جواهر الکلام فی معرفة الامامة والامام جلد 7

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه: حسينى ميلانى، على، 1327 -

عنوان و نام پديدآور: جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام: دروس خارج امامت / على حسينى ميلانى؛ تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه مركز حقايق اسلامى.

مشخصات نشر: قم: الحقايق، 1389 -

مشخصات ظاهرى: ج 7.

شابك: ج.1:978-600-5348-21-7؛ ج.2:978-600-5348-42-2؛

ج.3:978-600-5348-61-3؛ ج.4:978-600-5348-69-9؛

ج.5: 978-600-5348-77-4؛ ج.6:978-600-5348-90-3؛

ج.7: 978-600-8518-00-6

وضعيت فهرست نويسى:فيپا

يادداشت: ص.ع لاتينى شده:Jawahir al-Kalam fi Marifat al-Imamati wal Imam principles of Imamat.

يادداشت: ج.2 (چاپ اول: 1390).

يادداشت: ج.3 (چاپ اول: 1390).

يادداشت: ج.4 (چاپ اول: 1391).

يادداشت: ج.5 (چاپ اول: 1392).

يادداشت: ج.6 (چاپ اول: 1393) (فيپا).

يادداشت: ج.7 (چاپ اول: 1395) (فيپا).

يادداشت: كتابنامه.

مندرجات: ج.1. مقدمات - مبانى.- ج.2. مبانى - ادله.- ج.3. ادله امامت.- ج.4. آيات امامت (آيات مودت - آيات غدير).- ج.5. ادامه آيات امامت.- ج.6. ادامه آيات امامت - عدم تحريف قرآن.- ج.7. حديث غدير - حديث يوم الدار.

موضوع: امامت

موضوع: امامت -- نظر اهل سنّت

موضوع: احاديث اهل سنّت

شناسه افزوده: انتشارات الحقايق

رده بندى كنگره: 1389 9 ج 54 ح / 223 BP

رده بندى ديويى: 45 / 297

شماره كتابشناسى ملى: 2104579

نام كتاب: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام / ج 7

مؤلّف: آيت اللّه سيّد على حسينى ميلانى

تدوين و ويرايش: هيئت تحريريه انتشارات الحقايق

ناشر: انتشارات الحقايق

شمارگان: 1000

نوبت چاپ: يكم - 1395

قيمت: 200000 ريال

چاپ: وف-ا

شابك: 6 - 00 - 8518 - 600 - 978 978 - 600 - 8518 - 00 - 6

حقوق چاپ محفوظ است

مراكز پخش:

قم: تلفن: 37837320-025 و 37842682-025

تهران: خيابان مجاهدين، چهارراه آبسردار، ساختمان پزشكان، واحد 9، مركز فرهنگى انتشاراتى منير، تلفن: 77521836-021 (4 خط)

تهران: خيابان پاسداران، خيابان شهيد گلنبى، نبش خيابان ناطق نورى، ساختمان زمرد، طبقه دوم، پلاك 43، نشر آفاق، تلفن: 22847035-021

مشهد: چهارراه شهدا، پشت باغ نادرى، كوچه شهيد خوراكيان، پاساژ گنجينه كتاب، انتشارات نور الكتاب (ميلانى)، تلفن: 32242262-051 09151199486

اصفهان: چهارباغ پايين، رو به روى ورزشگاه تختى، مركز تخصصى حوزه علميه اصفهان، تلفن: 32240608-031

نشانى اينترنت: www.al-haqaeq.org - پست الكترونيك: info@al-haqaeq.org - سامانه پيام كوتاه: 10001414

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

اشاره

جواهرالكلام فى معرفة الامامة والامام

دروس خارج امامت

جلد هفتم

حديث غدير - حديث يوم الدار

آيت اللّه‏ سيّد على حسينى ميلانى

بسم الله الرحمن الرحیم

فهرست نگاشته ها

ادلّه امامت اميرالمؤمنين عليه السلام در سنّت

سرفصل‌هاى ادله امامت اميرالمؤمنين در سنّت نبوى... 20

1.

ارائه شواهدى از سنّت كه ناظر به مراحل خلقت آن حضرت است... 20

2.

بررسى ابعاد وجودى حضرت اميرالمؤمنين... 20

3.

بررسى فضائل اميرالمؤمنين مرتبط با رسالت پيامبر اكرم... 21

4.

بررسى ادلّه نص در امامت و خلافت بلافصل ايشان... 22

5.

طرح و بررسى روايات قطعى الصدور و متفق عليه ميان فريقين... 22

بررسى نصوص قطعى الصدور... 23

حديث غدير

چالش‌هاى صحابه در نقل حديث غدير... 35

حديث غدير با سندهاى بسيار... 40

تواتر حديث غدير... 54

راويان حديث غدير... 61

راويان حديث غدير از صحابه... 61

راويان حديث غدير از تابعان... 67

راويان حديث غدير در قرن دوم... 67

راويان حديث غدير در قرن سوم... 69

راويان حديث غدير در قرن چهارم... 71

راويان حديث غدير در قرن پنجم... 72

راويان حديث غدير در قرن ششم... 72

راويان حديث غدير در قرن هفتم... 73

راويان حديث غدير در قرن هشتم... 74

راويان حديث غدير در قرن نهم... 75

راويان حديث غدير در قرن دهم و يازدهم... 75

متن حديث غدير... 77

روايت يكم: به نقل از عمرو بن دينار جمحى... 77

روايت دوم: به نقل از محمد بن مسلم زهرى... 78

روايت سوم: نقل ديگرى از زهرى... 79

روايت چهارم: به نقل از عبدالرحمان بن قاسم بن محمد بن أبى‌بكر... 81

روايت پنجم: به نقل از إدريس بن يزيد أودى... 82

روايت ششم: به نقل از بكر بن سوادة بن ثمامه... 83

روايت هفتم: از عبداللّه بن أبى‌نجيح يسار... 84

روايت هشتم: نقل ديگرى از ماجراى سعد بن ابى‌وقاص... 85

روايت نهم: نقلى ديگر از سعد بن ابى‌وقاص... 86

روايت دهم: به نقل از ابوزكريا عنبرى... 88

روايت يازدهم: به نقل از مغيرة بن مقسم ضبى... 89

روايت دوازدهم: به نقل از ابوعبدالرحيم كندى... 89

روايت سيزدهم: به نقل از حسين بن محمد بن بهرام... 90

روايت چهاردهم: به نقل از سعيد بن وهب و زيد بن يثيع... 91

روايت پانزدهم: به نقل از محمد بن جعفر غندر... 92

روايت شانزدهم: به نقل از ربيع ابن ابى‌صالح اسلمى... 92

روايت هفدهم: به نقل از ابوسلمان... 93

روايت هجدهم: به نقل از ابوطفيل... 93

روايت نوزدهم: به نقل از زرّ بن حبيش... 96

روايت بيستم: به نقل از حسن بن حكم نخعى كوفى... 97

روايت بيست و يكم: به نقل از رباح بن حارث... 99

روايت بيست و دوم: نقل ديگرى از رباح بن حارث... 100

روايت بيست و سوم: به نقل از ابورميله... 101

روايت بيست و چهارم: به نقل از عايشه دختر سعد بن ابى‌وقاص... 102

روايت بيست و پنجم: به نقل از سلمة بن كهيل... 102

روايت بيست و ششم: به نقل از نوح بن قيس حدانى... 103

روايت بيست و هفتم: به نقل از نعيم بن حكيم مدائنى... 107

روايت بيست و هشتم: به نقل از مسعر بن كدام كوفى... 108

روايت بيست و نهم: به نقل از عبداللّه بن شوذب بلخى... 109

روايت سيم: به نقل از معمر بن راشد... 110

روايت سى و يكم: به نقل از إسماعيل بن على بن حسين سمان رازى... 111

روايت سى و دوم: نقل ديگرى از إسماعيل بن على بن حسين سمان رازى... 111

روايت سى و سوم: به نقل از سعيد بن جبير... 112

روايت سى و چهارم: به نقل از أبوعبيد قاسم بن سلام هروى... 113

روايت سى و پنجم: به نقل از رفاعة بن اياس ضبى... 114

روايت سى و ششم: روايتى ديگر از رفاعة بن اياس ضبى... 115

روايت سى و هفتم: از سلمة بن كهيل... 115

روايت سى و هشتم: به نقل از محمد بن عمر بن على عليه السلام... 116

روايت سى و نهم: نقل ديگرى از طحاوى... 117

روايت چهلم: حديثى ديگر از طحاوى به نقل از عبدالرحمان بن ابى‌ليلى... 118

روايت چهل و يكم: به نقل از ابوبكر احمد بن جعفر قطيعى... 120

روايت چهل و دوم: به نقل از مجاهد... 121

روايت چهل و سوم: به نقل از ابوسعيد خدرى... 122

روايت چهل و چهارم: عبارت ابومنصور ثعالبى در بيان شب غدير... 122

روايت چهل و پنجم: عبارت زمخشرى در بيان شب غدير... 123

روايت چهل و ششم: نامه عمرو بن عاص به معاويه... 123

روايت چهل و هفتم: به نقل از جابر بن عبداللّه انصارى... 124

روايت چهل و هشتم: به نقل از عمر بن عبدالعزيز... 125

روايت چهل و نهم: به نقل از براء بن عازب... 126

روايت پنجاهم: به نقل از زيد بن ارقم... 128

روايت پنجاه و يكم: به نقل از ابن حجر مكى در كتاب المنح المكية... 129

روايت پنجاه و دوم: نقل ديگرى از ابن حجر مكى در كتاب الصواعق المحرقه... 129

روايت پنجاه و سوم: از أحمد بن على بن عبدالقادر مقريزى... 130

روايت پنجاه و چهارم: به نقل از أحمد بن فضل بن محمد باكثير مكى شافعى... 131

روايت پنجاه و پنجم: نقل ديگرى از باكثير مكى... 131

روايت پنجاه و ششم: نقل ديگرى از باكثير مكى... 132

روايت پنجاه و هفتم: به نقل از محمد بن على صبان مصرى... 133

روايت پنجاه و هشتم: از شمس‌الدين بن جزرى در كتاب اسنى المطالب... 134

دلالت حديث غدير... 137

«اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»... 158

چند نمونه تاريخى... 159

بررسى عبارت «من كنت مولاه فعلي مولاه»... 163

معناى واژه «مولا»... 164

ولى امر... 186

مليك... 187

احتجاج اميرالمؤمنين به حديث غدير... 210

نخست: مناشده اميرالمؤمنين در رحبه... 210

دوم: مناشده اميرالمؤمنين در كوفه... 212

سوم: مناشده اميرالمؤمنين در روز شورا... 217

آيات نازل شده در غدير... 239

آيه نخست: (آيه ابلاغ)... 239

مائده، آخرين سوره نازل شده... 240

آيه دوم: (آيه اكمال)... 261

بررسى سند روايت... 269

على بن سعيد رملى... 269

ضمرة بن ربيع... 270

عبداللّه بن شوذب بلخى بصرى... 271

مطر وراق... 273

شهر بن حوشب... 273

آيه سوم: « سَأَلَ سَائِلٌ... »... 284

جمع‌بندى... 315

سند حديث غدير... 318

تواتر حديث غدير... 320

شبهات حديث غدير... 351

پاسخ از شبهه دوم... 370

ممنوعيت استعمال وزن مفعل به معناى افعل تفضيل... 388

حديث يوم الدار

ناقلان حديث يوم الدار... 419

ناقلان حديث يوم الدار از طبقه صحابه... 419

ناقلان حديث يوم الدار از ميان عالمان اهل سنت... 420

متن حديث يوم الدار... 422

حديث يكم: به نقل از محمد بن اسحاق... 422

حديث دوم: به نقل از ابوجعفر اسكافى... 425

حديث سوم: به نقل از بزار... 427

حديث چهارم: به نقل از احمد بن حنبل... 429

حديث پنجم: به نقل از محمد بن جرير طبرى... 432

حديث ششم: به نقل از ابن ابى‌حاتم... 437

حديث هفتم: به نقل از ابن مردويه... 439

حديث هشتم: به نقل از ابن جوزى... 442

حديث نهم: به نقل از ابن كثير دمشقى... 443

بررسى اعتبار حديث... 444

بررسى اعتبار راويان... 450

1- بررسى سند روايت احمد بن حنبل... 450

اسود بن عامر... 451

شريك بن عبداللّه نخعى... 452

سليمان اعمش... 453

منهال بن عمرو... 454

عباد بن عبداللّه اسدى... 455

2- سند روايت ابن اسحاق... 456

محمد بن اسحاق... 457

ابومريم عبدالغفار بن قاسم... 459

منهال بن عمرو... 461

عبداللّه بن حارث بن نوفل... 461

دلالت حديث انذار... 463

1- خلافت و ولايت... 463

2- وزارت... 465

3 - وراثت... 467

4- اطاعت مطلق، برابر با عصمت... 469

اشكالاتى بر حديث يوم الدار... 472

اشكال نخست... 472

اشكال دوم... 474

اشكال سندى به حديث يوم الدار... 474

مناقشه ابن تيميه در دلالت حديث... 479

اختصاص خلافت اميرالمؤمنين به بنى‌هاشم... 484

اين حديث نسخ شده است!... 486

تحريفات و تصرفات... 489

1- حذف جريانات تاريخى... 489

تحريف از سوى ابوالحسن ندوى... 491

تحريف از سوى محمد حسين هيكل... 492

2- حذف و يا جايگزينى برخى واژگان... 492

3- حذف برخى عبارات كليدى... 494

كتابنامه...497

ادلّه امامت امیرالمؤمنین علیه السلام در سنت

اشاره

پس از بررسى ادله قرآنىِ امامت و خلافت بلافصل حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام، نوبت به بررسى دلايل امامت آن حضرت در سنت و احاديث نبوى مى‌رسد. با مراجعه به سنت نبوى و مرورى اجمالى بر احاديث حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفى صلى اللّه عليه وآله در اين زمينه، به هويدايى تمام نمايان مى‌شود كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در هر فرصتى و به هر مناسبتى به تبليغ و بيان ولايت الاهى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و خلافت بلافصل ايشان پس از خود پرداخته است. ايشان آن‌گاه كه اندك مجالى براى اين حقيقت يافته، بيشترين بهره را از فرصت برده و به شكل‌ها و تعابير مختلف بر اين حقيقت معهود تأكيد كرده است و به شيواترين و بهترين بيان‌ها، گاهى به صورت كنايه، گاهى با تشبيه و تمثيل و گاه به صراحت به تبليغ اين امر الاهى پرداخته است.

سرّ اين همه تأكيد و اصرار نيز بر هر عاقلى آشكار است؛ چرا كه بر اساس آيات قرآن، پيامبر صلى اللّه عليه وآله تنها پيامبرى نيست كه خداوند به سوى بندگان فرستاده است؛(1)بلكه پيش از او انبياء و پيامبرانى از سوى خداوند براى هدايت و انذار بشر مبعوث شده‌اند و طبق سنت مستمر الاهى، هر پيامبرى از پيامبران پيشين، جانشين و وصى يا اوصيائى داشته‌اند كه به دستور خداى متعال، او را به مردم معرفى كرده و از


1) . ر.ك: سوره احقاف، آيه 9.

نصب او از ناحيه خداوند سبحان خبر داده‌اند. انتصاب جانشين از سوى خداوند، به هدف حفاظت از دين الاهى و برپا داشتن آن در ميان مردم پس از رسولان و پيامبران بوده است و خداوند با اين كار خواسته است تا حجت را بر بندگان تمام نمايد تا حق از جايگاهش خارج نگردد و باطل بر اهل حق غلبه نكند و كسى در مقابل خدا عذر نياورد كه:

« لَوْلا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزى »؛(1)

چرا بر ما رسول انذار كننده‌اى نفرستادى [و نشانه هدايتى اقامه نكردى ]تا پيش از گرفتار شدن به ذلت و خوارى، از آيات تو پيروى كنيم؟

پس تمامى پيامبران پيشين براى اتمام حجت و قطع عذر از بندگان، به دستور خداوند جانشين خود را كه از سوى خداى متعال معين شده بود به امت خويش معرفى كرده‌اند، با اين حال چگونه ممكن است كه خداوند سبحان براى خاتم پيامبران خويش وصى يا اوصيائى معين نكرده باشد؟ چگونه ممكن است آخرين فرستاده خدا صلى اللّه عليه وآله اوصياى تعيين شده از سوى خداوند را به بندگان خدا معرفى نكند، در حالى كه شريعت و آيين او آخرين شريعتى است كه از سوى خداوند بر بندگان تشريع شده است؟

خداوند براى حفاظت از دين و آخرين شريعت خويش، حجت‌هايى قرار داده و براى آخرين فرستاده‌اش اوصيائى معين فرموده و به او دستور داده كه اين اوصياء و حجت‌هايش را به بندگانش معرفى كند و آن حضرت نيز تمام تلاش خود را براى ابلاغ رسالت الاهى به كار بسته و در هر فرصتى به تبليغ آن پرداخته است. به همين روى، سنت رسول خدا صلى اللّه عليه وآله مشحون از تبليغ و تبيين امامت و خلافت بلافصل


1) . سوره طه، آيه 134.

حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و يازده فرزند معصوم ايشان عليهم السلام است؛ چرا كه خداوند اميرالمؤمنين و اولاد معصومش را به عنوان حجت‌هاى خويش و اوصياء رسولش برگزيده تا از دين او محافظت و مردم را به راه بندگى او دلالت و راهنمايى كنند.

حديث نور و حديث شجره احاديثى كه بيان‌گر خلقت پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام از نور واحد و شجره واحد هستند، خود به روشنى دلالت دارند كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام از اصلى واحد آفريده شده‌اند و خداوند از روز نخست، آنگاه كه حضرت محمد صلى اللّه عليه وآله را براى نبوت برگزيد، حضرت على عليه السلام را نيز بر امامت اختيار كرد تا اين‌كه پس از بعثت و آغاز رسالت حضرت محمد صلى اللّه عليه وآله، آن حضرت از سوى خدا مأمور شد كه آن‌چه را خداى متعال اراده فرموده بود به مردم اعلان و ابلاغ كند.

از حديث يوم الدار، آيه تبليغ و حديث غدير نيز به روشنى استفاده مى‌شود كه تذكر به توحيد خداوند، رسالت پيامبر صلى اللّه عليه وآله و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام، هر سه به همراه هم محتواى رسالت آخرين فرستاده خدا صلى اللّه عليه وآله را تشكيل مى‌دهد و به همين جهت - چنان كه مكرر بيان شد - آن حضرت به حسب مقتضاى حال، هر فرصتى را براى ابلاغ رسالت الاهى خويش مغتنم شمرده و به اعلان ولايت الاهى و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام پرداخته‌اند.

سرفصل‌هاى ادله امامت اميرالمؤمنين در سنّت نبوى

درباره ادلّه امامت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در سنّت نبوى صلى اللّه عليه وآله، به شيوه‌هاى مختلف و تحت عناوين و سرفصل‌هاى متعددى مى‌توان بحث كرد. پيش از ورود به ادله، لازم است فهرستى از اين سرفصل‌ها ارائه گردد:

1. ارائه شواهدى از سنّت كه ناظر به مراحل خلقت آن حضرت است

1-1. ارائه شواهدى از خلقت نورانى اميرالمؤمنين عليه السلام، مثل وحدت نور آن حضرت با رسول خدا صلى اللّه عليه وآله و انشقاق نور اميرالمؤمنين عليه السلام از نور نبى اكرم صلى اللّه عليه وآله.

2-1. ارائه شواهدى از فضائل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از ابتداى قدم نهادن به دنيا و رحلت از آن، به مانند چگونگى و مكان تولد و فضائل مربوط به زندگى ايشان در اين دنيا تا مكان و كيفيت شهادت آن حضرت.

3-1. ارائه شواهدى از مقام و منزلت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در مواقف قيامت و بهشت.

2. بررسى ابعاد وجودى حضرت اميرالمؤمنين

1-2. بررسى فضائل و امتيازات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از بُعد روحى و نفسى.

2-2. بررسى فضائل و امتيازات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از بُعد جسمى و بدنى.

3-2. بررسى فضائل و امتيازات حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از بُعد نسب و نسبت، به مانند پسر عمو و داماد پيامبر بودن، اختصاص همسرى همچون حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها به آن حضرت عليه السلام، أب الائمّه بودن آن حضرت و نيز نسب پاك و مطهر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و فضائل و مناقبى از اين قبيل.

3. بررسى فضائل اميرالمؤمنين مرتبط با رسالت پيامبر اكرم

1-3. همراهى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در آغاز بعثت و شنيدن صداى فرشته وحى و مواردى از اين قبيل.

2-3. همراهى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام با رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در طول دوران تبليغِ رسالت و حمايت‌هاى همه جانبه آن حضرت از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله.

3-3. بررسى آياتى همچون آيه انذار، آيه « وَ السابِقُونَ السابِقُونَ » ... و احاديثى همچون «حديث يوم الدار».

4-3. بررسى جريانات مربوط به خوابيدن حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در رختخواب پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله در شب هجرت.

5-3. دفاع اميرالمؤمنين عليه السلام از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در جنگ‌ها و روزهاى سخت.

6-3. تصدّى امر تجهيز (غسل، كفن و دفن) رسول خدا صلى اللّه عليه وآله پس از رحلت ايشان.

4. بررسى ادلّه نص در امامت و خلافت بلافصل ايشان

1-4. بررسى حديث «يوم الدار».

2-4. بررسى حديث «سلّموا على عليّ بإمرة المؤمنين».

3-4. بررسى احاديثى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را وارث پيامبر صلى اللّه عليه وآله معرفى مى‌كنند.

4-4. بررسى احاديثى كه اميرالمؤمنين عليه السلام را وصى پيامبر صلى اللّه عليه وآله معرفى مى‌كنند و احاديثى ديگر از اين قبيل.

5. طرح و بررسى روايات قطعى الصدور و متفق عليه ميان فريقين (شيعه و اهل سنت)

1-5. طرح و بررسى حديث غدير.

2-5. طرح و بررسى حديث منزلت.

3-5. طرح و بررسى حديث رايَت و رواياتى ديگر در همين باره.

بنابر اين، با مرورى اجمالى به سنّت و احاديث حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه وآله درباره حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، به خوبى مى‌توان دريافت كه فضائل و مناقب آن حضرت فراوان بوده و جنبه‌هاى متعددى دارد، و از منظرهاى مختلف مى‌توان به آن‌ها پرداخت و ذيل عناوين و سرفصل‌هاى متعددى آن‌ها را جمع‌آورى و بحث كرد. همين مطلب يكى از خصائص حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ يعنى برخوردارى از شخصيتى كه ده‌ها جلد كتاب در فضائل او مى‌توان نوشت و اين همه صرفا با مراجعه به آثار مخالفان نيز ميسور و قابل پى‌گيرى است.

بررسى نصوص قطعى الصدور

با اين حال ما در گام نخست، بررسى ادله امامت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در سنّت را با بررسى نصوص قطعى الصدور و متفق عليه ميان فريقين آغاز مى‌كنيم؛ چرا كه اين احاديث هم از سوى مخالفان مورد توجه و اهتمام قرار گرفته و مناقشاتى درباره دلالت آن‌ها مطرح شده است، و هم عالمان بزرگوار شيعه اهميت ويژه‌اى بر اين احاديث قائل شده و به دفع شبهات مطرح شده پيرامون آن‌ها پرداخته‌اند. افزون بر آنكه اين احاديث همواره بسيار سرنوشت‌ساز و تأثيرگذار بوده و به بركت آن‌ها عده زيادى مستبصر و شيعه شده‌اند. به همين روى ما بحث خود را با طرح و بررسى آن‌ها آغاز مى‌كنيم و چنان كه از آغاز بيان كرديم و در طول بحث بر آن پاى فشرده‌ايم، روش بحث ما در اين مجموعه استناد و استشهاد به منابع مورد قبول و وثوق اهل سنت است.

با اين بيان، نقل و استناد به احاديث، از كتب حديثى مورد اعتماد سنيان استفاده خواهيم كرد و در بررسى احوالات راويان و صحت و سقم حديث، به اقوال دانشمندان جرح و تعديل سنى و مورد وثوق سنيان استناد و استشهاد مى‌كنيم. البته در تصحيح و تضعيف احاديث به چند نكته بايد توجه داشت:

نخست اين‌كه در تصحيح سند روايت، توثيق راويان از سوى برخى رجاليان مورد اعتماد سنيان در مقام مناظره كفايت مى‌كند و براى خصم الزام‌آور است. همين طور در مقابل، اگر برخى رجاليان و حديث‌پژوهان مقبول و مورد وثوق اهل تسنن در سند احاديث مورد استناد سنيان خدشه‌كننده، ما مى‌توانيم به تضعيف و خدشه آن‌ها احتجاج نموده و خصم را به پذيرش مخدوش و ضعيف بودن حديث ملزم سازيم.

دوم اين‌كه ادعاى صحت حديث از سوى خصم و استناد به صحاح سته و يا حتى صحيحين در مقام مناظره براى ما الزام‌آور نيست. اين نكته نيز درخور توجه است كه

بر اساس مبانى رجالى خود اهل سنت نيز ثابت مى‌شود كه نسبت ميان صحت حديث و وجود آن در صحاح سته و يا صحيحين، نسبت عموم و خصوص من وجه است؛ يعنى اولاً ترديدى نيست كه در صحيحين احاديث جعلى و ضعيف فراوانى وجود دارد، و ثانيا احاديث صحيح فراوانى در ساير منابع هست كه در صحيحين نيامده است.

سوم در صورت لزوم، براى الزام خصم به مطلبى، گاهى به فهم و يا اعتراف انديشمندان مورد وثوق سنى استشهاد و مؤيداتى از گفتار آنان ذكر خواهيم كرد؛ چرا كه اولاً اين انديشمندان از نظر سنيان اهل خبره هستند و فهم آنان براى پيروانشان اهميت دارد، و ثانيا چون اينان مورد تأييد و وثوق سنيان هستند؛ از اين‌رو سخن و نظر آن‌ها براى پيروانشان الزام‌آور است.

و بالاخره اين‌كه حتى در بحث لغت و واژه‌پژوهى نيز به كتب و منابع سنيان مراجعه خواهيم كرد، هرچند در لغت و واژه‌شناسى گرايش اعتقادى نبايد تأثيرى داشته باشد. حاصل آنكه چون در اين مجموعه روى سخن ما با سنيان است و ما در مقام مناظره با خصم هستيم؛ به همين‌روى با پايبندى كامل به اصول مناظره، مراجعه و استناد به مقبولات طرف مقابل را در همه زمينه‌ها اعم از حديث، تفسير، تاريخ، رجال و حتى شعر و لغت و مباحث ديگر روش كار خويش قرار داده‌ايم.

حديث غدير

اشاره

پس از بررسى آيات قرآنى مربوط به مسأله جانشينى و خلافت بلافصل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، نوبت به واكاوى سنت نبوى مى‌رسد، چه اينكه پس از كتاب، سنت از مهم‌ترين منابع معرفتى امت اسلامى مى‌باشد. شيعه اماميه ادعا دارد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در طول حيات با بركت خويش، همواره جانشين پس از خود را معرفى نموده و از هيچ تلاشى براى تبيين اين مهم فروگذار نكرده و امت اسلام را هرگز از ناحيه جانشين، در ابهام باقى نگذاشته است.

اين ادعا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اهتمام ويژه‌اى براى معرفى جانشين خويش داشته، به شيوه‌هاى مختلفى قابل اثبات است و متكلمان شيعه نيز همواره با بهره‌گيرى از براهين عقلى و نقلى، به اثبات اين مسأله پرداخته‌اند. يكى از راه‌هايى كه اثبات‌كننده اهتمام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر معرفى اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان جانشين پس از خود است، سنت جارى در ميان تمام انبياء گذشته است. سنت اديان الاهى نشان‌گر آن است كه نقاط مشتركى ميان تمام انبياء رايج و داير بوده است و هيچ پيامبرى در مسير مخالف انبياء ديگر گام برنداشته و اساسا تمام انبياء، جداى از اختلاف شرايع، از سنت‌هاى واحدى پيروى مى‌كرده‌اند. مسأله پيروى انبياء از سنت واحد حتى با مراجعه به متون فعلى اديان گذشته كه تا حدودى تحريف گرديده، به روشنى قابل اثبات است و اين مسأله يكى از موارد نامتغير اديان الاهى است. خداوند اين نكته را براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بازگو نموده و فرموده است:

« قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ »؛(1)بگو من پيامبر نوظهورى در ميان انبياء نيستم.

اين آيه شريف به خوبى بر اين نكته دلالت مى‌كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، از سنت پيامبران پيشين تخطى نكرده و اهداف رايج انبياء گذشته را زير پا ننهاده است. يكى از سنت‌هاى الاهى كه توسط انبياء اجرا گرديده، مسأله اتمام حجت بر بندگان است و خداوند با تأكيد بر اين مسأله مى‌فرمايد:

« وَلَوْ أَنَّا أَهْلَكْنَاهُمْ بِعَذَابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آَيَاتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزَى »؛(2)و اگر ما آنان را به عذابى هلاك مى‌كرديم، قطعاً مى‌گفتند: «پروردگارا، چرا پيامبرى به سوى ما نفرستادى تا پيش از آنكه خوار و رسوا شويم، از آيات تو پيروى كنيم؟».

با توجه به اينكه شريعت محمدى، آخرين دين فرستاده شده و كامل‌ترين دين الاهى است، آيا خلأ عدم معرفى جانشين پيامبر، عذر و دست‌آويز تخلف بندگان از سنت‌هاى الاهى نمى‌شد؟ و چگونه نه، در حالى كه هر پيامبرى براى خود جانشين و وصى تعيين نموده، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از تعيين جانشين سرباز زده و راه عذر را براى بندگان باز گذاشته است؟ در نتيجه سنت نبوى به يقين بايد در قبال تعيين جانشين پيامبر، پاسخ مناسبى‌ارائه دهد تا عذر سركشى مردم از شريعتى كه رها گرديده را بدهد و از سوى ديگر، شبهه تخلف رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از سنت انبياء گذشته، مبنى بر تعيين وصى را پاسخ گويد.


1) . سوره احقاف، آيه 9.

2) . سوره طه، آيه 134.

بنابر اين، بررسى سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، پاسخ بسيارى از سؤالاتى را كه امت بدان مبتلا شدند خواهد داد و در راس اين سؤالات، تعيين منصب وصى و جانشين پيامبر خاتم است.

نكته‌اى كه بايد در ابتداى بحث به آن تذكر داد، تفاوت ساختار ادلّه كتاب با سنت در بررسى علمى است. توضيح بيشتر آنكه كتاب خدا از لحاظ صدور مورد بحث قرار نمى‌گيرد و اصل قطعى‌الصدور بودن آن مفروض گرفته شده است، در حالى كه سنت نبوى از صدور قطعى برخوردار نيست و پژوهشگر اين حوزه، موظف است تا صدور قطعى احاديث نبوى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را احراز نمايد. از اين رو در اين نوشتار تلاش مى‌شود تا پايه بحث از سنت، بر مدار احراز قطعى الصدور بودن احاديث گذاشته شود تا اشكالى از اين ناحيه متوجه سنت نبوى نگردد. بنابر اين لازم است تا احاديث نبوى از لحاظ قوت سندى طبقه‌بندى شده و سپس مورد واكاوى قرار بگيرد.

بنابر اين ملاك گزينش احاديث نبوى در اين نوشتار، احراز مقطوع‌الصدور بودن حديث در مرحله نخست است و احاديث برگزيده اين نوشتار بر اساس قوت سندى انتخاب شده و مورد بحث و بررسى قرار مى‌گيرد.

يكى از مهم‌ترين و قوى‌ترين احاديث نبوى كه به عنوان نخستين حديث از سلسله روايات سنت مورد بحث قرار مى‌گيرد، حديث غدير خم است. واقعه غدير خم بدون ترديد مهم‌ترين نقطه عطف دوران نبوت رسول خداست و به جرأت مى‌توان تمام سنگينى نبوت پيامبر را در يك كفه، و واقعه غدير را در كفّه ديگر نهاد. گستره حديث غدير سايه فراگيرى بر موضوعات علمى مطرح شده در جهان اسلام افكنده و نه تنها در علم الحديث و فقه الحديث، بلكه حتى بر علوم ادبى از قبيل لغت‌شناسى، شعر، علوم مربوط به سيره، تاريخ و كلام نيز نفوذ چشم‌گيرى داشته است

و اين مسأله حاكى از عمق تاثير واقعه غدير در دنياى اسلام است. از آنجا كه هدف اين نوشتار بررسى مسأله جانشينى رسول خداست، سعى مى‌شود تا ابعاد ديگر حديث غدير مورد بررسى واقع نگردد و تنها اين حديث از منظر دلالت بر جانشينى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مورد پژوهش قرار گيرد.

مى‌توان به صورت اجمالى واقعه غدير را اين‌گونه بيان كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز بيست و ششم ماه ذيقعده، مدينه منوره را به قصد انجام حج ترك كرد و پس از گذشت چهار روز از ماه ذيحجه وارد مكه مكرمه شد. صاحب عبقات در بيان شرح اجمالى واقعه غدير، نكاتى را مطرح نموده كه به دليل روان نبودن نثر وى، با اندكى تغيير به شرح ذيل مى‌آوريم:

خداوند متعال به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امر نمود كه پس از انجام فريضه حج، جانشينى اميرالمؤمنين را اعلام بدارد و حجت را بر بندگان خدا تمام گرداند و چنانچه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از اين امر خطير سرباز زند، تمام رسالتش ناديده گرفته مى‌شود و گويى به تكليف خويش عمل ننموده است. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ابتداى امر به واسطه خوف از فتنه و طغيان گروهى از مسلمانان و تنهايى خويش دلتنگ گرديد؛ از اين رو عرضه داشت: پروردگارا، چگونه اين امر را اجابت نمايم؟ خطاب رسيد: ما تو را در انجام اين وظيفه مهم محافظت مى‌نماييم.

رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى انجام وظيفه خويش در مكانى به نام غدير خم توقف نمود و در حالى كه هوا از شدت گرما كاملا نامساعد بود و از سوى ديگر، آن منطقه نيز مالامال از خس خاشاك بود، به‌گونه‌اى كه مردم براى حفاظت خويش از گرماى طاقت فرسا به عبا و چادرهاى خود پناه برده بودند؛ اما در عين حال حدود صد و بيست هزار نفر از صحابه همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در آن مكان توقف

نمودند و حسب الامر آن حضرت، آن منطقه را از خاشاك زدودند تا در اين فاصله، آنانى كه پيش رفته بودند باز گردند و آنانى كه عقب مانده بودند، برسند.

هنگامى كه مردم جمع شدند، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر فراز منبر رفت و دست اميرالمؤمنين عليه السلام را به اندازه‌اى بالا برد كه سفيدى زير بغل آن حضرت هويدا شد؛ آن‌گاه فرمود:

«اى مردم، خداى متعال مرا آگاه گردانده كه هيچ پيامبرى نبوده مگر آنكه نصف عمر پيامبر پيش از خود زندگى كرده و من گمان دارم كه به زودى خوانده شوم و دعوت حق را اجابت نمايم. من مورد بازخواست قرار مى‌گيرم و شما نيز مورد باز خواست قرار مى‌گيرد؛ پس چه پاسخى مى‌دهيد؟». مردم عرضه داشتند: گواهى مى‌دهيم كه تبليغ كردى، كوشش نمودى و نصيحت فرمودى و حق تعالى تو را جزاى خير مرحمت كند.

آن‌گاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا گواهى نمى‌دهيد كه معبود بى‌همتايى غير خداى متعال نيست و محمد بنده و فرستاده او است و بهشت، جهنم، مرگ و برانگيخته شدن پس از مرگ حق است و روز قيامت بدون ترديد به پا مى‌شود و پروردگار مردگان را از قبور بر مى‌انگيزد؟».

مردم پاسخ دادند: آرى، گواهى مى‌دهيم. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به اين صورت بابت تمام اصول دين غير از امامت از مردم اقرار گرفت و عرضه داشت: «بار الها، گواه باش». سپس رو به مردم نمود و فرمود: «اى مردم، آيا من نسبت به شما سزاوارتر از خودتان نيستم؟». مردم عرضه داشتند: آرى.

حضرت فرمود: «حقيقتا حق تعالى مولاى من است و من مولاى مؤمنان هستم، پس هر كس كه من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حق دوست داران اميرالمؤمنين دعا نمود و تأكيد فرمود كه كتاب و عترت دو ميراث آن حضرت است و تا قيامت از يكديگر جدا نخواهد شد.

پس از ابلاغ فرمان الاهى توسط رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، آيه ذيل نازل شد:

« الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا »؛(1)امروز دين شما را كامل گرداندم و نعمت را بر شما تمام كردم و رضايت دادم كه اسلام دين شما باشد.

بدين صورت جانشينى اميرالمؤمنين عليه السلام موجب كمال دين و اتمام نعمت شد. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از نزول اين آيه، بانگ تكبير برآورد و فرمود: «اللّه اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت و راضى شدن پروردگار به رسالت من و ولايت على بن ابى‌طالب».

صاحب عبقات در پايان اين نوشتار مى‌نويسد:

پس نمى‌پندارم كه هرگز عاقلى از عقلاء عالَم و احدى از افراد بنى آدم جز حضرات اهل سنت! اين واقعه عظيم را بر غير امامت توجيه نمايد.

بيان فوق خلاصه‌اى از ماجراى غدير خم بود كه پژوهشگر سترگى مانند ميرحامد حسين رحمه اللّه آن را به نثر كشيده است. چند نكته از اين ماجرا قابل استفاده است كه به عنوان طليعه بحث از حديث غدير مطرح مى‌شود:

نكته نخست: ماجراى غدير يك فرمان الاهى و تكليفى از جانب پروردگار بوده كه شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مكلف به انجام آن شده و شاهد اين ادعا آيه ذيل است:

« يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ »؛(2)


1) . سوره مائده، آيه 3.

2) . سوره مائده، آيه 67.

اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده را ابلاغ نما و اگر چنين نكنى، پيام پروردگار را نرسانده‌اى.

نكته دوم: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در غدير خم خطبه مفصلى ايراد نمود كه حديث ثقلين قسمتى از آن بود، در حالى كه برخى از حديث‌نگاران، به نقل اندكى از خطبه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اكتفا نموده‌اند و مفصل‌ترين نقل اين خطبه را طبرانى ذكر كرده كه در حدود يك صفحه است و به زودى به بيان آن خواهيم پرداخت.

نكته سوم: پس از اتمام خطبه، آيه اكمال دين نازل شده است.

بنابر اين آنچه در عبارت مير حامد حسين رحمه اللّه، مجموع مواد استدلال به حديث غدير را فراهم مى‌آورد، آيه‌اى است كه ابتدا نازل شده و سپس خطبه‌اى قرائت گرديده و دومرتبه آيه ديگرى فرو فرستاده شده و تمام اين شواهد به روشنى جانشينى و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام را به اثبات مى‌رساند.

بررسى روايات غدير خم از منظر حديث‌نگاران اهل سنت پرسش مهمى را براى پژوهشگران ايجاد مى‌نمايد و آن سؤال عبارت است از نقل‌هاى اندك ماجراى غدير است! به راستى حضور چشمگير صحابه در غدير خم در شرايط جوى نامساعد و اعتراف به طولانى بودن خطبه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، اين پندار را در ذهن پژوهشگران مى‌پروراند كه آيا بيانات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از روى آگاهى و عمد نقل نشده و آيا آنانى كه خود را حافظ سنت نبوى مى‌دانند، در روايت اين واقعه مهم كوتاهى نموده‌اند؟! احمد بن حنبل در مورد حديث غدير به نقل از راوى مى‌نويسد:

فخطبنا؛(1)رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى ما خطبه‌اى ايراد فرمود... .


1) . مسند أحمد: 4 / 372.

اما آنچه خود او نقل كرده از چند سطر تجاوز نمى‌كند و بسيار اندك و ناقص است! حاكم نيشابورى نيز در مورد اين خطبه مى‌نويسد:

ثمّ خطبنا قام خطيبا فحمد اللّه وأثنى عليه وذكّر وَوَعَظَ فقال ما شاء اللّه أن يقول؛(1)رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به پا خواست و خطبه‌اى ايراد نمود و خدا را ثنا گفت و موعظه فرمود و هرآنچه را كه خدا خواست بيان كرد.

اما خود او هيچ اشاره‌اى نكرده كه آن خطبه كجاست و هرآنچه خدا خواسته چه بوده است؟! هيثمى بالاتر از اين مطلب را نوشته و اين روايت را تصحيح نموده و از قول راوى اين‌گونه نقل كرده است:

فواللّه ما من شيء يكون إلى يوم السّاعة إلاّ قد أخبرنا به يومئذٍ؛(2)به خدا سوگند هيچ چيز تا روز قيامت باقى نماند، مگر آنكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن را به ما خبر داد.

آنچه روايت فوق را تأييد مى‌كند، بيانى است منقول از حضرت امام محمد باقر عليه السلام كه آن حضرت فرمود:

فلمّا وقف بالموقف أتاه جبرئيل عليه السلام عن اللّه عزّ وجلّ فقال: يا محمد، إنّ اللّه عزّ وجلّ يقرئك السلام ويقول لك: إنّه قد دنى أجلك ومدّتك وأنا مستقدمّك على ما لابدّ منه ولا عنه محيص، فاعهد عهدك وقدّم وصيّتك؛(3)هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در منا توقف نمود، جبرئيل بر آن حضرت وارد شد و عرضه داشت: اى محمد، خداى متعال بر تو سلام فرستاده و فرموده


1) . المستدرك: 3 / 110.

2) . مجمع الزوائد: 9 / 105.

3) . الإحتجاج: 1 / 69؛ التفسير الصافي: 2 / 54.

است: به زودى عمرت به پايان مى‌رسد و چاره‌اى از مرگ نيست؛ پس به پيمان خويش عمل كن و وصى خود را معرفى نما.

اين روايت به خوبى گوياى آن است كه ماجراى غدير خم، يك خطبه ساده نبوده و وصيت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده است؛ اما چرا وصيت بدين مهمى از قلم‌ها افتاده و مورد بى‌مهرى قرار گرفته است؟!

چالش‌هاى صحابه در نقل حديث غدير

به صورت قهرى و با توجه به كشمكش‌هاى دوران درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، تعدادى از صحابه از روى ترس و وحشت اين واقعه را كتمان كردند، اما تمام سخن در ترس و وحشت خلاصه نمى‌شود و عده‌اى از روى غرض به كتمان واقعه غدير پرداخته‌اند. شواهد نشان مى‌دهد همين اندازه از حديث غدير كه تا به امروز به دست ما رسيده، نتيجه تلاش تابعان بوده و در حقيقت آنان اين واقعه را از صحابه اخذ كرده و منتشر نمودند. بنابر اين، نكته بسيار مهمى كه در روش‌شناسى حديث غدير بايد مدّنظر قرار گيرد، توجه به نقش تابعان در انتقال حديث غدير به طبقات بعدى محدثان است و باز از ميان تابعان، مكتب كوفه و تابعان كوفى در اين ماجرا نقش برجسته‌ترى نسبت به ديگران دارند. به عنوان نمونه مى‌توان به حديث ذيل اشاره كرد:

أخبرنا أحمد بن محمد بن طاوان قال: حدّثنا الحسين بن محمد العلويُ العدل الواسطيُ قال: حدثنا ابن مُبشِّر قال: حدثنا عمّار بن خالد قال: حدثنا إسحاق الأزرق عن عبدالملك عن عطيّة العوفيِ قال: رأيت ابن أبيأوفى وهو في دِهليز له بعدما ذهب بصره، فسألته عن حديث فقال: إنّكم يا أهل الكوفة فيكم ما فيكم، قال: قلت: أصلحك اللّه إنّي لست منهم، ليس عليك منّي عار، قال: أيُ حديث؟ قال: قلت: حديث عليِ عليه السلام يوم غدير خمِّ،

فقال: خرج علينا رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله في حجّته يوم غدير خمِّ وهو آخذ بعضدِ عليّ فقال: «يا أيُّها الناس ألستم تعلمون أنّي أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟». قالوا: بلى يا ر سول اللّه! قال: «فمن كنت مولاه فهذا مولاه»؛(1)احمد بن محمد بن طاوان به سند خود از عطيه نقل مى‌كند كه مى‌گفت: ابن ابى‌اوفى را ديدم در حالى كه در دهليز منزلش نشسته و بينايى خويش را از دست داده است. آنگاه از وى حديثى پرسيدم، در پاسخ گفت: شما كوفيان بد كرداريد. عطيه مى‌گويد: گفتم خدا تو را اصلاح نمايد، من از كوفيان نيستم و به تو آسيبى نمى‌رسانم. گفت: از كدام حديث مى‌پرسى؟ گفتم از حديث على عليه السلام در روز غدير خم. گفت: ما با رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به حج رفتيم و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم، بازوى على را گرفت و فرمود: «اى مردم، آيا مى‌دانيد من به مؤمنان از خودشان سزاوارتر مى‌باشم؟». عرضه داشتيم: آرى. آنگاه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

از اين روايت به خوبى استفاده مى‌شود كه يك تابعى چگونه با زحمت از صحابى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حديث غدير را مى‌پرسد.

در روايت ديگرى آمده است:

حدثنا عبداللّه حدثني أبي ثنا ابن نمير ثنا عبدالملك يعنى ابن أبيسليمان عن عطية العوفي قال: سألت زيد بن أرقم فقلت له: ان ختناً لي حدثني عنك بحديث في شأن علي رضي اللّه تعالى عنه يوم غدير خم فأنا أحبّ أن أسمعه منك. فقال: إنكم معشر أهل العراق فيكم ما فيكم؟ فقلت له: ليس عليك مني بأس، فقال: نعم، كنّا بالجحفة فخرج رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب عليه السلام ابن مغازلى: 41 / ح 344.

إلينا ظهرا وهو آخذ بعضد علي رضي اللّه تعالى عنه فقال: «يا أيها الناس، ألستم تعلمون أنّى أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟» قالوا بلى. قال: «فمن كنت مولاه، فعلى مولاه». قال: فقلت له: هل قال: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاده»؟ قال: إنّما أخبرك كما سمعت؛(1)عبداللّه بن احمد بن حنبل به سند خود از عطيه عوفى نقل مى‌كند كه گفت: از زيد بن ارقم پرسيدم كه شوهر خواهرم از تو در شأن على‌در روز غدير حديثى نقل كرده؛ اما من دوست دارم كه اين حديث را از خودت بشنوم. زيد بن ارقم گفت: شما اهل عراق فيه ما فيه هستيد [يعنى بد كرداريد] و قابل اعتماد نمى‌باشيد. گفتم: از من به تو آسيبى نمى‌رسد. گفت: آرى ما در جحفه خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوديم كه هنگام ظهر، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خارج شد و در حالى كه بازوى على را گرفته بود، فرمود: «اى مردم، آيا نمى‌دانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر هستم؟». مردم پاسخ دادند: آرى. سپس فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». عطيه گويد: گفتم آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «خدايا دوستان على را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش»؟ او در پاسخ گفت: آنچه را كه شنيده بودم گفتم.

در روايت ديگرى نقل شده است:

سعيد بن المسيب قال: قلت لسعد بن أبيوقاص: إنّي أريد أن أسألك عن شئ وإنّي أتقيك. قال: سل عمّا بدا لك فإنّما أنا عمّك. قال: قلت: مقام رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم فيكم يوم غدير خم قال: نعم قام فينا بالظهيرة فأخذ بيد علي بن أبيطالب فقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال


1) . مسند أحمد: 4 / 368. همچنين ر.ك: تاريخ مدينة دمشق: 42 / 217.

من والاه، وعاد من عاداه». قال فقال أبوبكر وعمر: أمسيت يابن أبيطالب مولى كل مؤمن ومؤمنة؛ سعيد بن مسيب مى‌گويد: به سعد بن ابى‌وقاص گفتم: مى‌خواهم از تو سؤالى بپرسم، اما مى‌ترسم. گفت: هر چه‌خواهى بپرس، من عموى تو هستم و از من نترس. گفتم: داستان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم را بازگو نما. گفت: آرى، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هنگام ظهر به پا خواست و در حالى كه دست على بن ابى‌طالب عليه السلام را گرفته بود، فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، دوست على را دوست بدار و با دشمن او دشمن باش». در اين هنگام ابوبكر و عمر عرضه داشتند: اى پسر ابوطالب، اينك سرور هر مرد و زن مؤمنى گرديدى.

باز در روايت ديگرى نقل شده است:

عن أبيعبداللّه الشيباني قال: كنت جالسا في مجلس بني الأرقم فأقبل رجل من مراد يسير على دابته حتى وقف على المجلس فسلّم فقال: أ في القوم زيد؟ قالوا: نعم، هذا زيد، فقال أنشدك باللّه الذي لا إله إلا هو يا زيد! أسمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول لعلي: «من كنت مولاه فعلي مولاه اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». قال: نعم، فانصرف عنه الرجل؛(1)ابوعبداللّه شيبانى مى‌گويد: در مجلس بنى‌ارقم نشسته بوديم كه مردى وارد شد، سلام كرد و گفت: آيا در ميان شما زيد حضور دارد؟ گفتند: آرى، اين مرد زيد است. گفت: تو را به خدا سوگند مى‌دهم كه آيا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدى كه نسبت به على فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است.


1) . المعجم الكبير: 5 / 193 - 194.

خدايا دوست او را دوست بدار و با دشمنش دشمن باش»؟ زيد گفت: بله؛ در اين هنگام آن مرد رفت.

ابن اثير نيز در أسد الغابه، روايت ديگرى به همين مضمون نقل كرده و مى‌نويسد:

وروى أبوأحمد العسكري باسناده عن عمارة بن يزيد عن عبداللّه بن العلاء عن الزهري قال: سمعت سعيد بن جناب يحدّث عن أبيعنفوانة المازني قال: سمعت أباجنيدة جندع بن عمرو بن مازن قال: سمعت النبي صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كذب عليّ متعمّداً فليتبوأ مقعده من النار. وسمعته وإلا صمتا يقول: وقد انصرف من حجة الوداع فلمّا نزل غدير خم، قام في الناس خطيبا وأخذ بيد علي وقال: «من كنت وليه فهذا وليه؛ اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». قال عبيداللّه: فقلت للزهري: لا تحدّث بهذا بالشام وأنت تسمع مل‌ء أذنيك سبّ علي، فقال: «واللّه إنّ عندي من فضائل علي ما لو تحدّثت بها لقتلت؛(1)ابو احمد عسكرى به سند خود از زهرى نقل مى‌كند كه گفت از: ابوجنيده شنيدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حجة الوداع، هنگامى‌كه به غدير خم رسيد، ميان مردم بلند شد و دست على را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و دشمنانش را دشمن بدار». در اين هنگام عبيداللّه مى‌گويد: به زهرى گفتم: اين روايت را در شام نقل نكن، آيا گوش تو نمى‌شنود كه در و ديوار شام على را نفرين مى‌كند! سپس گفت: همانا نزد من احاديثى از فضائل على است كه اگر روايت كنم، كشته مى‌شوم.

زهرى در حالى از وحشت و اختناق در شام سخن مى‌گويد كه خود از


1) . أسد الغابة: 1 / 308.

فتوادهندگان دربار اموى و توجيه‌كننده جنايات آنان است؛ اما در عين حال، از ترس جانش، از نقل فضائل اميرالمؤمنين عليه السلام هراسان است! روايات مذكور تنها گوشه‌اى از گزارشاتى است كه فضاى دوران پس از رحلت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نشان مى‌دهد. به راستى اگر بيان واقعه غدير از اهميت فوق‌العاده‌اى برخوردار نبود و سرنوشت امت اسلام را تغيير نمى‌داد، چرا اين اندازه سخت‌گيرى مى‌شد تا از نشر حديث غدير جلوگيرى شود و صحابه جرأت نقل آن را نداشته باشند؟ اين موارد به خوبى جايگاه و اهميت حديث غدير و نقش راهبردى آن را آشكار مى‌سازد و كاشف از عمق تاثير آن در دنياى اسلام است.

حديث غدير با سندهاى بسيار

حديث غدير در كنار اهميت بسزايى كه در مسأله جانشينى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دارد، از سندهاى بسيار زيادى نيز برخوردار است. محمد بن جرير طبرى كه از عالمان نام‌دار اهل سنت است، نوشته مستقلى درباره اسناد حديث غدير فراهم نموده؛ اما متأسفانه اين نوشتار به دست ما نرسيده و دست‌هاى پنهان اجازه ندادند تا اين نوشتار به نسل‌هاى بعد منتقل شود. اما اجمالاً راه آگاهى ما از نوشتار طبرى از طريق توصيف عالمان پس از او صورت پذيرفته است. صاحب كتاب عمدة مى‌نويسد:

وقد ذكر محمد بن جرير الطبري صاحب التاريخ خبر يوم الغدير وطرّقه من خمسة وسبعين طريقا، وأفرد له كتابا سمّاه كتاب الولاية؛(1)محمد بن جرير طبرى صاحب كتاب تاريخ، كتابى نوشته و نام آن را الولاية گذاشته و در آن كتاب به هفتاد و پنج طريق اشاره كرده است.


1) . عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب إمام الأبرار: 111 - 112.

و نيز سيد بن طاووس در كتاب اقبال مى‌نويسد:

ومن ذلك: ما رواه محمد بن جرير الطبري صاحب التاريخ الكبير، صنّفه وسمّاه كتاب الردّ على الحرقوصيّة روى فيه حديث يوم الغدير وما نصّ النبي على علي عليه السلام بالولاية والمقام الكبير، وروى ذلك من خمس وسبعين طريقا؛(1)و ديگر كتب: آن چيزى است كه محمد بن جرير طبرى صاحب كتاب تاريخ كبير نگاشته و نام آن را رد بر حرقوصيه گذاشته و در آن كتاب، حديث غدير و نص سخن پيامبر بر خلافت على عليه السلام را از هفتاد و پنج طريق ذكر كرده است.

همچنين مى‌نويسد:

وأما الذي ذكره محمّد بن جرير صاحب التاريخ في ذلك فإنّه مجلد؛(2)و اما آنچه را كه محمد بن جرير گردآورده، خود يك مجلد مستقل است.

نيز در كتاب طرائف مى‌نويسد:

وقد روى الحديث في ذلك محمد بن جرير الطبري صاحب التاريخ من خمس وسبعين طريقا، وأفرد له كتابا سمّاه حديث الولاية؛(3)محمد بن جرير طبرى صاحب كتاب تاريخ كبير، حديث غدير را از هفتاد و پنج طريق ذكر كرده و آن را در كتاب مستقلى گردآورده و نام آن را الولاية گذاشته است.

ذهبى نيز در باره نوشته طبرى مى‌نويسد:

رأيت مجلّدا من طرق الحديث لابن جرير فاندهشت له ولكثرة تلك


1) . إقبال الأعمال: 2 / 239.

2) . همان: 248.

3) . الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف: 1 / 142.

الطرق؛(1)محمد بن جرير در مورد حديث غدير كتابى تأليف نموده است، من آن كتاب را ديدم و از انبوه اسناد مطرح شده در آن متحير شدم.

همچنين ابن كثير در مورد نوشته طبرى مى‌نويسد:

وقد رأيت له كتابا جمع فيه أحاديث غدير خم في مجلّدين ضخمين؛(2)كتابى ديدم كه در آن احاديث مربوط به غدير خم، در دو مجلد ضخيم جمع‌آورى شده بود.

همچنين ابن حجر عسقلانى كه پس از ذهبى و ابن كثير مى‌زيسته، به كتاب طبرى دسترسى داشته و در مورد آن مى‌نويسد:

وقد جمعه ابن جرير الطبري في مؤلف فيه أضعاف من ذكر، وصحّحه واعتنى بجمع طرقه أبوالعباس بن عقدة، فأخرجه من حديث سبعين صحابيا أو أكثر؛(3)ابن جرير طبرى در كتابى، حديث غدير را گردآورى نموده و آن را تصحيح كرده است و همچنين ابوالعباس بن عقده نيز نسبت به جمع طرق حديث غدير همت گماشته و اين حديث را از هفتاده نفر از صحابه و يا بيشتر روايت كرده است.

طبرى متوفى 310 ق مى‌باشد و گزارش ابن حجر نشان مى‌دهد كه كتاب طبرى لااقل تا حدود قرن هشتم و نهم در دسترس دانشوران اهل سنت بوده است؛ اما امروزه هيچ اثرى از اين كتاب نيست، در حالى كه ديگر آثار طبرى بارها به طبع رسيده و در


1) . تذكرة الحفاظ: 2 / 713.

2) . البداية والنهاية: 11 / 167.

3) . تهذيب التهذيب: 7 / 297 / ش 566.

دسترس عموم قرار دارد. اين نكته، احتمال وجود دست‌هاى پنهان را تقويت مى‌نمايد كه مانع انتشار حقايق مربوط به غدير خم شده‌اند.

اما در مورد انگيزه طبرى براى تأليف كتاب نام برده، نوشته‌اند كه در زمان طبرى برخى از مشايخ حديث بغداد، شبهاتى را در مورد حديث غدير مطرح نموده و گفته‌اند كه اميرالمؤمنين عليه السلام در حجة الوداع در يمن بوده است؛ بلكه ايشان اساسا در حجاز نبوده تا پيامبر دست او را به عنوان جانشين خود بلند كند! اين شبهه به گوش طبرى رسيد و او براى آشكار ساختن حقيقت، كتابى را نگاشت و در كتاب خود، اصل حديث غدير را به اثبات رسانيد. همچنين ثابت كرد كه اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان حجة الوداع در حجاز و همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده است.

ياقوت حموى اين ماجرا را اين‌گونه گزارش كرده است:

وكان قد قال بعض الشيوخ ببغداد بتكذيب غدير خم وقال: إنّ علي بن أبيطالب عليه السلام كان باليمن في الوقت الذي كان رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم بغدير خم،... وبلغ أباجعفر ذلك فابتدأ بالكلام في فضائل علي بن أبيطالب وذكر طريق حديث خم؛(1)برخى از مشايخ بغداد حديث غدير را تكذيب نمودند و گفتند كه على بن ابى‌طالب عليه السلام در هنگام حجة الوداع و حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در غدير، در يمن بوده است... اين سخن به گوش ابوجعفر [طبرى ]رسيد و كتابى در فضائل على بن ابى‌طالب عليه السلام و بيان طريق حديث غدير خم نگاشت.

از نكات بسيار جالب و حيرت‌آور آن است كه با وجود كتاب طبرى، فخر رازى نخستين اشكالى كه به حديث غدير مى‌كند آن است كه اساسا اميرالمؤمنين عليه السلام در


1) . معجم الأدباء: 18 / 84 - 85 .

حجة الوداع نبوده است! مانند اين شبهه را در مورد كتاب المراجعات نيز مطرح نمودند و گفتند اساسا مناظره‌اى صورت نگرفته و عالم سنى در كار نبوده تا سيد شرف‌الدين با او مناظره نمايد! و چقدر روا بود كه خرده گيران اساسا اميرالمؤمنين عليه السلام را انكار مى‌كردند و مى‌گفتند اصلاً شخصى به نام على بن ابى‌طالب عليه السلام وجود خارجى نداشته است!؟ غير از طبرى، ابوالعباس ابن عقده كوفى نيز از ديگر كسانى است كه حديث غدير را جمع نموده و در مورد آن كتاب نوشته است. كتاب ابن عقده نيز توسط گروهى از دانشمندان گزارش شده كه از باب نمونه به چند گزارش بسنده مى‌نمائيم:

ابن تيميه حرانى مى‌نويسد:

وقد صنّف أبوالعباس ابن عقدة مصنفا في جمع طرقه؛(1)ابوالعباس ابن عقده كتابى نوشته و در آن به طرق حديث غدير اشاره كرده است.

ابن حجر عسقلانى مى‌نويسد:

وأما حديث «من كنت مولاه فعلي مولاه»، فقد أخرجه الترمذي والنسائي وهو كثير الطرق جدا، وقد استوعبها ابن عقدة في كتاب مفرد، وكثير من أسانيدها صحاح وحسان؛(2)اما حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» را ترمذى و نسائى روايت كرده‌اند و اين حديث حقيقتا داراى سندهاى فراوانى است و ابن عقده در قالب تك‌نگارى، تمام سندهاى اين حديث را جمع‌آورى نموده و بسيارى از سندهاى اين حديث، صحيح يا حسن است.


1) . منهاج السنة: 7 / 228.

2) . فتح الباري: 7 / 61.

باز ابن حجر در چند موضع از كتاب الاصابة، به كتاب ابن عقده ارجاع داده و مى‌نويسد:

عبداللّه بن ياميل - آخره لام، رأيته مجودا بخط الصريفيني، ذكره أبوالعباس ابن عقدة في جمع طرق حديث «من كنت مولاه فعلي مولاه» أخرج بسند له إلى إبراهيم بن محمد - أظنه ابن أبييحيى - عن جعفر بن محمد، عن أبيه، وأيمن بن نابل - بنون وموحدة - بن عبداللّه بن ياميل، قال: سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه»، الحديث، واستدركه أبوموسى؛(1)عبداللّه بن ياميل مى‌گويد: من نوشته‌اى به دست خط صريفينى ديدم كه ابوالعباس ابن عقده آن را در كتابى كه در جمع طرق حديث «من كنت مولاه» نوشته، ذكر كرده بود و در آنجا به سند خود از ابراهيم بن محمد كه به گمان من همان ابن ابى‌يحيى مى‌باشد، از جعفر بن محمد، از پدرش و ايمن بن نابل، از عبداللّه بن ياميل روايت كرده كه گفت: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «من كنت مولاه...». و اين حديث را ابو موسى استدراك نموده است.

و باز در جاى ديگر مى‌گويد:

عبدالرحمن بن مدلج، ذكره أبوالعباس بن عقدة فى كتاب الموالاة، وأخرج من طريق موسى بن النضر بن الربيع الحمصى: حدثنى سعد بن طالب أبوغيلان، حدثنى أبوإسحاق، حدثنى من لا اُحصي: أنّ عليا أنشد الناس في الرحبة: من سمع قول رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؟ فقام نفر - منهم عبدالرحمن بن مدلج - فشهدوا أنّهم سمعوا إذ ذاك


1) . الإصابة: 4 / 226 - 227 / ش 5047.

من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم. وأخرجه ابن شاهين عن ابن‌عقدة، واستدركه أبوموسى.(1)عبدالرحمان بن مدلج: ابوالعباس ابن عقده نام او را در كتاب الموالاة ذكر نموده است. وى از طريق موسى بن نصر بن ربيع حمصى و او از سعد بن طالب ابوغيلان و او از ابواسحاق و او از گروه بسيارى روايت كرده كه على عليه السلام، مردم را در رحبه سوگند داد و فرمود: چه كسى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيد كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه»؟ در اين هنگام چند نفر برخاستند كه عبدالرحمان بن مدلج نيز يكى از آنان بود و شهادت دادند كه آن جمله را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده‌اند. اين روايت را ابن شاهين از ابن عقده نقل كرده و ابوموسى آن را استدراك نموده است.

و نيز مى‌نويسد:

أبوقدامة الأنصارى، ذكره أبوالعباس بن عقدة في كتاب الموالاة الذي جمع فيه طرق الحديث «من كنت مولاه فعلي مولاه» فأخرج فيه من طريق محمد بن كثير، عن فطر، عن أبيالطفيل، قال: كنّا عند علي، فقال: أنشد اللّه من شهد يوم غدير خم، فقام سبعة عشر رجلاً - منهم أبوقدامة الأنصاري - فشهدوا أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم قال ذلك. واستدركه أبو موسى؛(2)ابو قدامه انصارى: ابوالعباس بن عقده در كتاب الموالاة كه آن كتاب را در مورد طرق حديث «من كنت مولاه» نگاشته، نام او را ذكر كرده است. ابن عقده از طريق محمد بن كثير، از فطر، از ابوطفيل روايت كرده كه ما نزد على عليه السلام بوديم كه


1) . همان: 4 / 300 - 301 / ش 5213.

2) . همان: 7 / 274 - 275 / ش 10416.

ايشان مردم را سوگند داد و فرمود: «هر كس روز غدير را درك كرده، شهادت بدهد». در اين هنگام هفده نفر برخاستند كه يكى از آنان ابوقدامة انصارى بود و همگى شهادت دادند كه در غدير از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده‌اند. اين روايت را ابوموسى استدراك نموده است.

بنابر اين، از تعبير ابن حجر عسقلانى استفاده مى‌شود كه كتاب ابن عقده آن قدر با اهميت بوده كه به عنوان مصدرى معتبر براى شناسائى صحابه، مورد استناد قرار مى‌گرفته است.

همچنين شيخانى قادرى نيز به تأليف ابن عقده اشاره نموده، مى‌نويسد:

وقد استوعب طرق الأحاديث المذكورة وغيرها ابن عقدة فى كتاب مفرد؛(1)ابن عقده طرق حديث غدير را در كتابى جمع‌آورى نموده است.

بدخشانى نيز در مورد تأليف ابن عقده مى‌نويسد:

أقول: هذا حديث صحيح مشهور، نصّ الحافظ أبوعبداللّه محمد بن أحمد بن عثمان الذهبي التركماني الفارقي ثمّ الدمشقي على كثير من طرقه بالصحّة، وهو كثير الطرق جدا، وقد استوعبها الحافظ أبوالعباس أحمد بن محمد بن سعيد الكوفي المعروف بابن عقدة في كتاب مفرد؛(2)مى‌گويم: اين حديث صحيح و مشهور است. حافظ ذهبى تصريح كرده كه بسيارى از طرق اين حديث صحيح است، در حالى كه طرق اين حديث جدا بسيار است و حافظ ابو العباس ابن عقده كوفى در يك كتاب، اسانيد اين روايت را جمع‌آورى نموده است.


1) . الصراط السوي في مناقب آل النبي: مخطوط. همچنين ر.ك: الغدير: 1 / 306، به نقل از الصراط السوي.

2) . مفتاح النجا في مناقب آل العبا مخطوط. همچنين ر.ك: الغدير: 1 / 310 / ش 37، به نقل از مفتاح النجا في مناقب آل العبا.

كتاب ابن عقده نيز تا قرون پيشين، يعنى حوالى قرن نهم در دسترس عالمان اهل سنت بوده و بزرگانى از عامه همچون ابن حجر عسقلانى، محمد بن عابد سندى، عبدالوهاب شعرانى، جلال‌الدين سيوطى، مقدسى حنبلى، اسحاق بن يحيى حنفى، يوسف بن خليل دمشقى و گروهى ديگر، حديث غدير را توسط كتاب نام برده، از ابن عقده روايت كرده‌اند.

ناگفته نيست كه در عظمت كتاب ابن عقده تنها مى‌توان به همين نكته اشاره كرد كه حافظ برجسته‌اى مانند ابن حجر، تنها معيارى كه براى معرفى صحابه در اختيار دارد، استناد به كتاب ابن عقده است؛ يعنى با استناد به كتاب حديث غديرِ ابن عقده، تشخيص مى‌دهد كه فلان راوى از صحابه است يا نه! كتاب‌هايى كه در اثبات حديث غدير نگاشته شده و اينك مفقود است، منحصر به تأليفات ابن عقده و طبرى نيست و بزرگان ديگر اهل سنت نيز تك‌نگارى‌هايى در اين زمينه داشته‌اند؛ اما اكنون اثرى از آن كتاب‌ها نيست. حاكم حسكانى نيز در مورد حديث غدير كتاب مستقلى نوشته و اين كتاب به دست سيد بن طاووس رسيده است. سيد بن طاووس در كتاب اقبال در توصيف اين اثر مى‌نويسد:

ومن ذلك ما رواه ابوالقاسم عبيداللّه الحسكاني في كتاب سمّاه: كتاب دعاة الهداة إلى أداء حقّ الموالاة؛(1)حاكم حسكانى در مورد حديث غدير كتابى به نام دعاة الهداة إلى أداء حق الموالاة نوشته است.

سيد بن طاووس در حله كتابخانه مهمى در اختيار داشته و در كتابخانه خود، نسخ خطى فراوانى از عالمان قرون نخستين نگهدارى مى‌نموده و خود نيز از تبحر ستودنى


1) . اقبال الأعمال: 2 / 239.

در شناسايى نسخه‌ها برخوردار بوده است و دقت اين دانشور نام‌دار شيعى در توصيف نسخه‌ها كاملاً روشن است و با دقتى فراوان، حتى نوع نوشتار خطى و تمام ابعاد آن را در آثار خويش بيان كرده است.

حاكم حسكانى نيز در توصيف مختصرى كه از نگاشته خود كرده است، مى‌نويسد:

وطرق هذا الحديث مستقصاة في كتاب دعاء الهداة إلى أداء حق ا لمولاة من تصنيفي في عشرة أجزاء؛(1)اسناد و طرق اين حديث را در كتاب دعاء الهداة إلى أداء حق ا لمولاة كه در زمره تأليفات من است را در ده جزء گرد آورده‌ام.

در هر حال نقل حديث غدير آن قدر اهميت داشته كه برخى بزرگان اهل سنت به واسطه نقل حديث غدير، متهم به تشيع شده‌اند. سيوطى در كتاب طبقات الحفاظ، حسكانى را به همين جهت شيعه خوانده است.(2)حسكانى از حديث‌نگاران مكتب نيشابور و متوفى قرن پنجم مى‌باشد و شاگرد حاكم نيشابورى است. از او دو كتاب مهم در باره اميرالمؤمنين عليه السلام سراغ داريم، يكى از كتاب‌هاى او در مورد حديث غدير است كه اكنون در دسترس نيست. كتاب ديگر او در مورد اثبات حديث «رد الشمس» است و مشهورترين كتاب او شواهد التنزيل نام دارد كه بارها به طبع رسيده است.

سيد بن طاووس از كتاب ديگرى نيز در مورد حديث غدير نام برده كه متعلق به ابو سعيد سجستانى است. او درباره اين كتاب مى‌نويسد:

فمن ذلك: ما صنّفه أبوسعيد مسعود بن ناصر السجستاني المخالف لأهل البيت في عقيدته، المتفق عند أهل المعرفة على صحة ما يرويه لأهل البيت


1) . شواهد التنزيل: 1 / 252 / ش 246.

2) . ر.ك: طبقات الحفاظ: 1 / 90.

وأمانته، صنف كتابا سمّاه كتاب الدراية في حديث الولاية، وهو سبعة عشر جزء، روى فيه حديث نص النبي عليه أفضل السلام بتلك المناقب والمراتب على مولانا علي بن أبيطالب عليه السلام عن مائة وعشرين نفسا من الصحابة؛(1)و ديگر، كتابى است كه ابوسعيد مسعود بن ناصر سجستانى نوشته است، در حالى‌كه او در عقيده از مخالفان اهل بيت است و همه اتفاق دارند كه آنچه در مورد اهل بيت نقل كرده صحيح است. نام كتاب او دراية حديث الولاية مى‌باشد و داراى هفده جزء است و در اين كتاب، نص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر مناقب و مراتب مولاى ما اميرالمؤمنين عليه السلام را از يكصد و بيست نفر از صحابه روايت نموده است.

يكى ديگر از حديث‌نگاران برجسته اهل سنت كه حديث غدير را در قالب تك‌نگارى نگاشته، ذهبى است. ذهبى مشهورتر از آن است كه نيازمند معرفى باشد. او از شاگردان ابن تيميه بوده و به تعصب شهره است، هرچند كه در مواردى با استاد خود ابن تيميه مخالفت نيز كرده است. ذهبى تصريح كرده كه در مورد حديث غدير كتاب نوشته است. وى مى‌نويسد:

وشهد له النبي صلّى اللّه عليه وسلم بالجنة، وقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه».

وقال له: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبي بعدي». وقال: «لا يحبّك إلاّ مؤمن ولا يبغضك إلاّ منافق». ومناقب هذا الإمام جمة، أفردتها في مجلدة وسمّيته بفتح المطالب ومناقب علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه؛(2)


1) . اقبال الأعمال: 2 / 239.

2) . تذكرة الحفاظ: 1 / 10 / ش 3.

و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله گواهى داده كه اميرالمؤمنين عليه السلام اهل بهشت است و فرموده: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است» و نيز فرموده است: جايگاه تو [اى على] نسبت به من، مانند به جايگاه هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست همچنين فرمود تو را دوست نمى‌دارد مگر مؤمن، و تو را دشمن نمى‌دارد مگر منافق، و مناقب اين امام بسيار است و من اين مناقب را در مجلدى گردآورى كردم و نام اين كتاب را فتح المطالب و مناقب على بن أبى‌طالب گذاشتم.

اما هم اكنون اثرى از كتاب ذهبى به اين نام وجود ندارد. او در جاى ديگر مى‌نويسد:

ولا ريب أنّ في المستدرك أحاديث كثيرة ليست على شرط الصحة، بل فيه أحاديث موضوعة شان المستدرك بإخراجها فيه. وأما حديث الطير فله طرق كثيرة جدا، قد أفردتها بمصنّف هو ومجموعها يوجب أن يكون الحديث له أصل. وأما حديث «من كنت مولاه فعلي مولاه»، فله طرق جيدة وقد أفردت ذلك أيضا؛(1)بدون ترديد در مستدرك حاكم، احاديثى وجود دارد كه به شرط شيخين صحيح نيست و حتى احاديث جعلى نيز در آن به چشم مى‌خورد؛ اما حديث طير داراى طرق بسيارى است و من اين طرق را در كتاب مستقلى جمع‌آورى نمودم و از مجموع اين طرق نتيجه گرفته مى‌شود كه اين حديث معتبر است. همچنين حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» نيز حقيقتا داراى اسناد انبوهى است و من سندهاى اين حديث را نيز در كتاب مستقلى جمع نمودم.


1) . تذكرة الحفاظ: 3 / 1042 - 1043 / ش 962.

سِرّ سخن ذهبى را بايد در نگرش حديثى حاكم نيشابورى جست. سزاوار است تا به مناسبت اين بحث به نگرش حاكم نيشابورى نيز در مورد حديث غدير اشاره نماييم. حاكم نيشابورى به حق از حديث‌نگاران زبده اهل سنت است؛ اما نگرش حديثى او خوشايند بسيارى از عالمان اهل سنت نيست. حاكم نيشابورى به دلائلى كه مطرح مى‌شود، چنان از چشم عالمان اهل سنت فرو افتاده كه حتى به تشيع و رافضى‌گرى نيز متهم شده است! صاحب كتاب مفتاح كنز درايه المجموع در مورد حاكم نيشابورى مى‌نويسد:

وقال الخطيب البغدادي: كان الحاكم ثقة وكان يميل إلى التشيع، جمع أحاديث وزعم أنها صحاح على شرط البخاري ومسلم، منها حديث الطير، و«من كنت مولاه فعلي مولاه»، فأنكرها عليه أصحاب الحديث ولم يلتفتوا إلى قوله؛(1)خطيب بغدادى بر اين باور است كه حاكم ثقه است؛ اما مايل به تشيع بوده است. او احاديثى را جمع‌آورى نموده و پنداشته كه اين احاديث طبق شرط شيخين صحيح است؛ مانند حديث طير و حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه»؛ اما اصحاب حديث او را رد نموده و به سخنش اعتناء نكرده‌اند.

حاكم نيشابورى كه در جاى خود تعصبش را ثابت كرده است، احاديث مهمى همچون حديث «طير مشوى»، حديث «انا مدينة العلم» و حديث «غدير» را اثبات كرده و تاوان سنگينى را بابت اين كار خود پرداخته است. نقل شده كه در نيشابور به او گفتند كه تو به جهت نقل احاديث ياد شده متهم به رافضى‌گرى هستى؛ پس بيا و براى دفع اين اتهام، حديثى در مناقب معاويه روايت كن! حاكم در پاسخ گفت:


1) . نفحات الأزهار: 6 / 94، به نقل از مفتاح كنز دراية المجموع: 107.

ما يجيء من قلبي؛ دلم به اين كار راضى نمى‌شود.

مردم به خاطر اين سخن به او يورش بردند تا او را كتك بزنند و او نيز از ترس به منزلش فرار نمود و درب خانه را بست و خود را منزوى كرد.(1)

17 / 175 / ش 100؛ تاريخ الإسلام: 28 / 132؛ الوافي بالوفيات: 3 / 260.

به همين دليل است كه به تشيع متهم گرديد؛ زيرا تنها دو سه حديث در فضيلت اميرالمؤمنين على بن ابى‌طالب عليه السلام نقل كرده و آن را تصحيح نموده است. از اين رو ذهبى در تأييد حاكم مى‌گويد كه نه تنها حاكم حديث طير و حديث غدير را روايت كرده؛ بلكه من نيز اين دو حديث را روايت مى‌كنم. البته كتاب حديث طير ذهبى همچنان چاپ نشده؛ اما حديث غدير وى اخيرا و به كوشش مرحوم سيد عبدالعزيز طباطبائى رحمه اللّه به چاپ رسيده است.

بنابر اين حديث غدير داراى چنان اسنادى است كه بسيارى از آنها ناپديد گشته است. حسين بن جبر، از جدش ابن شهر آشوب مطلب حيرت انگيزى در اين زمينه روايت كرده است. او مى‌نويسد:

قال جدي شهرآشوب: سمعت أباالمعالي الجويني يتعجّب ويقول: شاهدت مجلدا ببغداد في يد صحّاف، فيه روايات هذا الخبر مكتوبا عليه: المجلدة الثامنة والعشرون من طرق قوله: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، ويتلوه المجلدة التاسعة والعشرون؛(2)جد من شهر آشوب مى‌گويد: از ابوالمعالى جوينى شنيدم كه با تعجب مى‌گفت: در بغداد كتابى را در دست صحافى مشاهده كردم كه روايات حديث غدير در آن كتاب


1) . ر.ك: طبقات الشافعيّة الكبرى: 4 / 163؛ المنتظم في تاريخ الملوك والاُمم: 7 / 257؛ سير أعلام النبلاء:

2) . نهج الإيمان: 133 - 134.

جمع‌آورى شده بود و بر آن كتاب نگاشته شده بود: جلد بيست و هشتم از طرق حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» و من جلد بيست و هشتم آن را نگريستم كه در آن نوشته شده بود: ادامه در جلد بيست و نهم.

حافظ قندوزى نيز همين ماجرا را از جوينى نقل كرده است.(1)جوينى شخصيت فوق العاده مهمى نزد اهل سنت بوده و از احترام بسيارى نزد عامه برخوردار است؛ اما از كتابى كه به رؤيت او رسيده هيچ اطلاعى در دست نيست.

بيان موارد فوق، به خوبى اهميت والا و جايگاه برجسته حديث غدير را از دو زاويه آشكار مى‌سازد:

نخست: حديث غدير از تاثير فوق العاده مهمى در سرنوشت امت اسلامى برخوردار بوده است. به باور نگارنده اين سطور، اگر چنانچه حديث غدير مسأله نه چندان مهمى را بيان مى‌داشت و در راهبرد سياسى خلفاء خللى ايجاد نمى‌نمود، هيچ دليلى معقولى براى ناديده انگاشتن اين روايت وجود نداشت و اساسا امكان نداشت تا علت حذف كتاب كه در مورد اين واقعه نوشته شده را به دست آورد.

دوم: گزارشاتى كه از تك‌نگارى‌ها و مجموعه‌هايى كه در مورد حديث غدير به دست رسيده، بيان‌گر آن است كه اين حديث به طرق و اسناد بسيارى روايت شده و يك مسأله كاملاً روشن براى مسلمانان صدر نخست بوده است و به زودى بيان تفصيلى اين ادعا را مطرح خواهيم ساخت.

تواتر حديث غدير

انبوه اسناد حديث غدير حتى متعصبان اهل سنت را واداشته تا به تواتر آن اعتراف نمايند. در اين ميان سخن ذهبى و ابن كثير از اهميت زيادى برخوردار است؛


1) . ر.ك: ينابيع المودّة: 1 / 113 - 114.

چه اينكه نام بردگان هيچگاه به سازش‌كارى و مماشات با شيعه متهم نشده‌اند و همگان آنان را به عنوان دانشوران دلداده اهل سنت مى‌شناسند. تاج‌الدين سبكى كه از دانش آموختگان محفل درس ذهبى است و تمام علم خود را مديون استادش مى‌داند و در وصف او تعابير بلندى روا داشته؛ اما در عين حال مى‌گويد: استادم ذهبى با تمام رفعت مقامى كه دارد، شخص متعصبى بود. با اين اوصاف ذهبى در مورد حديث غدير مى‌نويسد:

وصدر الحديث متواتر، أتيقّن أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم قاله. وأمّا: «اللهمّ وال من والاه»، فزيادة قوية الإسناد؛(1)صدر حديث غدير؛ يعنى جمله «من كنت مولاه فعلى مولاه» بدون ترديد متواتر است و يقين داريم كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر شده است و اما عبارت «اللهمّ وال من والاه» اضافه‌اى است كه از سند محكمى برخوردار است.

حافظ ابن جزري نيز در مورد تواتر حديث غدير مى‌نويسد:

هذا حديث حسن صحيح من وجوه كثيرة تواتر عن أميرالمؤمنين علي وهو يتواتر أيضا عن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم. رواه الجّم الغفير عن الجّم الغفير، ولا عبرة بمن حاول تضعيفه ممن لا اطلاع له في هذا العلم، فقد ورد مرفوعا عن أبيبكر وعمر بن الخطاب وطلحة بن عبيداللّه والزبير بن العوام وسعد بن أبيوقاص وعبدالرحمن بن عوف والعباس بن عبدالمطلب وزيد بن أرقم والبراء بن عازب وبريدة بن الحصيب وأبيهريرة وأبيسعيد الخدري وجابر بن عبداللّه وعبداللّه بن عبّاس وحبشي بن جنادة وعبداللّه بن مسعود وعمران بن حصين وعبداللّه بن عمر وعمار بن ياسر وأبيذر الغفاري وسلمان الفارسي وأسعد بن زرارة وخزيمة بن ثابت وأبيأيوب


1) . البداية والنهاية: 5 / 233. همچنين ر.ك: السيرة النبوية: 4 / 426.

الأنصاري وسهل بن حنيف وحذيفة بن اليمان وسمرة بن جندب وزيد بن ثابت وأنس بن مالك وغيرهم من الصحابة، وصح عن جماعة منهم عن يحصل القطع بخبرهم، وثبت أن هذا القول كان منهصلّى اللّه عليه وسلّم يوم غدير خم؛(1)اين روايت نيكو و صحيح است و از طرق زيادى مى‌توان صحت آن را به اثبات رساند و از اميرالمؤمنين على عليه السلام و شخص پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به صورت متواتر روايت گرديده است كه گروه بسيارى از گروه بسيارى آن را روايت كرده‌اند و در اين ميان نمى‌توان به سخن كسانى كه بدون آگاهى و دانش كافى در فن حديث به تضعيف اين حديث پرداخته‌اند، توجه كرد. اين روايت از سوى أبوبكر، عمر بن خطاب، طلحة بن عبيداللّه، زبير بن عوام، سعد بن أبى‌وقاص، عبدالرحمان بن عوف، عباس بن عبدالمطلب، زيد بن أرقم، براء بن عازب، بريدة بن حصيب، أبوهريره، أبى‌سعيد خدرى، جابر بن عبداللّه، عبداللّه بن عبّاس، حبشى بن جناده، عبداللّه بن مسعود، عمران بن حصين، عبداللّه بن عمر، عمار بن ياسر، أبوذر غفارى، سلمان فارسى، أسعد بن زراره، خزيمة بن ثابت، أبوأيوب الانصارى، سهل بن حنيف، حذيفة بن يمان، سمرة بن جندب، زيد بن ثابت، أنس بن مالك وغير از آنها از صحابه كسانى كه به خبر آنها قطع پيدا كرده و ثابت مى‌شود كه اين سخنان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده است.

جلال‌الدين سيوطى كه از جايگاه ممتازى نزد عامه برخوردار است، در كتابى كه در مورد احاديث متواتر به نام الأزهار المتناثرة فى الأخبار المتواترة نگاشته، حديث غدير را ذكر كرده و سلسله راويان آن را به صورت مشروح بيان داشته است كه به دليل رعايت اختصار از ذكر توضيحات وى در اين قسمت خوددارى مى‌نمائيم.


1) . مناقب الأسد الغالب علي بن أبيطالب: 1 / 12 / ح 2.

ملا على قارى نيز در اين زمينه مى‌نويسد:

والحاصل: أنّ هذا حديث صحيح لا مرية فيه، بل بعض الحفّاظ عدّه متواترا، إذ في رواية أحمد: أنه سمعه من النبي صلّى اللّه عليه وسلم ثلاثون صحابيا، وشهدوا به لعليّ لما نوزع أيام خلافته. وسيأتي زيادة تحقيق في الفصل الثالث عند حديث البراء؛(1)حاصل آنكه اين حديث بدون ترديد صحيح است و برخى از حافظان حديث آن را متواتر شمرده‌اند؛ زيرا در روايت احمد، نام سى نفر از صحابه به چشم مى‌خورد كه شهادت داده‌اند كه اين حديث را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده‌اند و اين شهادت را در ايام خلافت على عليه السلام مطرح ساخته‌اند.

متقى هندى در كتاب مختصر قطف الأزهار، حديث غدير و حديث منزلت را ذكر كرده و در خطبه كتاب ياد شده مى‌نويسد:

هذه أحاديث متواترة نحو اثنين وثمانين حديثا التي جمعها العلامة السيوطي- رحمة اللّه تعالى عليه - وسمّاها (قطف الأزهار المتناثرة) وذكر فيها رواتها من الصحابة عشرة فصاعدا، لكنّي حذفت الرواة وذكرت متن الأحاديث ليسهل حفظها؛(2)اين احاديث، متواتر است و مانند هشتاد و دو حديثى است كه علامه سيوطى گردآورى نموده است؛ من نام كتاب خويش را «قطف الأزهار المتناثرة» گذاشته و در اين كتاب تنها به احاديثى اشاره كرده است كه حداقل ده نفر از صحابه و بيشتر، آن را روايت كرده باشند؛ اما از ذكر روات خوددارى ورزيدم تا حفظش آسان گردد.

ميرزا مخدوم نيز در النواقض على الروافض اعتراف مى‌نمايد كه حديث غدير از متواترات است. وى مى‌نويسد:


1) . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: 17 / 436.

2) . مختصر قطف الأزهار: مقدمه كتاب.

فإن تسألني عن حديث الغدير المتواتر أذكر لك الملخص الذي ذكره مفيدهم؛(1)اگر از من در مورد حديث غدير سؤال بپرسند در حالى كه حديث غدير از متواترات است، بيان مفيدى ارائه خواهم داد.

جمال‌الدين محدث شيرازى نيز مى‌نويسد:

أقول: أصل هذا الحديث سوى قصة الحارث، تواتر عن أميرالمؤنين عليه السلام، وهو متواتر عن النبي صلّى اللّه عليه وآله أيضا، رواه جمع كثير وجم غفير من الصحابة؛(2)به نظر من، اصل حديث «غدير»، به استثناى ماجراى حارث، از اميرالمؤمنين به صورت متواتر روايت گرديده است و همچنين اين روايت از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز به صورت متواتر نقل شده است و تعداد انبوهى از صحابه آن را نقل كرده‌اند.

ملا على قارى پس از بيان حديث غدير مى‌نويسد:

والحاصل: أنّ هذا حديث صحيح لا مرية فيه، بل بعض الحفّاظ عدّه متواترا، إذ في رواية لأحمد: أنه سمعه من النبي صلّى اللّه عليه وسلّم ثلاثون صحابيا، وشهدوا به لعلي لما نوزع أيام خلافته؛(3)حاصل آنكه: اين حديث بدون ترديد صحيح است و جاى هيچ شبهه‌اى در آن نيست و برخى از حفاظ آن را متواتر دانسته‌اند؛ زيرا در روايت احمد وارد شده: اين روايت را در زمان خلافت على، از قول رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به واسطه سى نفر از صحابه شنيدم و همگى به آن شهادت دادند.


1) . النواقض على الروافض: مخطوط.

2) . الأربعين: مخطوط.

3) . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: 9 / 3937.

ضياءالدين مقبلى نيز مى‌نويسد:

وطرقه كثيرة جدا، ولذا ذهب بعضهم إلى أنه متواتر لفظا فضلاً عن المعنى، وعزاه السيوطي في الجامع الكبير إلى أحمد بن حنبل والحاكم وابن أبيشيبة والطبراني وابن ماجة والترمذي والنسائي وابن أبيعاصم والشيرازي وأبينعيم وابن عقدة وابن حبان، بعضهم من رواية صحابي، وبعضهم من رواية اثنين، وبعضهم من رواية أكثر من ذلك. وذلك من حديث: ابن عباس، وبريدة بن الحصيب، والبراء بن عازب، وجرير البجلي، وجندب الأنصاري، وحبشي بن الجنادة، وأبيالطفيل، وزيد بن أرقم، وزيد بن ثابت، وحذيفة بن أسيد الغفاري، وأبيأيوب الأنصاري، وزيد بن شراحيل الأنصاري، وعلي بن أبيطالب، وابن عمر، وأبيهريرة، وطلحة، وأنس بن مالك، وعمرو بن مرة. وفي بعض روايات أحمد: عن علي وثلاثة عشر رجلاً، وفي رواية له وللضياء المقدسي، عن أبيأيوب وجمع من الصحابة. وفي رواية لابن أبيشيبة وفيها: «اللهمّ وال من والاه...» عن أبيهريرة واثني عشر من الصحابة. وفي رواية أحمد والطبراني والمقدسي: عن علي وزيد بن أرقم وثلاثين رجلاً من الصحابة. نعم، فإن كان مثل هذا معلوما وإلا فما في الدنيا معلوم؛(1)طريق حديث غدير جدا زياد است؛ از اين رو برخى در مورد حديث ياد شده، نه تنها ادعاى تواتر معنوى، بلكه ادعاى تواتر لفظى نموده‌اند. سيوطى در كتاب الجامع الكبير، اين حديث را از أحمد بن حنبل، حاكم، ابن أبى‌شيبه، طبرانى، ابن ماجه، ترمذى، نسائى، ابن أبى‌عاصم، شيرازى، أبى‌نعيم، ابن عقده، و ابن حبان نقل كرده


1) . نفحات الأزهار: 6 / 116، به نقل از الأبحاث المسدّدة في الفنون المتعددة: 122، در ذكر احاديث نبوى.

در حالى كه برخى از اين نقل‌ها از روايات صحابه است. به عنوان نمونه از احاديث صحابه مى‌توان به حديث: ابن عباس، بريدة بن حصيب، براء بن عازب، جرير بجلى، جندب أنصارى، حبشى بن جناده، أبوطفيل، زيد بن أرقم، زيد بن ثابت، حذيفة بن أسيد غفارى، أبوأيوب أنصارى، زيد بن شراحيل أنصارى، على بن أبى‌طالب، ابن عمر، أبوهريره، طلحه، أنس بن مالك، عمرو بن مره و در برخى از روايات أحمد، حديث غدير از على و سيزده نفر از صحابه نقل شده است. در روايت ديگرى از او و ضياء مقدسى، اين حديث از را أبوأيوب و جمعى از صحابه روايت كرده است. و در روايت ابن أبى‌شيبه، اين حديث را از أبوهريره و دوازده نفر از صحابه روايت كرده است. و در روايت أحمد، طبرانى و مقدسى، اين روايت از على و زيد ابن أرقم و سى تن از صحابه نقل گرديده است. آرى، اگر چنين روايتى معلوم نباشد، پس ديگر چه چيزى در اين دنيا معلوم خواهد بود؟! ديگر بزرگان عامه مانند متّقى هندى، ميرزا مخدوم، جمال‌الدين محدّث شيرازى، ضياءالدين مقبلى و برخى ديگر نيز به تواتر حديث غدير اعتراف نموده‌اند كه نگارنده اين سطور، بيان آنان را به صورت مشروح در كتاب نفحات الازهار(1)مطرح ساخته و به دليل پرهيز از اطناب، از نقل مجدد آن خوددارى مى‌ورزيم.

در هر حال، خواننده به نيكى در مى‌يابد كه علت مقدم داشتن حديث غدير در اين مجموعه، عوامل ياد شده است كه اولاً سند محكم حديث غدير را ثابت مى‌كند، و ثانيا نقش راهبردى آن در حيات سياسى امت اسلام را نشان مى‌دهد، و ثالثا غرض‌ورزى و كينه‌توزى برخى دانشوران اهل سنت و بى‌مهرى آنان نسبت به حديث غدير را بيان مى‌دارد.


1) . ر.ك: همان: 6.

راويان حديث غدير

اشاره

همان‌گونه كه بيان شد، حديث غدير به صورت متصل از صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت شده است. آنچه مهم است، بيان سلسله راويان اين حديث تا قرون نخستين مى‌باشد. از آنجا كه در اتصال سند حديث غدير به حلقه راويان صدر نخست از اهميت دوچندانى برخوردار است، ما نيز سلسله راويان را از طبقه صحابه آغاز مى‌كنيم و مى‌كوشيم تا اتصال حلقه راويان را تا قرون متأخّر تكميل نمائيم.

راويان حديث غدير از صحابه

مرحوم علامه امينى بالغ بر يكصد و ده نفر از صحابه را به عنوان راويان حديث غدير معرفى نموده است كه به نام تمامى آنان اشاره مى‌كنيم:

1.

أبوهريره دوسى؛

2.

أبوليلى أنصارى؛

3.

أبوزينب بن عوف أنصارى؛

4.

أبوفضاله أنصارى؛

5.

أبوقدامه أنصارى؛

6.

أبوعمره بن عمرو بن محصن أنصارى؛

7.

أبوهيثم بن تيهان؛

8.

أبورافع قبطى، مولى رسول اللّه؛

9.

أبوذؤيب خويلد «يا خالد» بن خالد بن محرث هذلى؛

10.

أبوبكر بن أبى‌قحافه تيمى؛

11.

أسامة بن زيد بن حارثه كلبى؛

12.

أبَى بن كعب أنصارى خزرجى؛

13.

أسعد بن زراره أنصارى؛

14.

أبوحمزه أنس بن مالك أنصارى خزرجى، مشهور به «خادم النبى»؛

15.

براء بن عازب أنصارى أوسى؛

16.

بريدة بن حصيب أبوسهل أسلمى؛

17.

أبوسعيد ثابت بن وديعه أنصارى خزرجى مدنى؛

18.

أبوسليمان جابر بن سمرة بن جناده سوائى؛

19.

جابر بن عبداللّه أنصارى رحمه اللّه؛

20.

جبلة بن عمرو أنصارى؛

21.

جبير بن مطعم بن عدى قرشى نوفلى؛

22.

جرير بن عبداللّه بن جابر بجلى؛

23.

أبوذر جندب بن جناده غفارى رحمه اللّه؛

24.

أبوجنيده جندع بن عمرو بن مازن أنصارى؛

25.

أبوقدامه حبه بن جوين عرنى بجلى؛

26.

حبشى بن جناده سلولى؛

27.

حبيب بن بديل بن ورقاء خزاعى؛

28.

حذيفة بن أسيد أبوسريحه غفارى؛

29.

حذيفة بن يمان يمانى؛

30.

حسان بن ثابت؛

31.

حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام؛

32.

حضرت ابوعبداللّه حسين بن على عليه السلام؛

33.

أبوأيوب خالد بن زيد أنصارى؛

34.

أبوسليمان خالد بن وليد بن مغيره مخزومى؛

35.

خزيمة بن ثابت أنصارى، معروف به «ذو الشهادتين» رحمه اللّه؛

36.

أبوشريح خويلد ابن عمرو خزاعى؛

37.

رفاعه بن عبدالمنذر أنصارى؛

38.

زبير بن عوام قرشى؛

39.

زيد بن أرقم أنصارى خزرجى؛

40.

أبوسعيد زيد بن ثابت؛

41.

يزيد بن شراحيل أنصارى؛

42.

زيد بن عبداللّه أنصارى؛

43.

أبوإسحاق سعد بن أبى‌وقاص؛

44.

سعد بن جناده عوفى كه پدر عطيه عوفى و از تابعان مشهور است؛

45.

سعيد بن زيد قرشى عدوى؛

46.

سعيد بن سعد بن عباده أنصارى خزرجى؛

47.

أبوسعيد سعد بن مالك أنصارى خدرى؛

48.

سعد بن عباده أنصارى؛

49.

أبوعبداللّه سلمان فارسى رحمه اللّه؛

50.

أبومسلم سلمة بن عمرو بن أكوع أسلمى؛

51.

أبوسليمان سمرة بن جندب فزارى، معروف به «حليف الأنصار»؛

52.

سهل بن حنيف أنصارى أوسى؛

53.

أبوالعباس سهل بن سعد أنصارى خزرجى ساعدى؛

54.

أبوإمامه صدى بن عجلان باهلى؛

55.

ضميره أسدى؛

56.

طلحة بن عبيداللّه تميمى؛

57.

عامر بن عمير نميرى؛

58.

عامر بن ليلى بن ضمرة؛

59.

عامر بن ليلى غفارى؛

60.

أبوالطفيل عامر بن واثله ليثى؛

61.

عباس بن عبدالمطلب بن هاشم، عموى رسول خدا؛

62.

عبدالرحمان بن عبدرب أنصارى؛

63.

عبدالرحمان بن عوف قرشى زهرى؛

64.

عبدالرحمان بن يعمر ديلى؛

65.

عبداللّه بن أبى‌عبدالأسد مخزومى؛

66.

عبداللّه بن بديل بن ورقاء؛

67.

عبداللّه بن بشير مازنى؛

68.

عبداللّه بن ثابت أنصارى؛

69.

عبداللّه بن جعفر بن أبى‌طالب هاشمى؛

70.

عبداللّه بن حنطب قرشى مخزومى؛

71.

عبداللّه بن ربيعه؛

72.

عبداللّه بن عباس؛

73.

عبداللّه بن أبى‌أوفى علقمه أسلمى؛

74.

عبداللّه بن مسعود هذلى؛

75.

عبداللّه بن عمر بن خطاب عدوى؛

76.

عبداللّه بن ياميل؛

77.

عثمان بن عفان؛

78.

عبيد بن عازب أنصارى، برادر براء بن عازب؛

79.

أبوطريف عدى بن حاتم؛

80.

عطية بن بسر مازنى؛

81.

عقبة بن عامر جهنى؛

82.

حضرت أميرالمؤمنين على بن أبى‌طالب عليه السلام؛

83.

أبويقظان عمار بن ياسر عنسى؛

84.

عماره خزرجى أنصارى؛

85.

عمر بن أبى‌سلمة بن عبد أسد مخزومى؛

86.

عمر بن خطاب؛

87.

أبونجيد عمران بن حصين خزاعى؛

88.

عمرو بن حمق خزاعى كوفى؛

89.

عمرو بن شراحيل؛

90.

عمرو بن عاصى؛

91.

عمرو بن مره جهنى؛

92.

مقداد بن عمرو كندى زهرى؛

93.

قيس بن ثابت بن شماس أنصارى؛

94.

قيس بن سعد بن عباده أنصارى خزرجى؛

95.

أبومحمد كعب بن عجره أنصارى مدنى؛

96.

أبوسليمان مالك بن حويرث ليثى؛

97.

ناجية بن عمرو خزاعى؛

98.

أبوبرزه فضلة بن عتبه أسلمى؛

99.

نعمان بن عجلان أنصارى؛

100.

هاشم مرقال بن عتبة بن أبى‌وقّاص زهرى مدنى رحمه اللّه؛

101.

أبووسمه وحشى بن حرب حبشى حمصى؛

102.

وهب بن حمزه؛

103.

أبوجحيفه وهب بن عبداللّه سوائى؛

104.

أبومرازم يعلى بن مرة بن وهب ثقفى.

از ميان بانوانى كه در زمره راويان حديث غدير قرار گرفته‌اند نيز مى‌توان به اسامى ذيل اشاره كرد:

1.

حضرت صديقه كبرا فاطمه زهرا سلام اللّه عليها؛

2.

أسماء دختر عميس خثعمية؛

3.

أم سلمه؛

4.

أم هانى دختر ابوطالب؛

5.

فاطمه دختر حمزة بن عبدالمطلب؛

6.

عايشه دختر أبوبكر بن أبى‌قحافه.

بنابر اين همان‌گونه كه گذشت، اسامى راويان حديث غدير در طبقه صحابه بيش از يكصد نفر است و بسيار جاى تعجب و حيرت دارد كه نام اكثر قريب به اتفاق صحابه برجسته و نام‌دار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ميان راويان حديث غدير به چشم مى‌خورد!

راويان حديث غدير از تابعان

پرواضح است كه پس از صحابه، تابعان از جايگاه ويژه‌اى در نقل احاديث برخوردار هستند؛ زيرا آنان پل ارتباطى ميان نسل‌هاى بعد و صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى‌باشند و از سوى ديگر، اهل سنت اعتبار خاصى براى تابعان قائلند و آنان را در كنار صحابه قرار مى‌دهند. پيش از اين بيان شد كه تابعان در نقل و انتشار حديث غدير سهم بسزايى داشته‌اند؛ زيرا آنان بودند كه با پى‌گيرى و سماجت موفق شدند در فضاى پراختناق و خفقان سنگين آن دوران، حديث غدير را از سينه صحابه بيرون بكشند و سبب انتشار اين رويداد مهم گردند؛ از اين رو اشاره به نام تابعانى كه حديث غدير را روايت كرده‌اند بسيار مهم است. اما طبقه تابعان در نقل حديث غدير به شرح ذيل است:

راويان حديث غدير در قرن دوم

1.

أبومحمد عمرو بن دينار جمحى مكّى (متوفاى 115 / 116)؛

2.

أبوبكر محمد بن مسلم بن عبيداللّه قرشى زهرى (متوفاى124)؛

3.

أبومحمد عبدالرحمان بن قاسم بن محمد بن أبى‌بكر تيمى مدنى (متوفاى 126)؛

4.

أبوثمامة بكر بن سواده بن ثمامه بصرى (متوفاى128)؛

5.

أبويسار عبداللّه بن أبى‌نجيح يسار ثقفى مكى (متوفاى 131)؛

6.

أبوهشام مغيرة بن مقسم ضبى كوفى أعمى (متوفاى133)؛

7.

أبوعبدالرحيم خالد بن يزيد جمحى مصرى (متوفاى139)؛

8.

حسن بن حكم نخعى كوفى (متوفاى 140)؛

9.

أبوعبداللّه إدريس بن يزيد أودى كوفى؛

10.

عبدالملك بن أبى‌سليمان عرزمى كوفى (متوفاى 145)؛

11.

عوف بن أبى‌جميله عبدى هجرى بصرى (متوفاى 146)؛

12.

عبيداللّه بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن خطاب عدوى عمرى مدنى (متوفاى 147)؛

13.

نعيم بن حكيم مدائنى (متوفاى 148)؛

14.

طلحة بن يحيى بن طلحة بن عبيداللّه تيمى كوفى (متوفاى 148)؛

15.

أبومحمد كثير بن زيد أسلمى (متوفاى 150)؛

16.

محمد بن إسحاق (متوفاى 151 / 152)؛

17.

أبوعروة معمر بن راشد أزدى (متوفاى 153 / 154)؛

18.

مسعر بن كدام كوفى (متوفاى 153 / 155)؛

19.

أبوعيسى حكم بن أبان عدنى (متوفاى 154 / 155)؛

20.

عبداللّه بن شوذب بلخى (متوفاى 157)؛

21.

شعبة بن حجاج واسطى (متوفاى 160)؛

22.

أبوالعلاء كامل بن علاء تميمى كوفى (متوفاى 160)؛

23.

سفيان بن سعيد ثورى (متوفاى 161)؛

24.

إسرائيل بن يونس سبيعى كوفى (متوفاى 160 / 162)؛

25.

جعفر بن زياد كوفى أحمر (متوفاى 165 / 167)؛

26.

شريك بن عبداللّه قاضى (متوفاى 177)؛

27.

محمد بن جعفر مدنى، مشهور به غندر (متوفاى 193)؛

28.

وكيع بن جراح رواسى (متوفاى 197)؛

29.

عبداللّه بن نمير همدانى (199)؛

30.

مسلم بن سالم نهدى أبوفروة كوفى.

لازم به ذكر است كه حدود هشتاد نفر از تابعان كه تاريخ حيات آنان مربوط به قرن دوم هجرى مى‌باشد، از راويان حديث غدير هستند؛ اما به دليل پرهيز از اطاله كلام به بيان همين مقدار اكتفا مى‌نمائيم و علاقه‌مندان را جهت مزيد اطلاع به كتاب نفحات الازهار(1)حواله مى‌دهيم.

راويان حديث غدير در قرن سوم

1.

أبوأحمد محمد بن عبداللّه زبيرى حبال (متوفاى 203)؛

2.

يحيى بن آدم بن سليمان أموى (متوفاى 203)؛

3.

محمد بن إدريس شافعى (متوفاى 204)؛

4.

أسود بن عامر شامى، مشهور به شاذان (متوفاى 208)؛

5.

عبدالرزاق بن همام صنعانى (متوفاى 211)؛

6.

حسين بن محمد بن بهرام مروزى (متوفاى 213)؛

7.

أبونعيم فضل بن دكين كوفى (متوفاى 218 / 219)؛

8.

عفان بن مسلم صفار (متوفاى 220)؛

9.

سعيد بن منصور خراسانى (متوفاى 227)؛

10.

إبراهيم بن حجّاج سامى (متوفاى 231 / 232)؛

11.

على بن حكيم أودى (متوفاى 231)؛

12.

على بن محمد طنافسى (متوفاى 223)؛

13.

هدبة بن خالد بصرى (متوفاى 235 / 236)؛

14.

عبداللّه بن محمد بن أبى‌شيبه عبسى (متوفاى 235)؛

15.

عبيداللّه بن عمر قواريرى (متوفاى 235)؛


1) . ر.ك: نفحات الأزهار: 7.

16.

إسحاق بن إبراهيم ابن راهويه (متوفاى 238)؛

17.

عثمان بن محمد بن أبى‌شيبه (متوفاى 239)؛

18.

قتيبة بن سعيد بلخى (متوفاى 240)؛

19.

أحمد بن محمد بن حنبل (متوفاى241)؛

20.

أبوموسى هارون بن عبداللّه حمال (متوفاى 243)؛

21.

محمد بن بشار، مشهور به بندار عبدى (متوفاى 252)؛

22.

أبوموسى محمد بن مثنى عنزى (متوفاى 252)؛

23.

حسن بن عرفه عبدى (متوفاى 257)؛

24.

محمد بن يحيى ذهلى (متوفاى 258)؛

25.

حجاج بن يوسف، مشهور به «ابن شاعر بغدادى» (متوفاى 259)؛

26.

إسماعيل بن عبداللّه أصفهانى (متوفاى 267)؛

27.

حسن بن على بن عفان عامرى (متوفاى 270)؛

28.

محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى (متوفاى 273)؛

29.

أحمد بن يحيى بلاذرى (متوفاى 279)؛

30.

عبداللّه بن مسلم دينورى، مشهور به «ابن قتيبه» (متوفاى 276)؛

31.

محمد بن عيسى بن سوره ترمذى (متوفاى 279)؛

32.

أحمد بن عمرو شيبانى، مشهور به ابن أبى‌عاصم (متوفاى 287)؛

33.

زكريا بن يحيى سجزى خيّاط (متوفاى 289)؛

34.

عبداللّه بن أحمد بن محمد بن حنبل (متوفاى 290)؛

35.

على بن محمد مصيصى؛

36.

إبراهيم بن يونس بغدادى؛

37.

أحمد بن عمرو بن عبدالخالق بزّاز (متوفاى 292).

راويان حديث غدير در قرن چهارم

1.

أحمد بن شعيب نسائى (متوفاى 303)؛

2.

حسن بن سفيان نسوى (متوفاى 303)؛

3.

أحمد بن على أبويعلى موصلى (متوفاى 307)؛

4.

محمد بن جرير طبرى (متوفاى 310)؛

5.

عبداللّه بن محمد أبوالقاسم بغوى (متوفاى 317)؛

6.

محمد بن على بن حسين بن بشير زاهد، مشهور به «حكيم ترمذى»؛

7.

أحمد بن محمد بن سلامه طحاوى (متوفاى 321)؛

8.

أبوعمر أحمد بن محمد بن عبدربه قرطبى (متوفاى 328)؛

9.

حسين بن إسماعيل محاملى (متوفاى 330)؛

10.

أبوالعباس أحمد بن محمد بن سعيد، مشهور به «ابن عقده» (متوفاى 332)؛

11.

يحيى بن عبداللّه عنبرى (متوفاى 344)؛

12.

دعلج بن أحمد سجستانى (متوفاى 351)؛

13.

محمد بن عبداللّه بزار شافعى (متوفاى 354)؛

14.

أبوحاتم محمد بن حبان بستى (متوفاى 354)؛

15.

سليمان بن أحمد طبرانى (متوفاى 360)؛

16.

أحمد بن جعفر قطيعى (متوفاى 368)؛

17.

على بن عمر دارقطنى (متوفاى 385)؛

18.

عبيداللّه بن عبداللّه، مشهور به «ابن بطه» (متوفاى 387)؛

19.

محمد بن عبدالرحمان ذهبى (متوفاى 393).

راويان حديث غدير در قرن پنجم

1.

محمد بن عبداللّه حاكم نيشابورى (متوفاى 405)؛

2.

عبدالملك بن محمد بن إبراهيم خرگوشى (متوفاى 407)؛

3.

أحمد بن عبدالرحمان فارسى شيرازى (متوفاى 407)؛

4.

أحمد بن موسى بن مردويه اصفهانى (متوفاى 410)؛

5.

أبوعلى أحمد بن محمد بن يعقوب مسكويه (متوفاى 421)؛

6.

أحمد بن محمد بن إبراهيم ثعلبى (متوفاى 427)؛

7.

أبونعيم أحمد بن عبداللّه اصفهانى (متوفاى 430)؛

8.

إسماعيل بن على بن حسين، مشهور به «ابن سمّان» (متوفاى 445)؛

9.

أحمد بن حسين بن على بيهقى (متوفاى 458)؛

10.

يوسف بن عبداللّه، مشهور به «ابن عبدالبر نمرى قرطبى» (متوفاى 463)؛

11.

أحمد بن على، مشهور به «خطيب بغدادى» (متوفاى 463)؛

12.

أبوالحسن على بن أحمد واحدى (متوفاى 468)؛

13.

مسعود بن ناصر سجستانى (متوفاى 477)؛

14.

على بن محمد جلابى، مشهور به «ابن مغازلى» (متوفاى 483)؛

15.

أبوالقاسم عبيداللّه بن عبداللّه حسكانى؛

16.

أبومظفر منصور بن محمد سمعانى (متوفاى 489)؛

17.

على بن حسن بن حسين خلعى (متوفاى 492).

راويان حديث غدير در قرن ششم

1.

أبوحامد محمد بن محمد غزالى (متوفاى 505)؛

2.

حسين بن مسعود بغوى (متوفاى 516)؛

3.

رزين بن معاويه عبدرى (متوفاى 535)؛

4.

أحمد بن محمد عاصمى؛

5.

محمود بن عمر زمخشرى (متوفاى 537)؛

6.

أبوالفتح محمد بن على بن إبراهيم نطنزى؛

7.

موفق بن أحمد خوارزمى مكى، مشهور به «أخطب خوارزم» (متوفاى 568)؛

8.

عمر بن محمد بن خضر أردبيلى، مشهور به ملا؛

9.

على بن حسن بن هبة اللّه، مشهور به «ابن عساكر دمشقى» (متوفاى 571)؛

10.

أبوموسى محمد بن عمر بن أحمد مدينى أصفهانى (متوفاى 581)؛

11.

فضل اللّه بن أبى‌سعيد حسن بن حسن تورپشتى؛

12.

أبوالفتح أسعد بن محمود بن خلف عجلى (متوفاى 600).

راويان حديث غدير در قرن هفتم

1.

محمد بن عمر رازى (متوفاى 606)؛

2.

أبوالسعادات مبارك بن محمد بن محمد ابن أثير جزرى (متوفاى 606)؛

3.

أبوالحسن على بن محمد بن محمد ابن أثير (متوفاى 630)؛

4.

ضياءالدين محمد بن عبدواحد مقدسى حنبلى (متوفاى 643)؛

5.

محمد بن طلحه نصيبى (متوفاى 652)؛

6.

أبوحجاج يوسف بن محمد بلوى، مشهور به «ابن الشيخ»؛

7.

يوسف بن قزعلى سبط ابن جوزى (متوفاى 654)؛

8.

محمد بن يوسف گنجى شافعى (متوفاى 658)؛

9.

عبدالرزاق بن رزق اللّه رسعنى (متوفاى 661)؛

10.

يحيى بن شرف نووى (متوفاى 676)؛

11.

أحمد بن عبداللّه محب‌الدين طبرى مكى (متوفاى 694)؛

12.

إبراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى شافعى؛

13.

محمد بن أحمد فرغانى (متوفاى 699).

راويان حديث غدير در قرن هشتم

1.

إبراهيم بن محمد جوينى (متوفاى 722)؛

2.

أحمد بن محمد بن أحمد علاء الدوله سمنانى (متوفاى 736)؛

3.

يوسف بن عبدالرحمان مزّى (متوفاى 742)؛

4.

محمد بن أحمد ذهبى (متوفاى 748)؛

5.

حسن بن حسين نظام‌الدين أعرج نيشابورى؛

6.

ولى‌الدين محمد بن عبداللّه خطيب تبريزى؛

7.

عمر بن مظفر، مشهور به «ابن وردى» (متوفاى 749)؛

8.

تاج‌الدين أحمد بن عبدالقادر بن مكتوم قيسى (متوفاى 749)؛

9.

محمد بن يوسف زرندى (متوفاى حوالى 750)؛

10.

محمد بن مسعود كازرونى (متوفاى 758)؛

11.

عبداللّه بن أسعد يمنى يافعى (متوفاى 768)؛

12.

إسماعيل بن عمر دمشقى، مشهور به «ابن كثير» (متوفاى 774)؛

13.

أبوحفص عمر بن حسن مراغى (متوفاى 778)؛

14.

على بن شهاب‌الدين همدانى (متوفاى 786)؛

15.

محمد بن عبداللّه بن أحمد مقدسى (متوفاى 789).

راويان حديث غدير در قرن نهم

1.

محمد بن محمد شمس‌الدين جزرى (متوفاى 833)؛

2.

أحمد بن على بن عبدالقادر مقريزى (متوفاى 845)؛

3.

شهاب‌الدين بن شمس‌الدين دولت‌آبادى (متوفاى 849)؛

4.

أحمد بن على بن محمد، مشهور به «ابن حجر عسقلانى» (متوفاى 852)؛

5.

على بن محمد بن أحمد، مشهور به «ابن صبّاغ مالكى» (متوفاى 855)؛

6.

محمود بن أحمد عينى حنفى (متوفاى 855)؛

7.

حسين بن معين‌الدين يزدى ميبدى (متوفاى 870)؛

8.

عبداللّه بن عبدالرحمان، مشهور به «أصيل‌الدين محدّث» (متوفاى 833)؛

9.

فضل اللّه بن روزبهان خنجى شيرازى.

راويان حديث غدير در قرن دهم و يازدهم

1.

على بن عبداللّه نورالدين سمهودى (متوفاى 911)؛

2.

عبدالرحمان بن أبى‌بكر جلال‌الدين سيوطى (متوفاى 911)؛

3.

عطاء اللّه بن فضل اللّه شيرازى، مشهور به «جمال‌الدين محدّث»؛

4.

عبدالوهاب بن محمد بن رفيع‌الدين أحمد (متوفاى 932)؛

5.

أحمد بن محمد بن على بن حجر مكى (متوفاى 973)؛

6.

على بن حسام‌الدين متقى هندى (متوفاى 975)؛

7.

محمد طاهر فتنى (متوفاى 981)؛

8.

ميرزا مخدوم بن عبدالباقى (متوفاى حدود 995)؛

9.

على بن سلطان محمد هروى، مشهور به «قارى» (متوفاى 1014)؛

10.

محمد عبدالرؤف بن تاج العارفين مناوى (متوفاى 1031)؛

11.

شيخ بن عبداللّه عيدروس يمنى (متوفاى 1041)؛

12.

محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى؛

13.

على بن إبراهيم بن أحمد بن على نورالدين حلبى (متوفاى 1044)؛

14.

أحمد بن مفضل بن محمد باكثير مكى (متوفاى 1047)؛

15.

عبدالحق بن سيف‌الدين بخارى دهلوى (متوفاى 1052)؛

16.

محمد بن محمد مصرى؛

17.

صالح بن مهدى مقبلى.

حديث غدير به شرحى كه گذشت از قرون نخستين و از طبقه صحابه به صورت متصل روايت گرديده و كوچك‌ترين ابهام و خللى در سلسله سند آن ديده نمى‌شود. البته انبوه روايات حديث غدير در حالى صورت گرفته كه فضاى خفقان و رعب حاكم بوده و كسى جرأت نقل اين روايت را نداشته است.

به هر روى، پس از بيان طبقه راويان حديث غدير، سزاوار است تا به بيان متن حديث غدير پرداخته شود.

متن حديث غدير

اشاره

از آنجا كه تابعان در روايت حديث غدير نقش بسزايى داشته‌اند، از اين رو نوعاً ملاك در نقل حديث غدير را بر اساس روايات طبقه تابعان قرار مى‌دهيم. بنابراين روايت حديث غدير را از راويان قرن دوم آغاز مى‌نمائيم؛ اما از آنجا كه حديث غدير به نقل‌هاى فراوانى روايت شده و امكان نقل تمام روايات اين حديث وجود ندارد، در اين نوشتار تنها به روايات مشهور بسنده كرده و علاقه‌مندان جهت اطلاع از تمام نقل‌هاى اين حديث را به كتاب نفحات الازهار ارجاع مى‌دهيم. بنابراين ملاك ما در اين نوشتار، نقل روايات مشهورى است كه از نظر سندى داراى اعتبار است.

روايت يكم: به نقل از عمرو بن دينار جمحى

حدثنا أحمد بن جعفر بن سلم، ثنا العباس بن علي النسائي، ثنا محمد بن علي بن خلف، ثنا حسين الأشقر، ثنا ابن عيينة عن عمرو بن دينار، عن طاووس، عن بريدة عن النبي صلى اللّه عليه وسلم قال: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؛(1)احمد بن جعفر بن سلم سند خود از عمرو بن دينار، از طاووس، از بريده، و او نيز از


1) . حلية الأولياء: 4 / 23.

رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

روايت دوم: به نقل از محمد بن مسلم زهرى

عن عبداللّه بن العلاء، عن الزهري، قال: سمعت سعيد بن جناب يحدّث عن أبيعنفوانة المازني قال: سمعت أباجنيدة جندع بن عمرو بن مازن قال: سمعت النبي صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كذب عليّ متعمّدا فليتبوأ مقعده من النار». وسمعته - وإلاّ صمتا - يقول - وقد انصرف من حجة الوداع، فلما نزل غدير خم، قام في الناس خطيبا وأخذ بيد عليّ وقال: «من كنت وليّه فهذا وليه، اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه». قال عبيداللّه: فقلت للزهري: لا تحدّث بهذا بالشام وأنت تسمع مل‌ء أذنيك سبّ علي. فقال: واللّه عندي من فضائل عليّ ما لو تحدّثت لقتلت؛(1)عبداللّه بن علاء از زهرى و او نيز به سند خود از جندع نقل مى‌كند كه گفت: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «هر كس از روى عمد بر من دروغ ببندد، خداوند جايگاهش را از آتش پر مى‌نمايد». و همچنين از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم و اگر دروغ بگويم خدا مرا ناشنوا كند، كه در راه بازگشت از حجة الوداع در غدير خم، در حالى كه دست على را گرفته بود، فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، دوستان على را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش». عبداللّه بن علاء مى‌گويد به زهرى گفتم: اين روايت را در شام روايت نكن؛ زيرا مى‌بينى كه از در و ديوار شام دشنام به على مى‌بارد. در اين هنگام زهرى گفت: به خدا سوگند نزد من رواياتى از فضائل على عليه السلام وجود دارد كه اگر آنها را نقل كنم، كشته مى‌شوم!


1) . أسد الغابة: 1 / 308.

روايت سوم: نقل ديگرى از زهرى

وروى الترمذي أيضا عن زيد بن أرقم قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله:

«من كنت مولاه فعلي مولاه»؛ هذا اللفظ بمجرده ورواه الترمذي ولم يزد عليه. وزاد غيره وهو الزهري ذكر اليوم والزمان والمكان، قال: لما حجّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله حجة الوداع وعاد قاصدا المدينة، قام بغدير خم - وهو ماء بين مكة والمدينة، وذلك في اليوم الثامن عشر من ذي الحجة الحرام وقت الهاجرة - فقال صلّى اللّه عليه وآله: «أيّها الناس إنّي مسؤول وأنتم مسؤولون، هل بلغت؟». قالوا: نشهد أنّك قد بلغت ونصحت. قال: «وأنا أشهد أني قد بلغت ونصحت». ثم قال: «أيّها الناس، أليس تشهدون أن لا إله إلا اللّه، وأنّي رسول اللّه». قالوا: نشهد أن لا إله إلا اللّه وأنّك رسول اللّه.

قال: «وأنا أشهد مثل ما شهدتم». ثم قال: «أيّها الناس، قد خلّفت فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلوا بعدي: كتاب اللّه وأهل بيتي، ألا وإنّ اللطيف أخبرني أنّهما لم يفترقا حتى يردا علي الحوض، سعة حوضي ما بين بصرى وصنعاء، عدد آنيته عدد النجوم، إنّ اللّه مسائلكم كيف خلفتموني في كتابه وأهل بيتي». ثم قال: «أيها الناس، من أولى الناس بالمؤمنين؟». قالوا: اللّه ورسوله أعلم. قال: «إنّ أولى الناس بالمؤمنين أهل بيتي»، قال ذلك ثلاث مرات، ثمّ قال في الرابعة - وأخذ بيد علي - : «اللهمّ من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه»، يقولها ثلاث مرات. ألا فليبلغ الشاهد الغائب؛(1)ترمذى از زيد بن ارقم روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس


1) . الفصول المهمة في معرفة الأئمّة: 1 / 237.

من مولاى اويم، اينك على مولاى او است». اين روايت را ترمذى به همين مقدار روايت كرده و چيزى بر آن نيافزوده است؛ اما زهرى همين روايت را نقل كرده و زمان، مكان و روزى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چنين فرمايشى كرده را نيز بيان نموده است. زهرى مى‌گويد: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حجة الوداع را انجام داد و آهنگ بازگشت به مدينه كرد، در ميان راه مكه و مدينه، در مكانى به نام غدير خم و در روز هجدهم ذيحجه توقف نمود و هنگام پيش از ظهر فرمود: «اى مردم، من بازخواست مى‌شوم و شما نيز بازخواست مى‌گرديد. آيا سخنم را به شما رساندم؟». مردم عرضه داشتند: گواهى مى‌دهيم كه سخنت را رساندى و خيرخواهى نمودى. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من نيز گواهى مى‌دهم كه خيرخواهى نمودم و سخنم را ابلاغ كردم». باز فرمود: «اى مردم، آيا گواهى نمى‌دهيد كه معبود به حقى غير از خداوند يكتا نيست و من فرستاده او هستم؟». مردم عرضه داشتند: گواهى مى‌دهيم كه معبود به حقى غير از خداوند يكتا نيست و تو فرستاده او مى‌باشى.

سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من نيز مانند شما گواهى مى‌دهم». آنگاه فرمود: «اى مردم، من در ميان شما دو چيز باقى مى‌گذارم كه اگر به آن تمسك جوييد هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد، كتاب خدا و اهل بيتم. آگاه باشيد كه خداوند لطيف خبير مرا آگاه كرده كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نمى‌شوند تا اينكه كنار حوض بر من وارد آيند و اين حوض آنقدر وسيع است كه وسعتش به اندازه مسافت ميان بصرى و صنعاء(1)مى‌باشد و به تعداد ستارگان، ظرف‌هايى براى نوشيدن در آن قرار داده شده است. همانا خداوند از شما بازخواست مى‌كند كه چگونه با كتابش و اهل بيت من رفتار كرديد». سپس فرمود: «اى مردم، چه كسى سزاوارتر


1) . بصرى نام شهرى در بلاد شام است و صنعاء در يمن مى‌باشد.

به مؤمنان است؟». مردم عرضه داشتند: خدا و رسولش داناتر هستند. حضرت فرمود: «سزاوارترين مردم به مؤمنان، اهل بيت من مى‌باشند»؛ و اين جمله را سه مرتبه تكرار نمود و بار چهارم دست على عليه السلام را گرفت و عرضه داشت: «پروردگارا، هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. خدايا با دوستان على دوست باش و با دشمنان على دشمن باش»، و اين جمله را سه مرتبه تكرار نمود و فرمود: «همانا كسانى كه حاضر هستند به غائبان اطلاع دهند».

روايت چهارم: به نقل از عبدالرحمان بن قاسم بن محمد بن أبى‌بكر

وروى سفيان الثوري، عن عبدالرحمن بن القاسم، عن عمر بن عبدالغفار: إنّ أباهريرة لمّا قدم الكوفة مع معاوية، كان يجلس بالعشيات بباب كندة، ويجلس الناس إليه، فجاء شاب من الكوفة فجلس إليه فقال: يا أباهريرة، أنشدك اللّه أسمعت من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول لعلي بن أبيطالب: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»؟ فقال: اللهمّ نعم. قال: فأشهد باللّه لقد واليت عدوه وعاديت وليه، ثمّ قام عنه؛(1)سفيان ثورى از عبدالرحمان بن قاسم، از عمر بن عبدالغفار نقل مى‌كند كه گفت: هنگامى كه صلح امام حسن مجتبى عليه السلام با معاويه به پايان رسيد، معاويه وارد كوفه شد، در حالى كه ابوهريره(2)نيز همراه او بود. ابوهريره در مكانى مى‌نشست و مردم دور او را مى‌گرفتند و محفلى تشكيل مى‌شد. در اين هنگام جوانى از اهالى


1) . شرح نهج البلاغة: 4 / 68.

2) . ابوهريره از شخصيت‌هاى مرموز صدر اسلام است. زمخشرى از او نقل كرده كه گفته است: «مضيرة معاوية أدسم وأطيب والصلاة خلف عليّ أفضل؛ يعنى سفره معاويه چرب‌تر است و نمازگزاردن پشت على از فضيلت بيشترى برخوردار است!»؛ ربيع الأبرار ونصوص الأخبار: 3 / 226 - 227.

كوفه بر او وارد شد و گفت: اى ابوهريره، تو را به خداوند سوگند مى‌دهم آيا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدى كه در مورد على بن ابى‌طالب عليه السلام فرمود: «پروردگارا، دوست على را دوست بدار و دشمن على را دشمن بدار»؟ ابوهريره در پاسخ گفت: خدا گواه است كه شنيدم. سپس آن جوان گفت: به خدا سوگند تو با دشمن على عليه السلام رفاقت كردى و با دوستان او دشمنى نمودى! آنگاه برخواست و مجلس را ترك كرد.

روايت پنجم: به نقل از إدريس بن يزيد أودى

وقال الحافظ أبويعلى الموصلي ثنا أبوبكر بن أبيشيبة، أنبأنا: شريك عن أبييزيد الأودي، عن أبيه قال: دخل أبوهريرة المسجد، فاجتمع إليه الناس، فقام إليه شاب فقال: أنشدك باللّه، أسمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»؟ قال: نعم؛(1)ابويعلى موصلى به سند خود از ابويزيد اودى از پدرش روايت كرده كه ابوهريره داخل مسجد شد و مردم گرد او جمع شدند. در اين هنگام جوانى به پا خاست و گفت: تو را به خدا سوگند مى‌دهم كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدى كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنان على دشمن باش»؟ ابوهريره گفت: گواهى مى‌دهم كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على عليه السلام دوست باش و با دشمنانش دشمن باش».


1) . البداية والنهاية: 5 / 332.

روايت ششم: به نقل از بكر بن سوادة بن ثمامه

أخبرنا أحمد بن محمد بن طاوان قال: حدثنا الحسين بن محمد العلوي العدل قال: حدثنا علي بن عبداللّه بن مبشر قال: حدثنا أحمد بن منصور الرمادي قال: حدثنا عبداللّه بن صالح، عن ابن لهيعة، عن أبيهبيرة وبكر بن سوادة عن قبيصة بن ذويب وأبيسلمة بن عبدالرحمن، عن جابر بن عبداللّه أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم نزل بخم، فتنحى الناس عنه، ونزل معه علي بن أبيطالب، فشق على النبي تأخر الناس، فأمر عليا فجمعهم، فلمّا اجتمعوا قام فيهم متوسد علي بن أبيطالب، فحمد اللّه وأثنى عليه ثم قال: «أيها الناس، إنّه قد كرهت تخلفكم عني، حتى خيل إلي أنه ليس شجرة أبغض إليكم من شجرة تليني». ثم قال: «لكن علي بن أبيطالب أنزله اللّه مني بمنزلتي منه، فرضي اللّه عنه كما أنا عنه راض، فإنه لا يختار على قربي ومحبتي شيئا»، ثم رفع يديه وقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». قال: فابتدر الناس إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم يبكون ويتضرعون، ويقولون: يا رسول اللّه، ما تنحينا عنك إلا كراهية أن نثقل عليك، فنعوذ باللّه من شرور أنفسنا وسخط رسول اللّه. فرضي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم عنهم عند ذلك؛(1)احمد بن محمد بن طاوان به سند خود از بكر بن سوادة، از قبيصة بن ذويب و ابوسلمة بن عبدالرحمان از جابر بن عبداللّه نقل مى‌كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وارد خم شد و اطراق نمود و على بن ابى‌طالب عليه السلام همراه آن حضرت بود؛ اما مردم از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فاصله گرفتند و متفرق شدند


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب عليه السلام: 42 - 43 / ح 37.

و هر كس در گوشه‌اى توقف نمود. پراكنده شدن مردم بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سخت آمد؛ از اين رو به على عليه السلام امر نمود تا مردم را جمع نمايد. على بن ابى‌طالب عليه السلام مردم را جمع نمود و در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حمد و ثناى الاهى را به جاى آورد و فرمود: «اى مردم، من نمى‌پسندم كه شما از من فاصله گرفته‌ايد ...». سپس فرمود: «ليكن على بن ابى‌طالب عليه السلام را خداوند بر من وارد نمود و او را به منزله من قرار داد و خداوند از او راضى گشته؛ همانطور كه من از او راضى شدم». سپس دست على را بلند كرد و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او مى‌باشد. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنان على دشمن باش». در اين هنگام مردم در حالى كه گريان بودند، به محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمدند و عرضه داشتند: اى پيامبر خدا، ما از گرد شما پراكنده نشديم مگر به اين دليل كه شما را آزرده نكنيم و پناه مى‌بريم به خدا از شر نفسمان و خشم رسول خدا. در اين هنگام رسول خدا از مردم راضى شد.

روايت هفتم: از عبداللّه بن أبى‌نجيح يسار

قثنا يعقوب بن حُميد بن كاسب، قثنا سفيان عن ابن أبينجيح عن أبيه عن ربيعة الجرشي: أنه ذكر علي عند رجل وعنده سعد بن أبيوقاص فقال له سعد: أتذكر عليّا؟! إنّ له مناقب أربعا، لأنْ تكون لي واحدة منهن أحب إلي من كذا وكذا - وذكر حمر النعم - : قوله: «لأعطينّ الراية». وقوله: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى». وقوله: «من كنت مولاه فعلي مولاه». ونسي سفيان واحدة؛(1)


1) . فضائل الصحابة: 2 / 643 / ح 1093.

يعقوب بن حُميد بن كاسب از سفيان، از ابن ابى‌نجيح، از پدرش او از ربيعه جرشى نقل مى‌كند كه گفت: نزد شخصى نام على عليه السلام به ميان آمد و سعد بن ابى‌وقاص نيز حاضر بود. سعد گفت: آيا از على نام مى‌برى؟ همانا براى على چهار منقبت است كه اگر يكى از آنها براى من مى‌بود، برايم از ثروت دنيا با ارزشتر بود. نخست آنكه در روز خيبر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به زودى پرچم را به كسى مى‌سپارم كه خدا و رسولش او را دوست دارند». دوم آنكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «جايگاه على نسبت به من، به مانند جايگاه هارون نسبت به موسى است». سوم آنكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». اما راوى، منقبت چهارم را فراموش نمود! در مورد ماجرايى كه از سعد بن ابى‌وقاص نقل شد، بيان يك نكته لازم است. اصل اين ماجرا به روايت‌هاى ديگرى نيز نقل شده كه حاكى از تحريف اين قضيه است كه در جاى خود قابل رسيدگى است.

روايت هشتم: نقل ديگرى از ماجراى سعد بن ابى‌وقاص

قدم معاوية في بعض حجّاته، فدخل عليه سعد، فذكروا عليا، فنال منه، فغضب سعد وقال: تقول هذا لرجل سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه». وسمعته يقول: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى، إلا أنّه لا نبي بعدي». وسمعته يقول: «لأعطيّن الراية اليوم رجلاً يحبّ اللّه ورسوله»؛(1)معاويه در يكى از سفرهاى حجش بر سعد بن ابى‌وقاص وارد شد و سخن از على عليه السلام به ميان آمد و معاويه به اميرالمؤمنين عليه السلام جسارت كرد. سعد


1) . سنن ابن ماجة: 1 / 45 / ش 121.

خشمگين شد و به معاويه گفت: به شخصى توهين مى‌كنى كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه در مورد او فرمود: «هر كس من مولاى او مى‌باشم، اينك على مولاى او است». و نيز شنيدم كه فرمود: «جايگاه على نسبت به من، به مانند جايگاه هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست». و نيز شنيدم كه فرمود: «به زودى پرچم را به كسى مى‌سپارم كه خدا و رسولش را دوست مى‌دارد» [اشاره به ماجراى جنگ خيبر].

روايت نهم: نقلى ديگر از سعد بن ابى‌وقاص

عن سعد، قال: كنت جالسا فتنقصوا علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه، فقلت: لقد سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول في علي خصال ثلاث، لأن يكون لي واحدة منهن أحبّ إلي من حمر النعم. سمعته يقول: «إنّه مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنّه لا نبي بعدي». وسمعته يقول: «لأعطيّن الراية غدا رجلاً يحبّ اللّه ورسوله ويحبه اللّه ورسوله». وسمعته يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؛(1)سعد مى‌گويد: نشسته بودم و در اين هنگام به على بن ابى‌طالب عليه السلام اهانت شد. گفتم از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه در حق على عليه السلام سه نكته فرمود و اگر يكى از آن فرمايشات را در مورد من گفته بود، برايم از ثروت دنيا با ارزش‌تر بود. شنيدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «جايگاه على نسبت به من، به مانند جايگاه هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست». و نيز شنيدم كه در روز خيبر فرمود: «به زودى پرچم را به كسى مى‌سپارم كه خدا و رسولش را دوست مى‌دارد و خدا و رسول نيز او را دوست مى‌دارند». و نيز شنيدم كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».


1) . خصائص أمير المؤمنين عليه السّلام: 50.

از نقل روايات مذكور چند نكته قابل استفاده است:

نكته نخست: روايات مذكور از سند يك‌سانى برخوردار است؛ بنابراين احتمال اينكه اين قضايا را حمل بر تعدد نمائيم، كمى بعيد به نظر مى‌رسد.

نكته دوم: در روايت نخست هيچ اشاره‌اى نشده كه چه كسى نام اميرالمؤمنين عليه السلام را ذكر كرده و به چه دليل سعد بن ابى‌وقاص مقابل او موضع گرفته و فضائل اميرالمؤمنين را بيان كرده است؟! اما در روايت ابن ماجه و بعضى از نقل‌هاى نسائى، بيان شده كه آن شخص مجهول معاويه بوده و سعد در حقيقت مقابل معاويه واكنش نشان داده است؛ اما باز علت واكنش سعد در برخى روايات مبهم است. دست آخر از روايت ابن ماجه و برخى روايات نسائى مى‌توان استنباط نمود كه آن شخص مجهول معاويه بوده و او به اميرالمؤمنين عليه الصلاة والسلام ناسزا گفته و همين نكته سبب واكنش سعد بن ابى‌وقاص شده و طبق نقلى ديگر، معاويه از سعد خواسته تا به اميرالمؤمنين اهانت كند؛ اما سعد نپذيرفته و پاسخ دندان شكنى به معاويه داده است.

جايگاه سعد در تاريخ اسلام غير قابل انكار است؛ زيرا او به باور عامه از «عشره مبشّره» است و از شأن فوق العاده‌اى برخوردار است، و از سوى ديگر، از شخصيت ويژه‌اى در صدر اسلام برخوردار بوده، به‌گونه‌اى كه نوشته شده با وجود او معاويه نمى‌توانست يزيد را وليعهد خويش نمايد؛ از اين رو ابتدا سعد را با سم به قتل رساند و پس از آن يزيد را وليعهد قرار داد.

به هر حال آنچه براى ما اهميت دارد، تنها اشاره سعد بن ابى‌وقاص به حديث غدير است؛ اما نمى‌توان حواشى اين ماجرا را ناديده گرفت؛ زيرا اين حواشى در بردارنده واقعيتى از آن دوران است كه چگونه حقائق دستخوش تغيير و تحريف گرديده و چگونه دامن جنايت‌كاران تنزيه شده است!

روايت دهم: به نقل از ابوزكريا عنبرى

روايت دهم: به نقل از ابوزكريا عنبرى(1)(ذيل ماجراى اعتزال سعد بن ابى‌وقاص) وأما ما ذكر من اعتزال سعد بن أبيوقاص عن القتال فحدثناه أبوزكريا يحيى بن محمد العنبري، ثنا إبراهيم بن أبيطالب، ثنا علي بن المنذر، ثنا ابن فضيل، ثنا مسلم الملائي، عن خيثمة بن عبدالرحمن، قال: سمعت سعد بن مالك - وقال له رجل: إنّ عليا يقع فيك أنّك تخلّفت عنه - فقال سعد: واللّه إنّه لرأي رأيته، وأخطأ رأيي، إنّ علي بن أبيطالب أعطي ثلاثا، لأنْ أكون أعطيت إحداهن أحبّ إليّ من الدنيا وما فيها. لقد قال له رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يوم غدير خم - بعد حمد اللّه والثناء عليه - : «هل تعلمون أني أولى بالمؤمنين؟». قلنا: نعم، قال: «اللهمّ من كنت مولاه فعلي مولاه، وال من والاه وعاد من عاداه»؛(2)ابو زكريا يحيى بن محمد عنبرى به سند خود از خيثمة بن عبدالرحمان نقل مى‌كند كه گفت: مردى بر سعد بن مالك (سعد بن ابى‌وقاص) به خاطر شركت نكردن در جنگ جمل و كناره گرفتن از اوضاع آن دوران، خرده گرفت. سعد در پاسخ گفت: به خدا سوگند نظرم اين‌گونه بود و در نظر خويش به خطا رفتم و همانا براى على بن ابى‌طالب عليه السلام سه خصلت وجود دارد كه اگر يكى از آنها را من داشتم، برايم از دنيا و آنچه در آن است با ارزش‌تر بود. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم، پس از بيان حمد و ثناى الاهى فرمود: «آيا مى‌دانيد من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر هستم؟». عرضه داشتيم: آرى. سپس فرمود: «پروردگارا، هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. دوستدار او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار».


1) . نام‌برده از مشايخ حاكم نيشابورى است.

2) . المستدرك: 3 / 116.

روايت يازدهم: به نقل از مغيرة بن مقسم ضبى

ثنا سفيان، ثنا أبوعوانة، عن المغيرة، عن أبيعبيد، عن ميمون أبيعبداللّه قال: قال زيد بن أرقم وأنا أسمع: نزلنا مع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم بواد يقال له وادي خم، فأمر الصلاة، فصلاها بهجير. قال: فخطبنا وظلل لرسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم بثوب على شجرة سمرة من الشمس، فقال:

«ألستم تعلمون؟ أو لستم تشهدون أنّي أولى بكلّ مؤمن من نفسه؟». قالوا: بلى. قال: «فمن كنت مولاه فإنّ عليا مولاه، اللهمّ عاد من عاداه ووال من والاه»؛(1)سفيان از ابوعوانه، از مغيره و او نيز به سند خود از ابوعبداللّه نقل مى‌كند كه گفت: شنيدم كه زيد بن ارقم مى‌گفت: همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به منطقه‌اى رسيديم كه به آن خم مى‌گفتند. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امر به نماز نمود و ما نماز گذارديم. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خطبه خواند و ما بر درختى، سايه‌اى براى آن حضرت فراهم نموديم. حضرت فرمود: «آيا مى‌دانيد - يا آيا گواهى مى‌دهيد كه من از هر مؤمنى نسبت به خودش سزاوارتر هستم؟». عرضه داشتيم: آرى. سپس فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دشمن على دشمن باش و با دوست او دوست باش».

روايت دوازدهم: به نقل از ابوعبدالرحيم كندى

ثنا ابن نمير، ثنا عبدالملك، عن أبيعبدالرحيم الكندي، عن زاذان بن عمر قال: سمعت علياً في الرحبة وهو ينشد الناس: من شهد رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يوم غدير خم وهو يقول ما قال. فقام ثلاثه‌عشر رجلاً،


1) . مسند أحمد: 4 / 372.

فشهدوا أنهم سمعوا رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم وهو يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؛(1)ابن نمير از عبدالملك، از ابوعبدالرحيم كندى، از زاذان بن عمر نقل مى‌كند كه گفت: از على عليه السلام شنيدم كه در رحبه مردم را سوگند داد و فرمود: «هر كس فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در غدير خم را شنيده است، بلند شود و گواهى دهد». در اين هنگام سيزده نفر برخاستند و گواهى دادند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده‌اند كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

روايت سيزدهم: به نقل از حسين بن محمد بن بهرام

حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، ثنا حسين بن محمد وأبو نعيم المعنى، قالا: ثنا فطر عن أبيالطفيل، قال: جمع علي الناس في الرحبة ثم قال لهم: «أنشد اللّه كلّ امرئ مسلم سمع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول يوم غدير خم ما سمع لما قام». فقام ثلاثون من الناس، وقال أبونعيم فقام ناس كثير، فشهدوا حين أخذ بيده فقال للناس: «أتعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟». قالوا: نعم يا رسول اللّه، قال: «من كنت مولاه فهذا مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». قال: فخرجت - وكان في نفسي شيء - فلقيت زيد بن أرقم فقلت له: إني سمعت عليا رضي اللّه عنه يقول كذا وكذا، قال: فما تنكر، قد سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول ذلك له؛(2)احمد بن حنبل از حسين بن محمد و ابونعيم معنى از ابوطفيل نقل مى‌كنند كه گفت: على عليه السلام مردم را در رحبه گرد آورد و فرمود: «به خدا سوگند مى‌دهم هر كسى را كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آنچه را در روز غدير خم بيان فرمود شنيده


1) . همان: 1 / 84.

2) . همان: 4 / 370.

است». در اين هنگام سى نفر برخاستند. ابونعيم مى‌گويد: گروه بسيارى از مردم برخاستند و گواهى دادند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هنگامى كه دست على عليه السلام را گرفت، فرمود: «آيا مى‌دانيد من از شما به خودتان سزاوارتر هستم؟».

مردم عرضه داشتند: آرى. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمن على دشمن باش». ابوطفيل مى‌گويد: در اين هنگام از جمع مردم خارج شدم، در حالى كه باور اين قضيه برايم دشوار بود و در اين حال با زيد بن ارقم برخورد كردم و با تعجب گفتم: من از على عليه السلام چنين مطلبى شنيدم! زيد بن ارقم گفت: چه چيزى را انكار مى‌كنى؟ من از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله همين مطلب را شنيدم.

روايت چهاردهم: به نقل از سعيد بن وهب و زيد بن يثيع

حدثنا عبداللّه، ثنا علي بن حكيم الأودي، أنبأنا شريك، عن أبيإسحاق عن سعيد بن وهب وعن زيد بن يثيع قالا: نشد علي الناس في الرحبة: من سمع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول يوم غدير خم إلا قام. قال: فقال: من قبل سعيد ستة، ومن قبل زيد ستة، فشهدوا أنهم سمعوا رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول لعلي يوم غدير خم: «أليس اللّه أولى بالمؤمنين؟». قالوا: بلى. قال: «اللهمّ من كنت مولاه فعلي مولاه. اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه»؛(1)عبداللّه بن احمد بن حنبل به سند خود از سعيد بن وهب و زيد بن يثيع نقل مى‌كند كه گفت: على عليه السلام در رحبه، مردم را سوگند داد و فرمود: «هر كس فرمايش رسول


1) . همان: 1 / 118.

خدا صلّى اللّه عليه وآله در غدير خم را شنيده، بلند شود و گواهى بدهد». در اين هنگام از اطراف سعيد، شش نفر و از اطراف زيد شش نفر ديگر برخاستند و گواهى دادند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدند كه در روز غدير خم در مورد على عليه السلام فرمود: «آيا خداوند نسبت به مؤمنان سزاوارتر نيست؟». مردم عرضه داشتند: آرى. سپس فرمود: «پروردگارا، هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمن او دشمن باش».

روايت پانزدهم: به نقل از محمد بن جعفر غندر

حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، ثنا محمد بن جعفر، ثنا شعبة عن أبيإسحاق، قال: سمعت سعيد بن وهب قال: نشد علي الناس، فقام خمسة أو ستة من أصحاب النبي صلّى اللّه عليه وسلم فشهدوا أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم قال: «من كنت مولاه فعلي مولاه»(1)احمد بن حنبل، از محمد بن جعفر، از شعبه، از ابواسحاق، از سعيد بن وهب نقل مى‌كند كه على عليه السلام مردم را سوگند داد. در اين هنگام پنج نفر يا شش نفر از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله برخاستند و گواهى دادند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

روايت شانزدهم: به نقل از ربيع ابن ابى‌صالح اسلمى

حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، ثنا محمد بن عبداللّه، ثنا الربيع؛ يعني ابن أبيصالح الأسلمي، حدثني زياد بن أبيزياد سمعت عليا ينشد الناس فقال: أنشد اللّه رجلاً مسلما سمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم يقول يوم غدير


1) . همان: 5 / 366.

خم ما قال، فقام اثنا عشر بدريا فشهدوا؛(1)احمد بن حنبل به سند خود از ربيع بن ابى‌صالح اسلمى، از زياد بن ابى‌زياد نقل مى‌كند كه گفت: شنيدم كه على عليه السلام مردم را سوگند داد و فرمود: «شما را به خدا سوگند مى‌دهم كه مردى مسلمان، فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم را گواهى دهد». در اين هنگام دوازده نفر از مجاهدان جنگ بدر گواهى دادند.

روايت هفدهم: به نقل از ابوسلمان

حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، حدثنا أسود بن عامر، أنا أبوإسرائيل، عن الحكم، عن أبيسلمان، عن زيد بن أرقم قال: استشهد علي الناس فقال: أنشد اللّه رجلاً سمع النبي صلى اللّه عليه وسلم يقول: «اللهمّ من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه». فقام ستة عشر رجلاً فشهدوا»؛(2)احمد بن حنبل به سند خود از ابوسلمان، از زيد بن ارقم نقل مى‌كند كه گفت: على عليه السلام مردم را گواه گرفت و فرمود: «شما را به خدا سوگند مى‌دهم، مردى از شما شنيده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باش». در اين هنگام شانزده نفر برخاستند و گواهى دادند.

روايت هجدهم: به نقل از ابوطفيل

عن أبيالطفيل: إن عليا رضي اللّه عنه قام فحمد اللّه وأثنى عليه، ثم قال: «أنشد


1) . همان: 1 / 88.

2) . همان: 5 / 370.

اللّه من شهد يوم غدير خم إلا قام، ولا يقوم رجل يقول: نبئت أو بلغني، إلا رجل سمعت أذناه، ووعاه قلبه»، فقام سبعة عشر رجلاً منهم خزيمة بن ثابت، وسهل بن سعد، وعدي بن حاتم، وعقبة بن عامر، وأبو أيوب الأنصاري، وأبو سعيد الخدري، وأبو شريح الخزاعي، وأبو قدامة الأنصاري، وأبو ليلى، وأبو الهيثم بن التيهان، ورجال من قريش. فقال علي رضي اللّه عنه وعنهم: «هاتوا ما سمعتم»، فقالوا: نشهد أنّا أقبلنا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم من حجة الوداع، حتى إذا كان الظهر خرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم، فأمر بشجرات فسوّين، وألقي عليهن ثوب، ثم نادى بالصلاة، فخرجنا فصلينا، ثم قام فحمد اللّه وأثنى عليه ثم قال: «أيها الناس ما أنتم قائلون؟». قالوا: قد بلّغت، قال: «اللهمّ اشهد»، ثلاث مرات، قال: «إنّي أوشك أن أدعى فأجيب، وإنّي مسؤول وأنتم مسؤولون»، ثم قال: «ألا إن دمائكم وأموالكم حرام كحرمة يومكم هذا وحرمة شهركم هذا، أوصيكم بالنساء، أوصيكم بالجار، أوصيكم بالمماليك، أوصيكم بالعدل والاحسان». ثم قال: «أيها الناس، إني تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه وعترتي أهل بيتي، فإنهما لن يتفرّقا حتى يردا علي الحوض، نبأني بذلك اللطيف الخبير». وذكر الحديث في قوله صلّى اللّه عليه وسلم «من كنت مولاه فعلي مولاه». فقال علي عليه السلام: صدقتم وأنا على ذلك من الشاهدين؛(1)ابو طفيل مى‌گويد: على عليه السلام برخاست، و خدا را ستود و مدح الاهى به جاى آورد و فرمود: «به خدا سوگند مى‌دهم كسى را كه در روز غدير خم حاضر بوده - كسى بلند نشود و بگويد من از كسى شنيدم يا به من خبر دادند؛ بلكه تنها مردى بلند شود - كه با دو گوش خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده و فرمايش پيامبر را در


1) . جواهر العقدين: 2 / 80 - 82.

قلبش جاى داده است». راوى مى‌گويد: در اين هنگام هفده نفر كه خزيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدى بن حاتم، عقبة بن عامر، أبوأيوب أنصارى، أبوسعيد خدرى، أبوشريح خزاعى، أبوقدامه أنصارى، أبوليلى، أبوهيثم بن تيهان و مردان ديگرى از قريش از جمله آنان بودند، برخاستند. در اين هنگام على عليه السلام به آنان فرمود:

«آنچه شنيديد را بازگو نمائيد». آنان عرضه داشتند: گواهى مى‌دهيم كه ما در حجة الوداع همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوديم و هنگام ظهر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى نماز خارج شد و بر درختى براى آن حضرت با پارچه‌اى سايه‌بان مهيا نمودند و منادى، مردم را به نماز فراخواند و ما براى نماز جمع شديم و نماز گذارديم. آن‌گاه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله برخاست و حمد و ثناى الاهى به جاى آورد و فرمود: «اى مردم، به چه چيزى معتقد هستيد؟». مردم عرضه داشتند: معتقديم شما رسالت خويش را ابلاغ نمودى. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «پروردگارا، شاهد باش» و اين جمله را سه بار تكرار نمود. آنگاه فرمود: «مى‌پندارم كه به زودى خوانده شوم و اجابت نمايم (كنايه از مرگ) و من بازخواست مى‌شوم و شما نيز بازخواست مى‌شويد». سپس فرمود: آگاه باشيد كه خون و اموال شما محترم است، همانگونه كه اين روز و ماه نيز حرام است. شما را وصيت مى‌كنم به زنان، شما را وصيت مى‌كنم به همسايگان، شما را وصيت مى‌كنم كه با برده‌ها با عدالت و نيكى برخورد نمائيد». سپس فرمود: «اى مردم، من در ميان شما دو چيز باقى مى‌گذارم: كتاب خدا و عترتم كه همان اهل بيتم هستند و آن دو هرگز از يكديگر جدا نمى‌شوند تا اينكه كنار حوض بر من وارد آيند و اين خبر را خداوند عليم آگاه به من داده است...» تا آنجا كه گفتند: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». على عليه السلام فرمود: «راست گفتيد، و من نيز بر اين مطلب از گواهى‌دهندگان هستم».

روايت نوزدهم: به نقل از زرّ بن حبيش

رواه زرّ بن حبيش فقال: خرج علي عليه السلام من القصر، فاستقبله ركبان متقلدي السيوف، عليهم العمائم، حديثي عهد بسفر فقالوا: السلام عليك يا أمير المؤمنين ورحمة اللّه وبركاته، السلام عليك يا مولانا، فقال علي عليه السلام بعد ما رد السلام: «من ههنا من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم؟». فقام اثنا عشر رجلا، منهم: خالد بن زيد أبوأيوب الأنصاري، وخزيمة ابن ثابت ذو الشهادتين، وثابت بن قيس بن شماس، وعمار بن ياسر، وأبو الهيثم ابن التيهان، وهاشم بن عتبة، وسعد بن أبيوقاص، وحبيب بن بديل بن ورقاء. فشهدوا أنهم سمعوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم يوم غدير خم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه... ». فقال علي لأنس بن مالك والبراء بن عازب: «ما منعكما أن تقوما فتشهدا، فقد سمعتما كما سمع القوم؟». فقال: «اللهمّ إن كانا كتماها معاندة فأبلهما»، فأمّا البراء فعمي، فكان يسأل عن منزله فيقول: كيف يرشد من أدركته الدعوة، وأما أنس فقد برصت قدماه، وقيل: لما استشهده علي عليه السلام على قول النبيصلى اللّه عليه وسلم؛ «من كنت مولاه فعلي مولاه»، واعتذر بالنسيان فقال: «اللهمّ إن كان كاذبا فاضربه ببياض لا تواريه العمامة». فبرص وجهه، فسدل بعد ذلك برقعا على وجهه؛(1)زر بن حبيش مى‌گويد: على عليه السلام از قصر خارج شد. در اين هنگام در مقابل خود سوارانى را ديد كه مسلح بودند. آنان عرضه داشتند: السلام عليك يا اميرالمؤمنين ورحمة اللّه وبركاته، السلام عليك يا مولانا. على عليه السلام پاسخ سلامشان را داد؛


1) . الأربعين: مخطوط.

سپس به آنان فرمود: «چه كسانى از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اينجا حضور دارند؟». در اين هنگام دوازده نفر برخاستند كه خالد بن زيد، أبوأيوب أنصارى، خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين، ثابت بن قيس بن شماس، عمار بن ياسر، أبوهيثم بن تيهان، هاشم بن عتبه، سعد بن أبى‌وقاص، حبيب بن بديل بن ورقاء از جمله آنان بودند و همگى گواهى دادند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير شنيدند كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». آنگاه على عليه السلام به انس بن مالك و براء بن عازب فرمود: «چه عاملى سبب شده تا شما گواهى ندهيد، در حالى كه شما نيز مانند ديگران اين حديث را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيديد؟». سپس فرمود: «پروردگارا، اگر آنان از روى كينه‌توزى پنهان مى‌كنند، آنان را به مرضى مبتلا فرما».

راوى مى‌گويد: براء بن عازب به نفرين حضرت نابينا شد و انس نيز به برص مبتلا گرديد. همچنين گفته شده هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام براى فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله گواه طلبيد و انس فراموشى را بهانه كرد و گواهى نداد، حضرت فرمود: «پروردگارا، اگر دروغ مى‌گويد او را به سفيدى (برص) مبتلا گردان. حتى عمامه نيز آن را نپوشاند»، انس نيز به نفرين حضرت مبتلا شد و برص گرفت و هميشه پارچه‌اى روى صورتش مى‌انداخت.

روايت بيستم: به نقل از حسن بن حكم نخعى كوفى

اين حديث از سوى ابن ديزيل در كتاب صفين، احمد در كتاب مسند و كتاب فضائل، محب‌الدين طبرى و احمد بن محمد بزار نيز با اختلاف اندكى نقل كرده‌اند. اين روايت از شريك بن عبداللّه نخعى، به نقل از ابن كثير نيز روايت شده است. در اين حديث آمده است:

حدثنا يحيى بن سليمان قال: حدثنا ابن فضيل قال: حدثنا الحسن بن الحكم النخعي عن رباح بن الحارث النخعي قال: كنت جالسا عند علي عليه السلام، إذ قدم عليه قوم متلثمون فقالوا: السلام عليك يا مولانا، فقال لهم: «أو لستم قوما عربا؟». قالوا: بلى، ولكنا سمعنا رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله يقول يوم غدير خم: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه، وانصر من نصره وأخذل من خذله». فقال: لقد رأيت عليا عليه السلام ضحك حتى بدت نواجذه، ثم قال: «اشهدوا». ثم إنّ القوم مضوا إلى رحالهم، فتبعتهم فقلت لرجل منهم: من القوم؟ قالوا: نحن رهط من الأنصار وذاك - يعنون رجلاً منهم - أبوأيوب صاحب منزل رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله. قال: فأتيته وصافحته؛(1)يحيى بن سليمان، از ابن فضيل، از حسن بن حكم نخعى، از رباح بن حارث نقل مى‌كند كه گفت: در محضر اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بودم كه عده‌اى بر آن حضرت وارد شدند، در حالى كه تازه داخل كوفه شده بودند و بر حضرت اين‌گونه سلام كردند: سلام بر تو اى مولاى ما. حضرت فرمود: «مگر شما عرب نيستيد؟». عرضه داشتند: آرى، ليكن ما از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيديم كه روز غدير فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنان على دشمن باش، و هر كس او را يارى مى‌كند، يارى نما و هر كس او را خوار مى‌كند، خوار نما». در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام به‌گونه‌اى خنديد كه دندان‌هاى مباركش پيدا شد و فرمود: «شما نيز شهادت بدهيد [يا شما نيز شاهد باشيد]». سپس آن گروه متفرق شدند. من از يكى


1) . شرح نهج البلاغة: 3 / 208.

از آنان پرسيدم كه شما چه كسانى هستيد؟ گفت: ما گروهى از انصار هستيم و از همراهان ابوايوب انصارى مى‌باشيم. رباح بن حارث مى‌گويد در اين هنگام من جلو رفتم و با آنان مصافحه كردم.

روايت بيست و يكم: به نقل از رباح بن حارث

حدثنا عبداللّه حدثني أبي، ثنا يحيى بن آدم، ثنا حنش بن الحرث بن لقيط النخعي الأشجعي، عن رباح بن الحارث قال: جاء رهط إلى علي بالرحبة فقالوا: السلام عليك يا مولانا. قال: «كيف أكون مولاكم وأنتم قوم عرب؟». قالوا: سمعنا رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يوم غدير خم يقول: «من كنت مولاه فإنّ هذا مولاه». قال رباح: فلمّا مضوا تبعتهم فسألت من هؤلاء؟ قالوا: نفر من الأنصار فيهم أبوأيوب الأنصاري.

حدثنا عبداللّه حدثني أبي ثنا أبوأحمد ثنا حنش عن رباح بن الحارث قال: رأيت قوما من الأنصار قدموا على علي في الرحبة فقال: «من القوم؟» قالوا: مواليك يا أميرالمؤمنين. فذكر معناه؛(1)احمد بن حنبل به سند خود از رباح بن حارث نقل مى‌كند كه گفت: عده‌اى در رحبه خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدند و عرضه داشتند: السلام عليك يا مولانا. حضرت فرمود: «چگونه من مولاى شما هستم در حالى كه شما مردمانى از عرب مى‌باشيد؟». عرضه داشتند: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم شنيديم كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

رباح بن حارث مى‌گويد: هنگامى كه رفتند، من به دنبال آنان حركت كردم و از آنان پرسيدم، شما چه كسانى هستيد؟ گفتند: عده‌اى از انصار مى‌باشيم و ابوايوب انصارى نيز در ميان ماست.


1) . مسند أحمد: 5 / 419.

و نيز از رباح بن حارث روايت شده كه گفت: عده‌اى از انصار در رحبه خدمت اميرالمؤمنين رسيدند. اميرالمؤمنين فرمود: «شما چه كسانى هستيد؟». عرضه داشتند: مواليان شما يا اميرالمؤمنين... .] سپس ادامه روايت را همان‌گونه كه گذشت نقل كرده است.]

روايت بيست و دوم: نقل ديگرى از رباح بن حارث

حدّثنا محمد بن عبداللّه الحضرمي، حدّثنا علي بن حكيم الأودي، ثنا شريك عن حنش بن الحارث وعن الحسن بن الحكم، عن رباح بن الحارث. ح حدّثنا الحسين بن إسحاق، ثنا يحيى الحماني، ثنا شريك عن الحسن بن الحكم عن رباح بن الحارث النخعي قال: كنا قعودا مع علي رضي اللّه عنه، فجاء ركب من الأنصاري عليهم العمائم فقالوا: السلام عليكم يا مولانا. فقال علي رضي اللّه عنه: «أنا مولاكم وأنتم قوم عرب؟». قالوا: نعم. سمعنا النبي صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». وهذا أبوأيوب فينا، فحسر أبوأيوب العمامة عن وجهه قال: سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»؛(1)رباح بن حارث مى‌گويد: ما در محضر اميرالمؤمنين عليه السلام نشسته بوديم، در اين هنگام سوارانى خدمت آن حضرت رسيدند، در حالى كه چهره خويش را پوشانده بودند. آن‌گاه عرضه داشتند: السلام عليكم يا مولانا. اميرالمؤمنين فرمود: «من مولاى شما باشم، در حالى كه شما از عرب هستيد؟». عرضه داشتند: آرى، ما از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيديم كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك


1) . المعجم الكبير: 4 / 173 - 174.

على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باش»؛ و ابوايوب در ميان ماست. در اين هنگام ابوايوب نقاب خود را باز كرد و گفت: من از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باش».

روايت بيست و سوم: به نقل از ابورميله

عن حبيب بن يسار، عن أبيرميلة: أن ركباً أربعة أتوا عليا عليه السلام حتى أناخوا بالرحبة، ثم أقبلوا إليه، فقالوا: السلام عليك يا أميرالمؤمنين ورحمة اللّه وبركاته. قال: «وعليكم السلام، أنّى أقبل الركب؟». قالوا: أقبل مواليك من أرض كذا وكذا. قال: «أنى أنتم موالي؟». قالوا: سمعنا رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله ليوم غدير خم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»؛(1)ابو رميله مى‌گويد: چهار سوار در رحبه خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام رسيدند و عرضه داشتند: السلام عليك يا أميرالمؤمنين ورحمة اللّه وبركاته. اميرالمؤمنين پاسخ سلامشان را داد و فرمود: «از كجا مى‌آييد؟». عرضه داشتند: ما از مواليان شما هستيم و از فلان منطقه مى‌آييم. حضرت فرمود: «چگونه شما از مواليان من مى‌باشيد؟». عرضه داشتند: ما از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم شنيديم كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمن على دشمن باش».


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب وما نزل من القرآن في عليّ عليه السلام: 122 / ح 153.

روايت بيست و چهارم: به نقل از عايشه دختر سعد بن ابى‌وقاص

اين روايت را ابن كثير و او نيز از كتاب الولايه طبرى اين‌گونه نقل كرده است:

قال ابن جرير: ثنا أحمد بن عثمان أبوالجوزاء، ثنا محمد بن خالد بن عثمة، ثنا موسى بن يعقوب الزمعي وهو صدوق، حدّثني مهاجر بن مسمار، عن عائشة بنت سعد سمعت أباها يقول: سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول يوم الجحفة وأخذ بيد علي فخطب ثمّ قال: «أيّها الناس إنّي وليّكم»، قالوا: صدقت. فرفع يد علي، فقال: «هذا وليي والمؤدي عنّي، وإنّ اللّه موالي من والاه ومعادي من عاداه»؛(1)ابو جوزاء احمد بن عثمان به سند خود از عائشه دختر سعد از سعد روايت كرده است كه گفت: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه روز جحفه در حالى كه دست على را گرفته بود، خطبه خواند و سپس فرمود: «اى مردم، آيا من ولى شما هستم؟». مردم عرضه داشتند: راست مى‌گويى، شما ولى ما هستى. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على عليه السلام را بلند كرد و فرمود: «اين مرد جانشين من است و خداوند با دوست او، دوستى مى‌كند، و با دشمنان او دشمنى مى‌كند».

روايت بيست و پنجم: به نقل از سلمة بن كهيل

حدّثناه أبوبكر بن إسحاق ودعلج بن أحمد السجزي قالا: أنبأ محمد بن أيوب، ثنا الأزرق بن علي، ثنا حسان بن إبراهيم الكرماني، ثنا محمد بن سلمة بن كهيل، عن أبيه عن أبيالطفيل عن ابن واثلة أنّه سمع زيد بن أرقم يقول: نزل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم بين مكة والمدينة، عند شجرات


1) . البداية والنهاية: 5 / 231 - 232.

خمس دوحات عظام، فكنس الناس ما تحت الشجرات، ثم راح رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم عشية فصلى ثم قام خطيبا، فحمد اللّه وأثنى عليه وذكّر ووعظ فقال ما شاء اللّه أن يقول. ثم قال: «أيها الناس إنّي تارك فيكم أمرين لن تضلوا إن اتبعتموهما، وهما كتاب اللّه وأهل بيتي عترتي». ثم قال: «أتعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟»، ثلاث مرات. قالوا: نعم، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم: «من كنت مولاه فعلي مولاه». وحديث بريدة الأسلمى صحيح على شرط الشيخين؛(1)ابوبكر بن اسحاق و دعلج بن احمد سجزى به سند خود از سلمة بن كهيل، از واثله، از زيد بن ارقم نقل مى‌كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بين مكه و مدينه توقف كرد و مقدارى استراحت نمود؛ آن‌گاه نماز خواند و خطبه‌اى ايراد نمود و پس از حمد الاهى و نصيحت و موعظه، هر آنچه خدا خواست را بيان كرد و فرمود: «اى مردم، من در ميان شما دو چيز باقى مى‌گذارم كه اگر از آن پيروى كنيد، هرگز گمراه نمى‌شويد و آن دو چيز كتاب خدا و عترت من باشد. آن‌گاه فرمود: «آيا مى‌دانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر هستم؟» واين جمله را سه مرتبه تكرار نمود. مردم عرضه داشتند: آرى. سپس فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

روايت بيست و ششم: به نقل از نوح بن قيس حدانى

أخبرنا أبويعلى علي بن عبيداللّه بن العلاف البزار إذنا قال: أخبرنا عبدالسلام بن عبدالملك بن حبيب البزار قال: أخبرنا عبداللّه بن محمد بن


1) . المستدرك: 3 / 109 - 110.

عثمان قال: حدثنا محمد بن بكر بن عبدالرزاق، حدثنا أبوحاتم مغيرة بن محمد المهلّبي قال: حدثني مسلم بن إبراهيم، حدثنا نوح بن قيس الحداني، حدثنا الوليد بن صالح عن امرأة زيد بن أرقم قالت: أقبل نبي اللّه من مكة في حجة الوداع، حتى نزل صلّى اللّه عليه وسلّم بغدير الجحفة، بين مكة والمدينة، فأمر بالدوحات فقم ما تحتهن من شوك، ثم نادى الصلاة جامعة، فخرجنا إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، في يوم شديد الحرّ، وإنّ منّا لمن يضع رداءه على رأسه، وبعضه على قدميه، من شدة الرمضاء، حتى انتهينا إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فصلّى بنا الظهر، ثم انصرف إلينا فقال: «الحمد للّه نحمده ونستعينه، ونؤمن به ونتوكل عليه، ونعوذ باللّه من شرور أنفسنا، ومن سيئات أعمالنا، الذي لا هادي لمن أضل، ولا مضل لمن هدى، وأشهد أن لا إله إلا اللّه وأن محمدا عبده ورسوله. أما بعد، أيها الناس فإنه لم يكن لنبي من العمر إلا نصف من عمر من قبله، وإن عيسى بن مريم لبث في قومه أربعين سنة، وإني قد أسرعت في العشرين، ألا وإنّي يوشك أن أفارقكم، ألا وإني مسؤول وأنتم مسؤولون، فهل بلغتكم؟ فماذا أنتم قائلون؟». فقام من كل ناحية من القوم مجيب، يقولون: نشهد أنك عبداللّه ورسوله، قد بلغت رسالته، وجاهدت في سبيله، وصدعت بأمره، وعبدته حتى أتاك اليقين، جزاك اللّه عنا خير ما جزى نبيا عن أمته. فقال: «ألستم تشهدون أن لا إله إلا اللّه لا شريك له؟ وأن محمدا عبده ورسوله؟ وأن الجنة حق وأن النار حق، وتؤمنون بالكتاب كله؟». قالوا: بلى، قال: «فإني أشهد أن قد صدقتكم وصدقتموني. ألا وإني فرطكم وإنكم تبعي، توشكون أن تردوا علي الحوض، فأسألكم حين تلقونني عن ثقلي. كيف خلفتموني فيهما». قال: فأعيل علينا ما ندري ما الثقلان، حتى قام رجل من المهاجرين

وقال: بأبي وأمي أنت يا نبي اللّه، ما الثقلان؟ قال صلّى اللّه عليه وسلم: «الأكبر منهما كتاب اللّه تعالى، سبب طرفه بيد اللّه وطرف بأيديكم، فتمسكوا به ولا تضلوا، والأصغر منهما عترتي، من استقبل قبلتي وأجاب دعوتي، فلا تقتلوهم، ولا تقهروهم، ولا تقصروا عنهم، فإني قد سألت لهم اللطيف الخبير فأعطاني، ناصرهما لي ناصر وخاذلهما لي خاذل، ووليهما لي ولي وعدوهما لي عدو. ألا وإنها لم تهلك أمة قبلكم حتى تتدين بأهوائها، وتظاهر على نبوتها، وتقتل من قام بالقسط. ثم أخذ بيد علي بن أبيطالب عليه السلام فرفعها»، ثم قال: «من كنت مولاه فهذا مولاه، ومن كنت وليه فهذا وليه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»، قالها ثلاثا؛(1)ابويعلى بزار به سند خود از نوح بن قيس حدانى، از همسر زيد بن ارقم نقل مى‌كند كه گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از انجام حجة الوداع، در مكانى بين مكه و مدينه به نام غدير توقف نمود؛ سپس براى نماز بانگ برآوردند و ما به سوى پيامبر حركت نموديم، در حالى كه هوا بسيار سوزان بود و برخى از ما عبا را بر سر كشيده و برخى ديگر عبا را زير پاى خويش گسترانده بودند تا اينكه دور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جمع شديم و نماز ظهر را با آن حضرت به جاى آورديم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از نماز رو به ما نمود و فرمود: «ستايش مخصوص خداوند است، او را مى‌ستاييم و از او مدد مى‌جوييم و به او ايمان آورديم و بر او توكل مى‌كنيم و به خدا از شر نفسمان و كردار ناشايستمان پناه مى‌بريم. همان خدايى كه اگر هدايت نكند هيچ هدايتى حاصل نمى‌شود و اگر هدايت كند هيچ گمراهى حاصل نخواهد شد و گواهى مى‌دهم كه معبود به حقى به جز خداى يكتا نيست و محمد بنده و فرستاده او است».


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب عليه السلام: 34 - 36 / ح 23.

اما بعد، اى مردم، هيچ پيامبرى نبوده مگر آنكه نصف پيامبر پيش از خود عمر كرده است و عيسى بن مريم چهل سال در ميان قوم خود بود و من بيست سال زودتر از او عمرم به اتمام مى‌رسد». آگاه باشيد كه من مى‌پندارم كه از شما جدا شوم. آگاه باشيد من بازخواست مى‌شوم و شما نيز بازخواست خواهيد شد. آيا پيام خويش را رساندم؟». در اين هنگام از هر طرف افرادى برخاستند و عرضه داشتند: گواهى مى‌دهيم كه تو بنده خدا و فرستاده او هستى و پيام پروردگار را رساندى و در راه او جهاد نمودى و بندگى كردى تا به يقين رسيدى [كنايه از مرگ]، پس خدا تو را از ما جزاى خير دهد.

سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا گواهى مى‌دهيد كه معبود به حقى به جز خداى يكتا نيست و او بى‌همتاست و محمد بنده و فرستاده او است و بهشت حق است آتش حق است و آيا به تمام كتاب ايمان مى‌آوريد؟». مردم عرضه داشتند: آرى. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من نيز گواهى مى‌دهم كه راست گفتيد و مرا تصديق نموديد». سپس فرمود: «آگاه باشيد، من مى‌روم و شما به من ملحق مى‌شويد و من كنار حوض از شما بابت دو جانشين خويش حساب مى‌كشم و مى‌پرسم كه با آنان چگونه رفتار كرديد».

راوى مى‌گويد: اين سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را متوجه نشديم و نفهميديم كه مراد آن حضرت از دو جانشين چيست؛ از اين رو مردى از مهاجران برخاست و عرضه داشت: پدر و مادرم به فداى شما اى پيامبر خدا، مراد از دو جانشين چيست؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «جانشين بزرگتر، كتاب خداست كه يك سوى آن به دست خدا و سوى ديگرش در دست شماست. پس به آن تمسك جوييد و گمراه نشويد. اما جانشين كوچك‌تر، عترت من است؛ پس هر كس به قبله من رو كند

و دعوت مرا اجابت مى‌نمايد، بايد آنان را به قتل نرساند و از آنان رو برنگرداند و در حق آنان كوتاهى نكند؛ زيرا من آنان را از خداى لطيف خبير درخواست نمودم و خدا آنان را به من مرحمت كرد، يارى‌كننده آنان، يارى‌كننده من است و ذليل‌كننده آنان، ذليل‌كننده من است و مهرورز آنان، مهروز به من است و دشمنان آنان، دشمن من است.

آگاه باشيد كه امت‌هاى پيش از شما به هلاكت نرسيدند، مگر به اين دليل كه از هواى نفس پيروى نمودند و از پيامبرشان سرپيچيدند و به پا دارندگان به حق را به قتل رساندند». در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على بن ابى‌طالب عليه السلام را بلند كرد و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است؛ و هر كس من ولى و سرپرست او هستم، اينك على ولى و سرپرست او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنانش دشمن باش». و اين جمله را سه مرتبه تكرار نمود.

روايت بيست و هفتم: به نقل از نعيم بن حكيم مدائنى

حدّثنا عبداللّه حدّثني حجاج بن الشاعر، ثنا شبابة، حدّثني نعيم بن حكيم، حدثني أبومريم ورجل من جلساء علي عن علي: إنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم قال يوم غدير خم: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؛(1)عبداللّه بن احمد، از حجاج شاعر، از شبابة، از نعيم بن حكيم، از ابومريم و مردى از هم‌نشينان علىعليه السلام، از علىعليه السلام روايت كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».


1) . مسند أحمد: 1 / 152.

روايت بيست و هشتم: به نقل از مسعر بن كدام كوفى

حدثنا سليمان بن أحمد، ثنا أحمد بن إبراهيم بن كيسان، ثنا إسماعيل ابن عمرو البجلي، ثنا مسعر بن كدام، عن طلحة بن مصرف، عن عميرة بن سعد قال: شهدت علياً على المنبر ناشدا أصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم وفيهم أبوسعيد وأبو هريرة وأنس بن مالك، وهم حول المنبر، وعلي على المنبر، وحول المنبر اثنا عشر رجلاً هؤلاء منهم، فقال علي عليه السلام:

«نشدتكم باللّه هل سمعتم رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه؟». فقاموا كلّهم فقالوا: اللهمّ نعم، وقعد رجل. فقال: «ما منعك أن تقوم؟». قال: يا أميرالمؤمنين كبرت ونسيت، فقال: «اللهمّ إن كان كاذباً فاضربه ببلاء حسن». قال: فما مات حتى رأينا بين عينيه نكتة بيضاء لا تواريها العمامة؛(1)سليمان بن احمد به سند خود از مسعر بن كدام، از طلحة بن مصرف، از عميره بن سعد نقل مى‌كند كه گفت: در جمعى كه دوازده نفر از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حضور داشتند و شخصيت‌هايى همچون ابوسعيد خدرى، ابوهريره و انس بن مالك نيز در ميان آنان بود. على عليه السلام بر فراز منبر، اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را سوگند داد و فرمود: شما را به خدا سوگند مى‌دهم كه آيا شنيديد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است»؟ در اين هنگام تمام اصحاب برخاستند و عرضه داشتند: آرى؛ اما مردى نشسته بود و پاسخ نداد. على عليه السلام به او فرمود: «چه عاملى سبب شده كه پاسخ ندهى؟». عرضه داشت: اى اميرالمؤمنين، سالخورده شدم و فراموشى


1) . حلية الأولياء: 5 / 26 - 27.

مرا فراگرفته است! اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه داشت: «پروردگارا، اگر دروغ مى‌گويد، او را مبتلا به مريضى نما». راوى مى‌گويد: آن مرد از دنيا نرفت مگر آنكه در پيشانى‌اش برص آشكار شد كه حتى با عمامه نيز نمى‌توانست آن را بپوشاند.

البته ذيل بحث حديث طير مشوى اثبات خواهيم نمود، آن مردى كه به نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام گرفتار برص شد انس بن مالك بوده است و انس تا هنگام مرگش مبتلا به برص بوده است.

روايت بيست و نهم: به نقل از عبداللّه بن شوذب بلخى

أنبأنا عبداللّه بن علي بن محمد بن بشران، أنبأنا علي بن عمر الحافظ، حدّثنا ضمرة بن ربيعة القرشي، عن ابن شوذب، عن مطر الوراق، عن شهر بن حوشب عن أبيهريرة قال: من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهرا، وهو يوم غدير خم، لما أخذ النبي صلى اللّه عليه وسلم بيد علي بن أبيطالب فقال: «ألست ولي المؤمنين؟». قالوا: بلى يا رسول اللّه. قال: «من كنت مولاه فعلي مولاه». فقال عمر بن الخطاب: بخّ بخّ لك يا بن أبيطالب. أصبحت مولاي ومولى كلّ مسلم. فأنزل اللّه:« الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ »؛(1)عبداللّه بن على به سند خود از عبداللّه بن شوذب، از مطر وراق، از شهر بن حوشب، از ابوهريره روايت كرده كه هر كس روز هجدهم ماه ذيحجه را روزه بگيرد، ثواب شصت ماه روزه دارى براى او نوشته مى‌شود و روز هجدهم ذيحجه، روز غدير خم است. هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على عليه السلام را گرفت


1) . تاريخ بغداد: 8 / 284.

و فرمود: «آيا من ولى مؤمنان نيستم»؟ مردم عرضه داشتند: آرى. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». در اين هنگام عمر بن خطاب عرضه داشت: مبارك باشد، مبارك باشد اى على، اينك تو مولاى هر مسلمانى گرديده‌اى. در اين هنگام آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ » نازل شد.

روايت سيم: به نقل از معمر بن راشد

وقال عبدالرزاق، أنا معمر، عن علي بن زيد بن جدعان، عن عدي بن ثابت، عن البراء بن عازب قال: خرجنا مع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم حتى نزلنا غدير خم، بعث مناديا ينادي، فلما اجتمعنا قال: «ألست أولى بكم من أنفسكم؟» قلنا: بلى يا رسول اللّه، قال: «ألست أولى بكم من آبائكم؟». قلنا: بلى يا رسول اللّه قال: «ألست ألست ألست؟». قلنا: بلى يا رسول اللّه. قال: «من كنت مولاه فعلي مولاه. اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». فقال عمر بن الخطاب: هنيئا لك يا بن أبيطالب، أصبحت اليوم وليّ كلّ مؤمن؛(1)

«وقال: فلقيه عمر فقال: هنيئا لك يا ابن أبيطالب، أصبحت مولى كل مؤمن ومؤمنة»؛ البداية والنهاية: 7 / 386.

عبدالرزاق، از معمر بن راشد، از على بن زيد بن جدعان، از عدى بن ثابت، از براء بن عازب نقل مى‌كند كه گفت: همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوديم تا به غدير خم رسيديم. در اين هنگام منادى فراخوان داد، هنگامى كه جمع شديم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا من سزاوارتر به شما از خودتان نيستم؟». عرضه داشتيم:

1) . در روايت عفان بن مسلم از براء بن عازب در قسمت پايانى روايت، اين‌گونه نقل شده:

آرى اى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله. سپس فرمود: «آيا من سزاوارتر به شما از پدرانتان نيستم؟». عرضه داشتيم: آرى اى رسول خدا. سه مرتبه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا سزاوارتر نيستم، آيا سزاوارتر نيستم، آيا سزاوارتر نيستم؟». عرضه داشتيم: آرى اى رسول خدا. سپس فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باش». در اين هنگام عمر بن خطاب عرضه داشت: گوارا باد بر تو اى پسر ابوطالب، اينك ولى و سرپرست هر مؤمنى شدى.

روايت سى و يكم: به نقل از أبوسعد إسماعيل بن على بن حسين سمان رازى

روايت سى و يكم: به نقل از أبوسعد إسماعيل بن على بن حسين سمان رازى(1)عن سالم قيل لعمر: إنك تصنع بعلي شيئا ما تصنعه بأحد من أصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم. قال: إنّه مولاي؛(2)سالم مى‌گويد: به عمر گفته شد كه تو به على عليه السلام چيزى گفتى كه به هيچ كدام از اصحاب رسول خدا نگفتى! [اشاره به عبارت أصبحت اليوم ولىّ كلّ مؤمن].

عمر در پاسخ گفت: على مولاى من است.

روايت سى و دوم: نقل ديگرى از أبوسعد إسماعيل بن على بن حسين سمان رازى

وعن عمر - وقد جاء أعرابيان يختصمان فقال لعلي: إقض بينهما يا أباالحسن، فقضى علي بينهما. فقال أحدهما: هذا يقضي بيننا؟ فوثب إليه عمر وأخذ بتلبيبه وقال: ويحك ما تدري من هذا! هذا مولاي ومولى كل مؤمن، ومن لم يكن مولاه فليس بمؤمن. وعنه وقد نازعه رجل في مسألة فقال: بيني وبينك هذا الجالس، وأشار إلى علي بن أبيطالب. فقال الرجل:


1) . «ابن سمان» يكى از محدثان برجسته اهل سنت است كه به تعبير ذهبى، از حفاظ كبار است.

2) . الرياض النضرة: 3 / 128. همچنين ر.ك: فيض القدير: 6 / 282؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 235.

هذا الأبطن! فنهض عمر عن مجلسه وأخذ بتلبيبه حتى شاله من الأرض، ثم قال: أتدري من صغرت؟ إنه مولاي ومولى كلّ مسلم؛(1)دو نفر عرب با يكديگر دعوا كردند و نزد عمر آمدند تا ميان آنان حكم كند. عمر به على عليه السلام عرضه داشت: ميان آن دو قضاوت كن و على عليه السلام نيز ميان آن دو قضاوت كرد. يكى از آن دو نفر [به اعتراض] به عمر گفت: آيا اين مرد ميان ما حكم كند؟ در اين هنگام عمر بر آن مرد جستى زد و يقه‌اش را گرفت و گفت: واى بر تو! آيا او را مى‌شناسى؟ او مولاى من و مولاى هر مؤمنى مى‌باشد و هر كس على مولاى او نباشد، مؤمن نيست.

و نيز مردى با عمر نزاع نمود. عمر گفت: ميان من و تو اين مردى كه نشسته قضاوت مى‌كند و اشاره به على بن ابى‌طالب عليه السلام كرد. آن مرد گفت: اين مرد شكم برآمده؟ در اين هنگام عمر خشمگين شد و از جاى خود برخاست و يقه او را گرفت و او را به زمين زد و گفت: آيا مى‌دانى چه شخصى را تحقير كردى؟ او مولاى من و مولاى هر مؤمنى است.

روايت سى و سوم: به نقل از سعيد بن جبير

حدثنا محمد بن جعفر، حدثنا شعبة، عن سلمة بن كهيل، قال: سمعت أباالطفيل يحدّث عن أبيسريحة أو زيد بن أرقم - شعبة الشاك - قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم، «من كنت مولاه فعلي مولاه». قال سعيد بن جبير: وأنا سمعت مثل هذا عن ابن عباس، قال: أظنه قال: وكتمته؛(2)محمد بن جعفر به سند خود از زيد بن ارقم نقل مى‌كند كه گفت: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى


1) . الرياض النضرة: 3 / 128. همچنين ر.ك: الإكمال في أسماء الرجال: 128.

2) . أمالي المحاملي: 85 - 86 / ش 35.

او است». سعيد بن جبير مى‌گويد: من مانند اين روايت را از ابن عباس نيز شنيدم و آن را پنهان نمودم و نقل نكردم.

روايت سى و چهارم: به نقل از أبوعبيد قاسم بن سلام هروى

لما بلغ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم غدير خم ما بلغ، وشاع ذلك في البلاد، أتى جابر بن النضر بن الحارث بن كلدة العبدري، فقال: يا محمد، أمرتنا من اللّه أن نشهد أن لا إله إلا اللّه، وأنك رسول اللّه، وبالصلاة والصوم والحج والزكاة، فقبلنا منك، ثم لم ترض بذلك حتى رفعت بضبع ابن عمك ففضلته علينا وقلت: «من كنت مولاه فعلي مولاه». فهذا شيء منك أم من اللّه؟ فقال رسول اللّه: «واللّه الذي لا إله إلا هو إن هذا من اللّه». فولى جابر يريد راحلته وهو يقول: اللهمّ إن كان ما يقول محمد حقا فأمطر علينا حجارة من السماء، أو ائتنا بعذاب أليم، فما وصل إليها حتى رماه اللّه بحجر، فسقط على هامته. وخرج من دبره وقتله، وأنزل اللّه تعالى « سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ »؛(1)هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در غدير خم خطبه خويش را ابلاغ كرد و اين خطبه در شهرها پخش شد، جابر بن نضر بن حارث بن كلده عبدرى نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمد و عرضه داشت: اى محمد، به ما از جانب خدا امر نمودى تا به يگانگى خداوند و رسالت شما، نماز، روزه، حج و زكات اقرار نمائيم و ما از تو پذيرفتيم؛ اما تو به همين مقدار اكتفا نكردى و دست پسر عمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». آيا اين مطلب از جانب خدا بود يا از جانب خودت؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله


1) . نفحات الأزهار: 7 / 291، به نقل از ابوعبيد هروى.

فرمود: «به خداوندى سوگند كه هيچ معبود به حقى جز او نيست، اين مطلب را از جانب خدا گفتم». در اين هنگام جابر بن نضر به سوى مركبش حركت كرد، در حالى كه مى‌گفت: پروردگارا، اگر آنچه محمد مى‌گويد حق است، پس سنگى از آسمان بر ما فرو بفرست و يا عذاب سختى بر ما نازل فرما. راوى مى‌گويد: هنوز جابر بن نضر به مركبش نرسيده بود كه خداوند سنگى را فرو فرستاد كه به سر او فرو رفت و از نشيمن‌گاهش خارج شد و او را به قتل رساند. در اين هنگام خداوند آيه « سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ » را نازل فرمود.

البته لازم به ذكر است كه خطيب شربينى در تفسير خود نوشته است كه در مورد نضر بن حارث اختلاف شده و برخى شخص عذاب شده را حارث بن نعمان ذكر كرده‌اند.

روايت سى و پنجم: به نقل از رفاعة بن اياس ضبى

حدثنا أحمد بن عبدة، حدثنا حسين بن حسن، ثنا رفاعة بن إياس الضبي، عن أبيه، عن جده أن عليا كرم اللّه وجهه قال لطلحة: أنشدك باللّه أسمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؟ قال: نعم؛(1)احمد بن عبده به سند خود از رفاعة بن اياس ضبى نقل مى‌كند كه گفت: پدرم از پدرش نقل مى‌كند كه اميرالمؤمنين عليه السلام به طلحه فرمود: تو را به خدا سوگند مى‌دهم كه آيا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدى كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است»؟ طلحه عرضه داشت: آرى.


1) . السنة: 590 / ش 1358. همچنين ر.ك: كنزالعمّال: 11 / 332 / ش 31662؛ الإكمال في أسماء الرجال: 115.

روايت سى و ششم: روايتى ديگر از رفاعة بن اياس ضبى

أخبرني الوليد وأبو بكر بن قريش، ثنا الحسن بن سفيان، ثنا محمد بن عبدة، ثنا الحسن بن الحسين، ثنا رفاعة بن أياس الضبي، عن أبيه، عن جدّه قال: كنّا مع علي يوم الجمل، فبعث إلى طلحة بن عبيداللّه أن ألقني، فأتاه طلحة، فقال: «نشدتك اللّه هل سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاده؟». قال: نعم، قال: «فلم تقاتلني؟» قال: لم أذكر، قال: فانصرف طلحة؛(1)وليد و ابوبكر بن قريش به سند خود از رفاعه، از جدش نقل مى‌كند كه در جنگ جمل همراه على عليه السلام بوديم. اميرالمؤمنين عليه السلام شخصى را به سوى طلحه فرستاد و او را به حضور طلبيد و طلحه به محضر اميرالمؤمنين شرفياب شد. اميرالمؤمنين عليه السلام به طلحه فرمود: «تو را به خدا سوگند مى‌دهم كه آيا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نشنيدى كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا با دوست على‌دوست باش و با دشمنش دشمن باش»؟». طلحه عرضه داشت: آرى. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «پس چرا به جنگ من آمدى؟». طلحه عرضه داشت: نمى‌گويم؛ سپس برخاست و رفت.

روايت سى و هفتم: از سلمة بن كهيل

حدثنا علي بن الحسين، قثنا إبراهيم بن إسماعيل، قثنا أبي، عن أبيه، عن سلمة بن كهيل، عن أبيليلى الكندي أنّه حدثه قال: سمعت زيد بن أرقم يقول ونحن ننتظر جنازة، فسأله رجل من القوم فقال: يا أباعامر، أسمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم يوم غدير خم لعلي: «من كنت مولاه فعلي


1) . المستدرك: 3 / 371.

مولاه»؟ قال: نعم. قال أبوليلى: فقلت لزيد بن أرقم: قالها رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم؟ قال: نعم، قد قالها له أربع مرات فقال نعم؛(1)على بن حسين به سند خود از سلمة بن كهيل، از ابوليلى كندى نقل مى‌كند كه در انتظار جنازه‌اى بوديم كه مردى از زيد بن ارقم پرسيد: اى ابوعامر، آيا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدى كه در روز غدير خم به على عليه السلام فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است»؟ زيد در پاسخ گفت: آرى. ابوليلى مى‌گويد: به زيد گفتم: آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود؟ زيد در پاسخ چهار مرتبه گفت: آرى.

روايت سى و هشتم: به نقل از محمد بن عمر بن على عليه السلام

اين روايت از سوى أبوجعفر أحمد بن محمد أزدى طحاوى(2)نقل شده است.

وى مى‌نويسد:

حدثنا إبراهيم بن مرزوق، قال: ثنا أبوعامر العقدي، قال: ثنا كثير بن زيد، عن محمد بن عمر بن علي، عن أبيه عن عليّ: إنّ النبي صلى اللّه عليه وآله وسلم حضر الشجرة بخم، فخرج آخذا بيد علي فقال: «يا أيها الناس، ألستم تشهدون أن اللّه عزّ وجلّ ربّكم؟». قالوا: بلى. قال: «ألستم تشهدون أن اللّه


1) . فضائل الصحابة: 2 / 613 / ش 1048.

2) . نام‌برده از معاصران بخارى است و برخى از دانشوران اهل سنت، او را بر بخارى مقدم مى‌دارند؛ منتها طحاوى از نرمش بيشترى نسبت به اهل بيت برخوردار بوده و به همين دليل، تبليغات زيادى روى شخصيت وى صورت نگرفته است، در حالى كه به تعبير سيوطى، رياست حنفيه در آن دوران به طحاوى ختم شده است. طحاوى حديث «رد الشمس» را تصحيح كرده و «آيه تطهير» را منحصر در خمسه طيّبه دانسته؛ از اين رو چندان مورد استقبال قرار نگرفته است.

ورسوله أولى بكم من أنفسكم، وأن اللّه عزّ وجلّ ورسوله مولاكم؟». قالوا: بلى. قال: «فمن كنت مولاه فإنّ هذا مولاه - أو قال: فإنّ عليّا مولاه. شك ابن مرزوق - إني قد تركت فيكم ما إن أخذتم به لن تضلّوا: كتاب اللّه سببه بأيديكم وأهل بيتي»؛(1)ابراهيم بن مرزوق به سند خود از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى‌كند كه فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در وادى خم، ذيل درختى قرار گرفت و دست على عليه السلام را بالا برد و فرمود: «اى مردم، آيا شما گواهى نمى‌دهيد كه خداوند، پروردگار شماست؟». مردم عرضه داشتند: آرى. سپس فرمود: «آيا گواهى نمى‌دهيد كه خداوند و رسولش از شما نسبت به خودتان سزاوارتر هستند و خدا و رسولش مولاى شما مى‌باشند؟». مردم عرضه داشتند: آرى. آنگاه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. من در ميان شما چيزى باقى مى‌گذارم كه اگر به آن تمسك جوييد، هرگز پس از من گمراه نمى‌شويد، كتاب خدا و اهل بيتم».

روايت سى و نهم: نقل ديگرى از طحاوى

حدثنا أبوأمية، قال: ثنا سهل بن عامر البجلي، قال: ثنا عيسى بن عبدالرحمن، قال: أخبرني أبوإسحاق السبيعي، عن عمرو ذي مرّ قال: سمعت عليا ينشد الناس في الرحبة: من سمع رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله يقول يوم غدير خم إلا قام، فقام بضعة عشر رجلاً فشهدوا أنهم سمعوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلم في يوم غدير خم يقول: «اللهمّ من كنت مولاه فإنّ عليّا مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه، وأحبّ من أحبّه وأبغض من


1) . شرح مشكل الآثار: 5 / 13.

أبغضه، وأعن من أعانه وانصر من نصره، واخذل من خذله»؛(1)ابو اميه به سند خود از عمرو ذى مرّ نقل مى‌كند كه گفت: از على عليه السلام شنيدم كه مردم را در رحبه سوگند داد و فرمود: «چه كسى فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم را شنيده است؟». در اين هنگام تعدادى افزون بر ده نفر برخاستند و گواهى دادند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدند كه فرمود: «پروردگارا، هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنانش دشمن باش و هر كس او را دوست مى‌دارد، دوست بدار و با هر كس كه با او كينه‌توزى مى‌كند، كينه‌توزى كن و هر كسى كه به او كمك مى‌كند را كمك كن و هر كس كه او را يارى مى‌كند، يارى نما و هر كس او را خوار مى‌نمايد، خوار نما».

روايت چهلم: حديثى ديگر از طحاوى به نقل از عبدالرحمان بن ابى‌ليلى

عن عبدالرحمن بن أبيليلى قال: سمعت عليا ينشد يقول: «أشهد اللّه كلّ امرء سمع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم يقول يوم غدير خم إلا قام». فقام اثنا عشر بدريا. فقالوا: أخذ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم بيد علي فرفعها، فقال: «يا أيها الناس، ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟». قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال: «اللهمّ من كنت مولاه فهذا مولاه» وذكر الحديث.

قال أبوجعفر: فدفع دافع هذا الحديث، وزعم أنه مستحيل، وذكر أن عليا لم يكن مع النبي صلى اللّه عليه وسلّم في خروجه إلى الحج من المدينة، الذي مرّ في طريقه بغدير خم، لأن غدير خم إنما هو بالجحفة، وذكر في ذلك ما قد حدثنا أحمد بإسناده، قال: ثنا جعفر بن محمد عن أبيه قال: دخلنا على


1) . همان: 5 / 14.

جابر بن عبداللّه، فذكر حديثه في حجة النبي صلى اللّه عليه وسلّم، فقال: فقدم علي من اليمن ببدن النبي صلى اللّه عليه وسلّم ثم ذكر بقية الحديث.

قال أبوجعفر: فهذا الحديث صحيح الإسناد، لا طعن لأحد في رواته، فيه أن ذلك القول كان من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم لعلي بغدير خم في رجوعه من حجه إلى المدينة لا في خروجه لحجه من المدينة؛(1)عبدالرحمان بن ابى‌ليلى مى‌گويد: از على عليه السلام شنيدم كه مردم را سوگند داد و فرمود: «سوگند مى‌دهم هر كس را كه فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم را شنيده است بلند شود». راوى مى‌گويد: در اين هنگام دوازده نفر از مجاهدان حاضر در جنگ بدر برخاستند و شهادت دادند و عرضه داشتند: گواهى مى‌دهيم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على عليه السلام را بلند كرد و فرمود: «اى مردم، آيا من به مؤمنان از خودشان سزاوارتر هستم؟». مردم عرضه داشتند: آرى اى رسول خدا. سپس حضرت فرمود: «پروردگارا، هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

ابو جعفر طحاوى مى‌گويد: شخصى بر اين حديث خرده گرفته و پنداشته كه اين حديث محال است؛ زيرا در پندار او، پيامبر از مدينه به قصد حج به غدير خم كه در وادى جحفه است رفت؛ زيرا جحفه در مسير مدينه است و اميرالمؤمنين عليه السلام در آن هنگام به استناد روايت احمد از جابر، در يمن بوده است. اما حقيقت آن است كه حديث غدير داراى سند صحيح است و بر هيچ كدام از راويان آن خدشه‌اى وارد نمى‌شود. پاسخ اين اشكال به اين شرح است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن عبارت را در مورد على در غدير خم فرمود، منتها در راه بازگشت از حجة الوداع به مدينه، نه در هنگام خروج از مدينه به قصد حج.


1) . مشكل الآثار: 2 / 308.

روايت چهل و يكم: به نقل از ابوبكر احمد بن جعفر قطيعى

روايت چهل و يكم: به نقل از ابوبكر احمد بن جعفر قطيعى(1)اين روايت از سوى حاكم نيشابورى نقل شده است. اين روايت بسيار مفصل است و دربردارنده فضائل مهمى از اميرالمؤمنين عليه السلام به بيان ابن عباس است؛ اما ما در اين نوشتار به ميزان نيازمان، تنها قسمتى از اين حديث را روايت مى‌كنيم:

أخبرنا أبوبكر أحمد بن جعفر بن حمدان القطيعي ببغداد من أصل كتابه، ثنا عبداللّه بن أحمد بن حنبل، حدثني أبي، ثنا يحيى بن حماد، ثنا أبوعوانة، ثنا أبوبلج، ثنا عمرو بن ميمون، قال: إني لجالس عند ابن عباس، إذ أتاه تسعة رهط فقالوا: يا ابن عباس، إما أن تقوم معنا وإما أن تخلو بنا من بين هؤلاء. قال: فقال ابن عباس: بل أنا أقوم معكم. قال - وهو يومئذ صحيح قبل أن يعمى - قال: فابتدءوا فتحدثوا فلا ندري ما قالوا. قال: فجاء ينفض ثوبه ويقول: أف وتف، وقعوا في رجل له بضع عشرة فضائل ليست لأحد غيره. وقعوا في رجل قال له النبي صلى اللّه عليه وسلم : ... . قال ابن عبّاس: وقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم من كنت مولاه فإن مولاه علي...»؛(2)ابوبكر احمد بن جعفر بن حمدان قطيعى به سند خود از عمرو بن ميمون نقل مى‌كند كه گفت: نزد ابن عباس نشسته بودم كه نُه نفر بر او وارد شدند و گفتند: اى ابن عباس، يا بلند شو و همراه ما بيا، يا از ميان هم‌نشين‌هايت با ما خلوت كن. ابن عباس گفت: همراه شما مى‌آيم و اين ماجرا مربوط به پيش از نابينا شدن ابن عباس است. راوى مى‌گويد: در اين هنگام آن جماعت ابتدا به سخن كردند و چيزهايى گفتند كه ما نفهميديم. آنگاه ابن عباس گفت: اف بر شما، شما درباره كسى بدگويى مى‌كنيد كه بالغ بر ده فضيلتى دارد كه هيچ كس غير او ندارد... .


1) . نام برده از مشايخ حاكم نيشابورى است.

2) . المستدرك: 3 / 132 - 134. همچنين ر.ك: المناقب خوارزمى: 125 - 126 / ح 140.

[از جمله اينكه ]رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است...».

روايت چهل و دوم: به نقل از مجاهد

وأخرج عبد بن حميد، وابن جرير، وابن أبيحاتم، وأبو الشيخ عن مجاهد قال: لما نزلت: « بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » قال: «يا رب، إنّما أنا واحد، كيف أصنع يجتمع علي الناس؟»، فنزلت « وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ ». وأخرج ابن أبيحاتم، وابن مردويه، وابن عساكر عن أبيسعيد الخدري: نزلت هذه الآية « بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » على رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يوم غدير خم في عليّ بن أبيطالب. وأخرج ابن‌مردويه عن ابن مسعود قال: كنّا نقرأ على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بلّغ ما أنزل إليك من ربّك أنّ عليّا مولى المؤمنين وإن لم تفعل فما بلّغت رسالته واللّه يعصمك من الناس؛(1)عبد بن حميد، ابن جرير، ابن ابى‌حاتم و ابوالشيخ به سند خود از مجاهد نقل مى‌كنند كه گفت: هنگامى كه آيه « بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ » نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عرضه داشت: «پروردگارا، من تنها هستم، چه كنم، مردم بر من هجوم مى‌آورند؟». در اين هنگام آيه « وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ » نازل شد. ابن أبى‌حاتم، ابن مردويه وابن عساكر از أبوسعيد خدرى روايت كرده‌اند كه اين آيه در روز غدير خم، درباره على بن ابى‌طالب بر سول خدا صلّى اللّه عليه وآله نازل گشت. همچنين ابن مردويه از ابن مسعود نقل مى‌كند كه گفت: ما در زمان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله اينگونه آيه را قرائت كرديم كه: بلّغ ما أنزل إليك من ربّك أنّ


1) . الدرّ المنثور: 2 / 298.

عليّا مولى المؤمنين وإن لم تفعل فما بلّغت رسالته واللّه يعصمك من الناس.

يعنى در قسمت نخست آيه، خداوند به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله امر نموده كه ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را ابلاغ كند و در قسمت دوم، امر نموده كه اگر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام ابلاغ نشود، رسالت پيامبر ناديده گرفته مى‌شود.

روايت چهل و سوم: به نقل از ابوسعيد خدرى

أخرج ابن أبيحاتم، وابن مردويه، وابن عساكر عن أبيسعيد الخدري قال: نزلت هذه الآية « يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ » على رسول اللّه يوم غدير خم، في علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه؛(1)ابن أبى‌حاتم، ابن مردويه و ابن عساكر از أبوسعيد خدرى روايت كرده‌اند كه آيه « يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ » بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم و در شأن على بن ابى‌طالب عليه السلام نازل شده است.

روايت چهل و چهارم: عبارت ابومنصور ثعالبى در بيان شب غدير

ليلة الغدير هي الليلة التي خطب رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم في غدها بغدير خم على أقتاب الإبل، فقال في خطبته: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه، وانصر من نصره واخذل من خذله»، فالشيعة يعظمون هذه الليلة ويحيونها قياما؛(2)شب غدير، شبى است كه در فرداى آن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر فراز جهاز شتران قرار گرفت و خطبه‌اى خواند و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك


1) . فتح القدير: 2 / 60. همچنين ر.ك: تفسير الآلوسى: 6 / 193.

2) . ثمار القلوب في المضاف والمنسوب: 1 / 637 / ش 1068.

على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باشد و يارى‌كننده او را يارى كن و خواركننده او را خوار نما». شيعيان اين شب را محترم دانسته و آن را احياء مى‌دارند.

روايت چهل و پنجم: عبارت زمخشرى در بيان شب غدير

ليلة الغدير معظمة عند الشيعة، محياة فيهم بالتهجد، وهي الليلة التي خطب فيها رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم بغدير خم على أقتاب الإبل وقال في خطبته: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؛(1)شب غدير نزد شيعه با عظمت است و شيعيان آن را احياء مى‌دارند و در آن شب تهجد مى‌كنند و آن شبى است كه فردايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در غدير خم بر فراز جهاز چهارپايان خطبه خواند و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

روايت چهل و ششم: نامه عمرو بن عاص به معاويه

وأما ما نسبت أباالحسن أخا رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم ووصيه، إلى الحسد والبغي على عثمان، وسميت الصحابة فسقة، وزعمت أنه أشلاهم على قتله، فهذا كذب وغواية. ويحك يا معاوية، أما علمت أن أباحسن بذل نفسه بين يدي رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم، وبات على فراشه، وهو صاحب السبق إلى الاسلام والهجرة؟ وقد قال رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم: «هو مني وأنا منه وهو منّي بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي»، وقد قال فيه يوم غدير خم: «ألا من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد


1) . ربيع الأبرار ونصوص الأخبار: 1 / 69 - 70.

من عاداه، وانصر من نصره واخذل من خذله»؛(1)عمرو بن عاص به معاويه نوشت: اما اينكه فراموش نمودى كه ابوالحسن برادر و وصى رسول خداست صلّى اللّه عليه وآله و او را به حسد و تجاوز نسبت به عثمان نسبت دادى، در حالى كه اين سخن فريبكارانه است. واى بر تو، آيا نمى‌دانى كه ابوالحسن عليه السلام جانش را در راه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در طبق اخلاص گذاشت و در بستر پيامبر خوابيد؟ او پيش‌گام در اسلام و مهاجرت بود و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد او فرمود: «جايگاه على نسبت به من، به مانند جايگاه هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست». همچنين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم فرمود: «آگاه باشيد، هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باش و يارى‌كننده او را يارى كن و خواركننده او را خوار نما».

روايت چهل و هفتم: به نقل از جابر بن عبداللّه انصارى

أنبأنا المطلب بن زياد، عن عبداللّه بن محمد بن عقيل قال: كنت عند جابر بن عبداللّه في بيته، وعلي بن الحسين عليهما السلام ومحمد بن الحنفية وأبوجعفر عليهما السلام، فدخل رجل من أهل العراق فقال: أنشدك اللّه [يا جابر] إلا حدّثتني ما رأيت وما سمعت من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم، فقال: كنّا بالجحفة بغدير خم، وثمّ ناس كثير من جهينة ومزينة وغفار، فخرج علينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم من خباء أو فسطاط، فأشار بيده ثلاثا، فأخذ بيد علي صلوات اللّه عليه فقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؛(2)


1) . المناقب: 199 / ح 240.

2) . فرائد السمطين: 1 / 63.

مطلب بن زياد به سند خود از عبداللّه بن محمد نقل مى‌كند كه گفت: نزد جابر بن عبداللّه در منزلش نشسته بودم و على بن الحسين [امام زين العابدين] عليهما السلام، محمد بن حنفيه و ابوجعفر نيز حضور داشتند. در اين هنگام مردى از عراق وارد شد و گفت: تو را به خدا سوگند مى‌دهم كه از آنچه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ديدى و شنيدى براى من روايت كن. جابر گفت: ما در جحفه در غدير خم بوديم و مردم بسيارى از قبائل جهينه، مزينه و غفار نيز حضور داشتند. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خارج شد و دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

روايت چهل و هشتم: به نقل از عمر بن عبدالعزيز

أورده الإمام الحافظ شيخ السنة أبوبكر أحمد بن الحسين البيهقي بتفاوت، في فضائل أمير المؤمنين علي، ونقلته من خطه المبارك ورواه بسنده عن يزيد بن عمر بن مورق قال: كنت بالشام وعمر بن عبدالعزيز يعطي الناس، فتقدمت إليه فقال: ممن أنت؟ قلت من قريش قال: من أي قريش؟ قلت: من بني هاشم. فقال: من أي بني هاشم؟ فسكت قال: من أىّ بني هاشم؟ فقلت: مولى عليّ، قال مولى عليّ؟ فسكت فوضع يده على صدره فقال: أنا واللّه مولى علي بن أبيطالب. ثم قال: حدثني عدة أنهم سمعوا النبي صلى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه». ثم قال: يا مزاحم كم يعطى أمثاله؟ قال: مائة ومائتي درهم. قال: أعطه خمسين دينارا لولاية علي بن أبيطالب عليه السلام، ثم قال: الحقّ ببلدك فسيأتيك مثل ما يأتي نظرائك؛(1)


1) . همان: 1 / 66.

بيهقى به سند خود از زيد بن عمر بن مورق نقل مى‌كند كه گفت: من در شام بودم و عمر بن عبدالعزيز به مردم مرحمتى مى‌داد. نزد او رفتم. به من گفت: از كدام طايفه‌اى؟ گفتم: از قريش. گفت: از كدام تيره قريش؟ گفتم: از بنى‌هاشم. گفت: از كدام تيره بنى‌هاشم؟ من سكوت كردم. در اين هنگام عمر بن عبدالعزيز دست بر سينه‌اش نهاد و گفت: به خدا سوگند من از مواليان على بن ابى‌طالب عليه السلام هستم. سپس گفت: عده‌اى براى من نقل كردند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده‌اند كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». سپس گفت: اى مزاحم، به امثال اين مرد چقدر مى‌دهى؟ گفت: صد و دويست درهم. عمر بن عبدالعزيز گفت: به خاطر ولايت على بن ابى‌طالب به او پنجاه دينار بده.

روايت چهل و نهم: به نقل از براء بن عازب

روى الإمام الحافظ أبوبكر أحمد بن الحسين البيهقي، بسنده إلى البراء بن عازب قال: أقبلنا مع النبي صلّى اللّه عليه وسلم في حجة الوداع، حتى إذا كنا بغدير خم، يوم الخميس ثامن عشر من ذي الحجة، فنودي فينا الصلاة جامعة، وكسح للنبي صلّى اللّه عليه وسلم تحت شجرتين، فأخذ النبي صلّى اللّه عليه وسلم بيد علي، ثم قال: «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟». فقالوا: بلى. قال: «ألست أولى بكل مؤمن من نفسه؟». قالوا: بلى قال: «أليس أزواجي أمهاتكم؟». فقالوا: بلى. فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»، فلقيه عمر بن الخطاب رضي اللّه عنه بعد ذلك، فقال له: هنيئا لك يا ابن أبيطالب، أصبحت وأمسيت مولى كلّ مؤمن ومؤمنة. هذه إحدى رواياته. وفي رواية له قال: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ أعنه وأعن به، وارحمه وارحم به، وانصره وانتصر به، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». قال الإمام أبوالحسن الواحدي: هذه الولاية التي أثبتها

النبي صلّى اللّه عليه وسلم لعلي رضي اللّه عنه مسؤول عنها يوم القيامة، وروى في قوله تعالى: « وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤلُونَ »؛ أي عن ولاية علي رضي اللّه عنه، والمعنى: إنهم يسألون هل والوه حقّ الموالاة كما أوصاهم النبي صلّى اللّه عليه وسلم أم أضاعوها وأهملوها؛(1)بيهقى به سند خود از براء بن عازب نقل مى‌كند كه گفت: در حجه الوداع همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوديم تا اينكه در روز پنجشنبه، هجدهم ماه ذيحجه به غدير خم رسيديم. در غدير خم منادى، مردم را به نماز فراخواند و ميان دو درخت براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سايه‌بان نصب كردند و پيامبر دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم؟». مردم عرضه داشتند: آرى. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا من از هر مؤمنى نسبت به خودش سزاوارتر نيستم؟». مردم عرضه داشتند: آرى. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا همسران من در حكم مادران مؤمنان نيستند؟». مردم عرضه داشتند: آرى. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «همانا اين مرد مولاى كسى است كه من مولاى او هستم. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنانش دشمن باش». در اين هنگام عمر بن خطاب جلو آمد و به اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه داشت: گوارا باد بر تو اى پسر ابى‌طالب، اينك مولاى هر مؤمن و مؤمنه‌اى شدى.

زرندى مى‌گويد: اين روايت تنها يكى از نقل‌هاى حديث غدير است و در روايت ديگرى وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، على را كمك كن و به وسيله او كمك رسان و بر او رحمت بفرست و به وسيله او رحمت رسان و او را يارى كن و به وسيله


1) . نظم درر السمطين: 109.

او يارى رسان. پروردگارا، با دوستان او دوست باش و با دشمنان او دشمن باش».

ابو الحسن واحدى مى‌گويد: اين ولايتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى على عليه السلام ثابت كرده، روز قيامت مورد بازخواست قرار مى‌گيرد و درباره آيه « وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤلُونَ » روايت شده كه مراد از اين آيه، ولايت على عليه السلام است و معناى بازخواست از ولايت على عليه السلام آن است كه مى‌پرسند آيا حق موالات على عليه السلام را آنگونه كه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله وصيت كرده بود، اداء نموديد يا اينكه حقش را ضايع كرديد؟

روايت پنجاهم: به نقل از زيد بن ارقم

عن زيد بن ارقم قال: أمر رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم بالشجرات فقم ما تحتها ورش، ثم خطبنا فواللّه ما من شئ يكون إلى يوم الساعة إلا قد أخبرنا به يومئذ، ثم قال: «أيها الناس من أولى بكم من أنفسكم؟». قلنا: اللّه ورسوله أولى بنا من أنفسنا. قال: «فمن كنت مولاه فهذا مولاه»، يعني عليا. ثم أخذ بيده فبسطها ثم قال: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»؛(1)زيد بن ارقم مى‌گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خطبه خواند و به خدا سوگند هيچ چيزى تا قيامت باقى نماند مگر آنكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن روز به ما خبر داد، سپس فرمود: «اى مردم، چه كسى از شما نسبت به خودتان سزاوارتر است؟» عرضه داشتيم:خدا و رسولش از ما نسبت به خودمان سزاوارتر هستند. آنگاه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم اينك على مولاى او است». سپس دست على عليه السلام را گرفت و آن را گشود و فرمود: «پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باش».


1) . مجمع الزوائد: 9 / 105.

روايت پنجاه و يكم: به نقل از ابن حجر مكى در كتاب المنح المكية

روايت پنجاه و يكم: به نقل از ابن حجر مكى در كتاب المنح المكية(1)وأنه قال: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». رواه ثلاثون صحابيا؛(2)و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باش». اين روايت را سى نفر از صحابه روايت كرده‌اند.

روايت پنجاه و دوم: نقل ديگرى از ابن حجر مكى در كتاب الصواعق المحرقه

روايت پنجاه و دوم: نقل ديگرى از ابن حجر مكى در كتاب الصواعق المحرقه(3)قال صلّى اللّه عليه وآله: «من كنت مولاه فعليّ مولاه، أللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» الحديث، وقد مرّ في حادى عشر الشبه وأنّه رواه عن النبيّ ثلاثون صحابيا وأنّ كثيرا من طرقه صحيح أو حسن، ومرّ الكلام ثمّ على معناه مستوفى.(4)


1) . كتاب المنح المكيه فى شرح القصيدة الهمزية عنوان كتابى است كه شرح قصيده بوصيرى مى‌باشد. بوصيرى يكى از بزرگان عامه در مصر بوده كه به جهت بيمارى، نصف بدنش فلج مى‌شود. او در ايام مريضى قصيده‌اى در مدح رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى‌سرايد و به بركت اين قصيده شفاء مى‌يابد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در عالم رويا برده‌اى عبا به او مرحمت مى‌فرمايد و به همين دليل قصيده او به قصيده برده مشهور شده و شروح بسيارى بر آن نگاشته شده است و برخى اين قصيده را تخميس و تسبيع نموده‌اند. قصيده همزيه نيز از ديگر قصيده‌هاى بوصيرى است كه قافيه‌اش با همزه ختم مى‌گردد و ابن حجر آن را شرح كرده است. گفتنى است كه عبارت «كل يوم عاشورا وكل ارض كربلا» روايت نيست؛ بلكه در قصيده همزيه بوصيرى ذكر شده است.

2) . المنح المكيّة: 301.

3) . ابن حجر اين كتاب را در رد تشيع نگاشته و در مقدمه آن مى‌نويسد: «ديدم كه تشيع در حجاز در حال گسترش است؛ از اين رو اين كتاب را در رد شيعه نوشتم تا گرايش مردم به شيعه كم شود». در هندوستان نيز كتاب «تحفه اثنا عشريه» به خاطر مبارزه با گسترش تشيع نوشته شد.

4) . الصواعق المحرقة: 122.

روايت پنجاه و سوم: از أحمد بن على بن عبدالقادر مقريزى

إعلم أن عيد الغدير لم يكن عيدا مشروعا، ولا عمله أحد من سالف الأمة المقتدى بهم، وأول ما عرف في الاسلام بالعراق أيّام معزّ الدولة علي بن بويه، فإنه أحدثه في سنة إثنين وخمسين وثلاثمائة، فاتخذه الشيعة من حينئذ عيدا. وأصلهم فيه ما خرجه الإمام أحمد في مسنده الكبير من حديث البراء بن عازب رضي اللّه عنه قال: كنا مع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم في سفر لنا، فنزلنا بغدير خم، ونودي الصلاة جامعة، وكسح لرسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم تحت شجرتين، فصلى الظهر، وأخذ بيد علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه فقال: «ألستم أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟». قالوا: بلى، قال: «ألستم أني أولى بكل مؤمن من نفسه؟». قالوا: بلى. فقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». قال: فلقيه عمر بن الخطاب رضي اللّه عنه فقال: هنيئا لك يا ابن أبيطالب عليه السلام، أصبحت مولى كلّ مؤمن ومؤمنة؛(1)بدان كه عيد غدير از اعياد مشروع در اسلام نبوده و هيچ كدام از گذشتگان اين امت روز غدير را عيد نگرفته‌اند و نخستين بار روز غدير در عراق و در ايام معزّ الدولة على ابن بويه و در سال 352، اين روز به عنوان عيد برگزيده شد و شيعيان از آن تاريخ، روز غدير را عيد گرفتند. دليل آنان روايتى است كه احمد در كتاب مسند از براء بن عازب روايت كرده كه گفت: ما همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوديم و به غدير خم رسيديم و منادى براى نماز مردم را فراخواند. سايه‌بانى براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مهيا شد و نماز ظهر اقامه گرديد. پس از نماز، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «آيا نمى‌دانيد من از هر


1) . المواعظ والإعتبار: 1 / 494.

مؤمنى نسبت به خودش سزاوارترم؟». مردم عرضه داشتند: آرى. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنان على دشمن باش». در اين هنگام عمر بن خطاب نزد على عليه السلام آمد و عرضه داشت: گوارا باد بر تو اى فرزند ابوطالب، اينك تو مولاى هر مرد و زن مؤمنى گرديدى.(1)

روايت پنجاه و چهارم: به نقل از أحمد بن فضل بن محمد باكثير مكى شافعى

وعن أم سلمة رضي اللّه عنها قالت: أخذ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم في غدير خم بيد علي رضي اللّه عنه، حتى رأينا بياض إبطه فقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؛(2)ام سلمه مى‌گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم دست على عليه السلام را گرفت تا آنجا كه سفيدى زير بغل على عليه السلام نمايان شد، سپس فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

روايت پنجاه و پنجم: نقل ديگرى از باكثير مكى

وعن سعد بن أبيوقاص رضي اللّه عنه: إنّ أبابكر وعمر رضي اللّه عنهما قالا: أمسيت يا ابن أبيطالب مولى كل مؤمن ومؤمنة؛(3)


1) . لازم به ذكر است كه در مقدمه بحث بيان شد كه فضاى خفقان صدر نخست و حسادت برخى صحابه سبب شد تا صحابه همت جدى در نقل حديث غدير نداشته باشند؛ از اين رو حديث غدير بيشتر به همت تابعان روايت گرديده و از سوى ديگر، جاى پژوهش دارد كه آيا عيد گرفتن روز غدير مربوط به قرن چهارم است، يا اينكه سابقه قديمى‌ترى نيز براى آن به ثبت رسيده است؟ در مصادر شيعى رواياتى وجود دارد كه سابقه عيد غدير را تا زمان معصومان عليهم السلام استمرار مى‌دهد.

2) . وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل: مخطوط. همچنين ر.ك: ينابيع المودّة: 1 / 124 / ش 55.

3) . وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل: مخطوط. همچنين ر.ك: الولاية ابن عقده: 155

سعد بن ابى‌وقاص مى‌گويد: همانا ابوبكر و عمر [در روز غدير] عرضه داشتند: اى پسر ابوطالب، اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدى.

روايت پنجاه و ششم: نقل ديگرى از باكثير مكى

وأخرج الدارقطني في الفضائل عن معقل بن يسار رضي اللّه عنه قال: سمعت أبابكر رضي اللّه عنه يقول: علي بن أبيطالب عترة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم أي: الذين حثّ النبي صلّى اللّه عليه وسلم على التمسك بهم، والأخذ بهديهم، فإنهم نجوم الهدى من اقتدى بهم اهتدى. وخصّه أبوبكر بذلك رضي اللّه عنه لأنه الإمام في هذا الشأن، وباب مدينة العلم والعرفان، فهو إمام الأئمة وعالم الأمة، وكأنه أخذ ذلك من تخصيصه صلّى اللّه عليه وسلم له من بينهم يوم غدير خم بما سبق. وهذا حديث صحيح، لا مرية فيه، ولا شك ينافيه، وروي عن الجم الغفير من الصحابة وشاع واشتهر، وناهيك بمجمع حجة الوداع؛(1)دارقطنى در كتاب فضائل از معقل بن يسار روايت كرده كه از ابوبكر شنيدم كه گفت: على بن ابى‌طالب عليه السلام عترت رسول خداست؛ يعنى از كسانى مى‌باشد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر تمسك و برگرفتن هدايت آنان سفارش فراوان نموده؛ زيرا آنان ستارگان هدايت هستند كه هر كس به آنان اقتدا نمايد هدايت مى‌شود. و ابوبكر، اميرالمؤمنين را از عترت برشمرد؛ زيرا اميرالمؤمنين امام است و درب شهر


1) . وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل: مخطوط.

علم و عرفان مى‌باشد؛ پس او امام الائمه و دانشمند امت است و گويا ابوبكر اين نكته را از فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم استفاده نموده است. و حديث غدير صحيح است و ترديدى در آن نيست و هيچ شكى در آن راه ندارد و اين حديث را گروه انبوهى از صحابه روايت كرده‌اند و داراى شهرت بوده و شيوع دارد و در تجمعى كه پس از حجة الوداع حاصل شده، ايراد گرديده است.

روايت پنجاه و هفتم: به نقل از محمد بن على صبان مصرى

وقال صلى اللّه عليه وسلم يوم غدير خم: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وأحب من أحبه، وأبغض من أبغضه، وانصر من نصره، واخذل من خذله، وأدر الحق معه حيث‌دار». رواه عن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم ثلاثون صحابيا وكثير من طرقه صحيح أو حسن؛(1)رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنانش دشمن باش و هر كس او را دوست مى‌دارد دوست بدار و هر كس با او كينه‌توزى مى‌نمايد، دشمن بدار و يارى‌كننده او را يارى كن و خواركننده او را خوار نما و حق را در هر حالتى همراه على قرار بده».

اين روايت از سوى 30 صحابه نقل شده است، در حالى كه بسيارى از طرق آن صحيح يا حسن است.


1) . إسعاف الراغبين في سيرة المصطفى وفضائل أهل بيته الطاهرين: 60.

روايت پنجاه و هشتم: از شمس‌الدين بن جزرى در كتاب اسنى المطالب

فألطف طريق وقع بهذا الحديث وأغر به ما حدثنا به شيخنا خاتمة الحفاظ أبوبكر محمد بن عبداللّه بن المحب المقدسي مشافهة، أخبرتنا الشيخة أم محمد زينب ابنة أحمد بن عبدالرحيم المقدسية، عن أبيالمظفر محمد بن فتيان بن المسيني، أخبرنا أبوموسى محمد بن أبيبكر الحافظ، أخبرنا ابن عمة والدي القاضي أبوالقاسم عبدالواحد بن محمد بن عبدالواحد المديني بقراءتي عليه، أخبرنا ظفر بن داعي العلوي باسترآباد، أخبرنا والدي وأبوأحمد بن مطرف المطرفي قالا: حدثنا أبوسعيد الإدريسي إجازة فيما أخرجه في تاريخ إستراباد، حدثني محمد بن محمد بن الحسن أبوالعباس الرشيدي من ولد هارون الرشيد بسمرقند - وما كتبناه إلا عنه - حدثنا أبوالحسن محمد بن جعفر الحلواني، حدثنا علي بن محمد بن جعفر الأهوازي مولى الرشيد، حدثنا بكر بن أحمد القصري. حدثتنا فاطمة بنت علي بن موسى الرضا، حدثتني فاطمة وزينب وأم كلثوم بنات موسى بن جعفر، قلن: حدثتنا فاطمة بنت جعفر بن محمد الصادق، حدثتني فاطمة بنت محمد بن علي، حدثتني فاطمة بنت علي بن الحسين، حدثتني فاطمة وسكينة ابنتا الحسين بن علي، عن أم‌كلثوم بنت فاطمة بنت النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، عن فاطمة بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه ورضي عنها قالت: أنسيتم قول رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يوم غدير خم: «من كنت مولاه فعلي مولاه؟!»، وقوله صلى اللّه عليه وسلم: «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى عليهما السلام؟!»، هكذا أخرجه الحافظ الكبير أبوموسى المديني في كتابه

المسلسل بالأسماء وقال: وهذا الحديث مسلسل من وجه آخر، وهو أن كل واحدة من الفواطم تروي عن عمة لها، فهو رواية خمس بنات أخ كل واحدة منهن عن عمتها؛(1)ابوبكر محمد بن عبداللّه بن محب مقدسى به سند متصل از بكر بن احمد قصرى روايت كرده است كه او از فاطمه دختر على بن موسى الرضا عليه السلام و او از فاطمه، زينب و ام كلثوم كه همگى از دختران موسى بن جعفر عليه السلام هستند، از فاطمه دختر جعفر بن محمد صادق عليه السلام و او از فاطمه دختر محمد بن على عليه السلام و او از فاطمه دختر على بن حسين عليه السلام و او از فاطمه و سكينه كه دو دختر حسين بن على عليه السلام هستند، از ام كلثوم دختر فاطمه فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده‌اند كه فرمود: «آيا سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را فراموش كرده‌ايد كه در روز غدير خم فرمود: «هر كس من مولاى هستم، اينك على مولاى او است؟». و فرموش كرده‌ايد كه فرمود: «يا على، نسبت تو به من مانند نسبت موسى به هارون است؟!»...» .

تا به اين جا از ميان انبوه روايات حديث غدير، به چندين نمونه از نقل‌هاى حديث‌نگاران اشاره شد و همان‌گونه كه در طليعه اين بحث گذشت، غرض از گزينش اين روايات دو نكته است:

نكته نخست: رواياتى گزينش شده‌اند كه داراى بار معنايى جديدى هستند و در دلالت حديث غدير، اثر مستقيم گذارند.


1) . أسنى المطالب: 49 - 51.

نكته دوم: در گزينش روايات تلاش شده تا از احاديثى استفاده شود كه از منابع دست اول و معتبر به دست آمده باشد.

در هر حال پس از بيان طبقات راويان حديث غدير و بيان متن اين حديث، نوبت به بررسى و تصحيح سند و سپس بررسى دلالت و واكاوى مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى‌رسد؛ چه اينكه جنبه صدور بر جنبه معناشناختى تقدم رتبى دارد و بررسى سند كه مربوط به جنبه صدور مى‌گردد، بر بررسى دلالت كه مربوط به بررسى معنا و مراد متكلم مى‌شود، مقدم است.

دلالت حديث غدير

اشاره

پس از بررسى سند و اطمينان از قطعى الصدور بودن حديث غدير، بايد دلالت اين حديث را بررسى نمود تا گستره دلالى واژه‌هاى استعمال شده در آن معين شود. ادعاى اين نوشتار آن است كه حديث غدير مهم‌ترين و بهترين دليل بر امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله است؛ به همين روى حتى برخى از بزرگان عامه نيز به اين نكته توجه داشته و حديث غدير را مهم‌ترين مستمسك شيعيان دانسته‌اند.

نورالدين حلبى شافعى در مورد حديث غدير مى‌نويسد:

وهذا أقوى ما تمسّكت به الشيعة والإمامية والرافضة، على أنّ عليّا كرم‌اللّه‌وجهه أولى بالإمامة من كل أحد. وقالوا: هذا نص صريح على خلافته؛(1)و اين حديث، قوى‌ترين دليلى است كه شيعيان، اماميه و رافضه به آن تمسك كرده‌اند تا به وسيله آن ثابت نمايند كه على كرم اللّه وجهه سزاوارترين افراد به امامت است و ادعا كرده‌اند كه اين حديث نص بر خلافت على عليه السلام مى‌باشد.


1) . السيرة الحلبية: 3 / 336.

ابن حجر مكى نيز در كتاب الصواعق المحرقه، تصريح نموده كه حديث غدير قوى‌ترين دليل شيعه بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است.(1)فضل اللّه تورپشتى در اين زمينه زياده‌گويى كرده و ادله شيعيان بر امامت اميرالمؤمنين را تنها منحصر در حديث غدير و حديث منزلت مى‌داند و بقيه ادله شيعه را به چيزى نمى‌انگارد!(2)بنابراين، از سخنان فوق استفاده مى‌شود كه شأن دلالى حديث غدير بسيار بالاست و از اساسى‌ترين ادله اثبات‌كننده امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌باشد.

پيش از پرداختن به مباحث دلالى، دانستن يك نكته در مورد مفردات حديث غدير لازم است. اذهان عمومى معمولاً حديث غدير را با عبارت «من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه» مى‌شناسند و در حقيقت نيز حديث غدير در همين يك جمله خلاصه مى‌شود؛ اما عبارت مذكور از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تنها در واقعه غدير خم صادر نشده و پيش از حجة الوداع نيز چنين عبارتى از پيامبر به ثبت رسيده است. احمد بن حنبل در همين زمينه از بريده روايت كرده است. وى مى‌نويسد:

حدثنا عبداللّه حدثني أبي، ثنا الفضل بن دكين، ثنا ابن أبيغنية عن الحسن، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس، عن بريدة، قال: غزوت مع علي اليمن، فرأيت منه جفوة، فلمّا قدمت على رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم ذكرت عليا فتنقصته، فرأيت وجه رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يتغير فقال: «يا بريدة، ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟». قلت: بلى يا رسول اللّه، فقال: «من


1) . ر.ك: الصواعق المحرقه: 42.

2) . ر.ك: المعتمد في المعتقد: 209، فصل سوم.

كنت مولاه فعلى مولاه»؛(1)احمد بن حنبل به سند خود از بريده نقل مى‌كند كه گفت: من همراه على عليه السلام در جنگى در يمن شركت داشتم و لغزشى از على مشاهده كردم و هنگامى كه بازگشتم، خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيدم و از على عليه السلام بدگويى كردم. در اين هنگام چهره رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله متغير شد و آثار خشم نمايان گرديد. آن‌گاه فرمود: «اى بريده، آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم؟». عرضه داشتم: آرى اى رسول خدا. آنگاه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

اين روايت به خوبى نشان مى‌دهد كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در ماجراى ديگرى كه مربوط به حضور اميرالمؤمنين عليه السلام در يمن بوده، عين تعبير حديث غدير را به كار برده و اين ماجرا مربوط به پس از واقعه غدير نمى‌باشد؛ زيرا پيامبر پس از غدير خم عمر زيادى نكرده و با وجود خطبه غدير و شهرت فراوان، اين خطبه در ماه‌هاى پايانى عمر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله، چنين تعبيرى از آن حضرت بعيد به نظر مى‌رسد.

در هر حال سبب برجسته شدن حديث غدير آن است كه انبوه راويان و شهرت ماجراى غدير، تعابير پيشين پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را به فراموشى سپرد.

بنابراين عبارت «من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه» مسبوق به سابقه است و پديده نوظهورى در صدر اسلام نبوده است.

نكته دوم آنكه حديث غدير از سه جمله تشكيل شده است. عبارت «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم»، نخستين جمله حديث غدير مى‌باشد كه در روايات مهم و معتبر


1) . مسند أحمد: 5 / 347.

حديث غدير مانند روايت: احمد بن حنبل در مسند، ابن ماجه قزوينى در سنن، نسائى، ابوبكر بزّار، ابويعلى موصلى، محمّد بن جرير طبرى، ابوحاتم، ابن حبّان، ابوالقاسم طبرانى، ابوالحسن دارقطنى، خطيب بغدادى، ابن كثير دمشقى و ديگر دانشوران بزرگ عامه موجود است.

عبارت «من كنت مولاه فهذا على مولاه»، جمله ميانى در بين سه جمله است. تعبير «من كنت مولاه فهذا على مولاه» نيز منحصر در همين عبارت نيست؛ بلكه عبارات ديگرى مانند: «من كنت مولاه فعلىٌّ مولاه»، «من كنت اولى به من نفسه فعلىٌ وليّه»، «من كنت مولاه فانّ عليّاً بعدى مولاه»، «فإنّ هذا مولى من أنا مولاه» نيز وجود دارد. دو جمله مذكور تقريباً در تمام روايات معتبر حديث غدير به چشم مى‌خورد و هيچ كدام از دانشوران عامه، شبهه‌اى در اين زمينه ندارند.

اما جمله سوم، عبارت «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» مى‌باشد. اين جمله از سوى برخى خرده‌گيران مورد نقد قرار گرفته كه به زودى به بررسى آن خواهيم پرداخت.

با وجود اختلاف تعابير حديث غدير، چند نكته در تمام تعابير مشترك است:

نخست: در تعبير مشهور حديث غدير و برخى روايات غير مشهور، از عبارت «من كنت مولاه» استفاده شده و در فقره صدر و ذيل روايت، واژه «مولا» به كار رفته است. از اين رو فرمايش پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به اين معنا مى‌باشد كه هر كس من مولاى او هستم، همان مولويت را اينك به على عليه السلام واگذار مى‌نمايم. از سوى ديگر، در فقره دوم عبارت ياد شده، طبق برخى روايات از عبارت «فعلى مولاه» و طبق برخى روايات ديگر از عبارت «فإنّ على بعدى مولاه» استفاده شده است و در برخى تعابير در فقره نخست روايت نيز وارد شده: «فمن كنت مولاه فعلى مولاه». بنابراين در اين تعابير از دو فاء تفريع استفاده شده كه يكى در صدر عبارت و ديگرى در ذيل

عبارت است و طبق تعبير دوم، فاء تفريع بر سر «من» وارد شده كه از ادات تأكيد است.

دوم: در برخى از نقل‌هاى حديث غدير، به جاى عبارت «من كنت مولاه»، عبارت «من كنت اولى به من نفسه» استفاده شده است و به جاى عبارت «فعلىّ مولاه»، از عبارت «فعلىّ وليه» استفاده گرديده است.

بررسى دلالت حديث غدير بر اساس ترتيب سه جمله مذكور است و توضيح دلالت اين سه جمله به شرح ذيل مى‌باشد.

در مورد جمله نخست بايد به چند پرسش اساسى پاسخ داد. ابتدا بايد چيستى اولويت نبوى نسبت به مؤمنان بررسى شود تا پس از آن معلوم گردد كه چرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در چنين خطبه حساسى، اولويت خويش را به ياد مردم آورده و حتى بابت آن اقرار نيز گرفته و طبق برخى نقل‌ها، با تكرار اين عبارت و تأكيد آن، كاملاً مسلمانان را به لوازم اقرار خويش ملتفت كرده است.

بيان يك مقدمه در توضيح اين مطلب سودمند است. در قاموس شريعت اسلام و حتى ديگر اديان ابراهيمى (شريعت يهود و نصارا)، پيامبر كسى است كه به عنوان فرستاده خداوند، وظيفه ابلاغ و اجراى فرامين الاهى را به عهده دارد و از ولايت و حق تصرف گسترده‌اى نسبت به مردم برخوردار است و اين ولايت جهان شمول، از ناحيه ذات مقدس پروردگار به پيامبر و فرستاده او تفويض گرديده است. خداوند متعال در قرآن كريم مى‌فرمايد:

« النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ »(1)پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.

هيچ انديشمندى ترديدى ندارد كه به حكم اين آيه شريف، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از ولايت كلى برخوردار است و مى‌تواند هرگونه كه صلاح بداند، اعمال


1) . سوره احزاب، آيه 6.

ولايت نمايد. اين ولايت مخصوص با تعبير «حقِ اولويت» در قرآن مطرح گرديده و به عنوان يك حكم مسلّم ميان مسلمانان منتشر شده است.

دانشوران عامه در تفسير آيه مذكور، به روشنى اولويت پيامبر را به معناى اطاعت بى‌چون و چرا از آن حضرت معنا كرده‌اند. سرّ پرداختن به گستره معناشناختى واژه اولويت، به خود واژه اولويت باز مى‌گردد؛ زيرا اين واژه داراى يك مفهوم تعلّقى و اضافى است. به عبارت ديگر، هنگامى كه بحث اولويت مطرح مى‌شود، سؤال از نسبت نيز در كنار آن مى‌آيد؛ يعنى هنگامى كه از اولويت سخن رانده مى‌شود، اين سؤال مطرح مى‌شود كه اولويت نسبت به چه امرى؟ اولويت در چه مطلبى؟ اين سؤالات در حقيقت برآمده از ذات تعلّقى و اضافى بودن مفهوم اولويت است؛ مانند مفهوم حبّ و بغض كه اگر به صورت مطلق بيان شود داراى ابهام مى‌گردد؛ از اين رو اگر گوينده‌اى بگويد: من دوست دارم و سپس سكوت اختيار كند، جمله او ناقص و مبهم است و سؤال مى‌شود كه «چه چيزى را دوست دارى؟» كه اين سؤال به دنبال سخن او مطرح مى‌شود. بنابراين لازم است تا حيطه و مرز اولويت در آيه شريف واكاوى گردد تا احيانا ابهام يا ايهامى از لحاظ اضافى بودن مفهوم اولويت باقى نماند.

واحدى از مفسران بزرگ عامه است. وى در تفسير اولويت در آيه ياد شده مى‌نويسد:

قوله: « النَّبىُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ »؛ أى إذا حكم عليهم بشيء فقد نفذ حكمه ووجبت طاعته عليهم. قال ابن عباس: إذا دعاهم النبي صلّى اللّه عليه وسلم إلى شيء ودعتهم أنفسهم إلى شيء كانت طاعة النبي أولى من طاعة أنفسهم؛(1)آيه « النَّبىُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ » بدان معناست كه اگر پيامبر نسبت به


1) . التفسير الوسيط: 3 / 459.

كارى فرمان صادر نمايد، فرمانش نافذ است و بر مردم واجب است تا فرمان او را اطاعت نمايند. ابن عباس مى‌گويد: معناى اولويت آن است كه اگر پيامبر مردم را به كارى فراخواند و مردم مايل به انجام كار ديگرى بودند، بر مردم لازم است تا پيروى از فرمان پيامبر را بر خواسته خويش مقدم بدارند.

همان‌گونه كه مشاهده مى‌شود، اين تفسير صرفا سخن واحدى نيست و برگرفته از سخن ابن عباس مى‌باشد و ابن عباس كه از او به عنوان «حبرالأمّة» تعبير مى‌شود، از جايگاه ممتازى در تفسير برخوردار است.

از ديگر مفسرانى كه به بيان معناى اولويت پرداخته، بغوى است. بغوى نيز از مفسران گران سنگ عامه مى‌باشد كه حتى ابن تيميه نيز او را مى‌ستايد. وى در تفسير آيه مذكور مى‌نويسد:

« النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ »؛ يعني من بعضهم ببعض في نفوذ حكمه فيهم ووجوب طاعته عليهم. وقال ابن عباس وعطاء: يعنى إذا دعاهم النبي صلّى اللّه عليه وسلم ودعتهم أنفسهم إلى شيء كانت طاعة النبي صلّى اللّه عليه وسلم أولى بهم من أنفسهم. قال ابن زيد: النبي أولى بالمؤمنين من أنفسهم فيما قضى فيهم كما أنت أولى بعبدك فيما قضيت عليه. وقيل: هو أولى بهم في الحمل على الجهاد وبذل النفس دونه. وقيل: كان النبي صلّى اللّه عليه وسلم يخرج إلى الجهاد فيقول قوم نذهب فنستأذن من آبائنا وأمهاتنا، فنزلت الآية؛(1)آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ »؛ يعنى پيامبر از اولويت بعضى مؤمنان نسبت به بعضى ديگر سزاوارتر است و فرمانش بر مؤمنان نافذ مى‌باشد و فرمان‌بردارى از فرامينش واجب است. ابن عباس و عطا مى‌گويند: اين آيه بدان


1) . تفسير البغوي: 3 / 507.

معناست كه اگر پيامبر مردم را به كارى فرا بخواند، در حالى كه مردم مايل به انجام كار ديگرى باشند، بر مردم لازم است تا پيروى از فرمان پيامبر را بر خواسته خويش مقدم بدارند. ابن زيد مى‌گويد: معناى اولويت پيامبر آن است كه چون فرمان دهد، اطاعت گردد، همان‌گونه كه غلام بايد فرمان مولاى خويش را بر خواسته خود مقدم شمرَد. و نيز گفته شده كه مراد از اولويت، فرمان‌بردارى در امر جهاد است و هنگامى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمان جهاد دهد، مؤمنان بايد جان خويش را در راه او بذل نمايند. و نيز گفته شده كه شأن نزول اين آيه مربوط به ماجرايى مى‌شود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مردم را به جهاد فراخواند و عده‌اى به بهانه اجازه گرفتن از پدر و مادر، از فرمان‌بردارى طفره رفتند و خداوند با اين آيه، خاطيان را سرزنش نمود و دستور داد كه هيچ فرمانى بر فرمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مقدم نمى‌باشد و آن‌گاه اين آيه نازل شد.

قاضى بيضاوى نيز در تفسير آيه مذكور مى‌نويسد:

« النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » في الأمور كلّها، فإنّه لا يأمرهم ولا يرضى منهم إلا بما فيه صلاحهم ونجاحهم، بخلاف النفس، فلذلك أطلق، فيجب عليهم أن يكون أحبّ إليهم من أنفسهم، وأمره أنفذ عليهم من أمرها، وشفقتهم عليه أتمّ من شفقتهم عليها. روي أنّه صلّى اللّه عليه وسلم أراد غزوة تبوك فأمر الناس بالخروج، فقال ناس: نستأذن آبائنا وأمهاتنا. فنزلت؛(1)معناى آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » آن است كه پيامبر در تمام امور بر مؤمنان ولايت دارد؛ زيرا پيامبر بر خلاف نفس، امر نمى كند مگر در موردى كه به صلاح مؤمنان باشد. از اين رو اولويت پيامبر به صورت مطلق بيان شده،


1) . تفسير البيضاوي: 4 / 364.

بنابراين بر مؤمنان لازم است تا پيروى از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را بر خواسته نفس خويش مقدم بدارند و بيش‌تر از آنكه بر خود دلسوزى مى‌كنند، بر فرمان پيامبر دلسوزى نمايند. روايت شده هنگامى كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله عزم نبرد تبوك كرد، مردم را به جهاد فراخواند؛ اما عده‌اى بهانه آوردند و گفتند كه بايد از پدران و مادران خويش اجازه بگيريم، و در اين هنگام آيه شريف نازل گرديد.

جار اللّه زمخشرى نيز در تفسير پرآوازه خود مى‌نويسد:

« النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ » في كلّ شيء من أمور الدين والدنيا من أنفسهم، ولهذا أطلق ولم يقيد، فيجب عليهم أن يكون أحبّ إليهم من أنفسهم، وحكمه أنفذ عليهم من حكمها، وحقه آثر لديهم من حقوقها، وشفقتهم عليه أقدم من شفقتهم عليها، وأن يبذلوها دونه ويجعلوها فداءه إذا أعضل خطب ووقاءه إذا لقحت حرب، وأن لا يتبعوا ما تدعوهم إليه نفوسهم ولا ما تصرّفهم عنه ويتبعوا كلّ ما دعاهم إليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم وصرفهم عنه؛(1)معناى آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ » آن است كه پيامبر در تمام امور دين و دنيا بر مؤمنان اولويت دارد؛ از اين رو اين حكم به صورت مطلق بيان شده و قيدى نخورده است. پس بر مؤمنان واجب است تا فرمان پيامبر را بيشتر از خواسته خويش دوست بدارند و حكم پيامبر را بر حكم خويش مقدم كنند و حق پيامبر بر حق خود ترجيح دهند و بر فرمان پيامبر بيشتر دلسوزى نمايند و خود را در جنگ‌ها و مواقع طاقت فرسا، فداى پيامبر خدا كنند و جان خويش را محترم‌تر نشمارند.

نسفى نيز در تفسير آيه شريف مى‌نويسد:

« النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » أي أحقّ بهم في كلّ شيء من أمور


1) . الكشاف 3 / 251.

الدين والدنيا، وحكمه أنفذ عليهم من حكمها، فعليهم أن يبذلوها دونه ويجعلوها فداءه، أو هو أولى بهم أى أرأف بهم وأعطف عليهم وأنفع لهم؛(1)آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » به اين معناست كه حق پيامبر در تمام امور دين و دنيا مقدم بر حق مؤمنان است و فرمان او نافذ است. بنابراين بر مؤمنان لازم است تا جان خود را در راه پيامبر فدا كنند. يا اينكه معناى اولويت آن است كه فرمان پيامبر صلّى اللّه عليه وآله براى مؤمنان دلسوزانه‌تر و نافع‌تر است.

همچنين نيشابورى نيز در تفسير آيه ياد شده مى‌نويسد:

« النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » والمعقول فيه: إنّه رأس الناس ورئيسهم، فدفع حاجته والإعتناء بشأنه أهمّ، كما أنّ رعاية العضو الرئيس وحفظ صحتّه وإزالة مرضه أولى، وإلى هذا أشار النبيّ صلّى اللّه عليه وسلم بقوله: «إبدأ بنفسك ثمّ بمن تعول». ويعلم من إطلاق الآية أنّه أولى بهم من أنفسهم في كلّ شيء من أمور الدنيا والدين؛(2)آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » به اين معناست كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله رأس مردم و رئيس آنان است؛ بنابراين برآوردن نياز او و اهتمام به شأن او از تمام امور مهم‌تر است؛ همانگونه كه نگاه داشتن عضو رئيسى در بدن و صيانت از صحت آن در مقابل امراض سزاوارتر از ديگر امور است. و رسول خدا نيز به اين نكته اشاره كرده و فرموده: «ابتدا از خودت آغاز نما و سپس از كسى كه به تو تأويل برده شده» [مراد رسول خدا است كه در آيه ياد شده از جان مردم، مهم‌تر معرفى گرديده است]. از اطلاق آيه استفاده مى‌شود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در تمام


1) . تفسير النسفي: 3 / 297.

2) . تفسير النيسابورى: 5 / 447.

امور دين و دنياى مردم اولويت دارد.

تفسير و تبيين آيه مذكور از امور مهم و تاثير گذار است؛ از اين رو تنها مفسران به بحث از آن نپرداخته‌اند و دامنه بررسى آن به كتاب‌هاى فقهى و حديثى نيز كشيده شده است.

ولى‌الدين عراقى در توضيح دلالت آيه ياد شده مى‌نويسد:

استنبط أصحابنا الشافعية من هذه الآية الكريمة أنّ له عليه الصلاة والسلام أن يأخذ الطعام والشراب من مالكهما المحتاج إليهما إذا احتاج عليه الصلاة والسلام إليهما، وعلى صاحبهما البذل، ويفدى بمهجته مهجة رسول اللّه، وأنه لو قصده عليه الصلاة والسلام ظالم وجب على من حضره أن يبذل نفسه دونه. وهو استنباط واضح؛(1)اصحاب شافعى ما از اين آيه استنباط نموده‌اند كه اگر كسى به غذا و نوشيدنى خويش نيازمند بود، اما رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله غذا و نوشيدنى او را طلبيد، بر صاحب غذا واجب است تا مطاع خويش را در اختيار پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بگذارد و جان خويش را در راه جان پيامبر فدا كند. و همچنين اگر ستمگرى قصد جان آن حضرت را نمايد، واجب است تا مؤمنان جان خود را در راه حفظ جان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فدا كنند؛ و اين استنباط روشن و واضح است.

بدرالدين عينى نيز در شرح صحيح بخارى، در بيان فرمايش پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله كه فرموده: «ما من مؤمن إلاّ وأنا أولى به في الدنيا والآخرة» مى‌نويسد:

يعني أحقّ وأولى بالمؤمنين في كلّ شيء من أمور الدنيا والآخرة من أنفسهّم، ولهذا أطلق ولم يعيّن، فيجب عليهم امتثال أوامره واجتناب عن


1) . طرح التثريب: 7 / 49.

نواهيه؛(1)يعنى پيامبر خدا نسبت به مؤمنان، در تمام امور دنيا و آخر سزاوارتر از خودشان است؛ از اين رو سخن خويش را مطلق بيان فرموده و آن را مقيد نكرده است. بنابراين بر مؤمنان واجب است تا از فرامين پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله پيروى كنند و از نواهى آن حضرت نيز اجتناب نمايند.

همچنين شهاب‌الدين قسطلانى كه از عالمان شافعى مسلك است، در شرح حديث «ما من مؤمن إلا وأنا أولى الناس به» مى‌نويسد:

عن أبيهريرة رضي اللّه عنه عن النبي صلى اللّه عليه وسلم أنّه قال: «ما من مؤمن إلاّ وأنا أولى الناس به». أي أحقّهم به في كلّ شيء من أمور الدنيا والآخرة... اقرأوا إن شئتم قوله عزّ وجلّ: « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » استنبط من الآية أنّه لو قصده عليه السلام ظالم وجب على الحاضر من المؤمنين أن يبذل نفسه دونه؛(2)از ابوهريره روايت شده كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هيچ مؤمنى نيست مگر آنكه من سزاوارترين مردم نسبت به او هستم». معناى اين سخن آن است كه پيامبر در تمام امور دنيا و آخرت بر مؤمنان مقدم است. و اگر خواستى [در شرح اين روايت] سخن خداوند را كه فرموده: « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ »، تلاوت نما. همانا از اين آيه استنباط شده كه اگر ستمگرى قصد جان پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را نمود، بر مؤمنان حاضر واجب است تا جان خويش را فداى جان پيامبر نمايند.


1) . عمدة القاري: 12 / 235.

2) . إرشاد الساري: 7 / 293 / ش 4782.

بنابراين فقره نخست حديث غدير اشاره به آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » دارد و پيامبر خدا ابتدا با بيان ولايت مخصوص خود، حق اولويت خويش را به مسلمانان ياد آورى نموده و حتى به صرف يادآورى نيز اكتفا نكرده و طبق روايات موجود، از مسلمانان اقرار گرفته و طبق برخى نقل‌ها، سه مرتبه بر سخن خود پا فشارى كرده تا كوچك‌ترين ابهامى باقى نماند. بنابراين تأكيد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بيان‌گر اين نكته است كه آن حضرت در مقام اعمال حق اولويت بر مسلمانان است و خداوند به امت اسلامى فرمان داده كه در مقابل دستور پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله خاشع و فرمان‌بردار باشند و بدون هيچ ترديدى از دستور پيامبر پيروى نمايند. خداوند در تأييد اين مطلب فرموده:

« وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا »؛(1)و براى هيچ مرد و زن مؤمنى شايسته نيست كه چون خدا و فرستاده‌اش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد و هر كس خدا و فرستاده‌اش را نافرمانى كند، به يقين دچار گمراهىِ آشكارى گرديده است.

بيان حق اولويت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در حديث غدير نيز با عبارات مختلفى روايات شده كه همگى در بردارنده معناى مشتركى است. در يك جمع‌بندى كلى مى‌توان تعابير پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را به صورت ذيل دسته‌بندى نمود:

1. «ألست وليّ المؤمنين؟»؛(2)

1) . سوره احزاب، آيه 36.

2) . شواهد التنزيل: 1 / 203 / ش 214؛ تاريخ بغداد: 8 / 284 / ش 4392؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 233؛ البداية والنهاية: 7 / 386 و...

2.

«ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟»؛(1)3. «ألست أولى بكم من أنفسكم؟»؛(2)4. «قال: ألست أولى بكم من آبائكم؟»؛(3)5. «ألستم تعلمون أنّى أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟»؛(4)6. «ألستم تعلمون أنّى أولى بكلّ مؤمن من نفسه؟»؛(5)7. «أ ليس اللّه أولى بالمؤمنين؟».(6)روايات مفصلى كه دربردارنده عبارات فوق هستند، پيش از اين در قسمت بيان متن حديث غدير ذكر شد؛ از اين رو به تكرار تمام حديث نمى‌پردازيم و تنها دامنه دلالى عبارات فوق را واكاوى مى‌نمائيم.

3.

نقطه مشترك در تمام تعابير فوق آن است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از حق اولويت استفاده كرده و به مردم تفهيم نموده كه در مورد مسأله‌اى كه مطرح مى‌كند، امت حق چون و چرا ندارند و بايد فرمان‌بردار باشند. بر اساس شش عبارت نخست، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله خود را اولى و سزاوارتر نسبت به مؤمنان از خودشان مطرح كرده و به حكم آيه « وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ »؛ امت بدون كوچك‌ترين چون و چرايى بايد فرمان‌بردار باشند


1) . مسند أحمد: 1 / 119 و 5 / 347؛ سنن ابن ماجة: 1 / 43 / ش 116؛ فضائل الصحابة نسائى: 14؛ المستدرك: 3 / 210.

2) . المعجم الكبير: 5 / 195؛ المواقف: 3 / 602؛ كنزالعمّال: 14 / 77 / ش 379؛ أسد الغابة: 3 / 147.

3) . تاريخ مدينة دمشق: 42 / 220؛ البداية والنهاية: 7 / 386.

4) . مسند أحمد: 4 / 281؛ المصنف ابن أبيشيبة: 7 / 503؛ السنن الكبرى (نسائى): 5 / 131؛ صحيح ابن حبان: 15 / 376.

5) . مسند أحمد: 4 / 281؛ المصنف ابن أبيشيبة: 7 / 503.

6) . مسند أحمد: 1 / 118؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 210؛ تهذيب الكمال: 11 / 100 / ش 2374 و منابع ديگر.

و البته تعبير «الست اولى بكم من آبائكم»، بسيار رسا و در نهايت شفافيت قرار دارد؛ چه اينكه به مخاطبان مى‌فهماند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مقام اعمال ولايت است، مانند ولايت پدر بر فرزند و حتى اولويت آن حضرت بر فرمان پدر نيز حاكم است و از شأن بالاترى برخوردار مى‌باشد.

در نتيجه هفت تعبير ذكر شده در مرحله نخست بيان‌گر آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله داراى حق اولويت است، و در مرحله بعد در مقام اعمال حق اولويت مى‌باشد تا هيچ راهى براى سركشى باقى نماند و حجت تمام شود. اما تعبير هفتم داراى ظرافت خاصى است؛ زيرا سخن از اولويت پيامبر به ميان نيامده؛ بلكه روى سخن به طور مستقيم از اولويت خداوند بر بندگان است. هر چند نتيجه و اثر تعبير هفتم با تعابير پيشين در عمل فرقى ندارد و در هر حال بيان‌گر عظمت و بزرگى حكمى است كه در پس اين اقرار گرفتن نهاده شده، مى‌باشد؛ اما در عين حال نشان مى‌دهد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد مسأله ولايت به هيچ عنوان شخصى‌عمل نكرده و تنها حكم پروردگار را ابلاغ فرموده است و البته قرآن كريم پيشتر در مورد پيامبر هشدار داده كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله هيچ‌گاه نظر شخصى خويش را بيان نمى‌كند و تنها بازگوكننده سخن خداوند است؛(1)اما در عين حال چنين تأكيدى كاشف از اهميت ماجراست.

به هر روى طبق تعبير هفتم، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به دنبال جمله «أ ليس اللّه اولى بالمؤمنين؟» و هماهنگ با سياق جمله پيشين مى‌فرمايد: «اللهمّ من كنت مولاه فعلىٌّ مولاه». آنچه از اين تعبير به ذهن مى‌رسد آن است كه واژه «من كنت» بايد به فتح خوانده شود كه در اين صورت معناى عبارت چنين مى‌شود:

«پروردگارا، هر كس كه تو مولاى او هستى، اينك على مولاى او است».


1) . اشاره به آيه شريف: « ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ».

علت به فتح خواندن واژه «كنت»، قرينه «اللهم» است كه خطاب به ذات مقدس الاهى است و در اقرار پيشين؛ يعنى «أليس اللّه اولى بالمؤمنين؟» نيز تنها سخن از اولويت خداوند به ميان آمده؛ پس سزاوار است تا عبارت بعدى نيز در همان سياق بيان شود و اگر چنين نباشد، معناى عبارت آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ابتدا فرموده: «آيا خداوند سزاوارتر به مؤمنان نيست؟»؛ سپس فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». و به تعبير ديگر، ابتدا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بابت اولويت خداوند از مردم اقرار گرفته و سپس مولا بودن خويش را مطرح ساخته و چنين عبارتى از نظم واحد برخوردار نيست و سياق اقرار گرفتن نخست و انشاء حكم پس از آن با يكديگر سازگار نمى‌افتد.

قرائت به فتح يا ضمه واژه «كنت»، تاثيرى در اثبات اصل ادعا ندارد؛ اما ممكن است بر قرائت به فتح اشكالى وارد آيد به اين صورت كه اگر «كنت» به فتح خوانده شود، من موصوله‌اى كه پيش از آن ذكر شده داراى اطلاق مى‌شود و شخص پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را نيز دربر مى‌گيرد؛ بنابراين گستره ولايت اميرالمؤمنين صلّى اللّه عليه وآله حتى شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نيز دربرمى‌گيرد، در حالى كه شمول ولايت اميرالمؤمنين قطعا بر شخص پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله صادق نيست.

اشكال مطرح شده داراى چند پاسخ است كه ابهام موجود را برطرف مى‌سازد:

پاسخ نخست: احتمال دارد كه در عبارت نخست؛ يعنى جمله «اليس اللّه اولى بالمؤمنين»، افتادگى رخ داده و يا سهوى صورت گرفته باشد و كلمه «رسوله» از عبارت حذف شده باشد. بنابراين اصل عبارت چنين بوده: «أليس اللّه ورسوله أولى بالمؤمنين؟» اگر چنين حذف يا افتادگى صورت گرفته باشد، اشكال برطرف مى‌شود و مى‌توان «كنت» را به ضَمِّه قرائت نمود و به اين صورت، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از اطلاق مَن موصوله خارج مى‌شود؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز در صدر عبارت، يعنى جمله «أليس اللّه» داخل بوده و بابت اولويت خويش نيز اقرار گرفته. بنابراين، قرائت كلمه

«كنت» به ضمه بدون اشكال خواهد بود. بنابراين كلمه محذوف «و رسوله» در حكم قرينه متصل محذوف است كه سبب شود تا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از شمول اطلاق من موصوله خارج گردد.

البته احتمال حذف يا افتادگى كلمه «رسوله» صرف احتمال نيست و قرينه بر صدق آن موجود است. پيش از اين در بيان روايت ابوجعفر طحاوى گذشت كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در خطبه خويش فرمود:

«يا أيها الناس، ألستم تشهدون أنّ اللّه ربكم؟». قالوا: بلى. قال: «ألستم تشهدون أنّ اللّه ورسوله أولى بكم من أنفسكم، وأن اللّه عزّ وجلّ ورسوله مولاكم؟».(1)اين روايت به خوبى گوياى آن است كه احتمال حذف يا افتادگى كلمه «رسوله» از عبارت «أليس اللّه اولى بالمؤمنين» كاملاً منطقى است و همين دليل به عنوان قرينه براى عبارت «أليس اللّه اولى بالمؤمنين» مى‌باشد كه هم مى‌تواند مفسر و مبين اين عبارت باشد و هم مى‌تواند قرينه بر كلمه محذوف قرار بگيرد.

پاسخ دوم: اساسا قرائت به ضمه اشكالى ندارد و هر چند رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در صدر عبارت؛ يعنى در جمله «أليس اللّه اولى بالمؤمنين»، بابت اولويت خداوند از مردم اقرار گرفته؛ اما قرينه منفصل در اين مورد موجود است و مخاطبان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم نيز به خوبى از اين قرينه منفصل آگاه بوده‌اند.

توضيح بيشتر آن است كه آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ »، قرينه منفصل سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در خطبه غدير است و بيان‌گر اين نكته است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از جانب خداوند، از حق اولويت نسبت به مؤمنان برخوردار است؛ از اين رو آنجا كه مى‌فرمايد: «أليس اللّه اولى بالمؤمنين» به دلالت التزامى، حق اولويت


1) . شرح مشكل الآثار: 5 / 13.

پيامبر نيز نسبت به مؤمنان به دست مى‌آيد؛ زيرا هر جا خداوند داراى حق اولويت باشد - به استثناى آن حقوقى كه لازمه ربوبيت پروردگار است و احدى از آن حق برخوردار نيست - رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز به حكم آيه مذكور داراى حق اولويت است. بنابراين معناى اقرار مردم به سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن است كه همان اولويت خداوند نسبت به بندگان براى پيامبر نيز ثابت است. پس مانعى ندارد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بفرمايد: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

اين پاسخ مستلزم به تقدير گرفتن عبارت يا كلمه محذوفى نيست و با اصل عدم نقصان تعارض نمى‌كند.

پاسخ سوم: پيش از بيان پاسخ سوم، تذكر به يك نكته دقيق علمى لازم است. اساسا هنگامى كه متكلّم سخن مى‌گويد و كلام او داراى اطلاق يا عموم است، احتمال دارد كه برخى افراد مشكوك به دو راه از اطلاق يا عموم سخن او خارج باشند. برخى افراد از شمول عام به صورت تخصصى خارج مى‌شوند، و برخى افراد به صورت تخصيص از عموم يا شمول اطلاق خارج مى‌گردد. تفاوت تخصص و تخصيص در اين نكته است كه در تخصيص، فرد تخصيص خورده از ابتدا جزء افراد عام بوده؛ اما به واسطه قرينه متصل يا منفصلى، از عموم عام يا شمول اطلاق خارج گرديده است؛ مانند جايى كه متكلّم بگويد: به تمام افراد حاضر در مجلس غذا بدهيد مگر به فلانى. در اين قضيه، متكلّم ابتدا دستور اطعام را به صورت كلّى صادر كرده و هيچ كس را استثناء نكرده است؛ اما بلافاصله يك فرد خاص را استثناء كرده. بنابراين آن فرد خاص از ابتدا شامل حكم متكلم بوده و اگر آن استثناء صادر نمى‌شد، آن فرد خاص نيز بايد اطعام مى‌گرديد؛ اما متكلم بنابر مصالحى او را استثناء كرده است.

اما در تخصص اين‌گونه نيست و اصطلاحا خروج تخصصى به معناى خروج موضوعى مى‌باشد؛ مانند موردى كه متكلم امر نمايد كه به تمام افراد حاضر در جلسه

غذا بدهيد كه در اين صورت فلان فردى كه در جلسه حاضر نيست خروج موضوعى از حكم متكلم دارد و از ابتدا مشمول حكم متكلم نبوده است.

با توجه به مقدمه‌اى كه بيان شد، مى‌توان گفت كه اساسا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تخصصا از اطلاق من موصوله خارج است و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام شامل آن حضرت نمى‌شود؛ زيرا ولايت و حق اولويت شخص پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به دليل قطعى مانند آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ »، شامل تمام افراد امت مى‌شود و اميرالمؤمنين عليه السلام نيز به عنوان يك فرد، مشمول ولايت پيامبر است. بنابراين هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى‌فرمايد: «پروردگارا، هر كس تو مولاى او هستى»، ديگر شامل شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نخواهد شد؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در اين مورد يكى از افراد «هر كس» نيست و تخصصاً خارج است.

مانند اين اشكال در آيه « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه‌ُ وَرَسُولُهُ وَالَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤتُونَ الزَّكاةَ » نيز مطرح است. به اين بيان كه اگر اميرالمؤمنين عليه السلام به حكم آيه مذكور داراى ولايت باشد، بايد هم عرض پيامبر ولايت داشته باشد و حتى در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز داراى ولايت باشد و ما در بحث از آيه مذكور بيان كرديم كه اولاً ولايت داشتن و اعمال ولايت دو مقوله جدا هستند و منافاتى ندارد كه اميرالمؤمنين عليه السلام داراى ولايت باشند؛ اما اعمال ولايت نكنند. و ثانيا ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در رتبه پس از ولايت رسول خداست. در فقه نيز نظائرى براى اين مسأله وجود دارد؛ مانند ولايت پدر و جد پدرى بر فرزند كه با وجود ولايت پدر، جد پدرى نيز ولايت دارد؛ اما اعمال ولايت به عهده پدر است و تا پدر در قيد حيات باشد، جد پدرى نمى‌تواند اعمال ولايت نمايد.

پاسخ چهارم: اين پاسخ به صورت ضمنى مطرح شد، اما تذكر به آن خالى از لطف نيست. اگر از سياق لفظى خطبه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در غدير خم صرف نظر

نمائيم و مسأله را از دريچه مقوله ولايت بنگريم، با يك پرسش مهم مواجه مى‌شويم:

آن پرسش از اين قرار است كه آيا ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به ولايت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تأخّر رتبى دارد يا تأخّر زمانى؟ هر دو وجه ممكن است، به اين صورت كه اگر ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به ولايت پيامبر خدا تأخّر رتبى داشته باشد؛ بنابراين مانعى ندارد كه در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز اين ولايت براى اميرالمؤمنين ثابت باشد، منتها از آنجا كه از جهت رتبه متأخر است، با وجود رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نوبت به اعمال ولايت اميرالمؤمنين نمى‌رسد؛ هر چند كه اصل ولايت به قوه خود باقى است. بر اين اساس، اگر كلمه «كنت» را به فتح قرائت نمائيم، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شامل اطلاق من موصوله نمى‌شود؛ زيرا ولايت اميرالمؤمنين متأخّر از ولايت آن حضرت است.

و اگر ولايت اميرالمؤمنين را نسبت به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله متاخر زمانى بدانيم، بدان معناست كه تا زمانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در قيد حيات است، ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مستقر نمى‌شود و هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در دسترس نباشد، ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام منجز و نافذ است. بنابراين باز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از اطلاق من موصوله خارج است؛ زيرا با وجود آن حضرت نوبت به ولايت اميرالمؤمنين نمى‌رسد.

پاسخ اخير را مى‌توان به عنوان قرينه لبى مطرح ساخت، هر چند كه ممكن است به پاسخ سوم رجوع نمايد؛ اما ما با اندكى تسامح آن را به عنوان پاسخى مستقل مطرح كرديم.

به هر روى توجيه اين مسأله، خدشه‌اى در استدلال به حديث غدير وارد نمى‌كند و همان‌گونه كه پيش از اين بيان شد، تنها در دقت در ترجمه و استناد به حديث غدير اثر مى‌گذارد.

2. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله - آن‌گونه كه زرندى روايت كرده است - در مقام اقرار گرفتن از مردم فرمود:

«ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟». قالوا: بلى. قال: «ألست أولى بكلّ مؤمن من نفسه؟» قالوا: بلى، قال: «أليس أزواجي أمهاتكم؟»، فقالوا: بلى.(1)از جمله «أليس أزواجى أمهاتكم؟» استفاده مى‌شود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از روى آگاهى آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ » را به مردم يادآورى مى‌فرمايد و با صراحت تمام به مردم القا مى‌كند كه هم اكنون در مقام اعمال حق اولويت خويش است و هر چه مى‌گويد به سان يك فرمان لازم الإجرا براى امت اسلامى است.

3. طبق روايت نوح بن قيس حدانى، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مقام اقرار گرفتن از مردم فرمود:

ألستم تشهدون أن لا إله إلا اللّه لا شريك له، وأنّ محمدا عبده ورسوله، وأن الجنّة حقّ وأنّ النار حقّ، وتؤمنون بالكتاب كلّه؟.(2)اين عبارت به روشنى گواه بر آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مقام بيان حكمى است كه در عرض اصول مهم اعتقادى، همچون ايمان به وحدانيت خداوند و نبوت رسول اكرم صلّى اللّه عليه وآله مى‌باشد؛ از اين رو شأن حكم بيان شده توسط رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، همان شأن توحيد و نبوت است.

4. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از اقرار گرفتن پيرامون امور مهمى مانند توحيد و نبوت خويش، حديث ثقلين را مطرح نمود و طبق برخى روايات، حديث ثقلين را پيش از اقرار گرفتن بيان فرمود. در هر حال حديث ثقلين يكى از مواردى بوده كه چه

1) . نظم درر السمطين: 109.

2) . مناقب عليّ بن أبيطالب عليه السلام ابن مغازلى: 35 / ح 23.

پيش و چه پس از اقرار گرفتن، در عرض امور مهمى مانند توحيد و نبوت جاى داده شده است.

نتيجه سخن آنكه جمله نخست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در خطبه غدير بيان شد و در يك جمع‌بندى، دربردارنده اين نكته بود كه اولاً رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مقام اعمال حق اولويت خويش بوده، و ثانيا حكمى را بيان نموده كه يكى از اركان اساسى دين است و در رتبه شهادت به توحيد و نبوت پيامبر صلّى اللّه عليه وآله قرار دارد.

«اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» اما سومين جمله‌اى كه در حديث غدير به كار رفته و به تعبيرى مؤخر از عبارت «من كنت مولاه فعلى مولاه» مى‌باشد، دعا و نفرينى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با تعبير «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» بيان نموده است و اين جمله يكى از اركان مهم خطبه غدير مى‌باشد كه جاى تأمل بسيار دارد.

ترجمه عبارت فوق به اين صورت است كه «پروردگارا، هر كس على را دوست مى‌دارد و از او اطاعت مى‌كند - يعنى به لوازم محبت پاى‌بند است - را دوست بدار و متولى امر او باش، و هر كس با على دشمنى مى‌كند، را دشمن بدار». بررسى تاريخ نشان مى‌دهد كه اين جمله از همان صدر نخست مورد ترديد قرار گرفته و عده‌اى كوشيده‌اند تا در صحت آن شبهه ايجاد كنند.

پيش از اين در روايت عطيه از زيد بن ارقم گذشت كه از روى قصد، عطيه از زيد بن ارقم مى‌پرسد:

هل قال: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه؟»؛ آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عبارت «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» را بيان فرمود؟

و نيز ذيل روايت شيبانى گذشت كه مردى بر زيد بن ارقم وارد شد و از او پرسيد كه آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جمله فوق را بيان فرمود؟ اين روايات به خوبى بيان‌گر نكته‌اى عميق است كه نشان مى‌دهد در صدر نخست، حساسيت ويژه‌اى نسبت به عبارت ياد شده وجود داشته است. اما سؤال اساسى اينجاست كه اين حساسيت چرا ايجاد شده؟ آيا دلالت جمله «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاده»، از دلالت جمله «من كنت مولاه» بالاتر بوده و نكته برجسته‌ترى را ثابت مى‌كرده است؟ قرائن نشان مى‌دهد كه تعبير «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» نص بسيار روشنى براى مردم بوده و مردم آن دوران به روشنى از اين عبارت استفاده مى‌كرده‌اند كه مخالفان اميرالمؤمنين عليه السلام مورد نفرين سخت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله قرار دارند.

چند نمونه تاريخى

پيش از اين، در ذيل روايت عبدالرحمان بن قاسم گذشت كه معاويه، پس از صلح با حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام به كوفه وارد شد و ابوهريره نيز همراه او بود. در آن هنگام ابوهريره در مسجد نشست و مردم به نزد وى حاضر مى‌شدند. در اين ميان جوانى به نزد ابوهريره رسيد و او را سوگند داد كه آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد على عليه السلام فرمود:

اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه.

ابوهريره تصديق نمود و اعتراف كرد كه اين جمله از پيامبر صادر شده است. آنگاه جوان سوگند ياد نمود كه تو با اميرالمؤمنين عليه السلام دشمنى كردى؛ از اين رو مشمول نفرين پيامبر صلّى اللّه عليه وآله هستى.(1)


1) . ر.ك: المصنف ابن أبيشيبة: 7 / 499 / ش 29؛ مجمع الزوائد: 9 / 105؛ مسند أبييعلى: 11 / 307 /ش 6423؛ البداية والنهاية: 5 / 232؛ السيرة النبوية (ابن كثير): 4 / 425؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 231 با كمى اختلاف در عبارات.

بدون ترديد اين رسوايى براى مدعيان خلافت مسأله آسانى نبوده و انظار عمومى را عليه آنان پريشان مى‌نمود. اين روايت به روشنى نشان مى‌دهد كه جناح رقيب اميرالمؤمنين عليه السلام به شدت تحت تأثير عبارت «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاده» بوده و از سوى اين عبارت، زير فشار افكار عمومى قرار داشته است؛ از اين رو تلاش گسترده‌اى صورت گرفته تا اين جمله از خطبه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله حذف گردد و به نسل بعد منتقل نشود.

همچنين اميرالمؤمنين على عليه السلام در جنگ جمل، براى احتجاج، طلحه و زبير را خواست و آنگاه رو به طلحه كرد و فرمود:

نشدتك اللّه هل سمعت رسول اللّه يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه. اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»؟ قال: نعم. قال: «فَلِمَ تُقاتلنى؟!». قال لم أذكر قال فانصرف طلحة؛(1)تو را به خدا سوگند مى‌دهم كه آيا از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نشنيدى كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمن على دشمنى كن»؟ طلحه پاسخ داد: آرى. اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: «پس چرا با من مى‌جنگى؟».

در حقيقت همين جمله سبب شد تا طلحه از پاسخ عاجز شود و حتى نتواند كوچكترين بهانه‌اى بياورد! پس به طور طبيعى امثال ابن تيميه بايد بكوشند تا در اين فقره خطبه غدير شبهه ايجاد نمايند تا افتضاح حاصل شده از اين عبارت را برطرف كنند.


1) . المستدرك: 3 / 371؛ الإكمال في أسماء الرجال: 115؛ تاريخ مدينة دمشق: 25 / 108؛ المناقب خوارزمى: 183 / ش 221.

آرى، منادى بزرگ امويان، ابن تيميه حرانى يكى از كسانى است كه از تعبير ياد شده به شدت خشمگين گرديده و چنان تعبير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بر او گران آمده كه به صراحت مى‌نويسد:

إنّ هذا اللّفظ وهو قوله: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه، وانصر من نصره واخذل من خذله»، كذبٌ، باتّفاق أهل المعرفة بالحديث!(1)همانا اين لفظ، يعنى عبارت: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه، وانصر من نصره واخذل من خذله»، دروغ است و تمامى آگاهان به حديث اين عبارت را دروغ دانسته‌اند! احتمالاً هنگامى كه ابن تيميه بر اثر خشم و كينه‌ورزى، عبارت ياد شده را دروغ پنداشته و آن را به تمام حديث‌شناسان نسبت داده! به ذهنش خطور نكرده كه عبارت فوق را بزرگانى همچون: احمد بن حنبل، ابوبكر بن ابى‌شيبه، نسائى، ابن راهويه، محمّد بن جرير طبرى، ابوبكر بزّار، سعيد بن منصور، ابوالقاسم طبرانى، حاكم نيشابورى، ابونعيم اصفهانى، ابويعلى موصلى، ابن حبّان و ديگر عالمان بزرگ حديثى اهل سنت روايت كرده‌اند و برخى مانند هيثمى شهادت داده‌اند كه تمام رجال اين حديث از ثقات هستند(2)و حتى ابوجعفر طحاوى به صراحت نوشته است:

هذا الحديث صحيح الإسناد لا طعن لأحد في أحد من رواته؛(3)اين حديث از سند صحيح برخوردار است و در هيچ كدام از راويانش خدشه‌اى وارد نيست.

گويا مراد ابن تيميه از حديث‌شناسان، امثال احمد بن حنبل‌ها، نسائى‌ها و افرادى از اين قبيل نيست! و معلوم نيست كه او چه كسانى را حديث‌شناس مى‌داند!؟ و جاى


1) . منهاج السنة: 7 / 39.

2) . ر.ك: مجمع الزوائد: 9 / 107.

3) . شرح مشكل الآثار: 5 / 19.

حيرت و شگفتى دارد كه حتى ذهبى كه خود از دانش آموختگان مكتب ابن تيميه است، سند عبارت فوق را تصحيح نموده است. ابن حجر مكى در اين زمينه مى‌نويسد:

وقول بعضهم: إنّ زيادة: «اللهمّ وال من والاه» الخ، موضوعة مردود، فقد ورد ذلك من طرق صحّح الذهبي كثيرا منها؛(1)و سخن برخى كه عبارت «اللهمّ وال من والاه» را جعلى پنداشته‌اند، مردود و باطل است و اين عبارت از طرقى روايت گرديده كه ذهبى بيشتر آن طرق را تصحيح كرده است.

از اين رو فهميدن اين نكته چندان دشوار نيست كه حتى برخى صحابه مانند زيد بن ارقم، در جايى از نقل عبارت ياد شده استنكاف ورزيده؛ اما در جاى ديگر خود آن را روايت كرده است و سبب اين تناقض، فشار دستگاه حاكم و جناح رقيب اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است.

البته عبارت «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» تنها فقره كوچكى از دعا و نفرين رسول خداست و پيش از اين در قسمت بيان متن حديث، روايات ديگرى را نقل نموديم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بسيار فراتر از اين عبارت را بيان كرده و فرمود:

«اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» وفي رواية «وأحبّ من أحبه وأبغض من أبغضه وانصر من نصره واخذل من خذله وأدر الحق معه حيث‌دار».(2)و در برخى نقل‌ها وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

اللهمّ اعنه واعن به، وارحمه وارحم به، وانصره وانتصر به، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه.(3)بنابراين همين مقدار توضيح در مورد سومين فقره خطبه غدير كفايت مى‌كند


1) . الصواعق المحرقة: 42.

2) . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: 17 / 449.

3) . نظم درر السمطين: 109.

و نياز به توضيح بيشتر نيست.

به هر روى تاكنون فقره پيشين و فقره پسين عبارت «من كنت مولاه فعلى مولاه» مورد بررسى قرار گرفت و اهميت و جايگاه دلالى فقرات ياد شده مورد تحليل قرار گرفت. پس اكنون نوبت به بررسى فقره اصل حديث: يعنى «من كنت مولاه» مى‌رسد.

بررسى عبارت «من كنت مولاه فعلي مولاه»

در مورد عبارت «من كنت مولاه فعلي مولاه» كه اصل‌ترين و اساسى‌ترين فقره حديث غدير است، بيان چند نكته لازم است:

1. عبارت «من كنت مولاه...» به چند وجه و با عبارات مختلفى روايت شده است. در برخى عبارت ياد شده، واژه «مولا» به كار رفته و در برخى روايات ديگر از واژه «اولى» استفاده گرديده و در برخى ديگر از روايات، واژه «ولى» استعمال گرديده است. از آنجا كه دلالت هر كدام از تعابير متفاوت با تعابير ديگر است؛ از اين رو لازم است تا دلالت تمام روايات نقل شده بررسى گردد.

1.2. استفاده از واژه «مولا»: نخستين نقل و مشهورترين فقره نقل شده حديث غدير، عبارت «من كنت مولاه فعليٌّ مولاه» مى‌باشد كه از واژه مولا در اين فقره استفاده شده است. برخى نقل‌هاى مشابه نيز وجود دارد كه واژه مولا با تركيب متفاوتى در آن قرار گرفته است كه به صورت فهرست به آنها اشاره مى‌شود:

1.2.1. تعبير «من كنت مولاه فانّ عليّاً بعدي مولاه». دلالت تعبير مذكور متفاوت است؛ از اين رو به زودى به صورت مفصل آن را واكاوى خواهيم نمود.

1.2.2. تعبير «من يكن اللّه ورسوله مولاه فإن هذا مولاه». دلالت اين تعبير نيز به صورت جدا بررسى خواهد شد.

1.2.3. تعبير «فإنّ هذا مولى من أنا مولاه». دلالت اين تعبير نيز در جاى خود بررسى خواهد شد.

نكته مشترك در تمام تعابير فوق، واژه «مولا» است. هر چند كه تركيب برخى تعابير مانند «من كنت مولاه فانّ عليّاً بعدي مولاه» از صراحت بيشترى برخوردار است؛ اما در هر حال استعمال واژه مولا در تمام فقرات ياد شده يكسان است؛ از اين رو ابتدا دامنه دلالى واژه مولا را به صورت تك واژه شناختى مورد مطالعه قرار مى‌دهيم، آنگاه تركيب هر كدام از فقرات ياد شده را به صورت مستقل بررسى مى‌نمائيم.

معناى واژه «مولا»

براى واژه «مولا» معانى بسيارى ذكر شده كه يكى از اين معانى اولويت است و اين نوشتار به دنبال آن است تا اثبات نمايد كه كلمه «مولا» در حديث غدير به معناى «اولويت» و «اولى به تصرف» مى‌باشد؛ اما از آنجا كه معناى اين واژه، اساسى‌ترين قسمت استدلال حديث غدير را تشكيل مى‌دهد؛ از اين رو سزاوار است تا به بررسى دامنه واژه شناختى «مولى» بپردازيم.

در مرحله نخست، براى بررسى گستره معنايى واژه مولى، بررسى استعمالات اين واژه در كتاب، سنت و محاورات زبان عرب از اهميت بسزايى برخوردار است. بنابراين ابتدا استعمال اين واژه در كتاب خدا را پى مى‌گيريم.

خداوند در پنج موضع از قرآن، واژه «مولى» را استعمال نموده است:(1)1. در سوره آل عمران مى‌فرمايد:

« بَلِ اللَّهُ مَوْلَاكُمْ وَهُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ »؛(2)آرى، خدا مولاى شماست و او بهترين يارى‌دهندگان است.


1) . البته در قرآن كريم، موارد ديگرى نيز از استعمال واژه مولا وجود دارد؛ اما از آنجا كه نوع مفسران به مناسبت آيات ياد شده در متن به بيان معناى «مولا» پرداخته‌اند، ما نيز به ذكر همين مقدار اكتفا مى‌نمائيم.

2) . سوره آل عمران، آيه 150.

2. در سوره انفال مى‌فرمايد:

« وَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلَاكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ »؛(1)و اگر روى برتافتند، پس بدانيد كه خدا سرور شماست، چه نيكو سرور و چه نيكو ياورى است.

3. در سوره حج مى‌فرمايد:

« ... هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ »؛(2)... . او مولاى شماست چه نيكو مولايى و چه نيكو ياورى.

4. در سوره حديد مى‌فرمايد:

« فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْواكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِير »؛(3)پس امروز نه از شما و نه از كسانى كه كافر شده‌اند، عوضى پذيرفته نمى‌شود؛ جايگاهتان آتش است آن سزاوار شماست و چه بد سرانجامى است.

5. در سوره تحريم مى‌فرمايد:

« قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلَاكُمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ »؛(4)قطعاً خداوند براى شما راه گشودن سوگندهايتان را مقرّر داشته است، و خدا سرپرست شماست، و او داناى حكيم است.

استعمال واژه «مولا» در آيات شريف مذكور، مفسران را واداشته تا به بيان معناى مولا بپردازند. نظر به اهميت سخن مفسران در تبيين و توضيح واژه «مولا»، سزاوار است تا به بيانات تعدادى از مفسران برجسته عامه اشاره نمائيم.


1) . سوره انفال، آيه 40.

2) . سوره حج، آيه 78.

3) . سوره حديد، آيه 15.

4) . سوره تحريم، آيه 2.

1. فخرالدين رازى، مفسر پرآوازه اهل سنت، در توضيح واژه «مولا» در سوره مبارك حديد مى‌نويسد:

وفى لفظ المولى ههنا أقوال - أحدها: قال ابن عباس: مولاكم أى مصيركم. وتحقيقه: أنَّ المولى موضع الولي وهو القرب. فالمعنى: أنّ النار هي موضعكم الذي تقربون منه وتصلون إليه. والثانى: قال الكلبي: يعني أولى بكم، وهو قول الزجاج والفراء وأبيعبيدة؛(1)در بيان معناى مولا در اين آيه نظرات مختلفى ذكر گرديده است. نظريه نخست به ابن عباس تعلق دارد. وى مى‌گويد: «مولاكم؛ يعنى مصيركم». تحقيق سخن ابن عباس بدين صورت است كه واژه مولا به معناى ولى استعمال شده است؛ از اين رو افاده معناى قرب و نزديكى را مى‌دهد. بنابراين معناى آيه چنين مى‌شود: «به درستى آتش همان جايگاهى است كه شما به آن نزديكى مى‌جستيد و به آن رسيديد».

اما نظريه دوم به كلبى، زجاج، فراء وأبو عبيده تعلق دارد. آنان مولا را به معناى «اولى» مى‌دانند و آيه را اين‌گونه تفسير مى‌كنند: «به درستى كه جايگاه شما در آتش است و همو براى شما سزاوارتر است».

فخر رازى در كتاب ديگرش كه نهاية العقول نام دارد، مى‌نويسد:

فنقول: أنّ أباعبيدة وإن قال في قوله تعالى: « مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ » هي أولى بكم. وذكر هذا أيضا: الأخفش والزجاج وعلي بن عيسى، واستشهدوا ببيت لبيد؛(2)مى‌گوييم:

همانا ابوعبيده در مورد آيه « مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ » بر اين باور


1) . تفسير الرازي: 29 / 227.

2) . نهاية العقول: مخطوط.

است كه مولا به معناى «اولى» مى‌باشد و اين معنا را اخفش، زجاج و على بن عيسى نيز اختيار كرده‌اند و براى تأييد آن به بيتى از لبيد استشهاد نموده‌اند.

همان‌گونه كه از عبارات فخر رازى استفاده مى‌شود، واژه مولا به باور برخى واژه‌پژوهان، به معناى «اولى» استعمال شده است. فخر رازى در كتاب تفسير، به نام محمد بن سائب كلبى، زجاج، فراء وأبو عبيده اشاره نموده است. كلبى خود از مفسران كهن و نام‌دار است و سابقه زجاج و فراء در لغت‌شناسى بيشتر از آن است كه نيازمند توضيح باشد و نام ابوعبيده نيز مورد احترام تمام واژه‌پژوهان مى‌باشد. باز فخر رازى در كتاب ديگر خود، نام اخفش و على بن عيسى رمّانى را اضافه نموده و نام‌بردگان نيز از اسطوانه‌هاى ادبيات عرب و از متخصّصان واژه‌شناسى زبان عرب مى‌باشند.

همچنين فخر رازى در تفسير آيه: « ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّه‌ِ مَوْلاهُمُ » مى‌نويسد:

البحث الثالث - إنّه تعالى سمّى نفسه في هذه الآية باسمين، أحدهما: المولى وقد عرفت أنّ لفظ المولى ولفظ الوليّ مشتقان من الْوَلْيْ أي القرب، وهو سبحانه القريب البعيد الظاهر الباطن... وأيضا قال: « مَوْلاهُمُ الْحَقِّ ». والمعنى إنّهم كانوا في الدنيا تحت تصرّفات الموالي الباطلة، وهي النفس والشهوة والغضب، كما قال: « أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ »، فلمّا مات الإنسان تخلّص من تصرّفات الموالي الباطلة، وانتقل إلى تصرّفات المولى الحقّ؛(1)بحث سوم: همانا خداوند متعال در اين آيه، خود را به دو اسم نام‌گذارى كرده است. نخست: مولا. پيش از اين دانستى كه «مولا» و «ولى» دو كلمه‌اى هستند كه از ولى مشتق شده‌اند و «ولى» به معناى قرب است؛ يعنى خداوند متعال قريب است و او است بعيد، ظاهر، باطن و... و همچنين فرموده: « مَوْلاهُمُ الْحَقِّ » و معناى اين


1) . تفسير الرازي: 13 / 17.

عبارت آن است كه آن گروه در دار دنيا تحت تصرف موالى باطل، مانند نفس، شهوت و غضب مى‌باشند؛ همان‌گونه كه فرموده: « أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ »، و هنگامى كه از دنيا مى‌رود، از تصرّفات مواليان باطل رها مى‌شود و تحت تصرّف مولاى حق قرار مى‌گيرد.

و نيز در تفسير آيه « وَاعْتَصِمُوا بِاللّه‌ِ هُوَ مَوْلاكُمْ » مى‌نويسد:

وقال القفال: إجعلوا اللّه عصمة لكم مما تحذرون، هو مولاكم وسيدكم والمتصرف فيكم. فنعم المولى ونعم النصير فكأنه سبحانه قال أنا مولاك بل أنا ناصرك وحسبك؛(1)قفال مى‌گويد: معناى آيه مذكور آن است كه خداوند نسبت به آنچه كه از آن حذر كنيد سبب نگاه داشتن شماست و او مولاى شماست؛ يعنى آقاى شماست و اولى به تصرف در امر شما مى‌باشد.

2. أحمد بن يحيى شيبانى بغدادى كه به أبوالعباس ثعلب مشهور است، يكى ديگر از مفسران برجسته‌اى است كه به استعمال واژه مولا به معناى «اولى» اشاره نموده است. نام برده در اين زمينه - به گواهى حسين بن احمد زوزنى - مى‌نويسد:

إنّ المولى في هذا البيت بمعنى الأولى بالشيء كقوله تعالى: « مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ »؛ أى أولى بكم؛(2)مولى در اين بيت به معناى «اولى» مى‌باشد؛ مانند قول خداوند كه فرموده است: « مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ »؛ يعنى آتش سزاوارتر به آنان است.

زوزنى سخن ثعلب را در شرح ابيات مربوط به معلقات سبع مطرح كرده و به همين مناسبت، به نظر او در مورد آيه مذكور نيز اشاره كرده است و به زودى در ضمن


1) . همان: 23 / 74.

2) . شرح المعلقات السبع: 1 / 190.

بيان شواهدى از ابيات عرب، توضيح بيشترى ذكر مى‌نمائيم.

3. أبوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم ثعلبى، مفسّر و واژه‌شناس مشهور نيز در تفسير خويش مى‌نويسد:

« أَنْتَ مَوْلانا » أى: ناصرنا وحافظنا وولينا ووال بنا... ؛ أنت مولانا، يعنى ياور ما، حافظ ما و سرپرست ما... .

او در جاى ديگر مى‌نويسد:

« مَأْواكُمُ النّارُ » أي: صاحبتكم وأولى بكم وأحقّ بأن تكون مسكنا لكم؛(1)جايگاه شما آتش است، يعنى سزاوارتر به امور بوده و احق در تصميم‌گيرى مى‌باشى.

4. ابوالحسن واحدى از ديگر مفسرانى است كه واژه مولا را به معناى «اولى» گرفته است. وى در اين زمينه مى‌نويسد:

« مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ » هى أولى بكم لما أسلفتم من الذنوب. والمعنى: أنّها هي التي تلي عليكم، لأنّها قد ملكت أمركم، فهي أولى بكم من كلّ شيء؛(2)« مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ »؛ يعنى پس از آنكه عمرتان را در گناه سپرى نموديد، آتش براى شما سزاوارتر است و معناى اين جمله اين است كه آتش براى شما نسبت به هر چيز سزاوارتر است.

5. حسين بن مسعود فراء بغوى در تفسير خويش مى‌نويسد:

« مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ » صاحبكم وأولى بكم لما أسلفتم من الذنوب؛(3)


1) . تفسير الثعلبي: 9 / 239.

2) . التفسير الواحدى: 4 / 249.

3) . تفسير البغوي: 4 / 297.

« مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ »؛ جايگاه شما در آتش است و آتش مولاى شماست؛ يعنى پس از آنكه عمر خود را در گناه سپرى كرديد، اينك آتش همراه شما و سزاوارتر به شماست.

6. أبوالقاسم محمود بن عمر، مشهور به جار اللّه زمخشرى در تفسير كشاف مى‌نويسد:

« هِيَ مَوْلاكُمْ » قيل: هي أولى بكم، وأنشد قول لبيد:

فغدت كلا الفرجين تحسب أنّه مولى المخالفة خلفها وأمامها وحقيقة مولاكم محراكم ومقمنكم، أى: مكانكم الذى يقال فيه: هو أولى بكم؛(1)« هِيَ مَوْلاكُمْ » گفته شده؛ يعنى سزاوارتر به شما و براى تأييد اين مسأله به بيتى از لبيد استناد شده كه گفته است:

فغدت كلا الفرجين تحسب أنّه مولى المخالفة خلفها وأمامها و مراد از مولا در اين بيت، اولويت است.

زمخشرى در كتاب ديگر خويش به نام اساس البلاغة مى‌نويسد:

ومولاى:... . وهو أولى به؛(2)مولاى... يعنى اولويت مولا بر فرودست، بنابر اين مولا داراى اولويت است.

7. أبوالفرج عبدالرحمان بن على، معروف به ابن جوزى نيز در تفسير خويش مى‌نويسد:

قوله « مَوْلاكُمْ » قال أبوعبيدة: أى أولى بكم؛(3)


1) . الكشاف: 4 / 64.

2) . أساس البلاغة: 1042.

3) . زاد المسير في علم التفسير: 7 / 304.

سخن خداوند كه فرموده است: « مَوْلاكُمْ »، ابوعبيده مى‌گويد: مولا، يعنى اولى بكم [بنابراين واژه مولى به معناى اولى به كار رفته است].

8. همچنين نظام‌الدين حسن بن محمد نيشابورى در تفسير غرائب القرآن مى‌نويسد:

« هِيَ مَوْلاكُمْ » وقيل: المراد أنّها تتولّى أموركم كما تولّيتم في الدنيا أعمال أهل النار. وقيل: أراد هي أولى بكم، قال جار اللّه: حقيقته هي محراكم ومقمنكم، أي مكانكم الذي يقال فيه هو أولى بكم، كما قيل: هو مئنة للكرم، أي: مكان لقول القائل: إنّه لكريم(1)(هى مولاكم) گفته شده مراد آن است كه متولى امور شماست، همان‌گونه كه شما در دنيا متولى انجام اعمال اهل آتش بوديد. و نيز گفته شده كه مراد از مولاكم، اولويت نسبت به شما مى‌باشد. جاراللّه [زمخشرى] گفته است: حقيقت اولويت آن است كه او [اشاره به شخصى كه اولويت دارد ]نسبت به شما از شأن و جايگاه والاترى برخوردار است كه به واسطه همان جايگاه اولويت يافته است همان‌گونه كه به شخصى كريم گفت مى‌شود؛ او در جايگاه كرامت و كرم است ... .

وى در جاى ديگر مى‌نويسد:

« واللّه مَوْلاكُمْ » متولى أموركم. وقيل: أولى بكم من أنفسكم، ونصيحته أنفع لكم من نصائحكم لأنفسكم؛(2)يعنى متولى امور شما مى‌باشد. گفته شده كه مراد از مولا آن است كه خداوند نسبت به شما سزاوارتر از خودتان است و پند او براى شما از پند خودتان منفعت بيشترى دارد.


1) . تفسير النيسابورى: 6 / 256.

2) . همان: 6 / 320.

و نيز ذيل آيه « ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللّه‌ِ مَوْلاهُمُ » مى‌نويسد:

والمعنى: أنهم كانوا فى الدنيا تحت تصرّفات الموالي الباطلة، وهي النفس والشهوة والغضب، فإذا ماتوا انتقلوا إلى تصرف المولى الحقّ.(1)ترجمه اين فقره ذيل عبارت فخر رازى بيان شد.

9. أبوسالم محمد بن طلحه قرشى نصيبى نيز مى‌نويسد:

واشتمل - أي حديث الغدير - على لفظة المولى، وهى لفظة مستعملة بإزاء معان متعددة قد ورد القرآن الكريم بها، فتارة تكون بمعنى أولى. قال اللّه تعالى في حقّ المنافقين: « مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ »، معناه: هى أولى بكم؛(2)حديث غدير دربردارنده واژه «مولا» مى‌باشد و اين واژه به معانى متعددى استعمال شده كه برخى از استعمالات آن در قرآن نيز وارد شده است. بنابراين، اين واژه در قرآن گاهى به معناى «اولى» وارد گرديده است؛ همانگونه كه خداوند در حق منافقان مى‌فرمايد: « مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ »؛ يعنى آتش نسبت به شما سزاوارتر است.

10. ابوحيان اندلسى، مفسر و اديب مشهور نيز مى‌نويسد:

« هُوَ مَوْلانا » أي ناصرنا وحافظنا قاله الجمهور. وقال الكلبي: أولى بنا من أنفسنا في الموت والحياة. وقيل: مالكنا وسيّدنا فلهذا يتصرّف كيف شاء، فيجب الرضا بما يصدر من جهته. وقال: « ذلِكَ بِأَنَّ اللّه‌َ مَوْلَى الَّذينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكافِرينَ لا مَوْلى لَهُمْ » فهو مولانا الذي يتوّلانا ونتولاّه؛(3)


1) . همان: 3 / 95.

2) . مطالب السؤول في مناقب آل الرسول عليهم السلام: 95.

3) . تفسير البحر المحيط: 5 / 53.

« هُوَ مَوْلانا » بيشتر عالمان اين فقره را به يارى‌كننده ما و نگاه دارنده ما معنا كرده‌اند. كلبى مى‌گويد: مراد از مولانا؛ يعنى اولى به تصرّف نسبت به ما در مرگ و حيات. گفته شده مولانا؛ يعنى خداوند مالك ما و سرور ماست و به همين روى هرگونه كه بخواهد مى‌تواند در امور ما تصرف نمايد. خداوند مى‌فرمايد: « ذلِكَ بِأَنَّ اللّه‌َ مَوْلَى الَّذينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكافِرينَ لا مَوْلى لَهُمْ »؛ يعنى خداوند مولاى ماست و متولى امور ما مى‌باشد.

بنابراين، تاكنون روشن شد كه گروه زيادى از مفسران برجسته و خبره، تصريح كرده‌اند كه واژه مولا در استعمال قرآن كريم، به معناى «اولى به تصرف» به كار رفته است. آنچه تاكنون از سخنان مفسران به دست آمد، به اين نكته اشاره دارد واژه «مولا» در استعمال قرآن، گاهى به ذات مقدس پروردگار و گاهى نيز به غير ذات مقدس پروردگار، مانند «نار» نسبت داده شده است؛ اما در هر دو استعمال، واژه مولا به معناى «اولى به تصرف» نيز تفسير گرديده است.

برخى ديگر از دانشوران عامه نيز در مباحث ديگرى غير از تفسير، به آيات مذكور اشاره كرده‌اند و به همين مناسبت به سخنان آنان استناد شد. البته از آنجا كه بناى اين نوشتار بر اختصار و كم‌گويى است، از بيان عبارت ديگر مفسران اجتناب گرديد؛ اما جهت آگاهى مخاطبان تنها به ذكر نام برخى ديگر از مفسرانى كه به صراحت، واژه مولا را در معناى «اولى به تصرف» به كار برده‌اند اشاره مى‌كنيم و به تفصيل در كتاب نفحات الازهار اشاره و بررسى كرده‌ايم. به هر روى از ديگر مفسران كه همين نظريه را پذيرفته‌اند مى‌توان به مفسرانى همچون:

1. قاضى ناصرالدين عبداللّه بن عمر بيضاوى، 2. جلال‌الدين أحمد خجندى، 3. حافظ‌الدين عبداللّه بن أحمد نسفى،
4. نورالدين على، مشهور به ابن صباغ مالكى، 5. جلال‌الدين محمد بن أحمد محلّى و 6. أبوالسعود بن محمد عمادى اشاره نمود.

بنابراين استعمال قرآنى واژه «مولا» واكاوى گرديد و روشن شد كه اين واژه در كاربرد قرآنى، به معناى «اولى به تصرف» به كار رفته است.

اما استعمال واژه مولا در سنت نيز مسبوق به سابقه است و پيش از اين، از محمد بن طلحه قرشى نيز كاربرد واژه «مولا» در سنت را نقل كرديم و اتفاقا نام برده نيز به حديث غدير استناد كرده است.

از ديگر موارد كاربرد كلمه مولا به معناى اولى به تصرف، مى‌توان به دو حديث مهم اشاره كرد كه بخارى و مسلم روايت كرده‌اند.

روايت يكم: بخارى در كتاب صحيح خود، در بابى با عنوان «في الإستقراض وأداء الديون والحجر والتفليس» و نيز در كتاب تفسير، ذيل سوره احزاب، روايت ذيل را نقل كرده است:

حدثنا عبداللّه بن محمد، حدثنا أبوعامر، حدثنا فليح، عن هلال بن علي، عن عبدالرحمن بن أبيعمرة، عن أبيهريرة: أنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلم قال: «ما من مؤمن إلاّ وأنا أولى به في الدنيا والآخرة، اقرأوا إن شئتم: « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » فأيما مؤمن مات وترك مالاً فليرثه عصبته من كانوا، ومن ترك دينا أو ضياعا فليأتنى فأنا مولاه؛(1)عبداللّه بن محمد به سند خود از ابوهريره، از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل مى‌كند كه فرمود: «هيچ مؤمنى نيست مگر آنكه من در دنيا و آخرت سزاوارتر به او هستم، و اگر مى‌خواهيد، آيه « النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » را تلاوت كنيد»


1) . صحيح البخاري: 3 / 85 و 6 / 22.

[يعنى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به حكم آيه مذكور، نسبت به مؤمنان اولويت دارد]. بنابراين هيچ مؤمنى از دنيا نمى‌رود مگر آنكه مالى را از خويش به جا مى‌گذارد و وارثان او در مالش تصرف مى‌كنند و هر كس از دنيا برود و دَينى به عهده او باشد و من را دريابد، من مولاى او هستم [يعنى نسبت به او اولويت دارم و دينش را اداء مى‌كنم].

در اين روايت، به صراحت كلمه مولا در ذيل روايت به قرينه صدر روايت به معناى اولويت در تصرف مى‌باشد.

روايت دوم: اين روايت را مسلم نقل كرده است. وى مى‌نويسد:

حدثنى محمد بن رافع، حدثنا شبابة قال: حدثنى ورقاء، عن أبيالزناد، عن الأعرج، عن أبيهريرة، عن النبي صلّى اللّه عليه وسلم قال: «والذى نفس محمّد بيده، إنْ على الأرض من مؤمن إلا أنا أولى الناس به، فأيّكم ما ترك دينا أو ضياعا فأنا مولاه، وأيّكم ترك مالاً فإلى العصبة من كان»؛(1)محمد بن رافع به سند خود از ابوهريره و او نيز از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت كرده كه فرمود: «سوگند به آن كسى كه جان محمد در قبضه قدرت او است، هيچ مؤمنى روى زمين نيست مگر آنكه من سزاوارترين مردم نسبت به او مى‌باشم. پس هيچ مؤمنى از دنيا نمى‌رود در حالى كه مديون باشد، مگر آنكه دينش به عهده من است؛ زيرا من مولاى او هستم و اگر مؤمنى مالى از خود به جا بگذارد به ورثه‌اش مى‌رسد».

آنچه از اين دو روايت استفاده مى‌شود آن است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، دو كلمه «اولى به تصرف» و «مولا» را در يك سياق و به يك معنا استعمال نموده است و امكان ندارد كه كلمه «مولا» در اين روايات به معانى ديگرى باشد.


1) . صحيح مسلم: 5 / 62.

روايت سوم: مسلم در كتاب صحيح، حديث ديگرى را روايت كرده است. وى مى‌نويسد:

حدثنا أبوبكر ابن أبيشيبة وأبو كريب قالا: حدثنا أبومعاوية. حدثنا أبو سعيد الأشج، حدثنا وكيع، كلاهما، عن الأعمش بهذا الإسناد، وفي حديثهما: ولا يقل العبد لسيده مولاى. وزاد في حديث أبيمعاوية: فإن مولاكم اللّه عزّ وجلّ؛(1)ابوبكر ابن ابى‌شيبه به سند خود از اعمش نقل مى‌كند كه در حديث اعمش وارد شده كه بنده، آقاى خويش را مولا خطاب نكند. در حديث ابومعاويه نيز اضافه شده؛ زيرا مولاى شما خداوند است.

از اين روايت نيز استفاده مى‌شود كه معناى مولا، اولويت است؛ از اين رو نهى شده تا بنده، آقاى خويش را با عنوان مولا خطاب كند.

سزاوار است تا در اين مقام به سخن تفتازانى اشاره نمائيم؛ زيرا او از سويى از اديبان و لغت‌شناسان نام‌دار، و از سوى ديگر از متكلمان بدون منازع عامه مى‌باشد. تفتازانى در مورد استعمال واژه «مولا» مى‌نويسد:

ولفظ ( المولى ) قد يراد به المعتق والمعتق والحليف والجار وابن العم والناصر والأولى بالتصرف. قال اللّه تعالى: « مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ »أي أولى بكم. ذكره أبوعبيدة. وقال النبي صلّى اللّه عليه وسلم: أيما امرأة نكحت نفسها بغير إذن مولاها؛ أى الأولى بها والمالك لتدبير أمرها. ومثله في الشعر كثير. وبالجملة استعمال ( المولى ) بمعنى: المتولي والمالك للأمر والأولى بالتصرف شائع في كلام العرب منقول عن كثير من أئمة اللغة. والمراد أنّه اسم لهذا المعنى، لا صفة بمنزلة الأولى ليعترض بأنّه ليس من


1) . همان: 7 / 47.

صيغة إسم التفضيل وأنّه لا يستعمل استعماله؛(1)واژه «مولا» به معانى پيش رو استعمال مى‌شود: المعتق:] آقايى كه بنده‌اش را آزاد كرده يا بنده آزاد شده]، الحليف [هم قسم]، الجار [همسايه]، ابن العم [پسر عمو]، الناصر [يارى‌كننده]، أولى به تصرف. خداوند متعال مى‌فرمايد: « مَأْواكُمُ النّارُ »؛ يعنى «اولى به تصرف» و سزاوارتر به شما. اين معنا را ابوعبيده بيان كرده است. همچنين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرموده است: «أيّما امرأة نكحت بغير إذن مولاها» و مراد از مولا در حديث نبوى، شخصى است كه اولى به تصرف بوده و مالك تدبير امور زن قرار گيرد. و مانند اين استعمالات، در اشعار نيز زياد به كار رفته است. به هر روى غالبا واژه مولا به معناى متولى امر، مالك امر و اولى به تصرف استعمال گرديده است و اين استعمال در لغت عرب، بسيار فراگير است و پيشوايان لغت نيز به اين نكته اعتراف نموده‌اند. در هر حال مراد آن است كه مولا، اسمى است كه براى معناى اولويت به كار مى‌رود، نه اينكه صفتى باشد كه به منزله اولى قرار داده شده است.

علاءالدين قوشچى نيز در شرح تجريد، عين عبارت تفتازانى را مطرح كرده و تصريح كرده كه استعمال واژه مولا، در معناى «اولى به تصرف» فراگير و شايع است.(2)پس از بررسى استعمالات قرآن و سنت، نوبت به واكاوى سخنان اهل لغت مى‌رسد. در لسان اهل لغت نيز شواهد بسيارى وجود دارد كه دلالت بر استعمال واژه «مولا» در معناى «اولى به تصرف» دارد. در حقيقت سخنان مفسران نيز برآمده از نظر اهل لغت است؛ از اين رو براى استدلال به اين مطلب سزاوار است تا به صورت فهرست وار به سخنان برخى از بزرگان اهل لغت اشاره نمائيم:


1) . شرح المقاصد: 2 / 290.

2) . ر.ك: شرح التجريد: 363.

1.

محمد بن سائب كلبى. سخن او ذيل عبارت مفسران بيان شد.

2.

يحيى بن زياد فراء. سخن او نيز ذيل عبارت مفسّرانى همچون فخر رازى بيان شد.

3.

أبوعبيده، معمر بن مثنى. به تعبير ابن اثير، او نخستين كسى است كه در فن «غريب الحديث» كتاب نوشته و اختلاط لغات را بررسى نموده است. سخن او نيز ذيل عبارت مفسران بيان شد.

4.

أبوالحسن سعيد بن مسعده مجاشعى، معروف به أخفش. پيش از اين سخن او از قول فخر رازى بيان شد.

5.

أبوالعباس محمد بن يزيد مبرد. كتاب نام برده را يكى از چهار كتاب مهم و تاثيرگذار در دانش زبان عرب دانسته‌اند. سخن او را سيد مرتضى در كتاب الشافى نقل كرده كه به شرح ذيل است:

قال أبوالعباس المبرد في كتابه المترجم ب-«العبارة» عن صفات اللّه تعالى: أصل تأويل الولي الذي هو أولى أي أحق، ومثله المولى؛(1)ابو العباس مبرد در كتابى كه در مورد صفات خداوند نوشته، مى‌نويسد: اصل تأويل واژه ولى، به معناى اولى و احقّ است و واژه مولى نيز مانند آن است.

6. ابوبكر محمد بن قاسم انبارى. وى در كتاب الزاهر مى‌نويسد:

ويكون المولى: الأولى، قال اللّه عزّ وجلّ: « النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ » معناه: هي أولى بكم. أنشدنا أبوالعباس للبيد: فغدت كلا الفرجين تحسب أنّه * مولى المخافة خلفها وأمامها. معناه: أولى بالمخافة خلفها وأمامها؛(2)مولى به معناى اولى مى‌باشد. خداوند مى‌فرمايد: « النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ » و معناى


1) . الشافي في الإمامة: 2 / 219.

2) . الزاهر في معاني كلمات الناس: 97.

اين آيه آن است كه آتش، اولى به شماست. همچنين در شعر لبيد نيز مولا به معناى اولى مى‌باشد.

7. محمد بن عزيز سجستانى عزيزى. وى مى‌نويسد:

مولانا. ولينا. والمولى على ثمانية أوجه: المعتق والمعتق والولي والأولى بالشيء وابن العم والصهر والجار والحليف؛(1)مولانا، يعنى ولى ما. مولى بر هشت قسم استعمال شده است: المعتِق [آقايى كه بنده‌اش را آزاد كند]، المعتَق [بنده آزاد شده]، الولى [سرپرست]، اولى به تصرف، ابن العم [پسر عمو]، الصهر [داماد]، الجار [همسايه]، الحليف [هم سوگند - هم پيمان].

8.

على بن عيسى رمانى. سخن او پيش از اين ذيل عبارت مفسران بيان شد.

9.

أبونصر إسماعيل بن حماد جوهرى، صاحب كتاب مشهور صحاح. وى مى‌نويسد:

وأمّا قول لبيد:

فغدت كلا الفرجين تحسب أنّه مولى المخالفة خلفها وأمامها فيريد: أنّه أولى موضع أن تكون فيه الحرب.(2)همان‌گونه كه مشاهده مى‌شود، او به شعر لبيد استناد كرده و مولى را به معناى اولى گرفته است.

در اين جا سزاوار است تا بيان شود كه استناد بيشتر لغت‌شناسان و حتى مفسران در ارجاع معناى مولا به معناى «اولى به تصرف»، يكى از ابيات قصيده معروف أبوعقيل لبيد بن ربيعة بن مالك عامِرى است كه يكى از شاعران برجسته جاهليت و از


1) . غريب القرآن: 1 / 411.

2) . الصحاح: 6 / 2529.

سرايندگان اشعار معلّقات سبع است. آگاهان فن واژه‌پژوهى، براى كشف لغات صدر اسلام به اشعار معلّقات سبع عنايت ويژه‌اى دارند و اين اشعار را از مهم‌ترين مستندات لغت‌شناسى در صدر اسلام مى‌دانند.

اصحاب معلقات سبع به هفت تن از شاعران روزگار جاهليت عرب اطلاق مى‌شود كه هر يك قصيده‌اى غرا سرودند و به رسم معمول آن دوران، شعر خويش را بر كعبه مى‌آويختند تا زيارت‌كنندگان كعبه، آن اشعار را ببينند و مايه شهرت و افتخار آنان گردد. گفته شده كه وجه نام گذارى اين قصيده‌ها به معلقات از آن جهت است كه اين اشعار مانند گوهرى گران بهاء در گوش شنونده، معلق مى‌گرديده است. همچنين گفته‌اند كه اين قصائد با آب طلا نوشته مى‌شده و پيش از اسلام، بالاى جامه كعبه آويزان مى‌گرديده و نخستين كسى كه اين قصيده‌ها را گردآورد، «حماد الراويه» بود. وى پس از جمع‌آورى اين اشعار، آنها را «القصائد السبع الطوال» و طبق نقل ديگرى: «المُعَلَّقَات» ناميد.

گفتنى است كه در عهد جاهليت، اين هفت قصيده مورد قبول همگان بوده و مصدر و منبع ارجاعات قرار مى‌گرفته است و در حقيقت، بيان‌گر روح و نشاط حيات عرب تلقى مى‌گرديده است. همچنين برخى از تاريخ‌نويسان به ده قصيده نيز اشاره نموده‌اند و آن را «معلقات عشرة» نام نهاده‌اند. ميان پژوهشگران در مورد تعداد هفت يا ده قصيده بودن اختلاف است؛ همانطور كه ابن كلبى و ابن عبدربه صاحب كتاب عقد الفريد به اين اختلاف اشاره مى‌نمايند.

اشعار معلقات بارها به طبع رسيده و شروح بسيارى نيز بر آن نوشته شده كه يكى از مشهورترين و معتبرترين اين شروح، شرح زوزنى مى‌باشد و پيش از اين به سخنان زوزنى در بيان معناى مولا اشاره نموديم. در هر حال مشهورترين شاعران معلقات عبارتند از:

•

امرؤالقيس بن حُجر كندى؛

•

عنترة بن شداد عبسى؛

•

زهير بن أبى‌سلمى مزنى؛

•

عمرو بن كلثوم تغلبى؛

•

حارث بن حلزه يشكرى؛

•

لبيد بن أبى‌ربيعه عامرى؛

•

طرفه بن عبد؛ برخى سه نام ذيل را نيز اضافه كرده‌اند:

•

اعشى قيس يا «ميمون بن قيس»؛

•

عبيد بن ابرص؛

•

نابغه ذبيانى.

معرفى اشعار معلقات از اين رو بود كه مخاطب اين سطور توجه نمايد كه اهميت و جايگاه سرآيندگان اين اشعار تا چه اندازه نزد عرب بلند مرتبه بوده است؛ آنگاه كه يكى از آنان درباره لغتى نظر دهد، بدون ترديد سخن او سند معتبرى در آن روزگار تلقى مى‌گرديده و اساسا قوام لغت عرب بر اساس اشعار معلّقات صورت پذيرفته است.

در هر حال لبيد بن ربيعه يكى از شعراء معلّقات سبع است و شعر ذيل متعلق به او است:

فغدت كلا الفرجين تحسب أنّه *** مولى المخالفة خلفها وأمامها(1)

همان‌گونه كه در عبارات گذشته مشاهده مى‌شود، بيشتر دانشوران با استناد به اين شعر، مولا را به معناى اولى به تصرف گرفته‌اند. البته از ديگر مستندات لغت‌شناسان


1) . ديوان لبيد بن ربيعة: 1 / 102.

علاوه بر شعر لبيد بن ربيعه، شعر ديگرى است كه متعلق به «اخطل» است. اخطل كه همان «غياث بن غوث بن صلت تغلبى» است، از شاعران برجسته امويان مى‌باشد و سخنان او نيز به عنوان منبعى براى شناسايى لغت عرب به كار مى‌رود. وى اين‌گونه سروده است:

فأصبحت مولاها من الناس كلّهم *** وأحرى قريش أن تهاب وتحمدا(1)

ابو عبيده معمر بن مثنى در كتاب غريب القرآن، هنگامى كه مولا را به معناى اولى به تصرف ذكر مى‌كند، به دو بيت مذكور استناد مى‌جويد.(2)بنابراين، از مجموع سخنان لغت‌شناسان و مفسران استفاده مى‌شود كه استعمال واژه «مولا» در معناى «اولى به تصرف»، استعمالى شايع و رايج است و حمل معناى مولا به اولى، محذور استعمالى ندارد.

البته معانى ديگرى نيز براى مولا ذكر شده كه هر چند به صورت اولويت مطرح نشده، اما صريح در معناى اولويت است؛ مانند: «المتصرّف في الأمر»، «ولي الأمر»، «المليك» و «الرئيس».

معناى «المتصرف في الأمر» و «اولى به تصرف» داراى ريشه معنايى مشتركى هستند و بسيار جاى تعجب است كه ابن حجر هيتمى، معناى «اولى به تصرف» را براى مولا انكار نموده، اما معناى «المتصرف في الأمر» را براى مولا اثبات كرده است. وى مى‌نويسد:

ثانيها: لا نسلّم أنّ معنى الولي ما ذكروه، بل معناه الناصر، لأنّه مشترك بين معان، كالمعتق والعتيق والمتصرف في الأمر والناصر والمحبوب، وهو حقيقة في كلّ منها، وتعيين بعض معاني المشترك من غير دليل يقتضيه


1) . الشافي في الإمامة: 2 / 271.

2) . التبيان: 5 / 122، به نقل از ابوعبيده.

تحكّم لا يعتدّ به... وحينئذٍ، فإنّما جعلنا من معانيه المتصرف في الأمور نظراً للرواية الآتية «من كنت وليه»؛(1)دوم: نمى‌پذيريم كه معناى مولا به معنايى كه مى‌گويند باشد، بلكه معناى مولا ناصر است؛ زيرا ناصر، قدر مشترك ميان معناى معتق، عتيق و متصرف در امور و ناصر و محبوب است و حقيقت در هر كدام از معانى ياد شده مى‌باشد. معين كردن معناى مشترك بدون دليل، زورگويى است ... . و در اين هنگام ما يكى از معانى مولا را «المتصرف فى الأمور» قرار مى‌دهيم و دليل ما همان روايتى است كه به زودى بيان مى‌شود؛ يعنى روايت «من كنت وليه».

همان‌گونه كه از عبارت ابن حجر استفاده مى‌شود، وى معناى «المتصرف فى الامور» را به عنوان يك معناى حقيقى براى مولا برگزيده؛ اما همو در جاى ديگر مى‌نويسد:

ثالثها: سلّمنا أنّه (أولى)، لكن لا نسلم أن المراد أنّه الأولى بالإمامة، بل بالاتباع والقرب منه، فهو كقوله تعالى: * « إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ » ولا قاطع بل ولا ظاهر على نفي هذا الإحتمال، بل هو الواقع، إذ هو الذي فهمه أبوبكر وعمر، وناهيك بهما في الحديث، فإنهما لما سمعاه قالا له: «أمسيت يا ابن أبيطالب مولى كلّ مؤمن ومؤمنة». أخرجه الدارقطني. وأخرج أيضا أنه قيل لعمر: إنّك تصنع بعلي شيئا لا تصنعه بأحد من أصحاب النبي صلّى اللّه عليه وسلم فقال: إنّه مولاى؛(2)مى‌پذيريم كه مولا به معناى «اولى» به كار رفته است؛ ليكن نمى‌پذيريم كه مراد از «اولى» همان امامت باشد؛ بلكه مراد از اولى، پيروى نمودن و نزديكى است؛ مانند


1) . الصواعق المحرقة: 43.

2) . همان: 44.

كلام خدا كه فرموده: « إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ » و دليل قاطع و حتى ظهورى براى نفى اين احتمال وجود ندارد و اين احتمال در واقع همان فهم ابوبكر و عمر از حديث غدير است؛ زيرا آنان هنگامى كه كلمه مولا را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدند، عرضه داشتند: «أمسيت يا ابن أبى‌طالب مولى كل مؤمن ومؤمنة»، و اين روايت را دارقطنى نقل كرده و نيز نقل كرده كه مردى به عمر گفت: تو با على به‌گونه‌اى رفتار كنى كه با هيچ كدام از اصحاب پيامبر اين‌گونه رفتار نمى‌كنى! عمر در پاسخ گفت: رفتار من به اين دليل است كه على مولاى من است! ابن حجر مكى دچار تناقض‌گويى آشكارى شده؛ زيرا از سويى به صورت مطلق ادعا كرده كه مولا هرگز به معناى «اولى» نيامده؛ اما از سوى ديگر، به صراحت مى‌گويد مولا به معناى اولويت به پيروى و نزديكى بودن به پيامبر است و حتى فهم شيخين از كلمه مولا را همان معناى اولى به اتباع و پيروى دانسته است! بنابراين او معناى «اولى به تصرف» را به پندار خويش انكار نموده؛ اما معناى «المتصرف فى الامور» را اثبات كرده است، در حالى كه توجه نكرده كه معناى «المتصرف فى الامور» نيز در نهايت همان «اولى به تصرف» است.

معناى ديگرى كه براى مولا ذكر شده، «متولى الامر» است و اين معنا نيز مرادف و صريح در «اولى به تصرف» مى‌باشد؛ زيرا «متولى» به معناى «متصرف» است و اين معنا نيز دلالت بر اولويت در تصرف مى‌كند. اين معنا را گروهى از بزرگان عامه ذكر كرده‌اند كه از باب نمونه به سخنان برخى از آنان اشاره مى‌نمائيم:

سيد مرتضى از مبرد نقل مى‌كند كه كلمه مولى در آيه « ذلِكَ بِأَنَّ اللّه‌َ مَوْلَى الَّذينَ آمَنُوا » را اين‌گونه معنا كرده است:

والولي والمولى معناهما سواء، وهو الحقيق بخلقه المتولي لأمورهم؛(1)


1) . الشافي في الإمامة: 2 / 271.

ولى و مولى داراى معناى مشتركى هستند؛ يعنى خداوند آگاه به خلق خويش است و همو متولى امور آنان مى‌باشد.

راغب اصفهانى نيز در اين مورد مى‌نويسد:

والولاية تولى الأمر... والولي والمولى يستعملان في ذلك، كلّ واحد منهما يقال في معنى الفاعل أي الموالي، وفي معنى المفعول أي الموالي، يقال للمؤمن هو ولي اللّه عزّ وجلّ، ولم يرد مولاه؛(1)ولايت همان متولى امر است و ولى و مولا در هر كدام از اين معانى استعمال مى‌شود و هر كدام از آنها در معناى فاعل يعنى مُوالى، و در معناى مفعول يعنى مُوالَى به كار مى‌رود. به مؤمن ولى خدا گفته مى‌شود؛ اما مولاى خدا استعمال نشده است.

جار اللّه زمخشرى نيز مولا در آيه مذكور را اين‌گونه معنا كرده است:

(مولانا) سيّدنا ونحن عبيدك، أو ناصرنا، أو متولى أمورنا؛(2)(مولانا)؛ يعنى «خداوند» سرور ما و ما بنده او هستيم. يا به اين معناست كه خداوند ياور ماست و يا به اين معناست كه خداوند متولى امور ما مى‌باشد.

همچنين ابن اثير جزرى مى‌نويسد:

وقد تكرّر ذكر المولى في الحديث، وهو اسم يقع على جماعة كثيرة... وكلّ من ولى أمرا أو قام به فهو مولاه ووليّه... ومنه الحديث: أيما امرأة نكحت بغير إذن مولاها فنكاحها باطل، وفي رواية وليها أي متولي أمرها؛(3)كلمه مولا در حديث بسيار تكرار شده و اين كلمه اسمى است كه در معانى زيادى به


1) . المفردات في غريب القرآن: 533.

2) . الكشاف: 1 / 409. همچنين ر.ك: تفسير النسفي 1 / 140؛ تفسير أبيالسعود: 1 / 277.

3) . النهاية في غريب الحديث: 5 / 228 - 229.

كار مى‌رود... . و هر كسى كه سرپرست امرى باشد يا امرى به واسطه او به پا داشته شود، پس او مولا و ولى آن امر است... و يكى از مصاديق اين معنا حديثى است كه روايت شده: «هر زنى كه بدون اجازه مولايش ازدواج نمايد، ازدواجش باطل است». و در روايتى ولى به معناى متولى امر آن زن است.

قسطلانى در شرح فقره «وأنا مولاه» مى‌نويسد:

أي: وليس الميت أتولى عنه أموره. وظاهره أنّ المراد من (المولى) في هذا الحديث هو (متولى الأمر)؛(1)يعنى: ولى ميت، عهده‌دار امور ميت است و ظاهر اين روايت دلالت دارد بر اينكه مراد از مولا در اين حديث، متولى امر است.

بنابراين كلمه مولا در معناى متولى امر نيز به كار رفته است و متولى امر به معناى سرپرست و اولى به تصرف مى‌باشد؛ همان‌گونه كه از حديث «أيّما امرأة نكحت بغير إذن مولاها»، به خوبى اين نكته قابل استفاده است؛ زيرا مولاى زن همان كسى است كه اولى نسبت به او و سرپرست او مى‌باشد.

ولى امر يكى ديگر از معانى مولا، ولى امر است و گروهى از بزرگان عامه تصريح نموده‌اند كه كلمه مولا در معناى «ولى امر» استعمال شده است. جلال‌الدين محلّى ذيل آيه « وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا رَجُلَيْنِ أَحَدُهُما أَبْكَمُ لا يَقْدِرُ عَلى شَيْ ءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلىُ مَوْلاه » مى‌نويسد:

« وَ هُوَ كَلٌّ » ثقيل « عَلىُ مَوْلاه » وليّ أمره؛(2)كَلّ بر مولاست؛ يعنى سربار مولاى خويش است و مولا به معناى ولى امر مى‌باشد.

نيشابورى نيز در تفسير آيه مذكور مى‌نويسد:


1) . إرشاد الساري: 7 / 293 / ش 4782.

2) . تفسير الجلالين: 356.

« وَهُوَ كَلٌّ عَلىُ مَوْلاه » ... وفلان كلّ على مولاه أي ثقيل وعيال على من يلي أمره؛(1)فلانى كَلّ بر مولاى خويش است؛ يعنى سربار مولاى خود است و بار خويش را بر كسى كه امرش به عهده او است، افكنده است.

واحدى نيز ذيل آيه « وَاغْفِرْ لَنا وَارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا » مى‌نويسد:

« أَنْتَ مَوْلانا » ناصرنا والذى تلي علينا أمورنا؛(2)« أَنْتَ مَوْلانا »؛ يعنى ياور ما و كسى كه امور ما به عهده او است.

پرواضح است كه معناى ولى امر و اولى به تصرف، مرادف هستند و اگر كلمه مولا در حديث غدير به معناى ولى امر استعمال شده باشد، بدون ترديد ظهور در امامت و رياست دارد.

مليك يكى ديگر از موارد استعمال كلمه مولا، معناى «مليك» است. مليك به معناى فرمانروا و پادشاه مى‌باشد؛ يعنى كسى كه همگان فرمان‌بردار او هستند و به اوامر او گوش فرا مى‌دهند. بخارى در كتاب تفسير خويش مى‌نويسد:

باب: « وَلِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ مِمّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَالْأَقْرَبُونَ » الآية وقال معمر: موالي: أولياء ورثة عاقدت أيمانكم، هو مولى اليمين وهو الحليف. والمولى أيضا: ابن العم. والمولى: المنعم المعتق والمولى: المعتق. والمولى: المليك. والمولى: مولى في الدين.(3)


1) . تفسير النيسابوري: 5 / 49.

2) . تفسير الواحدى: 1 / 197.

3) . صحيح البخاري: 5 / 178.

وى ضمن اشاره به معانى مولا، تصريح كرده كه مليك يكى از معانى مولا مى‌باشد.

بدرالدين عينى نيز مى‌نويسد:

إنّ لفظ المولى يأتي لمعان كثيرة،... الرابع: يقال للمليك المولى، لأنّه يلى‌أمور الناس؛(1)لفظ مولا به معانى زيادى استعمال شده است... چهارم: به مليك مولا مى‌گويند، زيرا امور مردم به عهده او است.

شهاب‌الدين قسطلانى نيز مى‌نويسد:

والمولى: المليك، لأنّه يلى أمور الناس؛(2)مولا يعنى مليك؛ زيرا امور مردم به عهده مليك (فرمانروا) است.

همچنين كلمه مولا به معناى رئيس نيز استعمال شده است. فخر رازى در تفسير آيه « لَبِئْسَ الْمَوْلى وَلَبِئْسَ الْعَشيرُ » مى‌نويسد:

فالمولى هو الولي والناصر، والعشير الصاحب والمعاشر. واعلم أنّ هذا الوصف بالرؤساء أليق، لأنّ ذلك لا يكاد يستعمل في الأوثان، فبين تعالى أنهم يعدلون عن عبادة اللّه تعالى الذي يجمع خير الدنيا والآخرة إلى عبادة الأصنام وإلى طاعة الرؤساء. ثمّ ذم الرؤساء بقوله: لبئس المولى. المراد به ذم من انتصر بهم والتجأ إليهم؛(3)كلمه مولا در آيه به معناى ولى و ناصر است و مراد از عشيره، هم‌نشين و گروه است. بدان كه استعمال كلمه مولا در معناى رؤسا، شايسته‌تر است؛ زيرا اين كلمه در


1) . عمدة القاري: 18 / 170 / ش 4579.

2) . إرشاد الساري: 7 / 80 / ش 4580.

3) . تفسير الرازي: 23 / 15.

مورد بت‌ها به كار رفته. پس خداوند متعال توضيح مى‌دهد كه آنان از عبادت خداوند روى‌گردان شدند، در حالى كه خير دنيا و آخرت در آن است و در عوض، به عبادت بت‌ها و اطاعت از رؤسا روى آوردند؛ سپس رؤسا را مذمت مى‌نمايد و مى‌فرمايد: چه بد مولايى است. مراد از اين تعبير، مذمت كسانى است كه از آنان يارى مى‌جويند و به آنان پناه مى‌آورند.

بنابراين كلمه مولا در معانى «متصرف فى الأمر»، «ولى الأمر»، «المليك» و «الرئيس» استعمال شده و تمام اين معانى در نهايت به معناى اولويت باز مى‌گردد.

2. همان‌گونه كه گذشت، ادعاى اين نوشتار آن است كه واژه مولا در عبارت «من كنت مولاه فعلىٌّ مولاه» به معناى اولويت است و بر اولويت اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به تمام امت دلالت دارد و ميان اولويت اميرالمؤمنين و اولويت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، رابطه اين همانى برقرار است.

نكته مهمى كه پس از واكاوى معانى متعدد «مولى» نيازمند پژوهش است، بررسى رابطه واژه مولا و معانى گوناگون آن مى‌باشد. همان طور كه گذشت، واژه مولا داراى معانى متفاوتى است. برخى هشت معنا و برخى تا ده معنا را براى اين واژه ذكر كرده‌اند؛ اما نكته مهم اينجاست كه آيا تمام اين معانى به صورت مشترك لفظى استعمال شده يا به صورت مشترك معنوى؟ به عبارت ديگر، آيا موضوع له واژه مولى، واحد است و تمام معانى در قدر جامع مشترك مى‌باشند، يا اينكه قدر جامعى وجود ندارد و موضوع له هر معنايى با معناى ديگر متفاوت است؟ ثمره اين بحث آن است كه اگر واژه مولا به نحو اشتراك معنوى در معانى متعدد استعمال شده باشد، اثبات دلالت واژه مولا بر معناى اولويت نياز به قرينه ندارد؛ اما اگر استعمال به نحو اشتراك لفظى باشد، بايد براى تعيين معناى اولويت، از قرائن بهره برد.

ما در اين نوشتار مدعى هستيم كه استعمال واژه «مولى» در معناى «اولى به

تصرف»، به نحو اشتراك معنوى است؛ يعنى مى‌توان ميان تمام معانى «مولى» قدر مشترك ترسيم نمود. بنابراين استعمال واژه «مولى» در معناى «اولى به تصرف» نياز به قرينه ندارد. اما باز براى ابهام‌زدايى بيشتر، حتى بر مبناى اشتراك لفظى نيز اثبات مى‌نمائيم كه واژه «مولى» در حديث غدير به كمك قرينه، در معناى «اولى به تصرف» استعمال گرديده است؛ از اين‌رو بحث را از دو ديدگاه مورد كنكاش قرار مى‌دهيم:

ديدگاه نخست: بر مبناى اشتراك معنوى همان‌گونه كه پيش از اين بيان شد، برخى واژه‌شناسان براى كلمه «مولى» هشت معنا ذكر كرده‌اند و برخى نيز تا دوازده معنا براى اين كلمه بيان نموده‌اند. كلمه «مولى» طبق معناى حداكثرى خود، داراى قدر جامع است و اين قدر جامع عبارت از «اولويت» است؛ يعنى تمام دوازده معنا در معناى اولويت با يكديگر مشترك مى‌باشند. به عبارت ديگر، از تمام دوازده معناى ذكر شده، مى‌توان قدر جامعى به نام «اولويت» انتزاع نمود كه به شرح ذيل است:

نخستين معنايى كه براى «مولى» ذكر شده، «ربّ» است و در حاقّ معناى ربّ، اولويت جاى گرفته است؛ زيرا دائما رب نسبت به مربوب خويش داراى اولويت است و تنها رب است كه سزاوار پرستش و اطاعت مى‌باشد و در بخشش، غفران، تفضل و... اولى از مربوب خويش است. البته كلمه مولا در حديث غدير، قطعا به معناى رب نمى‌باشد؛ زيرا معنا ندارد كه عبارت «من كنت مولا» به معناى رب باشد و اساسا اين معنا در حديث غدير غلط است و با مبانى اعتقادى، سازگارى ندارد.

2. مولا به معناى «مالك» وارد شده و در حاق معناى مالك نيز «اولويت» نهفته است؛ زيرا مالك نسبت به ملك خويش دائماً اولويت دارد و از ديگران اولى به تصرف در مملوك خود است.
3.

مولا به معناى «معتِق» به كسر، وارد شده و به معناى آقا و رئيس عبد مى‌باشد. در حاق اين معنا نيز اولويت نهفته است؛ زيرا پر واضح است كه مولا و رئيسى كه بنده‌اش را آزاد كرده، نسبت به بنده خود از حق اولويت برخوردار است.

4.

مولا به معناى «معتَق» به فتح وارد شده و به معناى عبدى مى‌باشد كه از سوى رئيسش آزاد گرديده است. اين نكته قابل توجه است كه كلمه «معتق» هم براى رئيس و هم براى مرئوس استعمال گرديده و در محاورات قديم كه نظام عبد و مولا جريان داشته، گاهى به عبد و گاهى به رئيس عبد معتق گفته مى‌شده است و معناى اولويت نيز هم نسبت به رئيس عبد و هم نسبت به خود عبد قابل اطلاق است؛ زيرا عبد آزاده شده نيز پس از رهايى و خلاصى از بند بردگى، از جهت احترام، اكرام و ساير حقوق شهروندى از حق اولويت برخوردار است و مانند انسان‌هاى آزاد، محترم مى‌باشد.

5.

مولا به معناى «بنده آزاد نشده» نيز به كار رفته؛ يعنى هنگامى كه گفته مى‌شود: زيد مولاى عمرو است، بدين معناست كه زيد بنده و عبد عمرو مى‌باشد و طبيعى است كه بنده در رعايت حقوق رئيس خود، نسبت به ديگران از اولويت برخوردار است و اولى به اطاعت و فرمان‌بردارى از آقاى خويش است.

بنابر اين كلمه مولى در استعمالات جداگانه، هم نسبت به رئيس و هم نسبت به بنده آزاد شده و هم نسبت به بنده آزاد نشده استعمال گرديده و در تمام اين معانى با لحاظ حيثيت مخصوص به خود، معناى اولويت در حاقّ معنا نهفته است.

6.

مولا به معناى محب نيز استعمال گرديده و در حاقّ اين معنا نيز اولويت گنجانده شده؛ زيرا شخص محب، براى محبوب خويش اولويت قائل است و محبوب خود را براى اعمال محبت بر ديگران مقدم مى‌دارد.

7.

مولا به معناى «الجار» به كار رفته و جار به معناى همسايه است و البته همسايه

براى همسايه خويش اولويت دارد و رعايت حقوق، همسايه را مقدم بر غير همسايه مى‌دارد.

8.

مولا به معناى «الصاحب» وارد شده و صاحب به معناى همنشين و رفيق است. در حاق معناى همنشين نيز اولويت نهفته است؛ زيرا همنشين و رفيق هر شخصى براى او از اولويت برخوردار است.

9.

مولا به معناى «ابن عم» به كار رفته؛ يعنى به پسر عمو مولا گفته شده است. در حاق اين معنا نيز اولويت نهفته است؛ زيرا پسر عمو كه از ارحام شخص است، نسبت به ديگران از اولويت برخوردار است.

10.

مولا به معناى «الصهر» نيز به كار رفته؛ يعنى به داماد شخص مولا گفته شده و داماد نيز نسبت به ديگران از اولويت برخوردار است و مقدم بر غير خود مى‌باشد.

11.

مولا به معناى «حليف» به كار رفته؛ يعنى كسى كه بر اساس سوگند پيمان مى‌بندد، مولا اطلاق گرديده است. در حاق اين معنا نيز اولويت نهفته است؛ چه اينكه هم سوگند و هم پيمان نسبت به شريك خويش از اولويت برخوردار است.

12.

مولا به معناى «اولى به شى‌ء» به كار رفته؛ يعنى مولا به كسى يا چيزى گفته مى‌شود كه از اولويت برخوردار بوده باشد. پيش از اين، در بيان معناى آياتى مانند « مَأْواكُمُ النّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ » بيان نموديم كه مفسران و لغويان، مولا را به معناى اولويت گرفته‌اند و اين اولويت همان قدر جامع انتزاعى ميان تمام دوازده معناى كلمه مولا مى‌باشد.

در نتيجه براى تمام موارد استعمال، كلمه «مولى» قدر جامع وجود دارد و همين قدر جامع سبب مى‌شود تا استعمال كلمه مولا در معانى متعددش به نحو مشترك معنوى قلمداد گردد. بنابراين در حاق معناى مولا، اولويت به تصرف نهفته است؛ از اين‌رو در حديث غدير نيز مولا به معناى اولويت در تصرف مى‌باشد.

بنابر اين حديث غدير به حكم اشتراك معنوى در معانى متعدد مولا بر اولويت اميرالمؤمنين دلالت دارد و اولويت اميرالمؤمنين عليه السلام مساوى با حق خلافت آن حضرت است. البته لازم به ذكر است كه در اين مقام، ما تنها به بررسى ظاهر سخنان لغت‌شناسان مى‌پردازيم و براى اثبات مشترك معنوى بودن معانى مولا و نيز قرائن موجود، بر اساس اشتراك لفظى اقامه برهان مى‌نمائيم و فعلاً از قرينه بودن برخى نقل‌هاى حديث غدير براى تعيين معناى كلمه مولا سخن به ميان نمى‌آوريم؛ زيرا مجموعه نقل‌هاى حديث غدير خود بزرگترين مفسر و مبين كلمه مولاست كه هم طبق اشتراك معنوى و هم اشتراك لفظى، براى مدعا كافى است؛ اما از آنجا كه در قسمت بعد مفصلاً به مفسر بودن نقل‌هاى ديگر اشاره مى‌نمائيم؛ از اين رو در اين مقام ديگر متعرض اين بحث نخواهيم شد.

ديدگاه دوم: بر مبناى اشتراك لفظى اگر بپذيريم كه كلمه مولا به نحو اشتراك لفظى بر معانى متعدد دلالت دارد، باز هم خللى در استدلال ما ايجاد نمى‌كند؛ زيرا بر مبناى اشتراك لفظى براى تعيين مراد به قرينه نياز داريم و در حديث غدير، قرينه دال بر معناى اولويت موجود است.

پيش از بيان اصل مطلب، ناگزير از بيان مقدمه كوتاهى مى‌باشيم. قرينه‌اى كه براى تعيين مراد متكلم به كار مى‌رود، در يك نگاه به دو قسم قرينه لفظى و قرينه مقامى و يا حالى تقسيم مى‌شود. قرينه لفظى نيز خود بر دو قسم قرينه لفظى داخلى و قرينه لفظى خارجى تقسيم مى‌شود. قرينه داخلى - همان‌گونه كه از نامش پيدا است - داخل الفاظ متكلم گنجانده شده و مخاطب را به مراد گوينده رهنمون مى‌سازد. در حديث غدير، فقره نخست سخن پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به عنوان قرينه لفظى داخلى مى‌باشد و از آنجا كه عبارت «فمن كنت مولاه» طبق روايات صحيح كه تفصيل آن پيش از اين ذكر

شد، با فاء تفريع و بلافاصله پس از عبارت «أ لست اولى بكم من انفسكم» ذكر گرديده، نتيجه گرفته مى‌شود كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از كلمه «مولا»، معناى اولويت را اراده كرده است.

بنابراين پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله آنجا كه فرمود: «فمن كنت مولاه»، از كلمه مولا اولويت خويش را اراده كرده؛ يعنى همان اولويتى كه در فقره پيشين با عبارت: «أ لست اولى بكم...» بيان نمود و بابت همين اولويت، از مردم اعتراف گرفت. از اين رو كلمه مولا در عبارت بعدى كه آن هم با فاء تفريع بيان شده؛ يعنى عبارت «فعلى مولاه»، بايد به معناى مولا در صدر عبارت باشد و مولا در صدر عبارت، به معناى اولويت است. بنابراين مولا در ذيل عبارت نيز به دليل ايجاد اين همانى معنايى كه توسط فاء تفريع پديد آمده، بايد به معناى اولويت باشد.

از ديگر قرائن مى‌توان به روايت ذيل كه از ابن عقده نقل شده اشاره نمود. ابن عقده مى‌نويسد:

حدثنا مثنى بن القاسم الحضرمي، عن هلال بن أيوب بن مقلاص الصيرفي، عن أبى‌كثير الأنصاري، عن عبداللّه بن أسعد بن زرارة، عن أبيه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم: «من كنت مولاه فعلي مولاه، أوحى إليّ في عليّ أنّه أمير المؤمنين وسيّد المسلمين وقائد الغرّ المحجّلين»؛(1)مثنى بن قاسم حضرمى به سند خود از اسعد بن زراره نقل مى‌كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. به من وحى شده كه على اميرالمؤمنين، سيد مسلمانان و جلودار پيشانى سپيدان است».


1) . كتاب الولاية: 194؛ اليقين: 184.

همان‌گونه كه مشاهده مى‌شود، تعبير اميرالمؤمنين و سيد المسلمين از گوياترين قرائنى است كه مولا را در فقره نخست حديث تفسير مى‌نمايد. ابوسعيد سجستانى روايت مذكور را با سند كامل به شرح ذيل روايت كرده است:

أخبرنا أبوالحسن أحمد بن محمد بن أحمد البزاز فيما قرئ عليه من بغداد. قال حدثنا القاضي أبوعبداللّه الحسين بن هارون بن محمد الصيني إملاء في صفر سنة ثلاث وتسعين وثلاثمائة قال: حدثني أبوالعباس أحمد بن محمد بن سعيد الكوفي الحافظ سنة ثلاثين وثلاثمائة. وأخبرنا أبوالحسين محمد بن محمد بن علي الشروطي، قال أخبرنا أبوالحسين محمد ابن عمر بن بهثة وأبو عبداللّه الحسين بن هارون بن محمد القاضي الصيني وأبومحمد عبداللّه بن محمد العاني القاضي، قالوا أخبرنا أحمد بن محمّد بن سعيد، قال: حدثنا محمّد بن الفضل بن إبراهيم الأشعري، قال حدثنا أبي قال حدثنا المثنى بن قاسم الحضرمي، عن هلال بن أيوب الصيرفي، عن أبيكثير الأنصاري، عن عبداللّه بن أسعد بن زرارة عن أبيه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلم: «من كنت مولاه فعلي مولاه». فهذا آخر حديث البزاز. وزاد الشروطي في رواياته: وقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم:

«أوحى إليّ في عليّ ثلاث: أمير المؤمنين وسيد المسلمين وقائد الغرّ المحجلين».(1)عبارت سجستانى كه با سند كامل نقل شده نيز در بردارنده سه تعبير «أمير المؤمنين، سيد المسلمين وقائد الغر المحجلين» است و اين تعابير نص در معناى امامت، خلافت و زعامت مى‌باشد و معناى مولا را به روشنى تفسير مى‌كند.


1) . اليقين: 168 - 169.

همچنين در روايت جابر كه ابن مغازلى نقل كرده و پيش از اين بيان شد، وارد شده كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از ورود به جحفه فرمود:

لكن علي بن أبيطالب أنزله اللّه منّى بمنزلتي منه فرضى اللّه عنه كما أنا عنه راض، فانّه لا يختار عَلى قربي ومحبّتي شيئا ثم رفع يَدَيْهِ وقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه».(1)صدر اين تعبير نيز به روشنى معناى مولا را روشن مى‌سازد، به ويژه آنجا كه مى‌فرمايد: «انزله اللّه منّى بمنزلتى منه»، چه اينكه منزلت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله نزد خداوند سبب شده تا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نبى باشد و منزلت اميرالمؤمنين نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چيزى جز امامت نخواهد بود. همچنين پيش از اين نقل كرديم كه ابن‌كثير روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

«أيها الناس إني وليكم». قالوا: صدقت. فرفع يد علي فقال: هذا وليي والمؤدى عني، وإن اللّه موالي من والاه ومعادي من عاداه.(2)تعبير «والمؤدى عنى» نيز جز با معناى اولويت سازگارى ندارد. بنابراين هر كدام از قرائن ياد شده مى‌تواند معناى كلمه مولا را تبيين نمايد و ابهام احتمالى را بزدايد.

علاوه بر قرينه لفظى داخلى كه مطرح شد، قرينه لفظى خارجى نيز وجود دارد كه دلالت مى‌كند بر اينكه مراد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از كلمه «مولى»، اولويت است. قرائن خارجى داراى مصاديق بسيارى است كه به شرح ذيل است:

قرينه نخست: اعتراف شيخين پيش از اين بيان شد كه پس از فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، عمر بن خطاب نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و به حضرت عرضه داشت:


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب عليه السلام: 42 - 43.

2) . البداية والنهاية: 5 / 231 - 232؛ السيرة النبوية: 4 / 423.

بخ بخ لك يا ابن أبيطالب، أصبحت مولاي ومولى كلّ مسلم؛(1)مبارك باد بر تو اى پسر ابوطالب، اينك مولاى من و مولاى هر مسلمانانى گرديدى.(2)عبارت فوق كه از عمر بن خطاب نقل شده و مانند آن از ابوبكر نيز روايت شده است، دلالت دارد بر اينكه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در مقام بيان مطلب جديدى بوده و صرفا اراده نداشته تا دوستى و محبت على بن ابى‌طالب عليه السلام را مطرح سازد، چه اينكه مسأله مودت و محبت به اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السلام بارها توسط پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بيان گرديده بود و دليلى نداشت تا عمر و ابوبكر در واكنش به اين مسأله، شادباش به اميرالمؤمنين بگويند.

قرينه دوم: شعر شاعران در توصيف ماجراى غدير خم مشهورترين شعرى كه در مورد ماجراى غدير سروده شده، به ابوالوليد حسّان بن ثابت بن منذر انصارى اختصاص دارد. شعر وى يكى ديگر از قرائن خارجى‌مى‌باشد كه در همان مجلس سروده شد و تحسين پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله را برانگيخت. اين


1) . تاريخ بغداد: 8 / 284 / ش 4392؛ تاريخ مدينة دمشق: 42 / 233؛ البداية والنهاية: 7 / 386؛ المناقب خوارزمي: 156 / ش 184؛ نهج الإيمان: 427.

2) . به صورت فهرست‌وار مى‌توان از حديث‌نگارانى كه عبارت فوق را روايت كرده‌اند به نام‌هاى ابوبكر بن ابى‌شيبه، احمد بن حنبل، عبداللّه بن احمد بن حنبل، حسن بن سفيان، ابويعلى موصلى، محمّد بن جرير طبري، ابوالحسن دارقطنى، ابوبكر باقلانى، ابوسعيد خرگوشى، ابن مردويه اصفهانى، ابواسحاق ثعلبى، ابن ثمّان رازى، ابوبكر بيهقى، خطيب بغدادى، ابن مغازلى واسطى، ابوحامد غزّالى، ابوالفتح شهرستانى، خطيب خوارزمى، ابوالفرج ابن جوزى، فخر رازى، ابن اثير، سبط ابن جوزى، محبّ‌الدين طبرى، شيخ الاسلام جوينى حموينى، نظام‌الدين نيشابورى، خطيب تبريزى، ابن كثير دمشقى، جلال‌الدين سيوطى، ابن حجر مكّي، شمس‌الدين مناوى، ابوعبداللّه زرقانى، ابن صبّاغ مالكى، ولى اللّه دهلوى و احمد زينى دحلان اشاره كرد.

شعر نيز دلالت دارد بر اينكه كلمه مولا در حديث غدير به معناى اولويت است.

ابونعيم اصفهانى ماجراى شعر حسان را اين‌گونه روايت كرده است:

عن قيس بن الربيع، عن أبيهارون العبدي، عن أبيسعيد الخدري: إنّ النبي صلى اللّه عليه وسلم دعا الناس في غدير خم، أمر بما كان تحت الشجرة من شوك فقم، وذلك في يوم الخميس، ثمّ دعا الناس إلى علي فأخذ بضبعيه فرفعهما حتى نظر الناس إلى بياض إبطه، ثمّ لم يتفرقا حتى نزلت هذه الآية: « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا » فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم: «اللّه أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضا الرب برسالاتي والولاية لعلي». ثم قال: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه، وانصر من نصره واخذل من خذله». فقال حسان بن ثابت: إئذن لي يا رسول اللّه أن أقول أبياتا، قال: «قل على بركة اللّه تعالى» فقال حسان بن ثابت: يا معشر مشيخة قريش إسمعوا شهادة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، ثمّ قال:

يناديهم يوم الغدير نبيهم *** بخمّ وأسمع مناديا

يقول فمن مولاكم ووليّكم *** فقالوا ولم يبدوا هناك التعاميا

إلهك مولانا وأنت وليّنا *** ولم تر منّا في الولاية عاصيا

فقال قم يا علي فإنني *** رضيتك من بعدي إماما وهاديا

فمن كنت مولاه فهذا وليّه *** فكونوا له أنصار صدق مواليا

هناك دعا اللهمّ وال وليه *** وكن للذي عادى عليا معاديا؛

قيس بن ربيع به سند خود از ابوسعيد خدرى نقل مى‌كند كه گفت: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز پنج شنبه در غدير خم مردم را به على خواند و فرمان داد تا خس و خاشاك زير درخت را بزدايند. آنگاه دست على را گرفت و بلند كرد و به

اندازه‌اى بالا برد كه مردم زير بغل پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله را ديدند. آنگاه در حالى كه هنوز مردم متفرق نشده بودند، آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينًا » نازل شد. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اللّه اكبر از تمام شدن دين و تمام شدن نعمت و رضايت پروردگار از رسالت من و ولايت على پس از من». سپس فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا دوست بدار هر كسى را كه على را دوست مى‌دارد و دشمن بدار هر كسى را كه على را دشمن دارد و يارى نما يارى‌كننده او را و ذليل نما ذليل‌كننده او را».

حسّان بن ثابت در اين هنگام عرضه داشت: اى پيامبر خدا، اجازه بده تا در شأن على چند بيت بگويم. فرمود: «بگو به بركت خدا». حسان گفت: اى بزرگان و ريش سفيدان قريش، سخن من را بشنويد كه با گواهى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در آيه‌اى كه نازل شد، تأييد مى‌شود. آنگاه گفت:

پيامبرشان به آنان در روز غدير ندا داد در خم، پس گوش بدار نداى پيامبر را مى‌فرمايد: كيست مولا و ولى شما؟ همه پاسخ دادند و غفلت نورزيدند خداى تو، مولاى ما و تو ولى ما هستى و نمى‌بينى از ما كسى را كه از ولايت تو سرپيچى نمايد سپس فرمود: يا على برخيز كه من پسنديدم كه تو پس از من، امام و راهنما باشى پس هر كس من مولاى اويم، اين على مولاى او است پس همگى ياران راستين و دوستداران او باشيد

در آن موقع از خدا خواست و عرضه داشت: «خدايا دوستدار او را دوست بدار و كسى كه على را دشمن مى‌دارد، دشمن بدار».

سبط ابن جوزى در پايان اين ماجرا، روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به حسان فرمود:

يا حسان، لا تزال مؤيدا بروح القدس ما نصرتنا أو نافحت عنّا بلسانك؛(1)اى حسان، تا زمانى كه ما را يارى كنى و با زبانت از ما حمايت كنى، با روح القدس تأييد خواهى شد.

حسان بن ثابت كه خود از صحابه است و در غدير حاضر بوده، از خطبه پيامبر خدا، اولويت و امامت اميرالمؤمنين را برداشت كرده است و آن را به شعر كشيده و در محضر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله و بزرگان قريش آن را عرضه نمود و تصريح كرد: «انّى رضيتك من بعدى اماما وهاديا». بنابراين شعر حسان، قرينه لفظى ديگرى است كه كلمه مولا در حديث غدير را تفسير مى‌نمايد.

از ديگر اشعارى كه در مورد غدير خم ايراد گرديده مى‌توان به شعر قيس بن سعد بن عباده انصارى اشاره نمود. نام برده از صحابه بزرگ و نامدار رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى‌باشد و همگان مقام، منزلت و جايگاه رفيع او را ستوده‌اند. وى در جنگ صفين و در محضر اميرالمؤمنين عليه السلام به ايراد اين شعر پرداخته و ما ماجراى شعر او را به نقل از سبط ابن جوزى روايت مى‌كنيم. سبط ابن جوزى مى‌نويسد:

وقال قيس بن سعد بن عبادة الأنصاري - وأنشدها بين يدى علي عليه السلام بصفين:

قلت لما بغى العدو علينا *** حسبنا ربّنا ونعم الوكيل


1) . تذكرة الخواص: 39.

وعلي إمامنا وإمام *** لسوانا به أتى التنزيل

يوم قال النبي من كنت مولاه *** فهذا مولاه خطب جليل

وإن ما قاله النبي على الأمّة *** حتم ما فيه قال وقيل؛(1)

قيس بن سعد بن عباده انصارى در جنگ صفين و در مقابل اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه داشت:

من در پاسخ دشمنى كه بر ما شوريده مى‌گويم همانا خدا ما را كفايت مى‌كند و او بهترين وكيل است على امام ماست و همان امامى است كه در قرآن مورد تأييد قرار گرفته است آن روزى كه پيامبر در خطبه نيكويى فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

آنچه كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله براى امت بيان داشته، حتمى و مسلم است و جاى چون و چرا ندارد.

آنگونه كه مشاهده مى‌شود، شعر قيس نيز به صورت صريح معناى مولا را بيان مى‌دارد و نشان مى‌دهد كه مراد پيامبر خدا از مولا در اين شعر، همان معناى اولويت و خلافت است.

باز سبط ابن جوزى شعر ديگرى را از كميّت نقل كرده كه ذيل آن داراى داستان جالبى است. وى مى‌نويسد:

نفى عن عينك الارق الهجوعا *** وهما تمترى عنه الدموعا

لدى الرحمن يشفع بالمثاني *** فكان له أبوحسن شفيعا

ويوم الدوح دوح غدير خم *** أبان له الولاية لو أطيعا

ولكن الرجال تبايعوها *** فلم أر مثلها خطرا منيعا


1) . همان.

ولهذه الأبيات قصة عجيبة، حدثنا بها شيخنا عمرو بن صافي الموصلي رحمه اللّه تعالى. قال: أنشد بعضهم هذه الأبيات وبات مفكرا، فرأى عليا كرم اللّه وجهه في المنام فقال له: أعد عليّ أبيات الكميت، فأنشده إيّاها حتى بلغ إلى قوله ( خطرا منيعا ) فأنشده علي بيتا آخر من قوله زيادة فيها:

فلم أر مثل ذاك اليوم يوما *** ولم أر مثله حقّا أضيعا؛(1)

و روزى كه از درختان غديرخم سايبان درست كردند، پيامبر خدا ولايت على‌بن ابى‌طالب را بر مردم آشكارا نمود، اگر مورد قبول واقع مى‌شد و پيروى مى‌شد.

وليكن مردانى از قوم، آن ولايت را معامله كردند؛ و من هيچگاه نديده‌ام امر بزرگى همانند ولايت مورد معامله قرار گيرد و به عنوان كالا تلقى گردد.

و براى اين ابيات، ماجراى عجيبى رخ داده كه استاد ما عمر بن صافى موصلى نقل كرده كه شخصى اين ابيات را زمزمه كرد و به فكر فرو رفت و على را در خواب ديد و على به او گفت: اشعار كميت را بخوان. آن مرد اشعار را خواند تا اينكه به اين بيت رسيد: «ولكن الرجال تبايعوها...». آنگاه على بيت ديگرى به آن افزود و فرمود:

و من هرگز مانند آن روز را نديدم و هرگز حقى را نديدم كه مانند آن حق ضايع و تباه گردد.

باز سبط ابن جوزى شعر ذيل را از سيد حميرى نقل نموده، مى‌نويسد:

يا بائع الدين بدنياه *** ليس بهذا أمر اللّه

من أين أبغضت علي الرضا *** وأحمد قد كان يرضاه

من الذى أحمد من بينهم *** يوم غدير الخم ناداه

أقامه من بين أصحابه *** وهم حواليه فسمّاه


1) . همان: 39 - 40.

هذا علي بن أبيطالب *** مولى لمن قد كنت مولاه

فوال من والاه يا ذا العلا *** وعاد من قد كان عاداه؛(1)

اى كسى كه دين خود را به دنيا و جاه و مقام فروخته‌اى، بدان كه خدا چنين دستورى نداده است.

تو با كدام معيار به دشمنى با جانشين پيامبر، على برخاسته‌اى، در حالى كه مى‌دانى پيامبر خدا از آن حضرت خشنود بود.

در روز غدير پيامبر چه كسى را از ميان تمام ياران خويش برگزيد و نام او را برد؟ و در مورد چه كسى فرمود: «اين على، امام راستين هر كسى است كه من مولاى او هستم و دعا كرد كه: پروردگارا، هر كس على را دوست بدارد، تو او را دوست بدار و هر كس او را دشمن مى‌دارد، تو دشمنش بدار. به راستى پيامبر، اين تعابير را در مورد چه كسى جز امير مؤمنان فرمود؟».

و باز سبط ابن جوزى، از بديع الزمان أبوالفضل أحمد بن حسين همدانى اشعار ذيل را نقل كرده، مى‌نويسد:

يا دار منتجع الرسالة *** بيت مختلف الملائك

يا ابن الفواطم والعواتك *** والترائك والأرائك

أنا حائك إن لم أكن *** مولى ولائك وابن حائك(2)اى منزلى كه رسالت از آن و محل رفت و آمد ملائكه است. اى فرزند فاطمه‌ها [يعنى اشاره به فاطمه مادر حضرت خديجه، فاطمه دختر رسول خدا و فاطمه بنت اسد دارد] و عاتكه‌ها [اشاره به عاتكه دختر هلال بن فالج و عاتكه دختر مرة بن هلال بن فالج و عاتكه دختر أوقص بن مرة بن هلال بن فالج] و ترائك [گونه


1) . همان: 40.

2) . همان.

خاصى از سفيدى كه زنان را به او تشبيه مى‌كنند].

و من اگر ولايت تو را نپذيرم، گردن كش فرزند گردن كش خواهم بود.

از ديگر اشعارى كه در بيان معناى حديث غدير سروده شده، شعرى است كه متعلق به اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌باشد كه به شرح ذيل است:

لقد علم الأناس بأن سهمي *** من الاسلام يفضل كلّ سهم

وأحمد النبي أخي وصهري *** عليه اللّه صلى وابن عمي

وإنّي قائد للناس طرا *** إلى الإسلام من عرب وعجم

وقاتل كلّ صنديد رئيس *** وجبار من الكفار ضخم

وفي القرآن ألزمهم ولائي *** وأوجب طاعتي فرضا بعزم

كما هارون من موسى أخوه *** كذاك أنا أخوه وذاك اسمي

لذاك أقامني لهم إماما *** وأخبرهم به بغدير خم

فمن منكم يعادلني بسهمي *** وإسلامي وسابقتي ورحمى؟

وويل ثمّ ويل ثمّ ويل *** لمن يلقى الإله غدا بظلمي

وويل ثمّ ويل ثمّ ويل *** لجاحد طاعتي ومريد هضمي

وويل للذي يشقى سفاها *** يريد عداوتي من غير جرم(1)

به تحقيق مردم آگاهند كه سهم من در اسلام برتر از سهم هر شخص ديگرى است و احمد پيامبر، برادرم و پدر همسرم مى‌باشد و او پسر عموى من است كه خدا او را ستوده است

و من نسبت به عرب و عجم، جلودار تمام مردم هستم در قبول اسلام

و من قاتل هر پست فرومايه و كافران زورگوى ستم پيشه مى‌باشم

و در قرآن وارد شده كه مردم به اوامر من ملتزم گردند و از من اطاعت كنند،


1) . ينابيع المودّة: 1 / 212.

همانگونه كه هارون برادر موسى بود، من نيز برادر پيامبر خدا مى‌باشم و به همين جهت پيامبر من را به عنوان امام برگزيد و در روز غدير خم مردم را آگاه نمود پس كدام يك از شما همتاى من است و در اسلام، سابقه و نسب با من برابرى مى‌كند؟

پس واى، سپس واى، سپس واى بر كسى كه خدا را ملاقات كند، در حالى كه در حق من ظلم روا داشته باشد و واى سپس واى سپس واى بر كسى كه اطاعت من را انكار كند و در صدد حذف من برآيد و واى بر آن شخص بدبخت و فرومايه كه مى‌خواهد با من دشمنى كند، در حالى كه من هيچ جرمى مرتكب نشده‌ام.

حسين بن معين‌الدين ميبدى در شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام، از على بن احمد واحدى، از ابوهريره روايت مى‌كند كه اميرالمؤمنين اين اشعار را در حضور أبوبكر، عثمان، طلحه، زبير، فضل بن عباس، عمار، عبدالرحمان، أبوذر، مقداد، سلمان، و عبداللّه بن مسعود ايراد نموده‌اند.

به نظر مى‌رسد كه دلالت اشعار حسان، قيس بن سعد و اميرالمؤمنين عليه السلام بر معناى امامت و خلافت آنچنان واضح و روشن است كه جاى هيچ بحثى را باقى نمى‌گزارد و خواننده با ديدن اين اشعار، كاملاً به مراد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله از عبارت «من كنت مولا فعلى مولا» پى خواهد برد. بنابراين ما نيز به ذكر توضيحات بيشتر نمى‌پردازيم و قضاوت را به خواننده منصف وا مى‌نهيم.

قرينه سوم: فهم اصحاب و عرف مردم صدر نخست تلقى اصحاب پيامبر و عرف مردم صدر نخست اسلام از حديث غدير، اين بوده

كه كلمه مولا را به معناى اولويت قلمداد كردند و فهم خويش را در قالب الفاظ بيان نمودند. بنابراين نسبت به اين قسم از قرائن، هم گزاره لفظى و هم گزاره لبى «عقلى» موجود است كه توضيح بيشتر آن به زودى بيان مى‌شود. اين دسته از قرائن نيز بر چند دسته تقسيم مى‌شوند؛ از اين رو به بيان چند نمونه از تلقى اصحاب از حديث غدير اشاره مى‌كنيم:

تلقى نخست: خطاب كردن اميرالمؤمنين با تعبير «مولانا» پيش از اين، در بيان متن حديث غدير و ذيل روايت جمال‌الدين محدث شيرازى و حسن بن حكم نخعى، گذشت كه عده‌اى از همراهان ابوايوب انصارى بر اميرالمؤمنين عليه السلام وارد شدند و بر حضرت با تعبير «السلام عليك يا مولانا» درود فرستادند. اميرالمؤمنين عليه السلام از آنان پرسيد: شما مگر عرب نيستيد؟ عرضه داشتند: آرى. حضرت فرمود: پس چگونه است كه من را مولانا خطاب مى‌كنيد؟ عرضه داشتند كه در روز غدير از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيديم كه فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه».

در روايت ديگرى وارد شده كه شخص ابوايوب انصارى، اميرالمؤمنين عليه السلام را مولا خطاب كرد و سپس حديث غدير را متذكر شد و در برخى روايات ديگر وارد شده كه آن گروه به حضرت عرضه داشتند: «ما از مواليان شما باشيم». پيش از اين معناى ولى امر را بيان نموديم و گذشت كه برخى مانند راغب اصفهانى، موالى را به معناى ولى امر گرفته‌اند و ولى امر به معناى سرپرست و اولى به تصرف است؛ بنابراين مراد آن گروه از عبارت «مواليك يا اميرالمؤمنين»، آن بوده كه اميرالمؤمنين عليه السلام را سرپرست، رئيس و اولى نسبت به خويش مى‌دانسته‌اند.

آنچه از اين روايت استفاده مى‌شود آن است كه اگر مولا در حديث غدير، در معنايى غير از اولويت استعمال شده بود، چرا اميرالمؤمنين عليه السلام از آن گروه پرسيد:

گويا شما عرب نيستيد؟! سر مطلب در اين است كه در آن دوران، اسيران رومى، ترك و... از كلمه مولا استفاده مى‌كردند. از اين رو اميرالمؤمنين عليه السلام به آنان فرمود شما عرب هستيد و آزاد و حر مى‌باشيد؛ پس چرا من را مولاى خويش معرفى مى‌نماييد؟ آن گروه در پاسخ عرضه داشتند: ما از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير شنيديم كه شما را مولاى ما معرفى نمود. اميرالمؤمنين از شنيدن اين پاسخ خنديد [كنايه از خوشحالى آن حضرت] و به حضار فرمود: شاهد باشيد.

حال اگر تلقى آن مردان كه از همراهان ابوايوب انصارى،(1)صحابه بزرگ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بودند دلالت بر اولويت اميرالمؤمنين نكند، پس معناى اين محاورات چيست؟ و اساسا معنا نداشت كه اميرالمؤمنين عليه السلام از آنان سؤال نمايد كه آيا شما عرب هستيد؟ و معنا نداشت كه حضرت از پاسخ آنان مسرور شود و حضار را به عنوان شاهد بگيرد. از اين رو تعابير فوق با هيچ كدام از معانى «مولا» سازگار نيست، مگر با معناى اولويت به تصرف. بنابراين، سؤال و پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام با آن مردان، كاشف از اين نكته مهم است كه كلمه مولا در حديث غدير به معناى اولويت بوده و مردم آن روزگار نيز همين معنا را از حديث غدير فهميده‌اند.

تلقى دوم: همچنين پيش از اين و ذيل روايت حسين بن محمد بن بهرام گذشت كه ابوطفيل ماجراى رحبه را نقل كرده و گفت: پس از آنكه اميرالمؤمنين عليه السلام از جمعى از صحابه اقرار گرفت، مبنى بر اين كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم فرمود: «من كنت مولاه فهذا مولاه»، مطلب بر من گران آمد و نتوانستم آن را باور كنم؛ از


1) . خالد بن زيد كه به نام ابوايوب انصارى مشهور است، از صحابه بسيار محترم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است و كسى است كه ناقه پيامبر در ابتداى ورود به مدينه، در منزل او نشست و او را به ميزبانى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مفتخر نمود. نام‌برده از صحابه‌اى است كه حتى يك مورد منفى از حيات او به ثبت نرسيده است.

اين رو اين مطلب را با زيد بن ارقم در ميان گذاشتم. زيد بن ارقم به من گفت: چرا نمى‌توانى بپذيرى، من نيز همين تعبير را از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده‌ام.

روايت ابوطفيل را ابن حبان به‌گونه ديگرى روايت كرده، مى‌نويسد:

فخرجت وفي نفسي من ذلك شيء، فلقيت زيد بن أرقم فذكرت ذلك له. فقال: قد سمعناه من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم يقول ذلك له؛(1)من خارج شدم در حالى كه آن مطلب بر من سنگين آمد. آن‌گاه زيد بن ارقم را ديدم و اين مسأله را با او در ميان گذاشتم. زيد گفت: من از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم كه اين مطلب را بيان فرمود.

اين روايت صراحت بيشترى داشته و دلالت دارد بر اينكه ابوطفيل از تعبير «من كنت مولاه» به شگفت آمده و شاهد بر اين مطلب، عبارت «فخرجت وفي نفسي من ذلك شيء» مى‌باشد. شگفتى ابوطفيل بدون ترديد از اين جهت بوده كه چگونه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اولويت خويش را به اميرالمؤمنين عليه السلام واگذار كرده و اميرالمؤمنين را مانند خود، مولاى تمام مردم خطاب كرده است؟ از ظاهر اين روايت استفاده مى‌شود كه ترديد ابوطفيل از جهت صدور چنين تعبيرى از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بوده و دلالت اين تعبير براى او مبهم نبوده است؛ يعنى وى از اقرار صحابه پيامبر خدا، همان معناى اولويت را فهميده و از اين جهت، احتمال ديگرى به ذهنش خطور نكرده است؛ از اين رو به دنبال توجيه سخن پيامبر خدا برنيامده و مولا را به معانى ديگر حمل ننموده و به همين جهت، هنگامى كه زيد بن ارقم اعتراف نموده كه من نيز همين تعبير را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدم، ابوطفيل آرام گرفت و شگفتى او فرو نشست.


1) . صحيح ابن حبان: 15 / 376.

اين روايت نيز از ديگر قرائنى است كه دلالت دارد بر اينكه مولا به معناى اولى به تصرف است؛ زيرا اگر ابوطفيل از كلمه مولا معنايى غير از اولويت فهميده بود، ديگر معنا نداشت تا متحير شود و از قبول آن سرباز زند.

ممكن است اين سؤال مطرح شود كه ابوطفيل خود از كسانى است كه در غدير حاضر بوده و نام او در ميان روات حديث غدير ديده مى‌شود؛ پس چرا او در اين زمينه دچار شگفتى و تحيّر شده است؟ پاسخ اين سؤال آن است كه ابوطفيل در غدير خم از سن كمى برخوردار بوده و حتى نوشته شده كه در روز غدير، در آغوش پدر خويش بوده است؛ از اين رو طبيعى است كه جزئيات اين واقعه را به درستى در ذهن خود ثبت نكرده باشد.

در هر حال ابوطفيل، عامر بن واثله ليثى مكّى آخرين صحابى بوده كه از دنيا رفته؛ اما اين شخص از دوست داران اهل بيت و از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام است.(1)نوشته شده كه او در قيام مختار نقش داشته و در مواردى صاحب رايت و پرچم مختار بوده است. همچنين هنگامى كه عبداللّه بن زبير(2)در مكه بزرگان بنى هاشم را تهديد نمود و آنان را بين بيعت و سوزانيدن منازلشان مخير ساخت، ابوطفيل در رأس لشكرى از جانب مختار براى نجات بزرگان بنى هاشم؛ مانند عبداللّه بن عباس و محمّد بن حنفيه رهسپار مكه شد. بنابراين ابوطفيل در خدمت اهل بيت پيامبر بوده و شايد به همين دليل است كه ابن حزم اندلسى كه به جانب دارى از امويان شهره است، بسيار در مذمت ابوطفيل تلاش نموده و كوشيده تا وجهه او را تخريب نمايد، در حالى كه ابوطفيل از صحابه است و طبق قاعده عام، ابن حزم بايد به او احترام بگذارد؛ اما ظاهرا صحابه‌اى كه در خدمت اهل بيت عليهم السلام باشند، لايق احترام نيستند!


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 5 / 71 - 72 / ش 135.

2) . نوشته شده هنگامى كه عبداللّه بن زبير قصد آتش زدن منازل بنى هاشم را كرد، برادرش مصعب بن زبير او را نهى كرد و گفت: اين كار تو مانند كار عمر بن خطاب است! ر.ك: شرح نهج البلاغه: 2 / 174.

تلقى سوم: يكى ديگر از قرائنى كه بر اراده اولويت از كلمه مولا دلالت دارد، ماجراى گواه گرفتن اميرالمؤمنين عليه السلام و احتجاج آن حضرت است كه با عبارت حديث مناشده از آن ياد مى‌شود. اين ماجرا به صورت‌هاى مختلفى روايت گرديده كه برخى از نقل‌هاى آن را پيش از اين بيان نموديم. از اين رو از كثرت نقل گوناگون اين ماجرا استفاده مى‌كنيم كه گواه گرفتن و مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام منحصر به جلسه واحدى نبوده و آن حضرت بارها اقدام به اين كار كرده است كه در ذيل به برخى از اين موارد اشاره مى‌كنيم.

احتجاج اميرالمؤمنين به حديث غدير

نخست: مناشده اميرالمؤمنين در رحبه

طبق برخى روايات، اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه گروهى از صحابه را سوگند داد و از آنان خواست تا قضيه روز غدير خم را بازگو نمايند. گروهى از صحابه برجسته برخاستند و شهادت دادند؛ اما براء بن عازب و انس بن مالك از شهادت دادن خوددارى نمودند و مشمول نفرين حضرت شدند و انس بن مالك تا آخر عمر خود از مرض پيسى رنج مى‌كشيد. آيا خواستن چنين شهادتى غير آن است كه مولا به معناى اولى بوده و آيا كتمان كردن انس بن مالك و براء بن عازب به اين جهت نبوده كه نمى‌خواستند بر اولويت اميرالمؤمنين عليه السلام شهادت دهند؟ اين روايت را پيش از اين مطرح نموديم و به زودى ذيل حديث «طير مشوى» بيان خواهيم نمود كه اساسا انس بن مالك به دنبال اغراض ديگرى بوده و تلاش مى‌كرده تا از هر فرصتى استفاده نمايد تا بزرگ انصار را مشمول عنايات پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله قرار دهد تا به اين واسطه، از موقعيت برترى برخوردار باشد و همو به سبب غرض ياد شده، حديث طير مشوى را كتمان نمود و تصريح كرد كه دوست مى‌داشتم تا مردى از انصار وارد شود و مشمول دعاى پيامبر قرار گيرد. بنابراين، اگر

حديث غدير نيز صراحتا بر اولويت اميرالمؤمنين دلالت نمى‌كرد، دليلى نداشت تا انس بن مالك آن را كتمان نمايد و وجهه خويش را در جامعه اسلامى تخريب كند و همگان او را به خاطر نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام، دروغ‌گو بپندارند.

همچنين ابن اثير در اسد الغابة به نقل از ابن عقده چنين روايت كرده است:

عن أبيغيلان سعد بن طالب، عن أبيإسحاق، عن عمرو ذي مر، ويزيد بن يثيع، وسعيد بن وهب، وهانئ بن هانئ، قال أبواسحاق وحدثني من لا أحصي، أنّ عليا نشد الناس في الرحبة: من سمع قول رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه». فقام نفر - فشهدوا أنّهم سمعوا ذلك من رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم، وكتم قوم فما خرجوا من الدنيا حتى عموا وأصابتهم آفة، منهم: يزيد بن وديعة، وعبدالرحمن بن مدلج؛(1)از ابوغيلان سعد بن طالب به نقل از ابواسحاق آمده است كه: على عليه السلام در رحبه مردم را سوگند داد و فرمود: چه كسى از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنان على دشمن باش»؟ در اين هنگام برخى برخاستند و شهادت دادند. بعضى گفته‌اند كه شش نفر شهادت دادند و برخى گفته‌اند كه سه نفر شهادت دادند، و برخى نيز شهادت ندادند و فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را كتمان كردند و آنان از دنيا نرفتند مگر آنكه نابينا شدند و يا آفت ديگرى به آنان رسيد و يكى از آنان يزيد بن وديعه و ديگرى عبدالرحمان بن مدلج بود.

احمد در كتاب مسند، حديث ذيل را روايت كرده است. وى مى‌نويسد:

حدثنا عبداللّه، حدثنا أحمد بن عمر الوكيعي حدثنا زيد بن الحباب، ثنا


1) . أسد الغابة: 3 / 321.

الوليد بن عقبة بن نزار العنسى، حدثني سماك بن عبيد بن الوليد العبسي، قال: دخلت على عبدالرحمن بن أبيليلى، فحدثني أنّه شهد عليا في الرحبة قال: أنشد اللّه رجلاً سمع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم وشهده يوم غدير خم إلا قام ولا يقوم إلا من قد رآه. فقام اثنا عشر رجلاً فقالوا: قد رأيناه وسمعناه حيث أخذ بيده يقول: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله». فقام إلا ثلاثة لم يقوموا فدعا عليهم فأصابتهم دعوته؛(1)سماك بن عبيد گويد: بر عبدالرحمان بن ابى‌ليلى وارد شدم و او به من گفت: على در رحبه مردم را سوگند داد و فرمود: هر كس فرمايش رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در غدير خم را شنيده، شهادت دهد. در اين هنگام دوازده نفر برخاستند و شهادت دادند و عرضه داشتند: ما ديديم و شنيديدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على را گرفت و فرمود: «پروردگارا، دوستان على را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش و ياوران او را يارى نما و خواركنندگان او را ذليل فرما». به جز سه نفر، همه شهادت دادند و على آن سه نفر را نفرين كرد و نفرين على در حق آنان به وقوع پيوست.

دوم: مناشده اميرالمؤمنين در كوفه

لازم به ذكر است كه در اين دسته از روايات، دقيقا اشاره نشده كه مكان مناشده كجا بوده؛ اما از قرائن به دست مى‌آيد كه احتمالا در كوفه بوده است. ابن مغازلى روايت ذيل را از زيد بن ارقم نقل كرده و مى‌نويسد:

أخبرنا أبوالحسن علي بن عمر بن عبداللّه بن شوذب قال: حدثني أبي، قال: حدّثنا محمّد بن الحسين الزعفراني، قال: حدّثني أحمد بن يحيى بن عبدالحميد، حدثنا أبوإسرائيل الملائي، عن الحكم، عن أبيسليمان


1) . مسند أحمد: 1 / 119.

المؤذن، عن زيد بن أرقم قال: نشد على الناس في المسجد قال: أنشد اللّه رجلاً سمع النبي صلّى اللّه عليه وسلم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». وكنت أنا ممّن كتم فذهب بصري؛(1)ابوالحسن على بن عمر بن عبداللّه بن شوذب به سند خود از زيد بن ارقم نقل مى‌كند كه گفت: على در مسجد مردم را سوگند داد و فرمود: هر كس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده كه فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه. اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»، شهادت بدهد. من شهادت ندادم و كتمان كردم؛ از اين رو چشم خود را از دست دادم.

متقى هندى نيز در كنز العمّال روايت ذيل را نقل كرده، مى‌نويسد:

عن عبدالرحمن بن أبيليلى قال: خطب علي فقال: أنشد اللّه امرأ نشدة الإسلام سمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يوم غدير خم أخذ بيدي يقول: «ألست أولى بكم يا معشر المسلمين من أنفسكم؟». قالوا: بلى يا رسول اللّه. قال: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله إلا قام فشهد». فقام بضعة عشر رجلاً فشهدوا، وكتم قوم فما فنوا من الدنيا إلاّ عموا وبرصوا؛(2)عبدالرحمان بن ابى‌ليلى مى‌گويد: على خطبه‌اى خواند و فرمود: به خداوند سوگند مى‌دهم هر مسلمانى را كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم در حالى كه دست من را گرفته بود، شنيده كه فرمود: «اى مسلمانان، آيا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نيستم؟». مردم عرضه داشتند: آرى. سپس رسول خدا فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب عليه السلام: 40 - 41 / ح 33.

2) . كنزالعمّال: 13 / 131 / ش 36417.

دوست باش و با دشمنش دشمن باش و ياوران او را يارى نما و خواركنندگان او را ذليل فرما». در اين هنگام حدود ده نفر برخاستند و شهادت دادند و برخى نيز كتمان كردند و كسانى كه كتمان كردند، از دنيا نرفتند مگر آنكه يا كور شدند و يا به مرض برص گرفتار شدند.

حلبى در بيانى جامع، ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام را اين‌گونه روايت كرده است:

وقول بعضهم: إنّ زيادة «اللهمّ وال من والاه إلى آخره» موضوعة مردود. فقد ورد ذلك من طرق صحّح الذهبي كثيرا منها، وقد جاء أنّ عليا كرم اللّه وجهه قام خطيبا فحمد اللّه وأثنى عليه ثم قال: «أنشد اللّه من ينشد يوم غدير خم إلا قام ولا يقوم رجل يقول أنبئت أو بلغني إلا رجل سمعت أذناه ووعى قلبه». فقام سبعة عشر وفي رواية ثلاثون صحابيا، وفي المعجم الكبير ستة عشر وفي رواية اثنا عشر. فقال هاتوا ما سمعتم، فذكروا الحديث ومن جملته: «من كنت مولاه فعلى مولاه»، وفي رواية: «فهذا مولاه»، وعن زيد بن أرقم رضي اللّه عنه: وكنت ممن كتم فذهب اللّه ببصري وكان على كرم اللّه وجهه دعى على من كتم؛(1)برخى ادعا كرده‌اند كه تعبير: «اللهمّ وال من والاه...» در حديث غدير اضافه شده و جعلى مى‌باشد، در حالى كه تعبير ياد شده را ذهبى از طرقى نقل كرده و آن طرق را تصحيح نموده است. و همچنين وارد شده كه على عليه السلام خطبه خواند و پس از حمد و ثناى الاهى فرمود: «شما را به خدا سوگند مى‌دهم كه هر كس در غدير خم حاضر بوده و خود فرمايش رسول خدا را شنيده و درك نموده، بلند شود و شهادت دهد و كسى از قول ديگرى چيزى نقل نكند». در اين هنگام هفده نفر و در روايتى


1) . السيرة الحلبية: 3 / 336 - 337.

سى نفر و طبق نقل طبرانى در كتاب المعجم الكبير، شانزده نفر و طبق روايت ديگرى، دوازده نفر برخاستند و شهادت دادند كه خود از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حديث غدير را شنيدند و شنيدند كه آن حضرت فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه»، و طبق روايت ديگرى: «فهذا مولاه». از زيد بن ارقم روايت شده كه گفت: من از كسانى بودم كه پاسخ على را ندادم و حديث غدير را كتمان كردم در حالى كه على، كتمان‌كنندگان را نفرين كرد؛ از اين رو من چشم خود را به واسطه نفرين على كرم اللّه وجهه از دست دادم.

به هر روى از دو دسته روايات مذكور استفاده مى‌شود كه اين مناشده، چه در كوفه بوده و چه در رحبه، اما عبدالرحمان بن مدلج، يزيد بن وديعه، زيد بن أرقم، جرير بن عبداللّه، أنس بن مالك و براء بن عازب از كسانى بوده‌اند كه به جهت كتمان حديث غدير، به نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام دچار شدند و به مرض صعب‌العلاج گرفتار شدند و تمام مردم متوجه شدند كه آنان به دليل خيانت در امانت و كتمان فرمايش رسول خدا صلى اللّه عليه وآله به چنين وضعى مبتلا گرديده‌اند.

همچنين پيش از اين، ذيل روايت جمال‌الدين محدث شيرازى بيان شد كه كسانى مانند خالد بن زيد، أبوأيوب أنصارى، خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين، ثابت بن قيس بن شماس، عمار بن ياسر، أبوهيثم بن تيهان، هاشم بن عتبه، سعد بن أبى‌وقاص و حبيب بن بديل بن ورقاء برخاستند و شهادت دادند؛ اما انس بن مالك و براء بن عازب خوددارى كردند و مبتلا به نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام شدند. بلاذرى ماجراى انس و براء بن عازب را روايت كرده و نام جرير بن عبداللّه را نيز به ميان آورده و او را از نفرين‌شدگان اميرالمؤمنين عليه السلام برشمرده است.

بنابراين، اميرالمؤمنين در كوفه يا رحبه، از صحابه خواستند تا به ماجراى غدير خم شهادت بدهند. روايات در بيان تعداد شهود متعدد است. طبق برخى نقل‌ها،

شانزده نفر برخاستند و شهادت دادند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدند كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه». طبق برخى نقل‌ها، دوازده نفر و طبق برخى نقل‌ها سى نفر شهادت دادند. در بعضى از نقل‌ها وارد شده كه آن دوازده نفر از اصحاب بدر بودند. ابن حجر در كتاب الاصابه، روايتى نقل كرده كه تعداد شهود را هفده نفر معرفى نموده و ابوقدامه انصارى را يكى از آن هفده نفر معرفى نموده است. در هر حال احتمال دارد كه نقل متعدد مربوط به چند قضيه باشد.

حديث گواه خواستن اميرالمؤمنين عليه السلام در رحبه و كوفه، توسط گروه انبوهى از راويان برجسته عامه روايت شده است. از اين رو شمس‌الدين ذهبى كه به تعصب شهره مى‌باشد، در مورد اين حديث مى‌نويسد:

وروى نحوه يزيد بن أبيزياد، عن عبدالرحمن بن أبيليلى، أنه سمع علياً ينشد في الرحبة. وروى نحوه عبداللّه بن أحمد في مسند أبيه، من حديث سماك بن عبيد، عن ابن أبيليلى، وله طرق أخرى ساقها الحافظ ابن عساكر في ترجمة علي يصدق بعضها بعضاً؛(1)و مانند آن را يزيد بن ابى‌زياد، از عبدالرحمان بن ابى‌ليلى روايت كرده كه از على در رحبه شنيده كه مردم را سوگند داد. و نيز مانند آن از عبداللّه بن احمد در مسند پدرش روايت شده كه آن را از حديث سماك بن عبيد از ابن ابى‌ليلى روايت كرده. براى اين روايت طرق ديگرى نيز هست كه حافظ ابن عساكر آن را در شرح حال على عليه السلام آورده است، در حالى كه بعضى از آن، قسمت ديگرش را تأييد مى‌كند.

بنابراين، حديث مناشده نيز از قرائنى است كه معناى كلمه مولا را روشن مى‌سازد و به راستى اگر مولا به معناى اولى به تصرف نبود، مناشده حضرت چه معنايى داشت؟ و چرا برخى از اقرار به آن سرباز مى‌زدند؟


1) . تاريخ الإسلام: 3 / 632.

سوم: مناشده اميرالمؤمنين در روز شورا

اين روايت مفصل است و نقل تمام عبارات آن از موضوع حديث غدير خارج مى‌باشد؛ از اين رو ما تنها به فقراتى از اين حديث كه مورد شاهد است، اشاره مى‌كنيم. خوارزمى حنفى مى‌نويسد:

وأخبرني الشيخ الإمام شهاب‌الدين أفضل الحفاظ أبوالنجيب سعد بن عبداللّه بن الحسن الهمداني المعروف بالمروزي فيما كتب إلي من همدان، أخبرني الحافظ أبوعلي الحسن بن أحمد بن الحسن الحداد فيما أذن لي في الرواية عنه، أخبرني الشيخ الأديب أبويعلى عبدالرزاق بن عمر بن إبراهيم الطهراني سنة ثلاث وسبعين وأربعمائة، أخبرني الإمام الحافظ طراز المحدثين أبوبكر أحمد بن موسى بن مردويه الإصبهاني.

قال الشيخ الإمام شهاب‌الدين أبوالنجيب سعد بن عبداللّه الهمدانى: وأخبرنا بهذا الحديث عاليا الإمام الحافظ سليمان بن إبراهيم الإصبهاني في كتابه إلي من أصبهان سنة 488 عن أبيبكر أحمد بن موسى بن مردويه، حدّثني سليمان، حدثني يعلى بن سعد الرازي، حدثني محمد بن حميد، حدثني زاهر بن سليمان، عن الحرث بن محمد عن أبيالطفيل عامر بن واثلة قال: كنت مع علي في البيت يوم الشورى وسمعته يقول لهم: «لأحتجنّ عليكم بما لا يستطيع عربيكم ولا عجميكم تغيير ذلك». ثم قال: «... فأنشدكم باللّه» هل فيكم أحد قال له رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره»، ليبلغ الشاهد الغايب غيرى؟» قالوا: اللهمّ لا؛(1)


1) . المناقب: 221 - 222.

ابونجيب سعد بن عبداللّه بن حسن همدانى به سند خود، از ابوطفيل نقل مى‌كند كه گفت: من در روز شورا كنار درب شورا ايستاده بودم و على در شورا بود و شنيدم كه به اهل شورا فرمود: «هر آيينه برهانى براى شما مى‌آورم كه عرب و عجم شما را گريزى از آن نيست و نمى‌توانيد آن را تغيير دهيد، سپس فرمود: «... شما را به خدا سوگند مى‌دهم آيا در ميان شما كسى غير از من هست كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد او فرموده باشد: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره»؛ سپس بفرمايد كه بر حاضران واجب است تا غائبان را از اين قضيه آگاه نمايند؟ در اين هنگام تمام اهل شورا عرضه داشتند: خدا شاهد است كه جز اين نيست.

ابن حاتم شامى در كتاب الدر النظيم، از طريق حافظ ابن مردويه، با سند ديگرى اين ماجرا را با صراحت بيشترى نقل كرده و مى‌نويسد:

حدث أبوالمظفر عبدالواحد بن حمد بن محمد بن شيذة المقرئ قال: حدثنا عبدالرزاق بن عمر الطهراني قال: حدثنا أبوبكر أحمد بن موسى الحافظ (ابن مردويه) قال: حدثنا أبوبكر أحمد بن محمد بن أبيدارم قال: حدثنا المنذر بن محمد قال: حدّثني أبي، قال: حدثني عمي قال: حدثني أبي عن أبان بن تغلب عن عامر بن واثلة قال: كنت على الباب يوم الشورى وعلي في البيت فسمعته يقول: «... أنشدكم باللّه أمنكم من نصبه رسول اللّه يوم غدير خم للولاية غيري؟» قالوا: اللهمّ لا؛(1)عبدالواحد بن حمد بن محمد بن شيذه به سند خود از عامر بن واثله نقل مى‌كند كه گفت: من در روز شورا كنار درب بودم و شنيدم كه على مى‌فرمود: «... شما را به خدا


1) . الدر النظيم: 329 - 332.

سوگند مى‌دهم، كه آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله او را به ولايت منصوب كرده باشد؟» در اين هنگام تمام اهل شورا پاسخ دادند: خدا شاهد است كه جز اين نيست.

حديث مناشده منحصر در موارد ياد شده نيست و نقل‌هاى بسيارى وجود دارد كه اميرالمؤمنين عليه السلام در جنگ جمل و جنگ صفين و ايام خلافت عثمان نيز مناشده كرده و بابت حديث غدير و عبارت «من كنت مولاه»، از صحابه پيامبر اقرار گرفته‌اند كه به دليل رعايت اختصار، از نقل تمام موارد حديث مناشده خوددارى مى‌ورزيم، چه اينكه نقل تمام روايات مناشده نزديك به يك مجلد خواهد بود؛ اما آنچه مهم است، توجه به اين نكته مى‌باشد كه حديث مناشده، دلالت رسايى بر اولويت اميرالمؤمنين عليه السلام دارد و به خوبى معناى كلمه مولا را روشن مى‌سازد و اساسا امكان ندارد كه حديث مناشده بر معنايى غير از اولويت دلالت داشته باشد.

البته حديث مناشده حاكى از يك واقعيت تلخ در تاريخ صدر اسلام است و آن واقعيت، گوياى گزينشى عمل كردن صحابه و خيانت برخى از آنان در نقل احاديث رسول خداست. به زودى - همان طور كه پيش از اين نيز بيان كرديم - ذيل حديث طير مشوى خواهيم گفت كه خيانت انس بن مالك تنها در كتمان حديث غدير خلاصه نمى‌شود؛ بلكه او حديث طير را نيز تحريف كرده و از نقل آن خوددارى ورزيده و غرض او در كتمان حديث طير، صرفا منافع شخصى و منافع قومى و قبيله‌اى بوده است. بنابراين پرونده انس مالامال از خيانت و نيرنگ است.

به هر روى برخى از صحابه مانند انس و براء بن عازب به دليل كتمان حقائق نفرين شدند و در جامعه به عنوان انسان‌هاى خائن شناخته شدند. با اين وجود، باز اهل سنت بر تابوى عدالت تمام صحابه صحه مى‌گذارند و مى‌كوشند تا تمام صحابه را عادل معرفى نمايند! برخى از عالمان عامه كه نتوانسته‌اند حديث مناشده را از ناحيه سند

و دلالت زير سؤال ببرند، تلاش كرده‌اند تا با مطرح ساختن مباحث جدلى مانع از شيوع اين احاديث شوند.

فضل بن روزبهان كه از معاصران علامه حلى رحمه اللّه است، در تلاشى مذبوحانه سعى كرده تا دامن انس بن مالك را از اين ننگ تاريخى پاك نمايد؛ از اين رو مى‌نويسد:

وأما ما ذكر أنّ أمير المؤمنين استشهد من أنس بن مالك فاعتذر بالنسيان فدعا عليه فالظاهر أن هذا من موضوعات الروافض، لأنّ خبر «من كنت مولاه فعلي مولاه» كان في غدير خم، وكان لكثرة سماع السامعين كالمستفيض، فأي حاجة إلى الاستشهاد من أنس؟ ولو فرض أنه استشهد ولم يشهد أنس لم يكن من أخلاق أمير المؤمنين أن يدعو على صاحب رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم ومن خدمه عشر سنين بالبرص، ووضع الحديث ظاهر؛(1)اما آنچه ذكر شده كه اميرالمؤمنين، انس به مالك را به عنوان شاهد طلبيد و او انكار ورزيد و مورد نفرين حضرت واقع شد، از جعليات رافضيان است؛ زيرا خبر «من كنت مولاه فعلى مولاه» در روز غدير خم به دليل انبوه راويانى كه آن را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده‌اند، از اخبار مستفيض است؛ بنابراين نياز به شهادت دادن انس بن مالك نبوده است. وانگهى اگر فرض كنيم كه انس بن مالك از شهادت دادن خوددارى ورزيده، باز از اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام به دور است كه خادم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را نفرين نمايد و او به مرض برص گرفتار شود.

بسيار جاى شگفتى است كه فضل بن روزبهان خود اعتراف كرده كه حديث غدير آن قدر مشهور بوده كه نياز به شهادت انس نداشته؛ اما او دقت نكرده كه اگر حديث غدير اين قدر مشهور بوده؛ پس چرا امثال انس بن مالك و براء بن عازب از


1) . دلائل الصدق لنهج الحق: 6 / 385، به نقل از ابن روزبهان.

شهادت دادن اجتناب كرده‌اند! همچنين فضل بن روزبهان از اقامه برهان عاجز شده و تنها با عبارات جدلى كوشيده تا با تحريك عواطف، از اخلاق اميرالمؤمنين عليه السلام مايه بگذارد تا افتضاح أنس را پنهان نمايد؛ اما توجه نكرده كه شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كه به تعبير قرآن «رحمه للعالمين» است، بارها نفرين كرده و يكى از موارد نفرين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مربوط به نفرين آن حضرت نسبت به اصحاب عقبه است كه قصد ترور پيامبر را داشتند. حلبى در كتاب سيره به ماجراى عقبه اشاره نموده و مى‌نويسد:

فلما أصبح رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم جاء إليه أسيد بن حضير فقال: يا رسول اللّه، ما منعك البارحة من سلوك الوادي، فقد كان أسهل من سلوك العقبة، فقال: أتدري ما أراد المنافقون! وذكر له القصة، فقال: يا رسول اللّه قد نزل الناس واجتمعوا، فمر كلّ بطن أن يقتل الرجل الذي هم بهذا، فإن أحببت بين بأسمائهم، والذي بعثك بالحق لا أبرح حتى آتيك برؤوسهم. فقال صلى اللّه عليه وسلّم: إني أكره أن يقول الناس إنّ محمدا قاتل بقوم حتى إذا أظهره اللّه تعالى بهم أقبل عليهم يقتلهم، فقال: يا رسول اللّه، هؤلاء ليسوا بأصحاب. فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم أليس يظهرون الشهادة! ثم جمعهم رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم وأخبرهم بما قالوه وما أجمعوا عليه، فحلفوا باللّه ما قالوا ولا أرادوا الذي ذكر، فأنزل اللّه تعالى « يحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَ لَقَدْ قَالُوا كلِمَةَ الْكُفْرِ » الآية. وأنزل اللّه تعالى: « وَ هَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا ». ودعا عليهم رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم. فقال: اللهمّ ارمهم بالدبيلة. هي سراج من نار يظهر بين أكتافهم حتى ينجم من صدورهم؛(1)هنگامى كه صبح شد، اسيد بن حضير به محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمد


1) . السيرة الحلبيّة: 3 / 121.

و عرضه داشت: اى پيامبر خدا، چه عاملى سبب شد تا شما به جاى عبور از وادى، مسير تنگه عقبه را برگزيديد، در حالى كه عبور از وادى آسان‌تر است؟ سپس عرضه داشت: آيا از نيت منافقان آگاهيد؟ آنگاه ماجرا را تعريف نمود و عرضه داشت: اى پيامبر خدا، اينك مردم گردِ هم جمع شدند؛ از اين‌رو سزاوار است تا كسانى كه قصد توطئه داشتند را مجازات نمائيم و اگر مايل هستيد اسامى آنان را بگوييد. سوگند به خدايى كه تو را به حق مبعوث نمود، هر آيينه سر آنان را براى شما خواهيم آورد. رسول خدا صلّى اللّه عليه وسلّم فرمود: «نمى‌پسندم كه مردم بگويند محمد با اصحابش به جنگ دشمنان رفت و پس از پيروزى، اصحاب خويش را به قتل رساند». عرضه داشت: اى پيامبر خدا، آنان از اصحاب شما نيستند. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا آنان شهادتين نمى‌گويند؟». سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله منافقان را جمع نمود و مطلب را به ايشان فرمود و آنان سوگند خوردند كه قصد چنين فتنه‌اى را نداشتند؛ پس در اين هنگام آيه « يحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَ لَقَدْ قَالُوا كلِمَةَ الْكُفْرِ » و همچنين آيه « وَ هَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا » نازل شد. بنابراين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آنان را نفرين نمود و فرمود: «پروردگارا، آنان را به دبيله مبتلا كن و دبيله، شعاعى از آتش است كه ميان كتف آنان هويدا مى‌شود و در نهايت از سينه آنان برمى‌آيد (كنايه از اينكه آتشى در باطن سينه آنان بيانداز تا در نهايت هلاك شوند).

آيا نه اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چنين نفرين سختى فرمود؟ پس نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام نيز هيچ ابهامى ندارد و ابدا با اخلاق آن حضرت ناسازگار نيست؛ زيرا چنين نفرينى عين رحمت براى امت است. از سوى ديگر، نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام منحصر به حديث مناشده نيست و موارد ديگرى را عالمان عامه روايت كرده‌اند كه حضرت شخصى را نفرين كرد و او كور شد. ابن حجر در الصواعق المحرقة مى‌نويسد:

ومن كراماته أيضا: إنّه حدّث بحديث فكذبه رجل، فقال له: ادعو عليك إن كنت كاذبا. قال: ادع. فدعا عليه، فلم يبرح حتى ذهب بصره؛(1)از كرامات اميرالمؤمنين عليه السلام آن است كه آن حضرت حديثى خواند و مردى او را تكذيب كرد. اميرالمؤمنينعليه السلام فرمود: اگر دروغ بگويى تو را نفرين مى‌كنم. آن مرد عرضه داشت: نفرين كن. اميرالمؤمنين آن مرد را نفرين كرد و بلافاصله آن مرد كور شد.

وانگهى فضل بن روزبهان به دليل شدت تعصب خويش، فراموش نموده كه حديث كتمان انس بن مالك را روافض روايت نكرده‌اند تا از جعليات آنان باشد؛ بلكه بزرگان عامه از روات اين حديث مى‌باشند. پس چگونه او اين حديث را به روافض نسبت مى‌دهد، در حالى كه راوى اين حديث از بزرگان عامه هستند؟! در هر حال حديث مناشده بسيار مهم است و دلالت روشنى داشته و مفسر گويايى براى حديث غدير مى‌باشد.

تلقى چهارم: از ديگر قرائنى كه قرينه بر تعيين معناى اولويت از كلمه مولا مى‌باشد، سخن حضرت زهرا سلام اللّه عليها است كه پيش از اين با سند متصل از جزرى نقل نموديم و به روايت فواطم مشهور است و در آن خطبه، حضرت زهرا سلام اللّه عليها، اصحاب رسول خدا را سرزنش نمود و آنان را بابت ترك پيروى از اميرالمؤمنين عليه السلام عتاب كرد. اگر كلمه «مولا» بر اولويت و امامت دلالت نداشت، پس چرا حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها به حديث غدير استناد جست؟ مگر نه اين است كه معانى ديگر «مولا» اساسا با سرزنش حضرت زهرا سازگار نمى‌افتد؟ مگر اصحاب غير از حذف اميرالمؤمنين از خلافت، كار ديگرى مرتكب شده بودند كه مستحق ملامت


1) . الصواعق المحرقة: 129. همچنين ر.ك: مجمع الزوائد: 9 / 116، باب إجابة دعائه، به نقل از طبرانى در المعجم الأوسط.

حضرت زهرا سلام اللّه عليها شدند؟ تلقى پنجم: از ديگر مواردى كه به روشنى معناى كلمه «مولا» را تبيين مى‌نمايد، قضيه جابر بن نضر است. در مورد نام اين شخص اختلاف است. حافظ ابوعبيد هروى در تفسير خود روايتى نقل كرده كه نام اين شخص را «جابر بن نضر بن حارث بن كلدة عبدرى» معرفى مى‌نمايد و طبق روايت ثعلبى و ابوبكر نقاش موصلى، نام اين شخص «حرث بن نعمان فهرى» مى‌باشد.(1)و طبق روايت ابوعبداللّه شيرازى كلبى، نام اين شخص «نعمان بن حرث فهرى»، و طبق روايت فرات بن ابراهيم كوفى‌و كراجكى، نام اين شخص «حسين بن محمد خارقى» است. شمس‌الدين شربينى در تفسير السراج المنير مى‌نويسد:

اختلف في هذا الداعي فقال ابن عباس: هو النضر بن الحارث... وقيل: هو الحارث بن النعمان؛(2)در مورد اين شخص اختلاف شده و ابن عباس او را نضر بن حرث معرفى‌كرده... همچنين گفته شده كه او حارث بن نعمان است.

البته برخى مانند شمس‌الدين حفنى شافعى، نام اين شخص را ذكر نكرده‌اند و تنها به عبارت «بعض الصحابه» اكتفاء نموده‌اند و برخى مانند شيخ محمد صدر العالم، اين شخص را يكى از خوارج دانسته‌اند.

در هر حال اين ماجرا به روشنى و وضوح نشان مى‌دهد كه مردم صدر نخست از كلمه «مولا»، اولويت، خلافت و امامت را تلقى نموده‌اند. اصل اين روايت را پيش از اين مطرح كرديم و به صورت خلاصه اين‌گونه است كه پس از انتشار خبر غدير در


1) . ر.ك: تفسير الثعلبي: 10 / 35.

2) . تفسير السراج المنير: 4 / 276.

بلاد، حارث بن نعمان يا جابر بن نضر بن حارث و يا هر نام ديگر، خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيد و عرضه داشت:

يا محمّد، أمرتنا من اللّه أن نشهد أن لا إله إلا اللّه، وأنّك رسول اللّه، وبالصلاة والصوم والحج والزكاة، فقبلنا منك، ثم لم ترض بذلك حتى رفعت بضبع ابن عمك ففضلته علينا وقلت: «من كنت مولاه فعلى مولاه»؛ اى محمد، به ما از جانب خدا امر نمودى تا به يگانگى خداوند و رسالت شما، نماز، روزه، حج و زكات اقرار نمائيم و ما از تو پذيرفتيم؛ اما تو به همين مقدار اكتفا نكردى و دست پسر عمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و فرمودى: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

آنچه در اين روايت نظر پژوهشگران را جلب مى‌نمايد، عبارت «حتى رفعت بضبع ابن عمك ففضلته علينا وقلت: «من كنت مولاه فعلى مولاه»» است. تعبير ياد شده نص در اين معناست كه فقره «من كنت مولاه فعلى مولاه» به روشنى براى برترى دادن اميرالمؤمنين عليه السلام بر ديگران صادر شده و اين تفضيل و برترى همان اولويتى است كه اين نوشتار در صدد اثبات آن مى‌باشد.

به باور نگارنده، ماجراى شخص ياد شده تنها يك قضيه شخصى نيست كه شخصى به خاطر كينه‌ورزى خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمده و اعتراض كند؛ بلكه اين ماجرا گوشه‌اى از يك جريان خطرناك در صدر نخست بوده كه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فشار وارد مى‌كردند و به دنبال اغراض سياسى براى دوران پس از حيات پيامبر بودند. شاهد بر اين ادعا را به زودى در بيان آيه « يَأَيُّهَا الرَّسولُ... » ذكر خواهيم نمود و روايات و سخنان مفسران را بازگو مى‌نمائيم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ماجراى غدير، از فتنه كينه‌ورزان واهمه داشت و از تنهايى خويش به خدا پناه برد؛ اما خداوند فرمان داد كه رسولش را حفظ كرده و اجازه نمى‌دهد تا گزندى به پيامبر وارد

آيد. بنابراين ماجراى حارث بن نعمان يك نمونه و يك مصداق از فتنه بدخواهان بوده كه به منصه ظهور رسيده؛ ولى در عين حال جريانى خطرناك در پس اين ماجرا قرار داشته كه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نقشه خود را اجرايى كرده و خلافت را از اميرالمؤمنين عليه السلام ربوده است. البته در مباحث گذشته و ذيل بحث از آيه « سأَلَ سائلُ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ »، به روايات وارد شده و همچنين سخنان مفسران به طور مفصل اشاره شد.(1)تلقى ششم: يكى ديگر از قرائنى كه دلالت دارد بر اينكه كلمه مولا در حديث غدير به معناى اولويت است، ماجراى نبرد يمن به فرماندهى اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌باشد. اصل اين ماجرا را حديث‌نگاران بزرگى همچون: ابوداوود طيالسى، ابوبكر بن ابى‌شيبه، احمد بن حنبل، ترمذى، نسائى، ابويعلى موصلى، ابوجعفر طبرى، ابوحاتم، ابن حبّان، ابوالقاسم طبرانى، حاكم نيشابورى، ابن مردويه، ابونعيم، خطيب بغدادى، ابن عبدالبرّ قرطبى، ابن أثير، ضياءالدين مَقدِسى، شمس‌الدين ذهبى، ابن حجر عسقلانى، شهاب‌الدين قسطلانى، ابن حجر مكّى و جلال‌الدين سيوطى روايت كرده‌اند. اينك اصل اين روايت از طريق ترمذى نقل مى‌شود. وى مى‌نويسد:

حدّثنا قتيبة بن سعيد، أخبرنا جعفر بن سليمان الضبعي، عن يزيد الرشك، عن مطرف بن عبداللّه، عن عمران بن حصين، قال: بعث رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم جيشا واستعمل عليهم علي بن أبيطالب، فمضى في السرية فأصاب جارية، فأنكروا عليه، وتعاقد أربعة من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فقالوا: إذا لقينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أخبرناه بما صنع علي، وكان المسلمون إذا رجعوا من سفر بدأوا برسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم


1) . ر.ك: جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام: ج 4.

فسلّموا عليه، ثم انصرفوا إلى رحالهم فلما قدمت السرية سلّموا على النبي صلّى اللّه عليه وسلّم، فقام أحد الأربعة فقال: يا رسول اللّه ألم تر إلى علي بن أبيطالب صنع كذا وكذا؟ فأعرض عنه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم. ثم قام الثاني فقال مثل مقالته فأعرض عنه، فأعرض عنه. ثم قام إليه الثالث فقال مثل مقالته. ثم قام الرابع فقال مثل ما قالوا. فأقبل إليه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم - والغضب يعرف في وجهه - فقال: «ما تريدون من علي؟ ما تريدون من علي؟ ما تريدون من علي؟ إن عليا منّي وأنا منه وهو وليّ كلّ مؤمن من بعدي»؛(1)ترمذى به سند خود از عمران بن حصين نقل كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سپاهى را به فرماندهى على بن ابى‌طالب عليه السلام روانه كرد. در اين جنگ كنيزى به غنيمت گرفته شد و اميرالمؤمنين عليه السلام در آن كنيز تصرف نمود. در اين هنگام چهار نفر از اصحاب با يكديگر وعده نمودند تا خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيده و گزارش دهند و از اميرالمؤمنين شكايت نمايند. بنابراين آنان خدمت رسول خدا آمدند و رسم مسلمانان بر آن بود كه هنگامى كه از مسافرت باز مى‌گشتند، ابتدا خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى‌رسيدند و سپس به منازلشان مى‌رفتند؛ از اين رو آنان خدمت پيامبر آمدند و يك نفر از آنان برخاست و عرضه داشت: اى پيامبر، آيا مى‌دانيد كه على بن ابى‌طالب فلان كار را انجام داد؟ در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به سخن آن مرد توجه نكرد و روى برگرداند. به دنبال مرد نخست، سه نفر ديگر بلند شدند و سخن او را تكرار كردند و در هر مرتبه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روى مبارك را برگرداند. سپس در حالى كه خشم از چهره آن حضرت هويدا بود، فرمود: «از على چه مى‌خواهيد؟ از على چه


1) . سنن الترمذي: 5 / 296 - 297 / ش 3796.

مى‌خواهيد؟ از على چه مى‌خواهيد؟ همانا على از من و من از على مى‌باشم و او پس از من ولى شما خواهد بود».

اين روايت در منابع ديگر اهل سنت(1)به ويژه در مسند احمد، با اندكى تغيير روايت شده و شاهد در اين روايت، عبارت «هو ولىّ كلّ مؤمن بعدي» مى‌باشد. اين تعبير نيز با توجه به خصوصيت ماجرا كه مسأله فرماندهى و اولويت فرمانده سپاه در آن مطرح است، به غير از معناى اولويت معناى ديگرى نمى‌دهد و اين روايت نيز قرينه و مفسر حديث غدير مى‌باشد.

2.2. نقل ديگر حديث غدير با تعبير «من كنت أولى به من نفسه فعلى وليه» مى‌باشد. اين روايت را طبرانى نقل كرده و سبط ابن جوزى درباره آن مى‌نويسد:

... والمراد من الحديث: الطاعة المحضة المخصوصة فتعين الوجه العاشر وهو الأولى. ومعناه: «من كنت أولى به من نفسه فعلى أولى به». وقد صرّح بهذا المعنى الحافظ أبوالفرج يحيى بن سعيد الثقفي الأصبهاني في كتابه المسمى بمرج البحرين، فإنّه روى هذا الحديث بإسناده إلى مشايخه وقال فيه: فأخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بيد علي فقال: «من كنت وليّه وأولى به من نفسه فعلي وليه». فعلم أن جميع المعانى راجعة إلى الوجه العاشر. ودلّ عليه أيضا قوله عليه السلام: «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟» وهذا نصّ صريح في إثبات إمامته وقبول طاعته. وكذا قوله صلّى اللّه عليه وسلّم: «وأدر الحق معه حيث ما دار وكيف ما دار». فيه دليل على أنه ما جرى خلاف بين علي وبين أحد من الصحابة إلا والحق مع علي.


1) . ر.ك: السنن الكبرى نسائى: 5 / 132 - 133 / ش 8474؛ خصائص أميرالمؤمنين (نسائى): 97 - 98؛ مسند أحمد: 4 / 437 - 438؛ مسند أبى‌داود: 111؛ المصنف ابن أبى‌شيبة: 7 / 504 / ش 58؛ الآحاد والمثاني: 4 / 278 - 279 / ش 2298؛ مسند أبى‌يعلى: 1 / 293 / ش 355 و منابع ديگر.

وهذا بإجماع الأمة. ألا ترى أنّ العلماء استنبطوا أحكام البغاة من وقعة الجمل وصفين؟(1)... مراد از حديث، همان اطاعت محض و مخصوص است؛ پس معناى دهم ثابت مى‌باشد و معنايش آن است كه «من كنت مولاه» به معناى «من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به» مى‌باشد (يعنى مولا به معناى اولى است) و ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتاب مرج البحرين به اين معنا تصريح كرده است؛ زيرا او اين حديث را به صورت متصل از مشايخ خود نقل كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله دست على را گرفت و فرمود: «من كنت وليه و أولى به من نفسه، فعليّ وليه». پس دانسته مى‌شود كه تمام معانى بايد به معناى دهم باز گردد و آنچه كه بر اين معنا دلالت مى‌كند، سخن ديگر رسول خداست كه فرمود: «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟» و اين سخن، تصريح بر امامت و پذيرش خلافت على عليه السلام مى‌باشد. و نيز سخن ديگر آن حضرت كه فرمود: «حق با على است هر كجا كه باشد». و اين عبارت دلالت دارد بر اينكه در اختلافاتى كه در مورد خلافت على در ميان صحابه روى داد، حق با على‌است و اين مسأله به اتفاق امت صحيح است. آيا نمى‌نگرى كه علماء احكام بُغاة را از جنگ جمل و صفين استنباط مى‌نمايند؟ شهاب‌الدين احمد شافعى ايجى در ضمن بيان لطيفى، به برخى روايات حديث غدير اشاره كرده، مى‌نويسد:

وسمعت بعض أهل العلم يقول: معناه من كنت سيده، فعلي سيده مضى قوله. وتصدير القول بقوله صلى اللّه عليه وآله وبارك وسلم: «ألستم تعلمون أني أولى بالمؤمنين» يؤيد هذا القول، واللّه سبحانه أعلم. وقال الشيخ الإمام


1) . تذكرة الخواص: 38 - 39.

جلال‌الدين أحمد الخجندي قدّس سرّه: المولى يطلق على معان: منها الناصر، ومنها الجار بمعنى المجير لا المجار، ومنها السيد المطاع، ومنها الأولى في (مولاكم) أى أولى بكم. وباقى المعاني لا يصلح اعتبارها فيما نحن بصدده، فعلى المعنيين الأولين يتضمن الأمر لعلي رضي اللّه تعالى عنه بالرعاية لمن له من النبي العناية، وعلى المعنيين الآخرين يكون الأمر بإطاعته واحترامه واتباعه. وقد خرج أبوالفرج الإصفهاني في كتابه المسمى بمرج البحرين قال: أخذ النبي صلى اللّه عليه وسلّم بيد علي كرم اللّه تعالى وجهه وقال: «من كنت وليه وأولى به من نفسه فعلي وليه»؛(1)از برخى اهل علم شنيده‌ام كه مى‌گفتند: معناى «من كنت مولاه» آن است كه هر كس من سيد و آقاى او هستم، اينك على سيد و آقاى او است. دليل آنان براى اين معنا، سخن نخست رسول خداست كه فرمود: «ألستم تعلمون أنى أولى بالمؤمنين». شيخ جلال‌الدين احمد خجندى مى‌نويسد: كلمه مولا در چند معنا استعمال گرديده است كه يكى از آن معانى ناصر، همسايه و سيد مى‌باشد و مراد از سيد كسى است كه مورد اطاعت قرار مى‌گيرد و به معناى اولى نيز به كار رفته، همان طور كه در آيه « مَوْلاكُمْ » به معناى اولى بكم است. معانى ديگر مولا در بحث ما كارگشا نيست، حال بنابر دو معناى نخست؛ يعنى ناصر و جار، كلمه مولا به اين معناست كه همان شأن و احترامى كه نسبت به پيامبر رعايت مى‌شود، در مورد اميرالمؤمنين نيز بايد رعايت گردد. اما بنابر دو معناى آخر، كلمه مولا بر لزوم اطاعت و پيروى از اميرالمؤمنين دلالت مى‌كند. ابوالفرج اصفهانى در كتاب مرج البحرين روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، دست على را گرفت و فرمود: «من كنت وليه وأولى به من نفسه، فعلى وليه».


1) . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل: مخطوط.

با توجه به مطالب ذكر شده، بحث از فقره «من كنت وليه وأولى به من نفسه فعلى وليه» به قرائت ابوالفرج اصفهانى، و «من كنت اولى به من نفسه فعلى وليه» طبق قرائت طبرانى را در دو مقام پى مى‌گيريم:

مقام نخست: واكاوى دلالت

ترديدى نيست كه فقرات ياد شده، صريح‌ترين دلالت را در معناى امامت دارند و استناد به چنين فقراتى براى اثبات اولويت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام نياز به هيچ مقدمه‌اى ندارد و كوچك‌ترين ابهامى در آن به چشم نمى‌خورد. فقرات مذكور به صراحت، عبارت نخست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله؛ يعنى جمله «الست اولى بكم من انفسكم» را تأييد مى‌نمايد و نسبت اين همانى حديث غدير با آيه « النَّبىُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ » را ترسيم مى‌كند؛ از اين رو حديث غدير طبق قرائت ياد شده، ملحق به قضايايى است كه «قياساتها معها» مى‌باشد؛ يعنى مخاطب با ملاحظه عبارت، به روشنى مدلول قضيه را به دست مى‌آورد. پيش از اين بيان شد كه معناى اولويت به اتفاق تمام مفسران، لغت‌شناسان و عالمان به روشنى مساوى با امامت است و تنها اختلاف در اين است كه آيا مولا به معناى اولى مى‌باشد يا خير؟ اما فقرات مذكور ديگر، ابهام معنا شناختى مولا را در بر نمى‌گيرد. بنابراين، سخن در مقام نخست مختصر و مفيد است و صريح در اثبات مدعا.

مقام دوم: بررسى شأن تبيين‌گرى فقرات مذكور

پيش از اين گذشت كه فقره «من كنت اولى به من نفسه فعلى وليه» از بهترين ومهم‌ترين قرائنى است كه مى‌تواند كلمه مولا را تفسير نمايد. شيعه و سنى در اين مسأله اتفاق نظر دارند كه حديث، يكى از گزاره‌هاى تفسير حديث ديگر واقع مى‌شود

و از اين نكته با عنوان «الحديث بعضه يفسّر بعضا» تعبير مى‌شود. البته اين قاعده به شيعه و سنى اختصاص ندارد؛ بلكه تمام عقلاء نيز ملتزم به مفاد آن مى‌باشند؛ يعنى براى واكاوى مراد گوينده، در موارد زيادى از سخنان ديگر همان گوينده استفاده مى‌كنند و مراد او را شرح مى‌دهند. بنابراين مسلّم است كه در يك موضوع واحد، اگر گوينده‌اى داراى اضطراب بيان نباشد و برخى قيود سخن خويش را به صورت پراكنده مطرح كرده باشد، عقلاء مجموع قيود سخنان او را كنار يكديگر گذاشته و مراد او را واكاوى مى‌نمايند. از اين رو فقره «من كنت اولى به من نفسه فعلي وليه» از منظرى ديگر مى‌تواند كاشف از مراد جدى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله باشد و اگر چنانچه در فقره «من كنت مولاه» ابهامى باقى مانده، فقره «من كنت اولى به من نفسه فعلي وليه» به روشنى اين ابهام را مى‌زدايد و معناى اصلى را بيان خواهد كرد و گويا منظور سبط ابن جوزى و شهاب‌الدين احمد در نوشتارشان، اشاره به همين نكته است و آنان فقره «من كنت اولى به من نفسه فعلي وليه» را به عنوان مفسّر فقره «من كنت مولاه» گرفته‌اند.

در نتيجه با هر رويكردى كه به فقره «من كنت اولى به من نفسه فعلي وليه» نگريسته شود، تنها يك معنا استفاده مى‌شود و آن معنا همان اولويت اميرالمؤمنين عليه السلام است.

در اين جا نمى‌توان از اين نكته چشم پوشيد كه طبق برخى نقل‌هاى حديث غدير كه پيش از اين بيان شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ايّها الناس، إنّ اللّه مولاى، وأنا مولى المؤمنين، وأنا اولى بهم من انفسهم، فمن كنت مولاه فهذا مولاه».

و طبق نقل حاكم نيشابورى: «انّ اللّه عزّ وجلّ مولاى وأنا مولى كلِّ مؤمن. ثم أخذ بيد علىٍّ فقال من كنت مولاه فهذا وليُّه».(1)


1) . المستدرك: 3 / 109.

و طبق نقل ابن كثير: «اللّه مولاى، وأنا ولىُّ كلِّ مؤمن، ثم أخذ بيدِ علىٍّ، فقال: من كنت مولاه فهذا وليُّه».(1)و طبق نقل طبرى: «انّ اللّه مولاى، وأنا ولىُّ كلِّ مؤمن، ثمّ أخذ بيدِ علىٍّ، فقال: من كنت وليَّه فعلىٌّ وليُّه»؛(2)تمام عبارات فوق ناظر به يك معناست و تمام فقرات ياد شده در واقع به طور مستقيم يا غير مستقيم، معناى مولا را بيان مى‌دارد. به عبارت ديگر، عبارت «إنّ اللّه مولاى، وأنا مولى المؤمنين، وأنا اولى بهم من انفسهم، فمن كنت مولاه فهذا مولاه» با عبارت «من كنت اولى به من نفسه فعلى وليه» تفاوت ندارد؛ زيرا دلالت عبارت نخست در واقع با دلالت عبارت دوم يكسان است.

2.3. يكى ديگر از نقل‌هاى حديث غدير مربوط به روايتى است كه ابن كثير از عبدالرزاق نقل كرده كه به شرح ذيل است:

قال عبدالرزاق: أنا معمر، عن علي بن زيد بن جدعان، عن عدي بن ثابت، عن البراء بن عازب قال: خرجنا مع رسول اللّه حتى نزلنا غديرخم بعث مناديا ينادي، فلمّا اجتمعنا قال: «ألست أولى بكم من أنفسكم؟». قلنا: بلى يا رسول اللّه. قال: «ألست أولى بكم من أمّهاتكم؟». قلنا بلى يا رسول اللّه. قال: «ألست أولى بكم من آبائكم؟». قلنا بلى يا رسول اللّه. قال: «ألست؟ ألست؟». قلنا: بلى يا رسول اللّه. قال: «من كنت مولاه فإنَّ عليّا بعدي مولاه اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». فقال عمر بن الخطاب: هنيئا لك يا ابن أبى‌طالب، أصبحت اليوم وليّ كلّ مؤمن؛(3)


1) . البداية والنهاية: 5 / 228.

2) . كنزالعمّال: 13 / 104 / ح 36340.

3) . البداية والنهاية: 7 / 386.

عبدالرزاق به سند خود از براء بن عازب نقل مى‌كند كه گفت: در غدير خم همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوديم. در اين هنگام منادى مردم را فراخواند. هنگامى كه جمع شديم، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «آيا من نسبت به شما از پدرانتان سزاوارتر نيستم؟». عرضه داشتيم: آرى اى پيامبر خدا. سپس بار ديگر فرمود: «آيا سزاوارتر نيستم؟». عرضه داشتيم: آرى اى پيامبر خدا. آنگاه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على پس از من مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنان على دشمن باش». در اين هنگام عمر بن خطاب عرضه داشت: گوارا باد بر تو اى پسر ابوطالب. هم اكنون ولى هر مؤمنى شدى.

طبق اين روايت، به جاى تعبير «من كنت مولاه فعلي مولاه»، تعبير «من كنت مولاه فإنّ عليا بعدي مولاه» به كار رفته است. بر اساس تعبير ياد شده، پس از فاء تفريع كه عامل اتصال جمله پس از خود به ما قبل است و ربط دو جمله را برقرار مى‌سازد، حرف تأكيد «إنّ» به كار رفته است كه دلالت بر الزام مى‌كند و در نهايت از كلمه «بعدى» استفاده گرديده است.

نسبت به قيد «بعدى» دو احتمال وجود دارد:

احتمال نخست: مراد از «بعدى»، تأخر رتبى است؛ يعنى اميرالمؤمنين مولاى مردم در رتبه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است.

احتمال دوم: مراد از «بعدى»، تأخر زمانى مى‌باشد؛ يعنى اميرالمؤمنين پس از زمان حيات رسول خدا، مولاى مردم است.

در هر حال كلمه «بعدى» چه به معناى تأخر زمانى باشد و چه به معناى تأخّر رتبى، بر اين نكته دلالت مى‌كند كه كلمه مولا به معناى اولى مى‌باشد؛ زيرا معناى بعدى، جز با اولويت سازگار نيست و با هيچ كدام از معانى ديگر كلمه مولا همخوانى ندارد.

ممكن است گفته شود كه كلمه «بعدى»، هر چند مفسر كلمه مولاست و معناى اولويت را براى مولا متعين مى‌سازد؛ اما در صورتى بر امامت بلافصل اميرالمؤمنين دلالت مى‌كند كه مراد از بعديت، تأخر زمانى باشد؛ در حالى كه نسبت به كلمه ياد شده دو احتمال وجود دارد و با وجود احتمال تأخر رتبى، امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام از حديث غدير استفاده نمى‌شود؛ زيرا امامت اميرالمؤمنين به عنوان خليفه چهارم با تأخر رتبى سازگار است؛ بنابراين اميرالمؤمنين عليه السلام در رتبه پس از رسول خدا خليفه خواهد بود، اما نه بلافاصله پس از رسول خدا. از اين رو وجود دو احتمال در كلمه «بعدى» سبب مى‌شود تا امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام مجمل گردد و صرفا اصل امامت آن حضرت به اثبات رسد.

در پاسخ احتمال ياد شده مى‌گوييم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تنها در حق اميرالمؤمنين تصريح به خلافت و امامت كرده و تنها نسبت به آن حضرت از كلمه بعدى استفاده نموده است، پس چگونه احتمال مى‌رود كه اميرالمؤمنين عليه السلام خليفه چهارم باشد؟ به عبارت ديگر، همه اعتراف دارند به اينكه امامت ابوبكر به نص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نبوده و تنها به اجماع امت(1)بوده است؛ پس در نتيجه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله او را براى پس از خود معرفى نكرده و از آنجا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هيچ كس غير از اميرالمؤمنين عليه السلام را براى جانشينى خويش برنگزيده، اساسا دو احتمال ياد شده از ريشه باطل است؛ زيرا از ابتدا كلمه بعدى تنها نسبت به يك نفر به كار رفته و از ابتدا نام شخص دومى مطرح نبوده است؛ در نتيجه، تأخر زمانى و تأخر رتبى كه از كلمه «بعدى» به دست مى‌آيد تنها در يك فرض منجز و محقق مى‌گردد و آن يك فرض نيز همان امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ از اين رو اميرالمومنين عليه السلام زمانا و رتبتا خليفه بلافصل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله خواهد بود.


1) . در جاى خود خواهد آمد كه براى خلافت ابوبكر، اجماع نيز شكل نگرفته است.

3.3. نقل ديگر حديث غدير با تعبير «من كان اللّه وليه فهذا وليه» مى‌باشد. نسائى حديث ذيل را اين‌گونه روايت كرده است:

أخبرني زكريا بن يحيى، قال: حدّثنا محمّد بن يحيى، قال: حدثنا يعقوب بن جعفر بن أبيكثير، عن مهاجر بن مسمار قال: أخبرتني عائشة بنت سعد عن سعد قال: كنّا مع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم بطريق مكة وهو موجه إليها، فلما بلغ غدير خم وقف الناس، ثم رد من مضى ولحقه من تخلف، فلما اجتمع الناس إليه قال: «أيها الناس هل بلغت؟». قالوا: نعم، قال: «اللهمّ اشهد ثلاث مرات يقولها». ثم قال: «يا أيها الناس، من وليكم؟». قالوا: اللّه ورسوله ثلاثا. ثم أخذ بيد علي فأقامه ثم قال: «من كان اللّه ورسوله وليه فهذا وليه. اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»؛(1)زكريا بن يحيى به سند خود از سعد روايت مى‌كند كه: همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مسير مكه بوديم و هنگامى كه به غدير خم رسيديم، مردم توقف نمودند و هر كس عقب مانده بود سر رسيد و هر كس جلو رفته بود بازگشت و هنگامى كه مردم جمع شدند، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى مردم، آيا پيام را رساندم؟».

مردم عرضه داشتند: آرى. رسول خدا اين جمله را سه مرتبه تكرار كرد، آن‌گاه فرمود: «اى مردم، چه كسى ولى شماست؟». مردم عرضه داشتند: خدا و رسولش، و اين جمله را سه مرتبه تكرار نمودند. آن‌گاه رسول خدا دست على را گرفت او را بلند كرد و فرمود: «هر كس خداوند ولى او مى‌باشد، اينك على ولى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باش».


1) . السنن الكبرى: 5 / 135 / ح 8481.

اين روايت نيز به روشنى گوياى آن است كه ولى به معناى اولى مى‌باشد؛ زيرا اگر معناى ولى غير از اولويت بود، معنا نداشت كه مردم در پاسخ بگويند: خدا و رسول او داناتر هستند؛ زيرا معانى ديگر «ولى» به طور يقين مورد تأييد مردم بود؛ اما مردم در پاسخ متوقف شدند و اين بدان معناست كه از سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، اولويت و امامت را فهميده بودند؛ از اين رو پاسخ خود را به نظر خدا و رسول موكول كردند. و همچنين به روشنى استفاده مى‌شود كه تمام مردم متوجه شدند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مقام تعيين جانشين پس از خود است و اگر غير اين معنا اراده شده باشد، صدر و ذيل روايت كاملاً معنا مى‌شود.

3.4. تعبير ديگرى كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نقل شده، عبارت «من يكن اللّه ورسوله مولاه فإنّ هذا مولاه» مى‌باشد. طبرانى در كتاب المعجم الكبير مى‌نويسد:

عن جرير البجلي: قال: شهدنا الموسم في حجة مع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم وهي حجة الوداع، فبلغنا مكانا يقال له غدير خم. فنادى الصلاة جامعة. فاجتمعنا، المهاجرون والأنصار، فقام رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم وسطنا، فقال: «أيها الناس، بم تشهدون؟». قالوا: نشهد أن لا إله إلا اللّه. قال: «ثم مه؟». قالوا: وأنّ محمدا عبده ورسوله. قال: «فمن وليكم؟». قالوا: اللّه ورسوله مولانا. قال: «من وليّكم»، ثم ضرب بيده إلى عضد علي فأقامه فنزع عضده فأخذ بذراعيه فقال: «من يكن اللّه ورسوله مولاه فإن هذا مولاه. اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه. اللهمّ من أحبه من الناس فكن له حبيبا ومن أبغضه فكن له مبغضا، اللهمّ إنّى لا أجد أحدا أستودعه فى الأرض بعد العبدين الصالحين غيرك، فاقض فيه بالحسنى»؛(1)


1) . المعجم الكبير: 2 / 357 - 358.

جرير بجلى مى‌گويد: ما در حجة الوداع همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بوديم تا اينكه به مكانى رسيديم كه به غدير خم معروف بود و در آنجا نماز گذارديم. سپس مهاجران و انصار جمع شدند و رسول خدا ميان ما خطبه خواند و فرمود: «اى مردم، به چه چيز گواهى مى‌دهيد؟». مردم عرضه داشتند: گواهى مى‌دهيم به اينكه خدايى به جز خداى يگانه نيست. سپس فرمود: «ديگر به چه چيز گواهى مى‌دهيد؟».

مردم عرضه داشتند: به اينكه محمد بنده و فرستاده خداست. سپس فرمود: «چه كسى مولاى شماست؟». مردم عرضه داشتند: خدا و رسولش مولاى ما هستند. سپس بازوى على را گرفت و او را بلند كرد و فرمود: «هر كس كه خدا و رسولش مولاى او هستند، اينك اين مرد مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و دشمنانش را دشمن بدار. پروردگارا، هر كس از مردم كه او را دوست مى‌دارد، دوست خود قرار بده و هر كس با او كينه‌توزى مى‌كند، دشمن خويش قرار بده. پروردگارا، من در زمين كسى را نمى‌شناسم كه اين ميراث را نزد او به وديعه نهم، مگر آن دو بنده صالح را پس ميان آن دو به نيكى حكم فرما و با آنان مدارا كن».

اين روايت نيز با قرينه صدر و ذيلش از ديگر نقل‌هاى حديث غدير است.

آيات نازل شده در غدير

اشاره

پس از بررسى دلالت حديث غدير و واكاوى مفاهيم آن، اينك لازم است تا آيات مربوط به حديث غدير را نيز بررسى نمائيم. سرّ مطلب در اين است كه حديث غدير اساسا در يك خطبه خلاصه نمى‌شود و صرفا محدود به چند عبارت كوتاهى كه از سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت شده نمى‌گردد؛ بلكه ابعاد ديگرى نيز براى اين حديث تعريف شده كه نيازمند بررسى عالمانه است. يكى از موارد مطالعاتى حديث غدير، بررسى رابطه اين حديث با برخى آيات قرآن است، چه اينكه در رابطه با موضوع غدير، چند آيه نازل گرديده كه هم اكنون به بررسى آن خواهيم پرداخت.

آيه نخست: (آيه ابلاغ) خداوند در سوره مائده مى‌فرمايد:

« يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ »؛(1)اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده را ابلاغ نما و اگر چنين نكنى، پيام پروردگارت را نرسانده‌اى؛ و خدا تو را از گزند مردم نگاه مى‌دارد. همانا خدا گروه كافران را هدايت نمى كند.


1) . سوره مائده، آيه 67.

مائده، آخرين سوره نازل شده

پيش از بيان اصل مطلب، ناگزير از بيان مقدمه‌اى كوتاه هستيم. مسأله ترتيب فعلى سور در قرآن كريم از موارد بسيار ترديد برانگيزاست و هر شخص منصفى با مشاهده ترتيب فعلى سور و شأن نزول آيات به اين نتيجه مى‌رسد كه ترتيب فعلى‌سور قرآن با ترتيب معهود در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله متفاوت است و نمى‌توان به طور كلى پذيرفت كه ترتيب فعلى قرآن به امر رسول خدا بوده است. البته نبايد ميان اين مسأله و بحث تحريف خلط صورت گيرد؛ زيرا به باور ما قطعا تحريفى در قرآن صورت نگرفته، اما عدم تحريف را به عنوان يك قضيه موجبه كلى مى‌پذيريم. بنابراين منافاتى ندارد كه ترتيب سور و آيات قرآن دقيقا طبق امر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صورت نگرفته نباشد. يكى از موارد گواه بر اثبات اين ادعا، سوره مائده است كه در ترتيب فعلى قرآن، به عنوان پنجمين سوره قرار داده شده در حالى كه طبق نظر مفسران، سوره مائده آخرين سوره نازل شده بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مى‌باشد. قرطبى در اين مورد مى‌نويسد:

وروى عن النبي صلى اللّه عليه وسلّم أنّه قرأ سورة المائدة في حجة الوداع وقال: «يا أيها الناس، إنّ سورة المائدة من آخر ما نزل فأحلوا حلالها وحرموا حرامها» ونحوه عن عائشة موقوفا، قال جبير بن نفير: دخلت على عائشة فقالت: هل تقرأ سورة المائدة؟ فقلت: نعم، فقالت: فإنّها من آخر ما أنزل اللّه، فما وجدتم فيها من حلال فأحلوه وما وجدتم فيها من حرام فحرموه؛(1)از پيامبر روايت شده كه سوره مائده را در حج آخر خود قرائت نمود و فرمود: «اى مردم، سوره مائده آخرين سوره‌اى است كه از قرآن نازل شده؛ پس حلال آن را


1) . تفسير القرطبي: 6 / 31.

حلال شمريد و حرام آن را حرام بدانيد». و مانند اين روايت از عائشه نيز نقل گرديده است. جبير بن نفير مى‌گويد: بر عائشه وارد شدم و او گفت: آيا سوره مائده را قرائت مى‌كنى؟ گفتم: آرى. عائشه گفت: اين سوره، آخرين سوره نازل شده بر رسول خداست؛ پس هر چه حلال در آن يافتيد، بگيريد و هر چه حرام در آن يافتيد، حرام تلقى كنيد.

ثعلبى نيز در ابتداى تفسير سوره مائده مى‌نويسد:

قال رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم في خطبته يوم حجة الوداع قال: «يا أيها الناس، إن سورة المائدة من آخر القرآن نزولاً فأحلوا حلالها وحرموا حرامها»؛(1)رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در خطبه‌اى كه در روز حجة الوداع بيان نمود، فرمود: «اى مردم، همانا سوره مائده آخرين سوره نازل شده از قرآن است؛ پس حلال آن را حلال شماريد و از حرام آن اجتناب كنيد».

جصاص روايت فوق را از ضمرة بن جندب و عطية بن قيس روايت كرده و در ادامه مى‌نويسد:

وروى أبوإسحاق عن أبى‌ميسرة قال: فى المائدة ثمانى عشرة فريضة وليس فيها منسوخ. وقال الحسن: لم ينسخ من المائدة شيء؛(2)ابواسحاق از ابوميسره روايت كرده كه در سوره مائده هجده فريضه وجود دارد و در اين سوره، آيه منسوخ نيست. حسن گفته كه از سوره مائده هيچ آيه‌اى نسخ نگرديده است.


1) . تفسير الثعلبي: 4 / 5.

2) . أحكام القرآن: 2 / 615. همچنين ر.ك: الكشاف: 1 / 591؛ تفسير أبيالسعود: 3 / 4.

بنابراين آيه « يَأَيُّهَا الرَّسولُ » كه در سوره مائده مى‌باشد، از آخرين آياتى است كه بر رسول خدا نازل گرديده و از آنجا كه واقعه حديث غدير نيز در ماه‌هاى پايانى عمر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اتفاق افتاده، مى‌توان نتيجه گرفت كه آيه « يَأَيُّهَا الرَّسولُ » با حديث غدير در ارتباط است. آرى مفسران به ارتباط آيه مذكور و حديث غدير تصريح نموده‌اند و اينك به بيان سخنان آنان خواهيم پرداخت. سيوطى مى‌نويسد:

أخرج أبوالشيخ عن الحسن: إن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال: «إن اللّه بعثني برسالة، فضقت بها ذرعا وعرفت أن الناس مكذبي، فوعدني لأبلغن أو ليعذبني، فأنزل « يَا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك »». وأخرج عبد بن حميد وابن جرير وابن أبيحاتم وأبو الشيخ عن مجاهد قال: لمّا نزلت « بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك »، قال: «يا رب، إنما أنا واحد كيف أصنع»، يجتمع على الناس فنزلت: « وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْت رِسالَتَهُ » وأخرج ابن أبيحاتم وابن مردويه وابن عساكر عن أبيسعيد الخدري قال: نزلت هذه الآية: « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يوم غدير خم في على بن أبيطالب. وأخرج ابن مردويه عن ابن مسعود قال: كنّا نقرأ على عهد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك ». إنّ عليا مولى المؤمنين « وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْت رِسالَتَهُ واللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس »؟(1)ابوالشيخ از حسن در مورد آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » نقل مى‌كند كه گفت: همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هنگامى كه من به رسالت مبعوث شدم، سينه‌ها تنگ شد و من دانستم كه برخى از مردم مرا تكذيب


1) . الدرّ المنثور: 2 / 298.

مى‌كنند. در اين هنگام به من وعده داده شد كه يا ابلاغ نمايم و يا عذاب گردم». عبد بن حميد، طبرى و ابن ابى‌حاتم از مجاهد روايت كرده‌اند: هنگامى كه آيه « بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عرضه داشت: «پروردگارم، من تنها هستم [و چنانچه ابلاغ نمايم] مردم عليه من طغيان مى‌ورزند»؛ در اين هنگام آيه « وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْت رِسالَتَهُ » نازل گرديد. و نيز ابن ابى‌حاتم(1)، ابن مردويه و ابن عساكر از ابوسعيد خدرى روايت كرده‌اند كه گفت: آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » روز غدير خم بر پيامبر نازل شد و در حق على مى‌باشد. و نيز ابن مردويه از عبداللّه بن مسعود روايت كرده كه مى‌گويد: ما در زمان رسول خدا آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ » را اين‌گونه قرائت مى‌كرديم: «يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك أنّ عليّاً مولى المؤمنين».

ثعلبى در تفسير خود مى‌نويسد:

قال أبوجعفر محمد بن علي: معناه: بلغ ما أنزل إليك في فضل علي بن أبيطالب، فلمّا نزلت الآية أخذ عليه السلام بيد علي فقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه». أبوالقاسم يعقوب بن أحمد بن السري، أبوبكر محمد بن


1) . در اين نوشتار بارها در مورد شخصيت ويژه ابن ابى‌حاتم سخن رانده‌ايم و بيان كرده‌ايم كه اين شخص از چنان اعتبارى نزد عامه برخوردار است كه در مورد وى گفته شده: «كان بحراً في العلوم، ومعرفة الرجال، صنّف في الفقه، وفي إختلاف الصحابه، والتابعين وعلماء الأمصار، قال: وكان زاهداً يُعدّ من الابدال»؛ او درياى علم و رجال بزرگى است و در فقه و اختلافات صحابه و تابعان و علماء، كتاب نگاشته و از زهاد روزگار بوده و او را از ابدال برشمرده‌اند»؛ سير أعلام النبلاء: 13 / 264 / ش 129؛ طبقات الشافعية الكبرى: 3 / 325 / ش 207؛ العبر في خبر من غبر: 2 / 214؛ تاريخ الإسلام: 24 / 207. سيوطى در كتاب الاتقان خود گفته است: «در تفسير ابن ابى‌حاتم هيچ حديث موضوعى نيست» و حتى ابن تيميه نيز اعتراف نموده كه «در تفسير ابن ابى‌حاتم هيچ حديث موضوعي يافت نمى‌شود»؛ ر.ك: منهاج السنة: 7 / 13.

عبداللّه ابن محمد، أبومسلم إبراهيم بن عبداللّه الكعبي، الحجاج بن منهال حماد، عن علي بن زيد، عن عدي بن ثابت، عن البراء قال: لما نزلنا مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم في حجة الوداع كنا بغدير خم فنادى: إنّ الصلاة جامعة، وكسح رسول اللّه عليه الصلاة والسلام تحت شجرتين، وأخذ بيد علي فقال: «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟». قالوا: بلى يا رسول اللّه. قال: «ألست أولى بكل مؤمن من نفسه؟». قالوا: بلى. قال: «هذا مولى من أنا مولاه. اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». قال: فلقيه عمر فقال: هنيئا لك يابن أبيطالب، أصبحت وأمسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة.

روى أبومحمد عبداللّه بن محمد القايني، نا أبوالحسن محمد بن عثمان النصيبي، نا أبوبكر محمد بن الحسن السبيعي، نا علي بن محمد الدهان والحسين بن إبراهيم الجصاص، قالا: نا الحسن بن الحكم، نا الحسن بن الحسين بن حيان عن الكلبي، عن أبيصالح، عن ابن عباس في قوله تعالى: « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ ». قال: نزلت في علي، أمر النبي صلّى اللّه عليه وسلّم أن يبلغ فيه فأخذ عليه السلام بيد علي، وقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه اللهمّ وال من ولاه وعاد من عاداه»؛(1)ابو جعفر محمد بن على [امام باقر عليه السلام] مى‌فرمايد: معناى آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ » آن است كه: آنچه را خداوند در بيان فضيلت على بن ابى‌طالب بيان داشته را ابلاغ نما. پس هنگامى كه اين آيه نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». براء بن عازب مى‌گويد: ما همراه رسول خدا در حجة الوداع به مكانى به نام


1) . تفسير الثعلبي: 4 / 92.

غدير خم رسيديم. در اين هنگام منادى صدا زد و مردم را به نماز فراخواند و براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ميان دو درخت، سايه‌بانى بنا شد و رسول خدا دست على را گرفت و فرمود: «آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم؟». مردم عرضه داشتند: آرى اى پيامبر خدا. سپس فرمود: «آيا من نسبت به تك‌تك مؤمنان سزاوارتر نيستم؟». مردم عرضه داشتند: آرى. آنگاه فرمود: «اين مرد - خطاب به على بن ابى‌طالب - مولاى هر كسى مى‌باشد كه من مولاى او هستم. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنان او دشمن باش». در اين هنگام عمر جلو آمد و عرضه داشت: گوارا باد بر تو اى پسر ابوطالب، هم اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدى.

و نيز ابومحمد قائنى به سند خود از ابن عباس نقل كرده كه در مورد آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » گفت: اين آيه در شأن على عليه السلام نازل گرديده. همانا به پيامبر امر شد تا از على تبليغ نمايد؛ از اين رو رسول خدا دست على عليه السلام را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على‌مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنانش دشمن باش».

نيز رشيدالدين دهلوى از ابونعيم اصفهانى روايت ذيل را نقل كرده، مى‌نويسد:

عن علي بن عامر [عياش] عن أبيالجحاف والأعمش عن عطية قال: نزلت هذه الآية على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في علي بن أبيطالب: « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك »؛(1)على بن عامر به سند خود از عطيه نقل مى‌كند كه گفت: آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله درباره على بن ابى‌طالب نازل گرديده است.


1) . ما نزل من القرآن في علي: مخطوط.

همچنين ابوالحسن على بن احمد واحدى در كتاب اسباب النزول مى‌نويسد:

قوله تعالى: « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » قال الحسن: إنّ النبي صلّى اللّه عليه وسلم قال: «لما بعثني اللّه تعالى برسالتي ضقت بها ذرعا، وعرفت أن من الناس من يكذبني، وكان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم يهيب قريشا واليهود والنصارى، فأنزل اللّه تعالى هذه الآية».

أخبرنا أبوسعيد محمد بن علي الصفار، قال: أخبرنا الحسن بن أحمد المخلدى، قال: أخبرنا محمد بن حمدون بن خالد، قال: حدثنا محمد بن إبراهيم الخلوتي، قال: حدثنا الحسن بن حماد سجادة، قال: حدثنا علي بن عابس، عن الأعمش وأبيالحجاب عن عطية، عن أبيسعيد الخدري قال: نزلت هذه الآية: « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » يوم غدير خم في علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه؛(1)حسن در مورد آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » مى‌گويد: همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هنگامى كه من به رسالت مبعوث شدم، سينه‌ها تنگ شد و من دانستم كه برخى از مردم مرا تكذيب مى‌كنند. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از قريش و يهود و نصارا بيمناك گرديد؛ از اين رو خداى متعال آيه مذكور را نازل فرمود».

محمد بن على صفار به سند متصل از ابوسعيد خدرى روايت كرده‌اند كه او گفت: آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك » در روز غدير خم در شأن على بن ابى‌طالب رضي اللّه عنه نازل گرديده است.

عبيداللّه بن عبداللّه حسكانى نيز در تفسير خويش مى‌نويسد:


1) . تفسير الواحدي: 135.

حدثني علي بن موسى بن إسحاق، عن محمد بن مسعود بن محمد، قال: حدثنا سهل بن بحر، قال: حدثنا الفضل بن شاذان، عن محمد بن أبيعمير، عن عمر بن أذينة، عن الكلبي، عن أبيصالح، عن ابن عباس وجابر بن عبداللّه قالا: أمر اللّه محمدا أن ينصب عليا للناس ليخبرهم بولايته فتخوف رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أن يقولوا حابا ابن عمه وأن يطعنوا في ذلك عليه فأوحى اللّه إليه: « يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ »الآية، فقام رسول اللّه بولايته يوم غدير خم؛(1)على بن موسى بن اسحاق به سند خود از عبداللّه بن عباس و جابر بن عبداللّه روايت كرده كه به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امر شد تا على را براى مردم نصب نمايد. به همين روى، رسول خدا مردم را آگاه نمود؛ اما بيم آن را برد كه مبادا مردم بر او خرده بگيرند و بگويند: پسر عموى خود را بر مردم مسلط گردانيد. در اين هنگام آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ... » نازل شد و رسول خدا در روز غدير خم، ولايت على را اعلام فرمود.

فخر رازى نيز در تفسير خويش مى‌نويسد:

نزلت هذه الآية في فضل علي بن أبيطالبعليه السلام، ولما نزلت هذه الآية، أخذ بيده وقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»، فلقيه عمر رضي اللّه عنه فقال: هنيئا لك يابن أبيطالب، أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن ومؤمنة. وهو قول ابن عباس والبراء بن عازب ومحمد بن علي؛(2)


1) . شواهد التنزيل: 1 / 255 - 256 / ح 249.

2) . تفسير الرازي: 12 / 49 - 50.

اين آيه در فضل على بن أبى‌طالب عليه السلام نازل گرديده است و هنگامى كه اين آيه نازل شد، رسول خدا دست على را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنانش دشمن باش». در اين هنگام عمر جلو آمد و عرضه داشت: گوارا باد بر تو اى پسر ابوطالب، هم اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدى. اين قول به ابن عباس، براء بن عازب و محمد بن على امام باقرعليه السلام تعلق دارد.

نظام‌الدين نيشابورى قولى را كه گذشت، روايت مى‌كند؛ اما تفسير قابل توجهى از آن ارائه داده، مى‌نويسد:

ثم أمر رسوله بأن لا ينظر إلى قلة المقتصدين وكثرة المعاندين، ولا يتخوف مكروههم فقال: « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ » عن أبيسعيد الخدري إنّ هذه الآية نزلت في فضل على بن أبيطالب [رضي اللّه عنه وكرم اللّه وجهه] يوم غدير خم، فأخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بيده وقال: «من كنت مولاه فهذا على مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»، فلقيه عمر وقال: هنيئا لك يابن أبيطالب أصبحت مولاى ومولي كل مؤمن ومؤمنة. وهو قول ابن عباس والبراء بن عازب ومحمد بن علي؛(1)سپس خداوند متعال به پيامبر امر نمود تا به اندك بودن ياران وفادار و انبوه دشمنان توجه نكند و از نيرنگ آنان نهراسد. آن‌گاه فرمود: « يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ ». از ابوسعيد خدرى نقل شده كه اين آيه در روز غدير خم در فضيلت على بن ابى‌طالب رضى اللّه عنه وكرم اللّه وجهه وارد گرديده، آنگاه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است.


1) . تفسير النيسابوري: 3 / 188.

پروردگارا، با دوستان على دوست باش و با دشمنان على دشمن باش». در اين هنگام عمر جلو آمد و عرضه داشت: گوارا باد بر تو اى پسر ابوطالب. هم اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدى. اين نظريه به ابن عباس، براء بن عازب و محمد بن على [امام باقر عليه السلام ]اختصاص دارد.

بخارى در كتاب صحيح خود، بابى را تحت عنوان «باب يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك» گشوده است. بدرالدين عينى در شرح اين قسمت، پس از نقل قول واحدى، مقاتل، زمخشرى و ثعلبى مى‌نويسد:

وقال أبوجعفر محمد بن علي بن حسين: معناه بلّغ ما أنزل إليك من ربك في فضل علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه، فلمّا نزلت هذه الآية، أخذ بيد علي وقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؛(1)ابوجعفر محمد بن على بن حسين [امام باقر عليه السلام] مى‌فرمايد: معناى آيه اين است كه اى پيامبر، آنچه را كه در فضيلت على بن ابى‌طالب رضى اللّه عنه بر تو فرو فرستاده شده را ابلاغ نما. پس هنگامى كه اين آيه نازل گرديد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است».

بنابراين، از بيانات فوق استفاده مى‌شود كه آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ... » در ماجراى غدير خم نازل گرديده و اين آيه يكى از مواردى است كه از قرائن حديث غدير محسوب مى‌شود. بديهى است كه سياق اين آيه، تمام رسالت پيامبر را در يك قضيه خلاصه نموده و بيان كرده كه اگر غدير خم به وقوع نپيوندد، نبوت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ناديده گرفته مى‌شود. بنابراين، تمام حلال و حرام و تمام معارف بنيادى


1) . عمدة القاري: 18 / 206.

اسلام به نص اين آيه، مشروط به غدير خم گرديده و اگر كلمه مولا در حديث غدير جز به معناى اولويت نباشد، آيه مذكور گنگ، مبهم و بى‌معنا مى‌گردد.

از سوى ديگر در ضمن روايات بيان شده در سخنان مفسران گذشت كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از تنهايى خويش و حسادت مردم بيمناك بود و خداوند در اين آيه، وعده فرمود تا آن حضرت را حفظ نمايد و اگر حديث غدير براى پيام امامت اميرالمؤمنين صلّى اللّه عليه وآله نمى‌بود، بيم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بى‌معنا مى‌گرديد و وعده صيانت الاهى نيز فاقد معناى قابل قبولى مى‌شد؛ زيرا آنچه كه تحملش براى مردم سخت و ناگوار بود، امامت اميرالمؤمنين بود و به همين دليل، بلافاصله پس از حجة الوداع ماجراى حارث بن نعمان به وقوع پيوست كه به صورت آشكار از امامت اميرالمؤمنين اظهار انزجار كرد و به عذاب گرفتار شد.

به هر روى سخن عبداللّه بن مسعود كه پيش از اين بيان شد، خود سند گوياى حديث غدير است و رابطه غدير با آيه مذكور را تبيين مى‌كند؛ زيرا به روشنى مى‌گويد كه ما در زمان رسول خدا آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ... » را اين‌گونه قرائت مى‌كرديم: «يا أَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك أنّ علياً مولى المؤمنين».

به نظر مى‌رسد استدلال فوق آن قدر روشن و شفاف است كه هيچ كس نتوانسته بر آن خرده بگيرد. يعنى كنار هم نهادن آيه مذكور و حديث غدير تنها يك معنا و يك احتمال را تقويت مى‌كند و آن احتمال، امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است. بنابراين خرده‌اى از اين جهت وارد نشده، منتها فخر رازى اشكالى را از ناحيه سياق آيات پيشين و پسين آيه مذكور مطرح ساخته است. او مى‌نويسد:

واعلم أنّ هذه الروايات وإن كثرت، إلاّ أنّ الأَولى حمله على أنّه تعالى آمنه من مكر اليهود والنصارى، وأمره بإظهار التبليغ من غير مبالاة منه بهم، وذلك لأنّ ما قبل هذه الآية بكثير وما بعدها بكثير، لمّا كان كلاماً مع اليهود

والنصارى، امتنع إلقاء هذه الآية الواحدة في البين على وجه تكون أجنبيّة عمّا قبلها وما بعدها؛(1)بدان كه اين روايات هرچند كه انبوه است، اما بايد آنها را بر اين معنا حمل نمود كه مراد خداوند، حفظ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از شر يهود و نصاراست. از اين رو پيامبر را امر نموده تا بدون واهمه از آنان تبليغ نمايد؛ زيرا سياق آيات پيشين و پسين اين آيه از يهود و نصارا سخن مى‌گويد. بنابراين ما نمى‌توانيم رابطه اين آيه با آيات پيشين و پسين را ناديده بگيريم و ناگزير از توجيه رواياتى هستيم كه در اين مقام وارد گرديده است.

فخر رازى نيز همان‌گونه كه مطرح شد، اعتراف نموده كه با استناد به روايات موجود و شأن نزول آيه تبليغ، هيچ محملى براى توجيه دلالت آيه و رابطه آن با حديث غدير وجود ندارد، مگر آنكه منتج به امامت اميرالمؤمنين گردد؛ منتها تنها دست آويز وى براى طفره رفتن از قبول امامت اميرالمؤمنين عليه السلام، استناد به سياق آيات پيشين و پسين است. توضيح بيشتر آن است كه آيه تبليغ در سوره مائده به عنوان آيه شصت و هفتم ذكر شده، در حالى كه لااقل هفت آيه پيش از آن با سياق واحد به مذمت اهل كتاب، به ويژه يهود مى‌پردازد و لااقل ده آيه پس از آن نيز به مذمت اهل كتاب و نصارا و اعتقاد آنان به تثليث مى‌پردازد و در ميان حداقل بيست آيه‌اى كه در مذمت يهود و نصارا وارد شده، آيه تبليغ جاى گرفته است؛ از اين رو به باور فخر رازى، آيه تبليغ نمى‌تواند بيگانه با آيات پسين و پيشين خود معنا شود، در نتيجه براى حفظ نظم سياق آيات بايد گفته شود كه آيه تبليغ در مقابل يهود و نصارا وارد شده و مراد خداوند از حفظ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز صيانت پيامبر از يهود و نصاراست. بنابراين آيه


1) . تفسير الرازي: 12 / 50.

تبليغ ارتباطى با حديث غدير پيدا نمى‌كند و نمى‌تواند مفسر و مبين حديث غدير قرار گيرد.

از اشكال فخر رازى با عنوان «اشكال به سياق» تعبير مى‌شود. اين قبيل از اشكالات با بررسى قرائن كلام به دست مى‌آيد و تلاش مى‌شود تا با استناد به سياق، ظهورى براى كلام فراهم گردد. در پاسخ به اين اشكال در مرحله نخست سزاوار است تا شأن علمى دليل سياق واكاوى گردد.

اساسا سياق كلام نوعى قرينه است كه از چينش و كنار هم قرار گرفتن چند جمله، نوعى ربط و انضباط گفتارى را از مراد متكلم كشف مى‌نمايد و اين قرينه مى‌تواند نوعى ظهور خفيف براى كلام فراهم نمايد؛ اما استدلال به سياق در مورد آيه تبليغ مبتلا به چند اشكال مهم مى‌باشد.

اشكال مهم وارد به نظريه فخر رازى از اين جهت است كه وى در مرحله نخست، اصل سياق و كنار هم قرار گرفتن آيات را امرى مسلم فرض كرده؛ يعنى مسلم انگاشته كه قرآن فعلى و ترتيب آيات قرآن دقيقا همان چينش و ترتيب موجود در زمان رسول خداست؛ در حالى كه پيش از اين بيان كرديم كه بنابر ادعاى اهل‌سنّت، جمع آورى قرآن پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و به دست صحابه صورت گرفته و حتى خود فخر رازى نيز نمى‌تواند به لوازم اين سخن ملتزم شود، چه اينكه سوره مائده با اينكه آخرين سوره نازل شده است، اما در ابتداى قرآن قرار گرفته؛ پس چگونه ممكن است كه آخرين سوره در ابتداى قرآن باشد؟ و نيز هيچ دليلى وجود ندارد تا حكم كنيم كه ترتيب فعلى آيات قرآن دقيقا مطابق شأن نزول بوده و خود آيه تبليغ گوياترين دليل بر اثبات اين مدعاست؛ زيرا فخر رازى نيز مى‌پذيرد كه شأن نزول آيه تبليغ با شأن نزول آيات پسين و پيشين كه در مذمت يهود و نصاراست، كاملا متفاوت مى‌باشد؛ از اين رو چند آيه‌اى كه هر كدام مربوط به قضيه خاصى بوده و در كنار هم قرار گرفته،

چگونه داراى سياق واحد است؟ آرى، اگر متكلمى خود چند جمله را پى در پى بياورد و در مقام بيان قضيه واحدى باشد و جملات را بر يكديگر معلق نمايد، در اينجا مى‌توان از ارتباط معنايى جملات سخن گفت؛ اما درباره آيه تبليغ كه در مورد خاصى نازل شده و آيات مذمت اهل كتاب كه هر كدام مربوط به واقعه ديگرى است، چه ارتباطى قابل تصور است؟ نظير اين قضيه آن است كه متكلمى در چند جا سخن بگويد و هر كدام از سخنان وى مربوط به موضوع خاصى باشد؛ اما شخصى تمام سخنان وى را جمع نمايد و كنار هم نهد و از سياق اين جملات به نتيجه‌اى برسد! از عالمى همچون فخر رازى بسيار عجيب است كه در اين مورد به سياق استناد كرده و كوشيده سياقى كه وجود ندارد را مفروض تصور نمايد و طبق آن قرآن را تفسير كند! وانگهى، اگر پذيرفته شود كه در اين مورد سياقى هم وجود دارد، باز با وجود روايات تفسيرى و شأن نزول آيه كه خود قرائن محكم و جدى براى بيان مراد متكلم است و فخر رازى نيز به وجود اين قرائن معترف است، تمسك به سياق چه معنايى مى‌تواند داشته باشد؟ زيرا قرينه سياق خود داراى ظهور مستقل نيست و حتماً بايد به ديگر ظهورات لفظى يا لبى باز گردد؛ اما فخر رازى قرينه بودن سياق را ابتدا مفروض پنداشته؛ سپس آن قدر اين قرينه را مهم و محكم فرض كرده كه حتى‌شأن نزول آيه را به خاطر اين قرينه تغيير مى‌دهد! نتيجه آنكه استناد به سياق آيات از جهات مختلف مخدوش است؛ زيرا اولاً چينش آيات با شأن نزول‌هاى گوناگون نمى‌تواند داراى سياق واحد باشد و ثانياً با وجود قرائن محكم، از قبيل شأن نزول معتبر و روايات مفسّر، تمسك به سياق اقدامى غير علمى و غير عقلانى است و بيشتر به مغالطه مى‌گرود تا برهان.

فخر رازى خود در تفسير آيه « وَسيُجَنَّبهَا الأَتْقَى الَّذِى يُؤتى مَالَهُ يَتزَكى وَمَا

لأَحَدٍ عِندَهُ مِن نِّعْمَةٍ تجْزَى »، اين آيه را در فضيلت ابوبكر تفسير مى‌كند، در حالى كه آيات پسين و پيشين آن كوچك‌ترين ارتباطى با فضيلت مد نظر فخر رازى ندارد. آيا فخر رازى فراموش نموده تا آنجا سياق آيات را در نظر بگيرد؟! از سوى ديگر، اگر بنا به تمسك به سياق باشد، فخر رازى بايد كاملاً برعكس نتيجه بگيرد؛ زيرا آيه تبليغ در آخرين سال عمر رسول خدا نازل شده و در آن سال يهود و نصارا هيچ قدرتى نداشتند تا پيامبر از آنان بهراسد و پس از جنگ خيبر و ديگر جنگ‌هاى سنگينى كه سبب تضعيف يهود شد و همچنين پس از ماجراى مباهله و جنگ با روم كه سبب تضعيف نصارا شد، دليلى وجود نداشت تا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از يهود و نصارا بهراسد تا خداوند با نزول آيه تبليغ به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اطمينان دهد كه از او صيانت مى‌نمايد؟! طبق رواياتى كه گذشت، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از تنهايى خويش بيم داشت و خوف آن مى‌رفت كه پيامبر مورد تكذيب واقع شود كه اتفاقا واقع هم شد و ماجراى حارث بن نعمان به وقوع پيوست.

پس با وجود اين شرايط، خيلى بى‌راه است كه آيه تبليغ به وحشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از يهود و نصارا تفسير گردد.

ابن مردويه از ابن عباس نقل كرده است:

عن ابن عباس قال: لمّا أمر اللّه رسوله صلى اللّه عليه وسلّم أن يقوم بعلي فيقول له ما قال، فقال صلى اللّه عليه وسلّم: «يا رب، إنّ قومي حديثوا عهد بجاهليّة»، ثم مضى بحجه، فلما أقبل راجعا نزل بغدير خم أنزل اللّه عليه « يَأَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْت رِسالَتَهُ » فأخذ بعضد عليّ ثمّ خرج إلى الناس فقال: «أيّها الناس، ألست أولى بكم من أنفسكم؟...»؛(1)


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب عليه السلام: 240 / ش 349.

ابن عباس مى‌گويد: هنگامى كه به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امر شد تا على را به جاى خود منصوب نمايد، عرضه داشت: «پروردگارم، همانا قوم من تازه از جاهليت فاصله گرفته‌اند؛ سپس آن حضرت به حج مشرف شد و هنگام بازگشت در غدير خم آيه « يَأَيهَا الرَّسولُ... » نازل گرديد؛ سپس رسول خدا بازوى على را گرفت و به سوى مردم رفت و فرمود: «اى مردم، آيا من نسبت به شما سزاوارتر از خودتان نيستم؟».

بنابراين، واهمه پيامبر نه از يهود بود و نه از نصارا، بلكه از قوم خويش هراسان بود و اين نكته به واقعيت تاريخ صدر اسلام نزديك‌تر است؛ چه اينكه يهود و نصارا در اواخر عمر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بسيار تضعيف شده بودند و در مقابل، قريش بسيار قدرتمند گرديده بود.

اساسا لازمه سخن فخر رازى آن است كه هيچ عنايتى به شأن نزول آيات نشود و يكباره تمام شأن نزول‌ها ناديده گرفته شود و تنها سياق بررسى گردد، هر چند كه به حسب ظاهر ربطى هم ميان آيات نباشد! اما فخر رازى غفلت كرده كه ناديده گرفتن شأن نزول آيات سبب تخصيص آيه به مورد خود مى‌شود. به بيان ديگر، هر آيه‌اى در يك مورد خاص نازل شده و به مناسبت قضيه‌اى خاص وارد گرديده؛ حال اگر آيه طورى معنا شود كه نسبت به مورد خود تخصيص بخورد، غلط فاحشى لازم مى‌آيد؛ يعنى سبب مى‌شود همان آيه نسبت به مورد مخصوصى كه براى آن نازل شده اختصاص نيابد و ربطى به مورد نزول خود نداشته باشد. اصوليان از اين موارد به «تخصيص شى‌ء به مورد خاص» تعبير مى‌كنند و آن را خلاف منطق مى‌دانند؛ از اين رو سخن فخر رازى نيز مستلزم تخصيص آيه نسبت به مورد خودش مى‌باشد و بسيار عجيب است كه فخر رازى با تمام دقت نظرى كه دارد و خود نيز اعتراف كرده كه شأن نزول آيه در كجاست، اما باز شأن نزول را ملغا كرده و آيه را كاملاً بيگانه با شأن نزولش تفسير كرده است!

يكى ديگر از اشكالاتى كه بر دلالت آيه تبليغ وارد شده، مسأله تعدد شأن نزول در مورد آيه مذكور است. به عبارت ديگر، در روايات وارد شده كه شأن نزول آيه تبليغ منحصر به واقعه غدير خم نيست؛ بلكه موارد ديگرى را نيز به عنوان شأن نزول ذكر كرده‌اند كه اينك به آنها اشاره مى‌شود:

سيوطى در تفسير خويش مى‌نويسد:

وأخرج الطبراني وأبو الشيخ وأبو نعيم في الدلائل وابن مردويه وابن عساكر عن ابن عباس قال: كان النبي صلى اللّه عليه وسلّم يحرس وكان يرسل معه عمّه ابوطالب كلّ يوم رجالاً من بني هاشم يحرسونه فقال: «يا عم، إنّ اللّه عصمني لا حاجة إلى من تبعث»؛(1)طبرانى، أبوالشيخ، أبونعيم، ابن مردويه وابن عساكر از ابن عباس روايت كرده‌اند كه ابوطالب هر روز مردى از بنى هاشم را براى حفاظت از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله گماشته بود تا اينكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى عمو، همانا خداوند متعال من را حفظ كرده و نياز به فرستادن محافظ نيست».

اين روايت نشان مى‌دهد كه آيه تبليغ و مسأله حفظ رسول خدا مربوط به محافظانى بوده كه حضرت ابوطالب عليه السلام براى صيانت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله درنظر گرفته است. اما اين روايت نمى‌تواند بيان‌گر شأن نزول آيه تبليغ باشد؛ زيرا طبق اين شأن نزول، آيه تبليغ يك آيه مكى خواهد بود؛ چرا كه حضرت ابوطالب در مكه بوده است؛ از اين‌رو مسأله حفاظت از رسول خدا مربوط به مكه مى‌شود، در حالى كه سوره مائده به ويژه آيات مورد بحث در زمره سُوَر و آيات مدنى است و مربوط به آخر عمر پيامبر است.


1) . الدرّ المنثور: 2 / 298.

از سوى ديگر، اين شأن نزول به روشنى بر اين نكته دلالت مى‌كند كه يا ترتيب آيات متناسب نيست، يا سياق آيات هم خوانى ندارد. به عبارت ديگر، ما پيش از اين ادعا كرديم كه ترتيب آيات مطابق ترتيب نزول بر رسول خدا نيست و اگر روايت فوق صحت داشته باشد، ادعاى ما ثابت مى‌شود؛ يعنى ثابت مى‌شود كه آيه تبليغ مكى بوده و بدون تناسب در سوره مائده جاى گرفته. بنابراين امثال فخر رازى هرگز نمى‌توانند به سياق آيات تمسك جويند و از سوى ديگر، اگر آيه تبليغ مربوط به ماجراى حضرت ابوطالب عليه السلام باشد، باز مشكل سياق آيات پسين و پيشين به قوت خود باقى خواهد بود؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مكه از ناحيه يهود و نصارا در خطر نبود؛ بلكه از ناحيه مشركان و كفار قريش در معرض خطر بوده است. بنابراين، سياق آيه تبليغ با آياتى كه مربوط به يهود و نصارا شود تناسبى ندارد.

به هر روى تغيير دادن شأن نزول آيه تبليغ مشكلى را حل نمى‌كند و حتى مشكل را مضاعف مى‌نمايد. بنابراين بيان ماجراى حضرت ابوطالب عليه السلام براى شأن نزول از غرابت بسيارى برخوردار است؛ زيرا در اين صورت آيه مكى خواهد شد، در حالى كه مدنى بودن اين آيه مورد اتفاق است.

از ديگر مواردى كه به عنوان شأن نزول آيه تبليغ ذكر شده، روايتى است كه سيوطى از ابن مردويه نقل كرده است. وى مى‌نويسد:

عن ابن عبّاس، قال: سئل رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: أيّ آية أُنزلت من السماء أشدّ عليك؟ فقال: «كنت بمنى أيّام موسم، واجتمع مشركوا العرب وأفناء الناس في الموسم، فنزل علَيَّ جبرئيل فقال: « يَأَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْت رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ »». قال: «فقمت عند العقبة فناديت: يا أيّها الناس من ينصرني على أن أُبلّغ رسالة ربّي ولكم الجنّة؟ أيّها الناس! قولوا: لا إله إلاّ اللّه وأنا

رسول اللّه إليكم، وتنجوا ولكم الجنّة». قال: «فما بقي رجل ولا امرأة ولا صبي إلاّ يرمون علَيّ بالتراب والحجارة، ويبصقون في وجهي، ويقولون: كذّاب صابئ! فعرض علَيّ عارض فقال: «يا محمّد إن كنت رسول اللّه فقد اَن لك أن تدعو عليهم كما دعا نوح على قومه بالهلاك. فقال النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم: «اللهمّ اهدِ قومي فإنّهم لا يعلمون، وانصرني عليهم أن يجيبوني إلى طاعتك». فجاء العبّاس عمّه فأنقذه منهم وطردهم عنه. قال الأعمش: فبذلك تفتخر بنو العبّاس، يقولون: فيهم نزلت: « إِنَّك لا تهْدِي مَنْ أَحْبَبْت وَلَكِنَّ اللَّهَ يهْدِي مَن يَشاءُ »؛(1)ابن عباس مى‌گويد: از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پرسيده شد كه كدام آيه سنگين‌ترين آيه‌اى بود كه از آسمان بر شما نازل شد؟ پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من در حج در منى بودم و مشركان عرب جمع بودند. در اين هنگام آيه « يا أَيهَا الرَّسولُ... » بر من نازل شد. آن‌گاه من در عقبه به پاخواستم و صدا زدم: اى مردم، چه كسى مرا يارى مى‌كند تا پيام پروردگارم را برسانم و شما را به بهشت بشارت دهم؟ اى مردم، بگوييد معبود به حقى جز خداى بى‌همتا نيست و من فرستاده او به سوى شما هستم تا رستگار شويد و به بهشت درآييد. در اين هنگام هيچ مرد و زن و كودكى باقى نماند، مگر آنكه مرا با كلوخ و سنگ هدف قرار داد و در چهره من آب دهان انداختند و مرا دروغ‌گو خطاب كردند». در اين ميان شخصى به من گفت: اى محمد، اگر تو پيامبر هستى، پس مانند نوح نبى براى قوم خود درخواست عذاب نما. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در ادامه فرمود: «اما من عرضه داشتم: پروردگارا، قوم من را هدايت كن؛ زيرا نادان هستند و مرا در مقابل آنان


1) . الدرّ المنثور: 2 / 298.

يارى فرما تا آنان را به اطاعت تو درآورم». در اين هنگام عباس سررسيد و رسول خدا را از دست مشركان خلاص كرد. اعمش مى‌گويد: به همين دليل بنو عباس به خويش مى‌بالند و افتخار مى‌كنند و بر اين باورند كه آيه « إِنَّك لا تهْدِى مَنْ أَحْبَبْت وَ لَكِنَّ اللَّهَ يهْدِى مَن يَشاءُ » در مورد عباس نازل شده است.

همانگونه كه از اين روايت استفاده مى‌شود، شأن نزول ياد شده مربوط به مكه است و باز آيه تبليغ به حكم اين روايت در شمار آيات مكى جاى مى‌گيرد، در حالى كه پيش از اين بيان كرديم كه آيه تبليغ مدنى است و از سوى ديگر باز اشكال سياق نيز در اينجا مطرح مى‌شود. بنابراين، اين روايت نيز نمى‌تواند صحيح باشد؛ زيرا تناسبى با واقعيت ندارد و از سوى ديگر اساسا سندى براى اين روايت ذكر نشده است.

باز روايت ديگرى را سيوطى از طبرى وأبو الشيخ به شرح ذيل نقل كرده است. وى مى‌نويسد:

عن سعيد بن جبير، قال: لمّا نزلت « يَأَيهَا الرَّسولُ » إلى قوله: « وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ »، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «لا تحرسوني! إنّ ربّي قد عصمني»؛(1)سعيد بن جبير مى‌گويد: هنگامى كه آيه « يَأَيهَا الرَّسولُ ... وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ » نازل شد، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ديگر از من حفاظت نكنيد؛ همانا پروردگارم من را حفظ خواهد كرد».

روايت فوق اساسا با حديث غدير تعارض ندارد؛ زيرا هيچ منافاتى نيست كه اين داستان مربوط به غدير باشد؛ چرا كه در اين روايات به هيچ يك از جزئيات اشاره نشده و با ماجراى غدير خم تنافى ندارد. بنابر اين شأن نزول فوق با حديث غدير قابل جمع


1) . همان: 2 / 299.

است. همچنين بدين مضمون روايات ديگرى نيز وارد شده كه به شرح ذيل است:

وأخرج ابن جرير وابن مردويه، عن عبداللّه بن شقيق: إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم كان يتعقّبه ناس من أصحابه، فلمّا نزلت « وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ » فخرج فقال: «أيّها الناس، الحقوا بملاحقكم، فإنّ اللّه قد عصمني من الناس»؛(1)طبرى و ابن مردويه از عبداللّه بن شقيق روايت كرده كه همواره گروهى‌از اصحاب مراقب پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بودند و هنگامى كه آيه « وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ » نازل شد، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى مردم، به خانه هايتان برويد، همانا خداوند متعال مرا از شر مردم صيانت خواهد كرد».

و در روايت ديگرى وارد شده:

وأخرج عبد بن حميد وابن جرير وأبو الشيخ، عن محمّد بن كعب القرظي، أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ما زال يُحرس، يحارسه أصحابه، حتّى أنزل اللّه « وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ » فترك الحرس حين أخبره أنّه سيعصمه من الناس؛(2)عبد بن حميد، ابن جرير و ابوالشيخ از محمد بن كعب قرظى نقل مى‌كنند كه گفت: همواره اصحاب از رسول خدا حفاظت مى‌كردند تا اينكه آيه « وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ » نازل شد و پس از آن، محافظت اصحاب به پايان رسيد.

و در روايت ديگرى وارد شده وأخرج أبونعيم في الدلائل، عن أبيذرّ، قال: كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لا ينام إلاّ ونحن حوله من مخافة الغوائل، حتّى نزلت آية العصمة: « وَ اللَّهُ


1) . همان.

2) . همان.

يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ »؛(1)ابو ذر مى‌گويد: رسول خدا به خواب نمى‌رفت مگر آنكه ما در اطرافش بوديم تا آن حضرت را از گزند دشمنان حفظ نمائيم، تا اينكه آيه « وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ » نازل گرديد.

و در روايت ديگرى وارد شده:

وأخرج الطبراني وابن مردويه، عن عصمة بن مالك الخطمي، قال: كنّا نحرس رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بالليل حتّى نزلت « وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ » فترك الحرس؛(2)عصمة بن مالك خطمى مى‌گويد: ما شب‌ها از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حفاظت مى‌كرديم تا اينكه آيه « وَ اللَّهُ يَعْصِمُك مِنَ النَّاسِ » نازل شد و ما حفاظت را ترك كرديم.

همان‌گونه كه ملاحظه مى‌شود، روايات اخير هيچ منافاتى با حديث غدير ندارد؛ بنابراين تنها دو روايت نخست داراى شأن نزول متفاوتى است كه آن هم به اشكالاتى مبتلاست كه اعتبار شأن نزول را مخدوش مى‌نمايد؛ از اين رو قوى‌ترين شأن نزول آيه تبليغ، ماجراى غدير خم است. بنابراين آيه تبليغ از قرائنى محسوب مى‌شود كه معناى مولا را معين كرده و معناى اولويت را در حديث غدير تثبيت مى‌نمايد.

آيه دوم: (آيه اكمال) خداوند در سوره مائده مى‌فرمايد:

« حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ


1) . همان: 2 / 298.

2) . همان.

وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَمَا أَكَلَ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ ذَلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ »؛(1)بر شما مردار، خون، گوشت خوك و آنچه به نام غير خدا كشته شده باشد حرام شده است و نيز حيوان حلال گوشتى كه خفه شده و به ضرب چوب مرده و از بلندى افتاده و به ضرب شاخ مرده و آنچه درنده از آن خورده باشد - مگر آنچه را سر ببريد - و نيز آنچه براى بت‌ها سر بريده شده و نيز قسمت كردن شما به وسيله تيرهاى قرعه، نافرمانى خداست. امروز كسانى كه كافر شده‌اند از دين شما نوميد گرديده‌اند؛ پس از آنان نهراسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما برگزيدم. و هر كس دچار گرسنگى شود، بدون آنكه به گناه متمايل باشد، اگر از آنچه منع شده تناول نمايد، بى‌ترديد خدا آمرزنده مهربان است.

تمام آيه مذكور محل بحث نيست، اما فقره « الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا » در مورد واقعه غدير خم نازل شده و اين فقره دلالت دارد بر اينكه مراد از مولا در حديث غدير، معناى اولويت است؛ زيرا معانى ديگر مولا، هيچ تناسبى با نزول اين آيه ندارد.

بدخشانى مى‌نويسد:


1) . سوره مائده، آيه 3.

أخرج عبدالرزاق الرسعني عن ابن عباس رضي اللّه عنه قال: لما نزلت هذه الآية: « يَأَيهَا الرَّسولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْك مِن رَّبِّك »، أخذ النبي صلّى اللّه عليه وسلّم بيد علي فقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». وأخرج ابن مردويه عن أبيسعيد الخدري رضي اللّه عنه مثله، وفي آخره، فنزلت: « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ دِينَكُمْ » الآية. فقال النبي صلّى اللّه عليه وسلّم: «اللّه أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضى الرب برسالتي والولاية لعلي بن أبيطالب»؛(1)عبدالرزاق رسعنى از ابن عباس نقل مى‌كند كه گفت: هنگامى كه آيه « يَأَيهَا الرَّسولُ... » نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمن على دشمن باش». و نيز ابن مردويه از ابوسعيد خدرى مانند همين مطلب را روايت كرده و در پايان افزوده است كه آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ دِينَكُمْ... » نيز در ماجراى غدير خم نازل شد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از نزول اين آيه فرمود: «اللّه اكبر بر تمام شدن دين، تمام گرديدن نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على بن ابى‌طالب».

ابن مغازلى در كتاب خويش، و أبوالفتح محمد بن على بن إبراهيم نطنزى به همين مضمون مى‌نويسند:

أخبرنا أبوبكر أحمد بن محمد بن طاوان قال: حدّثنا أبوالحسين أحمد بن الحسين بن السماك قال: حدثنا أبومحمد جعفر بن محمد بن نصير الخلدي، حدثنا علي بن سعيد بن قتيبة الرملي، قال: حدثنا ضمرة بن ربيعة القرشي،


1) . مفتاح النجا في مناقب آل العبا: مخطوط.

عن ابن شوذب، عن مطر الوراق، عن شهر بن حوشب، عن أبيهريرة قال: من صام ثماني عشرة خلت من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهرا وهو يوم غدير خم، لما أخذ النبي صلى اللّه عليه وسلّم بيد علي بن أبيطالب فقال: «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟». قالوا: بلى يا رسول اللّه. قال: «من كنت مولاه فعلي مولاه». فقال عمر بن الخطاب: بخ بخ لك يا ابن أبيطالب، أصبحت مولاي ومولى كل مؤمن. فأنزل اللّه تعالى: « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ دِينَكُمْ »؛(1)ابوبكر احمد بن محمد بن طاوان به سند خود از ابوهريره نقل مى‌كند كه گفت: هر كس هجدهمين روز از ماه ذيحجه را روزه بگيرد، روزه دو ماه براى او نوشته مى‌شود و اين روز، روز غدير خم است، آن هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على بن ابى‌طالب عليه السلام را گرفت و فرمود: «آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم؟». مردم عرضه داشتند: آرى اى پيامبر خدا. سپس فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». در اين هنگام عمر بن خطاب جلو آمد و عرضه داشت: مبارك باد بر تو اى پسر ابوطالب، هم اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدى. سپس آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ... » نازل گرديد.

موفق بن احمد خوارزمى نيز روايت أبوسعيد خدرى را با سند خود اين‌گونه نقل كرده است:

وأخبرني سيد الحفاظ أبومنصور شهردار بن شيرويه بن شهردار الديلمي - فيما كتب إلي من همدان - أخبرنا أبوالفتح عبدوس بن عبداللّه بن عبدوس


1) . مناقب عليّ بن أبيطالب عليه السلام: 36 - 37 / ح 24.

الهمداني كتابة [أخبرنا الشريف أبوطالب المفضل بن الجعفري بأصبهان أخبرني الحافظ أبوبكر بن مردويه اجازة، حدّثني جدّي ]حدثني عبداللّه بن إسحاق البغوي حدّثني الحسن بن العليل العنزي، حدثنا محمد بن عبدالرحمن الذراع حدثنا قيس ابن حفص حدثني علي بن الحسن أبوالحسن العبدي عن أبيهارون العبدي عن أبيسعيد الخدري أن النبي صلى اللّه عليه وسلّم يوم دعا الناس إلى غدير خم، أمر بما كان تحت الشجرة من الشوك فقم وذلك يوم الخميس، ثم دعا الناس إلى علي، فأخذ بضبعه فرفعها حتى نظر الناس إلى بياض إبطه، ثم لم يفترقا حتى نزلت: « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَمْت عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضِيت لَكُمُ الاسلَمَ دِيناً » فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم: «اللّه أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضى الرب برسالتي والولاية لعلي»؛(1)ديلمى به سند خود از ابوسعيد خدرى نقل مى‌كند كه گفت: پيامبر خدا در روز پنج شنبه مردم را در غدير خم جمع نمود و فرمان داد تا زمين را از خس و خاشاك پاك نمايند؛ آن‌گاه به پا ايستاد و مردم را به على فراخواند و دست على را بالا گرفت، تا آنجا كه زير بغل او ديده شد. سپس در حالى كه هنوز پيامبر از على جدا نشده بود، آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ... » نازل گرديد. پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در اين هنگام فرمود: «اللّه اكبر بر تمام شدن دين و تمام گرديدن نعمت و رضايت پروردگار از رسالت من و ولايت على بن ابى‌طالب».

ابراهيم حموينى نيز مانند روايت خوارزمى را با اندك اختلافى در متن نقل كرده، منتها سند خويش را اين‌گونه بيان كرده است:


1) . المناقب: 135 / ح 152.

أخبرنا عن الخوارزمي قال: سيد الحفاظ وهو أبومنصور شهردار بن شيرويه بن شهردار الديلمي قال: أخبرنا الحسن بن أحمد بن الحسن الحداد المقرئ الحافظ قال: حدّثنا أحمد بن عبداللّه بن أحمد قال: حدّثنا محمد بن أحمد بن علي قال: حدّثنا محمد بن عثمان بن أبيشيبة قال: أنبأنا يحيى الحمانى، أنبأنا قيس بن الربيع، عن أبى‌هارون العبدي، عن أبيسعيد الخدري... .(1)شهاب‌الدين احمد در اين باره مى‌نويسد:

قوله تعالى: « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَمْت عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضِيت لَكُمُ الاسلَمَ دِيناً ». وبالاسناد المذكور عن مجاهد رضى اللّه تعالى عنه قال: نزلت هذه الآية بغدير خم فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وعلى آله وبارك وسلم: «اللّه أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضى الرب برسالتى والولاية لعلى»؛(2)به سند مذكور از مجاهد روايت شده كه آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ... » در غدير خم نازل گرديده و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از نزول اين آيه فرمود: «اللّه اكبر، بر تمام شدن دين و تمام شدن نعمت و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على».

بنابراين به سند متصل روايت شده كه آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ... » در روز غدير خم نازل گرديده و اين آيه و تعبير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كه فرمود: «اللّه اكبر من اكمال الدين... . ورضى الرب برسالتى والولاية لعلى»، دلالت كاملاً روشنى بر معناى


1) . فرائد السمطين: 1 / 74.

2) . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل: مخطوط.

اولويت اميرالمؤمنين دارد و به صراحت امامت آن حضرت را به اثبات مى‌رساند.

اما با وجود مدارك فوق، برخى مانند ابن كثير خرده گرفته‌اند و كوشيده‌اند تا اعتبار آيه و ربط آن به حديث غدير را زير سؤال ببرند. بنابراين لازم است تا ابتدا اصل عبارت ابن كثير را نقل نموده؛ سپس پاسخ سخنان او را بيان كنيم.

ابن كثير در كتاب تاريخ خويش مى‌نويسد:

فأما الحديث الذي رواه ضمرة، عن ابن شوذب، عن مطر الوراق، عن شهر بن حوشب، عن أبيهريرة قال: لما أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بيد علي قال: «من كنت مولاه فعلى مولاه»، فأنزل اللّه عزّ وجلّ: « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي » قال أبوهريرة: وهو يوم غدير خم، من صام يوم ثمان عشرة من ذي الحجة كتب له صيام ستين شهرا. فإنه حديث منكر جدا بل كذب، لمخالفته لما ثبت في الصحيحين عن أمير المؤمنين عمر بن الخطاب إنّ هذه الآية نزلت في يوم الجمعة يوم عرفة، ورسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم واقف بها كما قدمنا. وكذا قوله: إن صيام يوم الثامن عشر من ذي الحجة وهو يوم غدير خم يعدل صيام ستين شهرا. لا يصح، لأنه قد ثبت ما معناه في الصحيح: إن صيام شهر رمضان بعشرة أشهر، فكيف يكون صيام واحد يعدل ستين شهرا. هذا باطل. وقد قال شيخنا الحافظ أبوعبداللّه الذهبي بعد إيراده هذا الحديث: هذا حديث منكر جدا ورواه حبشون الخلال وأحمد بن عبداللّه بن أحمد النيري - وهما صدوقان - عن على بن سعيد الرملي عن ضمرة، قال: ويروي هذا الحديث من حديث عمر بن الخطاب، ومالك بن الحويرث، وأنس بن مالك، وأبيسعيد، وغيرهم،

بأسانيد واهية. قال: وصدر الحديث متواتر أتيقّن أنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قاله. وأما: «اللهمّ وال من والاه». فزيادة قوية الإسناد. وأما هذا الصوم فليس بصحيح ولا واللّه ما نزلت هذه الآية إلاّ يوم عرفة قبل غدير خم بأيام. واللّه أعلم؛(1)اما حديث ضمره از ابوهريره كه گفته است رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دست على را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است» و آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ... » در اين هنگام نازل شد و ابوهريره گفته است كه روزه روز غدير خم معادل شصت ماه روزه است؛ جدا حديث منكرى است، بلكه دروغ است؛ زيرا با نقل كتاب صحيح بخارى و مسلم مخالف است. در صحيحين از عمر بن خطاب روايت شده كه آيه مذكور در روز جمعه و در روز عرفه نازل گرديده است. از سوى ديگر، معقول نيست كه روزه يك روز معادل روزه شصت ماه باشد، در حالى كه روزه ماه رمضان معادل ده ماه قرار داده شده است! شيخ ما ذهبى پس از نقل اين حديث مى‌گويد: اين حديث جدا منكر است و طريق حبشون و احمد عبداللّه بن احمد كه هر دو مورد اعتماد مى‌باشند از ضمره و حديث عمر بن خطاب، مالك بن حويرث، انس بن مالك، ابوسعيد خدرى و غير آنان با سندهاى واهى و بى‌اساس روايت گرديده؛ هر چند كه صدر حديث، يعنى فقره «من كنت مولاه» به تواتر ثابت شده و يقين داريم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن را بيان فرموده است. اما عبارت «اللهمّ وال من والاه» هر چند سند قوى دارد؛ اما اضافه‌اى مى‌باشد كه در حديث صورت گرفته است. اما اين روزه صحيح نيست و به خدا سوگند كه آيه مذكور نيز چند روز پيش از غدير و در عرفه نازل شده است. و خدا داناتر است.


1) . البداية والنهاية: 5 / 232 - 233.

سخنان ابن كثير متناقض است. وى ابتدا در شأن نزول آيه خدشه كرده؛ سپس كوشيده تا با زير سؤال بردن فضيلت روزه روز غدير، اصل حديث را مخدوش سازد و براى استدلال خويش به سخنان ذهبى استناد كرده است. ذهبى اسناد اين حديث را واهى و سست معرفى كرده؛ اما هيچ اشاره‌اى به علت سستى اسناد نكرده است؛ از اين رو ما با بررسى دقيق سند، ثابت خواهيم كرد كه ذهبى خطا كرده و از مسير برهان علمى خارج شده است.

بررسى سند روايت

سند نخست كه ذهبى به آن اشاره كرده، از طريق حبشون خلال، أحمد بن عبداللّه بن أحمد، از على بن سعيد رملى، از ضمره است، در حالى كه خود وى تصريح كرده كه حبشون و احمد بن عبداللّه، صدوق و قابل اعتماد مى‌باشند؛ اما هيچ اشاره‌اى به ضعف راويان ديگر نكرده است. بنابراين حبشون و احمد بن عبداللّه به اعتراف ذهبى ثقه هستند.

على بن سعيد رملى

ذهبى در كتاب ميزان الاعتدال در مورد على بن سعيد رملى كه همان «على بن أبى‌حمله» و استاد «ضمرة بن ربيعه» است، مى‌نويسد:

ما علمت به بأساً ولا رأيت أحداً الآن تكلّم فيه وهو صالح الأمر ولم يخرّج له احدٌ من اصحاب الكتُب الستّة مع ثقته؛(1)در مورد او خدشه‌اى نديده‌ام و تا الان كسى در مورد او بدى نگفته و امر او نيز نيكو مى‌باشد و با وجود ثقه بودنش، اما در كتب صحاح نامى از او نيست.


1) . ميزان الإعتدال: 3 / 125 / ش 5833.

ذهبى با اينكه به وثاقت على بن سعيد تصريح نموده؛ اما او را در كتاب ميزان الاعتدال ذكر كرده و همين نكته سبب اعتراض ابن حجر عسقلانى‌شده است. ابن حجر در اعتراض به ذهبى مى‌نويسد:

وإذا كان ثقة ولم يتكلّم فيه أحد فكيف تذكره في كتاب الضعفاء!؟(1)اگر وى ثقه است و كسى او را تضعيف نكرده است، پس چرا نام وى را در كتاب ضعفاء آورده است!؟ بنابراين، على بن سعيد را ذهبى توثيق كرده است.

ضمرة بن ربيع

تنها فرد باقى مانده در سند ضمرة است. وى از رجال بخارى در كتاب الادب المفرد و از رجال سنن اربعه است.(2)احمد بن حنبل در مورد او مى‌گويد:

رجل صالح، صالح الحديث من الثقات المأمونين، لم يكن بالشام رجل يشبهه، وهو أحبّ إلينا من بقية، وقال ابن معين والنسائى ثقة؛(3)او از ثقات مورد اعتماد بوده و مردى صالح الحديث است. مردى در شام مانند او ذكر نشده و او از بقيه شاميان نزد ما محبوب‌تر است؛ زيرا بقيه شاميان در نقل حديث بى‌موالات مى‌باشند. ابن معين و نسائى وى را توثيق كرده‌اند.

ابن حجر به نقل از برخى همچون ابوحاتم و ديگران مى‌نويسد:

قال أبوحاتم: صالح. وقال آدم بن أبى‌أياس: ما رأيت أعقل لما يخرج من رأسه منه. وقال ابن سعد: كان ثقة مأمونا خيرا لم يكن هناك أفضل منه مات


1) . لسان الميزان: 4 / 227.

2) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 4 / 403/ ش 804.

3) . همان: 4 / 403 - 404 / ش 804.

في أوّل رمضان سنة اثنتين ومائتين وكذا أرخه ابن يونس وقال: كان فقيههم في زمانه؛(1)ابو حاتم گفته او صالح است. آدم بن ابى‌أياس گفته: از ضمره انسان عاقل‌ترى نمى‌شناسم. ابن سعد مى‌گويد: او مردى ثقه، مورد اعتماد و امين است و در اين مقام، بهتر از او سراغ ندارم و در ابتداى ماه رمضان سال دويست و بيست و دو از دنيا رفته است. ابن يونس گفته: او فقيه فلسطينيان در زمان خودش بوده است.

بنابراين ضمره نيز توثيق شده و هيچ مشكلى طبق مبناى عامه ندارد. بنابراين سندى را كه ابن كثير از ذهبى نقل كرده تا بدينجا هيچ اشكالى ندارد؛ از اين‌رو چگونه ذهبى اين سند را واهى معرفى كرده است؟ آيا ذهبى توثيقات خويش را نيز مردود قلمداد مى‌كند؟! اما طبق سند ديگر ابن كثير، اين روايت از ضمرة، از ابن شوذب، از مطر وراق، از شهر بن حوشب، از أبوهريره روايت شده است. توثيق ضمره بيان شد پس اينك به بررسى بقيه افراد مى‌پردازيم.

عبداللّه بن شوذب بلخى بصرى

شخص دوم عبداللّه بن شوذب بلخى بصرى مى‌باشد. در كتاب الكمال فى اسماء الرجال، درباره وى آمده است:

قال سفيان الثوري: كان ابن شوذب عندنا وكنا نعده من ثقات مشايخنا. وقال الوليد بن كثير: إذا رأيت ابن شوذب ذكرت الملائكة، وسئل عنه يحيى بن معين فقال: ثقة. وقال أحمد بن حنبل: لا أعلم به بأسا - وفي لفظ -


1) . همان.

لا أعلم إلا خيراً، وهو من أهل بلخ، نزل البصرة سمع بها الحديث وتفقه، ثم انتقل إلى الشام فأقام بها، وكان من الثقات. وقال أبوحاتم: لا بأس به؛(1)سفيان ثورى مى‌گويد: ابن شوذب نزد ماست و ما او را از مشايخ ثقه خويش به حساب مى‌آوريم. وليد بن كثير گويد: هنگامى كه ابن شوذب را مى‌بينم، گويى ملائكه را ديده‌ام! و از يحيى بن معين در مورد او پرسيده شد و او گفت: ثقه و مورد اعتماد است. احمد بن حنبل مى‌گويد: در مورد او خدشه‌اى سراغ ندارم و طبق برخى نقل‌ها گفته است: در مورد او جز به خوبى نشنيده‌ام. او از اهالى بلخ بود كه در بصره زندگى مى‌كرده است. وى فقيه و اهل حديث بوده، سپس به شام رفته و از ثقات است. ابوحاتم نيز گفته است كه در مورد او خدشه‌اى نيست.

در كتاب تهذيب التهذيب نيز علاوه بر مطالب فوق، اضافه شده است:

وقال مرة: لا أعلم إلا خيرا. وقال ابن معين وابن عمار والنسائي: ثقة... . وذكره ابن حبان في الثقات...قلت: ونقل ابن خلفون توثيقه عن ابن نمير وغيره ووثقه العجلي أيضا؛(2)مره در باره او گفته است: جز خوبى از او سراغ ندارم. ابن معين، ابن عمار و نسائى در مورد او گفته‌اند كه ثقه است و ابن حبان نيز او را در كتاب ثقات آورده است ... مى‌گويم: ابن خلفون توثيق او را از ابن نمير و غير او نقل كرده است و عجلى نيز او را توثيق كرده است.

بنابراين، ابن شوذب نيز از ثقات معتبر است كه بزرگان رجالى عامه به صراحت او را توثيق كرده‌اند.


1) . الكمال في اسماء الرجال: مخطوط. همچنين ر.ك: تهذيب التهذيب: 5 / 225 / ش 448.

2) . تهذيب التهذيب: 5 / 225 / ش 448.

مطر وراق

شخصيت بعدى، مطر وراق نام دارد. حافظ ابونعيم در مورد او مى‌نويسد:

حدثنا عبداللّه بن محمد بن جعفر قال: ثنا إسحاق بن أحمد قال: ثنا عبدالرحمن بن عمر بن رسته قال: ثنا أبوداود قال: ثنا جعفر بن سليمان قال: سمعت مالك بن دينار يقول: يرحم اللّه مطرا كان عبدالعلم. حدثنا أبوحامد بن جبلة قال: ثنا محمد بن إسحاق قال: ثنا العباس بن أبيطالب قال: ثنا الخليل بن عمر بن إبراهيم قال: سمعت عمي أباعيسى يقول: ما رأيت مثل مطر في فقهه وزهده. حدثنا أبوحامد بن جبلة قال: ثنا محمد بن إسحاق قال: ثنا على بن مسلم قال: ثنا سيار قال: ثنا جعفر بن سليمان قال: سمعت مالك بن دينار يقول: يرحم اللّه مطرا إني لأرجو له الجنة؛(1)عبداللّه بن محمد به سند خود از مالك بن دينار روايت كرده كه گفت: خدا مطر را رحمت كند. همانا او بنده دانش بود. ابوحامد به سند خود از ابوعيسى روايت كرده كه گفت: مانند مطر را در فقه و زهد نديدم. و نيز ابوحامد از مالك بن دينار روايت كرده است كه گفت: خدا مطر را رحمت كند. من در مورد او جز به بهشت گمان ندارم.

شهر بن حوشب

شخصيت بعد، أبوسعيد شهر بن حوشب أشعرى شامى حمصى مى‌باشد. ابن حجر درباره او مى‌نويسد:

وقال يعقوب بن شيبة قيل لابن المديني: ترضى حديث شهر؟ فقال: أنا أحدث عنه، وكان عبدالرحمن يحدث عنه، وأنا لا أدع حديث الرجل إلا


1) . حلية الأولياء: 3 / 75 - 76.

أن يجتمعا عليه يحيى وعبدالرحمن على تركه وقال حرب ابن إسماعيل عن أحمد: ما أحسن حديثه ووثقه وأظنه قال: هو كندي وروى عن أسماء أحاديث حسانا... وقال حنبل عن أحمد: ليس به بأس، وقال عثمان الدارمي: بلغني أن أحمد كان يثنى على شهر، وقال الترمذي قال أحمد: لا بأس بحديث عبدالحميد بن بهرام عن شهر، وقال الترمذي عن البخاري: شهر حسن الحديث وقوى أمره وقال ابن أبيخيثمة ومعاوية بن صالح عن ابن معين: ثقة. وقال عباس الدوري عن ابن معين: ثبت. وقال العجلي: شامي تابعي ثقة. وقال يعقوب بن شيبة: ثقة على أن بعضهم قد طعن فيه. وقال يعقوب بن سفيان: وشهر وإن قال ابن عون تركوه فهو ثقة... وقال أبوجعفر الطبري: كان فقيها قارئا عالما، وقال أبوبكر البزار: لا نعلم أحدا ترك الرواية عنه غير شعبة؛(1)يعقوب بن شيبه مى‌گويد: به ابن مدينى گفته شد كه آيا روايات شهر را نقل مى‌كنى؟ در پاسخ گفت: من از او نقل مى‌كنم و عبدالرحمان نيز از او روايت مى‌كند و من باكى ندارم كه روايت مردى كه يحيى و عبدالرحمان نقل كنند را روايت كنم. و نيز حرب بن اسماعيل از احمد روايت كرده كه گفت: او موثق بوده، و حديثش نيكو است. و گفت: او كندى مى‌باشد و از اسماء، روايات نيكويى نقل كرده است... و نيز حنبل از احمد نقل كرده كه در مورد او باكى نيست. و از عثمان دارمى نقل شده كه گفت: به من رسيده كه احمد، شهر را مى‌ستود. ترمذى مى‌گويد: احمد گفته است: باكى به حديث عبدالحميد بن بهرام از شهر نيست و ترمذى از بخارى نقل كرده كه گفته است: شهر فردى حسن الحديث است و امرش قوى مى‌باشد. ابن ابى‌خيثمه


1) . تهذيب التهذيب: 4 / 324 - 325 / ش 635.

و معاويه بن صالح از ابن معين نقل كرده‌اند كه او را توثيق كرده است. عباس دورى از ابن معين نقل كرده كه گفت: او ثبت است. عجلى مى‌گويد: او شامى تابعى ثقه است. يعقوب بن شيبه مى‌گويد: او ثقه است هر چند كه برخى او را طعن زده‌اند. يعقوب بن سفيان مى‌گويد: هر چند ابن عون او را ترك كرده، اما او ثقه است... ابوجعفر طبرى نيز مى‌گويد: او فقيه، قارى و عالم است و ابوبكر بزار گفته است: غير از شعبه كسى را سراغ ندارم كه روايت او را ترك كرده باشد.

بنابراين - همان‌گونه كه گذشت - سند ابن كثير و سند ذهبى كه ابن كثير نقل كرده هيچ اشكالى ندارد و تمام رجال اين سند ثقه مى‌باشند، اما معلوم نيست كه چرا ابن كثير و ذهبى بدون مبناى علمى سند اين روايت را منكر شمرده‌اند؟! بنابراين اشكال نخست ابن كثير حيرت انگيز و عجيب است كه او سند ثقه را منكر معرفى كرده، پس خرده‌گيرى از سند كاملاً بى‌مبنا و بى‌اساس است.

خطيب بغدادى در كتاب تاريخ خويش، روايت ابوهريره را به سند ديگرى غير از سند ابن كثير نقل كرده است. وى مى‌نويسد:

حبشون بن موسى بن أيوب، أبونصر الخلال: سمع على بن سعيد بن قتيبة الرملي، والحسن بن عرفة العبدي، وعلى بن عمرو الأنصاري، وعلى بن الحسين بن أشكاب، وعبداللّه بن أيوب المخرمي، وسليمان بن توبة النهرواني، وحنبل بن إسحاق الشيباني. روى عنه أبوبكر بن شاذان، وأبوالحسن الدارقطني، وأبو حفص بن شاهين، وأحمد بن الفرج بن الحجاج، وأبو القاسم بن الثلاج، وغيرهم، وكان ثقة يسكن باب البصرة. أنبأنا عبداللّه بن علي بن محمد بن بشران، أنبأنا علي بن عمر الحافظ، حدثنا ضمرة بن ربيعة القرشي، عن ابن شوذب، عن مطر الوراق، عن شهر بن حوشب، عن أبيهريرة قال: ... اشتهر هذا الحديث من رواية حبشون. وكان

يقال إنه تفرد به، وقد تابعه عليه أحمد بن عبداللّه بن النيري فرواه عن علي بن سعيد.(1)اما خرده‌گيرى ديگر ابن كثير مربوط به استبعاد وى از ثواب روزه روز غدير است. ابن كثير در اين زمينه صرفا استبعاد كرده و هيچ دليل متقن علمى ارائه نكرده است. بسيار جاى شگفتى است كه ابن كثير در حوزه مناط ثواب و عقاب، خود را جاى خداوند پنداشته و مصلحت ندانسته كه روزه يك روز داراى ثواب شصت ماه روزه‌دارى باشد؟! آيا او در مورد رواياتى كه گناهان بنده را با يك استغفار آمرزيده معرفى مى‌كند نيز چنين استبعادى دارد؟ بدون ترديد سخن ابن كثير يك جدل و مغالطه قشرى مى‌باشد؛ زيرا هرگز او و امثال او در مقامى نيستند كه در مورد ميزان ثواب و عقاب اعمال نظر دهند و هر كدام را كه پسنديدند مورد تأييد قرار دهند.

عبدالقادر گيلانى در فضيلت روزه ماه رجب مى‌نويسد:

فمن ذلك ما أخبرنا به الشيخ الإمام هبة اللّه بن المبارك السقطي رحمه اللّه، عن الحسن بن أحمد بن عبداللّه المقرئ، بإسناده عن هارون بن عنترة، عن أبيه عن علي بن أبيطالب رضى اللّه عنه قال: قال رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم: «إن شهر رجب شهر عظيم، من صام منه يوما كتب اللّه تعالى له صوم ألف سنة، ومن صام منه يومين كتب اللّه صوم ألفى سنة، ومن صام منه ثلاثة أيام كتب اللّه تعالى له صوم ثلاثة آلاف سنة»؛(2)هبة اللّه بن مبارك سقطى به سند خود از على بن ابى‌طالب، از رسول خدا نقل مى‌كند كه فرمود: «همانا ماه رجب ماه بزرگى مى‌باشد و هر كس يك روز از اين ماه


1) . تاريخ بغداد: 8 / 284 / ش 4392.

2) . غنية الطالبين: 483.

را روزه بگيرد، خداوند براى او ثواب هزار سال روزه دارى را ثبت مى‌نمايد و هر كس در اين ماه دو روز را روزه بگيرد، خداوند ثواب دو هزار سال را به او مى‌دهد و هر كس در اين ماه سه روز را روزه بگيرد، خداوند براى او ثواب سه هزار سال را مى‌نويسد».

نورالدين حلبى در باره فضيلت روزه روز بيست و هفتم ماه رجب مى‌نويسد:

عن أبى‌هريرة رضى اللّه تعالى عنه قال: من صام يوم سبع وعشرين من رجب كتب اللّه تعالى له صيام ستين شهرا، وهو اليوم الذى نزل فيه جبريل على النبي صلى اللّه عليه وسلم بالرسالة، وأول يوم هبط فيه جبريل؛(1)از ابوهريره روايت شده كه گفت: هر كس روز بيست و هفتم ماه رجب را روزه بدارد، خداوند براى او ثواب روزه شصت ماه را مى‌نويسد و اين روز همان روزى است كه جبرئيل بر رسول خدا نازل شد و او را مبعوث گردانيد و اين نخستين روز هبوط جبرئيل است.

حلبى پس از نقل اين روايت، همان سخنى را كه ابن كثير از ذهبى نقل كرده بود را ذكر مى‌كند و در پايان، امر به تأمل مى‌كند. گويا حلبى نيز از سخن ذهبى‌و استبعاد او شگفت زده شده است!(2)على بن يحيى نيز در فضيلت روزه روز عرفه مى‌نويسد:

وحدثنا أيضا محمد بن نعيم، بإسناد له عن أبيقتادة عن النبي صلى اللّه عليه وسلّم قال: «من صام يوم عرفة فهو مثل صيام سنتين»؛(3)


1) . السيرة الحلبية: 1 / 384.

2) . ر.ك: همان: 3 / 338.

3) . روضة العلماء ونزهة الفضلاء: مخطوط.

ابو قتاده از رسول خدا روايت كرده كه فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بدارد، مانند كسى است كه دو سال را روزه گرفته باشد.

و نيز على بن يحيى، روايات مفصل ديگرى در فضيلت روزه عرفه نقل كرده كه به دليل رعايت اختصار از نقل آن خوددارى مى‌كنيم و علاقه‌مندان را جهت مزيد اطلاع به كتاب نفحات الازهار ارجاع مى‌دهيم.(1)در هر حال از ابن كثير كه شاگرد مكتب ابن تيميه است، توقعى غير از اين نداريم و گويى او هيچ كدام از اين روايات را نديده و تنها در فضيلت روزه غدير «هجده ذيحجه» خدشه وارد كرده است! استدلال او آن قدر موهن و سست است كه ارزش پاسخ بيش از اين مقدار را ندارد و وقت خواننده اين نوشتار قابل احترام‌تر از آن است كه صرف اين قبيل جدليات گردد.

در هر حال پس از بررسى سند روايت ابن كثير و استبعاد او از روايت، آنچه مهم است نزول آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ... » در غدير خم مى‌باشد و ابن كثير از قول عمر بن خطاب نقل كرده كه اساساً آيه مذكور در غدير نازل نشده و پيش از غدير و در روز عرفه نازل گرديده است. نكته بسيار مهم اينجاست كه خود ابن كثير در بيان نزول آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ... » به شدت به چندگانه‌گويى و تناقض افتاده و در موارد مختلف، سخن خويش را نقض كرده است. براى روشن ساختن تناقض سخن او لازم است تا اصل سخنان وى را از نظر بگذرانيم. ابن كثير در تفسير خويش مى‌نويسد:

وقوله: « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِيناً » هذه أكبر نعم اللّه تعالى على هذه الأُمة حيث أكمل تعالى لهم دينهم... وقال أسباط، عن السدّي، نزلت هذه الآية يوم عرفة، ولم ينزل


1) . ر.ك: نفحات الأزهار: 8 / 382.

بعدها حلال ولاحرام، ورجع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فمات... وقال ابن جرير وغير واحد: مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بعد يوم عرفة بأحد وثمانين يوماً... وقال الإمام أحمد: حدّثنا جعفر بن عون، حدّثنا أبوالعميس، عن قيس بن مسلم، عن طارق بن شهاب، قال: جاء رجل من اليهود إلى عمر بن الخطّاب...، فقال عمر: واللّه إنّي لأعلم اليوم الذي نزلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم، والساعة التي نزلت فيها على رسول اللّه، عشية عرفة في يوم جمعة. ورواه البخاري... ورواه أيضاً مسلم والترمذي والنسائي أيضاً من طرق عن قيس بن مسلم، به. ولفظ البخاري عند تفسير هذه الآية من طريق سفيان الثوري عن قيس، عن طارق، قال: قالت اليهود لعمر: إنّكم تقرؤون آية لو نزلت فينا لاتّخذناها عيداً. فقال عمر: إنّي لأعلم حين أُنزلت وأين أُنزلت وأين رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم حيث أُنزلت، يوم عرفة، وأنا - واللّه - بعرفة. قال سفيان: وأشكُّ كان يوم الجمعة أم لا... وقال ابن مردويه: حدّثنا أحمد بن كامل، حدّثنا موسى بن هارون، حدّثنا: يحيى الحماني، حدّثنا قيس بن الربيع، عن إسماعيل بن سليمان، عن أبيعمر البزّار، عن ابن الحنيفة، عن عليّ، قال: نزلت هذه الآية على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وهو قائم عشية عرفة « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ». فأمّا ما رواه ابن جرير وابن مردويه والطبراني من طريق ابن لهيعة، عن خالد بن أبيعمران، عن حنش بن عبداللّه الصغاني، عن ابن عبّاس، قال: ولد نبيّكم صلّى اللّه عليه وسلم يوم الاثنين، وخرج من مكّة يوم الاثنين، ودخل المدينة يوم الاثنين، وفتح بدراً يوم الاثنين، وأُنزلت سورة المائدة يوم الاثنين « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ »، ورفع الذِكر يوم الاثنين. فإنّه أثر غريب وإسناده ضعيف... وقال ابن جرير: وقد قيل: ليس ذلك بيوم معلوم عند الناس. ثمّ

روى من طريق العوفي، عن ابن عبّاس فى قوله: « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ » يقول: ليس بيوم معلوم عند الناس. قال: وقد قيل: إنّها نزلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في مسيره إلى حجّة الوداع. ثمّ رواه من طريق أبيجعفر الرازي، عن الربيع بن أنس. قلت: وقد روى ابن مردويه من طريق أبيهارون العبدي، عن أبيسعيد الخدري، أنّها نزلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يوم غدير خمّ حين قال لعليّ: «من كنت مولاه فعليٌ مولاه ». ثمّ رواه عن أبيهريرة وفيه: أنّه اليوم الثامن عشر من ذي الحجّة، يعني مرجعه عليه السلام من حجّة الوداع. ولا يصحّ لا هذا ولا هذا، بل الصواب الذي لا شكّ فيه ولامرية، أنّها أُنزلت يوم عرفة، وكان يوم جمعة، كما روى ذلك أمير المؤمنين عمر بن الخطّاب وعليّ بن أبيطالب، وأوّل ملوك الإسلام معاوية بن أبيسفيان، وترجمان القرآن عبداللّه بن عبّاس، وسمرة بن جندب. وأرسله الشعبي، وقتادة بن دعامة، وشهر بن حوشب، وغير واحد من الأئمّة والعلماء، واختاره ابن جرير الطبري رحمه اللّه؛(1)مراد از نعمت در آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... »، بزرگترين نعمت الاهى مى‌باشد كه خداوند به اين امت داده است؛ زيرا دينشان را با اين نعمت كامل گردانيده است. اسباط از سدى نقل كرده كه اين آيه در روز عرفه نازل شده و پس از آن هيچ حلال و حرامى نازل نگرديده است و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از بازگشت از آن حج، از دنيا رفته است. طبرى و ديگران نقل كرده‌اند كه رسول خدا پس از روز عرفه به فاصله هشتاد و يك روز از دنيا رفت. امام احمد به سند خود از طارق بن شهاب روايت كرده كه مردى از يهود نزد عمر بن خطاب آمد... سپس عمر گفت: به


1) . تفسير ابن كثير: 2 / 14 - 15.

خدا سوگند من مى‌دانم كه اين آيه در چه روز و در چه ساعتى بر رسول خدا نازل گرديد. همانا اين آيه در ساعات پايانى روز عرفه در روز جمعه بر رسول خدا نازل شده است؛ و اين روايت را بخارى نيز نقل كرده است... و نيز مسلم، ترمذى و نسائى از طريق قيس بن مسلم به اين روايت اشاره كرده‌اند. بخارى در تفسير اين آيه از طريق سفيان ثورى از قيس و او از طارق نقل كرده كه مردى از يهود به عمر گفت: شما اين آيه را تلاوت مى‌كنيد، در حالى كه اگر اين آيه بر ما نازل مى‌گشت، هر آينه ما آن روز را عيد اعلام مى‌داشتيم. عمر در پاسخ او گفت: همانا من دقيقا مى‌دانم كه اين آيه كجا و در چه زمان و در چه حالتى بر رسول خدا نازل شده است. اين آيه در عرفه بر رسول خدا نازل شد و به خدا سوگند كه من عرفه حاضر بودم. سپس سفيان مى‌گويد: و من ترديد دارم كه آيا روز جمعه بود يا روز ديگر. ابن مردويه به سند خود از ابوحنفيه نقل كرده كه على عليه السلام فرمود: آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ... » بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نازل شد، در حالى كه آن حضرت ايستاده بود و لحظات پايانى روز عرفه بود. اما روايت طبرى، طبرانى و ابن مردويه به سند خود از ابن عباس كه مى‌گويد: پيامبر شما در روز دوشنبه به دنيا آمد و در روز دوشنبه از مكه خارج شد و در روز دوشنبه به مدينه وارد گشت و در روز دوشنبه فاتح بدر گرديد و در روز دوشنبه سوره مائده و آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ » بر او نازل شد و در روز دوشنبه از دنيا رفت، روايتى غريب است و از سند ضعيفى برخوردار مى‌باشد. و نيز طبرى مى‌گويد: گفته شده كه روز نزول آيه مذكور براى مردم معلوم نبوده است؛ سپس از طريق عطيه عوفى از ابن عباس روايت كرده كه روز نزول آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ... » براى مردم معلوم نبوده است. همچنين مى‌گويد: اين آيه بر رسول خدا در مسير حجة الوداع نازل شد، سپس آن را از طريق ابوجعفر رازى، از ربيع بن انس روايت كرده است. گويم: ابن مردويه به سند خود از ابوسعيد خدرى روايت كرده

كه آيه مذكور بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم و در هنگامى كه در مورد على عليه السلام فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» نازل گرديد. آن‌گاه ابن مردويه از ابوهريره نقل كرده كه آن روز، دوازدهمين روز از ماه ذيحجه بود؛ يعنى در مسير بازگشت پيامبر از حجة الوداع. به نظر من نه اين صحيح است و نه آن؛ بلكه نظريه صحيح بدون كوچك‌ترين ترديد آن است كه آيه مذكور در روز جمعه و در عرفه نازل شده، همانطور كه اين روايت از عمر بن خطاب، على بن ابى‌طالب و نخستين پادشاه اسلام، يعنى معاوية بن ابى‌سفيان و مفسر قرآن، يعنى عبداللّه بن عباس و سمرة بن جندب نقل گرديده است. همچنين شعبى به صورت مرسل و قتادة بن دعامه، شهر بن حوشب و بسيارى از عالمان آن را روايت كرده و طبرى نيز همين قول را پذيرفته است.

همان‌گونه كه ملاحظه مى‌شود، سخن ابن كثير در تفسير آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ » بسيار مشروح و مفصل است. از مجموع اقوالى كه ابن كثير نقل كرده است، به نكات ذيل مى‌توان اشاره نمود:

1.

طبق روايت عمر بن خطاب، نزول آيه در عشيّة روز عرفه بوده و روز عرفه نيز جمعه بوده است.

2.

طبق روايت سفيان، معلوم نيست كه آيا روز جمعه بوده يا نه؟ بنابراين روز جمعه مورد ترديد قرار گرفته است.

3.

طبق روايت امير المؤمنين على بن ابى‌طالب عليه السلام، تنها اشاره شده كه نزول آيه در عشيّة عرفه بوده است؛ اما مشخص نشده كه آيا جمعه بوده يا روزى ديگر.

4.

طبق روايت ابن عبّاس، نزول آيه در روز دوشنبه بوده و اصلاً سخنى از عرفه به ميان نيامده است.

5.

طبق روايت ديگرى از ابن عبّاس، اساسا روز نزول آيه براى مردم معلوم

نشده؛ يعنى نه جمعه و نه عرفه معلوم نگرديده است.

6.

طبق روايت أنس بن مالك، آيه در مسير بازگشت از حجة الوداع نازل شده است؛ بنابراين پس از عرفه بوده و اشاره‌اى به روز جمعه نشده است.

7.

طبق روايت أبوسعيد خدرى و أبوهريره، آيه در روز هجده ذيحجه نازل شده كه همان روز غدير خم مى‌باشد.

البته تفحص ابن كثير دقيق نيست؛ زيرا اقوال ديگرى نيز وجود دارد. به عنوان نمونه صاحب فتح البارى از قول بيهقى مى‌نويسد:

أنّها نزلت يوم التروية؛(1)اين آيه در روز ترويه نازل شده است.

و نيز نسائى با همان سندى كه بخارى نقل كرده، مى‌نويسد:

قال عمر: قد علمت اليوم الذي أُنزلت فيه والليلة التي أُنزلت، ليلة الجمعة، ونحن مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بعرفات؛(2)عمر گفت: من روز و شبى كه اين آيه در آن نازل شد را مى‌دانم و همانا اين آيه در شب جمعه نازل گرديد و ما همراه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در عرفات بوديم.

بنابراين بايد روز ترويه و شب جمعه كه در واقع ساعات پايانى روز پنج‌شنبه به حساب مى‌آيد را به اقوال مذكور بيافزاييم. حال بسيار جاى تعجب است كه ابن كثير با وجود چنين اضطراب و تشتتى كه در اقوال وجود دارد، با جزم و يقين اعلام مى‌كند كه اين آيه در روز جمعه و در عرفه بر رسول خدا نازل شده است! و صرفا اقوال مخالف نظر خويش را غير صحيح معرفى مى‌كند و هيچ برهانى بر بطلان اقوال ديگر ارائه


1) . فتح الباري: 8 / 204.

2) . سنن النسائي: 5 / 251؛ السنن الكبرى: 2 / 420 / ش 3997.

نمى‌دهد! گويا وى اصلاً رواياتى كه نزول اين آيه را به روز غدير اختصاص داده، نديده يا نخواسته ببيند؛ در حالى كه روايات روز غدير صحيح بوده و از سند ضعيفى برخوردار نمى‌باشد. اما ابن كثير ترجيح داده تا چشم خود را بر تمام اقوال ببندد و روايات صحيح را ناديده انگارد و تنها بر روز جمعه و روز عرفه پاى فشارد! نگارنده اين سطور در پاسخ ابن كثير تنها متحير و متعجب است و جز حيرت، پاسخى نمى‌توان به ابن كثير داد. آيا با كسى كه روايات صحيح را ناديده مى‌گيرد و بدون دليل، روايات صحيح را وانهاده و با وجود تناقض فراوان در رواياتى كه خود نقل كرده، باز بر نظر خويش پافشارى مى‌كند، مى‌توان از برهان و منطق سخن گفت؟! آيه سوم: « سَأَلَ سَائِلٌ... » خداوند در آيات نخستين سوره معارج مى‌فرمايد:

« سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ »(1)پرسش‌گرى از عذاب واقع شونده‌اى پرسيد، كه اختصاص به كافران دارد و آن را بازدارنده‌اى نيست.

اين آيه نيز از جمله آياتى است كه به خصوص در مورد ماجراى غدير خم نازل گرديده است. ابواسحاق ثعلبى در تفسير اين آيه مى‌نويسد:

سئل سفيان بن عيينة عن قول اللّه سبحانه: « سَأَلَ سَائِلٌ » فيمن نزلت؟ فقال: لقد سألتني عن مسألة ما سألني أحد قبلك. حدثني أبي، عن جعفر بن محمد، عن آبائه فقال: لما كان رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم بغدير خم، نادى بالناس فاجتمعوا، فأخذ بيد علي فقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، فشاع


1) . سوره معارج، آيه 1 - 2.

ذلك وطار في البلاد، فبلغ ذلك الحرث بن النعمان الفهري، فأتى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم على ناقة له حتى أتى الأبطح، فنزل عن ناقته وأناخها وعقلها، ثم أتى النبي صلّى اللّه عليه وسلّم وهو فى ملأ من أصحابه فقال: يا محمد! أمرتنا عن اللّه أن نشهد أن لا إله إلا اللّه وأنك رسول اللّه، فقبلناه منك. وأمرتنا أن نصلي خمسا، فقبلناه منك، وأمرتنا بالزكاة فقبلناه، وأمرتنا بالحج فقبلناه وأمرتنا أن نصوم شهرا فقبلنا، ثم لم ترض بهذا حتى رفعت بضبعى ابن عمك ففضلته علينا وقلت: «من كنت مولاه فعلى مولاه»! فهذا شى‌ء¨ منك أم من اللّه تعالى؟! فقال: «والذي لا إله إلا هو هذا من اللّه». فولى الحرث بن النعمان يريد راحلته وهو يقول: اللهمّ إن كان ما يقوله حقا فأمطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب أليم. فما وصل إليها حتى رماه اللّه بحجر فسقط على هامته وخرج من دبره فقتله. وأنزل اللّه سبحانه: « سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ »؛(1)از سفيان بن عيينه در مورد آيه « سَأَلَ سَائِلٌ » سؤال پرسيده شد كه اين آيه در شأن چه كسى نازل گرديده است؟ او در پاسخ گفت: از من در مورد مسأله‌اى سؤال پرسيدى كه هيچ كس پيش از تو سؤال نپرسيده بود. همانا من از جعفر بن محمد از قول پدرانش شنيدم كه فرمود: هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم مردم را جمع نمود و دست على را گرفت و فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». اين سخن همه جا منتشر گرديد و ميان مردم گسترده شد. در اين هنگام حارث بن نعمان فهرى در حالى كه سوار بر شتر بود به مدينه آمد و خدمت رسول خدا رسيد و در حالى كه رسول خدا در ميان اصحاب بود،


1) . تفسير الثعلبي: 10 / 35.

از آن حضرت پرسيد: اى محمد، ما را امر نمودى تا به يكتايى خداوند شهادت دهيم و نبوت تو را بپذيريم و ما از تو پذيرفتيم و نيز به ما امر نمودى تا پنج مرتبه در روز نماز بگزاريم و ما پذيرفتيم و به ما امر نمودى تا زكات بدهيم و ما پذيرفتيم و نيز امر نمودى تا روزه بگيريم و ما پذيرفتيم و نيز امر نمودى تا به حج برويم و ما پذيرفتيم. اما تو به اين اوامر راضى نشدى و اراده كردى تا پسر عمويت را بر ما مسلط گردانى و گفتى: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است»! حال بگو آيا اين سخن از سوى تو است يا خدا؟! رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در پاسخ او فرمود:

«به خداوندى سوگند كه هيچ معبودى به جز او نيست، اين سخن از جانب خداوند است». در اين هنگام حارث بن نعمان در حالى كه به سمت ناقه خود مى‌رفت، گفت: پروردگارا، اگر محمد راست مى‌گويد، سنگى از آسمان بر من بفرست و يا مرا به عذاب سختى مبتلا كن. و چون حارث به شترش رسيد، ناگهان سنگى از جانب خدا آمد و بر سرش اصابت كرد و از نشيمنگاهش خارج شد و او را به هلاكت رساند و در اين هنگام آيه « سَأَلَ سَائِلٌ » نازل گرديد.

روايت فوق طبق قرائت ثعلبى، مورد قبول بسيارى از حديث‌نگاران و مفسران بزرگ عامه قرار گرفته است و اهميت تفسير ثعلبى نزد دانشوران عامه به اندازه‌اى زياد است كه با توجه به كاستى‌هايى كه در تفسير ثعلبى به چشم مى‌خورد، اما در عين حال، برخى مانند ابن اثير كوشيده‌اند تا با توضيح اتصال سند خويش به ثعلبى، از روايات وى بهره ببرند. ابن اثير در اين مورد مى‌نويسد:

تفسير القرآن المجيد لأبي إسحاق الثعلبي. أخبرنا به أبوالعباس أحمد بن عثمان بن أبيعلي بن مهدي الزرزاري الشيخ الصالح رحمه اللّه تعالى قال:

أخبرنا الرئيس مسعود بن الحسن بن القاسم الأصبهاني وأبو عبداللّه

الحسن بن العباس الرستمي قالا: أخبرنا أحمد بن خلف الشيرازى قال: أنبأنا أبوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم الثعلبي بجميع كتاب الكشف والبيان في تفسير القرآن، سمعت عليه من أول الكتاب إلى آخر سورة النساء. وأما من أول سورة المائدة إلى آخر الكتاب فإنه حصل لي بعضه سماعا وبعضه إجازة واختلط السماع بالإجازة، فأنا أقول فيه أخبرنا به إجازة إن لم يكن سماعا، فإذا قلت أخبرنا أحمد بإسناده إلى الثعلبي فهو بهذا الاسناد؛(1)تفسير قرآن مجيدِ ابواسحاق ثعلبى از طريق أبوعباس أحمد بن عثمان روايت شده كه او مى‌گويد: مسعود بن حسن اصفهانى و أبوعبداللّه حسن بن عباس رستمى از أحمد بن خلف شيرازى و او از أبوإسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم ثعلبى، كتاب الكشف و البيان را روايت كرده است و من اين كتاب را از ابتدا تا آخر سوره نساء روايت كردم. اما برخى از قسمت‌هاى ابتداى سوره مائده تا آخر كتاب را از طريق سماع به دست آوردم و برخى قسمت‌هاى ديگر را از طريق اجازه و در مواردى نيز ميان سماع و اجازه خلط شده است. من مى‌گويم: به ما از راه اجازه خبر رسيده هر چند كه سماع نباشد، پس هنگامى كه مى‌گويم: «احمد به سند خود از ثعلبى به ما خبر داده » مرادم همين كيفيت از اسناد است.

نيز ابومحمد بن محمد امير نيز در بيان سند تفسير ثعلبى مى‌نويسد:

تفسير الثعلبي وسائر مؤلفاته بسند صاحب المنح من طريق ابن البخاري، عن منصور بن عبدالمنعم وعبداللّه بن عمر الصفار والمؤيد بن محمد


1) . أسد الغابة: 1 / 8.

الطريثي كلّهم، عن أبيمحمد العباس بن محمد بن أبيمنصور الطوسي، عن أبيسعيد بن محمد، عن أبيإسحاق أحمد بن محمد النيسابوري الثعلبي وهو لقب وليس بنسب توفى سنة 427؛(1)تفسير ثعلبى و ديگر نوشته‌هاى او به سند صاحب منح از طريق ابن بخارى، از منصور بن عبدالمنعم، از عبداللّه بن عمر صفار و مؤيد بن محمد طريثى و تمام آنان از أبومحمد عباس بن محمد بن أبى‌منصور طوسى، از أبوسعيد بن محمد، از أبوإسحاق أحمد بن محمد نيشابورى ثعلبى روايت گرديده؛ در حالى كه (ثعلبى) از القاب او است نه نسب و در سال چهار صد و بيست و هفت از دنيا رفته است.

اين در حالى است كه بزرگان عامه تفسير ثعلبى را پذيرفته و از آن به عنوان يك منبع غنى بهره جسته‌اند و اين اعتماد را مى‌توان در استناد به اقوال ثعلبى در كتب معتبر تفسيرى جستجو نمود.

روايت ثعلبى از ماجراى حارث بن نعمان را گروه زيادى از قول او نقل كرده‌اند. سبط ابن جوزى مى‌نويسد:

اتفق علماء السير أنّ قصة الغدير كانت بعد رجوع النبي صلّى اللّه عليه وسلّم من حجة الوداع، في الثامن عشر من ذي الحجة، جمع الصحابة وكانوا مائة وعشرين ألفا وقال: «من كنت مولاه فعلى مولاه». الحديث. نص صلّى اللّه عليه وسلّم على ذلك بصريح العبارة دون التلويح والإشارة. وذكر أبوإسحاق الثعلبي في تفسيره بإسناده: أن النبي صلّى اللّه عليه وسلّم لما قال ذلك، طار فى الأقطار وشاع في البلاد والأمصار، فبلغ ذلك الحرث بن نعمان الفهري... ؛(2)


1) . عبقات الأنوار: 9 / 363، به نقل از رسالة الأسانيد.

2) . تذكرة الخواص: 37.

عالمان سيره‌نويس اتفاق نظر دارند كه ماجراى غدير پس از رجوع پيامبر از حجة الوداع و در روز هجدهم ماه ذيحجه و در حالى به وقوع پيوسته كه يكصد و بيست هزار نفر از صحابه حاضر بودند كه رسول خدا فرمود: «هر كس من مولاى او هستم اينك على مولاى او است». رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با اين بيان و با تصريحى روشن، مطلب را اداء نمود و از اشاره و تلويح خوددارى كرد. اما ابواسحاق ثعلبى در تفسير خود نوشته است كه پس از آنكه پيامبر اميرالمؤمنين را منصوب فرمود، اين خبر در تمام شهرها پخش گرديد... . [اشاره به روايتى كه پيش از اين از ثعلبى نقل شد].

گروهى ديگر از عالمان عامه همچون زرندى، ابن صباغ مالكى، محدث شيرازى، مناوى، احمد بن باكثير مكى، حلبى، احمد عجيلى و ديگران نيز روايت حارث بن نعمان را از ثعلبى نقل كرده‌اند و ما به دليل پرهيز از اطناب كلام، از نقل آن خوددارى مى‌كنيم و علاقه‌مندان را به كتاب عبقات الانوار، جلد نهم ارجاع مى‌دهيم.

پرواضح است كه روايت حارث بن نعمان دلالت روشنى بر خلافت و اولويت اميرالمؤمنين عليه السلام دارد؛ زيرا تعبير «ولم ترض بهذا حتى أخذت بضبعي ابن عمك ففضلته علينا وقلت: من كنت مولاه فعلي مولاه» به صراحت معناى مولا را معين مى‌سازد و جاى هيچ‌گونه ترديدى را باقى نمى‌گزارد.

در اين ميان، ابن تيميه از كسانى است كه بسيار تلاش نموده تا با خرده‌گيرى‌هاى گوناگون، اصل ماجراى حارث بن نعمان و نزول آيه « سَأَلَ سَائِلٌ... » را زير سؤال ببرد و اساس اين ماجرا را به چالش بكشد. نظر به اهميت ماجراى حارث بن نعمان و صراحت آن در اثبات معناى اولويت، ناگزير از بيان اصل عبارت ابن تيميه و سپس بيان پاسخ آن باشيم و پيشاپيش از مخاطب اين سطور به دليل زياده‌گويى پوزش مى‌طلبيم. ابن تيميه در كتاب منهاج السنة مى‌نويسد:

الوجه الثاني - أن نقول: في نفس هذا الحديث ما يدلّ على أنه كذب من وجوه كثيرة، فإن فيه أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لما كان بغدير يدعى خما نادى الناس فاجتمعوا، فأخذ بيد علي وقال: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، وإن هذا قد شاع وطار بالبلاد، وبلغ ذلك الحارث بن النعمان الفهري، وأنه أتى النبي صلّى اللّه عليه وسلّم على ناقته وهو في الأبطح، وأتى وهو في ملأ من الصحابة، فذكر أنهم إمتثلوا أمره بالشهادتين والصلاة والزكاة والصيام والحج ثمّ قال: ألم ترض بهذا حتى رفعت بضبعي ابن عمك تفضله علينا وقلت: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، وهذا منك أم من اللّه؟ فقال النبي صلى اللّه عليه وسلّم: «هو من أمر اللّه»، فولى الحارث بن النعمان يريد راحلته وهو يقول: اللهمّ إن كان هذا هو الحق من عندك فأمطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب أليم، فما وصل إليها حتى رماه اللّه بحجر فسقط على هامته وخرج من دبره فقتله وأنزل اللّه: « سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ لِلْكَافِرينَ » الآية. فيقال لهؤلاء الكذابين: أجمع الناس على أن ما قاله النبي صلى اللّه عليه وسلّم بغدير خم كان مرجعه من حجة الوداع، والشيعة تسلم هذا وتجعل ذلك اليوم عيدا، وهو اليوم الثامن عشر من ذي الحجة والنبي صلّى اللّه عليه وسلّم لم يرجع إلى مكة بعد ذلك بل رجع من حجة الوداع إلى المدينة، وعاش تمام ذي الحجة والمحرم والصفر، وتوفي في أول ربيع الأول. وفي هذا الحديث يذكر أنه بعد أن قال هذا بغدير خم، وشاع في البلاد، جاءه الحارث وهو بالأبطح والأبطح بمكة. فهذا كذب جاهل لم قصة غدير خم. وأيضا: فإن هذه السورة - سورة سأل سائل - مكية باتفاق أهل العلم، نزلت بمكة قبل الهجرة، فهذه نزلت قبل غدير خم بعشر سنين أو أكثر من ذلك...» فكيف تكون نزلت بعده وأيضا قوله: « وَ إِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ

إِن كانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِك » في سورة الأنفال، وقد نزلت عقيب بدر بالاتفاق، قبل غدير خم بسنين كثيرة. وأهل التفسير متفقون على أنها نزلت بسبب ما قاله المشركون للنبي صلّى اللّه عليه وسلّم قبل الهجرة، كأبيجهل وأمثاله... وأيضا: فإنهم لما استفتحوا بيّن اللّه أنه لا ينزل عليهم العذاب محمد صلى اللّه عليه وسلّم فيهم فقال: « وَ إِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ إِن كانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِك فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِّنَ السمَاءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ » ثمّ قال اللّه تعالى: « وَ مَا كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنت فِيهِمْ وَ مَا كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَستَغْفِرُونَ » واتفق الناس على أن أهل مكة لم تنزل عليهم حجارة من السماء لما قالوا ذلك. فلو كان هذا آية لكان من جنس آية أصحاب الفيل، ومثل هذا ممّا تتوفّر الهمم والدواعي على نقله، ولو أن الناقل طائفة من أهل العلم، فلما كان هذا لا يرويه أحد من المصنفين في العلم لا المسند ولا الصحيح ولا الفضائل ولا التفسير ولا السير ونحوها، إلا ما يروى بمثل هذا الاسناد المنكر علم أنه كذب وباطل. وأيضا: فقد ذكر في هذا الحديث إن هذا القائل آمن بمباني الإسلام الخمس، وعلى هذا فقد كان مسلما فإنّه قال: فقبلناه منك، ومن المعلوم بالضرورة أن أحدا من المسلمين على عهد النبي صلّى اللّه عليه وسلّم لم يصبه هذا. وأيضا: فهذا الرجل لا يعرف في الصحابة؛(1)وجه دوّم: از متن اين حديث استفاده مى‌شود كه اين حديث دروغى بيش نيست؛ زيرا در اين حديث اشاره شده كه پس از معرفى اميرالمؤمنين به دست پيامبر به عنوان مولا، اين خبر در تمام شهرها منتشر شد و حارث بن نعمان فهرى در حالى‌كه سوار


1) . منهاج السنة: 7 / 44 - 45.

بر شتر بود به ابطح آمد و پيامبر را در حالى ديد كه در ميان اصحاب بود و عرضه داشت: ما اقرار به شهادتين، نماز، زكات، روزه و حج را از تو پذيرفتيم، در حالى كه تو به اين مقدار راضى نشدى و پسر عمويت را بر ما مسلط گرداندى! حال بگو آيا اين فرمان از جانب خداوند بود يا از جانب خودت؟ رسول خدا فرمود: «از جانب خداست». آنگاه حارث در حالى كه به سمت مركب خود مى‌رفت، دست به دعا برداشت و گفت: پروردگارا، اگر راست مى‌گويد، سنگى از آسمان بر سر من بفرست و يا عذابى دردناك نازل كن. هنگامى كه حارث به مركب خود رسيد، سنگى فرو آمد و سر او را دريد و از نشيمنگاهش خارج شد و در اين هنگام آيه « سَأَلَ سَائِلٌ... » فرو آمد.

پس بايد به آن دروغ‌پردازان گفت: همگان بر اين باور بوده و اتفاق نظر دارند كه سخن پيامبر در روز غدير خم و در مسير بازگشت از حجة الوداع ايراد شده و شيعه نيز اين نكته را پذيرفته و روز غدير را عيد قرار داده است و روز غدير، هجدهم ماه ذيحجه است و پيامبر پس از اين روز هرگز به مكه نرفت و مستقيم وارد مدينه شد و تمام سه ماه ذيحجه، محرم و صفر را در مدينه بود تا اينكه در ابتداى ربيع‌الاول از دنيا رفت، در حالى كه در روايت فوق اشاره شده كه پس از انتشار حديث غدير در بلاد مختلف، حارث بن نعمان در ابطح نزد پيامبر آمد و ابطح در مكه است [و اين تناقض دليل كذب روايت است].

از سوى ديگر، سوره‌اى كه آيه [سئل سائل...] در آن است، به اتفاق اهل علم مكى مى‌باشد و پيش از هجرت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نازل گرديده؛ يعنى به فاصله ده‌ها سال پيش از غدير خم!... و نيز آيه « إِن كانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِك » نيز در سوره انفال است و به فاصله سال‌هاى زياد پيش از غدير خم و در ماجراى نبرد بدر نازل گرديده است و نيز اهل تفسير اتفاق نظر دارند كه اين آيه به مناسبت سخن مشركانى مانند ابوجهل و ... بر پيامبر نازل گرديده كه آن سخن در مكه و پيش از هجرت گفته شده است ... و نيز از

آنجا كه آنان استحقاق عذاب الاهى را داشتند؛ اما خداوند فرمود تا زمانى‌كه رسول خدا در ميان آنان باشد، عذابى نخواهد فرستاد و فرمود: « وَ مَا كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنت فِيهِمْ وَ مَا كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَستَغْفِرُونَ ». همچنين تمام مردم مى‌دانند كه پس از سخن مشركان در مكه، هرگز سنگى از آسمان فرونيامد. و نيز اگر اين آيه از جنس آيه اصحاب فيل باشد، بايد انگيزه نقل آن بسيار زياد باشد، هر چند كه برخى از اهل علم به آن اشاره كرده‌اند؛ اما نگارندگان مسانيد، صحاح، فضائل‌نويسان، مفسران و سيره‌نويسان هيچ كدام بدان اشاره نكرده‌اند و از همين جا بطلان اين حديث معلوم مى‌گردد. و نيز در همين حديث اشاره گرديده كه قائل اين حديث؛ يعنى حارث بن نعمان، به اصول پنجگانه اسلام باور داشته و مسلمان بوده است؛ زيرا اعتراف كرده كه ما «به نماز، حج و...» ايمان آورديم و بالضروره هيچ مسلمانى در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به عذاب گرفتار نيامده است. و از سوى ديگر نام اين مرد، يعنى نعمان بن حارث در ميان صحابه به ثبت نرسيده است.

همانگونه كه ملاحظه مى‌شود، ابن تيميه با وفادار ماندن به شيوه خرده‌گيرى خويش، از مجموعه عواملى براى زير سؤال بردن ماجراى حارث بن نعمان بهره برده و ما مجموع شبهه وى را در چند موضوع جاى مى‌دهيم و سپس پاسخ مى‌گوييم:

نخست: ابن تيميه ادعا مى‌كند كه ابطح نام مكانى در مكه است و حارث بن نعمان در ابطح خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيده، در حالى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از حجة الوداع هرگز به مكه نرفته است.

در پاسخ ابن تيميه مانند موارد ديگر شبهات وى، ابتدا بايد سخت اظهار حيرت نمود، زيرا معلوم نيست كه ابن تيميه با استناد به كدامين منبع، ابطح را صرفا به معناى مكانى در مكه ذكر كرده است؟ ابطح در لغت به معناى زمين شن‌زار و زمينى مى‌باشد كه مسير عبور سيل آب

است و حتى به برخى نقاط شهر مدينه نيز به همين اعتبار ابطح گفته شده است. جوهرى در صحاح مى‌نويسد:

والأبطح مسيل واسع فيه دقاق الحصى، والجمع الأباطح والبطاح أيضا على غير القياس. قال الأصمعي: يقال بطاح بطح كما يقال: أعوام عوم حكاه أبوعبيد، والبطيحة والبطحاء مثل الأبطح، ومنه بطحاء مكة؛(1)ابطح زمين گسترده شن‌زار و مسير عبور سيل آب است و جمع آن به صورت غير قياسى، اباطح و بطاح مى‌باشد. اصمعى مى‌گويد: گفته مى‌شود بطاح و بطح همانگونه كه گفته مى‌شود أعوام و عوم و اين نكته را ابوعبيده حكايت كرده است. بطيحه و بطحاء مانند ابطح است و نيز به مكه، بطحاء گفته مى‌شود.

فيروز آبادى نيز مى‌نويسد:

والبطح ككتف والبطيحة والبطحاء والأبطح: مسيل واسع فيه دقاق الحصى؛(2)البطح مانند كتف، بطيحه، بطحاء و ابطح: به محل عبور سيل آب گفته مى‌شود كه داراى سنگ‌ريزه باشد.

همچنين بورينى در شرح قصيده ابن فارض مى‌نويسد:

أسعد أخي وغنني بحديث من * حل الأباطح إن رعيت إخائي.

قال: والأباطح جمع الأبطح، وهو مسيل واسع فيه دقاق الحصى؛ [مراد از اباطح در شعر مذكور] جمع ابطح است و ابطح نام مكان گسترده‌اى است كه محل عبور سيل آب مى‌باشد و در آن سنگ‌ريزه به چشم مى‌خورد.


1) . الصحاح: 1 / 356.

2) . القاموس المحيط: 1 / 216.

قاضى أبوعبداللّه محمد بن أحمد بن محمد بن مرزوق در شرح سخن بوصيرى مى‌نويسد:

وأحيت السنة البيضاء دعوته * حتى حكت غرة في الأعصر الدهم بعارض جاد أو خلت البطاح بها * سيب من اليم أو سيل من العرم قال: والأبطح مسيل واسع فيه دقاق الحصى، والجمع الأباطح والبطاح أيضا على غير قياس... ومنه بطحاء مكة وبطائح النبط بين العراقين، وتبطح السيل اتسع في البطحاء؛(1)ابطح به مكان گسترده‌اى گفته مى‌شود كه محل عبور سيل آب است و داراى سنگ ريزه مى‌باشد و جمع آن به صورت غير قياسى، اباطح و بطاح است... و نيز به مكه، بطحاء گفته مى‌شود و همچنين به مكانى در منطقه عراقين، بطائح النبط گفته مى‌شود.

بنابراين واژه بطحاء داراى معناى عامى بوده و به مطلق سيل آب گير و سرزمين سنگ‌ريزه اطلاق مى‌شود؛ از اين رو ابن تيميه هرگز از معناى لغوى ابطح نمى‌تواند استفاده كند كه ابطح صرفاً در مكه است. از سوى ديگر، در برخى منابع تصريح شده كه واژه ابطح در مورد مدينه نيز به كار رفته است. سمهودى در كتاب خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى كه در مورد شهر مدينه نگاشته مى‌نويسد:

في بقاعها وآطامها وبعض أعمالها وأعراضها وجبالها: البطحاء، يدفع فيها طرف عظم الشامي وما دبر من الصلصلين، وتدفع هي من بين الجبلين في العقيق؛(2)


1) . عبقات الأنوار: 10 / 93 - 94، به نقل از الإستيعاب في شرح البردة البوصيرية.

2) . خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى: 2 / 560.

در بقاع و نيزارها و اطراف و كوههاى اين شهر منطقه‌اى به نام بطحاء وجود دارد كه از يك سو به شام و در ميان دو كوه قرار گرفته است.

پيش از اين بيان شد كه بطحاء و ابطح از يك ماده مشترك لغوى است؛ بنابراين همانگونه كه سمهودى مى‌نويسد، مكانى در مدينه به نام بطحاء وجود داشته و سمهودى آدرس دقيق اين نقطه را نيز ذكر كرده است. سيوطى نيز در شرح شعر فرزدق مى‌نويسد:

تنح عن البطحاء إن قديمها * لنا والجبال الراسيات الفوارع ...

قال: والبطحاء الموضع الواسع، وأراد هنا ببطحاء: مكة؛(1)بطحاء به زمينى وسيع گفته مى‌شود و در اين بيت، مراد از بطحاء مكه است.

تعبير سيوطى به روشنى دلالت بر اين نكته دارد كه بطحاء نام اختصاصى مكه نيست؛ از اين رو با تعبير «مراد در اين بيت» اشاره مى‌كند كه بطحاء معناى عامى داشته و در مواردى نيز به نقطه‌اى در مكه اطلاق مى‌گردد.

سمهودى در قسمتى ديگر از كتاب خويش، پس از نقل قول از ابوعبيده در بيان معناى عقيق مى‌نويسد:

ويقال له: بطاويح فيصب ذلك في النقيع على أربعة برد من المدينة في يمانيها؛(2)[از مقابل حره مكانى وجود دارد] كه به آن بطاويح گفته مى‌شود كه از سمت راست مدينه به مسافت چهار برد به نقيع مى‌رسد.

حسين بن معين ميبدى نيز در شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام و در توضيح بيت


1) . شرح شواهد مغني اللبيب: 1 / 13 - 14.

2) . خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى: 2 / 236.

أنا ابن المجبل بالأبطحين *** وبالبيت من سلفي غالب(1)

به صراحت از مكانى به نام ابطح در مدينه منوره نام مى‌برد. بنابراين خرده‌گيرى به واژه ابطح براى انكار يك حديث، شيوه پسنديده‌اى نيست و همان‌گونه كه اشاره شد، اساسا ابطح نام انحصارى براى نقطه‌اى در مكه نيست و در مدينه نيز منطقه‌اى به نام ابطح وجود دارد. وانگهى ماجراى حارث بن نعمان داراى چند روايت است كه تنها در يك روايت آن نامى از ابطح به ميان آمده است و در ديگر روايات اين ماجرا اشاره‌اى به نام ابطح نشده است. شهاب‌الدين دولت‌آبادى در نقل اين ماجرا مى‌نويسد:

وفي الزاهدية عند قوله تعالى: « سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ »: في تفسير الثعلبي نزولاً: أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم قال يوما: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله». فسمع ذلك واحد من الكفرة من جملة الخوارج، فجاء إلى النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فقال: يا محمد هذا من عندك أو من عند اللّه؟ فقال: هذا من عند اللّه. فخرج الكافر من المسجد وقام على عتبة الباب وقال: إن كان ما يقوله حقا فأنزل علي حجراً من السماء. قال: فنزل حجر ورضخ رأسه. فنزلت السورة؛(2)و در زاهديه به نقل از تفسير ثعلبى در بيان شأن نزول آيه « سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ » وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمنش دشمن باش. يارى‌كننده او را يارى كن و ذليل‌كننده او را خوار نما». اين


1) . عبقات الأنوار: 10 / 104، به نقل از الفواتح شرح ديوان اميرالمؤمنين عليه السلام: 197.

2) . هداية السعداء - در جلوه دوّم از هدايه هشتم.

سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را فردى از كافران خوارج شنيد و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمد و عرضه داشت: اى پيامبر خدا، اين سخن از جانب خودت بود يا از جانب خداست؟ رسول خدا فرمود: «اين فرمان خداست». در اين هنگام آن مرد خارج شد و در حالى كه به درگاه رسيده بود، گفت: پروردگارا، اگر راست گويد اينك سنگى را فرو بفرست. در اين هنگام سنگى فرو افتاد و آن مرد به هلاكت رسيد. و اين‌گونه شد كه اين سوره نازل گرديد.

جاى بسى تعجب و حيرت است كه ابن تيميه هنگامى كه در مقام خرده‌گيرى بر روايات فضائل مانند حديث خيبر (رايت) برمى‌آيد، مى‌كوشد تا به گمان خويش تنها به قدر متيقن از الفاظ حديث اكتفا نمايد و در ميان انبوه روايات، تنها به نقلى تمسك كند كه از كمترين الفاظ برخوردار است. اما در مورد ماجراى حارث بن نعمان كوشيده تا مفصل حديث را مورد نقد قرار دهد و واژه ابطح را به عنوان نقض حديث تلقى نمايد، در حالى كه طبق روايات ديگر مانند روايتى كه گذشت، اساسا نامى از ابطح به ميان نيامده و حتى بالاتر از اين نكته، طبق روايت حلبى به صراحت بيان شده كه حارث بن نعمان در مدينه خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله رسيده است. حلبى مى‌نويسد:

قال بعضهم: ولما شاع قوله صلّى اللّه عليه وسلّم: «من كنت مولاه فعلي مولاه» في سائر الأمصار، وطار في جميع الأقطار، فبلغ الحارث بن النعمان الفهري، فقدم المدينة فأناخ راحلته عند باب المسجد، فدخل والنبي صلّى اللّه عليه وسلم جالس وحوله أصحابه، فجاء حتى جثا بين يديه ثم قال:...؛(1)


1) . السيرة الحلبية: 3 / 337.

برخى مى‌گويند: هنگامى كه سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است» منتشر شد و در تمام شهرها پخش گرديد، اين سخن به گوش حارث بن نعمان فهرى رسيد و او به مدينه آمد و مركبش را مقابل درب مسجد بست و بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وارد شد و در حالى كه آن حضرت در ميان اصحاب بود، عرضه داشت: ... .

روايت حلبى از نظر نقل جزئيات ماجرا با روايت ثعلبى همسو است، منتها با اين تفاوت كه در روايت ثعلبى ابطح آمده است؛ اما در روايت حلبى از واژه مدينه استفاده شده است و گويى ابن تيميه نخواسته اين اختلاف را ببيند و صلاح ندانسته تا به جاى خرده‌گيرى، از خردورزى استفاده نمايد! در هر حال وجه نخست شبهه يكم كاملاً پاسخ داده شد و بيان گرديد كه اولاً ابطح اختصاص به مكه ندارد و بر مدينه نيز اطلاق مى‌شود، و ثانياً در برخى از روايات اساسا نام مكانى كه حارث بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وارد شده قيد نگرديده و ثالثاً طبق برخى روايات، تصريح شده كه نام آن مكان مدينه بوده است. در هر صورت، جمع نمودن ميان اين روايات به آسانى امكان‌پذير است و جاى ترديد باقى نمى‌گذارد.

دوم: ابن تيميه ادعا كرد كه سوره‌اى كه آيه « سَأَلَ سَائِلٌ... » در آن است از سور مكى مى‌باشد و نيز آيه « وَ إِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ إِن كانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِك فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِّنَ السمَاءِ » در جنگ بدر نازل گرديده و سالها پيش از غدير خم بر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرو فرستاده شده است.

شبهه ابن تيميه حيرت انگيز است؛ زيرا او از فرط كينه‌توزى، اصلاً توجه نكرده كه چگونه خرده‌گيرى مى‌نمايد! در كجاى ماجراى حارث بن نعمان كسى ادعا كرده كه آيه « وَ إِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ... » پس از حجة الوداع نازل شده و چه كسى نزول اين آيه در جنگ بدر را انكار نموده است؟! حارث بن نعمان هنگام خروج از مسجد، آيه‌اى را

زمزمه كرده كه اين آيه سالها پيش نازل شده است. حال كجاى اين قضيه اشكال دارد؟! ابن تيميه سياه‌نمايى حيرت انگيزى كرده؛ زيرا هيچ كس ادعا نكرده كه آيه « وَ إِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ... » در ماجراى حارث بن نعمان نازل شده؛ بلكه در متن روايت وارد شده كه حارث بن نعمان از فرط عصبانيت، اين آيه را زمزمه كرد. گويى ابن تيميه دقت نكرده يا نخواسته دقت كند كه آيه « وَ إِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ... » اساسا ربطى به ماجراى حارث بن نعمان ندارد و كسى ادعا نكرده كه اين آيه در مورد آن ماجرا نازل شده، بلكه اين آيه جزئى از ماجراى حارث بن نعمان مى‌باشد.

عجيب‌تر از اشكال نخست او، ايراد گرفتن به مكى بودن سوره معارج است. آيا ابن تيميه خبر نداشته كه آيات بسيارى در قرآن بوده كه چندبار بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نازل گرديده است؟! پس اگر ابن تيميه خبر ندارد، اينك ما او و پيروانش را از اين مهم آگاه مى‌نمائيم. سيوطى در كتاب الإتقان مى‌نويسد:

النوع الحادي عشر: - ما تكرّر نزوله - صرّح جماعة من المتقدمين والمتأخرين بأنّ من القرآن ما تكرّر نزوله. قال ابن الحصار: قد يتكرّر نزول الآية تذكيرا وموعظة، وذكر من ذلك خواتيم سورة النحل، وأول سورة الروم. وذكر ابن كثير منه آية الروح، وذكر قوم منه الفاتحة، وذكر بعضهم منه قوله: « مَا كانَ لِلنَّبىِّ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا » الآية؛(1)نوع يازدهم: آنچه كه نزولش تكرار شده است و گروهى از پيشينيان و پسينيان با صراحت گفته‌اند كه برخى از قسمت‌هاى قرآن چندبار نازل گرديده است. ابن حصار مى‌گويد: گاهى نزول آيه براى تذكر و موعظه تكرار گرديده است كه از آن جمله مى‌توان به خواتيم سوره نحل و ابتداى سوره روم اشاره نمود. ابن كثير آيه روح را نيز


1) . الإتقان: 1 / 104.

از اين گروه از آيات معرفى نموده و برخى سوره حمد و آيه « مَا كانَ لِلنَّبىِّ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا » را نيز اضافه كرده‌اند.

همچنين سيوطى به نقل از زركشى مى‌نويسد:

وقال الزركشي في البرهان قد ينزل الشى‌ء¨ مرتين تعظيما لشأنه وتذكيرا عند حدوث سببه خوف نسيانه ثم ذكر منه آية الروح وقوله: « وَ أَقِمِ الصلَوةَ طرَفىِ النهَارِ » الآية. قال فإن سورة الإسراء وهود مكّيتان، وسبب نزولهما يدلّ على أنّهما نزلتا بالمدينة، ولهذا أشكل ذلك على بعضهم ولا إشكال لأنها نزلت مرة بعد مرة، قال: وكذلك ما ورد في سورة الإخلاص من أنها جواب للمشركين بمكة وجواب لأهل الكتاب بالمدينة وكذلك قوله « مَا كانَ لِلنَّبىِّ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا » الآية قال: والحكمة في هذا كلّه أنه قد يحدث سبب من سؤال أو حادثة تقتضي نزول آية وقد نزل قبل ذلك ما يتضمنها فيوحى إلى النبي صلى اللّه عليه وسلّم تلك الآية بعينها تذكيرا لهم بها وبأنها تتضمن هذه؛(1)زركشى در كتاب البرهان مى‌گويد: گاهى آيه‌اى به دليل عظمت شأن و از باب تذكر دوبار نازل شده است؛ زيرا به سبب عاملى، نگرانى از فراموشى آن در ميان بوده است. سپس او آيه روح و آيه « وَ أَقِمِ الصلَوةَ طرَفىِ النهَارِ » را مثال مى‌زند. همچنين مى‌گويد كه سوره اسراء و هود مكى هستند؛ اما سبب نزول آنها نشان مى‌دهد كه در مدينه نازل شده‌اند و همين عامل، سبب خرده‌گيرى برخى گرديده است، در حالى كه اشكالى نيست كه اين سوره دو مرتبه نازل شده باشد. همچنين در مورد سوره اخلاص گفته شده كه اين سوره در پاسخ مشركان مكه و پاسخ اهل كتاب در مدينه بوده است و نيز در مورد آيه: « وَ أَقِمِ الصلَوةَ طرَفىِ النهَارِ »، نكته ياد


1) . همان.

شده بيان گرديده است. حكمت نزول مكرر آيات در اين است كه گاهى سببى مانند سؤال يا حادثه‌اى اقتضا كرده كه آيه دو مرتبه نازل گردد و سر مطلب در آن است كه با تكرار مجدد آيه، تذكرى بيان شود.

سيوطى در همان كتاب اشاره مى‌كند كه برخى مسأله تكرر نزول آيات را انكار كرده‌اند و شبهاتى در مورد آن مطرح نموده‌اند؛ اما او پس از بيان شبهات، در مقام پاسخ بر آمده و مى‌نويسد كه امر داير مى‌شود بين اينكه روايات صحيحى كه به تعدد نزول اشاره دارد را انكار كنيم يا به جاى انكار روايات، به تعدد نزول معتقد گرديم. آنگاه مى‌نويسد:

الحال السادس: أن لا يمكن ذلك فيحمل على تعدّد النزول وتكررّه؛(1)ششم آنكه چنين چيزى امكان ندارد، پس بايد اين مسأله را حمل بر تعدد نزول و تكرر نزول آيات كنيم.

بنابراين پاسخ شبهه ابن تيميه معلوم گرديد و روشن شد كه اولاً بيان آيه سوره انفال در ماجراى حارث بن نعمان ربطى به شأن نزول اين آيه ندارد و نيز مكى بودن سوره معارج نيز خللى ايجاد نمى‌كند و از باب تكرر نزول آيات باشد.

سوم: ابن تيميه در اشكال خود بيان نمود كه به حكم آيه « وَ مَا كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنت فِيهِمْ »، تا هنگامى كه پيامبر در ميان امت باشد، عذاب بر كسى نازل نمى‌شود؛ بنابراين وقوع عذاب بر حارث بن نعمان دليل كذب اين ماجراست.

در پاسخ ابن تيميه مى‌گوييم كه خداوند در قرآن مى‌فرمايد:

« وَ مَا لَهُمْ أَلا يُعَذِّبهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ يَصدُّونَ عَنِ الْمَسجِدِ الْحَرَامِ »؛(2)


1) . همان: 1 / 97.

2) . سوره انفال، آيه 34.

چرا خدا عذابشان نكند، با اينكه آنان مردم را از زيارت مسجد الحرام باز مى‌دارند.

در نتيجه ميان اين دو آيه تعارض وجود دارد؛ زيرا در آيه نخست، خداوند وعده داده كه با وجود رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عذابى فرو نفرستد، اما در آيه دوم مى‌فرمايد كه كافران و مشركان را عذاب خواهد كرد. بنابراين ابن تيميه در مرحله نخست بايد از اين تعارض پاسخ دهد، نه اينكه ماجراى حارث بن نعمان را انكار كند. و باز بسى جاى حيرت است كه ابن تيميه از فرط كينه‌ورزى اصلاً توجه نكرده كه خود چگونه سخن خويش را نقض مى‌كند و به تناقض‌گويى مبتلا مى‌گردد!؟ آيا ابن تيميه در ابتداى شبهه خويش به آيه « وَ إِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ... » اشاره نكرد و اين آيه را در مورد ابوجهل يا شخص ديگرى معرفى ننمود؟ آيا آيه مذكور به صراحت به ماجراى عذاب اشاره مى‌كند؟ پس چگونه است كه ابن تيميه در مورد اين آيه سخن از عذاب در زمان حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ميان نمى‌آورد و تنها ماجراى حارث بن نعمان را در تناقض با قرآن مى‌بيند؟ در نتيجه، اشكال ابن تيميه، به ماجراى حارث بن نعمان مربوط نيست و بهتر است ابن تيميه ابتدا تكليف خود را با تناقضات خود ساخته قرآنى خويش حل نمايد. به باور ما، عذاب با وجود رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به صورت كلى برداشته شده؛ يعنى مانند امت‌هاى پيشين ديگر عذاب جهان شمول و گسترده نازل نمى‌شود و اين قضيه منافاتى با وقوع عذاب‌هاى جزئى ندارد. در منابع ذكر شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله حكم بن ابى‌العاص را نفرين نمود؛ زيرا او رسول خدا را به تمسخر گرفت و نفرين حضرت در حق او به اجابت رسيد و تا پايان عمر به مرض سختى مبتلا گرديد. شاهد صدق اين ادعا آيه « وَ إِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ إِن كانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِك » مى‌باشد كه از وقوع عذاب‌هاى جزئى خبر مى‌دهد و اين‌گونه مى‌توان ميان آيات جمع نمود.

چهارم: ابن تيميه ادعا كرد كه نام حارث بن نعمان در ميان نام صحابه نيامده و از اينجا معلوم مى‌شود كه اساساً چنين شخصى وجود خارجى نداشته است.

در پاسخ به اين ادعاى ابن تيميه مى‌گوييم كه ما پيش از اين، در بحث بررسى مبانى صحابه، بيان كرديم كه نزد اهل سنت صحابه به كسى گفته مى‌شود كه هر چند لحظه‌اى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را مشاهده كرده باشد. با توجه به اين تعريف، از ابن تيميه مى‌پرسيم آيا نام تمام كسانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ولو به اندازه لحظه‌اى ملاقات كرده‌اند در كتب گردآورى شده است؟ و ما از هويت هزاران نفرى كه در طول مدت عمر پيامبر به ديدار آن حضرت آمده‌اند آگاهيم؟! ابن حجر عسقلانى در مقدمه كتاب الاصابة مى‌نويسد:

أما بعد، فإن من أشرف العلوم الدينية علم الحديث النبوي، ومن أجلّ معارفه تمييز أصحاب رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم ممن خلف بعدهم. وقد جمع في ذلك جمع من الحفاظ تصانيف بحسب ما وصل إليه اطلاع كل منهم... وفي أعصار هؤلاء خلائق يتعسر حصرهم ممّن صنّف في ذلك أيضا إلى أن كان في أوائل القرن السابع، فجمع عزالدين بن الأثير كتابا حافلا سماه أسد الغابة. ثم جرّد الأسماء التي في كتابه مع زيادات عليها الحافظ أبوعبداللّه الذهبي وعلم لمن ذكر غلطا ولمن لا تصح صحبته. ولم يستوعب ذلك ولا قارب، وقد وقع لي بالتتبع كثير من الأسماء التي ليست في كتابه ولا أصله على شرطهما، فجمعت كتابا كبيرا في ذلك ميزت فيه الصحابة من غيرهم. ومع ذلك، فلم يحصل لنا من ذلك جميعا الوقوف على العشر من أسامي الصحابة، بالنسبة إلى ما جاء عن أبيزرعة الرازي، قال: توفي النبي صلّى اللّه عليه وسلّم ومن رآه وسمع منه زيادة على مائة ألف

إنسان من رجل وامرأة، كلهم قد روى عنه سماعا ورؤية. قال ابن فتحون في ذيل الإستيعاب بعد أن ذكر ذلك: أجاب أبوزرعة بهذا سؤال من سأله عن الرواة خاصة فكيف بغيرهم؟ ومع هذا فجميع من في الإستيعاب - يعني ممّن ذكر فيه باسم أو كنية أو هما ثلاثة آلاف وخمسمائة... قلت: وقرأت بخط الحافظ الذهبي من ظهر كتابه التجريد: لعل الجميع ثمانية آلاف إن لم يزيدوا لم ينقصوا. ثم رأيت بخطه أن جميع من في أسد الغابة سبعة آلاف وخمسمائة وأربعة وخمسون نفسا. ومما يؤيد قول أبيزرعة ما ثبت في الصحيحين عن كعب بن مالك في قصة تبوك: والناس كثير لا يحصيهم ديوان. وثبت عن الثوري - فيما أخرجه الخطيب بسنده الصحيح إليه - قال: من قدم عليا على عثمان فقد أزرى على اثني عشر ألفا مات رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وهو عنهم راض. فقال النووي: وذلك بعد النبي صلّى اللّه عليه وسلّم باثني عشر عاما، بعد أن مات في خلافة أبيبكر في الردة والفتوح الكثير ممن لم يضبط أسماؤهم. ثم مات في خلافة عمر في الفتوح وفي الطاعون العام وعمواس وغير ذلك من لا يحصى كثرة. وسبب خفاء أسمائهم أن أكثرهم أعراب وأكثرهم حضروا حجة الوداع واللّه أعلم؛(1)همانا اشرف علوم دينى، دانش حديث نبوى است و به جهت معارف دانش حديث نبوى بايد اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را از نسل بعد جدا نمائيم؛ از اين رو گروهى از حفاظ به حسب آنچه كه از اصحابه به دستشان رسيده، در اين زمينه تأليفاتى انجام داده‌اند. و در آن زمان، مردمانى بودند كه براى نويسندگان مقدور نبود تا از آنان ياد كنند و نام آنان را ذكر نمايند تا اينكه در ابتداى قرن هفتم، ابن اثير


1) . الإصابة: 1 / 153 - 155.

كتابى نگاشت و نام آن را اسد الغابه گذاشت... سپس ذهبى، اسامى كه در كتاب ابن اثير جمع‌آورى شده بود را همراه با اضافاتى گرد آورد و كسانى را كه به اشتباه در زمره صحابه ذكر كرده و يا كسانى كه مصاحب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نبودند را مشخص كرد. من نيز با تتبع فراوان به اسامى برخوردم كه در كتاب ذهبى نبود؛ از اين رو كتاب بزرگى را براى مشخص كردن صحابه به تأليف درآوردم و با اين وجود و با حصول تتبع فراوان، باز نام يك دهم صحابه براى ما مشخص نشده است؛ زيرا ابو زرعه رازى مى‌گويد: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، در حالى كه كسانى كه آن حضرت را ديده بودند و يا از آن حضرت حديث شنيده بودند و افزون بر صد هزار نفر از مرد و زن بودند كه همگى يا از پيامبر حديث شنيده بودند و يا آن حضرت را ديده بودند. ابن فتحون در ذيل الاستيعاب، پس از نقل اين قضيه مى‌نويسد: ابوزرعه اين مطلب را در پاسخ به كسى گفت كه تنها از او در مورد خصوص راويان حديث سؤال پرسيده بود و تعداد غير راويان را نپرسيده بود، پس با اين وضع، غير روايان چه اندازه خواهند بود؟ با اين وجود، تمام كسانى كه در كتاب الاستيعاب جمع‌آورى شده‌اند، يعنى تمام كسانى كه به اسم، كنيه و غير آن جمع‌آورى شده‌اند، در حدود سه هزار و پانصد نفر هستند... من مى‌گويم: من به خط حافظ ذهبى ديدم كه نوشته بود: شايد تمام صحابه با كم و زيادش در حدود هشت هزار نفر باشند. سپس باز با خط وى ديدم كه نوشته: تمام آنچه در اسد الغابة گردآورى شده در حدود هفت هزار و پانصد و پنجاه و چهار نفر مى‌باشد و آنچه كه سخن ابوزرعه را تأييد مى‌كند، آن چيزى است كه در كتاب صحيحين از كعب بن مالك در ماجراى تبوك روايت شده كه مردم بسيارى وجود داشتند كه آمار آنان در هيچ ديوانى به محاسبه در نمى‌آمد. و از ثورى به روايت خطيب و به سند صحيح نقل شده كه او گفت:

كسانى كه على را بر عثمان برترى مى‌دادند در حدود دوازده هزار نفر بودند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از دنيا رفت، در حالى كه از تمام آنان رضايت داشت. نووى در مورد اين سخن مى‌نويسد: پس از رسول خدا دوازده هزار نفر بودند كه تعدادى از آنان در زمان خلافت ابوبكر و در نبردهاى «ردّه»، از دنيا رفتند و نامشان ثبت نشد و گروه ديگرى از آنان در زمان خلافت عمر و در كشاكش نبردهاى فتوحات و برخى در مريضى‌هاى فراگير مانند طاعون و غير آن از دنيا رفتند كه نامشان ثبت نشد و علت ثبت نشدن نام اين افراد آن بود كه بسيارى از آنان از اعراب باديه نشين بودند و جمع زيادى از آنان نيز در حجة الوداع حضور داشتند.

سخن ابن حجر كاملاً متين است و با وجود سخن يك متخصصى كه همّت خويش را براى جمع‌آورى نام صحابه به كار برده، باز ابن تيميه ادعا مى‌كند كه نام حارث بن نعمان در ميان صحابه به چشم نمى‌خورد؟! از سوى ديگر، در كتبى مانند الإصابة و أسد الغابة قيد شده كه ما نام صحابه‌اى را ذكر مى‌كنيم كه با ايمان از دنيا رفته باشند، در حالى كه حارث بن نعمان بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اعتراض نمود و به دليل اعتراض بر حكم خدا مرتد گرديد و على القاعده نام او نبايد در كنار نام ديگر صحابه با ايمان ذكر شود.

از سوى ديگر، پيش از اين بيان كرديم كه حتى نام حارث بن نعمان نيز به روشنى ذكر نشده و برخى نام‌هاى ديگرى مانند نذر بن حارث، حارث بن عمرو و جابر بن نذر بن حارث بن كلده را ذكر كرده‌اند و برخى بدون اشاره به نام تنها گفته‌اند كه يك عرب بيابان نشين خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمد و اعتراض نمود. برخى نيز تنها گفته‌اند كه فردى از صحابه آمد و اعتراض نمود. به باور نگارنده، انگيزه تحريف در نام اين شخص در قضاياى ذكر شده مشهود است و اشخاص يا جرياناتى‌نمى‌خواستند تا

نام اين شخص فاش شود و لااقل اين گزينه را در حد يك احتمال مى‌توان بيان نمود و با وجود رگه‌هايى از انگيزه تحريف نام اين شخص، ديگر جستجو از نام چنين شخصى بى‌معنا خواهد بود.

به هر روى اين شبهه به بهانه‌جويى شباهت دارد و هيچ معيار علمى بر آن حاكم نيست.

پنجم: ابن تيميه ادعا كرد كه اگر ماجراى حارث بن نعمان درست باشد، بايد اين ماجرا نيز مانند قصه اصحاب فيل به شهرت فزاينده‌اى مى‌رسيد، در حالى كه نرسيده است؛ پس معلوم مى‌شود كه دروغ است.

در پاسخ مى‌گوييم كه قياس ماجراى حارث بن نعمان به ماجراى اصحاب فيل بدون ربط منطقى است؛ زيرا ماجراى اصحاب فيل در مورد گروه بى‌شمارى اتفاق افتاد و از سوى ديگر نقل آن سبب مباهات و افتخار قريش بود؛ زيرا اين قضيه به نوعى فضيلت براى قريش به حساب مى‌آمد و از سوى ديگر، با نقل قرآن جاودانه شد. اما ماجراى حارث بن نعمان يك قضيه شخصى بود و با توجه به كينه فراگيرى كه عرب از اميرالمؤمنين عليه السلام به دل گرفته بود، كاملاً طبيعى بود كه اين ماجرا كتمان شود و بازتاب وسيعى نيابد.

ششم: ابن تيميه ادعا كرد كه حارث بن نعمان مسلمان بوده است؛ زيرا به اصول اسلام اقرار كرد و اگر به فرض به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام اعتراض داشت، باز اعتراضى جزئى محسوب مى‌شد و با اين حساب، عذاب يك مسلمان خلاف اصول اسلام است؛ از اين‌رو اين ماجرا صحت ندارد.

ابن تيميه بازهم دچار مغالطه شده است؛ زيرا حارث بن نعمان در محضر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ارتداد خويش اقرار نمود، نه اينكه اصول اسلام را پذيرفت و تنها

با حكم جزئى ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام مخالفت نمود. اشكال حارث بن نعمان به شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود و او با طلب عذاب الاهى در حقيقت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به سخره گرفت و براى نگارنده بسيار عجيب است كه بپذيرد كه چنين شخصى مسلمان باقى مانده است! آيا تعبير «اللهمّ إن كان ما يقوله محمد حقا...» حاكى از اسلام حارث بن نعمان است يا حاكى از تمسخر و استهزاء پيامبر؟! درك اين مطلب سهل است و اگر لجاجت و كينه‌ورزى از ميان رود، به آسانى اين نكته فهم خواهد شد.

با توجه به بررسى مفصل حديث غدير، اينك و در پايان بحث دلالت، سزاوار است تا به اعتراف و اقرار گروهى از عالمان نام‌دار عامه اشاره نمائيم كه دلالت حديث غدير بر معناى اولويت و خلافت اميرالمؤمنين را پذيرفته‌اند.

ابو حامد غزالى در كتاب سرالعالمين مى‌نويسد:

اختلف العلماء في ترتيب الخلافة وتحصيلها لمن أمرها إليه، فمنهم من زعم أنها بالنص، ودليلهم قوله تعالى: « قُل لِّلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الأَعْرَابِ ستُدْعَوْنَ إِلى قَوْمٍ أُولى بَأْسٍ شدِيدٍ » إلى قوله « أَلِيماً ». وقد دعاهم أبوبكر رضي اللّه عنه إلى الطاعة بعد رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله وسلم فأجابوه. وقال بعض المفسرين في قوله تعالى: « وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثًا » قال في الحديث: إن أباك هو الخليفة من بعدي. وقالت امرأة: إذا فقدناك فإلى من نرجع؟ فأشار إلى أبيبكر. ولأنه أم بالمسلمين على بقاء رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم، والإمامة عماد الدين. هذا جملة ما يتعلق به القائلون بالنصوص. ثم تأولوا: لو كان علي أول الخلفاء لانسحب عليه ذيل الفتى، ولم يأتوا بفتوح ولا مناقب، ولا يقدح في كونه رابعا كما لا يقدح

في نبوة رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلم إذ كان آخرا. والذين عدلوا عن هذا الطريق زعموا أن هذا تعلق فاسد جاء على زعمكم وأهويتكم، فقد وقع الميزان في الخلافة والأحكام مثل داود وسليمان وزكريا ويحيى، قالوا: لأزواجه ثمن الخلافة، فبهذا تعلقوا وهذا باطل ولو كان ميراثا لكان العباس. لكن أسفرت الحجة وجهها وأجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته في يوم غدير خم باتفاق الجميع وهو يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه». فقال عمر: بخ بخ يا أباالحسن لقد أصبحت مولاي ومولى كل مولى. فهذا تسليم ورضى وتحكيم. ثم بعد هذا غلب الهوى بحبّ الرياسة وحمل عمود الخلافة وعقود النبوة وخفقان الهوى في قعقعة الرايات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار وسقاهم كأس الهوى، فعادوا إلى الخلاف الأول فنبذوه وراء ظهورهم، واشتروا به ثمنا قليلاً فبئس ما يشترون؛(1)علما در كيفيت خلافت و تعيين مصداق آن دچار اختلاف شده‌اند و برخى از آنان به خلافت ابوبكر گرويده‌اند و دليل آنان بر اين مسأله آيه شريف « قُل لِّلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الأَعْرَابِ... » مى‌باشد. به اين صورت كه ابوبكر پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، مردم را به اطاعت از خويش دعوت نمود و مردم پذيرفتند و برخى از مفسران در تفسير آيه « وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثًا » نوشته‌اند كه در حديث وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى حميراء، همانا پدر تو پس از من خليفه خواهد شد»! و نيز زنى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پرسيد: هنگامى كه شما از دنيا برويد ما به چه كسى رجوع كنيم؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به ابوبكر اشاره نمود.


1) . سر العالمين وكشف ما في الدارين: 1 / 17 - 18.

و نيز ابوبكر در زمان حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله امام مسلمانان قرار گرفت و امامت عمود دين است و دليل خلافت ابوبكر مى‌باشد. اين استدلال كسانى است كه تنها از نص پيروى مى‌كنند. سپس تأويل كردند و گفتند: اگر على خليفه نخست مى‌شد، هيچ فتح و فتوحاتى صورت نمى‌گرفت و خللى ايجاد نمى‌شود اگر على خليفه چهارم باشد، همانگونه كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز آخرين پيامبر است و نقصى بر آن حضرت نيست. اما كسانى كه اين شيوه را نمى‌پذيرند، مى‌گويد كه اين ادعا باطل است و پيروى از هواى نفس مى‌باشد و ميراث رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و احكام آن حضرت در خلافت مى‌باشد؛ مانند سنت داوود، زكريا، سليمان و يحيى. مى‌گويند: براى همسران رسول خدا بهره‌اى از خلافت است و آنان به اين مسأله وابسته شدند، در حالى كه باطل است؛ زيرا اگر سخن از ميراث به ميان آيد، عباس از همسران رسول خدا سزاوارتر است. ليكن حجت تمام شد و همگان بر سخن پيامبر و خطبه آن حضرت در روز غدير اتفاق دارند كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است». عمر عرضه داشت: مبارك باد بر تو اى ابوالحسن، اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن با ايمانى شدى. و اين سخن عمر حاكى از تسليم و رضايت و پذيرفتن حكم است. اما پس از اين ماجرا، هواى نفس غالب شد و حب رياست و سركشى و طغيان اجازه نداد تا از حق پيروى شود و ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام به بهاى ناچيزى معامله گرديد.

حقيقت آن است كه اقرار غزالى سخن بسيار سنگينى است و همين نكته سبب شد تا گروهى اساسا كتاب سرالعالمين را به وى نسبت ندهند؛ اما سبط ابن جوزى در تأييد اين ماجرا مى‌نويسد:

وذكر أبوحامد الغزالى في كتاب سرّ العالمين وكشف ما في الدارين ألفاظا تشبه هذا؛

ابو حامد غزالى در كتاب سر العالمين الفاظى شبيه به اين نوشته و گفته است [سپس نص عبارت ياد شده را ذكر مى‌كند].

از ديگر كسانى كه به غدير اعتراف نموده، أبوالمجد مجدود بن آدم مشهور به حكيم سنائى مى‌باشد كه در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌نويسد:

نائب مصطفى بروز غدير *** كرده بر شرع خود مر أو را مير

همچنين فريدالدين عطار همدانى نيز در بيان معناى حديث غدير مى‌نويسد:

چون خدا گفته است در خم غدير *** بارسول اللّه ز آيات منير

أيها الناس أين بود الهام أو *** زانكه از حق آمده پيغام أو

گفت روكن باخلائق أين ندا *** نيست أين دم خود رسولم بر شما

هر چه حق گفته است من خود آن *** كنم بر تو من اسرار حق آسان كنم

چونكه جبرئيل آمد وبر من بگفت *** من بگويم با شما راز نهفت

اينچنين گفته است قهار جهان *** حق وقيوم خداى غيب دان

مرتضى والى إر أين ملك من است *** هر كه أين سر را نداند أو زنست

محمد بن طلحة شافعى نيز مى‌نويسد:

وأما مؤاخاة رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم إياه وامتزاجه به وتنزيله إياه منزلة نفسه وميله إياه وإيثاره إياه فهذا بيانه: فإنه قد روى الإمام الترمذي... وإذا كانت واردة لهذه المعاني فعلى أيها حملت؟ إما على كونه أولى كما ذهبت إليه طائفة أو على كونه ناصرا كما ذهب إليه قوم آخرون، أو على كونه عصبة، أو على كونه وارثا، أو على كونه صديقا حميما، فيكون معنى الحديث: من كنت أولى به وناصره أو وارثه وعصبته أو حميمه وصديقه فإن عليا منه كذلك، وهذا صريح في تخصيصه صلّى اللّه عليه وسلم لعلي بهذه المنقبة العلية وجعله لغيره كنفسه بالنسبة إلى من دخلت عليهم كلمة «من»

التي هي للعموم بما لم يجعله لغيره. وليعلم: أن هذا الحديث هو من أسرار قوله تعالى في آية المباهلة: « فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمْ وَ نِساءَنَا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنفُسنَا وَ أَنفُسكُمْ » والمراد نفس علي على ما تقدم، فإن اللّه تعالى لما قرن بين نفس رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وبين نفس علي وجمعهما بضمير مضاف إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أثبت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم لنفس علي بهذا الحديث ما هو ثابت لنفسه على المؤمنين عموما، فإنه صلّى اللّه عليه وسلّم أولى بالمؤمنين وناصر المؤمنين وسيد المؤمنين. وكل معنى أمكن إثباته مما دل عليه لفظ «المولى» لرسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فقد جعله لعلي عليه السلام. وهي مرتبة سامية ومنزلة شاهقة ودرجة علية ومكانة رفيعة خصصه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بها دون غيره، فلهذا صار ذلك اليوم يوم عيد وموسم سرور لأوليائه؛(1)اما برادرى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با على عليه السلام و اينكه پيامبر على را به منزله خويش قرار داد و براى او جان فشانى نمود. پس بيان اين مطلب از اين قرار است كه ترمذى روايت كرده... . هنگامى كه مولا در معانى فوق استعمال گرديده، پس بايد مولا را بر كدام معنا حمل نمود؟ گروهى مولا را به معناى اولى حمل نموده و گروهى بر معناى دوست شفيق حمل كرده‌اند. بنابراين معناى حديث اين‌گونه مى‌شود: هر كس كه من سزاوارتر به او هستم، يا يارى‌كننده و يا وارث يا شفيق او باشم، اينك على نيز چنين جايگاهى دارد. اين عبارت در اينكه تنها على به اين منقبت بزرگ نائل آمده و تنها او به منزله نفس پيامبر قرار داده شده صراحت دارد؛ زيرا ورود كلمه «من» تنها اين منقبت را به على اختصاص مى‌دهد. و هر آينه دانسته


1) . مطالب السؤول في مناقب آل الرسول عليهم السلام: 96 - 97.

مى‌شود كه اين حديث از اسرار سخن خداوند در آيه مباهله است، آنجا كه مى‌فرمايد: « فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكمْ و... » و مراد آن است كه على، نفس رسول خداست؛ زيرا خداوند ميان نفس رسول خدا و نفس على مقارنت ايجاد كرده و آن را با ضمير مضاف به رسول خدا بيان نموده كه ثابت مى‌كند، على همان نفس پيامبر است و هر چه براى پيامبر ثابت مى‌باشد، براى على نيز ثابت است و على سزاوارتر به مؤمنان است و يارى‌كننده آنان و سرور مؤمنان خواهد بود و به طور كلى هر منصبى كه براى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به واسطه مولا بودن آن حضرت ثابت است، همان منصب براى على نيز ثابت مى‌باشد و اين جايگاهى بس رفيع و منزلتى بى‌مانند است كه تنها به على‌اختصاص داده شده و غير على از اين مقام محروم است و به همين سبب روز غدير، روز عيد و سرور اولياء خداوند مى‌باشد.

از ديگر كسانى كه با صراحت به دلالت معناى حديث غدير اشاره نموده، سبط ابن جوزى است و چون پيش از اين، عبارات او را به مناسبت‌هاى مختلف نقل كرديم، اينك از تكرار مى‌پرهيزيم و تنها اشاره خواهيم كرد كه سبط ابن جوزى با صراحت بيان كرده كه حديث غدير كاملاً در اثبات امامت و قبول اطاعت اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه صريح است و هيچ‌گونه ابهام و اشاره و تلويحى در آن وجود ندارد.(1)محمد بن يوسف بن محمد گنجى شافعى نيز مى‌نويسد:

وهذا الحديث وإن دلّ على عدم الإستخلاف، لكنّ حديث غدير خم دليل على التولية وهي الإستخلاف. وهذا الحديث أعني حديث غدير خم ناسخ لأنّه كان في آخر عمره صلى اللّه عليه وسلّم؛(2)


1) . ر.ك: تذكرة الخواص: 39.

2) . كفاية الطالب في مناقب عليّ بن أبى‌طالب: 167.

و اين حديث هر چند كه بر خلافت دلالت نمى‌كند؛ ليكن حديث غدير بر توليت كه همان خلافت است دلالت مى‌كند و اين حديث يعنى حديث غدير، نسخ‌كننده آن اتفاقاتى است كه در پايان عمر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به وقوع پيوست.

تقى‌الدين احمد بن على بن عبدالقادر مقريزى نيز مى‌نويسد:

وقال ابن زولاق: وفي يوم ثمانية عشر من ذي الحجة سنة اثنيتن وستين وثلاثمائة وهو يوم الغدير تجمع خلق من أهل مصر والمغاربة ومن تبعهم للدعاء، لأنه يوم عيد، لأن رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم عهد إلى أمير المؤمنين علي بن أبيطالب فيه واستخلفه. فأعجب المعز ذلك من فعلهم، وكان هذا أول ما عمل بمصر؛(1)ابن زولاق مى‌گويد: در روز هجدهم ذيحجه سال 362 كه روز غدير است، گروهى از اهل مصر گردهم مى‌آيند و دست به دعا برمى‌دارند؛ زيرا اين روز، روز عيد است؛ چرا كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اميرالمؤمنين على بن ابى‌طالب عليه السلام را به خلافت برگزيد و او را خليفه خويش قرار داد و معز از عمل آنان تعجب نمود و اين نخستين مرتبه‌اى بود كه در مصر چنين اتفاقى افتاد.

جمع‌بندى

پس از بيان استدلال بر حديث غدير و مواردى كه نياز به واكاوى علمى دارد، مى‌توان در يك جمع‌بندى كوتاه اين‌گونه نتيجه گرفت كه حديث غدير از مهم‌ترين نصوص دال بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است و دلالت اين حديث بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام كاملا روشن و شفاف است. نگارنده كوشيده تا به صورت روشمند از مجموعه قرائن و شواهد موجود استفاده نمايد؛ از اين رو ابتدا متن و دلالت


1) . المواعظ والإعتبار: 2 / 255.

الفاظ اين حديث مورد پژوهش قرار گرفت؛ سپس تلقى مردم صدر نخست و صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از حديث غدير واكاوى گرديد و در مرحله بعد، تلاش شد تا آثار و ماندگارى اين حديث در تاريخ نيز مورد بازبينى قرار گيرد. به جرأت مى‌توان ادعا نمود كه حديث غدير مهم‌ترين رويداد تاريخ اسلام است؛ زيرا مسأله جانشينى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله مهم‌ترين مسأله كليدى اسلام بوده و هست.

در لابه لاى مباحث مطرح شده، برخى دشوارى‌و چالش‌هاى غدير پژوهى نيز مورد اشاره قرار گرفت، هر چند كه به باور نگارنده، كم كارى‌ها و سنگ‌اندازى‌ها در مورد حديث غدير بى‌سابقه بوده است و همين مسأله سبب شده تا بسيارى از حقائق در ابهام قرار گرفته و مورد سوء استفاده خرده‌ورزان واقع گردد كه البته بررسى چنين مواردى به جِدّ نيازمند مطالعات دامنه‌دار و انبوه است. در عين حال، بدون ترديد اجتماع مسلمانان در جحفه براى شنيدن سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در تاريخ اسلام همانندى ندارد و جاى بسى تأسف است كه از خطبه فوق العاده مهم رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله جز اندكى باقى نمانده است و قرائن نشان مى‌دهد كه لااقل تا زمان شيخين مناقشه علمى در حديث غدير صورت نگرفته و حاكمان وقت با فشار و اقتدارگرايى بر صحابه، تنها مانع از انتشار فزاينده اين حديث مى‌شدند؛ اما از زمان به قدرت رسيدن امويان، آرام آرام زمزمه‌هاى ايجاد ترديد در حديث غدير و به چالش كشيدن آن به ميان آمد و در هر حال تا زمانى كه صحابه در قيد حيات بودند، حديث غدير هر چند كه از ترس كتمان مى‌شد، اما مورد انكار واقع نمى‌گرديد و صحابه از وقوع چنين ماجرايى و حتى دلالت آن بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام حمايت مى‌كردند.

گذر زمان و درگذشت صحابه و منع حكومت وقت از ثبت و ضبط حديث كه از آن با عنوان منع تدوين حديث ياد مى‌شود، به آرامى فضاى جديدى ايجاد نمود و حلقه

حديث‌نگاران نيز با بى‌مهرى نسبت به نقل حديث غدير، كوشيدند تا اين حديث را به عنوان مهم‌ترين سند خلافت به چالش بكشند؛ اما باز مى‌نگريم كه پس از گذشت هزار و اندى سال و با وجود نابودى منابع درجه اول و بسيارى از منابع مهم و غرض‌ورزى فراوان معاندان، هنوز حديث غدير به روشنى مى‌درخشد و اثبات‌كننده خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌باشد.

سند حديث غدير

اشاره

پس از بيان متن و توضيحات پراكنده در مورد سرگذشت پر ماجراى حديث غدير، به طور طبيعى بررسى سند حديث غدير نيز از مسائلى است كه بايد در اين مجموعه گنجانده شود. هر چند به صورت پراكنده در اين نوشتار و به مناسبت‌هاى گوناگون از سند حديث غدير و اعتراف عالمان اهل سنت به صحت اين حديث سخن به ميان آمده و خواهد آمد؛ اما به نظر نگارنده اين سطور مى‌رسد كه پيش از بررسى سند حديث غدير، نخست تبار سندشناسى در ميان احاديث، مورد بررسى و واكاوى قرار گيرد.

حديث نقل شده از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در قالب متن به ما مى‌رسد و ما پس از گذشت ساليان دراز از درگذشت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، تنها با متنى مواجه هستيم كه حديث نگاران آن را از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله براى ما نقل كرده‌اند. به طور طبيعى متنى كه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به دست ما مى‌رسد به عنوان تنها اثر باقى مانده از سنت نبوى، معيار و ملاك سنجش آموزه‌هاى راستين پيامبر مى‌باشد و از اين جهت مهم‌ترين متن براى شناخت آموزه‌هاى الاهى رسول خداست.

آنچه در قدم نخست براى هر پژوهشگرى پرسش برانگيز است، اطمينان از صحت و درستى متنى است كه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله به ما رسيده؛ چه اينكه تا

اطمينان از صحت متن به دست نيايد، اساسا بررسى آن متن بى‌فايده بوده و نمى‌تواند ما را به سنت راستين نبوى راهنمايى كند. روش اطمينان از صحت و سقم هر حديث، پيرو روش عقلاء در سنجش اخبار است و در اين منظر، حديث نيز به عنوان يك خبر و گزارش كهن، از معيار عقلاء در سنجش خطاپذيرى يا خطاناپذيرى يك خبر پيروى مى‌نمايد.

گاهى از اوقات، عقلاء بدون توجه به سند يك خبر آن را انكار مى‌نمايند؛ مانند مواردى كه خبر آنقدر غير واقعى و كاذب باشد كه اساسا هيچ طبع سليمى به پذيرش آن تن ندهد؛ مانند برخى گزارشات اغراق‌آميز تاريخى در مورد اسطوره‌كه معمولا با اغراق و مبالغه زياد همراه است و هر چند توسط افراد موثق نقل شود؛ اما عقلاء از پذيرش آن سرباز مى‌زنند. از سوى ديگر، گاهى عقلاء باز بدون توجه به سند خبر، ممكن است گزارشى را بپذيرند؛ زيرا مفاد اين گزارش حاكى از يك نكته عقلانى و دقيق است كه اگر افراد دروغ پرداز نيز در روات آن قرار گرفته باشند، باز از وجاهت خبر نمى‌كاهد. موارد ياد شده، ملاك پذيرش يا رد اخبارى است كه عقلا با عنايت به اصل متن يك خبر اتخاذ كنند؛ اما در مواردى كه متن خبر حاوى نكته حيرت‌برانگيزى نباشد، بسيارى از اخبار و گزارشات از دو راه مورد سنجش قرار مى‌گيرند:

شيوه نخست: توجه به كثرت افراد نقل‌كننده؛ شيوه دوم: بررسى فرد فرد اشخاصى كه يك خبر را نقل نموده‌اند و اطمينان از راست‌گويى و امانت‌دارى آنان در نقل خبر حاصل شده است.

دو شيوه فوق الذكر به لحاظ منطقى در طول يكديگر قرار نمى‌گيرند؛ بلكه در عرض هم جاى مى‌گيرند. به عبارت ديگر، در مواردى كه كثرت راويان خبر از حد معينى فراتر رود و به صورت عادى احتمال كذب بر اثر انبوه روايت‌كنندگان منتفى

شود، ديگر هيچ انسان عاقلى به بررسى فرد فرد راوى خبر همت نمى‌گمارد؛ زيرا اصل عقلائى به ما مى‌آموزد كه اجتماع عقلاء بر نقل اخبار كذب به صورت عادى امكان‌پذير نيست و اگر اين اصول از ناحيه شخصى زير سؤال برود، به معناى تعطيلى علم و دانش و اساسا تعطيلى تمام اطلاعات انتقالى و محاورات رايج در ميان مردم خواهد بود.

با توجه به نكته ياد شده، در فن حديث‌شناسى، نخستين اصل توجه به تواتر حديث است؛ زيرا تواتر بهترين و اطمينان بخش‌ترين شيوه احراز راستى يك خبر مى‌باشد و معمولاً حديث‌شناسان پس از نا اميدى از احراز تواتر در مورد حديثى، شيوه بررسى فرد فرد نقل‌كننده حديث را در پيش مى‌گيرند.

تواتر حديث غدير

پس از بيان اين مقدمه كوتاه اما با اهميت، ادعاى اين نوشتار آن است كه حديث غدير يكى از معدود احاديثى است كه به صورت متواتر و قطعى روايت شده و انبوه اسناد و كثرت راويان اين حديث از صحابه تا زمان حاضر، پژوهشگر را از صحت اين حديث مطمئن مى‌سازد. البته نا گفته نيست كه بسيارى از اسناد اين حديث به دست ما نرسيده است و تنها گزارشاتى موثق در اختيار داريم كه حجم انبوه راويان اين حديث را به صورت كلى براى ما بازگو كرده است و ما پيش از اين در بيان مقدمه، به تك‌نگارى‌هاى بسيار مهمى اشاره كرديم كه بزرگانى مانند طبرى و ابن عقده نوشته‌اند، اما متأسفانه در اختيار ما قرار ندارد.

بهترين و مهم‌ترين نوشته‌اى كه اسناد حديث غدير را جمع‌آورى نموده، متعلق به ابن عقده كوفى مى‌باشد و با وجود اينكه متاسفانه اين كتاب به دست ما نرسيده است؛ اما عالمان سده‌هاى پيشين از آن آگاه بوده و بهره برده‌اند. كتاب ابن عقده آن قدر مهم بوده كه يكى از اركان ادعاى تواتر حديث غدير قرار گرفته است؛ از اين‌رو

ناگزيريم كه كمى پيرامون شخصيت ابن عقده و اثر مهم او در مورد حديث غدير به بحث بپردازيم. البته پيشاپيش - همان‌گونه كه در ابتدا نيز بيان شد - از مخاطب اين سطور به دليل برخى موارد تكرارى پوزش مى‌طلبيم؛ اما به مخاطب اين اطمينان را مى‌دهيم كه موارد تكرارى بسيار مهم و حساس است.

در مقدمه اين نوشتار سخن برخى بزرگان عامه در مورد تأليف ابن عقده را بيان كرديم؛ از اين رو در اين قسمت معطل نمى‌شويم و تنها به ذكر سخن سيد بن طاووس حلى به عنوان يك نسخه‌شناس معتبر اكتفا مى‌نمائيم.

سيد بن طاووس در كتاب اقبال مى‌نويسد:

ومن ذلك: الذي لم يكن مثله في زمانه أبوالعباس أحمد بن سعيد بن عقدة الحافظ، الذي زكاه وشهد بعلمه الخطيب مصنف تاريخ بغداد، [فإنه ]صنف كتابا سماه: (حديث الولاية)، وجدت هذا الكتاب بنسخة قد كتبت في زمان أبيالعباس ابن عقدة مصنفه، تاريخها سنة ثلاثين وثلاثمائة، صحيح النقل، عليه خط الطوسي وجماعة من شيوخ الإسلام، لا يخفى صحة ما تضمنه على أهل الأفهام، وقد روى فيه نصّ النبي صلوات اللّه عليه و على مولانا علي عليه السلام بالولاية من مائة وخمس طرق... وجميع هذه التصانيف عندنا الآن؛(1)و از تصانيفى كه مانندش نيامده، كتاب حافظ ابوالعباس احمد بن سعيد بن عقده مى‌باشد كه خطيب بغدادى به دانش او گواهى داده و او كتابى به نام «حديث الولايه» نگاشته كه من نسخه‌اى از آن را يافتم كه تاريخش مربوط به حيات مؤلف بوده و در سال 330 نوشته شده بود. نقل آن صحيح بود و طوسى و برخى ديگر از


1) . اقبال الأعمال: 2 / 239 - 240.

بزرگان بر آن يادداشت نوشته بودند و صحت آن بر اهل فن پوشيده نيست و او حديث ولايت [غدير] را از پيامبر با يكصد و پنج سند نقل كرده بود.

سيد بن طاووس در كتاب ديگرش موسوم به الطرائف نيز مى‌نويسد:

وقد صنف العلماء بالأخبار كتبا كثيرة في حديث يوم الغدير ووقايعه في الحروب وذكر فضائل اختص بها من دون غيره وتصديق ما قلناه، وممن صنف تفصيل ما حققناه أبوالعباس أحمد بن محمد بن سعيد الهمداني، الحافظ المعروف بابن عقدة، وهو ثقة عند أرباب المذاهب، وجعل ذلك كتابا محررا سماه (حديث الولاية) وذكر الأخبار عن النبي - صلى اللّه عليه وآله - بذلك وأسماء الرواة من الصحابة، والكتاب عندي وعليه خطّ الشيخ العالم الرباني أبيجعفر الطوسي وجماعة من شيوخ الإسلام لا يخفى صحة ما تضمنه على أهل الأفهام وقد أثنى علي بن عقدة، الخطيب صاحب تاريخ بغداد وزكاه. وهذه أسماء من روى عنهم حديث يوم الغدير ونص النبي على علي عليهما الصلاة والسلام والتحيّة والإكرام بالخلافة، وإظهار ذلك عند الكافة، ومنهم من هنأ بذلك: أبوبكر عبداللّه بن عثمان، عمر بن الخطاب، عثمان بن عفان، علي بن أبيطالب عليه السلام، طلحة بن عبيداللّه... . ثم ذكر ابن عقدة ثمانية وعشرين رجلاً من الصحابة لم يذكرهم ولم يذكر أسمائهم أيضا؛(1)عالمان، كتاب‌هاى بسيارى در حديث غدير نگاشته‌اند كه نظر ما را تأييد مى‌كند و آنچه كه به صورت مفصل نوشته شده، متعلق به احمد بن محمد بن سعيد همدانى، معروف به ابن عقده مى‌باشد و او نزد بزرگان مذاهب توثيق شده است. وى كتاب خويش را به «حديث الولايه» نام گذارى كرده و اخبار پيامبر و اسامى‌روات از ميان


1) . الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف: 139 - 142.

صحابه را گرد آورده و آن كتاب هم اكنون نزد من موجود است و دست خط عالم ربانى و جليل‌القدر ابوجعفر طوسى و گروهى از بزرگان اسلام بر آن ثبت شده است كه در بر دارنده اعتبار و صحت كتاب است. همچنين خطيب بغدادى نيز از كسانى است كه بر ابن عقده درود فرستاده و از او تقدير و تجليل نموده است. برخى از اسامى كسانى كه حديث غدير و نص پيامبر صلّى اللّه عليه وآله بر خلافت على عليه السلام را روايت كرده‌اند به اين شرح است: أبوبكر عبداللّه بن عثمان، عمر بن خطاب، عثمان بن عفان، على بن أبى‌طالب، طلحة بن عبيداللّه... ، سپس ابن عقده نام 28 نفر از صحابه را آورده كه ديگران ذكر نكرده‌اند.

اهميت كتاب ابن عقده - همان‌گونه كه در مقدمه حديث غدير گذشت - آن قدر زياد است كه اساسا ابن حجر عسقلانى و رجاليان ديگر، شناسائى برخى صحابه مانند عبداللّه بن ياميل، عبدالرحمان بن مدلج و ابوقدامه انصارى را تنها از همين اثر ابن عقده انجام داده‌اند. از اين رو با عنايت به جايگاه حساس كتاب ابن عقده در معرفى حديث غدير، سزاوار است تا سخن بزرگان عامه در مورد او را نقل و بررسى نمائيم.

سيوطى در كتاب تدريب الراوى در بيان اقسام تحمل حديث مى‌نويسد:

السابع: إجازة المجاز كأجزتك مجازاتي، [أو جميع ما أجيز روايته ]فمنعه بعض من لا يعتد به... والصحيح الذي عليه العمل: جوازه، وبه قطع الحفاظ: الدارقطني وابن عقدة وأبو نعيم وأبو الفتح نصر المقدسي؛(1)هفتم: اجازه گرفتن از صاحب اجازه به اين صورت كه بگويد: من از تو براى‌تمام آنچه روايتش مجاز است، اجازه مى‌گيرم. اما برخى از كسانى كه شأنى در اين علم ندارند، اين قسم را منع كرده‌اند... حق آن است كه اين قسم صحيح است و عمل به آن


1) . تدريب الراوي: 2 / 40 - 41.

مجاز مى‌باشد و برخى مانند دارقطنى، ابن عقده، ابونعيم و ضياء مقدسى به جواز اين قسم يقين دارند.

مزى در كتاب تهذيب الكمال، در موارد بسيارى براى جرح و تعديل تنها به سخن ابن عقده اكتفا كرده است. به عنوان نمونه در مورد ابوبكر محمّد بن سنان بصرى مى‌نويسد:

وقال أبوالعباس ابن عقدة: في أمره نظر؛(1)ابو العباس بن عقده مى‌گويد: او مورد ترديد است.

البته ذهبى و ابن حجر نيز در مورد شخص مذكور دقيقاً از تعبير ابن عقده استفاده كرده و نوشته‌اند: «فى أمره نظر».(2)سمعانى نيز در مورد ابن عقده مى‌نويسد:

كان حافظا متقنا عالما، جمع التراجم والأبواب والمشيخة، وأكثر الرواية وانتشر حديثه، سمع أحمد بن عبدالحميد الحارثي وعبداللّه بن أسامة الكلبي ... يروي عنه الأكابر من الحفاظ مثل: أبيبكر محمد بن عمر الجعابي وأبيالقاسم سليمان بن أحمد بن أيوب الطبراني، وأبينعيم عبداللّه بن عدي الجرجاني، وأبيالحسين محمد بن المظفر البغدادي، وأبيالحسن علي بن عمر الدارقطني، وأبيحفص عمر بن أحمد بن شاهين... . وخلق يطول ذكرهم... وكان الدارقطني يقول: أجمع أهل الكوفة أنه لم ير من زمن عبداللّه بن مسعود إلى زمن أبيالعباس بن عقدة أحفظ منه، وقال أبوالطيب بن هرثمة: كنا بحضرة ابن عقدة المحدث نكتب عنه، وفي


1) . تهذيب الكمال: 25 / 324 / ش 5268.

2) . المغني في الضعفاء: 1 / 93 / ش 449؛ تهذيب التهذيب: 1 / 67 / ش 131.

المجلس رجل هاشمي إلى جانبه، فجرى حديث حفاظ الحديث، فقال أبوالعباس: أنا أجيب في ثلاثمائة ألف حديث من حديث أهل بيت هذا سوى غيرهم - وضرب بيده على الهاشمي - ولد سنة تسع وأربعين ومائتين ليلة النصف من المحرم، ومات في ذي القعدة سنة اثنتين وثلاثين وثلاثمائة؛(1)او حافظ، عالم و داراى سخنان متقن است و تراجم، ابواب و مشيخه را جمع‌آورى نموده است و روايات بسيارى از او نقل شده و منتشر گرديده است... برخى از حافظان بزرگ حديث، همچون ابوبكر محمد بن عمر جعابى، ابوالقاسم طبرانى، ابونعيم، عبداللّه بن عدى جرجانى، ابوالحسين بغدادى، ابوالحسن على بن عمر دارقطنى، ابوحفص عمر بن احمد بن شاهين و گروه بسيارى كه ذكر نام تمام آنان سخن را به درازا مى‌كشاند، از ابن عقده حديث نقل كرده‌اند... دارقطنى مى‌گويد: اهالى كوفه اجماع دارند بر اينكه از زمان عبداللّه بن مسعود تا زمان ابوالعباس بن عقده، شخصى احفظ از ابن عقده ديده نشده است. همچنين ابوطيب بن هرثمه مى‌گويد: ما در محضر ابن عقده بوديم و از او حديث مى‌شنيديم و مى‌نوشتيم كه در اين ميان مردى از هاشميان وارد شد و كنار ابن عقده نشست و سخن از حفاظ حديث به ميان آمد. ابن عقده در حالى كه با دست به مرد هاشمى مى‌زد، گفت: من سيصد هزار حديث تنها در مورد اهل بيت و نه غير آنان مى‌گويم [يعنى احاديثى كه از غير اهل بيت مى‌دانم بيش از اين مقدار است]. او در سال 244 يا 249 و در نيمه شبى در محرم به دنيا آمد و در سال 332 از دنيا رفت.


1) . الأنساب: 4 / 214 - 215.

و نيز سيوطى در پاسخ به قدح ابن جوزى نسبت به ابن عقده مى‌نويسد:

وابن عقدة من كبار الحفّاظ، والناس مختلفون في مدحه وذمه، قال الدارقطني: كذب من اتهمه بالوضع، وقال حمزة السهمي: ما يتهمه بوضع الأباطيل، وقال أبوعلي الحافظ، أبوالعباس إمام حافظ، محله محل من يسأل عن التابعين وأتباعهم؛(1)ابن عقده از بزرگان حفاظ حديث است و مردم در مورد مدح و ذم او دچار اختلاف شده‌اند. دارقطنى بر اين باور است كه هر كس ابن عقده را متهم به جعل حديث نمايد، دروغ‌گو مى‌باشد. حمزه سهمى نيز مى‌گويد: جز انسان بى‌مقدار و پست، كسى ابن عقده را به جعل حديث متهم نمى‌كند. ابوعلى حافظ مى‌گويد: ابن عقده امام و حافظ حديث است و شأن او در علم حديث مانند شأن كسانى است كه از تابعان و پيروان آنان حديث نقل مى‌كنند.

به مناسبت رد سيوطى بر سخن سبط ابن جوزى، سزاوار است تا اصل سخن ابن جوزى نيز مورد بررسى قرار گيرد. ابن جوزى در مورد حديث «رد شمس» مى‌نويسد:

أنا لا أتهم به إلا ابن عقدة، من باب الظنّ والشكّ لا من باب القطع واليقين، وابن عقدة مشهور بالعدالة، كان يروي فضائل أهل البيت ويقتصر عليها ولا يتعرض للصحابة رضي اللّه تعالى عنهم، بمدح ولا بذم، فنسبوه إلى الرفض؛(2)من در مورد رجال اين حديث ترديد ندارم، مگر از ناحيه ابن عقده. البته ترديد من تنها از باب شك و گمان است و از باب يقين و قطع نمى‌باشد و ابن عقده نيز به


1) . اللآلي المصنوعة: 1 / 309.

2) . تذكرة الخواص: 54.

عدالت مشهور است و او تنها فضائل اهل بيت را نقل كرده و متعرض صحابه نشده و در مورد آنان نه مدح گفته و نه ذم، اما باز او را به رافضى گرى متهم كرده‌اند.

همان‌گونه كه از اصل عبارت ابن جوزى استفاده مى‌شود، وى تعبير تندى نسبت به ابن عقده به كار نبرده و گفته كه تنها در مورد ابن عقده دچار شك شده و خود اعتراف نموده كه ابن عقده بدون دليل به رافضى‌گرى متهم گرديده است. كسانى كه با قلم ابن جوزى آشنا هستند، مى‌دانند كه قلم او تند و برنده است و به اندك بهانه‌اى، به اشخاص حمله‌ور مى‌شود؛ اما او در اينجا تنها سخن از شك به ميان آورده و آنقدر شخصيت ابن عقده برجسته و والا مقام است كه سيوطى همين اندازه ترديد را نيز روا ندانسته و به سخن ابن جوزى واكنش نشان داده است.

سيوطى توضيح بيشتر خود در مورد ابن عقده را در كتاب طبقات الحفاظ بيان كرده، مى‌نويسد:

ابن عقدة - حافظ العصر والمحدث البحر أبوالعباس... وكان إليه المنتهى في قوة الحفظ وكثرة الحديث، ورحلته قليلة، ألف وجمع، حدث عنه الدارقطني وقال: أجمع أهل الكوفة أنه لم ير بها من زمن ابن‌مسعود إلى زمنه أحفظ منه. وعنه: أحفظ مائة ألف حديث بأسانيدها، وأجيب في ثلاثمائة ألف حديث من حديث أهل البيت وبني هاشم. وقال أبوعلي: ما رأيت أحفظ منه لحديث الكوفيين. وعنده تشيع. ولد سنة تسع وأربعين ومائتين ومات في ذي القعدة سنة اثنتين وثلاثين وثلاثمائة؛(1)ابن عقده ملقب به ابوالعباس از حافظان عصر خويش و دريايى در فن حديث است و در نهايت قدرت در حفظ حديث و نقل انبوه روايت است. وى عمر كمى كرده


1) . طبقات الحفاظ: 1 / 350 / ش 789.

است؛ اما در همين مدت اندك، جمع‌آورى و تأليف كرده است. دارقطنى از او حديث نقل كرده و گفته است: كوفيان اجماع دارند كه از زمان عبداللّه بن مسعود تا زمان ابن عقده، شخصى احفظ از او نيامده است. از ابن عقده نقل شده كه گفته من صد هزار حديث را با سند از حفظ دارم و سيصد هزار حديث را در مورد اهل بيت و بنى‌هاشم مى‌دانم. ابو على مى‌گويد: در ميان كوفيان، حافظ‌تر از ابن عقده وجود ندارد. او مايل به تشيع بوده است و در سال 249 به دنيا آمده و در سال 332 از دنيا رفته است.

محمد بن طاهر فتنى نيز مى‌نويسد:

حديث أسماء في ردّ الشمس، فيه فضيل بن مرزوق، ضعيف، وله طريق آخر فيه ابن عقدة: رافضي رمي بالكذب، ورافضي كاذب. قلت: فضيل صدوق احتج به مسلم والأربعة، وابن عقدة من كبار الحفاظ وثّقة الناس، وما ضعفه إلا عصري متعصب، والحديث صرّح جماعة بتصحيحه منهم القاضي عياض؛(1)حديثى كه اسماء در مورد رد الشمس نقل كرده ضعيف است؛ زيرا در سند آن، فضيل بن مرزوق قرار دارد. اما براى اين حديث، طريقى ديگر وجود دارد كه آن را ابن عقده نقل كرده و در مورد ابن عقده گفته شده كه رافضى و دروغ‌گو باشد. من مى‌گويم كه اولاً فضيل راست‌گو است و مسلم و كتب چهارگانه به او اعتماد كرده‌اند و ثانياً ابن عقده از بزرگان حفاظ حديث و مورد وثوق مردم است و جز شخص متعصب او را تضعيف نمى‌كند و اين حديث را گروهى همچون قاضى عياض به صراحت تصحيح نموده‌اند.


1) . تذكرة الموضوعات: 96.

خوارزمى نيز مى‌نويسد:

أحمد بن محمد بن سعيد بن عبدالرحمن بن زياد بن عبداللّه بن العجلان أبوالعباس الكوفي الهمداني المعروف بابن عقدة، كان ثقة فقيها عالما بالنحو واللغة والقراءة متقنا في الحديث حافظا لرواته، ومدار هذه المسانيد عليه؛(1)أحمد بن محمد بن سعيد بن عبدالرحمان بن زياد بن عبداللّه بن عجلان، أبوالعباس كوفى همدانى مشهور به ابن عقده، ثقه و مورد اعتماد است و از عالمان فقه، نحو، لغت و علم قرائت مى‌باشد. او در حديث متقن سخن مى‌گويد و حافظ در روايت است و مدار اين اسناد حول او مى‌گردد.

سبكى در كتاب مشهور طبقات خويش، در مقام برشمردن كسانى كه به گمان او از حفظ‌كنندگان شريعت مى‌باشند، به صورت طبقه‌بندى به اشخاصى اشاره نموده و مى‌نويسد:

فأين أهل عصرنا من حفاظ هذه الشريعة أبيبكر الصديق ... ومن طبقة أخرى من التابعين ... طبقة أخرى ... . أخرى: وأبيبكر بن زياد النيسابوري وأبيحامد بن محمد بن الشرقي وأبيجعفر محمد بن عمرو العقيلي وأبيالعباس الدغولي وعبدالرحمن ابن أبيحاتم وأبيالعباس بن عقدة و ... فهؤلاء مهرة هذا الفن؛(2)از حافظان شريعت [در طبقه صحابه] أبوبكر صديق و.... از طبقه تابعان... طبقه ديگر: أبوبكر بن زياد نيشابورى، أبوحامد محمد بن شرقى وأبوجعفر محمد بن عمرو عقيلى، أبوالعباس دغولى، عبدالرحمان بن أبى‌حاتم وأبوالعباس ابن عقده... مى‌باشد.


1) . جامع المسانيد للخوارزمي: 2 / 308 - 309.

2) . طبقات الشافعيّة الكبرى: 1 / 314 - 318.

همانا اينان ستون اين فن هستند.

از عبارت سبكى به نيكى استفاده مى‌شود كه اولاً: سبكى ابن عقده را در عداد حافظان شريعت، به مانند ابوبكر و ديگران قرار داده است و ثانياً: ابن عقده در رديف اساطين فن حديث، همچون عقيلى و ابن ابى‌حاتم مى‌باشد.

بنابراين، از تعابير حديث‌شناسان خبره و برجسته اهل سنت استفاده مى‌شود كه شأن ابن عقده بسى فراتر از آن است كه محتاج توثيق باشد و وى آن قدر بزرگ و برجسته است كه جز به نيكى نمى‌توان از او ياد كرد و دانش انبوه حديثى او نيز جز با ستايش قابل بيان نيست. در نتيجه در قدم نخست، اطمينان كامل مى‌يابيم كه نويسنده كتاب حديث الولايه، يعنى ابوالعباس بن عقده، ثقه و جليل‌القدر است و هيچ شبهه‌اى در مورد وثاقت او مطرح نمى‌باشد.

پس از اطمينان از نويسنده كتاب حديث الولايه، در قدم دوم بايد از شيوه انتقال اين كتاب اطمينان حاصل كرد؛ يعنى از آنجا كه اصل اين كتاب مفقود است و ما نمى‌توانيم به صورت مستقيم به آن مراجعه نمائيم؛ اما بايد بدانيم كه اين كتاب از طريق چه كسانى روايت شده و به طبقه بعدى محدثان منتقل گرديده است؟ بديهى است كه اگر اين كتاب به صورت صحيح منتقل شده باشد، مى‌توان به آن استناد كرد و انبوه اسنادش را به عنوان دليل تواتر حديث غدير پذيرفت؛ اما اگر اين كتاب به صورت صحيح انتقال نيافته باشد، ديگر نمى‌توان به آن تمسك نمود و بايد در مورد آن سكوت اختيار كرد.

كتاب ابن عقده توسط اشخاص ذيل روايت گرديده و ما به جهت رعايت اختصار، به صورت فهرست وار به نام برخى راويان اين كتاب اشاره مى‌نمائيم:

1.

محمد بن عابد سندى. او فقيه و محدث مشهور مدينه در زمان خويش بوده است.

2.

محمد حسين ايوبى. نام برده از مشايخ سندى مى‌باشد.

3.

محمد مراد انصارى. او پدر ايوبى و از مشايخ اجازه او است.

4.

محمد هاشم سندى. وى از مشايخ اجازه محمد مراد انصارى مى‌باشد.

5.

عبدالقادر صديقى. او مفتى حنفى در مكه در زمان خويش، و از مشايخ محمد هاشم سندى مى‌باشد.

6.

حسن عجيمى مكى. او از مشايخ شاه ولى اللّه و عبدالقادر صديقى است.

7.

احمد شناوى. او از مشايخ اجازه شاه ولى اللّه دهلوى است.

8.

على بن عبدالقدوس شناوى. او نيز از مشايخ اجازه شاه ولى اللّه است.

9.

عبدالوهاب شعرانى. وى همچنين از مشايخ اجازه شاه ولى اللّه است.

10.

جلال‌الدين سيوطى.

11.

ابن حجر عسقلانى.

12.

ابوالعباس مقدسى حنبلى. او از مشايخ اجازه ابن حجر عسقلانى است.

13.

اسحاق بن يحيى حنفى.

14.

يوسف بن خليل دمشقى.

15.

محمد بن حيدره. وى از مشايخ يوسف بن خليل دمشقى است.

16.

محمد بن على بن ميمون كوفى.

17.

دارم بن محمد نهشلى.

18.

محمد بن ابراهيم سرى.

افراد نام برده از كسانى هستند كه كتاب حديث الولاية ابن عقده را به صورت متصل نقل كرده‌اند. محمد عابد سندى تمام سند مذكور را به صورت يكجا نقل كرده، مى‌نويسد:

وأما كتاب الموالاة لأبيالعباس بن عقدة، فأرويه عن عمي الشيخ محمد حسين بن محمد مراد الأنصاري السندي عن أبيه، عن الشيخ محمد

هاشم بن عبدالغفور السندي، عن مفتي مكة الشيخ عبدالقادر الصديقي الحنفي، عن الشيخ حسن العجيمي، عن الشيخ أحمد الشناوي، عن أبيه الشيخ علي الشناوي، عن الشيخ عبدالوهاب الشعراني، عن الحافظ السيوطي، عن الحافظ ابن حجر، عن أحمد بن أبيبكر بن عبدالحميد المقدسي، أخبرنا إسحاق بن يحيى بن إسحاق الآمدي، عن يوسف بن خليل الحافظ، أخبرنا أبوالمعمر محمد بن حيدرة بن عمر الحسيني، أخبرنا أبوالغنائم محمد بن علي بن ميمون، أخبرنا دارم بن محمد بن زيد النهشلي، أخبرنا محمد بن إبراهيم بن السري التميمي، أخبرنا أبوالعباس أحمد بن محمد بن عقدة.(1)همان‌گونه كه در سند سندى ديده مى‌شود، وى اين كتاب را به صورت متصل از زمان ابن عقده تا زمان حيات خود؛ يعنى سال 1257 روايت كرده و سند را به صورت شفاف گزارش داده است. بنابراين ما پس از توثيق شخص ابن عقده، از كيفيت روايت كتاب مهم او كه از اساسى‌ترين و مهم‌ترين مصادر نقل حديث غدير است نيز اطمينان حاصل مى‌كنيم.

بدون ترديد، يكى از مهم‌ترين عواملى كه سبب شده تا حديث غدير به عنوان حديث مسلّم و متواتر مطرح شود، توجه حديث‌شناسان به انبوه خيره‌كننده اسناد كتاب ابن عقده است و ما كوشيديم تا با روشن ساختن جايگاه ابن عقده و كتاب او و كيفيت انتقال آن، از اين مسأله ابهام‌زدايى نمائيم. از اين رو پس از بررسى مهم‌ترين مصدر نقل حديث غدير، اينك به سخنان و اعترافات عالمان برجسته اهل سنت مبنى بر تواتر حديث غدير اشاره مى‌نمائيم و اثبات مى‌كنيم كه اين حديث از متواترات مسلم نزد فريقين مى‌باشد.


1) . عبقات الأنوار: 1 / 107 - 108، به نقل از حصر الشارد: 162، حرف ميم.

ابن كثير دمشقى از ذهبى نقل مى‌كند كه گفت:

وقد قال شيخنا الحافظ أبوعبداللّه الذهبي... قال: وصدر الحديث متواتر أتيقّن أنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم قاله وأما: «اللهمّ وال من والاه»، فزيادة قوية الإسناد؛(1)شيخ ما حافظ ذهبى مى‌گويد: ... صدر حديث [يعنى تعبير «من كنت مولاه فهذا على مولاه»] به صورت متواتر روايت شده و ما يقين داريم كه اين سخن از پيامبر صلّى اللّه عليه وآله صادر گرديده است؛ اما عبارت «اللهمّ وال من والاه»، به اين حديث اضافه شده و داراى سند قوى مى‌باشد.

ابن جزرى نيز مى‌نويسد:

أخبرنا أبوحفص عمر بن الحسن المراغي فيما شافهني به، عن أبيالفتح يوسف بن يعقوب الشيباني، أخبرنا أبواليمن زيد بن الحسن الكندي، أخبرنا أبومنصور القزاز، أخبرنا الإمام أبوبكر بن ثابت الحافظ، أخبرنا محمد بن عمر بن بكير، أخبرنا أبوعمر يحيى بن عمر الأخباري، حدثنا أبوجعفر أحمد بن محمد الضبعي، حدثنا الأشج، حدثنا العلاء بن سالم، عن يزيد بن أبيزياد، عن عبدالرحمن بن أبيليلى قال: سمعت عليا - رضي اللّه عنه - بالرحبة ينشد الناس: من سمع النبي صلى اللّه عليه وسلّم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»؟ فقام اثنا عشر بدريا فشهدوا أنهم سمعوا رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم يقول ذلك. هذا حديث حسن من هذا الوجه، صحيح من وجوه كثيرة، تواتر عن أمير المؤمنين علي - رضي اللّه عنه - وهو متواتر أيضا عن النبي صلى اللّه عليه وسلّم.


1) . البداية والنهاية: 5 / 233.

رواه الجمّ الغفير عن الجمّ الغفير، ولا عبرة بمن حاول تضعيفه ممن لا اطلاع له في هذا العلم. فقد ورد مرفوعا عن أبيبكر الصديق، وعمر بن الخطاب، وطلحة بن عبيداللّه، والزبير بن العوام، وسعد بن أبيوقاص، وعبدالرحمن بن عوف والعباس بن عبدالمطلب، وزيد بن أرقم، والبراء بن عازب، وبريدة بن الحصيب، وأبيهريرة، وأبيسعيد الخدري، وجابر بن عبداللّه، وعبداللّه بن عباس، وحبشي بن جنادة، وعبداللّه بن مسعود، وعمران بن حصين، وعبداللّه بن عمر، وعمار بن ياسر، وأبيذر الغفاري، وسلمان الفارسي، وأسعد بن زرارة، وخزيمة بن ثابت، وأبيأيوب الأنصاري، وسهل بن حنيف، وحذيفة بن اليمان، وسمرة بن جندب، وزيد بن ثابت، وأنس بن مالك وغيرهم من الصحابة، رضوان اللّه عليهم. وصحّ عن جماعة منهم ممن يحصل القطع بخبرهم. ويثبت أيضا أن هذا القول كان منه صلى اللّه عليه وسلّم يوم غدير خم؛(1)عبدالرحمان بن ابى‌ليلى مى‌گويد كه از على عليه السلام شنيدم كه در رحبه مردم را سوگند داد و فرمود: «چه كسى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيد كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه»؟». در اين هنگام دوازده نفر از مجاهدان جنگ بدر به پا خواستند و شهادت دادند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اين جملات را شنيده‌اند. اين حديث از ناحيه اين سند، حسن مى‌باشد؛ اما از جهات بسيارى صحيح است و به صورت متواتر از اميرالمؤمنين على عليه السلام روايت شده است. همچنين به صورت متواتر از رسول خدا روايت گرديده است و گروه انبوهى آن را از گروه بسيارى نقل كرده‌اند و در اين مورد به سخن


1) . أسنى المطالب: 47 - 48.

كسانى كه درصدد تضعيف اين حديث هستند، اعتنا نمى‌شود؛ زيرا آنان دانشى در فن حديث ندارند. اين حديث به صورت مرفوع از ابوبكر صديق، عمر بن خطاب، طلحه بن عبيداللّه، زبير بن عوام، سعد بن أبى‌وقاص، عبدالرحمان بن عوف، عباس بن عبدالمطلب، زيد بن أرقم، براء بن عازب، بريدة بن حصيب، أبوهريره، أبو سعيد خدرى، جابر بن عبداللّه، عبداللّه بن عباس، حبشى بن جناده، عبداللّه بن مسعود، عمران بن حصين، عبداللّه بن عمر، عمار بن ياسر، أبوذر غفارى، سلمان فارسى، اسعد بن زراره، خزيمة بن ثابت، أبوأيوب انصارى، سهل بن حنيف، حذيفة بن يمان، سمرة بن جندب، زيد بن ثابت و أنس بن مالك روايت گرديده و به صورت صحيح از گروهى نقل شده كه از اخبارشان يقين حاصل مى‌شود. و نيز ثابت است كه اين خبر از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در روز غدير خم صادر گشته است.

سيوطى در كتاب الأزهار المتناثره كه در باره روايات متواتر نوشته، مى‌نويسد:

حديث «من كنت مولاه فعلي مولاه» أخرجه الترمذي عن زيد بن أرقم، وأحمد عن علي وأبيأيوب الأنصاري، والبزار عن عمرو ذي مر وأبيهريرة وطلحة وعمار وابن عباس وبريدة، والطبراني عن ابن عمر ومالك بن الحويرث وحبشي بن جنادة وجرير وسعد بن أبيوقاص وأبيسعيد الخدري وأنس، وأبو نعيم عن جندع الأنصاري. وأخرج ابن عساكر عن عمر بن عبدالعزيز، قال: حدثني عدة أنهم سمعوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه». وأخرج ابن عقدة في كتاب الموالاة عن زربن حبيش، قال: قال علي: «من ههنا من أصحاب محمد؟». فقام اثنا عشر رجلاً منهم قيس بن ثابت وحبيب بن بديل بن ورقاء، فشهدوا أنهم سمعوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه». وأخرج أيضا عن يعلى بن مرة قال: لما قدم علي

الكوفة، نشد الناس: «من سمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم يقول: «من كنت مولاه فعلي مولاه»؟» فانتدب له بضعة عشر رجلاً، منهم يزيد أو زيد بن شراحيل الأنصاري؛(1)حديث «من كنت مولاه» را ترمذى از زيد بن ارقم و احمد بن حنبل از على عليه السلام و ابوايوب انصارى روايت كرده و نيز بزار اين حديث را از ابوهريره، طلحه، عماره، ابن عباس و بريده روايت كرده است و طبرانى اين حديث را از ابن عمر، مالك بن حويرث، حبشى بن جنادة، حوشب، سعد بن ابى‌وقاص، ابوسعيد خدرى، انس، ابونعيم از خديج انصارى روايت كرده است. ابن عساكر نيز اين روايت را از عمر بن عبدالعزيز نقل كرده كه او گفته است: عده‌اى براى من نقل كردند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدند كه فرمود: «من كنت مولاه...» . همچنين ابن عقده در كتاب الموالاة از ابن حبيش نقل كرده كه على عليه السلام فرمود: «از اصحاب محمد چه كسانى اكنون حضور دارند؟». در اين هنگام دوازده نفر از جمله قيس بن ثابت و حبيب بن بديل بن ورقاء از جا برخاستند و شهادت دادند كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيدند كه فرمود: «من كنت مولاه...». و نيز همو از يعلى بن مره روايت كرده كه او گفت: هنگامى كه على به كوفه قدم نهاد، مردم را سوگند داد و فرمود: «چه كسى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيد كه فرمود: «من كنت مولاه ... »؟». در اين هنگام بالغ بر ده نفر برخاستند و شهادت دادند و يكى از شهادت‌دهندگان، يزيد يا زيد بن شراحيل انصارى بود.

سيوطى اين روايت را با اين تفصيل، در كتابى نقل كرده است كه خود در مقدمه آن كتاب تصريح مى‌كند كه تنها احاديث متواتر را نقل خواهد كرد. وى مى‌نويسد:


1) . الأزهار المتناثرة: 37 - 38.

وبعد، فإنّي جمعت كتابا سميّته الفوائد المتكاثرة في الأخبار المتواترة، أوردنا فيه ما رواه من الصحابة عشرة فصاعدا مستوعبا طرق كل حديث وألفاظه، فجاء كتابا حافلا لم أسبق إلى مثله، إلا أنه لكثرة ما فيه من الأسانيد إنما يرغب فيه من له عناية بعلم الحديث، واهتمام عال، وقليل ما هم. فرأيت تجريد مقاصده في هذه الكراسة ليعم نفعه، بأن أذكر الحديث وعدة من رواه من الصحابة مقرونا بالعزو إلى من خرجه من الأئمة المشهورين، وفي ذلك مفتاح للمستفيدين، وسميته: الأزهار المتناثرة في الأخبار المتواترة؛(1)همانا من كتابى جمع‌آورى نمودم و نام آن را الفوائد المتكاثرة فى الأخبار المتواترة گذاشتم و در اين كتاب به احاديثى اشاره كردم كه از بيش از ده نفر از صحابه يا بيشتر، روايت شده باشد و به اين صورت الفاظ و طريق حديث را بيان كردم و كتابى گردآوردم كه مانندش نوشته نشده است. بنابراين، مخاطب اين كتاب به دليل انبوه نقل اسانيد، تنها كسانى مى‌باشند كه عنايتى به علم حديث داشته باشند؛ از اين رو براى آنكه نفع بيشترى از اين كتاب برده شود، چكيده اين كتاب را به صورت نقل حديث و نقل تعدادى از راويان از صحابه را در كتاب ديگرى جمع‌آورى نمودم و نام اين كتاب را الأزهار المتناثرة فى الأخبار المتواترة گذاشتم.

همانگونه كه از سخن سيوطى استفاده مى‌شود، او در دو كتاب خويش به نام الفوائد المتكاثرة فى الأخبار المتواترة و الأزهار المتناثرة فى الأخبار المتواترة كه هر دو را در مورد احاديث متواتر نوشته، به اين حديث تصريح كرده است. گفتنى‌است كه كتاب الأزهار المتناثره در واقع چكيده كتاب الفوائد المتكاثره مى‌باشد و صاحب كشف الظنون در اين باره مى‌نويسد:


1) . الأزهار المتناثرة: 3.

الأزهار المتناثرة فى الأخبار المتواترة، رسالة للسيوطى المذكور، جردها من كتابه المسمى بالفوائد المتكاثرة؛(1)كتاب الأزهار المتناثرة فى الأخبار المتواترة، رساله‌اى از سيوطى مى‌باشد كه چكيده كتاب الفوائد المتكاثرة است.

اين در حالى است كه دو نفر از شارحان آثار سيوطى به نام مناوى و علامه عزيزى نيز تصريح كرده‌اند كه حديث غدير حديثى متواتر است. شيخ على متقى نيز كتاب سيوطى را خلاصه كرده و مختصر قطف الأزهار نام نهاده و در مقدمه كتابش مى‌نويسد:

هذه أحاديث متواترة نحو اثنين وثمانين حديثا التي جمعها العلامة السيوطي - رحمة اللّه تعالى عليه - وسماها قطف الأزهار المتناثرة، وذكر فيها رواتها من الصحابة عشرة فصاعداً، لكنّي حذفت الرواة وذكرت متن الأحاديث ليسهل حفظها؛(2)اين احاديث متواتر بوده و حدود 82 حديث است كه علامه سيوطى آنها را گردآورده و من آن را در كتابى با عنوان قطف الأزهار المتناثرة تنظيم نمودم و سيوطى در آن كتاب راويان صحابى كه بيش از ده نفر باشند را ذكر كرده و من راويان را حذف نمودم و تنها متن حديث را آورده‌ام تا حفظ آن ساده گردد.

بنابراين متقى نيز به متواتر بودن احاديثى كه سيوطى در كتاب مذكور ذكر كرده تصريح نموده و دو حديث غدير و منزلت را در آن ذكر كرده است.

ميرزا مخدوم حسنى كه از نوادگان شريف جرجانى است، در كتابى كه به عنوان رد بر روافض نوشته، پس از حمله به باورهاى شيعه، مى‌نويسد:


1) . كشف الظنون: 1 / 73.

2) . ر.ك: عبقات الأنوار: 1 / 213، به نقل از مختصر قطف الأزهار.

فإن تسألني عن حديث، الغدير المتواتر أذكر لك ملخّص الذي نقله مفيدهم؛(1)پس اگر از من بابت حديث غدير متواتر سؤال نمائيد، من به صورت خلاصه، نكاتى را بيان مى‌دارم.

همانگونه كه مشاهده مى‌شود، او ناگزير شده تا اعتراف نمايد كه حديث غدير از متواترات است. مرحوم تسترى در كتاب مصائب النواصب كه در رد ميرزا مخدوم نوشته، به اين نكته اشاره كرده و مى‌نويسد:

وأما رابعا: فلأنّ قوله: فإن تسألني عن حديث الغدير المتواتر أذكر لك... الخ متضمن الإعتراف بنقيض ما هو بصدده من تضييع الحقّ وترويج المحال، حيث أجرى اللّه تعالى على لسان قلمه ما هو الحقّ، فوصف حديث الغدير بالتواتر من غير أن يكون سياق كلامه مقتضيا لذكر هذا الوصف بوجه من الوجوه؛(2)چهارم: ميرزا مخدوم مى‌گويد: اگر از من بابت تواتر حديث غدير بپرسند... اين سخن او در بردارنده اين نكته است كه او على رغم آنكه قصد داشته تا حق را ضايع نمايد، امّا اعتراف نموده حديث غدير از متواترات است و اين‌گونه خداوند حق را بر قلم او جارى ساخته است؛ در حالى كه سياق سخنانش چنين مطلبى را بر نمى‌تافته و اين از الطاف الاهى بوده است.

جمال‌الدين محدث كه از مشايخ اجازه دهلوى و پدرش مى‌باشد، در مورد حديث غدير مى‌نويسد:


1) . مصائب النواصب في الرد على نواقض الروافض: 2 / 83 .

2) . همان: 2 / 98.

أقول: أصل هذا الحديث سوى قصّة الحارث، تواتر عن أمير المؤمنين عليه السلام، وهو متواتر عن النبي صلى اللّه عليه وآله أيضا رواه جمع كثير وجم غفير من الصحابة؛(1)مى‌گويم: اصل اين حديث به جز ماجراى حارث، به صورت متواتر از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده و همچنين به صورت متواتر از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت گرديده و گروه بسيارى از صحابه آن را از گروه انبوه ديگرى نقل كرده‌اند.

ملا على قارى نيز در كتاب مرقاة المفاتيح مى‌نويسد:

والحاصل: إن هذا حديث صحيح لا مرية فيه، بل بعض الحفاظ عدّه متواترا، إذ في رواية أحمد: أنه سمعه من النبي صلى اللّه عليه وسلّم ثلاثون صحابيا، وشهدوا به لعلي لما نوزع أيام خلافته؛(2)حاصل آنكه: اين حديث «غدير» بدون ترديد صحيح است و برخى از حفاظ آن را متواتر تلقى نموده‌اند؛ زيرا در روايت احمد وارد شده كه گفته است: سى نفر از صحابه اين روايت را از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شنيده‌اند و در ايام خلافت على به آن شهادت داده‌اند.

ضياءالدين مقبلى نيز مى‌نويسد:

ومن شواهد ذلك ما ورد في حق علي - كرم اللّه وجهه في الجنة - وهو على حدته متواتر معنى، ومن أوضحه معنى وأشهره رواية حديث: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، وفي بعض رواياته زيادة: «اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه». وفي بعض زيادة: «وانصر من نصره واخذل من خذله». وطرقه كثيرة


1) . الأربعين: مخطوط.

2) . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: 17 / 436.

جدا، ولذا ذهب بعضهم إلى أنه متواتر لفظا فضلاً عن المعنى، وعزاه السيوطي في الجامع الكبير إلى أحمد بن حنبل والحاكم وابن أبيشيبة والطبراني وابن ماجة والترمذي والنسائي وابن أبيعاصم والشيرازي وأبينعيم وابن عقدة وابن حبان، بعضهم من رواية صحابي، وبعضهم من رواية اثنين، وبعضهم من رواية أكثر من ذلك. وذلك من حديث: ابن عباس، وبريدة بن الحصيب، والبراء بن عازب، وجرير البجلي، وجندب الأنصاري، وحبشي بن الجنادة، وأبيالطفيل، وزيد بن أرقم، وزيد بن ثابت، وحذيفة بن أسيد الغفاري، وأبيأيوب الأنصاري، وزيد ابن شراحيل الأنصاري، وعلي بن أبيطالب، وابن عمر، وأبيهريرة، وطلحة وأنس بن مالك، وعمرو بن مرة. وفي بعض روايات أحمد: عن علي وثلاثة عشر رجلا، وفي رواية له وللضياء المقدسي، عن أبيأيوب وجمع من الصحابة. وفي رواية لابن أبيشيبة وفيها: اللهمّ وال من والاه ... الخ، عن أبيهريرة واثني عشر من الصحابة. وفي رواية أحمد والطبراني والمقدسي: عن علي وزيد ابن أرقم وثلاثين رجلاً من الصحابة. نعم، فإن كان مثل هذا معلوما وإلا فما في الدنيا معلوم؛(1)از ديگر شواهد كه در مورد على وارد شده و به حد تواتر معنوى رسيده، واضح‌ترين و مشهورترين تعبيرش به حديث «من كنت مولاه» اختصاص دارد و در برخى روايات، اضافه‌اى با عبارت «اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه» وجود دارد و در برخى روايات ديگر، اضافه‌اى با عبارت «وانصر من نصره واخذل من خذله». طرق اين روايت جدا بسيار زياد است و همين نكته سبب شده تا برخى ادعا نمايند كه اين


1) . عبقات الأنوار: 1 / 229 - 231، به نقل از الأبحاث المسدّدة في الفنون المتعدّدة: 122.

روايت متواتر لفظى نيز مى‌باشد. سيوطى در كتاب الجامع الكبير اين روايت را از أحمد بن حنبل، حاكم، ابن أبى‌شيبه، طبرانى، ابن ماجه، ترمذى، نسائى، ابن أبى‌عاصم، شيرازى، أبونعيم، ابن عقده و ابن حبان نقل كرده است كه برخى از اين روايات از يك صحابى و برخى از روايات از دو صحابى و برخى ديگر از روايات از بيش از اين مقدار نقل گرديده؛ مانند حديث ابن عباس، بريدة بن حصيب، براء بن عازب، جرير بجلى، جندب أنصارى، حبشى بن جناده، أبوطفيل، زيد بن أرقم، زيد بن ثابت، حذيفة بن أسيد غفارى، أبوأيوب أنصارى، زيد بن شراحيل أنصارى، على بن أبى‌طالب، عبداللّه بن عمر، أبوهريره، طلحه، أنس بن مالك و عمرو بن مره. در برخى از روايات احمد، از على و 13 نفر، و در روايت ضياء مقدسى از ابوايوب و گروهى از صحابه نقل گرديده است.

و در روايت ابن ابى‌شيبه عبارت: «اللهمّ وال من والاه...» از ابوهريره و 12 نفر از صحابه وارد شده و در روايت احمد، طبرانى و مقدسى، از على و زيد بن ارقم و سى نفر از رجال روايت گرديده است. آرى، اگر اين روايت علم‌آور نباشد، پس ديگر چه چيزى در اين دنيا علم‌آور خواهد بود.

ضياءالدين مقبلى به درستى اعتراف نموده كه اگر حديث غدير با انبوه اسناد و مداركش سبب حصول اطمينان و علم نگردد، پس ديگر چه چيزى در اين دنيا مى‌تواند اطمينان بخش باشد؟! اين سخن بسيار در خور تأمل است.

محمد بن اسماعيل امير كه از مشايخ شوكانى مى‌باشد، مى‌نويسد:

وحديث الغدير متواتر عند أكثر أئمة الحديث، قال الحافظ الذهبي في تذكرة الحفاظ في ترجمة «من كنت مولاه»: ألف محمد بن جرير فيه كتابا - قال الذهبي: - وقفت عليه فاندهشت لكثرة طرقه. إنتهى. وقال الذهبي في ترجمة الحاكم أبيعبداللّه ابن البيع: فأما حديث «من كنت مولاه فعلي

مولاه» فله طرق جيدة أفردتها بمصنف. قلت: عده الشيخ المجتهد نزيل حرم اللّه ضياءالدين صالح بن مهدي المقبلي في الأحاديث المتواترة التي جمعها في أبحاث عن لفظ: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، وهو من أئمة العلم والتقوى والانصاف. ومع إنصاف الأئمة بتواتره فلا نميل بإيراد طرقه بل نتبرك ببعض منها؛(1)حديث غدير نزد بيشتر پيشوايان حديث، متواتر است. حافظ ذهبى در كتاب تذكرة الحفاظ در مورد اين حديث گويد: كتابى از طبرى در مورد حديث غدير ديدم و از انبوه اسنادش به حيرت افتادم. همچنين ذهبى در مورد حاكم ابوعبداللّه ابن بيع مى‌گويد: اما براى حديث «من كنت مولاه...» طرق بسيار نيكويى وجود دارد و من تمام اين طرق را در قالب يك تك‌نگارى جمع نمودم. من مى‌گويم: شيخ مجتهد ضياءالدين مقبلى اين حديث را در متواترات ذكر كرده است، در حالى كه او از پيشوايان دانش، تقوا و انصاف است و از آنجا كه بزرگان اين حديث را متواتر دانسته‌اند، ديگر مايل نيستم تا اسناد آن را بررسى نمايم؛ بلكه از باب تبرك تنها به چند سند اشاره مى‌نمايم.

همان‌گونه كه از تعبير اخير محمد بن اسماعيل استفاده مى‌شود، به باور او اصلاً نياز به بررسى سند حديث غدير نيست؛ زيرا با وجود تواتر قطعى اين حديث، ديگر جايى براى بررسى سند باقى نمى‌ماند.

محمد صدر عالم كه از حفّاظ مهم هندوستان بوده نيز مى‌نويسد:

ثم اعلم أنّ حديث الموالاة متواتر عند السيوطي - رحمه اللّه - كما ذكره في قطف الأزهار، فأردت أن أسوق طرقه ليتضح التواتر، فأقول:


1) . الروضة الندية شرح التحفة العلوية: 67.

أخرج أحمد والحاكم عن ابن عباس، وابن أبيشيبة وأحمد عنه عن بريدة، وأحمد وابن ماجة عن البراء، والطبراني عن جرير، وأبو نعيم عن جندب الأنصاري، وابن قانع عن حبشي بن جنادة، والترمذي - وقال: حسن غريب - والنسائي والطبراني والضياء المقدسي عن أبيالطفيل عن زيد بن أرقم، وحذيفة بن أسيد الغفاري، وابن أبيشيبة والطبراني، عن أبيأيوب، وابن أبيشيبة وابن أبيعاصم، والضياء، عن سعد بن أبيوقاص، والشيرازي في الألقاب عن عمر، والطبراني عن مالك بن الحويرث، وأبونعيم في فضائل الصحابة. عن يحيى بن جعدة، عن زيد بن أرقم، وابن عدي في كتاب الموالاة عن حبيب بن بديل بن ورقاء، وقيس بن ثابت وزيد بن شراحيل الأنصاري، وأحمد عن علي وثلاثة عشر رجلاً، وابن أبيشيبة عن جابر، قالوا: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «من كنت مولاه فعلي مولاه». إلى آخر ما أفادوا وأجادوا؛(1)بدان كه حديث موالاة [غدير] - همان‌گونه كه در كتاب قطف الازهار ذكر شده - نزد سيوطى از متواترات است؛ از اين رو من اراده كردم تا برخى از اسنادش را بيان كنم تا تواترش روشن گردد؛ به همين روى مى‌گويم: احمد و حاكم اين حديث را از ابن عباس نقل كرده‌اند و ابن ابى‌شيبه، احمد از ابن عباس، از بريده روايت كرده‌اند. باز احمد و ابن ماجه همين حديث را از براء روايت كرده‌اند و طبرانى از جرير و ابونعيم از جندب انصارى نقل كرده است. ابن قانع از حبشى بن جناده روايت نموده و ترمذى، نسائى، طبرانى و ضياء مقدسى از ابوطفيل و او از زيد بن ارقم و حذيفه بن اسيد غفارى نقل كرده است. همچنين ابن ابى‌شيبه و طبرانى از ابوايوب، ابن ابى‌شيبه، ابن ابى‌عاصم و ضياء از سعد بن ابى‌وقاص نقل كرده‌اند. شيرازى نيز از


1) . معارج العلى في مناقب المرتضى: مخطوط.

عمر، و طبرانى از مالك بن حويرث و ابونعيم در كتاب فضائل الصحابه از يحيى بن جعده، از زيد بن ارقم نقل كرده است. ابن عدى در كتاب الموالاة از حبيب بن بديل و قيس بن ثابت و زيد بن شراحيل انصارى روايت كرده و احمد از على و سيزده مرد و ابن ابى‌شيبه از جابر روايت كرده و تمام اين اشخاص گفتند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه».

قاضى ثناء اللّه پانى پتى نيز مى‌نويسد:

اوّل حديث بريدة بن حصيب و غيره جماعتى از صحابه روايت مى‌كنند از نبىّ كه آن حضرت صلّى اللّه عليه وسلّم در غدير خم كه جائى است ميان مكّه و مدينه خطبه خواند و گفت: «يا أيها الناس ان اللّه مولاى وأنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم فمن كنت مولاه فهذا مولاه اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» يعنى عليا.

اين حديث بدرجه صحّت بلكه بدرجه تواتر رسيده، و 30 كَس از اصحاب (منهم علي بن أبيطالب)، و أبوأيّوب، و زيد بن أرقم، و براء بن عازب و عمرو بن مرّة، و أبو هريرة، و ابن عباس، و عمّار بن بريدة، و سعد بن أبيوقّاص، و ابن عمر، و أنس، و جرير بن عبداللّه البجلى، و مالك بن حويرث، و أبو سعيد خدرى، و طلحة، و أبو الطفيل، و حذيفة بن أسيد، و غيره مرويّ گشته، و جمهور محدّثين اين حديث را در صحاح و سنن و مسانيد روايت كرده‌اند، و در بعضى روايات آمده: «من كنت اولى به من نفسه فعلى وليه، اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه».

روافض اين حديث را نصّ جلى بر استخلاف علىّ مى‌گويند، كه مولى بمعنى اولى بالتّصرف است فهو الامام.(1)


1) . عبقات الانوار: 1 / 243 - 244، به نقل از سيف مسلول: 108، مقاله سوم، بحث امامت.

محمد مبين لكهنوى نيز مى‌نويسد:

و اكثر احاديث كه در باب مذكور گشته از جمله متواترات است چنانكه حديث «أنت منّي بمنزلة هارون من موسى». وحديث «أنا من علي وعلي منّي، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه» وحديث «لأعطينّ الراية رجلاً يحبّ اللّه ورسوله» وغيرها(1)بنابراين لكهنوى حتى فقره «اللهمّ وال من والاه...» را نيز در عداد متواترات ذكر كرده است.

و در نهايت سيد مرتضى در كتاب الشافى مى‌نويسد:

وما المطالب بتصحيح خبر الغدير والدلالة عليه، إلا كالمطالب بتصحيح غزوات الرسول الظاهرة المنشورة وأحواله المعروفة وحجة الوداع نفسها، لأنّ ظهور الجميع وعموم العلم به بمنزلة واحدة. وبعد، فإنّ الشيعة قاطبة تنقله وتواتر به، وأكثر رواة أصحاب الحديث يروونه بالأسانيد المتصلة وجميع أصحاب السير ينقلونه ويتلقونه عن أسلافهم خلفا عن سلف، نقلاً بغير إسناد مخصوص، كما نقلوا الوقائع والحوادث الظاهرة. وقد أورده مصنفوا الحديث في جملة الصحيح، فقد استبد هذا الخبر بما لا يشركه فيه سائر الأخبار، لأنّ الأخبار على ضربين: أحدهما: لا يعتبر في نقله الأسانيد المتّصلة كالخبر عن وقعة بدر وحنين والجمل وصفين وما جرى مجرى ذلك من الأمور الظاهرة، التي نقلها الناس قرنا بعد قرن بغير إسناد معيّن وطريق مخصوص، والضرب الآخر: يعتبر فيه اتصال الأسانيد، كأكثر أخبار الشريعة. وقد اجتمع في خبر الغدير الطريقان معا مع تفرقهما في غيره من


1) . نفحات الأزهار: 6 / 118، به نقل از وسيلة النجاة في فضائل السادات: 104، چاپ لكهنو 1313.

الأخبار، على أن ما اعتبر في نقله من أخبار الشريعة اتصال الأسانيد لو فتشت جميعه لم تجد رواته إلا الآحاد، وخبر الغدير قد رواه بالأسانيد الكثيرة المتّصلة الجمع الكثير فمزيته ظاهرة؛(1)هر مطلبى كه در مورد تصحيح خبر غدير و دلالت آن به ميان آيد، مانند مطالبى است كه در تصحيح غزوات پيامبر و احوال مشهور آن حضرت و نفس حجة الوداع گفته مى‌شود، مى‌باشد؛ زيرا ظهور تمام اين مسائل و علم به تمام آنها در سياق واحدى قرار دارد. همانا شيعه اين حديث را به صورت متواتر نقل كرده و بيشتر راويان حديث اين روايت را با اسانيد متصل نقل مى‌كنند و سيرنويسان نيز اين ماجرا را از گذشتگان خويش، سينه به سينه و بدون سند خاصى منتقل كرده‌اند؛ همان‌گونه كه وقايع و حوادث مشهور و روشن را نقل كرده‌اند. همانا حديث‌نويسان اين حديث را در زمره احاديث صحيح ذكر كرده‌اند و اين حديث داراى نكته‌اى است كه در ديگر احاديث وجود ندارد؛ زيرا اخبار بر دو قسم است: قسم نخست احاديثى است كه نياز به سند متصل ندارد؛ مانند واقعه جنگ بدر، جنگ خيبر، جنگ جمل، جنگ صفين و موارد ديگرى از اين قبيل كه به دليل شهرت در ميان مردم جا افتاده و تلقى به قبول گرديده است. قسم دوم: اخبارى است كه نياز به اتصال سند دارد، مانند اخبار شريعت. اما حديث غدير از هر دو منظر معتبر است؛ زيرا هم مشهور است و هم داراى سند متصل و اسانيد مختلف است. بنابراين از روشنى و شفافيت ويژه‌اى برخوردار مى‌باشد.

گفتنى است كه علامه امينى رحمه اللّه در پژوهشى جامع مى‌نويسد:

رواه أحمد بن حنبل من أربعين طريقاً، وابن جرير الطبري من نيف وسبعين طريقاً، والجزري المقري من ثمانين طريقاً، وابن عقدة من مائة وخمس طرق، وأبو سعيد السجستاني من مائة وعشرين طريقاً، وأبو بكر الجعابي


1) . الشافي في الإمامة: 2 / 361 - 362.

من مائة وخمس وعشرين طريقاً، وفي تعليق هداية العقول... عن الأمير محمد اليمني ( أحد شعراء الغدير في القرن الثاني عشر ): إن له مائة وخمسين طريقاً؛(1)احمد بن حنبل اين حديث را از چهل طريق و ابن جرير طبرى از هفتاد و اندى طريق و جزرى از هشتاد طريق و ابن عقده از يكصد و پنجاه طريق و ابوسعيد سجستانى از يكصد و بيست طريق و ابوبكر جعابى از يكصد و بيست و پنج طريق و در تعليقه كتاب هداية العقول از امير محمد يمنى كه يكى از شعراء غدير در قرن دوازدهم مى‌باشد، نقل شده كه براى اين حديث، يكصد و پنجاه طريق وجود دارد.

علامه امينى در جاى ديگر از قول علوى هدار حداد مى‌نويسد:

كان الحافظ أبوالعلاء العطار الهمداني يقول: أروي هذا الحديث بمائتي وخمسين طريقا؛(2)ابو العلاء عطار همدانى مى‌گويد: اين حديث را به دويست و پنجاه طريق ذكر كرده‌ام.

و نيز از قول عاصمى نقل مى‌كند كه او مى‌گويد:

هذا حديث تلقّته الأمّة بالقبول، وهو موافق للاُصول؛(3)اين حديث را امت [اسلام] تلقى به قبول نموده و موافق اصول مى‌باشد.

و نيز از ابن عبدالبر نقل كرده است كه در مورد حديث مؤاخات (برادرى)، حديث رايت (پرچم) و حديث غدير مى‌گويد:

هذه كلّها آثار ثابتة؛(4)تمام اين احاديث ثابت [و مسلّم] است.


1) . الغدير: 1 / 152 - 158.

2) . همان: 1 / 158.

3) . همان: 1 / 295.

4) . همان.

و نيز از قول ابن مغازلى نقل كرده كه مى‌گويد:

وقد رواه نحو مائة نفس، منهم العشرة المبشرة، وهو حديث ثابت، لا أعرف له علّة؛(1)اين حديث را يكصد نفر نقل كرده‌اند كه عشره مبشره نيز در ميان راويان آن مى‌باشند و اين حديث ثابت است و هيچ اشكالى ندارد.

و باز غزالى در كتاب سرالعالمين مى‌نويسد:

وأجمع الجماهير على متن الحديث من خطبته في يوم غدير خم، باتفاق الجميع؛(2)تمام بزرگان بر متن حديث غدير كه به صورت خطبه در روز غدير بيان شده، اتفاق نظر كامل دارند.

و بسيار جاى تعجب است كه فخر رازى مى‌نويسد:

ظفرت بأربع مئة طريق إلى حديث الغدير، ومع ذلك لم يؤثر صحته في قلبي؛(3)من به چهار صد طريق در مورد حديث غدير دست يافتم، اما هنوز صحت آن در قلبم ثابت نيست.

جاى حيرت است كه قلب فخر رازى چگونه آرام مى‌گيرد و اساسا آيا او مى‌تواند به صحت حديثى مطمئن گردد؟! اينجاست كه انسان پى مى‌برد كه چگونه ذهبى اعتراف كرده و گفته كه من از انبوه اسناد حديث غدير به حيرت افتادم! آرى به راستى انسان آگاه با ديدن حجم بسيار زياد


1) . همان.

2) . همان: 1 / 296.

3) . رسالة في الإمامة الشيخ عبّاس: 98.

طرق و راويان حديث غدير متحير مى‌شود و ابتدا ممكن است كه با خود نجوا كند و احتمال دهد كه اين حجم انبوه از اسناد اغراق‌آميز است! اما هنگامى كه به مصادر معتبر مراجعه مى‌نمايد، شگفتيش دو چندان مى‌شود و اطمينان مى‌يابد كه در حقيقت تمام اين اسناد صحيح است و اين آمار و ارقام واقعيت دارد و البته چنين آمارى فعلا در اختيار ماست و خدا مى‌داند كه اگر مصادر مفقود شده روزى به دست آيد، چه اندازه بر ازدياد اين آمار تاثير مى‌گذارد.

كوتاه سخن آنكه حديث غدير آن قدر روشن و شفاف است و آن قدر مورد توجه خاص حديث‌شناسان بوده كه اصلاً نيازمند بررسى سند نيست و برخى به درستى ادعا كرده‌اند كه اگر حديث غدير علم‌آور نباشد، كدام واقعه را مى‌توان علم‌آور تلقى نمود؟ از اين رو ما كوشيديم تا تنها به قرائنى اشاره نمائيم كه عالمان اهل سنت با تمام غرض‌ورزى اعتراف نموده‌اند كه حديث غدير از متواترات لفظى نيز مى‌باشد و نيز كوشيديم تا اثبات نمائيم كه تواتر حديث غدير در حالى بيان شده كه برخى مصادر معتبر اين حديث مانند كتاب ابن عقده، كتاب طبرى و ديگر كتب از بين رفته و با عنايت به مصادر اندكى كه به دست ما رسيده، باز تواتر اين حديث از مسلمات بوده و همگان به آن اعتراف كرده‌اند؛ از اين رو سخن را در اين مقام كوتاه مى‌نمائيم و همين اندازه از ادله براى اثبات سند حديث غدير را كافى تلقى كرده و بيشتر سخن را به درازا نمى‌بريم، چه اينكه انسان منصف اگر به اين اندازه از اعتبار سند قانع نشود، بايد در انصاف او ترديد جدى نمود و چنين شخصى اساسا با هيچ دليل منطقى اقناع نخواهد شد.

شبهات حديث غدير

اشاره

پس از بيان روايات مختلف حديث غدير و استناد به قرائن گوناگون داخلى و خارجى، اثبات شد كه حديث غدير بر امامت و پيشوايى اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان خليفه بلافصل رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دلالت دارد. پيش از اين نيز در لابه‌لاى سخنان، به پاره‌اى از خرده‌گيرى‌هايى كه بر حديث غدير صورت گرفته اشاره كرديم و به صورت مقتضى پاسخ داديم. در يك نگاه مى‌توان مجموع خرده‌گيرى‌هايى كه بر حديث غدير صورت گرفته را به دو دسته تقسيم نمود:

دسته نخست، خرده‌گيرى‌هايى است كه بيشتر به غرض‌ورزى شباهت دارد. عده‌اى مانند ابن تيميه حرانى و ابن كثير بسيار كوشيده‌اند تا به صورت‌هاى مختلف بر اركان و حتى حواشى حديث غدير خرده بگيرند و از آنجا كه مقصودشان ارائه برهان نيست و بيشتر مباحث جدلى را پيش كشيده‌اند، نمى‌توان با اين گروه بحث جدى مطرح نمود؛ زيرا استدلال آنان ظاهر منطقى ندارد و در چهارچوب برهان مطرح نشده تا قابل رد يا قبول باشد. پيش از اين به برخى سخنان ابن تيميه، ابن كثير و فضل بن روزبهان اشاره كرديم و پاسخ‌هايى نيز داده شد؛ اما اساسا پرداختن به سخنان اين گروه از خرده‌گيران در دستور كار اين نوشتار نيست.

دسته دوم، از خرده‌گيرى‌ها از وضعيت مناسب‌ترى نسبت به دسته پيشين برخوردار است؛ زيرا كسانى كه در اين گروه جاى مى‌گيرند، خرده‌گيرى خويش را در قالب برهان ارائه نموده‌اند و سخنانشان از صورت منطقى برخوردار است؛ از اين رو مى‌توان در مورد استدلال آنان قضاوت نمود و به صورت منطقى برهان آنان را مورد ارزيابى قرار داد.

هر چند كه مخاطب اين نوشتار اگر دقت لازم را انجام دهد، از سير مباحثى كه تاكنون بيان داشته شده پاسخ شبهات را مى‌يابد و در نيل به حقيقت كامروا مى‌گردد؛ اما ضرورت بحث علمى ايجاب مى‌كند تا استدلال مخالف را به صورت روشن بيان نموده و پاسخ علمى و به دور از تعصب را در مقابل آن ارائه نمائيم.

پيش از بيان اصل شبهات سزاوار است تا در ابتدا تبارشناسى شبهات مربوط به حديث غدير را از نظر بگذرانيم و با عنايت به تبار و سنخ هر شبهه، موقعيت خويش را در جغرافياى شبهات وارد آمده مشخص نمائيم.

حديث غدير به عنوان مهم‌ترين سند موجودى كه بر امامت اميرالمؤمنين على بن ابى‌طالب عليه السلام دلالت مى‌كند، از سويى حديث است؛ يعنى بيان‌گر سنت رسول خداست و از آن به عنوان «قول رسول اللّه» تعبير مى‌گردد. بديهى است گزاره‌اى كه در قالب حديث تعريف مى‌شود، از ضوابط حديث‌شناسى نيز برخوردار خواهد بود؛ از اين رو بايد شاخصه‌هاى ارزيابى حديثى در آن رعايت شود. بنابراين، توجه به روايات مختلف يك حديث و بررسى سند و اطمينان از جنبه صدورى و نيز بررسى واژه‌ها و مفردات حديث و رابطه‌سنجى مفهومى ميان مفردات و جملات به كار رفته در حديث، به دقت واكاوى گردد؛ زيرا يك حديث از يك منظر گزارش و خبرى است كه به دست ما رسيده و از اين جهت نيازمند اعتبارسنجى مى‌باشد، و از منظر ديگر، اين گزارش در چهارچوب يك متن در اختيار ماست. بنابراين نسبت كلامى حديث نيز به

صورت خواسته يا ناخواسته نيازمند پژوهش و مطالعه علمى خواهد بود.

اما حديث غدير على رغم اينكه يك سند حديثى است و به صورت قهرى اقتضا دارد كه با ضوابط حديث‌شناختى مورد پژوهش قرار بگيرد، يك گزاره تاريخى نيز محسوب مى‌شود؛ يعنى سند بسيار مهمى در تبيين حوادث و وقايع مربوط به ماه‌هاى پايانى عمر رسول خداست. به عبارت ديگر، خلأ دانش بشرى نسبت به دو سه ماه واپسين حيات رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با حديث غدير پر مى‌گردد و تكليف گزاره‌هاى سياسى و مرجعيت علمى آينده اسلام در حالت نبود پيامبر صلّى اللّه عليه وآله تعيين مى‌گردد و از سوى ديگر، برخى وقايع مبهم و مهم واپسين روزهاى حيات رسول خدا مانند اعزام سپاه به يمن، ماجراى تروريستى تنگه عقبه، وضعيت اردوى بزرگ سپاه اسلام به فرماندهى اسامة بن زيد، كيفيت تشكيل سقيفه بنى‌ساعده و صدها معماى بزرگ و اساسى ديگر منوط به حديث غدير خواهد بود. گويى اين حديث بسان يك حلقه مفقود در ربط گزاره‌هاى تاريخى مربوط به آن دوران است.

با توجه به مطالب ذكر شده، تبار شبهات مطرح شده در مورد حديث غدير نيز گاهى مربوط به متن حديث است و گاهى مربوط به رويداد تاريخى حديث غدير مى‌باشد. پيش از اين، در خلال مباحث مطرح شده به بسيارى از گزاره‌هاى تاريخى حديث غدير مانند حضور اميرالمؤمنين عليه السلام در يمن، شأن نزول آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ... » و آيه « سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ »، كتمان تاريخى حديث غدير توسط برخى صحابه و مواردى ديگر از اين قبيل پاسخ داده شد؛ از اين رو اينك بيشتر در صدد پاسخ گويى به شبهاتى هستيم كه حديث غدير را به عنوان يك گزارش حديثى در نظر گرفته است. البته روى سخن ما چندان به بررسى سند حديث غدير و شبهات محدودى كه در اين زمينه مطرح شده نمى‌باشد؛ زيرا پيش از اين به صورت مفصل سند حديث غدير را بررسى نموديم و اعتراف حديث‌نگاران برجسته مبنى بر تواتر حديث غدير را واكاوى

نموديم و به محدود شبهاتى كه در اين زمينه مطرح شده نيز اشاره كرديم. بنابراين، اساسا از آنجا كه اشكال مهمى به سند حديث غدير وارد نشده و بزرگان و حديث‌شناسان مهم اين حديث را تلقى به قبول نموده‌اند، از اين رو بررسى شبهات سندى را وامى نهيم و علاقه‌مندان را به مباحثى كه پيش از اين مطرح شد، ارجاع مى‌دهيم.

مهم‌ترين و اساسى‌ترين اشكالى كه بر دلالت متن حديث غدير وارد شده، مربوط به دلالت كلمه «مولا» مى‌باشد؛ از اين رو در بحث بررسى دلالت حديث غدير، مفصل به بيان دلالت واژه مولا پرداختيم و اينك با اشاره به اشكالات مطرح شده سعى مى‌نمائيم تا ابتدا تبار اشكال را بررسى نموده و سپس پاسخ آن را ذكر كنيم.

بررسى سخنان خرده گيران بر حديث غدير را در مجموع مى‌توان در چند دسته جاى داد:

دسته نخست: تبار اين دسته از اشكالات در حقيقت با بهره‌گيرى از متن حديث غدير، يا با استناد به ظرف رويداد تاريخى حديث غدير است. گروه نخست خرده‌گيران كوشيده‌اند تا با استناد به فقره واپسين حديث؛ يعنى تعبير «اللهمّ وال من والاه»، معناى كلمه «مولا» را بر معنايى غير از اولويت حمل نمايند.

قوشچى در شرح تجريد مى‌نويسند:

وبعد صحة الرواية فمؤخر الخبر أعني قوله: «اللهمّ وال من والاه». يشعر بأنّ المراد بالمولى هو الناصر والمحب؛ لفظ المولى قد يراد به المعتِق والمعتَق والحليف والجار وابن العم والناصر والأولى بالتصرف قال اللّه تعالى: « وَماويكُمُ النّارُ هِيَ مَوُليكُم »؛ أي أولى بكم، ذكره ابوعبيدة وقال النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلم: «ايما امراة نكحت بغير إذن مولاها»؛ أي الأولى بها في التصرف والمالك لتدبير أمرها ومثله في الشعر كثير وبالجملة

استعمال أولى بمعنى المتولى والمالك للامر والأولى بالتصرف شايع في كلام العرب؛(1)پس از آنكه صحت حديث غدير ثابت گرديد، پس مى‌گوييم به دليل فقره «اللهمّ وال من والاه» كه پس از فقره «من كنت مولاه» مطرح شده، به اين نكته اشعار دارد كه مراد از كلمه مولا، يارى‌كننده و دوستدار مى‌باشد. گاهى نيز لفظ مولا به معناى «عتيق»، «معتق»، «حليف»، «جار»، «ابن عم»، «ناصر» و «اولى به تصرف» مى‌آيد؛ مانند آيه « وَماويكُمُ النّارُ هِيَ مَوُليكُم » كه در اين آيه، طبق نظر ابوعبيده، مولا به معناى اولى مى‌باشد. همچنين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «هرگاه زنى كه بدون اجازه مولايش ازدواج نمايد». در اين روايت نيز مولا به معناى اولى به تصرف مى‌باشد و مراد كسى است كه تدبير امور زن به عهده او است و مانند مثال‌هاى ياد شده در اشعار زياد به چشم مى‌خورد. در هر حال استعمال كلمه اولى به معناى متولى امور، صاحب امر و سزاوارتر به تصرف در كلام عرب شيوع دارد.

حلبى نيز مى‌نويسد:

بل معنى ذلك عند العلماء الذين هم أهل هذا الشأن وعليهم الإعتماد في تحقق ذلك، من كنت ناصره ومواليه ومحبه ومصافيه فعلى كذلك؛(2)بلكه معناى حديث غدير نزد عالمانى كه صلاحيت بيان معناى آن را دارند به اين معناست كه هر كس من يارى‌كننده او و دوستدار او مى‌باشم، اينك على نيز اين چنين مى‌باشد.

اما از آنجا كه تأويل فوق الذكر نامأنوس و خلاف ظاهر عبارت حديث غدير مى‌باشد، محب‌الدين طبرى در توضيح آن مى‌نويسد:


1) . شرح التجريد: 477.

2) . السيرة الحلبية: 3 / 340.

وقد حكي الهروي عن أبى‌العباس: أن معنى الحديث: «من أحبني يتولاني فليحب عليا وليتوله». وفيه عندى بعد، إذ كان قياسه على هذا التقدير أن يقول: من كان مولاى فهو مولى على، ويكون المولى بمعنى الولي ضد العدو، فلما كان الإسناد فى اللفظ على العكس من ذلك بعد هذا المعنى ولو قال معناه من كنت أتولاه وأحبه فعلي يتولاه ويحبه كان أنسب للفظ والحديث وهو ظاهر لمن تأمله. نعم يتجه ما ذكره من وجه آخر بتقدير حذف فى الكلام على وجه الاختصار، تقديره من كنت مولاه فسبيل المولى وحقه أن يحب ويتولى، فعلى أيضا مولاه لقربه منى ومكانته من تأييد الاسلام فليحبه وليتوله كذلك؛(1)هروى از ابوالعباس حكايت كرده كه معناى حديث غدير اين چنين مى‌باشد: «هر كس من را دوست مى‌دارد، پس بايد على را دوست بدارد». اما اين معنا نزد من بعيد است؛ زيرا اين معنا در حقيقت بر اساس اين تقدير است كه: «هر كس مولاى من است، پس اينك على مولاى او است». بنابراين كلمه مولا به معناى دوستدار است و در مقابل لفظ دشمن قرار مى‌گيرد و از آنجا كه اسناد در لفظ بر خلاف آن چيزى است كه ذكر شد؛ از اين رو معناى ياد شده بعيد مى‌باشد و اگر معناى حديث چنين باشد: «هر كس كه من سرپرست او و دوستدار او بودم، اينك على سرپرست او است»؛ با لفظ حديث سازگارتر است و اين مطلب براى كسى كه در ظاهر حديث بيانديشد، تأييد مى‌گردد. آرى، آنچه كه ذكر شده را مى‌توان به صورت ديگرى توجيه نمود، به اين صورت كه در عبارت تقدير محذوفى در نظر گرفته شود و تقدير سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اين‌گونه باشد: «هر كس من مولاى او هستم»، حق


1) . الرياض النضرة: 1 / 227.

و رسم مولويت مولا آن است كه مورد محبت قرار گيرد. بنابراين على نيز مانند من بايد مورد مهرورزى قرار گيرد و او در مكانى نزديك به من است و بايد مورد محبت و تولا قرار گيرد.

نيز تفتازانى در شرح المقاصد مى‌نويسد:

وبعد صحة الرواية فمؤخر الخبر أعني قوله: «اللهمّ وال من والاه» يشعر بأنّ المراد بالمولى هو الناصر والمحبّ، بل مجرد احتمال ذلك كاف في دفع الإستدلال؛(1)پس از صحت روايت مى‌گوييم كه فقره پايانى حديث غدير؛ يعنى تعبير «اللهمّ وال من والاه» به اين نكته اشاره دارد كه مراد از مولا، يارى‌كننده و دوستدار مى‌باشد؛ بلكه صرف احتمال اين نكته نيز براى اثبات مطلب كفايت مى‌كند.

بنابراين، اين قبيل از خرده‌گيرى‌ها در حقيقت به قرائن داخل كلام باز مى‌گردد و ثمره سنجيدن فقرات پيشين يا پسين حديث غدير مى‌باشد.

اما گروه دوم مانند قاضى عبدالجبار كوشيده‌اند تا بدون استناد به فقره واپسين حديث و از طريق ظرف تاريخى كه حديث غدير در آن رخ داده، معناى محبت و موالات را از آن استنباط كنند؛ اما هرچند كه در طليعه بحث به مخاطب وعده داده شد كه شبهات حديث غدير به عنوان رويداد تاريخى مورد بحث نيست؛ اما در اينجا به همين مناسبت، به بيان اين شبهه خواهيم پرداخت. قاضى عبدالجبار مى‌نويسد:

وقد قال شيخنا أبوالهذيل في هذا الخبر: إنه لو صحّ كان المراد به الموالاة في الدين. وذكر بعض العلماء حمله على أن قوما نقموا على علي بعض أموره، وظهرت معاداتهم له وقولهم فيه، فأخبر عليه السلام بما يدلّ على


1) . شرح المقاصد: 2 / 290.

منزلته وولايته دافعا لهم عما خاف فيه الفتنة. وقال بعضهم في سبب ذلك: إنّه وقع بين أمير المؤمنين وبين أسامة بن زيد فقال له أمير المؤمنين: أتقول هذا لمولاك؟ فقال: لست مولاي وإنما مولاي رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم. فقال صلى اللّه عليه وسلّم: «من كنت مولاه فعلي مولاه». يريد بذلك قطع ما كان من أسامة وبيان أنه بمنزلته في كونه مولى له. وقال بعضهم مثل ذلك في زيد بن حارثة، وذكروا أن خبر غدير خم بعد موته. والمعتمد في معنى الخبر على ما قدمناه، لأنّ كلّ ذلك لو صحّ، وكان الخبر خارجا عليه، لم يمنع من التعلق بظاهره وما يقتضيه، فيجب أن يكون الكلام في ذلك، دون بيان السبب الذي وجوده كعدمه في أنّ وجه الإستدلال بالخبر لا يتغير؛(1)استاد ما ابوهذيل مى‌نويسد: اگر حديث غدير صحيح باشد، هر آيينه مراد از آن محبت و موالات است. البته برخى از اهل علم گفته‌اند كه اين حديث در زمانى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر شده كه عده‌اى از اميرالمؤمنين بدگويى نموده و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در پاسخ بدگويى، اميرالمؤمنين را مولاى آنان معرفى نموده تا فتنه به پا نشود. بر اين اساس، برخى گفته‌اند كه حديث غدير ثمره منازعه اميرالمؤمنين عليه السلام با اسامة بن زيد است؛ زيرا اميرالمؤمنين در واكنش به سخنى از اسامه فرمود: آيا اين سخن را به مولاى خويش مى‌گويى؟ و اسامه در پاسخ عرضه داشت: تو مولاى من نيستى و مولاى من تنها رسول خداست و رسول خدا از اين رو فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است» و مراد پيامبر، حمايت از على در مقابل اسامه بود. برخى ديگر نيز گفته‌اند كه اين ماجرا مربوط به


1) . المغني في الإمامة: 153 - 154.

زيد بن حارثه است و البته اين احتمال امكان ندارد؛ زيرا زيد در نبرد موته به شهادت رسيد و حديث غدير مربوط به پس از نبرد موته مى‌باشد. در هر حال اين حديث در هر شرايطى كه واقع شده باشد، ما با استناد به ظاهر سخن رسول خدا همان معناى موالات و محبت را درمى‌يابيم.

دسته دوم: تبار خرده‌گيرى اين دسته، ساختارى است. به عبارت ديگر منتقدان اين گروه با بررسى ساختار كلمه مولا به اين نتيجه رسيده‌اند كه كلمه مولا نمى‌تواند به معناى اولويت به كار رود و عمده برهان اين گروه به ساختار ماده لغوى «مولا» باز مى‌گردد كه بر وزن مفعل است و در پندار آنان، وزن مفعل نمى‌تواند در معناى هيئت افعل به كار رود، در نتيجه واژه مولا نيز نمى‌تواند به معناى «اولى» استعمال شود. بنابراين معنايى غير از اولويت خواهد داشت.

ابن حجر مكى مى‌نويسد:

وأما الأول فلأنّ أحدا من أئمة العربية لم يذكر أن مفعلاً يأتي بمعنى أفعل... . وأيضا، فالإستعمال يمنع من أن مفعلاً بمعنى أفعل، إذ يقال هو أولى من كذا دون مولى من كذا، وأولى الرجلين دون مولاهما؛(1)اما نخست آنكه هيچ كدام از پيشوايان زبان عربى ذكر نكرده‌اند كه وزن مفعل در معناى افعل به كار رود... . و نيز استعمال مانع آن است تا مفعل در معناى افعل به كار رود؛ زيرا گفته مى‌شود او اولى از ديگرى مى‌باشد؛ اما گفته شود كه او مولاى از ديگرى است و نيز گفته مى‌شود «اولى الرجلين»؛ اما گفته نمى‌شود مولا الرجلين [يعنى در مقام برترى‌سنجى مى‌گويند يكى از اين دو مرد از ديگرى برتر است؛ اما نمى‌توان در اين مقام گفت كه يكى از دو مرد مولاى ديگرى است].


1) . الصواعق المحرقة: 43.

شيخ عبدالحق دهلوى نيز سخن ابن حجر را نقل كرده و استدلال وى را مورد استناد خويش قرار داده است. اصل اين مطلب كه آيا ميان كلمات مترادف مى‌توان اين همانى برقرار ساخت يا خير؟ و آيا مى‌توان دو كلمه مترادف را در جاى ديگرى قرار داد؟ از مباحثى است كه در علم اصول نيز مطرح شده و مورد نقد و نظر قرار گرفته است؛ اما ريشه شبهه ابن حجر و دهلوى را در حقيقت بايد در سخنان فخر رازى جستجو كرد، چه اينكه فخر رازى اين شبهه را به صورت دقيق‌تر و علمى‌تر مطرح كرده است؛ از اين رو بيان اصل سخن او لازم است. وى در كتاب نهاية العقول مى‌نويسد:

إن سلّمنا صحة أصل الحديث ومقدمته، فلا نسلّم دلالته على الإمامة، ولا نسلّم أنّ لقطة «المولى» محتملة للأولى، والدليل عليه أمران: أولهما - أنّ «أفعل» من موضوع ليدل على معنى التفضيل، و«مفعل» موضوع ليدل على الحدثان أو الزمان أو المكان، ولم يذكر أحد من أئمة النحو واللغة أن «مفعلاً» قد يكون بمعنى «أفعل التفضيل»، وذلك يوجب امتناع إفادة المولى لمعنى الأولى؛(1)اگر اصل حديث و مقدمه آن را بپذيريم، اما نمى‌توانيم دلالت اين حديث بر امامت را مورد قبول قرار دهيم و نيز بپذيريم كه احتمال دارد لفظ مولا بر معناى اولى دلالت كند و برهان ما بر اين مطلب دو امر است:

امر نخست: هنگامى كه گفته مى‌شود «افعل من»؛ يعنى «برتر از»، اين معنا دال بر تفضيل مى‌باشد، در حالى كه واژه مولا بر وزن مفعل است و وزن مفعل بر معناى حدث، زمان و مكان دلالت دارد و هيچ كدام از پيشوايان دانش نحو و لغت نگفته‌اند


1) . نهاية العقول: 4 / 486.

كه گاهى وزن مفعل به معناى افعل تفضيل استعمال مى‌شود؛ از اين رو معناى مولا نمى‌توان به معناى اولى باشد.

دسته سوم: خرده‌گيران اين دسته چندان به تحليل ساختار واژه مولا نپرداخته‌اند، بلكه در چگونه معنا كردن واژه مولا تصرف نموده‌اند و كلمه ياد شده را به اولويت خاص معنا نموده‌اند. شيخ شهاب‌الدين أحمد عجيلى مى‌نويسد:

وقد توليت الإمام المرتضى لقباً وفعلاً وقولاً علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه، والمراد بالتولي الولاية، وهو الصديق الناصر، أو الأولى بالاتباع والقرب كقوله تعالى: « إِنَّ أَوْلى النَّاسِ بِإِبْرَهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ » وهذا هو الذي فهمه عمر رضي اللّه عنه من الحديث، فإنه لما سمعه قال: ليهنئك يا ابن أبيطالب أمسيت وليّ كلّ مؤمن ومؤمنة؛(1)امام مرتضى از ناحيه كردار، سخن و لقب به على بن ابى‌طالب و ولايت ناميده مى‌شود و مراد از تولى وى، همان ولايت است و مراد از ولايت، يعنى دوست، يارى‌كننده و يا اولويت در پيروى و اولويت در نزديكى؛ همان‌گونه كه خداوند متعال مى‌فرمايد: « إِنَّ أَوْلى النَّاسِ بِإِبْرَهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ » و معناى ياد شده همان معنايى است كه عمر بن خطاب از حديث غدير فهميده، آنجا كه به اميرالمؤمنين عرضه داشت: «گوارا باد بر تو اى پسر ابوطالب، اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گرديدى».

بنابراين، عجيلى اصل معناى اولويت را تأييد نموده، اما آن را به گونه‌اى معنا نموده تا مستلزم امامت و خلافت نباشد. ابن حجر نيز على رغم اينكه در فقره‌اى از بيانات خويش كه پيش از اين مطرح شد، اصل معناى اولويت را از منظر ساختارى


1) . ذخيرة المآل: مخطوط.

ابطال نمود، اما در جاى ديگر از سخنان خود، اعتراف كرده كه كلمه مولا در معناى اولويت استعمال شده، با اين وجود او نيز مانند عجيلى مى‌كوشد تا اولويت را به گونه‌اى خاص معنا نمايد. وى مى‌نويسد:

سلّمنا أنه ( أولى )، لكن لا نسلّم أنّ المراد أنّه الأولى بالإمامة، بل بالإتباع والقرب منه، فهو كقوله تعالى: « إِنَّ أَوْلى النَّاسِ بِإِبْرَهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ » ولا قاطع بل ولا ظاهر على نفي هذا الإحتمال، بل هو الواقع إذ هو الذي فهمه أبوبكر وعمر، وناهيك بهما في الحديث، فإنهما لما سمعاه قالا له: أمسيت يا ابن أبيطالب مولى كل مؤمن ومؤمنة. أخرجه الدارقطني. وأخرج أيضا أنه قيل لعمر: إنك تصنع بعلي شيئا لا تصنعه بأحد من أصحاب النبي فقال: إنّه مولاي؛(1)مى‌پذيريم كه مولا به معناى اولى نيز استعمال شده است؛ ليكن نمى‌پذيريم كه مراد از اولويت معناى امامت باشد، بلكه مراد از اولويت همان پيروى و نزديكى است؛ مانند سخن خداى متعال كه فرموده است: « إِنَّ أَوْلى النَّاسِ بِإِبْرَهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ ». برهان قاطع و حتى ظهورى از كلام بر نفى اين احتمال وجود ندارد؛ بلكه ابوبكر و عمر نيز همين معنا را از حديث غدير دريافت كرده‌اند؛ زيرا آن دو هنگامى كه حديث غدير را شنيدند، عرضه داشتند: اى پسر ابوطالب، اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى شدى. و اين روايت را دارقطنى نقل كرده و نيز نقل كرده كه به عمر گفته شد: تو در مورد على چيزى مى‌گويى كه به هيچ كدام از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله چنين چيزى نمى‌گويى! عمر در پاسخ گفت: «على مولاى من است».


1) . الصواعق المحرقة: 44.

دسته چهارم: خرده‌گيران اين گروه باعنايت به اين همانى معنايى ميان واژه مولا و واژگان مرادف آن، و استدلال به قانون اشتراك لفظى و معنوى، كوشيده‌اند تا گستره معنايى واژه مولا را محدود نموده و معناى اين واژه را به دوستى و يارى‌كننده محدود كنند. ابن حجر مى‌نويسد:

لا نسلّم أن معنى الولي ما ذكروه، بل معناه الناصر، لأنّه مشترك بين معان كالمعتِق والعتيق والمتصرف في الأمر والناصر والمحبوب، وهو حقيقة في كلّ منها، وتعيين بعض معنى المشترك من غير دليل يقتضيه تحكم لا يعتد به، وتعميمه في معانيه كلها لا يسوغ، لأنه إن كان مشتركا لفظيا بأن تعدد وضعه بحسب تعدد معانيه كان فيه خلاف، والذي عليه جمهور الأصوليين وعلماء البيان واقتضاه استعمالات الفصحاء للمشترك أنه لا يعمّ جميع معانيه، على أنا لو قلنا بتعميمه على القول الآخر أو بناءا على أنه مشترك معنوي بأن وضع وضعا واحدا للقدر المشترك وهو القرب المعنوي من الولي بفتح فسكون لصدقه بكل ما مر، فلا يأتي تعميمه هنا، لامتناع إرادة كل من العتق والعتيق. فتعين إرادة البعض، ونحن وهم متّفقون على صحة إرادة الحبّ بالكسر. وعلي رضي اللّه عنه سيدنا وحبيبنا؛(1)نمى‌پذيريم كه معناى مولا آن گونه كه مى‌گويند باشد؛ بلكه به معناى ناصر است؛ زيرا اين معنا قدر مشترك ميان معناى معتق، عتيق، متصرف فى الامر، ناصر و محبوب است و اين معنا حقيقت در تمام معانى ذكر شده خواهد بود و معين كردن برخى از معانى مشترك بدون دليل، زورگويى است و گسترش اين معنا در تمام آن مفاهيم سزاوار نيست؛ زيرا اين معنا اگر به گونه مشترك لفظى باشد، بنابراين تعدد


1) . همان: 43.

وضعش دال بر تعدد معنا خواهد بود و مشهور اصوليان و عالمان علم بيان گفته‌اند كه اقتضاى استعمالات در موارد مشترك آن است كه نمى‌توان گستره معانى را تعميم داد و حتى بنابر قول به اشتراك لفظى بايد گفت: قدر مشترك تمام معانى، همان معناى قرب معنوى مى‌باشد؛ زيرا غير اين معنا را نمى‌توان به عنوان قدر مشترك ميان معناى عتق و عتيق در نظر گرفت، در حالى كه ما و شيعه هر دو بر اين باور هستيم كه اراده معناى «دوستدار» نقطه مشتركمان محسوب مى‌شود؛ از اين رو على، آقا و مورد مهرورزى ماست.

دسته پنجم: اين دسته از خرده‌ورزى‌ها بر اساس متن حديث غدير نيست، بلكه با استناد به روايات معارض با حديث غدير مطرح مى‌گردد. در اين دسته، با استناد به برخى قرائن خارج از حديث غدير، دلالت حديث غدير بر امامت زير سؤال مى‌رود و از اعتبار ساقط مى‌گردد. كسانى مانند عبدالعزيز دهلوى صاحب كتاب تحفه اثنا عشريه، روايت ذيل را مورد تمسك قرار داده، مى‌نويسد:

ابو نعيم از حسن مثنى ابن حسن السبط رضى اللّه عنهما آورده كه از وى پرسيدند كه حديث «من كنت مولاه آيا نص است بر خلافت على رضى اللّه عنه؟ گفت اگر پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه وآله بدان خلافت را اراده مى‌كرد و هر آئينه براى فهم مسلمانان واضح مى‌گفت چه آن حضرت صلّى اللّه عليه وآله افصح الناس و واضح گوترين مردم بوده. هر آئينه مى‌گفت: «يا ايها الناس، هذا والى امرى و القائم عليكم بعدى فاسمعوا له و اطيعوا» بعد از آن گفت قسم خدا است اگر خدا و رسولش على را جهت اين كار اختيار مى‌كردند و على امتثال امر خدا و رسول نمى‌كرد و اقدام بر اين امر نمى‌فرمود هر آئينه به سبب ترك امتثال فرموده حق تعالى و حضرت

سيّد الورى اعظم الناس از روى خطايا مى‌بود. شخصى گفت آيا نگفته است رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله «من كنت مولاه فعلى مولاه حسن»؟ عليه السلام گفت: آگاه باش، قسم خدا است اگر اراده مى‌كرد پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله خلاف را هر آئينه واضح مى‌گفت و تصريح مى‌كرد چنانچه بر صلوة وزكوة كرده است و مى‌فرمود: «يا ايها الناس إنّ عليّا والى امركم من بعدى والقائم فى الناس».(1)دسته ششم: خرده‌گيران اين دسته، اساسا محور اشكال خويش را بر اساس دلالت حديث غدير تعريف ننموده‌اند؛ بلكه با استناد به برخى مطلب كلى ديگر كوشيده‌اند تا حديث غدير را از اعتبار بياندازند. اين گروه بر اين باورند كه از آنجا كه مسأله خلافت و جانشينى رسول خدا از اركان مهم دين است و شيوه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به عنوان رهبر جامعه اسلامى در بيان قوانين كاملاً شفاف و صريح بوده است؛ بنابراين اگر مراد آن حضرت از حديث غدير خلافت اميرالمؤمنين بود، هر آيينه اين مطلب را مانند بقيه مسائل در كمال وضوح بيان مى‌داشت و حتى واضح‌تر از ديگر مسائل؛ اما از آنجا كه سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دو پهلو بوده و داراى احتمالات فراوان است، پس نمى‌تواند به عنوان قانون مهم و فراگيرى از آن حضرت تلقى شود؛ زيرا با شأن نبوت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در بيان صريح و بدون ابهام قوانين دينى در تنافى خواهد بود.

اين شبهه نيز به نوعى در تبار شبهاتى قرار مى‌گيرد كه پيش از اين خصوصا ذيل روايت حسن مثنى بيان شد؛ اما با اين تفاوت كه در اين شبهه ديگر استناد به سخن حسن مثنى يا شخص ديگرى نمى‌شود، بلكه روح قانون‌گزارى نبوى به عنوان ملاك


1) . تحفه اثنا عشريه: 211.

تفسير حديث غدير معرفى مى‌گردد.

دسته هفتم: شبهه اين گروه مسالمت‌آميز است؛ زيرا كسانى كه در اين گروه جاى مى‌گيرند، دلالت حديث غدير بر امامت را مى‌پذيرند؛ اما مدعى هستند كه حديث غدير بر خلافت بلافصل دلالت ندارد و تنها امامت على بن ابى‌طالب را اثبات مى‌نمايد و منافاتى ندارد كه اميرالمؤمنين خليفه چهارم باشد. بنابراين حديث غدير فى الجمله پذيرفتنى است و با آنچه در خارج محقق شده هماهنگ است؛ زيرا اميرالمؤمنين عليه السلام بالاخره به خلافت رسيد و امت به سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عمل نمود؛ اما ظرف خلافت اميرالمؤمنين در همان زمانى بود كه خليفه شد و به عنوان خليفه چهارم مطرح گرديد. دهلوى در اين زمينه مى‌نويسد:

نيز در اين حديث دليل صريح است بر اجتماع ولايتين در زمان واحد؛ زيرا كه تقييد بلفظ بعد واقع نيست؛ بلكه سوق كلام براى تسويه ولايتين است في جميع الاوقات ومن جميع الوجوه، چنانچه پر ظاهر است و پيدا است كه شركت امير با آن حضرت صلّى اللّه عليه وسلّم در تصرف در حين حيات آن حضرت صلّى اللّه عليه وسلّم ممتنع بود.(1)بنابراين منافاتى ندارد كه ابوبكر خليفه بالفعل باشد و اميرالمؤمنين عليه السلام خليفه بالقوه.

نتيجه بحث تا به اينجا آن شد كه ما تبار شبهات مربوط به حديث غدير را در هفت دسته جاى داديم. البته مقصود ما از اين دسته‌بندى، بيان منطقى و ضابطه‌مند شبهات نبود؛ بلكه بيشتر رويكرد تبارشناسى به شبهات مدنظر بود، چه اينكه برخى از اقسام دسته‌بندى‌هاى مذكور در نهايت داراى منشأ مشتركى است؛ اما كوشيديم تا با


1) . همان.

تفكيك تبار شبهات، گرايشات و رويكردهاى متفاوت خرده گيران را تا حدودى روشن سازيم. اگر مخاطب اين سطور مباحث مطرح شده در بحث بررسى دلالت حديث غدير را با دقت مطالعه نمايد، به نيكى در مى‌يابد كه پاسخ تمام اين شبهات به گونه روشنى در خلال مباحث مطرح شده ذكر گرديد و ديگر نياز به تكرار نيست؛ اما ما بار ديگر با نگرش تبارشناسانه پاسخ‌ها، به صورت اجمالى به پاسخ شبهات مى‌پردازيم و در مواردى كه پيش از اين توضيح كمترى ذكر شده، پاسخ مفصل‌تر را بيان خواهيم داشت.

پاسخ به دسته نخست شبهات: همان گونه كه پيش از اين بيان شد، شبهه دسته نخست با استناد به دو مطلب صوت گرفت كه نخستين وجه به دلالت فقره واپسين حديث غدير، و وجه دوم، با استناد به ماجراى منازعه اميرالمؤمنين عليه السلام با اسامه معطوف بود. در پاسخ به استدلال به فقره واپسين حديث غدير، پيش از اين مفصل توضيح داده شد و مخاطب اين سطور مى‌تواند با مراجعه به قسمت بررسى دلالت حديث غدير، ذيل بررسى دلالت فقره «اللهمّ وال من والاه» به بررسى علمى اين فقره بنگرد.

اما آنچه كه اجمالاً در پاسخ به اين شبهه مى‌توان مطرح كرد آن است كه امثال تفتازانى و قوشچى، در استناد به فقره «اللهمّ وال من والاه» دچار خطاى روش شناختى فاحشى گرديده‌اند. توضيح بيشتر آنكه اولاً رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فقره واپسين «اللهمّ وال من والاه» را به صورت عطف بر جمله پيشين مطرح نكرده است؛ از اين رو نمى‌توان ذيل سخن را به صدر آن پيوند زد و نتيجه گرفت، بلكه پس از بيان و اتمام فقره «من كنت مولا»، فقره «اللهمّ وال من والاه» به صورت دعا مطرح شده و از آنجا كه به صورت منطقى عطف به ماسبق نگرديده، بنابراين دليلى ندارد تا اين جمله با جمله

پيشين مرتبط دانسته شود و ذيل كلام مفسر صدر كلام واقع گردد.

وانگهى گويا قوشچى، تفتازانى و پيروان آنان توجه نكرده‌اند كه اتفاقا فقره ميانى حديث غدير، يعنى «من كنت مولا» با فقره نخستين، يعنى «من اولى بالمؤمنين من انفسهم» ارتباط وثيقى دارد و عبارت ميانى با حرف فاء عاطفه به فقره نخستين پيوند داده شده و شنونده را آگاه نموده كه فقره ميانى به دنبال فقره نخستين و ادامه آن است؛ اما در كمال حيرت، خرده گيران فقره «اللهمّ وال من والاه» را مفسر «من كنت مولا» گرفته‌اند و به سياق و ساختار سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله توجه نكرده‌اند.

به هر روى در پاسخ مى‌توان گفت كه ميان فقره واپسين حديث غدير و فقره ميانى اين حديث هيچ ارتباط معنايى وجود ندارد و اتفاقا برعكس، فقره ميانى به واسطه حرف عاطفه با فقره نخستين پيوند خورده است و قرينه فقره نخستين دلالت بر معناى اولويت مى‌كند.

ثانيا اگر از ارتباط فقرات حديث غدير چشم بپوشيم، باز استدلال قوشچى و تفتازانى ناكارآمد و عقيم است؛ زيرا آنان توجه نكرده‌اند كه سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در يك گردهمايى بزرگ در مرحله نخست، بايد توسط مخاطبان پيامبر معنا شود نه توسط كسانى كه چند قرن پس از اين حادثه متولد شده‌اند و مى‌خواهند مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را به دست آورند. با توجه به اين مطلب، روايات عامه و خاصه نشان مى‌دهد كه مخاطبان رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، هرگز مانند قوشچى و تفتازانى سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را درك نكرده‌اند بلكه صرفا همان معناى اولويت را دريافته‌اند و شواهد اين تلقى عمومى را پيش از اين بيان كرديم و اشاره نموديم كه اميرالمؤمنين عليه السلام در محاجه با طلحه در روز جنگ جمل فرمود:

اُنشدك اللّه، أسمعت رسول اللّه يقول: «من كنت مولاه فعلى مولاه. اللهمّ وال

من والاه وعاد من عاداه»؟ قال: نعم. قال: فَلِمَ تُقاتلني؟!(1)تو را به خدا سوگند مى‌دهم كه آيا از رسول خدا نشنيدى كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوست على دوست باش و با دشمن على دشمنى كن»؟ طلحه پاسخ داد: آرى. اميرالمؤمنين فرمود: پس چرا با من مى‌جنگى؟! بديهى است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در ميدان جنگ نمى‌خواهد مراتب دوستى‌خويش با طلحه را بيان بدارد و آن را به رخ طلحه بكشد؛ بلكه سخن از يك ميثاق مستحكمى است كه طلحه ناگزير از پذيرش آن بوده است. پس بر اين اساس، اميرالمؤمنين عليه السلام به طلحه مى‌فرمايد كه من جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله هستم و تو با جانشين پيامبر به نبرد برخاسته‌اى و اگر جز اين معنا مراد آن حضرت بود، ديگر نيازى نبود تا فقره ميانى و واپسين حديث غدير را پى در پى ذكر نمايد و صرفاً ذكر فقره پايانى براى تفهيم مراد كافى بود.

و نيز پيش از اين به روايت عبدالرحمان بن قاسم اشاره كرديم كه پس از ورود معاويه به كوفه براى انعقاد قرارداد صلح با امام حسن، جوانى از ابوهريره در مورد عبارت «اللهمّ وال من والاه» پرسيد و پس از آنكه ابوهريره اين فقره را تأييد نمود، مرد جوان ابوهريره را محكوم نمود و گفت: «به خدا سوگند تو از كسانى هستى‌كه با على مخالفت كردى و با او دشمنى نمودى». و پر واضح است كه سخن جوان اشاره به همكارى ابوهريره با معاوية بن ابى‌سفيان داشت و همگان آگاه بودند كه كينه‌ورزى معاويه با اميرالمؤمنين عليه السلام بر سر محبت يا عدم محبت اميرالمؤمنين نبود و خود او نيز بارها اميرالمؤمنين را ستوده بود؛ بلكه تمام اختلاف معاويه و اميرالمؤمنين عليه السلام


1) . كنزالعمّال: 11 / 332 - 333 / ش 31662.

بر سر خلافت و جانشينى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بود و البته ابوهريره با كنار گذاشتن اميرالمؤمنين و پيوستن به اردوگاه معاويه، مورد سرزنش جوان كوفى قرار گرفت و همين نكته به روشنى دلالت دارد بر اينكه همگان كلمه مولا را به معناى محبت تلقى نمى‌كردند و به بار سياسى اين واژه كاملاً آگاه بودند.

اما در پاسخ به قرائت دومى كه توسط قاضى عبدالجبار مطرح گرديد، بايد گفت كه هيچ‌گاه ذكر مورد روايت، سبب تخصيص حديث به مورد خودش نمى‌شود. اين قاعده كه از آن با عنوان «ذكر مورد، موجب تخصيص نيست»، از قواعد مهم و شناخته شده علم اصول و يك قانون عقلايى است و محتواى اين قاعده بدين معناست كه اساسا شأن نزول آيات يا موردى كه روايت به مناسبت آن از معصوم صادر گرديده، سبب نمى‌شود تا آيه يا روايت را تنها مختص همان مورد بپنداريم؛ بلكه با توجه به مورد، همواره معناى عامى از آيات و روايات مدنظر بوده و اين مسأله مورد اتفاق شيعه و سنى مى‌باشد. بنابراين ذكر ماجراى نزاع اميرالمؤمنين عليه السلام با اسامة بن زيد، با قطع نظر از صحت يا عدم صحت آن، منافاتى با دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد و اگر غير اين باشد، بايد باب بسيارى از احكام مسدود گردد و تنها آيات و روايات به موارد خودشان اختصاص يابد، در حالى كه هيچ كس به چنين سخنى ملتزم نمى‌گردد.

پاسخ از شبهه دوم

اما پاسخ از شبهه دوم نيازمند مقدارى بحث است كه بخشى از آن را در جاى‌خود مطرح كرديم و اكنون به تحليل دقيق‌تر اين شبهه و پاسخ آن مى‌پردازيم. به نظر مى‌رسد كه در ابتدا بايد اصل سخن فخر رازى از كتاب نهاية العقول را به طور كامل بيان كنيم تا زواياى استدلال وى كاملاً روشن شود. وى مى‌نويسد:

ثانيهما: إن (المولى) لو كان يجيء بمعنى (الأولى) لصحّ أن يقرن بأحدهما كلّ ما يصحّ قرنه بالآخر، لكنه ليس كذلك، فامتنع كون المولى بمعنى الأولى. بيان الشرطية: إنّ تصرف الواضع ليس إلا في وضع الألفاظ المفردة للمعاني المفردة، فأما ضمّ بعض تلك الألفاظ إلى البعض - بعد صيرورة كلّ أحدٍ منها موضوعا لمعناه المفرد - فذلك أمرٌ عقلي. مثلاً إذا قلنا «الإنسان حيوان» فإفادة لفظة «الإنسان» للحقيقة المخصوصة بالوضع، وإفادة لفظ «الحيوان» للحقيقة المخصوصة أيضا بالوضع. فأما نسبة الحيوان إلى الانسان بعد المساعدة على كون كلّ واحد من هذين اللفظين موضوعاً للمعنى المخصوص، فذلك بالعقل لا بالوضع. وإذا ثبت ذلك فلفظة «الأولى» إذا كانت موضوعة لمعنى، ولفظة «من» موضوعة لمعنى آخر، فصحة دخول أحدهما على الآخر لا يكون بالوضع بل بالعقل. وإذا ثبت ذلك فلو كان المفهوم من لفظة «الأولى» بتمامه من غير زيادة ولا نقصان هو المفهوم من لفظة «المولى»، والعقل حكم بصحّة اقتران المفهوم من لفظة « من » بالمفهوم من لفظة «الأولى»، فوجب صحّة اقترانه أيضا بالمفهوم من لفظة «المولى»، لأنّ صحّة ذلك الإقتران ليست بين اللفظتين بل بين مفهوميهما. بيان أنّه ليس كل ما يصح دخوله على أحدهما صحّ دخوله على الآخر، أنّه لا يقال: «هو مولى من فلان» كما يقال: «هو أولى من فلان»، ويصحّ أن يقال: «هو مولى» و«هما موليان»، ولا يصحّ أن يقال: «هو أولى» بدون «من» و «هما أوليان» ... لا يقال: أليس يقال «ما أولاه»؟ لأنا نقول: ذاك أفعل التعجب، لا أفعل التفضيل. على أن ذاك فعل وهذا اسم، الضمير هناك منصوب وهنا مجرور. فثبت - بهذين الوجهين - أنه لا يجوز

حمل المولى على (الأولى)، وهذا الوجه فيه نظر مذكور في كتاب المحصول؛(1)دوم: اگر مولا به معناى اولى باشد، بايد صحيح باشد تا هر كدام از آن دو را به جاى ديگرى قرار داد، در حالى كه نمى‌توان چنين كرد. بنابراين مولا به معناى اولى نخواهد بود. اما بيان [اين استدلال شرطى] بدين صورت است كه تصرف واضع تنها در وضع الفاظ مفرد براى معانى مفرد مى‌باشد؛ اما ضميمه نمودن برخى الفاظ به برخى ديگر، پس از آنكه هر كدام از آن الفاظ براى معناى مخصوصى وضع شده‌اند، به دلالت عقل است. به عنوان مثال هنگامى كه گفته مى‌شود انسان حيوان است، لفظ انسان براى حقيقت مخصوصى وضع گرديده، و لفظ حيوان نيز براى معناى مخصوصى وضع گرديده؛ اما نسبت حيوان به انسان پس از عنايت به اينكه هر لفظى براى معناى مخصوصى وضع گرديده، به دلالت و حكم عقل است. بنابراين هنگامى كه لفظ اولى براى معناى مخصوصى وضع گرديده و واژه «من» نيز براى معناى مخصوص ديگرى وضع گرديده، پس صحت جايگزين كردن يكى از آن دو به جاى ديگرى به حكم عقل است نه به حكم وضع. بر اين اساس، اگر مفهوم اولى بدون كاستى و زيادى، دقيقا همان مفهوم لفظ مولا باشد؛ در اين صورت بايد صحيح باشد كه لفظ مولا نيز به جاى «من» قرار بگيرد؛ زيرا طبق فرض، لفظ اولى مى‌تواند به جاى «من» قرار گيرد؛ پس مولا نيز بايد بتواند به جاى «من» قرار بگيرد، زيرا صحت جايگزينى در الفاظ مذكور در مفهوم آنهاست نه خصوص الفاظ. اما طبق صورت فرض، نمى‌توان ميان لفظ مولا و اولى اين همانى برقرار كرد؛ زيرا نمى‌توان گفت: «اين مرد مولاى از فلانى مى‌باشد»، در حالى كه مى‌توان گفت: «اين مرد اولى


1) . نهاية العقول: 4 / 486 - 488.

از فلانى مى‌باشد». همچنين صحيح است كه گفته شود: «او مولاست» و «آن دو مولا هستند»؛ اما صحيح نيست كه بدون استفاده از لفظ «من» گفته شود: «او اولى است» و «آن دو اولى هستند»... . ممكن است گفته شود كه استعمال گزاره «ما اولاه»؟ صحيح است؛ اما در پاسخ مى‌گوييم كه اين گزاره مربوط به افعل تعجب است نه افعل تفضيل. و نيز در اين گزاره از فعل استفاده شده، در حالى كه در اسم تفضيل از اسم استفاده مى‌شود و نيز ضمير در اين گزاره منصوب و در افعل تفضيل مجرور مى‌باشد، بنابراين ثابت مى‌شود كه نمى‌توان معناى مولا را بر معناى اولى حمل نمود.

با توجه به عبارت ذكر شده، سزاوار است تا در مرحله نخست به بيان يك مقدمه كوتاه پرداخته و سپس به پاسخ مفصل روى آوريم. ابتدا به صورت مقدمه مى‌گوييم كه مجموع شبهه دوم در حقيقت به دو سؤال اساسى بازمى گردد و هنگامى كه تكليف اين دو سؤال روشن شد، پاسخ اين شبهه نيز كاملا معلوم مى‌گردد.

سؤال نخست آن است كه آيا اساسا امكان دارد كه واژه مولا به معناى اولويت يا «اولى به» به كار رود؟ مراد ما از امكان در اينجا امكان ذاتى مى‌باشد، به اين معنا كه آيا اگر مولا به معناى اولويت استعمال گردد، محذورى لازم مى‌آيد؟ البته امكان ذاتى در اينجا دقيقا به معناى اصطلاح معقول آن نيست و الزاما نقطه مقابل آن، محال ذاتى در نظر گرفته نمى‌شود؛ بلكه مراد از امكان ذاتى آن است كه اگر وزن مفعل در معناى افعل تفضيل به كار رود، فصاحت نقض مى‌شود و استعمال قبيحى لازم مى‌آيد.

ظاهر استدلال فخر رازى كه عبارتش گذشت و نيز عبارت پيشين او كه در ضمن بيان شبهه مطرح شد، ظهور در اين معنا دارد كه چون وزن مفعل در معانى حدوث، زمان و مكان به كار مى‌رود، بنابراين نمى‌توان اين وزن را در معناى افعل تفضيل به كار برد؛ از اين رو بايد مولا به معناى محب باشد.

اما سؤال دوم آن است كه آيا واژه مولا در معناى اولى استعمال گرديده است؟ يعنى آيا امكان وقوعى دارد كه مولا به معناى اولويت به كار رود؟ استدلال فخر رازى و برخى ديگر بر اين اساس است كه در لغت عرب، اساسا مولا به معناى اولويت به كار نرفته، بنابراين مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از مولا نيز اولويت نبوده است.

با توجه به طرح دو سؤال ياد شده، ابتدا بايد اين مسأله روشن شود كه آيا استعمال مولا در معناى اولويت محذورى را به دنبال دارد؟ اگر مراد فخر رازى از عدم استعمال وزن مفعل در معناى افعل تفضيل، عدم امكان ذاتى باشد؛ يعنى مراد او اين باشد كه اگر مولا در معناى اولويت به كار رود، محذور عقلى پيش مى‌آيد و مستلزم اجتماع نقيضين شود، در اين صورت وى سخت به بيراهه رفته است؛ زيرا يكى از قواعد مسلّم و رايج در زبان عربى آن است كه در بسيارى از موارد، واژه‌ها بر خلاف وضع نخستين خويش به جاى واژه ديگرى استعمال مى‌شود و هيچ محذورى عقلى نيز لازم نمى‌آيد؛ زيرا اساسا قانون زبان و گويش عرفى اقتضاى محذور عقلى را ندارد و مانند امور تكوينى نيست كه بتوان در مورد آن محال عقلى را احتمال داد. و اگر مراد فخر رازى آن است كه در خارج و در عرف عرب فصيح هيچگاه مولا به معناى اولويت به كار نرفته، در اين صورت شبهه او به سؤال دوم باز مى‌گردد؛ يعنى بايد با بررسى استعمالات عرب فصيح و واژه‌هاى كتاب و سنت، نظاره كرد كه آيا چنين استعمالى صورت گرفته يا خير؟ طرح صورت مسأله به‌گونه‌اى كه ما مطرح كرديم را جلال‌الدين محلّي، در توضيح سخن فخر رازى گفته و مى‌نويسد:

والحقّ وقوع كلّ من الرديفين أي اللفظين المتحدي المعنى مكان الآخر، إن لم يكن تعبد بلفظه، أي يصحّ ذلك في كل رديفين بأن يؤتى بكلّ منهما مكان الآخر في الكلام، إذ لا مانع من ذلك، خلافا للإمام الرازي في نفيه

ذلك مطلقا، أي من لغتين أو لغة، قال: لأنك لو أتيت مكان من في قولك مثلا: خرجت من الدار بمرادفها بالفارسية أي «از» بفتح الهمزة وسكون الزاي، لم يستقم الكلام، لأنّ ضم لغة إلى أخرى بمثابة ضمّ مهمل إلى مستعمل. قال: وإذا عقل ذلك في لغتين فلم لا يجوز مثله في لغة. أي لا مانع من ذلك. وقال: إنّ القول الأول أي الجواز الأظهر في أول النظر والثاني الحق؛(1)حق آن است كه مى‌توان يكى از دو كلمه مرادف را به جاى كلمه مرادف ديگرش قرار داد؛ البته اگر به لفظ متعبد نباشيم. اما امام فخر رازى اين قانون را مطلقا انكار نموده است؛ يعنى گفته كه فرقى نمى‌كند كه دو واژه مرادف از يك لغت باشند و يا از دو لغت و در هر حال نمى‌توانند به جاى يكديگر استعمال شوند؛ زيرا وقتى گفته مى‌شود: «خرجت من الدار»، اگر به جاى «من» در لغت فارسى از كلمه «از» استفاده شود، اركان كلام ويران مى‌شود؛ زيرا اين جابه جايى در حقيقت در حكم ضميمه كردن واژه مهمل به واژه مستعمل است و هنگامى كه نتوان در دو لغت اين كار را انجام داد. بنابراين در لغت واحد نيز نمى‌توان به چنين قانونى ملتزم گرديد. سپس فخر رازى مى‌گويد: البته در نگاه نخست جريان استعمال مرادفات به جاى يكديگر، اظهر است؛ اما نظريه حق آن است كه اين «اين همانى» صحيح نمى‌باشد.

پس از بيان اين مقدمه و روشن شدن زواياى بحث، اينك به پاسخ سخن فخر رازى خواهيم پرداخت و مى‌گوييم كه از استدلال او به صور گوناگونى مى‌توان پاسخ داد.


1) . عبقات الأنوار: 9 / 4، به نقل از جلال‌الدين محلّي.

پاسخ نخست: مغالطه در سرايت دادن ترادف معنايى به احكام لفظى «مولا» و «اولى» فخر رازى به صورت زيركانه مغالطه مهمى كرده است؛ زيرا ما نيز ادعا نكرديم كه مولا به معناى افعل تفضيل است؛ بلكه ما مدعى هستيم كه از واژه مولا معناى افضليت استفاده مى‌شود و ميان معناى افضليت كه يك معناى اسمى مصدرى مى‌باشد و افعل تفضيل، تفاوت بسيار مهمى وجود دارد و فخر رازى زيركانه اين تفاوت را ناديده گرفته و كوشيده صورت مسأله را مطابق شبهه خويش مطرح نمايد و همين خلط مهم را ابن حجر نيز مرتكب شده است؛ زيرا وى نيز ادعا كرده كه در گزاره «فلانى اولى از فلانى است»، نمى‌توان گفت فلانى مولاى از فلانى مى‌باشد، در حالى كه ابن حجر نيز گمان كرده كه معناى اولويت آن است كه بتوان مولا را در جاى اولى به كار برد و نيانديشيده كه مراد شيعه از اولويت، مفهوم اسمى مصدرى تفضيل و افضليت است نه خصوص معناى افعل تفضيل كه به صورت «افعل عن» به كار رود. قاضى نوراللّه شوشترى نيز با اشاره به اين مطلب و در پاسخ صاحب كتاب مواقف مى‌نويسد:

ومنها: إن مجيء مفعل بمعنى أفعل ممّا نقله الشارح الجديد للتجريد عن أبيعبيدة عن أئمة اللغة، وأنه فسّر قوله تعالى: « النَّارُ هِىَ مَوْلَاكُمْ » بأولاكم. وقال النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلم: أيما امرأة نكحت بغير إذن مولاها أي الأولى بها والمالك لتدبيرها. ومثله في الشعر كثير، وبالجملة استعمال المولى بمعنى المتولي والمالك للأمر والأولى بالتصرف شائع في كلام العرب منقول عن أئمة اللغة، والمراد إنه اسم لهذا المعنى لا صفة بمنزلة الأولى ليعترض بأنه ليس من صيغة اسم التفضيل، وإنه لا يستعمل استعماله؛(1)


1) . شرح إحقاق الحق: 2 / 496 - 497.

ديگر آنكه وزن مفعل در معناى افعل به كار رفته و شارح تجريد اين مطلب را از قول ابو عبيده نقل كرده كه او يكى از پيشوايان لغت است؛ چرا كه ابوعبيده در تفسير آيه « النَّارُ هِىَ مَوْلَاكُمْ » گفته است؛ يعنى اولاكم. و نيز از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله روايت شده كه فرمود: «أيما امرأة نكحت بغير إذن مولاها»، و او مولا را در اين روايت به معناى «اولى بها» و صاحب تدبير معنا كرده است. و مانند اين استعمالات، مصاديق فراوانى در شعر وجود دارد و بالجمله مى‌توان گفت كه استعمال مولا در معناى اولى، و مالك امر و اولى به تصرف، در لغت عرب رواج دارد و فراگير مى‌باشد و مراد از اين همانى معنايى ميان مولا و اولى آن است كه مولا به معناى اولى مى‌باشد، نه اينكه مولا در حكم صفت و به منزله هيئت اولى است. و بر اساس اينكه مولا صفت و در هيئت اولى باشد، اشكال شده اولى در هيئت افعل تفضيل است و مولا نمى‌تواند در آن هيئت استعمال گردد.

بنابراين از اين پاسخ نيز به نيكى استفاده مى‌شود كه مراد از اين همانى معنايى ميان مولا و اولى، تنها قرابت و نزديكى اين دو واژه در جنبه معنا شناختى است و كسى ادعا نكرده كه احكام لفظى مولا و اولى نيز مانند هم است و اساس اشكال فخر رازى به اين نكته باز مى‌گردد كه او احكام لفظى مولا و اولى را نيز مانند هم تصور نموده و همين نكته سبب خطاى او شده است.

پاسخ دوم: مغالطه در كيفيت بررسى احكام لفظى مشترك دو واژه مرادف

با توجه به پاسخ پيشين و با فرض اينكه بپذيريم طبق ادعاى فخر رازى، مولا در معناى افعل تفضيل به كار رفته و احكام لفظى افعل تفضيل بايد در مولا نيز جارى شود، باز سخن وى نارسا و غير صحيح است. اصل اين بحث زبان‌شناختى به اين صورت مطرح مى‌شود كه آيا در استعمال، مى‌توان دو كلمه مرادف را بدون تصرف در كلام، به جاى يكديگر استعمال نمود يا نه؟

استعمال يكى از دو واژه مرادف به جاى ديگرى، از مباحثى است كه در علم اصول و علم ادبيات عرب مورد بحث قرار گرفته و به صورت كبرا براى استدلال مطرح مى‌شود. بنابراين ما نيز با بررسى اين مسأله مهم اثبات مى‌نمائيم كه استعمال واژه مولا در معناى افعل تفضيل صحيح است و هيچ محذورى را به دنبال ندارد.

براى روشن شدن اين مطلب، بحث را در دو مقام پى مى‌گيريم. نخست به واكاوى، تحليل و نقد نظريه فخررازى در كتاب نهاية العقول مى‌پردازيم و در مقام دوم از ديدگاه دانش اصول و لغت عرب، مسأله نسبت اين همانى ميان واژه‌هاى مرادف را بررسى خواهيم نمود.

مقام نخست: بررسى استدلال فخر رازى در كتاب نهاية العقول

در نگاه تحليلى، سخن فخر رازى مشتمل بر چند ادعاست كه هر كدام از اين مدعيات بايد به صورت جدا مورد ارزيابى قرار بگيرد.

ادعاى نخست: فخر رازى ابتدا ادعا كرده كه واضع تنها مى‌تواند در وضع الفاظ مفرد تصرف نمايد، اما ضميمه كردن برخى الفاظ به برخى ديگر پس از وضع معناى مخصوص هر لفظ، به حكم عقل است و ربطى به واضع ندارد. اين سخن فخر رازى صرفا در مرحله ادعا باقى مانده و هيچ دليلى براى اثبات اين ادعا اقامه نكرده است.

ادعاى دوم: وى به جاى ذكر اقامه برهان، براى تبيين ضميمه كردن الفاظ به يكديگر به گزاره «انسان حيوان است» مثال زده و مدعى شده كه پس از وضع هر كدام از لفظ انسان و حيوان در معناى مفرد خويش، نسبت ميان اين دو لفظ به پشتوانه حكم عقل بيان گرديده است.

در اين ادعا نيز مغالطه آشكارى روى داده است؛ زيرا هنگامى كه سخن از ضميمه كردن الفاظ در زبانى خاص به ميان مى‌آيد، مراد از ضميمه كردن همان تركيب الفاظ

طبق قواعد آن زبان است، مانند ضميمه كردن فاعل به مفعول، مضاف به مضاف اليه، صفت به موصوف، مبتدا به خبر و مواردى ديگر از اين قبيل. و پر واضح است كه صحت ضميمه الفاظ با ملاك صحت استعمال سنجيده مى‌شود؛ يعنى ضميمه كردن با معيار استعمال رايج در آن زبان سنجيده مى‌شود نه با معيار گزاره‌هاى عقلى. اما فخر رازى با فرار از اين مسأله، به گزاره «انسان حيوان است» مثال زده، در حالى كه گزاره مذكور يك حكم عقلى است و به عنوان يكى از احكام عقلى مورد ارزيابى قرار مى‌گيرد. اما روى سخن در ادعاى فخر رازى، بيان احكام عقلى نيست؛ بلكه بيان نسبت كلامى است كه مربوط به گويش خاص هر زبانى است. بنابراين وى با خلط يك مثال كه در گزاره‌هاى عقلى به كار مى‌رود، كوشيده تا قاعده‌اى براى استعمال زبان عرب دست و پا كند و اين خلطى آشكار است.

بديهى است كه در گزاره انسان حيوان است، مبتدا بودن انسان و خبر بودن حيوان مد نظر نيست؛ بلكه موضوع بودن انسان و محمول بودن حيوان مد نظر است و سخن از گونه حمل حيوان بر انسان به ميان مى‌آيد و صحت اين حمل را عقل معين مى‌كند؛ اما اين نسبت‌سنجى ربطى به قواعد زبان‌شناختى ندارد و معنا ندارد كه اين گزاره به عنوان قانون سنجش ضميمه كردن الفاظ قرار بگيرد؛ از اين رو ما نام اين مغالطه را مغالطه «خلط امور منقول به امور معقول» مى‌گذاريم، چه اينكه روى سخن در بحث ما مربوط به عالم مفاهيم و مصاديق، يا عالم حمل اولى و حمل شايع نيست؛ بلكه روى سخن با وضع الفاظ و نسبت كلامى رايج در ميان عرف يك زبان معين است.

از سوى ديگر، اگر معيار سنجيدن نسبت كلامى حكم عقل باشد و دست واضع «لااقل در مورد وضع امور تعينى» از نسبت كلامى كوتاه گردد، لازم مى‌آيد تا بسيارى از قواعد زبان عربى ناقص و غلط گردد. به عنوان نمونه ابن حاجب در كتاب كافيه مى‌نويسد:

وقد يحذف المبتدأ لقيام قرينة جوازا كقول المستهل: «والهلال واللّه». والخبر جوازا نحو: «خرجت فإذا السبع». ووجوبا فيما التزم في موضعه غيره نحو: «لولا علي لهلك عمر» و«ضربي زيدا قائما»، «كلّ رجل وضيعته» و«لعمرك لأفعلنّ كذا»؛(1)گاهى جايز است تا مبتدا به دليل وجود قرينه‌اى در كلام حذف گردد؛ مانند سخن شخصى كه ماه را استهلال كرده و گويد: «به خدا سوگند هلال». و گاهى نيز جايز است تا خبر حذف گردد؛ مانند: «خرجت فإذا السبع». و گاهى نيز واجب است تا خبر حذف گردد مانند: «لولا زيد لهلك عمر»، و «ضربى زيدا قائما»، و«كلّ رجل وضيعته»، و «لعمرك لأفعلنّ كذا».

حال اگر ملاك ضميمه كردن الفاظ طبق ادعاى فخر رازى حكم عقل باشد، پس چه وجهى در وجوب حذف خبر در امثله مذكور وجود دارد؟ بديهى است كه از حذف خبر يا ذكر خبر در مثال‌هاى فوق، هيچ محذور عقلى لازم نمى‌آيد؛ اما استعمال و گويش رايج عربى اقتضا مى‌كند تا در موارد ياد شده، خبر ذكر نگردد. بنابراين فخر رازى هرگز نمى‌تواند از اين محذور اساسى پاسخى دهد.

و باز ابن حاجب و به تبع او ديگر عالمان نحوى، در بحث مفعول مطلق گفته‌اند كه در برخى موارد حذف فعل مفعول مطلق واجب است. ابن حاجب مى‌نويسد:

وقد يحذف الفعل لقيام قرينة جوازا، كقولك لمن قدم: خير مقدم. ووجوبا سماعا مثل: سقيا ورعيا، وخيبة وجدعا، وحمدا وشكرا، وعجبا... وقياسا في مواضع، منها: ما وقع مثبتا بعد نفي أو معنى نفي داخل على اسم لا يكون خبرا عنه، أو وقع مكررا مثل: «ما زيد إلا سيرا»، و«ما أنت إلا سير


1) . شرح الرضى على الكافية: 1 / 272.

البريد»، و«إنما أنت سيرا»، و«زيد سيرا سيرا»؛(1)گاهى جايز است تا فعل به دليل وجود قرينه حذف گردد؛ مانند سخنى كه در خوش آمد گويى گفته مى‌شود: خير مقدم. و گاهى حذف فعل واجب است به دليل سماع، مانند: سقيا و رعيا، خيبة و جدعا، حمدا و شكرا، و عجبا... و گاهى نيز وجوب حذف فعل به دليل قياس است كه يكى از اين موارد به موردى اختصاص دارد كه كلام مثبت پس از نفى وارد گردد، يا معناى نفى بر اسمى داخل شود كه خبر آن نيست و يا به صورت مكرر آمده، مانند: «ما أنت إلا سيرا»، «ما أنت إلا سير البريد»، «إنما أنت سيرا» و «زيد سيرا سيرا».

حال اگر در مواردى كه ابن حاجب ذكر كرده، ملاك ضميمه نمودن الفاظ طبق ادعاى فخر رازى حكم عقل باشد، عقل هيچ محذورى در ذكر فعل در موارد ياد شده نمى‌بيند؛ زيرا از ديدگاه عقل اگر فعل در مثال‌هاى ذكر شده ذكر گردد، هيچ اتفاق خلاف عقلى روى نمى‌دهد. بنابراين معلوم مى‌شود كه ملاك ضميمه كردن الفاظ هرگز نمى‌تواند حكم عقل باشد؛ بلكه ملاك، سنجيدن صحت استعمال است و بررسى استعمال نيز پيرو وضع تعيينى يا تعيّنى خاص خود است. در نتيجه پر واضح است كه ذكر ملاك عقلى براى ضميمه نمودن الفاظ، سبب اختلال كامل قواعد زبان‌شناختى و گويشى است و با واقعيت فاصله بسيار زيادى دارد. البته از آنجا كه مطلب واضح است و غرض پرگويى در اثبات مطلب نيست، از بيان مثال‌هاى فراوان ناقض سخن فخر رازى پرهيز مى‌كنيم؛ اما باز خواننده اين سطور مى‌تواند جهت مزيد اطلاع، به بحث ديگرى از ابن حاجب در وجوب حذف فعل عامل در مفعول به، و پژوهش مفصل سيوطى در كتاب الاشباه والنظائر، ذيل عنوان «الاصول المرفوضه» بنگرد و توجه


1) . همان: 1 / 305 - 315.

نمايد كه التزام به سخن فخر رازى تا چه اندازه فاجعه بار و موجب هدم قواعد زبان‌شناختى مى‌شود.

ادعاى سوم: وى ادعا كرده كه بايد بتوان معناى مولا را در معناى «من» به كار برد و اين نيز از ديگر مغالطات فخر رازى است؛ زيرا او معناى اسمى مولا و اولى كه يك معناى مستقل است را با معناى حرفى «من» مقايسه كرده كه معنايى غير مستقل است و اساسا ربطى به بحث ندارد و كسى نيز ادعا نكرده كه مولا در معناى «من» به كار رود، بلكه روى سخن در استعمال كلمه مولا در هيئت افعل تفضيل است و اين نكته ربطى به جايگزينى مولا در معناى «من» ندارد و از سوى ديگر، استعمال كلمه‌اى با معناى اسمى در معناى حرفى نيز محذورى به دنبال ندارد و عالمان چنين استعمالى را روا مى‌دانند و به همين مناسبت لازم است تا كمى اين بحث را تبيين نمائيم.

با توجه به طرح مسأله به صورتى كه گذشت، اينك مى‌گوييم كه از ميان دانشوران اصولى شيعه، صاحب كفاية الاصول بحثى مطرح نموده تحت اين عنوان كه مى‌توان معناى حرفى را در معناى مرادف اسمى آن استعمال كرد؛ يعنى مى‌توان در مثال «صرت من البصرة الى الكوفه»، به جاى كلمه، «من» از كلمه «ابتدا» استفاده كرد. و ديگر اصوليان نيز به بيان اين مسأله پرداخته‌اند و حتى عالمان دانش ادبيات عرب نيز از بيان اين نكته غفلت نورزيده و آن را به صورت مشروح دنبال نموده‌اند.

شيخ خالد ازهرى در شرح خود بر كتاب التوضيح كه شرح كتاب ابن مالك نحوى است، مى‌نويسد:

والحكم الثاني فيما بعد أفعل: أن يؤتى بعده ب-«من» جارة للمفضول كما تقدم من الأمثلة، وهي عند المبرد وسيبويه لإبتداء الإرتفاع في نحو: أفضل منه وابتداء الإنحطاط في نحو شر منه. واعترضه ابن مالك بأنّها لا تقع بعدها « إلى » واختار أنها للمجاوزة، فإن معنى زيد أفضل من عمرو: جاوز

زيد عمرا في الفضل. واعترضه في المغني: بأنها لو كانت للمجاوزة لصحّ في موضعها « عن ». ودفع بأن صحّة وقوع المرادف موقع مرادفه إنما إذا لم يمنع من ذلك مانع، وههنا منع مانع وهو الإستعمال، فإن إسم التفضيل لا يصاحب من حروف الجر إلا « من » خاصة؛(1)حكم دوم در مورد كلمه‌اى كه پس از «افعل» مى‌آيد آن است كه مجرور به حرف «من» مى‌باشد؛ همان طور كه از مثال‌هاى سابق معلوم شد. معناى «من» نزد سيبويه و مبرد براى ابتدائيت است، در موردى كه غرض از تفضيل براى بيان افضليت باشد. همچنين براى ابتدائيت است، در موردى كه غرض از تفضيل براى بيان برترى در شر باشد كه در صورت نخست، از آن با عنوان «ابتداء ارتفاع» و در صورت دوم به عنوان «ابتداء انحطاط» تعبير مى‌گردد. اما ابن مالك بر اين نظريه اعتراض كرده و گفته كه «من» در اينجا به معنايى كه سيبويه مى‌گويد، نيست؛ زيرا پس از من «الى» واقع نمى‌شود، بنابراين «من» به معناى مجاوزه خواهد بود؛ بنابراين مثال: «زيد افضل من عمرو» در حقيقت به تقدير: «جاوز زيد عمروا فى الفضل» مى‌باشد. اما ابن هشام در كتاب مغنى به ابن مالك اعتراض نموده و گفته است: اگر «من» در اينجا به معناى مجاوزه باشد، بايد صحيح باشد كه به جاى آن «عن» به كار رود، در حالى كه صحيح نيست. اما خود ابن هشام از اين اعتراض پاسخ گفته و نوشته است: در جايى كه مانع نباشد، مى‌توان كلمه مرادف را به جاى كلمه مرادف ديگرش قرار داد و در اين مورد نيز، استعمال مانع را برداشته؛ زيرا اسم تفضيل از ميان حروف جار تنها با «من» قرين مى‌گردد.

همان‌گونه كه از عبارت فوق استفاده مى‌شود، قانون در ترادف و اين همانى


1) . التصريح على التوضيح: 2 / 96 - 97.

واژه‌گان همسو، حتى در مواردى كه اسمى بر جاى حرف بيايد، بر اساس استعمال تعريف مى‌شود و اگر استعمال جايگزينى دو واژه مرادف را پذيرفت، مى‌توان حكم به اين همانى دو واژه مرادف صادر نمود.

مقام دوم: بررسى سخنان عالمان نحو در كيفيت اين همانى معنايى ميان دو واژه مرادف

در اين قسمت به سخنان دانشوران نحو مى‌پردازيم و هدف ما از بيان سخنان آنان، بررسى اين نكته است كه آيا در هر موردى كه دو واژه داراى معناى مشترك بودند، اشتراك معنايى بدين معناست كه بتوان هر كدام را در جاى ديگرى قرار داد؟ بيان اين مطلب در حقيقت پاسخ به ادعاى فخر رازى مبنى بر اين بحث است كه اگر مولا به معناى اولى باشد، بايد بتوان هر كدام را به جاى ديگرى استعمال نمود و ما اثبات مى‌كنيم كه موارد بسيارى وجود دارد كه دو واژه داراى معناى مشتركى هستند؛ اما اين اشتراك دليل نمى‌شود تا هر كدام از دو واژه مشترك و مرادف را در جاى ديگرى استعمال نمود.

رضى استرآبادى رحمه اللّه نيز در اثر مشهور خويش كه در علم نحو نگاشته است، در بحث افعال قلوب مى‌نويسد:

ولا يتوهّم أنّ بين علمت وعرفت فرقا معنويا كما قال بعضهم. فإن معنى «علمت أن زيداً قائم» و«عرفت أن زيدا قائم» واحد، إلا أن عرف لا ينصب جزأي الجملة الإسميّة كما ينصبهما علم، لا لفرق معنوي بينهما، بل هو موكول إلى اختيار العرب، فإنهم قد يخصّون أحد المتساويين في المعنى بحكم لفظي دون الآخر؛(1)


1) . شرح الرضي على الكافية: 4 / 149.

گمان نشود آن گونه كه برخى پنداشته‌اند ميان «علمت» و «عرفت» از نظر معنا تفاوت وجود دارد؛ زيرا معناى عبارت «علمت أن زيدا قائم» و «عرفت أن زيدا قائم» يكى مى‌باشد، مگر در اين نكته كه در «عرف»، دو جزء اسمى جمله منصوب نمى‌گردد؛ اما «علم» سبب نصب مى‌شود، منتها تفاوت معنوى ميان اين دو نيست؛ بلكه علت اين مسأله منوط به استعمال عرب است؛ زيرا عرب يكى از دو واژه‌اى كه در معنا با يكديگر مرادف هستند را در حكم لفظ ديگرى قرار مى‌دهند.

باز وى در بحث افعال ناقصه مى‌نويسد:

وليس إلحاق مثل هذه الأفعال بصار قياسا بل سماعا، ألا ترى أنّ نحو انتقل لا يلحق به مع أنه بمعنى تحول؛(1)و اين گونه نيست كه الحاق اين افعال به «صار» از باب ضابطه و قياسى باشد؛ بلكه سماعى است و پيرو استعمال عرب. آيا نمى‌بينى كه «انتقل» به معناى «صار» نيامده، با وجود اينكه «انتقل» به معناى تحول است و با «صار» در معنا مشترك است؟! [اما با اين وجود استعمال عرب اين دو فعل را به جاى هم قرار نداده است].

سخن استرآبادى كاملاً متين است و او با بيانى برهانى ثابت نموده كه در ضميمه كردن الفاظ به يكديگر براى ساخت جمله، استعمال عرب ملاك قضاوت قرار مى‌گيرد و هرگز نمى‌توان حكم عقل را به عنوان ملاك قضاوت در نظر گرفت، چه اينكه از منظر عقل هيچ محذورى در استعمال «انتقل» به جاى «صار» وجود ندارد و از ديدگاه عقلى مى‌توان چنين كرد؛ اما استعمال عرب از چنين جايگزين كردنى خوددارى كرده و ما نيز بايد پيرو استعمال باشيم و نمى‌توانيم حسب صلاحديد خويش، هر واژه‌اى را به جاى ديگرى به كار بريم.


1) . همان: 4 / 184.

قاضى محب اللّه بهارى نيز در تأييد سخن رضى‌الدين استرآبادى مى‌نويسد:

دعا «لا يقوم مقام» صلى، «وعرفت أن» عرف «لا يقوم مقام» علم «وأن» انتقل «لا يقوم مقام» تحول؛(1)همانا نمى‌توان واژه «دعا» را به جاى «صلى» به كار برد و نمى‌توان واژه «عرف» را به جاى «علم» و واژه «انتقل» را به جاى «تحول» استعمال نمود.

از ديگر تفاوت‌هايى كه عالمان نحوى ذكر كرده‌اند، فرق ميان «حتى» و «إلى» مى‌باشد، در حالى كه هر دو بر غايت دلالت مى‌كنند. اما «الى» مى‌تواند به صورت مضمر به كار رود و ضمير به آن ملحق شود و در قالب خبر بيايد مانند: «الامر اليك»، در حالى كه «حتى» به صورت مضمر استعمال نشده و نمى‌توان «حتى» را با الحاق ضمير به عنوان خبر ذكر نمود، در حالى كه «حتى» و «الى» به يك معنا هستند و عقل هيچ محذورى در جايگزينى ميان آنها مشاهده كند؛ اما هيچ عالم زبان‌شناسى در اين مورد وقعى بر حكم عقل ننهاده و تنها استعمال را ملاك خويش قرار داده است.

جلال‌الدين سيوطى در كتاب الاشباه والنظائر، در قسمتى تفاوت «واو» و «فاء عاطفه» را بيان كرده و در قسمت ديگرى، تفاوت «الا» و «غير» را بيان داشته و در قسمت ديگرى به تفاوت ميان «عند»، «لدن» و «لدى» پرداخته و در جاى ديگر به تفاوت «ام» و «او» اشاره نموده و در مورد ديگر، تفاوت «هل» و «همزه استفهامى» را ذكر كرده است، در حالى كه در تمام موارد ياد شده، عقل محذورى از جايگزينى ميان دو كلمه مرادف نمى‌بيند. اما استعمال عرب اين جايگزينى را نپسنديده و به همين جهت عالمان نحوى نيز اين جايگزينى را نپذيرفته‌اند و از اينجا ضعف استدلال فخر رازى هويدا مى‌شود؛ چه اينكه او ادعا نموده بود كه اگر مولا و اولى به يك معنا باشند،


1) . نفحات الأزهار: 8 / 155، به نقل از محب‌اللّه بهارى.

بايد بتوان هر كدام را در جاى ديگرى استعمال نمود و ما نيز در پاسخ او به مواردى اشاره كرديم كه دو كلمه از نظر معنايى يكسان و مرادف است؛ اما هيچ عالمى ادعا نكرده كه اگر مثلاً «غير» و «الا» به يك معنا بود، بايد بتوان هر كدام را در جاى ديگرى نهاد! پس لازمه يكسان بودن معناى مولا و اولى اين نيست كه بتوان هر كدام را در جاى ديگرى استعمال نمود و شواهد بسيارى وجود دارد كه دو كلمه به يك معنا هستند؛ اما نمى‌توان آنها را در جاى يكديگر به كار برد. قاضى نور اللّه شوشترى نيز با توجه به اين نكته لطيف، مى‌نويسد:

وأيضا كون اللفظين بمعنى واحد لا يقتضي صحة اقتران كلٌ منها في الإستعمال بما يقترن به الآخر، لأنّ صحّة اقتران للفظ باللفظ من عوارض الألفاظ لا من عوارض المعاني، ولأن الصلاة مثلا بمعنى الدعاء والصلاة إنما يقترن بعلى والدعاء باللام يقال: «صلى عليه ودعا له»، ولو قيل: «دعا عليه لم يكن بمعناه». وقد صرّح الشيخ الرضي بمرادفة العلم والمعرفة مع أن العلم يتعدى إلى مفعولين دون المعرفة، وكذا يقال: «إنّك عالم» ولا يقال: «إن أنت عالم»، مع أن المتّصل والمنفصل ههنا مترادفان كما صرّحوا به، وأمثال ذلك كثير؛(1)و نيز اينكه گفته مى‌شود دو لفظ مرادف به معناى واحدى هستند، به اين معنا نيست كه بتوان هر كدام از آنها را در جاى ديگرى استعمال نمود؛ زيرا جايگزين نمودن دو لفظ به جاى ديگرى از عوارض الفاظ است نه از عوارض معانى، به همين دليل واژه صلات با معناى دعا مرادف است؛ اما لفظ دعا با حرف لام و لفظ صلات با حرف على به يك معناست و اگر دعا با حرف على بيايد، به معناى ديگرى خواهد بود.


1) . شرح إحقاق الحق: 2 / 497 - 498.

و مرحوم رضى تصريح نموده كه لفظ علم و معرفت مرادف هستند، در حالى كه لفظ علم با دو مفعول متعدى مى‌شود؛ اما لفظ معرفت اين گونه نيست و نيز گفته مى‌شود: «إنّك عالم» و گفته نمى‌شود: «إن أنت عالم»، در حالى كه ضمير متصل و منفصل در اينجا مرادف يكديگرند و وى به اين مطلب تصريح كرده است.

ممنوعيت استعمال وزن مفعل به معناى افعل تفضيل

تا به اينجا از زواياى گوناگون به نقض سخن فخر رازى پرداختيم؛ اما سزاوار است تا اكنون به ادعاى ديگر وى نيز پاسخ دهيم. در سخنانى كه از فخر رازى نقل شد، بيان شده بود كه مولا بر وزن مفعل است و وزن مفعل نمى‌تواند به معناى افعل تفضيل استعمال گردد. اين شبهه را پس از رازى، گروه بسيارى از عالمان عامه مطرح نموده‌اند. هر چند كه با بيانات گذشته، پاسخ اين شبهه روشن گرديد؛ اما سزاوار است تا به صورت تخصصى به خصوص اين شبهه نيز پاسخ داده شود. البته پاسخى كه در اينجا ارائه مى‌گردد بيشتر از تبار ساختارى واژه است و ناظر به ساختار واژه‌ها مى‌باشد. فخر رازى ادعا كرده كه وزن مفعل در معانى حدوث، زمان و مكان به كار مى‌رود و ظاهر سخن او بر اين معنا دلالت مى‌كند كه وزن مفعل به صورت انحصارى بر معانى فوق دلالت دارد. سؤالى كه در اين جا مطرح مى‌گردد آن است كه آيا وزن مفعل، در معناى فاعل و مفعول و فعيل نيز به كار مى‌رود؟ فخر رازى خود اعتراف نموده كه وزن مفعل در معناى فاعل و فعيل به كار مى‌رود؛ از اين رو مى‌نويسد:

وأما قول الأخطل: فأصبحت مولاها من الناس كلّهم. وقوله: لم يأسروا فيه إذ كانوا مواليه. وقوله: موالي حقّ يطلبون. فالمراد بها: الأولياء، ومثله قوله عليه السلام: مزينة وجهينة وأسلم وغفار موالي اللّه ورسوله، أي: أولياء اللّه

ورسوله. وقوله عليه السلام: أيما امرأة نُكِحَتْ بغير إذن مولاها. فالرواية المشهورة مفسرة له. وقوله: « ذَلِك بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلى الَّذِينَ ءَامَنُوا » أي: وليهم وناصرهم « وَأَنَّ الْكافِرينَ لا مَوْلى لَهُمْ » أي لا ناصر لهم، فكذا روى ابن عباس ومجاهد وعامة المفسرين؛(1)اما آنجا كه اخطل گفته است: «قد أصبحت مولاها من الناس بعده» و «لم تأشروا فيه إذ كنتم مواليه» و «موالى حق يطلبون»، مرادش از مولا اولياء است؛ مانند سخن پيامبر كه فرمود: «مزينه، جهينه، اسلم و غفار از مواليان خدا و رسول او مى‌باشند». و مراد از مولا در اينجا نيز اولياء است. و نيز مانند سخن پيامبر كه فرمود: «أيما امرأة تزوجت بغير إذن مولاها»، و مراد از مولا در اينجا نيز ولى دختر است و اين روايت مشهور مى‌تواند به عنوان مفسر تلقى گردد. و مولا در آيه شريف: « ذَلِك بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلى الَّذِينَ ءَامَنُوا » نيز آنگونه كه ابن عباس، مجاهد و مشهور مفسران نقل كرده‌اند، به معناى ولى و ناصر مى‌باشد.

در نتيجه خود رازى اعتراف كرده كه وزن مفعل در معناى فاعل و فعيل به كار مى‌رود؛ پس اگر فخر رازى مدعى است كه وزن مفعل انحصارا در معناى حدوث و زمان و مكان به كار مى‌رود، بايد پاسخ گويد كه چرا مفعل به معناى فاعل و فعيل نيز آمده و استعمال مفعل در معناى فاعل و فعيل، نقض سخن او است و اگر مراد او انحصار نيست و تنها معناى حدوث، زمان و مكان را از باب ذكر مصداق آورده، در اين صورت سخن بيهوده و لغوى گفته؛ زيرا ذكر مصداق به تنهايى دردى دوا نمى‌كند و ما نيز ادعا مى‌كنيم كه استعمال وزن مفعل در افعل تفضيل نيز يكى ديگر از مصاديق كاربرد وزن مفعل است.


1) . نهاية العقول: 4 / 494.

فخر رازى در استدلال خويش مدعى شده كه اگر وزن مفعل در معناى افعل تفضيل به كار رود، لازم مى‌آيد كه استعمالات نادر و شاذ در كتاب و سنت جارى گردد. گويا وى توجه نكرده كه استعمالاتى به مراتب نادرتر و شاذتر در لسان كتاب و سنت وجود دارد و حتى خود فخر رازى در كتاب تفسيرش بر اين استعمالات صحه گذارده است. يكى از اين استعمالات نادر در سوره يوسف به كار رفته، آنجا كه خداوند متعال مى‌فرمايد:

« وَ قَالَ الْمَلِك إِنى أَرَى سبْعَ بَقَرَتٍ سِمَانٍ يَأْكلُهُنَّ سبْعٌ عِجَافٌ »؛(1)پادشاه گفت: من هفت گاو نحيف را ديدم كه هفت گاو فربه را خوردند.

سيوطى در مورد كلمه «عجاف» در اين آيه شريف مى‌نويسد:

وقال - أي ابن فارس - ليس في الكلام أفعل مجموعا على فعال إلا أعجف وعجاف؛(2)ابن فارس مى‌گويد: در زبان عرب، وزن أفعل بر وزن فعال جمع بسته نمى‌شود، مگر در دو مورد استثنائى اعجف و عجاف.

جوهرى نيز در كتاب صحاح مى‌نويسد:

العجف بالتحريك: الهزال، ولا عجف المهزول، وقد عجف، والأنثى عجفاء، والجمع عجاف على غير قياس، لأن أفعل وفعلاء لا يجمع على فعال، ولكنّهم بنوه على سمان، والعرب قد تبنى الشيء على ضدّه؛(3)العجف به حركت حروف، به معناى هزال مى‌باشد و عجف يعنى مهزول و مونث آن


1) . سوره يوسف، آيه 43.

2) . المزهر في علوم اللغة وأنواعها: 2 / 118.

3) . الصحاح: 4 / 1399.

عجفاء مى‌باشد و جمعش عجاف است، منتها اين جمع قياسى [ضابطه‌مند ]نيست؛ زيرا وزن أفعل و فعلاء بر وزن فعال جمع بسته نمى‌شود؛ ليكن اين جمع به قرينه كلمه «سمان» بسته شده و در لغت عرب گاهى يك كلمه را بر اساس كلمه ضدش جمع مى‌بندد.

خود فخر رازى در تفسير آيه مذكور مى‌نويسد:

المسألة الأولى: قال الليث: العجف ذهاب السمن، والفعل عجف يعجف، والذكر أعجف، والأنثى عجفاء، والجمع عجاف في الذكران والإناث. وليس في كلام العرب أفعل وفعلاء جمعا على فعال غير أعجف وعجاف، وهي شاذة حملوها على لفظ سمان فقالوا: سمان وعجاف، لأنهما نقيضان. ومن دأبهم حمل النظير على النظير والنقيض على النقيض؛(1)مسأله نخست: ليث مى‌گويد: العجف؛ يعنى رفتن فربهى و چاقى، و فعل آن عجف يعجف مى‌باشد و مذكرش اعجف و مونثش عجفاء و جمع آن در مذكر و مونث، عجاف است. همانا در كلام عرب أفعل و فعلاء به وزن فعال نمى‌آيد، مگر در يك مورد استثنائى كه عجاف است و اين استعمال شاذ و كم‌ياب است و به قرينه كلمه «سمان» بوده است؛ زيرا عجاف و سمان نقيض يكديگرند و در لغت عرب رايج است كه دو كلمه مثل هم را بر يكديگر و دو كلمه نقيض را نيز بر يكديگر حمل مى‌نمايند [يعنى احكام لفظى يكى از آنها را به ديگرى مى‌دهند].

و نيز سيوطى مى‌نويسد:

قال ابن هشام في تذكرته: إعلم أنّ «هاؤما» و«هاؤم»، نادر في العربية، لا نظير له، ألا ترى أن غيره من صه ومه لا يظهر فيه الضمير البتة، وهو مع


1) . تفسير الرازي: 18 / 147.

ندوره غير شاذّ في الإستعمال، ففي التنزيل: « هَاؤمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ »؛(1)ابن هشام مى‌نويسد: بدان كه دو واژه «هاوما» و «هاوم» در لغت عرب نادر است و مانندى ندارد. آيا نمى‌بينى كه كلمه «صه» و «مه» به صورت مضمر به كار نمى‌رود؟ اما اين كلمه با وجود ندرت استعمالش شاذ نيست؛ زيرا در آيه « هَاؤمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ » به كار رفته است.

البته مثال‌هاى بسيارى وجود دارد كه ثابت مى‌نمايد برخى لغات با وجود مانند نداشتن در زبان عربى، در قرآن و سنت به كار رفته است و ما به دليل پرهيز از طولانى شدن سخن، از نقل تمام اين موارد دست مى‌كشيم؛ اما جهت مزيد اطلاع مخاطب اين سطور، به پاره‌اى ديگر از اين لغات اشاره مى‌كنيم. سيوطى در كتاب المزهر به لغت «ميسره» اشاره نموده و نيز از لغت جمالات، تفاوت و تكاد نام برده و در جاى ديگر از قول زجاج در شرح مقامات مطرزى نوشته كه عبارت «سقط فى ايديهم» از جمله عباراتى است كه تنها در قرآن به كار رفته و هيچ استعمالى در اشعار عرب از آن به چشم نمى‌خورد. سيوطى در جاى ديگر مى‌نويسد:

قال ابن جني في الخصائص: المسموع الفرد هل يقبل ويحتج به؟ له أحوال أحدها: أن يكون فردا، بمعنى أنه لا نظير له في الألفاظ المسموعة، مع إطباق العرب على النطق به. فهذا يقبل ويحتج به ويقاس عليه إجماعا؛(2)ابن جنى در كتاب خصائص مى‌نويسد: آنچه كه يكبار شنيده شده آيا پذيرفته مى‌شود و مى‌توان به آن احتجاج كرد؟ در اين مورد نظرياتى وجود دارد: يك نظريه آن است كه اگر مراد از تك بودن آنچه كه شنيده شده آن است كه آن واژه هيچ


1) . الأشباه والنظائر: 2 / 94.

2) . المزهر في علوم اللغة وأنواعها: 1 / 196.

مانندى در الفاظ شنيده شده ندارد، در حالى كه عرب بر آن سخن مى‌گويد؛ در اين صورت مى‌گوييم كه آن واژه منفرد قابل قبول است و مورد احتجاج قرار مى‌گيرد و مى‌توان طبق آن قاعده تأسيس كرد و اين مطلب مورد اجماع است.

بسيار جاى شگفتى است كه خود فخر رازى با اينكه در كتاب نهاية العقول و در ضمن بيان اشكال بر استعمال مولا به جاى اولى خرده گرفته كه اين استعمالاتِ كم‌ياب مورد قبول نيست؛ اما خود او در همان كتاب نهاية العقول سخن خويش را نقض كرده و به موردى اشاره كرده كه هيچ مانندى در لغت عرب ندارد. وى مى‌نويسد:

وأما بيت لبيد فقد حكي عن الأصمعي فيه قولان أحدهما: إن المولى فيه اسم لموضع الولي كما بينا... . وإنما جاء مفتوح العين تغليبا لحكم اللام على الفاعل، أن الفتح في معتل الفاء قد جاء كثيرا، منه موهب وموجد، وموحل، والكسر في المعتل اللام لم يسمع إلا في كلمة واحدة وهي مأوى؛(1)اما در مورد بيت شعر لبيد كه از اصمعى حكايت شده است، دو قول وجود دارد. نظريه نخست آن است كه مولا در اين بيت اسمى است كه به جاى ولى به كار رفته... و همانا از باب قاعده تغليب حكم لام بر فاء الفعل، مفتوح العين به كار رفته و فتح در معتل الفاء بسيار به كار مى‌رود؛ مانند موهب، موحد، موضع و موحل، و در معتل اللام به كسر به كار مى‌رود، در حالى كه هيچ موردى از آن شنيده نشده مگر در كلمه مأوى.

در هر حال با توجه به پاسخ‌هايى كه ذكر شد، به نظر مى‌رسد ديگر جايى براى شبهه فخر رازى باقى نمى‌ماند و پيش از اين نيز بيان شد كه اصل اين شبهه از ناحيه


1) . نهاية العقول: 4 / 493.

فخر رازى مطرح شده و ديگران نيز اين شبهه را از او برگرفته‌اند؛ اما در هر حال فخر رازى به بيان تشكيك مشهور است و آن قدر در ايراد شك و شبهه پيش رفته كه حتى ذهبى(1)بر او خرده گرفته و ابن حجر او را به شبهه‌اندازى در اصول اسلام و تساهل در پاسخگويى متهم نموده‌اند.(2)بنابراين ما نيز وقعى به سخن او نمى‌نهيم و سخن او را ناديده مى‌انگاريم. در هر صورت سخن پرطمتراق فخر رازى‌و ادعاى بزرگ او داراى ابهامات جدى بسيارى مى‌باشد و همين مسأله سبب شده تا ژرف‌انديشان از سخن او پيروى نكنند و حتى خود وى نيز در ديگر آثارش مانند المحصول، نسبت به اين نظريه دچار ترديد گردد.

آرى، تفتازانى در نقد سخن فخر رازى مى‌نويسد:

وبالجملة استعمال (المولى) بمعنى: المتولي والمالك للأمر والأولى بالتصرف شائع فى كلام العرب منقول عن كثير من أئمة اللغة. والمراد إنه اسم لهذا المعنى لا صفة بمنزلة الأولى ليعترض بأنه ليس من صيغة إسم التفضيل وأنه لا يستعمل استعماله؛(3)و بالجمله، استعمال مولا به معناى متولى و مالك امر و اولى به تصرف در كلام عرب بسيار شايع و رايج است و از بسيارى از پيشوايان لغت روايت گرديده است و مراد آن است كه مولا اسمى است كه براى اين معنا قرار داده شده، نه اينكه صفت باشد و به منزله اولى قرار گيرد تا شبهه شود كه وزن مفعل به معناى افعل نمى‌آيد.

قنوجى نيز در كتاب بحر المذاهب، دقيقا مانند عبارت تفتازانى را نقل كرده و توضيح داده كه اصل استعمال مولا در معناى اولى صحيح است و بدون اينكه اسمى


1) . ر.ك: ميزان الإعتدال: 3 / 340 / ش 6686.

2) . ر.ك: لسان الميزان: 4 / 426.

3) . شرح المقاصد: 2 / 290.

بياورد، سخن فخر رازى را نقد كرده است. بنابراين ژرف‌انديشان نيز با توجه به لوازم فاسد سخن فخر رازى، وقعى بر سخن او نگزارده‌اند و شبهه او را از اين ناحيه به باد انتقاد گرفته‌اند.

بنابراين تا اينجا به جانب نخست شبهه كاملاً پاسخ داده شد و معلوم گرديد كه اصل استعمال وزن مفعل در معناى افعل تفضيل هيچ محذورى را به دنبال ندارد. اما پاسخ از قسمت دوم شبهه نيز پيش از اين به طور مفصل بيان گرديد و علاقه‌مندان مى‌توانند با مراجعه به قسمت بررسى دلالت، به موارد بسيار زيادى كه در قرآن و سنت نبوى و لغت عرب بيان گرديده بنگرند و مشاهده نمايند كه در موارد فراوانى ديده شده كه مولا به معناى اولى به كار رفته و ما در بررسى قسمت دلالت به طور گسترده به موارد استعمالات قرآنى و ديگر موارد، به طور مفصل اشاره نموديم و حتى سخنان فخر رازى را نقل نموديم و ثابت كرديم كه خود فخر رازى نيز پذيرفته كه مولا در لسان قرآن، به معناى اولى آمده است.

پاسخ دسته سوم شبهات: ادعا شده بود كه هرچند مولا به معناى اولى به كار رفته، اما مراد از اولويت خلافت و امامت نيست؛ مانند اولويت در آيه « إِنَّ أَوْلى النَّاسِ بِإِبْرَهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ » كه به معناى اولويت در تصرف نيست. بنابراين مراد از اولويت در حديث غدير، اولويت در پيروى و نزديكى به پيامبر صلّى اللّه عليه وآله است و اين معنا همان‌گونه كه از آيه ياد شده نيز برمى‌آيد، ملازم با خلافت و امامت نمى‌باشد.

ما در پاسخ مى‌گوييم كه نتيجه اين شبهه به آنجا باز مى‌گردد كه مراد از اولويت، اولويت در تصرف نيست؛ بلكه اولويت در محبت و تعظيم اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌باشد. بنابراين در حقيقت مستشكل به دنبال اثبات اين مطلب است كه ميان اولويت در محبت و لزوم خلافت هيچ ارتباط و ملازمه‌اى وجود ندارد و امكان دارد شخصى بيشتر مورد احترام و محبت باشد، اما خليفه و امام نباشد. نگارنده بر اين باور است كه

تفكيك ميان محبت و خلافت امكان‌پذير نيست و تنها يك بحث انحرافى تلقى مى‌گردد و در حقيقت اين تفكيك به نفى اولويت در محبت مى‌انجامد. باقر على خان در كتاب الحجج الباهره به نكته لطيفى اشاره نموده كه ذكر آن در اين مقام خالى از فايده نمى‌باشد. وى مى‌نويسد:

ولو فرض كون المقصود هو الأولى بالمحبّة والتعظيم لم يناف ما ندعيه، لأنّ الأولى بالمحبة الدينية والتعظيم الشرعي هو الأفضل من الكلّ، والأفضل أحقّ بالخلافة من المفضول، قال في الصواعق: سئل شيخ الإسلام محقق عصره أبوزرعة الولي العراقي عمن اعتقد في الخلفاء الأربعة الأفضلية على الترتيب المعلوم، ولكن يحب أحدهم أكثر هل يأثم؟ فأجاب بأن المحبة قد تكون لأمر ديني، وقد تكون لأمر دنيوي، فالمحبة الدينية لازمة للأفضلية، فمن كان أفضل كان محبتنا الدينية له أكثر، فمتى اعتقدنا في واحد منهم أنه أفضل ثم أحببنا غيره من جهة الدين حبا أكثر منه كان تناقضا، نعم إن أحببنا غير الأفضل أكثر من محبة الأفضل لأمر دنيوي كقرابة أو إحسان أو نحوه فلا تناقض في ذلك ولا امتناع، فمن اعترف بأن أفضل هذه الأمة بعد نبيّنا صلّى اللّه عليه وآله وسلم أبوبكر ثم عمر ثم عثمان ثم علي، لكنّه أحبّ عليا أكثر من أبيبكر مثلاً فإن كانت المحبة المذكورة محبة دينية فلا معنى لذلك، إذ المحبة الدينية لازمة للأفضلية كما قررناه، وهذا لم يعترف بأفضلية أبيبكر إلاّ بلسانه لا بقلبه، فهو مفضل لعلي لكونه أحبه محبة دينية زائدة على محبة أبيبكر، وهذا لا يجوز. وإن كانت المحبة المذكورة دنيوية لكونه من ذرية علي أو لغير ذلك من المعاني فلا امتناع فيه؛(1)


1) . نفحات الأزهار: 9 / 217، به نقل از الحجج الباهرة.

اگر فرض بگيريم كه مراد از اولى، اولويت در محبت و تعظيم مى‌باشد، باز هم با ادعاى ما منافاتى وجود ندارد؛ زيرا اولويت اميرالمؤمنين عليه السلام در محبت دينى و تعظيم شرعى به اين معنا، افضليت از تمام امت اسلام را به دنبال دارد و بديهى است كه افضل بيشتر سزاوار به خلافت است. صاحب كتاب صواعق مى‌نويسد: از شيخ الاسلام زمان خود، يعنى ابوزرعه ولى عراقى پرسيده شد كه اگر كسى به ترتيب متعارف به خلافت خلفاى چهارگانه باور داشته باشد؛ ليكن در مقام محبت يكى از آنان را بر ديگرى مقدم بدارد، آيا معصيت كار محسوب مى‌شود؟ وى در پاسخ گفت: گاهى منشأ محبت به يك امر دينى باز مى‌گردد و گاهى منشأ محبت به يك امر دنيوى باز مى‌گردد. اگر منشأ محبت يك امر دينى باشد، در اين صورت بايد گفت كه چنين محبتى به افضليت آن شخصى كه متعلق محبت قرار گرفته رجوع كند؛ زيرا ما هنگامى كه شخصى را افضل بدانيم، منشأ محبت دينى ما نسبت به او بيشتر مى‌شود. پس اگر ما معتقد به افضليت يكى از خلفا باشيم و كسى غير او را از او بيشتر دوست بداريم، گرفتار تناقض مى‌شويم؛ اما اگر منشأ محبت دينى نباشد، بلكه به امر دنيوى، مانند نسب فاميلى يا به واسطه احسان شخصى باز گردد، در اين صورت اشكالى ندارد.

اما اگر كسى اعتراف نمود كه ابوبكر پس از پيامبر افضل افراد امت است و پس از او عمر و پس از او عثمان و سپس على قرار دارد، اما در عين حال بگويد كه على را بيشتر از ابوبكر دوست دارم، اين محبت بى‌معناست و چنين شخصى در حقيقت به افضليت ابوبكر اعتراف ننموده و تنها او را با زبان دوست داشته نه از صميم قلب و چنين شخصى در حقيقت ابوبكر را نسبت به على مفضول در نظر گرفته و اين مسأله جايز نيست؛ اما اگر محبت او به جهت امرى دنيايى باشد مانعى ندارد.

عبارتى كه صاحب صواعق از ابوزرعه نقل كرده كاملاً متين است و بيان‌گر نكته بسيار دقيق و عميقى مى‌باشد و نشان مى‌دهد - همان گونه كه ما گفتيم - تفكيك در مرحله محبت امكان ندارد و اگر بنا باشد كه كسى اولى در محبت باشد، پس چنين شخصى افضل خواهد بود و با وجود او نوبت به خلافت غير افضل نمى‌رسد و معنا ندارد كه با وجود چنين شخص افضلى، امت از غير افضل پيروى نمايد.

بنابراين قسمت نخست اين شبهه در ذات خود تناقض دارد و مستشكل ادعا كرده كه اولويت در محبت با خلافت شخص ديگرى قابل جمع است، در حالى كه اين پندار باطل و غلط است و حتى خود عالمان عامه نيز به لوازم چنين سخنى ملتزم نمى‌گردند؛ در نتيجه، اولويت در محبت به معناى اولويت در خلافت خواهد بود، زيرا ميان اولويت در محبت و خلافت ارتبط وثيقى وجود دارد و شخصى كه اولى در محبت باشد، بدون ترديد از آن شخصى كه اولى در محبت نيست، برتر است و هنگامى كه شخص برتر و لايق وجود دارد، نوبت به شخص نالايق نخواهد رسيد.

اما در مورد آيه « إِنَّ أَوْلى النَّاسِ بِإِبْرَهِيمَ... » بايد گفت كه مقايسه اين آيه با اولويت در حديث غدير كاملاً بى‌ربط و غير منطقى مى‌باشد؛ زيرا در آيه شريف سخن از «اولى ب-» به ميان آمده؛ يعنى اولويتى كه با حرف «باء» مجرور گرديده؛ اما مراد از اولويت در حديث غدير، مفهوم اسمى اولويتى است كه با حرف «من» مجرور گرديده؛ از اين رو قياس اين دو اولويت كاملاً مع الفارق و بدون وجه است؛ زيرا اولويت مجرور به حرف «باء» از سنخ اولويت مقيد است و اولويت مجرور با حرف «من» از سنخ اولويت مطلق و غير مقيد مى‌باشد و اساساً اولويت در آيه مذكور در مقام بيان اولويت مقيد است كه توسط قيد « لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ »تخصيص زده شده؛ اما اولويت در حديث غدير مطلق بوده و از سنخ اولويت آيه شريف « النَّبىُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ » مى‌باشد؛ به همين روى بيان داشتيم كه مراد از اولويت در حديث غدير همان

مفهوم اسمى و نه حرفى، اولويت مجرور با حرف «من» مى‌باشد و از اينجا كاملا روشن مى‌شود كه اولويت در حديث غدير تنها با اولويت به معناى اولى بالتصرف سازگار است و گونه ديگرى از اولويت در حديث غدير معناى صحيحى نمى‌دهد، همان‌گونه كه اولويت مطرح شده در آيه شريف « النَّبىُّ أَوْلى بِالْمُؤمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ » نيز مطلق است و قيد بردار و تخصيص بردار نيست.

پاسخ از دسته چهارم شبهات: پيش از اين بيان شد كه خرده گيران اين گروه بر اين باورند كه مولا اگر به صورت مشترك معنوى در ميان معانى متعدد در نظر گرفته شود، نيازمند معنايى است كه مشترك در تمامى معانى باشد و اين معنا تنها معناى ناصر و يارى‌كننده است و اگر به صورت مشترك لفظى در نظر گرفته شود، نيازمند قرينه‌اى است تا مولا را در يك معنا متعين نمايد و تعيّن مولا در معناى اولى به تصرف داراى قرينه نيست.

در بررسى دلالت حديث غدير به صورت مفصل به واكاوى بحث اشتراك لفظى و معنوى واژه مولا پرداختيم و در اين مقام به تكرار مباحث پيشين نمى‌پردازيم؛ اما به صورت اجمالى مى‌گوييم كه سخن ابن حجر در تعيين معناى «ناصر» يا «محب» و يا «قرب معنوى»، به عنوان قدر مشترك در ميان تمام معانى، سخن نادرستى است؛ زيرا معانى ياد شده در حقيقت قدر مشترك ميان تمام معانى نيست.

در بحث دلالت به صورت مبسوط اثبات نموديم كه معناى «المتصرف فى الامور» و معناى «متولى» و معانى ديگر از اين قبيل نيز براى واژه مولا ذكر گرديده؛ بنابراين معناى قرب معنوى نمى‌تواند گستره تمام معانى را پوشش دهد؛ زيرا قرب معنوى با معناى متصرف در امور و متولى سازگارى ندارد و معناى ناصر و محب نيز به مراتب از وضعيت بدترى برخوردار است.

پس در حقيقت فخر رازى و همفكران او براى حل بحث اشتراك معنوى كلمه مولا، قدر مشتركى ارائه نداده‌اند و تنها از ميان معانى كه خودشان صلاح دانسته‌اند، قدر مشترك اخذ كرده‌اند؛ در حالى كه ما پيش‌تر بيان كرديم كه در استعمال فصيح عرب معانى سيد، متولى و متصرف در امور و حتى معناى اولويت نيز به صراحت به كار رفته؛ از اين رو معنايى كه به عنوان قدر مشترك لحاظ مى‌شود، بايد در برگيرنده تمام اين معانى باشد و بديهى است كه معناى قرب معنوى، يا ناصر و يا محب، هيچ كدام قدر مشترك نيستند و چگونه اين معانى با معناى متولى در امور و سيد و متصرف در امور و اولويت قابل جمع است؟! ما در بررسى دلالت حديث غدير به صورت مفصل اشاره نموديم كه تنها معناى اولويت مى‌تواند به عنوان معناى مشترك در تمام معانى كه براى مولا ذكر شده لحاظ گردد و نيز اشاره نموديم كه اگر اشتراك را به صورت اشتراك لفظى در نظر بگيريم، باز هم قرائن داخلى و خارجى فراوانى وجود دارد كه در حديث غدير تنها معناى اولويت را اثبات مى‌نمايد؛ مانند قرينه فقره نخست حديث غدير كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم» و نيز قرائن فراوان ديگر از قبيل شعر حسان بن ثابت، قيس بن سعد، فهم شيخين و اصحاب و مردم صدر نخست، مناشده اميرالمؤمنين عليه السلام و موارد ديگر از اين قبيل. و علاقه‌مندان با مراجعه به قسمت بررسى دلالت مى‌توانند از جزئيات استدلال كاملاً آگاه گردند. از اين رو در اين قسمت تنها به همين اندازه اكتفا مى‌كنيم و از تكرار عبارات پيشين مى‌پرهيزيم.

پاسخ از دسته پنجم از شبهات: بيان شد كه برخى مانند دهلوى با استناد به سخن حسن مثنى، قرينه‌اى دست و پا كرده‌اند تا حديث غدير را زير سؤال برده و دلالت آن بر معناى اولويت را مخدوش نمايند.

سزاوار است تا روايت حسن مثنى به دقت واكاوى گردد تا تكليف حديث غدير نيز روشن شود. ابتدا در پاسخ دهلوى مى‌گوييم كه او در كتاب خود وعده داده كه سخن شيعه را با توجه به آنچه شيعه مى‌پذيرد نقد كند. وى مى‌نويسد:

در اين رساله التزام كرده شد كه در نقل مذهب شيعه و بيان اصول ايشان و الزاماتى كه عايد بايشان مى‌شود غير از كتب معتبره ايشان منقول عنه نباشد.(1)بسيار عجيب است كه دهلوى با توجه به وعده‌اى كه داده، به روايتى تمسك جسته كه اصلا در كتب شيعه روايت نشده و تنها روايت حسن مثنى را برخى از عامه روايت كرده‌اند.

جاى تعجب است كه دهلوى از منظر منابع اهل سنّت نيز نمى‌تواند به اين روايت و محتواى آن پايبند باشد؛ زيرا او به حديث حسن مثنى در حالى احتجاج كرده كه نه صاحبان صحاح اين حديث را نقل كرده‌اند و نه به صحت آن تصريح شده و نه راويانش ثقه‌اند! دهلوى حديث حسن مثنى را از ابونعيم اصفهانى نقل كرده كه از صاحبان صحاح نيست و ابن تيميه در مورد او مى‌نويسد:

فإن أبانعيم روى كثيرا من الأحاديث التي هي ضعيفة بل موضوعة باتفاق علماء أهل الحديث السنة والشيعة؛(2)همانا ابونعيم روايات بسيارى نقل كرده كه ضعيف است، بلكه جعلى مى‌باشد و تمام عالمان حديث و اهل سنت و شيعه اين نكته را قبول دارند.


1) . تحفه اثنا عشريه: 2.

2) . منهاج السنة: 7 / 52.

وى در جاى ديگر مى‌نويسد:

مجرد رواية صاحب الحلية ونحوه لا تفيد ولا تدلّ على الصحة، فإن صاحب الحلية قد روى في فضائل أبيبكر وعمر وعثمان وعلي والأولياء وغيرهم أحاديث ضعيفة بل موضوعة باتفاق العلماء؛(1)صرف روايت صاحب كتاب حلية و مانند آن مفيد نيست و دلالت بر صحت حديث نمى كند و صاحب كتاب حلية در فضائل ابوبكر، عمر، عثمان و على، احاديثى نقل كرده كه ضعيف است و حتى به اتفاق اهل علم جعلى مى‌باشد.

حافظ ابن جوزى نيز در مورد ابونعيم مى‌نويسد:

وجاء أبونعيم الأصبهاني فصنف لهم كتاب الحلية، وذكر في حدود التصوف أشياء منكرة قبيحة، ولم يستح أن يذكر في الصوفية أبابكر وعمر وعثمان وعليا وسادات الصحابة رضي اللّه عنهم، فذكر عنهم فيه العجب؛(2)ابو نعيم اصفهانى كتابى براى صوفيه نوشته و نام آن را حلية گذاشته و در آن براى صوفيه امور زشتى را ذكر كرده و حيا نكرده و نام أبوبكر، عمر، عثمان، على بن أبى‌طالب و بزرگان صحابه را در زمره صوفيه بيان كرده است و كار او جاى تعجب دارد! و باز جاى حيرت است كه خود دهلوى در كتابى كه در مورد اصول حديث و طبقات آن نگاشته، به صراحت تصانيف ابونعيم را در زمره كتب ضعيف در حديث معرفى مى‌نمايد! بنابراين تا اينجا معلوم شد كه حديث حسن مثنى از منبع ضعيفى روايت گرديده و قابل اعتماد نمى‌باشد. اما اين روايت با قطع نظر از منبع


1) . همان: 5 / 79.

2) . تلبيس إبليس: 148.

ضعيفى كه دارد، از سند ضعيفى نيز برخوردار است. يكى از راويان اين حديث، شخصى است به نام فضيل بن مرزوق كه تضعيف شده و ذهبى درباره او مى‌نويسد:

قال النسائي: ضعيف، وكذا ضعّفه عثمان بن سعيد ... قال أبوعبداللّه الحاكم: فضيل بن مرزوق ليس من شرط الصحيح، عيب على مسلم إخراجه في الصحيح. وقال ابن حبان: منكر الحديث جدا كان ممّن يخطئ على الثقات ويروي عن عطية الموضوعات؛(1)نسائى گفته كه او ضعيف است و همچنين عثمان بن سعيد نيز او را تضعيف كرده است... حاكم مى‌نويسد: فضيل بن مرزوق را نمى‌توان از شروط صحت حديث دانست و مسلم بر او خرده گرفته و در صحيح از او نام نبرده است. ابن حبان مى‌نويسد: او جدا منكر الحديث است و به اشتباه از ثقات نقل مى‌كند و از عطيه، احاديث جعلى روايت كرده است.

بنابراين حديث حسن مثنى دچار ضعف سند است و نمى‌توان به اين حديث اعتماد كرد و از سوى ديگر، اين حديث داراى عباراتى تناقض‌گونه است و نشان از تشويش اين حديث دارد؛ مانند فقره‌اى كه در بيان متن حديث بدان اشاره شد كه حسن مثنى مى‌گويد: اگر على در غدير به امامت منصوب مى‌گرديد، بايد از حق خود دفاع مى‌كرد و آن را مطالبه مى‌نمود! هر شخص آگاهى مى‌داند كه اميرالمؤمنين عليه السلام در طلب حق خويش از هيچ تلاشى فروگذار نكرد و پيش از اين بارها به روايت مناشده آن حضرت اشاره كرديم كه آن حضرت در رحبه، در روز شورا، در جنگ جمل و در مقام احتجاج با طلحه و در انبوه خطبه‌هايى كه از حضرت به ما رسيده، دائماً در حال مطالبه حق خويش است. ابن حجر مكى در اين زمينه مى‌نويسد:


1) . ميزان الإعتدال: 3 / 362 / ش 6772.

استدلال أهل السنة بمقاتلة علي لمن خالفوه من أهل الجمل والخوارج وأهل صفين مع كثرتهم، وبإمساكه عن مقاتلة المبايعين لأبيبكر والمستخلفين له، مع عدم إحضارهم لعلي رضي اللّه عنه وعدم مشاورتهم له في ذلك، مع أنه ابن عم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم وزوج بنته رضي اللّه عنها، والمحبو منها بمزايا ومناقب لا توجد في غيره، ومع كونه الشجاع القرم والعالم الذي يلقي كل منهم إلى علمه السلم، والفائق لهم في ذلك المحتمل عنهم مشقة القتال في أوعر المسالك، وبإمساكه أيضا عن مقاتلة عمر المستخلف له أبيبكر ولم يستخلف عليا كرم اللّه وجهه، وعن مقاتلة أهل الشورى ثم ابن عوف المنحصر أمرها فيه باستخلافه لعثمان على أنه لم يكن عنده علم ولا ظن بأنه صلّى اللّه عليه وسلّم عهد له صريحا ولا إيماء بالخلافة، وإلا لم يجز له عند أحد من المسلمين السكوت على ذلك، لما يترتب عليه من المفاسد التي لا تتدارك، لأنه إذا كان خليفة بالنص ثم مكن غيره من الخلافة كانت خلافة ذلك الغير باطلة وأحكامها كلها كذلك، فيكون إثم ذلك كله على علي كرم اللّه وجهه، وحاشاه من ذلك. وزعم أنه إنما سكت لكونه كان مغلوبا على أمره. يبطله أنه كان يمكنه أن يعلمهم باللسان ليبرأ من آثام تبعة ذلك؛(1)تنبيه: اهل سنت به نبرد على با مخالفانش مانند جنگ جمل، صفين و نهروان استناد كرده‌اند و گفته‌اند كه على عليه السلام در عين حال با بيعت‌كنندگان ابوبكر به نبرد برنخواست؛ در حالى كه آنان از على رضى اللّه عنه نظر نخواستند و با او مشورت


1) . عبقات الأنوار: 10 / 469 - 470، به نقل از تطهير الجنان واللسان عن الخطور والتقوة بثلب معاوية بن أبيسفيان، حاشيه صواعق: 84.

نكردند، و حال آنكه او پسر عموى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله و همسر دختر پيامبر رضى اللّه عنها و داراى مناقب بى‌شمارى بود و در شجاعت بى‌مانند و در دانش بى‌همتا بود و همه نيازمند دانش او بودند و او سرآمد همگان محسوب مى‌شد. همچنين على با عمر به عنوان جانشين ابوبكر نجنگيد و با اهل شورا و عبدالرحمان بن عوف كه هوادار عثمان بود نيز ستيزجويى نكرد، در حالى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به صراحت على را برگزيده بود و در اين مورد به اشاره اكتفا نفرموده بود و اگر جز اين بود كه على با خلفا ميانه خوبى داشت، بر او روا نبود كه سكوت كند؛ زيرا سكوت او مفاسد بى‌شمارى داشت و در صورتى‌كه خلافت او به نص ثابت شده بود، خلافت غير او باطل و تمام احكام خدا به تباهى مى‌گرويد و گناه اين مسأله به عهده على بود. اما على حاشا كرد [و حق خود را طلبيد]. و گمان شده كه سكوت على به خاطر ضعف او بوده، در حالى كه چنين نيست؛ زيرا على با زبان از حق خويش دفاع كرد تا گناهكار نشود.

بنابراين ابن حجر تصريح مى‌كند كه عدم نبرد على بن ابى‌طالب عليه السلام دليل بر رضايت او نبوده؛ بلكه اميرالمؤمنين عليه السلام با زبان خويش از حق تباه شده‌اش دفاع نموده است. بنابراين آنچه كه در روايت حسن مثنى - به فرض صحت اين روايت - ذكر شده مبنى بر آنكه اگر حديث غدير بر امامت دلالت مى‌كرد، هر آيينه بايد اميرالمؤمنين عليه السلام سكوت را مى‌شكست و قيام مى‌نمود، سخن بى‌ربطى است و اين فقره حديث حسن مثنى از تناقضات سخن او محسوب مى‌شود؛ زيرا در واقع اميرالمؤمنين عليه السلام سكوت نكرد و تمام امت از مطالبه اميرالمؤمنين عليه السلام به نيكى آگاه بودند.

و نيز سخن ديگرى كه به حسن مثنى در اين روايت نسبت داده شده مبنى بر اينكه اگر حديث غدير بر امامت دلالت مى‌كرد، بايد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آن را به

فصيح‌ترين و روشن‌ترين شكل موجود بيان نمايد، سخنى بى‌اساس و باطل است. آيا اشعار حسان بن ثابت، قيس بن سعد و ديگر شعرا و عرض تهنيت شيخين و مناشدات آن حضرت دلالت بر تصريح و شفافيت سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نمى‌كند؟! اگر چنين سخنى از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نص تلقى نگردد، ديگر سنگ روى سنگ بند نمى‌شود و حتى به محكم‌ترين نصوص قرآنى نيز نمى‌توان استناد جست.

آرى، در محكم‌ترين نصوص قرآنى نيز مى‌توان احتمالات دور ذهن را روا داشت و احتمال داد و آيا چنين احتمالى سبب مى‌شود كه نص، خاصيت خود را از دست بدهد؟ غزالى در توضيح نص مى‌نويسد:

ولو شرط في النصّ انحسام الإحتمالات البعيدة - كما قال بعض أصحابنا - فلا يتصور لفظ صريح، وما عدوه من الآيات والأخبار تتطرق إليها احتمالات، فقوله: « قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ »؛ يعني إله الناس دون الجن؛(1)اگر شرط نص آن باشد كه ديگر هيچ احتمال دور از ذهنى در آن جارى نشود - آن گونه كه برخى چنين پنداشته‌اند - در اين صورت هيچ لفظ صريحى قابل تصور نيست؛ زيرا در آيات و اخبار مى‌توان احتمال بعيد داد. پس با اين وجود، حتى « قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ » نيز داراى احتمال بعيد است و ممكن است بگوييم مراد اين آيه آن است كه خداى انسيان احد است نه خداى جنيان! غزالى به نيكى اشاره كرده كه بهانه‌جويى و صرف بيان احتمال دور از ذهن سبب نمى‌شود تا نص از اعتبار ساقط شود و با اين توضيح مى‌گوييم:

سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله بدون ترديد نص بوده و تمام مردم صدر نخست اين نص را دريافته و ذره اى‌ترديد در آن نداشتند و اگر غير اين بود، آن همه شعر از


1) . المنخول: 243.

حسان و ديگران بى‌معنا بود و احتجاج اميرالمؤمنين عليه السلام در شورا و موارد ديگر بى‌معنا مى‌شد.

در هر حال روايت منسوب به حسن مثنى آن قدر از نظر سند، دلالت و متن ضعيف است كه هرگز نمى‌توان ميان اين حديث و حديث غدير تعارض برقرار كرد و اين تعارض را تنها كسانى مانند دهلوى برقرار مى‌كنند تا از اين تعارض خرسند گردند؛ زيرا دست آويز ديگرى برايشان باقى نمانده؛ اما حقيقت، خلاف نظر دهلوى را ثابت مى‌نمايد.

پاسخ از دسته ششم شبهات: بيان شد كه مستشكلان اين دسته بر اين باورند كه خطاب رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در مورد اميرالمؤمنين عليه السلام از شفافيت كافى برخوردار نيست و اگر مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از حديث غدير معناى امامت مى‌بود، بايد هرآيينه اين خطاب را در كمال وضوح بيان مى‌داشت.

پاسخ اين شبهه با توجه به قسمت آخر پاسخى كه از روايت حسن مثنى بيان شد، معلوم گشته و نياز به تكرار نيست و مستشكل نيز اساسا كلى‌گويى كرده و مشخص نكرده كجاى اين حديث ابهام دارد و او بايد استدلال خود را مبنى بر ابهام بيان بدارد. اما در هر حال به صورت اجمالى مى‌گوييم كه اولاً سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از شفافيت كامل برخوردار بوده و نص است و گويا مستشكل معناى نص را به درستى درك نكرده و چنانچه حديث غدير نص تلقى نگردد، با كدامين ملاك مى‌توانيم از نصوص قرآن و حديث سخن بگوييم؟! وانگهى دستور پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به اقامه نماز با كدام نص صورت گرفت؟ مگر نه اين بود كه با الفاظى از قبيل «صل»، «صم» و ... بيان شد و حتى برخى از فرامين با ظاهر دستورى نيز نيامده است؛ مانند: « وَ للَّهِ عَلى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ استَطاعَ إِلَيْهِ سبِيلاً »، منتها چون مسأله نماز سالها در جامعه اقامه

گرديد و از مناسك دينى به حساب مى‌آمد، در ميان مردم رسوخ پيدا كرد؛ اما ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام از آنجا كه مورد رضايت منافقان نبود و انگيزه فراوانى براى كتمان و حذف آن وجود داشت، به اندازه نماز برجسته نشد. بنابراين ولايت اميرالمؤمنين در مرحله ابلاغ كاملاً شفاف و روشن بيان گرديد؛ اما در مرحله اجرا با سهل‌انگارى و كينه‌ورزى صحابه به حاشيه رانده شد.

در ابتداى اين نوشتار به مواردى اشاره شد كه صحابه بزرگ از ترس جان خويش، جرأت نقل حديث غدير را نداشتند و منافع حكومتى اقتضا مى‌كرد كه حديث غدير و مروّجان آن زير فشار قرار گيرند و اگر جز اين بود، حديث غدير به لحاظ محتوا هيچ ابهامى ندارد و مستشكل نيز چون نتوانسته ابهامى به دست آورد، صرفاً كلى‌گويى نموده و تنها خواسته تا حديث غدير را تضعيف نمايد، و الا بايد مشخص كند كه كجاى حديث غدير ابهام دارد.

پاسخ از دسته هفتم شبهات: نرم‌ترين و معتدل‌ترين شبهه به اين گروه اختصاص دارد؛ زيرا طرفداران اين گروه تمام مفاد حديث غدير و دلالت اين حديث بر امامت را پذيرفته‌اند؛ منتها مى‌گويند كه اميرالمؤمنين عليه السلام خليفه چهارم است و حديث غدير دلالت بر امامت بلافصل ندارد؛ بلكه دلالت بر مطلق امامت دارد و البته اميرالمؤمنين عليه السلام نيز سرانجام به امامت رسيد.

در پاسخ مى‌گوييم كه اولاً اين شبهه در ذات خود پذيرفته كه حديث غدير نص بر امامت است و هيچ ابهامى ندارد و از سند محكمى برخوردار است؛ اما گويا مستشكل دست آخر نخواسته بپذيرد كه حديث غدير به روشنى بر خلافت بلافصل نيز دلالت دارد. توضيح بيشتر آنكه پيش از اين، ذيل بحث از آيه « الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ... » نقل شد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پس از نزول آيه ياد شده فرمود:

«اللّه اكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضى الربّ برسالتي وولاية علي بن أبيطالب من بعدي» ثمّ قال: «من كنت مولاه فعليّ مولاه، اللهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله»؛(1)سپاس خداوند را به جهت تمام گرداندن دين و رضايت پروردگار به رسالت من و ولايت على پس از من. سپس فرمود: «هر كس من مولاى او هستم، اينك على مولاى او است. پروردگارا، با دوستان على دوست باش و دشمنانش را دشمن بدار و هر كس او را يارى مى‌كند، يارى نما و هر كش او را خوار مى‌گرداند، ذليل گردان».

بنابراين لفظ بعدى در اين روايت به روشنى دلالت بر خلافت بلافصل دارد. همچنين حسان بن ثابت نيز در شعر خود به صراحت مى‌گويد:

رضيتك من بعدى إماما وهاديا.

و پيش از اين و در قسمت بيان متن حديث غدير، به روايت عبدالرزاق اشاره كرديم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

من كنت مولاه فإن عليا بعدى مولاه.

پس در روايات مختلف غدير نيز به صراحت از لفظ «بعدى» استفاده گرديده است. همچنين در روايت سمعانى وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

هذا وليكم من بعدى.

آيا اميرالمؤمنين عليه السلام در روز شورا به حديث غدير اشاره نكرد و اهل شورا را ملزم به پذيرش سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نكرد؟ در حالى كه اگر بنا بود اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان خليفه چهارم مشروعيت يابد، چه معنا داشت كه آن حضرت در روز شورا از حق خويش به عنوان خليفه رسمى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دفاع نمايد؟


1) . شواهد التنزيل: 1 / 202 / ح 211؛ تفسير الآلوسي: 6 / 61.

بسيار حيرت انگيز است كه خلافت سه خليفه نخست، بنابر نظر اكثريت اهل سنت فاقد حتى يك نص است و كوچك‌ترين نصى بر خلافت ابوبكر، عمر و عثمان وجود ندارد؛ اما اهل سنت مقام خلافت آنان را آن قدر بالا مى‌برند و تقديس مى‌نمايند و حتى آن را در مقابل خلافت منصوص اميرالمؤمنين عليه السلام قرار مى‌دهند! در حالى كه بدون ترديد اميرالمؤمنين عليه السلام لااقل به دليل برخوردارى از نص صريح رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، از خلفاى ديگر برتر و افضل است. پس چه قياسى صورت مى‌گيرد و كدام مسأله مورد مقايسه واقع مى‌گردد؟ آيا بهتر نيست به جاى بهانه‌جويى و غرض‌ورزى، بپذيريم كه خلافت ابوبكر بى‌راه بود و عمر به درستى گفت:

كانت بيعة أبيبكر فلتة... ولكن اللّه وقى شرّها؛(1)بيعت ابوبكر ناگهانى و شتاب‌زده بود... و خداوند ما را از شر آن حفظ نمايد.

حقيقت آن است كه اعتراف به راست‌گويى و صداقت، ميراث گم شده بشريت است و بهتر است كه به جاى ستيزه با حقيقت، آن را بپذيريم و اعتراف نمائيم كه على بن ابى‌طالب عليه السلام - به نص صريح پيامبر صلّى اللّه عليه وآله - جانشين آن حضرت بود و خلافت ابوبكر، عمر و عثمان ارتباطى با دين خدا نداشت و تنها پيروى از هوا و هوس بود؛ پس ديگر چه نياز كه اين همه در دلالت حديث غدير بهانه‌جويى كنيم و در مطلب واضح تشكيك ايجاد نمائيم و آن قدر در يك نص صريح، احتمالات بعيد و دور از ذهن بدهيم كه بنيان نصوص زير سؤال برود؟ اهل سنت اساساً دقت نكرده‌اند كه چه هزينه سنگينى بر امت اسلام تحميل نمودند؛ زيرا اگر بنا باشد ولايت منصوص اميرالمؤمنين عليه السلام مورد حمله قرار بگيرد تا خلافت غير منصوص ديگران به كرسى بنشيند، آنگاه دنيا در مقام قضاوت


1) . ر.ك: صحيح البخاري: 8 / 26 و منابع بسيار ديگر.

چگونه حتى خلافت پرتناقض ابوبكر را بپذيرد؟ آن قدر در تضعيف حديث روشن غدير تلاش نمودند كه اينك ديگر نمى‌توان از واژه‌اى به نام نص نام برد! آيا روا بود كه تحقير غدير به قيمت زير سؤال بردن تمام مسلمات ختم شود؟ ديگر اهل سنت از كدام نص دم مى‌زند و چگونه خلافت خلفاى خويش را اثبات مى‌نمايد؟ آنان نيانديشيدند كه در حقيقت با اين كار خود، بنياد خلافت را زير سؤال مى‌برند و متوجه نشدند كه اساساً دين را با احتمالات بعيد تحقير مى‌نمايند؟ در پايان سزاوار است تا اشاره نمائيم كه همين اهل سنتى كه نص غدير را مى‌كوبند و بر بيش از يكصد هزار صحابه حاضر در غدير وقعى ننهادند، براى اثبات خلافت ابوبكر به حديث خوخه تمسك جسته‌اند! دهلوى كه از هيچ تلاشى براى خرده تراشى بر حديث غدير فروگذار نكرده، در كمال ناباورى براى اثبات خلافت ابوبكر به حديث خوخه تمسك جسته است. و يا ملا على قارى، پس از نقل حديث «لا تبقين في المسجد خوخة إلا خوخة أبى‌بكر»، مى‌نويسد:

قال التوربشتي: وهذا الكلام كان في مرضه الَّذي توفِّي في آخر خطبة خطبها، ولا خفاء بأنَّ ذلك تعريض بأنَّ أبابكر هو المستخلف بعده، وهذه الكلمة إن أريد بها الحقيقة، فذلك لأنَّ أصحاب المنازل اللَّاصقة بالمسجد قد جعلوا من بيوتهم مخترقا يمرُّون فيه إلى المسجد، أو كوَّة ينظرون إليها منه، فأمر بسدِّ جملتها سوى خوخة أبيبكر تكريما له بذلك أوَّلا، ثمَّ تنبيها للنَّاس في ضمن ذلك على أمر الخلافة حيث جعله مستحقًّا لذلك دون النَّاس، وإن أريد به المجاز فهو كناية عن الخلافة، وسدُّ أبواب المقالة دون التَّفوُّق إليها والتَّطوُّع عليها، وأرى المجاز فيه أقوى، إذ لم يصحَّ عندنا أنَّ أبابكر كان له منزل بجنب المسجد، وإنَّما كان منزله بالسُّنح من عوالي

المدينة، ثمَّ أنَّه مهَّد المعنى المشار إليه، وقرَّره بقوله: «ولو كنت متَّخذا خليلا لاتَّخذت أبابكر خليلا» ليعلم أنَّه أحقُّ النَّاس بالنِّيابة عنه، وكفانا حجَّة على هذا التَّأويل تقديمه إيَّاه في الصَّلاة، وإباؤ كلَّ الإباء أن يقف غيره ذلك الموقف؛(1)تورپشتى مى‌گويد: رسول خدا اين سخن را در حالى فرمود كه در بستر بيمارى بود و اين سخن را در پايان آخرين خطبه‌اى كه ايراد نمود، بيان فرمود. پوشيده نيست كه تعريض سخن رسول خدا به اينكه ابوبكر جانشين وى است و اين كلمه اگر به عنوان حقيقت لحاظ شود، همين معنا را مى‌رساند؛ زيرا صاحبان منازلى كه در جوار مسجد بودند از منزل خويش به مسجد رفت و آمد مى‌كردند و مسجد را از منزل خود مى‌نگريستند و رسول خدا فرمان داد تا روزنه تمام منازل مسدود گردد، مگر منزل ابوبكر و رسول خدا با اين فرمان خويش، ابوبكر را در مرحله نخست تكريم نمود و سپس در ضمن اين فرمان، به مردم فهماند كه او مستحق خلافت است. اما اگر بگوييم كه حديث خوخه در مقام مجازگويى است، در اين صورت نيز اين حديث كنايه از خلافت است و مجاز قوى‌ترين وجه است؛ زيرا به باور ما، منزل ابوبكر جنب مسجد نبوده، بلكه در اطراف مدينه بوده است و از همين باب است كه رسول خدا در حق او فرمود: «اگر بنا بود تا دوستى برگزينم، هر آيينه ابوبكر را بر مى‌گزيدم». و رسول خدا اين سخن را فرمود تا مردم بدانند كه ابوبكر سزاوارتر به نيابت از آن جناب است و براى ما كافى است كه براى اثبات و تأييد اين ادعا، به مقدم داشتن ابوبكر در نماز اشاره نمائيم.


1) . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: 9 / 3883.

وى در ادامه مى‌نويسد:

قال أبوحاتم: وفي قوله: سدّوا... دليل على حسم أطماع الناس كلّهم من الخلافة إلا أبابكر؛(1)ابو حاتم مى‌گويد: حديث خوخه از ادله‌اى است كه طمع مردم براى خلافت را ريشه‌كن كرد، مگر از ابوبكر.

آيا مى‌نگريد حديثى كه اساساً سند ندارد، چگونه اثبات‌كننده خلافت ابوبكر مى‌شود؟! اگر فرض كنيم كه حديث خوخه صحيح است، چگونه باز گزاردن پنجره خانه دليل خلافت است؟! ابوحاتم كه از دانشمندان نام‌دار عامه است، گويى تمام دانش خويش را فراموش نموده و حديث خوخه را دليل خلافت مى‌پندارد! آيا سلمان كه به اعتراف شيعه و سنى، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حق او فرمود:

سلمان منا اهل البيت؛(2)سلمان از ما اهل بيت است.

سزاوارتر به خلافت از كسى نبود كه درب خانه‌اش به مسجد گشوده شده؟ آرى، نتيجه كينه‌ورزى و بهانه‌جويى و تعصب آن مى‌شود كه يك حديث بى‌سند دليل خلافت واقع مى‌گردد و حديث غدير كه به پشتوانه بيش از يك صد هزار صحابه و روايت بيش از يك صد صحابى به ما مى‌رسد، انكار مى‌گردد.

در هر حال بررسى شبهات حديث غدير را در همين جا به پايان مى‌رسانيم، چه اينكه براى اهل حق و حقيقت همين اندازه كفايت مى‌كند و تكرار بيشتر مباحث، جز فرو رفتن در گرداب جدليات، ثمر ديگرى ندارد.


1) . همان.

2) . المستدرك: 3 / 598؛ مجمع الزوائد: 6 / 130؛ عمدة القاري: 20 / 167؛ المعجم الكبير: 6 / 213؛ الدرر ابن عبدالبر: 170؛ الجامع الصغير: 2 / 52 / ش 4696؛ كنزالعمال: 11 / 690 / ش 33340 و منابع ديگر.

حديث يوم الدار

اشاره

يكى از احاديثى كه از ديرباز بر پيشوايى و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت داشته و مورد استناد محافل علمى قرار گرفته است، روايتى است كه در سال سوم بعثت، از سوى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله صادر گرديده و به حديث يوم الدار مشهور شده است.

بررسى حديث يوم الدار از دو جهت حائز اهميت است: از سويى نص بر خلافت و پيشوايى اميرالمؤمنين عليه السلام است و مانند نصوص ديگرى از قبيل حديث غدير، در اين حديث نيز به صراحت از عنوان پيشوا استفاده شده و مصداق پيشوا را تعيين مى‌كند. به عبارت ديگر، ابهامى در زمينه موضوع و حكم باقى نمى‌گذارد؛ و از سوى ديگر، اثبات‌كننده عنوان افضليت است كه يكى از شرائط رياست و لوازم مهم امامت مى‌باشد. بنابراين مى‌توان اين روايت را هم به عنوان اولى كه به اصطلاح علمى از آن به مرحله تنصيص تعبير مى‌شود، در تعيين امام معرفى نمود و هم مى‌توان به عنوان ثانوى، افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام را استنباط نمود و سپس خلافت آن حضرت را نتيجه گرفت.

پيش از اين بيان شد كه چنانچه افضليت شخصى به اثبات برسد، اولويت آن شخص براى منصب پيشوايى و خلافت نيز به اثبات خواهد رسيد. به اين صورت كه افضليت با انضمام به قاعده عقلى «قبح تقدم مفضول بر فاضل»، منتج به اثبات حق

خلافت مى‌گردد و يكى از ادله‌اى كه عنوان افضليت را براى شخص اميرالمؤمنين عليه السلام به اثبات مى‌رساند، حديث يوم الدار است.

البته گستره دلالى روايت مورد بحث، به عنوان فوق الذكر محدود نمى‌شود و برخى گزاره‌هاى كلامى ديگر از قبيل معجزه پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه وآله در باب نبوت خاص نيز از ديگر مواردى است كه از روايت يوم الدار قابل اثبات است؛ ليكن از آنجا كه موضوع اين نوشتار تنها گزاره امامت است، كوشش مى‌شود تا حتى الامكان از ورود به مباحث بيگانه خوددارى شود تا انضباط علمى مسأله رعايت گردد.

حديث يوم الدار ناظر به آيه شريف « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ »(1)است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در قضيه دعوت خويشاوندان خود به اسلام، اميرالمؤمنين عليه السلام را به عنوان جانشين پس از خود منصوب نمود.

رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در آغاز نبوت، با دعوت از بستگان نزديكش از آنان خواست تا نبوت وى را به رسميت بشناسند و در مقابل، منصب جانشينى آن حضرت را به دست آورند؛ اما از ميان خويشان تنها اميرالمؤمنين عليه السلام به دعوت رسول خدا پاسخ مثبت داد و پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نيز به صراحت اميرالمؤمنين را جانشين خويش خطاب كرد.

پس از اشاره اجمالى به واقعه يوم الدار، به بررسى اين حديث مى‌پردازيم.


1) . «خويشاوندان نزديك خود را انذار كن»؛ سوره شعراء، آيه 214.

ناقلان حديث يوم الدار

اشاره

حديث «يوم الدار» در زمره احاديثى است كه بسيارى از عالمان بزرگ و انديشمندان معتبر اهل سنت در قرون مختلف آن را نقل كرده‌اند؛ از اين رو تلاش مى‌شود تا گزارش اجمالى از ناقلان اين حديث از طبقه صحابه تا قرن يازدهم بيان گردد.

ناقلان حديث يوم الدار از طبقه صحابه

1- اميرالمؤمنين عليه السلام؛

2- براء بن عازب؛ (1)3- امام حسن مجتبى عليه السلام؛(2)4- عبداللّه بن عباس؛(3)5- انس بن مالك؛

6- سلمان فارسى رحمه اللّه؛

7- ابورافع مولاى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله؛


1) . ر.ك: نظم درر السمطين: 82 - 83.

2) . ر.ك: تفسير السمرقندي: 2 / 569.

3) . ر.ك: شواهد التنزيل: 1/ 485.

8- عمرو بن ميمون؛

9- ابوبكر بن أبى‌قحافه؛

10- عمر بن الخطّاب؛

11- قيس بن سعد بن عباده أنصارى.

ناقلان حديث يوم الدار از ميان عالمان اهل سنت

محمد بن اسحاق (متوفاى 150)؛ ابو جعفر اسكافى معتزلى (متوفاى 220)؛ سعيد بن منصور (متوفاى 227)؛ محمد بن سعد صاحب الطبقات الكبرى (متوفاى 230)؛ احمد بن حنبل (متوفاى 241)؛ ابوبكر بزار (متوفاى 292)؛ ابو عبدرحمان نسائى (متوفاى 303)؛ محمد بن جرير طبرى (متوفاى 310) در تاريخ و تفسيرش؛ ابوالقاسم بغوى (متوفاى 317)؛ ابو جعفر طحاوى (متوفاى 321)؛ ابن ابى‌حاتم (متوفاى 326)؛ ابوالقاسم طبرانى (متوفاى 360)؛ ابوعبداللّه حاكم نيشابورى (متوفاى 378)؛ ابوبكر بن مردويه اصفهانى (متوفاى 410)؛ ثعلبى (متوفاى 427) در تفسير خود؛ ابونعيم اصفهانى (متوفاى 430)؛

ابوعبداللّه بيهقى (متوفاى 458) در دو كتاب سنن و دلائل النبوه؛ ابن عبدالبر (متوفاى 463)؛ ابن عساكر دمشقى (متوفاى 571)؛ ضياءالدين مقدسى (متوفاى 643)؛ ابن ابى‌الحديد (متوفاى 656)؛ ابن اثير(متوفاى 630)؛ ابوالفداء (متوفاى 732)؛ يوسف بن عبدالرحمان مزّى (متوفاى 742)؛ شمس‌الدين ذهبى (متوفاى 748)؛ ابن كثير دمشقى (متوفاى 774)؛ نورالدين هيثمى (متوفاى 807)؛ جلال‌الدين سيوطى (متوفاى 911)؛ ملاعلى متقى هندى (متوفاى 975)؛ نورالدين حلبى (متوفاى 1044) در سيره معروفش.

مى‌توان گفت اغلب علما در علوم و طبقات مختلف اين حديث را روايت كرده‌اند.

متن حديث يوم الدار

اشاره

حديث يوم الدار در منابع مختلف حديثى، تاريخى، تفسيرى و ديگر منابع اهل سنت روايت شده است. حديث ياد شده با اختلاف در نقل همراه است و هر كدام از نقل‌هاى آن، در بردارنده نكته‌اى است كه در فهم و دلالت اين حديث بسيار مؤثر است. از اين رو تلاش مى‌شود تا با استناد به منابع كهن، نقل‌هاى مهم حديث يوم الدار بيان شود:

حديث يكم: به نقل از محمد بن اسحاق [م 150]

در ميان عالمان اهل سنت، نخستين عالمى كه به نقل اين حديث مبادرت كرده، ابن اسحاق است. ابن اسحاق در زمره حديث‌نگاران اهل سنت است و مى‌توان وى را نخستين سيره‌نويسى دانست كه تاريخ زندگى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله را نگاشته است.

بغوى اين روايت را به سند خود و به نقل از ابن اسحاق آورده است. وى مى‌نويسد:

روى محمد بن إسحاق، عن عبدالغفار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو، عن عبداللّه بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب، عن عبداللّه بن عباس، عن عليّ بن أبى‌طالب قال: لمّا نزلت هذه الآية على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ »، دعاني رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فقال: «يا عليّ، إنّ اللّه يأمرني أن أنذر عشيرتي الأقربين،

فضقت بذلك ذرعاً وعرفت أنّي متى أباديهم بهذا الأمر أرى منهم ما أكره، فصمت عليها حتّى جاءني جبريل، فقال لي: يا محمّد، إلاّ تفعل ما تؤر [به] يعذّبك ربّك فاصنع لنا صاعاً من طعام واجعل عليه رجل شاة، واملأ لنا عسا من لبن، ثمّ اجمع لي بني عبدالمطلب حتّى أبلغهم ما أمرت به، ففعلت ما أمرني به، ثمّ دعوتهم له وهم يومئذ أربعون رجلاً يزيدون رجلاً أو ينقصونه، وفيهم أعمامه أبوطالب وحمزة والعباس رضي اللّه عنهما، وأبولهب فلما اجتمعوا إليه دعاني بالطعام الذي صنعته فجئت به، فلمّا وضعته تناول رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلم جذبة من اللحم، فشقها بأسنانه ثمّ ألقاها في نواحي الصحفة، ثم قال: «كلوا باسم اللّه»، فأكل القوم حتى ما لهم بشيء حاجة، وأيم اللّه إن كان الرجل الواحد منهم ليأكل مثل ما قدمت لجميعهم، ثمّ قال: «اسق القوم»، فجئتهم بذلك العسّ فشربوا حتى رووا جميعا، وأيم اللّه إن كان الرجل الواحد منهم ليشرب مثله. فلما أراد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلم أن يكلّمهم [بما أوحى إليه ربّه] بدره أبولهب فقال: سحركم صاحبكم فتفرّق القوم ولم يكلّمهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم [فلمّا كان الغد قال لعليّ] يا علي إنّ هذا الرجل قد سبقني إلى ما سمعت من القول فتفرّق القوم قبل أن أكلّمهم، فعدّ لنا من الطعام مثل ما صنعت [بالأمس] ثم اجمعهم» ففعلت ثم جمعت فدعاني بالطعام فقربته ففعل كما فعل بالأمس، فأكلوا وشربوا ثم تكلّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فقال: «يا بني عبدالمطلب، إنّي قد جئتكم بخيري الدنيا والآخرة. وقد أمرني اللّه تعالى أن أدعوكم إليه، فأيّكم يؤازرني على أمري هذا؟ ويكون أخي ووصيي وخليفتي فيكم فاسمعوا له وأطيعوا». فقام القوم يضحكون، ويقولون لأبيطالب: قد أمرك أن تسمع لعلي وتطيع [فأحجم القوم عنها جميعا

وسكتوا عن آخرهم فقلت وأنا حدثهم: أنا يا نبي اللّه أكون وزيرك فأخذ يرقبني ثم قال: «إنّ هذا أخي ووصيي وخليفتي فيكم»؛(1)محمد بن اسحاق به سند خود از على بن ابى‌طالب عليه السلام روايت كرده كه فرمود: هنگامى كه آيه « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » نازل شد، پيامبر صلّى اللّه عليه وآله مرا خواست و فرمود: «خدا فرمان داده تا نزديكان خود را بيم دهم؛ اما سخت دلگيرم، زيرا مى‌دانم تا لبم را به سخن بگشايم، از آنان بدى ببينم؛ از اين رو خاموشى پيشه كردم تا اينكه جبرئيل آمد و عرضه داشت: «اى محمد، اگر آنچه را فرمان يافته‌اى انجام ندهى، به عذاب الاهى گرفتار مى‌شوى». اى على، هم اينك غذايى تهيه نما، ران گوسفندى بر روى آن بگذار و ظرفى پر از شير فراهم كن و فرزندان عبدالمطلب را گردآور تا با آنان سخن گفته و دستور الاهى را اجرا نمايم». اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: آنچه پيامبر فرموده بود را انجام دادم و فرزندان عبدالمطلب رحمه اللّه را كه تعدادشان كم و بيش به چهل نفر مى‌رسيد، فرا خواندم در حالى كه عموهاى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، مانند ابوطالب، حمزه، عباس و ابولهب نيز در ميان آنان بودند و چون گرد هم آمدند، پيامبر فرمود تا غذايى را كه آماده كرده بودم، بياورم.

من غذا را آوردم و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تكه گوشتى را برداشت و با دندان تكه كرد و در اطراف ظرف گذارد و فرمود: «به نام خدا آغاز كنيد». اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد: آنان غذا خوردند، اما چيزى كم نيامد، در حالى كه قسم به خدايى كه جان من به دست او است، آن غذا، تنها خوراك يكى از آنان بود. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «نوشيدنى را حاضر كن». من ظرف شير را آوردم و آنان


1) . تفسير البغوي: 3 / 480.

نوشيدند تا سيراب شدند. قسم به خدا كه تمام ظرف شير تنها براى يك نفرشان كافى بود. در اين هنگام، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله اراده نمود تا سخن بگويد؛ اما ابولهب پيش دستى كرد و گفت: «شما را سحر كرد». ميهمانان نيز متفرق شدند و پيامبر با آنان سخن نگفت.

روز ديگر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به من فرمود: «همانطور كه ديدى، آن مرد پيش دستى كرد و قوم را متفرق نمود؛ از اين رو دومرتبه غذايى فراهم نما و خويشان را دعوت كن». من نيز چنان كردم و بستگان را فرا خواندم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود غذا بياورم و من نيز چنان كردم؛ ميهمانان مانند روز گذشته غذا خوردند و چيزى از آن غذا كم نشد! و از شير نوشيدند تا اينكه همگى سيراب شدند. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى فرزندان عبدالمطلب، به خدا قسم هيچ كس از عرب، چيزى بهتر از آنچه من آورده‌ام براى قوم خويش نياورده است. من براى شما خير دنيا و آخرت آورده‌ام و خداى تعالى مرا فرمان داده تا شما را به سوى او فراخوانم. كدام يك از شما در اين كار مرا يارى مى‌كند تا برادر، وصى و جانشين من باشد؟». اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: خويشان پيامبر سكوت كردند، اما من كه از تمامى آنان كم سن و سال‌تر بودم، عرضه داشتم: اى پيامبر خدا، من پشتيبان تو خواهم بود. در اين هنگام، رسول خدا گردن مرا گرفت و فرمود: «اين برادر، وصى و جانشين من است. حرف او را گوش دهيد و از او اطاعت نماييد». اميرالمؤمنين فرمود: خويشان پيامبر خنديدند و برخاستند و با تمسخر به ابوطالب مى‌گفتند: به تو فرمان داد تا سخن فرزندت را گوش دهى و از او اطاعت كنى.

حديث دوم: به نقل از ابوجعفر اسكافى ]م 220]

از ديگر عالمانى كه به اين حديث پرداخته و در ضمن به صحت آن تصريح كرده

است، ابوجعفر اسكافى است. وى كه در ابتداى امر در زمره عالمان بزرگ عامه بوده و در نهايت مستبصر شده است، در اين باره مى‌نويسد:

وقد روي في الخبر الصحيح أنّه كلّفه في مبدأ الدعوة قبل ظهور كلمة الإسلام وانتشارها بمكة أن يصنع له طعاما، وان يدعو له بني عبدالمطلب، فصنع له الطعام، ودعاهم له، فخرجوا ذلك اليوم، ولم ينذرهم صلّى اللّه عليه‌وسلّم لكلمة قالها عمه أبولهب، فكلّفه في اليوم الثاني أن يصنع مثل ذلك الطعام، وأن يدعوهم ثانية، فصنعه، ودعاهم فأكلوا، ثم كلّمهم صلّى اللّه عليه وسلّم فدعاهم إلى الدين، ودعاه معهم لأنّه من بني عبدالمطلب، ثم ضمن لمن يوازره منهم وينصره على قوله، أن يجعله أخاه في الدين، ووصيه بعد موته، وخليفته من بعده، فأمسكوا كلّهم وأجابه هو وحده، وقال: أنا أنصرك على ما جئت به، وأوازرك وأبايعك، فقال لهم لما رأى منهم الخذلان، ومنه النصر، وشاهد منهم المعصية ومنه الطاعة، وعاين منهم الإباء ومنه الإجابة هذا أخي ووصيي وخليفتي من بعدي، فقاموا يسخرون ويضحكون، ويقولون لأبيطالب: اطع ابنك، فقد أمره عليك؛(1)در خبر صحيح روايت شده كه پيش از ظهور اسلام و انتشار آن در مكه، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به على عليه السلام دستور داد تا غذايى آماده كند و فرزندان عبدالمطلب را دعوت نمايد. در نتيجه غذا آماده شد و فرزندان عبدالمطلب نيز دعوت شدند و روز نخست پس از صرف غذا از منزل خارج شدند و پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به خاطر سخنى كه ابولهب گفت، از سخن گفتن اجتناب نمود. روز دوم، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به على عليه السلام امر فرمود تا غذا آماده كند و خويشان را براى بار


1) . شرح نهج البلاغة ابن أبى‌الحديد: ج 13، ص 244.

دوم دعوت نمايد. ميهمانى برگزار شد و خويشاوندان از آن غذا صرف كردند. سپس پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله سخن را آغاز كرد و آنان را به دين خود دعوت نمود و على را نيز دعوت كرد؛ زيرا او از فرزندان عبدالمطلب بودند. آنگاه براى كسى كه او را يارى رسانده و پشتيبان او باشد ضمانت نمود تا او را برادر و وصى پس از موت و جانشين خود قرار دهد. در اين ميان، تمامى خويشاوندان از پذيرش اين مسئوليت سرباز زدند و تنها اميرالمؤنين عليه السلام به دعوت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پاسخ داد و عرضه داشت: من بر آنچه آورده‌اى، تو را يارى مى‌رساندم و پشتيبان تو بوده و با تو بيعت مى‌كنم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نيز فرمود: «اين برادر، وصى و خليفه من پس از من است». در اين هنگام فرزندان عبدالمطلب برخواستند و در حالى كه مسخره كرده و مى‌خنديدند، به ابوطالب عليه السلام گفتند: از فرزندت پيروى كن، همانا تو را به اطاعت از او واداشت.

حديث سوم: به نقل از بزار [م 292]

ابوبكر بزار در كتاب مسند خود مى‌نويسد:

ختن سلمة بن الفضل، عن سلمة بن الفضل، عن ابن إسحاق، عن عبدالغفار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو، عن عبداللّه بن الحارث، عن ابن عباس، عن علي، قال: لما نزلت: « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ »، قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله: «يا علي، اصنع رجل شاة بصاع من طعام، واجمع لي بني هاشم» - وهم يومئذٍ أربعون رجلاً أو أربعون غير رجل - قال: فدعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله بالطعام، فوضعه بينهم، فأكلوا حتى شبعوا، وإن منهم لمن يأكل الجذعة بإدامها، ثمّ تناول القدح، فشربوا منه حتى رووا يعني: من اللبن، فقال بعضهم: ما رأينا كالسحر يرون أنّه أبولهب الذي قاله، فقال: «يا

علي، اصنع رجل شاة بصاع من طعام واعدد قعبا من لبن»، قال: ففعلت فأكلوا كما أكلوا في اليوم الأول، وشربوا كما شربوا في المرة الأولى، وفضل فيه كما فضل في المرة الأولى، فقال: ما رأينا اليوم في السحر، فقال: «يا علي، اصنع رجل شاة بصاع من طعام واعدد قعبا من لبن»، قال: ففعلت، فقال: «يا علي، اجمع لي بني هاشم»، فجمعتهم فأكلوا، وشربوا، فبدرهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، فقال: «أيّكم يقضي عنّي ديني؟». قال: فسكت وسكت القوم، فأعاد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله المنطق، فقلت: أنا يا رسول اللّه، قال: «أنت يا علي؟ أنت يا علي؟»؛(1)سلمة بن فضل به سند خود از أمير المؤنين عليه السلام روايت مى‌كند كه فرمود: هنگامى كه آيه « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » نازل شد، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى على، ران گوسفندى به همراه يك صاع غذا فراهم كن و فرزندان هاشم را - كه در آن روز چهل نفر مرد و يا چهل غير مرد بودند - جمع نما». أميرالمؤنين عليه السلام فرمود: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله آنان را به غذا فرا خواند و غذا را مقابلشان نهاد و آنان خوردند و به گونه‌اى سير شدند كه ديگر مايل به خوردن نبودند. آن‌گاه قدحى از شير تناول كردند و از آن نوشيدند تا سيراب شدند. در اين ميان، ابولهب گفت: آيا سحر او را نديديد؟ [و مجلس با سخنان ابولهب به اتمام رسيد و رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سخنى نگفت]. رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله دومرتبه به على عليه السلام فرمود: «ران گوسفندى به همراه يك صاع غذا فراهم كن و ظرفى از شير نيز آماده ساز». أميرالمؤنين فرمود: همين كار را انجام دادم و آنان مانند روز نخست، غذا را خوردند و مانند روز نخست، شير را نوشيدند و مانند روز


1) . مسند البزار: 2/ 105 - 106 / ح 456.

نخست، غذا اضافى آمد. اما ابولهب دومرتبه گفت: آنچه امروز ديديد سحر بود. [براى بار سوم] پيامبر به على فرمود: «ران گوسفندى به همراه يك صاع غذا فراهم كن و ظرفى از شير آماده ساز».

أمير المؤنين فرمود: همين كار را انجام دادم و آن‌گاه فرمود: «اى على، فرزندان هاشم را نزد من جمع نما». آنان را جمع كردم و خوردند و نوشيدند. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «كدام يك از شما دَين من را ادا مى‌كند؟». أميرالمؤنين عليه السلام فرمود: در اين هنگام، پيامبر سكوت كرد و كافران نيز در سكوت فرو رفتند. سپس پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله سخن خود را تكرار كرد و من عرضه داشتم: من اى پيامبر خدا. پيامبر فرمود: «تو اى على؟ تو اى على؟».

حديث چهارم: به نقل از احمد بن حنبل [م 241]

اشاره

احمد بن حنبل نيز در زمره ناقلان اين حديث است. وى در كتاب مسند خود، به چند سند و با متونى مختلف به نقل اين روايت مبادرت كرده است كه به برخى از اين متون اشاره مى‌كنيم.

حديث يكم:

حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، ثنا أسود بن عامر، ثنا شريك، عن الأعمش، عن المنهال، عن عباد بن عبداللّه الأسدي، عن علي رضي اللّه عنه قال: لمّا نزلت هذه الآية « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » قال: جمع النبي صلّى اللّه عليه و سلّم من أهل بيته فاجتمع ثلاثون فأكلوا وشربوا قال: فقال لهم: «من يضمن عني ديني ومواعيدي ويكون معي في الجنة ويكون خليفتي في أهلي؟». فقال رجل لم يسمه شريك: يا رسول اللّه، أنت كنت بحرا من يقوم بهذا. قال: ثم

قال الآخر: قال فعرض ذلك على أهل بيته فقال علي رضي اللّه عنه: أنا؛(1)عبداللّه بن احمد بن حنبل به سند خود از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى‌كند كه فرمود: آنگاه كه آيه شريف « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » نازل شد، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله سى نفر از اهل بيت خود را براى اطعام جمع نمود و آنان بر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وارد شدند و غذا خوردند و نوشيدنى آشاميدند. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به آنان فرمود: «چه كسى عهده دار ديون من مى‌شود تا همراه من در بهشت باشد؟». در اين هنگام مردى كه راوى نخواست نام او را ذكر كند، عرضه داشت: اى پيامبر خدا، تو خود دريا هستى [كنايه از اينكه سعه وجودى زيادى دارى]، آيا كسى توان اين مسئوليت را دارد؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله سخن خود را به تك تك حاضران عرضه كرد؛ اما در اين ميان، تنها على عليه السلام عرضه داشت: من اى پيامبر خدا.

حديث دوم:

حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، ثنا عفان، ثنا أبوعوانة، عن عثمان ابن المغيرة، عن أبيصادق، عن ربيعة بن ناجذ، عن علي رضي اللّه عنه قال: جمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم أو دعا رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم بنى عبدالمطلب فيهم رهط كلهم يأكل الجذعة ويشرب الفرق، قال: فصنع لهم مدامن طعام فأكلوا حتى شبعوا. قال: وبقى الطعام كما هو كأنه لم يمس ثم دعا بغمر فشربوا حتى رووا وبقى الشراب كأنّه لم يمس أو لم يشرب فقال: «يا بني عبدالمطلب، إنّي بعثت لكم خاصّة والى الناس بعامة وقد رأيتم من هذه الآية ما رأيتم،


1) . مسند احمد: 1/ 111.

فأيكم يبايعني على أن يكون أخي وصاحبي؟». قال: فلم يقم إليه أحد فقمت إليه وكنت أصغر القوم، قال: فقال: إجلس - قال: ثلاث مرّات - كلّ ذلك أقوم إليه فيقول لي: أجلس حتى كان في الثالثة ضرب بيده على يدي؛(1)عبداللّه بن احمد بن حنبل به سند خود از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى‌كند كه فرمود: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله فرزندان عبدالمطلب را گرد هم آورد، در حالى كه در ميان آنان كسانى بودند كه يك گوسفند را براى غذا مى‌خوردند و يك ظرف بزرگ شير را مى‌نوشيدند؛ اما رسول خدا براى آنان خوراكى به اندازه مدّى طعام تهيه نمود و آنان خوردند تا سير شدند. در اين هنگام، اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: چنان غذا زياد آمد كه گوئى دستى به آن نرسيده بود. سپس شير به حاضران داده شد و آنان نوشيدند تا سيرآب شدند؛ اما آن قدر شير به جا ماند كه گوئى كسى دستى به آن نزده يا ننوشيده است. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى فرزندان مطلب، من به سوى شما به صورت ويژه و به سوى مردم به صورت عمومى برانگيخته شده‌ام و در اين امر آنچه بايد ديده باشيد، ديديد [كنايه از اينكه معجزه مرا در غذا مشاهده نموديد]. اينك كدام يك از شما با من بيعت مى‌كند تا برادر و همدم و وارث من باشد؟». اميرالمؤمنين مى‌فرمايد: هيچ كس برنخواست و تنها من كه كوچكتر از همه بودم، برخاستم. پيامبر فرمود: «بنشين». سپس سخن خود را سه بار تكرار كرد و هر سه بار من برخاستم؛ اما رسول خدا فرمود «بنشين»! تا اينكه بار سوم، دستش را بر دستم زد و بدين ترتيب، بيعت صورت گرفت.

اين روايت را بزرگانى همچون نسائى(2)، طبرى، گنجى شافعى، ابن أبى‌الحديد و سيوطى نيز نقل كرده‌اند.


1) . همان: 159/2.

2) . السنن الكبرى نسائي: 5/ 125 - 126/ ح 8451.

حديث پنجم: به نقل از محمد بن جرير طبرى [م 310]

طبرى از ديگر عالمانى است كه اين حديث را در آثار مختلف خود آورده است. او در علومى همچون تفسير، تاريخ و فقه صاحب نظر بوده و در فقه پايه‌گزار فرقه فقهى «جريريه» و مقلدينى نيز داشته است. وى در تاريخ خود مى‌نويسد:

حدثنا ابن حميد، قال: حدثنا سلمه، قال: حدثني محمد بن إسحاق، عن عبدالغفار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو، عن عبداللّه ابن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب، عن عبداللّه بن عباس، عن علي بن ابيطالب، قال: لمّا نزلت هذه الآية على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » دعاني رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فقال لي: «يا علي، إنّ اللّه أمرني أن أنذر عشيرتي الأقربين، فضقت بذلك ذرعا، وعرفت أني متى أباديهم بهذا الأمر أرى منهم ما أكره، فصمت عليه حتى جاءني جبرئيل فقال: «يا محمد، إنّك إلا تفعل ما تؤر به يعذّبك ربّك، فاصنع لنا صاعا من طعام، واجعل عليه رحل شاة، واملأ لنا عسا من لبن، ثم اجمع لي بني عبدالمطلب حتى اكلمهم، وابلغهم ما امرت به»، ففعلت ما أمرني به ثم دعوتهم له، وهم يومئذٍ اربعون رجلاً، يزيدون رجلاً او ينقصونه، فيهم أعمامه: ابوطالب وحمزه والعباس وابولهب، فلما اجتمعوا اليه دعاني بالطعام الذي صنعت لهم، فجئت به، فلما وضعته تناول رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله حِذيَةً من اللحم، فشقها باسنانه، ثم ألقاها في نواحي الصحفة ثم قال: «خذوا بسم اللّه»، فأكل القوم حتى ما لهم بشيء حاجة وما أرى إلا موضع أيديهم، وأيم اللّه الذي نفس علي بيده، وإنْ كان الرجل الواحد منهم ليأكل ما قدمت لجميعهم ثم قال: «اسق القوم»، فجئتهم بذلك العس، فشربوا منه حتى رووا منه جميعا، وأيم اللّه إن كان الرجل الواحد منهم

ليشرب مثله، فلما أراد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم ان يكلّمهم بدره أبولهب الى الكلام، فقال: لهدما سحركم صاحبكم! فتفرّق القوم ولم يكلّمهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، فقال: «الغد يا علي، إن هذا الرجل سبقني إلى ما قد سمعت من القول، فتفرق القوم قبل أن أكلمهم، فعد لنا من الطعام بمثل ما صنعت، ثم اجمعهم الي».

قال: ففعلت، ثم جمعتهم ثم دعاني بالطعام فقربته لهم، ففعل كما فعل بالأمس، فأكلوا حتى ما لهم بشيء حاجه، ثم قال: «اسقهم»، فجئتهم بذلك العس، فشربوا حتى رووا منه جميعا، ثم تكلّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله، فقال: «يا بنى عبدالمطلب، إنّى واللّه ما أعلم شاباً في العرب جاء قومه بأفضل ممّا قد جئتكم به، إنّى قد جئتكم بخير الدنيا والآخرة، وقد أمرني اللّه تعالى أن أدعوكم إليه، فأيّكم يؤزرنى على هذا الأمر على أن يكون أخي ووصيي وخليفتي فيكم؟». قال: فأحجم القوم عنها جميعاً، وقلت: وإنّى لأحدثهم سنّاً، وأرمصهم عيناً، وأعظمهم بطناً، وأحمشهم ساقاً، أنا يا نبى اللّه، أكون وزيرك عليه، فأخذ برقبتي، ثم قال: «إنّ هذا أخي ووصي وخليفتي فيكم، فاسمعوا له وأطيعوا». قال: فقام القوم يضحكون، ويقولون لأبي طالب: قد أمرك أن تسمع لابنك وتطيع؛(1)عبد بن حميد به سند خود از اميرالمؤمنين عليه‌السلام روايت مى‌كند كه فرمود: هنگامى كه آيه « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » نازل شد، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله مرا فرا خواند و فرمود: «اى على، همانا خداوند مرا به بيم دادن خويشان نزديك خويش امر نموده است و من از اين كار نگران بودم؛ چرا كه


1) . تاريخ الطبري: 2 / 319 - 321.

مى‌دانستم كه اگر چنين پيشنهادى به آنان بدهم، ناراحتى مى‌بينم. از اين رو خاموش نشستم تا اينكه جبرئيل فرود آمد و گفت: «اى محمّد، اگر آنچه به آن امر شدى انجام ندهى، پروردگارت تو را عذاب خواهد نمود»؛ به همين روى اى على، به اندازه صاعى، خوراك تهيه كن و پاى گوسفندى در آن بگذار و قدحى از شير براى ما تهيه نما؛ سپس فرزندان عبدالمطلب را گرد آور تا با آنان گفتگو كنم و آنچه مأمورم به آنان برسانم». من دستور پيامبر را اجابت كردم و آنان را فرا خواندم. در آن روز چهل تن - يكى بيشتر يا كمتر - جمع شدند كه در ميانشان عموهاى پيامبر مانند ابوطالب، حمزه، عباس و ابولهب نيز حضور داشتند. هنگامى كه آنان جمع شدند، پيامبر به من دستور داد خوراكى را كه فراهم كرده بودم بياورم. هنگامى كه غذا را آورده و بر زمين گذاردم، پيامبر قطعه‌اى گوشت را با دندان خويش تكه كرد و آنگاه در اطراف قدح گذاشت و فرمود: «به نام خداوند، تناول نماييد». حاضران آن قدر خوردند تا سير شده و ديگر نيازى به خوراك نداشتند؛ ولى من در ظرف غذا فقط جاى دست آنان را مى‌ديدم و سوگند به خدائى كه جان على در دست او است، آن خوراك به قدرى كم بود كه اگر يكى از آنان مى‌خورد چيزى براى ديگران باقى نمى‌ماند. سپس پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «به آنان نوشيدنى بنوشان». قدح شير را آوردم و همگان نوشيدند تا سيرآب شدند و به خدا قسم آن شير به اندازه‌اى كم بود كه اگر يكى از آنان مى‌آشاميد، براى ديگران باقى نمى‌ماند. سپس پيامبر اراده نمود تا سخن بگويد، اما ابولهب شروع به سخن كرد و گفت: صاحبتان به جادو كردن شما سبقت گرفت! از اين رو آنان پراكنده شدند و پيامبر نيز با آنان سخنى نگفت. فرداى آن روز نيز پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى على، اين مرد [ابولهب] به گفتارى كه خود شنيدى بر من سبقت گرفت و حاضران نيز پيش از آنكه من به گفتگو بپردازم، پراكنده شدند؛ از اين رو دوباره براى ما خوراكى مانند طعام قبلى فراهم كن و آنان را براى ميهمانى

حاضر كن». على عليه السلام فرمود: من امتثال امر كرده و آنان را جمع نمودم. آنگاه پيامبر درخواست غذا نمود و من غذا را نزد آنان بردم و پيامبر آن چه ديروز كرده بود، آن روز نيز انجام داد و آنان غذا را خوردند، به طورى كه به چيز ديگرى احتياج پيدا نكردند. سپس فرمود: «سيرابشان كن». من جام شير را آوردم و آشاميدند تا سيرآب شدند. پس از آن، پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به سخن پرداخت و فرمود: «اى فرزندان عبدالمطلب، همانا من جوانى را در عرب نمى‌شناسم كه براى خاندان خويش والاتر از آن چه براى شما آورده‌ام، آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براى شما به ارمغان آوردم و خداى تعالى امر كرده است تا شما را به سوى او فرا خوانم؛ از اين رو كداميك از شما مرا بر اين كار يارى مى‌كند تا برادر، وصىّ و خليفه من در ميان شما باشد؟». على عليه السلام فرمود: آنان از پذيرش سخن پيامبر خوددارى كردند و من با آنكه از آنان كم سن تر بودم و حتى در ميان كم سالان كسى چشمانش از چشمان من پر آب تر، و شكمش بر آمده‌تر و ساقهايش نازكتر از من نبود، عرضه داشتم: اى پيامبر خدا، من تو را در اين امر يارى مى‌رسانم. رسول خدا گردنم را گرفت و فرمود: «اين برادر، وصىّ و خليفه من در ميان شماست؛ از اين رو سخنش را بشنويد و از او اطاعت كنيد». حاضران خنده‌كنان برخاستند و به ابوطالب گفتند: محمّد تو را امر مى‌كند تا سخن فرزندت را بشنوى و از او اطاعت كنى! طبرى حديث يوم الدار را با همان سند و متنى كه در كتاب تاريخ خود آورده، در تفسير خود نيز روايت كرده است. تنها اختلاف ميان حديث تاريخى و تفسيرى وى، اين فراز از روايت است:

و قد أمرني اللّه أن أدعوكم إليه، فأيكم يؤزرني على هذا الأمر، على أن يكون أخي وكذا وكذا؟». قال: فأحجم القوم عنها جميعا، وقلت... أنا يا نبي اللّه أكون وزيرك، فأخذ برقبتي، ثم قال: «إنّ هذا أخي وكذا وكذا، فاسمعوا

له وأطيعوا.

در روايتى كه در تفسير نقل شده، به تنها امتيازى كه تصريح شده برادرى پيامبر است و با واژه «كذا و كذا»، از كنار دو امتياز ديگر گذشته است. اما در حقيقت، نمى‌توان پذيرفت كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از واژه كذا و كذا استفاده نموده باشد و با وعده‌هاى نامشخص، ديگران را به حمايت فرا بخواند! آيا صرف برادرى و وعده‌هاى مجهول مى‌تواند ديگران را مجاب به فرمان‌بردارى از اميرالمؤمنين عليه السلام و اطاعت بى‌چون و چرا از وى نمايد؟ در مباحث آينده و در بحث تصرف در متن روايت، به اين بحث خواهيم پرداخت.

طبرى در كتاب تهذيب الآثار نيز به نقل اين روايت پرداخته است. وى در اين كتاب كه از روايات ثابت و قطعى استفاده نموده، مى‌نويسد:

حدثنا أحمد بن منصور، قال: حدثنا الأسود بن عامر، قال: حدثنا شريك، عن الأعمش، عن المنهال بن عمرو، عن عباد بن عبداللّه الأسدي، عن على، قال: لمّا نزلت هذه الآية: « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » قال: جمع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلم عليه أهل بيته، فاجتمعوا ثلاثين رجلاً، فأكلوا وشربوا، وقال لهم: «من يضمن عنّي ذمتى ومواعيدي، وهو معي في الجنة، ويكون خليفتي في أهلي؟». قال: فعرض ذاك عليهم، فقال رجل: أنت يا رسول اللّه كنت بحرا، من يطيق هذا؟ حتى عرض على واحد واحد، فقال علي: أنا؛(1)احمد بن منصور به سند خود از اميرالمؤمنين عليه السّلام روايت مى‌كند كه فرمود: هنگامى كه آيه شريف « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » نازل شد، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله سى نفر از اهل بيت خود را جمع كرد و به آنان طعام داد و آنان


1) . تهذيب الآثار: 60 / ح 5.

خوردند و آشاميدند. سپس فرمود: «چه كسى قرض و ديون مرا ضمانت مى‌كند تا جانشين من گردد و با من در بهشت باشد؟». مردى [راوى اسم او را نبرده] گفت: اى پيامبر خدا، تو خود دريايى هستى! آيا كسى توان اين مسئوليت را دارد؟ رسول خدا سخن خود را به تك تك حاضران عرضه كرد و در اين ميان على عليه السّلام عرضه داشت: من اى پيامبر خدا.

طبرى در انتهاى روايت به صحت آن اعتراف كرده، مى‌نويسد:

وهذا خبر عندنا صحيح سنده؛(1)سند اين روايت در نزد ما صحيح است.

حديث ششم: به نقل از ابن ابى‌حاتم [م 326]

ابن ابى‌حاتم در تفسيرش كه به ادعاى خود در بردارنده احاديث صحيح است، اين حديث را نقل كرده است. وى مى‌نويسد:

حدّثنا أبي، ثنا الحسين بن عيسى بن ميسرة الحارثيّ، ثنا عبداللّه بن عبدالقدّوس، ثنا الأعمش بن عمرو، عن عبداللّه بن الحارث، قال: قال عليّ، لمّا نزلت هذه الآية « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ »، قال لي رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم: «اصنع لي رجل شاةٍ بصاعٍ من طعامٍ» وعندنا إناءٌ يكون فيه لبناً، فقال لي: «املأه لبناً»، قال: ففعلت، ثمّ قال لي: «ادع بني هاشمٍ»، قال: فدعوتهم وإنّهم يومئذٍ لأربعون رجلاً أو أربعون ورجلٌ، قال: وفيهم عشرةٌ كلّهم يأكل الجذعة بإدامها، قال: فلمّا أتوا بالقصعة، قال: أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم من ذروتها، ثمّ قال لهم: «كلوا»، فأكلوا حتّى شبعوا وهي


1) . همان.

كهيئتها لم يرزئوا منها إلا يسيرًا، قال: ثمّ أتيتهم بالإناء، فشربوا حتّى رووا، قال: وفضل فضلٌ، فلمّا فرغوا أراد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم أن يتكلّم فبدروه بالكلام، فقالوا: ما رأينا كاليوم في السّحر، قال: فسكت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، ثمّ قال لي: «اصنع لي رجل شاةٍ بصاعٍ من طعامٍ»، قال: فدعاهم فلمّا أكلوا وشربوا، قال: فبدروه، ثمّ قالوا مثل مقالتهم الأولى، قال: فسكت رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم، قال: «اصنع لي رجل شاةٍ بصاعٍ من طعامٍ»، فصنعت، قال: فجمعهم فلمّا أكلوا وشربوا بدرهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم الكلام، فقال: «أيّكم يقضي عنّي ديني ويكون خليفتي في أهلي؟»، قال: فسكتوا وسكت العبّاس خشية أن يحيط ذلك بماله، قال: وسكتّ أنا لسنّ العبّاس، ثمّ قالها مرّةً أخرى، فسكت العبّاس فلمّا رأيت ذلك، قلت: أنا يا رسول اللّه، فقال: «أنت!»، قال: وإنّي يومئذٍ لأسوؤم هيئةً، ولإنّي لأعمش العينين، ضخم البطن حمش السّاقين؛(1)پدرم (ابو حاتم) به سند خود از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است: هنگامى كه آيه « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » نازل شد، رسول خدا به من فرمان داد تا ران گوسفندى را با مقدارى غذا تهيه كرده و ظرف شير را پر از شير گردانم. سپس فرمود: «فرزندان هاشم را دعوت نما». من نيز فرزندان هاشم را كه در آن روز چهل نفر بودند دعوت كردم و آنان انسان‌هاى پرخوراكى بودند؛ اما هنگامى كه غذا برايشان فراهم شد، از غذا تناول كردند تا سير شدند؛ اما چيزى از غذا كم نشد. سپس شير آورده شد و آنان نوشيدند؛ اما چيزى از شير كم نشد. در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه عليه وسلّم اراده نمود تا سخن بگويد؛ اما آنان گفتند كه ما سحر شده‌ايم؛ از اين


1) . تفسير ابن ابى‌حاتم: 11 / 38 - 37 / ش 16778.

رو مجلس تمام شد و رسول خدا مهلت نيافت تا سخن بگويد. روز دوم رسول خدا صلّى اللّه عليه وسلّم دومرتبه به من فرمان داد تا ران گوسفند و مقدارى غذا تهيه كنم و مجلس را بپا دارم؛ اما روز دوم نيز مانند روز نخست سپرى شد. روز سوم نيز رسول خدا فرمان داد تا مجلسى مانند روز گذشته تشكيل دهم و من نيز چنين كردم. پس از اتمام غذا، رسول خدا صلّى اللّه عليه وسلّم سخن را آغاز نمود و فرمود:« چه كسى عهده‌دار ديون من مى‌شود تا پس از من جانشين من در ميان اهلم باشد؟». در اين هنگام همه حاضران سكوت كردند و عباس نيز از ترس مالش سكوت كرد و من نيز به احترام سن و سال عباس، سكوت اختيار كردم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وسلّم بار ديگر، سخنانش را تكرار نمود و حاضران سكوت كردند و عباس نيز سكوت كرد؛ اما من به دعوت رسول خدا صلّى اللّه عليه وسلّم پاسخ مثبت دادم، در حالى كه در آن جمع از همه كوچك‌تر بودم.

حديث هفتم: به نقل از ابن مردويه [م 410]

متقى هندى در كنزالعمال، اين روايت را به نقل از ابن مردويه آورده است. ابن مردويه به نقل از اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌نويسد:

لمّا نزلت هذه الآية على رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ »، دعاني رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم فقال: «يا علي، إنّ اللّه أمرني أن أنذر عشيرتي الأقربين، فضقت بذلك ذرعا وعرفت أني مهما أناديهم بهذا الأمر أرى منهم ما أكره فصمت عليها حتى جاءني جبريل فقال: «يا محمّد، إنك إن لم تفعل ما تؤر به يعذّبك ربّك»»؛ هنگامى كه آيه شريف « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ » نازل شد، پيامبر صلّى اللّه عليه وآله مرا به حضور طلبيد و فرمود: «اى على، خداى تعالى به من دستور

داده تا خويشاوندانم را به يارى خود دعوت نمايم و آنان را از عذاب خدا بيمناك سازم. اين فرمان بر من گران است؛ زيرا يقين دارم هرگاه آنان را به آئين خود دعوت كنم، سخنانى مى‌گويند كه بر خلاف انتظار من است. اين موضوع ايجاب كرد تا از گفتگوى با آنان صرف‌نظر كنم». در اين ميان بود كه جبرئيل بر من نازل شد و پيام داد: «اگر از آنچه امر شدى دست بردارى، پروردگار توانا تو را به عذاب الاهى گرفتار خواهد كرد».

ابن مردويه پس از اشاره به دستور پيامبر مبنى بر آماده كردن غذا و اتفاقاتى كه پس از دعوت از خويشان خويش رخ داد، مى‌نويسد:

ثمّ تكلّم النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فقال: «يا بني عبدالمطلب إنّي واللّه ما أعلم شاباً في العرب جاء قومه بأفضل ما جئتكم به، إني قد جئتكم بخير الدنيا والآخرة وقد أمرني اللّه أن أدعوكم إليه، فأيكم يؤزرني على أمري هذا؟». فقلت وأنا أحدثهم سنّا وأرمصهم عينا وأعظمهم بطنا وأحمشهم ساقا: أنا يا نبي اللّه أكون وزيرك عليه. فأخذ برقبتي فقال: «إنّ هذا أخي ووصيّي وخليفتي فيكم، فاسمعوا له وأطيعوا». فقام القوم يضحكون ويقولون لأبيطالب: قد أمرك أن تسمع وتطيع لعلي؛(1)سپس پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله لب به سخن گشود و فرمود: «اى پسران عبدالمطلب، به خدا سوگند كه من جوانى را در عرب نمى‌شناسم كه براى قوم خود چيزى بهتر از آن آورده باشد كه من براى شما آورده‌ام. من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده‌ام. همانا خداى تعالى به من فرمان داده تا شما را به سوى او فرا خوانم؛ از اين رو كداميك از شما مرا بر اين كار يارى مى‌رساند تا برادر، وصى و خليفه من در


1) . كنزالعمّال: 13/ 149/ ش 36419.

ميان شما باشد؟». آنان از پذيرش سخن پيامبر خوددارى كردند و من با آنكه از آنان كم سن تر بودم و حتى در ميان كم‌سالان كسى چشمانش از چشمان من پرآب‌تر و شكمش برآمده‌تر و ساقهايش نازكتر نبود، عرضه داشتم: اى پيامبر، من تو را در اين امر يارى مى‌رسانم. رسول خدا صلّى اللّه عليه وسلّم گردنم را گرفت و فرمود: «اين برادر، وصىّ و خليفه من در ميان شماست؛ از اين رو سخنش را بشنويد و از او اطاعت كنيد». حاضران خنده‌كنان برخاستند و به ابوطالب گفتند: محمّد تو را امر مى‌كند تا سخن فرزندت را بشنوى و از او اطاعت نمايى! بغوى - متوفاى 317 - علاوه بر نقل اين حديث از سوى ابن اسحاق كه در ابتداى بحث به آن پرداختيم، اين روايت را با عبارات ابن مردويه، به سند خود روايت كرده است.(1)روايت ياد شده را ابن اسحاق و طبرى نيز نقل كرده‌اند. ابن اسحاق، طبرى و ابن مردويه اضافه كرده‌اند كه جبرئيل به رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله عرضه داشت: «يا محمد، إنّك إن لم تفعل ما تؤر به يعذّبك ربّك؛ اى محمد، اگر از آنچه امر شدى سر باز بزنى، پروردگار توانا تو را به عذاب الاهى گرفتار خواهد كرد».

البته مانند همين ماجرا هنگام نزول آيه تبليغ نيز صورت پذيرفته و خداى تعالى فرمود:

« يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّه‌ُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ »؛ اى پيامبر، آنچه را از جانب پروردگارت به تو ابلاغ شده، به مردم برسان و اگر چنين نكنى، گويا رسالت خود را تمام نكرده‌اى و خداوند تو را از مردم حفظ مى‌نمايد.


1) . ر.ك: تفسير البغوي: 3 / 400.

بنابراين از تقارن وعده عذاب در آيه انذار و آيه تبليغ مى‌توان دريافت كه تعيين خليفه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، از اهميت بسيار زيادى برخوردار بوده است كه خود نشانگر جايگاه و اهميت تعيين خليفه پس از رسول خداست كه از ابتداى اعلان رسالت تا روزهاى واپسين حيات پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه وآله، از وظايف مهم و كليدى ايشان به شمار مى‌رفته است.

حديث هشتم: به نقل از ابن جوزى [م 597]

ابوالفرج ابن جوزى كه در زمره عالمان مورد اعتماد اهل سنت است، در كتاب تاريخى خود اين روايت را به نقل از ابن عباس آورده است. وى پس از نقل مقدمات اين واقعه، مى‌نويسد:

ثمّ تكلّم رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم فقال: «يا بني عبدالمطلب، إني واللّه ما أعلم شابا في العرب جاء قومه بأفضل مما قد جئتكم به، إني قد جئتكم بخير الدنيا والآخرة، وقد أمرني اللّه تعالى أن أدعوكم إليه، فأيّكم يؤزرني على هذا الأمر على أن يكون أخي؟». فأحجم القوم، فقلت وأنا أحدثهم سنا: أنا يا نبيّ اللّه. فقام القوم يضحكون؛(1)آنگاه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله لب به سخن گشود و فرمود: «اى پسران عبدالمطلب، به خدا سوگند كه من جوانى را در عرب نمى‌شناسم كه براى قوم خود چيزى بهتر از آن آورده باشد كه من براى شما آورده‌ام. من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده‌ام. همانا خداى تعالى به من فرمان داده است تا شما را به سوى او فرا خوانم؛ از اين رو كداميك از شما مرا بر اين كار يارى مى‌رساند تا برادر من


1) . المنتظم في تاريخ الملوك والاُمم: 2/ 366 - 367.

باشد؟». آنان از پذيرش سخن پيامبر خوددارى كردند و من با آنكه از آنان كم سن تر بودم، عرضه داشتم: اى پيامبر خدا، من [تو را در اين امر يارى مى‌رسانم]. حاضران خنده كنان برخاستند.

در اين روايت نيز تنها به عبارت «اخى» اشاره كرده و اثرى از ذكر دو عبارت ديگر كه نص در خلافت است، وجود ندارد. البته ممكن است اين تصرف از سوى كسانى شكل گرفته باشد كه بعدها حديث را نقل نموده‌اند.

حديث نهم: به نقل از ابن كثير دمشقى [م 774]

ابن كثير در تفسير خود به نقل روايت احمد بن حنبل، ابوبكر بيهقى و ابن ابى‌حاتم كه پيش از اين بيان شد، بسنده كرده است.(1)


1) . ر.ك: تفسير ابن كثير: 3/ 363 - 364.

بررسى اعتبار حديث

اشاره

در صفحات پيشين، به نقل برخى از متون حديث يوم الدار از منابع مختلف و معتبر اهل سنت پرداختيم و پس از آن به بررسى اعتبار حديث مى‌پردازيم.

از دو ديدگاه مى‌توان به بررسى اعتبار و صحت حديث رسيدگى كرد:

نخست اعتراف عالمان اهل سنت به صحت و اعتبار حديث و ديگرى بررسى وثاقت و اعتبار تك تك راويان.

از منظر نخست، عالمان بسيارى به اعتبار اين حديث حكم كرده‌اند.

نخستين عالمى كه به صحت حديث يوم الدار اعتراف كرده، محمد بن جرير طبرى است. همانطور كه گذشت، طبرى در كتاب تهذيب الآثار و در ذيل حديث، به صحت روايت تصريح كرده است. اين اعتراف طبرى را نيز متقى هندى در كنزالعمال نقل كرده است. وى در كتاب خود و پس از نقل اين حديث مى‌نويسد:

حم(1)وابن جرير وصحّحه...؛(2)اين روايت را احمد بن حنبل در مسند خود و ابن جرير نقل كرده‌اند و ابن جرير آن را تصحيح كرده است... .


1) . منظور از اين نشانه اختصارى در كنزالعمّال، «احمد بن حنبل» در مسند است؛ كنزالعمّال: 1/6.

2) . همان: 13 / 129 / ح 36408.

ابن ابى‌حاتم نيز به صحت حديث اعتراف كرده است. اعتراف ابن ابى‌حاتم از آنجا به دست مى‌آيد كه وى حديث يوم الدار را در كتاب تفسيرش روايت كرده و خود متعهد شده كه تنها از احاديث صحيح استفاده نمايد. وى مى‌نويسد:

سألني جماعة من إخواني إخراج تفسير القرآن مختصرا بأصحّ الأسانيد... فأجبتهم إلى ملتمسهم... فتحريت إخراج ذلك بأصحّ الأخبار إسناداً، وأشبهها متناً؛(1)گروهى از برادران دينى‌ام از من تقاضاى نگارش تفسير كردند كه مختصر بوده و با صحيح‌ترين اسانيد نقل شده باشد... از اين رو، من پاسخ درخواست آنان را دادم... كتابى نگاشتم كه در آن از صحيح‌ترين اخبار از جهت سند، و شبيه‌ترين عبارات از جهت متن استفاده شده است.

اين سخن ابن ابى‌حاتم از سوى ابن تيميه(2)و سيوطى(3)نيز مورد تأييد قرار گرفته است و آنان اعتراف نموده‌اند كه ابن أبى‌حاتم به وعده خود عمل نموده است.

از سويى ديگر، حديث مورد بحث در كتاب تفسيرى ابن ابى‌حاتم آمده است؛ از اين رو اين روايت از سوى ابن ابى‌حاتم و كسانى كه به مانند ابن ابى‌حاتم به صحت روايات تفسيرش ملتزمند، معتبر بوده و هيچ خدشه‌اى در سند آن وارد نخواهد بود.

ضياءالدين مقدسى نيز حديث يوم الدار را در كتاب الأحاديث المختاره كه مستدركى است بر صحيح بخارى و مسلم و در آن به نقل روايات صحيحى كه بخارى و مسلم در دو كتاب خود نياورده‌اند، پرداخته است و از اين جهت خود را ملتزم به نقل


1) . تفسير ابن ابى‌حاتم: 1 / 14.

2) . ر.ك: منهاج السنه: 7 / 178 - 179.

3) . ر.ك: اللآلى المصنوعة: 1/ 16؛ الإتقان: 4/ 238.

احاديث صحيح نموده است، تا آنجا كه ابن تيميه نيز به اعتبار كتاب او اعتراف نموده و اعتبار كتاب مقدسى را از مستدرك حاكم بالاتر دانسته است. ابن تيميه مى‌نويسد:

وهذا الحديث خرَّجه أبوعبداللّه المقدسي في صحيحه الذي هو خير من صحيح الحاكم؛(1)اين حديث را ابوعبداللّه مقدسى در صحيح خود آورده است. كتاب صحيحى كه بهتر از صحيح حاكم است.

وى در جاى ديگر مى‌نويسد:

وقد أخرجه أبوعبداللّه المقدسي في كتابه (المختاره) الذي هو أصحّ من (صحيح الحاكم)؛(2)ابو عبداللّه مقدسى در كتاب المختاره، اين حديث را نقل كرده است و كتاب او از كتاب صحيح حاكم، صحيح‌تر است.

اعتبار و صحت روايات المختاره مقدسى موجب شده است كه سيوطى در ديباچه كتاب جمع الجوامع، اين كتاب را در زمره پنج كتابى قرار دهد كه تمامى احاديث آن صحيح است. بنابراين مى‌توان روايت مقدسى را دليل صحت حديث يوم الدار پنداشت.

ابوجعفر اسكافى معتزلى، از ديگر عالمانى است كه حديث يوم الدار را تصحيح نموده است. وى در كتاب نقض العثمانيه مى‌نويسد:

وقد روي في الخبر الصحيح؛(3)


1) . جامع المسائل لابن تيمية: 1 / 306.

2) . كتب ورسائل وفتاوى شيخ الإسلام ابن تيمية: 33/ 13.

3) . شرح نهج البلاغه ابن ابى‌الحديد: 13/ 244. كتاب نقض العثمانيه اسكافى هم اكنون در دسترس نيست؛ولى ابن ابى‌الحديد در كتاب خود، به نقل تمامى متن نقض العثمانيه اسكافى مبادرت كرده است.

همانا در خبرى صحيح روايت شده است.

وى در ادامه به نقل جريان يوم الدار مى‌پردازد.

شهاب‌الدين خفاجى نيز در شرحى كه بر شفاء قاضى عياض نگاشته، اين روايت را معتبر شمرده است. وى پس از نقل حديث مى‌نويسد:

(وعن علي بن أبيطالب) في حديث رواه أحمد بسند جيّد؛(1)از على بن ابى‌طالب در حديث مشهورى نقل شده، و احمد آن را به سند نيكويى روايت كرده است.

ملا على قارى نيز سخن خفاجى را تأييد كرده، مى‌نويسد:

(وعن عليبن‌أبيطالب رضى اللّه تعالى عنه) كما رواه أحمد والبيهقى بسند جيّد؛(2)از على بن ابى‌طالب رضى اللّه عنه روايت شده، همان طور كه احمد و بيهقى به سند نيكويى نقل كرده‌اند.

نورالدين هيثمى نيز پس از نقل اين روايت از مسند بزار، به صحت و اعتبار حديث حكم كرده است. وى مى‌نويسد:

ورجال أحمد وأحد إسنادى البزار رجال الصحيح غير شريك وهو ثقة؛(3)افرادى كه در سند احمد و يكى از دو سند بزار، هستند از رجال صحيح بخارى مى‌باشند و تنها شخصى به نام شريك از رجال بخارى نيست؛ اما او نيز از ثقات است.


1) . نسيم الرياض فى شرح الشفاء القاضى عياض: 3/ 35.

2) . همان.

3) . مجمع الزوائد: 8 / 302 - 303.

وى در مجلدى ديگر از همين كتاب، پس از نقل حديث يوم الدار مى‌نويسد:

رواه أحمد وإسناده جيّد؛(1)اين روايت را احمد روايت كرده است و اسناد آن بسيار خوب است.

از ديگر عالمانى كه به صحّت حديث اعتراف كرده، حاكم نيشابورى است. البته وى در ذيل اين حديث به صحّت آن تصريح نكرده است؛ بلكه تصريح را در ذيل روايتى مى‌آورد كه به روايت «مناقب العشرة» يا «ده منقبت» معروف است.

اصل ماجراى ده منقبت از اين قرار است كه ابن عباس در ميان جمعى حضور داشت و برخى به بدگويى از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پرداختند. ابن عباس عصبانى شد و براى دفاع از آن حضرت، به ده منقبت و فضيلتى اشاره كرد كه در ميان آن مناقب، جريان يوم الدار قرار دارد. حاكم نيشابورى روايت مذكور را به شرح ذيل بيان داشته است:

(أخبرنا) أبوبكر أحمد بن جعفر بن حمدان القطيعي ببغداد من أصل كتابه، ثنا عبداللّه بن أحمد بن حنبل، حدثني أبي، ثنا يحيى بن حماد، ثنا أبوعوانة، ثنا أبوبلج، ثنا عمرو بن ميمون قال: إنّي لجالس عند ابن عباس، إذ اتاه تسعة رهط فقالوا: يا ابن عباس، إما أن تقوم معنا وأما ان تخلو بنا من بين هؤاء. قال: فقال ابن عباس: بل أنا أقوم معكم. قال: وهو يومئذٍ صحيح قبل أن يعمى، قال: فابتدؤ فتحدثوا، فلا ندري ما قالوا. قال: فجاء ينفض ثوبه ويقول: أف وتف، وقعوا في رجل له بضع عشرة فضائل ليست لأحد غيره وقعوا في رجل... وقال النبي صلّى اللّه عليه وآله لبنّي عمّه: «أيّكم يواليني في الدنيا والآخرة؟». قال: وعلي جالس معهم، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله:


1) . همان: 9 / 120.

«وأقبل على رجل رجل منهم أيكم يواليني في الدنيا والآخرة؟». فأبوا، فقال لعلي: «أنت وليي في الدنيا والآخرة»؛(1)أبوبكر أحمد بن جعفر بن حمدان قطيعى در بغداد، به سند خود از عمرو بن ميمون نقل مى‌كند كه با عبداللّه بن عباس نشسته بودم، در حالى كه ابن عباس هنوز بينايى خويش را از دست نداده بود. در اين هنگام، نُه نفر نزد او آمدند و به ابن عباس گفتند: يا برخيز و همراه ما بيا و يا با ما خلوت كن. ابن عباس گفت: همراه شما مى‌آيم. آنان به گوشه‌اى رفتند و با ابن عباس مشغول گفت و گو شدند. من نمى‌فهميدم چه مى‌گويند. پس از مدتى عبداللّه بن عباس در حالى كه لباسش را تكان مى‌داد تا غبارش فروريزد، آمد و گفت: اف و تف بر آنان! به مردى دشنام مى‌دهند و از او عيب‌جويى مى‌كنند كه ده ويژگى براى او است: ... سوم اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله به بنى‌هاشم فرمود: «كدام يك از شما دوست و همراه من در دنيا و آخرت خواهد بود؟». در آن جا على عليه‌السلام حاضر بود و عرضه داشت: من دوست و همراه شما در دنيا و آخرت خواهم بود. پيامبر صلّى اللّه عليه وآله تأييد كرد و فرمود: «تو در دنيا و آخرت دوست و همراه من هستى».

حاكم در انتهاى همين حديث مى‌نويسد:

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه بهذه السياقة؛ اين حديث، صحيح است، اما شيخين آن را نقل نكرده‌اند.

شمس‌الدين ذهبى پس از نقل روايت حاكم، تصحيح او را تأييد كرده است.(2)حافظ مزّى در تهذيب الكمال و ابن عبدالبرّ در الاستيعاب نيز درباره اين حديث مى‌نويسند:


1) . المستدرك: 3 / 132 - 134.

2) . ر.ك: المستدرك على الصحيحين مع تعليقات الذهبي: 3 / 143.

قال أبوعمر رحمه اللّه: هذا إسناد لا مطعن فيه لأحد لصحته وثقة نقلته؛(1)ابو عمر مى‌گويد: به جهت صحت حديث و اعتبار ناقلان آن، هيچ خدشه‌اى در اسناد اين حديث وجود ندارد.

به هر روى تصحيح سند روايت «مناقب العشره» از سوى بزرگان اهل سنت به مثابه اعتبار حديث خواهد بود و اعتبار حديث نيز به منزله صدور قطعى آن بوده و بدون ترديد در فرآيند استدلال قرار مى‌گيرد.

بررسى اعتبار راويان

اشاره

پس از نقل اعترافات بزرگان اهل سنت در تصحيح و اعتبار حديث شريف يوم الدار، به بررسى تك تك راويان برخى روايات پرداخته و از اين مسير نيز به اثبات اعتبار حديث خواهيم پرداخت.

1- بررسى سند روايت احمد بن حنبل
اشاره

احمد بن حنبل در كتاب مسند، اين حديث را كه مشتمل بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام است، به دو سند آورده است كه به بررسى يك سند آن مى‌پردازيم.

احمد بن حنبل در سند نخست مى‌نويسد:

حدثنا عبداللّه، حدثني أبي، ثنا أسود بن عامر، ثنا شريك، عن الأعمش، عن المنهال، عن عباد بن عبداللّه الأسدي، عن علي رضي اللّه عنه قال: لمّا نزلت هذه الآية: « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ »، قال: جمع النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلم من أهل بيته... .(2)


1) . تهذيب الكمال: 20 / 481؛ الاستيعاب: 3 / 1092.

2) . مسند احمد: 1 / 111.

اسود بن عامر

نخستين راوى سند ياد شده پس از احمد بن حنبل، اسود بن عامر است. وى در زمره رجال صحيح‌هاى شش‌گانه است. ابن حجر درباره وى مى‌نويسد:

الأسود ابن عامر الشامي نزيل بغداد يكنى أباعبدالرحمن ويلقب شاذان ثقة... ع؛(1)اسود بن عامر شامى، ساكن بغداد بوده و كنيه وى، عبدالرحمان وملقب به شاذان است. وى مورد اعتماد بوده و از رجال صحاح ستّه است.

مزى نيز درباره او مى‌نويسد:

ع الأسود بن عامر شاذان أبوعبدالرحمن الشامي... قال حنبل بن إسحاق: سمعت أباعبداللّه يقول: أسود بن عامر ثقة قلت ثقة؟ قال وزاد.(2)وقال عثمان بن سعيد الدارمي عن يحيى بن معين: لا بأس به. وقال أبوحاتم عن علي بن المديني: ثقة. وقال عبدالرحمن بن أبيحاتم عن أبيه: صدوق صالح. وقال محمد بن سعد: كان صالح الحديث؛(3)ع (نشانه وجود نام راوى در كتب صحاح شش‌گانه است) ابوعبدالرحمان اسود بن عامر شاذان شامى... حنبل بن اسحاق مى‌گويد: از ابوعبداللّه؛ يعنى احمد بن حنبل شنيدم كه مى‌گفت: اسود بن عامر ثقه است. به او گفتم: ثقه؟ گفت: بلكه بالاتر. عثمان بن سعيد دارمى از يحيى بن معين نقل كرده كه او گفت: اشكالى در او نيست. ابو حاتم از على بن مدينى نقل مى‌كند كه گفت: ثقه و مورد اعتماد است.


1) . تقريب التهذيب: 1 / 102 / ش 504.

2) . خطيب بغدادى همين عبارت را به همين صورت نقل كرده است؛ ر.ك: تاريخ بغداد: 7/ 37 - 38/ ش 3497.

3) . تهذيب الكمال: 3/ 227/ ش 503.

عبدالرحمان بن ابى‌حاتم از پدرش نقل مى‌كند كه گفت: راستگو و صالح است. محمد بن سعد نيز مى‌گويد: وى صالح الحديث بود.

شريك بن عبداللّه نخعى

از ديگر راويان سند احمد بن حنبل، شريك بن عبداللّه نخعى است. وى از رجال بخارى، مسلم و ديگر صاحبان صحاح ستّه مى‌باشد. ابن حجر مى‌نويسد:

خت م 4 (البخاري في التعاليق ومسلم والأربعة). شريك بن عبداللّه بن أبيشريك النخعي أبوعبداللّه الكوفي القاضي؛ قاضى ابوعبداللّه شريك بن عبداللّه بن ابى‌شريك نخعى كوفى از رجال بخارى (در كتاب تعاليق)، و از رجال مسلم و ديگر صاحبان صحاح سته است.

سپس مى‌نويسد:

وقال يزيد بن الهيثم عن ابن معين: شريك ثقة وهو أحبّ إلي من أبيالأحوص وجرير... قال ابن معين: ولم يكن شريك عند يحيى يعني القطان بشيء وهو ثقة ثقة؛(1)يزيد بن هيثم به نقل از ابن معين مى‌گويد: شريك ثقه و مورد اعتماد است. وى نزد من از ابوالاحوص و جرير، محبوب‌تر است... ابن معين مى‌گويد: شريك نزد يحيى قطان، مشكلى ندارد و او ثقه ثقه است.

وى در تقريب التهذيب، علاوه بر اشاره به نقل صاحبان صحاح ستّه از وى، به اعتبار او نيز پرداخته، مى‌نويسد:

شريك بن عبداللّه النخعي الكوفي القاضي بواسط، ثم الكوفة أبوعبداللّه... / خت م 4؛(2)


1) . تهذيب التهذيب: 4/ 293/ ش 587.

2) . تقريب التهذيب: 1/ 417/ ش 2795.

ابو عبداللّه شريك بن عبداللّه نخعى كوفى قاضى واسط و پس از آن كوفه بود... وى در زمره راويان كتب تاريخ بخارى، صحيح مسلم و ديگر صحاح چهارگانه است.

سليمان اعمش

سليمان اعمش در زمره رجال صحاح ستّه قرار دارد. ابن حجر در تهذيب التهذيب مى‌نويسد:

(الستة). سليمان الأعمش هو ابن مهران؛(1)سليمان أعمش همان ابن مهران بوده و در زمره رجال صحاح ستّه است.

وى در تقريب التهذيب نيز مى‌نويسد:

سليمان بن مهران الأسدي الكاهلي أبومحمد الكوفي الأعمش، ثقة، حافظ، عارف بالقراءات ورع... / ع؛(2)ابو محمد سليمان بن مهران اسدى كاهلى كوفى اعمش ثقه، حافظ، آشنا به قرائات و با ورع است.

ابن اثير نيز در اللباب في تهذيب الأنساب، شهرت وى را بالاتر از بيان شرح حال وى مى‌داند. وى مى‌نويسد:

منهم سليمان بن مهران الأعمش الكاهلى الأسدى من أهل الكوفة، روى عن أنس بن مالك وأبيوائل وأبيصالح وغيرهم، روى عنه الناس وشهرته تغني عن ذكره.(3)سليمان بن مهران اسدى كاهلى، اهل كوفه است و از انس بن مالك، ابووائل،


1) . تهذيب التهذيب: 4/ 203/ ش 401.

2) . تقريب التهذيب: 1/ 392/ ش 2623.

3) . اللباب فى تهذيب الأنساب: 3 / 79.

ابوصالح و غير آنان روايت كرده و مردم زيادى نيز از او روايت نقل كرده‌اند و شهرت او بيشتر از آن است كه نياز به معرفى داشته باشد.

ذهبى در شرح مفصّلى كه بر زندگى او نوشته، مى‌نويسد:

الأعمش (ع) سليمان بن مهران، الإمام شيخ الإسلام، شيخ المقرئين والمحدّثين، أبومحمّد الأسدي، الكاهلي... روى الكوسج عن ابن معين قال: الأعمش ثقة. وقال السنائي: ثقة ثبت؛(1)سليمان بن مهران اعمش (از رجال صحاح سته)، پيشوا، شيخ الاسلام، بزرگ قاريان و محدثان... كوسج از ابن معين روايت كرد كه گفت: اعمش ثقه و مورد اعتماد است. نسايى نيز گويد: وى ثقه است.

منهال بن عمرو

منهال بن عمرو در زمره رجال صحاح ستّه غير از مسلم است. مزى در تهذيب الكمال مى‌نويسد:

روى له الجماعة سوى مسلم؛(2)به جز مسلم، تمامى صاحبان صحاح از وى نقل كرده‌اند.

مزى در همان كتاب درباره وى مى‌نويسد:

المنهال بن عمرو الأسدي... وقال إسحاق بن منصور، عن يحيى بن معين: ثقة. وكذلك قال النسائي... وقال العجلي: كوفي، ثقة.(3)وقال الدارقطني: صدوق... وذكره ابن حبان فى كتاب الثقات؛(4)


1) . سير أعلام النبلاء: 6/ 226 - 227/ ش 110.

2) . تهذيب الكمال: 28/ 572.

3) . اين عبارت در كتاب الجرح والتعديل: 8/ 356 - 357/ ش 1634 نيز آمده است.

4) . تهذيب الكمال: 28/ 572 - 568/ ش 6210.

منهال بن عمرو اسدى... اسحاق بن منصور از يحيى بن معين نقل مى‌كند كه گفت: ثقه و مورد اعتماد است. نسائى نيز همين نظر را دارد... عجلى گويد: وى كوفى مورد اعتماد است. دارقطنى نيز مى‌گويد: وى راستگو است... ابن حبان نام وى را در كتاب الثقات آورده است.

عجلى پس از آوردن نام وى در كتاب الثقات، باز به وثاقت وى تصريح كرده، مى‌نويسد:

منهال بن عمرو كوفى ثقة؛(1)منهال بن عمرو كوفى ثقه است.

عباد بن عبداللّه اسدى

عباد بن عبداللّه در زمره رجال بخارى و نسائى در خصائص است. بخارى نام وى را در كتاب التاريخ الكبير خود آورده است. بخارى مى‌نويسد:

عباد بن عبداللّه الأسدي، يعد في الكوفيين، سمع عليا رضي اللّه عنه، سمع منه منهال بن عمرو، فيه نظر، محمد بن الفضل قال: حدثني شريك، عن الأعمش، عن المنهال، عن عباد بن عبداللّه، عن علي رضي اللّه عنه قال: لمّا نزلت « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ »، جمع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم منهم ثلاثين رجلاً...؛(2)عباد بن عبداللّه اسدى در زمره كوفيان به شمار مى‌رود. وى از على عليه السلام حديث استماع كرده و منهال بن عمرو از او روايت نقل كرده است؛ اما در اين سخن اشكال است. محمد بن فضل گويد: شريك از اعمش، از منهال، از عباد بن عبداللّه، از


1) . معرفة الثقات: 2 / 300/ ش 1800.

2) . التاريخ الكبير: 6/ 32 - 33/ 1594.

على عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: آن‌گاه كه آيه « وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ »نازل شد، پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله گروهى را جمع نمود كه از ميان آنان سى مرد حضور داشتند... .

عجلى نيز در كتاب معرفة الثقات، به نام وى اشاره كرده، مى‌نويسد:

عباد بن عبداللّه الأسدي كوفي تابعي ثقة؛(1)عباد بن عبداللّه اسدى كوفى، تابعى و مورد اعتماد است.

ابن حبان نيز نام وى را در الثقات خود آورده است.(2)پس از بررسى تك تك راويان اين حديث دانسته شد كه سند اين حديث صحيح است و هيچ ترديدى در اعتبار آن وجود ندارد. هيثمى نيز همين حديث را از مسند احمد و مسند بزار نقل كرده و سند آن را صحيح دانسته است. وى مى‌نويسد:

رجال أحمد وأحد إسنادي البزار رجال الصحيح غير شريك وهو ثقة.(3)رجال احمد و يكى از دو سند بزار رجال صحيح بخارى است، به جز شريك كه او ثقه است.

2- سند روايت ابن اسحاق
اشاره

سند محمد بن اسحاق به شرح ذيل است:

روى محمّد بن إسحاق، عن عبدالغفار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو، عن عبداللّه بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب، عن عبداللّه بن عباس، عن عليّ بن أبى‌طالب... .


1) . معرفة الثقات: 2/ 17/ ش 840.

2) . ر.ك: الثقات: 5/ 141.

3) . مجمع الزوائد: 8 / 303 - 302.

محمد بن اسحاق

محمد بن اسحاق - صاحب سيره ابن اسحاق - در زمره راويان صحاح ستّه(1)است. البته بخارى از او به تنهايى روايت نكرده، بلكه به صورت «متابعت» از او نقل حديث نموده است. متابعت به اين معناست كه اعتبار روايت با نقل شخص نخست كفايت نمى‌كند؛ بلكه با همراهى شخص دوم كه ثقه است، داراى اعتبار مى‌شود.

شعبة بن حجاج كه در زمره بزرگترين عالمان حديثى اهل سنت بوده و از او به «أمير المؤمنين فى الحديث» تعبير و نظر وى را در جرح و تعديل راويان مورد توجه قرار مى‌دهند، از او با لقب «أمير المحدثين»(2)و يا «اميرالمؤمنين فى الحديث»(3)تعبير كرده است.

ابن حبان نام وى را در الثقات و ابن شاهين در تاريخ أسماء الثقات خود آورده‌اند.(4)از يحيى بن معين درباره وى پرسيده شد. ابن معين در پاسخ گفت:

كان ثقة، وكان حسن الحديث؛(5)وى معتبر و احاديث وى حسن است.

ذهبى نيز در ميزان الاعتدال تعابير بسيارى را از عالمان بزرگ رجالى اهل سنت نقل كرده است. وى مى‌نويسد:

محمد بن إسحاق بن يسار ... أحد الأئمة الأعلام ... وثقه غير واحد، ووهاه آخرون [كالدارقطني] وهو صالح الحديث ... وقال أحمد بن حنبل: هو


1) . ر.ك: تقريب التهذيب: 2/ 54/ ش 5743؛ تهذيب التهذيب: 9/ 34.

2) . ر.ك: الجرح والتعديل: 7/ 192، به نقل از شعبه.

3) . ر.ك: ميزان الاعتدال: 3/ 468 - 469/ ش 7197.

4) . الثقات: 7/ 380؛ تاريخ أسماء الثقات: 14/ ش 16.

5) . تاريخ بغداد: 1/ 233.

حسن الحديث. وقال ابن معين: ثقة، وليس بحجة. وقال عليالمديني: حديثه عندي صحيح ... وقال يحيى بن كثير وغيره: سمعنا شعبة يقول: ابن إسحاق أمير المؤنين في الحديث. وقال شعبة أيضاً: هو صدوق؛(1)محمد بن إسحاق بن يسار ... وى زمره پيشوايان عالم است... عده‌اى وى را توثيق كرده و برخى ديگر همچون دارقطنى در اعتبار وى ترديد كرده‌اند. وى صالح الحديث است... احمد بن حنبل مى‌گويد: وى حسن الحديث است. ابن معين مى‌گويد كه وى ثقه است؛ ولى حجت نيست. على بن مدينى مى‌گويد كه حديث وى در نزد من صحيح است... يحيى بن كثير و ديگران مى‌گويند كه ما از شعبه شنيديم كه ابن اسحاق اميرالمؤمنين در حديث است. همچنين شعبه مى‌گويد: وى راستگو است.

ذهبى در جاى ديگر مى‌نويسد:

وكان من بحور العلم صدوقاً وله غرائب في سعة ما روى، واختلف في الإحتجاج به، وحديثه حسن وقد صحّحه جماعة؛(2)وى درياى علم، و راستگو است و در مورد گستره روايى وى، نكات عجيبى گفته شده است. در احتجاج به وى اختلاف است. حديث وى حسن، و همانا جماعتى احاديث وى را صحيح دانسته‌اند.

عبدالوهاب سبكى نيز ذيل حديث ضمام بن ثعلبة، پس از نقل كلام شعبه و احمد بن حنبل پيرامون ابن اسحاق، مى‌نويسد:

قلت: والعمل على توثيقه وأنّه إمام معتمد، ولا اعتبار بخلاف ذلك؛(3)


1) . ميزان الاعتدال: 3/ 468 - 469/ ش 7197.

2) . الكاشف: 2/ 156/ ش 4718.

3) . طبقات الشافعيه الكبرى: 1/ 85.

مى‌گويم: وى پيشوايى مورد اعتماد است و به خلاف اين نظر توجهى نمى‌شود.

يافعى نيز با تعابيرى بلند از او ياد كرده، مى‌نويسد:

والإمام محمد بن إسحاق بن يسار المطلبي مولاهم المدني، صاحب السيرة. وكان بحرا من بحور العلم، ذكيا، حافظا، طلابة للعلم، اخباريا، نسابة، ثبتا في الحديث عند أكثر العلماء، وأما في المغازي والسير فلا يجهل إمامته؛(1)امام محمد بن إسحاق بن يسار مطلبى مدنى، صاحب سيره است. وى دريايى از درياهاى علم، پاك، حافظ، جستجوگر علم، اخبارى، نسب‌شناس و از منظر بسيارى از علماء ثبت در حديث است. اما در علم مغازى و سِيَر، پيشوايى وى مجهول نيست.

به هر روى محمد بن اسحاق از جايگاه ويژه‌اى در ميان اهل سنت برخوردار بوده و معتبر است.

ابومريم عبدالغفار بن قاسم

راوى ديگر در اين طريق عبدالغفار بن قاسم، معروف به ابومريم انصارى است. وى معروف به تشيع است. در اين ميان برخى وى را تضعيف كرده‌اند و تنها علت ضعف وى را فقط شيعه بودن او دانسته‌اند. تنها نقطه ضعف وى اين است كه گفته‌اند:

كان يحدّث ببلايا في عثمان وعائشه؛(2)وى همواره بلايا و مطاعن عثمان و عائشه را روايت مى‌كرده است.

در ميان اهل سنت كسى وى را به جهت كذب و ضعفش تضعيف نكرده است و تنها با عبارات «شيعى»، «رافضىٌّ»(3)، «كان من رؤاء الشيعه»(4)و مواردى ديگر از اين


1) . مرآة الجنان: 1 / 313.

2) . تعجيل المنفعة: 263.

3) . لسان الميزان: 4/ 42 / ش123؛ ميزان الإعتدال: 640/2.

4) . المغنى فى الضعفاء: 2/3.

قبيل وى را توصيف كرده‌اند.

ابو حاتم رازى كه به تعبير ابن اثير و ذهبى، در علم حديث و رجال همسنگ بخارى و مسلم است(1)و به تعبير ذهبى در حديث و جرح و تعديل راويان سختگير است و اگر كسى را توثيق نمود بايد توثيق وى عمل كرد،(2)درباره ابومريم انصارى مى‌گويد:

ليس بمتروك؛(3)خود و رواياتش مورد احترام بوده و ترك نمى‌شود.

شعبة بن حجاج كه به تصريح ابن تيميه غير از راوى ثقه روايت نقل نمى‌كند، در زمره شاگردان ابومريم انصارى است؛ از اين رو نه تنها از او روايت مى‌كرده، بلكه بر او مدح و ثنا بسيارى مى‌گفته است. درباره شعبه آمده كه همواره مى‌گفته است:

ما رأيت أحفظ منه؛(4)من از ابومريم انصارى حافظتر نديدم.

ابو العباس ابن عقده كوفى كه عالمان اهل سنت به كلمات او در جرح و تعديل راويان استناد مى‌جويند، تعريف و تجليل از ابومريم انصارى را به جايى رسانده كه ابن عدى جرجانى صاحب كتاب الكامل مى‌نويسد:

وتجاوز الحدّ في مدحه!(5)ابن عقده در مدح ابومريم انصارى زياده روى كرده است!


1) . ر.ك: سير اعلام النبلاء: 13 / 247 / ش 129، الكامل فى التاريخ: 7 / 439.

2) . ر.ك: سير أعلام النبلاء: 13 / 260.

3) . تعجيل المنفعة: 263.

4) . لسان الميزان: 4/ 42/ ش123.

5) . همان: 4/ 43/ ش123؛ تعجيل المنفعة: 263.

اما چرا وى در زمره رؤاى شيعه جاى گرفته است و به تبع آن جرح شده است؟ با تحقيق و بررسى معلوم مى‌شود كه علت آن «كان يحدّث ببلايا عثمان وعائشه».اين تنها گناه اين شخص است. در عين حال رد و طعنى در مورد او نشده است.

در گذشته به اين مطلب رسيدگى شد كه تشيع و رفض هيچ ضررى به وثاقت نمى‌رساند؛ از اين رو راويانى كه شيعه و يا رافضى هستند، صرف عقيده آنان سبب عدم اعتماد نمى‌شود.

به هر روى با توجه به مدح و ثنايى كه از سوى شعبه و ديگران نسبت به او وارد شده است و تعبير ابوحاتم درباره وى، به يقين ابومريم راوى معتبرى خواهد بود.

منهال بن عمرو

منهال بن عمرو در زمره ديگر روايان اين روايت است كه بررسى وثاقت و اعتبار وى گذشت.

عبداللّه بن حارث بن نوفل

منهال روايت را از عبداللّه بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب نقل مى‌كند. وى در زمره ذرارى حضرت عبدالمطلب عليه السلام است و از شخصيت‌هاى مورد احترام قريش است. وى نوه عبدالمطلب و از رجال صحاح ستّه است.(1)ابن حجر درباره وى مى‌نويسد:

عبداللّه بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبدالمطلب الهاشمي أبومحمد المدني أمير البصرة له رؤة ولأبيه وجده صحبة قال ابن عبدالبر: أجمعوا على ثقته... / ع؛(2)


1) . ر.ك: تهذيب التهذيب: 5 / 158 - 157/ ش 310.

2) . تقريب التهذيب: 1/ 485/ ش 3276.

ابو محمد عبداللّه بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب هاشمى مدنى. وى امير بصره بود و پيامبر را درك نمود. پدر و جد او در زمره صحابه بودند. ابن عبدالبر مى‌گويد: بر اعتبار و وثاقت وى اجماع شكل گرفته است... وى در زمره رجال صحاح ستّه است.

راوى پس از وى عبداللّه بن عباس است و او نيز از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت را نقل كرده است.

نتيجه بررسى سندى اين شد كه حديث يوم الدار، با توجّه به تصريح برخى از عالمان بزرگ اهل سنت و همچنين بررسى تك تك برخى روايت آن و آنهم بر اساس مبانى رجالى اهل سنت، از اعتبار برخوردار بوده و قابل استناد است.

دلالت حديث انذار

اشاره

پس از نقل متن و سند حديث يوم الدار، بررسى دلالت حديث ياد شده چندان دشوار نيست. واكاوى دلالت حديث يوم الدار را از چهار جهت پى مى‌گيريم:

1- خلافت و ولايت

جهت نخست: در روايت‌هاى مختلفى كه حديث‌نگاران از حديث يوم الدار ارائه داده‌اند، مى‌توان قدر جامعى در نظر گرفت مبنى بر آنكه رسول خدا از سه تعبير «برادر»، «وصى» و «خليفه» استفاده نموده است. در مسند احمد وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

من يضمن عني ديني ومواعيدي ويكون معي في الجنه، ويكون خليفتي في اهلي؟ چه كسى عهده دار ديون من مى‌شود تا همراه من در بهشت باشد و جانشين من در ميان اهلم باشد؟ طبرى در تاريخ خود روايت كرده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

فأيكم يؤزرني على أمري هذا، ويكون أخي ووصيي وخليفتي فيكم؟ در روايت ديگرى از احمد بن حنبل، طبرى، طحاوى و ضياءالدين مقدسى كه صحيح تلقى شده، وارد گرديده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

من يضمن عني ديني ومواعيدي ويكون معي في الجنه، ويكون خليفتي في أهلي؟ چه كسى عهده دار ديون من مى‌شود تا همراه من در بهشت باشد و جانشين من در ميان خانواده‌ام شود؟ براى توضيح تعابيرى كه در روايت‌هاى مختلف حديث يوم الدار به كار رفته است، ابتدا از متن خود حديث استفاده مى‌كنيم؛ زيرا صدر و ذيل حديث بهترين مفسر حديث است و قرينه‌اى كه به صورت متصل در كلام ذكر شود، بهتر مى‌تواند نسبت به قرائن منفصل، معناى حديث را تبيين نمايد. در برخى از روايات حديث يوم الدار وارد شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، خطاب به حاضران فرمود:

إنّ هذا أخي ووصيي وخليفتي فيكم؛ فاسمعوا له واطيعوا؛ همانا اين [اشاره به اميرالمؤمنين] برادر، وصى و خليفه من در ميان شما مى‌باشد؛ پس بايد به سخنانش گوش فرا دهيد و از او فرمان‌بردارى كنيد.

در روايت ابن مردويه نقل شده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود:

من يبايعني علي أن يكون أخي وصاحبي ووليي من بعدي؟ چه كسى با من بيعت مى‌كند تا برادر، صاحب و جانشين پس از من باشد؟ تعبير «من بعدى» و همچنين تعبير «فاسمعوا له و اطيعوا» كاملاً روشن است و دلالت بر خلافت بلافصل دارد و شاهد اين مطلب آن است كه حاضران در مجلس نيز از تعبير رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله، معناى رياست و اولويت را فهم كردند؛ از اين رو با تمسخر به جناب ابوطالب عرضه داشتند:

قد أمرك أن تسمع لابنك وتطيع؛ به تو گفت تا سخن فرزندت را گوش بده و از او فرمان بردار.

بنابراين با عنايت به سياق حديث يوم الدار و دقت در عبارات صدر و ذيل حديث، به روشنى مى‌توان دريافت كه مراد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از «خليفه»، «وصى» و «ولى»، جانشين و امام پس از خود مى‌باشد. اما اگر از قرائن موجود در خود حديث يوم الدار صرف نظر نمائيم، مى‌توانيم با برخى احاديث ديگر نيز به تفسير اين حديث بپردازيم. يكى از احاديثى كه تفسير حديث يوم الدار را آسان مى‌گرداند، حديث غدير است؛ زيرا در حديث غدير نيز واژه «ولى» به كار رفته و در اين نوشتار در ضمن حديث غدير به طور مفصل به تفسير واژه ولى پرداخته شده و مخاطب مى‌تواند به آنجا مراجعه نمايد. اما توضيح اجمالى آن است كه واژه ولى، ناظر به معناى اولويت به تصرف معنا مى‌شود و تنها بر خلافت و امامت دلالت مى‌كنند؛ از اين رو، حديث غدير يكى از مواردى است كه حديث يوم الدار را توضيح مى‌دهد.

2- وزارت

جهت دوم: رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در حديث يوم الدار اميرالمؤمنين عليه‌السلام را به مقام وزارت منصوب نمود و اين نكته از تعبير آن حضرت كه فرمود:

فأيّكم يؤزرني على هذا الأمر؟ كداميك از شما در امر رسالت كمك كار من خواهد شد؟ به دست مى‌آيد. وزير در گويش عرفى، به كسى گفته مى‌شود كه جانشين و قائم مقام حاكم و سلطان است و در زمان غياب حاكم، مسئوليت اداره امور را بر عهده مى‌گيرد. لغت‌شناسان بر اين باورند كه ماده «وزر» در دو معناى اصلى استعمال شده است: «پناه‌گاه» و «سنگين يا سنگينى در چيزى». ابن فارس مى‌نويسد:

وزر الواو والزاء والراء أصلانِ صحيحان: أحدهما الملجأ، والآخَر الثِّقَل في الشَّيء.(1)


1) . معجم مقاييس اللغه: 6/ 108.

ابن دُرَيد نيز در جمهره اللغه مى‌نويسد:

الوِزْر: الثِّقْل. ووازرَ الرجلُ الرجلَ موازرةً، إذا أعانه؛(1)وِزر يعنى سنگينى. آنگاه كه مردى مردى ديگر را كمك كند، او را يارى و تقويت كرده است.

وزير نيز از همين اصول نشأت مى‌گيرد. ابن فارس و ابن دريد در معناى لغوى وزير مى‌نويسند:

الوزير سمِّي به؛ لأنّه يحمل الثِّقل عن صاحِبِه؛(2)وزير به اين نام ناميده شده است؛ زيرا كسى است كه كارهاى سنگين صاحب خود را تحمل كرده و به دوش مى‌كشد.

اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه قاصعه كه پس از قتل عثمان و در طليعه خلافت ظاهرى خويش، در مسجد مدينه ايراد فرمود، گزارشى از جايگاه خويش نسبت به پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله ارائه داد و فرمود:

ولقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلّى اللّه عليه وآله، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرنّة؟ فقال: «هذا الشيطان أيس من عبادته. إنّك تسمع ما أسمع وترى ما أرى إلا أنّك لست بنبي. ولكنّك وزير وإنّك لعلى خير»؛(3)آنگاه كه وحى بر پيامبر صلّى اللّه عليه وآله نازل شد، من صداى ناله شيطان را شنيدم. به پيامبر عرضه داشتم: اى رسول خدا، اين ناله ناله كيست؟ فرمود: «اين ناله شيطان است كه از پرستش خود [از سوى مردم] نا اميد شد. اى على، همانا تو مى‌شنوى


1) . جمهرة اللغة: 2 /712.

2) . معجم مقاييس اللغه: 6/ 108. ابن دريد مى‌نويسد: «سُمّى الوزير وزيراً لأنّه يَحمل وِزْرَ صاحبه، أى ثِقله»؛ جمهرة اللغة: 2 /712.

3) . نهج البلاغه: خطبه قاصعه.

آنچه را من مى‌شنوم و مى‌بينى آنچه را من مى‌بينم، الاّ اينكه تو نبى نيستى؛ ليكن تو وزير هستى و بر مسير درست و خير قرار دارى».

پر واضح است كه دلالت معناى وزارت بر جانشينى اميرالمؤمنين، كم‌تر از معناى خلافت نمى‌باشد؛ خصوصا آنكه به باور شيعه، منصب امامت نسبت به منصب نبوت، ناظر به جايگاه وزارت مى‌باشد و امام در تمام شئون مانند پيامبر است مگر در شأن نبوت. از اين رو وزير ناميدن بدون قيد و شرط اميرالمؤمنين عليه السلام، ظهور در هيچ معنايى نخواهد داشت مگر جانشينى بدون قيد و شرط. وانگهى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در ماجراى تبوك و حديث منزلت نيز بر وزارت اميرالمؤمنين عليه السلام، تأكيد نمود و حتى به صورت عملى نيز اميرالمؤمنين را به جاى خويش منصوب فرمود تا معناى وزارت در ميان مردم روشن و آشكار گردد و جاى هيچ ابهامى باقى نماند. بنابراين، حديث منزلت نيز يكى ديگر از احاديثى مى‌باشد كه تناظر معنايى با حديث يوم الدار داشته و مخاطب اين سطور مى‌تواند جهت اطلاع بيشتر از بحث وزارت اميرالمؤمنين، به حديث منزلت از همين نوشتار مراجعه نمايد.

3 - وراثت

جهت سوم: رسول خدا صلى اللّه عليه وآله از اميرالمؤمنين عليه السلام با عنوان وارث خويش ياد كرده و وارث نيز مانند وزير و خليفه، دلالت بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌نمايد؛ از اين رو هنگامى كه از اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيده شد كه چگونه شما وارث و جانشين رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شديد، در حالى كه عباس بن عبدالمطلب در قيد حيات بود؟ اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ به حديث يوم الدار اشاره فرمود. نسائى در السنن الكبرى مى‌نويسد:

أخبرنا الفضل بن سهل قال: حدثني عفان بن مسلم، قال: حدثنا أبوعوانة،

عن عثمان بن المغيرة، عن أبيصادق، عن ربيعة بن ناجد أنّ رجلاً قال لعلي: يا أمير المؤنين، لم ورثت ابن عمك دون عمّك؟ قال: جمع رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلّم، أو قال: دعا رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم بني عبدالمطلب فصنع لهم مداً من طعام، قال: أكلوا حتّى شبعوا وبقي الطعام كما هو كأنّه لم يمسّ ثمّ دعا بغمر فشربوا حتى رووا وبقي الشراب كأنّه لم يمس أو لم يشرب، فقال: «يا بني عبدالمطلب، إنّي بعثت إليكم بخاصّة وإلى الناس بعامة وقد رأيتم من هذه الآية ما قد رأيتم فأيّكم يبايعني على أن يكون أخي وصاحبي ووارثي؟». فلم يقم إليه أحد فقمت إليه وكنت أصغر القوم فقال: «إجلس»، ثم قال: ثلاث مرّات، كلّ ذلك أقوم إليه فيقول إجلس حتى كان في الثالثة ضرب بيده على يدي ثم قال: «أنت أخي وصاحبي ووارثي ووزيري»، فبذلك ورثت ابن عمي دون عمي؛(1)فضل بن سهل به سند خود از ربيبة بن ناجد نقل مى‌كند كه مردى به اميرالمؤمنين عليه‌السلام عرضه داشت: چگونه شما وارث پسر عمويت شدى در حالى كه عموى پيامبر حاضر بود؟ اميرالمؤمنين فرمود: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله جمع كرد، [طبق اختلاف نسخه] يا فرمود: پيامبر صلّى اللّه عليه وآله فرزندان عبدالمطلب را دعوت نمود و براى آنان مدى از طعام درست كرد و فرمود «بخوريد»، و آنان تناول كردند تا سير شدند، در حالى كه غذا دست نخورده باقى مانده بود؛ و از نوشيدنى نوشيدند و سيرآب شدند، در حالى كه چيزى از نوشيدنى كم نشد. سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله فرمود: «اى فرزندان عبدالمطلب، همانا من به سوى شما به طور خصوصى، و به سوى مردم به صورت عمومى برانگيخته شده‌ام و اينك به شما نشانه‌اى نماياندم كه


1) . السنن الكبرى: 5/ 125 - 126/ ش 8451.

مشاهده كرديد؛ حال كداميك از شما به عنوان برادر، همراه و وارث با من بيعت مى‌كند؟ هيچ كس بلند نشد و من كه از ديگران كوچكتر بودم به پا خواستم. پيامبر فرمود: «بنشين». آنگاه سه بار اين اتفاق افتاد و هر سه بار پيامبر فرمود: «بنشين». تا اينكه بار سوم با دست مباركش به دست من زد و فرمود: «تو برادر، همراه، وارث و وزير من هستى». و اين گونه شد كه من وارث پسر عمويم شدم، اما عمويم به چنين مقامى نائل نيامد.

به نظر مى‌رسد ابهامى در دلالت حديث يوم الدار به چشم نمى‌خورد و دلالت حديث ياد شده بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام روشن است؛ اما اگر كسى به ديده بى‌انصافى بنگرد و در دلالت حديث خدشه كند، باز نمى‌تواند انكار كند كه تعبير خلافت و وراثت و اخوت اگر دليل امامت نباشد، بدون ترديد بر فضيلت اميرالمؤمنين دلالت خواهد كرد، در حالى كه مدعيان خلافت حتى يك كدام از تعابير فوق الذكر را در پرونده اعمال خويش ندارند. بنابراين، با ديده بى‌انصافى نيز نمى‌توان حديث يوم الدار را ناديده انگاشت و همان‌گونه كه در ابتداى بحث اشاره شد، اين حديث علاوه بر دلالت صريح بر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام، بر افضليت آن حضرت نيز دلالت مى‌كند و افضليت نيز به تنهايى اثبات‌كننده خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام خواهد بود.

4- اطاعت مطلق، برابر با عصمت

پيامبر صلّى اللّه عليه وآله علاوه بر فرمايش: «إنّ هذا أخى و وصى و خليفتى فيكم؛ اين برادر، وصى و جانشين من است»، تصريح فرمودند كه: «فاسمعوا له وأطيعوا؛ حرف او را گوش كرده و از او اطاعت كنيد»! اين عبارت اخير پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله كه امر وجوبى مبنى بر گوش سپردن به اميرالمؤمنين عليه السلام و اطاعت بى‌چون و چرا از ايشان است؛ در واقع بيان‌گر امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر اكرم

است؛ چرا كه خليفه، جانشين و وصى پس از نبى اكرم است كه پيروى و اطاعت از او واجب شده و اطاعت مطلق نيز عصمت‌آور است و اين دو (اطاعت و عصمت)، دو ركن اساسى امامت پس از رسول خداست كه در اميرالمؤمنين عليه السلام به منصه ظهور رسيده است.

برداشت حاضران در جمع نيز مبين همين مقام است؛ زيرا پس از اتمام جلسه، بلند شدند و در حالى كه به استهزاء سخن مى‌گفتند، به حضرت ابوطالب رحمه اللّه خطاب كرده و عرضه داشتند:

قد أمرك أن تسمع لابنك وتطيع؛ به تو گفت كه سخن پسرت را گوش داده و از او اطاعت كنى.

در پايان بررسى دلالت حديث يوم الدار، لازم به ذكر است كه خطاب عام رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله به تمام خويشاوندان مبنى بر اينكه كدام يك از شما مرا يارى مى‌رساند تا خليفه من گردد، نبايد موهم اين معنا باشد كه اگر كسى به جاى اميرالمؤمنين عليه السلام پاسخ مى‌داد او خليفه مى‌شد؛ زيرا امامت، منصب جعلى از طرف خداوند است و چنين نيست كه به صورت اختيارى در جمعى مطرح شود و كسى در پذيرش آن از ديگران سبقت بجويد. شاهد بر اين ادّعا آن است كه در ذيل ماجراى غدير خم، عدّه‌اى تلاش كردند تا انتصاب اميرالمؤمنين عليه السلام را به شخص رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله نسبت دهند و ادّعا نمايند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله براى خويشان خويش، امامت را دست و پا نموده تا قدرت از بنى‌هاشم خارج نشود؛ امّا رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در پاسخ اين گروه، فرمود:

ليس الأمر بيدي؛ امر امامت به تشخيص من نيست.

در ماجراى يوم الدار نيز رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله تنها از باب اتمام حجّت، مسأله را به صورت عام مطرح نمود و شيوه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله در بيان امور مهم اين‌گونه بود و تا حدودى به اقتضاى فضاى تعصب‌آلود آن روزگار، چنين روشى اتّخاذ مى‌گرديد و شاهد بر اين مسأله آن است كه طبق برخى روايات، رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله با اينكه مى‌دانست تنها اميرالمؤمنين عليه السلام به درخواست او پاسخ مى‌دهد، اما باز بار نخست به پاسخ اميرالمؤمنين اكتفا نكرد و سؤال خويش را تا سه مرتبه تكرار نمود تا حجّت را بر همگان تمام نمايد.

اشكالاتى بر حديث يوم الدار

اشاره

پس از بررسى متن، دلالت و سند حديث يوم الدار، اينك به نقدهاى وارد آمده بر حديث ياد شده مى‌پردازيم. پيش از آنكه به بررسى شبهات بپردازيم، تذكر اين نكته لازم است كه صرف احتمال و استبعاد از سوى مخالفان را نمى‌توان انتقاد علمى ناميد. توضيح بيشتر آنكه گاهى مخالفان به جاى ارائه مدرك و نقد علمى، صرفاً احتمالات مختلفى بر خلاف دلالت حديث مطرح مى‌كنند و از اين طريق، دلالت حديث را مخدوش مى‌نمايند؛ در حالى كه صرف احتمال و بدون ارائه دليل مستند، انتقاد علمى نيست و ارزش بحث ندارد. به عنوان نمونه برخى تلاش كرده‌اند تا اثبات نمايند كه جناب جعفر بن ابى‌طالب عليه السلام پيش از اميرالمؤمنين به درخواست رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله پاسخ داد؛ در حالى كه چنين مطلبى در هيچ منبع قابل اعتنائى وارد نشده و ادعاى صرف است. امّا پاسخ اميرالمؤمنين عليه السلام در تمام منابع وارد شده و مورد اعتراف مشهور عالمان عامه مى‌باشد.

اشكال نخست:

فضل ابن روزبهان در كتاب ابطال نهج الباطل كه در رد مرحوم علامه حلى رحمه اللّه نگاشته است، در اشكال به اين حديث مى‌گويد كه واژه «خليفتى» كه مورد استدلال قرار گرفته در مسند احمد وجود ندارد و اين عبارت از سوى رافضيان به اين حديث اضافه شده است!

اصل عبارت وى به شرح ذيل است:

وفي مسند أحمد بن حنبل: «ويكون خليفتي» غير موجود، بل هو من إلحاقات الرفضة. وهذان الكتابان اليوم موجودان، وهم لا يبالون من خجلة الكذب والافتراء، بل الرواية: «ويكون معي في الجنّة»؛(1)در روايتى كه احمد در كتاب مسند نقل كرده، تعبير «خليفتى» وجود ندارد و تنها از تعبير «يكون معى فى الجنه» استفاده شده است. اين تعبير از اضافات روافض است و آنان ابائى ندارند تا دروغ و افتراء نقل كنند.

جاى بسى تعجب و شگفتى است كه فضل بن روزبهان از دو نقل احمد در كتاب مسند، تنها يك نقل را مشاهده نموده و گويا نقل ديگر احمد بن حنبل را مشاهده نكرده و يا نخواسته مشاهده كند. در هر حال ما در ابتداى بحث، از قول احمد نقل نموديم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله از واژه خليفتى استفاده كرده و مخاطب با مراجعه به طليعه بحث، مى‌تواند از صحت ماجرا اطمينان حاصل نمايد.

اين سخن ابن روزبهان كه يا از سر تعصب و يا جهل و بى‌علمى ابراز شده، به يقين باطل است. گويى كه وى در اين تخيل و توهم است كه كسى پس از اين ادعا به كتاب مسند احمد نمى‌نگرد؛ در حالى كه آن كس كه طالب حق است و خود را در مسير تحقيق و بررسى قرار داده است تا از سر انصاف، نه عناد و دشمنى به منابع بنگرد، تعبداً تابع شخص دروغگويى همچون ابن روزبهان نمى‌شود؛ بلكه با جستجويى ابتدايى هم مى‌تواند به خلاف واقع بودن ادعاى ابن روزبهان دست يابد.

شايد هم به توهم و تصور خود فكر كرده است كه كتاب مسند احمد مفقود خواهد شد و يا كسى به آن دسترسى پيدا نخواهد كرد؛ از اين رو با اين ادعا خواسته تا


1) . دلائل الصدق لنهج الحق: 6 / 24 - 25، به نقل از روزبهان.

به زعم خود، اشكالى به دلالت حديث نمايد تا خدشه‌اى در اين حديث شريف كرده و سنگى در تاريكى انداخته باشد. در حالى كه اين كتاب در دست محققان است و هر منصفى مى‌يابد كه اين روايت با همين عبارت در مسند احمد وجود دارد.

به هر روى اين سخن ابن روزبهان و تهمت به علامه و بازى ناميمونى كه با اهل تحقيق فريقين كرده است را مى‌توان در فرار از اين چالش بزرگ تفسير نمود كه به اين شيوه ناپسند، به استدلال بر اين روايت پاسخ داده و خود را از اين چالش راحت و آسوده خاطر كرده است.

اشكال دوم:

انتقاد دوم از سوى ابن تيميه صورت گرفته و چندان جاى تعجب ندارد؛ زيرا در هر كجا كه حديثى در فضائل اهل بيت عليهم السلام نقل مى‌شود، بايد منتظر خرده‌گيرى ابن تيميه بود. از آنجا كه سخنان ابن تيميه مفصل است، ابتدا نقدهاى او تفكيك شده، سپس به بررسى سخنانش پرداخته مى‌شود.

اشكال سندى به حديث يوم الدار

ابن تيميه مى‌نويسد:

و الجواب من وجوه الأول المطالبة بصحة النقل وما ادعاه من نقل الناس كافة من أظهر الكذب عند أهل العلم بالحديث فإنّ هذا الحديث ليس في شيء من كتب المسلمين التي يستفيدون منها علم النقل لا في الصحاح ولا في المسانيد والسنن والمغازي والتفسير التي يذكر فيها الإسناد الذي يحتجّ به وإذا كان في بعض كتب التفسير التي ينقل منها الصحيح والضعيف مثل تفسير الثعلبي والواحدي والبغوي بل وابن جرير وابن أبيحاتم لم يكن مجرد رواية واحد من هؤاء دليلاً على صحته باتفاق أهل العلم،

فإنّه إذا عرف أنّ تلك المنقولات فيها صحيح وضعيف فلابدّ من بيان أنّ هذا المنقول من قسم الصحيح دون الضعيف وهذا الحديث غايته أن يوجد في بعض كتب التفسير التي فيها الغثّ والسمين وفيها أحاديث كثيرة موضوعة مكذوبة مع أن كتب التفسير التي يوجد فيها هذا مثل تفسير ابن جرير وابن أبيحاتم والثعلبي والبغوي ينقل فيها بالأسانيد الصحيحة ما يناقض هذا؛(1)به وجوه مختلف مى‌توان به اين مطلب پاسخ داد. وجه نخست در طلب صحت نقل روايت است. تمام مردم و عالمان حديث، روايت ياد شده را دروغ مى‌پندارند. اين حديث به صورتى كه بتوان به آن استناد كرد، در هيچ يك از كتب مسلمين اعم از صحاح، مسانيد، سنن، مغازى و تفسير وجود ندارد. تنها در برخى كتب تفسيرى، مانند تفسير ثعلبى، تفسير واحدى، تفسير بغوى، تفسير ابن جرير و ابن ابى‌حاتم كه حديث ضعيف و صحيح را با هم نقل مى‌كنند، اين روايت به چشم مى‌خورد؛ در نتيجه صرف نقل اشخاص نام برده، دليل صحت اين حديث نخواهد بود. پس هنگامى كه دانسته شد حديث يوم الدار در منابعى يافت مى‌شود كه در آن، هم حديث صحيح و هم حديث ضعيف وجود دارد، ناچاريم بگوييم كه روايت ياد شده آميخته با احاديث جعلى نقل گرديده است. علاوه بر آنكه در تفسير ابن جرير، ابن ابى‌حاتم و ثعلبى و بغوى، مواردى به چشم مى‌خورد كه در تناقض با حديث ياد شده است.

در پاسخ به اشكال واهى ابن تيميه كافى است تا مخاطب اين سطور به طليعه بحث مراجعه نمايد و مشاهده كند كه احمد بن حنبل، ابن اسحاق و ديگر بزرگان


1) . منهاج السنه: 7/ 299 - 300.

اهل سنت، حديث يوم الدار را روايت كرده‌اند. آيا ابن تيميه كتاب مسند احمد را جزء كتب مسانيد نمى‌داند يا ابن اسحاق را از سيره‌نويسان قلمداد نمى‌كند؟! و معلوم نيست مراد ابن تيميه از احاديث متناقض با حديث يوم الدار چيست؟ بهتر بود تا ابن تيميه به جاى بسنده كردن به ادعا، مقدارى برهان و مدرك نيز اقامه مى‌نمود.

وى در ادامه مى‌نويسد:

الثالث أنّ هذا الحديث كذب عند أهل المعرفة بالحديث فما من عالم يعرف الحديث إلا وهو يعلم أنّه كذب موضوع، ولهذا لم يروه أحد منهم في الكتب التي يرجع إليها في المنقولات؛ لأنّ أدنى من له معرفة بالحديث يعلم أنّ هذا كذب! وقد رواه ابن جرير والبغوي بإسناد فيه عبدالغفار بن القاسم بن فهد أبومريم الكوفي وهو مجمع على تركه، كذّبه سمّاك بن حرب وأبو داود. وقال احمد: ليس بثقة عامة أحاديث بواطيل. قال يحيى: ليس بشيء. قال ابن المديني: كان يضع الحديث. وقال النسائي وأبوحاتم: متروك الحديث. وقال ابن حبان البستي: كان عبدالغفار بن قاسم يشرب الخمر حتى يسكر، وهو مع ذلك يقلب الأخبار لا يجوز الإحتجاج به وتركه أحمد ويحيى. ورواه ابن أبيحاتم وفي إسناده عبداللّه بن عبدالقدوس وهو ليس بثقة. وقال فيه يحيى بن معين: ليس بشيء رافضي خبيث. وقال النسائي: ليس بثقة. وقال الدارقطني ضعيف. وإسناد الثعلبي أضعف لأنّ فيه من لا يعرف وفيه من الضعفاء والمتهمين من لا يجوز الإحتجاج بمثله في أقل مسالة؛(1)سوم: حديث‌شناسان، حديث يوم الدار را كذب مى‌دانند؛ از اين رو اين حديث در


1) . منهاج السنه: 7/ 302 - 303.

هيچكدام از كتب قابل استناد روايت نشده و اين بدين معناست كه چون حديث ياد شده، كذب بوده از اين رو روايت نشده است. هر كسى كه آشنايى با حديث داشته باشد مى‌داند كه روايت ياد شده دروغ و جعلى است. بغوى و ابن جرير اين روايت را با سندى روايت كرده‌اند كه در آن ابومريم عبدالغفار بن قاسم بن فهد كوفى قرار دارد. او كسى است اجماع بر ترك روايات وى شكل گرفته است. سماك بن حرب و ابوداوود وى را دروغ‌گو دانسته‌اند. احمد مى‌گويد كه وى معتبر نيست و تمامى روايات وى باطل است. يحيى مى‌گويد: وى چيزى نيست [ارزش ندارد]. ابن مدينى مى‌گويد كه وى حديث جعل مى‌كرده است. نسايى و ابوحاتم مى‌گويند: روايات وى ترك مى‌شود. ابن حبان بستى مى‌گويد: عبدالغفار بن قاسم شراب مى‌نوشيد تا مست مى‌شد؛ به همين جهت، روايات را تبديل مى‌كرد؛ از اين رو احتجاج به وى روا نيست. و احمد و يحيى نيز [روايات وى را] ترك كرده‌اند. اين روايت را ابوحاتم نقل كرده، اما در سندش، عبداللّه بن عبدالقدوس قرار دارد و او ثقه نيست. يحيى بن معين درباره وى مى‌گويد: او چيزى نيست و رافضى خبيث است! نسائى نيز مى‌گويد: وى ثقه و مورد اعتماد نيست و دارقطنى مى‌گويد: وى ضعيف است. اسناد ثعلبى ضعيف‌تر است؛ زيرا در سند آن كسى است كه شناخته شده نيست و در آن ضعفاء و متهمانى وجود دارند كه احتجاج به مثل آنان در كمترين مسئله‌اى جايز نيست.

نخستين نقد ابن تيميه را پاسخ گفتيم و روشن شد كه حديث يوم الدار در مسند احمد، مسند بزار، سنن نسائى، معجم الاوسط طبرانى، الاحاديث المختاره ضياء مقدسى، مجمع الزوائد، كنزالعمال و ديگر منابع معتبر اهل سنت روايت شده است.

ابن تيميه سپس ادعا نمود كه حديث‌شناسان، حكم به دروغ بودن حديث يوم الدار كرده‌اند! در حالى كه طبرى، ابوبكر هيثمى، شهاب‌الدين خفاجى و ديگر بزرگان به صحت حديث تصريح كرده‌اند و عبارات آنان در قسمت بررسى سند بيان شد.

علاوه بر اين - همانطور كه در بررسى سند حديث «مناقب العشره» گذشت - حاكم نيشابورى به صحت اين حديث تصريح كرده و شمس‌الدين ذهبى نيز با وى موافقت كرده است. از ديگر تصريح‌كنندگان به صحت حديث «مناقب العشره»، ابوالحجاج مزى، ابن عبدالبر قرطبى هستند. گويا ابن تيميه افراد نام برده را آشنا به دانش حديث نمى‌داند؟! آيا سنن نسائى بى‌اعتبار است و نسائى مطالب كتابش را بر اساس جهل به حديث گرد آورده؛ يا مسند احمد كه خود ادعا نموده: هر آنچه در اين كتاب نقل كرده‌ام، صحيح است و آن را براى علماء حديث، مرجع قرار دادم؟! احتمالاً مستدرك حاكم، مسند بزار، الاحاديث المختاره طبرى، تفسير ابن ابى‌حاتم، تفسير بغوى و ديگر كتبى كه به نقل اين حديث پرداخته‌اند و ملتزم به نقل احاديث صحيح بوده‌اند نيز مشمول جرح ابن تيميه قرار مى‌گيرند و از درجه اعتبار ساقط خواهند بود! نگارنده اين سطور بارها با اين مشكل مواجه بوده و هنوز نتوانسته درك نمايد كه ابن تيميه به راستى چه كسى را حديث‌شناس مى‌داند و كدام كتاب را معتبر ارزيابى مى‌نمايد؟! روش ابن تيميه، نگارنده را به ياد داستانى مى‌اندازد كه مرحوم آية اللّه نجفى مرعشى رحمه اللّه به نقل از سيد ناصر حسين، فرزند صاحب عبقات رحمه اللّه نقل كرده است و ذكر آن در اين مجال، خالى از لطف نيست.

هنگامى كه كتاب عبقات الانوار از سوى نويسنده آن منتشر شد، حاكم آن شهر، عالمان بزرگ اهل سنت را جمع كرد و گفت: فلان كتاب چاپ شده است. با اين كتاب چه بايد كرد؟ گفتند: شما امكاناتى همچون قلم، كاغذ، كتاب، پول شهريه و ديگر ملزومات در اختيار ما قرار دهيد تا ما نيز ردى بر اين كتاب بنويسيم! حاكم دستور داد تا هر آنچه مورد نياز آنان است برايشان فراهم شود؛ اما به شرطى كه آنان نيز زمان مشخصى را معين كنند.

زمان معين شد و كار آغاز گرديد؛ اما در موعد مقرر، خبرى از رديه نشد. حاكم به

دنبال عالمان فرستاد و آنان آمدند. حاكم گفت: چه كرديد؟ عالم بزرگ آنان كه شخصى به نام ميرزا حسن بود، گفت: ما كتاب عبقات را از ابتدا تا به آخر خوانديم و تا آمديم وارد نقد كتاب شويم، مشاهده نموديم كه هر آنچه نقل مى‌كند از كتابهاى ماست و هر مطلبى كه استشهاد مى‌كند از علماى ماست! امر دائر بر اين شد كه يا از مذهب خودمان دست برداشته و اقرار به حقانيت اين كتاب و مذهب شيعه نماييم، و يا تمامى كتب و عالمانى كه او استناد كرده است را منكر شويم! به هر روى، روش ابن تيميه مى‌تواند نشانگر نهايت استيصال وى در پاسخ به ادله امامت اميرالمؤمنين عليه السلام باشد و مسير دوم عالمان اهل سنت هند را مى‌توان براى وى نيز ارزيابى نمود.

مناقشه ابن تيميه در دلالت حديث

ابن تيميه به متن روايت نيز اشكال‌هايى وارد كرده است. وى مى‌نويسد: الرابع أن بني عبدالمطلب لم يبلغوا أربعين رجلاً حين نزلت هذه الآية فإنها نزلت بمكة في أول الأمر ثم ولا بلغوا أربعين رجلاً فى مدة حياة النبي صلّى اللّه عليه وسلّم فان بني عبدالمطلب لم يعقب منهم باتفاق الناس إلا أربعة العباس وأبوطالب والحارث وأبولهب وجميع ولد عبدالمطلب من هؤاء الأربعة وهم بنو هاشم ولم يدرك النبوة من عمومته إلا أربعة العباس وحمزة وأبوطالب وأبولهب فآمن اثنان وهما حمزة والعباس وكفر اثنان أحدهما نصره وأعانه وهو أبوطالب والآخر عاداه وعان أعداءه وهو أبولهب. وأمّا العمومة وبنو العمومة فأبوطالب كان له أربعة بنين طالب وعقيل وجعفر وعلي، وطالب لم يدرك الإسلام وأدركه الثلاثة فآمن علي وجعفر في أول الإسلام وهاجر جعفر إلى ارض الحبشة ثم إلى المدينة عام خيبر وكان

عقيل قد استولى على رباع بني هاشم لما هاجروا وتصرف فيها ولهذا لما قيل للنبي صلّى اللّه عليه وسلّم في حجته ننزل غداً في دارك بمكة قال وهل ترك لنا عقيل من دار؛(1)چهارم: هنگام نزول آيه انذار، تعداد فرزندان عبدالمطلب به چهل نفر نمى‌رسيد؛ زيرا آيه انذار در ابتداى بعثت و در مكه نازل شد در حالى كه در آن زمان، فرزندان عبدالمطلب به چهل نفر نمى‌رسيدند و اساساً در تمام مدت حيات پيامبر نيز تعداد آنان به چهل نفر نرسيد، زيرا طبق اتفاق، فرزندان عبدالمطلب از نسل عباس و أبوطالب و حارث و أبولهب بودند و رسول خدا تنها عباس، حمزه، أبوطالب و أبولهب را درك كرد. از ميان آنان، تنها حمزه و عباس ايمان آوردند، و ابوطالب و ابولهب كفر ورزيدند، اما ابوطالب به رسول خدا يارى رساند و ابولهب دشمنى ورزيد. از نسل ابوطالب، عقيل و جعفر و على باقى ماند و خود طالب ايمان نياورد؛ اما فرزندان او ايمان آوردند و على و جعفر از مسلمانان نخستين بودند و جعفر به حبشه سفر كرد و در سال جنگ خيبر به مدينه بازگشت.

ابن تيميه به اين فراز از حديث اشكال نموده كه چهل نفر به ميهمانى دعوت شدند، از اين رو خرده گرفته كه تعداد مدعوين به چهل نفر نمى‌رسيده است! و در تعبير ديگرى، به معجزه باقى ماندن غذاها ايراد گرفته و مى‌نويسد:

وليس بنوهاشم معروفين بمثل هذه الكثرة في الأكل! ولاعرف فيهم من كان يأكل ولا يشرب فرطا؛ بنى‌هاشم اين قدر پرخور نبودند! در بين بنى هاشم كسى نبوده كه يك ران گوسفند بخورد و يا يك مشك شير بنوشد!


1) . منهاج السنه: 7/ 304.

نكته قابل توجه در كلام وى اين است كه در ابتدا مى‌گويد: «تعداد بنى‌عبدالمطلب به چهل نفر نمى‌رسيد»، سپس مى‌گويد: «بنى‌هاشم اين قدر پرخور نبودند»؟! او در يك جا مى‌گويد بنى‌عبدالمطلب، و در جاى ديگر مى‌گويد: بنى‌هاشم! در حالى كه پر واضح است، بنى‌عبدالمطلب تنها قسمتى از بنى‌هاشم هستند.

خرده‌گيرى ابن تيميه تنها بهانه‌جويى مى‌باشد؛ زيرا اولاً در تمام روايات به تعداد فرزندان عبدالمطلب اشاره نشده، ثانياً ابن تيميه اشاره نكرده كه بر اساس كدام منبع فرزندان عبدالمطلب را شمارش كرده است و ثالثاً مشخص نكرده كه ملاك، فرزندان عبدالمطلب بوده يا هاشم؟ از آنجا كه اشكال ابن تيميه جدلى مى‌باشد و فاقد وجاهت علمى است؛ از اين رو به همين مقدار اكتفا مى‌نماييم.

اما وى مدعى شد كه در سند حديث، «ابو مريم انصارى» است و او ضعيف مى‌باشد. سپس درباره ابومريم انصارى مى‌گويد:

مجمع على تركه؛ بر ترك روايات وى اجماع شكل گرفته است.

در پاسخ به اشكال او، پيش از اين به سخن ابن حجر عسقلانى اشاره شد و بيان شد كه رجالى برجسته عامه و يكى از موازين جرح و تعديل راويان؛ يعنى ابوحاتم رازى درباره اين راوى مى‌گويد:

ليس بمتروك؛ روايات وى ترك نشده است.

بنابراين ادعاى ابن تيميه كه مدعى اجماع بر ترك روايات ابومريم انصارى است، به كدامين تراز علمى صورت گرفته است؟! چه اجماعى بوده، در حالى كه از سويى مخالفانى همچون ابوحاتم رازى دارد و از سويى ديگر، هيچ موردى مبنى بر ترك روايات وى از سوى عالمان بزرگ رجالى اهل سنت صورت نگرفته است؟!

ابن تيميه از سوى ديگر به سند روايت بغوى اشكال مى‌كند و به تناقض‌گويى مبتلا شده؛ زيرا خود او از كسانى است كه كتاب تفسير بغوى را خالى از احاديث جعلى و موضوع و حتى ضعيف مى‌داند. وى در پاسخ به پرسشى كه از او در مورد نزديك ترين كتب تفسيرى اهل سنت به قرآن و سنت شده، مى‌نويسد:

أما التفاسير التي في أيدي الناس فأصحها تفسير محمد بن جرير الطبرى فإنه يذكر مقالات السلف بالأسانيد الثابتة وليس فيه بدعة ولا ينقل عن المتهمين كمقاتل بن بكير والكلبي... وأما التفاسير الثلاثة المسئول عنها فأسلمها من البدعة والأحاديث الضعيفة (البغوي) لكنّه مختصر من (تفسير الثعلبي) وحذف منه الأحاديث الموضوعة والبدع التي فيه وحذف أشياء غير ذلك؛(1)از ميان تفاسيرى كه در اختيار مردم است، صحيح ترين آنها به طبرى اختصاص دارد زيرا او با سندهاى صحيح، از گذشتگان نقل نموده و بدعت‌ها را روايت نكرده و از متهمان به خيانت، مانند مقاتل بن بكير و كلبى نقل نكرده است... .

اما از ميان تفاسير سه‌گانه، بهترين آنها و سالم ترين آنها از بدعت و حديث ضعيف، تفسير بغوى مى‌باشد كه خلاصه تفسير ثعلبى است. بغوى احاديث جعلى و بدعت‌ها را حذف نموده است.

در ادامه ابن تيميه مدعى است كه در سند ابن ابى‌حاتم، شخصى به نام «عبداللّه بن عبدالقدوس» وجود دارد؛ سپس مدعى مى‌شود كه او ثقه نيست. در پاسخ گفته مى‌شود كه نقل ابن ابى‌حاتم از شخصى، دليل وثاقت راوى مى‌باشد؛ زيرا ابن ابى‌حاتم خود را


1) . مقدمه فى التفسير: 32.

ملتزم به نقل احاديث معتبر نموده است و ابن تيميه نيز اعتراف نموده كه ابن ابى‌حاتم، از راويان معتبر حديث نقل كرده است.

از سوى ديگر، عبداللّه بن عبدالقدوس از رجال بخارى (در قسم تعاليق صحيح بخارى) و ترمذى است؛ بنابراين از رجال صحاح مى‌باشد. و ابن حبان نيز نام عبداللّه بن عبدالقدوس را در كتاب الثقات خود آورده است. بخارى نيز علاوه بر نقل حديث وى در صحيح بخارى و بردن نام وى در كتاب التاريخ الكبير، مى‌نويسد:

هو في الأصل صدوق، الاّ أنّه يروى عن أقوام ضعاف؛(1)وى راوى راستگويى است، اما از اشخاص ضعيف روايت مى‌كند.

با توجّه به اعتراف بخارى، راوى صدوق و راستگو است، اگر چه از راوى ضعيف روايت كند.

محمد بن عيسى بن طباع نيز به صراحت راوى مورد نظر را توثيق كرده است. ابن حجر عسقلانى، مقدسى و مزى در اين باره مى‌نويسند:

و حكى ابن عدي عن محمد بن عيسى أنّه قال: هو ثقة؛(2)ابن عدى از محمد بن عيسى حكايت كرده است كه گفت: عبداللّه بن عبدالقدوس ثقه و مورد اعتماد است.

به هر روى به اعتراف برخى از عالمان بزرگ اهل سنت، وى راستگو و مورد اعتماد است.

بررسى شرح حال عبداللّه بن عبدالقدوس نشان مى‌دهد كه او تنها به جرم شيعه


1) . تهذيب الكمال: 15 / 243.

2) . الكمال فى أسماء الرجال: مخطوط؛ تهذيب الكمال: 15/ 243؛

بودن، تضعيف شده است و شاهد اين مدعا، سخن ابن حجر عسقلانى است كه مى‌نويسد:

صدوق رمى بالرفض؛(1)وى راستگو است، اما به خاطر رفض رمى شده است.

مشكل ديگر وى در سخن ابن عدى متبلور است. ابن عدى درباره اين راوى مى‌گويد:

إنّ عامّه ما يرويه في فضائل اهل البيت؛(2)

2 / 457 / ش 391؛ تهذيب الكمال: 15/ 244/ ش 7339.

همانا عموم آنچه را روايت مى‌كند در فضائل اهل بيت است.

در نتيجه عبداللّه بن عبدالقدوس از جهت وثاقت و اعتبار بدون نقص است و تنها تشيع او و نقل فضائل اهل بيت عليهم السلام، دليل بر جرح وى است! و اين رفتار بر عليه راوى ثقه و راستگو به منصه ظهور نمى‌رسد مگر از سوى فردى متعصب و عنيد.

اختصاص خلافت اميرالمؤمنين به بنى‌هاشم

از ديگر اشكال‌هايى كه به دلالت حديث يوم الدار شده، اين است كه برخى گفته‌اند اين حديث مشتمل بر فرازى است كه محدوده خلافت على عليه السلام را محدود به بنى‌هاشم مى‌كند نه تمامى امت. منظور مستشكل اشاره به فرازى از حديث است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله مى‌فرمايد: «إنّ هذا ... خليفتى فيكم» و يا «خليفتي في اهلي».


1) . تقريب التهذيب: 1/ 510/ ش 3457.

2) . تاريخ الإسلام: 12/ 219؛ تهذيب التهذيب: 5/ 265/ ش516؛ الكشف الحثيث: 153؛ ميزان الاعتدال:

اينان مدعى‌اند كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وسلّم با عبارت «فيكم» و «في اهلي» در صدد جعل خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام در ميان بنى‌هاشم است نه تمامى امت. از اين رو استفاده شيعه از اين حديث، اخص از مدعاست.

اين اشكال از سوى برخى از علماى عامه از جمله سليم بشرى كه در زمره عالمان بزرگ الازهر بوده، ايراد شده است. وى در ميان نامه‌نگارى‌هايى كه با سيد شرف‌الدين عاملى داشته، به اين اشكال اشاره كرده است. مرحوم سيد شرف‌الدين در همان مكاتبه مى‌نويسد:

وقد يقال: بأنّ الحديث إنّما يدلّ على أنّ علياً خليفته صلّى اللّه عليه وآله وسلم، في أهل بيته خاصة، فأين النصّ على الخلافة العامة؟(1)همانا گفته شده است كه اين حديث بر اين نكته دلالت دارد كه على فقط خليفه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله در ميان اهل بيت او است؛ از اين رو چگونه اين روايت نص بر خلافت عام على باشد؟ پاسخ مرحوم سيد شرف‌الدين عاملى به اين اشكال، كامل و تمام است؛ از اين رو به پاسخ ايشان اكتفا مى‌نماييم. مرحوم سيد شرف‌الدين در پاسخ مى‌نويسد:

ودعوى أنّه إنّما يدلّ على أنّ علياً خليفة رسول اللّه في أهل بيته خاصة، مردودة بأنّ كلّ من قال بأنّ علياً خليفة رسول اللّه في أهل بيته، قائل بخلافته العامة، وكلّ من نفى خلافته العامة، نفى خلافته الخاصة، ولا قائل بالفصل، فما هذه الفلسفة المخالفة لإجماع المسلمين؟(2)


1) . المراجعات: 193.

2) . همان: 194.

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله داراى دو خليفه نبودند، بنابر اين تفصيل دادن در مساله بدون وجه است [يعنى نمى‌توان با استناد به خلافت خاص و عام به دلالت حديث خرده گرفت؛ زيرا چنين تفصيلى در خارج محقق نشده است و از قبيل قول بعدم فصل مى‌باشد] در نتيجه اگر كسى منكر خلافت اميرالمؤمنين شود، در حقيقت منكر خلافت خاص او نيز مى‌باشد و اگر گفته شود كه اميرالمؤمنين عليه السلام، خليفه رسول اللّه در ميان اهل بيت است، بدين معناست كه خلافت او براى عموم مسلمانان نيز ثابت است [زيرا نمى‌توان بين خلافت خاص و عام، تفصيل داد]. و اگر بخواهيم نوع سومى از خلافت را تأسيس نماييم و نام آن را خلافت براى خواص بگذاريم، در واقع اجماع مسلمين را نقض نموديم.

اين حديث نسخ شده است!

اشكال ديگرى نيز از سوى سليم بشرى مطرح شده مبنى بر اينكه حديث يوم الدار از اساس نسخ شده است! اين شبهه را نيز مرحوم شرف‌الدين در كتاب المراجعات، به نقل از شيخ سليم بشرى نقل كرده است. ايشان مى‌نويسد:

وربما قيل بنسخ الحديث، إذ أعرض النبي عن مفاده ولذا لم يكن وازعاً للصحابة عن بيعة الخلفاء الثلاثة الراشدين؛ چه بسا گفته شود كه اين حديث نسخ شده؛ چرا كه پيامبر از مفاد اين روايت اعراض كرده است؛ از اين رو نمى‌توان حديث يوم الدار را مانع از بيعت صحابه با خلفاء سه‌گانه راشدين دانست.

مرحوم سيد شرف‌الدين در پاسخ مى‌نويسد:

وما نسيت فلا أنس القول بنسخه، وهو محال عقلاً وشرعا، لأنّه من النسخ قبل حضور زمن الإبتلاء كما لا يخفى، على أنّه لا ناسخ هنا إلا ما زعمه من إعراض النبي عن مفاد الحديث، وفيه أنّ النبي صلّى اللّه عليه وآله وسلم، لم يعرض عن ذلك، بل كانت النصوص بعده متوالية متواترة، يؤد بعضها بعضا، ولو فرض أن لا نصّ بعده أصلاً، فمن أين علم إعراض النبي عن مفاده، وعدوله عن مؤاه « إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَلَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى »(1).(2)نسخ از اساس، عقلاً و شرعاً محال است؛ زيرا تمامى اصوليان شيعه و اهل سنت بر اين باورند كه در نسخ، حداقل يك مرتبه بايد منسوخ و آنچه كه نسخ شده مورد عمل واقع شود و پس از آن، نسخ صورت پذيرد؛ از اين رو نسخ قبل از عمل محال است. به عبارت ديگر، بيعت با خلفاء سه‌گانه پس از حيات رسول خدا بوده، بنابر اين نسخ، قبل از عمل صورت پذيرفته، در حالى كه نسخ قبل از عمل به آن امكان‌پذير نيست.

علاوه بر آن، نسخ چيست و ناسخ كيست؟ ناسخ بايد شخص پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله باشد و تمام عالمان فريقين به قاعده «لا نسخ بعد النبي» باور دارند. با توجه به قاعده ياد شده، اين سؤال مطرح مى‌شود كه نسخ از سوى شخص پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله صورت گرفته، يا پس از درگذشت آن حضرت؟ آيا پيامبر فرمودند: على خليفه من است و پس از جمع كردن صحابه، كس ديگرى را به اين منصب گماشتند و صحابه با فرد جديدى بيعت كردند؟ يا اينكه در عمل صحابه با انتخاب شخص


1) . سوره نجم، آيه 23.

2) . المراجعات: 194.

ديگر، عمل پيامبر صلّى اللّه عليه وآله را پس از رحلت ايشان نسخ نموده است؟ آيا مى‌توان پس از پيامبر در مقابل نص پيامبر اجتهاد كرد و حكم پيامبر را نسخ نمود؟ در اينكه در واقعه يوم الدار، اميرالمؤمنين عليه السلام به عنوان خليفه پيامبر صلّى اللّه عليه وآله انتخاب شد ترديدى نيست؛ اما از سوى ديگر، در صادر شدن نسخ از سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ترديد جدى وجود دارد. در هر حال، نفوذ حديث يوم الدار بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام به قوت سابق خود باقى است.

تحريفات و تصرفات

اشاره

پس از بررسى اعتبار سند و متن حديث «يوم الدار» و رفع شبهات از اين حديث شريف، از سويى مبرهن شد كه اين حديث در زمره بهترين ادله امامت اميرالمؤمنين على عليه السلام است. از سويى ديگر، ثابت شد كه اين حديث در زمره احاديث متفق عليه ميان شيعه و اهل سنت است.

با اين وجود، مشاهده مى‌شود كه عده‌اى از اهل سنت به تحريف و تغيير در الفاظ و عبارات، يا حذف برخى كلمات حديث مبادرت كرده‌اند.

تصرفات اهل سنت در احاديث، در يكى دو روش خلاصه نمى‌شود. در بررسى‌هاى صورت گرفته، به موارد متنوع و مختلفى بر مى‌خوريم كه حاكى از تصرف در حديث يوم الدار به شيوه‌هاى مختلف مى‌باشد كه در ذيل به برخى از اين موارد مى‌پردازيم.

1- حذف جريانات تاريخى

اشاره

حذف جريانات تاريخى از كتب سيره، در راستاى دستبردهايى است كه در حديث صورت مى‌گيرد. مثلاً برخى از معاصران (محمد سعيد رمضان بوطى)، در كتاب فقه السيره النبويه، اصل ماجراى يوم الانذار را ذكر نكرده است! گويا چنين داستانى وجود نداشته است.

در ميان گذشتگان نيز به منابعى بر مى‌خوريم كه نويسنده به صراحت مى‌گويد:

اينجا قضايايى وجود دارد كه نمى‌خواهيم نقل كنيم! به عنوان نمونه در مقدمه سيره ابن هشام آمده است:

تارك بعض ما ذكره ابن إسحاق في هذا الكتاب... وأشياء بعضها يشنع الحديث به، وبعض يسوء بعض الناس ذكره؛(1)من در اين كتاب مواردى را كه ابن اسحاق آورده، نياورده‌ام ... و چيزهايى را ترك كردم كه آوردن آن شايسته نيست و به برخى امور شاره نكرده‌ام؛ چرا كه مايه ناراحتى بعضى از مردم مى‌شود! از مواردى كه وى به ذكر آن نپرداخته، جريان يوم الدار است، در حالى كه ابن اسحاق در سيره خود، به اين واقعه مهم اشاره كرده است و سيره ابن هشام نيز چكيده‌اى از سيره ابن اسحاق است.

طبرى نيز در كتاب تاريخ خود، به مكاتبات و نامه‌هاى رد و بدل شده ميان محمد بن ابى‌بكر رضوان اللّه عليه و معاويه اشاره مى‌كند؛ ولى در اين ميان مى‌نويسد كه از ذكر اين نامه‌ها كراهت دارم! سپس در توجيه باور خود مى‌نويسد:

لما فيه ممّا لا يحتمل سماعها العامة؛(2)زيرا اين نامه‌ها مشتمل بر مطالبى است كه مردم نمى‌توانند آن را تحمل كنند! و نيز ابن اثير در كتاب تاريخى خود مى‌نويسد: عثمان، ابوذر را از شهر مدينه اخراج كرد. وى در ادامه و در بيان علت اين رفتار عثمان با صحابى جليل‌القدر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله مى‌نويسد:


1) . السيرة النبويّة: 1 / 2.

2) . تاريخ الطبري: 3 / 557.

وقد ذكر في سبب ذلك أمور كثيرة... كرهت ذكرها!(1)همانا در سبب اين كار امور بسيارى دخيل بوده است... كه از يادآورى آن كراهت دارم!

تحريف از سوى ابوالحسن ندوى

ندوى از علماء و نويسندگان شناخته شده معاصر اهل سنت است. وى ساكن هند بوده و داراى مدرسه بزرگى به نام دارالندوه بوده است كه در آن به آموزش و تعليم طلاب حوزه اهل سنت اشتغال داشته است. از جمله نوشته‌هاى وى، كتابى است با نام المرتضى سيره اميرالمؤمنين سيدنا ابى‌الحسن على بن ابى‌طالب رضى اللّه عنه وكرم وجهه. اين نوشته از جهت كمّى، بسيار كوچك و در حدود دويست و پنجاه صفحه است و بسيارى از مطالب آن - بيش از يكصد صفحه - هيچ ارتباطى با اميرالمؤمنين عليه السلام ندارد! وى در اين كتاب، به جريان يوم الدار هيچ اشاره‌اى نكرده و فقط در پانوشت كتاب مى‌نويسد:

وسردها ابن كثير بطولها في كتابه البداية و النهاية، وتكلّم في بعض رواتها، وفيها ما يشكك في صحتها وضبطها؛(2)ابن كثير در كتاب البدايه والنهايه به صورت مفصل به اين ماجرا (حديث يوم الدار) اشاره كرده و در مورد برخى از راويان آن، سخنانى بيان نموده و در صحت برخى اشكال كرده است.


1) . الكامل في التاريخ: 3 / 113.

2) . المرتضى سيره اميرالمؤمنين سيدنا ابى‌الحسن على بن ابى‌طالب رضى اللّه عنه وكرم وجهه: 30.

تحريف از سوى محمد حسين هيكل

محمد حسين هيكل، متفكر معاصر مصرى نيز در چاپ نخست كتاب حيات محمد، به نقل اين جريان پرداخته است؛ اما در چاپ‌هاى بعدى، به حذف اين جريان مبادرت نموده است!

2- حذف و يا جايگزينى برخى واژگان

برخى ديگر نيز با شيوه‌اى متفاوت به تصرف احاديث پرداخته‌اند و به جاى سياست حذف، از سياست دوگانه‌گويى پيروى نموده‌اند. به عنوان نمونه در ماجراى حمله به خانه حضرت زهرا سلام اللّه عليها، يا همان مسئله آتش زدن درب و اتفاقاتى كه رخ داده، در كتاب الاستيعاب به جاى سخنان تهديدآميز عمر بن خطاب به حضرت صديقه طاهره سلام اللّه عليها كه گفته: «اگر على بيرون نيايد و بيعت نكند، خانه را آتش مى‌زنم!»، وارد شده كه عمر گفت:

لأفعلنّ ولأفعلنّ! من چنين و چنان مى‌كنم! از ديگر موارد، حذف نام صريح و جايگزينى واژه «فلان» به جاى واژه‌هاى تهديدآميز است.

در صحيح بخارى و مسلم نيز حديثى آمده كه بخارى به راحتى با استفاده از واژه «كذا و كذا»، از كنار نكته كليدى روايت گذشته است! در داستان يوم الانذار نيز همين اتفاق رخ داده است. با رجوع به تفسير طبرى، يكى از اين موارد را مى‌توان مشاهده كرد. طبرى در كتاب تاريخ خود به تفصيل به اين جريان پرداخته است و در ميان نقل داستان يوم الدار از قول پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله مى‌نويسد:

فأيّكم يؤزرنى على هذا الأمر، على أن يكون أخي ووصيي وخليفتي فيكم؟ پس كدام يك از شما، وزير و همراه من در اين امر مى‌باشد تا در عوض، برادر و وصى و خليفه من در ميان شما باشد؟ اما در كتاب تفسير وى با اين كه روايت، با سند و متن كتاب تاريخ آمده، حديث به صورت ذيل تغيير يافته:

فأيكم يؤزرني على هذا الأمر، على أن يكون أخي وكذا وكذا؟ پس كدام يك از شما، وزير و همراه من در اين امر مى‌باشد تا در عوض، برادر و ... من باشد؟ شاهد بحث، عبارت «كذا و كذا» است. در اين فراز مشخص نيست كه پيامبر در قبال پذيرش رسالت، چه امتيازى در نظر گرفته‌اند؟ به تنها امتيازى كه در تفسير تصريح شده، برادرى پيامبر است و با واژه «كذا و كذا»، از كنار دو امتياز ديگر گذشته است. اما آيا معقول است پيامبر در قبال يارى خود، وعده مجهول داده و خويشاوندان نيز با وعده‌هاى نا مشخص، به حمايت از پيامبر همت گمارند؟! و آيا برادرى صِرف و وعده‌هاى مجهول مى‌تواند ديگران را مجاب به فرمان‌بردارى از اميرالمؤمنين على عليه السلام و اطاعت بى‌چون و چرا از وى بنمايد؟ طبرى در تاريخ خود، به إخبار پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله با عبارات «إنّ هذا أخى و وصيى و خليفتى فيكم» اشاره كرده است. دو عبارت «وصيي» و «خليفتى فيكم» دربردارنده معناى خلافت است كه با پذيرش آن، بايد ملتزم به خلافت و وصايت اميرالمؤمنين عليه السلام پس از پيامبر شد و چون پذيرش اين سخن مساوى با رد خلافت ابوبكر است؛ از اين رو سياست تغيير و تبديل الفاظ حديث، اعمال گرديده است و همين نكته سبب مى‌شود تا وثوق و اعتماد به منابع اهل سنت از ميان برود. البته

نمى‌توان لزوماً اين تحريف را به نويسنده كتاب نسبت داد، بلكه براى كشف حقيقت بايد به نسخه‌هاى خطى اين كتاب رجوع كرد و مشاهده نمود كه آيا طبرى به اين تحريف دست زده، يا پس از او در تفسيرش، تحريف صورت گرفته است.

اين تغيير چه از سوى خود طبرى باشد، يا از سوى نسخه‌برداران و كاتبان و يا از سوى ناشران در چاپ‌هاى جديد، بيان‌گر خيانت در ميراث رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله است.

3- حذف برخى عبارات كليدى

از ديگر شيوه‌هاى دستبرد در روايات، حذف نكات كليدى روايت است. اين روش نيز از روش‌هاى شايع در ميان عامه است كه براى نمونه به چند دستبرد اشاره مى‌كنيم. سيوطى در كتاب الدر المنثور، پس از نقل حديث يوم الدار از ابن إسحاق، ابن جرير طبرى، أبونعيم، بيهقى، ابن مردويه و برخى ديگر، عبارت محل استدلال را حذف نموده است. وى مى‌نويسد:

«فأيكم يوآزرني على أمري هذا»، فقلت وأنا أحدثهم سنّاً: أنا، فقام القوم يضحكون؛ [رسول خدا فرمود:] «چه كسى از شما مرا در اين امر يارى مى‌كند؟» [اميرالمؤمنين فرمود:] من عرضه داشتم: من يارى مى‌رسانم. در اين هنگام، حاضران بلند شدند و خنديدند.

سيوطى به همين مقدار اكتفا كرده و از بيان جمله «ويكون أخي ووصيي وخليفتي فيكم» صرف نظر كرده است! وى همچنين هيچ اشاره‌اى به عبارت: «قام القوم يضحكون وقالوا لأبي طالب: قد أمرك أن تسمع وتطيع لعلي» نمى‌كند.

بيهقى نيز حديث يوم الدار را از حاكم نيشابورى، او نيز از شيخ خود و او نيز از محمد بن اسحاق نقل كرده؛ اما بيهقى در ضمن نقل جريان يوم الدار مى‌نويسد:

قال: وحدّثني من سمع عبداللّه بن الحارث بن نوفل واستكتمني إسمه! كسى كه روايت را از عبداللّه بن حارث شنيده، براى من نقل كرد، اما من نام وى را كتمان مى‌كنم! ابو الفرج ابن جوزى نيز در كتاب الوفا بتعريف فضائل المصطفى، اين واقعه را از اميرالمؤمنين على عليه السلام روايت مى‌كند؛ اما اينگونه آورده است:

«يا بني عبدالمطلب، إنّي واللّه ما أعلم شابًّا من العرب جاء قومه بأفضل ممّا قد جئتكم به، إنّي قد جئتكم بخير الدّنيا والآخرة، وقد أمرني ربّي أن أدعوكم إليه، فأيّكم يؤزرني على هذا الأمر على أن يكون أخي». فأحجم القوم فقلت، وأنا أحدثهم سنًّا: أنا يا نبي اللّه. فقام القوم يضحكون؛(1)«اى فرزندان عبدالمطلب، به خدا سوگند جوانى از عرب را نمى‌شناسم كه مانند آنچه من براى شما آورده‌ام، آورده باشد. همانا من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده‌ام. پروردگارم مرا مأمور ساخته تا شما را به سوى او فرابخوانم، پس كدام يك از شما حاضر است تا كمك كار من باشد و برادر من گردد؟». در اين هنگام اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: من اى رسول خدا. سپس حاضران بلند شدند و خنديدند.

نتيجه آنكه قرائن و شواهد نشان مى‌دهد كه حديث يوم الدار تحريف شده است؛ اما در هر حال، دلالت اين حديث همچنان روشن و آشكار است و ما تلاش نموديم تا با استناد به شواهد موجود نشان دهيم كه در مصادر اوليه، اين حديث موجود بوده و از دلالت تامى بر خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام برخوردار است.


1) . الوفا بتعريف فضائل المصطفى: 1 / 129.

كتابنامه

كتاب‌نامه

(الف)

1 . أسنى المطالب في مناقب سيّدنا علي بن أبيطالب: شمس‌الدين محمد جزرى شافعى، تحقيق: محمدهادى ميلانى، مكتبة الامام اميرالمؤنين العامة، اصفهان - ايران، [بى‌تا].

2 . الأربعين: جمال الدين محدث شيرازى، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

3 . الإستيعاب في معرفة الأصحاب: يوسف بن عبداللّه نمرى (ابن عبدالبرّ)، تحقيق: على محمد بجاوى، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1412.

4 . أحكام القرآن: ابوبكر احمد بن على رازى جصّاص، تحقيق: عبدالسلام محمّدعلى شاهين، دارالكتب العلمية، بيروت، لبنان، چاپ يكم، 1415.

5 . إرشاد الساري في شرح صحيح البخاري: شهاب‌الدين قسطلانى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى‌تا].

6 . أسباب النزول: واحدى نيشابورى، مؤسسة الحلبى، قاهره، سال 1388.

7 . أسد الغابه: عزّالدين ابن اثير جزرى، دار الكتب العربى، بيروت، [بى‌تا].

8 . إسعاف الراغبين في سيرة المصطفى وفضائل أهل بيته الطاهرين: محمد صبّان، چاپ شده در حاشيه كتاب نورالأبصار، [بى‌نا]، سال 1356.

9 . إقبال الأعمال: رضى‌الدين على بن موسى بن جعفر بن طاووس (سيد ابن طاووس)، تحقيق: جواد قيومى اصفهانى، مكتب الإعلام الإسلامى، چاپ يكم، سال 1414.

10 . الإتقان في علوم القرآن: جلال‌الدين عبدالرحمان بن ابى‌بكر سيوطى، تحقيق:

سعيد مندوب، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1416.

11 . الآحاد والمثاني: ابن ابى‌عاصم ضحاك، تحقيق: باسم فيصل احمد، دار الدراية، عربستان سعودى، چاپ يكم، سال 1411.

12 . الإحتجاج: احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، تحقيق سيّد محمّد باقر خرسان، دار النعمان، سال 1386.

13 . الأزهار المتناثرة في الأحاديث المتواترة: جلال‌الدين عبدالرحمان بن ابى‌بكر سيوطى، مطبعة دارالتأليف، [بى‌تا].

14 . الأشباه والنظائر على مذهب أبيحنيفة النعمان: زين العابدين بن ابراهيم بن نجيم، دارالكتب العلمية، بيروت - لبنان، 1400 - 1980م.

15 . الإصابة فى تمييز الصحابة: ابن حجر عسقلانى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1415.

16 . الإكمال في أسماء الرجال: ولى‌الدين محمّد بن عبداللّه خطيب تبريزى، تحقيق:

أبواسداللّه بن حافظ محمّد عبداللّه أنصارى، مؤسسة أهل البيت عليهم السلام، [بى‌تا].

17 . الأنساب: عبدالكريم بن محمّد تميمى سمعانى، تحقيق: عبداللّه عمر بارودى، دار الجنان، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.

18 . أمالي المحاملي: حسين بن اسماعيل محاملى، تحقيق: ابراهيم قيسى، المكتبة

الإسلاميه، اردن، چاپ يكم، سال 1412.

(ب)

19 . البداية والنهاية: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، دار إحياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1408.

(ت)

20 . تاريخ أسماء الثقات: عمر بن شاهين، تحقيق: صبحى سامرائى، دارالسلفيه، تونس، چاپ يكم، سال 1404.

21 . تاريخ الإسلام: شمس‌الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار الكتاب العربى، چاپ يكم، سال 1407.

22 . تاريخ الطبري: محمّد بن جرير بن يزيد طبرى، مؤسسه اعلمى، بيروت، چاپ چهارم، سال 1403.

23 . التاريخ الكبير: محمّد بن اسماعيل بخارى، مكتبة الاسلامية، دياربكر - تركيه، [بى‌تا].

24 . تاريخ بغداد: أحمد بن على أبوبكر خطيب بغدادى، دارالكتب العلميه، بيروت، سال 1417.

25 . تاريخ مدينة دمشق: على بن حسين بن عساكر (ابن عساكر)، دار الفكر، بيروت، سال 1415.

26 . التبيان في تفسير القرآن: محمّد بن حسن طوسى (شيخ طوسى)، تحقيق: أحمد حبيب قصير عاملى، مكتب الإعلام الإسلامى، چاپ يكم، سال 1409.

27 . تحفه إثنا عشريه: عبدالعزيز دهلوى، كتابخانه، پيشاور، پاكستان، [بى‌تا].

28 . تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي: جلال‌الدين عبدالرحمان بن ابى‌بكر سيوطى، تحقيق: عبدالوهاب عبداللطيف، المكتبة الرياض الحديثة، رياض، [بى‌تا].

29 . تذكرة الحفّاظ: شمس‌الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، دار إحياء التراث العربى، بيروت، [بى‌تا].

30 . تذكرة الخواصّ: ابوالفرج عبدالرحمان ابن جوزى، مكتبة نينوى الحديث، تهران، [بى‌تا].

31 . تذكرة الموضوعات: محمّد طاهر بن على هندى فتنى، [بى‌نا - بى‌تا].

32 . التصريح على التوضيح أو التصريح بمضمون التوضيح في النحو: خالد بن عبداللّه بن ابى‌بكر ازهرى، دار الكتب العلمية، بيروت - لبنان، چاپ يكم، سال 1421 - 2000.

33 . تعجيل المنفعة: احمد بن على بن حجر عسقلانى، دارالكتاب العربى، بيروت - لبنان، [بى‌تا].

34 . تفسير ابن ابيحاتم (تفسير القرآن العظيم) : ابومحمّد عبدالرحمان بن

محمّد بن ابى‌حاتم رازى، تحقيق: اسعد محمّد الطيب، المكتبة العصرية، [بى‌تا].

35 . تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم) : اسماعيل بن عمر قرشى بصرى

(ابن كثير)، دار المعرفة، لبنان، چاپ يكم، سال 1412.

36 . تفسير أبيالسعود: ابوالسعود محمّد بن محمّد عمادى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى‌تا].

37 . تفسير الآلوسي (روح المعاني في تفسير القرآن العظيم) : شهاب‌الدين محمود آلوسى بغدادى، دار إحياء التراث العربى، بيروت، چاپ چهاردهم، سال 1405.

38 . تفسير البحر المحيط: ابوحيان اندلسى، تحقيق: جمعى از محققان، دار الكتب

العلمية، چاپ يكم، سال 1422.

39 . تفسير البغوي (معالم التنزيل في تفسير القرآن) : حسين بن مسعود بغوى، تحقيق: خالد عبدالرحمان عك، بيروت، دار المعرفة، [بى‌تا].

40 . تفسير البيضاوي (انوار التنزيل وأسرار التأويل) : عبداللّه بن عمر بيضاوى،

دار الفكر، [بى‌تا].

41 . تفسير الثعلبي (الكشف و البيان) : احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.

42 . تفسير الجلالين: جلال‌الدين محلى و جلال‌الدين سيوطى، تحقيق: مروان سوار، دار المعرفة للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت.

43 . تفسير الرازي (مفاتيح الغيب) : محمّد بن عمر (فخر رازى)، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ سوم، سال 1420.

44 . تفسير السراج المنير: محمد بن احمد شربينى، دارالكتاب العلميه، بيروت.

45 . تفسير السمرقندى (بحر العلوم) : نصر بن محمّد بن احمد سمرقندى، تحقيق: محمود مطرجى، دار الفكر، [بى‌تا].

46 . تفسير الصافي: محسن فيض كاشانى، مكتبة الصدر، تهران، چاپ دوم، سال 1416 - 1374 ش.

47 . تفسير القرطبي (الجامع لأحكام القرآن): ابوعبداللّه أحمد بن محمّد انصارى قرطبى، تحقيق و تصحيح: أحمد عبدالعليم بردونى، دار إحياء التراث العربى، بيروت، سال 1405 - 1985 م.

48 . تفسير النسفي (مدارك التنزيل و حقايق التأويل): ابوالبركات عبداللّه بن أحمد نسفى، [بى‌تا - بى‌نا].

49 . تفسير النيسابوري (غرائب القرآن و رغائب الفرقان): نظام‌الدين حسن بن محمد قمى نيشابورى، [بى‌نا - بى‌تا].

50 . تفسير الواحدي (الوجيز في تفسير الكتاب العزيز): على بن أحمد واحدى، تحقيق: صفوان عدنان داوودى، الدار الشامية دار القلم، چاپ يكم، دمشق و بيروت، سال 1415.

51 . التفسير الوسيط: وهبه زحيلى، دارالفكر، دمشق، چاپ دوم، سال 1427.

52 . تقريب التهذيب: ابن حجر عسقلانى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، سال 1415.

53 . تلبيس إبليس: ابوالفرج عبدالرحمن ابن جوزى، دار الفكر للطباعة والنشر، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1421 - 2001 م.

54 . توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل: شهاب الدين أحمد، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

55 . تهذيب الآثار وتفصيل الثابت عن رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم من الأخبار: أبوجعفر محمد بن جرير بن يزيد طبرى، تحقيق: محمود محمد شاكر، مكتبة الخانجى، قاهره

[بى‌تا].

56 . تهذيب التهذيب: أحمد بن على بن حجر عسقلانى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1404.

57 . تهذيب الكمال: يوسف بن زكى عبدالرحمان أبوالحجاج مزى، تحقيق: بشار عواد، موسسه الرسالة، بيروت، چاپ يكم، سال 1413 - 1992 م.

(ث)

58 . الثقات: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، مؤسسة الكتب الثقافية، چاپ يكم، سال 1393.

59 . ثمار القلوب في المضاف والمنسوب: ابومنصور عبدالملك بن محمد بن اسماعيل ثعالبى، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، دار المعارف، قاهره، چاپ يكم، سال 1965 م.

(ج)

60 . الجامع الصغير: جلال‌الدين عبدالرحمان بن ابى‌بكر سيوطى، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1401.

61 . جامع المسائل لابن تيميّة: تقى‌الدين أبوالعباس أحمد بن عبدالحليم ابن تيميّة

حرانى، تحقيق: محمد عزيز شمس، دار عالم الفوائد للنشر والتوزيع، چاپ يكم، سال 1422.

62 . جامع المسانيد: ابوالمؤيد محمد بن محمد خوارزمى، دار الكتب العلمية، [بى‌تا].

63 . الجرح والتعديل: ابومحمد عبدالرحمان بن أبى‌حاتم، داراحياء التراث العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1371 - 1952 م.

64 . جمهرة اللغة: أبوبكر محمد بن الحسن بن دريد أزدى، تحقيق: رمزى منير بعلبك، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ يكم، سال 1987 م.

65 . جواهر العقدين في فضل الشرفين: على بن عبداللّه سمهودى، مطبعة النعمانى، بغداد، سال 1405.

66 . جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (جلد 4): سيد على حسينى ميلانى، الحقائق، چاپ يكم، سال 1392 ش.

67 . جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (جلد 1 و 2): سيد على حسينى ميلانى، الحقائق، چاپ يكم، سال 1390 ش.

(ح)

68 . حلية الأولياء وطبقات الأصفياء: ابونعيم أحمد بن عبداللّه اصفهانى، دارالكتاب العربى، چاپ پنجم، سال 1407.

(خ)

69 . خصائص أميرالمؤمنين: احمد بن شعيب نسائى، مكتبه نينوى الحديثة، تهران،

[بى‌تا].

70 . خلاصة الوفاء بأخبار دارالمصطفى: على بن عبداللّه حسينى سمهودى، تحقيق: محمّد امين جكنى، [بى‌نا]، مدينه، چاپ يكم، سال 1418.

(د)

71 . الدرر في اختصار المغازي والسير: يوسف بن عبداللّه ابن عبدالبر، [بى‌نا - بى‌تا].

72 . الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: جلال‌الدين عبدالرحمان بن ابى‌بكر سيوطى،

دار المعرفة، بيروت، [بى‌تا].

73 . الدر النظيم: يوسف بن حاتم شامى، مؤسسة النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين، [بى‌تا].

74 . دلائل الصدق لنهج الحقّ: محمّد حسن مظفّر، مؤسسه آل البيت، چاپ يكم، سال 1422.

75 . ديوان لبيد بن ربيعة العامري: ابوعقيل لَبِيد بن ربيعة بن مالك عامرى، دارالمعرفة، چاپ يكم، سال 1425 - 2004 م.

(ذ)

76 . ذخيرة المآل شرح عقد جواهر اللآل: احمد بن عبدالقادر حفظى عجيلى، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

(ر)

77 . ربيع الأبرار ونصوص الأخبار: محمود بن عمر زمخشرى، تحقيق: عبدالامير مهنا، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات - بيروت، چاپ يكم، سال 1412 - 1992 م.

78 . رسالة في الإمامة: شيخ عباس، [بى‌نا - بى‌تا].

79 . روضة العلماء ونزهة الفضلاء: على بن يحيى، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

80 . الروضة الندية في شرح التحفة العلوية: محمد بن اسماعيل أمير محمد بن اسماعيل أمير، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

81 . الرياض النضرة في مناقب العشرة: أحمد بن عبداللّه محبّ‌الدين طبرى، دارالكتب العلميه، چاپ دوم، [بى‌تا].

(ز)

82 . زاد المسير في التفسير: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، تحقيق: محمّد بن عبدالرحمان عبداللّه، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1422.

83 . الزاهر في معاني كلمات الناس: محمد بن قاسم بن محمد بن بشار ابن انبارى، تحقيق: يحيى مراد، منشورات محمدعلى بيضون - دار الكتب العلمية، چاپ يكم، سال 1424 - 2004 م.

(س)

84 . سرّ العالمين وكشف ما في الدارين: ابوحامد محمد بن محمد غزالى، تحقيق: محمدحسن محمدحسن اسماعيل و احمد فريد مزيدى، دار الكتب العلمية، بيروت - لبنان، چاپ يكم، سال 1424 - 2003 م.

85 . سنن ابن ماجه: محمّد بن يزيد قزوينى (ابن ماجة)، تحقيق: محمّد فؤاد عبدالباقى، دار الفكر، بيروت، [بى‌تا].

86 . سنن الترمذى: محمّد بن عيسى ترمذى، دار الفكر، بيروت، چاپ دوم، سال 1403.

87 . السنن الكبرى: أحمد بن شعيب نسائى، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ يكم، سال 1411.

88 . السنة: أحمد بن عمرو بن ابى‌عاصم، المكتبة الاسلامى، بيروت - لبنان، چاپ پنجم، سال 1426.

89 . سير أعلام النبلاء: شمس‌الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ نهم، سال 1413.

90 . السيرة الحلبيّة: على بن برهان‌الدين حلبى، دار المعرفة، بيروت، سال 1400.

91 . السيرة النبوية: اسماعيل بن عمر قرشى بصرى (ابن كثير)، تحقيق: مصطفى عبدالواحد، دار المعرفه، بيروت، سال 1396.

(ش)

92 . الشافي في الامامة: على بن حسين علم الهدى موسوى بغدادى (سيد مرتضى)، مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ دوم، سال 1410.

93 . شرح احقاق الحق: سيّد شهاب‌الدين مرعشى نجفى، تصحيح: سيّد ابراهيم ميانجى، مكتبة آية اللّه العظمى المرعشى النجفى، قم، [بى‌تا].

94 . شرح التجريد: علاءالدين قوشچى، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

95 . شرح الرضي على الكافية: رضى‌الدين استرابادى، تحقيق: يوسف حسن عمر، مؤسسة الصادق، تهران، سال 1395 - 1975 م.

96 . شرح المقاصد في علم الكلام: مسعود بن عمر سعدالدين تفتازانى، دار المعارف النعمانية، پاكستان، چاپ يكم، سال 1401.

97 . شرح المعلقات السبع: حسين بن احمد بن حسين زوزنى، دار احياء التراث العربى، چاپ يكم، سال 1423 - 2002 م.

98 . شرح شواهد المغني: جلال‌الدين عبدالرحمن بن ابى‌بكر سيوطى، تحقيق: محمد محمود بن تلاميد تركزى شنقيطى، لجنة التراث العربى، [بى‌نا]، سال 1386 - 1966 م.

99 . شرح مشكل الآثار: ابوجعفر احمد بن محمد بن سلامة طحاوى، شعيب ارنؤوط، مؤسسة الرسالة، چاپ يكم، سال 1415.

100 . شرح نهج البلاغه: ابن ابى‌الحديد معتزلى، دار إحياء الكتب العربية، چاپ يكم، سال 1378.

101 . شواهد التنزيل لقواعد التفضيل: عبيداللّه بن احمد حسكانى، تحقيق: محمّد باقر

محمودى، سازمان انتشارات وزارت ارشاد، تهران، چاپ يكم، سال 1411.

(ص)

102 . الصحاح تاج اللغة وصحاح العربية: اسماعيل بن حماد جوهرى، تحقيق: احمد عبدالغفور عطّار، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ چهارم، سال 1407 - 1987 م.

103 . صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان: محمّد بن حبّان تميمى بستى (ابن حبّان)، مؤسسة الرسالة، بيروت، سال 1414.

104 . صحيح البخاري: محمّد بن اسماعيل بخارى، دار الفكر، بيروت، سال 1401.

105 . صحيح مسلم (الجامع الصحيح) : مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى، دار الفكر، بيروت، [بى‌تا].

106 . الصواعق المحرقه: احمد بن حجر هيتمى مكى، تحقيق: عبدالرحمان بن عبداللّه تركى وكامل محمّد خراط، مؤسسة الرسالة، چاپ يكم، سال 1417.

(ط)

107 . طبقات الحفّاظ: جلال‌الدين عبدالرحمان بن ابى‌بكر سيوطى، دارالكتب العلمية، چاپ يكم، سال 1403.

108 . طبقات الشافعيّة الكبرى: تاج‌الدين بن على بن عبدالكافى سبكى، تحقيق: محمود

محمّد طناحى و عبدالفتاح محمّد حلو، هجر للطباعة والنشر والتوزيع، چاپ دوم، سال 1413.

109 . الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف: رضى‌الدين على بن طاووس، الخيام، قم، سال 1399.

110 . طرح التثريب في شرح التقريب: زين‌الدين عبدالرحيم بن حسين عراقى، دار احياء التراث العربى، مؤسسة التاريخ العربى و دار الفكر العربى، [بى‌تا].

(ع)

111 . العِبر في خبر من غبر: شمس‌الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: ابوهاجر محمّد سعيد بن بسيونى زغلول، دار الكتب العلمية، بيروت، [بى‌تا].

112 . عمدة القاري بشرح صحيح البخاري: بدرالدين محمود بن احمد عينى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى‌تا].

(غ)

113 . الغدير في الكتاب والسنّة والأدب: عبدالحسين امينى، دار الكتاب العربى، بيروت،

چاپ چهارم، سال 1397.

114 . غريب القرآن: ابومحمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبة دينورى، تحقيق: احمد صقر،

دار الكتب العلمية، سال 1398 - 1978 م.

115 . عمدة عيون صحاح الأخبار في مناقب امام الأبرار: يحيى بن الحسن ابن بطريق،

مؤسسه النشر الاسلامى التابعة لجامعة المدرسين، قم، سال 1407.

(ف)

116 . فتح الباري (شرح صحيح البخاري): أحمد بن على بن حجر عسقلانى، دار المعرفة، بيروت، چاپ دوم، [بى‌تا].

117 . فتح القدير: محمّد بن على شوكانى يمنى، عالم الكتب، [بى‌تا].

118 . فرائد السمطين في فضائل المرتضى والبتول والسبطين والائمة وذريتهم: ابراهيم جوينى خراسانى، مؤسسة المحمودى للطباعة والنشر، چاپ يكم، سال 1398.

119 . الفصول المهمة في معرفة أحوال الأئمة عليهم السلام: على بن محمّد ابن صباغ مالكى، دارالحديث للطباعة والنشر، قم، سال 1422.

120 . فضائل الصحابه: احمد بن شعيب نسائى، دارالكتب العلمية، بيروت - لبنان، [بى‌تا].

121 . فيض القدير شرح الجامع الصغير من احاديث البشير النذير: محمّد بن عبدالرؤوف مناوى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1415.

(ق)

122 . القاموس المحيط: محمّد بن يعقوب مجدالدين شيرازى فيروزآبادى، مؤسسه فن الطباعة، [بى‌تا].

(ك)

123 . الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة: شمس‌الدين محمّد بن

احمد بن عثمان ذهبى، دار القبلة للثقافة الاسلامية، مؤسسة علوم القرآن، جدّه، چاپ يكم، سال 1413.

124 . الكامل في التاريخ: عزالدين على بن ابى الكرم ابن اثير، دار صادر، بيروت،

سال 1386.

125 . كتاب الولاية: ابن عقده كوفى، [بى‌نا - بى‌تا].

126 . كتب ورسائل وفتاوى شيخ الإسلام ابن تيمية: أبوالعباس أحمد عبدالحليم ابن تيمية حرانى، تحقيق: عبدالرحمان بن محمد بن قاسم عاصمى نجدى، مكتبة ابن تيمية، [بى‌تا].

127 . الكشّاف عن حقائق غوامض التنزيل: محمود بن عمود زمخشرى، مكتبه مصطفى ألبانى الحلبى وأولاده بمصر، سال 1385.

128 . الكشف الحثيث: سبط ابن عجمى، تحقيق: صبحى سامرائى، عالم الكتب، مكتبة النهضة العربى، بيروت، چاپ يكم، سال 1407.

129 . كشف الظنون: مصطفى بن عبداللّه حاجى خليفة، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى‌تا].

130 . كفاية الطالب في مناقب علي بن أبيطالب: گنجى شافعى، تحقيق: محمدهادى

امينى، المطبعة الحيدريه، نجف، چاپ دوم، 1390.

131 . الكمال في أسماء الرجال: عبدالغنى مقدسى، مخطوط [بى‌نا - بى‌تا].

132 . كنزالعمّال: على بن حسام‌الدين متّقى هندى، مؤسسة الرسالة، سال 1409.

(ل)

133 . اللباب في تهذيب الأنساب: عزّالدين ابن اثير جزرى، دار صادر، بيروت، [بى‌تا].

134 . اللئالي المصنوعة في الأحاديث الموضوعة: جلال‌الدين عبدالرحمان بن

ابى‌بكر سيوطى، دارالكتب العلميّة، [بى‌تا].

135 . لسان الميزان: أحمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق: دائرة المعرف النظاميه -

هند، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت، چاپ سوم، سال 1406.

(م)

136 . ما نزل من القرآن في علي: أبونعيم اصفهانى، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

137 . مجمع الزوائد: على بن ابى‌بكر هيثمى، دار الكتب العلمية، بيروت، سال 1408.

138 . مختصر قطف الأزهار: شيخ على متقى هندى، [بى‌نا - بى‌تا].

139 . مرآة الجنان: عفيف‌الدين يافعى، تحقيق: خليل منصور، دارالكتب العلمية، بيروت،

چاپ يكم، سال 1417.

140 . المراجعات: سيد عبدالحسين شرف‌الدين موسوى عاملى، تحقيق: حسين راضى، سال دوم، سال 1402 - 1982 م، [بى‌نا].

141 . المرتضى سيرة أميرالمؤمنين سيّدنا أبيالحسن علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه وكرّم وجهه: ابوالحسن على حسنى نذوى، دار القلم للطباعة والنشر والتوزيع، دمشق - بيروت، چاپ يكم، سال 1409 - 1989م.

142 . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: على بن سلطان نورالدين محمّد قارى هروى، دار احياء التراث العربى، بيروت، [بى‌تا].

143 . المزهر في علوم اللغة وأنواعها: جلال‌الدين عبدالرحمن بن ابى‌بكر سيوطى، تحقيق: فؤاد على منصور، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1998.

144 . المستدرك على الصحيحين: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، تحقيق: يوسف

عبدالرحمان مرعشلى، دار المعرفة، بيروت، [بى‌تا].

145 . المستدرك على الصحيحين للحاكم مع تعليقات الذهبي في التخليص: محمّد بن عبداللّه حاكم نيشابورى، تحقيق: يوسف عبدالرحمان مرعشلى، دار المعرفة،

بيروت، [بى‌تا].

146 . مسند أبى‌داوود الطيالسي: سليمان بن داوود طيالسى، دار المعرفة، بيروت، [بى‌تا].

147 . مسند أبييعلى: أحمد بن على ابويعلى موصلى تميمى، تحقيق: حسين سالم أسد، دار المأمون للتراث، دمشق، سال 1404.

148 . مسند أحمد: احمد بن حنبل شيبانى، دار صادر، بيروت، [بى‌تا].

149 . مسند البزّار (البحر الزخّار): ابوبكر احمد بن عمرو بزار، تحقيق: محفوظ الرحمان زين اللّه، مؤسسه علوم القرآن، بيروت و مدينه، سال 1409.

150 . مشكل الآثار: ابوجعفر احمد بن محمّد ازدى (طحاوى)، دار صادر، بيروت، چاپ

يكم، سال 1333.

151 . مصائب النواصب في الرد على نواقض الروافض: سيد نوراللّه مرعشى تسترى،

تحقيق: قيس عطار، دليل ما، چاپ يكم، سال 1426.

152 . المصنّف: عبداللّه بن محمّد بن ابى‌شيبه، دار الفكر، بيروت، چاپ يكم، سال 1409.

153 . مطالب السؤول في مناقب آل الرسول عليهم السلام: محمد بن طلحة شافعى، تحقيق: ماجد بن احمد العطية، [بى‌نا - بى‌تا].

154 . معارج العلى في مناقب المرتضى: محمد صدرالعالم، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

155 . المعتمد في المعتقد: فضل اللّه تورپشتى، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

156 . معجم الأدباء: ياقوت بن عبداللّه حموى، دارالفكر، چاپ سوم، سال 1400.

157 . المعجم الأوسط: أبوالقاسم سليمان بن أحمد الطبرانى، تحقيق: طارق بن

عوض‌اللّه بن محمّد و عبدالمحسن بن ابراهيم الحسينى، دار الحرمين، قاهره، سال 1415.

158 . المعجم الكبير: سليمان بن أحمد طبرانى، دار إحياء التراث العربى، بيروت، چاپ

دوم، [بى‌تا].

159 . معجم مقاييس اللغة: أبوحسين أحمد بن فارس زكريا، تحقيق: عبدالسلام محمد

هارون، مكتبة الإعلام الإسلامى، سال 1404.

160 . معرفة الثقات: احمد بن عبداللّه عجلى، مكتبة الدار، مدينه، چاپ يكم، سال 1405.

161 . المغني في الامامة: قاضى عبدالجبار معتزلى، تحقيق: جورج قنواتى، الدار المصرية، قاهره، سال 1965.

162 . المغني في الضعفاء: شمس‌الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى، تحقيق: أبوزهراء، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1418.

163 . مفتاح النجا في مناقب آل العبا: ميرزا محمد بن معتمد خان بدخشانى، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

164 . المفردات في غريب القرآن: حسين بن محمّد (راغب اصفهانى)، دفتر نشر الكتاب، سال 1404.

165 . مقدمة في التفسير: أبوالعباس أحمد عبدالحليم ابن تيمية حرانى، [بى‌نا - بى‌تا].

166 . المناقب: موفّق بن احمد بن محمّد خوارزمى، تحقيق: مالك محمودى، مؤسسة نشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين، سال 1414.

167 . مناقب الأسد الغالب مُمزق الكتائب، ومُظهر العجائب ليث بن غالب، أميرالمؤمنين أبيالحسن علي بن أبيطالب رضي اللّه عنه: شمس‌الدين محمد بن محمد

ابن جزرى، تحقيق: طارق طنطاوى، مكتبة القرآن، مصر - قاهره، [بى‌تا].

168 . مناقب الخوارزمى: موفّق بن احمد بن محمّد خوارزمى، تحقيق: مالك محمودى، مؤسسة نشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين، سال 1414.

169 . مناقب علي بن ابيطالب عليه السلام: على بن محمّد ابن مغازلى، سبط النبى صلّى اللّه عليه وآله، سال 1426 - 1384 ش.

170 . مناقب علي بن ابيطالب عليه السلام وما نزل من القرآن في علي عليه السلام: احمد بن موسى ابن مردويه اصفهانى، دار الحديث، سال 1424.

171 . المنتظم في تاريخ الأمم والملوك: ابوالفرج عبدالرحمان بن على (ابن جوزى)، دار الكتب العلمية، لبنان، چاپ يكم، سال 1413.

172 . المنح المكية في شرح القصيدة الهمزية: شهاب‌الدين أحمد بن حجر هيثمى مكى، دارالرشاد الحديثة، [بى‌تا].

173 . المنخول: ابوحامد غزالى، تحقيق: محمد حسن هيتو، دار الفكر، دمشق، چاپ سوم، سال 1419.

174 . منهاج السنة: احمد بن عبدالحليم بن تيميه حرّانى (ابن تيميّه)، دار احد، [بى‌تا].

175 . المواعظ والاعتبار بذكر الخطط والآثار: ابوالعباس احمد بن على بن عبدالقادر عبيدى مقريزى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ يكم، سال 1418.

176 . المواقف: عبدالرحمان بن احمد عضدالدين ايجى، تحقيق: عبدالرحمان عميرة، دار الجيل، بيروت، چاپ يكم، سال 1417.

177 . ميزان الإعتدال في نقد الرجال: شمس‌الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى،

دار المعرفة، بيروت، چاپ يكم، سال 1382.

(ن)

178 . نسيم الرياض في شرح شفاء القاضي عياض: احمد بن محمد شهاب‌الدين خفاجى، دار الفكر، بيروت، [بى‌تا].

179 . نظم درر السمطين في فضائل المصطفى والمرتضى والبتول والسبطين: محمّد بن يوسف زرندى حنفى، مكتبة الإمام اميرالمؤمنين، چاپ يكم، سال 1377.

180 . نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: سيد على حسينى ميلانى، چاپ يكم، قم، سال 1418.

181 . النواقض على الروافض: ميرزا مخدوم، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

182 . نهاية العقول في دراية الاصول: محمد بن عمر فخرالدين رازى، تحقيق: سعيد عبداللطيف فودة، دارالذخائر، بيروت، چاپ يكم، سال 1431 - 2015 م.

183 . النهاية في غريب الحديث والأثر: مبارك بن محمّد بن اثير جزرى، تحقيق: طاهر احمد زاوى و محمود محمّد طناجى، مؤسسه اسماعيليان، قم، چاپ چهارم، سال 1364 ش.

184 . نهج الإيمان: على بن يوسف بن جبر، تحقيق: احمد حسينى، مجتمع امام هادى عليه السلام، مشهد، چاپ يكم، سال 1418.

185 . نهج البلاغه: سيد رضى، تحقيق: محمد عبده، دار الذخائر، قم، سال 1412.

(و)

186 . الوافي بالوفيات: صلاح‌الدين صفدى، دار احياء التراث، بيروت، سال 1420.

187 . وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل: احمد بن فضل بن باكثير مكى، مخطوط، [بى‌نا -

بى‌تا].

188 . وسيلة النجاة في فضائل السادات: محمد مبين لكهنوى، لكهنو، [بى‌نا]، سال 1313.

189 . الوفاء بتعريف فضائل المصطفى: ابوالفرج عبدالرحمان ابن جوزى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دارالكتب العلمية، بيروت - لبنان، چاپ يكم، سال 1408 - 1988م.

(ه)

190 . هداية السعداء: شهاب‌الدين دولت‌آبادى، مخطوط، [بى‌نا - بى‌تا].

(ى)

191 . اليقين بإختصاص مولانا على بإمرة المؤمنين: رضى‌الدين على بن موسى بن طاووس (سيد ابن طاووس)، تحقيق: انصارى، مؤسسة دار الكتاب (جزائرى)، چاپ يكم، سال 1413.

192 . ينابيع المودة لذوي القربى: سليمان بن ابراهيم قندوزى، تحقيق: سيد على جمال اشرف حسينى، دار الأسوه، چاپ يكم، سال 1416.