ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور : رهتوشه حج/ تاليف جمعي از نويسندگان
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۰ - ۱۳۷۸.
مشخصات ظاهري : ج ۳
شابك : 964-6293-59-x۵۵۰۰ريال:(ج.۱) ؛ 964-6293-61-1۱۱۵۰۰ريال:(ج.۲) ؛ 964-6293-65-4۸۵۰۰ريال:(ج.۳)
يادداشت : ج. ۲ (چاپ دوم: )۱۳۸۰
يادداشت : ج. ۳ (چاپ دوم: ۱۳۸۰)؛ ۸۵۰۰ ريال
يادداشت : ج. ۱ (چاپ دوم: )۱۳۸۰
يادداشت : كتابنامه
موضوع : حج
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/ر۹۲ ۱۳۷۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۷۸-۱۶۰۷۷
حج فريضهاى است مهم و داراى ويژگىها و ابعاد گوناگون فردى، اجتماعى، سياسى، فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و ... كه اگر حجگزاران به اين ابعاد توجّه كنند و با آگاهى و بصيرت در اين راه قدم بگذارند، به يقين دستآوردهاى فراوانى براى آنها در پىخواهد بود.
از جمله اين دستآوردها، پالايش روح و پاكشدن از آلودگىهاى روحى و اخلاقى است كه زائرِ عارف با دستيابى به آن، مىتواند در مسير كمال انسانى سير كند و خود را به خداوند نزديك سازد و در نتيجه بهشت و رضوان الهى را به عنوان پاداش دريافت نمايد.
رهآورد ديگر سفر حج آشنايى با تاريخ اسلام و اماكن و آثار اسلامى مكه و مدينه؛ يادگار پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمّه معصومين عليهم السلام است، كه ميان ما و صدر اسلام پيوند برقرار مىكند.
دستآورد ديگر اين سفر، آشنايى با مسلمانان؛ از ملّيتها و اقوام گوناگونى است كه از راههاى دور و نزديك براى انجام اين فريضه الهى- سياسى به حج مىآيند و حاجى، در مسجدالحرام و مسجدالنبى و در كوچه و خيابان و در مشاعر با آنان روبرو مىشود، گفتگو مىكند، ارتباط عاطفى برقرار مىسازد، اخوّت و برادرىِ اسلامى را به نمايش مىگذارد و ...
اهدافى كه به آن اشارت رفت، به اندازهاى مهمّ و حساس است كه بايد از ماهها پيش از تشرّف حاجيان به حج، براى دستيابى به آن برنامهريزى كرد؛ از يك سو معلومات لازم را به حاجيان منتقل كرد و از سوى ديگر آمادگى روحى و اخلاقى را در آنان به وجود آورد تا از فرصت به دست آمده، بهترين بهرهبردارى را بنمايند.
به راستى آيا انديشيدهايم كه اگر قرار بود تا با اعزام هزاران زائر ايرانى به حج و يا عمره، پيام تشيع و انقلاب اسلامى را به ديگر ملّتهاى اسلامى برسانيم تا چه حد بايد هزينه مىكرديم و چه
مقدار زمان و امكانات نياز داشت؟ خداوند، هماينك بدون انجام هزينههاى خاص، اين ظرفيت بالا را براى ما فراهم ساخته تا بتوانيم پيام رسانان صادقى براى مكتب اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام و انقلاب خونبار اسلامى باشيم.
مجموعهاى كه در پيشديد خود داريد، براى زمينهسازى جهت دستيابى به اهداف فوق تهيه گرديده است تا در گام اوّل روحانيون و معينهاى كاروانهاى حج بر آگاهىهاى خود در اين زمينه بيفزايند و آنگاه آن را به زائران حج و عمره منتقل نمايند.
سرمايهگذارى در اين زمينه ثمرات فراوانى را به همراه خود خواهد داشت؛ زيرا همه ساله نزديك به 250 هزار نفر به حج و يا عمره مشرّف مىشوند و هر يك از آنان ساعتها وقت خود را در اختيار روحانيون محترم كاروانها قرار مىدهند و آماده شنيدن و استفاده از انديشههاى نورانى اسلام عزيزند. اگر بتوان با يك برنامهريزى صحيح و مطالعه شده، تحوّل روحى و اخلاقى در زائران ايجاد كرد و آنان را بيش از پيش با حقايق نورانى اسلام آشنا ساخت- در صورتى كه به طور ميانگين خانواده هر حاجى را چهار نفر در نظر بگيريم- همه ساله چيزى حدود يك ميليون نفر تحت پوشش آثار تربيتى و اخلاقى حج قرار مىگيرند و براى مقابله با تهاجم فرهنگى چه حربهاى بهتر و كارآمدتر از اين مىتوان يافت؟!
بنابراين، از روحانيون و معينهاى محترم كاروانها انتظار داريم با مطالعه اين مجموعه و ساير كتب مفيد منتشر شده و با يك برنامهريزى دقيق و منظّم، از آغاز تا پايان سفر، اطلاعات لازم را به زائران و حاجيان منتقل نمايند.
بديهى است هميشه كارهاى نخستين، با نارسايىها و كمبودهايى روبروست كه پيشنهادها و انتقادها موجب كمال و رفع نقيصه از آن خواهد شد. اميد آنكه اين معاونت را با راهنمايىها و پيشنهادها در ارائه هر چه بهتر و بيشتر خدمات فرهنگى يارى فرماييد.
در پايان لازم مىدانيم از تمامى محقّقان و علما و پژوهشگرانى كه در تهيه و تنظيم اين مجموعه ما را يارى دادند و نيز همكاران خود در مركز تحقيقات حج، تشكّر و سپاسگزارى نموده، توفيق همگان را از خداوند متعال مسألت داريم.
معاونت آموزش و تحقيقات
بعثه مقام معظّم رهبرى
محمّد تقىرهبر
جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَاماً لِلنَّاسِ ....
«خداوند، كعبه اين خانه محترم را وسيله قيام و پايدارى مردم قرار داد.» (1)
قالَ الصّادِقُ عليه السلام: «أَمَا إِنَّ النَّاسَ لَوْ تَرَكُوا حَجَّ هَذَا الْبَيْتِ لَنَزَلَ بِهِمُ الْعَذَابُ وَ مَا نُوظِرُوا».
«اگر مردم حج اين خانه را ترك كنند، بىدرنگ عذاب الهى بر آنها فرود آيد.» (2)
امام خمينى قدس سره:
«حج كانون معارف الهى است كه از آن محتواى سياست اسلام را در زواياى زندگى بايد جستجو كرد.
حج پيامآور ايجاد و بناى جامعهاى بدور از رذائل مادى و معنوى است.
حج تكرار همه صحنههاى عشق آفرين زندگى يك انسان و يك جامعه متكامل در دنياست.» (3)
براى آن كس كه بر منابع حج در آيات و روايات و سيره مبارك طلايهداران توحيد مرورى داشته باشد، بهخوبى روشن مىگردد كه اهتمام به اين فريضه جهانشمول اسلامى، بيش از آن است كه در تصور بگنجد. اين اهتمام حكايت از نقش حج در اسلام و كيان مسلمين و بلكه سرنوشت بشريت دارد.
براى مثال قرآن كريم كعبه را عامل قيام ناس (1)و نخستين خانه مبارك براى خلق و مشعل هدايت براى جهانيان خوانده (2)و اميرالمؤمنين عليه السلام آنرا رمز «اقتدار دين» (3)و «عَلَم اسلام» (4)ناميده است و چنانكه مىدانيم «پرچم» نماد بقاى يك كشور و استقرار و پايدارى يك سپاه و فرو افتادنش نشانه سقوط است.
همچنين امام صادق عليه السلام قوام دين را به قيام كعبه پيوند داده است. (5)
و نيز در خطابه تاريخى حضرت زهرا عليها السلام آمده است: «وَالْحَجَّ تَشْييداً لِلدِّينِ»؛ (6)
«خداوند حج را پشتوانه استوارى براى تحكيم دين قرار داد.»
حضرت رضا عليه السلام نيز حج را سرچشمه سود و خير ومنفعت براى جميع خلق، در شرق و غرب زمين و دريا و خشكى و همه سرزمينها؛ از حجگزاران و غير آنها ناميده است. (7)
باتوجه به اين منافع حياتى است كه تعطيل حج به هيچ عنوان جايز نيست و بر حكومت اسلامى است كه: «خانه خدا را خالى نگذارد و اگر مردم از رفتن به حج تساهل كنند، الزاماً آنان را بهحج اعزام كند (8)و هرگاه توانمالى نداشتند از بيتالمال هزينه سفرشان
1) مائده: 96، جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَاماً لِلنَّاسِ ....
2) إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ آل عمران: 96.
3) «وَ الْحَجَّ تَقْوِيَةً لِلدِّينِ». نهجالبلاغه، كلمات قصار، شماره 244.
4) «جَعَلَهُ سُبْحَانَهُ لِلْإِسْلامِ عَلَماً». نهجالبلاغه، خطبه اول..
5) «لايَزالُ الدِّينُ قائِماً ما قامَتْ الْكَعْبةُ»، وسائل، ج 8، ص 14.
6) دلائل طبرى، ص 113. در وسائل ج 2، ص 115، ح 1656 «تَشْنِيَةً لِلدِّينِ» آمده است يعنى مايهعظمت و سربلندى دين.
7) وسائلالشيعه، ج 8، ص 8.
8) وسائلالشيعه، ج 8، ص 15؛ فروع كافى، ج 1، ص 237؛ عللالشرايع، ص 396.
را تأمين نمايد». (1)(در مورد زيارت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز چنين توصيهاى شده است). (2)
و در همين راستا، به آنانكه از حضور در موسم و انجام فريضه حج استنكاف ورزند هشدار دادهاند كه اگر حج را ترك كنند مستوجب هلاكت و عقوبت الهى خواهند شد (3)و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله تارك حج را در زمره يهود و نصارى برشمرده است؛ «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَحُجَّ فَلا عَلَيْهِ أَنْ يَمُوتَ يَهُودِيّاً أَوْ نَصْرَانِيّاً». (4)
به همين لحاظ به تكرار حج نيز توصيه شده، همانگونه كه ائمه عليهم السلام دهها بار حج بجا مىآوردند و در روايات آمده پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيستبار حج گزارد كه هفت بار آن قبل از بعثت بوده است. (5)
افزون بر اينها، رواياتى است كه با صراحت مىگويد: هيچ عملى هرچند صالح و نافع باشد، جايگزين حج نمىشود.
امام صادق عليه السلام از قول پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آورده است كه در پاسخ به مرد اعرابى ثروتمندى كه موفق به حج نشده بود و از آن حضرت مىخواست عملى را به وى رهنمون گردد تا بدانوسيله پاداش حج ببرد، چنين فرمود:
«اگر هموزن كوه ابوقبيس طلاى سرخ داشته باشى و در راه خدا انفاق كنى، ثواب حج را نخواهى يافت!» (6)
همچنين در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است:
«ثواب خرج كردن مال در راه حج، برتر از ثواب دو هزار (و در روايت ديگر برتر از بيست هزار) در غير حج است.» (7)
با تأمل در اين روايات و نظاير آن، كه در منابع حديث بيش از شمار است، چنين استفاده مىشود كه حج از يك عبادت معمولى فراتر است و در ميان عبادات نقش حياتى دارد و بقاى اسلام و حيات سياسى- اجتماعىِ امت بدان وابسته است.
و به بيان حضرت امام قدس سره:
«فريضه حج در ميان فرايض، از ويژگى خاصى برخوردار است و شايد جنبههاى سياسى و اجتماعى آن بر جنبههاى ديگرش غلبه داشته باشد، با آنكه جنبه عبادىاش نيز ويژگىخاصى دارد.» (1)
حج از عباداتِ داراى جامعيّت است و ساير عبادات را در درون دارد؛ از نماز و نيايش گرفته تا انفاق و ايثار، رياضت و جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، تولّى و تبرّى و ... و بدين ترتيب از فلسفه و آثار آنها نيز برخوردار است و در آن، مال و تن و زبان و عمل و لفظ و معنا و حركت و وقوف و شعار و شعور و فرد و جمع مشاركت دارند.
حج از بُعد سياسى و اجتماعى نيز داراى ويژگى است. درباره آن مطالبى خواهيم آورد.
بارى، كعبه معظمه، بيت عبادت و معرفت و حج كانون هدايت، دعوت، رحمت، مغفرت، بركت و مظهر عدالت، عزت، عظمت، حريّت، حرمت، امنيت، قداست، قدرت، جلالت، هويت، امامت، ولايت، محبت، برائت، ديانت، سياست، مقاومت، نهضت، معيشت، آخرت، ماديت و معنويت است. و شايد بتوان همه اين مفاهيم را در واژه «قياماً» كه در آيه كريمه آمده است، يافت. از اينرو نبايد از اين واژه به سادگى گذشت.
«قيام» يعنى چه؟
راغب گويد:
«القِيامُ ما يَقومُ بِهِ الشَّيءُ كَالْعِماد وَالسّنادِ لِمَا يُعمدُ به و يُسندُ إليه». (2)
«قيام، چيزى را گويند كه چيز ديگرى بدان قوام گيرد و به اتكاى آن بايستد ....»
اگر به ژرفاى اين واژه و مشتقات و همخانوادههايش در قرآن بنگريم، نتيجه مىگيريم كه همه مسؤوليتها و ارزشها در پرتو قيام است؛ «قيام للَّهِ» و اين هر نوع قيامى را كه براى خدا باشد دربر مىگيرد؛ مانند قيام رسالتداران توحيد براى دعوت و هدايت؛ (1)يا أيُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ، وَأَنَّهُ لَمَّا قَامَ عَبْدُ اللَّهِ. (2)
قيام، براى «تفكر و انديشه» و رهايى از بردگى فكرى و تقليدهاى كوركورانه در پيام آسمانى قرآن: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا للَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا. (3)
قيام، براى «قسط و عدل» كه فلسفه رسالت پيامبران خدا بوده است: لِيَقومَ النّاسُ بِالقِسط (4)
و شاهد عدل و داد بودن: كُونُوا قَوّامينَ للَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ. (5)
قيام، براى برپا داشتن نماز: رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاة. (6)
قيام، براى احياى دين و پابرجا ساختن وحدت در پرتو دين و پرهيز از تفرّق و اختلاف: وَأنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ. (7)
قيام و استقامت در توحيد و يكتاپرستى: أنَّما إلهُكُم الهٌ واحِدٌ فَاسْتَقيمُوا إلَيهِ. (8)
و قيام در مناسك حج و طواف و نماز و خضوع و پرستش: وَ طَهِّرْ بيتِيَ لِلطَّائِفينَ وَ القائِمينَ و الرُّكَّعِ السُّجُودِ. (9)
آرى حج مشتمل بر همه اينها و يادآور قيام ابراهيم است؛ فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ (1)
و كسى كه در مقام ابراهيم مىايستد بايد به همه اينها و تمام آنچه ابراهيم براى آن قيام كرد، قيام كند و پاى استوار دارد.
جالب است كه «قياماً للناس» در كعبه و حج، بهطور مطلق آمده و مقتضاى آن اين است كه: قيام و مقاومت انسانها، در تمام آنچه بايد براى آن بپا خيزند و ايستادگى كنند، در پرتو قيام كعبه و برپايى حج ميسّر است. و بالأخره قيام تا برپايى «قيامت» استمرار دارد؛ تا آن هنگام كه همه خلايق از گورها بپاخيزند.
بارى، اين ويژگى است كه از حج چهرهاى ممتاز و منحصر به فرد در ميان ديگر فرايض مىسازد و به دليل همين گستردگى مفهوم است كه حج و فلسفه اسرارآميزآن، همچنان پويا و زايا و شگفتىآفرين مىباشد، هرچند براى بسيارى ناشناخته مانده است.
برخى تحليلگران، احكام را به دو دسته «محكم» و «متشابه» تقسيم كردهاند (همانند قرآن كه آيات محكم و متشابه دارد)، براى «احكام محكم» مثال جهاد را مىآورند كه انگيزه و هدف و نتيجه آن روشن و سهل الوصول است. و براى «احكام متشابه» حج را، بدين معنا كه حج همانند قرآن بطون هفتگانه و يا هفتادگانه دارد، گنجينهاى است با زواياى بيشمار كه هركس بقدر فهم ودانش خود آنرا درك مىكند و با اينهمه، حقايق آن تمامناشدنى است و پابپاى حركت زمان و رشد انديشه بشر رو به شكوفايى است و هراندازه به بحث و بررسى فلسفه حج بپردازند نكات تازهترى را خواهند يافت. روايات نيز به اين ژرفاى فناناپذير حج اشاره دارد:
زرارة بن اعين گويد: «خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم: فدايت شوم! حدود چهل سال است كه مسائل حج را از شما مىپرسم و شما فتوا مىدهيد ... (و تمام نمىشود) حضرت فرمود: زراره! خانهاى كه دو هزار سال پيش از آدم، فرشتهها آنرا زيارت كرده و بدان حج گزاردهاند، تو انتظار دارى مسائل آن طى چهل سال پايان پذيرد؟!»؛ «زُرَارَةَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ أَسْأَلُكَ فِي الْحَجِّ مُنْذُ أَرْبَعِينَ عَاماً فَتُفْتِينِي فَقَالَ يَا
1) آلعمران: 97
زُرَارَةُ بَيْتٌ يُحَجُّ قَبْلَ آدَمَ عليه السلام بِأَلْفَيْ عَامٍ تُرِيدُ أَنْ تَفْنَى مَسَائِلُهُ فِي «أَرْبَعِينَ عَاماً». (1)
آرى خانهاى كه مطاف فرشتگان قبل از آدم، كانون جمع پيامبران عليهم السلام از آدم تا خاتم و از آن پس محور امامان و اولياى خدا بوده و طى قرون بيشمارى ميلياردها انسان موحّد؛ از نسلهاى مختلف و شرايع گوناگون رو به سوى آن به نماز و نيايش ايستادهاند و در طواف آن به تضرع نشستهاند و حيات و مماتشان به سوى آن است و خداوند آن را قبلهگاه اهل ايمان و مركز دايره اخلاص و مايه قوام انسانها قرار داده و محور و كانون جمع مسلمانان جهان است.
مسائل و مباحث چنين آيت بزرگى نبايد با سير زمان پايان پذيرد، بويژه آنكه مسلمانان جهان، علىرغم گستردگى و جامعيت فريضه حج و تأثير آن در ابعاد زندگى معنوى، اخلاقى، فرهنگى، اعتقادى، فردى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى آنان، كمتر درباره آن به بحث و گفتگو پرداختهاند و فرصتطلبان نخواسته و مجال ندادهاند اين رود پرخروش حيات، بر بستر جامعه اسلامى و تاريخ بشرى جارى باشد و مانع آن شدهاند كه حج چنانكه بايد نقش احياگر خود را ايفا كند.
به بيان حضرت امام خمينى قدس سره:
«حج عرصه نمايش و آيينه سنجش استعدادها و توان مادى و معنوى مسلمانان است، حج بسان قرآن است كه همه از آن بهرهمند مىشوند ولى انديشمندان و غواصان و دردآشنايان امت، اگر دل به درياى معارف آن بزنند و از نزديك شدن و فرورفتن در احكام و سياستهاى اجتماعى آن نترسند، از صدف اين دريا، گوهر هدايت و رشد و حكمت و آزادگى را بيشتر صيد خواهند نمود و از زلال حكمت و معرفت آن تا ابد سيراب خواهند گشت و همان اندازه كه آن كتاب زندگى و كمال و جمال در حجابهاى خودساخته ما پنهان شده است و اين گنجينه اسرارآفرينش در دل خروارها خاك كج فكرىهاى ما دفن گرديده است، حج نيز به همان سرنوشت گرفتار گشته است.
1) من لا يحضرهالفقيه، ج 2، ص 306 باب نوادرالحج؛ وسائل، ج 8، ص 7.
سرنوشتى كه ميليونها مسلمان هر سال به مكه مىروند و پا جاى پاى ابراهيم و اسماعيل و هاجر مىگذارند ولى هيچكس نيست از خود بپرسد ابراهيم و محمد كه بودند و چه كردند؟ و چه هدفشان بود، از ما چه خواستند؟ گويى به تنها چيزى كه فكر نمىشود همين است.
مسلّم حجّ بىروح و بى تحرّك و قيام، حج بىبرائت، حج بىوحدت و حجى كه از آن هدم كفر و شرك برنيايد حج نيست.» (1)
با اين همه، نبايد نسبت به آنچه گذشته است صرفاً تأسف خورد و از آنچه بايد بشود غفلت ورزيد كه درنگ و تسامح در آن خسارت و ندامت افزونترى را در پى خواهد داشت. و بدين ترتيب بايد اذعان كرد آنچه تا كنون محققان درباره حج و آثار آن بحث كردهاند، ما را از تحقيق و كاوش بيشتر در شناخت آثار عظيم جهانشمول آن بىنياز نمىسازد؛ زيرا اين سرچشمه زمزم حيات و عشق، بايد همواره جوشان بماند و بركاتى را بر حسب نياز بشر و تحول زمان و پيشرفت دانش و تكامل انسان همراه آورد.
حج شعار جاودانهاى است كه خداوند عزّت و شوكت مسلمانان را بدان مرهون ساخته است و بدين مقياس مىبايست مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد و آثار عرفانى و اخلاقى و اجتماعى و سياسى آن هريك جداگانه مورد مداقه و بررسى عميق واقع شود كه در هر بررسى و تحقيق، نكتههاى ناشناخته جديدى از آن رخ مىنمايد و عظمت اين فريضه متشابه را آشكارتر مىسازد.
فريضهاى كه از بعد انسانسازى و تكامل معنوى، تجديد ذكر خدا، تذكارى از قيامت، عامل پيوند انسانها به مبدأ و معاد، تجلى روح تعبد و تسليم است. صبر و كفّ نفس را تمرين و تعليم مىدهد و انفاق و از خودگذشتگى را مىآموزد. خضوع و تذلّل انسان را، در برابر قدرت مطلقه جهان هستى، به نمايش مىگذارد. رضوان و غفران خداوند را در پى مىآورد و از اين بابت در تربيت اخلاقى و معنوى انسان نقش سازنده دارد و در يك سخن، حج مىتواند نقطه تحوّل حجگزاران باشد كه پيمودن طريق سير و
1) صحيفه نور، ج 20، ص 229.
سلوك آن، رهتوشهاى براى همه عمر و سرچشمهاى زايا و پويا و همراه با بركات و نعمات الهى است و اگر حجگزار به اين سرمايه غنىِ معنوى دست يافت و با چنين سنگ محكى از آزمايش الهى درست بيرون آمد، مىتواند به قبولى مناسك و اعمال خود چشم اميد ببندد وگرنه چه بسيارند نغمهسرايان حج و چه اندكند حجگزاران واقعى و بهفرموده امام صادق عليه السلام: «مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ». (1)
همچنين از بعد سياسى و اجتماعى، حج فرصتى است بىمانند براى حضور امت و همبستگى ومعارفه وارتباط مسلمانان جهان ورشته ارتباطى است باگذشتهتاريخ موحدان تا اعماق تاريخ عالم؛ حركتى كه روح جمعى را در قالب آحاد امت مىدمد و قلبها را به يك كانون توجه مىدهد و عوامل تفرّق و تشتت و تجزيه و تحزب را نفى مىكند.
همچنين مسلمانان را از مسائل و مشكلات جهان اسلام آگاه مىسازد تا در پى چارهجويى برآيند. چهره شرك و مشركان و الحاد و ملحدان و دشمنان توطئهگر را افشا مىكند و درس برائت از آنچه جز رنگ خدايى دارد مىآموزد. فرهنگ اجتماعى اسلام را پيش روى نمايندگان ملل مسلمان مىگشايد و تبادل افكار و انديشهها را در جهت بهروزى و عظمت مسلمين و تشريك مساعى در ترويج و تبليغ معارف جاويدان اسلام باعث مىگردد. امت را با امامتِ حق و رهبرىِ الهى آشنا مىسازد و به مستضعفان جهان مىآموزدكه چگونه غُل و زنجيرهاى اسارت و بردگى و استضعاف را بگسلند و ابراهيموار بر نمروديان زمان شورش و عصيان كنند و به سرسپردگان اقطاب شرك و كفر «نه» بگويند و به هويت اسلامى و الهى خود بازگردند تا اسوه و شاهد براى ديگر امتها باشند:
وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً. (2)
«و اينچنين شما را امتى ميانه قرار داديم تا بر مردم گواهانى باشيد و
پيامبر بر شما گواه باشد.»
با توجه بدانچه گفته شد، تصديق خواهيم كرد كه سخنهاى ناگفته درباره فلسفه حج، اين فريضه جهانشمول اسلامى، بسيار است و دريغ كه اينكانون معارفاسلامى رنگببازد وچهره ناشناخته ويا تحريفشده باقى بماند و تنها به يك حركت بىروح تبديل گردد و گنجينههاى سرشار آن در اختيار امت اسلام و نسلهاى كاوشگر و تشنهكامان حقيقت قرار نگيرد.
اين رسالت محققان آگاه و شيفتگان معارف الهى است كه در تحليل و بررسى اين موضوع حياتى، تدبر و تلاش بيشتر كنند و امت اسلامى را با معارف گوناگون حج، به ويژه ابعاد سرنوشتساز آن در صحنه سياسى- اجتماعى جهان آشنا سازند.
به فرموده حضرت امام رحمه الله:
«همه مسلمانان بايد در تجديد حيات حج و قرآن كريم و بازگرداندن ايندو به صحنه زندگىشان كوشش كنند و محققان متعهد اسلام با ارائه تفسيرهاى صحيح و واقعى از فلسفه حج، همه بافتهها وتافتههاى خرافاتى علماى دربارى را به دريا بريزند.» (1)
آرى، برخى از ابعاد مهم و حياتى حج؛ مانند بعد اجتماعى و سياسى و همچنين بعد فرهنگى و اقتصادى آن، نسبت به ديگر ابعاد كمتر مورد توجّه قرار گرفته است. و اين همان چيزى است كه دشمنان اسلام و اذناب و سرسپردگان آنها نخواسته و نمىخواهند براى مسلمانان تبيين گردد و گاه آنرا متناقض و منافى با معنويت حج مىدانند! و روى اين تفكر انحرافى و القايى كه از سوى دشمنان قسم خورده و ديرين اسلام ديكته شده پافشارى كرده و تبليغ مىكنند و اين يكى از دردهاى بىدرمانى است كه حضرت امام قدس سره به آن هشدار مىدهند:
«بزرگترين درد جوامع اسلامى اين است كه هنوز فلسفه واقعى بسيارى از
1) صحيفه نور، ج 20، ص 229
احكام الهى را درك نكرده و حج با آنهمه راز و عظمتى كه دارد هنوز بهصورت يك عبادت خشك و يك حركت بىحاصل و بىثمر باقى مانده است.» (1)
1) صحيفه نور، ج 20، ص 228
محمود مهدىپور
تمامى احكام و دستورات الهى داراى مصالح و اهداف و نتايج قطعى و ارزشمند است. بر مبناى تفكر شيعى هر حكمى، حكمت و علتى دارد و هر قانون الهى، مصالح و منافعى را دنبال مىكند.
بر اساس آنچه از روايات و تجارب محسوس و عينى استفاده مىشود، در اين ميان حج نيز اهداف عرفانى، عبادى، سياسى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى فراوانى دارد كه به هر يك از اين اهداف، در آيات و روايات اشاره شده است.
1- قال علىٌ عليه السلام:
« [فَرَضَ اللَّهُ] الْحَجَّ تَقْويَةً لِلدِّينِ». (1)
«حج عامل تقويت دين است.»
در خطبه حضرت فاطمه عليها السلام نقش حج، با جمله «وَالحَجّ تَشْييداً لِلدِّينِ» آمده است.
1) نهجالبلاغه، فيض الاسلام، ك 244
تقويتِ دين ابعاد گوناگونى دارد كه در اينجا به چگونگى نقش حج در تقويت دين اشاره مىشود:
1- حج، ياد خدا است و ارتباط قلبى انسان با خدا يكى از عاليترين روشهاى تقويت دين است.
2- حج، پيوند روحى بين دينداران و بنيانگذاران دين ايجاد مىكند و مسلمانان با انجام مراسم حج با آثار حضرت ابراهيم خليل و حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و ديگر انبيا و اولياى الهى آشنا مىشوند.
3- حج، عامل تقويت ارتباط دينداران و در نتيجه اقتدار بيشتر در برابر دنياى كفر و شرك است.
4- حج، امكان همفكرى و مشاوره مسلمين براى حل مشكلات سياسى، اقتصادى و فرهنگى دنياى اسلام را فراهم مىسازد.
5- حج، نمايش عظمت، قدرت و جمعيّت مسلمين در برابر كفار و مشركين است.
6- حج، عامل تفقّه بيشتر در دين و آشنايى با عقايد اسلامى، احكام الهى و تاريخ و سيره معصومين عليهم السلام و تكرار و تلاوت آيات قرآن و دل سپردن به قرآن در سرزمين وحى است و مىتوان گفت هر حاجى مسلمان يك اردوى بازآموزى دينى را طى مىكند.
7- حج، پاسدارى از هويت تاريخى مسلمين و يادآورنده خاطرات تاريخ اسلام و قهرمانان مكتب انبيا و حجگزاران بزرگ تاريخ؛ مثل حضرت ابراهيم، حضرت اسماعيل، هاجر، پيامبر بزرگوار اسلام، امام على عليهم السلام و ديگر بزرگان تاريخ اديان ابراهيمى است.
8- حج، تمرين عملى بندگى و اطاعت از خداست.
در روايات به تمامى موارد ياد شده تصريح گرديده است.
1- امام الصادق عليه السلام فرمود:
«لايَزالُ الدِّينُ قائِماً ما قامَتْ الْكَعْبةُ»؛ (1)
«تا كعبه برپاست، دين برپاست.»
1) المحجه البيضاء، ج 2، ص 153
حضرت على عليه السلام به قثم بن عباس فرماندار مكّه نوشت:
«فَاقِمْ لِلنَّاسِ الحَجَّ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيّامِ اللَّهِ». (1)
«براى مردم حج را بهپادار و «ايام اللَّه» را به يادشان آور.»
امام رضا عليه السلام فرمودند:
«وَلِتُعْرَفَ آثارُ رسولِ اللَّه صلى الله عليه و آله و تُعْرَفَ أخبارُهُ و يُذْكَرَ و لايُنْسى». (2)
«حج واجب شده است تا آثار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شناخته شود و اخبار آن حضرت مطرح گردد و فراموش نشود.»
امام رضا عليه السلام فرمود:
«فَجُعِلَ فِيهِ الاجْتِماع مِنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ لِيَتَعارَفُوا». (3)
«خانهاش را نقطه گردهمايى از شرق و غرب جهان قرار داد تا مسلمين همديگر را بشناسند.»
حضرت رضا عليه السلام فرمود:
«وَلِيَتَربَّحَ كُلُّ قَوْمٍ مِنَ التّجارات منْ بَلَدٍ إلى بَلَدٍ، وَلِيَنْتَفِعَ بِذَلِكَ الْمُكَارِي وَالْجَمَّالُ». (4)
«وحج را واجب فرمود تا مردم در پرتو آن از داد و ستدها سود برند و كرايه دهندگان و شترداران (عاملان حمل و نقل) از اين آمد و شد بهرهمند شوند.»
امام هشتم عليه السلام فرمود:
«عِلَّةُ الْحَجِّ ... وَ الْخُرُوجِ مِنْ كُلِّ مَا اقْتَرَفَ ... وَ حَظْرِها عَنِ الشَّهَوَاتِ وَ اللَّذَّاتِ». (1)
«و حج خانه الهى عامل پاكى از گناهان و بازداشتن نفس از خواستهها و لذّتهاست.»
حج عامل بريدن از علايق و وابستگىهاى خانوادگى، شخصى و منطقهاى است و انسان وقتى از يك روند معمول و محيط عادى جدا مىشود، زمينه رشد و گسترش فكر و انديشه و فراگير شدن علايق و عواطف او فراهم مىگردد و همه فوايد هجرت در اين سفر زيارتى بدست مىآيد.
در سايه عبادت بزرگ حج، بيم و ابهام ناشى از تفاوت رنگ، مليّت، مناطق جغرافيايى، زبان و غيره رنگ مىبازد و انسانها احساس مىكنند با پذيرش خداى يكتا و پيامبر واحد و قوانين الهى، مىتوان بدون بدبينى و ترس با انسانها برادر شد.
در پرتومراسم عبادى حجكه توسط مسلمانان جهانبرگزارمىشود. مانورقدرت امت اسلامى شكلمىگيرد ومسلمانان مىتوانند نيروها وامكانات دنياى اسلام را بهتر بشناسند و فرياد اعتراض و برائت خويش را نسبت به نظام شرك و رفتار مشركان اعلام كنند.
1) ميزان الحكمه، ج 2، ص 264
محمّد بهارى همدانى
آيت اللَّه شيخ محمد بهارى، كه از چهرههاى نامدار عرفان و تهذيب نفس بود، در طىّ نامهاى آداب حجّ را مورد بحث و بررسى قرار داده و مفاهيم دقيق و لطيفى رابدين شرح مطرح نموده است اين نامه در كتاب تذكرة المتقين چاپ شده است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلَى اشْرَفِ اْلانْبِياءِ وَ الْمُرسَلينَ، مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ».
و بعد، فَاعْلَمْ ايُّهَا الطَّالِبُ لِلْوُصُولِ الى بَيْتِ اللَّه الْحَرامِ، [پس بدان اى طالب رسيدن به بيت اللَّه الحرام] اين كه حضرت احديت- جَلَّ شَأْنُهُ الْعَظيم- را بيوتاتِ مختلف مىباشد؛ يكى را «كعبه ظاهرى» گويند كه تو قاصد او هستى. ديگرى را «بيت المقدس» و ديگرى را «بيت المعمور» و ديگرى را «عرش» و هكذا تا برسد به جايى كه خانه حقيقى اصلى است كه آن را «قلب» نامند كه اعظم از همه اين خانههاست، وَلا شَكَّ وَ لا رَيْبَ فى انَّهُ لِكُلِّ بَيْتٍ مِنَ الْبُيُوتِ لِطالِبِه رُسُوم وَ آداب، [شك و ترديدى نيست كه براى ورود به هر خانه، رسوم و آدابى است كه بايد از سوى وارد شونده رعايت شود] غرض دراين رساله، بيان آداب كعبه ظاهرى است، غير از آن آدابى كه در مناسك مسطور است. ضمناً
شايد اشاره به آداب كعبه حقيقى هم فى الجمله بشود.
اولًا بدان، غرض از تشريع اين عمل شريف، لَعَلَّ اين باشد كه مقصود اصلى از خلقت انسان، «مَعْرِفَةُ اللَّهِ وَ الْوُصوُلُ الى دَرَجَةِ حُبّهِ وَالانسِ بِهِ» [شناخت خداوند و رسيدن به مقام محبت و انس با او است] است «وَلايُمْكِنُ حُصُولُ هذَيْنِ الأمْرَيْن الّا بِتَصْفِيَةِ الْقَلْبِ». [و دستيابى به اين دو جز با تصفيه و پيرايش دل امكانپذير نمىباشد] وآنهم ممكن نباشد جز به «كَفُّ النّفْسِ عَنِ الشَّهوتِ وَالانْقِطاعُ مِنَ الدُّنْيا الدَّنْيَّةِ وَايقاعُها عَلَى الْمَشاقِ مِنَ الْعِباداتِ، ظاهرِيَّةً وَباطِنيَّةً». [و آن نيز جز با پرهيز از شهوات، بريدن از دنياى پست و وادار كردن خويش به عبادات سخت ظاهرى و باطنى]
از اينجا بوده كه شارع مقدس عبادات را يك سخ نگردانيده بلكه مختلف جعل كرده؛ زيرا كه به هر يك از آنها رذيلهاى از رذائل، از مكلّف زايل مىگردد تا با اشتغال به آنها، تصفيه تمام عيار گردد، چنانكه با صدقات حقوق ماليه و اداى آنها قطع ميل كند از حطام (1)دنيوى وكما اينكه صوم قطع مىكند انسان را از مشتهيات نفسانى و صلات نهى مىكند از هر فحشا و منكرى و هكذا ساير عبادات و چون عمل حج مجمع العناوين بود با زيادى. چه اين كه مشتمل است بر جملهاى از مشاقّ (2)اعمال كه هر يك بنفسه صلاحيت تصفيه نفس را دارد؛ مثل «انفاق المال الكثير، والقطع عَنِ الأهْل والأولاد والْوَطَن، والحَشْر مع النّفوس الشّريرة و طيّ المنازل البعيدة، مع الابتلاء بالعطش في الحرّ الشّديد في بعض الأوان، والوقوع على أعمال غير مأنوسة لا يَقْبِلها الطّباع من الرّمي والطّواف والسّعي والإحرام وغير ذلك». [هزينه كردن مال فراوان و جدا شدن از خانواده و فرزندان و وطن و معاشرت با افراد شرور و پيمودن مسيرهاى دور و دچار تشنگى شدن در گرماى شديد در پارهاى اوقات و انجام كارهاى غير عادى كه طبعاً انسان پذيراى آن نيست مانند رمى جمرات، طواف، سعى و احرام و ديگر اعمال]
با اين كه داراى فضايل بسيارى است. ايضا از قبيل تذكر به احوال آخرت به رؤيت اصناف خلق و اجتماع كثير «في صُقْعٍ واحدٍ على نهج واحد لا سيّما في الإحرام
والوقوفين». [در يك مكان با شيوه عبادى واحد به ويژه در مسأله احرام و وقوف در عرفات و مشعر]
ورسيدن به محل وحى و نزول ملائكه بر انبيا از آدم تا خاتم- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- و تشرف به محل اقدام آن بزرگواران، مضافا بر تشرف بر حرم خدا و خانه او، علاوه به حصول رقت كه مورث اصغاء قلب است، به ديدن اين امكنه شريفه با امكنه شريفه اخرى كه رساله گنجايش تفصيل آنها را ندارد.
الحاصل چون حج داراى جملهاى از مشاق و فضائل كثيره اى از اعمال بود ورسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «مبدل كردم رهبانيت را به جهاد و حج ...» و انسان نمىرسد به اين كرامت عظمى الا به ملاحظه آداب و رسوم حقيقى آن و هى امور:
الأول اين كه: هر عبادتى از عبادات بايد به نيت صادقه باشد و به قصد امتثال امر شارع بجا آورده شود تا عبادت شود. كسى كه اراده حج دارد، اوّلًا بايد قدرى تأمل در نيت خود بنمايد. هواى نفس راكنار گذارد، ببيند غرضش از اين سفر، امتثال امر الهى و رسيدن به ثواب و فرار از عقاب اوست يانه، نستجير بالله غرضش تحصيل اعتبار يا خوف از مذمت مردم يا تفسيق آنها يا از ترس فقير شدن- بنابراين كه معروف است هر كه ترك حج كند، مبتلا به فقر خواهد شد- يا امور ديگر از قبيل تجارت وتكيّف و سير در بلاد و غير ذلك. اگر درست تأمل كند خودش مىفهمد كه قصدش چطور است و لو به آثار، اگر معلوم گرديد كه غرض خدانيست، بايد سعى در اصلاح قصد خود نمايد، لااقل ملتفت باشد به قباحت اين عمل كه قصد حريم ملك الملوك را كرده، براى اينگونه مطالب بى فايده لااقل به نحو خجالت وارد شود نه به طرز غرور و عُجب.
الثانى اين كه: تهيه حضور ببيند از براى مجلس روحانيين با بجا آوردن يك توبه درستى با جميع مقدمات كه از جمله آنهاست رد حقوق؛ چه از قبيل ماليه باشد، مثل خمس و رد مظالم و كفارات و غيرها، يا ازغير ماليه باشد، مثل غيبت و اذيت و هتك عرض و ساير جنايات بر غير، كه بايد استحلال از صاحبانش بنمايد به آن تفاصيلى كه در محل خود مذكور است و خوب است بعد از اين مقدمات، آن عمل توبه روز يكشنبه را كه در منهاج العارفين مسطور است بجا بياورد و اگر پدر يا مادرى دارد- مهماامكن- آنها
را هم از خود راضى كند تا پاك و پاكيزه از منزل درآيد، بلكه تمام علايق خود را جمع آورى نموده، شغل قلبى خود را از پشت سرش قطع نمايد تا به تمام قلب رو به خداى خود كند، همچنين فرض كند كه ديگر بر نمى گردد.
پس بناءً على هذا بايد وصيّت تام و تمامى بكند به اطلاع اشخاص خيّر و دانا تا بيان كنند كه كيفيت وصيت بايد چگونه باشد. كار را بر وصى تنگ نگيرد، بلكه به نحو توسعه در امر ثلث خود وصيت كند كه مسلمانى بعد از فوت او در حرج نيفتد ومعذلك اهل و عيالش را به كفيل حقيقى واگذارد، فإنّهُ خَيْرُ مُعين و نعم الوكيل.
الحاصل، كارى كند كه اگر بر نگردد هيچ جزئى از جزئيات كار او معوق نماند، بلكه دائماً بايد چنين باشد شخصى كه اطلاع تام به وقت مردن خود ندارد.
الثالث اين كه: اسباب مشغله قلبى در سفر براى خود فراهم نياورد تا او را در حركات و سكناتش، كه بايد به ياد محبوب خود باشد، باز دارد؛ چه از قبيل عيال و اولاد باشد يا رفيق ناملايم الطبع يا مال التجاره يا غير آن. مقصود اين است كه خودش به دست خود اسبابى فراهم نياورد كه تمام همتش درسفر مصروف آن باشد بلكه اگر بتواند بااشخاصى همسفر شود كه تذكر ايشان بر او غالب باشد يا هميشه اگر غفلت ورزيد آنها او را به ياد خدا بيندازند. قصه سيد بن طاووس قدس سره با همسفران معروف است.
الرابع اين كه: مهما امكن سعى در حلّيت خرجى خود بنمايد و زياد بردارد و از انفاق مضايقه ننمايد؛ زيرا كه انفاق در حج انفاق در راه خدا است. چرا بايد انسان دلگير باشد از زيادى خرج! بهترين توشهها را بردارد و زياد بذل نمايد كه درهمى از او در احاديث اهلبيت عليهم السلام به هفتاد درهم است.
ازهد زهاد، اعنى سيد سجاد عليه السلام وقتى كه حج مىفرمودند؛ ازقبيل بادام، شكر، حلويات و سويق (1)بر مىداشتند.
بارى از جمله سعادت شخص است اگر در اين سفر چيزى از او بشكند يا تلف شود يا دزد ببرد يا مصارف او زياد شود، بايد كمال ممنونيت را داشته بلكه شاد باشد؛ زيرا كه
1) سويق؛ قاووت.
همه اينها بر ميزبان است. در ديوان اعلى ثبت است كه به اضعاف مضاعف، تلافى خواهند كرد. نمىبينى اگر كسى تو را به ميهمانى به خانه خود بطلبد و در اثناى راه صدمه بر تو وارد آمده باشد اگر ميزبان بتواند- مهما امكن- جبران آن را متحمل مىشود؟! چونكه خود طلبيده با اين كه لئيم است و عاجز «فَكَيْفَ ظَنُّكَ بِأَقْدَر الْقادِرِين وَأَكْرَم الأكرَمِين». [پس گمان تو چگونه است درباره تواناترين توانمندان و كريمترين كريمان] حاشا و كلّا از كرم او كه كمتر از عرب باديه نشين باشد، نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُوءِ الظَّنِّ بِالْخالِق. [پناه مىبريم به خداوند از پندار بد درباره آفريدگار]
و صدق اين مقاله بر كسى واضح است كه ميان اعراب باديه نشين گرديده و ديده باشد.
الخامس اين كه: بايد خوش خلق باشد وتواضع بورزد. از رفيق و مكارى و غيره كوچكى بنمايد و از لغو و فحش و درشت گويى و ناملايم در حذر باشد، نه حسن خلق تنها آن است كه اذيتش به كسى نرسد بلكه از جمله اخلاق حسنه آن است كه از غير، تحمل اذيت بنمايد. بل نه تنها متحمل شود بلكه در ازاى او خفض جناح (1)كند، إلى ذلك يشير قوله فى الحديث القدسية [فرموده خداوند در حديث قدسى به همين مسأله اشاره دارد]: حاصل آن اين كه «رضايت خود را در جفاى مخلوق پنهان كردهام هر كه درصدد رضا جويى از ما است بايد ايذاء غير را متحمل شود.»
السادس اين كه: نه تنها قصد حج كند و بس، بلكه در اين ضمن، بايد چندين عبادت را قاصد باشد كه يكى از آنها حج است؛ از قبيل زيارت قبور مطهره شهدا و اوليا و سعى در [قضاى] حوائج مؤمنين و تعليم و تعلّم احكام دينيّه و ترويج مذهب اثنا عشريه و تعظيم شعائر اللَّه و امر به معروف ونهى از منكر و غير ذلك.
السابع اين كه: اسباب تجمع و تكبّر براى خود فراهم نياورد بل شكسته دل و غبار آلوده، رو به حريم الهى رود، همچنان كه درمناسك هم اشاره به آن شده در باب احرام.
الثامن اين كه: از خانه خود حركت نكند مگر اين كه نفس خودش را در هر چه با
1) خفض جناح؛ خواباندن بال كه كنايه از تواضع و فروتنى است.
خودش برداشته باجميع رفقاى خود و اهل خانه و هر چه تعلق به او دارد، امانتاً به خالق خود- جلّشأنه- بسپارد. با كمال اطمينان دل، از خانه بيرون رود، فَانَّهُ جَلَّتْ عَظَمَتُهُ نِعْمَ الْحَفِيظ وَ نِعْمَ الْوَكِيل وَ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصِير [خداى جَلَّتْ عَظمتهُ بهترين حافظ، وكيل، سرپرست و يارى رسان است].
آدابى ديگر هم دارد، آن را در مناسك نوشتهاند.
بلى اهتمام تام به صدقه دادن داشته باشد، به اين معنا كه صحت خود را بخرد از خالق خود، به اين وجه صدقه.
التاسع اين كه: اعتمادش به كيسه خود وقوه و جوانى خود نباشد، بلكه در همه حال، بالنسبه به همه چيز بايد اعتماد او به صاحب بيت باشد. مقدمات بيش از اينهاست ليكن غرض تطويل در رساله نويسى نيست (در خانه اگر كس است، يك حرف بس است.)
بايد تأمل كند و بداند كه اين سفر جسمانى الى اللَّه است و يك سفر ديگرى هم روحانى، الى الله بايد بكند.
به دنيا نيامده براى خوردن و آشاميدن، بلكه خلق شده از براى معرفت و تكميل نفس، آنهم سفر ديگرى است، كما اين كه در اين سفر حج، زاد و راحله و همسفر و امير حاج و دليل و خدام و غيره لازم دارد كه اگر هر كدام نباشد كار لنگ است و به منزل نخواهد رسيد بل به هلاكت خواهد افتاد، در آن سفر هم بعينه به اينها محتاج است والا قدم از قدم نخواهد برداشت واگر بدون اينها خيال كرده راه برود، قطعا رو به تركستان است. كعبه حقيقى نيست. اما راحله او در اين سفر بدن اوست. بايد به نحو اعتدال از خدمت آن مضايقه نكند و نه چنان سيرش بكند كه جلو او را نتواند بگيرد و ياغى و طاغى شود، نه چنان گرسنگى به آن بدهد كه ضعف بر او مستولى شود و از كار عبادت بازماند، خير الأمور أوسطها، افراط و تفريط آن مذموم است.
اما زاد او اعمال خارجيه اوست كه تعبير از آن به تقوا مىشود؛ از فعل واجبات و ترك محرمات و مكروهات و اتيان به مستحبات، و اصل معناى تقوا پرهيز است كه اول درجه آن، پرهيز از محرمات است وآخر درجه آن پرهيز از ماسوى اللَّه- جلّ جلاله- و بينهما متوسطات. فحاصل الكلام اين كه هر يك از ترك محرمات و اتيان به واجبات به
منزله زادى است كه هر يك را درمنازل اخرويه احتياج افتد بدرجات الحاجه كه اگر همراه خود نياورده باشى مبتلا خواهى بود، نستجير باللَّه من هذه البلوى العظيمة.
و اما همسفر مؤمنين هستند كه به همت همديگر و اتحاد قلوب، اين منازل بعيده را طيران خواهند نمود و اليه يشير قوله- عَزَّ مِنْ قائل: تَعاوَنُوا عَلَى البِرِّ وَالتَّقْوى (1)
[همواره در راه نيكى و پرهيز كارى با هم همكارى نماييد].
ولعلّ بدون اجتماع، كار انجام نگيرد وشايد از اين جهت رهبانيت در اين امت منع شده باشد.
استاد ما- رضوان اللَّه عليه- مىفرمود: «خيلى كار از اتحاد قلوب ساخته گردد كه از متفرّد بر نمىآيد» اهتمام تامى در اين مطلب داشت، همنيطورهاست، همه مفاسد، زير سر اختلاف قلوب است ....
و اما اميرِ حاج در اين سفر، ائمه طاهرين- سلام اللَّه عليهم اجمعين- هستند كه بايد سايه بلند پايه آن بزرگواران بر سر تو باشد و متمسك به حبل المتين ولاى آنها باشى، به كمال التجاء به آن خانواده عصمت وطهارت، تا بتوانى چند قدمى راه بروى والا شياطين جن و انس در قدم اول تو را خواهند ربود، مثل چاپيدن و غارت كردن عرب بدوى حجاج را بى امير حاج كما هو واضح، خصوصاً هر چه به حرم نزديك شود. بلى اگر خود را به حرم رسانيد ديگر ايمن است از هر خوف ومَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً (2). اما هيهات كه بتواند سرخودى به آن جا رسد. اين نخواهد شد، واللَّه العالم.
و اما دليل اين راه: اگر چه ائمه طاهرين- سلام الله عليهم- ادلّاء على الله هستند ودليلند، لكنه معذلك ماها از آن پستى تربيت و منزلت كه داريم از آن بزرگواران هم اخذ فيوضات بلا واسطه نمىتوانيم بكنيم، محتاجيم در دلالات جزئيه و مفصله به علماى آخرت و اهل تقوا تا به يُمن قدوم ايشان و به تعليم آنها درك فيوضات بنماييم كه بىوساطت آنها درك فيض در كمال عسرت و تعذر است و لذا محتاج به علما هستيم، پيش خود كار درست نمىشود.
بارى، چون به ميقات رسد، لباس خود را در آورد در ظاهر و ثوب احرام بپوشد و در باطن قصدش اين باشد كه از خودش خلع كرده لباس معصيت وكفر و ريا ونفاق را و پوشيده ثوب طاعت و بندگى را و همچنين ملتفت باشد همچنانكه در دنيا خداى خود را بغير ثوبِ زىّ خود و عادت خود غبار آلوده، سر برهنه و پا برهنه ملاقات مىكند، همچنين بعد از مردن خواهد ملاقات كرد عمال خداى خود را به كمال ذل وانكسار و عريان. پس درحال تنظيف، بايد قصدش تنظيف روح باشد از شرك معاصى و به قصد احرام هم عقد توبه صحيح ببندد؛ يعنى حرام كند بر خود به عزم و اراده صادقه كلّ چيزهايى را كه خداوند عالم حرام نمود بر او كه ديگر بعد از مراجعت ازمكه معظمه پيرامون معاصى نگردد و در حين لبيك گفتن بايد ملتفت باشد كه اين اجابت ندايى است كه به اين متوجه شده.
اولًا: قاصد باشد كه قبول كردم كلّ طاعتى كه از براى خداوند متعال است.
و ثانياً: مردد باشد كه اين عمل از او قبول خواهد شد يا نه. قضيه سيد الساجدين- سلام اللَّه عليه- را به نظر بياورد كه در احرام نمىتوانستند لبيك بگويند، غش مىكردند و از راحله خود مىافتادند. سؤال مىشد، جواب مىفرمودند: مىترسم خداوند بفرمايد: «لا لبيك» و هم به نظر بياورد ازاين كيفيت يومِ محشر را كه تمام مردم به اين شكل از قبر خود بيرون مىآيند، لخت و عورند وسربرهنه و ازدحام آورنده. بعضى در زمره مقتولين و برخى در نمره مردودين. بعضى متنعم بعضى معذب و بعضى متحير در امر بعد ازآن كه جميعاً در ورطه اولى متردد بودند. چون داخل حرم شود بايد حالش حال رجاء و امن باشد از سخط و غضب الهى؛ مثل حال مقصرى كه به بستخانه (1)رسيده باشد.
به مفاد آيه شريفه وَمَنْ دَخَلَهُ كانَ آمَناً جاى زيادى رجاء و اميدوارى همين جاست؛ چه اين كه شرف بيت عظيم است و صاحب آن به راجى خود كريم. جا دارد توسعه رحمت؛ زيرا كه تو در آنجا ميهمان خاص اكرم الاكرمين هستى. او پى بهانه مىگشت كه تو را يكمرتبه در عمرت به خانه خود دعوت كرده باشد (اگرچه هميشه
1) بَستخانه؛ محلى كه در آنجا بست نشينند.
ميهمان او بودهاى) حالا ميسر شده حاشا و كلّا از كرم او كه هر چه خواهش داشته باشى و از او هم برآيد، مضايقه داشته باشد، «ما هكَذا الظَنّ بِهِ جَلّتْ عَظَمَتُهُ». [اين چنين گمانى به خداى جَلَّت عظمته نيست] اين چنين گمانى را به بعضى از اسخياى عرب نبايد برد، فضلًا عن الجواد المطلق [تا چه رسد به بخشايشگر مطلق]. ديگر حالا تو نتوانى بياورى يا بياورى و نتوانى نگهدارى يا از اصل ندانى چه بايد بخواهى يا كارى كنى به دست خودكه مقتضى بذل به تو نباشد. تقصير كسى نيست، گدايى با كاهلى نمىسازد.
بلى عيب در اينجاست كه غالب مردم كه مشرف به مكه شدند، اعظم همشان اين است كه زود صورت اين اعمال را از سر وا كنند، على سبيل الاستعجال آن وقت آسوده در فكر خريد خود باشند، اما حواس به قدر ذرّهاى، پيش معناى اين اعمال باشد. نه، با اين كه همه حواس ميهمان بايد پيش ميزبان باشد و چشمش به دست او و حركات و سكناتش به ميل او. حتّى روزه مندوب بىاذن او مذموم است. چه، جاى اين كه در خانه او هتك عرض او را بكنى و هتك عرض سلطان السلاطين، اشتغال به مناهىِ اوست. كدام حاجى از حجاج متعارفه كه وارد حرم الهى شود در آيد و اقلًا صد معصيت از او سرنزند، از دروغ و غيبت و اذيّت به غير و سخن چينى و تعطيل حق غير و فحش به عكّام (1)وحمله دار و غيره كه ورقه گنجايش تفصيل آنها را ندارد، واللَّه اعلم.
چون شروع به طواف نمايد، بايد هيبت عظمت و خوف و خشيت و رجاء عفو و رحمت، شراشر (2)وجود او را بگيرد. اگر جوارح خارجيه نلرزد، اقلا دلش بلرزد، مثل آن ملائكه كه حول عرش دائماً به اين نحو طواف مىكنند. اگر بخواهد مشتبه به آنها باشد، چنان كه در اخبار است و بايد ملتفت باشد كه طواف منحصر به طواف جسمانى نيست بلكه يك طواف ديگرى هم هست كه طواف حقيقى آن است و آن را «طواف قلبى» گويند به ذكر رب البيت و اصيل بودن آن براى اين است كه اعمال جسمانيه را امثله آنها قرار دادهاند كه انسان از اينها پى به آنها ببرد، چنانكه مضمون روايت است.
و ايضاً بايد بداند همچنانكه بى قطع علاقه از اشغال دنيويه و زن و فرزند و غيره،
نمىشود به اين خانه آمد، آن كعبه حقيقى هم چنانست كه عمده حجب علقه است و در بوسيدن حجر و ملصق به مستجار و استلام حطيم و دامن كعبه را گرفتن بايد حال او حال مقصرى باشد كه از اذيت و داغ و كشتن فرار كرده به خود آن بزرگ ملتجى شده كه او از تقصيراتش بگذرد. اين است كه گاهى دست و پايش را مىبوسد، گاهى دامن او را مىگيرد، گاهى خود را به او مىچسباند. گاهى مثل سگ تبصبص مىكند. گاهى گريه مىكند. گاهى او را به اعز اشخاص پيش او قسم مىدهد. گاهى تضرع مىنمايد كه بلكه او را از اين مهلكه نجات دهد، خصوصاً اگر كسى باشد كه بداند غير از او ملجأ و پناهى نيست، ببين تا فرمان استخلاص نگرفتهاى از خدمت او بر مىگردى؟ لا وَرَبّ الْكَعْبَة.
در امورات دنيويه، انسان چنين است و اما بالنسبه به عذاب اخروى، چون نسيه است، هيچ در فكر اين مطالب نيست. حجاج دروغى قدرى مىدوند دور كعبه بعد مىروند به تماشاى سنگها و بازارها و ديوارها.
بارى، چون به سعى آيد، بايد سعيش اين باشد كه اين سعى را به منزله تردد در خانه سلطان قرار دهد، به رجاء عطا و بخشش و اما در عرفات از اين ازدحام خلق و بلند كردن صداهاى خودشان به انواع تضرع و زارى و التماس به اختلاف زبانها و افتادن هر گروهى پى ائمه خودشان و نظر به شفاعت او داشتن حكايت محشر را ياد آورد. اينجا كمال تضرع و الحاح (1)را بكند تا آنجا مبتلا نشود و بسيار ظنّ قوى داشته باشد بر حصول مراداتش؛ زيرا كه روز شريف موقف (2)عظيم و نفوس مجتمع و قلوب به سوى الهى منقطع و دستهاى اوليا و غيرهم به سوى او- جلّ شأنه- بلند شده و گردنها به سوى او كشيده شده. چشمها از خوف او گريان و بندها از ترس او لرزان و روز، روز احسان، و ابدال و اوتاد در محضر حاضر، بناى سلطان بر بخشش و انعام و همچنين روز خلعت پوشى صدر اعظم دولت عليّه (3)- عجل اللَّه فرجه و سهّل مخرجه- در چنين روزى استبعاد ندارد، حصول فيض به اعلا مدارجه، بالنسبه به كافّه ناس و خلايق.
آيا گمان به خالق خود دارى كه سعى تو را ضايع گرداند، با اين كه منقطع شده اى از اهل و اولاد و وطن، آيا رحم نمىكند غربت تو را، ما هكذا الظَنّ بِهِ وَلا الْمَعْرُوفُ مِن فَضله. [نه چنين گمانى درباره او مىرود و نه از فضل او متعارف است] و از اينجاست كه در حديث وارد شده: «مِنْ أعْظَمِ الذُّنُوبِ أَنْ يَحْضُرَ الْعَرَفات وَيَظُنَّ أَنَّهُ لا يَغْفِرُ لَهُ (الَّلهُمَّ ارْزُقْنا)». [از بزرگترين گناهان آن است كه حاجى در عرفات حضور به هم رساند و گمان برد كه خداوند او را نمىآمرزد.] (1)چون از عرفات كوچ كند، روبه حرم آيد، از اين اذن ثانوى به دخول حرم تفأل زند به قبولى حجش وقربش به خداى خود و مأمون بودن او از عذاب الهى.
چون به منا رسد رمى جمار كند، ملتفت باشد كه روح اين عمل در باطن، دور كردن شيطان است، فان كان كالخليل فكالخليل و الا فلا.
بارى چون حرم را وداع كند، بايد دركمال تضرع و مشوش الحال باشد كه هر كس او را ببيند ملتفت شود كه اين شخص عزيزى را گذاشته و مىرود مثل گذاشتن ابراهيم اسماعيل عليهما السلام و هاجر را. بناى او بر اين باشد كه اول زمان تمكن، باز عود به اين مكان شريف بنمايد و بايد ملتفت ميزبان باشد در همه حال، مبادا به بى ادبى او را وداع نمايد كه ديگر او خوش نداشته باشد. اين ميهمان ابد الآباد به خانه او قدم گذارد، اگر چه اين ميزبان- جلّجلاله- سريع الرضاست ليكن مراعات ادب مهما امكن- بايد از اين طرف بشود، اگر بتواند حتىالمقدور آن بقعههايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله عبادت كرده در آنها؛ مثل كوههاى مكه معظمه به قصد تشرف از محل اقدام مباركه نه به قصد تماشا و تفرج حاضر گردد، و بلكه به قصد قربت مطلقه، دو ركعت در آنجاها نماز بخواند، بلكه اگر ممكن باشد قدرى در آنجاها زياده از متعارف توقف كند، و اگر حج اولى اوست، البته داخل خانه كعبه شدن را ترك نكند با آن آداب مأثوره در شرع مطهر كه در كتب مسطور است.
1) مضمون احاديثى است كه در اين باره وارد شده است. نك: الحج فى السنة ص 235
عباسعلى عميد زنجانى
بزرگترين آفت جريانها و حركتهاى سرنوشتساز تاريخى، خطر رجعت و تحريف و بدعت است. عوامل آفتزا، بدون آن كه از خود مخالفت و مقاومتى نسبت به اصل جريان و حركت نشان دهند، در كنار آن رشد مىكنند و به تهى كردن محتواى حركت و بازگرداندن آن به سود خويش و ايجاد دگرگونيهاى ريشهاى، كه جريان و حركت را خنثى و از تحرك بازدارد، همت مىگمارند. گونههاى مختلف اين آفتها را در كنار همه جريانهاى بزرگ تاريخى مىتوان يافت.
هرقدر عظمت حركت بيشتر باشد، نوع آفت نيز پيچيدهتر و خطرناكتر خواهد بود.
ولى بسيارى از جريانهاى عظيم تاريخى توانستهاند علىرغم وجود آفتهاى گوناگون، به راه خود ادامه دهند.
حركتِ رهايىبخش اسلام در مسير تاريخى خود، همواره دچار اين آفتها بوده و از راههاى مختلف و به اشكال به ظاهر متفاوت در معرض خطر رجعت و تحريف و بدعت قرار گرفته است؛ ولى از آنجا كه منبع و ريشه اصيل اين نهضت جهانى بزرگ؛ يعنى قرآن، با صيانت الهى تضمين شده: إنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَانّا لَهُ لَحافِظُونَ. (1)
1) حجر: 9.
علىرغم آسيبهايى كه بر برخى فروع آن وارد شده، همچنان استوار و بىخلل، روشنگرِ راه انسانهاى حقيقتجو مانده است.
در اين ميان، گروهىكه قرآن آنان را تحت عنوان ومشخّصه فَامَّا الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ (1)
معرفى مىكند، با تلاشى مذبوحانه و تفسيرهايى ناهنجار، برخى از فروع و بخشهاى اصيل اسلام را هدف اغراض شوم خود قرار داده و به تحريف و بىمحتوا كردن آنها پرداختهاند.
در بسيارى از موارد، هدف اينان نسخ و مسخ اسلام و تحريف اصل دين نبوده است؛ بلكه اميال و هواها و بازتاب منفعتطلبىها و جبههگيرىهاى نابحق و مقاومت در برابر موضع حق، آنان را به تحريف و بدعت در فروع واداشته است؛ ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذِينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ .... (2)
از جمله بخشهاى اصيل و مهم اسلامى، كه به دليل اهميت بيشتر و نقشى كه در حفظ و حراست اساسى اسلام دارد و همواره در معرض خطر بىمحتوا شدن و تحريف قرار گرفته است، مسأله حج و محتواى گسترده و حركتآفرين آن مىباشد كه فرمود: «لا يَزالُ الدّينُ قائِماً ما قامَتِ الْكَعْبَةُ» (3).
حج، با داشتن بار سياسى و ابعاد مختلف اجتماعى- اقتصادى، مىتوانست هر سال تحوّلى بنيادين و حركتى انقلابى در زندگى مسلمانان و در نهايت در اوضاع سياسى جهان اسلام ايجاد كند و به دليل تماس مستقيم با مسأله حكومت و رهبرى و امامت مسلمانان مهمترين اصل اسلامى و بنيادىترين مسأله جهان اسلام را همراه داشته است؛ به طورى كه حج صحيح و پرمحتوا مىتوانست اوضاع جهان اسلام و زندگى صدها ميليون مسلمان را دگرگون و در نتيجه همه قدرتطلبان ناصالح و حكام و سردمداران آشفته بازار سياست و اقتصاد مسلمانان را از رسيدن به مقاصد شوم خود محروم سازد.
از اين رو، همه كسانى كه به نحوى منافعشان از طريق انجام مراسم صحيح حج به
خطر مىافتاد و سرنوشت خود را با مسأله حج در ارتباط مىديدهاند، سعى بر آن داشتهاند كه به گونهاى از آثار بنيانكن حج در امان بمانند و قدرت و منافع خود را در برابر خطرات ناشى از حج، آسيبناپذير سازند.
شيطانىترين راه براى تأمين اين هدف شوم، ابقاى ظاهر حج و حفظ شكل و قالب ظاهرى و بىمحتوا كردن و خنثى نمودن آن بود، كه در نهايت (حج بىمحتوا) مىتوانست به صورت عامل و وسيلهاى براى تأمين اهداف شوم آنها تغيير ماهيت دهد.
در چند قرن اخير كه پاى استعمار غرب و شرق به كشورهاى اسلامى باز شد و منابع سرشار اقتصادى مسلمانان به صورت وحشتناكى مورد هجوم قرار گرفت و به يغما رفت و به منظور هموار شدن راه غارتِ بيشتر، استقلال سياسى، اقتصادى و فرهنگى از مسلمانان سلب گرديد. خطر تحريف حج بيش از پيش مطرح شد و اين فاجعه عظيم به شكل ديگرى رخ داد.
اين بار حج، به عنوان عامل بزرگ بيدارى مسلمانان و حركت عظيم ضد استكبارى، به صورت سدى محكم و استوار در برابر هجوم و يورش غرب و شرق قرار گرفت و اينجا بود كه دشمن جديدى براى خنثى كردن آن، به مبارزه و پيكار با حج همّت گمارد.
اين دشمن غدار نيز، از تجربيات شيطانى دشمن اول سود برد و سعى بر آن داشت كه بدون ايجاد وقفه و خللى در انجام شكل ظاهرى مراسم حج، آن را از درون تهى نمايد و به سود خود تغيير ماهيت دهد.
اين سادهلوحى است اگر ما تصور كنيم كه توطئه مشترك استكبار و طاغوتها، متمركز در براندازى حج و ممانعت از برگزارى مراسم آن است؛ زيرا اين توطئه نه تنها عملى نيست كه اصولًا سودى هم براى استكبار و طواغيت دربر نخواهد داشت و حتىالامكان بهرهگيرى از اين فرصت مناسب و ايدهآل را از آنها خواهد گرفت.
عمق و پيچيدگى اين توطئه و سياستگذارى مشترك شوم در اين است كه: دشمن سعى در برگزارى حج دارد و تلاش ظاهرى و سياستگذارى آشكار او در اين است كه اين مراسم هر چه با شكوهتر و با آرايشى بهتر انجام گيرد؛ ولى به صورت قالبى تهى و صد در
صد فاقد محتوا و به دور از هر نوع بهرهگيرى در جهت ايجاد وحدت و قدرت و تشكل امت اسلامى.
بايد توجه داشت اين اولين بار نيست كه حج، اين سنّت حياتبخش الهى، دچار تحريف و قلب ماهيت مىشود، بلكه در دوران جاهليت قبل از اسلام نيز، علىرغم حج صحيح ابراهيم و انبياى عظام عليهم السلام استعمارگرانِ فرصتطلب آن را به مراسم تجليل بتها و وسيلهاى براى مقاصد سلطهجويانه خود تبديل نمودند. و سالهاى متمادى، دستِ تودههاى محروم و تحت ستم را از بهرهگيرى صحيح از اين موهبت قدرتآفرين مستضعفان، كوتاه ساختند.
بررسى مشابهتها و مشتركاتى كه بين بدعت جديد و تحريف دوران جاهلى وجود دارد، مىتواند با توجه به قاطعيتى كه اسلام در ايجاد و تحول عميق در انجام مراسم حج و پاكسازى آن از لوث شركها و بدعتها نشان داده است، ما را به لزوم تجديد اين تحول و پاكسازى و نيز خطر چنين بدعت شومى واقف گرداند.
نصوص اسلامى از قدمت و پيشينه تاريخى شهر مكه و ارزش والاى اين سرزمين، سخنان جالبى به ميان مىآورد. (1)و «دحوالأرض» را، كه اشارهاى پيچيده به خدا و ارزش شهر تاريخى مكه است، از روزهاى مقدّس و داراى ارزش اسلامى معرفى مىكند.
همچنين «بكّه» كه نام ديگر مكّه است، بيانگر ازدحام و تراكم جمعيت است كه خود، شاهد ديگرى است بر سابقه تاريخى و ارزش اين سرزمين مقدس.
قرآن، احترام به مكّه را آنقدر بالا مىبرد كه چون امر مقدسى بر آن سوگند ياد مىكند؛ لَاأُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ* وَأَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ. (2)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّ اللَّهَ قَدْ حَرَّمَ مَكَّةَ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ». (1)
ولى آنچه كه در اين بحث، درخور اهميت بيشتر است، بحث از كعبه، خانه مقدس خداست. كعبه، اوّلين خانهاى است كه به منظور عبادت تودههاى مردم بنا گرديد و اولين مركزى است كه به عنوان پايگاه توحيد، پايههايش برافراشته شد.
إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَهُدىً لِلْعَالَمِينَ* فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِناً. (2)
وقتى يهوديان از تغيير قبله مسلمانان خشمگين شدند و پشت به بيتالمقدس ايستادن را نوعى بىاحترامى نسبت به شهر تاريخى و معبد پرسابقه بيتالمقدس تلقّى كردند؛ قرآن آنان را به سابقه تاريخى كعبه متوجّه ساخت و كعبه را داراى سابقه بيشتر و ارزش كهنتر معرفى كرد، و آن را بيت عتيق (وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ العَتيقِ) (3)
، خانه كهن، ديرپاى و سابقهدار خواند. و پيامبر آن را محاذى بيت معمور و برابر عرش پروردگار، كه مطاف فرشتگان است، و تنزّل ملكى آن دانست.
قرآن، كعبه را يادگار ابراهيم و مبيّن توحيد خالص شمرد، كه در بناى آن خلوص و پاكى نيت ابراهيم و اسماعيل قداست خاصى به شكل هندسى آن بخشيده است.
وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنْ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ. (4)
و به دستور خدا مىبايست اين خانه مقدس از هر نوع آلودگى ظاهرى و نيز از شرك و ستم مبرّا و پاك باشد: وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِيمَ مَكَانَ الْبَيْتِ أَنْ لَاتُشْرِكْ بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْقَائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. (5)
و اين فرمان، به صورت پيمانى توحيدى با ابراهيم
و اسماعيل بسته شد: وَعَهِدْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرَا بَيْتِي لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ. (1)
خدا با وجود آن كه مبرا و منزّه از تلبس زمانى است، چنين خانه پاكى را به خود اختصاص داد و به شرف «بيتى» مفتخر فرمود. و در آلودهسازى آن سختترين هشدار و دردناكترين عقوبتها را وعده داد كه:
وَمَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ. (2)
تمامى اين تمهيدها، بدان جهت بود كه اين پايگاه توحيد؛ خانه خدا، الگو براى مردم (مَثابةً لِلنَّاسِ) و نيز مبارك و وسيله هدايت انسانها باشد و در آن مراسم ويژهاى انجام گيرد كه نشاندهنده قداست و متناسب با اهداف و ثمرات آن باشد؛ مراسمى كه هرگونه شرك و وابستگى به غير خدا را از دلها و از زندگى انسانها بزدايد و راه خدا و زندگى خالصانه مردم را هموار سازد.
به همين دليل حج، رسالت جهانى و جاودانه يافت و براى همه قشرها در تمامى اعصار و قرون عموميت پيدا كرد؛ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِي. (3)
قرآن كريم با جمله اسميه: وَللَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ الَيْهِ سَبِيلًا استمرار، ثبات و دوام اين فريضه الهى را بيان فرمود و با تخصيص «مَنِ اسْتَطاعَ» بعد از «للَّهِ عَلَى النّاس»، تأكيدى بر تعميم رسالت كرد و نيز با تعبير «شعائر» بيان ديگرى از قداست تاريخى را، در تبين جايگاه حج ارائه داد كه در مجموع بيانگر اهميت فوقالعاده رسالت جهانى و مداوم مراسم توحيدى حج است.
اعراب قبل از اسلام، بدون توجّه به زمان مناسب حج، مراعات اوّل ماه و رؤيت
هلال، با شمارش ماهها حج را به صورت تحريف شده و آلوده به شرك بهجا مىآوردند.
تا اين كه قرآن، زمان حج را منظم و موكول به رؤيت هلال كرد؛ يَسْأَلُونَكَ عَنْ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ (1)
آن چنان كه در روزه ماه رمضان نيز، اين نظام را مقرّر فرمود:
«صُومُوا لِلرُّؤْيَةِ وَ أَفْطِرُوا لِلرُّؤْيَةِ». (2)
قرآن، مراسم توحيدى كعبه را به «حج» تعبير مىكند. (3)و اين نشانه آن است كه واژه حج، قبل از اسلام هم به همان مناسك خاص اطلاق مىشده و نيازى به جعل اصطلاح جديد و «حقيقت شرعى» نداشته است. جالب آن كه معناى حج، فقط قصد و رفتن به سوى كسى و جايى است و بس و در حج ابراهيمى آنچه مهم است و مطرح، قصد و مقصد نهايى است.
برخى حج را از لغات سامى دانستهاند كه از ماده «ح، ك» گرفته شده و در عبرانى با تعبير «حك» آمده است و اين دليل ديگرى است بر توسعه حج در ميان اقوام و ملل مختلف.
آدم ابوالبشر، پس از جريان آزمايش بزرگ و خروج از بهشت و هبوط به عالم ملك و ماده و يافتن راه توبه براى جبران گذشته و تطهير خود، توسط فرشته خدا به انجام مراسم حج هدايت شد و در پايان مناسك، به وى مژده داده شد كه:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ غَفَرَ ذَنْبَكَ وَ قَبِلَ تَوْبَتَكَ وَ أَحَلَّ لَكَ زَوْجَتَكَ فَانْطَلَقَ آدَمُ وَ غُفِرَ لَهُ ذَنْبُهُ وَ قُبِلَتْ مِنْهُ تَوْبَتُهُ وَ حَلَّتْ لَهُ زَوْجَتُهُ». (4)
هنگامى كه آدم، آثار شكوهمند مناسك حج را مشاهده كرد و به بركتِ مراسم حج،
خود را از تبعات و پىآمدهاى خطا و لغزش بزرگ، پاك و منزه و سبكبال ديد؛ از خداوند توفيق بهرهگيرى از اين نعمت بزرگ را براى فرزندان خود نيز خواست و خداوند دعاى وى را اجابت كرد كه هر انسانى از نسل وى، هرگاه چون آدم خالصانه در اين راه گام نهد، چون او خالص و پاك گردد.
در نصوص اسلامى، پيشينه حج تا پيش از آدم نيز مطرح شده است. و بر اين اساس حضرت آدم نخستين كسى نيست كه مراسم حج را بجا آورد. در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه از جدّ بزرگوارش نقل مىكند:
هنگامى كه آدم از منا به مكه بازگشت، فرشتگان به استقبال وى شتافتند و به او تهنيت گفتند و نويد مقبوليت دادند و گفتند: «أَمَا إِنَّهُ قَدْ حَجَجْنَا هَذَا الْبَيْتَ قَبْلَ أَنْ تَحُجَّهُ بِأَلْفَيْ عَامٍ».
قبل از ابراهيم نيز كعبه مقصد آمال بود و مردم براى انجام حج، رو به سويش مىنهادند. اما ديوارهاى كعبه با گذشت زمان فرسوده شده و رو به انهدام بوده است:
«وَ كَانَتِ الْعَرَبُ تَحُجُّ إِلَيْهِ وَ إِنَّمَا كَانَ رَدْماً ... فَلَمَّا أَذِنَ اللَّهُ لَهُ فِي الْبِنَاءِ قَدِمَ إِبْرَاهِيمُ عليه السلام ...».
ابراهيم به امر خدا پايههاى بيت را از نو برافراشت و با اسماعيل، به راهنمايى فرشته وحى، مناسك حج را به جا آورد. و بنا به گفته برخى نصوص، ابراهيم خود، قبل از تجديد بناى كعبه حج به جا آورده بود. (1)او به فرمان خدا، مردم را به حج خانه خدا دعوت نمود:
وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ. (2)
پس از اسماعيل، همچنان حراست از سيادت كعبه و توليت اين پايگاه توحيد، بر عهده فرزندان او بود و پاسدارى از مراسم حج و تطهير آن از تحريفهاى شركآلود را، پيامبران از فرزندان اسماعيل برعهده داشتند.
نوح، هنگامى كه كشتىاش دچار توفان سهمگين بود، مراسم حج را به جا آورد.
موسى با هفتاد پيامبر براى حج احرام بست.
يونس در آغاز حج «لَبَّيكَ كَشّافَ الْكُرَبِ الْعِظامِ لَبَّيْكَ» گفت.
عيسى بن مريم حجّش را با «لَبَّيْكَ يا ذَا الْمَعارِجِ لَبَّيْكَ» آغاز نمود.
داود وقتى بر بالاى كوه، موج جمعيت طواف كننده را ديد، دست به دعا بلند كرد.
سليمان با حضور انس و جنّ، مناسك حج را به جا آورد. (1)
مردم همچنان به پيروى از انبيا، مناسك حج را به جا مىآوردند تا آن كه: «فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ». (2)
، به تدريج فساد در زندگى وسپس تحريف در مناسك حج پديدآمد وحج باشرك، آلوده گرديد وقدرتطلبان و سودجويان سلطهگر، از موقعيت كعبه براى تثبيت موضع خود سوء استفاده كردند و هر كدام در كعبه براى خود خدا و آيينى ساختند و در حقيقت پايگاهى بدلى براى حفظ قدرت و منافع خود ايجاد كردند.
قبيله «جُرْهم» بر ضدّ قبيله «مَعْد بن عدنان» قيام كرد و سپس «عمرو بن ربيعة بن حارثه» رييس قبيله «خُزاعه» بر «عمرو بن حارث جُرْهمى» رئيس قبيله «جرهم» شوريد و آنگاه قبيله «قُصَىّ بن كلاب» براى نابودى قبيله «خزاعه» جنگها به راه انداخت و هر كدام بعد از پيروزى و تسلّط بر كعبه، حاكميت خود را تثبيت نمودند. (3)
كلبى در «الاصنام» مىگويد:
قبيله «ازْد» هرساله به عنوان حج به مكه مىرفتند و قريش به قصد زيارتِ بتِ عُزّى و قبيله «مَدْحَج» براى زيارتِ بتِ «يَغوث» و قبائل «لحم و قضاعه و جذام» در محل «اقيصر» حج مىگزاردند.
موقعيت كعبه و ريشهدار بودن مناسك حج، هر قبيله قدرتمند، جاهطلب و سلطهجويى را به وسوسه تسخير اين مركز دلها و مقصد آمال، مىانداخت و هر كدام پس از پيروزى ضمن نصب بت ويژه خود و ايجاد بدعت جديد، سعى بر آن داشتند كه مراسم حج هر چه با شكوهتر، و جذابتر و با آرايشى چشمگيرتر برگزار گردد.
در تمامى درگيريها و زد و خوردها، كه بر سر حراست كعبه و سيادت بر آن، رخ مىداد، قدرتهاى سلطهجو علىرغم اختلاف و درگيرى و تفاوت در بتهاى ويژه و مراسم مخصوص به خود، در يك جهت متّفقالقول بودند و آن اين كه برگزارى مراسم توحيدى حج به زيان مقاصد و منافع تمامى آنان بوده و در نهايت موجب زوال قدرت و نابودى مطامع آنها مىباشد. چنانكه هرگونه صدمه و زيان به اصل كعبه و مراسم حج، آنان را از بهرهگيرى سرشار از يك موقعيت رايگان كه از گذشتگان به ايشان رسيده است محروم خواهد نمود.
پر كردن چاه زمزم توسط قبيله «جرهم» نيز نه به خاطر آن بود كه با ايجاد مشكل آب از حج ممانعت كنند، بلكه اقدامى براى نفى زمينه «سيادت» ديگران محسوب مىشد.
علىرغم اين تفكر سودجويانه، براى اولين بار، حادثه جديدى در تاريخ جاهلى رخ داد و فرمانرواى يمن بر آن شد كه اين موقعيت تاريخى را از مكه به يمن انتقال دهد و با حفظ اصل حج و جاذبه آن، محل برگزارى مناسك را تغيير دهد تا كليه بهرههاى مادى و معنوى حاصل از مراسم حج نصيب دربار ابرهه گردد.
به منظور تحقّق بخشيدن به اين آرزو، ابرهه با سپاهى كلان براى ويران نمودن كعبه به سوى مكه حركت كرد. او در اين يورش، از فيلهاى عظيمالجثه و سپاهيان ورزيده
استفاده كرد و همه وسائل و ابزار ظاهرى پيروزى را فراهم آورد. ليكن با اين همه تداركات، به وسيله ابابيل و سجيل نابود شدند و اين نقشه خطرناك و شوم عقيم ماند.
خطر سيلابها از يكسو و به غارت رفتن اشياى زرين كعبه از سوى ديگر، قريش را بر آن داشت كه به خاطر استحكام و امنيت و شكوه بيشتر كعبه، آن را منهدم و سپس به نوسازىاش همت گمارند. گرچه اين حادثه همزمان با سيادت مجدد حاميان دين حنيف و آيين توحيدى ابراهيم است و اينك عبدالمطلب و فرزندانش پاسدار حرمت كعبه و اختياردار زمزم و متولى تأمين آب آشاميدنى حاجيانند و شخص پيامبر در دوران جوانى، قريش را در تجديد بنا هدايت و يارى مىدهد؛ اما كعبه همچنان جولانگاه بتداران و هياكل شرك است و هر قبيلهاى در خانه خدا بتى دارد و از رهگذر آن منافعى را مىطلبد.
با شكوهترين حج پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سال دهم هجرت به همراهى دهها هزار مسلمان انجام گرفت. در اين حج، عظمت و خلوص و آثار توحيدى مناسك حج به نمايش گذاشته شد و در تاريخ به نام «حجةالوداع» ثبت گرديد.
بىشك «حجةالوداع» تنها حج رسول خدا صلى الله عليه و آله در طول دوران مدنى آن حضرت بوده است، اما اين كه آن حضرت در دوران جاهلى و نيز در طول زندگى در مكه حج به جا آورده است يا نه، در ميان اهل حديث و نگارندگان تاريخ اختلاف نظر وجود دارد.
بنابر برخى از روايات اهل تسنن و احاديثى از اهل بيت عليهم السلام پيامبر صلى الله عليه و آله بارها مراسم حج را به طور پنهانى انجام داد. و برخى از مورّخان علت آن را اختلاف در زمان انجام حج دانستهاند؛ زيرا قريش به واسطه نسىء، ماههاى حج را به تأخير مىانداختند و پيامبر مىخواست حج را در زمان واقعى آن به جا آورد. از اين رو ناچار بود اعمال حج را مخفيانه انجام دهد.
حج سال دهمهجرت (حجةالوداع) اولين و آخرين حج باشكوهى بود كه پيامبر در جمع يارانش، پس از پيروزى اسلام به جا آورد و خصوصيات آن مىتواند بيانگر معيارهاى درست و اهداف اين مراسم ابراهيمى باشد.
به نقل از كافى و تهذيب و نيز نسائى و بيهقى، رسول خدا صلى الله عليه و آله چهار روز به آخر ذيقعده، و بنا به نقل مُسلم، پنج روز به آخر ذيقعده از مدينه به قصد حج خارج شد.
به گفته ابن حزم، پنج روز به آخر ذيقعده، از مدينه خارج و چون شب را در ذوالحليفه ماند، چهار روز مانده احرام بست و به سوى مكه حركت كرد و قبل از حركت، فرمان داد در مدينه و اطراف آن، مردم براى شركت در مراسم بسيج شوند و مناديان با صداى بلند، مسلمانان را به حضور در حج فراخواندند و همه را از حج رسول خدا باخبر ساختند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خود، به كسانى كه اسلام آورده بودند و دسترسى به آنان نداشت، نامه نوشت كه قصد حج دارد تا كسانى كه توانايى دارند در حج شركت كنند. بدينترتيب همه مسلمانان جزيرةالعرب با دعوت عمومى پيامبر جهت حضور در اين مراسم باشكوه بسيج شدند و جمعى در مدينه و گروههاى زيادى در بين راه به پيامبر ملحق گشتند.
بنا به روايات محدثان اهل سنّت، پيامبر پيش از هجرت دوبار حج گزارد و در روايات شيعه بيش از دوبار، حتّى بيستبار نيز آمده است ولى هيچ كدام در وضعيتى كه «حجةالوداع» انجام گرفته، نبوده است و نمىتواند معيار كامل حج توحيدى، ابراهيمى و محمّدى باشد.
اين حج، به تناسب اهداف و ويژگىهايى كه داشته، به نامهاى مختلف شهرت يافته است:
الف- حجّة الوداع؛ به جهت آن كه رسول خدا در جريان اين حج با مردم وداع گفت
و اشاره كرد كه اين فرصت تكرار نخواهد شد و مسلمانان ديگر با حضور وى حج نخواهند كرد.
ب- حَجّة البلاغ؛ پيامبر با استفاده از اين فرصت، طى مناسك حج، بار ديگر كليات پيام وحى را به سمع مسلمانان رساند و مهمترين و جامعترين مسأله بشرى را كه رهبرى و امامت است، در عمل به نمايش گذاشت. همانطور كه توضيح خواهيم داد، با گفتارى صريح ابلاغ فرمود و در خطبه پايانى، بارها فرمود: «الا هلْ بلّغتُ؟»
ج- حَجّة التمام؛ در جريان اين سفر الهى و مناسك توحيدى، آيه الْيَومَ اكمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ نازل گرديد و به اين مناسبت، اين حج پيامبر نام «حجةالتمام» كه نشانگر اتمام دين و به نمايش گذاردن همه دين و تمامى پيام اسلام بود به خود گرفت.
د- حَجّة الاسلام: ابن سعد در طبقات مىگويد: ابن عباس كراهت داشت نام «حجّةالوداع» بر حج رسول خدا بنهد و خود، آن را حجّةالاسلام مىناميد. شايد اصرار وى از آن جهت بود كه بزرگترين شاخص حج پيامبر آن بود كه در طى مناسك حج، اسلام با تمام محتوايش به نمايش گذارده شد و در برابر حج شركآلود جاهلى، حج صحيح ارائه گرديد.
خصوصيات چشمگير «حجّةالوداع» نشانگر اين حقيقت است كه پيامبر در قالب مناسك حج و در طى اين جريان باشكوه، تمامى قدرت اسلام و عظمت مسلمانان و نقش رهبرى را به نمايش گذاشت. و تجلى روح توحيد را در ايجاد همبستگى با شكوه و استحكام و استوارى و يك سو و يك جهت بودن هدفها و خلوص و پاكى نيتها و خدايى شدن همه حركتها و تلاشها ارائه داد. و دشمنان را در برابر اين همه عظمت و قدرت و معنويت به خضوع و احساس عجز واداشت.
با فتح مكه، تشكّل دشمنان اسلام و سردمداران شرك و الحاد و سران سلطهجوى قريش متلاشى گرديد. ولى نيروهاى پراكنده بازمانده از برخوردهاى گذشته، بدون تشكل ظاهرى در اطراف و اكناف مترصّد فرصتى مناسب براى سازماندهى جديد و تدارك هجوم و يورش مجدد بودند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با چنين نمايش قدرت ظاهرى و عظمت معنوى، آنان را از نوع فكر شيطانى بازداشت و نسبت به هرگونه موقعيتى در زمينه
راهاندازى تحريكات و توطئهها مأيوسشان نمود.
مسلمانان از سراسر جزيرةالعرب كه در اين مراسم شركت كرده بودند، در بازگشت، اخبار اين تشكل باشكوه و رهبرى متحد را به اطلاع همه مىرساندند و به اين وسيله خطر تحرك دشمن در همه جا خنثى مىگرديد.
در اين حج باشكوه، پيامبر در عمل به مسلمانان تعليم داد كه چگونه مىتوانند از نيروهاى پراكنده، قدرتِ واحدى را به وجود آورند و با رهبرى صحيح هدفها و مقصدها را متحد كنند و علىرغم همه اختلافهاى صورى و شكلى، صف واحدى را در برابر دشمن تشكيل دهند.
در تاريخ، بارها كعبه و مناسك حج توسط انبياى عظام از لوث شرك و بتپرستى تطهير و اين پايگاه توحيد از حيطه قدرت وسودجوييها و سلطهگريهاى طاغوت و استكبار خارج گرديد و به شكل و محتواى توحيدى بازگردانده شد. ولى در دوران فترت بين حضرت عيسى و رسالت جهانى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه مردم شبه جزيره عرب با شرك و بتپرستى خو گرفته بودند، كعبه و حج دچار انحرافىترين بدعتها و زيانبارترين عادتهاى شركآلود گرديد، و اين پايگاه رهايىبخش و خلوص و توحيد به مركز وابستگيهاى استكبارى و بت و بتپرستى تبديل شد و عبادت مردم در پاكترين مركز عبادت به صورت صفير و صوت كشيدن و كفزدن درآمد:
وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً. (1)
هر گروهى كه براى زيارت كعبه و انجام حج به مكه روى مىآوردند، به بتى تعلّق داشتند و سر بر آستان آن مىساييدند و قريش، كه پاسدارى از اين بتها را برعهده داشتند، منافع خود را در همين وابستگيها و توهمات و جهالتها مىديدند و سخت در حمايت آن مىكوشيدند.
1) انفال: 35.
مراسم حج، براى اينان كه خود را خادمان كعبه مىناميدند روزگار سيادت و فرمانروايى بر انبوه مردم به استضعاف كشانده شده و جاهل و تحميل خواستهها و تأمين مطامع و هر چه باشكوهتر برگزار شدن حج، آنها را در رسيدن به اهداف شومشان بيشتر يارى مىكرد (1).
1- احرام، نخستين گام توحيدى در حج ابراهيمى است كه نشانه خلوص و جدا شدن از همه وابستگيها و پيوستن به خداى يگانه است. با احرام، همه اعمال حج، رنگ توحيدى مىيابد و جهتگيريها به سوى خدا و اجتناب از شرك و دشمنى با طاغوت و استكبار مىگردد.
حج جاهلى، بنابر ماهيت شركآلودش، فاقد احرام بود و ميقاتى نداشت و آغازش چون فرجام، بىمحتوا و فاقد تحرك و سازندگى بود.
2- در دوران جاهليت، جز اندكى، باقى حجگزاران به محرمات احرام ملتزم نبودند و در مدت انجام مناسك، از فرصت آمادگى كه پيدا مىكردند، سودى نمىبردند و در جهت دورى از عادتهاى زشت و آماده شدن براى زندگى پاك گامى برنمىداشتند.
3- برهنگى در حال طواف، از عادتهاى زشتى بود كه به شكل ظاهرىِ حج جاهلى نيز چهره نفرتانگيز مىداد.
4- تبعيض و تفاخر، به نوبه خود، حج جاهلى را از هر نوع خصيصه عبادى و معنوى تهى مىساخت و اين مراسم پاك را در خدمت اشرافيت و اختلافات نژادى و طبقاتى قرار مىداد.
در حج جاهلى، وقوف به عرفات اختصاص به كسانى داشت كه از خارج مكه به
1) در تاريخ العرب آمده: «در جاهليت عرب، سه گروه وجود داشت: گروه نخست، كسانى بودند كه برهنه طواف مىكردند و آنان را «راحله» مىناميدند. و گروهى با لباس شخصى خود، كه آنان را «حُمس» مىگفتند. و سوّم گروهى كه در اعمال حجّ چون «راحله» عمل مىكردند ولى طواف را با لباسى كه از خود داشتند از اهل حرم نمىگرفتند بجا مىآوردند.»
زيارت كعبه مىآمدند. و رفتن از عرفات به مشعرالحرام (افاضه)، عملى بود كه آنان مىبايست انجام مىدادند ولى قريش وطوايف مجاور حرم و وابستگانشان، خود را از اين عمل معاف مىدانستند و خويشتن را اهل اللَّه مىشمردند و اين تبعيض ناروا در اسلام برداشته شد: ثُمَّ افيضُوا مِنْ حَيْثُ افاضَ النَّاسُ (1).
5- در جاهليت، حجاج نمىتوانستند از غذاى خارج حرم بخورند. آنان مىبايست از آنچه كه در اختيار داشتند استفاده كنند. و اين امتياز در عين اين كه يك بدعت بود، سود سرشارى را براى قريش كه خود را متوليان حرم مىدانستند دربرداشت.
6- حجاج مىتوانستند در زير چادرهاى چرمى استراحت كنند و استراحت زير چادرهاى غير چرمى روا نبود.
7- اعمالى مانند سرخ كردن با روغن و ساييدن كشك را، در مدت حج، بر خود حرام مىدانستند.
8- به جاى طواف دور كعبه، در صفا و مروه دو بت نصب كرده بودند كه بر دور آنها طواف و استلام (مسح با دست) مىكردند و قربانى را نيز به پاى اين بتها انجام مىدادند.
9- قبايلى چون قريش در ايام حج، از در خانه وارد نمىشدند. آنان از ديوار فرود مىآمدند و اين را براى خود امتياز مىدانستند.
10- بدعت «نسىء» از سودجويى و خلط مسائل عبادى با منافع تجارى و بازرگانى نشأت مىگرفت؛ زيرا اختلافى كه ماههاى قمرى و شمسى دارد، موجب مىشد كه فصول ماههاى حج تغيير كند و منافع تجارى و بازرگانىِ قبايلِ سودجو را به خطر افكند.
از اين رو با استفاده از تفاوت ايام سال قمرى و شمسى (حدود ده يا يازده روز در سال) مقرر مىداشتند كه هر سه سال يك بار، ماه صفر را به جاى ماه محرم آغاز سال نو قرار دهند. و به اين ترتيب مىتوانستند موسم حج را همه سال در فصل معين انجام دهند.
ابوريحان بيرونى مىگويد: در جاهليت اعراب حجاز و مكه، از دو قرن پيش از هجرت پيامبر، اين عمل را در تقويمهاى خود انجام مىدادند و دانشمندان قبيله كنانه
1) بقره: 199.
محاسبه رياضى آن را بر عهده داشتند.
در زمينه بدعت نسىء، ديدگاههاى ديگرى نيز وجود دارد كه از محور بحث ما خارج است. آنچه قابل توجه است، تحليلى است كه قرآن در مورد اين بدعت ارائه داده است.
إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عَاماً وَيُحَرِّمُونَهُ عَاماً لِيُوَاطِئُوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ. (1)
آنچه قريش به عنوان حج انجام مىدادند، خود عملى كفرآميز و شركآلود بود و بازى با معتقدات مردم و محور قرار دادن منافع مادى در يك عمل عبادى، و بالاخره تابع هوا و هوس قرار دادن آنچه به عنوان عبادت انجام مىگيرد، خود كفرى افزون و گمراهى مضاعف و زيادهروى در كفر و دور نگهداشتن حقايق از مردم گمراه مىباشد.
11- كف زدن و سوت كشيدن و مراسم عبادى را به مراسم جشن و پايكوبى و عشرت درآوردن.
مورّخان، خصوصيات ديگرى را نيز در مورد حجّ دوران جاهليت ذكر كردهاند كه در واقع محور اصلى ويژگيهاى حج جاهلى را مىتوان در سه جهت زير خلاصه نمود:
امتيازطلبى و روح تبعيض، به خود اختصاص دادن خانه خدا و انحصارطلبى قريش به عنوان واليان حرم، وسيله قرار دادن حج براى تأمين منافع و مقاصد گروهى.
چنانكه اين سه نوع ويژگى نيز به نوبه خود مبين يك خصلت است كه مشخصه اصلى حج جاهلى مىباشد و آن بىمحتوا كردن اين مراسم عبادى- سياسى و سپس سود بردن از قالب تهى شده آن است.
اسلام با نفى ويژگيهاى اصلى حج جاهلى، محتواى توحيدى حج را بر قالب مناسك حج بازگرداند و هرگونه تبعيض و امتيازطلبى را در مراسم حج لغو و حتى
1) توبه: 37.
اختلافات ظاهرى را نيز برانداخت. همه با يك شكل و لباس و با يكنوع عمل و همسو و همسان، خاضع در برابر خدا و در يك فرم، بايد به انجام مناسك بپردازند.
شيوهاى كه اسلام براى حجگزارى انتخاب كرده، شيوه قشر ممتاز و حتّى متوسط نيست. شيوه قشر محروم و زى كسانى است كه به خوارى كشانده شدهاند، اما اكنون همه اين شيوه را در برابر خدا و در جهت تجرد از تعلقات و گسستن وابستگيها به خود گرفتهاند تا ضمن بيرون آمدن از امتيازطلبى و روح تبعيض، درد جانكاه محرومان و ستمديدگان و به ذلّت كشانيدهشدگان را لمس كنند.
و نيز در حج اسلام، حاكميتِ روح برادرى و برابرى، هر نوع انحصارطلبى را منتفى ساخته است و به كسى اجازه نمىدهد كه خانه خدا و قداست آن را به خود اختصاص دهد و آن را وسيله تفاخر و سوء استفاده از احساسات پاك مذهبى مردمى قرار دهد كه انجام مناسك حج را بر خود فرض مىدانند. و هيچ گروهى به عنوان واليان و متوليان و خادمان كعبه، نمىتوانند اين خانه خدا و مثابه ناس را در انحصار خويش درآورند و اهداف و مطامع هيچ كس و هيچ گروهى نمىتواند تعيين كننده شيوه برگزارى حج و بهرهگيرى از ثمرات حياتبخش آن باشد.
در تفكر توحيدى اسلام، صاحب اين خانه خدا است و جز او صاحبخانهاى ندارد.
آنان كه ميزبان حاجيانند و خود را خانهدار و نگهبان خانه خدا مىدانند، شرافتى جز خدمت بىريا در جهت رضاى خدا، ندارند.
از سوى ديگر، حج اسلام گرچه در كنار اسرار و آثار معنوى، يك سلسله منافع سياسى و اقتصادى در جهت بهبود وضع عمومى مسلمانان جهان دربر دارد، اما هرگز بر محور منافع مادى و اقتصادى استوار نيست و با هيچ مصلحت مادى و انتفاعى نمىتوان مراسم و مناسك حج را از آنچه كه خدا فرمان داده و آدم و ابراهيم و رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام دادهاند تغيير داد و حج را در مصلحت فرد و يا گروهى خاص قرار داد.
هيچ قدرتى نمىتواند براى رسيدن به منافع و مطامع شخصى يا گروهى، در حج اسلام و حج ابراهيمى و حج محمدى، تغييرى دهد و چيزى بر آن اضافه و يا جزئى و حقيقتى را از آن حذف نمايد؛ زيرا حج اسلام، آهنگ حركت فطرت به سوى اللَّه و سير در
جاده تكامل است و چنين حركتى قابل تغيير و تبديل نيست؛ فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَاتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ. (1)
اسلام با تأكيد بر اين سه اصل، از معنويت و قداست و محتواى حج پاس داشته و حج ابراهيمى را احيا كرده و با منع از هر نوع بدعتگذارى، محتواى سازنده و حركتآفرين حج را تضمين كرده است.
اكنون، علىرغم همه بوقهاى تبليغاتى جهان استكبارى، آهنگ حركت براى بازگشت به حج ابراهيمى و حج محمدى صلى الله عليه و آله نواخته شده و صفوف فشردهاى از مسلمانان آگاه و بصير و بينا، در نقاط مختلف جهان، به جبهه برخورد اسلام با دنياى استكبارى پيوستهاند.
امروز، صدها هزار مسلمان متعهد و آگاه كه در كنگره جهانى حج شركت مىكنند، از خود مىپرسند:
آيا فلسطين ومسجدالاقصى توسط صهيونيسم غصب نشده است؟
آيا جنوب لبنان توسط رژيم اشغالگر قدس به اشغال نظامى درنيامده است؟
آيا با اين همه فقر و جهل و بيمارى در سراسر كشورهاى اسلامى، منابع سرشار و بيكران نفت و ديگر منابع زيرزمينى مسلمانان در اختيار همانها قرار ندارد كه خود، عامل تداوم فقر و جهل و بيمارى در جهان اسلام مىباشند؟
آيا قدرتهاى شرق و غرب، مزدوران خود را تا دندان، براى تهاجم به تنها كشور و دولتى كه فرياد ضد استكبارى و نداى «نه شرقى و نه غربى» را سر دادهاست وخاموش كردناين صدا، مسلح و مجهز نكردهاند؟
آيا صدها مشكل و هزاران مسأله در ابعاد سياسى، اقتصادى و فرهنگى براى جهان اسلام و امت اسلامى وجود ندارد؟
1) روم: 30.
اگر چنين است، چرا در مراسم حج خانه خدا، كه مثابه و امن و قوام مردم و اساس دين است، سخنى از اين مسائل به ميان آورده نمىشود؟
چرا در كنگره عظيم حج، براى حل اين مشكلات گامى برداشته نمىشود؟
با نزديكتر شدن دو دولت ايران و عربستان و رفع سوء تفاهمات اميد مىرود پاسخى براى اين چراها پيدا شده و حج اين عبادت شكوهمند اسلامى به محلى براى حل مشكلات جهان اسلام و زمينهساز وحدت جهانى مسلمين تبديل گردد.
محمّد اسحاق مسعودى
1- صحت و تندرستى:
رسول گرامىاسلام صلى الله عليه و آله فرمود: سفر كنيد تا تندرست باشيد. (1)
امام سجاد عليه السلام فرمودهاند: به حج و عمره برويد تا بدنهاى شما سالم بماند. (2)
و ص 9، قال علي بن الحسين عليهما السلام: «حُجُّوا وَ اعْتَمِرُوا تَصِحَّ أَجْسامُكُمْ».
2- پند آموزى و عبرتگيرى:
با مسافرت و مطالعه و بررسى آثار بجامانده از گذشتگان، انسان به بىوفايى دنيا و زوال قدرتها و مقامها پى مىبرد و نيز به عاقبت نافرجامِ ستمگران و ظالمان آگاهى مىيابد و همه اينها براى او درس عبرت و پندى آموزنده مىگردد كه مبادا همان راه را برود و آنچنان به زر و زينت دنيا و پُستهاى آن دل خوش كند كه گذشتگان كردند. يكى از.
دلايل ترغيب به سفر، در قرآن همين است:
قرآن كريم: قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ (1)
خاقانى نيز در قصيده معروفش گفته است:
هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن هان ايوان مداين را آئينه عبرتدان
دندانه هر قصرى، پندى دهدت نونو پند سرِ دندانه بشنو زبُن دندان (2)
3- آشنايى بيشتر با عظمت و قدرت پروردگار متعال
با ديدن وسعت جهان (آنهم در كره خاكى) و زيبائيهاى گوناگون و عجايب و شگفتيهاى فراوان آن بيشتر در برابر خالق متعال سرِ خضوع و خشوع فرود مىآوريم:
سعدى گفته است:
اگر مطالعه خواهد كسى، بهشت برين را بيا مطالعه كن، گو، به نوبهار زمين را
شگفت نيست اگر از طين به دركند گلنسرين همان كه صورتِ آدم كند سُلاله طين را
4- آشنايى با فرهنگها و مليتهاى مختلف
خداوند در قرآن فرموده است: ما شما را از نرى و مادهاى آفريديم و شما را جماعتها و قبيلهها قرار داديم تا با يكديگر آشنا شويد. (3)طبيعى است يكى از راههاى تحقّق اين هدف و يا مقدمه آن، مسافرت است.
5- سود مادى (ازدياد رزق وروزى)
امام سجاد عليه السلام فرمود: «به حج و عمره برويد تا تندرست باشيد و رزق شما توسعه يابد.» (1)
يكى از راههاى ارتباط با اقوام ديگر، رابطه اقتصادى و تجارى است كه معمولًا از طريق سفر حاصل مىگردد و عايدات و منافعى را به دو طرف معامله (افراد باشند يا ملّتها و يا دولتها) مىرساند.
در شعرى منسوب به اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليه السلام چنين آمده است:
«اگر در شهرى دچار تنگى روزى شدى و اميدى به توسعه آن نداشتى، كوچ كن (وراه سفر پيش گير) چرا كه زمين پروردگار وسيع و طول و عرض آن زياد و از مشرق تا مغرب است.» (2)
و اذا رأيت الرّزق ضاقَ ببلدةٍ و خشيتَ فيها ان يضيق المكسب
فارْحَل فأرض اللَّهِ واسعة الفضا طولا و عرضاً، شرقها و المغرب
به مناسبت، در همينجا چند بيت شعر ديگر كه منسوب به حضرت امير عليه السلام است مىآوريم:
«از وطن خويش بدنبال كسبِ كمال بيرون برو و راه غربت و سفر را در پيش گير؛ زيرا كه در سفر پنج فايده نهفته است:
1- روحيه انسان با نشاط مىشود.
2- سود مادى براى تأمين زندگى در پى دارد.
3- به انسان علم و آگاهى مىبخشد.
4- آداب و سنّتها را مىآموزد.
5- با انسانهاى بزرگوار، دوست و آشنا و همراه مىگردد.
اگر بگويى: سفركردن، خوارى و ذلت، و رنج و محنت به همراه دارد و
پيمودن بيابانها و به جان خريدن سختيها و دشواريها را در پيش دارد، پاسخ اين است كه:
براى جوانمرد، مرگ، بهتر از ماندن و زندگى كردن در بين سخن چينان و بدگويان و حسودان است.» (1)
تَغَرَّبْ عَنِ الْأَوْطَانِ فِي طَلَبِ الْعُلَى وَ سَافِرْ فَفِي الْأَسْفَارِ خَمْسُ فَوَائِدَ
تَفَرُّجُ هَمٍّ وَ اكْتِسَابُ مَعِيشَةٍ وَ عِلْمٌ وَ آدَابٌ وَ صُحْبَةُ مَاجِدٍ
فَإِنْ قِيلَ فِي الْأَسْفَارِ ذُلٌّ وَ مِحْنَةٌ وَ قَطْعُ الْفَيَافِي وَ ارْتِكَابُ الشَّدَائِدِ
فَمَوْتُ الْفَتَى خَيْرٌ لَهُ مِنْ مَعَاشِهِ بِدَارِ هَوَانٍ بَيْنَ وَاشٍ وَ حَاسِدٍ
گذشته از آثارى كه پيش از اين ياد شد، آثار و فوايدى نيز در خصوص سفر حج وجود دارد:
1- مهمان خدا شدن. (2)
2- پاك شدن از گناهان (تطهير از آلودگيها). (3)
3- شروع زندگى از نو (اميد به آينده). (4)
4- تقويت اراده و غلبه بر هوى و هوس. (5)
اينها همه، به خاطر رياضتهايى است كه زائر در اين سفر مىبيند از آن جمله است:
دورى از خانه و خانواده، فراغت از هرگونه اشتغال و سرگرمىبه ماديات، پرهيز از لذتها، رعايت موارد ممنوعه در حال احرام و ...
5- خلق و خوى الهى پيدا كردن و اصلاح ايمان. (6)
6- فهم بيشتر احكام و مسائل دين. (1)
7- آشنايى با مشكلات جهان اسلام. (2)
8- طرح ايجاد اخوّت بين المللى- اسلامى و برنامهريزى جهت ايجاد امت واحده.
9- آشنا كردن ديگر مسلمانان با اسلام ناب محمّدى و تبيين نقشهها و توطئههاى تفرقهآميز استكبار جهانى.
10- بهشت و رضوان الهى.(3)
الف- مغفرت و رضوان الهى.
ب- بهشت.
امام سجاد عليه السلام فرمود: «الْحَاجُّ مَغْفُورٌ لَهُ وَ مَوْجُوبٌ لَهُ الْجَنَّةُ». (4)
از امام رضا عليه السلام روايت شده است كه فرمود: براى هر امامى برگردن دوستداران و شيعيانش عهد و پيمانى است و متمّم وفا به اين عهد، زيارت قبور آنان است. پس هر كه با رغبت و ميل به زيارت آنان برود و آنچه بدان رغبت داشتند (از توحيد و نبوت و ولايت و پيروى از دستورات الهى) را تصديق بنمايد، امامان او شفيعان او در قيامت خواهند بود. (5)
در روايات متعددى، پس از تأكيد بر زيارت قبور امامان و عرفان به حق آنان، پاداشهايى از اين نمونه را متذكر شدهاند: بهشت الهى (6)، غفران و آمرزش، ساده بودن
حساب قيامت، در امان بودن از وحشت (روز قيامت يا قبر و دوزخ ...)، استقبال فرشتگان و ... (1)
و براى زائر قبور شهداى آل محمّد صلى الله عليه و آله نيز بخشش گناهان و اينكه انسان همانند روزى مىشود كه از مادر زاده شده است به عنوان پاداش منظور گرديده است. (2)
و براى كسى كه در يكى از دو حرم؛ مسجد النبى و مسجد الحرام بميرد، گفتهاند:
در پيشگاه الهى محاسبه و بازخواست نمىشود. (3)
محمّد اسحاق مسعودى
مسافرت در اسلام آدابى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
انتخاب همسفر از شرايط مهم سفر است، رسول گرامىاسلام صلى الله عليه و آله فرمود: «الرَّفِيقُ ثُمَّ الطَّرِيق». (1)
رفيق انتخاب كنيد، نخست ببينيد رفيق و همراه شما كيست آنگاه راه سفر را در پيش گيريد.
از مهمترين ويژگيهاى اين انتخاب عبارتند از:
الف- با كسى كه براى شما حرمت و ارزش لازم را رعايت نمىكند سفر نكنيد.
اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود:
«لا تَصْحَبَنَّ فِي سَفَرٍ مَنْ لا يَرَى لَكَ مِنَ الْفَضْلِ عَلَيْهِ كَمَا تَرَى لَهُ عَلَيْكَ». (2)
«در سفر با كسى كه فضل (و ارزشى) را كه شما نسبت به او قائلايد براى شما قائل نيست همراه نگرديد».
ب- با هم سطح خود سفر كنيد: در روايتى اين معنى مورد تأكيد قرار گرفته است.
گفتنى است كه مواد روايات، هم سطحى از نظر اقتصادى است؛ زيرا اگر با غنىتر از خود مسافرت كند ممكن است خود را نيازمند او احساس كند و يا اينكه كمكهاى او در سفر احساسنيازمندى را در وى پديدآورد وخود اينمسألهموجب ذلّت و خوارى او مىگردد.
امام باقر عليه السلام فرمود: «إِذَا صَحِبْتَ فَاصْحَبْ نَحْوَكَ وَ لا تَصْحَبَنَّ مَنْ يَكْفِيكَ فَإِنَّ ذَلِكَ مَذَلَّةٌ لِلْمُؤْمِنِ». (1)
«هر گاه با كسى همراه مىشوى، با همانند خود همراه شو؛ زيرا اگر با كسى همراه شوى كه هزينه و مخارج تو را به عهده بگيرد اين سبب ذلّت و خوارى انسان مؤمن مىگردد.»
به اين روايت جالب، توجه كنيد:
حسين بن ابى العلا مىگويد: با بيست و چند نفر به سمت مكّه به راه افتاديم، به هر منزل (و محلّ استراحتى) كه مىرسيديم، براى آنها يك گوسفند ذبح مىنمودم (و به خوبى از آنان پذيرايى مىكردم)، تا اينكه خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم؛ امام فرمود: اى حسين (چرا) مؤمنين را ذليل مىكنى؟! گفتم: به خداوند پناه مىبرم اگر چنين كارى كرده باشم. فرمود: به من خبر رسيده است كه در هر منزل و موقفى، گوسفندى را ذبح كردهاى. گفتم: اين كار من فقط براى (رضاى) پروردگار متعال بوده است. فرمود: مگر نمىدانى كه برخى از همراهان تو، دوست داشتند همانند تو عمل كنند (و بذل و بخشش نمايند) امّا توان آن را ندارند، بعد به سرزنش خود مىپردازند (و خويشتن را مذمّت مىكنند؟!).
گفتم: بار الها! از تو طلب مغفرت مىكنم و (قول مىدهم كه) ديگر اينگونه نباشم. (2)
در صورتى كه انسان با شخصى همسفر و همراه است، خوب است كه نام او، پدرش، قبيله و عشيرهاش را بپرسد. (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «إِذا كُنْتُمْ ثَلاثَةً فِي سَفَرٍ فأَمِّرُوا أَحَدَكُم»؛ (2)
«اگر در مسافرت (حداقل) سه نفر بوديد يكى را به سرپرستى برگزينيد.»
ضرورت مديريّت در پيشرفت بهتر كارها، تصميمگيرى و تدبير امور و ... بر كسى پوشيده نيست.
بديهى است فردى كه انتخاب مىشود، بايد توانايى تحمل مشكلات، مديريت و تدبير را داشته باشد و سنگ صبورى براى ديگران بشمار آيد.
گاهى در كارى از شما درخواست كمك مىكنند، لازم است به آنان كمك كنيد (در فرض توانايى)
«وَ إِنِ اسْتَعَانُوا بِكَ فَأَعِنْهُمْ». (3)
آنان گاهى كارى را انجام مىدهند و كمك هم نمىخواهند، چه نتيجه آن كار براى گروهى باشد و چه براى همه، باز هم بايد به آنان كمك كرد.
«وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ يَعْمَلُونَ فَاعْمَلْ مَعَهُمْ». (4)
هنگامى كه ديدى ايشان كار مىكنند تو نيز با آنان و همراهشان كار كن.
رسول گرامىاسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس به مؤمن مسافرى كمك كند، خداوند متعال هفتاد و سه گرفتارى را از او برطرف مىسازد. (1)
و از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه: حضرت سجاد عليه السلام با كاروانى به سفر حج مىرفت كه او را نشناسند و با آنان شرط مىكرد كه به عنوان خادم آنان با آنها همراه گردد و كارهايى كه مىتواند براى آنان انجام دهد، يك بار با عدهاى به سفر رفت (به همين كيفيت)، يك نفر از آنان حضرت را شناخت، فورى به نزد كاروانيان رفته و گفت: آيا اين مرد را مىشناسيد؟! گفتند: نه، گفت: اين شخص، على بن الحسين است، با شتاب نزد امام عليه السلام رفتند و دست و پايش را بوسيدند و گفتند: اى فرزند پيامبر، مىخواهى كه ما به آتش جهنم گرفتار شويم؟ اگر (خداى ناكرده) يك بىادبى در گفتار يا رفتار ما نسبت به شما سر مىزد تا آخر عمر بيچاره مىشديم! چه انگيزهاى باعث شد كه شما خود را معرّفى نكنيد؟! حضرت در پاسخ فرمود:
«يك بار، در سفرى با مردمى كه مرا مىشناختند به مسافرت رفتم، ولى آنان به خاطر رسول خدا (و اينكه من فرزند او هستم) چنان با من رفتار كردند كه خود را مستحق آن نمىديدم، لذا از آن پس تصميم بر پنهان كردن (شخصيت) خود (و عدم معرفى خويش) گرفتم.» (2)
و از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه؛ با جمعى از اصحاب در سفر بودند، دستور دادند گوسفندى را ذبح كنند. (در تقسيم كار) شخصى گفت: ذبحش به عهده من، ديگرى گفت: كندن پوستش با من، فرد ديگرى گفت: من هم قطعه قطعهاش مىكنم، مردى ديگر گفت: پختش با من، رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز فرمود: جمع كردن چوب و هيزم (براى آتش آن) با من، همگى گفتند: پدر و مادر ما به فدايت، اى رسول خدا، شما خود را به زحمت نيندازيد، ما اين كار را مىكنيم، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مىدانم شما اين كارها را انجام مىدهيد و نيازى به كار من نيست، ولى پروردگار متعال خوش ندارد كه در جمع و گروهى، فردى به تنهايى بايستد و نظارهگر بقيه باشد. آنگاه رسول خدا برخاست و به
جمعكردن هيزم پرداخت. (1)
نزد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از مردى سخن به ميان آمد و گفته شد كه «انسان خوبى است»، گفتند اى رسول خدا، او به قصد حج با ما همراه گشت و وقتى در منزلى فرود مىآمديم پيوسته «لا الهَ الّا اللَّهُ» مىگفت و تا زمانى كه از آنجا كوچ مىكرديم، باز به ذكر خدا مشغول مىشد، تا منزل بعد، رسول اللَّه فرمود: چه كسى غذاى او و علوفه مركب او را آماده مىكرد؟ گفتند: همه ما. فرمود: همه شما، از او بهتر هستيد! (2)
در روايتى منسوب به امام صادق عليه السلام آمده است كه:
اگر كسى با برادر مؤمنش در راهى با هم مىروند، چنانچه جلوتر راه برود تا حدّى كه آن برادر دينى از (زاويه) ديد او پنهان بماند (و عقب بيفتد اگر حادثهاى براى او رخ دهد) در ريختن خون او و از بين رفتن او شريك است. (3)
در روايتى از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله رسيده است كه:
اگر در مسافرت بوديد و يكى از همراهانتان مريض شد، سه روز براى (خوب شدن) او بمانيد. (4)(تا سه روز ماندن حقّ اوست بر شما).
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمودند: از مروّت در سفر است كه:
«كمتر با همراهانت مخالفت كنى»؛ «وَ قِلَّةُ الْخِلافِ عَلَى مَنْ صَحِبَكَ». (5)
همچنين از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند: لقمان به فرزندش در مورد سفر
سفارشهايى داشته است؛ از آن جمله است:
«وَ كُنْ لِأَصْحَابِكَ مُوَافِقاً إِلَّا فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ «با همراهانت موافق و همراه باش مگر در جايى كه به گناه منتهى مىشود.» (1)
از امام صادق عليه السلام روايت شده كه: لقمان به فرزندش در مورد مسافرت، سفارشهايى كرد و گفت:
«إِذَا سَافَرْتَ مَعَ قَوْمٍ فَأَكْثِرِ اسْتِشَارَتَكَ إِيَّاهُمْ فِي أَمْرِكَ وَ أُمُورِهِمْ». (2)
«هرگاه با افرادى به سفر مىروى، در كارهاى خود و آنان، با آنها مشورت كن.»
«وَ اجْهَدْ رَأْيَكَ لَهُمْ إِذَا اسْتَشَارُوكَ ثُمَّ لا تَعْزِمْ حَتَّى تَثَبَّتَ وَ تَنْظُرَ».
«وقتى از تو نظر و مشورتى خواستند، در ارائه رأى و نظرى واقعبينانه و سودمند خود تلاش كن، و تا اين نظر تثبيت و بازنگرى نشده است، تصميم به اظهار آن مگير.» (3)
در مسائل مختلفى كه رخ مىدهد بايد با هوشيارى با آن مقابله كرد و تصميم گرفت و احتياط را در جايى كه اطمينان نداريم، فراموش نكنيم.
از فرياد كشيدن در مسير سفر پرهيز كنيد: «وايّاك ورَفْع الصَّوتِ في مسيرِك». (4)
در روايت آمده است:
الف- زمانى كه وقت نماز مىرسد، آن را به خاطر چيز ديگر به تأخير ميندازيد، نماز را بخوانيد تا از اين جهت خيال شما آسوده گردد؛ زيرا دَينى است كه به گردن داريد.
ب- سعىكنيدنمازرا بهجماعت بخوانيد (اگر چه باكمىِ جا ومشكلاتىهمراه باشد).
ج- در حال سوارى، قرآن را قرائت (و تلاوت) بنماييد.
د- در حالتى كه مشغول كارى هستيد به ذكر و تسبيح (سبحان اللَّه) مشغول باشيد.
ه- در حالتى كه فارغ (از هر كارى) هستيد، به دعا بپردازيد.
و- وقتى به منزلگاهى مىرسيد و فرود مىآييد: نخست پيش از نشستن دو ركعت نماز بگزاريد.
ز- هنگام رفتن نيز دو ركعت نماز بجا آوريد. (1)
11- در منزلگاه (2)مناسبى فرود آييد
در روايت است كه: در جايى از زمين فرود آييد كه داراى اين سه ويژگى باشد:
الف: بهترين رنگ را داشته باشد.
ب: نرمترين خاك را داشته باشد.
ج: بيشترين سرسبزى را داشته باشد. (3)
و نيز روايت شده است: هنگامىكه خواستيد برويد، با آن زمين توديع (و خداحافظى) كنيد و بر آن و اهل آن درود و سلام بفرستيد؛ زيرا در هر بقعه و جايى از زمين، اهلى از ملائكه وجود دارد. (4)
لازمه دستيابى به يك سفر مطلوب و مفيد، رعايت اخلاق اسلامى و دستورهايى است كه در خصوص معاشرتها در روايات آمده و فصل مبسوطى از كتب اخلاقى و حديثى را به خود اختصاص داده است. (1)ولى برخى از آنها در سفر اهميت بيشترى مىيابد؛ در محجة البيضاء آمده است كه:
«بايد در سفر، گفتارى خوب داشته باشيم، كرامتهاى اخلاقى را به نمايش بگذاريم؛ زيرا در سفر است كه درون و باطن انسان براى ديگران روشن مىشود.»(2)
حتى در برخى روايات، ما رابه كارهايى سفارش كردهاند كه اخلاق حسنه و رفتارهاى شايسته را در انسان تقويت مىكند. مثلًا از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده است كه: از چيزهايى كه سنّت محسوب مىشود آن است كه وقتى جماعتى با هم به سفر مىروند، هزينهها و مخارج مورد نياز را (از همان آغاز روى هم بگذارند) و بپردازند؛ زيرا اين كار سبب طيب نفس و حسن خلق بيشتر خواهد شد. (3)
و در روايت ديگرى مىخوانيم: «أَكْثِرِ التَّبَسُّمَ فِي وُجُوهِهِمْ»؛ «تبسّم (و لبخند) خود را در برابر آنان زياد كن.» (4)
و خلاصه آنكه، رفتار و گفتار خوب، برخورد كريمانه، بذل و بخشش، اجابت دعوت ديگران، بيخود و بيجا سخن نگفتن، امانتدارى، كمك به آنها و ... مواردى است كه در مسافرت بيشتر سفارش شده است.
از توصيههاى ديگر اين است كه سفر طولانى نشود و چنانچه در حدّ نياز و لازم انجام شده، بيش از آن ادامه نيابد و مسافر سريع به محل خود بازگردد. از امام محمد باقر عليه السلام نقل شده است:
«السَّفَرُ قِطْعَةٌ مِنَ الْعَذَابِ فَإِذَا قَضَى أَحَدُكُمْ سَفَرَهُ فَلْيُسْرِعِ الْعَوْدَ إِلَى أَهْلِهِ». (1)
«سفر از عذاب است، پس آنگاه كه يكى از شما سفر خود را تمام كرد، هر چه زودتر به ميان اهل خود برگردد.»
در «محجة البيضاء» آمده: سزاوار است كه براى اهْل (و خانواده) و نزديكانش تحفه و هديهاى از خوراكى يا غيرخوراكى در حدّ امكان و توانش تهيّه كند و روايت شده است كه اگرچيزى (به عنوان هديه) نيافتيد، لااقل سنگى را در كيسه بگذاريد و با خود بياوريد! (2)
البته روشن است كه مقصود بيان اهميت آوردن هديه است نه اينكه واقعاً سنگ به همراه خود بياورد؛ يعنى آنكه سعى كند دست خالى برنگردد، چون آنان كه منتظر شما هستند و با ديدن شما خوشحال مىشوند، با ديدن هداياى شما، شادى آنان دوچندان گشته و الفت و محبّت بيشتر مىگردد.
لازم به تذكر است: در سفر حج و عمره نبايد خريد سوغات زائران را از بهرهبردارى از اين سفر الهى و معنوى محروم نمايد و خداى ناكرده به جاى استفاده صحيح از اوقات خود، در كوچه و خيابان و بازار وقت خويش را سپرى نمايند. بنابراين حتما بايدبرنامه ريزى نموده، به حداقل خريد سوغات اكتفا كرده بيشتر براى علاقمندان و خويشاوندان به دعا و طواف و نماز پرداخت و با دعا در حق آنان، سعادتمندى دنيا و آخرت را به آنان هديه كرد.
البته، جز مواردى كه ذكر شد، آداب ديگرى نيز براى مسافر نقل شده است؛ كه
خوانندگان عزيز به منابع تفصيلى مراجعه كنند. (1)
نكته ديگر اينكه: آداب و ويژگيهايى نيز هست كه چه در سفر و چه در غيرسفر، انسان بايد آنها را مراعات كند. كه در كتاب وسايل الشيعه آمده است. (2)
درباره زمان مسافرت، روايات گوناگونى وجود دارد كه برخى در مورد روزهاى هفته و برخى در روزهاى ماه وارد شده است و ما دو نكته را درباره زمان سفر ياد آورى مىكنيم:
اوّل: صدقه، مانع بلا است.
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه: «تَصَدَّقْ وَ اخْرُجْ أَيَّ يَوْمٍ شِئْتَ»؛ (3)
«صدقه بده و هر روزى كه مىخواهى به سفر برو.»
و در برخى روايات نيز پس از صدقه، به خواندن آية الكرسى تأكيد كرده است. (4)
دوّم: در رواياتى آمده است كه: در شب سفر كنيد، آنهم نه در اول شب، بلكه آخر شب و سَحر. رسول گرامىاسلام فرمود: «عَلَيْكُمْ بِالسَّفَرِ بِاللَّيْلِ فَإِنَّ الْأَرْضَ تُطْوَى بِاللَّيْلِ»؛ «در شب به سفر برويد چون زمين در شب پيموده (و مسافرت كوتاه) مىشود.» (5)
توبه در لغت به معنى رجوع و انابه است. وقتى گفته مىشود كه فلانى توبه كرد، يعنى از گناهى كه كرده بود بازگشت. (1)
زيباترين و گوياترين تعريف را در كلام گهربار على عليه السلام مىتوان يافت كه فرمود:
«التَّوْبَةُ نَدَمٌ بِالْقَلْبِ وَ اسْتِغْفَارٌ بِاللِّسَانِ وَ تَرْكٌ بِالْجَوَارِحِ وَ إِضْمَارُ أَنْ لا يَعُودَ». (2)
«توبه عبارت است از پشيمانى قلبى، آمرزش خواستن با زبان، ترك كردن گناه و تصميم به اينكه ديگر آن گناه را انجام نمىدهد.»
شيخ انصارى در تعريف توبه مىگويد: «توبه برگشت به راه راست است پس از منحرف شدن از راه راست». (3)
ملا محسن فيض كاشانى در تعريف توبه آورده است: «توبه عبارتست از برهنه ساختن قلب از گناه، بعضى آن را چنين تعريف كردهاند كه توبه ترك گناهى است كه قبلًا از انسان سر زده است.» (1)
حضرت امام خمينى رحمه الله در كتاب چهل حديث خود در معناى توبه چنين نوشته است: «بدان كه توبه يكى از منازل مهمّه مشكله است و آن عبارت است از رجوع از طبيعت به سوى روحانيّت نفس بعد از آنكه به واسطه معاصى و كدورت نافرمانى نورانيّت فطرت و روحانيّت محجوب به ظلمت شده» (2)پس توبه در واقع انقلابى عليه خويشتن است. توبه نگاهى دوباره و بيعتى ديگر با پروردگار خويش است. توبه را مىتوان زيباترين و خالصانهترين كرنشها دانست. توبه تولّد مجدّد معنويت و روحانيت انسان است. به قول خواجه عبداللَّه انصارى: «توبه نشان راه است و سالار بار و كليد گنج و شفيع وصال و سر همه شادى و مايه آزادى ... توبه آن است كه از همه موجودات دل برگيرى، روى در حق آرى». (3)
توبه معراج آدمى است. نشان عروج انسان و راز بندگى و دل به حق دادن است.
راهى است كه سرمنزلش وصال محبوب و فانى شدن در ذات اوست.
از نكتههاى مهمى كه علماى اخلاق بدان توجه ويژه دارند، وجوب توبه است از معصيت وتوبه و معصيت قرين هم هستند. شكى نيست كه انسانها معصوم نيستند. جاذبههاى گناه كسان زيادى را هميشه و برخى ديگر را گاهگاهى به دام خود مىكشد. آنگاه كه خداوند آدم را آفريد و شيطان را از درگاه ربوبىاش راند، اين موجود رانده شده، قسم ياد كرد كه همه بندگان خدا را گمراه مىكند و خداوند در رحمت توبه را بر بندگانش گشود.
رسول گرامى نيز به اين حقيقت كه انسانها در معرض خطا هستند اذعان دارند و مىفرمايند: «كُلَّ بَني آدَمَ خَطّاءٌ وَ خَيرُ الْخَطّائين التَّوَّابُون» (1)
«تمامى فرزندان آدم در معرض خطا هستند و بهترين خطاكاران كسانى هستند كه توبه كنند.»
از مجموع روايات و احاديث بر مىآيد كه گناه نوعى مرض است و بر مريض لازم است كه علاج مرض خود نمايد. اگر شخصى خواسته يا ناخواسته مقدارى سمّ بخورد، همه عاقلان مىگويند كه بر او واجب است دارو مصرف نمايد تا اثر سم را از بين ببرد و اگر اين كار را انجام ندهد گرفتار هلاكت مىشود. گناه براى روح و جسم هر انسانى به منزله سمّ است. همانطوركه سمّ بدن بيمار را فاسد مىكند، گناه هم روح آدمى را تباه مىسازد.
قال على عليه السلام «بِئْسَ الْقَلادَةُ الْآثام»؛ (2)
«بد قلادهاى است قلاده گناهان».
گناه به گردنبندى مىماند كه هميشه به گردن انسان آويزان است و به وسيله توبه است كه آدمى از دام گناهان رهايى مىيابد.
امام صادق عليه السلام نيز در روايت ديگرى به فساد گناه و معصيت اشاره كرده، مىفرمايند:
«مَا مِنْ شَيْءٍ أَفْسَدَ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطِيئَةٍ إِنَّ الْقَلْبَ لَيُوَاقِعُ الْخَطِيئَةَ فَمَا تَزَالُ بِهِ حَتَّى تَغْلِبَ عَلَيْهِ فَيُصَيِّرَ أَعْلاهُ أَسْفَلَهُ»؛ «هيچ چيز براى قلب انسان فساد انگيزتر از گناه نيست چه اينكه پيوسته شخص گنهكار درگناه خويش غوطهور مىشود تاآنجا كه قلبش واژگونه مىگردد.»
شيخ بهايى رحمه الله در شرح اربعين خود در زمينه وجوب توبه مىفرمايند:
«... شكى در وجوب فورى توبه نيست؛ زيرا گناهان مانند سمّهاى ضرر رساننده به بدن است، چنانچه بر خورنده سمّ واجب است در معالجه شتاب كند تا بدنش هلاك نشود و از بين نرود. همچنين بر گنهكار واجب است ترك گناه و سرعت در توبه از آن، تا دينش ضايع نگردد، در جاى ديگر مىفرمايند: «لِكُلِّ شَيْءٍ دَوَاءٌ وَ دَوَاءُ الذُّنُوبِ اْلإِسْتِغْفَارُ»؛ (3)
«براى هر بيمارى علاجى است و علاج گناهان آمرزش خواستن است.»
شكى نيست كه وقتى انسان گرفتار دام معصيت و گناه مىشود در حالى كه
بالغ و عاقل باشد و كسى او را بر انجام معصيت مجبور نكرده باشد، از نظر شرع مقدس گناهكار است. اولين تكليفى كه بر عهده هر گناهكارى است توبه مىباشد اما آيا توبه واجب است؟ آيا بر گناهكار است فوراً توبه نمايد؟ توبه به دو دليل واجب است. يكى دليل شرعى و ديگرى دليل عقلى.
اما دليل عقلى: همه عقلا و خردمندان جهان به اين نكته توافق دارند كه اگر كسى خطا كرد بر او واجب است كه ترك خطا نمايد. اگر كسى خطايى مرتكب شد اما در صدد جبران خطاى خود برنيايد همه عقلا او را فردى كم عقل و نادان مىشمرند. گنهكارى كه در توبه مسامحه كند و به وقت ديگرى تأخير اندازد، خود را بين دو خطر بزرگ قرار داده است كه اگر از يكى سالم بماند به ديگرى مبتلا خواهد شد.» (1)
قرآن كريم در موارد زيادى با صيغه امر فرمان به توبه كردن مىدهد. چنانكه مىفرمايد: وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ (2)«اى اهل ايمان همه به درگاه خدا توبه كنيد باشد كه رستگار شويد.» خداوند اين بشارت را پس از هشدار به آدميان (در اينكه پاكدامن و عفيف باشند و به حلال و حرام توجه نمايند) مىدهد. خطاب پرورگار در اين آيه شامل جميع مؤمنان مىشود؛ يعنى اگر يكى از مؤمنان گناهى مرتكب شد لازم است توبه نمايد.
در آيه ديگر مىفرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسَى رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيُدْخِلَكُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ (3)
؛ «الا اى مؤمنان به درگاه خدا توبه نصوح (خالص و بادوام) كنيد كه خدا گناهانتان را محو گرداند و شما را در باغهاى بهشتى كه زير درختانش نهرها جاريست داخل كند.»
در آيه ديگرى مىفرمايد: إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ
عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ (1)
؛ «آنان كه مردان و زنان مؤمن را به آتش فتنه و عذاب سوختند بر آنها عذاب جهنّم و آتش سوزان دوزخ مهيّاست.» در اين آيه نيز به كسانى كه توبه نكنند وعده عذاب داده شده است. بديهى است وقتى حفظ جان از هلاكت و عذاب جاودانى واجب است. پس توبه كردن نيز واجب خواهد بود.
توبه، مائده آسمانى است كه نعمتهاى بىكران الهى بر آن گسترده است. خداوند به سبب توبه گناهان بىشمارى از گناهكاران مىبخشد و به ديده اغماض به آنها مىنگرد.
بخشش گناهان و معصيتهاى گناهكاران، نه تنها در آخرت عذاب الهى را برمىدارد بلكه در دنيا سبب نجات مىشود. پس توبه درجهاى از درجات بالاى ديندارى و خداترسى است. بديهى است عملى كه در دنيا و آخرت انسان اين همه نفوذ معنوى دارد، بايسته است كه شرايط ويژهاى داشته باشد. توبه يك كلمه يا چند جمله استغاثه نيست كه فقط به زبان آورده شود. چه بسيارند كسانى كه لفظ توبه ورد زبان آنهاست، امّا در سلك مجرمين و بيگانگان از پروردگار هستند. كسانى هستند كه بر زبانشان لفظ مُطهَّر توبه است، اما قلبشان را لايهاى ضخيم از سياهى گناه و معصيت پوشانده است.
زائر خانه خدا بايد شرايط و اسبابى را فراهم آورد تا توبهاش واقعى شود. بايد همه بدهكاريهاى دنيايىاش را بپردازد و حقوقى الهى و حقوق مردم كه بر عهده اوست همه را تسويه كند آنگاه با رويى باز به زيارت خانه خدا برود. بايد هر ستمى كه كرده، جبران نمايد. حساب وكتاب خود را باخدا وخلق خدا صافكند آنگاه «الهى أتوب اليك» بگويد.
حضرت امام خمينى قدس سره در اينباره مىفرمايند:
«اگر در حديث ديدى يا شنيدى كه حق تعالى بر اين امت تفضل فرموده و توبه آنان را تا قبل از وقت معاينه آثار مرگ يا خود آن، قبول مىفرمايد، صحيح است، ولى هيهات كه در آن وقت توبه از انسان متمشّى شود. مگر توبه لفظ است؟ قيام به امر توبه زحمت دارد. برگشت و عزم برگشت نكردن،
1) . بروج: 10
رياضات علميّه و عمليّه لازم دارد. والّا خود به خود انسان نادر اتّفاق مىافتد كه در فكر توبه بيفتد يا موفق به آن شود يا اگر شد بتواند به شرايط صحّت و قبول آن يا به شرايط كمال آن قيام كند. چه بسا باشد كه قبل از فكر توبه يا عملى كردن آن، اجل مهلت ندهد و انسان را با بار معاصى سنگين و ظلمت بىپايان گناهان، از اين نشأة منتقل نمايد. آن وقت خدا مىداند كه به چه گرفتاريها و بدبختىها دچار مىشود.» (1)
استغفار محتاج به لفظ خاصى نيست. مراسم ويژهاى ندارد.
«عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ اْلِاسْتِغْفَارُ لَكُمْ حِصْنَيْنِ حَصِينَيْنِ مِنَ الْعَذَابِ فَمَضَى أَكْبَرُ الْحِصْنَيْنِ وَ بَقِيَ اْلِاسْتِغْفَارُ فَأَكْثِرُوا مِنْهُ فَإِنَّهُ مِمْحَاةٌ لِلذُّنُوبِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ». (2)
امام باقر عليه السلام فرمود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله و استغفار دو دژ محكم هستند، دو دژ محكم در برابر عذاب. پس يكى از دو دژ گذشت و استغفار مانده است. پس زياد استغفار كنيد كه استغفار محو كننده گناهان است چنانكه خداوند مىفرمايد: تا تو در ميان آنها هستى خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد و نيز مادامى كه از نافرمانى خدا پشيمان شوند، به درگاه خدا توبه و استغفار كنند. باز آنها را عذاب نكند.»
شهيد مطهرى رحمه الله نيز مىفرمايند: «توبه اوّلين منزل اهل سلوك و اهل عبادت و عبوديت است. اگر كسى آهنگ تقرب نزد پروردگار را داشته باشد، براى اينكه خود را آماده كند، بايد از گذشته سياه و تيره خود بازگردد و توبه كند.» (3)
محمّد زارعى نورآبادى
در قرآن كريم و روايات، از فضيلت توبه و آثار آن بسيار سخن به ميان آمده است.
خداوند كريم 300 مرتبه در جاى جاى قرآن، خود را با صفاتى چون: رحيم، غفّار، ودود و غفور ستوده است و در موارد بسيارى با صفت توّاب به گناهكاران بشارت مىدهد.
توبه كليد سعادت و سرمايه نجات آدمى و راه رستگارى نااميدان و سركشتگان است.
علّامه ملّا مهدى نراقى در فضيلت توبه مىنويسد: «بدان كه توبه نخستين مقام از مقامات دين و سرمايه ساكنان راه و كليد استقامتِ خواستاران ايمان و سرآغاز تقرّب به پروردگار عالميان است.» (1)
آثار توبه را مىتوان در امور ذيل خلاصه كرد:
يكى از آثار و فضيلتهاى توبه اين است كه توبهكننده مورد محبّت و عنايت ويژه حق تعالى قرار مىگيرد. چنانكه مىفرمايد: إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ؛ (2)
«همانا خداوند توبهكاران و پاكيزهكاران را دوست مىدارد.»
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَشَدُّ فَرَحاً بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنْ رَجُلٍ أَضَلَّ رَاحِلَتَهُ وَ زَادَهُ فِي لَيْلَةٍ ظَلْمَاءَ فَوَجَدَهَا فَاللَّهُ أَشَدُّ فَرَحاً بِتَوْبَةِ عَبْدِهِ مِنْ ذَلِكَ الرَّجُلِ بِرَاحِلَتِهِ حِينَ وَجَدَهَا». (1)
«خداى تعالى شادتر است به توبه بنده خود از مردى كه در شب تاريك در بيابانى مركب و توشه خود را گم كرده باشد و ناگاه آن را بيابد.»
زمانى كه قوم حضرت موسى عليه السلام درغياب او به پرستش گوساله مىپردازند باز اين پيام رحمت الهى است كه از زبان حضرت موسى به قوم گوساله پرستش نويد بخشش و محبّت پروردگار مىدهد:
«اى قوم من، شما ظلم به نفس خود كرديد كه گوساله پرستى اختيار نموديد، فَتوبوا الى بارئكم ...؛ «پس توبه كنيد و به سوى خدا بازگرديد و (به كيفر جهالت خود) بكشتن يكديگر تيغ بركشيد، اين در پيشگاه خدا بهتر كفاره عمل شما است. آنگاه توبه شما را پذيرفت و خدا توبه پذير و مهربان است.» (2)
قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «ما مِنْ شَيْءٍ أحَبُّ الَى اللَّهِ تَعالى مِنْ شابٍّ تائِبٍ». (3)
«هيچ چيزى نزد پروردگار پسنديده تر از جوان توبه كار نيست.»
و چه زيباست كه گناهكاران در اين سفره از نعمت بيكران پروردگار بهرهبرند و به وسيله توبه زشتيها و پليديهاى عمل خود را محو و نابود كنند.
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: «طُوبَى لِمَنْ وَجَدَ فِي صَحِيفَةِ عَمَلِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تَحْتَ كُلِّ ذَنْبٍ اسْتَغْفِرُ اللَّهَ».(4)
1) وسائل الشيعه، ج 6، ص 358
2) بقره: 54، وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُمْ بِاتِّخَاذِكُمْ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بَارِئِكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ.
3) علىرضا صابرى، الحكم الزاهره، ص 248
4) وسائل الشيعه، ج 11، ص 355
«خوشا به حال كسى كه در روز قيامت، در نامه عملش زير هر گناهى استغفر اللَّه بنويسند.»
وقتى خداوند حضرت آدم عليه السلام را آفريد و به ملائك فرمان داد كه بر آدم سجده نمايند، شيطان كبر ورزيد و بر حضرت آدم سجده نكرد و به همين سبب از درگاه الهى رانده شد و آنگاه به پروردگار چنين گفت: فبِعزَّتِكَ لأغوينّهُم أجْمَعين؛ «به عزّتت قسم همه بندگانت را گمراه مىكنم»، شيطان با اين عملش به عنوان دشمن قسم خورده اولاد آدم پا به عرصه كارزار گذاشت. حضرت آدم عليه السلام از اينكه فرزندانش گرفتار چنين دشمنى هستند، به درگاه خداوند چنين انابه كرد:
«پروردگارا! شيطان را بر من مسلط ساختى و او را همچون خون (كه در رگهايم جريان دارد) در من جاى دادى براى من هم چيزى مقرر فرما. خطاب رسيد: اى آدم براى تو اين را قرار دادم كه هر يك از فرزندانت كه آهنگ گناهى كند و مرتكب آن نشود، چيزى بر او نوشته نشود و چون مرتكب شد يك گناه بر او نوشته شود، و اگر قصد كار نيكى كند و آن را انجام ندهد يك حسنه براى او نوشته شود و اگر انجام دهد ده حسنه برايش نوشته شود. عرض كرد: پروردگارا! بيفزا، فرمود: برايت مقرر ساختم كه هر يك از فرزندانت كه گناهى كند سپس آمرزش خواهد، او را بيامرزم، عرض كرد: پروردگارا! بيفزا، فرمود: براى ايشان توبه را قرار دادم و توبه را براى آنها گسترش دادم تا نفس به گلوگاه رسد. عرض كرد: پروردگارا! مرا بس است.» (1)
خداوند كريم چنان آمرزنده و نسبت به بندگان مهربان است كه با يك اراده و پشيمانىِ بندهاش، گناهان بىشمار او را مىبخشد: إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ
1) جامع السعادات، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، ج 3، ص 90 يا اصول كافى، ج 2، ص 440.
عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَنُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً. (1)چنانچه از گناهان بزرگى كه شما را از آن نهى كردهاند دورى گزينيد ما از گناهان ديگر شما درگذريم و شما را به مقامى بلند و نيكو برسانيم.
«عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهما السلام قَالَ: لَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ اْلآيَةُ وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِم صَعِدَ إِبْلِيسُ جَبَلًا بِمَكَّةَ يُقَالُ لَهُ ثَوْرٌ فَصَرَخَ بِأَعْلَى صَوْتِهِ بِعَفَارِيتِهِ فَاجْتَمَعُوا إِلَيْهِ فَقَالَ نَزَلَتْ هَذِهِ اْلآيَةُ فَمَنْ لَهَا فَقَامَ عِفْرِيتٌ مِنَ الشَّيَاطِينِ فَقَالَ أَنَا لَهَا بِكَذَا وَ كَذَا فَقَالَ لَسْتَ لَهَا ثُمَّ قَامَ آخَرُ فَقَالَ مِثْلَ ذَلِكَ فَقَالَ لَسْتَ لَهَا فَقَالَ الْوَسْوَاسُ الْخَنَّاسُ أَنَا لَهَا قَالَ بِمَا ذَا قَالَ أَعِدُهُمْ وَ أُمَنِّيهِمْ حَتَّى يُوَاقِعُوا الْخَطِيئَةَ فَإِذَا وَاقَعُوا الْخَطِيئَةَ أَنْسَيْتُهُمُ اْلِاسْتِغْفَارَ فَقَالَ أَنْتَ لَهَا فَوَكَّلَهُ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ». (2)
امام جعفر صادق عليه السلام مىفرمايد: «زمانى كه آيه وَالَّذِينَ اذا فَعَلُوا فاحِشَةً ... (3)
نازل شد، ابليس بر فراز كوهى در مكّه به نام «ثور» رفت و ناله و فرياد كرد و ديگر شياطين تحت امر خود را ندا داد. آنگاه همه شيطانها به نزد او آمدند. ابليس به آنان گفت: اين آيه نازل شده است چه كسى از عهده آن برمىآيد؟ يكى از شياطين به پا خاست و گفت: من مىتوانم به وسيله اين و ... ابليس گفت تو نمىتوانى، يكى ديگر از شياطين از جاى برخاست و گفت من از عهده اين آيه بر مىآيم با اين وسيله و اين ... ابليس گفت تو هم نمىتوانى وسواس خناس يكى ديگر از شياطين، برخاست و گفت من مىتوانم. ابليس گفت چگونه؟ گفت: به آنها وعده مىدهم و آرزومندشان مىكنم تا براى رسيدن به خواستههايشان به گناه بيفتند آنگاه كه مرتكب
گناه شدند. استغفار را از ياد آنها مىبرم. ابليس گفت تو مىتوانى سپس ابلس او را تا روز قيامت مأمور به آن فوق كرد.»
قرآن كريم به آنهايى كه به سبب جهالت و نادانى، گرفتار بدى و گناه شوند و آنگاه توبه كرده و كار نيك انجام دهند، وعده بخشش و مهربانى داده است. أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (1)
و در جاى ديگر مىفرمايند: وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً (2)
«والبته بر آنكس كه توبه كند و به خدا ايمان آرد و نكوكار گردد و درست به راه هدايت رود مغفرت و آمرزش من بسيار است.»
پشيمانى ازگناه، نه تنها سبب بخشيدن گناهان مىشود، بلكه سبب پاك شدن دل مىگردد، بديهى است دلى كه پاك گردد، آينه معارف الهى مىشود.
از ديگر آثار و بركات توبه برخوردارى از نعمتهاى مختلف پروردگار است.
در قرآن مىخوانيم:
اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّاراً* يُرْسِلْ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَاراً* وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَاراً* مَا لَكُمْ لَاتَرْجُونَ للَّهِ وَقَاراً. (3)
«اى مردم از درگاه خداى خود آمرزش طلبيد كه او بسيار خداى آمرزنده است. تا باران آسمان را بر شما فراوان نازل كند و شما را به مال بسيار و پسران متعدد مدد فرمايد و باغهاى خرّم ونهرهاى جارى به شما عطا كند.
چرا شما مردم خداى را به عظمت و وقار ياد نمىكنيد؟»
رحمانيّت خداوند چنان گسترده است كه نه تنها گناه گناهكاران را مىبخشد بلكه لغزشهاى آنها را به حسنات تبديل مىكند:
مَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صَالِحاً فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ. (1)
«كسى كه توبه كرده و ايمان و عمل صالح انجام دهد، خداوند بدىهاى آنان را به حسنات تبديل مىكند.»
1) هود: 51
محمّدرضا هفت تنانيان
وصيت در همه حال از سنّتهاى دينى و به ويژه پيش از سفر و بالأخص قبل از عزيمت به حجّ، امر بسيار مطلوب و پسنديده و به سزايى است كه در آيات و روايات نيز بر آن تأكيد و سفارش شده است و در زمره آداب حج است.
در اين مورد دو محور اصلى را مورد بحث قرار مىدهيم:
الف: وصّيت در اسلام.
ب: احكام شرعى وصيّت.
وصيت نمودن خود بخود، مستحب مؤكد است. امّا گاهى واجب مىشود كه لازم است به اين موضوع در بحث احكام بپردازيم.
آيات و روايات زيادى درباره وصيت و تأكيد بر آن وارد شده است؛ از جمله آياتى كه در قرآن مجيد آمده اين است كه خداوند فرموده است:
كُتِبَ عَلَيْكُمْ اذا حَضَرَ احَدَكُمُ الْمَوْتُ انْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ والْاقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقْاً عَلَى الْمُتَّقينَ. (1)
«دستور داده شده كه چون مرگِ يكى از شما را فرا رسيد، اگر داراى متاع دنيا است به طور نيكو و با عدالت براى پدر و مادر و خويشان وصيت كند و اين كار سزاوار مقام پرهيزكاران است.»
با دقت در اين آيه مباركه، اهميت وصيت نمودن معلوم مىشود؛ زيرا اولًا در اين آيه تعبير «كتب عليكم» آمده است. و ثانياً در آخر آيه فرموده است: «حقاً» كه باز تأكيدى بر مطلب است.
تعبير لطيفى كه در اين آيه شريفه وجود دارد اين است كه خداوند از مالى كه انسان از خود بجاى مىگذارد و به آن وصيت مىكند، تعبير «خيراً» فرموده است و اين نشان مىدهد اموالى كه از طريق مشروع و حلال به دست آيد و در مسير استفاده رساندن به اجتماع به كار رود، قرآن آن را خير و بركت مىشمارد. از اين جهت روى اين نظريه كه ذاتاً ثروت بد است خط بطلان مىكشد و از زاهدنماهاى منحرفى كه از اسلام درك صحيحى ندارند بيزارى مىجويد.
البته اگر انسان از خود اموالى كه از راه نامشروع به دست آورده به جاى بگذارد، اين مال نه تنها خير نيست بلكه شر و موجب فساد است.
گفتنى است از اين جمله كه مىفرمايد إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمْ الْمَوْتُ؛ «وقت رسيدن مرگ وصيت كنيد»، نبايد چنين استفاده كرد كه فقط بايد به هنگام فرا رسيدن مرگ وصيت كنيد و در مواقع ديگر نمىشود وصيت كرد، بلكه چنين برمىآيد كه زمان مرگ آخرين فرصت براى وصيت است، از اين رو در روايات بر اصل وصيت كردن و اينكه خوب است انسان وصيت نامهاش هميشه آماده باشد، تأكيد فراوانى ديده مىشود كه در ذيل چند نمونه از آن را مىآوريم:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: الْوَصِيَّةُ حَقٌّ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ». (2)
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله: لَيْسَ يَنْبَغِي لِلْمُسْلِمِ أَنْ يَبِيتَ لَيْلَتَيْنِ إِلَّا وَ وَصِيَّتُهُ مَكْتُوبَةٌ عِنْدَ رَأْسِهِ». (1)
از اين روايات استفاده مىشود كه هميشه بايد وصيت نامه انسان نوشته شده و آماده باشد.
ودر جاى ديگر مىفرمايد: اگركسى بدون وصيت بميرد اين مرگ مرگ جاهليت است. (2)
يا «مَنْ لَمْ يُوصِ عِنْدَ مَوْتِهِ لِذَوِي قَرَابَتِهِ فَقَدْ خَتَمَ عَمَلَهُ بِمَعْصِيَةٍ»؛ «اگر كسى براى بعضى از فاميلهايش كه ارث نمىبرند وصيت نكند، به هنگام مرگش، عملش را به معصيت ختم كرده است.» (3)
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اين كه اگر اسلام قانون ارث را تشريع كرده است و ورثه هم طبق قانون ارث، هر كدام سهم خود را مىبرند پس وصيت كردن براى چيست؟
پاسخ اين است كه:
اولًا: ممكن است برخى از حقوق مردم به عهده متوفّى باشد كه بايد براى اداى آن حقوق، وصيت كند و از روايتى كه در زير مىآوريم معلوم مىشود كه چقدر لازم و ضرورى است كه مردم، خصوصاً حاجيان محترم چنانچه حقوق مردم بر عهده آنان باشد، اگر وقت آن رسيده آن را ادا كنند و اگر وقتش نرسيده وصيت كنند و آن روايت اين است كه:
در حجة الوداع هنگام غروب روز عرفه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به بلال فرمود، مردم را
ساكت كن، تا مطلبى بگويم. همين كه مردم ساكت شدند رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: همانا خدا بر شما منت گذاشت و خوبان شما را بخشيد و به احترام مقام نيكوكاران از تقصير بدان شما نيز صرف نظر كرد. بدانيد كه همه شما مورد عفو قرار گرفتهايد.
در آخر حديث فرمود: «... إِلَّا أَهْلَ التَّبِعَاتِ ...»؛ اين عفو خداوند، شامل افرادى كه حق مردم را از بين بردهاند نمىشود. (1)
ثانياً: وصيت كردن نوعى ترميم و جبران كوتاهيها و سهلانگاريهايى است كه انسان در زمان حيات خود نسبت به بستگانش انجام مىدهد. حتى اگر بتواند بوسيله وصيت كردن بين ورثه نوعى محبت و الفت ايجاد كند بسيار مناسب است كه براى اين منظور وصيت كند روايت زير گواه خوبى است بر اين مطلب:
راوى مىگويد: در لحظات آخر عمر امام صادق عليه السلام در حضور مباركش بودم كه ناگهان حضرت بيهوش شد پس از لحظاتى به هوش آمد و فرمود به حسن بن على بن على بن الحسين هفتاد دينار بدهيد. من به امام عليه السلام عرض كردم: آيا به كسى كه بر شما شمشير كشيد و قصد كشتن شما را داشت، چيزى مىدهيد، امام فرمود: آيا قرآن نخواندهاى؟ عرض كردم كه چرا خواندهام امام در جواب فرمود: مگر نشنيدهاى اين آيه را كه مىفرمايد:
وَالَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ. (2)
«و هم آنچه را خدا امر به پيوند آن كرده (مانند صله رحم) اطاعت مىكنند و از خدا مىترسند و از سختى حساب مىانديشند.» (3)
ثالثاً: ممكن است كه در بين فاميلهاى ميت، افرادى باشند كه از لحاظ قانون نسبت به بقيه كمتر ارث ببرند و يا اصلًا ارث نبرند و صاحب اين مال احساس كند كه اين افراد
نيازمند هستند و خود ورثه هم غنى هستند لذا خوب است كه براى آنها در مقدارى كه مجاز است، وصيت كند.
رابعاً: اين شخص دوست داشته كارهاى نيكى در اجتماع انجام دهد ولى در زمان حياتش موفق به انجام آن كارها نشده است، در اين صورت وصيت مىكند كه بعد از مرگش مقدارى از اموالش را در اين راه خير مصرف كنند.
به علاوه اسلام به افراد چنين اختيارى داده است كه در مقدارى از اموال خود تصرف كند و در موردى كه صلاح مىداند وصيت كند. اين خود نوعى احترام است براى اين افراد كه در زمان حياتشان اين اموال را كه با رنج و زحمت بسيار و از راه حلال به دست آوردهاند، بتوانند در راهى كه صلاح مىدانند وصيت كنند. (1)
همانگونه كه وصيت كردن كار خوبى است و اسلام بر آن تأكيد كرده، تعدى از آن نيز مورد نكوهش و مذمّت است، آيه مباركه مىفرمايد:
مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصَى بِهَا أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضَارٍّ وَصِيَّةً مِنْ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ. (2)
در موقع وصيت، انسان نبايد طورى عمل كند كه به ورثه ضرر برساند و اين امر باعث كينه در بين ورثه شود و اگر در وصيت يك نوع ضرر زدن به بعضى از ورثه باشد در روايت است كه اين از گناهان كبيره است: «إِنَّ الضِّرَارَ فِي الْوَصِيَّةِ مِنَ الْكَبَائِرِ». (3)
اگر انسان بيش از ثلث مالش را وصيت كند و ورثه را از حقشان محروم كند، يا بين ورثه بدون هيچ دليل عقلايى تبعيض قائل شود و براى بعضى بيشتر وصيت كند يا با وجود اينكه خود ورثه نيازمند هستند، براى كار ديگرى وصيت كند، بسيار خوب است كه
در ثلث مالش هم وصيت نكند.
داستان زير نشان دهنده اين مطلب است؛
به رسول اللَّه خبر رسيد كه مردى از انصار چند نفر غلام و كنيز خريده و به هنگام مرگش همه را آزاد كرده است (يعنىبراى ورثه چيزى باقى نگذاشته است) در صورتى كه چند بچه صغير دارد. و آنها نان يك شب را هم ندارند! آن حضرت فرمود با او چه كرديد؟ گفتند بهخاك سپرديم. حضرت فرمود: اگر من مطّلع شده بودم، او را در قبرستان مسلمانها دفن نمىكردم از جهت اينكه بچههاى خود را اين چنين به گدايى انداخته است. (1)
براى اينكه حقوق ورثه در اموال ميت از بين نرود و حق بازماندگان و ايتام و كودكان پايمال نشود، خداوند به افراد با ايمان دستور مىدهد و مىفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهَادَةُ بَيْنِكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمْ الْمَوْتُ حِينَ الْوَصِيَّةِ اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْكُمْ. (2)
«اى كسانى كه ايمان آورديد، هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسيد، به هنگام وصيت كردن، دو نفر از افراد عادل را به گواهى بطلبيد و اموال خودتان را به عنوان امانت براى تحويل دادن به ورثه به آنها بسپاريد.»
بنابراين عدالت در وصيت اقتضا مىكند كه صاحب مال تمام جوانب؛ اعم از ورثه، غير ورثه و جامعه اسلامى را در نظر بگيرد و طورى وصيت كند كه پيش مردم مورد ستايش قرار گيرد و ظلم در آن نباشد؛ مثلًا اگر اين شخص مال فراوانى دارد خوب است به نفع افراد فقير هم وصيت كند. لذا آيه 180 سوره بقره فرمود كه:
الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ؛ وصيت بايد معروف و شايسته باشد.
خلاصه اگر انسان تمام جوانب را در نظر بگيرد و سپس وصيت كند مصداق اين روايت رسول خدا صلى الله عليه و آله مىشود كه فرمود، «مَنْ مَاتَ عَلَى وَصِيَّةٍ حَسَنَةٍ مَاتَ شَهِيداً»؛ (3)
«كسى كه
با وصيت شايسته از دنيا برود شهيد مرده است.»
در مقابل اگر كسى به وقت مرگ وصيت شايسته نكند اين شخص از جهت عقل و مروّت ناقص است؛ «عَنْ ابِي عَبْدِاللَّه عليه السلام: مَنْ لَمْ يُحْسِنْ عِنْدَ الْمَوْتِ وَصِيَّتَهُ كَانَ نَقْصاً فِي مُرُوءَتِهِ وَ عَقْلِهِ».». (1)
وصيتِ خوب آن قدر تأثير دارد كه در روايت مىفرمايد: «عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عليه السلام قَالَ: مَنْ عَدَلَ فِي وَصِيَّتِهِ كَانَ كَمَنْ تَصَدَّقَ بِهَا فِي حَيَاتِهِ وَ مَنْ جَارَ فِي وَصِيَّتِهِ لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ عَنْهُ مُعْرِضٌ». (2)
اگر كسى در وصيت عدالت را رعايت كند، مثل اين است كه در زمان حياتش آن اموال را صدقه داده است و اگر در وصيت ظلم كند در روز قيامت خداوند را در حالى ملاقات مىكند كه خداوند از او اعراض كرده است!
احكام شرعى وصيت (3)
تعريف وصيت: وصيت آن است كه انسان سفارش كند بعد از مرگش براى او كارهايى انجام دهند يا بگويد بعد از مرگش چيزى از مال او، ملك كسى باشد، يا براى اولاد خود و كسانى كه اختيار آنها با اوست قيم و سرپرست معين كند.
1- عاقل باشد، 2- بالغ باشد، 3- از روى اختيار وصيت كند، 4- سفيه نباشد، 5- محجور از تصرف در اموالش نباشد، 6- قاتل خودش عمداً نباشد.
وصيت نمودن خود به خود مستحب مؤكّد است امّا گاهى واجب مىشود.
1- اگر از مردم امانت و وديعهاى پيش او باشد، بايد وصيت كند كه به صاحبش بدهند.
2- اگر اموال مردم پيش او باشد بايد وصيت كند كه به صاحبش بدهند.
3- اگر مالى پيش كسى دارد بايد وصيت كند كه ورثه از آن طرف بگيرند.
4- اگر واجب مالى به عهدهاش باشد بايد وصيت كند كه بپردازند؛ مثل خمس، زكات و مظالم.
5- اگر واجب مالى بدنى بر عهده او باشد مثل حج بايد وصيت كند.
6- اگر واجب بدنى بر عهده او باشد مثل نماز و روزه بايد وصيت كند.
1- مسلمان باشد، 2- بالغ باشد، 3- عاقل باشد، 4- مورد اطمينان باشد.
وصى امين، اگر آنچه در در دست او است تلف شود، بدون تفريط و تعدّى، ضامن نيست.
«تقيه» از كلماتى است كه نه تنها علما و دانشمندان در استعمالات و گفتگوهاى خود به كار مىبرند؛ بلكه توده مردم نيز با مفهوم اجمالى آن آشنا بوده، به لحاظ مشروعيتى كه دارد آن را مورد عمل قرار مىدهند، با اين وصف، مفهوم واقعى و اقسام آن براى عموم، كاملًا روشن نيست، در حالى كه نياز شديدى به يادگيرى و دقت در اقسام آن، به هنگام مسافرت به كشورهاى اسلامى غيرشيعه، مشاهده مىشود. اين نياز با توجه به كثرت حجاج ايرانى كه به بركت انقلاب و استقرار حكومت جمهورى اسلامى، هر سال تعداد چشمگيرى جهت انجام مناسك حج و اداى فريضه بزرگ الهى به كشور عربستان سعودى مسافرت مىنمايند، بيشتر مشاهده مىگردد.
از اين رو فراگيرى اين امر مهم، برهمه شيعيان لازم و ضرورى است. اين جانب با درخواست كه معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى، درصدد برآمدم تا رساله مختصر و فشرده و غير مبسوطى را جهت استفاده عموم، بويژه روحانيون محترم كاروانها، در اين باب تدوين نمايم و با اين كه اشتغالات زياد و كسالتهاى مختلف هركدام مانعى در راه وصول به اين هدف مىباشند معذلك با استمداد از مقام شامخ
ولايت كبرا شروع به آن نمودم. اميد است مورد رضاى حق تعالى و استفاده همگان قرار گيرد و اميد است در آينده نيز توفيق تدوين رساله مبسوطى در اين باب- كه شامل ابعاد مختلف اين بحث مهمّ و موارد استثنا و اشاره به مواردى كه تقيّه جريان ندارد و مدارك مختلف آن باشد- نصيب گردد ان شاءاللَّه تعالى.
محمد فاضل لنكرانى
تقيه اسم مصدر از «تقى، يتقى» يا از «اتّقى، يتّقى» و يا مصدر دوّم كلمه «اتّقى» است (بنابر هر احتمال، حرف واو تبديل به تاء شده است). بنابراين تقيّه مشتق از «وقى» به معناى سپر گرفتن و تحفّظ در پوشش سپر است. كلمه «تقوا» نيز به همين معنى است، نه به معناى پرهيزگارى؛ چراكه تقوا به معناى «حفظ خويشتن در سايه انجام واجبات و ترك محرمات» است؛ به عبارت ديگر تقوا داراى دو بُعد مثبت و منفى است و پرهيزگارى تنها بُعد منفى آن را تشكيل مىدهد. نتيجه آنكه تقيّه معنايى جز تحفّظ و خود نگهدارى ندارد.
از بررسى مجموع آيات و رواياتى كه در مورد تقيّه وارد شده است، چنين استفاده مىشود كه تقيّه بر سه قسم است؛ بدين معنا كه در اين باب، سه عنوان وجود دارد كه هر كدام موضوع براى حكمى واقع شدهاند، اگر چه در نظر ابتدايى نتوانيم عنوان تقيّه را بر هر سه قسم اطلاق نماييم، ليكن با دقت عميق- همانطورى كه بعداً اشاره خواهد شد- صحّت اين اطلاق روشن مىشود.
در صورتى كه انسان در اثر انجام يك عملِ صحيح و مطابق با مذهب و دين خويش، خوف و ترسى را بر جان، ناموس و مال خود و يا ديگران مشاهده كند، بايد از
انجام آن عمل خوددارى و تقيّه كند و عملى را كه مطابق با مذهب مخالفين و يا كفار باشد انجام دهد. و بطور كلى تقيّه خوفى در موردى است كه اضطرار يا اكراهى متوجّه انسان شده باشد. به اين تقيه، در بعضى از آيات و روايات اشاره شده است.
خداوند در قرآن مجيد مىفرمايد:
لَايَتَّخِذْ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنْ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمْ اللَّهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ. (1)
«مسلمانها نبايد كفار را سرپرست خود قرار دهند و هركس چنين كند، هيچگونه ارتباطى با خداوند ندارد، مگر آنكه از آنها بترسد و تقيه كند. و خداوند شما را از مجازات خويش برحذر مىدارد و بازگشت به سوى او است.»
مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ. (2)
«هركس پس از ايمان، به خدا كافر شود، گرفتار غضبى از جانب خدا و عذاب عظيمى خواهد شد، مگر كسى كه او را مجبور به اظهار كفر كنند، در حالى كه دلش آرام به ايمان است.»
بنابر نقلى، اين آيه در مورد گروه و جماعتى نازل شده كه از جمله آنان عمّار و پدر و مادر او (ياسر و سميّه) و عدهاى ديگر است. اين جماعت از سوى كفّار و مشركين مجبور به اظهار كفر شدند در اين ميان، پدر و مادر عمار از اين اظهار خوددارى كردند و شهيد گشتند، ليكن عمار آنچه را كه مشركين مىخواستند، اظهار نمود و از چنگ آنان رهايى يافت. مسلمانان اين جريان را به پيامبر خبر داده، گفتند كه عمار كافر شده است! اينجا بود كه خداوند اين آيه كريمه را نازل فرمود.
در روايت صحيحه فضلاء وارد شده است كه: شنيديم امام باقر عليه السلام فرمود: «التَّقِيَّةُ
فِي كُلِّ شَيْءٍ يُضْطَرُّ إِلَيْهِ ابْنُ آدَمَ فَقَدْ أَحَلَّهُ اللَّهُ لَهُ»؛ (1)
«تقيه در مواردى است كه انسان به آن اضطرار پيدا مىكند و ناگزير مىشود و براستى خداوند آن را جايز و حلال قرار داده است.»
در روايت ديگرى از امام باقر عليه السلام است كه فرمود: «كُلِّ شَيْءٍ خَافَ الْمُؤْمِنُ عَلَى نَفْسِهِ فِيهِ الضَّرَرَ فَلَهُ فِيهِ التَّقِيَّةُ»؛ (2)
«هر چيزى كه مؤمن براى خود در آن ترس داشته باشد، پس بر او است كه تقيّه كند.»
و از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «لَيْسَ شَيْءٌ مِمَّا حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا وَ قَدْ أَحَلَّهُ لِمَنِ اضْطُرَّ إِلَيْهِ»؛ (3)
«هيچ چيزى از محرّمات الهى نيست مگر آنكه خداوند براى انسانِ مضطر حلال فرموده است.»
در اين زمينه روايات فروان ديگرى است كه در كتابهاى وسائل و مستدرك آمده است.
در اين تقيّه، بايد به سه نكته توجّه شود:
1- اين تقيّه مشروعيت آنچه را كه عرف به عنوان ضرورت تشخيص دهد، ثابت مىكند.
امام باقر عليه السلام در صحيحه زراره مىفرمايد:
«التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ ضَرُورَةٍ وَ صَاحِبُهَا أَعْلَمُ بِهَا حِينَ تَنْزِلُ بِهِ». (4)
«در هر ضرورتى تقيّه هست و فرد گرفتار تقيه، از هركس ديگرى به ضرورت آن آگاهتر است.»
2- تقيّه خوفى، نه تنها براى حفظ جان، آبرو و مال خودِ انسان مشروعيت دارد، بلكه براى حفظ ديگران نيز جايز مىشود، از اينرو مىتوان گفت: قسمت عمده تقيّه
ائمه عليهم السلام در بيان احكام خداوند، همين معنى؛ يعنى حفظ شيعه است.
3- از مجموع آيات و روايات استفاده مىشود كه در مشروعيت اين قسم از تقيّه فرقى ميان تقيّه از مخالفين و ديگران، نيست.
قسم دوّم، تقيه به معناى كتمان و پنهان نمودن در مقابل افشا و روشنگرى است.
مقصود اصلى از اين قسم تقيّه، حفظ مذهب حقّه اهل بيت عليهم السلام در برابر قدرتهاى باطل و حكومتهاى جائر است؛ به اين نحو كه چنانچه پيروان اهل بيت، به ظاهر در تحت سيطره و قدرت حكومت باطل و ضد شيعه قرار گيرند و طبعاً اين چنين حكومتى، قدرت و توان خويش را با توطئهها و نيرنگهاى مختلف، جهت از بين بردن مذهب حقّه اماميّه صرف مىكند و هر چه بيشتر سعى خود را در راه محو آثار اين مذهب عزيز معطوف مىدارد. در چنين وضعيت حساسى كه حفظ كيان اسلام بستگى به كتمان و پنهان نمودن مذهب دارد، لازم است شيعيان چنين تقيهاى را رعايت نمايند. در قرآن شريف، خداوند به اين تقيه اشاره فرموده است:
وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ ....»(1)
«مرد مؤمنى از آل فرعون كه ايمانش را پنهان مىكرد گفت.»
امامان معصوم عليهم السلام درباره تقيه كتمانى تأكيد فراوان نموده و براى حفظ اساس مذهب و كيان اسلام واقعى، آن را مورد سفارش كامل قرار دادهاند. تا جايى كه درباره كسانى كه اين تقيه را رعايت نكنند فرمودهاند كه او داراى دين نخواهد بود.
در روايت اعجمى از امام صادق عليه السلام است كه فرمود:
«لا دِينَ لِمَنْ لا تَقِيَّةَ لَهُ». (2)
«كسى كه در دين تقيه نكند، از دين خارج است.»
رواياتى كه بيانگر اين است كه امام تقيّه را جزء دين خود و دين پدران خود مىداند، ناظر به اين نوع از تقيّهاند.
در روايت معلّى بن خنيس است كه امام صادق عليه السلام فرمود:
«يَا مُعَلَّى اكْتُمْ أَمْرَنَا وَ لا تُذِعْهُ فَإِنَّهُ مَنْ كَتَمَ أَمْرَنَا وَ لَمْ يُذِعْهُ أَعَزَّهُ اللَّهُ بِهِ فِي الدُّنْيَا وَ جَعَلَهُ نُوراً بَيْنَ عَيْنَيْهِ فِي اْلآخِرَةِ يَقُودُهُ إِلَى الْجَنَّةِ يَا مُعَلَّى مَنْ أَذَاعَ أَمْرَنَا وَ لَمْ يَكْتُمْهُ أَذَلَّهُ اللَّهُ بِهِ فِي الدُّنْيَا وَ نَزَعَ النُّورَ مِنْ بَيْنِ عَيْنَيْهِ فِي اْلآخِرَةِ وَ جَعَلَهُ ظُلْمَةً تَقُودُهُ إِلَى النَّارِ يَا مُعَلَّى إِنَّ التَّقِيَّةَ مِنْ دِينِي وَ دِينِ آبَائِي وَ لا دِينَ لِمَنْ لا تَقِيَّةَ لَهُ». (1)
اى معلّى! امر و مسلك ما را كتمان كن و آن را شايع و منتشر نساز، بدرستى كه كسى كه كتمان كند مذهب ما را و شايع نسازد آن را، خداوند در دنيا به سبب اين كتمان به او عزّت دهد و نورى در پيش روى او در آخرت قرار دهد كه او را به بهشت رهنمون سازد و اگر كسى مذهب ما را كتمان نسازد و آن را شيوع دهد، خداوند او را ذليل و خوار سازد و در آخرت نور را از پيش روى او بگيرد و ظلمتى كه او را به جهنم بكشاند براى او قرار دهد. معلّى! تقيّه جزئى از دين من و پدرانم مىباشد و كسى كه تقيّه نكند از دين خارج است».
با اينكه در صدر روايت موضوع كتمان و عدم افشا را مطرح فرموده، ليكن در مقام تعليل، عنوان تقيّه را ذكر مىفرمايد و اين مطلب شاهد آن است كه مراد از تقيّه همان كتمان و اخفا و عدم افشا است.
در برخى از رواياتى كه در تفسير بعضى از آيات وارد شده نيز تقيّه به معناى مورد نظر آمده است.
در تفسير آيه شريفه: أُوْلَئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُوا چنين آمده است:
«بِمَا صَبَرُوا عَلَى التَّقِيَّةِ»؛ «به سبب صبرى كه جهت انجام تقيّه داشتهاند.»
و در تفسير آيه: وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ آمده است: «الْحَسَنَةُ التَّقِيَّةُ وَ السَّيِّئَةُ اْلإِذَاعَةُ». (2)
«حسنه همان تقيّه است و سيّئه همان اذاعه و افشا نمودن است.»
در اين روايت مىبينيم كه تقيّه را در برابر اذاعه و افشا قرار داده و اوّلى را حسنه و دوّمى را سيئه معرفى كرده است. از اين تعبير وجود و لزوم چنين تقيّهاى استفاده مىشود و طبعاً مسأله همينطور هم بايد باشد؛ زيرا چنانچه حفظ مسلكِ حق، متوقف بر كتمان و اخفا باشد در اين صورت تقيّه ضرورت پيدا مىكند و بحد وجوب و لزوم مىرسد.
در رابطه با هدف از اين نوع تقيّه، روايت جالبى وارد شده و آن روايت عبداللَّه بن ابى يعفور از امام صادق عليه السلام است كه فرمود:
«اتَّقُوا عَلَى دِينِكُمْ وَ احْجُبُوهُ بِالتَّقِيَّةِ فَإِنَّهُ لا إِيمَانَ لِمَنْ لا تَقِيَّةَ لَهُ إِنَّمَا أَنْتُمْ فِي النَّاسِ كَالنَّحْلِ فِي الطَّيْرِ وَ لَوْ أَنَّ الطَّيْرَ يَعْلَمُ مَا فِي أَجْوَافِ النَّحْلِ مَا بَقِيَ مِنْهَا شَيْءٌ إِلَّا أَكَلَتْهُ وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ عَلِمُوا مَا فِي أَجْوَافِكُمْ أَنَّكُمْ تُحِبُّونَّا أَهْلَ الْبَيْتَ لَأَكَلُوكُمْ بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ لَنَحَلُوكُمْ فِي السِّرِّ وَ الْعَلانِيَةِ رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً مِنْكُمْ كَانَ عَلَى وَلايَتِنَا». (1)
«دينِ خود را حفظ نماييد و آن را با حجابِ تقيّه، بپوشانيد. همانا كسى كه تقيّه ندارد، ايمان ندارد. شما شيعيان در ميان مخالفين مانند زنبور عسل در ميان پرندگانيد؛ همانطورى كه اگر پرندگان بدانند آنچه را كه در دلهاى زنبور عسل هست، تمام آنها را از بين مىبرند، همچنين اگر مخالفين بدانند آنچه را كه در قلبهاى شما وجود دارد، كه همان محبت و دوستى ما اهل بيت باشد، به يقين با زبانهايشان شما را از بين مىبرند و زنبور وار شما را در آشكار و نهان مىگزند، خداوند رحمت كند كسى را كه بر ولايت ما باشد.»
برداشتى كه از اين نوع تقيّه مىتوانيم داشته باشيم- بويژه با تعبير: «كسى كه چنين تقيّهاى را رعايت نكند دين ندارد»- اين است كه حفظ كيان اسلام و اقامه مذهب حق، مساوق و ملازم با داشتن دين و تعهد به آيين، و عدم رعايت آن، موجب جدايى انسان از دين خواهد بود.
با توجه به اين معنى، جا دارد ما چنين ادعا كنيم كه: افراد يا گروههايى كه در برابر
1) وسائل الشيعه، ابواب الامر و النهى، باب 24، ح 7
نظام اسلامى و حاكميت قوانين قرآن در كشور جمهورى اسلامى ايران، ايستاده و درصدد تضعيف و يا از بين بردن اين نظام مقدس مىباشند، به مقتضاى روايت مذكور، از دين فاصله گرفتهاند و با قرآن به مخاصمه و دشمنى پرداختهاند؛ زيرا مقابله با استقرار حاكميت اسلام و سعى و تلاش در تضعيف نظام ارزشمند قرآن، نمىتواند با تدوين و تعهّد به دين سازگار باشد؛ چرا كه دين جز تسليم در برابر مقررات اسلام و گردن نهادن به قوانين آسمانى قرآن مجيد، چيز ديگرى نيست.
و بسى جاى شگفتى است، افرادى كه خود را حامى دين مىدانند و بلكه به اعتقاد خود ارشاد و هدايت جامعه اسلامى را عهدهدار هستند، نتوانند حكومت اسلامى ايران را كه مبتنى براساس اسلامِ واقعى و پيروى از ائمه عليهم السلام است تحمل كنند، بلكه در مقام مقابله با آن برآمده و در ابعاد مختلف به تضعيف آن بپردازند. اينان بدانند كه در پيشگاه خداوند بزرگ كه اسلام را بعنوان دين مرضىّ و مقبول خويش قرار داده و در برابر ملت مسلمان ايران كه با دادن صدها هزار شهيد در راه پيروزى و تداوم انقلاب تسليم خود را در برابر اسلام به ثبوت رساندهاند، غير معذورند و همان عبارتى كه امام معصوم عليه السلام فرمود، بايد در مورد آنها بكار برد كه: «لا دينَ لِمَنْ لا تقيّةَ لَهُ».
در پايان اين قسم از تقيّه، مجدداً تذكرِ اين نكته لازم به نظر مىرسد كه اين نوع تقيّه در زمانى است كه پيروان مذهب حق زير سلطه حكومتهاى ضد حق قرار گرفته باشند، به طورى كه افشاى مذهب حق، موجب تضعيف و يا از بين رفتن آن شود و در حالى كه خود داراى قدرت بوده و تحت سلطه قدرتهاى مخالف نباشد اين نوع از تقيّه جريان ندارد.
هدف از اين تقيّه، حُسن معاشرت و مدارا و جلب مودّت و در نتيجه تحقق وحدت ميان مسلمين است و اين از سويى با شركت يكپارچه در شعائر الهى و نماز جماعت و ساير مظاهر وحدت و در حقيقت حصولِ وحدتِ كلمه ميان همه مسلمانها و عدم پراكندگى آنان، مخصوصاً در برابر كفار و دشمنان تحقق مىيابد و از سوى ديگر بايد
پيروان مذهب حق مورد تعيير و مذمّت و خوارى قرار نگيرند و با شركت در جماعات رفع هرگونه اتهام را از خود بنمايند و با الزام به شركت در جماعات و مانند آن خود را از صف مسلمين جدا نكرده و دچار مخاطره نگردند. اين قسم از تقيّه مورد تأكيد ائمه عليهم السلام قرار گرفته و با تحريص و ترغيب، پيروان خويش را به رعايت آن وادار نمودهاند. در اينجا به نقل چند روايت در اين زمينه مىپردازيم:
1- هشام بن حكم قال سمعت ابا عبداللَّه عليه السلام يقول:
«إِيَّاكُمْ أَنْ تَعْمَلُوا عَمَلًا نُعَيَّرُ بِهِ فَإِنَّ وَلَدَ السَّوْءِ يُعَيَّرُ وَالِدُهُ بِعَمَلِهِ كُونُوا لِمَنِ انْقَطَعْتُمْ إِلَيْهِ زَيْناً وَ لا تَكُونُوا عَلَيْهِ شَيْناً صَلُّوا فِي عَشَائِرِهِمْ وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ لا يَسْبِقُونَكُمْ إِلَى شَيْءٍ مِنَ الْخَيْرِ فَأَنْتُمْ أَوْلَى بِهِ مِنْهُمْ وَ اللَّهِ مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْخَبْءِ قُلْتُ وَ مَا الْخَبْءُ قَالَ التَّقِيَّةُ». (1)
«بپرهيزيد از عملى كه ما را به وسيله آن خوار سازيد، بدرستى كه فرزند بد، با عمل سوء خود باعث ملكوك شدن پدر مىشود. شما شيعه براى كسى كه به او روى آوردهايد، زينت ما باشيد و باعث زشتى و آبرو ريزى ما نشويد.
در نماز جماعت آنها شركت كنيد و از مريضهاى آنها عيادت نماييد و در تشييع جنازهشان حاضر شويد و نبايد آنها در انجام عمل خير بر شما سبقت بگيرند؛ زيرا شما در انجام عمل خير از آنها سزاوارتريد. به خدا قسم خداوند به چيزى كه محبوبتر از خباء؛ يعنى تقيّه باشد، عبادت و پرستش نشده است.»
از اين روايت شريف استفاده مىكنيم كه اعمالى از قبيل عدم شركت در نمازهاى جماعت مسلمانان و نرفتن به عيادت بيمارانشان و حضور پيدانكردن در تشييع جنازه آنان، موجب تعيير پيشوايان و رهبران ما يعنى امامان معصوم عليهم السلام خواهد شد و در حقيقت نقطه سياهى بر دامان پاك و ملكوتى آنان خواهد نشست.
1) وسائل الشيعه، ابواب الامر و النهى، باب 26، ح 2
همچنين از اين روايت استفاده مىشود كه نام و عنوان اين عمل، خبأ و تقيّه است و اين عبادت از محبوبترين عبادتها نزد خداوند متعال است و از همينجا صحّت چنين عبادتى را استفاده مىكنيم؛ زيرا كه عبادت باطل و غير صحيح نمىتواند محبوب خداوند باشد تا چه رسد به اينكه محبوبترين آن قرار گيرد.
2- (روايت صحيح) حماد بن عثمان از امام صادق عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:
«مَنْ صَلَّى مَعَهُمْ فِي الصَّفِّ الْأَوَّلِ كَانَ كَمَنْ صَلَّى خَلْفَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله فِي الصَّفِّ الْأَوَّلِ»؛ (1)
«هركس در صف اوّل با آنان نماز گزارد، مانند كسى است كه با رسول خدا در صف اوّل نماز بخواند.»
پيدا است كه نماز جماعت با رسول خدا آنهم با صف اوّل، داراى چه فضيلت و ثوابى است.
امام صادق عليه السلام طبق اين روايت، نماز با برادران اهل تسنن را در حاليكه الزام و اجبارى از سوى آنان وجود ندارد، همانند نماز با رسول خدا مىداند. آيا با اين تشبيه كسى مىتواند چنين نمازى را باطل و غيرصحيح بداند؟
3- (روايت صحيح) حفص بن بخترى از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «يُحْسَبُ لَكَ إِذَا دَخَلْتَ مَعَهُمْ وَ إِنْ لَمْ تَقْتَدِ بِهِمْ مِثْلُ مَا يُحْسَبُ لَكَ إِذَا كُنْتَ مَعَ مَنْ تَقْتَدِي بِهِ»؛ «هنگامى كه داخل در جماعت آنان شوى، اگرچه اقتدا هم نكنى، اجر و حساب تو همانند كسى است كه به جماعت پيوسته و به نماز اقتدا كرده باشد.»
4- (روايت صحيح) على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر عليهما السلام آورده كه حضرت فرمود: «صَلَّى حَسَنٌ وَ حُسَيْنٌ خَلْفَ مَرْوَانَ وَ نَحْنُ نُصَلِّي مَعَهُمْ»؛ (2)
«امام حسن و امام حسين عليهما السلام در نماز اقتدا به مروان كردند و ما هم با آنان نماز مىخوانيم.»
پيدا است كه حسنين عليهما السلام هيچگونه خوفى از مروان نداشتند و از ظاهر روايت هم چنين استفاده مىشود كه آن دو بزرگوار به اين نماز اكتفا كرده و در مقام اعاده آن برنمىآمدند. و همچنين در همين رابطه بايد عمل اميرالمؤمنين عليه السلام را مورد نظر قرار داد،
كه آن وجود مقدّس در جماعت مسلمين شركت مىنمودند، در حالىكه نمىتوان منشأ آن را خوف قرار داد و ظاهر آن است كه اميرالمؤمنين نمازى را كه با آنان اقامه مىكرد، تكرار نمىنمود؛ بلكه به همان نماز اكتفا مىكرد.
5- روايت اسحاق بن عمار: «قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام إِنِّي أَدْخُلُ الْمَسْجِدَ فَأَجِدُ اْلإِمَامَ قَدْ رَكَعَ وَ قَدْ رَكَعَ الْقَوْمُ فَلا يُمْكِنُنِي أَنْ أُؤَذِّنَ وَ أُقِيمَ أَوْ أُكَبِّرَ فَقَالَ لِي فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَادْخُلْ مَعَهُمْ فِي الرَّكْعَةِ فَاعْتَدَّ بِهَا فَإِنَّهَا مِنْ أَفْضَلِ رَكَعَاتِكَ». (1)
اسحق بن عمار مىگويد: «به امام صادق عليه السلام عرض كردم: من داخل مسجد مىشوم در حالى كه امام جماعت و مردم هم در ركوع هستند و من نمىتوانم اذان و اقامه و سپس تكبير بگويم. امام فرمود: چنين زمانى در نماز آنان شركت كرده و در همان ركعت اقتدا كن كه اين ركعت از بهترين ركعات تو خواهد بود».
از برخى روايات استفاده مىشود كه تقيه مداراتى حتى در برابر ناصبىها نيز جريان دارد و آن روايت زراره از امام باقر عليه السلام است كه فرمود: «لا بَأْسَ بِأَنْ تُصَلِّيَ خَلْفَ النَّاصِبِ وَ لا تَقْرَأَ خَلْفَهُ فِيمَا يُجْهَرُ فِيهِ فَإِنَّ قِرَاءَتَهُ تُجْزِيكَ»؛ (2)
«اشكالى نيست در اينكه اقتدا به ناصب كنى و در نمازهاى جهرى، قرائت نكنى. پس بدرستى كه قرائت او كفايت مىكند تو را.»
البتّه نمىتوان اين امر را مورد انكار قرار داد كه از برخى از روايات چنين استفاده مىشود كه عبادت با اين نحو تقيّه (تقيه مداراتى) نمىتواند صحيح باشد. ليكن اين قسم از روايات، علاوه براينكه بعضى از آنها از نظر سند اعتبار ندارد و فاقد حجيّت است؛ نمىتواند در برابر روايات صحيح بسيارى كه دلالت بر صحّت عبارت دارد، نقشى داشته باشد. با اين حال از اين دسته از روايات هم مانند روايات گذشته، چنين استفاده مىشود كه شركت در جماعات و نماز خواندن با آنان داراى حسنه و درجاتى خواهد بود و در حقيقت رجحان تقيّه مدارايى را همانند روايات گذشته افاده مىكنند.
مناسب است در اينجا به يكى از آن روايات اشاره شود و آن روايت عمر بن يزيد از
امام صادق عليه السلام است كه فرمود: «مَا مِنْكُمْ أَحَدٌ يُصَلِّي صَلاةً فَرِيضَةً فِي وَقْتِهَا ثُمَّ يُصَلِّي مَعَهُمْ صَلاةً تَقِيَّةً وَ هُوَ مُتَوَضِّئٌ إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِهَا خَمْساً وَ عِشْرِينَ دَرَجَةً فَارْغَبُوا فِي ذَلِكَ»؛ (1)
«احدى از شما نيست كه نماز واجبى را در وقت خودش بخواند سپس همان نماز را به صورت تقيّه، در حالى كه وضو دارد با آنان بخواند، مگر اينكه خداوند براى اين نماز تقيهاى، بيست و پنج درجه بنويسد. پس رغبت كنيد در اين امر.»
از اين روايت نيز مىتوان استفاده صحت نمود؛ زيرا نماز با آنان را مقيد به وضو مىكند و اين با بطلان نماز سازگار نيست.
البته در ميان اخبار به رواياتى برمىخوريم كه مفاد آنها بطلان نماز جماعت با آنان است و آنان را به منزله ديوار مىدانند و نماز را تنها با كسى تجويز مىكنند كه از نظر اعتقاد به حق، مورد وثوق و اطمينان باشد. مانند روايت ابى عبداللَّه برقى كه گفت: «كَتَبْتُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي عليه السلام أَ يَجُوزُ الصَّلاةُ خَلْفَ مَنْ وَقَفَ عَلَى أَبِيكَ وَ جَدِّكَ صلى الله عليه و آله فَأَجَابَ لا تُصَلِّ وَرَاءَهُ»؛ (2)
«به موسى بن جعفر عليه السلام نوشتم: آيا اقتدا كردن به شخصى كه به پدر و جد تو توقف كرده است؟ (يعنى واقفيه؛ كسانى كه بعد از امام صادق عليه السلام توقف كردند و امامت شخص ديگرى را نپذيرفتند) امام فرمود در نماز به آنها اقتدا مكن.»
و همينطور روايت زراره كه گفت: «سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عليه السلام عَنِ الصَّلاةِ خَلْفَ الْمُخَالِفِينَ فَقَالَ مَا هُمْ عِنْدِي إِلَّا بِمَنْزِلَةِ الْجُدُرِ»؛ (3)
«از امام صادق عليه السلام درباره اقتدا كردن در نماز به مخالفين پرسيدم، حضرت فرمود: اينها در نزد من به منزله ديوارند.»
و نيز روايت على بن راشد كه گفت: «قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام: إِنَّ مَوَالِيَكَ قَدِ اخْتَلَفُوا فَأُصَلِّي خَلْفَهُمْ جَمِيعاً فَقَالَ لا تُصَلِّ إِلَّا خَلْفَ مَنْ تَثِقُ بِدِينِهِ»؛ (4)
«به امام صادق عليه السلام عرض كردم: دوستان تو مختلف هستند و من در نماز به همه آنها اقتدا مىكنم. امام فرمود: اقتدا نكن در نماز مگر به كسى كه دين و اعتقاد او مورد وثوق است.»
بديهى است كه منظور و هدف اين قسم از روايات، بيان حكم اوّلىِ الهى، با قطع نظر از عناوين و جهات ديگر مانند تقيّه است و در حقيقت منظور از اين روايات آن است كه اگر مصالح ديگرى از قبيل وحدت و تمركز قدرت مسلمين و همانند آن مطرح نباشد طبعاً نماز با آنها غيرمجاز است، ليكن با توجه به آن جهات، نه تنها نماز با آنان مشروعيت دارد، بلكه رجحان و بلكه لزوم پيدا مىكند؛ همچنانكه از روايات گذشته استفاده كرديم.
با توجه به اين نوع از تقيّه كه به منظور جلوگيرى از پراكندگى قدرت مسلمين و ايجاد وحدت و يكپارچگى كامل ميان تمام گروههاى آنان در برابر استكبار جهانى و سلطهگرىهاى ضد انسانى و اسلامى، مشروعيت پيدا نموده، آيا صحيح است كه پيروان مذهب حق در مواقع مسافرت به كشورهاى اسلامى مخصوصاً در مواقع تشرف به مكّه و مدينه براى انجام فريضه الهى كه يك هدف مهم آن نيز تجمّع مسلمانهاى مختلف از كشورهاى گوناگون و آشنا شدن آنان با يكديگر و پىبردن به مشكلات آنان است، خود را از جماعتهاى چندصدهزار نفرى به كنار كشيده و هنگام تشكّل صفوف جماعت در بازارها مشغول خريدن اجناس و يا در منازل به كارهاى شخصى بپردازند؟! و يا حتى در كنار قبرستان بقيع مشغول خواندن زيارت و نوحه و مرثيه براى ائمه بقيع عليهم السلام باشند؟! و مهمتر از آن، هنگام تشكّل صفوف و پُر شدن مسجد، از مسجد خارج شوند؟! كه خود مكرّر چنين صحنههاى زشتى را مشاهده كردهام!
بر روحانيون محترم كاروانها است كه كاملًا مردم را توجيه و با اين نوع از تقيّه؛ يعنى تقيّه مداراتى آشنا سازند و نگذارند مبلّغين سوء و نوشتارهاى مسمومى كه بويژه در ايام حج لبه تيز خود را متوجه شيعه اماميّه كرده و با برداشتهاى سوء از اين قبيل، اذهان مسلمين جهان را در رابطه با پيروان اهل بيت عليهم السلام آلوده نموده و حتى اينان را از صفوف مسلمين خارج كنند و شيعه را بعنوان يك گروه غيراسلامى بشناسانند.
اينها افسانه نيست بلكه حقيقت است، يكى از دوستان ايرانى گفت: در اتوبوس شهرىِ مكّه در كنار شخصى از اهالى سعودى قرار گرفتم، به او سلام كردم ولى جوابى نشنيدم. اعتراض كردم كه مگر جواب سلام واجب نيست؟ جواب داد: آرى، ليكن جواب سلام مسلمان لازم است و شما شيعيان مسلمان نيستيد!
آيا در برابر اين تهمتهاى ناروا و دروغهايى كه تا اعماق قلب را جريحهدار مىكند، راهى جز استفاده از تقيّه مداراتى هست؟
با اين تقيّه است كه مىتوانيم در راه تحقق وحدت مسلمين جهان گامى مؤثر برداريم و راهى را باز كنيم.
با اين تقيه است كه مىتوانيم حفظ اصالت مذهب حق را نموده و شيعه را به عنوان يكى از گروههاى مسلمين و فرق مختلف آنان معرفى كنيم.
با اين تقيّه است كه مىتوانيم با شركت نمودن در نمازهايشان، با آنان آشنا شده و طرح الفت و و دوستى با آنان ريخته و كم كم حقانيت مذهب حق را براى آنان روشن سازيم.
با اين تقيّه است كه مىتوانيم ماهيت انقلاب اسلامى ايران را براى آنها بازگو نماييم.
با اين تقيّه است كه مىتوانيم امام بزرگوار و رهبر عظيمالشأن انقلاب را به عنوان تنها زعيم و رهبر مسلمانهاى جهان معرفى كنيم.
با اين تقيّه است كه مىتوانيم جهان را از خواب غفلت بيدار كرده، در راه مقابله با قدرتهاى حاكم بر آنان، كه در حقيقت ابزار قدرتهاى ضد اسلامى هستند، براى آنها بگشاييم.
با اين تقيّه است كه مىتوانيم در مقابل استعمار حاكم بر جهان، قيام نموده و دست آن را به تدريج كوتاه كنيم.
و بالأخره با اين تقيّه است كه مىتوانيم زمينه را براى ظهور حضرت بقيةاللَّه- عج- آماده نموده و مردم را تشنه وجود ذىجودش قرار دهيم.
در پايان تذكر اين نكته لازم است:
همانطور كه دقّت در اقسام تقيّه و هدفهاى هر قسم روشن مىسازد، تقيّه در تمامى اقسام به معناى تحفّظ و سرّ نگهداشتن است، منتها در تقيّه به معناى اوّل تحفّظ در رابطه با جان و مال و عرض و حيثيت خود و يا ديگر برادران پيرو مذهب حق خواهد بود و تقيّه به معناى دوّم در رابطه با حفظ مذهب حق و جلوگيرى از زوال و از بين رفتن آن بدست قدرتهاى حاكم و سلطهگر است و تقيّه مداراتى در رابطه با حفظ وحدت مسلمين در
برابر استكبار ضداسلام و نيز حفظ مذهب حق در رابطه با مسلمان بودن پيروان آن و حفظ حيثيت پدران ارجمند امّت و زمامداران دلسوز آن؛ يعنى ائمه بزرگوار شيعه است.
از اينجا است كه در اصل معناى تقيّه در اقسام سه گانه هيچگونه تغيير و تفاوتى نيست.
وَالسَّلامُ عَلى جَمِيعِ اخْوانِنا الْمُؤْمِنِينَ وَ عَلى عِبادِ اللَّهِ الصّالِحِينَ وَ رَحْمَةاللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ. (1)
معاونت آموزش و تحقيقات
1) از مرجع عاليقدر حضرت آية اللَّه العظمى آقاى فاضل لنكرانى كه علىرغم اشتغالات فراوان دعوت اين معاونت را پذيرفتند و مقاله عالمانه و ارزشمند فوق را براى استفاده عموم، خصوصاً حضرات آقايان روحانيان كاروانها تدوين كردند صميمانه تشكر و سپاسگزارى نموده، براى معظّم له طول عمر و عزّت دارين مسألت داريم.
محمّد حسين فلاحزاده
آگاهى مديران، معاونان و خدمه كاروانها نسبت به مناسك حج بايد در حد بالاترى از آنچه براى زائران لازم است باشد و گذشته از مسائل عمومى حج، برخى از احكام فقهى رابطه تنگاتنگ با مسائل اجرايى حج دارد، كه مىتوان آنها را با عنوان «احكام فقهى- اجرايى حج» از ساير مسائلجداكرد. آنچهپيش رو داريد اين دسته از مسائل است.
مديريت كاروان حج و خدمت به زائران بيت اللَّه الحرام، از اعمالى است كه رنگ عبادت دارد، از اين رو بايد با قصد قربت و براى رضاى خداوند انجام پذيرد، كه اگر چنين باشد، اجر اخروى فراوانى نيز خواهد داشت.
بر مسؤولان كاروانها لازم است برنامههاى آموزشى حج را بگونهاى تنظيم كنند كه زائران آنها بتوانند به نحو شايستهاى در آن برنامهها شركت كرده و خود را آماده اين سفر عظيم بنمايند؛ يعنى با در نظر گرفتن زمان حركت كاروان و موقعيت شغلى زائران،
جلسات آموزشى در وقت مناسب تشكيل گردد و از نظر مكانى نيز محل برگزارى آنها در جايى باشد كه تمام زائران يا درصد بالايى از آنها بتوانند شركت كنند.
مسؤولان كاروان، زائران خود را به شركت در كلاسهاى آموزشى مناسك، كه توسط روحانيون معظم كاروانها برگزار مىگردد و استفاده از برنامههاى صدا و سيما كه ويژه حج تهيه و پخش مىشود تشويق كنند چون هر چه سطح آگاهى زائران نسبت به مسائل حج بالاتر باشد، اداره كاروان نيز آسانتر است.
كسانى كه حج واجب خود را بجا نياوردهاند؛ يعنى سال اوّل تشرف آنهاست يا تاكنون استطاعت نداشتهاند و الآن با هزينه سازمان حج و زيارت به حج مشرف مىشوند، چنانچه به غير از مخارج سفر، ساير شرايط استطاعت حج را داشته باشند بايد حجةالاسلام بجا آورند. و ساير شرايط عبارتست از:
1- آنچه در زندگى بدان نياز است؛ مانند مسكن، فرش، لوازم ديگر منزل و ... داشته باشد و از اين جهت برايش مشكلى نباشد و چنانچه با منزل اجارهاى و اشيا و وسايل زندگى عاريهاى، نيازشان برطرف گردد و به سختى نيفتند، استطاعت حاصل است.
2- در مدت سفر، مخارج زن و فرزند و ساير افرادى را كه تحت تكفل آنها هستند، داشته باشد.
3- پس از سفر نيز شغل يا حرفه مناسبى داشته باشد كه زندگىاش با آن اداره شود و سفر حج به آن لطمهاى نزند.
مسأله: خدمه كاروانها كه وارد جدّه مىشوند، اگر ساير شرايط استطاعت را دارند (از قبيل داشتن وسايل زندگى، بالفعل يا بالقوه و رجوع با كفايت؛ مثلًا كار و صنعت و غير آن كه با آنها مىتوانند پس از مراجعت، زندگى مناسب خود را ادامه بدهند مستطيع هستند و بايد حَجّةالاسلام بجا آورند) كفايت از حج واجب آنان مىكند و چنانچه ساير شرايط
را ندارند به مجرد امكان حج براى آنان، استطاعت حاصل نخواهد شد و حج آنان استحبابى است و چنانچه بعداً استطاعت پيدا كردند بايد حج واجب را بجا آورند. (1)
كسى كه در حج نيابت مىپذيرد، بايد داراى شرايطى باشد كه از جمله آنهاست:
1- واجب نبودن حج بر نايب.
2- آشنايى به افعال و احكام حج (هر چند با ارشاد كسى در هنگام عمل).
3- معذور نبودن در ترك برخى از افعال حج. (2)
بنابراين، افرادى كه حج واجب خود را بجا نياوردهاند و مستطيع هستند، نمىتوانند نيابت بپذيرند و كسانى كه از انجام دادن كامل اعمال حج، معذور باشند، و از ابتدا مىدانند كهبايد وظيفه معذور راانجام دهند، نمىتوانندنيابت بپذيرند، مانندآن عده از خدمه كاروان كه شب عيد قربان با انجام دادن وقوف اضطرارى مشعر، همراه با بانوان به منا مىروند.
به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره و برخى از فقهاى بزرگوار، اگر از ابتدا هم معذور نباشد و در هنگام عمل عذرى برايش پيش آيد، نيابت او صحيح نيست، بنابراين بهتر است كه مديران، معاونان و خدمه كاروانها نيابت نپذيرند، چون هر لحظه ممكن است به هنگام انجام اعمال، مشكلى براى كاروان پيش آيد كه بناچار بايد اعمال معذور را انجام دهند، پس در صورتى كه يكى از خدمه، نيابت پذيرفته باشد، بهتر است به اطلاع مدير كاروان برساند تا در هنگام اعمال و پذيرفتن كارهاى اجرايى كاروان به مشكل برنخورد.
مديران و معاونان و خدمه كاروان بايد در انجام هرچه بهتر مناسك و اعمال حج، روحانى كاروان را يارى دهند ولى هرگز در كار وى دخالت نكنند و از پاسخگويى به
مسائل شرعى حج بپرهيزند و سؤال كننده را به روحانى كاروان ارجاع دهند، چون احكام حج، بسيار پيچيده و دقيق است و موارد مشابه بسيار دارد كه تشخيص آن موارد و يافتن حكم شرعى آن، كار دشوارى است و چنانچه به مسألهاى پاسخ اشتباه داده شود، گاهى پيامدهاى بسيارى به دنبال دارد، لذا تمام مسؤولان كاروان؛ اعم از مدير، معاون، خدمه و روحانى كاروان، بايد با هماهنگى كامل و تفاهم و انجام وظايف خود، زائران را در انجام صحيح اعمال يارى دهند.
گاهى مشاهده مىشود افرادى كه سابقه تشرف به حج را دارند، بر اثر غرور يا اطمينان به آگاهى خود، به صورت انفرادى عمل مىكنند و تعدادى از كسانى را كه سابقه تشرف ندارند براى انجام اعمال و مناسك به همراه خود مىبرند و به جهت اشتباه در اعمال، سبب زحمت خويش و همراهان مىگردند. مسؤولان كاروان اين مسأله را به زائران گوشزد كنند كه هرگز بدون هماهنگى با مسؤولان كاروان اقدام به عملى ننمايند و كسى را با خود براى انجام مناسك نبرند كه ممكن است موجب بطلان اعمال خود يا ديگران گردند.
در تمام مواقع، برنامههاى حركت كاروان طورى تنظيم شود كه زائران بتوانند نمازهاى واجب خود را به موقع بجاى آورند، و هرگز نماز كسى قضا نشود، و نيز به زائران يادآورى شود كه: آخر شب به زيارت يا خريد نرويد كه نماز صبحتان قضا شود.
چون مسؤولان كاروان از مدت اقامت زائران در مدينه و مكه مطلع هستند، لازم است در اولين فرصت، مدت اقامت كاروان در مدينه و مكّه (قبل از رفتن به عرفات و پس از برگشت از منا) را به اطلاع روحانى كاروان برسانند كه اين مسأله را براى زائران
بگويد، تا تكليف خود را نسبت به تمام يا شكسته بودن نماز بدانند.
س- در عرفات و منا و مَشْعَر و بعد از مراجعت از اماكن مزبور، در صورتى كه مسافت شرعى محقّق نشود، وظيفه حجاجى كه قبلًا در مكه معظمه قصد اقامت كردهاند؛ از حيث قصر و اتمام چيست؟
ج- در فرض مذكور تمام است. (1)
س- بعضى از حجاج در مكه قصد اقامه كردهاند، چه بطن مكه يا محلات آن مثل «شيشه» و «ريع الذاخر» يا «مسفله» يا «حجون» اگر يقين داشته باشند كه تا عرفات چهار فرسخ است، نماز را قصر و اگر شك داشته باشند در مسافت شرعى، نماز را تمام مىخوانند، بفرماييد در مراجعت از عرفات و منا، تكليف آنان از نظر قصر و اتمام چيست؟ با توجه به اين كه توقف آنان در مكه يك روز يا سه روز يا نه روز است و بايد به ايران يا مدينه حركت كنند؟
ج- در صورت عدم مسافت شرعيه يا شك در آن كه در نماز باقى بر تمام هستند، اگر از عرفات كه به مكه برمىگردند، از جهت اين كه محل اقامه است مىروند و بعد از مكه قصد مسافرت مىكنند، در بازگشت به مكه و در خود مكه هم نمازشان تمام است. (2)
چون جهت قبله در شهر مكه در هر سوى آن تغيير پيدا مىكند و حتى گاهى در يك هتل نيز، قسمتهاى مختلف آن ممكن است به يك سمت نباشد و بدين سبب تشخيص جهت قبله براى زائران مشكل شود، مناسب است جهت قبله بر كاغذى نوشته شود و بر ديوار شُقّهها يا اتاقها نصب گردد كه در نماز مراعات شود، علاوه بر اين، با كمال تأسف جهت برخى از دستشوييها در دو شهر مكه و مدينه به سمت قبله است و چون در آن حال، رو به قبله يا پشت به قبله بودن حرام است، لازم است مسؤولان كاروان نسبت به تغيير دادن يا مسدود كردن آنها و يا آگاه كردن زائران اقدام نمايند.
گرچه روحانيون معظم كاروانها، هر لحظه به زائران تذكر مىدهند كه در نماز جماعت شركت كنند، ليكن از آنجا كه يكى از مشكلات اساسى در حج، پرسه زدن زائران ايرانى در خيابانها هنگام نماز جماعت يا بازگشت به محل اسكان مىباشد و اين مسأله زمينه توهين به شيعه را فراهم مىآورد، لازم است مسؤولان محترم كاروانها، اين مسأله را به زائران گوشزد كنند و آنها را به شركت در نماز جماعت، بويژه نماز جماعت مسجد الحرام و مسجد النبى تشويق كنند، و برنامههاى زيارتى و پذيرايى را طورى تنظيم كنند كه زائران بتوانند به موقع كارهاى خود را انجام دهند و از شركت در نماز تخلف نكنند.
مواردى مشاهده مىگردد كه شام كاروانها پس از نماز مغرب داده مىشود و زائرانى كه عصر به حرم يا بازار رفتهاند، چون خوف دير رسيدن به شام را دارند و فاصله محل اسكان هم زياد است، به جاى رفتن به نماز، برخلاف مسير حركت حجاج كه جملگى براى شركت در نماز جماعت به سوى مسجد مىروند، آنها به سوى محل استراحت در حركتند و اين عمل بسيار ناپسند و خلاف شؤون شرعى است.
هنگام بردن زائران به اماكن مقدس يا طواف و ساير اعمال، بسيار مناسب است قبل از حركت به زائران يادآور شويد كه وضو بگيرند و آماده حركت شوند، تا هنگام زيارت كسى براى وضو گرفتن از جمع جدا نشود كه سبب معطل ماندن سايرين و گاهى گم شدن آن فرد مىشود، و بسيار مشاهده شده است كه حاجى به سبب غفلت از وضو، طواف را بدون وضو انجام داده و اين امر مشكلاتى براى كاروان و خودش پديد آورده است.
تلاش بىوقفه مسؤولان كاروان با شروع اعمال و احرام در ميقات آغاز مىشود، كه از آنجا به بعد، دقّت بسيار زياد و مديريت كامل، ضامن پيشبرد كارها خواهد شد.
كسانى كه مدينه بعد هستند و براى احرام به «جُحفَه» مىروند، نسبت به احرام مشكل خاصى ندارند، چون ميقات جُحفه اختصاص به مسجد ندارد و تمام منطقه جحفه، ميقات است و احرام در آنجا اشكال ندارد. (1)لذا بردن زائران به داخل مسجد بويژه در مواقع ازدحام و زيادى جمعيت، ضرورتى ندارد و براى خانمهايى كه از رفتن به مسجد معذورند مشكلى وجود ندارد. ولى كسانى كه مدينه قبل هستند و براى احرام به مسجد شجره مىروند، چون تنها مسجد شجره ميقات است و بنابر احتياط واجب بايد احرام در مسجد واقع شود (2)توجه به نكات ذيل لازم است:
1- قبل از رفتن به مسجد زائران را نسبت به جغرافياى مسجد، محل وضو و غسل احرام توجيه نماييد كه به راحتى بتوانند اعمال را انجام دهند و زائرى گم نشود و احرام در حياط اوّلى كه پس از دستشوييها و قبل از مسجد واقع است انجام نشود، چون برخى از حجاج به اشتباه آنجا را نيز جزو مسجد شجره مىدانند.
2- خانمها را راهنمايى كنيد كه پس از رفتن به مسجد، پشت نردههاى چوبى جمع شوند تا روحانى كاروان، نيّت و لبيك را براى آنها بگويد، چون قسمت زنانه مسجد جداست و مردان حق ورود به آن قسمت را ندارند و بين قسمت مردانه و زنانه، نرده چوبى بلندى قرار دارد. در اين قسمت، وظيفه «خانم دستيار» نيز سنگينتر خواهد بود.
3- خانم دستيار بايد نسبت به شناسايى و انجام احرام خانمهايى كه از رفتن به مسجد معذورند، روحانى كاروان را يارى دهد.
4- احرام در هر جاى مسجد اشكال ندارد، حتى در قسمتهايى كه اخيراً توسعه يافته و جزو مسجد به حساب مىآيد، لذا گرداندن زائران در قسمتهاى مختلف مسجد لازم نيست، بلكه گاهى سبب مزاحمت براى ديگران نيز مىباشد.
5- اگر وقت احرام مصادف با نماز جماعت مسجد شجره شد، لازم است زائران را به نماز جماعت راهنمايى نمايند، و از تكرار لبيك، به صورت دستهجمعى، آنهم با
صداى بلند بپرهيزند.
6- زائران را نسبت به نبردن ساكها به داخل حياط اوّلى مسجد توجيه كنيد، چون ممكن است گم شود و يا بر اثر مشابه بودن ساكها اشتباه شود و مشكلاتى پديد آورد.
7- شايسته است چند دمپايى مناسب، جزو اثاث كاروان باشد، كه اگر دمپايى كسى گم شد، بتواند با عاريه گرفتن آن، به راه خود ادامه دهد و اين مسأله را به زائران گوشزد كنيد كه هنگام رفتن به مسجد شجره يا مسجد الحرام، محل گذاشتن دمپايى خود را به خوبى بخاطر بسپارند، تا به اشتباه نيفتند يا آن را در پاكتى گذاشته و همراه خود ببرند.
چون به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره و برخى از فقهاى بزرگوار، نذر زن بدون اجازه شوهر خود صحيح نيست و ممكن است براى بانوانى كه از رفتن به مسجد معذورند، اين مسأله مورد نياز باشد تا قبل از ميقات؛ مثلًا در مدينه منوّره با نذر محرم شوند، و نيازى به وارد شدن به مسجد نباشد، مناسب است مدير كاروان اين مسأله را قبل از سفر به روحانى كاروان يادآورى كند تا او هم خانمهايى را كه به تنهايى مشرف مىشوند، راهنمايى كند كه از شوهرشان نسبت به نذر اجازه بگيرند.
س- در مناسك مرقوم است كه زنهاى حائض بايد عبوراً از مسجد شجره محرم شوند و اگر نمىتوانند، در خارج مُحرم شوند و در مُحاذى جُحفه تجديد احرام كنند، چون اين كار مشكل است و مُحاذى جُحفه معلوم نيست، آيا حضرت امام اجازه مىفرمايند كه اينگونه اشخاص در مدينه با نذر محرم شوند؟
ج- چون احرام قبل از ميقات با نذر صحيح است، زنهاى حائض كه عذر شرعى از دخول مسجد دارند، مىتوانند در مدينه با نذر براى عمره محرم شوند، و در اين صورت لازم نيست به مسجد شجره بروند، ولى نذر زن بايد با اذن شوهر باشد. (1)
1) مناسك، ص 81، س 13
مديران كاروان، زائران را راهنمايى كنند تا يك يا دو تكه پارچه سفيد يا دو حوله اضافه همراه داشته باشند كه اگر لباس احرامشان گم شد، از آن استفاده كنند و اگر نجس شد و امكان تطهير آن نبود به راحتى بتوانند تعويض كنند.
يكى از محرمات احرام براى مردان، زير سايه رفتن است، اينك توجه شما را به مسائلى در اين باره جلب مىكنيم:
1- حرمت زير سايه رفتن اختصاص به حال حركت بين دو منزل دارد؛ مانند پيمودن مسافت جحفه به مكه، يا مدينه به مكه و مكه به عرفات. بنابراين در حال توقف براى غذا خوردن، استراحت و همچنين در جايى كه منزل كردهاند زير سايه رفتن مانع ندارد. (1)
2- وقتى كه زائران به مكه، عرفات و منا وارد مىشوند، اين اماكن حكم منزل را دارد و زير سايه رفتن اشكال ندارد، بنابر اين مىتوانند با ماشين سقفدار مسافت منزل تا مسجدالحرام را طى كنند. (2)
3- به فتواى حضرت امام قدس سره و بسيارى ديگر از مراجع تقليد، مردان محرم در شب مىتوانند سوار ماشين سقفدار شوند. (3)
4- چنانچه تعداد زيادى از مردان كاروان مقلّد كسانى بودند كه استفاده از اتومبيل مسقف (حتى در شب) را جايز نمىدانند، بايد با هماهنگى روحانى كاروان، نسبت به اين مسأله اقدام لازم انجام گيرد.
5- زمان حركت زائران از جحفه يا مدينه به مكه، طورى تنظيم شود كه به طلوع
آفتاب برنخورد. با كمال تأسف در سالهاى اخير نمونههاى بسيارى رخ داده كه به سبب تأخير در حركت يا اهمال و سستى مسؤولان كاروان و گاه بر اثر پديد آمدن نقص فنى براى اتومبيل، به صبح برخوردهاند و با مشكل استظلال مواجه شدهاند.
يكى ديگر از محرمات احرام، قسم خوردن به نام خداوند است، بنابر اين مسؤولان اداره كاروان، در مواقع شدت كار و برخورد با ديگران، اعصاب خود را كنترل كرده و از جدال بپرهيزند.
بسيار بعيد است كه زائران، عمداً به آينه نگاه كنند ولى از جمله مواضعى كه نگاه در آينه اتفاق مىافتد، اتومبيل و هتل است.
نسبت به اتومبيل، گاه يادآورى آن ضرر بيشترى دارد، چون معمولًا حركت زائران در شب است و توجهى به آينه ندارند و اگر بى توجه نگاهشان به آينه بيفتد اشكال ندارد و يادآورى آن گاهى سبب نگاه كردن مىشود، ولى نسبت به محل اسكان و هتل، چون غالباً در سالن انتظار، راهروها و دستشويىها آينه وجود دارد، بهتر است دستاندركاران اداره كاروان در مدتى كه زائران محرم هستند، آينهها را با روزنامه يا كاغذى بپوشانند، تا حجاج به مشكلى دچار نشوند.
در مدتى كه زائران در حال احرام هستند، ترتيبى اتخاذ گردد كه تماس همسران با يكديگر كمتر باشد، چون برخى از زائران به جهت جهل به مسأله يا غفلت از آن متوجه حرمت نيستند، در حالى كه نگاه با شهوت و لمس بدن يكديگر نيز حرام است.
كسى كه براى عمره تمتع محرم شده، وقتى خانههاى مكه را ببيند، نبايد لبيك
بگويد، (1)لذا اين مسأله را هنگام رفتن به مكه، به جز اتومبيلى كه روحانى كاروان در آن حضور دارد كه او تذكر خواهد داد، در ساير اتومبيلها كه مدير و معاون يا خدمه حضور دارند، بجاست كه اين مسأله براى زائران يادآورى شوند.
آشپز محترم كاروان و همكاران وى، در مدتى كه زائران در احرام عمره يا حج هستند چون نمىتوانند غذاى خوشبو بخورند، از طبخ غذاهاى خوشبو و زدن زعفران به آن و دادن سبزيهاى خوشبو به زائران خوددارى كنند. (2)
طهارت
چون طواف و نماز آن بايد با طهارت انجام شود، قبل از بردن زائران به مسجدالحرام براى طواف، يادآورى شود كه وضو بگيرند تا نزديك مسجد يا هنگام شروع طواف كسى به دنبال وضو نرود كه از جمع جدا مىماند و مشكل ايجاد مىكند.
غسل مستحبى براى رفتن به مسجد الحرام و انجام طواف گرچه ثواب دارد ولى از وضو كفايت نمىكند و وضو هم لازم است.
زمان طواف
براى بردن زائران به طواف، وقت مناسبى در نظر گرفته شود كه زياد شلوغ نباشد و حتى المقدور به شست و شوى مسجد و نماز جماعت برخورد نكند چون ممكن است سبب قطع طواف يا سعى بشود و به جهت آگاه نبودن زائران به مسائل طواف ممكن است مشكلاتى براى كاروان پيش آيد.
شك در طواف يا قطع آن
در طواف لازم است تعدادى از دستاندركاران كاروان، زائران را همراهى كنند، تا
بتوانند طواف را به خوبى بجا آورند و شك و شبههاى پيش نيايد ولى چنانچه فردى در تعداد شوطهاى طواف يا سعى شك كرد و به هر دليلى طواف را قطع كرد، حتماً مسأله را با روحانى كاروان در ميان بگذارد تا با راهنمايى وى بتواند اعمال را به پايان برد.
دست اندركاران كاروان، نيابت در نماز طواف را از كسى نپذيرند، چون به فتواى حضرت امام قدس سره و بسيارى از فقها نيابت كفايت نمىكند. (1)
تقصير در عمره تمتع، مكان معينى ندارد و لازم نيست پس از اتمام سعى، فوراً انجام شود و لازم نيست در مروه باشد. شلوغى مروه بيشتر به سبب توقف زائران در هنگام تقصير است، مناسب است كه زائران توجيه شوند تا پس از سعى، محل را ترك كنند و در فضاى باز با خيال راحت تقصير را انجام دهند، حتى گاهى مشاهده مىشود كه خانمها در همان محل شلوغ براى تقصير، موى خود را بيرون آوردهاند تا قدرى از آن را بچينند در حالى كه مردان نامحرم مىبينند. با اين كه مىتوانند ناخن بچينند و ضرورتى نسبت به چيدن موى سر وجود ندارد.
روحانى و مسؤولان كاروان، بويژه خانم دستيار لازم است كه بانوان محترم را نسبت به اين مسأله توجيه كنند، تا خلافى مرتكب نشوند.
پس از اتمام عمره تمتع و قبل از احرام حج كارهاى ذيل جايز نيست:
تراشيدن سر
انجام عمره مفرده
1) مناسك، ص 224، م 17
بيرون رفتن از شهر مكه
و همچنين كندن درخت و گياه حرم و صيد در حرم
بنابراين در اين مدت، زائران بايد توجيه شوند كه اين اعمال را انجام ندهند، گرچه اين مسائل را روحانى كاروان يادآورى خواهد كرد، ولى نظارت بر رفتار زائران تا حدى برعهده مدير، معاون و خدمه خواهد بود، و گاهى زائران كاروان از مدير يا ديگران نسبت به رفتن به غار حرا، غار ثور و ... سؤال مىكنند.
ولى نسبت به خدمه، چنانچه بخواهند براى آمادهسازى محل اسكان در عرفات و منا از شهر مكه بيرون روند و يا براى تحويل اثاثيه يا جنس از انبارهايى كه بيرون شهر است، در صورت امكان بايد محرم شوند به احرام حج و در همين احرام بمانند تا وقتى كه براى وقوف و انجام اعمال حج به عرفات مىروند ولى چنانچه ناچار باشند و محرم شدن هم موجب حرج و مشقت است اشكال ندارد. (1)
مسأله- خدمه كاروانهاى حج اگر عمره مفرده بجا آورده باشند هر دفعه كه از مكه خارج مىشوند و به جده مىروند و برمىگردند لازم نيست محرم شوند ولى اگر عمره تمتع بجا آوردهاند بنابر احتياط نبايد از مكه خارج شوند مگر در صورت حاجت، در حالى كه محرمند با احرام حج.
س- خدمه كاروانها كه پس از انجام عمره تمتع بايد براى ديدن چادرها و كارهاى ديگر به عرفات و منا بروند و به مكه برگردند، وظيفه آنان چيست؟
ج- بنابر احتياط واجب نمىتوانند از مكه خارج بشوند مگر در مورد ضرورت و در اين صورت بايد براى حج مُحرم شوند و بيرون بروند. بلى اگر احرام براى آنان حَرَجى باشد و رفتن به عرفات و منا بر آنان ضرورت دارد، مىتوانند بدون احرام به آنجا بروند.
يادآورى:
اكنون بر اثر توسعه شهر مكه، «جبل النور» كه غار حرا در آن قرار دارد جزو شهر مكه به حساب مىآيد ولى «جبل الثور»، كه غار ثور در آن است، هنوز جزو شهر به حساب نمىآيد.
1) مناسك، ص 257 و 258 و 259- س 16 تا 19 و 23 و 24
محل احرام حج، شهر مكه است. برخى از فقها مثل حضرت امام قدس سره تمام شهر مكه فعلى را براى احرام كافى مىدانند و برخى ديگر مىفرمايند احرام حج بايد در مكه قديم واقع شود، در اين مورد هم با هماهنگى روحانى كاروان نسبت به احرام آنها اقدام شود و بهتر آن است كه در مسجدالحرام محرم شوند. اگر در روز هشتم يا حتى قبل از آن هم محرم شوند اشكال ندارد، بنابر اين در صورت لزوم مىتوان آنها را در وقت خلوت به مسجد الحرام برد تا محرم شوند.
وقوف به عرفات از ظهر روز نهم آغاز مىشود، بنابراين زمان حركت به سوى عرفات به گونهاى بايد تنظيم شود كه حجاج قبل از ظهر در عرفات حاضر باشند و رفتن شب عرفه و استفاده از خنكى هوا و همچنين نبود مشكل استظلال وقت مناسبى است.
چون در وقت وقوف (از ظهر تا مغرب) حاجيان بايد در صحراى عرفات باشند و از حدود آن خارج نشوند، بنابر اين بايد نسبت به حدود عرفات، كه امروزه با تابلوهاى بزرگ مشخص شده است، توجيه شوند وحتى المقدور از تردد در جاهاى مختلف عرفات كه احتمال گم شدن آنها زياد است پرهيز كنند زيرا در صورت گم شدن از اعمال بازخواهند ماند.
يكى از مواقع حساس در مدت فعّاليّت مديران و معاونان و خدمه كاروانها، از عرفات تا مشعر و از آنجا تا منا است كه بايد با تلاش و تدبير، زائران را بطور كامل و سالم به مقصد برسانند، گرچه در سالهاى اخير به سبب وجود راههاى متعدد، امكان نرسيدن به موقع تا مشعرالحرام بعيد به نظر مىرسد، ليكن بايد دانست كه فاصله عرفات تا مشعرالحرام در طرق متعدد از 4 تا 6 كيلومتر مىباشد. بنابراين اگر از دورترين مسير هم به سمت مشعر روند، فاصله بيش از 6 كيلومتر نيست.
پس اگر در بين مسير دچار مشكلى شدند كه نتوانستند با اتومبيل حركت كنند، براى آن كه از وقوف بازنمانند مىتوانند زائران را پياده ببرند، و چنانچه در اين مدت براى زائرى مشكل خاصى پيش آيد كه مىبايست به بيمارستان منتقل شود، حتماً مسأله را با روحانى كاروان در ميان بگذارند، تا با راهنمايى وى و انجام وقوف اضطرارى بتواند اعمال را به پايان ببرد.
حاجيان شب عيد قربان را در مشعر الحرام (مزدلفه) به سر مىبرند و پس از طلوع آفتاب براى انجام اعمال روز عيد قربان روانه منا مىشوند.
حدود مشعر الحرام اكنون با تابلوهاى بزرگى مشخص شده است و از سوى منا تا ابتداى وادى محسّر كه فاصلهاش تا منا حدود 250 متر است، ادامه دارد، ولى برخى از افراد به اشتباه تصور مىكنند نهايت منا تا پلى است كه در وسط منا واقع شده است، و اين امر سبب تراكم بسيار زياد جمعيت، قبل از پل مىشود. بنابر اين دست اندركاران كاروان مىتوانند براى وقوف، آن سمت پل را انتخاب كنند كه گاهى خلوتتر و براى حركت صبح هم مناسبتر است.
بانوان و افراد ناتوان مىتوانند شب عيد قربان، پس از آن كه مقدارى بعد از نصف شب در مشعر الحرام ماندند، به منا بروند، و اين همان وقوف اضطرارى مشعر الحرام است و بهتر آن است كه مسؤولان كاروان ترتيبى اتخاذ كنند كه بانوان بويژه سالمندان بتوانند، اعمالشان را به راحتى انجام دهند.
پس از رفتن به منا، بانوان بطور مطلق مىتوانند رمى روز عيد را در شب انجام دهند، البته غير از بانوان، كسانى كه نمىتوانند روز رمى كنند، اشكال ندارد رمى را در شب انجام دهند، و بايد توجه داشت كه رمى در شب براى بانوان (بطور مطلق) اختصاص به رمى روز عيد قربان دارد، ولى نسبت به روزهاى 11 و 12 ذىحجه تنها بانوانى كه نمىتوانند
در روز رمى كنند، رمى شبانه براى آنها جايز است ولى كسانى كه بتوانند خودشان در روز انجام دهند، نمىتوانند شب رمى كنند.
س- آيا مىتوانند زنها را در شب دهم، بعد از نصف شب از مَشْعَر به منا بياورند و همان شب آنان را به جمره عقبه ببرند و رمى كنند و بعد به خيمه برگردانند و نزديك غروب روز يازدهم مجدداً آنان را به جمرات ببرند، تا شب دوازدهم، هم رمى روز يازدهم راانجام دهند و هم رمى روز دوازدهم را، با توجه به ازدحام و خطرهاى احتمالى؟
ج- براى زنها رمى جمره عقبه پس از وقوف به مشعر و آمدن به منا در همان شب عيد قربان مانع ندارد، ولى رمى روز يازدهم و دوازدهم در صورتى براى آنان در شب صحيح است كه از رمى روز معذور باشند.
يكى از اعمال روز عيد و از حساسترين اعمال حج «قربانى» است. در سالهاى اخير تمام افراد نمىتوانند به قربانگاه بروند، چون بانوان را مطلقاً به قربانگاه راه نمىدهند، و بسيارى نيز توان اين كار را ندارند، بنابر اين لازم است مسؤولان كاروانها ترتيبى اتخاذ كنند كه قربانى تمام زائران به موقع انجام شود و اعمال روز عيد قربان به تأخير نيفتد و كسانى كه از طرف ديگران به قربانگاه مىروند به نكات ذيل توجه داشته باشند.
1- حتماً از كسانى كه قرار است برايشان قربانى را انجام دهند، نيابت بگيرند و صِرف اين كه او هم بايد قربانى كند و خوشحال مىشود، كافى نيست.
2- در انتخاب گوسفندان دقت كنيد كه داراى شرايط لازم باشد و مهمترين شرايط لاغر نبودن و ناقص نبودن حيوان است.
3- در هنگام ذبح حيوان، نيّت و قصد نيابت و جهت قبله و گفتن «بسم اللَّه ...» فراموش نشود.
4- چون به فتواى برخى از فقها؛ از جمله حضرت امام خمينى قدس سره ذبح با چاقوى استيلصحيحنيست، چاقويى كه مورد استفاده قرار مىگيرد مىبايست از جنس آهن باشد.
5- به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره ذابح حيوان بايد مؤمن باشد، لذا اين مسأله هم مورد توجه قرار گيرد.
در شبهاى 11 و 12 ذى حجه حاجيان بايد به نيت يكى از اعمال حج، در منا بمانند، وقت بيتوته از غروب آفتاب تا نيمه شب است و برخى از جمله مقام معظم رهبرى حضرت آيةاللَّه خامنهاى بيتوته در نيمه دوم را نيز جايز مىدانند. بنابراين اگر خدمه محترم براى انجام كارى از منا خارج شدند توجه داشته باشند كه بايد هنگام بيتوته در منا باشند، و چنانچه دير برسند، اگر در حج نيابت داشته باشند نيابت آنها اشكال پيدا مىكند.
بيرون رفتن از منا در روزهاى دهم و يازدهم اشكال ندارد و همچنين روز دوازدهم اگر قبل از ظهر برگردد كه بعد از ظهر از منا كوچ كند اشكال ندارد. ولى در شبهاى 11 و 12 پس از غروب آفتاب، به فتواى كسانى كه بيتوته در نيمه شب اوّل را واجب مىدانند جايز نيست، ولى بيرون رفتن از منا پس از نصف شب اشكال ندارد، اما بايد توجه داشت كه نيمه شب، ساعت 12 نيست و محاسبه آن براى بيتوته با محاسبه براى تعيين آخر وقت نماز عشا تفاوت دارد، چون در اينجا بايد شب را از اوّل غروب تا طلوع آفتاب حساب كرد. (1)
اگر مسؤولان كاروان تصميم دارند در شبهاى 11 و 12 يا روزهاى 11 و 12 زائران خود را براى طواف به مكه ببرند، بايد بيتوته را به وقت انجام دهند و رمى جمرات در روزهاى 11 و 12 را به وقت خود كه از طلوع تا غروب آفتاب است انجام دهند و قبل از ظهر روز دوازدهم از منا خارج نشوند.
گرچه ترك بيتوته براى كسانى كه تمام شب را در مكه به عبادت مشغول باشند، مانعى ندارد (2)و مىتوانند طواف و سعى و ساير اعمال را انجام دهند ولى اگر اعمال تمام شد نمىتوانند همان شب به منا برگردند بلكه بايد بمانند و تا صبح عبادت كنند.
همانگونه كه گذشت، حجاج بعد از ظهر روز دوازدهم مىتوانند از منا خارج شوند.
مسؤولان كاروان توجه داشته باشند كه نبايد زودتر از اين وقت از حدود منا بگذرند و كسانى كه براى رمى جمرات مىروند و لحظاتى همانجا توقف مىكنند تا پس از اذان از منا خارج شوند، بايد توجه داشته باشند كه جمره عقبه، آخرين حدّ منا است و قبل از ظهر از مقابل آن نگذرند.
اعمال بعد از منا تا آخر ذى الحجه وقت دارد، (1)بنابر اين كسانى كه از انجام اعمال معذورند و در شلوغى نمىتوانند اعمال را بجا آورند، صبر مىكنند تا پس از گذشت چند روز، خلوت شده و اعمال را بجا مىآورند.
البته بايد توجه داشت: تا وقتى كه طواف حج و سعى را بجا نياوردهاند، بوى خوش همچنان حرام است و تا وقتى كه طواف نساء و نماز آن را بجا نياورده باشد، زن و مرد به يكديگر حرام هستند. (2)
در حدّ امكان زائران به انجام عمره مفرده پس از اعمال حج تشويق نشوند، چون احتمال آن هست كه اعمال را بطور صحيح انجام ندهند و همچنان در احرام باقى بمانند، به علاوه كه مراعات فاصله با عمره قبلى نيز لازم است، كه به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره در فاصله كمتر از يك ماه به قصد رجاء مىتوان بجا آورد. (3)
اگر براى حاجى بر اثر بيمارى يا تصادف يا حادثه ديگر، مشكلى پيش آمد
ونتوانست اعمال را ادامه دهد، در اولين فرصت روحانى كاروان را مطلع كنيد تا با نشان دادن راه صحيح شرعى، بقيه اعمال را به پايان ببرد، چون در احكام شرعى وظيفه تمام افراد مشخص شده است.
س 1- كسى كه از كارمندان سازمان حج است و بناچار بايد بعد از عمره تمتع و قبل از حج از مكه خارج شود و به عرفات برود، با توجه به اين كه حج او نيابتى است، آيا لطمه به حج او نمىزند؟
ج- ضرر به حج و نيابت او نمىزند، ولى در صورت امكان بايد محرم شود به احرام حج و از مكه خارج شود على الاحوط. (1)
س 2- آيا خدمه كاروانها مىتوانند قبل از رفتن زائران به مكه، بدون احرام به مكه بروند و برگردند؟
ج- اگر مىخواهند به مكه بروند و برگردند، بنابر احتياط نبايد عمره تمتع انجام دهند، بلكه براى دخول مكه بايد به يكى از مواقيت معروفه بروند و از آنجا بر عمره مفرده محرم شوند. و ادْنىَ الحِلّ، ميقات اين اشخاص نيست، و پس از انجام اعمال عمرده مفرده مىتوانند از مكه خارج شوند و در صورت خارج شدن از مكه، اگر فقط به جده بيايند براى ورود به مكه در مرتبه دوم و سوم و بعد از آن، احرام واجب نيست، ولى اگر به مدينه بروند و از آنجا بخواهند به مكه بروند بايد در مسجد شجره محرم شوند براى عمره مفرده ديگر و چون بين اين عمره مفرده و عمره مفرده اول يك ماه فاصله نشده عمره دوم را رجاءاً بجا آورند و در هر صورت اين اشخاص آخرين مرتبهاى كه به مكه مىروند بايد به يكى از مواقيت معروفه، مثل مسجد شجره يا جُحفه، بروند و از آنجا براى عمره تمتع مُحرم شوند. (2)
س 3- آيا توقف ماشين در پمپ بنزين كه داراى سقف است و عبور آن از زير پل،
براى مردان محرم اشكال ندارد؟
ج- اشكال ندارد. (1)
س 4- آيا كسانى كه شب دوازدهم به مكه آمدهاند، لازم است قبل از ظهر روز دوازدهم براى كوچ بعدازظهر به منا بيايند؟
ج- به فتواى حضرت امام خمينى قدس سره لازم نيست ولى اگر قبل از ظهر به منا بيايد نمىتواند قبل از ظهر كوچ كند. ولى به فتواى برخى ديگر از فقها برگشت به منا لازم است.
س 5- خدمهاى كه قبل از طلوع فجر با زنها به منا مىروند، ولى خود را قبل از طلوع آفتاب به مَشْعَر مىرسانند و وقف ركنى مشعر را درك مىكنند، آيا نيابت آنان صحيح است يا نه؟
ج- اگر از ذوى الاعذار نبودهاند كه نيابت آنها صحيح است در فرض مرقوم حجشان نيابتاً صحيح است هر چند مرتكب حرام شدهاند. (2)
س 6- اگر سازمان حج و زيارت، دستاندركاران حج را موظف به انجام عمره مفرده بنمايد ولى پس از انجام عمره مفرده، در مكه اجازه انجام حج دهد، با توجه به اين كه در سالهاى قبل، حج خود را انجام داده باشند و نيابتى هم نداشته باشند، تكليف چيست؟
ج- اگر حج واجب بر عهده آنها نباشد مىتوانند براى انجام حج مستحبى افراد محرم شوند و پس از حج، عمره مفرده ديگرى انجام دهند و نيز مىتوانند به يكى از ميقاتها رفته و براى عمره تمتع محرم شوند و پس از آن حج تمتع بجا آورند. يادآورى مىشود كه در حج افراد قربانى نيز واجب نيست.
والحمد للَّهأولًا و آخراً
رسول جعفريان
جزيرةالعرب سرزمين خشكى است كه از سه سوى در حصار آب قرار گرفته است.
در غرب آن درياى سرخ قرار دارد كه حدّ فاصل جزيرةالعرب و قاره آفريقاست؛ جنوب آن به اقيانوس هند محدود مىشود و در شرق آن درياى عمان و خليج فارس قرار گرفته است كه جزيرةالعرب را از ايران جدا مىسازد. تنها در قسمت شمالى با عراق و شامات پيوند زمينى دارد.
جزيرةالعرب از نظر جغرافيايى به چند بخش تقسيم مىشود:
حجاز؛ سواحل شرقى درياى سرخ و طبعاً شامل بخشى از ناحيه غربى جزيرةالعرب است. در اين باره بيشتر خواهيم نوشت.
تهامه؛ آن بخش از جزيرةالعرب است كه در جنوب حجاز قرار دارد.
در تعريفى ديگر، خود حجاز دو ناحيه غربى و شرقى دارد؛ ناحيه شرقى آن، كه منطقهاى كوهستانى است «حجاز» ناميده مىشود و قسمت غربى آن، كه دشتى سرازير به سوى درياى سرخ است، «تهامه» نام دارد.
عروض؛ به بخش وسيعى از جزيرةالعرب، كه در ناحيه شرقى جزيره است، اطلاق مىشود. در اين قسمت، شهرهاى احساء و قطيف واقع است. در حاشيه شرقى و جنوب شرقى جزيره، كشورهاى قطر، بحرين و عمان قرار دارند.
يمن؛ شامل نواحى جنوبى جزيرةالعرب است و يمن جنوبى و يمن شمالى را در بر مىگيرد كه خود دو كشور مستقلاند.
بدين ترتيب، جزيرةالعرب افزون بر آنكه از لحاظ جغرافيايى به مناطق مختلف تقسيم مىشود، از لحاظ سياسى نيز كشورهاى چندى در آن قرار دارد. امروزه گستردهترين و مهمترين بخش جزيرةالعرب، كشور عربستان سعودى است.
در دوران ما، بخش بزرگ جزيرة العرب را كشور عربستان سعودى تشكيل مىدهد؛ ديگر كشورهاى موجود در شبه جزيره، عبارتند از يمن، كويت، بحرين، امارات متحده عربى، قطر و عمان.
كشور سعودى كه در گذشته به نام «الجزيرة العربيه» شهرت داشته، اكنون به نام خاندان آل سعود شناخته مىشود؛ خاندانى كه فعاليت خود را از قرن دوازدهم هجرى در «نجد» آغاز كرد. در اين باره در جاى ديگرى سخن خواهيم گفت.
زمانى كه مَلِك عبدالعزيز بر اين كشور سلطه يافت، نام آن را به «المملكة العربية السعوديه» تغيير داد. مساحت اين كشور 000/ 240/ 2 كيلومتر مربع است. در شمال با اردن و عراق، در جنوب با يمن جنوبى و شمالى و در شرق با امارات، بحرين قطر و عمان همسايه است. نشان عمومى اين كشور يك نخل در بالا، با دو شمشير در پايين است كه يكديگر را قطع كردهاند. هر دوى اينها به نوعى فرهنگ عربى را در كشور عربستان سعودى نشان مىدهد.
كشور سعودى، داراى شش منطقه بزرگ است كه عبارتند از:
1- منطقه حجاز، كه مهمترين شهرهاى آن مكه، مدينه، طائف و جده است.
2- منطقه شمالى، كه شهرهاى مهم آن تبوك، حائل و عرعر است.
3- منطقه ربع الخالى، كه مهمترين شهرهاى آن عبيله و شواله است.
4- منطقه شرقى، كه مهمترين شهرهاى آن عبارتند از دمام، ظهران و جبيل.
5- منطقه عسير، كه مهمترين شهرهاى آن نجران، ابها، خميس و جيزان است.
6- منطقه نجد، كه مهمترين شهرهاى آن عبارتند از: رياض، الخرج، درعيه، عنيزه و بريده.
كلمه حجاز از «حاجز» گرفته شده و به معناى «مانع» است. اين نام بدين دليل است كه رشته كوه «سراة» كه از شمال تا جنوب در برابر درياى سرخ كشيده شده و طول آن 1760 كيلومتر است، دو قسمت را از يكديگر جدا كرده كه در يك سوى آن نجد و در سوى ديگر تهامه قرار گرفته است. بدين ترتيب، اين كوهها مانعى در ميان اين دو ناحيه است و حجاز دقيقاً شامل بخش كوهستانى به سمت غرب؛ يعنى درياى سرخ است. در واقع، بخشى از حاشيه شرقى درياى سرخ را كه مكه و مدينه در آن قرار دارد، حجاز مىنامند.
حجاز چون ديگر نواحىِ جزيرةالعرب، بسيار خشك و كم آب است و تنها در برخى از وادىها، آبهاى فصلى و يا چاه وجود دارد كه از قديم برخى از قبايل عرب را پيرامون خود گرد آورده است. به همين دليل، در قديم و تا چند دهه اخير، يكجا نشينى شهرى و روستايى كمتر در حجاز وجود داشته و در زمان ظهور اسلام تنها چند ناحيه به عنوان مراكز شهرى شناخته مىشده است: مكه، طائف، يثرب و خيبر.
مهمترين شهر و مقدّسترين نقطه حجاز، بلكه جزيرة العرب، شهرِ مكه است. اين شهر در فاصله هشتاد كيلومترى شرق درياى سرخ واقع است. شهر مكه در طول 40 درجه و 9 دقيقه و عرض 31 درجه و 28 دقيقه خط استوا قرار گرفته و 330 متر از سطح دريا بلندى دارد.
فلسفه پيدايش اين شهر كه به نام «امّالقرى» نيز شناخته مىشده، به دو جهت است:
نخست مركزيت عبادى و دوم مركزيت تجارى آن. اين شهر، در قرآن «بكّه» هم ناميده شده است. (1)در برخى از روايات، مكّه نام حرم و بكّه نام مكان كعبه دانسته شده است. (2)در برخى نقلها «بكه» به معناى بكاء مردم در آن و در برخى ديگر «يَبُكُّ النّاسُ بَعْضُهُم بَعْضاً» به معناى مزاحم شدن برخى بر برخى ديگر و در واقع ازدحام معنا شده است.
درباره نامگذارى آن به «مكه»، اقوال مختلفى نقل شده است؛ از آن جمله گفتهاند:
مكه در اصل تركيبى از «مك» و «رب» بوده. مك به معناى «بيت» است و مكه يعنى بيتالرب يا بيتاللَّه. در نقلى ديگر آمده است: بك به عنوان يك پسوند، به معناى واحه و وادى آمده، مثل «بعلبك» كه به معناى وادى بعل است. بدين ترتيب، براساس نامى كه بطلميوس براى مكه گفته است (يعنى «ماكارابا») بايد اين شهر را به نام وادى رب بشناسيم. برخى هم «مكرابا» را از كلمه عربى مقرب گرفتهاند، اصطلاحى كه به احتمال، مربوط به كسانى مىباشد كه مدعى نزديكى به خدا، يا خدايان بودهاند. جداى از آنچه گذشت، معانى فراوانى براى بكّه و مكّه گفته شده كه بسيارى از آنها حدسى است. (3)
روشن است كه در اين نامگذارىها يكى از عناصر اصلى، «رب» و «خانه» رب است. اين مسأله، نشان دهنده شكل گيرى اين شهر بر گرد خانه خداوند است كه خود تقدس كهن اين شهر را آشكار مىكند.
نام ديگر مكه «البلدالأمين» و «البلدالحرام» است كه به تناسب مركزيت عبادى آن، بر آن شهر اطلاق شده و مكرر در قرآن بر اين بُعْد شهر تكيه شده است.
از مكه، در نوشتههاى تاريخى نسبتاً قديمى ياد شده و دليلش آن است كه مسير
1) آل عمران: 96
2) تفسير العياشى، ج 1، ص 187
3) در اين باره نگاه كنيد به فصلنامه «ميقات حج»، ش 2، صص 219- 205 در آنجا فهرستى از نامهاى مكه آمده است. مقاله مفصلتر از محمدمهدى فقيهى با عنوان نامهاى مكه در فصلنامه پيشگفته ش 4، صص 151- 132 به چاپ رسيده است. يكى از آراء جديد هم آن است كه مكّه از مكيدن فارسى گرفته شده است!
تجارت از شامات به سمت يمن، از اين ناحيه عبور مىكرده است. افزون بر آن، بايد تاريخ بناى اين شهر را از زمان بناى كعبه و يا دست كم تجديد بناى آن دانست.
مكه در بُعد دينى خود، داراى فضايل بى شمارى است. مهمترين فضيلت آن، وجود خانه خدا و مسجد الحرام و به تعبير ابراهيم در سخن وى با خدا «بيتُك المحرّم» است.
خداوند شهر مكّه را در قرآن، در كنار كوه مقدس طور قرار داده و فرموده است: وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ* وَطُورِ سِينِينَ* وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ. (1)
خداوند همچنين دعاى ابراهيم عليه السلام را در باره اين شهر اجابت كرد؛ زمانى كه به پروردگار خود عرض كرد: رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنْ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ (2)
وآن را حرم امن خود قرارداد. رسولخدا صلى الله عليه و آله به هنگام خروج از حرم مىفرمود:
«مَا أَطْيَبَكِ مِنْ بَلَدٍ وَ أَحَبَّكِ إِلَيَّ وَ لَوْ لا أَنَّ قَوْمِي أَخْرَجُونِي مِنْكِ مَا سَكَنْتُ غَيْرَكِ». (3)
«چه شهر پاكى هستى تو و چقدر دوست داشتنى براى من. اگر نبود كه قوم من، مرا از اين شهر بيرون كردند، جز در تو سكونت نمىكردم.»
امام باقر عليه السلام در باره اين شهر فرمود: «النّائمُ بِمَكّة كَالمُتَهَجِّد في الْبلدان»؛ «خوابيدن در مكّه مساوى شب زندهدارى در شهرهاى ديگر است.» (4)
امام صادق عليه السلام نيز فرمود:
«أَحَبُّ اْلأَرْضِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى مَكَّةُ وَ مَا تُرْبَةٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ تُرْبَتِهَا وَ لا حَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ حَجَرِهَا وَ لا شَجَرٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ شَجَرِهَا وَ لا جِبَالٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ جِبَالِهَا وَ
لا مَاءٌ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ مَائِهَا». (1)
«دوست داشتنىترين زمين نزد خداوند، سرزمين مكه است. نزد خدا نه خاكى از خاك آن محبوبتر است، نه سنگى از سنگ آن، نه درختى از درخت آن، نه كوهى از كوههاى آن و نه آبى از آب آن.»
قرآن از زبان حضرت ابراهيم عليه السلام مكه را «وادى غير ذى زرع» ناميده؛ يعنى جايگاه خشكى كه با كم آبى روبرو است و رويش گياهان در آن ناممكن است. در آغاز، چاه زمزم وسيله تأمين آب آنجا بود؛ اما به مرور چاههاى ديگرى نيز در اطراف آن به وجود آمد. در واقع، حضور شمار فراوانى از حجاج در هر سال، در اين شهر مقدس، ايجاب مىكرد تا براى تهيه آب، تلاش بيشترى صورت گيرد. به همين دليل، از پيش از اسلام، يكى از مناصب مهم در مكه، منصب سقايت بوده و خلفا، اميران و حاكمان مكه نيز هميشه در انديشه ايجاد چاههاى جديد براى تأمين آب آشاميدنى، غسل و حمام براى زائران و مردم بودهاند.
معاويه در دوران امارت خود، دستور داد تا چندين چاه جديد براى تهيه آب شهر مكه، ايجاد شود. در پايان دوره اموى، براى نخستين بار استخر آب در عرفات ايجاد شد تا مردم براى استفاده از آن راحت باشند. پس از آن، هارون و سپس مأمون به تعمير چاههاى گذشته و ايجاد چاههاى جديد پرداختند.
يكى از معروفترين چاههاى مكه، آبى است كه زُبَيده- دختر جعفر فرزند منصور- همسر هارون الرشيد براى شهر مكه فراهم كرد و به «عين زبيده» مشهور است. اين آب به زحمت از لابلاى كوه طاد، كه در خارج حرم است، فراهم گرديد و به حرم انتقال داده شد.
همچنين به دستور وى، آب چشمه نعمان به عرفات انتقال يافت كه كار بزرگى بود. در واقع، دو چمشه «عين نعمان» و «عين عرفات» را عين زبيده خوانده و متعلق به او مىدانند.
1) كتاب مَنْ لايَحْضره الفقيه، ج 2، ص 243
طبيعىاست اين چشمهها كهتعداد آنها، در مكه واطرافش، بهبيش ازده مىرسد، هميشه نياز به اصلاح داشتهاند و اين در گذر تاريخ همواره انجام مىشده است. در حال حاضر نيز عين زبيده همچنان فعال است و ادارهاى ويژه براى تعمير و انتقال آب آن وجود دارد.
به هر روى، اهميت آب در اين سرزمين به قدرى است كه اسامى بسيارى از مناطق، به نام چشمههاى آن است و هر نقطه و منطقهاى، به طور عادى، با پيشوند «عين»، «بئر» و «آبار» همراه است.
مكه در ميان درّه واقع شده و اطراف آن را كوههايى چند در برگرفته است، به طورى كه تنها چند راه خروجى به سمت يمن، درياى سرخ و شام در آن وجود دارد. مهمترين كوههاى مكه عبارتند از:
1- ابوقبيس، با ارتفاع 420 متر كه در شرق مسجد الحرام واقع است. در حال حاضر قصر ملك بر بالاى آن بنا شده و بخشى از آن در فضاى باز جلوى مسعى افتاده و در واقع، بخشى از كوه از جاى برداشته شده است. اين كوه را به دليل همسايگى با كعبه، از كوههاى مقدس دانستهاند. همچنين گفتهاند كه در جريان طوفان نوح امانت دار حجر الأسود بوده است. كوه صفا كه سرآغاز و مبدأ سعى است، در دامنه اين كوه واقع شده است.
2- قُعَيْقعان يا جبل هندى، با ارتفاع 430 متر در غرب مكه است. فاصله اين دو كوه، حد قديممكه است. از دورانهاىدور، دراطراف وبر فرازاينكوه، بناهاى مسكونى مىساختهاند.
3- حِرا، با ارتفاع 634 متر كه در شمال شرق مكه است و اوّلين آيات قرآنى در آنجا بر رسولخدا صلى الله عليه و آله نازل شد.
4- ثور، با ارتفاع 759 متر در جنوب بر سر پاست؛ جايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام هجرت در آنجا مخفى شد.
5- خَنْدمه، كه در پشت كوه ابوقبيس است.
6- عُمَر، كه در غرب مكه واقع است.
7- ثبير، در شرق مكه است.
وادى ابراهيم يك وادى طولانى است كه مسجد الحرام در ميانه آن قرار گرفته و در واقع، مسير و مَسيلى است كه آب باران قسمت بالاى مكه يا مَعْلاة، از سمت حجون به پايين را به مسفله در اين سوى مسجد الحرام، به سمت اجياد منتقل مىكرده است.
در اصل، مكه قديم، عمدتاً در دو سوى مَعْلاة و مسفله بوده و در سمت معلاة گستره آن تنها تا محل مسجد الرايه در انتهاى بازار جودريه و نهايت تا مسجد الجن بوده است.
مسلمانان با وانهادن اهلبيت عليهم السلام، با مسير دشوارى در صحنه زندگى دينى خود رو در رو شدند؛ از يك سو برخى از پيشوايانِ نخستِ آنان نه تنها از گردآورى «سنّت» سر باز زدند بلكه چه بسا مانع از تدوين آن از سوى ديگران هم شدند. اين دوره فترت خود باعث شد كه شمار بسيارى از گفتهها و كردارهاى پيامبر در محاق فراموشى قرار گرفته و يا كاستى و فزونى يابد. علاوه بر اين، وجود برخى گرايشهاى سياسى ناسالم در آن روز بر گرمى بازار جهل و افترا افزود.
از سويى ديگر درايت و فهم حديث نيز مشكلى ديگر بود كه تفسيرها و انطباقهاى گوناگونى درباره متون دينى پديد آورد و افزون بر اينها رخ نمود. مسائلى نو در صحنه زندگى مسلمانها و روشن نبودن قلمرو فهم عقل و چگونگى كاربرد آن ابهامهاى بسيارى با خود همراه داشت. پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و با مسائلى كه در زمينه خلافت به وجود آمد، رفته رفته و به مرور زمان، مكتبها و گرايشهاى گوناگونى به وجود آمد كه عمده اين مكتبها و گرايشها، بردو رويكرد محورى شكل گرفتهاند:
آنها اهل حجاز بوده و پيروان مالك بن انس، محمد بن ادريس شافعى، سفيان ثورى احمد بن حنبل و داوود بن على اصفهانىاند. اصحاب حديث اهتمام خود را در بهدست آوردن احاديث و نقل آنها و بناى احكام بر نصوص دينى گذاردهاند. اصحاب حديث تا مادام كه خير و يا اثرى وجود دارد، هيچ نوع قياسى را به كار نمىبرند.
اصحاب رأى اهالى عراق بودند، اينان كه پرآوازهترينشان ابوحنيفه است، بيشتر اهتمام خود را به كار برده، قياس و معنايى كه از احكام استنباط مىشد معطوف نموده و حكم رويدادها را برآن مبتنى مىكردهاند. آنها «قياس جلى» را بر خبرهايى كه نقل واحدى دارند مقدم مىداشتند.
در زمان عباسيان گسترش مذاهب فقهى به شكل بىرويهاى ادامه مىيافت تا آن كه علماى اهل تسنن چاره را در آن ديدند كه اين مذاهب را در چند مذهب محدود سازند.
مبلغى تعيين گرديد تا پيروان هر مذهب با پرداخت آن، مذهب خود را رسمى كنند.
در اين ميان تنها چهار مذهب توان پرداخت چنين مبلغى را داشتند و مذاهب حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى بدينگونه اعتبار و رسميت حكومتى يافتند و ديگر مذاهب از گردونه رواج خارج شدند و شايد بتوان بقاى مذاهب ديگر را در توانمندى علمى بنيانگذاران، پاسداران علمى پرشمار و گرايشات مذهبى برخى دولتمردان بسوى آن مذاهب دانست. به هر صورت هم اينك علماى اهل سنت به اتفاق اجتهاد را تنها در قلمرو هر مذهب جايز دانسته و اجتهاد فرا مذهبى را ولو به تلفيق آراى مذاهب چهارگانه بدعت و ناروا مىشمرند.
مذهب حنفى، قديمىترين مذاهب فقهى اهل سنت و بنيانگذار آن، ابوحنيفه نعمان ابن ثابت است. جدش زوطى از اسيران كابل بود و پدرش در كوفه به آزادى دست يافت.
او در سال 80 ه. ق. در همانجا ديده به جهان گشود و مدت 18 سال در حلقه درس حماد ابن ابىسليمان (م 120) ه. ق.) به فراگيرى فقه به روش ابراهيم نخعى پرداخت.
نعمان، پس از مرگ استادش، سفرهايى هم براى فقه اندوزى به حجاز داشت و از نخبگان علمى آن ديار و از جمله امام باقر عليه السلام توشه برگرفت.
ابو حنيفه كه پس از استادش حماد، برجاى او تكيه زد، مكتب فقهى نوينى پديد آورد. او قايل به كاربرد رأى و اجتهاد بود و قياس و استحسان را به عنوان منبعى فقهى مورد توجه قرار داد. اساس انديشه فقهى ابو حنيفه بر هفت اصل: كتاب خدا، سنت رسول، سخنان صحابه، قياس، استحسان، اجماع و عرف استوار بود.
ابو حنيفه به جز رسالههاى كوچكى؛ از جمله رساله فقهاش، كتابى را به نگارش در نياورد شاگردانش پس از وى فتاواى او را در مجموعهاى گرد آوردند. نعمان در اواخر دوره اموى مورد توجه مسلمانان قرار گرفت و در انديشه سياسىاش چون زيديه بود و بر اين باور بود كه رهبرى ابوبكر و عمر مشروع بوده و در امام بودن و صايت لازم نيست.
در قيام زيد بن على، پنهانى به يارىاش شتافت و همچنين نقل شده كه او از قيام ابراهيم بن عبداللَّه حسنى از پيشوايان زيديه در شهر بصره حمايت نموده است.
ابو حنيفه در خلافت منصور از كوفه به بغداد فرا خوانده شد تا قاضىالقضاتىِ آن جا را بر عهده گيرد ولى مقاومت او در برابر اين خواست خليفه موجب شد او زندانى شود و سرانجام در سال 150 ه. ق. در همان زندان درگذرد.
مذهب حنفى پس از مرگ ابو حنيفه، توسط دو شاگرد برجستهاش ابو يوسف قاضى مشهور (م 182 ه. ق.) و محمد بن حسن شيبانى (م 189 ه. ق.) رواج يافت.
مذهب حنفى در زمان خلافت هارون و پس از وى بدل به مذهب رسمى خلفاى عباسى گرديد به گونهاى كه تنها فقيهان اين مذهب مسنددار قضا مىشدند. امّا حاكميت طولانى فاطميان بر مصر مانع از گسترش اين مذهب در غرب جهان اسلام گشت. بعدها مذهب حنفى، مذهب رسمى خلافت عثمانى هم شد. ولى آن هم باعث نشد كه قلمرو حاكميت مذهب از شرق جهان اسلام فراتر رود.
علماى حنفى در مكتب اعتقادى خود، پيرو ابو منصور ماتريدى (م 332 ه. ق.)
هستند ريشه مكتب ماتريدى را بايد در انديشههاى كلامى ابوحنيفه جستجو كرد؛ چرا كه ابوحنيفه پيش از ورود در فقه، كرسىنشين استادى كلام در كوفه بود، اين مكتب نزديك بلكه تا حدودى مؤيد مكتب اعتزالىهاست. موارد اختلاف مكتب ماتريدى با مكتب اشعرى به حدود 40 مسأله مىرسد. در مكتب ماتريدى به عقل بيش از مكتب اشعرى توجه نشان داده مىشود. شمارى از مسايل اختلافى اين دو مكتب چنين است:
1- اشاعره حسن و قبح اشياء را ذاتى و عقلى ندانستهاند اما ماتريدىها، همانند معتزله برآنند كه اشياء حسن و قبح ذاتى داشته و عقل به خودى خود آن را درك مىكند.
2- اشاعره معتقدند صفات الهى بردو گونه است؛ صفات فعل كه صفاتى حادثند و صفات ذات كه صفاتى قديماند. در برابر اين انديشه، ماتريديه همه صفات الهى را صفاتى قديم دانسته و صفات افعال را به يك صفت ذاتى باز گردانيدهاند.
3- اشاعره قايل به رؤيت خدايند و ماتريديه آن را انكار مىكنند.
4- اشاعره، قرآن را ناآفريده و قديم دانسته و ماتريديه باورشان اين است كه خداوند داراى دو كلام بوده، يكى نفسى و ناآفريده و ديگرى كلامى كه از اصوات متشكل شده و آفريده است.
از ديگر باورهاى ماتريديه مىتوان به، ظلم نكردن خدا و محال عقلى بودن آن نسبت به او، مبتنى بودن افعالاش بر مصالح، آزادى انسان در كارهايش و ... اشاره داشت.
1- نسخ قرآن به سنتى كه به تواتر يا شهرت مستفيض ثابت شده، جايز است.
2- در اين مذهب، هيچگاه قياس بر حديث مقدم نمىشود.
3- در باره خبرهايى كه تنها يك نقل دارند، ابو حنيفه از نخستين فقهايى است كه آن را پذيرفته است.
4- سخنان صحابه در انديشه فقهى ابو حنيفه هنگام نبود نصوص دينى مورد توجه بوده و بر قياس مقدم است از نظر ابوحنيفه رأىِ تابعى، ارزش فقهى ندارد.
5- اجماع چه قولى و چه سكوتى آن به عنوان منبعى فقهى شمرده مىشود.
6- چهارمين منبع درفقه حنفىدر زمانفقدان نصوص دينى، قياس است. منشأ روى آورى به قياس در مذهب فقهى حنفى را بايد در پرداختن آن به مسايل فقهى فرضى دانست.
7- معتبر دانستن، «استحسان» ويژگى مهم روش فقهى ابو حنيفه است. استحسان نوعى قياس است كه مقيس عليه آن در نصوص دينى نيامده است.
8- عرف نيز در اين مذهب فقهى به هنگام نبود نصوص دينى، منبعى فقهى دانسته شده است.
به طور كلى ويژگيهاى عمده فقه حنفى را بايد در: آسان گيرى در عبادات، محروم گرايى، صحيح شمردن تصرفات تا حد امكان، احترام به آزادى انسان و رعايت سيادت امت دانست.
مذهب حنفى، از نظر شمار پيروان در بين مذاهب اسلامى، رتبه نخست را داراست.
اين مذهب بر تركيه، آلبانى و مسلمانان شبه جزيره بالكان، بر اهل تسنن غير كرد عراق، افغانستان، تركنشينهاى آسياى ميانه، قفقاز و سرزمينهاى مجاور آن؛ هندوستان غلبه دارد. نيمى از مسلمانان سرزمين شام شامل كشورهاى سوريه و لبنان، حنفى بوده و در سرزمين فلسطين سومين مذهب است. پيروان اين مذهب در مصر هم پرشمار است و به صورت محدود در ايران، حجاز، يمن و شام وجود دارند.
اين مذهب، دومين مذهب اهل سنت از نظر قدمت و سومين آن از نگاه قلمرو است.
مؤسس اين مذهب، مالك بن انَس اصبحى از طبقه سوم فقيهان تابعى مدينه است.
او حدود سالهاى 90 تا 97 در آن شهر تولد يافت. مالك بيشتر زندگانى خود را در
مدينه سپرى كرد، فقه را نزد ربيعة بن فروخ، ابن شهاب زهرى، نافع مولى عبداللَّه بن عمر ابن هرمز، امام جعفر صادق عليه السلام و ابوالزناد فرا گرفت.
مالك، در برابر خلفا، سياست آرامى را دنبال مىكرد اما با سكوت. او در برابر قيام نفسزكيه- سال 145 ه. ق. والى مدينه را به اوبدگمان ساخت. والى مالك را مجازات كرد.
منصور بابت اين رفتار والى كه بىاطلاع او صورت يافته بود، از مالك عذرخواهى نمود. همچنين هارون در سفر حج خود در سال 179 ه. ق. در آخرين سال عمر مالك، از او ديدار به عمل آورد.
با اين همه، مىتوان گفت كه مالك از عباسيان ناخشنود بوده چنانكه همين ناخشنودى او سبب گرايش امويان اندلس به او گشت.
مالك، در حديث شناسى پيشگام بود.
اثر مهم فقهى مالك كتاب «الموطّأ» است كه به درخواست منصور به نگارش آن پرداخت.
ديگر اثر او، «رسالة الى الرشيد» است.
مالك علاوه بر كتاب، سنت، فتاوى صحابه، اجماع، قياس، استحسان، مصالح مرسله و استصحاب، عمل اهل مدينه را در زمره منابع دينى ياد كرده است. مالك، ظاهر قرآن را بر سنت مقدم مىداشت. مالك طعن بر اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را زشت شمرده و آن را جرم بزرگ مىدانست. مالك به درستى نظام «استخلاف» اذعان داشت. او همچنين قرآن را قديم دانسته و به جبر باور داشت.
مذهب فقهى مالك، به مثابه يك مدرسه فكرى نبوده و اجتهاد فقهاى آن فراتر از رأى مالك نمىرود. مالكيان در باورهاى اعتقادى خود پيرو مكتب اشعريند.
مذهب مالك پيش از ظهور مذهب شافعى، بر حجاز، مصر و سرزمينهاى آفريقايى اطراف آن، اندلس و سودان غلبه داشت و در بغداد هم حضور چشمگيرى داشت تا آن كه پس از سال 400 ه. ق. رو به افول نهاده، با ظهور مذهب شافعى در مصر، مذهب مالكى در آن به جايگاه دوّم تنزل يافت اما موقعيت خود در شرق آفريقا را از دست نداد.
امروزه مذهب مالكى در قسمتهاى شمالى آفريقا، الجزاير، تونس، در قسمتهاى
كوهستانى مصر، سودان، كويت، قطر، بحرين غلبه دارد و در فلسطين و عربستان هم- به ويژه منطقه احساء- به صورت محدودتر ادامه حيات مىدهد.
مذهب شافعى از نظر قدمت، سوّمين مذهب فقهى اهلسنت است. بنيانگذار اين مذهب فقهى، ابو عبداللَّه، محمد بن ادريس، از طبقه چهارم فقيهان تابعى مكه است.
محمد بن ادريس به قبيله قريش منتسب بوده و در سال 150 ه. ق. در شهر غزه از شهرهاى فلسطين ديده به جهان گشود. در آغاز، فقه را در نزد مسلم بن خالد زنجى در شهر مكه فرا گرفت و در چهارده سالگى از او رخصت فتوى يافت. در بيست سالگى به مدينه رفت و در شمار شاگردان مالك بن انس درآمد. شافعى به مدت 9 سال و تا مرگ مالك در نزد او بسر برد. مالك او را بزرگ مىداشت و او را به فتوى اذن مىداد. شافعى پس از اين، قضاوت يمن را بر عهده گرفت. او در آنجا با زيديان ارتباط پنهانى داشت تا آن كه در 187 ه. ق. با تنى چند از زيديان به اسارت درآمد و به نزد هارون در بغداد برده شد. اما مدت اسارت شافعى ديرى نپاييد و هارون پس از آگاهى بر مقام علمىاش او را آزاد ساخت. شافعى در بغداد با محمد بن حسن شيبانى (م 189) فقيه معروف حنفى آمد و شد علمى داشت. آشنايى شافعى با مذهب حنفى- مكتب اهل رأى كه در عراق متداول بود. سرانجام به آن انجاميد كه او مذهب نوينى، كه ميانه و حد وسط مذهب حنفى و مذهب مالكى است، يعنى مكتب اهل حديث كه در حجاز رايج بود- پديد آورد.
شافعى اين مذهب نوين فقهى خود را با بيان قواعد استنباط كه بعدها نام اصول فقه را به خود گرفت اعلام نمود. او پس از آن به مكه بازگشت تا اين كه در 195 ه. ق. بار ديگر به بغداد رفت در اين بازگشت، او اولين كتاب اصول فقه، «الرساله»، را نگاشت و
شاگردانى را در حلقه درسى خود پروريد. محمد بن ادريس براى انتشار اين مذهب نوين در سال 195 ه. ق. به مصر عزيمت كرد. شافعى در مصر به تجديد آراى پيشين خود كه در عراق تدوين كرده و در كتابهاى «الرساله» و «الحجه» آورده بود پرداخت و به آنها سامانى نو داد. «الرّساله» از نو نوشته شد و كتاب «الأمّ» گرد آمده آراى جديد فقهى او گرديد اين آراء استحكام و اعتبار فقهى بيشترى داشت.
شافعى، نخستين كسى است كه در اصول فقه و آيات احكام دست به تصنيف زده واز اختلاف احاديث به سخن پرداخته است.
شافعى علاوه بر فقه در شاعرى، قرائت، نجوم و تيراندازى دستى بلند داشت. او علاقه شگرفى به اهل بيت نشان مىداد تا آن جا كه برخى از مردم بر اين محبت بسيار بر او خرده گرفتهاند و او در پاسخ اين شعر را انشاد كرد كه:
إن كانَ رَفْضاً حُبُّ آلِ محمدٍ فَلْيَشْهَدِ الثَّقَلان إنّي رافضيّ
«اگر دوستى آل محمد رفض به شمار مىآيد پس انس و جن رفض مرا گواه گردند.»
از شافعى آثار بسيارى برجا مانده است:
1- الحجه، كه كتاب فقهى قديم اوست.
2- الأمّ، در فقه. اين كتاب در هفت جلد به چاپ رسيده است.
3- الرساله، در اصول فقه.
4- السنن
5- اختلاف الحديث
6- فضايل قريش
7- ابطال الاستحسان
8- كتاب الاجماع
9- كتاب خلاف مالك والشافعى ...
شافعى در سال 204 ه. ق. در فسطاط مصر ديده از جهان برگرفت.
ظهور مذهب شافعى نخست در مصر بود. در آنجا، اين مذهب با استقبال روبرو گشت. پس از مصر، اين مذهب بر عراق. شهرهاى خراسان، توران، شام و يمن چيره گشت و به ماوراءالنهر، بلاد فارس، حجاز و برخى از قسمتهاى هند راه يافت و پس از سال 300 ه. ق. اين مذهب كم و بيش در اندلس و آفريقا هم ديده شد.
تا پيش از آمدن شافعى به مصر، مذهب مردم مصر، حنفى و مالكى بود. پس از استيلاى خلفاى فاطمى و رونق فقه اهلالبيت، مذهب شافعى همچون ديگر مذاهب اهل سنت از رواج باز ايستاد تا اين كه صلاحالدين ايوبى به اين استيلا خاتمه داد. پس از اين مصردوباره شاهدرواج مذهبشافعىگرديد. دولتايوبيان، بيشاز همه مذاهب چهارگانه، به مذهب شافعى توجه نشان داد و شغل قضا را به اين مذهب كه مذهب رسمى دولت بود، مختص كرد. با روى كارآمدن دولت بحرى ترك هم توجه به مذهب شافعى ادامه يافت تا آن كه ظاهر بيبرس منصب قضا را به همه مذاهب چهارگانه تعميم داد هرچند كه قلمرو قضايى ديگر مذاهب غير شافعى از شهرهاى قاهره و فسطاط فراتر نرفت.
شيخ الازهر تا سال 1287 ه. ق. از ميان فقيهان شافعى برگزيده شد.
شام از قرن چهارم در قلمرو مذهب شافعى قرار گرفت.
1- «سنت» تفصيل دهنده قرآن است.
2- نسخ كتاب به سنت، هرچند هم اخبار متواتر برآن باشد، پذيرفتنى نيست.
3- اجماع پس از كتاب و سنت، حجت شمرده مىشود.
4- «اقوال صحابه» حجتى بر احكام الهى بوده و بر قياس مقدم است.
5- «اجتهاد به رأى» بىآن كه نصى از كتاب و سنت به عنوان مقيسعليه وجود داشته باشد، ممنوع است و به اين نوع اجتهاد، استحسان گفته شده و از زمره منابع فقهى در نزد حنفىهاست.
6- «مصالح مرسله» يعنى تقنين بر اساس مصلحت امت، آن چنان كه مالكيان
مىگويند در مذهب شافعى در شمار منابع فقهى قرار ندارد.
7- فقه شافعى، فقهى افتراضى نبوده و تنها به حل مسايلى مىپردازد كه روى داده است.
1- رهبرى دينى در نگاه شافعى تنها با دو شرط پذيرفتنى است:
1- قريشى بودن رهبر 2- همرأيى مردم نسبت به او.
شافعى رهبرى بدون بيعت را جز در زمان ضرورت، نامشروع مىداند. اين است كه خلافت حضرت على عليه السلام را برحق دانسته و رويا رويان با آن را- چون معاويه و پيروانش- «اهل بغى» شمرده است و جنگهاى آن حضرت را در جمل، صفين و نهروان، جنگى دينى تلقى نموده است. ولى با اين همه دشنام برآنان از نگاه او روا نيست.
2- حديث در ديدگاه شافعى تنها بر سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله اطلاق مىگردد.
3- علاقه شديد به صحابه و اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله از برجستگى مهم مذهب شافعى است.
4- شافعيان، باورمند به توسل و تبرك به اولياى الهى بوده و كرامت آنان را به ديد انكار نمىنگرند.
5- پايبندى به نمازهاى جمعه و جماعت و دو عيد برجسته مسلمانان، از ديگر ويژگىهاى شافعيان بوده و گفتنى است كه در فقه شافعى، در هر شهر تنها بايد يك نماز جمعه اقامه گردد.
اين مذهب هم اينك بر دشتهاى مصر، فلسطين و مناطق كردنشين غلبه داشته و بيشتر، مسلمانان اندونزى، مالزى، فيليپين، هند، چين، استراليا و اكثريت اهل تسنن ايران نيمى از مسلمانان يمن از پيروان آن به شمار مىآيند. اين مذهب دومين مذهب اهل تسنن عراق بوده و در حجاز رقيب مذهب حنبلى است. در شام يك چهارم
مسلمانان شافعىاند.
شافعيان هند نسبت به حنفىها كم شمارند. مذهب شافعى در افغانستان از رواج كمى برخوردار است.
اين مذهب در ميان مذاهب فقهى اهل سنت، از نظر پيدايش و پيروان، در رتبه چهارم است.
مؤسس مذهب حنبلى، ابو عبداللَّه احمد بن محمد بن حنبل شيبانى است. او ريشه عربى داشت. جدش در زمان امويان فرماندار سرخس بوده. ابن حنبل در سال 164 ه. ق.
در شهر بغداد زاده شد و در كودكى قرآن را از بر كرد. ابتدا نزد قاضى ابو يوسف به فراگيرى فقه پرداخت اما پس از مدتى به اهل حديث روى آورد.
او تا زمانى كه شافعى به مصر نرفته بود، در نزد وى فقه آموخته و از شاگردان برجستهاش بود. اصرار او بر آفريده نبودن قرآن، او را رو در روى دولت عباسيان قرار داد.
ودر زمان معتصم به مدت 18 ماه به زندان افكنده شد. اما با به قدرت رسيدن متوكل، از او دلجويى شد و آن قدر قرب يافت كه متوكل بى مشورت او كارى را به انجام نمىرسانيد.
ابن حنبل، پس از جدا شدن از شافعى، مذهب جديدى را در فقه پى نهاد. بنيادهاى اين فقه بر پنج اصل استوار بود: كتاب اللَّه، سنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، فتاوى صحابه پيامبر، گفته برخى از صحابى كه با قرآن سازگار مىنمود و تمامى احاديث ضعيف. او آن قدر در استناد به حديث مبالغه مىكرد كه بزرگانى همچون طبرى و ابن نديم او را از مجتهدان ندانستهاند. مهمترين اثر ابن حنبل، كتاب «مسند» اوست كه دربردارنده سى هزار و اندى روايت است. اين كتاب در شش جلد به چاپ رسيده است. از آثار ديگر او مىتوان به تفسير قرآن، فضايل، طاعة الرسول و ناسخ و منسوخ اشاره نمود. مهمترين اثر فقهى او، مجموعهاى از فتاوى او در پاسخ به سؤالات دينى شاگردانش است كه توسط ابن قيم (م 751) گردآورى شده است. اين مجموعه در 20 جلد انتشار يافته است. محمد بن
اسماعيل بخارى، مسلم بن الحجاج نيشابورى در شمار دانش اندوختگان مكتب اويند.
ابن حنبل در سال 241 ه. ق. در بغداد درگذشت.
احمد بن حنبل سنت را حاكم بر قرآن دانسته و در فتاوى خود بر احاديث و فتاوى صحابى تكيه مىزد. او بر طبق «مصلحت» فتوى نمىداد. آن گاه كه نصى را رو در روى آن مىيافت بر خلاف مالك عمل مىكرد و هرگاه هم نصى را در برابر مصلحت نمىديد، آن را مبناى حكم قرار مىداد و همانند شافعى از مصلحت گريزان نبود.
احمد، حديث مرسل و ضعيف را معتبر دانسته و آن را بر قياس برترى مىداد.
كاربرد قياس در نزد او تنها در زمان ضرورت روا بود.
1- در فقه حنبلى، ركن اصلى در معاملات، رضايت عاقلان بوده و هر معاملهاى درست شمرده شده مگر آن كه نصى بر بطلان آن رهنمون باشد.
2- حنابله در موضوع طهارت و نجاست، حساسيت ويژهاى داشتهاند و از اين جهت در ميان مذاهب شهرهاند.
3- فقه حنبلى با پذيرش اصل ذرايع گسترش ويژهاى يافته است. بر اساس اين اصل، حكم غايات به وسايل آن و حكم نتايج به مقدماتش تسرّى مىيابد.
4- ويژگى مهم حنبليان توجه افراطى آنان نسبت به قضيه امر به معروف و نهى از منكر است.
برخى از آراى ابن حنبل در عرصه كلام سياست و فقه عبارت است از:
1- او در نصوص كه گوياى تشبيه و يا تجسيم و رؤيت حق تعالى بود، تأويل را روا نمىديد.
2- معنى صحابى در نزد احمد معنايى فراگير داشت و هركه را ولو در ساعتى با پيامبر به سر آورده بود، به او صحابى گفته مىشد. مسلمانى كه به صحابيى دشنام مىداد،
اسلام صحيحى در نگاه او نداشت.
با اين همه، احمد خلافت امام على بن ابىطالب عليه السلام را خلافتى معتبر و دينى مىشمرد. از فضايلى كه براى او در مسندش ياد كرده بر مىآيد كه احمد، على عليه السلام را سرآمد صحابى در فضيلتها مىدانسته است.
3- احمد گزينش خليفه پيشين و خليفه بعد از خود را امرى درست مىديد. احمد اطاعت پيشواى پيروز را لازم ديده هرچند كه آن پيشوا ستمكار باشد. او خواندن نماز جمعه به اقتداى بر چنين پيشوايى يا برگزيدگان او را وظيفه دانسته و دوباره خوانى آن نماز را بدعت مىانگاشت.
4- ابن حنبل تارك نماز را كافر دانسته و قتلش را واجب مىديد.
ابن حنبل، پيش از آن كه در زمره پيشوايان فقهى به شمار رود، پيشواى در عقايد بود. اوج اين درخشش در روزگار متوكل بود. مذهب كلامى ابن حنبل تا آن جا پيش رفت كه مذهب همه حديثگرايان در عقايد گشت. با ظهور مذهب كلامى اشعرى، مذهب كلامى ابن حنبل جاى خود را به آن داد.
اما پس از قرنها، در قرن هشتم، ابن تيميه (م 728) به احياى انديشه كلامى احمد پرداخت. ابن تيميه به احياى آن تنها اكتفا نكرد، نوآورىهايى به مكتب حنبلى افزود؛ از جمله بدعت بودن سفر براى زيارت حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله، ناهمگونى تبرك و توسل با توحيد و انكار بسيارى از فضيلتهاى اهلبيت كه در روايات صحاح شش گانه و حتى در مسند ابن حنبل آمده بود.
اين موج نو حنبلى در برابر مخالفت دانشوران اسلامى ياراى مقاومت پيدا نكرد و فروكش نمود تا آن كه محمد بن عبدالوهاب (1115- 1206 ه. ق.) آن را دوباره به صحنه آورد.
تفكر نو حنبلى تفكرى آميخته با جمود است آن گونه كه دستاوردهاى تمدن جديد؛ مانند عكسبردارى را بدون نص دينى بر منع آن، به ديده تحريم مىنگرد.
مذهب حنبلى در عربستان مذهب نخست است. در منطقه نجد عربستان اهل تسنن بيشتر حنبلى بوده ودر حجاز با مذهب شافعى و در احساء با مذهب مالكى رقابت مىكند.
14 مسلمانان شام حنبلى هستند. اين مذهب سومين مذهب در فلسطين است و پيروان كم شمارى در مصر، عمان و افغانستان دارد.
1- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 646 تا 654
2- الملل والنحل، شهرستانى، ج 1، ص 206 و 207
1- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 655 تا 663 و ص 695 تا 716
2- المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، ص 109 تا 132
3- فرهنگ فرق اسلامى، محمد جواد مشكور، ص 170 و 171 و ص 379 تا 381
4- بحوث فىالملل والنحل، جعفر سبحانى، ج 3، ص 9
5- دائرةالمعارف قرن العشرين، محمد فريد وجدى، ص 26 تا 632
6- دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، ج 5، ص 38
7- موسوعة الفقه الاسلامى المقارن، ج 1 و 2، ص 35
1- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 665 تا 672 و ص 729 تا 738
2- المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ج 3، ص 133
3- تاريخ التراث العربى، فقه المجلد الأول، ص 129 و 142
4- موسوعة الفقه الاسلامى المقارن، ج 1 و 2، ص 35
1- المدخل الى دراسة الأديان والمذاهب، عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، ص 155 تا 176
2- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 673 تا 678 و ص 739 تا 756
3- دائرةالمعارف، بستانى، ج 11، ص 392
4- دائرةالمعارف القرن العشرين، محمد فريد وجدى، ج 5 ص 402
5- فرهنگ فرق اسلامى، محمد جواد مشكور، 248 تا 250
6- موسوعة الفقه الاسلامى المقارن، ج 1 و 2، ص 36
7- ماهنامه صبح، ش 65، ص 46 و 49
1- ادوار فقه، محمود شهابى، ج 3، ص 683- 687 و 758- 773
2- فرهنگ فرق اسلامى، محمد جواد مشكور، ص 168- 170
3- بحوث فىالملل والنحل، جعفر سبحانى، ج 1، ص 326
4- موسوعة الفقه الاسلامى المقارن، ج 1 و 2، ص 35
5- المدخل الى دراسة الأديان والمذاهب، عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، ص 177- 198
6- دائرة المعارف القرن العشرين، محمد فريد و جدى، ج 3، ص 624
عباس كوثرى
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ (1)
هنگامى كه زائر به حريم كوى يار نزديك مىشود، التهاب و عشق و شور، سراسر وجودش را فرا مىگيرد. در آغاز رخصت حضور مىطلبد و در انتظار ديدار لحظهشمارى مىكند؛ زيرا از قرآن آموخته است كه به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله جز با رخصت گام ننهد. اين امر، كه در كتابهاى زيارتى با عنوان «اذن دخول» از آن ياد شده، با زمزمههايى روحنواز همراه است و با اين جمله پايان مىپذيرد:
«فَاْذَنْ لي يا مَوْلاي في الدّخول افْضَلَ ما اذِنْتَ لِأحَدٍ مِنْ أوْليائِكَ فَانْ لَمْ اكُنْ أهلًا لِذلِكَ فَانْتَ أهْلٌ لِذلِك».
«پس رخصت ده اى مولاى من، تا به حريمت راه يابم؛ بهترين رخصتى كه به هر يك از دوستانت دادى. پس اگر من براى حضور نزد تو شايستگى ندارم، تو شايستگىاش را دارى.» (2)
عالم از ناله عشاق مبادا خالى كه خوشآهنگ و فرحبخش نوايى دارد (1)
رخصت حضور مبتنى بر اصول تربيتى و اخلاقى است و در همه زيارتها جايگاهى ويژه و ممتاز دارد؛ چه در زيارت كعبه و چه در زيارات معصومان عليهم السلام. پيش از ورود به مكه بايد احرام پوشيد و با آن، رخصت حضور يافت. امام رضا عليه السلام در فلسفه احرام مىفرمايد: «دستور احرام براى اين است كه پيش از ورود به حرم و مركز امن الهى، دلها خاشع شوند و به دنيا و زينت و لذّات آن نپردازند.» (2)
مالك بنانس، فقيه مدينه، مىگويد: «سالى در سفر حج همراه حضرت صادق عليه السلام بودم، همه مردم لبيك مىگفتند و مىگذشتند؛ ولى جعفربنمحمد از گفتن لبيك باز ايستاده بود و هرگاه برآن مىشد كه لبيك بگويد، خاموش مىماند. گفتم: اى پسر رسول خدا، چارهاى نيست، لبيك بگو. فرمود: بيم دارم لبيك را، به نشانه اجابت فرمانهاى الهى، بگويم؛ اما پاسخ دريافت كنم كه اجابت نكردى و فرمان نبردى.» (3)
شب تار است و رهِ وادى ايمن در پيش آتش طور كجا، موعد ديدار كجاست (4)
رخصت حضور در زيارت معصومان عليهم السلام نيز حديثى شنيدنى دارد كه روشنگر راز و فلسفه اينحضور است. در اين رخصتطلبىها دست كم سه نكته بسيار مهم نهفته است:
وقتى انسان، با توجه به فرمان الهى، در آستان معصوم عليه السلام قرار مىگيرد، جايگاه اين خانه رفيع را درمىيابد و با خود مىانديشد: اين كه در اين جايگاه آرميده، چه عظمتى دارد كه خالق انسانها فرمان داده است از وى رخصت بگيريم!
امام صادق عليه السلام فرمود: چون خواستى وارد حرم رسول گرامى شوى، از باب جبرئيل
وارد شو. باب جبرئيل محلّى است كه فرشته وحى هنگام نزول، از آن حضرت رخصت مىگرفت و وارد مىشد. (1)
در اين نقطه زائر خود را در محل اتصال زمين و آسمان مىبيند و جهانى از بزرگى را در مىيابد.
زآتَش وادى ايمن نه منم خرّم و بس موسى اينجا به اميد قَبَسى مىآيد (2)
وقتى زائر كنار درگاه مىايستد و رخصت باريافتن مىجويد، در دل نگران است؛ آيا براى حضور شايستگى دارد؟ آيا حضورش با سرزنش انسان بزرگى كه در اين آستان خفته، همراه خواهد بود؟ اينجاست كه مؤمنِ بيداردل به تأمل در خويش مىنشيند و خود را ارزيابى مىكند. معصومان در روزگار زندگى مادى خويش به برخى از افراد اجازه ورود نمىدادند. بىترديد ورود اين گروه مايه تلخكامى و آزار معصومان عليهم السلام بود. دو واقعه زير نمونههايى از عدم رخصت امام عليه السلام است:
1- على بنيقطين، كه سبب آزردگى خاطر ابراهيم ساربان شده بود، در مدينه مىخواست به حضور امام موسى بنجعفر عليه السلام برسد؛ ولى اجازه حضور نيافت. نگران شد و سبب را از حضرت پرسيد. امام عليه السلام فرمود: به اين خاطر كه برادرت ابراهيم را به مجلس خويش راه ندادى. آنگاه از او خواست در آغاز رضايتِ خاطرِ ابراهيم را فراهم كند. على ابنيقطين چنين كرد و توانست توفيق ديدار حضرت را به دست آورد. (3)
2- گروهى از ارادتمندان امام رضا عليه السلام چندين روز به قصد زيارت امام به خانهاش آمدند؛ ولى رخصت ديدار نيافتند. سرانجام سبب محروميت از فيض زيارت را جويا شدند. پاسخشان داد كه عنوان «شيعه» فراتر از شايستگيهاى آنان است! (4)و امام به آنها
يادآورى كرد كه تنها با صداقت و راستى مىتوان بر آستان معصومان عليهم السلام راه يافت.
زيارت مكتبى است جامع كه اصول اخلاق اجتماعى را در عمل به انسان مىآموزد.
رخصتِ حضور يكى از اين اصول است. قرآن كريم بر اين نكته تأكيد مىورزد كه بايد پيش از ورود به خانه ديگران اجازه بگيريد. در آياتى از سوره نور مىخوانيم:
«اى اهل ايمان، داخل خانههاى ديگران نشويد، تا اجازه بگير و به اهل خانه سلام كنيد اين براى شما بهتر است، باشد كه متذكر شويد؛ و اگر كسى را در خانه نيافتيد، وارد نشويد؛ تا اجازه يابيد و اگر گفته شد برگرديد، باز گرديد كه براى شما پاكيزهتر است و خدا از كردارتان آگاه است.» (1)
آياتى ديگر از اين سوره، حتى به فرزندانِ نابالغ فرمان مىدهد كه در سه وقت براى ورود به اتاق خصوصىِ پدر و مادر اجازه بگيرند. سپس مىفرمايد:
«و آنگاه كه اطفال شما بالغ شدند، بايد اجازه بگيرند، همان گونه اشخاصى كه پيش از شما اجازه مىگرفتند خدا آيات خود را بدين روشنى بيان مىكند.
او دانا و حكيم است.» (2)
اين از حقوق اساسى خانواده است كه قرآن مؤمنان را بدان سفارش مىكند. زيارت، آموزشِ عملىِ اين قانون است. خداوند در زيارت از فرد مىخواهد بر درِ خانه بايستد، اجازه بگيرد و سرزده وارد نشود تا با اهميت اين قانون آشنا شود و بياموزد كه در اجتماع نيز بايد به آن پايبند باشد.
بدين ترتيب زيارت، خود مكتب است؛ مكتبى داراى متعالىترين ارزشها كه اگر درست انجام گيرد، تحوّلى عظيم در انسانها پديد مىآورد.
جواد محدثى
امامان، اولياى خدا، انسانهاى والا، شهيدان و صدّيقان مثل آينهاند.
ائمّه، ملاك و معيارند، الگو واسوهاند.
ايستادن در برابر آيينههاى فضيلتنما، «رذيلت» ها را هم خودبه خود مىنماياند و قرار گرفتن در مقابل آيينههاى كمال، «نقص» ها را نشان مىدهد.
«زيارت»، نوعى حضور در برابر آينه است.
زيارت، خود را به «ميزان» عرضه كردن و خود را به «محك» زدن و خود را با «الگو» و «مدل» سنجيدن است.
وقتى ما در برابر يك معصوم و امام شهيد قرار مىگيريم و در مزار پيشوايان دين، با شناخت و بصيرت حضور مىيابيم و مىدانيم كه اينان، كمال مجسّم و عينيّتِ فضيلت و جلوهاى از نور خدا و چشمهاى از فيض ربّ و تبلورى از ايمان و خلوص و عبوديّت و پاكىاند، عظمتِ آنان ما را متوجّه نقايصمان مىكند و پاكى آنان، ما را با آلودگىهايمان آشنا مىسازد.
معنويّت و روحانيّت آنان، ما را به ماديّت و دنياگراييمان واقف مىگرداند.
«طاعتِ» آنان، معصيت ما را آشكار، نورانيّت آنان، تيرهجانى و تاريكدلى ما را
روشن، صفاى آنان، غَلّ و غشّ ما را فاش، خداترسى آنان، هواپرستىِ ما را برملا و تعالى روح و رتبه والايشان، تنزّل مقام و پستى منزل ما را نمايان مىسازد.
«زيارت»، زمينهساز اين تقابل و تقارن و مقايسه و محاسبه است و تا اين سنجش انجام نگيرد، به كاستيهاى اخلاقى و ضعفهاى معنوى خود واقف نخواهيم شد. براى همين است كه زيارت را قرار گرفتن در برابر آينه مىدانيم.
امامان، كه «انسانهاى برتر» اند، شخصيّتى دارند كه حدّ و مرز تعالى انسان را نشان مىدهند. انسان كامل بودن آنان، به ما نشان مىدهد كه تا كجا مىتوان پر كشيد و طيران كرد و كمال يافت.
به زيارتِ اين اسوهها رفتن، ما را به آن قلّهاى كه بايد برسيم، به آن حدّ و مرزى كه بايد قدم بگذاريم و به آن مرتبهاى كه بايد نايل شويم، «راهنمايى» مىكند. اولياى دين كه زيارتشان بر ما فرض و لازم است، بيان كننده حدّ و مرز سير صعودى انسانها در مسير پاكى و طهارت و كمالند.
در تعبيراتى كه در زيارتنامهها آمده، اين نشان دادن حدّ و مرز را مىتوان ديد. از امامان معصوم، با كلمات و عناوينى ياد شده است كه در اين باب، بسيار راهگشاست.
مفاهيم و تعبيراتى همچون: «آيه»، «بيّنه»، «حجّت»، «گواه»، «شهيد»، «صراط»، «راه»، «نشانه»، «راهنما»، «منار»، «امام»، «در»، «چراغ»، «نور»، «ستاره»، «ماه»، «خورشيد»، «دليل»، «پرچم»، «علامت» و ... كه در متون زيارتى ديده مىشود، مبيّن اين نكته است.
در مسائل اخلاقى و تربيتى، پيوند با نيكان و رابطه با صالحان و آشنايى با خانوادههاى ريشهدار و صاحب كرامت و شرف، سازنده است، به همان شكل كه گسيختگى از تبار پاكان و بريدگى از ريشههاى فرهنگى و اخلاقى، زمينهساز فساد و گناه و بىمبالاتى و عدم تعهّد است.
زيارت، عاملى در جهت پيوند با صالحان، يا تقويت رابطه معنوى با وارستگان است، ايجاد رابطه (اگر نيست) و تحكيم پيوند (اگر هست).
زائرى كه به ديدار وليّى از اولياى خدا مىرود،
يا بر مزار امامى از ائمّه يا پيامبرى از انبيا حاضر مىشود،
يا بوسه بر آستان پاك پيشواى شهيدى مىزند و «سلام» مىدهد،
يا به ادب و احترام، در پيش روى مرقد معصومين و صالحان و صدّيقين و شهدا مىايستد، به ياد گذشته فرهنگى و ميراث فكرى و ريشههاى معنوى خويش مىافتد و اهل صلاح و سداد مىشود. اين پيوندها و نسبتها و رابطهها، انسان را در بسترى از نيكى و عفاف و تعهّد قرار مىدهد. خويشاوندىها، همهاش نَسَبى و سَبَبى نيست.
زائر، مدّعى است كه به خاندان پيامبر عشق مىورزد، با آنان رابطه و آشنايى دارد، از آنان است، با آنان است، آنان را مىشناسد، با آنان همريشه و همخانواده است. اهل يك مملكت و آبادى و خاك و خوناند. نشانه اين پيوند هم، همين «زيارت» است.
«زيارت»، يادآور پيوندهاى معنوى و خويشاوندى فكرى و فرهنگى يك «مؤمن» با اولياى خدا و پيشوايان دينى خود است.
در زيارتنامهها، تداوم اين رابطه و تكرار اين ديدار و تقويت اين پيوند در دنيا و آخرت، جزوِ درخواستها است.
علاقه به ديدار مجدّد و پيمان با خدا و حجّت او براى «زيارتى ديگر» هم، در اصلاح نفس مؤثّر است.
اساس تربيت روحىِ مسلمان، «ذكر خدا» است و ريشه تباهىِ اخلاق، «غفلت» است و «دورى» و «نسيان».
اگر ائمّه معصوم، مقرّب درگاه پروردگارند، به خاطر آن است كه «عبوديّت خدا» را در اوج متعالىاش دارند.
اگر اسوه و الگوى ما هستند، براى آن است كه در «تقوا» و «طاعت» خدا، سرآمد اهل روزگارند. زائرى كه در مرقد پاكشان آستانه ادب مىبوسد و به تكريم و احترام مىپردازد، بايد به ياد خدا افتد؛ چرا كه «ائمّه»، واسطه خالق و خلقاند، راهِ منتهى به خدايند، آينه
حقنمايند، زيارتشان يادآور خداوند است.
وقتى توجّه به خدا، نقش تربيتى و سازنده و بازدارنده از گناه دارد، اين توجّه در كنار مزار اولياى خدا بيشتر و شديدتر است. پس زيارت بايد بازدارنده از گناه باشد؛ چرا كه در «زيارتگاه»، به اداى احترامِ امامى مىايستيم كه عظمت و قداستش را مديون بندگى خداست. مگر مىشود كسى مدّعى عشق و محبّت دوستان خدا باشد، ولى در راه و روش و زندگى و عمل، برخلاف رضا و خواستِ آنان گام بردارد.
زيارت معصومين و مزار ائمّه و قبور اولياى خدا و امامزادگان، جدا از ياد خدا و منفصل از معنويّت و روحانيّت نيست. زائر هم از اين رهگذر، غنچه فطرتش را شكوفا مىكند و با ياد خدا و توجّه به معبود، دل را صفا مىبخشد.
نزديكى به خدا هم يكى ديگر از آثار سازندگىِ زيارت است.
«زيارت»، چون پيوند و تجديد عهد با بندگان خالص خداوند است، زمينه كسب صفات شايسته و عامل رشد معنوى و در نتيجه تقرّب به خدا مىگردد. وقتى در زيارت، انسان ناقص در برابر انسان كامل قرار مىگيرد، انگيزه كماليابى، او را متوجه خدا مىكند و مايه تقرّبش به حقتعالى مىگردد.
تقرّب به اولياى خدا، راهى است براى تقرّب به خداوند؛ چرا كه اينان، وسيله و صِراط و راهنما و مشعل هدايتاند. آشنايى و انس با اينان، زائر را با خداوند مأنوس و آشنا مىسازد. تا انسان نخواهد كه تقرّب بجويد، نزديك هم نمىشود. بايد «تقرّب» جست، تا به «قُرب» رسيد. به همين جهت، تعبيرِ «اتَقَرَّبُ» در زيارتنامهها زياد است و ديدار مرقد ولىّ خدا، سبب نزديك شدن به خدا به حساب آمده است.
اگر در زيارت، تحوّل روحى پديد نيايد، چه سود؟!
اين تحوّل و انقلاب روحى و حال زائر، پس از زيارت، نشانه اثرپذيرى از جذبههاى معنوى است كه در مزار يك امام و در كنار مرقد يك پيشواى معصوم وجود دارد. اين «انقلاب» بايد خواسته يك زائر باشد.
آنكه از زيارت برمىگردد، بايد همراه با تحوّل و تغيير و توبه و انابت باشد. بايد فرق كرده باشد و گرنه از زيارت بهرهاى نگرفته است. گنهكار، از محيطِ پاكِ زيارتگاه اثر مىپذيرد و در فضاى ديگرى قرار مىگيرد. اين تحوّل چه بسا از دور فراهم نگردد. بايد بيايد، رنج سفر ببيند، پاى به راه نهد، با شوق و درد وادىها را بپيمايد تا در كنار مرقد «قرار» گيرد و ... آنگاه است كه اين «حضور»، تأثيرِ تربيتى دارد.
در عتبات ائمّه حضور يافتن و به «حساب» خود رسيدن، به گذشته خويش و اعمال خود توجّه كردن و تصميم به پاكى و زندگى خوب گرفتن، از آثار ديگر زيارت است.
زيارت، انسان را به خطاهايش «متوجّه» و «معترف» مىكند و در راه او، بارقه «اميد» و «مغفرت» مىآفريند. زائر بايد خود را در چنين جايگاه و مقامى احساس كند.
مزار ائمّه، بهترين جا براى «محاسبه نفس» و رسيدگى به پرونده اعمال خويش است.
من كه هستم؟ چه كردهام؟ به كجا آمدهام؟ به زيارت چه كسى شرفياب شدهام؟ چرا آمدهام؟ چه مىخواهم؟ چه آوردهام؟ با چه رويى حاجت بطلبم؟ با كدام عمل صالح، خود را «اينجايى» معرّفى كنم؟ گذشتهام چه بوده است؟ اكنون چه كارهام؟ آيا گناهانم اجازه مىدهد كه چهره بر آستان اين مرقد بسايم؟ آيا قطرات اشكم، شايسته آن هست كه بر ضريح و رواق و خاك مرقد حجّت خدا بچكد؟ تا پاك نشوم كه نمىتوانم چشم به پاكان بيفكنم! تا لايق نباشم كه نمىتوانم مدعى دوستى و محبّت و ولايت باشم! پس بايد توبه كنم، عوض شوم، به بركت حضور در اين محضر، از آلودگىها دست بشويم.
اينجاست كه زيارت، عامل توبه و زمينهساز گناهزدايى مىشود.
استغفار و توبه از گناهان و توجّه به خدا و اميد مغفرت، در زائر رسولاللَّه لازم است.
بدينگونه، زيارت عاملِ تزكيه نفس و خودسازى و تربيت است. وقتى كه زيارت ائمّه و پيوند با آنان در تطهير جانها و اصلاح اخلاق و تربيت نفوس مؤثّر است، اين خود نوعى هدايت و امامت و رهبرى ائمّه را مىرساند. اين هم نوعى شفاعت است كه در همين دنيا اثرش روشن مىشود. مزارهاى معصومين، كانونهاى جاذبهدار براى كشش فطرتها و دلهاى مستعد به خير و صلاح است.
زيارت، عامل «توجّه به خدا»، «تقرّب به خدا»، «تحوّل روحى» و «توبه و گناهزدايى» است. اينهاست آثار تربيتى و نقش سازنده زيارت اولياى خدا، به شرط آنكه زائر، عارف باشد؛ عارف به حقّ ائمّه و مقام و شخصيتشان، عارف به وظيفه خود در مقابل امامان.
در فقرههايى از زيارتنامهها، روى «تسليم قلب» تأكيد شده است؛ يعنى ابراز اين نكته كه دل، قلمرو فرمان آنان است و مىخواهد هر آنچه را كه آنان مىخواهند.
تذكّرها و يادآورىها و اظهار «موضع» ها، براى كسى كه در راه است، تقويت اراده و قوّت قلب مىآورد. عوامل تضعيفگر و فلج كننده و بازدارنده و وسوسههاى دنياخواهانه همواره وجود دارند و احتياج به تقويت و الهام و رسيدن موجى از پس موج ديگر ... ضرورى است و كسى را هم كه چندان قاطع و استوار در راه نيست، به راه مىكشد و اينسويى مىسازد.
پيرو راه اهل بيت در مسأله دوستى و دشمنى و «حرب» و «سِلم» بايد موضعدار باشد، نه بىخط و بىطرف و بىنظر ...!
اين، خود دين و آيين است و مقتضاى زندگىِ مكتبى است.
ديديم كه «زيارت»، هم جنبه اعتقادى داشت، هم بُعد سياسى و اجتماعى و هم از «سازندگى» و «تربيت» برخوردار بود. با اين وصف، نه زيارت كهنهشدنى است و نه از آثار تربيتى و جنبههاى سازندگىِ آن كم مىشود.
«زائر»، هر كه باشد و «زيارت» هرگاه كه انجام شود و «مزار» در هر جا و هر سرزمين كه باشد، كانونى براى رشد معنويّات و زمينهاى براى رشد ارزشهاى الهى در انسانهاست.
چه زيارتِ «خانه خدا» باشد، چه زيارت «مرقد رسولاللَّه». چه زيارت قبور اولياى دين و مدفونين مظلوم «بقيع» باشد و چه شهداى «احد» و مدفونينِ قبرستان ابوطالب و
به خاك آرميدگان در زيارتگاههاى مختلف دور و نزديك، مشهور و گمنام، اينها همه، دل و جان را روشن ساخته و اميد مىبخشد. حتى زيارت قبور مؤمنان و صالحان نيز انسان را به ياد آخرت و صلاح مىاندازد و ياد خدا را در دلها بيدار مىسازد.
از قبور اولياءاللَّه، نورِ معرفت و هدايت مىدرخشد.
مكانهاى مقدّس و مذهبى، انسان را به خدا نزديك مىكند و حالت خضوع و خشوع و آرامش ايجاد كرده، روح را سرشار از خلوص، دل را پر از اميد، جان را لبريز از صفا و عشق مىنمايد.
نبايد زيارت، تنها يك عمل تكرارى و بىروح باشد. زائر، نبايد به ظواهر و شكلها و ساختمانها و در و ديوار و نور و رواق بنگرد و از عظمتِ معنويّتِ معصومينى كه در اين زيارتگاهها آرميدهاند، غافل شود.
زيارتگاهها، بايد محيطى پاك، معنوى، يادآور صداقت و كمال، بازدارنده از گناهها و رذايل و زنده كننده ارزشهاى اسلامى باشد.
اينجاست كه انسان از راه زيارت، به خدا نزديك مىشود؛ چرا كه با نيّتى خالص «ولىّ خدا» را زيارت كرده است.
زمينهساز اين قرب، «معرفت» است.
هر چه ميزان خداشناسى، پيغمبرشناسى و ولىشناسىِ ما بيشتر باشد، به همان اندازه، نصيب ما از بركات اين قبور نورانى و مزارهاى متبرّك بيشتر خواهد شد.
اميد آنكه زيارتهايمان، خالص و معنوى باشد.
حجّمان، قبول درگاه خداوند قرار گيرد.
و توفيق زندگى به گونهاى «خداپسندانه»، در طول عمر، شامل ما گردد.
مركز تحقيقات حج
اجتماع كنندگان در حج، تركيبى هستند از مسلمانان جهان، با ملّيتها و مذاهب گوناگون، كه هر چند در اصول و مبادىِ دين داراى وحدت نظرند، اما در مسائل فرعى و آداب و سنن، موارد اختلافى دارند.
موارد اختلاف هر چند از ديد جامعه بزرگ اسلامى، مانع وحدت و همدلى امت نيست اما در اين ميان پارهاى فرقههاى تندرو و متحجّر و خشك و افراطى هستند كه مىكوشند اختلافات فرعى را به عامل تفرقه تبديل كنند و آن را دستمايه كينه امت نسبت به يكديگر سازند و پيروان مذاهب اسلامى را در جبهه كاذب مشغول و سرگرم نگهدارند كه نتيجه آن، چيزى جز غفلت از دشمن اصلىِ مشترك اسلام و مسلمين (استكبار جهانى) نيست.
مثلًا زيارت اولياى خدا و توسّل به آنها را كه يك سنت حسنه اسلامى و مستند به روايات فريقين و سنت نبوى و سيره مسلمين است، دستاويز قرار داده و بدانوسيله تا سرحدّ تكفير مؤمنان پيش مىروند كه نمونههاى آن را در نوشتهها و خطابهها و تبليغات انحرافى آنها، حتى در مراسم حج، كه مظهر وحدت و توحيد است، به صورت گستردهاى مشاهده مىكنيم.
پاينها دانسته و ندانسته، به نام اسلام، به دشمنان اسلام خدمت مىكنند. امپرياليسم و صهيونيسم را خشنود مىسازند و گروههاى مؤمن و مخلص اسلامى را از جمع مسلمين طرد مىكنند و با تعصب و تحجّر و تنگ نظرى، عقايد سخيف و باطل خود را بر ديگران تحميل مىكنند كه شرح اين ماجرا از توان اين نوشتار خارج است.
آنچه در اينجا محور سخن است اينكه: در چنين فضايى، زائران ما، كه پيروان ائمه عليهم السلام هستند، از بُعد اخلاقى و آداب معاشرت و عمل به شرايع دين و سنن خاتم المرسلين صلى الله عليه و آله، بايد بهترين خط مشى و سلوك را داشته باشند و با مواضع حكيمانه و اصولى و با سعه صدر خود، مصالح جهان اسلام را در نظر بگيرند و درگير مسائل جزئى نشوند و مجال به تفرقه افكنان ندهند.
خوشبختانه سنت و سيره اهل بيت در اينجا نيز وظيفه را مشخص نموده است و از آنجا كه تاريخ اسلام پس از عصر رسالت با چنين وضعى مواجه بوده، به ويژه در روزگار اموى و عباسى، كه عمّال خلافت، بيشترين تلاش را در منزوى ساختن اهل بيت پيامبر عليهم السلام و سركوب شيعيان آنها داشتند و مىكوشيدند افكار مسلمانان را با تبليغات مسموم خود آلوده سازند تا بذر نفاق را به ثمر بنشانند و كينه مسلمانان را بر گروهى مظلوم از اهل ايمان برانگيزند.
در اين اوضاع و احوال، ائمه ما كه وارثان وحى بودند، به پيروان خود توصيههاى حكيمانه لازم را در چگونگى انجام وظايف و آداب و اخلاق دادهاند و رواياتِ اين موضوع، فصلى را در كتب حديث تشكيل مىدهد.
در اين روايات، از يكسو به شيعيان توصيه شده كه چهره عملىِ صالحى از خود نشان دهند و آنگونه كه زيبنده يك فرد مؤمن و پيرو اهل بيت است عمل كنند و آداب حسنه را در معاشرت پيش گيرند كه اين مسؤوليت شيعه بودن است. از سوى ديگر به نوع موضعگيرى در برابر مخالفان در گفتار و كردار، بدانگونه كه مصالح اسلام و عموم مسلمين را در بر گيرد، توصيه شده است.
در بخش اول؛ يعنى مسؤوليت شيعه، روايات بسيارى است كه بر تقوا و پاكى و عمل صالح و امانت و صدق و تقيّد تام به آداب و سنن شرع مقدس و واجبات و مستحبات و اخلاق و عادات برگرفته از كتاب و سنت و سيره نبوى و عترت عليهم السلام تأكيد دارد كه از آن ميان به ترجمه رواياتى از امام صادق عليه السلام مبادرت مىكنيم:
زيد شحّام گويد: امام صادق عليه السلام خطاب به من فرمود: «سلام مرا به كسانى كه فرمانبردار ما هستند و به سخن ما گوش فرا مىدهند برسان و بگو: من شما را به تقواى خداوند عزّ و جلّ توصيه مىكنم. در دين خود پرهيزكار باشيد و براى خدا جدّ و جهد كنيد و در صدق گفتار و اداى امانت و طول سجده و حسن همجوارى بكوشيد كه اين رسالت حضرت محمد صلى الله عليه و آله است.
امانت را به كسى كه شما را امين بشمارد ادا كنيد، خواه نيكوكار باشد يا بد كردار؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله حتى به بازگرداندن نخ و سوزن دستور مىدهد! با اقوام خود صله رَحِم كنيد، به تشييع جنازههاى مسلمانان برويد. بيمارانشان را عيادت كنيد. حقوق آنها را بدهيد، چرا كه: هر گاه مردى از شما در دين خود اهل ورع و پرهيزكارى بود و سخن راست گفت و اداى امانت كرد و با مردم حسن خلق داشت، گويند او جعفرى است و اين مرا شادمان مىكند. و گويند اين ادب و تربيت جعفر است. و اگر جز اين باشد، بلا و ننگ آن دامن مرا خواهد گرفت و گويند اين ادب و تربيت جعفر است!
به خدا سوگند پدرم بر من حديث كرد كه هرگاه مردى از شيعيان على عليه السلام در ميان قبيلهاى به سر مىبُرد، زينت و زيور آن قبيله بود، از همه آنها بهتر امانت دارى مىكرد و در پرداخت حقوق جدّيت بيشترى داشت و از همه راستگوتر بود. مردم ودايع و وصاياى خود را نزد او مىسپردند و او را ضربالمثل امانت دارى و راستگويى مىدانستند.» (1)
و نيز امام صادق عليه السلام خطاب به شيعيان فرمود:
«عَلَيْكُمْ بِالصَّلاةِ فِي الْمَسَاجِدِ وَ حُسْنِ الْجِوَارِ لِلنَّاسِ وَ إِقَامَةِ الشَّهَادَةِ وَ حُضُورِ الْجَنَائِزِ إِنَّهُ لا بُدَّ لَكُمْ مِنَ النَّاسِ إِنَّ أَحَداً لا يَسْتَغْنِي عَنِ النَّاسِ
1) وسائل، ج 8، ص 398 و 399
حَيَاتَهُ وَ النَّاسُ لا بُدَّ لِبَعْضِهِمْ مِنْ بَعْضٍ» (1)
«بر شما باد خواندن نماز در مسجدها و نيك رفتارى با همسايگان و شهادت دادن به حق و حضور در تشييع جنازهها؛ چرا كه شما بايد با مردم باشيد و هيچيك از مردم در زندگى خود از مردم بىنياز نيست و مردم بناچار بايد با يكديگر باشند.»
با توجه به اين روايات كه در منابع روايى شيعه فراوان است شيعه بايد مسؤوليت خود را بشناسد و بكوشد صالحترين چهره عملى اسلام را از خود نشان دهد تا زيبنده عنوان مقدس شيعه باشد؛ زيرا شيعه، يعنى پيرو على و فرزندانش عليهم السلام، اطاعت تام از كتاب خدا و سنت نبوى و سيره آن بزرگواران، و اين در واژه «شيعه» نهفته است چنانكه امام باقر عليه السلام فرمود:
«آيا اين كافى است كه كسى تنها با اظهار محبت و دوستى ما، دعوى تشيّع داشته باشد؟ به خدا قسم شيعه ما نيست مگر كسىكه تقواى الهى و اطاعت او را پيشه كند»
و آنگاه به بيان صفات شيعه پرداختهاند كه از جمله آنهاست: تواضع، خشوع، بسيار ياد خدا كردن، اقامه نماز، نيكى به پدر و مادر، تفقد از همسايگان و نيازمندان، قرض دادن، نوازش يتيمان، راستگويى، تلاوت قرآن و نگهدارى زبان، جز از خير و نيكويى.
«أَ يَكْتَفِي مَنِ انْتَحَلَ التَّشَيُّعَ أَنْ يَقُولَ بِحُبِّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَوَ اللَّهِ مَا شِيعَتُنَا إِلَّا مَنِ اتَّقَى اللَّهَ وَ أَطَاعَهُ ...» (2)
بنابراين، جدا از هر گونه مصلحت انديشىِ اجتماعى، نفس شيعه بودن، مسؤوليت است.
كسى كه در برابر امامان سر تسليم فرود مىآورد، در مصائب آنها گريه مىكند و بر آنان سلام و صلوات مىفرستد، به بيوت و قبور آنان احترام مىگذارد، بايد آن بزرگواران را كه اسوه حسنه اسلامى بودند، در عمل اطاعت كند و بداند كه اگر خلاف اين عمل
نمايد روح پاك امامان را آزرده است، علاوه بر آنكه در نظر مخالفان چهره ناصالح از تشيّع ارائه نموده و اين در پيشگاه خداوند نكوهيده است.
در وضعيتى كه امپرياليسم و صهيونيسم و دست نشاندگان و فريب خوردگان آنها، كشور و ملت ما را زير رگبار تهمت و افترا گرفته و قشرهايى از مردم ناآگاه به ناحق درباره ما قضاوت مىكنند و به استناد آنچه از مخالفان شنيدهاند، ما را مورد هجوم قرار مىدهند و گروهى متعصب و متحجّر با چشم عداوت به ما مىنگرند و تريبونها و قلمها را در نبرد متعصبانه و غير منصفانه عليه ما بكار گرفتهاند و ... عملكرد نامناسب يا اعمال غيرعادى ما و بىتوجهى به وظايف دينى و اخلاقى مناسب، در حج و عمره بدترين آثار را بر جاى مىنهد و مهر تأييدى است بر دعوى كسانى كه مىخواهند از كاه كوهى بسازند و به بهانه پارهاى مسائل جزئىِ مورد اختلاف كه به ظواهر شرع مربوط است، تيشه بر اصول و عقايد و مبانى فكرى شيعه بزنند.
اين همان خطرى است كه در روايات ما بدان اشاره شده و ائمه معصومين در عصر حاكميت جهل و جور، شيعيان را بدان توجه داده و به اتخاذ خط مشىِ اصولى و صحيح و اخلاق و آداب حسنه و امانت و صدق، با ديگر مسلمانان فرا خواندهاند.
عبداللَّه بن سنان گويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود:
«أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ لا تَحْمِلُوا النَّاسَ عَلَى أَكْتَافِكُمْ فَتَذِلُّوا إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ فِي كِتَابِهِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً ثُمَّ قَالَ عليه السلام عُودُوا مَرْضَاهُمْ وَ احْضُرُوا جَنَائِزَهُمْ وَ اشْهَدُوا لَهُمْ وَ عَلَيْهِمْ وَ صَلُّوا مَعَهُمْ فِي مَسَاجِدِهِمْ ...» (1)
«شما را سفارش مىكنم به تقواى خداوند و اينكه مردم را بر خود مسلّط نكنيد كه خوار و ذليل شويد. خداوند بزرگ مىفرمايد: «با مردم به نيكى سخن بگوييد» سپس فرمود: از بيمارانشان عيادت كنيد، درتشييع جنازههايشان حاضر شويد، به نفع يا ضرر آنها (آنچه حقاست) گواهى دهيد، با آنها در مسجدهايشان نماز بخوانيد ...»
1) وسائل، ج 8، ص 399- 400
در يكى ديگر از وصاياى امام صادق عليه السلام به «كثير بن علقمه» چنين آمده است: «تو را به پرهيزگارى و پارسايى و ورع و بندگى و سجده طولانى و اداى امانت و صدق گفتار و حسن مجاورت توصيه مىكنم كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله به اين امور مبعوث گرديده است:
با خويشاوندان صله رحم كنيد. بيمارانتان را عيادت نماييد و به جنازههايتان حاضر شويد. زينت ما باشيد و موجب سرافكندگى ما نشويد. مردم را با محبت ما آشنا سازيد و موجب بغض و كينه آنها نسبت به ما نگرديد. دوستىها را به سوى ما بكشانيد و دشمنىها را دفع كنيد.» (1)
معاوية بن وهب مىگويد: خدمت امام صادق عليه السلام عرض كردم: ما در ميان خود و جمعيت خودمان و با كسانى كه همعقيده ما (يعنى شيعه) نيستند اما با ما معاشرند، چگونه عمل كنيم؟ امام در پاسخ فرمود: «به امامان خود كه مقتداى شما هستند بنگريد و هر كارى آنها مىكنند همان را بكنيد، به خدا آنها بيمارانشان را عيادت مىكنند، به جنازههايشان حاضر مىشوند، و بر نفع يا ضرر آنها گواهى مىدهند و امانت را به آنها ادا مىكنند» (2)
اين روايات خط مشى شيعه را در برابر ديگران روشن مىسازد تا عزّت شيعه پا بر جا بماند و مصلحت عموم مسلمانان رعايت شود و تخلّف از اين خط مشى را موجب ذلت و خوارى و بهانه دادن به دست مخالفان مىداند كه ائمه عليهم السلام به آن راضى نيستند و با اينهمه، اگر از ناحيه مخالفان در زمان حاكميت آنها نسبت به شيعه ناروايى رخ دهد، شيعه بايد به حكم تقيه و تا آنجا كه مصلحت اسلام است تحمل كند و كَظْم غيظ نمايد و بردبارى را پيشه سازد.
امام صادق عليه السلام دراينباره مىفرمايد:
«كَظْمُ الْغَيْظِ عَنِ الْعَدُوِّ فِي دَوْلاتِهِمْ تَقِيَّةً حَزْمٌ لِمَنْ أَخَذَ بِهِ وَ تَحَرُّزٌ مِنَ التَّعَرُّضِ لِلْبَلاءِ فِي الدُّنْيَا وَ مُعَانَدَةُ الْأَعْدَاءِ فِي دَوْلاتِهِمْ وَ مُمَاظَّتُهُمْ فِي
غَيْرِ تَقِيَّةٍ تَرْكُ أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَجَامِلُوا النَّاسَ يَسْمَنْ ذَلِكَ لَكُمْ عِنْدَهُمْ وَ لا تُعَادُوهُمْ فَتَحْمِلُوهُمْ عَلَى رِقَابِكُمْ فَتَذِلُّوا» (1)
«فرو خوردن خشم در برابر دشمنان در دولت آنها، تقيه و دورانديشى است براى آنكس كه بدان عمل كند و بدينوسيله از تعرّض بلا در دنيا مصون بماند و عناد دشمنانشان را در دولتشان دفع كند و درگير شدن با آنها بدون تقيه مخالفت با امر خداوند بزرگ است. پس با مردم سازش و مدارا كنيد تا شما را در نظر آنان سنگين جلوه دهد و با آنان دشمنى نكنيد كه موجب شود آنها را بر خودتان مسلط نماييد و خوار و ذليل گرديد.»
ناگفته نماند كه استراتژى شيعه در طول تاريخ، با تكيه بر مكتب اهل بيت، همكارى نكردن با ظلم و ستم و فساد و تجاوز بوده و به همين دليل شيعه همواره مظلومترين فرقه اسلامى در هر زمان بوده است؛ چرا كه دست بيعت به ظالمان و غاصبان نداده و غرامت اين آزادگى و ستم ستيزى را در زندانهاى مخوف و بر چوبههاى دار و با شهادت و اسارت پرداخته است.
و اما آنچه در حسن معاشرت و مماشات با مخالفان رسيده، در حقيقت شيوه و تاكتيك عملى را در فضاى مخالف ارائه مىكند و با مواضع اصولى شيعه منافاتى ندارد.
در ميان جمع ميليونى زائران مسلمان جهان و در اوضاع و احوال كنونى، شيعه بايد بيشتر از هر زمان چهره صالحى در معاشرت از خود نشان دهد و اعمال و مناسك را به نيكوترين وجه و نظم و وقار به پايان برد تا آبرويى باشد براى كشور و مذهب و انقلاب اسلامى كه امروزه مورد توجه دوستان و هجمه دشمنان قرار دارد.
بىتوجهى نسبت به آنچه گذشت بهانهاى است تا ديگران ضعفهاى ما را هر چند
1) وسائل، ج 8، ص 525 و 526
كه ناچيز باشد، بزرگ كنند و در ديد جهانيان به نمايش بگذارند ... زائران بايد توجه داشته باشند كه دولت جمهورى اسلامى ايران و سازمان حج و بعثه مقام معظم رهبرى، بيشترين تلاش را در برگزارى حج و عمره، به شيوهاى آبرومند دارند و از هرگونه فداكارى مادى و معنوى در اين خصوص دريغ نمىورزند و به اعتراف ديگران، بهترين نوع برگزارى و سرويس دهى و خدماترسانى در حج و عمره، از آنِ ايرانيان است و اين از بىانصافى است كه برخى قدر اين نعمت را نشناسند و با بىتوجهى به وظايف شرعى و اخلاقى، كرامت خود و كشور را لكه دار كنند.
كسى كه مىخواهد در اين حريم پاك وارد شود، نه تنها از نظر غسل و وضو و طهارت بدن و لباس بايد خود را مهيا سازد، بلكه از پاكى درون و صفاى نفس نيز بايد برخوردار باشد. و بايد بداند:
به كدام سرزمين گام مىنهد و با چه كسى سخن مىگويد.
كوچكى خود و عظمت صاحبخانه را متذكر باشد.
سنن و آداب تشرف را بداند.
ادب حضور را نگهدارد.
بىمحابا و بىمقدمه وارد نشود.
بر در خانه توقف كند و اذن دخول بخواند و با هر زبان كه مىتواند اجازه ورود بخواهد و وقار و سكينه و ادب و تمكين با خود همراه ببرد.
با تواضع و تعبد و احترام سخن بگويد و شأن و منزلت ميزبان را، كه خدا و رسول و امامان هستند، با تمام وجود رعايت كند و از آنچه در شأن اين حريم كبريايى نيست و شواغل و عوامل غفلت بپرهيزد.
به وسوسههاى شيطانى كه معمولًا در طواف و سعى و نماز و ... به انسان روى مىآورد توجه نكند.
«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام: «أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الْأَرْضِ الدُّعَاءُ» (1)
دعا مولود دو آگاهى است: 1- آگاهى از نيازهاى خويش 2- آگاهى از غنا و كرم الهى.
انسانى كه خدا را مىخواند، به فقر ذاتى و عميق خويش پىبرده و به غنا و جود و كرم خدا ايمان آوردهاست و چه راهى براى تقرّب به آستان الهى آسانتر از اين.
دعا، اعلام نيازمندىِ انسان، بىنيازى و بخشندگى رحمان و دريچه دريافت زمين از آسمان است.
مباحث زير بخشى از محورهاى مهم «دعا» است.
1- منظور از دعا كردن چيست؟
2- شرايط اجابت دعا چيست؟
3- موانع اجابت دعا كدام است؟
4- چه زمانهايى براى دعا كردن مناسبتر است؟
1) كافى، ج 2، ص 468
5- مكانهاى مؤثر در استجابت دعا كدام است؟
6- آداب و روش دعا كردن چيست؟
7- آيا دعا مكمّل كار و تلاش است يا جايگزين آن؟
8- كدام دعاها هرگز مستجاب نمىشود؟
9- دعاهاى قرآنى كدام است؟
10- بعضى دعاهاى معروف و مأثور از پيشوايان دين عبارتند از:
«كميل»، «سمات»، «صباح»، «جوشن»، «ندبه»، «توسل».
معصومين عليهم السلام در دعا به ما مىآموزند:
1- چه بخواهيم؟
2- از كه بخواهيم؟
3- چگونه بخواهيم؟
4- كى و كجا درخواست كنيم؟
على عليه السلام فرمود: «أَعْلَمَ النَّاسِ بِاللَّهِ سُبْحانَهُ أكْثَرُهُم لَهُ مَسْألَة». (1)
«خدا شناسترين مردم كسى است كه بيش از همه از او درخواست كند.»
امام باقر عليه السلام فرمود: «لا تُحَقِّرُوا صَغِيراً مِنْ حَوَائِجِكُمْ فَإِنَّ أَحَبَّ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى أَسْأَلُهُمْ». (2)
«ناچيز نشماريد نيازهاى كوچك خويش را، محبوبترين مؤمنان نزد خدا كسانى هستند كه بيشتر از او درخواست كنند.»
1- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ الدُّعَاءُ»؛ (1)
«برترين عبادت دعاست.»
2- پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ الدُّعَاءِ»؛ (2)
«ناتوانترين مردم كسى است كه از دعا كردن عاجز باشد.»
3- «عَلَيْكُمْ بِسِلاحِ الْأَنْبِيَاءِ لا يَهْلِكَ مَعَ الدُّعَاءِ أَحَدٌ». (3)
«دعا مغز عبادت است و هيچكس با دعا هلاك نمىشود.»
1- امام رضا عليه السلام: «عَلَيْكُمْ بِسِلاحِ الْأَنْبِيَاءِ. قِيلَ: وَما سِلاحُ الْأَنْبِيَاءِ؟ قالَ: الدُّعَاءِ»؛ (4)
امام رضا عليه السلام فرمود: «برشماباد بهسلاح پيامبران، گفتند: سلاح پيامبرانكداماست؟
فرمود: دعا.»
2- على عليه السلام فرمود: «الدُّعَاءُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ»؛ (5)
«دعا سپر مؤمن (در برابر بلاها) است.»
ياد خدا و توجّه به هر يك از اسماء و صفات الهى آثار تربيتى ويژه و بسيارى دارد؛ ياد خدا يعنى:
1- توجه به خدا و يگانگى او.
2- توجه به لطف و محبت الهى.
3- توجه به خشم و غضب الهى.
4- توجه به نعمتهاى خدا.
5- توجه به قدرت و حكمت الهى.
ياد خدا يعنى: «لا يُفْقِدُك حيث أمرك، ولا يَراك حَيث نهاك»، وصدها يعنى ديگر!
1- ذكر زبانى 2- ذكر قلبى 3- ذكر عملى.
1- نماز، اقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْري 2- دعا 3- تلاوت قرآن.
1- مساجد 2- ميدان جهاد 3- صحراى عرفات.
1- سهو 2- لهو 3- غفلت 4- نسيان 5- اشتغال 6- اعراض. وَمَنْ اعْرَضَ عَنْ ذِكري فَإنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً، (1)
1- اموال 2- فرزندان 3- رفاه 4- تجارت 5- بيع 6- لهو 7- پيروى از شهوات
1- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً
2- ياد خدا به طور هميشگى، در خلوتها، بلند و آشكار، پنهان و خصوصى، بامداد
1) طه: 124.
و شامگاه و در حال قيام و قعود و در بستر خواب و هنگام بيدارى، همه جا مورد تأكيد روايات اسلامى است.
1- آرامش دلها: أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. (1)
2- نورانيّت دلها: «عَلَيْكَ بِذِكْرِ اللَّهِ، فَإنَّهُ نُورُ الْقُلُوبِ». (2)
3- حيات دلها: «بِذِكْرِ اللَّهِ تُحيا الْقُلُوبُ وَبِنِسْيانِهِ مَوتها». (3)
4- درمان بيمارى دلها: «ذِكْرُ اللَّهِ دَواءُ أعلالِ النُّفُوس». (4)
5- بينش درونى: «مَنْ ذَكَراللَّهَ اسْتَبْصَرَ». (5)
6- مصونيت از نفاق: «مَنْ أَكْثَرَ ذِكْرَ اللَّهِ فَقَدْ بَرِئَ مِنَ النِّفاقِ». (6)
7- مصونيت از شيطان: «ذِكْرُ اللَّهِ مَطْرَدَةٌ لِلشَّيطان». (7)
8- مصونيت از گناه: «ذِكْرُ اللَّهِ عِنْدَ ما حَرَّمَ فَيَكُونُ ذلِكَ حاجِزاً». (8)
1- صلوات 2- حوقله (لا حَولَ وَلا قُوَّةَ إلّابِاللَّهِ الْعَلِيّ الْعَظِيم) 3- بسمله 4- تهليل 5- تكبير 6- تحميد 7- تسبيحات حضرت فاطمه عليها السلام 8- استعاذه 9- استغفار 10- «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ».
محمود موسوى كاشمرى
براى تحقق هر كارى گذشته از وجود اسباب، نبودن مانع نيز لازم است و تنها در اين صورت پيدايش آن كار ضرورى خواهد بود.
براى مثال؛ رويش بذر سالم در دل خاك مرطوب، مشروط به اين است كه آفتاب سوزان يا سرماى شديد بر سر راه بذر آن قرار نگيرد.
در دعا بايد موانع استجابت را شناخت و آنها را از سر راه برداشت. برخى از موانع عبارتند از:
خواستهاى كه در دعا عرضه مىشود، بايد مخالف سنتهاى الهى، كه خداوند بر پايه حق و حكمت بنا نهاده است، نباشد.
از جمله سنتهاى خداوند اين است كه براى هر يك از انسانها اجلى قرار داده كه در صورت حتمى بودن، گريز از آن نيست. (1)بنابراين اگر كسى دعا كند و بخواهد كه خدا عمر بىپايان به او بدهد و يا مريضى را كه اجل حتمى او فرا رسيده است، از مرگ برهاند، اجابت چنين خواستهاى به معناى تعطيلى در قانون قطعى الهى و يا ورود استثنا در حريم آن است و اين خود مانع از اجابت دعاست.
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
وَأَنْفِقُوا مِنْ مَا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِىَ أَحَدَكُمْ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ وَأَكُنْ مِنْ الصَّالِحِينَ* وَلَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ
1) اعراف: 34
نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ.
«از آنچه به شما روزى كردهايم انفاق كنيد، پيش از آن كه مرگ يكى از شما فرا رسد، آنگاه بگويد: پروردگارا! چرا مرگ مرا تا زمانى اندك به تأخير نمىاندازى، تا صدقه دهم و از صالحان باشم و هرگز خداوند اجل هيچ كس را وقتى فرا رسد، به تأخير نخواهد انداخت.» (1)
گاهى شخصى كه از ستم ديگران به ستوه آمده، بر ضدّ ستمگران دعا مىكند و از خداوند انتقام خود را مىطلبد ولى در همين حال، همين شخصِ به ظاهر مظلوم، به خاطر ستمى كه خود به ديگرى كرده، مورد غضب قرار گرفته است. همين تزاحم دعاها مىتواند مانع اجابت گردد. تزاحم در حديث قدسى يكى از موانع دعا معرفى گرديده است. خداوند متعال در اين باره مىفرمايد:
«... إمّا أنْ تَكُونَ ظَلَمْتَ أَحَداً فَدعَا عَلَيكَ فَتَكونَ هذِهِ بِهذِهِ ...»
«يا اين است كه تو به ديگرى ستم كردهاى و او بر ضرر تو دست به دعا برداشته است پس اين به [واسطه] آن [رد مىشود].»
از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه:
«هر گاه شخصى مورد ستم ديگرى واقع شود، سپس عليه او از درگاه خداوند تقاضاى انتقام كند، خداوند مىفرمايد: شخص ديگرى هست كه ادعا دارد از سوى تو مظلوم واقع شده و بر تو نفرين مىكند، اگر مىخواهى تا دعاى تو را در باره او و دعاى او را در حقّ تو به اجابت رسانم و گرنه هيچ يك را برآورده نمىكنم؛ تا از عفو خود شما را بهرهمند سازم.» (2)
گاهى هم انسان براى موفقيت خود دعا مىكند در حالى كه بسيارى از اشخاص
ديگر، كه از دست او دل شكستهاند، براى ناكاميش بادل سوزان واشك ريزان دعا مىكنند.
بنابراين دعاكننده بايدقبلازدعا، ديگرانرا ازخود راضىسازد. امام صادق عليه السلام فرمود:
«كَانَ أَبِي يَقُولُ اتَّقُوا الظُّلْمَ فَإِنَّ دَعْوَةَ الْمَظْلُومِ تَصْعَدُ إِلَى السَّمَاءِ».
«پدرم همواره مىفرمود: از ستم به ديگرى بپرهيزيد؛ زيرا دعاى مظلوم تا آسمان بالا مىرود.» (1)
و امام كاظم عليه السلام فرمود:
«لا تُحَقِّرُوا دَعْوَةَ أَحَدٍ فَإِنَّهُ يُسْتَجَابُ لِلْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ فِيكُمْ وَ لا يُسْتَجَابُ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ».
«دعاى هيچ كس را كوچك نشماريد؛ زيرا درخواست يهودى و نصرانى در باره شما به اجابت مىرسد گر چه در باره خود آنان مستجاب نمىگردد.» (2)
قرآن كريم در واقعه توفان نوح عليه السلام پس از آن كه درخواست آن حضرت، مبنى بر نجات فرزند خويش را نقل مىكند، مىفرمايد:
يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ فَلَا تَسْأَلْنِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنْ الْجَاهِلِينَ.
«اىنوح [شايستهاينكه] ازاهلتو [باشد] نيست وسرتاپايش ناصالح است.
در باره آن چه به حقيقتش آگاه نيستى، از من چيزى مخواه، تو را پند مىدهم تا از جاهلان نباشى» (3)
از اين روى كفر و عناد نسبت به حق مانع عنايت الهى و مشمول رحمت خاص او گشته و در لحظه انتقام رحمت عام را نيز تغيير مىدهد و هر دعايى- حتى تقاضاى پيامبر
بزرگ خداوند در حق پسر- را بىتأثير مىسازد. در آيهاى ديگر خداوند متعال پيامبر اكرم را مخاطب خويش ساخته، مىفرمايد:
سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَاسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ.
«بر منافقان يكسان است كه تو در باره آنان طلب بخشش و غفران كنى يا نكنى [در هر دو صورت] خدا هرگز آنان را نخواهد آمرزيد؛ زيرا خداوند گروه فاسق را [در اثر لجاجت و سياهى قلبشان] هدايت نمىكند.» (1)
براى جلب رحمت الهى، قلبى لازم است كه سالم از كفر و نفاق باشد؛ زيرا به فرموده قرآن مجيد: يَوْمَ لَايَنْفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ؛ «در روز قيامت مال و فرزند سودى نمىدهد، جز قلب سالم.» (2)
قلب وقتى از مرض كفر و نفاق سلامت يافت، شايسته پذيرش رحمت الهى مىشود و مواهب خداوندى به سويش سرازير مىگردد. (3)
برخى ديگر از گناهان نيز قابليّت پذيرش دعا را از بين مىبرند. آنجا كه در دعاى كميل از زبان اميرمؤمنان مىخوانيم: «الَّلهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ»؛ «بارالها! گناهانى كه از من سرزده و مانع استجابت دعايم مىشود، بر من ببخش»، (4)اشاره به همين واقعيت دارد.
محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام نقل مىكند آن حضرت فرمود:
«إِنَّ الْعَبْدَ يَسْأَلُ اللَّهَ الْحَاجَةَ فَيَكُونُ مِنْ شَأْنِهِ قَضَاؤُهَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ أَوْ إِلَى وَقْتٍ بَطِيءٍ فَيُذْنِبُ الْعَبْدُ ذَنْباً فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى لِلْمَلَكِ لا تَقْضِ حَاجَتَهُ وَ احْرِمْهُ إِيَّاهَا فَإِنَّهُ تَعَرَّضَ لِسَخَطِي وَ اسْتَوْجَبَ الْحِرْمَانَ مِنِّي».
«بنده حاجتش را از خدا مىخواهد. بناى الهى نيز بر آن است كه خواستهاش را دير يا زود به اجابت رساند. آنگاه بنده گرفتار گناهى مىشود. خدا به فرشتهاى كه مأمور كار او است، مىفرمايد: خواستهاش را به انجام نرسان و او را از دستيابى به خواستهاش محروم كن! زيرا او خود را در معرض خشم من قرار داده و مستحق دورى از رحمت من گشته است». (1)
شخصى به رسول خدا عرض كرد:
«أُحِبُّ أَنْ يُسْتَجَابَ دُعَائِي فَقَالَ صلى الله عليه و آله: طَهِّرْ مَأْكَلَكَ وَ لا تُدْخِلْ بَطْنَكَ الْحَرَامَ».
«دوست دارم دعايم مستجاب شود. حضرت فرمود: آذوقهات را از مال شبههناك پاك كن و غذاى حرام در شكم خود جاى نده.» (2)
و خداوند در حديثى قدسى فرمود:
«لَرُبَما صَلَّى الْعَبْدُ فَاضْرِبْ بِها وَجْهَهُ وَ أحجب عنّي صَوتَه أَ تَدْري من ذلك؟ يا داود ذلكَ الَّذي يُكثر الالتفاتَ إلى حَرَم الْمُؤمِنِين بِعَين الْفِسْق ...»
«چه بسا بنده نماز مىگزارد و من آن را رد كرده، به صورتش مىزنم و صداى مناجات او را از خود دور مىسازم. مىدانى اين چه شخصى است اى داود؟ اين همان كسى است كه همواره چشم خيانت خويش را متوجه حرم [ناموس] مؤمنان ساخته است.» (3)
خداوند متعال خالق هستى و پديد آورنده نظام و سنن حاكم بر آن است، لذا دوست
دارد انسانها به اين نظام احترام گذاشته و در وصول به خواستههايشان آن را از نظر دور نداشته و در عين حال كه تأثير وسايل را در مقاصد خود به ذات حق مستند مىكنند، براى برآورده شدن نيازهاى خود، آنها را نيز به كار بندند.
بر اين اساس قرآن كريم براى دفع شرّ كفّار، راه جهاد را پيش روى مؤمنان گذارده است و مىفرمايد: وَقاتِلُوهُمْ يَعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِايْديكُمْ ...؛ «با آنها بجنگيد، تا خداوند با دست شما كافران را به سزاى كارشان برساند.» (1)
در جاى ديگر كسانى را كه در خانه نشسته و به اميد فتح از سوى خدا دست روى دست گذاشته و اقدامى نمىكنند توبيخ مىكند. (2)
شخصى به امام صادق عليه السلام عرض كرد: دعاكن تا خداوند به من روزى راحتى بدهد، حضرت فرمود: «برايت دعا نمىكنم. برو همان طور كه خداوند دستور داده، سعى و تلاش كن.» (3)
در برخى احاديث از كسانى كه بدون توجه به وسائلى كه خداوند قرار داده است، رفع مشكل خود را مىطلبند، ياد شده است. اينگونه افراد در پنج دسته ذيل قرار مىگيرند:
1- شخصى كه خداوند مالى به او عنايت كرده و او با اسراف و تبذير و مصرف نابجا اموالش را به هدر مىدهد و از خدا تقاضاى روزى مىكند.
2- مردى كه از بداخلاقى همسر خود و اذيتهاى پىدرپى او به تنگ آمده و از خدا مىخواهد تا او را از دست آن زن خلاص كند، حال آنكه خدا راه طلاق را در پيش روى او گذاشته است.
3- شخصى كه از آزار مكرّر همسايهاش شكوه مىكند و او را به خاطر آن نفرين مىكند، در حالى كه مىتواند خانهاش را بفروشد و در جاى مناسبى منزل اختيار كند.
4- آنكه در خانه نشسته، كار نمىكند و از خدا روزى مىطلبد در حالى كه خداوند راههاى روزى را پيش روى او قرار داده است.
5- كسى كه مالى را به ديگرى قرض داده و بدهكار انكار مىكند. سپس دست به دعا برداشته و از خدا برگشت مال خويش را مىطلبد، در صورتى كه خداوند به او دستور شاهد گرفتن داده است. (1)
1) همان، ج 4، ابواب الدعاء، باب 50
رضا استادى
هنگامى كه به قرآن مجيد و روايات معتبر اسلامى مراجعه مىكنيم، مىبينيم در اين دو منبع معارف اسلامى، اوصاف و عناوينى براى پيامبران عليهم السلام و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ذكر شده و نيز بياناتى درباره هدف و نقش آنان در جوامع بشرى آمده است.
ما اگر براى شناخت هدف انبيا از همين راه وارد شويم و آيات و احاديثى را كه مستقيم يا غير مستقيم در صدد بازگو كردن هدف و نقش پيامبران است، مطالعه و بررسى قرار دهيم، بهترين و مستندترين راه را براى آشنايى با هدف انبيا پيموده و از خطا و اشتباه در اين زمينه مصون و محفوظ خواهيم بود؛ از اينرو به بررسى و مطالعه اجمالىِ بخشى از اين آيات و روايات مىپردازيم:
1- يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكوُنوُا تَعْلَمُون. (1)
«پيامبر ما، آنچه را نمىدانستيد (و نمىدانيد) به شما مىآموزد.»
اگر جهان بشريت را از آغاز تا امروز با همه وسعتى كه داشته و دارد، به مدرسه و كلاسى تشبيه كنيم، آموزگاران اين كلاس پيامبران بوده و هستند.
1) بقره: 151
علوم و دانشها بر دو قسم است:
الف- دانشهايى كه در زندگى بشر، با بُعد مادى و جسمانى و دنيوى سروكار دارند و نيازهاى او را در اين زمينه برطرف مىكنند؛ مانند علم پزشكى، دامپزشكى و ....
ب- دانشهايى كه با بُعد معنوى و روحى و زندگى حقيقى و اخروى بشر تماس دارد و براى برطرف كردن نيازهاى او در اين بُعد تلاش مىكند.
واضح است دانشى كه ارزش بهحساب مىآيد و بلكه بالاترينِ ارزشها است، قسم دوم است و قسم اوّل اگر در خدمت قسم دوم قرار گيرد ارزش پيدا مىكند. پيامبران الهى تنها كسانى هستند كه در علوم و دانشهاى قسم دوم تخصص دارند و بلكه بنيانگذاران آن هستند و اگر پيامبران نبودند اين رشته از علوم، آموزگار نداشت و هيچكس نمىتوانست در اين مسير گام مؤثرى بردارد كه هم مؤثر باشد و هم مصون از انحراف و كجروى گردد.
2- ... يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ ...
«پيامبر به امّت خود قرآن مىآموزد و آنان را با قرآن آشنا مىسازد.»
قرآن يك كتاب سطحى نيست، دريايى است بىپايان و عمقها دارد. كتابى است كه توانايى آن را دارد بشريت را در طول تاريخ تا برپا شدن قيامت اداره و رهبرى كند. اين كتاب براى همگان تا حدى قابل فهم و استفاده است و اگر آموزگارانى متخصص در تدريس و تشريح و تفسير آن نباشند و فهم آن بهخود امت واگذار گردد، استفاده آنان بسيار سطحى و اندك خواهد بود.
قرآن كتابى نيست كه براى يك نسل نازل شده باشد، بلكه براى همه نسلها با همه پيشرفت فكرى و علمى آنها است و از اينرو است كه مىبينيم جاذبيت و كشش قرآن جاودانهاست و هرچه زمان مىگذرد، تازگى خود را از دست نمىدهد و كهنه نمىشود.
از امام هشتم عليه السلام پرسيدند: چرا قرآن طراوت و تازگى خود را از دست نمىدهد و كهنه نمىشود؟ حضرت فرمود: خداى متعال قرآن را براى يك زمان و يك نسل نازل نكرده است (و از اينرو است كه) در همه زمانها نو و براى همه نسلها تا برپا شدن قيامت تازگى و طراوت دارد؛ بنابراين، ممكن است بشر قرن به قرن و نسل به نسل از نظر
فكر و علم و دانش پيشرفت كند و روزبهروز به عمق انديشه او افزوده گردد.
پس كتابى كه مىخواهد اين بشر را تا آخرين مرحله راهنمايى و دستگيرى كند، بايد آنقدر عميق و پرمحتوى باشد كه در هر وضعيتى بتواند به نيازهاى فكرى و معنوى بشر پاسخ دهد. اين كتاب با اين ژرفا، آموزگارانى الهى و مفسّرانى آسمانى لازم دارد كه انسانها را با معرفت آن آشنا سازند و رواياتى كه مىگويند قرآن و خاندان رسالت از هم جدا نمىشوند و جدا نيستند، گوياى همين معنى است.
3- ... وَ الْحِكْمَةَ ...
در برخى تفاسير، «حكمت» به قانونهاى الهى و احكام شرع، كه همه از محكمات هستند و از احكام و اتقان بسزايى برخوردارند، تفسير شده است. همه مىدانيم كه بشر براى رسيدن به كمال و نيز براى اداره زندگى، نياز به تعاون و همكارى و زندگى اجتماعى دارد و از طرفى حس خودخواهى (حبّ ذات) در نهاد انسان وجود دارد. اين حس خودخواهى موجب مىگردد كه انسان در زندگى اجتماعى خود به حقّ ديگران تجاوز كند و در تمام كارها خود محور باشد و فقط سود و نفع خويش را درنظر گيرد.
انسان طبعاً اينطور است كه همهچيز و همهكس را براى خود و به سود خود مىخواهد و حتى زندگى اجتماعى و با هم زندگى كردن را نيز براى اينكه فكر مىكند به نفع اوست مىپذيرد. از اينرو اگر انسان تحت حكومت قانون قرار نگيرد، در اثر خودخواهى، حقوق ديگران را پايمال مىكند و از اين زورگويى و حقكشىها، اختلاف و تشاجر پيش مىآيد و بالأخره منجر به هرج و مرج و زندگى جنگلى مىشود.
قانون هم اگر از طرف خداى حكيم و عادل و دانا نباشد نمىتواند بشر را تعديل كند و او را از انحراف و كژى بركنار دارد. پيامبران هستند كه قانونهاى الهى را توسط وحى دريافت كرده و دراختيار بشر مىگذارند و احكام شرعى را كه به همه شؤون زندگى بشر ناظر است به او مىآموزند و او را با وظايف و تكاليف خود در برابر خدا و خلق آشنا مىسازند و حكومت را بهدست قانون مىسپارند.
4- ... وَ يُزَكِّيهِمْ ...
پيامبر امت خويش را تزكيه و رشد مىدهد و از اين راه آنان را از آلودگىهاى نفسى
پاك مىكند.
از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود:
«إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلاقِ». (1)
«هدف از بعثت من، رساندن بشريت به بالاترين مراتب اخلاق كريمه و حسنه است.»
در قرآن مجيد آمده است:
خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها.
«از اموالشان زكات وصدقه بگير تا از اينراه آنانرا (خودشان رانهاموالشان را تطهير كنى.» (2)
از آيه مىفهميم كه بشر آلوده است. حبّ مال آلودگى است. حب و علاقه به دنيا منشأ همه آلودگىها و گناهان است. پيامبر با گرفتن زكات و صدقات، امت را از اين آلودگى پاك مىكند؛ يعنى او را بهگونهاى تربيت مىكند كه به مال علاقه نداشته باشد. دادن ثروت در راه خدا و براى خدا، بر او آسان باشد.
انسانى كه تزكيه و تطهير نشده باشد نه تنها با حيوانات فرق چندانى نخواهد داشت، بلكه از حيوانات هم پستتر خواهد بود و اين پيامبران الهى هستند كه مىتوانند در روح و جان و باطن انسانها نفوذ كرده، آنانرا به پاكى و پاكدامنى و قداست وادارند و مانند باغبانى كه يك نهال را پرورش مىدهد، انسانها را پرورش دهند و در محيط هايى مثل حجاز كه از اخلاق و آداب انسانى هيچ خبرى نبود، انسانهايى والا و مزكّى و پاك بسازند كه قرآن درباره آنان بگويد:
... وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ ... (3)
در عين نيازمندى، ديگران را بر خويش مقدم داشته و ايثار مىكنند، نه فقط در مورد مال ايثار مىكنند بلكه جان را بىدريغ در راه خدا مىدهند؛ ... هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ ... (1)
5- ... لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ...
«خداوند پيامبر را فرستاده است تا كسانى كه ايمان دارند و عمل صالح انجام مىدهند، از تاريكىها خارج و به نور و روشنايى درآورد.» (2)
انسان هر قدر گرفتار عالم ماده و طبيعت باشد، همان مقدار غرق در تاريكىها است. هر گناهى كه انجام مىدهد تاريكى جديدى براى او پيدا مىشود.
از امام باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود: هر گناهى كه انسان مرتكب مىشود نقطه سياهى در دل او پيدا مىشود و در اثر تكرار گناه اين سياهىها متراكم شده و همه دل را فرا مىگيرد و گاهى موجب كفر مىگردد.
در تعبير ديگر آمده است: «فَانَّ الظُّلْم ظُلُمَاتٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» (3)
. يك بخش از ظلمات و تاريكىهاى قيامت همان ظلمهايى است كه در دنيا مرتكب شدهايم و واضح است كه يكى از اقسام ظلم، ظلم به نفس و گناه است و بالاترين تاريكىها تاريكى شرك و كفر است كه بشر اگر تحت تربيت انبيا قرار نگيرد گرفتار آن مىشود، پيامبران مىآيند كه بشر را از همه اين تاريكىها نجات دهند و او را نورانى كنند. قلبش روشن باشد، فكرش منوّر باشد و حتّى اعضا و جوارح او غرق نور و روشنايى باشد، همه به نور ايمان روشن و به تاريكىهاى گناه و انحراف گرفتار نگردد.
چراغىكه انبيا در باطن انسان روشن مىكنند، توان آن را دارد كه گوشت و پوست و استخواناو را همروشن كند واين است معنى جملهاىكه از رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام وارد شده است: «إنَّ الإيمانُ مخالِطٌ لَحْمَكَ ودَمَكَ كَما خالَطَ لَحْمي ودَمي»؛ «ايمان و
نورانيت آن با گوشت و خون تو در هم آميخته و مخلوط شده است.» (1)آرى انبيا انوار الهى هستند، نور افشانى مىكنند، تاريكىها رابرطرف مىكنند و ظلمات رابه نور مبدل مىسازند.
در زيارتنامه رسول خدا صلى الله عليه و آله مىخوانيم: «السلام على نوراللَّه الذي يُستضاء به»؛ سلام و درود بر نور خدا كه امّت از روشنايى او استفاده و استضائه مىكنند.»
آرى رسول خدا سراج و چراغى است كه دنيا را روشن مىكند؛ يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً. (2)
6- ... اسْتَجِيبُوا للَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ
«شما كه ايمان داريد خدا و پيامبر را اجابت كنيد، چون شما را به چيزى كه زندهتان مىكند دعوت مىنمايد.» (3)
حيات و زندگى چند قسم است:
1- زندگى گياهى؛ درختى كه سبز مىشود، نموّ دارد و زنده است. زمينى كه شرايط روياندن گياه را دارا باشد زنده است.
2- زندگى حيوانى؛ حيوانى زنده است كه حساس باشد، اگر آتشى به طرف بدن او ببريم گرمى آن را حس كند و خود را كنار كشد.
3- زندگى عقلانى انسانى؛ انسان اگر به معنى اوّل و دوّم زنده باشد و زندگى به معنى رشد و نموّ بدنى و نيز زندگى به معنى حس و حركت داشتن را دارا باشد، امّا زندگى عقلانى را نداشته باشد اين انسان زنده نيست. انسانى زنده است كه عقل و فكر و علم و دانش داشته باشد؛ «النَّاسُ مَوتى وَ أَهْلُ الْعِلمِ أَحْياءٌ»؛ مردم جاهل مردهاند و فقط دانشمدان زنده هستند.»
بشرى كه نور الهى در وجودش نباشد خاموش و مردهاست. پيامبران مردگان را زنده
مىكنند و به آنان روح و حيات مىبخشند، اگر شنيدهايم كه يكى از معجزات برخى پيامبران مرده، زنده كردن بوده است، از آن بالاتر اينگونه زنده كردن است كه كار عموم انبيا بوده است؛ به عبارتى ديگر مردم همه در خوابى چون مرگ هستند «النَّاسُ نِيامٌ وَإِذا ماتُوا انْتَبَهُوا» (1)
و پيامبران تلاش مىكنند كه او را از اين خواب گران بيدار كنند تا پيش از مرگ كه خواه ناخواه همه بيدار مىشوند، ولى كار از كار گذشته است، بيدار شود و بخود آيد و حس و حركتى پيدا كند. زنده شود و در اين زندگى، زندگى آينده خود را تأمين كرده و آتيه خود را به بهترين وجه بسازد.
7- ... لَكُمْ فى رَسوُلِ اللَّهِ اسوَةٌ حَسَنةٌ ... (2)
پيامبر الگو و سرمشق شما است. براى تربيت افراد، هر قدر بيان و آموزش مؤثر باشد، صد چندان عمل و كردار معلم و مربى تأثير دارد. هر استاد ماهرى بيش ازاينكه بتواند با توضيح دادن و صحبت كردن شاگردانش را به يك صنعت و حرفه آشنا سازد بيش از آن با عمل و نشان دادن طرز كار مىتواند به آنها بياموزد. اينكه به ما سفارش مىكنند: «كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ» (3)
؛ مردم را با عمل بسوى خدا دعوت كنيد.» براى همين است كه تأثير عمل قابل قياس با تأثير سخن نيست. پيامبران الهى مجموعهاى از مكارم اخلاق و مجسمهاى از تقوى و عدالت و ايمان و عمل صالح هستند. وجود آنها در جامعه بعنوان سرمشق و اسوه مىتواند بهترين و بالاترين اثر تربيتى را داشته باشد.
8- ... وَما نُرْسِلُ الْمُرْسَلينَ الَّا مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرين. (4)
«پيامبران مژده دهنده و بيم دهنده هستند ....»
در حديث آمده است كه عبادت كنندگان خدا سه قسمند: 1- كسانى كه عبادت مىكنند از ترس عذاب و جهنم، اينگونه عبادت شبيه اطاعت غلامان و كنيزان از مالكان
خود است كه اگر ترس كيفر و تنبيه نباشد اطاعت نمىكنند. 2- كسانى كه عبادتشان براى بهشت و ثواب است اينگونه عبادت تاجر مآبانه است؛ يعنى كار مىكنند كه مزد و اجرت بگيرند. 3- كسانى كه عبادت مىكنند فقط به خاطر اينكه از خدا تشكر كرده باشند و به انگيزه شكرگزارى عبادت مىكنند. اينگونه عبادت، عبادت آزادگان و احرار است. اما اگر كمى دقت كنيم متوجه خواهيم شد كه نوع مردم از دسته اول و دوم هستند و آنچه آنها را به انجام وظايف و تكاليف وا مىدارد بيم و اميد است و تنها شناخت حق و وظيفه و تكليف در نوع مردم، براى پيروى از آن و انجام آن كافى نيست در ميان افراد بشر آنانكه مانند على عليه السلام بگويند: «إلهي ما عَبَدْتُكَ خوفاً مِنْ عِقابكَ وَ لا طَمَعاً في ثَوابِكَ وَلكِن وَجَدْتُكَ اهلًا لِلعبادَةِ فَعَبَدْتُكَ»؛ «بار الها! تو را به خاطر ترس از آتش جهنّم و بخاطر طمع به بهشت عبادت نمىكنم بلكه براى اينكه چون تو را سزاوار پرستش يافتهام پرستش مىكنم.» (1)
اين چنين افراد، انگشت شمارند. نود و نه درصد مردم بلكه بيشتر، انگيزه فعاليتشان خوف و رجا و بيم و اميد است. نقش انبيا اين است كه اين بيم و اميد را در مردم ايجاد كنند. آنان چون با غيب اين جهان ارتباط دارند، واقعيتهاى پشت پرده را براى بشر تشريح مىكنند و از عذابهاى شديد الهى و رحمتهاى گسترده او صحبت مىكنند، به بشر مىفهمانند كه اعمال او اگر نيك باشد عواقب بسيار خوب و اگر زشت باشد دنبالههاى بسيار آزار دهنده دارد. به انسان تفهيم مىكنند كه اعمال او براى زندگى آينده و جاودانهاش نقش تعيين كننده دارد. وقتى انسان اين واقعيت را لمس كرد كه اصلًا در جهان پس از مرگ، هر كسى اعمال خود را در آغوش مىگيرد و نعمتها و عذابهاى آنجا همان عملكرد خود انسان است كه در دنيا انجام داده است، خودبخود در مسير عبادت و پرستش خدا و انجام اعمال صالح، قرار مىگيرد. انبيا كارشان همين است كه بشر را با اين واقعيتهاى تلخ و شيرين آشنا كنند و در مورد اهل ايمان و بندگان راستين خدا خبرهاى شاد كننده و درباره كافران و اهل گناه خبرهاى ترس آور بدهند و از اين راه انگيزه خدايى
1) بحار، ج 41، ص 14
شدن را در آنها ايجاد كنند. وَما ارسَلْناكَ الّا كافَّةً لِلنّاسِ بَشِيراً و نَذِيراً (1)
9- ... وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ. (2)
«پيامبران آمدهاند تا عقول مردم را تقويت كنند و آن نيرو را كه در اعماق جان آنها پنهان است آشكار سازند.»
انسان وسيله نجات خود را در باطن خود و همراه خود دارد «إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ» (3)خدا حجت خود را در باطن انسان قرار داده است اما اين حجت الهى زير پردههاى ضخيم ماديت و دنيا پرستى و شهوت طلبى قرار گرفته، به طورى كه بهرهبردارى صحيح از آنها را مشكل و يا محال ساخته است. پيامبران مىآيند كه اين پردهها را كنار بزنند و اين نيروى نجات بخش و راهگشا و راهنما را از پشت اين ديوارهاى آهنين و پردههاى پولادين و از زير خروارها شهوت و غضب و قواى حيوانى درآورند تا مشغول فعاليت شده و به فعاليت كامل خود برسد و بشر را به سوى خدا و معنويات به حركت درآورد.
10- «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ ...».
بشر دو نوع بيمارى دارد: بيمارى جسم و بيمارى روح و جان. به فرموده على عليه السلام:
«وَ أَشَدُّ مِنْ مَرَضِ الْبَدَنِ مَرَضُ الْقَلْبِ» (4)
بيمارى قلب و دل و روح و جان، از بيمارى جسم بالاتر است. همانطور كه براى بيمارىهاى جسمى بشر طبيب لازم است براى بيمارىهاى روحى او نيز به طبيبانى نياز است و آن طبيبان همان انبياى الهى هستند.
بشر خواه نا خواه به يك سلسله بيماريهاى روحى مبتلا مىشود؛ زيرا زمينه اين بيماريها در وجود او هست و انبيا و پيامبران هستند كه مىتوانند اين بيماريها را معالجه كنند و نسخههاى شفا بخش اين بيماريها در اختيار آنها است. على عليه السلام در معرفى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
مىگويد: «او طبيبى بود كه دوره مىگشت و بدنبال بيمار مىرفت تا او را معالجه كند.» نسخه او همان قرآن بود كه: وَنُنَزِّلُ مِنْ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ ... (1)
آرى پيامبران طبيبان الهى هستند و دلسوزانه مىخواهند بيمارى روحى بشر را بهبود بخشند «طَبِيبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ يَضَعُ ذَلِكَ حَيْثُ الْحَاجَةُ إِلَيْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْيٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُكْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَيْرَةِ». (2)
ما طبيبانيم شاگردان حق بحر قلزم ديد ما را فانفلق
آن طبيبان طبيعت ديگرند كه به دل از راه نبضى بنگرند
ما به دل بىواسطه خوش بنگريم كز فراست ما به عالى منظريم
آن طبيبان غذايند و ثمار جان حيوانى بديشان استوار
ما طبيبان فعاليم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال
كاين چنين فعلى تو را نافع نبود و آن چنان قولى زره قاطع بود
اين چنين قولى تو را پيش آورد و آن چنان فعلى تو را نيش آورد
گر تو خواهى اين گزين ور خواهى آن زهر و شكر سنگ و گوهر شد عيان
دست مزدى مى نخواهيم از كسى دست مزد ما رسد از حق بسى
دَواؤُكَ فِيكَ وَ ما تَشْعُر وَ داؤُكَ مِنْك وَ لا تبصر
محمّد خردمند
حضرت ابوالقاسم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله فرزند عبداللَّه بن عبدالمطلب، در سال 570 ميلادى (چهل سال قبل از بعثت و 53 سال قبل از هجرت) در مكه از مادرش آمنه زاده شد.
عصرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن به دنيا آمد، دورانى تاريك و به تعبير قرآن كريم دوران «جاهليّت» بود؛ زيرا بجاى پرستش خداى يگانه، بتهاى سنگى و چوبى را مىپرستيدند؛ برخى از آنان دختران را زنده به گور مىكردند. به ضعيفان ظلم و ستم روا مىداشتند و از هيچ ناروايى رويگردان نبودند و به بيان قرآن كريم در «ضَلال مبين» بودند.
مردمان آن عصر، انسانهايى امّى و درس ناخوانده و مكتب نديده بودند كه بجز افراد انگشت شمار قدرت خواندن ونوشتن را نداشتند.
همراه و همزمان با ولادت حضرت محمد صلى الله عليه و آله حوادث عجيب و شگفتآورى رخ داد و جهان را متوجه امرى عظيم كرد؛ از جمله كاخ رفيع وبزرگ انوشيروان- پادشاه ساسانى- لرزيد و 14 كنگره آن فرو ريخت (1)و آتشكده فارس، كه آتش آن سالها روشن
1) بحار، ج 5، ص 257
بود، ناگهان خاموش شد ودرياچه ساوهخشكيد. (1)وبتهاى مكه واژگون شد. و رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در زمان تولّد، اين جملهها را گفت: «اللَّه اكبرُ، الحمدُ للَّهكثيراً وَ سبحانَ اللَّهِ بُكْرَةً وَ أصِيلًا». (2)
حضرت محمد صلى الله عليه و آله در 25 سالگى در حالى كه به راستى و درستى شهره بود، با خديجه دختر خويلد كه 40 داشت ازدواج كرد. (3)
پيامبر صلى الله عليه و آله بهترين دوره زندگى خود؛ يعنى جوانى و ميانسالى را با خديجه سپرى كرد. خديجه تا زمانى كه درگذشت، تنها همسر پيامبر صلى الله عليه و آله بود. خديجه در بين زنان، نخستين كسى بود كه به رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ايمان آورد و در يارى و حمايت او از هيچ تلاشى دريغ نورزيد و تمام دارايىاش را در راه تبليغ اسلام و دفاع از قرآن صرف كرد.
خديجه بعد از بيست و پنج سال زندگى و همراهى با پيامبر صلى الله عليه و آله در سال دهم بعثت، در 65 سالگى رحلت كرد. (4)رسول اللَّه صلى الله عليه و آله خديجه را بسيار دوست مىداشت و به او احترام خاصى مىگذاشت.
خديجه عليها السلام براى حضرت محمد صلى الله عليه و آله شش فرزند بزاد: دو پسر به نامهاى قاسم و طاهر كه در اوايل كودكى در مكه رحلت كردند و چهار دختر به نامهاى فاطمه عليها السلام رقيه، زينب و امّكلثوم. (5)
دقت و تأمل در ازدواجهاى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بعد از رحلت خديجه عليها السلام، نشان مىدهدكه اين امر براى چند هدف صورت گرفته است:
1- از بين بردن سنن جاهلى و تثبيت احكام اسلامى؛ يكى از سنتهاى عصر جاهليت آن بود كه اگر كسى را به فرزند خواندگى مىپذيرفتند، تمام احكام فرزند واقعى خود را نيز براى او اجرا مىكردند؛ مثلًا همانطور كه ازدواج با همسر پسران خود را حرام مى شمردند، ازدواج با همسر پسرخوانده خود را نيز جايز نمىدانستند. اين حكم جاهلى، نادرست بود و اسلام آن را لغو كرد. زيد بن حارثه؛ پسر خوانده رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بود. او به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله با زينب بنت جحش- دختر عمّه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله- ازدواج كرد. زينب فخر مىورزيد و زندگى را بر زيد تلخ مىكرد تا اينكه سرانجام زينب را طلاق داد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از آن، به دستور خدا با زينب ازدواج كرد تا به آن سنّت جاهلى، در عمل خط بطلان بكشد. (1)
2- كمك به درماندگان و يتيمان؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله با سوده ازدواج كرد تا آبرو و ايمان او محفوظ بماند؛ زيرا پس از مهاجرت به حبشه، شوهر سوده وفات كرد و وى بى سرپرست ماند و ممكن بود قبيلهاش او را به طرف خود ببرند و به كفر و شركش باز گردانند. وهمچنين زينب بنت خُزيمه، بيوهاى بود كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله با وى ازدواج كرد تا آبروى آن زن فقير را حفظ كند؛ همان زنى كه در حال فقر نيز بخشنده و دلسوز و معروف به امّالمساكين (مادر بينوايان) بود. (2)
3- براى آزادى اسيران و بردگان؛ قبيله بزرگ بنىالمُصْطَلَق در جنگ با اسلام، مغلوب و اسير شد. پيامبر صلى الله عليه و آله با جويريه دختر حارث- بزرگِ بنىالمصطلق- ازدواج كرد.
مسلمانان نيز به بركت اين ازدواج و به احترام رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بسيارى از آنان را آزاد كردند.
بنابر نقل ابن هشام، صد خانواده آزاد شد. (3)
4- تدبير سياسى براى كنترل و تضعيف دشمنان و حفظ مصالح سياسى مسلمين؛ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله براى كنترل دشمنان و مخالفان، با عايشه، حفصه، امّحبيبه، صفيه و ميمونه ازدواج كرد. امّحبيبه در حالى مسلمان شد كه پدرش ابوسفيان، دشمن درجه يك
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله بود و شوهرش نيز مرتد شده، پس از آن از دنيا رفته بود. امّحبيبه مضطرب و نگران بود تا آنكه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله با او ازدواج كرد. (1)صفيّه دختر حُيَىّبن أخْطَب- رييس قبيله بنىنضير- بود. قبيله بنىنضير از يهوديان و دشمن پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. ميمونه از قبيله بزرگ بنى مخزوم و عايشه دختر ابوبكر و حفصه دختر عُمر بود. همه زنانى كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله با آنها ازدواج كرد بيوه بودند جز عايشه.
پنج سال قبل از بعثت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، قريش تصميم گرفتند كعبه را تعمير و مرمّت كنند؛ زيرا بر اثر سيل و باران، بخشى از آن خراب شده بود. زمانى كه نوبت به نصب حجرالأسود رسيد، نزاع شديدى پديدار شد، چون هر قبيلهاى مىخواست اين افتخار نصيب او گردد. اين اختلاف چند شبانه روز ادامه يافت تا آنكه يكى از سالخوردگان پيشنهاد كرد اولين شخصى را كه وارد مسجد مىگردد داور قرار دهند و نظرش را همگان بپذيرند. ناگهان رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كه 35 ساله بود وارد شد، همگى خشنود و راضى گفتند: «او امين است، داورى او را مىپذيريم.»
حضرت محمد صلى الله عليه و آله جامهاى طلبيد و حجرالأسود را در ميان آن گذارد و گفت هر يك از قبايل گوشه جامه را بگيرد تا همه در نصب آن سهيم باشند. هر قبيلهاى طرفى از جامه را گرفت و به اين ترتيب، با هم آن را بلند كردند و تا محل مورد نظر بردند و خود رسول صلى الله عليه و آله با دست خود حجرالأسود را برداشت و سرجايش گذارد و غائله پايان يافت. (2)
حضرت محمد صلى الله عليه و آله در 570 ميلادى، در 40 سالگى به مقام الهى نبوّت و رسالت نايل شد. واقعه نزول جبرئيل و فرود آوردن آيات اوّلِ سوره علق مشهور و بىنياز از
توضيح است.
اوّلين و مهمترين پيام اسلام، توحيد و يكتاپرستى و اجتناب از بتپرستى و شرك بود و اولين فريضهاى كه تشريع شد نماز بود و ستايش خداى متعال و راز و نياز به درگاه او.
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله سه سال به تبليغ غيرعلنى پرداخت. اولين كسى كه ايمان آورد علىبن ابىطالب بود كه با بصيرت و اختيار اسلام راپذيرفت و شهادتين را بر زبان جارى كرد.
بعد از على عليه السلام، حضرت خديجه اين آيين آسمانى را پذيرفت. حضرت محمد صلى الله عليه و آله، على عليه السلام و خديجه عليها السلام در مكانهاى پرجمعيت؛ مانند منا و مسجدالحرام و در برابر ديدگان بتپرستان و مشركان، نماز را به جماعت مىگزاردند. (1)و بدينگونه با بتپرستى مبارزه مىكردند و با عمل خود اسلام را تبليغ مىنمودند.
پيامبر به تدريج به تبليغ آشكار پرداخت؛ نخست نزديكان و خويشان را به توحيد و عبادت خدا فراخواند و به مفاد آيه شريفه وانْذِرْ عَشيرَتَكَ الأَقْرَبِين (2)
عمل نمود. در همين زمان بود كه حضرت على عليه السلام در برابر جمع خويشان، ايمان خود را آشكار كرد و رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اين برادر و وصىّ و جانشين من در ميان شماست. به سخنان او گوش فرا دهيد و از وى پيروى كنيد. (3)
دعوت عمومى پيامبر صلى الله عليه و آله سه سال پس از بعثت آغاز گرديد و بلافاصله مخالفت مشركان و از همه بيشتر ابولهب شدّت گرفت. ابولهب به دنبال پيامبر حركت مىكرد و مىگفت: اى مردم! اين برادر زاده من است، از او دورى كنيد و به سخنانش گوش مدهيد! (4)در برابر اعمال نارواى ابولهب و همسرش امّ جميل و در مذمّت آن جاهلان، سوره مَسَد نازل شد. اين آيات در بين مردم منتشر شد و آندو را رسوا ساخت.
مشركان نخست از راه تهديد وارد شدند و به خانه ابوطالب عليه السلام رفتند و گفتند: تو بزرگ و رييس ما هستى. از تو خواستيم كه برادر زادهات را كنترل كنى و محمد را از بدگويى به دين پدران ما و تخطئه عقايد و افكار ما بازدارى اما تو به تقاضاهاى ما توجهى نكردى، سوگند به خدا! ديگر نمىتوانيم صبر كنيم. بايد محمد صلى الله عليه و آله را از اين اعمال بازدارى و گرنه با او و تو، كه از وى حمايت مىكنى، مىجنگيم.
ابوطالب با زبانى نرم و بيانى محترمانه با آنان برخورد كرد و آنان رفتند و بعد از پراكنده شدن آنان، جريان را به محمد صلى الله عليه و آله گفت. رسول اللَّه صلى الله عليه و آله خطاب به ابوطالب عليه السلام گفت: «به خدا سوگند! هرگاه آفتاب را در دست راست و ماه را در دست چپم قرار دهند تا از هدفم دست بردارم، هرگز چنين نخواهم كرد تا آنكه در اين راه جان ببازم و يا به مقصد برسم.» ابوطالب عليه السلام نيز كه قلبى سرشار از ايمان به خدا و رسول صلى الله عليه و آله داشت، با اطمينان گفت: به خدا سوگند دست از حمايت تو برنمىدارم و تو را تنها نمىگذارم. (1)
مشركان از راه تهديد بهجايى نرسيدند و به روش ديگرى روى كردند؛ يعنى از در تطميع وارد شدند. آنان به محمد صلى الله عليه و آله گفتند: اگر پول مىخواهى تو را ثروتمندترين فرد خواهيم ساخت، اگر رياست مىخواهى، حاضريم تو را رييس خود سازيم، اگر دچار بيمارى شدهاى حاضريم بهترين طبيب را براى معالجهات بياوريم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پاسخ داد:
«من نه مال مىخواهم و نه رياست ونه مبتلا به مرضى هستم، بلكه خداوند مرا به پيامبرى برگزيده است و از جانب او مأموريت دارم كه شما را از عذاب الهى بيم دهم. من مأموريت خود را انجام دادم، اگر از من پيروى كنيد سعادتمند مىشويد و شما را به بهشت بشارت مىدهم و اگر نپذيريد صبر و مقاومت مىكنم تا خدا ميان من و شما داورى كند.» (2)
روز به روز بر تعداد مسلمانان مىافزود و مشركان نگرانتر و عصبانىتر مىشدند.
بتپرستان چون از تهديد و تطميع راه به جايى نبردند، به شكنجه و آزار مسلمين پرداختند. مشركانى مثل ابوجهل، ابوسفيان، ابولهب، عاص بن وائل، وليدبن مغيره و ... از هيچ تلاشى براى اذيت و آزار مسلمانان فروگذار نكردند.
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله باصداى بلند در بين مردم مىفرمود: «يا أَيُّها النَّاسُ، قُولُوا لا إلهَ إلّااللَّه تُفْلِحُوا» و ابولهب به دنبال او مىدويد و به او سنگ مىانداخت و مىگفت: مردم! اين مرد دروغگو است! به او گوش ندهيد! (1)
عمّار و پدرش ياسر و مادرش سميّه در زير شكنجههاى شديد مشركان قرار گرفتند.
سميه و ياسر در اثر اين آزارها به فيض شهادت رسيدند. عمّار نيز به شدت شكنجه شد اما تقيه كرد و اظهار شرك نمود و ازمرگ نجات يافت. (2)
بلال حبشى را اربابش در گرماى ظهر، روى ريگهاى داغ و تفتيده بيابان مىخواباند و سنگ بزرگى بر روى سينهاش مىنهاد تا وادارد كه وى دست از اسلام بردارد، اما او مقاومت مىكرد و مىگفت: «احَدٌ احَدٌ»؛ «خدا يكى است! خدا يكى است!» (3)
مشركان براى مقابله با اسلام، به روشهاى ديگرى نيز متوسل شدند؛ مانند: تحريم اقتصادى، تحريم روانى و عاطفى و تحريم روابط زناشويى با مسلمانان.
بتپرستان از تهمت زدن و تبليغات روانى نيز خوددارى نكردند و رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را با انواع القاب و عبارات ناروا؛ مانند ساحر، مجنون، كذّاب و ... مورد حمله قرار دادند. اما اسلام در برابر همه اين مخالفتها ايستاد و پيش رفت و در جان و دل انسانهاى پاك نفوذ كرد؛ زيرا پيام قرآن، پيامى استوار و عقل پذير و مطابق با فطرت الهى انسان است و جامعيت و اعتدالى شايسته در احكام و قوانين دارد كه هر انسان منصفى را به خود خود
جذب مىسازد.
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله 13 سال در مكّه به تبليغ اسلام پرداخت و در برابر همه ناملايمات، چون كوهى استوار ايستاد و از هدف الهى خود دست برنداشت و براى آنكه قدرى از آزار مسلمين كاسته شود و آنان بهتر بتوانند به وظايف دينى خود بپردازند، دستور هجرت را صادر كرد تا مسلمانان در يثرب- كه بعدها مدينةالنبى صلى الله عليه و آله ناميده شد- به فعاليت بپردازند و از شكنجه در امان باشند.
مسلمانان يثرب با رسولخدا صلى الله عليه و آله براى تقويت اسلام، پيمان بستند و بيعت كردند.
مشركان كه از اين بيعت با خبر شده بودند، در دارالندوه اجتماع كردند و تصميم گرفتند از هر قبيله يك نفر انتخاب شود و شبانه به طور دستهجمعى به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله بروند و او را بكشند. حضرت محمد صلى الله عليه و آله از راه وحى از نقشه دشمنان آگاه شد و شبانه از مكه خارج گرديد وحضرت على عليه السلام در جاى او خوابيد تا مشركان متوجه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله نگردند. (1)
رسول گرامى در مدينه، حكومتى براساس قرآن و وحى الهى پديد آورد كه از نظرهاى گوناگون براى ما آموزنده است و درسهاى فراوانى مىتوان از آن آموخت. براى اختصار به چند مورد بسنده مىشود:
اولين كارىكه رسول خدا صلى الله عليه و آله براىايجاد دولتاسلامى وتشكيل امتى مسلمان انجام داد، عقد اخوّت بين مسلمين (مهاجران وانصار) بود. آن حضرت بعد از بناى مسجد النبى، هر دو نفر از مسلمين را برادر يكديگر قرار داد و علىّ عليه السلام را نيز به برادرى با خود برگزيد. (2)
اسلام چون منطقى قوى و خردمند داشت، با پيام معنوى و الهى خود بر عقلها و قلبها چيره شد و گسترش يافت، اما مشركان كه در برابر قرآن، مطلبى قابل عرضه نداشتند و نمىتوانستند با دليل و برهان، بتپرستى را تبيين و تبليغ كنند، به شمشير و جنگ روى آوردند و به مبارزه مسلحانه با پيامبر صلى الله عليه و آله پرداختند ورسولاللَّه صلى الله عليه و آله به ناچار به دفاع پرداخت.
بعد از ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه، جنگهاى بسيارى بين مسلمانان و مشركان رخ داد؛ مانند جنگ بدر، احد، احزاب (خندق)، بنى قريظه، خيبر و ... در اين جنگها رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و مسلمانان، نخست اتمام حجّت مىكردند و پيام توحيد را به همگان مىرساندند، آنگاه اگر آنان نمىپذيرفتند، در برابر حمله آنها، مردانه دفاع مىكردند. و سرانجام مكّه نيز فتح شد. در فتح مكّه رسول اللَّه صلى الله عليه و آله دستور داد به كسى حمله نكنيد و تنها در صورت تجاوز مشركين دفاع كنيد. مكه با كمترين خونريزى، به تصرّف مسلمانان در آمد. (1)
چون حضرت محمد صلى الله عليه و آله براى هدايت همه مردم مبعوث شده بود (2)در سال ششم هجرت، نمايندگانى به سوى زمامداران عالم فرستاد و آنان را به توحيد و پرستش خدا فرا خواند؛ از جمله به خسرو پرويز پادشاه ايران، هرقل پادشاه روم، اسقف نجران و .... (3)اين نامهها هرگزبراى كشورگشايى نبود و رسول اللَّه صلى الله عليه و آله آنان را تنها به پذيرش اسلام و پيروى از احكام الهى دعوت كرد.
در سال دهم هجرت، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فريضه حج را انجام داد. در پايان مراسم، مردم
در حال حركت به سوى شهرهاى خود بودند كه وحى الهى آمد: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ... (1)
اين موضوع آنچنان اهميتى داشت كه اگر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آن را انجام نمىداد رسالتش را تمام و كامل نكرده بود، و آن مسأله بيان امامت حضرت على عليه السلام بود. و حضرت محمد صلى الله عليه و آله در غدير در برابر چشم هزاران انسان مسلمان، از جانب خدا فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلاهُ». اولين كسى كه به على عليه السلام در غدير تبريك گفت ابوبكر و پس از وى عمر بود!
اين تدبير الهى براى آن بود كه مردم بعد از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله چه كسى را رهبر و پيشواى خود قرار دهند و كيست كه اهداف الهى و قرآنى دارد و احكام خدا را اجرا مىكند و مىتواند همگان را به راهى هدايت كند كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىخواست. بنابر نظر الهى و نظر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين تنها على عليه السلام بود كه شايستگى و صلاحيت جانشينى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله را در امور دين و دنيا و رهبرى و امامت داشت.
1) مائده: 67
احمد مبلغى
بعثت، هجوم نور به قلب تاريكى است. عاشقان كوى محمد نقد دل را به پاى محبت او نثار مىكنند تا صفاى باطن به دست آورند. دل را به چشمه معرفت او مىسپارند تا با زلال احكام الهىاش زنگار از درون بزدايند. كشتىنشين درياى اهلبيت محمد مىشوند تا سوار بر امواج فقه، به ساحل سعادت راه يابند!
آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله بر اين مردم خواند، يكسره مايه حيات است و وسيله نجات؛ راهى هموار در داغستان دنيا كه پاى انديشه بشر را از ريگ خطا مصون مىدارد و احكامى سراسر حكمت كه ريشه در فطرت انسان دارد. او كه درهاى باغ سبز معرفت را بر پيروان مكتب خويش گشود و پيامآورِ اين حكمت بود، به يقين شخصيتى بزرگ دارد و ستودنى.
دل او آسمان معرفت الهى است و كلامش باران رحمت خداوند!
و حال كه چنين است بر پويندگان راه محمد است كه آن پيامآورِ مهر و صداقت را بشناسند و جان خويش را آينه روشنى از او گردانند و در راه احترامش بكوشند.
آنچه به فهرست مىكشانيم، وظايفى است بر عهده همه ما كه راه حق شناسى و احترامگذارى به خاتم پيامبران را مىآموزد. او كه جرعه حيات به ما نوشاند، بيش از هر كس سزاوار احترامى بىشائبه است، هر چند كه از عهده حق او برنياييم.
از طرف ديگر اين وظايف، آينهاى است كه ما را با چهره نورانى پيامبر صلى الله عليه و آله آشنا مىسازد، گرچه سيماى به حق پيوسته و از دنيا گسسته محمد صلى الله عليه و آله هرگز در چشم دنيايىمان نمىگنجد؛ ولى:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد
پس بر شيفتگان او است كه اين وظايف را بشناسند و بدانند كه هر يك از آنها انگشت اشاره به سيماى نورانىاش دارند.
گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار گواهى به يگانگى خداوند سبحان، اهميت و فضيلتى ويژه دارد، تا آنجا كه اميرمؤمنان فرمود:
«وَ أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ شَهَادَتَانِ تَرْفَعَانِ الْقَوْلَ وَ تُضَاعِفَانِ الْعَمَلَ خَفَّ مِيزَانٌ تُرْفَعَانِ مِنْهُ وَ ثَقُلَ مِيزَانٌ تُوضَعَانِ فِيهِ». (1)
«گواهى دادن به يگانگى خداوند متعال (همان گونه كه در متن حديث آمده) و بندگى و رسالت محمد صلى الله عليه و آله دو گواهى دادنى است كه سخن را بالا و عمل را دو چندان مىسازند. ترازويى كه اين دو از آن برداشته شوند سبك و ترازويى كه اين دو در آن نهاده شوند سنگين خواهد بود.»
بعلاوه كه گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله در تشهد نماز واجب است.
شخصى به حضور امام صادق عليه السلام رسيد. حضرت از حال وى جويا شد. او گفت:
1) سفينة البحار ج 1، ص 720.
خداوند به من فرزندى داده است. امام پرسيد: چه نامى را برايش گزيدهاى؟ گفت: محمد! امام عليه السلام با شنيدن اين نام صورتش را به عنوان احترام نزديك زمين آورد و گفت: محمد، محمد، محمد! آنگاه ادامه داد: خودم، فرزندانم، پدرم، مادرم و تمام اهل روى زمين فداى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله باد! (1)
مالك، امام مالكيان مىگويد: جعفر صادق عليه السلام هنگامى كه نام پيامبر صلى الله عليه و آله را مىبرد رنگ چهرهاش تغيير مىيافت. تا آنجا كه بازشناخته نمىشد! من جز او كسى را اينچنين نيافتم. (2)
بزرگداشت پيامبر صلى الله عليه و آله تا بدانجاست كه اعتكاف در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله به ويژه در سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه از اعتكاف در ديگر مساجد ثواب بيشترى دارد. (3)و هر كس پس از سه روز اقامت و روزه در مدينه، حاجتى از خداوند بطلبد حاجتش روا شود. (4)
و به موجب پارهاى از روايات، اقامت در شهر آن حضرت (مدينه)، بر اقامت در مكه ترجيح دارد. (5)
بر پايه احاديث، غسل كردن براى ورود به مدينه منوّره و خروج از آن و وداع با پيامبر صلى الله عليه و آله يا زيارت آن حضرت و نيز ورود به مسجد پيامبر مستحب است. (6)
همچنين مسافرى كه قصد اقامت در مدينه نكرده و بايد بر طبق قاعده نماز را شكسته بخواند، مىتواند در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله نماز را به اختيار خود شكسته يا تمام بخواند.
البته سه مكان ديگر نيز داراى اين حكماند: مسجد الحرام، مسجد كوفه و حائر سيدالشهدا، حسينبن على عليهما السلام. (1)
نيز به احترام آن حضرت، روزه گرفتن در روز ميلادش (هفدهم ربيعالأول) ثواب يك سال روزه دارد. (2)و روزه در عيد مبعث ثواب دو سال. (3)
بعلاوه، در اين روز شاد كردن مؤمنان و دادن صدقه يكى از آداب شمرده شده است. (4)
قرآن، پيامبر صلى الله عليه و آله را اسوه نيكو مىخواند لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ اسْوةٌ حَسَنَةٌ (5)
و محبوبترين بنده خدا را كسى مىداند كه از اين اسوه زيباى بشريت، درس گيرد (وَ أحَبُّ الْعِباد إلَى اللَّه المُتَأسّي بِنَبيِّهِ). (6)
قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ .... (7)
« (اى پيامبر) بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خويشاوندان و دارايىهايى كه به دست آوردهايد و تجارتى كه از كسادى آن مىترسيد و
خانههايى كه از آنها خرسنديد، نزد شما از خدا و رسولش و كارزار در راه او محبوبتر است پس منتظر باشيد تا خدا امر و فرمانش را بر شما فرود آورد ...»
قرآن مىفرمايد: ... وَ أطِيعُوا الرَّسُولَ ... (1)
؛ «و از پيامبر اطاعت كنيد.»
همان پيامبرى كه به اطاعتش امر شدهايم، خود بر پيروى از عترتش سخت تأكيد كرده است. از حديث ثقلين گرفته تا حديث سفينه و صدها حديث ديگر، همگى اطاعت از اهل بيت عليهم السلام را ضرورى شمردهاند. از نظر امير مؤمنان عليه السلام اين اطاعت بايد به صورت يك ملازمت كامل با آنان شكل بپذيرد؛ يعنى از اهل بيت عليهم السلام نه اندكى جلوتر بيفتيم و نه اندكى عقبتر. آن حضرت فرمود:
«فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ ... وَ لا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا» (2)
«همواره ملازم طريقه آنان باشيد. نه از آنان پيشى گيريد كه به گمراهى مىافتيد و نه از آنان عقب بمانيد كه به هلاكت مىرسيد.»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». (3)
«هر كس به عمد بر من دروغ بندد، در آتش جاى گيرد.» (گفتنى است دروغ بستن بر پيامبر صلى الله عليه و آله روزه را باطل مىكند). (4)
از نظر اميرمؤمنان، بپا داشتن سنت پيامبر صلى الله عليه و آله خصلت اهل ايمان (1)و وظيفه حكومت اسلامى است. (2)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «سِتَّةٌ لَعَنْتُهُمْ وَ التَّارِكُ لِسُنَّتِي». (3)
«شش نفرند كه خداى متعال آنها را لعنت مىكند؛ يكى از آنها كسى است كه سنت مرا ترك كند.»
در ذكر صلوات امام صادق عليه السلام به رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين مىخوانيم:
«أَللّهمّ الْعَنِ الَّذِينَ ... غَيَّرُوا سُنَّةَ نَبِيِّكَ». (4)
«خداوندا! لعنت كن كسانى را كه سنت پيامبر را تغيير دادند ...»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«حُبِّي خالَطَ دِماءَ امّتي فَهُمْ يُؤثِرُوني عَلَى الآباءِ وعَلَى الامّهاتِ وعَلى أنفُسِهِم». (5)
«دوستى من با خونهاى امت من آميخته شده است. آنها مرا بر پدران و مادران و بر خودشان ترجيح مىدهند.»
خداى متعال بر حفظ مقام آخرين برگزيده خود در سوره حجرات مىفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ. (1)
«اى مؤمنان، صداى خود را فراتر از صداى پيامبر صلى الله عليه و آله نكنيد و براى او سخن بلند مگوييد؛ مانند بلند سخن گفتن برخى از شما براى برخى ديگر.»
اميرمؤمنان عليه السلام در رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر قبر آن حضرت گفت: فغان و بىتابى قبيح است مگر بر تو. (2)
رضايت فاطمه زهرا عليها السلام دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله معيار رضايت الهى است. پيامبر صلى الله عليه و آله در تكيه بر اين امر، رضايت فاطمه عليها السلام را رضايت خويش و رضايت خويش را رضايت خداوند معرفى مىنمود و ناخرسندى و خشم زهرا عليها السلام را ناخرسندى خود و خشم خود را غضب خداوند مىدانست.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«إذا بَلَغَ نَسَبي إلى عَدْنان فَامْسِكُوا». (3)
«هر گاه نسب من به هنگام شمردن، به عدنان، [جد بيستم پيامبر صلى الله عليه و آله] رسيد توقف كنيد. [و از آن پس را دنبال نكنيد.]»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شعبان ماه من است، خداوند رحمت كند آنكه مرا در اين ماه (اطاعت پروردگار و روزه) كمك كند. (1)
اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: از زمانى كه نداى پيامبر صلى الله عليه و آله را نسبت به شعبان شنيدم روزه اين ماه را ترك نكردم و آن را تا آخر عمرم ترك نخواهم كرد ان شاءاللَّه. (2)
زيارت قبر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله از پرفضيلتترين زيارتهاست. آن حضرت خود فرموده است: كسى كه بعد از رحلتم، قبرم را زيارت كند، مانند كسى است كه به ديدار من در زمان حياتم آمده است. (3)
و در روايت ديگرى فرمود: من شفيع او در قيامت خواهم شد. (4)
زيارت قبر پيامبر صلى الله عليه و آله تا آنجا اهميت دارد كه مستحب است آن را بر حج استحبابى ترجيح دهيم. (5)اين زيارت در مواردى استحباب بيشترى دارد؛ از جمله:
1- به هنگام حج، زيارت قبر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله براى كسانى كه به حج رفتهاند استحباب بسيار دارد؛ به گونهاى كه اگر حجاج از انجام آن سر باز زنند بر حاكم اسلامى است آنان را به انجامش موظف دارد. (6)
2- در روز ولادت رسول اكرم صلى الله عليه و آله (هفدهم ربيعالأول) چنانچه نتوان بر سر قبر آن حضرت حاضر شد، مىتوان از دور حضرت را زيارت كرد. (1)
3- در مبعث نبوى صلى الله عليه و آله (بيست و هفتم رجب) زيارت پيامبر صلى الله عليه و آله در اين روز مستحب است. (2)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر نمىتوانيد به زيارت قبر من بياييد، رو به حرمم ايستاده سلام بفرستيد كه آن نيز به من مىرسد. (3)
در روايت ديگرى از امام كاظم عليه السلام مىخوانيم: هنگامى كه به رواق پيامبر صلى الله عليه و آله داخل يا از آن خارج مىشوى، بر او سلام كن و همچنين از دور به او سلام كن. (4)در روايت براى كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله «سلام» با كيفيت خاصى وارد شده است. (5)
در دو مورد سلام كردن به پيامبر صلى الله عليه و آله جايگاه ويژهاى پيدا مىكند:
1- در نماز، مستحب است قبل از گفتن سلام واجب در نماز، «السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ» گفته شود. (6)
2- در سجده سهو، براى سجده سهو اذكارى وارد شده كهگفتن يكى از آنها واجب است. از جمله آن اذكار اين است: «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ، السَّلامُ عَلَيكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَ رَحْمَةُ اللَّه و بَرَكاتُه». (7)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ زَارَنِي أَوْ زَارَ أَحَداً مِنْ ذُرِّيَّتِي زُرْتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ». (1)
«كسى كه فردى از ذريّه مرا زيارت كند، زيارت كنم او را در روز قيامت.»
خداى متعال در قرآن كريم مىفرمايد: إنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبيّ، يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً. (2)
«خدا و فرشتگان بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد، شما نيز بر او درود فرستيد و او را كاملًا فرمان بريد.»
در بيان فضيلت صلوات بر پيامبر صلى الله عليه و آله و آل او، روايات فراوانى وارد شده است كه به دو روايت اشاره مىكنيم:
1- امام رضا عليه السلام فرمود: «مَنْ لَمْ يَقْدِرْ عَلَى مَا يُكَفِّرُ بِهِ ذُنُوبَهُ فَلْيُكْثِرْ مِنَ الصَّلاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». (3)
«كسى كه نمىتواند گناهان خويش را با اعمالى كه كفاره آنها شود محو كند، بايد بسيار بر محمد و آل او صلوات بفرستد.»
2- «مَا فِي الْمِيزَانِ شَيْءٌ أَثْقَلَ مِنَ الصَّلاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». (4)
«چيزى به اندازه صلوات بر محمد و آل او در ترازوى اعمال سنگينى نمىكند.»
درمواردى صلوات حكم ويژهاى پيدا مىكند:
الف: در تشهّد نماز واجب است. (5)
ب: هنگام ذكر نام پيامبر صلى الله عليه و آله.
در اين صورت هر چند واجب نيست ولى در مورد ترك آن دو حديث نبوى وجود دارد:
1- «الْبَخِيلُ حَقّاً مَنْ ذُكِرْتُ عِنْدَهُ فَلَمْ يُصَلِّ عَلَيَّ». (1)
«حقيقتاً بخيل كسى است كه مرا پيش او ياد كنند و بر من صلوات نفرستد.»
2- «كسى كه به هنگام ياد شدن از من، صلوات را فراموش كند، خداوند او را در پيدا كردن راه بهشت دچار اشتباه مىكند.» (2)
ج: در روز مبعث يكى از آداب ويژه، بسيار صلوات فرستادن است. (3)
د: در هر دو خطبه بايد بر محمد و آل او عليهم السلام درود فرستاد. (4)
ه: در سجده سهو.
براى اين سجده چند ذكر وارد شده كه انجام يكى از آنها واجب است. بيشترِ اين ذكرها شامل صلوات است؛ مانند: «بِسماللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ صَلَّىاللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحمَّد» وَ «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ اللّهمّ صَلِّ عَلى مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ». (5)
كسى كه بعد از شهادت به يگانگى خداوند سبحان، به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى دهد خون، مال و آبروى او محترم مىگردد و احكام اسلام مانند ازدواج و ... در حق او جارى مىشود.
در حديث آمده: «بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنَاكِحُ وَ الْمَوَارِيثُ». (6)
با گفتن شهادتين خونها محترم شمرده مىشود و بر پايه آن احكام ازدواج و ارث جارى مىگردد.
همه فقيهان اسلام بر اين عقيدهاند كه بايد دشنامدهنده پيامبر صلى الله عليه و آله را كشت. (1)
علّامه مجلسى رحمه الله در كتاب شريف بحارالأنوار رواياتى آورده كه گوياى استحباب تعمير قبر پيامبر صلى الله عليه و آله و قبور امامان عليهم السلام است. (2)
آن حضرت خود فرموده است:
«بُورِكَ لبَيْتٍ فِيهِ مُحَمّدٌ وَ مَجْلسٌ فِيهِ مُحَمّدٌ وَ رفقةٌ فيه محمدٌ»؛ (3)
«خانه يا مجلس و گروهى كه در آن محمد نام وجود دارد، مبارك است.»
ابو رافع مىگويد: از پيامبر شنيدم كه فرمود: اگر نام فرزندى را محمد نهاديد، با او بدرفتارى ننماييد، اذيتش نكنيد و او را نزنيد. (4)
امام صادق عليه السلام به كسى كه نام فرزندش را محمد نهاده بود، فرمود: او را فحش نده، نزن و به او بدى نكن. (5)
قرآن مىفرمايد: قُلْ لا أسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أجراً الَّا الْمَودَّةَ فِى القُربى. (6)
«اى پيامبر، بگو از شما پاداشى جز دوستى خويشاوندانم نمىخواهم.»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«الْزَمُوا مَوَدَّتَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ عليهم السلام فَإِنَّهُ مَنْ لَقِيَ اللَّهَ وَ هُوَ يَوَدُّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ دَخَلَ الْجَنَّةَ بِشَفَاعَتِنَا وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لا يَنْتَفِعُ عَبْدٌ بِعِلْمِهِ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ حَقِّنَا». (1)
«همواره به اهل بيت محبت ورزيد؛ چه آنكه اگر كسى خداوند را ملاقات كند، در حالى كه ما را دوست مىدارد با شفاعت ما به بهشت رود. سوگند به كسى كه جانم در دست اوست هيچ بندهاى از عمل خويش سود نمىبرد مگر با شناختن حقّ ما.»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به خدا سوگند نسبت به كسى كه ذريّهام را بيازارد شفاعت نمىكنم. (2)
«النَّظَرُ إِلَى ذُرِّيَّةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله عِبَادَةٌ». (3)
«نظر انداختن به ذريّه پيامبر صلى الله عليه و آله عبادت است.»
والامقامترين فرزندان و نوادگان، اهل بيت عصمت و طهارت هستند كه وظايف امّت نسبت به آنها آشكار است. بعد از ايشان بايد به سادات بزرگوار احترام گذاشت و روايت فوق اينان را نيز شامل است. در روايتى مىخوانيم:
«النَّظَرُ إِلَى جَمِيعِ ذُرِّيَّةِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله عِبَادَةٌ مَا لَمْ يُفَارِقُوا مِنْهَاجَهُ وَ لَمْ
يَتَلَوَّثُوا بِالْمَعَاصِي». (1)
«نظر افكندن به تمام ذريّه پيامبر صلى الله عليه و آله عبادت است تا آن زمان كه از راه آن حضرت صلى الله عليه و آله جدا نشده و به معاصى آلوده نشوند.»
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه سوره محمد صلى الله عليه و آله را قرائت كند، خداى سبحان او را از نهرهاى بهشت سيراب خواهد كرد. (2)
امام صادق عليه السلام فرمود: كسى كه سوره محمد صلى الله عليه و آله را قرائت كند، هيچگاه در دين او شك درنيايد و همواره از شرك و كفر محفوظ ماند تا اينكه مرگش فرا رسد. و آنگاه كه مرد، خداوند هزار فرشته در قبر او مىگمارد كه درود فرستند و ثواب درودشان براى او باشد و وى را تشييع كنند تا در ايستگاه ايمنى و رحمت، نزد خدا نگاهش دارند. سپس او در امان خداوند سبحان و پناه محمد صلى الله عليه و آله قرار مىگيرد. (3)
كسى از امام رضا عليه السلام در باره نماز جعفر طيّار پرسيد، حضرت فرمود: چرا غافلى از نماز حضرت رسول صلى الله عليه و آله؟! بعد فرمود: دو ركعت نماز بجاى مىآورى و در هر ركعتى يك بار سوره حمد و پانزده بار سوره قدر (انّا انزلناه ...) مىخوانى و در ركوع و بعد از سر برداشتن از آن و در هر دو سجده و بعد از سر برداشتن از هر كدام پانزده بار سوره قدر را قرائت مىكنى. از نماز كه فارغ شدى ميان تو و خداوند گناهى نمىماند مگر اينكه آمرزيده شده و حاجتت برآورده مىشود. (4)
مستحبّ است ميان منبر و قبر پيامبر صلى الله عليه و آله نماز گزارده شود. (1)
دو نوع نماز براى اين روز وارد شده است:
الف: دوازده نمازِ دو ركعتى كه در هر ركعت حمد و يك سوره آسان قرائت مىگردد. ميان هر دو ركعت نماز دعاى خاصى دارد كه ابتداى آن اين است: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً ....» (2)
ب: دوازده ركعت نماز كه در هر ركعت حمد و سوره قرائت مىگردد و بعد از هر دو ركعت به صورت زير عمل مىكند:
1- سوره حمد و سوره توحيد و سوره فلق و سوره ناس (چهار بار)
2- «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ وَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ» (چهار بار)
3- «اللَّهُ اللَّهُ رَبِّي لا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً» (چهار بار)
4- «لا أُشْرِكُ بِرَبِّي أَحَداً». (چهار بار) (3)
يكى از آداب روز ميلاد پيامبر صلى الله عليه و آله (هفدهم ربيعالأول) خواندن نمازى دوركعتى است كه در هر ركعت، بعد از حمد ده بار سوره قدر و ده بار سوره توحيد خوانده مىشود. (4)
مستحب است كسى كه مىخواهد از مدينه بيرون رود، با قبر پيامبر صلى الله عليه و آله وداع كند و مستحب است در وداع چنين بگويد:
«صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ السَّلامُ عَلَيْكَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ تَسْلِيمِي» (1)«خداوند بر تو درود فرستد. سلام بر تو! اميدواريم خداوند اين سلام را آخرين عرض ارادت ما بر تو قرار ندهد.»
1) وسائل الشيعه، ج 10، ص 281
في بُيُوتٍ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بالغُدُوِّ وَاْلآصالِ. (1)« [منبع نور و هدايت] در خانههايى است كه خدا والايى آن را رخصت داده و در آن نام خدا ذكر شود. همانها كه در آن، «مردان الهى» صبح و شام، تسبيح و تنزيه ذات پاك او كنند.»
زيارتگاهها، پايگاههاى ياد و رمز دلدادگى به حضرت احدّيت است. زائر در جاى جاى «مشاهد مشرّفه» خود را با ذكر الهى همراه مىسازد و دل و جانش را با آن طراوت و شادابى مىبخشد. قرآن كريم، هنگامى كه از حج سخن به ميان مىآورد، ياد خدا را هدف اصلى آن معرفى مىكند و مىفرمايد:
لِيَشْهَدُوُا مَنافِعَ لَهُمْ وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهَ فى ايَّامٍ مَعْلُوماتٍ ...؛ (2)
«تا منافع بسياربراى خود فراهم آورند و در روزهايى شناخته شده، نام خدا را ياد كنند.»
هنگام حركت از عرفات و بار يافتن به مشعرالحرام به ذكر الهى فرمان مىدهد و مىفرمايد: ... فَاذا افَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْد الْمَشْعَرِ الْحَرامِ .... (1)
پايان زيارت را نيز با ذكر خدا تزيين مىدهد و مىفرمايد:
فَاذا قَضَيتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذكروُا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آبائِكُمْ اوْ اشدَّ ذكراً ...؛ «آنگاه كه اعمال حج بجاى آورديد، پس، مانند يادكردن پدرانتان يا بيش از آن، خدا را ياد كنيد.» (2)
اين نكته، چنانكه آيه آغازين اين نوشتار مىنمايد، در زيارت قبور اولياى الهى نيز متجلّى است. سيوطى در تفسير الدرّالمنثور مىنويسد: وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله آيه شريفه فى بُيُوتٍ اذِنَ اللَّهُ ... را قرائت مىكرد، مردى به پا خاست و در باره كلمه «بيوت» از حضرت پرسيد.
آن بزرگوار فرمود: منظور خانههاى پيامبران است.
سپس ابوبكر برخاست و پرسيد: آيا خانه على و فاطمه نيز از آن جمله است؟
حضرت پاسخ داد: آرى، از بافضيلتترين آن خانههاست. (3)
بر اين اساس به جايگاه ذكر الهى و تجلّى آن در زيارات معصومان عليهم السلام مىپردازيم و از بزرگداشت ياد پروردگار در ديار پاكباختگان راه توحيد سخن مىگوييم.
عارفان مسلمان فلسفه آفرينش را «ايجاد رابطه معرفتى بين خدا و خلق» مىدانند و با استفاده از حديث قدسى «كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً ...»؛ «من گنجى پنهان بودم، دوست داشتم كه شناخته شوم پس جهان را آفريدم تا شناخته شوم.» (4)مىگويند: علت آفرينش و تجلّى
خداوند بر موجودات، شناخت پروردگار بود. ذيل آيه شريفه وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الانْسَ الَّا لِيَعْبُدُون (1)
روايتى است كه بدين امر اشاره مىكند.
مرحوم صدوق مىنويسد: امام حسين عليه السلام در يكى از سخنرانيهاى خويش فرمود: اى مردم، خداوند بندگان را نيافريد مگر براى آنكه او را بشناسند و هنگامى كه او را شناختند، عبادتش كنند. (2)
حافظ، هنگام سخن از تجلّى خداوند بر خلق، همين معنا را رمز آن مىخواند و مىگويد:
در ازل پرتو حُسنت ز تجلّى دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهاى كرد رخت ديد مَلك عشق نداشت عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
ياد و نام حق، اظهار عشق و معرفت و ظهور زيبا و دلانگيز فلسفه حيات انسانى است. ياد، فرع بر شناختى است كه انسان از محبوب خويش دارد:
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه ذرّهاى بودم و عشق تو مرا بالا برد (3)
زندگى بدون ياد و نام حق، نتيجهاى جز انهدام هويت انسان ندارد. قرآن كريم مىفرمايد: وَ مَنْ اعْرضَ عَنْ ذِكْرى فَانَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً ... (4)
فلسفه عبادات نيز ريشه در همين نكته دارد. عبادت با ياد حق تعالى انسان را به هدف خلقت رهنمون مىسازد.
در قرآنكريم مىخوانيم: وَاقِمِالصَّلوةَ لِذِكْرى ...؛ «نمازرابراى ياد من به پاى دار.» (5)در آيه ديگر، پس از بيان بازدارنده بودن نماز از زشتىها ومنكرات، مىفرمايد: وَلَذِكرُ اللَّهِ اكْبَر؛ «ذكر الهى بزرگتر [از هدف فوق] است.» (6)اميرمؤمنان عليه السلام در باره ذكر حقيقى الهى
مىفرمايد: خداوند سبحان ياد خويش را موجب جلاى دلها قرار داد. به يارى ذكر حق ناشنوايىشان از ميان مىرود. نابينايىشان درمان مىپذيرد و پس از ستيزنده بودن رام مىشوند. خداوند، كه نعمتهايش گرانبهاست، همواره، بويژه در دورانهاى فترت كه پيامبران در ميان مردم حضور ندارند، بندگانى دارد كه در انديشههاشان با آنان راز مىگويد و در حقيقتِ عقلهاشان با آنها به گفتگو مىپردازد ... براى ياد خدا اهلى است كه به جاى دنيا آن را برگزيدهاند و بازرگانى و خريد و فروش آنان را از اين امر باز نمىدارد. روزهاى زندگى را با ياد خدا مىگذرانند، غافلان را به خوددارى محرمات فرا مىخوانند. همه را به داد و درستى برمىانگيزند و خود بدان عمل مىكنند. بدرفتاران را از كارهاى زشت بازمىدارند و آشكارا با آنان مىستيزند. گويا دنيا را پشت سر گذاشته، به آخرت رفتهاند؛ يا هنوز در دنيا هستند، ولى ماوراى آن را ديده، همه چيز را دريافتهاند و به احوال نهان اهل برزخ پى بردهاند. (1)
در آداب زيارت رسول گرامى صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه: چون خواستى داخل مسجد آن حضرت شوى، پاى راست را مقدّم دار و صد مرتبه «اللَّه اكبر» بگو. سپس دو ركعت نماز تحيّت مسجد به جاى آور. (2)
در آداب زيارت اميرمؤمنان، على عليه السلام چنين آمده است: در حالى كه زبانت به ذكر گوياست و الحمد للَّهِ و سبحان اللَّه و لا اله الّا اللَّه را تكرار مىكنى، به سوى حرم مطهر حركت كن. وقتى به خندق كوفه رسيدى، بايست و بگو: «اللَّهُ أَكْبَرُ، اللَّهُ أَكْبَرُ أَهْلُ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْمَجْدِ ...» و چون گنبد و بارگاه حضرت را مشاهده كردى، بگو: «الحمدللَّهِ عَلى ما اخْتَصَّني بِهِ مِنْ طيبِ الْمَوْلِدْ ... و چون به دروازه نجف رسيدى بگو: رسالت پيامبران و معصومان راهنمايى انسانها به توحيد و ذات احديّت است.
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا ...» سپس داخل شو و بگو: «الحَمْدُللَّهِ الَّذِي ادْخَلَني هذِهِ الْبُقْعة الْمُباركة ....» (1)
در زيارت امام حسين عليه السلام نيز مىخوانيم: پاكيزهترين لباسهايت را بپوش، پس از آن سىبار «اللَّهاكبر» بگو. سپس اين ذكر را بخوان «الْحَمد للَّهِ الَّذِي قَصَدْتُ فَبَلَّغَني ...» آنگاه در حالىكه با وقار و آرامش راه مىروى و ذكر تكبير، كلمه توحيد، حمد الهى و صلوات بر زبان دارى، بگو: «الحمدُ للَّهِ الْواحد الْمُتَوَحِّدِ بِالْامور كُلِّها ...» وقتى بر «تلّ» قرار گرفتى و روى به قبر ايستادى، سى بار «اللَّه اكبر» بگو و اين دعا را بخوان: «لا اله الّا اللَّه في علمه مُنْتَهى عِلْمِهِ، وَ لا اله الَّا اللَّهُ بَعْدَ عِلْمِهِ مُنْتَهى عِلْمِهِ ... لا اله الَّا اللَّه الحكيم، لا اله الّا اللَّه العَلىُّ العظيم، لا اله الّا اللَّه نُورُ السَّمواتِ السَّبعِ و نُور الأرضين السَّبع ....» (2)
در آداب زيارت حضرت معصومه عليها السلام مىخوانيم كه چون به قبر آن حضرت رسيدى، نزد سرش روى به قبله بايست. 34 بار «اللَّه اكبر» و 33 مرتبه «سبحان اللَّه» و 33 بار «الحمدللَّهِ» بگو. (3)
در زيارت جامعه كبيره، كه هر يك از ائمه را مىتوان با آن زيارت كرد و تعليم امام هادى عليه السلام به موسىبن عبداللَّه نخعى است، حضرت مىفرمايد: چون به درگاه و آستان رسيدى، در حالى كه غسل كردهاى، بايست و شهادتين را بر زبان آور. چون داخل حرم شدى و قبر را ديدى، بايست و 30 بار «اللَّه اكبر» بگو. پس اندكى با آرامش راه برو و گامها را كوتاه بگذار و بار ديگر 30 بار «اللَّه اكبر» بگو. سپس به قبر مطهر نزديك شو و 40 مرتبه «اللَّه اكبر» بر زبان آور تا صد بار تكبير تمام شود. (4)
راستى فلسفه و رمز اين اذكار الهى چيست؟ و اين همه تأكيد بر ذكر الهى در زيارت معصومان عليهم السلام چه پيامى دارد؟
مىتوان گفت كه هدف از اين همه تأكيد بر ذكر الهى، دو مسأله مهم است:
الف- دورى از غلوّ و افراط در باره معصومان عليهم السلام. رسالت پيامبران و معصومان راهنمايى انسانها به توحيد و ذات احديّت است. از آنجا كه اين بزرگواران معجزات فراوان دارند و حتى پس از شهادتشان نيز بركات و انوار الهى از قبور آنان بر مشتاقان و محبّان پرتو مىافكند؛ بدين جهت زائر را همواره با ذكر خداوند عادت دادهاند تا مردم مؤمن هدف را از ياد نبرند و آنان را بندگان خداوند بدانند؛ بندگان مخلصى كه با اجازه پروردگار بر انجام دادن معجزات توانايند.
ب- تبيين اين نكته كه معصومان اسوه و مقتداى يادكنندگان الهىاند و زائر بايد اين درس را به صورت عملى بياموزد. در زيارت جامعه مىخوانيم:
«فَعَظَّمْتُمْ جَلالَهُ وَ أَكْبَرْتُمْ شَأْنَهُ وَ مَجَّدْتُمْ كَرَمَهُ وَ أَدْمَنْتُمْ ذِكْرَهُ».
«شما جلال خدا را به عظمت ياد كرديد و شأن او را بزرگ شمرديد و لطف و كرمش را به بزرگى و مجد ستوديد و ذكر خدا را پيوسته برقرار داشتيد.» (1)
اميد كه بتوانيم، با زيارت قبور معصومان عليهم السلام، دلهاى خويش را كانون ذكر حق و انديشه را آينه تعاليم انسانساز اهل بيت عليهم السلام قرار دهيم و خود را مشمول دعاى مستجاب آن بزرگواران سازيم، كه اين زمزمه خلوتهاى انس ماست:
اى گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز كز سر صدق مىكند شب همه شب دعاى تو
دلق گداى عشق را گنج بود در آستين زود به سلطنت رسد هر كه بود گداى تو (2)
سيّد محمود مدنى بجستانى
مسجد «قُبا» كه اكنون در كنار شهر مدينه قامت زيبا و رساى گلدستههايش سر بر آسمان لاجوردى مىسايد و هر لحظه، بويژه در ايام حج، پذيراى هزاران مسلمان عاشقى است كه در آن حضور مىيابند و ياد و يادگار و عطر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را مىجويند، اولين مسجدى است كه در اسلام ساخته شد. مهندس اين مسجد جبرئيل امين (1)معمار آن خاتم النبيين صلى الله عليه و آله و كارگران آن افرادى چون على عليه السلام و سلمان و مقداد بودهاند.
پيامبر صلى الله عليه و آله دوران اوليه زندگى خويش و بخش اول روزگار بعثت را در مكه گذراند.
در آخرين روزهاى اين دوران، از طرفى با مرگ ابوطالب و خديجه عليها السلام ماندن در مكه را نامناسب تشخيص داد و از سويى با پيشرفت اسلام در مدينه، زمينه حضور در آن ديار را مناسب ارزيابى كرد. پس در نيمه شبى غوغاخيز و هراسآفرين، على عليه السلام را در بستر خويش خواباند و خود در راه هجرتى تاريخى گام نهاد.
1) تاريخ المدينة المنوره، ج 1، ص 51، رهنماى حرمين شريفين، ج 5، ص 197
آن حضرت در روز دوشنبه 12 ربيعالاول (1)در ميان فريادهاى شادى و شور و شوق بسيار مردمِ روستاى كوچكِ قُبا به قبا وارد شد و در خانه يكى از سران روستا (كلثومبن هِدم) منزل گزيد و خانه يكى ديگر از سران روستا (سعدبن خيثمه) را محل ملاقات خويش قرار داد.
مردم مدينه، با اصرار فراوان از او خواستند به شهر مدينه، كه تا آنزمان «يثرب» ناميده مىشد، گام نهد؛ ولى او پاسخ داد: من در انتظار على هستم و تا آمدن وى در اينجا مىمانم. توقف پيامبر به طول انجاميد و برخى، خسته از بلاتكليفى و انتظار، به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتند: به مدينه رويم، رسولخدا صلى الله عليه و آله ديگر بار همان پاسخ را تكرار كرد.
آنان گفتند: شايد على يك ماه ديگر نيايد! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: نه به زودى مىآيد، ان شاء اللَّه. (2)
سرانجام اين انتظار به پايان رسيد و على عليه السلام پس از پرداخت قرضها و بازگرداندن امانتهاى پيامبر، همراه با خانواده آن حضرت و برخى از زنان مسلمان وارد قُبا شد. رنج سفر او را آزرده و پاهايش را سخت مجروح ساخته بود. رسول اللَّه صلى الله عليه و آله وى را در آغوش گرفت و آب دهان مباركش را به پاى وى ماليد بدين سان على عليه السلام تا هنگام شهادت هرگز گرفتار درد پا نشد.
رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، كه توقفش در دهكده قبا پانزده روز به درازا كشيد، تصميم گرفت براى فعاليتهاى عبادى، سياسى، فرهنگى و اجتماعى مسلمانان، پايگاهى بهپا كند. بدين منظور مكان مسطح و وسيعى را، كه در كنار خانه كلثوم بن هِدم بود و از آن براى خشك كردن خرما استفاده مىشد، انتخاب كرد.
به گفته طبرانى، رسول خدا به يارانش فرمود: نقشه اين مسجد از سوى خداوند است و اينك شتر من مأمور اين كار است. كسى بر شتر سوار شود و او را حركت دهد تا
محدوده مسجد را مشخص سازد. ابوبكر برخاست و بر شتر نشست، ولى هرچه تلاش كرد شتر حركت نكرد. به ناچار ابوبكر پياده شد. پس عمر برخاست تا اين مأموريت را انجام دهد، ولى تلاش او نيز بىثمر بود و نتوانست شتر را حركت دهد. در اين هنگام، رسول خدا صلى الله عليه و آله به على فرمود: برخيز و برشتر بنشين، چون على بر پشت شتر قرار گرفت، شتر راه افتاد، محدودهاى را دور زد و سپس به جاى نخست خويش بازگشت. بدينسان محدوده مسجد قبا مشخص شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله قبله آن را به سمت بيتالمقدس تعيين كرد. (1)
پيامبر براى ساخت اين مسجد بسيار تلاش كرد. زنى به نام شموس بنت نعمان مىگويد: هنگام ساخت مسجد قبا، پيامبر صلى الله عليه و آله را مىديدم كه سنگهاى كوچك و بزرگ را برمىداشت تا آنجا كه سنگينى سنگها پشت مباركش را خم كرد. سپيدى خاك بر بدن مباركش نمايان بود. (گاه) مردى از صحابه مىآمد و مىگفت: اى فرستاده خدا، پدر و مادرم فدايت باد! سنگ و خاك را به من واگذار تا به جاى تو كار كنم. پيامبر مىفرمود:
نه، تو نيز سنگ ديگرى بردار. حضرت هماره در تلاش بود تا ساختمان مسجد پايان يافت. (2)
در روزهايى كه بناى خانه توحيد ساخته مىشد، عطر زمزمههاى روح نواز صحابه، كه بيانگر بينش الهى آنان و عشق خدايىشان بود، فضا را آكنده مىساخت و گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز با آنان همنوا مىشد.
عبداللَّه بن رواحه، اين شعر را با آهنگى دل نواز مىخواند: «أفْلَحْ مَنْ يُعِالجُ الْمَساجِد»؛ «آن كه در پى ساختن و پرداختن مساجد است رستگار است.»
پيامبر صلى الله عليه و آله با همان آهنگ، آخرين قسمت شعرش را تكرار مىكرد و مىفرمود:
«مساجداً».
سپس عبداللَّه ادامه مىداد: «و يقرأ القرآن فيه قائماً و قاعداً»؛ «آنكه پيوسته نشسته و ايستاده در مسجد قرآن مىخواند.»
پيامبر مىفرمود: «و قاعداً».
آنگاه عبداللَّه مىخواند: «ولا يَبيتُ اللَّيْلَ عَنْهُ راقداً»؛ «و شب را نيز هماره بيدار بوده، به خواب نمىگذراند.»
پيامبر مىفرمود: «راقداً». (1)
بدين سان ساخت اولين بناى توحيدى در اسلام، كه داراى 3 رديف ستون چوبى بود، با تلاش مسلمانان به پايان رسيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از مدتى دهكده قبا را ترك كرد و به مدينه رفت ولى تا واپسين روزهاى زندگى هرگز رابطه خود را با اين مسجد قطع نكرد. هر شنبه پياده يا سواره به طرف مسجد قبا به راه مىافتاد و نماز را در آنجا مىگزارد. (2)طبق نقلى ديگر، روزهاى دوشنبه هر هفته در قبا نماز مىخواند (3)و نيز هر سال، صبحگاه هفدهم ماه مبارك رمضان به مسجد قبا مىشتافت. (4)
درباره جايگاه معنوى اين مسجد همين بس كه قرآن كريم آن را مسجدى مىخواند كه: «بر پايه تقوا بنا نهاده شده است.»
لَمَسْجِدٌ أسِّسَ عَلى التَّقْوى مِنْ اوَّلِ يَوْمٍ احَقُّ انْ تقُومَ فيهِ. (5)
«همانا مسجدى كه از اولين روز برمبناى تقوا پايه گذارى شده است، شايستهتر است كه تو در آن به نماز بايستى.»
بسيارى از مفسران، مراد از اين آيه را مسجد قبا دانستهاند؛ گروهى مسجد النبى صلى الله عليه و آله و برخى هر دو مسجد را مصداق و مراد اين آيه شمردهاند. (1)
امام صادق عليه السلام به معاوية بن عمار فرمود:
از حضور در مشاهد خوددارى مكن و يكى از اين مشاهد مسجد قبا است؛ زيرا اين همان مسجدى است كه از اولين روز بر پايه تقوا بنا نهاده شده است. (2)
روايات متعددى از رسولاللَّه صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام نقل شده است كه خواندن دو ركعت نماز در مسجد قبا را با انجام دادن يك عمره برابر مىداند.
اسَيْد انصارى مىگويد: رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فرمود: هركس در خانه خويش وضو گيرد و با نيتى خالص به مسجد قبا بيايد و جز گزاردن نماز انگيزهاى نداشته باشد و در آن دو ركعت نماز گزارد، پاداش يك عمره خواهد داشت. (3)
امام صادق عليه السلام از رسول خدا نقل كرده است كه فرمود: هركس به مسجد من؛ يعنى مسجد قبا درآيد و در آن دو ركعت نماز بخواند، با پاداش يك عمره بر مىگردد. (4)
عقبة بن خالد از امام صادق عليه السلام پرسيد: مىخواهم به مساجد اطراف مدينه بروم، از كدامين مسجد شروع كنم؟ امام صادق عليه السلام فرمود: از مسجد قبا آغاز كن و در آن بسيار نماز بگزار؛ زيرا اولين مسجدى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين منطقه در آن نماز گزارد. (5)
در محل مسجد قبا سه مكان بسيار با اهميت ديگر بود كه متأسفانه، به بهانه توسعه مسجد! تخريب شد و از ميان رفت. اين مكانها عبارتند از:
در محل مسجد قبا چاهى بود كه آب بسيار ناگوار و تلخى داشت. چون پيامبر صلى الله عليه و آله به آن محل آمد، مسلمانان گفتند: آب اين چاه بسيار ناگوار و تلخ است، لطف كنيد و آب دهان خويش را در آن بيفكنيد تا گوارا شود. حضرت مقدارى از آن آب را در دهان خويش گرداند و دوباره به چاه باز گرداند و آب چاه بسيار گوارا و شيرين شد و تا ساليانى كام زيارت كنندگان مسجد قبا را شيرين مىساخت. (1)وقتى عثمان، در زمان خلافتش، خواست آب بنوشد، انگشتر رسول خدا كه در دستش بود در چاه فرو افتاد، براى به دست آوردن انگشتر، همه آب را از چاه بيرون آوردند ولى هر چه كوشيدند انگشتر پيدا نشد. از آن روز اين چاه را «بئرالخاتم» (چاه انگشتر) ناميدند. (2)
در كنار مسجد قبا دو جايگاه به نامهاى مسجد على و مسجد فاطمه عليهما السلام وجود داشت. گروهى اين مكانها را محل نماز آن بزرگواران، هنگام اقامت در قبا مىدانند.
متأسفانه توسعههاى اخير به از ميان رفتن اين مكانها انجاميده است. (3)
مسجد قبا در طول تاريخ، چندين بار توسعه يافت. ابتدا عثمان اين كار را انجام داد.
پس از وى عمر بنعبدالعزيز و ديگر زمامداران در اين مسير گام برداشتند و ساختمان بسيار زيباى كنونى به وسيله حاكمان سعودى انجام يافته است.
به اميد روزى كه اين مساجد به جايگاه اساسى و اصلى خود؛ يعنى آبادانى معنوى و مادى بازگردند و پايگاههاى توحيد و وحدت شوند.
مركز تحقيقات حج
رسول خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه وارد قبا شدند، مسجد قبا را بنا كردند، همچنين نخستين اقدام آن حضرت در مدينه منورّه بناى مسجد النبى صلى الله عليه و آله بود. چنين اقدامى نشانگر اهميت نقش مسجد در اسلام است.
شريفترين مسجد پس از مسجدالحرام، مسجدالنبى است كه در مدينه منوره واقع است. رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره نماز خواندن در اين مسجد فرمود:
«صَلاةٌ فِي مَسْجِدِي تَعْدِلُ أَلْفَ صَلاةٍ فِيمَا سِوَاهُ مِنَ الْمَسَاجِدِ إِلَّا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ».
«يك نماز در مسجد من، بهتر از هزار نماز در ديگر مساجد است، مگر در مسجدالحرام.»
مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله در آغاز، مساحتى حدود 2071 متر داشت كه با ديوارهاى خشتى و گِلى و پايههايى از تنه درختان خرما بنا شده بود. سقف مسجد را نيز با شاخههاى درخت خرما پوشانده بودند.
در سال هفتم هجرت، با گسترش اسلام و افزايش شمار مسلمانان، ضرورت توسعه
مسجد مطرح شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله بر طول و عرض مسجد افزود تا آنكه مساحت آن به 2475 متر مربع رسيد. در اين توسعه، شكل مسجد به صورت مربع در آمد.
قبله مسجد نيز در سال دوم هجرى از شمال به سمت جنوب تغيير كرد و از آن پس نماز نه به سوى بيتالمقدس كه قبله يهود بود، بلكه به سوى مكه خوانده مىشد.
از بناهايى كه همزمان با ساختن مسجد احداث شد، دو حجره در ديواره شرقى مسجد بود، اين دو حجره براى سكونت رسول خدا صلى الله عليه و آله و همسرانش سوده و عايشه ساخته شد. بعدها بر تعداد اين حجرهها افزوده گشت. هر يك از اصحاب نيز كه توانايى داشتند، حجرهاى در كنار مسجد ساختند و درى از آن به مسجد گشودند و در وقت نماز از همان در وارد مىشدند.
در سال سوم هجرت پيامبر دستور داد اين درها، جز درِ خانه على بن ابىطالب عليه السلام بسته شود.
با گسترش فتوحات اسلامى، جمعيت مسلمانان رو به فزونى نهاد و در اين ميان، مدينه به عنوان مركز خلافت، جمعيت بيشترى را به خود جذب مىكرد و از آن جا كه مساحت مسجد گنجايش مسلمانان را نداشت، لذا خلفا در صدد توسعه مسجد برمىآمدند كه اين توسعه در چند مرحله انجام و تا پايان دوره عباسيان و سلطه مغول ادامه يافت و مسجدالنّبى صلى الله عليه و آله تا مساحت 9000 متر مربع گسترش يافت.
در عهد امپراتورى عثمانى (قرن دهم هجرى قمرى)، تحولاتى در بازسازى و توسعه مسجدالنّبى صورت گرفت. سلطان سليمان عثمانى در سال 938 ه. ق. در بازسازى مسجدالنّبى كوششهايى صورت داد، امّا اقدام اساسى در سال 1265 ه. ق. به دست سلطان عبدالحميد آغاز گرديد و در طىّ سيزده سال، مسجد به شكلى استوار و در عين حال زيبا بازسازى شد.
آنچه از آثار و اسامى امامان شيعه و خلفا و برخى صحابه بر كتيبههاى مسجدالنّبى به چشم مىخورد، يادگارى است از امپراتورى عثمانى كه ميان فِرَق اسلامى جمع كرده
است. و جالب است كه نام امام زمان به صورت «محمدالمهدى» بر يكى از كتيبهها بگونهاى نوشته شده كه كلمه «حىّ» از درون اين طرح جلوهگر است.
دولت عربستان نيز در چند مرحله به بازسازى و توسعه مسجدالنبى پرداخت و از سال 1373 ه. ق. رسماً كار بازسازى و توسعه را آغاز كرد.
در مرحله اول اين بازسازى مساحت مسجد به 16327 متر مربع رسيد و بر ظرفيت آن در قسمتهاى شمالى، غربى و شرقى افزوده شد، چيزى در همين حدود نيز در اطراف مسجد از خانهها تخريب و در طرح توسعه مسجدالنبى قرار گرفت كه به هنگام ازدحام جمعيت مورد استفاده زائران قرار مىگيرد.
در مرحله دوّم كه از سال 1406 ه. ق. آغاز شد، مسجد بار ديگر توسعه يافت و به مساحتى حدود 82000 متر مربع رسيد. علاوه بر آن، فضاى گستردهاى نيز در اطراف مسجد تسطيح شد تا نمازگزاران بتوانند در آن جا اقامه نماز كنند.
هم اكنون مجموع مساحت مسجد و اطراف آن، حدود 400500 متر مربع؛ يعنى برابر كلّ مساحت مدينه عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله است.
قسمتى از مسجدالنّبى كه در ناحيه جنوب شرقى (رو به سمت قبله) قرار دارد، به نام روضه مطهره شناخته مىشود، اين قسمت فضيلت زيادى دارد و در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به عنوان «باغى از باغهاى بهشت» معرفى شده است؛ (مَا بَيْنَ بَيْتِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ).
روضه شريفه 32 متر است كه طول آن 22 متر و عرض آن 15 متر مىباشد. در محدوده روضه مطهره، سه مكان مقدس ديگر نيز وجود دارد كه عبارتند از:
1- مرقد مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله 2- منبر 3- محراب.
يكى از بهترين نقاط مسجد، مدفن رسول خداست؛ پيامبرى كه محبوب خدا و خلق بود و ميراث گرانبهاى اسلام، حاصل تلاش بيست و سه ساله آن حضرت است. در كنار شرقىِ مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله حجرههايى براى زندگى همسران خود ساخته بود كه تا نزديك نود سال پس از رحلت آن حضرت نيز سر پا بود. ابتدا حجرهاى براى سوده، پس از آن براى عايشه و در امتداد آن، حجرهاى براى حضرت فاطمه عليها السلام ساخته شد. مورّخان نوشتهاند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حجرهاى كه وفات يافت مدفون شد.
مرقد رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان خليفه دوم، در اتاق كوچكى قرار داشت و تا زمان توسعه مسجد در عهد وليد به همان شكل باقى بود، در آن زمان كه قسمت شرقى مسجد توسعه يافت مرقد مطهر نيز در مسجد قرار گرفت.
اكنون محدوده حجره طاهره، كه مرقد نيز داخل آن قرار دارد 240 متر (16 متر طول و 15 متر عرض) مساحت دارد كه ضريحى مطلّا در اطراف آن كشيده شده است. در چهار گوشه حجره طاهره، چهار ستون مستحكم بنا شده كه گنبد سبزى بر روى آن قرار دارد. اين حجره داراى چند در است. درِ حجره فاطمه عليها السلام كه نشانه محلّ حجره آن حضرت است. درِ تهجّد در شمال حجره و درِ وفود يا بابالرحمه در جهت غرب و درِ توبه يا بابالرسول در جهت جنوب (قبله). در حجره طاهره محلّى به عنوان قبر فاطمه عليها السلام با بقعه كوچكى مشخص شده و در داخل ضريح جاى گرفته است. در قسمت جنوبى اين بقعه نيز محراب فاطمه عليها السلام قرار دارد.
يكى از مكانهاى مقدّس در مسجد، محل منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله است. در روايات آمده است كه پيامبر در آغاز با تكيه بر تنه درخت خرما كه يكى از ستونهاى مسجد بود، به ايراد خطبه مىپرداخت، يكى از اصحاب پيشنهاد ساختن منبرى داد تا رسول خدا روى آن بنشيند تا هم مردم او را ببينند و هم آن حضرت از ايستادن خسته نشود.
البته منبرى كه در حال حاضر وجود دارد منبرى است كه سلطان مراد عثمانى در سال 998 ه. ق. دستور ساخت و نصب آن را داد. اين منبر داراى دوازده پله است و يك اثر ارزشمند هنرى است.
محراب در محلى ساخته شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در آنجا نماز مىگزارد و در اينكه محل نماز آن حضرت همين محراب فعلى است ترديدى نيست. زمانى كه وليد دستور توسعه مسجد را داد و عمربن عبدالعزيز آن را اجرا كرد، بر جايگاه نماز رسول خدا محرابى ساخته شد.
محرابهاى ديگرى نيز كه محل نماز برخى خلفا بوده در مسجد ساخته شده است.
سقف مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بر ستونهايى قرار داشت كه علاوه بر نگهدارى سقف، مورد استفاده رسول خدا و اصحاب آن حضرت بود، از هر ستونى خاطره ويژهاى باقى مانده كه موجب تقدس آن شده است. هر بار كه مسجد بازسازى مىشد، محل اين ستونها تغيير نمىكرد، جز اين كه ستونهاى قديمى جاى خود را به ستونهاى جديد مىداد. طبعاً با توسعه، ستونهاى جديدى نيز افزوده شد؛ به طورى كه اكنون نزديك به 706 ستون در مسجد وجود دارد.
ستونهايى كه در محل قديمى مسجد، در قسمت جنوبى آن قرار داشته، اكنون با رنگ سفيد از بقيه ستونها مشخص شده و آنها عبارتند از:
اسطوانة الحرس:
على بن ابىطالب عليه السلام در كنار اين ستون مىايستاد و از رسول خدا صلى الله عليه و آله محافظت مىكرد. اسطوانةالحرس را به نام مصلّاى على نيز مىشناسند و اين ستون پيوند خاصى با آن امام همام داشته است.
اسطوانة التوبه:
ستون توبه يادآور خاطره تكان دهنده يكى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله به نام ابولُبابه است. وى مرتكب خطايى شد و خود را به ستون بست و توبه واقعى كرد. خداوند نيز توبهاش را پذيرفت و با دست مبارك رسول خدا ريسمان از گردن او گشوده شد. نماز خواندن و توبه در كنار اين ستون فضيلت دارد.
اسطوانة الوفود:
يكى از كارهاى روزانه رسول خدا ملاقات با سران قبايل بود. محل اين ملاقاتها كنار ستونى بود كه به اسطوانةالوفود معروف شد و اكنون نيز همين نام را دارد.
اسطوانة السرير:
نام محلى است كه رسول خدا ايام اعتكاف را در آنجا به سر مىبرد و براى آن حضرت برگهايى از درخت خرما پهن مىكردند تا استراحت كند.
اسطوانة المهاجرين:
علت انتخاب نام مهاجرين براى اين ستون، شايد اين بوده است كه مهاجران معمولًا در كنار اين ستون مىنشستند و با يكديگر سخن مىگفتند. اين ستون به واسطه حديثى كه درباره فضيلت نماز گزاردن در كنار آن، از او نقل شده است به نام عايشه نيز شناخته مىشود.
اسطوانة الحنانه:
رسول خدا صلى الله عليه و آله- چنانچه گفتيم- در آغاز، بر تنه درخت خرمايى تكيه مىكرد و خطبه مىخواند. نوشتهاند زمانى كه براى آن حضرت منبر ساخته شد، از اين درخت ناله برخاست شبيه ناله شتر مادهاى كه از بچه خود جدا شود و از اينرو آنرا ستون حنّانه ناميدهاند. بيش از صد تن از اصحاب رسول خدا اين روايت را نقل كردهاند.
صفه نام مكانى است كه گروهى از مهاجران مسلمان بىمسكن در سالهاى اوّليه هجرت، در آنجا سكونت داشتند. زمينى كه به آنها اختصاص داده شده بود، حدود 96 متر مساحت داشت و مسقّف بود و در ميان باب جبرئيل و بابالنساء قرار داشت.
افرادى مانند بلال، ابوذر، مقداد، حذيفه و ... از اصحاب صفّه بودند.
اين محل بدان جهت به «مقام جبريل» شناخته شد كه فرشته مقرّب الهى از آنجا بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مىشد و به خدمت آن حضرت مىرسيد. اين محل اكنون داخل حجره شريفه قرار دارد و قابل دسترسى نيست.
اين در، در ديوار غربى مسجد قرار دارد. نامگذارى اين در به «رحمت» برگرفته از حديثى است كه به موجب آن رسولخدا صلى الله عليه و آله به درخواست شخصى كه از اين در وارد شده بود، از خداوند طلب نزول باران كرد با دعاى حضرت باران شروع به باريدن كرد تا آن كه پس از هفت روز نيز طبق درخواست همان شخص تقاضاى قطع باران گرديد، اين در را «باب عاتكه» نيز مىنامند.
اين در، مدخل ورودى رسول خدا بود و در ديوار شرقى مسجد قرار دارد. در روايت آمده است: رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدخل اين در با جبريل ملاقات كرد و از اين رو به باب جبرئيل نامگذارى شد.
اين در نيز در ديوار غربى مسجد قرار دارد و از زمان بناى نخستينِ مسجد، وجود داشته است.
يكى از درهاى مهم مسجد كه با توسعه مسجد در عهد خليفه دوم ايجاد شد، بابالنّساء است كه هم اكنون نيز بدين نام شهرت دارد. علت نامگذارى آن اين است كه اين در، اختصاص به رفت و آمد زنها به مسجد داشته است. در توسعههاى بعدى دهها درِ جديد به مسجد افزوده شد.
زمانى كه وليد مسجد را توسعه داد چهار مناره بر چهار گوشه مسجدالنّبى ساخت.
اين منارهها در گذر زمان جاى خود را به منارههاى بزرگتر و محكمترى داد و منارههاى جديدى نيز براى مسجد ساخته شد.
چهار مناره اصلى مسجد عبارتند از: منارههاى سليمانيه و مجيديه كه در دو سوى ضلع شمالى جاى گرفته و منارههاى قايتباى و باب السلام كه در دو سوى ضلع جنوبى (قبله) قرار دارند.
در حال حاضر منارههاى ديگرى در توسعه اخير به مسجد افزوده شده است.
مركز تحقيقات حج
بقيع غرقد، گورستان مدينه منوّره است كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيارى از صحابه و پس از رحلت ايشان چهار تن از ائمه معصوم عليهم السلام و نيز تعدادى از بزرگان تابعين و سادات اهلبيت عصمت و طهارت در آن آرميدهاند. از آن زمان تا كنون نيز هزاران نفر از دانشمندان، زاهدان وصلحا، كهدر مدينه ازدنيا رفتهاند، در همين گورستان مدفون شدهاند.
پيامبر صلى الله عليه و آله براى آرميدگان در اين قبرستان احترام ويژهاى قائل بود. يكى از موالى رسول خدا گويد: نيمه شبى پيامبر صلى الله عليه و آله مرا از خواب بيدار كرد و فرمود: من فرمان يافتهام تا براى مدفونين در بقيع طلب آمرزش كنم، همراه من بيا و من همراه آن حضرت حركت كردم، وقتى پيامبر در ميان قبور بقيع قرار گرفت: «فَاسْتَغْفَرَ لِاهْلِهِ طَوِيلًا»؛ «مدتى طولانى براى مدفونين در آن، از خداوند طلب مغفرت و آمرزش كرد.»
روش رسول خدا صلى الله عليه و آله اين بود كه از كنار قبرستان مىگذشت و مىفرمود: «السَّلامُ عَلَيْكُمْ مِنْ دِيَارِ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ وَ إِنَّا إِنْ شَاءَ اللَّهُ بِكُمْ لاحِقُونَ».
بسيارى اوقات رسول خدا صلى الله عليه و آله در قسمت پايانى شب، كنار قبرستان بقيع مىآمد و به دفنشدگان در آن درود مىفرستاد و برايشان طلب مغفرت مىكرد.
امّقيس گويد: كنار رسول خدا در بقيع ايستاده بودم، آنحضرت به من فرمود:
امّقيس! از اين قبرها هفتاد هزار نفر برانگيخته مىشوند، بدون حساب وارد بهشت مىشوند و چهرههاى آنان همچون قرص ماه مىدرخشد.
علت آن كه بقيع را، بقيعالغرقد ناميدهاند آن است كه نوعى درخت خاردار در اين گورستان مىروييده كه نامش غرقد بوده و از اين رو به «بقيع غرقد» معروف شده است.
برخى نيز گفتهاند: بقيع غرقد نام زمينى است كه نوعى درخت بلند توت آن را پوشانده باشد.
اين گورستانكه در قسمت شرقى مسجدالنّبى صلى الله عليه و آله قرار دارد، در دوره جاهلى اهميت چندانى نداشته، ليكن پس از هجرت رسول خدا به مدينه و دفن بسيارى از چهرههاى سرشناس اسلامى در آن، از اهميت و قد است ويژهاى برخوردار گرديده است. رسول خدا صلى الله عليه و آله خود برخى شبها تنها به بقيع مىآمد و در آن جا به راز و نياز با خدا مىپرداخت.
بقيع تا يكصد سال قبل، ديوار و حصارى نداشته، امّا هم اكنون با ديوارى بلند محصور گشته و از گذشته تاكنون مسلمانان از هر فرقه و مذهب، پس از زيارت رسولخدا به اينجا آمده، اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگر آرميدگان در اين گورستان را زيارت مىكنند.
قبور ائمه معصوم عليهم السلام و تعداد ديگرى از دفن شدگان در بقيع، داراى قبّه و سرپناه بودهاند، ليكن هماكنون تخريب گرديده و اين قبرستان به صورت فضاى باز و سادهاى در آمده و تنها برخى از قبور با ديوارههاى كوتاه، مشخّص باقى مانده است.
مقابل درِكنونى، كمى سمت راست، قبرهاىِ مطهّر چهار امام معصوم عليهم السلام قرار دارد:
1- امام حسن بن على عليهما السلام
امام مجتبى عليه السلام در نيمه رمضان سال سوّم هجرت، در مدينه زاده شد و از همان دوران كودكى بهشدّت مورد علاقه رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار گرفت، پس از رحلت آن حضرت، در كنار پدر بزرگوارش اميرمؤمنان عليه السلام در جنگهاى جمل، صفين و نهروان
شركت جست و پس از شهادت پدر، به امامت منصوب و حدود شش ماه خلافت كرد تا اينكه معاويه جنگى را بر آنحضرت تحميل نمود، مردم نيز ايشان را تنها گذاشتند و سرانجام به تحريك معاوية بن ابىسفيان در سال 50 ه. ق. توسط همسرش جعده دختر اشعثبن قيس، مسموم شد و به شهادت رسيد و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- امام زينالعابدين على بن الحسين عليهما السلام
امام سجاد عليه السلام در سال 38 ه. ق. به دنيا آمد و در دوران امام حسن بن على عليهما السلام و پدر بزرگوارش حسين بن على عليهما السلام رشد يافت. در كربلا همراه پدر بود امّا به دليل بيمارى نتوانست سلاح بهدست گيرد و بجنگد، از اينرو، آن حضرت را با ديگر اسيران به شام بردند و از آن پس نزديك سى و چهار سال امامت داشت و سرانجام در سال 94 ه. ق. به تحريك وليد بن عبدالملك مسموم گرديد و به شهادت رسيد و در كنار امام مجتبى عليه السلام در بقيع دفن گرديد. زهد و عبادت و كرم و بزرگوارى آن حضرت زبانزد خاص و عام و دوست و دشمن بود.
3- امام محمد بن على بن الحسين عليهم السلام
امام باقر عليه السلام در سال 58 ه. ق. به دنيا آمد و تا سال 94 ه. ق. در كنار پدر بزرگوارش زندگى كرد. پس از شهادت پدر، رهبرى را در دست گرفت و توانست شاگردان فراوانى را تربيت كند و در نشر معارف اسلامى اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله گامهاى بلندى بر دارد.
آنحضرت را باقرالعلوم يعنى شكافنده دانشها لقب دادهاند. امام باقر عليه السلام در سال 114 و يا 117 ه. ق. به تحريك هشام بن عبدالملك به شهادت رسيد و در كنار پدر بزرگوارش در بقيع به خاك سپرده شد.
4- امام جعفر بن محمد الصادق عليهما السلام
آن حضرت در سال 80 يا 83 ه. ق. به دنيا آمد و پس از شهادت پدر، رهبرى پيروان اهل بيت عليهم السلام را بر عهده گرفت و در دوران حيات پربار خود، هزاران شاگرد را در رشتهها و علوم مختلف تربيت كرد. منصور، دوّمين خليفه عباسى بر آن حضرت به شدت سخت گرفت و سرانجام در 25 شوال 148 ه. ق. به تحريك وى، آن حضرت مسموم گرديد و به شهادت رسيد و در بقيع، كنار جدّ و پدرش دفن شد.
در كنار قبور چهار امام، از اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله دو قبر ديگر وجود دارد كه يكى از آنها قبر عباسبن عبدالمطلب، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگرى قبر فاطمه بنت اسد مادر امير مؤمنان على عليه السلام است.
وى از شخصيتهاى بزرگ قريش و 2 يا 3 سال از رسول خدا صلى الله عليه و آله بزرگتر بود. در مكه از اظهار ايمان خوددارى مىكرد، در سال دوّم با اكراه به همراه قريش در جنگ بدر شركت جست سپس به اسارت مسلمانان درآمد و با فديه آزاد شد و سرانجام در زمره بهترين ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به شمار آمد. پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله به امير مؤمنان على بن ابىطالب عليه السلام وفادار ماند و در سال 33 ه. ق. در مدينه درگذشت و در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.
او همسر ابوطالب و مادر على عليه السلام و از نخستين بيعت كنندگان با رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و در سرپرستى پيامبر سهم بسزايى داشت. وى از آن چنان قداستى برخوردار گرديد كه به درون كعبه راه يافت و فرزندش على بن ابىطالب عليه السلام را در آن جا به دنيا آورد. در ماتم او رسول خدا صلى الله عليه و آله به شدّت متأثر شد و بر جنازهاش نماز گزارد و در حالى كه بر وى مىگريست، در قبرش نهاد.
در قبرستان بقيع سه تن از دختران رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به نامهاى زينب، امكلثوم و رقيّه و نيز ابراهيم فرزند پسر آن حضرت مدفوناند.
زينب
بزرگترين دختر پيامبر صلى الله عليه و آله زينب بود كه از خديجه متولد شد و با ابوالعاص بن ربيع ازدواج كرد و در سال هشتم ه. ق. بدرود حيات گفت.
امكلثوم
او همسر عُتْبه بود، پس از آن در سال سوّم هجرت به عقد عثمان درآمد و در سال 9 ه. ق. وفات يافت و در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر او مىگريست در بقيع به خاك سپرده شد.
رقيه
رقيه در مكّه به عقد عثمان در آمد، سپس به حبشه هجرت كرد، آنگاه از حبشه به مدينه آمد و سرانجام در سال دوّم هجرت بر اثر بيمارى وفات يافت. برخى نيز وفات او را سال چهارم هجرت ذكر كردهاند. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد او را در بقيع به خاك سپردند.
ابراهيم
ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال 8 ه. ق. در مدينه از مادرش ماريه قبطيّه متولد
شد، پيامبر صلى الله عليه و آله به او علاقه بسيار داشت و عاطفه نشان مىداد ليكن سرانجام در سال دهم هجرت پس از يكسال و ده ماه از دار دنيا رفت و به دستور آنحضرت كنار قبر عثمانبن مظعون در بقيع به خاك سپرده شد.
محلّ ولادت او به نام مادرش مشربه امابراهيم لقب گرفت كه هم اكنون از آثار ديدنى مدينه به شمار مىآيد.
همسران رسول خدا نيز، بهجز خديجه كبرى عليها السلام، همگى در بقيع مدفونند و اسامى آنان عبارت است از:
1- ام سلمه:
وى از زمره نخستين گروندگان به اسلام بود و در سال 60 ه. ق. بدرود حيات گفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- زينب بنت جحش:
وى ابتدا به عقد زيد بن حارثه درآمد، در سال پنجم هجرى از وى جدا شد و با رسول خدا صلى الله عليه و آله ازدواج كرد و سرانجام در سال 20 ه. ق. در سن پنجاه سالگى درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
3- ماريه قبطيّه:
مادر ابراهيم پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله. است وى در سال 16 ه. ق. در مدينه درگذشت و در بقيع دفن شد.
4- زينب بنت خزيمه:
وى همسر يكى از صحابه رسول خدا بود كه پس از شهادت او به عقد پيامبر صلى الله عليه و آله
درآمد و سرانجام در حالى كه بيش از سى سال نداشت در سال چهارم هجرت بدرود حيات گفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
5- عايشه دختر ابوبكر:
وى در سال چهارم بعثت به دنيا آمد و سه سال پس از مرگ خديجه، با رسول خدا صلى الله عليه و آله ازدواج كرد و در سال 57 يا 58 ه. ق. درگذشت و در بقيع دفن شد.
6- حفصه دختر عمر بن خطاب:
او 5 سال قبل از بعثت زاده شد، سپس با خنيس بن حذافه ازدواج كرد و پس از درگذشت او به عقد پيامبر درآمد. بنا به گفته واقدى وى در سال 45 ه. ق. در مدينه از دار دنيا رفت و در بقيع دفن شد.
7- امّ حبيبه دختر ابوسفيان:
امحبيبه پس از مرگ همسرش، به عقد رسول خدا صلى الله عليه و آله در آمد و در سال 42 يا 44 ه. ق. در مدينه درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
8- جُوَيْريه بنت حارث:
وى در سال 5 يا 6 هجرى، پس از غزوه بنىالمصطلق به ازدواج رسول خدا صلى الله عليه و آله در آمد و در سال 50 يا 56 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
9- صفيه:
او دختر حيى بن اخطب همسرابوعبيد سلام بن مشكم يهودى بود كه پس از مرگ او به عقد كنانة بن ربيع يهودى درآمد و بعد از كشته شدن وى از جنگ خيبر، پيامبر صلى الله عليه و آله او را آزاد و سپس با وى ازدواج كرد. وى درسال 50 يا 52 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
10- سَوْدَه بنت زمعه
وى همسر سكران بن عمرو بود كه پس از وفات او به عقد رسول خدا صلى الله عليه و آله در آمد.
در سال 50 يا 54 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
11- ريحانه بنت زيد:
وى در سال ششم هجرت به عقد رسول خدا صلى الله عليه و آله در آمد و پس از حجةالوداع درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
1- صفيه بنت عبدالمطلب:
وى همسر عوام بن خويلد و مادر زبير بود. در نبرد احد در زمره زنانى بود كه به سوى احد آمد و بر شهادت حمزه مرثيهسرايى كرد. گويند او در جنگ خندق يك يهودى مهاجم را از پاى درآورد. سرانجام در سال 20 ه. ق. در حالى كه 75 ساله بود بدرود حيات گفت و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- عاتكه بنت عبدالمطلب:
در برخى نقلها آمده كه عاتكه پس از آمدن به مدينه، در اين شهر وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد. برخى نيز نوشتهاند عاتكه اصلًا به مدينه نيامده و در مكه رحلت كرده است.
1- ام البنين:
امالبنين دختر حِذام بن خالد بود كه به همسرى على بن ابىطالب عليه السلام در آمد و چهار پسر از آن حضرت به نامهاى: عباس، جعفر، عثمان و عبداللَّه به دنيا آورد كه همگى همراه با حسين بن على عليه السلام در كربلا به شهادت رسيدند.
امالبنين سپس در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- حليمه سعديه:
وى مادر رضاعى پيامبر صلى الله عليه و آله بود. پس از آن كه در مدينه بدورد حيات گفت، در بقيع دفن شد.
1- عقيل بن ابىطالب:
عقيل برادر اميرمؤمنان على عليه السلام و بيست سال از آنحضرت بزرگتر بود و در راه گسترش اسلام فداكاريهاى بسيارى از خود نشان داد، سپس در دوران پيرى نابينا شد و قبل از واقعه حرّه درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
2- عبداللَّه بن جعفر:
مادرش اسماء بنت عميس بود. وى به هنگام هجرتِ جعفر به حبشه، در آن جا به دنيا آمد. در جنگ موته پدر را از دست داد و در طول حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سپس همراه با اميرمؤمنان عليه السلام فداكارىهاى بسيارى در راه گسترش اسلام از خود نشان داد. على عليه السلام زينب كبرى عليها السلام را به ازدواج او در آورد، فرزندش عون در كربلا به شهادت رسيد و دو فرزند ديگرش نيز به دست امويان در واقعه حرّه در مدينه به شهادت رسيدند. وى در سال 80 هجرت به سن 90 سالگى در مدينه در گذشت و در كنار عقيل در بقيع به خاك سپرده شد.
3- محمد بن على معروف به ابن حنفيه:
از شخصيتهاى معروف صدر اسلام و فرزند بزرگوار اميرمؤمنان عليه السلام است. در جنگهاى آن حضرت با قاسطين و مارقين و ناكثين شركت داشت و در سال 80 ه. ق.
درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
4- ابوسفيان بن حارث:
پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله بود و در سال 20 هجرى در مدينه درگذشت و در بقيع دفن گرديد.
5- اسماعيل بن جعفر:
فرزند امام صادق عليه السلام بود كه با اهل و عيال خود در منطقه عُريض بسر مىبرد و سرانجام در دوران حيات پدر بزرگوارش در سال 143 ه. ق. زندگى را بدرود گفت و در فاصله حدود 15 مترى قبور ائمه، در بقيع به خاك سپرده شد. پس از احداث خيابان اباذر، قبر اسماعيل به داخل بقيع منتقل گرديد.
6- عثمان بن مظعون:
از افاضل صحابه پيامبر و سيزدهمين فردى بود كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورد.
دوبار به حبشه هجرت كرد. در جنگ بدر شركت داشت و پس از بازگشت در بيست و دومين ماه هجرت درگذشت. او اولين فرد از مهاجرين بود كه در مدينه وفات يافت و در بقيع مدفون شد.
7- اسعد بن زراه:
از بيعت كنندگان با پيامبر در عقبه و نخستين كسى بود كه بهدستور رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز جمعه را در مدينه اقامه كرد. در سال اول هجرت و در حالى كه هنوز بناى مسجدالنّبى به پايان نرسيده بود در گذشت.
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بر نعش وى حاضر شد، غسلش داد، كفن پوشانيد و در حالى كه مىگريست او را در قبر نهاد و در بقيع دفن كرد.
8- خُنَيس بن حُذافه:
از هجرت كنندگان به حبشه و از نخستين اسلام آورندگان بود. در اثر زخمى كه در
جنگ بدر و يا احد برداشت، سر انجام به شهادت رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله بر جنازهاش نماز گزارد و او را كنار قبر عثمانبن مظعون در بقيع به خاك سپرد.
9- سعد بن معاذ:
از قبيله اوس و از صحابه بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله بود. در جنگ بدر پرچمدارى اوسيان را برعهده داشت. در جنگ خندق مجروح و در آستانه شهادت قرار گرفت و سرانجام همزمان با غزوه بنىقريظه از دار دنيا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله بر جنازه او نماز گزارد و او را در بقيع در نزديكى قبر فاطمه بنت اسد به خاك سپرد.
10- عبداللَّه بن مسعود:
از اولين كسانى است كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آورد، سپس در خواندن و آموختن قرآن به مرتبه والايى دست يافت و در جمع آورى قرآن نيز نقش داشت. وى در سال 32 ه. ق. بدرود حيات گفت و در كنار قبر عثمانبن مظعون در بقيع به خاك سپرده شد.
11- ابوسعيد خُدرى:
از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، در جنگ احد شركت داشت و داراى دو خصلت علم و شجاعت بود. پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله از راويان مناقب اهلبيت بود و در سال 64 يا 74 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در نزديكى قبر فاطمه بنت اسد به خاك سپرده شد.
12- مقداد بن اسود:
از صحابه جليلالقدر رسول خدا صلى الله عليه و آله و مورد علاقه آنحضرت بود و در سال 33 ه. ق. در سن 70 سالگى در جُرُف، سه مايلى مدينه، درگذشت. جنازهاش را به مدينه حمل و در بقيع به خاك سپردند.
13- ارقم ابن ابى ارقم:
از اولين گروندگان به اسلام بود و خانهاش در مكه مركز تبليغ و تعليم رسول خدا صلى الله عليه و آله گرديد. در بسيارى از نبردها و حوادث صدر اسلام حضور داشت و سرانجام در سن 80 سالگى درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد.
14- حكيم بن حزام:
پسر برادر حضرت خديجه بود كه در روز فتح مكه اسلام آورد و پس از 54 ه. ق.
در مدينه درگذشت.
15- جابر بن عبداللَّه:
از صحابى مشهور بود و در 19 غزوه شركت داشت و پس از 94 سال، به سال 90 ه. ق. درگذشت.
16- زيد بن ثابت:
از جمعآورندگان قرآن بود. در سال 45 يا 50 ه. ق. وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
17- سهل بن سعد ساعدى:
در سال 88 ه. ق. پس از يكصد سال زندگى در مدينه درگذشت.
18- مالك بن انس:
از ائمه چهارگانه اهل سنت و پيشواى مالكىها بود كه در بين سالهاى 174 تا 179 ه. ق. در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
19- نافع المدنى:
از بزرگان تابعين بود كه در بين سالهاى 117 تا 120 ه. ق. در مدينه درگذشت و در
كنار قبر مالك بن انس در بقيع به خاك سپرده شد.
20- نافع شيخالقرّاء:
يكى از قراء سبعه است كه حدود 70 سال براى مردم مدينه قرآن خواند. وى در سال 169 ه. ق. در مدينه وفات نمود و در بقيع به خاك سپرده شد.
21- اسامة بن زيد:
در سال 54 ه. ق. در سن 57 سالگى در مدينه درگذشت.
22- زيد بن سهل، ابوطلحه انصارى.
از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله است كه در سال 34 ه. ق. و يا در سال چهلمِ وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه درگذشت.
23- شهداى حَرّه:
تعدادى از شهداى واقعه حره نيز كه به دستور يزيد و توسط مسلم بن عقبه و سربازان وى به شهادت رسيدند، در قبرستان بقيع مدفوناند.
برخىاز دفن شدگان ديگر در بقيع عبارتند از:
1- عبدالرحمان بن عوف
2- عثمان بن عفان
3- سعد بن ابى وقاص
4- ابوهريره
5- صُهَيبِ بن سنان
6- اسيد بن حضير
7- حويطب بن عبدالعزّى
8- ركانة بن عبد يزيد
9- عبداللَّه بن سلام
10- عبداللَّه بن عمرو
11- ابوسلمة بن عبدالأسد
12- عبداللَّه بن عتيك
13- قتادة بن نعمان
14- عمرو بن حزم
15- مخرمة بن نوفل
16- عبداللَّه بن انيس
17- براء بن معرور
18- جبير بن مطعم
19- مِسْطح بن اثاثه
20- معاذ بن عَفْراء
21- ابن عمر بن نفيل
22- مالك ابن التّيهان
23- ابوالسيد ساعدى
24- محمد بن مسلمه
25- عويم بن ساعده
26- كعب بن عمر
در قسمت شمالىِ قبور ائمه بقيع، مكان كوچكى وجود داشته كه فاطمه زهرا عليها السلام پس از مرگ پدر، آن جا مىآمده و به شدت مىگريسته است. اين مكان به بيتالأحزان و يا مسجد فاطمه معروف بوده و تا اوايل سده اخير بنايى داشت كه مردم در آن جا زيارت خوانده و نماز مىگزاردند.
حرم ائمه بقيع، كه در كتب تاريخ بعنوان «مشهد» و «حرم» اهل بيت معروف گرديده، در سمت غربى و منتهى اليه بقيع واقع شده است. در اين حرم مطهر، قبر چهارتن از ائمه اهل بيت؛ امام مجتبى، امام سجاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام در كنار هم و بهفاصله 3- 2 مترى اين قبرها، قبر عباس، عموى گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار گرفته و در كنار آن نيز قبر ديگرى است متعلق به فاطمه بنت اسد و به احتمال ضعيف متعلق به فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه قبل از ويرانى ساختمان اين حرم مطهر، همه اين قبور در زير يك گنبد قرار داشتند و داراى ضريح و صندوق زيبايى بودند.
درصدد آنيم كه سه موضوع را به صورت مستقل و جداگانه بررسى كنيم:
1- تاريخ حرم ائمه بقيع.
2- تاريخ ضريح ائمه بقيع.
3- قبر فاطمه بنت اسد يا فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله.
گرچه پس از گذشت قريب به يك قرن از تخريب حرم مطهر ائمه بقيع و از بين
رفتن تمام آثار اين بناى باشكوه و معنوى، نمىتوان همانند ساير ابنيه تاريخى و مذهبى، از آثار آن به عظمت و قدمتش پى برد و تاريخ ساختمان آن را بهدست آورد، ولى آنچه از منابع مختلف به دست مىآيد، تا حدّى مىتواند ما را با تاريخ و چگونگى اين حرم شريف آشنا سازد و بيانگر وضع اين بناى فخيم و پرشكوه معنوى در طول تاريخگردد.
اجمال تاريخ اين حرم مقدس اين است كه قبور ائمه بقيع عليهم السلام مانند ساير قبرها در محوطه مكشوف و بدون ديوار و سقف نبوده؛ بلكه قبر آنان مانند تربت پاك رسول خدا صلى الله عليه و آله و حضرت رضا عليه السلام از آغاز دفن اجساد مبارك و پيكر مطهرشان، در داخل خانهاى كه متعلّق به عقيل بوده، قرار داشته است و به مرور زمان اين خانه به ساختمان مناسب، به شكل مسجد تبديل گرديده، سپس در محل همان ساختمان بزرگترين و مرتفعترين گنبد و بارگاه بنا شده است و در قرون متمادى داراى خادم و دربان و داراى ظريفترين و گرانبهاترين ضريح و صندوق با زيباترين روپوش و داراى فرش و قنديل بوده و بالأخره در هشتم شوال سال 1344 ه. ق. بهوسيله وهابيان منهدم گرديده است.
براى توضيح اين حقيقت تاريخى، توجه به دو مطلب را لازم مىدانيم:
از مجموع گفتار مورّخان چنين برداشت مىشود كه مردم مدينه كه قبلًا اجساد درگذشتگان خود را در نقاط مختلف و در دو گورستان عمومى به نام گورستان «بنى حرام» و «بنى سالم» (1)و گاهى در داخل منازل خود دفن مىكردند، با رسميت يافتن بقيع به مناسبت دفن جسد عثمان بن مظعون (2)و ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله (3)به آنجا توجه نمودند و عدهاى از صحابه و ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله بتدريج خارها و درختان موجود در بقيع را قطع و آن بخش را بعنوان آرامگاه خصوصى، به خانواده خود اختصاص دادند و
بعضى از اقوام و عشيره رسول خدا صلى الله عليه و آله در داخل بعضى از منازل متصل به بقيع دفن گرديدند.
با اينكه وضع بقيع، با گذشت چهارده قرن، دگرگون شده و از قبور زيادى كه در اين آرامگاه تاريخى به افراد معروف از صحابه و شخصيتهاى اسلامى تعلّق داشت، بجز تعدادى محدود باقى نمانده است، ولى در عين حال همين تعداد از قبور نيز مىتواند مؤيد گفتار اين مورخان و بيانگر نظم و ترتيب موجود در آن دوران باشد؛ زيرا گذشته از اينكه قبور همه اقوام رسول خدا صلى الله عليه و آله در قسمت غربى بقيع واقع شده، هر گروه از آنان نيز به تناسب ارتباطشان با همديگر و انتسابشان به رسول خدا صلى الله عليه و آله در يك نقطه معين و جايگاه مخصوص و در كنار هم دفن شدهاند؛ مثلًا قبور ائمه چهارگانه با قبر عباس و فاطمه بنت اسد در يك نقطه و در كنار هم و همه همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله (1)در يك نقطه معين و در كنار هم و رقيه و امّ كلثوم دختران پيامبر در كنار هم و عمّههاى آن حضرت با امّالبنين در كنار هم، كه مجموع اين بخش به نام «مقابر بنى هاشم» معروف گرديده است؛ همانگونه كه ساير بخشهاى مختلف بقيع نيز به نامهاى خاصى ناميده شد؛ مانند «روحاء» و «زوراء». (2)
و باز مىبينيم پس از گذشت بيش از نيم قرن از رسميت يافتن بقيع، تمام شهداى حرّه در يك نقطه از بقيع و در كنار هم به خاك سپرده شدهاند.
مطلب دوّمى كه در اين بحث حايز اهميت است اين است كه طبق دلايل موجود تاريخى، خانهها و منازل مدينه تا بقيع امتداد داشته و بقيع پيش از آنكه بهصورت آرامگاه
1) بجز خديجه كه در مكه و ميمونه كه در سرف دفن شدهاند.
2) «روحاء»؛ جايگاه انبساط و راحتى و «زوراء»؛ محل توجه و زيارت را گويند. روحاء بخش ميانى بقيع و محلى است كه قبر عثمان بن مظعون و ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن قرار گرفته و اين تسميه و تفأل از رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده كه به هنگام دفن عثمان بن مظعون فرمود: «هذه الروحاء». تاريخ المدينه، ج 1، ص 100
عمومى درآيد و همانگونه كه در معرفى آن گفته شده است: «شَرْقيها نَخْلٌ وَ غَرْبيها بُيوت» (1)
از طرف غرب در پشت منازل مدينه قرار داشت و كوچههاى متعددى اين منازل را به همديگر وصل مىنمود و به محل بقيع منتهى مىگرديد كه بعضى از اين منازل به تدريج براى دفن افراد متشخص مورد استفاده قرار گرفته (2)و بعضى از آنها هم تخريب و به بقيع منضم گرديده است. (3)
گرچه در صفحات آينده شاهد دلايل و قراين متعددى در اين زمينه خواهيم بود ولى به نظر مىرسد كه نقل چند دليل و شاهد تاريخى در اينجا ضرورى است:
1- در كتب تاريخى و مدينه شناسى، در معرفى «روحاء» كه به بخشى از بقيع اطلاق مىگرديد؛ چنين آمده است:
«الرّوحاء الْمَقْبَرة الّتي وَسَطُ الْبَقيعِ يُحيطُ بِها طُرُقٌ مُطْرَقة» (4)
«روحاء مقبرهاى است در بخش ميانى بقيع كه راههاى متعددى آنجا را احاطه نموده است.»
2- و در بعضى از اين منابع چنين معرفى شده است:
«الرّوحاء كُلُّ ما حاذَت الطريقَ مِنْ دارِ مُحَمَّدبْنِ زَيْد الى زاويَة دارِ عقيل اليَمانِيّة الشّرقِية». (5)
«روحاء، آن بخش از بقيع است كه در محاذى راهى (كوچهاى) كه از خانه محمد بن زيد به زاويه شرقى خانه عقيل منتهى مىگردد، قرار گرفته است.»
1) اخبارالمدينه ج 1، ص 152؛ وفاء الوفا، ج 3، ص 889؛ عمدة الأخبار فى مدينة المختار، ص 151
2) در صفحات آينده اين مطلب روشن خواهد شد.
3) ابن نجار مىگويد: عمربن عبدالعزيز خانهاى را كه متعلق به زيدبن على و خواهرش خديجه بود، به مبلغ هزار و پانصد دينار خريدارى و تخريب نمود و جزء بقيع قرار داد و مقبره خصوصى خاندان عمربنخطاب گرديد. اخبار المدينه، ص 156
4) تاريخ المدينه، ابن شبه، ج 1، ص 101
5) تاريخ المدينه، ج 1، ص 101؛ عمدة الأخبار فى مدينة المختار، ص 52
3- گرچه مورّخان و مدينه شناسان اهل سنت همانند علماى شيعه، در محل دفن حضرت فاطمه عليها السلام اختلاف نظر دارند و ليكن همان نظرات مختلف نيز مؤيد اين واقعيت تاريخى و گوياى وجود خانهها و كوچههاى متعدد و سمت غربى بقيع است.
زيرا گاهى مىگويند: «قَبرُ فاطمة بِنْتِ رَسولِاللَّه زاويَة دارِ عَقيل اليَمانِيّة الشارِعَةِ في البَقيع». (1)
و گاهى مىگويند: «انّ قَبرَ فاطِمةَ وِجاهَ زقُاقَ نُبَيْه وَانّهُ الى دار عَقيل اقْرَبُ». (2)
و در مورد ديگر مىگويند: «انّ قَبْرَ فاطِمة حذْوَ زاويَةِ دارِ عَقيل مِمّا يَلي دار نُبَيهْ» (3)
و همچنين گفته شده است: «انّ قَبْرَ فاطمة مَخرَجُ الزُّقاقِ الّذى بَيْنَ دارِ عَقيل وَ دارِ أبي نُبيْه» (4)
اين تعبيرهاى مختلف و جملات صريح، بيانگر وجود منازل و كوچههاى متعدد در كنار بقيع است؛ كوچههايى كه خانه محمد بن زيد را به زاويه خانه عقيل متصل مىساخت و كوچهاى كه در ميان خانه عقيل و نبيه قرار داشت و كوچههايى كه به محل بقيع منتهى مىگرديد.
و خانهها و منازلى كه متعلق به محمد بن زيد و عقيل بن ابىطالب و خانهديگرى متعلق به نبيه و ابن نبيه بوده و طبعاً منازلى متعلق به اشخاص ديگر كه نيازى به معرفى آنها نبوده است.
جالب توجه است كه در ميان اين چند خانه، تنها خانه عقيل بن ابىطالب داراى اهميت و خصوصيت ممتاز است و بهطورى كه در صفحات آينده خواهيم ديد اين خانه است كه مورد توجه رسول خدا صلى الله عليه و آله و افراد سر شناس پس از آن حضرت بوده و نيز
همانگونه كه در تعبيرهاى قبلى ملاحظه كرديد، معرفى منازل ديگر در جهت معرفى خانه عقيل و در حول محور آن مىباشد.
اين اهميت و خصوصيت، از آنجا بوجود آمده است كه اين خانه گرچه از نظر ساختمانى يك خانه مسكونى و منتسب به عقيل بن ابىطالب بوده، اما در عين حال به آرامگاه خصوصى و خانوادگى اقوام و فرزندان رسول خدا مبدل گرديده است و اولين كسى كه در داخل آن دفن شده، فاطمه بنت اسد (1)و به احتمال ضعيف، فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و پس از آن عباس عموى پيامبر است و پس از آنها پيكر پاك و مطهر چهارتن از ائمه هدى عليهم السلام و فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين بيت بهخاك سپرده شدهاند و اين موضوع از مسلّمات تاريخ است و ديده نشده كه مورّخ و مدينه شناسى در اصل اين مطلب شك و ترديد و يا نظر مخالفى داشته باشد، مگر در مورد قبر متعلق به فاطمه عليها السلام كه آيا منظور از وى فاطمه بنت اسد است و يا فاطمه دختر گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در بخش سوم اين مقاله مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
اينك بر مىگرديم به نمونههايى از متن تاريخ و نص گفتار چند تن از مورخان:
1- ابن شبّه (متوفاى 262 ه. ق.) قديمىترين مورخ و مدينه شناس مىگويد: «دُفِنَ الْعَبّاسُ بنُ عَبْدِالْمُطَّلب عند قَبْرِ فاطمة بِنْت اسَدِبْنِ هاشِم في اوّلِ مَقابِر بَني هاشِم الّتي في دارِ عَقيل»؛ (2)
«عباس بن عبدالمطلب در اول مقابر بنى هاشم و در داخل خانه عقيل، در كنار قبر فاطمه بنت اسد دفن شده است.»
2- 3- جمله صريح را مورخ و مدينه شناس معروف، سمهودى (3)و مدينه شناس سوم احمدبن عبدالحميد (4)نيز در كتاب خود نقل نمودهاند.
مورخ اخير (احمد بن عبدالحميد) پس از تصريح به اينكه قبر فاطمه و عباس در داخل خانه عقيل قرار گرفته است، مىگويد: مؤيد اين حقيقت تاريخى، مطلبى است كه ابن حِبّان آورده است و آن اين كه پس از اقامه نماز به جنازه حسن بن على عليهما السلام بدن او در بقيع و دركنار جدّهاش فاطمه بنت اسد دفن گرديد. (1)
و باز در «تاريخ المدينه» و منابع ديگر، آمده است كه حسن بن على عليهما السلام به برادرش وصيت كرد كه بدن او را در كنار قبر جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاك سپارد، سپس فرمود اگر بنىاميّه مخالفت كنند در كنار مادرم فاطمه دفن كنيد و طبق وصيت آن حضرت در مقبره بنى هاشم و در كنار قبر فاطمه به خاك سپرده شد. (فَدُفِنَ فى الْمَقْبِرَةِ الى جَنْبِ فاطِمةِ). (2)
شيخ مفيد و طبرسى اين وصيت را چنين نقل نمودهاند كه آن حضرت فرمود: «ثُمّ رُدّني الى جَدّتي فاطِمة بِنْتِ اسَدْ فَادْفِنّي هُناكَ». (3)
ابن نجار (متوفاى 643 ه. ق.) مىگويد: قبر عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و قبر حسنبن علىبن ابىطالب در زير يك قبه مرتفع و قديمى قرار گرفته است. سپس مىگويد: «وَمَعَهُ في الْقَبْرِ ابْنُ اخيه عَلِيُّ بْنِ الْحُسينِ زَيْنُ الْعابِدينَ وابو جَعْفرْ مُحَمّد بْنِ عليالباقرِ وَابْنُهُ جَعْفَر الصّادِق». (4)
و امام غزالى مىگويد: «وَ يُسْتَحَبُّ انْ يَزُورَ قَبْرَ الحَسَنبْنِ عَليّ وَ فيه أيضاً قبرُ عليُّ ابْنِ الْحُسينِ وَ مُحَمّدبْنِ عَلي وَ جَعْفَرُ بْن مُحَمّد- رَضىاللَّه عَنْهُم». (5)
مسعودى (م 346 ه. ق.) مورّخ معروف درباره امام سجاد عليه السلام مىگويد: «وَ في سَنَةِ خَمْس وَ تِسْعينَ قُبِضَ عَليبْنُ الْحُسِين وَ دُفِنَ فيبَقيعِ الْغَرقَدِ مَعَ عَمِّهِ الحَسَنبْنِ عَليّ». (1)
و درباره وفات امام باقر عليه السلام مىگويد: «وَ دُفِنَ بالْبَقيعِ مَعَ أَبيهِ عَليّبْنِ الْحُسين». (2)
و در مورد وفات امام صادق عليه السلام مىگويد: «تُوفّى ابو عَبْدُاللَّهِ جَعْفَرُ بْن مُحَمّد سَنَة ثَمان وَ ارْبَعينَ وَ مِأَة وَ دُفِنَ بِالْبَقيع مَعَ ابيهِ وَ جَدّهِ». (3)
نتيجه: هدف از نقل اين چند نمونه تاريخى، همانگونه كه اشاره گرديد، بيان اين نكته است كه بدن فاطمه و عباس در محوطه باز و بدون ديوار و سقف دفن نشدهاند؛ بلكه از ابتدا در زير سقف و در داخل خانهاى كه به عقيلبن ابىطالب تعلق داشت به خاك سپرده شدهاند و پس از اين دو بزرگوار، بدن پاك و مطهّر ائمه چهارگانه اهل بيت عليهم السلام نيز در كنار آن دو قبر و در همان خانه و در زير همان سقف دفن گرديدهاند.
ممكن است اين پرسش در ذهن بهوجود آيد كه با وجود بقيع، چرا پيكر عدهاى از اقوام و فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله در خارج اين آرامگاه عمومى و در داخل خانه عقيل دفن گرديده است و اگر اوّلين جسدى كه در اين خانه دفن شده است، متعلق به فاطمه بنت اسد باشد، چگونه رسول خدا صلى الله عليه و آله شخصاً بدن او را بجاى داخل بقيع، در داخل منزل به خاك سپرده است؟!
پاسخ اين پرسش براى كسانى كه با تاريخ مدينه آشنايى داشته باشند، واضح و روشن است؛ زيرا آن روز دفن شدن افراد متشخّص و مورد احترام، به جاى گورستان عمومى، در داخل منازل بود و توجه به آرامگاههاى خصوصى بيش از آنچه كه امروز در دنيا مرسوم است، معمول ورايج بودهاست. بعنوان مثال مىتوان ازدفن شدن عبداللَّه
پدرگرامى رسولخدا صلى الله عليه و آله در خانه ابن نابغه (1)و رافع بن مالك (2)در خانه آل نوفل كه پس از شهادت وى در احد و انتقال جنازهاش به مدينه انجام گرفت و از سعدبن مالك (3)انصارى كه در كنار خانه «بنى قارط» دفن گرديده است ياد نمود، و همچنين دفن شدن خليفه اوّل و دوّم در داخل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و پيشنهاد امام مجتبى عليه السلام در اين راستا از همين نمونهها است.
واساساً دفن شدن رسول خدا صلى الله عليه و آله و حضرت زهرا عليها السلام در داخل بيت و حجره خويش، از نظر اجتماعى نه تنها يك مسأله تازه و بىسابقه نبوده، بلكه نسبت به شخصيت آن دو بزرگوار، يك عمل عادى و طبيعى به حساب مىآمد.
آنچه در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله تازگى داشت، گفتار امير مؤمنان عليه السلام بود كه: «انَّ اللَّهَ لَمْ يَقْبِضْ نَبيّاً في مكانٍ إلّا وَ ارْتَضاهُ لِرَمْسِهِ وَ إنّي دافُنُه في حُجْرَتِهِ الَّتي قُبِضظ فيها». (4)
كه صحبت از دفن شدن در محل قبض روح رسول خدا صلى الله عليه و آله بود، نه در داخل بيت و حجره بودن.
و در مورد حضرت زهرا، موضوع حساس، دفن شدن آن حضرت طبق وصيتش مخفيانه و شبانه و بدون اطلاع سران قوم بوده، نه دفن شدن در داخل حجره (و تولّى أميرُ
1) در مورد دفن عبداللَّه در آينده بحث مستقل خواهيم داشت.
2) رافع بن مالك انصارى از شخصيتهاى بارز و از صحابه و ياران با وفاى رسول خدا صلى الله عليه و آله مىباشد او براى بيعت با رسول خدا به مكه مسافرت نموده و در بيعت عقبه اول و دوم حاضر گرديد و پس از فراگرفتن چند سوره از قرآن، به مدينه مراجعت و به دعوت اقوام و عشيرهاش به اسلام مشغول شد و در دو جنگ مهم بدر و احد حضور داشت كه در جنگ احد به شهادت رسيد و جنازهاش به مدينه حمل و در خانه آل نوفل به خاك سپرده شد؛ اسدالغابه، ج 2، ص 158؛ اصابة، ج 1، ص 499؛ وفاءالوفا، ج 3، ص 941.
3) سعدبن مالك ساعدى پدر سهل ساعدى از صحابه و از انصار است. وى كه براى شركت در جنگبدر آماده مىگرديد مريض شد و از دنيا رفت. جنازهاش را در كنار خانه بنى قارط به خاك سپردند. رسول خدا او را عملًا از شركت كنندگان در جنگ محسوب نمود و سهم وى را از غنائم جنگى به فرزندانش تحويل داد. اسدالغابه، ج 2، ص 289؛ اصابه، ج 2، ص 34؛ استيعاب، ج 2، ص 35
4) اعلام الورى، ص 144.
المؤمنين عليه السلام غسلَها في جوفِ اللّيلِ و دَفنها سرّاً بوصيّتِهِ مِنْها في ذلك). (1)
در كتب حديث و تاريخ، روايات متعددى آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اوقات مختلف، در كنار بقيع مىايستاد و در آنجا به مناجات مىپرداخت و بر اهل بقيع دعا مىكرد و از خداوند متعال براى آنان استغفار و استرحام مىنمود و گاهى نيمههاى شب براى همين مقصود، رختخواب خويش را ترك و به سوى بقيع حركت مىنمود.
در ارتباط با اين مطلب و راجع به محل توقف و جايگاه دعاى آن حضرت در كنار بقيع، روايتى در منابع مدينه شناسى و از علما و نويسندگان اهل سنت نقل گرديده است كه داراى اهميت و متناسب با اين بحث تاريخى است.
متن روايت بنا به نقل سمهودى، از اولين مدينه شناس و مورّخ ابن زباله، زنده در سال 199 ه. ق. چنين است:
عَنْ خالِدِبْنِ عَوْسَجة: «كُنْتُ ادْعُو لَيْلَةً الى زاوِيةِ دارِ عَقِيلِبْنِ ابيطالِبْ الّتي تَلى بابَ الداّر فمَرّ بى جَعْفَربْنُ مُحَمّد عليهما السلام يُريدُ العُرَيْضَ مَعَهُ اهْلُهُ فَقالَ لي: اعَنْ اثَرٍ وَقَفْتَ هيهنا؟ قُلْتُ: لا. قالَ: هذا مَوْقِفُ نبيّاللَّه صلى الله عليه و آله بالّليل اذا جاءَ لِيَسْتَغْفِرَ لَا هْلِ الْبَقيع». (2)
خالدبن عوسجه مىگويد: «شبى رو به سوى زاويه خانه عقيل كه در جنب درِ اين خانه قرار گرفته است، دعا مىكردم جعفربن محمد عليه السلام كه به همراه خانوادهاش عازم عُرَيْضْ بود، مرا در آن حال ديد و پرسيد آيا درباره اين محل خبر و مطلب خاصى شنيدهاى؟ گفتم: نه، فرمود: اينجا جايگاه دعاى رسول خداست، شب هنگام كه براى استغفار اهل بقيع مىآمد در اينجا توقف مىنمود.»
سمهودى پس از نقل اين روايت از ابن زباله، از وى چنين بازگو مىكند كه: اين خانه متعلق به عقيل و همان خانه است كه او و برادر زادهاش عبداللَّه بن جعفر در آن دفن شدهاند واستادم (زينمراغى) مىگفت: بهتراست مسلمانان در اين محل به دعا و مناجات بپردازند و من شخصاً از افراد زيادى از اهل دعا و معنا شنيدهام كه دعا در كنار اين خانه و در نزديكى اين قبر مستجاب است. آنگاه اضافه مىكند: و اين استجابت دعا شايد به بركت وجود قبر عقيل و يا به جهت قبر عبداللَّه بن جعفر است كه خداوند به پاداش كثرت بذل وجودش استجابت دعا و قضاى حوائج را در كنار قبر وى قرار داده است.
ابن زباله سپس مىگويد: و از اتفاقات جالبى كه در اين محل براى يكى از افراد متدين و مورد وثوق رخ داده، اين است كه او به هنگامى كه در اين محل مشغول دعا و راز و نياز بوده، چشمش به صفحه كاغذى كه در پيش رويش بوده مىافتد و بعنوان تفأل آن را بر مىدارد و با حيرت و تعجب مشاهده مىكند كه در هر دو طرف صفحه، اين آيه نوشته شده است: وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعوُني اسْتَجِبْ لَكُمْ.
سمهودى پس از بيان تعليل و توجيه ابن زباله و با قبول اصل روايت و استجابت دعا در اين جايگاه و در كنار اين خانه، به ردّ گفتار ابن زباله پرداخته، مىگويد: من تاكنون در گفتار هيچ يك از مورّخان و مدينه شناسان دليل و نشانى از دفن شدن عبداللَّه بن جعفر در اين محل نيافتهام، بلكه مورخان در اصل محل دفن وى، اختلاف نظر دارند كه آيا در مدينه است ياد در ابواء. (1)
سمهودى سپس مىگويد: اما دليل استجابت دعا در اين محل همان است كه در گفتار جعفر بن محمد عليهما السلام آمده، كه اين محل جايگاه دعاى رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است و در
1) و بنا به نقل رافعى در «عنوان النجابة فيمن دفن بالمدينة من الصحابة» محتمل است قبر عبداللَّه در مكه باشد.
تأييد آن اضافه مىكند: و از اينجاست كه دعا كردن در تمام اماكن و نقاطى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنها دعا نموده، مستحب و مستحسن است؛ زيرا در اين اماكن به بركت دعاى آن حضرت اميد اجابت و نيل به آمال، بيش از نقاط ديگر است. (1)
و اين بود نظريه و توجيه سمهودى و اشكال وى به توجيه ابن زباله در مورد استجابت دعا در كنار خانه عقيل.
به نظر نويسنده، گفتار هر دو مدينه شناس داراى اشكال و ايراد است و تحليل و برداشت آنان از اين روايت مهم كه ناظر بر يك حقيقت والا و نكته حساس است، غفلت از «اصل» و پرداختن به «فرع» و ناديده گرفتن ريشه و توجه نمودن بر شاخ و برگ است؛ زيرا مطلب مهم و نكته ظريف و قابل توجه در اين روايت شريف، اين جمله از گفتار امام صادق عليه السلام است: «هذا مَوْقِفُ نَبِيّ اللَّه بالَّليل اذا جاءَ لِيَسْتَغْفِرَ لأَهْلِ الْبَقيعِ» پس از اينكه حضرت از خالدبن عوسجه پرسيد: آيا راجع به اين محل كه ايستادهاى و مشغول خواندن دعا هستى خبر و مطلب خاصى براى تو نقل نشده است؟ و او پاسخ منفى داد، امام عليه السلام فرمود: اين محل جايگاه هميشگى پيامبر است، شب هنگام كه براى استغفار بر اهل بقيع مىآمد در اين محل توقف مىفرمود.
آرى، اين مطلب است كه قابل دقت و بررسى است كه چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله محل خاصى را در مقابل درِ خانه عقيل جهت دعاى خود اختصاص داده و در دل شبها در اين جايگاه مخصوص و در كنار درِ اين خانه با خداى متعال به راز و نياز مىپرداخته است.
و اين نكته اصلى و حساس روايت است كه بايستى مورد توجه و محور بحث و تحليل نويسندگان و مدينه شناسانى همانند: «ابن زباله» و «سمهودى» قرار مىگرفت و با حلّ اين موضوع اصلى، مسأله فرعى و جنبى آن؛ يعنى استحباب و استجابت دعا در اين مكان نيز روشن مىگرديد.
1) وفاء الوفا، ج 3، ص 890
رسول خدا صلى الله عليه و آله در طول نبوّتش مسائل حساس و حوادث مهم آينده و خصوصاً مسائل و پيشامدهايى كه مربوط به خاندان و اهل بيتش بوده و ارتباط با اسلام و مسلمين داشته، خبر داده و پيروانش را از وقوع چنين حوادث مهم مطلع ساخته است و آن بخش از اين حوادث كه داراى اهميت فوقالعاده و مربوط به سرنوشت اسلام و عجين و آميخته با اهداف اصلى بعثت بوده، هم از طريق گفتار و هم با عمل و رفتارش مسلمين را به اهميت موضوع متوجه ساخته است؛ مثلًا آنجا كه اصل ولايت و وصايت مطرح است، از دو جنبه قولى و عملى و از طريق سمعى و بصرى استفاده نموده و امت خود را در جريان امر قرار داده است. آن حضرت در غدير خم دستور اجتماع حجاج را در سر زمينى داغ و سوزان صادر مىكند و آنقدر صبر و حوصله بخرج مىدهد تا همه عقب ماندگان و پيش روان قافله گرد هم آيند و مسلمانان با اين عمل رسول خدا و قبل از بيان موضوع به اهميت آن پى مىبرند، سپس با گفتارش و با معرفى عملى امير مؤمنان عليه السلام هدف اصلى را به اطلاع حاضران مىرساند كه: «مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ».
و با اينكه به امير مؤمنان عليه السلام مىفرمود: «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى» (1)
و «انْتَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِن بَعْدي» (2)
عملًا نيز دستور داد همه درها را كه به مسجد باز مىشد ببندند بجز درِ خانه على، و آنگاه كه اعتراض نمودند، فرمود: «ما انَا سَدَدتُ ابْوابَكمْ وَفَتَحْتُ بابَهُ وَلكنّ اللَّه امَرني بِسَدِّ ابْوابِكُمْ وَفَتْحِ بابِهِ». (3)
و با اينكه اعلان طهارت و معرفى اهل بيت از طريق وحى انجام گرفته بود و مسلمانان آيه تطهير را قرائت مىنمودند ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله عملًا و به مدت نه ماه، روزى پنجبار و در اوقات پنجگانه نماز در مرئى و منظر نمازگزاران و در مقابل ديد انصار و مهاجران كه در صفوف نماز در انتظار مقدمش بودند و آستانه خانه امير مؤمنان و در
كنار درِ خانه اوكه به مسجد باز مىشد مىايستاد و مىفرمود: «السَّلامُ عِلَيْكُم يا اهْلَ الْبَيت إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً الصّلاةُ، الصّلاةُ». (1)
و اما موضوعات و حوادث مهم ديگر كه جزو اصول اسلام نبوده، آنها نيز از ديد وسيع و چشم حقيقتبين آن حضرت به دور نمانده و وقوع چنين حوادثى را پيشاپيش به اطلاع مسلمانان رسانيده و از تحقّق اين پيش آمدها در آينده دور و نزديك خبر داده است كه اين نوع حوادث در اصطلاح محدّثين (ملاحم) و خبر دادن از اين حوادث، اخبار غيبى و پيشگويى ناميده مىشود و گاهى به خود اين نوع اخبار ملاحم اطلاق مىگردد؛ همانگونه «سنت» كه محتواى حديث است بهخود حديث هم اطلاق مىگردد.
اينك از ميان صدها ملاحم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آنها خبر داده است به نقل دو نمونه اكتفا مىكنيم:
در ضمن حديث مفصلىكه درمنابع حديثى اهل سنت نقل شده، رسولخدا صلى الله عليه و آله چند حادثه مهم را به صحابى بزرگ، ابوذر غفارى گوشزد مىكند و با اين جمله: «يا اباذَرْ كَيْفَ انْتَ» از وقوع آنها، او را باخبر مىسازد و از جمله اين حوادث اين است:
«كَيْفَ انْتَ اذا رَأَيْتَ احجارَ الْزَيْتِ قَدْ غُرِقَتْ بِالدّم». (2)
«چگونه خواهى بود روزى كه جنگ سختى در مدينه پيش آيد و احجار زيت در خون غرق شود.»
1) اين مطلب در طى چندين حديث در كتب تفسير در ضمن تفسير آيه تطهير آمده است و متن يكى از اين احاديث كه در تفسيرالدُر المنثور، ج 5، ص 199 و در الميزان، ج 16، ص 337 نقل گرديده اين است: «واخرج ابن مردويه عن ابن عباس قال شهدنا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله تسعة اشهر يأتى كل يوم باب على بن ابيطالب رضى اللَّه عنه عند وقت كل صلوة فيقول السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته اهل البيت، إنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً، الصلوة رحمكم اللَّه».
2) سنن ابى داود كتاب الفتن و الملاحم، ص 416؛ مسند احمدبن حنبل، ج 5، ص 163؛ سنن ابن ماجه، ج 2، كتاب الفتن ح 3958؛ مستدرك صحيحين، ج 3، ص 158.
اين حديث رسول خدا كه از ملاحم است، از حادثه مهم و از قيام شجاعانه و شهادت مظلومانه يكى از فرزندانش بنام محمد ملقب به نفس زكيه (1)كه در سال 145 ه. ق. در احجار زيت، يكى از محلههاى معروف مدينه اتفاق افتاد، خبر مىدهد و اهميت اين قيام مقدس را كه در مقابل يكى از طواغيت و ستمگران معروف عباسى، ابوجعفر منصور دوانيقى بود، ترسيم مىكند.
جنگ خونبار در بيابان فخ (2)
بر اساس نقل ابوالفرج اصفهانى، رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسير خود به مكه، چون به بيابان «فخ» رسيد، از مركب خويش پياده شد و در اين سرزمين دو ركعت نماز گزارد و در حال
1) نفس زكيه محمد بن عبداللَّه بن حسن بن امام حسن مجتبى- عليهم السلام- در ماه رجب 145 درمدينه قيام نمود و مردم اين شهر و مكه و يمن با وى بيعت نمودند. منصور وليعهد و برادرزاده خويش، عيسى بن موسى را به همراه شش هزار تن به مدينه اعزام كرد. محمد و يارانش غسل نموده و كفن پوشيدند و خود را معطر كردند و در ميان او و نيروهاى عيسى جنگ سختى در گرفت تا به احجار زيت كشيده شد و نفس زكيه و همراهانش در اين نقطه پس از مقاومت شديد به شهادت رسيدند، سر او را نزد منصور فرستادند و پيكرش به وسيله خواهرش زينب و دخترش فاطمه در بقيع دفن گرديد. مىگويند بر بدن وى آنقدر زخم وارد شده بود كه به هر عضوى از اعضايش دست مىزدند، متلاشى و از تنش جدا مىگرديد، شهادت نفس زكيه در چهاردهم ماه رمضان 145- بوقوع پيوست. تاريخ طبرى كامل ابن اثير و تاريخ ابن كثير حوادث سال 145. مقاتل الطالبين، ص 161؛ تذكرة الخواص، ص 231؛ تتمة المنتهى، ص 135
2) «فخ» نام بيابانى است در شش ميلى مكه به سوى مدينه و جنگ فخ چنين بود كه حسين بن على كه از فرزندان امام مجتبى عليه السلام است در مدينه بر ضد خليفه هادى عباسى قيام كرد و عدهاى با وى در مبارزه با خليفه وقت بيعت و به سوى مكه حركت نمودند كه در فخ با نيروهاى خليفه درگير و به شهادت رسيدند، سرهاى شهدا را به نزد هادى فرستادند و اجسادشان سه روز در بيابان ماند و طعمه درندگان گرديد و از اينجاست كه گفتهاند پس از فاجعه كربلا هولناكتر از حادثه فخ واقع نگرديده است. فخ در سالهاى اخير جزء شهر مكه و از ميادين معروف اين شهر شده است. تاريخ طبرى كامل ابن اثير و تاريخ ابن كثير حوادث سال 169. معجم البلدان، ج 4، ص 238؛ تذكرة الخواص، ص 240؛ تتمة المنتهى، ص 164
نماز به شدّت گريست، اصحاب و ياران آن حضرت متأثر و محزون شدند و چون علت اندوه و گريه آن حضرت را پرسيدند، فرمود: چون ركعت اول نماز را خواندم جبرئيل با اين پيام بر من نازل شد: اى محمد، يكى از فرزندان تو در اين محل به شهادت مىرسد و كسى كه در ركاب او شهيد شود به ثواب دو شهيد نائل خواهد شد؛ (نَزَلَ عَلَىَّ جَبْرَئيلُ فَقالَ يا مُحَمَّد انَّ رَجُلًا مِنْ وُلُدِكَ يُقْتَلُ في هذا الْمَكانِ وَ اجْرُالْشهيد مَعَهُ اجْرُ شَهيدَيْنِ» (1)
پياده شدن رسول خدا صلى الله عليه و آله در بيابان خشك و ريگزار (فخ) و نماز خواندن آن حضرت قبل از اينكه پيام جبرئيل را اعلان كند، عملًا اخبار از يك ملحمه و حادثه ديگرى است كه در روز ترويه سال 169 در اين بيابان اتفاق افتاد و حسينبن علىبن حسنبن حسنبن علىبن ابىطالب عليهم السلام كه بر ضد هادى عباسى قيام كرده بود، بهشهادت رسيد.
از طرفى احاديث ملاحم كه دو نمونه از آن را ملاحظه كرديد، نشانگر اين است كه حوادث دور و نزديك مربوط به خاندان و فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله از نظر آن حضرت به دور نبوده و از طرق مختلف گاهى با بيان و گفتار و گاهى با عملى گويا از وقوع چنين حوادثى خبر داده است و از طرف ديگر هيچ عمل و گفتار آن حضرت نمىتواند بدون جهت و بدون يك هدف و مقصد مشخصى انجام پذيرد و لذا مىتوان چنين استنباط و اظهار نظر نمود كه حضور مستمرّ رسول خدا در مقابل درِ خانه عقيلبن ابىطالب از همان ملاحم و پيشگويىها است كه آن حضرت مىخواسته عملًا اهميت اين خانه را كه در آينده نزديك به آرامگاه چهارتن از اوصياى الهى و مدفن چهار تن از فرزندان و اهل بيت پيامبر مبدل خواهد شد، بيان كند، همانگونه كه در مقابل خانه امير مؤمنان عليه السلام چنين عملى را طىّ نُه ماه انجام داده است.
آرى رسول خدا صلى الله عليه و آله خواسته است كه با «موقف» قرار دادن درِ خانه عقيل، اين معنى را تفهيم كند كه اگر امروز اين خانه خشت و گِلى متعلّق به عقيلبن ابىطالب است، در
1) مقاتل الطالبيين، ص 290
آينده به يكى از بيوتى كه ... أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ ... مبدّل خواهد گرديد و اگر اين در و ديوار امروز جنبه شخصى دارد، فردا محل تسبيح و تحليل مردانى خواهد شد كه ... لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ ... و اگر امروز اين خانه مطمح انظار و مورد توجه عامه نيست، به مرور زمان، مهبط ملائكه و محل نزول فرشتگان و مورد رحمت و بركت خداوند متعال خواهد شد. مگر نه اين است كه روزى مسجد پيامبر و محل تربت پاك او نيز چنين وضعيتى داشت.
چگونه ممكن است پيامبر صلى الله عليه و آله از حادثهاى كه پس از صد و پنجاه سال در يكى از ميادين مدينه واقع مىشود سخن بگويد و اهميت آن را گوشزد كند و توجه صحابه و مسلمانان را به شخصيت نفس زكيه جلب و احجار زيت را كه غرق خون خواهد شد پيشاپيش در اذهان تجسيم و ترسيم نمايد، اما از مدفن چهار تن از ائمه اهل بيت كه علت مبقيه اسلام و حفظه اسرار خداوند و رحمت موصوله و آيت مخزونه او هستند، سخن نگويد؟!
چگونه ممكن است پيامبر خدا با پياده شدن از مركب خويش و نماز خواندن در بيابان فخ و اعلان شهادت يكى از فرزندانش كه پس از صد و شصت سال اتفاق مىافتد نام اين بيابان و خاطره اين حادثه را زنده و جاويدان سازد اما خاطره و ياد جايگاهى را كه ابواب ايمان و امناء رحمان و ائمه معصوم در آن آرميدهاند، به فراموشى بسپارد؟!
به عقيده نگارنده با توجه به نمونهها و شواهد ياد شده، رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از طريق گفتارش ائمه هدى را معرفى مىنمود و مىفرمود: «مِنْ وُلْدي احَدَ عَشَرَ نَقيبَاً نُجَباءُ مُحَدّثونَ» (1)
و «يَكُونُ اثنى عَشَرَ اميراً كُلّهُمْ مِنْ قُرَيْش» (2)
با موقف قرار دادن كنار خانه عقيل مىخواست اين خانه را عملًا به مسلمانان معرفى كند و توجه آنان را به عظمت و
اهميت اين مكان شريف جلب نمايد و به امت اسلامى اعلان كند كه اين جايگاه در آينده يكى از كانونهاى مهم توحيد و معرفت خواهد شد و تا قيامت بهصورت يكى از بزرگترين قلّههاى نور و برهان و حكمت و عرفان خواهد درخشيد.
با اين توجيه، علت استحباب و استجابت دعا در كنار خانه عقيل روشن مىشود كه اين استحباب و استجابت نه در اثر وجود قبر عقيل و عبداللَّه جعفر در گوشه اين خانه است و حتى نه تنها در اثر توقف رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين جايگاه بوده است، بلكه بايد در اين محل حقيقت ديگرى را جستجو كرد و پى كشف واقعيت مهمترى گرديد كه شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله هم براى اعلان آن حقيقت، اين جايگاه را محل دعا و مناجات خويش قرار داده است.
و اگر ابن زباله و سمهودى و همفكرانشان به جاى ظاهر اين خانه، به باطن آن راه مىيافتند و به جاى «بيت» با «اهل بيت» آشنا مى شدند، به اين واقعيت مىرسيدند كه به يُمن وجود قبر پاك و مطهّر چهار تن از اهلبيت در اين خانه است كه خداوند متعال همانگونه كه آنان را تطهير نموده دعا در كنار قبورشان را نيز مستجاب كرده است.
و در مىيافتند كه نه تنها دعاى آنانكه ولايت اين خاندان را پذيرفته و در داخل خانه و حرم امنشان جايگزين شدهاند، مورد قبول است، بلكه حتّى كسانى كه به اين مرحله نرسيدهاند اما توانستهاند بهطور ناخود آگاه به حريم حرمشان و به بيرون خانه امنشان قدم بگذارند، باز هم به بركت قبور پاكشان از فضل و رحمت خدا مأيوس نيستند و وعده:
... ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ... شامل حال آنان نيز خواهد گرديد.
به عقيده نگارنده و بر اساس مطالب گذشته، اگر آن روز از محضر پيامبراسلام صلى الله عليه و آله علت توجه خاص آن حضرت را به اين محل مىپرسيدند، پاسخ آن حضرت در اين مورد نيز صريح و روشن بود كه اين مكان در آينده مدفن چهار تن از فرزندان معصوم و اهلبيت من و آرامگاه چهار ستاره از دوازده ستاره درخشان آسمان ولايت و امامت كه بهدست دشمنان آيين من شهيد مىشوند، خواهد گرديد، همانگونه كه در مورد حادثه فخ
فرمود: «نَزَلَ عَلَيَّ جَبْرَئيلُ فَقالَ يا مُحَمّد انّ رَجُلًا مِنْ ولدِكَ يُقْتَلُ في هذا الْمَكان ...»
و بلكه شواهد تاريخى، نشانگرِ تصريح رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين زمينه و قرائن موجود مؤيد گفتارى از آن حضرت در كشف و بيان اين حقيقت است؛ زيرا در تاريخ زندگى و شرح حال عدهاى از افراد سر شناس و كسانى كه براى خود شخصيت اجتماعى قائل بودند مىبينيم در آخرين روزهاى زندگى خويش و آنگاه كه خود را درآستانه مرگ حتمى مىديدند، سعى و تلاش مىكردند كه قبر آنان به جاى روحاء بقيع و كنار قبر عثمانبن مظعون و ابراهيم فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله در داخل خانه عقيل و در محوطه اين آرامگاه خصوصى قرار بگيرد و اگر به چنين موفقيتى نائل نشدند حداقل در كنار اين خانه و در نزديكترين نقطه آن دفن شوند تا از اين راه افتخارى كسب كنند و به امتيازى نائل گردند و عملكرد اينگونه افراد مؤيد اين حقيقت است كه در مورد آينده، خانه عقيل از رسول خدا صلى الله عليه و آله مطلبى به گوش آنان رسيده و آن حقيقت گفتنى كه امروز در دسترس ما نيست براى آنان بازگو شده بود و آن راز نهفته در آن خانه براى آنان كشف گرديده بود ولى شرايط روز و سياست موجود ايجاب مىكرد كه اين راز از ديگران نهان گردد و اين حقيقت در تاريخ مستور و در پشت پرده بماند.
و نمونه اين رازدارى را در بُعد ديگر همين موضوع مشاهده كرديم كه چگونه با وجود قبور پيشوايان معصوم و فرزندان حضرت رسول صلى الله عليه و آله در داخل خانه عقيل و با وجود قبر حضرت زهرا عليها السلام طبق نظر عدهاى از مورّخان اهل سنت در اين بيت، ابن زباله اين حقيقت را ناديده گرفته و انگيزه استجابت دعا در حريم اين مكان مقدس را وجود خيالى قبر عبداللَّه جعفر يا قبر عقيل را معرفى كرده است و يا سمهودى در اين مورد زيركانه اصل موضوع را فراموش و در فرع آن قلم فرسايى نموده است.
به هرحال شواهد و قرائن موجود نشانگر يك چنين واقعيت و بيانگر گفتارى صريح از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد آينده خانه عقيل و معرفى آن بعنوان مأوى و ملجأ معنوى مسلمانان و پايگاه عبادت و پرستش خداى جهان آفرين است كه به نقل دو شاهد و نمونه تاريخى اكتفا مىكنيم:
مورّخان و شرح حال نويسان درباره محل دفن سعدبن ابىوقاص (1)مطلبى را نقل نمودهاند كه اجمال آن اين است:
او در اواخر عمرش يكى از دوستانش را به زاويه شرقى خانه عقيل در كنار بقيع برده و از وى خواسته است خاكهاى سطحى زمين را كنار بزند سپس چند عدد ميخ كه به همراه داشته بعنوان علامت و نشانه به آنجا كوبيده و وصيت نموده است بدن او را در آن محل بهخاك بسپارند و پس از مدتى كه در قصر خود در وادى عقيق و بيرون شهر از دنيا رفته، بدنش را به مدينه منتقل و طبق وصيت او در همان محل كه علامت گذارى و ميخكوبى شده بود دفن نمودهاند (فَوَجدوا الاوْتادَ فَحَفَروُا لَهُ هُناكَ وَ دَفَنوهُ). (2)
شرح حال نويسان همچنين درباره ابوسفيان (3)نقل نمودهاند كه روزى عقيلبن ابىطالب ابوسفيان را، كه سخت مريض بود ديد، كه در ميان مقابر (خصوصى) قدم مىزند، علت اين امر را از وى سؤال نمود، ابوسفيان پاسخ داد در پى محل مناسبى هستم كه مرا در آنجا بهخاك بسپارند، عقيل او را بهسوى خانه خود هدايت و در فضاى بيرونى اين منزل محلى را مشخص نمود كه در آن محل براى ابوسفيان قبرى آماده گرديد و پس از چند روز كه از دنيا رفت در همان قبر بهخاك سپرده شد. (وَ امَرَ بِقَبْرٍ فَحُفِرَ في قاعَتِها (4)
وَدُفِنَ فيها). (5)
1) مرگ سعدبن ابى وقاص در سال 56 واقع شده است.
2) اسدالغابه، ج 2، ص 293؛ تاريخ المدينه، ج 1، ص 116؛ عمدة الاخبار، ص 152؛ وفاء الوفا، ج 3، ص 899
3) مرگ ابوسفيان بن حارث پسر عموى پيامبر در سال 20 واقع شده است.
4) اقرب الموارد مىگويد: فضاى بدون سقف و بنا را كه در وسط خانههاى محلهاى واقع شود «قاعة» مىگويند.
5) اصابة، ج 4، ص 90- تاريخ المدينه ابن شبه، ج 1، ص 127- وفاء الوفا، ج 3، ص 911- عمدة الاخبار، ص 156
اين بود مرحله اول از تاريخ حرم ائمه بقيع و آنچه نسبت به ساختمان اين مكان مقدس هم زمان و قبل از دفن پيكر پاكشان از كتب و منابع مدينه شناسى استفاده نموديم، اينك در مرحله دوم از تاريخ اين حرم مطهر قرار گرفتهايم و اين مرحله تبديل خانه عقيل به حرم و تغيير شكل اين منزل مسكونى به ساختمان و فضاى مناسب با شرايط اجتماعى- مذهبى سالهاى بعد و يا قرنهاى بعد است كه هر يك از مساجد و حرمهاى مهم مانند مسجد و روضه حضرت رسول صلى الله عليه و آله با مرور و اقتضاى زمان از اين تحول و تكامل برخوردار بودهاند.
عبدالحميد صفايى
ولادت: در شهر مكه و مشهور اين است كه در 20 جمادىالثانى سال پنجم بعثت واقع شده است؛ يعنى هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چهلوپنج سال داشته، حضرت فاطمه عليها السلام متولد شده است.
شهادت: مورد اتفاق است كه شهادت حضرت در شهر مدينه و در سال 11 ه. ق.
رخ داده است ولى در تعيين روز و ماه آن اختلاف است. دو قول شهرت بيشترى دارد:
1- روز 3 جمادىالثانى؛ يعنى 95 روز بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله.
2- عدهاى هم گويند 13 جمادىالأول؛ يعنى 75 روز بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله.
مدت عمر: در عمر حضرت هم اختلاف است و قول مشهور 18 سال مىباشد.
محل دفن: بنا بر وصيّت خود حضرت زهرا عليها السلام مخفى مانده و در اين زمينه سه نظر وجود دارد:
1- در بقيع نزديك قبر ائمه بقيع عليهم السلام.
2- مابين قبر پيامبر و منبر آن حضرت.
3- در خانه خودش.
نوشتهاند كه على عليه السلام بعد از دفن فاطمه عليها السلام اطراف قبر فاطمه هفت قبر ديگر ساخت
تا كسى نفهمد كه قبر آن حضرت كجاست. طبق نقلى، چهل قبر ديگر را آب پاشيد تا قبر آن مظلومه تاريخ در ميان آنها مشتبه شود و به روايتى، قبر آن حضرت را با زمين هموار كرد تا نشانى از قبر معلوم نباشد.
بههرصورت، اگر قبر على عليه السلام بعد از يك قرن (100 سال) در زمان امام صادق عليه السلام آشكار مىگردد ولى قبر فاطمه تا به حال مخفى است و جاى اين پرسش براى هميشه باقى است كه چرا قبر جگرگوشه پيغمبر تا كنون مخفى مانده است؟!
تشييعكنندگان جنازهزهرا عليها السلام: علامه مجلسى در بحار مىنويسد: «طبرى در تاريخش آورده كه فاطمه شبانگاه دفن شد و در تشييع و دفنش على عليه السلام، عباس، مقداد و زبير حاضر بودند. ولى در روايات ما آمده كه على عليه السلام بر فاطمه عليها السلام نماز خواند به همراهى امام حسن و امام حسين عليهما السلام و عقيل و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بريده و در روايتى عباس و پسرش فضل و در روايت ديگر حذيفه و ابن مسعود هم در نماز حضور داشتهاند. (1)
پدر و مادر: پدر، محمد بن عبداللَّه صلى الله عليه و آله و مادرش خديجه كبرى؛ اولين همسر پيامبر و اولين زنى كه به آن حضرت ايمان آورد.
اسم حضرت: فاطمه عليها السلام.
القاب: صدّيقه، مباركه، طاهره، زكيه، راضيه، مرضيّه، محدّثه، بتول و عذرا.
كنيهاش: امّالحسن، أمّالحسين، أمّالمحسن، أمّالائمه و أمّابيها. (2)
فرزندان حضرت: امام حسن، امام حسين، زينب كبرى و زينب صغرى كه كنيهاش امّكلثوم است و محسن كه سقط شد و قبل از تولد شهيد گرديد.
فاطمه عليها السلام داراى ابعاد وجودى بسيار است، كه هر بعد زندگى او سرمشق دفتر حيات
ديگران است. فاطمه هم خانهدار خوبى است و سنگر خانه را مهمتر از هرچيز ديگر مىداند و هم سياستمدار آگاه، كه به مصلحت جامعه و مقتضاى زمان عمل مىكند.
او در خانه همسر خوبى براى على عليه السلام و در بيرون منزل مدافع فداكارى براى مكتب خويش است. فرياد مىزند و خطبه مىخواند و دفاع از وصى پيامبر صلى الله عليه و آله مىكند، آنهم نه به عنوان شوهر، بلكه به عنوان دفاع از امامت و امام عصر خويش و اينكه حق او را به ناحق گرفتهاند و خانهنشينش كردهاند.
او بانوى نيك رفتار با شوهر و مربى موفقى در تربيت فرزندان صالح خويش است و بههرصورت هر نقشى كه دارد الگو و سر مشقى است براى همه انسانها، بهويژه زنان مسلمان جهان در سراسر تاريخ.
خانه فاطمه خانهاى است نمونه؛ چرا كه همه اعضاى آن معصومند. هم على و فاطمه، هم حسن و حسين. تاريخ چنين خانوادهاى را به ياد ندارد كه شوهر و همسر و فرزندان همگى معصوم باشند و همچنين خانه فاطمه كانون مهر و صفا و صميميّت است كه زن و شوهر با كمال خلوص و صداقت، يكديگر را در كارهاى خانه كمك مىكنند.
در اوان زندگى مشترك، وقتى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله مىآيند تا از او خواهش كنند كه كارهاى داخل خانه را فاطمه انجام دهد و كارهاى بيرون از خانه به عهده على باشد، فاطمه مىگويد:
«فَلا يَعْلَمُ مَا دَاخَلَنِي مِنَ السُّرُورِ إِلَّا اللَّهُ بِإِكْفَائِي رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله تَحَمُّلَ رِقَابِ الرِّجَالِ». (1)
«خدا مىداند كه من چقدر از اين مطلب (تقسيم كار) خوشحال شدم كه كارهاى خارج منزل به عهده من نيفتاد.»
آرى، فاطمه مسؤوليت شناس، سنگرِ خانه را با تلاش در خارج خانه معاوضه
1) بحار ج 43، ص 81
نمىكند؛ زيرا زنى كه بيشتر وقتش در خارج منزل صرف شود از عهده مسؤوليت خانهدارى و تربيت فرزند برنمىآيد.
و اين درس براى همه زنان است كه اى زنان، بايد قبل از هرچيز «مادر» و «خانهدار خوب» باشيد و از اينجاست كه نقش ديگر فاطمه، كه تربيت فرزند است آشكار مىشود.
فاطمه فرزندانى را تربيت كرده است كه هريك تاريخساز بودند و بر تارك تاريخ درخشيدند وخواهند درخشيد؛ «زنىكه در حجرهاى كوچك و خانهاى محقّر، انسانهايى را تربيت كرد كه نورشان از بسيط خاك تا آنسوى افلاك و از عالم ملك تا آن سوى ملكوت اعلى مىدرخشد. صلوات و سلام خداوند تعالى بر اين حجره محقّرى كه جلوهگاه نور عظمت الهى و پرورشگاه زبدگان اولاد آدم است.» (1)
زنان ما بايد بكوشند هم مادر خوبى باشند و هم مربّى نمونه، چون فاطمه؛ چرا كه براى زن همين افتخار بس كه به فرموده امام خمينى قدس سره «از دامن زن مرد به معراج مىرود» (2)و اين بستگى به توان زن دارد كه قبل از هرچيز مربّى فرزندانش باشد و اگر از عهده اين مسؤوليت برآمد، در هر صحنهاى كه ضرورت دارد حاضر شود.
امام خمينى قدس سره در اهميت اين موضوع مىگويد:
«... تربيت فرزند كه اين از همه شغلها بالاتر است. يك فرزند خوب اگر شما به جامعه تحويل بدهيد، براى شما بهتر است از همه عالم.» (3)
«يك مادر ممكن است يك بچه را خوب تربيت كند و آن بچه يك امّت را نجات بدهد و ممكن است بد تربيت كند و آن بچه موجب هلاك يك امت بشود.» (4)
در روايت آمده است كه: «جِهادُ الْمَرأَةِ حُسْنُ التَّبَعّل» (1)
«جهاد زن خوب شوهردارى كردن اوست.»
مردى كه بعد از يك روز كار و تلاش و يا جهاد در راه خدا خسته به منزل باز مىگردد، تنها برخورد نيكوى زن است كه مىتواند خستگى را از تن او برطرف كند و نشاط و شادابى را جايگزين نمايد. و ثواب معنوى چنين كارى كمتر از جهاد در راه خدا نيست. حضرت فاطمه زهرا عليها السلام نمونه كامل و بارز چنين جهادى در راه خداست.
«هنگامى كه پيكر خسته و كوفته سپهسالار فداكار اسلام؛ يعنى علىبن ابىطالب عليه السلام از ميدان نبرد به خانه باز مىگشت، از مهربانىها و دلگرمىها و نوازشهاى همسر عزيزش كاملًا برخوردار مىشد. زخمهاى تنش را مرهم مىگذاشت. لباسهاى خونآلود جنگ را مىشست و خبرهاى جنگ را از او مىشنيد.
شوهرش را تحسين و تشويق مىكرد و فداكارىها و شجاعتهايش را مىستود و بدين وسيله دلش را گرم و براى جنگ آينده آماده مىساخت. فاطمه عليها السلام هرگز بدون اجازه على از خانه خارج نشد. در خانه على هرگز دروغ نگفت و خيانت نكرد و هيچگاه از دستوراتش سرپيچى ننمود.» (2)
به همين دليل است كه هم على از فاطمه خشنود است و هم فاطمه از على.
على عليه السلام در جايى مىفرمايد:
«فَوَ اللَّه ما أغْضَبْتُها، وَ لا أَكْرَهْتُها عَلى أمْر حَتّى قَبَضهااللَّه عزّوجلّ، وَ لا أغضبتْني، و لا عصتْ لي أمراً، و لقد كنت أنظر إليها فتنكشف عَنِّي الهموم و الأحزان». (3)
«به خدا سوگند [هرگز] او را به خشم نياوردم و به كارى كه خوش نداشت او را وا نداشتم تا اينكه خداى صاحب عزت و جلال روحش را به نزد خود فرا خواند و او نيز مرا به خشم نياورد و در هيچ كارى نافرمانيم را روا نداشت.
و هرگاه كه به وى مىنگريستم حزن و اندوه از وجودم رخت بر مىبست.»
فاطمه يك خانهنشين ناآگاه نيست. او شاهد و حاضر و در خط امام خويش است.
راه رفتن را در ميدان مبارزه آموخته و كودكيش را در مهد توفان نهضت به سر برده است. «شعب ابىطالب» را كه حصر اقتصادى محسوب مىشد لمس كرده است. از كودكى شاهد دشنام و سنگباران و ريختن خاكستر و شكمبه شتران بر سر پيامبر از ناحيه كفار قريش بوده و ناظر حوادث تلخ و شيرين و صحنههاى حق و باطل عصر خويش بوده است.
ولى شخصيت و رسالت فاطمه عليها السلام در واقع بعد از رحلت پدر بزرگوارش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله بيشتر آشكار مىشود؛ يعنى در حمايت كردن از على، همان علىكه بعد از پيامبر درحق او جفامىشود وغاصبانه وظالمانه خلافت را، كه حقاو بود، از وى مىستانند و او را بهكنج عزلت مىكشانند. مبارزه با نفاق داخلى ودفاع ازعدالت؛ ازجمله ويژگىهاى فاطمه زهرا عليها السلام استكه در اين مقطع از زمان هويدا مىشود. او به دفاع از شوهرش بپا مىخيزد، نه به اين عنوان كه شوهر اوست بلكه به دليلاينكه امام عصر او و جانشين بعد از پيامبر است، حركت مىكند. خطبه مىخواند و فرياد مىزند و از جانشين بلافصل رسول خدا حمايت همهجانبه مىكند. شبها به در خانه انصار و مهاجران مىرود. با آنها حرف مىزند و فضايل على را يكايك برمىشمارد و سفارشهاى پيغمبر در غدير را يادشان مىآورد. با قدرت منطق و استدلالى كه دارد، حقانيت على را براى امامت ثابت مىكند؛ هنگامى كه سخنان او در دل آن كجانديشان بىبصيرت مؤثر نمىافتد، دست به مبارزه منفى مىزند. ابتدا با «نه گفتن» و نفى جريان سقيفه آغاز مىكند و آنها هم خانه فاطمه را محاصره مىكنند و آتش مىزنند. فاطمه عليها السلام آخرين حربه و سياست خويش را به كار مىگيرد؛ يعنى سلاحى را به دست مىگيرد كه شمشير نيست ولى كارگرتر از شمشير
است و آن «گريه» است كه رنگ سياسى دارد!
از آن جهت مىگريد كه حق على عليه السلام و امامت و در پى آن حق اسلام پايمال شده است. از آن جهت اشك مىريزد كه مردم، بعد از آن همه سختىها و شكنجهها و جنگهاى طاقتفرساى پدرش محمد صلى الله عليه و آله بار ديگر به جاهليت بازگشتهاند. ولى اين حربه را انتخاب مىكند تا عواطف را برانگيزد و اذهان را به خود معطوف دارد، كه لااقل عدهاى در باره اين زن گريان، آنهم دختر پيغمبر بينديشند كه چرا مىگريد و روز و شب آرام ندارد؟!
فاطمه عليها السلام به همگان فهماند كه هميشه مبارزه هست ولى مبارزه تنها با تيغ و شمشير نيست. گاه با قلم است و بيان و گاه با سكوت است و بىاعتنايى و عدم تأييد و حضور در جمع دشمن. گاه به خشم است و فرياد و گاه به گريه است و آه دل.
او به همگان مىآموزد كه اگر اسلام و امامت و قرآن در خطر باشد، هرگز سكوت مصلحت نيست و شمشيرِ فرياد، بايد از غلاف سكوت بيرون آيد و عدالت ندا دهد.
حسن بصرى مىگويد: «ما كانَ فِي هذِهِ الأُمّةِ أعْبد مِنْ فاطمةَ كانَتْ تَقومُ حتّى تَوَرَّمَ قَدَماها»؛ (1)
«عابدتر از فاطمه در ميان امت نمىتوان يافت؛ چرا كه به حدّى مشغول عبادت مىشد كه پاهايش ورم مىكرد.»
امام حسن مجتبى عليه السلام مىفرمايد: مادرم فاطمه عليها السلام را ديدم كه شب جمعه در محراب عبادت ايستاده و پيوسته تا طليعه بامداد در ركوع و سجود است! و شنيدم كه مردان و زنان مؤمن را دعا مىكرد و آنان را نام مىبرد و در حقشان دعاى بسيار مىكرد. اما براى خود دعايى نمىكرد. به مادرم گفتم: «يَا أُمَّاهْ لِمَ لا تَدْعُوِنَّ لِنَفْسِكِ كَمَا تَدْعُوِنَّ لِغَيْرِكِ فَقَالَتْ يَا بُنَيَّ الْجَارُ ثُمَّ الدَّارُ»؛ «مادرجان! چرا همان گونه كه براى ديگران دعا مىكنى براى خود دعا نمىكنى؟ فرمود: پسرم [نخست] همسايه و سپس [اهل] خانه.» (2)
امام موسى بن جعفر عليهما السلام از پدرانش نقل مىكند كه على عليه السلام فرمود: مرد نابينايى از فاطمه اذن خواست، پس فاطمه خود را پوشانيد. رسول خدا فرمود: او كه تو را نمىبيند چرا خودت را پوشاندى؟! فاطمه در جواب فرمود:
«إِنْ لَمْ يَكُنْ يَرَانِي فَأَنَا أَرَاهُ وَ هُوَ يَشَمُّ الرِّيحَ فَقَالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: أَشْهَدُ أَنَّكِ بَضْعَةٌ مِنِّي»
«اگر او مرا نمىبيند من او را مىبينم و او رايحه مرا استشمام مىكند، پس رسول خدا فرمود: شهادت مىدهم كه تو پاره تنم هستى.» (1)
روايت شده كه: «على عليه السلام مقدارى جو از مردى يهودى وام خواست و او هم از حضرتش وثيقهاى طلب كرد، على رو انداز پشمين فاطمه را به رهن گذاشت. مرد يهودى آن را گرفت و به خانه برد و در اتاقى نهاد. شب هنگام همسر مرد يهودى براى كارى به اتاقى رفت كه روانداز در آن بود. ديد كه نورى در اتاق پرتو افشانى مىكند و تمامى آنجا را روشن ساخته است! نزد شوهرش باز گشت و او را آگاه كرد كه در آن اتاق نور است!
يهودى در شگفت شد. او فراموش كرده بود كه در اتاقش روانداز فاطمه عليها السلام است.
شتابان برخاست و بهطرف اتاق رفت، ديد كه پرتو آن روانداز همچون شعاع ماه تابان، روشن و درخشان است، از آن در شگفت شد، به دقت در مكان روانداز نگريست، دانست كه نور از روانداز فاطمه است. يهودى و همسرش هريك به سوى نزديكانشان شتافتند و هشتاد تن از يهوديان گرد آمدند و آن را ديدند و [از بركت روانداز حضرت] همگى اسلام آوردند». (2)
از امام باقر عليه السلام روايت شده كه فرمود: خداوند به چيزى برتر از تسبيح فاطمه زهرا عبادت نشده است و اگر چيزى برتر از آن بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را به فاطمه مىبخشيد.
بعد مىفرمايد: «أنّ تسبيح فاطمة الزهراء في كلّ يَوم دَبْرَ كُلّ صَلاة أحبّ إلَىَّ مِنْ صَلاة ألف ركعة في كلّ يوم»؛ «تسبيح فاطمه زهرا عليها السلام بعد از هر نماز، نزد من از هزار ركعت نماز [مستحبّى] كه در هر روز گزارده شود، محبوبتر است.» (1)
سلمان فارسى از حضرت درخواست كلامى مىكند، حضرت دعايى به او تعليم مىدهد كه اگر مواظبت كنى در دنيا دچار تب نمىشوى.
و آن دعا را كه معروف به «دعاى نور» است مىآوريم:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحِيم، بِسْمِ اللَّهِ النُّور، بِسْمِ اللَّهِ نُورالنّور بِسْمِاللَّه نُورٌ عَلى نُور، بِسْمِاللَّهِ الَّذِي هُوَ مُدبِّرُ الامُور بِسْمِ اللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّور مِنَ النُّور، الحَمْدُللَّهِ الَّذِي خَلَقَ النُّورَ مِنَ النُّور، وَ أَنْزَلَ النُّور عَلى الطّورِ فِي كِتاب مَسْطُور، فِي رِقّ مَنْشور، بِقَدَرٍ مَقْدور عَلى نَبِيّ مَحْبُور، الحَمْدُ للَّهِ الّذِي هُوَ بِالْعِزّ مَذْكُور وَ بِالْفَخْر مَشْهُور، وَ عَلى السَّرّاءِ وَالضّرَّاءِ مَشْكُور وَ صَلَّىاللَّهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرِين».
سلمان مىگويد: به خدا سوگند وقتى اين دعا را از حضرت زهرا 3 فرا گرفتم، به بيش از هزار نفر از اهل مكه و مدينه كه مريض و تبدار بودند ياد دادم و همه به اذن خدا شفا يافتند. (2)
آرى، فاطمه، دختر نبوّت، همسر ولايت و مادر امامت است.
فاطمه، يكى از پنج تن آلعبا است كه در جريان مباهله با مسيحيان نجران شركت داشت. (1)
فاطمه، محور اهلبيت است. (هُمْ فاطمة و أبوها وَبَعلُها وَبَنوها)؛ «ايشان فاطمه و پدر فاطمه و شوهر فاطمه و فرزندان فاطمه هستند.» (2)
فاطمه، مادر خانوادهاى است كه همه اهل آن معصوماند.
فاطمه، بزرگترين زن تاريخ و سرور همه زنان از ابتداى آفرينش تا انتهاى آن است؛ «فَأَمّا ابْنَتي فاطِمَة فَهِيَ سَيَّدةُ نِساءِ الْعالَمِين مِنَ الأَوَّلِين وَالآخرين». (3)
فاطمه، يكى از چهار زن بزرگ تاريخ است. (4)
فاطمه، يكى از بكائين (بسيار گريه كنندگان) جهان (آدم، يعقوب، يوسف، فاطمه دختر محمد و على بن الحسين) است. (5)
فاطمه، سرور زنان اهل بهشت است؛ «فاطِمَةُ سَيَّدَةُ نِساءِ أَهْلِ الْجَنَّة». (6)
فاطمه، پاره تن پيغمبر است. «فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي». (7)
فاطمه، قلب و جان پيغمبر است؛ «وَ هِيَ قَلْبِي وَ رُوحِي الَّتِي بَيْنَ جَنْبَي». (8)
فاطمه عليها السلام، «عصاره هستى» است؛ چرا كه تمام هستى براى انسان است؛ هُوَ الّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الأرْضِ جَمِيعاً (9)
و انسان هم براى عبادت است؛ وَ ما خَلَقْتُ الجِنَ
وَالإنْسَ إلّالِيَعْبُدوُن (1)
و بزرگترين عبادت كنندگان انبيا هستند و برترين انبيا محمد صلى الله عليه و آله است كه عصاره هستى است و فاطمه هم تنها يادگار و عصاره و وارث محمد است. پس عصاره عصاره هستى فاطمه است (فاطمه محمد است) و شايد يك معناى كنيه فاطمه يعنى «أُمُّ أبيها» همين باشد.
فاطمه، كسى است كه خشنودى او مساوى با خشنودى خداست و خشم او خشم خدا. (2)
فاطمه، معلّمى است كه شاگردى چون «فضّه» مىپروراند، شاگردى كه 20 سال با قرآن حرف مىزند! (3)
فاطمه، كوثر قرآن است إنّا أعْطَيناكَ الكَوْثَر.
فاطمه، راستگوترين انسانها پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله است «قالتْ عايشةُ: ما رَأَيْتُ أصْدَق مِنْها إلّاأباها». (4)
فاطمه، همكلام خديجه است، هنگامى كه در شكم مادر است. (5)
فاطمه، يكى از «اهل بيت» در قرآن است كه هرنوع پليدى از آنها دور شده است إنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. (6)
فاطمه، اوّلين كسى است كه وارد بهشت مىشود؛ «قالَ رَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله: اوَّلُ شَخْصٍ يَدْخُلُ اْلجَنَّةَ فاطِمَة». (7)
فاطمه، كسى است كه محبّين و دوستدارانش از آتش جهنم بدورند. (8)
1) ذاريات: 56.
2) امالى شيخ طوسى، ج 2، ص 41 و كشفالغمه، ج 2، ص 24.
3) سفينة البحار محدث قمى، ج 2، ذيل كلمه فضّه و چهارده معصوم، عمادزاده، زندگانى فاطمه زهرا عليها السلام و ....
4) بحار، ج 43، ص 53.
5) منتهى الآمال و بحار، ج 43 و چهارده معصوم عماد زاده بخش ولادت.
6) احزاب: 34، بخش آيات همين مقاله.
7) بحار، ج 43، ص 44.
8) بحار، ج 43، ص 14.
1- إنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً. (1)
در روايت آمده كه پيامبر فرمود: اين آيه در باره من و على و حسن و حسين و فاطمه است و همچنين روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مدت هشت ماه وقتى براى نماز صبح خارج مىشد، به خانه على و فاطمه كه مىرسيد، ندا مىداد كه «السَّلامُ عليكُم اهلالبيت وَرَحمة اللَّه وبركاته، الصلاة» و آيه تطهير را تلاوت مىكرد. (2)
2- وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أسِيراً. (3)
شيعه و سنى قبول دارند كه على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام و فضّه خادم آنها، سه روز به خاطر نذرى كه داشتند، روزه گرفتند. شب اول هنگام افطار فقيرى به در خانه آمد، على عليه السلام غذاى خود را به فقير داد، بقيّه هم چنين كردند و همگى با آب افطار كردند. شب دوم يتيمى درِ خانه را زد، باز غذاى خود را دادند. و در شب سوم اسيرى آمد باز چنين كردند، آنجا بود كه آيه شريفه يادشده نازل شد كه اشاره به ايثار و انفاق آنها دارد.
اين مطلب در تفاسير شيعه درج شده و همچنين در تفاسير اهل سنت از جمله در تفسير كشاف زمخشرى آمده است.
3- فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنْ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ. (4)
با توجه به كلمه «نسائنا» در آيه، همه اهل قبله قبول دارند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله براى مباهله با مسيحيان نجران، غير از حضرت زهرا عليها السلام زنان ديگر را فرا نخواند؛ يعنى براى مباهله با آنها پنج نفر شركت داشتند: محمد، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام. (5)
1) احزاب: 33
2) صحيح مسلم ج 4، فضائل اهلالبيت النبى، ص 130 دارالحديث- بيروت و كشفالغمه، ج 2، ص 13 و بحارالانوار، ج 43، ص 53 و تفسير مجمعالبيان ذيل آيه.
3) دهر: 8
4) آلعمران: 61
5) كشف الغمه اربلى، ج 1، ص 425 و 426 و صحيح مسلم، ج 4، باب فضائل على بن ابىطالب، ص 120 و 121 و صحيح ترمذى، ج 4، ص 293، حديث 3085
4- قُلْ لَاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى. (1)
پاداش و مزد رسالت پيغمبر صلى الله عليه و آله مودّت و محبت نسبت به «قربى» است. در روايت آمده كه از رسول خدا پرسيدند: مقصود از اقرباى شما در آيه چه كسانى هستند؟ فرمود:
على، فاطمه و فرزندان آن دو. (2)
5- مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ، بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَايَبْغِيَانِ، فَبِأَىِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ، يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ. (3)
آيه تأويل شده به اينكه: «بحرين (دو دريا) على و فاطمه عليهما السلام هستند و «برزخ» محمد صلى الله عليه و آله و «لؤلؤ و مرجان» حسن و حسين عليهما السلام مىباشند. (4)
6- ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ، تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا. (5)
خداوند مَثَل به كلمه طيبه و گفتار پاكيزه مىزند كه چونان درخت پاكيزهاى مىباشد كه ريشهاش [در زمين] ثابت و شاخه آن در آسمان است. كه ميوه خود را هرزمانى، به اذن پروردگارش مىدهد.
جابر جعفى گويد: از امام باقر عليه السلام در باره آيه مذكور پرسيدم، حضرت فرمود: «أمّا الشجرةُ فَرَسُولُاللَّه صلى الله عليه و آله وَفَرْعُها عَلِىٌّ وَ غُصْنالشّجَرَة فاطِمَة بِنْت رَسُول اللَّه صلى الله عليه و آله وَثَمَرها أولادها وَ وَرقها شِيعَتِنا». (6)
«درخت در آيه، رسول خدا صلى الله عليه و آله است و شاخه [اصلى] آن على عليه السلام است و شاخه [ميوهدار] آن فاطمه دختر رسول خدا و ميوهاش فرزندانش و برگ آن شيعيان مايند.»
7- بِسْمِاللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ* إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ* إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ.
با توجه به معنى كلمه «كوثر» كه، خير كثير است، در تفاسير شيعه و سنى به چيزهاى مختلف تفسير شده است؛ از جمله: علم، نبوّت، قرآن، شفاعت، نهرى در بهشت و ذريّه رسول خدا صلى الله عليه و آله (1)يعنى اى پيامبر! ما به تو علم و نبوت و قرآن و مقام شفاعت و حوض مخصوص در بهشت و ذريه زياد و با شرافت داديم.
بهويژه با نظر به آيه إنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ؛ يعنى بدگوى تو مقطوعالنسل و بدون دنباله است نه تو، مىفهميم اين سوره در جواب كسى است كه پيامبر را «ابتر» خوانده بود.
پس با توجه به شأن نزول يك مصداق «كوثر» ذريه رسول خدا صلى الله عليه و آله كه همگى از نسل فاطمه عليها السلام هستند، تأييد مىشود.
احاديث و روايات در باره شخصيت آسمانى و معنوىِ بانوىِ دوعالم، حضرت فاطمه عليها السلام بسيار زياد است و از شيعه و سنى نقل شده كه ما در اينجا فقط به چند حديث اكتفا مىكنيم:
1- امام موسى بن جعفر عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:
«إنَّ اللَّهَ تَعالى اختار مَنَ النِّساء أربع: مَرْيم وَآسِيَة وَخَدِيجة وَفاطِمَة» (2)
«خداوند از ميان زنان چهار نفر را برگزيده: مريم، آسيه، خديجه و فاطمه.»
2- رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«إنّ اللَّهَ لَيَغْضِبُ لِغَضَبِ فاطَمَةَ وَ يَرْضى لِرِضاها». (3)
«خداوند با غضب و خشم فاطمه غضب مىكند و با رضايت او راضى
مىشود. (يعنى غضب فاطمه غضب خداست و خشنودى او خشنودى خداست چون در واقع اهلبيت بدون اراده خداوند هيچ تصميمى نمىگيرند پس خواست آنها همان خواست خداست).»
3- از رسول خدا صلى الله عليه و آله در باره فاطمه عليها السلام سؤال شد كه:
«يا رَسُول اللَّه أَهِىَ سَيِّدة نِساءِ عالَمِها؟ فَقال صلى الله عليه و آله: ذاكَ لِمَرْيَم بِنْت عُمْران، فَأَمّا إبنَتِي فاطِمَة فَهِيَ سَيِّدَة نِساءالْعالَمِين مِنَ الأَوَّلِين وَالآخرين». (1)
«اى رسول خدا! آيا فاطمه سرور زنان زمان خويش است؟ فرمود: اين [مقام] براى مريم بود ولى دخترم فاطمه سرور همه زنان اولين و آخرين است.»
4- امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«لَوْ لا أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام لَمْ يَكُنْ لِفَاطِمَةَ عليه السلام كُفْوٌ عَلَى ظَهْرِ الْأَرْضِ». (2)
«اگر خداوند على عليه السلام را براى فاطمه خلق نمىكرد، در گستره زمين كفو و همتايى براى فاطمه يافت نمىشد.»
5- پيغمبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«فاطِمَةُ بَضْعَة مِنِّي مَنْ سَرَّها فَقَدْ سَرَّنِي وَ مَنْ ساءَها فَقَدْ سائَنِي، فاطِمَة أَعَزّ الْبَرِيّة عَلَيَّ». (3)
«فاطمه پاره تن من است هركس او را خوشحال كند مرا خوشحال كرده، هركه به او بدى كند به من بدى كرده، فاطمه عزيزترين مردم نسبت به من است.»
6- همچنين رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«... وَ هِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ هِىَ قَلْبِي وَ رُوحِي، الَّتِي بَيْنَ جَنْبِي فَمَنْ آذاها فَقَد آذاني وَ مَنْ آذانِي فَقَدْ آذَى اللَّهُ». (1)
«فاطمه پاره تن من است. او قلب من است و جان من كه در پهلويم جاى گرفته است. هركس او را بيازارد مرا آزرده و هركس مرا بيازارد خدا را آزرده است.»
فاطمه بانوى آزمودهاى كه قبل از تولّد امتحان خود را پس داد (يا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكَ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لَمّا امْتَحَنَكِ صابِرَةً).
فاطمه دختر فرستاده خدا است (يا بنت رسول اللَّه).
فاطمه دختر پيغمبر خدا است (يا بنت نبىّ اللَّه).
فاطمه دختر محبوب خدا است (يا بنت حبيب اللَّه).
فاطمه دختر دوست باوفاى خدا است (يا بنت خليل اللَّه).
فاطمه دختر برگزيده خداست (يا بنت صفىّ اللَّه).
فاطمه دختر امانتدار خدا است (يا بنت امين اللَّه).
فاطمه دختر بهترين خلق خداست (يا بنت خير خلق اللَّه).
فاطمه دختر برترين پيامبران است (يا بنت أفضل أنبياء اللَّه).
فاطمه دختر بهترينِ مردم است (يا بنت خيرالبريّة).
فاطمه سرور همه زنان جهان از گذشته و آينده است (يا سيدة نساءالعالمين منالأوّلين والآخرين).
فاطمه همسر ولىّ خدا و بهترين خلق پس از رسول خدا است (يا زوجة وليّ اللَّه وخير الخلق بعد رسول اللَّه).
1) كشفالغمه اربلى ج 2 ص 24- جلاءالصون ج 1 ص 143 و بحار ج 43.
فاطمه مادر حسن و حسين است كه سروران جوانان بهشتند (يا امّالحسن والحسين سيّدي شباب اهل الجنّة).
فاطمه بانوى راست پيشه و كشته شده در راه حق است (الصّديقة الشّهيدة).
فاطمه بانويى كه مرضىّ خداست و او نيز از خداوند خشنود است (الرضيّة والمرضيّة).
فاطمه بانويى فاضله و پرورش يافته در دامان پاك است (الفاضلة الزكيّة).
فاطمه حورى انسانى است (الحوراء الإنسيّة).
فاطمه بانوى باتقوا و نظيف و پاك سرشت است (التقيّة النقيّة).
فاطمه بانوى دانشمند و همكلام با فرشته يا داناى به الهام خدا است (المحدّثة العليمه).
فاطمه بانوى ستمديدهاى استكه حقش را به زور گرفتهاند (المظلومة المغصوبة).
فاطمه مظلومه آزرده است (المضطهدة المقهورة).
فاطمه پاره تن پيغمبر و جان او است (بضعة منه و روحه).
فاطمه بانوى معصوم از گناه و اشتباه است (المعصومة).
فاطمه كسى استكه پهلويش به خاطر اسلام شكسته شد (المكسورة ضلعها).
فاطمه كسى است كه شوهر مظلومى چون على عليه السلام دارد (المظلوم بعلها).
فاطمه كسى است كه فرزندش كشته شده راه حق است (المقتول ولدها).
فاطمه جگرگوشه پيغمبر است (فلذة كبده).
فاطمه بانوى ملازم با ورع و زهد است (حليفة الورع والزّهد).
فاطمه سيب باغ فردوس است (و تفاحة الفردوس). (1)
1) زيارات فاطمه عليها السلام، مفاتيحالجنان
احمد زمانى
در پانزدهم رمضان سال دوم و يا سوم هجرت (1)
الف: عدهاى بر اين عقيدهاند كه امام مجتبى عليه السلام در سال سوم هجرت در نيمه رمضان به دنيا آمد، همانند شيخ مفيد، ارشاد، ص 205؛ مسارالشيعه، ص 43؛ علامه حلى، المستجاد من كتاب الرشاد، ص 385. كامل ابناثير، ج 2، ص 166؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 295؛ كشف الغمه، ج 2، ابوالفتح اربلى، ج 2، ص 140؛ و هاشم المعروف الحسنى، سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 1، ص 461؛ و ...
ب: عدهاى ديگر ولادت آن حضرت را نيمه رمضان سال دوم هجرت مىدانند، همانند: شيخ كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 461؛ شيخ طوسى، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 39؛ شهيد در دروس، ص 153؛ حاج ميرزا حسين نورى؛ مواليد الائمه به نقل از بحارالانوار، ج 44، ص 144؛ و ...
در حلّ اختلاف دو قول مشهور علامه مجلسى در مرآة العقول، ج 5، ص 305 گفته است: هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله در ماه ربيعالاول اتفاق افتاده است صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله تا سال شصت هجرى مبدأ تاريخ هجرى را زمان حدوث هجرت مىدانستند در اين صورت حدود 5 ماه و اندك را بحساب نياوردهاند كه نتيجه سال دوم هجرت خواهد شد.
ولكن بعد از سال شصت كه آغاز سال هجرى را محرم قرار دادهاند سه ماه قبل از ربيع را محاسبه كردهاند و لذا ولادت آن حضرت رمضان سال سوم واقع گرديده است
خداوند سبحان بالاترين هديه1) مورّخان در باره ولادت امام مجتبى عليه السلام گفتار گوناگونى را ذكر كردهاند كه مشهورترين آنها دو قولاست:
خويش را به بيت نبوّت و امامت اهدا كرد. مولود سعيدى كه صورت و سيرتش آيينه تمامنماى سيماى نبوى و علوى بود و امتيازات فاطمى نيز در اندامش درخشش داشت.
با ولادت سبط اكبر رسول خدا صلى الله عليه و آله موجى از سرور و شادمانى، اهل بيت عليهم السلام را فراگرفت؛ زيرا اعطاى كوثر، كه وعده اساسى حضرت حق بر پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، تحقق يافت و چهارمين مصداق آيه تطهير پا به عرصه وجود گذاشت. اين نوزاد بيشترين شباهت را به جدش پيامبر صلى الله عليه و آله داشت. آنروز مردم و فرشتگان همانند جبرئيل و ميكائيل و ... بر نبىّ مكرّم بيشترين تهنيت و تبريك را گفتند.
در سيره پيامبر و اهلبيت عليهم السلام انتخاب نام نيك و پسنديده براى فرزندان از حقوق اوليه آنان شمرده شده و رسول خدا صلى الله عليه و آله بدان توصيه كرده بود. (1)از اين رو به هنگام ولادت سبط اكبرِ پيامبر، همگى در فكر انتخاب زيباترين نام براى او بودند. فاطمه عليها السلام چون فرزند را به همسرش داد تا در آغوش بگيرد، از او خواست تا براى نوزاد نام نيكى برگزيند.
ليكن اميرالمؤمنين عليه السلام كه براى پيامبر صلى الله عليه و آله احترام خاصى مىگذاشت، رو به فاطمه عليها السلام كرد و فرمود: من در نامگذارى فرزندم بر رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشى نمىگيرم.
چيزى نگذشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خانه دخترش آمد، از وضعيت زايمان و سلامتى مادر و چگونگى نوزادش پرسش نمود. «اسماء بنت عميس» نوزاد را در پارچهاى زرد پيچيد و به پيامبر داد. حضرت ضمن تبريك و تهنيت به داماد و دختر خويش فرمود: «أَ لَمْ أَتَقَدَّمْ إِلَيْكُمْ أَنْ تَلُفُّوهُ فِي خِرْقَةٍ»؛ «مگر نگفته بودم كه نوزاد را در پارچه زرد نپيچيد؟!.»
آنگاه پارچه سفيدى گرفت و آن مولود مسعود را در آن پيچيد. (2)پيامبر صلى الله عليه و آله او را مىبوسيد و زبان مباركش را در دهان او مىگذاشت و آن طفل زبان جد خويش را مىمكيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به خاطر اين مولود، حمد و ثناى الهى را بجا آورد. أذان در گوش راست و اقامه در گوش چپش خواند و سپس از على عليه السلام پرسيد: چه نامى براى فرزندت گزيدهاى؟ (1)
على عليه السلام پاسخ داد: «در نامگذاريش بر شما پيشى نگرفتيم.»
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «من نيز در نامگذارى او بر پروردگارم سبقت نخواهم گرفت.» در آن هنگام خداوند فرشته وحى- جبرئيل- را از ولادت سبط اكبر پيامبرش با خبر ساخت و او را جهت تهنيت و تبريك و نامگذارى بر آن حضرت فرستاد.
جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل شد، سلام و درود حضرت حق را بر او ابلاغ كرد و ضمن تبريك و تهنيت گفت: خداوند به تو فرمان مىدهد كه نام فرزند هارون برادر موسى عليه السلام را براى فرزندت انتخاب كنى. پرسيد: نامش چه بود؟
جبرئيل عرض كرد: شُبَّر. فرمود: زبان من عربىاست. گفت: نامش را «حسن» بگذار.
آنگاه نام نوزادش را «حسن» گذاشت. (2)
ابناثير مورخ مشهور مىنويسد: «حسن» نامى است كه در عرب جاهليت تا آن روز سابقه نداشت و كسى آن را نمىشناخت. (3)
در تفسير آيه شريفه: فَتَلَّقى آدَمُ مِنْ ربِّهِ كَلماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوابُ الرَّحيم (4)
آمده است: آدم عليه السلام تضرّع بسيار كرد، خداوند جبرئيل را فرستاد و فرمود:
چنانچه بخواهى توبهات پذيرفته شود، مىتوانى به كلمات و اسمهايى كه در ساقه عرش است متوسل شوى. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آدم آن هنگام خداى را به حقّ محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام خواند و توبه كرد و توبهاش پذيرفته شد. (5)
در روايت ديگر آمده است: جبرئيل آدم ابوالبشر را، بعد از تضرع بسيار چنين تعليم داد و طريقه توسل را به وى چنين آموخت:
«يا حَمِيدُ بِحقِّ مُحَمَّد، يا عالِي بِحَقّ عَلِىّ، يا فاطِرُ بِحَقِّ فاطِمَة، يا مُحْسِن بِحَقِّ الْحَسَن وَ الْحُسَين وَ مِنْكَ الإحْسان. (1)
«اى ستوده مطلق، به مقام محمّد و اى بلندمرتبه والا، بهمقام على و اى پديدآورنده هستى، بهمقام فاطمه واى نيكوكار مطلق به مقام حسن و حسين، توبه و بازگشت مرا بپذير؛ زيرا احسان و فضل و گذشت از ناحيه تو است.»
آنگاه خداوند توبه آدم عليه السلام را پذيرفت و رحمتش را نازل كرد.
مسلمانان آنروز نواده رسول خدا و سبط اكبرش را به لقبهاى زير مىشناختند:
امام دوّم، ريحانه رسول خدا صلى الله عليه و آله، زكى، سبط اوّل، سيّد، طيّب، مصلح، نقىّ، ولىّ و ....
ابنشهرآشوب لقبهاى ديگرى را براى آن بزرگوار مىشمارد: امير، اثير؛ امير؛ بِرّ؛ حجّت؛ زاهد؛ مجتبى. (2)
صاحب مناقب؛ كنيه امام حسن عليه السلام را «أبوالقاسم» و «أبو محمّد» ياد مىكند (3)محقق اربلى با تكيه بر روايتى مىنويسد: رسول خدا صلى الله عليه و آله از شدت علاقهاى كه به نواده خويش داشت و او را آيينه تمامنماى صفات خود مىدانست، كنيهاش را «ابومحمد» گذاشت (4)در
1) بحارالانوار، ج 44، ص 245، ح 44
2) مناقب شهرآشوب، ج 4، ص 33؛ شيخ عبداللَّه بحرانى، العوالم، ج 16، ص 29؛ سيرة الائمة الاثنى عشر، ج 1، ص 462
3) مناقب شهرآشوب، ج 4، ص 33؛ شيخ عبداللَّه بحرانى، العوالم، ج 16، ص 29؛ سيرة الائمة الاثنىعشر، ج 1، ص 462
4) ابوالفتح اربلى، كشف الغمه عن المعرفة الائمة، ج 2، ص 144؛ ابنسعد، طبقات الكبير ترجمه امامالحسن عليه السلام، ص 27؛ مىنويسد: امام حسن عليه السلام فرزندى به نام «محمد اكبر» داشت و از اين رو «ابومحمد» كنيه گرفته است
حالى كه يكى دو سال از ولادتش بيشتر نگذشته بود.
زيبايى صورت و اندام سلاله پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زبانزد عام و خاص بود. هر كس به او نگاه مىكرد سيماى محمد و على عليهم السلام را در او مىديد و در جمالش محو مىگشت.
غزالى در احياء العلوم مىنويسد: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«لَقَدْ أشْبَهْتَ خَلقي و خُلقي».
«چه بسيار شباهت پيداكردى فرزندم (حسن) به من ازجهت اندام و صورت و سيرت واخلاق!»
انس بنمالك در باره امام مجتبى عليه السلام مىگويد: «لَمْ يَكُن أَحَدٌ أَشْبَه بِرَسُول اللَّه صلى الله عليه و آله مِنَ الْحَسَن بْن عَلِيّ» (1)
«هيچ فردى از امام حسن عليه السلام شبيهتر به پيامبر صلى الله عليه و آله نبوده است!»
احمدبن حنبل به نقل از علىبن ابىطالب عليه السلام مىنويسد: «كانَ الْحَسَن أشْبَه بِرَسُول اللَّه صلى الله عليه و آله ما بَيْنَ الصَّدر إِلى الرَّأس، وَ الْحُسَين أَشْبَه فِيما كانَ أَسْفَل مِنْ ذلِك»؛ (2)
«حسن عليه السلام از سينه تا سر شبيهترين فرد به نبىّگرامى اسلام بود و حسين عليه السلام از سينه به پايين بيشترين شباهت را به آن حضرت داشت.»
ابن صباغ مالكى در باره صورت و اعضاى بدن امام حسن عليه السلام مىنويسد:
«رنگ چهرهاش سفيد آميخته با سرخى بود، چشمانش سياه، درشت و گشاده؛ گونههايش هموار، موى وسط سينهاش نرم، موى ريشش پر و انبوه، گردن آن حضرت كشيده و برّاق همچون شمشيرى از نقره؛ مفاصلش درشت و دو شانهاش پهن و دور از يكديگر بود. چهارشانه و قد ميانه و نمكين و خلاصه نيكوترين صورت را داشت.» (3)
واصل بنعطا (80- 131) رييس فرقه معتزله در باره آن بزرگوار گفته است:
«صورت حسنبن على عليه السلام چون سيماى انبيا و هيئت و شكل او همچون هيئت ملوك و امرا بوده است.» (1)
با ولادت سبط اكبر رسول خدا صلى الله عليه و آله سرور و شادمانى در ميان مسلمانان مهاجر وانصار پيدا شد و از همان ساعات اوليه بر پيامبر صلى الله عليه و آله شاد باش و تبريك مىگفتند، ليكن همگى توجه داشتند كه رسول گرامى صلى الله عليه و آله چه برخوردى خواهد داشت و سنتهاى زيبا و بهيادماندنى آن حضرت چه خواهد بود، همانند اذان و يا صلوات در گوش طفل (2)و تبديل قماط (قنداق) از زردى به سفيدى و چگونگى انتخاب نام نيك براى فرزند و ديگر سنتهاى الهى كه ما به برخى ديگر از آنها اشاره خواهيم كرد:
الف) عقيقه فرزند
چون روز هفتم ولادت امام حسن عليه السلام فرا رسيد، امام صادق عليه السلام فرمود: جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله براى عمويم حسنبن على عليه السلام عقيقه كرد و در آن هنگام چنين فرمود:
«بِسْمِ اللَّهِ عَقِيقَة عَنِ الْحَسن»؛ «بنام خداوند، اين گوسفند عقيقه از جانب حسن است» و به هنگام كشتن گوسفند، اين دعا را خواند:
«اللَّهُمَّ عَظْمُهَا بِعَظْمِهِ وَ لَحْمُهَا بِلَحْمِهِ وَ دَمُهَا بِدَمِهِ وَ شَعْرُهَا بِشَعْرِهِ، اللَّهُمَّ اجْعَلْهَا وِقَاءً لِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ»؛ (3)
«بارخدايا! استخوانش را به جاى استخوان او، گوشتش را به جاى گوشت او، خونش را به جاى خون او و مويش را به جاى موى او عقيقه مىكنم. خدايا! اين عقيقه را حافظ و نگاهبان محمد و آلش قرار ده.»
و نيز عكرمه نقل مىكند: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله عَقَّ عَنِ الْحَسَنِ عليه السلام بِكَبْشٍ وَ عَنِ الْحُسَيْنِ عليه السلام بِكَبْشٍ»؛ (1)
«همانا پيامبر صلى الله عليه و آله عقيقه كرد براى فرزندش حسن يك گوسفند و براى فرزند ديگرش حسين گوسفندى ديگر.»
ب) اطعام
در روايت آمده است: «ثُمَ قالَ: كُلُوا وَ أَطْعِمُوا وَ ابْعَثُوا إلى القابِلَة بِرِجْلٍ»؛ (2)
«رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: عقيقه را بخوريد و به ديگران اطعام كنيد و فرمود يك ران عقيقه را براى قابله آن بفرستيد.»
امام صادق عليه السلام در باب اطعام عقيقه حسنبن على عليه السلام فرمود: «فَأَكَلُوا مِنْهُ وَ أَهْدَوْا إِلَى الْجِيرَانِ»؛ «نزديكان رسول خدا از عقيقه خوردند و براى همسايگان هديه فرستادند» (مىشود چنين استفاده كرد كه پخت و اطعام كرد و يا مقدارى از گوشت عقيقه را هديه داد).
ج) تراشيدن موى سر و دادن صدقه
از ديگر سنتهاى زيباى رسول خدا صلى الله عليه و آله اين بود كه سر فرزند هفت روزهاش را تراشيدند [در بعضى از روايات آمده است: مادرش فاطمه عليها السلام تراشيد (3)] و به اندازه وزن آن نقره در راه خدا صدقه دادند، آنگاه سر مبارك حسن عليه السلام را با مادهاى خوشبو بنام خَلُوق كه بيشتر اجزاى آن از زعفران است آغشته كردند.
اين عمل؛ يعنى تراشيدن سر طفل هفت روزه و آغشته نمودن به خَلُوق؛ سنت جديدى بود كه جايگزين فرهنگ جاهليت شد؛ زيرا آنان سر فرزندان خود را به خون آغشته مىنمودند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اسماء فرمود: «يَا أَسْمَاءُ الدَّمُ فِعْلُ الْجَاهِلِيَّةِ»؛ (4)
«اسماء! آغشته به خون نمودن سر نوزاد از كارهاى ناپسند مردمان جاهليت است.»
در روايات ديگر آمده: صدقه هموزن موها را به اصحاب صُفّه (فقراى داخل مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله) دادند، كه مقدار هموزن طلا بوده و 13 دينار شده است. و همچنين مالك
ابنانس نقل مىكند: اين سنت الهى در باره «زينب» و «ام كلثوم» دو دختر ديگر فاطمه عليها السلام جارى گشته است. (1)
د) ختنه
باز در همان روز هفتم رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد فرزندش «حسن» را ختنه كردند تا اين سنت الهى جامه عمل پوشد و به عنوان سيره عملى پيامبر صلى الله عليه و آله باقى بماند؛ زيرا خود از قبل فرمود: «اخْتِنُوا أَوْلادَكُمْ يَوْمَ السَّابِعِ فَإِنَّهُ أَطْهَرُ وَ أَسْرَعُ لِنَبَاتِ اللَّحْمِ وَ قَالَ: إِنَّ الْأَرْضَ تَنْجَسُ بِبَوْلِ الْأَغْلَفِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً»؛ (2)
«نوزادان خود را در روز هفتم ختنه كنيد، اين عمل براى سلامتى طفل بهتر است و جراحت آن به سرعت بهبود مىيابد. چنانچه فرد ختنه نشدهاى بر روى زمين ادرار كند تا چهل روز آلودگى آن باقى مىماند.»
امام حسن مجتبى عليه السلام بعد از امضاى قرارداد صلح از كوفه به مدينه جدش پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بازگشت و حدود ده سال در جوار ملكوتى پيامبر صلى الله عليه و آله و مسجدالنبى گامهاى بسيار اساسى برداشت، (3)تا سيره و سنت پيامبر و اهل بيتش را به مردم جهان بشناساند و مسلمانان را از سلطه ستمشاهى بنىاميه به ويژه معاويه نجات بخشد.
از سوى ديگر معاويه راههاى مختلفى را جهت مبارزه با شخصيت اجتماعى و سياسى امام مجتبى عليه السلام برگزيد تا موقعيت والا و پر نفوذ آن حضرت را از قلب دوستدارانش بزدايد ليكن به هر جنايتى كه دست مىزد نتيجه عكس مىگرفت و هر روز تعداد علاقهمندان به حضرت و شيفتگان دين و حقيقت بيشتر مىشد، بنابراين تصميم گرفت شخص آن بزرگوار را از بين ببرد تا شايد ديگر افراد خاندان اهل بيت عليهم السلام و ساداتى كه در صدد مبارزه با رژيم وى بودند نااميد گردند.
حاكم نيشابورى با سند معتبر از امّ بكر بنت مسور نقل مىكند كه گفت:
«كان الحسن بن علي [عليهما السلام] سُمَّ مراراً كُلَّ ذلك يفلتْ حتّى كانت مرّة الأخيرة التّى مات فيها فإنّه كان يختلف كبده، فلمّا مات أقام نساء بنيهاشم النوح عليه شهراً». (1)
«به حسن بنعلى [عليهما السلام] بارها سم داده شد ليكن اثر چندانى نگذاشت ولى در آخرين مرتبه زهر كبدش را پارهپاره كرد، بعد از شهادت او بانوان بنىهاشم بهمدت يكماه براى او سوگوارى كردند.»
ابنابىالحديد مىنويسد: «چون معاويه خواست براى پسرش يزيد بيعت بگيرد، اقدام به مسموم نمودن امام مجتبى عليه السلام كرد؛ زيرا معاويه براى گرفتن بيعت به نفع پسرش و موروثى كردن حكومتش، مانعى بزرگتر و قوىتر از حسنبنعلى عليهما السلام نمىديد، پس معاويه توطئه كرد، آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد.» (2)
در اينتوطئه، بيشترين نقش رامروانبنحكم (3)
امام مجتبى عليه السلام به او امان داد و از مرگ حتمى نجاتش داد، اما او در هنگامى كه پست فرماندارى مدينه را به عهده داشت، در مسموميت حضرت مجتبى عليه السلام نقش خود را ايفا كرد.
كهفرماندار مدينه بود ايفا كرد. وقتى معاويه چنين تصميمى گرفت، آخرين مرتبه، طى نامهاى سرّى از مروان فرماندار خويش خواست تا در مسموميت حسنبن على عليه السلام سرعت گيرد و آن را در اولويت قرار دهد.مروان جهت اجراى اين توطئه مأمور شد با جُعْده دختر اشعث همسر امام مجتبى عليه السلام تماس برقرار كند. معاويه در نامهاش نوشته بود كه جعده يك عنصر ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى مىتواند با ما همكارى داشته باشد و سفارش كرده بود كه به جعده وعده دهد بعد از انجام مأموريتش، او را به همسرى پسرش يزيد درخواهد
1) حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 189، ح 4804؛ مروج الذهب، ج 3، ص 5
2) لم يكن عليه شىء أثقل من أمر الحسن بن على ... فدسّ [إليه] سُمّاً [فمات] منه. «نهجالبلاغه ابنابىالحديد، ج 16، ص 49».
3) مروان بنحكم در سال 36 هجرى در سپاه بود كه بعد از شكست اصحاب جمل در بصره در خانهخانمى پنهان شده بود. نيروهاى على بنابىطالب عليه السلام او را دستگير كردند.
آورد و نيز توصيه كرده بود صد هزار درهم به او بدهد.
بنا به گفته شعبى: چون جعده امام مجتبى عليه السلام را مسموم كرد، معاويه صدهزار درهم را به او داد، ليكن از وعده ازدواج او با پسرش يزيد سر باز زد و در پيامى برايش نوشت:
«چون علاقه به حيات و زندگى فرزندم يزيد دارم، نمىگذارم با تو ازدواج كند.» (1)
امام صادق عليه السلام فرمود: جعده- لعنة اللَّه عليها- زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام مجتبى عليه السلام روزه داشت و روزهاى بسيار گرمى بود، به هنگام افطار خواست مقدارى شير بنوشد، آن ملعون زهر را در ميان آن شير ريخته بود، به مجرد اين كه شير را آشاميد، پس از چند دقيقه فرياد برآورد:
«عَدَوُّةُ اللَّهِ! قَتَلْتَني قَتَلَك اللَّهُ وَ اللَّه لا تُصيبَنَّ مِنّي خَلَفاً وَ لَقَدْ غَرَّكِ و سخر مِنْكَ وَ اللَّهُ يُخْزَيكِ وَ يُخْزِيه».
«دشمن خدا! تو مرا كشتى، خداوند تو را نابود كند. سوگند به خدا! بعد از من جايگزينى (همسرى) براى تو نخواهد بود. (معاويه) تو را گول زد و ترا به مسخره گرفت و خداوند تو و او را خوار و ذيل خواهد كرد.»
امام صادق عليه السلام در ادامه سخنان خود فرمود: «امام مجتبى عليه السلام بعد از اين كه جعده او را مسموم كرد، دو روز بيشتر باقى نماند و از دنيا رفت و معاويه هم بدانچه وعده كرده بود وفا ننمود.» (2)
بعضى از مورّخان همانند ابن خلدون و لامنس (3)خواستهاند دامن معاويه را از اين جنايت هولناك تطهير كنند و بگويند، اين از اخبار ساختگى است. ابن خلدون مىنويسد:
«وَ ما يُنْقَلْ مِن أنّ معاوية دسّ إليه السُمَّ مَعَ زوجه جعدة بنت الأشعث فهو من احاديث الشيعة و حاشا لمعاوية من ذلك ...!» (1)
«نسبت مسموميت حسن بنعلى عليهما السلام به معاوية بن ابىسفيان كه به دست همسرش جعده دختر اشعث انجام شد، ساخته و پرداخته شيعه است و دامن معاويه از چنين نسبتهايى به دور است!»
ولامنس نيز مىنويسد: «و كان الغرض من هذا الاتّهام و صم الأمويّين ... و لم يجرأ على هذا القول بهذا الاتّهام الشنيع جمهرة سوى المؤلّفين من الشيعة.» (2)
«هدف از نسبت مسموميت حسن بنعلى] » [به معاويه، بد نام كردن رژيم بنىاميّه بوده و اين اتهام را غير از مؤلّفان شيعه كسى مطرح نكرده است!»
توطئه معاويه جهت مسموم نمودن امام مجتبى عليه السلام به قدرى روشن و آشكار است كه فرصت هر گونه انكار را از مورّخان گرفته است و از اينروست كه آنان بدون اختلاف- جز در موارد اندك- آن را نگاشتهاند، از جمله آنهاست: ابنحجر عسقلانى (3)، ابوالحسن علىبن حسينبن على مسعودى، (4)ابوالفرج اصفهانى، (5)شيخ مفيد، (6)احمدبن يحيى بن جابر بلاذري، (7)ابنعبدالبرّ، (8)محمدبن علىبن شهرآشوب، (9)ابن صباغ مالكى، (10)
سبط بن جوزى، (1)سيوطى، (2)حاكم نيشابورى، (3)احمدبن اعثم كوفى (4)و جمالالدين ابىالحجّاج يوسف المزّى. (5)
به جهت اختصار، به مطالب محمدبن جرير طبرى بسنده مىكنيم او مىنويسد:
«علت وفات و رحلت امام مجتبى عليه السلام اين بود كه معاويه هفتاد مرتبه آن حضرت را مسموم كرد وليكن اثر فورى و اساسى نگذاشت تا اين كه زهرى را به همراه بيست هزار دينار جهت مسموم نمودن آن حضرت براى جُعده دختر محمدبن اشعثبن قيس كندى فرستاد و ده قطعه باغ از باغهاى كوفه را به نام او كرد و همچنين وعده داد بعد از انجام مأموريت، او را به ازدواج پسرش يزيدبن معاويه درآورد. پس او در فرصتى خاص آن زهر را به خورد حسن بنعلى داد و مسمومش كرد.» (6)
مورخ توانا، علامه بزرگوار باقر شريف قرشى مىنويسد:
جعده دختر اشعثبن قيس از خانوادههاى فرومايه، بسيار پست و فرصتطلب بود. او نسبت به امام مجتبى عليه السلام عقده داشت، شايد بدان جهت كه نتوانسته بود از آن حضرت فرزندى داشته باشد؛ از اينرو وقتى زهر از سوى مروان رسيد و وعدهها را شنيد و پولها را مشاهده كرد، ارتكاب آن جرم بزرگ را پذيرفت و در روزى گرم و سوزان كه امام مجتبى عليه السلام روزهدار بود، به هنگام افطار زهر را در كاسه شير ريخت و به آن حضرت خورانيد. زهر بلافاصله رودههايش را پاره كرد و امام از شدت درد به خود مىپيچيد و مىفرمود: إنّا للَّهِ وَ إنّا إلَيهِ راجِعُون. (7)
آخرين روزهاى حيات آن حضرت، جنادةبن اميّه براى عيادت خدمتش آمد. او
مىگويد: حال امام منقلب بود و از شدت درد مىناليد، تشتى را در برابر حضرت قرار داده بودند. هر از چند گاه، لختههاى خون از راه دهان خارج مىشد، اين جا بود كه به وحشت افتادم و سخت ناراحت شدم.
شيخ طوسى رحمه الله از ابن عباس نقل مىكند: در واپسين ساعتهاى عمر امام مجتبى عليه السلام برادرش امام حسين عليه السلام وارد خانه آن حضرت شد، در حالى كه افراد ديگرى از ياران امام مجتبى عليه السلام در كنار بسترش بودند. امام حسين پرسيد: برادر! حالت چگونه است؟ حضرت پاسخ داد:
در آخرين روز از عمر دنيايىام و اوّلين روز از جهان آخرت به سر مىبرم و از جهت اين كه بين من و شما و ديگر برادرانم جدايى مىافتد، ناراحتم. سپس فرمود: از خدا طلب مغفرت و رحمت مىكنم، چون امرى دوست داشتنى، همچون ملاقات رسول خدا صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان و فاطمه و جعفر و حمزه عليهم السلام را در پيش دارم. آن گاه اسم اعظم و آنچه را از انبياى گذشته، از پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام به ارث داشت تسليم امام حسين عليه السلام نمود. (1)در آن لحظه فرمود بنويس:
«اين وصيتى است كه حسن بن على به برادرش حسين نموده است. وصيت او اين است: به يگانگى خداى يكتا شهادت مىدهد و همان طورى كه او سزاوار بندگى است عبادتش مىكند، در فرمانروايىاش شريك و همتايى وجود ندارد وهرگز ولايتى كه نشانگر ذلت او باشد بر او نيست. او آفريدگار همه موجودات است و هر چيزى را به اندازه و حساب شده آفريده. او براى بندگى و ستايش سزاوارترين معبود است. هر كس فرمانبردارى او كند راه رشد و ترقى را پيش گرفته و هر كس معصيت و نافرمانى او كند گمراه شده است و هر كس به سوى او بازگردد- توبه كند- از گمراهى رسته است.
اى حسين، تو را سفارش مىكنم كه در ميان بازماندگان و فرزندان و اهل
1) بحارالانوار، ج 44، ص 140، ح 7
بيتم كه خطاكاران آنان را با بزرگوارى خود ببخشى و نيكوكاران آنها را بپذيرى و بعد از من جانشين و پدر مهربانى براى آنان باشى.
مرا در كنار قبر جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله دفن كن؛ زيرا من سزاوارترين فرد براى دفن در كنار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و خانه او هستم، چنانچه از اين كار تو را مانع شدند سوگند مىدهم تو را به خدا و مقامى كه در نزد او دارى و به پيوند و خويشاوندى نزديكت با پيامبر كه مبادا به خاطر من حتّى به اندازه خون حجامتى، خون ريخته شود تا آن كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله را ملاقات كنم و در نزد او نسبت به رفتارى كه با ما كردند شكايت نمايم.» (1)
و در روايتى ديگر وصيت آن حضرت چنين نقل شده:
«برادرم! آنگاهكه ازدنيا رفتم، بدنم را غسل بده و حنوط كن وكفن نما وجنازهام رابه سوى حرم جدم ببر و درآنجا دفنكن، چنانچه از دفن جنازه من دركنار قبر جدم مانع شدند، تو را به حق جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله وپدرت اميرمؤمنان عليه السلام ومادرت فاطمه زهرا عليها السلام با هيچكس در گير مشو و به سرعت جنازه مرا به بقيع برگردان و دركنار آرامگاه مادرم دفن نما.»
مشهور ميان مورّخان و علماى مسلمان اين است كه امام مجتبى عليه السلام بر اثر زهرى كه توسط معاوية بنابىسفيان و به دست جعده به آن حضرت خورانيده شد، در روز پنجشنبه 28 صفر سال پنجاهم هجرت در سن 48 سالگى به شهادت رسيد. همان طورى كه شيخ مفيد رحمه الله (متوفّاى قرن پنجم، سال 413 ه. ق.)، (2)و مفسر اديب و توانمند شيخ طبرسى رحمه الله در قرن ششم، سال 548 هجرى در دو كتاب خود (3)و علامه بزرگوار حلّى (4)در
قرن هشتم سال 726 ه. ق. بر آن تصريح كردهاند.
مرحوم شيخ طبرسى، روايتى را از طبرانى نقل مىكند و مىگويد:
«ايشان در كتاب «معجم» نوشته است: امام مجتبى عليه السلام در ماه ربيعالأول سال 49 ه. ق.
به وسيله زهر به شهادت رسيده است.» (1)
در اين جا قول سوّمى نيز وجود دارد و آن اين كه: «امام حسن عليه السلام در روز پنجشنبه، هفتم ماه صفر سال پنجاه هجرى رحلت نموده است.»
مرحوم علّامه مجلسى اين قول را به شيخ ابراهيم كفعمى صاحب مصباح و بلد الأمين نسبت داده است. (2)
ابن قتيبه دينورى مىگويد: چيزى از رحلت امام مجتبى عليه السلام نگذشت كه معاويه اقدام به گرفتن بيعت از مردم شام براى پسرش يزيد كرد و اين را طى بخشنامهاى به همه جهان اسلام اعلام نمود. (3)
آن گاه كه امام حسن عليه السلام دار فانى را وداع گفت، عباس بنعلى عليه السلام، عبدالرحمان ابنجعفر و محمدبن عبداللَّهبن عباس به كمك امام حسين عليه السلام شتافتند و آن حضرت با كمك آنان جنازه برادر را غسل داد، حنوط كرد و كفن نمود، آنگاه به «بلاطه» كه در نزديكى مسجد النبى بود، منتقل نمودند.»
در آن جا بر جنازه آن حضرت نماز گزاردند، (4)سپس جنازه را جهت تجديد عهد، نزديك مرقد مطهّر رسول خدا صلى الله عليه و آله بردند.
فرماندار مدينه، مروانبن حكم به اتفاق همراهان جلو آمدند و فرياد برآوردند: شما
مىخواهيد حسنبن على را در كنار پيامبر دفن كنيد؟!
از طرف ديگر عايشه سوار بر استر به جمعشان پيوست و فرياد زد: چگونه مىشود كسى را كه من هرگز او را دوست ندارم، به ميان خانه من داخل كنيد؟! آيا سزاوار است عثمان در دورترين نقطه مدينه در قبرستان دفن شود و حسنبن على در جوار پيامبر خدا؟! هرگز نمىشود، من شمشير به دست مىگيرم و حمله مىكنم و ممانعت خواهم نمود. (1)
عدهاى از امويان و آشوبگران به دنبال بهانه بودند و مىخواستند فتنهاى به پا كنند كه امام حسين عليه السلام با بردبارى جنازه برادرش را به سوى بقيع برگرداند و بنىهاشم را آرام نمود و در جوار جدهاش فاطمه بنت اسد در بقيع دفن كرد و از خونريزى و فتنه به همان وضعى كه امام مجتبى عليه السلام وصيت نموده بود جلوگيرى كرد.
امام حسين عليه السلام رو به مروان كرده، فرمود: اگر برادرم وصيت كرده بود كه در كنار جدش پيامبر صلى الله عليه و آله دفن شود، مىفهميدى كه تو كوچكتر از آنى كه بتوانى ما را برگردانى و جلو دفن جنازه او را در ميان حرم پيامبر صلى الله عليه و آله بگيرى. (2)
ابنشهرآشوب مىافزايد: به هنگام بردن جنازه امام مجتبى عليه السلام به سوى بقيع غرقد، برخى به پشتيبانى امويان به جنازه آن بزرگوار تيراندازى كردند، (3)به طورى كه هنگام دفن، هفتاد تير از بدن آن حضرت جدا نمودند. (4)
و در قسمتهايى از زيارت جامعه ائمّه، خطاب به امامان معصوم عليهم السلام ماجراى شهادت آن بزرگوار را از زبان امام صادق عليه السلام چنين نقل مىكند:
«يا سادتى ... وأَنْتُمُ بَيْنَ صَريع في المِحْرابِ قَدْ فَلَقَ السَّيْفُ هامَتهُ وَ شَهيدٍ فوقَ الْجِنازَةِ قد شُكَّتْ بِالسّهامِ أكفانُهُ [أكفانه بالسهام] ...». (5)
«اى سروران من ...! شما كسانى هستيد كه بعضى (على عليه السلام) جسدتان در ميان محراب عبادت در حالى كه فرقتان شكافته بود، به شهادت رسيديد و بعضى از شما (امام مجتبى عليه السلام) شهيدى هستيد كه دشمنان اسلام بر جنازه شما تيراندازى كردند، به طورى كه كفنتان سوراخ سوراخ گرديد ....»
شهادت مظلومانه سبط اكبر رسول خدا صلى الله عليه و آله پرده نفاق را از چهره كريه معاويه كنار زد؛ پرده نفاقى كه ذوالفقار اميرمؤمنان عليه السلام در صحراى صفين قادر بر دريدن آن نگرديد.
عمرو بننَعجه مىگويد: «رحلت حسنبن على [عليهما السلام] اولين خاك ذلّت و خوارى بود كه بر سر عرب پاشيد.» (1)
امام باقر عليه السلام نسبت به بازتاب شهادت آن بزرگوار فرمود:
«مَكَثَ النّاسُ يَبْكون علَى الْحَسنِ بن عليّ وَ عُطِّلَتِ الْأسْواق». (2)
«به هنگام شهادت امام مجتبى عليه السلام مردم گريه و زارى سردادند. حزن آنان را فرا گرفت و عزادارى نمودند و بازارها را تعطيل شة؟؟؟.»
جهمبن ابىجهم مىگويد: چون امام حسن مجتبى عليه السلام رحلت نمود، بنىهاشم
همگى بسيج شدند و به تمام شهرها و روستاهاى اطراف مدينه كه در آنها، انصار زندگى مىكردند، رفتند و خبر شهادت آن حضرت را با حزن و اندوه اعلان كردند. به مجرد شنيدن خبر رحلت آن بزرگوار، زن و مرد، كوچك و بزرگ همگى در تشييع جنازه شركت نمودند، بهطورى كه بر اثر كثرت جمعيت در ميان بقيع، اگر سوزن به روى زمين مىافتاد به زمين نمىرسيد. (1)
ابن ابىنجيح مىگويد: «در مكّه معظّمه و مدينه منوره يك هفته عزاى عمومى بود و همه مردم؛ اعمّ از زنان، مردان و فرزندان خردسال، در فقدان آن حضرت اشك مىريختند.» (2)
ابوالحسن مدائنى مىنويسد: عبداللَّهبن سلمه جهت رساندن خبر رحلت جانگداز امام مجتبى عليه السلام براى زيادبن ابيه (3)وارد بصره شد، كه به محض پخش خبر شهادت آن حضرت، آه و ناله مردم بلند شد. ابوبكره برادر زياد مريض بود، چون صداى گريه مردم را شنيد از همسرش مَيسَه بنت شحام پرسيد: چه خبر شده؟ وى با بىپروايى گفت: «حسنبن على درگذشت و مردم از دست او آسوده شدند!»
ابوبكره با خشم و ناراحتى گفت: «ساكت باش! واى برتو! خداى سبحان او را از شرّ بسيارى آسوده كرد، وليكن مردم با فقدان او خير بسيارى را از دست دادند، خداوند حسن بن على را رحمت كند!» (4)
1) الامام الحسن من تاريخ مدينة دمشق، ص 235؛ تهذيب الكمال فى معرفة اسماء الرجال، ج 6، ص 256، آن را از ثعلبة بنابى مالك نقل كرده است.
2) الامام الحسن من تاريخ مدينه دمشق، ص 235
3) بعضى او را به اسم مادرش صدا مىزدند و مىگفتند: زياد بنسميّه.
4) الامام الحسن من تاريخ مدينة دمشق، ص 234؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 576
ابن قتيبه نيز مىنويسد:
«خبر رحلت امام مجتبى عليه السلام چون به معاويه رسيد، او و بعضى از همراهانش سجده شكر به جا آوردند و تكبير گفتند، ليكن فاخته همسر معاويه سخت ناراحت شد و معاويه را بر شادمانىاش نكوهش نمود و فريادش به إِنَّا للَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ بلند شد.» (1)
در آن زمان عبداللَّهبن عباس در شام به سر مىبرد، او وقتى خبر خوشحالى معاويه را در رحلت امام مجتبى عليه السلام شنيد، نزد وى رفت و چون بر زمين نشست، معاويه گفت:
حسنبن على مرد و هلاك گرديد! عبداللَّه گفت: بلى، آنگاه چند مرتبه تكرار كرد:
إِنَّا للَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ (2)
سپسگفت: معاويه! شنيدماظهار خوشحالى و شادمانى كردهاى! آگاه باش! قسم به خدا با مرگ حسنبن على هرگز قبر تو پر نمىگردد و كوتاهى عمر با بركت او بر عمر تو نمىافزايد. او رحلت نمود و حال آنكه وجودش بهتر از تو بود.
اگر امروز ما گرفتار فقدان آن وجود مبارك شدهايم، قبلًا به چنين مصيبتى در رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله مبتلا گشته بوديم، وليكن خداوند سبحان با تعيين جانشين نيكو، آن را جبران نمود. در اين هنگام عبداللَّه فريادى برآورد و گريه زيادى كرد، به طورى كه هر كس در آن جا بود تحت تأثير قرار گرفت و اشكش جارى گشت، حتّى معاويه خبيث هم گريان شد.
راوى گفت: «هرگز مانند آن روز، مجلسى را چنان متأثر و گريان نديدم.» (3)
حاكم در مستدرك مىنويسد: «چون امام حسن مجتبى عليه السلام در گذشت، زنان بنىهاشم يك ماه در سوگ آن حضرت عزادارى و نوحه سرايى نمودند.» (1)
عبيده بنت نائل از عايشه بنت سعد نقل مىكند: «زنان بنىهاشم به مدت يك سال براى حسنبن على عزادارى كردند.» (2)
مشهورترين نقل در تاريخِ ولادتِ امام زينالعابدين عليه السلام، اين است كه آن حضرت در روز پنجشنبه، پنجم شعبان المعظم سال 38 ه. ق. ديده به جهان گشود. (1)
همه منابع حديثى و روايى، بهاتفاق، زادگاه امام سجّاد را مدينه دانستهاند. (2)
نويسندگان گفتهاند كه آن حضرت در خانه فاطمه زهرا عليها السلام چشم به دنياگشود. (3)
براى امام زينالعابدين عليه السلام اين كنيهها ياد شده است:
ابوالحسن، (1)ابو محمد، (2)ابوبكر، (3)ابوالحسين، (4)ابوعبداللَّه، (5)و ابوالقاسم. (6)
القاب آن حضرت چنين است:
زينالعابدين، (7)سيدالعابدين، (8)سجاد، (9)ذوالثفنات، (10)قدوةالزاهدين، (11)سيدالمتّقين،(12)
امامالمؤمنين، (13)زينالصالحين، (14)منارالقانتين، (15)زكىّ، (16)أمين، (17)و سيدالمجتهدين. (18)
پدر بزرگوار امام سجاد حضرت امام حسين بن على عليهما السلام و مادر ارجمندش شهربانو، دختر يزدگرد- آخرين شاه ساسانى است.
1) كشفالغمه، ج 2، ص 297.
2) بحارالانوار، ج 45، ص 329.
3) اعيانالشيعه، ج 1، ص 679.
4) طبقات ابنسعد، ج 5، ص 157.
5) حبيبالسير، ج 2، ص 62.
6) سير اعلامالنبلاء ج 4، ص 386.
7) ارشاد، ص 139.
8) مناقب، ج 4، ص 175.
9) عللالشرائع، ص 232.
10) شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 10، ص 79.
11) كشفالغمه، ج 2، ص 73.
12) همان.
13) همان.
14) مناقب، ج 4، ص 175.
15) همان.
16) فصول المهمّة، ص 201.
17) همان.
18) القابالرّسول و عترته، ص 207.
چهارمين امام معصوم، حضرت سجاد عليه السلام، با توجه به فرزندان زيادى كه براى ايشان ياد كردهاند، همسران متعددى داشته است، امّا در ميان اين همسران، تنها يكى از آنها به نام «امّ عبداللَّه»، دخترِ عموى بزرگوارش امام حسن مجتبى عليه السلام، از طريق عقد دائم به همسرى آن حضرت در آمده بود و ديگران كنيزانى بودند كه به وسيله حضرتش خريدارى شده و افتخار يافته بودند كه از آن امام فرزندى داشته باشند.
تعداد فرزندان امام سجاد عليه السلام را، در كتابهاى تاريخى و حديثى، 15، (1)16، (2)17، (3)و حتى 20 (4)فرزند پسر و دختر دانستهاند.
شيخ مفيد نام فرزندان حضرت امام زينالعابدين عليه السلام را اين گونه آورده است:
1- محمد (ابوجعفر، باقرالعلوم عليه السلام كه مادر وى امّ عبداللَّه دختر امام حسن مجتبى عليه السلام بوده است.
2- عبداللَّه 3- حسن 4- حسين، كه مادر اينها امّولد (كنيز) بوده است. 5- زيد 6- عمر، كه مادر اين دو امّولد است. 7- حسين اصغر 8- عبدالرحمان 9- سليمان كه هرسه از يك مادر (امّ ولد) بودهاند 10- محمد اصغر 11- على (وى را كوچكترين فرزند امام سجاد دانستهاند) 12- خديجه (كه با على از يك مادر (امّ ولد) بودهاند. 13- فاطمه 14- عليّه 15- ام كلثوم كه مادر هرسه امّ ولد بوده است. (5)
بسيارى از فرزندان على بن الحسين عليهما السلام داراى اعقاب و نسلى نبودهاند و يا در تاريخ از نسل آنان چيزى ثبت نشده است و يا در كودكى از دنيا رفتهاند.
ابن عنبه نسب شناس معروف، استمرار نسل امام سجاد عليه السلام را از طريق شش تن از فرزندان آن حضرت به نامهاى محمدالباقر عليه السلام، عبداللَّه، زيد شهيد، عمر اشرف، حسين اصغر و على اصغر دانسته است. (1)
در ميان فرزندان على بن الحسين با فضيلتترين، عالمترين و شريفترين فرزند را نخست امام باقر عليه السلام و سپس زيد بن على دانستهاند، چنانكه از محمد بن منكدر نقل كردهاند:
«هيچ كس را نديدم كه در فضيلت با على بن الحسين برابرى كند مگر زمانى كه با فرزندش محمد باقر مواجه شدم» (2)
زيد بن على بن الحسين كنيهاش ابوالحسين و يا ابوالحسن و معروف به زيد شهيد است. وى در سال 79 ه. ق. ديده به جهان گشود و به سال 122 ه. ق. در عصر خلافت هشامبن عبدالملك مروان، به فرمان او به دست يوسف بن عمر ثقفى به شهادت رسيد. او در مبارزه عليه دستگاه ستمگر اموى، بسيار جدّى و صريح بود و در عين اعتقاد و اذعان به امامت و ولايت امام باقر و امام صادق عليهما السلام (3)قيام مسلحانه عليه دستگاه اموى را وظيفه خود مىدانست.
مركز اصلى فعاليتهاى سياسىِ زيد در كوفه بود و در همان منطقه قيام كرد و به شهادت رسيد. زيد افزون بر مبارزات سياسى، در علم و دانش نيز شخصيتى والا داشت و ابو خالد واسطى كتابى را به نام «الفقه» به وى نسبت داده است كه اگر اين انتساب درست باشد نخستين كتاب فقهى به شمار مىآيد. (4)
امام زينالعابدين عليه السلام چون براى نماز آماده مىشد و وضو مىگرفت، رنگ چهرهاش دگرگون مىشد وقتى از علت آن جويا مىشدند؛ مىفرمود:
«آيا مىدانى كه مىخواهم به آستان چه بزرگى حاضر شوم و در مقابل چه مقامى قرار گيرم؟!» (1)
در خصوص عبادت و مناجات امام سجاد عليه السلام طاوس بن كيسان يمانى (م 106) از اصحاب آن حضرت خاطرات بسيارى دارد. او مىگويد:
«امام را در حجر اسماعيل مشاهده كردم، او مشغول عبادت و مناجات با پروردگار بود، چون براى نماز مىايستاد، رنگ چهرهاش گاه زرد و گاه گلگون مىشد، بيم از خدا در اندامش متجلّى بود و چنان نماز مىگزارد كه گويى آخرين نماز اوست. چون به سجده مىرفت، تا دير زمان در سجده مىماند و چون سر بر مىداشت قطرات عرق بر بدنش جارى بود. هماره تربت سيدالشهدا عليه السلام همراه داشت و جز برآن، پيشانى نمىنهاد.» (2)
زيادى سجدهها و تداوم هر سجده امام سجاد سبب گرديد كه آن حضرت را سيّدالساجدين و زينالعابدين لقب دهند. (3)و چون اين سجدههاى طولانى و فراوان، بر پيشانى آن امام همام اثر گذارده و پوست آن زِبر شده بود، به ايشان «ذوالثفنات» مىگفتند.
هنگامى كه امام زينالعابدين به راز و نياز با بارى تعالى مىايستاد، چنان در جمال حق محو مىشد و در ياد خدا غرق مىگشت كه كمترين توجّه به اطراف خود نداشت.
روزى در خانه آن حضرت آتش سوزى رخ داد (4)و زمانى ديگر يكى از فرزندان ايشان آسيب ديد ولى تا پايان نماز، امام سجاد عليه السلام از آنها اطلاع نيافت. (5)
يكى ازحالات معنوى و درس آموز امام عليه السلام، هنگام پوشيدنِ لباس احرامبود چنانكه:
«وقتى آن حضرت لباس احرام مىپوشيد، رنگش از ياد خدا و عظمت و جلال او تغيير مىكرد و چنان در جذبه معنويت حق قرار مىگرفت كه از گفتن «لبّيك» نيز ناتوان مىشد.
همراهان حضرت با ديدن وضع معنوىِ وى، بشدّت تحت تأثير قرار گرفته و مىپرسيدند:
چرا لبيك نمىگويى؟ امام در پاسخ آنها مىفرمود: بيم آن دارم كه لبّيك بگويم ولى خداوند در جوابم ندا دهد: «لا لبّيك»! لذا تا پايان اعمال حج، در جذبهاى الهى وتوجّهى خاص به خداوند قرار داشت.» (1)
مورّخان براى امام سجّاد عليه السلام بيست سفرِ حج، ثبت كردهاند، آن هم سفرهايى كه آن حضرت فاصله ميان مكه و مدينه را پياده طى كرده است. امام در اين سفرها، مركب به همراه داشت ولى مصمم بود تا طريق خانه خدا را با پاى خويش بپيمايد و در مسير محبوب، از وجود خود مايه بگذارد. (2)
سفيان بن عيينه نقل كرده است: در يكى از سفرها كه امام سجاد عازم حج بود، خواهرش سكينه- دختر حسين بن على عليه السلام- هزار درهم به عنوان كمك هزينه سفر در اختيار وى نهاد ولى هنگامى كه امام به نزديكى «حرّه» (3)رسيد، تمامى آن مبلغ را ميان مستمندان تقسيم كرد. (4)
محمد بن اسحاق مىگويد: بسيارى از خانوادههاى محروم و نيازمند مدينه، شبانگاه ازلطف و بخشش مردى ناشناس بهرهمند مىشدند وهرگز او رانشناختند مگرزمانى كه
على بن الحسين عليهما السلام از دنيا رفت و آن مرد ناشناس ديگر به سراغ آنان نيامد. آنگاه بود كه دانستند آن امدادگر ناشناس زينالعابدين بوده است! (1)
يكى از خدمات اجتماعى امام زينالعابدين عليه السلام آزادى بردگان بود. امام غلامان و بردگان بسيارى خريد، اما نه براى استثمار بلكه به منظور تربيت دينى و اخلاقى و سپس فراهم آوردن زمينه آزادى آنان. مورّخان در اين مورد نقل كردهاند:
«امام سجاد هزار بنده را در راه خدا آزاد كرد.» (2)
جابر بن عبداللَّه انصارى (م 78 ه. ق.) صحابى معروف و مورد تكريم پيامبر صلى الله عليه و آله كه موفق به درك حضور امام سجاد عليه السلام شده است، مىگويد: «سوگند به خداوند! در ميان فرزندان انبيا كسى چونان امام سجاد ديده نشده است، مگر يوسف، فرزند يعقوب عليه السلام اما سوگند به خداوند! كه دودمان على بن الحسين عليهما السلام از دودمان يوسف برتر است، چه اين كه ميان فرزندان على بن الحسين كسى خواهد آمد كه زمين را از عدل پر خواهد كرد، چونان كه از ظلم پر شده است. (3)
در يكى از مجالس كه امام سجاد حضور داشت، عمر بن عبدالعزيز نيز وارد شد، امام قبل از ورود وى، حضرت مجلس را ترك كرد. پس از بيرون رفتن امام، ابن عبدالعزيز از حاضران پرسيد: امروز شريفترين مردم در جامعه ما چه كسى است؟ طبق معمول آن زمان، همه گفتند: شخص حاكم و خليفه، ابن عبدالعزيز گفت: نه، چنين نيست كه شما مىگوييد! شريفترين مردم كسى است كه هم اكنون از مجلس ما خارج گرديد (على بن
الحسين عليهما السلام) زيرا او از خاندانى است كه همه مردم آرزو دارند از آن خاندان باشند ولى او هرگز تمايل ندارد كه به خاندانى جز خاندان خويش بپيوندد و منتسب باشد. (1)
يكى از بارزترين نشانههاى شخصيّت اجتماعى امام زينالعابدين عليه السلام قصيده معروف فرزدق (م 110 ه. ق.) است.
فرزدق اين قصيده را در منظر انبوه حجگزارانى كه از جاى جاى خطه اسلام گرد آمده بودند و همچنين در برابر چشمان خشم آلود هشام بن عبدالملك، در مدح و ستايش امام سجاد عليه السلام سرود.
ستايشفرزدق از علىبنالحسين عليهما السلام در آن وضعيت و در آن محيط كه بزرگترين كنگره اسلامى و مهمترين پايگاه دينى به شمار مىآمد، ستايشى ساده و بىپيامد نبود؛ زيرا مدح على عليه السلام و خاندان وى در ذهن مردم ارتباطى ناگسستنى با رد و طرد غاصبان خلافت داشت.
فرزدق زمانى شعر خود را باطنين گرمش انشا كرد كه هشام با تكبّر و غرور در حلقه ياران و هوادارانش گام در خانه خدا نهاده بود تا طواف كند.
هشام خواست استلام حجر كند امّا ازدحام جمعيت مانع شد و او با ناكامى به كنارى رفت و با همراهانش به نظاره طواف كنندگان خانه خدا نشست.
در اين هنگام شخصى با جامهها و هيئتى مردمى امّا با چهرهاى جذّاب و هيبتى معنوى به جمع طواف گزاران پيوست و چون به حجر نزديك شد و خواست حجر را استلام كند، مردم احترامش كردند، راه گشودند و او به آسانى استلام حجر كرد.
همراهان هشام با ديدن آن منظره به شگفت آمدند و از هشام پرسيدند: آن شخصى كه مردم برايش راه گشودند و احترامش كردند كيست؟
1) مناقب، ج 4، ص 167 و اعيانالشيعه، ج 1، ص 631
هشام كه احساس حقارت و كوچكى مىكرد، چنين وانمود كه او را نمىشناسد! فرزدق كه از نزديك ناظر اين گفتگوها بود، دانست كه هشام از سر حسادت و حقپوشى، اظهار ناآشنايى مىكند و با خود گفت اكنون، لحظه ايفاى رسالت و گاه حق گويى است.
فرزدق قدم پيش نهاد و جايى ايستاد كه صدايش را هرچه بيشتر بشنوند و گفت: اى هشام، اى فرزند عبدالملك و اى برادر خليفه، اگر تو آن شخص را نمىشناسى، من او را خوب مىشناسم!
گوش فرا ده تا وى را به تو معرّفى كنم.
درياى عطوفت و احساسات فرزدق به جوش آمده بود. واژههاى عشق و محبّتش به خاندان على عليه السلام چونان امواج دريا به حركت در آمد و به شيوه شاعران پرتوان عرب، شعرى بالبداهه در وصف امام سجاد انشاد كرد.
امواج صدايش در مسجدالحرام پيچيد و تأثيرى عميق بر روح و جان مردمان نهاد.
جان مردم را پروريد و روح هشام را چون خرقهاى پوسيده دريد! (1)
هشام پس از شنيدن شعر فرزدق، خشمگين شد و حقوقش را قطع كرد و با اعتراض به وى گفت: چرا از اين گونه شعرها براى ما خاندان اموى و مروانى نمىگويى؟
فرزدق در پاسخ گفت: اگر تو هم جدّى همانند جدّ او و پدرى چونان پدر او و مادرى به منزلت مادر او داشتى، براى تو هم مىگفتم! .... (2)
فرزدق پس از سرودن اين قصيده، مدّتها زندانى شد و به فرمان هشام محكوم به مرگ گرديد، اما به دعاى امام سجاد از زندان و اعدام رهايى پيدا كرد و علىبنالحسين عليهما السلام پس از نجات وى به اندازه چهل سال او، هزينه زندگيش را تأمين كرد و فرمود: اگر مىدانستم كه به بيش از اين نياز دارى به تو مىبخشيدم! فرزدق، هديه امام را دريافت كرد و پس از همان مدّت، بدرود حيات گفت.(3)
امام محمد باقر عليه السلام در اول ماه رجب سال 57 هجرى ديده به جهان گشود. حضرت سجاد پدر، و فاطمه دختر امام حسن مجتبى عليه السلام مادر آن شمع فروزان هدايت بودند. (1)
لقب زيباى «باقر» از تسلط و احاطه فراوان او بر دانش دين حكايت دارد؛ آنگونه كه پيامبر رحمت، حضرت محمد نيز پيش از تولد او به اين لقب اشاره كرده بود: «يبقر علم الدّين بقراً»؛ «وى علم دين را كاملا موشكافى مىكند.» (2)
او در سه سالگى شاهد حماسه خونبار عاشورا بود؛ حادثه غمبارى كه در آن، عزيزترين و محبوبترين كسانش به بارگاه الهى راه يافتند و با خون خويش ماهيت حاكمان منحرف اموى را عيان ساختند.
حضرت باقر عليه السلام 39 سال در سايه امامت پدر قرار داشت و از نسيم دانش و بينش او بهره جست و در همه حال همكار و همراز او بود. جريان ملاقات جابربن عبداللَّه
انصارى- صحابى نامى پيامبر- با او در اين مقطع شنيدنى است؛ او نزد امام رفت و نامش را پرسيد، حضرت خود را محمدبن علىبن حسين معرفى كرد، جابر امام را بوسيد و سلام رسول خدا صلى الله عليه و آله را به وى رسانيد، آنگاه اين سخن پيامبر را به امام گفت:
«جابر! تو آنقدر عمر خواهى كرد كه يكى از فرزندان من بنام محمد بن على بن حسين را خواهى ديد، خداوند به او نور حكمت عطا فرموده است، سلام مرا به اوبرسان.» (1)
گويند كه جابر هر روز دوبار به ديدار امام مىرفت و سپس در مسجد پيامبر مىنشست و اين پيشگويى آخرين فرستاده خدا را نقل مىكرد. (2)
امام زين العابدين عليه السلام وقتى در سال 94 ه. ق. به شهادت رسيد، امام باقر عليه السلام در مسند امامت نشست و كشتى هدايت امّت را به دست گرفت. دوران 19 ساله امامت پيشواى پنجم با حاكميت پنج خليفه غاصب اموى همراه بود. حدود پنج سال از اين مدّت، در دوره حكومت وليد و سليمان بن عبدالملك واقع شده بود و پس از آن بهدست عمربن عبدالعزيز افتاد. اين خليفه با ممنوع ساختن دشنام بر امام على عليه السلام و بازگرداندن فدك به امام باقر عليه السلام، رفتارى ملايم با خاندان علوى پيش گرفت، ليكن اين دوره 2 سال و چند ماه به طول نكشيد و آنگاه يزيدبن عبدالملك و سپس هشامبن عبدالملك رفتار خشن و ظالمانه برادران بدسيرت خود را دنبال كردند و به اذيت و آزار امام پرداختند. (3)
حضرت باقر عليه السلام با توجه به فراز ونشيبهاى موجود، از تلاش باز نايستاده، مشعل اسلام راستين را فروزان نگهداشت و با بهره جستن از فرصتهاى استثنايى و نادر- همچون دوران عمر بن عبدالعزيز- مبانى و اصول مسائل عقيدتى و فقهى شيعه را تبيين كرد و با تربيت دهها شاگرد نامور، نهضت علمى نوينى را پىريزى كرد، تلاش مقدسى كه از بركت آن، احاديث بسيارى نشر و ترويج يافت و زمينه فعاليت آتى امام
صادق عليه السلام را فراهم ساخت.
محفل علمى امام، جايگاه حضور دانشمندان شيعه و سنى بود و جملگى از درياى بىكران او سيراب گشته و بر ابّهت و عظمت مقام امام اعتراف مىكردند.
عبداللَّه بن عطاى مكى گويد: «هيچگاه دانشمندان را نديدمكه در محضر شخصى به اندازه محمدبن على احساس كوچكى و حقارت نمايند. من خود شاهد بودمكه حكم ابنعتيبه باآن مقام و منزلتش در نظر مردم، در برابر محمد بن على مانند كودكى بود كه در محضر استاد و معلم خويش زانوى ادب برزمين نهاده است.» (1)
ابو يوسف انصارى مىگويد: از ابو حنيفه پرسيدم: آيا تا كنون با محمدبن على ملاقات كردهاى؟ گفت آرى، يك روز از او پرسيدم: آيا گناهان را هم خداوند اراده مىنمايد؟ فرمود: آيا در اينصورت گناهكاران بىاختيار مرتكب معاصى مىگردند؟
ابو حنيفه گفت: من هيچ پاسخى را نديدم كه اينگونه شنونده را ساكت و قانع كند. (2)
محمدبن مسلم، زرارة بن اعين، ابو بصير، بريدبن معاويه عجلى، جابربن يزيد و حمران بن اعين از شاگردان برجسته مكتب امام باقر عليه السلام به شمار مىرفتند و امام صادق عليه السلام درباره چهار شخصيت نخست مىفرمايد:
«مكتب ما و احاديث پدرم را چهار نفر زنده كردند. اگر اينها نبودند كسى از تعاليم دين و مكتب پيامبر بهرهاى نمىيافت اين چند نفر حافظان دين بودند. آنان از ميان شيعيان زمان ما، نخستين كسانى بودند كه با مكتب ما آشنا شدند و در روز رستاخيز نيز پيش از ديگران به ما خواهند پيوست.» (3)
محمد بن مسلم مىگويد: «هر موضوعى كه به نظرم مىرسيد از امام باقر عليه السلام مىپرسيدم و جواب مىشنيدم، به طورى كه سىهزار حديث از امام پنجم آموختم.» (4)
جابربن يزيد جعفى مىگويد: «ابو جعفر هفتاد هزار حديث برايم نقل كرد» (1)
گفتنى است كه سخنان و احاديث امام باقر عليه السلام در كتب شيعه فراوان به چشم مىخورد. آثار مورّخان و دانشمندان اهل سنت نيز آكنده از گفتار حضرت باقر عليه السلام است و نام امام در آثارى چون موطأ مالك، سنن ابىداود، مسند ابىحنيفه، تفسير كشاف زمخشرى به چشم مىخورد. (2)
روح نورانى پيشواى پنجم در محبت الهى ذوب شده بود و او همواره در پيشگاه عظمت ربوبى اظهار بندگى مىكرد و با تمام وجود او را مىپرستيد.
امام صادق عليه السلام از صفاى معنوى پدر چنين ياد مىكند:
«پدرم همواره در حال ذكر بود. وقتى با او راه مىرفتم و يا غذا مىخوردم، او ذكر خدا مىكرد. هنگامى كه با مردم سخن مىگفت نيز از ذكر خدا غافل نمىشد. اورا مىديدم كه زبانش حركت مىكرد و لا إله إلّااللَّه مىگفت. پدرم ما را جمع مىكرد و به ما امر مىفرمود تا طلوع آفتاب ذكر بگوييم. به هريك از ما كه خواندن مىدانست دستور مىداد قرآن بخواند و آنانكه خواندن نمىدانستند مىفرمود ذكر بگويند.» (3)
در حالات معنوى آن امام روايت كردهاند كه: در هر شب و روز صد و پنجاه ركعت نماز مىگزارد. (4)
افلح- غلام آن حضرت- مىگويد: «با محمد بن على عليهما السلام به قصد خانه خدا از خانه بيرون شديم، هنگامى كه به مسجدالحرام رسيديم و چشم مبارك او به خانه خدا افتاد، صدايش به گريه بلند شد. عرض كردم: پدر و مادرم فداى شما! اگر قدرى صدايتان را بلندتر كنيد مردم متوجه شما مىشوند، فرمود: «وَيْحَكَ يا أفْلح! وَ لِمَ لا أبْكي، لَعَلَّ اللَّه
تعالى يَنْظُر إلَىَّ مِنْه برحمة فأفوز بها عنده غداً ...»؛ «افلح، واى برتو! چرا گريه نكنم، شايد به خاطر همين گريه، خداوند مرا مورد رحمت قرار دهد و فرداى قيامت رستگار شوم.»
سپس امام طواف كرد و كنار مقام ابراهيم آمد تا نماز بگزارد. هنگامى كه سر از سجده برداشت محل سجود او از شدت گريه خيس شده بود.» (1)
پنجمين ستاره پرفروز آسمان ولايت خطاب به جابر بن يزيد جعفى فرمود:
«جابر! به خدا سوگند شب را با حزن و نگرانى صبح نمودم. اندوه من به خاطر آخرت است .. اين خانه آخرت است كه زنده است و سزاوار نيست كه انسان مؤمن به زينتهاى فريبنده دنيا دل بربندد و آرامش خود را در آنها جستجو كند. بدان كه دنيا گرايان مردمانى غافل، فريب خورده و نادان هستند و آخرت گرايان افرادى باايمان ....» (2)
بىشك اين صفاى درونى و محبت فراوان امام به پروردگار عالم و دورى از ظواهر فريبنده دنيا براى راهجويان سعادت، راهگشا است.
برخورد امام باقر عليه السلام با مردم، نسخه احياى پيوند و صميميّت ميان امت اسلامى است. آن حضرت بر همنشينى و ديدار با مردم اصرار داشت و با رويى گشاده از ايشان استقبال مىكرد.
يكى از نزديكان امام مىگويد: «هرگاه دوستان و برادران آن امام به حضورش مىآمدند، از خانه آن بزرگوار بيرون نمىرفتند مگر اينكه با غذاهاى خوب ايشان را پذيرايى مىكرد و لباسهاى نفيس به آنان هديه مىداد و مىفرمود: «ما حَسَنة الدّنيا إلّا صِلَةالإخوان وَالمعارف»؛ «نيكى دنيا چيزى نيست جز هديه دادن به برادران و دوستان.» (3)
يكى از دوستان امام به نام ابىعبيده مىگويد: «در سفر، رفيق و همراه امام باقر عليه السلام
بودم. در طول سفر هميشه نخست من سوار بر مركب مىشدم و سپس آن حضرت بر مركب خويش سوار مىشد. زمانى كه بر مركب مىنشستيم و در كنار يكديگر قرار مىگرفتيم، آن چنان با من گرم مىگرفت و از حالم جويا مىشد كه گويى لحظاتى قبل در كنار هم نبودهايم و دوستى را پس از روزگار دورى جسته است.
به آن حضرت عرض كردم: اى فرزند رسول اللَّه! شما در معاشرت و لطف و محبت به همراهان و رفيقان به گونهاى رفتار مىكنيد كه از ديگران سراغ ندارم و براستى اگر ديگران دست كم در اولين برخورد، رفتار خوشى با دوستانشان داشته باشند، ارزنده خواهد بود. امام باقر عليه السلام فرمود: آيا نمىدانى كه مصافحه و دست دادن چه ارزشى دارد؟
مؤمنان هرگاه با يكديگر مصافحه كنند و دست دوستى بفشارند، گناهانشان همانند برگ هاى درخت فرو مىريزد و در منظر لطف خدايند تا از يكديگر جدا شوند. (1)
اسود بن كثير گويد: تهيدست شدم و دوستانم به من رسيدگى نكردند، نزد امام باقر عليه السلام رفتم و از نيازمندى خود و جفاى برادران شكوه كردم، آن حضرت فرمود: «بئس الأخ أخٌ يرعاك غنيّاً و يقطعك فقيراً»؛ «بد برادرى است آن كس كه به هنگام توانمندى حالت را بپرسد و تو را در نظر داشته باشد ولى زمانى كه نيازمند شدى، از تو جدا شود!» آنگاه امام به خدمتكار خود دستور داد تا هفتصد درهم به من بدهند، سپس فرمود: اين مقدار را خرج كن و هرگاه تمام شد و نياز داشتى باز مرا از حالت خود آگاه ساز. (2)
امام صادق عليه السلام از توجه پدر به نيازمندان ياد مىكند و مىفرمايد: روزى نزد پدرم آمدم، ايشان در حال تقسيم هشت هزار دينار بين تهيدستان مدينه بود. او يك خانواده يازده نفرى را كه همه برده بودند، آزاد كرد. (3)
و يا لباسى براى ما مىآورد و مىفرمود: «هذِهِ مُعَدَّةٌ لَكُمْ قَبْلَ أنْ تَلْقوني»؛ «اين را قبل از اينكه بياييد براى شما كنار گذاشته بودم.» (4)
هشامبن عبدالملك از ارتباط تنگاتنگ ميان امام و مردم بيم داشت و آن چشمه هدايت را تهديد جدى براى خلافت خاندان اموى مىدانست، لذا آن حضرت را پس از دستگيرى به دمشق منتقل كرد و زير نظر شديد مأموران قرار داد.
ابوبكر حضرمى گويد: «هنگامى كه ابو جعفر عليهما السلام به شام برده شد، براى ديدار با هشام به خانه او رفتم، قبل از آنكه امام وارد شود، هشام به يارانش گفت: هنگامى كه من از سرزنش محمد بن على عليهما السلام دست كشيدم شما او را به باد سرزنش بگيريد.
سپس دستور داد تا امام را وارد كنند. هنگامى كه ابوجعفر عليهما السلام وارد شد با اشاره دست به يكايك حاضران سلام كرد و نشست. هشام از اينكه امام به هنگام سلام او را خليفه نخوانده و بدون اجازه او نشسته است، بسيار خشمگين شد. آنگاه به توهين و توبيخ امام پرداخت و حاضران يكى پس از ديگرى به حضرت بىاحترامى كردند. پس از آنكه همه ساكت شدند، امام (1)برخاست و فرمود:
مردم! به كجا مىرويد و چه جايى براى شما اراده شده است؟ گذشتگان شما بوسيله ما هدايت شدند و پايان شما هم به ما ختم مىشود. اگر حكومت زودگذرى در دست شماست بدانيد كه حكومت هميشگى از آن ماست. پس از حكومت و قدرت ما حكومتى نخواهد آمد؛ زيرا ما اهل عاقبت هستيم و خداوند متعال مىفرمايد: «والْعاقِبةُ لِلْمُتّقينْ». پس از سخنان امام، هشام دستور داد آن حضرت را زندانى كنند. (2)امام باقر عليه السلام در زندان با زندانيان به گفتگو پرداخت و پس از چندى آنان شيفته حضرت شدند، هشام كه نقشه خود را ناكام يافت امام را روانه مدينه ساخت (3)و آنگاه ايشان را بهوسيله زهر مسموم كرد و به شهادت رساند. موّرخان تاريخ شهادت امام باقر عليه السلام را 7 ذىالحجه سال 114 ه. ق. دانستهاند. (4)
نام شريفش «محمد»، كنيهاش «ابوجعفر» و لقبش «باقر» بود. (1)از آن روى باقر ناميده شد كه شكافنده علم، پرچمدار دانش و آشكار كننده گنجهاى نهان علوم و معارف بود. (2)
آن گرامى به پيامبر شباهت بسيار داشت. (3)مردى بود گندمگون، (4)ميانه بالا (5)و ميان باريك، (6)قوى هيكل (7)و سنگين وزن.(8)
و لطيف بود (1)و صدايش نيكو. (2)تابنده روى، (3)پيوسته ابروى (4)و پيچيده موى (5)بود.
چشمانى بزرگ، (6)بينىِ كشيده (7)و دندانهايى درشت داشت. (8)به گاهِ خنده، دندانهايش چون درّ مىدرخشيد. (9)او قهقه نمىزد. (10)
و چون خندهاش تمام مىشد مىفرمود: «خدايا! بر من خشمگين مشو»، (11)رخسارش را خالى زينت بخشيده بود (12)و بدنش خال قرمزى داشت (13)و سرش به پايين متمايل بود، (14)چون خشمگين مىشد، خشمگينانه به آسمان مىنگريست، چنانكه بيننده خشم را در چهرهاش مىديد. (15)
جانشين پدر بود و بزرگِ علويان. در علم و تقوا، زهد و پارسايى، بزرگى و آقايى
1) كشفالغمه، ج 2، صص 326، 331 و 332.
2) بحار، ج 46، ص 289.
3) كشفالغمه، ج 2، صص 326، 331 و 332.
4) مناقب، ج 4، ص 204 و 195.
5) حلية الأولياء، ج 3، ص 186.
6) الاختصاص، ص 62- 63؛ بحار، ج 46، صص 225 و 226- 227.
7) طبرسى، احتجاج، صص 324، 326، 328 و 327.
8) بحار، ج 46، صص 297- 298.
9) ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 403.
10) كشفالغمه، ج 2، صص 319، 329 و 360.
11) حلية الأولياء، ج 3، ص 187.
12) بحار، ج 46، ص 300.
13) صفة الصفوة، ج 2، ص 110؛ بحار، ج 46، ص 290.
14) بحار، ج 46، ص 213.
15) همان، ج 46، ص 297؛ نك: كافى، ج 2، ص 487.
سرآمد بنىهاشم بود. نامش در ميان مردم مشهور، بزرگىاش در بين شيعه و سنى آشكار، (1)دوست و دشمن به فضل و برترىاش معترف، (2)و علم و فضلش در ميان سران مذاهب و بزرگان فقها، ضربالمثل بود. (3)
مسلمانان در هر مسألهاى در مىماندند، به گنجينه دانش وى روى مىآوردند. (4)دانشمندان بزرگ در نزد وى چون كودكى دانشآموز در نزد معلّم بودند. (5)
«جابر بن عبداللَّه انصارى» آخرين بازمانده ياران پيامبر، در مجلس درسش حاضر مىشد و علم مىآموخت. (6)ارباب مذاهب و جويندگان دانش، پرسشهاى مشكل خود را از حضرتش مىپرسيدند. (7)
هميشه به ياد خدا بود، در همه حال نام خدا بر لب داشت، (8)نماز زياد مىخواند (9)و چون سر از سجده بر مىداشت. سجدگاهش از اشك چشمش تر شده بود. (10)
امام صادق عليه السلام (11)فرمود: پدرم در مناجات شبانهاش مىگفت: «خدايا! فرمانم دادى نبردم، نَهْيَمْ كردى اطاعت نكردم، اكنون بندهات نزد تو آمده و عذرى ندارم.» (12)
آنگاهكه به سفرحج مىرفت، چون به حرم مىرسيد، غسلمىكرد. كفشهايش را در
1) همان، ج 46، ص 244
2) حلية الأولياء، ج 3، ص 186؛ كشفالغمه، ج 2، ص 329 و 319
3) بحار، ج 46، ص 258
4) كافى، ج 2، ص 375
5) طبرسى، دلائل الامامه، صص 104- 105
6) بحار، ج 46، صص 302 و 301
7) وسايل، ج 16، صص 441، ح 14
8) مناقب، ج 4، ص 207
9) همان.
10) بصائر الدرجات، ج 5، ص 277، ب 14، ح 1
11) بحار، ج 46، ص 300
12) مناقب، ج 4، ص 204
دست مىگرفت و مسافتى را پياده مىرفت. (1)و چون وارد مسجد الحرام مىشد، به كعبه نگاه مىكرد و با صداى بلند مىگريست.
حتى در شب وفاتش، مناجات شبانهاش را ترك نكرد. (2)چون غمگين مىشد، زنان و كودكان را جمع مىكرد، او دعا مىكرد و آنها آمين مىگفتند.(3)
علم، تقوا، زهد و پارسايىاش چنان عظمت، جلالت و ابّهتى به وى داده بود كه كسى نمىتوانست او را سير نگاه كند. (4)و دانشمندان بزرگ؛ از جمله «حكم بن عُتَيْبه» با همه عظمت و بزرگىشان، در نزد او كودكى دانشآموز مىنمودند. (5)
يكى از همراهان هشام بن عبدالملك خليفه اموى، به هنگام حج، چون توجه و احترام مردم به آن حضرت را ديد، تصميم گرفت با طرح سؤالى او را شرمنده كند و چون به نزد آن گرامى رسيد و چشمش به او افتاد، تنش لرزيد، رنگش پريد و زبانش بند آمد. (6)
يا آنكه در ميان مردم همانند يكى از آنها بود و از متواضعترين مردم به شمار مىآمد، ولىدر مقابل ستمكارانشجاعانه مىايستاد واز حق وحقيقت دفاع مىكرد. آنگاه كه خليفه اموى، هشامبن عبدالملك آن حضرت را به دمشق احضار كرده بود، در مجلسى كه تمام سران اموى گرد آمده بودند، ابتدا هشام و سپس ديگر سران بنىاميه آن حضرت را سرزنش كردند.
او مردانه بهپا خاست و از اسلام و اهل بيت پيامبر دفاع كرد، بهگونهاى كه هشام از
1) ابنقتيبه، عيون الأخبار، ج 2، ص 208؛ ابن ابىالحديد، ج 15، ص 277؛ كشفالغمه، ج 2، صص 320 و 363؛ بحار، ج 46، ص 291؛ شروانى، ص 261
2) بحار، ج 46، ص 302
3) وسايل، ج 3، ص 381
4) مكارم الأخلاق، ص 74؛ بحار، ج 46، ص 299
5) همان، ص 85؛ رجال كشى، ص 128، ش 308
6) همان، صص 89 و 68؛ بحار ج 46، صص 298 و 299؛ نك: كافى، ج 6، ص 481
سخن آن حضرت، كه امويان را غاصب حقوق اهل بيت معرفى مىكرد، به اندازهاى خشمگين شد كه فرمان داد امام را زندانى كنند. (1)در مجلسى ديگر در نزد هشام، در حالى كه در كنار او و بر تخت وى نشسته بود، در پاسخ هشام، حقانيت خانواده خود را اثبات كرد، هشام از پاسخ امام چنان به خشم آمد كه صورتش سرخ شد و چشمانش برگشت. (2)
حتى در شب وفاتش، مناجات شبانهاش را ترك نكرد. هرگاه غمگين مىشد، زنان و كودكان را پيرامون خود گرد مىآورد و دعا مىكرد و آنها آمين مىگفتند.
آن بزرگوار، يارانش را به همدردى و برادرى و نيز يارى مسلمانان سفارش مىكرد و مىفرمود: «دوست داشتنىترين كارها نزد خدا اين است كه مسلمانى، شكم مسلمانى را سير كند، غمش را بزدايد و دَينش را ادا كند.» (3)
با همه مهربان بود، (4)حتى با كسانى كه نسبت به او رفتار بدى داشتند! از بدكاران در مىگذشت. (5)اگر نيمه شب مهمانى مىرسيد، با مهربانى، در به رويش باز مىكرد و در باز كردن بار و بنهاش به او يارى مىداد. (6)در تشييع جنازه مردمِ عادى شركت مىكرد، (7)لغزشهاى ياران را ناديده مىگرفت (8)و مىفرمود:
1) بحار، ج 46، ص 298؛ نك: كافى، ج 6، ص 482
2) دلائل الامامه، ص 95؛ مكارمالأخلاق، صص 102، 103، 104 و 105؛ كشفالغمه، ج 2، ص 342؛ وسايل، ج 3، ص 409؛ بحار، ج 46، صص 221، 222، 223 و 245
3) وسايل، ج 3، ص 365
4) مكارم الأخلاق، ص 122؛ سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 407
5) مكارم الأخلاق، ص 118
6) همان، ص 122 و 119؛ سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 407؛ بحار، ج 46، ص 293؛ نك: كافى، ج 6، ص 450
7) سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 407؛ مكارم الأخلاق، صص 119 و 120؛ وسايل: ج 3، صص 359 و 360؛ بحار، ج 46، صص 292- 293؛ نك: كافى، ج 6، ص 447
8) مكارم الأخلاق، ص 119؛ بحار، ج 46، ص 293؛ نك: كافى، ج 6، ص 450
«اصلاح امور زندگى و روش برخورد با مردم چون پيمانه پُرى است كه دو سوم آن زيركى و يك سوم آن گذشت است.» (1)
از تحقير مسلمانان نهى مىكرد و به غلامان و كنيزانش مىفرمود:
«فقيران را فقير نناميد و آنها را با اين نام نخوانيد، بلكه آنان را به بهترين نامهايشان صدا بزنيد.» (2)
در اصلاح جامعه و جلوگيرى از فساد و تنبيه بدكاران تلاش مىكرد، آنگاه كه از دزدىِ افرادى آگاه شد به غلامانش دستور داد، آنها را گرفتند و به والى مدينه تحويل دادند و اموال دزديده شده را، خود به صاحبان آنها برگرداند. (3)ياران و همراهان را غذا مىداد و چون كمى از آنان فاصله مىگرفت در برخورد مجدد با آنان چنان احوال پرسى مىكرد كه گويا مدتها آنها را نديده است. (4)
موى سرش تميز و مرتب بود و مىفرمود: «هركس موى نگه مىدارد، آنرا مرتب كند و فرق بگذارد» (5)و به دو طرف سرشانه كند. ريش خود را كوتاه مىكرد و خط مىگرفت (6)و موهاى دو طرف صورت و زير چانهاش را مىسترد. حجامت مىكرد. (7)دستها و ناخنهايش را حنا مىگرفت. (8)دندانهايش را كه سست شده بود، با طلا محكم
1) سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 407؛ ابنسعد، طبقات، ج 5، ص 322
2) مكارم الأخلاق، صص 119 و 120؛ وسايل، ج 3، ص 360؛ بحار، ج 46، صص 293 و 298؛ نك: كافى ج 6، ص 448
3) همان، ص 123
4) وسايل، ج 3، ص 389
5) مكارم الأخلاق، ص 162؛ وسايل، ج 16، ص 484
6) وسايل، ج 16، ص 413، ح 5
7) همان، ج 16، ص 445
8) بحار، ج 46، ص 297؛ نك: كافى، ج 6، ص 298
غذا را با «بسم اللَّه ...» آغاز و با «الحمدللَّه ...» پايان مىبرد، و آنچه كه در اطراف سفره ريخته مىشد، اگر در خانه بود، برمىداشت و اگر در بيابان بود براى پرندگان وا مىنهاد. (3)
غذا دادن به مؤمنان، بهويژه شيعيان را بسيار مهم مىشمرد (4)و به ياران خود سفارش مىكرد كه: دوستان و همكيشان خود را ميهمان كنند و غذا بدهند. (5)مىفرمود:
«كمك به خانواده يك مسلمان و سير كردن شكمشان و بىنياز كردن آنها از مردم، برايم از هفتاد حج بهتر است.» (6)
به سير كردن شكم انسانها بسيار اهميت مىداد و سير كردن يك نفر نزد وى، از آزاد كردن يك بنده بهتر بود. (7)خانهاش منزلگاه شيعيان، مسلمانان، غريبان و رهگذران بود.
ميهمان زياد به خانه مىبرد. به ميهمانان غذاى لذيذ مىداد (8)اجازه نمىداد ميهمانش كار كند. (9)
1) همان، ج 46، ص 304
2) مكارم الأخلاق، ص 142
3) بحار، ج 46، ص 297؛ نك: كافى، ج 6، ص 298
4) وسايل، ج 16، ص 443، ح 27؛ ثواب الأعمال، صص 306 و 315
5) ثواب الأعمال، ص 315
6) وسايل، ج 16، ص 443، ح 27 و 30؛ ثوابالأعمال، ص 306
7) وسايل، ج 16، ص 458 و نيز تمام منابع شماره 68 در همان صفحه.
8) همان، ج 16، ص 479؛ صفةالصفوة، ج 2، ص 112؛ كشفالغمه، ج 2، ص 320؛ الفصولالمهمة، ص 215؛ بحار، ج 46، صص 290- 291
9) مكارم الأخلاق، ص 180؛ وسايل: ج 16، ص 445؛ بحار، ج 46، ص 297 و نك: كافى، ج 6، ص 298
يارانش را به كار و كسب تشويق مىكرد. از شغل آنها مىپرسيد؛ اگر بيكار بودند سفارش بسيار مىكرد كه به كارى مشغول شوند (1)و مىفرمود:
«من كسى را كه كار و كاسبى را رها كرده و به پشت بخوابد و بگويد؛ خدايا! روزىام ده، (2)دشمن دارم.»
به يكى از يارانش كه بيكار بود فرمود:
«مغازهاى بگير، جلويش را جاروب كن و آب بپاش، بساطى در آن بگستر، چون چنين كنى وظيفهات را انجام دادهاى!» (3)
به يارانش سفارش مىكرد كه اگر آب يا زمينى را مىفروشند حتماً با پول آن آب و زمين بخرند.(4)
آن گرامى، تنها سفارش به كار نمىكرد، بلكه خود نيز به باغ و مزرعه خويش مىرفت و حتى در هواى گرم تابستان، عرق ريزان كار مىكرد. آن حضرت مىفرمود: «دنيا چه ياور خوبى براى طلب آخرت است!» و غلامان خويش را كه به كارى وامىداشت بر آنها سخت نمىگرفت و آنها را در انجام كار آزاد مىگذاشت؛ اگر كارشان سنگين و مشكل بود، خود نيز به آنها كمك مىكرد و مىفرمود:
«هرگاه غلامان خود را به كار مىگيريد و كار بر آنان سخت است، خودتان نيز با آنان كار كنيد.» (5)
1) وسايل، ج 16، ص 457
2) همان، ج 12، ص 17
3) همان، ج 12، ص 34
4) همان، ج 12، ص 45
5) الارشاد، ج 2، ص 161؛ شرح الأخبار، ج 3، صص 282- 283؛ مناقب، ج 4، ص 201؛ وسايل، ج 12، ص 10؛ كشفالغمه، ج 2، ص 330؛ الفصول المهمة، ص 212؛ بحار، ج 46، صص 350- 351 و 287 و نك: كافى ج 5، ص 73، ح 10؛ تهذيب، ج 6، ص 325، ح 894
امام باقر عليه السلام با آنكه درآمدش كم، خرجش بسيار و عيال وار بود، (1)در عين حال بخشندگىاش بين خاصّ و عام آشكار و بزرگوارىاش مشهور و فضل و نيكىاش معروف بود. (2)افراد زيادى به اميد بهرهمندى از جود و كرمش به سويش مىشتافتند و هيچ يك نااميد بر نمىگشتند. (3)هركس به خانهاش وارد مىشد، از آنجا بيرون نمىرفت، مگر آنكه غذايش مىداد، لباس نيكويش مىپوشاند و مبلغى پول به او مىبخشيد.
بخشش او به حدى بود كه مورد اعتراض نزديكان قرار مىگرفت. (4)آن حضرت ياور بيچارگان، يار درماندگان و دستگيرِ راه ماندگان بود.
هرگاه شيعيانش از شهرهاى ديگر به ديدارش مىرفتند، زاد و توشه راه و لباس و جايزهشان مىداد و مىفرمود: «پيش از آنكه ملاقاتم كنيد اينها برايتان آماده شده بود.» (5)
جايزههايش بين پانصد تا هزار درهم بود. (6)هم خود مىبخشيد و هم به ياران و خويشانش سفارش مىكردكه بخشنده باشند، دريك روز هشت هزار ديناربه مستمندان مدينه بخشيد و خانوادهاى را كه يازده نفر و همگى غلام و كنيز بودند، آزاد كرد. (7)به سبب بخششهايش، نيازمندان زيادى به منزلش مراجعه مىكردند و آن حضرت به غلامان و كنيزانش سفارش مىكرد كه آنها را تحقير نكنند و گدا ننامند بلكه آنان را به بهترين
1) وسايل، ج 12، ص 17
2) بحار، ج 46، ص 303
3) ارشاد، ج 2، ص 166؛ بحار، ج 46، ص 294؛ ثواب الأعمال، ص 314
4) ارشاد، ج 2، ص 166؛ بحار، ج 46، ص 288؛ مناقب، ج 4، ص 207؛ شرح الأخبار، ج 3، ص 283؛ كشفالغمه، ج 2، ص 333
5) صفة الصفوة، ج 2، ص 112؛ كشفالغمه ج 2، صص 320 و 324؛ الفصول المهمة، ص 215؛ بحار، ج 46، صص 290- 291
6) شرح الأخبار، ج 3، ص 283؛ مناقب، ج 4، ص 207؛ كشفالغمه، ج 2، ص 333؛ بحار، ج 46، ص 288
7) مكارم الأخلاق، ص 122
نامهايشان صدا بزنند. (1)هر روز جمعه يك دينار صدقه مىداد (2)و مىفرمود: «نيك و زشت و صدقه روز جمعه دو چندان مىشود» (3)و نيز مىفرمود: «نيكى، فقر را مىزدايد و بر عمر مىافزايد و از مرگ بد پيشگيرى مىكند.» (4)پيوسته يارانش را به همدرى و دستگيرى يكديگر سفارش مىكرد و مىفرمود:
«چه بد برادرى است برادرى كه چون غنى باشى همراهت باشد و چون فقير شوى تو را تنها بگذارد.» (5)
و مىفرمود:
«برادرى آنگاه كامل است كه يكى از شما دست در جيب رفيقش كند و هرچه مىخواهد برگيرد.» (6)
1) ارشاد، ج 2، ص 167؛ شرح الأخبار ج 3، ص 283؛ مناقب، ج 4، ص 207؛ كشفالغمه ج 2، ص 333؛ الفصول المهمة، ص 215؛ بحار، ج 46، ص 288
2) بحار، ج 46، ص 302
3) بحار، ج 46، ص 294؛ ثواب الأعمال، ص 314
4) مكارم الأخلاق، ص 136
5) ارشاد: ج 2، ص 166؛ شرح الأخبار، ج 3، ص 283؛ صفة الصفوه، ج 2، ص 112؛ مناقب، ج 4، ص 207؛ كشفالغمه، ج 2، صص 321 و 332؛ الفصول المهمة، ص 215؛ بحار، ج 46، صص 287- 288
6) حلية الأولياء، ج 3، ص 187؛ صفة الصفوة، ج 2، ص 112؛ كشفالغمه، ج 2، صص 320 و 361
حضرت امام جعفر بن محمّد عليهما السلام، ملقّب به «صادق»، ششمين امام معصوم، در سال 83 هجرى در مدينه منوّره ديده به جهان گشود. در 31 سالگى (سال 114 هجرى) مسؤوليت خطير امامت را بر عهده گرفت و مدّت امامتش 34 سال به طول انجاميد. در سال 148 هجرى (65 سالگى) بهدست منصور خليفه عباسى مسموم و شهيد شد. (25 شوال). مزار شريفش در «بقيع» در كنار پدر، جدّ و عمو (امام باقر، امام سجاد و امام حسن عليهم السلام) قرار دارد. (1)
امام صادق عليه السلام در اواخر حكومت امويان و اوايل حكومت عباسيان؛ يعنى 18 سال در عصر اموى و 16 سال در عصر عباسى، مسؤوليت حسّاس و كليدى امامت شيعه را، با نهايت درايت بر عهده گرفت و به سر منزل مقصود رساند. اين دوران بسيار مهمّ و مغتنم
1) الارشاد للشيخالمفيد، ج 2، ص 174 و الكافى، ج 1، ص 472
بود؛ زيرا حاكمان جائر اموى و عباسى تا حدود زيادى به خود مشغول گشتند و در صدد رفع مشكلات بسيار خود بودند و فرصت كامل و كافى براى رسيدگى دقيق و همه جانبه به فعاليتهاى اصلاحى امام صادق عليه السلام نداشتند و اين بهترين موقعيت بود تا آن امام حكيم به اصلاح كژيها و انقلاب فرهنگى در انديشهها و باورها بپردازد و زير بناى فكرى و اعتقادى خلل ناپذيرى براى نهضتهاى فكرى و انقلابى، بيش از پيش فراهم سازد.
طومار بنى اميه در سال 132 هجرى برچيده شد و روزگار بنى عباس فرا رسيد.
زوال امويان به تدريج صورت گرفت و بنابراين، از سالها قبل از سال 132 مىتوان نشانههايى بر آن يافت و درست است كه دوره 18 ساله از امامت امام صادق عليه السلام در عصر اموى (يعنى از 114 تا 132) روزگار سقوط و ضعف و زوال ناميده شود. همچنين قوّت و استوارى عباسيان نيز به يك باره انجام نشد و اندك اندك واقع گرديد. پس اگر دوره 16 ساله از امامت امام صادق عليه السلام در عصر عباسى (يعنى از 132 تا 148) زمان اضطراب و دگرگونى و نوپايى ناميده شود رواست؛ چه آنكه عباسيان حدود پنج قرن و به طور دقيق تا سال 656 هجرى حكمرانى كردند.
در عصر امامت امام صادق- كه جان خوبان به فداى خاك پايش-، هشامبن عبدالملك (105 تا 125 هجرى) و وليد بن يزيد بن عبدالملك (125 تا 126 هجرى) و يزيد بن وليد بن عبدالملك (126 هجرى) و مروان بن محمّد (معروف به مروان حمار) (126 تا 132 هجرى) از سلسله اموى، و عبداللَّه بن محمد مشهور به سَفّاح (از 132 تا 137) و ابوجعفر منصور دوانيقى (137 تا 158 هجرى) از سلسله بنى عباس حاكم بودند.
اين حاكمان كه در دشمنى با علويان و شيعيان و فسق و فجور مشترك بودند، به حسب اوضاع و احوال زمانه، با توجه به كميت و كيفيت مشكلات خود، برخوردهايى متفاوت و گاه متخالف با يكديگر نسبت به امام صادق عليه السلام از خود نشان مىدادند كه هدف همه آن رفتارها، چيزى جز كنترل و بلكه تضعيف موقعيّت آن امام بزرگوار نبود. البته در ظاهر، گاه اين خلفا به مدح و ثناى امام عليه السلام نيز مىپرداختند و ... امّا باطن و هدف چيز ديگر بود.
در دوره امامت امام صادق عليه السلام (114- 148 هجرى) چهار تن از شيعيان برضدّ حكّام ستمگر زمان قيام كردند كه هدف و طرحى مكتبى و الهى داشتند. آنان مورد تأييد و
پشتيبانى پنهانى امام صادق عليه السلام قرار گرفتند اما در ظاهر امام عليه السلام با آنان ارتباطى نداشت.
قيام زيد بن على عليه السلام در سال 122 هجرى و قيام يحيى بن زيد در سال 125 هجرى در دوره اموى و قيام محمّد معروف به نَفْس زكيّه در سال 145 هجرى و قيام ابراهيمبن عبداللَّه (شهيد باخمرى) در همان سال (145 هجرى) در دوره عباسى واقع شد. هر چهار قيام به شكستِ ظاهرى و شهادت رهبران آن (چهار شيعى حسينى) انجاميد امّا دو قيام اوّل، مردم را هر چه آگاهتر كرد و مقدمات زوال حكومت اموى را هر چه بيشتر فراهم نمود و دو قيام ديگر به مردم اميد بخشيد و امّت ستمگران را درهم شكست.
يكى ديگر از ويژگيهاى عصر امامت امام صادق عليه السلام، جنگ عقايد و نهضتها و انقلابهاى فكرى و اعتقادى بود؛ از جمله زنديقها كه منكر خدا و دين و پيغمبر بود و گرايش مادّى داشت، ابن ابى العَوجاء بود. فقهايى چون ابوحنيفه دين را بر اساس نظر شخصى خود و رأى و قياس ناروا بيان مىكردند و حكم مىدادند. تصوّف و متصوّفه نيز در اين عصر سعى داشتند كه اسلام را وارونه جلوه دهند و انحرافاتى داشتند. در اين دوران بازار قرآن و تفسير قرآن بر اساس آراء شخصى و ذوق و گرايشهاى گروهى رواج بسيار داشت و همچنين بحثهاى كلامى مثل جبر و اختيار بشدّت و به وسيله متكلّمان گوناگون مطرح مىگرديد.
در اين عصرِ پُرفتنه، كه اشارهاى به آن شد، امام صادق عليه السلام در برابر همه انحرافها و شيطنتها و نادانىها ايستاد و چراغى فروزان فراروى حقّ طلبان گرديد و راه را از بيراه باز شناساند و با ايمان و عمل صالح خود به شيعيان و آزادگان درس زندگى آموخت و شور و نشاط و اميد به حياتِ سازنده اسلامى بخشيد.
امام صادق عليه السلام در اين عصر چند كار مهمّ و اساسى انجام داد:
الف- باتهذيب نفس واخلاق اسلامى وانسانىخود، چهره نورانىانسان تربيت شده اسلام وقرآن رابه همگان نشان داد و الگو شد. بهطورىكه مالكبنانس مىگويد: «ما رَأَتْ عَينٌ وَ لا سَمِعَت اذُنٌ وَ لا خَطَر عَلى قَلْبِ بَشَرٍ افْضَلَ مِنْ جَعْفَر بن مُحَمّد» و يا شهرستانى
صاحب «الملل و النحل» كه از سنّيان متعصّب است مىگويد: «هُوَ ذُو عِلمٍ غَزيرٍ و أدبٍ كاملٍ في الحِكمة و زهدٍ في الدّنيا وَ وَرَعٍ تامٍّ عَنِ الشّهوات ....» مالك بن انس- يكى از امامهاى چهارگانه اهل سنّت- مىگويد جعفربن محمّد از عباد و زهاد بزرگى بود كه براستى از خدا خشيت دارند. من در سفر حجّ همراه امام صادق عليه السلام بودم. آنگاه كه به ميقات رسيد، هنگام پوشيدن لباس احرام و گفتن تلبيه، ذكر معروف «لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ» ديگران به صورت عادى و معمولى لبيك گفتند، امّا حال امام صادق عليه السلام منقلب و دگرگون بود و هر چه مىخواست ذكر بگويد، صدا در گلويش ناتمام مىماند و نزديك بود كه به زمين بيفتد. مالك مىگويد جلو رفتم و گفتم: اى فرزند رسول اللَّه! راه و چاره ديگرى نيست، هر طور شده لبيك بگوييد. امام صادق عليه السلام فرمود:
«اى فرزند ابى عامر! چگونه به خود جرأت دهم و لبيك بگويم؟! لبّيك گفتن؛ يعنى خدايا! تو مرا به آنچه مىخوانى با كمال سرعت اجابت مىكنم و آماده در خدمتم. امّا من چگونه چنين بگويم و خود را بنده آماده به خدمت خدا بشمارم؟! اگر در جوابم گفته شود «لا لبّيك» چه كنم؟!» (1)ب- با علم الهى و فراوان خود آنچنان به نورافشانى در مورد تفسير قرآن، فقه، كلام، حديث و ... پرداخت كه جاحظ- سنّى متعصّب و ضدّ شيعه- اعتراف مىكند كه: «جعفربن محمّد، الّذي مَلَأَ الدُّنيا علمُهُ و فِقْهُهُ ...»
امام عليه السلام به تعليم حقايق اسلام و تبليغ مسأله امامت و ولايت، بيان احكام دين و تفسير صحيح آيات قرآن پرداخت و در اين موضوعها و مسائل ديگر به پرورش شاگردانى بسيار همّت گماشت كه معروف است تعداد آنها به چهار هزار نفر مىرسيد. (2)بهعنوان نمونه، به ذكر چند تن از شاگردان برجسته آن امام همام عليه السلام اكتفا مىشود:
1- ابان بن تَغْلِب؛ از اصحاب امام سجاد، باقر و صادق عليهم السلام كه از آنان احاديث بسيار نقل كرده است. امام باقر عليه السلام به او فرمود:
«اجْلِسْ فِي مَسْجِدِ الْمَدِينَةِ وَ أَفْتِ النَّاسَ فَإِنِّي أُحِبُّ أَنْ يُرَى فِي شِيعَتِي مِثْلُكَ».
«در مسجد مدينه بنشين و فتوا بده، چه آنكه من دوست دارم در بين شيعيان افرادى چون تو ديده شوند.» (1)امام صادق عليه السلام نيز به او فرمود: با اهل مدينه بحث كن؛ زيرا دوست دارم شخصى مثل تو از روات در ميان مردم باشد. (2)ابان بن تغلب، فقيه و محدث بود و در علوم قرآن نيز تخصص داشت. امام صادق عليه السلام بسيار به او احترام مىگذاشت و هرگاه به حضور حضرت عليه السلام مىرسيد، دستور مىداد متّكايى بياورند تا بر آن تكيه كند و وى را در آغوش مىگرفت و .... (3)2- بُرَيد بن معاويه عِجْلى؛ از اصحاب امام صادق و امام باقر عليهما السلام و در نزد آنان محترم و با عظمت بود و روايات بسيارى از آن بزرگواران نقل كرده است. او از شش نفرى است كه به فقيهترين مردم در عصر خود معروف شدند. (4)امام صادق عليه السلام به بريدبن معاويه وعده بهشت داد و او را از مخبتين (متواضعان و خاشعان) و از اوتاد زمين و اعلام دين شمرد. (5)3- ابو حمزه ثمالى؛ نامش ثابتبن دينار بود. او محضر امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام كاظم عليهم السلام را درك كرد و ثقه و مورد اعتماد بود. همين ابوحمزه، دعاى معروف سحرهاى ماه مبارك رمضان را از امام سجاد عليه السلام نقل كرده است.
4- زرارة بن اعين، از اصحاب امام صادق عليه السلام كه فقيه، محدث و متكلم بود. شهرت او بيشتر در فقه است و تقريباً در همه ابواب فقه از او روايت نقل شده است. امام
صادق عليه السلام به او وعده بهشت داد و فرمود: اگر زراره نبود، احاديث پدرم به زودى از بين مىرفت. (1)5- حمران بن أعين؛ برادر زراره و از اصحاب امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود كه امام صادق عليه السلام در حقّ او فرمود: «حمران مؤمنى است از اهل بهشت كه در دين خود شك نكرد هرگز! هرگز! هرگز!» (2)6- جابر بن يزيد جُعفى؛ از اصحاب امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود و فقط از امام صادق عليه السلام هفتاد هزار حديث نقل كرد. امام صادق عليه السلام به او دستور داد كه اظهار ديوانگى و جنون كند، او نيز چنين كرد. بعد از چند روز از طرف هشامبن عبدالملك به والى كوفه فرمان صادر شد كه شخصى به نام جابر در كوفه است او را دستگير كن و سر از تنش جدا كن و براى من بفرست. مردم به والى گفتند او مرد عالم و فاضلى است اما بعد از برگشت از سفر حجّ ديوانه شده و در ميدان شهر بر نى سوار مىشود و با كودكان بازى مىكند!
والى وقتى كه خودش جابر را در چنان حالى ديد گفت: شكر خدا را كه دست مرا به خون جابر آلوده نكرد. (3)7- مُعَلّى بن خُنَيس؛ از اصحاب مورد توجّه امام صادق عليه السلام بود. داود بن على، والى مدينه از طرف منصور، خليفه عباسى، از معلى بن خنيس خواست كه شيعيان را به او معرفى كند، امّا معلّى اظهار بى اطلاعى كرد. او را تهديد به قتل كردند گفت: به خدا قسم اگر شيعيان امام صادق عليه السلام در زير پاى من هم باشند پاى خود را از زمين بر نمىدارم تا مرا به قتل برسانيد. وقتى داود، معلّى را دستگير و زندانى كرد و خواست بكشد معلّى گفت چون طلبكاران بسيار و نيز مال فراوان دارم مىخواهم با مردم سخن بگويم.
معلّى دراجتماع مردمگفت: مردم! هرچه پول، خانه، غلام و ... ازمن برجاى مىماند
شاهد باشيدكه متعلّق به جعفربن محمّد عليهما السلام است. معلّىبن خُنيس به شهادت رسيد و امام صادق عليه السلام وقتى آگاهىيافت بسيار ناراحت شد و تا صبح در مسجد بود و در آخر شب داود را نفرين كرد و هنوز سر از سجده بر نداشته بود كه صداى فرياد و ضجّه بلند شد كه مردم مىگفتند: داود بن على مُرد. (1)8- محمّد بن على بن نُعمان بجلى كوفى معروف به «مؤمن الطاق»؛ از اصحاب امام صادق عليه السلام و متكلّمى زبردست بود. او مناظرات بسيارى در مسائل كلامى با افراد گوناگون؛ از جمله ابو حنيفه داشت. (2)9- هشامبن حكم؛ از اصحاب امام صادق عليه السلام و متكلّمى توانا بود و مباحثات و مناظرات بسيارى در مسائل كلامى؛ از جمله امامت داشت. او تا سال 197 زنده بود. امام صادق عليه السلام به دليل توانايى او دستور داد كه به مباحثه و مناظره بپردازد: «يَا هِشَامُ لا تَكَادُ تَقَعُ تَلْوِي رِجْلَيْكَ إِذَا هَمَمْتَ بِالْأَرْضِ طِرْتَ مِثْلُكَ فَلْيُكَلِّمِ النَّاسَ فَاتَّقِ الزَّلَّةَ وَ الشَّفَاعَةُ مِنْ وَرَائِهَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ». (3)
10- مُفَضَّل بن عمر؛ از اصحاب امام صادق عليه السلام بود كه رساله وى درباره توحيد، موجود و معروف است. مفضّلبن عمر روزى در مسجد النبى نشسته بود كه ابن ابى العوجاء- مادّى معروف- آمد و با يكى از همفكران خود به گفتگو پرداخت. اين دو نفر به نفى نبوت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله پرداختند و در آخر، ابن ابى العوجاء گفت به نظر من اساساً خدايى نيست و طبيعت قائم به ذات است ...! مفضل بن عمر برآشفت و به آنها گفت: اى دشمنان خدا، چه مىگوييد؟ ابن ابى العوجاء كه مفضل را نمىشناخت گفت: تو كيستى؟
اگر متكلّمى بيا روى اصول و مبانى كلامى بحثكنيم، اگر سخن درستى بگويى مىپذيريم و اگر اهل كلام نيستى با تو سخنى نداريم. اگر هم از اصحاب امام صادق عليه السلام هستى كه او هرگز برآشفته و غضبناك نمىشود. او چنان به سخنان ما گوش مىدهد كه مىپنداريم سخن ما را پذيرفته است امّا بعد از اتمام كلام ما آنچنان حرفهاى ما را ابطال مىكند كه
قدرت انكار نداريم و هيچ راه فرارى نمىيابيم. اگر تو از اصحاب جعفربن محمّدى، مثل او با ما رفتار كن.
مفضّل بعد از اين واقعه، خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و امام نيز مطالب بسيارى درباره توحيد فرمودند و مفضّل نوشت. (1)ج- تأييد، راهنمايى و پشتيبانى قيام هاى شيعى بر ضدّ امويان، و عباسيان كه ذكر شد.
به عنوان نمونه شهيد اوّل در كتاب قواعد در باب امر به معروف و نهى از منكر تصريح كرده است كه قيام زيد بن علىبن الحسين عليهما السلام براى امر به معروف و نهى از منكر و با اذن امام صادق عليه السلام بود. (2)امام صادق عليه السلام فرمود: خدا عمويم زيد را رحمت كند، اگر پيروز مىشد به عهدش وفا مىكرد و مردم را به رهبرى شخصى برگزيده از اهل بيت عليهم السلام دعوت مىكرد و آن شخص من هستم. (3)د- مبارزه با ستمگران و دعوت مردم به مبارزه از كارهاى اساسى حضرت صادق عليه السلام بود. در اين مورد، مصاديق فراوان است كه به چند مورد اكتفا مىشود: امام صادق عليه السلام يونس بن يعقوب را از يارى ظالمان حتّى در ساختن مسجد نيز نهى كرد. (4)روزى منصور خليفه عباسى از امام صادق عليه السلام پرسيد:
«يا أبا عبداللَّه! لِمَ خلق اللَّه الذُبابَ؟ فقال: لِيُذِلَّ بِهِ الجبابرةَ». (5)
از امام صادق عليه السلام روايات بسيارى داريم كه: مردم را از مراجعه به ستمگران و حَكَم قرار دادن آنها و پذيرش داورى آنان نهى مىكند؛ مثلًا مىفرمايد:
«مَنْ تَحَاكَمَ إِلَيْهِمْ فِي حَقٍّ أَوْ بَاطِلٍ فَإِنَّمَا تَحَاكَمَ إِلَى الطَّاغُوتِ». (6)
امام عليه السلام سعى مىكرد خود نيز به دربار منصور نرود مگر آنكه او را مجبور مىكردند.
روزى منصور به امام عليه السلام گفت: چرا مثل ديگران به ديدار ما نمىآيى؟! امام عليه السلام فرمود:
«لَيْسَ لَنَا مَا نَخَافُكَ مِنْ أَجْلِهِ وَ لا عِنْدَكَ مِنْ أَمْرِ الْآخِرَةِ مَا نَرْجُوكَ لَهُ وَ لا أَنْتَ فِي نِعْمَةٍ فَنُهَنِّيَكَ وَ لا تَرَاهَا نَقِمَةً فَنُعَزِّيَكَ فَمَا نَصْنَعُ عِنْدَكَ». (1)
و نيز امام عليه السلام فرمود:
«الفقهاء امناء الرّسل، فاذا رأيتم الفقهاء قد ركبوا إلى السلاطين فاتّهموهم». (2)
و همچنين امام صادق عليه السلام فرمود:
«بُنِيَ الْإِسْلامُ عَلَى خَمْسٍ عَلَى الصَّلاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلايَةِ وَ لَمْ يُنَادَ بِشَيْءٍ كَمَا نُودِيَ بِالْوَلايَةِ». (3)
امام صادق عليه السلام هر چند قطعاً با حكام ستمگر اموى و عباسى بهشدّت مبارزه مىكرد امّا به دليل اوضاع خفقان و استبدادى آن دوران، رعايت نهايت احتياط، تقيّه و پنهانكارى را نيز مىنمود. به اين جهت دشمنان در برابر او درمانده و حيران بودند؛ زيرا از طرفى مىدانستند كه امام عليه السلام بر ضدّ آنان فعاليتهاى دامنهدار و گستردهاى دارد و از طرف ديگر نمىتوانستند سند و مدركى بر عليه آن امام بزرگوار عليه السلام ارائه كنند.
منصور خليفه ستمگر عباسى كه سرانجام امام صادق عليه السلام را مسموم و شهيد كرد، درباره اين نكته (مبارزه پنهانى امام صادق عليه السلام) تعبيرى دارد كه بسيار گويا و آموزنده است:
او مىگويد: «هذا الشَّجي مُعْتَرِضٌ فِي الحَلْقِ ...»؛ «جعفر بن محمّد مثل استخوانى است كه راه گلو را بسته، نه مىتوان آن را فرو برد، و نه مىتوان آن را بيرون افكند!»
و اين عبارت، بيانگر شدّت درماندگى و بيچارگى ستمگر مقتدر و جبّارى چون منصور دوانيقى است كه از زيركترين و محتاط ترين خلفاى عباسى بشمار مىرود و بيش از بيست سال حكومت كرد.
دقّت در واقعه ذيل، اصل مبارزه امام صادق عليه السلام و نيز مسأله تقيّه و اوضاع خفقانآور و تاريك آن عصر را روشن مىكند:
پس از شكست ظاهرى قيام محمّد نَفْس زكيّه و قيام ابراهيم بن عبداللَّهبن حسن و شهادت آن دو بزرگوار، شخصى نزد منصور دوانيقى رفت و گفت: جعفربن محمّد، مُعَلّى بن خُنَيس را فرستاده تا از شيعيان مال و سلاح جمعآورى كند، براى آنكه بر ضدّ تو قيام نمايد. منصور كه سخت خشمگين و ناراحت شده بود به والى مدينه دستور داد كه امام صادق عليه السلام را نزد او بفرستد. وقتى امام صادق عليه السلام به دربار رسيد، منصور گفت:
شنيدهام مُعَلّى براى تو سلاح جمع آورى مىكند و تصميم دارى بر ضدّ من قيام كنى!
امام عليه السلام فرمود: اين تهمت است. منصور گفت: سوگند بخور كه اين افتراست.
امام عليه السلام به خدا سوگند خورد. منصور گفت: به «طلاق» و «عتاق» قسم بخور!
امام صادق عليه السلام با شگفتى پرسيد: به خدا سوگند خوردم، نمىپذيرى و مىخواهى سوگندهايى كه بدعت و ضلالت است، ياد نمايم؟! منصور گفت: در نزد من ادعاى علم و فضل مىكنى؟! امام صادق عليه السلام فرمود: در حالى كه ما معدن علم و حكمتيم، چرا چنين ادّعايى نكنم؟! منصور خليفه ستمگر دستور داد كسى را كه بر ضدّ امام گزارش داده بود آوردند. او آمد و شهادت داد كه جعفر بن محمّد به جمع مال و سلاح براى قيام بر عليه منصور، مشغول است. امام صادق عليه السلام فرمود: آيا قسم مىخورى؟ او گفت: آرى و شروع كرد به سوگند خوردن:
قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست! قسم به خداى حىّ قيومِ ....
امام صادق عليه السلام فرمود: عجله نكن! به اين صورتى كه من مىگويم سوگند ياد كن!
منصور گفت: مگر سوگند او چه ايرادى دارد كه نمىپذيرى؟!
امام صادق عليه السلام فرمود: خداوند، بزرگ و صاحب حيا و كرم است و در عقوبت كسى كه او را به صفات كماليه مىستايد و وى را رَحيم و كريم مىشمارد، تعجيل نمىكند.
بعد امام صادق عليه السلام فرمود: به اين ترتيب سوگند بخور: «از حول و قوّه الهى بيرون گردم و در حول و قوّه خودم وارد شوم اگر چنين نباشد!»
آن مرد نادان و خبرچين، به صورتى كه امام عليه السلام فرموده بود، سوگند خورد و فوراً افتاد و مُرد و به عذاب الهى گرفتار گرديد! (1)
از امام صادق عليه السلام روايات بسيارى درباره تقيّه، ضرورت تقيّه، مواضع تقيّه و مواردى كه تقيّه حرام است، ذكر شده است؛ از جمله:
«قالَ اْلإِمام جَعْفَربنُ مُحَمَّد الصّادق عليهما السلام: الْمُؤْمِنُ مُجَاهِدٌ لِأَنَّهُ يُجَاهِدُ أَعْدَاءَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي دَوْلَةِ الْبَاطِلِ بِالتَّقِيَّةِ وَ فِي دَوْلَةِ الْحَقِّ بِالسَّيْفِ». (2)
و نيز امام صادق عليه السلام در وصيّت به محمد بن نعمان احول (مؤمن الطاق) مىفرمايد:
«يَا ابْنَ النُّعْمَانِ إِذَا كَانَتْ دَوْلَةُ الظُّلْمِ فَامْشِ وَ اسْتَقْبِلْ مَنْ تَتَّقِيهِ بِالتَّحِيَّةِ فَإِنَّ الْمُتَعَرِّضَ لِلدَّوْلَةِ قَاتِلُ نَفْسِهِ وَ مُوبِقُهَا إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ...» (3)
و در روايت ذيل، علاوه بر بيان موارد وجوب و حرمت تقيّه، وضع برخى از مردم و شيعيان ظاهرى امام صادق عليه السلام نيز روشن مىگردد:
قال الصادق عليه السلام: «إِنَّمَا جُعِلَتِ التَّقِيَّةُ لِيُحْقَنَ بِهَا الدَّمُ فَإِذَا بَلَغَتِ التَّقِيَّةُ الدَّمَ فَلا تَقِيَّةَ وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ دُعِيتُمْ لِتَنْصُرُونَا لَقُلْتُمْ لا نَفْعَلُ إِنَّمَا نَتَّقِي وَ لَكَانَتِ التَّقِيَّةُ أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنْ آبَائِكُمْ وَ أُمَّهَاتِكُمْ وَ لَوْ قَدْ قَامَ الْقَائِمُ مَا احْتَاجَ إِلَى
مُسَاءَلَتِكُمْ عَنْ ذَلِكَ وَ لَأَقَامَ فِي كَثِيرٍ مِنْكُمْ مِنْ أَهْلِ النِّفَاقِ حَدَّ اللَّهِ». (1)
و همچنين اين روايت، از نظر شناخت آن دوران و نسبت شيعيان با ساير مردم بسيار مفيد و آموزنده است: قال الصادق عليه السلام:
«اتَّقُوا عَلَى دِينِكُمْ فَاحْجُبُوهُ بِالتَّقِيَّةِ فَإِنَّهُ لا إِيمَانَ لِمَنْ لا تَقِيَّةَ لَهُ إِنَّمَا أَنْتُمْ فِي النَّاسِ كَالنَّحْلِ فِي الطَّيْرِ لَوْ أَنَّ الطَّيْرَ تَعْلَمُ مَا فِي أَجْوَافِ النَّحْلِ مَا بَقِيَ مِنْهَا شَيْءٌ إِلَّا أَكَلَتْهُ». (2)
در زندگى پر بركت امام صادق عليه السلام دهها و صدها واقعه درسآموز وجود دارد كه براى همه مسلمين، در همه زمانها و مكانها سازنده و راهگشاست. براى رعايت اختصار، به چند مورد اكتفا مىشود:
1- مردى محضر امام صادق آمد و گرفتارى شخصى خود را درباره كرايه منزل يا مركبش عرضه داشت. امام عليه السلام به صفوان دستور داد: بىدرنگ به يارى اين مرد بشتاب و گره از كارش بگشا! صفوان حركت كرد و آن كار را به انجام رساند و برگشت.
امام صادق عليه السلام پرسيد: چه شد؟ صفوان عرض كرد: خداوند اصلاح كرد. امام صادق عليه السلام فرمود: اى صفوان! بدان همين كارى كه تو انجام دادى و درنظر تو در ظاهر بسيار كوچك و ناچيز جلوه مىكند و وقت و نيروى بسيار كمى از تو گرفت، از هفت شوط طواف به دور خانه كعبه، بهتر و باارزشتر است. (3)
2- مردى به حضور امام صادق عليه السلام آمد و گفت: خوابى ديدهام. ديدم مثل اينكه يك آدم چوبى بر يك اسب چوبين سوار است و شمشيرش را در فضا حركت مىدهد. من از
مشاهده آن به شدّت وحشت زده شدم و از خواب پريدم. خواهش مىكنم تعبير اين خواب را بگوييد.
امام عليه السلام فرمود: حتماً تو نقشهاى دارى كه مال كسى را بربايى و از چنگش بيرون آورى. تقوا پيشه كن و از خدا بترس و اين كار زشت را نكن.
مرد گفت: بله درست است. من همسايهاى دارم كه صاحب مزرعهاى است و چون نيازمند پول آن است مىخواهد آن را بفروشد و فعلًا مشترى ديگرى غير من ندارد. من اين روزها در اين انديشهام كه از احتياج او استفاده كنم و مزرعهاش را به قيمتى بسيار كمتر از قيمت واقعى آن، از او بخرم.
3- امّ حميده، همسر امام صادق و مادر امام كاظم عليهما السلام به ابو بصير گفت: لحظات آخر عمر امام صادق عليه السلام بود، ايشان فرمودند: همه خويشاوندان مرا جمع كنيد. ما همّت كرديم و همه را در محضر امام عليه السلام حاضر كرديم. امام صادق عليه السلام وقتى همه را حاضر ديد، آخرين وصيت و سفارشش را چنين بيان كرد:
«شَفَاعَتَنَا لا تَنَالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلاة».
«شفاعت ما هرگز نصيب كسانى كه نماز را سبك مىشمارند نخواهد شد.» (1)
4- امام صادق عليه السلام مردى را ديد كه ظاهرى جذّاب و عوام فريب داشت و در نزد مردم به قدس و تقوا شُهره بود. روزى امام صادق عليه السلام او را ديد كه دو عدد نان از دكان نانوايى دزديد و به سرعت زير جامهاش مخفى كرد و بعد هم دو عدد انار از ميوهفروشى برداشت و زير لباسش پنهان كرد و به راه افتاد و وقتى به مريضِ مستمندى رسيد آن نانها و انارها را به او داد. امام صادق عليه السلام كه بسيار شگفت زده شده بود، خود را به آن مرد رساند و پرسيد: اين چه كارى بود كه انجام دادى؟!
آن مرد گفت: من دو عدد نان دزديدم پس دو خطا كردم، دو عدد انار هم دزديدم پس دو خطاى ديگر انجام دادم، مجموعاً چهار خطا شد. چون خدا مىفرمايد: «مَنْ جاء بالسيّئة فلا يُجْزى إلّامِثْلَها» پس من فقط چهار سيئه دارم. و از طرف ديگر چون خدا
1) بحار، ج 11، ص 105
مىفرمايد: مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا؛ يعنى هر حسنه، ثوابش ده حسنه است من آن چهار چيز (دو عدد نان و دو عدد انار) را به فقير دادم پس به جاى هر حسنه، ده حسنه و مجموعاً چهل حسنه دارم. و اگر آن چهار سيئه را از آن چهل حسنه كم كنيم نتيجه آن مىشود كه من 36 حسنه خالص دارم!
امام صادق عليه السلام فرمود: انّما يَتَقَبّلُ اللَّه مِنَ المُتَّقينْ. تمام كار تو سيئه بود؛ زيرا علاوه بر دزدى، مال مردم را هم بدون اجازه آنان به فقير دادى و تصرّف در مال غير بدون اذن او حرام است. حسنه در جايى است كه اصل عمل مشروع و مورد رضاى خدا و مطابق احكام الهى باشد.
امام صادق عليه السلام بعد از ذكر اين واقعه، فرمود: توجيه و تفسيرهاى جاهلانه در احكام و مسائل دينى سبب گمراهى خود و ديگران مىگردد. (1)
1) وسائلالشيعه، ج 2، ص 57.
محمّد صادق نجمى
هر زائر شيعى، از هر نقطه دنيا كه وارد مدينه منوره مىگردد، پس از زيارتِ قبر مطهر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و اقامه نماز در مسجد آن حضرت و پس از زيارت قبور پاك ائمه بقيع عليهم السلام و ساير قبور متعلق به اقوام و عشيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عازم زيارت بيتالأحزان مىشود، به اين اميد كه اگر به قبر مطهر زهراى مرضيه عليها السلام دسترسى ندارد، آن حضرت را در محل ديگرى كه به وى منتسب است زيارت كند و اگر نمىتواند كه صورت خود را به خاك قبر يگانه يادگار رسول خدا بگذارد و ضريح مقدس آن حضرت را با اشك ديده بشويد، حداقل در جايگاهى كه دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله پس از رحلت پدر بزرگوارش و در ايام آخر عمرش هر روز چند ساعت از وقت خويش را در آنجا به عبادت و گريه و ناله سپرى نمود، نماز بخواند و به ياد اشكهاى آن حضرت اشك بريزد. اما اينك نه از چنين محلى خبرى است و نه از بيتالأحزان در بقيع، اثرى.
آيا اصلًا بيتالاحزان در حقيقت وجود دارد يا يك موضوع موهوم و خيالى بوده و بجز در لسان بعضى از خطبا و گويندگان وجود خارجى نداشته است؟!
در اين مقاله برآنيم كه با مطالعات كم و ناقص خود، محل واقعى و تاريخ ساختمان بيتالاحزان را، تا آنجا كه از كتب حديث و تاريخ به دست مىآيد و گفتار كسانى را كه در
طول تاريخ و از قرن اول تا دوران تخريب، از نزديك اين بيت حزن را زيارت كرده و شاهد ساختمان آن بودهاند در اختيار خواننده ارجمند قرار دهيم تا معلوم شود كه بيتالأحزان يك واقعيت غير قابل انكار و يك حقيقت فراموش نشدنى است، اگر چه ساختمان آن ويران گرديده و درگوشه بقيع، از بيتالاحزان اثرى باقى نمانده است. منابع حديثى و تاريخىِ متقن از محدثان، مورخان، نويسندگان معروف و دانشمندان مشهور از شيعه و اهل سنت در طول تاريخ آن را تأييد و تثبيت نمودهاند كه اينك نمونههايى از روايات و اعتراف مورخان را از نظر خوانندگان مىگذرانيم.
از جمله منابع حديثى كه در آن از انگيزه به وجود آمدن بيتالاحزان سخن به ميان آمده، خصال شيخ صدوق رحمه الله است كه آن محدث بزرگ، در ضمن روايتى با اسناد از امام صادق عليه السلام نقل مىكند:
«وَ أَمّا فاطِمَةُ فَبَكَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله حَتَّى تَأَذَّى بِهَا أَهْلُ الْمَدِينَةِ فَقَالُوا لَهَا قَدْ آذَيْتِنَا بِكَثْرَةِ بُكَائِكِ وَ كَانَتْ تَخْرُجُ إِلَى الْمَقَابِرِ ...» (1)
صريحتر و روشنتر از روايت صدوق، گفتار فضه (خادمه حضرت زهرا عليها السلام) است كه مرحوم علامه مجلسى در ضمن بيان جريان مفصل شهادت حضرت زهرا از زبان فضه، چنين نقل مىكند كه:
«ثمّ انَّه بَنى لَها بَيْتاً فِي البقيع نازهاً عَنِ الْمَدِينة». (2)
امير مؤمنان عليه السلام براى فاطمه، در بقيع و در خارج مدينه، خيمهاى را بپاداشت كه آن حضرت به همراه حسنين بدانجا مىآمد و پس از گريه طولانى به خانهاش مراجعت مىنمود.
توضيح اينكه: به طوريكه در كتب لغت آمده است، «بيت» در لغت به معناى «محل و مسكن» است خواه به شكل چادر باشد يا خانهاى از خاك و گل (1)و به طورىكه در آينده نيز خواهيم ديد، اولين بيت و مسكنى كه براى فاطمه زهرا در بقيع ساخته شده، به صورت چادر و خيمه بوده است.
عدهاى از علماى بزرگ و شخصيتهاى علمى كه در تاريخ مدينه و يا درباره زيارت بقيع مطلبى نوشتهاند، از بيتالأحزان نيز سخن گفته و وجود آن را تأييد و تثبيت نمودهاند كه نظرات چند تن از آنان را به ترتيب تاريخ زندگى آنان، مىآوريم:
قديمىترين تاريخ موجود (2)در باره مدينه منوره، تاريخ المدينه، تأليف ابوزيد عمر ابن شبه النميرى (3)است. او كه يكى از شخصيّتهاى علمى و از فقها و محدثان مورد وثوق و از مورخان مورد اعتماد، نزد علما و دانشمندان اهل سنت است، در كتاب خود، آنجا كه
1) البيت: المسكن سواء كان من شعر او مدر. اقرب الموارد.
2) قديمىتر از اين كتاب، تاريخ المدينة ابن زباله است كه وى در سال 199 در قيد حيات بوده و دركتابهايى كه تا قرن دهم در تاريخ مدينه تأليف گرديده، از جمله در وفاءالوفا، از تاريخ ابن زباله مطالب فراوان نقل شده است ولى متأسفانه از اين كتاب در قرنهاى اخير خبرى نيست.
3) ابوزيد عمر بن شبه نميرى فقيه و محدث و مورخ نامى در سال 173 متولد و در سال 262 وفاتنموده است. در شرح حال ابن شبه چنين نوشتهاند: او شخصى است اديب، فقيه، مورخ، صادق و دقيق، عالم به آثار، ناقل اخبار و صاحب تأليفات بسيار و ...- ابن نديم از وى 18 كتاب معرفى مىكند. در شرح حال او به فهرست ابن نديم وفيات الاعيان، تاريخ بغداد، تهذيب الأسماء و اللغات، تذكرة الحفاظ و لسان الميزان مراجعه شود. تاريخ ابن شبه براى اولين بار در سال 1399 ه. با تحقيق فهيم محمد شلتوت در چهار جزء و 1396 صفحه در عربستان سعودى چاپ و اخيراً در قم افست گرديد. قسمت مهم جلد سوم و چهارم اين كتاب به شرح زندگانى و حوادث دوران خلافت عثمان اختصاص يافته است كه دليل هوادارى و علاقه شديد او به عثمان است.
آثار و قبور بقيع- موجودِ در زمان خودش- را معرفى مىكند، چنين مىنويسد:
«شخص موثق و مورد اعتمادى براى من نقل نمود: مسجدى كه در طرف شرقى آن به جنازه اطفال نماز خوانده مىشود، دراصل خيمهاى بوده براى زن سياهى بنام «رقيه» (1)كه به دستور حسينبن على عليه السلام در آنجا مىنشست تا از قبر فاطمه عليه السلام مراقبت كند؛ زيرا قبر فاطمه را كسى بجز همان زن نمىشناخت.» (2)
از اين گفتارِ ابن شبه كه مشهود و مسموع خود را در مورد بيتالاحزان نقل نموده است، دو مطلبِ زير بوضوح به دست مىآيد:
1- بيتالاحزان در دوران حسين بن على عليه السلام يعنى تا سال 61 هجرى، مانند حال حيات حضرت زهرا عليها السلام بصورت خيمه و چادر و محلى بوده است مشخص و معين و حسينبنعلى عليه السلام بر حفظآن عنايت واهتمام داشته؛ بهطورىكه يكىازبانوان و ارادتمندان حضرت زهرا عليها السلام را مأموريت داده است، در اين بيت و خيمه كه يادآورِ دورانِ حساس زندگى مادر بزرگوارش بوده، اقامت نموده و از آنجا حراست و نگهبانى كند و لابد براساس همينديد و اهتمام و به پيروى از روش آن حضرت، افرادى از اهل بيتِ عصمت پس از آن حضرت نيز همين روش را ادامه داده و خيمه را به ساختمان مبدّل نمودهاند.
2- بيتالاحزان پس از اين دوران و در اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم، داراى ساختمان بوده كه ابن شبه را وادار نموده است كمّ و كيف و انگيزه بوجود آمدن اين ساختمان را از افراد خبير و مطلع جويا شود و يكى از افراد مطلع و مورد وثوق نيز تا آنجا كه در اين مورد اطلاع داشته با وى در ميان گذاشته است و سابقه آنجا را كه زمانى بصورت خيمه بوده، بازگو نموده است و ليكن اين خيمه دقيقاً در چه تاريخى و به وسيله چه كسى به ساختمان تبديل شده، معلوم نيست.
1) ابن حجر عسقلانى در اصابة، ج 3، ص 305 با استناد به همين مطلب اين بانو را نيز در رديف سايرزنان، يكى از صحابه رسول خدا معرفى نموده است.
2) وأخبرني خبر ثقة قال: يقال: إنّ المسجد الّذي يصلّي جنبه شرقياً على جنائز الصبيان كان خيمة لامرئة سوداء يقال لها: رقيّة كان جعلها هناك حسين بن على [عليه السلام] تبصر قبر فاطمه [عليها السلام] و كان لايعرف قبر فاطمة رضىاللَّه عنها غيرها. تاريخ المدينه ج 1، ص 106
و اما مطلب ديگرى كه در ذيل اين گفتار آمده است كه: اقامت آن زن در ميان بيتالاحزان براى حفظ و مراقبت قبر حضرت زهرا- سلام اللَّه عليها- بوده است، تعليلى است از سوى خودِ وى و توجيهى است متناقض و غير قابل قبول؛ زيرا: اولًا خودِ ابن شبه در اين كتاب، مانند عدّه ديگر از مورخان مىگويد كه على بن ابىطالب عليه السلام پيكر مطهر حضرت زهرا عليها السلام را شبانه و در داخل منزل خود دفن نمود؛ بنابراين، مراقبت از قبر آن حضرت در بقيع مفهومى ندارد.
و ثانياً اگر قبر آن حضرت در بقيع واقع بوده و كسى بجز «رقيه» آن را نمىشناخته، باز هم مراقبت از قبرِ مجهول، معنا و مفهومى ندارد.
به هرحال با توجه به وضعيت خاص و حساس آن روز، ابهام در پاسدارى از بيتالاحزان و توجيهات مختلف در اقامت يك زن در داخل آن، مستبعد نيست.
امام ابومحمد غزالى (450- 505) كه يكى شخصيتهاى معروف و از علما و دانشمندان اهل سنت است، در ضمن بيان وظايف زائران مدينه منوره و كسانى كه به زيارت بقيع مشرف مىشوند، مىگويد: «مستحب است كه زائران، هر روز صبح، پس از زيارت قبر حضرت رسول صلى الله عليه و آله در بقيع حضور بهم رسانند و قبور پيشوايان دينى و صحابه را كه در آنجا مدفون هستند زيارت كنند». سپس مىگويد: «و مستحب است در مسجد فاطمه عليها السلام نيز نماز بخوانند»؛ «ويستحبّ أن يَخرج كلّ يوم الى البَقيع بعد السلام على رسولاللَّه ... ويصلّي في مسجد فاطمة عليها السلام». (1)
سوّمين كسى كه بيتالأحزان را از نزديك زيارت و در باره آن سخن گفته است، رحاله و جهانگرد معروف اسلامى ابوالحسين احمد بن جبير اندلسى (2)
در شرح حال ابن جبير، رجوع شود به دائرةالمعارف اسلامى، ج 3، ص 204- 207 و مقدمه رحله، چاپ لبنان والكنى و الألقاب، ج 1، ص 232
است. او كه در ماه1) احياءالعلوم، ج 1، ص 260
2) ابن جبير از علماى اندلس و در علم فقه و شعر و نويسندگى از بارزترين دانشمندان دوران خويش- و از معروفترين و قديمىترين جهانگردان اسلامى است، او رحله و سياحتنامه خود را چنين ناميده است: «تذكرة بالاخبار عن اتفاقات الأسفار» اين كتاب قبلًا در ليدن و اخيراً در بيروت چاپ شده است.
محرم سال 580 ه. ق. وارد مدينه شده و بقيع را زيارت نموده است، مىگويد: «و در كنار قبّه عباسيه، خانهاى قرار گرفته است كه به فاطمه دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله منتسب است.
مىگويند اين همان خانهايست كه فاطمه زهرا به آنجا مىآمد و در آنجا اقامت مىكرد و حزن و اندوه خود را در مرگ پدر بزرگوارش ابراز مىنمود». (1)
4- سمهودى (2)
وى در تاريخ مدينه منوره سه كتاب نوشته است كه يكى مفصل و جامعالأطراف بنام «اقتفاء الوفا باخبار دارالمصطفى» است كه در حادثه آتشسوزى مسجد نبوى در ماه رمضان سال 886 ه. از بين رفته است. دومى «وفاءالوفا باخبار دارالمصطفى» كتابى است كه به قول خودِ سمهودى، به درخواست كسى كه «طاعته غنم و مخالفته غرم» مطالب كتاب قبلى را در اين كتاب تلخيص نموده است، ولى در عين حال داراى گستردهترين و دقيقترين مطالب در تاريخ مدينه مىباشد كه در هيچ يك از منابع ديگر نمىتوان به دست آورد. اين كتاب در دو جلد و در 1435 صفحه چاپ شده است. و سوّمى «خلاصةالوفا» است و مطالب «وفاءالوفا» را در اين كتاب تلخيص نموده و اين كتاب نيز چاپ شده است. سمهودى داراى تأليفات متعدد ديگرى نيز مىباشد. وفات وى در سال 911 ه. در مدينه واقع گرديد. در شرح حال او به شذرات الذهب، اعلام زركلى، والكنى و الالقاب مراجعه شود.
844- 911چهارمين شخصيت و مورخى كه وجود بيتالأحزان را تأييد و تثبيت نموده است؛ مقتدا و پيشواى مورخان، نورالدين على بن احمد سمهودى مصرى است؛ شخصيتى كه
1) ويلي هذهالقبّة العباسيّة بيت ينسب لفاطمة بنت الرسول صلى الله عليه و آله يقال: انّه الّذي آوَتْ اليه والتزمت فيه الحزن علىموت أبيهاالمصطفى صلى الله عليه و آله، رحلهابنجبير چاپليدن، صفحه 196 وچاپ دارالكتب اللبنانى صفحه 144
2) علما و دانشمندان سمهودى را چنين معرفى نمودهاند: «الشيخ نورالدين على بن احمد سمهودىِ مصرىِ شافعى، شخصيت دانشمند و مفتى مدينه، مدرس و مورخ اين شهر، پيشوا و مقتداى مورخان. سلسله نسبش به حسن مثنى فرزند امام مجتبى عليه السلام منتهى مىشود. او به سال 844 در سمهود مصر متولد و پس از تحصيلات و حفظ نمودن قرآن و نيل به مدارج علمى، در فنون مختلف از سال 873 در مدينه منوره متوطن و از اساتيد بزرگ حرم شريف نبوى صلى الله عليه و آله گرديد.
پس از وى هيچ مورخ و نويسندهاى در باره مدينه كتابى ننوشته و هيچ گوينده و خطيبى، از تاريخ مدينه سخن نگفته، مگر اينكه به گفته او استناد جسته و از كتاب «وفاءالوفا» استمداد نموده است. او مىگويد:
«والمشهور ببيت الحزن إنّما هو الموضع المعروف بمسجد فاطمة في قبلة مشهد الحسن و العباس».
«مشهور در بيتالاحزان، همان محلى است كه به مسجد فاطمه معروف و در طرف قبله حرم (امام) حسن و (جناب) عباس واقع گرديده است.»
آنگاه مىگويد:
«وأظُنّه في موضع بيت علي بن أبيطالب الّذي كان اتّخذه بالبقيع و فيه اليوم هيأة قبور». (1)
«و به عقيده من، اين بيت الأحزان در محل همان بيت و مسكنى است كه علىبن ابىطالب عليه السلام آن را در بقيع آماده ساخت».
و اضافه مىكند كه فعلًا در ميان آن، شكل چند قبر نيز موجود است.
يكى از جهانگردانِ غربى كه به مكه و مدينه مسافرت نموده (2)و در سياحتنامه خود
1) وفاءالوفا، ج 3، ص 918
2) در طول تاريخ تعداد زيادى از جهانگردان غربى در قيافه مسلمان و در زىّ حجاج وارد مكه و مدينهگرديدهاند و اكثر آنان نيز كه از نويسندگان بودهاند، توانستهاند مشاهدات و برداشتهاى خود را به صورت كتاب و سفرنامه در اختيار ديگران قرار دهند، گرچه بعضى از اين نوشتهها و برداشتها توأم با مطالب خلاف واقع و نادرست و همراه با اغراض و تعصّب است، ولى در عين حال، مىتوان مطالب و نكات ارزشمند و پر بها نيز از آنها بدست آورد كه يكى از جهانگردان همان «ريچارد بورتون» انگليسى است كه در سال 1853 ميلادى به صورت يك مسلمان افغانى به نام «عبداللَّه» به مكه و مدينه مسافرت كرده و در تمام مراسم حج شركت و از همه اماكن و بقاع متبرّكه ديدن نموده و به همه جزئيات پرداخته است و سفرنامه خود را در دو جلد بزرگ منتشر ساخته است. موسوعة العتبات المقدسه، ج 3، ص 260
از آثار و ابنيه حجاز و از اخلاق و رسوم مسلمانان در موسم حج و از جزئيات زندگى مردم حجاز سخن گفته است؛ از جمله حرمها و گنبدها و بارگاههاى موجود در بقيع را شناسانده و با قلم خود ترسيم و تصوير نموده است، «سِر ريچارد بورتون» جهانگرد انگليسى است كه در سال 1853 ميلادى- تقريباً 139 سال قبل- بقيع را از نزديك مشاهده نموده و در باره بيتالأحزان چنين گفته است:
«در بقيع مسجد كوچكى است كه در سمت جنوبى گنبد عباس بن عبدالمطلب واقع گرديده و اين مكان را بيتالأحزان نيز مىنامند؛ زيرا فاطمه زهرا آخرين روزهاى عمر خويش را در اين محل بسر مىبرد و براى از دست دادن پدر عزيزش نوحهسرايى مىنمود.» (1)
مطالبى كه از آقاى بورتون نقل شد، دليل روشنى بر مشخص بودن ساختمان بيتالأحزان در زمان وى و اشتهار وجه تسميه و انگيزه ايجاد آن مىباشد كه يك جهانگرد انگليسى و غيرمسلمان در اندك زمان و با مختصر تماس با مسلمانان توانسته است همه اين مطالب را همانگونه كه در منابع محكم تاريخى و حديثى آمده است، دريافت و درسياحتنامه خود منعكس نمايد.
6- فرهاد ميرزا (2)1292 ه.
فرهاد ميرزا معتمدالسلطنه كه در 18 ذيقعده 1292 ه. به زيارت بقيع نائل گرديده،
1) موسوعة العتبات المقدسه، ج 3، ص 285
2) فرهاد ميرزا معتمدالسلطنه متوفاى 1305 ه. در ميان شاهزادگان قاجار، از نظر علمى داراى شخصيت بارزى است كه از وى شش جلد كتاب، در فنون مختلف به جاى مانده از جمله آنها «قمقام ذخار» در مقتل و «هداية السبيل» كه سفرنامه حجِ اوست و هر دو كتاب در موضوع خود در زبان فارسى از بهترين كتابها به شمار مىرود.
پس از بيان زيارت حرم، ائمه بقيع و نثار فاتحه بر قبور علما كه در كنار اين حرم مطهر واقع بودند، مىگويد: «از آنجا به بيتالأحزان رفتم و از آنجا به زيارت حليمه سعديه ...» (1)
تا اينجا همراه با تاريخ بيتالأحزان از بدو پيدايش آن، تا اواخر قرن سيزده (1292)، قرن به قرن حركت نموديم. اينك در قرن چهاردهم هجرى و در آستانه تخريب بيتالأحزان كه در سال 1344 ه. واقع گرديده است قرار گرفتهايم. در اين برهه محدود و مدت كمتر از نيم قرن، از ميان ميليونها زائر بيتالأحزان، تعدادى از علماى برجسته و نويسندگان را مىبينيم كه در تأليفات خود از بيتالأحزان سخن به ميان آورده و از اين بناى تاريخى و اثر فراموش نشدنى ياد نمودهاند، از جمله:
1- ابراهيم رفعت پاشا: (2)
نويسنده و اميرالحاج مصرى است كه براى آخرين بار در سال 1325 ه. بقيع را زيارت كرده و مشاهدات خود را درباره بيتالأحزان چنين نقل مىكند:
«و هناك قبة تسمّى قبة الحزن يقال: أنها في البيت الذي آوت إليه فاطمة بنت النبي صلى الله عليه و آله والتزمت الحزن فيه بعد وفات أبيها رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، و كان فىالبقيع قباب كثيرة هدمها الوهابيون». (3)
«در بقيع، گنبد ديگرى نيز وجود دارد كه «قبة الحزن» ناميده مىشود و مىگويند كه اين گنبد در بالاى همان محل ساخته شده است كه فاطمه عليها السلام پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله بدانجا مىآمده و حزن و اندوه خود را ابراز مىنموده است، سپسمىگويد دربقيع گنبدهاىزيادىبود كه وهابىها از بين بردهاند.»
1) هداية السبيل چاپ مطبوعاتى علمى تهران، ص 141.
2) ابراهيم رفعت پاشا، در سال 1318 ق. فرمانده نگهبانان محمل مصرى و در سال 1320 و 21 و 25 بهعنوان اميرالحاج از طرف خديو مصر به حج مشرف شده و خاطرات خود را به نام «مرآت الحرمين» نگارش نموده است. اين كتاب به نوبه خود يكى از كتابهاى سودمند است كه در دو جلد در مصر چاپ و در اولين سال پيروزى انقلاب اسلامى در قم افست شده است.
3) مرآت الحرمين، ج 1، ص 426.
2- حاج سيد احمد هدايتى: يكى ديگر از كسانى كه در آستانه تخريب بيتالأحزان و پنج سال قبل از اين حادثه تأسفبار، بيتالأحزان را زيارت نموده و در سفرنامه خود به نام «خاطرات مكه» منعكس كرده است، مرحوم حاج سيد احمد هدايتى يكى از سادات مكرّم و از اولاد محترم رسول اكرم صلى الله عليه و آله است كه وى ضمن بيان موارد و نقاط مختلفى كه حضرت زهرا عليها السلام را زيارت نموده است، مىگويد: «پنجم در بيتالأحزان كه قبرستان بقيع واقع است.» (1)
3- سيدشرف الدين قدس سره 1290- 1377: مرحومعلّامه، سيدعبدالحسين شرفالدين، (2)سومين كسى است كه بيتالأحزان را پنج سال قبل از تخريب، زيارت و به تناسب بحثى در كتاب خود «النص و الاجتهاد» به اين مطلب تصريح نموده است كه گفتار او را بعنوان «ختامه مسك» مىآوريم:
«... سپس على بن ابىطالب در بقيع محلى را آماده ساخت كه فاطمه زهرا براى گريه كردن، بدانجا مىآمد و بيتالأحزان ناميده مىشد و شيعيان در طول تاريخ، اين بيت را همانند مشاهد و حرمهاى مقدس زيارت مىنمودند تا اينكه در اين ايّام كه سال 1344 ه. است، ملك عبدالعزيز بر سرزمين حجاز مسلط و با دستور وى بر اساس پيروىاش از وهابيگرى، منهدم گرديد و در سال 1339 هجرى كه خداوند توفيق سفر حج و زيارتِ پيامبر و مشاهد اهل بيتش در بقيع را بر من عنايت فرمود، بيتالاحزان را زيارت كردم.»
«... و كنّا سنة 1339 تشرّفنا بزيارة هذا البيت (بيتالاحزان) ... في البقيع ...». (3)
1) خاطرات مكه- چاپخانه حيدرى تهران، ص 129.
2) علّامه بزرگوار و شخصيت مجاهد و احياگر شيعه در شام و لبنان. مرحوم سيدشرف الدين مستغنى ازتعريف و بالاتر از توصيف است كه خدمات ارزنده و ضداستعمارى و آثار ارزشمند و علمى او مانند: «النص و الاجتهاد» و «المراجعات» و دهها كتاب ديگر، شاهد مجاهدات و دليل بر عظمت شأن و علوّ مقام علمى و سعه اطلاعات وى مىباشد.
3) النص والاجتهاد، با تحقيق ابومجتبى، ص 302.
اين بود اجمالى از تاريخ بيتالأحزان و طبعاً كسانى كه داراى فراغت كافى و دسترسى به منابع بيشترى دارند، مىتوانند مطالب ارزنده و نكات جالبترى در اختيار علاقهمندان قرار دهند. و اينك مطالب گذشته را به صورت چند نكته خلاصه و نتيجهگيرى مىكنيم:
1- بيتالأحزان، از دوران حيات حضرت زهرا عليها السلام تا سال 1344 ه، محلى بوده است مشخص و معين كه شيعيان با پيروى از روش حسين بن على عليهما السلام در طول تاريخ به اين بيت اهميت خاصى قائل بوده و آنجا را همانند ساير مشاهد و حرمها زيارت و در آنجا به نماز و عبادت مىپرداختند و حتى امام غزالى اهل سنت نيز به نماز خواندن در اين محل تشويق و توصيه نموده است.
2- بيتالأحزان در زمان حسين بن على عليهما السلام داراى چادر و خيمه بوده و سپس به ساختمان مبدل گرديده است كه هنگام تخريب داراى گنبد بوده است.
3- بيتالأحزان در اصطلاح عامه، گاهى به «مسجد فاطمه» و گاهى با هر دو نام و گاهى نيز به «قبةالحزن» ناميده شده و طبعاً نويسندگان نيز از هر سه نام مصطلح، استفاده نمودهاند، ولى آنچه مسلماست بيتالأحزان هيچگاه بعنوان يك مسجد واقعى شناخته نشده و وجود چند قبر در داخل آن كه سمهودى اشاره نموده، دليل و مؤيد اين معنا است.
مؤيد ديگر اينكه: در تأليفات مدينه شناسان، مانند «اخبار مدينه» ابن نجّار، (متوفاى 643 ه. ق.) و «وفاءالوفا» ى سمهودى (متوفاى 911 ه. ق.) و «عمدةالاخبار» احمد بن عبدالحميد عباسى، (متوفاى قرن دهم ه.) كه همه مساجد موجود در داخل و خارج مدينه را معرفى نمودهاند، ازمسجدى بهنام مسجد فاطمه ذكرى به ميان نيامده است.
4- نكته مهم اينكه: بنابر مضمون روايات، بيتالأحزان در داخل بقيع بوده و همه مورخان بدون استثنا بر همين معنا تصريح و اضافه مىكنند كه در سمت جنوبى و در مجاورت حرم ائمه اهل بيت عليهم السلام قرار داشته است. بنابراين محلى كه در سالهاى اخير در
خارجِ بقيع، به نام بيتالأحزان معروف گرديده، با واقعيات تطبيق نمىكند و منابع حديثى و تاريخى آن را تأييد نمىنمايد. در ملاقاتهاى مكررى كه با آقاى عمروى (1)شيخالعلماى حجاز در سالهاى 52- 55 شمسى در مدينه منوره داشتم، به همين معنا تأكيد و محل فعلى را موضوعى بىاساس و عملى عوامانه معرفى مىنمودند.
1) آقاى شيخ محمد على عمروى شخصيت علمى و روحانى، از اهالى مدينه است كه پس از تكميلتحصيلات خود در حوزه علميه نجف به مدينه مراجعت و تربيت و سرپرستى شيعيان مدينه و اطراف آن را به عهده گرفته است.
احد يكى از كوههاى بسيار مهم و مشهور مدينه منوره است كه در پنج كيلومترى شمال شرقى اين شهر قرار دارد و مسافت آن از سطح دريا 200 متر است.
بر اساس روايات، منطقه احد داخل حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله است و اين را مىتوان يكى از فضايل مهم اين كوه دانست.
كوه احد از لحاظ رنگ، متمايل به قرمز بوده و داراى قلّههاى بزرگ و متعددى است.
در اين قلهها نقرههاى طبيعى يافت مىشود كه از هدر رفتن آبهاى جارى جلوگيرى مىكند. مؤلف كتاب «تاريخ المعالم المدينه» از قول يكى از دوستانش نقل مىكند كه بر بالاى اين كوه نقرههاى معدنى يافته و آن را به قيمت زيادى فروخته است. (1)
در وجه تسميه «احد» اقوال مختلفى است. بعضى آن را به علت استقلال از ساير
1) ياسين احمد الخيارى، احمد، تاريخ المدينة المنورة قديماً و حديثاً. تحقيق عبيداللَّه محمد امين كردى، مدينه، دارالعلم، چاپ اول، 1410 ق. ص 222
كوهها احد ناميدهاند. (1)بعضى ديگر احُد را نام اوّلين ساكن در اين كوه دانستهاند كه از «عمالقه» بوده و نام او را بر آن نهادهاند. عدهاى نيز آن را احَدْ خواندهاند كه يكى از صفات خداوند متعال است. (2)
رسول خدا به اين اسم و مسمّى عشق و محبت مىورزيد و خداوند نيز در مقابل، اين كوه را از ميان جبال متعدد، مخصوص همراهى او در بهشت قرار داد. (3)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودهاند:
«ارْبَعةُ اجْبُلٍ مِنْ جِبالِ الجَنَّة «احُد» جَبَلٌ يُحِبُّنا وَ نُحِبُّهُ، جَبَلٌ مِنْ جَبَلِ الجَنَّة، و «وَرْقان» جَبَلٌ مِنْ جِبال الْجَنَّة، وَ «لُبْنانْ» جَبَلٌ مِنْ جِبال الجَنَّة، و «طور» جَبَلٌ مِنْ جِبال الجَنَّة». (4)
«چهار كوه، از كوههاى بهشتند؛ احد كوهى است كه ما او را دوست داريم و او نيز ما را دوست مىدارد و كوهى است از كوههاى بهشت، و ورقان، لبنان و طور نيز از كوههاى بهشت هستند.»
از ابن حميد نقل شده است كه همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله به سوى تبوك رهسپار شديم تا به وادى القرى رسيديم، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «من به سرعت مىروم، هركس از شما مىخواهد همراه من بيايد و هر كس مىخواهد اندكى درنگ كند». پس همراه رسول خدا صلى الله عليه و آله خارج شديم تا به مدينه اشراف يافتيم، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
1) فيروزآبادى، همان كتاب ص 10؛ ابن كثير دمشقى، عمادالدين ابوالفداء. السيرة النبويه، تحقيقمصطفى عبدالواحد، مطبعة عيسى البابى الحلبى، قاهره، 1384 ق. ج 3، ص 18
2) محمد غالى، الدر الثمين، فى معام دار الأمين، ص 179
3) فيروزآبادى، همان كتاب ص 10 و 11
4) ميثمى، مجمع الفوائد، ج 4، ص 14. ابن شبه، همان كتاب، ج 1، ص 81؛ سمهودى، همان كتاب، ج 2، ص 108
«اين (شهر) «طابه» است و اين احد كوهى است كه او را دوست داريم و او نيز ما را دوست دارد و آن از كوههاى بهشت است.» (1)
از انس بن مالك روايت شده است رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «احد كوهى است كه ما را دوست دارد و ما نيز آنرا دوست داريم، پس اگر كنار آن آمديد از (ميوه) درختانش بخوريد، حتى اگر از تلخترين آن باشد.» (2)
ابوحمه از انس بن مالك نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه احد بر وى آشكار شد، فرمودند: «اين كوه ما را دوست دارد و ما نيز آنرا دوست داريم. بارخدايا! ابراهيم عليه السلام مكه را حرم قرار داد و من بين دو حرّه را حرم قرار مىدهم.» (3)
در روايتى ديگر آمده است: «احد، ورقان، قدس و رَضْوَى از كوههاى بهشتاند» (4)
در دامنه جنوبى كوه احد و حدود يك كيلومترى شمال شرقى مقابر شهداى احد و يكصد مترى شمال «مسجد الفسح» شكافى قرار دارد كه گويند: رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگامىكه مجروح شده بودند، به وسيله حضرت على عليه السلام در اين شكاف مخفى شدند. اين شكاف كه بصورت غارى بسيار كوچك است، حدود 3 متر ارتفاع، يك متر عرض و به اندازه قامت يك انسان خوابيده طول دارد كه يك نفر مىتواند تمام بدن خود را به راحتى در آن
1) مسلم، همان كتاب، ج 9، ص 163؛ ابن حجر عسقلانى، فتح البارى شرح صحيح البخارى، التزام. عبدالرحمن محمد، بيروت: دار احياء، چاپ دوم 1408 ق.، ج 7، ص 377؛ ميثمى، همان كتاب، ج 4، ص 13
2) جندى المكى اليمنى، ابن سعيد مفضل بن محمد. فضائل المدينة. تصحيح محمد مطيع الحافظ، غزوه بدير، دمشق: دارالفكر، چاپ اول 1405 ق. حديث يازدهم؛ ميثمى، همان كتاب، ج 4، ص 13
3) بخارى، همان كتاب، ج 6، ص 204، باب 144؛ جندي المكى، همان كتاب، حديث هشتم و نهم.
4) سمهودى، همان كتاب، ج 2، ص 108
جاى دهد و حتى پنج نفر نيز به راحتى مىتوانند در آن بنشينند.
اين شكاف تقريباً در ارتفاع پنجاه مترى از سطح زمين در دامنه كوه احد قرار دارد.
در سمتشرقى اين غار، محله كوچكى است كه مردمى در نهايت فقر در آن بسر مىبرند.
دربالاى كوهاحد، مكانمقدسى قرار داشتهكه از دير باز مورد بازديد سيّاحان و زائران بودهاست. گوينداين مكانكهبه «قبههارون» شهرتدارد، قبرهاروننبى برادر موسى است.
به روايت ابن شبه، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «موسى و هارون براى حج يا عمره حركت كردند، هنگامىكه به مدينه وارد شدند، از يهود ترسيده، در كوه احد فرود آمدند؛ در حالىكه هارون مريض بود، موسى براى برادرش در احُد قبرى حفر كرد و به او گفت:
داخل قبر شو كه تو مردهاى، پس هارون داخل شد. در اين حال بود كه، خداوند جان او را گرفت و موسى نيز بر او خاك ريخت. (1)قبه هارون بر بالاى كوه احد بصورت سنگهاى انباشته شده در ابعاد 5/ 1* 1 متر و به ارتفاع 5/ 1 متر است. دستيابى به آن بسيار سخت است؛ چرا كه در بالاترين نقطه كوه قرار دارد. البته بعضى از مردم سنگهايى به عنوان علامت در سمت راست و چپ مسير قرار دادهاند كه صعود را آسانتر مىسازد. در نزديكى اين قبه، در جنوب غربى و شمال آن، دو كتيبه به خط كوفى وجود دارد كه از بين رفته و جز نام خدا و محمد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله چيزى از آن خوانا نيست. در پايين اين كتيبهها بعدها دو تاريخ؛ يكى سال 993 ه. و به نام «محمد على جرسخانى» و ديگرى سال 1343 ه. ق. حك شده است. (2)بعضى نيز در وجود قبر هارون برادر موسى در اين مكان شك كرده و گفتهاند كه شخصى به نام هارون در اين مكان بوده و مردم پنداشتهاند برادر موسى است. (3)
در بالاى كوه احد شكافها و صخرههايى است كه در داخل آن آب باران جمع مىشود و مورد استفاده قرار مىگيرد. اين مهاريس و صخور بسيار فراوان هستند و آب باران جمع شده در داخلِ آن، بسيار گوارا و شيرين است. همانگونه كه پيشتر آمد، هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ احد مجروح شد و در شكاف مذكور در كوه احد و يا در مكان مسجد فسح به استراحت پرداخت؛ على عليه السلام از مهاريس به وسيله سپر، آب آورد و پيامبر صلى الله عليه و آله زخم خود را شستند.
در روايت ديگرى آمده است كه على عليه السلام از اين آب بر دستان فاطمه عليها السلام مىريخت و فاطمه عليها السلام زخم پدر را مىشست ولى خون بند نمىآمد، لذا قطعه حصيرى سوزانيد و بر زخم گذاشت. (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «شهدا را با همان بدن ولباس خونين در منطقه درگيرى مدفون سازيد» وسپس عموى بزرگوار خود رابه همراه برادرزادهاو عبداللَّهبنجحش يامصعببن عمير به خاك سپردند و هريك از شهدا را همراه ديگرى به تناسبهاى مختلف؛ از جمله ميزان حفظ قرآن، پيمان اخوت و ... دريك قبربافاصله اندكىازقبرحمزه مدفون ساختند. (2)
ابن شبه گويد: «در سال 43 هجرى بر قبور عمرو بن جموح و عبداللَّه بن عمرو بن حزام كه هر دو در يك قبر دفن شده بودند، سيلى وارد شد؛ لذا آنان را به مكان كنونى منتقل ساختند.»
وى همچنين گفته است: «جنازه اين دو شهيد تازه بود، گويى ديروز از دنيا رفته بودند. يكى از آن دو كه مجروح بود، دستش را بر روى زخم خود قرار داده و به اين حالت مدفون گشته بود وقتى دست او را از زخم برداشتند خون فوران زد، لذا بىدرنگ
او را به همان حال برگرداندند.» (1)
اين سيل به قبر حضرت حمزه عليه السلام نيز آسيب وارد ساخت و نزديك بود بدن مبارك ايشان نمايان شود؛ لذا جنازه حضرت حمزه و عبداللَّه بن جحش را خارج ساخته و كمى آن طرفتر، جايى كه اكنون محل قبر آنهاست مدفون ساختند. در دوران سعودى قبه و مسجد ساخته شده در دوره عثمانى بر فراز قبر حضرت حمزه عليه السلام تخريب و يك چهار ديوارى بر گِرد آن كشيده شد.
مكان كنونى قبر حضرت حمزه عليه السلام و عبداللَّه بن جحش حدود پنجاه متر جلوتر از ساير شهدا قرار دارد. هم اينك زائرانِ آن سلحشوران اسلام، از زيارت نزديك آنها محرومند و به ناچار پشت درهاى بسته خاطره آن فداكاران را پاس مىدارند. نردههاى آهنينى كه در ديواره جنوبى كار گذاشته شده، پيشتر گِرداگرد قبور ائمه بقيع بوده است كه به اين مكان منتقل ساختهاند. محل دفن شهداى احد، حدود صد مترى شمال جبلالرماة و يك كيلومترى كوه احد است.
هنگامى كه حضرت حمزه به شهادت رسيد، به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله همراه عبداللَّه ابن جحش در مكانى نزديك قبور كنونى آنان مدفون شدند. در دوران مروان خليفه اموى، اين دو قبر بر اثر سيلى دچار آسيب شد و نزديك بود بدنهاى مبارك آنها كشف شود، لذا به دستور وى جنازه حمزه و عبداللَّه را به مكان ديگرى كه محل امروزين مقبره آنها است منتقل كردند و سپس مسجدى بر فراز آن ساخته شد كه به مسجد حمزه سيدالشهدا معروف گشت. اين مسجد به مرور زمان رو به تخريب رفت.
در سال 570 هجرى مادر الناصرلدين اللَّه، خليفه عباسى، بناى محكمى به جاى آن ساخت و بر آن، گنبد و درى از آهن قرار داد. سلطان اشرف قايتباى به سال 893 آن را ترميم و چاهى در كنار آن حفر كرد. در داخل مسجد، قبر حضرت حمزه عليه السلام در ميان
1) ابن شبه، همان كتاب، ج 1، ص 130
تابوت و ضريحى بود كه با پوششى از مرقد رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را پوشانيده بودند.
در دوران عثمانى بناى اين مسجد به طور زيبايى ترميم و تجديد گرديد. (1)در دوران خلافت سعودى بنابر آنچه كه يكى از مؤلفين وابسته به حكومت، به طور علنى ذكر مىكند اين كه چون زوّار اين مسجد را مسح و لمس نموده و هدايا و نذورات مىدادند، لذا مسؤولين نيز آن را تخريب ساخته و ديوار آن را با زمين مساوى كردند. چون قبور شهدا مكشوف شد و نياز به حفظ آن بود حكومت سعودى به سال 1382 ه. ديوارى بر گرد قبور شهداى احد كشيده و آن را محصور ساخت. (2)
در اين حال مسجد زيبا و مستحكمى در سمت شرقى مزار شهداى احد و حدود 50 مترى آن به نام «مسجد حمزه» ساخته شد كه داراى يك مناره است. در عرف عام، اين مسجد به مسجد احد يا مسجد على عليه السلام نيز معروف است و شايد حضرت على عليه السلام در اين نقطه خواندهاند.
«فَسْح» به معناى گشايش در زمين است (3)پيامبر صلى الله عليه و آله پس از نبرد احد، در دامنه كوه و در يكصد مترى همان شكافى كه هنگام جراحت به وسيله على عليه السلام مخفى شده بودند، جهت اقامه نماز ظهر و عصر از صخره كوچكى بالا رفتند و به علت وضعيت نامساعد جسمى خود، نشسته به اقامه نماز پرداختند. در اين حال تعدادى از صحابه نيز براى جماعت بر صخره رفتند ليكن فضاى كافى براى همه نبود لذا خداوند بارى تعالى آيات مباركه فسح را در اين مكان نازل كرد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحْ اللَّهُ لَكُمْ وَإِذَا قِيلَ انشُزُوا فَانشُزُوا يَرْفَعْ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ. (1)
«اى اهل ايمان، هرگاه به شما گفتند كه در مجالس خود جاى را بر ديگرى باز كنيد، امر خدا را بشنويد و چنين كنيد كه خداوند بر توسعه (مكان و منزلت) شما بيافزايد و هرگاه گفتند كه از جاى خود برخيزيد نيز حكم خدا را اطاعت كنيد كه خداوند مقام اهل ايمان و دانشمندان عالم را رفيع مىگرداند و خدا هر چه كنيد آگاه است.»
و لذا به علت نزول آيات مذكور، بعدها مسجد كوچكى به مساحت دوازده متر ساخته شد كه به «مسجد فسح» يا «مسجد احد» معروف گرديد. شايان گفتن است عدهاى محل نزول آيات فسح را ايوان صفه دانستهاند.
اين مسجد در شعب جرار (2)و در سمت راست كسى كه به سوى غار و محل اختفاى پيامبر مىرود قرار داشته و حدود 5/ 1 كيلومتر با مزار شهداى احد (در شمال شرقى) فاصله دارد. در چپ آن بعدها خانههايى ساخته شد كه امروزه اين خانهها همچنان موجود و مردمى بسيار فقير در آنجا زندگى مىكنند.
در دوران عثمانى، در اين مسجد تعميراتى بعمل آمد ولى به مرور زمان رو به ويرانى نهاد. اكنون چيزى جز ديوارههاى خراب آن باقى نمانده و اطراف آن نيز حصار آهنى كشيده شده است. مخروبه مذكور كمتر مورد توجه كسى قرار مىگيرد.
در جنوب كوه احد و تقريباً 5/ 1 كيلومترى آن، كوه كوچكى به نام «جبل العينين» يا «جبل الرماة» قرار دارد. اين كوه كه به مثابه تپهاى كوچك است، همانگونه كه پيشتر گفته
شد، نقش بسيار مهم و مؤثرى به عنوان يك گذرگاه سوقالجيشى در نبرد مهم «احد» ايفا كرده بود و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز چون بخوبى نسبت به موقعيت بسيار حساس آن واقف بودند، تعداد پنجاه تن از تيراندازان خود را بر آن گماشتند. (كه بعدها در مكان استقرار اين تيراندازان، مسجدى ساخته شد كه نام مسجد جبلالرماة برخود گرفت.)
حمزه سيد الشهدا در چند مترى اين تپه مورد اصابت نيزه قرار گرفت و به شهادت رسيد. در سالهاى اخير براى توسعه ميدان اطراف تپه و ايجاد پاركينگها و ... مقدارى از تپه را صاف كردهاند كه اكنون به نظر مىرسد ارتفاع آن از پنجاه متر و طول آن از دويست متر متجاوز نباشد.
در شرق جبل الرّماة يا جبل عينين كه مكان و سنگر تيراندازان سپاه اسلام در جنگ احد بود، مسجدى ساخته شد كه اكنون جز ديوارههاى كوتاه و خشتى آن چيزى نمانده است. اينجا سنگر و يا عبادتگاه پنجاه تيرانداز به فرماندهى عبداللَّه بن جبير بوده است كه به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله بر اين مكان گماشته شدند تا به محافظت از عقبه سپاه اسلام بپردازند و دشمن را از نفوذ به پشت سپاه مسلمانان بازدارند. اين مسجد كه بعدها در مكان مذكور ساخته شد به نام مسجد جبلالرّماة معروف گرديد. در دوران عثمانى ترميم شد ولى به مرور زمان و در اثر بىتوجهى، تقريباً از بين رفت. اكنون در منتهىاليه شرقى اين تپه پايههاى مخروبهاى از خشت و گِل و ديوارهاى به بلندى يك متر كه فضايى به اندازه دوازده متر را احاطه كرده، ديده مىشود كه همان پايهها و ديوارهاى مسجد جبل الرّماة است. نگارنده بعضى از مردم بومى را مشاهده كرد كه به اين مكان توجه داشته و در آنجا نماز مىگزاردند. البته اين مكان كمتر مورد توجه كسى قرار مىگيرد.
به هنگام جنگ احد، پيامبر مجروح شد و چند دندان مبارك از فك پايينش شكست، بعدها در مكان اين واقعه تلخ، در نزديكى كوه احد، مسجد كوچكى ساخته شد كه به
قبة الثنايا معروف گرديد. اين مكان در 200 مترى شمال شرقى مقابر شهدا قرار دارد و سابقاً داراى گنبد بوده، ليكن به مرور زمان گنبد آن از بين رفته است. (1)اكنون ديوارههاى مخروبه اين مسجد كه نيمى از آن بيشتر نمانده، ديده مىشود كه به سختى قابل تشخيص و همچون سنگهاى انباشته شدهاى نمايان است.
ابن شبه روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام عزيمت به سوى احد در مسجدى در «شيخان» بيتوته كرد و ضمن اقامه نماز صبح، براى نبرد احد حركت كردند. اين محل به البدائع نيز معروف بوده است و به نقل از ابن عباس، رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين مكان نماز عصر و عشاى روز قبل از جنگ احد و نماز صبح در روز نبرد را اقامه كردند. اين مسجد بعدها به «مسجدالدرع» معروف شد؛ چون پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام بيتوته و اقامه نماز، زره خود را كه براى نبرد احد پوشيده بودند از تن درآوردند و كنارى نهادند. (2)
مسجد نيمه مخروبه «درع» اكنون در سمت چپ كسى است كه به سوى احد و مقابر شهدا مىرود و در مقابل اين مسجد، خانه معروف «شيخ حكيم درويش» در بيست مترى خيابان اصلى قرار دارد. (3)بناى مخروبه وقديمى كنونى آن از دوران عثمانى است و صحن و رواق كوچكى دارد، چاهى نيز در كنار آن بوده كه اكنون تخريب شده است.
اين مسجد در سمت شرقى «جبلالرماة» و تقريباً در دامنه اين تپه قرار داشته است.
هنگامى كه حمزه عليه السلام در كنار شرقى اين تپه با نيزه مجروح گرديد، خود را تا اين مكان كشانيد و سپس به شهادت رسيد. اين مسجد در مكان شهادت حضرت حمزه سيد الشهدا
ساخته شده و لذا به «مسجد مصرع» يعنى محل شهادت معروف گشت.
سمهودى سنگ نبشتهاى كه بر قبر حمزه عليه السلام قرار داشته را در اين مسجد ديده است. (1)مساحت مسجد المصرع 18* 18 متر و به صورت مربّع بوده است. در دوران سعودى پس از تخريب گنبد و بارگاه مقبره حضرت حمزه سيدالشهدا، اين مسجد را نيز در تعريض خيابان كنار جبلالرّماة و صاف كردن بخش شرقى آن تخريب كردند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از بازگشت از نبرد احد در همان مسيرى كه آمده بودند، به علت خستگى شديد و رنج و تبى كه از جنگ و راه طولانى عارض ايشان شده بود، در مكانى به استراحت نشستند. بعدها در دوران عثمانى در مكان استراحت و جلوس رسول خدا صلى الله عليه و آله مسجدى ساختند كه به «مسجد المستراح» معروف شد. مكان آن در سمت راست كسى است كه به سمت مقابر شهداى احد و حمزه عليه السلام مىرود و دقيقاً پس از مدرسه عمروبن جموح قرار دارد. مسجد المستراح نسبتاً كوچك و با بنايى قديمى است كه نيممتر از سطح زمين بالاتر است و تابلوى «مسجد المستراح» نيز بر آن ديده مىشود.
اين مسجد بحمداللَّه از تخريب مصون مانده است.
1) سمهودى، همان كتاب، ج 3، ص 841 تا 845
حمزه عموى پيامبر اسلام از شجاعان عرب بود. او در جنگ بدر شركت داشت و شيبه قهرمان قريش و تعداد ديگرى از آنان را از پاى در آورد. در جنگ احد نيز فداكاريهاى بسيار كرد و سرانجام توسط «وحشى» به شهادت رسيد. پس از شهادت، هند همسر ابوسفيان سينه حمزه را شكافت و جگر او را بيرون آورد و زير دندانهايش گذاشت و جنازه او را نيز مثله كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله با ديدن اين منظره بهشدت گريست و عباى خود را روى او انداخت.
حمزه را اسداللَّه، اسد رسولاللَّه و سيد الشهدا لقب دادهاند.
حنظله فرزند عامر است. پدرش از دشمنان پيامبر و از عناصر بدخواه اسلام و پايه گذار مسجد ضرار بود، ليكن حنظله مسلمانى شايسته و با فضيلت بود، شبى كه فرداى آن جنگ احد اتفاق افتاد، مراسم عروسى حنظله برگزار شد، پس از رسيدن دستور
جهاد، از پيامبر صلى الله عليه و آله يك شب اجازه گرفته، روز بعد به ميدان نبرد آمد و با رشادت كامل شمشيرى به طرف ابوسفيان رها كرد ليكن به او اصابت ننمود و سپس بر اثر نيزه دشمن از پاى در آمد و در سن حدود 24 سالگى به شهادت رسيد. پيامبر گرامى فرمود: من مشاهده كردم كه فرشتگان حنظله را غسل مىدادند و از اين رو حنظله به غسيلالملائكه معروف شد.
وى چهار پسر خود را براى دفاع از اسلام به جبهه فرستاد و با اينكه خويشاوندانش او را از شركت در جنگ منع مىكردند و پاى او نيز لنگ بود و جهاد از او برداشته شده بود، در عين حال خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و آرزوى شهادت كرد. پيامبر فرمود: خدا تو را معذور داشته است، ليكن او اصرار كرد و سرانجام پيامبر اجازه داد. موقع بيرون آمدن دعا مىكرد: «أللّهمّ ارْزُقْني الشّهادة وَ لا تَرُدَّني إلى أهلي»؛ «خدايا توفيق ده در راه تو كشته شوم و به خانهام باز نگردم.»
سر انجام وى در نبردى قهرمانانه به شهادت رسيد.
وى از اشراف زادگان مكه بود كه به پيامبر ايمان آورد. در سال دوازدهم بعثت با آن حضرت بيعت كرد و از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله به عنوان مبلّغ به مدينه اعزام شد و توانست گروه بسيارى از مردم مدينه را به اسلام دعوت كند. قد و قامتى چونان پيامبر داشت و تا لحظه شهادت در سن 42 سالگى به اسلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله وفادار بود.
او در مكه به پيامبر ايمان آورد و پس از آن به حبشه هجرت كرد، سپس به مدينه مهاجرت نمود، خواهرش زينب بنت جحش است كه به همسرى رسول خدا صلى الله عليه و آله در آمد.
وى در حالى كه بيش از چهل سال نداشت در احد به شهادت رسيد.
وى از مهاجران به حبشه و مدينه و از مجاهدان بدر و احد بود. در احد مجروح شد و او را به خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند. ليكن مداوا مؤثر واقع نشد و به شهادت رسيد.
پيامبر دستور داد جنازه او را به احد برگرداندند و در كنار ديگر شهدا دفن كردند. شمّاس هنگام شهادت 34 سال بيشتر نداشت.
7- عمر بن معاذ
8- حارث بن انس
9- عمارة بن زياد
10- سلمة بن ثابت
11- عمرو بن ثابت
12- ثابت بن وقش
13- رفاعة بن وقش
14- حُسيل بن جابر
15- صيفى بن قيظى
16- حباب بن قَيظى
17- عَباد بن سهل
18- حارث بن اوس بن معاذ
19- اياس بن اوس
20- عبيد بن التيهان
21- حبيب بن يزيد
22- يزيد بن حاطب
23- ابوسفيان بن حارث
24- انيس بن قتاده
25- ابوحية بن عمرو
26- عبداللَّه بن جبير بن النعمان، فرمانده تير اندازان در تپه رماة
27- خيثمه
28- عبداللَّه بن سليمه
29- سُبيع بن حاطب
30- عمرو بن قيس
31- قيس بن عمرو
32- ثابت بن عمرو
33- عمر بن مخله
34- مالك بن اياس
35- ابوهبيرة بن حارث
36- عمرو بن مُطرَّف
37- اوس بن ثابت (برادر حسان بن ثابت)
38- انيس بن نضير
39- قيس بن مُخلَّد
40- سُليم بن حارث
41- نعمان بن عبد عمرو
42- خارجة بن زيد
43- سعد بن ربيع
44- اوس بن ارقم
45- مالك بن سنان (پدر ابوسعيد خدرى)
46- سعيد بن سُوَيد
47- عتبة بن ربيع
48- ثعلبة بن سعد
49- ثقف بن فَروة
50- عبداللَّه بن عمرو
51- حمزه
52- نَوفَل بن عبداللَّه
53- عباس بن عُباده
54- نعمان بن مالك
55- المخذر بن دياد
56- عُبادة بن الحساس
57- خلّاد بن عمرو
58- ابو ايمن
59- سُليم بن عمرو
60- عَنتره
61- سهل بن قيس
62- ذكوان بن قيس
63- عبيد بن المعلىَ
64- مالك بن نميلَه
65- حارث بن عدىّ
66- مالك بن أوس
67- اياس بن عدى
68- عمرو بن اياس
محمّد هادى مهتدى
حمزه فرزند عبدالمطلب، عموى پيامبر گرامى اسلام بود، دو سال پيش از ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله ديده به جهان گشود. (1)
در ميان جوانان قريش، در دلاورى و بزرگوارى برجسته و در آزادانديشى، آزادمنشى و ستمستيزى سرآمد بود. (2)سلحشورى و توانِ رزمى وى همزمان با آغاز دوره جوانىاش نمودار شد.
آن آزادمرد، حتى پيش از پذيرش اسلام، از رسول خدا در برابر آزارهاى مشركان حمايت مىكرد، گرويدن وى به اسلام موجب سربلندى دين خدا شد؛ (3)زيرا پس از آن مسلمانان از انزوا بيرون آمدند و قريش با درك پشتيبانى توانا و استوارِ حمزه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از آزارهاى خود كاستند و رفتارشان با رسول خدا و مسلمانان ملايمتر شد. (4)
حمزه عليه السلام همراه ديگر مسلمانان به مدينه هجرت كرد و خدمات ارزندهاى بويژه در امور نظامى ارائه داد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به مسائل دفاعى حكومت نوبنياد خود اهتمام خاصى داشتند. ايشان با تشكيل گروههاى رزمى درصدد برآمدند امنيت مدينه را تأمين كرده، مسلمانان را براى رويارويى با دشمنان آماده سازند. بر اين اساس هفت ماه پس از هجرت، نخستين گروه گشتى- رزمى را به فرماندهى حضرت حمزه عليه السلام اعزام نمودند. گرچه اين رويارويى بدون درگيرى پايان يافت ولى نشانهاى از اقتدار سپاه اندك اسلام در برابر كاروان بزرگ مشركان بود. (1)
رسول گرامى اسلام در ربيعالأول سال دوم هجرت غزوه «ابواء» را تدارك ديد (2)و در جمادىالأولى غزوه «ذاتالعشيره» را به قصد تعقيب كاروان قريش سازماندهى كرد.
در اين دو غزوه نيز پرچمدار سپاه اسلام، حضرت حمزه بود. (3)
آن رزمنده نستوه در جنگ بدر حضورى درخشنده داشت. اين نبرد با امدادهاى الهى و دلاورىهاى بىمانند اميرمؤمنان على عليه السلام و سلحشورى حمزه، با پيروزى قاطع سپاه اسلام به پايان رسيد. در اين پيكار تنى چند از سران كفر به دست تواناى حمزه به هلاكت رسيدند يا به اسارت درآمدند. طعيمةبن عدى و ابوقيسبن فاكه از جمله اين كشتهشدگان بودند؛ (4)و «اسودبنعامر» به دست حمزه به اسارت درآمد. (5)
حمزةبنعبدالمطلب درغزوه «بنىقينقاع» پرچمدار سپاه اسلام بود. يهوديان بنىقينقاع نخستين گروه يهود بودند كه بااسلام اعلام جنگ نمودند، سپاه اسلام قلعه آنها را محاصره كرد. آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله آنان را از مدينه تبعيد نمود و اموالشان را مصادره كرد. (6)
يك سال پس از جنگ بدر، غزوه احد با هدف مقابله با مشركانى كه براى انتقامگيرى از مسلمانان و جبران شكست بدر به سمت مدينه آمده بودند آغاز گرديد.
حمزه و برخى ديگر از مسلمانان سلحشور، معتقد به جنگ برونشهرى بودند، حمزه به رسول خدا عرض كرد:
«سوگند به آن كه قرآن را بر تو فرستاد امروز دست به غذا نخواهم برد، مگر آنكه بيرون مدينه با شمشير خود بر دشمن بتازم!» (1)
حضرت حمزه از معدود قهرمانانى بود كه در جنگ، نشان بر خود مىنهاد و بدين وسيله خود را به دوست و دشمن معرفى مىكرد. (2)او نمونهاى از شجاعت و دليرى در ميدان نبرد بود. خود را به اعماق صفوف دشمن مىزد و با دشمن درگير مىشد. از قدرت بازوى برجستهاى بهرهمند بود. در احد با دو شمشير پيش رسول خدا مىجنگيد و مىگفت: «من شير خدا هستم!» (3)
در احد، به هنگام تهاجم دشمن، وفادار و ثابتقدم از رسول خدا دفاع مىكرد و توانست سى مشرك جنگجو را به هلاكت برساند. يكى از مشركان به نام «وحشى»، زير درختى در كمين آن سردار دلاور نشسته بود، حمزه او را ديد و آهنگ او كرد. يكى از دشمنان راه را بر او بست، حمزه به او حمله كرد و وى را به قتل رساند. سپس با شتاب به سوى وحشى خيز برداشت ولى پايش در گِل لغزيد و به زمين افتاد. در اين هنگام وحشى زوبين به سويش انداخت ... (4)و بدين ترتيب آن بزرگوار پس از عمرى جهاد در راه خدا و
يارى پيامبر گرامى، به ملكوت اعلى پيوست و آن سردار رشيد، شهيد شاهد بارگاه الهى شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله در منزلت او فرمود:
«سالار شهيدان در روز قيامت نزد خداوند حمزه است». (1)
مزار آن سردار شهيد و ديگر شهيدان احد همواره زيارتگاه عاشقان و عارفان الهى و الهامبخش جهاد و شهادت به مبارزان بوده است.
حضرت حمزه (2)
در بين خويشاوندان نزديك پيامبر، حمزه و جعفر از جايگاه بسيار ويژهاى برخوردارند. پيامبر به حمزه علاقه زيادى داشت واز او بهبزرگى ياد مىكرد، در شهادت او بسيار متأثر شد، و گريه كرد و همواره افراد را به زيارت قبر او ترغيب مىنمود.
روز به ميانه نزديك شده، حمزه با تير و كمان از شكار برگشته، به عادت هميشگىِ خود، قبل از اين كه به خانه رود و يا با كسى حرفى بزند، قصد دارد براى طواف وارد مسجدالحرام شود.
او هميشه پس از طواف سرى به جمع قريش، در اطراف مسجد مىزند و با آنها خوش و بِش مىكند.
كنيز يكى از بزرگان قريش كه بر بالاى كوه صفا خانه دارد. به او گفت:
هان! يا اباعُماره (3)، اىكاش لحظاتى پيش، اينجا بودى و مىديدى ابا الحكم، (4)با پسر برادرت چه كرد؟!
و كنيز ادامه داد:
پيامبر از اينجا مىگذشت كه ابوجهل او را آزار داد و به باد ناسزا گرفت، حرفهاى
1) مستدرك حاكم، ج 3، ص 199
2) حمزة بن عبدالمطلب عموى گرانقدر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است كه دو سال قبل از پيامبر به دنيا آمده و برادر رضاعى اوست. قبل از اين كه پيامبر رابراى شيردادن به «حليمه» بسپرند، زنى به نام «ثويبه» او را براى مدت بسيار كمى شير داده. حمزه هم قبلًا از او شير نوشيده است.
3) حمزه داراى دو فرزند پسر بود به نامهاى: عُماره ويعلى، كه كنيه حمزه با نام اين دو پسر ذكر شده.
4) ابا الحكم كنيه ابوجهل است.
زشتى به او گفت كه اگر تو بودى، هرگز تحمل شنيدنش را نداشتى؛ اما پسر برادرت پاسخى نداد و به سوى خانهاش رهسپار شد.
حمزه با شنيدن اين ماجرا سخت برآشفت. خون در رگهايش جوشيدن گرفت، رنگ چهرهاش تغيير كرد و يكسره به سوى ابوجهل شتافت.
داخل مسجد شد.
ابوجهل در ميان جمعى از افراد قبيلهاش، كنار خانه كعبه نشسته بود.
حمزه خود را بالاى سر ابوجهل رساند و كمان تيراندازى خود را بالا برد و محكم بر فرق او كوفت.
سر ابوجهل شكافت و خون جارى شد.
ياران ابوجهل فرياد زدند:
حمزه! تو را چه شده؟ چرا چنين مىكنى؟! نكند تو هم به دين پسر برادرت در آمدهاى؟!
و حمزه پاسخ داد:
آرى، شهادت مىدهم كه او رسول خداست و آنچه مىگويد حق است. به خدا سوگند، هرگز از يارى او دست برنخواهم داشت.
ابوجهل كه خود مىدانست چه اشتباه بزرگى مرتكب شده، پيشى جست و گفت:
او را رها كنيد، به خدا سوگند من به پسر برادرش حرف زشتى زدهام. (1)
همگى با شنيدن اين سخن، واخورده به گوشهاى خزيدند.
*** تا آن روز هيچكس بهطور علنى اظهار اسلام و طرفدارى از دين محمد صلى الله عليه و آله را از حمزه نديده بود.
آنهافهميدند كهكار مبارزه باپيامبر به اين آسانى نيست؛ زيرا از امروز سرآمد شجاعان وبهترين نام آور قريش، ياور و پشتيبان اوست، لذا آزار و اذيت آنها رو به كاستى گذاشت.
1) شرح اين ماجرا با اختلاف بسيار كمى در مضمون، در كليه مصادر تاريخى آمده. نگاه كنيد به اسدالغابه فى معرفة الصحابه، چاپ دارالشعب ج 2، ص 51 و 52
حمزه در دين خود فردى ثابت قدم شد و همواره در كنار پيامبر از چهرههاى درخشان و به يادماندنى اسلام گرديد.
او با پيامبر به مدينه هجرت كرد. با ورود به مدينه، ابتدا در اولين مأموريت نظامى شركت جست و به فرماندهى گروه منصوب گرديد.
مأموريت اين گروه كه تعدادشان به سى نفر مىرسيد و همگى از مهاجرين بودند (1)حركت به سوى «سيفالبحر» (2)و خبرگيرى از كاروان تجارى قريش و فعل و انفعالات دشمن در آن نواحى بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله پرچم سفيدى را به دست حمزه داد و آنها را روانه مأموريت كرد.
حمزه با گروه، عازم منطقه شدند و با كاروان قريش كه به سرپرستى ابوجهل و با همراهى سيصد نفر بود مُواجه شدند. هر دو گروه صف كشيده آماده نبرد شدند.
در اين ميان يكى از بزرگان قريش به نام «مجدى بن عمرو الجُهَنى»- كه با هر دو گروه دوستى داشت- واسطه شد و به قدرى بين دو گروه رفت و آمد كرد كه از شروع جنگ جلوگيرى نمود و با ميانجيگرى او، دو گروه بدون خونريزى از هم جدا شدند. (3)
هنوز مدت زيادى از اين واقعه نگذشته بود كه براى دومين بار، حمزه در كنار پيامبر در جنگى به نام غزوه «ابواء» يا «ودّان» (4)شركت جست.
1) در كتب تاريخ و مغازى در مورد تركيب افراد اين گروه اختلاف است. برخى مهاجرين و انصار را باهم ذكر كرده و برخى معتقدند كه فقط از مهاجرين بودند، زيرا پيامبر با انصار پيمان دفاع در خارج از شهر را نداشت، تا فرا رسيدن جنگ بدر. كه در جنگ بدر انصار باميل و رغبت خود در جنگ شركت جستند و پيامبر هم شخصاً نظر آنها را خواست. كه شرح آن در كتب تاريخى مفصلًا ذكر شده؛ نگاه كنيد به مغازى واقدى ج 1، ص 48 و 49
2) سيف البحر نام محلى است در نزديكى ساحل بحر احمر، در مسير كاروان تجارى مكه به شام. شرحالمواهب اللدنيه، ج 1، ص 452
3) همان مدرك.
4) ابواء نام محلى است بين مكه و مدينه، فاصله آن با جحفه از طرف مدينه 23 ميل است. معجم البلدان ج 1، ص 79
اين بار هم، پيامبر صلى الله عليه و آله با شصت تن از مهاجرين مدينه براى خبرگيرى از نيروهاى قريش، عازم محلى به نام أَبواء شدند، پرچم نبرد به دست حمزه بود. پيامبر مدت پانزده شب در محل فوق اقامت گزيد. در اين غزوه قرار داد مصالحهاى بين نيروى اسلام و طايفه «بنى ضمره» منعقد شد كه اين گروه متعهد شدند:
عزم نبرد با مسلمين را نداشته باشند.
به كسانى كه قصد جنگ با مسلمانان را دارند نيرو ندهند.
ديگران را وادار به جنگ با مسلمانان نكنند. (1)
و اين واقعه هم بدون در گيرى و خونريزى پايان يافت.
در پايان سال دوم هجرى، به پيامبر خبر رسيد كه كاروان بزرگ تجارى قريش، به سركردگى ابوسفيان از شام برگشته، قصد مكه را دارد. پيامبر فرصت را مناسب ديد و مردم را براى نبرد با كفار دعوت نمود.
نيروهاى اسلام، مركّب از سيصد و سيزده نفر (2)از مهاجرين و انصار آماده شدند.
پيامبر ابن ام مكتوم را براى نماز و ابولبابه انصارى را براى اداره شهر در مدينه گذاشت. و با نيروهاى اسلام عازم منطقه نبرد شد. (3)
دوسپاه در كنار چاههاى آب، در منطقه «بدر» (4)بين مكه و مدينه با هم به مصاف پرداختند.
در اين نبرد كفار درسى فراموش نشدنى گرفتند و با اين كه از نظر تعداد نفرات
1) المواهب اللدنيه، قسطلانى، ج 1، ص 338- 336
2) در كتب تاريخ و حديث، تعداد مسلمانان در جنگ بدر مختلف ذكر شده؛ مرحوم مجلسى در كتاببحار ج 19، ص 206 تعداد آنها را سيصد و سيزده تن ذكر نموده به تعداد اصحاب طالوت. زرقانى هم به نقل از ابن عباس و ابن اسحاق همين تعداد را ذكر مىكند؛ نگاه كنيد به: شرح المواهب اللدنية، ج 1، ص 473
3) المواهب اللدنيه، قسطلانى، ج 1، ص 349
4) بدر، نام محل مشهورى است بين مكه و مدينه كه فاصله آن تا مدينه از طريق مكه 28 فرسخ است. معجم مااستعجم، ج 1 و 2، ص 231.
جنگى و تجهيزات نظامى بر مسلمانان فزونى داشتند، شكست بزرگى را محتمل شدند.
پيشاپيش لشكريان اسلام على عليه السلام حمزه و عبيدةبن حارث به نبرد برخاستند و سه تن از بزرگان قريش به نامهاى: شيبه، عُتبه، و وليدبن عتبه، به دستشان به درك واصل شدند. اين نبرد با پيروزى و سرافرازى سپاه اسلام پايان پذيرفت و كفار شكست خورده، در كمال ذلت به مكه باز گشتند.
در سال سوم هجرى، كفار مكه براى انتقامجويى و تلافى كشتههاى خود در جنگ بدر، با همه قوا به عزم نبرد با مسلمانان، عازم مدينه شدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله شوراى نظامى تشكيل داد، پير مردها ومنافقين به سركردگى «عبداللَّهبن ابَى» نظرشان اين بود كه در داخل شهر با كفار بجنگند، مردها در بيرون خانهها و زنها و بچهها از بالاى بام خانهها با پرتاب سنگ.
اما حمزه و تعدادى از بزرگان مهاجرين و انصار و جوانان، رأيشان اين بود كه در بيرون شهر با دشمن رو برو شوند؛ زيرا دشمن جنگِ در داخل شهر را حمل بر ترس و بُزدلى خواهد نمود و جرأت او بيشتر خواهد شد.
تعدادى از مهاجرين و انصار بخصوص كسانى كه موفق به شركت در جنگ بدر نشده بودند، در اين زمينه مطالبى گفتند.
حمزه خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت:
به خدايى كه قرآن را بر تو نازل كرده، امروز چيزى نخواهم خورد تا با شمشيرم در بيرون شهر با كفار بجنگم. (1)
پيامبر صلى الله عليه و آله چون رأى بزرگان از مهاجرين و انصار مثل حمزه و سعدبن عباده و جوانان را اينچنين ديد، خوشحال شد، خود لباس رزم پوشيد و ابن ام مكتوم را براى اقامه نماز جاى خود گذاشت و پس از اقامه نماز عصر، عازم منطقه نبرد شد.
كفارِ تا دندان مسلح، گذشته از تجهيزات نظامى فراوان، اين بار براى تحريك احساسات، زنان را هم وارد ميدان كرده بودند كه با دف زدن و هلهله كردن، مردان را
1) به همين خاطر در كتاب مغازى آمده كه حمزه روز جمعه و شنبه، تا زمان شهادت و در حال نبرد، روزه بود. نگاه كنيد به مغازى واقدى، ج 1، ص 211 و انساب الاشراف، ج 1، ص 322
تشويق به مبارزه كنند.
تعداد نيروهاى اسلام هزار نفر بود كه با تحريك «عبداللَّهبن ابىّ» سيصد نفرشان از بين راه برگشتند و تنها هفتصد نفر در كنار پيامبر باقى ماندند. با صد زره (1)و يك اسب.
اماسپاه كفر، مركب از سه هزار نفر، دويست اسب، هفتصد زره، و سه هزار شتربود. (2)
پيامبر صلى الله عليه و آله در بين راه، در محلى به نام «شيخين» بين مدينه و احُد شب را سپرى كرد و سحرگاهان به سوى احد حركت نمود و نماز صبح را در احد بجاى آورد. (3)
با بالا آمدن روز، دو سپاه آماده نبرد شدند. پيامبر پشت لشكر را به كوه احد (4)و روى آن رابه مدينه قرارداد وسپاه كفرپشت بهمدينهوروىدر روى سپاه اسلام، آماده نبرد شدند.
تپهاى به نام «عَيْنَين» سمت چپ لشكر اسلام بود كه پيامبر پنجاه نفر تيرانداز را به سرگردگى «عبداللَّه بن جُبَير» بر فراز آن قرار داد و فرمود: چه پيروز شويم و چه شكست بخوريم، هرگز مكان خود را ترك نكنيد.
نبرد شديدى بين دو سپاه در گرفت. با رشادت و پايمردى حضرت على عليه السلام پرچمداران قريش يكى پس از ديگرى كشته شدند.
حمزه رجز مىخواند و چون شير به قلب سپاه دشمن حمله مىكرد و با ضربههاى محكم، آنها را به زمين مىافكند.
«هند» همسر ابوسفيان در انتقام كشته شدن پدرش «عُتبه» كه در جنگ بدر به دست حمزه كشته شده بود، با غلام «جبيربن مطعم» كه او هم عمويش را در جنگ بدر از دست داده بود، قرار گذاشته بود كه اگر حمزه را بكشد او را آزاد خواهد كرد.
«وحشى» غلام جبير كه مردى حبشى بود با اين كه در جنگيدن مشهور بود اما چون مىديد قدرت مبارزه رو در روى با حمزه را ندارد، با نيزه خود در پشت سنگى مخفى شد
و در انتظار فرصت مناسب نشست.
در گرما گرم نبرد ناگهان حَمزه، در اثر لغزشى به پشت بر زمين افتاد و زره از روى شكم او كنار رفت و سفيدى بدنش نمايان شد، «وحشى» فرصت را مناسب ديد و محكم نيزه خود را به طرف او پرتاب نمود؛ اصابت نيزه به طورى بود كه از آن طرف بدن حمزه بيرون آمد.
حمزه سعى كرد با همين حال به طرف وحشى حمله كند، اما شدت ضربه بقدرى بود كه توان او را بُريد.
و سر انجام حمزه، پس از اين كه يك تنه، سى و يك نفر از سپاه كفر رابه درك واصل كرده بود، (1)با دهان روزه به شهادت رسيد.
آنها وقتى از به شهادت رسيدن حمزه با خبر شدند، به جنايت فجيع ديگرى هم دست زدند؛ براى تشفى خود در انتقام گيرى از سپاه اسلام، بدن او را مثله كردند و «هند» همسر ابوسفيان، جگر او را به دندان گرفت، اما نتوانست بخورد.
پيامبر با شنيدن خبر قتل حمزه، بسيار متأثر شد، پيكر او را رو به قبله گذاشت و سخت بر او گريست. (2)اولين شهيدى كه بر او نماز گزارد، حمزه بود و پس از او هر شهيد ديگرى را كه آوردند، همراه با جنازه حمزه بر او نماز گزارد و بدين ترتيب، هفتاد بار بر بدن حمزه نماز خوانده شد.
همه شهداى احد با خون خود و بدون غسل و كفن دفن شدند، بجز حمزه كه در پارچهاى پشمى كه قد او را نمىپوشاند دفن شد و پيامبر گياهى خوشبو را در بالاى سر و پايين پاى او قرار داد. (3)
براىدفن، هردوشهيد راباهمدريكقبر مىگذاشتند، حمزه، كه ازسوى رسولخدا صلى الله عليه و آله «سيدالشهدا» لقب گرفت، با فرزند خواهرش «عبداللَّه بن جَحْش» دفن شدند.
هنگامى كه سپاه اسلام وارد مدينه شد، از همه خانهها صداى ناله و شيون در سوگ
شهيدان بلند بود و پيامبر وقتى ديد بر همه كشتهها مىگريند. اما كسى نيست كه براى حمزه عزادارى كند، ميل باطنى خود را با اين جمله مشهور: «لكن حَمْزَةَ لا بَواكِىَ لَهُ» بيان نمود؛ انصار با شنيدن اين سخن، به زنهاى خود گفتند: قبل از گريه براى شهداى خود، براى حمزه نوحه سرايى كنند و آنها اينچنين كردند.
واقدى (متوفاى 207 هجرى) مىنويسد: اين رسم هنوز در مدينه هست كه مردم در سوگ عزيزانشان، اول بر حمزه گريه مىكنند. (1)
پيامبر در زمان حيات خودشان همواره از حمزه به بزرگى ياد مىكردند، و ديگران را به زيارت قبر او و ساير شهدا ترغيب مىنمودند. (2)
حضرت فاطمه عليها السلام هم بعد از رحلت پدر بزرگوارشان، هفتهاى دوبار به زيارت قبر عمويش حمزه مىشتافت و بر او مىگريست. (3)
وجود حمزه در كنار پيامبر، در مكه و مدينه يكى از مهمترين عوامل تثبيت و تقويت حكومت اسلامى بود، تا جايى كه پس از رحلت پيامبر و بعد از ماجراى سقيفه، حضرت على عليه السلام فرياد حسرتش در فقدان حمزه بلند است، كه:
«واحَمْزَتاه و لاحَمْزَةَ لِىَ الْيَوم». (4)
و حضرت اين سخن را زمانى بر زبان دارد، كه امثال عقيل و عباس زنده بودند.
امروز، براى ميليونها مسلمان مشتاق كه از سراسر جهان به زيارت حرم شريف نبوى در مدينه مشرف مىشوند؛ پس از زيارت قبر مطهر پيامبر و ائمه بقيع، زيارت قبور شهدا در احد و در رأس آنان زيارت حمزه از بهترين توفيقات است؛ زيرا همانطور كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«اگر كسى مرا زيارت كند و به زيارت عمويم حمزه نشتابد، بر من جفا كرده.» (5)
جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن جدّه على بن الحسين، عن أبيه، عن علىبن أَبِىطالِب عليه السلام قالَ: «أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله كَفَّنَ حَمْزَةَ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فِي نَمِرَةٍ سَوْدَاءَ». (1)
«حضرت حمزه روز قيامت بر ناقه «غضباء» رسول خدا سوار مىشود.» (2)
«حمزه و جعفر عليهما السلام شاهدان انبيا در زمينه ابلاغ قيام الهى محسوب مىشوند.» (3)
«حمزه و جعفر عليهما السلام در روز قيامت، در دو سوى اميرمؤمنان عليه السلام و فاطمه عليها السلام پشت سر آن بزرگوار و امام حسن و امام حسين عليهما السلام در ميان آندو خواهند بود.» (4)
«يُدْفَعُ يَوْم القِيامَة إلى علىٍّ لواء الحمد، و إلى حمزةَ لواءَ التكبير، و إلى جعفر لواءَ التسبيح». (5)
[در روز رستاخير به دست على عليه السلام پرچم محمد صلى الله عليه و آله و به حضرت حمزه پرچم تكبير و به جعفر بن ابىطالب پرچم تسبيح داده خواهد شد.]
1- سيدالشهدا، 2- اسداللَّه و اسد رسوله، 3- ناصر ديناللَّه.
*** «پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به زيارت قبر حمزه و شهيدان احد توجه خاص داشت.» (6)
حضرت فاطمه عليها السلام به زيارت قبر حمزه سيدالشهدا مىرفت.
محمود بن لبيد گفته است: وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت، فاطمه عليها السلام به زيارت
قبر شهداى احد مىآمد و سر قبر حمزه گريه مىكرد. يكروز به زيارت قبر حمزه رفتم، ديدم فاطمه مشغول گريه است. لختى او را مهلت دادم تا آرام گرفت، جلو رفتم و سلام كردم و گفتم: يا سيدةالنسوان قَدْ واللَّه قُطِّعَتْ أنياطُ قلبي مِنْ بُكائِك، فَقالَتْ: يا أبا عمرو يَحِقُّ لي البُكاءُ فَلَقَدْ اصِبْتُ بخير الآباء رسولاللَّه، واشَوْقاه إلى رَسولاللَّه صلى الله عليه و آله، سپس اين شعر را خواند:
إذا ماتَ يَوْماً مَيّتٌ قَلّ ذكره وَ ذكر أبي مذ مات واللَّه أكثر
فخرالمحققين فرزند علامه حلّى در رساله «الفخريه في معرفة النّيّه» در اواخر كتاب حج فرموده است: مستحب است زيارت حمزه و همچنين ديگر شهيدانِ احد.
چون از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود: «مَنْ زَارَنِي وَ لَمْ يَزُرْ عَمِّي حَمْزَةَ فَقَدْ جَفَانِي».
حضرت حمزه چهار سال از پيامبر گرامى بزرگتر بود و برادر رضاعى آن حضرت نيز محسوب مىشد.» (1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قبل از شهادت حمزه، دست در گردن وى افكند و روز احد ميان دو چشم حمزه را بوسيد.» (2)
«ما مِنْ يَوْمٍ اشَدُّ عَلى رَسُولاللَّه صلى الله عليه و آله مِنْ يَوْم احد قُتِلَ فيه عَمُّهُ حَمزَةُ»؛ «هيچ روزى بر رسول خدا صلى الله عليه و آله از روز احد كه عمويش حمزه شهيد شد، دشوارتر نبود.» (3)
در كتاب شريف كافى آمده است:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله صَلَّى عَلَى حَمْزَةَ وَ كَفَّنَهُ لِأَنَّهُ كَانَ قَدْ جُرِّدَ».
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر حمزه نمازگزارد و چون حمزه برهنه شده بود، او را كفن كرد.» (4)
در بصائرالدرجات آمده است:
عَنْ أبي جعفر عليه السلام قال: عَلَى قَائِمَةِ الْعَرْشِ مَكْتُوبٌ حَمْزَةُ أَسَدُ اللَّهِ وَ أَسَدُ رَسُولِهِ وَ سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ». (1)
امام باقر عليه السلام در حديثى در ضمن اينكه خاندان نبوت را ياد كرده مىفرمايد:
«وَمِنْهُم الملك الأزهر، و الأَسَدُ الباسِل حمزة بن عبدالمطلّب». (2)
در كنز جوامعالفوائد، امام كاظم عليه السلام از پدرش و از امام باقر عليه السلام نقل كرده است كه:
آيه شريفه في بُيُوتٍ أذِنَ اللَّه أنْ تُرْفَعَ (3)
بيوت آلمحمّد عليه السلام، بيت على و فاطمه و حسن و حسين و حمزه و جعفر است. و آيه أفَمَنْ وَعَدْناهُ وَعْداً حَسَناً فَهُوَ لاقِيَه (4)
درباره على و حمزه نازل شده است. و آيه افَمَنْ شَرَح اللَّه صَدْرَه لِلإسلام فَهُوَ عَلى نورٍ مِنْ رَبِّهِ (5)
نيز درباره حمزه و على عليهما السلام است. (6)
روز قيامت، على عليه السلام نيزهاى كه حمزه بدان با دشمنان خدا در دنيا مىجنگيد، به دست وى مىدهد و مىگويد: اى عموى رسول خدا صلى الله عليه و آله جهنم را از دوستانت با نيزه دور كن.
در كتاب مناقب ابن شهر آشوب، در فضيلت حمزه و جعفر در قيامت، احاديثى آمده است.