ghaemiyeh.com
سرشناسه: حسينى ميلانى، على، 1327 -
عنوان و نام پديدآور: جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام: دروس خارج امامت / على حسينى ميلانى؛ تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه انتشارات الحقايق.
مشخصات نشر: قم: الحقايق، 1389 -
مشخصات ظاهرى: ج 13.
شابك: ج.1:978-600-5348-21-7؛ ج.2:978-600-5348-42-2؛.
ج.3:978-600-5348-61-3؛ ج.4:978-600-5348-69-9؛.
ج.5:978-600-5348-77-4؛ ج.6:978-600-5348-90-3؛.
ج.7:978-600-8518-00-6؛ ج.8:978-600-8518-01-3؛.
ج.9:978-600-8518-06-8؛ ج.10:978-600-8518-12-9؛.
ج.11:978-600-8518-13-6؛ ج.12:978-600-8518-14-3؛.
ج.13:978-600-8518-15-0؛.
وضعيت فهرست نويسى:فيپا
يادداشت: ص.ع لاتينى شده:Jawahir al-Kalam fi Marifat al-Imamati wal Imam principles of Imamat.
يادداشت: ج.2 (چاپ اول: 1390).
يادداشت: ج.3 (چاپ اول: 1390).
يادداشت: ج.4 (چاپ اول: 1391).
يادداشت: ج.5 (چاپ اول: 1392).
يادداشت: ج.6 (چاپ اول: 1393) (فيپا).
يادداشت: ج.7 (چاپ اول: 1395) (فيپا).
يادداشت: ج.8 (چاپ اول: 1395) (فيپا).
يادداشت: ج.9 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: ج.10 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: ج.11 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: ج.12 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: ج.13 (چاپ اول: 1396) (فيپا).
يادداشت: كتابنامه.
مندرجات: ج.1. مقدمات ـ مبانى. ـ ج.2. مبانى ـ ادله. ـ ج.3. ادله امامت.- ج.4. آيات امامت (آيات مودت ـ آيات غدير).- ج.5. ادامه آيات امامت.- ج.6.ادامه آيات امامت - عدم تحريف قرآن.- ج.7. حديث غدير ـ حديث يوم الدار.ـ ج.8. حديث ثقلين ـ حديث منزلت.- ج.9. حديث مدينة العلم، طير و رايت.- ج.10. حديث تشبيه، سفينه و نور.- ج.11. ادامه ادلّه افضليّت.- ج.12. بررسى و نقد ادلّه خلافت خلفاء.- ج.13. عدالت صحابه.-
موضوع: امامت
موضوع: امامت -- نظر اهل سنّت
موضوع: احاديث اهل سنّت
شناسه افزوده: انتشارات الحقايق
رده بندى كنگره: 1389 9 ج 54 ح / 223 BP
رده بندى ديويى: 45 / 297
شماره كتابشناسى ملى: 2104579
نام كتاب: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام / ج 13
مؤلّف: آيت اللّه سيّد على حسينى ميلانى
تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه انتشارات الحقايق
ناشر: انتشارات الحقايق
شمارگان: 1000
نوبت چاپ: يكم ـ 1396
قيمت: 180000 ريال
چاپ: وفا
شابك:0 - 15 - 8518 - 600 - 978
978 - 600 - 8518 - 15 - 0
حقوق چاپ محفوظ است
مراكز پخش:
قم: تلفن: 37837320-025 و 37842682ـ025
تهران: خيابان مجاهدين، چهارراه آبسردار، ساختمان پزشكان، واحد 9، مركز فرهنگى انتشاراتى منير، تلفن: 77521836-021 (4 خط)
تهران: خيابان پاسداران، خيابان شهيد گلنبى، نبش خيابان ناطق نورى، ساختمان زمرد، طبقه دوم، پلاك 43، نشر آفاق، تلفن: 22847035-021
مشهد: چهارراه شهدا، پشت باغ نادرى، كوچه شهيد خوراكيان، پاساژ گنجينه كتاب، انتشارات نور الكتاب (ميلانى)،
تلفن: 32242262-051 09151199486
اصفهان: چهارباغ پايين، رو به روى ورزشگاه تختى، مركز تخصصى حوزه علميه اصفهان، تلفن: 32240608-031
نشانى اينترنت: www.al-haqaeq.org ـ پست الكترونيك: info@al-haqaeq.org ـ سامانه پيام كوتاه: 10001414
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
جلد سيزدهم
عدالت صحابه
بسم الله الرحمن الرحیم
اهميت بحث... 13
نظريه عدالت صحابه... 15
تمامى صحابه ثقه اند... 15
تمامى صحابه عادلند... 16
تمامى صحابه اهل بهشتند... 16
تنقيص كننده صحابه زنديق است... 18
اقرار به عدم عدالت برخى صحابه... 21
سبب دفاع اهل سنت از صحابه... 25
صحابه در لغت و اصطلاح... 27
معناى لغوى صحابه... 27
معناى اصطلاحى... 28
صِرف ديدن پيامبر... 28
صِرف معاصر بودن با پيامبر... 31
مصاحبت طولانى... 33
تناقض گوئى برخى بزرگان اهل سنت... 36
تمامى اهل مكّه و مدينه... 40
تمامى مسلمانان تا سال 120 هجرى... 41
وجود منافقان در اطراف پيامبر اكرم... 43
ادلّه اهل سنت در عدالت صحابه
آيات قرآن
نقد و بررسى... 60
شأن نزول آيه... 61
عموميّت آيه... 63
«خير امت» بودن «سبب» يا «شرط»... 74
معناى لغوى شهادت... 80
معناى لغوى وسط... 81
معناى يكم: «ميان دو شى ء»... 81
معناى دوم: بهتر بودن... 86
معناى سوم: عدالت... 87
معناى چهارم: فضيلت بيشتر... 89
منظور از «اُمّت»... 89
آيه «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ »... 127
آياتى از سوره مبارك فتح... 145
آيه «وَالسّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ ... »... 173
تمامى جنگجويان در بدر... 175
تمامى نمازگزاران... 175
شركت كنندگان بيعت شجره... 175
آيه «لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرينَ الَّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ ... »... 181
آيه «لا خَيْرَ في كَثيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ ... »... 185
چكيده بحث... 191
احاديث
سند حديث اصحابى كالنجوم... 200
بررسى اعتبار روايت... 200
نعيم بن حمّاد... 200
عبدالرحيم بن زيد... 202
روايت عبداللّه بن عمر بن خطاب... 203
روايت منسوب به جابر بن عبداللّه انصارى... 205
روايت منسوب به ابن عباس... 208
الف) سليمان بن ابى كريمه... 208
ب) جويبر بن سعيد... 209
ج) ضحّاك بن مزاحم... 210
روايت ابوهريره... 211
روايت انس بن مالك... 213
بشر بن حسين... 213
ديدگاه پيشوايان بزرگ اهل سنت درباره حديث... 214
احمد بن حنبل، پيشواى حنبليان... 214
اسماعيل مزنى، شاگرد و ملازم شافعى... 215
ابوبكر بزّار... 215
عبداللّه بن عدى... 218
ابوالحسن دارقطنى... 219
ابن حزم اندلسى... 220
بيهقى... 220
ابن عبدالبر... 222
ابن عساكر دمشقى... 223
ابوالفرج ابن جوزى... 224
ابن دحيه... 225
ابن تيميه... 225
ابوحيان اندلسى... 225
تاج الدين احمد بن عبدالقادر بن مكتوم... 229
ابن قيم جوزيه... 229
حافظ زين عراقى... 231
ابن حجر عسقلانى... 232
ابن همام... 235
ابن امير الحاج... 235
حافظ سخاوى... 237
ابن ابى شريف... 238
جلال الدين سيوطى... 239
متقى هندى... 239
ملا على قارى... 239
مناوى... 241
شهاب الدين خفاجى... 243
قاضى محب اللّه بهارى... 243
قاضى شوكانى... 244
محمد ناصرالدين البانى... 245
دلالت حديث «اصحابى كالنجوم»... 247
مورد نخست: كذب و شهادت زور... 253
مورد دوم: قتل و زناى محصنه... 253
مورد سوم: زناى مغيرة... 254
مورد چهارم: بيع خمر... 254
مورد پنجم: خريد و فروش بت... 255
مورد ششم: چند گناه... 256
مورد هفتم: بيع ربوى... 256
مورد هشتم: گرفتن ربا... 257
مورد نهم: دروغ و خيانت... 259
مورد دهم: فتوا به غير علم... 259
چكيده مطلب... 260
دستبرد اهل سنت در روايات فضائل اهل بيت... 261
حديث «اللّه اللّه في أصحابي»... 271
حديث «دعوا لي أصحابي»... 275
اجماع
اجماع... 283
عقل
عقل... 291
عدم عدالت برخى از صحابه
آيات قرآن... 307
احاديث... 345
فهرست منابع... 347
چنان كه از ابتدا تأكيد كرديم، يكى از اهداف اصلى اين مجموعه، پرداختن به مباحث و تمامى جهات مربوط به بحث امامت و ولايت است. به همين روى و براى تحقّق اين هدف، بايد پيرامون صحابه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله تحقيق كرده و مطالب و مباحث مطرح شده در اين باره به دقّت بررسى شود.
از دلايلى كه تحقيق در اين باره را مهم كرده و بررسى آن را متعيّن مى كند، ادّعايى است كه در اين باره از سوى اهل سنّت مطرح شده و آن ادّعاى عدالت تمامى صحابه است كه برآيند اين ادّعا، حجّيّت و اعتبار گفته آنان و به تبع تقدّس سازى براى آنان
است. اين تقدّس سازى به گونه اى شكل گرفته و پى گيرى مى شود كه اگر چه بدترين جنايت ها از آنان سر زده و به قتل مسلمانى ديگر مبادرت كرده و يا به برخى حلال ها و حرام هاى الاهى ملتزم نبوده و از همه مهمتر، با بدعت گذارى در دين، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام نمودند و يا به زشت ترين شكل ممكن به دسّ و تحريف در دين پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه وآله مبادرت كرده باشند، با اين وجود كسى حق ندارد درباره آنان سخنى را به زبان آورده و رفتار، عقايد و اخلاق برخى از آنان را كه منافات با صريح دستورات الاهى داشته است را به چالش كشيده و مورد نقد قرار دهد.
به هر روى اين حريم خودساخته اى كه مبتنى بر هيچ يك از مبانى علمى، عقلى، دينى و اسلامى نيست، موجب شده است كه مكتب خلفاء، صحابه را در عداد و رديف اهل بيت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله قرار داده و در اين ميان با فضيلت تراشى، به قلب حقايق دست زده و اخذ سنّت پيامبر را مبتنى بر رجوع به آنان نموده و دست امّت اسلامى و بلكه بشريّت را از دامان ثقل اصغر و قرين قرآن كه به نص صريح و صحيح پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله اهل بيت ايشانند كوتاه نمايند.
به هر روى يكى از اين حريم هاى خودساخته حريم عدالت تمامى صحابه است كه در اين مجال به بررسى تفصيلى آن پرداخته و از اين رهگذر، به صحّت و سقم اين ادّعاى مكتب خلفاء مى پردازيم.
پايه اساسى مذهب اهل سنت «عدالت صحابه» است و سقوط اين اصل، موجب فروپاشى مذهب اهل سنت خواهد بود؛ از اين رو يكى از مباحث پر اختلاف و چالش برانگيز ميان شيعه و اهل سنت، بحث «عدالت صحابه» است؛ زيرا ترديدى نيست كه پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه وآله آخرين فرستاده خدا و خاتم پيامبران است و خداوند پس از ايشان پيامبرى مبعوث نخواهد كرد و رسولى نخواهد فرستاد. از سوى ديگر روشن است كه حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه وآله تا پايان دنيا نخواهد زيست و همچون ساير انسان ها از اين دار فانى وداع خواهد گفت. حقيقتى كه خداوند سبحان نيز در قرآن كريم به آن خبر داده و خطاب به پيامبرش مى فرمايد:
«إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ »؛(1).
به يقين تو مى ميرى و حتما آنان نيز مى ميرند.
اما با رحلت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله دين او از ميان نمى رود، بلكه تا پايان دنيا پابرجاست. بنا بر اين پس از آن حضرت، تعاليم ايشان بايد به نسل هاى بعدى منتقل گردد و معارف دين اعم از اصول، فروع و آداب به آنان تعليم شود. منبع اخذ اين
1) . سوره زمر، آيه 30.
معارف، كتاب خدا و سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است، و سنّت شامل گفتار، رفتار و تقرير پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است و در اين جا است اهميت بحث ظاهر مى شود.
در عصر حيات شريف حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه وآله، مسلمانان براى درك معارف قرآن و آگاهى از تفسير صحيح كلام خدا و اخذ احكام شريعت، به آن حضرت مراجعه مى كردند و دين خود را به صورت مستقيم از گفتار، رفتار و تقرير ايشان به دست مى آوردند. امّا آنانى كه به پيامبر دسترسى نداشتند و همچنين نسل هاى بعدى مسلمانان، براى آگاهى از تفسير قرآن و تعاليم پيامبر، به واسطه هايى نيازمند بودند تا پس از دريافت و تلقى اين معارف، مورد عمل قرار داده و آنها را به ديگر مسلمانان منتقل سازند.
به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه در نزد عقلاء مسلّم است كه هر كسى شايستگى و شرايط اين وساطت را ندارد و جايز نيست انسان به هر كسى اعتماد كرده و معارف دينى خود را از او بگيرد و اگر كسى چنين كند، مسلّما از او پذيرفته نمى شود و او به تكليف دينى خود در برابر خدا عمل نكرده و اين عمل مبرء ذمّه و مجزى نخواهد بود. بنا بر اين، براى آگاهى از دين خدا و عمل به وظايف بندگى، آن گونه كه خداوند خواسته است، ناگزير بايد معارف و احكام دين را از راهى صحيح و مطمئن به دست آورده و در سايه عمل به آنها، در مسير تزكيه و تكامل حركت كرد.
صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله واسطه ميان ايشان و مسلمانانى هستند كه افتخار حضور و ديدار آن حضرت را نداشته اند. بنا بر اين، جهت يافتن راه درست و ايمن براى دريافت تعاليم و دستورات دين، ناگزير از شناخت اين واسطه ها هستيم. گزينش واسطه هاى مورد اعتماد موضوع بسيار مهمى است و در تعيين سرنوشت تك تك مسلمانان نقشى حياتى دارد؛ از اين رو براى اين كار، به ضابطه و ملاك روشن نياز است.
مشهور بين اهل سنت عدالت عموم صحابه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است و آنها اين ضابطه را پايه اصلى مذهب خود در تمامى ابعاد دين قرارداده اند. آنان مى گويند واسطه ميان حضرت رسول و ساير مسلمانان صحابه آن حضرت هستند و بايد قايل به وثاقت، بلكه عدالت همه آنها شد.
تمامى صحابه ثقه اند مزنى شاگرد پيشواى شافعيان، محمد بن ادريس شافعى، درباره صحابه مى گويد:
كلّهم ثقة مؤتمن؛(1).
همگى ثقه و مورد اطمينان هستند.
ثقه به كسى مى گويند كه اولاً راستگو باشد، و ثانياً حافظه اى قوى داشته باشد و بتواند آنچه را شنيده است خوب و دقيق به حافظه بسپارد و بدون زياده و نقصان نقل كند. به هر روى از نظر مزنى همه صحابه چنين خصوصيتى دارند.
1) . ر.ك: جامع بيان العلم وفضله: 2 / 88 - 89.
دسته اى ديگر از انديشمندان سنى پا را فراتر گذاشته و به عدالت تمامى صحابه حكم كرده اند. در خور توجه است كه وثاقت با فسق جمع مى شود؛ اما عدالت به معناى نفى هرگونه فسق است. به عبارت ديگر، آن گاه به كسى ثقه گفته مى شود، تنها به حيث راوى بودن وى نظر شده است و همين كه فرد در نقل روايت راستگو و دقيق باشد ثقه است، حتى اگر مرتكب گناهان كبيره شود. مثلاً اگر يك تارك الصلاة و شارب خمر از حافظه اى قوى برخوردار باشد و همواره حديثى را كه شنيده درست و بدون زياده و نقصان روايت كند، او را ثقه مى نامند؛ اما عادل بالاتر است، يعنى علاوه بر اين كه در روايت مى توان به وى اعتماد و اطمينان كرد، ارتكاب هرگونه گناه نيز از وى منتفى باشد. خطيب بغدادى در زمره عالمانى است كه به عدالت تمامى صحابه حكم كرده است. وى مدعى است:
عدالة الصحابة ثابتة معلومة؛(1).
عدالت صحابه ثابت شده و معلوم است.
اما عجيب تر از همه اينها، گفتار كسانى است كه به بهشتى بودن تمامى صحابه شهادت داده اند. ابن حزم اندلسى مى نويسد:
الصحابة كلّهم أهل الجنّة قطعا؛(2).
به يقين تمامى صحابه اهل بهشتند.
اين مطلبى است كه ابن عبدالبر،(1)ابن اثير،(2)ابن حجر(3)و شمارى ديگر از انديشمندان سنى(4)به آن تصريح كرده اند. حال بايد پرسيد كه اين انديشمندان چگونه از بهشتى بودن تمامى صحابه آگاه شده اند؟ آيا اينان با خداوند سبحان در ارتباطند و به خاطر ارتباطشان با خداى تعالى از احوال قيامت و سرنوشت بندگان او مطلع اند؟!
شهادت قطعى به بهشتى بودن صحابه مستند به چه منبع و مدركى است؟ اگر بخواهيم ابن حزم را از گزافه گويى تبرئه و وجه معقولى براى ادعاى او بيان كنيم، بايد بگوئيم كه احتمالاً منظور وى اين است كه چنانچه صحابه مرتكب كبائر هم شده باشند، اين گناه ها مستند به اجتهاد آنها بوده است و عملى كه از روى اجتهاد انجام شود مأجور است، حتى اگر آن عمل خلاف و گناه كبيره باشد؛ چرا كه درباره رأى مجتهد گفته اند:
للمخطئ أجر وللمصيب أجران؛(5).
كسى كه در اجتهاد خطا كرده باشد يك اجر دارد، و اگر اجتهاد او درست باشد دو اجر دارد.
وجه ديگرى كه ممكن است براى اين ادعا بيان شود اين است كه بگوئيم صحابه در آخر عمر توبه كرده اند و «التائب من الذنب، كمن لا ذنب له»؛(6)هر آن كس كه از گناه
1) . ر.ك: الإستيعاب: 1/2.
2) . ر.ك: أُسد الغابة: 1/3.
3) . ر.ك: الإصابة: 1/131.
4) . از جمله ر.ك: إمتاع الأسماع: 9/221.
5) . بخارى در صحيح خود، به نقل از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در همين باره آورده است: «إذا حكم الحاكم فاجتهد ثمّ أصاب فله أجران، و إذا حكم فاجتهد ثمّ أخطأ فله أجر»؛ صحيح البخاري: 8/157.
6) . سنن ابن ماجه: 2 / 1420 / ح 4250.
خود توبه كرده باشد، همانند كسى است كه هيچ گناهى نكرده است.
اين توجيهى است كه برخى نواصب صوفى مسلك براى تبرئه يزيد بن معاويه و عدم جواز لعن او به دست داده اند.(1)درباره طلحه و زبير نيز همين توجيه گفته مى شود، چرا كه هر چند در جنگ جمل مقابل اميرالمؤمنين عليه السلام ايستادند، اما چون ممكن است توبه كرده و در حال توبه از دنيا رفته باشند؛ از اين رو لعن آنان جايز نيست.
حاصل آن كه با اين قبيل توجيهات ممكن است سخن ابن حزم تا حدودى خارج از گزافه گويى و ادعاى بى اساس شمرده شود، هر چند كه اين توجيهات نيز چندان معقول و مقبول به نظر نمى رسند. به هر روى مى توان براى آنها وجهى قايل شد والاّ سخن ابن حزم سخنى بسيار بى ربط و گزاف است؛ چرا كه او هيچ مستندى براى شهادت به بهشتى بودن همه صحابه ندارد؛ يعنى نه با خدا مرتبط است، نه از احوال قيامت و حساب و ميزان خبر دارد و نه احوالات واقعى صحابه را مى داند، هيچ دليلى نيز وجود ندارد كه بر اساس آن شهادت ابن حزم پذيرفته شود؛ زيرا نه حجت خداست و نه علم و عصمت دارد. بنا بر اين شهادت به بهشتى بودن تمامى صحابه ادعايى گزاف و باطل است.
ابوزرعه كه يكى از دانشمندان بزرگ اهل سنت و مورد اعتماد سنيان - كه معاصر با بخارى و مسلم است و از وى تجليل بسيارى مى كنند - در اين باره مى نويسد:
إذا رأيت الرجل ينتقص أحداً من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فاعلم أنّه زنديق، وذلك أنّ الرسول صلّى اللّه عليه وآله عندنا حقّ، والقرآن حقّ، وإنّما أدّى إلينا هذا القرآن والسنن أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وإنّما يريدون
1) . براى نمونه ر.ك: إحياء علوم الدين: 3 / 125 - 126.
أن يجرحوا شهودنا ليبطلوا الكتاب والسنّة، والجرح بهم أولى، هم زنادقة؛(1).
اگر ديدى كسى يكى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را مورد انتقاد قرار مى دهد، پس بدان كه وى زنديق است و علت آن اين است كه از سويى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و قرآن نزد ما حق است، و از سويى ديگر تنها اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هستند كه قرآن و سنت را به ما مى رسانند؛ از اين رو منتقدان در صددند شاهدان ما را جرح كنند تا در وراى آن، كتاب و سنت را ابطال سازند؛ در حالى كه آنان به جرح سزاوارترند [تا صحابه] و آنان زنديق اند.
خطيب بغدادى در كتاب الكفاية في علم الرواية(2)و ابن حجر عسقلانى به تبع او در كتاب الإصابة(3)و ديگران،(4)اين سخن ابوزرعه را نقل و تلقى به قبول كرده اند. امّا آيا به راستى اين سخن با عقل و منطق سازگار است؟ پاسخ اين سؤال روشن و به وجوه متعددى اين كلام باطل است.
وجه نخست بطلان اين است كه لازمه سخن ابوزرعه، قول به عصمت يكايك صحابه است، در حالى كه احدى چنين ادعائى نكرده و قايل به عصمت همه اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نشده است و اگر هم كسى چنين ادعايى كند، قرائن فراوانى براى ابطال ادعاى وى وجود دارد.
وجه دوم اين كه ابوزرعه ميان انتقاد به صحابه و انتقاد به اسلام و ابطال دين تلازم برقرار كرده است، در حالى كه ميان اين دو چنين تلازمى وجود ندارد. به علاوه وى انگيزه انتقاد از صحابه را در انتقاد از اسلام منحصر دانسته است و ما هم معتقديم كه اگر
كسى به انگيزه مخالفت با اسلام از صحابه انتقاد كند و نقد اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را دستمايه ابطال دين قرار دهد، يا نادان است و به بيراهه رفته و يا زنديق است. امّا چنانچه انتقاد از صحابه به انگيزه شناخت و آگاهى از احوال و نيّات آنان كه همان منتقل كنندگان سنت پيامبرند باشد، نه تنها زندقه نيست، بلكه به عنوان يك تكليف شرعى و عقلى ضرورت دارد.
وجه سوم بطلان نيز اين است كه اگر انتقاد از واسطه هاى اخذ و انتقال سنت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله صحيح نباشد، در اين صورت نگارش كتابهاى رجالى و تراجم نادرست خواهد بود؛ زيرا واسطه هاى انتقال سنت منحصر به صحابه نيستند و امروز براى رسيدن به سنت صحيح وسايط زيادى لازم است و همه اين وسايط بايد مصون از هرگونه انتقاد و جرح باشند، در حالى كه هيچ يك از انديشمندان اهل سنت، حتى خود ابوزرعه در عمل اين مطلب را نمى پذيرند؛ بلكه ابوزرعه در زمره بزرگان جرح و تعديل شمرده مى شود.
در وجه چهارم بطلان بايد گفت كه اگر انتقاد از هر صحابى زندقه باشد، در اين صورت بسيارى از صحابه زنديقند؛ زيرا در موارد بسيارى برخى از صحابه برخى ديگر را تنقيض كرده اند.
وجه آخر بطلان اين كه از آنجا كه عنوان اهل بيت مستقل و جدا از صحابه است و خداوند اهل بيت عليهم السلام را ممتاز كرده است؛ از اين رو انحصار واسطه انتقال سنّت به اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله درست نيست و اهل بيت عليهم السلام نيز واسطه هستند و بر اساس شواهد و ادله فراوان، تنها واسطه قابل اعتماد و مورد وثوق نيز همين اهل بيت اند نه مطلق صحابه.(1).
در نتيجه سخن ابوزرعه بسيار افراطى و به دور از خرد است.
1) . در بحث دليل عقلى بر عدالت صحابه، اين مطلب بيشتر بررسى خواهد شد.
برخى ديگر از انديشمندان و متكلمان بزرگ اهل سنت، كمى ملايم تر و با احتياط بيشتر سخن گفته اند. به عنوان مثال تفتازانى مى نويسد:
إنّ ما وقع بين الصحابة من المحاربات والمشاجرات على الوجه المسطور في كتب التواريخ، والمذكور على ألسنة الثقات، يدلّ بظاهره على أنّ بعضهم قد حاد عن طريق الحقّ، وبلغ حدّ الظلم والفسق، وكان الباعث له الحقد والعناد والحسد واللّداد وطلب الملك والرياسة والميل إلى اللّذات والشهوات ... إلاّ أنّ العلماء لحسن ظنّهم بأصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم(1)ذكروا لها محامل وتأويلات؛(2).
همانا ميان اصحاب رسول خدا - بر پايه آنچه در كتب تاريخ مسطور و در زبان افراد مورد اعتماد مذكور است - جنگها و نزاع هايى واقع شده كه ظاهر برخى از آنها دلالت مى كند بر اين كه برخى از صحابه از طريق حق خارج شده و به حدّ ظلم و فسق رسيده اند و انگيزه اين منازعات نيز حقد، كينه، دشمنى، حسد، ستيزه جويى، طلب ملك و رياست و ميل به لذات و شهوات بوده است ... مگر اين كه انديشمندان به جهت حسن ظن به اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، براى اين دشمنى ها و جنگ ها توجيهات و تأويلاتى ذكر كرده اند.
شمس الدين ذهبى نيز مى گويد:
كلام الأقران إذا تبرهن لنا أنّه بهوى وعصبيّة، لا يلتفت إليه، بل يطوى
ولا يروى، كما تقرّر عن الكفّ عن كثير ممّا شجر بين الصحابة وقتالهم رضي اللّه عنهم أجمعين، ومازال يمرُّ بنا ذلك في الدواوين والكتب والأجزاء، ولكن أكثر ذلك منقطع وضعيف، وبعضه كذب، وهذا فيما بأيدينا وبين علمائنا، فينبغي طيّه وإخفاؤه، بل إعدامه، لتصفو القلوب، وتتوفّر على حبّ الصحابة، والترضّي عنهم، وكتمان ذلك متعيّن عن العامّة وآحاد العلماء. وقد يرخّص في مطالعة ذلك خلوة للعالم المنصف العري من الهوى، بشرط أن يستغفر لهم، كما علّمنا اللّه تعالى ... ووقع في كتب التواريخ وكتب الجرح والتعديل أمور عجيبة، والعاقل خصم نفسه، ومن حسن إسلام المرء تركه ما لا يعنيه، ولحوم العلماء مسمومة؛(1).
سخن عالمان هم عصر [بر عليه يكديگر] - چنانچه براى ما روشن شود كه از روى هواى نفس و تعصب بوده - مورد توجه قرار نمى گيرد؛ بلكه - همان طور كه مقرر شده - بايد از آن چشم پوشى كرده و روايت نكرد. بايد از نقل بسيارى از مشاجرات و كشتارهايى كه در ميان صحابه اتفاق افتاده است چشم پوشى و خوددارى كرد. همواره از اين امور در ديوان ها، كتابها و جزوات به ما مى رسد؛ ليكن بيشتر آنها منقطع و ضعيف و برخى دروغ هستند و اين درباره امورى است كه در دست ما و ميان دانشمندان ماست. پس شايسته است كه پرونده آنها بسته شود و اين امور مخفى گردد؛ بلكه از ميان برود تا دل ها براى دوستى صحابه و رضايت مندى از آنان صاف شده و آمادگى پيدا كند!
و كتمان آن از عموم [مردم] بر تك تك انديشمندان متعيّن است و عالم با انصاف و به دور از هواى نفس، براى مطالعه آنها در خلوت خود رخصت دارد، به شرط اين كه براى ايشان طلب مغفرت كند، همان گونه كه
1) . سير أعلام النبلاء: 10 / 92 - 94.
خداى تعالى به ما تعليم داده است ... در كتابهاى تاريخ و جرح و تعديل امور عجيبى آمده است و عاقل با نفس خود مبارزه مى كند و از نيكى اسلام انسان آن است كه امورى را كه به وى مربوط نمى شود ترك كند و گوشت دانشمندان مسموم است.
بنا بر اين تفتازانى و ذهبى نيز در مقام دفاع از صحابه برآمده و با انتقاد از آنان مخالفند؛ اما عبارات آنان كمى معتدل تر از ابوزرعه است. در عبارت ذهبى چند نكته در خور توجه است:
نخست اين كه وى حكم مى كند آنچه در جرح صحابه آمده بايد مخفى شود، بلكه بايد آنها را از بين برد و اين حكم وى در موارد بسيارى اجرا شده و بر اساس شواهد فراوان، برخى از كتابهايى كه به نقل اين گونه امور پرداخته بوده اند معدوم شده اند!
نكته دوم اين كه ذهبى مى گويد بررسى احوالات صحابه به ما مربوط نيست و كسى كه اسلام نيكى دارد، بايد اين كار را ترك كند. امّا بايد دانست كه بررسى احوال صحابه تكليفى شرعى و واجب است؛ زيرا بر هر مسلمانى واجب است كه دين خود را از قرآن و سنت صحيح اخذ كند و براى دستيابى به تفسير درست قرآن و سنت صحيح پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، بايد آن را از صحابه و واسطه هاى مورد اعتماد اخذ نمايد و براى اين كار، ضرورتاً بايد واسطه هاى انتقال تعاليم و دستورات دين را بشناسد و از ميزان وثاقت و اعتبار آنان آگاه شود. پس بررسى احوالات و ميزان وثاقت صحابه، مقدمه واجب يادگيرى تعاليم و دستورات دين است و مقدمه واجب نيز واجب است.
نكته سوم اين كه ذهبى مى گويد گوشت دانشمندان مسموم است. اين سخن انسان را به ياد آيه اى(1)كه غيبت را به منزله خوردن گوشت برادر مؤمن دانسته است مى اندازد؛ ولى برملا كردن عيب عالمان بدتر از غيب مؤمن است؛ يعنى ذهبى ذكر
1) . «وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ »؛ سوره حجرات، آيه 12.
حقايق احوال علما را آن ضمان مضرّ مى داند كه گويا خودكشى كرده است. اما اين كار نه تنها خودكشى نيست و غيبت به شمار نمى آيد، بلكه چنان كه گفتيم واجب و ضرورى است. البته ناگفته پيداست كه غيبت حرام و به منزله خوردن گوشت برادر مؤمن است و غيبت از عالمان دين به مراتب زشت تر است؛ اما اولاً اين درباره مؤمنان و عالمان راستين و باتقوا صدق مى كند، و ثانياً بررسى احوالات و ميزان وثاقت صحابه خدمت به شريعت است و هرگز به معناى غيبت از آنان نيست.
ابن حجر هيتمى نيز در دفاع از صحابه مى نويسد:
الخاتمة في بيان إعتقاد أهل السنّة والجماعة في الصحابة ... إعلم أنّ الذي أجمع عليه أهل السنّة والجماعة أنّه يجب على كلّ أحد تزكية جميع الصحابة بإثبات العدالة لهم والكفّ عن الطعن فيهم، والثناء عليهم؛(1).
خاتمه در بيان اعتقاد اهل سنت و جماعت درباره صحابه است ... بدان آنچه همه اهل سنت و جماعت بر آن اجماع دارند آن است كه بر هر كسى واجب است كه همه صحابه را با اثبات عدالت آنان تزكيه كند و از طعن در آنان خوددارى ورزيده و آنان را ثنا گويد!
وى در ادامه مى نويسد:
الواجب أن يلتمس لهم أحسن التأويلات وأصوب المخارج؛(2).
واجب است كه بهترين تأويلات و صحيح ترين توجيحات را براى مطاعن آنان جستجو نمايد.
در نقد كلام ابن حجر نيز مجدداً يادآورى مى كنيم كه نه تنها كتمان احوالات
صحابه و تأويل رفتار ناشايست و به دور از عدالت آنان جايز نيست، بلكه تحقيق و آشكار ساختن واقعيّات و سنجش ميزان وثاقت صحابه به عنوان مقدمه واجب و براى رسيدن به آموزه هاى صحيح دينى وجوب و ضرورت دارد. البته اين كار بايد منصفانه، به دور از تعصب، محققانه، مستند و مستدل باشد. روشن است كه تحقيق درباره احوالات صحابه همواره به جرح عده اى و تعديل عده اى ديگر مى انجامد و اگر معلوم شد كه برخى از صحابه مورد طعن و جرح و قدح هستند، هرگز نبايد در اخذ دين به آنها اعتماد كرد.
بر اين نكته تأكيد مى كنيم كه چون مباحث ارائه شده در اين مبحث در حقيقت مناظره با اهل سنت است؛ از اين رو جهت مراعات موازين مناظره، تمام مطالب آن به كتابها و منابع معتبر نزد اهل سنت مستند خواهد شد.
پيش از اين روشن شد كه سنيان مى كوشند به هر طريق ممكن از آشكار شدن چهره واقعى اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مانع شوند!
برخى از راه هايى كه عالمان سنى براى تحقق اين هدف پيموده اند را مى توان در موارد زير خلاصه نمود:
توصيه به توجيه اعمال ناشايست صحابه؛.
حمل بر صحت كارهاى آنان؛.
كتمان حقايق؛.
تحريم بررسى احوالات صحابه و حكم به كفر و زندقه بودن اين كار.
اما انگيزه سنيان از اين كار چيست؟ هر عاقلى به روشنى وجوب و ضرورت بررسى صلاحيت و اعتبار واسطه هاى انتقال سنت را درك مى كند، حال چرا عده اى با اين كار مخالفت مى كنند؟
پاسخ اين پرسش را در رخدادهاى پس از رحلت حضرت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله بايد جستجو كرد. در آن عصر برخى از اطرافيان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با ناديده گرفتن جعل و نصب الاهى و معرفى امام منصوب از ناحيه خدا توسط رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله، حاكميت مسلمانان را به دست گرفتند و مسير اسلام را دگرگون ساختند و وقايعى اتفاق افتاد كه بر هيچ ضابطه اى استوار نبود. بيشتر مسلمانان به دليل مصلحت انديشى، يا از سر ترس، تطميع و يا بى توجهى به دين و حقيقت، تسليم اين شرايط شدند. بعدها كم كم مسائلى همچون: چگونگى دستيابى به معارف و احكام دين مطرح شد؛ امّا آنان كه حقيقتاً دغدغه يادگيرى دين را داشتند و به تعليم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به آن كاملاً عالم بودند، با زور و تزوير قدرت طلبان به حاشيه رانده شدند و در عوض عده اى در صدر مناصب دينى قرار گرفتند كه هيچ ارزشى براى دين قايل نبوده و صرفاً به انگيزه تصاحب قدرت اطراف رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را گرفته بودند.
بدين روى عالمان وابسته به جريان حاكميت و آنان كه عمل و اعتقاد دنياى خود را تلقى به قبول كرده بودند، چاره اى نداشتند جز توجيه ما وقع!
اين گروه از عالمان از يك سو تنها مرجع دينى و تنها طريق دستيابى به سنت را اطرافيان پيامبر مى دانستند و از سوى ديگر شاهد انحرافات و اعوجاجات صحابه و ارتكاب آنها به كبائر بودند؛ از اين رو براى رفع اين تعارض، چاره را در توجيه كردار صحابه و كتمان حقايق ديدند و كوشيدند براى صحابه تقدسى بسازند تا كسى به خود جرأت ندهد كه پيرامون احوالات آنان تحقيق كند و سخن بگويد.
اكنون وارد بحث و بررسى دلائل نظريّه عدالت صحابه مى شويم.
واژه صحابه داراى يك اصل و ريشه است و بر كنار و نزديك چيزى بودن دلالت مى كند.
صاحب معجم مقاييس اللغة در اين باره مى نويسد:
الصاد والحاء والباء، أصل واحد يدلّ على مقارنة شيء ومقاربته؛(1).
صاد و حاء و باء ريشه واحدى است كه بر كنار و نزديك چيزى بودن دلالت مى كند.
صحابه در لغت به معناى ملازم و كسى است كه با ديگرى معاشرت داشته باشد. ابن منظور مى گويد:
صاحبه: عاشره ... والصاحب: المعاشر؛(2).
با او مصاحبت كرد، يعنى با او معاشرت كرد ... و صاحب يعنى معاشرت كننده.
در أقرب الموارد نيز آمده است:
صحب الرجل صحابة: عاشره ورافقه ولازمه. الصاحب: المعاشر والملازم ... ولا يقال، إلاّ لمن كثرت ملازمته؛(1).
با مرد مصاحبت كرد: يعنى با او معاشرت، رفاقت و همراهى كرد. صاحب يعنى همراهى و معاشرت كننده ... و گفته نمى شود مگر به كسى كه همراهى و ملازمتش زياد باشد.
از سخن واژه پژوهان استفاده مى شود كه صحابى به كسى مى گويند كه با كسى معاشرت داشته باشد و ملازم او باشد. البته در معاشرت و ملازمت تداوم نيز شرط است؛ يعنى به كسى كه مثلاً يك بار و در مدت زمانى اندك همراه كسى بوده صحابى گفته نمى شود. با اين حال تعريف برخى انديشمندان سنى از معناى لغوى صحابه فاصله گرفته و دايره آن وسيع تر شده است.
درباره معناى اصطلاحى صحابه، آراء و نظريه هاى بسيارى از سوى انديشمندان اهل سنت ابراز شده است كه به برخى از مهم ترين آنها مى پردازيم:
برخى در تحقق تعريف صحابه مصداق خارجى، معاشرت و ملازمت را شرط نمى دانند؛ بلكه به صرف ديدن پيامبر، شخص در زمره صحابه محسوب مى شود.
احمد بن حنبل در همين باره مى گويد:
1) . أقرب الموارد: 1/633.
كلّ من صحبه سنة أو شهرا أو يوما أو ساعة أو رآه فهو من أصحابه؛(1).
هر كس يك سال، يا يك ماه، يا يك روز و يا يك ساعت با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله همراهى كرده باشد و يا ايشان را ديده باشد، اين شخص صحابى است.
ابن حجر عسقلانى در فتح البارى، به نقل از بخارى مى نويسد:
من صحب النبيّ صلّى اللّه عليه وآله أو رآه من المسلمين فهو من أصحابه؛(2).
هر كس از مسلمانان با پيامبر همراهى كرده و يا او را ديده باشد، پس او در زمره صحابه است.
ابن حجر همچنين به نقل از على بن مدينى (استاد بخارى) مى نويسد:
من صحب النبي صلّى اللّه عليه وآله أو رآه ولو ساعة من نهار، فهو من أصحاب النبي صلّى اللّه عليه وآله؛(3).
هر كس با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله همراهى كرده و يا او را ديده باشد - ولو به مقدار يك ساعت از روز - پس او در زمره اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه وآله است.
ابن حزم اندلسى در كتاب الإحكام في اصول الأحكام، بابى باز كرده است با عنوان «الباب الثامن والعشرون في تسمية الصحابة الذين رويت عنهم الفتيا». وى در اين باب، صحابه را چنين تعريف مى كند:
أمّا الصحابة رضي اللّه عنهم فهو كلّ من جالس النبي صلّى اللّه عليه وآله ولو ساعة، وسمع منه ولو كلمة فما فوقها، أو شاهد منه عليه السلام أمرا يعيه، ولم يكن
من المنافقين الذين اتصل نفاقهم واشتهر حتّى ماتوا على ذلك ... فهو صاحب، وكلّهم عدل ... وسواء كان من ذكرنا على عهده عليه السلام صغيرا أو بالغاً ... ووفد عليه جميع البطون من جميع قبائل العرب، وكلّهم صاحب؛(1).
اما صحابه هر كسى است كه همنشين پيامبر صلّى اللّه عليه وآله باشد ولو به اندازه يك ساعت و نيز كسى كه از او [سخنى] شنيده باشد و لو يك كلمه يا بيشتر. و يا كسى كه امرى از او را ديده و معناى آن را درك كرده باشد و از منافقانى نباشد كه نفاقشان دامنه دار بوده و تا زمان مرگ با اشتهار به نفاق از دنيا رفته اند. چنين شخصى صحابى است و تمامى صحابه عادلند ... و فرقى نمى كند آن كه ذكر كرديم در عصر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله خردسال بوده باشد يا به بلوغ رسيده بوده باشد ... و از همه قبايل نمايندگانى به خدمت پيامبر مى رسيدند.
حاكم نيشابورى در طبقات صحابه، اطفال را نيز در شمار اصحاب آورده، مى نويسد:
صبيان وأطفال رأوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله يوم الفتح وفي حجّة الوداع وغيرها، وعدادهم في الصحابة؛(2).
كودكان و خردسالانى كه در روز فتح مكه و يا در حجه الوداع و غير از آن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ديده اند، در شمار صحابه هستند.
بر اساس عباراتى كه از برخى انديشمندان صاحب نام سنى نقل گرديد، روشن شد كه آنها حتى در تعريف و تعيين مصداق صحابى نيز راه افراط را در پيش گرفته و از
معناى لغوى اين واژه بسيار دور شده اند. صحابى در لغت معناى بسيار روشنى دارد و به اتفاق واژه پژوهان، ملازمت و معاشرت در معناى اين واژه لحاظ شده است. با اين حال انديشمندان متعصب بدون ضابطه كسى را كه تنها يك لحظه پيامبر را ديده باشد، بى آن كه حتى با ايشان سخن گفته و يا كلامى از ايشان شنيده باشد، در شمار صحابه مى آورند. بر اساس تعريف آنان، كسى كه به عنوان مثال در طول عمر خود يك بار براى خريد كالايى از شهرهاى دوردست به مدينه سفر كرده و به هنگام گذر از كنار مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه وآله چشمش به جمال ايشان افتاده باشد صحابى است!
و روايت چنين شخصى مقبول و تحقيق درباره شخصيت او ممنوع است. كسى حق ندارد شرح حال او را بررسى كند و برخلاف او فتوا دهد!
برخى تصريح كرده اند كه نمايندگان تمام قبائلى كه در اواخر عمر شريف پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله از شهرهاى مختلف به محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شرفياب شده و بدون هيچ گفت و شنودى مرخص مى شدند نيز صحابى هستند. حتى برخى معتقدند كودك خردسالى كه در آغوش پدر و مادر خود از دور نگاهش به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله افتاده باشد در شمار اصحاب ايشان است، چه آن حضرت را شناخته باشد و يا نشناخته باشد!
عده اى پا را از اين هم فراتر نهاده و گفته اند: همين كه كسى با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله معاصر بوده و ايشان را ولو يك بار هم نديده باشد، صحابى شمرده مى شود!
بنابراين تمامى مسلمانانى كه هم عصر پيامبر اسلام بوده اند، در زمره صحابه آن حضرت محسوب مى شوند.
حتى درباره اين كه آيا مشاهده كننده جنازه مطهر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از اصحاب است يا خير بحث شده است و اين نشان مى دهد كه اين نظريه هم قائلانى داشته است. ابن حجر عسقلانى در الإصابة مى نويسد:
وهل يدخل من رآه ميتا قبل أن يدفن كما وقع ذلك لأبيذؤيب الهذلي الشاعر إن صحّ؟ محلّ نظر، والرّاجح عدم الدخول؛(1).
آيا كسى كه جسد مبارك رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را پس از رحلت و قبل از دفن ديده است داخل در صحابه مى شود يا خير؟ چنان كه اين موضوع در مورد «ابوذؤيب هذلى» شاعر واقع شده است. اين سؤال محلّ تأمل و نظر است، ولى داخل نبودن چنين كسى در شمار صحابه ترجيح دارد.
ابن حجر در نهايت نظر خود را در اين باره چنين اعلام مى كند:
وأصحّ ما وقفت عليه من ذلك [أنّ] الصحابيّ من لقي النبي صلّى اللّه عليه وآله مؤمنا به ومات على الإسلام. فيدخل فيمن لقيه من طالت مجالسته له أو قصرت، ومن روى عنه أو لم يرو، من غزا معه أو لم يغز، ومن رآه رؤية، ولو لم يجالسه، ومن لم يره لعارض كالعمى؛(2).
صحيح ترين قولى كه بر آن واقف شدم آن است كه هر كس پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را در حالى كه مؤمن بوده ملاقات كرده و بر عقيده اسلام مرده باشد صحابى است. پس همه كسانى كه در مدتى طولانى يا اندك با پيامبر همنشين بوده اند، و كسانى كه از او روايت كرده و يا روايت نكرده باشند، و كسانى كه همراه پيامبر جنگيده و يا در
هيچ غزوه اى شركت نداشته باشند، و كسانى كه يك نظر ايشان را ديده باشند ولو اين كه با ايشان مجالست نداشته باشند، و نيز كسانى كه به سبب عارضه اى همچون كورى ايشان را نديده باشند، همه در زمره ملاقات كنندگان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله شمرده مى شوند.
در مقابل اين افراط، برخى انديشمندان اندكى به راه ميانه نزديك شده و كمى معقول تر سخن گفته اند. مثلاً سعيد بن مسيّب كه يكى از بزرگان تابعان است، دست كم يك سال مصاحبت با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را براى اطلاق صحابى به كسى شرط مى داند. يا غزالى بى آن كه مدتى معين كند، قايل است كه شرط صحابى بودن مصاحبت طولانى با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله است. آمدى به نقل از عمر بن يحيى مى نويسد:
إنّ هذا الإسم إنّما يسمّى به من طالت صحبته للنبي صلّى اللّه عليه وآله وأخذ عنه العلم؛(1).
همانا اين نام [صحابى] به كسى گفته مى شود كه مصاحبتش با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله طولانى بوده و از ايشان دانش فراگرفته باشد.
مازرى يكى از انديشمندان نامدار سنى است كه از وى بسيار تجليل مى كنند و القاب و مناقب بسيارى براى او قايلند. به عنوان نمونه ذهبى از او با اين القاب و عناوين ياد مى كند:
الشيخ الإمام العلاّمة البحر.(2).
وى از فقيهان نامدار مالكى مذهب است و نظر نسبتاً مقبولى درباره مصداق صحابه دارد تا آنجا كه متعصبان على رغم جايگاه بلند وى نزد سنيان، نظريه وى را در اين باره به شدّت ردّ كرده اند. ابن حجر عسقلانى به نقل از مازرى مى نويسد:
لسنا نعني بقولنا: الصحابة عدول، كلّ من رآه صلّى اللّه تعالى عليه وعلى آله وسلّم يوما مّا أو زاره لماماً، أو اجتمع به لغرض انصرف عن كثب، وإنّما نعني به الذين لازموه وعزروه ونصروه، واتبعوا النور الذي أنزل معه، أولئك هم المفلحون؛(1).
وقتى ما مى گوييم صحابه عادلند، منظورمان همه كسانى نيستند كه روزى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را ديده و يا مدت زمان اندكى با او ملاقات كرده اند و يا به منظور خاصى با ايشان جمع شده و سپس رفته اند. همانا منظور ما از صحابه كسانى هستند كه با ايشان ملازم بوده، آن حضرت را گرامى داشته و يارى اش كرده اند و از نورى كه با او فرود آمده پيروى كرده اند، تنها آنان رستگارند.
ابن حجر پس از نقل سخن مازرى مى گويد:
أمّا كلام المازري فلم يوافق عليه، بل اعترضه جماعة من الفضلاء. وقال الشيخ صلاح الدين العلائي: هو قول غريب يخرج كثيرا من المشهورين بالصحبة والرواية عن الحكم بالعدالة: كوائل بن حجر، ومالك بن الحويرث، وعثمان بن أبيالعاص، وغيرهم، ممّن وفد عليه صلّى اللّه عليه وآله ولم يقم عنده إلاّ قليلاً وانصرف، وكذلك من لم يعرف إلاّ برواية الحديث الواحد، ولم يعرف مقدار إقامته من أعراب القبائل، والقول بالتعميم هو
1) . الإصابة: 1/163.
الذي صرّح به الجمهور، وهو المعتبر؛(1).
اما كسى با سخن مازرى موافق نيست، بلكه گروهى از فضلا به آن اعتراض كرده اند و شيخ صلاح الدين علائى گويد: اين سخن غريبى است و بر اساس آن، بسيارى از كسانى كه به صحابه بودن و نقل روايت مشهورند، از حكم به عدالت خارج مى شوند [افرادى] همچون: وائل بن حجر، مالك بن حويرث، عثمان بن ابى العاص و افراد ديگرى از اين قبيل كه به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رفته اند و جز زمانى اندك نزد ايشان نبوده و زود بازگشته اند. همچنين كسانى كه جز به يك حديث شناخته نمى شوند و اعراب قبائلى كه مدت زمان اقامتشان نزد پيامبر صلّى اللّه عليه وآله معلوم نيست. تمامى اينان از دايره اصحاب و حكم به عدالت بيرون مى روند، در حالى كه قول به تعميم حكم درباره همه اين افراد همان چيزى است كه جمهور [اهل تسنن] به آن تصريح كرده اند و آن معتبر است.
با توجه به معناى واژگانى صحابى، مسلماً سخن مازرى به صواب نزديكتر است؛ اما چنان كه پيش از اين نيز گفتيم، عالمان سنى به تبع نياى خود، تنها مرجع و طريق دستيابى به دين را اطرافيان پيامبر مى دانند و جز توجيه وقايع پس از رحلت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، چاره ديگرى ندارند. از اين رو با دور شدن خود خواسته از منبع اصلى احكام و معارف دين، يعنى اهل بيت پيامبر عليهم السلام، ناگزير به دامن كسانى چنگ زدند كه به انگيزه هاى مختلف حديثى را جعل و به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نسبت مى دادند تا به اين طريق راهى براى حفظ و نگهدارى دينِ خودساخته خويش باز كنند.
1) . همان: 1/164.
از عبارات برخى از انديشمندان متعصب؛ كاملاً پيداست كه آنها گاهى به نادرستى سخنان و توجيهات خود واقف بوده اند؛ امّا از سر ناچارى و صرفاً جهت توجيه ما وقع، چنين مواضعى را اتخاذ كرده اند و به همين روى، در سخنان خود دچار اضطراب و تناقض گويى هاى بسيارى شده اند. ابن حجر در مقام دفاع از صحابه - يعنى هر آن كس كه يك بار پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را ملاقات كرده است - مى نويسد:
وقد كان تعظيم الصحابة - ولو كان إجتماعهم به صلّى اللّه عليه وآله قليلاً - مقرّراً عند الخلفاء الراشدين غيرهم، فمن ذلك ما قرأت في كتاب أخبار الخوارج تأليف محمد بن قدامة المروزي، بخطّ بعض من سمعه منه في سنة سبع وأربعين ومأتين، قال: حدّثنا علي بن الجعد، قال: حدّثنا زهير - هو الجعفي - عن الأسود بن قيس، عن نبيح العنزي، قال: كنت عند أبيسعيد الخدري ... كنّا عنده وهو متّكئ، فذكرنا عليّاً ومعاوية، فتناول رجل معاوية، فاستوى أبو سعيد الخدري جالساً، ثمّ قال: كنّا ننزل رفاقا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، فكنّا في رفقة فيها أبوبكر، فنزلنا على أهل أبيات، وفيهم امرأة حبلى، ومعنا رجل من أهل البادية، فقال للمرأة الحامل: أيسرّك أن تلدي غلاماً؟ قالت: نعم!
قال: إن أعطيتني شاة ولدت غلاماً. فأعطته، فسجع لها أسجاعاً، ثمّ عمد إلى الشاة فذبحها وطبخها، وجلسنا نأكل منها، ومعنا أبوبكر، فلمّا علم بالقصّة قام فتقيّأ كلّ شيء أكل، قال: ثمّ رأيت ذلك البدويّ أتى به عمر بن الخطاب وقد هجا الأنصار، فقال لهم عمر: لولا أنّ له صحبة من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله ما أدري ما نال فيها [لكفيتكموه] ولكن له صحبة من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله ... ورجال هذا الحديث ثقات،
وقد توقّف عمر رضي اللّه عنه عن معاتبته فضلاً عن معاقبته، لكونه علم أنّه لقي النّبيّ صلّى اللّه عليه وآله. وفي ذلك أبين شاهد على أنّهم كانوا يعتقدون أنّ شأن الصحبة لا يعدله شيء؛(1).
و به تحقيق بزرگداشت صحابه - هرچند اجتماعشان نزد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله اندك بوده باشد - نزد خلفاى راشدين و غير آنان مسلّم و مقرّر بوده است. نمونه اى از آن خبرى است كه در كتاب أخبار الخوارج، تأليف محمد بن قدامه مروزى به خط كسى كه از او در سال 247 حديث استماع كرده بود خواندم كه گفت: على بن جعد، از زهير جعفى، از اسود بن قيس، از نبيح عنزى حديث كرد كه: ... ما نزد ابوسعيد خدرى بوديم و او تكيه داده بود. از على عليه السلام و معاويه ياد كرديم و مردى به معاويه بد گفت. در اين هنگام ابوسعيد از حالت لميده برخاست و صاف نشست و آن گاه گفت: ما با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله همسفر مى شديم و در بين راه اطراق مى كرديم. در يكى از اين سفرها ابوبكر هم با ما همسفر بود و ما نزد چادرنشين هايى فرود آمديم كه در ميان آنها زن حامله اى بود.
مردى از اهل باديه نيز همراه ما بود. او به آن زن حامله گفت: آيا دوست دارى كه پسر به دنيا بياورى؟ گفت: بله!
مرد باديه نشين گفت: اگر گوسفندى به من بدهى فرزند پسر به دنيا خواهى آورد. آن زن هم گوسفندى به وى داد و مرد باديه نشين دعايى با سجع و قافيه خواند؛ آن گاه به سراغ گوسفند رفت و آن را ذبح كرد و پخت ما هم نشستيم و در حالى كه ابوبكر هم همراه ما بود از آن خورديم. پس هنگامى كه ابوبكر از قصه آگاه شد برخاست و همه آنچه را كه خورده بود قى كرد. [ابوسعيد ]
1) . همان: 1/165.
گفت: سپس آن مرد باديه نشين را [در زمان خلافت عمر] ديدم كه نزد عمر بن خطاب آورده اند و [از او شكايت كردند كه] به انصار ناسزا گفته است. عمر به انصار گفت: اگر بر اساس آنچه درباره او به من رسيده با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مصاحبتى نداشت، شرّ او را از سر شما كم مى كردم؛ ليكن او با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مصاحبتى داشته است.
رجال اين حديث همه مورد اعتمادند و [بر اساس آن] عمر به تحقيق از سرزنش آن مرد باديه نشين هم خوددارى كرده است تا چه رسد به عقاب وى؛ چرا كه عمر مى دانسته او پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را ملاقات كرده است و در اين حديث روشن ترين شاهد وجود دارد بر اين كه به اعتقاد آنها [يعنى عمر و ابوسعيد خدرى] هيچ چيزى با شأن و جايگاه صحابه هم وزن نيست.
با اين حديثى كه ابن حجر سند آن را صحيح مى داند، هم منقبتى براى ابوبكر تراشيده اند و هم شأنى براى صحابه دست و پا كرده اند. اما در اين داستان بيان نشده كه آيا آن عرب باديه نشين با پيامبر ملاقات كرده است يا نه؟ آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از اين كه وى با دروغ پردازى گوسفندى را از زن حامله اى گرفته است باخبر شده است يا نه؟ اگر باخبر شده، آيا او را از اين كار نهى كرده، يا اين كه همراه ابوسعيد و ابوبكر از گوشت آن خورده است؟!
و اگر پيامبر همچون ابوبكر از سَرِ نا آگاهى از گوشت آن خورده، آيا مثل او آن را قى كرده يا نه؟ و بالاخره آيا هيچ عقل سليمى چنين حكم مى كند كه حرام خوارى، گرفتن مال مردم با دروغ و تزوير و ناسزاگويى به انصار، صرفاً به جهت ملاقات با پيامبر موجه شود؟!
حتى ابن حزم - كه همه صحابه را به صورت قطعى اهل بهشت مى داند - نيز چنين منطقى را نمى پذيرد و در تناقضى آشكار مى گويد:
فمن المحال أن يأمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله باتّباع كلّ قائل من الصحابة رضي اللّه عنهم، فيهم من يحلّل الشيء وغيره منهم يحرّمه، ولو كان ذلك لكان بيع الخمر حلالاً اقتداء بسمرة بن جندب؛(1).
پس از محالات است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به تبعيت هر يك از اصحابى كه سخنى گفته اند امر كرده باشد، در حالى كه در ميان آنان كسى هست كه چيزى را حرام كرده و صحابه ديگر غير از وى آن را حرام كرده اند و اگر چنين باشد، در اين صورت خريد خمر با اقتدا به سمرة بن جندب حلال خواهد بود.
اين تناقض گويى ها و اضطراب هاى شديد حاكى از آن است كه خود اين انديشمندان!
متعصب، واقعاً به آنچه درباره صحابه مى گويند باور ندارند و از سر ناچارى به اين نظرات افراطى قايل شده اند.
نكته ديگرى كه در حديث جعلى منسوب به ابوسعيد خدرى بايد به آن توجه داشت اين است كه پذيرش صحت حديث مستلزم قول به تناقض در كردار خلفاست؛ چرا كه اگر بر اساس اين حديث، قبول كنيم كه از ديدگاه عمر صرف يك ملاقات با پيامبر سبب جايز نبودن عتاب به يك باديه نشين مى شود، پس چرا وى با ديگران چنين معامله اى نمى كرد؟ چرا عثمان، ابن مسعود را كتك زد و دنده هايش را شكست؟ چرا با عمار ياسر چنان كردند؟ و پرسش هاى ديگر.
تا اينجا روشن شد كه درباره مصداق صحابى و عدالت صحابه نظرات مختلفى وجود دارد كه در اين ميان برخى نظرات بسيار افراطى و برخى ديگر تفريطى هستند.
1) . الإحكام في أصول الأحكام: 6/811.
اما نظرى را كه مى توان نظر مشهور اهل تسنن برشمرد و بيشتر انديشمندان سنى نيز بر آن تأكيد دارند اين است كه تمامى اهل مدينه و تمام كسانى كه از داخل يا خارج حجاز به مدينه آمده و يك بار ولو براى يك لحظه پيامبر را ديده باشند، همه صحابى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله و عادل هستند!
كودكان خردسال و نوزادانى كه تا آخرين ساعات عمر شريف پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در مدينه متولد شده اند نيز در زمره صحابه حضرتند؛ چرا كه هيچ مولودى در مدينه متولد نشد مگر اين كه او را خدمت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله بردند و ايشان براى آنها دعا كرد!
بر همين اساس، ابن حجر به نقل از ابوزرعه مى نويسد:
توفّي النبي صلّى اللّه عليه وآله ومن رآه وسمع منه زيادة على مأة ألف إنسان من رجل وامرأة، كلّهم قد روى عنه سماعا أو رؤية؛(1).
پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وفات كرد در حالى كه كسانى كه او را ديده و از او حديث شنيده بودند بيش از هزار انسان، اعم از زن و مرد بودند كه همگى به واسطه شنيدن يا رؤيت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله از ايشان حديث روايت كرده اند.
وى در ادامه مى نويسد:
إنَّ أبازرعه أجاب بذلك عن سؤال من سأله عن الرواة خاصّة فكيف بغيرهم؟(2).
ابوزرعه اين سخن را در پاسخ سؤال كسى گفته كه فقط درباره [تعداد] راويان از او پرسيده است. پس تكليف صحابه ديگر غير از روات چيست؟
بنا بر اين، از ديدگاه ابوزرعه، تعداد اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله بيش از صد هزار نفر هستند و اين تعداد كه ابوزرعه گفته تنها افرادى هستند كه از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله حديث نقل كرده اند؛ اما كسانى هم هستند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را ديده اند، ولى حديثى از ايشان نقل نكرده اند. ابن حجر عسقلانى نيز به نقل از ابن عبدالبر مى نويسد:
لم يبق بمكّة ولا الطائف أحد في سنة عشر إلاّ أسلم وشهد مع النبي صلّى اللّه عليه وآله حجّة الوداع؛(1).
در سال دهم هجرت، احدى از اهل مكه و طائف باقى نماند جز اين كه اسلام آورد و در حجة الوداع همراه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله حاضر بود.
بر اين اساس، اهل مدينه، مكه و طائف و تمامى كسانى كه در سرزمين عربستان فعلى مى زيسته اند در شمار اصحاب پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله قرار مى گيرند؛ چرا كه طبق مبناى مشهور سنيان، هر كسى كه يك لحظه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را ديده باشد واگر چه مثلاً از يمن براى خريد و فروش به مكه آمده و يك بار پيامبر را از دور ديده باشد، در زمره اصحاب آن حضرت شمرده مى شود.
حتى برخى با استناد به حديث جعلى «خير الناس قرنى» و يا «خير القرون قرنى» معتقدند كه تمامى مسلمانان تا سال صد و بيست هجرى صحابى و عادلند!
چرا كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله فرموده است: «القرن مأة وعشرون سنة» و هر كس با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله معاصر باشد، حتى اگر ايشان را نديده باشد، از صحابه است. بر همين اساس،
1) . همان: 1 / 130.
ابن عبدالبر در الإستيعاب، از افرادى به عنوان صحابى نام مى برد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نديده اند. وى در شماره 488 از كتاب خود، از شخصى به نام «حجر بن عنبس» نام برده و مى نويسد:
حجر بن عنبس الكوفي، أبوالعنبس. وقيل: يكنى أبا السكن. أدرك الجاهلية وشرب فيها الدّم،(1)ولم ير النبي صلّى اللّه عليه وآله ولكنّه آمن به في حياته؛(2).
ابوالعنبس حجر بن عنبس كوفى. گفته شده است كه به او كنيه ابوالسكن داده اند. وى عصر جاهليت را درك كرده و سختى آن دوران را چشيده است. وى پيامبر را نديد، اما در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به او ايمان آورده است.
بنا بر اين از ديدگاه اهل سنت، صرف معاصر بودن با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و اظهار اسلام براى صحابى بودن كافى است و همه معاصران پيامبر كه اظهار اسلام كرده اند، قطعاً اهل بهشت و عادلند و اين بدين معناست كه بايد تفسير قرآن و سنت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را از آنها گرفت و بدون تحقيق درباره آنان، بايد در اخذ دين به آنها اعتماد كرد!
جرح و تعديل صحابه و بررسى شرح و احوالات آنان ممنوع و حرام است و چشم بسته و دربسته بايد هر آنچه را كه آنان گفته اند به عنوان دين و تعاليم قرآن و سنت پذيرفت و به آن معتقد شد و بر اساس آن عمل كرد!
به راستى دينى كه با اين شرايط از چنين منبعى به دست بيايد چگونه دينى خواهد بود؟ آيا چنين مبنايى در اخذ قوانين و تعاليم در اديان الاهى و يا حتى در اجتماعات عقلايى پذيرفته است؟ اهل تسنن بر چه اساسى و به چه دليلى چنين نظريه اى را ارائه كرده اند؟ در سطور
آينده، به بررسى ادلّه اين نظريه مى پردازيم و طبق معمول اين تحقيق، در نقد نظريه اهل تسنن تنها به انديشمندان و منابع معتبر نزد آنان اعتماد و استناد خواهيم كرد.
اين تعاريف مختلف و متشتت اهل سنت براى دست و پا كردن جايگاهى بدون خدشه هاى صحابه در حالى است كه در اطراف حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله، حتى از روزهاى نخستين، كسانى بودند كه ايمان نداشتند. بهترين گواه اين مطلب سوره مدثر است كه در مكه و در اوايل بعثت نازل شده است.
روشن است كه معاصران خاتم پيامبران صلّى اللّه عليه وآله را گروه هاى مختلفى تشكيل مى داده اند. همه مى دانيم كه عده اى از اطرافيان آن حضرت، به يقين مشركان و كافران بوده اند. اهل كتاب (يهوديان و نصرانيان) گروه ديگرى بودند كه در حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در اطراف ايشان زندگى مى كرده اند. همچنين - بر اساس آيات قرآن - برخى از اطرافيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله كه در كنار ايشان بوده و با ايشان مراوده داشته اند، در زمره منافقان بوده اند. گروه چهارم نيز به تصريح قرآن كريم، كسانى بودند كه در دلشان مرض و بيمارى وجود داشت و تعبير قرآن «الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ».(1)اين گروه غير از منافقان هستند و در جاى خود تفاوتشان با منافقان ثابت شده است؛ اما به دليل اين كه اين بحث خارج از موضوع اين بخش است، از بحث پيرامون آن چشم مى پوشيم.
پر واضح است كه هيچ يك از چهار گروه ياد شده اهليت واسطه بودن ميان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و مسلمانانى كه با فاصله زمانى از ايشان زندگى كرده اند را ندارند
1) . سوره بقره، آيه 10.
و هرگز براى رسيدن به سنت صحيح و تفسير درست قرآن، نمى توان به سخن آنان اعتماد كرد. پس نه مشركان، نه اهل كتاب، نه منافقان و نه بيماردلان هيچ يك مرجع مطمئن و قابل اعتمادى براى آگاهى از گفتار، رفتار و تقرير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيستند و دريافت تعاليم و دستورات دينى از آنان و عمل بر اساس آن، مبرء ذمّه و مجزى نخواهد بود.
اما در ميان اطرافيان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، مؤمنان صادقى نيز بوده اند كه با نيت يادگيرى و اخذ تعاليم و دستورات دين خدا، به خدمت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه وآله شرفياب شده و با دقت حقايق دين را از آن حضرت اخذ مى كرده اند و ايمان و صداقتشان موجب مى شد تا آنچه را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آموخته اند، بدون زياده و نقصان و بى هيچ دخل و تصرفى به ديگران منتقل كنند. بى شك تنها اين گروه صلاحيت واسطه بودن براى انتقال قول، فعل و تقرير پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را دارند و مى توان با اعتماد كامل به آنان، تفسير صحيح قرآن و احكام و معارف دين را كه توسط رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بيان شده دريافت كرد.
خداى متعال در كتاب خود، از اين پنج گروه سخن گفته است. به عنوان نمونه در آيه اى، خداوند خطاب به رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذينَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤمِنْ قُلُوبُهُمْ وَمِنَ الَّذينَ هادُوا سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتيتُمْ هذا فَخُذُوهُ وَإِنْ لَمْ تُؤتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَمَنْ يُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَيْئًا أُولئِكَ الَّذينَ لَمْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي الدُّنْيا
خِزْيٌ وَلَهُمْ فِي اْلآخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ »؛(1).
اى پيامبر، آنان كه در كفر شتاب مى ورزند تو را اندوهگين نسازد، همان كسانى كه به زبان گفتند كه ايمان آورديم، در حالى كه دل هايشان ايمان نياورده است. همچنين گروهى از يهوديانى كه خوب به سخنان تو گوش مى دهند تا دستاويزى براى تكذيب تو بيابند. اينان جاسوسان گروهى ديگرند كه نزد تو نيامده اند. آنان سخنان را از معناى اصليش تحريف كرده و [به يكديگر] مى گويند: «اگر اين مطلب كه [مطابق ميل ماست] به شما داده شد، بگيريد و بپذيريد و آنچه داده نشد نپذيريد و از آن دورى كنيد».
[اى پيامبر،] هر آن كس را كه خداوند بخواهد رسوا كند، هرگز تو در برابر قهر الاهى كارى نمى توانى انجام دهى. آنان كسانى هستند كه خداوند نخواسته است دل هايشان را پاك كند و در دنيا رسوايى و در آخرت مجازات بزرگى نصيبشان خواهد كرد.
اين آيه شريف در سوره مائده است؛ يعنى آخرين سوره اى كه بر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نازل شده و به خوبى بيانگر اوضاع جامعه مسلمانان و احوال اطرافيان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است. از اين آيه به روشنى استفاده مى شود كه در آخرين سال حيات نورانى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، كسانى در اطراف ايشان بوده اند كه على رغم اظهار زبانى ايمان، هيچ بويى از ايمان نبرده و ايمان در دلهايشان رسوخ نكرده بود. اين گروه همان منافقان هستند كه به تصريح قرآن، سبب اندوه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بوده و به همراه يهوديان، براى دشمنان پشت پرده پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله جاسوسى مى كردند و اين
1) . سوره مائده، آيه 41.
دشمنان، از پس پرده دست به تحريف كلام خدا و رسول او مى زدند و منافقان با جهت گيرى از آنان، با فرمايشات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به صورت گزينشى برخورد مى كردند و آنچه را كه موافق اغراضشان بود مى پذيرفتند و هر آنچه خلاف ميلشان بود كنار مى گذاشتند. با اين وصف روشن است كه هرگز نمى توان به تمامى اطرافيان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله اعتماد كرد و علم را از هر كسى كه پيرامون ايشان بوده است دريافت كرد.
خداوند همچنين در آيه سى و دوم سوره «مدثر»، از ساير گروههاى پنج گانه ياد شده، يعنى كافران، اهل كتاب، منافقان، بيماردلان و مؤمنان سخن گفته است. بنا بر اين، وجود هر يك از گروههاى مذكور در اطراف پيامبر صلّى اللّه عليه وآله ترديدناپذير است، در نتيجه براى شناخت مؤمنان حقيقى از ميان اطرافيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، موظف به تحقيق درباره صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هستيم. با اين حال عده اى از انديشمندان سنى، تحقيق درباره صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را زندقه و كفر مى دانند!
اهل تسنن براى تثبيت ديدگاه خود درباره صحابه، به آيات، احاديث، اجماع و عقل تمسك كرده اند كه ما پس از بررسى آيات مورد استناد سنيان، وارد بررسى احاديث مورد استناد آنها خواهيم شد. احاديثى كه انديشمندان سنى براى اثبات عدالت صحابه نقل و به آنها استناد و استدلال مى كنند. پس از مقدارى بحث درباره اين آيات و احاديث، در پايان - به اجمال - نمونه هايى از گناهان كبيره اى كه بزرگان صحابه مرتكب شده اند را از كتابهاى معتبر سنيان ذكر خواهيم كرد و پس از آن، به نقد و بررسى دليل سوم و چهارم آنان، يعنى اجماع و عقل مى پردازيم و پس از بررسى ادله چهارگانه اهل سنت در عدالت صحابه، نوبت به طرح آيات و احاديثى مى رسد كه با آيات و احاديث مورد استناد سنيان تعارض دارند.
پيش از ذكر و بررسى آيات و احاديث، توجه به اين نكته ضرورى است كه آنان ديدگاه خود را از اين آيات و احاديث اخذ نكرده اند؛ بلكه ابتدا مبنايى را در اين باره تأسيس كرده اند و پس از آن، در تراشيدن دلايلى براى نظريه خودساخته خويش كوشيده اند؛ از اين رو روشن است كه هيچ يك از آياتى كه به آنها تمسك شده بر مدعاى آنان دلالت ندارد و احاديثى كه مستمسك آنان قرار گرفته است، يا ساختگى است و يا از نظر محتوا و دلالت مخدوش است. اين حقيقت با بررسى ادلّه سنيان به وضوح معلوم خواهد شد.
ابن حجر عسقلانى به نقل از خطيب بغدادى، وجوه استدلال بر عدالت صحابه را چنين بيان مى كند:
وقد ذكر الخطيب في الكفاية(1)فصلاً نفيسا في ذلك، فقال: عدالة الصحابة ثابتة معلومة بتعديل اللّه لهم، وإخباره عن طهارتهم، وإخبارهم لهم؛ فمن ذلك قوله تعالى: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ »(2).
وقوله: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »(3).
وقوله: «لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ الْمُؤمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في قُلُوبِهِمْ »(4).
وقوله: «وَالسّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ »(5).
وقوله: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ »(6).
وقوله: «لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرينَ الَّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْوانًا وَيَنْصُرُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ ... »
إلى قوله تعالى: «إِنَّكَ رَؤفٌ رَحيمٌ »(1). في آيات كثيرة يطول ذكرها، وأحاديث شهيرة يكثر تعدادها؛ وجميع ذلك يقتضي القطع بتعديلهم، ولا يحتاج أحد منهم مع تعديل اللّه له إلى تعديل أحد من الخلق، على أنّه لو لم يرد من اللّه ورسوله فيهم شيء ممّا ذكرناه، لأوجبت الحال التي كانوا عليها، من الهجرة والجهاد، ونصرة الإسلام. وبذل المهج والأموال، وقتل الآباء والأبناء، والمناصحة في الدين، وقوة الإيمان واليقين - القطع على تعديلهم، والإعتقاد لنزاهتهم، وأنّهم أفضل من جميع الخالفين بعدهم، والمعدّلين الذين يجيئون من بعدهم. هذا مذهب كافّة العلماء ومن يعتمد قوله.
ثم روى بسنده إلى أبيزرعة الرازي، قال: إذا رأيت الرجل ينتقص أحدا من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فاعلم أنّه زنديق، وذلك أنّ الرسول حقّ، والقرآن حقّ، وما جاء به حقّ، وانّما أدّى الينا ذلك كلّه الصحابة، وهؤلاء يريدون أن يجرحوا شهودنا، ليبطلوا الكتاب والسنّة، والجرح بهم أولى، وهم زنادقة. إنتهى والأحاديث الواردة في تفضيل الصحابة كثيرة،(2)من أدلّها على المقصود ما
رواه الترمذي وابن حبّان في صحيحه، من حديث عبداللّه بن مغفل، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «اللّه اللّه في أصحابي، لا تتّخذوهم غرضاً، فمن أحبّهم فبحبّي أحبّهم، ومن أبغضهم فببغضي أبغضهم، ومن آذاهم فقد آذاني، ومن آذاني فقد آذى اللّه، ومن آذى اللّه فيوشك أن يأخذه»؛(1).
خطيب در الكفاية في علم الرواية، فصل نفيسى به اين موضوع اختصاص داده و گفته است: عدالت صحابه به سبب تعديل خداوند براى آنان و خبر دادن از پاكى صحابه و گزينش خداوند براى آنان ثابت و معلوم است. از جمله [خبرها و تعديل هاى خداوند] اين فرمايش هاى خداى تعالى است كه: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ »، «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »، «لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ الْمُؤمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في قُلُوبِهِمْ »، «وَالسّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ »، «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ »، «لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرينَ الَّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْوانًا وَيَنْصُرُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ ... » تا فرمايش خداى تعالى كه فرمود: «إِنَّكَ رَؤفٌ رَحيمٌ ». در آيات فراوانى، خداوند از عدالت و پاكى صحابه خبر داده كه ذكر بقيه آيات به طول مى انجامد و احاديث مشهورى كه تعدادشان فراوان است و تمامى آنها مقتضى قطع بر عدالت صحابه اند و احدى از
1) . الإصابة: 10 / 162 - 163.
صحابه - با وجود تعديل خداوند - به تعديل احدى از خلق احتياج ندارد و چنانچه آيه و يا روايتى از ناحيه خدا و رسولش درباره آنان نرسيده بود، شرايطى كه آنان در آن قرار داشتند [مستلزم عادل شمردن آنها بود ]شرايطى اعم از مهاجرت، جهاد، يارى اسلام، بذل جان و مال و كشته شدن پدران و فرزندان و خيرخواهى درباره دين و قوّت ايمان و يقين. تمامى اينها مستلزم يقين بر عدالت آنها و اعتقاد به مبرّا بودن آنهاست و تمامى آنان از همه مسلمانان پس از خود و از تمامى دانشمندان جرح و تعديل كه پس از آنان آمده اند برترند. اين مبناى همه علما و تمامى كسانى است كه به قولشان اعتماد مى شود.
سپس خطيب بغدادى به سند خود كه به ابوزرعه رازى منتهى مى شود، روايت مى كند كه گفت: اگر ديدى مردى يكى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را تنقيص مى كند، بدان كه او زنديق است و اين به خاطر آن است كه رسول خدا حق است و قرآن حق است و آنچه رسول خدا آورده نيز حق است و به تحقيق همه اينها را صحابه به ما منتقل كرده اند و تنقيص كنندگان مى خواهند با جرح شاهدان ما، كتاب و سنت را باطل سازند، در حالى كه جرح نسبت به خود آنها [يعنى تنقيص كنندگان صحابه] سزاوارتر است و آنان زنديقند. پايان حديث ابوزرعه.
احاديث وارد شده در تفضيل صحابه فراوان است و از احاديثى كه دلالت بيشترى بر مقصود ما دارد، روايتى است كه ترمذى و ابن حبان در صحيح خود، از حديث عبداللّه بن مغفل نقل مى كنند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اللّه اللّه
درباره اصحابم، آنها را نشانه نگيريد؛ پس هر كس آنها را دوست بدارد، به سبب دوست داشتن من دوستشان مى دارد؛ و هر كس آنها را دشمن دارد، به سبب دشمنى من دشمنشان مى دارد؛ و هر كس آنان را اذيت كند، به تحقيق مرا اذيت كرده؛ و هر كس مرا بيازارد، به يقين خدا را آزرده است؛ و هر كس خدا را بيازارد، خداوند او را مؤاخذه خواهد كرد».
سنيان بر پايه اين دلايل، قايل به حجيّت سنت صحابه هستند. البته افزون بر اين دلايل، برخى از انديشمندان اهل سنت براى اثبات مدّعا به حديث ديگرى هم استناد و استدلال مى كنند. در اين حديث از قول پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نقل شده است كه فرمود:
أصحابي كالنجوم فبأيّهم اقتديتم اهتديتم؛(1).
اصحاب من به سان ستارگانند، به هر كدام اقتدا كرديد هدايت مى يابيد.
در محل خود ثابت خواهيم كرد كه بر اساس منابع رجالى خود سنيان، اين حديث مجعول و از حيث سند باطل است. با اين حال برخى سنيان متعصب به اين حديث جعلى و باطل استدلال مى كنند كه اقتدا به هر يك از صحابه ممكن و جايز است و انسان از طريق هر كدام از صحابه حركت كند، به خدا متصل مى شود؛ چرا كه تك تك اصحاب واسطه ميان خدا و او هستند.
1) . منابع اين حديث در آينده خواهد آمد.
قاضى بيضاوى در المنهاج، ابن همام در التحرير و در بحث حجيت مذهب صحابى، به اين حديث استدلال كرده اند. همچنين در كتابهاى مسلّم الثبوت، ارشاد الفحول و ساير كتابهاى اصولى نيز به اين حديث استناد شده است. زمخشرى در الكشّاف مى نويسد:
فإن قلت: كيف كان القرآن تبيانا [لكلّ شيء]؟ قلت: المعنى: أنّه بيّن كلّ شيء من أمور الدين، حيث كان نصّا على بعضها، وإحالة على السّنة، حيث أمر باتّباع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وطاعته وقيل: «وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى »(1)وحثّا على الإجماع في قوله: «وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤمِنينَ ».(2)وقد رضي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله لأمّته أتباع أصحابه والإقتداء بآثارهم في قوله صلّى اللّه عليه وآله: «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم» ... فمن ثمّ كان تبيانا لكلّ شيء؛(3).
اگر بگويى: قرآن چگونه بيان براى همه چيز است؟ مى گويم: معناى آيه اين است: همانا قرآن همه چيز از امور دين را بيان كرده است، از آن جهت كه براى برخى امور نص است و برخى ديگر را، از آن جهت كه به تبعيت و اطاعت از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دستور داده، به سنت احاله كرده است و گفته شده: «از روى هواى نفس
سخن نمى گويد» و در اين قولِ خود، به اجماع اصرار دارد كه فرمود: «هر كس كه از غير راه مؤمنان پيروى كند [داخل جهنم مى كنيم]» و همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى امت خود به پيروى از اصحابش و اقتدا به آثارش رضايت داده است، در اين سخن خود كه فرمود: «اصحاب من به سان ستارگانند، به هر يك از آنها اقتدا كنيد هدايت مى يابيد» ... پس از اين جهت قرآن براى همه چيز بيان است.
حاصل آن كه سنيان براى اثبات عدالت صحابه، آيات و احاديثى را مستمسك خود مى سازند كه اولاً دلالتى بر مقصود ندارد، و ثانياً احاديث مورد استناد آنها معتبر نيست. در اينجا پس از ذكر تك تك ادله قرآنى، به دقت آنها را مورد بررسى و نقد قرار خواهيم داد تا حقيقت آشكار گردد.
از جمله دلايل سنيان بر نظريه عدالت صحابه، آيه يكصد و دهم از سوره مبارك آل عمران است. خداى تعالى در اين آيه مى فرمايد:
«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْرًا لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ »؛.
شما بهترين امّتى بوديد كه براى مردم پديدار شده اند. به كار نيك فرمان مى دهيد و از كار ناپسند نهى مى كنيد. به خدا ايمان داريد و اگر اهل كتاب ايمان آورده بودند، به يقين براى آنان بهتر بود. برخى از آنان مؤمنند و بيشترشان فاسقند.
اهل تسنن با استناد به اين آيه، ادعا مى كنند كه خداوند در اين آيه شهادت داده است كه امت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله بهترين امت در ميان تمامى امّت هاست و اين امت بيشترين فايده را براى مردم دارند؛ چرا كه امر به معروف و نهى از منكر مى كنند و به خدا ايمان دارند. بر اساس مدعاى سنيان، اين آيه شريف تمامى امت اسلام را مدح كرده است و صحابه نيز كه در رأس اين امت قرار دارند، بنابر اولى مدح شده اند؛ از اين رو صحابه بايد مورد احترام باشند و كسى حق ندارد آنان را قدح كند.
پيش از نقد و بررسى اين دليل، توجه به اين نكته ضرورى است كه بر اساس قرائت اهل بيت عليهم السلام، آيه به اين صورت است: «كنتم خير أئمة» و شأن نزول آن درباره ائمه اهل بيت عليهم السلام است؛ اما از آنجا كه مخاطب ما در اين بحث سنيان هستند، از اين رو بحث را بر اساس مبانى و قرائت آنها پيش مى بريم و با رعايت كامل موازين مناظره علمى، مطالب خود را صرفاً به منابع و متون مقبول نزد سنيان مستند مى سازيم. بنا بر اين، در اينجا از قرائت اهل بيت عليهم السلام صرف نظر كرده و بر اساس قرائت اهل سنت به بررسى دلالت آيه و نقد استدلال سنيان مى پردازيم.
نقد و بررسى براى نقد اين استدلال، بايد چند نكته مورد توجه قرار گيرد:
يكم: شأن نزول آيه؛ يعنى بايد ديد نظر مفسران و قرآن پژوهان سنى درباره شأن نزول اين آيه چيست؟ آيا اين آيه شريف درباره عده معينى نازل شده است، يا درباره عموم صحابه و يا عموم امّت است؟ دوم: اگر مراد از «امت» مجموع امت باشد، آيا مجموع من حيث المجموع است، يا اين كه شامل تك تك امت مى شود؟ به عبارت ديگر آيا مراد آيه عام مجموعى است يا عام استغراقى؟ سوم: منظور از «خير» در اين آيه چيست و خير بودن امّت از چه جهتى است؟ چهارم: آيا ويژگى امر به معروف و نهى از منكر براى امت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله ثابت است تا بگوييم خداوند در اين آيه از آن خبر مى دهد، و يا اين كه اين ويژگى براى خير بودن امّت شرط است؟ به عبارت ديگر بايد ديد كه آيا منظور خداوند اين است كه امت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله بهترين امت در ميان امت هاست
چون امر به معروف و نهى از منكر مى كنند، يا منظور اين است كه اگر امت امر به معروف و نهى از منكر كنند، بهترين امت خواهند بود و در غير اين صورت خير؟ پنجم: با صرف نظر از وجوه چهارگانه فوق و بر فرض پذيرش دلالت اين آيه بر مدح تك تك اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه وآله، بايد ديد آيا مى توان ميان اين آيه و آيات و احاديث معارض جمع كرد و يا بايد از اين برداشت رفع يد كرد و آن را كنار گذاشت؟ شأن نزول آيه چنان كه در وجه استدلال سنيان به اين آيه بيان شد، آنها ادعا مى كنند بر اساس اين آيه، تمامى صحابه از سوى خداى سبحان مدح شده اند و كسى حق ندارد احدى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را قدح كند. همچنين معلوم شد كه بر پايه قول مشهور سنيان، منظور از صحابه تمام مسلمانانى هستند كه با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله معاصر بوده اند، و يا تمام كسانى كه ولو براى يك لحظه آن حضرت را ديده اند. با مراجعه به شأن نزولى كه قرآن پژوهان و مفسران سنى براى اين آيه ذكر كرده اند، روشن مى شود كه در استناد به اين آيه براى اثبات عدالت صحابه، دليل اخصّ از مدعاست. در همين راستا، طبرى، ابن كثير و سيوطى، سه تن از مشهورترين مفسران اهل سنت در ذيل آيه، از ابن عباس حديثى به اين شرح نقل كرده اند:
رواه أحمد في مسنده، والنسائي في سننه، والحاكم في مستدركه، من حديث سمّاك، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس في قوله تعالى: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ » قال: هم الذين هاجروا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله من مكة إلى المدينة؛(1).
1) . تفسير الطبري: 4/59؛ تفسير القرآن العظيم: 1/399؛ الدرّ المنثور: 2/63 با اندكى تفاوت.
احمد در مسندش، نسائى در سننش و حاكم در مستدركش از حديث سمّاك، از سعيد بن جبير، از ابن عباس درباره آيه «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ » روايت كرده اند كه گفت: [مراد آيه ]كسانى هستند كه با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از مكه به مدينه مهاجرت كرده اند.
بر اساس اين حديث، هرگز نمى توان با استناد به آيه شريف بر ممدوح بودن همه صحابه استدلال كرد؛ چرا كه با توجه به اين شأن نزول، نهايت در صدد بيان مدح مهاجران است نه تمامى اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله.
شأن نزول ديگرى نيز براى آيه در متون تفسيرى مورد قبول سنيان ذكر شده است. در أسباب النزول واحدى آمده است:
قال عكرمه ومقاتل: نزلت في ابن مسعود، وأُبيّ بن كعب، ومعاذ بن جبل، وسالم مولى أبيحذيفة؛(1).
عكرمه و مقاتل گفتند: آيه درباره ابن مسعود، أُبىّ بن كعب، معاذ بن جبل و سالم مولا ابوحذيفه نازل شده است.
البته عكرمه و مُقاتِل نزد شيعه هيچ اعتبارى ندارند و اين حديث نيز از ديدگاه شيعه باطل است؛ امّا اين دو نزد سنيان مقبول و معتبرند؛ از اين رو آنان بايد به اين روايت ملتزم شوند والتزام به اين روايت با استدلال به آيه بر عدالت تمامى صحابه ناسازگار است.
1) . أسباب النزول: 121.
با چشم پوشى از احاديثى كه در شأن نزول آيه روايت شده است، بايد ديد مخاطب آيه چه كسانى هستند. در تفسير ابن كثير، پس از ذكر روايت ابن عباس در ذيل آيه كه بيانگر نزول آيه درباره مهاجران است، آمده است:
والصحيح أنّ هذه الآية عامة في جميع الأمّة، كلّ قرن بحسبه، وخير قرونهم الذين بعث فيهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله ثمّ الذين يلونهم، ثمّ الذين يلونهم؛(1).
صحيح آن است كه آيه براى تمامى امت و در تمامى قرون، به تناسب خود عموميت دارد و بهترين قرن ها قرنى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در آن مبعوث شده، سپس قرنى كه بعد از آن آمده، و سپس قرن پس از آن.
بنا بر اين از ديدگاه مفسران ياد شده، على رغم اين كه حديث منقول از ابن عباس «امت خير» را در مهاجران منحصر مى كند، از ظاهر آيه استفاده مى شود كه منظور از امت خير، تمامى امت اسلام و در همه اعصار است.
بحث ديگر تامّ يا ناقص بودن كان در «كنتم» است. ظاهر اين است كه «كان» در اينجا تامّ باشد؛ يعنى خداوند از خير امت بودن مسلمانان نسبت به ساير امم خبر مى دهد. به عبارت ديگر «كنتم» در اينجا به معناى «خلقتم» است. فخر رازى در اين باره مى گويد:
«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ » والمعنى أنّكم كنتم في اللوح المحفوظ خير الأمم وأفضلهم، فاللائق بهذا أن لا تبطلوا على أنفسكم هذه الفضيلة، وأن
1) . تفسير القرآن العظيم: 1/399.
لا تزيلوا عن أنفسكم هذه الخصلة المحمودة، إن تكونوا منقادين مطيعين في كلّ ما يتوجّه عليكم من التكاليف؛(1).
معناى آيه «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ » اين است كه شما در لوح محفوظ بهترين و با فضيلت ترين امت ها هستيد. شما لايق اين ويژگى ها هستيد و اين فضيلت را باطل نكرده و اين خصلت پسنديده را از خود دور نكنيد. البته اين در صورتى است كه شما در هنگام روى آوردن تكاليف، مطيع بوده و فرمانبردارى كنيد.
اما برخى انديشمندان سنى معتقدند «كان» در اينجا ناقص است. شوكانى در إرشاد الفحول، به نقل از ابن انبارى مى گويد: بر اساس اين آيه، صحابه در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خوب و عادل بودند؛ اما پس از رحلت آن حضرت حال مسلمانان تغيير كرد و آنها مرتكب اعمالى شدند كه در عصر حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از آنها پرهيز مى كردند؛ از اين رو عدالت صحابه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله محل ترديد است». وى سپس مى گويد اگر درباره عدالت اصحاب شك كنيم، بايد به استصحاب متمسك شويم.
در مقابل اين نظريه، بايد گفت كه بحث استصحاب ربطى به ناقص بودن «كان» ندارد و اين بحث با قول به تام بودن «كان» نيز پيش مى آيد. آنچه در استصحاب مهم است، يقين سابق و شك لاحق است؛ از اين رو فرقى نمى كند كه «كان» تام باشد يا ناقص. در هر دو صورت اگر ما به عدالت صحابه در سابق يقين داشته باشيم و سپس شك كنيم كه آيا آنها بر عدالت سابق باقى هستند يا خير؟ مى توانيم استصحاب جارى كنيم. امّا چنانچه ما به نفاق، يا عدم عدالت سابق برخى صحابه يقين داشتيم، يقين سابق
1) . تفسير الرازي: 8 / 189.
به عدالت صحابه نفى مى شود و ديگر جايى براى استصحاب باقى نخواهد ماند. همچنين اگر به عدم عدالت لاحق نيز يقين كنيم، ركن دوم استصحاب نفى مى شود و باز هم تمسك به استصحاب بى معنا مى شود. در نتيجه بحث استصحاب هيچ ربطى به تام يا ناقص بودن «كان» در آيه ندارد و از ظاهر آيه استفاده مى شود كه «كان» تامّ و «كنتم» خطاب به عموم مسلمانان است.
حال اين پرسش پيش مى آيد كه عام در اينجا مجموعى است يا استغراقى؟ آيا منظور اين است كه مجموع امّت اسلام من حيث المجموع از امم سابق بهترند، يا عام استغراقى است كه - به عنوان مثال - تك تك افراد امت اسلامى از افراد امت حضرت عيسى بهترند؟ به يقين اعتقاد به عام استغراقى بسيار مؤونه مى برد و ادعاى بزرگى است كه هرگز نمى توان آن را اثبات كرد. حتى اگر بپذيريم كه مراد از «امت خير» صحابه هستند، باز هم نمى توان به ممدوح بودن تك تك صحابه قايل شد؛ بلكه درنهايت مى توان گفت مجموع صحابه من حيث المجموع مدح شده اند؛ چرا كه به يقين در ميان امت هاى پيشين نيز افراد بسيار خوبى بوده اند كه نمى توان مدعى شد كه تك تك اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از آنها بهترند و اگر كسى همچنين ادعايى داشته باشد، هرگز نمى تواند اين ادّعا را به اثبات برساند.
شايد از همين روى باشد كه دكتر عبدالكريم نمله در كتاب مخالفة الصّحابي للحديث النبوي الشريف مى نويسد:
لا يجوز استعمال اللّفظ في معنيين مختلفين، فالمراد مجموع الأمّة من حيث المجموع فلا يراد كلّ واحد منهم؛(1).
1) . مخالفة الصحابي للحديث النبوي الشريف: 82.
استعمال يك لفظ در دو معناى مختلف جايز نيست؛ پس مراد مجموع امت من حيث المجموع است و منظور همه و تك تك آنها نيست.
نكته در خور توجه ديگر اين است كه خير بودن امّت اسلام حداكثر بر مدح امت دلالت دارد و هرگز نمى توان آن را دليلى بر عدالت شمرد. بر همين اساس، برخى از انديشمندان سنى تصريح كرده اند كه اين آيه بيانگر ممدوح بودن امت اسلام است و بر عدالت دلالت نمى كند. به علاوه روشن است كه اين مدح مطلق نيست، بلكه نسبى است؛ يعنى امت اسلام نسبت به امّت هاى پيشين بهتر است؛ از اين رو با استناد به ظاهر اين آيه، حداكثر مى توان گفت امت اسلام در مجموع بهتر از امت هاى پيشين است. امّا اين سخن نيز با حديثى معتبر و مشهور نزد فريقين تعارض دارد. در اين حديث آمده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله فرمودند:
ما أُوذي أحد ما أُوذيت في اللّه؛(1).
هيچ كسى همچون من در راه خدا مورد اذيت قرار نگرفت.
بر اساس اين حديث، امّت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بدتر از امت هاى انبياء پيشين هستند؛ چرا كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله بيش از پيامبران پيشين از سوى امت خود مورد اذيت قرار گرفته است. سنيان در برابر اين اشكال ادعا مى كنند كه منظور از اذيت در اين حديث، آزار و اذيت هاى مشركان مكه نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است. به همين جهت بخارى بابى را كه حديث يادشده در آن آمده است، از چنين عنوانى استفاده كرده است: «باب ما لقى النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وأصحابه من المشركين بمكّه». عنوان اين باب با احاديث مذكور در آن از چند جهت همخوانى ندارد:
1) . الجامع الصغير: 2 / 488 / ش 7853.
نخست اين كه در حديث، اذيت كردن پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله به مشركان نسبت داده نشده؛ بلكه به صورت مطلق بيان شده است.
دوم اين كه در حديث اذيت شدن پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله به مكه منحصر نشده است؛ بلكه اطلاقش شامل بقيه مكان ها نيز مى شود.
سوم اين كه در حديث هيچ اشاره اى به اذيت شدن اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وجود ندارد. با اين حال بخارى و امثال وى از ابتدا عنوان باب را به گونه اى انتخاب كرده اند كه مطلب مورد نظر خود را به مخاطب القا كنند!
ابن حجر عسقلانى در فتح الباري مى نويسد:
«باب ما لقي النبي صلّى اللّه عليه وآله وأصحابه من المشركين بمكة»؛ ... وذكر فيه أحاديث في المعنى، وقد تقدّم في ذكر الملائكة من بدء الخلق حديث عائشة أنّها قالت للنّبي صلّى اللّه عليه وآله: «هل أتى عليك يوم كان أشدّ من يوم أحد؟» ... وروى أحمد والترمذي وابن حبّان من طريق حمّاد بن سلمة، عن ثابت عن أنس قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «لقد أُوذيت في اللّه ما يؤذي أحد وأخفت في اللّه ما يخاف أحد». الحديث. وأخرج ابن عدي من حيث جابر رفعه: «ما أُوذي أحد ما أوذيت». ذكره في ترجمة يوسف بن محمد بن المنكدر، عن أبيه، عن جابر. ويوسف ضعيف. وقد استشكل بما جاء من صفات ما أوذي به الصحابة ... وروى ابن ماجة وابن حبان من طريق زرّ بن مسعود قال: أوّل من أظهر إسلامه سبعة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وأبوبكر وعمّار وأمّه سمّية وصهيب وبلال والمقداد. فأمّا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فمنعه اللّه بعمّه، وأمّا ابوبكر فمنعه اللّه بقومه، وأمّا سائرهم فأخذهم
المشركون فألبسوهم أدراع الحديد وأوقفوهم في الشمس. الحديث. وأجيب: بأنّ جميع ما أُوذي به أصحابه كان يتأذّى هو به لكونه بسببه؛(1).
«باب آنچه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله و اصحابش از مشركين در مكه ديده اند» ... در اين باب احاديثى در اين معنا ذكر كرده است؛ از جمله حديث عايشه. پيش از اين گذشت كه به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله گفت: «آيا روزى سخت تر از روز أحد بر تو گذشته است ... ؟» احمد، ترمذى و ابن حبّان از طريق حماد بن سلمه، از ثابت، از انس روايت كردند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمودند: «من به تحقيق در راه خدا به گونه اى اذيت شدم كه احدى اذيت نشد و خوف و نگرانى اى داشتم كه احدى چنان نگرانى نداشت». و ابن عدى نيز از حديث جابر به صورت مرفوع آورده است [كه پيامبر فرمود:] «احدى همچون من مورد اذيت قرار نگرفته است». وى اين حديث را در ضمن شرح حال يوسف بن محمد بن منكدر از پدرش، از جابر ذكر كرده است و يوسف ضعيف است و اشكال شده به جهت آنچه درباره اذيت شدن هاى صحابه آمده است ... ابن ماجه و ابن حبان از طريق زر بن مسعود روايت كرده اند كه گفت: نخستين كسانى كه اسلامشان علنى شد هفت نفر بودند: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، ابوبكر، عمار و مادرش سميه، صهيب، بلال و مقداد. اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خداوند او را به واسطه عمويش از اذيت مشركان حفظ كرد و ابوبكر را نيز به واسطه قومش حفظ كرد. اما ساير اين افراد را مشركان گرفته و زره هاى آهنين بر تنشان مى كردند و زير آفتاب سوزان نگه مى داشتند. بر اين اشكال چنين پاسخ
1) . فتح الباري: 7 / 125 - 126.
داده اند كه: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به واسطه همه آزارهايى كه به اصحابش مى رسيد، اذيت مى شد؛ چرا كه اين اذيت ها به خاطر او به آنها مى رسيد!
درباره اين مطلب و احاديثى كه ذيل اين باب مطرح شده نكاتى در خور توجه است كه در اينجا به ذكر آنها مى پردازيم:
نكته يكم: چنان كه پيش از اين اشاره شد، عنوان باب به گونه اى انتخاب شده تا به مخاطب القا شود كه آزار و اذيت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله محدود به مكه و منحصرا از سوى مشركان بوده است، در حالى كه هيچ يك از احاديث ذكر شده در اين باب قيدى ندارند و تحديد و تخصيص آنها موجّه و معقول نيست. در حديث نخست، عايشه از روز احد به سبب سختى ها و رنج هاى فراوانى كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در آن روز متحمل شدند به عنوان سخت ترين ايام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ياد مى كند. مسلّم است كه جنگ احد در سال دوم هجرى، يعنى زمانى كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در مدينه مستقر بودند اتفاق افتاده است. پس اذيت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله منحصر به مكه نبوده، بلكه ايشان در مدينه هم سختى هاى بسيارى ديده اند.
در حديث دوم نيز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تصريح فرموده اند كه من در راه خدا اذيت مى شدم، در حالى كه احدى اذيت نمى شد. از سويى اين حديث نيز به صورت مطلق بيان شده و در آن قيد مكه و يا اذيت از سوى مشركان وجود ندارد، و از سويى ديگر، اذيت صحابه نيز نفى شده است؛ يعنى در مقطعى از حيات شريف رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، تنها ايشان مورد اذيت قرار مى گرفتند و در آن مقطع اذيتى متوجه اصحاب آن حضرت نبوده است، و حال آن كه در مكّه اصحاب پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله
نيز مورد اذيت واقع مى شدند. در نتيجه اين حديث نه تنها اذيت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را منحصر به مكّه نمى كند، بلكه از آن استفاده مى شود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از مورد اذيت قرار گرفتن خويش در مدينه و پس از استقرار اسلام سخن مى گويد؛ زيرا فقط در اين مقطع از تاريخ اسلام هيچ اذيت و دلهره اى متوجه اطرافيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نبوده است و تنها رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از ناحيه منافقان پيرامون خود مورد اذيت قرار مى گرفتند و از خطرى كه از سوى آنان دين خدا را تهديد مى كرد دل نگران بودند و اين خطر چيزى جز جدا ساختن اهل بيت نبوت عليهم السلام از كتاب خدا نبود؛ چرا كه اين جدايى سبب تضعيف دين و انحراف امت اسلامى از مسير الاهى مى شد.
سختى ها و رنج هايى كه در اواخر عمر شريف رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ايشان مى رسيد به گونه اى بود كه خداوند در سوره مائده - يعنى آخرين سوره اى كه در آخرين سال عمر مبارك پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بر ايشان نازل شد - به پيامبر خود دلدارى مى دهد و خطاب به ايشان مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذينَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤمِنْ قُلُوبُهُمْ »؛(1).
اى پيامبر، تو را كسانى كه در حركت به سوى كفر پيشى مى گيرند، اندوهگين نسازند؛ از كسانى كه با زبان هايشان گفتند ايمان آورديم، در حالى كه دل هايشان ايمان نياورده بود.
1) . سوره مائده، آيه 41.
نگرانى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله از فتنه جويى منافقان به قدرى بود كه براى تبليغ ولايت الاهى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير خم كه معادل رسالت آن حضرت بود، خداوند به ايشان وعده حفاظت از فتنه مى دهد و مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ »؛(1).
اى پيامبر، آنچه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده برسان و اگر چنين نكنى، پيام او را نرسانده اى و خدا تو را از مردم حفظ مى كند. همانا خداوند قوم كافر را هدايت نمى كند.
اين آيات نيز مؤيد حديث دوم هستند و بر اساس آنها، اذيت شدن پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله منحصر به مكّه و محدود به مشركان نبوده است. در حديث سوم نيز پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله به صورت مطلق فرموده اند: «احدى به مانند من مورد اذيت قرار نگرفته است» و در اين حديث نيز قيد «در مكّه» و «توسط مشركان» وجود ندارد.
ابن حجر روايت ديگرى نيز نقل مى كند كه بر اساس آن، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در مكّه تحت حمايت عموى بزرگوارشان حضرت ابوطالب عليه السلام بوده اند؛ از اين رو شكنجه، آزار و اذيتى از سوى مشركان مكه به ايشان نرسيده است و حضرت ابوطالب عليه السلام از اذيت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله مانع شده اند. پس تخصيص حديث به اذيت مشركان صحيح نيست و اساساً پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در مكّه از سوى مشركان مورد شكنجه و اذيت واقع نشده اند. سنيان براى توجيه مطلب نخست، اين
1) . همان، آيه 67.
اشكال را مطرح مى كنند كه رنج هاى اصحاب پيامبر در مكّه بسيار بيشتر از خود آن حضرت بوده است؛ زيرا پيامبر تحت حمايت حضرت ابوطالب عليه السلام از شكنجه ها و آزار و اذيت هاى مشركان در امان بوده اند؛ اما اصحاب كه حامى نداشتند، به شدت از سوى مشركان شكنجه مى شدند، پس چگونه است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى فرمايند: «احدى همچون من مورد اذيت قرار نگرفت؟»؛ سپس در پاسخ اين اشكال مى گويند كه چون اصحاب به خاطر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شكنجه مى شدند، خبر شكنجه آنان رنج آور بود و با اين شكنجه ها، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نيز اذيت مى شدند!
بر اين اساس، ايذاى اصحاب در حقيقت ايذاى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله است و چنانچه ايذاى اصحاب پيامبر ايذاى خود آن حضرت باشد، بنابر اولى ايذاى اهل بيت پيامبر عليهم السلام ايذاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خواهد بود، چنان كه خود آن حضرت درباره حضرت زهرا سلام اللّه عليها فرمودند:
فاطمة بضعة مني يوذيني ما آذاها؛(1).
فاطمه پاره تن من است، آنچه او را بيازارد مرا آزرده است.
و بر اساس مباحث تاريخى قطعى و مسلّم، حضرت فاطمه سلام اللّه عليها مورد ستم، آزار و اذيت قرار گرفت و اگر بپذيريم كه اذيت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله منحصر به مشركان بوده، بايد ملتزم شويم كه ستم كنندگان به حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها نيز از مشركان بوده اند!
آيا سنيان به اين سخن ملتزم مى شوند؟
1) . مسند أحمد: 4 / 5؛ صحيح مسلم: 7 / 141؛ المستدرك على الصحيحين: 3 / 159 و منابع ديگر.
نكته دوم: بر فرض كه اذيت پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه وآله اختصاص به مشركان مكه داشته است، با اين فرض سنيان بايد به اين سؤال پاسخ دهند كه بر اساس مبناى آنان، آيا اين مشركان ستمگر در زمره اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله قرار نمى گيرند؟!
مگر همين ستمگران نبودند كه پس از فتح مكّه از ترس جان خويش اظهار اسلام كردند و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله به آنان فرمودند:
إذهبوا فأنتم الطلقاء؛(1).
برويد پس شما رها شدگانيد.
مگر در جنگ احد - كه عايشه آن را سخت ترين روز پيامبر صلّى اللّه عليه وآله مى داند - ابوسفيان، خالد بن وليد، معاويه و ديگران از سران مهاجمان ستمگر نبودند؟ مگر وحشى قاتل حمزه سيد الشهدا نبود؟ آيا به صرف اين كه ابوسفيان، وحشى و امثال آن دو از سر ترس اظهار اسلام كردند، بايد آنها را در زمره صحابه و عادل شمرد؟!
حضرت حمزه عليه السلام چنان بلند مرتبه است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در شهادت ايشان عزاى عمومى اعلام كردند و همه را به گريه بر آن بزرگوار ترغيب كردند به گونه اى كه همه خانواده هاى شهدا، عزادارى بر شهيدان خود را كنار گذاشته و براى حضرت حمزه سيد الشهداء اقامه عزا كردند. با اين حال، آيا مى توان وحشى (قاتل حضرت حمزه) را با آن جناب در رديف هم قرار داد و حكم به عدالتشان نمود؟!
1) . السنن الكبرى بيهقى: 9 / 118؛ معرفة السنن والآثار: 7 / 61؛ فتح الباري: 8 / 15؛ فيض القدير: 5 / 218؛ الكشاف: 4 / 294 و منابع ديگر.
ممكن است سنيان با استناد به حديث «الإسلام يجبّ ما قبله» بگويند نبايد نسبت به گذشته متظاهران به اسلام سخن گفت؛ بلكه لازم است درباره گذشته آنان سكوت كنيم. اما بر فرض اين كه واقعاً آنان اسلام آورده اند و نبايد درباره گذشته آنها سخن بگوييم، آيا اين بدان معناست كه آنها رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را اذيت نكرده اند و اكنون نيز عادلند؟ آيا اين بدان معناست كه ما دين خود را از وحشى، ابوسفيان، معاويه و اشخاصى از اين قبيل اخذ كنيم، بى آن كه حقّ بررسى احوالاتشان را داشته باشيم؟!
بر اساس آيه شريف، خير بودن امت اسلامى به جهت ويژگى امر به معروف و نهى از منكر است و نكته اى كه در بررسى معناى آيه بايد به آن توجه داشت اين است كه آيا خداوند در اين آيه از ثبوت خيريت براى امت اسلامى خبر مى دهد، يا در صدد بيان شرط خير بودن امت است؟ در صورت نخست معناى آيه چنين خواهد بود كه: به سبب ثبوت ويژگى امر به معروف و نهى از منكر براى همه امّت، اين امت بهتر از ديگر امت هاست و خداوند از اين ويژگى خبر مى دهد. اما در صورت دوم، معناى آيه اين گونه خواهد بود كه: اين امت خير است به شرط آن كه امر به معروف و نهى از منكر كند.
برخى گمان كرده اند كه ويژگى امر به معروف و نهى از منكر براى امت و يا دست كم براى صحابه ثابت است و به سبب اين ويژگى، تمامى امت و يا همه صحابه خير هستند و خداوند نيز از اين واقعيت خبر مى دهد.
اما اين سخن دور از ذهن به نظر رسيده و نامعقول است؛ زيرا در واقع خارجى اين گونه نيست كه تمامى امت اسلامى داراى اين ويژگى باشند؛ بلكه بسيارى از افراد اين امت هرگز امر به معروف و نهى از منكر نكرده و قرآن نيز خلاف واقع نمى گويد. همين طور درباره صحابه - با آن گستره اى كه سنيان قايلند - اين سخن مى تواند صحيح باشد. چنان كه پيشتر و مكرر بيان شد، ديدگاه غالب اهل سنت اين است كه هر كسى حتى يك لحظه پيامبر را ديده باشد و يا اطفال و كودكانى كه لحظه اى به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيده باشند صحابه هستند، با اين حال آيا مى توان گفت همه اين افراد و اطفال امر به معروف و نهى از منكر كرده اند و آيا اين ويژگى براى تمامى آنان ثابت است؟ به يقين اين سخن نيز خلاف واقع و خلاف درك روشن عقل است و خداوند نيز خلاف واقع و عقل سخن نمى گويد.
در نتيجه ثبوت ويژگى امر به معروف و نهى از منكر براى امت اسلامى و اخبار خداوند از خير بودن اين امت به سبب اين ويژگى نفى مى شود و ناگزير بايد پذيرفت كه آيه در صدد بيان شرط خيريت براى امّت است؛ يعنى امت اسلامى به شرطى مورد مدح است كه امر به معروف و نهى از منكر كند و هر كس داراى اين ويژگى باشد ممدوح است و الاّ فلا. فخر رازى در همين باره مى نويسد:
إنّ الالف واللاّم في لفظ بالمعروف ولفظ المنكر يفيدان الإستغراق، وهذا يقتضي كونهم آمرين بكلّ معروف، وناهين عن كلّ منكر ... «تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤمِنُونَ بِاللّهِ ». واعلم أنّ هذا كلام مستأنف، والمقصود منه بيان علّة تلك الخيريّة؛(1).
1) . تفسير الرازي: 8 / 325.
همانا الف و لام در لفظ «المعروف» و لفظ «المنكر» بيان كننده استغراق است و اقتضا مى كند كه امت امر كننده به همه خوبى ها و نهى كننده از همه بدى ها باشند ... «تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤمِنُونَ بِاللّهِ » و بدان كه اين كلام مستأنف است و مقصود از آن، بيان علت آن خيريت است.
پس فخر رازى نيز تصريح مى كند كه علّت خير بودن امت، امر به معروف و نهى از منكر كردن آنان است و چون روشن شد كه تمامى امت هرگز نمى توانند به تمامى معروف ها امر و از همه منكرها نهى كنند، پس مراد خاص مى شود و خير بودن به عده خاصى منحصر مى شود و نمى توان با استناد به اين آيه، بر عدالت و حتى مدح تمامى صحابه استدلال كرد.
قرطبى، يكى ديگر از مفسران و قرآن پژوهان شناخته شده اهل سنت، نيز مى نويسد:
«تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ » مدح لهذه الأمّة ما أقاموا ذلك واتصفوا به. فإذا تركوا التغيير وتواطئوا على المنكر، زال عنهم اسم المدح ولحقهم اسم الذمّ وكان ذلك سببا لهلاكهم؛(1).
«تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ » مدح براى اين امّت است مادامى كه بر اين ويژگى استوار و به آن متصف باشند، پس اگر تغيير را ترك و برابر منكر كوتاهى كنند، نام مدح از آنان زايل و نام ذم به آنها ملحق مى شود و اين سببى براى هلاكتشان خواهد بود.
پس قرطبى نيز تأكيد مى كند كه آيه در صدد بيان شرط خيريت براى امت است.
1) . تفسير القرطبي: 4 / 173.
ابن كثير - كه از پيشوايان تفسير و حديث اهل سنت به شمار مى رود - نيز در ذيل اين آيه شريف، حديثى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نقل مى كند كه بر اساس آن، خير بودن امت مشروط به امر به معروف و نهى از منكر و ساير فضايل اخلاقى است و ميزان اتصاف به اين ويژگى ها، درجه خير بودن هر مسلمان را تعيين مى كند. در اين حديث آمده است:
خير الناس أقرؤهم وأتقاهم للّه عزّ وجلّ، وآمرهم بالمعروف وأنهاهم عن المنكر وأوصلهم للرّحم؛(1).
بهترين مردم كسى است كه قرآن بيشتر حفظ كرده و پروا پيشه ترين از خداى عزّ وجلّ باشد و تقوايش، امر به معروفش، نهى ازمنكرش و صله رحمش بيشتر از ديگران باشد.
در اين حديث شريف، ويژگى هاى لازم براى خير بودن به صيغه «أفعل» آمده و افعل نيز براى تفضيل و برترى دادن است؛ يعنى «خير الناس أحسنهم قراءةً وأكثرهم آمرا بالمعروف و ...» است و كسى خير بوده و خيريتش بيشتر است كه بيش از سايران امر به معروف و نهى از منكر كند، در نتيجه ويژگى امر به معروف و نهى از منكر شرط خير بودن است.
يادآور مى شويم كه بحث بر سر دلالت آيه شريف «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ » و نقد ديدگاه سنيان در اين باره بود. با بررسى دلالت آيه، روشن شد كه اولاً بر اساس احاديث منقول در منابع معتبر و مشهور اهل سنت، آيه شريف در شأن افرادى خاص و عده اى معين نازل شده نه درباره تمامى صحابه؛ از اين رو دليل اخصّ از مدعاست و استدلال به اين
1) . تفسير ابن كثير: 1 / 399 و 4 / 233.
آيه شريف بر عدالت تمامى صحابه، با رواياتى كه به جهت ورود آن در كتاب هاى صحاح اهل سنت، سنيان آنها را صحيح مى دانند ناسازگار است.
همچنين معلوم شد كه اگر مراد از امت در اين آيه عموم امت و يا عموم صحابه است، عموم در اين آيه عام مجموعى است نه استغراقى، بنا بر اين آيه هرگز بر مدح تك تك صحابه دلالت ندارد.
اين نكته هم روشن شد كه آيه حداكثر بر مدح مجموع امت من حيث المجموع ظهور دارد نه بر عدالت آنها. افزون بر آن كه اين مدح نيز مطلق نيست، بلكه نسبى است.
اما ممدوح بودن اين امت با آيات قرآن و با حديث مشهور و معتبر نزد فريقين سازگار نيست؛ پس ناگزير بايد از ظاهر آيه رفع يد كرد.
و بالاخره ثابت شد كه بر اساس ظهور آيه شريف، ممدوح بودن امت مشروط به امر به معروف و نهى از منكر است و چون تمامى امت و صحابه اين شرط را نداشته اند، پس نمى توان آيه را دليلى بر مدح همه امت يا همه صحابه شمرد.
در نتيجه آيه شريف «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ » هرگز بر مدعاى سنّيان دلالت ندارد. ضمن اين كه برداشت سنيان از اين آيه با آيات ديگر قرآن تعارض دارد كه در محل خود به اين مطلب خواهيم پرداخت. در اينجا بحث را با طرح و بررسى آيه دوم مورد استناد اهل سنت پى مى گيريم.
يكى از مهمترين آياتى كه اهل سنت با استناد به آن بر عدالت صحابه استدلال مى كنند، آيه يكصد و چهل و سوم از سوره مبارك بقره است. خداوند سبحان مى فرمايد:
«وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا وَما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتي كُنْتَ عَلَيْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَإِنْ كانَتْ لَكَبيرَةً إِلاّ عَلَى الَّذينَ هَدَى اللّهُ وَما كانَ اللّهُ لِيُضيعَ إيمانَكُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَءُوفٌ رَحيمٌ »؛.
اين چنين شما را امت وسط قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و رسول نيز بر شما گواه باشد. و ما آن قبله اى را كه بر آن بودى قرار نداديم مگر براى اين كه پيروى كنندگان از رسول، از آنان كه به پيشينه خود باز مى گردند، شناخته شوند. اين حكم به يقين دشوار بود مگر براى كسانى كه خداوند آنها را هدايت كرده است و خداوند هرگز ايمان شما را ضايع نمى كند. همانا خداوند نسبت به مردم رحيم و مهربان است.
براى روشن شدن معناى آيه و وجه استدلال اهل سنت، لازم است معناى سه واژه «شهادت»، «وسط» و «امّت» مورد بررسى قرار گيرد.
راغب اصفهانى درباره شهود و شهادت مى گويد:
شهد: الشهود والشهادة الحضور مع المشاهدة، إمّا بالبصر، أو بالبصيرة؛(1).
شهد: شهود و شهادت به معناى حضور همراه با مشاهده با چشم يا با بصيرت است.
پس شهادت به معناى حضور و ديدار حضورى است. اين لفظ به اين معنا در آيات ديگر قرآن نيز آمده است. به عنوان نمونه خداوند درباره روزه ماه مبارك رمضان، خطاب به مسلمانان مى فرمايد:
«فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ »؛(2).
پس هر يك از شما در ماه رمضان، در شهر و وطن خود حاضر بود، روزه بگيرد.
در عرف نيز براى شهادت دادن در محكمه، حضور در واقعه شرط است و كسى مى تواند در واقعه اى شهادت بدهد كه در محل حاضر بوده و آن واقعه را به خوبى مشاهده كرده باشد. البته روشن است كه مشاهده برخى امور با چشم صورت نمى گيرد؛ از اين رو راغب اصفهانى قيد «أو بالبصيرة» را هم آورده است. مثلاً آن گاه كه به يگانگى خداوند و شهادت مى دهيم و مى گوئيم: «أشهد أن لا إله إلاّ اللّه»، روشن است كه خداى متعال را با چشم نديده ايم؛ بلكه او را بالوجدان حاضر يافته و به وحدانيّت او شهادت داده ايم. يا هنگامى كه به قيامت شهادت مى دهيم، بدان معنا نيست كه در آنجا حاضر بوده و قيامت را با چشم سر مشاهده كرده ايم؛ بلكه اين شهادت بر اساس بصيرتى است كه از إخبار صادق براى ما حاصل شده است.
در آيه مورد بحث نيز خداوند سبحان مى فرمايد: «ما شما را امت وسط قرار داديم تا شاهد بر مردم باشيد». در اين جا، لام در «لِتَكُونُوا » لام غايت است. پس خداوند اين امت را وسط قرار داده تا در كنار ساير امت ها حاضر باشند و ضمن مشاهده اعمال آنان در روز قيامت، به نفع و يا به ضرر آنان شهادت دهند.
حال سؤال اينجاست كه چه كسى مى تواند شاهد اعمال مردم باشد؟ به عبارت ديگر «امت وسط» چه خصوصياتى بايد داشته باشد تا بتواند اين هدف و غايت را تأمين كند؟ براى روشن شدن پاسخ اين پرسش ها، لازم است معناى واژه «وسط» نيز مورد بررسى قرار گيرد.
«وسط» در لغت عرب از واژه هاى ذات اضافه است كه وجود دو طرف در قوام معنا و مفهوم آن دخيل است؛ يعنى دو شى ء بايد وجود داشته باشند و اين شى ء در دو طرف شى ء ديگرى قرار گيرد تا وسط بودن بر آن شى ء سوم صدق كند. راغب اصفهانى درباره معناى «وسط» مى گويد:
وسط الشيء ما له طرفان متساويا القدر، ويقال ذلك في الكميّة المتّصلة كالجسم الواحد ... ووسط بالسكون يقال في الكميّة المنفصلة كشيء يفصل بين جسمين. نحو وَسْطِ القوم كذا. والوسط تارةً يقال فيما له طرفان مذمومان. يقال: هذا أوسطهم حسبا إذا كان في واسطة قومه، وأرفعهم محّلاً، وكالجود الذي هو بين البخل والسرف، فيستعمل استعمال القصد
المصون عن الإفراط والتفريط، فيمدح به، نحو السواء والعدل والنصفة، نحو: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »؛(1).
وسط شى چيزى است كه دو طرف با اندازه و مقدار مساوى داشته باشد و آن درباره كميّت متصل همچون يك جسم واحد گفته مى شود ... و وسط - با سكون - درباره كميّت منفصل گفته مى شود، همچون شيئى كه ميان دو جسم فاصله مى اندازد و وسط قوم نيز به همين صورت است. وسط گاهى درباره آنچه دو طرف مذموم دارد گفته مى شود و گفته مى شود اين از نظر حَسَب وسط ايشان است. چنانچه در وسط قومش باشد، از نظر جايگاه بالاتر از آنان قرار گيرد؛ مانند بخشش وجود كه ميان بخل ورزيدن و اسراف كردن است. پس وسط درباره شخصى استعمال مى گردد كه از افراط و تفريط مصون است و به واسطه اين وصف مدح مى شود، همچون [اوصاف رعايت كننده] تساوى، عدل و انصاف، مانند [آيه]:
«وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »».
بنا بر اين «وسط شى ء» آن چيزى است كه دو طرف داشته باشد و آن دو طرف از حيث قدر و منزلت و يا از حيث معنا با هم مساوى باشند و يا در نقطه مقابل هم قرار گرفته باشند. مثلاً جود و بخشندگى در ميان بخل و اسراف قرار دارد. و يا تواضع امر پسنديده اى است كه حد وسط ميان تكبّر و تملّق است. روشن است كه بخل و اسراف هر دو مذموم و ناپسندند و كسى كه حد وسط را در پيش گرفته، بى آن كه بخل بورزد و يا دچار اسراف شود، بخشنده است. او حد وسط را رعايت كرده و استعمال وسط
1) . مفردات غريب القرآن: 522.
درباره او براى مدح و ستودن او است. همچنين فرد متكبر و يا متملّق، هر دو مورد ذمّ قرار مى گيرند، اما تواضع كه در وسط اين دو خُلق مذموم قرار دارد پسنديده و ممدوح است. پس اولاً بايد ديد وسط بودن اين امّت از چه حيثى است و اين امت در چه خصوصيتى وسط است، و ثانياً دو طرفى كه اين امت در وسط آن دو قرار گرفته چه كسان يا گروه هايى هستند؟ در پاسخ اين سؤالات، چهار نظريه در ميان انديشمندان سنى مطرح شده است.
نظام الدين اعرج نيشابورى، يكى از مفسّران نامدار و مورد قبول سنيان - كه تا حدود زيادى دنباله رو فخر رازى است و البته در موارد معدودى نيز با وى مخالفت دارد - در اين باره مى گويد:
المراد بالوسط ههنا أنّهم متوسّطون في الدين بين المفرِط والمفرط والغالي والمقصّر في شأن الأنبياء، لا كالنصارى حيث جعلوا للنبي صلّى اللّه عليه وآله إبناً وإلهاً، ولا كاليهود حيث قتلوا الأنبياء وبدّلوا الكتب، ولأنّ الوسط في الأصل إسم وصف به استوى فيه الواحد والجمع والمذكر المؤنث «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ »، الأكثرون على أنّ هذه الشهادة في الآخرة، إمّا بأن يكونوا شهداء للأنبياء على أمتهم الذين يكذّبونهم؛(1).
مراد از وسط در اينجا اين است كه آنان در دين متوسط هستند؛ يعنى ميان افراط كنندگان و تفريط كنندگان قرار دارند. ميان كسانى كه درباره جايگاه پيامبران غلو كرده و يا دچار تقصير شده اند. آنان نه همچون نصارا هستند از آن جهت كه پيامبر را
1) . تفسير النيسابوري: 1/421.
فرزند خدا يا خود خدا قرار داده اند، و نه همچون يهودند كه پيامبران را كشته و كتابهايشان را تحريف كردند و از آنجا كه وسط در اصل اسمى است كه واحد، جمع و مذكر و مونث در آن يكسان است [درباره معناى آيه] «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ »، اكثر مفسران برآنند كه اين شهادت در آخرت خواهد بود، به گونه اى كه آنان براى انبياء عليه امت هايشان كه آنها را تكذيب كردند، شهادت خواهند داد.
روشن است كه غلو و تقصير هر دو مذموم و ناپسندند؛ از اين رو حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايند:
هلك فيَ رجلان، محبّ غال ومبغض قال؛(1).
درباره دين دو دسته هلاك شدند: يك دسته محبانى هستند كه دچار غلو شدند و دسته ديگر كسانى هستند كه نسبت به من بغض دارند.
پس بر اساس اين نظريه، امت وسط كسانى هستند كه نه غلو مى كنند و نه دچار تقصير مى شوند و در دين از افراط و تفريط به دورند. اما در خارج چه كسى و يا چه كسانى اين گونه اند و مى توان آنان را مصداق امت وسط شمرد؟ از ظاهر كلام نظام الدين نيشابورى استفاده مى شود كه مصداق امت وسط از نظر او امت اسلامى است كه در مقابل امت نصارا و امت يهود قرار دارد.
اما اين سخن صحيح به نظر نمى رسد و دچار اشكالاتى است كه در جاى خود به آن خواهيم پرداخت و در اينجا صرفاً به دنبال يافتن حيث وسط بودن و دو طرف مقابل آن هستيم كه از نظر نظام الدين نيشابورى، حيث وسط بودن پرهيز از غلو و تقصير
1) . نهج البلاغة: 489 / حكمت 117.
و افراط و تفريط است و اين يكى از معناهايى است كه راغب اصفهانى نيز آن را ذكر كرده است. راغب مى نويسد:
الوسط تارةً يقال فيما له طرفان مذمومان؛(1).
وسط گاهى درباره چيزى گفته مى شود كه داراى دو طرف مذموم است.
قرطبى نيز نظرى همچون نظر نظام الدين اعرج دارد. وى در اين باره مى نويسد:
وسط الوادي: خير موضع فيه وأكثره كلأ وماء، ولمّا كان الوسط مجانباً للغلو والتقصير كان محموداً، أي هذه الأمّة لم تغل غلوّ النصارى في أنبيائهم، ولا قصّروا تقصير اليهود في أنبيائهم. وفي الحديث: «خير الأُمور أوسطها». وفيه عن علي رضي اللّه عنه: «عليكم بالنمط الأوسط، فإليه ينزل العالي، وإليه يرتفع النازل». وفلان من أوسط قومه، وأنّه لواسطة قومه، ووسط قومه، أي من خيارهم وأهل الحسب منهم. وقد وسط وساطة وسطة، وليس من الوسط الذي بين شيئين في شيء. والوسط بسكون السين الظرف، تقول: صلّيت وسط القوم. جلست وسط الدار بالتحريك لأنّه إسم. قال الجوهري: وكلّ موضع صلح فيه «بين» فهو وسط، وإن لم يصلح فيه «بين» فهو وسط بالتحريك، وربما يسكن وليس بالوجه؛(2).
وسط زمين بهترين موضعى است كه در آن وجود دارد و آب و گياه در آن قسمت بيشتر است و هنگامى كه وسط در كنار غلو و تقصير به كار رود، پسنديده خواهد بود.
يعنى اين امّت غلو نمى كنند، همچون نصرانيان كه درباره پيامبرانشان غلو كردند، و دچار تقصير نيز نمى شوند، همچون تقصير يهود درباره پيامبرانشان. در حديث آمده است: «بهترين امور متوسط ترين آن است». همچنين در حديثى از على عليه السلام آمده است: «بر شما باد روش ميانه، پس آن كه بالاست به سوى ميانه پايين مى آيد و آن كه پايين است به سوى آن بالا مى رود». و [اين كه گفته مى شود:] فلانى از متوسطان واسطه و وسط قومش است؛ يعنى از برگزيدگان و مفاخر آنان است. همانا وسط، وساطة و وسطة از وسطى كه در يك شى ء ميان دو شى ء قرار مى گيرد نيست. و وسط به سكون سين ظرف است [همان طور كه] مى گويى: در وسط قوم نماز خواندم و در وسط خانه نشستيم [در اين موارد، وسط را با] حركت [فتحه بر روى سين] مى گويى چرا كه آن اسم است. جوهرى گفته است كه هر قسمتى كه [اطلاق] «بين» درباره آن درست باشد، همان قسمت وسط است و اگر [اطلاق] «بين» درباره آن درست نباشد، آن وسط با حركت [فتحه بر روى سين] است و گاهى هم ساكن تلفظ مى شود، بدون آن كه وجهى داشته باشد.
بنا بر اين، يكى از معانى ذكر شده براى وسط، معناى اعتدال و پرهيز از افراط و تفريط است.
معناى ديگرى كه براى وسط بودن ذكر شده، «خير بودن» است. بيان مطلب اين كه آيه شريف با توصيف امت به وسط، در صدد بيان خير بودن امت است، يعنى اين امت نسبت به ساير امت ها بهتر است. زمخشرى در الكشاف دو معنا براى وسط ذكر كرده
است. نخستين معنايى كه وى مطرح كرده خير بودن است. زمخشرى بر اساس معناى لغوى اين واژه؛ يعنى «الوسط من كلّ شيء خياره» و نيز با استناد به حديثى كه در آن آمده است: «خير الأمور أوسطها»، اين معنا را به دست داده(1)و فخر رازى نيز آن را قابل قبول دانسته است. فخر رازى گزينش اين معنا را براى وسط، سبب ايجاد تناسب ميان اين آيه با آيه شريف «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ » مى داند.(2).
معناى سومى كه در آثار مفسران و قرآن پژوهان سنى ديده مى شود، «عدالت» است. قرطبى در اين باره مى نويسد:
«وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا ... إِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَءُوفٌ رَحيمٌ » فيه أربع مسائل: الأولى: قوله تعالى: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا ». المعنى:
وكما أنّ الكعبة وسط الأرض «كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »، أي جعلناكم دون الأنبياء وفوق الأمم. والوسط: العدل، وأصل هذا أنّ أحمد الأشياء أوسطها. وروى الترمذي، عن أبيسعيد الخدري، عن النبي صلّى اللّه عليه وآله في قوله تعالى: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا » قال: «عدلا». قال: هذا حديث حسن صحيح. وفي التنزيل: «قالَ أَوْسَطُهُمْ »؛(3)أي أعدلهم وخيرهم؛(4).
«وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا ... إِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَءُوفٌ رَحيمٌ ». در اين آيه چهار مسأله وجود دارد. يكم: اين قول خداى تعالى [كه مى فرمايد]:
«وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »، معنايش [اين است] چنان كه كعبه وسط زمين است، شما را نيز امت وسط قرار داديم. و ترمذى از ابوسعيد خدرى، از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده كه درباره گفتار خداى تعالى [كه فرمود]: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا » گفت: [شما را] «عادل» [قرار داديم]. ترمذى گفته است: اين حديث نيكو و صحيح است. و در قرآن نيز آمده است: «اوسط آنان گفت»؛ يعنى عادل ترين و بهترين ايشان.
زمخشرى اين معنا را نيز براى «وسط» ذكر كرده است. وى درباره «امت وسط»، پس از ذكر معناى «خير بودن» مى گويد:
أو عدولاً؛ لأنّ الوسط عدل بين الأطراف ليس إلى بعضها أقرب من بعض؛(1).
يا [منظور اين است كه اين امت] عادلند؛ چرا كه وسط عدل بين دو طرف است و به هيچ يك از دو طرف نسبت به طرف ديگر نزديكتر نيست.
فخر رازى نيز معناى دوم مطرح شده از سوى زمخشرى را ذكر كرده و براى تقويت آن شواهدى آورده است؛ با اين حال معناى نخست را با استناد به گفتار مفسّران اولويت داده است.(2).
چهارمين معنايى كه براى وسط بودن ذكر شده، برخوردارى بيشتر از فضايل است. فخر رازى به عنوان قول سوم از ميان چهار قول مذكور، اين معنا را مطرح ساخته است. وى مى گويد:
القول الثالث: أنّ الرجل إذا قال: فُلان أوسطنا نسباً، فالمعنى أنّه أكثر فضلاً، وهذا وسط فيهم كواسطة القلادة، وأصل هذا أنّ الإتباع يحوشون الرئيس، فهو في وسطهم وهم حوله فقيل وسط لهذا المعنى؛(1).
قول سوم [اين است كه]: وقتى مردى مى گويد فلانى از نظر نسب اوسط ماست، منظور اين است كه او بيشترين فضيلت را دارد و وسط در ميان ايشان، مانند وسط گردنبند است و اصل اين معنا [از آنجا ناشى مى شود كه] پيروان در حاشيه و پيرامون رئيس هستند؛ از اين رو او در وسط ايشان قرار گرفته و آنان در اطراف او قرار مى گيرند و بر اساس همين معنا، وسط گفته مى شود.
بر اين اساس، معناى آيه چنين مى شود: «ما اينچنين شما را امت برتر قرار داديم»؛ يعنى اين امت نسبت به ساير امت ها فضيلت بيشترى دارد.
پس از دانستن معناى «شاهد» و «وسط» بودن امت، اينك نوبت به تعيين مصداق امّت - چه در مقام ثبوت و چه در مقام اثبات - مى رسد.
منظور از «اُمّت» واژه امت گاهى درباره يك گروه خاص و يا حتى يك نفر به كار رفته است. به
1) . همان.
عنوان مثال خداوند سبحان در قرآن كريم، از حضرت ابراهيم عليه السلام به تنهايى به عنوان يك امت تعبير مى كند و مى فرمايد: «إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً قانِتًا ».(1)اما واژه امت نوعا درباره عموم مردم به كار مى رود. گاهى استعمال اين لفظ به نحو عام استغراقى است و شامل تك تك افراد مى شود. و گاهى به نحو عام مجموعى؛ يعنى به مجموع من حيث المجموع نظر دارد نه به تك تك افراد. حال سؤال اين است كه اگر مراد از امت در اين آيه عموم امّت اسلام در مقابل امم ديگر همانند يهود و نصارا باشد، آيا مراد عام استغراقى است يا عام مجموعى؟ در اينجا بر فرض اين كه مراد خداوند عموم امت اسلام باشد، بر اساس هر يك از معانى چهارگانه ذكر شده براى امّت به بررسى اين مطلب خواهيم پرداخت كه آيا مراد خداوند آن است كه تك تك افراد منسوب به امت اسلامى نسبت به تك تك افراد ساير امت ها «وسط» هستند؟ يا اين كه اين امت در مجموع نسبت به ساير امت ها «وسط» است؟ پيش از رسيدگى به اين مطلب، توجه به اين نكته بسيار ضرورى است كه اساسا در اين بحث از يك موضوع اساسى و مهم غفلت شده و آن معناى مراد از «امت اسلامى» است. به عبارت ديگر، پيش از پرداختن به معناى وسط بودن و يا هر ويژگى ديگر براى امت اسلامى، به ضرورت بايد مشخص شود كه منظور از «امت اسلام» چه كسانى هستند؟ آيا هر كسى كه به هر انگيزه اى و لو از سر نفاق شهادتين بگويد در زمره «امت اسلام» خواهد بود؟ آيا كسى كه از پدر و مادرى مسلمان متولد شده و در سرزمين اسلامى زندگى مى كند، در زمره «امت اسلامى» به شمار مى آيد؟ ملاك اين كه كسى از«امت اسلامى» شمرده شود، چيست؟
1) . سوره نحل، آيه 120.
اين پرسش ها درباره «امت يهود» و «امت نصارا» نيز مطرح مى شود. آيا كسى كه در عصر حيات حضرت موسى على نبينا وآله وعليه السلام مى زيسته و به راستى از آن حضرت پيروى كرده و به خدا ايمان آورده و با ايمان از دنيا رفته است، از «امت يهود» شمرده مى شود، و يا مراد از «امت يهود» شامل كسانى مى شود كه با حضرت موسى مخالفت كردند و پيامبران خدا را كشتند و دين الاهى را تحريف كردند؟ همين طور، آيا فقط فرد مؤمن به خدا و حضرت عيسى در زمان آن حضرت، در زمره «امت نصارا» است، يا آنانى كه پس از حضرت عيسى و بر اثر پيروى از هواى نفس، دين الاهى حضرت عيسى را تحريف كرده و قايل به الوهيت ايشان شدند نيز در زمره «امت نصارا» به حساب مى آيند؟ از مطالبى كه در تفاسير اهل سنت آمده استفاده مى شود كه آنان تمامى كسانى را كه با هر انگيزه اى اظهار اسلام كرده و يا آنانى كه از پدر و مادر مسلمان متولد شده و در سرزمين اسلامى زندگى مى كند را در زمره امت اسلام قرار داده و در مقابل، يهوديان و نصرانيان معتقد به دين تحريف شده يهود و نصارا را «امت يهود» و «امت نصارا» مى شمارند.
با توجه به اين نكته، به بحث خود باز مى گرديم تا مراد خداوند از «امت» در اين آيه را با در نظر گرفتن معانى چهارگانه «وسط» دريابيم.
معناى نخست «وسط»، اعتدال و پرهيز از افراط و تفريط بود. چنان كه گذشت، نظام الدين اعرج نيشابورى معتقد است كه امت اسلام در اعتقاد به نبوت راه ميانه را پيش گرفته و از غلو و افراط درباره شأن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پرهيز كرده است. همچنين با پرهيز از كوتاهى و كوچك شمردن شأن پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، از آزار و قتل ايشان دست شسته است؛ از اين رو خداى تعالى به جهت پرهيز اين امت از افراط و تفريط، آنها را امت وسط قرار داده است.
روشن است كه اين معنا درباره تك تك افراد امت اسلام صدق نمى كند؛ از اين رو ممكن نيست تمامى اين امت به اين معنا «امت وسط» باشند. به عبارت ديگر، اين معنا با استعمال لفظ امت به صورت عام استغراقى سازگارى ندارد؛ زيرا ترديدى نيست كه در ميان اين امت، هم غالى بوده است و هم مقصّر. بنا بر اين اگر مراد از «امت» عام نيز باشد، به يقين «عام مجموعى» است؛ يعنى اين امت در مجموع از ساير امت ها ميانه روتر و معتدل تر است و افرادى در اين امت وجود دارند كه بيشتر از افراد معتدل ساير امت ها اعتدال را رعايت و از افراط و تفريط مى پرهيزند.
معناى دوم «وسط»؛ يعنى خير بودن نيز با استعمال امت به صورت «عام استغراقى» سازگارى ندارد؛ زيرا احدى نمى تواند ادعا كند كه تك تك افراد اين امت از افراد ساير امم برتر و همه در زمره اخيار هستند. در نتيجه، بر اساس اين معنا نيز اگر مراد از«امت» عام باشد، به يقين «عام مجموعى» است و در نهايت مى توان گفت كه اين امت در مجموع نسبت به ساير امت ها خيريت بيشترى دارند، و يا افرادى در اين امت هستند كه خير آنها از خير اخيار ساير امت ها بيشتر است.
به همين ترتيب معناى سوم؛ يعنى «عدالت» نيز بالوجدان با عام استغراقى سازگارى ندارد و ما مى دانيم كه وجداناً تمامى تك تك افراد اين امت عادل نيستند.
معناى چهارم؛ يعنى «افضليت» نيز به همين صورت است و بر اساس اين معنا نيز نمى توان عام بودن واژه امت را حمل بر عام استغراقى نمود.
در نتيجه، بر اساس هر يك از اين معانى چهارگانه، مى توان گفت دلالت امت بر عموم به صورت «عام مجموعى» است؛ يعنى اين امت در مجموع بهتر از ساير امت ها هستند، و اين برتريت به جهت وجود افراد خاصى در اين امت است كه از افراد خوب ساير امت ها بهترند. روشن است كه به يقين در ميان ساير امت ها نيز افراد معتدل، خير،
عادل و بافضيلت بوده است؛ پس بايد آن افراد با افراد معتدل، نيكو، عادل و بافضيلت اين امت مقايسه شوند تا آن گاه گفته شود اين امت در مجموع بهتر از ساير امت هاست، و اين افراد خاص هستند كه خداوند آنان را «امت وسط» قرار داده است تا در دادگاه عدل الاهى براى مردم شهادت بدهند.
علاوه بر اين كه خود شهادت دادن - كه فضيلتى بزرگ است كه از «امت وسط» قرار دادن اين افراد به دست مى آيد - نيز دلالت مى كند كه مراد در اينجا عام استغراقى نيست؛ زيرا در ميان امت اسلام قطعاً افرادى هستند كه در دادگاههاى معمولى نيز شهادتشان براى يك مشت جو هم پذيرفته نمى شود. علاوه بر آن كه شهادت دادن، نياز به حضور و آگاهى از احوال مردم دارد.
پس «امت وسط» كسانى هستند كه نزد تمامى مردم حضور علمى دارند و به علم الاهى از احوال همگان آگاهند، به همين روى مى توانند در دادگاه عدل الاهى شهادت دهند و شهادت آنان نيز از سوى خداوند پذيرفته مى شود. به راستى چه كسانى شايستگى اين وصف را دارند و مى توانند در محكمه خداوند شاهد باشند؟ در تفسير المراغي درباره اين پرسش آمده است:
فنحن إنّما نستحقّ هذا الوصف إذا اتبعنا سيرته وشريعته، وهو الذي يحكم على من اتبعها، ومن حاد عنها وابتدع لنفسه تقاليد أخرى، وانحرف عن الجادّة، وحينئذ يكون الرسول بدينه وسيرته حجة عليه، بأنّه ليس من أمّته التي وصفها اللّه في كتابه بقوله: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ » وبذلك يخرج من الوسط ويكون في أحد الطرفين؛(1).
1) . تفسير المراغي: 2 / 6 - 7.
پس آن گاه استحقاق اين وصف را خواهيم داشت كه از سيره و شريعت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله تبعيت كنيم و او است كه بر پيروى كنندگان از سيره و شريعتش حكم مى كند و بر كسى كه از شريعت و سيره اش فاصله گرفته و ملتزم به پيروى از ديگران شده و از جاده منحرف شده است، در اين هنگام رسول به واسطه دين و سيره خويش، حجتى عليه او خواهد بوده و ديگر او از امتش نخواهد بود؛ امتى كه خداوند در قرآن آنان را اينچنين توصيف كرده است كه: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ » و بدان سبب از وسط خارج شده و در يكى از دو طرف قرار مى گيرد.
بر اساس اين سخن، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله ميزانى است كه مشخص مى كند چه كسى شايستگى آن را دارد كه در زمره «امت وسط» قرار گيرد. به عبارت ديگر، آنان افراد خاصى از اين امت «وسط» هستند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شايستگى آنان را براى «وسط» بودن امضاء و براى آنان شهادت داده باشد.
رشيد رضا نيز در تفسير المنار، سخن مشابهى دارد. وى مى نويسد:
«وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا »؛ أي إنّ الرسول عليه الصلاة والسلام هو المثال الأكمل لمرتبة الوسط، وإنّما تكون هذه الأمّة وسطا باتّباعها له في سيرته وشريعته، وهو القاضي بين الناس فيمن اتبع سنّته ومن ابتدع لنفسه تقاليد أخرى أوحذا حذو المبتدعين، فكما تشهد هذه الأمّة على الناس بسيرتها وارتقائها الجسدي والروحي بأنّهم قد ضلّوا عن القصد، يشهد لها الرسول بما وافقت فيه سنّته وما كان لها من الأسوة الحسنة فيه، بأنّها استقامت على صراط الهداية المستقيم. فكأنّه قال: إنّما يتحقّق لكم وصف الوسط إذا
حافظتم على العمل بهدي الرسول واستقمتم على سنّته، وأما إذا انحرفتم عن هذه الجادّة فالرسول بنفسه ودينه وسيرته حجّة عليكم بأنّكم لستم من أمّته التي وصفها اللّه في كتابه بهذه الآية وبقوله: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ »الخ. بل تخرجون بالإبتداع من الوسط وتكونون في أحد الطرفين؛(1).
«وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا »؛ يعنى اين كه پيامبر اكرم عليه [وعلى آله] الصلاة والسلام كامل ترين مثال براى مرتبه وسط است و اين امت تنها به سبب پيروى از او در سيره و شريعت اش وسط خواهد بود. او در ميان مردم قاضى خواهد بود و درباره كسانى كه از سنت اش پيروى كرده و كسانى كه پيروى از ديگران را براى خويش برگزيده اند و يا راه بدعت گزاران را درپيش گرفته اند قضاوت خواهد كرد. پس چنان كه اين امت به سبب سيره و ارتقاء جسدى و روحى خود بر عليه مردم شهادت مى دهد كه آنها از راه منحرف شده اند، پيامبر نيز براى اين امت به آنچه با سنتش موافقت شده و او براى امت الگوى نيكويى بوده است و اين كه اين امت بر صراط مستقيم هدايت استقامت كرده اند، شهادت خواهد داد. پس چنان است كه گويى مى فرمايد: همانا وصف «وسط»براى شما تحقق مى يابد، به شرط اين كه بر عمل به هدايت رسول محافظت كنيد و بر سنت او استقامت ورزيد و اگر از اين جاده منحرف شويد، پيامبر به نفس، دين و سيره خويش حجتى عليه شما خواهد بود و شما از امتى نيستيد كه خداوند در كتابش با اين آيه آنان را وصف كرده است كه: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ »؛ بلكه به سبب بدعت گذاردن از «وسط» خارج شده و در يكى از دو طرف قرار مى گيريد.
1) . تفسير المنار: 2 / 5.
چنان كه ملاحظه شد، برخى از مفسران متأخر سنى انصاف به خرج داده و معناى لطيفى براى آيه ذكر كرده اند. بر اساس اين معنا، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى «وسط» بودن امّت ملاك تعيين كرده است كه سيره و شريعت او ملاكى است براى سنجش امت اسلام؛ از اين رو هر يك از امت بر اساس اين ملاك عمل كند، مصداق «امت وسط» خواهد بود، و هر كس از آن عدول كند، «امت وسط» شمرده نخواهد شد. تنها افراد خاصى از امت اسلام كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با سيره و شريعت خود بر شايستگى آنها شهادت داده و آنها را پذيرفته باشد لياقت وصف «امت وسط» را دارند؛ اما كسى كه از ناحيه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله رد شود، «امت وسط» نخواهد بود و نمى تواند بر ساير مردم شاهد باشد.
حاصل آن كه «وسط» را به هر معنايى از اين معانى چهارگانه حمل كنيم، موصوف شدن به آن، مشروط به امضاء رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و عمل به سيره و شريعت آن حضرت است. با اين بيان روشن مى شود كه اين آيه شريف هيچ ارتباطى با عدالت صحابه ندارد.
ممكن است گفته شود كه هر چند دلالت لفظ «امت» در اين آيه بر عموم استغراقى تمام نيست؛ اما اين مطلب با اين كه تمامى صحابه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله مصداق «امت وسط» باشند، منافاتى ندارد.
در پاسخ به اين شبهه بايد گفت كه درباره صحابه نيز نمى توان واژه امت را به نحو «عام استغراقى» به كار برد؛ زيرا به شهادت قطعى قرآن، روشن است كه در ميان اطرافيان و صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز منافقانى بوده اند كه در ظاهر و به زبان اظهار اسلام كرده بودند؛ ولى در قلب لحظه اى به آن حضرت ايمان نياوردند. خداوند
در سوره مائده - يعنى آخرين سوره اى كه در اواخر عمر شريف رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نازل شده است - از گسترش نفاق در اطرافيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله إخبار مى كند و پيامبر خود را دلدارى داده و مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذينَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَلَمْ تُؤمِنْ قُلُوبُهُمْ »؛(1).
اى پيامبر، كسانى كه به سرعت در مسير كفر مى شتابند، تو را غمگين نسازند. آنانى كه با زبان هايشان مى گويند ايمان آورديم، در حالى كه قلب هايشان ايمان نياورده است.
بنا بر اين، هرگز نمى توان ادعا كرد كه تك تك صحابه مصداق «امت وسط» هستند؛ از اين رو آيه هيچ ارتباطى با صحابه ندارد و استناد به آن براى اثبات عدالت صحابه بر خلاف برهان بوده و ادعايى بى دليل است، و حقيقت آن است كه آنان براى توجيه ما وقع، ابتدا به عدالت تمامى صحابه فتوا داده اند و سپس به دنبال دليل فتواى خود مى گردند تا شايد با تمسك به برخى آيات قرآن، بتوانند دليلى براى پيش فرض خود بتراشند!
نقل شده كه شافعى براى يافتن دليلى از قرآن براى حجّيت اجماع، قرآن را سيصد مرتبه از ابتدا تا آخر خوانده است تا اين كه آيه اى را به عنوان دليل يافته است!
از اين داستان بسيار عجيب - به فرض اين كه يك نفر بتواند در طول حيات علمى خود، سيصد بار و با تأمل تمامى قرآن را بخواند و در عين حال به ساير امور زندگى فردى و اجتماعى خود نيز برسد - روشن مى شود، كسانى كه قايل به حجيت اجماع بوده
1) . سوره مائده، آيه 41.
و بر اساس اجماع فتوا داده اند، هيچ دليلى براى آن نداشته و پس از آن در صدد يافتن دليلى از كتاب خدا براى آن برآمده اند.
اين نشان مى دهد كه آنان در ابتدا براى توجيه ما وقع ادعاهايى مطرح مى كنند و فتاوايى از ناحيه انديشمندانشان صادر مى شود، آن گاه به فكر دست و پا كردن دليل مى افتند!
اين مصداق بارز بارش از زمين به آسمان است. به ديگر سخن، سنيان باورها و اعتقادات خود را از قرآن و سنّت استخراج و اخذ نكرده اند؛ بلكه باورهاى آنان با توجه به وقايعى شكل گرفته كه در تاريخ اسلام رخ داده است. در مرحله بعد كوشيده اند ادله اى براى اين باورها دست و پا كنند، در حالى كه يك مسلمان واقعى بايد باورهاى دينى خود را از كتاب خدا و سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اخذ كرده و ما وقع را با آن بسنجد و در صورت سازگارى آن با كتاب و سنت، آن را بپذيرد و در غير اين صورت آن را رها كند.
آنچه در تاريخ اسلام رخ داده اين است كه عده اى پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، حاكميت مسلمانان را به دست گرفته و اهل بيت پيامبر عليهم السلام را به حاشيه راندند و به اين ترتيب تلاش كردند تا يگانه راه دستيابى به معارف دينى و تعاليم وحيانى را مسدود و راه ديگرى جايگزين نمايند. از آنجا كه راه جايگزين در حقيقت بى راهه اى پر از موانع و مشكلات بود، انديشمندان وابسته به جريان حاكميت كوشيدند تا براى خالى از مشكل جلوه دادن آن، توجيهات و ادله اى بتراشند؛ امّا به يقين هر تلاشى براى كتمان حقيقت و حق نشان دادن باطل نافرجام است و حقيقت براى حق جويان نمايان مى شود، هر چند كه حق ستيزان ناخوش دارند.
در بحث حاضر نيز تمامى حق طلبان مى دانند كه هرگز نمى توان تمام آنانى كه صحابه ناميده مى شوند را مصداق «امت وسط» شمرد و شايسته شاهد بر ساير مردم
دانست؛ بلكه شاهد بودن نيازمند ويژگى هايى است كه خداوند در قرآن برخى از آنها را برشمرده است. خداى متعال مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * وَجاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَفي هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَنِعْمَ النَّصيرُ »؛(1).
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، ركوع و سجود به جاى آوريد و پروردگارتان را بپرستيد و كارهاى خير انجام دهيد، باشد كه رستگار شويد. در راه خدا آنچنان كه شايسته است جهاد كنيد. او شما را برگزيده و در دين براى شما سختى قرار نداده است. مانند آيين ابراهيم او شما را از پيش و در اين كتاب مسلمان ناميده است تا پيامبر خدا بر شما شاهد باشد و شما بر ساير مردم گواه باشيد. به همين روى نماز را به پا داريد، زكات بدهيد و به خدا متوسل شويد [چرا كه] او مولاى شماست و چه مولا و يارى كننده نيكويى است.
بر اساس اين دو آيه، شرط شاهد بودن بر ساير مردم، ايمان و قرار گرفتن در طريق عبوديت و بندگى است؛ چرا كه خداوند بنده اى را از ميان بندگانش برمى گزيند كه ايمان آورده و با ركوع و سجود مراتب بندگى خويش را در درگاه الاهى اعلام كرده باشد و آنچنان كه شايسته است، به جهاد - اعم از جهاد با شمشير و جهاد با نفس - در راه خداوند بپردازد. خداوند پس از برشمردن اين ويژگى هاست كه مى فرمايد اگر اينچنين باشيد، شاهد بر خلق خواهيد بود؛ آن گاه با «فاء تفريع» تأكيدى دوباره مى كند
1) . سوره حج، آيه 77 - 78.
كه پس از رسيدن به اين جايگاه نيز بايد نماز را به پا داريد، زكات بدهيد و به خداوند پناه بريد؛ چرا كه تنها او مولاى شماست.
حال آيا به راستى تمامى صحابه - با آن دامنه و گستره وسيعى كه سنيّان قايلند - داراى چنين ويژگى هايى بوده و به مقام عبوديت رسيده اند؟!
مقامى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله با دارا بودن آن به رسالت برگزيده شده است. روشن است هرگز نمى توان ادعا كرد كه تمامى صحابه، شرايط شاهد بودن بر ساير مردم را دارند و اين وجه ديگرى است بر اين كه آيه مورد بحث هيچ ارتباطى با عدالت صحابه ندارد و استناد به آن براى اثبات عدالت صحابه به يقين باطل و خلاف آموزه هاى قرآنى است.
در مقابل و در احاديث اهل بيت عليهم السلام، با توجه به تعاليم نورانى قرآنى به بيان معناى آيه پرداخته شده است. حاكم حسكانى در شواهد التنزيل مى نويسد:
أخبرنا محمد بن عبداللّه بن أحمد الصوفي، قال: أخبرنا محمد بن أحمد بن محمد الحافظ، قال: حدثنا عبدالعزيز بن يحيى بن أحمد، قال: حدثني أحمد بن محمد بن عمير، قال: حدثني بشر بن المفضل، قال: حدثنا عيسى بن يوسف، عن أبيالحسن علي بن يحيى، عن أبان بن أبيعياش، عن سليم بن قيس، عن علي عليه السلام قال: «إنّ اللّه إيّانا عنّي بقوله تعالى: «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ »، فرسول اللّه شاهد علينا، ونحن شهداء اللّه على الناس [على خلقه ]وحجته في أرضه، ونحن الذين قال اللّه جلّ اسمه [فيهم]: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »»؛(1).
محمد بن عبداللّه بن احمد صوفى به سند خود از سليم بن قيس، از على عليه السلام روايت مى كند كه حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود: «مراد خداى تعالى از
1) . شواهد التنزيل: 1 / 120 / ش 129.
اين سخنش [كه فرمود]: «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ » ما هستيم. پس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شاهد بر ماست و ما شاهدان خدا بر مردم [بر خلق خدا] و حجت او در زمينش هستيم. ما كسانى هستيم كه خداى عزّ وجلّ [درباره ايشان] فرموده است: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا ».
مرحوم ثقة الاسلام كلينى در كتاب شريف كافى، به سند صحيح و به نقل از بُريد عجلى مى نويسد:
قلت لأبي جعفر عليه السلام قول اللّه تبارك وتعالى: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا »،(1)قال: «نحن الأمّة الوسط ونحن شهداء اللّه تبارك وتعالى على خلقه وحججه في أرضه». قلت: قوله تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ وَجاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ » قال: إيّانا عنّي ونحن المجتبون ولم يجعل اللّه تبارك وتعالى «فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ »، فالحرج أشدُّ من الضيق «مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ »، إيّانا عنّي خاصّة و«سَمّاكُمُ الْمُسْلِمينَ » اللّه سمّانا المسلمين «مِنْ قَبْلُ »في الكتب الّتي مضت «وَفي هذا »القرآن «لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ »،(2)فرسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله الشّهيد علينا بما بلّغنا عن اللّه تبارك وتعالى، ونحن الشّهداء على النّاس، فمن صدّق يوم القيامة صدّقناه ومن كذّب كذّبناه؛(3).
به ابوجعفر امام باقر عليه السلام عرض كردم: [معناى اين] سخن خداى تبارك و تعالى [چيست كه فرمود]: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا ». [امام باقر عليه السلام] فرمودند: «ما امت وسط هستيم. ما شاهدان خداى تبارك و تعالى برخلق او و حجت هاى خدا در زمين او هستيم». [راوى مى گويد] عرض كردم: [معناى اين ]سخن خداى تعالى [چيست كه فرمود]: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ وَجاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ ».[امام باقر عليه السلام] فرمودند: «مراد ما هستيم و ما برگزيدگان [خدا ]هستيم و خداى تبارك و تعالى «فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ » قرار نداده است، «حرج» شديدتر از سختى و [همان] تنگ گرفتن است. [مراد از ]«مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ » به طور خاص ما هستيم. [اين كه مى فرمايد:] «سَمّاكُمُ الْمُسْلِمينَ »، خداوند ما را «مِنْ قَبْلُ » مسلمان ناميده است، [يعنى] در كتابهاى پيشين «وَفي هذا » [يعنى در ]قرآن «لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ ». پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به سبب آنچه از ناحيه خداى تبارك و تعالى به ما رسانده، شاهد بر ماست و ما گواه بر مردم هستيم. پس هر كس در اين باره ما را در روز قيامت تصديق كند، او را تصديق و هر كس ما را تكذيب كند، او را تكذيب خواهيم كرد».
حضرت امام باقر عليه السلام در حديثى ديگر، ضمن يادآورى افاضه دائمى علم الاهى از سوى خداوند به اهل بيت عليهم السلام، از جمله رسيدن علوم تازه و تقديرات جديد مخلوقات در شب قدر به امامان عليهم السلام، اين علم الاهى را دليل عدم اختلاف ميان امامان و سبب شاهد بودن ايشان بر خلق دانسته اند. ايشان مى فرمايند:
لقد قضى أن يكون في كلّ سنة ليلة يهبط فيها بتفسير الأمور ... وأيم اللّه لقد قضى الأمر أن لا يكون بين المؤمنين اختلاف، ولذلك جعلهم شهداء على النّاس ليشهد محمد صلّى اللّه عليه وآله علينا، ولنشهد على شيعتنا، ولتشهد شيعتنا على الناس؛(1).
همانا [در علم خدا] تثبيت شده كه در هر سال شبى باشد كه در آن تفسير امور را فرو مى فرستد ... به خدا سوگند اين امر تثبيت شده تا اين كه ميان مؤمنان اختلافى نباشد و بر اساس آن، ايشان را شاهدان بر مردم قرارداده است تا محمد صلّى اللّه عليه وآله گواه بر ما باشد و ما بر شيعيانمان گواه باشيم و شيعيانمان براى مردم شهادت دهند.
بر اساس اين حديث شريف، ركن اساسى شاهد بودن، حضور علمى و آگاهى است و اين امرى بديهى است كه ترديدى در آن وجود ندارد و روشن است كه هيچ كس جز اهل بيت عليهم السلام ادعا نكرده و نمى تواند ادعا كند كه هر سال و در شب قدر، روح و فرشتگان بر او نازل شده و تفسير امور هر ساله را از ناحيه خداوند براى او مى آورند و چون تنها اهل بيت عليهم السلام از اين امتياز برخوردارند؛ از اين رو تنها ايشان و كسانى كه از علوم الاهى آنان بهره مند شده باشند مى توانند بر ساير مردم شاهد باشند ولاغير.
بر همين اساس حضرت امام باقر عليه السلام در حديثى ديگر مى فرمايند:
إنّما أنزل اللّه «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »؛ يعنى عدلاً «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا ». قال: ولا يكون شهداء على الناس إلاّ الأئمّة والرسل، فأمّا الأمّة فإنّه غير جائز أن يستشهدها اللّه تعالى
1) . همان: 1 / 250 - 251 / ح 7.
على الناس وفيهم من لا تجوز شهادته في الدنيا على حزمة بقل؛(1).
همانا خداوند [اين آيه را] نازل فرمود: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »؛ يعنى عدل قرار داديم [و درباره] «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا » فرمود: و شاهدان بر مردم فقط امامان و رسولان مى باشند؛ امّا [درباره ]امّت [بايد دانست كه] جايز نيست خداوند آنان را شاهد بر مردم بگيرد؛ چرا كه در ميان آنان كسانى هستند كه شهادتشان در دنيا، براى مشتى سبزى نيز پذيرفته نمى شود.
حضرت امام صادق عليه السلام نيز در ذيل اين آيه مى فرمايند:
«وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا »، فإن ظننت أنّ اللّه عنّي بهذه الآية جميع أهل القبلة من الموحّدين، أفترى أنّ من لا يجوز شهادته في الدنيا على صاع من تمر يطلب اللّه شهادته يوم القيامة ويقبلها منه بحضرة جميع الأمم الماضية!
كلاّ لم يعن اللّه مثل هذا من خلقه، يعني الأمّة التي وجبت لها دعوة إبراهيم «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ » وهم الأمّة الوسطى وهم خير أمّة أخرجت للناس؛(2).
«وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا ». اگر گمان كنى كه مراد خداوند در اين آيه تمامى يكتاپرستان اهل قبله و [مسلمانان ]هستند [در اشتباهى]. آيا به گمان تو خداوند در روز قيامت
شهادت كسى را مى طلبد كه در دنيا شهادتش بر يك صاع خرما جايز نيست؟ [آيا خداوند شهادت] او را در حضور تمامى امت هاى گذشته مى پذيرد؟!
اين طور نيست، خداوند چنين افرادى از خلقش را [در اين آيه] اراده نكرده است؛ بلكه معناى كلام خدا امتى است كه دعاى ابراهيم براى آنها اجابت شده كه «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ» و ايشان، «امت وسط» و بهترين امتى هستند كه براى مردم پديدار شده اند.
كسانى كه دعوت ابراهيم درباره آنان اجابت شده، همان كسانى هستند كه از علم الاهى برخوردارند و حاملان علم الاهى كسى نيست جز اهل بيت عليهم السلام.
ابوبصير نيز در همين راستا، حديثى از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه:
سمعت أباجعفر عليه السلام يقول: «نحن نمط الحجاز». فقلت: وما نمط الحجاز؟ قال: «أوسط الأنماط، إنّ اللّه يقول: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »»، ثمّ قال: «إلينا يرجع الغالي وبنا يلحق المقصّر»؛(1).
شنيدم ابوجعفر امام باقر عليه السلام مى فرمود: «ما نمط حجاز هستيم». عرض كردم: نمط حجاز چيست؟ فرمود: «ميانه ترين روش ها»؛ همانا خداوند مى فرمايد: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا ». آن گاه فرمود: «غلوكنندگان به سوى ما باز مى گردند و كوتاهى كنندگان به ما مى رسند».
پس از اين بيان روشن و استدلال قوى در تعيين مصداق حقيقى«امت وسط»، مقتضى است تفسير دو تن از مفسران شيعه، يكى از متقدمان و يكى از متأخران نيز در ذيل اين آيه مطرح شود. مرحوم طبرسى در مجمع البيان مى نويسد:
1) . همان: 1 / 63 / ش 111.
ثمّ بيّن سبحانه فضل هذه الأمّة على سائر الأمم، فقال سبحانه: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا » وقد ذكرنا وجه تعلّق الكاف المضاف إلى ذلك بما تقدّم. أخبر عزّ إسمه أنّه جعل أمّة نبيّه محمّد صلّى اللّه عليه وآله عدلاً وواسطة بين الرسول والناس. ومتى قيل: إذا كان في الأمّة من ليس هذه صفته، فكيف وصف جماعتهم بذلك؟ فالجواب: أنّ المراد به من كان بتلك الصفة، ولأنّ كلّ عصر لا يخلو من جماعة هذه صفتهم.
وروى بُريد بن معاوية العجلي عن الباقر عليه السلام: «نحن الأمّة الوسط، ونحن شهداء اللّه على خلقه، وحجّته في أرضه». وفي رواية أخرى قال: «إلينا يرجع الغالي وبنا يلحق المقصّر». روى الحاكم أبوالقاسم الحسكاني في كتاب شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، بإسناده عن سليم بن قيس الهلالي عن علي عليه السلام: «أنّ اللّه تعالى إيّانا عنى بقوله: «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ » فرسول اللّه شاهد علينا، ونحن شهداء اللّه على خلقه، وحجّته في أرضه، ونحن الذين قال اللّه تعالى: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا ».
واستدلّ كثير من العلماء بهذه الآية على أنّ إجماع الأمّة حجّة من حيث أنّه وصفهم بأنّهم عدول، فإذا عدلهم اللّه تعالى، لم يجز أن تكون شهادتهم مردودة. والصحيح أنّها لا تدلّ على ذلك، لأنّ ظاهر الآية أن يكون كلّ واحد من الأمّة بهذه الصفة، ومعلوم خلاف ذلك. ومتى حملوا الآية على بعض الأمّة، لم يكونوا بأولى ممّن يحملها على المعصومين والأئمّة من آل الرسول عليهم السلام؛(1).
1) . تفسير مجمع البيان: 1 / 417 - 420.
سپس خداى سبحان برترى اين امت بر ساير امت ها را بيان كرده و فرموده است: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا » و وجه تعلّق «كاف مضاف» به «ذلك» را پيشتر ذكر كرديم. خداى عزّ وجلّ خبر داده است كه امت پيامبرش محمد صلّى اللّه عليه وآله را عدل و واسطه ميان رسول و مردم قرار داده است. و اگر گفته شود: چنانچه در ميان امت كسى با اين ويژگى وجود نداشته باشد، چگونه همه آن را به اين ويژگى توصيف مى كنى؟ پاسخ اين است كه مراد از آن كسى است كه اين ويژگى را داشته باشد و هيچ دوره اى از گروهى كه اين ويژگى را دارا باشد، خالى نيست.
بريد بن معاويه عجلى از امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «ما امت وسط و شاهدان خداوند بر خلقش و حجت هاى او در زمينش هستيم». ايشان در روايت ديگرى فرمود: «بازگشت غلوكنندگان به سوى ماست و اهل تقصير نيز بايد به ما ملحق شوند». حاكم ابوالقاسم حسكانى نيز در كتاب شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، به اسناد خود از سليم بن قيس هلالى، از على عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «همانا مراد خداوند از اين سخن اش [كه فرمود]: «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ » ما هستيم؛ پس رسول خد صلّى اللّه عليه وآله شاهد بر ماست و ما شاهدان خدا بر مردم و حجت او در زمين هستيم و ما همان كسانى هستيم كه خداى عزّ وجلّ [درباره ايشان] فرمود: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا ».
بسيارى از علما بر اساس اين آيه، بر حجت بودن اجماع امت استدلال كرده اند، از آن جهت كه خداوند آنان را به عادل بودن توصيف كرده است. پس اگر خداوند آنان را عادل شمرده باشد، در اين صورت جايز نيست كه شهادتشان رد شود؛ در حالى كه صحيح آن است كه آيه دلالت بر حجيت اجماع نمى كند؛ زيرا ظاهر آيه اين است كه تك تك امت داراى اين ويژگى باشند، در حالى كه خلاف آن معلوم است و چنانچه
آيه بر برخى از اين امت حمل شود، اين حمل بر سخن كسى كه آن را بر معصومان و امامان از آل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله حمل مى كند اولويت ندارد.
بر اساس بيان مرحوم طبرسى، «امت وسط» بايد از سويى ويژگى هايى داشته باشد تا بتواند شاهد خداوند بر مردم شود، و از سويى ديگر، تمامى امت از اين ويژگى ها برخوردار نيستند؛ بلكه تنها امامان و اهل بيت معصوم پيامبر عليهم السلام مصداق «امت وسط» و شايسته شاهد بودن بر خلق هستند و هيچ دوره اى از روزگار از وجود آنان خالى نيست.
مرحوم علامه طباطبائى نيز در ذيل اين آيه، ضمن نقل و نقد نظر برخى مفسران، براى انحصار«امت وسط» به معصومان عليهم السلام استدلال كرده است. ايشان مى نويسد:
قوله تعالى: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا »، الظاهر أنّ المراد كما سنحوّل القبلة لكم لنهديكم إلى صراط مستقيم كذلك جعلناكم أمة وسطاً، وقيل إنَّ المعنى ومثل هذا الجعل العجيب جعلناكم أمّة وسطا، وهو كما ترى. وأمّا المراد بكونهم أمة وسطا شهداء على الناس فالوسط هو المتخلّل بين الطرفين لا إلى هذا الطرف ولا إلى ذاك الطرف، وهذه الأمّة بالنسبة إلى الناس - وهم أهل الكتاب والمشركون - على هذا الوصف، فإنّ بعضهم - وهم المشركون والوثنيون - إلى تقوية جانب الجسم محضا لا يريدون إلاّ الحياة الدنيا والإستكمال بملاذها وزخارفها وزينتها، لا يرجون بعثا ولا نشورا، ولا يعبأون بشيء من الفضائل المعنوية والروحية، وبعضهم كالنصارى إلى تقوية جانب الروح لا يدعون إلاّ إلى الرهبانيّة ورفض الكمالات الجسميّة التي أظهرها اللّه تعالى في مظاهر هذه النشأة الماديّة ... فهؤلاء أصحاب
الروح أبطلوا النتيجة بإبطال سببها وأولئك أصحاب الجسم أبطلوا النتيجة بالوقوف على سببها والجمود عليها. لكنّ اللّه سبحانه جعل هذه الأمّة وسطا بأن جعل لهم ديناً يهدي منتحليه إلى سواء الطريق وسط الطرفين لا إلى هؤلاء، ولا إلى هؤلاء، بل يقوي كلا من الجانبين - جانب الجسم وجانب الروح - ... فهذه الأمة هى الوسط العدل الذي به يقاس ويوزن كلّ من طرفي الإفراط والتفريط، فهي الشهيدة على سائر الناس الواقعة في الأطراف، والنبي صلّى اللّه عليه وآله وهو المثال الأكمل من هذه الأمّة - هو شهيد على نفس الأمّة، فهو صلّى اللّه عليه وآله ميزان يوزن به حال الآحاد من الأمّة، والأمّة ميزان يوزن به حال الناس ومرجع يرجع إليه طرفا الإفراط والتفريط. هذا ما قرّره بعض المفسّرين في معنى الآية، وهو في نفسه معنى صحيح لا يخلو عن دقّة، إلاّ أنّه غير منطبق على لفظ الآية، فإنّ كون الأمّة وسطاً إنّما يصحّح كونها مرجعاً يرجع إليه الطرفان، وميزانا يوزن به الجانبان لا كونها شاهدة تشهد على الطرفين، أو يشاهد الطرفين، فلا تناسب بين الوسطية بذاك المعنى الشهادة، وهو ظاهر، على أنّه لا وجه حينئذ للتعرض بكون رسول اللّه شهيدا على الأمّة، إذ لا يترتّب شهادة الرسول على الأمّة على جعل الأمّة وسطاً، كما يترتّب الغاية على المغيّى والغرض على ذيه.
على أنّ هذه الشهادة المذكورة في الآية، حقيقة من الحقائق القرآنية تكرّر ذكرها في كلامه سبحانه، واللآئح من موارد ذكرها معنى غير هذا المعنى. قال تعالى: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَجِئْنا بِكَ عَلى هؤلاءِ شَهيدًا »،(1)وقال تعالى: «وَيَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهيدًا ثُمَّ لا يُؤذَنُ لِلَّذينَ
1) . سوره نساء، آيه 41.
كَفَرُوا وَلا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ »،(1)وقال تعالى: «وَوُضِعَ الْكِتابُ وَجيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَالشُّهَداءِ »،(2)والشهادة فيها مطلقة، وظاهر الجميع على اطلاقها هو الشهادة على أعمال الأمم، وعلى تبليغ الرسل أيضاً، كما يومى إليه قوله تعالى: «فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلينَ »،(3)وهذه الشهادة وإن كانت في الآخرة يوم القيامة، لكن تحملها في الدنيا على ما يعطيه قوله تعالى - حكاية عن عيسى عليه السلام - «وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهيدًا ما دُمْتُ فيهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَني كُنْتَ أَنْتَ الرَّقيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيدٌ »،(4)وقوله تعالى: «يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهيدًا »(5)ومن الواضح أنّ هذه الحواسّ العادّية التي فينا، والقوى المتعلّقة بها لا تتحمّل إلاّ صور الأفعال والأعمال فقط، وذلك التحمّل أيضاً إنما يكون في شيء يكون موجودا حاضرا عند الحسّ لا معدوما ولا غائبا عنه، وأمّا حقائق الأعمال والمعاني النفسانية من الكفر والإيمان والفوز والخسران، وبالجملة كلّ خفي عن الحسّ ومستبطن عند الإنسان - وهي التي تكسب القلوب، وعليه يدور حساب ربّ العالمين يوم تبلى السرائر، كما قال تعالى: «وَلكِنْ يُؤ'c7خِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ »، فهي ممّا ليس في وسع الإنسان إحصاؤها والإحاطة بها وتشخيصها من الحاضرين فضلاً عن الغائبين إلاّ رجل يتولّى اللّه أمره ويكشف ذلك له بيده ... .
والحاصل أنّ هذه الشهادة ليست هي كون الأمّة على دين جامع للكمال الجسماني والروحاني، فإنّ ذلك على أنّه ليس معنى الشهادة خلاف ظاهر الآيات الشريفة.
بل هي تحمل حقائق أعمال الناس في الدنيا من سعادة أو شقاء، ردّ وقبول، وانقياد وتمرّد، وأداء ذلك في الآخرة يوم يستشهد اللّه من كلّ شيء، حتّى من أعضاء الإنسان، «وَقالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا ».(1).
ومن المعلوم أنّ هذه الكرامة ليست تنالها جميع الأمّة، إذ ليست إلاّ كرامة خاصة للأولياء الطاهرين منهم، وأمّا من دونهم من المتوسّطين في السعادة، والعدول من أهل الإيمان، فليس لهم ذلك، فضلاً عن الأجلاف الجافية، والفراعنة الطاغية من الأمة، وستعرف في قوله تعالى: «وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحينَ وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفيقًا »(2)إن أقلّ ما يتصف به الشهداء - وهم شهداء الأعمال - أنّهم تحت ولاية اللّه ونعمته وأصحاب الصراط المستقيم، وقد مرّ إجمالاً في قوله تعالى: «صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ ».(3).
فالمراد بكون الأمّة شهيدة، أنّ هذه الشهادة فيهم، كما أنّ المراد بكون بنيإسرائيل فضّلوا على العالمين، أنّ هذه الفضيلة فيهم من غير أن يتصف به كلّ واحد منهم، بل نسب وصف البعض إلى الكلّ لكون البعض فيه
ومنه، فكون الأمّة شهيدة هو أنّ فيهم من يشهد على الناس يشهد الرسول عليهم ... .
معنى الشهادة غاية متفرعة في الآية على جعل الأمّة وسطاً، فلا محالة تكون الوسطية معنى يستتبع الشهادة والشهداء، وقد قال اللّه تعالى: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * وَجاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَفي هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَنِعْمَ النَّصيرُ »،(1)جعل تعالى كون الرسول شهيدا عليهم وكونهم شهداء على الناس غاية متفرّعة على الإجتباء ونفي الحرج عنهم في الدين، ثمّ عرف الدين بأنّه هو الملّة التي كانت لأبيكم إبراهيم الذى سمّاكم المسلمين من قبل، وذلك حين دعا لكم ربّه وقال: «وَمِنْ ذُرّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ »،(2)فاستجاب اللّه دعوته وجعلكم مسلمين، تسلّمون له الحكم والأمر من غيرعصيان واستنكاف، لذلك ارتفع الحرج عنكم في الدين، فلا يشقّ عليكم شيء منه ولا يحرج، فأنتم المجتبون المهديون إلى الصراط، المسلّمون لربّهم الحكم والأمر، وقد جعلناكم كذلك ليكون الرسول شهيدا عليكم وتكونوا شهداء على الناس، أي تتوسّطوا بين الرسول وبين الناس فتتصلوا من جهته إليهم، وعند ذلك يتحقّق مصداق دعائه عليه السلام فيكم وفي الرسول حيث قال: «رَبَّنا
وَابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ »،(1)فتكونون أمّة مسلمة أودع الرسول في قلوبكم علم الكتاب والحكمة، ومزكّين بتزكيته، والتزكية التطهير من قذرات القلوب، وتخليصها للعبودية، وهو معنى الإسلام - كما مرّ بيانه - فتكونون مسلمين خالصين في عبوديتكم، وللرسول في ذلك القدم الأوّل والهداية والتربية، فله التقدّم على الجميع، ولكم التوسّط باللحوق به، والناس في جانب، وفي أوّل الآية وآخرها قرائن تدلّ على المعنى الذي استفدناه منها غيرخفية على المتدبّر فيها سنبينها في محلّه إن شاء اللّه؛(2).
«وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا »و ظاهرا مراد آيه آن است كه همانطور كه به زودى قبله را برايتان برمى گردانيم تا به سوى صراط مستقيم هدايتتان كنيم. همچنين شما را امتى وسط قرار داديم. و مراد از «امت وسط» و شاهد بودن بر مردم اين است كلمه «وسط» به معناى چيزى است كه ميانه دو طرف قرار گرفته باشد، نه از آن طرف باشد و نه از اين طرف. اين امت نسبت به مردم - يعنى اهل كتاب و مشركان - همين ويژگى را دارند، براى اين كه يك دسته از مردم - يعنى مشركان و وثنى ها - تنها و تنها جانب جسم را تقويت كرده و جز زندگى دنيا و به كمال رساندن لذتها، زخارف و زينت دنيا چيز ديگرى نمى خواهند، و نه به برانگيخته شدن در قيامت اميد دارند. نه احتمال نشورى مى دهند و نه كمترين اعتنايى به فضائل معنوى و روحى دارند. و برخى ديگر از مردم همچون نصارا، تنها جانب روح را تقويت كرده و جز به رهبانيت و ترك
كمالات جسمى - كه خدا در مظاهر اين نشئه مادى ظهورش داده - دعوت نمى كنند ... پس اين اصحاب روح، رسيدن به آن هدف را با باطل كردن سبب آن، آن را باطل كرده اند، و اصحاب جسم نيز با توقف بر سبب و جمود در آن، نتيجه را ابطال كرده اند. اما خداوند سبحان اين امت را وسط قرار داد؛ يعنى براى آنان دينى قرار داد كه متديّنان به آن، دين را به سوى راه وسط و ميانه هدايت مى كند، نه به سوى اصحاب جسم و اصحاب روح؛ بلكه هر دو طرف را تقويت مى كند، هم جانب جسم را، و هم جانب روح را ... .
پس اين امت كه همان امت وسط و عدل است، امتى است كه بايد هر دو طرف افراط و تفريط با آن سنجيده شود؛ از اين رو شاهد بر ساير مردم است كه در دو طرف قرار دارند و پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نيز مَثَل اعلاى اين امت است؛ به همين روى او شاهد بر خود امت است. پس او ميزانى است كه وضعيت تك تك افراد امت با او سنجيده مى شود و امت ميزانى است كه حال سايرمردم با آن وزن مى شوند و مرجعى است كه دو طرف افراط و تفريط بايد به سوى او بازگردند.
اين همان معنايى است كه برخى از مفسران در تفسير آيه بيان كرده است. البته گفتار اينان هر چند در جاى خود صحيح و دقيق است، الا اين كه با لفظ آيه منطبق نيست؛ زيرا درست است كه وسط بودن امت مصحح آن است كه اين امت ميزان و مرجع براى دو طرف افراط و تفريط باشد، و ميزانى است كه دو طرف با آن سنجيده مى شود؛ ولى ديگر مصحح آن نيست كه شاهد بر دو طرف نيز باشد و يا دو طرف را مشاهده نمايد؛ چرا كه خيلى روشن است كه هيچ تناسبى ميان وسط بودن - به اين معنا - و شاهد بودن نيست.
علاوه بر اين كه در اين صورت، ديگر وجهى نيست كه به خاطر آن، متعرض شهادت رسول بر امت نيز بشود؛ زيرا شاهد بودن رسول بر امت نتيجه شاهد بودن و وسط بودن امت نيست، آن گونه كه هر غايت را بر مغيى و هر غرض را بر ذى غرض مترتب مى كنند.
بدان كه شهادت مذكور در آيه، حقيقتى از حقايق قرآنى است كه ذكر آن در كلام خداوند سبحان مكرّر به ميان آمده است. از موارد مشابهى كه شهادت در معنايى غير از اين معنا ذكر شده است، اين سخن خداى تعالى است كه مى فرمايد: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَجِئْنا بِكَ عَلى هؤلاءِ شَهيدًا ». و مى فرمايد: «وَيَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهيدًا ثُمَّ لا يُؤذَنُ لِلَّذينَ كَفَرُوا وَلا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ ». همچنين مى فرمايد: «وَوُضِعَ الْكِتابُ وَجيءَ بِالنَّبِيِّينَ وَالشُّهَداءِ » و «شهادت» در آن مطلق است و ظاهر همه بر اطلاق آن، همان شهادت بر اعمال امت ها و همچنين بر تبليغ رسولان است؛ چنان كه اين فرمايش خداى تعالى به آن اشاره دارد كه فرمود: «فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلينَ » و هر چند اين شهادت در آخرت و روز قيامت است؛ ليكن تحمل آن در دنياست، بر اساس آنچه قول خداى تعالى - به حكايت از عيسى عليه السلام - مى رساند: «وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهيدًا ما دُمْتُ فيهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَني كُنْتَ أَنْتَ الرَّقيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيدٌ »، وسخن خداى تعالى [كه فرمود]: «يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهيدًا ». واضح است كه اين حواس عادى ما و قواى متعلق به اين حواس، چيزى جز صورت افعال و اعمال را دريافت نمى كنند و اين دريافت در چيزى است كه موجود و نزد حس حاضر باشد، نه درباره امور معدوم و غائب از حس. اما حقايق
اعمال و معانى نفسانى اعم از كفر و ايمان، رستگارى و زيانكارى و بالجمله همه آنچه از حس مخفى و نزد انسان پوشيده است، امورى هستند كه قلب آنها را اكتساب مى كند و حساب پروردگار عالميان بر مدار آنها مى گردد «در روزى كه پرده ها برداشته مى شود»، چنان كه خداى تعالى مى فرمايد: «وَلكِنْ يُؤ'c7خِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ ». پس آن از چيزهايى است كه احصاء آن در وسع انسان ممكن نيست و انسان بدان احاطه ندارد و تشخيص اش در حاضران ممكن نمى باشد تا چه رسد به افراد غائب!
مگر براى مردى كه خداوند توليت امرش را بر عهده گرفته و به دست خويش آن را براى او مكشوف ساخته است.
خلاصه سخن اين شد كه شهادت مورد نظر آيه، اين نيست كه [به قول برخى از مفسران ]امت داراى دينى هستند كه جامع كمالات جسمانى و روحانى است؛ چرا كه علاوه بر مخالفت با ظاهر واژه «شهادت»، خلاف ظاهر آيات شريف قرآن نيز مى باشد؛ بلكه شهادت عبارت است از پذيرش حقايق اعمال مردم در دنيا از سعادت و شقاوت، يا رد و قبول، و يا انقياد و تمرّد. و انجام اين شهادت در روز قيامت خواهد بود، روزى كه خداى تعالى از هر چيز حتى از اعضاء بدن انسان شاهد مى گيرد. روزى كه رسول مى گويد: «وَقالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا ».
و معلوم است كه همه امت به چنين كرامتى نمى رسند؛ زيرا كرامت خاصى براى اولياء طاهرين ايشان است. اما مرتبه پايين تر از آنان كه مؤمنان متوسط در سعادت و افراد عادل از اهل ايمان هستند چنين شهادتى ندارند، تا چه رسد به افراد جلف و توخالى، و فرعون هاى طاغى از امت، و به زودى در بحث از آيه «وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ
وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحينَ وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفيقًا » خواهى دانست كه كمترين چيزى كه شهدا به آن توصيف مى شوند - آنان شاهدان اعمالند - آن است كه آنان تحت ولايت و نعمت خداوند بوده و اصحاب صراط مستقيم اند كه به اختصار در ذيل آيه «صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ » گذشت.
پس مراد از شهيد بودن امت آن است كه اين شهادت در [برخى از] امت است، چنان كه مراد از برترى بخشيدن بنو اسرائيل بر عالميان آن است كه اين برترى در [برخى از] آنان است، بدون آن كه يكايك آنان به آن متصف شوند؛ بلكه وصف برخى را به همه نسبت داده است، از آن رو كه اين بعض در آن كلّ و از ميان كلّ است. پس شهيد بودن امت به اين معناست كه در ميان امت كسانى هستند كه بر مردم شهادت مى دهند و رسول بر ايشان شهادت خواهد داد ... .
معناى شهادت نهايتى است كه در آيه «وسط قرار گرفتن امت» متفرع شده است؛ از اين رو، ناگزير در وسط بودن معنايى نهفته است كه شهادت شاهدان را به دنبال دارد؛ همان طور كه خداى تعالى مى فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَافْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * وَجاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمّاكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ وَفي هذا لِيَكُونَ الرَّسُولُ شَهيدًا عَلَيْكُمْ وَتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلى وَنِعْمَ النَّصيرُ ». خداى تعالى شهيد بودن رسول بر امت و شهيد بودن امت بر مردم را فرع بر اجتباء و گزينش و نفى حرج از ايشان در
دين قرار داده است؛ سپس دين را معرفى كرده به اين كه آن آيينى است كه براى پدرتان ابراهيم بوده كه شما را از پيش مسلمان ناميده و آن هنگام دعا و درخواست از پروردگارش براى شما بوده است كه گفت: «وَمِنْ ذُرّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ »، پس خداوند دعاى او را استجابت فرمود و شما را مسلمان قرار داد كه بدون سركشى و استنكاف، تسليم حكم و امر او شويد و به همين سبب است كه حرج در دين را از شما برداشت. پس چيزى از دين بر شما حرج و مشقتى ندارد؛ از اين رو شما برگزيدگان و هدايت شدگان به راه و تسليم حكم و امر پروردگارتان هستيد و به تحقيق شما را اين گونه قرار دادم تا رسول، گواه بر شما و شما گواه بر مردم باشيد؛ يعنى واسطه ميان رسول و مردم باشيد و از جهتى آنها را به هم وصل كنيد و در اينجا مصداق دعاى ابراهيم عليه السلام در شما و در رسول محقق شد، آنجا كه فرمود: «رَبَّنا وَابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ ». پس شما امت مسلمان شديد و رسول در قلب هاى شما علم كتاب و حكمت را به وديعه نهاد و به تزكيه او پاكيزه شديد و تزكيه نيز پاك شدن از آلودگى هاى قلب و خالص ساختن قلب براى عبوديت است و اين معناى اسلام است - چنان كه بيانش گذشت - پس شما مسلمان خالص در بندگى شديد و در آن قدم نخست براى رسول، هدايت و تربيت است و در همه امور او تقدم دارد و وسط بودن شما به سبب پيوستن به او است و مردم در اطراف قرار دارند و در ابتدا و انتهاى آيه قرائنى وجود دارد كه بر اين معنايى كه ما استفاده كرديم دلالت مى كند و اين بر كسى كه در آيه تدبير كند پوشيده نيست و در محل خود آن را بيان خواهيم كرد. إن شاء اللّه.
حاصل آن كه به قرينه آيه «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ ... »، معلوم مى شود كه «امت وسط» منحصر در برگزيدگان الاهى است. ايشان همان كسانى هستند كه مورد دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام قرار گرفته و واجد اين صفت شده اند و به مقام عبوديت نائل آمده اند.
در نتيجه آيه هيچ ربطى به صحابه و عدالت آنان ندارد و برگزيدگان خداوند تنها معصومان از اهل بيت پيامبر عليه السلام هستند و اگر برخى از غير معصومان نيز داخل در حكم اين آيه باشند، مراد اصحابى هستند كه به بركت تبعيت كامل از اهل بيت صلوات اللّه عليهم أجمعين مورد رضا و كرامت الاهى واقع شده اند. جاى بسى تعجب است كه نويسنده كتاب التفسير الأثري الجامع، بدون توجّه به بيانات و استدلال هاى روشن علامه طباطبائى رحمه اللّه در ذيل اين آيه، از وى انتقاد مى كند كه چرا براى قول صحابى اعتبارى قايل نيست!
وى مى گويد:
ولتفسير الصحابي قيمته الأغلى في مجال الإعتبار العلمي، حيث هم أبواب علم النبي صلّى اللّه عليه وآله والطرق الموصلة إليه، وقد ربّاهم وعلّمهم وفقّههم ليكونوا وسائط بينه وبين الناس ... .
ومن ثمّ فنستغرب موضع سيّدنا العلّامة الطباطبائي رحمه اللّه المتردّد في اعتبار قول الصحّابي وكذا التابعي في مجال التفسير، نظرا لعدم دليل خاصّ على الإعتبار!
!
أو لا يكفي قوله تعالى: «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ » دليلاً على حجيّة قولهم في الإنذار والتبيين فيما تفقّهوا؟!
... .
أولم يكن ربّاهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله ليصدروا عنه وليربّوا النّاس كما ربّاهم؟ وليصبحوا مراجع للناس يفيدونهم ويستفيدون منهم. «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيدًا ». أو ليس قد جعلهم أمنة للأمّة من بعده كما هو أمنة لأصحابه في حياته؟(1).
براى تفسير صحابى در عرصه اعتبار علمى و عملى ارزش فزاينده اى است، بدان جهت كه آنان ابواب علم پيامبر صلّى اللّه عليه وآله و راههاى رسيدن به او هستند و پيامبر آنان را تربيت كرده، علم آموخته و فقيه ساخته تا واسطه ميان او و مردم باشند!
... و از اينجاست كه از موضع استادمان علامه طباطبائى رحمه اللّه تعجب مى كنيم كه در اعتبار گفتار صحابه و همچنين اعتبار قول تابعى در عرصه تفسير ترديد دارد. با اين نگاه دليل خاصى براى اعتبار قول آنها وجود ندارد.
آيا قول خداى تعالى [در اين باره] كفايت نمى كند [كه فرمود]: «پس اگر از هر طايفه اى گروهى براى تفقه در دين بكوشند و هنگامى كه به آنان مراجعه مى شود آن را به قوم خود بياموزند باشد كه از نافرمانى خدا پرهيز كنند»، دليل باشد براى حجيت سخنانشان در انذار و تبيين آنچه آموخته اند؟ آيا چنين نبوده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آنان را تربيت كرده تا كلام او را صادر و مردم را تربيت كنند، همان گونه كه پيامبر آنان را تربيت كرده بود؟ و مرجع مردم باشند و به مردم فايده برسانند و مردم از آنان استفاده كنند «و اينچنين شما را امت
1) . التفسير الأثري الجامع: 1 / 98 - 101.
وسط قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و رسول بر شما گواه باشد». آيا چنين نيست كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آنان را پس از خودش در ميان امت امين قرار داد، چنان كه خود او در حياتش براى اصحاب خود امين بود؟ وى در كتابى ديگر به نام التفسير والمفسرون، به همين مضامين اظهارنظر كرده است.(1).
اين از يك انديشمند و قرآن پژوه بسيار بعيد و عجيب است؛ زيرا - چنان كه گفتيم - با آموزه هاى قرآنى و تعاليم نورانى اهل بيت عليهم السلام و نيز با درك بيّن عقل مخالفت دارد. آيا به راستى تمامى صحابه ابواب علم پيامبر و مرجع دينى مردم اند؟!
اگر چنين باشد، با اين همه اختلافى كه در ميان اصحاب در ابواب مختلف وجود دارد، تكليف مردم چيست؟ آيا همه اصحاب پيامبر به تربيت و تعليم پيامبر تن دادند و در دين فقيه شدند؟!
آيا ناديده گرفتن پيام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در غدير خم و تن دادن به محصول سقيفه بنى ساعده نتيجه تفقه در دين بود؟ آيا آيه كه تفقه در دين را براى عده اى از اهل هر زمان واجب دانسته است، به واقع بر اعتبار قول صحابه دلالت دارد؟!
وجه دلالت اين آيه بر حجيّت سخن صحابه چيست؟ اين گونه بحث كردن و طرح ادعاهاى بى دليل از فضاى مباحث علمى بسيار دور است و انديشمندان بايد بر اساس ضوابط علمى و عقلى صحيح سخن بگويند تا در انگيزه هاى آنان ترديدى به وجود نيايد.
اهل انصاف قضاوت كنند كه آيا رواست پس از بيان و استدلال روشن علامه طباطبائى در ذيل آيه «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »، يكسره آنها را ناديده گرفت و باز
1) . ر.ك: التفسير والمفسرون: 1 / 301.
هم اين آيه را به عنوان دليلى بر حجيت قول صحابه شمرد؟!
آن هم بدون بررسى دلايل و صرفا با ادعايى بى اساس!
فاعتبروا يا أولى الألباب.
جالب اينجاست كه حتى برخى از متعصب ترين انديشمندان سنى نيز چنين سخنى نگفته و آن را خلاف واقع دانسته اند. در پايان، پيش از نقل سخن اهل سنت و براى كامل شدن مباحث مربوط به اين آيه، به نقل و بررسى سخنى از ابوحيان اندلسى درباره دلالت آيه بر حجيت اجماع خواهيم پرداخت و سپس به مناسبت، سخن ابن قيم جوزيه و يكى ديگر از انديشمندان مورد اعتماد سنى را درباره دلالت آيه بر عدالت صحابه و حجيت اجماع نقل خواهد شد. ابوحيان اندلسى در تفسير البحر المحيط مى نويسد:
ومعنى وسطاً: عدولاً، روي ذلك عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، وقد تظاهرت به عبارة المفسّرين. وإذا صحّ ذلك عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، وجب المصير في تفسير الوسط إليه. قيل: خيار، أو قيل: متوسّطين في الدين بين المفرط والمقصّر، لم يتّخذوا واحدا من الأنبياء إلها، كما فعلت النصارى، ولا قتلوه، كما فعلت اليهود. واحتجّ جمهور المعتزلة بهذه الآية على أنّ إجماع الأمّة حجّة فقالوا: أخبر اللّه عن عدالة هذه الأمّة وعن خيرتهم، فلو أقدموا على شيء، وجب أن يكون قولهم حجّة؛(1).
معناى وسط بودن عادل بودن است كه اين مطلب از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت شده است و عبارت مفسران نيز در همين معنا ظهور دارد، و چنانچه انتساب اين سخن از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صحيح باشد، واجب است در تفسير وسط به
1) . البحر المحيط: 2 / 12.
آن ارجاع دهيم. [همچنين] گفته شده: [معناى وسط] خير بودن است. يا گفته شده: ميانه رو بودن در دين - بين افراط كنندگان و مقصران - ، است به طورى كه هيچ يك از انبياء را خدا ندانسته اند؛ چنان كه نصارا اين كار را كرده اند، و هيچ پيامبرى را نكشته اند؛ چنان كه يهود اين كار را انجام داده است. جمهور معتزله نيز با استناد به اين آيه، بر حجيّت اجماع امت احتجاج كرده، مى گويند: خداوند از عدالت و خير بودن اين امت خبر داده است؛ از اين رو اگر آنان بر چيزى اقدام كردند، واجب است كه قولشان حجت باشد.
در پاسخ به اين سخن بايد گفت:
اولاً ابوحيان اندلسى براى آنچه كه احتمال مى دهد روايت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله باشد دليل و حتى شاهدى ارائه نداده است.
ثانياً خود وى نيز شك دارد كه چنين روايتى اصل و اساسى داشته باشد؛ از اين رو به صورت مشروط مى گويد كه اگر نسبت اين روايت به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صحيح باشد، التزام به آن لازم خواهد بود. وى به جهت ترديد در اصل چنين روايتى، اقوال ديگرى را نيز درباره معناى «وسط» مطرح مى كند، با اين وجود گويا بر اساس همان روايت مشكوك، معناى عدالت را پذيرفته و آيه را دليلى بر عدالت امت شمرده است. اما قول به عدالت همه امت با واقعيت عينى و وجدانى مخالفت دارد.
وى همچنين مى گويد: «جمهور معتزله با استناد به اين آيه بر حجيت اجماع استدلال مى كنند».
اما اولاً اين مطلب به معتزله اختصاص ندارد و برخى اشاعره نيز اين آيه را دليل بر حجيت اجماع دانسته اند.
ثانيا - چنان كه گفتيم - اين آيه هيچ ارتباطى با حجيت اجماع ندارد؛ زيرا چنان چه بپذيريم معناى «وسط» در اين آيه «عدالت» است، باز هم نمى توان گفت كه تك تك افراد اين امّت عادلند. آرى!
در نهايت مى توان گفت مجموع امت من حيث المجموع نسبت به ساير امت ها از عدالت بيشترى برخوردارند و اين به خاطر وجود افرادى معصوم و يا بسيار عادل در ميان اين امت است كه درجه عدالتشان به مراتب بالاتر از اشخاص عادل ساير امت هاست.
اين نكته هم در خور توجه است كه شافعى بر اساس ادعاى برخى، براى يافتن دليلى از قرآن براى حجيت اجماع سيصد بار قرآن را از ابتدا تا انتها با دقت و تأمل خوانده است؛ اما در اين آيه قرينه اى نيافته كه بر حجيت اجماع دلالت داشته باشد!
و بالاخره اين كه اگر به واقع تمامى امت در مطلبى اجماع داشته باشند، ما نيز آن را مى پذيريم؛ چرا كه در صورت اجماع واقعى، قهراً حضرت اميرالمؤمنين و اهل بيت معصوم رسول خداعليهم السلام نيز داخل در اجماع هستند و قول ايشان براى ما به يقين حجت است. اما در واقع چنين اجماعى وقوع خارجى ندارد؛ به همين جهت عملاً حجيت اجماع كبرايى بدون صغرا است.
ابن قيم جوزيه - كه شاگرد ابن تيميه است و در مواردى تعصب وى از استادش بيشتر و شديدتر است - استناد به اين آيه را براى اثبات حجيت اجماع رد كرده و مى نويسد:
قوله تعالى: «اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصّادِقينَ » وأيضا فإنّ الأحكام المعلّقة على المجموع يؤتى فيها باسم يتناول المجموع دون الأفراد كقوله: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا »، وقوله «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ »، وقوله «وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤمِنينَ »، فإن لفظ الأمّة ولفظ سبيل المؤمنين
لا يمكن توزيعه على أفراد الأمّة وأفراد المؤمنين؛(1).
قول خداى تعالى [كه فرمود]: «اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصّادِقينَ » و همچنين احكام معلق بر مجموع امت است و [هرجا] نامى از احكام آمده، بر مجموع غير از افراد باز مى گردد؛ مثل اين گفتار خداوند كه: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا » و قول او [كه فرمود]: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ » و قول او [كه فرمود]:
«وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤمِنينَ »؛ پس همانا لفظ «امت» و لفظ «سبيل المؤمنين» ممكن نيست را بر [تك تك] افراد امت و افراد مؤمنان توزيع كرد.
وى در ادامه، بحث مفصلى را كه حاصلش اثبات عدم امكان وقوع خارجى اجماع است، مطرح مى كند.
علاءالدين بخارى، يكى ديگر از انديشمندان سنى است كه در كتاب كشف الأسرار مى نويسد:
فيقتضي ذلك أن يكون مجموع الأمّة موصوفا بالعدالة، إذ لا يجوز أن يكون كلّ واحد موصوفا بها، ولأنّ الواقع خلافه، فوجب أن يكون ما أجمعوا عليه حقا؛ لأنّه لو لم يكن حقّا كان باطلاً وكذبا والكاذب المبطل يستحقّ الذم فلا يكون عدلاً، وهو معنى قوله وذلك أيّ كونهم وسطا يضاد الجور أي الميل عن سواء السبيل؛(2).
پس اقتضا مى كند كه مجموع امت موصوف به عدالت شوند؛ چرا كه جايز نيست تك تك امت به عدالت موصوف شوند، زيرا واقع خلاف آن است؛ از اين رو واجب
است كه آنچه بر آن اجماع كرده اند حق باشد و اگر آن حق نباشد، باطل و كذب خواهد بود و كاذب مبطل، مستحقّ ذم است؛ به همين روى عادل نمى باشد و اين معناى سخن خداوند است و آن بدين معناست كه وسط بودن آنان با جور؛ يعنى انحراف از راه مستقيم در تضاد است.
بنا بر اين روشن شد كه آيه هيچ ارتباطى به عدالت صحابه ندارد و نهايتاً عدالت برخى از افراد اين امت - كه بر اساس قرآن به مقام عبوديت رسيده و ويژگى هاى خاصى دارند - ثابت مى شود و چون تنها اهل بيت پيامبر عليهم السلام از مقام عبوديت و ويژگى هاى مذكور برخوردارند، تنها و تنها ايشان مى توانند مصداق «امت وسط» باشند.
يكى ديگر از آياتى كه بر اساس ادعاى مكتب خلفاء بر عدالت صحابه دلالت مى كند، آيه شصت و چهارم سوره مبارك انفال است. خداوند در اين آيه مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ »؛.
اى پيامبر، خداوند و برخى از مؤمنان كه از تو تبعيت مى كنند براى تو كافى است.
پيشتر در ذيل عنوان «دلايل اهل تسنن بر نظريه عدالت صحابه»، عبارت ابن حجر عسقلانى مطرح شد. وى در اين عبارت و به نقل از خطيب بغدادى، شش آيه از آيات قرآن كريم را به عنوان ادله نظريه عدالت صحابه مطرح كرده بود. پيش از اين، دو آيه از ميان آيات شش گانه مذكور بررسى و عدم ارتباط آنها با بحث عدالت صحابه روشن شد. در اينجا به بررسى دلالت اين آيه بر مدعاى سنيان مى پردازيم.
خطيب بغدادى در كتاب الكفاية في علم الرواية، بابى با عنوان «باب ما جاء في تعديل اللّه ورسوله للصحابة» باز كرده است. وى در اين باب مى نويسد:
وإنّه لا يحتاج إلى سؤال عنهم وإنّما يجب فيمن دونهم. كلّ حديث اتصل إسناده بين من رواه وبين النبي لم يلزم العمل به إلاّ بعد ثبوت عدالة رجاله،
ويجب النظر في أحوالهم سوى الصحابي الذي رفعه إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله؛ لأنّ عدالة الصحابة ثابتة معلومة بتعديل اللّه لهم وإخباره عن طهارتهم واختياره لهم في نصّ القرآن ... فمن ذلك قوله: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ »؛(1).
همانا درباره صحابه احتياجى به پرسش درباره آنان نيست و پرسش درباره هر كسى غير از آنان واجب است. هر حديثى كه اسنادش ميان روايت كننده آن و ميان پيامبر متصل گردد، عمل به آن لازم نيست، مگر پس از ثبوت عدالت راويان روايت. بررسى شرح حال تمام راويان سند واجب است، غير از صحابى كه حديث را به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مرفوع ساخته است؛ چرا كه عدالت صحابه ثابت و معلوم است، به سبب آن كه خداوند آنان را عادل شمرده و از پاكى آنها و گزينش آنان براى خود در قرآن گزارش كرده است كه از آن جمله ... اين سخن خداى تعالى است [كه فرمود]: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ ».
براى روشن شدن معناى آيه و وجه دلالت آن، ابتدا بايد ديد خداوند سبحان اين آيه را درباره چه موضوعى بيان فرموده است؟ براى فهم اين مطلب كافى است كه آيات قبل و پس از اين آيه نيز قرائت شوند. با مراجعه به اين آيات، معلوم مى شود كه اساسا اين آيات مربوط به جنگ و قتال با كافران و مشركان است. خداوند در اين آيات خطاب به رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله مى فرمايد:
«فَإِمّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ * وَإِمّا
1) . الكفاية في علم الرواية: 63 - 64.
تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنينَ * وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لا يُعْجِزُونَ * وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ يَعْلَمُهُمْ وَما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ في سَبيلِ اللّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ * وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ * وَإِنْ يُريدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللّهُ هُوَ الَّذي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤمِنينَ * وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَميعًا ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ * يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ * يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤمِنينَ عَلَى الْقِتالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفًا مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ »؛(1).
اگر آنها را در [ميدان] جنگ بيابى، آن چنان به آنها حمله كن كه جمعيت هايى كه پشت سر آنها هستند پراكنده شوند، شايد متذكّر گردند [و عبرت گيرند] و هرگاه [با ظهور نشانه هايى] از خيانت گروهى بيم داشتى [كه عهد خود را شكسته]، به طور عادلانه به آنان اعلام كن كه پيمانشان لغو شده است؛ زيرا خداوند خائنان را دوست نمى دارد!
آنان كه راه كفر پيش گرفتند، گمان نكنند [با اين اعمال] پيش رفته اند [و از قلمرو كيفر ما، بيرون رفته اند]. آنها هرگز ما را ناتوان نخواهند كرد. هر نيرويى در توان داريد براى مقابله آماده سازيد و اسب هاى ورزيده [براى ميدان نبرد بريد] تا
1) . سوره انفال، آيه 57 - 65.
به وسيله آن، دشمن خدا و دشمن خويش را بترسانيد. [همچنين] گروه ديگرى غير از اينها را كه شما نمى شناسيد و خدا آنها را مى شناسد و هر چه در راه خدا [و براى تقويت بنيه دفاعى اسلام] انفاق كنيد، به طور كامل به شما بازگردانده مى شود، و به شما ستم نخواهد شد و اگر تمايل به صلح نشان دهند، تو نيز از در صلح درآى و بر خدا توكّل كن، كه او شنوا و داناست.
و اگر بخواهند تو را فريب دهند، خدا براى تو كافى است او همان كسى است كه تو را با يارى خود و مؤمنان تقويت كرد و دل هاى آنها را با هم الفت داد. اگر تمام آنچه را روى زمين است صرف مى كردى كه ميان دل هاى آنان الفت دهى نمى توانستى؛ ولى خداوند در ميان آنان الفت ايجاد كرد و او توانا و حكيم است.
اى پيامبر، خداوند و مؤمنانى كه از تو پيروى مى كنند براى حمايت تو كافى است. اى پيامبر، مؤمنان را به جنگ [با دشمن] تشويق كن. هرگاه بيست نفر با استقامت از شما باشند، بر دويست نفر غلبه مى كنند؛ و اگر صد نفر باشند، بر هزار نفر از كسانى كه كافر شدند پيروز مى گردند؛ چرا كه آنها گروهى هستند كه نمى فهمند.
بنا بر اين روشن شد كه آيه مورد بحث، با يك قضيّه معيّن خارجى و واقعى ارتباط دارد، و مراد از مؤمنانى كه خداوند ايشان را براى يارى رسول خود صلّى اللّه عليه وآله كافى مى داند، شخص يا اشخاص مشخص و معهودى در آن قضيّه معين خارجى هستند. آن قضيّه معين مربوط به يكى از جنگ هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و مراد آيه، فرد يا افرادى است كه در آن جنگ با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله همراه بوده اند.
ارتباط اين آيه با جنگ و قتال مطلبى است كه مفسران سنى نيز به آن تصريح كرده اند. ابن كثير در ذيل آيه «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤمِنينَ عَلَى الْقِتالِ » - كه بلافاصله
پس از آيه مورد بحث آمده است - مى گويد:
يحرّض تعالى نبيّه صلّى اللّه عليه وآله والمؤمنين على القتال ومناجزة الأعداء ومبارزة الأقران، ويخبرهم أنّه حسبهم، أي: كافيهم وناصرهم ومؤيّدهم على عدوّهم، وإن كثرت أعدادهم وترادفت أمدادهم، ولو قلّ عدد المؤمنين. قال ابن أبيحاتم: حدثنا أحمد بن عثمان بن حكيم، حدثنا عبيداللّه بن موسى، أنبأنا سفيان، عن شوذب عن الشعبي في قوله: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ » قال: حسبك اللّه وحسب من شهد معك؛(1).
خداى تعالى پيامبرش صلّى اللّه عليه وآله و مؤمنان را بر نبرد با دشمنان و مبارزه با بزرگان تحريض مى كند و به آن خبر مى دهد كه از براى ايشان كافى است؛ يعنى خود براى آنان كفايت مى كند و يارى و تأييدكننده ايشان در مقابل دشمنانشان است، هر چند كه تعداد دشمنانشان و صف هاى يارانشان فراوان و تعداد مؤمنان اندك باشد. ابن ابى حاتم گفته است: احمد بن عثمان بن حكيم از عبداللّه بن موسى، از سفيان، از شوذب، از شعبى نقل كرد كه درباره سخن خداوند: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ » گفت: خداوند براى تو كافى است و هر كه همراه تو شهيد شده [نيز] كافى است.
با توجه به اختصاص آيه به قتال، دايره «وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ » تنگ مى شود؛ يعنى به يقين مراد خداوند از «مؤمنان تبعيت كننده پيامبر» در مؤمنانى محصور مى شود كه همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و در ركاب آن حضرت با دشمنان دين خدا
1) . تفسير ابن كثير: 4 / 76.
جنگيده اند؛ در نتيجه مدعا (دلالت آيه بر عدالت تمامى صحابه) اعم و اوسع از دليل (بيان فضيلت مؤمنان تبعيت كننده از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله در اين آيه) است و به عبارت ديگر دليل اخصّ از مدعاست.
به همين روى اين آيه، در نهايت عدالت مؤمنانى را ثابت مى كند كه كاملاً از پيامبر تبعيت كرده و در جنگ و مبارزه با دشمنان دين خدا همراه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله جنگيده اند؛ در حالى كه سنيان ادعا مى كنند اين آيه بر عدالت تمامى صحابه دلالت دارد!
نكته ديگرى كه در شناخت و فهم مراد خداوند از مؤمنان تبعيت كننده از پيامبر در اين آيه بايد به آن توجه داشت، آن است كه ابتدا بايد معلوم شود كه اين آيات درباره كداميك از جنگ هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نازل شده اند؟ از آنجا كه طرف بحث در اين مجموعه سنيان هستند؛ از اين رو پاسخ اين پرسش را در كتب تفسيرى مورد اعتماد سنيان جستجو مى كنيم.
فخر رازى كه از مشهورترين مفسران مورد اعتماد اهل تسنن است، در ذيل اين آيه مى گويد:
هذه الآية نزلت بالبيداء في غزوة بدر قبل القتال، والمراد بقوله: «وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ » الأنصار، وعن ابن عباس رضي اللّه عنهما، نزلت في إسلام عمر. قال سعيد بن جبير: أسلم مع النبي صلّى اللّه عليه وآله ثلاثة وثلاثون رجلاً وستّ نسوة، ثمّ أسلم عمر، فنزلت هذه الآية. قال المفسّرون: فعلى هذا القول هذه الآية مكيّة، كتبت في سورة مدنية بأمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله؛(1).
اين آيه در سرزمين بيداء و پيش از غزوه بدر نازل شده و مراد از قول خداوند:
1) . تفسير الرازي: 15 / 191.
«و مؤمنانى كه از تو تبعيت مى كنند» انصار هستند. از ابن عباس نقل شده است كه اين آيه در جريان اسلام آوردن عمر نازل شده است. سعيد بن جبير گفته است: سى و سه مرد و شش زن همراه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله اسلام آورده بودند و آن گاه عمر اسلام آورد و اين آيه نازل شد. مفسران گفته اند: بر پايه اين قول، اين آيه شريف مكى است و به دستور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در سوره مدنى نوشته شده است.
بنا بر اين، مراد از «مؤمنان تبعيت كننده از پيامبر» در اين آيه، منحصر در مؤمنانى است كه در جنگ بدر شركت داشته اند. البته بر اساس ادعاى فخر رازى، تمامى مؤمنان شركت كننده در جنگ بدر را نيز شامل نمى شود؛ بلكه مراد صرفا مؤمنان از انصار هستند؛ يعنى مهاجرانى كه در جنگ بدر همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جنگيده اند از دايره «مؤمنان تبعيت كننده از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله» كه خداوند در اين آيه از آنان ياد كرده است خارج اند؛ در نتيجه - بر اساس اين تفسير - دايره بسيار تنگ تر شده و دليل بسيار اخصّ از مدعا مى شود.
افزون بر آن كه، بر اساس ادعاى ديگر فخر رازى و حديث منسوب به ابن عباس، دايره از اين هم تنگ تر است؛ زيرا در اين قول ادعا شده كه مراد از «مؤمنان تبعيت كننده از پيامبر» چهل نفرى هستند كه تا هنگام اسلام آوردن عمر ايمان آورده اند و چهلمين نفر آنها عمر است. بر اساس اين قول عجيب، اظهار اسلام از سوى عمر، حلقه مؤمنانى كه براى حمايت از پيامبر كفايت مى كنند را كامل كرده است!
اين حلقه، متشكل از سى و سه مرد و شش زن به همراه عمر است كه در مجموع چهل نفر مى باشند. اما روشن است كه اين قول هيچ مناسبتى با آيه ندارد؛ زيرا چنان كه گذشت، اين آيه در ارتباط با جنگ بدر است، در حالى كه اسلام آوردن عمر هيچ ارتباطى با قضيه
مربوط به آيه ندارد و معلوم مى شود كه سنيان اين حديث را جعل و به عنوان يكى از اقوال مذكور در ذيل آيه مطرح ساخته اند تا فضيلتى را براى عمر دست و پا كنند.
عدم ارتباط اين داستان به آيه شريف كاملاً روشن است. رسوايى اين داستان سرائى به حدّى است كه ابن كثير - يكى از مفسران مشهور و مورد اعتماد سنيان - نيز به نادرست بودن آن اذعان كرده و مى گويد:
وقد روى عن سعيد بن المسيب وسعيد بن جبير: أنّ هذه الآية نزلت حين أسلم عمر بن الخطاب، وكمل به الأربعون.
وفي هذا نظر؛ لأنّ هذه الآية مدنيّة، وإسلام عمر كان بمكّة بعد الهجرة إلى أرض الحبشة وقبل الهجرة إلى المدينة، واللّه أعلم؛(1).
از سعيد بن مسيب و سعيد بن جبير روايت شده است كه اين آيه به هنگام اسلام آوردن عمر بن خطاب نازل شده و چهل نفر با وى تكميل شده است. در اين قول جاى تأمل است؛ چرا كه اين آيه مدنى است، در حالى كه اسلام عمر در مكه پس از هجرت به سرزمين حبشه و پيش از هجرت به مدينه بوده است. و خداوند داناتر است.
البته چنان كه در عبارت فخر رازى گذشت، طرفداران اين قول براى توجيه اين مطلب، ادعا كرده اند كه هر چند سوره انفال مدنى است؛ اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دستور داد كه اين آيه مكى را در لابلاى آيات اين سوره مدنى جاى دهند!
حال از اين سنيان متعصب كه به هر وسيله اى در فضيلت سازى براى پيشوايان خود مى كوشند بايد پرسيد كه مستند اين ادعا چيست و كجاست؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چرا و بر چه
1) . تفسير ابن كثير: 2 / 337.
اساسى دستور داده است آيه اى بى ربط را در لابلاى آيات مربوط به جنگ بدر بگنجانند؟ انگيزه آن حضرت از بر هم زدن ترتيب نزول آيات چه بوده است؟ همچنين بايد به اين پرسش پاسخ دهند كه اظهار اسلام از سوى عمر، آن هم پس از سى و سه مرد و شش زن چه خصوصيتى دارد كه خداوند آن را كامل كننده دايره مؤمنانى معرفى كند كه براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كفايت مى كنند؟!
و بالاخره اين كه تعارض اين قول با قول ديگر را چگونه حل مى كنند؟ اما بايد توجه داشت كه قول ديگر با سياق آيات سازگار است؛ اما اين قول تنها با اعتقاد به درهم ريختگى آيات قرآن و عدم رعايت ترتيب نزول آن هم به دستور پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله قابل توجيه است!
حال، عقلا خود بايد درباره راستى اين ادعا قضاوت كنند.
صرف نظر از اشكالات فوق و بر فرض درستى گفتار مذكور، بى ارتباط بودن آيه با بحث عدالت صحابه نيز ثابت مى شود و سنيان يا بايد از ادعاى خود مبنى بر دلالت اين آيه بر عدالت صحابه دست بردارند، و يا اين قول را مردود بشمارند. مردود و باطل بودن اين قول بسيار واضح است و برخى مفسران سنى همچون ابن كثير به آن اذعان كرده اند.
اما مردود نشمردن آن نيز به تنهايى مصحّح ادعاى دلالت آيه بر عدالت صحابه نيست؛ زيرا روشن شد كه اولاً بر اساس سياق آيات، اين آيه در ارتباط با جنگ هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله - و بر پايه تفسير مفسران مورد اعتماد سنيان از ميان جنگ هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است - ناظر به جنگ بدر است، و مراد خداوند از «مؤمنان تبعيت كننده از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله» نيز همه مؤمنان شركت كننده در جنگ بدر نيستند؛ بلكه مراد خداوند صرفا انصارند.
علاوه بر فخر رازى، برخى ديگر از مفسران مشهور و مورد اعتماد سنيان نيز اين قول را نقل كرده و پذيرفته اند. ابن ابى حاتم رازى در تفسير خود، ذيل اين آيه مى گويد:
حدّثنا أبي، ثنا محمّد بن حاتم الزمّي، ثنا نعيم بن حمّاد، ثنا أبوتميلة، عن محمّد ابن إسحاق، عن الزهري، في قول اللّه: «حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ »، قال: يقال: نزلت في الأنصار؛(1).
پدرم از محمد بن حاتم زمّى، از نعيم بن حمّاد، از ابوتميله، از محمد بن اسحاق، از زهرى براى ما روايت كرد كه درباره سخن خداوند [كه فرمود]: «حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ » گفت: گفته مى شود [اين آيه] درباره انصار نازل شده است.
در تفسير الدرّ المنثور نيز آمده است:
أخرج ابن إسحاق وابن أبيحاتم، عن الزّهري ... فقال: نزلت في الأنصار؛(2).
ابن اسحاق و ابن ابى حاتم به نقل از زهرى آورده اند كه ... گفت: درباره انصار نازل شده است.
بنا بر اين روشن شد كه ادعاى سنيان مبنى بر دلالت آيه بر عدالت صحابه بسيار اعم از دليل است و اين شاهد ديگرى بر اين حقيقت است كه سنيان براى توجيه ما وقع، ابتدا اصولى مى سازند و سپس به دنبال دليل براى آن اصول موضوع مى گردند و چون اصول ساختگى آنان در حقيقت پايه و اساسى ندارد؛ از اين رو دلايلى هم كه براى آن تراشيده و ادعا مى كنند، واقعاً هيچ ارتباطى با مدعاى آنان نخواهد داشت.
نكته ديگرى كه براى درك مراد خداوند از «مؤمنان تبعيت كننده از پيامبر» بايد مورد توجه و بررسى قرار گيرد، معناى «اتّباع» است. اتباع در لغت به معناى گذاشتن پا در جاى پاى فرد پيش رو در راه رفتن است و تبعيت كننده كسى است كه پشت سر ديگرى راه برود و پاى خود را دقيقاً در جاى پاى او بگذارد. راغب اصفهانى در معناى «تبع» مى نويسد:
«تبع» يقال تبعه واتبعه: قفا أثره؛(1).
تبع: گفته مى شود از او تبعيت و از اثر [پاى] او پيروى كرد.
شيعه نيز به معناى تبعيت كننده است. در لسان العرب آمده است:
قال الأزهري: معنى الشيعة الذين يتبع بعضهم بعضا؛(2).
ازهرى در معناى شيعه گفته است: كسانى هستند كه برخى از برخى ديگر تبعيت مى كنند.
از همين رو مشهور است كه در احوالات جناب سلمان آمده است روزى به دنبال امير المؤمنين عليه السلام به مسجد مى رفت و پاى خود را دقيقاً جاى پاى حضرت امير المؤمنين عليه السلام مى گذاشت و شخصى هم به خيال اين كه حضرت امير المؤمنين عليه السلام تنها به مسجد رفته است، خدمت ايشان مشرف شد و در كمال تعجب ديد كه دو نفر در مسجد حضور دارند. و آن گاه كه پرسيد چگونه ممكن است با وجود اثر پاى يك نفر، شما نيز در مسجد باشيد؟ ايشان پاسخ داد كه من پاى خود را دقيقاً در جاى پاى اميرالمؤمنين عليه السلام قرار مى دادم. بنا بر اين شيعه راستين كسى
است كه در همه امور اين گونه از اهل بيت عليهم السلام تبعيت كند و معناى تبعيت نيز آن است كه در هيچ امرى كمترين تخلفى از اراده و دستورات مولاى خويش نداشته باشد. بنا بر اين معناى «وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ »، مؤمن و يا مؤمنانى هستند كه به طور كامل و بدون هيچ تخلفى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تبعيت كنند.
روشن است كه ايمان درجاتى دارد و مؤمنان در درجه هاى مختلفى هستند و مراد خداوند در اين آيه كاملترين مؤمنان مى باشد؛ در نتيجه خداوند در اين آيه، در مقام بيان منزلت بالا و فضيلت فرد يا افرادى است كه چنين خصوصيتى دارند و در بالاترين درجه ايمان هستند. به عبارت ديگر، به يقين اتّباع و پيروى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مقام و منزلتى بس والا و بسيار بلند است كه تنها برخى از مؤمنان به آن نايل مى شوند؛ به همين جهت خداوند از آنان با تعبير «من اتبعك من المؤمنين» ياد مى كند و اينان را براى يارى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كافى مى داند. مقام اتباع از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مقامى است كه هم نشانه محبت به خداست، و هم محبت خداوند سبحان را به دنبال دارد. خداوند در همين راستا مى فرمايد:
«إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللّهُ »؛(1).
اگر خداوند را دوست مى داريد، پس از من تبعيت كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد.
پس مؤمنى كه به اين منزلت دست يافته و مصداق «من اتبعك من المؤمنين» باشد، به يقين به درجه و فضيلت محبوب خدا بودن نيز رسيده است، در نتيجه «من اتبعك من المؤمنين» به حمل شايع صناعى مقام و منزلت به شمار مى رود و اختصاص به مؤمنى دارد كه در بالاترين درجه ايمانى است؛ از اين رو به قطع و يقين هر آنكس كه اظهار
1) . سوره آل عمران، آيه 31.
اسلام كرده و بنابر ادعاى سنيان از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شمرده مى شود، مصداق «مؤمن تبعيت كننده از پيامبر خدا» نخواهد بود. خداوند سبحان درباره گروهى از مؤمنان چنين مى فرمايد:
«أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّهِ وَما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ »؛(1).
آيا نوبت آن نرسيده كه ايمان آورندگان دلهايشان به ياد خدا و به آنچه از حق نازل شده خاشع گردد؟ خداوند سبحان در اين آيه، از مؤمنانى سخن مى گويد كه هنوز دلهايشان به ياد خدا و آنچه از حق نازل شده خاشع نگرديده است. روشن است كه اين دسته از مؤمنان با مؤمنى كه داراى مقام و منزلت «تبعيت از پيامبر خدا» است بسيار تفاوت دارند. فضيلت اتباع از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به مؤمنى اختصاص دارد كه خداوند ايشان را مؤمن حقيقى دانسته و از ايشان چنين تعبير فرموده است:
«أُولئِكَ هُمُ الْمُؤمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَريمٌ »؛(2).
آنها به راستى و حقيقتاً مؤمن اند و نزد خداوند درجات بلندى دارند و مغفرت و روزى نيكو مخصوص ايشان است.
بنا بر اين مراد خداوند از مؤمنان تبعيت كننده، اختصاص به مؤمنى دارد كه در بالاترين درجه ايمان قرار دارد و چنين مؤمنى كسى نيست جز حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام. در نتيجه اين آيه - آن گونه كه سنيان ادعا مى كنند - هيچ ارتباطى با عدالت عموم صحابه ندارد.
مرحوم سيد هاشم بحرانى در البرهان في تفسير القرآن، به نقل از شرف الدين نجفى در ذيل اين آيه مى نويسد:
قال: تأويله ما ذكره أبونعيم في حلية الأولياء بطريقه الى أبيهريرة، قال: نزلت هذه الآية في عليّ بن أبيطالب عليه السلام، وهو المعني بقوله: «الْمُؤمِنينَ »؛(1).
ابونعيم تأويل آن را در حلية الأولياء از طريق خود، از ابوهريره نقل كرده است كه گفت: اين آيه درباره على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده و معناى قول خداوند [كه فرموده]: «المؤمنين» ايشان است.
حاكم حسكانى نيز در شواهد التنزيل، به سند خود از حضرت امام باقر عليه السلام روايت كرده است كه مراد از «المؤمنين» در اين آيه شريف، حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است.(2).
آخرين بحثى كه پيرامون اين آيه مطرح مى شود، جواز يا عدم جواز اعتقاد به كفايت مؤمنان براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، با وجود كفايت خداوند سبحان است.
«واو» در عبارت «حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ » عاطفه است. برخى گفته اند اگر «مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ » عطف بر «اللّه» باشد، شرك لازم مى آيد؛ زيرا خداوند به تنهايى مى تواند رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله را كفايت كند و با وجود خدا، نياز به كفايت غير او نيست و چنانچه غير خدا نيز در كفايت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله دخيل باشد، در اين صورت آن غير با خداوند سبحان در كفايت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله
شريك خواهد بود. ابن تيميه و پيروانش به اين مسأله اينچنين مى نگرند؛ اما برخى ديگر، جارى شدن امور به وسيله اسباب و وسايل را سنت خدا و بدون اشكال مى دانند و معتقدند كه اين امر هرگز مستلزم شرك به خدا نيست.
يكى از مفسرانى كه اعتقاد به كفايت مؤمنان پيروى كننده از پيامبر را براى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله شرك مى پندارد طبرى است. وى اصرار دارد كه خداوند به تنهايى رسول خود را كفايت مى كند. از ديدگاه وى، «واو» در عبارت مورد بحث عطف بر «كاف» است نه بر «اللّه»؛ بدين ترتيب معناى آيه چنين مى شود: «اى پيامبر، خداوند براى تو و براى مؤمنان پيروى كننده كفايت است». وى در اين باره مى گويد:
حدّثني يونس قال، أخبرنا ابن وهب، عن ابن زيد في قوله: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ »، قال: يا أيّها النبي، حسبك اللّه وحسب من اتبعك من المؤمنين، إنّ حسبك أنت وهم اللّه.
ذكرناه عن الشعبي، نصب، عطفا على معنى «الكاف» في قوله «حَسْبُكَ اللّهُ » لا على لفظه، لأنّها في محلّ خفض في الظاهر، وفي محلّ نصب في المعنى، لأنّ معنى الكلام: يكفيك اللّه، ويكفي من اتبعك من المؤمنين؛(1).
يونس از ابن وهب، از ابن زيد نقل مى كند كه درباره قول خداوند كه: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤمِنينَ » گفته است: اى پيامبر، خداوند براى تو كافى است و براى مؤمنان تبعيت كننده از توكافى است. همانا اللّه تو را و ايشان را كفايت مى كند.
1) . تفسير الطبري: 10 / 49.
اين روايت را از شعبى نقل كرديم كه در اين فرمايش خداوند: «حسبك اللّه»، نصب عطف بر معناى «كاف» است نه بر لفظ «اللّه»؛ چرا كه آن ظاهرا در محل فرود آمدن است و در معنا در محل نصب است؛ زيرا معناى كلام چنين مى باشد: «اللّه تو را كفايت مى كند و براى مؤمنان تبعيت كننده از تو كافى است».
در مقابل، عده اى ديگر از مفسران تأكيد دارند كه عطف بر خود «اللّه» است نه بر «كاف»، و برخى ديگر نيز هر دو قول را صحيح مى دانند و عطف «واو» بر اللّه را مستلزم شرك نمى شمارند. بر همين اساس، فخر رازى در ذيل اين آيه مبارك مى گويد:
وفي الآية قولان: الأوّل: التقدير، اللّه كافيك وكافي أتباعك من المؤمنين. قال الفرّاء: الكاف في حسبك خفض و(من) في موضع نصب والمعنى: يكفيك اللّه ويكفي من اتبعك، قال الشاعر: «إذا كانت الهيجاء وانشقت العصا * فحسبك والضحاك سيف مهند» ... .
والثاني: أن يكون المعنى كفاك اللّه وكفاك أتباعك من المؤمنين. قال الفرّاء: وهذا أحسن الوجهين، أي ويمكن أن ينصر القول الأوّل بأن من كان اللّه ناصره امتنع أن يزداد حاله أو ينقص بسبب نصرة غيراللّه. وأيضا إسناد الحكم إلى المجموع يوهم أنّ الواحد من ذلك المجموع لا يكفي في حصول ذلك المهمّ، وتعالى اللّه عنه. ويمكن أن يجاب عنه بأنّ الكلّ من اللّه، إلاّ أنّ من أنواع النصرة ما لا يحصل بناء على الأسباب المألوفة المعتادة، ومنها ما يحصل بناء على الأسباب المألوفة المعتادة؛(1).
1) . تفسير الرازي: 15 / 191.
در ذيل اين آيه دو قول وجود دارد: يكم تقدير بر اين كه خداوند براى تو كافى است و براى مؤمنان تبعيت كننده از تو نيز كفايت مى كند. فرّاء گفته است: «كاف» در «حسبك» خفض و مجرور است؛ از اين رو «من» در موضع نصب بوده و معنا چنين مى شود: خداوند تو را كفايت مى كند و براى مؤمنان تبعيت كننده كفايت است. شاعر گفته است: «هنگامى كه جنگ شد و دسته از هم پاشيد، براى تو و ضحاك شمشير آب ديده كافى است» ... .
در قول دوم نيز معنا اين گونه مى شود: خداوند براى تو كافى است و مؤمنان تبعيت كننده از تو [نيز] براى تو كفايت مى كند. فرّاء گفته است: اين بهترين وجوه است؛ يعنى ممكن است كه قول نخست را اين گونه تقويت كرد كه هر كس كه خداوند يارى كننده اش باشد، ممتنع است كه به سبب نصرت غير خداوند در حالش زياده و نقصانى پديد آيد [يعنى نصرت يا عدم نصرت غير خدا فرقى به حال او نمى كند]. همچنين اسناد حكم به مجموع، اين توهم را پديد مى آورد كه يكى از آن مجموع در حصول آن مهم كفايت نمى كند [يعنى سبب اين توهم مى شود كه خداوند به تنهايى نمى تواند رسول خدا را يارى كند]، در حالى كه خداوند بلند مرتبه تر از اين نسبت است. البته مى توان به اين اشكال چنين پاسخ داد كه همه نصرت ها از آن خداوند است، جز اين كه برخى از نصرت ها، نصرت هايى است كه با تكيه بر اسباب عادى و متعارف حاصل نمى شود و برخى از آنها نصرت هايى است كه بر اساس اسباب عادى و متعارف حاصل مى گردد.
روشن است كه سنت خداوند بر جريان امور به اسباب آنها تعلق گرفته است و چون خداوند امور عالم را به وسيله اسبابى كه خود قرار داده است اداره مى كند، نسبت دادن آن امور به غير خدا هرگز مستلزم شرك نيست و سبب هيچ گاه شريك خداوند به حساب نمى آيد؛ بلكه به اذن خداوند و تحت اشراف و سلطنت الاهى در جريان برخى امور عالم دخالت دارد. بر اين اساس، اعتقاد به تفويض برخى امور عالَم به امامان اهل بيت عليهم السلام - با حفظ سلطنت و اقتدار خداوند سبحان بر آن امور - هرگز مستلزم شرك نيست.
به هر روى روشن شد كه اين آيه به هر معنايى كه باشد، هيچ ارتباطى با بحث عدالت صحابه ندارد.
خداى تعالى در سوره مبارك فتح، به بيان ماجراى رؤياى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و قصد آن حضرت براى حركت به سوى مكّه و به جا آوردن عمره در سال ششم هجرت پرداخته است. بر اساس آنچه در متون تفسيرى سنيان آمده است، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در عالم رؤيا مشاهده كردند كه در امنيت و سلامت كامل وارد مسجد الحرام شدند و بر اساس اين رؤيا، در ماه ذى القعده همان سال به قصد عمره به سوى مكه مكرمه حركت كردند. در اين سفر، آن حضرت و هيچ يك از اطرافيان ايشان اسلحه اى به همراه نبردند و در پاسخ به اصرار برخى از اطرافيان براى حمل سلاح، فرمودند: ما در اين سفر هرگز قصد جنگ، مقاتله و جدال نداريم و صرفا به منظور انجام اعمال حجِ خانه خدا و عبادت او به مكّه مى رويم. به همين منظور كاروان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى قربانى، چهارپايانى همچون گاو، گوسفند و شتر به همراه بردند. بر اساس نقل مشهور، در اين سفر حدود هزار و چهارصد نفر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را همراهى مى كردند.
آن گاه كه خبر عزيمت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله به اهل مكه و مشركان قريش رسيد، آنان گرد هم آمدند و تصميم گرفتند كه از ورود آن حضرت به مكه جلوگيرى
كنند. به همين منظور خالد بن وليد به همراه دويست جنگجو، براى سد نمودن راه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله به استقبال ايشان رفتند. وقتى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله از اين ماجرا باخبر شدند، مسير خود را تغيير داده و به سوى منطقه اى به نام حديبيّه كه به خانه خدا نزديك بود حركت كردند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كاروان خويش را در حديبيّه متوقف ساختند و اعلام فرمودند كه اگر قريش به طور مسالمت آميز و با حفظ عظمت و شئوونات خانه خداوند حاضر به تعامل شوند، با آنان تعامل خواهيم كرد.
پس از توقف رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حديبيه، قريش براى آگاهى از قصد آن حضرت نماينده اى به سوى ايشان فرستاد. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز به وى فرمودند كه ما به قصد زيارت خانه خدا و براى انجام عمره به مكه آمده ايم و به جاى حمل سلاح، با خود قربانى آورده ايم. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله به نماينده قريش فرمودند كه به سران خود ابلاغ كنيد كه اگر با رعايت شؤون و حفظ عظمت خانه خداوند حاضر به مصالحه باشند، با آنان معاهده صلح منعقد خواهيم كرد. پس از ابلاغ پيام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، سران قريش جمع شدند و به مشورت پرداختند.
در اين ميان «عروة بن مسعود ثقفى» رئيس قبيله ثقيف گفت: سزاوار نيست كه ما مانع ورود كاروانى شويم كه جز عبادت و تعظيم خانه خدا غرض ديگرى ندارد. پس از مذاكره سران قريش، قرار شد عروه نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله برود و خود كلام و نظر آن حضرت را بشنود و از قصد ايشان مطلع گردد. وقتى عروه به خدمت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله رسيد و با آن حضرت گفتگو كرد، درستى شنيده هاى پيشين خود را دريافت و همين مطلب را به قريش ابلاغ كرد.
پيش از آمدن عروه نيز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تصميم گرفتند كه نماينده اى به
سوى مكه بفرستند تا پيام ايشان را به قريش ابلاغ كند. بر اساس برخى نقل ها، ايشان عمر را براى اين كار برگزيد؛ اما وى به بهانه نداشتن جايگاه در ميان عرب ها از اين امر سر باز زد و پيشنهاد داد عثمان را براى اين كار بفرستد؛ چرا كه او از بنواميه است و قوم و قبيله مهمى دارد. به هر حال بر اساس آنچه در منابع مورد قبول سنيان آمده، عثمان براى ابلاغ پيام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به مكه رفت. قريش نيز براى اطمينان از قصد كاروان مسلمانان، پس از عروه نمايندگان ديگرى به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرستادند. يكى از نمايندگان قريش با مشاهده وضعيت كاروان و چهارپايانى كه براى قربانى به همراه كاروان بود، بدون آن كه نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله برود و با ايشان گفتگو كند، به مكه بازگشت و خبر عدم قصد جنگ مسلمانان را تأييد كرد.
نماينده ديگر قريش فردى بود به نام «سهيل بن عمرو». او پس از مذاكره با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، معاهده اى با آن حضرت منعقد ساخت كه بر اساس نخستين بند اين معاهده، قرار شد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از ورود به مكه در آن سال منصرف گردد و به سال ديگر موكول كند. عمر نسبت به اين بند به شدت اعتراض كرد و با داد و فرياد، عدّه بسيارى را در مخالفت با تصميم پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله به دور خود جمع كرد!
در كتب معتبر تاريخى در اين باره آمده است:
فلمّا اصطلحوا فلم يبق إلاّ الكتاب، وثب عمر إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فقال: يا رسول اللّه، ألسنا بالمسلمين؟ قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «بلى!
».
قال: فعلام نعطي الدنيّة في ديننا؟ فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «أنا عبداللّه ورسوله»، ولن أخالف أمره، ولن يضيّعني؛(1).
1) . المغازي: 2 / 606.
هنگامى كه معاهده صلح انجام شد و چيزى جز نوشته باقى نماند، عمر به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حمله كرد و گفت: اى رسول خدا!
آيا ما مسلمان نيستيم؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آرى». عمر گفت: پس چرا ما را در دينمان خوار مى كنى؟!
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمودند: «من بنده خدا و رسول اويم و با امر او مخالفت نمى كنم و او نيز ما را ضايع نمى سازد».
پس از اين جريان، از عمر نقل شده است كه گفت:
واللّه ما شككت منذ أسلمت إلاّ يومئذ!(1).
به خدا سوگند از وقتى كه اظهار اسلام كردم [در حقانيت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله] ترديد نكردم مگر امروز.
مورخان نوشته اند كه پس از معاهده صلح حديبيّه، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عزم بازگشت به مدينه كردند؛ از اين رو دستور دادند كه گوسفند و گاوها قربانى و شترها نحر شوند و مسلمانان سرهاى خود را بتراشند تا از حال احرام خارج گردند. امّا اكثريت مسلمانان - شايد همان ها كه عمر براى اعتراض به تصميم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به دور خود جمع كرده بود - از اين دستور سر باز زدند و موجب غضب و ناراحتى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شدند. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله با حالت خشم و ناراحتى داخل چادر شدند و ام سلمه با مشاهده حال رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عرض كرد: اى رسول خدا، شما خود چارپايان خويش را ذبح و نحر كنيد تا ديگران نيز به اين كار مجبور شوند. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله چنين كردند و بسيارى با اكراه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تبعيّت كردند. خداوند سبحان در برابر نافرمانى و اعتراضات،
1) . المصنف صنعانى: 5 / 339؛ صحيح ابن حبان: 11 / 224؛ المعجم الكبير: 20 / 14 و منابع ديگر.
بر قلب آن حضرت و مؤمنان اندكى كه پيرامون ايشان بودند آرامش نازل كرده، فرمود:
«أَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤمِنينَ »؛(1).
و خداوند آرامش خود را بر رسولش و بر مؤمنان نازل فرمود.
در اينجا توجه به اين نكته ضرورى است كه به يقين حمله و اعتراض به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با عدالت و بلكه با اصل ايمان قابل جمع نيست. چگونه مى توان اعتراض و عدم پذيرش تصميم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را با ايمان سازگار دانست، در حالى كه خداوند مى فرمايد:
«وَما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا »؛(2).
آنچه را رسول براى شما آورده اخذ [و عمل] كنيد و از آنچه شما را نهى كرده بپرهيزيد.
و در آيه اى ديگر مى فرمايد:
«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ »؛(3).
هر كس از رسول خدا اطاعت كند، به تحقيق از خداوند اطاعت كرده است.
روشن است كه هر كس از تصميم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ناخشنود باشد و آن را نپذيرد، به حقيقت امر خدا را نپذيرفته و با فرمان الاهى مخالفت كرده است و نمى توان چنين كسى را مؤمن دانست؛ به همين روى خداوند سبحان به صراحت مى فرمايد:
«وَما كانَ لِمُؤمِنٍ وَلا مُؤمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ
لَهُمُ الْخِيَرَةُ »؛(1).
هيچ زن و مرد مؤمنى را نشايد كه چون خدا و رسولش به امرى حكم كردند، براى آنها حق گزينش [و اظهار نظرى] باشد.
چرا كه خداوند مؤمنان را به اطاعت مطلق از خود و حجت هايش امر كرده و فرموده است:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »؛(2).
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از خداوند اطاعت كنيد و از پيامبر و صاحبان امر خود فرمان بريد.
به همين جهت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز در مقابل حمله و اعتراض مخالفان به تصميم خويش، يادآورى مى كند كه من بنده خدايم و هيچ كارى كه با شأن بندگى مخالف باشد از من سر نمى زند؛ يعنى امر من تابع امر خداوند است. و باز توجه مى دهند كه من پيامبر خدايم؛ از اين رو اطاعت از دستور من همچون دستور خداوند واجب است.
بنا بر اين، همان گونه كه مخالفت با تصميم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله منافى ايمان است، به قطع و يقين شك در حقانيت و درستى تصميمات و كارهاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز ناقض ايمان خواهد بود. در نتيجه - بر اساس نقل متون معتبر و مقبول نزد سنيان، در جريان صلح حديبيّه، اكثريت مسلمانان همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به سبب اعتراض و عدم تسليم در برابر تصميم و امر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از ايمان و عدالت خارج شده اند.
بر اساس آيات قرآن و روايات تفسيرى ذيل اين آيات، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله همراهان خود را در زير درختى گرد آورده و از آنان براى ملتزم بودن به پيروى از خويش بيعت گرفتند. در اين كه اين بيعت پيش از انعقاد معاهده صلح بوده يا پس از آن، اختلاف نظر وجود دارد. همين طور درباره سبب و انگيزه گرفتن اين بيعت نيز نظرهاى مختلفى است؛ اما به هر حال سنيان اين بيعت را فضيلتى براى بيعت كنندگان مى دانند و آن را دليلى بر عدالت صحابه مى شمارند!
پيش از بررسى درستى يا نادرستى اين ادعا، لازم است برخى آيات سوره فتح به اجمال مرور شود. خداوند سبحان در اين سوره مبارك مى فرمايد:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ * إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحًا مُبينًا * لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَما تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِراطًا مُسْتَقيمًا * وَيَنْصُرَكَ اللّهُ نَصْرًا عَزيزًا * هُوَ الَّذي أَنْزَلَ السَّكينَةَ في قُلُوبِ الْمُؤمِنينَ لِيَزْدادُوا إيمانًا مَعَ إيمانِهِمْ وَللّهِِ جُنُودُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَكانَ اللّهُ عَليمًا حَكيمًا * لِيُدْخِلَ الْمُؤمِنينَ وَالْمُؤمِناتِ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَيُكَفِّرَ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ وَكانَ ذلِكَ عِنْدَ اللّهِ فَوْزًا عَظيمًا * وَيُعَذِّبَ الْمُنافِقينَ وَالْمُنافِقاتِ وَالْمُشْرِكينَ وَالْمُشْرِكاتِ الظّانِّينَ بِاللّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَساءَتْ مَصيرًا * وَللّهِِ جُنُودُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَكانَ اللّهُ عَزيزًا حَكيمًا * إِنّا أَرْسَلْناكَ شاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذيرًا * لِتُؤمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَتُعَزِّرُوهُ وَتُوَقِّرُوهُ وَتُسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصيلاً * إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَمَنْ
أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤتيهِ أَجْرًا عَظيمًا * سَيَقُولُ لَكَ الُْمخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَأَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ في قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئًا إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعًا بَلْ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرًا * بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَالْمُؤمِنُونَ إِلى أَهْليهِمْ أَبَدًا وَزُيِّنَ ذلِكَ في قُلُوبِكُمْ وَظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَكُنْتُمْ قَوْمًا بُورًا * وَمَنْ لَمْ يُؤمِنْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ فَإِنّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ سَعيرًا * وَللّهِِ مُلْكُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَيُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَكانَ اللّهُ غَفُورًا رَحيمًا * سَيَقُولُ الُْمخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ يُريدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلاّ قَليلاً * قُلْ لِلْمُخَلَّفينَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلى قَوْمٍ أُولي بَأْسٍ شَديدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطيعُوا يُؤتِكُمُ اللّهُ أَجْرًا حَسَنًا وَإِنْ تَتَوَلَّوْا كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذابًا أَليمًا * لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى حَرَجٌ وَلا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلا عَلَى الْمَريضِ حَرَجٌ وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَمَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذابًا أَليمًا * لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ الْمُؤمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثابَهُمْ فَتْحًا قَريبًا * وَمَغانِمَ كَثيرَةً يَأْخُذُونَها وَكانَ اللّهُ عَزيزًا حَكيمًا * وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَكَفَّ أَيْدِيَ النّاسِ عَنْكُمْ وَلِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤمِنينَ وَيَهْدِيَكُمْ صِراطًا مُسْتَقيمًا * وَأُخْرى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْها قَدْ أَحاطَ اللّهُ بِها وَكانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرًا * وَلَوْ قاتَلَكُمُ الَّذينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ ثُمَّ
لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَلا نَصيرًا * سُنَّةَ اللّهِ الَّتي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْديلاً * وَهُوَ الَّذي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَأَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَكانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرًا * هُمُ الَّذينَ كَفَرُوا وَصَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَالْهَدْيَ مَعْكُوفًا أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَلَوْ لا رِجالٌ مُؤمِنُونَ وَنِساءٌ مُؤمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤهُمْ فَتُصيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ لِيُدْخِلَ اللّهُ في رَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابًا أَليمًا * إِذْ جَعَلَ الَّذينَ كَفَرُوا في قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤمِنينَ وَأَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَكانُوا أَحَقَّ بِها وَأَهْلَها وَكانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمًا * لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُؤسَكُمْ وَمُقَصِّرينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحًا قَريبًا * هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَكَفى بِاللّهِ شَهيدًا * مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْوانًا سيماهُمْ في وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الاْءِنْجيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظيمًا »؛.
ما براى تو پيروزى آشكارى فراهم ساختيم تا خداوند گناهان گذشته وآينده اى را كه به تو نسبت مى دادند ببخشد و نعمتش را بر تو تمام كند و به راه راست هدايتت
فرمايد و پيروزى شكست ناپذيرى نصيب تو كند. او كسى است كه آرامش را در دلهاى مؤمنان نازل كرد تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايند. لشكريان آسمانها و زمين از آن خداست، و خداوند دانا و حكيم است. هدف [ديگر از آن فتح مبين] اين بود كه مردان و زنان با ايمان را در باغ هايى [از بهشت] وارد كند كه نهرها از زير [درختانش] جارى است، در حالى كه جاودانه در آن مى مانند و گناهانشان را مى بخشند، و اين نزد خدا رستگارى بزرگى است و [نيز] مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد مى برند مجازات كند. [آرى] حوادث ناگوارى [كه براى مؤمنان انتظار مى كشند] تنها بر خودشان نازل مى شود. خداوند بر آنان غضب كرده و از رحمت خود دورشان ساخته و جهنم را براى آنان آماده كرده است و چه بد سرانجامى است!
لشكريان آسمان ها و زمين تنها از آن خداست و خداوند شكست ناپذير و حكيم است. به يقين ما تو را گواه [بر اعمال آنها] و بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاديم تا [شما مردم] به خدا و رسولش ايمان بياوريد، از او دفاع كنيد و او را بزرگ داريد و خدا را صبح و شام تسبيح گوييد.
كسانى كه با تو بيعت مى كنند [در حقيقت] تنها با خدا بيعت مى نمايند، و دست خدا بالاى دست آنهاست؛ از اين رو هر كس پيمان شكنى كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است، و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند، به زودى پاداش عظيمى به او خواهد داد. اعرابى كه از [دستور] تو تخلف كردند به زودى خواهند گفت: «اموال و خانواده ما را به خود مشغول ساخت پس براى ما آمرزش بطلب». آنان به زبان هايشان آنچه را كه در قلبشان نيست مى گويند. بگو اگر خداوند اراده كند كه ضرر يا نفعى به شما برساند، چه كسى مى تواند شما را از آن محافظت
كند؛ بلكه خدا به هر چه مى كند آگاه است ... .
به متخلفان از اعراب بگو: «به زودى از شما دعوت مى شود كه به سوى قومى نيرومند و جنگجو برويد».
خداوند از مؤمنان - هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند - راضى و خشنود شد. خدا آنچه را در درون دل هايشان [از ايمان و صداقت] نهفته بود مى دانست؛ از اين رو آرامش را بر دل هايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود و غنيمت هاى فراوان خواهند گرفت و خداوند عزيز و حكيم است.
خداوند آنچه را به پيامبرش در عالم خواب نشان داد راست گفت. به يقين همه شما به خواست خدا و در حالى كه سرهاى خود را تراشيده يا كوتاه كرده ايد و از هيچ كس ترس و وحشتى نداريد وارد مسجد الحرام مى شويد؛ ولى خداوند چيزهايى را مى دانست كه شما نمى دانستيد [و در اين تأخير حكمتى بود] و قبل از آن فتح نزديكى [براى شما قرار] داده است.
او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاده است تا آن را بر همه اديان پيروز كند. و كافى است كه خدا گواه اين موضوع باشد.
محمّد صلّى اللّه عليه وآله فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفّار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. پيوسته آنان را در حال ركوع و سجود مى بينى، در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند. آنان در صورتشان اثر سجده نمايان است. اين توصيف همانان در تورات و توصيف آنان در انجيل است؛ همانند زراعتى كه جوانه هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و بقدرى نموّ و رشد كرده كه
كشاورزان را به شگفتى وا مى دارد. اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد [ولى] كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند. خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است.
بر اساس اين آيات، خداوند مؤمنانى را كه در صلح حديبيه با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در زير آن درخت معين بيعت كرده و بر اين بيعت خود استوار و وفادار مانده اند ستوده است. بر اساس اين آيات، عده اى از همراهان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و بيعت كنندگان در زير درخت به عهد خود وفادار نبوده اند و خداوند آنها را سرزنش و قدح كرده است. پس بيعت كنندگان زير درخت دو دسته هستند؛ عده اى كه وفادار به عهد و مورد مدح اند، و دسته اى كه عهدشكن و مورد قدح و مذمتند. خداوند درباره اين دو دسته مى فرمايد:
«إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَمَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤتيهِ أَجْرًا عَظيًما »؛(1).
همانا كسانى كه با تو بيعت كردند، در حقيقت با خداوند پيمان بسته اند و دست خدا بالاى دست هاى آنان است. پس هر كس بيعت را نقض كند به زيان خود آن را نقض كرده است و هركه به آنچه خداوند با وى پيمان بسته وفادار باشد، به زودى خداوند به او پاداش عظيم عطا خواهد كرد.
آنچه از اين آيات استفاده مى شود، مدح عده اى از كسانى است كه در صلح حديبيه به همراه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بودند و با ايشان پيمان بستند و بر عهد خويش
1) . سوره فتح، آيه 10.
وفادار ماندند؛ اما اهل سنت اين آيات را دليلى بر عدالت همه صحابه شمرده اند، در حالى كه صحابه بر اساس تعريف آنان، بسيار بيشتر از بيعت كنندگان زير درخت هستند و چنان كه پيشتر بيان شد، بر اساس نظر انديشمندان سنى شامل تمام كسانى است كه در طول عمر خود ولو يك بار و آن هم در دوران طفوليت، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را ديده باشند!
بنا بر اين، دليل در اينجا بسيار اخصّ از مدعاست؛ زيرا بر اساس گفتار صاحب نظران، بيشترين تعدادى كه براى همراهان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در اين سفر ذكر شده هزار و ششصد نفر است، در حالى كه تعداد صحابه از ديدگاه سنيان بسيار بيشتر از اين تعداد است. به علاوه، چنان كه از آيات قرآن استفاده مى شود و همچنين با استناد به منابع اهل تسنن، در جريان صلح حديبيه، اكثر همراهان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با اعتراض به آن حضرت و عدم پذيرش تصميم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از عدالت خارج شدند. بنا بر آيات سوره فتح، تنها عده كمى از بيعت كنندگان با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله در «بيعت شجره» مدح شده است و به صراحت بر ذم اكثريت آنان دلالت دارد. پس نمى توان با استناد به اين آيات، بر عدالت صحابه - حتى حاضران در بيعت شجره - استدلال كرد.
نخستين شاهد بر اين حقيقت، شك و ترديد برخى از شركت كنندگان در بيعت شجره، در حقانيت و درستى تصميم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است و بسيارى در برابر اين تصميم شورش به پا كردند و از فرمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مبنى بر ذبح گوسفندان، گاوها و نحر شتران سر باز زدند!
شاهد دوم، نظر بَراء بن عازب، يكى از شركت كنندگان در اين بيعت است. آن گاه كه برخى شركت وى در بيعت شجره را مايه مباهات براى او شمرده و او را بدين سبب
ستودند، وى فضيلت بودن صِرف شركت در اين بيعت را نفى كرد و پاى بندى به آن را شرط اين فضيلت شمرد. در صحيح بخارى آمده است:
حدّثني أحمد بن إشكاب، حدّثنا محمّد بن فضيل، عن العلاء بن المسيّب، عن أبيه قال: لقيت البراء بن عازب رضي اللّه عنهما فقلت: طوبى لك، صحبت النّبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وبايعته تحت الشّجرة. فقال: يا ابن أخي، إنّك لا تدري ما أحدثنا بعده؛(1).
احمد بن اشكاب از محمد بن فضيل، از علاء بن مسيّب، از پدرش براى ما حديث نقل كرد وگفت: براء بن عازب را ملاقات كردم و به او گفتم: خوشا به حالت با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله مصاحبت داشتى و زير درخت با او بيعت كردى. براء گفت: اى پسر برادر، تو نمى دانى كه ما پس از آن مرتكب چه كارهايى شديم!
اين تعبير نشان مى دهد كه بسيارى از بيعت كنندگان زير درخت، عهد خود را با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نقض كرده و مرتكب كارهاى ناشايستى شده اند كه نه تنها سزاوار مدح نيستند، بلكه قدح آنان ثابت است.
«إحداث» به معناى بدعت گذاشتن و مرتكب كارهاى ناشايست شدن است و براء بن عازب با اين تعبير در صدد بيان اين حقيقت مهم است كه صرف حضور در زير درخت و بيعت با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله كافى نيست؛ بلكه وفاى به عهد و پيمان بسته شده با رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فضيلت و مستوجب مدح است، در حالى كه بسيارى از بيعت كنندگان با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پيمان شكستند و در دين
1) . صحيح البخاري: 5 / 65 - 66.
بدعت نهادند و مرتكب كارهاى زشتى شدند كه نه تنها با عدالت، بلكه با اصل ايمان منافات دارد. علاوه بر براء بن عازب، برخى ديگر همچون ابوسعيد خدرى(1)و عايشه(2)نيز به وقوع إحداث در دين و ارتكاب كارهاى ناشايست پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اقرار و اذعان كرده اند. ضمن اين كه در حديث متواتر از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز به اين حقيقت اشاره شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله خطاب به مردم فرمود:
يا أيّها الناس، إنّكم تحشرون يوم القيامة عراة. قال اللّه تعالى: «كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعيدُهُ وَعْدًا عَلَيْنا إِنّا كُنّا فاعِلينَ » وإنّه سيؤتى يوم القيامة بقوم من أصحابي فيؤخذ بهم ذات الشمال. فأقول: أصحابي أصحابي. فيقال لي: «يا محمد، إنّك لا تدري ما أحدثوا من بعدك»؛(3).
اى مردم، شما در روز قيامت بدون پوشش محشور خواهيد شد. خداى تعالى فرمود: «چنان كه آفرينش را آغاز كرديم، آن را باز خواهيم گرداند و اين وعده اى است بر عهده ما. همانا ما آن را به انجام مى رسانيم» و به درستى خداى تعالى كه در روز قيامت عده اى از اصحاب مرا برمى انگيزد و آنان را در زمره اصحاب شمال قرار مى دهد، من مى گويم: اصحابم، اصحابم؛ پس به من گفته مى شود: «اى محمد، تو نمى دانى كه آنها پس از تو مرتكب چه بدعتها و كارهاى ناشايستى شدند».
بر اين اساس، روشن است كه با استناد به آيات سوره مبارك فتح و به صرف شركت عده اى از صحابه در بيعت شجره، هرگز نمى توان به عدالت تمامى صحابه حكم كرد.
شاهد ديگر بر اين كه آيات سوره فتح بيانگر قدح عده اى از شركت كنندگان در بيعت شجره است، قتل جناب عمار به دست حاضران در بيعت شجره است. يكى از احاديث قطعى الصدور و مورد اتفاق فريقين - كه در مصادر معتبر نزد سنيان نيز به فراوانى نقل شده - حديثى است كه بر اساس آن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از قتل جناب عمار بن ياسر رضوان اللّه تعالى عليه به دست گروه سركش و ستمكار خبر مى دهد. اين حديث با تعابير مختلفى از رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله روايت شده است. در روايتى آمده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
تقتله الفئة الباغية؛(1).
تو را گروه سركش و ستمكار خواهند كشت.
بر اساس روايتى ديگر، حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله خطاب به عمار بن ياسر رحمه اللّه فرمودند:
تقتلك الفئة الباغية؛(2).
گروه سركش و ستمكار تو را خواهند كشت.
ايشان درباره قاتل آن جناب نيز فرمودند:
قاتله وسالبه في النار؛(3).
قاتل و به دار كشنده عمار در آتش جهنم خواهد بود.
به هر روى اين حديث از احاديث مشهور و مورد اتفاق فريقين است و حتى
برخى اين إخبار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را در شمار معجزات آن حضرت ذكر كرده اند؛ زيرا پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله سالها پيش از كشته شدن جناب عمار رحمه اللّه از اين واقعه خبر داده است؛ از اين رو اين خبر در زمره اخبار غيبى است و نشانگر آگاهى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از مغيبات است. در كتاب الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، فصلى به ذكر اخبارهاى غيبى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله اختصاص يافته و قاضى عياض در همين كتاب، آن را در زمره معجزات پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله برشمرده است.(1).
برخى نيز مدعى تواتر اين حديث شده اند. ابن حجر عسقلانى در الإصابة و در شرح حال عمار مى نويسد:
تواترت الأحاديث عن النبي صلّى اللّه عليه وآله أنّ عمارا تقتله الفئة الباغية؛(2).
احاديث از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله متواتر است كه عمار را گروه سركش ستمكار خواهند كشت.
بنا بر اين، در صدور اين حديث از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هيچ جاى ترديد و شكى وجود ندارد و از احاديث قطعى الصدور عند الفريقين است. البته برخى نواصب همچون ابن حزم اندلسى، ابن جوزى حنبلى، ابن عربى مالكى و فخر رازى به همراه ابن تيميه كه متاثر از اين چهار نفر است، در مقام دفاع از بنواميه برآمده و كوشيده اند تا در لفظ و يا معناى حديث تصرف و يا آن را تأويل كنند؛ اما براى همه واضح و آشكار است كه اين تلاش هاى نافرجام صرفا تكلفاتى است كه به جهت دشمنى با اميرالمؤمنين عليه السلام و شيعيان آن حضرت انجام پذيرفته؛ اما راه به جايى
نبرده است. در نتيجه بر اساس اخبار غيبى پيامبر خداصلّى اللّه عليه وآله، ترديدى وجود ندارد كه قاتل عمار بن ياسر رضوان اللّه عليه سركش، ستمكار و در زمره گروه سركش و ستمكار است.
از سوى ديگر اين نيز مسلّم است كه فردى به نام «ابوغاديه يسار بن سبع سلمى» از ميان لشكريان معاوية بن ابى سفيان، جناب عمار بن ياسر رحمه اللّه را به قتل رسانده است. وى از دوستداران عثمان بوده و به قتل جناب عمار افتخار مى كرده است و هرگاه از ماجراى قتل عمار سخن به ميان مى آمده، بى هيچ واهمه اى به شرح نحوه قتل آن بزرگوار پرداخته است، به طورى كه برخى انديشمندان سنى از اين موضوع بسيار اظهار تعجب كرده اند. ابن عبدالبرّ در الإستيعاب درباره او مى نويسد:
أبوالغادية الجهني ... وكان محبّا في عثمان، وهو قاتل عمار بن ياسر، وكان إذا استأذن على معاوية وغيره يقول: قاتل عمّار بالباب، وكان يصف قتله إذا سئل عنه، لا يباليه، وفي قصته عجب عند أهل العلم؛(1).
ابوغاديه جهنى ... دوستدار عثمان بود. وى قاتل عمار بن ياسر بود و هرگاه بر معاويه و غيرمعاويه داخل مى شد و اذن ورود مى خواست، مى گفت: قاتل عمار پشت درب است. و هرگاه از او درباره قتل جناب عمار سؤال مى شد، بى پروا داستان كشتن او را توصيف مى كرد و در قصه او نكات تعجب انگيزى براى اهل علم وجود دارد!
ابوغاديه يكى از اصحاب بيعت شجره است. بنا بر اين يكى از بيعت كنندگان با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در زير درخت، ستمكار و از عدالت خارج است و روشن است كه سالبه جزئى نقيض موجبه كلى است و ذكر يك مصداق براى از بين بردن
1) . الإستيعاب: 4 / 1725 / ش 3113.
كبراى قضيه كفايت مى كند؛ در نتيجه حكم به عدالت تمامى صحابه نقض مى شود و استدلال به بيعت شجره براى اثبات اين حكم صحيح نيست. چنان كه پيشتر اشاره شد، برخى از مدافعان بنواميّه كوشيده اند تا عمل ابوغاديه را توجيه كنند. در اين راستا قتل جناب عمار بن ياسر رضوان اللّه تعالى عليه را حاصل اجتهاد ابوغاديه شمرده و او را به خاطر اين كار مستحق اجر هم دانسته اند!
زيرا سنيان بر اين باورند كه:
إذا حكم الحاكم فاجتهد ثمّ أصاب فله أجران وإذا حكم فاجتهد ثمّ أخطأ فله أجر؛(1).
چنانچه حاكمى بر اساس اجتهاد خود حكم كند و حكمش صحيح باشد، دو اجر دارد؛ و چنانچه بر اساس اجتهاد خويش حكم كند و در حكم خود به خطارفته باشد، يك اجر دارد.
به راستى مكتبى كه بر مبناى توجيه ما وقع شكل گرفته باشد، بايد اين گونه حكم كند!
اين مكتب براى دفاع از حاكميت پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، باب اجتهاد را چنان باز و بى حساب نگاه داشته است كه هر كسى مى تواند با اجتهاد حكم قتل ديگرى را صادر و به كشتن وى اقدام نمايد و در برابر قتل يك انسان بى گناه و مؤمن، استحقاق پاداش هم بيابد!
در چنين مكتبى، هيچ استبعادى ندارد كه على رغم إخبار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از سركش و ستمكار بودن قاتل جناب عمار رحمه اللّه، قاتل وى نيز يك مجتهد معرفى شود و ستم وى عملى پسنديده و مستوجب ثواب تلقى گردد!
فاعتبروا يا أولى الأبصار.
1) . مسند أحمد: 4 / 204؛ صحيح البخاري: 8 / 157؛ صحيح مسلم: 5 / 131.
حال اگر از كسانى كه قتل جناب عمار بن ياسر رضوان اللّه تعالى عليه را محصول اجتهاد يك صحابى مى شمارند سؤال شود كه آيا مى توان قتل عثمان را نيز حاصل اجتهاد صحابى شمرد، چه پاسخى مى دهند؟ از آنجا كه پايه اين مكتب بر تناقضات شديد و فراوان استوار گشته است، آنان از تناقض گويى واهمه اى ندارند و قاتل عثمان را نه مجتهد، بلكه ملعون معرفى مى كنند!
آيا اين برخورد دوگانه ريشه اى جز تعصب در جانبدارى از بنواميه و دشمنى با اهل بيت پيامبر عليهم السلام دارد؟!
پاسخ اين پرسش را بر عهده وجدانهاى بيدار و اهل انصاف مى گذاريم و در اينجا به ذكر نظر يكى از مدافعان متعصب بنواميّه درباره قتل جناب عمار بن ياسر رحمه اللّه و قتل عثمان بن عفان بسنده مى كنيم. ابن حزم اندلسى در كتاب الفِصَل، درباره قتل جناب عمار رضوان اللّه عليه مى نويسد:
عمّار رضي اللّه عنه قتله أبوالغادية يسار بن سبع السلمي، شهد بيعة الرضوان فهو من شهداء اللّه له بأنّه علم ما في قلبه وأنزل السكينة عليه ورضي عنه. فأبوالغادية رضي اللّه عنه متأوّل مجتهد مخطئ¨ فيه باغ عليه مأجور أجرا واحدا. وليس هذا كقتلة عثمان رضي اللّه عنه لأنّهم لا مجال للإجتهاد في قتله، لأنّه لم يقتل أحدا ولا حارب ولا قاتل ولا دافع ولا زنى بعد إحصان ولا ارتد فيسوغ المحاربة تأويل، بل هم فسّاق محاربون سافكون دما حراما عمدا بلا تأويل على سبيل الظلم والعدوان فهم فسّاق ملعونون؛(1).
عمار رضوان اللّه عليه را ابوغاديه يسار بن سبع سلمى كشت. او بيعت رضوان را درك كرده و از كسانى است كه خداوند براى او شهادت داده كه از آنچه در دل دارد
1) . الفصل في الملل والأهواء والنحل: 4 / 161.
آگاه است و سكينه خود را بر او نازل كرده و از او خشنود است. پس ابوغاديه اهل تأويل و مجتهد خطاكار بود كه در اين اجتهاد بغى و سركشى ايى متوجه او است؛ اما به سبب اين اجتهاد غلط، يك اجر دارد و اين كار وى همچون كار قاتلان عثمان نيست؛ زيرا آنان براى اجتهاد در كشتن عثمان مجالى نداشتند؛ چرا كه عثمان احدى را نكشته بود و جنگى به پا نكرده بود. كشتار و دفاعى به راه نيانداخته بود و پس از نيكى زنا نكرده بود و مرتد هم نشده بود تا كارش تأويل به محاربه شود؛ بلكه قاتلان عثمان فاسق، محارب و خون ريز بودند كه به حرام و از روى عمد و بدون تأويل و به جهت ظلم و دشمنى او را كشتند. پس آنان فاسق و ملعون اند!
البته طرفداران عثمان بايد چنين بگويند و از قاتلان عمار تشكر و قدردانى كنند؛ زيرا عثمان بن عفان با جناب عمار رضوان اللّه تعالى عليه دشمن بود و روزى چنان ايشان را كتك زد كه شكمش دريده شد!
مدافعان عثمان چنان با گستاخى قتل، زنا و ارتداد را از وى نفى مى كنند كه گويا جناب عمار رحمه اللّه - العياذ باللّه - مرتكب زنا و يا مرتد شده و يا به ناحق جنگى به راه انداخته است!
جناب عمار بر اساس إخبار غيبى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، در خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السلام براى فرو نشاندن آتش فتنه و جنگ گروه ستمكار به نبرد با اهل بَغْى رفته بود و در جهاد در راه خدا به شهادت رسيد. اين چه اجتهادى است كه نص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ناديده مى گيرد؟!
نصى كه يكى از راويان آن خود ابوغاديه است. تعصب در دفاع از بنواميه چنان برخى از انديشمندان سنى را كور كرده است كه حتى اعتراف قاتل جناب عمار را نيز ناديده گرفته و همچون كاسه اى داغ تر از آش عمل او را توجيه مى كنند. در أُسد الغابة، درباره ابوغاديه و اعتراف وى بر گناه خود و مستوجب آتش جهنم بودن قاتل جناب عمار بن ياسر رضوان اللّه عليه آمده است:
كان من شيعة عثمان رضي اللّه عنه. وهو قاتل عمار بن ياسر، وكان إذا استأذن على معاوية وغيره يقول: قاتل عمّار بالباب. وكان يصف قتله لعمّار إذا سئل عنه كأنّه لا يبالي به. وفي قصته عجب عند أهل العلم. روى عن النبي صلّى اللّه عليه وآله النهي عن القتل ثمّ يقتل مثل عمّار، روى ابن أبيالدنيا عن محمّد بن أبيمعشر، عن أبيه قال: بينا الحجّاج جالسا إذ أقبل رجل مقارب الخطو، فلمّا رآه الحجّاج قال: مرحبا بأبي غادية، وأجلسه على سريره وقال: أنت قتلت ابن سمية؟ قال: نعم. قال: كيف صنعت؟ قال: صنعت كذا حتّى قتلته. فقال الحجّاج لأهل الشام: من سرّه أن ينظر إلى رجل عظيم الباع يوم القيامة فلينظر إلى هذا. ثمّ سارّه أبوغادية يسأله شيئا فأبى عليه. فقال أبوغادية: نوطّئ لهم الدنيا ثمّ نسألهم فلا يعطوننا ويزعم أنّي عظيم الباع يوم القيامة ... واللّه لو أنّ عمارا قتله أهل الأرض، لدخلوا النار!(1).
او از پيروان عثمان بود. وى قاتل عمار بن ياسر است. هرگاه از معاويه و غير او اذن دخول مى خواست، مى گفت: قاتل عمار پشت درب است؛ و هنگامى كه از جريان قتل عمار سؤال مى شد، وى داستان كشتن عمار را چنان توصيف مى كرد كه گويا هيچ باكى از آن ندارد و در داستان وى براى اهل علم جاى تعجب است. از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نهى از قتل را روايت كرده، سپس فردى مثل عمار را مى كشد. ابن ابى الدنيا از محمد بن ابى معشر، از پدرش روايت كرد كه گفت: زمانى حجّاج نشسته بود كه پيرمردى پيش آمد و حجاج وقتى او را ديد گفت: مرحبا به ابوغاديه. او را بر تخت
1) . أُسد الغابة: 5 / 267.
خود نشاند و گفت: تو پسر سميه را كشته اى؟ گفت: بله. گفت: اين كار را به چه كيفيتى انجام دادى؟ گفت: اين چنين انجام دادم تا او را كشتم. آن گاه حجاج به اهل شام گفت: هر كس كه نگاه كردن به مرد عظيم الباع در روز قيامت او را شاد مى كند، پس به اين مرد نگاه كند. گذشت تا اين كه ابوغاديه از حجاج چيزى درخواست نمود. حجاج از دادن آن اِبا كرد. آن گاه ابوغاديه گفت: ما دنيا را براى آنان فراهم مى سازيم و هرگاه از آنان چيزى مى خواهيم، به ما نمى دهند؛ در حالى كه گمان مى كنند من در روز قيامت عظيم الباع هستم!
... به خدا سوگند اگر همه اهل زمين قاتل عمار بودند، به يقين داخل آتش جهنم مى شدند!
بر اساس اين روايت، ابوغاديه اعتراف و اذعان مى كند كه قتل جناب عمار رضوان اللّه تعالى عليه سبب جهنمى شدن قاتل او است. پس در ميان اصحاب بيعت شجره كسانى هستند كه مستحق آتش جهنم و بالتبع خارج از عدالتند.
اما اگر على رغم إخبار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و اعتراف ابوغاديه، متعصبان باز هم كفر و جهنمى بودن قاتل جناب عمار را نپذيرند، خللى پيش نخواهد آمد؛ زيرا برخى از قاتلان عثمان - كه از ديدگاه مدافعان متعصب بنواميه فاسق و ملعون اند - نيز از اصحاب بيعت شجره هستند.
در شرح احوالات «عبدالرحمان بن عديس» آمده است:
عبدالرحمن بن عديس بن عمرو بن عبيد بن كلاب بن دهمان ... له صحبة وشهد بيعة الرضوان وبايع فيها. وكان أمير الجيش القادمين من مصر لحصر عثمان بن عفان رضي اللّه عنه لمّا قتلوه؛(1).
1) . همان: 3 / 309.
عبدالرحمان بن عديس بن عمرو بن عبيد بن كلاب بن دهمان ... [با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله] مصاحبت داشته است. وى در بيعت رضوان حاضر بود و در آن بيعت كرده است. او فرمانده لشكرى بود كه از مصر براى محاصره عثمان بن عفان آمده بودند تا او را بكشند.
حاصل آن كه به هيچ وجه نمى توان همه شركت كنندگان در بيعت شجره را عادل شمرد تا چه رسد به اين كه با استناد به آن، به عدالت تمامى صحابه استدلال كرد!
شاهد چهارم، ناسازگارى عملكرد صحابه با توصيفاتى است كه خداوند از مؤمنان ارائه كرده است. چنان كه پيشتر نيز بيان شد، از آيات سوره فتح به روشنى استفاده مى شود كه تنها برخى از اصحاب بيعت شجره مدح شده اند و برخى ديگر مورد قدح قرار گرفته اند. خداوند سبحان مى فرمايد:
«وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظيمًا »؛(1).
خداوند از ميان آنها به كسانى كه ايمان آورده و نيكوكار شدند وعده آمرزش و اجرى عظيم داده است.
«من» در اين آيه بعضى است؛ يعنى وعده مغفرت و اجر عظيم از ميان اصحاب بيعت شجره، تنها به برخى از آنان داده مى شود كه ايمان آورده و عمل نيكو انجام داده اند؛ اما برخى ديگر از آنها كه چنين خصوصيتى ندارند مشمول اين وعده الاهى نمى شوند. در آيه اى ديگر خداوند سبحان مى فرمايد:
«وَمَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤتيهِ أَجْرًا عَظيمًا »؛(2).
هر آن كس به آنچه خداوند بر او پيمان بسته وفا كند، به زودى اجرى عظيم عطا خواهد كرد.
از اين آيه هم به روشنى استفاده مى شود كه عده اى از بيعت كنندگان در بيعت شجره به عهد خود با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وفا نكرده و استحقاق اجر ندارند. مؤمنانى كه مشمول وعده الاهى شده اند كسانى هستند كه خداوند ايشان را اين گونه توصيف مى كند:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا »؛(1).
محمد رسول خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. پيوسته آنان را در ركوع و سجود مى بينى.
به راستى آيا اين وصف كسانى است كه با ناديده گرفتن مقام رسالت حضرت خاتم الانبياء صلّى اللّه عليه وآله به وى حمله مى برند و به تصميمش اعتراض مى كنند و اغتشاش و بلوا به راه مى اندازند؟ آيا مى توان كسانى را مصداق همراهان پيامبر كه در ميان خود مهربانند شمرد كه از دستور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سرپيچى كرده و در حقانيت و درستى تصميم ايشان ترديد دارند؟ آيا آزار و اذيت اهل بيت پيامبر با مهربانى در ميان مؤمنان سازگار است؟ تاريخ به روشنى گواه آن است كه بيشتر اصحاب بيعت شجره در ميان خود، با رحمت و شفقت زندگى نكردند. به علاوه روشن است كه اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله
1) . همان، آيه 29.
سزاوارترين و شايسته ترين كسانى هستند كه مؤمنان بايد با آنان مهربانى كنند؛ چراكه از سويى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مردم را بسيار به رعايت حقوق و احترام ايشان سفارش كرده و از سويى ديگر هيچ آزارى از ناحيه آن بزرگواران به كسى نرسيده بود. اما رفتار اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه وآله با خاندان رسالت تاريخى ننگين بر مسلمانان رقم زده است. با اين اوصاف، چگونه مى توان ادعا كرد كه آيات مبارك سوره فتح بيانگر مدح تمامى صحابه مى باشد؟!
حاصل سخن آن كه اولاً آيات سوره فتح را نمى توان دليلى بر عدالت تمامى صحابه برشمرد؛ زيرا ادعا بسيار اعم از دليل است، و از ميان جمع كثيرى كه سنيان همه آنها را از صحابه مى شمارند، نهايتا هزار و ششصد نفر در جريان صلح حديبيه همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده اند كه اين آيات ناظر به آنهاست نه تمامى صحابه.
ثانيا از اين آيات به روشنى استفاده مى شود كه تنها برخى از همراهان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و اصحاب بيعت شجره مدح شده اند، و عده اى ديگر مورد ذم الاهى قرار گرفته اند. براى اين حقيقت شواهد فراوانى نيز وجود دارد كه از جمله مى توان به موارد زير اشاره كرد:
اعتراضات بسيارى از همراهان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به تصميم آن حضرت و ايجاد مخالفت و اغتشاش؛.
ترديد برخى از همراهان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در حقانيت و درستى تصميم ايشان، بدون در نظر گرفتن مقام رسالت آن حضرت؛.
سرپيچى جمع كثيرى از همراهان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از فرمان ايشان براى ذبح قربانى هايى كه به همراه داشتند؛.
شهادت برخى از صحابه و شركت كنندگان در بيعت شجره بر بدعت نهادن و ارتكاب كارهاى زشت و ناشايست توسط حاضران در بيعت شجره؛.
قتل جناب عمار بن ياسر رضوان اللّه تعالى عليه به دست برخى از اصحاب بيعت شجره، على رغم إخبار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از اهل بغى بودن قاتل ايشان؛.
شركت برخى از اصحاب بيعت شجره در ماجراى قتل عثمان بن عفان؛.
ناسازگارى عملكرد صحابه و اصحاب بيعت شجره با توصيفات خداوند از مؤمنان شركت كننده در اين بيعت؛ از جمله عدم رعايت رحمت و شفقت در ميان خود.
بنا بر اين بسيار روشن است كه آيات سوره فتح نه تنها بر عدالت عموم صحابه دلالت ندارد؛ بلكه دليلى بر قدح و مذموم بودن بسيارى از آنهاست.
در پايان ذكر اين نكته نيز خالى از لطف نيست كه عمر در ايام حكومت خويش دستور داد درختى كه مؤمنانى در زير آن با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پيمان بسته بودند را قطع كنند(1)كه شايد خود نشانگر خشم و كينه اى باشد كه عمر از تصميم رسول صلّى اللّه عليه وآله در صلح حديبيه در سينه داشته است. علاوه بر اين كه اين درخت يادآور اظهار ترديد در رسالت و حقانيت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله از سوى عمر و اعتراضات شديد وى و همراهانش بوده است. اما اگر به راستى اين درخت خاطره اى خوش براى مسلمانان داشت؛ چرا عمر دستور بريدن آن را صادر كرد؟ برخى ادعا كرده اند كه چون عده اى به اين درخت تبرك مى جستند عمر آن را قطع كرده است!(2)اما به راستى اگر
عمل صحابه حجت است و اجتهاد آنها ولو در قتل يك صحابى والا مقام اجر و ثواب به دنبال دارد؛ چرا عمل آنان در تبرك جستن به درختى كه يادآور بيعت مؤمنان با رسول خداست حجت نباشد؟ بنا بر اين مسلم است كه يكى از انگيزه هاى اصلى قطع آن درخت، پاك كردن ياد و خاطره وقايعى بوده كه در آن روز رخ داده است.
يكى ديگر از آياتى كه قائلان به عدالت صحابه براى اثبات درستى ادعاى خود به آن استدلال كرده اند، آيه صدم از سوره مبارك توبه است. خداوند سبحان در اين آيه شريف مى فرمايد:
«وَالسّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَدًا ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ »؛.
پيشى گيرندگان نخستين از مهاجران، انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى مى كنند، خداوند از آنان راضى گشت و آنها نيز از او خشنود شدند و باغ هايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير آن جارى است. جاودانه در آن خواهند ماند و اين فوز عظيم است.
برخى سنيان اين آيه را دليلى بر عدالت صحابه شمرده اند؛ اما روشن است كه اين آيه شريف نيز همچون آيات پيشين اخص از مدعاست و هرگز بر ادعاى آنان دلالت ندارد. در اين آيه - بر اساس قرائت موجود در مصحف - دو عنوان ذكر شده و خداوند از دو گروه اظهار خشنودى كرده است:
البته بر اساس قرائت ديگر، «واو» در عبارت «والذين اتبعوهم» وجود ندارد كه در اين صورت «الذين اتبعوهم باحسان» وصف انصار خواهد بود. بر اين اساس، «سابقون» تنها گروهى است كه مورد مدح قرار گرفته است؛ اما آنچه در مصحف آمده براى ما ملاك است و ما با قرائت موجود در مصحف، به بررسى دلالت اين آيه شريف مى پردازيم.
از ظاهر آيه هويداست كه مراد خداوند در اين آيه، تمامى صحابه با آن دايره اى كه سنيان قايلند نيست؛ بلكه وصف «السابقون» قيدى است كه از ميان صحابه، برخى از آنان را مقيد مى سازد. به عبارت ديگر، اين آيه مبارك هيچ ارتباطى با عموم صحابه ندارد؛ بلكه در مقام بيان حال «السابقون» است. روشن است كه همه «السابقون» نيز مراد نيستند؛ بلكه وصف «الأوّلون» دايره را تنگ تر كرده است و از اين تعبير هم استفاده مى شود كه خداوند تنها حال گروهى از «السابقون» كه موصوف به «الأوّلون» هستند را بيان مى كند. در نتيجه دليل بسيار اخص از مدعا مى شود؛ يعنى آيه بر عدالت عموم صحابه دلالت ندارد؛ بلكه بيانگر رضايت خداوند از برخى صحابه است كه خداى متعال آنان را با وصف «السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ » معين و مشخص ساخته است. «السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ » از ميان مهاجران و انصار گروهى هستند كه در اين آيه شريف مدح شده اند. درباره اين كه مصداق «السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ » چه كسانى هستند، در ميان مفسران و قرآن پژوهان سنى سه نظر وجود دارد كه به برخى از اين نظرات مى پردازيم:
برخى معتقدند كه مراد خداوند سبحان از «السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ »، شركت كنندگان در جنگ بدر هستند و در اين راستا، احاديثى هم جعل كرده اند كه تمامى اهل بدر مورد رضاى خداوند هستند و خداى تعالى درباره آنها فرموده است: «إعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ ».(1)روشن است كه اين ادعا با موازين عقل و شرع و همچنين با واقعيات تاريخى سازگارى ندارد. اما صرف نظر از اين نكته، حتى اگر بپذيريم كه مراد از «السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ » همه اهل بدر هستند، باز هم عدم دلالت اين آيه بر عدالت صحابه ثابت مى شود؛ زيرا اهل بدر نسبت به عموم صحابه بسيار اندك اند؛ از اين رو دليل بسيار اخص از مدعا خواهد بود.
عده اى نيز بر اين باورند كه مراد خداوند از «السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ » كسانى هستند كه به سوى هر دو قبله نماز خوانده اند.(2)صرف نظر از صحت و سقم اين ادعا، بر اساس اين قول نيز دليل اعم از مدعا خواهد بود و نمى توان با استناد به اين آيه شريف، بر عدالت تمامى صحابه استدلال كرد.
گروه ديگرى از انديشمندان سنى گفته اند كه منظور خداوند از «السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ »، كسانى هستند كه در بيعت شجره حاضر بوده اند.(3)پيش از اين درباره
وضعيت اصحاب بيعت شجره مباحثى ارائه شد و معلوم گرديد كه تنها تعداد اندكى از اين گروه مدح شده اند و عده كثيرى از آنها نيز مستحق ذم و قدح اند. اما به هر حال بر پايه اين قول نيز دليل اخص از مدعا خواهد بود و استدلال به آيه، براى اثبات عدالت تمامى صحابه صحيح نيست.
ممكن است گفته شود مراد از «السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ » عموم كسانى هستند كه در پذيرش اسلام از ديگران پيشى گرفته اند. اما اين هم ادعايى گران و برخلاف آيات قرآن و احاديث قطعى الصدور است؛ زيرا در قرآن مجيد به صراحت بيان شده كه برخى از گروندگان به اسلام در قلبشان مرض وجود دارد. خداوند از اين گروه با عنوان «في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » ياد مى كند. روشن است كه اين گروه غير از «منافقان» هستند كه خداوند سبحان در ادامه همين آيه نيز از وجود آنها پيرامون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خبر داده است.
پس مراد از «السابقون الأوّلون» كسانى خواهند بود كه در ايمان به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از سايرين پيشى گرفته باشند، نه مطلق كسانى كه پيش از سايرين حتى از سر نفاق اظهار اسلام كرده و يا على رغم اظهار اسلام، در دلشان مرض وجود دارد!
با اين بيان، تعداد كسانى كه مورد رضاى خداوند هستند بسيار بسيار اندك خواهد بود و اين حقيقتى است كه در احاديث مورد قبول و معتبر نزد سنيان نيز به آن تصريح شده است. بخارى در صحيح خود مى نويسد:
حدثنا إبراهيم بن المنذر الحزامي، حدثنا محمد بن فليح، حدثنا أبي قال: حدثني هلال بن علي عن عطاء بن يسار، عن أبيهريرة، عن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قال: «بينا أنا قائم إذا زمرة حتى إذا عرفتهم». خرج رجل من بيني وبينهم، فقال: «هلمّ». فقلتُ: أين؟ قال: «إلى النار واللّه». قلت: وما شأنهم؟
قال: «إنّهم ارتدّوا بعدك على أدبارهم القهقرى، ثمّ إذا زمرة حتى إذا عرفتهم خرج رجل من بيني وبينهم». فقال: «هلمّ». قلت: أين؟ قال: «إلى النار واللّه». قلت: ما شأنهم؟ قال: «إنّهم ارتدّوا بعدك على أدبارهم القهقرى. فلا أراه يخلص منهم إلاّ مثل همل النعم»؛(1).
ابراهيم بن منذر حزامى به سند خود از ابوهريره، از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده است كه فرمود: «من در ميان گروهى مى ايستم و آنان رامى شناسم. مردى از ميان من و آنان خارج شده، [خداوند] خواهد گفت: «جلو بيا». مى گويم: «كجا؟». مى گويد: «به سوى آتش». به خدا مى گويم: «جايگاه اينان اين نيست»!
مى گويد: «آنها پس از تو مرتد شدند و به قهقرا و به گذشته خود بازگشتند». سپس در ميان گروه ديگرى قرار مى گيريم و آنها را مى شناسم و مردى نيز از ميان من آنها بيرون مى رود و [خداوند ]مى گويد: «جلو بيا». مى گويد: «به كجا؟». مى گويد: «به سوى آتش»!
به خدا مى گويم: «جايگاه اينها نيز اين نيست»!
مى گويد: «اينها پس از تو مرتد شده و به شرك پيشين خود بازگشته اند».
آن گاه نمى بينم جز عده بسيار اندكى از آنها كه رهايى يابند.
اين واقعيتى است كه خداى تعالى در سال دوم هجرت از آن خبر مى دهد و خطاب به اطرافيان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى فرمايد:
«وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ »؛(2).
محمد نيست مگر رسولى كه پيش از او رسولانى بوده اند. آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به [شرك وكفر] پيشين خود بازمى گرديد؟ وهر كس به گذشته خود بازگردد، ضررى به خداوند نمى رسد و خداوند به زودى جزاى شكرگزاران را خواهد داد.
بنا بر اين، هرگز تمامى آنان كه در اظهار اسلام از سايران پيش افتاده اند مورد رضايت خداوند نيستند و آيه مورد بحث بر مدعاى سنيان دلالت ندارد؛ بلكه بسيار اخص از مدعاست.
نكته ديگرى كه بايد بدان توجه داشت، وجود اختلافى اساسى و عميق ميان پيشگامان در اسلام است. ترديدى وجود ندارد كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نخستين كسى است كه با آغاز رسالت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله با ايشان همراه و از ابتدا پيرو آن حضرت بوده است. پس مصداق أتمّ «السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ » حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است. ابوبكر - بر اساس روايات معتبر نزد سنيان - پس از پنجاه نفر اظهار اسلام كرد وعمر نيز به استناد روايات مقبول نزد سنيان، پس از چهل نفر اظهار اسلام كرده است. چنانچه اين دو هم در شمار پيشگامان در اظهار اسلام شمرده شوند، در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه با وجود اختلاف عميق ميان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و اين دو نفر، چگونه مى توان هر دو طرف را مرضى خداوند سبحان دانست؟ روشن است كه با وجود اين اختلافات، هرگز نمى توان گفت تمامى كسانى كه پيش از ديگران به اسلام گرويده اند مورد رضايت خداوند هستند.
درباره گروه دوم، يعنى «وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ » نيز بايد ابتدا مصداق اين گروه معلوم شود تا بتوان درباره آن سخن گفت. درباره مصداق «والذين اتبعوهم»، سه قول در منابع مورد قبول و معتبر نزد سنيان ذكر شده است:
قول معروف و مشهور در ميان سنيان است كه مراد از «الذين اتبعوهم» همان طبقه تابعان است؛ يعنى طبقه اى كه پس از طبقه صحابه قرار مى گيرند.(1)بر اساس اين قول، آيه دلالت مى كند كه تمامى تابعان مورد رضايت خداوند هستند؛ اما روشن است كه هيچ عاقلى اين سخن را نمى پذيرد كه تمامى تابعان من الأوّلين والآخرين عادل باشند!
برخى از سنيان نيز ادعا كرده اند كه مراد از «الذين اتبعوهم» تمامى مسلمانان تا روز قيامت است.(2)بر اين اساس، بايد به عدالت و مورد رضاى الاهى بودن تمام مسلمانان حكم كرد!
اين نيز سخن بسيار عجيبى است كه هيچ عقل سليمى به آن ملتزم نخواهد شد.
الذين يجيئون بعد المهاجرين والأنصار إلى يوم القيامة؛(3).
آنان كسانى هستند كه تا روز قيامت پس از مهاجران و انصار خواهند آمد.
اگر منظور فخر رازى همان قول دوم باشد كه پيش از اين يادآورى شد، معقول نيست حكم به عدالت تمامى مسلمانان نمود. اگر مراد وى نيز گروه ديگرى باشد، در اين صورت كلام او ابهام و اجمال دارد و فاقد ارزش است.
به هر تقدير اين آيه هيچ دلالتى بر عدالت عموم صحابه و تابعان ندارد.
نكته در خور توجه ديگر در اين زمينه، مقيّد بودن «الذين اتبعوهم» به قيد «بإحسان» است. برخى مفسران گفته اند كه مراد از اين قيد بيان حال اين گروه است؛ يعنى چنانچه «الذين اتبعوهم» انسان هاى محسن و نيكوكار باشند، مورد رضاى الاهى خواهند بود. اين قول با ظاهر آيه نيز سازگار است و بر اساس آن، عدالت تمامى صحابه و تابعان نفى مى شود.
حاصل آن كه اين آيه نيز به عنوان دليل بر عدالت صحابه اخص از مدعاست و نمى توان به آن استدلال كرد.
خداوند سبحان در آيات هشتم تا دهم از سوره مبارك حشر، سه گروه از مؤمنان را ستوده است:
برخى از مهاجرانى كه به منظور طلب فضل و رضايت خداى متعال ترك ديار كردند؛.
برخى از انصار كه با وجود نيازمندى شديد خويش، ايثار كرده و به مهاجران پناه دادند؛.
مسلمان هاى نسل هاى بعد كه از خدا براى خويش و برادران مؤمن درگذشته خود طلب مغفرت مى كنند و از خدا مى خواهند هرگونه غل و غشى را از دل هايشان بزدايد. خداى متعال در اين آيات مى فرمايد:
«لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرينَ الَّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْوانًا وَيَنْصُرُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ * وَالَّذينَ تَبَوَّؤا الدّارَ وَاْلإيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ في صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا وَيُؤثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَالَّذينَ جاؤ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ ِلإِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِاْلإيمانِ وَ لا تَجْعَلْ في قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤفٌ رَحيمٌ »؛.
اين اموال براى فقيران مهاجرانى است كه از خانه، كاشانه و اموال خود بيرون رانده شدند، درحالى كه فضل الاهى و رضاى او را مى طلبند و خدا و رسولش را يارى مى كنند و آنان همان راستگويانند * و براى كسانى كه در اين سرا [سرزمين مدينه] و در سراى ايمان پيش از مهاجران مسكن گزيدند و كسانى را كه به سويشان هجرت كنند دوست مى دارند، و در دل خود نيازى به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمى كنند و آنها را بر خود مقدم مى دارند، هرچند خودشان بسيار نيازمند باشند؛ كسانى كه از بخل و حرص نفس خويش بازداشته شده اند رستگارانند * [همچنين] كسانى كه بعد از آنها [مهاجران و انصار] آمدند و مى گويند: «پروردگارا، ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز و در دل هايمان حسد و كينه اى نسبت به مؤمنان قرار مده. پروردگارا، تو مهربان و رحيمى».
برخى با استناد به اين آيات مبارك، بر عدالت صحابه استدلال كرده اند؛ اما ظاهر آيه به روشنى گواه است كه اين دليل نيز همچون ساير ادله قرآنى ارائه شده براى اثبات عدالت صحابه اخص از مدعاست و هيچ ارتباطى با عدالت عموم صحابه ندارد. ترديدى نيست كه در اين آيات، گروهى از مهاجران، گروهى از انصار و گروهى از مؤمنان نسل هاى بعدى مورد مدح قرار گرفته اند؛ اما هر يك از اين سه گروه با قيودى معين شده اند و اين قيود با استفاده عموم از اين آيات منافات دارد. مثلاً درباره مهاجران، تنها درباره برخى از فقراى آنان سخن به ميان آمده كه به منظور طلب فضل و رضايت خداوند، خانه و كاشانه خود را ترك و به ديار ديگرى مهاجرت كرده اند.
قيد ديگرى كه براى مهاجران ذكر شده، يارى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است.
پس اين آيه درباره مهاجرانى كه سه ويژگى دارند سخن گفته است:
فقر؛.
ترك ديار به منظور طلب فضل و رضايت خدا؛.
بنا بر اين مدح در اين آيه عموميت ندارد و هرگز شامل تمامى مهاجران نيست.
همچنين انصارى كه رستگار معرفى شده اند، خصوصيات و مشخصه هاى زيادى دارند تا مورد مدح قرار گيرند. ويژگى هايى همچون:
مهاجران مؤمنى كه براى طلب فضل و خشنودى خدا مهاجرت كرده اند را دوست داشته باشند؛.
هيچ چشم داشتى در مقابل كمك به مهاجران مؤمن نداشته باشند؛.
با وجود نيازمندى، مهاجران مؤمن را بر خود مقدم بدارند؛.
از بخل و حرص مبرا باشند.
در نتيجه نمى توان اين آيه را بيانگر مدح براى همه انصار تلقى كرد و در اين مورد نيز ادعا اعم از دليل است.
و بالاخره مؤمنان مدح شده از نسل هاى بعد نيز بايد خصوصياتى داشته باشند؛ از جمله:
طلب مغفرت از خداوند براى خود و برادران مؤمنى كه در ايمان به خدا بر آنان مقدم شده اند؛.
درخواست از خداوند براى پاك ساختن ايشان از هر غل و غش.
حاصل آن كه هرچند اين آيه در مقام مدح برخى از مهاجران، انصار و مؤمنان نسل هاى بعدى است؛ اما هرگز عموميت ندارد و با استناد به آن نمى توان بر عدالت تمامى صحابه استدلال كرد. وظيفه هر مؤمنى است كه براى خود و براى برادران ايمانى خويش طلب مغفرت كند؛ اما در اين كه ايمان راستين چيست و برادر مؤمن كيست؟
جاى بحث و دقت نظر است. مسلما نمى توان هر كسى را كه ادعاى ايمان كرد، به صرف ادعا مؤمن دانست و با او برادرى كرد. ايمان به خدا شرايط و لوازمى دارد كه هر كس به آنها پايبند باشد، حقيقتا مؤمن است.
يكى از شرايط و لوازم ايمان، تن دادن به گزينش الاهى و تسليم در برابر امام منصوب از جانب خداوند است والاّ اگر كسى بدون پذيرش اين حقيقت و تسليم در برابر آن ادعاى ايمان كند، دروغ گفته و ادعاى او گزاف است. مؤمن حقيقى نه با چنين كسى برادر است و نه براى او طلب مغفرت مى كند. البته در لزوم رعايت شئونات اجتماعى و تعامل مسالمت آميز با گروه هاى اسلامى هيچ ترديدى نيست؛ اما در مسائل اعتقادى مسامحه جايى ندارد؛ چرا كه مسائل اعتقادى ملك شخصى افراد نيست كه بتوانند از آن تنزّل و يا چشم پوشى كنند. ولايت از آن خداوند است و كسى كه از سوى خدا برگزيده شده و به او ولايت داده شده، به تمليك الاهى است؛ از اين رو، ولايت الاهى ملك بنده برگزيده خدا نيست تا از آن گذشت و تنزل كند. بنا بر اين، هر كس گمان مى كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام براى حفظ وحدت از ولايت خود گذشت و براى همراهى با غاصبان از حق خويش تنزل كرد، سخت در اشتباه است؛ چرا كه ولايت و امامت ملك حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نيست. چنان كه حضرت امام رضا عليه السلام در پاسخ به مأمون كه از واگذارى ولايت به ايشان سخن مى گفت فرمود: «اگر ولايت براى تو است، چرا آن را به ديگرى واگذار مى كنى، و اگر براى تو نيست، چگونه آنچه را مالك نيستى به ديگرى مى بخشى؟».
در نتيجه ايمان به ولايت الاهى و تسليم در برابر آن، شرط اساسى عدالت است و هرگز نمى توان هر آن كس را كه به هر انگيزه اى اظهار اسلام كرده، مؤمن و عادل شمرد.
يكى از آياتى كه تنها عده معدودى از انديشمندان اهل سنت براى اثبات عدالت صحابه به آن استناد كرده اند، آيه يكصد و پانزدهم از سوره مبارك نساء است. خداوند در اين سوره مى فرمايد:
«لا خَيْرَ في كَثيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلاّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النّاسِ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ فَسَوْفَ نُؤتيهِ أَجْرًا عَظيمًا * وَمَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَساءَتْ مَصيرًا * إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيدًا »؛.
در بسيارى از سخنان درِگوشى [و جلسات محرمانه] آنها خير و سودى نيست؛ مگر كسى كه [به اين وسيله] امر به كمك به ديگران، يا كار نيك و يا اصلاح در ميان مردم كند و هر كس براى خشنودى پروردگار چنين كند، پاداش بزرگى به او خواهيم داد.
كسى كه پس از آشكار شدن حق با پيامبر مخالفت كند و از راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد، ما او را به همان راهى كه مى رود مى بريم و به دوزخ داخل مى كنيم و جايگاه بدى دارد.
خداوند شرك به خود را نمى آمرزد [ولى] كمتر از آن را براى هر كس بخواهد [و شايسته بداند] مى آمرزد. و هر آن كس براى خدا همتايى قرار دهد، درگمراهى دورى افتاده است.
در آيه ميانى از اين سه آيه، به صراحت بيان شده كه هر كس پس از بيان و روشن شدن هدايت براى وى، از راه و شريعت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خود را جدا سازد و از راهى غير از راه مؤمنان تبعيت كند، او را به همان راهى كه مى رود مى بريم. اين سخن شديدترين تهديد از ناحيه خداوند براى بندگان محسوب مى شود و معناى آن اين است كه خداوند انسان را به حال خود وا مى گذارد و توجه خويش را از او برمى دارد كه اين بدترين حالتى است كه براى بشر پديد مى آيد؛ چرا كه قطع توجه خداوند از انسان، يعنى هلاك و معدوم شدن او؛ از اين رو ما به خواندن اين دعا امر شده ايم كه:
اللهمّ لا تكلنا إلى أنفسنا طرفة عين؛(1).
پروردگارا، هرگز به اندازه چشم بر هم زدنى ما را به خودمان وامگذار.
بنا بر اين، عاقبت كسى كه از راه و شريعت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جدا شود و از غير راه مؤمنان تبعيت كند، برداشته شدن توجه خداوند از او و وانهادن وى به حال خود است. خداوند در ادامه تهديد پيروى كنندگان از غير راه مؤمنان مى فرمايد:
«وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَساءَتْ مَصيرًا »؛(2).
آنان را داخل جهنم مى كنيم و جايگاه بدى خواهند داشت.
برخى از انديشمندان سنى با استناد به اين آيه، ادعا كرده اند كه چون صحابه مصداق مؤمنين مذكور در اين آيه هستند و تبعيت از غير مسير آنان چنان پيامدى دارد، در نتيجه تمسك و پيروى از صحابه واجب است، بنا بر اين آيه در مقام بيان مدح و عدالت صحابه است!
برخى ديگر نيز اين آيه را دليلى بر حجيت اجماع شمرده اند. تا آنجا كه نگارنده در تحقيقات خود بدان رسيده است، از ميان مفسران، رجاليان و حديث پژوهان سنى، تنها ابن ابى حاتم، آن هم در برخى آثار خود در اثبات عدالت صحابه به اين آيه استناد كرده(1)و عده معدودى ديگر از انديشمندان سنى هم چون شافعى، اين آيه را دليلى بر حجيت اجماع شمرده،(2)و برخى نيز هم چون فخر رازى، در اين جهت با وى موافقت كرده است.(3)اما بايد دانست كه در هيچ يك از تفاسير مشهور اهل سنت و در ذيل اين آيه، هيچ استدلالى بر عدالت صحابه ديده نمى شود. تفاسير مشهورى همچون: تفسير كبير فخر رازى، تفسير قرطبى، تفسير ابن جوزى، تفسير ابن كثير و تفسير بيضاوى.
جالب آن است كه خود ابن ابى حاتم نيز در تفسير خود، براى اثبات عدالت صحابه به اين آيه شريف استناد و استدلال نكرده و تنها در كتاب رجالى خود به آن تمسك جسته است!
اما در بسيارى از كتب مشهورى كه در شرح حالات صحابه نوشته شده، اين آيه حتى به عنوان شاهدى بر مدح يا عدالت صحابه معرفى نشده است. به عنوان مثال، ابن حجر عسقلانى كه در كتاب الإصابة براى عدالت صحابه و مدح آنان
و بيان مقاماتشان به آيات و احاديث متعددى استناد و استدلال كرده، هرگز به اين آيه تمسك نكرده است. همين طور ابن اثير در أُسد الغابة، ابن عبدالبر در الإستيعاب و ديگران در كتب خود در احوالات صحابه به اين آيه استناد نكرده اند. ابن ابى حاتم در كتاب الجرح والتعديل مى نويسد:
أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، فهم الذين شهدوا الوحي والتنزيل وعرفوا التفسير والتأويل هم الذين اختارهم اللّه عزّ وجلّ لصحبة نبيّه صلّى اللّه عليه وآله ونصرته وإقامة دينه وإظهار حقّه، فرضيهم له صحابة وجعلهم لنا أعلاماً وقدوة، فحفظوا عنه صلّى اللّه عليه وآله ما بلّغهم عن اللّه عزّ وجلّ ما سنّ وشرع وحكم وقضى وندب وأمر ونهى وحظر وأدب، ووعوه وأتقنوه، ففقهوا في الدين وعلموا أمر اللّه ونهيه ومراده - بمعاينة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، ومشاهدتهم منه تفسير الكتاب وتأويله وتلقفهم منه واستنباطهم عنه - فشرفهم اللّه عزّ وجلّ بما منّ عليهم وأكرمهم به من وضعه إيّاهم موضع القدوة، فنفى عنهم الشكّ والكذب والغلط والريبة والغمز وسمّاهم عدول الأمّة، فقال عزّ ذكره في محكم كتابه: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ » ففسّر النبي صلّى اللّه عليه وآله عن اللّه عز ذكره قوله «وَسَطًا » قال: عدلاً. فكانوا عدول الأمة وأئمة الهدى وحجج الدين ونقلة الكتاب والسنة، وندب اللّه عزّ وجلّ الى التمسك بهديهم والجري على منهاجهم والسلوك لسبيلهم والإقتداء بهم فقال: «وَمَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى »؛(1).
1) . الجرح والتعديل: 1 / 7.
اصحاب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله: آنان كسانى هستند كه شاهد وحى و تنزيل قرآن بوده اند و تفسير و تأويل قرآن را مى دانند. آنان كسانى هستند كه خداى عزّ وجلّ براى مصاحبت با پيامبرش صلّى اللّه عليه وآله و يارى او و برپا داشتن دين و آشكار ساختن حقش برگزيده است. پس آنان را براى مصاحبت پذيرفته و براى ما نشانه و پيشوا قرار داده است. اينان آنچه را پيامبر از ناحيه خداى عزّ وجلّ به آنان ابلاغ كرده، از او حفظ مى كنند. همچنين آنان آنچه را كه سنت نهاده و تشريع كرده، حكم و امضاء فرموده، سپرده، امر و نهى كرده، برحذر داشته و تأديب فرموده است را حفظ كرده و محكم مى سازند و در دين تفقه كرده و به امر و نهى خداوند و مراد او - به سبب ديدن رسول خدا و مشاهده تفسير و تأويل كتاب از سوى او و دريافت و استنباطشان از او - علم پيدا كرده اند و خداوند به سبب منتى كه بر آنان نهاده، آنان را ارجمند گردانيده و بدان سبب هر كس را كه ايشان را در جايگاه پيشوايى قرار داده كرامت بخشيده است. پس شك، دروغ، غلط، ترديد و لغزش را از آنان نفى كرده و آنها را عدول امت ناميده است. پس خدايى كه ذكرش عزيز است، در آيات محكم كتابش فرموده است: «وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ ».
و پيامبر صلّى اللّه عليه وآله، گفتار خدايى كه ذكرش عزيز است را كه فرمود: «وسطا» تفسير كرد و فرمود: [يعنى] عدلاً ؛ پس آنان عدول امت شدند و آنان امامان هدايتگر، حجت هاى دين، ناقلان كتاب و سنت اند و خداوند [يارا] به تمسك به هدايت ايشان، حركت در طريق آنان، سلوك در راهشان و اقتداء به ايشان مأمور ساخته و فرموده است: «وَمَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى ».
بر اساس اين عبارت، ابن ابى حاتم آيه «وَمَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ ... » را شاهدى بر عدالت صحابه شمرده است؛ اما - چنان كه اشاره كرديم - خود آيه، نه دلالت بر عدالت صحابه دارد و نه مى توان آن را دليلى بر حجيت اجماع دانست. به همين جهت است كه بيشتر انديشمندان اهل سنت، در ادله اى كه براى اثبات عدالت صحابه ذكر كرده اند، به اين آيه اشاره اى نكرده اند.
وجوب تبعيت از اين راه و حرمت و لزوم ترك، راه مفسدان و مجرمان را انكار نمى كند؛ اما سخن در اين است كه مراد از «مؤمنان» در آيه چه كسانى هستند و منظور از «سبيل المؤمنين» چيست؟ مسلما تك تك امت اسلامى مصداق نخواهند بود. پس اگر «سبيل المؤمنين» بر عموم هم دلالت داشته باشد، بدون ترديد بر عموم استغراقى دلالتى ندارد، و نهايتا مى توان گفت بر اساس اين آيه، مجموع امت اسلامى من حيث المجموع در سبيل و راه خدا هستند؛ يعنى در ميان اين امت افرادى وجود دارند كه به راستى و در همه جهات و شؤون زندگى خود در سبيل خدا قرار گرفته و هرگز در هيچ امر كوچك و بزرگى از امور زندگى خويش، از آن راه تخطّى نمى كنند. اما احدى نمى تواند ادعا كند كه تك تك مسلمانان و يا تك تك صحابه و اطرافيان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اين چنين اند.
البته اگر در موضوعى اجماع به معناى واقعى كلمه تحقق يافته باشد، در اين صورت مسلما افراد خاصى كه حقيقتا مصداق مؤمنان مذكور در آيه هستند نيز در اين اجماع حاضر خواهند بود و چنين اجماعى قطعا حجت است. اما آيا مى توان چنين اجماعى را در مورد مسائل و موضوعات گوناگون يافت؟ آيا همه صحابه واقعا در سَبيل مؤمنان بوده اند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه
اين همه اختلاف ميان صحابه از كجا پديد آمده است؟ آيا ممكن است كه هر صحابه در يك مسير باشند و در عين حال ميان آنها اين همه اختلاف وجود داشته باشد؟ و اگر پاسخ منفى باشد كه يقينا منفى است، برهانى كه براى حجيت اجماع و عدالت صحابه اقامه شده صغرا ندارد.
در نتيجه اين آيه نه بر عدالت صحابه دلالت دارد و نه مى توان آن را دليلى بر حجيت اجماع دانست. به همين جهت است كه بيشتر انديشمندان سنى در ادله اى كه براى اثبات عدالت صحابه ذكر كرده اند، به اين آيه متعرض نشده اند.
چكيده بحث تك تك آيات مورد استدلال اهل سنت ذكر گرديد و بر اساس روايات و اقوال مفسران مورد اعتماد آنان، معلوم شد كه هيچ يك از آيات مورد استدلال مدعاى آنان را ثابت نمى كند؛ زيرا روشن است كه بايستى ميان دليل و مدعا تطابق و تساوى وجود داشته باشد. مثلاً اگر كسى در محكمه ادعا كند كه اين صد جلد كتاب ملك من است و در مقام اقامه بيّنه، به شهادت دو شاهد عادل استناد كند كه آنها به مالكيت وى بر پنجاه جلد كتاب شهادت دهند، در اين صورت بين مدعا و دليل تطابق وجود ندارد؛ از اين رو اين بينه مردود خواهد بود. يا اگر كسى ادعا كند كه اين خانه ملك من است و در مقام اقامه بينه، چنانچه دو نفر شاهد عادل شهادت دهند كه اين خانه تحت تصرف او است، اما اجاره است!
قهرا مى گويند او بر اين مدعا بينه ندارد؛ از اين رو هرگز مدعاى وى ثابت نمى شود. مثال ديگر اين كه اگر شخصى ادعا كند كه اين خانه ملك من است و بينه قائم شود كه اين خانه سال گذشته ملك او بوده، در اين صورت نيز هرچند مالكيت او نفى نشده؛ اما ادعاى ملكيت مربوط به حال است نه سال گذشته؛ از اين رو اين بينه نيز
مردود است؛ چرا كه بين مدعا و شهادتى كه اقامه شده تطابق نيست و مثال هايى ديگر از اين قبيل.
پس هميشه بايد در استدلال طورى دليل و بينه اقامه كرد كه مدعا با تمام خصوصيات دخيلِ در آن مطابق باشد. در بحث حاضر نيز مدعا اين بود كه تمامى صحابه پيامبر خدا عادلند و مراد از صحابه نيز - بر اساس ادعاى آنان - تمامى كسانى هستند كه در زمان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله اسلام آورده اند؛ يعنى تمامى اهل مدينه، يمن و اعرابى كه اسلام آورده بودند، حتى كودكانى كه پيش از رحلت حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله يك لحظه آن حضرت را ديده اند و يا كسانى كه در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده اند و آن حضرت را نديده اند و بعد از آن اسلام آورده اند. پس مدعاى اهل سنت عدالت تمامى اين افراد است!
اما دلالت آيات مورد استناد سنيان اخص از اين مدعاست. اين آيات در مجموع به چهار قسم تقسيم مى شدند:
قسم نخست آياتى كه بر مدح گروهى از صحابه دلالت دارند. دلالت اين آيات در حالى است كه مدعا اولاً عدالت صحابه است نه ممدوح بودن آنان، و ثانيا تمامى صحابه را شامل نمى شود؛ بلكه گروهى از آنان را شامل مى شود. پس در اين قسم دليل اخص از مدعاست و روشن شد كه اگر در استدلالى دليل اخص از مدعا باشد، آن استدلال مردود است. مثلاً در آيه شريف «وَالسّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ »،(1)تنها برخى از صحابه كه با وصف «السابقون» و نيز وصف «الأوّلون» معين شده اند مورد مدح هستند. آيه شريف: «إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ »(2)نيز تنها بر مدح
برخى از صحابه دلالت دارد و نمى توان اين دسته از آيات را دليلى بر عدالت عموم برشمرد.
قسم دوم از آيات نيز وقتى بر مدح دلالت دارد كه صحابه قيود و شروطى را كه در آيه اخذ شده است دارا باشند. پس اين دسته از آيات نيز مطلق نيست و مقيد به آن قيود و شروط است.
مثلاً در آيه مبارك «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ »،(1)خير بودن و عدالت فرد به قيودى مشروط شده است؛ از جمله امر به معروف و نهى از منكر. از اين رو اگر با استناد به اين آيه در صدد اثبات عدالت كسى يا كسانى باشيم، ابتدا بايد شرح حال آن شخص يا اشخاص بررسى گردد و معلوم شود كه آيا واجد اين شرط، قيد و وصف هستند يا خير؟ قسم سوم از آيات، آياتى بود كه مشتمل بر مدح بود؛ اما مشروط به ثبات قدم و باقى ماندن در همان حالتى كه سبب مدح بوده است. به همين روى اگر كسى در آخر عمر عوض شود و ديگر علت مدح در او احراز نشود، تمام آنچه كه در مدح او گفته شده است از بين رفته و «هباء منثورا» خواهد بود.
به عنوان نمونه از آيه شريف «وَمَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ وَذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ »،(2)تنها وفاداران به عهد با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مستحق اجرى عظيم هستند. اما كسانى كه منتظر رحلت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله هستند تا به شرك و كفر سابق خود برگردند، به مانند آنانى كه درباره آنان مى فرمايد: «أَ فَإِنْ
ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا »، مسلما مستحق اجر نخواهند بود و از عدالت خارج اند.
قسم چهارم از آياتى كه مورد استدلال قرار گرفت، اساسا مدحى وجود نداشت و استدلالشان كاملاً بى ربط بود؛ از جمله آيه شريف «وَمَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ ». روشن است كه اين آيه هيچ ربطى به صحابه و عدالت صحابه ندارد و تنها بيانگر آن است كه اگر كسى به راهى غير از راه خدا، پيامبر و مؤمنان برود، راه جهنم را پيموده است. اما در آيه مدحى براى كسى وجود ندارد. پس با دقت نظر و بررسى منصفانه آيات و رعايت بى طرفى كامل، بر هر محقق غير متعصبى معلوم مى شود كه هيچ يك از اين آيات را نمى توان دليلى بر اثبات عدالت صحابه دانست.
سنيان در كتب خود، احاديثى نيز در مدح اصحاب آورده اند؛ اما احاديث قطعى الصدورى كه گذشت، بر احاديث مدح حاكم است. با اين حال، براى قطع هر عذر و بهانه اى و به جهت كامل شدن بحث، در اينجا به طرح و بررسى اين احاديث مى پردازيم.
احاديثى كه گاهى براى اثبات مدعا به آن استناد مى شود را مى توان به پنج قسم تقسيم نمود:
قسم يكم: احاديثى كه بيانگر مدح افراد معينى است. اين قسم از احاديث خود به چند دسته تقسيم مى شوند:
نخست دسته اى از اين احاديث در مدح شيخين وارد شده است؛.
دوم احاديثى كه بر مدح خلفاى چهارگانه دلالت دارند؛.
و سوم منحصر در خلفا نيست؛ اما بيانگر مدح افراد معينى است، به مانند حديث «عشره مبشّره».
قسم دوم: احاديثى كه بيانگر مدح گروهى با عنوان خاص هستند. اين قسم نيز به چند دسته قابل تقسيم است:
نخست دسته اى از احاديث كه در مدح مهاجران آمده است؛.
دوم احاديثى كه در آنها عنوان انصار مورد مدح قرار گرفته است؛.
سوم احاديثى كه در آنها هر دو عنوان مهاجران و انصار مدح شده اند؛.
چهارم احاديثى كه در آن عنوان «اهل بيت» و «عترت» مدح شده است؛.
و پنجم احاديثى كه بيانگر مدحِ عنوان «صحابه» است.
آنچه در بحث حاضر اهميت دارد، احاديث آخرين دسته از قسم دوم است؛ زيرا مدعا عدالت صحابه بود و به يقين احاديثى كه تنها در مدح افراد و يا عناوين خاصى وارد شده اند، بر مدعا دلالتى ندارند و از موضوع بحث خارج اند.
از ميان احاديثى كه بر مدح صحابه، بلكه بيشترين دلالت را بر عدالت آنان دارد، حديث «اصحابى كالنجوم» است. در اين حديث آمده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
أصحابي كالنجوم، بأيّهم اقتديتم اهتديتم؛(1).
اصحاب به سان ستارگان اند، به هر يك از آنان اقتدا كنيد هدايت مى يابيد.
اين حديث نه تنها بر مدح و عدالت، بلكه بر عصمت اصحاب دلالت دارد كه در محل خود به بررسى دلالت آن خواهيم پرداخت. اين حديث از ديدگاه اهل سنت بسيار مهم است و چنانچه خدشه اى در سند آن نبوده و صحت آن ثابت شود، مى توان به عدالت و حجيت قول تك تك اصحاب حكم كرد. از اين رو انديشمندان سنى در كتب اصولى خود، بابى باز كرده اند با عنوان «حجيت قول صحابى» و در آنجا اين حديث را مطرح مى سازند. براى روشن شدن صحت استناد اين حديث بر اثبات عدالت صحابه، لازم
1) . الفصول في الأصول: 3 / 299؛ الإحكام في أصول الأحكام: 5 / 642؛ ميزان الإعتدال: 1 / 607؛ الوافي بالوفيات: 6 / 254؛ لسان الميزان: 2 / 137؛ الشفاء بتعريف حقوق المصطفى: 2 / 53؛ الصواعق المحرقة: 214 و منابع ديگر.
است اين حديث از چهار جنبه مورد بررسى و دقت نظر قرار گيرد:
جهت نخست بررسى سند اين حديث است؛.
جهت دوم بررسى دلالت حديث؛.
جهت سوم بررسى متن؛.
جهت چهارم نيز تعيين مصداق و معناى مراد از «اصحاب» در حديث است.
بر اساس شيوه معمول، ابتدا بحث را با بررسى اسانيد اين حديث آغاز مى كنيم. اهل سنت اين حديث را از عمر بن خطاب، عبداللّه بن عمر، جابر بن عبداللّه انصارى، عبداللّه بن عباس، ابوهريره و انس بن مالك روايت كرده اند كه به نقل يك يك اين روايات مى پردازيم.
افراد زير اين روايت را از عمر بن خطاب نقل كرده اند:
نعيم بن حمّاد؛.
عبدالرحيم بن زيد؛.
زيد عمى.
بررسى اعتبار روايت نعيم بن حمّاد راوى نخست روايت عمر بن خطاب، شخصى است به نام «نعيم بن حماد» است كه از ديدگاه رجاليان سنى، مجروح است. ابن جوزى درباره اش مى نويسد:
روى نعيم بن حماد قال: نا عبدالرحيم بن زيد العمي، عن أبيه، عن سعيد بن المسيب، عن عمر بن الخطّاب قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «سألت ربّي فيما يختلف فيه أصحابي من بعدي؟». فأوحى إليّ: «يا محمد، إنّ أصحابك عندي بمنزلة النجوم في السماء بعضها أضوأ من بعض، فمن أخذ بشيء ممّا عليه من اختلافهم فهو عندي على هدى». قال المؤلّف: وهذا لا يصحّ، نعيم مجروح؛(1).
نعيم بن حماد روايت كرد و گفت: عبدالرحيم بن زيد عمى، از پدرش، از سعيد بن مسيّب، از عمر بن خطاب براى ما حديث كرد و گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «از پروردگار درباره آنچه اصحابم پس از من در آن اختلاف مى كنند پرسيدم. آن گاه به من وحى كرد كه: «اى محمد، همانا اصحاب تو نزد من به منزله ستارگان در آسمان هستند. در اين ميان برخى پر نورتر از برخى ديگرند. پس هر كس چيزى از آنچه كه در آن اختلاف دارند اخذ كند، پس او بر هدايت است»».
مؤلف گويد: اين روايت صحيح نيست، [زيرا] نعيم مجروح است.
نسائى درباره وى مى نويسد:
نعيم بن حماد ضعيفٌ؛(2).
نعيم بن حماد ضعيف است.
ازدى نيز درباره وى مى گويد:
كان يضع الحديث في تقوية السنة!(1).
وى هميشه براى تقويت سنت، حديث جعل مى كرد!
عبدالرحيم بن زيد راوى دوم عبدالرحيم بن زيد است. حديث پژوهان و رجاليان نامدار و مورد اعتماد سنى، عبدالرحيم بن زيد را به شدت تضعيف كرده و برخى از او با تعابيرى هم چون «كذّاب»، «كذّاب خبيث» و عباراتى از اين قبيل ياد كرده اند. از جمله كسانى كه عبدالرحيم بن زيد را تضعيف كرده اند، مى توان به حديث پژوهانى هم چون: بخارى، نسائى، ابوحاتم، ابوالفرج ابن جوزى، شمس الدين ذهبى و ديگران اشاره كرد.
ابن جوزى به تضعيف روايت پرداخته است. وى در ادامه جرح روايت مورد بحث، به نقل از ابن معين مى نويسد:
قال يحيى بن معين: عبدالرحيم كذّاب؛(2).
يحيى بن معين گفت: عبدالرحيم كذّاب است.
ابوبكر بزار نيز درباره اين روايت مى نويسد:
وهذا الكلام لا يصحّ عن النبي صلّى اللّه عليه وآله ... وإنّما أتى ضعف هذا الحديث من قبل عبدالرحيم بن زيد، لأنّ أهل العلم قد سكتوا عن الرواية لحديثه؛(3).
نسبت اين كلام به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله صحيح نيست. همانا ضعف اين حديث از
ناحيه عبدالرحيم بن زيد است؛ چرا كه اهل علم درباره نقل احاديث وى سكوت كرده اند.
ابوحيان اندلسى نيز نظير همين سخن را به نقل از ابوبكر بزار، درباره عبدالرحيم بن زيد و روايت او گفته است.(1).
ابن حجر عسقلانى نيز پس از ذكر روايت عمر بن خطاب مى نويسد:
في إسناده عبدالرحيم بن زيد العمي، وهو متروك؛(2).
در اسناد آن عبدالرحيم بن زيدعمى قرار دارد و او متروك است.
قاضى شوكانى نيز درباره عبدالرحيم بن زيد و پدرش مى نويسد:
هما ضعيفان جداً، بل قال ابن معين: إنّ عبدالرحيم كذّاب، وقال البخاري: متروك، وكذا قال أبوحاتم؛(3).
اين دو جداً ضعيف هستند، بلكه ابن معين گفته است: همانا عبدالرحيم كذّاب است. بخارى نيز گفته: [وى] متروك است و ابوحاتم نيز چنين گفته است.
بنا بر اين، بر پايه آراء رجاليان و حديث پژوهان معتبر و مقبول نزد اهل سنت، سند روايت عمر بن خطاب به شدت مخدوش و روايتش نيز غير قابل استناد است.
روايت دوم روايتى است كه از عبداللّه بن عمر نقل شده است.دو تن از راويان سند عمر بن خطاب، در سند روايت عبداللّه بن عمر نيز واقع شده اند. نخست
عبدالرحيم بن زيد كه شرح حالش پيشتر گذشت، و دوم پدرش عمى كه از نظر شوكانى - همان طور كه اشاره شد - جداً ضعيف است. مناوى نيز از ابن عدى نقل مى كند كه درباره وى گفته است:
عامّة ما يرويه ومن يروي عنه ضعفاء؛(1).
عموم آنچه او روايت مى كند و كسانى كه از او روايت مى كنند ضعيف هستند.
بنا بر اين، اين روايت نيز همچون روايت عمر بن خطاب مخدوش و غير قابل استناد است. البته اين حديث به سند ديگرى نيز از عبداللّه بن عمر روايت شده است؛ اما سند آن روايت نيز به دليل وجود «حمزه جزرى» مخدوش است. بخارى در الضعفاء درباره وى مى نويسد:
حمزة بن أبيحمزة النصيبي، منكر الحديث؛(2).
حمزة بن ابى حمزه نصيبى، حديثش منكر است.
ابن جوزى در الموضوعات مى نويسد:
قال يحيى: ليس بشيء ... وقال ابن عدي: يضع الحديث؛(3).
يحيى گفته: سخن او چيزى نيست [و ارزشى ندارد] ... ابن عدى نيز گفته است: وى حديث جعل مى كند.
وى در الموضوعات، از احمد نيز نقل مى كند كه درباره او گفته است:
هو مطروح الحديث؛(4).
حديث او كنار زده مى شود.
از يحيى بن معين نيز نقل مى كند كه درباره حديث وى مى گويد:
لا يساوي فلساً؛(1).
يك پول نمى ارزد.
نظير اين سخنان درباره «حمزه جزرى» و روايت او در آثار رجاليان و حديث پژوهان سنى فراوان است كه از آن جمله مى توان به آثارى هم چون: 1. البحر المحيط، تأليف ابوحيان اندلسى، 2. كتاب ميزان الإعتدال و الكاشف، دو تأليف ذهبى و برخى ديگر از آثار اشاره كرد كه در ادامه و در ضمن بيان اقوال انديشمندان نامدار سنى، مطرح مى كنيم.
چنان كه پيشتر اشاره شد، حديث «اصحابى كالنجوم» از طريق جابر بن عبداللّه انصارى نيز روايت شده است؛ اما سند اين روايت نيز مخدوش و غير قابل اعتماد است و روات آن مجهول و ضعيف اند. ابن حجر عسقلانى در تخريج احاديث الكشّاف، به نقل اين روايت توسط دارقطنى اشاره كرده، مى نويسد:
وأخرجه - يعني الدارقطني في غرائب مالك من طريق حميد بن زيد، عن مالك، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن جابر في أثناء حديث: وفيه فبأيّ قول أصحابي أخذتم اهتديتم، إنّما مثل أصحابي مثل النجم، من أخذ بنجم منها اهتدى»، وقال: لا يثبت عن مالك. ورواته دون مالك مجهولون؛(2).
دار قطنى اين حديث را در كتاب غرائب مالك از طريق حميد بن زيد، از مالك، از جعفر بن محمد، از پدرش، از جابر در ضمن نقل حديثى آورده و در آن آمده است: «به گفتار هر يك از اصحاب من اخذ كرده و عمل كنيد، هدايت مى يابيد. همانا مَثَل اصحاب من مَثَل ستارگان است، هر كس به ستاره اى از ميان ستارگان اخذ كند هدايت مى شود». دارقطنى در ادامه مى گويد: اين روايت از مالك ثابت نيست و تمامى روات آن به غير از مالك مجهول اند.
اين روايت نيز به سند ديگرى از جابر بن عبداللّه انصارى روايت شده است كه سند آن نيز مخدوش است. در سند اين روايت راويانى همچون «ابوسفيان»، «سلام بن سليم» و «حارث بن غصين» وجود دارند كه از ديدگاه رجاليان سنى ضعيف، كذّاب و جاعلند.
ابن حزم درباره ابوسفيان گفته است:
أبوسفيان ضعيف؛(1).
ابوسفيان ضعيف است.
نسائى درباره سلام بن سليم مى نويسد:
سلام بن سليم متروك الحديث؛(2).
حديث سلام بن سليم ترك شده است.
ابن حجر نيز درباره سلام بن سليم مى گويد:
سلام ضعيف؛(3).
سلام ضعيف است.
ابن حزم نيز درباره وى مى نويسد:
يروى الأحاديث الموضوعة، وهذا منها بلا شكّ؛(1).
وى احاديثى ساختگى روايت مى كند و اين حديث هم بدون ترديد يكى از همان احاديث ساختگى است.
ابن خراش نيز سلام بن سليم را كذّاب معرفى كرده است.(2).
ابن حبان نيز چنين مى گويد:
روى أحاديث موضوعة؛(3).
وى احاديث جعلى روايت مى كند.
در كتاب سلسلة الأحاديث الضعيفة والموضوعة، پس از نقل آنچه درباره سلام بن سليم ذكر شد، آمده است:
مجمعٌ على ضعفه؛(4).
همه بر ضعف او اجماع دارند.
و بالاخره اين كه ابن عبدالبر، پس از اين كه اين حديث را با اسناد از جابر نقل مى كند، مى نويسد:
هذا إسناد لا تقوم به حجّة، لأنّ الحارث بن غصين مجهول؛(5).
به اين اسناد حجت اقامه نمى شود؛ چرا كه حارث بن غصين مجهول است.
حاصل آن كه روايت منسوب به جابر بن عبداللّه انصارى نيز ساختگى و غيرقابل استناد است.
در سند روايتى كه به ابن عباس منسوب شده نيز راويانى واقع شده اند كه حديث پژوهان و رجاليان سنى حديث آنان را معتبر و قابل اعتماد نمى دانند و به صراحت به ضعف آنها حكم مى كنند. از جمله اين راويان، «سليمان بن ابى كريمه»، «جويبر بن سعيد» و «ضحّاك بن مزاحم» هستند كه به بررسى شرح حال و اعتبار هر يك از اين سه راوى مى پردازيم.
ابوحاتم رازى،(1)ابن حجر عسقلانى،(2)ابن جوزى(3)و ديگران(4)او را تضعيف كرده اند و ابن عدى درباره او گفته است:
عامّة أحاديثه مناكير؛(5).
عموم احاديث او منكرند.
ذهبى نيز او را چنين توصيف مى كند:
ليّن صاحب مناكير؛(1).
وى [در نقل احاديث] آسان گرفته و صاحب [احاديث] منكر است.
وى نيز از سوى حديث پژوهان سنى تضعيف شده است. نسائى در كتاب الضعفاء، درباره او مى گويد:
متروك الحديث؛(2).
وى متروك الحديث است.
در كتاب الضعفاء الصغير بخارى نيز آمده است:
جويبر بن سعيد البلخي عن الضحّاك، قال علي بن يحيى: كنت أعرف جويبراً بحديثين، ثم أخرج هذه الأحاديث بعد فضعّف؛(3).
جويبر بن سعيد بلخى از ضحّاك [روايت مى كند] كه على بن يحيى گفت: من جويبر را به دو حديث مى شناسم. آن گاه اين احاديث را آورده و تضعيف كرده است.
ابن جوزى نيز در الموضوعات مى نويسد.
وأمّا جويبر، فأجمعوا على تركه. قال أحمد: لا يشتغل بحديثه؛(4).
اما جويبر، همه بر ترك [روايات] وى اجماع كرده اند. احمد گفته است: به [نقل] حديث او مشغول نشويد.
در ميزان الإعتدال آمده است:
قال ابن معين: ليس بشيء، وقال الجوزجاني: لا يشتغل به، وقال النسائي الدارقطني وغيرهما: متروك الحديث؛(1).
ابن معين گفته است: چيزى [قابل اعتناء] نيست. جوزجانى نيز گفته است: به آن مشغول نشويد. نسائى، دارقطنى و ديگران گفته اند كه حديثش متروك است.
در الكاشف نيز آمده است:
تركوه؛(2).
روايات وى را ترك كرده اند.
شرح حال وى در منابعى هم چون ميزان الإعتدال، المغني، تهذيب التهذيب و ساير كتب رجالى آمده است.
عقيلى در الضعفاء به نقل از يحيى بن سعيد مى نويسد:
وكان الضحّاك بن مزاحم عندنا ضعيف؛(3).
ضحاك در نزد اهل سنت ضعيف است.
شعبة بن حجّاج نيز وى را تضعيف كرده است.(4).
ابن عدى نيز درباره وى مى گويد:
فأمّا رواياته عن ابن عباس وأبيهريرة، وجميع من روى عنه، ففي ذلك كلّه نظر؛(1).
اما در روايات وى از ابن عباس، ابوهريره و در تمامى آنچه كه از وى روايت شده است بحث و نظر است.
يكى از راويانى كه در سند روايت ابوهريره واقع شده، «جعفر بن عبدالواحد قاضى هاشمى» است. از ديدگاه رجاليان مشهور و مورد اعتماد اهل سنت، اين شخص به جعل و ساخته و پرداخته كردن احاديث و سرقت حديث متهم است. همچنين او را متروك و كذاب نيز دانسته اند.
ابن حبان درباره وى مى نويسد:
كان ممّن يسرق الحديث ويقلّب الأخبار؛(2).
وى از كسانى است كه سرقت حديث كرده و در اخبار دست مى برد.
ابن عدى نيز درباره وى مى نويسد:
منكر الحديث عن الثقات ويسرق الحديث؛(3).
وى احاديث منكر و ناشناخته اى را از ثقات نقل كرده و حديث سرقت مى كند.
وى در جايى ديگر مى نويسد:
وهذه الأحاديث التي ذكرتها عن جعفر بن عبدالواحد كلّها بواطيل وبعضها
سرقة عن قوم وله غيرهذه الأحاديث من المناكير، وكان يتّهم بالوضع؛(1).
تمام اين احاديثى را كه از جعفر بن عبدالواحد ذكر كردم باطل است كه برخى از اين احاديث از گروهى سرقت شده است. براى وى غير از اين احاديث، احاديث منكرى وجود دارد. وى متهم به جعل حديث است.
دارقطنى نيز درباره وى مى گويد:
كذّاب يضع الحديث؛(2).
وى بسيار دروغ گو و جاعل حديث است.
ابن حبّان پس از موضوع و جعلى دانستن حديث مى گويد:
وجعفر كان يسرق الحديث ويقلّب الأخبار حتّى لا يشكّ أنّه يعملها؛(3).
جعفر كارش سرقت حديث و دستبرد در اخبار بود تا جايى كه هيچ شكى در اين كار وى نمى توان كرد.
با رجوع به منابع رجالى ديگرى هم چون لسان الميزان،(4)المغني،(5)ميزان الإعتدال،(6)و ديگر منابع، عدم اعتبار اين راوى روشن مى شود.
افزون بر عدم اعتبار جعفر بن عبدالواحد، ابوهريره نيز اصلاً مورد اعتماد نيست و نمى توان به احاديث او استناد و استدلال كرد.
حديث «أصحابى كالنجوم» از انس بن مالك نيز روايت شده است. سند اين روايت نيز مخدوش و ضعيف است.
يكى از راويان سند، «بشر بن حسين» است. وى اين روايت را از زبير بن عدى، از انس روايت مى كند. ذهبى در المغني درباره او مى نويسد:
قال الدارقطني: متروك، وقال أبوحاتم: يكذب على الزبير؛(1).
دار قطنى گفته كه وى متروك است. ابوحاتم نيز درباره وى مى گويد: وى بر زبير دروغ مى بسته است.
ابن حجر عسقلانى نيز در لسان الميزان درباره وى مى نويسد:
قال البخاري: فيه نظرٌ، وقال الدارقطني: متروك، وقال ابن عدي: عامّة حديثه ليس محفوظ، وقال أبوحاتم: يكذب على الزبير؛(2).
بخارى درباره وى مى گويد: در اعتبار وى نظر است. دارقطنى نيز مى گويد: روايات وى ترك شده است. ابن عدى نيز مى گويد: تمامى احاديث وى حفظ نمى شود. ابوحاتم هم درباره وى مى گويد: وى بر زبير دروغ مى بست.
بنا بر اين روشن شد كه تمام راويان اين حديث مخدوش و غيرقابل اعتماد هستند و هرگز نمى توان بر اساس چنين حديثى، به مطلبى معتقد شد، آن هم امرى كه به قطع و يقين مخالف قرآن است و با احاديث فراوان و صحيح نبوى تعارض دارد!
شدت ضعف و مخدوش بودن حديث «اصحابى كالنجوم» به قدرى است كه بسيارى از نامدارترين و بزرگترين انديشمندان مورد اعتماد سنيان، به صراحت به بطلان آن اذعان كرده اند.
چنان كه پيشتر اشاره شد، جمع كثيرى از انديشمندان، پيشوايان حديث، مفسران، اصوليان و رجاليان سنى به ضعف حديث نجوم (چه از نظر متن و چه از نظر سند) تصريح كرده اند به گونه اى كه در بطلان و سقوط اين حديث جاى هيچگونه شك و ترديدى وجود ندارد؛ از اين رو هرگز نمى توان به آن استناد كرد. در اينجا به طرح انظار برخى از مشهورترين انديشمندان سنى درباره اين حديث مى پردازيم.
احمد بن حنبل، حديث «اصحابى كالنجوم» را صحيح نمى داند. ابن امير الحاج در كتاب التقرير والتحبير، پس از ذكر شواهدى بر بطلان اين حديث، در همين باره مى نويسد:
نعم لم يصحّ منها شيء، ومن ثمّة قال أحمد: حديث لا يصحّ؛(1).
آرى، هيچ چيزى از اين حديث صحيح نيست، و به همين جهت احمد گفته است: حديث صحيح نيست.
همچنين ابن قدامه در كتاب المنتخب(2)و امير پادشاه حنفى در كتاب تيسير التحرير به صحيح نبودن حديث در نزد احمد تصريح كرده اند.(3).
ابوابراهيم مزنى نيز در صحت اين حديث ترديد داشته و آن را تصحيح نكرده است. حافظ ابن عبدالبر در كتاب جامع بيان العلم وفضله مى نويسد:
قال المزني رحمه اللّه في قول رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم: «أصحابي كالنجوم» قال: إنّ صحّ هذا الخبر فمعناه فيما نقلوا عنه وشهدوا به عليه، فكلّهم ثقة مؤتمن على ما جاء به؛(1).
مزنى درباره قول [منسوب به] رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله [؛ يعنى حديث] «اصحابى كالنجوم» گفته است: اگر اين خبر صحيح باشد، به آن معناست كه در آنچه صحابه از پيامبر نقل كرده اند و براى او بدان شهادت داده اند، همه آنها در آنچه آورده اند مورد اعتماد و امين هستند.
چنان كه مشاهده مى شود، مزنى در صحت اين حديث ترديد كرده و اين امر نزد او ثابت نبوده است.
حافظ ابوبكر بزار، حديث «اصحابى كالنجوم» را مورد قدح قرار داده و وجوهى را در اثبات ضعف و نادرستى آن بيان كرده است. ابن عبدالبر به نقل از ابوبكر بزّار مى نويسد:
أخبرنا محمد بن إبراهيم بن سعد قراءة منّي عليه أنّ محمد بن أحمد بن يحيى حدّثهم قال: حدّثنا أبوالحسن محمد بن أيوب الرقي قال: قال لنا أبوبكر أحمد ابن عمرو بن عبدالخالق البزّار: سألتهم عمّا يروي عن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ممّا في أيدي العامّة يروونه عن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم أنّه
1) . جامع بيان العلم وفضله: 2 / 89 - 90.
قال: «انّما مثل أصحابي كمثل النجوم - أو أصحابي كالنجوم - فبأيّها اقتدوا اهتدوا». وهذا الكلام لا يصحّ عن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم. رواه عبدالرحيم بن زيد العمي عن أبيه، عن سعيد بن المسيب، عن ابن عمر، عن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم.
وربّما رواه عبدالرحيم عن أبيه، عن ابن عمر. وإنّما أتى ضعف الحديث من قبل عبدالرحيم بن زيد، لأنّ أهل العلم قد سكتوا عن الرواية لحديثه.
والكلام أيضا منكر عن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم. وقد روي عن النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بإسناد صحيح: «عليكم بسنّتي وسنّة الخلفاء الرّاشدين المهديّين بعدي فعضّوا عليها بالنواجذ» وهذا الكلام يعارض حديث عبدالرحيم لو ثبت، فكيف ولم يثبت.
والنبي لا يبيح الإختلاف من بعده من أصحابه؛(1).
محمد بن ابراهيم بن سعد به هنگامى كه نزد او درس مى خواندم، به سند خود از ابوبكر احمد بن عمر بن عبدالخالق براى ما روايت كرد و گفت: درباره حديثى كه از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت شده و در دست عامه است پرسيدند. آنان از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت مى كنند كه گفت: «همانا مَثَل اصحاب من به سان ستارگان است - يا اين كه گفت اصحاب من همچون ستارگانند - پس به هر يك اقتدا كنيد هدايت مى يابيد». [در پاسخ مى گويم:] نسبت اين كلام به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله صحيح نيست. آن را عبدالرحيم بن زيد عمى از پدرش، از سعيد بن مسيّب، از ابن عمر، از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده است و گاهى عبدالرحيم آن را از
1) . همان: 2 / 90؛ إعلام الموقّعين: 2 / 223؛ البحر المحيط: 5 / 528.
پدرش، از ابن عمر روايت كرده است. به درستى كه ضعف اين حديث از ناحيه عبدالرحيم بن زيد است؛ چرا كه اهل علم از نقل حديث او ساكتند.
همچنين چنين كلامى از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بعيد و منكر است؛ زيرا با اسناد صحيح از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت شده است كه فرمود: «بر شما باد [عمل به] سنت من و سنت خلفاى راشدين هدايتگر پس از من. پس محكم و با جديت به آن سنت بچسبيد» كه اين كلام با حديث عبدالرحيم معارض است. البته اين در صورتى است كه صدور حديث منقول از عبدالرحيم ثابت شود؛ در حالى صحت آن نيز ثابت نيست.
پيامبر صلّى اللّه عليه وآله اختلاف اصحابش را نيز پس از خود اباحه نكرده است.
بنا بر اين روشن شد كه حديث، چه از نظر سند و چه از نظر محتوا از ديدگاه ابوبكر بزّار مردود است. امّا حديثى كه وى به عنوان معارض براى حديث عبدالرحيم بن زيد عمى به آن استناد كرده نيز باطل است؛ زيرا اولاً خلاف واقع است و به گواهى مسلّمات تاريخى، عمر در موارد متعددى با ابوبكر اختلاف داشته است؛ در حالى اگر پيامبر واقعاً به پيروى از خلفا امر كرده باشد، نبايد ميان آنان اختلافى وجود داشته باشد.
ثانياً تمامى طرق و اسانيد اين حديث به يك نفر، يعنى «عرباض بن سارية سلمى» ختم شده است، در حالى كه - بر اساس آنچه در خود حديث ذكر شده است - اين حديث پس از نماز در مسجد و در ضمن موعظه اى بليغ از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر شده و سبب تحريك احساسات مخاطبان شده و تأثير عميقى بر جان آنان گذاشته است. بنا بر اين، شرايط اقتضاء مى كند كه عده بسيارى از حاضران در مسجد به نقل حديث مبادرت ورزند؛ از اين رو انحصار نقل حديث در «عرباض» قرينه اى محكم بر جعلى بودن آن است.
افزون بر آن كه بيشتر راويان حديث نيز از اهل حِمص شام هستند و در اين موضوع احتمال جعل و انتشار حديث توسط حكومت معاويه را بسيار تقويت مى كند. اگر به شواهد فوق، إعراض مسلم، بخارى و نسائى از نقل آن را نيز اضافه كنيم، مى توان با اطمينان به عدم صحت اين حديث از نظر سندى نيز حكم كرد. در نتيجه اين حديث هم از نظر سند و هم از نظر دلالت دچار اشكال است.(1).
حافظ عبداللّه بن عدى جرجانى، كتابى با نام الكامل في الضعفاء تأليف و در آن راويان ضعيف و مورد قدح و احاديث ساختگى آنان را گرد آورده است. وى در اين كتاب، جعفر بن عبدالواحد هاشمى قاضى؛ يعنى يكى از راويان روايت ابوهريره را ذكر كرده و در شرح حال او گفته است:
منكر الحديث عن الثقات ويسرق الحديث؛(2).
از افراد مورد اعتماد احايث منكر نقل مى كند و سارق حديث است.
وى همچنين «حمزه نصيبى» را نيز در زمره ضعفا شمرده است. حمزه نصيبى راوى يكى از روايات عبداللّه بن عمر است. وى حمزه را به ساختن احاديث دروغين متهم كرده است. ابن عدى سپس از حمزه از نافع، از ابن عمر اين حديث را روايت مى كند كه پيامبر خدا فرمود:
إنّما أصحابي مثل النجوم بأيّهم أخذتم بقوله اهتديتم؛(1).
همانا اصحاب من به سان ستارگانند، پس به قول هر يك از آنان اخذ و عمل كنيد هدايت مى يابيد.
در ادامه، به سند ديگرى كه آن نيز به حمزه ختم مى شود، همين حديث را به صورت ديگرى روايت كرده است. وى مى نويسد:
أبوشهاب عن نافع، عن ابن عمر قال: قال رسول اللّه: «إنّما أصحابي مثل النجوم يهتدى بهم، فأيّهم أخذتم بقوله اهتديتم».(2).
حاصل آن كه وى حديث «اصحابى كالنجوم» را به دو طريق از حمزه نصيبى روايت كرده و در سند آن به واسطه وجود حمزه و راويان ضعيف ديگرى همچون «جعفر بن عبدالواحد هاشمى قاضى» خدشه كرده است. در نتيجه حديث از نظر ابن عدى - كه يكى از رجاليان مشهور و مورد اعتماد سنيان است - از درجه اعتبار ساقط است.
دارقطنى نيز اين حديث را در زمره احاديث عجيبى مى شمارد كه مالك روايت كرده است. وى آن را در كتاب غرائب مالك نقل مى كند. ابن حجر عسقلانى نيز در كتاب الكاف الشاف، در ذيل حديث «اصحابى كالنجوم» مى نويسد:
أخرجه [الدار قطني] في غرائب مالك من طريق حميد بن زيد، عن مالك، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن جابر ... وقال: لا يثبت عن مالك. ورواته دون مالك مجهولون؛(3).
دارقطنى آن را در غرائب مالك، از طريق حميد بن زيد، از مالك، از جعفر بن محمد، از پدرش، از جابر آورده و ... گفته است: اين حديث از مالك ثابت نيست و روات آن به غير از مالك همه مجهول اند.
بر اين اساس روشن است كه حديث نزد دارقطنى نيز اعتبارى ندارد.
ابن حزم اندلسى نيز حديث «اصحابى كالنجوم» را دروغ دانسته و به باطل و ساختگى بودن آن حكم كرده است. ابوحيان و جمعى ديگر از حديث پژوهان سنى ضمن نقل اين حديث، به اين موضوع نيز اشاره كرده اند. ابوحيان پس از نقل اين حديث در تفسير البحر المحيط مى نويسد:
قال الحافظ أبومحمد علي بن أحمد بن حزم في رسالته في إبطال الرأي والقياس والإستحسان والتعليل والتقليد، ما نصّه: هذا خبر مكذوبٌ موضوعٌ باطلٌ، لم يصحّ قط؛(1).
حافظ ابومحمد على بن احمد بن حزم در رساله خود كه در ابطال رأى، قياس، استحسان، تعليل و تقليد نگاشته تصريح مى كند: اين خبر دروغ، ساختگى و باطل است و هرگز صحيح نمى باشد.
بر اساس آنچه ابن حجر عسقلانى در كتاب الكاف الشاف نقل مى كند، بيهقى نيز از جمله انديشمندان سنى است كه در كتاب المدخل، حديث «اصحابى كالنجوم» را ضعيف دانسته است. ابن حجر مى نويسد:
1) . البحر المحيط: 5 / 511.
وأخرجه البيهقي في المدخل من رواية جويبر، عن الضحاك، عن ابن عباس. وجويبر متروك. ومن رواية جويبر أيضاً عن حوأب بن عبداللّه مرفوعاً وهو مرسل، قال البيهقي: هذا المتن مشهور وأسانيده كلّها ضعيفة.
وروي المدخل أيضاً عن عمر ورفعه «سألت ربّي فيما يختلف فيه أصحابي من بعدي. فأوحى إليّ: «يا محمد، إنَّ أصحابك عندي بمنزلة النجوم في السماء، بعضها أضوأ من بعض، فمن أخذ بشيء ممّا هو عليه من إختلافهم فهو عندي على هدىً» » وفي إسناده عبدالرحيم بن زيد العمّي وهو متروك؛(1).
بيهقى اين حديث را در مدخل به روايت جويبر، از ضحاك، از ابن عباس آورده است در حالى كه جويبر متروك است. همچنين به روايت جويبر از حوأب بن عبداللّه به سند مرفوع نقل كرده است؛ در حالى كه سند آن مرسل است. بيهقى گفته است: اين متن مشهور است؛ در حالى كه همه اسانيد آن ضعيف مى باشد.
همچنين در مدخل، از عمر روايت كرده و إسناد آن را به پيامبر رسانده [كه فرمود]: «از پروردگارم درباره آنچه اصحابم پس از من در آن اختلاف خواهند كرد پرسيدم. پس خداوند به من وحى كرد كه: «اى محمد، همانا اصحاب تو نزد من به منزله ستارگان در آسمان هستند، برخى از آنها پرنورتر از برخى ديگر است. پس هر كس چيزى از آنچه را كه در آن اختلاف دارند اخذ و عمل كند، او نزد من در طريق هدايت است»».
در اسناد اين حديث، عبدالرحيم زيد عمى قرار دارد در حالى كه وى متروك است. بر اساس آنچه گذشت، بيهقى نيز حديث «اصحابى كالنجوم» را باطل و فاقد اعتبار مى داند.
1) . الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشاف: 2 / 628.
ابن عبدالبر يكى ديگر از انديشمندان و حديث پژوهان مشهور و مورد اعتماد سنيان است كه حديث «اصحابى كالنجوم» را نادرست و غيرقابل استناد مى داند. وى مى نويسد:
قد روى أبوشهاب الحنّاط عن حمزة الجزري، عن نافع، عن ابن عمر قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «إنّما أصحابي مثل النجوم فأيّهم أخذتم بقوله اهتديتم».
وهذا إسناد لا يصحّ ولا يرويه عن نافع من يحتجّ به ... .
وقد روي في هذا الحديث إسناد غير ما ذكر البزّار. حدثنا أحمد بن عمر قال: نا عبد بن أحمد، ثنا علي بن عمر، قال: حدثنا القاضي أحمد بن كامل قال: حدثنا عبداللّه بن روح، قال: حدثنا سلام بن سليم، قال: حدثنا الحارث بن غصين عن الأعمش، عن أبيسفيان، عن جابر قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم».
قال أبوعمر: هذا إسناد لا تقوم به حجّة، لأنّ الحارث بن غصين مجهول؛(1).
ابوشهاب حناط از حمزه جزرى، از نافع، از ابن عمر روايت كرده است كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «همانا اصحاب من همچون ستارگانند؛ از اين رو به قول هر يك از آنان اخذ و عمل كنيد هدايت مى يابيد» و اين اسناد صحيح نيست و كسى را كه بتوان به آن احتجاج كرد، اين روايت را از نافع نقل نكرده است ... .
1) . جامع بيان العلم وفضله: 2 / 91.
در اين حديث، اسناد ديگرى نيز غير از آنچه بزار ذكر كرده روايت شده است. احمد بن عمر به سند خود از حارث بن غصين، از اعمش، از ابوسفيان، از جابر براى ما روايت كرد و گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اصحاب من همچون ستارگانند. به هر يك از آنان اقتدا كنيد هدايت مى يابيد».
ابوعمرو گفته است: به اين اسناد حجت اقامه نمى شود؛ چرا كه حارث بن غصين مجهول است.
بر اساس آنچه مناوى در فيض القدير در ذيل اين حديث گفته است، ابن عساكر دمشقى از جمله انديشمندانى است كه به ضعيف بودن حديث «اصحابى كالنجوم» تصريح كرده است. مناوى در شرح حديث «سألت ربي فيما يختلف فيه أصحابي من بعدى ...» مى نويسد:
ظاهر صنيع المصنف، أنَّ ابن عساكر خرّجه ساكتاً عليه، والأمر بخلافه فإنّه تعقَّبه بَقوله: قال ابن سعد: زيد العمي أبوالحواري كان ضعيفاً في الحديث؛(1).
ظاهر نحوه بيان مصنف چنان است كه ابن عساكر بدون هيچ خدشه اى درباره حديث، آن را آورده است؛ در حالى كه امر به خلاف اين است؛ چرا كه او به دنبال حديث كلام خود را با اين سخن ادامه مى دهد: ابن سعد گفته است: زيد عمى ابوالحوارى در حديث ضعيف است.
1) . فيض القدير: 4 / 101 / ح 4603.
ابن جوزى نيز حديث «اصحابى كالنجوم» را صحيح نمى داند. وى در كتاب العلل المتناهية مى نويسد:
روى نعيم بن حمّاد قال: نا عبدالرحيم بن زيد العمي، عن أبيه، عن سعيد بن المسيّب، عن عمر بن الخطاب قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «سألت ربّي فيما يختلف فيه أصحابي من بعدي»، فأوحى إليّ: «يا محمد، إنّ أصحابك عندي بمنزلة النجوم في السماء بعضها أضوأ من بعض، فمن أخذ بشيء ممّا هم عليه من اختلافهم، فهو على هدى». قال المؤلّف: وهذا لا يصحّ، نعيم مجروح. قال يحيى بن معين: عبدالرحيم كذّاب؛(1).
نعيم بن حماد به سند خود از عمر بن خطاب روايت كرده است كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «از پروردگارم درباره آنچه اصحابم پس از من در آن اختلاف خواهند كرد پرسيدم». آن گاه خداوند به من وحى كرد كه: «اى محمد، همانا اصحاب تو نزد من به منزله ستارگان در آسمان هستند. برخى از آنها پر نورتر از برخى ديگراند؛ از اين رو هر كس چيزى از آنچه را كه در آن اختلاف دارند اخذ و بدان عمل كند، او بر طريق هدايت است».
مؤلف گفته است: اين حديث صحيح نمى باشد؛ [زيرا] نعيم مجروح است. يحيى بن معين گفته است: عبدالرحيم كذّاب است.
1) . العلل المتناهية في الأحاديث الواهية: 1 / 283 / ش 457.
حافظ ابن دحيه نيز در حديث «اصحابى كالنجوم» قدح نموده و صحت آن را نفى كرده است. زين عراقى يكى ديگر از حفاظ نامدار سنى در تعليق تخريج أحاديث المنهاج، به نقل از ابن دحيه مى نويسد:
وقال ابن دحيه - وقد ذكر حديث أصحابي كالنجوم - حديث لا يصحّ؛(1).
ابن دحيه - حديث اصحابى كالنجوم را ذكر كرده و - گفته است: حديث صحيح نمى باشد.
ابن تيميه نيز در زمره تضعيف كنندگان اين حديث است. وى در منهاج السنة مى نويسد:
وأمّا قوله: «أصحابي كالنجوم، فبأيّهم اقتديتم اهتديتم»، فهذا الحديث ضعيف ضعّفه أهل الحديث. قال البزّار: هذا حديث لا يصحّ عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وليس هو في كتب الحديث المعتمدة؛(2).
حديث «أصحابي كالنجوم، فبأيّهم اقتديتم اهتديتم» ضعيف است و اهل حديث آن را تضعيف كرده اند. بزّار گفته است: نسبت اين حديث به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صحيح نيست و در كتب حديثى مورد اعتماد نيامده است.
ابوحيان اندلسى پيرامون حديث «اصحابى كالنجوم»، تحقيقى نسبتاً گسترده و ارزشمندى ارائه داده است. در اينجا به نقل كلام وى در اين باره مى پردازيم. وى در
البحر المحيط مى نويسد:
قال الزمخشري: (فإن قلت): كيف كان القرآن تبياناً لكلّ شيء؟ (قلت): المعنى أنّه بيّن كلّ شيء من أمور الدين حيث كان نصّاً على بعضها، إحالة على السنة، حيث أمر فيه باتباع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وطاعته. وقيل: «وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى »(1)وحثّاً على الإجماع في قوله: «وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤمِنينَ ».(2)وقد رضي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله لأمّته اتباع أصحابه، والإقتداء بآثارهم في قوله: «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»، وقد اجتهدوا، وقاسوا، ووطؤوا طرق القياس والإجتهاد، فكان السنّة والإجماع والقياس والإجتهاد مستندة إلى تبيين الكتاب، فمن ثمّ كان تبياناً لكلّ شيء.(3).
وقوله: وقد رضي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله - إلى قوله - اهتديتم، لم يقل ذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، وهو حديث موضوع لا يصحّ بوجه عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله.
قال الحافظ أبومحمد علي بن أحمد بن حزم في رسالته في إبطال الرأى، والقياس والإستحسان والتعليل والتقليد ما نصّه: هذا خبر مكذوب موضوع باطل، لم يصحّ قطّ، وذكر إسناده إلى البزّار صاحب المسند قال: سألتم عمّا
روي عن النبي صلّى اللّه عليه وآله ممّا في أيدي العامّة ترويه عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله أنّه قال: «إنّما مثل أصحابي كمثل النجوم أو كالنجوم بأيّها اقتدوا اهتدوا».
وهذا كلام لم يصحّ عن النبي صلّى اللّه عليه وآله. رواه عبدالرحيم بن زيد العمي، عن أبيه، عن سعيد بن المسيب، عن ابن عمر، عن النبي صلّى اللّه عليه وآله وإنّما أتى ضعف هذا الحديث من قبل عبدالرحيم، لأنّ أهل العلم سكتوا عن الرواية لحديثه. والكلام أيضاً منكر عن النبي صلّى اللّه عليه وآله ولم يثبت، والنبيّ صلّى اللّه عليه وآله لا يبيح الإختلاف من بعده من أصحابه، هذا نصّ كلام البزّار.
قال ابن معين: عبدالرحيم بن زيد كذّاب خبيث ليس بشيء. وقال البخاري: هو متروك.
رواه أيضاً حمزة الجزري، وحمزة هذا ساقط متروك؛(1).
زمخشرى گفته است: اگر بگويى چگونه قرآن براى هر چيزى بيان است؟ مى گويم: به اين بيان كه قرآن هر چيزى از امور دين را بيان كرده است، به طورى كه براى برخى امور نص است [و آنها را صريح و روشن بيان كرده است] و برخى ديگر را به سنت احاله كرده است. اين گونه كه در قرآن به پيروى و اطاعت از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امر شده و گفته شده است كه «[پيامبر] از روى هواى نفس سخن نمى گويد» و به [تمسك جستن بر] اجماع وادار ساخته است، در اين سخن خود [كه
1) . البحر المحيط: 5 / 511.
مى گويد]: «و هر كس از غير سبيل مؤمنان را تبعيت كند» و همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به جهت پيروى امت خويش از اصحابش و اقتداء امت به آثار اصحاب خشنود گشته و بدان رضايت داده است، در اين كلام خويش كه فرمود: «اصحاب من همچون ستارگان هستند؛ از اين رو به هر يك از آنان اقتدا كنيد هدايت مى يابيد». به يقين صحابه اجتهاد و قياس كردند و راه هاى قياس و اجتهاد را پيمودند؛ به همين روى سنت، اجماع، قياس و اجتهاد مستند به تبيين كتاب است و به همين جهت كتاب، براى هر چيزى بيان است.
اين سخن زمخشرى كه گفته است: و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله [از پيروى امت خود از اصحابش] راضى شده تا [انتهاى روايت منسوب به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله؛ يعنى] اهتديتم [صحيح نيست؛ زيرا] اين سخن را رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نفرموده است و آن حديثى ساختگى و جعلى است و به هيچ وجه نسبت آن به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صحيح نمى باشد.
حافظ ابومحمد على بن احمد بن حزم در رساله خود كه در ابطال رأى، قياس، استحسان، تعليل و تقليد نگاشته است به صراحت مى گويد: «اين خبر دروغ، ساختگى و باطل بوده و به يقين صحيح نيست» و ابن حزم اسناد آن را تا به بزار صاحب مسند ذكر كرده و گفته است: درباره آنچه از پيامبر روايت شده است كه پرسيدند: آيا روايتى كه در دست عامه مى باشد و از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت مى كنند صحيح است كه گفت: «همانا مثل اصحاب من همچون مثل ستارگان است - يا همچون ستارگان است - به هر يك اقتدا كنيد هدايت مى يابيد». [در پاسخ مى گويم]: نسبت اين كلام به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله صحيح نيست. آن را
عبدالرحيم بن زيد عمى از پدرش، از سعيد بن مسيب، از ابن عمر، از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده است و ضعف اين حديث از ناحيه عبدالرحيم است؛ چرا كه اهل علم از نقل حديث او خوددارى مى كنند. همچنين نسبت اين كلام به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله منكر و ناشايست بوده و ثابت نشده است و پيامبر صلّى اللّه عليه وآله اختلاف اصحابش را پس از خود اباحه نكرده است. اين نص سخن بزار است.
ابن معين گفته است: عبدالرحيم بن زيد دروغگو، خبيث و بى ارزش و اعتبار است. بخارى نيز گفته است: او متروك است. اين حديث را حمزه جزرى نيز روايت كرده است كه حمزه نيز متروك و از درجه اعتبار ساقط است.
تاج الدين ابن مكتوم، شاگرد ابوحيان اندلسى است و كتابى با عنوان الدرّ اللقيط من البحر المحيط نگاشته كه در حاشيه البحر المحيط چاپ شده است. وى در كتاب خود، پس از نقل كلام استادش ابوحيان درباره حديث «اصحابى كالنجوم»، در نفى صحت و طرد آن به كلام استادش استشهاد كرده است.(1).
شمس الدين ابن قيم جوزيه نيز حديث «اصحابى كالنجوم» را قدح كرده و در رد طرفداران تقليد و ابطال ادلّه آنان مى نويسد:
الوجه الخامس والأربعون: قولهم: يكفي في صحة التقليد الحديث المشهور: «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم».
1) . الدرّ اللقيط من البحر المحيط: 5 / 527.
جوابه من وجوه:
أحدها: أنّ هذا الحديث قد روي من طريق الأعمش، عن أبيسفيان، عن جابر ومن حديث سعيد بن المسيب، عن ابن عمر، ومن طريق حمزة الجزري عن نافع عن ابن عمر، ولا يثبت شيء منها.
قال ابن عبدالبر: حدّثنا محمد بن إبراهيم بن سعيد: أنّ أباعبداللّه بن مفرح حدّثهم ثنا محمد بن أيوب الصموت قال: قال لنا البزّار: وأمّا ما يروى عن النبيّ صلّى اللّه عليه وآله: «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»، فهذا الكلام لا يصحّ عن النبيّ صلّى اللّه عليه وآله؛(1).
وجه چهل و پنجم سخن آنان است كه مى گويند: حديث مشهور «اصحابى كالنجوم بايّهم اقتديتم اهتديتم» در اثبات صحت تقليد كفايت مى كند.
پاسخ اين ادعا وجوهى دارد: يكى از وجوه اين است كه اين حديث از طريق اعمش، از ابوسفيان، از جابر روايت شده؛ و يا از نقل سعيد بن مسيب، از ابن عمر نقل شده است؛ و يا از طريق حمزه جزرى، از نافع، از ابن عمر روايت شده است و هيچ چيزى از اين حديث ثابت نشده است.
ابن عبدالبر گفته است: محمد بن ابراهيم بن سعيد به سند خود از بزار روايت مى كند كه گفت: اما آنچه از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت مى شود كه «اصحاب من به سان ستارگان هستند، به هر يك از آنان اقتدا كنيد هدايت مى يابيد»، نسبت اين كلام به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله صحيح نيست.
1) . إعلام الموقّعين: 2 / 171.
حافظ زين الدين عراقى نيز در كتاب تعليق تخريج أحاديث المنهاج، ضمن نقل متون مختلف حديث «اصحابى كالنجوم» و نقل تضعيف صاحب نظران مشهور سنى، بر ضعف و نامعتبر بودن آن تأكيد كرده است. وى مى نويسد:
حديث «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديهم اهتديتم». رواه الدارقطني في الفضائل وابن عبدالبر في العلم من طريقه من حديث جابر وقال: هذا إسناد لا يقوم به حجّة، لأنّ الحارث بن غصين مجهول.
ورواه عبد بن حميد في مسنده.
وابن عدي في الكامل من رواية حمزة بن أبيحمزة النصيبي، عن نافع، عن ابن عمر بلفظ:
فبأيّهم أخذتم بقوله - بدل اقتديتم - وإسناده ضعيف من أجل حمزة، فقد اتّهم بالكذب.
ورواه البيهقي في المدخل من حديث عمر، ومن حديث ابن عباس بنحوه، ومن وجه آخر مرسلاً وقال: متنه مشهور وأسانيده ضعيفة لم يثبت في هذا إسناد.
ورواه البزار من رواية عبدالرحيم بن زيد العمي، عن أبيه، عن ابن عمر قال: منكر لا يصحّ.
وقال ابن حزم: مكذوب موضوع باطل.
قال البيهقي: ويؤدّي بعض معناه حديث أبيموسي: النجوم أمنة لأهل
السماء - وفيه - وأصحابي أمنة لأمّتي، الحديث رواه مسلم؛(1).
حديث «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديهم اهتديتم» را دارقطنى در فضائل و ابن عبدالبر در علم از طريق خود از حديث جابر روايت كرده و گفته است: اين اسنادى است كه حجت به آن اقامه نمى شود؛ چرا كه حارث بن غصين مجهول است.
عبد بن حميد نيز در مسند خود آن را روايت كرده و ابن عدى در كامل از روايت حمزة بن ابى حمزه نصيبى، از نافع، از ابن عمر به اين لفظ روايت كرده است: «فبأيّهم أخذتم» و اين لفظ را به جاى «اقتديتم» قرار داده است و اسناد آن به جهت وجود حمزه ضعيف است؛ زيرا حمزه متهم به كذب مى باشد. بيهقى در المدخل از حديث عمر و به همان صورت ابن عباس روايت كرده و از وجه ديگرى به صورت مرسل آورده و گفته است: متن حديث مشهور است، در حالى كه اسانيدش ضعيف مى باشد و در اين اسناد ثابت نمى شود. بزار از روايت عبدالرحيم بن زيد عمى از پدرش، از ابن عمر آن را روايت كرده و گفته است: منكر و ناصحيح است. ابن حزم نيز گفته است: دروغ، ساختگى و باطل است. بيهقى نيز گفته است: معناى آن تا حدودى مؤد حديث ابوموسى است كه: «النجوم أمنة لأهل السماء» و در آن حديث آمده است: «أصحابي أمنة لأمتي» كه مسلم آن را روايت كرده است.
شهاب الدين ابن حجر عسقلانى، از حافظان مشهور اهل سنت نيز در ذيل حديث «اصحابى كالنجوم، بايّهم اقتديتم اهتديتم»، متون مختلف اين حديث را ذكر
1) . تعليق تخريج أحاديث المنهاج للبيضاوي: 81 - 86.
كرده و به بيان تضعيف انديشمندان و حديث پژوهان نامدار و مورد اعتماد سنى پرداخته است و خود وى نيز اين حديث را ضعيف مى داند. وى در الكاف الشاف مى نويسد:
أخرجه الدارقطني في المؤتلف من رواية سلام بن سليم، عن الحارث بن غصين، عن الأعمش، عن أبيسفيان، عن جابر مرفوعاً، وسلام ضعيف.
وأخرجه في غرائب مالك من طريق حميد بن زيد، عن مالك، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن جابر في أثناء حديث: وفيه «فبايّ قول أصحابي أخذتم اهتديتم، إنّما مثل أصحابي مثل النجوم من أخذ بنجم منها اهتدى»، وقال: لا يثبت عن مالك، ورواته دون مالك مجهولون.
ورواه عبد بن حميد والدارقطني في الفضائل من حديث حمزة الجزري، عن نافع، عن ابن عمر. وحمزة اتّهموه بالوضع.
ورواه القضاعي في مسند الشهاب من حديث أبيهريرة، وفيه جعفر بن عبدالواحد الهاشمي، وقد كذّبوه.
ورواه ابن طاهر من رواية بشر بن الحسين، عن الزبير بن عدي، عن أنس، وبشر كان متّهماً ايضاً.
وأخرجه البيهقي في المدخل من رواية جويبر، عن الضحّاك، عن ابن عباس وجويبر متروك. ومن رواية جويبر أيضاً عن حوأب بن عبيداللّه مرفوعاً. وهو مرسل.
قال البيهقي: هذا المتن مشهور وأسانيده كلّها ضعيفة.
وروي في المدخل ايضاً عن عمر ورفعه: «سألت ربّي فيما يختلف فيه أصحابي من بعدي، فاوحى اليّ: «يا محمد، إنّ أصحابك عندي بمنزلة
النجوم في السماء، بعضها أضوأ من بعض، فمن أخذ بشيء ممّا هو عليه من اختلافهم فهو عندي على هدى»» وفي اسناده عبدالرحيم بن زيد السهمي وهو متروك؛(1).
دارقطنى در مؤتلف از روايت سلام بن سليم، از حارث بن غصين، از اعمش، از ابوسفيان، از جابر به صورت مرفوع روايت كرده است و سلام ضعيف مى باشد. همو در غرائب مالك، روايت را از طريق حميد بن زيد، از مالك، از جعفر بن محمد، از پدرش، از جابر در اثناء حديث آورده و در آن آمده است: «فبأيّ قول اصحابي أخذتم ...» گفته است: نسبت اين روايت به مالك ثابت نيست و تمامى روات آن به غير از مالك مجهولند.
عبد بن حميد و دارقطنى در فضائل، از روايت حمزه جزرى، از نافع، از ابن عمر آن را روايت و حمزه را به جعل و ساختن حديث متهم كرده اند. قضاعى در مسند الشهاب، از حديث ابوهريره آن را روايت كرده. در سند روايت او جعفر بن عبدالواحد هاشمى قرار دارد كه به تحقيق او را تكذيب كرده اند. ابن طاهر از روايت بشر بن حسين، از زبير بن عدى، از انس آن را روايت كرده است؛ در حالى كه بشر نيز متهم [به كذب] است.
بيهقى در مدخل، از روايت جويبر، از ضحّاك، از ابن عباس آن را آورده است. جويبر متروك است. همچنين از روايت جويبر، از حوأب بن عبداللّه به صورت مرفوع آورده است، در حالى كه آن مرسل است. بيهقى نيز گفته است: اين متن مشهور است، در حالى كه تمامى اسانيد آن ضعيف است.
1) . الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشاف: 2 / 628.
در مدخل، از عمر نيز آن را روايت كرده و سند آن را به پيامبر رسانده است كه گفت: «از پروردگارم درباره آنچه اصحابم از من در آن اختلاف خواهند كرد پرسيدم، آن گاه خدا به من وحى كرد كه: «اى محمد، همانا اصحاب تو نزد من به منزله ستارگان در آسمان هستند. برخى از آنها پرنورتر از برخى ديگر مى باشند؛ از اين رو هر كس چيزى از آنچه آنان درباره اش اختلاف كرده اند اخذ و عمل كند، او نزد من در طريق و مسير هدايت است»».
در اسناد آن عبدالرحيم بن زيد عمى قرار دارد كه متروك است.
ابن همام از پيشوايان بزرگ حنفى است. وى در التحرير و در مبحث اجماع، تصريح مى كند كه حديث «أصحابى كالنجوم» صحيح نيست.(1).
در برخى منابع حديثى اهل سنت، حديثى به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله منسوب شده كه بر اساس آن، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله مسلمانان را به اخذ دين از عايشه امر كرده است!
ابن امير الحاج اين حديث را با حديث «أصحابى كالنجوم» معارض و هر دو را نادرست و فاقد اعتبار مى داند و درباره وهن و سستى حديث، اينچنين مى گويد:
(وبمعارضته) أي: وأجيب أيضاً بمعارضة كلّ منهما (بأصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم، وخذوا شطر دينكم عن الحميراء) أي عائشة رضي اللّه عنها، فإنّ هذين الحديثين يدلاّن على جواز الأخذ بقول كلّ صحابي قول
1) . ر.ك: تيسير التحرير: 3 / 350.
عائشة وإن خالف قول الشيخين أو الأربعة (إلاّ أنّ الأول) أي: أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم (لم يعرف) بناء على قول ابن حزم في رسالته الكبرى: مكذوب موضوع باطل، وإلاّ فله طرق من رواية عمر وابنه وجابر وابن عباس وأنس بألفاظ مختلفة أقربها إلى اللفظ المذكور ما أخرج ابن عدي في الكامل وابن عبدالبر في كتاب بيان العلم عن ابن عمر قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «مثل أصحابي مثل النجوم يهتدى بها، فأيّهم أخذتم بقوله اهتديتم». وما أخرج الدارقطني وابن عبدالبر عن جابر قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «مثل أصحابي في أمتي مثل النجوم فبأيّهم اقتديتم اهتديتم».
نعم، لم يصحّ منها شيء، ومن ثمّة قال أحمد: حديث لا يصحّ، والبزّار: لا يصحّ هذا الكلام عن النبي صلّى اللّه عليه وآله.
إلاّ أنّ البيهقي قال في كتاب الإعتقاد: رويناه في حديث موصول بإسناد غير قويّ، وفي حديث آخر منقطع؛(1).
[سستى و بى اعتبارى حديث «اصحابى كالنجوم»] به سبب تعارض آن [با احاديث ديگر ]است؛ يعنى چنين پاسخ مى دهيم كه به سبب تعارض هر يك از اين دو حديث «اصحاب من همچون ستارگان هستند. به هر يك از آنان اقتدا كنيد هدايت مى يابيد» [و حديث]: «قسمتى از دين خود را از حميرا اخذ كنيد»؛ يعنى عايشه، اين دو حديث بر جواز قبول سخن تمامى اصحاب و سخن عايشه دلالت دارند؛ هر چند كه سخن آنان مخالف سخن شيخين يا [خلفاى] چهارگانه مى باشد، جز
1) . التقرير والتحبير: 126.
اين كه حديث نخست؛ يعنى حديث «اصحاب من همچون ستارگان هستند. به هر يك از آنها اقتدا كنيد هدايت مى يابيد» صحيح نيست و بنابر گفته ابن حزم در رساله كبير خود، دروغ، ساختگى و باطل مى باشد والا اين حديث طرق [متعددى] دارد، از جمله روايت عمر و پسرش، جابر، ابن عباس و انس كه با الفاظى نزديك به لفظ مذكور نقل شده است. آنچه ابن عدى در كامل و ابن عبدالبر در كتاب بيان العلم از ابن عمر آورده اند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اصحاب من مثل ستارگانى هستند كه به واسطه آنها هدايت يافته مى شود، پس به قول هر يك از آنان اخذ و عمل كنيد هدايت مى يابيد، و در آنچه دارقطنى و ابن عبدالبر از جابر آورده اند كه جابر گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «مثل اصحابم در ميان امتم مثل ستارگان؛ از اين رو به هر يك از آنان اقتدا كنيد هدايت مى يابيد».
آرى، هيچ يك از اين دو روايت صحيح نيستند و به همين جهت است كه احمد، حديث را صحيح نمى داد و بزار نسبت اين كلام به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را درست نمى داند. مگر اين كه بيهقى در كتاب اعتقاد مى گويد: آن را در حديث موصول با اسناد غير محكم روايت كرده اند و حديث ديگر منقطع است.
سخاوى از ديگر حافظان مشهور و مورد اعتماد اهل سنت كه درباره حديث «أصحابى كالنجوم» مى نويسد:
حديث (اختلاف أمّتي رحمة) البيهقي في المدخل من حديث سليمان بن أبيكريمة، عن جويبر، عن الضحّاك، عن ابن عباس قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «مهما أوتيتم من كتاب اللّه، فالعمل به لا عذر لأحد في تركه، فإن
لم يكن في كتاب اللّه فسنة منّي ماضية، فإن لم يكن سنّة منّي، فما قال أصحابي، إنّ أصحابي بمنزلة النجوم في السماء فأيّما أخذتم به اهتديتم، واختلاف أصحابي لكم رحمة».
ومن هذا الوجه أخرجه الطبراني والديلمي في مسنده بلفظ سواء، وجويبر ضعيف جدّاً، والضحّاك عن ابن عباس منقطع؛(1).
حديث «اختلاف امت من رحمت است» را بيهقى در مدخل، از حديث سليمان بن ابى كريمه، از جويبر، از ضحاك، از ابن عباس نقل كرده است كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «پس هرگاه چيزى از كتاب خدا به شما رسيد، به آن عمل كنيد و احدى در ترك آن عذرى ندارد و چنانچه در كتاب خدا نبود، سنتى كه از من رسيده است بايد عمل شود و اگر در سنت من چيزى نبود، بايد به آنچه اصحابم مى گويند عمل شود. همانا اصحاب من به منزله ستارگان در آسمان هستند؛ از اين رو به قول هر يك اخذ كرديد و عمل كنيد هدايت مى يابيد و اختلاف اصحابم براى شما رحمت است». طبرانى و ديلمى در مسندش با الفاظ متفاوت به همين صورت حديث را آورده اند؛ در حالى كه جويبر جداً ضعيف است و حديث ضحاك از ابن عباس منقطع مى باشد.
بنا بر اين سخاوى حديث «اصحابى كالنجوم» را ضعيف و فاقد اعتبار دانسته است.
ابن ابى شريف شافعى نيز به نقل از استاد خود ابن حجر عسقلانى، در حديث
1) . المقاصد الحسنة: 1/69.
«اصحابى كالنجوم» قدح كرده و آن را فاقد اعتبار دانسته است. مناوى در فيض القدير در ذيل اين حديث، نظر ابن ابى شريف را چنين بيان مى كند:
وقال الكمال بن أبيشريف: كلام شيخنا، يعني ابن حجر يقتضي أنّه مضطرب؛(1).
كمال بن ابى شريف گفته است: كلام استاد ما، يعنى ابن حجر مقتضى آن است كه اين حديث اضطراب دارد.
حافظ جلال الدين سيوطى، حديث «اصحابى كالنجوم» را در كتاب الجامع الصغير في أحاديث البشير النذير آورده و آن را با حرف «ض» علامتگذارى كرده است و اين علامت نزد سيوطى نشان گر ضعف است.(2).
شيخ على متقى هندى نيز در باب دوم از «كتاب الإيمان و الاسلام» كنز العمّال،(3)حديث «اصحابى كالنجوم» را آورده و تضعيف سيوطى نسبت به اين حديث را يادآور شده و به اين ترتيب در آن قدح كرده است.
شيخ على قارى مكى درباره حديث «اصحابى كالنجوم» مى نويسد:
قال ابن الديبع: إعلم أنّ حديث أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم، أخرجه ابن ماجة، كذا ذكره الجلال السيوطي في (تخريج احاديث الشفاء) ولم أجده في سنن ابن ماجة بعد البحث عنه.
وقد ذكره ابن حجر العسقلاني في (تخريج أحاديث الرافعي) في باب أدب القضاء وأطال الكلام عليه وذكر أنّه ضعيف واه، بل ذكر عن ابن حزم: أنّه موضوع باطل.
لكن ذكر عن البيهقي أنّه قال: أنّ حديث مسلم يؤدّي بعض معناه، يعني قوله النجوم أمنة للسماء الحديث. قال ابن حجر: صدق البيهقي وهو يؤدّي صحّة التشبيه للصحابة بالنجوم، أمّا في الإقتداء فلا يظهر، نعم يمكن أن يتلمح ذلك من معنى الإهتداء بالنجوم.
قلت: الظاهر أنّ الإهتداء فرع الإقتداء.
قال: وظاهر الحديث إنّما هو إشارة إلى الفتن الحادثة بعد انقراض الصحابة من طمس السنن وظهور البدع ونشر الجور في أقطار الأرض.
وتكلّم على هذا الحديث ابن السبكي في (شرح ابن الحاجب) الأصلي في الكلام على عدالة الصحابة ولم يعزه لإبن ماجة، وذكره في (جامع الأصول) ولفظه عن ابن المسيّب عن عمر بن الخطاب مرفوعاً: سألت ربّي الحديث إلى قوله اهتديتم؛(1).
ابن ديبع گفته است: بدان كه حديث را ابن ماجه آورده است. جلال الدين سيوطى در تخريج احاديث الشفاء اين چنين مى گويد: من اين حديث را پس از بررسى و جستجو در سنن ابن ماجه نيافتم.
1) . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: 17 / 314 - 315.
ابن حجر عسقلانى آن را در تخريج احاديث الرافعى، در باب أدب القضا ذكر و درباره آن درازگويى كرده و يادآور شده كه آن ضعيف و واهى است؛ بلكه به نقل از ابن حزم آورده است كه اين حديث ساختگى و باطل است؛ ليكن از بيهقى آورده كه وى گفته است: حديث مسلم قسمتى از معناى اين حديث را تأييد مى كند - يعنى اين گفتار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كه فرمود: ستارگان امان براى اهل آسمان هستند تا آخر حديث - ابن حجر گفته است: بيهقى راست مى گويد، اين حديث، حديث تشبيه صحابه به ستارگان را تأييد مى كند؛ اما تأييد آن در اقتدا به صحابه آشكار نيست. آرى، ممكن است آن اشاره اى به معناى هدايت جستن از ستارگان باشد.
مى گويم: ظاهر است كه هدايت جستن فرع بر اقتدا است.
گفته است: همچنين ظاهر حديث اشاره دارد به فتنه هايى كه پس از انقراض صحابه پديد خواهد آمد؛ اعم از نابود شدن سنت ها، آشكار گشتن بدعت ها و نشر ستم در سطح زمين.
ابن سبكى در كتاب شرح ابن حاجب - كه دو اصل و كتاب درباره عدالت صحابه هستند - درباره اين حديث سخن گفته و از ابن ماجه پشتيبانى نكرده است. وى آن را در جامع الأصول ذكر كرده است. لفظ آن از ابن مسيب، از عمر بن خطاب به صورت مرفوع از پيامبر است كه فرمود: «از پروردگارم پرسيدم» - تا آنجا كه فرمود: - «اهتديتم».
مناوى در شرح حديث «سألت ربّي فيما يختلف فيه أصحابي من بعدي ...» مى نويسد:
السجزي في كتاب الإبانة عن أصول الديانة وابن عساكر في التاريخ في ترجمة زيد الحواري وكذا البيهقي وابن عدي كلّهم عن عمر بن الخطاب.
قال ابن الجوزي في العلل: هذا لا يصحّ، نعيم مجروح وعبدالرحيم، قال ابن معين: كذّاب. وفي الميزان: هذا الحديث باطل. انتهى.
وقال ابن معين وابن حجر في تخريج المختصر: حديث غريب سئل عنه البزّار فقال: لا يصحّ هذا الكلام عن النبي صلّى اللّه عليه وآله.
وقال الكمال ابن أبيشريف: كلام شيخنا - يعني ابن حجر - يقتضي أنّه مضطرب.
وأقول: ظاهر صنيع المصنف أنّ ابن عساكر خرّجه ساكتاً عليه، والأمر بخلافه فإنّه تعقّبه بقوله:
قال ابن سعد: زيد العمي أبوالحواري، كان ضعيفاً في الحديث. وقال ابن عدي: عامّة ما يرويه ومن يروي عنه ضعفاء؛(1).
سجزى در كتاب ابانة عن اصول الديانة، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق و در شرح حال زيد حوارى، و همچنين بيهقى و ابن عدى همگى [اين حديث را] از عمر بن الخطاب روايت كرده اند.
ابن جوزى در علل گفته است: اين حديث صحيح نمى باشد؛ چرا كه نعيم مجروح است. ابن معين نيز گفته است كه عبدالرحيم كذّاب است. و در ميزان [الاعتدال] آمده است: اين حديث باطل مى باشد.
1) . فيض القدير: 4 / 101.
ابن معين و ابن حجر در تخريج المختصر گفته اند: حديث عجيبى است كه از بزار درباره آن سؤال شد. او در پاسخ گفت: نسبت اين كلام به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله صحيح نيست. كمال بن ابى شريف گفته است: سخن استاد ما - يعنى ابن حجر - چنين اقتضاء دارد كه آن حديث مضطرب است. و من مى گويم: ظاهر كيفيت بيان مصنف چنان است كه ابن عساكر بدون خدشه اى درباره حديث آن را ذكر كرده است، در حالى كه امر برخلاف اين است؛ زيرا او به دنبال حديث، كلام خود را با اين سخن ادامه مى دهد كه ابن سعد گفته است: زيد عمى ابوالحوارى در حديث ضعيف است. ابن عدى نيز گفته است: عموم آنچه را كه او روايت مى كند و كسانى كه از آنها روايت مى كند ضعيف هستند.
شيخ شهاب الدين خفاجى در كتاب نسيم الرياض، به ضعف حديث «اصحابى كالنجوم» اذعان مى كند و سپس شروع به دفاع از قاضى عياض در برابر شارح ديگر شفاء؛ يعنى ابوذر حلبى كرده و اعتراض او را به قاضى عياض درباره نقل حديث به صورت قطعى مردود مى شمارد.(1).
قاضى محب اللّه بهارى در ضمن نفى حجيت اجماع شيخين و يا خلفاى چهارگانه مى گويد:
قالوا: «إقتدوا باللذين من بعدي أبيبكر وعمر».
1) . ر.ك: نسيم الرياض في شرح شفاء القاضي عياض: 3 / 423 - 424.
و«عليكم بسنّتي»، الحديث.
قلنا: خطاب للمقلّدين وبيان لأهلية الإتباع، لأنّ المجتهدين كانوا يخالفونهم، والمقلّدون قد يقلّدون غيرهم.
وأمّا المعارضة ب-«أصحابي كالنجوم» و«خذوا شطر دينكم عن الحميراء» كما في المختصر: فتدفع بأنّهما ضعيفان؛(1).
گفتند: «به دو نفرى كه پس از من [حاكم مى شوند؛ يعنى] ابوبكر و عمر اقتدا كنيد» و «بر شما باد [عمل] به سنت من» - تا آخر حديث. مى گوييم: خطاب براى مقلدان، بيان براى شايستگى پيروى كردن است؛ چرا كه مجتهدان با آنها مخالفت مى كنند و مقلدان از غير ايشان تقليد مى كنند.
اما تعارض حديث «اصحابى كالنجوم» با حديث «بخشى از دين خود را از حميرا اخذ كنيد» - چنان كه در مختصر آمده است - به سبب اين كه اين دو حديث ضعيف هستند، دفع مى گردد.
قاضى شوكانى نيز در بحث اجماع، به ذكر و بررسى حديث «اصحابى كالنجوم» پرداخته و بر ضعف آن تأكيد كرده است. وى مى نويسد:
وهكذا حديث «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم»، يفيد حجيّة قول كلّ واحد منهم.
وفيه مقال معروف، لأنّ في رجاله عبدالرحيم العمي عن أبيه، وهما
1) . مسلّم الثبوت: 2 / 231.
ضعيفان جدّاً، بل قال ابن معين: إنّ عبدالرحيم كذّاب، وقال البخاري: متروك، وكذا قال أبوحاتم.
وله طريق أخرى فيها: حمزة النصيبي وهو ضعيفٌ جداً، وقال البخاري: منكر الحديث، وقال ابن معين: لا يساوي فلساً، وقال ابن عدي: عامة مروياته موضوعة.
وروي أيضاً من طريق جميل بن زيد وهو مجهول؛(1).
همچنين حديث «أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم» مفيد حجيت قول هر يك از صحابه است، در حالى كه درباره آن گفتارى معروف وجود دارد؛ چرا كه در رجال سند آن «عبدالرحيم عمى» از پدرش نقل مى كند و آن دو جداً ضعيف هستند؛ بلكه ابن معين گفته است: همانا عبدالرحيم كذّاب است. بخارى نيز وى را متروك دانسته و ابوحاتم نيز نظر وى را تاييد كرده است. براى اين حديث، طريق ديگرى نيز وجود دارد كه در آن «حمزه نصيبى» قرار دارد و او نيز جداً ضعيف است. بخارى گفته است كه حديثش منكر است. ابن معين نيز مى گويد: به يك پول نمى ارزد. ابن عدى نيز عموم آنچه را روايت مى كند ساختگى دانسته است. اين روايت از طريق جميل بن زيد نيز نقل شده كه او نيز مجهول است.
البانى نيز در كتاب سلسلة الأحاديث الضعيفة و الموضوعة مى نويسد:
«أصحابي كالنجوم، بأيّهم اقتديتم اهتديتم». موضوع.
1) . إرشاد الفحول: 83.
رواه ابن عبدالبرّ في جامع العلم وابن حزم في الإحكام من طريق سلام بن سليم قال: حدّثنا الحارث بن غصين، عن الأعمش عن أبيسفيان، عن جابر مرفوعاً به. وقال ابن عبدالبرّ: هذا إسناد لا تقوم به حجّة؛ لأنّ الحارث بن غصين مجهول. وقال ابن حزم: هذه رواية ساقطة، أبوسفيان ضعيف، والحارث ابن غصين هذا هو أبووهب الثقفي، وسلام بن سليمان يروي الأحاديث الموضوعة وهذا منها بلا شكّ؛(1).
روايت «اصحاب من همچون ستارگان هستند، به هر يك از آنان اقتدا كنيد هدايت مى يابيد» ساختگى است. ابن عبدالبر در جامع الأصول و ابن حزم در إحكام از طريق سلام بن سليم آن را روايت كرده اند كه گفت: حارث بن غصين از اعمش، از ابوسفيان، از جابر براى ما نقل كرده و سند آن را به پيامبر رساندند. ابن عبدالبر نيز گفته است: به اين اسناد حجت اقامه نمى شود؛ چرا كه حارث بن غصين مجهول است. ابن حزم گفته است: اين روايت از اعتبار ساقط است. ابوسفيان ضعيف مى باشد و حارث بن غصين كه همان ابووهب ثقفى است و سلام بن سليمان احاديث ساختگى روايت مى كند و اين حديث بدون شك از جمله آنها است.
حاصل آن كه مشهورترين حافظان و انديشمندان سنى در تمام اعصار، از زمان احمد بن حنبل تا قرن چهاردهم هجرى، به ضعيف و باطل بودن حديث «اصحابى كالنجوم» اذعان كرده اند. البته در خور توجه است كه قائلان به بطلان و ضعف اين حديث منحصر در اين افراد نيستند؛ بلكه هدف ما ذكر نمونه اى از قائلان به ضعف حديث در هر دوره بود و انديشمندان بسيارى غير از آنچه ذكر شد، به ضعف اين
1) . سلسلة الأحاديث الضعيفة والموضوعة: 1 / 144.
حديث تصريح كرده اند كه از آن جمله مى توان به افرادى هم چون:
ابن ملقّن؛.
جلال محلّى؛.
ابونصر سجزى؛.
ابوذر حلبى؛.
احمد بن قاسم عبادى؛.
سبكى؛.
ابن امام كامليه، صاحب منهاج الأصول؛.
مولوى نظام الدين سهالوى صاحب صبح صادق (شرح المنار)؛.
مولوى عبدالعلى بحر العلوم، نويسنده شرح مسلّم الثبوت؛.
سيد محمد بن عقيل علوى كه وى نيز از انديشمندان متأخر است، اشاره نمود.
بنا بر اين، مى توان گفت بر اساس ديدگاه عموم انديشمندان سنى - اعم از قدما و متأخران - اين حديث ضعيف و باطل است.
در نتيجه هرگز نمى توان با استناد به اين حديث، به عدالت صحابه حكم كرد.
چنان كه پيشتر اشاره شد، حديث «أصحابى كالنجوم» اگر صحيح باشد - كه نيست - نه فقط بر عدالت، بلكه بر عصمت تمامى صحابه دلالت خواهد داشت؛ زيرا امر به اقتدا به صورت مطلق و بدون قيد، كاشف از عصمت مقتدا خواهد بود؛ چرا كه در غير اين صورت تناقض لازم مى آيد. اين مطلب روشنى است كه حتى فخر رازى نيز در
ذيل آيه شريف «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »(1)به آن اذعان كرده است.
بيان مطلب اين است كه اگر اطاعت غير معصوم واجب باشد، ممكن است وى از روى اشتباه و يا از سر هواى نفس دستورى برخلاف امر خدا صادر كند. در اين صورت، هم اطاعت از امر خدا واجب است و هم اطاعت از خلاف امر خدا واجب مى شود و اين تناقض است و محال. بنا بر اين، اگر مسلمانان موظف به اقتدا به صحابه باشند، لازم است كه صحابه معصوم باشند و تناقض لازم مى آيد. به همين روى خداوند سبحان، على رغم تأكيد فراوان بر احترام به والدين و نهى از هر امرى كه سبب ايذاء آنان شود، اطاعت از آنان به طور مطلق جايز ندانسته و فرموده است:
«وَإِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما »؛(2).
اگر آن دو تلاش كنند كه براى من همتايى قايل شوى كه به آن علم ندارى، از آنان پيروى مكن.
پس لازمه اقتداى بدون قيد و شرط، داشتن عصمت است، در حالى كه سنيان براى صحابه و بزرگان خويش عصمت قايل نيستند؛ از اين رو حديث «اصحابى كالنجوم» از نظر دلالت نيز دچار اشكالى اساسى است.
نكته ديگر اين كه اقتدا به تك تك اصحاب ناممكن و نامعقول است؛ زيرا در موارد بسيارى ميان صحابه اختلافات و معارضات جدى وجود داشته است، به طورى
كه برخى كشتن برخى ديگر را جايز دانسته و به اين كار نيز اقدام كرده اند!(1)با اين حال چگونه مى توان اقتدا به تك تك اصحاب را موجب هدايت، نجات و فلاح دانست؟ از اين نكته نيز نبايد غافل بود كه خداوند سبحان در قرآن كريم، نه تنها از عدم عصمت صحابه، بلكه از نفاق و ارتداد بسيارى از آنها خبر داده است.
در احاديث نبوى نيز از ارتداد اكثريت اصحاب و اطرافيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله إخبار شده است و پيش از اين، بخشى از آيات و روايات به عنوان نمونه و شاهد مطرح شد، از آن جمله آيه شريف ذيل است كه خداى تعالى مى فرمايد:
«وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ »؛(2).
محمد نيست مگر رسولى كه پيش از او رسولانى آمده اند. اگر بميرد يا كشته شود، شما به [شرك] پيشين خود بازمى گرديد. پس هر كس به [شرك] پيشين خود بازگردد، به خدا ضررى نمى رساند و خدا به زودى به شكرگزاران جزا خواهد داد.
و يا آيه شريف زير كه خداوند به روشنى از حضور و فعاليت منافقان در پيرامون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خبر مى دهد و مى فرمايد:
«وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظيمٍ »؛(3).
برخى از كسانى كه در اطراف شما هستند، از اعراب منافق اند و برخى از اهل مدينه بر نفاق ثابت قدم و استوارند. شما آنها را نمى شناسيد و ما آنان را مى شناسيم و به زودى آنها را دوبار عذاب خواهيم كرد و سپس به سوى عذابى عظيم باز مى گردند.
با وجود اين آيات، آيا صدور حديثى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله كه بر عدالت صحابه دلالت دارد صحيح است؟ آيا به راستى تمامى صحابه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عادل و معصومند و اقتدا به تك تك آنان جايز و موجب هدايت است؟ آيا تمامى صحابه، به حق هدايت مى كنند و شايستگى مقتدا بودن را دارند؟ اگر چنين است، پس تكليف ما در إخبار خداوند از نفاق و ارتداد آنان چيست؟ از سوى ديگر، ترديدى نيست كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به خوبى از حوادث و اتفاقات پس از رحلت خويش آگاه بودند و در اين زمينه احاديث فراوانى وجود دارد كه آن حضرت از قضايا و رخدادهاى آينده خبر داده اند. از جمله اين كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمودند:
تفترق أمّتي على ثلاث وسبعين فرقه؛(1)-(2).
امت من بر هفتاد و سه فرقه افتراق خواهند يافت.
1) . مسند أحمد: 2 / 332؛ سنن ابن ماجه: 2 / 1321 / ح 3991 و منابع ديگر.
2) . مقبلى در العلم الشامخ مى نويسد: «حديث إفتراق الأمّة الى ثلاث وسبعين فرقة، رواياته كثيرة يشدّ بعضها بعضا بحيث لا تبقي ريبة في حاصل معناه»؛ حديث افتراق امت به هفتاد و سه فرقه، روايات فراوانى دارد كه برخى از آنها برخى ديگر را محكم مى سازد به گونه اى كه ترديدى در حاصل معناى آن باقى نمى ماند؛ تاريخ المذاهب الإسلامية: 11.
همچنين احاديث فراوانى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت شده كه به روشنى بر سوء حال اصحاب دلالت دارند و از آنها استفاده مى شود كه توده اى انبوه از صحابه مرتد شده اندكى پيشتر و به مناسبت، برخى از اين احاديث مطرح شد كه در آنها تصريح شده بود كه خداوند در قيامت، اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را از كنار آن حضرت در حوض جدا كرده و به سوى آتش خواهد برد و در پاسخ به پرسش پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله از علت اين كار، مى فرمايد:
إنّهم ارتدوا على أدبارهم القهقرى؛(1).
آنان به صورت قهقرايى به شرك پيشين خود بازگشته و مرتد شدند.
همين طور در احاديث نبوى آمده است كه ايشان خطاب به اصحاب خود مى فرمودند:
الشرك فيكم أخفى من دبيب النمل؛(2).
شرك در دل هاى شما مخفى تر از رد پاى مورچه است.
و يا آنان را از بازگشت به كفر و شرك برحذر داشته و مى فرمودند:
لاترجعوا بعدي كفاراً؛(3).
پس از من به كفر باز نگرديد.
احاديثى كه بر اساس روايات حافظان و محدّثان مشهور سنى، در ذم تك تك
صحابه و يا ذم گروهى از آنان و در مواردى فراوان و به مناسبت هاى مختلف از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر شده است، همگى با مدلول حديث «اصحابى كالنجوم» مخالف و معارض اند. با اين حال چگونه مى توان گفت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تمامى صحابه را نيك شمرده و آنان را همچون ستارگان هدايت معرفى كرده و تمسك به آحاد آنان را مايه هدايت و نجات دانسته است؟!
و نكته آخر اين كه مدلول حديث «اصحابى كالنجوم»، با احوالات و عملكرد خود اصحاب نيز سازگارى ندارد. بسيارى از صحابه به مناسب هاى گوناگون، به جهل و نادانى خود اعتراف كرده اند و به خطا بودن فتاواى خويش معترف بوده اند. با اين حال، چگونه مى توان اقتدا به آنها را موجب هدايت دانست؟ تاريخ به روشنى گواه است كه در مواردى متعدد، اصحاب همديگر را تخطئه و آراء يكديگر را ردّ كرده اند؛ بلكه بسيارى از آنها پا را فراتر نهاده و همديگر را به جعل، كذب و كفر متهم ساخته اند.
با اين حال بسيار عجيب است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله تك تك آنها را همچون ستارگان هدايت معرفى كند!
در تاريخ به وضوح ثابت شده است كه برخى صحابه برخى ديگر را سبّ مى كرده اند و برخى ديگر نيز به نفى و طرد ديگرى مى پرداخته اند. برخى از آنان نيز برخى ديگر را مورد ضرب و شتم قرار داده اند و بالاتر از همه، برخى قتل برخى ديگر را مباح دانسته اند!
با مراجعه به اخبار رسيده از هر يك از صحابه و مطالعه و جستجو پيرامون افعال و قضاياى آنان، به مطالب بسيار عجيب و غريبى برمى خوريم كه حتى از يك فرد عادى هم بعيد است. كارهايى همچون شرب خمر، شهادت باطل، قسم دروغ،
زنا، خريد و فروش بت و شراب، فتوا دادن بدون علم و امورى از اين قبيل، در ميان صحابه كم نبوده است و اصحاب سرشناسى مرتكب محرمات و كبائر قبيحى شده اند كه بازگو كردن آنان موجب شرمندگى است. با اين وجود، براى روشن شدن حقيقت، به ذكر چند مورد اكتفاء مى كنيم.
بر اساس داستان مشهورى كه توسط تاريخ نگاران معتبرى همچون طبرى، ابن اثير، ابن خلدون، مسعودى، ابوالفداء و ديگران نقل شده است، در جريان جنگ جمل، گروهى از بزرگان و مشاهير اصحاب براى پيشگيرى از انصراف عايشه از جنگ با اميرالمؤمنين عليه السلام، مردم را به شهادت دروغ وا داشتند تا معلوم نشود آن منطقه اى كه سگ ها پارس مى كردند همان منطقه حوأب است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از عبور عايشه از آن منطقه براى جنگ با اميرالمؤمنين عليه السلام و بر باطل بودن وى خبر داده بود.(1).
اين واقعه نيز مشهور است كه خالد بن وليد از سوى ابوبكر براى گرفتن زكات از مالك بن نويره و قبيله اش، به سوى آنان رفت و ضمن قتل عام و تاراج و اسير كردن آنان، در همان شبى كه مالك را كشته بود با زن او زنا كرد [يا بدون گذشتن عده او را به نكاح خورد درآورد!
] تا جايى كه عمر به اين عمل اعتراض كرد. اين داستان در بسيارى از كتب تاريخى، سير و برخى كتب كلامى ثبت شده است و احدى نمى تواند آن را
1) . ر.ك: المصنف صنعانى: 11/365 / ش 2753؛ تاريخ الطبري: 3 / 485 - 486 و منابع ديگر.
انكار كند و اين يكى از موارد طعن در ابوبكر بن ابى قحافه است.(1).
از جمله وقايع مشهورى كه در تاريخ ثبت شده، زناى مغيرة بن شعبه با أم جميل دختر عمر است. بر اساس آنچه مورخان مشهور و مقبول سنى نقل كرده اند، مغيرة بن شعبه با دختر عمر به نام ام جميل زنا كرد در حالى كه او زن قيس بود. سه نفر يعنى ابوبكرة، نافع بن حارث و شبل بن معبد، به همراه زياد بن سميه شاهد اين زنا بودند. سه نفر نخست عليه مغيره شهادت دادند و آن گاه كه نفر چهارم - يعنى زياد بن سميه يا زياد بن ابيه - براى شهادت حاضر شد، عمر ميل خود را به معلق ساختن شهادت وى به او فهماند به گونه اى كه صريح در موضوع نباشد تا اقامه حد بر مغيره، موجب خوارى و شرمندگى او نشود. سپس اين گونه درباره آنچه ديده بود از او سؤال كرد و گفت: آيا (آلت) او را ديدى كه مانند ميله سرمه در سرمه دان داخل و خارج شود؟ زياد گفت: نه. عمر گفت: اللّه اكبر، اى مغيره برخيز و آنان را حد بزن؛ پس او نيز برخاست و بر آن سه شاهد حد اقامه كرد!(2).
در كتاب صحيح بخارى، در ذيل «كتاب البيوع»، باب «لا يذاب شحم الميته»
و همچنين در مصادر و منابع ديگر آمده است كه سمرة بن جندب، در زمان حاكميت عمر شراب مى فروخت. آن گاه خبر اين كار به عمر رسيد، وى گفت: «قاتل اللّه فلاناً ...»؛ خداوند فلانى را بكشد.(1).
سرخسى در كتاب المبسوط، در «كتاب الإكراه»، به نقل داستان بت فروشى معاوية بن ابى سفيان پرداخته و مى نويسد:
وذكر عن مسروق رحمه اللّه قال: بعث معاوية رضي اللّه عنه بتماثيل من صفر، تباع بأرض الهند، فمرّ بها على مسروق رحمه اللّه قال: واللّه لو أنّي أعلم أنّه يقتلني لغرقتها، ولكنّي أخاف أن يعذّبني فيفتنني، واللّه لا أدري أي الرجلين معاوية رجلٌ قد زيّن له سوء عمله، أو رجل قد يئس من الآخرة فهو يتمتّع في الدنيا؛(2).
از مسروق نقل شده كه گفت: معاويه مجسمه هايى از جنس برنج به سرزمين هند فرستاد. وى با مجسمه ها از كنار مسروق گذشت. مسروق گفت: به خدا اگر مى دانستم كه او مرا مى كشد، اين مجسمه ها را غرق مى كردم؛ وليكن مى ترسم مرا عذاب كند و گرفتار سازد. به خدا نمى دانم كه معاويه چگونه مردى است؟ آيا مردى است كه عمل زشتش براى او آراسته شده، يا مردى است كه از آخرت مأيوس گشته و به دنيا دل خوش كرده است؟
جريانى است كه در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد آمده است. خلاصه جريان اين است كه:
عبدالرحمان بن عمر بن خطاب - كه كنيه اش ابوشحمه است - در زمان پدرش و در ايّامى كه عمرو عاص والى مصر بود، در مصر شراب خورد. عمر پس از اين كه او را از مصر فراخواند، در شهر مدينه بر فرزندش حد جارى كرد، در حالى عمرو عاص در آنجا نيز بر او حد جارى كرده بود. او هم مريض بود، سپس ماهها او را زندانى كرد تا اين كه وى در اثر آن جان سپرد.(1).
در اين داستان، علاوه بر شرابخوارى فرزند عمر، چندين عمل خلاف شرع نيز از سوى خود عمر صورت گرفته است؛ از جمله دو مرتبه جارى ساختن حد بر عمل، جارى كردن حد بر مريض و زندانى كردن شارب خمرى كه دوبار حد بر او جارى شده، به طورى كه وى در اثر اين شكنجه مرده است.
مالك در موطأ، «كتاب البيوع»، «باب بيع الذهب بالفضّة تبراً وعيناً» مى نويسد:
حدثني عن مالك، عن زيد بن أسلم، عن عطاء بن يسار، أنّ معاوية بن أبيسفيان باع سقاية من ذهب أو ورق بأكثر من وزنها. فقال أبوالدرداء: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله ينهى عن مثل هذا إلاّ مثلاً بمثل. فقال له
1) . ر.ك: شرح نهج البلاغة: 12 / 104 - 106.
معاوية: ما أري بمثل هذا بأساً. فقال أبوالدرداء: من يعذرني من معاوية؟ أنا أخبره عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله ويخبرني عن رأيه. لا أساكنك بأرض أنت بها؛(1).
مالك از زيد بن اسلم، از عطا بن يسار براى من حديث كرد و گفت: معاويه بن ابى سفيان مشكى از طلا و سكه را به بيشتر از وزن آن فروخت. ابوالدرداء به او گفت: شنيدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از مثل اين كار نهى مى كرد، مگر اين كه چيزى را با مثل آن معامله كنى.
معاويه به او گفت: من در چنين معامله اى اشكالى نمى بينم. ابوالدرداء گفت: كسى مرا از معاويه معاف مى دارد؟ من از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به او خبر مى دهم و او از رأى خود به من خبر مى دهد. من در زمينى كه تو در آن هستى سكونت نخواهم كرد.
بر اساس حديثى كه ابن كثير آن را مشهور دانسته و گروهى از محدثان فقيه و مفسران مشهور سنى آن را روايت كرده اند، عايشه معتقد بوده كه زيد بن ارقم كارى انجام داده كه در صورت عدم توبه، جهاد خويش در ركاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را باطل كرده است. از أم يونس روايت شده است كه گفت:
إنّ عائشة زوج النبي صلّى اللّه عليه وآله قالت لها امّ محبّة، أم ولد لزيد بن أرقم:
1) . الموطأ: 2 / 634.
يا أمّ المؤمنين، أتعرفين زيد بن أرقم؟ قالت: نعم. قالت: فإنّي بعته عبداً إلى العطاء بثمانمائة. فاحتاج إلى ثمنه، فاشتريته قبل محلّ الأجل بستمائة. فقالت: بئس ما شريت وبئس ما اشتريت. أبلغي زيدا أنّه قد أبطل جهاده مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله إن لم يتب. قالت: فقلت: أرأيت إن تركت المائتين وأخذت الستمائة؟ قالت: نعم «فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ ما سَلَفَ »(1)(2).
همانا ام محبه مادر فرزند زيد بن ارقم، به عايشه همسر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله گفت: اى ام المؤمنين، آيا زيد بن ارقم را مى شناسى؟ عايشه گفت: بله. ام محبّه گفت: من از او براى عطا بنده اى به هشت صد خريدم، آن گاه به پول آن احتياج پيدا كردم و قبل از رسيدن مهلت، آن را به ششصد فروختم. گفت: معامله بدى كردى و بد خريدى!
به من خبر رسيده كه زيد چنانچه توبه نكرده باشد، جهادش در ركاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را باطل كرده است. ام محبّه گفت: گفتم به نظر تو آن دويست را رها كنم و ششصد را بگيرم؟ عايشه گفت: بله، پس «هر كس كه موعظه اى از جانب پروردگارش به وى رسد، او از آنچه در آن بود گذشته و دست بردارد، خدا از گذشته او درگذرد».
ابن كثير و سيوطى هر دو اين حديث را در ذيل آيه دويست و هفتاد و پنجم از سوره مبارك بقره كه در تحريم ربا است، آورده اند.(3).
در حديثى، عايشه از همدستى خود با حفصه و توطئه عليه زينب بنت جحش (يكى از همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله) خبر داده و گفته است:
كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله يشرب عسلاً عند زينب إبنة جحش ويمكث عندها، فتواطأت أنا وحفصه عن أيتنا دخل عليها فلتقل له أكلت مغافير ... قال: «لا، ولكنّي كنت أشرب عسلاً عند زينب إبنة جحش»؛(1).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد زينب بنت جحش شربت عسل مى نوشيد و نزد او درنگ مى كرد. پس من و حفصه تبانى كرديم كه هر يك از ما بر زينب وارد شويم و به پيامبر بگوييم صمغ متعفن خورده اى؟ ... پيامبر فرمود: «نه، ليكن نزد زينب بنت جحش [شربت] عسل نوشيده ام».
رواياتى نيز درباره جهل برخى بزرگان صحابه نسبت به احكام شرعى و حتى نسبت به معناى الفاظ عربى و فتوا دادن بدون علم از سوى آنان وارد شده است كه به عنوان نمونه مى توان به عدم آگاهى ابوبكر از معناى «كلاله» - به رغم نزول و ذكر اين لفظ در قرآن - اشاره كرد. اين در حالى است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نيز معناى آن را براى مردم بيان فرموده بود. با اين حال، وقتى از ابوبكر درباره معناى «كلاله» سؤال شد، وى چنين پاسخ داد:
1) . صحيح البخاري: 6 / 68.
إنّي رأيت في الكلالة رأياً، فإن يك صواباً فمن اللّه ورسوله، وإن يك خطأ فمنّي ومن الشيطان؛(1).
درباره كلاله ديدگاهى به نظرم رسيده است كه اگر درست باشد، از خداى واحد لا شريك است و اگر اشتباه باشد، از من و شيطان است!
حاصل آن كه آيات قران كريم، روايات شريف نبوى و همچنين شواهد فراوان و روشن تاريخى و فقهى، همه و همه بر بطلان مدلول حديث «اصحابى كالنجوم» دلالت دارند و بيانگر اين حقيقت هستند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هرگز جواز اقتدا به تك تك صحابه را صادر نفرموده است و صرف مصاحبت با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، بر عدالت و جواز اقتدا به صحابه دلالت نمى كند؛ چرا كه در ميان اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله منافق، فاسق، مجرم و جاهل فراوان است و عقل و شرع هرگز اقتدا به چنين كسانى را جايز نمى شمارد. در نتيجه معنا و مدلول حديث «اصحابى كالنجوم» خود گواه روشنى بر بطلان آن است. علاوه بر اين كه جميع طرق و روات آن نيز ضعيف هستند و جمع كثيرى از انديشمندان و حديث پژوهان سنى در دوره هاى مختلف بر بطلان آن تصريح و اذعان كرده اند.
با بررسى سند و مدلول حديث «اصحابى كالنجوم» معلوم شد كه اين حديث دروغين و از درجه اعتبار ساقط است؛ زيرا اولاً تمامى اسانيد و طرق روايات مختلف
1) . المبسوط سرخسى: 29 / 151.
آن ضعيف و راويان سند، كذّاب، جاعل، سارق حديث، ضعيف و مجهول اند؛.
ثانياً مدلول حديث، يعنى عصمت صحابه با باور سنيان سازگارى ندارد و هيچ يك از انديشمندان سنى صحابه را معصوم نمى دانند؛.
ثالثاً امر به اقتدا بر آحاد صحابه، به صورت مطلق منجر به تناقض است؛.
رابعاً اين حديث با احاديث قطعى الصدور فراوانى كه در كتب مورد اعتماد و معتبر سنيان آمده ناسازگار است؛.
خامساً مدلول حديث با احوالات صحابه همخوانى ندارد؛ زيرا بسيارى از بزرگان صحابه مرتكب قتل نفس محترم (به غير حق)، زنا، شرب خمر، ربا و محرماتى از اين قبيل شده اند؛.
سادساً مدلول حديث با صريح آيات كتاب خدا و نص قرآن مجيد تعارض دارد.
بنا بر اين، به قطع و يقين مى توان گفت هرگز چنين حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر نشده است. اما هنوز جاى اين پرسش است كه آيا اساساً اين حديث هيچ اصلى نداشته است؟
بررسى ها و تحقيقات انجام شده بر روى متون حديثى سنيان نشان مى دهد كه مدافعان مكتب خلفاء، در موارد متعددى در احاديث مربوط به فضائل اهل بيت عليهم السلام دستبرد زده و تصرف كرده اند. آنان از اين كار دو هدف را دنبال كرده و مى كنند:
نخست كاستن و مخفى ساختن فضائل و مناقب اهل بيت عليهم السلام؛.
دوم: فضيلت سازى براى صحابه با جعل حديث.
اين كار به شيوه هاى مختلفى انجام شده و مى شود كه از آن جمله مى توان به موارد زير اشاره كرد:
نقل حديث به صورت ناقص؛ يعنى گاهى آنان صدر يا ذيل حديثى را كه درباره اهل بيت عليهم السلام و در آن فضيلتى براى ايشان ذكر شده، حذف و آن را به صورت ناقص نقل مى كنند؛.
حذف نام اهل بيت و يا حذف قرائن موجود در حديث؛.
تعويض نام اهل بيت عليهم السلام با نام پيشوايان خود!
جعل حديث مشابه يا معارض با احاديث مربوط به اهل بيت عليهم السلام.
در اينجا به عنوان نمونه، به چند مورد از اين تصرفات اشاره مى كنيم. يكى از احاديث قطعى الصدور و متفق عليه ميان فريقين، حديث شريف منزلت است. صدور اين حديث شريف در شأن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام همچون آفتاب نيمروز بر موافق و مخالف روشن است. با اين وجود، در برخى از كتب حديثى و تفسيرى اهل سنت، با حذف نام حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و جايگزينى آن با نام ابوبكر و عمر آمده است:
روي عنه عليه السلام أنّه قال: «أبوبكر وعمر بمنزلة هارون من موسى»!(1).
از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت شده كه ايشان گفت: «ابوبكر و عمر به منزله هارون نسبت به موسى هستند!
».
1) . تفسير القرطبي: 1 / 268.
جالب اينجاست كه اين روايت مجعول، در صحيح مسلم و بخارى نيامده است؛ اما حديث شريفى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در آن به اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:
«جايگاه و منزلت تو نزد من همچون جايگاه هارون نزد موسى است»، هم در صحيح مسلم روايت شده و هم بخارى آن را در صحيح خود آورده است.
حديث متفق عليه ديگر حديث بستن در خانه ها به مسجد است. بر اساس احاديث صحيح، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دستور داد تمامى درهايى كه به مسجد باز مى شد را ببندند، جز درِ خانه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام. حاكم نيشابورى در المستدرك مى نويسد:
أخبرنا أبوبكر أحمد بن جعفر بن البزّاز ببغداد، ثنا عبداللّه بن أحمد بن حنبل، حدثني أبي، ثنا محمد بن جعفر، ثنا عوف، عن ميمون أبيعبداللّه، عن زيد بن أرقم قال: كانت لنفر من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله أبواب شارعة في المسجد، فقال يوماً: «سدّوا هذه الأبواب الاّ باب علي». قال: فتكلّم في ذلك ناس، فقام رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فحمد اللّه وأثنى عليه، ثمّ قال: «أمّا بعد، فإنّي أمرت بسدّ هذه الأبواب غير باب عليّ. فقال فيه قائلكم، واللّه ما سددت شيئا ولا فتحته ولكن أمرت بشيء فاتبعته». هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه؛(1).
ابوبكر احمد بن جعفر بن بزاز به سند خود از زيد بن ارقم نقل مى كند كه گفت: براى خانه برخى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله درى بود كه به مسجد باز مى شد.
1) . المستدرك على الصحيحين: 3 / 125.
روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اين درها را ببنديد، جز درب خانه على عليه السلام». راوى گفت: مردم در اين باره سخن [اعتراض آميز] مى گفتند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله برخاست و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: «اما بعد، من به بستن اين درها به جز درب خانه على عليه السلام امر شده ام. پس بدگويان در ميان شما سخنانى گفتند، در حالى كه به خدا سوگند من چيزى را از پيش خود نمى بندم و نمى گشايم؛ ليكن به چيزى امر مى شوم و از آن پيروى مى كنم». اين حديث صحيح الإسناد است، هر چند مسلم و بخارى آن را نياورده اند.
ذهبى نيز در تصحيح اين حديث از حاكم پيروى كرده و هر دو، حديث را به صراحت صحيح دانسته اند.(1).
عجيب است كه كوردلان متعصب، حق ستيزى را پيشه خود ساخته اند و در مقابل اين حديث صحيح و مورد اتفاق فريقين، حديث مشابهى جعل كرده و در آن نام ابوبكر را به جاى نام اميرالمؤمنين قرار داده اند و ادعا كرده اند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «سدّوا الأبواب إلاّ باب أبيبكر»!(2).
حديث مشهور ديگرى كه از گزند جعل معارض در امان نمانده، حديث شريفى است كه در آن پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله حضرت امام مجتبى و حضرت امام حسين عليهما السلام را آقاى جوانان اهل بهشت معرفى كرده است. ترمذى در سنن خويش مى نويسد:
حدّثنا محمود بن غيلان، أخبرنا أبوداود الحفري، عن سفيان، عن، يزيد بن أبيزياد، عن ابن أبينعم، عن أبيسعيد رضي اللّه عنه. قال: قال رسول اللّه: «الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنة»؛(1).
محمود بن غيلان به سند خود از ابوسعيد خدرى نقل مى كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمودند: «حسن و حسين عليهما السلام آقاى جوانان اهل بهشت اند».
و عجيب اين كه در سنن ترمذى اين حديث نيز به نفع دو خليفه نخست جعل شده است كه پيامبر گفته است:
أبوبكر وعمر سيّدا كهول أهل الجنّة!(2).
ابوبكر و عمر آقاى پيران اهل بهشت اند.
غافل از اين كه در بهشت، پيرى و كهولت كه از عوارض زندگى دنيا است وجود ندارد!
نمونه ديگر، همراهى اهل بيت عليهم السلام با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز مباهله است. يكى از وقايع مسلّم و قطعى تاريخى كه با توجه به شواهد و مدارك فراوان موجود،(3)احدى از مخالفان نمى توانند آن را انكار كنند، اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى مباهله با مسيحيان نجران، حضرت اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا و حسنين عليهم السلام را به دستور خداوند سبحان به همراه خويش برد؛ اما در برابر اين قضيه مسلم نيز جاعلان كوردل، دست از جعل حديث و دروغ پردازى برنداشته و ادعا
كرده اند كه ابوبكر، عمر و عثمان نيز به همراه فرزندانشان در مباهله همراه پيامبر بوده اند!
به هر روى هر جا فضيلت و منقبتى براى اهل بيت عليهم السلام ذكر شده، از گزند تحريف و جعل در امان نبوده است و حديث «اصحابى كالنجوم» نيز از اين قاعده مستثنا نيست. در روايت ابن عباس از حديث «اصحابى كالنجوم» آمده است:
قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «مهما أوتيتم من كتاب اللّه فالعمل به لا عذر لأحد في تركه فإن لم يكن في كتاب اللّه فسنّة منّي ماضية فإن لم يكن سنّة منّي فما قال أصحابي، إنّ أصحابي بمنزلة النجوم في السّما، فأيّها أخذتم اهتديتم، واختلاف أصحابي لكم رحمة»؛(1).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمودند: «هرگاه چيزى از كتاب خدا به شما رسيد، به آن عمل كنيد و احدى در ترك آن عذرى ندارد و چنانچه در كتاب خدا نبود، آن گاه بايد به سنتى از من كه گذشته است عمل شود، و اگر در سنت من چيزى نبود، بايد به آنچه اصحابم مى گويند عمل شود. همانا اصحاب من به منزله ستارگان در آسمان هستند، پس به قول هر يك از آنان اخذ و عمل كنيد، هدايت مى يابيد و اختلاف اصحابم براى شما رحمت است».
حديث به اين صورت به يقين صحيح نيست و با توجه به سند آن، معلوم شد برخى راويان كذّاب، آن را به اين صورت جعل كرده اند. اما با مراجعه به متون حديثى شيعه، معلوم مى شود كه چنين حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر شده است، با اين تفاوت كه در آن حديث اولاً مراد از اصحاب در فرمايش پيامبر بيان شده است،
1) . كنز العمّال: 1 / 199 / ح 1002.
و ثانياً سند آن از طريق ائمه عليهم السلام به اميرالمؤمنين عليه السلام ختم مى شود؛ از اين رو هم سند قطعاً صحيح است و هم مدلول آن كاملاً درست و با حقيقت سازگار مى باشد؛ زيرا - چنان كه گفتيم - حديث بر عصمت اصحاب دلالت دارد و اگر مراد از اصحاب اهل بيت عليهم السلام باشند، در اين صورت هيچ اشكالى بر دلالت حديث وارد نخواهد بود؛ بلكه مدلول آن با آيات قرآن از جمله آيه تطهير و ساير احاديث نبوى همچون حديث كساء كاملاً سازگار است. شيخ صدوق رحمه اللّه در معاني الأخبار مى نويسد:
حدّثني محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رحمه اللّه قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار، عن الحسن بن موسي الخشّاب، عن غياث بن كلوب، عن إسحاق بن عمار، عن جعفر بن محمد، عن آبائه عليهم السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «ما وجدتم في كتاب اللّه عزّ وجلّ فالعمل لكم به لا عذر لكم في تركه، وما لم يكن في كتاب اللّه عزّ وجلّ وكانت فيه سنّة منّي فلا عذر لكم في ترك سنّتي، وما لم يكن فيه سنّة مني فما قال أصحابي فقولوا به، فإنّما مثل أصحابي فيكم كمثل النجوم بأيّها أخذ اهتدى، وبأيّ أقاويل أصحابي أخذتم اهتديتم، واختلاف أصحابي لكم رحمة». فقيل: يا رسول اللّه، ومن أصحابك؟ قال: «أهل بيتي»؛(1).
محمد بن حسن بن احمد به سند خود از اسحاق بن عمار، از جعفر بن محمد از پدرانش عليهم السلام روايت كرده است كه فرمودند: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آنچه در كتاب خداى عزّ وجلّ يافتيد بايد به آن عمل كنيد و در ترك آن عذرى
1) . معاني الأخبار: 156 - 157، باب معنى قول النبى صلّى اللّه عليه وآله: «مثل أصحابي فيكم كمثل النجوم» / ح1.
نداريد، و آنچه در كتاب خداى عزّ وجلّ نبود و در سنت من بود، در ترك سنت من هم عذرى نداريد. آنچه درباره آن سنتى از من هم نبود، پس به آنچه اصحابم گفتند قايل شويد؛ همانا مثل اصحاب من در ميان شما همچون ستارگان است، به هر يك از آن اخذ شود هدايت يافته مى شود و به هر يك از گفتار اصحاب من اخذ و عمل كنيد هدايت مى يابيد و اختلاف اصحاب من براى شما رحمت است». گفته شد: اى پيامبر خدا، اصحاب شما چه كسانى هستند؟ فرمود: «اهل بيت من».
چنان كه ملاحظه شد، در حديثى جعلى كه از سوى ابن عباس روايت شده، ذيل حديث منقول از اميرالمؤمنين عليه السلام حذف شده است؛ در حالى كه وجود اين قسمت از حديث براى درك معناى صحيح كلام پيامبر و درستى مدلول آن كاملاً ضرورى است و بدون آن، مدلول حديث با آيات قرآن و احاديث نبوى سازگارى نخواهد داشت. بنا بر اين، روشن است كه اين حديث شريف از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر شده و سند و دلالت آن نيز هيچ اشكالى ندارد؛ اما متعصبان و جاعلان حديث براى مبارزه با فضائل اهل بيت عليهم السلام و فضيلت سازى براى اصحاب، با سند نادرست اقدام به تحريف حديث و خارج ساختن آن از مسير اصلى خود كرده اند.
نكته ديگرى كه توجه به آن ضرورى است، تأييد معناى بخشى از حديث «اصحابى كالنجوم» با حديث «النجوم أمنة لأهل السماء» است. چنان كه پيشتر گذشت، در عبارت زين الدين عراقى در بررسى وضعيت حديث «اصحابى كالنجوم» آمده بود:
قال البيهقي: ويؤدي بعض معناه حديث أبوموسي: النجوم أمنة لأهل السماء - وفيه - وأصحابي أمنة لأمّتي، الحديث؛(1).
1) . تعليق تخريج أحاديث المنهاج للبيضاوي: 81 - 86.
بيهقى گفته است: قسمتى از معناى آن را حديث ابوموسى تأييد مى كند كه: ستارگان امان اهل آسمان هستند - و در آن آمده است - و اصحاب من امان براى امت من هستند.
اما بايد دانست كه حديث ابوموسى نيز از جمله احاديثى است كه اصل آن درباره اهل بيت عليهم السلام صادر شده و پس از صدور، جاعلان با تحريف حديث نبوى، اصحاب را با اهل بيت جايگزين كرده اند!
در برخى منابع و مصادر حديثى معتبر اهل سنت آمده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمودند:
النجوم أمان لأهل السماء وأهل بيتي أمان لأمّتي؛(1).
ستارگان براى اهل آسمان امان هستند و اهل بيت من امان امّتم.
و يا بر اساس روايت ديگرى فرمودند:
النجوم أمان لأهل السماء، فإذا ذهبت النجوم ذهب أهل السماء، وأهل بيتي أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بيتي ذهب أهل الأرض؛(2).
ستارگان امان اهل آسمانند؛ پس چنانچه ستارگان بروند، اهل آسمان نابود خواهند شد. اهل بيت من نيز امان اهل زمين اند، پس چنانچه اهل بيت من بروند، اهل زمين نابود خواهند شد.
نيز در روايت ديگرى آمده است:
النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بيتي أمان لأمّتي من الإختلاف، فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس؛(3).
ستارگان امان اهل زمين از غرق شدن هستند و اهل بيت من امان امت من از اختلاف مى باشند؛ پس چنانچه طايفه اى از عرب با آنها مخالفت كند، اختلاف مى يابيد و از حزب شيطان مى شويد.
چنان كه روشن است، اين روايت نيز مؤيد روايت پيشين و هر دو با آيات قرآن و احاديث پيامبر صلّى اللّه عليه وآله هماهنگ و سازگارند و بر عصمت اهل بيت عليهم السلام دلالت دارند. اما اگر اصحاب را به جاى اهل بيت قرار دهيم، مدلول حديث با قرآن و احاديث صيح نبوى و نيز با واقعيت احوالات صحابه هرگز سازگارى نخواهد داشت.
يكى ديگر از احاديثى كه سنيان در اثبات عدالت صحابه به آن استناد و استدلال كرده اند، حديثى است كه بر اساس آن، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله امت خود را به محبت و دوستى با اصحاب خود فرا مى خواند و دوستى اصحاب را دوستى خويش، و دشمنى با آنان را دشمنى با خود معرفى كرده است. ابن حجر عسقلانى در الإصابة مى نويسد:
والأحاديث الواردة في تفضيل الصّحابة كثيرة، من ادلّها على المقصود ما رواه الترمذي وابن حبان في «صحيحه»، من حديث عبداللّه بن مغفل، قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «اللّه اللّه في اصحابي لا تتخذوهم غرضاً، فمن أحبّهم فبحبّي أحبّهم، ومن أبغضهم فببغضي أبغضهم، ومن آذاهم فقد آذاني، ومن آذانى فقد آذى اللّه ومن آذى اللّه فيوشك أن يأخذه»؛(1).
احاديث وارد شده در تفضيل صحابه فراوان است و آنچه بيشترين دلالت را بر مقصود دارد، روايتى است كه ترمذى و ابن حبان در صحيح خود آن را روايت
1) . الإصابة: 1 / 163.
كرده اند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خدا را خدا را درباره اصحابم. آنان را پس از من هدف قرار ندهيد. هر كس آنان را دوست داشته باشد؛ پس به محبت من آنان را دوست مى دارد، و هر كس نسبت به آنها بغض داشته باشد؛ پس به بغض من به آنان بغض دارد. هر كس آنها را اذيت كند، مرا اذيت كرده، و هر كس مرا اذيت كند، همانا خدا را اذيت كرده و هر كه خد را اذيت كند، به زودى خداوند او را بازخواست مى كند».
ابن حجر عسقلانى اين حديث را حديثى مى داند كه بيشترين دلالت را بر مقصود سنيان (عدالت صحابه) دارد، در حالى كه خود وى آن را از احاديث دلالت كننده بر تفضيل صحابه معرفى كرده است و نيك مى دانيم كه ميان عدالت و تفضيل تفاوت است و مدعا و مقصود سنيان عدالت صحابه بود، نه تفضيل آنان. امّا با صرف نظر از اين موضوع، بررسى سند اين حديث اهميت بيشترى دارد و در درجه نخست بايد به آن پرداخته شود؛ زيرا با بررسى سند حديث معلوم مى شود كه اين حديث ضعيف و نامعتبر است و هرگز نمى توان به آن استناد و آن را پايه يك اعتقاد قرار داد. ابن عدى جرجانى، اين حديث را در كتاب الكامل في الضعفاء آورده است. وى مى نويسد:
ثنا الجنيدي، حدثنا البخاري قال: قال لي يحيى بن قزعة وابراهيم بن مهدي تابعه قالا: ثنا ابراهيم بن سعد، ثنا عبيدة يعني ابن أبيرائطة، عن عبداللّه بن عبدالرحمن، عن عبداللّه بن مغفل، عن النبي صلّى اللّه عليه وآله: «من أحبّ أصحابي فبحبيّ».
وقال البخاري: حدثنا عبدان المروزي، حدثنا إبراهيم، عن عبيدة بن أبيرائطة، عن عبدالرحمن بن زياد، عن عبداللّه بن مغفل، عن النبي صلّى اللّه عليه وآله بهذا وهو إسناد لا يعرف سمعت ابن حماد يقول: قال البخاري: عبداللّه بن عبدالرحمن، عن ابن مغفل، عن النبي صلّى اللّه عليه وآله قال:
«لا تتّخذوا أصحابي غرضاً». فيه نظر؛(1).
جنيدى به سند خود به نقل از عبداللّه بن مغفل مى نويسد كه گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس اصحاب مرا دوست بدارد، پس به محبت من [آنان را دوست مى دارد]».
به سندى ديگر، بخارى از عبداللّه بن مغفل نقل مى كند كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله همين مطلب را فرمودند. سند اين روايت شناخته شده نيست. از ابن حماد شنيدم كه خود به نقل از بخارى مى گفت: عبداللّه بن عبدالرحمان، از ابن مغفل، از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله [نقل كردند كه] فرمود: «اصحاب مرا هدف قرار ندهيد». اين حديث محل نظر است.
اين حديث در ذيل احوالات عبداللّه بن عبدالرحمان طائفى در كتب رجالى، به ويژه كتابهايى كه پيرامون راويان ضعيف نوشته شده آمده و تضعيف و طرد شده است. عجيب است كه خود ابن حجر عسقلانى در لسان الميزان، درباره عبداللّه بن عبدالرحمان مى نويسد:
1) . الكامل: 4 / 167.
عبداللّه بن عبدالرحمن لا يعرف له عن عبداللّه بن مغفل، قال البخاري: فيه نظر؛(1).
نقل روايت عبداللّه بن عبدالرحمان از عبداللّه بن مغفل شناخته شده نيست. بخارى گفته است: عبداللّه بن عبدالرحمان محل نظر است.
اين در حالى است كه وى در كتاب الإصابة، همين حديث ضعيف و نامعتبر را در زمره احاديثى مى داند كه بيشترين دلالت را بر مقصود سنيان در اثبات عدالت صحابه دارد!
1) . لسان الميزان: 3 / 306 / ش 1269. همچنين ر.ك: ميزان الإعتدال: 2 / 452 / ش 4412.
يكى ديگر از ادله اى كه گاهى سنيان براى اثبات عدالت صحابه به آن تمسك مى كنند، حديثى است كه بر اساس آن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
دعوا لي أصحاب، فوالذي نفسي بيده لو أنفقتم مثل أحُد أو مثل الجبال ذهباً ما بلغتم أعمالهم؛(1).
اصحاب را به خاطر من راحت بگذاريد. قسم به آن كه جانم به دست او است، چنانچه مثل اُحُد يا همچون وزن كوهها طلا انفاق كنيد، به ثواب اعمال آنان نمى رسيد!
درباره اين حديث بايد به دو نكته توجه داشت:
نخست اين كه حديث به صورت ناقص روايت شده است؛.
و دوم از همين عبارت تقطيع شده نيز به روشنى استفاده مى شود كه هرگز ممكن نيست حديث درباره همه اصحاب باشد؛ زيرا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله خطاب به اطرافيان خود چنين فرموده است؛ يعنى مخاطب اين امر، اطرافيان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هستند. پس اين دسته از اطرافيان در زمره صحابه شمرده نمى شوند و اين سخن
1) . مسند أحمد: 3 / 266؛ مجمع الزوائد: 10 / 15؛ اللمع في أسباب ورود الحديث: 87.
با تعريف صحابى از ديدگاه سنيان سازگارى ندارد، و يا آنچه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده است، درباره برخى از صحابه مى باشد نه تمامى آنان. البته اين مطلب با مراجعه به اصل حديث نيز كاملاً روشن مى شود. در المستدرك على الصحيحين آمده است:
أخبرناه أبوالعباس محمد بن أحمد المحبوبي بمرو، ثنا سعيد بن مسعود، ثنا يزيد بن هارون، ثنا العوام بن حوشب، حدثني سلمة بن كهيل، عن علقمة، عن خالد بن الوليد قال: كان بيني وبين عمار بن ياسر كلام، فأغلظت له، فانطلق عمار يشكوني إلى النبي صلّى اللّه عليه وآله فجاء خالد وهو يشكوه فجعل يغلظ له ولا يزيده إلاّ غلظة والنبي صلّى اللّه عليه وآله ساكت فبكى عمّار وقال: يا رسول اللّه، ألا تراه؟ قال: فرفع النبي صلّى اللّه عليه وآله رأسه وقال: «من عادى عمّارا عاداه اللّه ومن أبغض عمّاراً أبغضه اللّه»؛(1).
ابوالعباس محمد بن احمد محبوبى به سند خود از خالد بن وليد نقل مى كند كه گفت: ميان من و عمار نزاعى پديد آمد و من بر او درشتى كردم. عمار نزد پيامبر صلّى اللّه عليه وآله رفت و از من شكايت كرد. خالد آمد، در حالى كه او از وى شكايت مى كرد؛ از اين رو خالد شروع به درشتى كرد و مرتب درشتى او بيشتر مى شد و در اين ميان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله ساكت بود. عمار به گريه افتاد و عرض كرد: اى رسول خدا، آيا او را نمى بينى؟ راوى گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سر [مبارك ]خويش را بلند كرد و فرمود: «هر كس با عمار دشمنى كند خداوند او را دشمن مى دارد، و هر كس نسبت به عمار بعض داشته باشد، خداوند او را مبغوض مى دارد».
1) . المستدرك على الصحيحين: 3 / 391.
در برخى روايات آمده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در همين جريان، خطاب به خالد فرمود: «دعوا لي أصحابي فو الذي نفسي بيده لو أنفقتم مثل أحد أو مثل الجبال ذهباً ما بلغتم أعمالهم». پس در اين حديث هم مخاطب خاص است و هم درباره شخص خاصى سفارش شده است؛ از اين رو نمى توان آن را دليلى بر عدالت تمامى صحابه شمرد.
نكته در خور توجه ديگر اين است كه همين داستان، درباره عبدالرحمان بن عوف نيز روايت شده است. احمد بن حنبل در مسند خويش مى نويسد:
حدثنا أحمد بن عبدالملك، حدثنا زهير عن حميد الطويل، عن أنس قال: كان بين خالد بن الوليد وبين عبدالرحمن بن عوف كلام، فقال خالد لعبدالرحمن: تستطيلون علينا بأيّام سبقتمونا بها؟ فبلغنا أنّ ذلك ذكر للنبي صلّى اللّه عليه وآله فقال: دعوا لي أصحابي، فوالذي نفسي بيده لو أنفقتم مثل أحد أو مثل الجبال ذهباً ما بلغتم أعمالهم؛(1).
احمد بن عبدالملك به سند خود از انس روايت كرده است كه گفت: ميان خالد بن وليد و عبدالرحمان بن عوف درگيرى لفظى پديد آمد. خالد به عبدالرحمان گفت: به سبب ايامى كه در اظهار اسلام بر ما پيشى داشته ايد فخر فروشى مى كنيد؟ به ما رسيده است كه اين جريان براى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بيان شد، آن گاه پيامبر فرمود:
«اصحاب مرا به خاطر من راحت بگذاريد. پس قسم به آن كه جانم به دست او است، چنانچه به وزن احد يا به وزن كوهها انفاق كنيد، به ثواب اعمال آنان نمى رسيد».
1) . مسند أحمد: 3 / 266.
درباره اين روايت به چند نكته بايد توجه كرد:
نكته يكم اين كه با نگاهى گذرا به شرح حال خالد بن وليد، معلوم مى شود كه وى شخصى بسيار جسور، هتاك و بى ادب بوده است و اين صفت، صفت ثابتى چه پيش از اظهار اسلام و چه پس از آن بوده است.
نكته دوم اين كه خالد در تمام جنگهاى مشركان عليه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در صف مشركان بوده؛ بلكه اميرلشكر آنان بوده است. در شرح حال وى نوشته اند:
خالد بن وليد ... كان أحد أشراف قريش في الجاهلية وكان إليه أعنة الخيل في الجاهلية، وشهد مع كفار قريش الحروب إلى عمرة الحديبية كما ثبت في الصحيح أنّه كان على خيل قريش طليعة ثمّ أسلم في سنة سبع بعد خيبر وقيل قبلها. ووهم من زعم أنّه أسلم سنة خمس؛(1).
خالد بن وليد ... يكى از اشراف قريش در جاهليت بود و در تمامى جنگ ها تا صلح حديبيه همراه كفار قريش بوده است. چنان كه در صحيح ثبت شده، او طليعه دار لشكر قريش بود؛ سپس در سال هفتم و پس از جنگ خيبر اسلام آورد. قول ضعيفى گفته است كه پيش از آن [اسلام آورد] و هر كه گمان كند او در سال پنجم اسلام آورده، توهّم كرده است.
نكته سوم اين كه، خالد بن وليد همواره محبوب و مورد حمايت جريان حاكم بوده است.
1) . الإصابة: 2 / 215.
نكته چهارم اين كه وى بارها در مقابل عمار بن ياسر رضوان اللّه تعالى عليه قرار گرفته است كه به اذعان و اعتراف خود اهل سنت، در زمره «السابقون الأوّلون» است و با اين حال، همواره مبغوض بزرگان قريش و جريان حاكميت پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده است. در آغاز دعوت اسلام، مشركان او، پدر و مادرش را مورد آزار، اذيت و شكنجه قرار دادند، تا اين كه پدر و مادرش به شهادت رسيدند. خالد بن وليد پس از اظهار اسلام نيز با عمار بد رفتارى كرده و عثمان نيز او را كتك زد و به وى آسيب رساند، تا اين كه بالاخره در صفين او را شهيد كردند و اين در حالى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از كشته شدن او به دست گروه ستمكار خبر داده بود و بر اساس حديثى كه پيش از اين ذكر شد، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله دشمنى با عمار را دشمنى خدا دانسته بود.
جناب عمار بن ياسر رضوان اللّه تعالى عليه خدمات زيادى براى اسلام و يارى دين خدا كرده و در اين راه متحمل صدمات فراوانى شده بود؛ از اين رو جا دارد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خدمات وى را بالاتر از انفاق طلا به وزن كوه احد و ديگر معرفى كند.
اما عبدالرحمان بن عوف جز توطئه براى ترور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و بستن پيمان با كسانى كه هم قسم شده بودند تا از انتقال حكومت به اميرالمؤمنين عليه السلام جلوگيرى كنند، هيچ كار مثبتى براى اسلام نكرده است. حتى در منابع و متون معتبر نزد سنيان نيز هيچ عملى كه به عنوان خدمات عبدالرحمان باشد يافت نمى شود؛ از اين رو هرگز نمى تواند مصداق فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله باشد كه فرمود: «لو أنفقتم مثل أحد أو مثل الجبال ذهباً ما بلغتم أعمالهم».
در نتيجه، قرائن و شواهد حاكى از آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اين سخن را در جريان نزاع خالد بن وليد با عمار بن ياسر درباره ايشان فرموده است و چون طرفداران جريان حاكم پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اين حقيقت را خوش ندارند؛ از اين رو با حذف نام عمار، عبدالرحمان را با آن جايگزين كرده اند!
اما با صرف نظر از اين تحليل، آنچه در اين بحث اهميت دارد، بى ارتباط بودن اين حديث با مدعاى سنيان مبنى بر عدالت تمامى صحابه است. ضمن اين كه حتى اگر اين احاديث از نظر سند و دلالت تمام باشند، باز هم - چنان كه پيشتر گفتيم - با آيات قرآن و احاديث صحيح و قطعى الصدور فراوان ديگر تعارض دارند و نمى توان تمامى صحابه را عادل دانست؛ در حالى كه خداوند از ارتداد آنان خبر مى دهد كه «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ ». و يا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خطاب به آنان مى فرمايد: «لا ترجعوا بعدي كفاراً يضرب بعضكم رقاب بعض»؛(1)و نيز مى فرمايد: «من كذب علىّ متعمداً فليتبوا مقعده من النار».(2).
به راستى چگونه مى توان به عدالت تمامى صحابه حكم كرد، در حالى كه در حديث منقول از صحيح بخارى و مسلم به صراحت بيان شده كه از ميان اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه وآله در روز قيامت، «فلا يخلص منهم إلاّ مثل همل النعم». با اين وجود، چگونه مى توان تمامى صحابه را عادل دانست، در حالى كه بسيارى از بزرگان صحابه
و پيشوايان اهل سنت از فرمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سرپيچى كرده و از لشكر اسامة بن زيد خارج شدند؟ بر چه اساسى مى توان گفت تمامى صحابه عادلند و حال آن كه برخى از بزرگان صحابه در مقابل درخواست دوات و كاغذ از سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، به وى نسبت هذيان گويى داده و با ايجاد اغتشاش، او را از كار خود منصرف ساختند؟!
به راستى كسى كه درباره رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله گستاخانه مى گويد: «دعوه فقد غلبه الوجع»!(1)و يا مى گويد: «إنَّ نبي اللّه ليهجر»!(2)عادل است يا بايد او را از كسانى شمرد كه خداوند از ارتدادشان پس رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خبر داده است؟ آيا ناكثان، مارقان و قاسطان - كه تمامى آنان بر اساس تعريف سنيان از صحابه شمرده مى شوند - عادل بوده اند و با وجود جنگ با اميرالمؤمنين عليه السلام، بر عدالت خويش باقى مانده اند؟ آيا صحابه اى كه اين همه به حضرت امام مجتبى عليه السلام آزار رسانده اند، همچنان بر عدالت باقى بوده اند؟ چگونه مى توان اين ادعا را با حديث «اللّه اللّه في أصحابي ... من آذاهم فقد آذاني» جمع كرد؟ مگر امام حسن مجتبى عليه السلام - با ديد حداقلى - از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نبود كه آزار ايشان موجب آزار رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله شود؟ چگونه مى توان حكم به عدالت صحابه اى كرد كه كميل، عمار، رُشيد، هانى،
مسلم و امثال آنان از ياران اميرالمؤمنين عليه السلام و شيعيان اهل بيت عليهم السلام را ناجوانمردانه و بدون هيچ گناهى كشتند و تار و مار كردند!
آيا صحابه اى را كه در جنايت عظيم كربلا و قتل سيدالشهدا و يارانش شركت داشتند و اهل بيت رسالت را به اسارات بردند را مى توان عادل شمرد و حكم به عدالت آنان كرد؟ به راستى اين چه عالِمى است كه از يك سو ادعاى تشيع مى كند، و از سوى ديگر مدعى علم و تفسير است و در عين حال به صورت مطلق مى گويد: «أصحابه مصابيح الهدى وأعلام التقى»؟ آيا منظور وى هدايت و تقوايى كه منجر به جنايت كربلا شده است؟ يا هدايت و تقوايى است كه سبب بى پروايى در سخن گفتن و ناديده گرفتن اين آيه شريف شده است كه خداوند مى فرمايد: «ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَيْهِ رَقيبٌ عَتيدٌ ».(1)و يا در آيه اى ديگر مى فرمايد: «فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْديهِمْ وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ ».(2).
جانبدارى از تمامى صحابه به صورت عمومى و مطلق و عادل شمردن تمامى آنان - على رغم جناياتى كه بسيارى از آنان مرتكب شده اند و على رغم ارتداد جمع بسيارى از آنان - همان هدايت و تقوايى است كه مصابيح و اعلام آن، اطرافيان مرتد شده رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هستند. حال از اهل خرد مى پرسيم كه چگونه مى توان به سخن چنين عالمان هدايت يافته باتقوايى!
اعتماد كرد و تفسير اثرى جامع اين چنينى را تفسير صحيح كلام خدا شمرد؟!
سومين دليلى كه اهل سنت براى اثبات عدالت صحابه به آن دست يازيده اند، اجماع است. برخى از انديشمندان بزرگ سنى همچون ابن حجر عسقلانى و ابن عبد البر، درباره عدالت تمامى صحابه ادعاى اجماع كرده اند.
ابن حجر در اين باره مى نويسد:
قد اتفق أهل السنّة على أنّ الجميع عدول، ولم يخالف في ذلك إلاّ شذوذ من المبتدعة؛(1).
همانا اهل سنت اتفاق كرده اند بر اين كه تمامى صحابه عادلند و كسى در اين باره مخالفتى نكرده است، مگر عده قليلى از مبتدعه.
ابن عبدالبر نيز در كتاب الإستيعاب مى نويسد:
ثبتت عدالة جميعهم بثناءاللّه عزّ وجلّ عليهم وثناء رسوله صلّى اللّه عليه وآله وسلّم؛(2).
عدالت تمامى صحابه با مدح وثناى خداى عزّ وجلّ و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله درباره آنان ثابت است.
و يا در جايى ديگر مى نويسد:
قد كفينا البحث عن أحوالهم لإجماع أهل الحقّ من المسلمين وهم أهل السنة والجماعة على أنّهم كلّهم عدول؛(1).
همانا بحث از احوال صحابه كفايت است؛ چرا كه اجماع اهل حق از مسلمانان كه همان اهل سنت و جماعت هستند بر عدالت آنان شكل گرفته است.
مقريزى نيز در إمتاع الأسماع همين نظريه را نقل كرده است.(2).
اين در حالى است كه گروهى از انديشمندان بزرگ ديگر اين سخن را مردود مى دانند. به عنوان مثال ابن حاجب مى گويد:
الأكثر على عدالة الصحابة، وقيل كغيرهم، وقيل إلى حين الفتن فلا يقبل الداخلون، لأنّ الفاسق غير معيّن، قول رابع وقالت المعتزلة، عدول إلاّ من قاتل عليّا؛(3).
اكثر انديشمندان قايل به عدالت صحابه هستند؛ در حالى كه [اين قول نيز] گفته شده است كه صحابه همچون غير صحابه هستند [يعنى در ميان آنان نيز مانند ساير مردم هم عادل وجود دارد و هم غير عادل]. و نيز گفته شده صحابه تا هنگام بروز فتنه ها [يعنى تا پيش از قتل عثمان] عادلند؛ اما آنان كه داخل فتنه شده اند پذيرفته نمى شوند؛ چرا كه فاسق [در ميان آنان] مشخص نيست. معتزله نيز گفته اند: تمامى صحابه به جز آنان كه با على عليه السلام جنگيده اند عادلند.
بنا بر اين، ابن حاجب با قول به اين كه اكثر انديشمندان سنى به عدالت صحابه قايلند، در حقيقت ادعاى اجماع را رد كرده است. وى همچنين اقوال ديگر را به عنوان
شاهدى بر ردّ اجماع مطرح ساخته است. در كتاب جمع الجوامع و شرح آن نيز، ادعاى اجماع رد شده است. صاحب جمع الجوامع مى نويسد:
الأكثر على عدالة الصحابة لا يبحث عنها في رواية ولا شهادة؛(1).
اكثر انديشمندان قايل به عدالت صحابه هستند و در روايت و شهادت آنها بحث نمى كنند.
وى نيز با انتساب اين قول به اكثر انديشمندان، ادعاى اجماع را رد و اقوال ديگر را در اين زمينه مطرح كرده است.
بسيارى از بزرگان اهل تسنن نيز به صراحت اذعان كرده اند كه صحابه غير معصومند و در ميان آنان، هم عادل وجود دارد و هم غير عادل. از قائلان به اين قول مى توان افراد زير را نام برد:
همين طور برخى از انديشمندان متأخر سنى نيز به اين حقيقت تصريح كرده اند كه از جمله مى توان به افراد زير اشاره نمود:
بنا بر اين گروهى از انديشمندان سنى تصريح كرده اند كه صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز مانند ساير مردمند و در ميان آنها، هم عادل وجود دارد و هم فاسق؛ هم مؤمن وجود دارد و هم منافق. در نتيجه، هر چند صحابى بودن شرافت و فضيلت است؛ اما اين عنوان به تنهائى دليل بر عدالت و نفى هرگونه عمل ناشايست از آنان نمى شود و اين قول را مى توان اجماع شيعه و سنى نسبت داد. در قرآن نيز شواهد بسيارى بر اين گفته وجود دارد و در آيات بسيارى از حضور منافقان در اطراف رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و اصحاب ايشان سخن به ميان آمده است كه پيشتر به برخى از اين آيات اشاره شد. خداوند در قرآن از منافقانى در ميان اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله خبر مى دهد كه با گفتار و رفتار خود آن حضرت و اهل بيتش عليهم السلام را آزرده اند. در احاديث نبوى نيز ذمّ برخى از اصحاب به فراوانى مشاهده مى شود. همچنين كتابهاى حديث، مشحون از ردّ، تكذيب و طعن برخى صحابه از سوى برخى ديگر است. در ميان تابعان و حديث پژوهان بزرگ نيز طعن و جرح نسبت به صحابه وجود دارد. به عنوان نمونه از مالك بن انس سؤال شد كه اگر ما از دو صحابى كه هر دو مورد اعتماد دو
حديث معارض شنيديم، به نظر شما در پذيرش يكى از آن دو حديث دستمان باز است كه هر كدام را خواستيم اخذ كنيم يا نه؟ مالك در پاسخ گفت:
لا واللّه حتّى يصيب الحقّ، ما الحقّ إلاّ واحد، قولان يكونان صوابين جميعا؟ ما الحقّ الصواب إلاّ واحد؛(1).
نه به خدا جايز نيست تا اين كه به حق برسيد و حق جز در يكى از دو قول نيست [مگر مى شود] دو قول درست باشد؟ حق و درست جز در يكى از دو قول معارض نيست.
از مالك بن انس درباره اختلاف صحابه نيز نقل شده است كه گفت:
خطأ وصواب؛(2).
يكى اشتباه و يكى درست است.
ابوحنيفه نيز نظر خاصى درباره صحابه دارد. وى مى گويد:
الصحابة كلّهم عدول ما عدا رجالاً؛(3).
همه صحابه به جز چند نفر عادلند.
او سپس ابوهريره و انس بن مالك را در زمره كسانى معرفى مى كند كه عدالت ندارند.(4).
از شافعى نيز نقل شده كه به صورت محرمانه به ربيع گفته است:
لا يقبل شهادة أربعة من الصحابة وهم: معاوية وعمرو بن العاص والمغيرة وزياد؛(5).
شهادت چهار نفر از اصحاب پذيرفته نمى شود و آنان عبارتند از: معاويه، عمرو عاص، مغيره و زياد.
شعبه نيز به صراحت مى گويد:
كان أبوهريرة يدلّس؛(1).
ابوهريره همواره [در احاديث] تدليس مى كرد.
حاصل آن كه به حكم عقل و نقل، در ميان صحابه - همچون ساير مردم - هم عادل وجود دارد و هم فاسق. هم مؤمن وجود دارد و هم منافق. با اين حال معلوم نيست اين پندار غلط از كجا در انديشه برخى ريشه دوانده كه گمان مى كنند خدا و رسول او عليه وعلى آله الصلاة والسلام تمامى صحابه را مبرّا از بدى ها دانسته و عادل شمرده اند و اعتقاد به عدالت صحابه را واجب دانسته اند!
و بر همين اساس، آنچه را كه از صحابه رسيده مى پذيرند و چنانچه مطالب آنها با نصوص صريح قرآن و سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مخالف و در تنافى باشد، در تأويل آن مى كوشند و جاى بسى تعجب است كه براى توجيه پندار غلط خود، به احاديث ضعيف و بى اساسى كه در فضيلت صحابه نقل شده است استناد مى كنند!
و از همه عجيب تر نظر كسانى است كه تحقيق درباره صحابه و بررسى احوالات آنها را زندقه و كفر مى دانند!
جالب اينجاست كه در مقابل اين افراد، گروهى به نام «كامليه» نيز پيدا شدند و نظرى بسيار تفريطى ارائه كرده و تمامى صحابه را كافر دانستند و اين نتيجه قهرى دور شدن از مسير منطق و اعتدال است.
1) . ر.ك: سير أعلام النبلاء: 2 / 608.
آخرين دليلى كه اهل سنت در «عدالت» «تمامى صحابه» به آن استدلال كرده اند، دليل عقلى است. آنان به عنوان كبراى كلى مدعى هستند كه آيات قرآن و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله مبتنى بر حقايقى است كه مسلمانان براى دستيابى به اين حقايق و محتواى هدايت بخش آن، به ناچار نيازمند شارحان و حاملانى هستند كه پس از پيامبر، اين علوم را به مردمان تا روز قيامت رسانده و آنان را در مسير هدايت الاهى يارى نمايند.
آن گاه در بحثى صغروى، تمامى صحابه را در جايگاه اين حاملان و شارحان قرار داده و آنان را يگانه مسير براى رساندن حقايق قرآن و سنت به آيندگان پنداشته اند. آنان صحابه را واسطه ميان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله و امت دانسته و مدعى هستند كه صحابه پس از رسول خدا، حامل و مبلِّغ تمام تعليمات اسلام اند. حال اگر آنان از اين وسط حذف شوند، امت به چه طريقى خود را به سرچشمه اسلام و مهبط وحى و مصدر اصلى پيام الاهى مرتبط سازد؟ از جمله كسانى كه به اين ديدگاه تصريح كرده است، ابوزرعه دمشقى است. سخن وى در ابتداى اين نوشتار بيان شد. وى صحابه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را شارحان قرآن و سنت پيامبر و واسط ميان پيامبر و آيندگان بر شمرده است؛ به همين روى جرح صحابه را با بطلان آيات قرآن و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله برابر و آن كس كه صحابه را جرح و تنقيص كند، زنديق دانسته است!
وى در اين باره مى نويسد:
إذا رأيت الرجل ينتقص أحدا من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فاعلم أنّه زنديق، وذلك أنّ الرسول صلّى اللّه عليه وآله عندنا حقّ، والقرآن حقّ، وإنّما أدّى إلينا هذا القرآن والسنن أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وإنّما يريدون أن يجرحوا شهودنا ليبطلوا الكتاب والسنّة والجرح بهم أولى هم زنادقة؛(1).
اگر ديدى كسى يكى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را مورد انتقاد قرار مى دهد، پس بدان كه وى زنديق است و علت آن اين است كه همانا از سويى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و قرآن نزد ما حق است، و از سويى ديگر تنها اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هستند كه قرآن و سنت را به ما مى رسانند؛ از اين رو منتقدان مى خواهند شاهدان ما را جرح كنند تا در وراى آن، كتاب و سنت را ابطال سازند، در حالى كه آنان به جرح سزاوارترند [تا صحابه] و آنان زنديق اند.
جوينى نيز كه در ميان اهل سنت جايگاه ويژه اى دارد و به «امام الحرمين» مشهور است، بحث خود را به همين دليل عقلى مستند كرده است. وى صحابه را حاملان شريعت دانسته و انقطاع شريعت از آيندگان را مبتنى بر جرح صحابه كرده است. وى در اين باره مى نويسد:
والسبب في عدم الفحص عن عدالتهم أنّهم حملة الشريعة فلو ثبت توقّف في روايتهم لانحصرت الشريعة على عصره صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ولما استرسلت سائر الأعصار؛(2).
علت عدم جستجو و كنجكاوى درباره عدالت صحابه اين است كه آنان حاملان شريعت بوده اند؛ از اين رو اگر در روايت آنان توقف مى شد، در نتيجه شريعت در عصر رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله منحصر و محدود مى گرديد و به ساير زمان ها نمى رسيد.
در ابتداى نوشتار و در ذيل سخن ابوزرعه، به نقد سخن وى از يك منظر پرداخته شد و آن عدم تطابق كبراى كلى با صغرا بود. به عبارت ديگر، اين سخن كه امت اسلامى پس از پيامبر نيازمند حافظان، شارحان و حاملانى هستند تا علوم مكنون در قرآن و سنت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را تخريج كرده و براى امت اسلام شرح و تبيين نمايد سخن مطابق واقع و صحيحى است. اما ثابت شد كه اين ادعا برازنده تمامى صحابه نيست؛ چرا كه لازمه اين ادعا، قول به عصمت يكايك صحابه است؛ در حالى كه احدى چنين ادعائى نكرده و قايل به عصمت تمامى اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نشده است و اگر هم كسى چنين ادعايى كند، قرائن فراوانى براى ابطال ادعاى وى وجود دارد.
از سوى ديگر، اين ادعا لازمه اى دارد كه هر كس در نقل شريعت نقش بارزترى ايفا كرده و روايات بيشترى نقل كرده باشد، از ديگران عادل تر است؛ در حالى كه اهل سنت به اين لازمه ملتزم نمى شوند؛ چرا كه در منابع اهل سنت، رواياتى كه از حضرت اميرالمؤمنين على، حضرت زهرا سلام اللّه عليهما و خلفا نقل شده است، به مراتب كمتر از روايات ابوهريره است؛ از اين رو آيا مى توان وى را از خلفاء چهارگانه عادل تر دانست؟ پس يا بايد اين ادعا را باطل دانست و يا بايد ابوهريره را بر ديگر صحابه برترى داده و او را از ديگر صحابه عادل تر دانست.
از سويى ديگر، اين دليل نمى تواند مثبت عدالت تمامى صحابه پيامبر باشد و دليل اخص از مدعاست؛ زيرا با توجه به گستره عظيمى كه اهل سنت درباره صحابه در نظر گرفته اند، حتى آنانى كه يك بار پيامبر را ديده اند - البته با عدم احتساب آنانى كه
يك بار هم پيامبر را نديده اند؛ اما در زمره اصحاب ايشان شمرده شده اند(1)
رجوع شود به صفحه 32 از كتاب پيش رو.
- و سخنى از وى نشنيده و يا حتى يك روايت از ايشان نقل نكرده اند، مى توانند در زمره اصحاب پيامبر قرار گيرند. با اين وجود، چگونه مى توانند حامل شريعت الاهى بوده و تمامى آنان شارحان و تبيين كنندگان قرآن و سنت الاهى باشند!و يا آنانى كه در تبيين ساده ترين معانى قرآنى درمانده اند و از بيان معناى واژه اى از واژه هاى قرآنى عاجز بوده اند، چگونه مى توانند مبيّن و شارح علوم نهفته در قرآن و سنت بوده و منتقل كننده علوم الاهى به آيندگان باشند؟ و يا آنانى كه احاديث پيامبر را كه حاوى شرح و بسط بطون قرآن و مبيّن احكام نورانى اسلام بوده است، آتش زده و از نقل سنت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله جلوگيرى كردند را حاملان قرآن و سنت دانست؟!
و يا آنانى كه بر ناقلان سنت پيامبر سخت گرفته و به جهت نقل روايات پيامبر، آنان را مؤاخذه كرده و مورد ضرب و جرح قرار داده اند را مى توان در زمره حاملان شريعت پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه وآله دانست؟!
به راستى عقل سليم چگونه مى تواند بپذيرد و يا به خود بقبولاند كه عده اى به هدف انهدام سنت، به جعل حديث و بدعت در دين همت گماردند، مى توانند واسطه هاى مطمئنى براى انتقال علوم الاهى پس از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله قرار گيرند؟ پس تمامى آنهايى كه پيامبر را ديده اند حامل شريعت الاهى نيستند؛ بلكه تنها عده قليلى از صحابه حاملان شريعت الاهى و واسط ميان قرآن و سنت و مردم بوده اند.
1) . «ابوذئيب هذلى» در زمره همين اشخاص است كه با وجود نديدن پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، در زمره اصحاب پيامبر جاى گرفته است!
در اين ميان سخن مهمى كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه پس از پذيرش نياز به مبين، مفسر، حامل و شارح دو منبع اصيل اسلامى قرآن و سنت پس از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله؛ جاى اين پرسش باقى مى ماند كه با وجود جايگاه و اهميت فوق العاده اينان به طورى كه با نبود آنها، شريعت و دين اسلام از دست رفته و كتاب و سنت باطل شوند، آيا لازم نمى نمايد كه خداوند و به تبع وى پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به معرفى آنان پرداخته و امت را بدون حامل و شارح باقى نگذارند؟ حاملان و شارحانى كه علاوه بر برخوردارى از عصمت و علم، در هر عصرى در كنار قرآن بوده تا بتواند با غوص در آيات و روايات، حقايق نهفته را استخراج كرده و در اختيار مردمان قرار دهد.
با رجوع به منابع معتبر اهل سنت به ويژه صحيحين، به حديث صحيح السند و متواترى برمى خوريم كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله در مكان ها و زمان هاى متعددى به معرفى چنين شارحان و مفسرانى تصريح كرده است:
نخست هنگام بازگشت از شهر طائف،(1).
دوم در حجّة الوداع و به طور مستقل در روز عرفه،(2).
سوم هنگام بازگشت از حجّة الوداع، در روز غدير خم و در ضمن خطبه طولانى و مفصّل غدير(3).
و چهارم هنگام رحلت جانگدازشان، در حالى كه حجره شريف مملوّ از
جمعيّت بود.(1)حديثى كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بارها فرمود:
إنّي تارك فيكم الثّقلين ما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا بعدي كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليَّ الحوض؛.
همانا من دو چيز گران را در ميان شما باقى مى گذارم. تا زمانى كه به آن دو تمسك مى كنيد، هرگز پس از من گمراه نمى شويد؛ آن دو، كتاب خدا و عترت و اهل بيت من هستند و همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمى شوند تا اين كه در كنار حوض بر من وارد شوند.
آرى اهل بيت عليهم السلام در واقع همان صحابه حقيقى هستند كه در جايگاه مصاديق و صغراى آن كبراى عقلى قرار مى گيرند كه اهل سنت به آن اقرار كرده اند. صحابه اى كه وظيفه آنان، انتقال حقايق الاهى قرآن و سنت به آيندگان است؛ بلكه با حضور مستمر خود، لحظه به لحظه كشتى امت پيامبر را به سمت و سوى هدايت و نجات رهنمون مى شوند. و يا بسان ستارگانى، هدايت امت را بر عهده مى گيرند. همان گونه كه در برخى منابع و مصادر حديثى معتبر اهل سنت آمده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
النجوم أمان لأهل السماء وأهل بيتي أمان لأمّتي؛(2).
ستارگان براى اهل آسمان امان هستند و اهل بيت من امان امّتم.
و يا بر اساس روايت ديگرى فرمود:
النجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بيتي أمان لأمّتي من الإختلاف
فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس؛(1).
ستارگان امان اهل زمين از غرق شدن هستند و اهل بيت من امان امت من از اختلاف مى باشند؛ پس چنانچه طايفه اى از عرب با آنها مخالفت كند، اختلاف مى يابند و از حزب شيطان مى شوند.
چنان كه روشن است، اين روايت نيز مؤيد حديث ثقلين است و هر دو با آيات قرآن و احاديث پيامبر صلّى اللّه عليه وآله هماهنگ و سازگارند و بر عصمت اهل بيت عليهم السلام دلالت دارند.
از ديگر ويژگى هاى اين ناقلان و شارحان، علم آنان به كتاب و سنت است. در ذيل همين حديث ثقلين، فرازى آمده است كه برخى همچون طبرانى در المعجم الكبير،(2)هيثمى در مجمع الزوائد،(3)ابن اثير جَزَرى در أُسد الغابة(4)و ابن حجر مكّى در الصواعق المحرقة(5)آن را نقل كرده اند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:
فلا تقدّموهما فتهلكوا، ولا تقصّروا عنهما فتهلكوا، ولا تعلّموهم فإنّهم أعلم منكم؛.
بنا بر اين بر كتاب و عترت عليهم السلام پيشى نگيريد كه هلاك خواهيد شد، و در حقّ آن دو كوتاهى نورزيد كه هلاك خواهيد شد. به عترتم چيزى نياموزيد؛ زيرا كه آنان از شما داناترند.
نور الدين سمهودى در جواهر العقدين، پس از ذكر طرق حديث ثقلين مى نويسد:
الّذين وقع الحثّ على التّمسّك بهم من أهل البيت النّبوي والعترة الطّاهرة هم العلماء بكتاب اللّه عزّ وجلّ إذ لا يحثّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم على التّمسّك بغيرهم، وهم الّذين لا يقع بينهم وبين الكتاب افتراق حتّى يردا الحوض، ولهذا قال: «لا تقدّموهما فتهلكوا ولا تقصروا عنهما فتهلكوا»؛(1).
كسانى كه نسبت به تمسك به اهل بيت و عترت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله تشويق و تحريض شده اند، همان آشنايان به كتاب خداوند عزّ وجلّ هستند؛ زيرا پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله نسبت به تمسك به غير آن تشويق نمى كند. و آنان كسانى هستند كه ميانشان و قرآن هيچ جدايى وجود ندارد تا آن گاه كه بر حوض وارد شوند. به همين روى پيامبر فرمود: «بر آنان مقدم نشويد و از آنان عقب نمانيد كه هلاك مى شويد».
ابن حجر مكى نيز در الصواعق المحرقة، با همين مضامين به اين حقيقت اشاره كرده است.(2).
ملا على قارى نيز در مرقاه المفاتيح و پس از نقل كلام طيّبى در معناى حديث ثقلين مى نويسد:
أقول: الأظهر هو أنّ أهل البيت غالباً يكونون أعرف بصاحب البيت وأحواله، فالمراد بهم أهل العلم منهم المطّلعون على سيرته الواقفون على طريقته العارفون بحكمه وحكمته، وبهذا يصلح أن يكونوا مقابلاً لكتاب اللّه سبحانه، كما قال: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ »؛(3).
روشن است كه در غالب موارد، افراد نزديك تر به صاحب خانه، از حالات و خصوصيّات او بهتر آگاهى دارند تا ديگران؛ پس منظور از عترت، دانشمندان و عالمان از خاندان نبوّت مى باشند كه به راه و روش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اطّلاع كامل دارند، و دانش و حكمت آن بزرگوار نزد آنان مى باشد. به همين جهت، آنان قرين و عِدل كتاب خداى سبحان قرار داده شده اند؛ همچنان كه خداوند متعال مى فرمايد: «ويُعَلِّمُهُمُ الكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ »(1)به آنان كتاب و حكمت را مى آموزد.
با توجه به اين روايات و اين اعترافات، جاى ترديدى باقى نمى ماند كه اين اهل بيت و عترت پيامبر و صحابه هستند كه عالم به كتاب و سنت بوده و ناقلان و شارحان آن دو خواهند بود.
از ديگر ويژگى هاى بارز حجت الاهى، استمرار حضور آنان در كنار قرآن تا روز قيامت است.
در نياز به چنين عالمانى در كنار قرآن تا روز قيامت و اين كه آنان به جز اهل بيت و عترت پيامبر عليهم السلام نيستند هيچ ترديدى وجود ندارد. از عالمان اهل سنتى كه به اين حقيقت اعتراف كرده اند، مى توان به بزرگانى همچون شهاب الدين دولت آبادى در هداية السعداء، نور الدين سمهودى در جواهر العقدين، ابن حجر مكى در الصواعق المحرقة، كمال الدين بن فخر الدّين جهرمى در براهين قاطعه و ديگران اشاره نمود.
سمهودى در اين باره مى نويسد:
إنّ ذلك يفهم وجود من يكون أهلا للتّمسك به من أهل البيت والعترة الطاهرة في كلّ زمان وجدوا فيه إلى قيام السّاعة حتّى يتوجه الحثّ
1) . سوره بقره، آيه 12؛ سوره آل عمران، آيه 164؛ سوره جمعه، آيه 2.
المذكور إلى التّمسك به، كما أنّ الكتاب العزيز كذلك، ولهذا كانوا كما سيأتي أمانا لأهل الأرض، فاذا ذهبوا ذهب أهل الأرض؛(1).
از حديث ثقلين، بقاء شخصى از اهل بيت و عترت پاك پيامبر كه شايسته تمسك به او باشد، استفاده مى شود و اين كه در هر زمانى تا روز قيامت [در ميان مردم] باشد تا [مصداق] بر انگيخته شدن [به سوى او] باشد؛ همچنان كه قرآن [تا روز قيامت در ميان مردم است و يكى از ثقلى است كه مردم به تمسك به آن تشويق و ترغيب شده اند] همين گونه است. به همين روى اهل بيت امان اهل زمين اند و آن گاه كه از دنيا رفتند، اهل زمين نيز باقى نخواهد ماند.
مناوى در فيض القدير و زرقانى مالكى در شرح المواهب اللدنيّه، با نقل سخن سمهودى، گفتار وى را تاييد كرده اند.(2).
ابن حجر هيتمى نيز در الصواعق المحرقة مى نويسد:
في أحاديث الحثّ على التّمسّك بأهل البيت إشارة إلى عدم انقطاع متأهل منهم للتّمسّك به إلى يوم القيمة كما أنّ الكتاب العزيز كذلك ولهذا كانوا أماناً لأهل الأرض ... ويشهد لذلك الخبر السّابق: «في كلّ خلف من أمّتي عدول من أهل بيتي»؛(3).
نكته اى در احاديث ترغيب و تشويق تمسّك به اهل بيت عليهم السلام وجود دارد كه اشاره است به اين كه همواره كسى از اهل بيت عليهم السلام كه اهليّت تمسّك به او
وجود دارد و تا روز قيامت منقطع نمى شود؛ همچنان كه قرآن انقطاع نمى يابد [در ميان مردم وجود داشته باشد]، و به همين رو است كه اهل بيت امان اهل زمين اند ... و شاهد بر اين سخن حديثى است كه گذشت [كه پيامبر فرمود:] «في كلّ خلف من أمّتي عدول من أهل بيتي».
بنابر اين، در صورتى مى توان كبراى قضيه مبنى بر نياز امت به واسطه اى كه حامل، شارح و مبين قرآن و سنت باشد را پذيرفت كه با عصمت خود، تعاليم معصومانه بر گرفته از كتاب و سنت را در اختيار مردم قرار داده و بدون خطا و اشتباه و با آشنايى از زواياى دقيق كتاب و سنت، علاوه بر حفظ و جلوگيرى از بطلان، حقايقش را در اختيار مردم قرار دهد كه اين شرايط هرگز با تمامى صحابه اى كه اهل سنت مدعى آنند مطابقت ندارد؛ بلكه اين اهل بيت عليهم السلام هستند كه چنين نقشى را در اين باره ايفا مى نمايند.
با مراجعه به متون حديثى شيعه - همان گونه كه گذشت - روايت شيخ صدوق رحمه اللّه نيز مبين همين سخن است، شيخ صدوق در معاني الأخبار آورده است:
حدّثني محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رحمه اللّه قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار، عن الحسن بن موسى الخشّاب، عن غياث بن كلوب، عن إسحاق بن عمار، عن جعفر بن محمد، عن آبائه عليهم السلام قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «ما وجدتم في كتاب اللّه عزّ وجلّ فالعمل لكم به لا عذر لكم في تركه، وما لم يكن في كتاب اللّه عزّ وجلّ وكانت فيه سنّة منّي فلا عذر لكم في ترك سنّتي، وما لم يكن فيه سنّة منّي فما قال أصحابي فقولوا به، فإنّما مثل أصحابي فيكم كمثل النجوم بأيّها أخذ اهتدى، وبأي أقاويل
أصحابي أخذتم اهتديتم، واختلاف أصحابي لكم رحمة». فقيل: يا رسول اللّه، ومن أصحابك؟ قال: «أهل بيتي».(1).
محمد بن حسن بن احمد بن وليد رحمه اللّه به سند خود از اسحاق بن عمار، از جعفر بن محمد از پدرانش عليهم السلام روايت كرده است كه فرمودند: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آنچه در كتاب خداى عزّ وجلّ يافتيد بايد به آن عمل كنيد و در ترك آن عذرى نداريد. و آنچه در كتاب خداى عزّ وجلّ نبود و در سنت من بود، در ترك سنت من هم عذرى نداريد. آنچه كه در سنت من نبود، به آنچه اصحابم گفتند قايل شويد؛ همانا مثل اصحاب من در ميان شما همچون ستارگان است. به هر يك از آنان اخذ شود، هدايت يافته مى شويد و به هر يك از گفتار اصحاب من اخذ و عمل كنيد هدايت مى يابيد و اختلاف اصحاب من براى شما رحمت است». گفته شد: اى پيامبر خدا، اصحاب شما چه كسانى هستند؟ فرمود: «اهل بيت من».
1) . معاني الأخبار: 156 - 157. باب معنى قول النبى صلّى اللّه عليه وآله «مثل أصحابى فيكم كمثل النجوم» / ح 1.
تاكنون به بررسى ادله چهارگانه اهل سنت (قرآن، روايات، اجماع و عقل) در اثبات «عدالت» «تمامى صحابه» پرداختيم. پس از بررسى، هيچ يك از دليل هاى چهارگانه در اثبات عدالت تمامى صحابه كارگشا نبود؛ از اين رو هيچ دليلى مبنى بر عدالت آنان وجود نخواهد داشت و ادعاى اهل سنت در اين باره، غير علمى و ادعايى بلا دليل است.
از سويى ديگر، با رجوع به آيات قرآن و روايات، به روشنى خلاف ادعاى عدالت تمامى صحابه ثابت مى شود.
آيات صريح فراوانى وجود دارد كه عدالت و مورد رضايت بودن تك تك صحابه را به چالش مى كشد و مبرهن است كه برخورد گزينشى با آيات قرآن و روايات صحيح نمى نمايد. براى روشن شدن وضعيت مسلمانان پيرامون پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، به قرآن مراجعه كرده و به عنوان نمونه چند آيه اى از سوره مبارك توبه را در اينجا مطرح مى سازيم تا با تدبر بيشتر در اين آيات، حقايقى كه از سوى خداوند ابراز و افشاء شده
يادآورى گردد. خداوند سبحان درباره عملكرد مسلمانان در برابر فراخوان جهاد چنين مى فرمايد:
«وَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللّهِ وَجاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقالُوا ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدينَ * رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ »؛(1).
هنگامى كه سوره اى نازل شود و به آنان دستور داده شود كه به خدا ايمان بياوريد و همراه رسولش جهاد كنيد، برخى از كسانى كه تمكّن مالى و توانايى دارند از تو اجازه ترك جهاد مى خواهند و مى گويند: ما را رها كن تا به همراه افراد پرهيزكننده از جنگ باشيم. آنها راضى شدند كه با متخلفان باشند و بر دلهايشان مهر نهاده شد؛ از اين رو آنان درك نمى كنند.
خداوند سبحان در اين دو آيه، از دو گروه سخن مى گويد: نخست گروهى كه به هنگام دستور جهاد از فرمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آشكارا و بى پروا تخلف مى كنند و در خانه مى نشينند؛.
دوم گروهى كه به اقتضاى مصالح خويش، آشكارا مخالفت نمى كنند و على رغم توانايى و تمكّن بر جهاد، بهانه تراشى كرده و از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله براى ترك جهاد اجازه مى گيرند. به تصريح خداوند، در حقيقت گروه دوم به عمل گروه نخست راضى هستند؛ از اين رو ماهيت عملى آن دو با هم تفاوتى ندارد. به همين روى خداوند
1) . سوره توبه، آيه 86 - 87.
بر دل هاى آنان مهر مى نهد و درك و فهم آنان را سلب مى كند. در مقابل اين دو گروه، خداوند در دو آيه بعدى از گروه ديگرى سخن گفته و مى فرمايد:
«لكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَأُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ »؛(1).
پيامبر صلّى اللّه عليه وآله و كسانى كه به او ايمان آورده اند، با اموال و جانهايشان جهاد كرده و همه نيكى ها براى آنهاست، و آنان همان رستگارانند. خداوند براى آنان باغ هايى از بهشت فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است. جاودانه در آن خواهد بود و اين همان رستگارى عظيم است.
خداوند سبحان پس از خبر دادن از رستگارى و خلود مؤمنان در بهشت، بار ديگر درباره دو گروه پيشين و جهنمى بودن آنان سخن مى گويد. در ادامه آيات آمده است:
«وَجاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ لِيُؤذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذينَ كَذَبُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ سَيُصيبُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَليمٌ »؛(2).
عذر آورندگان و بهانه تراشان از اعراب نزد تو آمدند تا به آنها اجازه ترك جهاد داده شود. آنان كه به خدا و رسولش دروغ گفتند [و از سر مخالفت در خانه] نشستند. به زودى به كسانى از آنها كه [به سبب مخالفت با حكم خدا] كافر شدند، عذابى دردناك خواهد رسيد.
خداى تعالى براى از ميان بردن هر عذر و بهانه اى و نيز پرده برداشتن از تعمد عذرآورندگان در فرار از جنگ، صف آنان را از كسانى كه واقعا معذورند جدا مى سازد و مى فرمايد:
«لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَلا عَلَى الْمَرْضى وَلا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا للّهِِ وَرَسُولِهِ ما عَلَى الُْمحْسِنينَ مِنْ سَبيلٍ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ * وَلا عَلَى الَّذينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَأَعْيُنُهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَنًا أَلاّ يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ »؛(1).
بر ضعيفان و بيماران و آنان كه چيزى براى انفاق [در جهاد] ندارند ايرادى نيست. چنانچه نسبت به خدا و رسولش خيرخواه باشند، بر نيكوكاران راه مؤاخذه نيست و خداوند آمرزنده و مهربان است. همچنين ايرادى نيست بر كسانى كه وقتى نزد تو آمدند تا آنان را بر مركبى [براى جهاد] سوار كنى، گفتى: «مركبى ندارم كه شما را بر آن سوار كنم»، و آنان نيز از نزد تو بازگشتند در حالى كه چشمانشان از اندوه اشكبار بود؛ زيرا چيزى براى انفاق در راه خدا نداشتند.
بر اساس اين دو آيه شريف، عده اى به سبب بيمارى و تنگدستى عذرشان براى عدم شركت در جهاد پذيرفته است. خداى تعالى اين گروه را نيز دو دسته كرده است:
1) . همان، آيه 91 - 92.
آن گاه خداى تعالى در آيات بعدى، به بيان حال متخلفان و بهانه تراشان پرداخته، مى فرمايد:
«إِنَّمَا السَّبيلُ عَلَى الَّذينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَهُمْ أَغْنِياءُ رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَطَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَعْلَمُونَ * يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ قُلْ لا تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ وَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ * سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْواهُمْ جَهَنَّمُ جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ * يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللّهَ لا يَرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقينَ * الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَنِفاقًا وَأَجْدَرُ أَلاّ يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ »؛(1).
راه مؤاخذه تنها به روى كسانى باز است كه از تو اجازه مى خواهند، در حالى كه توانگرند [و امكانات كافى براى جهاد دارند]. آنان راضى شدند كه با متخلفان [زنان، كودكان و بيماران ]بمانند و خداوند بر دل هايشان مُهر نهاده، به همين جهت چيزى نمى دانند!
هنگامى كه به سوى آنها [كه از جهاد تخلف كردند] باز گرديد، از شما عذرخواهى
1) . همان، آيه 93 - 97.
مى كنند. بگو: عذرخواهى نكنيد، ما هرگز به شما ايمان نخواهيم آورد؛ چرا كه خدا ما را از اخبارتان آگاه ساخته است و خدا و رسولش اعمال شما را مى بينند، سپس به سوى كسى كه داناى پنهان و آشكار است باز مى گرديد و او شما را به آنچه انجام مى داديد آگاه مى كند [و جزا مى دهد!
]. هنگامى كه به سوى آنان بازگرديد، براى شما به خدا سوگند ياد مى كنند تا از آنها صرف نظر كنيد. از آنها اعراض كنيد [و روى بگردانيد]؛ چرا كه به كيفر اعمالى كه انجام مى دادند، پليدند و جايگاهشان دوزخ است. براى شما قسم ياد مى كنند تا از آنها راضى شويد. اگر شما از آنها راضى شويد، خداوند [هرگز] از جمعيت فاسقان راضى نخواهد شد!
اعراب، كفر و نفاقشان شديدتر است، و به نا آگاهى از حدود و احكامى كه خدا بر پيامبرش نازل كرده، سزاوارترند، و خداوند دانا و حكيم است.
در اين آيات، خداوند از نيت هاى درونى و رفتار منافقانه متخلفان و بهانه تراشان پرده برداشته و بر عدم آمرزش و جهنمى بودن آنان تأكيد كرده است. خداى متعال خبر مى دهد كه آنان پس از جنگ نيز براى عذرخواهى و توجيهِ تخلفشان نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خواهند آمد؛ اما از آنجا كه صادق نيستند و اين عملشان از سر نفاق است، خداوند به رسولش امر مى كند كه عذر آنها را نپذير و به ايشان خبر مى دهد!
آنان براى ظاهرسازى و جلب رضايت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به دروغ قسم مى خورند؛ اما خداوند مى فرمايد تو هرگز از آنها اظهار رضايت نكن.
خداوند در اين آيات، اين دو گروه را به صراحت پليد و فاسق معرفى كرده و با تعبير اعراب، بر قرار گرفتن آنان در بالاترين درجات كفر، نفاق و نادانى تأكيد فرموده است.
تا اينجا خداوند از پنج گروه سخن گفته است:
مؤمنانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را همراهى كرده و با جان و مال در راه خدا جهاد مى كنند؛.
مؤمنانى كه توانايى و تمكّن يارى كردن و شركت در جهاد را ندارند؛ اما از اين موضوع غمگين و ناراحت اند و نسبت به خدا و رسول خيرخواهى مى كنند؛.
گروهى كه توانايى و امكان شركت در جهاد را ندارند؛ اما نسبت به خدا و رسولش خيرخواه هم نيستند و عدم شركت در جهاد آنها را اندوهگين نمى سازد؛.
گروهى كه با وجود توانايى و تمكّن از دستور خدا و رسول او، آشكارا تخلف كرده، از شركت در جهاد سر باز زده و در خانه هاى خود مى نشينند؛.
گروهى كه در ظاهر با دستور خدا و رسولش مخالفت نمى كنند؛ اما براى سرپيچى از فرمان جهاد بهانه تراشى كرده و همراه قاعدان از شركت در جهاد طفره مى روند.
به جز گروه هاى پنج گانه فوق، خداوند در ادامه آيات، از دو گروه ديگر سخن گفته، مى فرمايد:
«وَمِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ مَغْرَمًا وَيَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَاللّهُ سَميعٌ عَليمٌ * وَمِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ اْلآخِرِ وَيَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللّهِ وَصَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللّهُ في رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ »؛(1).
1) . همان، آيه 98 - 99.
گروهى از اعراب چيزى را كه انفاق مى كنند غرامت محسوب مى دارند و انتظار حوادث دردناكى را براى شما مى كشند. حوادث دردناك براى خود آنهاست و خداوند شنوا و داناست. گروهى [ديگر] از اعراب، به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند و آنچه را انفاق مى كنند مايه تقرب به خدا و دعاى پيامبر مى دانند. آگاه باشيد!
اينها مايه تقرب آنهاست. خداوند به زودى آنان را در رحمت خويش وارد خواهد ساخت. به يقين خداوند آمرزنده و مهربان است.
بر اساس اين دو آيه شريف، دو گروه از اعراب هستند كه در راه خدا انفاق مى كنند؛ اما يك دسته از آنان انگيزه اى غير از تقرب به خدا دارند و بدون رضايت قلبى انفاق مى كنند و آنچه را انفاق كرده اند غرامت محسوب و براى لشكر اسلام آرزوى حوادث ناگوار مى كنند. خداوند اين گروه را مستحق حوادث دردناك معرفى مى كند. دسته ديگر، انگيزه اى جز تقرب به خداوند ندارند و خداوند سبحان نيز انفاق آنان را مايه تقربشان به خويش مى داند و از رحمت و آمرزش آنان خبر مى دهد. آيه در مقام مدح پيشگامان نخستين از مهاجران، انصار و مدح مؤمنانى است كه با نيكوكارى و احسان از پيشگامان نخستين تبعيت مى كنند. خداوند سبحان مى فرمايد:
«وَالسّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَدًا ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ »؛(1).
1) . همان، آيه 100.
پيشگامان نخستين از مهاجران، انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى مى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت و آنان از خدا خشنود شدند و باغ هايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن خواهند ماند و اين رستگارى عظيم است.
چنان كه پيشتر در بررسى ادلّه اهل سنت بر ادعاى عدالت صحابه بيان شد و با تدبّر در آيات پيشين روشن تر گرديد، اين آيه شريف تنها گروهى از اطرافيان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را مدح مى كند نه تمامى آنان را. اين گروه ظاهرا غير از گروه هاى هفت گانه اى است كه خداى متعال پيشتر درباره آنها سخن گفته است. بلافاصله پس از اين آيه نيز اين گروه را از منافقانى كه در اطراف پيامبر هستند جدا مى سازد و بدين ترتيب، ممدوح بودن همه صحابه را نفى مى كند. خداى متعال درباره وجود منافقان در ميان اصحاب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مى فرمايد:
«وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظيمٍ »؛(1).
از اعرابى كه اطراف شما هستند، جمعى منافقند و از اهل مدينه نيز گروهى سخت به نفاق پايبندند. تو آنها را نمى شناسى؛ ولى ما آنها را مى شناسيم. به زودى آنها را دو بار مجازات مى كنيم؛ آن گاه به سوى مجازات بزرگى فرستاده مى شوند.
بر اين اساس، روشن مى شود كه منافقان در ميان اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دو دسته بودند:
1) . همان، آيه 101.
دسته اى از آنان كه نفاقشان آشكار بود و نزد همه به نفاق شناخته مى شدند؛.
دسته اى ديگر كه نفاقشان براى ديگران پوشيده بود. شايد بتوان گفت از سويى گروهى كه نفاقشان آشكار بود، همان گروهى هستند كه با وجود توانايى و تمكّن براى شركت جستن در جهاد، آشكارا از دستور خدا و رسول او سر باز مى زدند و در خانه هاى خود مى نشستند، و از سويى ديگر، منافقانى كه نفاقشان پوشيده بود، همان گروه بهانه تراشى بودند كه براى پنهان ساختن نفاق درونى خويش، در ظاهر با پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مخالفت نمى كردند؛ اما با بهانه تراشى و عذر آوردن، از همراهى با پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله و شركت در جهاد طفره مى رفتند. همچنين ممكن است اين دو گروه از منافقان غير از گروه هاى هفت گانه پيشين باشند، در اين صورت اطرافيان و صحابه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بر اساس اين آيات نُه گروه مى شوند. البته در آيات بعدى خداوند از گروه هاى ديگرى نيز سخن مى گويد؛ از جمله گروه هاى سست ايمان كه نه در صف مؤمنان جاى دارند و نه مى توان آنان را همچون منافقان معاندى شمرد كه همواره در مسير كارشكنى و مخالفت با دستورات خدا و رسولش گام برمى دارند. خداى متعال درباره اين گروه مى فرمايد:
«وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحًا وَآخَرَ سَيِّئًا عَسَى اللّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ »؛(1).
گروهى ديگر به گناهان خود اعتراف دارند و كارهاى نيك و گناه را به هم آميخته اند.
1) . همان، آيه 102.
اميد مى رود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد. به يقين خداوند آمرزنده و مهربان است.
دسته اى ديگر از عناصر سست ايمان وضعيت بدترى دارند و ايمانشان از گروه پيشين نيز ضعيف تر است. خداوند سبحان درباره آنان مى فرمايد:
«وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ ِلأَمْرِ اللّهِ إِمّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ »؛(1).
گروهى ديگر به فرمان خدا واگذار شده اند، يا [خداوند] آنان را مجازات مى كند و يا توبه آنان را مى پذيرد و خداوند دانا و حكيم است.
خداوند سپس به افشاگرى درباره نيت عده اى از منافقان مى پردازد كه براى فعاليت هاى ضد اسلامى مسجدى بنا نهاده اند. در ادامه آيات پيش آمده است:
«وَالَّذينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرارًا وَكُفْرًا وَتَفْريقًا بَيْنَ الْمُؤمِنينَ وَإِرْصادًا لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ الْحُسْنى وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * لا تَقُمْ فيهِ أَبَدًا لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرينَ »؛(2).
[گروهى ديگر از آنها] كسانى هستند كه مسجدى براى زيان رساندن [به مسلمانان] و [تقويت] كفر و تفرقه افكنى ميان مؤمنان و كمينگاه براى كسى كه از پيش با خدا و پيامبرش مبارزه كرده بود، ساختند. آنان سوگند ياد مى كنند كه جز نيكى نظرى
نداشته ايم!
اما خداوند گواهى مى دهد كه آنان دروغ گو هستند؛ از اين رو هرگز در آن [مسجد به عبادت] نإيست. آن مسجدى كه از روز نخست بر پايه تقوا بنا شده، شايسته تر است كه در آن [به عبادت] بإيستى. در آن مردانى هستند كه دوست دارند پاكيزه باشند و خداوند پاكيزگان را دوست دارد.
در اين آيات، خداوند به روشنى از فعاليت منافقان براى ضربه زدن به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، تقويت كفر و تفرقه افكنى ميان مؤمنان سخن گفته و از نيت ها و كارهاى آنان پرده برداشته است. خداوند رسول خويش را از قرار گرفتن در مسير دلخواه آنان برحذر مى دارد و شهادت مى دهد كه سوگند آنان براى توجيه كارشان دروغين است. خداى متعال در اين آيات نيز صف مؤمنان واقعى را از منافقان جدا مى سازد و به صراحت از وجود دو گروه مخالف و متضاد در ميان اصحاب و اطرافيان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله خبر مى دهد و در ادامه، ضمن مدح مؤمنان و بيان اوصاف ايشان، عمل آنان؛ يعنى يارى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و همراهى با ايشان در جهاد را معامله با خويش مى داند و آن را رستگارى عظيم معرفى مى كند. خداى تعالى در اين آيه مى فرمايد:
«إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ في سَبيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَالاْءِنْجيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذي بايَعْتُمْ بِهِ وَذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ »؛(1).
1) . همان، آيه 111.
خداوند از مؤمنان، جان ها و اموالشان را در مقابل بهشت خريدارى كرده است [به اين گونه كه] در راه خدا پيكار مى كنند، مى كشند و كشته مى شوند. اين وعده حقى است بر او كه در تورات، انجيل و قرآن ذكر فرموده است و چه كسى از خدا به عهدش وفادارتر است؟ اكنون بشارت باد بر شما، به داد و ستدى كه با خدا كرده ايد و اين است آن رستگارى بزرگ.
«باء» در «بأنّ لهم الجنّة»، «باء» مقابله و معاوضه است؛ يعنى خداوند با مؤمنان وارد معامله شده است و در مقابلِ بهشت، فداكارى و ايثار با جان و مالشان آنان را مى خرد.
خداوند در آيه اى ديگر، تخلف از فرمان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، فرار از جنگ، پرهيز از تحمل سختى و حفظ جان را ناشايست مى شمارد و عمل كسانى را كه از سر محافظه كارى و ترس از ضربه دشمن، گامى كه موجب خشم كافران شود را برنمى دارد، سرزنش كرده و مى فرمايد:
«ما كانَ ِلأَهْلِ الْمَدينَةِ وَمَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَلا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصيبُهُمْ ظَمَأٌ وَلا نَصَبٌ وَلا مَخْمَصَةٌ في سَبيلِ اللّهِ وَلا يَطَؤنَ مَوْطِئًا يَغيظُ الْكُفّارَ وَلا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً إِلاّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ »؛(1).
سزاوار نيست كه اهل مدينه و اعرابى كه اطراف آن هستند از رسول خدا تخلف
1) . همان، آيه 120.
جويند و براى حفظ جان خويش، از جان او چشم بپوشند. اين به خاطر آن است كه هيچ تشنگى، خستگى و گرسنگى در راه خدا به آنها نمى رسد و هيچ گامى كه موجب خشم كافران مى شود برنمى دارند و ضربه اى از دشمن نمى خورند، مگر اين كه به خاطر آن عمل صالحى براى آنها نوشته مى شود؛ زيرا خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند.
و بالاخره خداوند سبحان در آيات ديگرى از سوره توبه، گروه ديگرى را با عنوان «في قلوبهم مرض» معرفى مى كند. چنان كه پيشتر بيان شد، اين گروه غير از منافقان هستند و خداوند در آيات متعددى آنان را به منافقان و منافقان را به آنان عطف كرده و اين نشانگر اين است كه مقصود خداوند در اين آيات، دو گروه هستند و به عبارت ديگر، منافقان با «في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ » تفاوت دارند. خداى تعالى درباره اين گروه مى فرمايد:
«وَأَمَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَماتُوا وَهُمْ كافِرُونَ * أَ وَلا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ في كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَلا هُمْ يَذَّكَّرُونَ * وَإِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ * لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤمِنينَ رَؤفٌ رَحيمٌ * فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ »؛(1).
1) . همان، آيه 125-129.
و اما آنان كه در دل هايشان بيمارى است، پليدى بر پليديشان افزوده و از دنيا رخت بربستند، در حالى كه كافر بودند. آيا آنان نمى بينند كه در هر سال، يك يا دو بار آزمايش مى شوند؟ باز توبه نمى كنند و متذكر هم نمى گردند!
و هنگامى كه سوره اى نازل مى شود، برخى از آنان به يكديگر نگاه كرده و مى گويند: «آيا كسى شما را مى بيند؟ [اگر از حضور پيامبر بيرون رويم، كسى متوجه ما نمى شود] سپس منصرف مى شوند [و بيرون مى روند]. خداوند دل هايشان را [از حق] منصرف ساخته؛ چرا كه آنان گروهى هستند كه به يقين نمى فهمند [و بى دانشند]. پيامبرى از خود شما به سويتان آمد كه رنج هاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است. اگر آنان [از حق] روى بگردانند، [نگران مباش ]بگو: «خداوند مرا كفايت مى كند. هيچ معبودى جز او نيست، بر او توكل كردم و او صاحب عرش بزرگ است».
بر اساس آياتى كه مطرح شد، معلوم گرديد كه وضعيت تمامى اطرافيان و اصحاب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله يكسان نبوده است؛ بلكه صحابه طيف وسيعى را تشكيل مى دهند كه در يك سوى آن پيشگامان نخستين قرار دارند و در سوى ديگر، «في قلوبهم مرض» و منافقان كارشكنى كه نقاب اسلام بر چهره زده و در ضربه زدن به دين خدا، تقويت كفر و تفرقه افكنى ميان مؤمنان مى كوشند. با اين دو گروه، گروه هاى دوازده گانه را مى توان اين گونه تقسيم نمود:
السابقون الأوّلون؛.
مؤمنان همراه كننده با پيامبر خدا؛.
مؤمنان ناتوانى كه خيرخواه رسول خدايند و عدم امكان همراهى با پيامبر آنان را اندوهگين مى سازد؛.
اعرابى كه با انگيزه تقرب به خدا انفاق مى كنند؛.
عناصر سست ايمان كه اميد آمرزيده شدن آنان مى رود؛.
عناصر سست ايمانى كه مجازات يا آمرزيده شدنشان به قيامت موكول شده؛.
منافقانى كه نفاقشان آشكار است؛.
گروهى كه با وجود توانايى شركت در جهاد، آشكارا با دستور خدا مخالفت كرده و از شركت در جنگ پرهيز مى كنند [قاعدان]؛.
گروهى كه براى فرار از جنگ بهانه تراشى مى كنند؛.
منافقانى كه نفاقشان پوشيده است؛.
منافقانى كه براى ضربه زدن به پيامبر و تقويت كفر مى كوشند؛.
فى قلوبهم مرض.
حال با اين اوصاف، آيا مى توان با ناديده گرفتن كلام خدا و آيات مطرح شده فوق، به طور كلى به عدالت تمامى صحابه حكم كرد؟ البته آيات فوق تنها بخش كوچكى از آياتى است كه در آنها وضعيت مسلمانان پيرامون پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بيان شده است و آيات فراوان ديگرى نيز در سوره مائده و ساير سوره هاى قرآن وجود دارد كه به صراحت، بيانگر بسيارىِ منافقان و كمى مؤمنان در اطراف پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله است. آيات مطرح شده، مسلمانان سست ايمان و منافقان را به جهت عدم شركت در جهاد و فرار از جنگ سرزنش مى كند و تاريخ به روشنى گواه آن است كه از
ديدگاه سنيان، بزرگ ترين اصحاب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در تمامى جنگ ها فرار كرده و از مواجهه با مشركان گريزان بودند و گاهى نيز در به دست آوردن دل آنها مى كوشيدند!
كسانى كه در جنگ احد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را تنها گذاشتند و گريختند و به تصريح خداى متعال، به شرك سابق خويش بازگشتند. آنان كه در حنين نيز فرار كردند و در خيبر رسوايى به بار آوردند و در خندق به جاى لبيك گفتن به دستور پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و رفتن به ميدان نبرد، سر به زير افكندند. آيا به راستى همه اينان عادلند؟ قضاوت در اين باره را به عهده دانش پژوهان منصف وامى نهيم و به بررسى آيات موجود در اين زمينه ادامه مى دهيم.
همان طور كه اشاره شد، خداى متعال در موارد متعددى «الذين فى قلوبهم مرض» را با عطف به «منافقون» ذكر كرده است. به عنوان نمونه در سوره مبارك انفال، درباره اين دو گروه مى فرمايد:
«إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّ هؤلاءِ دينُهُمْ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ »؛(1).
ياد آر آن زمانى را كه منافقان و كسانى كه در دل هايشان مرض است مى گفتند: اينان [يعنى مؤمنان] به دين خود مغرورند. هر كس به خدا توكل كند، همانا خداوند مقتدر و حكيم است.
باز در سوره مبارك احزاب، همين مطلب را به گونه اى ديگر تكرار كرده، مى فرمايد:
1) . سوره انفال، آيه 49.
«وَإِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَرَسُولُهُ إِلاّ غُرُورًا »؛(1).
ياد آر آن زمانى را كه منافقان و آنان كه در دل هايشان مرض است مى گفتند: خدا و رسولش جز فريب و غرور وعده اى به ما نداده اند.
اين دو آيه به روشنى نشانگر اين است كه منافقان و بيماردلان، با شايعه پراكنى ها و تبليغات منفى، در تضعيف جبهه مؤمنان و ايجاد تفرقه در ميان آنان، دشمنان دين خدا و كفار را تقويت مى كرده اند. اين حقيقتى است كه در ضمن بررسى آيات سوره مبارك توبه نيز معلوم شد. فعاليت آنان به قدرى جدى است كه خداوند با تهديد از آنان مى خواهد كه از جوسازى و تشويش اذهان عمومى دست بردارند و آب در آسياب دشمن نريزند. خداوند درباره آنان مى فرمايد:
«لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَالَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فيها إِلاّ قَليلاً »؛(2).
اگر منافقان و كسانى كه در دلشان مرض است و شايعه پراكنان در مدينه از كار خود دست برندارند، تو را بر ضد آنان مى شورانيم؛ آن گاه فقط مدت كوتاهى مى توانند در كنار تو در اين شهر بمانند.
خداى متعال در آيه اى ديگر، از برخى بيماردلان و كارشكنان با عنوان «في
قلوبهم زيغ» ياد مى كند و درباره آنان مى فرمايد:
«هُوَ الَّذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَأُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ فيقُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ماتَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ »؛(1).
اوست كسى كه كتاب را بر تو نازل كرد. برخى از آيات آن محكمات هستند كه آنها اصل و ريشه كتابند و دسته ديگر متشابهاتند. آنان كه در دل هايشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند تا فتنه انگيزى كنند.
بر اساس اين آيه شريف، عده اى بوده و هستند كه براى فتنه انگيزى و انحراف افكار عمومى، از برخى آيات متشاب قرآن نيز استفاده مى كنند. از اين همه آياتى كه درباره منافقان، بيماردلان و فتنه انگيزان نازل گشته و بر اهميت شايعه پراكنى و ايجاد تفرقه توسط آنان در صف مؤمنان تأكيد شده، به روشنى استفاده مى شود كه تعداد اين گروه بسيار زياد و كارهايشان تأثيرگذار بوده است.
نكته ديگرى كه درباره اين گروه بايد به آن توجه داشت، وجود برخى از اين عناصر در ابتداى بعثت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در اطراف آن حضرت است. برخى مى كوشند تا چنين القاء كنند كه پديده نفاق در مدينه و پس از قدرت گرفتن پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شكل گرفته و پيش از هجرت در مكه هيچ منافقى وجود نداشته است. اين عده ادعا مى كنند كه تنها انگيزه براى نفاق و تظاهر به اسلام ترس است و منافقان براى
1) . سوره آل عمران، آيه 7.
حفاظت جان، مال و موقعيت اجتماعى خويش، واقعيت درونى خود را منكشف نمى سازند تا مبادا گزندى از سوى مؤمنان به آنان برسد تا متحمّل ضرر و زيان شوند. از اين رو، نفاق هنگامى پديدار مى شود كه اسلام قوت و قدرتى داشته باشد؛ اما چنانچه اسلام و مسلمانان ضعيف و در معرض خطر باشند، در اين صورت براى تظاهر به اسلام انگيزه اى وجود ندارد؛ بلكه مؤمنان و مسلمانان در چنين شرايطى بايد دين و اعتقادات قلبى خود را مخفى سازند.
نفى كنندگان وجود نفاق در مكه، با اين استدلال اصرار مى كنند كه چون در مكه اسلام قدرتى نداشته و مسلمانان همواره از سوى مشركان قريش مورد آزار و اذيت قرار مى گرفتند؛ پس هر كس در مكه اسلام آورده باشد، از سر طوع و رغبت مسلمان شده است و به عكس مسلمانان در مدينه، داراى اقتدار و عظمت بودند و كسى جرأت مخالفت و حركت در خلاف مسير اسلام و مسلمانان را نداشت و نمى توانست علنا از دستورات پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله سرپيچى كند؛ در نتيجه راه نفاق و تظاهر به اسلام را در پيش مى گرفت تا از سوى مسلمانان سركوب نشود و ضررى به وى نرسد.
ابن تيميه در زمره كسانى كه بر اين ادعا پافشارى مى كند، وى مى نويسد:
إنّ المهاجرين لم يكن فيهم منافق أصلاً، وذلك لأنّ المهاجرين إنّما هاجروا باختيارهم لمّا آذاهم الكفّار على الإيمان وهم بمكّة لم يكن يؤمن أحدهم إلاّ باختياره، بل مع احتمال الأذي لم يكن أحد يحتاج أن يظهر الإيمان ويبطن الكفر، لا سيّما إذا هاجر إلى دار يكون فيها سلطان الرسول عليه، ولكن لمّا ظهر الإسلام في قبائل الأنصار صار بعض من لم يؤمن بقلبه
يحتاج إلى أن يظهر موافقة قومه، لأنّ المؤمنين صار لهم سلطان وعزّ ومنعة وصار معهم السيف يقتلون من كفر ... .
فأمّا إذا أظهر اتباعه وموافقته على ما يعاديه عليه جمهور الناس وقد صبر على أذى المعادين وبذل الأموال في موافقته من غير أن يكون هناك داع يدعو إلى ذلك من الدنيا، لأنّه لم يحصل له بموافقته في مكة شيء من الدنيا لا مال ولا رياسة ولا غير ذلك، بل لم يحصل له من الدنيا إلاّ ما هو أذى ومحنة وبلاء، والإنسان قد يظهر موافقته للغير، إما لغرض يناله منه، أو لغرض آخر يناله بذلك مثل أن يقصد قتله أو الإحتيال عليه. وهذا كلّه كان منتفيا بمكة؛(1).
همانا در ميان مهاجران اصلاً منافقى نبوده است؛ چرا كه مهاجران در مكه بودند و به جهت ايمانشان از سوى كفار مورد اذيت قرار مى گرفتند؛ از اين رو به اختيار خويش مهاجرت كردند و هيچ يك از آنان ايمان نياورد مگر از روى اختيار؛ بلكه با وجود احتمال اذيت [از سوى مشركان]، احدى نيازمند آن نبود تا به ايمان تظاهر كرده و كفرش را مخفى سازد؛ به ويژه آن گاه كه به سرزمينى هجرت كردند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در آن حكومت و سلطه داشت [پس احتمال وجود نفاق در آنها منتفى خواهد بود]؛ ليكن آن گاه كه اسلام در قبيله هاى انصار غلبه يافت و چيره شد، برخى از كسانى كه در دل ايمان نياورده بودند، احتياج پيدا كردند كه با قوم خود
1) . منهاج السنة: 8 / 465 - 477.
اظهار موافقت كنند؛ چرا كه مؤمنان سلطه، عزت و توانايى يافته و با شمشير هر كس را كه كفر مى ورزيد مى كشتند ... اما اگر كسى پيروى و موافقت خود را از آنچه عموم مردم با آن دشمنى دارند آشكار سازد و بر اذيت دشمنان شكيبا بوده و در موافقت خويش با آنچه مردم مخالفند اموالش را بذل كند، بدون آن كه انگيزه اى هم چون كسب مال دنيوى او را به اين كار وا دارد [منافق نيست]؛ چرا كه به سبب موافقت وى [با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله] در مكه، چيزى از امور مادى دنيوى كسب نمى كند، [امورى هم چون] مال، رياست و مواردى از اين قبيل از امور دنيوى براى او حاصل نمى شود جز آنچه موجب اذيت، سختى و بلا است. در حالى كه انسان آن گاه تظاهر به موافقت با ديگرى مى كند كه از ناحيه وى به مقصود خويش برسد و يا غرض ديگرى داشته باشد كه با اين همراهى، به آن دست يابد؛ مثل آن كه قصد كشتن يا گول زدن او را داشته باشد كه همه اين فرض ها در مكه منتفى بوده است.
ابن تيميه اين سخن را در مقام دفاع از ابوبكر گفته است؛ اما بايد دانست كه سخن وى با كلام خدا ناسازگار است. ضمن اين كه وى انگيزه هاى نفاق را به ترس و طمع براى رسيدن به مال و قدرت در كوتاه مدت منحصر ساخته است، در حالى كه فرد مى تواند براى دستيابى به مطامع خويش، در دراز مدت نيز برنامه ريزى كند و براى مدتى طولانى تا رسيدن به هدف خويش، راه نفاق را در پيش گيرد. على رغم تلاش ابن تيميه براى نفى وجود نفاق در مكه، خداوند در سوره مدثّر كه به اتفاق همه قرآن پژوهان فريقين تمام آيات آن مكى است، از وجود گروه «فى قلوبهم مرض» در
سال هاى آغازين بعثت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خبر مى دهد. خداى متعال در آيه سى و يكم از اين سوره مبارك مى فرمايد:
«وَما جَعَلْنا أَصْحابَ النّارِ إِلاّ مَلائِكَةً وَما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَيَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيماناً وَلا يَرْتابَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَالْمُؤمِنُونَ وَلِيَقُولَ الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْكافِرُونَ ما ذا أَرادَ اللّهُ بِهذا مَثَلاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَيَهْدي مَنْ يَشاءُ وَما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاّ هُوَ وَما هِيَ إِلاّ ذِكْرى لِلْبَشَرِ »؛(1).
مأموران دوزخ را فقط فرشتگان [عذاب] قرار داديم و تعداد آنان را جز براى آزمايش كافران معين نكرديم تا اهل كتاب [يهود و نصارا] يقين پيدا كنند و بر ايمان مؤمنان بيفزايد، و اهل كتاب و مؤمنان [در حقانيت اين كتاب آسمانى] ترديد به خود راه ندهند و بيماردلان و كافران بگويند: «خدا از اين توصيف چه منظورى دارد؟» [آرى!
]اين گونه خداوند هر كس را بخواهد گمراه مى سازد و هر كس را بخواهد هدايت مى كند!
و لشكريان پروردگارت را جز او كسى نمى داند، و اين جز هشدار و تذكرى براى انسان ها نيست!
اين آيه شريف به صراحت از وجود «فى قلوبهم مرض» در كنار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در سال هاى آغازين بعثت خبر مى دهد و از سوى ديگر، اهل ايمان و تظاهركنندگان به اسلام، در هنگام نزول اين آيه شريف اندك و افرادشان مشخص
1) . سوره مدثر، آيه 31.
و معين است و در ميان اين افراد معين، به سادگى مى توان مؤمنان واقعى را از بيماردلان جدا ساخت و «فى قلوبهم مرض» را شناسايى كرد. به همين روى، امثال ابن تيميه، بر نفى وجود نفاق در مكه پيش از هجرت اصرار مى كنند و بهانه نبود انگيزه براى نفاق در مكه، در پنهان ساختن حقيقتى كه خداوند به روشنى بيان كرده است مى كوشند؛ اما امامان معصوم عليهم السلام كه به عنوان حافظان دين مسئول پاسخ به شبهات و رفع شبهه از اذهان مؤمنان هستند، به اين شبهه به روشنى پاسخ داده اند. در كتاب شريف إحتجاج آمده است:
قال المهدي عليه السلام: ... أمّا ما قال لك الخصم بأنّهما أسلما طوعا أو كرها، لِمَ لَمْ تقل بل إنّهما أسلما طمعا؟ وذلك أنّهما يخالطان مع اليهود ويخبران بخروج محمّد صلّى اللّه عليه وآله واستيلائه على العرب عن التوراة والكتب المقدسة؛(1).
حضرت مهدى عليه السلام فرمودند: ... چرا آن گاه كه خصم از تو پرسيد: «آيا آن دو از روى ميل و رغبت اسلام آوردند، يا به اكراه و اجبار؟» در پاسخ نگفتى كه آنان از روى طمع اسلام آوردند؟ سبب اسلام آنان اين بود كه آنها با يهود آميختگى و آمد و شد داشتند و يهوديان خبر خروج پيامبر صلّى اللّه عليه وآله و چيرگى ايشان بر عرب را از تورات و كتب مقدس خويش به آنان داده بودند.
در اين حديث شريف، به زيبايى پرده از سر نفاق عده اى از گروندگان به اسلام
1) . الإحتجاج: 2 / 465.
در آغاز بعثت برداشته شده است، به گونه اى كه استبعاد از ميان مى رود و معناى صحيح كلام خداى متعال در سوره مبارك مدثر آشكار مى گردد. در نتيجه با اين استدلال روشن، هرگز احدى نمى تواند ادعا كند كه آيات قرآن بر عدالت تمامى صحابه دلالت دارد. خداى متعال در برخى آيات قرآن، از وجود گروهى در اطراف پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله خبر مى دهد كه بايد بخشى از صدقات را براى پيشگيرى از شر آن گروه به آنان پرداخت كرد. از اين گروه در قرآن با عنوان «المؤلّفة قلوبهم» ياد شده است. خداوند سبحان مى فرمايد:
«إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساكينِ وَالْعامِلينَ عَلَيْها وَالْمُؤلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ »؛(1).
همانا صدقات براى فقرا، افراد مسكين و كارگزاران آن و براى كسانى است كه بايد دل هايشان را به دست آورد.
روشن است كه تأليف قلب و به دست آوردن دل گروهى لازم است؛ چرا كه عدم رسيدگى به آنان سبب شرارتشان مى شود. برخى پنداشته اند كه تأليف قلوب براى بيگانگان و به منظور گرايش آنان به اسلام است؛ اما اولاً اين با سياق آيه سازگارى ندارد، و ثانيا خداوند هرگز كسى را با تهديد و تطميع به دين خويش فرا نمى خواند و به صراحت مى فرمايد: «لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ »؛ يعنى دين الاهى حقيقتى روشن است كه عقل هر عاقلى به پذيرش آن حكم مى كند و قبول آن هرگز نياز به تهديد و تطميع ندارد؛ بلكه خداوند دستور داده است از غير مسلمانانى كه در سرزمين هاى اسلامى زندگى
1) . سوره توبه، آيه 60.
مى كنند، جزيه دريافت شود. بنا بر اين، بخشى از صدقات براى تأليف قلوب كسانى است كه اظهار اسلام كرده اند؛ اما چنانچه سودى به آنان نرسد، شر به پا مى كنند و پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را مورد آزار و اذيت قرار مى دهند!
چنان كه خداى متعال در آيه بعد مى فرمايد:
«وَمِنْهُمُ الَّذينَ يُؤذُونَ النَّبِيَّ »؛(1).
و بعضى از آنها كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى كنند.
از برخى آيات قرآن كريم به روشنى استفاده مى شود كه بيماردلان و اذيت كنندگان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله، بسيار به ايشان نزديك بوده و مدام به خانه هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمد و شد مى كرده اند؛ از اين رو خداوند خطاب به همسران پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله مى فرمايد:
«يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذي في قَلْبِهِ مَرَضٌ »؛(2).
اى همسران پيامبر، با عشوه سخن مگوييد تا آن كس كه دلش مرض است به طمع بيفتد.
روشن است كه افراد مشهور به نفاق در مدينه، هرگز به خانه هاى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله رفت و آمد نمى كردند و اساسا هيچ ارتباطى با آن حضرت نداشتند؛ بلكه
صرفا براى محافظت از جان، مال و موقعيت خويش تظاهر به اسلام مى كردند. به همين روى منظور از «الذى فى قلبه مرض»، مسلما برخى از آن خواصى هستند كه به خانه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله رفت و آمد مى كردند. به هر تقدير، اين آيه شريف هرگز با قول به عدالت صحابه سازگار نيست. صحابه اى كه آزار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به حدى رسانده بودند كه خداوند به عمل آنها اعتراض و آنان را از اين كار نهى كرده، مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاّ أَنْ يُؤذَنَ لَكُمْ إِلى طَعامٍ غَيْرَ ناظِرينَ إِناهُ وَلكِنْ إِذا دُعيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَلا مُسْتَأْنِسينَ لِحَديثٍ إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيي مِنْكُمْ وَاللّهُ لا يَسْتَحْيي مِنَ الْحَقِّ وَإِذا سَأَلُْتمُوهُنَّ مَتاعًا فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ ذلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤذُوا رَسُولَ اللّهِ وَلا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللّهِ عَظيمًا »؛(1).
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خانه هاى پيامبر داخل نشويد مگر آن كه به شما براى خوردن غذا اذن دهد، بدون آن كه زودتر آمده چشم انتظار آن باشيد؛ ليكن وقتى دعوت شديد، داخل شويد و چون غذا خورديد به دنبال كار خود رفته و متفرق شويد و به سخن گفتن [با اهل خانه] انس نگيريد؛ چرا كه با آن كار پيامبر را اذيت مى كنيد و او از روى حيا اظهار نمى دارد، در حالى كه خداوند از اظهار حق حيا نمى كند و چنانچه از همسران پيامبر متاعى مى طلبيد، از پس پرده بطلبيد؛ زيرا اين كار براى
1) . همان، آيه 53.
دل هاى شما و آنان پاكيزه تر و بهتر است. براى شما جايز نيست كه رسول خدا را اذيت كنيد و پس از او همسرانش را به نكاح خود در آوريد كه اين كار شما نزد خداوند گناهى بسيار بزرگ است.
اين آيه شريف، به روشنى وضعيت نابهنجار اصحاب و اطرافيان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را نشان مى دهد. بر اساس آنچه سيوطى در لباب النقول في أسباب النزول و در ذيل اين آيه گفته است، اين آيه درباره طلحه نازل شده است.(1)طلحه و ابوبكر هر دو از قبيله تَيم هستند؛ از اين رو با هم نسبت خويشاوندى دارند و از نظر قبيله اى پسرعمو محسوب مى شوند. سيوطى مى گويد كه روزى طلحه با عايشه آهسته و سرى گفتگو مى كردند و چون پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله اين صحنه را مشاهده كرد، ناراحت شد و اعتراض كرد. طلحه گفت: عايشه دختر عموى من است و من و او حرف بدى نمى زديم؛ اما پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بر ناراحتى خويش از اين عمل تأكيد كرد.
بنا به گفته سيوطى، طلحه به عايشه وعده مى داده كه پس از رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله با او ازدواج خواهد كرد و اين آيه براى نهى از اين كار نازل شده است. سيوطى همين داستان را بدون ذكر نام طلحه و عايشه در الدرّ المنثور نيز نقل كرده است. وى مى نويسد:
أخرج ابن جرير عن ابن عباس رضي اللّه عنهما أنّ رجلاً أتى بعض أزواج النبي صلّى اللّه عليه وآله فكلّمها وهو ابن عمّها. فقال النبي صلّى اللّه عليه وآله:
1) . ر.ك: لباب النقول في أسباب النزول: 179.
«لا تقومنّ هذا المقام بعد يومك هذا». فقال: يا رسول اللّه، إنّها ابنة عمي، واللّه ما قلت لها منكرا، ولا قالت لي. قال النبي صلّى اللّه عليه وآله: «قد عرفت ذلك أنّه ليس أحد أغير من اللّه، وأنه ليس أحد أغير منّي»، فمضى، ثمّ قال: يمنعني من كلام ابنة عمّي لا تزوجنّها من بعده. فأنزل اللّه هذه الآية؛(1).
ابن جرير به نقل از ابن عباس آورده است: مردى نزد برخى از همسران پيامبر صلّى اللّه عليه وآله آمد و با او سخن گفت، در حالى كه او دختر عمويش بود. آن گاه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «پس از اين ديگر چنين كارى را نكن». وى گفت: اى رسول خدا، اين دخترعموى من است. به خدا سوگند سخن بدى به وى نگفتم و او نيز حرف بدى به من نزده است. پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آنچه را گفتم دانستى!
همانا احدى غيرتمندتر از خداوند نيست و احدى [غير از خدا هم] از من غيرتمندتر نيست». اين ماجرا گذشت، سپس وى گفت: پيامبر مرا ازسخن گفتن با دختر عمويم منع كرد، براى اين كه مى خواستم او را بعد از پيامبر به ازدواج خويش درآورم؛ از اين رو خداوند اين آيه را نازل كرد.
به راستى يك انسان شريف، با فردى عادى چنين معامله اى مى كند كه بزرگ ترين اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه وآله - به زعم سنيان - با ايشان كرده اند؟ آيا با اين اوصاف مى توان ادعا كرد كه همه صحابه عادلند؟ خداى تعالى در آيه اى ديگر، از وجود برخى پيرامون پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله
1) . الدرّ المنثور: 8/194.
خبر مى دهد كه تا وقتى با ايشان همراهى مى كنند كه به نفعشان باشد؛ اما اگر به خاطر همراهى با پيامبر صلّى اللّه عليه وآله ضررى متوجه آنان گردد، از دين برمى گردند و مستوجب خسران در دنيا و آخرت مى شوند. خداوند سبحان درباره اين گروه مى فرمايد:
«وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللّهَ عَلى حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيا وَاْلآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبينُ »؛(1).
برخى از مردم خدا را تنها به زبان مى پرستند [و ايمان قلبيشان بسيار ضعيف است].
همين كه [دنيا به آنها رو كند] خيرى به آنان برسد، حالت اطمينان پيدا مى كنند؛ اما اگر مصيبتى براى امتحان به آنان برسد، دگرگون مى شوند [و به كفر رو مى آورند. به اين ترتيب] هم دنيا را از دست داده اند و هم آخرت را و اين همان خسران و زيان آشكار است.
خداوند همچنين درباره اين گروه مى فرمايد:
«قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤمِنُوا وَلكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَلَمّا يَدْخُلِ اْلإيمانُ في قُلُوبِكُمْ وَإِنْ تُطيعُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ »؛(2).
عرب ها گفتند: ايمان آورده ايم؛ بگو: شما ايمان نياورده ايد؛ ليكن بگوييد اسلام آورده ايم، اما هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است!
اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد، چيزى از پاداش كارهاى شما را فروگذار نمى كند و خداوند آمرزنده مهربان است.
با وجود چنين افرادى در ميان اصحاب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، چگونه مى توان به عدالت تمامى صحابه حكم كرد؟ اين چه مكتبى است كه بدون توجه به آيات قرآن كريم مى كوشد تمامى اطرافيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله، حتى آنان را كه در طفوليت يك بار ايشان را ديده اند و يا عرب هاى قبايل مختلف را كه يك بار براى ديدار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به مدينه آمده اند و يا تجار و مسافرانى كه در سفر يا مسير خود در مدينه يك لحظه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را ديده اند را عادل معرفى مى كند؟ و انگيزه اين مكتب از عادل شمردن همه اين افراد چيست؟ آيا اين كار انگيزه اى جز مخالفت با اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله دارد، اهل بيتى كه به حكم روشن قرآن از عصمت الاهى برخوردارند و يگانه راه مطمئن براى دستيابى به سنت و علوم قرآن هستند. آيا درست است كه يگانه حامى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در روزهاى سخت را كنار زد و به كسانى تمسك جست و كسانى را عادل شمرد كه برخلاف دستور خدا در جنگ ها به دشمن پشت مى كرده اند. خداى متعال درباره اين گروه مى فرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا زَحْفًا فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ * وَمَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفًا لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ
مِنَ اللّهِ وَمَأْواهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصيرُ »؛(1).
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اگر با انبوه كافران در ميدان نبرد رو به رو شديد، هرگز به آنان پشت نكنيد و هر كس در آن هنگام به دشمن پشت كند، بر كسى كه براى تجديد قوا عقب نشينى مى كند و يا براى جمع نيرو و همكارى با نيروهاى ديگر به عقب مى رود [كسى كه به قصد فرار به دشمن پشت مى كند] به غضب خداوند گرفتار خواهد شد و جايگاهش جهنم است و بازگشتگاه بدى دارد.
بر اساس اين آيه، فرار از جنگ گناهى عظيم محسوب مى شود و فرار كننده مستوجب عذابى سخت و جايگاهش جهنم است. بر همين اساس، فرار از «زحف» يكى از كبائر شمرده مى شود؛ چرا كه يكى از ملاك هاى كبيره بودن گناه آن است كه خداوند سبحان عذاب جهنم را به عنوان مجازات آن معين كرده باشد. از سوى ديگر، تاريخ به روشنى گواه آن است كه عموم اصحاب مشهور، بزرگان و مشايخ قوم، از رويارويى با دشمن گريزان بودند و در برخى جنگ ها فرار را بر قرار ترجيح مى دادند. ابن سعد در الطبقات الكبرى به سند صحيح، از ابوبكر روايت مى كند كه وى در زمره نخستين فراركنندگان در جنگ احد بوده است. وى به نقل از عايشه مى نويسد:
حدّثني أبوبكر قال: كنت في أوّل من فاء الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله يوم أحد!(2).
ابوبكر براى من نقل كرد كه: من نخستين كسى بودم كه در روز احد، از جنگ به سوى پيامبر باز گشتم.
فرار بزرگان اصحاب از جنگ به گونه اى مسلم و روشن است كه احدى نمى تواند اين موضوع را كتمان و انكار كند؛ از اين رو اهل سنت ضمن اقرار به اين موضوع، در توجيه آن مى كوشند و ادعا مى كنند كه هرچند فرار از جنگ گناهى بزرگ و از كبائر شمرده مى شود؛ اما صحابه بزرگى كه مرتكب چنين گناهى شده اند، احتمالاً از اين عمل توبه كرده اند و به حكم «من تاب من الذنب، كان كمن لا ذنب له» بايد آنان را تبرئه كرد!
اما بايد دانست كه فرار از جنگ و ارتكاب كبيره توسط بزرگان اصحاب امرى روشن و بديهى است؛ اما توبه آنان هرگز ثابت نشده و ادعايى است كه پيروان آنها مطرح مى كنند و اين ادعا نيز إخبار از يك امر باطنى است، در حالى كه هيچ كس به باطن افراد راهى ندارد و نمى تواند از آن خبر دهد. پس هرگز نمى توان به واسطه يك امر مشكوك و إخبار عده اى از يك امر باطنى، از امرى مسلّم و يقينى دست برداشت. به عبارت ديگر، رفع يد از امور قطعى با استناد به إخبار ظنى، آن هم إخبار از يك امر باطنى هرگز جايز نيست.
افزون بر همه اينها، قول به احتمال توبه فرار كنندگان از جنگ با آيات ديگر قرآن سازگار نيست؛ چراكه خداوند نيت فرار كنندگان در جنگ اُحد را آشكار ساخته و از قصد آنان بر بازگشت به شرك پيشين خبر مى دهد. خداى متعال خطاب به فرار كنندگان از جنگ احد مى فرمايد:
«وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ »؛(1).
محمد نيست مگر پيامبرى كه پيش از او پيامبرانى بوده اند. اگر او بميرد يا كشته شود، شما به شرك سابق خود باز مى گرديد؟ و هر كس به پيشينه خود بازگردد، هرگز به خدا ضررى نمى رسد و خداوند به زودى شاكران را پاداش خواهد داد.
«إنقلاب على الأعقاب» به معناى بازگشت قهقرايى و كنايه از ارتداد است. آلوسى در اين باره مى نويسد:
والإنقلاب على الأعقاب في الأصل الرجوع القهقرى، وأريد به الإرتداد والرجوع إلى ماكانوا عليه من الكفر؛(2).
بازگشت به عقب و گذشته در اصل به معناى بازگشت قهقرايى است و مراد از آن، ارتداد و بازگشت به كفرى است كه در آن بوده اند.
بنا بر اين خداوند سبحان در اين آيه شريف، به روشنى از ارتداد عده اى از اطرافيان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله خبر مى دهد كه منتظر رحلت ايشان هستند تا به شرك سابق خويش باز گردند. به همين سبب است كه شفاعت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله درباره آنان كارساز نيست و شامل حال آنها نمى گردد؛ چنان كه احمد در مسند خود مى نويسد:
عن ابن مسعود أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله قال: «أنا فرطكم على الحوض، وسأنازع رجالاً فأغلب عليهم، فلأقولنَّ ربّ أصيحابي أصيحابي. فليقالنّ لي: «إنّك لا تدري ما أحدثوا بعدك»»؛(1).
از ابن مسعود روايت شده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من پيش از شما در كنار حوض خواهم بود و مردانى را از من جدا كرده و از نوشيدن از حوض باز خواهند داشت، پس من بر آنان اشراف يافته و خواهم گفت: پروردگارا، اصحابم اصحابم!
» پس به من گفته مى شود: «تو نمى دانى كه آنان پس از تو مرتكب چه كارها و رفتارهايى شده اند»!
مسلم نيز در صحيح خود، مشابه همين حديث را روايت كرده است. در صحيح مسلم آمده است:
قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «أنا فرطكم على الحوض ولأنازعن أقواما ثمّ لأغلبنَّ عليهم». فأقول: «يا ربّ، أصحابي أصحابي»، فيقال: «إنّك لا تدري ما أحدثوا بعدك»؛(2).
پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من در حضور بر سر حوض بر شما پيشى خواهم جست در حالى كه گروهى را از كنار حوض جدا خواهم ساخت. من بر آنان چيره شده، مى گويم: «پروردگارا، اصحابم اصحابم!
». پس گفته مى شود: «تو نمى دانى كه
آنان پس از تو مرتكب چه كارهاى زشت و بدعت گزارى هايى شده اند!
»».
و در صحيح بخارى نيز آمده است:
قال النبي صلّى اللّه عليه وآله: «أنا فرطكم على الحوض ليرفعن الى رجال منكم حتّى إذا أهويت لأناولهم اختلجوا دوني، فأقول: «إي، ربّ اصحابي». فيقول: «لا تدري ما أحدثوا بعدك»؛(1).
پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من پيش از شما در كنار حوض حاضر مى شوم و مردانى از شما را به نزد من مى آورند تا اين كه دست دراز مى كنم تا آنها را از حوض بنوشانم كه آنان از كنار من بيرون كشيده مى شوند. آن گاه مى گويم: «پروردگارا، اصحابم!
» مى فرمايد: «تو نمى دانى كه پس از تو چه كارهاى زشت و چه بدعت گزارى هايى كرده اند»».
احمد در مسند خويش، حديث ديگرى از ابن عباس روايت مى كند كه در آن به ارتداد برخى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تصريح شده است. وى مى نويسد:
عن ابن عباس قال: قام فينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله بموعظة فقال: «إنّكم محشورون إلى اللّه تعالى حفاة عراة غرلاً ...». قال: «ثمّ يؤخذ بقوم منكم ذات الشمال». قال ابن جعفر: وإنّه سيجاء برجال من أمتي فيؤخذ بهم ذات الشمال فأقول: «يا ربّ أصحابي». قال: فيقال لي: «إنّك لا تدري ما أحدثوا بعدك. لم يزالوا مرتدين على أعقابهم مذ فارقتهم»؛(2).
از ابن عباس نقل شده است كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ميان ما به موعظه برخاست و فرمود: «شما به سوى خداى تعالى محشور خواهيد شد در حالى كه فرسوده، عريان و گرفتاريد ...». [در ادامه] فرمود: «سپس گروهى از شما در صف اصحاب شمال قرار داده مى شويد».
ابن جعفر گفت: همانا به زودى مردانى از امت من خواهند آمد كه آنها در صف اصحاب شمال قرار داده مى شوند. آن گاه من مى گويم: «اى پروردگار، اصحابم!
». به من گفته مى شود: «تو نمى دانى كه بعد از تو چه كارهاى بد و بدعت هايى مرتكب شدند و از هنگامى كه از ميانشان رفتى، همواره به شرك پيشين خود بازگشته و مرتد شدند».
بخارى نيز همين حديث را آورده؛ اما عبارتى كه در آن به ارتداد برخى اصحاب تصريح شده است را حذف كرده است!
بخارى مى نويسد:
خطب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فقال: «يا أيّها الناس، إنّكم محشورون إلى اللّه حفاة عراة عزّلاً ... إلاّ أنّه يجاء برجال من أمتي فيؤخذ بهم ذات الشمال فأقول: «يا رب، أصحابي»!
فيقال: «إنّك لا تدري ما أحدثوا بعدك»»؛(1).
رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خطبه خواند و فرمود: «اى مردم، همانا شما به سوى خدا محشور مى شويد درحالى كه فرسوده، عريان و گرفتاريد ... بدانيد كه مردانى از امت من آورده مى شوند و در صف اصحاب شمال قرار مى گيرند. آن گاه من مى گويم:
1) . صحيح البخاري: 5 / 191.
«پروردگارا، اصحابم»!
به من گفته مى شود: «تو نمى دانى كه پس از تو چه كارهاى بد و بدعت هايى مرتكب شده اند»».
بخارى در جاى ديگر از صحيح خود، همين حديث را از ابوهريره روايت كرده و در اين روايت به روشنى از ارتداد برخى صحابه سخن به ميان آورده است. وى مى نويسد:
عن أبيهريرة عن النبي صلّى اللّه عليه وآله قال: بينا أنا قائم إذا زمرة حتى إذا عرفتهم خرج رجل من بيني وبينهم فقال: «هلّم». فقلت: أين؟ قال: «إلى النار واللّه». قلت: وما شأنهم؟ قال: «إنّهم ارتدّوا بعدك على أدبارهم القهقرى. ثمّ إذا زمرة حتى إذا عرفتهم خرج رجل من بيني وبينهم». فقال: «هلّم». قلت: أين؟ قال: «إلى النار واللّه». قلت: ما شأنهم؟ قال: «إنّهم ارتدّوا بعدك على أدبارهم القهقرى. فلا أراه يخلص منهم إلاّ مثل همل النعم»؛(1).
از ابوهريره، از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله روايت شده كه فرمود: «من در ميان گروهى مى ايستم و آنان رامى شناسم. مردى از ميان من و آنان خارج شده، [خداوند] خواهد گفت: «جلو بيا». مى گويم: «كجا؟». مى گويد: «به سوى آتش». به خدا مى گويم: «جايگاه اينان اين نيست»!
مى گويد: «آنها پس از تو مرتد شدند و به قهقرا و به گذشته خود بازگشتند». سپس در ميان گروه ديگرى قرار مى گيريم و آنها را مى شناسم و مردى نيز از ميان من و آنها بيرون مى رود و [خداوند] مى گويد:
1) . صحيح البخاري: 7 / 208.
«جلو بيا». مى گويد: «به كجا؟». مى گويد: «به سوى آتش»!
به خدا مى گويم: «جايگاه اينها نيز اين نيست»!
مى گويد: «اينها پس از تو مرتد شده و به شرك پيشين خود بازگشته اند». آن گاه نمى بينم جز عده بسيار اندكى از آنها رهايى يابند.
«همل النعم» كنايه از تعداد بسيار اندك است. ابن منظور در لسان العرب مى نويسد:
في حديث الحوض: فلا يخلص منهم إلاّ مثل هَمَل النعم؛ الهمل: ضوالّ الإبل، وأحدها هامل، أي أنّ الناجي منهم قليل، في قلّة النعم الضالّة؛(1).
در حديث حوض كه آمده است: به جز «مثل همل النعم»، كسى از ميان آنها رهايى نمى يابد. همل به معناى شتر ضعيفى است كه ناديده گرفته مى شود و واحد آن، هامل است؛ يعنى نجات يابندگان از ميان آنها به كمى چهارپاى رها شده است.
با رجوع به احاديث بسيارى كه درباره صحابه وارد شده است، درمى يابيم كه تئورى موهوم عدالت تمامى صحابه به هم پاشيده و پايه هاى سست اين نظريه عيان است. در مباحث گذشته، به برخى از رفتارهاى صحابه پيامبر كه به يقين در نزد هر عاقل منصفى منافات با عدالت آنان دارد پرداختيم. در آنجا به گناهانى همچون كذب و شهادت زور، قتل و زناى محصنه، بيع خمر، خريد و فروش بت، بيع ربوى، گرفتن ربا، دروغ و خيانت، و فتوا به غير علم كه برخى از صحابه مرتكب شده بودند اشاره شد
1) . لسان العرب: 11 / 710.
كه خود حاكى از عدم عدالت آنان است. از اين گونه رفتارهاى منافى با عدالت كه در منابع معتبر اهل سنت آمده است بسيار است كه براى هر صاحب فكرى و طالب حقى همين مقدار كفايت خواهد كرد.
حاصل آن كه هم در آيات قرآن به روشنى از نفاق و ارتداد اكثر اطرافيان پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله خبر داده شده، و هم در روايات فريقين به اين حقيقت تصريح شده است. در نتيجه با وجود اين همه آيه و روايت مورد اتفاق فريقين، هرگز كسى نمى تواند ادعا كند كه قرآن بر عدالت تمامى صحابه دلالت دارد، مگر جاهل متعصب!
(الف)
1 . الإحتجاج: احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، تحقيق سيّد محمّد باقر خرسان، دار النعمان، سال 1386.
2 . أحكام القرآن: محمد بن ادريس شافعى، تحقيق: عبدالغنى عبدالخالق، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، سال 1400.
3 . الإحكام في أُصول الأحكام: ابو محمدعلى بن حزم اندلسى، مطبعة العاصمة، قاهره، [بى تا].
4 . احياء علوم الدين: ابوحامد غزالى، دار المعرفه، بيروت، چاپ يكم، [بى تا].
5 . إرشاد الفحول إلى تحقيق الحق من علم الأُصول: محمد بن على بن محمد شوكانى، مطبعة المصطفى البابى الحلبى واولاده بمصر، چاپ يكم، سال 1356 ـ 1937 م.
6 . أسباب النزول: واحدى نيشابورى، مؤسسة الحلبي، قاهره، سال 1388.
7 . الإستيعاب: يوسف بن عبداللّه نمرى (ابن عبدالبرّ)، تحقيق: على محمد بجاوى، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1412.
8 . أُسد الغابة: ابوالحسن عزّالدين ابن اثير جزرى، دار الفكر، بيروت، سال 1409.
9 . إسعاف الراغبين في سيرة المصطفى وفضائل أهل بيته الطاهرين: محمد صبّان، چاپ شده
در حاشيه كتاب نور الابصار، [بى تا]، سال 1356.
10 . الإصابة في تمييز الصحابة: ابن حجر عسقلانى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1415.
11 . أضواء على السنة المحمّديّة: محمود ابورية، نشر البطحاء، چاپ پنجم، [بى تا].
12 . الإعتصام: ابراهيم بن موسى لخمى شافعى، تحقيق: رشيد رضا، دار الكتب العلمية، بيروت، [بى تا].
13 . إعلام الموقّعين عن ربّ العالمين: شمس الدين محمد بن ابى بكر ابن قيم جوزيه، دار الكتب العلميه، بيروت ـ لبنان، چاپ دوم، سال 1414 ـ 1993 م.
14 . أقرب الموارد: سعيد خورى شرتونى، [بى نا ـ بى تا].
15 . إمتاع الأسماع: تقى الدين احمد بن على مقريزى، تحقيق: محمد عبدالحميد نميسى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1420.
(ب)
16 . تفسير البحر المحيط: ابوحيان اندلسى، تحقيق: جمعى از محققين، دار الكتب العلمية، چاپ يكم، سال 1422.
17 . البداية والنهاية: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.
18 . البرهان في تفسير القرآن: سيد هاشم بحرانى، تحقيق: مؤسسة البعثه، مؤسسة البعثة، قم، [بى تا].
19 . البلد الأمين والدرع الحصين: شيخ ابراهيم كفعمى، مكتبة الصدوق، تهران، [بى تا].
(ت)
20 . التاريخ الصغير: محمّد بن اسماعيل بخارى، تحقيق: محمود ابراهيم زايد، دار المعرفة،
بيروت، چاپ يكم، سال 1406.
21 . تاريخ الطبري: محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، مؤسسه اعلمى، بيروت، چاپ چهارم، سال 1403.
22 . التاريخ الكبير: محمّد بن اسماعيل بخارى، مكتبة الاسلامية، دياربكر ـ تركيه، [بى تا].
23 . تاريخ المذاهب الإسلامية: محمد ابن زهره، دار الفكر العربى، قاهره، [بى تا].
24 . تاريخ اليعقوبي: احمد بن ابى يعقوب يعقوبى، انتشارات دار صادر، [بى تا].
25 . تاريخ بغداد: احمد بن على خطيب بغدادى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1417.
26 . تاريخ مدينة دمشق: على بن حسين بن عساكر (ابن عساكر)، دار الفكر، بيروت، سال 1415.
27 . تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، تحقيق: عبدالوهاب عبداللطيف، المكتبة الرياض الحديثة، رياض، [بى تا].
28 . تفسير ابن ابى حاتم (تفسير القرآن العظيم): ابومحمّد عبدالرحمان بن محمّد بن ابى حاتم رازى، تحقيق: اسعد محمّد الطيب، المكتبة العصرية، [بى تا].
29 . تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم): اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار المعرفة، لبنان، چاپ يكم، سال 1412.
30 . التفسير الأثرى الجامع: محمدهادى معرفت، ذوى القربى، چاپ يكم، سال1425ـ2004م.
31 . تفسير الآلوسي: شهاب الدين محمود آلوسى بغدادى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ چهاردهم، سال 1405.
32 . تفسير الرازي: محمّد بن عمر (فخر رازى)، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ سوم، سال 1420.
33 . تفسير السمرقندي: نصر بن محمّد بن احمد سمرقندى، تحقيق: محمود مطرجى، دار الفكر، [بى تا].
34 . تفسير الطبري: محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، دار الفكر، بيروت، سال 1415.
35 . تفسير العياشي: محمّد بن مسعود بن عياش سمرقندى (عياشى)، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، مكتبه علميه اسلاميه، تهران، [بى تا].
36 . تفسير القرطبي (الجامع لأحكام القرآن): ابوعبداللّه احمد بن محمّد انصارى قرطبى، تحقيق و تصحيح: احمد عبدالعليم بردونى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى تا].
37 . تفسير المراغي: احمد بن مصطفى مراغى، دار احياء التراث العربى، بيروت.
38 . تفسير المنار: محمد رشيد رضا، تحقيق: ابراهيم شمس الدين، دار الكتب العلميّة، بيروت، چاپ دوم، 1426.
39 . تفسير الميزان: سيد محمد حسين طباطبائى، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، [بى تا].
40 . تفسير النيسابوري: نظام الدين حسن بن محمد قمى نيشابورى، بى نا، [بى تا].
41 . تفسير مجمع البيان: امين الاسلام فضل بن حسن طبرسى، تحقيق: گروهى از محققين، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، چاپ يكم، سال 1415 ـ 1995 م.
42 . التقرير والتحبير في شرح التحرير: ابن امير الحاجّ حلبى، تصحيح: عبداللّه محمود محمد عمر، دار الكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، چاپ دوم، سال 1419 ـ 1999 م.
43 . تلخيص المستدرك: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلميّة (چاپ شده در حاشيه المستدرك على الصحيحين)، [بى تا].
44 . تنزيل الآيات على الشواهد من الأبيات (شرح شواهد الكشّاف): محبّ الدين افندى، شركت
مكتبة ومطبعة مصطفى البابى الحلبى واولاده، [بى تا].
45 . تهذيب التهذيب: احمد بن على بن حجر عسقلانى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1404.
46 . تيسير التحرير على كتاب التحرير: محمد امين امير پادشاه حنفى، دار الفكر، [بى تا].
(ج)
47 . جامع الأُصول: ابوالسعادات مبارك بن محمّد شيبانى (ابن اثير جزرى)، تحقيق: عبدالقادر ارنؤوط، مكتبة الحلواني، چاپ يكم، [بى تا].
48 . الجامع الصغير من حديث البشير النذير: جلال الدين سيوطى، تحقيق: حَمْدى دمرداش محمد، مكتبة نزار مصطفى البازه، المملكة العربية السعودية، سال 1420.
49 . جامع بيان العلم وفضله: يوسف بن عبداللّه نمرى (ابن عبدالبرّ)، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1398.
50 . الجرح والتعديل: ابومحمد عبدالرحمان بن ابى حاتم، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1371 ـ 1952 م.
51 . جواهر العقدين في فضل الشرفين: على بن عبداللّه سمهودى، مطبعة النعمانى، بغداد، سال 1405.
52 . جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (جلد يكم): سيد على حسينى ميلانى، الحقائق، چاپ يكم، 1390 ش.
(د)
53 . الدرّ اللقيط من البحر المحيط: ابوحيان احمد بن عبدالقادر، چاپ شده در ذيل تفسير البحر المحيط، النصر الحديثه، سال 1329.
54 . الدرّ المنثور: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار المعرفة، بيروت، [بى تا].
(ذ)
55 . ذخائر العقبى: احمد بن عبداللّه محبّ الدين طبرى، مكتبة القدسى، سال 1356.
(ر)
56 . الرسائل العشر في الأحاديث الموضوعة في كتب السنة: سيد على حسينى ميلانى، الحقائق، چاپ چهارم، 1386 ش.
(س)
57 . سلسلة الأحاديث الضعيفة والموضوعة: محمد ناصرالدين البانى، دار المعارف، رياض ـ عربستان، چاپ يكم، سال 1412.
58 . سمط النجوم العوالى في أنباء الأوائل والتوالي: عبدالملك بن حسين عصامى مكى، تحقيق: عادل احمد عبدالموجود و على محمّد معوض، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1419.
59 . سنن ابن ماجه: محمّد بن يزيد قزوينى (ابن ماجة)، تحقيق: محمّد فؤاد عبدالباقى، دار الفكر، بيروت، [بى تا].
60 . سنن الترمذي: محمّد بن عيسى ترمذى، دار الفكر، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.
61 . سنن الدارمي: عبداللّه بن الرحمان بن فضل بن بهرام دارمى، مطبعة الاعتدال، دمشق، سال 1349.
62 . السنن الكبرى: احمد بن حسين بن على بن موسى ابوبكر بيهقى، دار الفكر، [بى تا].
63 . سير أعلام النبلاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ نهم، سال 1413.
(ش)
64 . شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار عليهم السلام: قاضى نعمان بن محمد تميمى مغربى، تحقيق: سيد محمدحسين جلالى، مؤسسه نشر اسلامى، قم، چاپ يكم، سال 1414.
65 . شرح الزرقاني على المواهب اللدنيّة بالمنح المحمديّة: ابوعبداللّه محمد بن عبدالباقى زرقانى مالكى، دار الكتب العلمية، چاپ يكم، سال 1417 ـ 1996 م.
66 . شرح المقاصد في علم الكلام: مسعود بن عمر سعدالدين تفتازانى، دار المعارف النعمانية، پاكستان، چاپ يكم، سال 1401.
67 . شرح نهج البلاغة: ابن ابى الحديد معتزلى، دار احياء الكتب العربية، چاپ يكم، سال 1378.
68 . الشفاء بتعريف حقوق المصطفى: قاضى عياض، دار الفكر، بيروت، سال 1409.
69 . شواهد التنزيل: عبيداللّه بن احمد حسكانى، تحقيق: محمّد باقر محمودى، سازمان انتشارات وزارت ارشاد، تهران، چاپ يكم، سال 1411.
70 . شيخ المضيرة ابن هريرة: محمود ابوريّة، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت ـ لبنان، چاپ سوم، [بى تا].
(ص)
71 . صحيح ابن حبان: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، مؤسسة الرسالة، بيروت، سال 1414.
72 . صحيح البخاري: محمّد بن اسماعيل بخارى، دار الفكر، بيروت، سال 1401.
73 . صحيح مسلم: مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى، دار الفكر، بيروت، [بى تا].
74 . الصواعق المحرقة: احمد بن حجر هيتمى مكى، تحقيق: عبدالرحمان بن عبداللّه تركى وكامل محمّد خراط، مؤسسة الرسالة، چاپ يكم، سال 1417.
(ض)
75 . الضعفاء الصغير: محمّد بن اسماعيل بخارى، تحقيق: محمود ابراهيم زايد، دار المعرفة، بيروت، سال 1406.
76 . ضعفاء العقيلي: ابوجعفر محمد بن عمرو عقيلى مكى، تحقيق: عبدالمعطى امين قلعجى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، سال 1418.
77 . الضعفاء والمتروكين: احمد بن شعيب نسائى، دار المعرفة، بيروت، چاپ يكم، سال 1406.
(ط)
78 . الطبقات الكبرى: محمّد بن سعد هاشمى (ابن سعد)، دار صادر، بيروت، چاپ يكم، سال 1405.
(ع)
79 . العلل المتناهية في الأحاديث الواهية: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، تحقيق: خليل ميس، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1403.
80 . عمدة القاري: بدرالدين محمود بن احمد عينى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى تا].
(ف)
81 . فتح الباري: ابن حجر عسقلانى، دار المعرفة، بيروت، چاپ دوم، [بى تا].
82 . الفصل في الملل والأهواء والنحل: على بن احمد بن سعيد ابن حزم، مكتبة الخانجى، قاهره، [بى تا].
83 . الفصول في الأُصول: احمد بن على رازى الجصاص، تحقيق: عجيل جاسم نشمى، وزارت اوقاف، كويت، چاپ يكم، [بى تا].
84 . فضائل الصحابة: احمد بن شعيب نسائى، دارالكتب العلمية، بيروت ـ لبنان، [بى تا].
85 . فيض القدير: محمّد بن عبدالرؤوف مناوى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1415.
(ك)
86 . الكاشف فى معرفة من له رواية فى الكتب الستة: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار القبلة للثقافة الاسلامية، مؤسسة علوم القرآن، جدّه، چاپ يكم، سال
87 . الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف: احمد بن على ابن حجر عسقلانى، چاپ شده در ذيل كتاب «الكشاف» زمخشرى، دار الكتاب العربى، بيروت، [بى تا].
88 . الكافى: محمّد بن يعقوب كلينى، دار الكتب اسلاميه، چاپ پنجم، سال 1363 ش.
89 . الكامل في ضعفاء الرجال: عبداللّه بن عدى بن عبداللّه محمّد ابواحمد الجرجانى، تحقيق: يحيى مختار غزّاوى، دار الفكر، بيروت، سال 1049.
90 . الكامل في التاريخ: على بن محمّد بن اثير جزرى، دار صادر، بيروت، سال 1386.
91 . كشف الأستار عن زوائد البزّار: نورالدين على بن ابى بكر بن سليمان هيثمى، تحقيق: حبيب الرحمان اعظمى، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ يكم، سال 1399 ـ 1979 م.
92 . كشف الأسرار: علاء الدين عبدالعزيز بن احمد بخارى، تعليق و تخريج: محمد معتصم باللّه بغدادى، دار الكتاب العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1411.
93 . الكفاية في علم الرواية: احمد بن على بن ثابت خطيب بغدادى، تحقيق: احمد عمر هاشم،
دار الكتاب العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1405.
94 . كنز العمّال: على بن حسام الدين متّقى هندى، مؤسسة الرسالة، سال 1409.
(ل)
95 . لباب النقول في أسباب النزول: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، دار احياء العلوم، بيروت، [بى تا].
96 . لسان العرب: محمّد بن مكرم ابن منظور مصرى، نشر ادب الحوزة، سال 1405.
97 . لسان الميزان: احمد بن على بن حجر عسقلانى، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت، چاپ سوم، سال 1406.
98 . اللمع في أسباب ورود الحديث: جلال الدين عبدالرحمان بن ابى بكر سيوطى، تحقيق:
مكتب البحوث والدراسات، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت ـ لبنان، چاپ يكم، سال 1416 ـ 1996 م.
(م)
99 . المبسوط في الفقه الحنفي: شمس الدين سرخسى، دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت ـ لبنان، [بى تا].
100 . المجروحين: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، تحقيق: محمود ابراهيم زايد، دار الباز و عباس احمد الباز، مكه مكرمه، [بى تا].
101 . مجمع الزوائد: على بن ابى بكر هيثمى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1408.
102 . مجموعة الفتاوى: تقى الدين احمد بن تيميه حرّانى، طبعة الشيخ عبدالرحمن بن قاسم، [بى تا].
103 . مخالفة الصحابي للحديث النبوي الشريف: عبدالكريم نمله، مكتبة الرشد، رياض، چاپ دوم، 1420 ـ 1999 م.
104 . المختصر المنتهى: ابن حاجب، مكتبة الكليّات الازهرية، قاهرة، [بى تا].
105 . المختصر فى أخبار البشر: ابوالفداء عماد الدين اسماعيل بن على، حسينيه مصريه، چاپ يكم، [بى تا].
106 . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: على بن سلطان نورالدين محمّد قارى هروى، داراحياء التراث العربى، بيروت، [بى تا].
107 . المستدرك على الصحيحين: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، دار المعرفة، بيروت،
[بى تا].
108 . مسلم الثبوت فى اصول الفقه: محب اللّه ابن عبدالشكور بهارى، چاپ شده در ذيل المستصفى من علم الأُصول، الشريف الرضى، قم، چاپ دوم، سال 1364 ش.
109 . مسند ابن راهويه: اسحاق بن راهويه، تحقيق: دكتر عبدالغفور عبدالحق حسين برد البلوسى، مكتبة الايمان، مدينه، چاپ يكم، 1412.
110 . مسند أبييعلى: احمد بن على ابويعلى موصلى تميمى، تحقيق حسين سالم اسد، دار المأمون للتراث، دمشق، سال 1404.
111 . مسند أحمد: احمد بن حنبل شيبانى، دار صادر، بيروت، [بى تا].
112 . المصباح: ابراهيم كفعمى، مؤسسة الاعلمى، بيروت، چاپ سوم، 1403.
113 . المصنف: عبدالرزاق صنعانى، منشورات المجلس العلمى، [بى تا].
114 . معاني الأخبار: محمّد بن على بن حسين بن بابويه (شيخ صدوق)، تحقيق على اكبر غفارى، مؤسسة نشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين، سال 1379 ش.
115 . المعجم الأوسط: ابوالقاسم سليمان بن احمد الطبرانى، تحقيق: طارق بن عوض اللّه بن محمّد و عبدالمحسن بن ابراهيم الحسينى، دار الحرمين، قاهره، سال 1415.
116 . المعجم الكبير: سليمان بن احمد طبرانى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ سوم،
سال 1405.
117 . معجم مقاييس اللغة: ابوحسين احمد بن فارس زكريا، تحقيق: عبدالسلام محمد هارون، مكتبة الإعلام الاسلامى، سال 1404.
118 . معرفة السنن والآثار: ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، تحقيق: سيد حسن كسروى، دار الكتب العلمية، [بى تا].
119 . معرفة علوم الحديث: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، تحقيق: سيد معظم حسين، دار الآفاق الحديث، بيروت، چاپ چهارم، سال 1400.
120 . المغازي: محمد بن عمر واقدى، اعلمى، بيروت، چاپ سوم، سال 1409.
121 . المغني في الضعفاء: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: ابوزهرا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1418.
122 . مفردات غريب القرآن: حسين بن محمّد (راغب اصفهانى)، دفتر نشر الكتاب، سال 1404.
123 . المقاصد الحسنة في بيان كثير من الأحاديث المشتهرة على الألسنة: عبدالرحمن سخاوى، دار الكتاب العربى، [بى تا].
124 . مناقب آل أبيطالب عليهم السلام: محمّد على بن شهرآشوب مازندرانى، المكتبة الحيدرية، نجف، سال 1376.
125 . المنتخب من العلل للخلال: ابن قدامة مقدسى، دار الراية، رياض، سال 1419 ـ 1998 م.
126 . منهاج السنة: احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّانى (ابن تيميّه)، دار احد، [بى تا].
127 . الموضوعات: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، مكتبه سلفيه، مدينه منوره، چاپ يكم، سال 1386.
128 . الموطأ: مالك بن انس، تحقيق: محمد فؤاد عبدالباقى، دار احياء التراث العربى، بيروت ـ
لبنان، سال 1406 ـ 1985 م.
129 . ميزان الإعتدال في نقد الرجال: شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار المعرفة، بيروت، چاپ يكم، سال 1382.
(ن)
130 . نسيم الرياض في شرح شفاء القاضي عياض: احمد بن محمد شهاب الدين خفاجى، دار الفكر، بيروت، [بى تا].
131 . النصائح الكافية لمن يتولّي معاوية: محمّد بن عقيل علوى، دار الثقافة للطباعة والنشر، قم، چاپ يكم، سال 1412.
132 . نصب الراية: جمال الدين زيلعى، تحقيق: ايمن صالح شعبان، دار الحديث، قاهره، چاپ يكم، 1415.
133 . نظم درر السمطين في فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين: محمّد بن يوسف زرندى حنفى، مكتبة الامام اميرالمؤمنين، چاپ يكم، سال 1377.
134 . نهج البلاغه: سيد رضى، تحقيق: شيخ محمد عبده، دار الذخائر، قم، سال 1412.
(و)
135 . الوافي بالوفيات: صلاح الدين صفدى، دار احياء التراث، بيروت، سال 1420.
Jawahir al-Kalam
fi Marifat al-Imamah wel-Imam
"Gems of Speech in being acquainted with Imamate and Imam"
The Kharij lectures on Imamate
Volume Thirteen
Honesty of the Prophets Companions
Ayatollah Sayyid Ali Husayni Milani