ghaemiyeh.com
سرشناسه:شهرستانی، علی، ۱۳۳۷ -
عنوان قراردادی:وضوءالنبی: البحثالتاریخی... .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:وضوی پیامبر صلیالله علیه و آله: بحث تاریخی: تاریخ اختلاف مسلمانان در وضو، و اسباب و انگیزههای آن/ نویسنده سیدعلی شهرستانی؛ مترجم سیدهادی حسینی.
مشخصات نشر:تهران: دلیل ما، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:۶۳۸ ص.
فروست:سلسله پژوهشهایی درباره وضو؛ ۱.
شابک:۱۹۰۰۰۰ ریال:978-964-397-791-7
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه:ص.[۶۰۷]-۶۳۸؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:وضو -- تاریخ
موضوع:فقه تطبیقی
شناسه افزوده:حسینی، سیدهادی، ۱۳۴۳ - ، مترجم
رده بندی کنگره:BP۱۸۵/۵/ش۹و۶۳۰۴۱ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۵۲
شماره کتابشناسی ملی:۲۷۲۳۷۴۲
وضوی پیامبر صلیالله علیه و آله
وارسی روایات صحابه در وصف وضوی پیامبر صلیالله علیه و آله
مرویات عثمان بن عفان
اثر
سید علی شهرستانی
ترجمه
سید هادی حسینی
جلد دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم··· 9
درآمد··· 11
مقدّمه··· 15
تعبّد و مُتعبِّدان··· 23
اجتهاد و مجتهدان··· 28
مجتهدان در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 35
مجتهدان بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 40
عثمان و اجتهاد··· 45
عثمان و وضو··· 47
مخالفانِ عثمان··· 56
چه کسی اختلاف در وضو را آغازید ؟··· 59
عثمان و بدعت در وضو··· 71
چرا وضویی نو ؟··· 78
امام علی علیهالسلام و وضو··· 82
وضو در دوره امویان··· 87
وضو در دوره عبّاسیان··· 97
منصور و وضو··· 99
مهدی و وضو··· 102
رشید و وضو··· 105
سخن پایانی··· 111
واکاوی رویکرد روایی در وصفِ وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله··· 119
بخش اوّل : واکاوی روایات صحابه در وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از نظر سند
و دلالت و نسبت··· 121
وارسی روایات عثمان بن عفّان از نظر سند و دلالت و نسبت··· 135
روایات وضوی غَسْلی··· 139
وارسی سندی··· 165
1 - وارسی سندی روایات حُمران از عثمان··· 167
شرح حال حُمران (راوی وضوی عثمان)··· 210
تاریخ یهود در عراق··· 215
مدارس دینی عراق قبل از اسلام··· 229
ارتباط عرب با امپراطور روم و فارس··· 235
فتح عراق و سقوط مناذره··· 243
عین التَّمر··· 245
مهمترین ملحقات و توابع عین التمر··· 247
1 . شفاثا··· 247
2 . نقیره··· 247
3 . غزه··· 247
4 . حصن اُخیضر··· 248
فتح عین التمر··· 249
سقوط حصن··· 252
اسیران فتح عین التمر و شمار آنها··· 261
حُمران بن اَبان کیست ؟··· 304
نام حُمران و نام پدر او چیست ؟··· 313
حُمران عرب است یا عجم ؟··· 315
ادلّه عرب بودن حُمران و نقض آنها··· 321
یهودی بودن حُمران··· 334
نصرانی بودن حُمران··· 338
حُمران و افشای اَسرار خلافت··· 345
حُمران و افشای راز جانشینی سعد بن اَبی وقّاص بر کوفه··· 349
حُمران و ازدواج در عدّه··· 351
حُمران و عامر بن عبد قَیْس زاهد··· 352
رشوه ولید به حُمران··· 356
ضرب سکّه به نام حُمران··· 358
چکیده··· 361
2 - وارسی سندی روایات غیر حُمران از عثمان··· 372
وارسی دلالت روایات وضوی غَسلی··· 405
مناقشه دلالی··· 407
مرحله انتقالی··· 432
نسبت خبر به او··· 457
زُهری کیست ؟··· 468
دیگر راویان وضوی عثمانی و جاهای تمرکز آنان··· 494
مقایسه میان تبعید حُمران یهودی و تبعید دیگران··· 494
عثمانی بودن بصره··· 504
واسط··· 508
بصره و موالی··· 513
موالی و شعوبیّه··· 519
موالی و اهل بیت علیهمالسلام··· 525
قریشیان··· 538
تطبیق بحثهای پیشین··· 543
قریشیها··· 559
موالیان قریشیها··· 566
موالیان غیر قریشی و ایرانی··· 576
بعضی از شگفتیهای راویان وضوی عثمانی··· 593
خدشهدار بودنِ راویانِ وضوی عثمانی··· 610
نگرش سازش : سازگار ساختن اَخباری که اهل سنّت در شستن پا و سر روایت کردهاند با اَخباری که از پیامبر در مَسح این دو عضو هست··· 620
سخن پایانی··· 680
منابع و مآخذ··· 681
به مردانِ علم و تحقیق و دانش پژوهانِ شریعت ؛
به همه کسانی که در هر جای این کره خاکی در پی حقیقت و شیفته علماند ؛
به آنان که از بندهای تعصّب رهیدهاند و دوست دارند تاریخ تشریع و ملابسات آن را با تحلیل و واقعنگری بکاوند ؛
به برادرانم ، علمای الأزهر ، زیتونه ، قرویّین ، قاریونس ، مکّه ، دانشگاه مدینه ، اُم دُرمان و دیگر دانشگاههای اسلامی ؛
به زنان مسلمانِ بیدار و آگاه در هر کجا که هستند ؛
به کسانی که شناخت تاریخ اسلام را دوست دارند و میخواهند سببِ اختلافِ مسلمانان (و شعبه شعبه شدن آنها به مذهبها و فرقهها) را دریابند ؛
این پژوهش را در راستای پیشرفتِ حرکتِ مبارک علمی ، تقدیم میدارم .
وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از موضوعات مهمّی است که باید در قالب «تشریع و ملابسات احکام در میان مسلمانان» به وارسی آن پرداخت .
به دلیلِ تناقضگوییهای فراوانِ در آن و بدان خاطر که نخستین الگوی طرح ما (بررسی مقایسهای فقه اسلامی) از اوّلین باب فقه باشد ، بحث در این زمینه را از چهار جنبه بررسی کردهایم :
1 . رویکرد تاریخی
در این قسمت ، به اختلاف مسلمانان در وضو از عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله تا آخر دوران
عبّاسی اوّل ، پرداختیم ، زمان اختلاف را مشخص ساختیم ، به مسائل پشت پرده آن رهنمون شدیم و به امور جدیدی که در عصرهای متأخّر از سوی خلفای با آن همراه گشت ، اشاره کردیم .
این بحث ، به منزله مقدّمهای برای پژوهش در این راستا بود ، و بارها به صورت خلاصه و کامل چاپ شد و به زبانهای گوناگون ترجمه گردید .
2 . رویکرد روایی
در این عرصه ، اختلاف نقلهای بعض از صحابه را با روایات اهل بیت علیهمالسلام
و با بعض دیگر از صحابه ، در وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر اساس معیارهای
رجالی و درایهای شیعه و سنّی میآوریم . بعضی از مبانی اختلاف و اَسبابی را که در صحیح دانستن این نقل یا آن روایت ، دنبال کردهایم ، روشن ساختهایم و آنچه را از صحابه یا اهل بیت روایت شده است نپذیرفتهایم مگر اینکه با سیره عمومی و مبانی فقهی و اقوال دیگرشان سازگار باشد و اصطلاح «نسبة الخبر إلیه» (نسبت خبر به شخص) را بر آن گذاردهایم .
و این بحث جدیدی است و بجاست در فروع اختلافی به کار رود ؛ چراکه پشت پرده مسئله و ریشههای اختلاف را مینمایاند .
3 . رویکرد قرآنی و لغوی
در این ناحیه ، همه وجوهی را که اهل سنّت در قرائت جرّ « وأرجُلَکم » آوردهاند ، ذکر کردیم و پاسخ گفتیم .
نیز ادّعاهای اهل سنّت را در قرائت آیه وضو بیان کردهایم و آنچه را برای اثبات شستن پاها - در وضو - گفته شده و ممکن است به ذهن آید ، آوردهایم و پاسخ دادهایم .
در پایان به چگونگی استدلال اهل سنّت به قرائتِ شاذّ رفع « وأرجُلَکم » برای اثبات شستن پاها اشاره داریم و جواب آن را باز گفتهایم .
در فصل پایانی بحث قرآنی ، همه آنچه را اهل سنّت پیرامون قاعده «جرّ به جوار» (جرّ کلمه از باب جرّ لفظ کناری آن) گفتهاند و به آن برای اثبات شستن پاها استدلال کردهاند (و اینکه « وأرجُلَکم » از باب مجاوره با « بِرُؤُوسِکُمْ » مجرور است و مفاد آن شستن پاهاست) آوردهایم و پاسخ دادهایم .
خوش داشتم در آغاز پژوهش در این زمینه ، به سبب جمع قرآن از سوی
عثمان اشاره کنم و اینکه آیا جمع او در اختلاف فقهی میان مسلمانان اثر گذارد یا نه ؟ نیز به دلایل تقویت کنندهای که بعدها از آن برای استوار سازی وضوی عثمان ، استفاده شد ؛ مانند این سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله :
ویلٌ لأعْقاب (أو للعراقیب) مِنَ النّار ؛ وای بر پاشنهها از آتش .
أَسْبِغوا الوضوء ؛ وضو را به طور کامل و تمام به جای آورید .
أَتِمّوا الوُضوءَ ؛ وضوی کامل و تمام بگیرید .
و دیگر بحثها که با قرآن و زبان عرب ، مرتبطاند ، لیکن گستردگی بحث اجازه نداد همه این آرزوها را تحقّق بخشیم ، به پژوهشی در مسئله جمع قرآن در کتابی جداگانه ، بسنده کردیم و دیگر بحثها را برای وقت دیگر وا نهادیم .
4 . رویکرد تأسیسی (فقهی و اصولی)
این بخش ، واکاوی مهمترین مسائل وضو و احکام آن (بدون پرداختن به بیان چگونگی وضوی پیامبر) از دید فقهای مذاهب اسلامی و نگرشهای اصولیشان میباشد و استدلالهایی را که در اسباب و موجبات وضو و نواقض آن آوردهاند .
در این زمینه ، به دلایل فقهی و اصولی آنها اشاره میکنیم و نقل اقوال را بیطرفانه میآوریم و دیدگاه خود را با ادلّه و شواهد تقویت میکنیم .
این بحث - اگر به انجام رسد - وسیعتر و شاملتر از سخنانی است که فقهای پیشین ما در کتابهای استنباطی فقه اختلافی آوردهاند . امیدواریم به خواست خدای متعال بر این کار توفیق یابیم .
اکنون پس از چاپ رویکرد تاریخی «وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله» با خوانندگان گرامی همراه میشویم تا بحث را از جنبه دیگری پی گیریم و آن رویکرد روایی در مسئله وضوست که در یک مقدّمه و دو بخش سامان یافته است :
بخش اوّل : وارسی روایات صحابه در وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از نظر سند و دلالت و نسبت .
بخش دوّم : وارسی روایات اهل بیت در وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از نظر سند
و دلالت و نسبت .
مقدّمه
پیش از پرداختن به رویکرد روایی مسئله وضو و وارسی روایاتی که حاکی وصف وضوی پیامبرند ، بجاست سیمایی از جامعه اسلامی را هنگام ظهور پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیاوریم و مسائل پشت پردهای را بنمایانیم که زمینه را برای اختلاف در احکام شرعی (از جمله وضوی پیامبر) آماده ساخت .
در کتاب «منع تدوین حدیث» بعضی از علل و اسباب و ملابساتی(1)
شاید ترکیب فارسی «زد وبند» (که به معنای ساخت و پاخت و سازش پنهانی دو یا چند تن برای پیش بردن کاری یا به دست آوردن چیزی است) ترجمه مناسبی برای واژه «ملابسات» باشد .
مقصود از «ملابسات تشریع» یا «ملابسات احکام» ، همه انگیزهها و تصرفات و فضاسازیهایی است که به شیوهها و ترفندهای گوناگون ، در حیطه شریعت صورت گرفت و به تغییر بسیاری از احکام و فروع فقهی انجامید و بدعتهایی در دین پدید آورد و سیمایی از شریعت را نمایاند که در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله سابقه نداشت (م) .
را روشن ساختیم که به تقسیم مسلمانان به دو گروه فکری - بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله - انجامید وهر کدام از آنها روش و مبنای خود را داشتند .
بعضی از صحابه به لزوم گرفتن احکام از قرآن و سنّت فرا میخواندند و رأی و اجتهاد را در قبال آن برنمیتافتند .
1) . واژه «مُلابِسات» جمع مُلابَسَة از ماده «لَبْس» به معنای خلط نا آشکار چیزی به چیز دیگر و مشتبه ساختن آن است ، برخی آن را به «شرایط ، اوضاع و احوال» معنا کردهاند .
بعضی دیگر به مشروع بودن نظر اشخاص قائل بودند و قول آنان را در برابر نص (قرآن و سنّت) درست میدانستند ؛ چراکه بر این باور بودند که آنان ملاکات احکام و روح تشریع را دریافتهاند .
گروه نخست ، راه طاعت و امتثال همه احکام صادر از خدا و پیامبر را در پیش گرفتند . اینان به خود و دیگران اجازه نمیدادند که در احکام شرعی ، به آرای شخصی و اجتهادات بر ناگرفته از قرآن و سنّت ، عمل کنند .
گروه دوّم - مجتهدان در برابر نص - کسانی بودند که در محضر پیامبر صلیاللهعلیهوآله به رأی فتوا میدادند و با وجود نص ، در پی مصلحت برمیآمدند .
اینان گرچه به رسالت پیامبر اعتقاد داشتند ، لیکن آن قداست و مکانتی را که خدا به پیامبر ارزانی داشت ، نمیپذیرفتند و در مواقع بسیاری با پیامبر صلیاللهعلیهوآله چنان رفتار میکردند که گویا آن حضرت یک انسان ناکامل است . خطا و صواب میکند و لعن و ناسزا میگوید ، سپس برای نفرین شدهها آمرزش میخواهد .(1)
حدیث 15329 .
این تقسیم فکری میان صحابه ، از اسبابی است که اختلاف مسلمانان را در احکام شرعی - بعد از پیامبر - رقم زد .
این تقسیم در بر دارنده علل دیگری است که در لابلای بحث - به خواست خدا - به آن میپردازیم .
آری ، داعیانِ اجتهاد در راستای مشروع بودن این اختلاف به حدیث
1) . صحیح مسلم 4 : 2008 ؛ مسند احمد 2 : 316 و449 ، حدیث 8184 و9801 و جلد 3 ، ص400 ،
پیامبر
صلیاللهعلیهوآله استدلال کردهاند که فرمود : اِخْتلافُ أُمّتی رَحْمَة ؛(1)
در «فیض القدیر 1 : 274» آمده است : سُبکی میگوید : این حدیث ، میان محدّثان معروف نمیباشد . برای این روایت بر سند صحیح یا ضعیف یا موضوعی دست نیافتم .. .
حافظ عراقی میگوید : سند این روایت ضعیف است .
اختلاف امّتم مایه رحمت است .لیکن آیا به راستی «اختلاف امّت ، مایه رحمت است» به معنایی که آنان تفسیر میکنند ؟ یا این حدیث معنای دیگری دارد ؟
اگر این معنا درست باشد ، دو روایت زیر را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله چگونه تفسیر
کنیم ؟!
لاَ تَخْتَلفوا فَتَهْلِکُوا ؛(2)اختلاف نکنید [ وگرنه ] هلاک میشوید .
سَتَفْرُقُ أُمّتی إلی نَیِّف وَسَبعینَ فِرْقَةً ؛ فِرْقَةٌ ناجِیَةٌ والباقی فی النَّار ؛(3)أُمّتم هفتاد و اندی فرقه خواهند شد ؛ یک فرقه نجات مییابد و دیگران در دوزخاند .
با آنکه کتاب دینی مسلمانان یکی است و یک پیامبر دارند ، چرا بدین اندازه میانشان اختلاف است ؟
یکی «دستْباز» و دیگری «دستْبسته» نماز میخواند ، یکی پاها را در نماز به هم میچسباند و دیگری پاها را از هم باز میکند ، یکی پاها را در وضو میشوید و دیگری مَسْح میکشد ، یکی بَسْمَلَه را به جَهْر میگوید و دیگری به اِخفات ، یکی پس از حمد «آمین» بر زبان میآورد و دیگری نه .
عجیب این است که همه اینان اقوال و افعالشان را - با وجود این ناسازگاری آشکار - به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت میدهند !
آیا همه اینها را پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت و انجام داد و هر دو نقل از آن حضرت ، درست است ؟ یا همه این نقلها (چنان که اهل سنّت قائلاند) صحیحاند ؟!
یا در همه این حالتها ، فعل پیامبر صلیاللهعلیهوآله واحد بود ؟
اگر فعل پیامبر واحد بود ، این اختلاف (که گاه دفع و انکار آن دشوار است) از کجا پدید آمد ؟
آیا در شریعت خدا وظیفه داریم بر یک رأی بمانیم یا به اختلاف امر شدهایم ؟
اختلاف نقل از یک صحابی را به چه چیزی میتوان تفسیر کرد ؟(1)
چرا دو نگرش در شریعت پدید آمد ؟ یکی به تعدّد فرا میخواند و دیگری به وحدت ؟
اگر متعدّد بودن (چند دستگی) مطلوب شارع بود ، چرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرقه ناجیه امّت را به یکی از 73 فرقه منحصر ساخت و بقیه را دوزخی شمرد ؟
آیا بر اساس تفسیر پیشین از اختلاف ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله نباید همه را اهل نجات به شمار میآورد و یکی را دوزخی میدانست ؟!
بلکه مجالی برای اینکه حتّی یک فرقه در آتش باشد ، باقی نمیماند .
و اگر یکپارچگی مطلوب شارع بود ، چرا متعدّد بودن را صحیح دانست و ملتزم شد ؟
آیا اینکه گفتهاند «اختلاف امّت به همین اعتبار رحمت است» درست است ؟
در این صورت ، تأکید خدای سبحان بر وحدت کلمه ، برای چیست ؟
1) . در مقدّمه جلد سوّم ، این مطلب را روشن خواهیم ساخت .
و اگر تفرقه مطلوب شارع بود ، معنای این سخن خدای متعال چیست که
میفرماید :
« وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً » ؛(1)اگر این قرآن از نزد غیر خدا بود ، در آن اختلاف فراوانی مییافتند .
و نیز اینکه :
« وَأَنَّ هذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَن سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصَّاکُم بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ » ؛(2)این [ تعالیم و احکام ] راه مستقیم من است آن را بپیمایید و از راهها[ی دیگر ] پیروی نکنید که شما را از راه خدا پراکنده میسازد . خدا
شما را به اینها سفارش میکند بدان امید که پرهیزکار شوید .
قائل شدن به متعدّد بودن یا ایمان به وحدت ، به عواملی برمیگردد که منجر شد مسلمانان پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله چند دسته شوند که مهمترین آنها تقسیم مسلمانان به دو گروه اصلی است :
1 . مکتب تعبّد محض = یکپارچگی در پرتو پیروی از نص [ متن محوری ]
2 . مکتب اجتهاد و رأی = چند دستگی در پرتو پیروی از رأی [ رأی محوری ]
در کتاب «منع تدوین حدیث» و «تاریخ حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله» درباره این دو مکتب ، به تفصیل سخن گفتهایم و ریشههای اجتهاد و رأی را نزد عرب قبل از اسلام روشن ساختهایم ؛ اینکه درباره رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چه تصوّری داشتند و چگونه با آن حضرت همچون یک شخص عادی برخورد میکردند که خطاب و
صواب میکند و در هنگام خشم چیزی را میگوید که در حالت خرسندی آن را بر زبان نمیآورد .
بالاتر از این ، بر اساس فهم بعضی از آنان ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فقط پادشاهی بود که جنگید و پیروز شد و تعالیم او ، مقرّراتیاند که از نزد خود صادر کرد و خدای سبحان چیزی را در این زمینه نازل نفرمود .
اسلام برای آنکه امّت را متحد سازد ، شهادت «أن لا إلهَ إلاّ اللّه» (خدایی جز خدای یکتا نسیت) و شهادت «وَأَنّ محمّداً رَسولُ اللّه» (و محمّد رسول خداست) را آورد .
شهادت اوّل ، به قصد اجتماع عرب (و از آنجا همه جهان) بر یک اعتقاد بود ؛ یکتایی معبود و ترک پرستش خدایان و بتهای موجود نزد آنان .
شهادت دوّم ، پایان دادن به رهبران متعدّد و درگیریهای قبیلهای و گرد آمدن پیرامون یک رهبر را در نظر داشت و آن [ شخص یگانه ] پیامبر انسانیّت بود .
یعنی اسلام خواست از نظر اعتقادی آنان را یکدست سازد و همه ، خدای متعال را بپرستند و تنها محمّد صلیاللهعلیهوآله را به عنوان رهبر روحی و سیاسی واجتماعی بپذیرند ؛ زیرا وحدت فکری و رهبری ، از اموری است که اُمّت را قوی میسازد و شأن آنان را بالا میبرد (بر خلاف متعدّد بودن ، که به تفرقه و اختلاف میانجامد) .
اکنون - به طور فشرده - پیرامون تعبّد و متعبّدان و اجتهاد و مجتهدان و نقش هر کدام از این دو در وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله سخنانی را میآوریم .
قرآن و سنّت ، متعدّد بودن (چند دستگی) را تشریع نکردند ، بلکه آمدند تا این اعتقاد جاهلی را (که بر حُبّ ذات و طمع در ریاست مبتنی بود) بشکنند و نابود سازند .
خدای سبحان در قرآن بارها و با الفاظ مختلف بر وجوب پیروی از پیامبر اُمّی ، تأکید میورزد :
« مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ » ؛(1)هرکه از پیامبر فرمان بَرَد ، از خدا اطاعت کرده است .
« وَمَن یُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیَخْشَ اللَّهَ وَیَتَّقْهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ » ؛(2)هرکس از خدا و پیامبرش اطاعت کند و از خدا بترسد و بیم داشته باشد [ راه درستی را میپیماید ] و ایناناند که بَرَندهاند .
« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَلاَ تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ » ؛(3)ای کسانی که ایمان آوردید ، از خدا اطاعت کنید و پیامبر را فرمان برید ، و اعمالتان را باطل نسازید .
« إِنَّمَا کَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِینَ إِذَا دُعُوا إِلَی اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ أَن یَقُولُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » ؛(4)سخن مؤمنان هنگامی که سوی پیامبر
دعوت شوند تا میانشان حکم کند ، این است که : «شنیدیم و فرمان بردیم» و ایناناند که رستگارند .
« وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُّبِیناً » ؛(1)هیچ مرد و زن مؤمنی را نسزد که آن گاه که خدا و رسولش در امری حکم کند ، برای خویش حقّ اختیار قائل شود ؛ و هرکس خدا و رسول او را عصیان ورزد ، در گمراهی آشکار است .
و دیگر آیاتی که به پیروی و طاعت پیامبر صلیاللهعلیهوآله امر میکند و بیشتر آنها با طاعت خدای متعال مقرون است و این بدان معناست که امر پیامبر صلیاللهعلیهوآله همان امر خداست .
در عظمتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اینکه آن حضرت جز از جانب خدا سخن نمیگوید ، همین بس که خدای متعال میفرماید :
« وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحَی » ؛(2)پیامبر از روی هوای نفس سخن نمیگوید ، آنچه بر زبان میرود جز وحیی که به او میشود ، نیست .
« إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَی أَمْرٍ جَامِعٍ لَّمْ یَذْهَبُوا حَتَّی یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ » ؛(3)همانا مؤمنان - تنها - کسانیاند که به خدا و رسولش ایمان آورند و هنگامی که برای کاری همگانی نزدش باشند ، بیاجازه او بیرون نروند [ ای پیامبر ] آنان که از تو ا جازه میگیرند ، همان کسانیاند که به خدا و رسول او ایمان [ راستین ] دارند .
در سنّت گرامی پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز بارها به وجوب پیروی اَقوال و اَفعال پیامبر (بر وجه تعبّد و التزام مطلق) امر شده است .
در حدیث اَریکه آمده است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود :
یُوشِکُ الرَّجُلُ مُتّکِئاً عَلَی أَریکَتِه ، یُحَدِّثُ بِحَدیثٍ مِنْ حَدیثی ، فَیَقُول :
بَیْنَنا وَبَیْنَکُم کتابُ اللّه ، فَما وَجَدْنا فیه مِن حلالٍ اسْتَحْلَلناه ، وما وَجَدْنا
فیه من حَرامٍ ، حَرَّمناهُ .
ألا وَإنَّ ما حَرَّمَ رسولُ اللّه ، مثلُ ما حَرَّمَ اللّهُ ؛(1)
نزدیک است که شخصی بر تخت تکیه زند ، حدیثی از من را بر زبان آورد ، سپس گوید :
میان ما و شما کتاب خدا هست ! هر حلالی را که در آن یافتیم ، حلال میدانیم و هر حرامی را که در آن یافتیم ، حرام میشماریم .
بدانید که آنچه را رسول خدا حرام ساخت ، مانند همان حرامهایی است که خدا حرام فرمود .
و دیگر احادیثی که در سنّت هست .
افزون بر این ، احادیثی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسیده است که متعبّدان به اقوال و اَفعال و تقریرهای پیامبر صلیاللهعلیهوآله را میستاید ، مانند این سخن که فرمود :
یا مَعْشر قُریش ، لَتَنْتَهُنّ أو لَیَبْعَثنّ علیکم مَن یَضْرِبُ رِقابَکُم بالسَّیْف
عَلَی الدّین ، قد امْتَحَنَ اللّهُ قَلْبَهُ للإیمان !
1) . مسند احمد 4 : 132 ؛ سنن ابن ماجَه 1 : 6 ، حدیث 12 ؛ سنن ابی داود 4 : 200 ، حدیث 2604 ؛ مستدرک حاکم 1 : 108 ؛ سنن بیهقی 9 : 331 .
قالوا : مَنْ هُو یا رسولَ اللّه ؟
وقال أبوبکر : مَن هُو یا رسول اللّه ؟
وقال عُمَر : مَنْ هُو یا رسول اللّه ؟
قال : هو خاصِفُ النَّعل !
وکان قد أَعْطَی علیّاً نَعْلَه یَخْصِفُها ؛(1)
ای گروه قریش [ از مخالفتها ] دست بردارید یا خدا بر شما کسی را برانگیزد که ایمان قلبیاش را آزمود ، در راه دین گردنتان را میزند !
پرسیدند : ای رسول خدا ، او کیست ؟
ابوبکر گفت : او چه کسی است ای رسول خدا ؟
عُمَر پرسید : ای رسول خدا ، او کیست ؟
پیامبر
صلیاللهعلیهوآله فرمود : او پینهدوز کفش است !
آن حضرت کفش خویش را به علی داده بود تا پینه کند .
و درباره عمّار یاسر فرمود :
إنّ عمّاراً ملِئَ إیماناً إلی مُشاشه ؛(2)
عمّار سراپا آکنده از ایمان است .
و نیز فرمود :
مَن عادی عَمّاراً عاداه اللّهُ ، ومَن أَبْغَضَ عمّاراً أَبْغَضَهُ اللّهُ ؛(3)
هرکه با عمّار دشمنی ورزد ، خدا با او درمیافتد ؛ و هرکه با عمّار کینه توزد ، خدا از او نفرت دارد .
و آن گاه که حَنْظَلَه ندای پیامبر را در جنگ اُحُد لبّیک گفت و در صبح دم شبِ زِفاف ، با حالت جنابت ، روانه جنگ شد و شهید گشت ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله دربارهاش فرمود :
همرزمتان را فرشتگان غسل میدهند ، ماجرا را از همسرش بپرسید !
همسر حنظله گفت : آن گاه که آوای جنگ را شنید ، با اینکه جُنُب بود سوی آن شتافت .
پیامبر
صلیاللهعلیهوآله فرمود : به همین جهت است که ملائکه او را غسل میدهند .(1)
1) . الإصابة 1 : 361 .
جریانِ تعبّد ، همان مسیر صحیحی است که خدا برای بندگانِ مؤمنش خواست که به خدا و رسولش ایمان آورند و در پی پیامبر راه بپیمایند و اَوامرِ او را گردن نهند و به امر و نهیِ پیامبر تن دهند ، و از سرِ طاعت و امتثال ، مطیع آن حضرت باشند نه اینکه آرای شخصیشان را اعمال کنند یا تحت تأثیر آرای موروثی قرار گیرند .
تاریخ از وجود صحابهای خبر میدهد که به خود اجازه میدادند پیامبر را تخطئه کنند و در برابر اَقوال و اَفعالِ او بایستند ، واین رفتاری تازه نبود ؛ چراکه
قرآن و سنّت ، این پدیده را به عنوان یک سنّتِ تاریخی در ادیان گذشته ، مطرح میسازد .
در آیینهای سابق ، مردم به پیامبران ایمان میآوردند ، در میانِ آنان همانگونه که تکذیبکنندگان بودند ، مؤمنان ویژه و مقرّب و حواریان نیز وجود داشتند ؛ و در این میان ، دستهای یافت میشدند که با وجود ایمان به انبیا به اختلاف افتادند و آنچه را انبیا آوردند به درستی درنیافتند یا فهمیدند امّا [ آن را با خواستههای
نفسانی خود تفسیر کردند و درآمیختند و به خطا رفتند ] .
قرآن مجید ، وجود صحابهای را مینمایاند که مسلمان شدند و به خدا و رسول [ در ظاهر ] ایمان آوردند ، لیکن تا حدّ زیادی تعبّدناپذیر باقی ماندند و قداستِ پیامبر و دائره وجوب اِطاعت او را درک نمیکردند ؛ زیرا گاه مانند کمترین مردمان با او برخورد داشتند ، با آن حضرت مخالفت میورزیدند و بر او اعتراض میکردند و صداشان را بر سرِ آن حضرت بالا میبردند و ...
قرآن کریم ، بسیاری از این حالات نامسئولانه را روشن میسازد و به عِلاج آنها میپردازد ، خدای سبحان میفرماید :
« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُکُمْ وَأَنتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ » ؛(1)
ای کسانی که ایمان آوردید ، صداهاتان را بلندتر از صدای پیامبر مکنید و با او درشتگویی نکنید - آن گونه که بعضتان با بعضِ دیگر به درشتی سخن میگویید - مبادا که ناآگاهانه اعمالتان تباه شود .
این آیه ، صراحت دارد بر اینکه مخاطبان مؤمنانی بودند که شهادتین را بر زبان میآوردند و اهل زنا یا قتل یا دیگر گناهان نبودند ، بلکه با صدای بلند ، پیامبر را صدا میزدند به گونهای که آشکار میساخت آنان به آنچه شأن نبوّت اقتضا دارد ، پایبند نیستند و پیامبر را یک شخص عادی - مانند خودشان - میشمارند . بنابراین ، نیازی نمیدیدند که به سخنِ پیامبر متعبّد باشند . همین امر
باعث شد که خدا آنان را به اِحباط (از بین رفتن) اعمالشان تهدید کند .
مانند این سخن خدای متعال :
« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الأَرْضِ » ؛(2)
ای کسانی که ایمان آوردید ، چرا هنگامی که به شما گویند برای جهاد در راه خدا بکوچید ، به زمین [ خانه و اموالتان ] میچسبید ؟!
« إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ » ؛(1)
کسانی که خدا و رسولش را میآزارند ، خدا آنها را لعن میکند .
« أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَی ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ
وَیَتَنَاجَوْنَ بِالإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِیَةِ الرَّسُولِ » ؛(2)
آیا ندیدی کسانی را که از نجوا نهی شدند و سپس مرتکب آن شدند ؟! به گناه و عدوان و معصیتِ پیامبر ، با هم نجوا میکنند !
شیخ طبرسی درباره این آیه که : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَرسُولِهِ »(3)نقل میکند که ابن جِنّی تصریح دارد معنای آن چنین است :
این گونه نباشید که خود گزیدهتان را انجام دهید و آنچه را خدا و رسولش امر میکند واگذارید ، معنای قرائت مشهور همین است ؛ یعنی امری را بر امرِ خدا مقدّم ندارید .(4)
و آیاتِ دیگری که به طور تردیدناپذیر اشاره یا تصریح به وجود این گروه در جامعه صدر اسلام دارد . هرگاه این آیات و اسباب نزولِ آنها ملاحظه شود ، میتوان دریافت که این گروه ، اندک نبودند و این خطّمشی از نظر کمّی و کیفی حوزه گستردهای از تفکّر مسلمانان را در بر میگرفت .
و این دلالتها - تنها - به قرآن منحصر نیست ، بلکه سنّت قولی و عملی پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز وجودِ این خطّ مشی را مینمایاند و با شدّت تمام ، به انتقاد از آن
میپردازد و آن را مردود میشمارد ؛ چراکه عمل و اجتهاد این گروه ، به سخن پیامبر محدود نماند ، بلکه بر آن شد تا آن را به قرآن بکشاند .
از این روست که پیامبر صلیاللهعلیهوآله خطاب به بعضی از اصحاب میفرماید :
مالکم تَضْرِبُون کتابَ اللّه بعضَهُ ببعض ؟ بهذا هَلَکَ مَن کان قبلکم ؛(1)
چهتان شده که بعضی از کتاب خدا را به بعضِ دیگر میزنید ؟ کسانِ پیش از شما به همین شیوه ، هلاک شدند .
و در حدیث دیگر ، میفرماید :
أَیُتَلَعَّبُ بکتاب اللّه وأنا بین أظهُرِکم ؛(2)
آیا در حالی که من میانتان هستم ، کتاب خدا بازیچه میشود ؟!
نیز آن حضرت صلیاللهعلیهوآله فرمود :
أبهذا أُمِرتم ؟ أبهذا عُنیتُم ؟ إنّما هَلَکَ الّذین مِنْ قَبْلکم بِأَشباه هذا (ضَرَبوا کتابَ اللّه بَعْضَه ببعض) أَمَرَکُم اللّه بأمرٍ فَاتَّبِعوه ، وَنَهاکم عن شیء فَانْتَهُوا ؛(3)
آیا به این امر شدید ؟ آیا این را از شما خواستند ؟ کسان پیش از شما با نظایر این چیزها از میان رفتند (بعضی از کتاب خدا را به بعض دیگر زدند) هرچه را خدا فرمان داد ، بپیروید و از هرچه نهی کرد باز ایستید .
و در روایت دیگر ، میفرماید :
أبهذا أُمِرْتم ولهذا خُلِقتم أن تَضْرِبوا کتابَ اللّه بعضاً ببعض ؟! اُنْظُرُوا
ما أُمِرتُم به فَاتَّبِعُوه ، وما نُهِیْتُم عنه فَانْتَهُوا ؛(1)
در «سنن نسائی 6 : 142 ، حدیث 3401» به اسناد از محمود بن لَبید آمده است که گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آگاه شد که مردی در یک مجلس سه بار زنش را طلاق داده است ، خشمناک برخاست وگفت : آیا در حالی که من در میانتان هستم با کتاب خدا بازی میشود ؟! تا اینکه مردی بلند شد و گفت : ای رسول خدا ، آیا او را به قتل نرسانم ؟!
آیا به این امر شدید و برای این خلق شدید که بعضی از کتاب خدا را به بعض دیگر بزنید ؟! نیک بنگرید به چه امر شدید ، آن را بپیروید و از چه نهی شدید تا به آن دست نیازید .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اصحابش را در تعامل با قرآن و حدیث ، از این مزاحمتها و ناسازگاریهای نفرتآور برحذر میداشت ؛ چراکه ایمان به خدا و رسول اقتضا میکرد آنان به آنچه خدا میگوید و پیامبر فرمان میدهد ، تسلیم باشند . عدم تسلیم در برابرِ قدسیتِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله و گفتهها و کارهای آن حضرت ، با ایمان مطلق به خدا و رسول ، برخورد داشت .
خدا از عواقب این نوع اندیشه ، مؤمنان را بیم میدهد و خبر میدهد که این کار ، به فتنه میانجامد .
در تفسیر این سخنِ خدای متعال که : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ »(2)(ای ایمان آورندگان ، خدا و رسول را اجابت کنید) تا آنجا که میفرماید : « وَاتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنکُمْ خَاصَّةً »(3)(از فتنهای بترسید که تنها به ستمگرانِ شما اصابت نمیکند) از زُبیر بن عَوّام رسیده است که گفت :
ما زمانیاین آیه را میخواندیم وگمان نمیکردیم که روزی خودمان مصداق آن باشیم ! امّا به یک باره دیدیم که مقصود از آن ما هستیم !(1)
سُدِّی میگوید :
این آیه در خصوصِ اهل بدر فرود آمد [ ولی ] روز جنگ جَمَل
گریبانگیر آنها شد .
شایان ذکر است که اینان همان کساناند که از نوشتنِ حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله بازداشتند و قرآنها را سوزاندند و قائل شدند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله اَحَدی را پس از خود جانشین نساخت و این امر را به مسلمانان وانهاد ، و آن حضرت قرآن را گرد نیاورد ونمیدانست که پیامبر مُرسل است تا اینکه وَرَقة بن نَوْفَل به او خبر داد و..
از آنجا که پیدایش این فکر در جامعه تازه مسلمان ، امری سازگار با تاریخ و اِخبار قرآن از سنّتهای امّتهای گذشته بود ، شارع مقدّس به موازنه میان دو گروه دست یازید و فرقه حق و جریان صحیح را روشن ساخت و بیان داشت که راه نجات ، و مقصود خدای متعال ، همان شیوه تعبّد محض است نه اجتهاد و رأی و تفسیر امور بر اساسِ ذوقها و گرایشها و باورهای موروثی .
خدای متعال میفرماید :
« إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَی أَمْرٍ جَامِعٍ لَّمْ یَذْهَبُوا حَتَّی یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُولئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ » ؛(2)
همانا مؤمنان [ راستین ] کسانیاند که به خدا و رسولش ایمان آورند و آن گاه که بر کاری همگانی با او گرد آیند ، بیاجازه پیامبر بیرون نروند [ ای پیامبر ] البته آنان که از تو اذن میطلبند ، کسانیاند که ایمان به خدا دارند .
قرآن در این آیه ، اجازه خواستن از پیامبر را مساوی ایمان به خدا میشمارد ؛ زیرا آنان که از پیامبر اجازه میخواستند دارای عقیده استوار بودند و فهم صحیح نسبت به وجوب اطاعت از پیامبر صلیاللهعلیهوآله داشتند ، و به آنچه پیامبر میگفت و انجام میداد ، پایبند بودند بر خلافِ دیگرانی که این نگرش را نداشتند و بر خلاف آن راه میپیمودند یا طبق آرا و اجتهاداتشان آن را تفسیر میکردند .
و دیگر آیاتی که در این راستا سخن میگوید ؛ مانند این آیه که خدای متعال در آن میفرماید :
« وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ
لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُّبِیناً » ؛(1)هیچ مرد و زن مؤمنی را نسزد که هنگام حکم خدا و رسول درباره امری ، برای خویش حقّ اختیار قائل شوند .
و هرکه خدا و رسولش را فرمان نبرد ، در گمراهی آشکار است .
1) . سوره احزاب 33 آیه 36 .
برای کسانی که در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله به رأی عمل میکردند ، اثری بزرگ وجود داشت ، به گونهای که به خود اجازه میدادند اَعمالی را که پیامبر از آنها نهی کرد یا
امر نفرمود ، انجام دهند و از حدّ خود فراتر روند و پیامبروار بر پیامبر اعتراض کنند و در برابر نصّ صریح ، اجتهاد ورزند .
ماجرای خالد بن ولید با بنی جُذَیْمَه در سال هشتم هجری از این نمونههاست .
پیامبر ، خالد را برای دعوت بنی جُذَیْمَه به اسلام - و نه جنگ با آنها - فرستاد . خالد به آنها دستور داد سلاح بر زمین نهند ، چون آنها این کار را کردند به آنها خیانت کرد و به جهتِ خونخواهیای که میان خالد و آنها در جاهلیّت وجود داشت ، به کشتار آنان دست یازید .
چون این خبر به پیامبر رسید ، دستها را به آسمان بلند کرد و فرمود : «خدایا ، من از آنچه خالد انجام داد سوی تو بیزاری میجویم» سپس [ حضرت ] علی علیهالسلام را با اموالی فرستاد تا از بنی جُذَیمه دلجویی کند و خونبها و [ خسارت ] اموالشان را بپردازد .(1)
نمونه دیگر قتل مِرداس بن نَهِیک به دست اُسامة بن زید است .
پس از آنکه مِرداس تکبیر گفت و شهادتین را بر زبان آورد (و حرمتِ خون مسلمان بدیهی است) اُسامه او را به قتل رساند و گوسفندانش را به تصرّف درآورد با این ادّعا که مرداس از ترس شمشیر اسلام آورد .
1) . بنگرید به ، تارخ طبری 2 : 164 ؛ سیره ابن هشام 5 : 96 .
چون رسول خدا این ماجرا را دریافت ، فرمود : به قصد تصرّف گوسفندانش
او را به قتل رساندید ؟ آن گاه این آیه را قرائت کرد :
« وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاةِ الْدُّنْیَا » ؛(1)
به آن که نزد شما اسلام را اظهار میکند ، نگویید : «تو مؤمن نیستی !» تا [ بدین بهانه ] زندگی دنیا را بجویید .(2)
نمونه دیگر ، سخنِ مردی از انصار درباره تقسیمی است که پیامبر انجام داد .
وی گفت : سوگند به خدا ، این قسمتی است که رضای خدا در آن نبود ! ... این سخن بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله گران آمد ، صورتش برافروخته شد و به خشم آمد ... سپس فرمود : موسی بیش از این آزار دید ! و بُردبار ماند .(3)
عجیب است که رویکردِ اشتباه حتّی در مباحات جریان یافت . پیامبر در امری اجازه داد ، مردمانی از آن دوری گزیدند . خبر آن به پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید ، به خشم
آمد و فرمود :
گروهی را چه شده که از کاری که من انجام میدهم خودداری میورزند ؟! به خدا سوگند ، من از آنان داناتر و خداترسترم .(4)
دردناکتر از این ، ماجرایی است که بعضی از رهبرانِ این طرزِ تفکّر با
دستیازی به مسائل ناموسی ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله را آزار میدادند تا آنجا که طلحه و عثمان گفتند :
آیا [ این درست است که ] محمّد ما را از ازدواج با دختر عموهایمان باز میدارد و خود پس از مرگ ما با زنانمان ازدواج کند ؟!
اگر حادثهای برای پیامبر پیش آید (پس از وی) زنانش را میگیریم .(1)
طلحه خواستار عایشه و عثمان خواهانِ اُمّ سَلَمَه بود ، خدای سبحان این آیات را نازل کرد :(2)
« وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلاَ أَن تَنْکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ
أَبَداً » ؛(3)
شما حق ندارید که رسول خدا را بیازارید ، و بعد از او با زنانش ازدواج کنید .(4)
نکته شایان توجّه این است که ابوبکر و عُمَر به دور از این اجتهاد نبودند ، بلکه هر کدام بهرهای از اعتراض بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و عدم امتثال اوامرش را دارند ؛(5)به ویژه عُمَر بن خطّاب که در ماجراهای فراوانی با آن حضرت مخالفت کرد ؛ مانند :
1) . تفسیر قرطبی 14 : 329 ؛ روح المعانی 22 : 74 ؛ بنگرید به کلام سُدِّی در دلائل الصدق 3 : 337 - 339 .
2) . بنگرید به ، الدرّ المنثور 5 : 214 به نقل از سُدّی در تفسیر آیه ؛ الطرائف 2 : 493 .
3) . سوره احزاب 33 آیه 53 .
4) . الدرّ المنثور 6 : 644 ؛ نیز بنگرید به ، الطرائف 2 : 493 .
5) . حلیة الأولیاء 3 : 227 ؛ البدایة والنهایه 7 : 298 ؛ مسند احمد 3 : 15 ، حدیث 11133 ؛ مجمع الزوائد 6 : 225 .
عُمَر برنمیتافت که در برابر آزادی اسیران «جنگ بدر» فدیه بگیرند و بر قتلِ آنان پای میفشرد .(1)
اعتراض بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله در نمازِ آن حضرت بر منافق .(2)
ناخشنودی عُمَر از قسمتی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله انجام داد .(3)
برخورد تُند با پیامبر صلیاللهعلیهوآله در صُلحِ حُدَیبیّه .(4)
درخواست از پیامبر برای استفاده از مکتوبات یهود در شریعت .(5)
متّهم ساختن پیامبر در واپسین لحظات عُمْر ، به یاوهگویی یا چیرگی درد بر او .(6)
و دیگر اجتهاداتی که در آنها به مخالفت با پیامبر صلیاللهعلیهوآله برخاست .
از یاد نبریم که مسلمانان آن گاه که پیامبر قلم و دوات خواست تا نوشتهای بنویسد که بعد از او هرگز گمراه نشوند ، به دو دسته تقسیم شدند :
الف) گروهی میگفتند : دستور پیامبر را عملی سازید .
ب) دستهای گفتند : آنچه را عُمَر میگوید درست است .
همین امر ، خود نقاب از وجود دو اندیشه تا آخرین لحظات حیات پیامبر صلیاللهعلیهوآله
1) . الفصول المهمّه : 113 به نقل از مصادر گوناگون .
2) . اجتهاد الرسول : 209 - 211 .
3) . مسند احمد 1 : 20 ، حدیث 127 .
4) . بنگرید به ، صحیح مسلم 3 : 1411 ، حدیث 1785 ؛ مسند احمد 3 : 485 ، حدیث 16018 .
5) . المصنّف عبد الرزّاق 10 : 313 ، حدیث 19213 ؛ مجمع الزوائد 1 : 174 .
6) . صحیح بخاری 1 : 54 ، حدیث 114 و جلد 4 ، ص1611 ، حدیث 4169 در این دو جا آمده است «غَلَبَه الوَجَعُ» (درد بر پیامبر چیره شده است) . در «المنتقی من منهاج الاعتدال : 347» از ابن عبّاس نقل شده است که عُمَر گفت : «إنّ الرَّجُلَ لَیَهْجُر» (این مرد هذیان میگوید) . ابو البقاع عکبری (م 538 ه ) در شرح «دیوان المتنبّی 9 : 2» به این جمله استشهاد میکند .
برمیدارد ، و اینکه نگرش اجتهاد به رأی ، نگرشی قوی و مؤثّر در تاریخ و فقه و حیاتِ مسلمانان بود ؛ و همین پدیده ، تعدّدیت و حجیّت رأی را بعد از وفات پیامبر مشروع ساخت .
پوشیده نماند که بحثی که در اینجا برای ما اهمیت دارد ، شناخت مسئله «وضوی پیامبر» از خلالِ بیان ملابسات تشریع اسلامی بر وجه عموم ، و آنچه به وضوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تعلق دارد ، به وجه خاص است .
تاکنون به دو جریانِ مُتعبِّدان و مجتهدان در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله و بقای آن دو تا آخرین لحظه حیات پیامبر صلیاللهعلیهوآله پی بُردیم . به خاطر شرایط مختلفی زمامِ خلافت بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به دست رؤسای اجتهاد و رأی افتاد . اینان به خاطر اموری که به نظرشان آمد ، تصمیم گرفتند با نقل حدیث از پیامبر صلیاللهعلیهوآله مخالفت ورزند .
در تذکرة الحفّاظ آمده است :
ابوبکر مردم را بعد از وفات پیامبر گرد آورد و گفت : شما احادیثی را از پیامبر بر زبان میآورید که در آنها اختلاف دارید ، مردمان بعد از شما اختلاف شدیدتری خواهند یافت . بنابراین ، از رسول خدا حدیث نقل نکنید ، هرکه از شما [ مسئلهای را ] پرسید ، بگویید : میان ما و شما کتابِ خدا هست ، حلالش را حلال بدانید و حرامش را حرام شمارید .(1)
از عُروة بن زُبیر نقل شده که گفت :
عُمَر میخواست سُنَن را بنویسد ، در این باره با اَصحاب رسول خدا مشورت کرد ، آنان نیز به کتابتِ سنّت رأی دادند .
عمر یک ماه در این زمینه از خدا طلب خیر و گشایش میکرد ، روزی چون به صبح درآمد ، خدا عزمش را جزم کرد ، گفت : میخواستم سنن را بنگارم ، قومی را به یاد آوردم که پیش از شما کتابهایی را نگاشتند و سراسر بدان مشغول شدند و کتاب خدا را
1) . تذکرة الحفّاظ 1 : 2 - 3 ؛ توجیه النظر 1 : 60 .
وانهادند ؛ به خدا سوگند ، من هرگز کتاب خدا را به چیزی نمیپوشانم .(1)
از یحیی بن جَعْدَه روایت شده که گفت :
عُمَر میخواست سنّت را بنویسد ، سپس برایش بدا پدید آمد که آن را ننگارد . پس از آن ، به شهرها نوشت : هرکه چیزی از سنّت نزدش هست آن را محو سازد .(2)
از قاسم بن محمّد بن اَبی بکر نقل شده که گفت :
به عمر خبر رسید که در دستِ مردمان نوشتههایی است ، آن را برنتافت و ناپسند دانست و گفت : ای مردم ، به من خبر رسیده که در دستتان نوشتههایی است . محبوبترین آنها پیش خدا موزونترین و راست و درستترین آنهاست . هیچ کس نزد خود نوشتهای نگذارد مگر اینکه آن را به من سپارد تا نظر خویش را در آن بیان کنم .
میگوید : مردم گمان کردند که عمر میخواهد در آنها بنگرد و آنها را بر امری که در آن اختلافی نباشد استوار سازد ، از این رو نوشتههاشان را آوردند .
عمر جملگی را در آتش سوزاند و گفت : آرزویی [ خام ] بود همچون آرزوی اهل کتاب .(3)
در الطبقات الکبری و مسند احمد آمده است که محمود بن لَبِید گفت ، شنیدم عثمان بر منبر میگفت :
برای اَحَدی روا نیست حدیثی را از رسول خدا روایت کند که در عهدِ ابوبکر و عُمَر شنیده نشده است .(1)
از معاویه رسیده که گفت :
ای مردم ، از رسول خدا کمتر روایت بر زبان آورید ؛ و اگر میخواهید حدیث کنید ، آنچه را در عهد عُمَر حدیث شد ، بازگویید .(2)
این مطالب ، تقسیم مسلمانان را به دو گرایش فکری مینمایاند :
1 . خطّ مشی ابوبکر و عُمَر و خلفایی که از آن دو پیروی کردند . اینان تدوین حدیث را نمیپسندیدند و صحابه را از نقل حدیث پیامبر باز میداشتند .
2 . اندیشه گروه دیگر از صحابه که راه و رسمِ تدوین حدیث را - حتّی در عهد عُمَر - در پیش گرفتند . از آنهایند : علیّ بن اَبی طالب علیهالسلام ، مُعاذ بن جَبَل ، اُبَیّ بن کعب ، اَنس بن مالک ، ابو سعید خُدری ، ابوذر و دیگران .
اینان به تدوین و نقل حدیث پرداختند ، هرچند تیغ تیز بر گردنشان نهند ؛ چراکه راوی گوید :
در حالی که ابوذر در «جَمْره وسطی»(3)بود نزدش رفتم . مردمی
گردش حلقه زده بودند و از او استفتا میکردند . ناگهان مردی آمد و در برابر او ایستاد و گفت : مگر از فتوا نهی نَشُدی ؟ ابوذر روی سویِ او کرد و گفت : مگر تو نگهبانِ منی ! اگر شمشیر آخته بر گردنم نهید و تشخیص دهم سخنی را که از رسولِ خدا شنیدهام باید بگویم ، پیش از آنکه گردنم را بزنید ، میگویم .(1)
در مقابل ، مینگریم که خلفا و پیروانشان از حدیث و تدوین آن منع میکردند و به ضرب و شتم و تهدید محدثان میپرداختند .
و از اینجا بود که میان این دو نگرش در موضعگیری اختلاف روی داد : یکی به نقل حدیث و تدوین آن میپردازد ، و دیگری از آن منع میکند و از مردم میخواهد تدوین و نقل حدیث از پیامبر را به حدّاقل رسانند . این یکی به لزوم عرضه حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر قرآن قائل است (اینکه اگر حدیث موافق قرآن بود باید آن را برگرفت و اگر بر خلاف قرآن باشد باید به دور افکند) و آن دیگری ضرورتی برای این کار نمیبیند .
و این چنین - به تدریج - اصول فکری دو طرف ترسیم گردید و سامان یافت .
1) . صحیح بخاری 1 : 37 ؛ سنن دارمی 1 : 146 ، حدیث 545 ؛ المطالب العالیه 12 : 679 .
در بخش رویکرد تاریخی (جلد اوّل کتاب «وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله») به خوانندگان وعده دادیم که بحثی را پیرامون اسباب منع تدوین حدیث و چگونگی پیدایش دو مکتب فکری در شریعت ، خواهیم آورد ، لیکن از آنجا که این بحث را گسترده دیدیم ، آن را در کتاب جداگانهای با عنوان «منع تدوین حدیث ، اسباب و نتایج آن» آوردیم و به عهد خویش وفا کردیم . هرکس خواهان آگاهی بیشتر در این زمینه است به کتاب مذکور مراجعه کند
در کشاکش این رویدادها و قبضه امور به وسیله جریان اجتهاد و رأی ، زمینهای برایشان فراهم آمد تا سیره ابوبکر و عُمَر را در کنار کتاب خدا و سنّت پیامبر - به عنوان رکن سوّم شریعت - مطرح سازند . و بعد از عُمَر بر هرکس که عهدهدار خلافت شود شرط کردند که به این قاعده برآمده از اجتهادشان پایبند باشد .
عثمان آن را پذیرفت و امام علی علیهالسلام با شدّت تمام از قبول این شرط (عمل به سیره شَیْخَین) سرباز زد ؛ زیرا پذیرش آن به معنایِ دست کشیدن از مکتب تعبّد محض ، و درآمدن در گروه اجتهاد و رأی بود . و این را علی علیهالسلام (به پیروی از
پیامبر صلیاللهعلیهوآله و قرآن مجید) نمیتوانست بپذیرد ؛ زیرا پذیرش آن حضرت ، هالهای از شرعیّت بر این فکر نوپیدا میافکند .
پیداست که عبدالرحمان بن عوف با این شرط ، میخواست عثمان را به عمل ، طبقِ اجتهاداتِ شیخین (ابوبکر وعُمَر) مُلزم سازد و دائره شرعیّت اجتهاد را به آن دو منحصر سازد ، لیکن واقعیّتی که پس از آن خود را نمایاند بر خلافِ خواسته ابوبکر و عُمَر و ابن عوف شد ؛ چراکه اندیشه اجتهاد - به خودی خود - این چهارچوب را (چهارچوبی که نمیتواند انسان را به این حصر قانع سازد) برنمیتافت .
تشریعِ سیره ابوبکر و عمر - طبق اجتهاد آن دو - و ارتقای آن تا حدِّ سنّت پیامبر ، برای جاانداختن آرایی بود که آن دو در عهدشان بنیان نهادند ، و بدان
جهت صورت میگرفت که به آرای آنها مشروعیّت بخشند و به دیگران اجازه مخالفت با آنها را ندهند .
عثمان معتقد بود که او در چیزی کمتر از ابوبکر و عمر نیست ، چرا او به سیره شیخین تمسّک جوید و سیره و اجتهاد خاصِ خود را نداشته باشد ؟!
عثمان مدّتی بر سیره شیخین وفادار ماند تا اینکه خواست استقلال رأی داشته باشد و خود را ضلع سوّم مکتب اجتهاد و رأی قرار دهد . از گوشه و کنار بر او شوریدند و فریادهای اعتراض بالا گرفت ؛ زیرا اجتهاداتِ عثمان دائره سیره شیخین را وسعت بخشید .
این اجتهادها عثمان را از عهدی که سپرد و پایبندی به آن را بر خود حتمی ساخت ، بیرون آورد ، نیز اجتهاد را از چهارچوب و حصاری که داشت درآورد . به این ترتیب ، حلقههای اجتهاد و رأی نزد ابوبکر و عمر تکمیل گردید و در زمان عثمان به اوج خود رسید تا آنجا که صحابه را واداشت او را متّهم سازند که دین را تحریف کرد و درهم شکست و ویران ساخت ، و سپس او را به نَعْثَلِ یهودی تشبیه کردند ؛(1)به ویژه آنکه بعضی از اجتهاداتش (چنان که در وضو مینگریم) با احکام یهود سازگاری داشت .
از این روست که افراد بسیاری را مییابیم که آرای عثمان را رد کردند و با فقه جدیدی که عثمان میخواست آن را در مسائل فقهی (از جمله وضو) تطبیق دهد ، به مخالفت برخاستند .
1) . بنگرید به ، المعجم الکبیر 1 : 83 ، حدیث 118 ؛ مسند راهویه 4 : 262 ، حدیث 14 ؛ مجمع الزوائد 7 : 228 .
پیامدهای اجتهادات گوناگون در شریعت - به روشنی - در زمانِ عثمان آشکار شد تا آنجا که مسلمانان طاقتِ تحمّل آنها را نداشتند و علیه او شوریدند .
همین تحوّل در مسیر تشریعها و حیات مسلمانان ، ابن عبّاس را برانگیخت تا عُمَر را بر آن آگاه سازد .
عمر روزی در خلوت با خویشتن سخن میگفت ، پیکی سوی ابن عبّاس فرستاد [ و آن گاه که وی آمد ] به او گفت :
.. چگونه این امّت با هم اختلاف مییابند با اینکه کتاب و پیامبر و قبلهشان یکی است ؟
ابن عبّاس گفت : ای امیر مؤمنان ، قرآن بر ما نازل شد ، آن را خواندیم و علّت نزولش را دریافتیم . بعدِ ما اقوامی قرآن را میخوانند و نمیدانند در چه زمینهای نازل شد ! برای هر گروهی رأیی است ، وقتی برای هر قومی رأیی باشد [ با هم ] اختلاف مییابند و آن گاه که اختلاف یافتند به جان هم میافتند و یکدیگر را میکشند .
عُمَر ، ابن عبّاس را سرزنش کرد و از پیش خود راند .
ابن عبّاس برگشت ، بعدها عُمَر او را فراخواند و آنچه را او گفته بود دریافت ، به او گفت : بسیار خوب ! آنچه را [ آن روز ] بر زبان آوردی ، بازگوی .(1)
1) . سنن سعید بن منصور 1 : 176 ، حدیث 42 ؛ کنز العمّال 2 : 145 333 ، حدیث 4167 .
و این چنین ، اختلاف پدیدار گشت . صحابه در دانسته و نادانستههای
خویش با هم اختلاف پیدا کردند ، اکثریّتِ کوبنده ، ضدّ عثمان شد و گروه اندکی با او ماندند و اجتهاد و رأی و حرفهای سلیقهای در ذهنیّتِ عثمان تا زمانِ قتلش ، حاکم بود . این اجتهاد بر بسیاری از فروع فقهی - اگر نگوییم همه آنها - اثر گذاشت تا آنجا که بر مسائل مهم و واضح ، بلکه بر روشنترین مسئله - یعنی وضو - بازتاب یافت .
در بحث تاریخی (جلد اوّل کتابِ حاضر)(1)وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بررسی کردیم تا بُعد اجتهادی و میزان تأثیر آن را در این مسئله (که نماز جز بدان پذیرفته نیست) دریابیم ؛ زیرا [ این سؤالها به ذهن میآید که ] :
چگونه مسلمانان در وضو اختلاف یافتند با اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله در طول 23 سال
پیش چشم آنان ، وضو میگرفت ؟
این اختلاف چه زمانی رخ داد ؟
چه کسی این اختلاف را پدید آورد ؟
انگیزههای اختلاف در آن چه بود ؟
بیگمان مسلمانان در عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله در کیفیّتِ وضو تابعِ پیامبر بودند ، یک وضو بیشتر وجود نداشت . چگونه مسلمانان به کسانی که اعضای وضو را دوبار میشویند و سر وپاها را مسح میکشند و کسانی که همه اعضای وضو را سه بار میشویند تقسیم شدند ؟!
1) . این کتاب ، بارها چاپ شد و به زبانهای مختلف ترجمه گردید و به عنوان مقدّمهای برای پژوهش در این عرصه به شمار میآید و در آن اسباب و انگیزههای اختلاف مسلمانان در وضو ، وارسی شدهاند .
سخن کسانی که از باب احتیاط ، به جمع میان مَسْح و غَسْل قائلاند ، یا به خاطر تساوی ادلّه نزد آنها ، به تخییر فتوا می دهند ، این اجماع مرکّب را نمیشکند ؛ چراکه اینها اقوال شاذّند .
هر کدام از آنها ادّعا میکند که آن را پیامبر انجام داد و فعلِ او به صواب میباشد و دیگران به خطا میروند !
در زمان پیامبر علیهماالسلام در وضو اختلاف نبود و اختلافی در وضو به ما نرسیده است ، چراکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله همواره در میان مردم حضور داشت .
در زمان خلافت ابوبکر (با اینکه دوران کوتاهی بود) نیز اختلافی در وضو سراغ نداریم ؛ چه اگر میبود آشکار میشد واین خود بر پایداری وضو در میان مسلمانان در عهد او دلالت دارد و اینکه مسلمانان در آن دوران به وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله متعبّد بودند ؛ به ویژه آنکه روایتی در بیان وضو از ابوبکر به ما نرسیده است که خود عدم وجود اختلاف در آن زمان را بیان میدارد .
همچنین اختلاف خاصّی را در زمانِ عُمَر نمیبینیم مگر در مسئله جواز یا عدم جواز مسح بر پا افزار که امام علی علیهالسلام و عُمَر در آن اختلاف داشتند .(1)
و در ص297 ، حدیث 46 ، به اسناد از زراره و ابو حنیفه ، از ابی بکر بن حزم آمده است که میگفت : مردی وضو گرفت و بر کفش مسح کشید ، به مسجد درآمد و نماز گزارد . حضرت علی علیهالسلام آمد و پا بر گردنش گذارد وفرمود : وای بر تو ! بی وضو نماز میخوانی !
آن مرد گفت : عُمر مرا به این کار فراخواند . حضرت علی علیهالسلام دست او را گرفت و پیش عمر بُرد و با صدای بلند فرمود : ببین بر تو چه روایت میکند ؟ عمر گفت : راست میگوید ! من او را امر کردم ، وضوی رسول خدا چنین است . امام علی علیهالسلام فرمود : پیش از نزول سوره مائده یا بعد از آن ؟ عمر گفت : نمیدانم . حضرت علی علیهالسلام فرمود : چرا چیزی را که نمیدانی فتوا میدهی ؟ حکم قرآن بر مسح بر پا افزار مقدّم است .
مقصود این است که سوره مائده از آخرین سورههایی است که بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله نازل شد و در آن حکم وضو بیان شده است : « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ » سرها و پاهاتان را مسح کشید مراد ، مسح بر پاست نه بر کفش .
1) . در تفسیر عیّاشی 1 : 301 - 302 ، از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود : حضرت علی علیهالسلام در مسح بر پا افزار - در عهد عُمَر - با قوم مخالفت ورزید .. .
نیز میان سعد و عبداللّه بن عُمر - در حضور عُمَر - در مسح بر پا افزار اختلافی روی داد(1)
در مسند احمد 1 : 366 ، به سند صحیح از خصیف آمده است که مقسم غلام آزاد شده عبداللّه بن حارث بن نوفَل او را خبر داد که ابن عبّاس گفت : من نزد عمر بودم آن گاه که سعد بن اَبی وَقّاص و ابن عمر از مسح بر خفّین پرسیدند ؟ (سعد قائل بر مسح بر پا افزار بود و ابن عمر آن را جایز نمیدانست) عمر به نفع سعد حکم کرد . ابن عبّاس گفت : ای سعد ، میدانیم که پیامبر بر پا افزار مسح کرد ، لیکن قبل از نزول سوره مائده یا بعد از آن ؟ ... ابن عبّاس گفت : هیچ کس نمیتواند بگوید پیامبر صلیاللهعلیهوآله بعد از نزول سوره مائده بر کفشها مسح کشید ! عمر خاموش ماند .
و بیش از این ، چیزی را نمییابیم .پیداست که این امر ، در اصل وضو و ماهیتِ آن ، اختلافی را شکل نمیدهد .
عدم وجود وضوی بیانی(2)از سوی عمر ، نبودِ اختلاف آشکار در وضو را - در عهد او - مینمایاند ؛ به ویژه آن گاه که دریابیم فتوحات در آن زمان توسعه یافت و کسانی که تازه به اسلام درآمدند نیازمند آموزش وضو بودند .
اگر در ماهیّتِ وضو اختلافی میبود ، روند طبیعی اقتضا میکرد که از سوی عُمَر - یا در زمان او - روایاتی صادر شود . از آنجا که چیزی در این باره نمییابیم ، میتوان دریافت که وضو در زمان عُمَربه همان صورتِ زمان پیامبر بود واختلافی در آن نبود . تنها چیزی که در آن دوران به چشم میخورد ، نسبتِ مسح بر پاها ، به عُمَر است .(3)
اختلاف در وضو در زمان عثمان آشکار شد ، ادلّه و شواهد تاریخی بر آن گواهی میدهد .
متّقی هندی از ابو مالک دمشقی روایت میکند که گفت :
برایم روایت شده است که در زمانِ خلافتِ عثمان بن عفّان ، در وضو ، اختلاف پدید آمد .(1)
مسلم در «صحیح» خود ، از قُتَیبة بن سعید و احمد بن عَبْدَة الضَّبِّی آورده است که گفتند : برای ما حدیث کرد عبدالعزیز - که همان دراوردی است - از زید بن اَسلم ، از حُمران - غلامِ آزاد کرده عثمان - که گفت :
هنگام وضویی نزدِ عثمان آمدم . وی وضو گرفت ، سپس گفت : مردم احادیثی را از پیامبر باز میگویند که نمیدانم چیستند جز اینکه دیدم پیامبر مانند این وضوی من ، وضو میگرفت ، سپس گفت : «هرکه این گونه وضو بگیرد ، خدا گناهان گذشتهاش را میآمرزد» .(2)
این دو روایت ، اختلاف در وضو را میانِ عثمان و سایر مردمانی که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث میکردند ، بیان میدارد و اِستمرارِ دو خطّ مشی را در این دوران ثابت میکند : نخست ، اجتهاد و رأی که خلیفه آن را رهبری میکرد ، دوّم ، تعبّد محض که محدّثان ، سردمداران آن بودند .
به عبارت دیگر ، در این بُرهه ، دو وضو وجود داشت :
1 . وضوی عثمان .
2 . وضوی مُحدّثان .
عثمان خواست گروه اهل حدیث را نادان جلوه دهد ، گفت : «احادیثی نقل میکنند که نمیدانم آنها چیست» با اعتراف عثمان به اینکه آنان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکنند ، بیآنکه جرأت کند آنها را دروغگو شمارد یا به حدیثسازی متّهم سازد .
هرگاه ملاحظات زیر را به این دو روایت بیفزایم ، روشن میشود که بیهیچ تردیدی در زمان عثمان اختلاف در وضو روی داد :
الف) عدم وجود وضوی بیانی از سوی ابوبکر و عُمَر ، بلکه وجود روایتی از عُمَر که دلالت دارد وی از مسح کنندگان پاها بود ؛ زیرا عینی در «عمدة القاری» اسم عُمَر را در شمار مسح کنندگان میآورد .(1)
همچنین از عبداللّه بن عُمَر، خبر مسح بر پاها رسیدهاست . طحاوی به سندش از نافع ، از ابن عُمَر نقل میکند که وی هنگامی که وضو میگرفت و کفشهایش به پا بود ، با دستش بر پشت پاها مسح میکشید و میگفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این چنین میکرد .(2)
از عایشه رسیده که وی با وضوی عبدالرحمان (برادرش) مخالفت ورزید و به او گفت :
یا عبد الرَّحمن ، أَسبغِ الوضوءَ ؛ فإنّی سمعتُ رسولَ اللّه یقول : ویلٌ للأعقاب مِنَ النّار ؛(1)
ای عبد الرحمان ، وضو را کامل به جا آور ! از رسول خدا شنیدم که میفرمود : وای بر پاشنه پاها از آتش !(2)
لیکن چنان که مؤلّف محترم در آثار دیگر خویش به تبیین آن پرداخته است ، احتمال دیگری نیز در تفسیر این جمله هست . به فرض صدور این سخن از پیامبر صلیاللهعلیهوآله معنای آن این است که «وای بر نسلهای بعد ، از آتش دوزخ» ؛ یعنی وای بر آیندگانی که به سخن خدا و رسول تعبّد ندارند و در شریعت - از جمله وضو - چیزهایی را وارد میسازند و به بدعتهایی دست مییازند که خدا و پیامبر از آنها بیزار است و با این تحریفها ، آتش دوزخ را پذیرا میشوند (م) .
عایشه میخواست با استفاده از واژه «اسباغ» و جمله «ویلٌ للأعقاب» بر لزوم شستن پاها دلیل آورد ، در حالی که این دو کلمه بر مطلوب او دلالت ندارند ، بلکه در سخن عایشه اشاره به ثبوتِ مسح نزدِ او از رسول خداست ، امّا عایشه با استفاده از شمول و دلالتِ جمله «ویلٌ للأعقاب» با اجتهاد از پیش خود ، شستن پاها را مطرح میسازد .
اگر به راستی عایشه دید که رسول خدا پاهایش را میشوید ، لازم بود بگوید : «ای عبدالرحمان ، پاهایت را بشوی ؛ زیرا من دیدم پیامبر پاهایش را میشست» نه اینکه به جمله «ویلٌ للأعقاب مِنَ النّار» (وای بر پاشنههای پا از آتش)
1) . صحیح مسلم 1 : 213 ، حدیث 240 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 154 ، حدیث 452 ؛ المصنّف عبدالرزّاق 1 : 23 ، حدیث 69 ؛ الموطّأ 1 : 19 ، حدیث 35 ؛ مسند احمد 6 : 112 ، حدیث 24857 .
2) . شایان توجّه است که جمله «ویلٌ للأعقابِ مِنَ النّار» وای بر پاشنهها از آتش دوزخ بنا بر شروح اهل سنّت و تفسیر خاصّ آنها از این جمله ، این گونه ترجمه شد (و از این پس هم این ترجمه خواهد آمد) .
استدلال کند ، و از آنجا که ندید پیامبر صلیاللهعلیهوآله پاهایش را بشوید ، بر وجوب شستن پا - بر اساسِ پندار خودش - به قول پیامبر صلیاللهعلیهوآله (و نه به فعل ایشان) استدلال کرد .
از سویی احتمال میرود این خبر و اَمثالِ آن ، از روایاتِ ساختگیای باشد که امویان به عایشه نسبت دادهاند .
به این ترتیب دریافتیم که سیره مسلمانان در وضو - از عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله تا آخر دورانِ شیخین - مَسْح بود ؛ زیرا از آنها وضوی بیانی نرسیده است ، نیز بدان خاطر که در عهد ابوبکر و عُمَر در وضو اختلافی نبود ، و فعلِ فرزندانِ آنها را در وضو ، اینگونه سراغ داریم .(1)
زیرا اختلاف عایشه بابرادرش در روزی رخ داد که سعد بن اَبی وقّاص وفات کرد چنان که در صحیح مسلم و سنن بیهقی 1 : 230 وجامع البیان 6 : 180 و دیگر مآخذ هست و سعد در سال 54 یا 55 یا 58 درگذشت ؛ بنگرید به ، اُسْد الغابه 2 : 293 .
ب) عدم صدور بیاناتی در چگونگی وضو از صحابهای که کثیر الحدیثاند (مانند ابی هُریره و عایشه و ابن عُمَر) و نه از سوی بزرگان صحابه و اشخاصِ اصیل (مانند ابن مسعود و عمّار و ابوذر و سلمان) و نه از جانب همسران پیامبر و موالی آن حضرت ، به جز اَنس - که صاحبِ وضوی مَسْحی مخالف باوضوی حجّاج بن یوسف ثقفی است(2)- با اینکه حالت طبیعی اقتضا میکرد روایاتی از آنان صدور یابد .
ج) شمار روایات وضویی عثمان نسبت به دیگر احادیثِ او حجم انبوهی را تشکیل میدهد ؛ زیرا از مجموع 142 حدیث از عثمان در ابواب مختلف ، نزدیک به 20 حدیث یا بیشتر درباره وضوست .
د) وجود ظواهر و مشترکات غریبی در روایاتِ وضویی عثمان ، که تنها عثمان آنها را روایت میکند و در آنها اشاره است به اینکه وی در موضعِ اتهام میباشد و با او ، در وضو اختلاف روی داد .
ه ) وضع بعضی از احادیث که از خلالِ آنها خواستهاند سرانِ معارضانِ فقهی و سیاسی عثمان را گرد آورند و آنان را در صف مؤیّدانِ وضوی او شمارند .(1)
1) . بنگرید به ، کنز العمّال 9 : 195 و 95 ، حدیث 26876 و26907 (در این مأخذ ادّعا شده که طلحه و زبیر و حضرت علی علیهالسلام و سعد به صحّت وضوی غسلی عثمان شهادت دادند ، با آنکه آنان از معارضان فقهی و فکری و عملی عثماناند) .
پس از روشن شدن زمان اختلاف مسلمانان در وضو ، بجاست کسانی را بشناسیم که از رسولِ خدا حدیث نقل میکردند ؛ چراکه عثمان نام آنها را بر زبان نمیآورد .
راه دستیابی به آنها شناختِ مخالفانِ همیشگی یا مقطعی عثمان در بدعتهای دیگر اوست ؛ مانند : تمام خواندن نماز ظهر در مِنی ،(1)عفو عبیداللّه بن عُمَر ،(2)تعطیل حدود و ردّ شهود (چنان که در ماجرای شرابخواری ولید بن عُقْبَه رخ داد) ،(3)مقدّم داشتن خطبه در نماز عید فطر و قربان ،(4)اذانِ سوّم در روز جمعه ،(5)و دیگر بدعتها .
از آنجا که در وارسیهای مقدماتی این پژوهش (یعنی رویکرد تاریخی) [ جلد اول وضوی پیامبر ] به اسامی اینان پی بردیم ، گزیدهای از مخالفانِ مُطّرد یا شبه مُطّرد عثمان را در این بدعتها میآوریم و آنان افراد ذیلاند :
1 . علیّ بن ابی طالب علیهالسلام .
2 . عبداللّه بن عبّاس .
3 . طلحة بن عُبَیداللّه .
1) . صحیح بخاری 2 : 53 ؛ صحیح مسلم 1 : 481 - 482 ، حدیث 15 و17 ؛ تاریخ طبری 4 : 268 .
2) . تاریخ طبری 4 : 239 ؛ سنن بیهقی 8 : 61 ؛ طبقات ابن سعد 5 : 15 .
3) . انساب الأشراف 5 : 34 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 106 .
4) . صحیح بخاری 2 : 23 ؛ صحیح مسلم 2 : 602 ، حدیث 201 ؛ سنن ترمذی 2 : 21 ، حدیث 529 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 406 ، حیث 1273 ؛ فتح الباری 2 : 161 .
5) . المصنّف ابن اَبی شیبه 2 : 48 ؛ تاریخ یعقوبی 2 : 162 ؛ المنتظم 5 : 7 .
4 . زُبیر بن عَوّام .
5 . سعد بن اَبی وقّاص .
6 . عبداللّه بن عُمَر .
7 . عایشه ، دختر ابوبکر .
8 . اَنس بن مالک .
حال که دریافتیم حضرت علی علیهالسلام و ابن عبّاس و اَنس - به طور قطع - وضوی مَسْحی میگرفتند و از کسانی به شمار میروند که احادیث فراوانی روایت کردهاند ، برایمان روشن میشود که مقصود از «مردمی که از پیامبر حدیث میکردند» در کلام عثمان ، سرانِ صحابه و بزرگانِ آنهاست ، نه تصویری که عثمان (از این رهگذر که آنها را نمیشناسد) خواست از آنها ترسیم کند .
بر این نامها ، اسامی این صحابه را نیز میتوان افزود که به وضوی مَسْحی معتقد بودند یا این وضو را به آنها نسبت دادهاند ؛ مانند :
1 . عَبّاد بن تمیم بن عاصم مازِنی .
2 . اَوس بن اَبی اَوس ثَقَفی .
3 . رِفاعة بن رافع .
4 . اَبو مالک اَشعری .
5 . عبداللّه بن مسعود .(1)
6 . جابر بن عبداللّه انصاری .(2)
7 . عمر بن خطّاب ،(1)
و دیگران .
اکنون میتوانیم بفهمیم که عثمان چه کسانی را در نظر داشت که مخالف وضوی او یند و دریابیم روایتی که در آن موافقت طلحه و زبیر و علی و سعد با وضویِ عثمان ادّعا شده ، ساختگی است ؛ زیرا اینان از مخالفانِ عثمان به شمار میآمدند . طلحه و زبیر از سرسختترین کسانیاند که علیه عثمان همدست شدند و از نخستین افرادیاند که مردم را به قتل او فرا خواندند .
از مخالفتِ بعضی از صحابه با اَغلبِ اجتهادات عثمان و ورود نام آنها در فهرست وضوی ثنایی مَسْحی(2)(و نبودنِ آنها در فهرست وضوی ثلاثی غَسْلی(3)
این وضو ، میان اهل سنت معمول است و به وضوی عثمانی معروف میباشد م .
) رهنمون میشویم به اینکه مقصود عثمان در این عبارت و دیگر عبارتهایی که در این زمینه بیان میدارد ، اَمثالِ این اشخاص از صحابهاند .نمیخواهیم مطالبی را که در جلد اوّل این کتاب (رویکرد تاریخی) بیان کردیم در این جا بازگوییم یا خلاصه کنیم ، لیکن فاصله زیادی که میان چاپ آن جلد و این جلد (بحث روایی) ایجاد شد و شاید بعضی از خوانندگان آنچه را در زاویه اوّل آوردیم از یاد برده باشند ، دوست داریم صورتِ اجمالی از بحث تاریخی را در اینجا به دست دهیم تا خواننده زاویه دوّم را بر اساسِ زاویه اوّل دریابد .
این کار برای خوانندگان جلد اوّل نیز سودمند میافتد ؛ زیرا به منزله تلخیص و بازگویی کلیّاتی است که در آن خواندند و بدین ترتیب میتوانند این دو بحث را به هم ربط دهند .
نشانههای زیادی دلالت دارند که عثمان اختلاف در وضو را آغازید ، و مسلمانان در زمانِ حیات وی ، قول و فعل او را برنگرفتند (زیرا دانستیم که مردم با وی اختلاف داشتند) امّا در دورههای بعد ، خلفای اُمَوی و عبّاسی - به جهت مصالحی که پسندیدند - بر وضوی عثمان تأکید ورزیدند .
دیدیم که چگونه عثمان (با توجه به کثرتِ مسح کنندگان و نقل حدیث از پیامبر و قوت استدلالشان) ، از برخورد تند و خشنِ خود دست کشید و مواضعی را در پیش گرفت که بر ضعف وی - در برابر آنها - دلالت میکند ، و اشاره است به نیرومندی خطّ مشیی که با او در تعارض بود ؛ زیرا :
اوّلاً : عثمان [ این دسته از ] مردم را به دروغ یا بدعت یا نوآوریِ چیز جدیدی
در دین متّهم نساخت ، بلکه آنان را نقل کنندگان حدیث دانست و دربارهشان شک نمیپراکند . همین ، خود اعترافی از جانب عثمان است به اینکه آنان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث میکردند .
اگر آنان دروغگو و بدعتگذار بودند و از مُحدّثان به شمار نمیآمدند ، عثمان آن را بر زبان میآورْد (چنان که آنها دروغ و بدعت را به عثمان نسبت دادند) نه اینکه با این سخن که «لا أدری ما هی» (نمیدانم آنها چیست) نسبت به روایات آنان خود را به نادانی بزند .
عثمان با این سخنِ خویش ، ماهیّت و منزلت این دسته از مردم را - به طور اجمال - برای ما آشکار میسازد .
ثانیاً : اگر مردم آغازگر اختلاف بودند ، عثمان با آنها با یکی از سه روش زیر برخورد میکرد :
الف) برخورد قاطع و بازدارنده
همان شیوهای که عُمَر با ضَبِیع بن عُسل حَنْظَلی در پیش گرفت(1)و بعدها عثمان آن را به طور گسترده - حتّی در ناچیزترین امور - با صحابه به کار برد .(2)
ب) یاری خواستن از مسلمانان
یعنی همه مسلمانان را به یاری خویش بطلبد تا جلو کسانی که غیر دین را
1) . وی صحابیای بود که از عمر درباره متشابهات قرآن پرسید . عمر او را کتک زد تا سرش به خون آلایید ، و 200 تازیانه به او زد و بر اُلاغ او را نشاند و به بصره تبعید ساخت ومردم را از همنشینی با او بازداشت . وی که شخصیّتی برای خود داشت به پستی و زبونی افتاد بنگرید به ، مسائل امام احمد 1 : 478 ، حدیث 81 ؛ سنن دارمی 1 : 54 - 55 ، تاریخ دمشق 23 : 411 .
2) . نگاه کنید به تاریخ طبری 4 : 251 و284 و318 و398 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 87 و115 و137 و181 ؛ البدایة والنهایه 7 : 173 و224 .
وارد شریعت میسازند ، بگیرد ؛ چنان که در توضیح ابوبکر برای کشتار قبیله مالک بن نُوَیره (و دیگر قضایا) مینگریم که وی این توجیه را آورد که آنان زکات نمیپرداختند !
ج) احتجاج و مناظره
به این صورت که عثمان ، مُحدِّثان را دعوت میکرد و دلیلهای قاطع برای آنها میآورد تا مسلمانان بر فقر علمیشان پی ببرند و شاید بعضی از آنها از موضعشان بازمیگشتند . همان کاری که امام علی علیهالسلام با خوارج انجام داد ، ابن عبّاس را برای محاجّه سوی آنها فرستاد و گروه زیادی از آنان به سپاه امام پیوستند .
ولی عثمان هیچ یک از این روشها را با محدّثان به کار نگرفت ، بلکه در موضعِ مُتّهمی انگشتنما که به دفاع از خود برخیزد ، ظاهر شد ؛ با اینکه در دورانِ خلافتِ خویش از به کارگیری خشونت و زور پروا نداشت ، معترضان بر سعید بن عاص را به کوفه تبعید کرد (چنان که ابوذر را به بیابان رَبَذَه فرستاد) ، ابن
مسعود را از قرائت قرآن بازداشت [ و بعضی از دندههای او را شکست ] ، عمّار را
لگدی کوفت که بادِ فَتْق گرفت ، حضرت علی علیهالسلام را به جهت مشایعت ابوذر و اعتراض در برابر تبعید عمّار ، تهدید کرد .(1)
مینگریم که عثمان علیرغم برخوردهای شدید با بعضی از صحابه ، در طرح اجتهاداتش و هنگام اعتراض بعضی از مسلمانان بر وی - در این اجتهادات - موضع آرام و نرمی را در پیش میگیرد . وقتی که به اتمام نماز در مِنی بر او
1) . بنگرید به ، اَنساب الأشراف 5 : 55 .
اعتراض شد ، گفت : «رأیی بود که به نظرم آمد !»(1)هنگامی که امام علی علیهالسلام در خوردن صید حَرَم با او مخالفت ورزید ، تنها دستها را به هم زد و برخاست و گفت : «چرا دست از سَرِ ما برنمیداری ؟!» با اینکه واقعیّتِ موجود و اهمیّت شریعت اقتضا میکرد که در صورتِ برحق بودن ، از موضعِ قدرت برخورد کند .
این نرمخویی را عثمان در همه وضوها و طرحهای وضوییاش آشکار میساخت ؛ ذهنها را به آرامی و با استفاده از تعبیر «أَحْسَنَ الوُضوءَ» (کسی که وضو را نیکو به جا آورد) آماده میساخت ، و پیروانش را به تبلیغ آن فرا میخواند .
نیز عثمان از مسلمانان یاری نطلبید و از آنها کمک نخواست ، بلکه این مسلمانان بودند که یکدیگر را صدا زدند تا بر بدعتهای عثمان پایان بخشند تا جایی که او را به قتل رساندند . اگر محدّثان آغازگر اختلاف در وضو بودند ، مسلمانان و راویانِ آنها با ایشان برخورد میکردند ، و با انگیزه قوی دینی که داشتند امر را بر مردم روشن میساختند و نوبت به اقدام خلیفه نمیرسید ؛ چنان که در ماجرای منع زکات ، صحابه - خود - عهدهدار نشر احادیثی شدند که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره وجوب زکات و کیفر ادا نکردن آن رسیده بود .
از سویی نشانههایی بر خلافِ این فرض هست که دلالت دارد عثمان آغازگر اختلاف در وضو بود و آنها عبارتاند از :
یک : اینکه عثمان به اسم احدی از مخالفانِ خود تصریح نمیکند ، نشانه ترسِ او از چیزی است .
دو : عثمان مخالفان را به دروغ و بدعت متّهم نساخت، بلکه تنها به این بسنده
1) . نگاه کنید به ، اَنساب الأشراف 5 : 39 ؛ تاریخ طبری 4 : 268 .
کرد که معارضان خود را توصیف کند به اینکه از رسول خدا حدیث بر زبان میآورند ، سپس در شناختِ آنها وروایاتشان خود را به نادانی زد .
سه : نمیتوان یافت که حتّی نزدیکان عثمان (مانند مروان ، مُغِیره ، زید بن ثابت) از وضوی عثمان دفاع کنند . آنها با اینکه هنگام هجوم مردم به خانه عثمان به دفاع از او برخاستند ، از وضوی وی حمایت نکردند .
ثالثاً : اینکه عثمان در اعلانِ وضوی جدید ، شیوههای نا مأنوسی را به کار گرفت ، تأکیدی است بر اینکه او در موضع اتهام قرار داشت ، میخواست طرح جدیدی افکند ؛ زیرا :
1 . عثمان موالیاش را (مانند حُمران و ابن دارَه) برای نقل نظریّه وضویی خود به خدمت گرفت .
حُمران از اُسَرای یهودی «عینِ التَّمْر» بود که در سال سوّم خلافت عثمان اسلام آورد .(1)همین دلیلی است که نقلِ وضوی عثمان پس از این تاریخ روی داد و تأکیدی است بر اینکه این وضو در شش سال آخر حکومت عثمان روی داد ، و مانند دیگر آرا و اجتهادات اوست که به انتقام مسلمانان از او انجامید . از این روست که امام علی علیهالسلام میفرماید :
حتّی أَجْهَزَ علیه عَمَلُه ؛(2)
تا اینکه عملِ عثمان دامنگیر او شد .
2 . عثمان (با اندک مناسبتی) به صورتِ تبرُّعی (داوطلبانه) ، بدون آنکه از وی بپرسند به تعلیم وضوی خود مبادرت میورزید . مانند شتاب وی در آموزش
وضوی غسلی به ابن دارَه ، به محض شنیدن مضمضه او ،(1)و نشستن بر سر محلّهها و مطرح کردن وضوی غسلی .(2)
عبارت «أَحْبَبْتُ أن أُریکموه»(3)(دوست داشتم وضوی پیامبر را به شما بنمایانم) صریح است در تبرّع عثمان بر این کار .
معاویه نیز در وضوی غَسْلی آن را به کار بَست [ البته ] با افزودنِ مَسحِ سر به مشتی آب ، تا آنجا که قطرات آب از سرش جاری میشد . وی [ میخواست ] به مردم وضوی پیامبر را بنمایاند !(4)
عین این عبارت درباره وضوی منسوب به بَراء بن عازِب [ نیز ] آمده است .(5)
بیشتر روایاتِ وضوی مَسحی از این تبرُّع (که چیزی را در خود نهفته دارد) تهی است .
3 . عثمان میکوشید گروهی را بر صحّتِ وضوی خود شاهد بگیرد و در حدّ ممکن نظر شمار بیشتر از آنها را برای تأیید وضوی جدیدش جذب کند تا بتواند به آن مشروعیّت بخشد . از یکی میپرسید : فلانی ، آیا وضوی پیامبر این چنین نبود ؟ او پاسخ میداد : آری . از دیگری همین سؤال را میکرد تا اینکه جمعی از اصحاب پیامبر را شاهد گرفت و سپس گفت : سپاس خدای را که با من در این امر موافق بودید .(6)
1) . سنن بیهقی 1 : 68 ، حدیث 298 .
2) . سنن دارقطنی 1 : 91 ، حدیث 5 .
3) . همان ، ص91 - 92 ، حدیث 4 و6 .
4) . بنگرید به ، مسند احمد 4 : 94 ، حدیث 16900 .
5) . مسند احمد 4 : 288 ، حدیث 18560 . در این مأخذ آمده است که براء ، فرزندان و اهلش را گرد آورد و گفت : بیایید تا به شما نشان دهم رسول خدا چگونه وضو میگرفت .
6) . سنن دارقطنی 1 : 85 ، حدیث 9 ؛ کنز العمّال 9 : 192 ، حدیث 26883 .
حتّی بعضی ادّعا کردهاند که عثمان ، طلحه و زبیر و حضرت علی علیهالسلام و سعد را شاهد گرفت و آنها شهادت دادند .(1)
این در حالی است که صحابه نیازمند آموزش وضو نبودند ؛ چرا که وضو برایشان روشن بود ، و نیز اشخاص ذکر شده ، از جمله معارضان فقه (و بعضی از آنها از مخالفانِ فقه و وضوی) او بودند ، چگونه آنان به نفع او شهادت دادند ؟!
باری ، این احادیث بر قدرتِ مخالفان و ضعف موضع عثمان - در وضوی جدیدش - دلالت میکند .
4 . عثمان ، وضوهای ثلاثی غَسْلی خود را - طبق رأی و استحسان - با جملههای ثابتی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله همراه میساخت تا از آنها برای تقریرِ وضوی جدیدش سود جوید ؛ یعنی از معلومی به مجهولی که میخواست آن را اثبات کند ، روی میآورد . گاه در پی وضویش میگفت : «پیامبر فرمود هرکه وضو را به نیکویی به جا آورد ، سپس دو رکعت نماز گزارَد ، مانند روزی که از مادر زاده شده از گناه پاک میشود» ،(2)و زمانی این جمله را میآورد که : «پیامبر فرمود : هرکس وضو بگیرد و طهارت را نیکو سازد ، کفّاره گناهان گذشته اوست»(3).
و میخواست ما را مبهوت سازد هنگامی که میگفت : «به خدا سوگند ، حدیثی را برایتان باز میگویم که اگر آیهای از قرآن نبود ، آن را نمیگفتم ! شنیدم
پیامبر میفرمود : شخصی که به نیکویی وضو گیرد ، سپس نماز گزارد ، گناهان میان او و نمازی که به جا میآورد ، آمرزیده میشود» .(1)
عُروه میگوید : آن آیه [ این سخن خداست که فرمود : ] « إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ مَا أَنزَلْنَا مِنَ الْبَیِّنَاتِ وَالْهُدَی مِن بَعْدِ مَا بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتَابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَیَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُونَ » ؛(2)کسانی که بَیِّنات و هدایتهایی را که نازل کردیم - و در کتاب برای مردم روشن ساختیم - کتمان میکنند ، خدا ایشان را لعنت میکند و لعنتکنندگان بر آنها نفرین میفرستند .
آیا وضو را به خوبی انجام دادن ، این همه ترس باز ایستادن (اگر آیهای در قرآن نبود) دارد ؟ با اینکه دهها صحابی این مضمون (استحبابِ اِحسانِ وضو = نیکو به جای آوردن وضو) را از پیامبر روایت میکردند .
روشن خواهیم ساخت که امویان از رهگذر عایشه و ابو هُرَیره ، مفهوم «احسانِ وضو» را به خدمت گرفتند و آن را به «اِسباغ وضو» (کامل به جا آوردن وضو) و به جمله «وای بر پاشنهها از آتش» ربط دادند ، سپس غَسل (شستن) را از آن استفاده کردند (نه چیز دیگر) ، چراکه ایشان اِسباغ را به سه بار شستن اعضا و جمله «ویل للأعقاب من النار» را به شستن پاها تفسیر نمودند .
5 . خنده و تبسّمهای عثمان در اوایل اِحداث وضوی غَسْلی (یعنی در دورانی که بر شستن سه بار اعضا تأکید داشت) ، نیز شایان توجّه است . وی گاه وقتی که آب وضو برایش میآوردند میخندید و برای آنکه نگاهها را به وضویش جلب
کند ، میگفت : «چرا نمیپرسید از چه روی میخندم ؟» گاه جواب میداد که پیامبر را دید که چونان او وضو میگرفت ،(1)و گاه به اینکه چنین وضویی سبب آمرزش گناهان و خطاهای وضوی گیرنده است ،(2)و زمانی به اینکه چنان وضویی و نمازِ در پیِ آن ، گناهان را میآمرزد ،(3)و گاه بیان میداشت دلیل خندهاش این بود که در نزدیک به همن مکان پیامبر را دید که آبی خواست و چون او وضو گرفت ، سپس خندید و اَصحاب از راز خندهاش پرسیدند ، و آن حضرت فرمود : هرگاه بنده آبی برای وضو بخواهد و صورتش را بشوید ، خدا گناهانی را که با صورت مرتکب شده است ، پاک میکند .. .(4)
میدانیم نقل این سخن [ از پیامبر صلیاللهعلیهوآله ] که : «هرگاه بنده در وضو صورتش را بشوید ، خدا خطاهای صورتش را پاک میکند ...»(5)خندهآور نیست . اینکه عثمان در توجیه خندهاش میگوید : «پیامبر را دید که در همان مکان که وی وضو گرفت ، وضو گرفت و خندید» برای مبالغه در تأکید بر شرعیّت وضوی غسلی ثلاثی است .
این عنایتها همه حکایت از این دارند که عثمان به شیوههای گوناگون میخواست چیزی را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت دهد وگرنه ، چرا دیگران در نقل وضوی مسحیشان این تبسّمها و خندهها را (با این فراوانی) از پیامبر نقل
1) . بنگرید به ، کنز العمّال 9 : 190 ، حدیث 26863 .
2) . کنز العمّال 9 : 193 ، حدیث 26886 ؛ مسند احمد 1 : 58 و61 ، حدیث 415 و430 .
3) . بنگرید به ، کنز العمّال 9 : 191 ، حدیث 26872 .
4) . مسند احمد 1 : 58 ؛ کنز العمّال 9 : 191 ، حدیث 26782 . پیداست که عثمان این تبسُّم را ساخت و به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت داد تا خندههایش را هنگام وضو ، توجیه کند .
5) . مسند احمد 1 : 58 ؛ مجمع الزوائد 1 : 224 .
نکردند ؟ چرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله در دیگر تعالیم ، تبسّم و خنده این چنینی نداشت ؟
6 . همه وضوهای بیانی عثمان ، دارای سه بار شست و شویند ، و خبری از او درباره یک بار و دو بار شستن ، نیامده است ؛ با اینکه اَخباری از حضرت علی علیهالسلام و عُمَر و عبّاس و جابر و دیگران در این زمینه هست .
در اینجا این سؤال به ذهن میآید که آیا عثمان یک بار و دو بار شستن را ، بسنده نمیدید ؟ یا اینکه سه بار شستن عثمان امر جدیدی را در بر داشت که همان تأکید بر وضوی ثلاثی جدید است (که پس از آن ، عثمان به شستن پاها سرایتش داد ، و معاویه شستن سر را به آن افزود) و مقصود از اسباغِ وضو ، فقط همین دانسته شد و به این ترتیب ، حکم مسح سر و پا - در مذاهب اربعه - از میان رفت ؛ چراکه به جای آن ، شستن را تجویز کردند .(1)
مؤیّد این سخن ، روایتِ عبداللّه بن عَمْرو بن عاص است که در آن به نقل از پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمده است که آن حضرت پس از وضوی ثلاثی غَسْلی فرمود : «هرکه بر این افزود یا از آن کاست ، روش نادرستی را پیمود و ستمکار است» .(2)
آیا معقول است که بگوییم هرکس در وضو یک یا دو بار اعضا را بشوید ، کار ناشایستی را انجام میدهد و ستم روا میدارد ، با اینکه این گونه وضو ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهو بزرگان صحابه ثابت است ؟!
به نظر میرسد عثمان و پیروانش ، میخواستند فقط و فقط بر وضوی غَسْلی ثُلا ثی تأکید ورزند، ومقصود از اسباغ وضو (وضوی کامل) را تنها همین بدانند .
7 . وضوهای عثمان - در درون خود - اشاراتی را در بر دارد که به بدعت این وضو از سوی عثمان و سرایت دادن آن به وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله رهنمون است ؛ از جمله :
اینکه عثمان میگوید : «پیامبر را دیدم که مثل این وضوی من وضو میگرفت»(1)و این سخن که «دیدم رسول خدا همین وضوی من را انجام داد»(2)و نمیگوید که : چونان رسول خدا وضو گرفتم یا مانند آن حضرت وضو ساختم .
این جملهها - به خودی خود - دلالت دارند که عثمان وضوی خود را میزان و ملاک قرار میداد !
منحصر ساختن قبولی نماز و غفران گناهان ، به وضوی غَسْلی ثُلا ثی (به ویژه آنکه وی وضوی غَسْلی ثُنایی و آحادی را - که از شمار زیادی از صحابه و تابعان رسیده است - نقل نمیکند)(3)این ، خود اشاره است به اینکه عثمان تنها این وضو را قبول داشت .
وجود جمله «لا یُحَدِّثُ نَفْسَه فیهما بشیءٍ»(4)(میان وضو و نماز سخنی نگوید) در وضوهای عثمان که میتوان گفت برای پاک نشان دادن خود و دور ساختن شبهه از خویش ، آن را بر زبان میآورد تا بر وضوی خویش بیشتر مشروعیّت بخشد .
1) . صحیح بخاری 1 : 72 ، حدیث 162 ؛ سنن ابی داود 1 : 106 ؛ سنن بیهقی 1 : 48 ، حدیث 218 ؛ سنن نسائی 1 : 82 ، حدیث 91 .
2) . سنن دارمی 1 : 188 ، حدیث 693 ؛ سنن نسائی المجتبی 1 : 65 ، حدیث 85 ؛ مصنّف عبدالرزّاق 1 : 44 ، حدیث 139 .
3) . در حالی که گروه بسیاری از صحابه و تابعان آن را روایت کردهاند .
4) . سنن نسائی المجتبی 1 : 65 ، حدیث 85 ؛ سنن بیهقی 1 : 48 و53 ، حدیث 218 و247 .
صحبت نکردن عثمان در اثنای وضو (هنگامی که بدعت وضوییاش در نزد یارانش پابر جا شد) برای آن بود که هالهای از قداست بر خویش افکند تا آنجا که وی جواب سلام را نمیداد و توجیه میکرد به اینکه پیامبر فرموده است هرکس وضو بگیرد و شهادتین را بر زبان آورد و در این میان با کسی حرف نزند ، گناهان میان دو وضویش [ وضوی پیشین و وضوی جدید ] آمرزیده است ، با اینکه جواب سلام واجب است ، و بر فرضِ صحّت این روایت عثمان ،(1)جواب سلام ، حرف زدن - به معنای عرفی - به شمار نمیرود .
همه اینها ، قراین و شواهدیاند که ما را مطمئن میسازند به اینکه آغازگر اختلاف در وضو ، شخص عثمان بود و هموست که وضوی ثُلا ثی غَسْلی جدیدی را مطرح ساخت .
1) . کنز العمّال 9 : 193 ، حدیث 26885 - 26888 ؛ سنن دارقطنی 1 : 92 ، حدیث 5 .
پیش از آنکه سبب یا اسبابی را روشن سازیم که عثمان را به بدعت این وضوی ثلاثی جدید واداشت (و پاسخ آنها) بجاست نخست به علّت قتلِ وی بپردازیم ؛ چراکه در جلد اول این پژوهش ، به این نکته دست یافتیم که بزرگترین عاملی که قاتلانِ عثمان را واداشت بر وی هجوم آورند ، نوآوریهای وی در دین بود (و نه صرفِ تصرّفات و سیاستهای مالی و اداری نادرست) .
این مطلب را میتوان از نکاتِ اساسی زیر دریافت :
یک : طَلحه و زُبَیر از نخستین کسانی بودند که علیه عثمان مردم را تحریک کردند و به قتلش فتوا دادند با اینکه عثمان سخاوتمندانه اموالِ فراوانی را به گونهای شگفتآور ، در اختیار آنها قرار داد .(1)
درباره حجم انبوه اموال زُبَیر ، بنگرید به کتاب «الفتنة الکبری 1 : 147» .
همچنین به عبدالرحمان بن عوف امکانات بسیاری بخشید(2)و افزون بر این ، به او وعده خلافت داد .(3)برای باقی صحابه نیز - جز گروهی اندک از آنها - به وفور اموالی را فرستاد .1) . در «تاریخ طبری 4 : 405» آمده است ، عثمان به طلحه پنجاه هزار [ دینار ] بخشید و دویست هزار [ دینار ] به او صله داد . اَحشام و غلامان طلحه فزونی یافت ، تنها از عراق روزانه برایش هزار دینار درآمد غلّه میرسید و زمان مرگ سی میلیون درهم ارث برجای گذاشت که دو میلیون و هزار درهم و دویست هزار دینار از آنها نقد بود .
2) . اموال ابن عوف ، هزار شتر و صد اسب و ده هزار گوسفند و زمینی که با بیست شتر آبکش ، کشت میشد . مروج الذهب 2 : 333 .
3) . زیرا در «شرح نهج البلاغه 1 : 188» آمده است که آن حضرت فرمود : واللّه ما فَعَلْتَها إلاّ لأنّک رَجَوْتَ منه ما رَجا هو مِن صاحِبِه ، دَقَّ اللّهُ بینکما عِطْرَ مِنْشَم ؛ به خدا سوگند این کار را نکردی مگر برای اینکه از او همان امید را داشتی که وی از همدمش امید داشت ؛ خدا میانتان جدایی بیندازد .
از این رو ، غیر منطقی است اگر تصوّر کنیم صحابه او را فقط به جهتِ ایثار اموال به خویشاوندانش به قتل رساندند ، با اینکه خودشان بهره فراوانی از اموال را به دست آورده بودند .
بلکه انگیزههای دینی و بدعتهایِ عثمان ، باعث شد او را به قتل رسانند . بسا بعضی از آنها در مکاتباتی باشد که طبری نخواسته آنها را بیاورد ،(1)و بسا همینها دستاویز قتل او را فراهم آورد ، اسبابی که ابن اثیر ذکر بسیاری از آنها را وا مینهد .(2)
دو : سیاست مالی طبقاتی عثمان ، عزلِ او را ایجاد میکرد (نه قتلش را)(3)و از آنجا که صحابه او را با خفّت - بنا بر تعبیر ابن عُمَر(4)- به قتل رساندند ، باید سببی را جُست که خونِ او را مباح میساخت . شاید اختراعاتِ دینی او باعث این کار شد ، نه بدعت در تصرّفات خارجی به تنهایی .
سه : بدعتهای دینی و فقهی - به یقین - از عثمان بروز یافت . هریک از صحابه ، به روش خود بر آنها احتجاج ورزید ، لیکن عثمان از آنها دست نکشید
1) . در «تاریخ طبری 2 : 661» درباره سبب اختلاف میان عثمان و ابوذر و مرگ غریبانه وی در صحرای «ربذه» آمده است : تاریخ نگاران در این باره چیزهای فراوان و امور شنیعی را روایت کردهاند که ناپسندم آمد آنها را بیاورم .
2) . در الکامل فی التاریخ 3 : 58 میخوانیم : سبب حرکت مردم سوی قتل عثمان را ذکر کردیم و اَسباب زیادی را که مردم دستاویز قتلشان قرار دادند به عللی که انگیزه برای این کار شد واگذاردیم .
3) . ابن ابی الحدید ، در «شرح نهج البلاغه 1 : 200» مینویسد : نظر ما این است که : این کارها گرچه بدعت بود امّا به حدّی نمیرسید که خون عثمان به آنها مباح شود . آنان باید او را از خلافت خلع میکردند .. .
4) . بنگرید به ، شرح نهج البلاغه 3 : 8 .
(مانند نماز در مِنی ،(1)افزودنِ اذان سوّم در روز جمعه در سال هفتم خلافت - که مردم بر وی عیب گرفتند و گفتند این کار بدعت است(2)- و مقدّم داشتن خطبه را بر نماز عید فطر و قربان(3)و ...) اینها بیانگر بدعتگذاری عثمان در بعضی از مسائل فقهی است . بعید به نظر نمیرسد که عثمان این گونه بدعتها را به مسائل فقهی دیگر (همچون وضو) سریان داده باشد .
چهار : تصرّفات و بدعتهای عملی عثمان ، برساختههای علمی و دینیای را در پی داشت که از آنها بر اسلام و احکامِ اسلامی احساسِ خطر میشد .
عدم اجرایِ حد بر وَلید بن عُقْبَه ، یعنی ابطال حدود و تهدید شهود .(4)
از حضرت علی علیهالسلام نقل است که به عثمان گفت : حدود را باطل ساختی و قومی را که علیه برادرت شهادت دادند ، تازیانه زدی و حکم را دگرگون کردی ... الإمامة والسیاسه 1 : 37
تأیید دیدگاه سعد بن عاص درباره زمینهای سرسبز و آباد (و اینکه آنها بوستان قریش و بنیامیّه است) به معنای اِبطال قانونِ توزیع «فَیْء» (اموال عمومی) بود که خدا برای جهادگرانی قرار داد که با شمشیر بر آنها دست یافتند .(5)
اعطای فدک و خُمس آفریقا به مروان ،(6)یعنی پایمالی قانون ارث ؛ چراکه اگر فدک مال پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود ، پس از آن حضرت به ورثه او میرسید ، و اگر «فَیْء»
1) . بنگرید به ، صحیح بخاری 1 : 367 ، حدیث 1034 و جلد 2 ، ص296 ، حدیث 1574 ؛ الدرّ المنثور 8 : 159 .
2) . اَنساب الأشراف 5 : 528 ، شماره 1374 ؛ المنتظم 5 : 7 - 8 .
3) . فتح الباری 2 : 452 ؛ نیل الأوطار 3 : 362 ؛ تاریخ الخلفاء : 164 - 165 .
4) . در «انساب الأشراف 5 : 522 ، شماره 1356» این قول مشهور عایشه آمده است که گفت : عثمان حدود را باطل ساخت و شهود را تهدید کرد .
5) . شرح نهج البلاغه 3 : 21 و35 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 31 و40 ؛ تاریخ طبری 2 : 462 .
6) . بنگرید به ، المعارف : 195 ؛ انساب الأشراف 5 : 515 ، شماره 1336 ؛ الإمامة والسیاسه 1 : 35 .
مسلمانان باشد ، این کار عثمان ، اِبطالِ قانونِ «فَیْء» به شمار میآمد .
و به همینگونه ، دیگر احداثات وی .
پنج : آنچه این مطلب را تأکید میکند ، عباراتی است که از صحابه معاصر عثمان درباره این برساختهها و ابداعات صادر شده است و بر بدعتهای دینی عثمان دلالت دارد ؛ مانند :
طلحه به عثمان گفت : چیزهایی از پیشِ خود در دین اختراع کردی که مردم به یاد ندارند .(1)
و نیز این سخن که : مردم بر تو گرد آمدند ، و از بدعتهایی که پدید آوردی ناخرسندند .(2)
زبیر گفت : او را بکشید که دینتان را دگرگون ساخت .(3)
عبداللّه بن مسعود گفت : صاحبتان را جز این نمیبینم که در دین تغییر و تبدیل آورد .
ابن مسعود همواره این سخن را بیان میداشت :
راستترین سخن ، کتاب خداست و بهترین هدایت ، رهنمود محمّد است و بدترین امور ، مُحْدَثاتِ آنهایند ؛ هر امر مُحْدَث (و اختراعِ از پیش خود در دین) بدعت است و هر بدعتی گمراهی میباشد ، و هر گمراهی جایش دوزخ است .(4)
در سخن دیگر آمده است که گفت : همانا خون عثمان حلال است .(1)
عمّار در خطبهای در صفّین گفت : اینان که اگر دنیاشان به سلامت باشد از نابودی دین باکی ندارند ، میپرسند : چرا عثمان را کشتید ؟ گوییم : برای بدعتهایی که ایجاد کرد .(2)
عمّار به عَمْرو بن عاص گفت : عثمان میخواست دینِ ما را تغییر دهد ، ما هم او را کشتیم .(3)
سعد بن اَبی وقّاص درباره قتل عثمان میگوید : ما از یاریاش دست کشیدیم ، اگر میخواستیم ، از او دفاع میکردیم ، لیکن عثمان دین را تغییر داد و خود تغییر یافت .(4)
هاشم مِرْقال گفت : عثمان برساختههایی را پدید آورد و بر خلاف حکم خدا راه پیمود .(5)
مالک اشتر گفت : عثمان در دین تغییر و تبدیل پدید آورد .(6)
عایشه پیراهن رسول خدا را بیرون آورد و گفت : این پیراهن و موی رسول خداست که نپوسیده است در حالی که دینش از بین رفت .(7)
و در سخن دیگری گفت : این جامه رسول خداست که نفرسود ، در حالی که
عثمان سنّت او را تباه ساخت !(1)
و در جای دیگر عثمان را به یک شخص یهودی تشبیه کرد و گفت : بکشید این نَعْثَل را که کافر است .(2)
امام علی علیهالسلام در روز شورا فرمود :
اَما إنّی أَعْلَمُ أَنّهم سَیُوَلُّونَ عثمانَ ، وَلَیُحْدِثَنَّ البِدَعَ والأَحْداث ؛(3)
هوشیار باشید ! میدانم که اینان عثمان را (به خلافت) خواهند گماشت ، و او بدعتها و برساختههایی را در دین پدید میآورد .
بعضی از اَصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله به بعض دیگر نوشتند که نزد ما گردآیید ! اگر جهاد میخواهید ، جهاد اینجاست .(4)
کشتنِ عثمان را جهاد شمردند ! این سخن راست درنمیآید مگر برای حفظ دین از تحریف و بازیچه شدن آن .
مسلمانان - همه - بدعتهای عثمان را دانستند ، بدعتهایی که میخواست آنها را جبران کند ؛ مانند توسعه مسجد الحرام .
مردم گفتند : مسجد پیامبر صلیاللهعلیهوآله را توسعه داد و در سنّتِ آن حضرت تغییر پدید آورد .(5)
آنان مانع دفن عثمان در مقابر مسلمانان شدند(6)تا اینکه شبانه در «حشّ
کوکب» (که گورستان یهود بود) با ترس و لرز ، دفن شد [ وی را بر دری حمل میکردند ] و سرش [ به آن میخورد و ] طَق طَق میکرد .(1)
این رفتارها از صحابه و مردم و مسلمانان بروز نیافت مگر پس از اینکه به انحرافات و بدعتهای دینی عثمان پی بردند ، نه صرف تصرّفات بد مالیاش و ویرانسازی اقتصاد و اختلال نظام اداری .
از همه اینها درمییابیم که عثمان به تغییر و ایجاد چیزهایِ نو در دین گرایش داشت . تعجّبی ندارد که وی طرح وضوی جدیدی را پی ریزد ؛ چنان که به طرح آرای دیگری در شریعت پرداخت (مانند : اتمام نماز ظهر در منا ، مقدّم آوردن خطبه در نماز عید فطر و قربان ، اذان سوّم در روز جمعه و..) .
1) . تهذیب الکمال 19 : 457 ؛ نیز بنگرید به ، تاریخ المدینه ابن شُبّه 1 : 113 .
عوامل تربیتی و روانی و سیاسی و اجتماعی گوناگونی عثمان را به ابداع وضویی نو برانگیخت و به سه بار شستن اعضا گرایش یافت و سپس به شستن سر و پا - به جای مسح - حکم کرد . بعضی از آن عوامل چنیناند :
1 . عثمان خود را سزاوار قانونگذاری میدانست و شأنِ خویش را از ابوبکر و عُمَر کمتر نمیدید ، چرا برای آن دو فتوا جایز باشد و برای او نه ؟ با اینکه همه
جزو مکتب اجتهاد و رأیاند و هر کدامشان خلیفه پیامبر به شمار میآیند !
2 . وی در ظواهر دینی از افراطیها به شمار میآید (افراطی که از آن نهی شده است) . هنگام ساخت مسجد النبی ، وی یک خشت حمل میکرد و آن را از خود دور نگه میداشت ، و آن گاه که خشت را میگذاشت ، دستانش را فُوت میکرد و به جامهاش مینگریست (که کثیف نشده باشد) اگر گردی بر آن نشسته بود ، فُوت میکرد . همه اینها بدان جهت بود که وی نسبت به نظافت وسواس داشت .(1)
در حالی که عمّار با وجودِ ضعف بدنی ، دو خشت را برمیداشت .
عثمان هر روز پنج بار غُسل میکرد ،(2)هنگام وضو پاسخ سلام مؤمن را نمیگفت(3)و خود بیان میداشت که از زمانِ بیعت با رسول خدا ، به آلتش دست نکشیده است .(4)
و دیگر رفتارهایی که نشان میدهد عثمان از نظر روانی برای زیادهروی و تعمّق در دین و وسواس در نظافت ، آمادگی داشت .
3 . استفاده عثمان از نظافت و طهارت بودن وضو ؛ این نگرش با فکر عثمان سازگار بود . از این رو ، به نظر وی سه بار شستن اعضا و شستن به جای مسح کشیدن ، نظافت فزونتری را داراست واین کار - از نظر وی - عیبی ندارد .
بسا این رویکرد عثمان متأثّر از نگرش حُمران باشد یا همین نگاه در حُمران بن اَبان اثر نهاد ، همان یهودی که با اسیران «عین التّمر» از سرزمین «بین النهرین»
به مدینه آمد .
4 . بعضی از احادیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره نیکو و کامل به جا آوردنِ وضو(1)این فرصت را برای عثمان فراهم آورد که برای طرح وضوی غَسْلی خویش از آنها استفاده کند ؛ زیرا پس از وضوی غسلیاش میگفت : واللّه ، برایتان حدیثی را بیان میدارم ، واللّه اگر آیهای در کتاب خدا نبود ، این حدیث را نمیگفتم . شنیدم رسول خدا میفرمود : شخصی که وضوی نیکو گیرد [ یعنی از هر نظر آداب آن را رعایت کند ] و پس از آن نماز گزارد ، خدا گناهان میان وضو و نماز در پی آن را میآمرزد .(2)
وی سپس جمله «وضو را کامل بگیرد» و «وای بر پاشنهها از آتش» را برای شستن [ پاها ] دلیل میآوَرْد .
5 . هنگام یورش بر وی ، میخواست هاله سنگینی از قداست را بر خود
بیفکند تا انقلابیّون را از قتل خویش باز دارد . از کارهای نیک خویش سخن گفت و اینکه «بِئْرِ رُوْمَه»(1)(و غیر آن) را خرید و وقف کرد(2)تا بقای خود را بر ایمان ثابت کند . وضوی جدید ، گامی در این مسیر بود . وی میخواست درد را چاره کند ، لیکن به درمانِ درد با درد پرداخت ، نه با دوا .
6 . عثمان مردم را به اختلافات فقهی و بگومگو در آنها مشغول میساخت تا از قتل او دست بردارند و به سیاستهای مالی و اداری ناشایست او نیندیشند . این کار درباره بسیاری از آرای وی رخ داد ، امّا نتیجه خوبی برای او در بر نداشت . از این رو امام علی علیهالسلام فرمود که عملِ عثمان مردم را بر وی شوراند .(3)
7 . از مهمترین انگیزههای بدعتهای عثمان این بود که امویان بر گِردش حلقه زدند و به بنای فقه سیاسی جدیدی دست یازیدند . این امر ، بزرگان صحابه را (مانند ابن مسعود ، ابن عبّاس و ...) از همکاری با او دور ساخت و خلأ فقهیای را پدید آورد که امویانِ صاحب نفوذِ دربار عثمان ، زیرکانه این خلأ را پر ساختند .
8 . وجود حالت سازش بسیاری از صحابه ، باعث شد که عثمان از طرح آنچه به نظرش میرسد ، نپرهیزد ؛ زیرا نهایت بدانجا میرسید که میگفت : «رأیی است که به نظرم آمد»(4)عبداللّه بن عُمَر گفت : «اختلاف مایه شر است»(5)
1) . رُومَه : نام چاهی در مدینه که عثمان آن را حفر کرد ، و گفتهاند آن را خرید و وقف کرد تاج العروس 16 : 307 (م) .
2) . بنگرید به ، تاریخ طبری 3 : 415 و434 ؛ البدایة والنهایه 7 : 197 و200 .
3) . نهج البلاغه 1 : 35 ، خطبه 3 .
4) . بنگرید به ، الکامل فی التاریخ 2 : 494 ؛ البدایة والنهایه 7 : 154 .
5) . سنن بیهقی 3 : 144 ، حدیث 5219 ؛ سنن ابی داود 2 : 199 ، حدیث 1960 .
ابن مسعود بیان داشت : «عثمان امام است ، با او مخالفت نمیورزم» .(1)
واین یعنی آنچه را عثمان مطرح میساخت در نهایت ، استوار میگردید .
9 . شیوع اجتهاد و پذیرش آن از سوی بسیاری از صحابه ، زمینه را برای استقبال از آنچه عثمان (یا معاویه) مطرح میکرد به عنوان رأی پذیرفته ، هموار ساخت . این حالت در پی اجتهادات و آرای فراوانی از عُمَر (و پیش از او ابوبکر) در جامعه سرایت یافت .
از همه این امور (و امور جزئی دیگری که در بخش تاریخی آوردیم) درمییابیم که این توجیهات ، عثمان را به اختراع وضوی ثلاثی غَسْلی جدید برانگیخت ، وضویی که صحابه مکتب تعبّد ، آن را برنتافتند .
1) . سنن بیهقی 3 : 144 ، حدیث 5221 .
امام علی علیهالسلام آن گاه که خلافت را عهدهدار گشت (و آن حضرت در میان خلفای چهارگانه ، تنها خلیفهای بود که مکتب تعبّد محض را پذیرفت) بر آن شد که وضویِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله را برای مسلمانان تبیین کند و به بدعتهای عثمان در وضوی پیامبر بپردازد و به اختراعات او در این زمینه اشاره کند . اقداماتِ آن حضرت را در این راستا میتوان در بندهای زیر درآورد :
1 . در کتابهای فقه(1)و تفسیر(2)و حدیث(3)ثابت است که وضوی امام علی علیهالسلام همان وضوی ثُنائی مَسْحی بود که بسیاری از صحابه آن را میپیرویدند و در رأس آنها ابن عبّاس و طالبیّون و اَنس بن مالک قرار داشت .
2 . امام علی علیهالسلام به بدعتهایی که بر سرِ وضو درآمد اشاره میکرد ؛ مانند اینکه پس از وضوی مَسْحی و آشامیدن از آب باقی مانده از وضو ، فرمود : گروهی از مردم این کار را مکروه میدانند ، در حالی که پیامبر رادیدم آن را به جا میآورد و «هذا وُضُوءُ مَن لَمْ یُحْدِث» ؛(4)این وضوی کسی است که بدعتی در آن پدید نیاورد .(5)
1) . بنگرید به ، فتح الباری 1 : 213 ؛ المحلّی 1 - 2 ک 56، مسئله 200 ؛ المغنی 1 : 151 ، مسئله 175 .
2) . بنگرید ، تفسیر طبری 6 : 86 ؛ احکام القرآن جصّاص 2 : 346 - 347 ؛ تفسیر ابن کثیر 2 : 45 .
3) . مسند احمد 1 : 95 ، 116 ، 124 و148 ؛ مسند دارمی 1 : 181 ؛ مسند حمیدی 1 : 26 ، حدیث 47 و دیگر منابع حدیثی .
4) . در جلد اوّل این پژوهش روشن ساختیم که مقصود از «حدث» در اینجا حدثِ ناقض وضو نمیباشد و کسانی که چنین عقیدهای دارند ، قولشان فاسد است .
5) . مسند احمد 1 : 78 ، حدیث 583 ؛ سنن نسائی المجتبی 1 : 84 ، حدیث 130 ؛ سنن بیهقی 1 : 75 ، حدیث 359 .
و این سخن آن حضرت ، وجود کسانی را اثبات میکند که در وضو چیزهایی تازه پدید آوردند ، و تنها عثمان بود که پیش از آن حضرت ، وضوی برساخته از پیش خود را رایج ساخت .
3 . از امام علی علیهالسلام روایت شده که فرمود :
میدانید که والیان قبل از من ، بر خلاف پیامبر - به عمد - بر اعمالی دست یازیدند ... و سنّت آن حضرت را تغییر دادند ... چه خواهید گفت اگر مقام ابراهیم را به جایی برگردانم که رسول خدا نهاد ... و وضو و غسل و نماز را به اوقات و احکام و جای خودشان بازگردانم .(1)
این سخن تقریباً صراحت دارد که عثمان در وضوء بدعت گذارد ؛ زیرا امام علیهالسلام آشکارا بیان میدارد که والیان پیش از او ، بدعت گذاردند و از آنجا که ابوبکر و عُمَر به بدعت در وضو دست نیازیدند ، میتوان دریافت که مقصود امام علیهالسلام عثمان است .
4 . امام علیهالسلام درباره کیفیّت وضو ، نامهای برای محمّد بن ابی بکر - والی خویش - نوشت که در آن آمده است :
سه بار مَضْمَضَه و سه بار استنشاق کن ، صورت را بشوی ، سپس دست راست و آن گاه دست چپ را بشوی ، و پس از آن سر و پاها را مسح بکش ..
1) . الکافی 8 : 58 ، حدیث 21 .
من خود دیدم که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چنین میکرد .(1)
شیخ طوسی این حدیث را با سندی که ثقفی صاحب «الغارات» در ضمن آن هست ، میآورد . در الغارات چاپی این حدیث تحریف شده است . این تحریف را (که در نسخههای چاپی الغارات روی داده است) در مقدّمه پژوهش (جلد اوّل) روشن ساختیم .
شایان توجّه است که این نامه به دست معاویه افتاد و امام از این واقعه بسیار متأسّف گردید . معاویه به آن مینگریست و در شگفتی فرو میرفت و آن را از نامههای ابوبکر میانگاشت .
5 . امام علیهالسلام در احادیثِ وضویی خود آگاه میساخت و اشاره میکرد که خاستگاه بدعتآوری در وضو ، اجتهاد و رأی است ، در حالی که وضو - بلکه دین را - با رأی نمیتوان دریافت ، میفرمود :
اگر درکِ دین به رأی بود ، کف پاها از روی آن به مسح سزاوارتر بود ، لیکن دیدم که رسول خدا روی پاها را مسح میکشید .(2)
و میفرمود :
به نظرم آمد کفِ پاها از روی آنها به مسح شایستهترند تا اینکه دیدم رسولِ خدا روی آنها را مسح میکرد .(3)
این سخن بیان میدارد که دین - از جمله وضو - را (آن گونه که بعضی میپندارند) نمیتوان با رأی دریافت وگرنه کف پا از ظاهر آن اَولی به مسح بود ، پس چگونه میتوان - با اجتهاد و رأی - از مسح ، به شستن ظاهر و کف پاها عدول کرد ؟!
6 . چگونگی وضوهایِ بیانی امام علی علیهالسلام (و نیز ابن عبّاس و اَنس) در لابلای
خود ادلّهای از کتاب و سنّت را در بردارند ، و صرفِ یک ادّعا به خاطر رؤیتِ وضوی پیامبر نیستند ؛ چراکه سخن امام علی علیهالسلام درباره رد به کارگیری رأی در دین(1)، متضمّن دلالت قرآن بر مسح میباشد و امام علیهالسلام طبق آیه وضو - که ظهور در مسح پاها دارد - آن را اصلی مسلّم میداند و بر به کارگیری رأی در اینجا مُهر بطلان میزند .
اگر رأی را در اینجا پذیریم باید کف پا از روی آن به مسح سزاوارتر باشد و در هر دو صورت (چه کف پا چه روی آن) مَسح ، مشروع است [ نه غَسْل ] .
پس از بیانِ مشروعیّتِ مسح ، امام تأکید میورزد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دید که روی
پاهایش را مسح میکشید .
و چنین است ابن عبّاس ، آنجا که میگوید :
در کتاب خدا نیافتم مگر دو شستن و دو بار مسح کردن را .(2)
اَنس بن مالک - خادم پیامبر - با رأی حَجّاج که به شستن پاهامعتقد بود (بدین دلیل که پاها معمولاً آلوده و کثیفاند) معارضه میکرد به اینکه :
سخن خدا راست و سخن حجّاج دروغ است ، خدای متعال میفرماید : « وَمْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ » ؛(3)سرها و پاهاتان را مسح بکشید .(4)
1) . این سخن علی علیهالسلام که فرمود : اگر دین به رأی بود ، کف پا از پشت آن به مسح سزامندتر بود ، لیکن دیدم که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روی پاها را مسح میکشید تأویل مختلف الحدیث : 56 .
2) . مسند احمد 6 : 358 ؛ سنن بیهقی 1 : 72 ؛ نیز بنگرید به ، المصنّف عبدالرزّاق 1 : 19 ، حدیث 55 .
3) . سوره مائده 5 آیه 6 .
4) . تفسیر طبری 6 : 82 ؛ تفسیر ابن کثیر 2 : 44 ؛ 6 : 92 .
مقصود اصلی - در اینجا - این است که امام علی علیهالسلام از کتاب و سنّت دلیل میآوَرْد و رأی را میکوبید ، بر خلاف وضوهای ادّعایی عثمان ، که به سبب محض رؤیت [ وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله ] بود و به چیزهایی چنگ میآویخت که ربطی به اعمالِ وضو نداشت .
امام علیهالسلام میخواست به اجتهادِ عثمان در وضو اشاره کند و آن را بکوبد .
7 . افزون بر همه اینها ، در نقل وضوهای امام علی علیهالسلام و دیگر کسانی که به وضوی مسحی قائلاند (ابن عبّاس ، انس و ...) اَثری از خنده و تبسّم به چشم نمیآید و شاهد گرفتنها (که برای ترس از طرحِ فکر جدید است) و تبرُّع (اقدام داوطلبانه) در تعلیم وضو به صرف شنیدن صدای مضمضه (و دیگر ترفندها که در وضوهای عثمان آوردیم) دیده نمیشود .
در این روایتها ، حالت طبیعی را مینگریم که با سیر امور در تعلیم وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله (وضوی صحیح) هماهنگاند ، و وضوی جدید برآمده از رأی را باطل میسازند ؛ چراکه تعالیم آنها نفی و اثبات را - با هم - در بر دارند .
چون امام علی علیهالسلام به شهادت رسید و معاویه با امام حسن علیهالسلام صلح کرد و قدرت را به دست گرفت ، بر آن شد که ، همان مشیِ فقهی عثمان را ترسیم کند و از نظر اعتقادی آن را تقویت نماید و آرای عموزادهاش را بپذیرد .
هنگامی که معاویه نماز ظهر را در مکّه دو رکعت خواند ، مروان و عَمْرو بن عثمان سوی او برخاستند و گفتند : هیچ کس مانند تو ، پسر عمویت را رسوا نساخت !
معاویه پرسید : آن رسوایی و عیب چیست ؟
آن دو گفتند : مگر نمیدانی که عثمان نماز را در مکه تمام خواند ؟
معاویه ، گفت : وای بر شما ! آیا نماز عثمان جز این گونه بود ؟ با پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ابوبکر و عُمَر ، اینگونه نماز گزاردم .
معاویه گفت : من با پیامبر و با ابوبکر و عُمَر نماز را شکسته خواندم !
آن دو گفتند : پسر عمویت نماز را تمام گزارد ، مخالفت با او برای تو عیب است .
معاویه به سوی مِنا روانه شد و نماز عصر را چهار رکعت گزارد .(1)
در جمع میانِ دو خواهر که به ملکِ شخص در میآید ، نیز معاویه از عثمان
1) . بنگرید به ، مسند احمد 4 : 94 ، حدیث 16903 ؛ مجمع الزوائد 2 : 157 . طبرانی در «المعجم الکبیر» قسمتهایی از روایت را میآورد .
پیروی کرد .(1)و نیز تکبیر مستحب در نماز را بدان جهت که عثمان ترک کرده بود ، واگذارْد ، و زیاد بن أبیه ، به پیروی از معاویه آن را ترک کرد .(2)
همچنین از اَدای تلبیه در حج خودداری ورزید ؛(3)زیرا روایت کردند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ابوبکر و عُمَر تلبیه گفتند و ذکر نکردند که عثمان تلبیه گفته باشد .(4)
و افزون بر اینها ، دیگر مفردات فقهی .
در بیان قاعده «حق با کسی است که چیره شود» معاویه همان اعتقاد عثمان را داشت .(5)
در تایخ ابن خلدون 2 : 170 ، میخوانیم که حضرت علی علیهالسلام فرستادگانی را سوی معاویه فرستاد و او را بیم داد و از درگیری به ناحق بازداشت . معاویه ناسزا بر زبان آورد و گفت : بازگردید ! میان ما و شما ، شمشیر حکم خواهد کرد .
و در مصنّف ابن اَبی شیبه 7 : 251 و دیگر منابع آمده است که معاویه روز جمعه - در نُخَیله - خطبه خواند و گفت : ما با شما برای اینکه نماز گزارد ، روزه بگیرید ... نمیجنگیم ، مبارزه میکنیم تا امارت بر شما را به چنگ آوریم .
در طبقات ابن سعد 4 : 149 ، میخوانیم که ابن عمر میگفت : در فتنه نمیجنگم ، و پشت سر کسی که پیروز شود نماز میگزارم !
افزون بر این ، معاویه برخی مفاهیم اعتقادی (و در رأس آنها افکار عثمان) را که برای تثبیت ارکان حکومت اموی سودمند بود ، در ذهنها جا میانداخت .
1) . بنگرید به ، الموطّأ 2 : 538 ، حدیث 1122 ؛ سنن دارقطنی 3 : 281 ، حدیث 135 ؛ الدر المنثور 2 : 477 .
2) . فتح الباری 2 : 270 ، حدیث 751 .
3) . سنن نسائی المجتبی 5 : 253 ، حدیث 97 ؛ سنن بیهقی 5 : 113 ، حدیث 9230 .
4) . بنگرید به ، المحلّی 7 : 136 .
5) . در الامامة والسیاسه : 58 ، آمده است که چون شورش علیه عثمان شدّت یافت ، ابن عمر از او پرسید : اگر اینان بر تو چیره شدند ، چه کنیم ؟ گفت : همواره با جماعت [ گروه اکثریّت که به پیروزی میرسند ] باشید .
مهم در اینجا پذیرشِ فقه عثمان از سوی معاویه و تأثیرِ آن بر وضوست . باری ، فقه اموی خطمشی عثمان را پیمود و میخواست از عبارتِ «اسباغ در وضو» و «وای بر پاشنهها از آتش» برای نهادینه ساختنِ وضوی عثمانی ، استفاده کند .
1 . عبدالرحمان بن ابیبکر (سال 55 هجری) روزی که سعد بن اَبی وقّاص درگذشت - به منزل خواهرش عایشه آمد نزد او وضو گرفت . عایشه به او گفت :
یا عبدالرَّحمن ، أَسْبِغ الوضوء ؛ فإنّی سَمِعْتُ رسولَ اللّه یقول : ویلٌ للأعقاب مِنَ النّار !(1)
ای عبدالرحمان ، وضو را کامل به جا آور ! چراکه شنیدم رسول خدا میفرمود : وای بر پاشنه پاها از آتش !
نیک بنگرید که چگونه عایشه از سخن پیامبر : «أَسْبِغُوا الوضوء» (با اینکه مقام استدلال به آن را اقتضا میکرد)(2)به استدلال به «ویلٌ للأعقاب من النّار» عدول کرد .
این عدول ، ورای ادّعای عایشه (و ورای امویان و قبل از ایشان عثمان) دلالتِ «وَیْلٌ للأعقاب» را بر وضوی غَسْلی ، در خود نهفته دارد و این فهم ، نزد پیروان مکتب اجتهاد و رأی ، تا به امروز جا افتاده است .
این حدیث ، اختلاف میان وضویی را که عایشه در سر داشت و وضوی برادرش را مینمایاند و از آنجا که عایشه میخواست بر غَسْل (شستن) دلیل
آورد ، از مفهوم مخالفِ آن درمییابیم که عبدالرحمان به مسح پاها معتقد بود .
ابو هُرَیره نیز میخواست عین رفتار عایشه را درآوَرَد . آنجا که دید قومی با آفتابه وضو میگیرند ، گفت :
أَسْبِغُوا الوضوء ! فإنّی سمعتُ أبا القاسم یقول : ویلٌ للعَراقیب منَ النّار !(1)
وضو را کامل به جا آورید ! چراکه از ابوالقاسم شنیدم که میفرمود : وای بر پاشنهها از آتش !
بسیاری از عالمان ، حدیثِ ابو هُرَیره را برای حدیثِ «مُدْرَج» مثال میآورند ؛(2)
ادراج در حدیث - به عمد - جایز نمیباشد (بنگرید به ، مقدّمه ابن صلاح : 76 ؛ تدریب الراوی : 270)
زیرا به این صورت ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث شنیده نشده است . این حدیث ما را رهنمون میسازد به اینکه ابوهریره - چون عایشه - میخواست از جمله «ویلٌ للأعقاب یا للعراقیب» بر وضوی غسلی عثمانی ، دلیل آورد .بیشتر از اینها را از روایتِ ابن جُرَیْج میتوان دریافت که میگوید : از عطا پرسیدم : چرا پاها راچون سر مسح نکشم ، در حالی که امر به مسح (در آیه) درباره هر دوست ؟
1) . صحیح مسلم 1 : 214 - 215 ، حدیث 242 .
2) . حدیث «مُدْرَج» حدیثی است که کلمات بعضی از راویان در آن آمده باشد . اِدراج دو نوع است : ادراج در اسناد ، و ادراج در متن ... ادراج در متن ، در اوّل حدیث میباشد ؛ مانند حدیثِ ابو هریره : «اَسْبِغُوا الوضوء ، ویلٌ للأعقاب من النّار» پیامبر صلیاللهعلیهوآله این دو جمله را در آنِ واحد ، به این سیاق ، برزبان نیاورد ، بلکه هر کدام از این جمله مورد خاص خود را دارد ، لیکن ابو هُرَیره قسم اوّل را در قسم دوّم اِدراج کرد بنگرید به ، تدریب الراوی 1 : 270 .
عطا گفت : جز به مسح سر و شستن پا معتقد نیستم . شنیدم ابو هریره
میگفت : «وای بر پاشنهها از آتش !» .
مردمانی قائل به مسحاند ، امّا من پاها را میشویم .(1)
عطا برای شستن پاها به قول ابو هُریره استدلال میکند که گفت : وای بر پاشنهها از آتش .
این سخن ، حلقههای پی در پی را در راستای تثبیتِ وضوی غَسْلی ، برای ما مینمایاند . از عدولِ عایشه و اِدراج ابو هُرَیره و استدلال عطا ، سلسله حرکات تکاملی که برای تقریر و تقویتِ وضوی عثمانی صورت گرفت ، روشن میگردد .
2 . امویان بر استوار سازی وضوی عثمان ادامه دادند ، و مکتب تعبّد محض بر بطلانِ آن (به جهت مخالفت این وضو با کتاب و سنّت) پای میفشرد .
زیرا در آن زمان ، دو فقه شکل گرفت : فقه نبوی و فقه اُمَوی .
ابن ماجَه به اِسناد از رُبَیِّع - دختر مُعَوّذ - آورده است که گفت : ابن عبّاس نزدم آمد و از این حدیث پرسید (یعنی حدیثی که رُبَیِّع گفت : پیامبر وضو گرفت و پاها را شست) ابن عبّاس گفت :
إنّ النّاسَ أَبَوا إلاّ الغَسل ، ولا أَجِدُ فی کتاب اللّه إلاّ المَسْح ؛(2)
مردم جز شستن (پاها) را برنتافتند ، و در کتاب خدا جز مسح را نمی یابم !
حُمَیدی میگوید : برای ما حدیث کرد سُفیان ، گفت : برای ما حدیث کرد
عبداللّه بن محمّد بن عقیل بن اَبی طالب ، گفت : علی بن حسین [ امام سجّاد علیهالسلام ] مرا سوی رُبَیِّع - دخترِ معوّذ بن عَفْراء - فرستاد تا از وضوی پیامبر بپرسم (چراکه پیامبر [ برای آموزش وضو به وی ] نزد او وضو گرفت) بر رُبَیِّع درآمدم ، ظرفِ آبی را برایم بیرون آورد ... گفت :
با این ظرف سوی پیامبر روانه شدم . آن حضرت نخست دستش را - پیش از آنکه داخل ظرف کند - سه بار شست ، آن گاه سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد ، و صورت را سه بار شست ، بعد ازآن ، هر کدام از دستها را سه بار شست و شو داد ، سپس پیش رو و پشت سر را مسح کشید ، و پاها را سه بار شست .
پسر عمویت (ابن عبّاس) نزدم آمد و مرا از این وضو پرسید ، آن را باز گفتم ، گفت :
ما عَلِمْنا فی کتاب اللّه إلاّ غَسلَتَیْن ومَسْحَتَیْن ؛(1)
ما در کتاب خدا جز دو شستن و دو مَسح کشیدن ، سراغ نداریم .
در اینجا ، به برخوردِ دو وضو در عصر اموی پی میبریم :
الف) میان رُبَیِّع و ابن عبّاس .
ب) میان رُبَیِّع و امام سجّاد علیهالسلام و عبداللّه بن محمّد بن عقیل .
رُبَیِّع ، وضوی غَسْلی را پذیراست و بر آن اصرار میورزد با اینکه میداند عترت پیامبر نقل چنین وضویی را از آن حضرت نمیپذیرند ؛ زیرا ابن عبّاس
1) . مسند حُمَیدی 1 : 164 ؛ مسند احمد 6 : 358 ، حدیث 27060 ؛ مصنّف عبدالرزّاق 1 : 96 ، حدیث 5 .
با استدلال به قرآن ضعف آن را مینمایاند و در اعتراض او اشاره است به اینکه نسبت غَسل به پیامبر صلیاللهعلیهوآله پذیرفتنی نیست و در حدیث دیگری - از باب الزام آنان به آنچه خود قبول دارند - با رأی ، استدلال به مسح میکند ؛ به اینکه در تیمّم ، دو عضو مَسْحی حذف میشود .(1)
این دو حدیث ، تأکیدی است بر اینکه امویان از رهگذر بزرگان و محدِّثان [ وابسته ] خود ، وضوی غَسْلی عثمانی را پشتیبانی میکردند .
3 . وضوی غَسْلی کارش بدانجا رسید که حجّاج (کسی که از دین هیچ آگاهیای نداشت و با احکامِ شریعت بیگانه بود) آن را پذیرفت و بر منبر اعلان کرد .
طبری - به سندش به حُمَید - میآورد که گفت :
موسی بن اَنَس به اَنس (در حالی که ما نزدش بودیم) گفت : ای ابو حمزه ، حجّاج در اهواز برایمان خطبه خواند و ما همراه او بودیم ، از وضو سخن به میان آورد و گفت [ خداوند میفرماید ] : « فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ » ، « وَامْسَحُوا بِرُءُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ »(2)؛ صورت و دستها را بشویید و سر و پاها را مسح کشید .
چیزی نزدیکتر به انسان از کثیفی پاهایش نیست ، کف پا و روی آن و پاشنهها را بشویید .
اَنس گفت : سخن خدای راست است و حجّاج دروغ بافت ، خدای متعال فرمود : « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ » ؛(1)سرها و پاهاتان
را مَسح بکشید .(2)
این اعلان و استدلال حَجّاج ، از سویی دلالت دارد که امویان وضوی عثمانی را پذیرفتند و از دیگر سو روشن میسازد که تحکیم اجتهاد و رأی در وضو ، در جهتِ مقابله تمام عیار با وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و امام علی علیهالسلام میباشد .
در حالی که امام علی علیهالسلام تأکید میورزد بر اینکه اگر وضو به رأی اشخاص
باشد ، کفِ پا از روی آن به مَسح سزاوارتر است ، لیکن من دیدم که پیامبر روی پا را مسح کشید . حجّاج در معارضه با این سخن و مخالفت با قرآن ، تصریح میکند که باید همه پا (کف پا و پاشنه آن) شسته شود ؛ چراکه بیشتر در معرض آلودگیاند .
بدین سان مجالی برای شک در این مطلب باقی نمیماند که امویان وضوی عثمانی را پذیرفتند و همان روش عثمان را پیمودند و عین استدلالهای او را آوردند و افزون بر آن ، آن را با آرا و تأویلات و اجتهادها و دلالتهای بعید ، پروراندند و رواج دادند و همین رویکرد ، عدم اصالت این وضو را بیان میدارد و اینکه آن را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دریافت نکردند .
برای تثبیت بیشتر این وضوی ادّعایی ، آن را به بزرگانِ قائل به وضوی مَسحی (مانند امام علی علیهالسلام ، ابن عبّاس و اَنس) نسبت دادند و اینکه آنان اعضای وضو را
سه بار میشستند یا پاها را - در وضو - میشستند یا ... تا خود را از اتهام بدعتآوری دور سازند و در این راستا به منع تدوین آنچه بر خلاف خطّ مشی حاکم باشد ، دست یازیدند .
حتّی عُمَر بن عبدالعزیز ، به تدوین این احادیث حکم کرد و برای اینکه آن را به صورت یک کتاب همگانی در دسترس همه قرار دهد ، به آنان دستور داد که از ابن شهاب زُهْری حدیث برگیرند به این دلیل که اَعلم از او را نخواهند یافت .
رجاء بن حَیْوَة را - که بزرگترین فقیه شام به شمار میآمد - به خدمت گرفتند تا مردم را راهنما شود و به آرای عبدالملک بن مروان آنان را فتوا دهد .(1)
و مانند آن از عبداللّه بن عُمَر رسیده است(2)و اینکه وی مردم را به اَخذِ دین از عبدالملک برمیانگیخت .
ابو هُرَیره از داعیان به سکوت در برابر ظلم امویان بود ،(3)و عایشه فقیهترین
مردمان و نیکو رأیترین آنها(4)و .. .
همه اینها برای تضعیفِ ارکانِ فقه تعبُّد محض و تحریف وضوی نبوی ، در
1) . بنگرید به ، تهذیب الکمال 9 : 154 ، شماره 189 . در این مأخذ قول سعید بن جبیر آمده است که گفت : رجاء بن حَیْوَة از برترین فقهای شام به شمار میآمد ، لیکن وقتی به حرفش آوردم او را اموی یافتم ، میگفت : عبدالملک بن مروان ، چنین حکم کرد !
2) . بنگرید به ، تهذیب الکمال 18 : 410 ، شماره 3559 ؛ تاریخ بغداد 10 : 388 ؛ المنتظم 6 : 39 . به ابن عمر گفته شد که پس از او از چه کسی احکام شریعت را بپرسیم ؟ گفت : مروان پسر فقیهی دارد ، از او سؤال کنید .
3) . بنگرید به ، کتاب الأموال : 499 ، شماره 1102 ؛ الشعر والشعراء : 392 .
4) . مستدرک حاکم 4 : 140 . قائل این قول ، عطاء بن اَبی رباح است که دستش در جنگ با عبداللّه بن زبیر قطع شد . بنی امیّه به جارچی دستور دادند بانگ بزند که : جز عطا برای مردم فتوا ندهد ! بنگرید به ، تهذیب التهذیب 7 : 181
یک صف درآمدند . به همین جهت است که شمار مؤیّدانِ وضوی عثمان ، در عصر امویان ، فزونی مییابد (در حالی که در زمان عثمان و پیش از آن ، وضوی ثُنائی مَسْحی رجحان داشت) .
علی رغم همه تلاشهای دولت اموی ، تابعان قائل به وضوی مسحی ، باقی ماندند ؛ اَمثال : عُرْوَة بن زُبیر ، حسن بصری ، ابراهیم نَخَعی ، شَعْبی ، عِکرِمَه ، عَلْقَمة بن قَیْس ، امام باقر و صادق علیهماالسلام و دیگران (که محقق و مُتَتَبِّع به اسامی آنها پی میبرد) .
امویان - هرچند به وضوی غَسْلی فراخواندند - ولی نتوانستند با وضوی مَسْحی مقابله کنند . در وضوی ائمّه علیهمالسلام تا اواخر عهد اموی ، تقیّه مشاهده نمیشود ؛ امام باقر علیهالسلام به توصیفِ وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله میپرداخت ، بیآنکه به این قیل و قالها اعتنا کند .
اُمویان با بعضی از صحابه و تابعان (مانند اَنس ، ابن عبّاس ، امام سجّاد علیهالسلام و امام باقر علیهالسلام و ...) خوشرفتار بودند و بر ایشان سخت نمیگرفتند ، هرچند گاهی در بعضی شرایط با کسانی برخورد شدید و خشن داشتند .
در حدیث ابو مالک اشعری آمده است که وی ترس داشت از اینکه وضوی پیامبر یا نماز آن حضرت را برای قومش بیان کند .(1)
1) . بنگرید به ، مسند احمد 5 : 342 ، حدیث 22949 .
دولتِ عبّاسیان بر پایه شعار «خشنود سازی آل محمّد» شکل گرفت . مردم پیرامونشان گِرد آمدند و به اعتبار اینکه دولتِ حقمدار است ، تأییدش کردند . ابو العبّاس سَفّاح بخشی از حکومتش را به پاک سازی دشمنانِ اموی و دنبالههای آنها سپری ساخت و از کشمکشهای فقهی دور ماند و رویارویی با علویان را وانهاد .
چون خلافت به منصور عبّاسی رسید و ارکان دولت استوار گردید ، موازنه به هم خورد . منصور با صله ، هدایا ، مناصب حکومتی ، کرسیهای قضا و ... به خریدنِ فقها پرداخت ، امّا وی و پیروانش از خریدنِ ابو حنیفه درماندند ، بر او سخت گرفتند و به آزارش دست یازیدند بیآنکه فایدهای عایدشان شود . البته در شکارِ شاگردش قاضی ابو یوسف ، کامیاب شدند .
امام صادق علیهالسلام به عنوان رهبر مکتب تعبّد محض و صاحب وضوی ثُنائی مَسْحی ، مانع بزرگی در راه اهدافِ فکری منصور و عبّاسیان بود . منصور شیوههای مختلف را برای زبان ْبند ساختنِ امام به کار برد . از ابو حنیفه خواست مسائل دشواری فراهم آورد و از امام علیهالسلام بپرسد تا او در پاسخ درماند ، این ترفند مؤثّر نیفتاد و ابو حنیفه اذعان داشت که امام صادق علیهالسلام داناترین مردمان است .(1)
منصور ، مذهب مالک را پذیرفت و از او خواست احادیث را تدوین کند و
1) . بنگرید به ، مناقب ابی حنیفه خوارزمی 1 : 73 ؛ جامع اَسانید اَبی حنیفه 1 : 222 .
مأخذ واحدی را فرهم آورد که وی مردم را به آن وادارد .(1)سیاست مورد نظر را برای مالک ترسیم کرد و به او گفت : از علی و ابن عبّاس نپیرُوَد ، اقوال ابن عُمَر را
بیاورد ، هرچند بر خلاف علی و ابن عبّاس باشد ؛(2)چراکه میدانست او تنها کسی است که خلفای سهگانه را بر دیگر صحابه برتر میداند ، و حکومت نیز (چون مالک) حضرت علی علیهالسلام را مانند یک فرد عادی میشمرد .(3)
این برنامه فقهی - اعتقادی منصور ، وضوی پیامبر را نیز در بر گرفت . منصور به وضوی عثمانی (وضوی غَسْلی ثُلا ثی) ملتزم شد و وضوی نبوی - وضوی مَسْحی ثُنائی - را وانهاد . این کار ، به خاطر دشمنی با آل البیت (که آنان را رقیبان
خود میدانست) صورت گرفت یا برای آن بود که طالبیان را شناسایی کند ؛ چراکه وضوی مَسْحی ثُنائی از جمله فروع فقهیای بود که شیعه بدان شناخته میشد .
1) . ترتیب المدارک 1 : 192 . در این مأخذ آمده است : الموطَّأ تحت نظر دولت عبّاسی نوشته شد ... منصور به مالک گفت : کتابی بنویس تا مردم را بر عمل به آن وادارم .. مالک الموطّأ را نوشت .
2) . الطبقات الکبری 4 : 147 ؛ نیز بنگرید به ، الإمام الصادق والمذاهب الأربعه 1 : 504 .
3) . موقف الخلفاء العبّاسیّین : 170 .
از داود رَقِّی نقل شده است که گفت :
بر امام صادق علیهالسلام درآمدم ، گفتم : فدایت شوم ! اَعضای وضوی را چند بار باید شست ؟
فرمود : خدا یک بار را واجب ساخت ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله به جهت ضعفِ مردم ، یک بار دیگر بر آن افزود ، هرکه آنها را سه بار بشوید وضویش باطل است .
در این میان ، داود بن زُرْبی آمد و همین سؤال را از امام پرسید ، امام علیهالسلام فرمود : باید هر یک از اعضا را سه بار بشوید ، و به کمتر از آن ، نمازی از وی پذیرفته نیست .
داود میگوید : بدنم به لرزه افتاد ، و میخواست افکار شیطانی به ذهنم آید که امام علیهالسلام تغییر رنگ چهره و حالت مرا دریافت و فرمود : ای داود ، آرام باش ! این ، همان پوشاندن عقیده [ تقیّه ] است و در غیر این صورت سر را به باد دادن !
از نزد آن حضرت بیرون آمدیم . منزل ابن زُرْبی کنار باغ منصور بود . به وی خبر داده بودند که او رافضی است و با جعفر بن محمّد آمد و شد دارد .
منصور گفت : من به وضوی جعفر بن محمّد آگاهم ، اگر چون او وضو بگیرد ، این سخن برایم ثابت میشود و او را خواهم کشت .
از این رو ، هنگام آماده شدن داود برای نماز - به گونهای که متوجّه نشود - او را زیر نظر گرفت . داود بن زُربی (همان گونه که امام علیهالسلام به او امر کرد) اعضای وضو را - به طور کامل - سه بار میشست . هنوز وضو را به پایان نرسانده بود که منصور پیکی سویش فرستاد و او را فراخواند .
داود بن زُرْبی میگوید : چون بر منصور درآمدم ، به من مرحبا گفت و بیان داشت که ای داود ، گزارش باطلی از تو به من رسید ، تو آن گونه نیستی ! وضویت را نگریستم ، چون وضوی رافضه نبود ، مرا حلال کن ، و دستور داد صد هزار درهم به او بدهند .
داود رَقِّی میگوید : به همراه داود بن زُرْبی به دیدار امام علیهالسلام رفتیم ، وی به امام گفت : فدایت شوم ! خونِ ما را در دنیا حفظ کردی ، امید داریم به یُمن برکت شما وارد بهشت شویم .
امام
علیهالسلام فرمود : خدای تو و همه برادرانِ با ایمانت را بهشتی گرداند ، و به وی فرمود : آنچه بر تو گذشت برای داود رَقّی بازگوی تا ذهنش آرام گیرد .
داود ، همه ماجرا را بیان کرد .
امام
علیهالسلام فرمود : بدین علّت ، آن فتوا را دادم ؛ چراکه وی در آستانه قتل قرار گرفته بود !
سپس فرمود : ای داود بن زُرْبی ، اکنون اعضای وضو را دو بار بشوی ، و بر آن میفزا ، وگرنه نمازت پذیرفته نیست .(1)
1) . رجال کشّی 2 : 600 ، شماره 564 ؛ وسائل الشیعه 1 : 443 ، حدیث 1172 .
امام صادق علیهالسلام به سیاست منصور - که در کمین فرصت بود و افراد را غافلگیر میساخت - آگاه بود و میدانست که برای داود بن زُرْبی ، نسبت به وضوی ثُنائی مَسْحی ، سخنچینی کردهاند ، و منصور در کمین است . از این رو حکمی را بیان داشت که داود را از کشتن برهاند .
روشن است که منصور وضوی ثُنائی مَسْحی را ملاکی تعیینکننده میانگاشت که بر پیرویِ مکتب تعبّد محض و حدیث ، که همان مکتب امام صادق علیهالسلام است دلالت میکرد ، و همین را برای قتلِ معتقدانِ بدان کافی میدانست .
مهدی عبّاسی همان سیاستِ منصور را در پیش گرفت . وی از رهگذر وضوی صحیح پیامبر صلیاللهعلیهوآله میخواست نفوذیان دربارش را شناسایی کند . اینکه داود زُرْبی - در قضیّه وضو - تحت نظر بود بدان معناست که جاسوسها در راستای شناسایی مخالفانِ حکومت و مکتب اجتهاد و رأی ، بر ملاکِ وضوی ثُنائی مسحی تأکید داشتند .
از داود بن زُرْبی روایت شده که گفت :
از امام صادق علیهالسلام درباره وضو پرسیدم ، فرمود : اعضای وضو را سه بار بشوی ... مگر اهل بغداد و سپاه آنان را نمینگری ؟!
گفتم : چرا .
داود میگوید : روزی در خانه مهدی وضو میگرفتم ، کسانی که از آنان بیخبر بودم ، مرا زیر نظر داشتند .
مهدی گفت : هرکه میپندارد تو رافضی هستی - در حالی که این گونه وضو میگیری - دروغگوست .
با خود گفتم : واللّه ، امام علیهالسلام به همین جهت مرا به این وضو امر کرد .(1)
این حدیث ثابت میکند که نزاع پیرامون وضو همچنان ادامه داشت و حُکّام بر ضرورتِ التزام به وضوی عثمانی و ترک وضوی نبوی (وضوی ثُنایی مَسْحی) تأکید داشتند .
1) . تهذیب الأحکام 1 : 82 ، حدیث 214 ؛ الاستبصار 1 : 71 ، حدیث 219 .
پوشیده نماند که مهدی عبّاسی دیدگاه امام علی علیهالسلام را در فقه و امامت ، خوش نداشت . قاسم بن مُجاشِع تمیمی ، وصیّتنامه خویش را بر مهدی عرضه کرد . در آن ، بعد از شهادت به وحدانیّتِ خدا و نبوّت محمّد ، آمده بود : «علیّ بن اَبی طالب وصیّ رسول خداست و وارثِ امامت بعد از آن حضرت» .
مهدی چون به این جای وصیّت رسید ، آن را دور انداخت و در آن ننگریست .(1)
مهدی از شَریک قاضی پرسید :
نظرت درباره علی چیست ؟
شَریک گفت : آنچه را که جدّت عبّاس و فرزند عبداللّه معتقد بود ، باور دارم .
پرسید : آنها چه نظری داشتند ؟
گفت : عبّاس در حالی درگذشت که علی نزدش اَفضل صحابه بود . بزرگان مهاجران از او درباره شأنِ نزولِ آیات میپرسیدند ، در حالی که او به پرسشْ از احدی محتاج نشد تا اینکه درگذشت .
و امّا عبداللّه ، پیشاپیش علی - با دو شمشیر - شمشیر میزد و علی برایش فرماندهی گرانقدر و رهبری بیچون چرا به شمار میآمد .
اگر امامت علی به ستم بود ، نخستین بار پدرت ا ز او دست برمیداشت ؛ چراکه به دین خدا آگاه بود و احکام الهی را میدانست .
1) . تجارب الأُمم ابن مسکویه 3 : 483 ؛ تاریخ طبری 8 : 876 ، حوادث سال 169 ه .
مهدی با این سخن ، ساکت شد . زمان اندکی از این ماجرا نگذشت که هارون به کوفه آمد و شَریک را از منصب قضا عزل کرد .(1)
اینها همه ، دشمنی آنان را با مکتب حضرت علی علیهالسلام و خلافت و فقه و حدیث و سنّتِ آن حضرت - از جمله مسئله وضو - اثبات میکند .
1) . تاریخ بغداد 9 : 292 ، شماره 4838 .
دوره حکومتِ هارون الرشید ، زمانِ اوج قدرتِ عبّاسیان و عصر طلایی آنهاست . هارون همان روش اَسلاف خویش را در برنتافتن خطّ مشی فقهی و اعتقادی امام علی علیهالسلام و ابن عبّاس در پیش گرفت (هرچند ابن عبّاس جَدّ او به شمار میآمد) .
از گفت و گوی سابق میان مهدی و شریک اندکی نگذشت تا اینکه هارون به کوفه آمد و شریک را از منصب قضا برکنار کرد .(1)
ستمهایی را که هارون بر علویان روا داشت فراوان است و نیازی نیست که ما در اینجا به شرح آنها بپردازیم . آنچه شایان تأکید است (افزون بر مبارزه سیاسی و نظامی) ستیز فقهی هارون با علویان است .
مردی نزد رشید آمد و او را از مکان یحیی بن عبداللّه بن حسن باخبر ساخت و قیافه و لباس و هیئت و همراهان او را توصیف کرد . رشید مطمئن نشد و پرسید :
آیا یحیی را میشناسی ؟
گفت : در گذشته او را میشناختم و از این رو ، دیروز دریافتم که خود اوست .
رشید پرسید : او را برایم توصیف کن .
گفت : مردی چهارشانه ، گندمگون ، طاس ، خوشچشم ، شکم گُنده .
1) . تاریخ بغداد 9 : 292 .
رشید پرسید : خود اوست ! چه میگفت ؟
گفت : نشنیدم چیزی بگوید جز اینکه دیدم نماز میگزارد . چون برای نماز آماده شد ، یکی از غلامانش را - که از دیرباز او را میشناختم و بر در کاروانسرا نشسته بود - دیدم که جامه شستهای را آورد . وی آن را بر دوش انداخت و جامه پشمین را درآورد .
بعد از [ نماز ] ظهر نمازی خواند که به گمانم نماز عصر بود . دو رکعتِ اوّل را طولانی و دو رکعتِ دوّم را سبک خواند (در همه این حالات او را زیر نظر داشتم) .
رشید گفت : آفرین ! خوب به خاطر سپردهای ! آن نماز عصر میباشد که وقتش نزد آنها ، همان زمان است .(1)
رشید به دیگر توصیفاتِ آن شخص و حرفهایش اطمینان نیافت تا اینکه به توصیف چگونگی نماز عصر و وقتِ آن و جمع میانِ دو نماز پرداخت ، در اینجا بود که راستیِ سخنِ او را دریافت و شناختش کامل و ثابت شد .
این سخن ، نشان میدهد که چگونه حاکمان با پست فطرتی از فروع فقهی [ برای دسترسی به آمالشان ] در همه زمینهها ، استفاده میکردند .
وضو ، یکی از شاخصهایی بود که رشید آن را برای شناختِ شیعه به کار میبرد تا به آنها ضربه بزند . ماجرای او با علیّ بن یقطین ، بیانگرِ همین ترفند است .
از محمّد بن فَضْل روایت است که گفت :
1) . تاریخ طبری 3 : 458 -459 ؛ مقاتل الطالبیّین : 310 .
روایات اصحابِ ما در مسح پاها مختلف بود که آیا از سر انگشتان است تا برآمدگی روی پا یا عکسِ آن ؟
علیّ بن یَقْطین به امام کاظم علیهالسلام نامه نوشت که : فدایت شوم ! اصحاب ما در مسح پا اختلاف دارند ، اگر صلاح میدانید ، با خطِ خود ، حکمی را بنویسید تا - إن شاء اللّه - بدان عمل کنم .
امام
علیهالسلام نوشت : اختلافی را که در وضو یادآور شدی ، دریافتم ؛ در این باره به تو امر میکنم که سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کنی ، صورتت را سه بار بشوی و ناخنها را میان موی ریش بِدَوان ، و دستت را تا آرنج سه بار شست و شو ده ، و همه سرت را مسح بکش و نیز ظاهر و باطن گوشهایت را ، و پاهایت را تا استخوان مچ سه بار بشوی ، و این شیوه وضو را مخالفت مَوَرز .
چون این نامه به دست علیّ بن یقطین رسید ، از وضویی که امام برایش ترسیم کرده بود (و اجماع شیعه بر خلاف آن است) در شگفت ماند . با خود گفت : مولایم به آنچه گفته داناتر است و من امر او را فرمانبُردارم !
علیّ بن یقطین - در وضو - بر همین دستور امام علیهالسلام بر خلاف اجماع شیعه ، عمل میکرد تا امر آن حضرت را امتثال کند .
از علیّ بن یقطین نزد رشید ، سخنچینی شد . گفتند : او رافضی و مخالفِ توست !
رشید به بعضی از خواصِ خود گفت : سخن درباره علیّ بن
یَقْطین ، نزدِ من زیاد بر زبان میآید ؛ اتهام میزنند که او بر خلاف ماست و به رَفض (تشیّع) گرایش دارد ! در حالی که من در خدمتِ او [ به ما ] کوتاهی نمیبینم ، بارها او را آزمودم و اتهامی را که بر او میزنند برایم آشکار نشد ! دوست دارم به گونهای که خودش نفهمد عقیدهاش را دریابم و دلم نسبت به او صاف شود .
گفتند : ای امیر مؤمنان ، رافضیها ، در وضو ، با اهل سنّت مخالفاند ؛ آن را سبک به جا میآورند و به شستن پا عقیده ندارند ، او را به گونهای که خودش متوجّه نشود ، به وضو گرفتن امتحان کن .
رشید گفت : آری ، این کار امر او را روشن میسازد .
رشید مدّتی ابن یقطین را از کارهای بیرون معاف کرد و به شغلی در خانه واداشت . هنگامی که وقت نماز فرا میرسید ، وی در حجرهای خلوت برای وضو و نماز میرفت .
[ روزی ] آن گاه که وقت نماز درآمد ، رشید پشت دیوار آن حجره ، مخفیانه ایستاد .
ابن یقطین ، آبی برای وضو خواست و چونان که امام فرموده بود ، وضو ساخت و رشید او را مینگریست . چون رشید وضو گرفتن وی را دید ، نتوانست خود را کنترل کند بیرون جَست و صدا زد : ای ابن یقطین ، دروغ گفت آن که پنداشت تو رافضی هستی !
به این ترتیب ، منزلت ابن یقطین نزد هارون فزونی یافت .
بعد از این ماجرا ، نامهای از امام کاظم علیهالسلام به دستش رسید که در آن آمده بود :
ای علیّ بن یقطین ، اکنون آن گونه نماز گزار که خدا امر کرد ؛ یک بار صورتت را به عنوان فریضه بشوی و بار دیگر برای کمال و تمام ، دستها را نیز تا آرنج همینگونه شست و شو بده ، و جلو سر و روی پاها را از زیادی آب وضویت مسح بکش . بیمی که بر تو میرفت زایل شد ، والسلام .(1)
از این حدیث میفهمیم که نظام حاکم (و اشخاص پیرامون آنها) وضوی ثُنائی مسحی را راهی برای شناسایی شیعه در دربار هارون به کار میبردند ؛ چراکه وضو یک امر عبادی بود که هر روز پیش از نماز تکرار میشد و واضحترین شاخص فقهی برای شناخت رافضه (به تعبیر هارون) به شمار میرفت .
در هر حال ، اختلاف در وضو ، به شدّت ادامه یافت و زبانه میکشید . مُحدّثان که از اصحاب مکتب تعبّد محض بودند ، جز به وضوی ثُنائی مسحی (وضوی نبوی) عقیده نداشتند و دولت و پیروانش (فقهایی که از حدیثگویی منع میکردند و از پیروان مکتب اجتهاد و رأی به شمار میآمدند) جز به وضوی ثلاثی غَسْلی (وضوی عثمانی) تن نمیدادند .
هنگامی که دولت عبّاسی مذاهب اسلامی را در چهار مذهب منحصر ساخت
1) . الإرشاد 2 : 227 ؛ مناقب ابن شهر آشوب 4 : 288 ؛ الخرائج والجرائح 1 : 335 ؛ اِعلام الوری : 293 ؛ کشف الغمّه 3 : 18 ؛ الثاقب فی المناقب 1 : 452 ، حدیث 380 .
(که همه آنها جزو مکتب اجتهاد و رأی بودند) و آرای فقهیشان تدوین یافت ، و در ضمن آن وضوی عثمانی را نگاشتند ، بر آن تأکید تمام کردند و در فروض و سنن و آداب و کیفیّتِ آن ، به شدّت اختلاف پیدا کردند .
این شکاف اختلاف در وضو ، بسیار گسترش یافت به طوری که به هم آوردنِ آن کاری دشوار گشت و به این ترتیب ، دو وضو ، همچون دو خطّ متوازی شد که هرگز یکدیگر را قطع نمیکنند و به هم نمیرسند .
از همه آنچه گذشت ، حقیقتی - در کمالِ اهمیّت و روشنی - آشکار میگردد و مفاد آن این است که مخالفانِ وضوی عثمانی ، ناگهانی سر در نیاوردند و ظهورشان در ساحت فقهی دور از انتظار نبود ، بلکه عکس آن صحیح است .
زیرا حلقههای اجتهاد در برابر کتاب و سنّت از یک سو ، و حلقههای مخالفت با تدوین و حدیثگویی از دیگر سو (و از ناحیه خلفا) تسلسل داشت .
گروه زیادی از بزرگان صحابه بر تدوین و حدیثگویی پای میفشردند ، از این رو ، مانعان به گشودن باب اجتهاد و رأی پناه آوردند و متعبّدان بر تعبّد محض خویش باقی ماندند و از عمل به اجتهاد و رأی منع کردند .(1)
نگارنده .
نتیجه طبیعی بستنِ بابِ نگارش و نقل حدیث ، گرایش به اجتهاد و رأی و اعتقاد به مشروعیّتِ دیدگاههای گوناگون و حجیّتِ آرا شد . ابوبکر و عمر برای خود باب اجتهاد و رأی را باز کردند . این عمل آنها باعث شد که پس از آنها ، این باب برای همه صحابه گشوده شود [ و هرکس خود را شایسته اجتهاد و فتوا به
رأی بداند ] .
اینکه عُمَر زمامِ اختیار خلیفه سوّم را - در روز شورا - به دستِ عبدالرحمان بن عوف سپرد ، تأکیدی بود بر لزومِ گردن نهادن به سمت و سویی که ابن عوف در آن باشد ، مشروط و مقیّد به قید پیروی سیره شَیْخَیْن .
1) . برای آگاهی بیشتر و تفصیل سخن در این باره ، بنگرید به کتاب «منع تدوین الحدیث» اثر
ابن عوف هنگام بیعت با عثمان همین شرط را به اجرا درآورد .(1)
امّا امام علی علیهالسلام با این شرطی که به زور در شریعت چپانده شده بود (و بدون نصّی از قرآن و سنّت آن را امضا کردند) تن در نداد ، و گروه بسیاری از بزرگان صحابه آن حضرت را تأیید کردند و این شرط جدید را برنتافتند .
تعهّد عثمان به التزام به سیره شیخین ، او را در محذوراتی انداخت و به نزاع و خصومت با بزرگان صحابه (و در رأس آنها عبدالرّحمان بن عوف) کشاند ؛ زیرا عبدالرحمان معتقد بود باید بر اجتهاداتِ ابوبکر و عمر بسنده شود ، و عثمان برای خود حقّ اجتهاد را محفوظ میدید ؛ چراکه به نظرش شأن وی کمتر از آنها نبود .(2)این گونه شد که عبدالرحمان در حالتِ قهر با عثمان ، درگذشت .
صحابه - از جمله امام علی علیهالسلام - طبق سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله که فرمود : «آنان را به آنچه خود پذیرفتهاند ، وادارید»(3)از عثمان خواستند که به تعهّد خویش در روز شورا وفا کند . امّا عثمان خود را مبسوط الید (اختیارْ دار) میدید و معتقد بود که در اجتهادات و تصرّفات فقهی و عملیاش هر کاری بخواهد میتواند انجام دهد . این شیوه ، آتش اختلاف میان او و صحابه را به گستردهترین وجه برافروخت و سرانجام به حیاتِ عثمان پایان داد .
قاعده «سیره شیخین» حتّی در دوران خلافتِ امام علی علیهالسلام اثرِ خود را برجای
1) . تاریخ طبری 2 : 586 ؛ البدایة والنهایه 7 : 146 ؛ سبل الهدی والرشاد 11 : 278 م .
2) . نویسنده محترم در اینجا ضرب المثل «ما دقّ بینهما عطر مِنْشَم» را میآورد که امام علی علیهالسلام پس از حوادث شورا و گزینش عثمان از سوی عبدالرحمان و برتری دادن او بر حضرت علی علیهالسلام بر زبان آورد ، این عبارت ، به معنای آشکار ساختن عیبها و دشمنیهاست . سخن امام علی علیهالسلامپیش از این آمد .
3) . وسائل الشیعه 26 : 320 ، حدیث 33078 .
گذاشت . با اینکه آن حضرت خود را بر آن ملزم نکرد و از نظر عملی و فقهی تعهّدی بدان نسپرد ، بلکه در روز شورا قاطعانه آن را رد کرد ، و به این شرط با مردم بیعت کرد که آنان را به کتاب و سنّت فرا خواند .
آنان شرط امام علیهالسلام را پذیرفتند ، سپس عهد خود را در جاهای متعدّد (مانند نماز تراویح ، مسئله فدک و ...)(1)
به خدا سوگند ، فرمان دادم که مردم در ماه رمضان جز برای ادای فریضه صف نبندند و اعلام کردم که اجتماع آنها برای انجام نوافل [ نماز تراویح ] بدعت است ، ناگهان بعضی از سپاهیان که همراهم میجنگیدند ، فریاد برآوردند که : ای اهل اسلام ، سنّتِ عمر از بین رفت !
شکستند . امام علی علیهالسلام از خطّ مشی اجتهاد و رأی و پیامدهای فاسدی که به مرور زمان از آن بروز مییافت ، به شدّت آزرده خاطر شد .به جهتِ پشتیبانی خلافت و حکومت از مکتب اجتهاد و رأی ، این جریان در ساحتِ فرهنگ اسلام تاخت و تاز کرد و فراگیر شد ، و خطّ مشی تعبّد محض در سینههای صحابهای که تحتِ فشار قرار داشتند و یارای بازگرداندنِ مردم را به جادّه صواب (به خاطر سهمگین شدن جریان مقابل) نداشتند ، باقی ماند .
چنین بود که عُمَر به خود جرأت داد محدِّثان را کیفر دهد(2)
و در کتاب شرف اصحاب الحدیث : 20 (اثر خطیب بغدادی) آمده است که عُمَر ، عبداللّه بن مسعود و ابی درداء و ابی مسعود اَنصاری را فرا خواند و آنها را بر نشر حدیث نکوهید و در مدینه حبس کرد .
و راه را برای1) . در کافی 8 : 58 ، حدیث 21 ، به اسناد از سُلیم بن قیس ، در حدیثی طولانی آمده است : علی علیهالسلامرو به مردمی کرد که از اهل بیت و خواص و شیعیانِ او بودند ، فرمود : میدانم که والیانِ پیش از من - به قصد - اعمالی را بر خلافِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله مرتکب شدند ، عهد آن حضرت را شکستند و سنّتش را تغییر دادند ، و اگر مردم را به ترک آنها وادارم و آن اعمال را به جای خودشان آن گونه که در عهد پیامبر بود بازگردانم ، لشکریان از گردم پراکنده میشوند ... بنگرید که چه خواهند کرد اگر مقام ابراهیم را به موضعی برگردانم که رسول خدا نهاد ، فدک را به ورثه فاطمه بازگردانم ...
2) . در مختصر تاریخ دمشق 17 : 101 ، به نقل از عبدالرحمان بن عوف آمده است که گفت : عُمَر سوی اَصحاب پیامبر عبداللّه بن مسعود ، حذیفة بن یمان ، ابو درداء ، ابوذر ، عقبة بن عامر که در گوشه و کنار سرزمینهای اسلامی بودند پیک فرستاد ، آنان را گرد آورد و گفت : این احادیثی را که از پیامبر در همه جا نشر میدهید ، برای چیست ؟ گفتند : ما را از نقل حدیث پیامبر باز میداری ؟! گفت : همین جا - نزد من - بمانید و تا زندهام زیر نظر من باشید ! ما داناتریم ، از شما حدیث میگیریم و [ آنچه به صلاح باشد ] به شما بازمیگردانیم .
عثمان چنان هموار سازد که وی نسبت به احادیثِ وضویی صحیح از پیامبر صلیاللهعلیهوآله خود را به نادانی بزند و بگوید : «یَتَحَدَّثون بأحادیثٍ لا أدری ما هی !» ؛ اَحادیثی را روایت میکنند که نمیدانم آنها چیست !
آری ، عثمان چنان احادیث را انکار کرد که گویا هرگز پیش از آن ، آنها را نشنید و ندید که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در طول عمر مبارکش آنها را بر زبان آورد و بدانگونه وضو گرفت .
عثمان نیز (چون عُمَر) به نهی از نقل حدیث و فتوا دست یازید . در زمان او ابوذر و ابن مسعود و عمّار (و اَمثال آنها) در شدیدترین تنگناها و سختترین فشارها قرار گرفتند ؛ چراکه به منع نقل حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله تن نمیدادند .
و آن گاه که خلافت به حجّاج رسید بر دست جابر بن عبداللّه انصاری ، و گردن سَهْل بن سعد ساعدی و اَنس بن مالک - به قصد خفّت و خوار ساختن آنها - مُهر نهاد و مردم را واداشت که از آنان دوری گزینند و حدیث نشنوند .(1)
در کتاب المحن (اَبوالعَرَب تمیمی) آمده است که : حجّاج بر دست حسن
1) . اُسْد الغابه 2 : 366 .
بصری و ابن سیرین و انس بن مالک نیز مُهر زد .(1)
بنابراین ، جریان فکری فقهی معارض با وضوی عثمانی ، یک جریان موقّت و گذرا نبود ، بلکه امتداد طبیعی جریان نقل حدیث (که با اجتهاد و رأی تعارض داشت) به شمار میآمد .
بیگمان ، مقصود از «اُناس» (گروهی از مردم) در احادیثِ وضویی عثمان ، بزرگان صحابه یا ادامه دهندگان اندیشه آنها بودند و اینان با منع از نقل و نگارش حدیث مخالفت میکردند و احکام را توقیفی (از سوی خدا) میدانستند که نباید زیاده و کم شود و بر این باور بودند که با وجود نصّ قرآنی و سنّت نبوی و صراحت آن ، مجالی برای اجتهاد و رأی باقی نمیماند ، لیکن گروه حاکم با تأویلاتِ خویش آیات محکم را متشابه قرار میدادند و سنّت ثابت را مشکوک مینمایاندند .
به زودی خواهیم دانست که اصحاب تدوین (نویسندگان حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله) از پیروان و یارانِ وضوی ثُنائی مَسْحی بودند یا دست کم از یاورانِ وضوی ثلاثی غَسْلی نبودند .
این مسئله از سویی ارتباط میانِ مُدَوِّنان و مکتب تعبّد را در وضو اثبات میکند و از سوی دیگر پیوندِ میان منع کنندگان از تدوین حدیث و جریان اجتهاد و رأی را تأکید میکند .
[ وضوی ثُنائی مَسْحی در سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله ریشه داشت ] تا آنجا که عبداللّه بن
1) . کتاب المحن : 438 - 439 (به نقل از «الفکر الأُصولی» اثر عبدالمجید صغیر) ؛ بنگرید به ، منع تدوین الحدیث : 256 - 262 (اثر نگارنده) .
عُمَر (که خود از کسانی بود که با اجتهاداتِ پدرش مخالفت میورزید)(1)مسح بر کفش را برنمیتافت ؛ زیرا از پیامبر شنیده بود که مسح بر پا افزار جایز نمیباشد ، و وضو با مسح بر کفش را نمیتوان «وضو» شمرد ، و آیه وضو(2)مسح بر پا را بیان میدارد (نه بر کفش) .(3)
هرچند گفتهاند که ابن عُمَر از این موضعِ خود دست کشید و به مَسح بر پا افزار گرایید ، لیکن مهم - در اینجا - این است که وی در زمان حیاتِ پدرش ، مسح بر کفش را نمیپذیرفت . از این موضعِ وی در آن زمان (و دیگر جهتگیریهایی که در دفاع از احکام ثابت شریعت - بر ضدّ اجتهادات پدرش - بروز یافت) نمیتوان چشم پوشید .(4)
در اینجا اصالتِ وضوی مسحی و اَحق بودنِ آن ثابت میشود . رجوع ابن عُمَر از مَسح بر پا افزار و عدم رجوع وی - بعدها - چندان مهم نمیباشد ؛ چراکه این امر به شرایطی باز میگردد که وی در آن میزیست . به نظر میرسد وی موضع سیاسی ثابتی نداشت و در اواخر عمر ، پیرو حکومتِ امویان شد .
در زمان خلافت امام علی علیهالسلام مکتب تعبّد محض (که به نقل و نگارش حدیث پایبند بود) با جدیّت به فعالیّت پرداخت و از روشهای مناسب استفاده کرد . نامه امام علی علیهالسلام به محمّد بن اَبی بکر (والی آن حضرت بر مصر)(5)و دیگر موضعگیریهای وضویی و فقهی آن حضرت در بسیاری از احکام شرعی (از
جمله وضوی ثُنائی مَسْحی ، نماز و دیگر احکام بدیهی شرعی) تأکید میورزد .
امام علی علیهالسلام پیشوای مکتب تعبّد بود و به فتح باب نگارش و نقل حدیث فرامیخواند . امام علیهالسلام کوشید آثاری را که حکومتهای پیشین با اجتهادات پیاپی برجای گذاشتهاند محو سازد . آن حضرت بر ضرورت پیروی روش تعبّد محض و گام نهادن پشت سر پیامبر در همه احکام و اعمال ، تأکید داشت .
بنابراین ، وضو را نمیتوان از مسئله نقل حدیث و تدوین آن و مسئله اجتهاد و تعبّد - در حالی از احوال - جدا ساخت ؛ چراکه پیشروانِ مکتب تعبّد محض همان پیشوایان وضوی ثُنائی مَسْحیاند ، و پیشگامانِ اجتهاد (در زمان عثمان و بعد از او) همان پیشوایان وضوی ثُلا ثی غَسْلی میباشند .
نباید فراموش کرد که عثمان به صراحت بر زبان آورد که معارضان او در وضو کسانیاند که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حدیث میکنند . این عینِ سخن اوست که گفت : «إنّ أُناساً یَتَحَدَّثُون عن رسول اللّه» ؛ مردمانی از رسول خدا حدیث میکنند !
در طولِ بحث روایی به ملابساتی در این زمینه پی خواهیم بُرد ؛ به ویژه پس از وارسی روایات صحابه و اهل بیت در توصیف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله .
نیز این بحث تاریخی و حدیثی ، از رویکردی پرده برمیدارد که انتشار وضوی عثمان را بر دوش گرفت ؛ زیرا کسانی که این وضو را پذیرفتند گروههای زیر بودند :
قریشیان .
موالی تبارها .
بصریها .
قَدَریها و مُرجئه و همفکرانشان .
شمار فراونی از اینان از موالیان ابوبکر و عُمَر بودند و آل ابولَهَب و آل طَلْحه و موالی ثَقیف و مُراد و عَبْس و بنی اُمَیّه و معاویه و .. .
نوک نیزه در انتشار وضوی غسلی عثمان ، حُمران بن اَبان (طویدا یهودی یا به نظر ابن حجر «طوریط») است . عطاء بن یزید شامی (که فردی گمنام و ناشناخته است) این وضو را از حُمران روایت کرد . سپس زُهری احادیث وضوی عثمانی را آراست و مترتّب ساخت و در قلمروی گسترده پراکند .
مراکز انتشار این وضو در قرن اوّل و دوّم ، پس از مدینه (زمان ایجاد این وضو در عهد عثمان) شام (پایگاه امویان) و بصره (که حال و هوای عثمانی داشت) و واسط (به دست حجّاج ثقفی) بود .
آنچه گذشت نگاهی گذرا به مطالبی است که در جلد اوّل آوردیم و بیان آن در اینجا لازم به نظر آمد .
بحث روایی در این پژوهش ، پس از مقدّمه ، از دو بخش تشکیل شده است .
بر علما و پژوهشگران پوشیده نیست که تعامل ما با اسانید و روایات وضو که در صحاح و سنن آمدهاند با آنچه در کتابهای امامیّه هست ، فرق دارد . هر کدام از این دو را جداگانه میآوریم و بر اساس قواعد رجالی و درایهای و اصولی و فقهیشان بررسی میکنیم . از این رو ، قواعد شیعه و نظرات علمای آنها را در وارسیِ روایات اهل سنّت ، به کار نمیبریم و نیز عکس آن .
بدین سان ، نقض و ابرام و قبول و ردّی که در لابلای بحثها خواهد آمد ، بر اساس قواعد و اصول هر طایفهای است ، نه اینکه گویای التزام ما بدان باشد .
این رویکرد ، در دو بخش تنظیم شده است :
بخش اوّل : وارسی روایات صحابه در وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از نظر سند و دلالت و نسبت .
بخش دوّم : وارسی روایاتِ اهل بیت در وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله از نظر سند
و دلالت و نسبت .
راویانی که چگونگی وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله را در صحاح و سُنَن بیان کردهاند ، عبارتند از :
عثمان بن عفّان
عبداللّه بن عبّاس
علیّ بن اَبی طالب علیهالسلام
عبداللّه بن زید مازِنی
عبداللّه بن عَمْرو بن عاص
رُبَیِّع بنت مُعَوّذ
عایشه دختر ابوبکر
عبداللّه بن اُنَیْس
پیش از وارد شدن به اصل بحث و وارسی روایات بیانی نزد هر دو طرف (مکتب تعبّد محض و مکتب اجتهاد و رأی) بجاست نگرش اجمالی از روش کار خویش را در این قسم ، ارائه دهیم .
کتاب الجامع الصحیح اثر ترمذی را به عنوان گام اوّل برای شناخت روایات
وضو ، که ترمذی آنها را در باب «ما جاء فی وضوء النبی صلیاللهعلیهوآله کیف کان» (روایاتی که بیان میدارند وضوی پیامبر چگونه بود) میآورد ، برگرفته ایم ؛ زیرا وی در
هر بابی از ابواب کتابش اسامی همه صحابهای را ذکر میکند که در آن باب روایت دارند .
سپس روایات این صحابه را از صحاح و مُسندها و کتابهای سُنَن که در دسترس است ، درآوردیم و همه آنها را از نظر سند و دلالت و نسبت (و به تعبیر فقها از نظر اصالتِ صدور و اصالتِ ظهور و جهت صدور) بررسی کردیم .
بحث سند و دلالت ، روشن به نظر میرسد و نیازی به توضیح آن نیست . امّا اصطلاح «نسبة الخبر» نیازمند توضیح است ؛ زیرا پس از وارسی سند و دلالت ، این بحث پیش میآید که آیا انتساب این خبر به فلان صحابی که این خبر را به او نسبت دادهاند ، امکان دارد یا نه ؟
آیا این خبر با دیگر روایات و سیره عملی او سازگار میافتد یا نه ؟
میزان تطابق این خبر منسوب با ثوابت حدیثی دیگری که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله صدور یافت ، چه اندازه است ؟
در پایان آنچه که یکی از دو نقل را ترجیح میدهد ، میآوریم .
زیرا بسی مهم است که به همه اطراف رویداد فقهی مدّ نظر اشاره کنیم . این کار از رهگذر واکاوی همه جنبههای شخصیّتی که آن رویداد به وی منسوب است یا میتوان به او نسبت داد ، بر اساس اطلاعات عمومیای که از وی سراغ داریم ، ممکن است .
سپس میکوشیم این منسوب را با نتیجه نهایی به دست آمده ، تطبیق دهیم و مقدار سازگاری و انسجام این نسبت - یا عدم آن - را با او بسنجیم .
مطلوب این است که به امکانِ انتساب آن واقعه فقهی به فلان شخصیّت وعدم
آن از نظر اثبات (چنان که اصولیان قائلاند) برسیم ، با چشمپوشی از ادّعای وقوع و عدم وقوع آن در عمل خارجی .
این وارسی ، بحث تازهای نیست . نقد متن حدیث ، نزد صحابه و تابعان (بلکه نزد همه فقها و نویسندگان و پژوهشگران) معمول و متداول بوده و هست . در مقدّمه بحث تاریخی آن را روشن ساختیم . زرکشی استدراکهای عایشه را بر صحابه در کتابی گرد میآورد و آن را «الإجابة فیما استدرکته السیّدة عائشة علی الصحابة» (گردآوری آنچه عایشه بر صحابه استدراک کرد) مینامد .
حدیثی که امکانِ نقد آن میرود ، این قابلیّت را دارد که به روایت «معلول در متن» بپیوندد (اصطلاحی که علمای درایه به کار میبرند) .
فقها و پژوهشگران ، اسمِ «نقد داخلی خبر» را بر این گونه احادیث اطلاق میکنند که این اطلاق به اصطلاح ما «نسبة الخبر إلیه» نزدیک است .
علما - در بحثهاشان - این روش را به صورت یک قاعده عمومی که دارای پایهها و ثوابت و مصداقهایی باشد ، در نیاوردند و برای شناخت همه مفردات موضوع مورد بحث آن را به کار نمیبرند ، گرچه هنگام وارسی روایات فقهی - از نظر سند و دلالت - به صورتی اندک و گذرا ، غالباً بدان اشاره میکنند .
نیز فقها ، برای حکم درباره روایات فلان شخص ، فقه وتاریخ و سیره و احوال او را نمیکاوند ، بلکه از لابلای پی بردن به یک یا دو روایت از وی ، موضعگیری میکنند و این کار پذیرفتنی نیست ؛ زیرا اعتماد بر یک روایت - به تنهایی - بدون مقایسه با اَشباه و نظایر آن و آگاهی به روایات معارض ، چیزی را بسنده نمیکند و نمیتواند فقه و سیره فرد را برای ما به تصویر کشد .
ابن خلدون ، با اشاره به این مسئله ، مینویسد :
در موارد بسیاری مورّخان و مفسّران و امامان حدیث ، در حکایتها و رویدادها به اشتباه میافتند ؛ زیرا تنها بر نقل (خواه قوی باشد یا ضعیف) اعتماد میورزند و آن را بر اصول عرضه نمی کنند و با اَشباه آن نمیسنجند و با معیار حکمت آن را نمیکاوند ، در پی آگاهی بر طبایع کائنات و تحکیم نظر و بصیرت در اخبار ، برنمی آیند . از این رو از حق منحرف می شوند و در بیابان وهم و اشتباه ، سرگردان میمانند .(1)
سیّد مرتضی (از عالمان شیعه) در جواب روایتی در کافی که از امام صادق علیهالسلام درباره قدرتِ خدا روایت شده است ، میگوید :
بدان که اقرار بدانچه این روایت در بر دارد ، واجب نیست . این حدیث که در کتابهای شیعه و در کتابهای همه مخالفانِ ما روایت شده است ، انواع خطاها و مطالب باطل را در بر دارد ؛ محالهایی که تصوّر آن جایز نیست و باطلهایی که دلیل بر بطلان و فساد آن دلالت دارد (مانند : تشبیه ، جبر ، قائل شدن به صفات قدیم برای خدا) .
از این رو ، باید حدیث را با عرضه بر عقول نقد کرد و هرگاه از آن سالم درآمد ، بر ادلّه صحیح (مانند قرآن و آنچه در معنای قرآن است) عرضه داشت و هرگاه از آن به سلامت رست ، میتواند خبر
1) . مقدّمه ابن خلدون : 9 - 10 ؛ منهج نقد المتن : 12 .
حق و گوینده ، راستگو باشد .
هر خبر واحدی را نمیتوان حق شمرد و قطع یافت که شخصی که آن را خبر میدهد ، راستگو میباشد .(1)
ذَهَبی از خطیب بغدادی ، نقل میکند که یهود ادّعا کردند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جزیه را از اهل خیبر برداشت و نوشتهای را نمایاندند که در آن شهادت بعضی از صحابه بود و مُدّعی شدند که آن نوشته به خطّ امام علی است .
این نوشته در سال 447 هجری پیش قاسم بن مَسْلَمه وزیر (القائم باللّه عبّاسی) برده شد . القائم باللّه آن را بر خطیب بغدادی نشان داد . خطیب در آن نیک نگریست و گفت : این نوشته ساختگی است ! پرسیدند : از کجا فهمیدی تقلّبی است ؟
خطیب گفت :
در این نوشته ، شهادت معاویه است . وی در روز فتح مکّه اسلام آورد ، در حالی که خیبر در سال هفتم هجری فتح شد ، و در این نوشته ، شهادت سعد بن مُعاذ هست که در جنگ بنی قُرَیظه (دو سال قبل از فتح خیبر) درگذشت .(2)
نگرش ابن خلدون ، سیّد مرتضی ، حکایتی که ذَهَبی از خطیب بغدادی میآورد (و دیگران) گرچه با ما در اصول ، سازگاری دارد ، لیکن دیدگاه ما را ترسیم نمیکند ؛ زیرا ما به آن - به تنهایی - بسنده نمیکنیم ، چراکه مدار کار ما - در
اینجا - بحث از تطابق این منقول از این شخص با مواضع [ دیدگاهها ] و روایات دیگر خاصّ صادر از اوست ، نه فقط مقایسه آن با اصول دیگر و نظایر آن ، برای اینکه بدانیم آن از شریعت است یا نیست .
به عنوان نمونه ، اگر خبری وارد شود و مفاد آن این باشد که عُمَر به اجتهاد و رأی عمل نمیکرد واین خبر را روایتِ عُمَر از پیامبر صلیاللهعلیهوآله - که آن حضرت از عمل به رأی بازداشت - تقویت کند ، پیش ما چند گزینه هست :
بدین سان ، آنچه را عُمَر روایت کرده است یا بر یک وجهی حمل میشود یا از اعتبار میافتد .
و یا روایاتی را که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیرامون نهی از اجتهاد نقل میکند ، دروغ بدانیم .
و یا به صحّت روایاتی که از اجتهاد باز میدارند و درستی روایتی قائل شویم که بیان میدارد عُمَر به اجتهاد عمل نمیکرد و برای سیره عملی عُمَر [ که به رأی و اجتهاد فتوا میداد ] در حدّ توان راه چاره بجوییم .
ما در برابر این ابر تیرهایم ، نمیتوانیم از آن بیرون آییم مگر با نتیجهای که پیرو
هوا و هوس است ؛ زیرا جمع میان این روایت و سیره عُمَر ، کاری بس دشوار نمینماید ؛ چراکه اشخاص ، سیره را تصحیح نمیکنند ، بلکه سیره ، مقیاس و میزان برای اشخاص و شناختِ اهداف آنهاست .
این جمع ، جمع میان سیره قطعی عُمَر در عمل به رأی ، و روایاتِ قطعی ثابت از پیامبر صلیاللهعلیهوآله در نهی از عمل به رأی و اجتهاد ، میباشد . روشن است که سیره عُمَر (و غیر او) نمیتواند با سیره قولی و عملی و تقریر پیامبر صلیاللهعلیهوآله معارضه کند . از این رو ، باید سیره عُمَر را دور افکند و در پی راه حل و توجیه عملی معقولی برآمد که در ورای صدور این مقوله و امثال آن ، نهفته است .
و اینکه برای بعضی تخطئه عُمر یا دیگر صحابه سخت است و برنمیتابند که وی از آنچه از پیامبر روایت میکند فراتر رود ، پذیرفتنی نیست و نمیتوان آن را مقیاسی برای گذر از حقایق قرار داد ؛ زیرا عُمَر معصوم نبود ، هم خطا میکرد و هم صواب میگفت .
برای دریافت حقیقت ، لازم است سیره عمومی عُمَر (یا غیر او) را بشناسیم و اینکه آیا او از گروه اجتهاد به رأی بود یا از اصحاب مکتب تعبّد محض ؟
از آنجا که نزد مسلمانان ثابت است که عُمَر از رهبران اجتهاد و رأی به شمار میآید ، چارهای جز ساقط کردن این روایت «که بیان میدارد عُمَر به رأی عمل نمیکرد» نمیماند ، حتّی اگر از باب جَدَل ، فرض کنیم سند و دلالت آن درست است . زیرا با سیره قطعی عمومیای که از عُمَر - در عمل به اجتهاد و رأی - سراغ داریم ، منافات دارد و نیز بدان خاطر که ایمان داریم در نقل این گونه ماجراها ، هواهای نفسانی و اَمیال شخصی حکم میرانند و بدان جهت که فقه و تاریخ - ناگزیر - از این اجتهادها اثر پذیرفتند .
دکتر محمّد روّاس قلعهچی در موسوعة فقه عمر بن الخطّاب مینویسد :
نزد فقها معروف است که فقه بنای متکاملی دارد ، بعضی از آن گردنِ بعض دیگر را میگیرد .
برای آنکه رأی فقهی صادر از مجتهد مقبول افتد ، باید با بنای فقهیاش منسجم باشد .
هرگاه فتوایی با بنای فقهی ناساز باشد یا سخن شاذّی باشد ، پذیرفته نمیشود و اگر با بنای فقهیاش هماهنگ افتد ، مقبول به شمار میآید ، هرچند سند آن ضعف باشد .
من سخنانی را که از عُمَر نقل میشود و با بنای فقهیاش پیوند دارد ، برای او ثابت میدانم ، هرچند [ از نظر سند ] ضعیف باشند .
انسجام با بنای فقهی ، به منزله شواهد برای حدیث ضعیفاند که به وسیله آنها حدیث قوی میگردد و پشتوانهای استوار مییابد .
به عنوان نمونه : اگر از عمر نقل کنند که وی با یک کف آب ، مضمضه و استنشاق میکرد [ گوییم این روایت صحیح است ] زیرا دیدگاه عُمَر در نجاسات بر صحّت آن گواهی میدهد ، چراکه نزد عمر آب از نظر مادّی و معنوی ، نجس نمیشود . از این رو ، مضمضه و استنشاق با یک کف آب ، مانعی ندارد .(1)
امّا نگرش ما از قول دکتر قلعهچی نیز گستردهتر است ؛ زیرا به معرفت بنای فقهی اختصاص ندارد ، بلکه شناختِ سیره عمومی و موضعگیریهای دیگر عُمَر و روایات او را در فقه و اقوال و خطبههایش را (که در کتابهای تاریخ پراکندهاند) در بر میگیرد .
پرداختن به این گونه امور ، نگاهی دقیقتر درباره صحابی راوی و عقاید
1) . موسوعة فقه السلف فقه عمر بن الخطّاب : 11 .
و افکار رایج در عهد او را به دست میدهد و میزان تطابق این نقل را از وی و صحّت انتسابش را بدو ، مینمایاند .
این نکته ، شایان بحث و بررسی است ؛ زیرا بسیاری از اقوالی را که در مسائل مشکل ، به این و آن منسوباند ، حل میکند ، نیز آرایی را که در ورای نسبت این اقوال نهفتهاند ، روشن میسازد .
این نگرش را از آن طرف هم میتوانیم تطبیق کنیم ؛ یعنی میتوانیم هر روایتی را که با ثوابت علمی و دینی (مانند قرآن و سنّت) ناسازگار باشد از اعتبار بیندازیم ، هرچند از نظر سند و دلالت ، صحیح به شمار آید .
از ابو هُرَیره روایت است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : خدا خاک را روز شنبه و کوهها را روز یکشنبه و درختان را روز دوشنبه ... آفرید تا اینکه عالَم در هفت روز خلق شد .(1)
احمد 2 : 327 ، حدیث 8323 ؛ التاریخ الکبیر 1 : 413 ، شماره 1317 و دیگر کتابها .
باید این روایت و امثال آن را دور افکنیم ؛ زیرا بر خلافِ صریح قرآن است که در هفت آیه - در هفت سوره - بیان میدارد که خدای سبحان عالَم را در شش روز خلق کرد .(2)
این روایت ، در بیشتر موارد با صدورش از ابو هُرَیره هماهنگ است و میتوان آن را به وی نسبت داد [ امّا ] نمیتوان تصدیق کرد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن را گفته است ، هرچند صحابی آن را روایت کند .
دستیابی به سیره عمومی راوی و روایت ، در چنین بحثهایی مطلوباند ؛ زیرا صورتی نزدیک به واقع را به دست میدهند و رویکرد فکری راوی و امکان تطابق این قول با او و عدم آن را به ما میشناسانند و بر ملابسات فراوانی آگاه میسازند و اینکه در ورای نسبت این اقوال به این و آن ، چه کسانی قرار دارند و انگیزههای مختلف آنان از این یا آن نسبت و نفی این یا آن نقل ، چیست .
در پایان ، تأکید میکنیم که به خاطر حساسیّت موضوع و کثرت خوانندگان آن (طلاّب علوم دینی و دانشجویان دانشگاهی) سعی ما (در حدّ توان) بسط دادن عبارت و شرح اندیشه و طرحِ آن به دو روش قدیم و جدید است تا در بحثهایی که مطرح میسازیم به هیچ کدام ستم نکنیم و بحثها برای هر دو گروه ، تهی از فایده نباشد .
زیرا واکاویهای سندی ، بحثهای تخصّصی محضاند ، دانشجویان جدید آن را نمیپسندند و گاه برای افراد غیر متخصّص سنگیناند ، در مانند بحثهای جدید (مانند : «نسبة الخبر إلیه») نیز حال چنین است . گاه آکادمی اسلامی (مقصودم حوزوی و اَزهری است) فایدهای در طرح آن نمیبیند .
از خوانندگان امید داریم که صبور باشند و هر دو روش را با هم بنگرند تا فایدهای که از این پژوهش امید میرود ، به دست آید و دریابند که آنچه را نوشتیم و شیوهای را که در پیش گرفتیم ، از موضوع بحث بیرون نیست ، بلکه این دو روش ، دو پایه برای یک گاماند .
بدین سان ، کار ما در «نسبة الخبر إلیه» در سه محور است :
1 . وارسی امکانِ صدور این خبر از فرد مشخص و عدم آن .
2 . عرضه خبر بر سیره علمی و عملی شخص - از نظر قولی و فعلی و تقریری - برای پی بردن به آنچه بر خلاف این سیره است .
3 . تطابق خبر منقول با اصول و ثوابت دیگر شریعت و عدم آن .
اکنون ، پس از مرور سریع اندیشه و طرح بحث ، سخن تِرْمِذی را میآوریم که در باب «ما جاء فی وضوء النبی کیف کان» (روایاتی که بیان میدارند وضوی پیامبر چگونه بود) پس از ذکر حدیثی از حضرت علی علیهالسلام مینگارد :
و در این باب [ احادیثی از اشحاص زیر هست ] :
از عثمان ، عبداللّه بن زید ، ابن عبّاس ، عبداللّه بن عَمْرو ، رُبَیِّع، عبداللّه بن اُنَیس ، عایشه .(1)
اکنون روایات این دسته از صحابه را بر اساس تقسیم و باببندی ما (نه بر حسب ترتیب تِرْمِذی) میآوریم .
1) . سنن ترمذی 1 : 67 ، حدیث 48 ، باب 37 .
وارسی سندی روایات غسلی .
وارسی دلالت آنها .
نسبت این روایات به عثمان .
وارسیهای ما روشن ساخت که عثمان عهدهدار طرحِ وضوی غَسْلی شد و آن را پذیرفت . از این رو ، اشاره به روایات مَسْحی وی ضرورت ندارد ، گرچه این روایات در صحاح و سنن موجودند ، لیکن اندکاند و نزد آنان پذیرفته نیست .
مهم وارسی روایاتِ غَسْلی و خدشه در سند و دلالت آنهاست ، سپس پی بردن به روایات مرحله انتقالی (انتقال عثمان از وضوی ثُنائی مَسْحی به وضوی ثُلا ثی غَسْلی) و در پایان ، واکاوی رویدادهایی که این بدعت را همراهی کرد و مقدار صحّت ادّعای ما یانفی آن .
و این کار ، از رهگذر عرضه نتایج [ این وضو ] بر روان و شخصیّت عثمان و اطرافیان وی (کسانی که به وضوی عثمان پایبند بودند و آن را میان مسلمانان پراکندند) صورت میگیرد .
این بحث با وارسی روایتِ مورد اعتماد در صحاح و سنن و رویکرد راویان در آن ارتباط مییابد و اینکه آیا این روایت تصادفی آمد یا برنامهریزی شده ، نقل گردید .
باری ، امویان و مروانیان و واعظان آنها ، تلاشهای زیادی در پیرایش و استوار سازی و تثبیت ارکانِ وضوی عثمان ، انجام دادند ، گرچه این وضو در
آغاز نشو و نمای خود ، معالمی آشفته و صورتی تیره و ناروشن داشت ؛ زیرا این وضو از طریق حُمران بن اَبان و عطاء بن یسار و زُهری (و امثال اینان) انتشار یافت و پابر جا گردید .
چگونه است که خبر وضوی غَسْلی را عبداللّه بن عَمْرو بن عاص روایت میکند وابن مسعود (که صاحب ظرفِ وضو و مسواک و کفش پیامبر است)(1)آن را روایت نمیکند ؟!
عبداللّه بن عَمْرو بن عاص ، کسی است که در جنگ یَرْموک به دو بار شتر از کتابهای یهود دست یافت(2)و با پیامبر صلیاللهعلیهوآله مخالفت میکرد و زیر بارِ حرفهای آن حضرت نمیرفت .(3)
چرا وضوی ابن عبّاس و اَنس با وضوی رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) و حجّاج بن یوسف ثقفی ، اختلاف دارد ؟ این اختلاف ، بر چه چیزی رهنمون است ؟
1) . سنن ترمذی 5 : 674 ، حدیث 3711 ؛ مستدرک حاکم 3 : 443 ، حدیث 5679 ؛ فتح الباری 7 : 92 ؛ صحیخ بخاری 3 : 1368 ، حدیث 3532 ؛ الجمع بین الصحیحین 1 : 464 ، حدیث 744 .
2) . این بار شتر ، گاه «یرموکیّه» و گاه «زامله» نامیده شده است (بنگرید به ، سیر اعلام النُّبلاء 3 : 81 ؛ الإسرائیلیّات وأثرها فی کتب التفسیر : 74 و94 و237) .
3) . طبقات ابن سعد 4 : 264 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 3 : 85 .
حدیث (1)
بخاری میگوید : برای ما حدیث کرد عبدالعزیز بن عبداللّه اُوَیْسی ، گفت : برایم حدیث کرد ابراهیم بن سعد ، از ابن شهاب که عطاء بن یزید به او خبر داد که حُمران - مولای عثمان - به او خبر داد که دید :
عثمان ظرف آبی خواست ، بر دو کف دستش سه بار آب ریخت و آن دو را شست . سپس دست راست را در ظرف فرو برد ، مضمضه واستنشاق کرد . آن گاه سه بار صورت را و سه بار دو دستش را تا آرنج شست . پس از آن ، سرش را مسح کرد . بعد از آن دو پایش را تا قوزک(1)
روی پا» ، «آژِ پا» ، «قوزک پا» ، «پاشنه» ، «قاب» و ... آمده است م .
سه بار شست .آنگاه گفت، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: هرکه مانند این وضویم وضو بگیرد ، سپس دو رکعت نماز گزارد و در آن حدیث نفس نکند ، گناهانِ گذشتهاش آمرزیده شود .(2)
حدیث (2)
بخاری میگوید : برای ما حدیث کرد ابو یَمان [ گفت ] به ما خبر داد شُعَیب ، از زُهْری ، گفت : به من خبر داد عَطاء بن یزید ، از حُمران - غلامِ عثمان - که او دید :
عثمان [ آب ] وضویی خواست ، از آن ظرف بر دستانش آب ریخت و آن دو
را سه بار شست . سپس دست راستش را در ظرف فرو برد ، مضمضه و استنشاق و فین کرد . آن گاه صورتش را سه بار و دستانش را تا آرنج سه بار شست ، پس از آن سرش را مسح کشید و بعد هر پایش را سه بار شست ، سپس گفت : پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دیدم که مانند این وضویم وضو گرفت و فرمود : هرکه مانند این وضویم وضو بگیرد ، سپس دو رکعت نماز گزارد و در آن دو رکعت ، حدیث نفس نکند ، خدا گناهان گذشتهاش را میآمرزد .(1)
حدیث (3)
بخاری میگوید : برای ما حدیث کرد عَبْدان [ گفت : ] به ما خبر داد عبداللّه [ گفت : ] به ما خبر داد مَعْمَر ، گفت : برایم حدیث کرد زُهْری ، از عطاء بن زید ، از حُمران ، گفت :
عثمان رضیاللهعنه را دیدم که وضو گرفت ، سه بار بر دستانش آب ریخت ، سپس مضمضه و استنشاق کرد ، آن گاه سه بار صورت را شست ، پس از آن ، دست راستش را تا آرنج سه بار شست ، بعد دست چپش را تا آرنج سه بار شست ، آن گاه سرش را مسح کشید ، سپس پای راست را سه بار شست ، پس از آن ، سه بار پای چپ را شست .
آن گاه گفت : پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دیدم که مانند این وضویم وضو گرفت ، سپس فرمود : هرکه مانند این وضویم وضو گیرد ، پس از آن دو رکعت نماز گزارد و در آن به چیزی حدیث نفس نکند ، گناهان پیشین او آمرزیده شود .(2)
حدیث (4)
مسلم میگوید : برایم حدیث کرد زُهَیر بن حَرْب [ گفت : ] برای ما حدیث کرد یعقوب بن ابراهیم [ گفت : ] برای ما حدیث کرد پدرم ، از ابن شهاب ، از عطاء بن یزید لیثی ، از حُمران - غلامِ عثمان - که وی دید :
عثمان ظرف آبی خواست ، بر دو کف خویش سه بار آب ریخت و آن دو را شست ، بعد دست راستش را در ظرف فرو بُرد ، مضمضه و استنشاق کرد ، سپس صورت را سه بار و دو دستش را تا آرنج سه بار شست ، آن گاه سرش را مسح کشید ، بعد دو پایش را سه بار شست .
سپس گفت ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود : هرکه مانند این وضویم وضو گیرد ، آن گاه دو رکعت نماز گزارد و در آن حدیث نفس نکند ، گناهان گذشتهاش آمرزیده شود .(1)
حدیث (5)
مسلم میگوید : برایم حدیث کرد ابو طاهر ، احمد بن عمرو بن عبداللّه بن عَمْرو بن سَرْح وحَرْملة بن یحیی تُجیبی ، گفتند : به ما خبر داد ابن وهب ، از یونس ، از ابن شهاب که عطاء بن یزید لیثی او را خبر داد که حمران - مولای عثمان - او را خبر داد که :
عثمان رضیاللهعنه آب وضویی خواست ، وضو گرفت [ به این نحو که ] سه بار دو کف دست را شست ، سپس مضمضه و استنشاق کرد ، آن گاه سه بار صورت را شست ، بعد دست راست را تا آرنج سه بار شست ، پس از آن ، مانند دست
1) . صحیح مسلم 2 : 205 ، حدیث 4 .
راست ، دستِ چپ را شست ، سپس سرش را مسح کشید ، آن گاه پای راست را تا قوزک سه بار شست ، بعد پای چپ را مثل پای راست ، شست .
سپس گفت : رسول خدا را دیدم که مانند این وضویم وضو گرفت ، سپس فرمود : هرکه مانند این وضویم وضو گیرد ، سپس برخیزد و دو رکعت نماز گزارد و در آن حدیث نفس نکند ، گناهان گذشتهاش آمرزیده شود .(1)
حدیث (6)
نسائی میگوید : به ما خبر داد سُوَید بن نَصْر ، گفت : به ما خبر داد عبداللّه ، از مَعْمَر ، از زُهری ، از عطاء بن یزید لَیْثی ، از حُمران بن اَبان ، گفت :
عثمان را دیدم که وضو گرفت ، بر دو دستش سه بار آب ریخت و آن دو را شست ، سپس مضمضه و استنشاق کرد ، بعد سه بار صورت را شست ، پس از آن دست راست را سه بار تا آرنج شست ، آن گاه دست چپ را مانند دست راست شست ، سپس سرش را مسح کشید ، بعد قدم راست را سه بار شست ، پس از آن قدم چپ را مانند قدم راست شست .
آن گاه گفت : رسول خدا را دیدم که مانند وضوی من وضو گرفت ، سپس فرمود : هرکه مانند این وضویم وضو گیرد ، آن گاه دو رکعت نماز گزارد و در آ ن به چیزی حدیث نفس نکند ، گناهان گذشتهاش آمرزیده شود .(2)
حدیث (7)
نسائی میگوید : به ما خبر داد احمد بن محمّد بن مُغیره ، گفت : برای ما
حدیث کرد عثمان (وی ابن سعید بن کثیر بن دینار حِمْصی است) از شُعَیب (وی ابن ابی حَمْزَه است) از زُهری [ گفت : ] به من خبر داد عطاء بن یزید از حُمران که دید :
عثمان آب وضو خواست . بر دستانش از آن ظرف آب ریخت و آن را سه بار شست ، سپس دست راست را در آب وضو فرو برد ، مضمضه و استنشاق کرد ، آن گاه سه بار صورت را شست ، سپس سه بار دستانش را تا آرنج شست ، بعد سرش را مسح کشید ، پس از آن هر پایش را سه بار شست .
سپس گفت : رسول خدا را دیدم مانند این وضویم وضو گرفت ، آن گاه فرمود : هرکه مانند این وضویم وضو گیرد ، بعد برخیزد و دو رکعت نماز گزارد و در آن به چیزی حدیث نفس نکند ، خدا گناهان گذشتهاش را میآمرزد .(1)
حدیث (8)
نسائی میگوید : به ما خبر داد احمد بن عَمْرو بن سَرْح و حارثُ بن مِسْکین - به قرائت بر او و من میشنیدم ، متن اینجا از اوست - از ابن وَهْب ، از یونس ، از
ابن شهاب که عطاء بن یزید لیثی او را خبر داد که حُمران - غلام عثمان - او را خبر داد که :
عثمان آب وضویی خواست و وضو گرفت . سه بار دو کف دستش را شست ، بعد مضمضه و استنشاق کرد ، سپس صورت را سه بار شست ، آن گاه دست راست را تا آرنج سه بار شست ، سپس از آن دست چپ را مانند دست راست شست ، پس از آن سرش را مسح کشید ، سپس پای راست را تا قوزک سه بار شست ، بعد پای چپ را مانند آن شست .
1) . سنن نسائی 1 : 65 .
آن گاه گفت : رسول خدا را دیدم که مانند این وضوی من وضو گرفت ، سپس فرمود : هرکه مانند این وضویم وضو گیرد ، بعد برخیزد و دو رکعت نماز گزارد و در آن حدیث نفس نکند ، گناهان گذشتهاش آمرزیده شود .(1)
حدیث (9)
دارِمی میگوید : به ما خبر داد نَصْر بن علی جَهْضَمی [ گفت : ] برای ما حدیث
کرد عبدالأعلی ، از مَعْمَر ، از زُهْری ، از عطاء بن یزید ، از حُمران بن اَبان (وابسته
عثمان) که :
عثمان وضو گرفت ، مضمضه و استنشاق کرد و سه بار صورت و دستانش را شست و سرش را مسح کشید و پاهایش را سه بار شست .
سپس گفت : رسول خدا را دیدم که وضو گرفت (همین گونه که من وضو گرفتم) سپس فرمود : هرکه [ مانند ] این وضوی مرا بگیرد ، آن گاه دو رکعت نماز گزارد و در آن حدیث نفس نکند ، گناهان پیشین او آمرزیده شود .(2)
حدیث (10)
ابو داود میگوید : برای ما حدیث کرد حسن بن علی حُلْوانی [ گفت : ] برای ما حدیث کرد عبدالرزّاق [ گفت : ] به ما خبر داد مَعْمَر ، از زُهری ، از عطاء بن یزید لیثی ، از حُمران بن اَبان (مولای عثمان) گفت :
دیدم عثمان وضو گرفت . بر دو دستش سه بار آب ریخت و آن دو را شست ، سپس مضمضه و استنشاق کرد ، آن گاه صورت را سه بار شست و دست راست
را تا آرنج سه بار شست . بعد دست چپ را مانند دست راست شست ، پس از آن سرش را مسح کشید ، آن گاه قدم راست را سه بار شست ، بعد قدم چپ را مانند قدم راست شست .
سپس گفت : رسول خدا را دیدم که مثل این وضوی من وضو گرفت ، آن گاه فرمود : هرکه مثل این وضوی مرا بگیرد ، بعد دو رکعت نماز گزارد و در آن حدیث نفس نکند ، خدا گناهان گذشتهاش را میآمرزد .(1)
حدیث (11)
ابو داود میگوید : برای ما حدیث کرد محمّد بن مثنّی [ گفت : ] برای ما حدیث
کرد ضحّاک بن مَخْلَد [ گفت : ] برای ما حدیث کرد عبدالرحمان بن وَرْدان [ گفت : ] برایم حدیث کرد ابو سَلَمَة بن عبدالرحمان [ گفت : ] برایم حدیث کرد حُمران ، گفت :
دیدم عثمان وضو گرفت ...
وی سپس مانند آنچه را در حدیث دهم گذشت میآورد و مضمضه و استنشاق را ذکر نمیکند ، میگوید :
سرش را سه بار مسح کشید ، سپس پاهایش را سه بار شست .
آن گاه گفت : رسول خدا را دیدم که این گونه وضو گرفت ، سپس فرمود : هرکه کمتر از این وضو گیرد ، او را بسنده است .
در این حدیث ، ماجرای نماز بعد از وضو را نمیآورد .(2)
حدیث (12)
دارقطنی روایت میکند ، میگوید : برای ما حدیث کرد حسین بن اسماعیل [ گفت : ] به ما خبر داد یوسف بن موسی [ گفت : ] به ما خبر داد ابو عاصم نَبیل ، از عبدالرّحمان بن وَرْدان [ گفت : ] به من خبر داد ابو سَلَمَه که حُمران او را خبر داد که :
عثمان رضیاللهعنه آب وضویی خواست، دو دستش را سه بار شست، صورت را سه بار شست ، دو ذراع دستانش را سه بار شست ، سر را سه بار مسح کشید .
و گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دیدم بدین گونه وضو گرفت و فرمود : هرکه کمتر از این وضو گیرد ، او را کفایت میکند .(1)
حدیث (13)
[ در مسند احمد آمده است ] برای ما حدیث کرد عبداللّه [ گفت : ] برایم حدیث کرد پدرم(2)[ گفت : ] برای ما حدیث کرد یعقوب(3)[ گفت : ] برای ما حدیث
کرد پدرم ، از ابن اسحاق [ گفت : ] برایم حدیث کرد محمّد بن ابراهیم بن حَرْث تَیْمی ، از مُعاذ بن عبدالرّحمان تیمی ، از حُمران بن اَبان (مولای عثمان رضیاللهعنه) گفت :
عثمان را بر درب مسجد دیدم که آب وضو خواست ، دستانش را شست ، سپس مضمضه و استنشاق و فین کرد ، بعد صورت را سه بار شست . آنگاه دستها را تا آرنج سه بار شست ، سپس سرش را مسح کرد و دستانش را به
ظاهر گوشها [ گوش خارجی ] مالید و پس از آن بر ریش کشید . بعد پاها را تا قوزک پا سه بار شست ، سپس برخاست دو رکعت نماز خواند .
آن گاه گفت : برایتان همان وضویی را گرفتم که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دیدم و نمازی را خواندم که دیدم پیامبر گزارد .
سپس گفت : پیامبر هنگامی که از این دو رکعت نماز فارغ شد ، فرمود : هرکه بدان گونه که من وضو گرفتم وضو بگیرد ، بعد دو رکعت نماز گزارد و در آن حدیث نفس نکند ، گناهان میان آن نماز و نماز دیروزش آمرزیده شود .(1)
حدیث (14)
ابو داود میگوید : برای ما حدیث کرد محمّد بن داود اسکندرانی [ گفت : ] برای ما حدیث کرد زیاد بن یونس [ گفت : ] برایم حدیث کرد سعید بن زیاد مؤذّن ، از عثمان بن عبدالرحمان تَیْمی ، گفت :
از ابن مُلَیْکه درباره وضو پرسیدند ، گفت : دیدم درباره وضو از عثمان سؤال شد ، آبی خواست ، آفتابهای آوردند . بر دست راستش آب ریخت ، سپس دستش را در آب فرو برد و سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و صورت را سه بار شست ، بعد دست راست را سه بار و پس از آن دست چپ را سه بار شست . آن گاه دستش را در آب فرو برد ، آبی گرفت و سر و گوشهایش را مسح کشید و داخل و بیرون گوشها را یک بار شست . سپس پاهایش را شست .
پس از آن ، گفت : سؤال کنندگان از وضو کجایند ؟ پیامبر صلیاللهعلیهوآله را دیدم این گونه وضو گرفت .(2)
حدیث (15)
ابو داود میگوید : برای ما حدیث کرد ابراهیم بن موسی [ گفت : ] به ما خبر داد
عیسی [ گفت : ] به ما خبر داد عبیداللّه (یعنی ابن اَبی زیاد) از عبداللّه بن عبید بن عُمَیر ، از ابو عَلْقَمَه که :
عثمان آبی خواست ، آن گاه [ بدین گونه ] وضو گرفت : با دست راست بر دست چپ آب ریخت ، سپس آن دو را تا مچ شست . بعد مضمضه و استنشاق کرد .
و وضوی ثلاثی را ذکر میکند ، میگوید : سرش را مسح کشید ، بعد پاهایش را شست و گفت : دیدم رسول خدا مانند همین وضو را که شما از من دیدید ، وضو گرفت .
سپس وی حدیث را مانند حدیث زُهری(1)ادامه میدهد و به پایان میبرد .(2)
دارقطنی این روایت را به سندش از عبیداللّه بن اَبی زیاد قَدّاح میآورد ، میگوید : به ما خبر داد عبداللّه بن عُبَید بن عُمَیر ، از ابو عَلْقَمَه ، از عثمان بن عفّان .
میگوید : عثمان روزی آب وضو خواست ، پس از آن مردمانی از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله را فرا خواند . با دست راست بر دست چپ آب ریخت و آن را سه بار شست ، بعد سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد ، آن گاه صورت را سه بار شست ، سپس دستش را تا آرنج سه بار سه بار شست ، بعد سر و آن گاه پایش را مسح کرد و پاکیزهشان ساخت .
سپس گفت: رسول خدا را دیدم که مثل همین وضویی را که شما ازمن دیدید،
وضو گرفت ، آن گاه فرمود : هرکه وضو گیرد و آن را نیک به جا آورد ، سپس دو رکعت نماز گزارد ، نسبت به گناهانش مانند روزی است که از مادر زاده شد .
آن گاه عثمان پرسید : ای فلانی ، آیا همین گونه بود ؟ وی پاسخ داد : آری . [ از صحابی دیگری پرسید : ] ای فلانی ، آیا بدین گونه بود ؟ گفت : بله .
تا اینکه مردمانی از اصحاب پیامبر را شاهد گرفت ، سپس گفت : سپاس خدای را که مرا در این کار موافقت کردید .(1)
حدیث (16)
دارقطنی میگوید : به ما خبر داد محمّد بن قاسم بن زکریّا [ گفت : ] به ما خبر داد ابو کُرَیْب [ گفت : ] به ما خبر داد مُصعب بن مِقْدام ، از اسرائیل .
و برای ما حدیث کرد دَعْلَج بن احمد [ گفت : ] به ما خبر داد موسی بن هارون [ گفت : ] به ما خبر داد ابوبکر بن اَبی شَیْبَه [ گفت : ] برای ما حدیث کرد عبداللّه بن نمیر [ گفت : ] برای ما حدیث کرد اسرائیل ، از عامر بن شَقیق ، از ابو وائل ، گفت :
دیدم عثمان بن عفّان وضو گرفت ، دستش را سه بار و صورت را سه بار شست ، سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و دو ذراع (ساق دستها) را سه بار شست ، و سر و ظاهر و باطن گوشهایش را مسح کشید ، سپس قدمهایش را سه بار شست و میانِ انگشتهای آن دست دواند و سه بار میان ریش خویش - آن گاه که صورت را شست - دست دواند .
سپس گفت : رسول خدا را دیدم که مانند کاری را که من کردم ، انجام داد .
(لفظ دو رایت ، حرف به حرف ، یکی است) .
1) . سنن دارقطنی 1 : 85 ، حدیث 9 .
موسی بن هارون میگوید : جایی از این حدیث به نظر ما اشتباه است ؛ زیرا در آن شستن صورت ، پیش از مضمضه و استنشاق است .
عبدالرحمان بن مهدی از اسرائیل با همین سند آن را روایت میکند و مضمضه و استنشاق را پیش از شستن صورت میآورد .
ابو غَسّان ، مالک بن اسماعیل از اسرائیل پیروی میکند و مضمضه و استنشاق را قبل از شستن صورت میآورد (و همین شیوه ، صواب و درست است) .(1)
نیز دارقطنی میگوید : برای ما حدیث کرد دَعْلَج بن احمد [ گفت : ] به ما خبر داد محمّد بن احمد بن نضر [ گفت : ] به ما خبر داد ابو غسّان [ گفت : ] به ما خبر داد اسرائیل .
و به ما خبر داد دَعْلَج بن احمد [ گفت : ] به ما خبر داد موسی بن هارون [ گفت : ] برای ما حدیث کرد ابو خَیْثَمَه [ گفت : ] به ما خبر داد عبدالرحمان بن مهدی [ گفت : ] به ما خبر داد اسرائیل ، از عامل بن شقیق ، از شقیق بن سَلَمَه ، گفت :
دیدم عثمان وضو گرفت ، دو کف خویش را سه بار شست ، سه بار مضمضه و استنشاق کرد ، صورت را سه بار شست و ساقهای دستانش را سه بار شست ، سر و ظاهر و باطن گوشهایش را مسح کشید ، میان موهای ریش دست دواند و قدمهایش را شست و میان انگشتان قدم دست دواند و گفت : رسول خدا را دیدم که مثل این کار من را کرد .
دو حدیث [ از نظر الفاظ و معنا ] به هم نزدیکاند .(2)
نیز دارقطنی میگوید : به ما خبر داد دَعْلَج بن احمد [ گفت : ] به ما خبر داد
موسی بن هارون [ گفت : ] به ما خبر داد پدرم [ گفت : ] به ما خبر داد یحیی بن آدم [ گفت : ] به ما خبر داد اسرائیل ، از عامر بن شَقیق بن جَمْرَه ، از شقیق بن سَلَمَه ، گفت :
دیدم عثمان وضو گرفت ، سه بار مضمضه و استنشاق کرد و سه بار صورت را شست و سه بار میان ریش دست دواند و ساق دستان را سه بار سه بار شست و سر را سه بار مسح کشید و پاها را سه بار سه بار شست ، سپس گفت : رسول خدا را دیدم که این کار را کرد .(1)
حدیث (17)
دارقطنی میگوید : برای ما حدیث کرد حسین بن اسماعیل [ گفت : ] به ما خبر داد محمّد بن اسماعیل بن یوسف سُلَمی [ گفت : ] به ما خبر داد أیّوب بن سلیمان بن بلال [ گفت : ] برایم حدیث کرد ابوبکر ، از سلیمان بن بلال ، از اسحاق بن یحیی ، از معاویة بن عبداللّه بن جعفر بن اَبی طالب ، از پدرش عبداللّه بن جعفر ،
از عثمان بن عفّان که :
عثمان وضو گرفت ، هر یک از دو دستش را سه بار شست و سه بار استنشاق و سه بار مضمضه کرد ، صورت را سه بار شست ، هریک از ساقهای دست را سه بار سه بار شست ، سر را سه بار مسح کشید و هر یک از پاهایش را سه بار سه بار شست ، سپس گفت : رسول خدا را دیدم این گونه وضو میگرفت .(2)
حدیث (18)
طَبَرانی در المعجم الأوسط میگوید :
برای ما حدیث کرد مُعاذ ، گفت : برای ما حدیث کرد ابو مُصْعَب ، گفت : برای ما حدیث کرد عَطّاف بن خالد مخزومی ، از طلحه (مولای آل سُراقه) گفت :
معاویة بن عبداللّه بن جعفر را دیدم وضو میگرفت ، مضمضه و استنشاق کرد و صورت را سه بار شست ، و دستها را سه بار شست ، سر را مسح کشید و پاها را سه بار شست .
سپس گفت : عبداللّه بن جعفر را دیدم بدین گونه وضو میگرفت و عبداللّه بن جعفر گفت : عثمان را دیدم این گونه وضو میگرفت و عثمان گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دیدم این گونه وضو گرفت .(1)
طَبَرانی در المعجم الصغیر میگوید :
برای ما حدیث کرد عمر بن سنان مَنْبِجِی در «مَنْبِج»(2)[ گفت : ] به ما خبر داد
ابو مُصْعَب ، احمد بن ابی بکر زُهری [ گفت : ] برای ما حدیث کرد عَطّاف بن خالد مخزومی ، از طلحه (وابسته آل سُراقه) از معاویة بن عبداللّه بن جعفر ، از پدرش ، گفت :
دیدم عثمان وضو گرفت . سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و سه بار صورت را شست ، و دستها را سه بار سه بار شست ، یک بار سرش را مسح کشید و پاهایش را سه بار شست ، سپس گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دیدم این گونه وضو گرفت .(3)
حدیث (19)
دارقطنی - به سندش - از صفوان بن عیسی ، از محمّد بن عبداللّه بن اَبی مریم ، از ابن دارَه (مولای عثمان) روایت میکند که گفت :
در منزل عثمان بر او داخل شدم ، صدای مضمضه مرا شنید ، گفت : ای محمّد ، گفتم : گوش بفرمانم . گفت : آیا از رسول خدا برایت حدیث نکنم ؟ گفتم : چرا .
گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را در جایی که بر جنازهها نماز میگزارند ، دیدم ، آبی برایش آوردند ، سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و صورت را سه بار شست و دو ساق را سه بار سه بار شست و سه بار سر را مسح کشید و قدمهایش را سه بار سه بار شست .
سپس عثمان گفت : وضوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این گونه بود . دوست داشتم آن را نشانتان دهم .(1)
احمد و طَحاوی و بَیْهقی - به سندهاشان - روایت کردهاند از صفوان بن عیسی ، از محمّد بن عبداللّه بن اَبی مریم ، گفت :
بر ابن دارَه (مولای عثمان) درآمدم ، شنید مضمضه میکنم ، گفت : ای محمّد ، گفتم : جانم . گفت : آیا از وضوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باخبرت نسازم ؟
گفت : عثمان را در مقاعد(2)
در پینوشت «الموطّأ 1 : 30» آمده است : مقاعد ، سکوهایی پیرامون مسجد بود ، و گفتهاند : سنگی نزدیکی خانه عثمان که با مردم بر آن مینشست .
عیاض میگوید : لفظ مقاعد اقتضا دارد که جایی باشد که نشستن در آنجا معمول بود .
در «عمدة القاری 22 : 43» آمده است : مقاعد (بر وزن مساجد) نامِ مکانی در مدینه .
در «مسند ابی یعلی 6 : 73» میخوانیم : مقاعد ، جایی که جبرئیل میآمد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله با او مینشست .
در «التمهید 22 : 213 ، اثر ابن عبدالبر» آمده است : مقاعد ، دکّانهایی نزدیک خانه عثمان بود که مردم بر آنها مینشستند .
در «معجم البلدان 5 : 164» آمده است : مقاعد (جمع مقعد) نزدیک باب الأقبر در مدینه ، و گفتهاند : سقفهایی پیرامون آن و ...
در «سبل الهدی والرشاد 11 : 24» آمده است : مقاعد و آن ، جای جنازههاست .
در کتابهای لغت ، از جمله در «لسان العرب 3 : 357» آمده است : مقاعد ، جای نشستن مردم در بازارها و غیر آن (م) .
دیدم ، آب وضویی خواست . سه بار مضمضه وسه بار استنشاق کرد ، صورت را سه بار و ساق دستها را سه بار شست ، سرش را سه بار مسح کشید و قدمهایش را شست ، سپس گفت : هرکه دوست دارد به وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله بنگرد ، این [ وضو ] وضوی رسول خداست .(1)
حدیث (20)
دارقطنی میگوید : برای ما حدیث کرد حسن بن اسماعیل [ گفت : ] به ما خبر داد شعیب بن محمّد حَضْرَمی (در مکّه) [ گفت : ] برای ما حدیث کرد ربیع بن سلیمان حَضْرَمی [ گفت : ] به ما خبر داد صالح بن عبدالجبّار [ گفت : ] برای ما حدیث کرد ابن بَیْلَمانی از پدرش از عثمان بن عفّان که :
عثمان در مقاعد (مقاعد در مدینه ، جایی نزدیکی مسجد که بر جنازهها نماز میگزاردند) وضو گرفت، دو کف خود را سه بار سه بار شست، سه بار استنشاق
1) . مسند احمد 1 : 61 ؛ شرح معانی الآثار 1 : 36 ؛ سنن بیهقی 1 : 62 متن از مسند احمد است .
و سه بار مضمضه کرد ، صورتش را سه بار و دستهایش را تا آرنج سه بار شست و سر را سه بار مسح کشید و قدمهایش را سه بار شست .
در حالی که وضو میگرفت ، شخصی بر او سلام کرد . عثمان تا از وضو فارغ نشد ، جواب سلامش را نداد . چون وضو را به پایان رساند ، با او سخن گفت و پوزش خواست و گفت : مرا از جواب سلامت باز نداشت مگر این سخن که شنیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمود :
هرکس بدین گونه وضو گیرد و [ در میان وضو ] حرف نزد ، سپس بگوید : «گواهی میدهم که خدایی جز اللّه وجود ندارد ، یگانه است و شریکی ندارد و محمّد بنده و فرستاده اوست» [ گناهان ] میان دو وضویش آمرزیده میشود .(1)
حدیث (21)
دارقطنی میگوید : برای ما حدیث کرد حسین بن اسماعیل [ گفت : ] به ما خبر داد احمد بن محمّد بن یحیی بن سعید [ گفت : ] به ما خبر داد زید بن حُباب [ گفت : ] برایم حدیث کرد عمر بن عبدالرحمان بن سعید مخزومی [ گفت : ] برایم حدیث کرد جدّم که :
عثمان با گروهی از اصحاب بیرون آمد تا اینکه در مقاعد [ تختهای کنار
مسجد ] نشست . آب وضویی خواست ، سه بار دستانش را شست ، سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و صورت را سه بار شست و دو ساقش را سه بار شست و سرش را یک بار مسح کشید و پاهایش را سه بار شست .
سپس گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دیدم که این گونه وضو گرفت . من وضو
1) . سنن دارقطنی 1 : 92 ، حدیث 5 .
داشتم ، لیکن دوست داشتم به شما نشان دهم پیامبر چگونه وضو گرفت .(1)
حدیث (22)
دارقطنی میگوید : برای ما حدیث کرد احمد بن محمّد بن زیاد [ گفت : ] به ما خبر داد عبداللّه بن احمد بن حنبل [ گفت : ] برایم حدیث کرد پدرم [ گفت : ] به ما خبر داد ابن اَشْجَعی [ گفت : ] به ما خبر داد پدرم از سفیان ، از سالم ابو نَضْر ، از بُسْر بن سعید ، گفت :
عثمان به مقاعد [ جای نشستن مردم ] آمد ، آب وضویی خواست . مضمضه و استنشاق کرد ، سپس صورت خود را سه بار شست . دستها را سه بار سه بار و پاها را سه بار سه بار شست . سپس سرش را مسح کشید ، آن گاه گفت : رسول خدا را دیدم این گونه وضو گرفت . به گروهی از اصحاب پیامبر - که نزدش بودند - گفت : ای افراد ، آیا چنین نبود ؟ گفتند : آری .(2)
در مسند احمد روایت بدین گونه است :
برای ما حدیث کرد عبداللّه [ گفت : ] برایم حدیث کرد پدرم [ گفت : ] برای ما حدیث کرد ابن اَشْجعی [ گفت : ] برای ما حدیث کرد پدرم ، از سفیان ، از سالم ابو نضر ، از بُسْر بن سعید ، گفت :
عثمان به مقاعد [ تخت گاهها ] آمد ، آب وضویی خواست . مضمضه و استنشاق کرد . سپس صورت را سه بار شست ، دستها را سه بار سه بار شست . آن گاه سرش را و پاهایش را سه بار سه بار مسح کشید ، سپس گفت :
رسول خدا را دیدم این گونه وضو گرفت . و به گروهی از اصحاب پیامبر که نزدش بودند ، گفت : ای اصحاب ، آیا چنین نبود ؟ گفتند : چرا .(1)
حدیث (23)
حارث میگوید : برای ما حدیث کرد یونس بن محمّد [ گفت : ] برای ما حدیث کرد لیث ، از یزید بن ابی حبیب ، از ابو نضر که :
عثمان (در حالی که طلحه ، زبیر ، علی و سعد نزدش بودند) آب وضویی خواست . سپس در حالی که آنان نگاه میکردند ، وضو گرفت . صورت را سه بار شست . سپس سه بار بر دست راستش آب ریخت . پس از آن ، سه بار بر دست چپ آب ریخت . بعد سرش را مسح کشید . پس از [ مسح سر ] بر پای راست آب پاشید و آن را سه بار شست . سپس بر پای چپ آب پاشاند و آن را سه بار شست.
آن گاه به کسان حاضر در آنجا گفت : شما را به خدا ، آیا میدانید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله همان طور که من الآن وضو ساختم ، وضو گرفت ؟ گفتند : آری .
عثمان این وضو را گرفت و این حرف را زد ، بدان خاطر که از وضوی افراد [ به گونه دیگر ] خبری به او رسید .(2)
در «مسند ابو یعلی 2 : 8 ، حدیث 633» آمده است : از غسّان بن ربیع ، از لیث .. .
هیثمی در «مجمع الزوائد 1 : 229» این روایت را میآورد و در آن میخوانیم : سه بار بر پای راست آب پاشید ، سپس آن را شست . آن گاه بر پای چپ آب پاشید ، سپس آن را سه بار شست .
ابو یعلی این روایت را بدین سان میآورد :
برای ما حدیث کرد غسّان ، از لیث بن سعید ، از یزید بن اَبی حبیب ، از ابو نضر که عثمان آب وضویی ساخت .. .
و پس از آوردن مانند عبارات پیشین ، میافزاید : سپس بر پای راست سه بار آب پاشید و آن را شست . آن گاه بر پای چپ آب پاشید و سه بار آن را شست .(1)
حدیث (24)
احمد میگوید : برای ما حدیث کرد عفّان [ گفت : ] برای ما حدیث کرد هَمَّام [ گفت : ] برای ما حدیث کرد ابن جُرَیج ، از عطا ، از عثمان ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله مثل این را .
مقصود از «مثل این» ، روایتی است که احمد پیش از آن میآورد و آن روایت ، چنین است :
برای ما حدیث کرد عفّان [ گفت : ] برای ما حدیث کرد هَمَّام [ گفت : ] برای ما حدیث کرد عامر (یعنی اَحول) از عطا ، از ابو هُرَیره که :
پیامبر صلیاللهعلیهوآله وضو گرفت . سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد ، صورت را سه بار شست ، دستانش را سه بار شست ، سرش را مسح کشید و قدمهایش را شست .(2)
حدیث (25)
برای ما حدیث کرد عبداللّه [ گفت : ] برایم حدیث کرد محمّد بن ابی بکر مُقَدَّمی و ابو ربیع زَهْرانی ، گفتند : برای ما حدیث کرد حمّاد بن زید ، از حجّاج ، از عطا ، از عثمان ، گفت :
رسول خدا را دیدم وضو گرفت . صورت را سه بار و دستها را سه بار
شست . ساقهای دست را سه بار سه بار شست . سر را مسح کشید و پاهایش را یک بار شست .(1)
برای ما حدیث کرد عبداللّه [ گفت : ] برای ما حدیث کرد محمّد بن ابی بکر مُقَدَّمی [ گفت : ] برای ما حدیث کرد حمّاد بن زید ، از حجّاج ، از عطا ، از عثمان ، گفت :
رسول خدا را دیدم وضو گرفت . صورت را سه بار و دستها را سه بار شست ، سرش را مسح کشید و یک بار پاها را شست .(2)
حدیث (26)
ابن ابی شَیْبَه میگوید : برای ما حدیث کرد ابو معاویه ، از حجّاج ، از عطا که :
عثمان سه بار سه بار ، وضو گرفت و یک بار سر را مسح و یک بار پاها را شست ، سپس گفت : رسول خدا را دیدم این گونه وضو ساخت .(3)
حدیث (27)
بَیْهقی در الخلافیّات مینگارد :
به ما خبر داد ابوالحسن ، علی بن احمد بن عَبْدان [ گفت : ] به ما خبر داد احمد بن عبید صَفّار [ گفت : ] برای ما حدیث کرد احمد بن ابراهیم بن مِلْحان [ گفت : ] برای ما حدیث کرد یحیی بن بُکَیْر [ گفت : ] برای ما حدیث کرد لیث بن سعد ، از خالد ، از سعید بن اَبی هلال ، از عَطاء بن اَبی رَباح که :
برای عثمان آب وضویی آورده شد .
وی سپس حدیث را ذکر میکند و می گوید :
سپس سر را سه بار تا پشت گردن و درون و برون گوشها را مسح کشید و پای راست را سه بار و پای چپ را سه بار شست ، آن گاه گفت : رسول خدا را دیدم این گونه وضو گرفت .(1)
حدیث (28)
عبداللّه بن احمد بن حنبل میگوید : برایم حدیث کرد پدرم [ گفت : ] برای ما حدیث کرد یزید بن هارون [ گفت : ] به ما خبر داد جریری ، از عُروة بن قَبیصَه ، از مردی از انصار ، از پدرش که عثمان گفت :
آیا نشانتان ندهم وضوی رسول خدا چگونه بود ؟ گفتند : چرا .
وی آبی خواست ، سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و صورت را سه بار و ساقها را سه بار شست و سر را مسح کشید و پاها را سه بار شست ، سپس گفت : بدانید که گوشها جزو سر است .
آن گاه گفت : خواستم وضوی رسول خدا را برایتان انجام دهم .(2)
عبداللّه میگوید : برایم حدیث کرد وَهْب بن بقیّه واسطی [ گفت : ] به ما خبر داد خالد (یعنی ابن عبداللّه) از جریری ، از عُروة بن قَبیصَه ، از مردی از انصار ، از پدرش ، گفت :
پیش عثمان ایستاده بودم . گفت : آیا به شما خبر ندهم رسول خدا چگونه وضو میساخت ؟ گفتیم : چرا .
عثمان آب وضویی خواست ، سه بار مضمضه و استنشاق کرد ، سپس دستهایش را تا آرنج سه بار شست ، آن گاه سر و گوشهایش را مسح کشید و پاهایش را سه بار شست .
سپس گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این گونه وضو میگرفت .(1)
این 28 روایت ، مشهورترین روایاتی است که از عثمان درباره وضو روایت شده است .
ده روایت اوّل ، در میان آنها عمدهاند و همه آنها را زُهْری از عطاء بن یزید لیثی از حُمران از عثمان ، روایت میکند .
روایات یازدهم تا پانزدهم ، حالشان از دیگر روایات بهتر است .
روایات شانزدهم تا بیست و هشتم ، کثرت طُرُق را از عثمان و چگونگی انتشار وضوی او را روشن میسازند .
برای آسان سازی مراجعه به این روایات ، آنها را در جدول زیر میآوریم :
روایت (1) تا (10) زُهْری ، از عطاء بن یزید لَیْثی ، از حُمران ، از عثمان .
روایت (11) و (12) ابو سَلَمة بن عبدالرحمان ، از حُمران ، از عثمان .
روایت (13) مُعاذ بن عبدالرحمان تَیْمی ، از حُمران ، از عثمان .
روایت (14) ابن اَبی مُلَیْکه ، از عثمان .
روایت (15) ابو عَلْقَمَه مصری ، از عثمان .
روایت (16) شَقیق بن سَلَمَه (ابو وائل) از عثمان .
1) . همان ، ص74 .
روایت (17) و (18) عبداللّه بن جعفر بن اَبی طالب ، از عثمان .
روایت (19) ابن دارَه (زید یا عبداللّه) از عثمان .
روایت (20) عبدالرحمان بَیْلَمانی ، از عثمان .
روایت (21) جدّ عمر بن عبدالرحمان بن سعید مخزومی ، از عثمان .
روایت (22) بُسْر بن سعید ، از عثمان .
روایت (23) ابو نَضْر سالم ، از عثمان .
روایت (24) تا (27) عطاء بن اَبی رَباح ، از عثمان .
روایت (28) مردی از انصار ، از پدرش ، از عثمان .
1 - وارسی سندی روایات حُمران از عثمان
2 - وارسی سندی روایاتِ دیگران از عثمان
شایان تأکید است که عمده سندهایی که در صحاح و مسندها و سُنَن اهل سنّت معتبرند ، سند پانزده روایتِ نخست است و از میان آنها ، بیشتر بر سیزده روایت اوّل ، تکیه میشود و از این سیزده روایت ، مدار بر ده روایت اوّل میچرخد .
پس از حذف روایت 14 و15 (به خاطر ضعفشان) ملاحظه میشود که همه سندهای سیزده روایت اوّل به حُمران بن اَبان از عثمان میرسد .
این روایات بیست و هشت گانه را برگزیدیم و سندهای آنها را بررسی میکنیم با اینکه میدانیم روایات دیگری نزد اهل سنّت هست که اعتبار آنها از این روایات کمتر است .
این نمونهها بدان خاطر انتخاب شد که این روایات در کتابهای فقه ملاک استدلالاند . دیگر روایات نزد اهل سنّت متروک میباشند ، آنها را برای دلالت بر فراوانی طُرُق آوردیم با تأکید بر اینکه صحیحترین روایات ، روایات حمراناند .
راستی ، حُمران بن ابان (که به نقل روایات وضوی عثمان اختصاص یافت) کیست ؟
وی شخصی است که در یکی از مدارس دینی در «عین التَّمر»(1)در زمان ابوبکر به همراه 39 شخص دیگر اسیر شد و در ضمن گروهِ نخست اسیرانی بود که بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به مدینه آورده شدند .
افرادی که در «عین التَّمر» اسیر شدند ، چه کسانی بودند ؟ نقش آنها در اسلام چه بود ؟
خاطرنشان میسازیم که توضیح چنین امری شایسته است در کتاب ویژهای جداگانه بیاید و در چند صفحه در اینجا یا آنجا خلاصه نشود ؛ زیرا به پژوهشگر صورتی غیر آن چیزی که از تاریخ اسلام و پژوهش حدیث میداند و با آن آشناست ، ارائه میدهد .
ما [ در اینجا ] نمیتوانیم همه آنچه را که با واقعیّات این امور ارتباط دارند ، پی جوییم . به عرضه آنچه از متون و مستندات اولیّه در این راستا به دست آوردیم بسنده میکنیم و پیش روی خوانندگان گرامی مینهیم بدان امید که صاحب نظران این عرصه ، در تکامل این طرح و آراستن و استفاده از آن در قلمروهای مختلف دیگر - در تاریخ اسلام - با ما یار و مددکار باشند .
به نظر نگارنده ، واکاوی این امر ، برای دستیابی به سیاستِ در پرده خلفا (در تعاملشان با ماجراها و چگونگی چارهجویی آنها برای امور حسّاسِ شریعت و جامعه) انسان را یاری میکند ؛ زیرا تحقیق در زندگی این افراد ، ابعاد بسیاری را روشن میسازد که در تاریخ و سیره مغفول ماندند و حتّی در کتابهای جَرْح و تعدیل مورد غفلتاند .
1) . عین التَّمر ، نام شهری در غرب کوفه و نزدیک «انبار» که در سال 12 هجری به دست خالد بن ولید فتح شد .
این امر ، موضوع بکر و دست نخوردهای است که تاکنون بحث و بررسی
نشده است .
وارسی شخصیّت حُمران و رفقای اسیر وی ، وارسی شخصیّتهای گمنامی است که نقشهای خطیری در تاریخ اسلام برجای گذاشتند و از نظر دور ماندند .
آشنایی با حمران و کشف شخصیّت وی از ضروریّات این بحث میباشد . وی در کتابهای بزرگان ، شخصی گمنام یا فراموش شده است و روشی را که ما ترسیم کردیم ارکان این شخصیّت را روشن میسازد .
زیرا ما - از آغاز بحث - وعده دادیم که فقط به اقوال رجالیها و محدّثان و فقها و مورّخان پایبند نباشیم ، بلکه برای کشف شخصیّتهای فراموش شده یا به فراموشی سپرده شده در تاریخ و حدیث ، ماورای اینها و هر آنچه را با موضوع مرتبط است (تاریخی یا جغرافیایی یا لغوی یا سیاسی یا فقهی) بکاویم و همین ما را برانگیخت که به این نتیجه مهم دست یابیم (و سپاس خدای را) .
از این رو ، بحث فقط از حُمران و رفیقان او نیست ، بلکه راویانی که در طبقات دیگر از آنها روایت میکنند ، نیز وارسی میشوند .
همه روایات سیزدهگانه که در کتابهای صحاح و سنن مورد اعتمادند ، به بررسی سندی (از حُمران گرفته تا اصحاب مصنّفات حدیثی که از او روایت کردهاند) نیاز دارند . اگر در رجال این سندها جَرْح و طعنی باشد ، باید آن را وارسی کنیم .
بخاری ، حُمران را ضمنِ ضُعفا میآورد .(1)
1) . تحریر تقریب التهذیب 1 : 321 ؛ پینوشت تهذیب الکمال 7 : 306 به نقل از بخاری .
ابن سعد تصریح میکند که اهل بصره به روایت حُمران احتجاج نمیکنند ، میگوید :
حُمران کثیر الحدیث است ، بصریها را ندیدم به روایت او احتجاج کنند .(1)
هیچ یک از رجالیها جز ابن حِبّان او را توثیق نکرده است ؛ چراکه وی او را در کتاب الثقات(2)میآورد .
لیکن میدانیم که توثیقات ابن حِبّان ارزشی ندارد ؛ زیرا وی در رجال از متساهلان ( آسانگیران) است ، گاه در کتابش کسانی را میآورد که خودش هم آنها را نمیشناسد .(3)
از کسانی که از حُمران دفاع کردهاند و به توثیق وی پرداختهاند ، ذَهَبی است .(4)ما در سخن وی و چگونگی توثیق او تعلیقی داریم که خواهد آمد .
بشّار عوّاد نتیجه نهایی را درباره حمران - به طور خلاصه - بیان میدارد ، میگوید :
احدی جز ابن حِبّان و ذَهَبی را ندیدم که حُمران را توثیق کند .
ابن سعد میگوید : بصریها را ندیدم به حدیث او احتجاج کنند . بخای او را در میان ضعفا میآورد ...
از مجموع آنچه در شرح حال وی آمده است به دست میآید که حُمران بدان پایه امین نیست که به توثیقِ مطلق وی بینجامد . شاید همین امر برای بخاری روشن شد [ که او را در ضعفا آورد ] هرچند بخاری و مسلم در صحیح خود به روایتِ وی احتجاج کردهاند .(1)
بنابراین ، سیزده روایت اوّل (با اینکه اعتماد اهل سنّت بر آنهاست) همهشان به حُمران بن اَبان ضعیفاند و حُمران (چنان که بشّار عوّاد گفت) بدان پایه امین نیست که به توثیق مطلقِ وی منجر شود .
نمیدانم بخاری و مسلم چگونه در صحیح خود به روایت حُمران احتجاج کردهاند با اینکه توثیق وی از رجالیها نرسیده است و بخاری او را در ضعفا میآورد ؟!
چگونه اهل بصره به حدیث او احتجاج نمیکنند با اینکه وی وابسته عثمان و کاتب و پردهدار وی و نزد او مقرّب بود و عثمان اموال منقول و غیر منقول فراوانی را به او بخشید ؟ برای چه ؟
آیا اینکه دربارهاش گفتهاند وی کثیر الحدیث بود ، درست است ؟ اگر درست است ، چرا در صحاح و سنن جز چند روایت را (که از شمار انگشتان دست فراتر نمیرود) از او نمینگریم ؟
آری ، روایات حُمران از عثمان در خصوص وضو ، فراوان است و بر خلاف گفته سخن ابن سعد (اینکه میگوید : ندیدم به روایت او احتجاج کنند) به آنها احتجاج شده است .
1) . تحریر تقریب التهذیب 1 : 321 - 322 .
اگر اهل بصره ، که از نظر فکری و خطّ مشی ، نزدیکترین کسان به حُمران بودند (کسانی که چند دهه زمانی با او زیستند) حدیث او را ترک کردند ، چگونه اخبار وضویی او در عصرهای متأخّر انتشار یافت ؟ هیچ معجم حدیثی را نمیبینیم که در صدر آن حدیث حُمران از عثمان درباره وضو نباشد .
کدام قول را بگیریم ؟ قول ابن سعد که میگوید : «حُمران کثیر الحدیث بود ، ندیدم به روایت او احتجاج کنند» یا قول ذهبی که : «حُمران فقیه فارسی ، قلیل الحدیث است»(1)یا قول ابن حِبّان که : «حمران به بصره آمد ، بصریها از زبان وی حدیث نوشتند» .(2)
آیا میان این اقوال تعارض هست ؟ آیا میتوان میان آنها جمع کرد ؟
اگر بخواهیم کم کم به این اندیشه نزدیک شویم تا هرچه بیشتر به حقیقت حال حُمران پی ببریم ، باید آنچه را ابن قُتَیْبَه (م 276 ه ) در المعارف مینگارد ،
بخوانیم .
وی ، مینویسد :
حُمران (غلام عثمان) وی حُمران بن اَبان بن عبد عمرو است و به «ابو زید» کنیت یافت . مُسیَّب بن نَجَبَه فَزاری در زمان ابوبکر رضیاللهعنه او را در «عین التَّمر» اسیر کرد . امیر لشکر ، خالد بن ولید بود ، او را ختنه کرده یافت .
وی یهودی و نامش «طُوَیدا» بود . برای عثمان خریداری شد ،
سپس عثمان او را آزاد کرد و از کاتبان عثمان گشت . سپس عثمان بر او خشم گرفت و او را به بصره فرستاد . وی عامل [ جاسوس ] عثمان در بصره بود . او بود که بدیهایی از عامر بن عبدالقیس به عثمان نوشت و عثمان عامر را [ به شام ] تبعید کرد .
چون مصعب به قتل رسید ، حُمران یورش آورد و بصره را گرفت و بر این شهر سلطه داشت تا اینکه خالد بن عبداللّه [ قَسْری ] آمد و او را برکنار کرد .
چون حجّاج به بصره آمد ، حُمران را آزار رساند و از وی صد هزار درهم ستاند . حُمران به عبدالملک نامه نوشت و از حجّاج شکایت کرد .
عبدالملک به حجّاج نوشت : حُمران برادر کسانی است که درگذشتند و عموی آنهاست که باقی ماندند . با او به نیک رفتار باش و مالش را برگردان .
حُمران زنی از بنی سعد را گرفت و فرزندانش با عربها ازدواج کردند .(1)
ابن حَجَر در نزهة الألباب مینویسد :
حُمران بن اَبان (وابسته عثمان) «طورط» لقب داشت . وی یهوی بود ، سپس اسلام آورد .(2)
منابع اتفاق دارند بر اینکه حُمران از اسیران فارسی در «عین التَّمر» بود که در سال 12 هجری به مدینه آورده شد . خالد بن ولید او را در کَنیسه یهودیان ، ضمن چهل غلام ختنه شده یافت و در میان مردم تقسیم کرد . حُمران ، نصیبِ مُسیَّب بن نَجَبَه فزاری شد ، سپس او را به عثمان فروخت .(1)
نام حُمران (چنان که از ابن قُتَیبه گذشت) «طویدا» و لقبش (چنان که ابن حجر بیان داشت) «طورط» بود . پدرش «اَبّا» نامیده میشد . بنی حُمران آن را به «ابن اَبان» تغییر دادند .(2)
لقب حُمران در همه نسخههای فتوح البلدان (چاپی و خطّی) که ما دیدیم ، «تمری» آمده است .(3)سپس کتابهای دیگر آن را به «نمری» تبدیل کردند . این جایگزینی و تغییر بر چه چیزی دلالت دارد ؟
این اسیر فارسی یهودی ، چون در میان عرب درآمد ، زن عربی گرفت(4)و از این رهگذر ، فرزندانش ادّعا کردند که از نسل حُمران بن اَبان نمریاند .
باری ، «طویدا» را به «حمران» ، «اَبّا» را به «اَبان» ، «تمری» را به «نمری» تبدیل کردند و وجود قبایلی از نَمِر بن قاسط (در «عین التمر») که با خالد بن ولید جنگیدند و خالد آنها را اسیر ساخت و کشت و از بین برد ، فرزندانِ حُمران را بر
1) . بنگرید به ، طبقات ابن سعد 7 : 148 ؛ تهذیب الکمال 7 : 303 ؛ تاریخ الاسلام 5 : 395 ؛ مختصر تاریخ دمشق 7 : 253 ؛ وفیات الأعیان 4 : 181 ؛ تاریخ بغداد 5 : 332 ؛ تاریخ طبری 3 : 415 ؛ الأخبار الطوال : 112 ؛ معجم البلدان 5 : 301 .
2) . بنگرید به ، تهذیب الکمال 7 : 303 ؛ مختصر تاریخ دمشق 7 : 253 ؛ فتوح البلدان : 345 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 148 .
3) . فتوح البلدان : 345 .
4) . در «المعارف : 248» آمده است : حُمران زنی از بنی سعد را گرفت و فرزندانش در میان عرب ازدواج کردند .
این کار یاری رساند و زمینه را برای درآمدن حُمران و فرزندانش در قبیله عربی «نمر بن قاسط» آماده ساخت .
سخن مُصْعَب بن زبیر به حُمران در «یوم الجُفْرَه»(1)سال 71 هجری ، این مطلب را تأکید میکند .
مصعب به حُمران گفت :
ای یهودی زاده ، تو یک کافر نَبَطی(2)بودی که در «عین التمر» اسیر شدی .(3)
سخن حَجّاج آن را بیشتر تأکید میکند که روزی - در حالی که عَبَّاد بن حُصَین حَبَطی نزدش بود - گفت :
حُمران چه میگوید ؟! اگر خود را به عرب نسبت دهد و نگوید پدرش «اُبَیّ» است ،(4)و اینکه وی غلامِ عثمان بود ، گردنش را میزنم .(5)
عامر بن عبدالقیس (شخص زاهد و عابد) پیش از مصعب و حجّاج ، حُمران را به اینکه از عرب نیست ، نکوهید .(6)
1) . جُفْرَه ، به معنای زمین فراخ و گرد است و نام مکانی در «بصره» میباشد . یوم الجفره ، جنگی است که میان خالد بن عبداللّه که از سوی عبدالملک بن مروان آمده بود و میان اهل بصره (اصحاب مصعب بن زبیر) درگرفت (معجم البلدان 2 : 147) (م) .
2) . نبط : طایفهای از عجم که در عراقین [ کوفه و بصره ] فرود آمدند (فرهنگ فارسی عمید ، واژه «نبط») (م) .
3) . تاریخ طبری 6 : 154 - 155 .
4) . در «تهذیب الکمال 7 : 301» آمده است : «بن اَبان» و گفتهاند : «ابن اُبیّ» [ نیز ] گفتهاند «ابن اُبَّا» .
5) . فتوح البلدان : 513 ؛ انساب الأشراف 13 : 36 .
6) . بنگرید به ، المعارف : 194 ؛ العقد الفرید 3 : 378 - 379 .
همه اینها بیانگر آن است که این اقوالی که حُمران را بزرگ میسازند ، در اَواخر حیات وی بر زبان آمدند ؛ آن گاه که جایش محکم و بازویش قوی شد و به مال فراوان و منزلتی بزرگ دست یافت ، توان و قدرتی که دیگران را - بر مُلکشان - میترساند .
آری ، حُمران بن اَبان یک رَجُلِ سیاسی بود که مکارانه و زیرکانه عمل میکرد و همین ، دیگران را میترساند .
زیرا وی یک انسان عادی نبود ، بلکه شخص بافرهنگی بود که در مدارس یهود درس آموخت و خواندن و نوشتن را یاد گرفت ، سابقه تعامل با قومیّتها و ادیان مختلف را داشت و با خلفا و اُمَرا زیست و از آنها تجربه سیاسی به دست آورد ؛ به ویژه از مولایش مروان بن حکم تجربه کسب کرد .
مروان بن حکم همان شخصی است که هنگامی که میخواست با امیرالمؤمنین علیهالسلام بیعت کند ، امام علیهالسلام دربارهاش فرمود :
به بیعت مروان نیازی ندارم . دست او ، کفِ یهودی است . اگر با دست ، با من بیعت کند با تَه ، آن را میشکند .(1)
پدر و مادر حُمران یهودی بودند و خانوادهاش به یهودی بودن پایبندی داشتند و در نشر تعالیم آن میکوشیدند و از این رو ، کودک خویش «طویدا» را به معبد یهود فرستادند تا تعالیم آنها را بیاموزد .(2)
مسلمانان این حقیقت را میدانستند و اینکه حُمران در میان عرب فرزند خوانده است .
کتابهایی را که خواهیم آورد به افشای این حقیقت گویایند . حقیقتی که حُمران و اولادش کوشیدند آن را محو سازند ، لیکن از بین نرفت .
نکته مهمّ دیگر این است که : این شخص که اصالت یهودی داشت و از این دین برآمد و سرازیر شد ، اسلام نیاورد مگر در سال سوّم حکومت عثمان (یعنی در سال 26 هجری) و علی رغم این اسلام متأخّر ، بر مناصب مهمّی در دولت عثمان بالا رفت ؛ چراکه عثمان او را دربان و کاتب خویش ساخت ،(1)پشت سر عثمان
نماز میخواند وهرگاه عثمان خطا میکرد، عبارت درست را به وی القا میکرد و میرساند،(2)و [ همچنان ] ترقّی کرد وانگشتر [ مُهر ] عثمان به دست وی درآمد.(3)
متن عبارت چنین است : خاتم عثمان نخست در دست حُمران بن ابان بود ، سپس - هنگامی که حُمران به بصره رفت - مروان آن را گرفت و همراه وی بود .
چون در گوشه و کنار حکومت عثمان انقلاب به راه افتاد (به ویژه شورش مصریها) امور در فضای دیگری درآمد .
از سویی عثمان آرامش را میخواست و میکوشید انقلابیّون را راضی سازد و خواستههاشان را برآورد و از دیگر سو ، در آنجا اشخاص (مانند : مروان ، حُمران ، معاویه) یا تشکیلاتی وجود داشت که به عقبنشینی عثمان از مواضعش تن نمیدادند و از او میخواستند شدّت و قاطعیّت را در پیش گیرد و تسلیم خواستههای انقلابیون نشود .
این را امام علی علیهالسلام دریافت و به عثمان گفت و عثمان آن را تصدیق کرد سپس از قرارش برگشت .
در شرح نهج البلاغه آمده است :
چون علی علیهالسلام با عثمان سخن گفت :
عثمان بیرون آمد و خطبهای خواند که در آن از تغییر رفتار خویش سخن راند و پیش مردم توبه کرد و بیان داشت : من اوّلین کسم که پند آموزد .. ، مروان و بستگانش را [ از خود ] دور سازم .
چون از منبر فرود آمد [ و به خانه رفت ] دریافت که مروان و سعید و تنی چند از بنی امیّه در خانهاش نشستهاند و در خطبهاش حضور نیافتهاند ، لیکن خبرش به آنها رسیده است .
همین که عثمان نشست ، مروان گفت : ای امیرمؤمنان ، سخن بگویم یا ساکت باشم ؟
نائله - دختر فَرافِصَه - همسر عثمان ، به مروان گفت : سخن مگو و خاموش باش ! به خدا سوگند ، شما عثمان را خواهید کشت و کودکانش را یتیم خواهید کرد . او سخنی بر زبان آورد که نباید از آن دست بکشد .
مروان به نائله گفت : تو را چه به این دخالتها ؟! به خدا پدرت مُرد در حالی که [ در طول عمر ] وضوی درست و حسابی نگرفت !
نائله گفت : ای مروان ، یواش ! از پدرم جز به نیکی یاد مکن . واللّه اگر پدرت عموی عثمان نبود و غم و عیبش او را در بر نمیگرفت ، چیزهایی از او برایت میگفتم که مرا تکذیب نمیکردند .
عثمان از مروان روی گرداند .
مروان سخن خود را تکرار کرد و گفت : ای امیر مؤمنان ، حرف بزنم یا خاموش بمانم ؟
عثمان گفت : بگو .
مروان گفت : پدر و مادرم فدایت باد ... این آسیبها را بر خلافت خویش زدی ، اگر دست نگه میداشتی و بُردبار میماندی ، برایت بهتر بود .
عثمان گفت : برو و با آنان حرف بزن ، من شرم دارم با آنان سخن بگویم و آنها را بازگردانم .
مروان سوی مردم - که از سر و دوش هم بالا میرفتند - آمد و گفت : چه میخواهید ؟ چنان جمع شدهاید که گویا برای غارت آمدید ! رویتان زشت باد ! آیا میخواهید فرمانرواییمان را از دست ما درآورید ؟! از ما دور شوید ! به خدا سوگند اگر ما را قصد کنید ، انتقام جویانه بر شما بگذریم و چیزی را به شما فرود آوریم که خشنودتان نسازد و در پیامد کارتان ستوده نشوید .
به منزلهاتان برگردید . واللّه ، کسی نمیتواند آنچه را داریم از ما به زور بگیرد .
مردم در حالی که عثمان و مروان را ناسزا میگفتند ، بازگشتند . بعضیشان پیش علی علیهالسلام رفتند وماجرا را به آن حضرت خبر دادند.
امام
علیهالسلام به عبدالرحمان بن اَسود رو کرد و پرسید : آیا در خطبه عثمان حاضر بودی ؟ گفت : آری . پرسید : حرف مروان را به مردم شنیدی ؟ گفت : آری .
امام
علیهالسلام فرمود : ای بندگان خدا ، ای مسلمانان به فریاد رسید ! اگر در خانه نشینم ، میگوید : مرا ترک کردی و خوارم ساختی ! و اگر زبان گشایم و آنچه را میخواهد به او برسانم ، مروان میآید و او را (پس از سالمندی و مصاحبت با پیامبر صلیاللهعلیهوآله) بازیچه خود میسازد و به هرسو که خواست میراند .
علی
علیهالسلام بیدرنگ خشمناک برخاست [ و سوی خانه عثمان به راه افتاد ] تا اینکه بر عثمان درآمد و گفت : آیا مروان از تو دست برنمیدارد مگر اینکه تو را از دین منحرف سازد و عقلت را بفریبد ؟! همراهی تو با او همچون شتر کوچ است [ که بر کجاوهاش
زنی نشانند و ] هرسو خواهند برانند .
واللّه ، مروان در دین و عقل ، نگرش درستی ندارد و من آن روز را میبینم که تو را در نیمه راه رها خواهد ساخت . پس از این عتاب ، من اینجا نخواهم آمد ، شرفت را تباه ساختی و بر رأی و نظرت چیره شدند .
سپس امام علیهالسلام برخاست [ و رفت ] نائله (دختر فَرافِصَه) آمد وگفت: سخن علی را شنیدی ، او سویت باز نخواهد گشت و به دیدارت نمیآید . فرمانبردار مروان شدی ، هرجا که خواهد تو را میراند .
عثمان گفت : چه کنم ؟ .. .(1)
آری ، مروان و معاویه بر عثمان سیطره یافتند و عثمان ابزار دست آنان شد .
1) . شرح نهج البلاغه 2 : 142 .
نیز در شرح نهج البلاغه آمده است :
چون مردم چوب به دست برای کشتن عثمان آمدند ... و عثمان این را دریافت ، پیش علی علیهالسلام آمد [ و از آن حضرت خواست جلو آنها را بگیرد و برشان گرداند ] امام علیهالسلام فرمود : بارها با تو سخن گفتم ، امّا تو وعده دادی و عمل نکردی و به حرف و قولت وفادار نماندی ! و این ، کار مروان و معاویه و ابن عامر و عبداللّه بن سعد بود . آنان را فرمان بُردی و حرف مرا نشنیدی .
عثمان گفت : آنان را نافرمانی کنم و تو را فرمان برم .(1)
آری ، هر یک از مروان بن حکم و حُمران بن اَبان و معاویة بن ابی سفیان ، به شیوه خاصّ خودشان بر قتل عثمان ، دسیسه چیدند . مروان و حُمران از زبان عثمان و بدون آگاهی او ، به والی مصر نامه نوشتند و با این کار ، به قتل او دست یازیدند .
از مروان نقل است که به حُمران گفت :
این شیخ [ یعنی عثمان ] سست و خرفت شده است . برخیز و به ابن اَبی سَرْح بنویس گردن کسانی را که ضدّ عثمان شورش به راه انداختند ، بزند .
آن دو ، این کار را انجام دادند .(2)
همین نامه ، سبب قتل عثمان شد (این را در کتاب دیگری که در این باره خواهیم نوشت - به خواست خدا - روشن میسازیم) .
آری ، حُمران برای دادن معلومات نادرست به عثمان از اشخاص رشوه
میگرفت . مُغیره بن شعبه ، آن گاه که مالی از کوفه بر عثمان درآمد ، برای حُمران (دربان عثمان) بخشی از اموال را قرار داد تا به او خبر دهد عثمان چه کسی را میخواهد به جای او بگمارد . حُمران هم این کار را کرد .(1)
آن گاه که خبر شرابخواری ولید بن عُقْبَه به عثمان رسید ، حمران را فرستاد تا در این باره تحقیق کند . ولید به او رشوه داد ، حمران پیش عثمان بازگشت و ولید را ستود و شرابخواریاش را دروغ شمرد .(2)
شیوه این اسیر یهودی (که وضو را از عثمان برای ما روایت میکند) بدینگونه بود . زبان ْبازی و چاپلوسی میکرد و بر امور غلبه مییافت . وی با وجود این گَندهکاریها ، نزد عثمان و معاویه و مروان (بلکه نزد همه امویان) جایگاه بزرگی به دست آورد .
چرا نزد امویان به این منزلت و مقام دست یافت ؟ آیا از سوی یهود پشتیبانی میشد ؟ یا ستون پنجم یهود بود ؟ (اینها فقط پرسشاند) .
اَصْمَعی میگوید :
برایم حدیث کرد شخصی ، گفت : یک شیخ اَعرابی آمد و حمران را دید ، پرسید : این کیست ؟ گفتند : حُمران بن ابان است .
گفت : او را دیدم که عبایش از دوشش کج شد . مروان بن حکم و سعید بن عاص ، بر هم پیشی میجستند که آن را راست کنند .
ابو عاصم میگوید : این سخن را برای شخصی از نسل عبداللّه بن عامر ، نقل کردم ، وی گفت : پدرم برایم حدیث کرد ، گفت :
حُمران بن اَبان پایش را دراز کرد . معاویه و عبداللّه بن عامر ، برای مالیدن پایش بر هم پیشدستی میکردند .(1)
دراز کردن حُمران پایش را پیش دو سرورش معاویه و عبداللّه بن عامر و اینکه این دو برای مالش پای وی بر هم پیشی میگرفتند ، چه معنا میدهد ؟!
مروان بن حکم و سعید بن عاص ، هر دو عرباند و روح عربیّت بر آن دو چیره بود [ و عرب را برتر از عجم میدانستند ] با وجود این ، چگونه به راست کردن ردای عجم زادهای که غلامشان به شمار میآمد ، سبقت میجستند ؟!
چه چیز عبدالملک بن مروان را واداشت که حمران را به منزله عمو و برادر پدرش بشمارد و اینکه او یکی از ارکانِ چهارگانه بنی امیّه است و به حجّاج (هنگامی که صد هزار درهم از حمران غرامت گرفت) نوشت :
حُمران برادر کسی است که درگذشت و عموی شخصی است که باقی ماند ، وی یکی از ستونهای چهارگانه بنی امیّه میباشد ، مالی را که از او ستاندی به وی برگردان .(2)
در معجم البلدان و فتوح البلدان آمده است :
یکی از قریههای بصره ، به حُمران منسوب است و آن «حمرانات» میباشد .(1)
در معجم البلدان و فتوح البلدان و اَنساب الأشراف درباره شهر «عبّادان» و سبب نامگذاری آن و اینکه این شهر به «عَبّاد بن حُصَین» منسوب است میخوانیم :
بَلاذُری میگوید : عبّادان ، تُیُول حُمران بن ابان (غلامِ عثمان) از سوی عبدالملک بن مروان بود (گفتهاند بخشی از آن به زیاد تعلّق داشت) .
حُمران جزو اسیران «عین التَّمر» به شمار میآمد . ادّعا میشد که وی از «نمر بن قاسط» است .
روزی حجّاج (در حالی که عبّاد بن حُصَین حَبَطی نزدش بود) گفت : حُمران چه میگوید ؟ اگر خود را به عرب نسبت دهد و نگوید که غلام عثمانم ، گردنش را میزنم .
عَبّاد بیدرنگ از نزد حجّاج بیرون آمد و حُمران را از سخن وی باخبر ساخت .
حُمران سمت غرب نهر را به عبّاد بخشید و سمت شرقی را [ برای خود ] نگه داشت . غرب نهر به عَبّاد بن حُصَیْن نسبت یافت .(2)
به این بخشش بزرگ حُمران به عبّاد بنگرید ! به خاطر چه چیزی حُمران
غرب نهر را به عَبّاد بخشید ؟ آیا فقط برای آوردن خبر حجّاج به او بود ؟ یا دلیل دیگری داشت ؟
در زندگی این مرد ، چیزهای عجیب و غریبی هست که [ در این مجال ] نمیتوانیم آنها را استقرا کنیم و گرد آوریم .
با وجود خباثت و دنائت سیره حُمران و سرشت او ، بعضی همچون ابن عبدالبرّ سخنان شگفتی دربارهاش آوردهاند .
ابن عبدالبرّ ، مینگارد :
حمران از علمای بزرگ است ، اهل امانتداری و رأی و شرف ، به ولاء و نَسَبش .(1)
ذَهَی در سیر اعلام النُّبلاء ، او را به وصف شگرفی توصیف میکند ، میگوید :
الفارسی الفقیه ؛(2)
فقیه فارسی .
در میزان الاعتدال مینگارد :
حُمران شخصی ثقه از اسیران «عین التَّمر» است . عروه ، عطاء بن یزید لیثی ، زید بن اَسلم (و عدّهای) از او روایت کردهاند .
ابن سعد در «الطبقات» او را میآورد و میگوید : «ندیدم به روایتِ حمران احتجاج کنند» . بخاری او را در ضُعَفا میآورد ، لیکن آنچه را ابن سعد میگوید ، هرگز بلیِّه او نبود .(3)
در تحفة الأحوذی میخوانیم :
ثقةٌ من الثانیة ؛(1)
حمران از تابعان مورد اطمینان است .
با تحقیق این موضوع ، درمییابیم که حُمران گرچه عمرش طولانی شد و در سال هشتاد و اندی درگذشت(2)(و گفتهاند سال 75 یا 76 یا 71)(3)جز از عثمان و معاویه روایت نمیکند با اینکه با بسیاری از صحابه (مانند : امام علی علیهالسلام ، ابن عبّاس ، انس بن مالک ، عبداللّه بن عمر ، عایشه ، ... و دیگران) همعصر است .
شایان تأکید است که بر خلاف سخن ابن سعد که میگوید : «حُمران کثیر الحدیث است و احتجاج به حدیث او را ندیدم» همه روایات حُمران از معاویه و عثمان ،(4)از شمار انگشتان دست فراتر نمیرود و روایاتش در حیات عامه جایگاهی ندارد مگر در وضوی عثمانی که کتابهای اهل سنّت از آنها آکندهاند و طُرُق فراوانی از او هست .
وهمین ، برعهده گرفتنِ جهت خاصّی را برای وضوی غسلی بیان میدارد .(5)
در «سنن ترمذی» از حُرَیث بن سائب روایت است که گفت : شنیدم حسن میگفت : برایم حدیث کرد حُمران بن اَبان از عثمان ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله که فرمود : برای بنی آدم حقّی در سوای این خصلتها نیست : خانهای که در آن سکنا گزیند ، جامهای که عورتش را بپوشاند ، نان خشک و آب سنن ترمذی 4 : 3 ؛ مستدرک حاکم 4 : 312 ؛ مسند ابو داود طیالسی : 14 ؛ المعجم الکبیر 1 : 91 ؛ تحفة الأحوذی 7 : 4 ؛ حلیة الأولیاء 1 : 61 ؛ تهذیب الکمال 5 : 561 ؛ طبقات المُحدّثین باصبهان 3 : 20 ، با اندکی تفاوت .
در «تاریخ دمشق» آمده است : برای ما حدیث کرد احمد بن محمّد بن هانی [ گفت : ] به ما خبر داد احمد بن حنبل و شنیدم درباره حُرَیث بن سائب از او پرسیدند ، گفت : حریث ، شیخ بصری است ، حدیث منکری را از حسن ، از حُمران ، از عثمان ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند [ این حدیث که ] : هر چیزی که بیشتر از سایه خانهای و نان خشکی و جامهای که عورت بنی آدم را بپوشاند ، باشد ، بنی آدم در آن حقّی ندارد .
گفتم : قتاده مخالف آن است . گفت : آری ، سعید ، از قتاده ، از حسن ، از حُمران ، از مردی از اهل کتاب (تاریخ دمشق 15 : 174) .
در «الدرّ المنثور» روایت است از عبد بن حُمَید ، از حُمران بن ابان ، از مردی از اهل کتاب که گفت : خدا به بندهاش بیش از سه چیز نمیدهد مگر اینکه روز قیامت او را بازخواست میکند : نانی که بدنش را به پا دارد ، سرپناهی که او را در خود جای دهد ، لباسی که عورتش را از مردم بپوشاند (الدرّ المنثور 6 : 388) .
در «تاریخ بغداد» میخوانیم : حسن گفت از حُمران پرسیدم : چرا به این حدیث عمل نمیکنی ؟ گفت : دنیا زمینگیرم کرد (تاریخ بغداد 6 : 183 ؛ نیز بنگرید به ، تاریخ دمشق 15 : 174) .
از جعفر بن یَرْقان ، از میمون بن مهران ، از حُمران بن اَبان ، از عثمان بن عفّان ، روایت است که [ از عثمان پرسیدند : ] آیا مُحرم میتواند ریحان را ببوید ؟ گفت : آری ، و میتواند به بوستان درآید (تاریخ دمشق 15 : 294) .
از ابو بِشْر عَنْبَری ، از حُمران بن اَبان ، از عثمان ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت است که فرمود : هرکس در حالی بمیرد که بداند خدایی جز اللّه نیست ، وارد بهشت میشود (سیر اعلام النُّبلاء 9 : 102 ؛ صحیح ابن حِبّان 15 : 430 ؛ حلیة الأولیاء 7 : 174 ؛ مستدرک حاکم 1 : 351 ؛ سنن بیهقی 6 : 274) .
از مسلم بن یسار ، از حُمران ، از عثمان بن عفّان ، از عُمَر بن خطّاب روایت است که گفت ، شنیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمود : کلمهای را سراغ دارم که بندهای به حق و راستی آن را نمیگوید مگر اینکه [ بدن او ] بر آتش حرام میشود [ و آن کلمه ] «لا إله إلاّ اللّه (خدایی جز اللّه نیست) میباشد (مسند احمد 1 : 63 ؛ بغیة الباحث : 19 ؛ موارد الظمآن : 31 ؛ حلیة الأولیاء 2 : 296 ؛ صحیح ابن حِبّان 1 : 434 ؛ مستدرک حاکم 1 : 72 و351) .
از ابو تیاح روایت است که گفت ، شنیدم حُمران بن اَبان از معاویه روایت کرد که گفت : شما نمازی را میگزارید که ما که مصاحب پیامبر بودیم ندیدیم آن حضرت آن را بگزارد . پیامبر از دو رکعت نماز پس از نماز عصر نهی کرد (مسند احمد 4 : 99 ؛ صحیح بخاری 1 : 146 و جلد 4 ، ص219 ؛ سنن بیهقی 2 : 453 ؛ مصنّف ابن ابی شیبه 2 : 245 ؛ مسند ابو یعلی 13 : 346 ؛ شرح معانی الآثار 1 : 304 ؛ المعجم الکبیر 19 : 333) .
اینها روایات غیر وضویی حمراناند ، همانها که ذهبی را واداشت به او لقب «فقیه» بدهد !
روایات وضویی حُمران (غیر از روایاتی که از عثمان در وصف وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند) مانند موارد زیرند :
هِشام بن عروه ، از پدرش ، از حُمران بن اَبان ، از عثمان روایت میکند که گفت ، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود : هیچ مردی نیست که وضوی نیکو و خوب بگیرد و سپس نماز گزارد مگر اینکه گناهان میان آن و نماز دیگرش آمرزیده شود (مصنّف ابن ابی شیبه 2 : 280 ؛ منتخب مسند عبد بن حمید : 50) .
مسلم از شعبه ، از جامع بن شدّاد مُحاربی روایت میکند که گفت : شنیدم حُمران بن اَبان ، در مسجد بصره برای ابو برده حدیث میکرد که شنید عثمان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث میکرد که : هرکه وضوی کامل بگیرد آن گونه که خدا امر کرد نمازهای پنجگانه ، کفّاره گناهان بین آنهاست (صحیح مسلم 1 : 143 - در این مأخذ این زیادت هست : شنیدم حُمران بن اَبان ، برای ابو بُرْدَه در این مسجد «فی إمارة بِشْر» (در إمارت بُشر حدیث میکرد که ... ) - تاریخ دمشق 15 : 173 ؛ مسند ابن جعد : 84 ؛ صحیح ابن حِبّان 3 : 319 ؛ منتخب مسند عبد بن حمید : 49 ؛ مسند ابو داود الطیالسی : 13) .
روایاتی مانند این روایت ، در ترغیب وضو ، از حُمران هست . کثرت روایات وضویی از وی و اندک بودن غیر آنها ، چه معنا میدهد ؟ آیا به معنای وجود پذیرش روایات وضویی وی - نه غیر آن - از سوی وی و امویها نمیباشد ؟
نیز اعتبار روایت حُمران از عثمان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله به عنوان صحیحترین روایات در وضو ، سخن ما را تأیید میکند .
افزون بر این ، بسیاری از کسانی که وضوی عثمانی را به واسطه حُمران روایت کردند و انتشار دادند ، از شعوبیها و از موالیان آل ابوبکر و عُمَر و آل ابولَهَب و آل طلحه و موالیان ثقیف ، مراد ، عَبْس ، بنیامیّه و معاویهاند .
اینان بر اسلام کینه داشتند ، به عقده اسارت گرفتار آمدند ، پدرانشان در جنگها کشته شدند و فرزندان آنان بودند .
کانون تمرکز اینها شهر «بصره» بود . شهری که در نهان و گاه آشکارا (هنگامی که پس از صلح امام حسن علیهالسلام و قتل مصعب بن عُمیر(1)، حُمران و شماری از موالی به نفع عبدالملک بن مروان ، بر آن سلطه یافت)(2)در قبضه حُمران و دار ودسته خطرناک وی بود .
از این روست که شمار بسیاری از راویان وضوی عثمان از طریق حُمران ، از دودمان موالی و از شامیها و بصریهاست و از قَدَریها و حکومتیها و گزافهبافان و کسانی که انواع طعنها دربارهشان بر زبان آمده است .
در شرح حال این راویان ، مانند این عبارات را مینگریم :
مولای امویها .
مولای ریحانه (کنیز آزاد شده ابن عبدالرحمان بن یزید فهری قرشی) .
مولای محمّد بن زبان بن عبدالعزیز بن مروان بن حکم .
مولای قیس بن مَخْرَمة بن عبدالمطّلب .
مولای بنی اُمیّه .
عجمی مَرْوَزی طوسانی ، به «شاه» معروف بود . سمعانی او را به «قرشی» توصیف میکند . به نظر میرسد وی مولای قریشیها بود .
مولای بنی تَیْم بن مُرَّه .
حلیف (هم پیمان) بنی تیم .
مولای آل ابوبکر صدّیق ، وی مولای عبداللّه بن عتیق بن عبدالرحمان بن ابوبکر بود .
مولای بنی زُهْره از قریش .
مولای عُمَر بن خطّاب فهری قرشی .
مولای بنی تَیْم ، وی مولای عمر بن عبداللّه بن مَعْمَر تَیْمی است .
مولای قریش ، اصل وی از اصبهان بود . خاندانش میگفتند : ما از فارس ، از اهل اصبهانیم .
مولای بنی عامر بن لُؤَی ، از قریش .
مولای آل ابوالعیص بن اُمیّه اموی .
مولای آل ابو خَیْثَم ، کارگزار عمر بن خطّاب فهری قرشی ، بر مکّه .
مولای قرشیهای بنی مخزوم .
و ... .
یا عباراتی را مینگریم که بر تعاونِ مدنی شامی بصری دلالت دارد ؛ مانند :
مدنی است ، در شام سکنا گزید .
غلامی است مدنی شامی بصری .
غلامی است شامی .
حِمْصی ، مولای بنی امیّه ، او را ریحانة الشام لقب دادند .
اصل وی از بصره است .
در بصره بود و در آن رفت و آمد داشت .
قرشی ، بصری ، شامی .
واسطی شامی .
واسطی است ، در رصافه مینشست و حدیث میکرد .
و ...
این ، چکیده سخن درباره حُمران بود . اندکی بعد ، فصل جداگانهای را به وی اختصاص میدهیم و در آن شخصیّت حُمران و رفقای او را که با وی در «عین التّمر» اسیر شدند ، تبیین میکنیم .
پیش از آن ، نمای کوچکی از سرزمین مابین النهرین و پیدایش اَدیان و قومیّتها - از جمله یهود - را در آن ارائه میدهیم تا از لابلای آن بر یکی بودن وضوی ثلاثی عثمانی حُمرانی با وضوی یهود ، تأکید کنیم و مخالفتِ آن را با وضوی ثُنایی مَسْحی نبوی بیان داریم و اینکه این اختلاف فقهی ، چیز تصادفی و عارضی نبود ، بلکه ریشههای سیاسی و اجتماعی داشت .
پس از همه آنچه درباره حُمران و ضعف روایاتش بیان شد ، میگوییم : راویان دیگری نیز در سند این ده روایت وجود دارند که در آنها خدشه شده است و بجاست آنها را بیاوریم .
روایت اوّل
در اسناد روایت اوّل ، ابراهیم بن سعد بن ابراهیم بن عبدالرّحمان بن عوف زُهْری ، هست که سماع آن از زُهری ثابت نیست و در آنچه از وی روایت میکند ، ثبت [ دقیق و استوار ] نمیباشد .
صالح بن محمّد حافظ میگوید : سماع وی از زُهری ، آن گونه که آوردهاند نیست ؛ زیرا وی هنگامی که از زُهری حدیث شنید خُردسال بود .(1)
1) . تهذیب الکمال 2 : 92 .
ذَهَبی میگوید : روایت وی از زهری به آن استواری که گفتهاند ، نیست .(1)
ذُهْلی میگوید : ابراهیم بن سعد زُهری از زُهری و از اصحاب زهری روایت میکند . حدیث زُهری را فراوان روایت میکند و احادیث غریبی را از او میآورد .(2)
ابن سعد مینگارد : وی شخصی ثقه و کثیر الحدیث بود و گاه در حدیث خطا میکرد .(3)
افزون بر این ، از بعضی از تصریحات یحیی بن سعید قطّان ، لیّن بودن ، بلکه تضعیف آن فهمیده میشود .
عبداللّه بن احمد بن حنبل میگوید :
شنیدم پدرم میگفت : نزد یحیی بن سعید [ قطّان ] ، عقیل و ابراهیم
بن سعد ، یاد شد . وی جوری نام آن دو را بر زبان آورد که گویا آنها را تضعیف میکند ، میگفت : عقیل و ابراهیم بن سعد !! عقیل و ابراهیم بن سعد !!(4)
سپس ، احمد بن حنبل به دفاع از ابراهیم بن سعد میپردازد و یحیی بن سعید قطّان را متّهم میسازد که از حال وی خبر نداشت .
ابن عدی مینویسد :
برای ما حدیث کرد زکریّا بن یحیی ساجی [ گفت : ] برای ما حدیث کرد احمد بن محمّد حمّانی ، گفت : ابراهیم بن سعد را نزد شریک
دیدم ، گفت : ای ابو عبداللّه ، با من احادیثی است ، آنها را حدیث میکنی ؟ خود را کسل (بیحال) مییابم . گفت : آنها را برایت بخوانم ؟ گفت : سپس چه میگویی ؟ گفت : میگویم شریک برایم حدیث کرد ! گفت : در این صورت ، تکذیب میشوی .(1)
خلاصه اِسناد روایت اوّل این است که سماع ابراهیم از زُهری ثابت نیست و اگر ثابت شود ، چندان استوار نمیباشد ؛ زیرا وی در بعضی از آنچه بدان حدیث میکرد ، خطا مینمود . قطّان او را تضعیف کرده است .
این راوی ، سوگند یاد کرد و قسم خورد که حدیثی را روایت نکند مگر اینکه پیش از آن ساز بزند و آواز بخواند .
خطیب بغدادی مینویسد :
یکی از اصحاب حدیث پیش ابراهیم آمد تا از او احادیث زُهری را بشنوند . شنید [ با نواختن موسیقی ] آواز میخواند ، گفت : حریص بودم از تو حدیث بشنوم امّا اکنون هرگز از تو حدیث فرا نمیگیرم .
ابراهیم گفت : در این صورت ، خودت ضرر میکنی . عهد کردم که در بغداد حدیثی نگویم مگر اینکه پیش از آن [ با موسیقی ] آواز بخوانم .
این ماجرا از وی در بغداد شیوع یافت و به رشید رسید . وی را فرا خواند و از حدیث مخزومیّهای پرسید که به خاطر سرقت زیور آلات ، پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستش را بُرید .
1) . الکامل ابن عدی 1 : 246 .
ابراهیم ، عودی خواست . رشید پرسید : عود بُخور میخواهی ؟ ابراهیم گفت : نه ، [ مقصودم ] تارِ موسیقی است . رشید خندید . ابراهیم بن سعد به خنده رشید پی برد و گفت : ای امیر مؤمنان ، شاید به شما هم آن سخن سفیه رسیده است که مرا آزرد و مجبورم کرد سوگند بخورم [ بی ساز و آواز حدیث نخوانم ] ؟ رشید گفت : آری .
رشید ، عود موسیقی خواست و ابراهیم این آواز را خواند :
یا اُمّ طلحة إنّ البِیْنَ قد أَفِدا
قَلَّ الثواءُ لئن کان الرَّحیل غَدا
رشید پرسید : چه کسانی از فقهای شما سماع [ رقص و آواز ] را مکروه میداند ؟
ابراهیم گفت : کسانی که خدا دست و پاشان را بست .
رشید پرسید : آیا از مالک بن انس در این باره چیزی به تو رسیده است ؟
ابراهیم گفت : نه واللّه ، جز اینکه پدرم خبر داد که آنها در یک مهمانی در بنی یربوع گرد آمدند و در آن زمان جزو بزرگان بودند و مالک از نظر فقه و منزلت کمترین آنها بود .
با ایشان دفها (دایرهها) و طنبورها (= پیانو) و دو تار بود ، مینواختند و میرقصیدند و مالک دفّ مربعی به همراه داشت [ میزد ] و میخواند :
سُلَیمی أَجْمَعت بَیْنا
فَ-أَ یْنَ لقاؤُها أَیْنا
وَقَد قالت لأَتْراب
لَها زُهْر تَلاقَینا
تَعالَیْنَ فقد طابَ
لَنا العَیْشُ تَعالَیْنا
سُلَیمی ما را گرد آورد ، پس خودش کجا رفت ؟
به همسالان گفت : گُل و غنچهای [ به دست ] دارد [ با آن ] ما را دیدار میکند .
بیایید که ما خوشیم ، بیایید که زندگی گوارایمان است .
رشید خندید و مال انبوهی را به او صله داد .(1)
آری ، ابراهیم حدیث شریف نبوی را با مقدّمه غنایی میآمیزد و ادّعا میکند که امام مالک دایره میزد و آواز میخواند !
نیز در این اسناد و اسناد نُه حدیثی که در پی آن میآید ، ابن شهاب زُهری هست . شرح حال او در «نسبة الخبر إلیه» (نسبت خبر به او) خواهد آمد ؛(2)زیرا ده روایت اوّل از روایات حُمران از عثمان (روایاتی که نزد اهل سنّت عمدهاند) همهشان به طریق زُهری روایت شدهاند . ما با وی در آنجا درنگی داریم و از خلالِ آن ، ارزش روایاتی که او روایت کرده است به دست میآید .
روایت دوّم
در این روایت افزون بر حُمران و زُهْری درباری (حکومتی) ، ابو یَمان ، حکم بن نافع بهرانی قرار دارد . سماع وی از شعیب ثابت نیست ؛ زیرا وی کتابهای
شعیب را گرفت و به حدیث از آنها پرداخت . احادیث وی از شعیب «منقطع» میباشد .
ابو زُرعه و محمّد بن عوف تصریح دارند به اینکه ابو یَمان از شعیب حدیث نشنید مگر یک روایت را .(1)
ابن شعیب بن اَبی حمزه میگوید :
ابو الیَمَان نزدم آمد و کتابهای شعیب را از من گرفت . پس از این ماجرا ، وی میگفت : به ما خبر داد شعیب .
گویا این کار را بدان سبب روا میدانست که شنید شعیب به قومی میگفت : [ هرچه در نوشتههایم دیدید ] آن را از من روایت کنید .(2)
ابوبکر اثرم حدیث میکند که شنید ابو عبداللّه [ احمد بن حنبل ] هنگامی که درباره ابو یَمَان ازاو پرسیدند ، گفت :
چه چیزی را بر خود نبش قبر میکنی ؟
سپس گفت : ابو یَمان میگوید : «به ما خبر داد شعیب» با این کار ، چیز عجیبی را روا میسازد .. .(3)
این تدلیس از سوی ابو یمَان ، روایت او را از شعیب ، منقطع میسازد .
روایت سوّم و چهارم
در سند این دو روایت ، حُمران بن اَبان هست که خلاصه شرح حال او دانسته شد . در فصل ویژه او ، شرح حال مفصّلِ او را میآوریم .
روایت پنجم
در سند این روایت ، حَرْمَلَة بن یحیی تُجیبی ، ابو حَفْص مصری ، قرار دارد .
ابو حاتم میگوید :
حدیث حَرْمَلَة بن یحیی ، نوشته میشود و بدان احتجاج نمیشود .(1)
ابن عدی مینگارد :
از عبداللّه بن محمّد بن ابراهیم فرهاذانی خواستم چیزی از حدیث حرمله را بر من املا کند .
گفت : فرزندم ، با حرمله چه کار داری ؟ حرمله ضعیف است !
سپس سه حدیث از حرمله را برایم املا کرد و بر آن نیفزود .(2)
دوری مینویسد :
شنیدم یحیی میگفت : شیخی در مصر هست که وی را «حرمله» گویند . وی داناترین افراد به «ابن وَهْب» است . یحیی چیزهای زشتی را از او ذکر کرد که خوش ندارم آنها را بیاورم .(3)
با وجود این ، ابن شاهین(4)و دیگران وی را توثیق کردهاند .
نیز در این اِسناد ، یونس بن یزید بن اَبی نجاد اَیْلی ، ابو یزید قرشی قرار داد . گرچه عِجْلی و نسائی و یحیی بن مَعین او را توثیق کردهاند ،(5)لیکن کسانی
1) . الجرح والتعدیل 3 ، شماره 122 .
2) . الکامل فی ضعفاء الرجال 2 : 458 ؛ طبقات الحفّاظ : 214 .
3) . تاریخ ابن معین بروایة الدوری 2 : 366 ؛ تهذیب الکمال 5 : 55 .
4) . بنگرید به پینوشت «تهذیب الکمال 5 : 552» .
5) . بنگرید به توثیق عجلی در «الثقات : 488» و توثیق نسائی در «تهذیب الکمال 32 : 557» و توثیق یحیی بن مَعین در «الجرح والتعدیل 9 ، شماره 1042» .
اوصافی دربارهاش آوردهاند که او را از درجه وثاقت پایین میآورد و در اینکه احادیث زُهری را میدانست ، شک برمیانگیزد .
یعقوب بن شیبه میگوید :
وی صالح الحدیث(1)بود ، به حدیث زُهری آگاهی داشت .(2)
وَکیع میگوید :
یونس بن یزید اَیْلی را دیدار کردم . درباره احادیث زهری معروف با او گفت و گو کردم . کوشیدم حدیثی را برایم اقامه کند ، این کار را نکرد .(3)
محمّد بن سعد مینویسد :
یونس بن یزید ، حلو الحدیث (شیرین سخن) بود ، بسیاری از احادیث او دلپسند میافتاد ، حدیث وی حجّت نیست ، گاه چیز مُنکر (ناشناخته) را میآورد .(4)
ابو زُرْعه میگوید :
به وی اشکالی نیست .(5)
ابن خِراش مینویسد :
وی صدوق (راستگو) است .(6)
ابن حَجَر مینگارد :
وی شخصی ثقه است جز اینکه در روایت وی از زُهری اندکی اشتباه وجود دارد و در روایت از دیگران دارای خطاست .(1)
میدانیم که تعبیرهایی چون «صالح الحدیث» ، «لا بأس به» ، «صدوق» ، «لیس بحجّة» به معنای نزول وی از مرتبه وثاقت است . از این رو ، روایت او را صحیح شمردن (با وجود حُمران در سند آن) در نهایت اشکال است .
روایت ششم و هفتم و هشتم
در سند این روایات ، حُمران بن اَبان هست که خلاصهای از شرح حال وی گذشت .
روایت نهم
در سند این روایت «عبد الأعلی بن عبدالأعلی» (سامی قرشی بصری) وجود دارد . ابن مَعین و ابو زُرْعَه وی را توثیق کردند ،(2)لیکن کسان دیگری وی را «لیّن الحدیث» دانستهاند و توصیفهایی آوردهاند که او را از مرتبه وثاقت پایین میآورد .
ابو حاتم میگوید :
وی «صالح الحدیث» است .(3)
نسائی مینویسد :
در وی اشکالی نیست .(4)
ابن سعد مینگارد :
در حدیث ، قوی نمیباشد .(1)
ذَهَبی میگوید :
وی ، صدوق است .(2)
محمّد بن بشّار مینویسد :
واللّه ، عبدالأعلی بن عبدالأعلی ، نمیدانست که دو طرفش درازتر است یا پاهایش(3).(4)
ابن ابی الحدید در «شرح نهج البلاغه 20 : 196» مینویسد : در کنایه از جاهل میگویند : «ما یدری أیّ طرفیه أطول» گفتهاند مقصود از دو طرف «آلت تناسلی و زبان است» ، و گفتهاند : یعنی شخص نمیداند نَسَب پدریاش برتر است یا نسب مادریاش .
در «لسان العرب 9 : 218 - 219» آمده است : اَطراف رَجُل : داییها و عموها و هر خویشاوند محرم است . عرب گوید : «لا یُدْرَی أیّ طَرَفَیه اَطول» یعنی نمیداند کدام یک از والدین او باشرافتتر است . ابو هیثم میگوید : به شخص گویند : «فلانی نمیداند کدام یک از دو طرفش طولانیتر است» یعنی کدام یک از دو نیمهاش درازتر است ... و گفتهاند : مقصود از دو طرف «زبان و فرج» است و گفتهاند : «مقعد و دهان» .
عبارت را در اینجا میتوان این گونه ترجمه کرد : عبدالأعلی نمیداند دستانش درازتر است یا پاهایش م .
بالاتر از اینها ، وی «قَدَری» است .
عُقَیْلی مینویسد :
1) . طبقات ابن سعد 7 : 290 .
2) . المغنی فی الضعفاء 6 ، ترجمه 3445 .
3) . الضعفاء عقیلی 3 : 59 .
4) . این عبارت ، ترجمه «أَنَّ طَرَفیه أَطْوَل أو أَنَّ رِجْلَیه أَطول» است . در بعضی موارد از جمله در «سیر اعلام النُّبلاء 9 : 243» این گونه ضبط است : «أَیّ طَرَفَیْه أَطْول أو أَیُّ رِجْلَیْه أَطول» ؛ نمیداند کدام یک از دو طرفش یا کدام پایش درازتر است .
برای ما حدیث کرد عبداللّه بن احمد ، گفت : پدرم [ یعنی احمد بن
حنبل ] میگفت : عبدالأعلی بن عبدالأعلی ، به «قَدَر» اعتقاد داشت .(1)
ابن حِبّان مینگارد :
در حدیث «متقن» است . قَدَری میباشد [ امّا ] به آن دعوت
نمیکرد .(2)
ابو داود میگوید :
پس از هزیمت [ شکست ابراهیم ] تغییر مذهب داد .(3)
آجُرّی مینویسد :
هنگام هزیمت ، عقیدهاش تغییر کرد .(4)
کسی که این حال و سرگذشت را دارد ، به صحّت روایاتش حکم نمیشود ، بلکه روایات او «حَسَن» به شمار میآید .
این حکم در صورتی درست است که به «قَدَر» فرانخواند . امّا اگر از مبلّغان به «قَدَر» باشد ، روایتش - به نظر بسیاری از رجالیها - از درجه «حَسَن» میافتد .
با توجّه به اینکه هزیمت (هزیمت ابراهیم بن عبداللّه بن حسن) در سال 145 هجری روی داد ، روشن میشود که روایت نصر جَهْضَمی از عبدالأعلی پس از تغییر مذهب او روی داد .
زیرا عبدالأعلی در سال 189 از دنیا رفت و نصر بن علی بن نصر بن علی جَهْضَمی ، در سال 250 درگذشت .
اگر سماع نصر را از عبدالأعلی پیش از هزیمت [ ابراهیم ] فرض کنیم باید
عمرش به اندازهای بیش از 105 سال باشد ، که با آن تحمّل روایت برایش ممکن شود .
مثل اینکه تولّد نصر را در سال 137 فرض کنیم . تا هنگام هزیمت [ ابراهیم ] 8 ساله باشد .
این سخن به راستی بعید است ؛ زیرا لازم میآید که عُمرِ نصر به 113 سال برسد و چنین عمر طولانی را هیچ کس برای نصر بیان نکرده است .
روایت دهم
در سند این روایت ، حسن بن علی خلال حُلْوانی هست ، کسی که نسائی ،(1)یعقوب بن اَبی شیبه ،(2)خطیب بغدادی (بر اساس سخنی که از وی حکایت شده است)(3)او را توثیق میکند .
لیکن افرادی او را نکوهیدهاند و بر وی خدشه دارند .
عبداللّه بن احمد بن حنبل دربارهاش میگوید : «پدرم وی را نستود»(4)نیز احمد بن حنبل دربارهاش میگوید : «چیزهایی از وی به من رسید که آنها را خوش
ندارم» ،(1)«او را طالب حدیث نمیشناسم و ندیدم در پی حدیث باشد» ،(2)
«مرزنشینان از او ناراضیاند» .(3)
داود بن حسین میگوید :
از ابو سَلَمَة بن شبیب درباره علم حُلوانی پرسیدم ، گفت : باید آن را به مستراح انداخت .(4)
احمد بن حنبل به گونهای وی را مینکوهد که موجب توقّف در قبول روایات اوست .
ابو سَلَمَة بن شبیب ، هرگز روایت حُلْوانی را نمیپذیرد .
بالاتر از این ، احمد بن حنبل به خدشه فردی و خاصّ خود بسنده نمیکند ، بلکه عدم رضایت مرزنشینان را (که مجموعهای از مسلماناناند) برای ما روایت میکند و این مذمّت جمعی (همگانی) مانند سرزنش فردی نیست .
خلاصه کلام درباره حلوانی این است که توثیق مطلق یا طرح مطلق وی مشکل است از این رو ، باید در روایات او توقّف کرد و درنگ نمود و هرگاه با روایات ثقه در تعارض افتاد از احتجاج بدان پرهیخت .
حال اِسناد ده روایت اوّل - با شتاب - ا ین است . سه روایت دیگر (11 ، 12 ، 13) باقی ماند. این سه روایات نیزبه خاطر وجود حُمران درسند آنها ضعیفاند، لیکن روایت 11 و12 را ابو سَلَمَة بن عبدالرحمان بن عوف از حمران روایت میکند و روایت 13 را مُعاذ بن عبدالرحمان تیمی از حُمران نقل میکند .
روایت یازدهم
در سند این روایت ، افزون بر حُمران ، محمّد بن مثنّی بن عبید عَنْزی بصری زَمِن هست . وی را به ویژگیهایی وصف کردهاند که بر عدم ضبط وی دلالت دارد و اینکه وی در حدیث «ثبت» نیست .
نسائی میگوید :
اشکالی در وی نیست ، در کتابش تغییر میداد .(1)
صالح بن محمّد حافظ مینویسد :
رُکگو بود و کمعقل به نظر میرسید .(2)
ابو حاتم مینگارد :
صالح الحدیث است ، صدوق میباشد .(3)
خطیب بغدادی میگوید :
وی صدوق ، پارسا ، فاضل و عاقل بود .(4)
میدانیم که تعبیرهایی چون : «لا بأس به» ، «صدوق» ، «صالح الحدیث» (و مشابه اینها) به نبود شرط ضبط رهنمون است . بر روایات اینان جز پس از وارسی ، اعتماد نمیشود .
این در صورتی است که راوی از دیگر خدشهها سالم بماند . امّا اگر وی در کتابش تغییر میداد و در عقلش کاستیای باشد ، اعتماد بر روایات او آشکارا سفاهت و نابخردی است .
همچنین در سند روایت یازدهم ، عبدالرحمان بن وَرْدان (ابوبکر مکّی)
هست .
یحیی بن مَعین درباره وی میگوید :
وی فردی صالح بود .(1)
ابو حاتم مینگارد :
به حدیث وی اشکالی نیست .(2)
دارقطنی مینویسد :
وی شخصی قوی نمیباشد .(3)
ابن حجر میگوید :
وی مقبول است .(4)
این گونه الفاظ ، راوی را از مرتبه وثاقت پایین میآورد و روایت وی «حَسَن» میشود ، نه «صحیح» .
این زمانی است که دیگر راویان ثقه و عادل باشند . امّا در سند این روایت (روایت 11) محمّد بن مثنّی زَمِن هست که در کتابش تغییر میداد ، و عبدالرحمان بن وردان که نزد دارقطنی «قوی» نمیباشد ، و حُمران بن اَبان طویدای یهودی .
روایت دوازدهم
در سند این روایت ، عبدالرّحمان بن وَرْدان و حُمران بن اَبان هست (که حال این دو را دانستیم) از این رو ، به این روایت - از نظر سند - نمیتوان احتجاج کرد .
روایت سیزدهم
در سند این روایت ابراهیم بن سعد بن ابراهیم بن عبدالرّحمان بن عوف زُهْری هست که ثبت نمیباشد و در بعضی از احادیثش خطا مینمود . یحیی بن سعید قطّان او را «لیّن الحدیث» میدانست ، بلکه گاه او را تضعیف میکرد .
نیز وی حدیثی را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت نمیکرد مگر اینکه پیش از آن موسیقی مینواخت و آواز میخواند و ادّعا کرد که امام مالک دایرهای مربّع شکل به همراه داشت و در یک مهمانی در «بنی یربوع» آواز خواند . از این رو ، هارون الرشید ، به وی جایزه داد ، مال انبوهی را به وی ارزانی داشت .
همچنین در سند این حدیث ، محمّد بن اسحاق بن یسار میباشد که جدّش «یسار» از اسیران «عین التمر» است ؛ یعنی با حُمران بن اَبان به اسارت درآمد .
درباره محمّد بن اسحاق - به راستی - خدشههای فراوانی هست .
امام مالک دربارهاش میگوید :
وی دجّالی از دجّالهاست .(1)
در جای دیگر مینگارد :
شهادت میدهم که وی کذّاب است .(2)
جوزجانی مینویسد :
انواع بدعتها را به وی نسبت دادهاند .(1)
هِشام بن عُروه میگوید :
ابن اسحاق دروغگوست .(2)
ابو داود طَیالسی مینگارد :
جز از سر ناچاری از وی روایت نکردم .(3)
احمد بن حنبل میگوید :
ابن اسحاق ، تدلیس میکرد .(4)
نیز میگوید :
ابن اسحاق حجّت نیست .(5)
در خبر دیگری آمده است که گفت :
ابن اسحاق ، شیفته حدیث بود . کتابهای مردم را میگرفت و در کتابهای خویش مینهاد .(6)
عبداللّه بن احمد از پدرش نقل میکند که گفت :
به احادیث ابن اسحاق در سُنَن احتجاج نمیشود .(7)
ابن ابی خَیْثَمَه میگوید :
ابن مَعین میگفت : ابن اسحاق بدانگونه که گفتهاند نیست ، ضعیف میباشد .(1)
از ابن ابی خَیْثَمه از ابن مَعین نقل است که :
ابن اسحاق ، سقیم است ، قوی نمیباشد .(2)
میمونی میگوید :
شنیدم یحیی بن مَعین میگفت :
محمّد بن اسحاق ضعیف است .(3)
نسائی میگوید :
ابن اسحاق قوی نیست .(4)
دارقطنی میگوید :
به [ حدیث ] وی احتجاج نمیشود .(5)
نیز آوردهاند :
یحیی بن سعید قطّان وی را تضعیف میکرد .(6)
بعضی از این طعنها در اسقاط راوی و روایتش کافی است ، در حالی که همه آنها در محمّد بن اسحاق جمع است .
افزون بر این ، معاذ بن عبدالرّحمان بن عثمان بن عبیداللّه بن عثمان تیمی ، از آل طلحه میباشد . هیچ کس جز ابن حِبّان - از این نظر که او را در «الثقات» میآورد - و ذَهبی ، وی را توثیق نکرده است .(1)
میدانیم که با توثیق ابن حِبّان - به تنهایی - حجّت به پا نمیشود . ذهبی هم متأخّر است و توثیق او ارزشی ندارد . از این رو ، بهترین سخنی که درباره ابن اسحاق میتوان گفت این است که وی «صدوق» میباشد و این وصف ، مرتبه پایینتر از وثاقت است .
بدین سان ، این اِسناد ، به حُمران و ابراهیم بن سعد و محمّد بن اسحاق و مَعاذ بن عبدالرّحمان تیمی ، مبتلاست .
1) . حال وی - در توثیق - حال حُمران میباشد که تنها ابن حِبّان و ذهبی وی را توثیق کردهاند .
خلاصه مناقشه سندی روایات ، به حُمران بن اَبان (= طویدای یهودی) از عثمان رسید .
روایات دیگر را (یعنی روایات 14 تا 28) مردمان دیگری از عثمان از غیر حمران آوردهاند که آنها را پس از این فصل ، بررسی میکنیم .
پیش از وارسی بخش دوّم روایات عثمان (که از غیر حُمران روایت شدهاند و موضوع «نسبة الخبر إلیه» ) بجاست با شخصیّت حمران بیشتر آشنا شویم و اینکه چگونه این فرد ، بدین منزلت بزرگ و مؤثّر در تغییر رویدادها در عهد اموی رسید ؟
قابلیّتهایی که وی را از این جایگاه نزد امویان برخوردار ساخت چه بود ؟
تا آنجا که میبینیم نهری در بصره به نام او شد و حُمران از اموال و املاک خویش زمین بزرگی را به عَبّاد بن حُصَین حَبَطی بخشید به گونهای که بعدها شهر مشهور «عبّادان» [ آبادان ] گشت .
وی داراییها و حمامهای دیگری دربصره و کوفه و شام (و دیگر جاها) داشت که اموال هنگفتی از آنها سویش سرازیر میشد .
دادنِ تیولهایی در بصره به او چه معنا میدهد با اینکه وی به این شهر تبعید بود ؟
چرا وی این درآمدها را مختصّ خود میسازد و چیزی از آنها را به مسلمانان
ارزانی نمیدارد تا اینکه حجّاج بن یوسف ثقفی از وی به خشم میآید و از او میخواهد که این اموال را پس دهد ؟
وارسی شخصیّت حُمران کماهمیّتتر از وارسی شخصیّت عبداللّه بن سبا نیست (با وجود ملاحظه تفاوات فراوان میان این دو ، در شخصیّت و نقشآفرینیها) زیرا روایات نقل شده از ابن سبا ، ادّعاهایی است که در کتابهای اهل سنّت هست و اثری از آنها را در کتابهای شیعه نمییابیم .
و در مقابل ، آنچه در کتابهای شیعه هست اهل سنّت را سود نمی بخشد و سخنی را که در این زمینه میخواهند بیان دارند اثبات نمیکند و به همین خاطر میان این و آن خلط کردند و ادعاهایی را که در کتابهاشان بود به شیعه نسبت دادند و به دروغ و زور ، گفتند : مذهب شیعه بر اساس [ عقاید ] فلان یهودی بنا شد .
مهم در اینجا این است که ما برای ابن سبا نقش مهمّی در کتابهای شیعه امامیّه نمیبینیم و هرگز حکم شرعی از وی حکایت نشده است . بر خلاف حُمران که نقش بزرگی در وضوی غسلی دارد و احادیث وی (از عثمان از پیامبر) از صحیحترین احادیث وضو به شمار میرود . این امر ، چه معنا میدهد ؟
این را با صرفنظر از شخصیّت عبداللّه بن سبا (اینکه آیا وی یک شخصیّت حقیقی است یا وهمی و خیالی) میگوییم .
در هر حال ، این پرسش به ذهن میآید که این همه سر و صدا و گزافگویی درباره شخصیّت عبداللّه بن سبا و فراموش سپاری نقش حمران بن ابان در کتابهای اهل سنّت ، برای چیست ؟ آن یهودی که - با همه توان - در ویران سازی اسلام میکوشید ، که بود ؟
آیا حُمران است که هفت دهه در دوران اسلام زیست و کاتب و دربان عثمان بود یا عبداللّه بن سباست که اگر شخصیّت او وهمی نباشد ، مشکوک است ؟
اهل سنّت درباره ابن سبا فراوان قلم زدهاند و همه نوشتههاشان بحثهای تاریخی است ، به شریعت ربط نمییابد . نمیبینیم که به یک حدیث از او در احکام شرعی - در کتابهای شیعه امامیّه - اشاره کنند .
از آنجا که بحث ما ، یک بحث فقهی ، حدیثی ، تاریخی ، عقایدی است و راویان ، واسطههای بَشَریاند که شریعت آسمانی را به ما انتقال میدهند ، بر ماست که پیرامون راویانی که در سلسله احادیث واقع شدهاند ، بحث کنیم تا امانت و صدق و وثاقت آنها را در ابلاغ این تعالیم به دست آوریم تا به آنچه به ما رساندند مطمئن باشیم .
حق داریم درباره شخصیّت حمران سخن را بگسترانیم ؛ چراکه وی در کتابهای حدیثی و تاریخی ، به شکل مطلوب بحث نشده است ، بلکه گمنام است و در پس پرده ، در کتابهای جرح وتعدیل و رجال ، ناشناخته مانده است و شرح حال مفصّلی از او را نمیبینیم . نه رجالیهای افراطی(1)به وی پرداختهاند
و نه اعتدالیها .(2)آری ، بعضی از متساهلان و معتدلان ، گذرا متعرّض وی شدهاند و این اندازه ، برای وارسی این شخصیّت کفایت نمیکند .
1) . مانند : شعبة بن حجّاج ، یحیی بن سعید قَطّان ، مالک بن اَنس ، عفّان بن مسلم بصری ، ابو نُعَیم فضل بن دُکَین ، یحیی بن مَعین ، علی بن مدینی ، ابو حاتم رازی ، جوزجانی ، نسائی ، ابو الفتح اَزدی ، ابن قَطّان ، ابن حَزْم ، ابن خِراش و دیگران .
2) . ذهبی آنان را مثال میزند به : بخاری ، احمد ، ابو زرعه رازی ، ابن عدی . زرکشی ، دارقطنی را [ بر آنان ] میافزاید .
سؤال این است : چرا حمران را وانهادند و دربارهاش تغافل ورزیدند با اینکه وی مهم ترین مسئله عبادی را - که وضو باشد - روایت میکند ؟!
این امر باید بحث شود ؛ زیرا حجیّت خبر از رهگذر حجیّت راوی و وثاقت آن به دست میآید . اگر راوی ثقه نباشد ، خبر حجیّت ندارد .
خوش داشتیم این امر را به ائمّه جرح و تعدیل وانهیم تا درباره شخصیّت حُمران قطع یابیم ؛ زیرا تشخیص و شناخت احوال راوی ، بر عهده آنهاست . آنها از نظر زمانی - نسبت به ما - به راویان نزدیکترند و قواعد و اصول مرسوم - نزد آنها - را بهتر میشناسند .
امّا چون دیدیم این امر را فراموشاندهاند ، بر آن شدیم تا به وارسی حُمران و رفیقان او (که با وی اسیر شدند و اسامیشان در کتابهای تاریخ هست) بپردازیم تا دریابیم آیا میتوان بر وی و آنان اعتماد کرد یانه ؟
زیرا بعضی از آنها - به ویژه حمران که وضو را روایت میکند - در زمانهای متأخّر ، از راویان حدیث و سیره - از پیامبر صلیاللهعلیهوآله - شدند .
آیا آن گونه که ذهبی میگوید ، حُمران از علما و فقهای بزرگ است ؟ یا از رشوه خواران و کسانی که اسرار خلافت را فاش میساختند ؟
شخصیّتِ حُمران و منظومه سِرّی وی و دوستانش (اسیران عین التَّمر) مسئله شایان واکاوی و بررسی است و بحث پیرامون وی ، یک بحث رجالی تاریخی است (نه فقط تاریخی) زیرا حُمران از رجال حدیث پیامبر است .
تاریخ زندگی حمران را به عنوان مقدّمهای برای آگاهی بر شخصیّت وی (و میزان امکان اعتماد بر او) میآوریم .
طول و تفصیل و استقراء در بیان این امور درباره حُمران و دیگران ، برای پژوهشگر افقهایی را برای تفکّر در جوانب شخصیّت امثال این اسیران و موالی (و اهداف خلفا و حُکّام از نزدیک ساختن آنها به خود) میگشاید ؛ زیرا در وارسی این امور و باز کردن پروندهها و پیچیدگیهای آن ، فواید فراوانی وجود دارد و به نظر نگارنده بک بحث تأسیسی در عقاید و تاریخ و حدیث است و از بحث کشف حقیقت وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله فراتر میرود .
ضرورت پرداختن به این پژوهش وقتی بیشتر روشن می شود که پس از آگاهی به اختلاف وضوی عثمان از وضوی اهل بیت علیهمالسلام و وضوی دیگر صحابه و بالاتر از این ، نزدیک بودن وضوی عثمان به وضوی یهود ، درمییابیم که راوی وضوی ثلاثی غَسْلی از عثمان ، یک یهودی است که در مابین النهرین (عراق) اسیر شد و از شاگردان مدارس یهود بود .
از این رو ، برای دستیابی به حقیقت لازم است به موضوعات زیر - گذرا - اشاره کنیم :
تاریخ ورود یهود به عراق .
فراوانی مدارس دینی و آب در عراق .
علاقه یهود به حکومتهای پیاپی بر عراق قبل از فتح اسلامی .
اهتمام یهود به خواندن و نوشتن ، آبیاری ، زراعت و دیگر حرفهها .
اهتمام رجال دین و کاهنان آنها در تربیت نونهالان در عبادتْ خانهها .(1)
وارسی این امور ، ما را در شکستِ طلسم حُمران و کشف شخصیّت مجهول وی تا اندازهای یاری میرساند .
1) . تاریخ الدیانة الیهودیّه : 27 .
در مقابل ، وجود مدارس دینی در عراق ، تأکیدی است بر :
شیوع بیسوادی در جزیرة العرب .
کم آبی در حجاز .
مراجعه عرب - قبل از اسلام و بعد از آن - در غالب امورشان به اهل کتاب برای مشاوره و دریافت نظر آنها .
سوء استفاده یهود از این رویآوری عرب به آنها برای تحریف شریعت اسلام .
گاه در میان امّت اسلامی ، کسانی یهودیانی را بر این تحریف مدد میرساندند (یا به خاطر صدمه زدن به اسلام یا از طریق تلاش برای دستیابی به هدف دیگری یا از روی غفلت و نادانی) از این رو ، قرآن مسلمانان را از گرفتن معارف از یهود نهی میکند و بیان میدارد که برای تشخیص سخن خدا از سخن دروغی که بر خدا بستهاند ، باید آن را بر قرآن عرضه داشت .
اکنون گزیدهای از تاریخ یهود را در عراق میآوریم تا به اصل حُمران و ریشههای فکری او و مناطقی که در آن زیست ، آگاه شویم .
یهودیّت ، کیش عبرانیهای سرازیر شده از نسل ابراهیم علیهالسلام است ؛ کسانی که به اَسباط دوازدهگانه بنی اسرائیل معروفاند . از نسل اسحاق (فرزند ابراهیم) یا از نسل نوه ابراهیم علیهالسلام حضرت یعقوب (اسرائیل) آغاز شد و با زاد و ولد این اَسباط دوازدهگانه ، فزونی یافت .
عبرانیها به «عبرانی» منسوباند . این اسم در «تورات» به حضرت
ابراهیم علیهالسلام اطلاق شده است .(1)
و گفتهاند : این اسم از عبور ابراهیم علیهالسلام از نهر فرات یا صحرا گرفته شد .
یهود (= بنی اسرائیل) این وصف را برای خود و زبانشان برگزیدند . در سِفْر تکوین آمده است که خدا یعقوب را «اسرائیل» نامید ؛ زیرا یعقوب با خدا کشتی گرفت و بر وی چیره شد ؛ چراکه یعقوب بر خدا قوی بود !
آری ، مملکت سلیمان بن داود ، پس از درگذشت وی (در سال 932 قبل از میلاد) شکاف خورد و از یک مملکت متحد به دو مملکت درگیر با هم تبدیل شد :
1 . مملکت شمالی اسرائیل ، که پایتخت آن «شِکیم»(2)و «ترصه»(3)سپس «سامره (سبطیه)(4)در منطقه «اندلس» بود .
1) . سِفر تکوین 14/13 .
2) . شِکیم : شهری است نزدیک نابلس فلسطین در جوار آن قبر یوسف بن یعقوب قرار دارد (لغت نامه دهخدا ، واژه شکیم) (م) .
3) . تِرصاه : یکی از شهرهای کنعانیان بود که یوشع آن را متصرّف شد و به اَسباط بنی اسرائیل داد و تا 50 سال پایتخت مملکت شمالی ایشان بود . وقتی که عمری سامره را بنا نمود ... ترصه در نهایت نیکویی و رونق بود ... بعضی برآنند که «ترصه» همان «تلوزه» میباشد و آن بر تلّی که به شمال شرقی کوه عیبال دو میل مسافت دارد واقع است ... «کاندر» و «ولسون» ... گمان میبرند که موقع آن نیز تیاسیر میباشد و آن به راهی که در میانه نابلس یعنی شکیم و بیسان یعنی بیتشان میباشد واقع است و در اطراف شمالی این قریه ، مغاره و قبرهای چندی هست که گمان میبرند قبر چهار پادشاه اوّل اسرائیل است (لغت نامه دهخدا ، واژه ترصاه) (م) .
4) . سامر ، سامریه : شهری مشهور در فلسطین وسطی و آن همان «سبطیه» است که به مسافت سی میلی شمال اورشلیم و شش میلی شمال غربی شکیم واقع است لغت نامه دهخدا ، واژه سامر (م) .
2 . مملکت جنوبی یهودا که پایتخت آن «اورشلیم» شد .(1)
در اصحاح هفدهم از ملوک الثانی (دوّم پادشاهان) تفاصیل این رویدادها هست .(2)
پس از ویرانی «هیکل»(3)
مقصود از «هیکل» در بیشتر مواضع کتاب مقدّس ، هیکل اورشلیم است که در کوه سوریا بنا شده بود و شباهت چادر جماعت میداشت .
و در کتاب مقدّس ، سه هیکل مذکور است :
اوّل هیکلِ سلیمان میباشد . داود اراده داشت که هیکلی از برای خداوند بسازد امّا خداوند وعده فرمود که پسرش سلیمان آن هیکل را تمام خواهد کرد .
دوّم هیکلِ زر و بابل . کوروش پادشاه ایران در سال 536 قبل از میلاد ، امر فرمود که بعضی از یهود اسرای بابل مراجعت کنند . علی هذا عده کثیری با زر و بابل که حکمران ایشان بود مراجعت نمودند . در سال دوّمین بنای هیکل ثانی را گذاشت .
سوّم هیکل هیردیس . پس از آنکه هیکل زر و بابل تخمیناً 500 سال برپا بود ، آثار خرابی در او پیدا شد و باعث گردید که هیردیس اعظم آن را تعمیر فرماید لغت نامه دهخدا ، واژه هیکل ، به نقل از «قاموس کتاب مقدّس» (م) .
و به اسارت درآمدن بنی اسرائیل از سرزمینشان به «بابل» آیین «تقدمات»(4)و«قرابین»(5)از بین رفت و به جای آن «صلوات»(6)«در یهودیّت روزی سه نماز بر مردان واجب و بر زنان مستحب است نماز صبح ، نماز عصر و نماز مغرب نماز در کنیسه بهتر است و در صورتی که دستکم ده مرد در کنیسه حضور داشته باشند ، نماز جماعت برپا میشود . در این حال یک نفر کاهن ، لاوی یا کسی که از سایرین پیرتر است و عبری را خوب میداند ، جلو میایستد و دعاهایی به عبری و قسمتهایی از متن تورات را میخواند و خم و راست میشوند . معروفترین عبارتی که خوانده میشود «شِمَعْ (یعنی بشنو) نام دارد که از تورات گرفته شده است» (آشنایی با ادیان بزرگ ، ویراست 2 ، حسین توفیقی ، چاپ چهاردهم ، تابستان 1390 ، ص121) (م) .
1) . تاریخ الدیانة الیهودیّه : 24 ؛ الصَّلاة فی الشرائع القدیمة : 132 .
2) . بنگرید به ، کتاب المقدّس العهد القدیم : 615 .
3) . هیکل : بتخانه ، عبادتخانه ترسایان که در آن صور و تماثیل باشد ...
4) . تقدمات جمع «تقدمه» است به معنای پیشکش و هدیه م .
5) . قرابین ، جمع «قُربان» میباشد به معنای قربانیها و آنچه انسان را به خدا نزدیک سازد م .
6) . صلوات جمع «صلاة» یا «صلوة» است به معنای دعا و تسبیح میباشد .
نهاده شد که تا به امروز باقی است .(1)
وضو و نماز یهودی (به جای «تقدمات» و «قرابین» ) از همین جا پدید آمد .(2)
دکتر ظأظأ در فصل چهارم کتاب «الفکر الدینی الیهودی ، أطواره ومذاهبه - الشعائر الیهودیّة / الصلاة» (دوره های اندیشه دینی یهودی و مذاهب آن - شعائر یهودیّت ، نماز) مینویسد :
اوّلین ادای شکر و عبادتِ این چنین ، تقدمات (پیشکشهای) قابیل و هابیل بود (تکوین 4/3 - 4) .
سِفْر تکوین ، دستهای از نمازهای پراکنده و عبادات از آباء را - از این قبیل - میآورد و اَسفار پس ا ز آن ، انواع تقدمات و قرابینی را که به طور رسمی مقرّرند و به دست کاهنان در مکان های مخصوص عبادت تقسیم میشود .
و نیز نمازهای متفرّقه را برای مردان خدا و انبیای او ذکر میکند ...
تا آن دوران ، این نماز ، معیّن و اجباری نبود ، بلکه به صورت ارتجالی بر حسب احوال و نیازهای شخصی و عمومی ، خوانده میشد .. .
در «میشنا» (برکات 32) آمده است :
نماز از «قرابین» بهتر است ؛ چراکه عبادات به وسیله «تقدمات» (که عبارت است از تقدیم چیزی از مال انسان ؛ یعنی ماده حسّی زمینی) بر اساس مذبح مادّی است بر خلافِ عبادت روحی به وسیله نمازها که اظهار عواطف و احساسات و تقدیمِ شکر روحی صادر از نفس انسان بر مسلخ قلب و عقل و شهوات جسدی میباشد .
خدای متعال ، اراده و رغبتش را در افضل بودن این عبادت بر تقدمات به زبان پیامبرانش آشکار کرد و برای ما روشن ساخت که توبه حقیقی و اعمال خیر و نیک و پرهیز از کارهای شر و بد ، برتر از تقدمات و ذبایح میباشد (اشعیا /11 - 12) و نماز قائم مقام آنهاست (هوشع 14/3) .. .
نماز دو نوع است : فردی (یعنی شخصی) و مشترک (یعنی عمومی) .
نماز فردی ، نمازهای ارتجالی افراد است که بر اساس شرایط و احتیاجات شخصی تلاوت میشود و به آیینهای مذهبی و مواعید [ جشنها و ایّام روزه ] و مواسم ، ربطی ندارد .
مثالهای متعدّدی از این قبیل در کتاب مقدّس هست ؛ مانند نماز ابراهیم به خاطر رهایی سدوم .. .
نماز مشترک ، نمازهایی است که با شرکت دستهای از اشخاص به
صورت علنی و عمومی در مکانهای مخصوص و مواعید معلوم (بر حسب آیینها و قوانینی که از سوی رؤسای دین و کاهنان مقرّر میشود) برگزار میگردد .
نمازهای مناسکی - نزد اسرائیلیها - وضع نشد مگر پس از تأسیس مکانهای عبادت ؛ مانند خیمه اجتماع ، هیکل [ ساختمان بلند ] .
اوّل نماز آیینی ، هنگام تقدیم نورسِ میوهها و پس از ا دای اَعشار بود (تثنیه 26/5 - 10 و13 و15) و زمان هدیه ذبایح کفّاره گناهان (لاوین 16/21) .
[ نماز ] برکت هارون و اولاد سهگانهاش ، از انواع نماز عبادی است (عدد 65/22 - 27) .
وی سپس مینویسد :
وضع نماز مستعمل : این نماز) اکنون به حسب اقسام آن مختلف است .(1)
بنابراین ، یهودی و اسرائیلی ، نشانههای سیاسی و جغرافی و حتّی فکری و عقیدتی دارد که به انتساب به حکومت سیاسی مستقل در شمال و جنوب رهنمون است ، هرچند ما در نگاه ابتدایی میان آن دو فرق نمینهیم .
دکتر احمد سوسه ، وقایع ورود یهود را به عراق شرح میدهد و به چگونگی عرب شدن بعضی از یهودیان عبرانی اشاره میکند ، میگوید :
مهم این است که - در اینجا - مینگریم کلدانیها بر خلاف اقدام آشوریها (که اسیران را پراکندند و به مناطق کوهستانی دور افتاده
1) . الفکر الدینی الیهودی : 141 - 145 .
تبعید کردند) اسیران یهودیشان را به مرکز دولت «بابل» آوردند و در کنار شهرها و آبادیهاشان ساکن ساختند . این کار به آنان امکان داد در حالت تبعید تجمّع یابند و سنّتها و آیینهای دینیشان را به جا آورند و جامعه خاصّ خود را به وجود آورند .
آنان زبان کلدانیها ، سپس زبان عربی را (که جایگزین زبان آرامی شد که در اصل با آن حرف میزدند) یاد گرفتند .
از این رو ، میتوان به یهودیانی که در این منطقه ماندند (بر این اساس که به مرور زمان زبان عربی را فراگرفتند) یهود مستعرب نام نهاد(1).(2)
یهودیها - عموماً - به زراعت و کندن جویها و نهرها اهتمام داشتند و در مناطقی که آب فراوان داشت ساکن میشدند ، با سد سازی آشنا بودند و سکونت آنها در مناطق این چنینی با وضوی غسلیشان هماهنگ میافتاد ، به عکس صحابه که در جزیرة العرب (در صحراهای تهی از آب) میزیستند .
خدای سبحان ، سخن ابراهیم علیهالسلام را حکایت میکند که گفت : « رَبَّنَا إِنِّی
أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ الْمُ-حَرَّمِ » ؛(3)پروردگارا ، ذریّهام را در بیابان بیآب و علف (نزد بیت الحرام تو) ساکن ساختم .
میدانیم که وضوی عثمان و وضویی که حمران از وی روایت میکند ، با وضوی یهود در بلادِ رافدین (سرزمینی که بدان فرود آمدند) هماهنگ است ، نه با وضوی مسلمانان در جزیرة العرب .
دکتر سوسه ، جای نهرهای چهارگانه در سرزمین رافدیها و حدود آن و مدارس فقهی یهودی موجود در آنجا را شرح میدهد ، میگوید :
در صدر این نهر [ یعنی فرات ] دو شهر بود :
یکی از آن دو ، «سورا» نامیده میشد و به مدرسه فقهی یهودیاش شهرت داشت که یکی از بزرگترین مدارس یهودی در «بابل» به شمار میآمد .
شهر دیگر ، «شارمحسیه» نامیده میشد و در سمت دوّم «سورا» قرار داشت . از دو طرف این نهر ، چند شاخه منشعب میشد که زمینهای زراعی را که میان دجله و فرات امتداد داشت ، سیراب میساخت . این نهر در بخش پایانیاش در زمان عرب به اسم «نهر نیل» معروف شد .
و روایت شده است که این نهر ، در زمان حجّاج (که آن را تجدید کرد و توسعه داد و چنان وسیع شد که به «نیل مصر» شبیه شد) این نام را یافت .(1)
یهودیان چندین مدرسه دینی [ در عراق ] تأسیس کردند . در پی انتقال علمای آنها از فلسطین [ به عراق ] درس و بحثهای فقهی آنان رونق یافت و جامعه یهودی را ایجاد کردند که داری امکانات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی گشت و در ارتباطات بین المللی برایش حساب باز میشد .
دکتر حسن ظأظأ ، مینگارد :
1) . ملامح من التاریخ القدیم لیهود العراق : 161 .
مراکز بحث علمی و دینی در عراق ، به سه نقطه تقسیم میشد :
«نهر دعه» در سرزمین مابین النهرین در شمال عراق تا جنوب شرقی شهر «رُها» .
شهر «سوره» نزدیک بغداد ، در سرزمین جزیره ، وسط عراق .
و سرانجام پایگاه سوّمی برای فعالیّت یهودی تلمودی در عراق در نزدیکی «سوره» در شهر «عانَه» پدید آمد که نام قدیمی آن «فومبادیثا» بود .(1)
دکتر ظأظأ در آغاز کتابش ، صورتی از عهد قدیم و مذاهب یهود و فرقههای آن را به دست میدهد و مینویسد :
عهد قدیم ، به سه قسم ، تقسیم میشود :
1 . تورات ، که از پنج کتاب تألیف یافته است و به موسی نسبت داده میشود و توصیف میشود به اینکه تورات از جانب خدا در «طور سینا» بر موسی نازل شد .
پنج کتاب تورات ، عبارتاند از : سِفر تکوین ، سِفر خروج ، سِفر لوابین ، سفر عدد ، سفر تثنیه .
2 . اَسفار انبیا (نبیئیم) که در بر دارنده رخدادهای عبریها پس از موسی است [ یعنی ] از زمان ورود آنها به سرزمین فلسطین تا اینکه در اسارت بابلی ، از آنجا اخراج شدند .
این اسفار ، دو بخش دارد :
1) . الفکر الدینی الیهودی : 82 .
انبیای اوّل ، که از چهار سِفْر تألیف یافته است .
انبیای آخر ، که محتوی تراث رهبران روحیای است که یهود را در شرایط سیاسی و نظامی تاریک و سخت ، نجات دادند .
3 . کُتُب (کتوبیم) که مجموعهای از اَسفار است و بر آنها طبع ادبی شعری غلبه دارد و در ضمن آنها «مزامیر داود» و «اَمثال سلیمان» آمده است و ...
عهد قدیم از این سه جزء تألیف مییابد . این کتاب اسامی دیگری نیز دارد ؛ مانند :
«مقراء» متنی که در عباداتشان آن را میخوانند و در احکام شرعی بدان رجوع میکنند .
«مِسوده» مقصود از آن نصّ مقدّس است که با تواتر از اسلاف آنها روایت شده است .
یهود بر این باور است که کتاب مقدّس آنها در زمان درازی از مصادر مختلف به طور شفاهی روایت میشد و اگر علمای آنها نبود ، روایات آنها نابود میگشت .
از شرایعی که بر زبانها روایت میشود و آن را بیواسطه بعد از تورات میشمارند ، «مِشْنا یا مِشنه» است و گمان میکنند که آن به پیامبر خدا ، موسی مسند است . متن مشنا را یهودا هنّاسی نوشت و از سوی علمای آنان شرح گردید .
دکتر ظأظأ سپس «تلمود» و «گمارا» را ذکر میکند و درباره تلمود میگوید که دو تلمود وجود دارد :
1 . تلمود غربی که تلمود اُورشلیمی نامیده میشود .
2 . تلمود شرقی که تلمود بابلی نام دارد .. .(1)
گمارا ، تفسیرها و احکامی را در بر دارد که شرح کتاب «میشنا» است .
دانشمندان یهودی ، تلمود را در فلسطین و بابل تدوین کردند . نگارش تلمود فلسطینی به نیمه قرن چهارم میلادی باز میگردد . یوحنّا بن نجه (مؤسس آکادمی طبری) آن را نوشت .
امّا نسخه بابلی تلمود ، از تولیدات آکادمیهای یهودی ، هنگام اسارت بابلی یهود است و حجم آن به سه برابر حجم تلمود اوّل میرسد . مدارس «سورا» و «نهر دعه» و «بومیدیثیا» آن را تدوین کردند .
سپس ظأظأ به «میشنا» اشاره میکند و اینکه آن به شش بخش تقسیم میشود :
1 . کتاب «زراعیم» که قوانین دینی خاصّ زمین و زراعت را در بر دارد و با نمازهای واجب و ادعیه آغاز میشود .
2 . کتاب «مُوعَد» (یعنی عید) که محتوی احکام دینی و فرائض خاصّ روز شنبه و بقیه اعیاد و روزهای مقدّس است .
3 . کتاب «تاشیم» (یعنی زنان) که در آن نظم و احکام خاصّ ازدواج و طلاق هست .
4 . کتاب «نزیقین (یعنی زیانها) که در بر دارنده قوانین مدنی جنایی (قصاص ، عقوبات ، تعویضات) میباشد .
5 . کتاب «قداشیم» که احکامِ خاصّ قربانیها و خدمت به هیکل (معبد) را در بر دارد .
1) . الفکر الدینی الیهودی : 82 .
6 . کتاب «طهاروت» (یعنی طهارت) که به احکام پاکیها و ناپاکیها ، خوردنیها و آشامیدنیهای حلال و حرام میپردازد .
کتاب طهاروت ، که دوازده فصل دارد .. .(1)
دکتر ظأظأ ، فصلهای آن را - یکی پس از دیگری - میشمارد .
وی در فصل ششم کتاب خویش به مذاهب و فِرَق نزد یهود اشاره میکند و چهارده فرقه از آنها را نام میبرد که اوّل آن سامریها و آخرین آنها بنی اسرائیل است .
ظأظأ درباره فرقه اوّل مینگارد :
این فرقه به شهر «سامره» قدیم منسوب است که در اطراف آن میزیستند و بر ویرانههای آن شهر «نابلس» بنا گردید .
سامره ، پایتخت مملکت اسرائیل بود که از عرش سلیمان - بعد از وفات او - جدا شد .
نابلس یا سامره ، پیش از آنکه پای عبریها یا یهود فلسطین بدانجا برسد ، شهر «شکیم» نامیده میشد و کوه مقدّسی به نام کوه «جرزیم» بر آن اشراف داشت .
در تورات آمده است : یعقوب (جدّ اعلای عبریها) معبد مقدّس خویش را - برای خدا - در این مکان ساخت و آن را «بیت اِل» (یعنی خانه خدا) نامید .
سامریها میپندارند که آنها بر دین صحیح باقیاند و موسی
1) . الفکر الدینی الیهودی : 74 .
قبلهاش را «بیت اِل» قرار داد ، امّا داود و سلیمان ، شکل جامعه دینی را به دلخواه خویش تغییر دادند تا آنجا که به مملکتی شبیه مملکت «فرعون» یا «بُخْت نَصَّر» تغییر یافت و این دو قبله قدیم را [ نیز ] تغییر دادند ؛ چنان که پیامبرانی که پس از موسی آمدند ، شکل دین را تغییر دادند و آن را مشوّه ساختند و تحریف کردند .. .
تا اینکه مینویسد :
متن مقدّسی عبادیشان تورات موسی است و گاه سِفْر «یوشع بن نون» به آن اضافه میشود و بدین ترتیب ، کتاب مقدّس آنها فقط از شش سِفر تشکیل میشود .
آنان از نسخه موجود نزد باقی یهود استفاده نمیکنند ، بلکه نسخهای برای خود به روایت خاص دارند که با تورات رایج اختلاف محسوسی دارد .
همچنین لهجهشان عبری است و خطّ مختلفی دارند و میپندارند که این لهجه و خط - به طور صحیح و دقیق - از عهد موسی به آنان رسیده است .
وی در پایان مینگارد :
چنان که این طائفه خویش را «سامره» می نامد ، برای خود اسامی دیگری را برگزیده است که مشهورترین آنها «بنی اسرائیل» (پسران یعقوب) و نیز «بنی یوسف» (فرزندان یوسف) است .(1)
1) . الفکر الدینی الیهودی : 205 -209 .
اندکی بعد ، آنچه را کُرد علی درباره وضوی سامره حکایت میکند ، خواهیم آورد و اینکه این وضو به وضویی که حُمران از عثمان روایت میکند ، نزدیک است و از هر نظر با وضویی که امام باقر علیهالسلام از پیامبر نقل میکند ، فرق دارد .
از آنجا که حُمران بن اَبان ، مهمترین مُروِّج وضوی بیانی غَسْلی از عثمان است و وضوی وی - چنان که گفتیم - با طبیعت جغرافیایی عراق و جریان آب در آن ، سازگار است و وضوی یهود و مانیها و ستارهپرستان و مجوس (زردشتیها) در آنجا رواج داشت ، در حالی که این وضو با صریح قرآن و طبیعت جزیرة العرب و کمیابی آب در آن ، هماهنگی ندارد و دین خدا دین آسانگیری است نه سختگیری (چنان که با روایت ثابت از پیامبر - نزد همه فرقههای اسلامی - ناسازگار است که آن حضرت به یک مدّ آب وضو میگرفت و به یک صاع غسل میکرد) بر ماست که درباره زندگی حُمران و سیره وی و سیره رفقایش که با او اسیر شدند و مقدار تأثیر آنها بر ساحت سیاسی دینی در دورههای نخست تاریخ اسلام ، به تفصیل سخن گوییم .
نیز لازم است نگاهی سریع بر مدارس دینی یهود در آن مناطق بیندازیم تا از خلال آن به اسامی شاگردانی که در آنها درس خواندند و از این مدارس بیرون آمدند ، پی ببریم تا به گرایشهای فکری آنها - و به ویژه رویکرد حمران بن ابان - آگاه شویم ؛ چراکه وی در یکی از این مدارس به اسارت درآمد .
اگر این دو جنبه را به پایان رساندیم ، پس از آن ، اندکی درباره اقوام موجود در آن سخن خواهیم گفت ؛ مانند : ارمنیها ، نبطیها ، کردها ، فارسها و نیز ادیان رایج در آن زمان .
همه اینها برای آگاهی به روش نظافت و وضوی آنهاست .
این بحث ، بحثی پردامنه و عمیق است و جنبهها و شاخههای بیشماری دارد که نمیتوان آنها را در چند صفحه برشمرد و به طور کامل آورد . از این رو ، فقط برای دستیابی به نتیجهای ، به بیان بعضی از امور مهم بسنده میکنیم که به بعضی از رجال این دوران و منطقه و گرایشهای آنها و به امر وضو ارتباط دارد .
تفاصیل این امور را به جای دیگری وامینهیم .
رفائیل بابو اسحاق ، در «مدارس عراق قبل از اسلام» مینویسد :
اُسقفهای عراق در هر شهر و روستایی کنیسههایی را برافراشتند و در درون آنها یا در کنارشان مکتب یا مدرسهای را به پا کردند که فرزندان طایفهشان در آن خواندن و نوشتن و دیگر علوم معروف در آن زمان - به ویژه معارف دینی - را یاد میگرفتند .. .
اوّلین مؤسسههای علمی نزد نصارای عراق «مکتبخانهها» بود که دارای انواع متعدّد و شیوههای متنوّع بودند . بعضی از آنها برای تعلیم اَیتام بود و بعضی برای تربیت اولاد فقیران .
این آموزشگاهها کوچک نبودند ، گاه در آنها صدها شاگرد علم میآموخت و ساکنان آنجا اوقاف فراوانی برای این مدارس وقف میکردند .
وی ، سپس در فصل پنجم به «مدارس کنیسههای نصرانی» اشاره میکند و مینویسد :
مدارسِ کنیسهها از قدیمیترین مدارس عراق بعد از میلادند . در آغاز آنها مکتبخانههایی برای کودکان بودند که بر روی رحلهاشان اصول دین و خواندن و نوشتن را میآموختند .
مدرسه نصرانیِ نخست ، در کنیسهها ساخته شد . به نظر می رسد اوّلین مکتبخانه ، در «مداین» در کنیسه کوخی بزرگی که ستونهای آن را رسول مارماری (درگذشته به سال 82 میلادی) برافراشت ، بنا گردید .. .
سپس سر اُسقفها و اُسقفها در هر دَیْر یا قریه یا شهری ، یک یا دو کنیسه یا بیشتر از آن ، ساختند . در داخل یا در کنار آنها مدرسهای وجود داشت تا رعایای آنها در کلاسهای آن ، آداب دینی و قرائت و کتابت را فراگیرند .
چون خالد بن ولید به «عین التمر» گذشت ، در کنیسه یکی از قریههای آن به نام «نقیره» کودکانی را یافت که کتابت میآموختند و میانشان حمران [ که بعدها ] غلام عثمان بن عفّان [ شد ] بود .
چون خالد سوی «عانه» (عانات) رهسپار شد ، فرمانده آن پیش خالد آمد و خواستار صُلح شد . خالد هم مصالحه کرد . وی آنچه را خالد خواست به وی داد به شرط آنکه کلیسا و کنیسه آنان را ویران نسازد .
خاورشناس فرانسوی «دو فال» در فصل نهم به مدارس یهود اشاره میکند و میگوید :
پس از اسارت بابل در حدود سال 577 قبل از میلاد ، یهود در عراق ساکن شدند . آنان در هر کنیسهای مکتبی را برافراشتند تا فرزندانشان مبانی دین و خواندن و نوشتن را بیاموزند . سپس در طلب علم کوشیدند و مدارس عالی و دانشکدههای دینی را به پا کردند که در آنها علمای فراوان و اَحبار بیشماری درخشیدند .
از بزرگترین شهرهای عراق که به آداب عبری و تلمود بابلی شهرت یافت شهر «نهردعه» (Nahardea) و «فومبدیثه» (Pumbeditha) و «سورا» (Sora) است .
به نظر این مُورِّخ ، نامِ «نهردعه» بر بقعهای که شهرهای مذکور در آن بود و بر غیر آنها (شهرهایی که تلمود به آن اشاره کرده است) اطلاق میشد .
وی ، آن گاه به این مدارس اشاره میکند و مینگارد :
مدرسه نهردعه : محلّ وقوع «نهردعه» در جوار «عانه» بود . یهود در آنجا ساکن شدند و آن را مرکزی ساختند که در آن هدایایی را برای هیکل [ معبد ] اورشلیم و مدارس آن ، جمع میکردند تا اینکه به مرور زمان از شهرهای مهمّ تلمود شد و مدرسه دینی آن شهرت یافت و از قرن دوّم میلادی آوازه فراوانی یافت .
از رؤسای آن ، حبر سموئیل فلکی (درگذشته به سال 257 میلادی) معروف شد ، همو که مدرسه «فومبدیثه» را ساخت و کوشش شایانی را برای تحکیم و تقویتِ پایههای صداقت میان فارس و
یهود ، انجام داد . امّا این مدرسه ، زمان زیادی آباد نماند ؛ زیرا در ایّام خراب این شهر (در سال 259 میلادی) ویران شد .
مدرسه «نهردعه» در آن زمان بر اساس نظام دانشگاهها حرکت میکرد . دارای نظام دمکراتی و بر پایه قوانینی بود که شاگردان و ملّت را (با هم) سود میرساند .
مدرسه - یا دانشکده - فومبدیثه : واژه «فومبدیثه» به معنای فم البداة (نام نهری در عراق) است . این شهر در نزدیکی «اَنبار» قرار داشت . در نواحی آن ، حبر سموئیل فلکی ، مدرسهاش را بنا کرد که از بزرگترین مدارس تلمود در عراق به شمار میآمد .
سپس این مدرسه پیشرفت کرد و با مدرسه «سورا» در تدبیر شؤون یهود مشارکت جُست .
سموئیل فلکی : افزون بر این ، در شریعت یهود ، بسیار خبره بود و نهایت توانش را در راه موفقیتِ آن به کار برد .
مدرسه - یا دانشکده - سورا : شهر «سورا» در کنار «حلّه» است و در کنار رود «نیل» [ عراق ] بنا شد و در قدیم به «نهر سورا» معروف بود . ابنِ سرابیها آن را «صراة الأکبر» مینامیدند . حجّاج بن یوسف ثقفی بار دیگر به حفر آن پرداخت .
در سورا گروههای زیادی از یهود پرورش یافتند . در گذشته این مکان ، مَقر «رأس الجالوت» بود .. .
مدرسه سورا ، مقام بالاتری از مدرسه «فومبدیثه» داشت . رئیس آن
در مرتبه دینی و در انتخاب رئیس «جالیه» (اهل ذمّه) دارای حقّ اولویّت بود .. .
مدرسه «سورا» و «فومبدیثه» شئون دین یهود را اداره میکردند ؛ به ویژه در زمانی که عهد تلمود بابلی سپری شد .. .
شهرت این دو مدرسه ، در نواحی مسکونی انتشار یافت و در آداب زبان عبری ، جایگاه بلندی را به دست آورد و رؤسای آنها مدّت زیادی در تفاسیر دینی و معاملات دنیوی ، مرجع شدند ؛ به خصوص در روزگار شارحانی که به «سبورائیم» معروف بودند و فعالیّت علمی آنها در «سورا» و «فومبدیثه» نزدیک 50 سال (500 - 550 میلادی) ادامه یافت و مهمترین کارشان تعلیق بر تلمود و تنظیم ابواب و هماهنگ ساختن فصول آن به شکل معروف امروزه بود .(1)
اینها مشهورترین مدارس یهودی و مسیحی عراقاند . آنها را آوردیم تا از رهگذر آن بر اسامی مدارسی که در اطراف «عین التمر» (از سمت انبار یا حلّه) بود پیببریم و بانیان و مدرّسان آنها را بشناسیم ؛ زیرا حُمران بن اَبان در این منطقه اسیر شد و در مدرسه دینی یهود درس میخواند و این مدرسه - بر اساس قراینی که در دست داریم - در اطراف ناحیه «کفل» بود .
پیداست که پس از اسارت بابلی ، یهودیّت در «بابل» غلبه یافت و طبیعی است که مدارس یهودی در آن فراوان شود .
1) . مدارس العراق قبل الإسلام : 134 .
بسا مدرسهای که حمران در آن درس خواند ، مشابه مدرسه یهودی «سورا» یا «فومبدیثه» بود .
همزیستی ادیان یهودی و مسیحی و مجوسی را در کنار هم انکار نمیکنیم . این ادیان ، خانههای عبادت را مکانی برای تعلیم و تربیت اولادشان ساختند و معابد و کنیسهها(1)(و نظایر آنها) در آن زمان برای این غرض فراهم آمد .(2)
آری ، سرزمینهای بین النهرین ، برای یهود و دیگر ادیان ، اهمیّت فراونی داشت ؛ زیرا گهواره تمدّنها بود .
به یهود و دیگران ، در جنگهای میان آنها و مجوس ، آزار و اذیّتهایی رسید (به ویژه در شهر «نهردعه» و مدرسه آن) لیکن دیری نگذشت که ارتباط دوستیشان را با فارس محکم کردند ؛ زیرا آنها همپیمانانشان بودند و به دست آنها بود که از اسارت بابلی آزاد شدند .
پیش از این سخن «دُفال» (یکی از مستشرقان) گذشت که حبر یهودی ، سموئیل فلکی ، پایههای صداقت میان فارس و یهود را محکم ساخت .
به وسیله مادر شاپور دوّم (ذو الأکتاف ، 310 - 379 میلادی) که نامش «اَفرا هرمز» بود ، به سلاله مالکه نزدیک شدند . این زن آنها را در شئونشان یاری رساند و نفوذ وی بر فرزند پادشاهش در به دست آوردن توجّه شاپور دوّم (که حدود 70 سال حکومت کرد) به یهود اثر فراوانی داشت .
در تواریخ مسیحی آمده است که یهود از این نفوذ بهره بردند تا کینه مجوس را بر مسیحیها در مملکت ساسانی ، برانگیزند . مارسموئیل - رئیس مدرسه «نهردعه» - نقش مهمّی را در تحکیم بهبود روابط و ایجاد ریسمان صلح و دوستی میان فرس و یهود ، بازی کرد .(1)
استاد احمد سوسه ، به اَخمینیهای فارس و چگونگی تعامل آنها با یهودیان بابلی اشاره میکند و مینویسد :
در بابل ، به شعائر دینیشان پرداختند و کاهنان آنها اعمال دینیشان را پی گرفتند .
کسانی بر این باورند که کنیس یهودی (به عنوان یک تجمّع تعبدی) از آثار تبعیدی [ یهودیان ] است .
از این تجمّعها «کنیسهها» مؤسّسات دینی یهود پدید آمد سپس تا پس از بازگشت اسیران بابل و ساخت هیکل از نو ، استمرار یافت ؛ زیرا دریافتند که این کنشتها خدمتی را انجام میدهند که یهود بینیاز از آن نیست .(2)
پیش از اسلام دو امپراتور روم بیزانسی و فارس ساسانی وجود داشت . مرکز امپراتور بیزانس شهر «قسطنطنیّه» و پایتخت دولت ساسانی شهر «مداین» (تیسفون) بود .
حکومت بیزانس تا غرب سرزمین شام (فلسطین و نواحی آن) ادامه مییافت
و فرمانروایی فارس سرزمینهای عربی همچون عراق را در بر میگرفت . این دو امپراتوری با عرب همکاری داشتند .
مناذره لخمی [ آل منذر یا فرمانروایان حیره ] سپری برای دولت ساسانی در برابر غارات اعراب بابانی به شمار میآمدند ؛ چنان که غسّانیها [ آل جفنه یا ملوک شام ] امپراتور روم را از حملههای دشمنان حفظ میکردند .
پایتخت مناذره ، شهر «حیره» بود . پس از درگذشت خسرو انوشیروان حکومت ساسانیان - اندک اندک - رو به ضعف نهاد ؛ چراکه پادشاهانی که پس از وی آمدند ، ظلم و ستم را در پیش گرفتند و اعرابی که با آنها همکاری میکردند از حکومت فارس فاصله گرفتند و از این رو ، اسلام آمد تا آنان را از ظلم شاهان ساسانی برهاند .
پیش از این مطلب ، بجاست نمایی اجمالی از فتوح عراق ارائه دهیم و اینکه این پیروزیها چه زمانی آغاز شد و چگونه پایان یافت و حدود این مناطق کجاها بود .
فتح عراق باهجوم خالد بن ولید بر این سرزمین در سال 12 هجری (آوریل 633 میلادی) شروع شد و در سال 19 هجری (640 میلادی) با فتح نهاوند پایان یافت ؛ یعنی فتح عراق عرب و عراق عجم ، حدود 8 سال طول کشید .
آنچه در این میان مهم است ، بیانِ ملابسات دخول خالد به عراق و مناطقی است که وی بر آنها گذشت ؛ چراکه عراق به سه قسم تقسیم شد :
1 . منطقه غرب نهر فرات
این منطقه ، منطقه صحرایی وسیعی است که تا جنوب امتداد دارد و چندین شهر را شامل میشود که مهمترین آنها «حیره» (مرکز حکومت مناذره) است که قبایل لخم ، اَزد ، نمر بن قاسط (و دیگر قبیلهها) در آن ساکن بود .
2 . منطقه عراق
این منطقه در جنوب مابین النهرین واقع است و از شمال به شمال «مدائن» (تیسفون) وصل میشود تا اینکه به «موصل» میرسد .
این منطقه به خاطر فراوانی آب ، سبز و خرّم بود و به انواع درختان و میوهها رونق داشت و ساسانیان بر آن حکومت میراندند و عراقیهای پیشین (بابلیها ، آشوریها ، اکدانیها) در آن به سر میبردند و بیشتر ساکنان آن به زراعت میپرداختند .
3 . منطقه موصل و جزیره
این منطقه ، قسمت شمالی ما بین النهرین است که عراقیان پیشین ، فارسها ، کُردها ، اَرمنیها و قومیّتهای دیگر در آن زندگی میکردند و تا نهر «شاپور» (که به دست فارسها بود و بر دهانه آن شهر «قرقیسیا» ساخته شد) امتداد مییابد .
این منطقه نیز پُرمحصول و سرسبز بود و عرب پس از فتوح اسلامی در آن سکنا گزیدند .
سرزمین عراق از دو سو (سمت جنوبی و جنوب شرقی) فتح گردید ، امّا فتح منطقه موصل ، از جنوب آن آغاز شد ، لیکن به اتمام نرسید تا اینکه از سمت شمال - از سمتِ شام - کامل شد .
آری ، ساسانیها ، شهر «مداین» را پایتخت خویش ساختند ؛ زیرا موقعیّت ممتاز داشت و دارای آب و هوای معتدل و نهرهای فراوان بود .
نهر فرات ، حدّ فاصل [ مرز ] میان امپراتور فارس و بادیه عرب را تشکیل میداد ؛ زیرا کوهها و نهرها و بیابانها (و مانند آن) در آن دوران ، فواصل طبیعی و
جغرافیایی میان ممالک و دولتها به شمار میآمدند .
این امر ، مانع راهیابی ساسانیها به جانب غربی نهر فرات نیز نمیشد و این کار از طریق مناذره (کسانی که با ساسانیها همکاری داشتند) صورت میگرفت .
قوای فارس ، در مناطق غربی فرات ، حضور مسلّح و قوی داشت ، در پیرامون شهرهای آنجا (حیره ، عین التمر ، اَنبار و ...) به جنگهای پراکندهای در اینجا و آنجا دست مییازید .
این نیروهای جنگی به منزله قوای پشتیبان پادشاهان حیره بودند .
شهر حیره ، در سه مایلی جنوب کوفه در جایی که به آن «نجف» گفته میشود ، قرار داشت . گمان کردهاند که [ زمانی ] دریای فارس به آن متصل بود ... و گفتهاند از آن رو این شهر «حیره» نامیده شد که «تُبَّع اکبر» چون راهی خراسان شد ، سربازان ضعیف خویش را در اینجا برجای نهاد و به آنها گفت : «حیروا به» یعنی در اینجا اقامت کنید .. .(1)
و گفتهاند : «حیرنا» و «حیرتوا» در تواریخ سریانی در برابر واژه «عسکر» (لشکر و سپاه) نزد مسلمانان است و این کلمه به معنای «حضر» و «حاضر»
1) . معجم البلدان 2 : 329 ؛ تاج العروس 11 : 120 ؛ الحیره : 99 و115 ، اثر یوسف غنیمه چاپ بغداد ، 1936م ؛ تارخی مختصر الدول : 148 ، اثر ابن عبری ، چاپ بیروت ، 1890م .
و «حاضره» است . از این رو ، بعضی از مستشرقان گمان کردهاند که «حضر» (نام مکان معروف در عراق) از این اصل عربی (یعنی از «حضر») گرفته شده است .(1)
دکتر جواد علی ، میافزاید :
از وصف اهل اَخبار حیره به دست میآید که این شهر از آب دور نبود و نهری آن را به فرات وصل میکرد ، بلکه به نظر میآید این نهر در حیره شعبه شعبه میشد و دستهای از نهرها را در آن به وجود میآورد .
امّا نواحی آن بر دریای نجف ، در کنار فُرات بنا گردید و بسا مزارع حیره و اَملاک ثروتمندانِ آن ، بر ساحل دریا و کنار رود ، قرار داشتند .
از نهرهای حیره ، نهر کافر است . بعضی از اهل اخبار ، آن را نهر حیره میدانند .
تولّد شهر کوفه در اسلام با اُفول ستاره شهر حیره رقم خورد ؛ زیرا مردم از آن شهر قدیم به شهر اسلامی جدید نقل مکان کردند و سنگهای حیره و قصرهای آن را در بنای کوفه به کار گرفتند .
این کار - بدون شک - به نابود شدن تاریخ این شهر جاهلی یاری رساند جز اینکه زمان درازی در دوران اسلامی - در هنگامِ فرسودگی - مقاومت کرد تا اینکه اجلش فرا رسید و در شمار شهرهای باستانی درآمد .(2)
و گفتهاند : پادشاهان حیره - در واقع - کارگزاران ملوک فارس بودند و از خود جداگانه استقلال نداشتند ، بلکه شاهان فارس مراقبانی بر ایشان میگماردند تا [ مخفیانه ] کارها و تصرّفات و حتّی نَفَسها [ زندگی خصوصی ] آنان را زیر نظر بگیرند .
بنابراین ، ارتباط پادشاهان حیره با شاهان فارس - از نظر سیاسی و اقتصادی - انکارناشدنی است .
ابن حجر ، آنجا که از «حیره» سخن به میان میآورد ، مینویسد :
حیره در دست ملوک عربی بود که زیر نظر حکومتِ آل فارس قرار داشتند . پادشاه آنان - در آن روزگار - ایاس بن قبیصه طایی بود . پس از قتل نعمان بن منذر ، حکومت این شهر را از زیر دست کسرا در اختیار گرفت .(1)
چون «جنگهای ردّه» برای مسلمانان پیش آمد ، مثنّی بن حارثة بن سَلَمَه (شیخ قبیله شیبان که از قویترین قبایل در اطراف حیره بود) با قوای ساسانی فارسی موجود در آنجا درگیر شد .
این کشمکش برای مسلمانان این فرصت را پیش آورد که درباره فتح عراق از سمت حیره بیندیشند . ابوبکر - هنگامی که عیاض بن غنم برای فتح «دُومة الجَنْدَل» رهسپار شد - به خالد بن ولید فرمان داد که سوی حیره برود .
خالد دریافت که فتح «دُومة الجَنْدَل» کار آسانی نیست . برای آنکه به عیاض یاری رساند به او پیوست و در 24 رجب سال 12 هجری آن را فتح کرد ، سپس
1) . فتح الباری 6 : 603 .
به مدینه بازگشت و برای جنگ عراق ، نیرو و تجهیزات آماده ساخت .
ما همه این طول و تفصیل را به خاطر ارتباط وضو به یک شخص یهودی (که رگ و ریشه فارسی داشت ، در بلاد رافدین میزیست) آوردیم .
دینوری در الأخبار الطِّوال مینگارد :
خالد بر اَنبار هجوم آورد و در «عین التّمر» فرود آمد که از پایگاههای نظامی فارسیان به شمار میآمد . یکی از آنها تیری به عَمْرو بن زیاد بن حُذَیفة بن هشام بن مُغیره زد و او را کشت و در همانجا دفن شد .
خالد اهل عین التّمر را محاصره کرد تا اینکه بیامان آنها را پایین آورد ، سپس گردن آنها را زد و زن و فرزندشان را اسیر ساخت .
از این اسیران ، ابو محمّد بن سیرین بود و حُمران ، غلام عثمان بن عفّان .(1)
در تاریخی یعقوبی (م 284 ه ) آمده است :
خالد بن ولید سوی شام حرکت کرد . چون به «عین التمر» رو نهاد ، به گروهی از سپاهیان کسرا که «عقّة بن ابی هلال ، نَمْری» فرمانده آنها بود ، برخورد . آنان به دژ پناه بُردند ، سپس به حکم خالد تن دادند . خالد گردن نَمْری را زد .
پس از آن خالد حرکت کرد تا اینکه به گروهی از بنی تغلب برخورد که هُذَیل بن عمران سرکردهشان بود ، او را پیش انداخت و گردنش
1) . الأخبار الطِّوال : 112 .
را زد و اسیران فراوانی از آنها گرفت و آنان را به مدینه فرستاد .
و به کنیسه یهود مأموری را فرستاد و از آنها 20 غلام [ پسر نوجوان ] گرفت و به انبار فرستاد .(1)
در الکامل (اثر ابن اثیر) میخوانیم :
آن گاه سال 12 هجری فرا رسید ... در محرّم این سال ، ابوبکر خالد بن ولید را که در «یمامه» به سر میبرد ، فرمان داد که سوی عراق حرکت کند .
و گفتهاند : خالد از یمامه به مدینه آمد ، سپس ابوبکر او را سوی عراق روانه کرد . خالد به راه افتاد تا اینکه به «بانقیا» و «باروسما» و «اُلِّیس» رسید و با اهل آن مصالحه کرد ... سپس حرکت کرد تا اینکه به «حیره» فرود آمد . اَشراف حیره به همراه اَیاس بن قبیصه طائی (که پس از نعمان بن مُنذر ، امیر حیره بود) پیش خالد آمدند . خالد آنها را به اسلام یا دادن جزیه یا جنگ فرا خواند . آنها جزیه را برگزیدند . خالد به [ پرداخت ] 90 هزار درهم [ در سال ] با آنان مصالحه کرد و این اوّلین جزیهای بود که در اسلام از فرس (از حیره و قریههایی که خالد با اهل آنها مصالحه کرد) گرفته شد .
و گفتهاند : ابوبکر به خالد امر کرد که کار را از «اُبُلَّه» ... از «کاظمه» (کویت کنونی) شروع کند .. .(2)
در تاریخ ابن خلدون آمده است :
خالد آنچه را در قلعه بود به غنیمت گرفت و زن و فرزند آنان را اسیر ساخت و از بِیعه (که همان کنیسه است) پسرانی را که انجیل میآموختند به اسارت درآورد و میان مردم آنها را تقسیم کرد .
از آنهاست : سیرین ابو محمّد ، نصیر ابو موسی ، حمران ، غلام عثمان .
خالد ، شخصی را به همراه خُمس غنایم ، سوی ابوبکر فرستاد تا خبر این پیروزیها را به وی برساند .(1)
بکری (م 487 ه ) در معجم ما استعجم به ارتباط میان فارس و عرب - پیش از اسلام - اشاره میکند ، میگوید :
در کنیسه عین التمر ،(2)خالد بن ولید ، پسران عربی را یافت که در دست کسرا گرو بودند . اینان در شام و عراق مُتفرّق شدند .
از آنهاست عالم نسّابه ، جدّ ابن اَبی اسحاق حضرمی نحوی و جدّ محمّد بن اسحاق (صاحب المغازی) .
و از اسیران عین التمر ، حسن بن ابی الحسن بصری و محمّد بن سیرین است ، دو غلام جمیله ، دختر ابو قطبه انصاری .(3)
آری ، خالد بن ولید ، از طریق «کاظمه» (که همان کویت امروزین است) به
«اُبلّه» (که اکنون در بصره واقع است) وارد عراق شد و از آنجا به «مذار» رفت که در استان عماره میان قلعه صالح و قرنه قرار دارد .
سپس خالد - برای بار دوّم - به «اُبُلّه» (= بصره) بازگشت و از آنجا به «ولجه» رفت که در استان ناصریّه (ذی قار ، در آن زمان) واقع است و بیشتر آن از اراضی مناذره بود .
خالد از ذی قار به «ألیس»(1)سپس به «امغیشیا» (که دو منطقه میان ناصریّه و سماوهاند) آن گاه به «حیره» ، پس از آن به «انبار» ، سپس به «عین التمر» ، بعد به «دُومة الجَنْدَل» رفت و از آنجا سوی شام رهسپار شد .
وی بار دیگر از «دومة الجندل» به «نجف» سپس به «حیره» و «هیت» و «حدیثه» به عراق بازگشت و به اطراف «عانه» گذشت و با لشکرش در این مناطق میگردید .
خالد سرانجام از «حمص» سوی جزیرة العرب رهسپار شد (مسیرهای خالد را در آخر کتاب ، روی نقشه شماره 1 آوردهایم) .
آزاد سازی این شهرها ، دستاورد تحرّک نظامی خالد بن ولید بود ؛ زیرا وی سوی عراق بیرون آمد ، از «مذار» گذشت . لشکریان مذار را پراکنده ساخت و از «نهر المرأة» گذشت . جابان فارسی با وی مصالحه کرد ، سوی «هرمزگرد» (ناحیهای که در اَطراف عراق بود) رفت آنجا را فتح نمود و به حیره درآمد . عبدالمسیح بن صلوبا غسّانی ، پیش وی آمد و بر دادن جزیه با او مصالحه کرد .(2)
باری ، از رهگذر این تحرّک ، دژها و پایگاههای نظامی موجود در آنجا - یا به زور یا با صلح - فتح گردید .(1)
با سقوط عین التمر ، خالد بن ولید راه را برای سقوط نظامی دو دولتِ مناذره عربی و ساسانی فارسی هموار ساخت .
برای وارسی بیشتر این موضوع ، به ناحیه «عین التَّمر» (و توابع و ملحقات جغرافیایی آن) نگاهی میافکنیم چراکه در میان شهرهای مجاور اهمیّت استراتژیک و موقعیّت ممتاز داشت و نیز بدان خاطر که حُمران و رفقایش در آن به اسارت درآمدند .
عین التمر (که اکنون جزو آثار باستانی است) در فاصله 92 کیلومتری غرب استان کربلا - میان «شفاثا» و «رحالیه» قرار دارد .(2)
یاقوت حموی (م 626 ه ) در معجم البلدان مینگارد :
عین التمر ، شهری نزدیک انبار در غرب کوفه است . در جایی که به آن «شفاثا» گویند . از این دو مکان ، خرمای خشک و تمر به دیگر شهرها صادر میشود . در این شهر - به راستی - خرما فراوان است .
این شهر در کنار بیابان قرار دارد و شهری قدیمی است که مسلمانان در زمان ابوبکر ، به دست خالد بن ولید (در سال 12 هجری) فتح کردند. خالد با لشکرکشی (وبه زور) آن را فتح کرد . از این رو ، زنان آن را به اسارت درآورد و مردانش را کشت .
از اسیران این شهر ... حمران بن اَبان ، غلام عثمان است .. .(1)
عین التمر ، یک پایگاه استراتژیکی مهمّی به شمار میآمد که جنگجویان فارس و روم - در طول دورانها - به آن طمع داشتند و شهرت این شهر ، شاپور (پسر اردشیر) را برانگیخت با «نضیره» دختر «ضَیْزَن» (پادشاه حضر)(2)در آن ازدواج کند .
این کار پس از سیطره شاپور بر شهر وی صورت گرفت که با باروهای بلند و طلسمهای بازدارنده ، محافظت میشد .(3)
دکتر جواد علی ، به این سخن اشاره دارد آنجا که میگوید :
انتخاب عین التمر از سوی وی ، رهنمون است بر اینکه در آن بنایی ملوکانه بود که صلاحیّت داشت مکانی برای عروسی باشد . چقدر دژ اُخیضر برای این کار سزامند بود ؛ چراکه به راستی قلعهای شاهانه به شمار میآمد .(4)
بنابراین ، شهر عین التمر ، شهری قدیمی است و این قلعه نیز قدیمی میباشد و به ماقبل اسلام برمیگردد . شاید دژی که خالد بن ولید فتح کرد همین قلعه باشد ؛ زیرا در نزدیکی عین التمر قرار داشت .
1) . معجم البلدان 4 : 176 .
2) . حضر ، قلعه و دژ بزرگی بود که ساطریها در کنار فرات آن را - در برابر تکریت - بنا کردند . شاپور فرزند اردشیر پس از دو سال (و گفتهاند چهار سال) محاصره ، آن را فتح کرد و این کار با همکاری «نضیره» دختر ساطریها صورت گرفت (بنگرید به ، الکامل فی التاریخ 1 : 297 - 298 ؛ البدایة والنهایه 2 : 181 - 182) .
3) . برای آگاهی بیشتر بنگرید به ، معجم البلدان 2 : 267 - 269 ؛ الروض الأنف 1 : 152 - 155 .
4) . موسوعة العتبات المقدّسه 8 : 30 به نقل از جواد علی .
عین التمر در آن زمان توابع زیادی داشت که مهمترین آنها عبارت بودند از :
شفاثا ، در جنوب شرقی «عین التمر» واقع بود . در راهی که اکنون به «کربلا» میانجامد و 25 کیلومتر از «عین التمر» فاصله دارد و در 67 کیلومتری سمت غربی کربلا قرار دارد .(1)
نقیره ، قریهای در نزدیکی «عین التمر» بود .
حموی در معجم البلدان درباره «نقیره» مینویسد :
در یکی از آبادیهای عین التمر که «نقیره» گفته میشد ، در کنیسهای کودکانی را یافتند که نوشتن میآموختند . در میان آنان ، حُمران - غلام عثمان - وجود داشت .(2)
غزه در سمتِ راست «عین التمر» بود . مکانی که طَبَری آن را یادآور میشود و میگوید :
ابن هبیره از «نهر سعید» سرازیر شد تا اینکه در غزه عین التمر فرود آمد .(3)
این دژ در فاصله 50 کیلومتری غرب کربلا و 17 کیلومتری شفاثا(1)
حصن اُخَیْضِر به نام قصر اُخَیْضر نیز معروف است ؛ زیرا عرب در بناهای محکم آن که بزرگانشان آنها را برافراشتند پناه میگرفت و در زمان خطر ، جاهای دفاعشان بود و به آنها «قصور» میگفتند .
عرب فرات - همواره - بر جاهای مقاومی که در صحرا برپا بود ، واژه «قصر» را به کار میبرد ؛ زیرا این مکانها (مانند : قصر اُخیضر و قصر العین در ناحیه عین التمر) برای جلوگیری از غارتهای مهاجمان بود (بنگرید به ، المفصّل فی تاریخ العرب 5 : 296) .
و 42 کیلومتری سمت شرقی «عین التمر» قرار داشت .لویس ماسینیون در کتاب بعثة إلی العراق آن را این گونه وصف کرده است :
موقعیّت اُخیضر از بهترین و عالیترین پایگاههاست ؛ به خاطر بنای قلعهای در آنجا .. .
اُخَیْضر بهترین حفاظها [ سپرهای امنیّتی ] را در ناحیهای واقع در مرز صحرا داشت .. .
نهرهایی که از فرات میآمد در آن جاری بود . اطراف اُخیضر را بیشهها و نیزارهای فراوانی در بر میگرفت .(2)
دکتر مصطفی جواد ، سپس به حصن اُخیضر میپردازد که همان دژ شهر از میان رفته «عین التمر» است .(3)
به گمان زیاد ، قصر اُخیضر همان قصری است که شاپور در آن با نضیره (دختر ضیزن) عروسی کرد .
پوشیده نماند که بیشتر ساکنان عین التمر در آن زمان عرب بودند . دو قبیله «عنزه» و «طی» غالب آنان را تشکیل میدادند .(1)
همین امر ، عُمر بن خطّاب را برانگیخت تا آن را «قریة العرب» بنامد .(2)
نیز اقوام دیگری (از فرس و غیر آنها) در عین التمر بودند که به شکل گروههای کوچکی در نواحی اطراف آن پراکنده یافت میشدند .
امّا در قریهها و نواحی تابعه عین التمر ، مخلوطی از «نبط» و «عرب» سکنا داشتند و شغلشان کشاورزی و دامداری بود . بیشتر ساکنان این آبادیها را نبطیها تشکیل میدادند . درباره نبط گفتهاند : آنان از عرب بودند و گفته شده است که آنها ربطی به عرب ندارند و ریشهشان از اقوام قدیمی است که در مابین النهرین ساکن بودند .(3)
پس از آنکه خالد بن ولید از فتح انبار فارغ شد ، سوی فتح عین التمر رهسپار گردید ؛ زیرا عین التمر در بلاد رافدیها موقعیّت استراتژیک داشت و عرب با فرس همکاری میکردند و سپاه فرس که در آن ناحیه مرزبانی میداد ، ساز و برگ لازم را برای جلوگیری از هجوم اعراب فراهم میآورد .
عقة بن اَبی عقّه - عربی که با فرس همکاری میکرد - از حصنی که در راه سپاه
اسلام واقع بود (و نزد مورّخان به نام «حصن عین التمر» معروف است)(1)با گروه فراوانی از قبایل نمر بن قاسط و تغلب و ایاد ، برای رویارویی با خالد بیرون آمد و به منطقهای رسید که از حصن مذکور به اندازه نیم روز راه(2)
و گفتهاند : «غُدْوَه» از صبح تا طلوع خورشید است . غدو و رواح ، در همه روز به کار رفته است . بنگرید به ، مشارق الأنوار 2 : 129 .
به نظر میرسد مقصود اندازه مسافتی است که انسان در نصف روز پیاده یا سواره - رفت و برگشت - میپیماید و در پرتو آن مسافت تعیین میشود [ گویند : یک روز راه یا سه روز راه یا نصف روز راه یا ... ] .
، فاصله داشت ، در راهی که به «کرخ بغداد» (معروف به «راه کرخ») میانجامید .(3)در روایت سیف آمده است که :
عقّه به مهران گفت : عرب جنگ با عرب را بهتر میداند ، ما را با خالد واگذار .
مهران گفت : راست گفتی ، به جانم سوگند شما به جنگ عرب داناترین (مثل ما که سازوکار جنگ با عجم را بهتر بلدیم) بدین ترتیب وی را فریفت و سپر خود ساخت و گفت : این گوی و این میدان ، اگر به ما نیاز یافتید ، کمکتان میکنیم .(4)
1) . این حصن به نام «حصن عین التمر» مشهور بود از باب نسبت به شهر عین التمر که در نزدیکی آن قرار داشت لیکن بلاذری هنگام ذکر «عین التمر» این حصن را «قصر شاپور» مینامد (بنگرید به ، فتوح البلدان : 250) .
2) . این جمله ، ترجمه عبارت «مقدار روحة أو غدوة» است . مؤلّف در پی نوشت میآورد : «غَدْوَه» از اوّل روز تا ظهر و «رَوْحَة» بعد از ظهر است [ مقصود از ] غدوه در اینجا حرکت در صبح است .
3) . بنگرید به تاریخ طبری 2 : 324 .
4) . تاریخ طبری 3 : 376 ؛ تاریخ ابن اثیر 2 : 269 .
لشکر ایران تحتِ فرمان بهرام چوبین (همو که عقّه به وی پشتگرم بود) برای جنگ با خالد بیرون نیامد ، بلکه در حالت آماده باش در درون قلعه ، به انتظار سرنوشت جنگ خالد و عقّه ، باقی ماند .
چون خبر شکست عقّه و سپاه وی به مهران رسید ، از دژ فرود آمد و گریخت و آنجا را وانهاد . بازماندههای نصارای اعراب [ که از جنگ شکست خورده جان سالم به در بردند : نمر ، تغلب ، ایاد ] به قلعه بازگشتند ، آن را باز یافتند ، در آن وارد شدند و پناه گرفتند .
خالد آمد و گرداگرد آنها حلقه زد و به شدّت آنان را محاصره کرد .
چون این حال را دیدند ، خواستار صُلح شدند . خالد صُلح را نپذیرفت مگر اینکه به حکم او تن دهند .
آنان به حکم خالد تن دادند . خالد آنها را در غل و زنجیر کرد و قلعه تسخیر شد .
سپس خالد دستور داد گردن عقّه و کسانی را که با او اسیر شدند و آنها که به حکم وی تن دادند - همه را - بزنند و این کار صورت گرفت .(1)
خالد همه آنچه را در قلعه بود به غنیمت گرفت و در کنیسهای که در حصن بود چهل نوجوان را یافت که انجیل میآموختند و درش بسته بود . خالد در کنیسه را شکست و آن پسران را میان فرماندهان و غنیمتگیران تقسیم کرد . حُمران از خُمس غنایم به عثمان رسید .
1) . در «المحبر : 479 - 480 ، ابن حبیب بغدادی» آمده است : خالد در عین التمر در حالی که قصد رفتن به شام را داشت ، عقّه بن جشم بن هلال نمری را دار زد ، ذریهشان را اسیر ساخت و جنگجویان آنها را کشت . از این اسرا ، سیرین ابو محمّد بن سیرین بود و حمران غلام عثمان .
و از این غلامان بود سیرین (پدر محمّد بن سیرین) که انس بن مالک او را گرفت .
و گروه دیگر از موالی گرفته تا اشخاص مشهور ، که خدا به آنها و ذریّهشان خیر را اراده کرد .(1)
بند پایانی این سخن «وجماعة آخرون من الموالی إلی آخرین من المشاهیر ...» (و گروه دیگر ...) از «البدایة والنهایه» است .
در الأخبار الطِّوال میخوانیم :
خالد در عین التمر سرداری از عرب را - که هلال بن عقبه نامیده مشد - کشت و به دار آویخت . وی از نمر بن قاسط بود .
و به قبیلهای از بنی تغلب و نمر گذشت ، بر آنان شبیخون زد [ از آنها ] کشت و غنیمت گرفت تا اینکه به شام رسید .(2)
بیشتر منابع متفقاند بر اینکه معرکه حصن ، نبرد شدیدی میان مسلمانان و اصحاب عقّه بن اَبی عقّه بود و با سقوط حصن ، عین التمر سقوط کرد . از این روست که غالب اسیرانی که خالد اسیر ساخت ، از درون قلعه است .
عین التمر و مناطق اطراف آن ، پس از فتح حصن ، مقاومت نکردند یا نجنگیدند ، بلکه با صلح تسلیم شدند . حال دیگر شهرهایی که خالد بر آنها گذشت و پس از درگیری اندکی تسلیم شدند ، چنین است . از این رو ، قواعد
اسارت (اسارت زن و فرزند جنگجویان یا کسانی که جنگجویان را یاری رساندند) در آنها به اجرا درنیامد .(1)
مؤیّد این ادّعا این است که در لابلای کتابهای تاریخ به چیزی دست نمییابیم که به وجود عملیّات اسارت دستهجمعی (در شهرهایی که سپاه مسلمانان به فرماندهی خالد فتح کرد و از کاظمه شروع شد تا اُبُلَّه ، مَذار ، وَلَجَه ، اُلَّیْس ، اَمْغِیشَیَا ، حیره ، اَنبار) رهنمون باشد مگر آنچه در حصن عین التمر رخ
داد .
زیرا بیشتر مورّخان اتفاق نظر دارند که اوّلین اسیرانی که از سمت شرق وارد مدینه گشت ، اسیران عین التمر بود (نه از ناحیه دیگر) .(2)
کسانی خلاف این را آوردهاند ، لیکن سخنان آنها در برابر آنان که قائلاند اسیران حصن عین التمر ، نخستین اسیرانیاند که در عهد ابوبکر وارد مدینه شد ، پایدار نمیماند .
این امر بیان میدارد که آنان بدون جنگ تسلیم خالد شدند بر خلاف کسانی که مقاومت ورزیدند تا اینکه در حصن به اسارت درآمدند ؛ چراکه جزو فرزندان جنگجویان بودند .
شایان تأکید است که طبیعت جنگهایی که خالد ضدّ سپاه ایران و یاوران عربشان - هنگام ورود به عراق - راه انداخت ، به روشِ هجوم سریع ، حمله و
1) . آنچه را بلاذری در «فتوح البلدان : 249» روایت میکند به قوّت این دیدگاه را پشتیبانی میکند ؛ چراکه مینویسد : گفتهاند : خالد با اهل عین التمر صلح کرد وا ین اسیران در کنیسهای در یکی از نواحی یافت شد .
2) . تاریخ طبری 2 329 ؛ التحفة اللطیفه 2 : 448 ؛ تاریخ بغداد 1 : 216 ؛ مشاهیر علماء الأمصار : 222 ؛ المنتظم 8 : 157 ؛ التمهید 3 : 240 22 : 211 ؛ تاریخ دمشق 2 : 87 (و جلد 15 ، ص175) ؛ تهذیب الکمال 7 : 302 (و جلد 24 ، ص411) ؛ سیر اعلام النُّبلاء 7 : 35 ؛ الوافی بالوفیات 13 : 103 ؛ معجم الأُدباء 5 : 219 .
فرار و عدم استقرار در یک جا ، نزدیک است . این نوع از جنگ میان قبایل عرب متداول بود با این تفاوت که :
به سیطره بر منطقه درگیری از جانب طرف پیروز اکتفا میشد و این کار با تعیین شخصی بر آنها از رجال همان منطقه (به جای تهی ساختن شهر از ساکنان پس از پایانِ جنگ) صورت میگرفت .
این را در درگیریهایی که خالد در فتح عراق انجام داد ، مینگریم ؛ زیرا حالتهای اسارت گرفتن یا اسیر ساختن را در این مناطق (که خالد فتح کرد) نمیبینیم مگر در حصن عین التمر .
این امر اثبات میکند که رویاروییها میان اطراف درگیر در اوّلین شهرهایی که خالد به آنها گذشت ، سریع و برقآسا بود و در نهایت به صلح یا عقبنشینی طرف زیان دیده (بتپرستها و اهل کتاب یا دیگران) برای جنگ ضدّ مسلمانان در جای دیگر ، میانجامید .
معنای این سخن آن است که اهل این شهرها پایداری نمیکردند و تا آخر به حفظ سرزمینشان نمیپرداختند ، برخلاف آنچه در جنگ عقّه و اَفرادش با خالد و لشکرش روی داد تا اینکه به تسلیم همه کسانی که در حصن عین التمر به سر میبردند ، انجامید .
این شیوه جنگی (حمله و گریز) در پنج درگیری از هشت جنگ خالد به کار گرفته شد ، هرگاه معرکه عین التمر را هشتمین آنها بشماریم .
و حتّی در سه جنگ باقی مانده از این هشت کارزار ، ثابت نشده است که خالد به اسارت گرفت یا جنگجویان یا ذریه آنها را (یا کسانی که آنها را یاری
رساندند) به اسارت درآورد مگر در معرکه حصن (حصن عین التمر) که در آن افراد به اسارت درآمدند .
امّا شهر عین التمر با صُلح فتح شد .(1)
یحیی میگوید ، به حسن بن صالح گفتم : آیا با اهل عین التمر مانند اهل حیره صُلح شد چیزی برعهده خودشان بود نه بر زمینهاشان ؟ گفت : آری بنگرید به ، فتوح البلدان : 249 ؛ تاریخ بغداد 1 : 15 .
این سخن ، نزد مورّخان مشهور است .مؤیّد این مطلب ، کوتاهی فاصله زمانی جنگهای خالد است که در کمتر از یک سال به دست آمد . خالد در همه این نواحی (که در امتداد نهر فرات قرار داشتند و از «کاظمه» شروع میشد و به «فراض» سوریه امروزین ، جای تلاقی نهر خابور به فرات در بخش «دیر الزور» پایان مییافت)(2)
بنگرید به ، تاریخ طبری 2 : 310 و312 و315 و320 و326 ؛ الکامل فی التاریخ 2 : 238 ؛ تاریخ ابن خلدون 2 : 508 .
در این مدّت کوتاه جنگید . اگر فتح آنها به صورت صُلح میان خالد و اَهالی این مناطق نبود ، امکان نداشت بتواند این اراضی را نگه دارد .امّا ابن عساکر (م 571 ه ) در تاریخ دمشق به اسناد از ابن اسحاق ، در سبب یورش ابوبکر به عین التمر روایت میکند ، میگوید :
عمرو بن عاص ، پس از قتل خالد بن سعید بن عاص ، به ابوبکر
1) . محمّد بن آدم بن یحیی در «کتاب الخرائج : 54» میگوید : به ما خبر داد اسماعیل ، گفت : برای ما حدیث کرد حسن ، گفت : برای ما حدیث کرد یحیی ، گفت : برای ما حدیث کرد حسن بن صالح ، از اَشعث ، از شعبی که گفت : خالد بن ولید با اهل حیره و عین التمر ، صلح کرد و این کار را به ابوبکر نوشت ، وی آن را اجازه داد .
2) . در محرّم سال 12 هجری ، کاظمه فتح شد و در صفر سال 12 هجری «مذار» ، «وَلَجَه» ، «اُلِّیس» ، و «اَمغیشَیا» فتح گردید . میان صفر و ذی القعده همین سال ، «اَنبار» ، «عین التَّمر» ، «دُومة الجَنْدَل» ، «حصید» ، «خَنافس» ، «مصیخ» ، «ثنی» ، «رُضاب» و «فِراض» فتح شد .
نامه نوشت و از وی یاری خواست .
ابوبکر به خالد بن ولید - که در حیره بود - نامه نوشت و به او فرمان داد که با افراد نیرومند سپاهش اهل شام را یاری رساند و سوی آنها رهسپار شود و بر افراد ضعیف سپاه ، شخصی از آنان را بگمارد .
چون نامه ابوبکر به دست خالد رسید ، گفت : این ، کار «اَعیسر بن اُمّ شمله» [ یعنی عمر بن خطّاب ] است . خوش نداشت فتح عراق به دستِ من صورت گیرد [ من را به شام فرستاد و عمرو بن عاص را میدان داد ] .
خالد بر ضعفا (افراد ضعیف سپاه) عمیر بن سعد را گماشت و بر قسمتهایی از عراق که مسلمان شدند (و بر حیره و قریاب و خراج آن) مثنّی بن حارثه شیبانی را به جای خود نشاند .
سپس به راه افتاد تا اینکه در عین التمر فرود آمد و بر اهل آن شبیخون زد و دژهای آن را (که در آن جنگجویانِ کسرا قرار داشتند و کسرا آنها را در آنجا نهاد) محاصره کرد تا اینکه آنان را به زیر کشید و گردنشان را زد .
از عین التَّمر افراد فراوانی را به اسارت گرفت و سوی ابوبکر فرستاد ...
در کنیسه یهود ، در یکی از قریههای عین التمر (که «نقیره» نام داشت) کودکانی را یافت که کتابت میآموختند . در میان آنها حُمران بن اَبان ، غلام عثمان بود .(1)
1) . تاریخ دمشق 2 : 87 - 88 .
احتمال قوی میرود که در این عبارت تساهل هست و قلعه در «نقیره» بود و مقصود از جنگ در «عین التمر» همین قلعه و دژ است (نه غیر آن) چراکه یاقوت حَمَوی مینگارد :
در کنیسهای در یکی از قریههای عین التَّمر (که «نقیره» گفته میشد) کودکانی را یافتند که کتابت میآموختند . در میان آنها حمران ، غلام عثمان وجود داشت .(1)
وی جنگی و اسارتی جز این را ذکر نمیکند .
آری ، کوروش چون شهر بابل را اشغال کرد و امپراتور کلدانی را از بین بُرد ، فارسیان سکونت در نواحی مختلف عراق را آغازیدند که تا ساحلِ شرقی نهر فرات (نه غربی آن) گسترش یافت .
نیز عرب عربستان ، پس از فتح عراق ، چون زمینهای آن را سرسبز و فراوانی نهرها و آبها را در آن دیدند ، برای سکونت بدانجا آمدند و دیار ربیعه ، دیاربکر ، دیار مُضَر (و مانند آن) را بنیان نهادند .
فرس در بلاد رافدیها نزدیک به هشت قرن حاکم بود . سرانجام با سقوط امپراتور ساسانی در سال 14 هجری ، به دست مسلمانان این حکومت پایان یافت .
در میان این قومیّتها و ادیان ، کسانی به عنوان عبادت و نظافت پاها را میشستند و بعضی از آنها (مانند صابئیها) نزدیک نهرها زندگی میکردند ؛ زیرا آیینهای دینیشان به آب وابسته بود .
1) . معجم البلدان 5 : 301 .
فرقهای از صابئیها «مُغَسّله» نامیده میشد .(1)
ابن خلدون میگوید : دین نبط ؛ این دین ، بدعت صابئه است (تاریخ ابن خلدون 2 : 38) .
صابئی ، قبل از نماز پیش نهر میرود و میگوید : «ابرخ یرد نه ربه ادمیه هی» یعنی خجسته باد یردنه بزرگ آب ، مایه حیات .. .
و پیش از آنکه به آب نزدیک شود ، کمربندش را میبندد ، سپس دستانش را میشوید و صورت را سه بار میشوید ، آن گاه آب به دست میگیرد و انگشتان دست راستش را جمع میکند و بر پیشانی (از آغاز شقیقه راست تا انتهای شقیقه چپ) میکشد . پس از آن ، سبابه را سه بار در آب فرو میبرد ، سپس گوشهایش را پاک میکند و به شستن زانوها و ساقهای پا دست مییازد ، آن گاه سه بار با دست راست مضمضه میکند و آب را به سمت چپ بیرون میاندازد ، سپس سه بار زانوهایش را میشوید ، پس از آن ، ساقها را سه بار میشوید و در حالی که دو دستش با هم درازند و کف دستها به طرف زمین است ، انگشتانش را در نهر فرو میبرد و در پایان دو بار پای راست و یک بار پای چپ را در آب فرو میبرد و قبل از هر کدام از این اعمال (که گذشت) دعایی میخواند .
نیز یهود پاهاشان را میشستند .
از این خاستگاه ، بعید به نظر نمیرسد که وضویی که حُمران (= طویدا یهودی) بدان فرا میخواند ، وضوی غیر اسلامی باشد ؛ چراکه با وضوی یهود و
1) . مغتسله ، اقوام فراوانی در نواحی «بطائح» اند . صابئه بطایح به شست و شو اعتقاد دارند و همه آنچه را میخورند میشویند ، رئیس آنها به «حسیس» معروف است ... شیلی بن فرح از مغتسله بود جز اینکه با آنها مخالفت میورزید ، لباس نیکو میپوشید و غذای لذیذ میخورد و به مذهب یهود گرایش داشت و بدان معتقد بود الفهرست : 477 ، اثر ابن ندیم .
جغرافیای وادی رافدین و فراوانی آب در آنجا سازگار است ، نه با جزیرة العرب .
دکتر کُرد علی ، از یک نسخه خطّی از کاهنان طایفه سامری در «نابلس» متن زیر را حکایت میکند :
و امّا وضو :
وضو گیرنده ، نخست دستانش را میشوید و هرگاه از اصحاب کار با دست باشد [ مانند : کارگر ، کشاورز و ... ] دستانش را تا آرنج و بازوها سه بار میشوید ، سپس سه بار مضمضه و استنشاق میکند ، آن گاه صورتش را میشوید و گوشهایش را سه بار مسح میکشد و در نماز ، تورات را به زبان تلاوت میکند .. .(1)
در البدء والتاریخ اثر احمد بن سهل بلخی (م 322 ه )(2)شرایع یهود ذکر شده است ، در آن میخوانیم :
و امّا وضوی یهود و غسل آنان ، مانند طهارت مسلمانان - یکسان - است - جز اینکه در آن مسح سر وجود ندارد و نخست پای چپ را میشویند .. .(3)
در تورات ، سِفر خروج (اِصحاح 30 ، آیه 18 - 21) آمده است :
«و خداوند به موسی بدین مضمون فرمود (18) که حوض بِرِنجینی برای شست و شو و پایههایش را نیز از بِرِنج بساز و آن را در میان
چادر جماعت و مذبح بگذار و بر آن آب بریز (19) و هارون و پسرانش دستها و پایهای ایشان را در آن شست و شو نمایند (20) هنگامی که به چادر جماعت درآیند با آب شست و شو نمایند مبادا که بمیرند و یا اینکه هنگام آمدنِ ایشان به مذبح ، به خصوص خدمت سوزانیدن هدیه آتشین به خداوند (21) و دستها و پایهایشان را شویند تا آنکه نمیرند و این از برای او و ذریهاش در قرنهای ایشان قانون ابدی باشد (22)» .(1)
و در سفر خروج (اِصحاح 40 ، آیه 30 - 31) میخوانیم :
«و حوض را در میان چادر جماعت و مذبح قرار داد و آب را جهت شست و شو بر آن ریخت (31) و موسی و هارون و پسرانش دستها و پایهای ایشان را در آن میشستند (32) و هنگامی که به چادر جماعت درمیآمدند و وقتی که به مذبح نزدیک میشدند ، شست و شو مینمودند به نهجی که خداوند به موسی امر فرموده بود (33)» .(2)
از آنجا که دریافتیم بیشکّ و شبهه ، حُمران یهودی بود ، وضوی حُمران نیز با روحیه وی و روحیات عثمان که به نظافت حساسیّت داشت و به یهودیّت متهم شد ، سازگار میافتاد ؛ چنان که شستنِ پاها - که عثمان بدان فرا میخواند - با وضوی ادیان سرزمینهای مابین النهرین هماهنگ بود .
این ادّعا پس از آگاهی به نزدیک بودن حُمران با فُرس (که به نظافت اهمیّت میدادند) و زندگی با ایشان ، ثابت میشود .
اطلاع بر مکانهایی که فُرس در آنها یافت میشد و شناسایی سران آنها و پیمانهایی که میان آنان و عرب برقرار بود ، امور فراوانی را روشن میسازد که در ملابسات احکام شرعی - از جمله وضو - بر مردم پوشیده مانده است .
به اسیران «عین التمر» بازمیگردیم تا به گرایشهای آنها پی ببریم و اینکه بیانِ این موضوع تا چه اندازه ما را در این بحث یاری میرساند .
از آنجایی که راوی وضوی غَسْلی از عثمان ، از اُسرای عین التَّمر است و در این شهر اقوامی میزیستند که دینهای مختلف داشتند (عرب ، فارس ، یهود ، نصارا ، مجوس ، صابئی و ...) و آمیختن این ادیان و قومیّتها با هم و آوردنِ این اسیران به حجاز ، در آینده جزیرة العرب اثر مینهاد ، باید شمار آنها را بشناسیم و به نقش آنها و فرزندان و نوههاشان در ساختار خلافت اسلامی - بعدها - پی ببریم .
زیرا شناختِ اجمالی سیره و تاریخ اینان ، افقهای سیاسی و تاریخی و اجتماعی فراوانی را به روی ما میگشاید .
همه این امور را به عنوان مقدّمه شناخت حال حُمران بن ابان (راوی وضوی عثمان) وارسی میکنیم ؛ چراکه شخصیّت حمران و اهمیّت وی ، از شخصیّتِ ساختگی عبداللّه بن سبا (یا از مبالغهای که در وی شده است و بیش از حد بادش کردهاند) به مراتب بالاتر است .
حمران به همراه دستهای از بافرهنگهای اهل کتاب اسیر شد که خواندن و نوشتن میدانست (بلکه علوم دیگر را میشناخت) پیداست که این افراد برای اسلام تازه نفس ، خطر جدّی به شمار میآمدند .
به این مطلب دست یافتیم که عملیّات اسیر سازی ، دو گونه انجام یافت :
بخشی از آن از داخل قلعه صورت گرفت .
شمار دیگری از افراد ، از کنیسهها و معابدی اسیر شدند که در «حصن» (دژ) وجود داشت یا به آن نزدیک بود (چنان که در متن یعقوبی آمد) .(1)
این امر رهنمون است به اینکه خالد آنان را در «حصن» اسیر نکرد ، بلکه به کنیسهای که یهود داشت لشکر فرستاد و از آنها بیست غلام گرفت .
لیکن طبری بیان میدارد که این نوجوانان که به اسارت درآمدند ، در حصن اسیر شدند و نزد فُرس گروگان بودند .
طَبَری (م 310 ه ) مینگارد :
خالد گردن همه کسانی را که در حصن بودند ، زد و کلّ کسانی که حصن آنها را در بر داشت ، اسیر ساخت و آنچه را در آن بود به غنیمت گرفت .
در کلیسای ایشان ، چهل نوجوان را یافت که انجیل میآموختند . آنان در جایی در بسته بودند . خالد در را شکست و پرسید : شما کیانید ؟ گفتند : ما گروگانیم . خالد آنان را در میان اهل بلاد تقسیم کرد .
1) . تاریخ یعقوبی 2 : 133 - 134 .
از این غلامان بود :
1 . ابو زیاد ، غلام ثقیف .
2 . حُمران ، غلام عثمان .
3 . نصیر ، ابو موسی بن نصیر .
4 . سیرین ، پدر محمّد بن سیرین .
5 . ابو عُمْرَه ، جدّ عبداللّه بن عبدالأعلی (شاعر) .(1)
این عبارت که «ووجد فی بیعتهم» (در کلیسای ایشان غلامانی را یافت) اشاره است به اینکه یهود مکانی داشتند که در آن کتاب مقدّس را یاد میگرفتند .
خلیفة بن خیّاط عصفری (م 240 ه ) از ابو عُبَیده و علی بن محمّد (و دیگران) سخنی را روایت میکند که دلالت دارد شمار آنها بیش از 20 نوجوان بود .
وی مینویسد :
خالد بن ولید به «عین التّمر» آمد و ایشان را محاصره کرد تا اینکه به حکم خالد تن دادند . خالد کشت و اسیر ساخت ... در گروهی که شمارشان به 40 تن میرسید ، خوش ندارم نامشان را بیاورم .(2)
در اینجا این سؤال به ذهن میآید که : چرا خلیفة بن خیّاط ذکر اسامی اسیران را نمیپسندد ؟ آیا بدان خاطر است که آنان بعدها به مناصب مهمّی در خلافت اسلامی بالا رفتند و ذکر نامشان ، مکانت آنان را برای ایشان خدشهدار میساخت یا موضوع چیز دیگری است ؟
نیز میتوانیم بپرسیم : چرا خلیفة بن خیّاط کاری را که دیگر مؤرّخان (مانند طبری و ابن اثیر) انجام دادند ، در پیش میگیرد و اسبابی را که درباره قتل عثمان گفتهاند ،(1)وامینهد ؟
یا چرا مورّخان آنچه را در نامه محمّد بن ابی بکر به معاویه آمده است با تعلیل سخیفی (اینکه عموم مردم تاب شنیدن این اخبار را ندارند) ترک میکنند ؟(2)
چگونه با اینکه دوران سپری شد و میان خلیفة بن خیّاط و طبری و ابن اثیر فاصله زمانی افتاد ، این کار را انجام نمیدهند ؟
آیا این به وحدت روش مورّخانی برمیگردد که برای نظام حاکم قلم میزدند ؟ آنان آنچه را خوشایند سلطان بود مینوشتند و آنچه را بدش میآمد ، وا مینهادند .
چگونه به خاطر جریحهدار نشدن احساسات توده مردم ، از بیان حقایق تلخ موجود در تاریخ روی برمیتابند ؟
شگفتتر از همه این است که چگونه خلیفة بن خیّاط ، سیرین و یسار و نصیر و رباح و هرمز را در زمره اُسَرا میآورد و از حُمران بن اَبان نام نمیبرد ؟ این کار بر چه چیز دلالت دارد ؟ آیا فراموشی یا جهل است یا با عنایت خاصّی صورت میگیرد ؟
خطیب بغدادی (م 460 ه ) در تاریخ بغداد و ابن عساکر (م 571 ه ) در تاریخ دمشق به اسنادشان از مصعب بن عبداللّه زبیری ، روایت کردهاند که گفت :
محمّد بن سیرین ، از عین التمّر ، از اسیران خالد بن ولید است .
خالد در این شهر چهل نوجوان را مخفی یافت ،(1)آنان را نشناخت ، گفتند : ما اهل [ همین ] مملکتیم . خالد ایشان را میان مردم تقسیم کرد . سیرین از آنهاست [ که نصیب اَنس شد ] و به وسیله مکاتبه [ مکاتبه اَنَس (مالک) با سیرین (برده) ] آزاد گردید .(2)
ابن عساکر این خبر را به طریق دیگری از مُصعب بن عبداللّه زبیری ، روایت میکند ، مینگارد :
خالد در آن مکان چهل نوجوان ختنه شده یافت . آنها را نشناخت . گفتند : ما اهل [ همین ] مملکتیم .
خالد ایشان را در میان مردم تقسیم کرد . سیرین از آنهاست . اَنس با وی مکاتبه کرد و با مکاتبه ، آزاد شد .
از آنهاست حُمران بن اَبان ، وی «ابن ابا» بود . فرزندانش «ابن اَبان» گفتند .(3)
در تهذیب الکمال از ابوبکر بن اَبی خَیْثَمه ، از مُصْعب بن عبداللّه زبیری نقل است [ که گفت ] :
محمّد بن سیرین از «عین التمر» از اُسَرای خالد بن ولید است . خالد در آن چهل غلام ختنه شده یافت . به نظرش ناشناس آمدند . گفتند : ما اهل [ همین ] مملکتیم .
خالد آنها را میان مردم تقسیم کرد . ابن سیرین از آنهاست [ که به دست اَنس افتاد ] اَنس با وی عقد مکاتبه بست و او با مکاتبه آزاد گردید .
عمّار بن حسن رازی ، از علوان روایت میکند که اول اسیری که از سمتِ مشرق وارد مدینه شد ، حُمران بن اَبان بود .(1)
ابن عدیم (م 660 ه ) در بغیة الطلب در شرح حال ابو العتاهیه ، سخنی را روایت میکند که دلالت دارد شمار آنها بیش از 70 غلام بود .
وی مینویسد :
کیسان جدّ پدری «ابو العتاهیه» در خُردسالی - به خاطر ذکاوت و زیرکیاش - لقب «کیسان» یافت . وی از اهل عین التّمر ، جزو هفتاد و اَندی کودکی بود که خالد - در دوران خلافت ابوبکر - آنها را اسیر ساخت .
در میان آنها از فرزندان عجمیها جز «سیرین» (ابو محمّد بن سیرین) نبود . ابوبکر به ایشان امر کرد ... در میان عشایرشان تقسیم شدند .
ابو سُوَید(2)به دست عباد بن رفاعه عَنزی - یکی از بنی نصر - افتاد ؛ زیرا وی گفت از «عَنزه» است . از این رو ، عباد او را به فرزند خواندگی پذیرفت . وی در سپاه سعد بن اَبی وَقّاص - در زمان جنگ قادسیّه - به همراه عباد ، در کوفه بود .
مرزبانی از محمّد بن ابی العتاهیه روایت میکند که گفت : ... کیسان در زمان ورود خالد بن ولید در کوفه ، کودکی صغیر و یتیم (از ناحیه پدر و مادر) بود . عباد ، از باب خویشاوندی ، کفالت وی را پذیرفت .
محمّد - فرزندش - بیش از این جمله را درباره وی خبر نمیداد .(1)
ابن خلّکان (م 681 ه ) در شرح حال محمّد بن سیرین ، مینگارد :
پدرش «سیرین» از اهل «جرجرایا» بود . کنیهاش «ابو عمره» است . وی کاسههای مسی میساخت . به عین التَّمر آمد ، در این شهر بدین شغل پرداخت . خالد بن ولید او را ... به همراه چهل غلام ختنه شده اسیر ساخت . آنان را ناشناس یافت . گفتند : ما اهل مملکتیم . خالد آنها را میان مردم تقسیم کرد .(2)
تلمسانی در نفح الطیب از کتاب خزائنی ، این گونه حکایت میکند :
ولید بن عبدالملک ، موسی بن نصیر (غلام عمویش عبدالعزیز بن مروان) را کارگزار خود ساخت . وی را «بکری» صدا میزدند ؛ زیرا اصالت پدرش «نصیر» از بردگانی بود که خالد بن ولید ، در عین التمر به آنها دست یافت و ادّعا کردند که آنها گروگاناند و از بکر بن وائل میباشند .
نصیر غلام نابالغی بود که به دست عبدالعزیز بن مروان افتاد . وی او را آزاد ساخت .(3)
ابن جوزی (م 597 ه ) مینویسد :
خالد آنها را محاصره کرد تا اینکه ایشان را [ از دژ ] فرود آورد و
گردن آنها و گردن «عَقَّه» را زد و اسیران فراوانی از آنها گرفت . در کنیسه آنان چهل غلام یافت که انجیل میآموختند و در مکانی در بسته قرار داشتند . خالد در را شکست و آنان را میان اهل بلاء(1)تقسیم کرد .. .(2)
در تاریخ ابن خلدون (م 808 ه ) میخوانیم :
آنچه در قلعه بود به غنیمت گرفت و زن و فرزندشان را اسیر ساخت و از «بِیعه» (که همان «کنیسه» است) غلامانی را گرفت که انجیل فرامیگرفتند ، آنان را میان مردم تقسیم کرد .
از آنهاست : سیرین (ابو محمّد) ، نصیر (ابو موسی) ، حُمران غلام عثمان .
و خبر فتح و خُمس غنایم را برای ابوبکر فرستاد .(3)
متن ابن جوزی و ابن خلدون ، به متن طبری (که اندکی پیش آمد) نزدیک است و بسا برگرفته از آن باشد .
جمله «وَوَجَدَ فی بِیْعَتهم» (در معبد آنان چهل غلام یافت) یا «وَأَخَذَ من
1) . در «المنتظم» و نیز در «تاریخ طبری 2 : 577» و بعضی از منابع دیگر این واژه ، به همینگونه ، ضبط شده است . معنای آن را از دوست ارجمندم ، نویسنده و شاعر ، محقق و ادیب فاضل ، «شیخ قیس عطّار» پرسیدم . ایشان بیان داشتند که مقصود از «اهل البلاء» «مجاهدان فاتح» است (م) .
2) . المنتظم 4 : 107 .
3) . تاریخ ابن خلدون 2 : 512 .
البِیْعَة» (از معبد آنها غلامانی را گرفت) «بِیعه» مکان عبادت یهود است که آن را «کُنِشْت» مینامند .
اینکه یعقوبی و ابن جوزی ، اسیران را به «السَّبْی الکثیر» (اسیران فراوان) وصف میکنند و نیز سخن طبری که میگوید : «خالد گردن همه اهل قلعه را زد» تناسب ندارد مگر با فراوانی شمار اسیرانی که در «کنیسه» یا «بیعه» یافتند .
مؤیّد آن سخن ابن عدیم است که شمار آنها را «هفتاد و اَندی»(1)میآورد و کیسان (جدّ ابو العَتاهِیه) را جزو آنها ذکر میکند و این عدد ، اندک نمیباشد .
لیکن توصیف ابن حجر(2)و ابن خلدون ،(3)با این عبارت که «غلامانی از کنیسه گرفته شدند» اندک بودن را گویاست .
باری ، در شمار این اسیران ، متون مختلفاند : گفتهاند : «20 اسیر یا غلام بودند» و گفته شده است : «چهل غلام» (که همین مشهور است)(4)و گفتهاند : هفتاد و اندی غلام .
نکته شایان توجّه این است که افراد معروف این اسیران (افزون بر مخفیسازی شمار دقیق و اَسامیشان) سعی داشتند گذشته قومی و دینیشان پنهان بماند . ادّعا میکردند که از عرباند و گروگاناند و اهل مملکت .
1) . بغیة الطلب 4 : 1752 .
2) . در «فتح الباری 2 : 576» آمده است : «ووجد بها غلماناً من العرب ، کانوا رهناً تحت ید کسری» ؛ در آن غلامانی از عرب را یافت که در دست کسرا گرو بودند .
3) . تاریخ ابن خلدون 2 : 512 .
4) . افزون بر طبری در «تاریخ طبری 2 : 324» ، خطیب بغدادی در «تاریخ بغداد 5 : 332» ، ابن اثیر در «الکامل فی التاریخ 2 : 246» ، ابن کثیر در «البدایة والنهایه 6 : 350» ، مِزّی در «تهذیب الکمال 7 : 303» بر این رأی ، تکیه دارند .
بالاتر از این ، بعضی از آنها (مانند حُمران) قصد داشتند اسامیشان و نام پدران خویش و القاب آنها را تغییر دهند . بعضیشان ادّعا میکردند که فقط «سیرین» از اولاد عجمیهاست و نصیر (پدر موسی بن نصیر) ادّعا میکرد که «بَکْری» است و کیسان (جدّ ابو العتاهیه) ادّعا داشت که از «عَنَزَه» است . محمّد بن ابی العَتاهِیَه بیش از این سخنی را بر زبان نیاورد که کیسان یتیم بود و عباد از
سر خویشاوندی کفالتش را عهدهدار شد و .. .
همه این ادّعا در برابر این حقیقت پایدار نمیماند که آنها از عجمها بودند و دیانتهای مختلف داشتند ، در میانشان کسانیاند که بر یهودی بودن وی تصریح شده است و آنان عَرَب نبودند .
بدین ترتیب ، احتمالی را که ما دادیم درست از کار درآمد ؛ اینکه حُمران و نوجوانانِ همراه او را که خالد اسیرشان ساخت ، از فرزندان فرماندهان فرس (که در دژ حضور داشتند) بودند ، نه فرزندان عربهایی که با فرس همکاری داشتند .
اشاره کردیم که فرس فرزندان عربهایی را که با آنان همکاری داشتند میگرفتند و آنها را در ظاهر برای تعلیم و تربیت در کنار فرزندانشان قرار میدادند و در باطن آنها را گرو میگرفتند تا پدرانشان در وظایف و مسئولیّتهاشان کوتاهی نکنند و سستی نورزند .
در مقابل فرس ، عهدهدارِ [ آموزش فرزندان آنها ] میشدند و به تعلیم و تربیت فرزندان آنها به همراه اولادشان اهتمام داشتند تا در آینده همپیمانان آنها و
جانشینان خوبی برای پدرانشان باشند .
بنابراین ، اولاد عرب و فرزندان فرمانروایانِ فرس ، زیر نظر حکومت فرس ، آموزش میدیدند و خواندن و نوشتن و حساب و فنون فارسی را فرا میگرفتند و در پانزده سالگی علوم ادبی و طبیعی و امور دیانت را میآموختند و آن گاه که 20 ساله میشدند به حکمت آزمون میشدند .
درباره انوشیروان (کسرای اوّل) آمده است :
وی در کودکی به مدرسه رفت و انواع علوم لازم را فرا گرفت . این مدرسه در دوران ساسانیان به مدرسه «جندی شاپور» مشهور شد .(1)
همین امر ، امکان آمیختن زبان عربی را به فارسی (و عکس آن را) روشن میسازد . این نتیجه را (و آنچه را درباره فرس گفتهاند) از کلام حُمران درآوردیم که هنگامی که خالد اسیرشان ساخت به وی گفت : ما گروگانیم و اهل مملکت .(2)
این سخن ادّعای حُمران است که میخواست با زیرکیاش مصون بماند . ادّعا کرد که وی عرب است و از فرزندان جنگجویان و از فارسیان نیست .
لیکن صواب و درست (که مورّخان بر آن تصریح دارند) رأیی است که خالد بر آن پای فشرد ، اینکه : آنان از فرزندان جنگجویان فارس و عربیاند که با سپاه خالد جنگیدند و به همین خاطر ، خالد اولادشان را اسیر ساخت .
اگر آنها فرزند جنگجویان نمیبودند ، خالد اسیرشان نمیساخت ، بلکه به وضع جزیه بر آنها بسنده میکرد .
مواضع دشمنانه حُمران و مروان(3)
امام مؤیّد باللّه ، یحیی بن حمزه بن علی حسینی در «الدیباج الوضی 2 : 542» آورده است که گفتهاند : حکم - پدر مروان - در یمامه ، یهودی بود .
با اسلام و نیرنگبازی با آن ، بدان خاطر بود1) . مدارس العراق : 35 .
2) . بنگرید به ، الکامل فی التاریخ 1 : 397 - 398 .
3) . در «نهج البلاغه 1 : 123 ، خطبه 73» آمده است که به امام علی علیهالسلام گفتند : ای امیرالمؤمنین ، مروان با تو بیعت کرد ! امام علیهالسلام فرمود : «لا حاجة لی فی بیعته إنّها کفّ یهودیّة» ؛ نیازی به بیعت او ندارم ، بیعت او دست یهودی است .
که حُمران ، یهودی و از فرزندان جنگجویان بود و نیز دوستش مروان ریشه یهودی داشت و از فرزندان مشرکانی بود که در آغاز ظهور پیامبر صلیاللهعلیهوآله در برابر پیامبر و رسالت آن حضرت مقاومت کردند .
یعنی یکی از آن دو (حُمران) از فرس و از یهود بود که شدیدترین دشمنیها را با افراد با ایمان داشتند و دیگری (مروان) ، متّهم به یهودیّت و از مشرکانی بود که خدای متعال دربارهشان میفرماید : « لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا » ؛(1)دشمنترین مردمان با اهل ایمان ، یهودند و کسانی که مشرکاند .
آری ، اینان ، بعضی از رفقای حُمراناند . اگر بخواهیم پرگویی کنیم از موضوع بحث ، خارج میشویم ، لیکن میگویم : چون دیگران نیستیم که نام «عبداللّه بن سبا» را میآورند و شرح زندگانیاش را نمیآورند و به این سخن اکتفا دارند که وی یک یهودی بود که از صنعای یمن آمد و در زمان عثمان به ظاهر مسلمان شد و در صفوف مسلمانان خود را جا زد و در شهرهای آنان (شام ، کوفه ، بصره ، مصر) آمد و شد داشت و بشارت میداد که برای محمّد - مانند عیسی بن مریم - رجعتی است و جبرئیل در نزول قرآن بر محمّد خطا کرد (زیرا مأمور بود آن را بر علی نازل کند) و دیگر یاوههایی که عین و اثری از آنها در کتابهای شیعه یافت
1) . سوره مائده 5 آیه 82 .
نمیشود تا «طه حسین» به ردّ آنها بپردازد ؛ چراکه مینویسد :
کسانی که ابن سبا را تا این حدّ بزرگ میکنند ، بر خود و تاریخ خیلی ولخرجی روا میدارند . نخستین نکتهای که مینگریم این است که در منابع مهمّی که مخالفت با عثمان را آوردهاند ، نامی از «ابن سبا» نمییابیم .
ابن سعد ، آن گاه که ماجراهای خلافت عثمان یا شورش مردم را علیه او میآورد ، ابن سبا را نام نمیبرد .
بَلاذُری در «انساب الأشراف» (که به نظرم مهمترین مصادر برای این داستان است و بیشتر از دیگر کتابها به شرح آن میپردازد) ابن سبا را نمیآورد .
ماجرا را طبری از سیف بن عُمَر ذکر میکند و به نظر میرسد مورّخان پس از وی ، داستان را از او گرفتهاند .. .
تا اینکه میگوید :
همه اینها اموریاند که به عقل راست نمیآید و با نقل ثابت نشده است و سزاوار نیست امور تاریخ بر آن بنا گردد .
یک پرسش
آیا حُمران بن اَبان از آنچه درباره عبداللّه بن سبا گفتهاند ، خطرناکتر و اَولی نیست ؟
اینکه گفتهاند افکار ابن سبا ، اندیشههای مزدک مجوسی بود (چراکه در آن زهد و تقوا به چشم میخورد) به آنچه درباره عثمان و عبداللّه بن عَمْرو بن عاص میگویند ، نزدیک است ؛ اینکه آن دو قرآن را در یک شب ختم میکردند
و عبدالرحمان بن عمرو بن عاص ، روزه دهر میگرفت و با زنان نمیآمیخت (و از این دست کارها) .
اینکه گفتهاند : «ابن سبا در عصر عثمان اسلام ظاهری آورد و در صفوف مسلمانان رخنه کرد و در شهرهاشان آیند و روند داشت» حُمران هم چنین بود (اگر نگوییم حُمران بیشتر از ابن سبا این سیره را داشت) زیرا به هرکه میرسید - بیآنکه از او بپرسند - حدیث وضوی عثمان را باز میگفت(1)و میان شام و بصره و کوفه ، در آمد و رفت بود و با اوامرِ خلیفه ، اموال و املاک و زمینهایی را در این
شهرها به دست آورد .
حُمران در حیات خلافت اسلامی - به راستی - نقشهای خطیری ایفا کرد . وی و مروان نامههای تقلّبی را از جانب عثمان مینوشتند . عثمان وی را برای پیجویی بعضی از حقایق فرستاد ، وی رشوه میگرفت و شهادت ناحق میداد ووو .. .
باری ، بر ماست که کسانی را که در صف اسلام شکاف پدید آوردند و احکام خدا را تغییر دادند و احکام دیگری را جایگزین آنها کردند و کسانی که عثمان را در ورطه نوآوریها و بدعتها انداختند ، شناسایی کنیم .
اهل مدینه از نامهشان به سرزمینها و به مسلمانانی که در مرزها پراکنده بودند ، چه در سر داشتند که نوشتند :
شما در طلب دین محمّد برای جهاد بیرون رفتید . دین محمّد را خلیفه شما تباه ساخت و وانهاد ، بیایید و دین محمّد را به پا دارید .(2)
در متن ابن اثیر آمده است :
دین محمّد را خلیفهتان فاسد ساخت .(1)
آیا کارهای حُمران و سازمان سرّی او ، آتش فتنه و اختلاف را میان مسلمانان شعلهور ساخت ؟ یا کارهای مخالفانِ عثمان - که از شهرها آمدند - فتنه را برافروخت ؟
لازم است این امور ، در اینگونه پژوهشهای علمی و عملی (که در سلوک دینی و واقعیّت عصر حاضر اثر دارد) وارسی شود نه اقوال تو خالیای را که برای ابن سبا ادّعا میکنند .
امثال این اسیران تازه مسلمان ، بر آن شدند که با دروغها و جعل احادیث و یاری گروهی از مسلمانها ضدّ دیگری (نه ضدّ غیر مسلمانها) سمومشان را در قلب امّت اسلام بدمند .
پژوهش ما با اشخاص برجستهای از این اسیران ارتباط دارد ؛ به ویژه آنها که در نقل حدیث از خلفا از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقش داشتند ؛ زیرا نقل امثال اینان ، روشی را - درست یا غلط - در نقل حدیث بنیان مینهد . از این رو ، باید بدانچه نقل میکنند ، اهتمام ورزید و آن را بر قرآن و سنّت صحیح عرضه داشت و جوانب تاریخی و روانی و اجتماعیاش را کاوید ، اگر درست بود ، آن را برگیریم وگرنه آن را به دیوار زنیم .
امکان دارد برای بعضی از این اسیران یا برای فرزندانشان در نگارش تاریخ - در آینده - نقشی باشد . باید در رویدادهایی که نقل میکنند (به خصوص آنها که
1) . الکامل فی التاریخ 3 : 168 .
به میراث یهود و فقه آنها ارتباط مییابد) درنگ ورزید .
همچنین در حیات بعض دیگر از آنها کسانی را مییابیم که عهدهدار امارت و فرماندهی سپاه و موقعیّتهای حسّاس و مهم و (دیگر کارهای مشابه اینها) در خلافت اموی و عبّاسی میشوند .
تحقیق علمی و روشی که پی گرفتیم ما را به کشف اسم نزدیک به 30 غلام رساند که در «عین التمر» اسیر شدند . بعضی از آنها در معبد یهودیان و برخی در بیرون از آن به اسارت درآمدند . انکار نمیکنیم که امکان تداخل بعضی از این اسامی با یکدیگر و زیادت و نقصان آنها هست .
به عنوان نمونه : ابو عُبَید ، گاه نام «عُبَید» را میآورد . این عبید ، گاه «ابن حُنَیْن»
(غلام عُمَر بن خطّاب) است و زمانی غلام «بَلْقَین» و گاه غلام «مُعَلّی» .
بسا این اسامی ، برای سه شخص باشد و بسا نام یک شخص باشد ؛ زیرا دانستیم که آنان سعی داشتند گذشتهشان را مخفی سازند ، به همین خاطر ، اسامی و نام پدران و القاب و عشایر آنها متعدّد است .
بر این اساس است که فهرست اُسَرا زیاده و کم میشود .
با اشاره به تک تک اُسرا و جمع آنها ، امیدواریم خواننده را بر شخصیّتهای آنان و بر احتمالات و ظروف و ملابساتی که اسارت در آن شرایط رخ داد ، آگاه سازیم .
اکنون جدول اسامی آنان را میآوریم . نخست به آنچه بَلاذُری در فتوح البلدان نقل میکند میپردازیم ، سپس دانستههای دیگران را بر آن میافزاییم که از 6 یا 7 نفر (نزد بلاذری) به 30 تن - نزد دیگران - بالا میرود .
بَلاذُری مینگارد :
سپس خالد به «عین التمر» آمد و به فتح حصن آن پرداخت . در آن اَنبار بزرگ سلاح و سربازانِ اعاجم وجود داشت . اهل حصن از قلعه بیرون میآمدند و میجنگیدند ، سپس به قلعه میرفتند . خالد و مسلمانان آنان را محاصره کردند تا اینکه امان خواستند . خالد از دادن امان خودداری ورزید . قلعه را به زور فتح کرد و ساکنان آن را کشت و اسیر ساخت .
در کنیسهای در آن دژ ، گروهی را یافت . آنان را به اسارت درآورد ، از این اسیران ، افراد ذیلاند :
1 . حُمران بن اَبان بن خالد نَمِری (= طوید بن أبِّی یا أبّا تَمری) غلام عثمان .
وی غلام مُسَیَّب بن نَجَبَه فَزاری بود . عثمان او را از وی خرید و آزاد ساخت .
2 . سیرین ، ابو محمّد بن سیرین و برادرانش .
وی از غلامان انس بن مالک انصاری بود .(1)
در «فتوح البلدان 1 : 249» آمده است : گفتهاند که سیرین اهل «جرجرایا» بود . برای دیدار خویشاوندانش در آنجا به سر میبرد . در کنیسه به همراه آن افراد به اسارت درآمد .
خطیب بغدادی در «تاریخ بغداد 5 : 332» میگوید : برای ما حدیث کرد ابن عایشه ، گفت : سیرین پدر محمّد بن سیرین اهل «جرجرایا» بود . کاسه مسی میساخت . به عین التمر آمد تا در آنجا بدین شغل بپردازد . خالد وی را اسیر ساخت .
ابن سعد در «الطبقات الکبری 7 : 121» این حرف را نفی میکند و میگوید : این سخن اشتباه است .
3 . ابو عُمْرَه ، جدّ عبداللّه بن عبدالأعلای شاعر .(2)
در «تاریخ دمشق 33 : 417» آمده است : پسر عبدالأعلی همسر خواهر «موسی بن نصیر»بود . وی نزد عبدالعزیز بن مروان منزلتی داشت . خانهاش را که دارای حمّام بود به وی اختصاص داد . ابو سعید میگوید : آن حمّام ، حمّام تبن است .
در «البدایة والنهایه 9 : 205» آمده است : عمر بن عبدالعزیز میخواست ابو عمره را سوی «یون» قیصر روم بفرستد و او را به اسلام دعوت کند .
1) . المعارف : 442 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 121 ؛ تاریخ بغداد 5 : 332 ، شماره 2857 ؛ تاریخ دمشق 53 : 172 ، شماره 6444 .
2) . طبری در جایی از کتابش میآورد : ابو عمره ، از اُسرای معبدی است که در آن نوجوانی یافت شد . ولای ابو عمره ، به بنی مرّه به «شرحبیل بن حسنه» نسبت داده میشود . مشهور این است که وی غلام «شیبان» یا «شبان» بود بنگرید به ، تاریخ طبری 2 : 324 و345 ؛ تاریخ دمشق 9 : 178 و33 : 416 ، شماره 3657 ؛ فتوح مصر و أخبارها : 239 .
4 . یَسار ، جدّ محمّد بن اسحاق ، صاحب السیرة [ = السِّیَر والمغازی ] .(1)
وی غلامِ قَیْس بن مَخْرَمَة بن عبدالمطّلب بود .(2)
مالک بر تتبّع ابن اسحاق غزوات پیامبر را از اولاد یهودی که اسلامی آورند ، خُرده میگرفت .(3)
5 . مُرَّه ، وی همان «ابو عُبَیده بن مُرَّه» و جدّ «محمّد بن زید بن عبید بن مرّه» است .(4)
در «تاریخ دمشق 2 : 87» آمده است : عبید مولی المعلّی .
از پسران وی ، نفیس بن محمّد بن زید بن عُبَیْد بن مُرَّه است (صاحب قصر در حَرّه) کسی که درباره وی و فرزندانش میگویند : عُبَید بن مُرَّة بن معلّی انصاری زُرَقی .(5)
شایسته بود بلاذری به جای «نفیس» عبید معلّی را ضمن اسیران عین التّمر بشمارد (بنگرید به ، الخراج وصناعة الکتابة 1 : 365 ؛ الثقات 2 : 186 ؛ المعرفة والتاریخ 3 : 312) .
در «الطبقات الکبری 5 : 87» آمده است : عبید ، غلام عبید بن المعلّی (برادر ابو سعید بن معلّی زرقی) عبید به «ابو عبداللّه» کنیت یافت و از اسیران عین التّمر بود که خالد بن ولید در خلافت ابوبکر اسیر ساخت و به مدینه فرستاد .
میگویند : عبید بن مرّه ، جدّ نفیس بن محمّد بن زید بن عبید تاجر ، صاحب قصر نفیسی بود که در ناحیه حرّه واقم قرار داشت .
عبید ، غلام عبید بن معلّی در «لیالی الحرّه» در ذی حجّه سال 63 درگذشت . وی ، ثقه و دارای احادیث اندکی است .
1) . تهذیب الکمال 24 : 405 ، شماره 5057 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 7 : 33 ، شماره 15 .
2) . تاریخ خلیفة بن خیّاط : 18 ؛ فتوح البلدان : 248 ؛ تاریخ طبری 2 : 345 ؛ معجم ما استعجم 1 : 319 ، شماره 16 .
3) . الثقات 7 : 382 ، اثر ابن حِبّان .
4) . فتوح البلدان 1 : 28 ؛ نیز بنگرید به ، تاریخ طبری 2 : 345 ؛ الثقات 2 : 186 .
5) . بَلاذُری در «فتوح البلدان 1 : 28» هنگام سخن درباره قصر نفیس عبید بن مرّه مینویسد : وی ، نفیس بن محمّد بن زید بن عبید بن مرّه ، غلامِ معلّی است . عبید و پدرش از اسیران «عین التمر» بود . عبید بن مرّه ، در ایّام حرّه ، درگذشت . وی «ابو عبداللّه» کنیت یافت .
6 . نصیر ، ابو موسی بن نصیر ،(1)صاحب المغرب .
وی از موالیان بنی اُمیّه بود و گفتهاند : در مرزها موالیانی از اولاد کسانی که آزاد ساخت ، داشت .(2)
وی از کسانی است که ادّعا دارند از «بَکْر بن وائل» اند و خودش را «بکری» لقب داد .
نیز بَلاذُری در «فتوح البلدان» ضمن سخنانی که درباره قصر نفیس بیان میدارد ، نام شخص هفتمی را میآورد که از اسیران عین التمر بود ، این شخص ، عُبَیده بن مُرَّه است .(3)
7 . عُبَیْد بن مُرَّه .
بدین ترتیب عُبَید و پدرش «مُرَّه» از اُسرای عین التّمرند .
این هفت نفر را بلاذری میآورد . اشخاصی را که دیگران آوردهاند ، اینهایند :
8 . ابو زیاد ، غلام ثقیف .
نام وی در ضمن غلامانی که خالد در فتح «عین التمر» اسیر ساخت در «تاریخ طبری» ،(1)«الإکتفا بما تضمّنه من مغازی رسول اللّه» ،(2)«المنتظم»(3)و «نهایة الأرب»(4)آمده است .
9 . حرث (و گفتهاند حُرَیث) .
وی غلام شخصی از بنی عبّاد بود . طبری و ابن جوزی ، وی را جزوِ اسرای مذکور نام میبرند .(5)
10 . عُلا ثَه .
طبری و ابن جوزی ، وی را آوردهاند .(6)
11 . عُمَیْر بن زیتون .
وی ، جدّ عبد ربّه بن سلیمان بن زیتون بود .(7)
در تاریخ دمشق - به سندش - از محمّد بن اسحاق ، میخوانیم :
در میان آنها عُمَیر بن زیتون بود که [ فرزندانش ] در بیت المقدس است و یسار ، غلام اُبی بن کعب - وی ابوالحسن بن اَبی الحسن
بصری است - و اَفْلَح ، غلام ابو ایّوب انصاری .(1)
در یکی از قریههای عین التّمر در کنیسه یهود کودکانی را یافتند که کتابت میآموختند .(2)
در «تهذیب الکمال 7 : 302» و در «تاریخ دمشق 15 : 174» از صالح بن کیسان نقل است که گفت : حمران - غلام عثمان - از اسیران عین التَّمر سپاه خالد بن ولید است و [ نیز ] افلح غلام ایّوب از این اُسَراست .
12 . ابو قَیْس ، از موالیان شام .
طبری در ماجرای عین التَّمر وی را میآورد .(3)
13 . ابن اُخت نَمِر (خواهر زاده نمر) .
طبری وابن جوزی ، وی را آوردهاند .(4)
14 . ابو عبداللّه ، غلام بنی زُهْرَه .
طَبَری و ابن حِبّان و ابن عساکر ، وی را ذکر کردهاند .(5)
15 . خَیْر ، غلام ابو داود انصاری (که بعدها یکی از بنی مازن بن نجّار شد) چنان که در تاریخ طبری و تاریخ دمشق و ثقات ابن حِبّان ، میخوانیم .(6)
16 . اَفْلَح ، غلام ابو ایّوب انصاری .(7)
1) . اندکی بعد به نام این شخص و اسم یسار بصری پدر حسن بصری پی خواهید بُرد .
2) . تاریخ دمشق 2 : 87 .
3) . در «تاریخ طبری 2 : 324» آمده است : در نَسَب ابو قیس ثبت است که از موالیان قدیم اهل شام بود .
4) . تاریخ طبری 2 : 324 ؛ المنتظم 4 : 107 .
5) . تاریخ طبری 2 : 345 ؛ الثقات 2 : 186 ؛ تاریخ دمشق 2 : 87 در این مأخذ آمده است : ابو عبیداللّه ، غلام بنی زهره .
6) . تاریخ طبری 2 : 345 ؛ تاریخ دمشق 2 : 87 ؛ الثقات 2 : 186 .
7) . تاریخ دمشق 2 : 87 و جلد 15 ، ص174 ؛ تهذیب الکمال 7 : 302 .
17 . رَباح ، ابو عبداللّه و عبیداللّه (دو فرزند رباح) .
خلیفة بن خیّاط (م 240 ه ) آنان را ذکر میکند .(1)
در «سنن ابو داود 2 : 283 ، حدیث 2275» و در «مسند احمد 1 : 59 ، حدیث 416» از رباح روایت است که گفت : مولایم کنیزی رومیشان را به همسریام درآوردند . با وی آمیزش کردم ، غلام سیاهی مثل خودم را زایید ، او را «عبداللّه» نامیدم . سپس با وی همبستر شدم ، غلام سیاهی مانند خودم را به دنیا آورد ، او را «عُبَیداللّه» نامیدم .
پس از آن یکی از غلامان رومی مولایم که «یوحَنّا» نام داشت ، او را فریفت ...
آن دو را پیش عثمان بردیم ، اعتراف کردند . عثمان گفت : آیا میپسندید که میان آن دو به قضاوت رسول خدا حکم کنم ؟ رسول خدا [ در این موارد ] حکم میکرد که : «الولد للفراش وللعاهر الحجر» فرزند به شوهر منسوب است و برای زناکار ، سنگ است .
موسی بن اسماعیل (شیخ ابو داود) میگوید : به نظرم میآید ابن میمون گفت : عثمان آن دو را - که برده بودند - تازیانه زد .
نَصْر بن حجّاج بن عِلاط بَهْزی ، ادّعا کرد که عبیداللّه بن رباح (و در خبر دیگر آمده است عبداللّه بن رباح) برادر اوست و با عبدالرحمان بن خالد بن ولید در این ماجرا درافتاد ؛ زیرا عبدالرحمان بن خالد ادّعا میکرد که مولای اوست و در فراش خالد به دنیا آمده است [ یعنی پدر عبداللّه ، برده خالد بوده است و فرزند وی ، برده خالد میباشد ] (بنگرید به ، تاریخ دمشق 37 : 426 ، شماره 4441 و428)
این شخص ندیم یزید بن معاویه در دمشق بود . معاویه در جنگ با روم ، فرماندهی یکی از لشکرهایش را به او سپرد .
امّا برادرش «عبداللّه بن رباح» بصری است . ابن خِراش میگوید : وی اهل مدینه بود ، به بصره درآمد . سراغ ندارم مَدَنی از او روایت کند . وی مرد بزرگی است . خلیفة بن خیّاط میگوید : وی در ولایت مهلّب کشته شد (بنگرید به ، تهذیب التهذیب 5 : 181 ، شماره 358 ؛ تهذیب الکمال 14 : 487 ، شماره 3257) .
در «انساب الأشراف 5 : 182» آمده است : با ابو بلال بیعت کردند . وی در ضمن 30 نفر از بصره بیرون آمد . به عبداللّه بن رباح انصاری (که از سوی عبیداللّه بن زیاد) که نگهبان پُل بود برخوردند . وی آنان را از سلطان بیم داد . آنان بازنگشتند و به اهواز درآمدند و به مالی که برای ابن زیاد بُرده میشد ، دست یافتند .. .
خبر آنان به ابن زیاد رسید . در سال 60 اَسلم بن زرعه کلابی را به جنگ آنها فرا خواند ... به همراه ابن زرعه ، عبداللّه بن رباح انصاری بود . به ابو بلال گفتند : در میان ایشان دوستت «ابن رباح» هست . گفت : از خدا یاری میخواهیم ، آنان یاران ستمگراناند .
1) . تاریخ خلیفة بن خیّاط 1 : 118 .
18 . هُرْمُز و پسرانش (که در بصره هرامزه نامیده میشدند) چنان که در تاریخ خلیفة بن خیّاط هست .(1)
19 . مَعْبَد ، غلام اَنس بن مالک انصاری .
این شخص را ، تنها قُدامة بن جعفر (م 311 - 320 ه ) در کتاب الخراج میآورد .(2)
20 . ابو فَرْوَه ، عبدالرَّحمان بن اسود .
گفتهاند : نام وی «کیسان» بود . فرزندش - عبداللّه بن اَبی فَرْوه - از اسیران موالی است ، و ربیع - دربان منصور - ربیع بن یونس بن محمّد بن ابی فروه است .
گفتهاند : بدان خاطر «ابو فَرْوَه» لقب یافت که در هنگام اسارت ، پوستینی به تن داشت .(3)
در انساب الأشراف میخوانیم :
ثابت است که وی از اسیران «عین التمر» بود . شخصی از بنی ضَبَّه وی را آزاد کرد .
هیثم و مدائنی گفتهاند : ابو فَرْوَه از اسیران عین التَّمر بود . ناعم اسدی وی را خرید .(4)
در فتوح البلدان از مداینی نقل است که گفت :
ابو فَرْوَه و نصیر ، از اسیران «عین التّمر» بودند . ناعم اسدی ابو فَرْوَه را خرید ، سپس عثمان وی را از ناعم خرید و به قبرکَنی گماشت .
چون مردم بر عثمان شوریدند ، به همراه آنها علیه عثمان بود [ زبانش لکنت داشت (1)] گفت : «یا اُثمان ردّ المذالم» [ مقصودش این بود که : ای عثمان ردّ مظالم کن ] .
عثمان گفت : تو اوّل [ نفر ] آنهایی ! تو را از مال زکات خریدم تا قبر حفر کنی ، امّا این کار را وانهادی .(2)
از آن رو «ابو فَرْوَه» لقب یافت که هنگام اسارت پوستینی به تن داشت .
گفتهاند : خالد با اهل حصن عین التَّمر صلح کرد . این اسیر در کنیسهای در یکی از طسوج (ناحیهها) یافت شد .(3)
در الطبقات الکبری و تاریخ دمشق آمده است :
ابو فَرْوَه ، عقیده خوارج را داشت . به همراه ابن زبیر جنگید و در مسجدالحرام دفن شد .(4)
21 . اَسلم حَبَشی بجاوی .
وی ابو زید بن اَسلم ، غلام عمر است ... از اسیران عین التمر .
این را ابن عبدالبر (م 463 ه ) در «التمهید» و ابن حجر در «تهذیب التهذیب» و ابن عماد حنبلی در «شذرات الذهب» و ذهبی در «تاریخ الاسلام» و دیگران ، آوردهاند .(1)
در «تاریخ دمشق 8 : 347 ، شماره 694» و در «رجال صحیح بخاری 1 : 96 ، شماره 109» آمده است : عُمَر در سال 11 هجری - در مکّه - او را خرید .
عالمانی در منابع زیر بیان میدارند که وی در «عین التمر» اسیر شد :
خَزْرَجی در «خلاصة تهذیب الکمال 1 : 31» ، ابن حجر در «تهذیب التهذیب 1 : 233 ، شماره 501» ، ابن عماد حنبلی در «شذرات الذهب 1 : 88» ، ذهبی در «تاریخ الاسلام 5 : 361 ، شماره 4» ؛ «العبر فی خبر من غبر 1 : 91» ؛ «التحفة اللطیفة 1 : 177 ، حدیث 443» .
قول دیگری هست که وی در «یمن» اسیر شد و در سال 80 یا 81 در خلافت عبدالملک بن مروان از دنیا رفت و مروان بن حکم بر وی نماز گزارد (بنگرید به ، التاریخ الأوسط : 137 ، شماره 603) .
22 . یسار بصری .
وی ابوالحسن بصری معروف است . مِزِّی در شرح حال فرزندش او را میآورد .(2)
در اینکه غلام چه کسی بود ، اختلاف است .
یسار ، از اسیران عین التمر میباشد ،(3)و گفتهاند : از اسیران کنیسهای در عین التمر ،(4)و گفته شده است : از اسیران میسان .(5)
1) . التمهید 3 : 240 .
2) . بنگرید به ، تهذیب الکمال 6 : 95 ، شماره 1612 ؛ الجرح والتعدیل 3 : 40 ، شماره 177 ؛ التعدیل والتجریح 2 : 482 ، حدیث 234 .
3) . تاریخ دمشق 2 : 87 (در این مأخذ آمده است : یسار غلام اُبی بن کعب ، وی ابوالحسن بن ابی الحسن بصری است) ؛ معجم ما استعجم 1 : 319 ، شماره 16 ؛ عمدة القاری 7 : 142 .
4) . معجم ما استعجم 1 : 319 ، شماره 16 .
5) . تهذیب الکمال 6 : 95 ، شماره 1216 ؛ الجرح والتعدیل 3 : 40 ، شماره 177 ؛ الإصابة 6 : 707 ، شماره 9427 ؛ الکامل فی التاریخ 2 : 336 .
23 . جَدّ ابن ابی اسحاق حَضْرَمی .
وی به همراه کسانی که در کنیسه اسیر شدند به اسارت درآمد .(1)او جدّ ابو
البحر ، عبداللّه بن ابی اسحاق حَضْرمی نحوی است .(2)
موالی آل حضرمی ، هم پیمانان بنی عبد شمس بن عبد مَناف بودند ، و ابو بحر بر عرب طعن میزد .(3)
درباره وی فرزدق میسراید :
فلو کان عبداللّه مولی هجوتُهُ
ولکنّ عبداللّه مولی موالیا(4)
24 . کَیْسان ، جدّ ابو العَتاهِیَه شاعر .
وی ، اهل عین التمر بود و با کسانی که اسیر شدند به اسارت درآمد . کیسان به قبیله «عَنزَه» انتساب یافت ، لیکن ابو العَتاهِیه جز به خویشاوندی موالی رغبت نداشت و خود را جز در جمله و شمار آنها نمیگذاشت . غلام ابوبکر بود ، سپس ابوبکر به درخواست «عَبّاد بن رِفاعه عَنَزی» کیسان را به وی بخشید .(5)
1) . معجم ما استعجم 1 : 319 ، شماره 16 ؛ در «عمدة القاری 7 : 142» جدّ ابی اسحاق ، ثبت است .
2) . الوافی بالوفیات 17 : 38 ، شماره 3 ؛ تهذیب الکمال 14 : 307 ؛ البلغة فیروزآبادی : 119 ، شماره 169 .
3) . تهذیب الکمال 14 : 308 ؛ تاریخ دمشق 67 : 110 .
4) . الفهرست ابن ندیم : 47 .
5) . الأغانی 4 : 5 ؛ اللباب فی تهذیب الأنساب 2 : 370 ؛ الإصابه 5 : 80 ، شماره 6298 ؛ تاریخ بغداد 6 : 250 ، شماره 3288 ؛ تاریخ الاسلام 15 : 458 ، شماره 4 .
در بغیة الطلب فی تاریخ حلب آمده است :
خالد در آن ناحیه درآمد . کیسان ، صغیر و یتیم بود با شماری از کودکان به دست خالد افتاد . خالد آنها را سوی ابوبکر صدّیق فرستاد .
عَبَّاد بن رِفاعه عَنَزی (یکی از بنی نَصْر بن سعد که بطنی از بنی یَقْدُم بن عَنَزة بن اَسَد بن رَبیعة بن نِزار میباشند) هنگامی که ابوبکر این کودکان را دریافت کرد [ در آنجا ] حضور داشت .
چون ابوبکر از انساب آنها پرسید ، هریک از آنها به اندازه شناختی که از نسبش داشت ، او را باخبر ساخت .
ذکر «عَنَزه» از زبان «کیسان» به گوش عَبّاد بن رِفاعه خورد . از ابوبکر خواست او را به وی ببخشد و ابوبکر این کار را کرد .
این کار پس از آن صورت گرفت که کیسان ، سهم ابوبکر و ملک خالص او شد .
لقب «کیسان» بر وی غلبه یافت ؛ زیرا فطانت و زیرکی و ذکاوت او در خُردسالی ، میدرخشید .(1)
25 . عُبَید بن حُنَیْن ، غلام آل زید بن خطّاب .
وی را غلام زُرَیْق هم میگفتند .(2)
در تهذیب الکمال میخوانیم :
گفتهاند : وی از اسرای عین التمر - در زمان خلافت ابوبکر - بود که خالد آنها را به مدینه فرستاد .(1)
26 . عُبَیْد غلام بَلْقَیْن .
در تاریخ دمشق آمده است :
خالد بن ولید حرکت کرد تا اینکه بر «عین التمر» فرود آمد [ در این شهر ] کشت و اسیر ساخت .
از اسیران این افرادند : ابو عُمره (غلام بنی شیبان) که همان ابو عبدالأعلی بن اَبی عمره است ، عُبَید (غلام بَلْقَیْن) از انصار از بنی زُرَیق .(2)
در الإصابه میخوانیم :
از کسانی که خالد اسیر ساخت ، ایناناند : سیرین ، ابو عُمْرَه ، عبد [ عبید ] (غلام بَلْقَیْن) ، حُمران بن اَبان .(3)
میگویم : شاید این شخص و نفر پیش از وی ، یک نفر باشد و شاید با نفر دیگری ، یکی باشد .
27 . عبدالرّحمان .
وی ، جدّ احمد بن محمّد بن حمّاد بن عبدالرّحمان ، ابو بشر دولابی است ، صاحب کتاب «الذریّة الطاهره» (م 310 ه ) .
در الإصابة در شرح حال «عبداللّه بن ابی لیلا انصاری» از احمد بن محمّد بن حمّاد ، از پدرش ، از جدّش ، از عبدالرّحمان روایت است که گفت :
من از اسرای عین التمر بودم . عبداللّه بن اَبی لیلا مرا خرید و آزاد ساخت و «عبدالرحمان» نامید .(1)
28 . سُمَیْر بن نهار (= شُتَیْر بن نهار) .
در «الجرح والتعدیل» و «تعجیل المنفعه» و «الإکمال» آمده است : سُمیر بن نَهار بصری ، از اسیران عین التمر است .(2)
از ابو هُرَیره روایت است که یحیی بن معین گفت : از شُتَیر بن نهار جز حدیث حَمّاد بن سَلَمَه را نشنیدم . احادیث دیگر از سَمیر بن نهار است .(3)
ابو نَضْرَه میگوید : وی از اوّلین کسانی است که در این مسجد قصّه گفت .(4)
در «تهذیب الکمال 12 : 378 ، شماره 2699» آمده است : وی ، اوّلین کسی است که در این مسجد یعنی مسجد بصره حدیث گفت .
29 . اَثیر بن عَمْرو سَکونی (= اثیر بن عمریا) .(5)
در مقاتل الطالبیّین از عمر بن تمیم و عمرو بن اَبی بکار ، روایت است که :
چون علی ضربت خورد ، اَطبّای کوفه را گرد آوردند . هیچ یک از آنها داناتر از اثیر بن عمرو بن هانی سکونی ، به جراحت و زخم آن حضرت نبود .
وی طبیبی صاحب کرسی بود . جراحات را درمان میکرد و از 40
1) . الإصابه 4 : 220 ، شماره 4926 .
2) . الجرح والتعدیل 4 : 311 ، شماره 1358 ؛ تعجیل المنفعه 1 : 168 ، شماره 425 ؛ الإکمال لرجال احمد 1 : 647 ؛ تهذیب الکمال 12 : 378 ، شماره 2699 .
3) . الاکمال 4 : 378 ، اثر ابن ماکولا .
4) . تهذیب التهذیب 4 : 274 ، شماره 543 .
5) . در «الاستیعاب 3 : 1128 ، شماره 1855» آمده است : اثیر بن عمرو سکونی ، او را اثیر بن عمریا صدا میزدند بنگرید به ، الجوهره فی نسب الإمام علی وآله : 115 .
غلامانی بود که خالد در «عین التمر» به آنها دست یافت و اسیرشان ساخت .(1)
نیز بنگرید به ، الإکمال 1 : 14 ؛ معجم البلدان 1 : 93 ؛ تاج العروس 10 : 22 .
در الوافی بالوفیات میخوانیم :
وی همراه کسرا بود ، برایش طبابت میکرد . صحرای «اثیر» در کوفه به وی منسوب است .(2)
30 . جدّ کَلْبی ، عالم نسب شناس (چنان که در معجم ما استعجم آمده است) .(3)
31 . صَهْبای تغلبی .
وی «اُمّ ولد» شد . امام علی از وی دارای دو فرزند گشت : عُمَر و رقیّه .
عُمَر اَطْرف - چنان که گفتهاند - فرزند این زن اسیر از «عین التمر» است . قول ضعیفِ مردودی هست که «خَوْلَه حَنَفی» (مادر محمّد بن علی بن اَبی طالب) نیز از اسیران عین التمر میباشد .
لیکن این سخن را نمیپذیریم و بطلان آن را در کتاب «التسمیات» روشن ساختیم .
خلاصه آنچه گذشت این است که : میان اسیران عین التمر کسانیاند که نقش مهم و خطیری در اسلام یافتند . بعضیشان از موالیان خلفای سهگانه شدند و اولاد و نوههای آنها از افراد صاحب نفوذ در خلافت امویان و عبّاسیان بودند ؛ مانند :
کَیْسان ، جدّ ابو العَتاهِیَه شاعر .
گفتهاند وی غلام ابوبکر و سهم خالص او درآمد ، سپس به درخواست عَبَّاد بن رِفاعه ، او را به وی بخشید .(1)
اَسْلَم - پدر زید بن اَسلم - غلام عُمَر بن خطّاب .
عمر ، در حجّ سال 11 یا 12 وی را در مکّه خرید .(2)در تاریخ دمشق آمده است که عمر «اَسْلَم» را مقدّم میداشت و ابن عمر ، او را احترام میکرد .(3)
سیرین ، پدر محمّد بن سیرین .
خالد او را پیش عمر فرستاد . اَنس با وی مکاتبه کرد و با عقد کتابت آزاد شد .(4)
حُمران بن اَبان ، غلام عثمان .
در این پژوهش ، شرح حال بیان می شود و نقش وی در تحریف شریعت و قتل عثمان روشن خواهد شد .
عبدالرحمان بن اسود .
نام وی را «کیسان» هم گفتهاند ، معروف به «ابو فَرْوَه» غلام عثمان .
پوشیده نماند که جاحظ ، یونس بن ابی فَرْوَه را جزو «زنادقه» (بیدینان) شمرده است .
در لسان المیزان آمده است :
قَیس بن زبیر و یونس بن ابی فَرْوَه (کاتب عیسی بن موسی) با هم
دوست و هر دو از زندیقان بودند .(1)
در انساب الأشراف میخوانیم :
یونس بن محمّد بن عبداللّه بن اَبی فَرْوَه ، یتیمی در خانه جدّهاش بود . جدّهاش کنیز نفیسی داشت . روزی یونس - بیآنکه جدّه اش بداند - با آن کنیز آمیزش کرد و او را باردار ساخت . وی ربیع را به دنیا آورد ... همان ربیع که همدم منصور شد .
جدّهاش و یونس این فرزند را انکار میکردند . چون جوان شد ، جدّهاش او را فروخت . زیاد بن عبیداللّه حارثی (کارگزار ابو العبّاس در مدینه) او را خرید و به ابو العبّاس هدیه کرد ، سپس به دست منصور افتاد .
چون منصور دربانیاش را به وی سپرد ، ربیع دل فرزندان ابو فَرْوَه را به دست آورد و به آنها نیکی کرد و میلشان را [ سوی خود ] برانگیخت . آنها شهادت دادند که وی فرزند یونس است و یونس به وی اقرار کرد .(2)
در الأغانی آمده است :
ربیع بر اساس ادّعای خانواده و کسانش ، فرزند یونس بن ابی فَرْوَه است . و گفتهاند : پسر او نبود و آل ابی فروه این نسبت را برنمیتافتند و میپنداشتند که وی افتاده در جایی یافت شد .
یونس بن اَبی فروه کفالتش را بر عهده گرفت و او را پرورش داد و بزرگ کرد. چون خادم منصور شد، ادّعا کرد که فرزند یونس است.(1)
در تاریخ بغداد میخوانیم :
ابن عیّاش مَنْتوف ، در نسب ربیع ، طعن زشتی را بر زبان آورد ، به ربیع میگفت : شباهتی از مسیح در تو هست (با این سخن وی را میفریفت) ربیع او را گرامی میداشت تا اینکه منصور بدان آگاهش ساخت و گفت : مقصود وی از این جمله این است که تو پدر نداری [ حرام زادهای ] .
از آن به بعد ، ربیع به ابن عیّاش اعتنا نمیکرد و او را از خود میراند .. .
ربیع ، دربانِ ابو جعفر منصور و [ نیز ] غلامِ او بود ، سپس وزیرش شد . پس از منصور ، دربان مهدی [ عبّاسی ] گشت . هموست که با مهدی بیعت و عیسی بن موسی را خلع کرد .
از فرزندان اوست : فضل (دربانِ هارون و محمّد مخلوع) فرزندش عبّاس بن فضل (دربانِ محمّد امین) .
عبّاس ، حاجب بن حاجب بن حاجب است [ یعنی هم خودش دربان بود و هم پدرش و هم جدّش ربیع ] .
گفتهاند : ربیع بن یونس ، برای منصور و هادی [ عبّاسی ] وزارت کرد و وزارت مهدی [ عبّاسی ] را نیافت .
1) . الأغانی 19 : 234 .
وی در آغاز سال 170 هجری درگذشت .(1)
در البدایة والنهایه از فضل بن ربیع بن یونس نقل است که :
وی دل رشید را به دست آورد و بر او نفوذ داشت . برامکه به دست وی از میان رفتند . یک بار وزیر رشید شد . شباهت شدیدی به برامکه داشت ، آنان خود را به او شبیه میکردند . از تلاش [ برای بدگویی ] درباره آنها دست نکشید تا اینکه هلاک شدند .(2)
درباره اهمیّت و ارجمندی ابو فَرْوَه نزد عثمان روایتی که عبدالرزّاق بن همّام از نافع از ابن عُمَر میآورد ، کفایت میکند . وی در المصنّف مینگارد :
عُمَر بن خطّاب هر نمازگزاری از اسیران عرب را [ که در دار الإماره بود ] آزاد ساخت و بر آنها شرط کرد که سه سال - بعد از او - به خلیفه [ پس از او ] خدمت کنند و او مانند عُمَر با ایشان رفتار کند .
خیار ، شرط سه سال خدمتش را به عثمان با دادن غلامش «ابو فروه» از عثمان خرید . عثمان خیار را رها ساخت و او آزاد شد و ابو فروه را [ به جای او ] گرفت .(3)
عبداللّه بن اَبی فَرْوَه ، جدّ ربیع (غلام منصور عبّاسی) است . وی و عبدالملک بن مروان و مصعب بن زبیر ، در دوران نوجوانی دوستان صمیمی یکدیگر بودند و از هم جدا نمیشدند . هر کدام که جامهای میپوشید ، دیگری مثل آن را به تن میکرد .
عبدالملک جامهای پوشید و ابن اَبی فَرْوَه مانند آن را به تن کرد و مصعب جامهای [ مثل آن را ] نیافت که بپوشد . ابن ابی فَرْوَه ، ماجرا را به پدرش گفت ، پدرش ، مثل لباس آن دو را - به دست پسرش - بر تن مصعب کرد .
چون مصعب والی عراق شد ، ابن ابی فَرْوَه را کاتب خویش ساخت . روزی وی نزد مصعب بود که گردنبند جواهر نشانی را که از بلاد عجم به دست آمده بود (و جز خدا کسی نمیدانست چقدر قیمت دارد) پیش او آوردند ، مصعب آن را به دست چرخاند و از [ زیبایی ] آن در شگفت ماند ، سپس به ابن ابی فَرْوَه گفت : اگر این را به تو ببخشم ، آیا شادمانت میسازد ؟
ابن ابی فَرْوَه گفت : آری واللّه ، خدا امیر را به سلامت بدارد .
مصعب گردنبند را به او داد . آن را نگریست و به شدّت مسرور شد .
مصعب گفت : میبینم که بدان شادمان شدی .
ابن ابی فَرْوَه گفت : آری .
مصعب گفت : به خدا سوگند ، روزی که آن جامه را به من پوشاندی ، من بیشتر از سروری که اکنون تو داری ، شاد شدم .
آن گردنبند همچنان نزد ابن ابی فَرْوَه بود تا اینکه ایّام مصعب به سر آمد و پس از آن ، سببِ ثروت ابن اَبی فَرْوَه و بینیازی نسلِ او شد .
مصعب زبیری بیان میدارد : کارگزار خراسان بر گنجی دست یافت که در آن نخل طلایی بود و به کسرا تعلّق داشت . خوشههای آن از مروارید و گوهر و یاقوت سرخ و سبز بود . آن را پیش مصعب بن زبیر آوردند ، قیمتگذاران را گرد آورد ، آن را دو میلیون دینار قیمت گذاشتند .
مصعب گفت : این را به که دهم ؟
گفتند : به زنان و اهل و عیالت .
مصعب گفت : نه ، به شخصی میدهم که پیش از از این منّتی بر ما نهاد و لُطف نیکویی بر ما روا داشت . عبداللّه بن اَبی فَرْوَه را صدا بزنید .
مصعب آن نخل طلایی را به عبداللّه بن اَبی فَرْوَه داد . چون مصعب کشته شد ، ابن اَبی فَرْوَه به عبدالملک بن مروان نامه نوشت و مالی را به او بخشید . از این رو
به مال خویش از ناحیه عبدالملک مصون ماند و ثروتمندترین اهل مدینه بود .(1)
عبداللّه بن اَبی فَرْوَه ، فرزندی به نام اسحاق داشت . در مجلسی که در آن زُهری حضور داشت نشسته بود و میگفت : رسول خدا فرمود ... رسول خدا فرمود ...
زُهْری گفت : ای ابن اَبی فَرْوَه ، خدا تو را بکشد ! چقدر بر خدا جسارت میورزی ! چرا سند احادیث را نمیآوری ؟! احادیثی را بیان میداری که دهنه و افسار ندارند .. .
بخاری میگوید : وی شخصی متروک است . احمد بن حنبل از حدیثش نهی کرد و گفت : حدیث چهار نفر را نمینویسم : ... و اسحاق بن عبداللّه بن اَبی فَرْوَه .(2)
اینان بعضی از اسیران عینالتمرند . گوشهای از زندگی آنها و زندگی فرزندان و نوههاشان را دانستیم .
میان این اسیران (یا میان اولاد و نوههای آنها) کسانی یافت میشوند که در کتابت تاریخ و فتوحات نقش داشتند ؛ مانند : یَسار ، جدّ محمّد بن اسحاق ، صاحب المغازی ، همو که ابن حِبّان از مالک بن اَنس حکایت میکند که وی تتبُّعِ غزوات پیامبر را از اولاد یهودی که مسلمان شدند ، بر ابن اسحاق ، خُرده میگرفت .(1)
نمیخواهم جُرم پدران را بر گردن فرزندان بگذارم ، بلکه قصدم فقط این است که نظر خوانندگان را به این حقیقت جلب کنم که باید در منقولات امثال این افراد درنگ ورزید . اینان ، گاه مطالب صحیح و گاه باطل را نقل میکنند .
کلام مالک بن انس ، اندکی پیش گذشت که بر ابن اسحاق انتقاد داشت که چرا شرح حال جنگهای پیامبر را از زبان اولاد یهودی تازه مسلمان ، پی جسته است .(2)
همچنین میان اینان ، نصیر بن عبدالرّحمان است ، کسی که در خلافت عمر و عثمان ، شهربان معاویه بود ، سپس معاویه بر او خشم گرفت و دیگری را جایش گذاشت و بعدها دوباره وی را به کارش برگرداند .
حکایت است که عبدالعزیز بن مروان ، به عیادتِ نصیر بن عبدالرّحمان - هنگامی که بیمار شد - میرفت .(3)این نصیر ، همان ابو موسی بن نصیر ، صاحب فتوحات در بلاد مغرب است ، شخصی که ابن کثیر دربارهاش میگوید : نایب بنی اُمیّه در فتوح بلاد مغرب .(4)
شلبی از کتاب العجائب والغرائب از بیرونی نقل میکند که گفت : برایم حدیث کرد پدرم ، از موسی بن نصیر (وی یهودی از اهل کتاب بود ، اسلام آورد و بر مغرب امارت یافت) .(1)
مؤیّد این مطلب ، سخنی است که در تاریخ دمشق آمده است :
گفتهاند : موسی بن نصیر کتاب میخواند . دریافت که بنی امیّه امارت مییابند . از این رو ، هنگامی که در مدینه بود ، به مروان پیوست ، سپس رهسپار شام شد و حال و روزش ترقّی کرد .(2)
نیز میان اینان محمّد بن سیرین (که به خوابگزار معروف است) هست . ابن اَبی شیبه در المُصنَّف از وی روایت میکند که گفت :
کَعْب بن سوّار او را به کنیسه درآورد ، تورات را بر سرش گذاشت و به خدا سوگندش داد .(3)
در اخبار القضاة میخوانیم :
کَعْب بن سوّار او را در مذبح (قربانگاه) میآورد و بر سرش انجیل مینهاد و به خدا سوگندش میداد .(4)
بیهقی ، روایت سابق را از ابن سیرین - با ایهام - تغییر میدهد و آن را تحریف شده نقل میکند و مینویسد :
کعب بن سوّار یک یهودی را به کنیسه درآورد و بر سرش تورات نهاد .(1)
با این خبر ، شخصی که وارد کنیسه شد ، غیر ابن سیرین میشود .
پوشیده نماند که یهود در تعبیر خواب و قصّهها ، ید طولایی دارند . چنان که میگویند آن را از یوسف پیامبر آموختهاند .
نکته شایان ذکر در اینجا این است که : کنیسه بیشتر به محلّ عبادت یهود اطلاق میشد . مسیحیّت آن را از یهود گرفتهاند .
در المدوّنة الکبری آمده است :
ابو موسی اشعری ، یک یهودی را سوگند داد .
شعبی میگوید : اگر او را به کنیسه درمیآورد ، بر او سخت میگرفت و سوگند شدید میداد .(2)
شعبی در این روایت ، نام کنیسه را بر محلّ عبادت یهود اطلاق کرده است . به همین سبب ، گاه اصحاب سیره و راویان ، انجیل را نام میبرند و مقصودشان کتاب مقدّس یهود نیز هست که این را باید در جای دیگر روشن ساخت .
اگر نگاهی واکاوانه به اسامی دیگر اسیران و احوال آنها و نامهای فرزندانشان بیندازیم ، درمییابیم که کسانی از آنها هرگز به خدا ایمان نیاوردند و تا پایان عُمر
زندیق و یهود باقی ماندند و همین ما را وامیدارد که در نقل روایات آنها هرچه بیشتر احتیاط کنیم .
در الأغانی آمده است :
سعید بن عبدالرّحمان ... بر هشام بن عبدالملک درآمد . وی زیباروی بود . با عبدالصمد بن عبدالأعلی (از اسیران عین التمر) مُربِّی ولید بن یزید بن عبدالملک ، آمد و رفت داشت . عبدالصمد (که لوطی و زندیق بود) او را به لواط با خود برانگیخت .(1)
در تاریخ دمشق میخوانیم :
عبدالصمد به بیدینی متهم بود . وی ولید بن یزید را فاسد ساخت .(2)
در لسان المیزان آمده است : وی اهل لواط بود .(3)
از هشام بن عبدالملک نقل است که به ولید بن یزید نوشت :
خبردار شدم که عبدالصمد را یار و همدم و ندیم خویش گرفتهای ، درستی این خبر برایم ثابت شد ، تو را از کار زشت مُبرّا نمیدانم . عبدالصمد را سرزنش کن و از خود دور ساز .
در پی این پیغام ، ولید او را بیرون راند .(4)
مانند این سخن درباره عبداللّه بن عبدالأعلی (مربّی ایّوب بن سلیمان بن عبدالملک) بر زبان آمده است .
مرزبانی میگوید :
عبداللّه متّهم به بیدینی بود . گفتهاند : سلیمان بن عبدالملک فرزندش ایّوب را بدو سپرد و او ایّوب را بیدین ساخت . سلیمان با دسیسه به پسرش سمّی خوراند و به قتلش رساند .(1)
در نقط العروس (اثر ابن حزم) میخوانیم :
سلیمان فرزندش ایّوب را پنهانی کشت ؛ زیرا وی نصرانی و مرتد شد . سلیمان ایّوب را به عبداللّه بن عبدالأعلی شاعر سپرده بود . عبداللّه زندیق بود ، ایّوب را بیدین ساخت .
سلیمان سمّی به وی خوراند و او را کشت .(2)
در الکامل (اثر مبرّد) مطلبی آمده است که اشاره دارد به اینکه عُمَر بن عبدالعزیز در دین عبداللّه بن عبدالأعلی شک داشت ؛ چراکه هنگامی که او را - بدان خاطر که زبان رومی میدانست - پیش «یون» فرستاد ، شخصی را برای جاسوسی از او رهسپار ساخت .(3)
بنابراین ، میان این اسیران کسانی وجود داشتند که همجنس باز بودند و مردم (به ویژه خلفا و فرزندان آنها) را بیدین میساختند و نیز کسانی که عرب را خوش نداشتند و بر آنها طعن میزدند و کسانی که قصّهگو بودند ، ووو .
با درازگویی درباره اسیران عین التمر ، امیدواریم شناخت کافی نسبت به خلق و خو و دینِ همقطاران و همتایان حُمران به دست آید ؛ زیرا انسان به وسیله همدمان و دوستانش شناخته میشود .
بعضی از یاران حُمران ، از موالی خلفای سهگانه و برخی از موالی خلفای اُمَوی بودند و شماری از آنان مناصبی را در این حکومتها به دست داشتند .
وجود شخصیّتهایی مانند اینان در جریانهای سیاسی پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله تصادفی نبود . آنها در این رخدادها نقش منفی یا مثبت داشتند ، گرچه واقع ماجرا بیشتر بیانگر نقش منفی بسیاری از آنهاست و اینکه عقده اسارت در دلشان موج میزد و تحت تأثیر سوابق اعتقادیشان قرار داشتند .
در بحث «نسبة الخبر إلیه» درخواهیم یافت که موالی از آقایان خویش پیروی میکردند . اگر اولیای آنا افرادی صالح بودند (مانند اهل بیت علیهمالسلام) آداب آنها را مییافتند و اگر موالی قریش میشدند ، از افکار و دیدگاههای آنان اثر میپذیرفتند .
با این سخن ، قصد ندارم همه موالی و بردهها یا کسانی را که پیش از اسلامشان یهودی یا مسیحی بودند ، خدشهدار سازم ؛ چراکه یهودیّت و مسیحیّت از ادیان رایج در آن زمان بود ، لیکن باقی بودن بر یهودیّت یا مسیحیّت و دعوت به این دینها با تظاهر به اسلام ، خطری بود که جوانب بسیاری از شالوده اسلام و جامعه اسلامی را زیر و رو میساخت .
نکته شایان تأکید این است که موالی ، قشر اجتماعی جدید به شمار میآمد که بر جامعه اسلامی عربی عارض شد . کسانی که بر تربیت آنها اشراف مییافتند آنها را خوب یا بد بار میآوردند ؛ گاه تربیت آنها صحیح و سالم و گاه فاسد و تخریبی بود .
این امر ، به قیّم و والی آنها برمیگشت . اگر سرپرست آنها افکار صحیح
داشت و دارای گرایشهای سالم بود ، آنان را از نظر فکری و عقیدتی سالم ، تحویل جامعه میداد و اگر وایشان مینهاد و از نظر اخلاقی نسبت به آنها بیاعتنا میماند ، آنان جزو اَشرار میشدند .
به همین مقدار پیش درآمد و بیان ملابسات مرتبط با ماجرا (قومیّتها ، ادیان ، شناخت منطقه جغرافیایی و ...) بسنده میکنم تا وارد اصل موضوع (راوی ، مروی ، روایت) شویم و ثابت نماییم که شخصیّت حُمران بن اَبان و راویان از او - در طبقات پایینتر - بیشتر از قریشیان و پیروان حکومت یا از تبار موالی و از ساکنان بصره بودند ؛ زیرا بصره از مراکز نفوذ حمرانی عثمانی بود و همین رهنمون است به وجود پذیرش آشکارِ وضوی عثمانی از سوی قشرهای خاصّ اجتماعی و تصادفی نبودن آن .
این ادّعا ، بر اساس نقشه مفصّلی که برای راویان وضو از عثمان ، در پایان همین جلد آمده است ، روشن میشود .
در این راستا ، روایات ضدّ و نقیضی که از عثمان هست کفایت میکند ؛ گاه متن این روایات با هم مغایرت دارند و گاه با روایات دیگر صحابه ناسازگار میافتند .
از این روست که میبینیم گاه گویند : «اهل بصره به حدیث حُمران احتجاج نمیکنند» و گاه گویند : «بصریان از حُمران حدیث میکنند» .
این تخالف و اضطراب برای چیست ؟
امر به همین جا متوقّف نمیماند ، بلکه این آشگفتی و تحریف به نص روایت دست میبرد . «مَسَحَ ظهر قدمیه» (پشت پاها را مسح میکشید) به «طهَّر قَدَمیه»
(پاها را میشست) تغییر مییابد یا جمله «فأنقاهما» (هر دو پا را تمیز میساخت) به «مَسَحَ ظهر قدمیه» اضافه میشود تا شنونده را به شستن پاها سوق دهد .
یا در جای دیگر میبینیم جمله «وضّأ قدمیه» (پاهایش را وضو میداد) را به معنای «حَسَّن ونَظَّف» (پاهایش را نیکو و نظیف میساخت) تغییر میدهند بیآنکه مراد از آن را روشن سازند که آیا نیکو ادا کردن فریضه مسح است یا شستن .
باید این امور را در لابلای این کتاب بحث کنیم .
اکنون به شخصیّت حُمران باز میگردیم و میگوییم :
حُمران از اسیران «عین التّمر» است . خالد او را با افراد دیگری اسیر ساخت . حُمران و رفقایش اوّلین اسیران عجم بودند که به مدینه درآمدند .
در الوافی بالوفیات (و دیگر کتابها) آمده است که این اسیران ، نخستین اسیرانی بودند که از مشرق وارد مدینه شدند .(1)
کنیه حمران ، ابو زید است .(2)
اوصاف حُمران ، چنین بود : کچل و طاس ، بیریش و کوسه ، در صورتش مویی وجود نداشت .(3)
1) . طبقات ابن سعد 7 : 148 ؛ تهذیب الکمال 7 : 301 ، شماره 1496 ؛ تاریخ دمشق 15 : 172 ، شماره 1741 ؛ الإصابه 2 : 180 ، شماره 2000 ؛ تاریخ الإسلام 5 : 395 ، شماره 4 ؛ الوافی بالوفیات 13 : 103 ، شماره 3 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 4 : 182 ، شماره 73 ؛ عمدة القاری 3 : 5 .
2) . شرح صحیح مسلم نووی 1 : 218 .
3) . کتاب البرصان والعرجان والعمیان والحولان : 519 .
ابن سعد (م 230 ه ) در الطبقات الکبری میگوید :
حُمران بن اَبان ، غلام عثمان بن عفّان ، از اسیران «عین التّمر» بود ، کسانی که خالد آنها را به مدینه فرستاد . فرزندانش او را به «نَمِر بن قاسط» نسبت دادند .
حُمران از عثمان و غیر او ، روایت میکند .
سبب آمدن حُمران به بصره این بود که وی ، بعضی از اسرار عثمان را فاش ساخت . عثمان از آن باخبر شد و گفت : در این شهر نمان .
حُمران از مدینه کوچید و در بصره فرود آمد و در این شهر اموالی به دست آورد و دارای نسل و دنباله شد .(1)
ابن قُتَیْبه (م 276 ه ) در المعارف میگوید :
مُسَیَّب بن نَجَبَه فَزاری در زمان ابوبکر ، حُمران را در «عین التّمر» اسیر کرد . امیر سپاه ، خالد بن ولید بود . او را ختنه شده یافت . وی یهودی و نامش «طویدا» بود .. .(2)
ابن عبدالبر (م 463 ه ) در التمهید مینویسد :
حمران ، غلام عثمان ...
حمران از اسیران «عین التمر»است . اوّلین اسیرانی که در خلافت ابوبکر صدّیق به مدینه درآمدند . خالد او را اسیر ساخت و دید
نوجوانی سرخرو ، ختنه شده و زیرک است . او را پیش عثمان فرستاد و عثمان آزادش ساخت .
خانه حُمران - در بصره - به صحنِ مسجد جامع مُشرف بود . عثمان آن را به وی واگذارد و نیز زمینی را در چند فرسخی اُبُلَّه (بعد از رودخانه) به او سپرد .
اهل سیره و علم گفتهاند : حمران از علمای بزرگ ، امانتدار و صاحب رأی و شرف - و به ولاء و نسبش - بود . وی یکی از شاهدانی است که به شرب خمر وَلید بن عُقْبَه شهادت دادند و علی به شهادت وی ، ولید را تازیانه زد .(1)
ابن عبدالبر در الإستذکار مینگارد :
حمران ، غلام عثمان بن عفّان .
وی حمران بن ابان بن نَمِر بن قاسط (عمو زاده صهیب) است . نَسَب وی را در «التمهید» در ذیل این حدیث آوردیم . وی از اسیران عین التّمر بود که اوّلین اسیرانی بودند که در زمان ابوبکر صدّیق وارد مدینه شدند . خالد بن ولید او را اسیر ساخت .
سرگذشت حمران را - به طور کامل - در «التمهید» آوردیم . وی از علمای بزرگ بود .. .(2)
پیش از آنکه بحث را ادامه دهیم ، تعلیق مفصّلی بر مقطع پایانی سخن ابن عبدالبر در «التمهید» داریم .
معروف است که حمران ساکن بصره نبود و در جایی نیامده است که وی در کوفه سکنا داشت تا از شهودی باشد که بر شرابخواری ولید شهادت دادند .
در متونی که خواهد آمد ، عکس این مطلب هست و اینکه عثمان او را برای پرس و جو درباره شرب خمر ولید بن عَقْبَة بن اَبی مُعَیط فرستاد ، ولید به وی رشوه داد و حُمران با گرفتن رشوه ، آنچه را از ولید پیش عثمان گفته بودند ، تکذیب کرد .
چون برای عثمان ، خبر صحّت شرابخواری ولید ثابت شد ، بر حمران خشم گرفت و او را به بصره تبعید کرد .
در تاریخ دمشق از صالح بن کسیان (متوفای دهه سوّم یا چهارم هجری)(1)نقل است که گفت :
حمران - غلام عثمان - از اسیران عین التّمر بود . خالد بن ولید او را اسیر ساخت . اَفلح - غلام ابو ایّوب - از این اسیران است .(2)
ابن قتیبه در المعارف مینویسد :
حمران بن اَبان بن عبد عمرو ، به «ابو زید» کنیت یافت . مُسیَّب بن نَجَبَه فزاری - در زمان ابوبکر - از عین التّمر او را اسیر ساخت . امیر سپاه ، خالد بن ولید بود . حُمران را ختنه شده یافت . وی یهودی و نامش «طویدا» بود . برای عثمان خریده شد ، سپس عثمان او را آزاد ساخت و از کاتبان او شد .
سپس عثمان بر وی خشم گرفت و او را به بصره راند . وی عامل [ جاسوس ] عثمان در بصره بود . هنگام تبعید در بصره ، ماجرای عامر بن عبدالقیس را برای عثمان نوشت .
چون مصعب کشته شد ، حُمران به پا خاست و بصره را گرفت . همچنان در بصره حکم میراند تا اینکه خالد بن عبداللّه آمد و او را بر کنار ساخت .
چون حجّاج به بصره آمد به آزار حُمران پرداخت و صد هزار درهم از او گرفت . حمران از دست او به عبدالملک شکوه کرد . عبدالملک به حجّاج نوشت که : حُمران برادر پدرم بود و عموی من است ، با او نیکرفتار باش .
[ در پی این نامه ] حجّاج ، مالِ حُمران را به او پس داد .(1)
در تاریخ خلیفة بن خیّاط میخوانیم :
چون مصعب به قتل رسید ، حُمران بر کوفه سیطره یافت و به بیعت با عبدالملک بن مروان فراخواند .(2)
اینگونه نقل کردهاند و صواب این است که وی بر بصره غلبه یافت ، نه کوفه .(3)
نیز در دیگر کتابهای سیره و تاریخ آمده است که حمران بر بصره سیطره یافت ، نه کوفه .
1) . المعارف : 435 - 436 ؛ نیز بنگرید به ، انساب الأشراف 5 : 472 ؛ تاریخ طبری 3 : 524 - 525 و جلد 6 ، ص165 ؛ تاریخ دمشق 45 : 290 .
2) . تاریخ خلیفة بن خیّاط : 269 .
3) . در «تاریخ دمشق 45 : 290» آمده است : عبداللّه بن زبیر ، مصعب را به ولایت بصره بازگرداند . مصعب وقتی از بصره بیرون میآمد ، عمر بن عبیداللّه بن معمر تیمی را به جای خویش مینهاد . چون مصعب کشته شد ، حمران بن اَبان بر بصره مسلّط شد و سوی بیعت عبدالملک فراخواند .
مِزِّی (م 742 ه ) در تهذیب الکمال میگوید :
حُمران بن اَبان - غلام عثمان بن عفّان - از اسیران عین التّمر است . وی به دست مُسیَّب بن نَجَبَه افتاد . عثمان او را از وی خرید و آزاد ساخت .
حُمران ، دوران ابوبکر و عُمَر را درک کرد .(1)
ذَهَبی (م 748 ه ) در تاریخ الإسلام مینگارد :
حُمران بن اَبان ، از اسیران عین التّمر بود . به دست مُسیَّب بن نَجَبَه افتاد . عثمان ، حُمران را از او خرید و آزاد ساخت .
حُمران در بصره ساکن شد و از عثمان و ابن عُمَر و معاویه حدیث کرده است .(2)
در سیر اعلام النُّبلاء آمده است :
حمران بن اَبان فارسی ، شخصی فقیه ، غلام امیر مؤمنان عثمان . وی از اسیران عین التمر بود ، عثمان از مُسیَّب بن نَجَبَه او را خرید .(3)
ابن حجر (م 852 ه ) در نزهة الألباب فی الألقاب میگوید :
طورط ، لقب حمران بن اَبان - غلام عثمان - است . وی یهودی بود ، سپس اسلام آورد .
مُسَیَّب بن نَجَبَه از عین التمر او را اسیر ساخت . امیر سپاه خالد بود . عثمان او را خرید وکاتب عثمان شد. سپس بر وی خشم گرفت و او را به بصره بیرون راند . وی از رجال صحیح مسلم و صحیح بخاری است .(1)
در تقریب التهذیب میخوانیم :
حُمران بن اَبان ، غلام عثمان بن عفّان است . او را در زمان ابوبکر صدّیق خرید . وی فردی ثقه از راویان نسل دوّم است . در سال 75 از دنیا رفت (و غیر آن را هم گفتهاند) .(2)
عَیْنی (م 855 ه ) در عمدة القاری مینگارد :
حُمران بن اَبان بن خالد بن عمرو ، از اسیران عین التّمر است . خالد بن ولید او را اسیر ساخت . دریافت نوجوانی زیرک است . او را پیش عثمان فرستاد . عثمان او را آزاد ساخت .
حمران ، کاتب و دربان عثمان بود و از سوی حجّاج به ولایت نیشابور دست یافت .
بخاری وی را در کتاب ضُعفای خود میآورد و در صحیح خود به روایت وی به احتجاج میکند ، و هم چنین مسلم و صاحبان صحاح چهارگانه .
ابن سعد میگوید : حُمران کثیر الحدیث بود ، ندیدم به حدیث او
احتجاج کنند . وی در سال 75 درگذشت .
حجّاج به خاطر ولایت پیشین او بر بصره ، از وی صد هزار درهم غرامت گرفت ، سپس به شفاعت عبدالملک این مبلغ را به او بازگرداند .(1)
میپرسیم : اگر آنچه را عاصم اَحول از ابن سیرین روایت میکند صحیح باشد که گفت :
مردم از اسناد نمیپرسیدند . چون فتنه رخ داد ، گفتند : رجال حدیثتان را نام ببرید . از این پس ، به نقلهای اهل سنّت نگاه میشد و حدیثشان را میگرفتند ، و به نقلهای اهل بدعت مینگریستند و حدیث آنها را کنار مینهادند .(2)
و آنچه را که خطیب در «الجامع لأخلاق الراوی وآداب السامع» از خَیْثَمَة بن عبدالرحمان روایت میکند که گفت :
مردم تا زمان مختار از اسناد نمیپرسیدند . در این دوران بود که افراد [ به دروغ ] متّهم شدند .(3)
و آنچه را ابن تیمیّه در «منهاج السنّه» میآورد که :
اسناد از ویژگیهای این امّت و از خصایص اسلام است . سپس از خصایص اهل سنّت میباشد . رافضه کمترین عنایت را بدان دارند ؛ زیرا آنچه را که باب میلشان نیست ، راست نمیدانند . علامت کذب
روایت پیش آنها این است که بر خلاف میل و هوای دل آنها باشد .
از این روست که عبدالرّحمان بن مهدی میگوید : اهل علم آنچه را به سود و ضررشان است ، مینویسند و اهل هوا ، جز آنچه را به نفع آنهاست نمینگارند .(1)
میپرسیم : اگر همه اینها صحیح باشد ، اهل سنّت که باید حدیثش را گرفت و اهل بدعت که باید حدیث او را در وضو وانهاد ، کیانند ؟ آیا حُمران بن اَبان است یا غیر او ؟
هنگامی که عراق میدان حرکت جعل حدیث بود و آن را «دار الضرب» (سرزمین جعل حدیث) مینامیدند ،(2)چرا دروغ و جعل حدیث را به مختار ثقفی نسبت میدهند و به «حُمران» و «ابن دارَه» نسبت نمیدهند که با این و آن خلوت میکرد تا وضوی عثمان را برایشان حدیث کند ؟!
آیا اسنادی که ابن تیمیّه بدان فرا میخواند و آن را از خصایص اهل سنّت میشمارد ، این است ؟
آیا وضوی غسلی (که در صحاح و مسانید اهل سنّت روایت شده است) باب میل دل رافضه است یا همسو با هوا و هوس اهل سنّت میباشد ؟
چه کسی با رأی [ نه قرآن و حدیث ] در جا انداختن وضوی غَسْلی میکوشید و میگفت : شستن از مسح تمیزتر است ، شستن هم مسح است و هم زیادت بر آن و ... ، قائل این سخن ، اهل سنّتاند یا رافضه ؟
آیا اهل علم (محدّثان) آنچه را به سود یا ضررشان بود ، درباره راویان وضوی غسلی - به ویژه حمران بن اَبان - نوشتند یاحال این شخص ، اکنون و پس از گذشت قرون ، آشکار شد ؟
امامانِ بزرگ رجالی و حدیثی کجایند تا عیب و نقصهای اَمثال این راویان را بیان دارند و رسوایشان سازند ؟
در این عرصه پرسشهای فراوانی هست ، آنها را به وقت خویش وامینهیم و تنها به پاسخ بعضی از سؤالهایی که مطرح کردیم - با تفصیل بیشتر - بسنده میکنیم .
کتابها برای حُمران چندین نام آوردهاند . گفتهاند بعضی از آنهانامهای وی در دوران یهودی بودنش بود و اسمی که سرانجام بر وی ماند ، همان «حُمران» است .
ابن قُتیبه میگوید : حُمران ... یهودی بود ، نامش «طویدا» است .
ابن حجر مینویسد : «طورط» لقب حمران بن اَبان - غلام عثمان - است . وی یهودی بود ، سپس اسلام آورد .
حجّاج درباره حُمران میگوید : اگر وی خود را به عرب نسبت دهد و نگوید که پدرش «اِبی» بود .. .
پیداست که نام «اِبی» و «آبی» و مشابه این دو ، نامهای یهودی است .
اگر به «قاموس کتاب مقدّس» رجوع کنیم ، میبینیم که رئیس مدرسه یهودی «اِبا» بود .
با مراجعه به طبقات اَحبار یهود (امورائیم) در فلسطین و بابل در عراق و اسامی آنها درمییابیم که میان این اَسامی نامهایی نزدیک به«ابا» هست ؛ مانند «حِیابرابا» ، «شمعون برابا» و «ابّا اریکا» مشهور به لقب «رب» در «سوره» علم بود .
ربا بن نحمان یا نحمانی (270 - 330) از فومبدیثا (عانه) ربا بن یوسف ، عَلَم در قریه «محوزه» بابّابَرْحَنّان ، در «نارس» (نزدیک سوره) مدرسهای ساخت ، رفرام کبیر بربّابّا از «فومبدیثا» و«سمابرربّا» از فومبدیثا .(1)
شاید پدر حُمران از این اَحبار و از معلّمانِ این مدارس به شمار میآمد و یا از فرزندان فرماندهان لشکر فرس (موجود در آنجا) بود .
در قاموس کتاب مقدّس آمده است :
اَبی : به گمان بسیار ، اسم عبری در این حالت ، مختصر «اَبیة» یا «ابیا» است که به معنای «خدای پدر» یا «خدای پدری» است و آن ، مادر پادشاه حزقیا و دختر زکریّا بود .(2)
نیز آمده است :
اَبا : یهود و مسیحیان نخستین ، این نام را در نمازهاشان به کار میبردند و به خدمتکاران و بندگان ، اجازه نمیدادند در خطاب به صاحبخانه [ ارباب خویش ] واژه «اَبا» را به کار برند .(3)
همچنین میخوانیم :
اَبیا : نام فرقهای از یهود که در زمان داود پیامبر به خدمت هیکل میپرداخت . زکریّا ابو یوحنّای تعمید دهنده ، از این فرقه است .(1)
و گفتهاند : اوّلین شخصی که نام «ابا» یا «ابی» را به کار بُرد ، ابن صامغان ، از پادشاهان طوایفی است که در زمان اسکندر ، در عراق حکومت میکردند و از نبطیها بودند .
شاید این «ابا» از پدران و نیاکان حمران بود و حُمران به اسم جدّش - و به خاطر سکونت وی در این منطقه - نامیده شد .
ابن ماکولا از قومی نقل میکند که آنان گفتند : نام پدر حُمران «اُبی» بود .(2)
به نظر میرسد این واژه ، تحریف شده واژه «آبی» یا «اِبی» باشد .
این پرسش در ذهن خلجان دارد و باید آن را روشن ساخت ؛ زیرا متونی ، عرب بودن حُمران را ادعا دارند و نصوص دیگری بر عجمی بودن وی پا میفشارند و متونی نیز مشترکاند ، هر دو را میتوان از آنها استفاده کرد .
ما نخست اقوال و سپس شیوه استدلال به آنها را از سوی قائلان میآوریم و آنچه را در ردّ و پاسخ آنها میتوان گفت بیان میکنیم .
کسانی که به عرب بودن حُمران قائلاند
نخستین کسی که حمران را عرب دانست و نَسَب او را به نَمِر بن قاسط
رساند ، ابو منذر ، هشام بن محمّد بن سائب بن بِشْر کَلْبی (م 204 ه ) در کتاب «نسب مَعَدّ» و «الیمن الکبیر» است .
سپس ابن خیّاط (م 240 ه ) در «طبقات» حُمران را در ضمن محدّثان طبقه اوّل میآورد .(1)
نیز ابن عبد ربّه (م 328 ه ) در العقد الفرید هنگام ذکر قبیله نَمِر بن قاسط میگوید :
و از نَمِر بن قاسط است ، حُمران بن اَبان .(2)
ابن حَزْم (م 456 ه ) و ابن حجر (م 852 ه ) به طور کامل یا ناقص ، نسب حُمران را به مَعَدّ بن عدنان میرسانند که بر عرب بودن وی دلالت دارد .
ابن حزم میگوید : حمران بن اَبان بن خالد(3)بن عبد عَمْرو(4)بن عقیل بن عامر بن جَنْدلة بن جُذَیمة بن کَعْب بن سَعْد بن اَسْلَم بن اَوْس بن اَوْس بن مَناة بن نَمِر بن قاسط(5)بن هِنْب بن أفصَی(6)بن دُعْمی بن جَدِیْلَة بن اَسد بن ربیعة بن نِزار بن مَعَدّ بن عدنان .(7)
ابن عبدالبر (م 463 ه ) در التمهید مینگارد :
1) . طبقات ابن خیّاط : 200 و204 .
2) . العقد الفرید 3 : 210 .
3) . واژه «ابن خالد» در المعارف اثر ابن قتیبه نیست .
4) . نسب حمران در «المعارف : 435» در اینجا پایان مییابد ؛ تهذیب التهذیب 3 : 21 ، شماره 31 ؛ الإستیعاب 2 : 728 .
5) . در «مختصر تاریخ دمشق 7 : 253» نسب حمران تا همین جاست .
6) . در «تهذیب الکمال 7 : 301» نسب حمران در اینجا به پایان میرسد .
7) . جمهرة انساب العرب : 292 - 301 .
ادّعا شده است که حُمران بن اَبان ، پسر عموی صُهَیب صحابی (معروف به «صهیب رومی») است ؛ زیرا در خالد بن عبد عمرو ، به هم میرسند .(1)
لیکن وی در نام پدر حُمران خطا میکند و آن را «اَعین» مینامد (که گمان میرود این خطا از سوی ناسخان باشد) زیرا میگوید : حمران بن اَعین بن خالد بن عبد عمرو .. .
زیرا ابن عبدالبر ، نَسب حُمران را در دو کتاب الاستیعاب و الاستذکار صحیح میآورد و مینگارد : «حمران بن اَبان ...»(2)و این دو کتاب را وی بعد از التمهید نوشته است .
همچنین ابن عساکر (م 571 ه ) ،(3)ابن حجر (م 852 ه ) ،(4)مِزِّی (م 742 ه )(5)در شرح حال حُمران ، او را عرب دانستهاند .
این کتابها ، قدیمیترین منابعیاند که حُمران را عرب و از نسل نَمِر بن قاسط شمردهاند .
به نظر میرسد همه این مصادر بر کلام ابن کَلْبی وابن خیّاط تکیه کردهاند ؛ چراکه آن دو از امامان این فناند .
نقض این سخنان
واقع ماجرا عرب بودن حُمران را برنمیتابد .
ابن سعد (م 230 ه ) میگوید :
حُمران بن اَبان (غلام عثمان بن عفّان) از عثمان روایت میکند . وی به بصره تغییر مکان داد و در آن سکنا گزید .
فرزندانش ادّعا کردند که آنان از قبیله نَمِر بن قاسط بن ربیعهاند .(1)
وی در جای دیگر مینویسد :
حُمران بن اَبان - غلام عثمان بن عفّان - از اسیران عین التمر بود ؛ کسانی که خالد بن ولید آنها را به مدینه فرستاد .
فرزندانش خود را به نَمِر بن قاسط نسبت دادند .(2)
بَلاذُری (م 279 ه ) میگوید :
حُمران بن اَبان از اسیران عین التمر بود . ادّعا کرد که از قبیله نَمِر بن قاسط است . روزی حجّاج گفت : اگر حمران خود را به عرب نسبت دهد و نگوید که پدرش «اِبِّی»(3)است ، گردنش را میزنم .(4)
حَمَوی (م 626 ه ) از بلاذُری نقل میکند که گفت :
روزی حجّاج (در حالی که عَبّاد بن حُصَین حَبَطی نزدش بود) گفت : حُمران چه میگوید ؟ اگر خود را به عرب نسبت دهد و نگوید که غلامِ عثمان بود ، گردنش را میزنم .(5)
از سیاق این عبارت اخیر و از دیگر سخنان میفهمیم که : [ مدتی ] پس از درگذشت حُمران ، فرزندانش ادّعای عرب بودن کردند . این ادّعا را دیگران - از جمله معاصران حُمران - دروغ پنداشتند ؛ زیرا هیچ یک از معاصران وی او را عرب ندانستند ، بلکه همهشان او را به عجم بودن و یهودیّت توصیف کردند .
ابن سعد - در متن پیشین - بیان میدارد که فرزندان حُمران - نه خود او - ادّعا کردند که به نَمِر بن قاسط منسوباند ، لیکن بَلاذُری تصریح دارد که خود حُمران ادّعای عرب بودن کرد .
اعتراض حجّاج (که به قومیّت خود معروف بود ونسبت به عرب تعصّب داشت)(1)بر ادّعای حمران و اصرار وی بر اینکه باید حمران نام پدر حقیقیاش را بیاورد (که «اِبی» یا «اَبّا» بود) تصادفی بر زبان نیامد ، بلکه سببی او را بر این کار
برانگیخت و آن سبب این بود که واژه «اَبِّی» یا «اَبّا» غیر عربی است و جز کسانی اندک ،(2)عرب آن را به کار نمیبرد .
در نتیجه ، اطلاق این اسم بر پدرش ، بهترین دلیل بر عرب نبودن وی و عرب نبودن پدر و جدّش میباشد و این ، نشانهای متمایز میان عربی و عجمی است .
این نام ، نزد یهود وجود داشت . حَمَوی - به سندش - از مَعْبَد بن کَعْب بن مالک روایت میکند که گفت :
چون پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر بنی قُرَیْظَه درآمد ، در [ آبگاه ] یکی از چاههای
آنان در ناحیهای از اموالشان که آن را «چاه اَبّا» میگفتند، فرود آمد.(3)
بنی قُرَیظه عرب نبودند . آنان از نسل هارون - برادر موسی علیهالسلام - به شمار میآمدند . در جزیرة العرب فرود آمدند و با عرب همقسم شدند .(1)
از کسانی که بر عرب بودن حمران و نَسَب جدید وی طعن زد ، مصعب بن زُبَیر بن عوّام (م 72 ه ) است .(2)این کار هنگام مخالفت حمران با او در «یوم الجُفْرَه»(3)و طرفداریاش از عبدالملک بن مروان روی داد .
مصعب وقتی وی را دستگیر کرد ، گفت :
ای یهودی زاده ، تو یک کافر نَبَطی بودی که در عین التمر اسیر شدی ، پدرت را «اِبِّی» صدا میزدند .(4)
مُصْعَب بن عبداللّه زبیری (م 256 ه )(5)مینویسد : حُمران بن اَبان ، «ابن اَبا» بود ، فرزندانش او را «ابن ابان» گفتند .(6)
1) . برای آگاهی بیشتر ، بنگرید به ، الأغانی 3 : 110 وجلد 22 ، ص111 ؛ اللباب فی تهذیب الأنساب 3 : 26 ؛ انساب سمعانی 4 : 475 (وجلد 5 ، ص503) .
2) . مصعب بن زبیر بن عَوّام بن خُویلد بن اَسَد بن عبدالعزّی بن قُصَی بن کلاب ، امارت عراقین بصره و کوفه را به دست آورد و سوی خلافت برادرش عبداللّه بن زُبیر فرا میخواند . بر این منوال بود تا اینکه عبدالملک بن مروان سوی وی حرکت کرد و او را در جایی نزدیک دیر جاثلیق (نزدیک نهر دُجَیل) به قتل رساند (بنگرید به ، طبقات ابن سعد 5 : 182 ؛ تاریخ بغداد 13 : 105 ، شماره 7093) .
3) . یوم الجُفْرَه ، جنگی بود که میان خالد بن عبداللّه فرمانده سپاه عبدالملک و اهل بصره (یاران مصعب بن زبیر) روی داد . خالد در جایی به نام «جُفْرَه» موضع گرفت و با مصعب جنگید و .. (م) .
4) . انساب الأشراف 5 : 470 ؛ تاریخ طبری 4 : 93 ؛ الکامل فی التاریخ 4 : 93 .
5) . مصعب بن عبداللّه بن مصعب بن ثابت بن عبداللّه بن زبیر بن عوّام اسدی ، اهل مدینه بود و در بغداد ساکن شد و بیش از 80 سال عمر کرد . وی نسبها را میشناخت . او را فقیهترین قریشی در اَنساب شمردهاند بنگرید به ، تاریخ بغداد 13 : 112 ، ترجمه 7097 ؛ تهذیب التهذیب 10 : 147 ، شماره 311 ؛ اللباب فی تهذیب الأنساب 2 : 60 .
6) . بنگرید به تاریخ الإسلام 6 : 53 .
این سخن را ابن عساکر نیز در تاریخ خویش میآورد .(1)
مِزّی درباره اسم پدر حُمران اقوال را ذکر میکند ، میگوید : نام اَبان ، «ابی» بود و گفتهاند «ابا» .(2)
افزون بر این ، غلبه سرخ و سفیدی بر پوست حُمران ، از صفات فرس بود . از این رو ، کوفه «الکوفة الحمراء» نامیده میشد ؛ زیرا موالیان فرس در آن وجود داشتند که پوستشان سرخ و سفید بود ، بر خلاف عرب که رو گندمی بودند و گندمگونی - که آن را سبزه مینامیدند - از رنگهایی است که عرب بدان افتخار میکرد تا آنجا که فضل لَهَبی میسراید :
وَأَ نا الأَخْضر مَن یَعْرِفنی
أَخْضرُ الجَلْدَةِ مِن بَیْتِ العَرَب
اینها سخنانی است که بر عَجَم بودن حُمران دلالت دارد .
اکنون ادلّهای را میآوریم که عُروبت حُمران را ادّعا دارند ، سپس هریک از آنها را نقض میکنیم .
دلیل اوّل
عین التمر ، شهر عربی بود . عمر بن خطّاب آن را «قریة العرب» مینامید . طبیعی است که هرکه در آن اسیر شود باید از اهل آن باشد ؛ یعنی بیهیچ چون و چرایی عرب باشد .
پاسخ
این دلیل با دو مطلب نقض میشود :
1 . اینکه شهری عربی باشد ، از زندگی بعضی از عجمها در آن یا وجود حامیان فارسی آنها باز نمیدارد .
2 . تکذیب عرب بودن حُمران از سوی مُصْعَب بن زبیر و عامر بن قیس و حجّاج بن یوسف ثقفی (و دیگران) مجالی برای شک در فارس بودن وی باقی نمیگذارد ؛ زیرا آنان از معاصران او بودند و عهد و دوران آنها به حُمران نزدیک بود ، او و سابقهاش را میشناختند ؛ زیرا قومیّت و دین ، دو امریاند که امکان ندارد کسی به آسانی و راحتی آن دو را انکار کند .
اینکه اینان ادّعای عرب بودن حمران را انکار کردند و حُمران خاموش ماند و از ردّ آنها دست کشید و به سوراخ خود خزید ، ادّعای عُروبت وی را تکذیب میکند .
دلیل دوّم
در کتابهای نسبشناسان آمده است که حُمران از قبیله نَمِر بن قاسط بود .
ابن کَلْبی (م 204 ه ) در نسب مَعَدّ بن عدنان اسامی فرزندان نَمِر بن قاسط را میآورد : تیم اللّه ، اَوس مَنات ، عبد منات [ و قاسط ] .
سپس فرزندان اوس بن مَنات را ذکر میکند که عبارتاند از : اَسْلَم ، صَعْب ، معاویه ، اسود .
پس از آن ، اولاد اَسْلَم بن زید بن مَنات را میآورد : سعد ، عائده ، عامر .
آنگاه به ذکر فرزندان سعد بن اَسْلَم بن زید بن مَنات میپردازد ومیگوید : از
آنهاست : صُهَیْب بن سِنان بن مالک بن عبد عَمْرو بن عقیل بن جَنْدَلَة بن جَذیْمَة بن کعب [ بن سعد بن اَسْلَم بن اَوس مَنات بن نَمِر بن قاسط ] صحابی پیامبر .. .
و از آنهاست حُمران بن اَبان بن خالد بن عبد عمرو بن عقیل [ بن جَنْدَلة بن جَذیْمَة بن کَعْب بن سعد بن اَسْلَم بن اَوس مَنات بن نَمِر بن قاسط ] کسی که به او
غلام عثمان بن عفّان و کاتب او گفته میشد .(1)
این متن بر عرب بودن حُمران و انتساب وی بدین قبیله دلالت دارد .
پاسخ
این دلیل را با امور چهارگانه زیر میتوان رد کرد :
اوّل : معاصران حمران ، در بودن حمران از نَمِر بن قاسط تشکیک کردند و از وی خواستند از این انتساب دست بکشد .
انکار معاصران حمران ، پیش از انتساب حُمران به عُروبت از سوی اثباتگران است .
دوّم : در مقابل این ادّعا ، نصّ مورّخان و نسبشناسان دیگری قرار دارد که این نسبت را برای حُمران نپذیرفتند .
اشعری یمنی ، در التعریف بالأنساب نَسَب نَمِر بن قاسط را میآورد و حُمران بن اَبان را از آنها نمیشمارد .
همچنین ابن خلدون ، حُمران را در فهرست کسانی که آنها را از رجال نَمِر بن قاسط میشمارد ، نمیآورد .(2)
بسیاری از نَسَب شناسان و مورّخان ، همین رویکرد را دارند .
سوّم : در کتابهای تاریخ آمده است که چون اسیران عین التمر به مدینه رسیدند ، ابوبکر از اَنساب یکایک آنها پرسید . هر کدامشان به اندازه شناختی که از نسب خویش داشت ، او را باخبر ساخت . نوبت به کیسان که رسید گفت از «عَنزَه» است . عَبّاد بن رِفاعه (یکی از بنی هَدْم بن عَنْزة بن اَسد بن ربیعة بن نِزار)
در آن روز ، نزد ابوبکر حضور داشت . کیسان به طور خالص مال ابوبکر شد . عباد از ابوبکر خواست او را به وی ببخشد . ابوبکر کیسان را به عباد بخشید و عباد او را آزاد کرد .(1)
کیسان - از سوی ابوبکر به عَبّاد بن رِفاعه عَنَزی ، بخشیده شد . اگر حُمران از بنی نمر بن قاسط به شمار میآمد (و نَسَب و عشیرهاش نزد آنها معروف بود) چرا یکی از بنی نمر را نمیبینیم که از ابوبکر بخواهد او را به وی هبه کند ؟
آیا اینکه چنین درخواستی از ابوبکر نشد بدان خاطر بود که این قبیله از میان رفته بود ؟ یا از رجال آنها در مجلس ابوبکر وجود نداشت ؟
اگر ابوبکر موالی را در میان قبایل آنها تقسیم کرد ، چرا نام حُمران را در میانِ قبیله نَمِر بن قاسط نمیبینیم ؟
چهارم : خود ابن کَلْبی از موالی است ، جدش از اسیران عین التَّمر می باشد . وی سنگ خودش را به سینه میزند .(2)از این رو ، سخنش در اینجا پذیرفته نیست .
دلیل سوّم
بعضی از مورّخان و نویسندگان ، تصریح دارند که اسیران عین التمر از غلامان عرب بودند که کسرا اسیرشان ساخت .
بَکْری (م 487 ه ) در معجم ما استعجم بیان میدارد :
در کنیسه عین التمر ، خالد بن ولید غلامانی از عرب را یافت که در دستِ کسرا گرو بودند . آنان در شام و عراق توزیع شدند . از آنهاست جدّ کَلْبی (عالم نسب شناس) ، جدّ ابن اَبی اسحاق حَضْرَمی نحوی ، جدّ محمّد بن اسحاق (صاحب المغازی) .
از اسیران عین التمر است حسن بن ابی الحسن بصری و محمّد بن سیرین ، هر دو غلامه جمیله ، دختر ابو قطبه انصاری .(1)
پاسخ
این ادّعا را میتوان در چهار نکته پاسخ داد :
1 . تنها بکری این ادّعا را دارد و عینی در عمدة القاری آن را از وی نقل میکند . اینکه آمده است «آنان در دست کسرا گروگان بودند» سخن خود بکری یا سخن مشایخ مورّخ اوست ، نه سخن حمران یا دیگر اسیران ، ؛ زیرا آنان به صراحت نگفتند که آنها غلامان عرب گروگان در دست کسرا بودند ، بلکه فقط اشاره کردند که آنها گروگان بودند و گروگان اعم از این است که از غلامان عرب باشند یا از غیر عرب .
2 . حُمران با این سخن که : «نَحْنُ رَهْنُ أهل مَمْلکة» (ما گروگان اهل
1) . معجم ما استعجم 1 : 319 ، شماره 16 ؛ عمدة القاری 7 : 142 .
مملکتیم) میخواست کاری کند که او و رفیقانش در دام بردگی خالد نیفتند . این سخن به معنای راست بودن ادّعای حمران نیست .
یعنی حمران میخواست به خالد بگوید : ما بندگان جنگجویان فارس و عربی که با شما میستیزند نیستیم تا بتوان ما را به بردگی گرفت ، بلکه آنان ما را در مقابل چیزی گرو گرفتند و اکنون میانمان فکّ رهن شد .
یعنی میخواستند بگویند : ما فرزندانِ کسانی که با شما میجنگند نیستیم تا ما را به بردگی بگیرید ، بلکه نزد فرس گروگان بودیم ، اهل مملکت ، قدرت در اختیارشان بود ، ما را برده خود ساختند ؛ یعنی ما بنده حکومتی آنها بودیم ، نه برده خالص .
میان این دو فرق آشکاری هست : عبد مملُکت یا عبد مملَکت ، این است که حکوت بر مردمی چیره شود و اشخاصی را - که در اصل آزادند - به بردگی بگیرد ، بر خلاف «عبد قِنّ» که ملک خالص و محض مولاست .
پوشیده نماند که کلام حمران ، شبیه سخن اهل نجران به عُمَر است ؛ چراکه آنان به عمر گفتند : ما بنده مملکتیم ، برده خالص نمیباشیم .(1)
این سخن را گفتند تا به بردگی درنیایند ، لیکن خالد به کلام حُمران اهمیّتی نداد و او همه اسیران همراه او را به بردگی گرفت و میان غنیمتگیرانِ عرب تقسیم کرد .
3 . بَکْری حُمران را در میان کسانی که ادّعای عرب بودن آنها شده است ، نمیآورد و اگر هم ذکر میکرد او را سودی نمیبخشید ؛ زیرا دیگر اسیران
1) . النهایه 4 : 359 ، اثر ابن اثیر .
عین التمر را که به عنوان عرب ذکر کرده است ، همهشان عجم بودند ، هرچند بعضی از آنها جز این را ادّعا کردند .
از آن جمله است جدّ عبداللّه بن ابی اسحاق حضرمی که فَرَزْدق ، عُروبتِ وی را تکذیب میکند ، بلکه تصریح دارد که وی از موالی است :
فلو کان عبداللّه مولی هَجَوْتُه
ولکنّ عبداللّه مولی موالیا(1)
در اینجا مینگریم که معاصرانِ اسیران عین التمر ، کسانی از آنها را که ادّعای عرب بودن داشتند ، تکذیب کردند .
بعید نمیباشد که آنچه را درباره حمران گفتهاند و او را پسر عموی صُهَیب دانستهاند به خاطر شباهتی است که میان آن دو وجود داشت .
از این نظر که حمران در عرب بودن مشکوک بود و متّهم شد که عرب بودن را به خود نسبت میدهد ، شبیه صُهَیب رومی است . عُروبتِ صُهَیب هم مشکوک بود و از سوی عمر به عجم بودن متّهم شد .(2)
در این کتاب ، قول عُمَر به صُهَیب آمده است که گفت : در اسلام جز سه چیز را در تو نمیبینم : ادّعا کردی که از نمر بن قاسط میباشی ، در حالی که تو از مهاجرانی ... طبقات الأولیاء 1 : 153 ؛ تاریخ دمشق 24 : 242 .
1) . در «لسان العرب 15 : 409» و نیز در «تاج العروس 20 : 311» در تبیین این بیت آمده است : عبداللّه بن ابی اسحاق ، مولای حضرمیها به شمار میآمد . حضرمیها ، همپیمانان بنی عبدشمس بودند و حلیف (همپیمان) نزد عرب ، [ به منزله ] مولاست .اینکه «موالیاً» گفت و آن را نصب داد ، به خاطر ضرورت شعری است که آن را به اصلش برگرداند م .
2) . بنگرید به ، الآحاد والمثانی 1 : 128 ، حدیث 285 .
کسی که به عُرُوبت صُهَیب قائل است ، ادّعا کرده است که پدر وی ، سنان بن مالک - یا عموی صُهَیْب - کارگزار کسرا در «اُبُلَّه» (بصره) بود .
منازل آنها در سرزمین موصل در روستایی ، در کنار فرات - که بعد از جزیره و موصل قرار داشت - بود . روم بر این ناحیه شبیخون زد و صُهَیب را - که پسری خُردسال بود - اسیر کرد . صُهَیب در روم پرورش یافت(1)و از این رو ، صُهیب رومی لقب یافت .
حُمران میخواست همین را به خالد بن ولید بگوید ؛ اینکه وی فرزند یکی از رجال عرب است ، فرس آنها را گروگان گرفت تا پدرانشان در خدمت به کسرا سستی نکنند . آنها نزد فرس بنده حکومت بودند ، نه برده خالص .
لیکن میتوان گفت که این سخن با تعلیم یهود به آنان جور درنمیآید ، زیرا کسرا مجوسی بود ، نه یهودی .
پاسخ این است که زرتشتی بودن کسرا بدان معنا نیست که در فارس دیانت دیگری وجود نداشت ؛ به ویژه آنکه میدانیم دوستی نزدیکی میان یهود و فرس حکمفرما بود و این فارسیان بودند که یهود را از اسارت بابلی رهانیدند .
آنچه ادّعای حمران و اولادش را در انتساب به نَمِر بن قاسط ، به ویژه اَوس مَنات (یکی از شاخههای قبیله نَمِر) آسان و راحت ساخت این بود که افراد این بطن پیش از هجوم خالد - بر آنها - از میان رفتند یا خالد بقیّه آنها را نابود ساخت ؛
زیرا سرآمد آنها ، لبید بن عُتْبَة بن عبد عَمْرو بن عُقَیل را از میان بُرد .
«عبد عمرو» جدّ لَبید ، جدّ حُمران بن اَبان و نیز - بر اساس این ادّعا - جَدّ صُهَیب بن سنان ، است !
1) . الإستیعاب 2 : 726 ، شماره 1226 .
بنو نَمِر - شاخهای از ربیعه عدنانی - همان بنو نَمِر بن قاسطاند . فرزندان نَمِر ، عبارتاند از : تیم اللّه ، اَوس منات ، عبد مَنات ، قاسط .
بنو اَوس بن مَنات را ، که حُمران و صُهَیب ادّعا کردند که از آنهایند ، خالد از میان برد . عدم وجود یکی از افراد این قبیله که انتساب حُمران و صُهیب را به خود برنتابد ، آنان را واداشت که انتساب به این قبیله را ادّعا کنند .
افزون بر این باید مناسبت میان «تَمری» و «نَمری» را در نظر داشت ؛ زیرا در متون اولیّه واژه «تمری» هست که سپس به «نَمِری» تبدیل شد .
4 . کسانی که از عین التَّمر اسیر شدند - از جمله حُمران - از غیر عرب و از عُلُوج بودند .
در نفح الطیب در شرح حال موسی بن نصیر آمده است :
گویند : ولید بن عبدالملک ، موسی بن نصیر (غلام عمویش ، عبدالعزیز بن مروان) را به کار گماشت .
و گفته میشد که وی بَکْری است ؛ زیرا اصالتِ پدرش نصیر ، از
علوج بود . خالد بن ولید در عین التَّمر به آ نها دست یافت ، ادّعا کردند که گروگاناند و از قبیله بکر بن وائل میباشند .
نصیر ، برده عبدالعزیز بن مروان شد . وی او را آزاد کرد .
به همین خاطر ، در وی اختلاف هست .
و گفتهاند : وی لخمی بود .(1)
در اینجا نیز سردرگمی در نَسَبِ عربی اسیرانی که در «عین التمر» اسیر شدند ،
1) . نفح الطیب 1 : 250 .
ملاحظه میشود . آنان به راست و چپ میروند و خود را گاه به این قبیله و گاه به آن قبیله میچسبانند ، و این نیست مگر به خاطر عدم عُرُوبت آنها .
دلیل چهارم
در شرح حال ابو العَتاهِیه در بغیة الطلب فی اخبار حلب آمده است :
در میان اسیران «عین التمر» جز سیرین (ابو محمّد بن سیرین) از
اولاد عجم نبود . ابوبکر به توزیع آنها دستور داد ، در میان عشیرههاشان تقسیم شدند . ابو سُوَید به عباد بن رِفاعه عَنَزی (یکی از بنی نَصْر) داده شد ؛ زیرا گفت از عَنَزه است . عباد او را به فرزندی پذیرفت و با وی در کوفه بود .(1)
این سخن ، دلیل عُرُوبت آنان (جز سیرین) است .
پاسخ
1 . در نقض آنچه گفتهاند ، میگوییم : اگر ادّعای شما درست باشد (این ادّعا که بیشتر اسیران از عرب بودند و از اولاد عجم جز سیرین میان آنها نبود) چرا گزارشهای تاریخی ، جز «کیسان» (ابو سُوَید) را به عنوان عرب نام نمیبرد . اگر عربی غیر او در میان آنها بود ، نامش برده میشد .
2 . سخن ابن عدیم در «بغیة الطلب» بر زبان دیگران نیامده است . وی به تنهایی آن را میگوید و همین گویاست به اینکه این سخن ، نظر شخصی اوست (نه روایت از مشایخ) پس بر این سخن ، به عنوان دلیلِ تاریخی عُروبت دیگر اسیران ، نمیتوان تکیه کرد .
1) . بغیة الطلب 4 : 1752 .
3 . ثابت کردیم که میان اسیران عین التمر ، عجمهای دیگری غیر از «سیرین» وجود داشتند (مانند «نصیر» پدر موسی که از علوجی بود که خالد بن ولید بر آنها دست یافت) حتّی بعضی از این اسیران ، مانند عبدالرحمان بن اَسْوَد (= کیسان ، معروف به ابو فَرْوَه) نمیتوانست الفاظ عربی را درست ادا کند و بگوید : «ای عثمان ، ردّ مظالم کن» .(1)
بالاتر از این ، میان آنها کسانی بودند که به عجم بودن افتخار میکردند و جز به ازدواج در میان موالی تن نمیدادند ؛ مانند ابو بحر حَضْرَمی نحوی که بر عرب طعن میزد .(2)
اینها مهمترین دلیلهاییاند که ادّعا شده است یا گاه برای استدلال بر عُروبت حمران ادّعا میشود و حال آنها به دست آمد .
نصوص دیگری که در عجم بودن وی صراحت دارند از این ادلّه بسنده است . این متون ، بیان میدارند که وی علج غیر عربی بود و بعدها خود را به عرب نسبت داد . ذهبی تصریح میکند که حُمران ، فقیه فارسی است .
این نسبت از سوی حمران و فرزندانش ، پس از ازدواج با زنی از بنی سعد و ازدواج فرزندانش در میان عرب ، ثابت شد . مصعب بن زبیر ، پس از رویداد «یوم الجُفْره» در حدود سال 70 هجری ،(3)به خاطر این کار به حُمران گوشه زد .
حجّاج بن یوسف ثقفی ، سخنش را بهطور رسمی درباره وی ، در دوران پایانی زندگیاش گفت .(1)
افزون بر این ، در المعرفة والتاریخ اثر فَسَوی (م 280 ه ) آنجا که حمران و عامر بن عبدالقیس ، پیش زیاد بگو مگو کردند ، آمده است که حمران به او گفت :
خدا مانند تو را زیاد نکند .
عامر گفت : خدا مثل تو را میان ما فراوان سازد تا خیّاط و دَبَّاغ و کفّاش ما باشید .(2)
در العقد الفرید اثر ابن عبدالبر (م 328 ه ) آمده است :
حُمران به عامر گفت : خدا مثل تو را در میان ما فراوان نگرداند .
عامر به حمران گفت : خدا مثل تو را در میان ما زیاد کند .
به عامر گفتند : او تو را نفرین میکند و تو دعایش میکنی ؟!
عامر گفت : آری ، راههای ما را جاروب کنند ، کفشهای ما را بدوزند و لباسهایمان را ببافند .(3)
باری ، ادّعای عُروبت حمران از سوی خودش ، و فرزندانش مطرح شد و پس از درآمدن وی در میانِ رجال دولت (و بعد از آنکه به بصره آمدند) جا افتاد ؛ زیرا آنها میخواستند نزد عرب دارای شأنی باشند و این شأن برای آنها به دست نمیآمد مگر اینکه از آنان به شمار آیند ؛ چراکه نسبتِ فارسی به آنها ، از جایگاه آنها - نزد عرب - میکاست .
حاصل کلام این است که حُمران عرب نبود و انتساب وی (و نیز انتساب
صُهَیب) به قبیله نَمِر بن قاسط ، به خاطر یکی از سه عامل زیر است :
انقراض رجال این قبیله بر اثر جنگهای پیاپی .
نبود رئیسی که از منافع این قبیله دفاع کند .
ضعف این قبیله و امکان انتساب هر کسی به آن ؛ چراکه در غالب موارد ضعیف میخواهد جایگاه خویش را با انتساب به این و آن ، قوی سازد .
نقشهای مهمّی که حُمران (= طویدا) عهدهدار شد ، بر اهمیتِ شخصیّت و نقشهای سلبی او دلالت دارد . همه این اَدوار همراه است با مماشات وی با جاسوسهای یهود و موالیانی که کینه اسلام را به دل داشتند ، همانها که امروز «ستون پنجم» نامیده میشوند .
حمران یهودی بود ، سرانجام در زمان عثمان اسلام آورد و در سایه حکومت عثمان و دولت اموی و مروانی ، از نردبان ترقّی بالا رفت .
اکنون ادلّه یهودی بودن حُمران را در پیِ هم میآوریم :
1 . قول مُصعب بن زبیر به حُمران : ای فرزند یهودی ، تو یک علج نَبَطی بودی که در «عین التمر» اسیر شدی ،(1)پدرت «امی»(2)صدا زده میشد .(3)
2 . در «تاریخ دمشق»(4)و «تهذیب الکمال»(5)و «وفیات الأعیان»(6)(و دیگر کتابها) آمده است که چون خالد دژ عین التمر را فتح کرد ، در آن چهل غلام ختنه شده یافت .
ختنه از سنّتهای یهود است .(1)آنان فرزندانشان را ختنه میکنند برخلاف نصارا که به ختنه ایمان ندارند و این کار در نزد آنها واجب نیست ،(2)بلکه در انجیل «برنابا» (1/2) سخنی آمده است که ختنه را رد میکند .(3)
در این انجیل آمده است : شاگردانش پرسیدند : آیا ختنه مفید است یا سودمند نیست ؟ وی گفت : اگر مفید بود ، پدر پسران ، آنان را از مادرانشان ختنه شده به دنیا میآورد .
این مطلب دلالت دارد که همه غلامانی که در عین التمر به اسارت درآمدند ، از یهود بودند ؛ زیرا همهشان ختنه شده بودند .
ابن عبدالبر در التمهید مینگارد :
حُمران بن اَبان از اسیران عین التّمر بود . وی اوّلین اسیری است که در خلافت ابوبکر به مدینه درآمدند .
خالد او را اسیر ساخت . دید غلامی سفید پوست ، ختنه شده و باهوش است . وی را برای عثمان فرستاد و عثمان او را آزاد کرد .(4)
3 . غلامانی که در کنیسه یهود در یکی از قریههای عین التّمر به اسارت درآمدند ، نوشتن و احکام دین را در مدارسشان میآموختند .(5)
در تاریخ یعقوبی (م 284 ه ) سخنی است که این امر را بیان میدارد :
خالد اسیران بسیاری از آنها را گرد آورد و به مدینه فرستاد . به
کنیسه یهود گروهی را مأموریّت داد و از آنها بیست غلام [ به اسارت ] گرفت .(1)
ابن حِبّان از مالک نقل میکند که وی ، تتبّعُ (پیجویی) غزوات پیامبر را از اولاد یهود [ که ماجراها را به خاطر داشتند ] از سوی ابن اسحاق (صاحب المغازی) برنمیتافت [ و معتقد بود که راوی باید راستگو ، عادل ... باشد ] .(2)
این امر اشاره دارد که دیگر اسیران هم یهودی بودند .
شلبی از کتاب العجائب والغرائب (اثر بیرونی) از موسی بن نصیر نقل میکند که وی از اهل کتاب یهودی بود ، اسلام آورد و بر «مغرب» امارت یافت .
پیش از این ، از «مُصنّف ابن اَبی شیبه» و «اخبار القضاة» نقل کردیم که کَعْب بن سَوَّار ، محمّد بن سیرین را به کنیسه میآورد و تورات بر سرش میگذاشت .
این کار ، در یهودی بودنِ این اسیر صراحت دارد .
مانند این ، قول مرزبانی درباره عبداللّه بن عبدالأعلی است به اینکه وی در دینش متّهم بود .
اینکه آوردهاند این اسیران - از جمله حُمران - انجیل میآموختند ، تسامحی است ؛ زیرا بر تورات (کتاب یهود) انجیل نیز اطلاق میشود ، چراکه هم عهد قدیم (تورات) و هم عهد جدید (انجیل) را در بر دارد .
نسبت به «کنیسه» هم همین حال جاری است . این مکان در اصل ، محلّ عبادت یهود بود ، سپس بر محلّ عبادت نصارا اطلاق شد .
4 . وجود مدارس علمی یهودی در اطراف شهر «عین التّمر» در منطقهای که «نقیره» نامیده میشد و اسارت حمران در آن ، به یهودی بودن وی اشاره دارد .
5 . قول مُصعب بن زبیر ، حجّاج بن یوسف و اَقوال بزرگانی مانند ابن قُتَیبه ، ابن حجر ، ابن عبدالبر - همه - بیانگر یهودی بودن حُمران است .
ابن قُتَیبه (م 276 ه ) در المعارف میگوید :
حمران را ... ختنه شده یافت . وی یهودی و نامش «طویدا» بود .(1)
ابن حجر (م 851 ه ) در نزهة الألباب فی الألقاب مینویسد :
طورط ، لقب حُمران بن ابان - غلام عثمان - است . وی یهودی بود ، سپس اسلام آورد .(2)
6 . اختلاف نقلِ وضویی حُمران با نقلِ وضویی اهل بیت علیهمالسلام (که از رسول
خدا صلیاللهعلیهوآله نقل میکنند) بلکه تشابه وضویی را که حُمران از عثمان نقل میکند با وضوی یهود ، به یهودیّت حمران رهنمون است و همه موارد پیشین را تأکید میکند .
متون دیگری هست که میتوان از آنها نصرانی بودن حُمران (نه یهودی بودن او) را استفاده کرد .
گزارشهایی بیان میدارند که اسیرانی را که در آن معبد یافتند ، انجیل میآموختند .(1)
این امر ، بیانگر نصرانی بودن آنهاست ؛ زیرا یهود انجیل را نمیآموزند ، به عکس نصارا که همعهد قدیم (تورات) وهم عهد جدید (انجیل) را یاد میگیرند.
پاسخ
این کلام ، حرف باطلی است ؛ زیرا همه نقلها به طبری باز میگردد و طبری این سخن را از سیف بن عُمَر ضَبّی روایت میکند . وی بسیار حدیث جعل میکرد و به بیدینی متّهم است و متروک میباشد و احادیث او ، در شمار احادیث ضعیفاند .
این زیادات که «یتعلّمون الإنجیل» (در آنجا انجیل میآموختند) در دیگر متونی که دیگر مورّخان نقل کردهاند ، وجود ندارد .
متن سخنی که سیف بن عُمَر حکایت میکند ، چنین است : «خالد در بیعه آنها چهل غلام یافت که انجیل میآموختند» .
لفظ «بِیعه» (کنشت) مخصوص یهود میباشد . از این رو ، ذکر انجیل ، تحریفی از سوی سیف یا تساهُلی آسیبزاست .
1) . تاریخ طبری 2 : 343 ؛ الکامل فی التاریخ 2 : 395 ؛ المنتظم 4 : 107 ؛ تاریخ ابن خلدون 2 : 512 .
دیانتِ غالب در میان عرب (به ویژه قبیله نَمِر بن قاسط) نصرانی بود . اگر حمران ، عرب و از نَمِر بن قاسط به شمار آید ، باید نصرانی باشد ، نه یهودی .
پاسخ
این ادّعا ثابت نشده است ، حتّی اگر به عُروبت حُمران قائل شویم و او را از قبیله نَمِر بن قاسط بدانیم ، ضرورتی ندارد که هر عربی و پیروان این یا آن قبیله عرب ، از نصارا باشد . یهودی ، نصرانی ، صابئی ، مشرک در میان اعراب و در هر یک از قبایل آنها (از جمله در قبیله نَمِر بن قاسط) وجود داشت .
در بسیاری از متون ، تنها واژه «کنیسه» هست که مُعَرَّب واژه «کنشت» میباشد ، بلکه اصل لفظ «کنیسه» برای محلّ عبادت یهود به کار میرفت ، سپس به محلّ عبادت نصارا اطلاق شد .(1)
بغدادی در خزانة الأدب در قول اَخطل میگوید :
لیت کانت کنیسة الروم إذ
ذاک علینا قطیفة وخباء
کنیسه - در اینجا - عبادتگاه نصاراست . اصل آن عبادتگاه یهود بود ، معرب «کنشت» به زبان فارسی .(2)
در مصباح المنیر میخوانیم :
کنیسه محلّ عبادت یهود است و بر محلّ عبادت نصارا [ نیز ] اطلاق میشود .(3)
بنابراین ، متون تراثی ، از انجیل آموختنِ حُمران تهی است ، به جز آنچه را سیف بن عُمَر میآورد .
نیز یک نص را هم در مسیحیّت حمران نمییابیم ، همه نصوص یهودی بودن او را بیان میدارند و قرائن فراوان ، مجالی برای شک در یهودیّت او باقی نمیگذارند .
بدینسان ، دریافتیم که شخصیّت حُمران و کسانی که با او اسیر شدند ، شخصیّتهای خطیریاند که باید در آنها درنگ کرد و از یادشان نبرد ؛ به ویژه حُمران که ناشر وضوی عثمان بن عفّان و راوی آن تا سال 80 هجری است .
بحث درباره حمران ، بحث تاریخی ، اعتقادی و رجالی است که به علم حدیث ارتباط مییابد ؛ زیرا حمران از رجال حدیث از رسول خداست .
امامان جَرح و تعدیل ، این شخصیّت را خوب نمیکاوند و به اَدای حقّ وی نمیپردازند ، تنها به عبارات کلّی اکتفا میکنند . یکی میگوید : «فقیه فارسی است» دیگری میگوید : «از راویان ثقه تابعی است» ، دیگری او را «از علمای بزرگ و اهل رأی و شرف» میشمارد .
در حالی که این پژوهش روشن ساخت که وی نه فقیه است و نه فردی ثقه میباشد و آن گونه که گفتهاند ، از علمای بزرگ به شمار نمیآید .
حُمران روایات چندی را از افراد معدودی روایت میکند که شمار آنها (از سال 12 تا سال 80 هجری) از تعداد انگشتان یک دست فراتر نمیرود .
وی رشوه گرفت و اسرار خلافت را فاش کرد و نقشهای مهمّی را در سیاست و حکومت ایفا نمود .
حُمران به طور به راستی متمرکز ، وضوی عثمانی را پذیرفت . این نکته از خلال کثرت روایتش و خلوت با این و آن به دست میآید . وی پیش از آنکه از او درباره وضوی عثمان و وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله بپرسند ، آن را روایت میکرد .
و اینها همه به دست میدهد که اقوال مدح درباره حمران ، عاطفی و برای اَغراض خاصّی است و در ورای آنها مقاصد و اهداف معلومی وجود دارد .
حتّی اینکه میگویند وی عرب بود یا در عجم بودن و یهودیّت او تشکیک میکنند ، برای دو چندان ساختن معلوماتی است که درباره او هست و این معلومات را خاکستری ساختن تا نتوان بر آنها اعتماد کرد .
به نظر نگارنده ، بهترین شخصی که حمران را از نظر رجالی معرّفی میکند ، بشّار عوّاد است ، آنجا که مینگارد :
اَحَدی جز ابن حِبّان و ذهبی را ندیدم که حُمران را توثیق کند ... از مجموع شرح حال وی به دست میآید که این شخص بدان پایه امین نبود که این امانت ، به توثیقِ مطلق وی بینجامد .. .(1)
سؤال این است که : اگر حال حُمران بدینگونه است ، چرا روایت او را در وضو ، از صحیحترین روایات شمردهاند ؟!
اگر پژوهشگر در سیره حمران نیک بیندیشد و درنگ ورزد ، درمییابد که وی در قتلِ عثمان نقش مهمّی داشت ؛ زیرا وی به دستور مروان به والی عثمان در مصر نوشت که شورشیان بر عثمان را هنگام بازگشت - پیش او - به قتل برساند ، سپس بیآنکه عثمان بداند ، مُهر عثمان را بر آن نامه زد .
1) . تحریر تقریب التهذیب 1 : 321 - 322 .
این کار اینان ، بر خلاف وعدهای بود که عثمان به آنها داد که والی را برکنار سازد و خواستههایشان را برآورد .
در البدء والتاریخ آمده است :
چون عثمان به آن قوم آنچه را میخواستند [ وعده ] داد ، مروان بن حکم (که انگشتر عثمان را به همراه داشت) به حُمران بن اَبان - کاتب عثمان - گفت :
این شیخ سست و خرفت شده است . برخیز و به ابن اَبی سَرْح بنویس که گردن کسانی را که علیه عثمان شوریدند ، بزند . آن دو این کار را انجام دادند .. .(1)
در تاریخ المدینه میخوانیم :
چون اهل مصر از نزد عثمان بازگشتند ، سواری را دیدند که همعرض آنها راه میپیماید [ به او ] شک کردند ، او را گرفتند و تفتیش کردند ، امّا چیزی نیافتند . شخصی از آنها گفت : شاید حاجت شما در آن مَشک باشد !
آنان مشک را نگاه کردند ، دیدند نامهای به ابن اَبی سَرْح در آن هست و در آن آمده است :
هرگاه فلا نی و فلا نی بر تو درآمد ، گردنشان را بزن .
آنان پیش عثمان بازگشتند و گفتند : این مهر تو بر این نامه است ، آیا توبهات این بود ؟
1) . البدء والتاریخ 5 : 204 .
عثمان گفت : من آن را ننوشتم و بدان امر نکردم و سوگند خورد که این نامه از او نیست .
گفتند : مهر تو بر آن است !
عثمان گفت : مهرم به دستِ فلا نی - مروان یا حُمْران - است .. .(1)
در اَنساب الأشراف (پس از بیان احتجاج شورشیان علیه عثمان درباره نامهای که نوشت و انکار آن از سوی عثمان) آمده است :
انگشتر (مهر) عثمان ، نخست در دست حُمران بن اَبان بود . سپس هنگامی که حمران به بصره کوچید ، مروان آن را گرفت و همراه او بود .(2)
حُمران بن اَبان (بر اساس تحقیق نگارنده) پیش از آنکه عثمانی و اَموی باشد ، مروانی بود ؛ زیرا منافع مروان و اولادش را بر منافع عثمان و امویها ترجیح میداد . پس از صلح امام حسن با معاویه ، ضدّ معاویه دست به کار شد و خطّ مروانی را در مقابل خطّ اموی ، یاری رساند .
نیز وی در سال 71 هجری در «یوم الجُفْرَه» در کنار عبدالملک بن مروان علیه مُصْعب بن زبیر به پا خاست .
در الفتوح (اثر ابن اَعْثَم) ماجرای جهیدن حُمران بر [ کرسی امارت ] بصره ، در سال 41 هجری و یاری مروانیها از سوی او ، آمده است . در آن میخوانیم :
بیعت حسن با معاویه به اهل بصره رسید . بلوا کردند و گفتند : تن نمیدهیم که حکومت به دست معاویه افتد . شخصی از آنها که
حُمران بن اَبان نامیده میشد ، به پا خاست و حکومت بصره را به دست گرفت و سوی حسین بن علی فراخواند .
این خبر به معاویه رسید ، عمرو بن اَبی اَرطات (برادر بُسر) را فراخواند ، لشکری به دستش داد و به بصره فرستاد .
عمرو با لشکرش پیش میآمد ، آشوبگران پراکنده شدند و از منزلهاشان بیرون نیامدند .. .(1)
نیز بنگرید به ، تاریخ طبری 3 : 169 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 278 ؛ المنتظم 5 : 186 ؛ البدایة والنهایه
8 : 22 .
این خبر اگر راست باشد ، موضع تخریبی از سوی حُمران است ؛ چراکه وی امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام را دوست نداشت ، بدون آگاهی امام حسین علیهالسلام سوی او دعوت کرد تا در صفِ اسلام شکاف ایجاد کند .
افزون بر این ، تنها ابن اعثم این خبر را نقل میکند . دیگران روایت کردهاند که وی پس از صلح امام حسن (در سال 41 هجری) بر بصره تسلّط یافت ، سپس آن را به بُسر بن ارطات (که معاویه به بصره فرستاد) سپرد .
حمران ، بار دیگر پس از قتل مصعب بن زبیر - در سال 72 هجری - بر بصره سیطره یافت . وی و عبیداللّه بن اَبی بَکْرَه ، بر سر ولایت بصره کشمکش کردند . حمران از عبداللّه بن اَهْتَم یاری خواست و ولایت بر بصره را به دست آورد .
حمران نزد بنی اُمیّة منزلتی داشت ، از این رو ، بصره را به خالد بن عبداللّه تسلیم کرد(2).
در هر حال ، مروان و حمران ، پشت فتنههایی بودند که از فتنه قتل عثمان آغاز شد و به تقسیم مسلمانان در وضو ، ختم شد .
به نظر نگارنده ، وارسی نقش حمران و مروان در قتل عثمان - به راستی - مهم است و آرزومندیم بتوانیم آن را در بحثی جداگانه - ان شاء اللّه - بیاوریم .
باری ، حمران بن اَبان با اینکه دربان و کاتب عثمان و مورد اعتماد وی بود ، چندین بار به مولایش خیانت کرد ، از مهمترین آنها افشای اَسرار خلافت بود .
در تاریخ یعقوبی آمده است :
روایت است که عثمان مریض شد و بیماریاش شدّت یافت . حُمران بن ابان را خواست و عهدنامهای را برای شخص بعد از خود نوشت و جای اسم را خالی گذاشت .
سپس عثمان به دست خود [ در آن جای خالی ] نوشت : «عبدالرحمان بن عوف» و آن نامه را پیچید و بست و سوی اُمّ حبیبه (دختر ابو سفیان) فرستاد .
حُمران در راه نامه را خواند [ و به آن نام پی برد ] نزد عبدالرَحمان
آمد و او را از ماجرا باخبر ساخت .
عبدالرَّحمان به شدّت خشمناک شد و گفت : من او را آشکارا به کار گماشتم و او مرا مخفیانه ولایت میدهد .
این خبر پر و بال یافت و در مدینه انتشار پیدا کرد . بنی امیّه به خشم آمدند . عثمان ، حُمران را (که غلام آزاد شده او بود) فرا خواند و او
را صد ضربه تازیانه زد و به بصره فرستاد .
همین امر ، سبب دشمنی میان او و عبدالرَّحمان بن عوف شد .(1)
در تاریخ دمشق (و دیگر کتابها) از لَیْث بن سعد روایت است که :
عثمان بن عفّان از بیماریای رنج میبرد ، ترسید که بمیرد . از این رو وصیّت کرد و عبدالرّحمان بن عوف را جانشین خود ساخت .
عبدالرّحمان در حج به سر میبرد . کسی که کتابت این وصیّت را عهدهدار شد ، حُمران - غلام آزاد شده عثمان - بود . عثمان به حُمران گفت که اَحَدی را از این وصیّت باخبر نسازد .
عثمان از آن بیماری بهبود یافت و عبدالرّحمان از حج باز آمد ، حمران را دید و از او حال عثمان را جویا شد . حمران او را از مرضی که عثمان گرفت خبر داد و پنهانی به وی گفت که عثمان او را جانشین خود ساخت .
عبدالرّحمان به حُمران گفت : این چه کاری بود که کردی ؟! باید به او خبر دهم [ که تو این راز را به من گفتی ] .
حُمران گفت : در این صورت ، واللّه ، مرا هلاک میسازی .
عبدالرّحمان گفت : نمیتوانم این کار را وانهم [ باید به او
بگویم ] تا چون تویی را در چنین امری امین خویش نسازد ، لیکن تا برایت امان نگیرم این کار را نخواهم کرد .
عبدالرّحمان به عثمان گفت : یکی از کسانت گناهی کرده است که
1) . تاریخ یعقوبی 2 : 169 .
وبالی بر تو در عفو از او نیست ، گناهش را به تو نگویم مگر اینکه او را امان دهی .
عثمان گفت : این کار را کردم [ و امانش دادم ] .
عبدالرّحمان رازی را که حمران به او گفت به عثمان خبر داد . عثمان حُمران را صدا زد و گفت : یا باید تو را صد تازیانه بزنم یا از پیشم [ از این شهر ] بیرون شو .
حُمران خروج [ از مدینه ] را برگزید و سوی کوفه بیرون آمد .(1)
جمله «خرج إلی الکوفه» (سوی کوفه رهسپار شد) در«تاریخ دمشق» و«تاریخ الإسلام» (اثر ذَهَبی) آمده است ، لیکن با متون دیگر سازگار نمیافتد که در آنها آمده است عثمان حمران را به بصره تبعید کرد .
در روایت ابن شَبَّه (که پیشتر از متن ابن عساکر و ذَهَبی است) آمده است : «فاختار الخروج إلی العراق» ؛ خروج سوی عراق را برگزید .
با وارسی درمییابیم که اولاد حُمران و اراضی و اَنهار و حمّام وی (همهشان) در بصره در دو سوی نهرند ، نه در کوفه .
صاحب تاریخ المدینه ماجرای افشای راز عثمان را به وسیله حُمران میآورد ، سپس مینویسد :
حمران خروج سوی عراق را انتخاب کرد و در آنجا - به خاطر مکانتی که پیش عثمان داشت - مال و فرزندانی به دست آورد . آنان
1) . تاریخ دمشق 15 : 178 - 179 ؛ نیز بنگرید به ، تاریخ الاسلام 5 : 396 ؛ تهذیب الکمال 7 : 304 .
در عراق ، دارای عدد [ و افراد ] و شَرَف و اموال شدند .(1)
همچنین خبر را به سند دیگری میآورد و در آن آمده است :
عثمان بن عفّان به خون ْ دماغی مبتلا شد . حمران را صدا زد و گفت : خلافت را پس از من برای عبدالرّحمان بنویس . وی این کار را کرد ، سپس نزد عبدالرّحمان رفت و گفت : مژدهای [ برایت ] دارم ! عبدالرّحمان پرسید : آن مژده چیست ؟ حمران گفت : عثمان خلافت را پس از خود برای تو نوشت .
عبدالرّحمان پیش عثمان آمد و گفت : آیا سزامند توست که عهد خلافت را - پس از خود - برای من بنویسی ؟! خدا میداند که میترسم بدان خاطر که در میان خانوادهام عدالت نورزیده باشم ، مرا حسابرسی کند ، چه رسد به امّت محمّد !
عثمان گفت : این تصمیم را برایت گرفتم ، آیا حُمران خبرت داد ؟
عبدالرحمان گفت : آری .
عثمان [ حمران را فراخواند و به او ] گفت،: ای حُمران با خدا عهد بستم که تا ابد در جایی که من ساکنم تو نباشی ، سپس او را از مدینه تبعید کرد .. .(2)
ابن سعد در الطبقات الکبری مینگارد :
سبب نزول حُمران به بصره این شد که وی بعضی از اَسرار عثمان
را فاش ساخت . خبر آن به عثمان رسید . عثمان گفت : در این شهر سکونت مکن .
حمران از مدینه کوچید و در بصره فرود آمد و در آنجا اموالی به دست آورد و دارای نسلی شد .(1)
ابن شَبَّه ، برای تازیانه زدنِ عثمان غلامش «بحران» را سبب دیگری میآورد .
پیداست که در این سخن «بحران» تصحیف «حُمران» است ؛ زیرا عثمان غلام و دربانی به نام «بحران» نداشت .
وی ، میگوید :
برای ما حدیث کرد علی بن محمّد ، از عیسی بن یزید ، از شیخی از اهل مکّه ، از عبدالملک بن حُذَیفه ، گفت :
مُغیرة بن شعبه با مالی از کوفه بر عثمان درآمد . اصحابش به او گفتند : با مالی که به امیر مؤمنان پیشکش کردی ، شادیاش را چگونه دیدی ؟
گفت : صورتی را دیدم که مرا هرگز به کوفه باز نخواهد گرداند .
پرسید : از کجا این را دانستی ؟
گفت : آن را به شما نخواهم گفت .
مُغیره برای «بحران» (دربان عثمان) جعاله قرار داد که هرگاه عثمان کسی را بر کوفه گماشت ، خبرش را به او بدهد .
1) . طبقات ابن سعد 7 : 148 ؛ تهذیب التهذیب 3 : 21 ، شماره 31 .
[ پس از آنکه عثمان این کار را کرد ] دربان عثمان پیش مُغیره آمد و گفت : عثمان سعد بن اَبی وقّاص را بر کوفه گماشت .
مُغیره نزد عثمان آمد و گفت : ای امیر مؤمنان ، آیا کسی از من به تو شکایت کرد ؟ آیا از من خبر ناخوشایندی به تو رسید ؟
عثمان پرسید : ماجرا چیست ؟ [ چرا این پرسشها را میکنی ؟ ]
مُغیره گفت : چرا مرا برکنار کردی و سعد را به کار گرفتی ؟
عثمان پرسید : این کار شده است ؟
مُغیره گفت : آری .
عثمان پرسید : چه کسی آن را به تو خبر داد ؟
مُغیره گفت : امر شایعتر از این است [ که یک نفر خبر دهد ] .
عثمان سوی سعد پیک فرستاد . وی آمد . پرسید : آیا اَحَدی را [ از این امر ] باخبر ساختی ؟ سعد گفت : نه .
عثمان سوی مُغیره مأمور فرستاد [ وی آمد ] عثمان گفت : به خدا سوگند ، یا خبر میدهی که چه کسی این را به تو خبر داد یا خونت را میریزم .
مُغیره گفت : قصه را برایت میگویم و او را از ماجرا خبر داد .
عثمان بحران را فراخواند و او را شصت تازیانه زد و سرش را تراشید و دستور داد در بازار بگردانند .
هُوذه سُلَمی ، سرود :
لاَ بَعْدَ بحران یُفْشِی سِرَّنا ملکٌ
سِتُّون سوطاً وَرَأْس بعد مَحْلُوق
وَطیف فی السُّوق أَعلاها وأَسفلِها
لم یَلْقَه قبله فی النّاس مَخلوق
پس از بحران راز ما را غلامی فاش نمیسازد [ بحران که فاش ساخت ] 60 تازیانه خورد و سرش تراشیده شد .
در بالا و پایین بازار او را گرداندند . پیش از آن ، در میان مردم مخلوقی او را (بدین حالت) ندید .
مردمانی از اصحاب رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این کار را بر عثمان عیب گرفتند . از این رو عثمان او را آزاد ساخت .(1)
حُمران که ذهبی او را فقیه میشمارد ، با زنی در حال عدّه ازدواج کرد .
طبری دو روایت از سیف بن عُمَر (سیف این دو روایت را برای سرپوش گذاشتن بر رسوایی عثمان و نقشهاش با عبدالرّحمان بن عوف ، جعل میکند) میآورد و آن دو ، بدین گونهاند :
حُمران با زنی در عدّه ازدواج کرد . عثمان میان آن دو جدایی
انداخت . حمران را تازیانه زد و به بصره تبعید کرد .
چون آنچه را خدا خواست انجام یافت و خبرهای خوشی از حمران به عثمان رسید . به او اجازه داد [ به مدینه بیاید ] وی در مدینه ، برعثمان درآمد .(2)
در تاریخ طبری از سیف بن عُمَر نقل است که گفت :
حُمران بن اَبان زنی را در عدّه به عقد خود درآورد . عثمان وی را تنبیه کرد و میانشان جدایی انداخت و حُمران را به بصره تبعید کرد .
حُمران در بصره با عبداللّه بن عامر بن کُرَیز [ حاکم بصره ] همدم شد . روزی برای رفتن پیش عامر بن عبدالقیس مذاکره کردند .
عامر بن عبدالقیس از مردم کناره گرفته بود . حمران گفت : آیا
نمیپسندید که من بر شما سبقت گیرم و به او خبر دهم .
حمران رهسپار شد و بر عامر بن عبدالقیس - در حالی که از روی
مصحف قرآن میخواند - در آمد و گفت : امیر [ عبداللّه بن عامر ] میخواهد پیش شما بیاید ، دوست داشتم باخبرت سازم .
عامر بن عبدالقیس ، قرائتش را قطع نکرد و به وی رو ننمود .
حُمران از نزد وی برخاست و بیرون آمد ، چون به در خانه رسید ، ابن عامر او را دیدار کرد . حمران به او گفت : از نزد کسی میآیم که برای آل ابراهیم فضلی بر خود نمیبیند .
ابن عامر از عامر بن عبدالقیس اجازه گرفت ، بر او درآمد و کنارش
نشست . عامر مصحف را بست و ساعتی با وی سخن گفت .
ابن عامر به وی گفت : آیا سایهات را بر سر ما نمیاندازی ؟ عامر گفت : سعد بن اَبی العرجاء ، شرف [ بزرگی و ریاست ] را دوست دارد .
ابن عامر گفت : آیا تو را کارگزار نسازیم ؟ عامر گفت : حُصَین بن ابی الحُر کارگزاری را دوست دارد .
ابن عامر گفت : آیا به تو زن ندهیم ؟ عامر گفت : ربیعة بن عسل
شیفته زنان است .
ابن عامر گفت : حُمران میپندارد که تو برای آل ابراهیم بر خود
فضلی نمیبینی ! عامر مصحف را گشود ، در آغاز صفحه این آیه بود و وی از همان جا شروع به خواندن کرد : « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمِین » ؛(1)خدا آدم و نوح وآل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید .
چون به حُمران بیاعتنایی شد [ وی آن را به دل گرفت و ] به تفتیش عقاید عامر پرداخت و از وی سعایت نمود . اقوامی برایش شهادت دادند و عثمان او را به شام تبعید کرد .
آن گاه که به علمِ وی پی بردند ، به وی اجازه بازگشت دادند . امّا عامر سرباز زد و در شام ماند .(2)
در تاریخ ابن خلدون آمده است :
حُمران بن ابان نیز (بدان خاطر که عثمان او را برای ازدواج با زنی در عدّه ، تازیانه زد و به بصره تبعید کرد) کینه عثمان را به دل گرفت و در بصره ، ملازم ابن عامر شد .
در بصره ، عامر بن عبدالقیس میزیست که زاهدی تارک دنیا و ریاضتکش بود .
حمران ، ابن عامر را علیه او تحریک کرد ، امّا سعایت وی در او
نگرفت .
سپس عثمان به حمران اجازه داد [ که از تبعید درآید ] وی به همراه قومی به مدینه آمد ، آنان از عامر بن عبدالقیس بدگویی کردند که : ازدواج نمیکند ، گوشت نمیخورد و به نماز جمعه حضور نمییابد .
عثمان ، عامر را پیش معاویه فرستاد و در آنجا ماند تا بیگناهیاش
روشن گردید و معاویه فضل و حقّ او را شناخت و گفت : پیش صاحبت [ حاکم عراق ] برگرد .
عامر گفت : به شهری که اهل آن نسبت به من نارواها بستند ، باز
نمیگردم .
عامر در شام ماند . فراوان عبادت میکرد و تا زمان مرگ تنها در سواحل زیست .(1)
در العقد الفرید میخوانیم :
روایت است که حمران (غلام عثمان) نزد عبداللّه بن عامر (حاکم
عراق) پیرامونِ بدگویی عامر بن عبدالقیس از عثمان و طعن بر او ، سخنچینی کرد ، امّا عامر ، آن را انکار کرد .
حمران به وی گفت : خدا مثل تو را در میان ما زیاد نگرداند !
1) . تاریخ ابن خلدون 2 : 591 .
عامر در پاسخ گفت : خدا مثل تو را میان ما فراوان سازد !
به عامر گفتند : او تو را نفرین میفرستد و تو او را دعا میکنی !
عامر گفت : آری ، راههای ما را بروبند ، کفشهایمان را بدوزند ، لباسهایمان را ببافند .. .(1)
از لوط بن یحیی و ابن عَوانه روایت است که :
عامر بن عبد قَیْس بر امارت عثمان و سیره او خُرده میگرفت .
حمران بن ابان (غلام عثمان) خبر وی را به عثمان نوشت . عثمان به عبداللّه بن عامر بن کُرَیْز نوشت ، عامر را سوی وی رهسپار سازد (ابن عامر این کار را کرد) .
چون عامر بر عثمان درآمد ، عثمان دید مردم به خاطر عبادت و زهد عامر ، آوارگی و پریشانسازی او را کاری نادرست میدانند ، با عامر مهربانی کرد و او را گرامی داشت و به بصره بازگرداند .
دیگران گویند : عثمان ، عامر را به شام تبعید کرد ، سپس به بصره
بازگرداند .(2)
سبب حقیقی در تبعید عامر بن عبدالقیس ، انتقاد وی از عثمان بود . حُمران جاسوس عثمان به شمار میآمد .
آنچه را سَیْف جعل کرده است و طبری و دیگران از وی نقل میکنند در برابر حقیقت پایدار نمیماند .
در فتوح البلدان آمده است :
حمران بن اَبان (که در عین التّمر به اسارت درآمد) به مُسَیَّب بن نَجَبَه فزاری تعلّق گرفت . عثمان بن عفّان او را خرید ، به وی کتابت آموخت و او را کاتب خویش ساخت .
سپس عثمان بر حمران خشم گرفت ؛ زیرا عثمان ، وی را برای وارسی ماجرای ولید بن عُقْبَة بن اَبی مُعَیط - که برایش خبر آوردند - فرستاد . حمران از ولید رشوه گرفت و آنچه را دربارهاش گفته بودند ، تکذیب کرد .
پس از آن ، عثمان به صحّت ماجرای ولید[ شراب خواری و ... ] یقین یافت و بر حمران خشم گرفت و گفت : «هرگز در اینجا ننشین
و نمان» و او را به شهری غیر از مدینه مخیّر ساخت .
حمران بصره را انتخاب کرد و از عثمان خواست خانه بزرگی به وی - در بصره - واگذارد .
عثمان این درخواست را زیادهخواهی دانست و به ابن عامر گفت :
خانهای مانند منزل خویش را به او ارزانی دار .
ابن عامر خانهای را که در بصره داشت به او داد .(1)
در مختصر تاریخ دمشق میخوانیم :
عثمان حُمران را به کوفه فرستاد تا درباره کارگزار آن پرس و جو
1) . فتوح البلدان : 346 - 347 .
کند . وی به عثمان دروغ گفت ، عثمان هم او را از جوار خویش بیرون راند . از این رو ، وی در بصره سکنا گزید .(1)
در معجم البلدان آمده است :
عثمان بر حُمران خشمناک شد ؛ زیرا خبرهایی از ولید بن عُقْبَه بن اَبی مُعَیط به عثمان رسید ، وی حُمران را برای وارسی ماجرا فرستاد ، حُمران از ولید رشوه گرفت و آنچه را دربارهاش گفته بودند ، تکذیب کرد .
سپس صحت آن خبرها برای عثمان ثابت شد ، بر حُمران خشم گرفت و گفت : «هرگز نزدم سکونت مورز» و او را مخیر ساخت که شهری غیر از مدینه را برگزیند .
حمران بصره را انتخاب کرد و از عثمان خواست خانهای بسیار بزرگ در بصره به او واگذارد .
عثمان آن را زیادهخواهی دانست و به ابن عامر گفت : خانهای مثل یکی از خانههایت را به او بده .
ابن عامر ، دار حمران را - که صاحب آن عُتْبَة بن عبداللّه بود - به او وا نهاد (این خانه در بصره در کوچه بنی سَمُرَه قرار داشت) .(2)
ضرب سکّه ، در میان اعراب ، در زمان عثمان رواج یافت و این کار با اندکی تغییر در سکههای دوران ساسانی صورت گرفت .
بر روی سکه ، بیشتر تصویر نیم رخ «خسرو پرویز» (به علت فراوانی و دسترسی به قالبهای آن) دیده میشود که درون یک دایره و نیم دایره محصور است . در مقابل پادشاه ساسانی ، نام خلیفه یا حاکم اموی ، به خط پهلوی و گاه به خط کوفی ، نقش بسته است .
در حاشیه خارجی دایره ، تصاویر ماه و ستاره ، حک شدهاند و در فاصلههای میان آنها ، شعارهای اسلامی (مانند : بسم اللّه ، بسم اللّه ربّی ، ربّی اللّه ... ) به خط کوفی نوشته شدهاند .
ویژگیها و نشانههایی دیگری نیز در پشت و روی این سکههای درهم و دینار و ... به چشم میخورد که ذکر آنها در اینجا سودمند به نظر نمیرسد .
مهم این است که خلفای اموی (معاویه ، عبدالملک بن مروان و ... ) به ضرب سکه دست یازیدند و حاکمان و والیانی که از طرف آنها منصوب میشدند ، به نام خود سکه ضرب کردند .
معاویه ، عبدالملک بن مروان ، عبداللّه بن زبیر ، مصعب بن زبیر ، سَمُرَة بن جُنْدَب ، حَکَم بن عاص ، حَجّاج بن یوسف ، مُصَلَّب بن ابی صفره ، و ... از کسانیاند که به نام آنها سکه - به سبک سکههای ساسانی - ضرب شد .
این سکهها ، حدود سال 41 تا 94 هجری را در بر میگیرد و شمار کسانی که
به نام آنها سکه ضرب شده است ، به حدود 42 نفر میرسد .(1)
در این میان ، حُمران بن اَبان ، از کسانی است که در سال 72 هجری به نام خود سکه ضرب کرد و سندی انکار ناپذیر از جاه طلبی خویش را در تاریخ به یادگار گذاشت که به نوبه خود ، برگ مهمی از تاریخ زندگی او را ورق میزند و گویای شخصیت مرموز و چند لایه و موزیانه و فرصت طلب اوست که به تحقیقات باستان شناسنانه و اطلاعاتی نیازمند است که متخصصان این رشته با مطالعه شرح حال حُمران ، میتوانند تفسیرهای واقع بینانهتری را ارائه دهند .
شایان توجه است که در بیشتر این سکهها و نیز در سکه حُمران بن اَبان ، نمادهای آیین زرتشت ، نمایان است که نشان از ارتباط او با فارسیان میباشد .
تصاویر ماه و ستاره ، سمبلهای مذهب زرتشتاند . معنا و مفهوم بعضی از نقشها و کلمههای حک شده بر روی این سکهها ، هنوز به درستی روشن نشده است .
در اینجا عکس روی و پشتِ سکه حُمران بن اَبان را میآوریم :(2)
آنچه را بیان شد ، میتوان در نکات زیر خلاصه کرد :
1 . وارسی شخصیّت حمران ، دهها بلکه صدها برابر مهمتر از بررسی عبداللّه بن سبا میباشد . وی را از یاد بردهاند و ابن سبا را ساختهاند یا بیش از حد باد و
بزرگش کردهاند .
2 . حُمران فارسی یهودی ، در سال 12 هجری ، در عین التمر به اسارت درآمد . وی از فرزندان جنگجویان بود ، نه از گروگانها .
3 . اینکه حمران کشف عورت شد تا معلوم شود در ناحیه شرمگاهی مو درآورده است یا نه ، اشاره دارد به اینکه وی نوجوان بود و نه مرد بالغ .
4 . حُمران ، حصّه مسیَّب بن نَجَبَه گردید . سپس برای عثمان خریداری گردید و دربان و کاتب او شد و کسی که اشتباهات عثمان را در نماز میگرفت و واژه و عبارت درست را (از پشت سر عثمان) به وی القا میکرد و میرساند .
حُمران در مدینه میزیست ، سپس در بصره و پس از آن در دمشق ساکن شد . برای مأموریّتی به کوفه رفت ، امّا رشوه گرفت و خیانت کرد و بازگشت .
5 . حمران و 39 غلام دیگر در کنیسه یهود به اسارت درآمدند . وی [ در آنجا ]
تورات را یاد میگرفت .
6 . پدرانش تا آخرین نفس با خالد جنگیدند و حمران با رفیقانش در حصن (و پایگاه نظامی عجمان) به اسارت درآمدند . آنان اوّل اسیرانی بودند که بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله از سمتِ عراق ، به مدینه درآمدند .
7 . این پندار که حُمران ، عمو زاده صُهیب بن سنان رومی و از اولاد اَوس بن مَنات (یکی از فرزندان نَمِر بن قاسط) است، پنداری پوچ و باطل است .
8 . حُمران از سوی عثمان دو بار به بصره تبعید شد : یک بار برای افشای راز و بار دیگر برای رشوهگیری .
ادّعا شده است که بار سوّمی نیز به خاطر ازدواج با زنی در عدّه ، نفی بلد شد ، امّا این ادّعا ، ادعای پوچ و دروغ است .
مهم این است که در هر بار ، عثمان ، ملکیهایی را به وی واگذارْد و این بدان معناست که تبعید وی ، تبعید سیاسی بود ، نه مانند تبعید ابوذر به رَبَذَه و در تنهایی زیستن و مُردن .
9 . در التمهید اثر ابن عبدالبر ، آمده است : خانه حمران در بصره به صحن مسجد جامع مشرف بود . عثمان آن را به وی واگذارْد و نیز زمینی را در آن سوی رود ، در چند فرسخی «اُبُلَّه» در اختیارش گذاشت .
10 . حمران در بصره ماند و تیولها و املاک خویش را اداره میکرد و در جایی نیامده است که در «یوم الدار» به دفاع از عثمان بپردازد .
نیز وی هم چنان تیره و تار ماند و در جنگ جَمَل و صفّین و نهروان مورد توجه نیست [ نام و نشانی از او به چشم نمیخورد ] .
11 . هنگام صلح امام حسن با معاویه ، در سال 41 هجری ، حمران به بصره هجوم آورد و زمام این شهر را گرفت و بر آن چیره شد .(1)
12 . حمران در دوران اموی و مروانی محترم بود . در گزارشهای تاریخی آمده است که وی پایش را دراز میکرد و معاویه (م 60 ه ) و عبداللّه بن عامر (م 58 ه ) برای مالش پای او پیشی میجستند .
1) . تاریخ طبری 3 : 169 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 278 ؛ تاریخ ابن خلدون 6 : 169 .
13 . اَصمعی از شیخی که حمران را دید حکایت میکند که گفت : این شخص را دیدم که عبا از دوشش کج شد . مروان بن حکم (م 65 ه ) و سعید بن عاص (م 58 ه ) برای راست کردن آن از هم سبقت میگرفتند .
این [ اندازه ] تکریم و احترام برای بنده آزاد شدهای که سرّ خلافت را فاش میساخت ، رشوه میستاند ، برای چیست ؟
14 . در فتوح البلدان آمده است : روزی که یزید بن معاویه مُرد (سال 64 هجری) عبیداللّه بن زیاد بر نهر «اُمّ عبداللّه» گذشت . نخلستانی را دید ، دستور داد
آنها را قطع کنند ، و این کار انجام شد و حمّام حمران بن اَبان را خراب کرد .(1)
این نقل به مخالفت حُمران با خطّ اُموی در دورههای پسین و سپس گرایش به خطّ مروانی ، رهنمون است و به وجود حمّامی اشاره دارد که درآمد فراوانی داشت به گونهای که از نظر مالی خطری برای اُمویان به شمار میآمد و به همین خاطر ، عبیداللّه بن زیاد دستور داد آن را ویران سازند .
15 . در تاریخ الاسلام (اثر ذهبی) و عمدة القاری (اثر عینی) آمده است که حُمران در عهد حجّاج بن یوسف ، والی نیشابور(2)
در پینوشت «لغت نامه دهخدا 15 : 22953» آمده است : چون شاپور شاه آنجا را بدید ، گفت : «نیکو جایی است ، شهری شود» در آن زمان در آنجا نیزاری بود ، فرمان داد تا نیها را برگیرند و به جای آن شهری بنا کردند و نیشابورش نامیدند ، مرکّب از دو کلمه «نی» و «شاپور» (م) .
شد .(3)1) . فتوح البلدان : 365 .
2) . نیشابور ، نام شهری در خراسان است . در سبب نامگذاری آن گفتهاند : شاپور یکی از پادشاهان ساسانی از فرمانروایی دست کشید و ناپیدا شد . سپاهیان در پی او برآمدند . چون به نیشابور رسیدند ، گفتند : «نیست سابور» یعنی شاپور در اینجا نیست از این رو ، آنجا «نیسابور» نامیده شد (معجم البلدان 3 : 167) (مؤلّف) .
3) . تاریخ الاسلام 5 : 396 ؛ عمدة القاری 3 : 5 .
16 . حجّاج (م 95 ه ) از حُمران صد هزار درهم غرامت ستانْد . این خبر به عبدالملک بن مروان (م 86 ه ) رسید . به حجّاج نوشت : حمران برادر کسی است که درگذشت [ یعنی مروان یا عثمان ] و عموی شخصی است که باقی ماند [ یعنی خودش ] و او یکی از چهار ستون بنی اُمیّه است .
17 . حُمران از سوی خالد بن اَسید ، امارت «شاپور»(1)
درباره ولایت حمران بر «شاپور» بنگرید به ، تهذیب الکمال 7 : 305 ؛ تاریخ دمشق 15 : 177 ؛ الوافی بالوفیات 13 : 104 .
تنها ذهبی در «الکاشف 1 : 350 ، شماره 1229» میگوید : حمران از سوی حجّاج به امارت شاپور گماشته شد .
را یافت و این کار برای قدردانی از وی بود .در انساب الأشراف آمده است : به همین خاطر حجّاج او را زندانی ساخت . حمران شعری نوشت و سوی عبدالملک فرستاد . در پی آن ، عبدالملک سخنی را که در رقم پیشین آمد ، برای حجّاج نوشت .(2)
18 . حُمران به خاطر خبری که عَبّاد بن حُصَین از حجّاج برای او آورد ، سمت غربی فرات (شهر آبادان کنونی) را به عَبّاد واگذارد .
این امر ، به وسعت اراضی و املاک وی در بصره و پیرامون آن ، رهنمون است .
19 . حمران در «یوم الجُفْرَه» با عبدالملک بن مروان ، ضدّ مصعب همکاری کرد . چون مصعب در سال 71 به بصره درآمد ، به عبیداللّه بن اَبی بَکْرَه روی کرد
و گفت : ای پسر مسروح ، تو سگ تولهای هستی که با مادرش سگان به نوبت جفت میشدند و انواع توله سگهای سرخ و سیاه و زرد (از هر نر سگ ، سگی شبیه خود آن) را میزایید .. .
سپس حمران را صدا زد و به او گفت : ای یهودی زاده ... (تا آخر سخن وی که اندکی پیش آمد) .
آن گاه به حَکَم بن مُنذر بن جارود گفت : ای فرزند خبیث .. .
و آنان را واداشت زنانشان را طلاق دهند و اولادشان را در لشکرگاه گرد آورْد و آنان را در نواحی بصره گرداند .. .(1)
بدین سان روشن شد که درازگویی در شخصیّت حمران ، بجا و مناسب بود ؛ زیرا وی یک شخص عادی نمیباشد . سیره و زندگی وی آکنده از ماجراهای سیاسی مهماند که در رأس آنها پذیرش و نشر وضوی عثمان قرار دارد .
وی پیش این و آن مینشست و وضوی عثمانی را باز میگفت ، وضویی که بسیاری از صحابه در آن شک داشتند ؛ مانند :
داماد و پسر عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله علی بن اَبی طالب
علیهالسلام .(2)
خادم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله انس بن مالک .(3)
دانشمند امّت و عمو زاده محمّد صلیاللهعلیهوآله ابن عبّاس .(4)
اَوس بن ابی اَوس ثقفی .(1)
در «مسند احمد 4 : 8 ، حدیث 16203» آمده است : پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر قناتِ قومی درآمد ، وضو گرفت و پاهایش را مسح کشید .
عَبّاد بن تمیم بن عاصم مازنی .(2)
در «مجمع الزوائد 1 : 234» به سندش از عباد بن تمیم ، از عمویش عبداللّه مازنی آمده است : پیامبر وضو گرفت و بر پاها مسح کشید و عروه این کار را انجام داد .
در «الاصابه» آمده است : رسول خدا را دیدم که وضو گرفت و آب را بر پاهایش مسح کشید .
طبرانی از عبادة بن تمیم از پدرش روایت میکند که گفت : رسول خدا را دیدم که وضو گرفت و پاهایش را مسح کشید .
رِفاعة بن رافع .(3)
سنن دارقطنی 1 : 95 ، حدیث 4 ؛ سنن ابن ماجه 1 : 156، حدیث 460 .
اگر شستن پاها امری ثابت و نزد همه صحابه مورد اتفاق بود ، سخن در آن جا نداشت .
لیکن اختلاف صحابه و تابعان را در آن مینگریم :(4)
روایتی که در «مصنّف عبدالرزّاق 1 : 21 ، حدیث 60» و «مصنّف ابن ابی شیبه 1 : 26 ، حدیث 194» بر اساس آنچه طحاوی - به سندش - از عباد بن تمیم ، از عمویش می آورد ، این است که : پیامبر وضو گرفت و پاها را مسح کشید ، و عروه همین کار را انجام میداد (شرح معانی الآثار 1 : 35) .
نیز [ در آنجا ] گفتیم حسن بصری به مسح پاها عقیده داشت (بنگرید به ، مصنّف ابن اَبی شیبه 1 : 25 ، حدیث 179 ؛ مصنّف عبدالرزّاق 1 : 18 ، حدیث 53) .
همچنین ، مذهب ابراهیم نخعی مسح بر پاها بود (طبقات ابن سعد 6 : 274 ؛ فقه ابراهیم نخعی 1 : 139) .
مذهب شَعْبی هم ، همین بود (بنگرید به ، تفسیر طبری 6 : 129 ؛ مصنّف عبدالرزّاق 1 : 19 ، حدیث 56 ؛ تفسیر غرائب القرآن 2 : 557) .
مذهب عِکرمه نیز همین است (بنگرید به ، تفسیر طبری 6 : 129 ؛ تفسیر قرطبی 6 : 92 ؛ تفسیر فخر رازی 11 : 128 ؛ تفسیر غرائب القرآن 2 : 557) .
1) . غریب الحدیث 1 : 268 اثر ابن سلام ؛ سنن ابی داود 1 : 41 ، باب 62 ، حدیث 160 .
2) . شرح معانی الآثار 1 : 35 ؛ اسد الغابه 1 : 216 ، ترجمه تمیم بن زید ، الإصابة 1 : 370 ، شماره 844 ؛ نیل الأوطار 1 : 210 ؛ کنز العمّال 9 : 186 ، شماره 26822 ؛ المعجم الکبیر 2 : 60 ، حدیث 1286 .
3) . در «سنن دارمی 1 : 350 ، حدیث 1329» به سندش تا رفاعة بن رافع آمده است که وی نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله نشست بود ، آن حضرت فرمود : نماز هیچ کدام از شما تمام نیست مگر اینکه وضو را کامل آن گونه که خدای عزّ وجل امر کرده است بگیرد ؛ صورت و دستها را تا آرنج بشوید و سر و پاها را تا قوزک مسح بکشد .
4) . در بحث تاریخی جلد اوّل این کتاب این سخن رایج نزد اهل سنّت را اشتباه دانستیم که میگویند : عروة بن زُبیر ، از نظرش در مسح پاها برگشت و به شستن پاها اعتقاد یافت .
یکی به مسح پاها عقیده دارد و دیگری به شستن آنها .
یکی به وضوی دیگری اعتراض میکند .
ابن عبّاس ، رُبَیِّع (دختر معوِّذ) را با ظرفی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در آن وضو میگرفت ، محاکمه کرد .
ورای شستن پاها کسانی چون اینان قرار دارند : حُمران (= طویدای یهودی) و عثمان (که عایشه او را به «نعثل یهودی» شبیه کرد) و عبداللّه بن عمرو بن عاص (که به دو لنگه بار از کتابهای یهود دست یافت) و مروان (که علی علیهالسلام دست او را کف یهودی دانست) و معاویه که ارتباطات مهمّی با اهل کتاب داشت .(1)
با توجّه به دیدگاه و نظر این افراد ، باید وضوی غسلی ثلاثی را (که در ورای آن عقاید یهود نهفته است) دور افکنیم .
بِدعی بودن این وضو ، هنگامی بیشتر ثابت میشود که دریابیم بدعتهای
1) . بنگرید به ، نهج البلاغه 1 : 122 ، خطبه 73 ؛ انساب الأشراف 5 : 63 چاپ قدیم .
عثمان (که یکی از آنها همین وضوی غسلی است) در شش سال پایانی خلافت عثمان روی داد و در این سالها ، عملکرد عثمان نزد صحابه مقبول نبود .
زیرا طلحه و زبیر ،(1)ابن مسعود ،(2)عمرو بن عاص ،(3)مالک اشتر ،(4)ابوذر ،(5)عبدالرّحمان بن عوف ،(6)بر عثمان اعتراض کردند .
زبیر میگفت : عثمان را بکشید ، وی دینتان را عوض کرد .(7)
از عایشه رسیده است که گفت : نعثل را به قتل رسانید ، خدا نعثل را بکشد .(8)
از جبلة بن عمرو ساعدی روایت است که گفت : ای نعثل ، واللّه تو را میکشم و بر شتری دراز پا و گر سوارت میکنم و سوی ریگزاری داغ میفرستم .
محمّد بن ابی بکر ، ریش عثمان را گرفت و گفت : ای نعثل ، خدا تو را خوار و ذلیل سازد .
جَهْجهاه غفاری گفت : ای نعثل ، از این منبر فرود آی .
در نامه اصحاب پیامبر (که در مدینه بودند) به شهرها آمده است : دین محمّد را خلیفهتان تباه ساخت [ بیایید و ] آن را به پا دارید .(9)
1) . انساب الأشراف 5 : 539 ؛ الفتوح 2 : 393 .
2) . بنگرید به ، انساب الأشراف 5 : 524 ؛ شرح نهج البلاغه 3 : 42 ، خطبه 137 ؛ مصنّف ابن اَبی شیبه 7 : 106 ، حدیث 34552 .
3) . انساب الأشراف 5 : 580 .
4) . انساب الأشراف 5 : 532 - 534 ؛ بنگرید به ، الفتوح 2 : 399 - 400 .
5) . انساب الأشراف 5 : 542 ؛ شرح نهج البلاغه 3 : 55 .
6) . انساب الأشراف 5 : 546 .
7) . شرح نهج البلاغه 9 : 36 ، خطبه 137 .
8) . الفتوح 2 : 421 . در «تاریخ طبری 3 : 12» و «الکامل فی التاریخ 3 : 100» آمده است که : عایشه گفت : نعثل را بکشید ، او کافر است .
9) . الکامل فی التاریخ 3 : 58 .
دفن عثمان در «حَشّ کوکب» (قبرستان یهود)(1)در بیرون بقیع .
با اینکه این وضو ، در شش سال آخر خلافت عثمان پدید آمد و عثمان (در این دوران) نزد صحابه مقبول نبود و حال راوی وضوی عثمان ، حُمران را دانستیم ، چگونه حدیث وی صحیحترین احادیث از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در وضو به شمار میآید ؟!
افزون بر همه اینها ، این وضو بر خلاف صریح قرآن و سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله است . صحیح دانستن آن ، از عجایب روزگار میباشد .
بدین سان ، دانستیم که اصل وضوی غسلی ، به سرزمین رافدیها و وجود آب فراوان و به یهود و دیگر ادیان که پاها را در وضو میشویند ، ارتباط مییابد ؛ زیرا راوی آن ، یک یهودی و از ساکنان آن منطقه است .
این وضو با اوضاع عربستان و جغرافیای آن ساز نمیافتد .
نیز این وضو از صریح قرآن و روایاتی که شیعه و سنّی از پیامبر نقل کردهاند ، فاصله دارد مگر آنچه را حمران از عثمان از پیامبر روایت میکند .
آری ، قرآن چند وجه در بر دارد . میتوان زبان قرآن را در معارف دینی بر وجوه متعدّد حمل کرد ، لیکن این امر را در آیات احکام و وظایف متکلّمان نمیتوان تصوّر کرد .
معقول نیست که آیات احکام پیچیده باشد یا بیرون از سیاق و ظهور لغوی فرض شود .
آیه وضو « وَامْسَحُوا » درمسح ظهور دارد. واژه « وَأَرْجُلَکُمْ » بر « بِرُؤُوسِکُمْ » معطوف میباشد .
1) . تاریخ طبری 4 : 412 ؛ شرح نهج البلاغه 3 : 28 ؛ انساب الأشراف 5 : 57 .
این را هر انسانی که فطرتش سالم و زبانش راست و درست باشد (و در پیچ و خم املاهای نحویان نیفتد) میفهمد . نمیتوان آن را بر احتمال دور حمل کرد و مانند « وُجُوهَکُمْ » شستن را از آن اراده نمود یا قائل شد به اینکه «مسح» به معنای شستن سبک است .(1)
و دیگر ترفندها و بهانههای مشابه این ، که بر خلاف ظواهر الفاظ است و برای فرار از دیدگاه مکتب اهل بیت علیهمالسلام بر زبان میآید .
در کتاب خدا و در سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله وضو عبارت است از دو شستن و دو مسح ؛ شستن صورت و دستها ، مسح سر و پاها .
خدای متعال میفرماید : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ » ؛(2)ای کسانی که ایمان آوردید، هنگامی که سوی نماز برخاستید ، صورت ودستهاتان را تا آرنج بشویید و سر و پاها را تا قوزک (برآمدگی روی پا) مسح کشید .
این آیه ، ظاهر و محکم و صریح در مسح سر و پاهاست ، لیکن اهل سنّت آن را تأویل کردند و با تأویلات دور و وجوه ضعیف (که از سوی علمای ادب بیان شده است) از آیات متشابه ساختند .
به خاطر همین بهانهتراشیها و مانند آن ، امام صادق علیهالسلام فرمود :
أصحابُ العَربیّة یُحَرِّفُون الکَلِمَ عن مَواضِعِه ؛(3)
عربیدانها ، کلمهها را از جای خودش تحریف میکنند .
روایات صحیح شیعه و سنّی در شستن صورت و دستها و مسح سر و پاها تواتر دارد ، لیکن مکتب حمرانی عثمانی ، به شستن سر و پاها اعتقاد یافت و سه بار شستن را بر آن افزود و با قرآن و سنّت ثابت پیامبر مخالفت ورزید .
«ولا حولَ ولا قوّة إلاَّ باللَّهِ العلیّ العظیم» ؛ و هیچ حرکت و نیرویی جز به مدد خدای بلند مرتبه و بزرگ نیست .
پس از آنکه بررسی روایات سیزدهگانهای را که در سند آنها حُمران بود به پایان رساندیم ، اکنون روایات پانزدهگانه باقی مانده را که از غیر حمراناند ، میآوریم .
این روایات بدان خاطر روایت شدهاند که بر فراوانی طُرُق از عثمان دلالت کنند و اینکه روایتِ وضوی غسلی از عثمان به حُمران اختصاص ندارد .
نیز این روایات ، گرچه نزد آنها مورد اعتماد نیستند ، لیکن آنها را آوردهاند تا بر انتشار آن از عثمان رهنمون باشد و بدین معناست که در اینجا اشخاص دیگری هست که وضوی غسلی را از عثمان روایت کردهاند و آنها عبارتند از :
1 . ابن اَبی مُلَیْکه .
2 . ابو عَلْقَمه مصری .
3 . شقیق بن سَلَمَه (ابو وائل) .
4 . عبداللّه بن جعفر بن اَبی طالب .
5 . ابن دارَه (زید یا عبداللّه) .
6 . عبدالرّحمان بَیْلمانی .
7 . جدّ عُمَر بن عبدالرّحمان بن سعید مخزومی .
8 . بُسْر بن سعید .
9 . عَطاء بن اَبی رَباح .
10 . مردی از انصار ، از پدرش ، از عثمان .
اکنون - به اجمال و سریع - بر اساس ارقامی که در اوّل کتاب آوردیم ، به بررسی اسانید این روایات میپردازیم .
1 . ابن ابی مُلَیْکَه (سند روایت چهاردهم)
در سند این حدیث ، سعید بن زیاد مُؤَذِّن (غلام جُهَیْنَة بن زُهره) هست . جز ابن حِبّان وی را توثیق نمیکند .
بارها بیان شد ، که توثیق ابن حِبّان - به تنهایی - ارزشی ندارد . از این رو ، این شخص ، مجهول الحال است .
عثمان بن سعید میگوید : از یحیی بن مَعین درباره سعید مُؤذِّن پرسیدم ، گفت : او را نمیشناسم .(1)
نیز این روایت «مُرسل» است ؛ زیرا عبداللّه بن عبیداللّه بن اَبی مُلَیکه تیمی اَحول ، از عثمان حدیث نشنید .
ابو زُرعه میگوید : روایتِ عبداللّه بن اَبی مُلَیکه از عُمر و از عثمان ، مُرسل است .(2)
2 . ابو عَلْقَمه مصری (سند روایتِ پانزدهم)
در سند این روایت ، عبیداللّه بن اَبی زیاد قَدَّاح هست . مجموع اقوالی که درباره وی وارد شده است ، دلالت دارد بر اینکه وی ضعیف میباشد .
عُقَیْلی میگوید : وی روایاتِ مُرسل را میآورد و [ سند ] حدیث را استوار
نمیسازد .(3)
ابن مَعین (بر اساس روایت معاویة بن صالح و دوری و جعفر بن اَبان از وی) میگوید : وی ، ضعیف است .(1)
ابو داود میگوید : احادیث وی «منکر» اند .(2)
نسائی میگوید : در وی اشکالی نیست ،(3)، نیز میگوید : وی ، قوی نمیباشد ،(4)و در قولی دیگر بیان میدارد : وی ، ثقه نیست .(5)
یحیی بن سعید قطّان میگوید : وی «وسط» است [ نه قوی و نه ضعیف ] بدان پایه نیست [ یعنی در حدّ کمال ثقه نمیباشد (6)] .
بخاری وی را در شمار ضعفا میآورد .(7)
از این اقوال - روی هم رفته - به دست میآید که این شخص ضعیف است ؛ به ویژه با این ملاحظه که ذهبی وی را در کتابهای سهگانهاش (میزان الإعتدال ،(8)دیوان الضعفاء ،(9)المغنی فی الضعفاء(10)) میآورد و از وی دفاع نمیکند ، در حالی که به دفاع از رُوات مقدوح میپردازد و میکوشد آنها را توثیق نماید .
1) . ضعفاء العقیلی 3 : 118 ، شماره 1099 . تنها ابو مریم از ابن معین نقل میکند که وی گفت : عبیداللّه بن ابی زیاد قدّاح ، ثقه است تهذیب الکمال 19 : 43 ، شماره 3635 .
2) . تهذیب الکمال 19 : 43 .
3) . همان .
4) . الضعفاء والمتروکین نسائی شماره 255 .
5) . تهذیب الکمال 19 : 44 .
6) . ضعفاء العقیلی 3 : 118 ، شماره 1099 .
7) . ضعفاء الصغیر بخاری : 72 ، شماره 214 .
8) . میزان الاعتدال 3 : 8 ، رقم 5360 .
9) . دیوان الضعفاء 2 : شماره 2692 .
10) . المغنی فی الضعفاء 2 : 415 ، شماره 3923 .
از آنجا که ذهبی وی را میآورد و در برابر قدح او خاموش میماند و در صدد دفاع از وی برنمیآید ، میفهمیم که وی به اَقوال کسانی گرایش دارد که او را تضعیف کردهاند .
حال این روایات پانزدهگانه ، از دیگر احادیث بهتر است و به آنها بر وضوی عثمانی ثلاثی غسلی استدلال شده است .
چنان که پیداست همه این روایات نقصهایی دارند که نمیتوانند حجّت به پا دارند ؛ به ویژه با این آگاهی که سَرْ نیزه سیزه روایت اوّل ، حُمران بن اَبان یهودی
تمری (= طویدا بن اَبّا) است .
امّا دیگر روایات ، تنها برای فراوان نمایی روایات وضویی عثماناند .
به راستی این فراوان نمایی از عثمان برای چیست ؟ قیمتِ این روایات وضویی عثمان (که در قرون نخست انتشار یافتند و همواره صفحات و اوراق را پر ساختند با اینکه باید به حالشان گریست) چقدر است ؟
با آگاهی بر اسانید این روایات فراوان نما (افزون بر محتوای خدشهدار آنها) درمییابیم که در انتشار آنها رازی نهفته بود که انگیزههایی را در خود پنهان داشت .
3 . شقیق بن سَلَمَه (ابو وائل) (سند روایت شانزدهم)
این سند ، از دو جهت تضعیف میشود :
یک : در سند آن عامر بن شقیق بن جَمْرَه اسدی قرار دارد .
یحیی بن معین میگوید : وی ضعیف الحدیث است .(1)
1) . الجرح والتعدیل 6 : 322 ، شماره 1801 .
ابو حاتم میگوید : وی قوی نمیباشد . راهی برای توثیق او نیست .(1)
ابن حجر میگوید : وی لیّن الحدیث است .(2)
احمد درباره وی چیزی گفت .(3)
ابن حَزْم اَندلسی (آنجا که درباره آب دواندن میان موهای ریش سخن میگوید) مینویسد :
این حدیث صحیح نمیباشد ؛ زیرا عامر به قوّت نقل مشهور نیست .(4)
از اموری که احتجاج به این روایت را ناممکن میسازد ، متن معلولِ آن است . امکان صدور چنین متن آشفتهای از یک شخص وجود ندارد (در وارسی متن این روایت ، بیان آن خواهد آمد) .
دو : جهت دوّمی که سند این روایت بدان تضعیف میشود این است که «ابو وائل» (شقیق بن سلمه اسدی) افزون بر اینکه ناپیدا تدلیس میکرد(5)یا مخفیانه به
ارسال میپرداخت ،(6)از اصحاب قدرت وحکومت و از واعظانِ سلاطین به شمار میرفت و طبق نظر حکومت فتوا میداد .
شقیق بن سَلَمَه ، نخست علی علیهالسلام را بر عثمان ترجیح میداد (که مذهب حق همین است) سپس تغییر موضع داد و عثمان را از علی علیهالسلام برتر میدانست .
1) . همان .
2) . تقریب التهذیب 1 : 387 ، شماره 3093 .
3) . بحر الدم : 81 ، شماره 489 ؛ علل احمد بن حنبل : 60 ، شماره 92 .
4) . بنگرید به ، پینوشت تهذیب الکمال 14 : 42 .
5) . مغمز التدلیس این است که راوی از کسی که روایت شنیده است به وسیله صیغه وهمی ، سخنی را که از او نشنید روایت کند .
6) . ارسال خفی این است که راوی با صیغه وهمی از هم عصر خود روایتی را بیاورد که از او نشنید .
حمّاد بن زید میگوید :
عاصم بن بَهْدَلَه گفت : از ابو وائل پرسیدند : علی پیش تو محبوبتر است یا عثمان ؟ پاسخ داد : علی برایم محبوبتر بود ، سپس عثمان برایم از علی محبوبتر شد .(1)
همچنین این شخص از حجّاج ثقفی (که یاریگر وضوی غسلی است) دفاع میکرد .
ابو نُعَیم - به سندش - از زِبْرِقان روایت میکند که گفت :
نزد ابو وائل (شقیق بن سَلَمه) بودم . حجّاج را ناسزا گفتم و کارهای زشت او را یادآور شدم .
ابو وائل گفت : او را ناسزا نگو ! تو چه میدانی ؟ شاید گفته است : «خدایا مرا بیامرز» و خدا او را آمرزیده باشد .(2)
ابو وائل به ارسال دست مییازید . ابو زرعه میگوید : روایت ابو وائل از ابوبکر صدّیق ، مُرسل است .(3)
ابن ابی حاتم میگوید : از پدرم پرسیدم : آیا ابو وائل از ابو درداء حدیث شنید ؟ وی پاسخ داد : او را درک کرد و سماع چیزی را حکایت نکرد . ابو درداء در شام بود و ابو وائل در کوفه .
پرسیدم : ابو وائل تدلیس میکرد ؟ وی پاسخ داد : نه . وی چنان است که احمد بن حنبل میگفت ؛ یعنی روایت را مُرسل میآورد ولی تدلیس نمیکرد .(4)
احمد بن محمّد اَثْرَم ، میگوید : به ابو عبداللّه گفتم : آیا ابو وائل از عایشه حدیث شنید ؟ وی گفت : من ندیدم ! بسا میان ابو وائل و عایشه ، مسروق در سند چند روایت گنجانده شد .(1)
با وجود همه اینها ، بعید نمینماید که ابو وائل حدیث وضو را از عثمان تدلیس یا ارسالی خفی و نهفته کرده باشد ؛ زیرا همین را دربارهاش گفتهاند .
اینکه ابو حاتم می گوید : «ابو وائل ارسال میکرد ، نه تدلیس» سخن عجیبی است ؛ زیرا اینکه ابو وائل به شکلی که بر شنونده مخفی بماند از صحابی حدیث میکرد ، عین تدلیس میباشد .
معنای تدلیس این است که راوی از شخص معاصر خود روایتی را حدیث کند که از او نشنیده است .
آنچه این احتمال را به ذهن نزدیکتر میکند این است که ابو وائل ، کوفی است و عثمان در «مدینه» میزیست ، کی وضوی عثمان را دید و آن را از او روایت کرد ؟!
نیز همان گونه که روایت ابو وائل از ابو درداء (که در شام میزیست) صحیح نمیباشد ، روایت وی از عثمان (که در مدینه به سر میبرد) درست نیست .
4 . عبداللّه بن جعفر بن اَبی طالب (سند روایت هفدهم)
در سند این روایت عبدالحمید بن عبداللّه بن عبداللّه بن اُوَیس ، ابوبکر بن اَبی اُوَیس اَعشی قرار دارد .
1) . همان .
نسائی وی را تضعیف میکند .(1)
اَزْدی میگوید : وی حدیث جعل میکرد .(2)
امّا از آنجا که اهل سنّت این سخن را خوش ندارند بشنوند ، حملات ویرانگری را به اَزْدی کردهاند . ذهبی میگوید : این لغزش زشتی است که از وی سر زده است .
بشّار عوّاد در «تحریر تقریب التهذیب 2 : 299» مینویسد : اگر سخن اَزدی ذکر نشود ، بهتر است.
ابن مَعین گاه او را ثقه میداند و گاه میگوید : در وی اشکالی نیست .(3)
ابن حزم مینویسد : درباره ابوبکر حرف و حدیثهایی هست ،(4)نیز میگوید : به شدّت به او گوشه و کنایه زدهاند ،(5)و در جایی مینگارد : در روایت وی ، امر عظیمی هست .(6)
نیز در سند این روایت ، اسحاق بن یحیی بن طلحة بن عبیداللّه تیمی هست که به راستی شخصی ضعیف میباشد ، نه در اصول میتوان به وی احتجاج کرد و نه در امور اعتباری .
علی بن مَدینی میگوید : از یحیی بن سعید قطّان درباره اسحاق بن یحیی پرسیدم ، گفت : وی ، شبیه «لا شیء» است(7)[ بود و نبودش یکی است ، هیچ ارزشی ندارد ] .
نیز میگوید : از او چیزی را روایت نمیکنیم .(1)
احمد بن حنبل میگوید : وی مُنکر الحدیث است ، قابل اعتنا نیست .(2)
نیز میگوید : وی متروک الحدیث میباشد .(3)
یحیی بن مَعین میگوید : وی شخصی ضعیف است . گاه میگوید : وی ضعیف است ، قابل اعتنا نیست ، حدیثش نوشته نمیشود .(4)
عمرو بن علی میگوید : وی ، متروک الحدیث ، منکر الحدیث است .(5)
نسائی مینویسد : وی ثقه نمیباشد ،(6)نیز میگوید : وی متروک الحدیث است .(7)
ابو زُرعه میگوید : وی واهی الحدیث است .(8)
ابو حاتم میگوید : وی ضعیف الحدیث است ، قوی نیست ، نمیتوانیم حدیث او را معتبر بدانیم .(9)
دارقطنی میگوید : اسحاق بن یحیی شخصی ضعیف است .(10)
از همه این اقوال ، میتوان به میزانِ جفای بخاری و ترمذی به حقیقت پی برد ؛ زیرا میگویند : «در وی از ناحیه حِفظش بگو مگو کردهاند ، در حالی که دانستیم وی افزون بر اینکه «واهی الحدیث» است ، به خودی خود ، ضعیف میباشد .
بشّار عوّاد نیز تصریح میکند که وی شخصی ضعیف است .(1)
نیز در سند این حدیث ایّوب بن سلیمان بن بلال تیمی (وابسته عبداللّه بن محمّد بن عبدالرّحمان بن ابی بکر) است . وی نیز مخدوش میباشد .
ساجی و ابوالفتح گویند : اَحادیثی را حدیث میکرد که متابعی برای آنها نبود سپس اَزْدی احادیث غریب صحیحی را برای او نقل کرد .(2)
ابن عبدالبر در التمهید میگوید : ایّوب بن سلیمان بن بلال ، شخصی ضعیف است .(3)
دارقطنی وی را با این سخن تلیین (تضعیف) میکند که در وی اشکالی نیست .(4)
نیز باجی با این سخن به تلیین (تضعیف) وی میپردازد که : وی شخص صالحی است ، در او اشکالی وجود ندارد .(5)
با توثیق وی از سوی ابن حِبّان(6)و ابو داود (بر اساس روایت آجری از وی)(7)بهترین سخنی که درباره وی میتوان گفت این است که روایتی که ایّوب بن سلیمان در سندش باشد ، برای شواهد و متابعات صلاحیّت دارد ، احتجاج به آن امکان ندارد .
هرگاه به اَیّوب (که مُلَیَّن است) اسحاق بن یحیی را (که تضعیف شده است) و عبدالحمید بن عبداللّه را (که گفتهاند حدیث جعل میکرد) ضمیمه کنیم ، درمییابیم که قیمتِ سند این حدیث از بین میرود .
سند روایت هیجدهم
در سند این حدیث ، طلحه ، وابسته آل سراقه قرار دارد که مجهول الشخص و مجهول الحال است .(1)
احتمال دادهاند وی با طلحة بن سَمُرَه وطلحة بن اَبی شهده (که هر دو مجهولاند) یکی است .(2)
نیز در سند این روایت ، عطّاف بن خالد بن عبداللّه بن عاص مخزومی قرار دارد ، شخصی که امام مالک بن انس ، او را نمیپسندید .
مُطَرِّف میگوید ، مالک از من پرسید : آیا عطّاف حدیث میکند ؟ گفتم : آری . مالک آن را گران دانست .(3)
مالک پرسید : عطّاف حدیث میکند ؟ گفتند : آری . مالک گفت : « إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ »(4)(ما از خداییم و سوی او باز میگردیم) [ وا مصیبتا ] .(5)
احمد بن حنبل میگوید : ابن مهدی او را نمیپسندید .(6)
1) . بنگرید به ، التاریخ الکبیر بخاری 4 : 350 ، شماره 3098 ؛ الجرح والتعدیل 4 : 481 ، شماره 2107 .
2) . بنگرید به پینوشت الجرح والتعدیل 4 : 481 ؛ لسان المیزان 3 : 211 ، شماره 949 .
3) . تهذیب التهذیب 7 : 198 ؛ تهذیب الکمال 20 : 140 ، شماره 3853 .
4) . سوره بقره 2 آیه 156 .
5) . تهذیب التهذیب 7 : 198 ؛ تهذیب الکمال 20 : 141 .
6) . تهذیب الکمال 20 : 140 .
عُقَیلی و بَیْهقی او را تضعیف کردند(1)و ابن جوزی او را در شمار ضعفا میآورد .(2)
یحیی بن مَعین ، بَزّار ، ابو زُرعه رازی ، ابو حاتم رازی ، ابن عدی ، ابن داود و نسائی ، او را لَیِّنُ الحدیث دانستهاند .
ابن حَزْم اَندلسی میگوید : عَطّاف بن خالد ، از اعتبار ساقط است ، روایت از وی روا نیست مگر با این بیان که وی شخصی ضعیف میباشد .(3)
با وجود ضعف طلحه و عَطّاف ، میبینیم که عَطّاف (که شخصی ضعیف است) به تنهایی این روایت را از طلحه (وابسته آل سراقه) که شخصی ناشناخته است ، روایت میکند . حدیثی را که شخص غیر ثقه روایت کند و منفرد هم باشد ، روایت ضعیف است .
طَبَرانی پس از آنکه این حدیث را در المعجم الأوسط میآورد ، میگوید : این حدیث را از معاویة بن عبداللّه بن جعفر روایت نکرده است مگر طلحه (وابسته آل سراقه) عطّاف - به تنهایی - این حدیث را روایت میکند .(4)
وی پس از آنکه این حدیث را در العجم الصغیر میآورد ، میگوید : از عبداللّه [ بن جعفر ] روایت نکرده است مگر فرزندش [ معاویه ] و از معاویه روایت نکرده است مگر طلحه . این حدیث را فقط عطّاف روایت میکند .(5)
بدین سان این حدیث ، به عطّاف (که شخصی ضعیف است) و به طلحه (که فردی مجهول است) و به تفرُّد مبتلاست و از اعتبار میافتد .
5 . ابن دارَه (زید یا عبداللّه) (سند روایت نوزدهم)
در سند این روایت ، ابن دارَه (وابسته عثمان) قرار دارد که مجهول الشخص و مجهول الحال است . از وی اطلاعی در دست نیست جز اینکه وی از موالیان عثمان (مخترع وضوی سهگانه غَسْلی) بود و کسی که در اینجا و آنجا با افراد خلوت میکرد و حدیث وضویی عثمان را برایشان میگفت .
ابن حَجَر میگوید : ابن دارَه ، مجهول الحال است .(1)
شوکانی میگوید : ابن دارَه ، مجهول الحال است .(2)
اهل سنّت کوشیدهاند وی را در شمار صحابه درآورند تا بتوانند بگویند که وی صحابی ثقه است ، لیکن پوشیده بودن حال این شخص بر آنها (بلکه خفای اسم وی) فریبشان داد .
ابن حَجَر میگوید : در نام وی اختلاف است . ابن مَنْدَه ، وی را جزو صحابه میآورد و «عبداللّه» مینامد و دلیلی بر صحابی بودنش نمیآورد ... بخاری او را «زید» مینامد .(3)
ابن اثیر میگوید : در اسم وی اختلاف شده است . گفتهاند «عبداللّه» و گفتهاند «زید بن داره» .(4)
نیز از نظر متن ، روایت مضطرب است ؛ زیرا گاه ابن دارَه بر عثمان وارد میشود و میشنود که عثمان مضمضه میکند و او را برای تعلیم وضو فرا میخواند ، و گاه محمّد بن عبداللّه بن اَبی مریم بر ابن دارَه داخل میشود و میشنود که ابن داره مضمضه میکند و او را برای تعلیم وضو فرا میخواند .
6 . عبدالرحمان بَیْلَمانی (سند روایت بیستم)
در سند این روایت ، صالح بن عبدالجبّار حَضْرمی هست .
ابن قطّان دربارهاش میگوید : نام صالح بن عبدالجبّار را جز در این حدیث [ در جای دیگر ] سراغ ندارم . وی مجهول الحال است .(1)
ابن حجر مینگارد : عُقَیلی در شرح حال ابن بَیْلَمانی میگوید : صالح بن عبدالجبّار ، احادیث منکری را از او روایت میکند .(2)
بعضی از این احادیث منکر را ذهبی در میزان الاعتدال و ابن عدی در الکامل فی الضعفاء میآورد .(3)
ابن حجر این سخن عُقَیلی را میآورد که گفت : صالح بن عبدالجبّار از ابن بَیْلَمانی نسخهای را حدیث میکند که در آن احادیث منکری هست .(4)
نیز در سند این حدیث ، محمّد بن عبدالرّحمان بن بَیْلَمانی وجود دارد . وی شخصی ضعیف و منکر الحدیث است . به حدیث وی ، هیچ کس احتجاج نمیکند .
ابن حِبّان در المجروحین میگوید : محمّد از پدرش (عبدالرّحمان بن بَیْلَمانی) نسخهای شبیه به دویست حدیث را روایت میکند که همهشان جعلیاند . احتجاج به آنها و آوردن آنها در کتابها جایز نیست مگر برای تعجُّب .(1)
ابن عدی مینویسد : آنچه از ابن بَیْلَمانی روایت شده است ، بلا در آن از سوی ابن بیلمانی است .(2)
ابن مَعین میگوید : ابن بَیْلَمانی ، در زمره هیچ است .(3)
ابو حاتم و بخاری و نسائی گویند : وی منکر الحدیث میباشد .(4)
بخاری میافزاید : حمیدی در وی بگومگو داشت ، او را تضعیف میکرد .(5)
ابو نُعَیم وی را در الضعفاء میآورد و میگوید : وی ، منکر الحدیث است .(6)
ابو زُرعه رازی ، ابن بَیْلَمانی را در «اَسامی الضّعفاء» ذکر میکند .(7)
هَیْثمی در مجمع الزوائد پس از نقل این حدیث ، مینویسد :
در سند این حدیث ، محمّد بن عبدالرّحمان بن بَیْلَمانی قرار دارد که بر ضعف وی اجماع هست .(8)
ابن حَجَر در تقریب التهذیب مینویسد : ابن بَیْلَمانی ضعیف است .
بشّار عوّاد (در پی سخن ابن حجر) میآورد : بلکه ابن بیلمانی متروک میباشد . ابو حاتم و بخاری و نسائی و ابو نُعَیم گفتهاند : وی منکر الحدیث است . ابن حِبّان میگوید : از پدرش نسخهای را روایت میکند که ... و دیگران هم او را - به راستی - تضعیف کردهاند . در مثل این شخص نمیتوان گفت : ضعیف است .(1)
نیز عبدالرّحمان بن بَیْلَمانی ضعیف است ؛ به ویژه در روایاتی که فرزندش محمّد از او روایت میکند .(2)
بَزَّار میگوید : دارای احادیث منکری هست . وی نزد اهل علم ضعیف است .(3)
دارقطنی میگوید : وی ضعیف است ، حجّت به روایت او به پا نمیشود .(4)
ابن حجر در تقریب التهذیب او را ضعیف میداند .(5)
نیز ابن حجر در تلخیص الحبیر میگوید : محمّد بن بَیْلَمانی - به راستی - ضعیف است و نیز پدرش ضعیف میباشد .(6)
1) . تحریر تقریب التهذیب 3 : 277 -278 ، شماره 6067 .
2) . در «تهذیب التهذیب 6 : 135 ، شماره 305» آمده است : هرگاه محمّد از پدرش عبدالرحمان بیلمانی روایت کند ، نباید حدیث او را معتبر شمرد ؛ زیرا وی بر پدرش احادیث شگفتی را جعل میکند بنگرید به ثقات ابن حِبّان 5 : 91 ، شماره 4000 .
3) . کشف الأستار : 1390 - 1391 به نقل از پینوشت تهذیب الکمال 25 : 596 .
4) . سنن دارقطنی 3 : 134 ، ذیل حدیث 165 .
5) . تحریر تقریب التهذیب 2 : 309 ، شماره 3819 .
6) . تلخیص الحبیر 1 : 84 .
زَیْلَعی میگوید : ابن قَطّان گفت : بدان که محمّد بن حارث ، به راستی ضعیف است و بدحالتر از ابن بَیْلَمانی و پدرش میباشد .(1)
صالح جَزَرَه میگوید : حدیث وی مُنکر است ، به دست نیامد که وی از یکی از صحابه حدیث شنیده باشد مگر از سُرَّق .
ابن حجر میگوید ، میگویم : بر اساس اطلاق این سخن ، حدیث ابن بَیْلَمانی از صحابهای که اولاً نام برده شدهاند [ ابن عبّاس ، ابن عُمَر ، ابن عَمْرو ، معاویه ، عَمْرو بن اَوس ، عَمْرو بن عَنْبَسَه ، عثمان بن عفّان ، سعید بن زید ] نزد صالح ،
مُرسل است .(2)
باری ، این راوی ضعیف است . روایت وی از هیچ یک از صحابه جز «سُرَّق» صحیح نمیباشد .
پس ، این حدیث مُرسل است و از جهت محمّد بن بَیْلَمانی و پدرش عبدالرّحمان و صالح بن عبدالجبّار حَضْرَمی [ در سند آن ] ، ضعیف میباشد .
7 . جدّ عُمر بن عبدالرّحمان بن سعید مخزومی (سند روایت بیست و یکم)
در سند این حدیث ، عمر بن عبدالرّحمان بن سعید مخزومی قرار دارد . وی شخصی مجهول الحال است ؛ زیرا درباره وی جز قول ابو حاتم رازی بیان نشده است که میگوید : عمر بن عبدالرّحمان بن سعید صِرْم مخزومی ، از جدّش روایت میکند و زید بن حُباب ، از وی روایت آورده است .(3)
ابن حجر در تقریب التهذیب میکوشد ، حال وی را بالا بیاورد و میگوید : وی مقبول است ، امّا بشّار عوّاد این سخن را در پی آن میآورد : بلکه وی مجهول
الحال است . تنها دو نفر از او روایت کردهاند : یکی از آن دو ، واقدی است و ابن حِبّان - به تنهایی - وی را در شمار افراد ثقه میآورد(1).(2)
افزون بر این ، سعید بن یَرْبوع مخزومی در خلافت عُمَر نابینا شد ،(3)امکان نداشت وی وضوی عثمانی را ببیند ، سپس روایت کند .(4)
لیکن میتوان گفت : اوّلاً این تنها یک احتمال است ؛ ثانیاً به فرض این گونه باشد ، میگوییم : وقتی عثمان به قتل رسید ، عبدالرحمان شش ساله بود . از این رو به روایت وی اعتنا نمیشود مگر بر وجهی که قابل اعتنا نیست .
8 . ابو النَّضْر ، سالم از بُسْر بن سعید (سند روایت بیست و دوّم)
در سند این روایت ، احمد بن محمّد بن زیاد بصری صوفی (شیخ دارقطنی) هست . گرچه وی را خلیلی و سلمی توثیق میکند ،(5)لیکن بر وی عیب گرفتهاند که برای نقل حدیث اُجرت میگرفت .
مَسْلَمَه میگوید : وی شخصی ثقه بود و حدیث را نیک ادا میکرد .. . بر نقل حدیث اُجرت میستاند .(6)
ابن قطّان میگوید : به حدیث وی اعتنا نمیشود مگر از باب رشوه گرفتن بر سماع .(7)
1) . پوشیده نماند که مقصود این است که توثیق ابن حِبّان - به تنهایی - قابل اعتنا نیست .
2) . تحریر تقریب التهذیب 3 : 101 ، شماره 5076 . در این مأخذ آمده است : عمرو بن عثمان بن عبدالرحمان .. .
3) . التاریخ الکبیر 3 : 253 ، شماره 1511 ؛ تهذیب التهذیب 2 : 88 ، شماره 167 .
4) . بسا گویند راوی «عمر بن عثمان بن عبدالرحمان بن سعید مخزومی» از جدّش میباشد . بنابراین ، جدّش عبدالرحمان راوی وضو بود ، نه سعید .
5) . لسان المیزان 1 : 308 ، شماره 927 .
6) . همان .
7) . لسان المیزان 1 : 308 ، شماره 927 .
ابن حَجَر تصریح میکند که وی دارای اَوهامی است .(1)
دارقطنی از وی حدیثی را - به سندش - از سمی از اَنس روایت میکند ، سپس میگوید : این اشتباهی قبیح است . از سمی از اَنس چیزی صحیح نمیباشد . توهّم در اینجا از شیخ ماست .(2)
نیز در سند این روایت «ابن اَشجعی» هست که میان دو شخص زیر مُردّد است :
ابو عُبیدة بن عبیداللّه بن عبیدالرّحمان اشجعی .
عبّاد بن عبیداللّه بن عبیدالرحمان اشجعی .
دانسته نشده است که این دو اسم یک شخصاند یا دو شخص ؟!
مِزّی در تهذیب الکمال تصریح میکند که دانسته نمیشود این دو ، دو نفرند یا یک نفر .(3)
ذَهَبی در شرح حال اَشجعی تصریح میکند که این دو ، دو نفرند ؛ زیرا در شمار کسانی که از اَشجعی روایت میکنند ، مینویسد : و دو فرزندش : ابو عُبَیده و عباد .(4)
ابن حَجَر این دیدگاه را تقویت میکند که این دو ، یک شخصاند ، سپس میکوشد وی را بالا ببرد با این سخن که وی مقبول است .(5)
لیکن حق این است که وی مجهول است . به همین خاطر ، هیثمی در مجمع الزوائد (پس از آنکه حدیثی را از بُرَیده از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میآورد) میگوید : در سند این روایت ، ابو عُبَیدة بن اشجعی هست . کسی را که از او نام ببرد و [ نیز ] شرح حالش را نیافتم .(1)
با ملاحظه روایت احمد که در آن آمده است «سپس سر و پاهایش را سه بار سه بار مسح کرد» و روایت دارقطنی که در آن میخوانیم «سپس صورت را سه بار و دستها را سه بار سه بار و پاها را سه بار سه بار ، شست . آن گاه سرش را مسح کشید» ، میتوان دریافت که بازیگر در نقل این وضو کیست ؟
این مطلب ، هنگام وارسی متن روایات روشن خواهد شد .
سند روایت بیست و سوّم
در سند این روایت ، ابو نَضْر ، سالم بن اَبی اُمیّه تیمی (وابسته عُمَر بن عبیداللّه
بن مَعْمَر تیمی) هست که از عثمان حدیث نشنید ، بلکه به طور مُرسل از عثمان روایت میکند . از این رو ، روایت وی از عثمان «مُنقطع» است .
هَیْثَمی میگوید : ابو نَضْر ، از ده نفری که بهشت به آنها بشارت داده شد ، حدیث نشنید .(2)
دارقطنی در خصوص این حدیث ، می نگارد : این روایت را یزید بن اَبی حبیب از ابو نَضْر - به طور مرسل - از عثمان روایت میکند و حجّتی را نمیآورد .(3)
چنان که ابو نَضْر از ده نفری که به آنها بهشت بشارت داده شد ، به طور مُرسل روایت میکند ، از عثمان بن اَبی العاص و از عوف بن مالک ، به طور مُرسل روایت میکند .(1)
نیز در سند این حدیث ، غَسّان بن ربیع هست ، کسی که دارقطنی گاهی او را ضعیف میداند و گاه میگوید «لیّن الحدیث» است و گاه میگوید : «صالح الحدیث» میباشد .(2)
ابن حَجَر و ذَهَبی میگویند : وی در حدیث حجّت نیست .(3)
ذهبی و ابن جوزی ، وی را در شمار ضعفا آوردهاند .(4)
افزون بر همه اینها ، طُرُقی که نزد ایشان مورد اعتماد است (« از ابو نَضْر از بُسْر بن سعید» و «از وکیع بن جرّاح») تنها «سه بار سه بار وضو گرفتن» هست ، نه وضوی بیانی که ابن اشجعی آن را میافزاید و نه وضوی بیانی و نام بردن کسانی که دیدند عثمان آنگونه وضو گرفت، که ابونَضْر به طور مرسل از عثمان میآورد.
به زودی درخواهیم یافت ، بازیگری که این اضافات را در نقل وضوی عثمان میآورد ، کیست .
9 . عطاء بن اَبی رَباح (سند روایت بیست و چهارم)
در سند این روایت ، عطاء بن اَبی رَباح هست که در «جَنَد» [ از شهرهای
1) . تهذیب التهذیب 3 : 372 ، شماره 798 .
2) . مجمع الزوائد 1 : 229 .
3) . لسان المیزان 4 : 418 ، شماره 1280 ؛ میزان الإعتدال 5 : 403 ، شماره 6665 (ابن حِبّان - بنا بر عادت خویش - به تنهایی ، وی را در «الثقات 9 : 2 ، شماره 14850» میآورد) .
4) . بنگرید به ، المغنی فی الضعفاء 26 : 506 ، شماره 4867 ؛ الضعفاء والمتروکین 2 : 246 ، شماره 2679 .
مرکزی یمن ] در دوران خلافت عثمان به دنیا آمد و در «مکّه» پرورش یافت و بزرگ شد . وقتی وی متولّد شد ، دو سال (یا بیشتر از آن) از خلافت عثمان میگذشت . وی از عثمان روایت نشنید . از این رو ، روایت وی از عثمان «مُرسَل» است (چنان که روایتش از بسیاری از صحابه مرسل است) چه رسد به ارسال وی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله .
ابن حجر میگوید : عطا - به طور مرسل - از عثمان روایت میکند .(1)
ذَهَبی مینگارد : عطا از پیامبر صلیاللهعلیهوآله از ابوبکر ، از عَتَّاب بن اَسید ، از عثمان بن عفّان ، به طور مُرسل روایت میکند .(2)
احمد میگوید : در میان روایات مُرسل ، ضعیفتر از مُرسل حسن بصری و عطاء بن ابی رَباح ، وجود ندارد ، چراکه این دو از هر کسی روایت دریافت میکردند .(3)
علی بن مَدینی میگوید : عطا از هر نوع آدمی حدیث میستاند .(4)
همچنین در این روایت ، همّام بن یحیی بصری هست ، کسی که بیان داشتهاند وی ضعیف الحافظه و بد حافظه بود . هرگاه از روی کتاب حدیث میکرد ، صالح الحدیث بود ، لیکن نزدش دفتری از عطاء بن اَبی رباح بود ، از دستش افتاد و گم شد .
حدیث وی در وضو - در اینجا - از حافظه وی است از این رو ضعیف
میباشد . بلکه یحیی بن سعید قطّان ، او را هم از نظر حفظ و هم از نظر کتابت ، ضعیف الحدیث میداند . بَرْدِیْجی و ابو زُرْعه و ساجی او را لیّن الحدیث دانستهاند .
همه اینها - چنان که پیداست - به خاطر سوء حفظ وی است .
عبدالرّحمان بن مهدی میگفت : هرگاه همّام از کتابش حدیث کند ، حدیث وی صحیح است [ امّا ] یحیی [ بن سعید ] نه حدیثش را از کتاب میپسندید و نه از حفظش .(1)
یحیی بن سعید به هَمّام اعتنا نداشت و از او حدیث نمیکرد(2)و میگفت : از همّام بن یحیی روایت نمیکنم .(3)
عمرو بن علی ، میگوید : شنیدم ابراهیم بن عَرْعَرَه به یحیی گفت : «برای ما حدیث کرد عفّان [ گفت : ] برای ما حدیث کرد همّام» ابراهیم گفت : خاموش باش ، وای بر تو !(4)
یزید بن زُرَیْع میگوید : حفظ همّام ، بد بود و کتابش خوب .(5)
در سخن ذهبی آمده است : آنچه را از روی کتاب میخواند ، خوب بود امّا از حفظ ، احادیث را راست و درست ادا نمیکرد .(6)
ساجی میگوید : وی صدوق و بد حافظه است . آنچه را از روی کتابش
حدیث کرده است ، نیک است و آنچه را از حفظ میگوید : ارزشی ندارد .
ابوبکر بَرْدِیْجی میگوید : هَمَّام صدوق است . حدیث وی را باید نوشت امّا نباید بدان احتجاج کرد .(1)
از ابو زُرْعَه درباره وی سؤال شد ، گفت : اشکالی در وی نیست .(2)
همه این افراد ، بر بد حافظه بودن همّام اتفاق نظر دارند و اینکه وی هرگاه از روی کتابش حدیث کند «صالح الحدیث» است(3)مگر یحیی بن سعید قَطَّان که نه احادیث وی را از روی کتابش میپسندید و نه از حفظش .
لیکن هَمَّام روایاتی را که از عطاء بن اَبی رَباح (کسی که روایات را مُرسل میآورد) نوشت ، گم کرد و از دست داد .
احمد بن حنبل میگوید : برای ما حدیث کرد عفّان که هَمَّام میگفت : از عطا دفتری را نوشتم از دستم افتاد [ از دست دادم ، گم شد ] .(4)
وی پس از زمان درازی اعتراف کرد که به سبب عدم مراجعه به کتابهایش ، خطا میکرد .
حسن بن عَلی حُلْوانی میگوید ، شنیدم عفّان میگفت : همّام به کتابش رجوع نمیکرد و در آن نمینگریست . حدیثهایی بر زبان میآرود که بر خلاف واقع بود ، امّا به کتابش مراجعه نمیکرد ، بعدها به کتابهایش نگاه کرد و گفت :
ای عفّان ، ما فراوان نادرست حدیث گفتیم ، از خدای متعال آمرزش میطلبیم .(1)
نیز در سند این حدیث عبدالملک بن عبدالعزیز بن جُرَیْج اموی هست ، شخصی که بنده امّ حبیب یا غلام اُمیّة بن خالد بود . وی به تدلیس و ارسال مشهور است . امامان رجالی اجماع دارند که به حدیث وی نباید احتجاج شود مگر زمانی که به سماع تصریح کند (هرگاه به سماع تصریح نکند ، نباید به حدیث وی احتجاج کرد) .
در اینجا وی به سماع تصریح ندارد و به «عَنْعَنَه» بسنده میکند ؛ یعنی میگوید : «از عطا» و نمیگوید «برایم حدیث کرد عطا» یا «از عطا شنیدم» از این رو ، روایت وی در اینجا در حکم روایتِ منقطع است .
ابوبکر اَثْرَم میگوید ، احمد بن حنبل میگفت : هرگاه ابن جُرَیْج بگوید : «فلانی گفت» و «خبر داده شدم» روایات منکری را میآورد و هرگاه بگوید «به من خبر داد» و «شنیدم» سخن وی تو را کفایت میکند .(2)
ابوالحسن میمونی ، از احمد بن حنبل نقل میکند که : هرگاه ابن جُرَیج «قال» (گفت) بگوید ، از حدیث وی بپرهیزید و هرگاه بگوید «شنیدم» یا «پرسیدم» چیزی را میآورد که در نفس نسبت به آن جای نگرانی نیست .(3)
یحیی بن سعید میگوید : هرگاه ابن جُرَیْج بگوید «برایم حدیث کرد» حدیث را شنیده است و اگر بگوید : «به من خبر داد» قرائت میباشد و هرگاه «قال» (گفت) بگوید ، حدیث وی شبیه باد است .(4)
دارقطنی میگوید : از تدلیس ابن جُرَیْج بپرهیزید ؛ چراکه وی قبیح التدلیس است ، تدلیس نمیکند مگر در آنچه که آن را از مجروح شنید .(1)
پوشیده نماند که «عَنْعَنَه» در ایجا به معنای عدم تصریح به سماع است و در نتیجه ، روایت وی به منزله روایت منقطع میباشد .
اینها همه با چشمپوشی از قول یزید بن زُرَیْع درباره وی است که میگفت : ابن جُرَیْج صاحب غثاء (کف ، تفاله) است .(2)
از مالک بن انس روایت است که : ابن جُرَیْج ، حاطب لیل است (در سیاهی شب هیزم گرد میآورد) [ یعنی هرچه به دستش آمد حدیث میکند ] .(3)
سند روایت بیست و پنجم
در سند این روایت عطاء بن اَبی رَباحِ مُرسِل است که از عثمان حدیث نشنید (و اندکی پیش دربارهاش سخن گفتیم) .
نیز در سند این حدیث ، حَجَّاج بن اَرطاة بن ثور است ، کسی که خطا و تدلیس فراوان میکرد .(4)
یحیی بن مَعین میگوید : حدیث وی قوی نیست ، تدلیس میکرد(5)... در جای
دیگر می گوید : وی شخصی ضعیف است .(6)
عِجْلی میگوید : وی صاحب ارسال است ... مردم به خاطر تدلیس حدیث ، بر وی عیب گرفتهاند .(1)
ابو زُرْعَه میگوید : وی صدوق [ و ] مدلّس است .(2)
نسائی میگوید : وی قوی نیست .(3)
ابن سعد میگوید : در حدیث ضعیف است .(4)
دارقطنی میگوید : به [ حدیث ] وی احتجاج نمیشود .(5)
یحیی بن سعید قطّان میگوید : حجّاج را عمداً وانهادم ، و هرگز از وی حدیث ننوشتم .(6)
عبداللّه بن مبارک میگوید : حجّاج تدلیس میکرد . از عَمْرو بن شعیب برای ما حدیث میگفت ، احادیثی را که عَرْزَمی او را حدیث کرد و عَرْزَمی شخصی متروک است ، به وی اقرار نمیکنیم .(7)
یعقوب بن اَبی شَیْبَه میگوید : وی «واهی الحدیث» است . در حدیث وی اضطراب فراوانی هست .(8)
احمد میگوید : وی از حافظان بود . از احمد پرسیدند : چرا وی نزد مردم بدان پایه نیست [ که از او حدیث بشنوند ] ؟ احمد گفت : زیرا در حدیث وی
زیادتی بر حدیث مردم هست . کمتر حدیثی است که وی بیاورد و در آن زیادت نباشد .(1)
احمد میگوید : حجّاج تدلیس میکرد . وقتی از او میپرسیدند : چه کسی تو را حدیث کرد ، میگفت : این را نگویید ، بگویید : چه کسی را ذکر کردی !!(2)
ابو حاتم رازی میگوید : وی صدوق است ، از ضعفا تدلیس میکرد .(3)
این راوی ضعیف است . بهترین فرض این است که وی «صالح الحدیث» بود (و نه قوی) و در همه این موارد ، وی مُدَلِّس است و آنگاه که به سماع تصریح نکند (چنان که در همین روایت ، به صورت «عنعنه» حدیث میکند و به سماع تصریح ندارد) روایتش به منزله روایت منقطع میباشد .
سند روایت بیست و ششم
در سند این روایت عطاء بن اَبی رَباح مُرسِل است که از عثمان حدیث نشنید (و پیش از ا ین دربارهاش سخن گفتیم) .
نیز در سند این روایت ، حَجَّاج بن اَرطاة بن ثور میباشد که شخصی ضعیف یا «صالح الحدیث» است و قوی نیست و اجماع وجود دارد که وی مُدَلّس است و در اینجا نیز به سماع تصریح نمیکند .
همچنین در سند این حدیث ابو معاویه ضَریر است . کسی که در غیر اَعْمَش مضطرب الحدیث میباشد ، تدلیس و خطا میکند و دانستیم که مدلّس هرگاه به سماع تصریح نکند ، حدیث وی مانند حدیث منقطع است .
احمد بن حنبل میگوید : حدیث ابو معاویه ضَریر (در غیر حدیث از اَعْمَش) مضطرب است ، آن را خوب حفظ ندارد .(1)
ابن خِراش میگوید : وی صدوق است و در حدیث از اَعْمَش ، ثقه میباشد و در غیر حدیث از اَعْمَش ، حدیث وی مضطرب است .(2)
ابن نُمَیْر میگوید : در غیر اَعْمَش ، حدیث وی اضطراب شدیدی دارد .(3)
ابو داود میگوید : ابو معاویه هرگاه از حدیث از اعمش فراتر رود ، خطایش فراوان میشود . احادیث هشام بن عروه و ابن اسماعیل و عبداللّه بن عمر را نادرست روایت میکرد .(4)
یحیی میگوید : ابو معاویه از عبیداللّه بن عمر اَحادیث منکری را میآورد .(5)
ابو داود میگوید ، از احمد پرسیدم : حدیث ابو معاویه از هشام بن عروه چگونه است ؟ گفت : در آنها احادیث مضطرب است ، از آنها احادیثی را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله رفع میدهد .(6)
دارقطنی وی را به تدلیس توصیف میکند .(7)
ابن سعید میگوید : وی کثیر الحدیث است ، تدلیس میکرد .(8)
یعقوب بن شیبه میگوید : گاه تدلیس مینمود .(1)
بنابراین ، ابو معاویه در حدیث از اَعْمَش ثقه است و در غیر اعمش ، حدیث وی مضطرب میباشد ، وی تدلیس میکرد و در حدیث به اشتباه میافتاد .
سند روایت بیست و هفتم
در سند این روایت ، عطاء بن اَبی رَباح مُرسِل است که از عثمان حدیث نشنید .
وضوح بیشتر در اینجا این است که بَیْهَقی پس از اینکه این روایت را میآورد ، میگوید : این روایت «مُرْسَل» است .(2)
و قول زَیْلَعی که میگوید : این روایت میان عطاء بن اَبی رَباح و عثمان «منقطع» میباشد .(3)
و سخن ابن حجر که مینگارد : بَیْهَقی این روایت را از عطاء بن ابی رَباح از عثمان روایت میکند و در آن انقطاع هست .(4)
نیز در سند این روایت یحیی بن عبداللّه بن بُکَیر(5)میباشد (وابسته بنی مخزوم ، ابو زکریّا مصری) نسائی میگوید : وی شخصی ضعیف است .(6)
در جای دیگر مینویسد : وی ثقه نیست .(7)
1) . تاریخ بغداد 5 : 248 ، شماره 2735 .
2) . سنن بیهقی 1 : 63 ، ذیل حدیث 300 .
3) . نصب الرایه 1 : 32 ، از قول شیخ در الإمام .
4) . تلخیص الحبیر 1 : 84 ، حدیث 85 .
5) . وی به جدّش نسبت داده میشود و گویند : یحیی بن بُکَیر .
6) . تهذیب التهذیب 11 : 208 ، شماره 388 .
7) . تهذیب التهذیب 11 : 208 ، شماره 388 .
ابو حاتم میگوید : حدیثش را مینویسند و بدان احتجاج نمیشود .(1)
یحیی بن مَعین میگوید : اهل مصر دربارهاش از من پرسیدند ، گفتم : [ شخصی ] شایان اعتنا نیست .(2)
از نظر ساجی وی «لیّن الحدیث» است ، چراکه میگوید : وی صدوق است ، از لیث روایت میکند و بیش از اندازه حدیث میآورد .(3)
یحیی بن مَعین میگوید : یحیی بن بُکیر ، المُوَطَّأ را به وسیله عرضه حبیب (کاتب لیث) سماع کرد و بد عَرضهای بود . بر مالک خطوط مردم را میخواند ، دو ورق را سه ورق میکرد .(4)
مَسْلَمة بن قاسم میگوید : درباره وی اختلاف نظر است ؛ زیرا سماع وی از مالک با عرضه حبیب صورت گرفت .(5)
با وجود این ، گروهی وی را توثیق کردهاند . از آنهاست یعقوب بن سفیان ، ابن قانع ، خلیلی و ذهبی .(6)ابن حِبّان وی را در الثقات میآورد .(7)
بهترین سخن درباره وی این است که : روایات وی معتبر است . از آنها آنچه را با راویان ثقات سازگار باشد ، میتوان گرفت .
1) تهذیب التهذیب 11 : 208 ، شماره 388 .
2) تهذیب التهذیب 11 : 208 ، شماره 388 .
3) تهذیب التهذیب 11 : 208 ، شماره 388 .
4) تهذیب التهذیب 11 : 208 ، شماره 388 .
5) تهذیب التهذیب 11 : 208 ، شماره 388 .
6) . بنگرید به ، پینوشت تهذیب الکمال 31 : 404 ؛ تهذیب التهذیب 11 : 208 ، شماره 388 .
7) . الثقات ابن حِبّان 9 : 262 ، شماره 16333 .
شاید ابن حجر در هدی الساری به همین نکته اشاره دارد ، چراکه میگوید : بخاری از حدیث وی آنچه را ثقات بر آن موافقت داشتند ، میچید .(1)
و ما دریافتیم که راویان وضوی عثمان ثقه نیستند ، بدین معنا که تاکنون هیچ یک از اسانید وضو به عثمان ، صحیح نمیباشد .
نیز در سند این روایت ، سعید بن ابی هلال لیثی (ابو العلاء مصری ، وابسته عروة بن شُیَیْم لیثی) هست .
احمد بن حنبل درباره وی میگوید : نمیدانم چه چیزی است [ چه مرض و انگیزهای دارد ] ؟! در اَحادیث خلط میکند .(2)
ابو حاتم او را «لیّن الحدیث» میداند با این سخن که : در وی اشکالی نیست .(3)
ابن حَزْم میگوید : وی قوی نمیباشد .(4)
ساجی مینویسد : وی صدوق است .(5)
با توثیقات کسانی که وی را توثیق کردهاند ، حال وی چنان که ابن حجر مینگارد ، صدوق است جز اینکه ساجی از احمد حکایت میکند که وی خلط میکرد(6)و در نتیجه روایت وی صحیح نیست .
این زمانی است که در سند روایت تنها او باشد ، چه رسد به وقتی که یحیی بن عبداللّه بن بُکَیر هم باشد و نیز عطا که اهل سنّت اتفاق دارند وی از عثمان حدیث نشنید .
10 . مردی از انصار از پدرش (روایت بیست و هشتم)
ناشناختگی شخصی از انصار و ناشناس بودن پدرش [ در عدم اعتبار این روایت ] کفایت میکند .
به نظر میرسد اهل سنّت میخواهند وضوی عثمان را به هر حیله و وسیلهای نشر دهند .
1) . پینوشت تهذیب الکمال 31 : 404 .
2) . تهذیب التهذیب 4 : 83 ، شماره 159 .
3) تهذیب التهذیب 4 : 83 ، شماره 159 .
4) تهذیب التهذیب 4 : 83 ، شماره 159 .
5) تهذیب التهذیب 4 : 83 ، شماره 159 .
6) . تقریب التهذیب 1 : 242 ، شماره 2410 (و در چاپ سال 1415 ، تحقیق عبدالقادر عطا ، جلد 1 ، ص366 ، شماره 2417) .
و همچنین عروة بن قَبیصَه (در سند این روایت) شخصی مجهول الحال و
مجهول الهویه است و اینکه ابن حِبّان به تنهایی وی را در الثقات میآورد ،(1)ارزشی ندارد .
افزون بر این ، یزید بن هارون و خالد بن عبداللّه ، از سعید بن ایاس جَریری بصری پس از آشفتگی فکریاش ، حدیث شنیدند . وی در اَیّام طاعون ، دچار اختلاط [ حواس ] شد .(2)
این مطالب ، خلاصهای در مناقشه سندی روایات عثمان بود . اگر ترس از طولانی شدن سخن نداشتیم ، در نقد رجال سند این روایات ، بیش از این سخن میگفتیم .
از خلالِ بررسی سریع و مناقشه اسانید وضوی عثمانی روشن شد که همه روایات حُمران از عثمان (به خاطر وجود حمران و بعضی از افراد دیگر) ضعیفاند و نیز روایات غیر حُمران از عثمان ضعیف میباشند ؛ به خاطر ضعف بعضی از راویان آنها یا بدان سبب که مُرسَلاند یا در آنها تدلیس بعضی از مُدَلِّسان هست یا از بعضی از آنها رایحه جعل به مشام میرسد .
وقتی روایات حُمران از عثمان (که نزد اهل سنّت صحیحترین روایات در وضویند) راویاش حمران (= طویدا)(1)باشد ، دیگر روایات - به خاطر ضعفی که دارند - به فزونی بیان نیاز ندارد .
اگر از مرحله مناقشه سندی بگذریم و به مرحله مناقشه متن و دلالت روایات برسیم ، میبینیم که روایات عثمان با روایات وضویی دیگر صحابه (خواه از مؤیّدان وضوی عثمان باشند و خواه از مخالفان وی) از چند جنبه برخورد دارد و همین امر به ضعف آنها (و بالاتر از آن ، به صحیح نبودن آنها) رهنمون است .
وضوی علیّ بن اَبی طالب علیهالسلام و عبداللّه بن عبّاس و اَنس بن مالک ، بیان میدارد که شستن صورت و دستها یکبار واجب است و دو بار آن ، سُنّت مستحب میباشد و سه بار شستن بدعت است و وضو را باطل میسازد .
1) . شخصی که بخاری آن را در شمار ضعفا میآورد و جز ابن حِبّان و ذهبی ، وی را توثیق نمیکند .
نیز بیان میدارد که واجب در سر و پاها ، مسح است نه شستن .
بعضی از این وضو را در وضوی مؤیّدان عثمان میبینیم و بعض دیگر آن را نزد آنها نمینگریم .
وضویی که به عبداللّه بن زید بن عاصم انصاری نسبت دادهاند ،(1)بیان میدارد
که پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستها را تا آرنج دو بار دو بار میشست ، لیکن همه روایات عثمان ، جز سه بار سه بار را نقل نمیکند .
در حالی که بیشتر روایات عثمان چگونگی مسح سر یا بعض آن را مُهمل میگذارد و بعضی از آنها مسح سر را با حکم گوشها روشن میسازد (و بیش از این تفصیل نمیدهد) . در اینجا روایاتی را میبینیم که اهل سنّت آنها را از عبداللّه
بن زید بن عاصم انصاری و رُبَیِّع (بنت مُعَوِّذ) نقل میکنند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله با دو دست ، جلو و پشت سر را مسح کشید یا از جلو سر شروع کرد و به پشت سر رساند ، سپس دستها را به مکانی که از آنجا آغازید برگرداند .
از دیگر راویان وضوی ثلاثی غَسلی در آب دواندن لای موهای ریش ، روایتِ صحیحی نزد اهل سنّت وجود ندارد مگر آنچه در «تخلیل اللحیه» از عثمان رسیده است .
اگر از اختلافات وضوی عثمان با وضوی دیگر صحابه بگذریم ، اضطراب آشکاری را در روایات خود عثمان مینگریم و پس از آن ، دلایل و نشانهها و آثارِ پیشرفتِ تدریجی در چگونگی بنای هرم وضوی عثمانی را مشاهده میکنیم که
1) . در جلد آینده - به خواست خدا - عدم صحّت انتساب این وضوی به وی خواهد آمد . امویان قریشی آن را به وی نسبت دادند تا انصار را به صف مؤیّدان وضوی عثمان بکشانند .
از عثمان شروع میشود و با حُمران و حجّاج وابن شهاب (و دیگران) ادامه مییابد و به سیاست خلفای اموی و عبّاسی برای شناسایی طالبیان از رهگذر وضو (و دیگر احکام فقهی اختلافی) منتهی میشود .
از آنجا که معالم این وضوی جدید حتّی نزد خود عثمان (چه رسد به پیروان او و کسانی که وضویش را پذیرفتند) به شکل دقیق و مشخص ، واضح نبود ، روایات وضو از عثمان و اَتباع وی مشوّش و آشفته است ، دورهای پس از دورای غربال میشد تا اینکه در عصر زُهری ، دائره اختلاف آن به حداقلّ ممکن چیده شد و به صورت وضوی عثمانی که امروزه معمول است (با اختلافاتی که در آن باقی است) درآمد .
برای روشنتر شدن این ادّعا ، تنها ده نمونه از اضطرابات در وضوی عثمانی را میآوریم ،(1)و اینکه چگونه پیروان عثمان برای پراکندن وضوی او و خفه کردن نفسهای وضوی ثنایی مسحی اصیل ، کوشیدند و همه توانشان را به کار بستند .
یک
در روایتِ شماره (15) که ابو داود - به سندش از ابو عَلْقَمَه - میآورد ، آمده است : «وضوی ثلاثی را ذکر کرد ، گفت : سرش را مسح کشید ، سپس پاهایش را شست ...» آن گاه مانند حدیث زهری ، روایت را ادامه میدهد و به پایان میبرد .
حدیث زُهری ، روایتِ شماره (10) است که در آن میخوانیم : «سپس سرش را مسح کشید ، آن گاه پای راستش را سه بار شست ، پس از آن ، پای چپ را مثل پای راست ، شست و شو داد» .
لیکن در متنِ روایت دارقطنی (روایت شماره 15) که طریق آن ، همان طریقی
1) . اگرچه ، این اضطرابها ، بسیار بیشتر از اینهاست .
است که ابو داود از عبیداللّه بن اَبی زیاد از قدّاح روایت میکند ، آمده است : «سپس سرش را مسح کشید ، آنگاه پاهایش را تمیز و پاکیزه ساخت» .
روایت دارقطنی از ابو عَلْقَمه ، در مسح سر و پاها ظهور دارد ؛ زیرا واژه «اِنقاء» اعم از مسح و شستن است و گاه در مسح صراحت بیشتر دارد ؛ زیرا میگوید «سپس سرش را مسح کشید ، آن گاه پاهایش را» .
لیکن در روایت ابو داود از ابو عَلْقَمه «شستن پاها» آمده است !!
[ با توجه به این دو متن میتوان گفت : ] متأخّران (یا بعضی از آنها) باروایت بازی کردند و فهم خویش را بر آن تحمیل نمودند یا ابو عَلْقَمَه ، هر روزی آن را به شکلی حدیث میکرد که با آنچه پیش از آن آورد ، هماهنگ نبود .
شاهدی که بیان میدارد اهل سنّت روایت را بازیچه خویش ساختند و اَفهام خویش را بر روایت تحمیل کردند ،(1)متقی هندی متوفّای 975 هجری است . وی در کتابش کنز العمّال روایت دارقطنی را نقل میکند و «غسل» (شستن) و «انقاء» (تمیز ساختن) را با هم گرد میآورد و میگوید : «سپس سرش را شست ، آن گاه پاهایش را شست و پاکیزهشان ساخت» .(2)
دو
متن روایت (16) از عامر بن شقیق ، از ابو وائل ، به اشکال مختلف روایت شده است . عامر بن شقیق ، سببِ اضطراب در این روایت است ؛ چراکه وی (چنان که ابن حزم میگوید) به قوّت نقل ، مشهور نمیباشد .(3)
الف) موسی بن هارون میگوید : در این حدیث ، جایی هست که در آن - به نظر ما - اشتباه است ؛ زیرا ابتدا به شستنِ صورت پیش از مضمضه و استنشاق ، میباشد .(1)
ب) موسی بن هارون به تصحیح این اضطراب دست مییازد ، میگوید : این روایت را عبدالرّحمان بن مهدی از اسرائیل با همین اسناد میآورد و در آن ، مضمضه و استنشاق ، قبل از شستن صورت هست .. .(2)
لیکن روایت ابن مهدی که اشکال تأخیر مضمضه و استنشاق را برطرف میسازد ، در اشکال دیگری میافتد و آن این است که وضو را میآورد و در آن شستنِ ذراعین (ساق دستها) نیامده است .
ابن جارود (م 307 ه ) میگوید :
برای ما حدیث کرد اسحاق بن منصور [ گفت : ] به ما خبر داد
عبدالرّحمان - یعنی ابن مهدی - گفت : برای ما حدیث کرد اسرائیل ، از عامر بن شقیق ، از شقیق بن سَلَمَه ، گفت :
دیدم عثمان وضو گرفت . کف دستانش را سه بار شست ، مضمضه و استنشاق کرد ، صورت را سه بار شست و سر و برون و درون گوشهایش را مسح کشید و پاهایش را شست .
از اسحاق پرسیدند : در این حدیث ، شستنِ ذراعین نیست !
وی پاسخ داد : آنچه نزدم بود ، به تو دادم .(3)
در این جا احتمال نمیرود که اسحاق سهو و اشتباه کرده باشد ؛ زیرا تصریح میکند که آنچه را نزدش بود ارزانی داشت ؛ یعنی آنان را به آنچه شنید - به همان گونه که شنفت - خبر داد و در آن ، شستن ذراعین نبود .
آنچه این مطلب را تأکید میکند این است که عبدالرزّاق از اسرائیل ، از عامر بن شقیق از ابو وائل (شقیق بن سَلَمَه) این وضو را روایت میکند ، میگوید :
دو کف دست را سه بار سه بار شست ، مضمضه و استنشاق و فین کرد ، صورت را سه بار سه بار شست .
میگوید : و گمان میکنم گفت : و ذراعین را سه بار سه بار شست .. .(1)
وی چون این وضو را بدون ذکر شستن ذراعین میشنود و میبیند وضوی ناقصی هست ، میکوشد این شکاف را با «حسبتُهُ قال» (گمان میکنم گفت) پر سازد .
ابن خُزَیمه این روایت را - به سندش - از اسحاق بن منصور ، از عبدالرّحمان بن مهدی ، از اسرائیل ، از عامر بن شقیق ، از شقیق بن سَلَمَه ، میآورد و در آن ذکر «الیدین» (دستها) نیست .
سپس عبدالرّحمان بن مهدی ، میگوید :
و شستن دو دست را تا آرنج آورده است . نمیدانم چگونه آن را [ با اینکه در اصل روایت نیست ] میآورد ؟!(2)
ج) در همه روایات ابو وائل آمده است «و سرش را سه بار مسح کشید» ، «سر و ظاهر و باطن گوشها را مسح کشید» .
با اینکه سه بار مسح سر ، بر خلافِ سخن حافظانِ ثقه است .
بَیْهقی میگوید :
از وجههای غریب (و شگفتی) که از عثمان روایت شده است مسح سه بار سر است جز اینکه این کار بر خلاف [ عقیده ] حافظان ثقه
میباشد ، نزد اهل معرفت حجّت نیست .(1)
ابو داود میگوید : همه احادیث صحیح عثمان ، دلالت دارند که مسح سر یک بار است .. .(2)
د) بخاری و مسلم و ترمذی وابو داود و نسائی و ابن ماجَه و دارِمی و مالک و احمد (هیچ یک از اینها) وضوی بیانی مفصّل را از ابو وائل روایت نکردهاند ؛ زیرا آنان از عامر بن شقیق ، از ابو وائل ، بعضی از جزئیّات وضو را آوردهاند و بیشترشان به این قول ابو وائل از عثمان بسنده کردهاند که : «رسول خدا وضو گرفت و میان ریش خویش آب دواند» یا «سه بار سه بار وضو گرفت» .
اینان ، این وضوی مفصّل مضطرب را نیاوردهاند .
هرگاه همه روایاتی راکه به عامر بن شقیق از ابو وائل از عثمان منتهی میشود بنگریم و اضطرابهای آنها را ملاحظه کنیم (با اینکه طرق همه آنها به عامر بن شقیق صحیح است) در مییابیم که بازی کننده در نقل این وضو ، عامر یا ابو وائل یا عثمان است .
سه
روایت (17) و (18) از عبداللّه بن جعفر ، از عثمان است .
در روایت (18) به روایت طبرانی در المعجم الأوسط آمده است : «ومسح برأسه» (و سرش را مسح کشید) بیآنکه عدد مسح را بیان دارد ، لیکن همین روایت را طبرانی در المعجم الصغیر میآورد و در آن آمده است : «ومسح برأسه واحدة» (سرش را یک بار مسح کشید) و قید وحدت (یک بار) را اضافه میکند .
در روایت (17) آمده است : «و سرش را سه بار مسح کشید» و قید سه بار را در مسح سر میافزاید .
چه کسی با روایات وضو بازی میکند ؟
این کار از دو شخص بیرون نیست : اسحاق بن یحیی بن طلحة بن عبیداللّه تیمی (که فردی ضعیف است) یا طلحة ، وابسته آل سُراقه (که فردی مجهول میباشد) .
چهار
روایت (19) مضطرب است ؛ زیرا متن آن - بر اساس روایت دارقطنی - تصریح دارد بر اینکه ابن داره ، وابسته عثمان (که شخصی مجهول است) بر عثمان درآمد . شنید عثمان مضمضه میکند . عثمان وی را برای تعلیم وضو فراخواند .
امّا متن آن - طبق روایت احمد و طَحاوی و بَیْهقی - تصریح دارد بر اینکه محمّد بن عبداللّه بن اَبی مریم ، بر ابن دارَه داخل شد . شنید ابن دارَه مضمضه میکند . ابن دارَه وی را برای تعلیم وضو صدا زد .
افزون بر این ، ادّعای تثلیث در مسح سر (چنان که دانستیم) بر خلاف نظر حافظان ثقه است .
پنج
در روایت (20) که دارقُطنی (م 385 ه ) به سندش از محمّد بن عبدالرّحمان بن بَیْلَمانی ، از پدرش ، از عثمان روایت میکند ، آمده است : سرش را سه بار مسح کشید و پاهایش را سه بار شست .
همین روایت را ابو یعلی موصلی (م 307 ه ) به سندش از محمّد بن عبدالرّحمان بن بَیْلَمانی ، از پدرش ، از عثمان روایت میکند و در آن آمده است : و سرش را مسح کشید ، سپس پاهایش را شست .(1)
در روایت ابو یعلی ، تثلیث مسح سر و سه بار شستن پاها نیست ، لیکن پس از گذشتِ مدّتی ، نزد دارقطنی ، تثلیث در مسح سر و شستن پاها به آن اضافه میشود .
به نظر میرسد بازی کننده در اینجا صالح بن عبدالجبّار حَضْرَمی است که
1) . در «المقصد العلی 1 : 86 ، حدیث 139) آمده است : برای ما حدیث کرد عبیداللّه بن عامر قواریری [ گفت : ] برای ما حدیث کرد محمّد بن حارث [ گفت : ] برایم حدیث کرد محمّد بن عبدالرحمان بن بیلمانی ، از پدرش ، گفت : عثمان بن عفّان را در مقاعد دیدم نشسته بود و وضو میگرفت . شخصی بر او گذشت و سلام کرد . عثمان جواب سلام را نداد تا اینکه از وضو فارغ شد و به مسجد درآمد [ به آن مرد رسید ] ایستاد وگفت : مرا از جواب سلامت بازنداشت مگر اینکه شنیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمود : هرکه وضو گیرد ، دو دستش را بشوید ، سپس سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کند و سه بار صورتش را بشوید و دستانش را تا آرنج [ سه بار بشوید ] و سرش را مسح کشد و آن گاه پاهایش را بشوید ، سپس حرف نزند تا اینکه بگوید : گواهی میدهم که خدایی جز «اللّه» نیست ، یگانه است و شریک ندارد و محمّد بنده و فرستاده اوست ، گناهان میان دو وضویش آمرزیده شود .
شخصی مجهول الحال میباشد و در [ سند ] روایت دارقطنی قرار دارد یا محمّد بن عبدالرّحمان بن بَیْلَمانی است که هر روز به شکلی حدیث میکرد .
در اصل روایت ، فقط شستن پاها آمده است ، امّا چون در همه روایات عثمان - که نزد اهل سنّت مورد اعتماد است - سه بار شستن پاها هست ، این روایت را در قالب وضوی عثمانی ریختند و قید تثلیث را در شستن پاها بر آن افزودند و آن را به تثلیثِ مسح سر نیز تعمیم دادند .
تثلیث مسح سر ، گرچه به نظر آنان از عثمان محفوظ نمیباشد ، لیکن کسانی وجود دارند که به آن عمل کردند و به صدور آن از عثمان قائل شدند ؛ چراکه بیهقی مینویسد :
روایاتی که به مسح سه بار سر قائلاند ، بر خلاف دیدگاه حافظان ثقهاند و نزد اهل معرفت حجّت نمیباشند ، گرچه بعضی از اصحاب ما بدان احتجاج کرده است .(1)
نیز هنگام ذکر روایت هِشام بن عُرْوَه از پدرش از حُمران میگوید : «عثمان در مقاعد ، سه بار سه بار وضو ساخت ...» شافعی در تکرار مسح ، بر این روایت اعتماد کرده است .(2)
نیز بنگرید به ، شرح النووی علی صحیح مسلم 1 : 108 ؛ زیرا میگوید : شافعی به حدیث عثمان که در صحیح مسلم است احتجاج میکند که : «پیامبر صلیاللهعلیهوآله سه بار سه بار وضو گرفت» .
به نظر میرسد صالح حَضْرَمی به تثلیث مسح سر عقیده یافت ، سپس این روایت را در راستای منافع خود به کار گرفت یا امر وضو ، نزد محمّد بن
عبدالرَّحمان بن بَیْلَمانی ، به طور کامل استقرار نداشت . از این رو ، در نقلش به پریشانی و اضطراب افتاد .
شش
در روایت (22) که احمد (م 241 ه ) به سندش آن را از سالم ، ابو نَضْر ، از بُسْر بن سعید ، از عثمان روایت میکند ، آمده است : سپس سر و پاهایش را سه بار سه بار مسح کشید .
همین روایت را دارقطنی ، از استادش ، احمد بن محمّد بن زیاد (م 340 ه ) با تحریفِ اصل آن ، روایت میکند ؛ زیرا روایت به این صورت در میآید :
سپس صورت را سه بار و دستانش را سه بار سه بار ، و پاهایش را سه بار سه بار شست ، آن گاه سرش را مسح کشید .
روایتِ اوّل در مسح سر و پاها (سه بار سه بار) ظهور دارد ، لیکن به نظر میرسد احمد بن محمّد بن زیاد (استاد دارقطنی) از این منقول خوشش نمیآید و از فهم خود به آن میافزاید ، پاها را بر شستن صورت و دستها معطوف میسازد و عبارت به «شستن سه بار سه بار پاها» تغییر مییابد . سپس ناچار میشود مسح سر را در آخر بیاورد و بگوید : «سپس سرش را مسح کشید» .
و بدین سان وضویی را آورد که هیچ مسلمانی بدان قائل نیست ؛ زیرا چگونه [ میتوان پذیرفت که ] مسح سر از مسح یا شستن پاها به تأخیر افتد ؟!
نیک بنگرید که چگونه روایتی که به مسح سر و پاها قائل است در خلال صد سال ، به روایتی دگرگون میشود که به شستنِ سه بار سه بار پاها - پیش از مسح سر - قائل است .
چون در وضوی ثابت از عثمان - نزد اهل سنّت - یک بار مسح سر هست و روایت احمد در مسح سه بار سر ظهور دارد ، احمد بن محمّد بن زیاد (شیخ دارقطنی) درصدد برمیآید که روایت را در این مَصب بریزد ، میگوید : «سپس سرش را مسح کشید» .
بدین ترتیب ، در این روایت در دو عرصه بازی میکند :
الف) در اصل روایت - نزد احمد - تثلیث مسح سر و پاها هست . احمد بن محمّد بن زیاد ، آن را به یک بار مسح سر تغییر میدهد .
ب) نیز تثلیث مسح پاها را به سه بار شستن آن دو ، دگرگون میسازد . وی در اثنای این تبدیل ، مسح سر را پس از شستنِ پاها میآورد و از این رو ، دارقطنی میگوید :
این روایت صحیح است مگر در تأخیر مسح سر که غیر محفوظ است . ابن اَشجعی - به تنهایی - آن را از پدرش روایت میکند .(1)
افزون بر این ، در روایاتی - به طُرُق فراوان - از سالم (ابو نضر) جز این نیامده است که «عثمان سه بار سه بار وضو میگرفت» و وضوی بیانی مفصّل در آنها نیست . از این رو ، دارقطنی میگوید :
این روایت را به همین اسناد ، دو تن از عَدَنیها (عبداللّه بن ولید و یزید بن حکیم) و فِرْیابی و ابو احمد و ابو حُذَیفه ، از سفیان ثَوْری روایت کردهاند و همهشان میگویند : عثمان سه بار سه بار وضو ساخت و گفت : رسول خدا را دیدم این چنین وضو گرفت .
و بر این ، نیفزودند .
1) . سنن دارقطنی 1 : 85 ، ضمن حدیث 10 .
وَکیع بر خلاف اینان روایت میکند از ثوری ، از ابو نضر ، از ابو اَنس [ مالک بن اَبی عامر ] از عثمان که : پیامبر صلیاللهعلیهوآله سه بار سه بار وضو میگرفت .(1)
وضویی که ابو نضر آن را روایت میکند ، وضوی مُجملی است . در آن تفصیل چگونگی شستن و مسح وجود ندارد .
لیکن روایت (22) که ابن اَشجعی (که شخصی مجهول است) آن را روایت میکند ، ادّعای تفصیل و اشهاد بعضی از صحابه را دارد .
دارقُطنی به دست بردن ابن اَشجعی اشاره دارد . ما افزون بر آن ، ساحتِ [ شخصی به نام ] سالم ابو نَضْر را از این بازی ، بَری نمیدانیم .
هفت
در روایت (23) که حارث بن اَبی اُسامه (م 282 ه ) آن را به سندش از سالم ابو نضر ، از عثمان روایت میکند ، آمده است :
سپس بر پای راستش آب پاشید ، آن گاه آن را سه بار شست . پس از آن بر پای چپش آب پاشاند ، بعد آن را سه بار شست .
همین روایت را ابو یَعْلی (م 307 ه ) می آورد و در آن آمده است :
سپس سه بار بر پای راست آب پاشاند ، بعد آن را شست . آن گاه بر پای چپ آب افشاند ، بعد آن را سه بار شست .
هیثمی همین روایت ابو نَضْر را نقل میکند و در آن مانند روایتِ ابو یَعْلی را میآورد .
1) . همان .
در روایت حارث ، اوّل آب پاشیدن است ، سپس سه بار شستن ، در حالی که روایت ابو یَعْلی در سه بار آب افشاندن و یک بار شستن ظهور دارد .
در روایت (22) اسامی کسانی که برای عثمان شهادت دادند که وضوی وی مانند وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله است وجود ندارد و به عبارت «لِنَفَر مِن أصحاب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله عنده» (برای گروهی از اصحاب رسول خدا که نزدش بودند) بسنده میکند .
همچنین روایت رقم (15) به روایتِ دارقطنی - به سندش - از ابو عَلْقَمه ، از عثمان به این سخن بسنده دارد که «حتّی استشهد ناساً من أصحاب النبی» ؛ تا اینکه مردمانی از اصحاب پیامبر را شاهد گرفت .
روایت (23) بدان خاطر آمده است که ادّعا کند کسانی که برای عثمان شهادت دادند ، عبارتاند از : علی ، طلحه ، زُبیر ، سعد بن اَبی وقّاص .
لیکن در روایت (15) که ابو داود آن را در سنن خویش میآورد ، نامی از صحابهای که برای عثمان شهادت دادند ، نیست .
به نظر می رسد روایت (22) از روایت (21) تحریف شده است ؛ چراکه در آن آمده است : «إنّ عثمان خرج فی نفر من أصحابه ...» ؛ عثمان به همراه چند تن از اصحابش بیرون آمد .. .
ابو نَضْر سالم و ابو عَلْقَمه ، واژه «اصحابه» (اصحاب عثمان) را به «اَصحاب النبی» تحریف کردند و ابو نَضْر در روایت (23) اسامی چهار تن از صحابه را میآورد که همه آنها دشمنان سیاسی و فقهی عثمان بن عفّاناند .
نکتهای که این امر را روشن میسازد این است که هیچ یک از این چهار تن ،
وضوی ثلاثی غسلی (همچون وضوی عثمان) را روایت نکردهاند ، بلکه امام علی علیهالسلام (که بر اساس این روایت یکی از چهار نفری است که عثمان بر وضویش شاهد گرفت) با وضوی عثمان مخالفت میورزید و به وضوی نبوی ، ثُنایی مسحی پایبند بود .(1)
افزون بر این ، مسلم نیشابوری تصریح دارد به اینکه عبارت «وَعِنْدَه رجالٌ مِن أَصْحاب رسول اللّه» (و نزد عثمان رجالی از اصحاب رسول خدا بود) را روایت نکرده است مگر قُتَیبه از وکیع ، از سفیان ، از ابو نَضْر ، از ابو انس ، از عثمان .
و امّا ابوبکر بن اَبی شَیْبَه و زُهَیر بن حَرْب ، جز این را روایت نکردهاند که : «إنّ عثمان توضّأ بالمقاعد ، فقال : ألا أُریکم وضوء رسول اللّه ؟ ثمّ توضّأ ثلاثاً ثلاثاً» ؛(2)عثمان در مقاعد وضو میگرفت ، گفت : آیا وضوی رسول خدا را به شما ننمایم ؟ سپس سه بار سه بار وضو ساخت .
نیز روایتی را که احمد و بزّار در مسندشان و ابن اَبی شَیْبَه در المُصنّف میآورد ، به نقل از حُمران بن اَبان از عثمان ، بیان میدارد که :
عثمان آبی خواست ، سپس وضو گرفت ، مضمضه و استنشاق کرد و صورت را سه بار و ذراع دو دست را سه بار شست و سر و پشت پاها را مسح کشید ، آن گاه خندید .
به اصحابش گفت : آیا نمیپرسید که چرا خندیدم ؟
آنان پرسیدند : ای امیر مؤمنان ، از چه چیزی خندیدی ؟
عثمان گفت: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دیدم که نزدیک به همین مکان ، آبی خواست ، همانگونه که من وضو گرفتم وضو ساخت ، سپس خندید .
به اصحابش فرمود : آیا نمیپرسید چه چیزی مرا خنداند ؟
آنان پرسیدند : ای رسول خدا ، چه چیز شما را خنداند .. .(1)
در اینجا ، عثمان به اصحاب خودش (نه اصحاب پیامبر) وضو را نشان میدهد سپس ادّعا میکند که رسولخدا صلیاللهعلیهوآله آن را برای اصحاب خویش نمایاند . گویا اهل سنّت از این ادّعای عثمان سوء استفاده کردند و به چهار نفر از اصحاب پیامبر (که نامشان آمد) نسبت دادند که به وضوی جدید عثمان شهادت دادند .
هشت
در روایت (25) (از طریق مُقَدَّمی و ابو رَبیع زَهْرانی ، نزد احمد) از عطاء از عثمان آمده است که گفت :
رأیت رسولَ اللّه توضّأ ، فَغَسل وجهه ثلاثاً ویدیه ثلاثاً وغسل ذراعیه ثلاثاً ثلاثاً ، ومسح برأسه وغسل رجلیه غسلاً ؛(2)
رسول خدا را دیدم که وضو گرفت ، صورتش را سه بار و دستانش را سه بار و دو ذراعش را سه بار سه بار شست .
سرش را مسح کشید و پاهایش را یک بار شست .
اگر وی از «سه بار شستن دستها پیش از سه بار شستن ذراع» امر استحبابی
را در نظر دارد ، آنچه همه مسلمانان بر آن هم عقیدهاند ، استحباب شستن دو دست (یعنی کف دستها) پیش از وضوی صورت است ، نه بعد آن .
و اگر چیز دیگری را قصد میکند ، آن چیست ؟
امّا روایت دوّمی که احمد آن را از مُقَدَّمی روایت میکند که [ گفت : ] برای ما حدیث کرد حمّاد ، از حجّاج ، از عطا ، از عثمان [ که گفت ] :
رسول خدا را دیدم که وضو گرفت . صورت را سه بار و دستها را سه بار شست ، سرش را مسح کشید و پاهایش را یک بار شست .
اگر مقصود از دستها ، کف دستهاست (چنان که در روایت پیش آمد) در این روایت ذکری از شستن ذراعین نیست .
و اگر مقصود از شستنِ دو دست ، دو ذراع باشد [ در این صورت ] مقصود وی از «دو دست» و «دو ذراع» در روایتِ پیشین چیست ؟
مینگریم که روایاتِ «24» تا «27» را عطاء بن اَبی رباح از عثمان روایت میکند .
با چشمپوشی از اینکه عطا از عثمان روایت نشنید و او را ندید ، در اینجا اضطرابها و اختلافاتی را در روایاتی مینگریم که در مراحل وضوی اختراعی عثمان پدید آمد .
در روایت (24) و (25) که آن دو را احمد (م 241 ه ) روایت میکند آمده است : «ومسح برأسه» (و سرش را مسح کشید) و هرگز از عدد ذکری به میان نمیآید .
در روایت (26) که ابن اَبی شَیْبَه (معاصر احمد) آن را میآورد ، میخوانیم «ومسح برأسه مسحة» (سرش را یک بار مسح کشید) .
در این روایت ، مسح سر به قید «یک بار» مقیّد میشود .
روایت (27) که بَیْهقی (م 458 ه ) آن را میآورد ، بر آن است تا بگوید : «ثمّ مسح برأسه ثلاثاً حتّی قفاه وأُذُنیه ظاهرهما وباطنهما» ؛ سپس سرش را سه بار تا پشت سر و ظاهر و باطن گوشها را مسح کشید .
این روایت (افزون بر زیادتِ مسح سر تا پشت آن و مسح ظاهر و باطن گوشها) تثلیث را در مسح سر میافزاید .
با اینکه همه این روایات از عطاء بن اَبی رباح است ، این دگرگونی و تکامل در فاصله دو قرن برای چیست ؟ چه کسی با این روایات بازی میکند ؟
به نظر میرسد بعضی از راویان آنچه را خوش داشتند و در وضو به نظرشان درست میآمد ، حدیث میکردند یا عطا هر بار به شکلی حدیث میکرد که برخلاف بار دیگر بود .
مثل این اختلاف را در حکم «قَدَمین» میبینیم .
روایت (24) میگوید : «وَوَضَّأَ قَدَمَیْه» (پاهایش را وضو داد) بیآنکه بیان دارد
مراد از وضو دادن پاها ، مسح است یا شستن .
روایت (25) و (26) میگوید : «وَغَسَلَ رِجْلَیه غَسْلاً» ؛ پاهایش را یک بار شست .
و در نتیجه ، وضو دادن به معنای شستن یک بار تغییر مییابد و شستن با «غسلاً» تأکید میشود .
در روایت (27) که بیهقی آن را پس از دو قرن میآورد ، میخوانیم : «وَغَسَلَ
رِجْلَیه الیمنی ثلاثاً ، ثُمَّ غَسَلَ الیُسری ثلاثاً» ؛(1)پای راست را سه بار شست ، آن گاه پای چپ را سه بار شست و شو داد .
به این پیشرفت قدم به قدم در پیریزی وضوی غَسْلی ثلاثی (که بر خلاف وضوی اصیل ثنائی مَسْحی است) نیک بنگرید .
نُه
روایت (28) در دو جا بازیچه شده است :
1 . در این روایت (که از طریق یزید بن هارون از جَریری است) پس از چشمپوشی از ضعف سند ، این اِدراج دیده میشود : «وَاعْلَموا أَنَّ الأُذنین مِنَ الرأس» ؛ بدانید که گوشها جزو سرند .
زیرا این جمله از زبان پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثابت نیست ، امّا عثمان یا یکی از راویان آن را در حدیث وضو ، درآوردهاند .
ابن حجر درباره حدیث «الأُذنان من الرأس»(2)(گوشها جزو سرند) خاطرنشان میسازد که این حدیث از هشت نفر از صحابه روایت است که عبارتاند از : ابو اُمامَه ، عبداللّه بن زید ، ابن عبّاس ، ابو هُرَیره ، ابو موسی ، عبداللّه بن عمر ، عایشه ، اَنس بن مالک .
وی هرگز با ایشان ، این حدیث عثمان را ذکر نمیکند و تصریح دارد به اینکه در حدیث ابو اُمامَه و عبداللّه بن زید «مُدَرّج» هست و دیگر اسانید صحیح
نمیباشد ؛ چراکه میان ضعیف و مُرسل و منقطع و مُعَلَّل در نوساناند .
حدیث عثمان - در اینجا - از نظر سند ضعیف است و اگر از این ضعف چشم پوشیم در آن ادراج وجود دارد .
به نظر میرسد یزید بن هارون ، به این تلاعُب دست یازید ؛ زیرا در روایت دیگر از طریق خالد بن عبداللّه ، این تصرّف وجود ندارد .
2 . در روایت از طریق خالد بن عبداللّه از جَریری ، مقدّم داشتن شست صورت بر مضمضه و استنشاق هست و این کار ، بر خلاف سیره و عمل همه مسلمانان است .
این روایت میگوید : صورت را سه بار شست ، و سه بار مضمضه و استنشاق کرد ، آن گاه دستها را شست .
ده
روایات عثمان - افزون بر برخورد با دیگر روایات - میان خودشان نیز ناسازند :
در بعضی از روایات عثمان آمده است که وی سرش را مسح کشید ، بیآنکه سخن از یک بار یا سه بار بر زبان آورد .
بعضی از آنها بیان میدارد که عثمان ، فقط یک بار سرش را مسح کشید .
در بعضی آمده است که وی سر را سه بار مسح کشید .
بعضی از آنها بیان میدارد که عثمان سر و ظاهر و باطن گوشها را مسح کشید .
در بعضی میخوانیم وی دستها را بر ظاهر گوشها کشید ، نه باطن آن .
بعضی این عمل را از عثمان نمیآورد .
در روایتی آمده است که عثمان گفت : بدانید که گوشها جزو سرند ، لیکن باقی روایات این سخن را از وی ذکر نمیکنند .
در بعضی از روایات عثمان میخوانیم که وی پاهایش را تطهیر کرد و سخن از مَسْح و غَسْل در میان نیست .
در بعضی از روایات میخوانیم که وی گاه پاهایش را مسح میکشید (توضیح این روایت خواهد آمد) .
در بعضی از روایات آمده است که وی پاهایش را مسح کشید و تمیز کرد .
در بعضی روایات هست که عثمان پاهایش را شست .
در بعضی از آنها میخوانیم وی پاهایش را سه بار شست .
بعضی روایات بیان میدارد که وی بر پایش آب افشاند ، سپس آنها را سه بار شست .
در بعضی از آنها آمده است که سه بار آب پاشید ، سپس آنها را شست .
بعضی از روایات عثمان ذکر میکند که وی هنگامی که پاهایش را شست ، میان انگشتان پا آب دواند .
در بعضی از آنها تخلیل مذکور نیست .
در بعضی از روایات آمده است که وی سه بار میان موهای ریش خویش آب دواند .
در بعضی از آنها تخلیل لحیه نیامده است .
در بعضی از آنها میخوانیم که وی تخلیل لحیه نکرد ، لیکن دو دست را بر ریش خود کشید .
روایات نزد همه مسلمانان بیان میدارد که وضو یک بار کفایت میکند و دو بار نیز مستحب و سنّت است و در جواز تثلیث و عدم آن اختلاف دارند .
شگفت اینجاست که همه روایات عثمان جز تثلیث را ذکر نمیکند ! اینکه «سه بار صورت را شست» و «سه بار دستها را شست» .
بیشتر آنها بیان میدارد که «پاها را سه بار شست» .
در میان این روایات حتّی یک روایت ، در یک یا دو بار شستن صورت و دستها وجود ندارد .
بالاتر از این ، میبینیم بعضی روایات تثلیث را حتّی در مسح سر بیان میدارد !
راز این پافشاری بر تثلیث (نه توحید و تثنیه) چیست ؟
بیشتر از این ، میبینیم معاویه سرش را مسح نمیکشد ، بلکه میشوید .
در سنن ابو داود آمده است :
معاویه برای مردم وضو گرفت . چون به سرش رسید ، مشتی آب گرفت و با دست چپ آن را بر وسط سرش ریخت تا حدّی که آب از سرش میچکید یا نزدیک بود بچکد .
سپس از جلو سر تا پس آن و از انتها تا جلو سرش مسح کشید .(1)
از خلال همین کار (و آنچه را عبداللّه بن زید بن عاصم و رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) نقل میکند) تثلیث مسح سر (یا بگو شستن آن) را استفاده کردند .
زیرا فعل معاویه با حقیقت مسح اختلاف دارد . حقیقت مسح در ایّام معاویه حکمش را از دست داد تا اینکه فقهای مذاهب چهارگانه ، شستن سر را به جای مسح آن اجازه دادند .
1) . سنن ابی داود 1 : 31 ، حدیث 124 .
یا میتوانیم بگوییم : ما حکم الزامی به مسح را در وضوی مسلمانان
نمیبینیم ؛ زیرا جَزَری در الفقه علی المذاهب الأربعه هنگام نقل وضوی حنفیّه میگوید : هرگاه شخص سرش را با صورت بشوید ، از مسح کفایت میکند .
و درباره وضوی مالکیّه مینگارد : فرض چهارم : مسح همه سر از رستنگاه موی سر تا گودی پشت سر .
با اینکه میدانیم آنان آب جدیدی را برای سر شرط میدانند و با کشیدن مکلّف دستش را از رستنگاه موی جلو سر تا گودی پشت آن ، شستن حاصل میشود .(1)
درباره وضوی شافعی مینویسد : هرگاه به جای مسح سرش را بشوید ، کفایت میکند ، لیکن خلاف اَولی است .(2)
و درباره وضوی حنابله میگوید : شستن سر از مسح آن کفایت میکند (چنان که دیگران گفتهاند) به شرط کشیدن دست بر سر ، و این کار - همان گونه که دانستی - مکروه است .(3)
آری ، این وضو ، روند تکاملی را پیمود . از تثلیث شستن اعضا و شستن پاها شروع شد تا بدان جا رسید که ابن عُمَر هفت بار پاهایش را میشست و وضو را همان تمیز ساختن میشمرد .(4)
و ابو هُرَیره ، دستها را تا زیر بغلش میشست .(1)
همه اینها از یک سوست و از سوی دیگر میبینیم که روایات عثمان ثواب را فلّهای برای وضوی سهگانه غَسْلی کیل میکند و در مشخص کردن مدّت فاعلیّت ( اثرگذاری ) این ثواب ، مختلف است :
گاه عثمان میگوید ، هرکه مانند این وضویم وضو بگیرد ، سپس دو رکعت نماز گزارد و در آن دو رکعت ، هیچ حدیث نفس نکند ،(2)
در «حاشیه سندی بر سنن نسائی 1 : 65 و96 آمده است : یعنی تا جای ممکن وسوسه را از خود دور سازد و ... .
اینکه به قلب و وجه خویش [ یعنی با همه وجودش به نماز ] روی آورد .
و در «سبل السلام 1 : 43» میخوانیم : یعنی نفس خود را به امور دنیا و اموری که ربطی به نماز ندارند ، مشغول نسازد .
در «شرح سنن نسائی 1 : 64 ، اثر سیوطی» آمده است : حکیم ترمذی در روایتی واژه «من الدنیا» را افزوده است .
نَووی میگوید : مراد این است که نفس خود را به چیزی از امور دنیا و آنچه به نماز تعلّق ندارند حدیث نکند و اگر حدیث [ و سخنی ] بر او عارض شد ، به مجرّد عروضش ، از آن روی گرداند م .
گناهان گذشتهاش را بیامرزند .و گاه بیان میدارد : هرکه کمتر از این وضوی مرا بگیرد ، او را کفایت میکند (و از نماز بعد از آن ، سخنی به میان نمیآورد) .
و گاه میگوید : گناهان میان این نماز و نماز دیگرش آمرزیده شود .
و گاه بیان میدارد : از گناهانش بیرون میآید ، مانند روزی که مادرش او را
زایید .
پدیده کیل ثواب بیحساب ، از نشانههای جعل حدیث است .
ابو یَقْظان ، عطیّه جُبُوری میگوید : از نشانههای وضع در حدیث ، فراون آوردن پاداش بیحساب است .(1)
دکتر سباعی ، ضمن بیان علامت وضع در متن حدیث میگوید :
اشتمال حدیث بر افراط در ثواب عظیم بر فعلِ صغیر .. .
مثل : هرکه نماز ضحی را فلان و فلان رکعت بگزارد ، ثواب هفتاد پیامبر به او داده شود .
و مثل : هرکه «لا إله إلاّ اللّه» بگوید ، خدای متعال برایش پرندهای خلق میکند که هفتاد هزار زبان دارد ، برای هر زبانی هفتاد هزار لغت هست که برای او آمرزش میطلبند .(2)
ناسازگاریها و اضطرابات دیگری در اینجا هست که خواننده هشیار ، به محضِ دقّت در روایات عثمانی (که در این کتاب آوردیم) میتواند به آنها پی ببرد .
افزون بر این ، اگر دیگر روایاتی را که از عثمان نیاوردیم ، ملاحظه کنیم ، انبوهی از اختلالاتی را میبینیم که بیهیچ شک و شبههای دلالت دارند وضویی را که عثمان نقل میکند ، وضوی اصیل پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیست ، بلکه وضوی خاص عثمان میباشد که به نظرش رسید و ایادی اُموی و مروانی و دستهای موالیان آنها (و دستپروردههای اُمویها و مروانیها) آن را به خدمت گرفتند ، سپس آن را میان مسلمانان پراکندند . از این رو ، انتشار یافت و شایع شد .
پس از آنکه از مناقشات سندی روایات عثمان فارغ شدیم و دیدیم که هیچ کدام از آنها حجّت به پا نمیدارند و جاهای ضعف و خدشه در آنها را دانستیم و به نشانههای وضع و جعل و پذیرش وضوی جدیدی که در عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله و در زمانِ ابوبکر و عُمَر وجود نداشت ، پی بردیم .
پس از همه اینها میگوییم :
از اموری که میان مسلمانان در آن اختلافی نیست این است که عثمان در شش سال آخر حکومت (نه شش سال اوّل) به بدعتهای دینی و سیاسی دست یازید .
وی در سال 23 هجری حکومت را به دست گرفت و در سال 35 هجری به قتل رسید . بدعتهایش از سال 29 هجری آغاز شد .
طبری درباره رویدادهای سال 29 هجری مینگارد :
واقدی روایت میکند از عمر بن صالح بن نافع ، از صالح (وابسته تُؤمَه) که گفت : شنیدم ابن عبّاس میگفت :
اوّل بار که مردم - به صورت آشکار - درباره عثمان بگومگو کردند این بود که وی در زمان حکومتش نماز را در منا دو رکعت میگزارد تا اینکه در سال ششم حکومتش آن را تمام خواند .
شماری از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله این کار را بر وی خُرده گرفتند ... حتّی علی - در میان کسانی که پیش او آمدند - نزدش رفت و گفت :
به خدا سوگند ، امری حادث نشد و عهدی قدیم نگشت . به یاد داری که پیامبر صلیاللهعلیهوآله نماز را در منا دو رکعت میگزارد ، سپس ابوبکر و پس از او عُمَر آن را انجام میدادند و تو در آغاز حکومت ، همین کار را میکردی ، نمیدانم [ چرا از آن دست کشیدی ] سوی چه روی آوردی ؟!
عثمان گفت : رأیی است که به نظرم رسید .(1)
ابن سعد ، مینویسد :
به ما خبر داد محمّد بن عمر [ گفت : ] برایم حدیث کرد محمّد بن عبداللّه ، از زُهری ، گفت :
چون عثمان عهدهدار حکومت شد ، دوازده سال امارت کرد . در عملکرد شش سال اوّل امارت وی ، مردم چیزی را بر وی خرده نگرفتند .. .
سپس در امر مردم توانی کرد و در شش سال آخر ، خویشاوندان و خاندانش را به کار گماشت .. .(2)
مؤرّخان و سیره نویسان - همه - بر این حقیقت متفقاند . یک نمونه از بدعتهای فقهی عثمان (تمام خواندن نماز در منا) و یک مورد از بدعتهای سیاسیاش (به کارگیری خویشان و وابستگان) را آوردیم .
هر دو مورد در سال 29 هجری شروع شد ؛ یعنی در شش سال آخر حکومت عثمان .
به نظر میرسد عثمان در سالهای آغازین حکومتش وضوی ثُنائی مَسْحی
میگرفت . سپس - اندک اندک - سوی وضوی ثلاثی غَسْلی بالا آمد و پلّکان آن را پیمود .
معالم [ شرایط و طرز ] این وضو نزد خود عثمان هم مشوّش و درهم برهم است ؛ زیرا نمیداند آیا میتواند مشاهدات خویش را از فعل پیامبر صلیاللهعلیهوآله (یک بار یا دو بار شستن اعضای وضو) که سنّت آن حضرت شمرده میشد ، از نظر بیندازد یا نه ؟
وی گاه میتوانست این امر را با رفقا و موالیانش (امثال حُمران و ابن دارَه) بررسی کند و سخن ایشان که فعل رسول خدا با وضوی ادیان دیگر نزدیک بود .
این امر به وی جرأت داد که رأی خود را (به اعتبار اینکه آن را از رسول خدا مشاهده کرد) سنّت دائمی پیامبر صلیاللهعلیهوآله قرار دهد ؛ به ویژه پس از این ادّعا که شنید پیامبر میگفت : این ، وضوی من و وضوی انبیای قبل از من است .
به نشر این وضو ، گروهی از پیروان عثمان و در رأس آنها حمران بن اَبان (طویدای یهودی) ملتزم شدند . این وضوی جدید را نشر دادند یا بگو به آن وجه شرعی و آسمانی دادند .
[ با اینکه کمّ و کیف ] معالمِ این وضو پریشان و سردرگم بود و در جزئیّات و تفاصیل اختلاف داشت .
اوّل کسی که دایره تشویش و اضطراب را در این وضوی جدید تنگ کرد ، حُمران بن اَبان بود ، لیکن این کار مطلوب را بسنده نمینمود و معالم [ شرایط و کیفیّت ] این وضو تا حدّ زیادی مهآلود (ناروشن) ماند ، امّا با درجه کمتر .
سپس ابن شهاب زُهْری (دستمال اُمَرای اموی) آمد و دائره تناقضهای
موجود در متون را به حدّاقل ممکن رساند و وضوی عثمان را از تناقض پیراست .
به همین خاطر روایت زُهری از عطاء بن یزید لیثی شامی ، از حُمران بن اَبان (طویدای یهودی) از عثمان ، از بهترین روایات وضویی [ نزد اهل سنّت ] اند .
این روایات ، همان ده روایت اوّل است که همواره اعتماد اهل سنّت بر آنهاست .
عثمان و انتقال وی از مَسح به غَسْل
برای روشن ساختن این حقیقت ، اکنون بعضی از روایات عثمان را که به مسح گرایش دارند ، میآوریم . روایاتی که به نظر ما در نیمه دوّم از شش سال اوّل حکومت عثمان صادر شدند .
این روایات مَسْحی که در آنها تثلیث مغسولات هست ، مرحله انتقالی را نزد عثمان شکل میدهند و منظومه وی از وضوی مَسْحی به وضوی غَسْلی است ؛ یعنی بدعتها را با تثلیث آغازید ، سپس شستن پاها را در پی آن آورد .
روایت اوّل
عبداللّه میگوید : برایم حدیث کرد پدرم [ گفت : ] برای ما حدیث کرد محمّد بن جعفر [ گفت : ] برای ما حدیث کرد سعید ، از قَتاده ، از مُسلم بن یسار ، از حُمران بن اَبان ، از عثمان بن عفّان که :
عثمان آب وضویی خواست ، مضمضه و استنشاق کرد ، سپس صورت را سه بار و دو ذراع دستش را سه بار شست و سر و پشت پا را مسح کشید .
سپس خندید و به اصحابش گفت : آیا از آنچه مرا خنداند نمیپرسید ؟
اصحاب گفتند : ای امیر مؤمنان ، از چه چیزی خندیدی ؟
عثمان گفت : دیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در جایی نزدیک به همین مکان ، آبی خواست ، همان گونه که من وضو گرفتم وضو گرفت ، سپس خندید و به اصحاب گفت : آیا نمیپرسید که چه چیزی مرا خنداند ؟
اصحاب پرسیدند : ای رسول خدا ، چه چیز تو را خنداند ؟
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : بنده هرگاه آب وضویی بخواهد ، وقتی صورت را بشوید ، خدا هر خطایی را که با آن مرتکب شده است ، پاک میسازد ، و آن گاه که دو ذراع خویش را بشوید ، چنین است [ خدا گناهانی را که او با دست انجام داده است ، میزداید ] و اگر سرش را مسح کشد ، چنین است و هنگامی که پاهایش را تطهیر کند ، چنین است .(1)
روایت دوّم
دارقطنی میگوید : برای ما حدیث کرد قاضی حسین بن اسماعیل [ گفت : ] برای ما حدیث کرد احمد بن مِقْدام [ گفت : ] به ما خبر داد محمّد بن بکر [ گفت : ] به ما خبر داد عُبَیداللّه بن اَبی زیاد قَدّاح [ گفت : ] به ما خبر داد عبداللّه بن عُبَید بن عُمیر ، از ابو عَلْقَمه ، از عثمان بن عفّان ، گفت :
روزی عثمان آب وضویی خواست ، سپس تنی چند از اصحاب پیامبر را فراخواند [ که به وضویش بنگرند ] با دست راست بر دست چپ آب ریخت
1) . مسند احمد 1 : 58 ، حدیث 415 ؛ مصنّف ابن اَبی شیبه 1 : 16 ، حدیث 56 ؛ مسند بزّار 2 : 74 ، حدیث 420 .
و آن را سه بار شست ، سپس سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد و صورت را سه بار شست ، آن گاه دستش را تا آرنج سه بار سه بار شست .
پس از آن ، سر را مسح کشید ، سپس پاهایش را تمیز کرد .
آن گاه گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دیدم که مانند این وضو (که شما از من دیدید) وضو گرفت ، سپس فرمود : هرکه وضوی بگیرد و این کار را خوب انجام دهد ، سپس دو رکعت نماز گزارد ، مانند روزی که مادرش او را زایید ، از گناهان پاک میشود .
پس از آن ، عثمان گفت : ای فلا نی ، آیا چنین نبود ؟ وی گفت : آری [ به شخص دیگر رو کرد و پرسید ] ای فلا نی ، آیا این گونه نبود ؟ وی پاسخ داد : چرا [ این کار را ادامه داد ] تا اینکه گروهی از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله را شاهد گرفت .
آن گاه گفت : سپاس خدای را که بر این کار با من موافقت کردید(1).(2)
روایت سوّم
عبداللّه بن احمد بن حنبل میگوید : برایم حدیث کرد پدرم [ گفت : ] برای ما حدیث کرد ابن اَشجعی [ گفت : ] برای ما حدیث کرد پدرم ، از سفیان ، از سالم ، (ابو نَضْر) از بُسْر بن سعید ، گفت :
عثمان به مقاعد آمد . آب وضویی خواست ، مضمضمه و استنشاق کرد ، سپس صورت را سه بار و دستانش را سه بار شست ، سپس سرش را مسح کشید و پاهایش را سه بار سه بار شست .
آنگاه گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دیدم این گونه وضو ساخت . به شماری از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله که نزدش بودند رو کرد و پرسید : آیا این چنین نبود ؟ آنان پاسخ دادند : آری .(1)
روایت چهارم
احمد میگوید : برای ما حدیث کرد عفّان [ گفت : ] برای ما حدیث کرد هَمَّام [ گفت : ] برای ما حدیث کرد ابن جُرَیْج ، از عطاء ، از عثمان ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله مثل آن را .
مقصود از «مثل این حدیث» حدیثی است که در قبل میآورد و آن چنین است : برای ما حدیث کرد عفّان [ گفت : ] برای ما حدیث کرد هَمّام [ گفت : ] برای ما حدیث کرد عامر - یعنی احول - از عطاء ، از ابو هُرَیره که گفت :
پیامبر صلیاللهعلیهوآله وضو گرفت . سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد ، صورت را سه بار و دستها را سه بار شست ، سر را مسح کشید و پاها را وضو داد .(2)
مناقشه در سه روایت ازاین چهار روایت (یعنی روایت دوّم و سوّم و چهارم) گذشت و مناقشه در روایت اوّل خواهد آمد .
روایت دوّم - در اینجا - همان روایتی است که در شماره (15) گذشت و در آن عُبَیداللّه بن اَبی زیاد قَدَّاح هست که شخص ضعیفی میباشد .
روایت سوّم - در اینجا - روایتی است که در شماره (22) آمد .
در این روایت «ابن اَشْجَعی» وجود دارد که میان «ابو عُبَیدة بن عُبَیدالرّحمان اَشْجَعی» و «عَبَّاد بن عُبَیداللّه بن عبیدالرّحمان اَشْجَعی» مُرَدّد است ، نمیتوان
دانست که این دو ، یک شخصاند یا دو تا ، و بر فرض که یک شخص باشند ، وی مجهول الحال است .
و امّا روایت چهارم در اینجا ، همان روایتی است که در شماره (24) گذشت .
در این روایت ، عَطاء بن اَبی رَباح هست که از عثمان حدیث نشنید و به طور مُرسل از وی روایت میکرد .
نیز در این روایت ، هَمَّام بن یحیی بصری وجود دارد که شخصی ضعیف الحافظه و کثیر الخطاست ، وی دفتری را که از عطا در آن روایت نوشت ، گم کرد .
همچنین در این روایت ، ابن جُرَیْج قرار دارد که هر خس و خاشاکی را جمع میکرد . در اینجا روایت را به طور مُعَنْعَن از عطا میآورد و به سماع از وی تصریح نمیکند و در نتیجه ، روایتش از عطا ، مانند روایتِ منقطع است .
و امّا حال روایت اوّل ، چنین است :
در این روایت ، محمّد بن جعفر هُذَلی بصری - معروف به غُنْدُر - هست که شخصی فراموشکار و کودن بود .
احمد بیان میدارد وی ، سفیه (احمق) بود .(1)
علی بن عَثَّام میگوید : وی سادهلوح (ابله) بود .(2)
هرگاه بخواهیم به ارزش این شخص و میزان حماقت و نادانیاش پی ببریم ، کافی است به سخن یحیی بن مَعین در این باره بنگریم .
ابن مَعین میگوید :
غُنْدُر یک ماهی خرید و به خانوادهاش گفت آن را آماده سازید و
خود خوابید . عیالش ماهی را [ پختند و ] خوردند و دست غندر را به ماهی آغشتند . وقتی غندر از خواب برخاست ، گفت : ماهی را بیاورید .
گفتند : ماهی را خوردی ! گفت : نخوردم . گفتند : دستت را بو کن . وی این کار را کرد و گفت : راست گفتید ، لیکن سیر نشدم .(1)
صاحب بصری میگوید :
به غُندر گفتم : مردم بر سلامتِ [ عقل ] تو(2)طعنه میزنند !
گفت : بر من دروغ میبندند .
گفتم : چیزی از درستی سلامتت را برایم حدیث کن .
گفت : روزی روزه گرفتم و در آن از روی فراموشی ، سه بار چیزی خوردم ، سپس روزهام را به پایان رساندم .(3)
یحیی بن مَعین مینگارد :
بر غندر درآمدیم . گفت : حدیثی را برایتان نگویم مگر اینکه با من به بازار بیایید و راه بروید تامردم شما را ببینند و مرا گرامی بدارند .
میگوید : پشتِ سر وی سوی بازار حرکت کردیم . مردم از وی میپرسیدند : ای ابو عبداللّه [ کنیه غندر ، ابو عبداللّه بود ] اینان کیانند ؟ وی پاسخ داد : اینها اصحاب حدیثاند . از بغداد نزدم آمدهاند تا از من حدیث بنویسند .(4)
نیز در سند این روایت ، قَتاده هست . یحیی بن سعید آشکارا بیان میدارد که وی از مُسلم بن یَسار حدیث نشنید .(1)
و قبل از همه اینها ، در سند این روایت ، حُمران بن اَبان (طویدای یهودی) قرار دارد که حالش را دانستیم و بر بعضی از اَدوارِ وی آگاه شدیم .
از همه آنچه آوردیم این نتیجه به دست میآید که : همه روایاتی که از عثمان روایت شدهاند ، ناصحیحاند و (بر اساس قواعد علمیِ حدیثی و رجالی که اهل سنّت بیان میدارند) نمیتوان بر آنها اعتماد کرد .
ما افزون بر این دو علم (درایة و رجال) ماجرا را از زاویههای دیگری نیز وارسی کردیم و گفتیم به اینکه مجموع این روایات (در هر حال) صدور مانندی از عثمان را گویایند ، هرچند عثمان موضوع را اشتباهی فهمید و مردم را بر رأی خویش واداشت .
نیز شیوه تاریخی ، ابایی ندارد که مجموع این روایات را به عنوان اخبار تاریخی بگیریم که (با صرفنظر از ارزش حدیثی و تشریعی آنها) در عصرهای پیشین صدور یافتند .
ما این اخبار را برمیگیریم و آنها را وارسی و تحلیل میکنیم تا صورتی واضح از حرکت و سیر وضویی را از آنها درآوریم و اینکه چگونه بدعتگذاران و پذیرندگان آن ، حرکت پلّکانی را در پیش گرفتند و آن را به جایی که اکنون طایفهای از مسلمانان آن گونه وضو میگیرند ، رساندند .
مبانی حدیثی ورجالی ، گاه میگوید : «فلان روایت به خاطر وجود فلان
1) . تهذیب الکمال 27 : 553 ، شماره 5949 .
شخص ضعیف است و از اعتبار میافتد» و به همین بسنده میکند ، لیکن بر اساس روش تحلیلی تاریخی ما ، باید دید ناشر این روایت کیست ؟ چه انگیزههایی داشت ؟ بار معنایی این روایت در قرن اوّل و دوّم چه بود ؟ بر مسلمانان آن زمان تا چه اندازه تأثیر نهاد ؟
شیوع این روایت در این حد از فراوانی و نشر آن از رهگذر شبکههای بَصْری و شامی (همراه با اختصاص راویان آن در چهار محور قریش ، موالی قریش ، موالی غیر قریش ، فرس که مجهولاند) از خلأ نیامده است .
از این روست که میبینیم امروزه طایفه بزرگی از مسلمانان به این روایات عمل میکنند و برای درستانگاری آنها به هر حیلهای (تفسیر یا تأویل یا مشابه آن) دست مییازند و همین ، دلالت دارد بر اینکه وضوی غَسْلی ، ریشهها و امتدادها و پذیرش خاصّی از جهات ویژهای دارد که تفاصیل آن از دستشان رفت ، آنها را تدوین کردند و کتابهاشان به آنها آکنده شد .
بنابراین ، این روایات چهارگانه ، به مرحله انتقالی رهنمون است و حلقهای از زنجیره تکامل وضو را نزد عثمان ، حُمران ، زُهْری مینمایاند و شبکه آن را از وضوی ثُنائی مَسْحی به وضوی ثلاثی غَسْلی ، مجسّم میسازد .
روایت اوّل ، بیان میدارد که عثمان صورت را سه بار و دو ذراعش را سه بار شست و سر و پشت پاها را مسح کشید .
این روایت ، وضوی اصیل را میآورد و در آن ، جز سه بار شستن اضافه نشده است .
زیرا وقتی عثمان این وضو را گرفت ، روایت کرد که وی در آن وضوی
رسول خدا را دنبال میکند ، لیکن هنگامی که خواست مشاهدات خویش را از وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل کند ، آن را بدون «تثلیث» بیان داشت .(1)
و مسح پشت پاها را ، «پاکیزه ساختن پاها» نامید .
شستنِ یک بار و دو بارِ دست و صورت و مسح پاها ، با سنّتِ رسولِ خدا هماهنگ است .
امّا کاری را که عثمان انجام داد ، از فعلی که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دید و از سنّتِ
آن حضرت ، بیرون بود .
عثمان تعارض فعل خویش را با فعل پیامبر ، در حضور گروهی نامشخص از کسانی که وضویش را دیدند ، ادّعا کرد .
روایت دوّم ، وضوی جدید عثمان را یک گام جلوتر میآورد و بیان میدارد که عثمان «مسح برأسه ، ثمّ رجلیه» ؛ سر و پس از آن ، پاهایش را مسح کشید .
در این روایت از «ظَهْر القدمین» (پشت پاها) به لفظ «الرِّجْلَیْن» عدول میکند تا این نکته را به ذهنها اندازد که ممسوح خصوص پشت پاها نیست ، بلکه همه پاهاست . سپس «فَأَنْقاهما» (پاها را تمیز کرد) را بر آن میافزاید تا مبالغه در مسح
را بیان دارد .
در این روایت نیز شاهد گرفتن تنی چند از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله هست .
در روایت سوّم ، اصل مسح سر و پاها حفظ میشود ، لیکن (افزون بر تثلیث در شستن صورت و دستها) تثلیث را در مسح سر و پا ، میافزاید .
1) . زیرا وی سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله را نقل کرد که : «هرگاه بنده آب وضویی بخواهد و صورت را با آن بشوید ، خدا هر خطایی را که با صورتش کرده است ، از بین میبرد و هرگاه دو ذراعش را بشوید ، چنین است» و سه بار شستن را نقل نکرد .
این روایت ، بیان میدارد که عثمان شماری از اصحاب رسول خدا را شاهد گرفت ، امّا اسامی آنها را بیان نمیدارد .(1)
در حالی که دانستیم تثلیث در مسح سر ، در روایات صحیح از پیامبر ثابت نیست ، بلکه در روایات عبداللّه بن زید بن عاصم و رُبَیِّع (دختر مُعَوِّذ) آمده است
و این کار را معاویة بن اَبی سفیان انجام میداد .
سپس روایت چهارم میآید تا تثلیث را در شستن صورت و دستها از امور مسلّم بینگارد و مسح سر را بیهیچ توضیحی بیاورد و حکم پاها را مبهم وانهد .
در این روایت آمده است که عثمان «وَضَّأَ قَدَمَیْه» (پاهایش را وضو داد) .
«وَضَّأ» (چنان که لغتدانان آوردهاند) به معنای «حَسَّنَ» (آراست) و «نَظَّفَ» (پاکیزه ساخت) است .
روشن نیست که آیا مرادش از توضئه ، مسح است یا شستن .
پس از این مراحل است که وضوی عثمانی کامل میشود . [ وضو گیرنده ] پاها را سه بار سه بار میشوید و تا آنجا پیشرفت میکند که سر را سه بار میشوید و حتّی - در عهد معاویه و بعد از آن - ظاهر و باطن گوشها را مسح میکشد .
این وضو [ همچنان ] پیشرفت میکند تا اینکه ابو هُرَیره دستها را تا زیر بغلها میشوید و از اینکه مردم او را [ در حال این کار ] ببینند میترسد و پاهایش را میشوید تا اینکه شستن را تا ساق پاها بالا میبرد .
نسائی در سنن خویش - به سندش - از ابو حازم روایت میکند که گفت :
در حالی که ابو هُرَیره برای نماز وضو میگرفت ، پشت سرش
1) . پیش از این گذشت که عثمان گروهی از اصحاب خویش را شاهد گرفت ، نه اصحاب پیامبر را .
بودم . وی دستانش را شست تا اینکه به زیر بغلها رساند .
پرسیدم : ای ابو هُریره ، این چه وضویی است ؟
ابو هُرَیره گفت : ای بنی فرّوخ(1)شما اینجا بودید ؟! اگر میدانستم شما اینجایی ، این وضو را نمیگرفتم .(2)
احمد - به سندش - از نُعیم مُجْمِر روایت کرده است که گفت :
با ابو هُرَیره بر بام مسجد بالا رفتم . زیرِ پیراهن جامههایی به تن داشت، آنها را در آورد، سپس وضو گرفت وصورت ودستهایش را شست و آب وضو را تا بازوهایش بالا بُرد و پاها را تا ساقها شست .
سپس گفت : شنیدم رسول خدا میفرمود : امّتم در روز قیامت ، از آثار وضو ، پیشانی و دست و پا سفید [ و نورانی ] میآیند . هر کدام از شما میتواند شستن را به بخشی از جلو سر و ساق پاها گسترش دهد ، این کار را بکند(3)
نیز در این مأخذ و در دیگر منابع آمده است که ذکر «غُرّه» (پیشانی) از باب تغلیب یا اقتصار است و شامل «تحجیل» (شستن ساق پاها) میشود (م) .
.(4)به خاطر عجیب و غریب بودن این روایت ، بخاری در «الصحیح 1 : 63 ، حدیث 136» آن را بیدنباله میآورد و به نقل سخن نعیم مجمر بسنده میکند .
ابوهُرَیره در سال 59 هجری درگذشت و ابو حازم (سلمان اَشْجَعی) در
1) . بنو فرّوخ ، از عرب نبودند ذکر اخبار اصبهان : 5 .
2) . سنن نسائی 1 : 93 ، حدیث 149 .
3) . این عبارت ، ترجمه «فمن استطاع منکم أن یطیل غُرَّته فلیفعل» است . در «عمدة القاری 2 : 248» در معنای این جمله آمده است : یعنی صورت را از بالای پیشانی تا زیر چانه طولاً و از گوش تا گوش عرضاً بشوید .
4) . مسند احمد 2 : 400 ، حدیث 9184 .
رأس سال 100 هجری از دنیا رفت (1)و نُعیم مُجْمِر ، نزدیک سال 120 هجری درگذشت .(2)
این دو ، وضوی ابو هُرَیره را در عصر اموی و پس از آنکه وضوی عثمانی (وضویی که موالی و امویان و دشمنان علی علیهالسلام بدان پایبند بودند) گامهای وسیعی برداشت ، دیدند .
روایتی را که ابن اَبی شَیْبَه - به سندش - از ابو زُرْعَه میآورد ، بیان میدارد که
ابو هُرَیره در عهد اُموی به این وضو عقیده داشت .
ابو زُرعه میگوید : با ابو هُرَیره به خانه مروان بن حکم درآمدم . آب وضویی خواست و وضو ساخت . چون ساق دستها را شست به فراتر از آرنج کشاند و چون پاها را شست ، از مچ پا به ساقها سرایت داد .
پرسیدم : این چه وضویی است ؟
گفت : این وضو ، مبلغ حلیه (اندازه تحجیل) است .(3)
به ارتباط اموی و مروانی در وضو ، نیک بنگرید . ابو هُرَیره (که گرایش اُمَوی دارد) از حدود وضو فراتر میرود و در خانه مروان بن حکم در دین تعمّق میکند . مروان همان شخصی است که حمران بن اَبان یهودی (ناشر وضوی عثمان) به دست وی پرورش یافت .
1) . تقریب التهذیب 1 : 246 ، شماره 2479 و در چاپ دیگر ، جلد 1 ، ص375 ، شماره 2486 . در «تهذیب الکمال 11 : 259 شماره 2440» آمده است : ابو حازم با ابو هُریره ، پنج سال نشست و برخاست داشت .
2) . سیر اعلام النُّبلاء 5 : 227 ، شماره 94 . در این مأخذ آمده است : نعیم مُجمره ده سال با ابو هُریره همنشین بود .
3) . مصنّف ابن اَبی شیبه 1 : 58 ، حدیث 606 .
نیز ابن اَبی شَیْبَه - به سندش - از ابو زُرْعَه ، روایت دیگری را میآورد که گفت :
بر ابو هُرَیره درآمدم . تا شانهها و زانوهایش وضو گرفت . گفتم : آیا به آنچه خدا بر تو واجب ساخت ، بسنده نمیکنی ؟
گفت : آری ، لیکن شنیدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میفرمود : مَبْلَغ حلیه [ اندازه تحجیل ] مَبْلَغِ وضوست .
دوست داشتم زیورهایم را بیفزایند .(1)
ابو زُرْعه ، همان ابن عَمْرو بن جَریر بَجَلی است ،(2)
چون امام علی علیهالسلام بار خلافت را بر دوش گرفت ، جریر بعد از جنگ جمل با آن حضرت بیعت کرد . امام او را پیش معاویه فرستاد تا از وی بیعت بگیرد . وی کندی نمود و با معاویه دسیسه چید مردم او را بدین کار متهم کردند .
وی سپس به قرقیسا گریخت و با علی علیهالسلام در جنگ صفّین شرکت نجست .
مسجد وی در کوفه ، از مسجدهای نفرین شده است . وی و اشعث به جای بیعت با علی علیهالسلام با سوسمار بیعت کردند . امام علی علیهالسلام فرمود : آن دو و امامشان - روز قیامت - به صورت سوسمار محشور میشوند .
وی در سال 51 یا 54 هجری درگذشت .
ماجرا بدینگونه بود که وی به همراه گروهی از کوفه خارج شدند و به قرقیسا سکنا گزیدند و گفتند : در شهری که در آن عثمان سرزنش میشود ، اقامت نمیکنیم .
ابو زرعه ، نوه چنین شخصی است .
بنگرید به ، وقعه صفّین : 15 و29 - 34 و59 ؛ شرح نهج البلاغه 2 : 61 و جلد 3 ، ص70 و115 و18 و جلد 4 ، ص74 ؛ الغارات 2 : 484 ؛ تاریخ طبری 3 : 70 - 71 ؛ اسد الغابة 1 : 280 ؛ تاریخ بغداد 1 : 187 ، شماره 28 .
که به همراه جدّش جریر برمعاویه درآمد ،(1)و سراپا به ابو هُرَیره پیوست .(2)
این راوی تصریح میکند که ابو هُرَیره این وضو را در زمان مروان بن حکم گرفت ؛ یعنی پس از آنکه وضوی عثمانی دورههایی را پیمود و اُمویان و دنبالههای آنها تثلیثِ مسح سر را پذیرفتند .
این راویان سهگانه (ابو حازم ، نُعَیم مُجْمِر ، ابو زُرْعَه) که از ملازمان ابو هُرَیره بودند ، تصریح دارند که ابو هریره ادّعا نکرد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این وضوی اختراعی را گرفت ، بلکه گاه به توسعه در «غُرّه» (پیشانی) استدلال میکند و گاه به حدیث «مبلغ الحلیه»(3)
غیر او میگوید : این فعل مذهب ابو هریره و از کارهایی است که تنها ابو هریره انجام داد و آن را از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حکایت نکرد ، بلکه از قول پیامبر که «أنتم الغرّ المحجّلون» و از این سخن آن حضرت که : «تبلغ الحلیه» استنباط کرد چنان که ذکر میکند .
و از این رو ، ابن حجر از اسناد این فعل به پیامبر صلیاللهعلیهوآله از سوی ابو هریره ، تعجّب میکند ؛ چراکه مسلم در «صحیح مسلم 1 : 216 ، حدیث 246» به سندش از نُعیم بن عبداللّه مُجْمِر روایت میکند که گفت :
ابو هُرَیره را دیدم که وضو میگرفت . صورتش را به طور کامل شست ، سپس دست راست را شست تا اینکه آب را به بازو رساند ، آن گاه دست چپ را شست تا اینکه بازو را هم آب کشید . پس از آن سر را مسح کشید و بعد پای راست را به همراه ساق شست و سپس پای چپ را با ساق آن شست .
آن گاه گفت : رسول خدا را دیدم این گونه وضو گرفت ؛ و گفت ، رسول خدا فرمود : شما به خاطر وضوی کامل - در روز قیامت - پیشانی و پا سفیدید ، هر کدام از شما که میتواند ، شستن را تا بالای پیشانی و ساق پاها امتداد دهد .
ابن حجر در «تلخیص الحبیر 1 : 88 ، شماره 91» میگوید : شگفتتر از این آن است که ابو هُرَیره - در روایت مسلم - این کار را به پیامبر اسناد میدهد .
اَلبانی در «ارواء الغلیل 1 : 133» (به نقل از ابن قیّم در «هادی الارواح 1 : 316» میگوید : این زیادت [ یعنی «فمن استطاع منکم فلیُطل غرّته» ] در حدیث «مدرج» است [ یعنی جزو حدیث نیست و در آن ادراج کردهاند ] .
این زیادت ، سخن ابو هُرَیره است ، نه کلام پیامبر صلیاللهعلیهوآله .
شماری از حافظان آن را روشن ساختهاند . شیخ ما میگفت : این عبارت نمیتواند کلام رسول خدا صلیاللهعلیهوآله باشد ؛ زیرا «غُرّه» در دست نیست و جز در صورت نمیباشد و اطاله (امتداد) آن ناممکن است ، غرّه ، در [ قسمت ] سر داخل میشود . از این رو ، در دست ، غُرّه نامیده نمیشود .
و گاه وضویی را که در آن شستن را بهزیر بغل میرساند ، پنهان میسازد .
در همه اینها وی - در پناه امویان - به وضوی عثمان پایبند است .
بعضی از اهل سنّت ، ابو هُریره را در این وضو پیروی کردهاند (با اینکه قاضی عیاض تصریح میکند به اینکه مردم بر خلاف آن اجماع دارند) اینان در حکم مسئله اختلاف دارند .
نَووی میگوید :
اصحاب ما بر استحباب شستنِ بالای آرنجها و مچ پا متفقاند . سپس گروهی از آنها استحباب این کار را به طور مطلق آوردهاند و غایت استحباب را به حدّی مشخص نکردهاند .. .
دستهای میگوید : تا نصف ساق و بازو مستحب است .
قاضی حسین و دیگران گفتهاند : استحباب به زیر بغل و زانو میرسد .
بَغَوی میگوید : شستنِ نصف بازو و بالاتر از آن و نیمی از ساق و مافوق آن مستحب است .(1)
1) . المجموع نووی 1 : 489 - 490 .
بنگرید وضوی عثمان به کجا رسید ؟!
مانند کار ابو هُرَیره را عبداللّه بن عمر بن خطّاب انجام میدهد .
ابن اَبی شیبه ، به سندش ، از نافع (غلام ابن عُمَر) روایت میکند که : عبداللّه بن
عمر گاه - در تابستان - وضو را به زیر بغل میرساند .(1)
و این وضو در زمان امویها نیز وجود داشت ؛ زیرا نافع (غلام ابن عمر) از اسیران کابل است که در سال 44 هجری فتح شد(2)و از آنجا او را آوردند ، سپس به مِلک عبداللّه بن عمر درآمد .
روایت وی از ابن عُمَر ، پس از این تاریخ میباشد . این روایت - به ناچار - در زمان بنی امیّه یا بنی مروان است .
پیشرفت و تکامل وضو ، چهره وجیهتری یافت ، آن گاه که عَمْرو بن شعیب ، متوفّای سال 118 هجری (نبیره عمرو بن عاص ، همو که از عمر بن عبدالعزیز خواست لعن امام علی علیهالسلام را بر منبرها ادامه دهد)(3)
و بدین گونه ، لعن امیرالمؤمنین علیهالسلام را در بالای منبرها حذف کرد .
عمرو بن شعیب برخاست و گفت : ای امیر مؤمنان ، سنّت چه شد ؟! سنّت را پاس دار ! و وی را به لعن علی علیهالسلام برمیانگیخت .
عمرو بن عبدالعزیز گفت : ساکت شو ، خدا رویت را زشت گرداند، این کار بدعت است ، نه سنّت .
به روایت از پدرش از جدّش روایت کرد که :1) . مصنّف ابن ابی شیبه 1 : 57 ، حدیث 604 .
2) . تاریخ دمشق 61 : 426 ؛ تاریخ خلیفة بن خیّاط : 206 .
3) . در «الأمالی الخمیسیّة : 53» آمده است : چون عمر بن عبدالعزیز ، در خطبه اش به جایی رسید که بنی امیّه - در آن جای خطبه - علی را لعن میکردند ، به جای آن خواند : «خدا به عدل و احسان و کمک مالی به خویشاوندان فرا میخواند ، و از فحشا و کارهای زشت نهی میکند» .
مردی نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد و پرسید : ای رسول خدا ، وضو چگونه است ؟
پیامبر
صلیاللهعلیهوآله ظرف آب خواست . کف دو دست را سه بار سه بار شست ، سپس صورت را سه بار و پس از آن ذراع دو دست را سه بار شست . آن گاه سرش را مسح کشید . دو انگشت سبّاحه (اشاره) را در گوشها فرو برد و با دو انگشت ابهام (شصت) ظاهر گوشها و با دو انگشت سبّاحه باطن گوشها را مسح کشید .
پس از آن ، پاهایش را سه بار سه بار شست .
سپس گفت : وضوی رسول خدا چنین است . هرکه بر این افزود یا از این کاست [ وضو را ] بد انجام داد و ظلم کرد یا [ بر وضو ] ظلم روا داشت و بد وضو گرفت .(1)
عَمْرو بن شعیب به این ادّعا دست یازید که هرکس یک یا دو بار وضو گیرد ، به وضو آسیب میرساند و ظلم میکند و جز وضوی ثلاثی عثمانی صحیح نمیباشد .
از این رو ، علمای اهل سنّت در توجیه این حدیث حیران ماندهاند .(2)
اختلاف دارند : گفتهاند : ... و گفته شده است ... و گویند .
برای آگاهی به تحیّر و سردرگمی علمای سنّی ، به منابع ذیل بنگرید :
تلخیص الحبیر 1 : 83 ، ذیل حدیث 82 ؛ مغنی المحتاج 1 : 59 ؛ نیل الأوطار 1 : 209 ؛ تحفة الأحوذی 1 : 114 ؛ عون المعبود 1 : 157 (و دیگر منابع) .
ابن حجر میگوید :
مسلم این روایت را جزو روایات منکر عَمْرو بن شعیب میشمارد ؛ زیرا طاهر آن مذمّت کمتر از سه بار شستن است .(1)
وی سپس در پی توجیه حدیث برمیآید .
این عالمان از یاد بُردهاند که این کار از پیامدهای پذیرش وضوی عثمان از سوی امویها و مروانیهاست و از برساختههای عَمْرو بن شعیب میباشد و حدیث ثابت از پیامبر نیست تا چارهاندیشی و توجیه شود .
با اینکه باید بر عَمْرو بن شعیب گریست(2)
افزون بر این ، همه احایث عَمْرو بن شُعَیب که آنها را از پدرش از جدّش روایت میکند آکنده از اشکالاتی است که آنها را از حیطه احتجاج خارج میسازد با چشمپوشی از سخنانی که درباره شخصیّتِ عمرو بن شعیب هست .
سُفیان بن عُیَیْنَه میگوید : وی از پدرش از جدّش روایت میکند . در حدیث وی نزد مردم ، اشکالی هست (سیر اعلام النُّبلاء 5 : 166 ، شماره 61) .
ابو عَمْرو بن علاء میگوید : قَتاده و عَمْرو بن شُعیب عیبی جز این ندارند که هرچه را میشنیدند ، حدیث میکردند (الضعفاء 3 : 273 ، شماره 1280 ، اثر عقیلی) .
ابوالحسن میمونی میگوید : شنیدم احمد بن حنبل میگفت : عَمْرو بن شعیب دارای احادیث منکری است . حدیث وی نوشته میشود و معتبر است ، امّا حجّت نمیباشد (تهذیب الکمال 22 : 68) .
علی بن مَدینی ، از یحیی بن سعید نقل میکند که : عَمْرو بن شعیب نزد ما شخصی ضعیف است (الجرح والتعدیل 6 : 238 ، شماره 1323) .
ابو عبید آجرّی میگوید : از ابو داود پرسیدند آیا روایتِ عمرو بن شعیب از پدرش از جدّش نزد تو حجّت است ؟ پاسخ داد : نه ، نصف حجّت هم نیست (تهذیب الکمال 22 : 71 - 72) .
عبّاس از یحیی بن مَعین روایت میکند که گفت : هرگاه وی از پدرش از جدّش روایت میکند ،از روی کتاب [ و نوشته ] است در حالی که میگوید : «پدرم از جدّم» ضعف وی از همین جاست (سیر اعلام النُّبلاء 5 : 168) .
از معمر بن ایّوب نقل است که گفت : هرگاه پیش عمرو بن شعیب میرفتم به خاطر شرم از مردم ، سرم را میپوشاندم (الکامل فی الضعفاء 5 : 114 ، شماره 1281) .
ابو حاتم البستی میگوید : هرگاه وی از پدرش روایت میکند ، پدرش شعیب است و هرگاه از جدّش روایت میکند و مقصودش عبداللّه بن عمرو (جدّ شعیب) میباشد [ باید دانست که ] شعیب ، عبداللّه بن عمرو [ بن عاص ] را ندید . و خبر مدّ نظر با این نقل وی «منقطع» است .
و اگر مقصودش جدّ نزدیک وی میباشد ، وی محمّد بن عبداللّه بن عمرو است و این شخص صحابی پیامبر نبود و در نتیجه روایت با این نقل «مُرسل» میشود المجروحین 2 : 72 ، شماره 621 ، اثر ابن حِبّان .
خلاصه کلام این است که این شخص ، ناصبی و خدشهدار است تا آنجا که معمر بن اَیّوب ، وقتی نزدش بود ، سرش را میپوشاند .
و سند وی «از پدرش از جدّش» در نهایت اشکال است .
و وی مخترع حدیث «فمن زاد أونقص فقد اَساء وظلم» (هرکه بر این وضو افزود یا کاست ، به آن آسیب رساند و ظلم روا داشت) میباشد که بطلان آن روشن است ، در اینجا کسانی از پیروان مکتب وضویی عثمان را ببینیم که طبق آنچه عَمْرو بن شُعَیب میگوید ، فتوا دادهاند .
ابن حجر ، مینگارد :
از امور شگفت سخنی است که شیخ ابو حامد اسفرایینی از بعضی از علما حکایت میکند که : کاستن از سه بار جایز نیست .
گویا وی به ظاهر حدیث مذکور تمسّک جسته است .(1)
دانستیم که این فتوا جای تعجّب ندارد ؛ زیرا به چگونگی سیر پلکانی این وضو از عثمان به حمران به زُهری پی بردیم و اینکه چگونه این وضو با پشتیبانی
1) . فتح الباری 1 : 233 - 234 .
امویها (از طریق موالیان و دشمنان امام علی علیهالسلام و ابو هُرَیره و عبداللّه بن عُمَر) میان مسلمانان انتشار یافت . سپس عمرو بن شعیب (و امثال وی) آمدند تا آنچه را برای آنها شیرین و خوشایند است ، بر زبان آورند .
نیز دریافتیم که این وضوی غَسْلی ، وضوی سیاسی شد که امویان و مروانیان از رهگذر آن ، رقیبان خویش را شناسایی میکردند .
اختلاف میانِ محدّثان و اصحاب رأی و میانِ حکومت و مخالفان آن - در این مسئله - روشن است .
در این سیاق ، حرص مکتب پیروان عثمان را بر قالبریزی این روایات چهارگانه در قالب وضوی سهگانه غَسلی عثمانی ، مینگریم .
روایت اوّل که میگوید «ومسح برأسه وظهر قدمیه» (و سر و پشت پاها را مسح کشید) به عمد یا اشتباه - در مجمع الزوائد - منقلب میشود به «ومسح برأسه وطهّر قدمیه» ؛(1)و سر را مسح کشید و پاها را پاکیزه ساخت .
روایت دوّم که بیان میدارد «ثمّ مسح برأسه ، ثمّ رجلیه ، فأنقاهما» (سپس سر و آن گاه پاها را مسح کشید و آن دو را تمیز ساخت) عمداً منقلب میشود به روایتی که میگوید : «ومسح برأسه ثمّ غسل رجلیه» ؛ سپس سر را مسح کشید و پاها را شست .
روایت سوّم به شکل رسوایی تحریف میشود . در حالی که نصّ روایت چنین است : «ثمّ غسل وجهه ثلا ثاً ویدیه ثلا ثاً ، ثمّ مسح برأسه ورجلیه ثلا ثاً ثلا ثاً» ؛ سپس صورت را سه بار و دستانش را سه بار شست ، آن گاه سرش و پاها را سه بار سه بار مسح کشید .
1) . مجمع الزوائد 1 : 229 .
این نصّ ، به وضویی دگرگون میشود که هیچ یک از مسلمانان بدان قائل
نیست ؛ زیرا شخصی که آن را تحریف میکند میخواهد این روایت را با وضوی عثمانی (که نزدش پذیرفته است) سازگار سازد و مطابقت دهد . از این رو شستن سر را از سه بار به یک بار تغییر میدهد و مسح سر را پس از شستن پاها میآورد و در نتیجه ، روایت را بدین شکل درمیآورد : «ثمّ غسل وجهه ثلا ثاً ویدیه ثلا ثاً ثلا ثاً ورجلیه ثلا ثاً ثلا ثاً ثمّ مسح برأسه» ؛ سپس صورت را سه بار و دستها را سه بار سه بار و پاها را سه بار سه بار شست ، آن گاه سرش را مسح کشید .
در حالی که دیگر روایات بیان میدارند عثمان گروهی از اصحابش را بر وضوی خویش شاهد گرفت ، این روایت بر آن است که ادّعا کند عثمان شماری از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله را شاهد گرفت و آنان برایش شهادت دادند .
تحریفگران هنگامی که از تحریف متن حدیث درماندند ، به تحریف مفاد آن روی آوردند و گفتند مقصود از مسح ، شستن است ؛ زیرا شستن ، مسح است و زیادت بر آن یا مسح بیشتر یا .. .
و آن گاه که نصّ قرآن که میفرماید : « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ » ؛(1)(سر و پاها را مسح بکشید) آنان را درمانده ساخت ، انواع قرائتها را جعل کردند و اختلاف در وضو را به آنها نسبت دادند .
نیز به وجوه اعرابی دوری روی آوردند تا آیه را از ظهور آن برگردانند .(2)
و چون دیدند این کار آنها را سودی نمیبخشد ، گفتند که نزول قرآنی مسح است ، لیکن سنّت به شستن میباشد و .. .
آنچه آنان را به این کار واداشت ، وضوی عثمان بود (نه وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله) به بعضی از مراحل تکامل این وضو و بازیهایی که در آن شکل گرفت ، پی بردیم و به بعضی از اَسامی اشخاصی که این وضو را پذیرفتند و در معرض اتهاماند (و در رأس آنها حمران بن اَبان طویدای یهودی) آگاه شدیم .
هرگاه نتایجی را که به دست آوردیم بر ملابسات رویدادها و جزئیّاتِ ماجراها عرضه کنیم ، بر ماهیّات کسانی که وضوی عثمانی را پذیرفتند و گرایشهای سیاسی وفقهی وعشائری آنها ووابستگیهای اعتقادی ومذهبیشان و مراکز سکونت و کانون انتشار آنان ، پی میبریم .
هرگاه نتایجی را که بدان دست یافتیم از طریقِ «نسبة الخبر إلیه» بر همه اینها عرضه بداریم ، به نتیجه درست میرسیم و حقیقت ، به روشنی برایمان آشکار میشود .
زیرا نسبت خبر به شخص ، هرگاه به موارد ذیل ضمیمه شود ، نتیجه روشنی پیرامون فرق میان وضوی نبوی ثُنائی مَسْحی و وضوی عثمانی ثلاثی غَسلی ، آشکار میگردد :
به عدم صحّت اسانید (چنان که دریافتیم) .
به اضطراب متون روایات عثمانی .
به تحریفاتی که در بعضی متون صورت گرفت .
به روند پلکانی این وضو در عهد معاویه ، مروان ، عبدالملک بن مروان ، و رسیدن وضو به زیر بغلها و زانوها نزد ابو هُرَیره .
به نزدیک بودن وضوی غسلی به وضوی یهود .
سیاست اموی بر ظلم بدنی و روحی و تحریف فکری و اعتقادی پا گرفت و در این راستا بر زینِ سیاستِ ترهیب و ترغیب (بیم و امید) سوار شد .
معاویه در همان آغاز به دستگیری امور ، این سیاست را اعلان داشت ؛ چراکه بعد از صلح امام حسن علیهالسلام و شروطی که هر دو طرف بر آن موافقت کردند و آن را امضا نمودند ، گفت :
بدانید هر عهدی را که به حسن بن علی سپردم ، زیر این دو پایم مینهم و به آن وفا نمیکنم .(1)
در رز جمعه ، در نُخَیله ،(2)آشکارا هدفش را از حکومت بیان داشت و گفت :
با شما نجنگیدم که روزه بگیرید و نماز گزارید و حج بروید و زکات بدهید . میدانم که این کارها را انجام میدهید .
با شما مبارزه کردم تا امیرتان شوم . امارت را خدا به من داد و شما آن را خوش ندارید .(3)
معاویه این سیاست را به همین منوال تا اواخر اَیّام سلطنتش دنبال کرد . هنگامی که برای فرزندش یزید بیعت اجباری ستاند ، به یکی از پیروانش دستور داد سخنرانی کند . وی برخاست و مردم را به بیعت یزید فراخواند و گفت :
امیر مؤمنان این شخص است (با دست به معاویه اشاره کرد) اگر وی درگذشت ، این فرد امیر مؤمنان است (با دست اشاره به یزید کرد) هرکه از آن رو برتابد ، سروکارش با این است (با دست به شمشیرش اشاره کرد) .
معاویه گفت : تو سرامدِ خُطبایی .(1)
مروان با همان نعره قبیلهای (که شیفته حکومت بود) برجای پای عثمان و معاویه گام برمیداشت و مردم را به بیعتِ یزید فرا میخواند و این کار را مانند بیعت ابوبکر و عُمَر و سنّت آن دو ، توصیف میکرد .
نسائی - به سندش - از محمّد بن زیاد روایت میکند که گفت :
چون معاویه برای پسرش یزید بیعت گرفت ، مروان گفت : این کار [ تعیین خلیفه پس از خود ] سنّت ابوبکر و عُمَر است .
عبدالرّحمان بن ابوبکر گفت : سنّت هرقل و قیصر میباشد .. .(2)
عین همین شیوه را عبدالملک بن مروان در پیش گرفت . وی سیاستِ رُعب و وحشت را شدّت بخشید و در راستای پابرجا کردن افکارش و دستیابی به حکومت و حفظ آن ، شمشیر را به عنوان حرف اوّل و آخر ، حاکم ساخت ؛ چراکه عبدالملک دو سال پس از قتل ابن زبیر ، حج گزارد و خطبه خواند و در سخنرانیاش گفت :
امّا بعد ، خلفای پیش از من از بیت المال میخوردند و خودشان
خورده میشدند . به خدا سوگند ، من دردهای این امّت را جز با شمشیر مداوا نمیکنم .
من خلیفه مستضعف (یعنی عثمان) و خلیفه چرب زبان (یعنی معاویه) و خلیفه اُبنهای (یعنی یزید بن معاویه) نیستم .
ای مردم ، ما هر غرامتی را از شما تحمّل میکنیم تا وقتی که پرچم برافرازی یا جهیدن بر منبر [ قیام علیه حکومت و چشمداشت به آن ] نباشد .
این شخص عَمْرو بن سعید بود ، حق و قرابتش را میدانید . با سرش چنین گفت ، با شمشیرمان چنان کردیم .. .(1)
یک بار ، عبدالملک بن مروان - در دوران حکومتش - در حلقه درس اُمّ درداء نشسته بود . اُمّ درداء از او پرسید : ای امیر مؤمنان ، خبردار شدم که پس از عبادت و انجام مراسم مذهبی ، طلا (شیره انگور) مینوشی ؟!
عبدالملک گفت : آری به خدا ، ای اُمّ درداء ، گاه خون [ نیز ] آشامیدم .(2)
عبدالملک دست حجّاج را بازگذاشت تا هرچه میخواهد تباهی پدید آورد و او را از مقرّبان ویژه خود ساخت .
حجّاج صالحان را کشت و آواره ساخت و به هر کار زشتی دست یازید تا آنجا که وقتی از حسن بصری درباره عبدالملک پرسیدند ، گفت : چه بگویم درباره شخصی که یکی از کارهای بدش حجّاج است .(3)
این چهار حاکم (معاویه ، مروان ، عبدالملک ، حجّاج) جز زبان شمشیر و تهدید نمیشناختند و دغدغهای جز حفظ قدرت و حکومت در سر نداشتند ، عین همان اندیشهای که عثمان به خاطر آن کشته شد ؛ زیرا از تختِ حکومت دست نکشید [ تا اینکه به قتل رسید ] .
لیکن اینان ، همزمان کوشیدند کاخ فقهی و عقایدی و فکری اموی را بنا کنند تا با بنای بلند مکتب تعبّد محض درافتد ؛ مکتبی که علی علیهالسلام و حسن و حسین و امامان بعد از آنها و حامیان پیرامون آنها (صحابهشان و صحابیان بزرگ پیامبر) پس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله در پیش گرفتند .
اینان ، با فقه امام علی علیهالسلام و صحابیان متعبّد (که از پیامبر حدیث میکردند و به سنّت مبارک آن حضرت تمسّک میجستند) دشمنی میورزیدند .
از این روست که میبینیم عثمان حُمران بن اَبان (= طویدای یهودی) را محرم راز و مبلّغ وضوی جدیدش میسازد و مروان پشت پرده ، امور را با حُمران هماهنگ مینماید و عبا بر دوش حمران راست و ریست میکند .(1)
و ابو هُریره این وضوی جعلی را در خانه مروان بن حکم به گونهای انجام میدهد که شستن دستها از آرنج فراتر میرود و شستنِ پاها به ساقها میرسد .
حُمران علی رغم اینکه تا سال 80 هجری زیست و صحابیان بسیاری در مدینه و در دیگر شهرها وجود داشت ، فقط از عثمان و معاویه روایت میکند .(2)
عبدالملک بن مروان ، حُمران و حجّاج و زُهری را برای هدفی خاص ، به گونهای ویژه میپروراند .
آنچه در نهایت شگفتی است این است که عبدالملک بن مروان ، دستپروردهاش زُهْری را به نقل حدیث و نگارش آن و نشر علم فرا میخواند در وقتی که کارگزارش حجّاج ، بر دست و گردن بزرگانِ صحابه ، با سُرب مهر میزد و آنان را از نقل حدیث از پیامبر صلیاللهعلیهوآله باز میداشت .(1)
حجّاج بر گردن انس بن مالک انصاری (خادم رسول خدا)(2)و بر گردن سهل
بن سعد ساعدی انصاری ،(3)و بر دست جابر بن عبداللّه انصاری ، مُهر زد . با این کار میخواست آنها را زبون سازد و مردم از آنها بپرهیزند و از آنان حدیث نشنوند .(4)
فرق میان این دو امر در چیست ؟ هدف از حدیث گفتن زُهری و منع این اَفراد از حدیث ، چه میباشد ؟
در همان زمان که کارهای زشت عبدالملک سر به آسمان میکشید ، میبینیم عبداللّه بن عُمَر از نخستین کسانی است که با وی بیعت میکند .(5)
افزون بر این ، هنگامی که حکومت به عبدالملک رسید ، در حجرهاش قرآن میخواند ، آن را بست و گفت : این آخرین عهدم با تو بود .(6)
بالاتر از این ، ابن عُمَر مردم را به اخذ دین از عبدالملک فرامیخواند و او را فقیه توصیف میکرد . از عُبادة بن نُسَیّ نقل است که گفت :
به ابن عمر گفتند : شما بزرگان قریش نزدیک است منقرض شوید . بعد از شما [ مسائل دین را ] از که بپرسیم ؟
ابن عمر گفت : مروان فرزند فقیهی دارد ، از او بپرسید .(1)
به نظر میرسد ، ابو هُریره و عبداللّه بن عُمَر و نافع غلام ابن عمر (و هم مشربان آنان) مبلّغان عبدالملک بن مروان بودند . به ذهن مردم میانداختند که حکومت وی ، یک حکومت الهی است که از پیش به آن بشارت دادهاند .
روایت کردهاند که ابو هُرَیره به عبدالملک - که نوجوانی بود - نگریست و گفت : این غلام ، فرمانروایی یابد .(2)
عبدالملک بن مروان به عبداللّه بن عُمَر - که در مسجد بود و از اختلاف مردم سخن میگفت - گذشت . ابن عمر [ با اشاره به عبدالملک ] گفت : اگر این غلام حاکم شود ، مردم بر او گرد میآیند .
عبدالملک این کارهای ابن عُمَر را (یعنی بشارت به حکومت وی ، بیعت با او ، دعوت مردم برای اخذ دین از وی و ...) از یاد نبرد . به حجّاج نوشت که در حج به عبداللّه بن عُمر اقتدا شود ،(3)نیز به وی نوشت و دستور داد که در امر حج با ابن عُمَر مخالفت نورزد .(4)
نافع (غلام ابن عُمَر) نیز همین تار را مینواخت ، میگفت : در مدینه جوانی را کوشاتر و فقیهتر و قرآنخوانتر از عبدالملک بن مروان ندیدم .(5)
و میگفت : در مدینه ، جوانی زاهدتر و با همتتر و نمازخوانتر و علم جویاتر از عبدالملک ندیدم .(1)
در روایتی آمده است که گفت : نماز خوانتر و علم جویاتر از عبدالملک ندیدم .(2)
ابو الزِّناد ، عبداللّه بن ذَکْوان (وابسته آل عثمان)(3)
ابو الزِّناد ، کاتب خالد بن عبدالملک بن حارث بن حکم ، در مدینه بود . سپس کاتب عبدالحمید بن عبدالرحمان بن زید بن خطّاب شد . با حساب دیوان مدینه بر هشام بن عبدالملک درآمد .
ابو داود میگوید : ابو الزِّناد نزد سلطان ، آبرومند بود . از این رو مالک او را نمیپسندید .
وی در سال 131 (و گفتهاند 133) هجری در سنّ 66 سالگی از دنیا رفت (سیر اعلام النُّبلاء 5 : 445 ، شماره 199 ؛ تاریخ ابن مَعین 3 : 237 ، شماره 1110 ؛ تهذیب التهذیب 3 : 224 ، شماره 352 و جلد 5 ، ص178) .
میگفت :فقهای مدینه چهار نفرند : سعید بن مُسیَّب ، عروة بن زبیر ، قَبیصَة بن ذُؤَیب ، عبدالملک بن مروان .(4)
سیاست عبدالملک و حَجّاج (و اَمثال این دو) دعوت به فقه عثمان و پذیرفتن رأی وی بود .(5)
عبدالملک میگفت :
1) . بنگرید به ، طبقات ابن سعد 5 : 234 ؛ تاریخ دمشق 37 : 119 .
2) . تاریخ بغداد 10 : 388 ؛ تاریخ دمشق 37 : 119 (در این مأخذ آمده است : جوانی نماز طولانیتر و داناتر به علم از عبدالملک ندیدم) .
3) . ابو الزِّناد ، عبداللّه بن ذکوان ، ابو عبدالرحمان قرشی مدنی ، پدرش ، غلام رمله دختر شیبة بن ربیعه ، زن عثمان بود و گفتهاند : غلام عایشه (دختر عثمان بن عفّان) و گفتهاند : ذکوان ، برادر ابو لؤلؤ قاتل عُمَر میباشد و این نقل تأیید میکند که امویها در قتل عُمَر ید طولایی داشتند .
4) . تاریخ دمشق 37 : 119 .
5) . وضو از آن موارد است .
به آنچه در مصحف شماست (مصحفی که امام مظلوم - عثمان - شما را بر آن واداشت) بچسبید و بر شما باد فرائض [ و احکام میراثی ] که امام مظلومتان رحمهالله شما را بر آن گرد آورد .(1)
از شَعْبی روایت است که گفت : حجّاج از وی درباره ارث خواهر و مادر و جدّ پرسید [ یعنی آنگاه که وارث ، خواهر و مادر و جد باشد ] ، شعبی به اختلاف پنج تن از اصحاب پیامبر (عثمان ، زید ، ابن مسعود ، علی ، ابن عبّاس) در این باره ، او را پاسخ داد ... سپس سخن ابن عبّاس را شرح داد .
حجّاج پرسید : امیر مؤمنان - یعنی عثمان - در این زمینه چه میگوید ؟
شعبی ، نظر عثمان را بیان داشت . حجّاج گفت : به قاضی امر کن ، آنچه را عثمان انجام داد ، در پیش گیرد .(2)
در ضمن این فضای فقهی ساختگی ، میبینیم کسانی عهدهدار امور مهمّ دینی شدند که جزو گمنامها و طُلَقا بودند .
عثمان و معاویه و مروان و عبدالملک (همهشان) حُمران (= طویدا) را در راستای نشر افکارشان به خدمت گرفتند و حُمران از آنها برای تحقّق اهداف یهودی و شعوبیاش(3)استفاده میکرد .
حجّاج بن یوسف ثقفی نیز از جمله نقشه و برنامهای بود که به فقه و فکر اموی فرا میخواند .
عبدالملک ، زُهری را (که دستمال اُمرا نام یافت) به شکل رسوایی برای خدمت به فقه و سیاستِ امویان به کار گرفت .
راز این کار چیست ؟ به پیروی از اینان ، ابو هُریره و ابن عُمَر (و امثال این دو) وضوی غسلی را روایت میکردند .
در راویان وضو از عثمان (در مسیر عمومیشان) ملاحظه می شود که [ همه ] از قریشیها و موالی و بصریان و شامیان و یاران گروه حاکم و مبلّغان رأی و افراد خدشهدار و دشمنان فقه تعبّد محض (به رهبری امام علی علیهالسلام) بودند و در رأس آنها ، طویدا بن اَبّا یهودی تمری (که حُمران بن اَبان نمری نام یافت) قرار داشت .
از کلّ این فضای مهآلود - در نگرش وضویی که نزد عثمان بود - حُمران انتخاب شد تا نقش نشر و تبلیغ این وضو را اَدا کند ، سپس عبدالملک ، زُهری را برگزید تا پس از حمران روایاتی را نقل کند و بنویسد که در خدمت نگرش اموی باشد . وی در این راستا نقش بزرگی داشت و به شکل مطلوب از عهده این کار برآمد و روایات وضوی عثمانی حمرانی را پیراست و اختلافات میان آنها را بیاعتبار ساخت و اضطراباتی را که در وضوی عثمان وجود داشت به کمترین حدّ رساند و در این راستا تا حدودی موفّق شد .
پیچ و خمها در وضوی ثلاثی غسلی ، در سه نفر نهفته است :
1 . عثمان بن عفّان (که در بحث تاریخی دربارهاش سخن گفتیم) .
2 . حُمران بن اَبان (درباره وی سخنانی گذشت) .
3 . محمّد بن شهاب زُهری (همو که دستمال اُمرا نامیده میشد) .
از آنجا که درباره زُهری ، سخنی نگفتیم ، اکنون به شرح حال وی میپردازیم .
این پرسش به ذهن میآید که زُهری کیست ؟ چرا نقل وضوی عثمان (از حمران ، از عطاء) تنها به وی اختصاص یافت ؟
با اینکه زُهری با شماری از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله همدوره بود ؛ مانند جابر بن عبداللّه انصاری ، سهل بن سعد ساعدی ، ابن عُمَر ، عبداللّه بن عبّاس ، اَنس بن مالک .
چرا زُهری از اصحاب پیامبر - کسانی که آنها را دید و با آنها زیست - این وضو را روایت نمیکند ؟(1)
چرا حال زُهری همچون حال حُمران است که جز از عثمان و معاویه(2)(و در نقلی از ابن عُمَر)(3)روایت نمیکند با اینکه حُمران با بزرگان صحابه زیست و عمرش طولانی شد تا اینکه پس از سال 75 هجری درگذشت .
بالاتر از این ، زُهری این وضو را از اشخاص گمنام (و کسانی که در آنها جای خدشه و بگو مگو است) مانند عطاء بن یزید لیثی (که برده آزاد شده است) از حمران بن اَبان (= طویدا) از عثمان اُمَوی روایت میکند و با اینکه معاصر حُمران است ، بیواسطه از او روایت نمیکند ؟ این کار چه معنا دارد ؟
افزون بر این ، چرا [ حتی ] یک روایت (باواسطه یا بیواسطه) از یکی از
صحابه (مانند : علی علیهالسلام ، ابن عبّاس ، انس بن مالک ، جابر بن عبداللّه انصاری و دیگران) در وضوی مسحی روایت نمیکند ؟ این کار بر چه چیزی دلالت دارد ؟
بجاست اندکی در کنار زُهری به سر بریم و شخصیّت و موضعگیریها و نقش وی را در استوار سازی فقه حاکمان بکاویم .
نام وی ، محمّد بن مسلم بن عبیداللّه بن عبداللّه بن شهاب زُهری (منسوب به زُهْرَة بن کلاب) است . بین سالهای 51 و58 در مدینه به دنیا آمد . مشهور این است که وی در سال 51 یا 52 هجری متولّد شد و در سال 124 هجری در سنّ 72 یا 73 سالگی در شام مُرد و در همانجا دفن شد .
روایت است که از زُهری پرسیدند : آیا جدّت در جنگ بدر حضور یافت ؟ پاسخ داد : آری ، لیکن ازآن طرف (یعنی در صف مشرکان بود) پدرش مسلم ، به همراه مُصْعَب بن زبیر بود .(1)
زُهْری ، در شرح حال خویش و چگونگی ارتباطش با عبدالملک بن مروان ، میگوید :
در حالی بزرگ شدم و سر درآوردم که نوجوانی بودم و سهمی از دیوان نداشتم . نَسَب قومم را از عبداللّه بن ثَعْلَبة بن صُعَیْر عَدَوی (که نسب قومم را میدانست) میآموختم .
شخصی آمد و مسئلهای را درباره طلاق از وی پرسید . عبداللّه از پاسخ وی درماند و او را سوی سعید بن مُسیَّب رهنمون شد .
با خود گفتم : چرا وقت خود را با این مرد مُسن تلف کنم ، بیان
1) . وفیات الأعیان : 178 ، شماره 563 .
میدارد که رسول خدا بر سرش دست کشید ، در حالی که نمیداند پاسخ این مسئله چیست !
به همراه آن شخص ، پیش سعید بن مُسَیَّب رهسپار شدم . وی مسئله را پرسید و سعید جوابش را داد .
به سعید پیوستم و عبداللّه بن ثعلبه را رها کردم و از عُروة بن زبیر و عُبَیداللّه بن عبداللّه بن عُتْبَه و ابوبکر بن عبدالرحمان بن حارث ، علم آموختم تا اینکه [ مسائل فراوانی را ] فهمیدم [ و فقیه شدم ] .
به شام رفتم و به مسجد دمشق درآمدم . رو به روی مقصوره مسجد ، حلقهای از افراد بود ، در جمع آنها نشستم ، از نَسَبم پرسیدند ، گفتم : مردی از قریش از ساکنان مدینهام .
پرسیدند : آیا حکم اُمّ ولدها [ کنیزهای فرزند دار ] را میدانی ؟ قول عُمر بن خطّاب را درباره اُمّ ولدها برایشان گفتم .
آنان به من گفتند : اینجا مجلس قَبیصه بن ذُؤَیْب است ، او اینجا میآید . عبدالملک درباره این مسئله از او پرسید ، روایتی نزد او نیافت .
قَبیصه آمد ، آنان ماجرا را برایش گفتند . از نسبم پرسید ، به وی خبر دادم . درباره سعید بن مسیَّب و همقطارانش پرسید ، باخبرش ساختم .
قَبیصه گفت : تو را پیش امیر مؤمنان میبرم .
نماز صبح را خواند و به راه افتاد ، او را دنبال کردم . بر عبدالملک
بن مروان درآمد ومن ساعتی دم در نشستم تا اینکه آفتاب بالا آمد ، سپس آذِن (دربان) بیرون آمد و پرسید : این مَدنیقریشی کجاست ؟
گفتم : منم . برخاستم و به همراه او بر امیر مؤمنان وارد شدم . پیش او مصحفی قرار داشت که آن را بسته بود ، دستور داد آن را برداشتند . جز قبیصه کسی نزدش نبود ، گفتم : سلام بر تو ای خلیفه مسلمانان .
پرسید : که هستی ؟
گفتم : محمّد بن مسلم بن عُبَیداللّه بن عبداللّه بن شهاب .
گفت : آه از مردمی که در فتنهها جنجال میکنند !(1)(مسلم بن عبیداللّه
[ پدر زهری ] از همراهان ابن زبیر بود) .
سپس پرسید : درباره امّ ولدها چه داری ؟ به او خبر دادم و گفتم : سعید بن مُسیَّب برایم حدیث کرد .
پرسید : سعید بن مسیَّب چگونه است ؟ حالش چطور است ؟(2)
در «تاریخ دمشق 55 : 298» آمده است : زهری از موضع ابن مسیَّب با او حدیث میکرد و میگفت : بار سفر بستم تا اینکه به مدینه درآمدم . پیش سعید بن مسیَّب در مجلس او - در مسجد - رفتم تا بر وی سلام کنم . به سینهام زد و گفت : دور شو ! و جواب سلامم را نداد . ترسیدم حرفی بزند و با آن بر من خُرده گیرد و حاضران در آنجا آن را روایت کنند . به گوشهای رفتم و او را میپاییدم تا دورش خلوت شود . چون همه رفتند و تنها ماند ، کنارش رفتم و گفتم : ای ابو محمّد ، گناهم چیست ؟ من فرزند برادر تواَم و روایات تو را به دیگران میرسانم . پیوسته عذر میآوردم و انکار میکردم ، امّا او با من حرف نمیزد و جواب نمیداد تا اینکه به منزلش رسید و در زد ، در باز شد ، پایش را داخل منزل گذاشت ، سپس رو به من کرد و گفت : تو همانی که حدیث مرا پیش بنی مروان بُردی .
ابو نُعیم در «حلیهالأولیاء 3 : 366» به سندش از مالک بن اَنس آورده است : بعضی از بنی اُمَیّه از ابن شهاب درباره سعید بن مُسیّب پرسیدند . وی سعید را برای او ذکر کرد و از حالش خبر داد .
خبر این ماجرا به سعید بن مسیّب رسید . ابن شهاب [ به مدینه ] آمد . پیش سعید رفت تا بر او سلام دهد و احوالپرسی کند . سعید با او حرف نزد و جواب سلامش را نداد . چون سعید [ از مسجد ] بیرون آمد ابن شهاب با وی حرکت کرد و پرسید : گناهم چیست که سلامت میکنم و تو با من حرف نمیزنی ؟ آیا جز خیر از من به تو رسیده است ؟
سعید گفت : چرا حال و روز مرا برای بنی مروان گفتی ؟
نیز از مالک بن انس نقل است که : عبدالملک بن مروان پیش سعید بن مسیّب پیک فرستاد ، وی نیامد . عمر بن عبدالعزیز او را فراخواند ، وی آمد . عُمر بن عبدالعزیز برای فراگیری علم پیش سعید بن مسیّب میرفت تاریخ ابو زرعه : 183 ، شماره 936 .
در «تاریخ ابو زرعه : 187 ، شماره 954» آمده است : سعید بن مُسیّب بر ابن شهاب خشمگین شد و گفت : چه چیز تو را واداشت که حدیث مرا برای عبدالملک بن مروان بگویی ؟ پیوسته بر وی خشمناک بود تا اینکه بعدها از وی راضی شد .
در «شذرات الذهب 1 : 95» در حوادث سال 85 آمده است : در این سال عبدالعزیز بن مروان - ابو عمر - درگذشت . وی 20 سال والی مصر و پس از عبدالملک ، ولی عهد بود . پدرشان [ مروان ] برای آن دو این گونه پیمان گرفت . چون عبدالعزیز مُرد ، عبدالملک خلافت را پس از خود ، در نسلِ خویش قرار داد . سوی کارگزارش در مدینه (هشام بن اسماعیل مخزومی) پیک فرستاد که برای فرزند عبدالملک بیعت ستاند . سعید بن مسیّب از این کار خودداری ورزید و پای فشرد . هشام او را هشتاد تازیانه زد و در شهر گرداند .
در «تاریخ دمشق 22 : 36» اعتراض ابو حازم اعرج را بر سلیمان بن هشام میبینیم . ابو حازم اعرج از بنی امیّه رویگردان بود . سلیمان بن هشام گفت : ای ابو حازم ، درباره خلافت ما چه میگویی ؟ ابو حازم گفت : ای امیر مؤمنان آیا مرا عفو میکنی ؟! سلیمان گفت : نصیحتی است که به من میرسانی . ابو حازم گفت : پدرانت این امر را غصب کردند و با زور شمشیر (بدون مشورت و اجتماع مردم) آن را به دست گرفتند . در این راه ، کشتار بزرگی انجام دادند و از دنیا رفتند . کاش میدانستی چه میگفتند و دربارهشان چه گفته شد .
شخصی از همدمان سلیمان گفت : بد حرفی زدی .
ابو حازم گفت : دروغ میگویی ! خدا از علما پیمان گرفت تا امور را برای مردم بیان دارند و کتمان نکنند . تاریخ دمشق 22 : 36
1) . در «تاریخ دمشق 55 : 297» آمده است که عبدالملک گفت : «إن کان أبوک لنعّاراً فی الفتن» پدرت در فتنه ها نعرهزن قهّاری بود گفتم : ای امیر مؤمنان ، خدا گذشته را بخشید . عبدالملک گفت : بنشین (سپس مسائلی را از او پرسید و او آنچه را عبدالملک میخواست حدیث میکرد) .
2) . عبدالملک خوش داشت زهری احادیثی از رجال مدینه را برایش حدیث کند . چون رجال مدینه این را شنیدند ، از دست زهری به خشم آمدند .
سپس گفتم : و برایم حدیث کرد ابوبکر بن عبدالرحمان بن حارث ، و برایم حدیث کرد عروة بن زُبیر ، و برایم حدیث کرد عبیداللّه بن عبداللّه .
آن گاه درباره اُمّ ولدها از عُمر بن خطّاب ، حدیث را برایش بیان کردم .
وی رو به قَبیصة بن ذُؤَیب کرد و گفت : این را باید به آفاق [ سرزمینها ] نوشت .(1)
از آن روز [ به بعد ] مردم از وی حدیث نوشتند .
در نقل دیگری آمده است : زهری شنید مردم «قال رسول اللّه ، قال رسول اللّه» رسول خدا فرمود میگویند ، گفت : ای اهل شام ، چرا احادیث شما دهانه و افسار ندارد ؟ ولید بن مسلم میگوید - ودستش را مچ کرد - و گفت : از آن روز اصحاب ما به اسانید تمسّک کردند .
در نقل دیگری آمده است که زهری گفت : ما نوشتن را خوش نداشتیم تا اینکه اُمرا ما را بر آن مجبور ساختند . از این رو ، به نظرم آمد که مسلمانی را از آن باز ندارم .
میگویم : این متن روشن میسازد که زهری در دوران هشام نقل حدیث را برای مردم اجازه داد ، لیکن با مراجعه به کتابهای تاریخ به دست میآید که پیش از این تاریخ نیز گاهی نقل حدیث را اجازه میداد ، امّا چنان که میگویند در پایان عُمر از نقل حدیث توبه کرد و در خانه و قریهاش - به دور از مرکز سلطه و سیاست - سکنا گزید .
زهری میگوید : با خود گفتم هیچ گاه عبدالملک را در خلوت مانند این
1) . در «مختصر تاریخ دمشق 23 : 234» آمده است : زهری نمیگذاشت کسی پیش او بنویسد . هشام بن عبدالملک وی را به این کار مجبور ساخت . زهری بر فرزندان هشام [ حدیث ] املا کرد چون از نزدش بیرون آمد ، به مسجد رفت و به یکی از ستونهای آن تکیه داد ، سپس صدا زد : ای طالبان حدیث ! چون آنها گرد آمدند ، گفت : شما را از امری باز داشتم که اندکی پیش بر امیر مؤمنان بذل کردم . بشتابید و بنویسید .
ساعت نخواهم یافت و شاید از این پس پیش او نیایم ، بدین سبب گفتم : اگر امیر مؤمنان مصلحت بداند پیوند خویشاوندی مرا رعایت و مقرّری اهل بیت مرا دربارهام برقرار فرماید که من مردی بریده از دیوانم - نامم در دیوان ثبت نیست - .
عبدالملک گفت : اینک هنگام این سخن نیست برو پی کار خود باش .
واللّه ، در حالی که از همه چیز نومید بودم بیرون آمدم و به خدا سوگند ، سخت بینوا و نیازمند بودم . همان جا نشستم تا قَبیصه بیرون آمد ، او به من نگریست و مرا سرزنش کرد و گفت : چه چیزی تو را بر این کار واداشت که بدون اجازه من این کار را انجام دهی ؟ مگر نمیتوانستی با من رایزنی کنی ؟
گفتم : به خدا سوگند ، گمانم این بود که ممکن است پس از این دیگر پیش او برنگردم .
قَبیصه گفت : چرا چنین گمانی بردی ؟ پیش او برخواهی گشت . اینک با خودم باش ، یا گفت به خانهام بیا .
من پیاده از پی مرکوب او میرفتم . مردم هم با او سخن میگفتند تا هنگامی که وارد خانهاش شد . اندکی گذشت ، خادمی با نامه کوچکی پیش من آمد . در آن نوشته بود این حواله صد دینار است که برای تو دستور پرداخت آن را دادهام و استری که بر آن سوار شوی و خدمتکاری که همراه تو باشد و تو را خدمت کند و ده دست جامه .
گوید : به فرستاده قَبیصه گفتم : اینها را از چه کسی باید بگیرم ؟
گفت : مگر نام کسی را که باید پیش او بروی و در این رقعه نوشته است نمیبینی ؟ بر رقعه نگریستم و دیدم بر پشت آن نوشته است پیش فلان کس برو
و از او بگیر . از جای آن مرد پرسیدم ، گفتند کارگزار قبیصه است . حواله را پیش او بردم ، گفت : آری ، و همان دم آنها را فراهم آورد و مرا خوشحال ساخت و کارم را رو به راه و جبران کرد .
فردای آن روز در حالی که سوار بر استری که از قبیصه بود شدم و پیش او رفتم . بر آن استر زین نهاد و کنار قبیصه حرکت کردم . گفت : فلان ساعت کنار درِ کاخ امیر مؤمنان حاضر باش تا تو را پیش او ببرم . در ساعتی که گفته بود حاضر شدم . قبیصه به من گفت : برحذر باش که هیچ سخنی نگویی تا او آغاز به سخن کند و از تو بپرسد و من تو را از امر او کفایت خواهم کرد .
گوید : چون پیش عبدالملک رفتم به خلافت بر او سلام دادم ، اشاره کرد بنشینم و چون نشستم عبدالملک آغاز به سخن کرد و درباره نسب قریش از من پرسید و او خود در آن مسئله از من آگاهتر بود .
زُهْری میگوید : آرزو میکردم که این گفت و گو قطع شود که او در علم و نسب بر من پیشی داشت .
سپس به من گفت : همه مقرّریهای اهل بیت تو را مقرّر داشتم .
عبدالملک به قبیصه نگریست و فرمان داد که این موضوع را در دیوان ثبت کند .. .
زُهْری گوید : پس از آن ، روزی قبیصه بیرون آمد و گفت : امیر مؤمنان فرمان داده است که نام تو در زمره خواصّ یارانش ثبت شود و حقوق آنان برای تو منظور گردد و مقرری تو بالاتر از آنها باشد . همواره بر درگاه امیر المؤمنین باش .
گوید : کسی که یاران و همنشینان خلیفه را بررسی میکرد مردی تندخو و
سختگیر بود و به سختی رسیدگی میکرد . یک یا دو روز از موعد مقرّر تخلّف کردم . سخت بر من روی ترش کرد و دیگر آن کار را انجام ندادم .. .
ملازم لشکر عبدالملک شدم و بسیار به حضورش میرفتم .
گوید : عبدالملک از جمله پرسشهایی که از من میکرد این بود که چه کسی را ملاقات کردهای ؟ من نام میبردم و فقط اشخاص قریش - مهاجران - را نام میبردم .(1)
عبدالملک گفت : چرا از دیدار با انصار غافلی ؟ تو پیش آنان دانش فراوانی خواهی یافت . چرا از دیدار با فرزند سالار انصار «خارجة بن زید بن ثابت» غفلت کردهای ؟ چرا از «عبدالرحمان بن یزید بن جاریه» غافل ماندهای ؟ و تنی چند از مردان نامور انصار را نام برد . من به مدینه رفتم و از ایشان چیزها پرسیدم و حدیث شنیدم .(2)
و امّا درباره موضع عبدالملک بن مروان نسبت به علی بن اَبی طالب ، ابن شهاب میگوید :
به دمشق آمدم ، قصد جهاد داشتم . پیش عبدالملک رفتم تا بر او سلام دهم . او را در زیر قبّه ای بر تختی که در سطح قامت افراد بلند بود ، یافتم و مردم در پایین پای او در دو صف قرار داشتند .
بر وی سلام کردم و نشستم ، پرسید : ای ابن شهاب ، آیا میدانی در صبح روز قتل فرزند ابوطالب ، در بیت المقدس چه شد ؟
گفتم : آری .
گفت : پیش من بیا .
از پشت سر مردم به راه افتادم تا اینکه به پشت قبّه رسیدم .(1)عبدالملک صورتش را برگرداند و به من محبت کرد و پرسید : چه روی داد ؟
گفتم : سنگی در بیت المقدس برداشته نشد مگر اینکه زیر آن خون یافت شد .
عبدالملک گفت : احدی جز من و تو این قضیّه را نمیداند ، نباید کسی این را از تو بشنود .
زُهری میگوید : تا عبدالملک زنده بود ، آن را حدیث نکردم .(2)
در «اسد الغابه 1 : 308» آمده است : عبداللّه بن علا پس از آنکه زهری حدیثی را در ولایت امیرالمؤمنین در غدیر خم روایت کرد به زهری گفت : این را در شام - که از در و دیوار دشنام علی به گوش میرسد - حدیث مکن . زهری گفت : به خدا سوگند ، از فضائل علی احادیثی را به خاطر دارم که اگر آنها را باز گویم ، به قتل میرسم به کتمان فضائل علی از سوی وی نیک بنگرید .
آری ، ابن شهاب زُهْری در خطّ مشی امویان درآمد . آنچه را خوشایند آنها بود روایت میکرد و از آنچه خوش نداشتند دست کشید .
پیداست که سیاست اموی و مروانی بر مسخ هویّت اسلامی و تحکیم روح قبیلهای استوار بود .
حاکمان با احکام و دین خدا آن گونه که میخواستند بازی میکردند و مردم را به خواست خویش وامیداشتند .
زُهْری جوانی از اهل مدینه بود که آلتِ دست خلفا شد تا به کارهای آنها شرعیّت ببخشد . بعید نیست وضو از این احکام باشد ؛ زیرا زُهْری از یک سو و حُمران بن اَبان از سوی دیگر ، تحت امارت عبدالملک بن مروان بود و عبدالملک میخواست امّت را بر فقه عثمان گرد آورد .
حدیث و فقه زُهری غالباً سیاسی است .
در تاریخ یعقوبی آمده است :
وقتی عبدالملک بن مروان مسلمانان را از رفتن به مکّه بازداشت (زیرا در حال جنگ با ابن زبیر بود) مردم آه و ناله سر دادند و گفتند : ما را از حجّ خانه خدا که بر ما واجب است منع میکنی ؟!
عبدالملک به آنها گفت : این ابن شهاب زُهْری است که برای شما حدیث میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود : بار سفر مبندید مگر سوی سه مسجد : مسجد الحرام (کعبه) ومسجد من ومسجد بیت المقدس. مسجد بیت المقدس برای شما به جای مسجدالحرام است .
این صخرهای است که روایت کردهاند پیامبر چون به آسمان بالا رفت ، پا بر این صخره گذاشت برای شما قائم مقام کعبه میباشد .
از این رو بر آن صخره ، گنبدی ساخت و پردههای دیبا بر آن
آویخت و برایش پردهدار گماشت . مردم پیرامون آن (آن گونه که پیرامون کعبه طواف میکردند) میگردیدند .
در اَیّام بنی امیّه ، این مراسم را به پا داشت .(1)
زهری این حدیث را از ابن مُسیَّب از ابو هُرَیره (به دروغ و زور) روایت میکند ، در حالی که در مصنّف عبدالرزّاق و مصنّف ابن اَبی شیبه از عمر روایت است که رفتن به بیت المقدس را برنمیتافت .
عبدالرزّاق از مَعْمَر ، از عبدالکریم جَزَری ، از ابن مسیّب روایت میکند که گفت :
هنگامی که عُمَر در میان شترانی از اشترهای زکات بود ، دو شخص بر وی گذشتند . پرسید : از کجا میآیید ؟
گفتند : از بیت المقدس .
عمر تازیانه را بر آنها کشید و گفت : حجّی مانند حجّ خانه خدا ؟!
آن دو گفتند : ای امیر مؤمنان ، ما از فلان سرزمین آمدیم ، به بیت المقدس گذشتیم ، در آن نماز گزاردیم .
عمر گفت : پس ماجرا چنین بود ، و آن دو را رها کرد .(2)
از عبدالرزّاق ، از مَعْمَر ، از ابن عُیَینه ، از عبدالکریم جَزَری ، از ابن مُسیَّب روایت است که گفت :
شخصی نزد عمر آمد و از او برای رفتن به بیت المقدس اجازه خواست .
عمر گفت : آماده شو ، هرگاه فارغ شدی مرا خبر کن .
چون فارغ شد پیش عمر آمد ، عمر گفت : آن را عُمْرَه قرار ده [ یعنی به جای بیت المقدس به مکّه و عُمْرَه برو ] .(1)
نیز مساجد فراوانی هست که بار سفر بستن سوی آنها مستحب است ؛ مانند نماز در مسجد قبا که با یک عمره برابری میکند .
همچنین بار سفر بستن برای تجارت یا طلب علم (یا مشابه آن) جایز است .
آنچه را زهری روایت میکند ، درست نیست و هزاران اشکال بر آن وارد است .
زُهری با ده تن از خلفای اموی معاصر بود که از معاویة بن اَبی سفیان آغاز میشود (زیرا در روزگار وی به دنیا آمد) و دورانِ یزید بن معاون ، معاویة بن یزید ، مروان بن حکم ، عبدالملک بن مروان ، ولید بن عبدالملک ، سلیمان بن عبدالملک ، عمر بن عبدالعزیز ، یزید بن عبدالملک ، هشام بن عبدالملک را سپری میسازد تا اینکه یک یادو سال مانده به آخر دورانِ هشام ، میمیرد .
دکتر ضاری مینویسد :
امام زُهری در سال 82 به امویان پیوست .(2)اوّلین نفر آنها عبدالملک بود در نخستین سفر زُهری به دمشق ؛ چراکه اَیّامی در دمشق ماند ، سپس به مدینه برگشت تا طلب علم را دنبال کند و آنچه را نزد انصار هست فراگیرد .
این کار بر اساس نصیحت عبدالملک صورت گرفت ؛ زیرا پس از آنکه عبدالملک به استعداد ونبوغ و ذکاوت زُهری پی برد ، او را به اخذ علم از انصار سفارش کرد .
چون زهری علم علمای انصار را فرا گرفت ، بار دیگر به دمشق بازگشت ، سپس هرازگاهی به دمشق در رفت و آمد بود تااینکه در این شهر سکنا گزید و این کار به نظر ما در سال 100 هجری بود .(1)
اگر در متون گذشته درنگ ورزیم درمییابیم که زهری ، جوانی بود که به همراه پدر و خانوادهاش در مدینه سکنا داشتند . عبدالملک نام وی و خانوادهاش را از دیوان زدود ؛ زیرا عبدالملک خطاب به او میگوید : شهر تو شهری است که از زمان به دست گرفتن حکومت ، برای اَحَدی در آن مُقَرّری تعیین نکردهام (مقصودش مدینه است)(2).
پدر زُهری ، مسلم ، به همراه ابن زبیر بود . وی درگذشت و عیالات وی بر عهده ابن شهاب افتاد . زهری در آغاز فقیر و یتیم بود ، نمیدانست برای زندگی خود ومادر وخواهرانش چه کند . چنان که خودش میگوید ، برای جهاد رهسپار شام شد .(3)
در شام به قَبیصَة بن ذُؤَیْب بن حَلْحَلَه خُزاعی مدنی برخورد .(4)
در «البدایة والنهایه 8 : 313» آمده است : وی ، برادر رضاعی شیری معاویة بن ابی سفیان بود .
وی از کاتبانعبدالملک بن مروان بود(1)و مسئولیّت پست (فرستادن و دریافت نامههای) عبدالملک را بر عهده داشت .(2)نامههایی را که از شهرها به خلیفه وارد میشد ، می خواند ، سپس پیش عبدالملک میرفت و او را به محتوای نامهها خبر میداد .(3)
قَبِیْصَه دست زُهْری را گرفت و پیش عبدالملک برد . زهری از زندگی خسته شده بود و در پریشانی و اضطراب به سر میبرد ، از اینجا به آنجا میپرید ، نمیدانست چه کند ، از زندگی ناامید بود ، پناهگاهی میجست تا بدان پناه آورد .
عبدالملک برای این جوان بیتجربه پناهگاه خوبی بود . نخست آنچه را عبدالملک میخواست (حکم عُمَر درباره کنیزان اُمّ ولد) برایش حدیث کرد ، سپس حدیث «شَدِّ رحال» (بار سفر بستن) و دیگر احادیث را بیان داشت .
عبدالملک از زُهْری خواست که به مدینه برگردد و روایات انصار را بیاموزد ؛ زیرا اکتفا به فقه قریشیان خلیفه را راضی نمیساخت . وی برای زهری مشخص کرد که از چه کسانی علم فرا گیرد (خارجه و ...) .
در اینجا میبینیم که عبدالملک زهری را به فراگیری علم (حدیث) از جابر بن عبداللّه انصاری واَنَس بن مالک انصاری و سَهْل بن سعد انصاری (و دیگر انصاری که در آن تاریخ میزیستند) رهنمون نمیشود .
بلکه از کارگزار عبدالملک بر عراق (حجّاج بن یوسف ثقفی) رفتار معکوسی
را مینگریم ؛ زیرا وی بر گردن یا بر دست جابر بن عبداللّه انصاری و انس بن مالک انصاری و سهل بن سعد انصاری مُهر زد . با این کار میخواست آنها را خوار و خفیف سازد و مردم از آنها دوری گزینند .
زُهْری ملازم سرای عبدالملک شد و پس از عبدالملک در درگاه خلفا آیند و روند داشت .
خودش میگوید : پا در رکاب لشکر عبدالملک شدم .(1)فراوان بر او در میآمدم ... از چیزهایی که عبدالملک از من میپرسید .. .(2)
دردناکتر از این ، آن است که زهری رئیس شرطههای بنیمروان شد .
در مختصر تاریخ دمشق آمده است :
خارجة بن مصعب میگوید : بر زهری که مسئول شرطههای یکی از بنی مروان بود ، درآمدم . دیدم سوار است و در دستش دشنهای میباشد و پیشاپیش وی افرادی چماق به دستاند .
گفتم : خدا این کار را از عالم زشت میدارد !
میگوید : از زهری روی گرداندم و از او حدیث سماع نمیکردم . سپس پشیمان شدم ، پیش یونس رفتم و از او به نقل از زهری حدیث شنیدم .(3)
عُمَر بن رُدَیح میگوید :
با ابن شهاب زهری حرکت میکردم . عَمْرو بن عُبَید مرا دید . سپس
[ بعد از آن روز ] مرا دیدار کرد و گفت : تو را چه به دستمال اُمَرا ( یعنی ابن شهاب ) .(1)
کار زهری بدانجا رسید که بر نگهبانان چوبه داری گماشته شد که امام زید (فرزند امام زین العابدین) را بدان آویختند .(2)
بنگرید به : مقاله الزهری حیاته وسیرته (اثر بدرالدین حسنی حوثی ، مجله علوم الحدیث ، شماره 5 ، سال سوّم ، سال 1420 ه ) .
این چنین ابن شهاب در رشته دولت اموی درآمد تا اینکه ماجرا بدانجا رسید که صحابه و تابعان تا ابن شهاب روایتی را حدیث نمیکردند ، آن را باز نمیگفتند ؛ زیرا مردم از ایشان حدیث نمیآموختند و از ابن شهاب حدیث دریافت میداشتند .
مالک بن انس میگوید :
مشایخی را در مدینه درک کردم که سنّ آنها به 87 سال میرسید . از آنها حدیث دریافت نمیشد ، ابن شهاب (که سنّ کمتر از آنها را داشت) مقدّم بود ، انبوهی از مردم نزد وی گرد میآمدند .(3)
نیز میگوید :
زُهری هنگامی که به مدینه درمیآمد ، احدی از علما در مدینه حدیث نمیکرد تا اینکه زهری از آن بیرون میرفت .(4)
از این سخن آشکار میشود که سلطه اُمَوی ، شأن زهری را به جایی که سزامندش نبود بالا بُرد ؛ زیرا وی ابزاری فرمانبردار [ آچار فرانسه ] برای آنها شد ، آنچه را میخواستند ، روایت میکرد و آنچه را میپذیرفتند ، میپذیرفت .
از این روست که ابن مَعین - آن گاه که از وی سؤال شد آیا اَعْمَش مثل زهری است - گفت :
برائت میجویم از اینکه اَعْمَش مثل زهری باشد .
زُهری به عرض و اجازه اعتقاد داشت و برای بنی امیّه کار میکرد ، در حالی که اعمش ، فقیر و بردبار ماند ، از سلطان کناره میگرفت ، پارسا و عالم به قرآن بود .(1)
دانستیم که زُهری فضائل علی علیهالسلام را کتمان میکرد ، بالاتر از این ، بر آن حضرت خُرده میگرفت و خدشه میزد .
ثقفی - به سندش - از محمّد بن شَیْبَه روایت میکند که گفت :
در مسجد مدینه حضور یافتم ، زُهْری و عُرْوَة بن زُبَیر را دیدم که نشستهاند ، از علی نام میبرند و بر آن حضرت خرده میگیرند و آسیب میزنند .(2)
سیّد عبداللّه بن هادی قاسمی در کتاب «حاشیة کرامة الأولیاء» میگوید : زهری از دشمنان کسی بود که به حکمِ مالک خلاّق [ خدای متعال ] دشمنی با او نفاق میباشد [ یعنی زهری با امام علی علیهالسلام دشمنی میورزید و کینه آن حضرت را به دل داشت ] سرباز بنی امیّه و از موالیان آنها بود (مقاله سیّد حسنی حوثی «الزهری حیاته وسیرته» مجلّه علوم حدیث ، شماره 5 ، سال سوّم 1420 ه ) .
به نظر میرسد شکوه مالک بن انس ، در همان مجرای قول انس بن مالک میریزد که گفت :
چیزی از آنچه را درک کردم جز همین نماز سراغ ندارم و این نماز هم ضایع شد و از دست رفت .(1)
نیز وی راز قول اَنس را حکایت میکند . هنگامی که به انس خبر رسید که حجّاج مردم را به شستن پاها در وضو فرا میخواند ، گفت :
خدا راست گفت و حجّاج دروغ بافت . خدای متعال میفرماید : سر و پاهاتان را مسح بکشید .(2)
شما را به خدا ، چگونه میتوان تصوّر کرد که زهری - پس از احسان عبدالملک به او - بنده او نباشد ؟! وی در سنین جوانی به سر میبرد و به گرفتاری و تنگنا در زندگی مبتلا شد ، آن احسان را از عبدالملک بن مروان (فرمانروای مقتدر) دید و عبدالملک به او وعده داد که مال و وجاهت بیشتری به او میدهد .
در مختصر تاریخ دمشق آمده است :
عبدالملک از من پرسید : دَیْن پدرت چقدر است ؟ گفتم : فلان و فلان مبلغ . گفت : خدا دین پدرت را ادا کرد .
و دستور داد جایزهای به من دهند و حقوق دایمی برایم منظور دارند و خانهای قطیعه در مدینه برایم بخرند .
و گفت : برو و در طلب علم باش و چیزی تو را از آن باز ندارد ؛ چراکه در تو چشمی حافظ وقلبی با ذکاوت میبینم .(3)
آری ، زهری ، املاک و مستغلاّتی را در مدینه و شام دارا شد (چنان که - پیش از وی - برای حُمران در بصره و دیگر جاها اموالی فراهم آمد) دربانی داشت که نمیگذاشت مردم [ بیاجازه وی ] به دیدارش روند .
از سفیان نقل است که گفت :
زُهری را دیدم که محمّد بن اسحاق نزدش آمده بود . زُهری گفت : ای محمّد کجایی ؟ تو را نمیبینم ؟!
ابن اسحاق گفت : با این دربانی که تو داری ، نمیتوانم به دیدارت بیایم .
زهری دربانش را صدازد و گفت : هرگاه این شخص آمد ، او را باز ندار .(1)
آوردهاند که :
به زهری گفتند : مردم بر تو عیب نمیگیرند مگر به کثرت دَیْن .
زُهری گفت : دَیْنم چقدر است ؟ تنها بیست هزار دینار میباشد . من در زندگی و مرگ ثروتمندم . پنج آبادی دارم که بهای هر کدام از آنها چهل هزار دینار است و جز این نوهام از من ارث نمیبرد و باکی ندارم که او چیزی را از من ارث نبرد .
ولید میگوید : نوهاش فاسق بود .(2)
با پیگیری سفرهای زُهری به شام ، درمییابیم که این سفرها بارها انجام شد .
وی هرازگاهی (در دوران عبدالملک بن مروان و ولید بن عبدالملک و سلیمان بن عبدالملک) به شام میرفت تا اینکه در سال 100 هجری در ایّام عمر بن عبدالعزیز در شام سکنا گزید ؛ چراکه سنّت را برای او نوشت و ستارهاش در این زمان چنان درخشید که از فقها شمرده شد .
اگر - به عنوان نمونه - به تاریخ یعقوبی رجوع کنیم ، میبینیم زهری را در عهد عبدالملک بن مروان(1)و در زمان ولید بن عبدالملک(2)و در دوران سلیمان بن عبدالملک ،(3)در زمره فقها ذکر نمیکند ، بلکه در ایّام عمر بن عبدالعزیز(4)و یزید بن عبدالملک(5)و هشام بن عبدالملک(6)(همو که زُهْری در زمان وی درگذشت) او را در شمار فقها میآورد .
عمر بن عبدالعزیز (شخصی که سنّت در عهد وی تدوین یافت) فراوان به زهری اهتمام ورزید و از او و از مردم خواست که طبق سیاست عمومی اُمویان حدیث کنند .
در تاریخ الخلفا از حاجبِ بن خلیفه بُرْجُمی روایت است که گفت :
شاهد بودم که عمر بن عبدالعزیز - در دوران خلافت - خطبه میخواند و در آن میگفت : بدانید آنچه را رسول خدا و دو یارش [ ابوبکر و عُمَر ] سنّت نهادند ، دینی است که آن را برمیگیریم و به
آن بسنده میکنیم و آنچه را دیگران بنا نهادند به تأخیر میافکنیم .(1)
عُمَر بن عبدالعزیز در سخن دیگری میگوید :
رسول خدا و والیان امر پس از او سنّتهایی را بنیان نهادند که گرفتن [ و عمل به ] آنها تصدیق کتاب خدا و کمال طاعت او و پشتوانه دین خداست .
اَحَدی حق ندارد آنها را تغییر دهد و دگرگون سازد و به آموزههایی که بر خلاف آنهایند روی آورد .
هرکه به این سنّتها اقتدا کند ، هدایت مییابد و هرکه به آنها یاری جوید ، یاری میشود و هرکه با آنها مخالفت ورزد و راه غیر مؤمنان را بپیرود ، خدا او را به همان راهی که در پیش گرفته است وامینهد و دوزخ را به او میچشاند که بد سرنوشتی است .(2)
عبدالرزّاق میگوید :
شنیدم عبیداللّه بن عمر [ بن حَفْص بن عاصم بن عُمَر بن خطّاب ] میگفت : چون بزرگ شدم و در طلب علم برآمدم . پیش فرد فرد بزرگان آل عُمَر میآمدم و میپرسیدم : از سالم چه شنیدی ؟
هرگاه پیش یکی از آنها میرفتم ، میگفت : بر تو باد به ابن شهاب ! ابن شهاب با وی [ سالم ] ملازم بود .
میگوید : در آن زمان ، ابن شهاب در شام به سر میبرد .(1)
از عبدالرزّاق از مَعْمَر نقل است که گفت :
عمر بن عبدالعزیز از همدمانش پرسید : آیا نزد ابن شهاب میروید ؟
گفتند : این کار را میکنیم .
وی گفت : پیش او بروید ، احدی داناتر از او به سنّت گذشته باقی نماند .
مَعْمَر میگوید : حسن [ بصری ] و همقطارانش در آن زمان زنده بودند .(2)
آری ، گروه حاکم با مکتب امام علی علیهالسلام و اهل بیت آن حضرت میستیزیدند
و با همه توان میکوشیدند اُمّت را به فقه عُمَر بن خطّاب و خلفای پیروی او بازگردانند .
به فرمان عبدالملک - اندکی پیش - پی بردیم که به قَبیصه دستور داد حدیث عُمَر را درباره کنیزان فرزند دار ، به سرزمینها بنویسد .(3)
تلاش ابن شهاب زهری در این راستا بود . علمای بعد از وی مأموریت یافتند تا سیره حاکمان و آنچه را که مردم را بدان ملزم ساختند ، سنّتی سازند که هرکه آن را وانهد به دوزخ درمیآید و مخالفت را در چیزهایی نهادند که بر خلاف سیره حاکمان باشد .
ابو عبید آجرّی از ابو داود حکایت میکند که پس از نقل روایات زهری
گفت :
اختلاف با زهری ، به پنجاه حدیث نمیرسد .
اختلاف - در نزد ما - این است که قومی (به تنهایی) چیزی را بیاورند و قوم دیگر (به تنهایی) چیز دیگری را بیان دارند .(1)
پوشیده نماند که بعضی از تابعان (مانند نافع بن مالک ،(2)
در این مأخذ ، از نافع بن مالک ابو سهیل ، عموی مالک بن انس آمده است که گفت : به زُهری گفتم : آیا این خبر به تو نرسید که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود : هرکس علم را که باید از آن وجه خدا مدّ نظر باشد برای اموال و امکانات دنیا بطلبد ، به دوزخ در میآید ؟!
زهری گفت : این روایت از رسول خدا به من نرسید .
گفتم : [ مگر ] همه احادیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله به تو رسید ؟
گفت : نه .
گفتم : نصف آنها به تو رسید ؟
گفت : شاید .
گفتم : این خبر در نصفی است که به تو نرسید .
عموی مالک بن انس) و امام سجّاد علیهالسلام(3)المؤیّد باللّه زیدی میگوید : زهری در نهایت سقوط است . روایت است که وی از نگهبانان چوبه دار امام زید بن علی بود . امام زین العابدین رو در رو او را تکذیب کرد ؛ زیرا میان زُهری و امام علیهالسلام سخنی به میان آمد که در آن زهری معاویه را ستود .
امام علیهالسلام فرمود : دروغ بافتی ای زهری .
بنگرید به ، مقاله الزهری حیاته وسیرته ؛ بدر الدین الحوثی ، مجلّه علوم الحدیث ، عدد الخامس ، السنة الثالثة ، 1420 هجری ، ص185 - 186 .
زُهری را اندرز میدادند که از سلطان دست کشد ؛ زیرا آنان وی را محوری قرار میدهند تا ستمهاشان را دور آن بگردانند ، پلِ عبور ازبلاها و گرفتاریهاشان میسازند و نردبانی برای رسیدن به خواستههاشان قرار میدهند .
لیکن این نصایح او را سودی نمیبخشید ؛ زیرا وی دست ساخته خلفا و وصل به آنها و سربازشان بود (این از چکیده زندگی وی به دست میآید) .
این شخصیّت ضعیف زهری (زهریای که در دار و دسته امویان درآمد) اختصاص روایتِ وضویی او را فقط و فقط از «عطاء بن یزید لیثی - غلام شامی - از حمران شعوبی (که در گذشته یهودی بود) از عثمان اموی» تفسیر میکند .
عطا ، ناشناخته مینماید . اَدوارِ شاخص و شخصیّتِ روشنی ندارد
حال حُمران و یهودی بودن او را - پیش از این - دریافتیم و اینکه وی در کتابهای نهگانه اهل سنّت ، جز از عثمان روایت نمیکند .
عثمان مخترع وضوی غسلی است .
پرسش این است که روایت از بینام و نشانها برای چیست ؟
زهری در روایت ، به نقل عطا از حمران از عثمان بسنده میکند با اینکه در سالهای 50 تا 58 هجری زاده شد و بسیاری از صحابیان دراز عُمر تا سال 100 یا 110 هجری حیات داشتند ، گروهی از آنها در مکّه ، مدینه ، شام ، عراق (و دیگر شهرها و سرزمینها) بودند . با وجود این ، زُهری از یکی از آنها وضوی پیامبر را روایت نمیکند .
این امر به همراه عملکرد امویان ، بدون شک دلالت دارد بر اینکه اَفرادی وجود داشتند که عهدهدارِ نهادینهسازی وضوی عثمانی از سوی امویها و مروانیها (از طریقِ رجالی از یهود و موالی و طعن زده شدهها و دیگر دشمنان سنّت اصیل پیامبر) شدند .
و به همین خاطر ، این امر ، تلاشهایی را در برداشت که مسخ وضوی ثُنائی مسحی را (که از طریق صحابیان متعبّد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میشد) عهدهدار بود .
همه اینها برای شناسایی طالبیان صورت میگرفت (کسانی که به وضوی عثمان تن نمیدادند) و مخالفت با وضویی که علی علیهالسلام و بستگانش بر آن وضو پایبند بودند .
برای آگاهی فزونتر و بیشتر بر تار و پود حقیقت ، میتوانیم مرکز انتشار وضوی عثمانی را بنگریم . این وضو ، پس از آنکه به وسیله عثمان در مدینه به دنیا آمد (کسی که وسواس نظافت داشت و مادرِ این وضو به شمار میآید) به شکل شایان ملاحظه - از طریق قریشیان و موالی آنها - در آغوش بصره و شام ، شیوع و انتشار یافت .
ملاحظه میکنیم که انتشار وضوی عثمانی از طریق حُمران بن اَبان صورت گرفت ؛ همو که رازِ موافقت عثمان را با جانشینی عبدالرّحمان بن عوف برای خلافت بعد از خودش ، فاش ساخت و عثمان او را به بصره تبعید کرد .(1)
نیز وی زنی را در حال عدّه ، به عقد خویش درآورد و ...
لیکن شگفت اینجاست که این کار ، یک تبعید حقیقی نبود ؛ چراکه با بخششهای فراوان به حُمران و ارتقای منزلت اجتماعی او همراه است و این ، یعنی تبعید حمران به بصره ، اَبعاد دیگری دارد و تبعید حقیقی که از آن کیفر و تعزیر و تأدیب مدّ نظر است ، نمیباشد .
معروف است که عثمان ، دشمنانش را به مکانهای دور و ترسناک تبعید میکرد . درآمد آنها را از بیت المال میبُرید یا دیوان آنها را به همان جاهای دور انتقال میداد .
پس از آنکه سهم ابوذر را از بیت المال قطع ساخت ، او را به «رَبَذَه» تبعید کرد
1) . تاریخ یعقوبی 2 : 169 ؛ تاریخ دمشق 15 : 178 ؛ تهذیب الکمال 7 : 304 ؛ تاریخ المدینه 1 : 305 .
و مردم را از مشایعت او تا پیرامون مدینه بازداشت . اَحَدی جرأت نکرد او را مشایعت کند مگر افراد انگشت شماری ؛ مانند : علی ، حسن ، حسین علیهمالسلام ، عقیل ، عبداللّه بن جعفر ، عمّار .
مروان به این کار اعتراض کرد و میان او و علی علیهالسلام بگومگویی رخ داد .
رَبَذَه ، زمینی بیآب و علف و خشک است و تا مدینه سه روز راه فاصله دارد . هرگاه شخص از «فید» بخواهد به «مکّه» رود ، بر راه حجاز واقع است .(1)
واقدی میگوید :
عثمان منع کرد از اینکه مردم با ابوذر نشینند و با او حرف زنند . چند روزی بدین گونه گذشت ، سپس دستور داد او را بیاورند .
ابوذر پیش عثمان ایستاد و گفت : وای بر تو ای عثمان ، ... همچون پادشاهی زورگو ، بر من قدرتنمایی میکنی !
عثمان گفت : از سرزمین ما بیرون رو .
ابوذر گفت: چقدر در کنار تو بودن برایم نفرتآوراست! کجا بروم؟
عثمان گفت : هرجا که خواستی .
ابوذر گفت : سوی شام - سرزمین جهاد - میروم .
عثمان گفت : ازشام تو را جلب کردم [ عثمان بار اوّل ابوذر را به شام تبعید کرد(2)
ابوذر بر سینه کعب زد و گفت : ای یهودی زاده ، دروغ گفتی ! سپس تلاوت کرد : « لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَومِ الآخِرِ وَالْمَلاَئِکَةِ وَالْکِتَابِ وَالنَّبِیِّینَ وَآتَی الْمَالَ عَلَی حُبِّهِ ذَوی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینَ وَابْنَ الْسَّبِیلِ وَالسَّائِلِینَ وَفِی الرِّقابِ وَأَقَامَ الصَّلاَةَ وَآتَی الزَّکَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا وَالصَّابِرِینَ فِی الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوْا وَأُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ » بقره : 177 «نیکی آن نیست که روی را سوی خاور و باختر بگردانید ، بلکه نیکی (از آن) کسی است که به خداوند و روز بازپسین و فرشتگان و کتاب (آسمانی) و پیامبران ایمان آرد و دارایی را با دوست داشتنش به نزدیکان و یتیمان و بیچارگان و به راه ماندگان و کمکخواهان و در راه (آزادی) بردگان ببخشد و نماز برپا دارد و زکات پردازد و (نیکی از آن) آنان (است) که چون پیمان بندند وفا کنند و به ویژه شکیبایان در سختی و رنج و در هنگامه کارزار ، آنها راست گویند و آنانند که به راستی پرهیزگارند» (ترجمه قرآن ، موسوی گرمارودی) .
عثمان پرسید : آیا اگر مالی را از بیت المال برگیریم و در اموری که برایمان پیش میآید هزینه کنیم و به شما بدهیم ، اشکالی دارد ؟ کعب گفت : این کار اشکالی ندارد .
ابوذر عصایش را بلند کرد و با آن بر سینه کعب زد و گفت : ای یهودی زاده ، چقدر در اظهار نظر در دین ما بیپروا و گستاخی !
عثمان به ابوذر گفت : چقدر ما را میآزاری ! از چشمم دور شو ، آزارمان میدهی !
ابوذر به شام رفت . معاویه به عثمان نوشت : افرادی پیش ابوذر گرد میآیند ، از اینکه آنان را علیه تو برانگیزد ایمن نیستم . اگر به شامیان نیاز داری ، او را پیش خود انتقال ده .
عثمان در پاسخ نامه معاویه نوشت که ابوذر را به مدینه رهسپار ساز .
معاویه ابوذر را بر شتری سوار کرد که پالان خشک و زبری داشت و پنج تن از اِسلاوها را با او همراه ساخت که شتر را بدوانند تا او را به مدینه درآورند .
[ در پی این کار ] لایه درونی رانهای ابوذر پوست انداخت و نزدیک بود وی تلف شود .. .
این ، تبعید اوّل ابوذر به شام بود ، سپس تبعید به ربذه صورت گرفت .
] چرا که شام را فاسد کردی ، دوباره تو را به آنجا1) . بنگرید به ، معجم البلدان 3 : 24 ؛ در «معجم ما استعجم 3 : 860» آمده است : حمی رَبَذَه ، سنگلاخ است .
2) . مسعودی در «مروج الذهب 2 : 339 - 340» مینویسد : از این دست است کاری را که عثمان با ابوذر کرد . روزی ابوذر در مجلس عثمان حضور داشت ، عثمان پرسید : آیا کسی که زکات مالش را بپردازد ، حقّی برای غیر در آن مال میماند ؟ کعب الأحبار گفت : نه ، ای امیر مؤمنان .
برگردانم ؟!
ابوذر گفت : سوی عراق میروم .
عثمان گفت : نه .
ابوذر پرسید : چرا ؟
عثمان گفت : پیش قومی بروی که اهل شبههاند و بر ائمّه طعن میزنند !(1)
ابوذر گفت : به مصر میروم .
عثمان گفت : نه .
ابوذر پرسید : پس کجا بروم ؟
عثمان گفت : هرجا خواستی .
ابوذر گفت : در این صورت ، پس از هجرت ، باید بادیهنشین شوم ! آیا به صحرای نجد بروم ؟
عثمان گفت : هرچه دورتر بهتر ، دور و دورتر . رویارویت را در پیشگیر و از رَبَذَه فراتر مرو .
از این رو ، ابوذر ، به رَبَذَه رفت .(2)
عثمان ، کَعْب بن عَبْدَه نَهْدی شیعی را [ از مدینه ] بیرون راند و تبعید کرد و به سعید بن عاص نوشت که او را بیست تازیانه بزند و دیوانش را به «ری» منتقل سازد . سعید این کار را انجام داد .
و گفتهاند : عثمان امر کرد [ او را ادب کنند ] او را لُخت کردند و 20 تازیانه زدند و به «دماوند»(3)و به «کوه دود»(4)فرستادند .
1) . کینه عثمان را بر اهل عراق ملاحظه کنید .
2) . شرح نهج البلاغه 3 : 57 و جلد 8 ، ص260 .
3) . دباوند دماوند از آبادیهای «ری» است ، میان ری و طبرستان میباشد . این ناحیه ، میان کوههاست و در وسط آن کوهی گرد و بلند قرار دارد . من آن را دیدم و در همه دنیا [ دنیایی که من گشتم ] کوهی بلندتر از آن را ندیدم بنگرید به ، معجم البلدان 2 : 436 .
4) . «جبل الدخان» مکانی در سواحل یمن - نزدیک عدن - است صفة جزیرة العرب : 55 یا کوهی است در دباوند (تاج العروس 27 : 104) .
زیرا کَعْب بن عَبْدَه ، نامهای به عثمان نوشت و کارهایی را که سعید بن عاص با پارسایان و اهلِ فضل و عفاف انجام میداد ، نوشت .(1)
عثمان ، عامر بن عبد قَیْس تَمیمی عَنْبَری (یکی از زاهدان هشتگانه) را از بصره ، طرد و تبعید کرد و او را سوی شام حرکت داد . وی در شام از دنیا رفت .
این کار بدان خاطر صورت گرفت که وی به عنوان فرستاده گروهی از مسلمانان پیش عثمان آمد تا به وی ابلاغ کند آنان در کارهای عثمان نگریستند و دریافتند که وی به امور [ ناشایست ] بزرگی دست یازید و از او میخواهند که روشِ خود را درست کند و توبه نماید .(2)
عثمان ، عَمْرو بن زُرارة بن قَیْس نَخَعی را از کوفه به شام تبعید کرد ؛ زیرا وی نخستین فردی بود که به خلع (برکنار سازی) عثمان [ از خلافت ] و بیعت با علی علیهالسلام فرا خواند ، میان مردم ایستاد و گفت :
ای مردم ، عثمان آگاهانه حق را وانهاد و صالحان را فریفت ، افراد شرور را بر شما گمارد .
عثمان وی را از کوفه تبعید کرد . گروهی از صالحان وی را مشایعت کردند .(3)
عثمان ، عبدالرحمان بن حنبل (صحابی رسول خدا را) به قلعه قَمُوص خیبر ، تبعید کرد و پیش از تبعید ، او را صد تازیانه زد و بر شتر نری نشاند و در مدینه
گرداند ؛ زیرا وی بدعتهای عثمان را برنمیتافت و عیبهای عثمان را در قالب شعر ، آشکارا بیان میداشت .(1)
عثمان صُلَحای کوفه را به دمشق (سپس حمص) انتقال داد و تبعید کرد ؛ زیرا بر سیاستِ عثمان و سیاستگذاران مالی و دینی او (که خودگزینی و طمع قریشی و ظلم را در پیش میگرفتند) اعتراض کردند .(2)
عثمان میخواست عمّار را تبعید کند ، به او گفت : «ای کسی که آلت تناسلی پدرت را میجَوِی» و پیش از این کار ، او را زد و با لگد بر شکم عمّار کوفت تا اینکه باد فتق گرفت .
بنو مخزوم بر عثمان اعتراض کردند و علی علیهالسلام بر او برآشفت . عثمان ، علی علیهالسلام را به تبعید تهدید کرد تا آنجا که مهاجران گفتند : این درست نیست که هرکه با تو بگومگو کند ، او را تبعید کنی و آواره سازی ! از این رو ، عثمان [ از تبعید علی علیهالسلام ] دست کشید .(3)
همه این تبعیدها ، دلالت دارد بر اینکه عثمان با مخالفانش برخورد شدید داشت . آنها را به دورترین جاها و ترسناکترین مناطق میفرستاد . پایگاههای تبعید وی ، شام ، رَبَذَه ، کوه دماوند ، قلعه قَمُوص ، بود . آن گاه که فردی را میکوچاند ، بنا به گفته ابوذر (که به تصدیق پیامبر صلیاللهعلیهوآله راستگوترین کسان بود) قدرتنمایی میکرد و زورگویانه خشونت میورزید .
لیکن میبینیم که برخورد وی با حُمران فرق میکند . او را به شهری سرسبز و
آباد تبعید میسازد که در آن همشهریهایش (موالی عجم) وجود دارند ، خانهای را - در آن شهر - به وی واگذار میکند .
این عنایت به حُمران از چه روست ؟ آیا این تبعید را میتوان تبعید حقیقی شمرد ؟ یا اینکه این کار ، ترفیع درجه است ؟
حقایق [ تاریخی ] بیان میدارند که این تبعید واقعی نبود ، بلکه عثمان دو هدف اساسی از این کار در سر داشت :
یکم : دور ساختن حُمران (که راز عثمان و ابن عوف را فاش ساخت) از مدینه ؛ زیرا امویان از اینکه خلافت از میان آنها بیرون آید و به دست بنی زُهْرَه افتد ، آزرده خاطر میشدند و بر عثمان برمیآشفتند .
از سویی عثمان - به سبب وعدهای که به ابن عوف در شورا [ شورای شش نفره عُمَر ] داد - ملزم بود ؛ چراکه با هم توافق کردند که عبدالرحمان با این شرط ولایتِ اُمور مسلمانان را بعد از عُمر به عثمان وانهد که عثمان پس از خود آن را به عبدالرحمان بسپارد .
امیرالمؤمنین علیهالسلام در سخنش به ابن عوف ، آن را آشکارا بیان میدارد :
إنّک رجوتَ منه ما رجا صاحِبُکُما من صاحبِهِ ، دَقَّ اللّهُ بینکما عطر منشم ؛(1)
آنچه را عُمَر از ابوبکر در سر میپروراند تو از عثمان امید داشتی ! خدا میانتان جدایی بیندازد .
1) . شرح نهج البلاغه 1 : 188 . این سخن مانند قول علی علیهالسلام به عُمَر است که فرمود : «احلب حلباً لک شطره» ؛ شیری را بدوش که نصفش از آنِ توست .
یا در جای دیگر فرمود :
إنّما آثَرْتَهُ بها لتنالها بعده ؛(1)
عثمان را برگزیدی تا خودت پس از او به خلافت برسی .
در اینجا عثمان میان امویان و ابن عوف زُهری در تنگنا قرار گرفت و با تبعید حُمران به بصره ، در ظاهر از این تنگنا درآمد ، در حالی که حمران را در بصره به عنوان چشمِ خود گماشت (و نقشهای دیگری به او داد) کشمکش عبدالرحمان با عثمان ادامه یافت و در همین حال از دنیا رفتند .
دوّم : حمران - و سازمانی که او در بصره تشکیل داد - دست سیاسی و فقهی برای عثمان به شمار میآمد و حُمران ، به عنوان چشمِ عثمان در بصره بود ، بلکه میتوان او را ستون پنجمی نامید که منافع اُموی و مروانی را تأمین میکرد و از این رو ، امکانات اولیّه این کار ، برایش فراهم آمد .
به همین خاطر ، ابن قُتَیبه بیان میدارد : «فَأَخْرَجه إلی البَصْرة فَکان عامِلُه
بها» ؛(2)حمران را به بصره راند ، وی کارگزار عثمان در بصره بود .
و بَلاذُری میگوید : عثمان بر حمران بن اَبان خشم گرفت ، او را به بصره تبعید کرد ... و خانهای را به وی واگذارد .(3)
حمران نقشش را به خوبی بازی کرد . از آنجا که نزدیکیاش به عثمان معروف بود ، جاپای خویش را در بصره محکم ساخت .
سوّم : عثمان در ظاهر وانمود ساخت که نزدیکترین کسان به خود را تبعید کرد تا بر وی نیاشوبند .
اگر اخبار حمران را در تاریخ پیجوییم ، میبینیم که وی پس از مدّتی خانه دیگری را در دمشق شام مالک شد(1)و در بعضی متون آمده است که وی در کوفه املاک هنگفتی را - سوای آنچه در بصره داشت - در اختیار گرفت . البته میزان صحّت این سخن را نمیدانیم .
ابن شَبَّه میگوید :
فَأَصابَ هُنالک لِمَکانَتِه مِنْ عُثمان مالاً و ولداً ، فَلَهُم بالعراقِ عَدَدٌ وَشَرَفٌ وَاَموالٌ ؛(2)
حمران در بصره - به خاطر جایگاهی که نزد عثمان داشت - به مال و فرزندانی رسید . برای آنان در عراق ، عدد [ جمعیّت ] و شرف [ منزلت و آبرو ] و اَموالی است .
ابراهیم سامرّایی ، میگوید :
بصره ، جامعهای بود که تودههایی از اُمّتهای مختلف در آن گرد آمدند . نژاد فارسی در آن آشکار شد .. .
در کتاب «فتوح البلدان» (اثر بلاذری) در باب خاصّ تقسیم بصره ، نام دستهای از مکانهایی آمده است که به صاحبان آنها منسوباند .
اهل بصره به اسم کسی که قریه بدو منسوب بود ، الف و نون میافزودند . این کار - بدون شک - نسبت عربی نبود ، بلکه فارسی محض است .
از آن جمله است قول بصریها که گویند : ... «حمرانان» برای حمران بن اَبان (غلام عثمان بن عفّان) .
شاید نهری که الآن به این اسم ، میان «قرنه» و «کرمه» معروف است ، بر اساس همان نام تاریخی باشد که مورّخان بدان اشاره کردهاند .(1)
یاقوت حَمَوی مینویسد :
بر نهر «اَزّی» (در بصره) زمین حمران قرار دارد ، همان زمینی که عثمان به حمران واگذارد .(2)
غرض بیانِ همه نقشهای حُمران - و تکرار آنچه گذشت - نیست، لیکن میخواهیم بیان داریم که عثمان حمران را به بصره فرستاد و در راستای منافع سیاسیای که در نظر داشت لیاقتها و صلاحیّتهای بزرگی ارزانیاش داشت و او را بر اَدای نقشش یاری رساند ؛ زیرا بصره از پایگاههای عثمانی و کانون تمرکز موالی و عجمها بود (که حُمران به آنها انتساب داشت) بیشتر آنان بر اسلام محمّدی علوی ، کینه داشتند و چون نمیتوانستند رویاروی اسلام بایستند و آن را ویران سازند ، در صفوف عثمانیها و اُمویها رخنه کردند تا از اسلام انتقام بگیرند .
بصریها به عثمان گرایش داشتند (و حال و هوای بصره عثمانی بود) بیش از یک نفر به این امر تصریح دارند .(1)از این رو ، طلحه و زُبیر و عایشه - پس از مدینه - بصره را انتخاب کردند ؛ زیرا بهترین مکان برای جنگ با امیرالمؤمنین علیهالسلام به شمار میآمد (بر عکس کوفه که گرایش علوی داشت) .
از این رو ، اندکی بعد خواهیم دید که شمار فراوانی از راویان وضوی عثمانی ، بصریاند ؛ زیرا آنان - مانند اهل شام - با اهل بیت پیامبر ، دشمنی داشتند .
دکتر صالح احمد العلی مینگارد :
بصره از چند ناحیه با کوفه فرق میکرد :
کوفه را لشکریان اسلام که در جنگ قادسیّه و فتح مداین شرکت جستند ایجاد کردند . بیشتر ساکنان آن از اهل یمن و شمال جزیرة العرب بودند .
نیز کوفه ، شمار فراوانی از بیوت عربی قدیم را در بر داشت که جایگاه برجستهای در عصر جاهلی داشتند .
کوفه در فتنه بر ضدّ عثمان نقش بزرگی ایفا کرد و از مهمترین مراکز مخالفت با حکومت اموی گشت و مرکز تشیّع در عالم اسلام شد .. .
امّا ساکنان بصره ، بیشتر از قبایل عربی بودند که در شرق
1) . بنگرید به ، الانتقاء : 13 اثر ابن عبدالبر .
جزیرة العرب (به ویژه در منطقه خلیج فارس) سکنا داشتند و در آغاز شمارآنها اندک بود واز هشتصد جنگجو فراتر نمیرفت .. .
امّا عدد آنها با نهایت سرعت و به نسبت بالایی ، فزونی یافت و آنان را به فتح نواحی و بخشهای ثروتمند وسیعی توانمند ساخت که واردات زیادی بر آنان سرازیر کرد .
سپس بصره در گذرگاه چندین راه تجاری مهم واقع شد . از این رو ، با شتاب ، به مرکزی برای جنب و جوش فعالیّتهای اقتصادی گسترده تبدیل گشت .. .
شاید منابع دایمی ثروت ، از مهمترین عواملی بودند که بصره را در سیاست ، مؤیّد عثمان و اُمویان ساخت .. .(1)
ابن ابی الحدید میگوید :
بیشتر دشمنان علی علیهالسلام اهل بصره و عثمانی بودند .(2)
کَفَوی حکایت میکند که یک بار از سُفیان ثَوْری درباره عثمان و علی سؤال شد ، گفت : اهل بصره به برتری عثمان و اهل کوفه به برتری علی قائلاند . پرسیدند : تو چه ؟ گفت : من مرد کوفیام .(3)
طَبَری آورده است که سفیان در آغاز ، شیعی مذهب بود . چون برای طلب حدیث به بصره رفت و با ابن عون و اَیّوب دیدار کرد ، تشیّع را رها ساخت و مسلک اهل سنّت را پیش گرفت .(4)
چون حَمّاد بن اَبی سلیمان از بصره به کوفه آمد ، از او پرسیدند : اهل بصره را چگونه یافتی ؟ وی پاسخ داد : پارهای از اهل شاماند که میان ما ساکن شدند .(1)
ذَهَبی میگوید : علی بن مَدینی ... هرگاه وارد بصره میشد ، اظهار تشیّع میکرد ... این کار را بدان خاطر انجام میداد که آنان را بر حُبّ علی عادت دهد ؛ چراکه آنها عثمانی بودند .(2)
ابن حَجَر میگوید : ناصبی بودن ، در میان بسیاری از بصریان معروف بود .(3)
نیز میگوید : اهل بصره نسبت به شیعیانی که میان آنها بودند ، تفریط [ حق کشی ] میکردند ؛ زیرا آنها عثمانی بودند .(4)
بنو قُشَیر - که عثمانی بودند - در بصره ابوالأسود دُئَلی را آزار میرساندند ؛ زیرا وی علوی بود .(5)
بَلاذُری میگوید : گروهی از عثمانیها به معاویه نامه نوشتند و فتح مصر و قتل محمّد بن ابی بکر را به او تبریک گفتند و از وی خواستند شخصی را به بصره بفرستد که خونخواه عثمان باشد تا حرفش را بشنوند و از او فرمان برند .
گفتهاند: همیننامه، معاویه را واداشت که ابن حَضْرَمی را به بصره بفرستد.. .(6)
1) . طبقات ابن سعد 6 : 333 ؛ نیز بنگرید به ، مصنّف عبدالرزّاق 4 : 49 ، حدیث 6936 .
2) . میزان الاعتدال 5 : 169 ، شماره 4880 . ذهبی در «سیر اعلام النُّبلاء 11 : 47» میگوید : اظهار مناقب امام علی در بصره ، برای آن بود که آنها عثمانی بودند . در میان آنها انحراف از علی وجود داشت .
3) . لسان المیزان 4 : 439 ، شماره 1340 .
4) . تهذیب التهذیب 7 : 361 ، شماره 671 .
5) . بنگرید به ، تاریخ دمشق 25 : 201 .
6) . انساب الأشراف 2 : 425 .
چون معاویه ، عبداللّه بن عامر حَضْرَمی را به بصره رهسپار ساخت ، به وی گفت : همه اهل بصره با ما درباره عثمان هم عقیدهاند .. .(1)
عَمْرو بن مِحْصَن - که با ابن حَضْرَمی همراه بود - میگوید : اهل بصره چون از آمدن ما باخبر شدند ، هرکه عثمانی بود ، پیش ما آمد .(2)
این حالت ، روزگاری دراز در میان بصریها باقی ماند ، حتّی محمّد بن علی بن عبداللّه عبّاسی (پدر ابراهیم امام) در زمان دعوت برای سرنگونسازی دولت اُموی ، به مبلّغان خویش گفت :
کوفه و آبادیهای آن شیعه علی و فرزندانِ علیاند ، بصره و آبادیهایش، عثمانیاند و حزب باد ... شامیان جز آل ابو سفیان و طاعت بنیمروان ، نمیشناسند ، دشمنیشان پابرجاست و در جهل مرکّباند .. .(3)
باری ، بصره عثمانی مذهب بود و در عثمانی بودن و دشمنی با علی علیهالسلام و اولادش قطعهای از شام به شمار میآمد و از این رو ، حمران آن را مرکزی برای خویش برگزید ، عثمان این کارش را امضا کرد و دستش را در بصره بازگذاشت .
به ویژه آنکه در بصره موالیانی میزیستند که حُمران از نظر فکری و عقیدتی و نژادی به آنان منسوب بود ، و عثمان میخواست بصره - پس از مدینه - پایتخت دوّمی برای پیروان و دوستدارانش باشد .
مانند «بصره» شهر «واسط» بود ، مرکزی که حجّاج برای قلع و قمع دشمنانش ساخت . این شهر از اساس ، اُموی بنا گردید ، هرچند سکونت بعضی از شیعیان را در زمانهایی - در آن - انکار نمیکنیم .
مانند : هشام بن حکم ، ابراهیم بن حیّان اَسدی ، عبداللّه بن اَبی زید احمد اَنباری ، علی بن بِلالِ بغدادی ، سعید بن جُبَیر .
حجّاج خونآشام در این شهر بود ، همو که به وضوی ثلاثی غَسْلی فرا میخواند با این توجیه که این وضو ، آلودگی را بهتر از بین میبرد ، و [ مردم را ] به استوارسازی فقه عثمانی اموی برمیانگیخت .
کُلَینی - به اسنادش - از حسن بن شاذان واسطی نقل میکند که گفت :
کَتَبتُ إِلَی أَبِی الحَسَنِ الرِّضَا علیهالسلام أَشکُو جَفَاءَ أَهلِ وَاسِطٍ وَحَمْلَهُم عَلَیَّ وَکَانَت عِصَابَةٌ مِنَ العُثَْمانِیَّةِ تُؤذِینِی . فَوَقَّعَ بِخَطِّهِ : إِنَّ اللَّهَ - تَبَارَکَ وَتَعَالَی - أَخَذَ مِیثَاقَ أَولِیَائِنَا عَلَی الصَّبرِ فِی دَولَةِ البَاطِلِ « فَاصبِر لِحُکمِ رَبِّکَ »(1)؛(2)
به امام رضا علیهالسلام نامه نوشتم و از جفای اهل واسط و زورگویی آنها شکوه کردم (گروهی از عثمانیها مرا آزار میرساندند) .
امام
علیهالسلام با خط خویش نوشت : خدای متعال از اولیای ما پیمان گرفت در دولت باطل صبور باشند ، «در برابر حکم پروردگارت صبر پیشه کن» .
واسط را حجّاج در سال 75 هجری (پس از آنکه چندین قیام علیه او به پا شد و اهل کوفه و بصره به آن قیامها پیوستند و حجّاج ناچار شد از لشکر شام برای سرکوب این قیامها یاری بجوید) ساخت .
از آنجا که حجّاج ، به خاطر نیاز موضعِ لشکری ، میان کوفه و بصره در آمد و رفت بود ، به نظرش آمد شهری میان کوفه و بصره و مداین و اهواز بسازد [ این شهر را ساخت و ] آن را «واسط» نامید .(1)
استاد عبدالقادر معاضیدی بر این باور است که حجّاج با این کار میخواست لشکریان شام را از عراقیها جدا سازد تا آنان تحت تأثیر عقاید عراقیها قرار نگیرد .(2)
به نظر میرسد ، همین دیدگاه ، درست باشد .
بیشتر ساکنان این شهر ، شامیان بودند . سپس حجّاج گروهی از قبایل سرشناس عرب را که در کوفه و بصره (و حتّی حجاز)(3)بودند در آن ساکن ساخت .
در کنار آنها ، بعضی از فُرس ،(4)نَبَط ،(5)یهود ،(6)نصارا(7)و مجوس(8)نیز
1) . بنگرید به ، البلدان : 260 اثر همدانی ؛ احسن التقاسیم : 135 ؛ معجم البلدان 5 : 347 .
2) . واسط فی العصر الأموی : 14 به جزئیّات سخن وی در صفحه 96 - 98 ، بنگرید .
3) . تاریخ واسط : 44 اثر بحشل ؛ مشاهیر علماء الأمصار : 176 ؛ الإمامة والسیاسة 2 : 127 ؛ العقد الفرید 2 : 179 .
4) . تاریخ واسط : 92 .
5) . البیان والتبیین 1 : 149 و566 ؛ معجم البلدان 5 : 350 .
6) . تاریخ واسط 90 ؛ مشاهیر علماء الأمصار : 176 ، شماره 1396 ؛ صفة الصفوة 3 : 12 ؛ المسالک والممالک : 59 .
7) . واسط فی العصر الأموی : 158 .
8) . مشاهیر علماء الأمصار : 176 ، شماره 1397 .
در این شهر ساکن شدند .
همچنین شماری از موالیان در آن سکنا گزیدند .(1)
بَلاذُری روایت میکند که عبیداللّه بن زیاد ، شماری از اهل بخارا را اسیر گرفت ... آنها را در بصره ساکن ساخت . چون حجّاج شهر واسط را بنا کرد ، بسیاری از آنها را به واسط انتقال داد .(2)
اصفهانی بیان میدارد که حجّاج کوچه و محلّه ای را در واسط به آنها واگذارد و به نام آنها نامید .(3)
استاد عبدالقادر معاضیدی مینگارد :
باید اینان برای خود وحدت نژادی متمایزی را پدید میآوردند جز اینکه اطلاعاتی از سازمانهای داخلی آنها در دست نیست . به نظر میرسد ، گاه گارد امیر را به اینان اسناد دادهاند .
طبری آورده است که پس از آنکه میان ابو جعفر منصور و یزید بن هُبَیْره فزاری ، صُلح صورت گرفت ، یزید در میان هزار و سیصد بخارایی ، سوی ابو جعفر به راه افتاد .(4)
بَشَّار بن بُرْد ، با اَبیات زیر ، عیبهای واسط و اهل آن را میشمارد :
عَلَی واسط مِن ربّها أَلْفُ لعنة
وَتِسْعَةُ آلاف عَلَی أهل واسطِ
أَیُلْتَمَسُ المَعروف مِن أهل واسط
وَواسطُ مأوی کُلُّ عِلْج وساقط
فنبطٌ وأعلاجٌ وخُوزٌ تَجَمَّعُوا
شرارُ عبادِ اللّه مِن کلِّ غائطِ
وإنّی لأرجو أن أَنال بِشَتْمهم
مِنَ اللّه أجراً مِثْلَ أَجْرَ المُرابط(5)
هزاران لعنت از سوی پروردگار بر واسط و اهل واسط باد .
آیا از اهل واسط انتظار کار نیک میرود ؟! واسط مأوای هر بدقواره وپست است .
نَبَطیها و کافران (قُلدران) و نوکران (بدترین بندگان خدا) از هر نجاستی در واسط گرد آمدهاند .
از خدا امید دارم که به خاطر بدگویی از آنها پاداشی مانند اَجر مرزبانان را بیابم .
بنابراین ، مراکز شبکه نشر وضوی عثمانی بعد از مدینه (شهری که عثمان وضوی غَسْلی را در آن بدعت گذارد) بصره ، شام و واسط بود . همه این شهرها
از عثمانیها و امویها و دشمنانِ خطّ مشی تعبّد محض (علویان و دیگران) و موالیان شعوبی (که بر اسلام کینه داشتند) و راویانی که طعنهای مختلف به آنها زدهاند (چنان که خواهد آمد) آکنده بود .
مانند این وضو که با رأی و اجتهاد عثمانی اموی پدید آمد و با ذوق و سلیقه حُمران یهودی پرورانده شد و در راستای اهداف سیاسی در شام و بصره و واسط انتشار یافت و فقه و حدیث زُهری (که بر اساس تعبیر یکی از اهل سنّت دستمال اُمَرا بود) آن را پیراست و اصلاح کرد ، نمیتواند وضوی اصیل باشد .
این وضو ، وضوی غیر اصیلی است که بر خلاف وضوی ثُنائی مسحی میباشد ؛ وضویی که اَمثال علیّ بن اَبی طالب (داماد پیامبر) ، عبداللّه بن عبّاس (پسر عموی پیامبر) ، اَنس بن مالک (خادم پیامبر) آن را روایت کردهاند ، وضویی که به شکل طبیعی در سینهها و در مدوّنات صحابیان و تابعان متعبّد و پیروان تابعان و راویانی که نزد آنها موثّق بودند ،(1)وجود داشت .
1) . بر اسامی اینان ، هنگام وارسی سندی روایات آنها ، پی خواهیم برد .
موقعیّت جغرافیایی بصره و در مقابل دیگر امّتها بودن این شهر و اشرافِ آن بر خلیج فارس ،(1)آن را چراگاه سرسبزی برای اجتماع انواع قومیّتها ساخت و میدان بزرگی برای مذاهب و اعتقادات مختلف قرار داد .
از این روست که در آغوشِ آن شمار بزرگی از موالی شعوبی [ ایرانی ]
پرورش یافت .
آنچه بر نشو و نمای واکنش سلبی از سوی آنها ، مددکار شد ، رفتار ناشایست و تبعیض طبقاتی کینه توزانهای بود که در آن حکومتها و خلفای صاحب نفوذ ، نقش بس ویرانگری ایفا کردند تا آنجا که بسیاری از این قشرها (که اسلام برای اصلاح آنها و پیوستن آنان به وحدت بزرگ اسلامی ، روش دقیقی ترسیم کرد) به سبب بقای پس ماندههای فرهنگی و دینی گذشته (در کنار ظلم و زورگویی و تحقیری که حاکمان و نوچههای آنها بر ایشان روا میداشتند) به دشمنان سرسخت اسلام تبدیل شدند .
دکتر ابراهیم سامرّایی میگوید :
بصره ، مرکز اجتماع تودههایی از امّتهای مختلف شد که در آن
نژاد فارسی بارز بود .(2)
وی در عربی بودن نام بصره ، تشکیک میکند و پس از بحثی در این باره ، میگوید :
مگر نگفتهاند که «بصره» واژه عجمی است که مُعرّب شده است ؟!
حمزة بن حسن اصفهانی میگوید : شنیدم موبذ بن اسوهشت میگفت : بَصره معرّب «بَس راه» است ؛ زیرا راه های فراوانی داشت که از آن به جاهای مختلف منشعب میشد .(1)
عُتْبَة بن غَزْوان ، شهر بصره را در سال 14 هجری ایجاد کرد . همراه او 300 تا 800 جنگجو(2)- فقط - از عرب بودند . در امارت ابو موسی اشعری (از سال 17 تا 25 هجری) سیطره بر منطقه دجله کامل شد و اصفهان و قم و کاشان فتح گردید .
دکتر صالح احمد علی ، میگوید :
نیز در عهد ابو موسی ، عجمها به ساکن شدن در بصره میپرداختند
و دین اسلام را برمیگزیدند و زبان عربی را میآموختند .
سکنا گزینی آنان ، شماری از مشکلات اداری و فرهنگی را پدید آورد .(3)
در امارت عبداللّه بن عامر (از سال 25 تا 36 هجری) جبهه نبردی
که بصریها عهدهدارش شدند گسترش یافت و نیروهای آنها مسئول فتح همه بخشهای واقع در شرق خلیج فارس گشت .. .
بصریان - بعد از فزونی شمار افرادشان - توانستند باقیمانده سرزمین فارس و سیستان و کرمان را فتح کنند ، سپس به فتوحات اسلامی در خراسان دست یازیدند .(1)
این درگیریهای متعدّد ، شمار فراوانی از اسیران را عاید بصریها ساخت . مدافعان شهرهایی که به شدّت مقاومت کردند یا پس از تسلیم به شورش دست یازیدند (مانند سیستان ، شوشتر ، مناذر [ در اهواز ] شوش ، ناشروذ [ ناحیهای در سیستان ] جوین) به اسارت درآمدند و بعضی از مدافعان سیستان (که گفتهاند عرب از آن چهل هزار برده به غنیمت گرفت)(2)اسیر شدند .
اینها همه ، غیر بردگانی بودند که سیستان سالانه برای عرب میفرستاد(3)و غیر بردگانی است که مولاهاشان کشته شدند و گریختند و آنها را وانهادند ، از این رو به جامعه بصره پناه آوردند .
در کنار همه اینها ، عجمهایی (عجمهای آزاد ، نه برده) بودند که به اختیار خویش در بصره ساکن شدند و خود را تحت حمایت افراد یا عشایر قرار دادند (کسانی که از منافعی که این ولاء به سیّد و عشیره و حمایتش تقدیم میکرد ، بهرهمند میشدند) جز اینکه چون سلطه امیر (نه عشیره و فرد) فزونی یافت و زندگی تمدّنی پدید آمد ، به حمایت عشیره بازنگشتند و در نتیجه ، شمارشان به تدریج کم شد .(4)
در کنار موالی ، شماری از نیروهای ساسانی (پس از آنکه سیطره سپاه عرب را پذیرفتند و حاضر شدند در کنار آنها بجنگند یا بعضی از وظایف پلیسی و اداری را در بصره برعهده گیرند ...) در بصره ساکن شدند ، شمار آنها با پیوستنِ سربازانِ ساسانی فراری و اصفهانیها و دیالمه کوفه به آنان ، فزونی گرفت ، سپس زیاد بن ابیه شماری از آنها را به سرزمینهای شام انتقال داد .. .
زُطّیها(1)گروه دیگری از عجمها بودند که از زمان ابو موسی به عرب پیوستند ... پس از آنکه سپاه عرب «سند» را فتح کرد و شماری از آنها را - در آن - اسیر ساخت و به بصره انتقال داد ، جمعیّتِ آنها فزونی گرفت ، نیز بعضی از آنها به «انطاکیّه» (در شام) انتقال یافت .
عبیداللّه بن زیاد دو هزار از تُرکان را که در حملاتش در آسیای میانه اسیر کرد ، با خود آورد و در بصره ساکن ساخت ... و آنها را برای سرکوب بعضی از عربهای یاغی در «یَمامه» به کار گرفت ... سپس حجّاج آنها را به واسط انتقال داد .
در کنار همه اینها ، شماری از حَبَشیها در «بصره» بودند که محلّهای نزدیک هُذَیل داشتند و گفتهاند آنان از دوران عُمَر بن خطّاب در بصره ساکن شدند .(2)
بیشتر این عجمها به نظافت و پاکیزگی اهمیّت میدادند و وضوی غَسْلی به روح و روانِ آنها نزدیک بود ؛ به ویژه آنکه حمران (که خود یکی از آنها به شمار میآمد) بدان فرا میخواند .
در اینجا دو نظریّه است :
1 . ابن سعد قائل است که اهل بصره به حدیث حمران احتجاج نمیورزند .
2 . ابن حبّان قائل است که حُمران به بصره آمد و بصریها از وی حدیث نوشتند .
جمع میان این دو قول این است که بگوییم که بصریها تنها احادیث حُمران را در زمینه وضو از وی آموختند و در غیر وضو ، احادیث وی را وانهادند و به آن احتجاج نمیکردند .
بدین سان ، عرب ، فارس ، رومی ، حبشیها ، زُطّیها [ هندویان ] و دیگر امّتها در جامعه بصره به هم آمیختند و بسیاری از آنها - بلکه همهشان - از اسیرانِ جنگی بودند .
از این اختلاط که حاکمان آن را به صورت درست ساماندهی نکردند ، نزد بعضی از آنها امور ناشایستی مانند عقده انتقام از مسلمانان به خاطر دین سابقشان یا نژادشان که مغلوب [ و در تحت سیطره ] بود ، بروز یافت .
چنان که ماجرای حُمران بن اَبان همینگونه است . وی یهودی فارسی بود که اسیر شد ، سپس به بردگی درآمد و پس از آن ، آزاد گردید و به دست عثمان اُمَوی پرورش یافت و از شرایطِ ضعف در حکومت اموی بهره برد و در صفوف مسلمانان رخنه کرد و میان آنها به آمد و رفت پرداخت و نقشهای مهمّ فقهی و سیاسی را بازی کرد .
و این چنین (در پرتو آموزههای آماری این پژوهش) بسیاری از آنها از راویان وضوی عثمانی حمرانیاند (چنان که در آینده روشن خواهد شد) .
بنابراین ، انتشار وضوی غَسْلی از سوی آنها به انگیزه پلیدی صورت گرفت ، میخواستند میان مسلمانان اختلاف افکنند ومخالفان حکومت را شناسایی کنند.
این کار با روحیّات این موالی (که نزد قریشیان پرورش یافتند) سازگار میافتاد و همین امر ، سبب انتشار فراوان این وضوی ثلاثی غَسلی را در بصره و شام (به دست شمار بزرگی ازموالیان که گرایش عثمانی داشتند) روشن میسازد.
بصره مرکز موالیان اُموی عثمانی بود ، هرچند شماری از آنها به شام و واسط فرستاده شدند و این مراکز ، حکومت اموی را پذیرفتند ؛ زیرا خلفای اُمَوی و مروانی داعیان فقه عثمان در شام بودند و حمران در بصره ، ستون پنجم آنها به شمار میرفت و کارگزار ستمگرشان (که به وضوی غَسلی فرا میخواند) حجّاج در واسط بود .
از این رو ، راویانِ شامی ، بصری و واسطی (قریشی نسبها و موالی نژادها) به پذیرش رویکرد ویژه عثمان [ در فقه و وضو ] رهنمون میشدند .
موالی و شعوبیّه(1)
در زمان بنی امیّه ، عرب را بر اقوام دیگر برتری میدادند و عربهای متعصّب میخواستند ملّتهای مغلوب را از هر نظر تابع آداب و رسوم خود سازند و کسانی را که با این امر مخالف بودند ، تحقیر و اهانت میکردند .
از این رو ، گروهی که بیشتر آنها ایرانی بودند ، به مقابله برخاستند و عجم را بر عرب ترجیح دادند و کتابها ورسالههایی نوشتند و اشعاری را در تفاخر ایرانیها و برتری آنها نسبت به عرب سرودند و به «شعوبیّه» معروف شدند فرهنگ عمید ، واژه شعوبیّه (م) .
ظهور موالی و شعوبیه و در دست گرفتن آنها نقشهای مهمی را در سایه حکومت بنی امیّه ، دستاورد فتحهایی بود که حاکمان انجام دادند و اسیرانی آوردند و آنها را در جامعه اسلامی ، بیحساب و کتاب آمیختند تا آنجا که سرشناسان قبیله ، بیش از احکام دینی در میان آنان حکم میراندند .
به بعضی از نقشهای سلبی حُمران در دسیسهها و نوسانهای سیاسی پی بردیم .
ابو لؤلؤ (غلام مُغیرة بن شُعْبَه) بدان خاطر عُمَر بن خطّاب را کشت که دیگر اُمّتها را تحقیر میکرد و دیدگاه قومی کینهتوزانه [ نسبت به آنها ] داشت .
سرجون رومی ، مشاور معاویة بن ابی سفیان (فردی که برای معاویه برنامهریزی میکرد و او را به ترور صالحان برمیانگیخت) اینها و دهها نفر اَمثال آنان ، شعوبیّه را نمایندگی میکردند و سرآغاز پیدایش آنها در دامانِ کسانی شکل گرفت که با زور و قدرت بر مسلمانان سیطره یافتند ، حاکمانی که نژاد عرب را از دیگر نژادها برتر میدانستند .
1) . شعوبیّه به گروهی گفته میشد که به برتری عجم بر عرب قائل بودند و عرب را تحقیر میکردند .
این نگرش با واکنش تندی از سوی موالیان رو به رو شد که با آن موذیانه به اسلام و مسلمانان ضربه زدند .
دکتر احمد ابراهیم شریف ، مینویسد :
طبقه آزادگان خالص و محض ، و این طبقه ، طبقهای بود که افراد آن شالوده قبیله به شمار میآمدند ... فرد آزاد ، در زندگی و مرگ از حمایت قبیله بهره میبرد ... اگر مظلوم واقع می شد باید قبیله او را یاری میرساند و اگر ظالم بود باید قبیله در کنارش میایستاد [ و از وی طرفداری میکرد ] .
کافی بود یکی از آنها فریادرس بخواهد ، بیدرنگ شمشیرها آخته
میشد و نیزهها آماده و در این هنگام ، به اندک سببی خونها بر زمین میریخت .
لا یَسْأَلونَ أَخاهُم حینَ یَنْدُبُهم
للنَّائبات عَلَی ما قالَ بُرهاناً
طبقه بردگان : در جامعه عربی ، طبقه بزرگی از بردگان وجود داشتند .. منبع اصلی برای به بردگی درآمدن ، جنگها بود .. .
هرگاه ملاحظه کنیم که آنان به زور گرفته میشدند ، برایمان روشن
میشود که جنگ و مبارزه و قدرت ، سبب اوّل بردگی بود .. .
ملاک شرف - نزد عرب - این بود که در رگهای شخص خون بیگانه جریان نیابد و از پدر و مادر عرب باشد .. .(1)
1) . بنگرید به ، مکّة والمدینة فی الجاهلیّة وعهد الرسول : 36 -40 .
وی در جای دیگر میگوید :
علی رغم آنکه اسلام آمد تا عصبیّت قبیلهای را پایان بخشد و
مسلمانان را با صرف نظر از قبیلههاشان ، برادر هم قرار دهد ، سلطان عصبیّت و شدّت رسوخ آن ، قوی گردید و در بسیاری از رویدادهای تاریخی اسلام وسَیْر وپیشرفت آن، اثری فعّال داشت..
با اینکه قرآن ، در راستای ایجاد جامعه اسلامی (که زیر بنایش
چهارچوبهای اعم از برادر دینی همگانی باشد) از این کار بیم میداد و [ مسلمانان را از آن ] برحذر میداشت .(1)
دوست ما ، مرحوم دکتر احمد وائلی میگفت : عرب با مردمان سرزمینهایی که فتح میکردند، رفتاری داشتند که آکنده از خودخواهی و خودستایی بود . خود را با آنها برابر نمیدانستند و موالی را از ازدواج با عرب باز میداشتند و فرزند زاییده از چنین ازدواجی را «هَجین» (دو رگه) مینامیدند . هرگاه عربی به یکی از قبیلههای آنها فرود میآمد ، ننگ بود که به وی طعام فروخته شود ، بلکه پیشکش میشد (به عکس موالی) .
ابن عبد ربّه اَندلسی در العقد الفرید میآورد :
عرب میگفتند : نماز را قطع نمیکند مگر سه چیز : اُلاغ یا سگ یا غلام .
آنان بردگان را کُنیه نمیدادند و در یک صف با آنها راه نمیرفتند و با آنان غذا نمیخوردند ، بلکه غلام بالای سر آنها میایستاد [ تا آنان
1) . همان ، ص51 - 52 .
غذا بخورند ] هرگاه او را در غذا شرکت میدادند ، جایی را به وی اختصاص میدادند تا شناخته شود که وی برده است .. .
و امّا آنچه در سطح حاکمان [ با بردگان انجام میگرفت ] در هیچ حالی با انسانیّت برخورد نمیشد ؛ به ویژه والیان اُمَوی مانند حجّاج که جزیه را از اهل ذمّهای که مسلمان میشد برنمیداشت و بر دست موالیانی که به شهرها هجرت میکردند ، داغ میزد و آنها را به روستاهاشان برمیگرداند .(1)
عرب احادیث نبوی را گرفتند و در آنها آنچه را با این تحقیر دمساز بود ، جعل کردند . روایت میکردند :
زنان را جز اولیا نباید شوهر دهد و جز به همتایانشان داده نشوند .(2)
مقصود از این حدیث این است که مردان باید با زنان هم شأن و هم رتبه خویش ازدواج کنند و زنان ، حق انتخاب همسر ندارند ، اختیار آنها به دست اولیاست ، آنها را به هرکه خواهند میدهند (م) .
بطنهای قریش ، همتای هماند ، قبایل عرب کفو یکدیگر میباشد ، موالی کفو موالی است .(3)
دکتر جواد جعفر خلیلی میگوید :
فیروز (ابو لؤلؤ) یکی از اسیران فارس بود که اسلام آورد . با وجود این ، به عنوان بنده به مُغیرة بن شُعْبَه (یکی از والیانِ فاسقِ عُمَر) فروخته شد .
1) . هویّة التشیّع : 208 .
2) . متن این حدیث در بسیاری از کتابهای اهل سنت ، چنین است : «لا تنکحوا النّساء إلاّ الأکفاء ، ولا یزوّجهن إلاّ الأولیاء» ؛ جز زنان همتای خویش را نگیرید ، و زنان را جز اولیا شوهر ندهند سنن بیهقی 7 : 133 ؛ المعجم الأوسط 1 : 6 ؛ سنن دارقطنی 3 : 173 .
3) . الشعوبیّة وأثرها الاجتماعی والسیاسی : 51 به نقل از شرح فتح القدیر 3 : 291 و318 .
سنّت به مالکان امر میکرد که خوراک و پوشاک بندگان را تأمین
کنند در حالی که مغیره (افزون بر اینکه نفقه فیروز را نمیداد) وی را ملزم ساخت که ماهیانه هشتاد درهم بپردازد .(1)
در این چهارچوب است که عُمَر در ارث میان مسلمانان (عرب و غیر عرب) برخلاف کتاب خدا و سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرق مینهاد .(2)
در حالی که اسلام جزیه را بر اهل ذمّه (عرب و غیر عرب) یکسان واجب ساخت ، عُمَر از نصارای عرب به جای جزیه ، زکات میگرفت .(3)
پیداست که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در عطا [ مقرّری از بیت المال ] میان مسلمانان فرق نمیگذاشت و هیچ یک را بر دیگری برتری نمیداد ، امّا عمر - در سال 20 هجری هنگامی که مقرّری تعیین کرد - پیش افتاد تا اصل برتری را قانونگذاری کند . وی کسانی را که در اسلام سبقت داشتند بر دیگران برتری داد ، مهاجران قریش را بر دیگر مهاجران برتری بخشید و نیز همه مهاجران را بر همه انصار و عرب را بر عجم و «صریح» (فرد آزادی که سابقه بردگی نداشت) را بر «مولا» (بردهای که آزاد شده بود) برتری داد .(4)
در این فضای ناسالم ، غیر قابل پیش بینی نیست که موالیان را گروهی بیابیم که بر اسلام و مسلمانان کینهورند ، میکوشند خود را میان آنها جا بزنند تا به خاطر شخصیّت وکرامت وسوابق اجتماعی وسیاسی ودینی که از دست دادهاند،
در پی انتقام برآیند و تا آنجا که توان دارند به اسلام و مسلمانان آسیب برسانند .
شایان توجّه است که اُمَویها (که ادّعا شده است عربهای خالص و اصیل بودند و در حکومتهاشان فارسها را به کار نگرفتند و موالیان را به چشم حقارت مینگریستند) با حُمران بن اَبان ، عکس این رفتار را داشتند .
عثمان او را به خود نزدیک ساخت تا آنجا که دربان و صاحب مُهر و رازدار او شد .
معاویه(1)
این نگرش معاویه نسبت به موالیان است ، در حالی که رفتار با حُمران [ عکس این نگرش را دارد ] برای مالش دادن پای حمران میکوشید بر عبداللّه بن عامر پیش افتد .
و مروان و عبداللّه بن عامر ، برای احترام و بزرگداشت و مالش دادن پای حمران(2)و صاف کردن عبا بر دوش او از هم سبقت میگرفتند .عبدالملک دربارهاش بیان داشت که : حمران برادر کسی است که درگذشت و عموی شخصی است که باقی ماند ، وی یکی از ستونهای چهارگانه بنی امیّه است .(3)
این عملکرد ، بر نقشه سرّی میان اُمویان و دور و بریهای آنها و موالیان یهود (ودیگر موالیان آنان) برای ضربه زدن به اسلام محمّدی علوی اصیل ، دلالت دارد .
1) . معاویه به اَحنف بن قَیْس و سَمُرَة بن جُنْدَب میگفت : میبینم این سفید پوستها یعنی موالیان فراوان شدهاند و به نظر میآید بر سَلَف چیره شوند . حدس میزنم که بر عرب بشورند و قدرت را در دست گیرند . در نظرم دارم گروهی را بکشم و گروهی را برای رونق بازار و راهسازی وانهم ، نظر شما چیست ؟ (العقد الفرید 2 : 361)
2) . بنگرید به ، مختصر تاریخ دمشق 7 : 254 ؛ تهذیب الکمال 7 : 305 ؛ الوافی بالوفیات 13 : 169 ؛ تاریخ الطبری 6 : 165 ؛ انساب الأشراف 6 : 89 .
3) . انساب الأشراف 5 : 472 .
در مقابل [ بر خلاف نگرش امویان ] میبینیم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله(1)
نیز فرمود حبیبم جبرئیل به قدری مرا به مدارا با بردگان سفارش کرد که گمان بردم انسان به بردگی درنمیآید و به خدمت گرفته نمیشود .
و این سخن که : خدمتکارانتان برادرانِ شمایند . خدا آنها را زیر دست شما قرار داد . هرکه خدمتکاری دارد باید از آنچه خود میخورد و میپوشد ، او را بخوراند و بپوشاند .
و دهها روایت دیگر که به برادری و عدل و مساوات میان شخص آزاد و برده فرا میخواند .
بنگرید به ، تاریخ دمشق 52 : 38 ؛ صحیح بخاری 1 : 20 ، حدیث 30 ؛ شرح رسالة الحقوق (امام زین العابدین علیهالسلام) : 451 .
و اهل بیت آن حضرت (و در رأس آنها امیرالمؤمنین علیهالسلام) با موالی ، رفتاری دارند که خدای بزرگ ترسیم فرمود :« یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ » ؛(2)ای مردم ، ما شما را - به صورت زن و مرد - آفریدیم و ملّتها و قبیلههایی قرار دادیم تا همدیگر را بشناسید ، گرامیترین شما نزد خدا باتقواترین شماست .(3)
سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآله این آیه را تلاوت فرمود : « یَا أَیُّهَا النَّاسُ ... مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثی ... » احکام القرآن 1 : 393 ، اثر جصّاص .
« وَلَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِن مُشْرِکَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْکُمْ » ؛(4)کنیز مؤمن از کنیز مُشرک
1) . پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : درباره دو ضعیف برده ، و زن از خدا بترسید .
2) . سوره حجرات 49 آیه 13 .
3) . پیامبر صلیاللهعلیهوآله در عرفات فرمود : خدا غرور جاهلیّت و افتخار به پدران را از راه و رسم شما زدود . انسانها از آدم پدید آمدند و آدم علیهالسلام از خاک آفریده شد . عرب بر عجم فضیلتی ندارد مگر به تقوا .
4) . سوره بقره 2 آیه 221 .
بهتر است ، هرچند کنیز مشرک شما را شیفته خود سازد .
« وَالَّذِینَ یَبْتَغُونَ الْکِتَابَ مِمَّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ فَکَاتِبُوهُمْ » ؛(1)بردگانی که خواستار مکاتبه [ بازخرید ] اند ، قراردادشان را بنویسید .
« وَالَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِن نِسَائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ » ؛(2)کسانی که زنانشان را «ظهار» [ تحریم جنسی ] میکنند ، سپس از حرف خویش برمیگردند، باید [ پیش از آمیزش ] یک برده آزاد سازند .
« لاَ یُؤَاخِذُکُمُاللَّهُ بِاللَّغْوِ فِیأَیْمَانِکُمْ وَلکِن یُؤَاخِذُکُم بِمَا عَقَّدتُّمُ الأَیْمَانَ فَکَفَّارَتُهُ إِطْعَامُ عَشَرَةِ مَسَاکِینَ مِنْ أَوْسَطِ مَا تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ » ؛(3)
خدا شما را به خاطر قسمهای لغو مؤاخذه نمیکند ، لیکن کفّاره سوگندهایی که میبندید [ و سپس میشکنید ] خوراک دادن به ده مسکین است (از غذاهای متوسّطی که میخورید) یا پوشاندن ده مسکین یا آزاد ساختن یک برده .
همه این آموزهها [ از سوی خدا ] آمد بیآنکه نژاد پرستی عربی اثری در این جریان داشته باشد . از این رو ، موالی اهل بیت و پیروان آنها ، در نهایت استقامت و تدیُّن بودند و در تاریخ اسلام و مسلمانها ، جز آثار مثبت پسندیده ، نداشتند .
مَدائنی روایت میکند که :
دستهای از اصحاب علی علیهالسلام پیش آن حضرت رفتند و گفتند : ای امیرالمؤمنین ، این اموال را بده و این اشراف عرب و قریش را بر موالی و عجمان برتری بخش و دل کسانی را که میترسی به مخالفت برخیزند ، به دست آر .. .
امام علیهالسلام فرمود : أتأمرونَّنی أن اَطْلُبَ النَصْرَ بِالجَوْر ، لاَ واللَّهِ ، لاَ أَفْعَل ... وَاللَّهِ لَوْ کَانَ المالُ لی لَواسَیْتُ بَیْنَهُم ، فکیف وإنّما هی
أَمْوالُهم ؛(1)
آیا میخواهید با ستم در پیِ پیروزی باشم ، واللّه ، این کار را نمیکنم ... به خدا سوگند اگر این مال از خودم بود ، میان آنان مواسات میکردم ، چه رسد به اینکه این مال ، مال مسلمانان است .
دو زن (یک زن عرب و کنیز وی) نزد علی علیهالسلام آمدند و کمک خواستند . امام علیهالسلام امر کرد به هر کدام از آن دو یک کیل گندم و چهل درهم بدهند . کنیز آنچه را داده شد گرفت و رفت [ ولی ] آن زن عرب گفت : ای امیرالمؤمنین ، مثل آنچه به این کنیز دادی به من میدهی ؟! من عربم و او کنیز !
امام علیهالسلام فرمود :
إِنِّی نَظَرْتُ فِی کِتَابِ اللَّهِ - عزّ وجلّ - فَلَم أَرَ فیه فضلاً لِوُلْدِ إسماعیل عَلَی وُلْدِ إسْحَاقَ(2)؛(3)
براساس توضیح شارحان (ملا صالح مازندرانی ، ابن قاریاغدی و ... ) معنای حدیث این است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله و امامان علیهمالسلام و بنی هاشم و قریش از نسل اسماعیلاند و یهودیانی که مسلمان میشدند ، از نسل اسحاقاند . با وجود این ، هر دو - به مقتضای حکم قرآن - در غنایم و دیگر چیزهای مشابه آن با هم مساویاند و بر یکدیگر برتری ندارند (م) .
بنگرید به ، شرح اصول کافی (ملا صالح مازندرانی) 11 : 398 ؛ البضاعة المزجاة 1 : 65 .
1) . شرح نهج البلاغه 2 : 203 .
2) . کنز العمّال 6 : 260 ، حدیث 17095 ؛ سنن بیهقی 6 : 349 ، حدیث 12769 .
3) . جا به جایی نام اسماعیل و اسحاق - در این حدیث - با توجه به استدلال امام علیهالسلام به آن ، بعید نمینماید ؛ زیرا فرزندان اسماعیل کنیز زاده به شمار میآیند چرا که از نسل «هاجر» میباشند که کنیز بود برخلاف فرزندان اسحاق که از نسل «ساره»اند و وی زن آزاده بود .
در کتاب خدای بزرگ نگریستم ، برای فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق برتری ندیدم .
شیخ محمّد مهدی شمس الدین میگوید :
موالی پیوند استواری با امام علی علیهالسلام داشتند که از سیاست عادلانه امام (که آنها را با دیگر مسلمانان به یک چشم مینگریست) برمیخاست . بعضی از رهبران قبایل بر این ارتباط امام علیهالسلام خُرده گرفتند .
اَشعث بن قَیْس [ که از منافقان بود ] به امام علی علیهالسلام گفت : ای امیرالمؤمنین ، این حَمْراء(1)(سفیدپوستها) دور و برت را گرفتهاند !(2)
برای سامان این حالتِ پراکندگی بیحساب و کتاب [ و نامنظّم ] اسیران در جامعه اسلامی ، امامان اهل بیت علیهمالسلام بر ارائه نگرش درست اسلام به بردگان تمرکز داشتند . بر آزادی بردگان تأکید میکردند تا در گردونه عقده احتقار به سر نبرند و تسامح اسلام را بنگرند و اینکه اسلام - به طور موقّت - آنان را به بردگی میگیرد تا دین و مفاهیم حق را به آنها بیاموزاند تا آنان نقش داوطلبانهشان را در خدمت به دین بیاغازند .
یعنی ائمّه علیهمالسلام بردگان را با تربیتِ درست پرورش میدادند و با روح اسلام تغذیه میکردند ، سپس آزادشان میساختند تا آزادانه زندگی کنند .
امام علی علیهالسلام از دسترنج خویش هزار بنده را آزاد ساخت .(1)
امام حسن علیهالسلام 25 بار پیاده به حج رفت و شتران برای قربانی به همراه او رانده
میشدند . آن حضرت سه بار مالش را [ میان نیازمندان ] تقسیم کرد ، حتّی پاپوش و کفش را میداد و نعل را نگه میداشت .(2)
پوشیده نماند که بردگان در آن مقطع تاریخی ، از اموالِ عمده بودند .
امام حسن علیهالسلام به غلام سیاهی گذشت که در دستش قرص نانی داشت ، لقمهای خود میخورد و لقمهای را به سگ میداد تا اینکه آن سگ را در آن قرص نان سهیم ساخت و نیمی از آن را به آن سگ داد .
امام علیهالسلام پرسید : غلامِ کیستی ؟ گفت : غلامِ اَبان بن عثمان .
امام علیهالسلام پرسید : این باغ از آنِ کیست ؟ گفت : از ابان بن عثمان .
امام علیهالسلام غلام و باغ را خرید و فرمود : ای غلام ، تو را خریدم . غلام ایستاد و گفت : از خدا و رسول و از تو ای مولایم ، فرمانبردارم .
امام علیهالسلام فرمود: باغ را خریدم وتو در راه خدا آزادی و باغ هدیه من به توست .(3)
به شیوه رفتار اَبان بن عثمان بنگرید که بردهاش را گرسنگی می داد و در مقابلْ سیاست اهل بیت را ببینید که بردگان را آزاد و بینیاز میساختند تا نقش طبیعیشان را در جامعه ایفا کنند .
امام سجّاد علیهالسلام هرگاه ماه رمضان در میآمد ، بنده و کنیزی را نمیزد . هرگاه
آنان خطایی میکردند ، پیش خود مینوشت . «فلان بنده» و «فلان کنیز» در فلان
روز خطا کرد و او را کیفر نمیداد و این موارد جمع میشد تا اینکه شب آخر ماه رمضان فرا میرسید و آنان را پیرامون خویش گرد میآورد و آن نوشتهها را مینمایاند و میفرمود : ای فلانی ، فلان خطا و فلان خطا را مرتکب شدی و تو را تأدیب نکردم ، آیا به یاد میآوری ؟ وی میگفت : آری ، ای فرزند رسول خدا .
این کار را تا آخرین نفر آنها انجام میداد و از همهشان اقرار میگرفت ، سپس در میان آنان میایستاد و میفرمود : با صدای بلند بگویید :
ای علی بن حسین ، پروردگارت همه اعمالت را شمرد (چنان که تو
یکایک اعمال ما را شمردی) و نزد خدا کتابی است که حق را میگوید ، هیچ خُرد و کلا نی را فرو نمیگذارد . هر عملی را که انجام دادهای میشمارد و همه آنها را نزد خدا حاضر مییابی (چنان که ما همه اعمالمان را نزدت حاضر یافتیم) از ما درگذر و چشم پوش (چنان که از خدا امید عفو داری) و چنان که دوست میداری خدا از تو درگذرد ، تو هم ما را ببخش ، خدا را اهل عفو ، دلسوز و آمرزنده خواهی یافت و پروردگارت به کسی ستم نورزد ...
ای علی بن حسین ، خواریات را در پیشگاه خدای حاکم عادل به یاد آور .. .
امام علیهالسلام این جملات را (خطاب به خود) بر زبان میآورد و به زبان آنان میانداخت و آنها هم این جملهها را میگفتند در حالی که امام میانشان ایستاده بود ، میگریست و شیون میکرد و میفرمود : پروردگارا ، از ما خواستی که از کسانی که به ما ظلم کردند درگذریم .. .
سپس امام علیهالسلام به آنان رو میکرد و میفرمود : شما را عفو کردم ، آیا شما هم از من و از رفتار بدم با شما گذشتید ؟
آنان میگفتند : ای مولای ما ، تو را بخشیدیم ، رفتار بدی با ما نداشتی .
امام علیهالسلام میفرمود ، بگویید : خدایا از علی بن حسین درگذر (چنان که او ما را بخشید) او را از دوزخ آزاد ساز (چنان که وی ما را از بردگی رهانید) .
آنان این دعاها را میکردند و امام علیهالسلام میفرمود : خدایا ، ای پروردگار جهانیان اجابت فرما .
بروید ، از شما گذشتم و آزادتان ساختم بدان امید که خدا از من درگذرد و مرا از دوزخ برهاند .
بدین سان ، امام علیهالسلام آنان را آزاد میساخت و آن گاه که روز عید فطر میشد جایزههایی به ایشان میداد تا آنان رامصون دارد و از آنچه در دست مردم است بینیاز سازد .(1)
به خاطر این رفتار خوب و اخلاق بلند محمّدی ، میبینیم که موالیان اهل بیت علیهمالسلام در اوج وفاداری و استقامتاند ، و در میان آنها کسی که نقش کینهورانه (که از تحقیر موالیان برمیخاست) داشته باشد (مانند حمران ، ابو لؤلؤ ، سرجون) وجود ندارد .
قنبر (غلام امیرالمؤمنین علیهالسلام) شاگردی از دستپروردههای امام علیهالسلام بود . عمرش را در رکاب آن حضرت ودفاع از دین سپری ساخت تا اینکه در سالمندی تاوانِ این دوست داشتن و محبّت نسبت به امام علیهالسلام را پرداخت و به دست حجّاج ثقفی به قتل رسید .
روزی حجّاج گفت : دوست دارم به یکی از اصحاب ابو تراب دست یابم و با خونِ او به خدا تقرّب جویم .
1) . الصحیفة السجّادیّة الجامعه : 285 -287 .
گفتند : هیچ کس را جز قنبر غلام ابو تراب را سراغ نداریم که بیشتر با او به سر برده باشد .
حجّاج در پی قنبر فرستاد . او را آوردند . حجّاج پرسید : تو قنبری ؟ گفت : آری . پرسید : ابو همدانی ؟ گفت : آری . پرسید : غلام علیّ بن اَبی طالب ؟ گفت : مولایم خداست و امیرالمؤمنین علی علیهالسلام ولیّ نعمتم بود .
حجّاج گفت : از دین علی بیزاری بجوی .
قنبر گفت : اگر چنین کنم دینی بهتر از آن به من مینمایانی ؟
حجّاج گفت : میخواهم تو را بکشم ، خودت انتخاب کن ، کدام قتل را میپسندی ؟
قنبر گفت : این را به تو وانهادم .
حجّاج پرسید : چرا ؟
قنبر گفت : زیرا هر جور که مرا بکشی ، روز قیامت همان گونه به
قتل میرسی .
امیرالمؤمنین علیهالسلام به من خبر داد که مرگِ من ظالمانه و ناحق و با ذبح خواهد بود .
حجّاج دستور داد او را سر بِبُرند .(1)
با کاروان امام حسین
علیهالسلام چهرههای درخشانی از موالیان وجود داشت که جانشان را در راه نهضتی که برای احیای دین به همراه امام حسین علیهالسلام
برافراشتند ، فدا کردند . افراد زیر از آنهاست :
1) . کشف الغمّه 1 : 282 ؛ کشف الیقین : 78 ؛ الإرشاد 1 : 328 متن از این کتاب است .
1 . اَسلم ترکی (غلام امام حسین علیهالسلام) که قاری قرآن بود و زبان عربی را میدانست و مینوشت .(1)
2 . جابر بن حجّاج (غلام عامر بن نَهْشَل تَیْمی ، تیم اللّه بن ثَعْلَبَه) که پهلوانی دلاور بود .
صاحب الحدائق [ الوَردیّه ] میگوید : با امام حسین علیهالسلام در کربلا حضور یافت و پیش روی آن حضرت به قتل رسید . امام حسین علیهالسلام سوی وی رفت ، او را در آغوش گرفت و گونه شریفش را بر گونهاش گذاشت .(2)
3 . جون (غلام ابوذر غفاری) . وی پیرمردی سالمند و سیاه پوست بود . امام حسین علیهالسلام به او اجازه داد برگردد و فرمود : بیعتم را از تو برداشتم . وی گفت : در خوشیها کاسهلیس شما بودم ، در سختیها رهایتان کنم ؟! نه به خدا .
وی با امام حسین علیهالسلام به شهادت رسید . امام برایش این دعا را کرد : خدایا ، رویش را سفید ، و بدنش را خوشبو ساز ، و او را با نیکان محشور کن و میان او و آل محمّد آشنایی انداز .
جسد او را در معرکه یافتند از آن ، بوی مشک به مشام میرسید .(3)
4 . حارث بن نَبْهان (غلام حَمْزَة بن عبدالمُطَّلب) .
سیره نویسان گفتهاند : نبهان (غلام حمزه) شخصی شجاع و دلاور بود . دو سال پس از شهادت حمزه درگذشت و فرزندش حارث به امیرالمؤمنین علیهالسلام
و پس از او به امام حسن علیهالسلام و سپس به امام حسین علیهالسلام پیوست .
چون امام حسین علیهالسلام از مدینه سوی کعبه رهسپار شد ، حارث هم به راه افتاد و ملازم آن حضرت بود تا اینکه به کربلا وارد شدند . هنگامی که آتش جنگ شعلهور شد ، پیشاپیش امام حسین علیهالسلام پیکار کرد و به شهادت رسید (رضوان خدا بر او باد) .(1)
5 . رافع ، غلام مسلم اَزدی .(2)
6 . زاهر ، غلام عَمْرو بن حَمِق خُزاعی ، که به همراه امام حسین علیهالسلام بود و در حمله اوّل شهید شد .(3)
7 . سالم ، غلام بنی المَدَنیّه کَلْبی .(4)
8 . سالم (غلامِ عامر بن مسلم عبدی) از عبد قیس ، وی بصری بود .(5)
9 . سعد ، غلام امام علی علیهالسلام .(6)
10 . سعد بن عبداللّه ، غلام عمرو بن خالد اَسَدی صَیْداوی .(7)
11 . سلیمان (غلام امام حسین علیهالسلام) که در بصره به شهادت رسید .(8)
12 . شَبیب ، غلام حارث جابری .(9)
13 . شَوْذَب ، غلام شاکر بن عبداللّه همدانی شاکری که مردی سالمند و از
1) . تنقیح المقال 1 : 248 ، شماره 2136 .
2) . اِبصار العین : 185 .
3) . اقبال الاعمال 3 : 179 ، فصل 14 .
4) . اقبال الاعمال 3 : 79 ؛ معجم رجال الحدیث 9 : 34 ، شماره 4978 .
5) . انصار الحسین : 89 ، شماره 25 ؛ معجم رجال الحدیث 9 : 34 ، شماره 4979 .
6) . اعیان الشیعه 1 : 611 ، شماره 40 .
7) . انصار الحسین : 90 ؛ اعیان الشیعه 1 : 611 ، شماره 41 .
8) . تاریخ طبری 3 : 343 ؛ رجال طوسی : 101 ، شماره 985 .
9) . اعیان الشیعه : 611 ، شماره 49 .
رجال شیعه و از سران آنها بود .(1)
14 . قارب ، غلام امام حسین علیهالسلام .(2)
15 . منجح ، غلام امام حسین علیهالسلام .
مادر وی «اُمّ مُنْجِح» کنیز امام حسین علیهالسلام بود که آن را از نَوْفَل بن حارث بن عبدالمطَّلب خرید ، سپس سهم اَبو منجح با وی ازدواج کرد و «اُمّ مُنْجِح» ، «مُنْجِح» را برای وی به دنیا آورد .(3)
است.
16 . نصر ، غلام امام علی علیهالسلام .(4)
17 . واضح ، غلام حارث سَلْمانی .(5)
در «اعیان الشیعه 3 : 303» آمده است : واضح ترکی ، غلام حارث مذحجی سَلْمانی نیز بنگرید به ، ابصار العین : 144 .
به نظر میرسد این شخص ، همان است که خوارزمی در مقتل خویش بدان اشاره میکند ؛ زیرا میگوید : سپس غلام ترکی مبارز ، قاری قرآن بیرون آمد (مقتل خوارزمی 2 : 24) .
چکیده سخن
چکیده سخن این است که بردگان و موالی ، قشر اجتماعی جدیدی بودند که به عرب پیوستند و اسلام برنامه دقیقی برای آنها سامان داد تا این آیین را با زبان و دل و روح و اعتقاد پذیرا شوند تا بعدها جهانی بودن اسلام و فراگیریاش در عرصه اجرا به انجام رسد .
اهل بیت علیهمالسلام و پیروان آنها در این راستا موفقیّتِ آشکاری را به دست آوردند و کوتاهی حاکمان را (که سببِ اصلی بروز شعوبیّه و نقش مُخرّب آن بودند) در این زمینه [ تا حدّی ] جبران کردند ، لیکن حاکمان ،صاحبان زر و زور بودند و در ساحت عمل حکم آنان نفوذ داشت ، از این رو ، این حالت توزیع بیحساب و کتاب بردگان و موالی و چپاندن آنها ، حالت قوی و استواری شد که بعدها آنان را به جایی کشاند که با مقدّرات دولت اسلامی بازی کنند .
دکتر زاهیه قدوره (پس از آنکه موضع اسلام را نسبت به موالی میآورد و اینکه اسلام مخلصان آنها را به عزیزترین جایگاهها بالا برد ؛ مانند بلال حبشی و سلمان فارسی) میگوید :
طبیعی است که این مبانی در میان عرب عجیب و غریب افتد . ساختار درونی آنان را آتشِ عصبیّت خود بزرگبینی در بر گرفته بود ، لیکن این آتش در قلبهای کسان دیگر (یعنی موالیان) خنک و سلامت شد ؛ چنان که آنگاه که بعدها بعضی از خلفا از سیاستِ اسلام انحراف یافتند (و دلتنگ بازگشت به جاهلیّت نخست و نعره آن شدند) این خنکا و سلامت برای موالیان و مسلمانان باتقوای عرب ، مایه آرامش بود .(1)
موالیان در برابر نارواهایی که از عصبیّت قبیلهای عرب به آنها رسید به جعل احادیث برای خود پرداختند و این کار به منزله واکنشی از سوی آنها بود .
ابو داود سجستانی روایت میکند ، میگوید : به ما خبر داد محمّد بن عیسی بن طباع [ گفت : ] به ما خبر داد ابن فُضَیل ، از پدرش ، از رحال بن سالم ، از عطا ،
1) . الشعوبیّة وأثرها الإجتماعی والسیاسی : 33 .
که گفت : رسول خدا فرمود :
اَبدال از موالیاناند و موالیان را جز منافق دشمن نمیدارد .(1)
و امامان شعوبیّه سر درآوردند ؛ مانند ابو عُبَیده ، مَعْمَر بن مُثَنَّی که از موالی بنی تَیْم در بصره بود و اصالتِ یهودی داشت . جدّش به دست یکی از اولاد ابوبکر اسلام آورد .
وی هموست که کتاب «مثالب العرب» را از نو نوشت و بر آن افزود و از خوارج به شمار میآمد و عقیده اَباضیّه را داشت .(2)
زُهری (دستمال اُمَرای قریشی) از کسانی است که موالیان را تحقیر میکرد .
از عبدالرزّاق ، از مَعْمَر ، نقل است که به زهری گفتند : میپندارند تو از موالیان حدیث نمیکنی ! زُهری گفت : از موالیان [ در تنگناها ] حدیث میکنم ، لیکن هنگامی که فرزندان مهاجر و انصار را مییابم بر ایشان اعتماد میورزم ، به غیر آنها چه کار دارم ؟!(3)
زُهری در غیر وضو ، از اَنس بن مالک انصاری روایت میکند ، لیکن میبینیم روایت وضو را اختصاص میدهد به نقل از عطا (غلام شامی) از حُمران بن اَبان (غلام شعوبی یهودی) .
چرا وی این کار را میکند ؟
پاسخی نمییابیم جز اینکه بگوییم وی به آنچه هوای نفس و حکومت اموی بر وی دیکته میکرد ، ملتزم بود .
از سوی دیگر میبینیم که این وضو را قریشیان - به شکل واضح - پذیرفتند .
قریشی بودن گاه حال نَسَبی محض است و گاه شکل سیاسی قبیلهای به خود میگیرد ؛ مانند یک تشکّل و ائتلاف که دارای اهداف و منافع مشترکاند .
آنچه را ما در این بحث در نظر داریم ، همین مورد دوّم است ؛ زیرا هنگامی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در میان قریش مبعوث شد ، او را تکذیب کردند و آزار رساندند و با وی جنگیدند و ... تا آنجا که فرمود : «هیچ کس چون من در راه خدا اذیّت نشد» .(1)
قریش آن حضرت را ناچار ساخت از مکّه سوی مدینه هجرت کند و در آنجا مرکز شایستهای را شکل دهد و به جلو پیش رود .
قریش جنگ «بَدر» و «اُحُد» (و جنگهای دیگر) را پدید آورد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله در این جنگها قریش را تار و مار کرد و یلانِ آنان را به قتل رساند .
سهمِ عمدهای از این کشتار به دستِ امیرالمؤمنین علیهالسلام و انصار صورت گرفت . قریش کینه پیامبر و اهل بیت آن حضرت و انصار را به دل داشت و این کینه نهفته پس از فتح مکّه فزونی یافت ؛ زیرا قریش شکست خورد و با زور و اجبار ، اسلام آورد و در خود ، عقده انتقامی را که موالیان شعوبی داشتند ، حس میکرد و آتش کینهشان بر پیامبر و آل آن حضرت و انصار شعلهور شد .
پس از وفات پیامبر صلیاللهعلیهوآله قریشیان بر حکومت سیطره یافتند و امام علی علیهالسلام و
1) . حلیة الأولیاء 6 : 333 به نقل از اَنس ، در «تاریخ الإسلام 41 : 333» عبارت بدینگونه است : «ما أوذی نبیٌّ ما أوذیت» ، و در «فتح الباری 11 : 292» آمده است : «لقد أوذیتُ فی اللّه ما یؤذی أحد» ؛ در راه خدا به قدری آزار دیدم که اَحَدی بدین اندازه اذیت نشد .
انصار را کنار زدند . ابوبکر قریشی بر منبر پیامبر صلیاللهعلیهوآله بالا رفت و پس از خود آن را به عُمَر قریشی سپرد ، سپس عمر آن را در شورای شش نفرهای نهاد که همهشان از قریش بودند ، آنان را به شکلی سنجیده انتخاب کرد [ و به گونهای سازمان داد ]
که امام علی علیهالسلام از خلافت دور بماند و عثمان اموی قریشی از طریق عبدالرّحمان بن عوف زهری قریشی ، به خلافت برسد .
امام علیهالسلام در احتجاج شورا فرمود :
هنگام رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله شنیدند که با ابوبکر احتجاج میکنم و میگویم : ای گروه قریش ، ما خاندان از شما در این امر سزامندترین .. .
آنان ترسیدند که اگر من بر ایشان ولایت یابم ، برای آنها - تا
باقیاند - در خلافت نصیبی نباشد . با هم همدست شدند و ولایت را به عثمان دادند و مرا از آن بیرون راندند بدان امید که خودشان به خلافت دست یابند و آن را دست به دست گردانند ؛ زیرا از اینکه از طرفِ من به خلافت دست یابند ، ناامید شدند .
سپس گفتند : بشتاب و بیعت کن وگرنه با تو میجنگیم . من با کراهت بیعت کردم و برای رضای خدا بُردبار ماندم .(1)
و نیز امام علیهالسلام فرمود :
وَاللّه ما تَنْقِمُ مِنّا قُریشٌ إلاَّ أَنَّ اللّهَ اخْتارَنا عَلَیْهم ؛(2)
به خدا سوگند ، قریش از ما انتقام نگرفت مگر بدان خاطر که خدا ما را بر ایشان برگزید .
آری ، ریشههای خود بزرگ بینی و جفا بر امیرالمؤمنین علیهالسلام در جان آنان پابرجا بود حتّی در زمان حیات پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن را واننهادند .
مردمانی از قریش پیش پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمدند و گفتند : ای محمّد ، ما همسایگان و همپیمانانِ توایم . گروهی از بردگان ما نزد تو آمدند امّا نه برای رغبت به دین و فقه ، بلکه از اینکه کالا و اموال ما باشند ، گریختند ، آنها را به ما برگردان .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله از ابوبکر پرسید : [ درباره ایشان ] چه میگویی ؟
ابوبکر گفت : راست میگویند . اینان همسایگان تواَند .
رنگ چهره پیامبر صلیاللهعلیهوآله از این سخن تغییر کرد ، سپس از عُمَر پرسید : تو چه میگویی ؟
عُمَر گفت : راست میگویند ، اینان همسایگان و هم پیمانانِ تواَند .
رنگ صورت پیامبر صلیاللهعلیهوآله دگرگون شد ، سپس فرمود : ای گروه قریش ، واللّه مردی را بر شما برانگیزم که خدا قلبش را به ایمان آزمود [ گردن ] شما یا بعضی از شما را در راه دین میزند .
ابوبکر گفت : ای رسول خدا ، آن شخص منم ؟
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : نه .
عُمَر گفت : ای رسول خدا ، آن شخص منم ؟
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : نه ، آن مرد شخصی است که کفشم را پینه میدوزد
(آن حضرت کفش خود را به علی علیهالسلام داده بود تا پینه کند) .(1)
در الغارات از محمّد بن شیبه روایت است که گفت :
در مسجد مدینه حضور یافتم ، دیدم زُهری و عروة بن زبیر نشستهاند ، علی را نام میبرند و از آن حضرت بدگویی میکنند .(2)
دو شیخ قریشی ، ابوبکر و عُمَر ، از تدوین حدیث پیامبر صلیاللهعلیهوآله منع کردند . به موضع پیروان آن دو (عثمان ، معاویه ، حَجّاج) نسبت به سنّت نبوی پی بردیم . مخالفان عثمان از محدّثان بودند ، لیکن عثمان به خاطر رأی و اجتهادش وانمود میکرد که موضع آنان را نمیداند .
قریشیها ، شامیها ، بصریها ، واسطیها ، موالیان شعوبی ، علیه اسلام نیرنگ به کار میبستند و با خطّ مشی فقهی و سیاسی محمّدی علوی ، دشمنی میورزیدند .
هر کدام از اینها ، خواستهها و راه و رسم و شیوه خود را داشتند . جمع همه اینها همان خطِ قریشی بلندپرواز و آزمند بود که چهار راهِ راههایی به شمار میآمد که به ضربه سیاسی و فقهی و اجتماعی به پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت آن حضرت میانجامید .
سیّد عبدالحسین شرف الدین رحمهالله میگوید :
هرکس تاریخ قریش و عرب را در صدر اسلام وارسی کند ، درمییابد که آنان در برابر نبوّت هاشمی سر فرود نیاوردند مگر پس از آنکه متلاشی شدند و توانی برایشان نماند .
چگونه آنان راضی میشدند که نبوّت و خلافت در بنی هاشم گرد آید ؟!(1)
پس از همه آنچه گذشت ، اکنون فهرست راویان وضوی غَسْلی عثمانی را میآوریم تا جاهای تشکیلات و حزبگرایی قریشی موالی شعوبی شامی بصری واسطی را - از رهگذر حجّاج - بنگریم و پس از آن ، به راویانی که در آنها جای خدشه و سخن است پی ببریم و به دیگر ویژگیهای شبکهای که وضوی عثمانی را انتشار داد ، آگاه شویم .
1) . المراجعات : 350 .
با شمارش سریع روایات وضویی - که اندکی پیش آمد - و راویان آنها و با ملاحظه ماهیات و وابستگیها و گرایشهایشان - به شکل واضح - تار و پود شبکه وضویی عثمان برای ما روشن میشود ؛ زیرا با ملاحظه سندهای ده روایت مورد اعتماد اوّل ، در مییابیم که راویان آنها و سرنخِ همه آنها به مدینه میرسد ،
جایی که این وضوی جدید نوپیدا در آن پدید آمد ، سپس در بصره و شام انتشار یافت .
پس از این ده روایت ، اسانید دیگر روایات را مینگریم که نزد اهل سنّت نامعتبرند و همچون اختاپوس دست دراز میکنند تا بغداد و مصر و کوفه و یمن و مکّه و واسط و بلاد عجم و دیگر مکانها را (که از شهرهای بزرگ و مرکزی اسلامی به شمار میروند) در سیطره خویش درآورند .
این امر بیان میدارد که التزام اوّل (که تا به امروز پابرجاست) عثمانی ، مَدَنی ، بَصْری و شامی است . بنیانگذاران اوّل آن ، امویان قریشی و کینهوران بر امیرالمؤمنین و موالی شعوبی بودند و بسیاری از آنها افراد حکومتیاند که منویّات سیاسی و تشریعی خلفا را اجرا میکردند و هیچ یک ازآنها از جَرْح (خدشه) یا قَدْح (عیب) مصون نمیماند .
اینان از روی دشمنی و کینه با علی علیهالسلام و در راستای ساختِ کاخ فقهی و فرهنگی اموی ، وضو را تحریف کردند .
هرگاه حال راویان ده سند اوّل را (به عنوان نمونه اوّلی این نگرش و طرح) ارائه کنیم ، به آشکار بودن این امر و حقیقت آن پیمیبریم .
این راویان به ترتیب عبارتاند از :
راویان سند روایت اوّل
1 . عبدالعزیز بن عبداللّه بن یحیی بن عَمْرو بن اُویس بن سعد بن اَبی سَرْح قُرَشی عامری مَدَنی .(1)
از عموهای وی ، عبداللّه بن سعد بن اَبی سَرْح (برادر رضاعی عثمان) است ،(2)
که مرتد شد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله خونش را هدر دانست ،(3)و در روز فتح مکّه به همه مردم امان داد جز چهار نفر که یکیشان عبداللّه بن سعد بن اَبی سَرْح بود .(4)
ابن حِبّان وی را از منافقان کافر توصیف میکند ،(5)والی عُمَر بر «صعید»(6)و والی عثمان بر «مصر» بود .(7)
و گفتهاند وی در جنگ صفّین با معاویه شرکت جُست .(8)
ابو داود گاه وی را تضعیف و گاه توثیق میکند .(9)
مسلم از وی روایت نمیآورد .
1) . تهذیب الکمال 18 : 161 ، شماره 3457 ؛ لسان المیزان 7 : 288 ، شماره 3839 ؛ التاریخ الکبیر 6 : 13 ، شماره 1531 .
2) . المعارف : 301 ؛ فتوح البلدان : 224 .
3) . سیر اعلام النُّبلاء 3 : 33 ، شماره 8 ؛ سنن اَبی داود 3 : 59 ؛ الإصابة 1 : 452 .
4) . تهذیب الأسماء 1 : 311 اثر نووی ؛ تهذیب الکمال 11 : 113 .
5) . الثقات ابن حِبّان 3 : 214 ، شماره 709 ؛ الإصابه 4 : 109 ، شماره 4714 (به نقل از ابن حِبّان) .
6) . الإصابه 4 : 110 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 3 : 34 .
7) . طبقات ابن سعد 7 : 493 ؛ الإصابه 4 : 458 و653 ؛ سیر اعلام النُبلاء 3 : 71 .
8) . سیر اعلام النُّبلاء 3 : 33 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 493 .
9) . المغنی فی الضعفاء 2 : 398 ، شماره 3739 .
2 . ابراهیم بن سعد بن ابراهیم بن عبدالرّحمان بن عوف زُهْری قُرَشی مَدَنی .(1)
وی در بغداد متولّی بیت المال شد و پدرش قاضی مدینه بود .(2)
ابن حِبّان میگوید : وی قاضی بغداد شد(3)و هموست که به غنا فتوا داد و مسلمانان علیه او اعتراض کردند . از این رو ، وی سوگند خورد بدون موسیقی از پیامبر حدیث نکند . موسیقی نواخت ، سپس نزد هارون حدیث کرد . هارون مال هنگفتی بدو داد .(4)
از زُهری فراوان حدیث میکند و روایات عجیبی را از وی میآورد .(5)
سماع وی از زُهری بدین پایه نبود ،(6)یحیی بن سعید او را تضعیف کرده است .(7)
3 . محمّد بن مسلم بن شهاب ... زُهْری قُرَشی ، ابوبکر مدنی .
وی در شام سکنا گزید ،(8)از عموهایش سعد بن اَبی وقّاص زُهری است ، کسی که از بیعت با امام علی علیهالسلام خودداری ورزید ،(9)سپس در پایان زندگی - آن گاه که پشیمانی سودی نمیبخشید - پشیمان شد .(10)
1) . تهذیب الکمال 2 : 88 ، شماره 174 ؛ تاریخ بغداد 6 : 81 ، شماره 3119 .
2) . تاریخ بغداد 6 : 80 - 81 .
3) . مشاهیر علماء الأمصار : 141 ، شماره 116 ؛ ثقات ابن حِبّان 6 : 7 ، شماره 6485 .
4) . تاریخ الاسلام 12 : 51 ، شماره 4 ؛ تاریخ بغداد 6 : 84 .
5) . تهذیب الکمال 10 : 239 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 9 : 492 .
6) . تاریخ بغداد 6 : 82 .
7) . الکامل فی الضعفاء 1 : 246 .
8) . تهذیب الکمال 26 : 420 ، شماره 5606 .
9) . تاریخ طبری 2 : 699 ؛ نیز بنگرید به شرح نهج البلاغه 18 : 116 و جلد 19 ، ص147 .
10) . بنگرید به کتاب «نحو إنقاذ التاریخ الإسلامی : 193 ، اثر محسن بن فرحان مالکی» به نقل از کتاب الإمامة العظمی عند اهل السنّة والجماعة : 531 ، اثر عبداللّه دمیچی .
نقش مهمّ وی را در انتشار وضوی عثمانی و فقه حکومتی در راستای خدمت به بنی امیّه ، دانستیم .
4 . عطاء بن یزید لیثی جُنْدُعی ، ابو یزید ، مَدَنی (و گفتهاند شامی) .(1)
ابن عبدالبر میگوید : گفتهاند وی غلام بنی لیث بود و گفته شده است که از خود آنها بود .(2)
ما غلام بودن وی را ترجیح میدهیم ؛ زیرا اگر از خودشان میبود ، نسب وی به آنها میرسید .
از وی جز اهل مدینه و شام روایت نکردهاند . پیش از این دانستیم که وی ناشناخته بود و بال و پر نیافت مگر در حکومت بنی امیّه و در شام پایگاه حکومت آنان .
5 . حُمران بن اَبان نَمِری (= طویدا بن اَبّا تمری یهودی) .
شرح حال وی را پیش از این دانستیم .
همه این اسانید دهگانه ، به این سه نفر میرسد (زُهْرَوی ، عطائی ، حُمرانی) و از آنها به عثمان اُموی قرشی .
راویان سند روایت دوّم
6 . ابو یَمان ، حکم بن نافع بَهْرانی ، شامی حمصی .
وی غلام زنی از بهران بود ،(3)که اُمّ سلمه نام داشت و زنِ عُمَر بن رُوْبَه تغلبی
بود . مأمون ، قضاوت حِمْص را به وی سپرد .(1)
ابو یمان ، از شعیب ، از زُهری ، از اَنس ، از اُمّ حبیبه روایت میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود : به نظرت چگونه میآید اگر بگویم اُمّتم پس از من چهها که نمیبینند و بعضی از آنها خون بعض دیگر را میریزد ... قضای الهی بر این قرار گرفت ، از خدا خواستم شفاعت در میان آنها را به من واگذارد و خدا این کار را کرد .(2)
وی با این فریبکاری و جعل این حدیث ، میخواهد این مطلب را القا کند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای خوارج و معاویه و یزید و قاتلان و سفّاکان همانند آنها شفاعت میکند .
این شخص ، همان کسی است که با روایت جعلی ، خواستگاری علی علیهالسلام را از دختر ابو جهل روایت میکند . حدیثِ منفردی که ابن ماجه آن را میآورد .(3)
پوشیده نماند که در مواردی که ابو یَمان میگوید «به ما خبر داد شعیب» احمد بن حنبل به نقد آن میپردازد ؛ زیرا کتابهای شعیب را از فرزندش گرفت و از آن با لفظ «أخبرنا» (به ما خبر داد) حدیث کرد ؛ چراکه این کار را روا میدانست .(4)
7 . شعیب بن اَبی حمزه ، قرشی اُموی ، مولای حِمْصی ایشان .(5)
وی با املای زُهری برای سلطان حدیث مینوشت ،(6)سماع وی از زُهری به همراه والیان بود .(7)
1) . سیر اعلام النُّبلاء 10 : 35 .
2) . مسند احمد 6 : 427 ، شماره 2745 ؛ الآحاد والمثانی 5 : 421 ، شماره 3077 .
3) . سنن ابن ماجه 1 : 644 ، حدیث 1999 .
4) . بنگرید به ، سیر اعلام النُّبلاء 10 : 320 .
5) . تهذیب الکمال 12 : 516 ، شماره 2747 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 468 ؛ سیر اعلام النُبلاء 7 : 187 .
6) . تهذیب الکمال 12 : 518 ، تهذیب التهذیب 4 : 307 ، شماره 598 ؛ الکاشف 1 : 486 ، شماره 2286 .
7) . تهذیب الکمال 12 : 519 .
از کاتبان هشام بن عبدالملک بر دخل و خرجهای او بود(1)و با املای زهری ، چیزهای زیادی را برای خلیفه نوشت .(2)
از زُهْری ، از عطا ، از حُمران ، از عثمان .
راویان سندِ روایتِ سوّم
8 . عَبْدان .
وی عبداللّه بن عثمان بن جَبَلَة بن اَبی داود اَزْدی عَتَکی است .(3)ابو عبدالرحمان مَرْوَزی .
عبدان و برادرش از موالیان مُهَلَّب بن اَبی صُفْرَه اَزدی است .
وی در خراسان بود و از اهل مرو به شمار میآمد . ابن قَیْسَرانی میگوید : اصالت وی از بصره است .(4)
هیچ یک از قدما وی را توثیق نکردهاند .
9 . عبداللّه بن مبارک بن واضح حَنْظَلی تمیمی (از غلامان بنی تمیم) از اهل مرو به شمار میآید .(5)وی برده یکی از تاجران همدان بود(6)و در سال 181 هجری در سنّ 60 سالگی درگذشت .
1) . تهذیب الکمال 12 : 519 ؛ سیر اَعلام النُّبلاء 7 : 188 .
2) . تذکرة الحفّاظ 1 : 221 ، شماره 207 .
3) . تهذیب الکمال 15 : 276 و278 ، شماره 3416 ؛ ثقات ابن حِبّان 8 : 352 ، شماره 13831 .
4) . التعدیل والتجریح 2 : 842 ، شماره 845 ؛ رجال صحیح بخاری 1 : 418 ، شماره 603 .
5) . تهذیب الکمال 16 : 5 ، شماره 3520 .
6) . تهذیب الکمال 16 : 14 (در این مأخذ آمده است : پدرش ترک بود . وی برده یکی از تاجران همدان ، از بنی حنظله بود) ؛ سیر اعلام النُّبلاء 8 : 381 ؛ تهذیب الأسماء (نووی) 1 : 267 ، شماره 329 (در این مأخذ میخوانیم : پدرش ترک بود و برده یک شخصی از همدان) .
اوّلین بار در سال 141 هجری سوی عراق رهسپار شد ، برای هاشمیها حدیث نمیکرد .(1)
ابن مبارک ، شعری در مدح هارون الرشید سرود ، و به همین خاطر وقتی هارون خبر مرگ او را شنید ، مجلسِ تعزیهای برایش منعقد ساخت .(2)
وی به بصره آمد و رفت داشت .(3)
10 . مَعْمَر بن راشد اَزْدی (وابسته آنان) غلام عبدالسلام بن عبدالقدّوس بود . عبدالسلام ، غلام عبدالرّحمان بن قَیْس اَزْدی به شمار میآمد که برادر مادری مُهَلَّب بن اَبی صُفْرَه است .(4)
و گفتهاند : وی غلام مُهَلَّب بن اَبی صُفْرَه بود .(5)
عِجْلی میگوید : وی بصری است در یمن سکنا گزید .(6)چون مَعْمَر سوی زُهْری کوچید ، شرافت یافت . او را مَعْمَر زهری مینامیدند .
ذهبی میگوید : روایاتی دارد که بر وی انکار میشود ،(7)در احادیثی که در بصره روایت کرد ، غلطهایی هست ،(8)برای بصریها از وی غلطهایی رخ داد .(9)
از زُهْری ، از عطا ، از حُمران ، از عثمان .
1) . تهذیب الکمال 16 : 14 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 277 ، شماره 260 .
2) . حلیة الأولیاء 8 : 164 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 8 : 414 .
3) . تهذیب الکمال 16 : 15 .
4) . تهذیب الکمال 28 : 303 -304 ، شماره 6104 ؛ التعدیل والتجریح 2 : 741 ، شماره 674 .
5) . ثقات ابن حِبّان 7 : 484 ، شماره 11071 ؛ رجال مسلم 2 : 227 ، شماره 1559 .
6) . ثقات عجلی 2 : 290 ، شماره 1766 ؛ تهذیب الکمال 28 : 309 .
7) . من تُکُلِّمَ فیه : 179 ، شماره 337 .
8) . الجرح والتعدیل 8 : 256 ، شماره 1165 .
9) . سیر اعلام النُّبلاء 7 : 12 ، شماره 1 .
راویان سند چهارم
11 . زُهَیر بن حَرْب حَرَشی نسائی ، وابسته بنی حَریش بن کعب بن عامر بن صَعْصَعَه .
اسم جدّ وی «اشتال» بود . عرب آن را به «شداد» مُعرّب ساخت .(1)
اصل وی از «نسا» است .(2)در بغداد ساکن شد و در زمان حکومت متوکّل در این شهر درگذشت .(3)
وی از مرتدّانی به شمار میآمد که به خلقِ قرآن قائل بودند .(4)
12 . یعقوب بن ابراهیم بن سعد بن ابراهیم بن عبدالرّحمان بن عوف زُهری قُرَشی ، ابو یوسف مدنی - ساکن بغداد - وی سوی حسن بن سهل که در «فم الصِّلْح»(5)بود رهسپار شد و پیوسته با او ماند تا اینکه در سال 208 هجری درگذشت .(6)
از پدرش ابراهیم بن سعد مغنّی - نزد رشید - از زُهری ، از عطا ، از حمران ، از عثمان .
راویان سند پنجم
13 . ابو طاهر مصری ، احمد بن عمرو بن عبداللّه بن عَمْرو بن سَرْح قُرشی
1) . سیر اعلام النُّبلاء 11 : 489 ، شماره 30 ؛ تهذیب الکمال 9 : 402 ، شماره 2010 .
2) . طبقات ابن سعد 7 : 354 .
3) . تاریخ بغداد 8 : 482 ، شماره 4597 .
4) . بنگرید به ، درء التعارض 7 : 254 ، اثر ابن تیمیّه .
5) . نام نهر بزرگی در بالا دست «واسط» که میان آن و کوهی که در آنجا هست ، چندین آبادی وجود دارد . خانه حسن بن سهل وزیر مأمون در آنجا بود (معجم البلدان 4 : 277) (م) .
6) . تهذیب الکمال 32 : 308 و310 ، شماره 7082 ؛ تاریخ بغداد 14 : 268 ، شماره 7562 .
اُموی ، وابسته نَهِیک ، غلام عُتْبَة بن اَبی سفیان .(1)
وی حافظ حدیث نبود .(2)
14 . حَرْملة بن یحیی تُجِیبی ، وابسته سَلَمَة بن مَخْرَمَه تُجِیبی ، غلام بنی زُمَیْلَه .(3)
وی مصری است . به جایی سفر نکرد و نزدش از حجازیان چیزی نیست ،(4)
ضعیف الروایه میباشد .(5)
15 . عبداللّه بن وَهْب بن مُسْلم قرشی فهری ، غلام ریحانه (کنیز ابو عبدالرّحمان بن یزید بن اَنیس فهری) وی احادیث را بد فرا میگرفت ، مفتی اهل مصر بود .(6)
16 . یونس بن یزید بن اَبی نَجاد اَیْلی اُمَوی (وابسته ایشان) غلام معاویة بن اَبی سفیان .
وی از شهر «اَیْلَه» بود .(7)در اَیْلَه از زُهْری حدیث شنید .(8)زُهْری در آنجا آب و ملکی داشت .(9)
1) . تهذیب الکمال 1 : 415 ، شماره 86 .
2) . همان ، ص417 .
3) . سیر اَعلام النُّبلاء 11 : 389 ، شماره 84 .
4) . همان ، ص390 .
5) . الکامل فی الضعفاء 2 : 458 ، شماره 568 ؛ تهذیب الکمال 5 : 550 ، شماره 1166 .
6) . سیر اعلام النُّبلاء 9 : 227 ؛ تهذیب الکمال 16 : 277 ، شماره 3645 ؛ تهذیب التهذیب 6 : 66 ؛ الجرح والتعدیل 8 : 189 ؛ التعدیل والتجریح 2 : 851 ، شماره 864 .
7) . تهذیب الکمال 32 : 551 - 552 ، شماره 7188 .
8) . تهذیب الکمال 32 : 556 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 162 ، شماره 156 .
9) . الجرح والتعدیل 7 : 43 .
وی در مصر از دنیا رفت ،(1)در حفظ وی خدشه است .(2)
از زهری ، از عطا ، از حُمران ، از عثمان .
راویان سند ششم
17 . سُوَید بن نَصْر بن سُوَید مَرْوَزی طوسانی ، کاتب قرشی .
وی به «شاه» معروف بود و در قریه طوسان - در مرو - درگذشت .(3)
از عبداللّه بن مبارک بصری (غلام کسی که برای هاشمی حدیث نمیکرد) از معمر بن راشد بصری مولا ، از زهری ، از عطا ، از حمران ، از عثمان .
راویان سند هفتم
18 . احمد بن محمّد بن مُغیرة بن سِنان اَزدی ، حِمْصی شامی ، ابو حمید عَوْهی .(4)
نسب وی را به جایی نرساندهاند . به نظر میرسد غلام باشد .
19 . عثمان بن سعید بن کثیر بن دینار ، قرشی ، ابو عَمْرو حِمْصی ، وابسته بنی اُمیّه .(5)امویان او را ریحانه شام نامیدند .(6)
1) . سیر اعلام النُّبلاء 6 : 300 .
2) . الجرح والتعدیل 1 : 224 و جلد 9 ، ص248 ، شماره 1024 ؛ معرفة الثقات 2 : 379 ، شماره 2068 ؛ تقریب التهذیب 1 : 614 ، شماره 7919 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 520 ؛ العلل 2 : 518 ، شماره 3421 (اثر احمد) ؛ سؤالات برذعی 1 : 684 .
3) . تهذیب الکمال 12 : 272 ، شماره2651 ؛ ثقات ابن حبّان 8 : 295 ، شماره 13527 ؛ الأنساب 4 : 79 اثر سمعانی .
4) . تهذیب الکمال 1 : 472 ، شماره 99 ؛ تهذیب التهذیب 1 : 66 ، شماره 129 .
5) . تهذیب الکمال 19 : 377 ، شماره 3815 ؛ الکاشف 2 : 7 ، شماره 3700 ؛ الجرح والتعدیل 6 : 152 ، شماره 835 .
6) . تهذیب التهذیب 7 : 109 ، شماره 254 .
از شعیب شامی (وابسته قریش) ، شخصی که درباری بود ، به همراه والیان از زهری حدیث شنید و کاتب هشام بن عبدالملک بود .
از زُهْری ، از عطا ، از حمران ، از عثمان .
راویان سند هشتم
احمد بن عمرو بن عبداللّه بن عَمْرو بن سَرْح مصری قرشی اُمَوی ، وابسته نَهِیک ، غلام عُتْبَة بن اَبی سفیان .
20 . حارث بن مسکین بن محمّد بن یوسف اُمَوی ،(1)قاضی اهل مصر .(2)
ابن حِبّان میگوید : وی وابسته بنی فهر بود ،(3)غلام محمّد بن زبان بن عبدالعزیز بن مروان بن حکم .(4)
مأمون مسئلهای را از او پرسید ، وی جواب داد . مأمون گفت : تو تَیْسی(5)و مالک [ بن اَنس ] از تو تَیْستر است ، از مصر بکوچ . مأمون او را به بغداد فرستاد .(6)
به خلق قرآن قائل نشد . از این رو ، مأمون او را زندانی ساخت [ در زندان بود ]
1) . تهذیب الکمال 5 : 281 ، شماره 1044 ؛ الإکمال 4 : 118 اثر ابن ماکولا ؛ سیر اعلام النُّبلاء 12 : 54 ، شماره 12 .
2) . الجرح والتعدیل 3 : 90 ، شماره 419 .
3) . ثقات ابن حِبّان 8 : 182 ، شماره 12874 .
4) . تهذیب الکمال 5 : 281 ، شماره 1044 ؛ تاریخ بغداد 8 : 216 ، شماره 4331 .
5) . تَیْس : تکه و نر از آهو یا آن که بر آن یکسال گذشته باشد ... به معنی بز نر که در گله فحل باشد ، به فارسی آن را «نهاز» نامند و به هندی «بوک» گویند ... بز نری که بزهای ماده را آبستن سازد ، بز یکساله و چون خُردتر از یکساله بُوَد «جدی» نام دهند لغت نامه دهخدا ، واژه تیس (م) .
6) . سیر اعلام النُّبلاء 12 : 56 .
تا اینکه متوکّل به حکومت رسید ، وی را آزاد کرد و بر قضاوت مصر گماشت . وی از سال 237 تا سال 245 هجری قاضی مصر بود .(1)
از کارهای وی این است که اصحاب ابو حنیفه و شافعی را از مسجد بیرون راند و دستور داد حصیرها (تشکهای) آنان را درآوردند و عموم مؤذّنان را از اَذان منع کرد .(2)
از عبداللّه بن وَهْب قُرَشی مولی - مفتی اهل مصر السیِّئ الأخذ - از یونس بن یزید اَیْلی اُمَوی مولی ، غلام معاویه (که در حفظ آن خدشه هست) از زُهری ، از عطا ، از حُمران ، از عثمان .
راویان سند نهم
21 . نَصْر بن علی جَهْضَمی اَزْدی ، ابو عَمْرو بصری .(3)
وی به بغداد آمد و در این شهر حدیث کرد . حدیثی را در فضائل اهل بیت بیان داشت . متوکّل بر او هزار تازیانه زد . جعفر بن عبداللّه با متوکّل سخن گفت و
به وی خاطرنشان ساخت که نصر بن علی از اهل سنّت است . از این رو ، متوکّل رهایش کرد .(4)
ابو زُرعه دمشقی ، حدیثش را کنار مینهاد .(5)
احمد میگوید : او را نمیشناسم ، ان شاء اللّه اشکالی در وی نیست .(6)
1) . تاریخ بغداد 8 : 216 ، شماره 4331 .
2) . سیر اعلام النُّبلاء 12 : 57 .
3) . تهذیب الکمال 29 : 355 ، شماره 6406 ؛ الکاشف 2 : 319 ؛ تذکرة الحفّاظ 2 : 519 ، شماره 536 .
4) . برای آگاهی کامل به این خبر ، بنگرید به ، تاریخ بغداد 13 : 287 ، شماره 7255 ؛ تهذیب الکمال 29 : 360 .
5) . سؤالات برذعی : 569 - 570 .
6) . العلل ومعرفة الرجال 3 : 265 ، شماره 5173 .
22 . عبدالأعلی بن عبدالأعلی بن محمّد سامی ، قُرَشی ،(1)بَصْری(2)شامی ، وی قَدَری بود .(3)
پس از هزیمت ابراهیم بن عبداللّه بن حسن (در سال 145 هجری) وی تغییر [ عقیده ] یافت .(4)
ابن سعد میگوید : در حدیث ، قوی نمیباشد .(5)بُندار او را تضعیف میکند و در وی خدشه میزند .(6)
حدیثی از یحیی بن عبدالرّحمان بن حاطب دارد [ که گفت : ]
چون عُقْبَة بن نافع آفریقا را فتح کرد ، بر قیروان ایستاد و سه بار گفت : «ای اهل وادی . ما - ان شاء اللّه - فرود میآییم ، بکوچید» .
میگوید : سنگ و بوتهای را ندیدیم مگر اینکه از زیر آن جنبندهای
بیرون آمد تا اینکه در دل وادی فرو رفتند .
سپس عقبه گفت : به نام خدا ، فرود آیید .(7)
از مَعْمَر بن راشد اَزْدی بَصْری (وابسته اَزْدیها) که او را مَعْمَر زهری
1) . تهذیب الکمال 16 : 359 ، شماره 3687 .
2) . التاریخ الکبیر 6 : 73 ، شماره 1748 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 296 ، شماره 277 ؛ التعدیل والتجریح 2 : 913 ، شماره 984 .
3) . تهذیب التهذیب 6 : 87 ، شماره 199 ؛ ثقات ابن حِبّان 7 : 131 ، شماره 9318 .
4) . بنگرید به ، پینوشت تهذیب الکمال 16 : 362 .
5) . طبقات ابن سعد 7 : 290 .
6) . تهذیب التهذیب 6 : 87 ؛ المغنی فی الضعفاء 1 : 364 ، شماره 3445 ؛ میزان الاعتدال 4 : 236 ، شماره 4734 .
7) . تاریخ خلیفه : 210 .
میگفتند ، از زُهری ، از عطا ، از حُمران ، از عثمان .
راویان سند دهم
23 . حسن بن علی ، ابو محمّد (یا گفتهاند : ابو علی حُلْوانی) خَلاَّل هُذَلی ، ساکن مکّه .
اهل مرزها ، از وی ناراضی بودند و او را تکفیر میکردند ؛ زیرا کفر کسی را که به خلق قرآن قائل نبود ، بر زبان نیاورد .(1)
التهذیب 2 : 262 ، شماره 530 .
24 . عبدالرزّاق بن هَمَّام حِمْیَری (غلام آزاد شده حمیریها) یمانی .(2)
بعضی در وی خدشه دارند و برخی او را توثیق کردهاند .(3)
از مَعْمَر بن راشد ، مولای بصری (شخصی که به او مَعْمَر زهری گویند) از زُهری ، از عطا ، از حُمران ، از عثمان .
این اسانید - به وضوح - حکایت میکنند که وضوی عثمانی (پس از آنکه عثمانِ اُمَوی - در مدینه - جرقّه اش را زد) در قرن اوّل و دوّم (تا وفات زُهْری) وضوی اُموی شامی است که موالی و کسانی که قابل اعتماد نیستند بدان ملتزم بودند .
ملاحظه میشود که دیگر راویان نیز قریشی یا موالی شعوبی و مورد
1) . تاریخ بغداد 7 : 365 ، شماره 2884 ؛ تهذیب الکمال 6 : 259 - 262 ، شماره 1250 ؛ تهذیب
2) . التاریخ الکبیر 6 : 130 ، شماره 1933 ؛ تهذیب الکمال 18 : 52 ، شماره 3415 ؛ طبقات الحفّاظ : 158 ، شماره 337 .
3) . الجرح والتعدیل 6 : 38 ، شماره 204 ؛ الثقات 8 : 412 ، شماره 14146 ؛ الکامل فی الضعفاء 5 : 311 ، شماره 1463 ؛ الضعفاء 3 : 107 ، شماره 1082 ، اثر عقیلی .
خدشهاند و بیشتر آنها از بصره و شام میباشند و آنها که اهل مدینهاند از دشمنان امام علی علیهالسلاماند .
و از این روست که این وضو ، پس از زهری ، پیشروی میکند و به شکل شایان ملاحظهای در مصر انتشار مییابد .
وقتی قرن سوّم و چهارم را مینگریم و دیگر راویان را(1)- که نزد اهل سنّت مورد اعتماد نیستند - ملاحظه میکنیم ، در مییابیم که پیشروی وضوی عثمانی ، در میان مصریها بیشتر و بیشتر است . پس ا ز آنها بغدادیها وسپس کوفیها و یمنیها و حجازیهایند (و کسانی از این دار و دسته) .
به عکس وضوی ثُنائی مسحی که از زمان تشریع آن در قرآن و دستیازی پیامبر به آن (و سپس امام علی و ابن عبّاس و اَنس بن مالک و دیگران) نقش خویش را - به شکل طبیعی - میان مسلمانان میآغازد .
راویانی از شهرهای مختلف و قبایل گوناگون ، به شکل واضح و صریح ، آن را روایت میکنند و با قرآن پشتیبانی میشود ، بیآنکه دستهای یهودی اُموی شعوبی به آن ملتزم شوند یا آن را پس زنند .
لیکن بعدها این هرم معکوس میشود ؛ چراکه مکتب خلفا روایات مسحیّه اصیل را دور میافکنند و آنها را به تأویل میبرند . در نتیجه ، روایات غَسْل در مدوّنات آنان در صدر جای میگیرد و وقت آن میرسد که ترفندِ وضوی غَسلی عثمانی مؤثر افتد و بسیاری از مسلمانان را بفریبد .
1) . این را در نقشه آخر این جلد ، میتوان مشاهده کرد .
اکنون به محورهای چهارگانهای میپردازیم که با خود عهد کردیم آنها را در اسانید وضوی غَسلی - با تفسیر بیشتر - وارسی کنیم و آنها عبارتاند از :
1 . قریش .
2 . موالی قریش .
3 . موالی غیر قریش و فُرْس .
4 . راویان مجهول .
در راستای تطبیق آنچه درباره موالی و قریشیها گفتیم ، بیان میداریم که شمار بسیاری از همه راویان وضو (طیّ روایات 28گانه پیشین) قرشیها و موالیان آنها یا غیر آنان بودند .
مجموع راویان با حذف راویان تکراری به 111 راوی میرسد .
16 عدد از این راویها قرشیاند :
1 . عبدالعزیز بن عبداللّه بن یحیی بن عَمْرو بن اُویس بن سعد بن اَبی سَرْح قُرَشی (نام وی ، در روایت یکم آمد) .(1)
2 . ابراهیم بن سعد بن ابراهیم بن عبدالرّحمان بن عوف قُرَشی زُهْری .
نام وی ، در روایت سه و چهار و سیزده ، هست .(2)
3 . محمّد بن مسلم بن شهاب قُرَشی زُهْری (نام وی را در روایات یک تا ده مینگریم) .(3)
4 . یعقوب بن ابراهیم بن سعد بن ابراهیم بن عبدالرّحمان بن عوف قرشی زهری .
نام وی ، در روایت چهار و سیزده ، وجود دارد .(4)
5 . عبدالأعلی بن عبدالأعلی بن محمّد سامی قرشی .
نام وی ، در روایت نهم ، آمد .(1)
6 . ابو سَلَمَة بن عبدالرّحمان بن عوف قُرَشی زُهْری .(2)
وی را اُمّ کلثوم (خواهر عایشه ، دختر ابوبکر) شیر داد و پیش عایشه میآمد .(3)در امارت بِشر بن مروان به بصره آمد ،(4)قضاوت مدینه را در دورانِ سعید بن عاص بر عهده گرفت .(5)
در ابو سَلَمَه ، نوعی خودخواهی وجود داشت ،(6)در موارد بسیاری با ابن عبّاس مخالفت میورزید و مشاجره میکرد و بدین خاطر از علم فراوانی محروم ماند .
یک بار عایشه به سبب مخالفت وی با ابن عبّاس ، به او گفت : مَثَلِ تو ، مَثَلِ جوجه پیش خروس است [ بانگ خروس را میشنود ، و به تقلید از خروس از
خود صدا درمیآورد ] .(7)
نام وی ، در روایت یازدهم و دوازدهم ، هست .
7 . مُعاذ بن عبدالرّحمان بن عثمان بن عبیداللّه ... بن سعد بن تَیْم بن مُرَّه قُرَشی
تَیْمی .(8)
1) . شرح حال وی در ضمن اسانید ده روایت اوّل ، در شماره بیست و دو آمد .
2) . تهذیب الکمال 33 : 370 ، شماره 7409 .
3) . شرح نووی بر صحیح مسلم 4 : 3 -4 ؛ التعدیل والتجریح 2 : 838 ، شماره 836 .
4) . تهذیب الکمال 33 : 375 ؛ طبقات ابن سعد 5 : 156 .
5) . تاریخ طبری 3 : 206 ، حوادث سنه 49 هجری ؛ طبقات ابن سعد 5 : 156 ؛ تاریخ دمشق 29 : 290 ، شماره 3364 .
6) . به عنوان نمونه ، بنگرید به ، تاریخ دمشق 29 : 299 - 260 .
7) . تاریخ دمشق 29 : 305 .
8) . تاریخ بخاری 7 : 363 ، شماره 1564 ؛ تهذیب الکمال 28 : 126 ، حدیث 6032 .
وی برادر زاده طلحة بن عبیداللّه است ،(1)که در جنگ جمل به قتل رسید ؛(2)یعنی طلحه عموی پدرش میباشد .
پدرش در روز فتح مکّه اسلام آورد و به همراه عبداللّه بن زبیر کشته شد .(3)
نام وی ، در روایت سیزده ، آمد .
8 . عثمان بن عبدالرحمان بن عثمان بن عُبیداللّه ... بن سعد بن تَیْم بن مُرّه قرشی تیمی .
وی برادر زاده طلحة بن عُبیداللّه است که در جنگ جمل به قتل رسید . پدرش روز فتح مکّه اسلام آورد و به همراه عبداللّه بن زبیر کشته شد .(4)
نام وی ، در روایت چهارده ، هست .
9 . عبداللّه بن عبیداللّه بن اَبی مُلَیْکَة بن عبداللّه بن جَدْعان ، ابوبکر قُرَشی تَیْمی اَحول .(5)
وی مؤذّن عبداللّه بن زبیر و امام حرم بود و قاضی مکّه و طایف در زمان ابن زبیر .(6)این را ابن اَبی مُلَیْکَه روایت میکند ، میگوید : طلحة بن عبیداللّه گفت ، شنیدم رسول خدا میفرمود : عمرو بن عاص از صالحان (نیکان) قریش است .
1) . تهذیب الکمال 19 : 424 ، شماره 3836 .
2) . فتح الباری 7 : 82 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 1 : 35 ؛ تهذیب التهذیب 5 : 19 ، شماره 35 .
3) . تهذیب الکمال 17 : 274 ، شماره 3898 ؛ الاستیعاب 2 : 840 ، شماره 1436 ؛ الإصابه 4 : 332 ، شماره 5163 .
4) . التاریخ الکبیر 6 : 237 ، شماره 2266 ؛ تهذیب الکمال 19 : 424 ، شماره 3836 .
5) . تهذیب الکمال 15 : 256 ، شماره 3405 .
6) . التاریخ الکبیر 5 : 137 ، شماره 412 ؛ الجرح والتعدیل 5 : 99 ، شماره 461 ؛ طبقات الحفّاظ 1 : 48 ، شماره 93 .
در حدیث دیگر آمده است : دو فرزند عاص ، مؤمناند .(1)
[ نیز روایت کردهاند : ] نیک خاندانیاند عبداللّه و ابو عبداللّه و اُمّ عبداللّه .(2)
نام وی ، در روایت چهارده ، آمده است .
10 . اسحاق بن یحیی بن طلحة بن عبیداللّه قُرَشی تَیْمی .(3)
وی نوه طلحه است (که در جنگ جمل کشته شد) و به راستی خدشه دارد .(4)بر عُمَر بن عبدالعزیز درآمد .(5)روایتی از سعد بن اَبی وقّاص روایت میکند ، میگوید : نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از اُمرا نام برده شد ، علی علیهالسلام سخن گفت . پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : امارت برای تو و برای اَحَدی از فرزندانِ تو نیست .
اهل سنّت ، به صراحت بیان کردهاند که این حدیث ، ساختگی است .(6)
نام اسحاق ، در روایت هفده ، آمد .
11 . معاویة بن عبداللّه بن جعفر بن اَبی طالب قرشی هاشمی .(7)
1) . الآحاد والمثانی 2 : 99 ، شماره 795 ؛ سنن ترمذی 5 : 688 ، شماره 3845 ؛ مسند بزّار 3 : 173 ، حدیث 961 ؛ الإصابه 4 : 540 ، شماره 8971 .
2) . الآحاد والمثانی 2 : 100 ، حدیث 798 ؛ مسند ابو یعلی 2 : 18 ، شماره 646 ؛ مسند احمد 1 : 161 ، شماره 1381 - 1382 .
3) . تهذیب الکمال 2 : 489 ، شماره 389 ؛ التاریخ الکبیر 1 : 406 ، شماره 1299 .
4) . الجرح والتعدیل 2 : 236 ، شماره 835 ؛ معرفة الثقات 1 : 220 ، شماره 75 ؛ الضعفاء والمتروکین 1 : 18 ، شماره 47 اثر نسائی ؛ میزان الاعتدال 1 : 360 ، شماره 803 ؛ المجروحین 1 : 133 ، شماره 56 (اثر ابن حبّان) ؛ ضعفاء العقیلی 1 : 103 ، شماره 121 .
5) . تاریخ دمشق 8 : 295 .
6) . بنگرید به ، الکامل 1 : 332 ، شماره 156 اثر ابن عدی ؛ میزان الاعتدال 1 : 360 ، شماره 803 ؛ الموضوعات 3 : 98 (اثر ابن جوزی) .
7) . التاریخ الکبیر 7 : 331 ، شماره 1416 ؛ تهذیب الکمال 28 : 196 ، شماره 6060 .
وی دوست خاصّ یزید بن معاویه بود . از این رو ، فرزندش را یزید بن معاویه نامید .(1)
هنگام وفات ابو هاشم حضور یافت و ادّعا کرد که وصیّ اوست . وی از دنیا رفت و فرزندش عبداللّه بن معاویه ادّعا کرد که وصیّ پدرش است و برای پدرش وصایت ابو هاشم را ادّعا نمود و به انکار [ خلافت ] بنی امیّه پرداخت . پیروانی داشت که مخفیانه به امامت وی قائل بودند تا اینکه به قتل رسید .(2)
نام معاویه ، در روایت هفده و هیجده ، است .
12 . عبداللّه بن جعفر بن اَبی طالب قرشی هاشمی .
مادر عبداللّه ، اَسما دختر عُمَیس است . وی سابقه صحابی بودن داشت .(3)با علی علیهالسلام در صفّین شرکت کرد و یکی از اُمَرای او بود .(4)
عبداللّه به دمشق آمد .(5)حجّاج به زور دخترش را گرفت . میگفت : با وی ازدواج کردم تا آل ابوطالب را خوار و ذلیل سازم .
و گفتهاند : وی به دختر عبداللّه دست نیافت . عبدالملک به وی نوشت که او را طلاق دهد و حجّاج این کار را کرد .(6)
نام عبداللّه ، در روایت هفده و هیجده ، آمده است .
13 . احمد بن اَبی بکر بن حارث بن زُرارة بن مُصْعَب بن عبدالرّحمان بن عوف قُرَشی زُهْری .
وی قاضی مدینه بود .(1)در موارد فراوان به رأی خود فتوا میداد .(2)ابو مُصْعَب ، سر دسته شرطههای عبیداللّه بن حسن بن عبداللّه هاشمی (کارگزار مأمون در مدینه) بود ، سپس قضاوت مدینه را عهدهدار شد . میگفت : ای اهل مدینه ، تا من برایتان زندهام ، شما بر اهل عراق پیروزید .(3)
نام وی ، در روایت هیجده ، آمد .
14 . عَطَّاف بن خالد بن عبداللّه بن عاص بن وابِصَة بن خالد قُرَشی مخزومی .(4)
مالک بن اَنس او را خدشه زده است .(5)
نام وی ، در روایت هیجده ، هست .
15 . عُمَر بن [ عثمان بن ] عبدالرّحمان بن سعید بن یَرْبوع ، مخزومی قُرَشی .(6)
جدّش سعید از کسانی است که روز فتح مکّه مسلمان شد .(7)وی مجهول میباشد .
1) . تهذیب الکمال 1 : 278 ، شماره 17 .
2) . التعدیل والتجریح 1 : 333 ، شماره 26 ؛ تقریب التهذیب 1 : 78 ، شماره 17 ؛ تهذیب التهذیب 1 : 17 ، شماره 21 .
3) . سیر اعلام النُّبلاء 11 : 438 .
4) . تهذیب الکمال 20 : 138 ، شماره 3953 ؛ التاریخ الکبیر 7 : 92 ، شماره 412 .
5) . الکامل فی ضعفاء الرجال 5 : 378 ، شماره 1543 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 8 : 273 ، شماره 66 .
6) . تهذیب الکمال 22 : 151 ، شماره 4411 (در این مأخذ به جای «عمر» واژه «عمرو» آمده است) ؛ ثقات ابن حِبّان 7 : 179 ، شماره 9555 .
7) . سیر اعلام النُّبلاء 2 : 542 ، شماره 112 .
نام وی ، در روایت بیست و یک ، آمد .
16 . جدّ عُمَر مذکور (که یا عبدالرّحمان است و یا سعید) .
وی قرشی مخزومی است .
نام وی ، در روایت بیست و یک ، هست .
این قریشیها (به جز آنچه را بر عبداللّه بن جعفر و فرزندش جعل کردهاند ؛ یکی از دو واضع ، تَیْمی وَضّاع است و دیگری از موالیان یکی از بنی عدی و شخصی مجهول) از خطّ مشیهاییاند که با امام علی علیهالسلام دشمنی داشتند و عبارتاند از :
بنو امیّه ، گروه عثمان بن عفّان و معاویه .
بنو تَیْم بن مُرّه ، گروه ابوبکر و طلحه و عایشه .
بنو زُهْره ، گروه عبدالرّحمان بن عوف و سعد بن اَبی وقّاص .
همه اینها ، جزو خطّمشی حکومتی قبیلهایاند که با مسلک تعبّد محض (به رهبری امام علیّ بن اَبی طالب) دشمنی میورزیدند .
هرگاه موالیان قریشیان را - که راویان وضوی عثمانیاند - بنگریم ، درمییابیم که آنان از همین گروه و قُماشاند . همه آنها از موالیانِ اُمویها و تَیْمیها و مخزومیها و زُهْریها و اصحاب حکومت و پیروان آنهایند ، نه هاشمیها و دیگر شاخههای قریش که جریانِ مستقل دارند .
شمار موالیان قریشیها در این روایات بیست و هشتگانه ، به 26 نفر میرسد و عبارتاند از :
1 . حُمران بن اَبان نَمِری (طویدا یهودی) غلام آزاد شده عثمان بن عفّان قرشی اُمَوی .(1)
نام وی ، در روایات یک تا سیزده ، آمده است .
2 . شُعَیْب بن اَبی حمزه قُرَشی اُمَوی (وابسته ایشان) .(2)
نام وی ، در روایت دو و هفت ، هست .
3 . ابو طاهر مصری ، احمد بن عمرو بن عبداللّه بن عَمْرو بن سَرْح قُرَشی اُموی ، غلام نَهِیک ، غلام عُتْبَة بن اَبی سفیان .(3)
نام وی ، در روایت پنج و هشت ، آمده است .
4 . عبداللّه بن وَهْب بن مُسلم قُرَشی فَهْری ، غلام ریحانه ، کنیز ابو عبدالرّحمان بن یزید بن اَنیس فهری .(1)
نام وی ، در روایت پنج و هشت ، آمده است .
5 . یونس بن یزید بن اَبی نجاد اَیلی قرشی اُمَوی (وابسته ایشان) غلام آزاد شده معاویة بن ابی سفیان .(2)
نام وی ، در روایت پنج و هشت ، آمد .
6 . سُوَید بن نَصْر بن سُوَید مَرْوَزی طوسانی (معروف به «شاه») سمعانی او را قرشی توصیف میکند .(3)
سمعانی 4 : 79 .
به نظر میآید وی از موالیان قریش بود .نام وی ، در روایت شش ، هست .
7 . عثمان بن سعید بن کثیر بن دینار حِمْصی قُرَشی (وابسته ایشان) از موالیان بنی امیّه .(4)
وی هموست که عبدالوهَّاب بن نَجْدَه دربارهاش میگوید : عثمان بن سعید نزد ما ریحانه شام است .
نام وی ، در روایت هفت ، آمده است .
1) . سیر اعلام النُّبلاء 9 : 227 ؛ تهذیب الکمال 16 : 227 ، شماره 3645 ؛ تهذیب التهذیب 6 : 65 ، شماره 141 .
2) . تهذیب الکمال 32 : 551 ، شماره 7188 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 162 ، شماره 156 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 6 : 297 ، شماره 126 .
3) . تهذیب الکمال 12 : 272 ، شماره 2651 ؛ ثقات ابن حِبّان 8 : 295 ، شماره 13527 ؛ اَنساب
4) . تهذیب الکمال 19 : 377 ، شماره 3815 ؛ الکاشف 2 : 7 ، شماره 3700 ؛ الجرح والتعدیل 6 : 152 ، شماره 835 ؛ تهذیب التهذیب 7 : 109 ، شماره 254 .
8 . حارث بن مسکین بن محمّد بن یوسف قُرَشی اُمَوی ، غلام آزاد شده محمّد بن زبان بن عبدالعزیز بن مروان بن حکم .(1)
نام وی را در روایت هشت مینگریم .
9 . محمّد بن اسحاق بن یَسار ، قُرَشی مُطَّلبی ، غلام آزاد شده قَیْس بن مَخْرَمَة
بن عبدالمطَّلِب بن مَناف(2)(و گفتهاند : مولای فارسی) .(3)
جدّش یَسار از اسیران عین التَّمر بود .(4)
نام وی ، در روایت سیزده ، آمده است .
10 . محمّد بن ابراهیم بن حارث بن خالد ... بن سعد بن تَیْم بن مُرَّه قُرَشی تَیْمی .
وی بر عُمَر بن عبدالعزیز درآمد .(5)وابسته ایشان بود ، سپس به آنها انتساب یافت . ادّعا شده است که جدّش حارث بن خالد ، پسر عموی ابوبکر بود .(6)
وی از قدمای موالی بنی تَیْم به شمار میآمد ، که شمار شایان توجّهی در مدینه بودند . سپس (در زمانِ جدیدی که در پی آمد) به ایشان انتساب یافتند .(7)
نام وی ، در روایت سیزده ، هست .
1) . تهذیب الکمال 5 : 281 ، شماره 1044 ؛ تاریخ بغداد 8 : 216 ، شماره 4331 ؛ الإکمال 4 : 118 اثر ابن ماکولا .
2) . التاریخ الأوسط 2 : 111 ، شماره 1979 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 321 .
3) . تاریخ بغداد 1 : 215 ، شماره 51 .
4) . مشاهیر علماء الأمصار 1 : 139 ، شماره 1105 ؛ ثقات ابن حِبّان 7 : 380 ، شماره 10534 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 321 .
5) . تاریخ دمشق 51 : 188 ، شماره 6033 .
6) . تهذیب الکمال 24 : 302 ، شماره 5023 .
7) . تاریخ دمشق 51 : 191 ؛ تهذیب الکمال 24 : 304 .
11 . ابو عَلْقَمَه فارسی مصری ، وابسته بنی هاشم و گفتهاند،: غلام آزاد شده عبداللّه بن عبّاس بود .(1)
الاسلام 7 : 294 .
لیکن از ابن عبّاس و از بنی هاشم روایت نکرده است ، بلکه از این افراد روایت میکند : عبداللّه بن عُمَر ،(2)عثمان بن عَفّان ،(3)ابو هُرَیره ،(4)ابو سعید
خُدْری ،(5)یسار بن نُمَیْر (غلام آزاد شده عبداللّه بن عمر) ،(6)عبداللّه بن مسعود .(7)
بخاری در التاریخ الکبیر(8)و ابن حِبَّان در الثقات(9)مینویسد : ابو عَلْقَمَه در آفریقا قاضی بود و یکی از فقهای موالی است .(10)
نام وی را در روایت پانزده مینگریم .
12 . اَیُّوب بن سلیمان بن بِلال قرشی تَیْمی (وابسته ایشان) غلام آزاد شده عبداللّه بن اَبی عتیق بن عبدالرّحمان بن ابی بکر .(11)
نام وی ، در روایت هفده ، آمده است .
13 . ابوبکر ، عبدالحمید بن عبداللّه بن اُوَیس بن مالک بن اَبی عامر اَصبحی اَعشی ، حلیف بنی تَیْم .(12)
اَزْدی میگوید : وی حدیث جعل میکرد .(13)نسائی او را ضعیف میانگارد .(14)
1) . تهذیب التهذیب 12 : 191 ، شماره 816 ؛ تهذیب الکمال 34 : 101 ، شماره 7524 ؛ تاریخ
2) - 7 . بنگرید به تهذیب الکمال 34 : 101 - 102 .
3) بنگرید به تهذیب الکمال 34 : 101 - 102 .
4) بنگرید به تهذیب الکمال 34 : 101 - 102 .
5) بنگرید به تهذیب الکمال 34 : 101 - 102 .
6) بنگرید به تهذیب الکمال 34 : 101 - 102 .
7) بنگرید به تهذیب الکمال 34 : 101 - 102 .
8) . التاریخ الکبیر 1 : 61 ، شماره 134 .
9) . الثقات 7 : 401 ، شماره 10604 .
10) . عون المعبود 10 : 81 .
11) . التاریخ الکبیر 1 : 415 ، حدیث 1326 ؛ تهذیب الکمال 3 : 472 ، حدیث 614 .
12) . التاریخ الکبیر 6 : 50 ، حدیث 1673 ؛ تهذیب الکمال 16 : 444 ، حدیث 3721 .
13) . الکشف الحثیث : 162 ، شماره 423 اثر سبط ابن عجمی ؛ مقدّمه فتح الباری : 416 .
14) . مقدّمه فتح الباری : 416 ؛ تهذیب التهذیب 6 : 107 ، شماره 239 .
نام وی ، در روایت هفده ، هست .
14 . سلیمان بن بِلال قَرَشی تَیْمی ، اصالت وی از «بربر» است (وابسته آل ابوبکر) غلام آزاد شده عبداللّه بن اَبی عتیق ، محمّد بن عبدالرّحمان بن اَبی بکر .
و گفتهاند : غلام آزاد شده قاسم بن محمّد بن ابی بکر .
وی خراج مدینه را عهدهدار شد و در این شهر فتوا میداد .(1)از آنجا که وی مأمور بازار بود ، از چشم مردم افتاد(2).(3)
نام وی را در روایت هفده مینگریم .
15 . طلحه (وابسته آل سُراقَه)(4)آل سُراقه از بنی عدی ، قبیله عُمَر بن خطّاب بود .
نام وی ، در روایت هیجده ، آمده است .
16 . صفوان بن عیسی بصری قَسَّام زُهْری قُرَشی(5)(وابسته بنی زُهْرَه) .(6)
نام وی ، در روایت نوزده ، هست .
17 . ابن دارَه (زید(7)یا عبداللّه(8)یا عبیداللّه(9)) غلام آزاد شده عثمان بن عفّان
1) . تهذیب الکمال 11 : 372 و375 ، شماره 2496 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 234 ، حدیث 220 .
2) . متن عربی ، در مأخذ چنین است : إنّما وضعه عند أهل المدینة ، انّه کان علی السّوق م .
3) . تهذیب التهذیب 4 : 154 ، شماره 304 ؛ التعدیل والتجریح 3 : 1109 ، شماره 1312 .
4) . التاریخ الکبیر 4 : 350 ، شماره 3098 ؛ ثقات ابن حِبّان 6 : 488 ، شماره 8712 .
5) . تهذیب الکمال 13 : 208 ، شماره 2890 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 9 : 309 ، شماره 94 .
6) . طبقات خلیفه : 391 خلیفه میگوید : مولی قریش .
7) . التاریخ الکبیر 3 : 393 ، شماره 1309 ؛ الجرح والتعدیل 3 : 563 ، شماره 2544 ؛ ثقات ابن حبّان 4 : 247 ، شماره 2744 .
8) . الإصابه 5 : 86 ، شماره 6318 ؛ تعجیل المنفعه 1 : 533 ، شماره 1450 .
9) . طبقات ابن سعد 3 : 56 و60 .
اُموی قرشی ،(1)از اَقران (همدمان) حُمران بن اَبان ،(2)مجهول الحال .(3)
نام وی ، در روایت نوزده ، آمده است .
18 . محمّد بن عبدالرحمان بن بَیْلَمانی ، غلام آزاد شده عُمَر بن خطّاب فَهْری قُرَشی .(4)
نام وی را در روایت بیست مینگریم .
19 . عبدالرّحمان بن بَیْلمانی ، غلام آزاد شده عُمَر بن خطّاب فَهْری قُرَشی .
وی در نجران منزل گزید و از سهم خمس (اَخماس عُمَر بن خطّاب) است ، از فرزندانی که در یمن بودند .
عبدالرّحمان بر ولید بن عبدالملک درآمد و ولید ، مالِ هنگفتی به وی داد .(5)
نام وی ، در روایت بیست ، آمده است .
20 . ابو نضر ، سالم بن اَبی اُمیّه قرشی تیمی ، غلام آزاد شده عُمَر بن عبیداللّه بن مَعْمَر تَیْمی .(6)
نام وی ، در روایت بیست و دو و بیست و سه ، هست .
21 . لیث بن سعید بن عبدالرّحمان فَهْمی (وابسته قریش) .
1) . تذکرة الحفّاظ 2 : 520 ؛ الجرح والتعدیل 3 : 563 ، شماره 2544 .
2) . بنگرید به ، زاد المسیر 2 : 304 ؛ الدرّالمنثور 3 : 32 .
3) . تلخیص الحبیر 1 : 84 .
4) . تهذیب الکمال 25 : 594 ، شماره 5392 ؛ لسان المیزان 7 : 366 ، شماره 4660 .
5) . تهذیب الکمال 17 : 8 ، شماره 3774 ؛ تهذیب التهذیب 6 : 135 ، شماره 305 ؛ التاریخ الکبیر 5 : 263 ، شماره 848 ؛ ثقات ابن حبّان 5 : 91 ، شماره 4000 .
6) . التاریخ الکبیر 4 : 111 ، شماره 2139 ؛ تهذیب الکمال 34 : 348 ؛ تهذیب التهذیب 3 : 372 ، شماره 798 .
وی اصالتاً اصفهانی است . خاندانش میگفتند : ما از ایرانیم ، اهل اصفهان . نام وی در دیوانِ قبیله فَهم بود ، از این رو ، به آنها نسبت یافت و او را «فَهْمی»
گفتند .
و گفتهاند : غلام آزاد شده عبدالرّحمان بن خالد بن مسافر فَهْمی .
و گفته شده است : غلام آزاد شده جدّ عبدالرّحمان ، ثابتِ بن ظاعن .(1)
اهل مصر بر عثمان عیب میگرفتند تا اینکه لیث در میان آنها نشو و نما یافت و فضایل عثمان را برای آنها حدیث کرد و بدین سان ، آنها از عیبگویی عثمان دست کشیدند .(2)
هارون ، تیولهای فراوانی را در مصر به وی واگذارد ؛ زیرا برای ماجرایی که برایش پیش آمد ، چارهسازی کرد .(3)
ماجرا بدین گونه بود که هارون لیث را فراخواند و از وی خواست در مسئله او فتوا دهد .
به وی گفت : قسم خوردم که برای من دو بهشت است . لیث از وی خواست سه بار قسم بخورد که از خدا میترسد . هارون قسم خورد . لیث گفت : خدا میفرماید : «برای کسی که از مقام پروردگارش بهراسد ، دو بهشت است» .
هارون ، تیولهای فراوانی را در مصر به او واگذارد (بنگرید به ، سیر اَعلام النُّبلاء 8 : 145 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 225 ؛ حلیة الأولیاء 7 : 223) .
لیث هرگاه از قاضی یا سلطان امری را برنمیتافت به امیر مؤمنان نامه مینوشت و در پی آن ، فرمان عزل وی میآمد .(4)
1) . بنگرید به ، تهذیب الکمال 24 : 255 ، شماره 5016 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 8 : 136 ، شماره 12 ؛ حلیة الأولیاء 7 : 318 - 327 ، شماره 399 ؛ طبقات المحدّثین باصبهان 1 : 405 ، شماره 56 .
2) . تهذیب الکمال 24 : 271 ؛ تاریخ بغداد 13 : 7 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 8 : 316 .
3) . تاریخ بغداد 13 : 5 .
4) . تاریخ بغداد 13 : 9 ؛ تهذیب الکمال 24 : 275 .
سه ولایت را برای صالح بن علی (عموی سفّاح) سرپرستی کرد ، عهدهدار دیوان عطا (پرداختها) شد . در ایّام منصور ، کارگزار جزیره گردید . در روزگار مهدی عبّاسی متولّی دیوان شد .
اُمرای مصر حکمی صادر نمیکردند مگر با مشورت وی .(1)
نام وی ، در روایت بیست و سه و بیست و هفت ، آمده است .
22 . یزید بن اَبی حبیب ، ابو رجاء اَزْدی مصری ، وی حَبَشی نُوْبی بود و پدرش از اسیران «دُمْقُلَه»(2)به شمار میآمد .
یزید ، غلام آزاد شده بنی عامر بن لُؤَی قریشی است و گفتهاند : غلام آزاد شده شریک بن طُفَیل اَزْدی (هم پیمان بنی مالک بن حِسْل بن عامر بن لُؤَی قرشی) .(3)
پدرش طُفَیل ، برادر مادری عایشه ، اُمّ رومان (مادر عایشه) بود ، زیرا اُمّ رومان زن پدرِ طفیل بود ، پس از وی ابوبکر او را گرفت . نَسَب شریک به قریش به سبب حلف (پیمان و سوگند) است .(4)
وی یکی از سه نفری است که عُمَر بن عبدالعزیز در مصر فتوا را به آنها واگذارد .
1) . سیر اعلام النبلاء 8 : 158 .
2) . دُمْقُلَه یا دَمْقَلَه : شهری بزرگ در بلاد نوبه است . نوبه ، سرزمین پهناوری در جنوب مصر میباشد که نیمه شمالی سودان را در بر میگیرد م .
3) . تهذیب الکمال 32 : 103 ، شماره 6975 ؛ تهذیب التهذیب 11 : 278 ، شماره 515 ؛ الإکمال 7 : 292 اثر ابن ماکولا ؛ معجم البلدان 2 : 470 .
4) . تهذیب التهذیب 5 : 13 ، شماره 25 ؛ و بنگرید به ، الإصابه 3 : 520 ، شماره 4254 ؛ تهذیب الکمال 13 : 389 ، شماره 2966 .
او میگفت : در مصر بزرگ شدم . آنان عَلَوی (یعنی شیعه) بودند ، عثمانیشان ساختم .(1)
نام وی ، در روایت بیست و سه ، هست .
23 . عبدالملک بن عبدالعزیز بن جُرَیج قرشی اموی ، وابسته آل ابی العِیْص بن اُمیّه ، غلام آزاد شده اُمیّة بن خالد .
و گفتهاند : جُرَیْج برده اُمّ حبیب ، دختر جُبَیر ، همسر عبدالعزیز بن عبداللّه ...
بن اَبی العِیْص بود . ولاء وی را به او نسبت دادهاند . وی بردهای رومی بود .
عبدالملک ، به متعه قائل بود(2)و نود زن را صیغه کرد .(3)
نام وی را در روایت بیست و چهار ، مینگریم .
24 . عطاء بن اَبی رَباح قُرَشی فَهْری (وابسته آل ابی خَیْثَم) کارگزار عُمَر بن خطّاب بر مکّه .
و گفتهاند : وابسته بنی جُمَح ، و گفته شده است : غلام آزاد شده حبیبة (دختر مَیْسَرة بن اَبی خَیْثَم) .(4)
وی در مکّه بزرگ شد و به مُرجئه گروید .(5)
1) . تذکرة الحفّاظ 1 : 129 ، شماره 116 .
2) . تهذیب المکال 18 : 339 ، شماره 3539 ؛ سیر اَعلام النُّبلاء 6 : 326 ، شماره 138 ؛ تاریخ بغداد 10 : 400 ، شماره 5573 ؛ طبقات ابن سعد 5 : 491 .
3) . تذکرة الحفّاظ 1 : 171 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 6 : 333 .
4) . تهذیب الکمال 20 : 69 و75 ، شماره 3933 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 5 : 78 - 79 ، شماره 29 .
5) . الثقات 2 : 103 ، شماره 1136 ، اثر عجلی .
فتوای اهل مکّه در زمان امویان به وی میرسد .(1)زبان عربی را خوب تلفّظ نمیکرد .(2)
سعید بن جُبَیر او را نمیپسندید .(3)دستش آن گاه که به همراه ابن زبیر میجنگید ، قطع گردید .(4)
نام وی ، در روایات بیست و چهار تا بیست و هفت ، آمده است .
25 . یحیی بن عبداللّه بن بُکَیْر قرشی مخزومی ، وابسته بنی مخزوم قریشی .
و گفتهاند : غلام آزاد شده عُمره ، دختر حُنَین ، کنیز آزاد شده بنی مخزوم .(5)
وی برده بردههاست، مورد خدشه هست،(6)شامی میباشد(7)وازشیوخ بخاری.
نام وی ، در روایت بیست و هفت ، آمده است .
26 . خالد بن یزید جُمَحی (وابسته بنی جُمَح قرشی) .
و گفتهاند : غلام آزاد شده ابن اَبی صَبیغ که خود غلام آزاد شده عُمَیر بن وَهْب جُمَحی است . از این رو ، وی برده بردههاست . پدرش بربری بود .(8)
1) . طبقات ابن سعد 5 : 470 ؛ تاریخ دمشق 40 : 369 .
2) . تاریخ دمشق 40 : 403 ؛ تهذیب الکمال 20 : 84 (در این مأخذ میخوانیم : حجّاج گفت : عطا در حالی که 90 سال داشت میگفت : دوست دارم عربی را خوب تلفّظ کنم) و بنگرید به ، سیر اعلام النُّبلاء 5 : 87 .
3) . الجرح والتعدیل 6 : 330 ، شماره 1839 ؛ تهذیب الکمال 20 : 79 ؛ طبقات ابن سعد 2 : 386 .
4) . تهذیب الکمال 20 : 76 ، شماره 3933 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 5 : 80 .
5) . تهذیب الکمال 31 : 401 ، شماره 6858 ؛ الإکمال 2 : 28 ، اثر ابن ماکولا .
6) . الجرح والتعدیل 9 : 165 ، شماره 682 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 10 : 612 ، شماره 210 ؛ تقریب التهذیب 1 : 592 ، شماره 7580 .
7) . التاریخ الکبیر 8 : 284 ، شماره 3019 .
8) . تهذیب الکمال 8 : 208 -209 ، شماره 1666 ؛ الإکمال 5 : 221 ، اثر ابن ماکولا .
نام وی ، در روایت بیست و هفت ، هست .
به نقش قریشیان که با اسلام و امیرالمؤمنین علیهالسلام دشمنی داشتند ، آگاه شدیم و عدد آنها و شمار موالیانشان را که در پی آنها پا نهادند ، دانستیم .
عدد قریشیان 16 نفر شد و شمار موالیان آنها 26 نفر که در مجموع 42 نفر میشود .
این 42 نفر از مجموع 111 نفر است . مجموعهای که سازمان خطیری را در انتشار اندیشه نوپیدا تشکیل میدادند ؛ به ویژه هنگامی که بدانیم مؤسس این طرز فکر ، یک فرد قرشی اُمَوی است و پذیرنده آن [ حمران ] غلام آزاد شده
است که شعوبی یهودی میباشد و کسی که آن را هرس کرد و پیراست و نشر داد ، زُهْری قُرَشی درباری است .
از ورای همه اینها [ هدف ] شناسایی مخالفان سیاسیشان بود و آنان آل ابوطالب بودند که به وضوی عثمانی تن نمیدادند ؛ زیرا به اعتقاد آنها این وضو بدعت بود و با آنچه از پدرانشان از رسول خدا روایت میکردند ، موافقت نداشت .
هرگاه به همه اینها ، دیگر موالی شعوبی را - که وضوی عثمانی بِدْعی روایت میکردند - بیفزاییم ، نتیجه حیرتآور میشود و بر آنچه ما گفتیم دلالت دارد ، اینکه این وضو به روشهای شک برانگیز و به دست شمنان اسلام (در سایه قُرَیشیها و اُمَویهای طمعکار و بلندپرواز ، و شعوبیهای کینهتوز که خود را میان مسلمانان جا زدند) رشد و انتشار یافت .
تعداد موالی غیر قریشی و فارسی به 38 نفر میرسد و عبارتاند از :
1 . عطاء بن یزید لَیْثی جُنْدُعی ، ابو یزید شامی ، وابسته بنی لیث .(1)
نام وی ، در روایات یک تا ده ، آمده است .
2 . ابو الیَمان ، حکم بن نافع بَهْرانی حِمْصی شامی ، غلام آزاد شده زنی از بَهْران ،(2)مأمون او را به قضاوت حمص گمارد .(3)
نام وی ، در روایت دو ، هست .
3 . عبدان ، وی عبداللّه بن عثمان بن جَبَلَة بن اَبی داود اَزْدی عَتْکی ، ابو عبدالرّحمان مروزی است .
عَبْدان و برادرش از موالیان مُهَلَّب بن اَبی صُفْرَه اَزدیاند .
وی در خراسان بود و از اهل مرو است . ابن قَیْسَرانی میگوید : اصل وی از بصره میباشد .(4)
نام وی را در روایت سه ، مینگریم .
4 . عبداللّه بن مبارک بن واضح حَنْظلی تمیمی (وابسته ایشان) مَرْوَزی از اهل مرو .
وی برده شخصی از تاجران همدان بود و برای هاشمی حدیث نمیکرد .(5)
نام وی ، در روایت سه و شش ، آمده است .
1) . التمهید ابن عبدالبر 10 : 130 ؛ تهذیب الکمال 30 : 123 ، شماره 3945 .
2) . تهذیب الکمال 7 : 146 ، رقم 1448 ؛ تهذیب التهذیب 2 : 379 ، شماره 768 .
3) . سیر اعلام النُّبلاء 10 : 325 .
4) . تهذیب الکمال 15 : 276 ، شماره 3416 ؛ التعدیل والتجریح 2 : 842 ، شماره 845 ؛ ثقات ابن حِبّان 8 : 352 ، شماره 13831 .
5) . تهذیب الکمال 16 : 5 ، شماره 3520 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 8 : 404 .
5 . مَعْمَر بن راشد اَزْدی (وابسته ایشان) غلام آزاد شده عبدالسَّلام بن عبدالقدّوس .
عبدالسَّلام ، غلام آزاد شده عبدالرّحمان بن قَیْس اَزْدی بود و عبدالرّحمان برادر مادری مُهَلَّب بن اَبی صُفْرَه .
و گفتهاند : عبدالرّحمان ، غلام مُهَلّب بن اَبی صُفْرَه بود . از این رو ، مَعْمَر بن راشد ، برده بردههاست .(1)
نام وی را در روایات سه و شش و نُه و ده ، مینگریم .
6 . زُهَیْر بن حَرْب حَرَشی نسائی ، وابسته بنی حَرِیش بن کعب .
نام جدّ وی اِشتال بود ، به «شدّاد» معرّب گردید . اصل وی از «نسا»(2)میباشد .(3)
اسم وی ، در روایت چهار ، آمده است .
7 . حَرْمَلَة بن یحیی تُجیبی ، غلام آزاد شده سَلَمَة بن مَخْرَمَه تُجیبی (وابسته
بنی زُمَیْله) .(4)
نام وی ، در روایت پنج ، هست .
8 . عبدالرزّاق بن هَمّام بن نافع حِمْیَری صَنْعانی (وابسته حِمْیَریها) .(5)
1) . تهذیب الکمال 28 : 303 ، شماره 6104 ؛ التاریخ الصغیر 2 : 36 ؛ ثقات ابن حِبّان 7 : 484 ، شماره 11071 .
2) . در «لغت نامه دهخدا 14 : 22449 ، ذیل واژه نسا» آمده است : «نِسا ، نام شهری است در خراسان ... نزدیک سرخس و اَبِیوَرد وبانی آن فیروز بن یزدجرد است ... شهری خوش آب و هوا و کثیر الفواکه ... و نسائی - که امام حدیث است - از آنجاست ... » م .
3) . سیر اعلام النُّبلاء 11 : 489 ، شماره 30 ؛ تهذیب الکمال 9 : 402 ، شماره 2010 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 354 .
4) . سیر اعلام النُّبلاء 11 : 389 ، شماره 84 ؛ تهذیب الکمال 5 : 546 ، شماره 1165 .
5) . تهذیب الکمال 18 : 52 ، شماره 3415 ؛ تهذیب التهذیب 6 : 278 ، شماره 611 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 9 : 563 ، شماره 220 .
نام وی را در روایت ده ، مینگریم .
9 . ضحّاک بن مُخَلَّد بن ضحّاک بن مسلم بن ضحّاک شیبانی ، ابو عاصم نَبِیل (وابسته بنی شیبان و گفتهاند از خود آنهاست) .
و گفته شده است : وابسته بنی ذُهْل بن ثَعْلَبه میباشد و مادرش از آل زبیر است .(1)
درباره وی اختلاف نظر هست ، به ضعف نزدیکتر است .(2)وی به مجلس
هلال صاحب رأی ، میرفت و درس میآموخت .(3)
نام وی ، در روایت یازده ، هست .
10 . یوسف بن موسی بن راشد بن بِلال قَطّان ، معروف به «رازی» و از اهل ری است .
و گفتهاند : اصلِ وی از اهواز است و تجارتش در «ری» بود .(4)وی عربی نمیدانست .(5)
نام وی ، در روایت دوازده ، آمده است .
11 . سعید بن زیاد مُکَتِّب مُؤَذِّن ، غلام آزاد شده جُهَیْنَة بن زُهْرَه ،(6)جز ابن حِبّان وی را توثیق نمیکند .
1) . تهذیب الکمال 13 : 281 ، شماره 2927 .
2) . العلل و معرفة الرجال 2 : 557 ، شماره 3633 ؛ لسان المیزان 7 : 18 ، شماره 144 ؛ میزان الاعتدال 3 : 445 ، شماره 3946 ؛ التمهید 17 : 248 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 9 : 482 ، شماره 178 .
3) . ضعفاء العقیلی 2 : 223 .
4) . تهذیب الکمال 32 : 465 ، شماره 7159 ؛ تهذیب التهذیب 11 : 374 ، شماره 731 .
5) . سیر اعلام النُّبلاء 12 : 222 .
6) . التاریخ الکبیر 3 : 473 ، شماره 1579 .
وی مجهول است .(1)ابن مَعین میگوید : او را نمیشناسم .(2)
نام وی ، در روایت چهارده ، آمده است .
12 . ابراهیم بن موسی بن یزید بن زادان تمیمی ، ابو اسحاق رازی فَرَّاء (معروف به فَرَّاء صغیر) از اهل ری .(3)
و به نظر میآید وی وابسته تمیم باشد .
نام وی را در روایت پانزده ، مینگریم .
13 . عُبَیداللّه بن اَبی زیاد قدّاح ، ابو الحُصَین (غلام آزاد شده یکی از اهل مکّه)(4)وی ضعیف میباشد .(5)
نام وی ، در روایت پانزده ، آمده است .
14 . مُصْعَب بن مِقدام خَثْعَمی (وابسته خَثْعَمیها)(6)وی لکنت زبان داشت(7)و بر عقیده مُرجئه بود .(8)مَدِینی وی را تضعیف میکند .(9)
نام وی را در روایت شانزده ، مینگریم .
1) . ثقات ابن حِبّان 6 : 356 ، شماره 8084 .
2) . تاریخ ابن مَعین : 118 ، شماره365 اثر دارمی .
3) . تهذیب الکمال 2 : 219 ، شماره 254 ؛ تهذیب التهذیب 1 : 148 ، شماره 308 ؛ طبقات الحفّاظ : 199 ، شماره 435 .
4) . طبقات ابن سعد 5 : 491 ؛ تهذیب الکمال 19 : 42 ، شماره 3635 ؛ تهذیب التهذیب 7 : 13 ، شماره 27 .
5) . الضعفاء : 66 ، شماره 355 اثر نسائی ؛ الضعفاء الصغیر : 72 ، شماره 214 (اثر بخاری) ؛ المجروحین 2 : 66 ، شماره 612 (اثر ابن حِبّان) .
6) . تهذیب الکمال 28 : 43 ، شماره 5990 ؛ تهذیب التهذیب 10 : 150 ، شماره 314 .
7) . تهذیب الکمال 28 : 45 .
8) . تاریخ بغداد 13 : 110 ، حدیث 7095 .
9) . الکاشف 2 : 268 ، شماره 5469 .
15 . دَعْلَج بن احمد بن دَعْلَج بن عبدالرّحمان سِجستانی(1)خراسانی .
وی فارسی است از سیستان خراسان میباشد . معتزلی بود و بر اساس مذهب ابو حنیفه فتوا میداد .(2)
نام وی ، در روایت شانزده ، آمده است .
16 . عبداللّه بن محمّد بن اَبی شَیْبَه کوفی ، ابوبکر ، غلام آزاد شده عَبَس ، واسطی الأصل .(3)
متوکّل به وی دستور داد در مجلسی بنشیند و احادیثی را که در ردّ معتزله و جَهْمِیَّه است برای مردم بازگوید و احادیث رؤیت خدا را بیان دارد .
وی در مسجد رُصافَه نشست و بدین کار پرداخت و ارزاق و جوایز ، بر وی جریان یافت .
اوّل چیز که برای تقرّب به بنی عبّاس حدیث کرد این سخن بود که گفت : پیامبر فرمود : در عبّاس مرا پاس دارید ، وی باقی مانده پدران من است . عموی انسان همتای پدر اوست .(4)
نام وی را در روایت شانزده ، مینگریم .
17 . عبداللّه بن نُمَیر بن عبداللّه بن اَبی حَیَّه ... همدانی خارِفی (وابسته ایشان) .(5)
1) . سیر اعلام النُّبلاء 16 : 30 ، شماره 1 ؛ تاریخ بغداد 8 : 387 ، شماره 4495 .
2) . هدیة العارفین 1 : 364 .
3) . تهذیب الکمال 16 : 35 ، شماره 3526 ؛ تهذیب التهذیب 6 : 3 ، شماره 1 ؛ شرح النووی علی صحیح مسلم 1 : 64 .
4) . بنگرید به ، تاریخ بغداد 10 : 68 .
5) . تهذیب الکمال 16 : 225 ، شماره 3618 ؛ طبقات ابن سعد 6 : 394 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 9 : 244 ، شماره 70 .
نام وی ، در روایت شانزده ، هست .
18 . محمّد بن اسماعیل بن یوسف سُلَمی ، ابو اسماعیل تِرْمِذی (از تِرْمِذ)(1)وی به مذهب اهل سنّت مشهور بود .(2)
درباره وی اختلاف نظر است(3)و با وجود این ، ذهبی میگوید : توثیق و امامتش تأیید میشود .(4)
نام وی ، در روایت هفده ، آمده است .
19 . محمّد بن عبداللّه بن اَبی مریم خُزاعی ، وابسته خُزاعه ، و گفتهاند : وابسته
ثَقِیف .(5)
نام وی ، در روایت نوزده ، هست .
20 . احمد بن محمّد بن یحیی بن سعید قَطّان ، ابو سعید قَطّان بصری ،(6)جدّش یحیی بن سعید بن فَرّوخ قَطّان بصری است (وابسته بنی تمیم) .(7)
نام وی را در روایت بیست و یک ، مینگریم .
21 . زید بن حُباب بن رَیَّان (و گفتهاند : رومان) عُکْلی خراسانی (خراسانی الأصل) .(8)
1) . تهذیب الکمال 24 : 489 ، شماره 5070 .
2) . تاریخ بغداد 2 : 42 ، شماره 435 ؛ المقصد الأرشد فی ذکر اصحاب احمد 2 : 377 ، شماره 902 .
3) . الجرح والتعدیل 7 : 190 ، شماره 1085 ؛ تهذیب التهذیب 9 : 53 ، شماره 64 .
4) . سیر اعلام النُّبلاء 13 : 242 .
5) . التاریخ الکبیر 1 : 139 .
6) . تاریخ بغداد 5 : 117 ، شماره 2530 ؛ الجرح والتعدیل 2 : 74 ، شماره 147 .
7) . التاریخ الکبیر 1 : 266 ، شماره 853 .
8) . سیر اعلام النُّبلاء 9 : 393 ، شماره 126 ؛ طبقات الحفّاظ : 153 ، شماره 325 ؛ تهذیب التهذیب 3 : 347 ، شماره 738 .
و گفتهاند : وی موصلی الأصل از عُکْل بود ، از عُکْلیهایی که به موصل آمدند .
درباره وی گفتهاند : وی صاحب سنّت بود ،(1)مورد خدشه است .(2)
نام وی ، در روایت بیست و یک ، آمده است .
22 . عبداللّه بن احمد بن حنبل ، شیبانی مروزی .
وی از برادرش ، صالح بن احمد قاضی اَصبهانی ، کوچکتر بود .(3)
نام وی ، در روایت بیست و دو ، هست .
23 . احمد بن حنبل شیبانی مروزی (از اهل خراسان) .
مادرش وی را در «مرو» حامله شد و در «بغداد» به دنیا آورد . صاحب سنّت است .
جدّش حنبل بن هلال ، والی سرخس و از اَبنای دعوت عبّاسی بود ، به خلق قرآن قائل نشد ، به زندان افتاد و تازیانه خورد .
ابن مَعین می گوید : هرگز نشنیدم که ابن حنبل بگوید من از عربم .(4)
نام وی ، در روایت بیست و دو ، آمده است .
1) . بنگرید به ، پینوشت تهذیب الکمال 10 : 47 از کتاب تاریخ الموصل ، اثر علی بن حرب موصلی .
2) . تاریخ بغداد 8 : 442 ، شماره 4552 ؛ بحر الدم : 58 ، شماره 327 ؛ الکامل فی ضعفاء الرجال 3 : 209 ، شماره 707 .
3) . سیر اعلام النُّبلاء 13 : 516 ، شماره 57 .
4) . برای آگاهی به شرح حال وی بنگرید به ، تهذیب الکمال 1 : 444 ؛ تاریخ بغداد 4 : 412 ، شماره 2317 .
24 . ابن اَشجعی ، وی عَبَّاد (یا ابو عُبَیده) بن عبدالرّحمان اَشجعی است ،(1)از منتسبان به اشجع از نظر ولاء [ وابسته اشجع ] .(2)
نام وی را در روایت بیست و دو ، مینگریم .
25 . عبیداللّه بن عُبَیدالرّحمان اَشجعی ،(3)از منتسبان به اَشجع از نظر ولاء .
ابن حِبّان میگوید : احادیث غریب میآورد و احادیثی که تنها او نقل میکند .(4)
26 . بُسْر بن سعید مَدَنی (غلام آزاد شده ابن حَضْرَمی) وی به خانه حَضْرَمی در جَدیلة قیس فرود میآمد ، از این رو به آنان نسبت یافت .(5)
ولید بن عبدالملک از عمر بن عبدالعزیز پرسید : برتر اهل مدینه کیست ؟ وی پاسخ داد : غلام آزاد شده بنی حَضْرَمی که به وی «بُسْر» میگویند .(6)
نام وی ، در روایت بیست و دو ، آمده است .
27 . عفّان بن مسلم بن عبداللّه صفّار ، ابو عثمان بصری ، غلام آزاد شده عَزْرَه ،
و گفتهاند : غلام آزاد شده عُروة بن ثابت انصاری(7)(و گفته شده است : غلام آزاد شده زید بن ثابت انصاری)(8)صاحب سنّت .(9)
1) . تهذیب الکمال 34 : 59 ، شماره 7496 ؛ نیز بنگرید به ص423 .
2) . انساب سمعانی 1 : 165 .
3) . التاریخ الکبیر 5 : 39 ، شماره 1255 ؛ الجرح والتعدیل 5 : 323 ، حدیث 1539 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 8 : 514 ، شماره 136 .
4) . ثقات ابن حِبّان 8 : 403 ، شماره 14102 ؛ تهذیب التهذیب 7 : 31 ، شماره 64 .
5) . التمهید 3 : 271 ؛ التاریخ الکبیر 2 : 123 ، شماره 1914 ؛ تهذیب الکمال 4 : 72 ، شماره 668 .
6) . تهذیب الکمال 4 : 75 ؛ سیر أعلام النبلاء 4 : 595 شماره 233 ؛ تهذیب التهذیب 1 : 383 ، شماره 804 .
7) . تهذیب الکمال 20 : 160 ، شماره 3964 ؛ تاریخ بغداد 12 : 269 ، شماره 6715 .
8) . ثقات ابن حِبّان 8 : 522 ، شماره 14805 .
9) . ثقات عجلی 2 : 140 ، شماره 1256 ؛ تاریخ بغداد 12 : 269 ، شماره 6715 .
اصل وی از بصره بود . مأمون پانصد درهم - و گفتهاند هزار درهم - ماهانه برایش مقرّر کرد .(1)
از وی خواسته شد به خلق قرآن قائل شود ، اجابت نکرد .(2)شخصی کند ذهن
و بدفهم بود .(3)
نام وی ، در روایت بیست و چهار ، هست .
28 . هَمَّام بن یحیی بن دینار عَوْذی ، ابوبکر بصری (وابسته بنی عَوْذ بن سود بن حجر بن عَمْرو از اَزْد) .(4)
وی مأمور بود شهود را نزد قاضی تعدیل یا تجریح کند .(5)
بر وی خدشه کردهاند . یحیی بن سعید قطّان - به راستی - درباره وی نظر بدی داشت .(6)
یزید بن زُرَیع میگوید : بد حافظه بود .
هَمَّام ، به قدریّه گروید . به کتابش مراجعه نمیکرد و در آن نمینگریست . سخنی بر خلاف آن بیان میداشت و پس از مراجعه به کتابهایش و نگاه در آنها، میگفت: ای عفّان، موارد فراوانی خطا کردیم ، از خدا آمرزش میخواهیم .(7)
نام وی را در روایت بیست و چهار ، مینگریم .
1) . صفوة الصفوه 4 : 7 ، شماره 567 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 379 ، شماره 378 .
2) . تهذیب الکمال 20 : 166 .
3) . میزان الاعتدال 5 : 102 ، شماره 5684 نقل از الکامل 5 : 384 ، شماره 1550 ، اثر ابن عدی .
4) . تهذیب الکمال 30 : 302 ، شماره 6602 ؛ تهذیب التهذیب 11 : 60 ، شماره 108 .
5) . تهذیب الکمال 30 : 308 .
6) . تهذیب الکمال 30 : 306 ؛ تهذیب التهذیب 11 : 61 ؛ الجرح والتعدیل 9 : 107 ، شماره 457 .
7) . عون المعبود 2 : 127 ، شماره 502 .
29 . محمّد بن ابوبکر بن علی بن عطاء بن مُقَدَّم مُقَدَّمی ، ابو عبداللّه ثَقَفی بصری (وابسته ثقفیها) .
وی از بصریها روایت میکند و در بصره درگذشت .(1)
نام وی ، در روایت بیست و پنج ، آمده است .
30 . حمّاد بن زید بن درهم اَزْدی جَهْضَمی بصری اَزرق (وابسته آل جَریر ابن حازم) جدّ وی از اسیران سیستان بود .(2)
حمّاد ، عثمانی(3)و کور بود . به عدم جواز نماز پشت سر شخصی که به خلق قرآن عقیده داشت ، فتوا میداد .(4)
نزد وی کتابی جز جزوه یحیی بن سعید نبود و در آن خلط میکرد .(5)
نام وی ، در روایت بیست و پنج ، هست .
31 . محمّد بن خازم تمیمی سعدی ، ابو معاویه ضَریر (وابسته بنی سعد بن زید مناة بن تمیم) وی در چهار سالگی یا 8 سالگی نابینا شد .(6)به مُرجئه اعتقاد
داشت از این رو ، وَکیع بر جنازهاش حضور نیافت .(7)
1) . تهذیب الکمال 24 : 534 - 535 ، شماره 5094 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 10 : 660 - 661 ، شماره 39 ؛ تهذیب التهذیب 9 : 68 ، شماره 98 .
2) . تهذیب الکمال 7 : 239 ، شماره 1481 .
3) . طبقات ابن سعد 7 : 286 .
4) . تهذیب الکمال 7 : 249 .
5) . الجرح والتعدیل 3 : 138 ، شماره 617 ؛ در «بحر الدم : 44 ، شماره 266» آمده است : خطایش در یک چیز [ و دو چیز ] نبود .
6) . تهذیب الکمال 25 : 123 - 124 ، شماره 5173 .
7) . ثقات عجلی 2 : 236 ، شماه 1589 ؛ تهذیب الکمال 25 : 132 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 294 ، شماره 274 .
و گفتهاند : وی رئیس مُرجئه در کوفه بود و بدین عقیده دعوت میکرد .(1)
هارون الرشید وی را بزرگ و محترم میداشت .
گفتهاند : وی نزد هارون چیزی خورد ، سپس دستانش را شست . هارون بر دستهای او آب میریخت و مال و طلای فراوانی به وی صله داد .(2)
یک بار رشید او را فراخواند . وی برای رشید حدیثی خواند که ادّعا کرد پیامبر صلیاللهعلیهوآله در آن فرمود : در آخر الزمان قومی میآیند که برای آنها لَقَبی هست ، به آنها رافضه گویند . هرکه به ایشان برخورد باید آنها را بکشد ؛ چراکه مشرکاند .(3)
دارقطنی وی را به تدلیس توصیف میکند .(4)
احادیث وی مضطرباند . از آنها احادیثی را به پیامبر میرساند .
نام وی را در روایت بیست و شش ، مینگریم .
32 . علی بن احمد بن عَبْدان شیرازی ، سپس اهوازی . وی در نیشابور خراسان درگذشت .(5)
نام وی ، در روایت بیست و هفت ، آمده است .
33 . احمد بن ابراهیم بن مِلْحان بَلْخی (بلخی الأصل) .(6)
نام وی ، در روایت بیست و هفت ، هست .
1) . طبقات الحفّاظ 1 : 128 - 129 ، شماره 262 ؛ تهذیب التهذیب 9 : 120 ، شماره 192 .
2) . تاریخ بغداد 14 : 8 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 9 : 77 ، شماره 20 و جلد 9 ، ص288 .
3) . تاریخ بغداد 5 : 243 .
4) . التبیین لأسماء المدلّسین : 178 - 179 ، شماره 66 ؛ جامع التحصیل : 109 ، شماره 43 ؛ طبقات المدلّسین : 36 ، شماره 61 .
5) . تاریخ بغداد 11 : 329 ، شماره 6155 .
6) . تاریخ بغداد 4 : 11 ، شماره 1594 ؛ سؤالات الحاکم : 89 ، شماره 14 .
34 . سعید بن اَبی هلال لیثی ، ابو العلاء مصری (غلام آزاد شده عُرْوَة بن شُیَیْم لیثی) .(1)
وی در مصر به دنیا آمد و در مدینه بزرگ شد ، سپس به مصر بازگشت .
ابن حَزْم میگوید : در وی ضعفی هست ،(2)و در جای دیگر میگوید : وی قوی نمیباشد .(3)
امام احمد وی را متّهم میسازد که در احادیث آنچه را جزو آنها نبود ، میآمیخت .(4)
دارقطنی احادیث وی را نیاورده است .(5)
نام وی را در روایت بیست و هفت ، مینگریم .
35 . یزید بن هارون سُلَمی ، ابو خالد واسطی .
وی در «واسط» به دنیا آمد و در این شهر درگذشت و دفن شد . وابسته سُلَمیهاست . اصل وی از بخاراست . جدّش زاذان غلام آزاد شده اُمّ عاصم (زن عُتبة بن فَرْقَد سُلَمی) است .(6)
عِجْلی میگوید : وی ، واسطی شامی است .(7)اوّلین بار در سال 142 هجری به بصره درآمد و در سال 206 هجری درگذشت . دوست نمیداشت قرآن را حفظ
کند تا در قرآن [ آیه یا کلمهای را ] خطا بر زبان نیاورد .(1)
به خدا سوگند میخورد که هرکس قائل باشد قرآن مخلوق است ، زندیق (کافر) است .(2)
وی خودپسند بود و فضائلی را برای خود روایت میکرد ، از شامیها هزار حدیث حفظ داشت .(3)
نام وی ، در روایت بیست و هشت ، آمده است .
36 . سعید بن اِیاس جَریری ، ابو مسعود بَصْری ، مُحدِّث اهل بصره .
حافظهاش پیش از مرگ به هم ریخت ، ایّام طاعون را انکار میکرد .(4)
وی از وابستههای قَیْس ، از بکر بن وائل است ،(5)و گفتهاند : وی فرزند جَریر بن عَبَّاد بن ضَبیعَة بن قَیْس بن ثَعْلَبَه ... بن بَکْر بن وائل میباشد .(6)
نام وی را در روایت بیست و هشت ، مینگریم .
37 . وَهْب بن بقیّة بن عثمان بن شاپور واسطی ، ابو محمّد (معروف به بوهبان) .(7)
1) . تاریخ بغداد 14 : 341 .
2) . سیر اعلام النُّبلاء 9 : 362 . در «تاریخ بغداد 14 : 342» آمده است که وی میگفت : هرکه قائل باشد که قرآن مخلوق است ، کافر است .
3) . تاریخ بغداد 14 : 339 ، شماره 340 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 9 : 360 .
4) . تهذیب الکمال 10 : 338 ، شماره 2240 ؛ تهذیب التهذیب 4 : 6 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 261 .
5) . الجرح والتعدیل 4 : 1 ؛ الضعفاء نسائی : 53 ؛ الضعفاء (ابن جوزی) : 314 .
6) . القول فی الإکمال 2 : 84 ، اثر ابن ماکولا .
7) . تهذیب الکمال 31 : 115 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 11 : 462 ؛ تاریخ بغداد 13 : 487 ، شماره 7324 ؛ تاریخ واسط : 196 .
از اسم جدّ وی و عدم ذکر قبیلهاش از عرب ، به دست میآید که وی از فارس بود ، در بغداد سکنا گزید و در واسط دفن شد .
نام وی ، در روایت بیست و هشت ، آمده است .
38 . خالد بن عبداللّه بن عبدالرّحمان بن یزید طَحّان ، ابو هَیْثَم مُزَنی واسطی ،
غلام آزاد شده نُعمان بن مُقْرن مُزنی .(1)
نام وی ، در روایت بیست و هشت ، هست .
از این فهرست اجمالی درمییابیم که شمار قرشیها و موالیشان و دیگر موالیها 80 نفرند و اکثریّت غالب آنها از گرایشهای غیر قابل اعتماد و دشمن با علی علیهالسلام و ابن عبّاس و اَنس بن مالک و هاشمیان و انصار بودند و در سلک کسانی درمیآمدند که از نظر نَسَب یا حکومت یا ولاء یا اندیشه و فکر ، عثمانی اُموی شمرده میشدند .
در این اسانید ، وجود شایان ملاحظهای از بزرگان اصحاب پیامبر (از خاندان نزدیک آن حضرت ، از انصار) را نمیبینیم و در میان این راویان ، هاشمیها و انصار به چشم نمیخورند .
و شمار اندکی از آنها از سایر قبایل عرباند .
دریافتیم که عموم آنان از بطون (قبایل) قریشاند که با پیامبر صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام کینه داشتند و از موالیان قریش و دیگر موالی شعوبی ؛ خصوصاً عثمانِ اموی ، طُوَیدا یهودی شعوبی فارسی ، عطاء بن یزید (غلام شامی بینام و نشان) زُهْری قرشی شامی ، دستمال اُمَرا و دست پرورده امویها .
1) . تهذیب الکمال 8 : 99 ، شماره 1625 ؛ تاریخ بغداد 8 : 294 ، شماره 4397 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 259 ، شماره 246 .
افزون بر این ، میدانیم که بعضی از راویان (که فکر غلط وضویی را میان مسلمانان انتشار میدادند) میان افراد مجهول الشخص و مجهول الحال در نوساناند . به یازده تن از این اشخاص (از مجموع صد و یازده راوی) دست یافتیم ،(1)این امر به چه معناست ؟!
اینان عبارتاند از :
1 . سعید بن زیاد ، مُکَتِّب مُؤَذِّن (مجهول الحال) .
نام وی در روایت 14 آمده است .
2 . طلحه ، وابسته آل سُراقه (مجهول الشخص والحال) .
نام وی در روایت 18 هست .
3 . ابن دارَه ، غلام آزاد شده عثمان (مجهول الحال) .
نام وی را در روایت 19 مینگریم .
4 . شُعیب بن محمّد حَضْرَمی (به شرح حال وی دست نیافتیم) .
نام وی در روایت 20 آمده است .
5 . رَبیع بن سلیمان حَضْرَمی (به شرح حال وی دست نیافتیم) .
نام وی در روایت 20 هست .
6 . صالح بن عبدالجبّار حَضْرَمی (مجهول الحال) .
نام وی را در روایت 20 مینگریم .
7 . عُمَر بن [ عثمان بن ] عبدالرّحمان بن سعید مخزومی (مجهول الحال) .
نام وی در روایت 21 آمده است .
1) . پوشیده نماند که بعضی از افراد ذکر شده گرچه مجهولاند جز اینکه ذکر [ نام ] آنها ضمن قرشیها یا موالیشان گذشت . پس ، انطباق دو عنوان را بر یک شخص ، نیک بنگر .
8 . عَبَّاد (یا ابو عبیده) بن عبیدالرّحمان اَشْجَعی (نمیتوان دریافت که وی یک نفر است یا دو نفر) .
نام وی در روایت 22 هست .
9 . عُروة بن قَبیصَه (مجهول الحال) .
نام وی را در روایت 28 مینگریم .
10 . مردی از انصار (مجهول الشخص والحال) .
نام وی در روایت 28 آمده است .
11 . به نقل از پدرش (هم شخص و هم حالِ وی مجهول است) .
نام وی در روایت 28 هست .
این مقدار انبوه از اَرقام مختلف مشکوک و غیر قابل اعتماد ، به راستی برای ما بیان میدارند که وضوی ثلاثی غَسلی ، وضوی عثمانیِ حُمرانیِ عطاییِ زُهْرَوی است ، نه وضوی نبوی .
و بیان میدارند که انتشار این وضو ، از رهگذر حلقههای بافته شده برای اشخاص تربیت شده در مناطق مشخصی ، تحت اشراف حکومتهای اموی صورت گرفت .
این وضوی غَسْلی ، مانند وضوی ثُنائی مَسْحی نبود که خاستگاه نبوی داشت و صحابیان نزدیک پیامبر ناقلان آنند و راویان آن مسلمانان مورد اعتماد از قبایل مختلف میباشند و اخبار آنان در کتابهای شیعه و سنّی آمده است .
و این وضو ، با برهان قوی و پشتیبانِ قرآنی انتشار یافت (چنان که به استدلال امام علی علیهالسلام و انس و ابن عبّاس پی بردیم) نه تحت تدبیر غرضورزانه حکومتی اموی .
در پرتو سیاست درخشان سازی (پاک نمایی و گریم) چهرهها و افکندن هالههایی از قدسیّت بر آنها (برای محو دنبالهها و شایبههایی که بدان گرفتار آمدند) میبینیم اهل سنّت به آوردنِ امور خارق العاده ، خوابها (و چیزهای شبیه آن) برای این اشخاص پناه میبرند تا آنان را پر و بال دهند و مردم را بر تقدیس آنها و اَخذ تعالیم از آنها وادارند .
خود این اشخاص نیز خوابها و امور شگفت را برای خود یا دیگران نقل میکردند .
این سیاست ، پیوسته برای فریب عوام و عقلهای ضعیف به کار میرفت و در راویان وضوی عثمانی به شکل قابل ملاحظهای آن را مینگریم و این بدان معناست که این کار از تار و پودهای پذیرشِ این وضوست .
عبداللّه بن مبارک (غلامِ دربار) ستایشگر رشید ، سرمایهداری که برای هاشمی حدیث نمیکرد .
برای وی یک کرامت خیالی روایت کردهاند و آن این است که : عبّاس بن مُصْعَب گفت : یکی از اصحاب ما برایم حدیث کرد ، گفت،: شنیدم ابو وَهْب میگفت :
ابن مبارک به شخص کوری گذشت . کور به وی گفت : خواهش دارم برایم دعا کنی که خدا بیناییام را به من برگرداند .
ابن مبارک از خدا این کار را خواست و در پی دعای او ، بینایی آن
کور بازگشت و من شاهد ماجرا بودم .(1)
نُعَیم بن حَمَّاد میگوید :
ابن مبارک هرگاه کتاب رِقاق [ بردگان و کنیزان ] را میخواند ، از [ شدّت ] گریه ، مانند گاو نر یا گاو ماده نَحْر شده میگشت . احدی از ما جرأت نمیکرد چیزی را از او بپرسد مگر اینکه او را پس میزد و از خود میراند .(2)
عبداللّه بن سِنان حدیث میکند که آنجا که ابن مبارک شش تن از کافران [ تنومندِ ] روم را کشت همراهش بودم ، میگوید :
دو صف را از هم دور ساخت ، سپس پنهان شد . چیزی را حس نکردیم ، ناگهان من کنار او در جایی بودم که قرار داشت .
وی به من گفت : ای عبداللّه ، اگر تا زندهام این را برای اَحَدی حدیث کنی (و کلمهای را بیان داشت)(3).(4)
عجیب اینجاست که این شخص مستجاب الدعوه از خدا میخواهد که او را در «هیت» نمیراند ، ولی در همین شهر از دنیا می رود بنگرید به ، حلیة الأولیاء 8 : 164 .
ابو حاتم فِرَبْری میگوید :
ابن مبارک را دیدم که بر در بهشت ایستاده است وبه دستش کلیدی است . به او گفتم : چرا اینجا ایستادهای ؟
گفت : این کلید بهشت است . رسول خدا به من سپرد و گفت :
[ همین جا باش ] تا پروردگارم را زیارت کنم . همان گونه که در زمین امینم بودی ، در آسمان امینم باش .(1)
اسماعیل بن ابراهیم بن ابی جعفر مَصیصی میگوید :
حارث بن عطیّه را در خواب دیدم ، گفتم : ای ابو عبداللّه ، خدا با تو چه کرد ؟
گفت : مرا آمرزید .
پرسیدم : ابن مبارک چه ؟
گفت : خوشا به حال ابن مبارک ! در علّیّین از کسانی است که در روز ، دو بار بر خدا در میآید .(2)
مثل این امور خارق العاده ، خارق العادات عبداللّه بن وَهْب قُرَشی (غلام آزاد شده) است .
ابن مبارک برای کور دعا کرد ، وی بینا شد ، امّا ابن وهب برای بینا دعا میکند ، وی کور می شود .
احمد - پسر برادر ابن وهب - میگوید :
عَبَّاد بن محمّد امیر ، عمویم را خواست تا قضاوت را به او بسپارد . عمویم پنهان شد و عَبّاد یکی از خانههایمان را ویران ساخت .
صَبّاحی به عباد گفت : کی این فلان فلان شده طمع میکرد که عهدهدار قضاوت شود ؟
این سخن به عمویم رسید ، او را نفرین کرد که کور شود . صبّاحی پس از یک هفته کور شد .(1)
ابن وَهْب را - مانند ابن مبارک - خواب دیدند که در علّیّین است .
از علی بن مَعْبَد نقل است که گفت :
ابن قاسم(2)را در خواب دیدم . پرسیدم : مسائل را چگونه یافتی ؟
گفت : آخ و آه [ از مسائل ] .
پرسیدم : بهترین چیزی که یافتی چه بود ؟
گفت : نگهبانی در مرزها .
میگوید : ابن وَهْب را از وی نیکو حالتر دیدم .(3)
ابن عبدالبَرّ - به سندش - از سُحْنُون بن سعید روایت میکند که :
سُحْنُون ، عبدالرَّحمان بن قاسم را در خواب دید ، پرسید : خدا با تو چه کرد ؟
گفت : آنچه را دوست داشتم ، نزد خدا یافتم .
پرسیدم : کدام یک از اعمالت را برتر یافتی ؟
گفت : تلاوت قرآن .
پرسیدم : مسائل چه ؟
با انگشت اشاره کرد که مسائل چیزی نیست .
درباره ابن وَهْب از او پرسیدم .
گفت : وی در علّیّین است .(1)
عثمان بن سعید بن کثیر بن دینار قُرَشی .
عبدالوهّاب بن نَجْدَه میگفت : گویند وی از اَبدال است(2).(3)
نیز در خواب دیدند که حارث بن مسکین اموی ، برای یکی از مسرفان شفیع شد .
از حسن بن عبدالعزیز جَرَوی روایت است که :
شخصی بر خویش اسراف و ستم میکرد ، وی درگذشت . او را در خواب دیدند ، گفت : خدا به خاطر حضور حارث بن مسکین در جنازهام ، مرا آمرزید . وی برایم شفاعت کرد ، شفاعتش پذیرفته شد .(4)
نَصْر بن علی جَهْضَمی چگونه دعایش به اجابت رسید ؟
عبدالملک (امیر بصره در زمان المستعین باللّه) نصر بن علی را فرا خواند تا او را برای قضاوت رهسپار سازد .
وی گفت : [ صبر کن تا ] استخاره کنم [ و از خدا خواهان خیر شوم ] .
نصر ، در نیمروز به خانه بازگشت ، دو رکعت نماز گزارد و گفت : «خدایا ، اگر نزدت برایم خیری هست ، جانم را بگیر» سپس خوابید . چون [ خواستند ] بیدارش سازند [ دیدند ] مرده است .(5)
1) . بنگرید به ، سیر اعلام النُّبلاء 9 : 229 .
2) . سیر اعلام النُّبلاء 2 : 308 ، شماره 117 .
3) . این اَبدال بودن ، برای فرزندش ، یحیی بن عثمان بن سعید نیز ادّعا شده است بنگرید به ، سنن ابن ماجه 2 : 1111 ، حدیث 3348 .
4) . تهذیب الکمال 5 : 285 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 12 : 57 متن از این مأخذ است .
5) . تهذیب الکمال 29 : 360 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 12 : 136 .
محمّد بن مُثَنّی (معروف به «زَمِن») .
برای محمّد بن مثنّی (که عقل درستی نداشت) این کرامت را روایت کردهاند که وی زمینگیر بود . دعا کرد [ خوب شد و ] راه افتاد .
ابو حمد بن ناصح میگوید :
از محمّد بن حامد (ابن السَّری) حدیث میشنیدم ، از او پرسیدم : چرا وقتی محمّد بن مثنّی را نام میبری مانند شیوخ [ لَقَب ] «الزَّمِن»
را نمیگویی .
گفت : او را زمینگیر [ و افتاده برجای ] ندیدم ، میدیدم راه میرود . از او [ در این باره ] سؤال کردم .
گفت : در شبی بسیار سرد ، روی دست و پا خزیدم [ خود را به آب رساندم و ] وضو [ وضوی عثمانی ] گرفتم و دو رکعت نماز گزاردم و از خدا شفا خواستم [ در پی آن ] برخاستم و راه رفتم .
او را دیدم که راه میرفت ، ندیدم که زمینگیر باشد .(1)
ضَحّاک بن مُخلَّد شَیبانی ، ابو عاصم نَبیل .
خواستهاند مرویّات ضَحّاک را از رهگذر خوابها تحسین کنند .
زکریّا بن یحیی بن سعید باهلی ، از برادرش ابراهیم بن یحیی نقل میکند که گفت :
ابو عاصم نَبیل را پس از مرگش خواب دیدم . پرسیدم : خدا با تو چه کرد ؟
گفت: مرا آمرزید. سپس پرسید: حدیثم در میان شما چگونه است؟
1) . سیر اعلام النُّبلاء 12 : 126 (ذهبی در تعلیق بر آن میگوید : حکایت درستی است) .
گفتم : وقتی گوییم «برای ما ابو عاصم حدیث کرد» احدی حرف ما را رد نمیکند .
وی ساکت ماند ، سپس به من رو کرد و گفت : مردم به اندازه نیّاتِ خویش [ پاداش ] داده میشوند .(1)
حسین بن اسماعیل مَحاملی .
وی از کسانی است که به وسیله او بلا از بغداد دفع میشد ، لیکن در خواب ، نه در بیداری .
محمّد بن اسکاف میگوید :
در خواب دیدم گویا گویندهای میگفت : خدا به سبب محاملی بلا را از بغداد دفع میکند .(2)
در روایت مَنامی دیگر آمده است که گفت :
در امر مَحاملی [ و بدگویی درباره او ] از خدا آمرزش بطلبید . خدا به سبب او بلا را از بغداد دور میسازد . امر [ و مقام ] وی را ناچیز
نینگارید .(3)
عبداللّه بن عبید بن عُمَیر ، لیثی جُنْدَعی .
وی مستجاب الدَّعوه بود . گاه ابر بر وی میگذشت او را قسم میداد که ببارد ، ابر باران میباراند(4).(5)
1) . تهذیب الکمال 13 : 289 ؛ الجامع لأخلاق الراوی وآداب السامع 2 : 257 .
2) . سیر اعلام النُّبلاء 15 : 260 .
3) . تاریخ بغداد 8 : 22 .
4) . ثقات ابن حِبّان 5 : 11 ، حدیث 3580 .
5) . این در حالی است که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ثابت است که در خشکسالی نماز باران میخواند . به نظر میرسد این شخص با اوامرش به اَبر ، از نماز استسقا بینیاز بود .
مُصْعَب بن مِقْدام خَثْعَمی (از موالیان خَثْعَم) .
وی از «مُرجئه» بود . به خاطر خوابی که دید اِرجاء را رها کرد .
علی بن حکیم اَوْدی از وی نقل میکند که :
من بر عقیده اِرجاء بودم . در خواب دیدم گویا در چشمم صلیب است . از این رو ، آن را ترک کردم .(1)
مُصعب بن مِقْدام میگفت :
پیامبر را در خواب دیدم که دست سفیان ثَوری را گرفته بود و او را پاداش نیک میداد و میفرمود : طریقت وی نیکوست .(2)
مُصعب بن مِقْدام میگوید :
پیامبر را در خواب دیدم که دست سفیان ثوری را گرفته بود و هر دو طواف میکردند .
سفیان گفت : ای رسول خدا ، مِسْعَر بن کِدام ، مُرد ؟
پیامبر
صلیاللهعلیهوآله فرمود : آری ، اهل آسمان به وی بشارت دادند .(3)
شقیق بن سَلَمَه ، ابو وائل .
وی کسی است که در روز «بُزاخَه»(4)مرتد بود و کسی است که برنمیتافت اَحَدی به حجّاج ناسزا گوید . علوی بود ، سپس عثمانی گشت . صدای ابر را میشنید .
وی میگوید :
در مزرعهای بودم . ناگهان دیدم ابری پیش و پس میشود . صدایی را در آن شنیدم که [ میگفت ] : «به کشتزار فلا نی ببار» .
میگوید : پیش آن شخص آمدم و پرسیدم : با زراعتت چه کار میکنی ؟
گفت : 31 آن را بذر میکنم ، 31 آن را میخورم ، 31 آن را صدقه [ زکات ] می دهم .(1)
عُمَر بن سعید بن احمد مَنْبِجی شامی .
وی قصد میکند برای خویش چیزی را که کرامت میانگارد ، سیاهه کند ، لیکن این بار از رهگذر دابّه (حیوان سواری) اش ، میگوید :
در یکی از جنگها بیرون آمدم . میخواستم در سریّهای بروم . پا شدم تا به نعلهای دابّهام نگاه کنم ، دیدم یکی از نعلها افتاده است و یک پا نعل ندارد .
در بارمان در پی نعلی برآمدیم ، نیافتیم . سوی کسانی که با آنها رفاقت داشتیم پیک فرستادیم ، نزد آنها هم نعل نیافتیم .
به شدّت غمگین شدم . چون مردم حرکت کردند ، افسار و زین کردیم . پای بینعل (یا گفت : دست) حیوان را گرفتم تا بر آن [ دعا ] بخوانم ، ناگهان دیدم نعل دارد .(2)
امام احمد بن حنبل .
درباره احمد بن حنبل ، هرچه دلت میخواهد بگوی . خارق عادات و امور شگفتی را که به وی نسبت دادهاند فراتر از حدّ شمارش است .
یکی از آنها سخنی است که ابن اَبی داود ، از پدرش ابو داود ، آن را روایت میکند ، میگوید :
در ایّام محنت(1)مردی را دیدم که از مقصوره بیرون آمد ، در حالی که میگفت ، رسول خدا فرمود : به دو نفر بعد از من اقتدا کنید : احمد بن حنبل و فلانی (نامش را از یاد بردم) .. .(2)
از ابوبکر بن اَبی داود روایت است که گفت : برای ما حدیث کرد علی بن اسماعیل سجستانی ، گفت :
در خواب دیدم که گویا قیامت به پا شده است و مردم سوی پلی میآیند و شخصی مُهر میزند و به مردم میدهد . هرکه آن مهر را میآورد از پل میگذرد .
پرسیدم : این شخص که مهرها را به مردم میدهد ، کیست ؟
گفتند : احمد بن حنبل .(3)
بُندار (یکی از راویان وضوی عثمانی) حدیث میکند ، میگوید :
احمد بن حنبل را در خواب عصبانی دیدم . پرسیدم : چرا تو را خشمگین میبینم ؟
گفت : چگونه به خشم نیایم در حالی که نکیر و منکر پیشم آمدند و از من پرسیدند : پروردگارت کیست ؟
گفتم : از شخصی چون من این سؤال میشود ؟
گفتند : راست میگویی ای ابو عبداللّه ، لیکن بدین کار مأموریم .(1)
استقصای خوابها و احلام و خارق عادات منسوب به احمد بن حنبل - به تنهایی - نیازمند یک یا چند جلد کتاب است .
سُفیان ثَوری .
وی علوی بود ، سپس عثمانی شد . او را نیز در خواب دیدند .
سیف بن هارون بُرْجُمی میگوید :
در خواب دیدم در جاییام که گویا در دنیا نیست .
ناگهان به مردی برخوردم که زیباتر از او ندیدم . پرسیدم : تو کهای ، خدای تو را رحمت کند ؟
گفت : یوسف بن یعقوب .
گفتم : دوست داشتم مثل تو را ملاقات کنم و سؤالاتم را بپرسم .
گفت : بپرس .
پرسیدم : رافضه چیست ؟
گفت : یهودند .
پرسیدم : اَباضیه چه ؟
گفت : [ آنها هم بر آیین ] یهودند .
1) . سیر اعلام النُّبلاء 11 : 350 .
گفتم : نزد ما قومی است که با آنها مصاحبت داریم .
پرسید : کیانند ؟
گفتم : سفیان ثوری و اصحابش .
گفت : آنان بر آنچه ما گروه پیامبران مبعوث میشویم ، برانگیخته میشوند .(1)
سُعَیْر بن خِمْس میگوید :
سفیان ثوری را در خواب دیدم که از نخلی به نخل دیگر میپرد و این آیه را میخواند : « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَیْثُ نَشَاءُ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ » ؛(2)سپاس خدا را که وعدهاش را بر ما راست ساخت و زمین را به ما ارث داد ، از هر کجای بهشت که بخواهیم ، منزل میگزینیم و چه نیک است پاداش اهل عمل .(3)
بُسر بن سعید (غلام آزاد شده ابن حَضْرَمی) .
شخصی از بُسر پیش ولید بن عبدالملک سخنچینی کرد که وی بر اُمَرا طعن میزند و بر بنیمروان عیب میگیرد .
ولید - در حالی که آن شخص نزدش بود - پیش بُسر مأمور فرستاد . وی را آوردند و آن شخص علیه بُسْر بدان کار شهادت داد .
بُسر گفت : خدایا تو شاهدی که من این حرف را نگفتم . اگر سخنم راست است آیه (نشانه) ای به من بنمایان .
میگوید : آن مرد به رو درافتاد و دست و پا زد تا اینکه جان داد و مُرد(1).(2)
ابو معاویه ضَریر ، محمّد بن خازم (از موالی) مرجئهای که به ارجاء فرا میخواند .
وی برای خویش خارق عادتی جعل میکند ، میگوید :
نوجوانی بودم که با جدّ مادریام به حج رفتم . یک اَعرابی مرا دید و از جدّم پرسید : این نوجوان چه نسبتی با تو دارد ؟
جدّم گفت : پسر من است .
گفت : پسر تو نیست .
جدّم گفت : فرزند دخترم (نوهام) میباشد .
گفت : پسر دختر توست و برای او شأن و منزلتی هست .(3)
این جاعل ، از این کرامت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بهره میبرد و در قالب جدید آن را برای خود میریزد .
وی با همین دو پایش بر فرش ملوک پا مینهد .چون رشید آمد ، در پی من فرستاد . هنگامی که بر او درآمدم ، سخن
1) . بنگرید به ، تهذیب الکمال 4 : 74 - 75 .
2) . ملاحظه کنید چگونه خدا اُمرا و بنی مروان و بُسْر بن سعید را تبرئه میکند .
3) . شایان ذکر است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله به همراه ابوطالب در راه شام بود . راهبی پیامبر را دید و به ابوطالب گفت : این نوجوان چه نسبتی با تو دارد ؟ ابوطالب مجازاً گفت : فرزند من است . راهب گفت : فرزند تو نیست . ابوطالب گفت : پسر برادر من است ، پدرش درگذشت . راهب گفت : بدان که به زودی وی قدر و منزلت مییابد و ابوطالب را از نیرنگ یهود بیم داد .
آن اعرابی را بیان کردم ... آن ماجرا را برایش گفتم ، خوشش آمد .. . او را حدیث کردم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود : در آخر الزمان قومیاند که لَقَبی دارند ، به آنها «رافضه» گویند . هرکه به آنان برخورَد ، باید آنها را به قتل رساند ، چراکه آنها مشرکاند .(1)
یزید بن هارون سُلَمی واسطی (از موالی) .
وی از حَریز بن عثمان ناصبی (شخصی که علی را ناسزا میگفت و لعن میکرد) حدیث میکرد ، لیکن این حدیثگویی او ، وَبالی را برایش در پی نداشت ، بلکه خدا وی را آمرزید و از شفاعتگران قرار داد . سپس او را بر این کار ، عتاب خفیفی کرد و ماجرا به سلامت پایان یافت .
جاعل این ماجرا ، نوه یزید بن هارون است .
نافع (نوه یزید بن هارون) میگوید :
نزد احمد بن حنبل بودم . دو نفر آنجا بودند . یکیشان گفت : یزید بن هارون را در خواب دیدم . پرسیدم : خدا با تو چه کرد ؟
گفت : مرا آمرزید و شفیع ساخت و عتاب کرد و فرمود : آیا از حریز بن عثمان حدیث میکردی ؟
گفتم : پروردگارا ، جز خیر از او سراغ نداشتم .(2)
گفتم : آن را از که روایت میکنی ؟ گفت : شنیدم ولید بن عبدالملک آن را بر منبر میگفت بنگرید به ، تاریخ بغداد 8 : 268 ؛ تاریخ الاسلام 10 : 122 .
به یحیی بن صالح گفتند : چرا از حَریز نمینویسی ؟ گفت : چگونه از شخصی حدیث بنویسم که هفت سال با او نماز فجر را گزاردم و عادتش این بود که تا علی را هفتاد بار لعن نمیکرد ، از مسجد بیرون نمیآمد (تهذیب التهذیب 2 : 209) .
ابن حِبّان میگوید : وی ، هفتاد مرتبه در صبح و هفتاد مرتبه در شام علی را لعن میکرد . دلیل این کار را از او پرسیدند ، گفت : علی سر پدران و اَجدادم را بُرید (تهذیب التهذیب 2 : 209) .
اَزْدی در کتابش (الضعفاء) حکایت میکند که حریز بن عثمان روایت میکند پیامبر صلیاللهعلیهوآله چون خواست بر استرش سوار شود ، علیّ بن اَبی طالب آمد ، افسار استر را باز کرد تا پیامبر به زمین افتد (تهذیب التهذیب 2 : 209) .
و از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند که چون زمان وفاتش رسید ، وصیّت کرد دست علیّ بن اَبی طالب [ از خلافت ] قطع شود (شرح نهج البلاغه 4 : 70) .
وی سفیانی بود . از علی بد میگفت و به مذهب خویش فرا میخواند . چگونه از حَریز جز خیر نداند ؟!!
آری اینان در کینهتوزی با علی از یک قماش بودند . از این روست که بخاری دو حدیث از او روایت میکند و احمد میگوید : ثقه است ثقه ، گروهی از نواصب او را توثیق کردهاند .
1) . تاریخ بغداد 5 : 242 - 243 .
2) . اسماعیل بن عیّاش میگوید : در سفر مصر به مکّه با حریز هم کجاوه شدم . وی علی را لعن میکرد و ناسزا میداد و به من گفت : اینکه مردم روایت میکنند که پیامبر به علی فرمود : «تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسایی» سخن حقّی است ، لیکن شنونده خطا کرد . پرسیدم : چه خطایی ؟ گفت : این سخن بدین گونه است : «تو نسبت به من به منزله قارون نسبت به موسایی» .
فرمود : وی با علی دشمنی میورزید .
آن شخص دیگر گفت : یزید بن هارون را در خواب دیدم . از او پرسیدم : آیا نکیر و منکر نزدت آمدند ؟
گفت : آری واللّه ، و پرسیدند : پروردگارت کسیت ؟ دینت چیست ؟
گفتم : آیا از چون منی این پرسش میشود ؟! من در دنیا داناترین مردمان به خدا و دین بودم .
آن دو گفتند : راست میگویی .(1)
سفیدسازی (و پاک نمایی) چهره سیاه یزید بن هارون را (که از حَریز ناصبی
1) . سیر اعلام النُّبلاء 9 : 365 ؛ تاریخ بغداد 14 : 346 .
روایت میکرد) از رهگذر خواب و نقل خارق عادت نوه او - که نزد احمد بن حنبل گفته شد - از سوی اینان ، نیک بنگرید .
شگفت اینجاست که در خارق عادتی که پیش از این از احمد بن حنبل نقل شد ، چون احمد به نکیر و منکر اعتراض کرد ، آن دو گفتند : راست میگویی ، لیکن ما بدین کار امر شدیم ؛ امّا در اینجا نکیر و منکر ، یزید بن هارون را تصدیق میکنند ، بیآنکه بگویند ما بدین کار مأموریم !!
نکتهای در اینجا هست که باید بدان - هرچند با عجله - اشاره کرد و آن این است که این عابدان و زاهدان و اَبدال (و کسانی که به اوصاف عالی توصیف میشوند و کراماتی برای آنها ساخته میشود و حکایت میگردد و خودشان برای خویش خارق عادت ذکر میکنند) در جواز اَخذ حدیث از اَمثال خویش تشکیک دارند .
یحیی بن قَطّان میگوید : ندیدم دروغ در اَحَدی بیشتر از کسانی باشد که خیر و زهد به آنها نسبت داده میشود .(1)
ذَهَبی به ابن مَنْدَه حافظ اسناد میدهد که گفت : هرگاه در سندِ حدیث ، زاهدی را دیدی ، از آن دست بشوی .(2)
ابن صلاح میگوید :
پر ضررترین جاعلان حدیث ، قومیاند که به زهد منسوباند . به گمان خویش برای رضای خدا حدیث وضع میکنند و مردم از باب
اعتماد و اطمینان به آنها ، احادیث جعلی و ساختگی آنها را میپذیرند .(1)
علاّمه ، حافظ ، احمد بن محمّد بن صدّیق غماری ، در کتاب «فتح العلی بصحّة حدیث باب مدینة العلم علی» اَسامی زاهدانِ دروغگو را میآورد (به این کتاب رجوع کنید) .(2)
پس از همه آنچه گفتیم و آوردیم ، با مراجعه اَحوال این راویان میتوانیم به حقیقتِ مفاد این روایات پی ببریم . اغلب نزدیک به همه این راویان ، مجروح یا مقدوح یا مُلَیِّن یا مطعون - به طعنهای مختلف - اند .
به حال بعضی از آنها پی بردیم ، شرح حال بعضی از آنها را نیاوردیم ؛ چراکه با روشن شدن حال اسانید ده روایت اوّل - که عمده روایاتِ وضوی ثلا ثی غَسلیاند - نیازی به شرح حال آنها وجود ندارد .
اهل سنّت با همه توان ، میکوشند بر این راویان ، صفاتِ وثاقت و حَسَن و عدالت و ضبط و ... را بیفکنند و قَدْح و جَرْح و طعنها را به کناری اندازند .
چنان که درباره حُمران بن اَبان یهودی دیدیم . وی نزد بخاری و ابن سعد ، ضعیف است و جز ذهبی و ابن حِبّان او را توثیق نمیکند . با وجود این ، او را به «فقیه فارسی» ، «از عالمان بزرگ» توصیف میکنند .
و مانند ابراهیم بن سعد ، آواز خوان مُطرب نزد رشید که پیش از حدیث از پیامبر ، موسیقی مینواخت و اهل سنّت او را توثیق کردهاند .(1)
این طعنها در کتابهای اهل سنّت انتشار یافتهاند ، علی رغم آنکه رجالیهای اهل سنّت و ارباب جَرْح و تعدیل آنها احتیاط کردهاند و کوشیدهاند
1) . همین بس که آنان عمر بن سعد قاتل امام حسین علیهالسلام را توثیق میکنند و عبدالرّحمان بن ملجم را مجتهدی میشمارند که خطا کرد (پس یک اجر دارد) و عمران بن حطّان را (که ابن ملجم را ستود) توثیق میکنند و بخاری از وی روایت میکند .
صحیفههای سیاه این راویان را سفید سازند و علی رغم آنکه شمار بسیاری از امامان جرح و تعدیل و محدّثان ، بصری و هوادار عثمان بودهاند ؛ مانند :
یحیی بن سعید قَطّان ،(1)
برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، طبقات ابن سعد 7 : 293 ؛ شذرات الذهب 1 : 355 ؛ تاریخ بغداد 14 : 135 ، شماره 7461 ؛ تهذیب التهذیب 11 : 190 ، شماره 359 .
عبدالرّحمان بن مهدی ،(2)برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، طبقات الحفّاظ : 139 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 329 ، شماره 313 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 297 ؛ تاریخ بغداد 10 : 240 ، شماره 5366 ؛ شذرات الذهب 1 : 355 .
علی بن مَدینی ،(3)علی بن مدینی میگوید : مسندم را بر اساس طُرُقی که وارسی کردم سامان دادم و آن را در کاغذهایی نوشتم و در صندوق بزرگی گذاشتم . پس از آن ، از بصره رفتم و غیبتم از آن سه سال طول کشید . چون باز آمدم ، دیدم موریانه در آنها افتاده است و به گل تبدیل شدهاند . پس از آن ، برای جمعآوریاش شور و شوقی نداشتم این سخن را خطیب بغدادی در «تاریخ بغداد» 12 : 54 ، رقم 6438 از وی نقل میکند) .
تولّد وی و نشو و نمای او در بصره بود ، پس از مدّتی به مداین رفت ، آن گاه به بغداد رهسپار شد و در این شهر ماند تا در سپاه خلیفه در «سرّ من رأی» در روز دوشنبه ، دو شب مانده از ذی قعده سال 234 هجری ، درگذشت .
ابو یحیی ساجی ،(4)برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، طبقات الحفّاظ : 309 ، شماره 702 ؛ تذکرة الحفّاظ 2 : 709 ، شماره 227 .
عَمْرو بن علی فَلاّس ،(5)ابو حاتم میگوید : فلاّس ، بصری است ، صدوق میباشد .
ابو زُرعه میگوید : در بصره حافظتر از او و علی بن مَدینی و شاذکونی ، ندیدیم .
در ذی قعده سال 249 هجری در عسکر از دنیا رفت .
برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، سیر اعلام النُّبلاء 11 : 470 ، شماره 21 ؛ شذرات الذهب 2 : 120 ؛ طبقات الحفّاظ : 212 ، شماره 476 .
شُعبة بن1) . وی در سال 198 هجری ، در خلافت عبداللّه بن هارون ، در بصره درگذشت .
2) . وی در جمادی الآخر سال 198 هجری در بصره از دنیا رفت و 63 سال داشت .
3) . علی بن مَدینی سعدی وابسته ایشان بصری .
4) . سیوطی میگوید : ابو یحیی ساجی ، امام ، حافظ ، محدّث بصره ، در سال 307 هجری درگذشت
5) . فَلاّس ، باهلی ، بصری صَیْرَفی .
حَجّاج،(1)
وی در اوّل سال 160 هجری در 75 سالگی درگذشت .
برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، طبقات ابن سعد 7 : 280 ؛ شذرات الذهب 1 : 247 ؛ طبقات الحفّاظ : 89 ، شماره 176 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 193 ، شماره 187 ؛ تاریخ بغداد 9 : 255 ، شماره 4830 .
ابوداود طَیالسی،(2)وی در سال 203 هجری ، در سنّ 92 سالگی ، در بصره درگذشت . یحیی بن عبداللّه بن عمر والی بصره در آن روز بر وی نماز گزارد .
برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، طبقات ابن سعد 7 : 298 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 351 ، شماره 340 ؛ طبقات الحفّاظ : 153 ، شماره 327 ؛ تاریخ بغداد 9 : 24 ، شماره 4617 ؛ تاریخ ابن خیّاط : 472 .
سعید بن اَبیعَرُوبَه ،(3)برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، طبقات ابن سعد 7 : 273 ؛ شذرات الذهب 1 : 239 ؛ طبقات الحفّاظ : 85 ، شماره 167 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 177 ، شماره 176 ؛ الکاشف 1 : 441 ، شماره 1933 ؛ تهذیب التهذیب 4 : 56 ، شماره 110 .
حَمَّاد بن سَلَمَه ،(4)وی خواهر زاده حمید طویل بود ، در سال 166 هجری درگذشت .
برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، طبقات ابن سعد 7 : 282 ؛ شذرات الذهب 1 : 262 ؛ تهذیب التهذیب 3 : 11 ، شماره 14 ؛ طبقات الحفّاظ : 94 ، شماره187 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 202 ، شماره 197 ؛ میزان الاعتدال 2 : 360 ، شماره 2254 .
عَفّان بن مُسلم،(5)وی یکی از ارکان حدیث است . در بغداد سکنا گزید و در سال 220 هجری درگذشت و عاصم بن علی بن عاصم بر وی نماز گزارد .
برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، طبقات ابن سعد 7 : 298 ؛ شذرات الذهب 2 : 47 ؛ تاریخ خلیفه : 276 ؛ طبقات الحفّاظ : 167 ، شماره 363 ؛ تذکرة الحفّاظ 1 : 379 ، شماره 378 .
1) . شعبة بن حجّاج ، عتکی اَزْدی وابسته ایشان واسطی ، شیخ بصره .
2) . ابو داود طیالسی ، فارسی الأصل .
3) . وی شیخ بصره و عالم آن و اوّل کسی بود که علم [ حدیث ] را در بصره تدوین کرد . در سال 156 هجری در زمان خلافت ابو جعفر منصور درگذشت .
4) . حَمَّاد بن سَلَمَة بن دینار بصری ، حافظ ، ابو سَلَمه وابسته بنی تمیم .
5) . عفّان بن مسلم بصری ، ابو عثمان از موالیان انصار .
قَتادة بن دِعامَه ،(1)
وی در سال 117 هجری و گفتهاند پس از آن درگذشت .
ابن اَبی حاتم در «الجرح والتعدیل 1 : 166» به سندش از شعبه نقل میکند که گفت : در مجلس قَتاده حضور مییافتم . حدیثی را بیان میداشت ، میپرسیدم : اِسناد آن چگونه است ؟ مشیخهای که پیرامونش بودند ، میگفتند : قتاده ، خودش سند است ، ساکت شو . من فراوان با او همنشین میشدم . گاه چیزی را ذکر میکرد ، به یادش میآوردم . وی جایگاه مرا شناخت ، پس از آن برایم احادیث را با اسناد میآورد .
مَعْمَر بن راشد اَزْدی (م 152 ه ) میگوید : در حالی که جوان بودیم در مجلس قتاده حضور مییافتیم . از سند حدیث او را جویا میشدیم . مشیخه پیرامونش میگفتند : ساکت باش ! ابو خطّاب خودش سند است و ما را از این کار باز میداشتند (طبقات ابن سعد 7 : 229) .
دکتر امین القضاة در کتاب «مدرسة الحدیث فی البصره : 466» مینویسد : این امر روشن میسازد که قتاده در سال 110 هجری ، بدون سند حدیث میکرد ، لیکن معروف این است که وی در پایانِ عُمر با سند حدیث میگفت .
سخنی که سعید - به سندش - از حَمّاد روایت میکند ، ما را بر این امر رهنمون است . از حمّاد روایت میکند که گفت : در مجلس قتاده میآمدیم ، میگفت : از پیامبر به ما خبر رسیده است ... از عُمَر به ما رسیده است ... از علی به ما رسیده است و احادیث را با سند نمیآورد . چون حَمَّاد بن اَبی سلیمان به بصره آمد ، میگفت : «برای ما حدیث کرد ابراهیم و فلان و فلانی» شیوه حدیث وی (که سند را ذکر میکرد) به گوش قتاده رسید و از آن پس ، قتاده هم سند را میآورد ، میگفت : از مطرف پرسیدم ... از سعید بن مُسیَّب پرسیدم ... برایم حدیث کرد اَنس بن مالک ... (تهذیب الکمال 23 : 498 ؛ تهذیب التهذیب 8 : 315 ، حدیث 637 ؛ طبقات الحفّاظ : 54 ، شماره 104) .
مَعْمَر بن راشد ،(2)وی در سال 152 هجری درگذشت و گفتهاند به یمن کوچید .
بنگرید به ، تهذیب الکمال 28 : 303 ؛ طبقات ابن سعد 5 : 546 ؛ مدرسة الحدیث فی البصره : 453 و 199 .
ابو عَوانه ،(3)ابو احمد ابن عدی میگوید : ابو عَوانه ، از اسیران گرگان است و غلام آزاد شده یزید بن عطا . مالک ارباب وی او را میان آزادی و کتابت حدیث مخیّر ساخت ، وی کتابت حدیث را بر آزادی ، برگزید (تهذیب الکمال 30 : 448) .
ابن سعد میگوید : اصل وی از اهل واسط است . سپس به بصره انتقال یافت و در آن ساکن شد تا از دنیا رفت .
ابن سعد و ابن مَعین ، او را با بصریها شمردهاند (بنگرید به ، طبقات ابن سعد 7 : 287) .
یحیی بنیَعْمُر ،(1)
برای آگاهی به شرح حال وی ، بنگرید به ، تهذیب الکمال 32 : 53 ، شماره 6952 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 368 ؛ تهذیب التهذیب 11 : 266 ، شماره 489 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 4 : 441 ، شماره 170 ؛ الکامل فی التاریخ 5 : 41 ؛ وفیات الأعیان 6 : 173 ، شماره 797 .
محمّد بن سیرین ،(2)از محمّد بن عبداللّه انصاری ، پرسیدند : محمّد بن سیرین از کجاست ؟ گفت : از اسیران عین التمر ، غلام انس بن مالک بود .
بنگرید به ، تهذیب التهذیب 9 : 214 ، شماره 338 ؛ تهذیب الکمال 25 : 344 ، شماره 5280 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 193 .
ابن عُلَیَّه ،(3)بنگرید به ، تهذیب الکمال 3 : 23 ؛ تهذیب التهذیب 1 : 241 ، شماره 513 ؛ تاریخ بغداد 6 : 229 ، شماره 3277 .
جابر بن یزید ،(4)از ابن عبّاس حکایت کردهاند که گفت : از من میپرسید در حالی که جابر بن یزید در میان شماست !
بنگرید به ، تهذیب الکمال 4 : 435 ، شماره 866 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 179 ؛ تهذیب التهذیب 2 : 34 ، شماره 61 .
جَریر بن حازم ،(5)سیوطی میگوید : وی ، ثقه ، صالح و صدوق و از بزرگانِ اهل بصره بود .
بنگرید به ، تهذیب الکمال 4 : 525 ، شماره 913 ؛ تهذیب التهذیب 2 : 60 ، شماره 111 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 278 ؛ سیر اعلام النُّبلاء 7 : 98 ، شماره 43 .
1) . یحیی بن مسلم بن یَعْمُر بصری ، ابو سلیمان ، قاضی مرو ، در زمان قُتَیبة بن مسلم .
2) . محمّد بن سیرین از موالیان انصار ابوبکر بن اَبی عمره بصری ، امام زمان خویش .
3) . ابن عُلَیّه (از موالیان اَسدیها) ابو بشر بصری (م 186 ه ) .
4) . جابر بن یزید ، ابو شعثاء ، جوفی بصری ، متوفّای سال 93 هجری ، و گفتهاند بعد از آن .
5) . جریر بن حازم ، اَزْدی ، ابو النضر ، بصری م 170 ه .
حمّاد بن زید اَزدی ،(1)
غلام آزاد شده جریر بن حازم . جدّ وی «درهم» از اسیران سیستان بود .
بنگرید به ، طبقات ابن سعد 7 : 286 ؛ تهذیب التهذیب 3 : 9 ، شماره 13 ؛ تهذیب الکمال 7 : 239 ، شماره 1481 .
ابو عالیه ،(2)بنگرید به ، تهذیب الکمال 9 : 214 ، شماره 1922 ؛ طبقات ابن سعد 7 : 112 ؛ تهذیب التهذیب 3 : 246 ، شماره 539 .
ابو خُزَیمه ،(3)بنگرید به ، تهذیب التهذیب 12 : 92 ، شماره 368 ؛ الکاشف 2 : 423 ، شماره 6606 ؛ التقریب : 636 ، شماره 8078 .
محمّد بن سعد ،(4)وی در بصره به دنیا آمد و بزرگ شد و نزد عالمان بصره شاگردی کرد که یکی از آنها ابو داود طیالسی است سپس به بغداد کوچید و در آن ساکن شد و ملازم واقدی گشت . وی در سال 230 هجری ، در بغداد درگذشت .
بنگرید به ، طبقات الحفّاظ : 186 ، شماره 411 ؛ تهذیب التهذیب 7 : 192 ، شماره 396 .
خلیفة بن خیّاط ،(5)وی عالم به اَنساب ، سیره و اَیّام مردم بود ، در سال 240 هجری از دنیا رفت .
بنگرید به ، تهذیب الکمال 8 : 314 ، رقم 1719 ؛ تهذیب التهذیب 3 : 138 ، شماره 304 ؛ طبقات الحفّاظ : 193 ، شماره 421 .
و افراد بسیار دیگر .این امور ، بیان میدارند که فقه و حدیث (و حتّی علم رجال) حکومتی و سیاسی بود و معیارهای جَرْح و تعدیل ، طبق موازین خاصّی ترسیم شد و از معیارهای علمی و اصول قرآنی پیروی نمیکرد ؛ زیرا اختلاف و ناسازگاری آشکاری را در توفیق یا تجریح راوی واحد (یک راوی) از سوی این مذهب یا آن مذهب مییابیم ، بلکه جَرح آنها را نسبت به امامان مذهب شاهدیم :
1) . حَمّاد بن زید اَزدی ، جَهْضمی بصری ، ابو اسماعیل م 179 ه
2) . ابو عالیه ، رفیع بن مهران ، ریاحی بصری م 90 ه غلام آزاد شده زنی از بنی ریاح .
3) . ابو خُزَیمه ، عبدی بصری ، نامش نصر بن مرداس بود و گفتهاند : وی ، صالح نام داشت .
4) . محمّد بن سعد ، ابن منیع بصری ، صاحب «الطبقات الکبری» .
5) . خلیفة بن خیّاط عصفری ، ابو عمرو بصری ، ملقّب به «شباب» .
ابن مَعین و احمد بن صالح ، در امام شافعی خدشه کردهاند .(1)
خطیب بغدادی ، اَسامی کسانی را میآورد که امام ابو حنیفه را رد کردهاند .(2)
رازی در رساله ترجیح مذهب شافعی ، سخنی را میآورد که از آن برمیآید که بخاری ابو حنیفه را از ضعفا شمرد ، در حالی که شافعی را در آنجا ذکر نمیکند .
سُبْکی ، در طبقات الشافعیّه میگوید : ابو علی کَرابِیْسی درباره امام احمد بدگویی میکرد .(3)
عراقی (شیخ ابن حجر) در ابن حنبل و مسند وی خدشه میکند .(4)
خطیب بغدادی ، در تاریخ بغداد اَسامی کسانی را میآورد که در امام مالک خدشه دارند .(5)
در امام بخاری و نسائی (و دیگران) خدشه کردهاند .
از همه آنچه در مناقشه سندی و متنی و نسبت خبر بیان شد ، به سرنخها و انگشتانی پی میبریم که در نشو و نمای وضوی عثمانی و انتشار آن میان دسته بزرگی از مسلمانان امروزه ، راه یافت و آن را راه و رسم ساخت و اینکه این وضو ، وضوی اصیل نمیباشد ، بلکه وضوی عثمانی اُموی است .
نیز روشن شد که این وضو ، مرحله پیش از تولّد را از قرن اوّل تا شروع
مرحله تدوین (در زمان زُهری و عمر بن عبدالعزیز) گذراند ، سپس در عصرهای بعد ، التزامِ آن ، نهایی شد و تدوین حکومتی احادیث ، با رویکرد محو وضوی مَسْحی نبوی یا تحریف آن ، به وضوی غَسْلی خدمت کرد .
بنابراین ، عثمان بن عفّان ، مخترع وضوی ثلاثی غَسلی و انتشار دهنده آن است به همراه دیگرانی که با یهود ارتباط داشتند ؛ مانند حُمران و عبداللّه بن عَمْرو بن عاص .
شاید اینان وضوی ثلاثی غسلی را از یهود گرفتند و با این اعتقاد که این وضو پاکیزهتر و تمیزتر و با نظافتِ بیشتری همراه است ، آن را در اسلام درآوردند ؛ زیرا وضوی ثلاثی غَسلی ، نزد یهود سامری وجود داشت . بعید نیست که این وضو ، بعدها میان مسلمانان درآمده باشد ؛ به ویژه بعد از آگاهیمان به روح اجتهاد نزد عثمان و هم قطارانش .
وجود ارتباط میان افکار عثمان و ابو هُرَیره را میتوان به این مطلب افزود . ابو هُرَیره ، همان شخصی است که در زمان عُمَر به تبعید در سرزمین «دَوْس» تهدید شد .
این ارتباط را میتوان از شورشی که علیه عثمان صورت گرفت ، دریافت تا آنجا که آنان خانه عثمان و ابو هُرَیره را با هم تاراج کردند .
در کتاب المنتظم میخوانیم :
چون عثمان به قتل رسید ، خانهاش و منزل ابو هُریره غارت شد .(1)
در این راستا میبینیم ابو هُرَیره صورت را بیش از حد تعیین شده در وضو
1) . المنتظم 5 : 595 .
میشست و میگفت : «این مقدار ، مبلغ حلیه است» و چون دستها را میشست از آرنجها فراتر میرفت و آن گاه که پاها را میشست از مچ پا به ساق آن سرایت میداد .(1)
در پایان میگوییم :
چگونه گفتهاند روایات حُمران از عثمان ، صحیحترین روایاتاند ؟!
آیا بگوییم : حُمران کذّاب بود و به عثمان افترا میبست و خلیفه او را از پیش خود راند و تازیانه زد و به بصره تبعید کرد (زیرا رازِ عثمان را نگه نداشت و عبدالرّحمان بن عوف را از آن باخبر ساخت یا به دلیل دیگر به تبعید او دست یازید) و بخاری و ابن سعد او را تضعیف کردهاند ؟
اگر این سخن را بگوییم ، چگونه است که ابواب وضو در صحاح و سنن با مرویّات وی آغاز میشود و از این احادیث ، دست برنمیدارند ؟!
چگونه میتوانیم به اخبار وضویی حُمران (که از عثمان آنها را نقل میکند) اطمینان یابیم با اینکه به دروغگویی و عدم امانت و وثاقتِ وی آگاهیم ؟! وثاقت مطلقی که از رهگذر آن میتوان حدیث وی را گرفت و در تکلیف فقهی به آن اعتماد کرد .
اگر گزافه ببافیم و از حدود علم - مانند ذهبی - بگذریم و بگوییم وی فقیه محترم فارسی است یا بنابر تعبیر ابن عبدالبر ، از بزرگان علماست ، با پیشینه یهودی بودنِ وی و عدم وثاقتش و نقشهای خطیر او در تشریع و تاریخ اسلامی چه کنیم ؟
1) . مصنّف ابن اَبی شیبه 1 : 58 ، حدیث 66 ؛ مسند احمد 2 : 400 ؛ سنن نسائی 1 : 95 .
بدین سان به نتیجهای میرسیم که مفاد آن چنین است :
امکانِ ذاتی نسبت ابتداعِ وضوی ثلاثی غَسلی به عثمان و اعتقاد به ثبوت فعلی این وضو از وی و عهدهدار شدن مجموعه خطیری برای این وضو ؛ زیرا مانند این وضو ، در خلفیّات (سابقه تاریخی و پیش زمینهها) و انگیزهها و نتایج ، با عثمان و فقه او و فقه نزدیکان و عشیره او ، همسو و مشترک است .
این نتیجه ، طبق منهج رجالی و تاریخی (که بر نصوص و حقایق تاریخی مبتنی است) به دست میآید و عمل اهل سنّت به این روایات (با وجود اشکالاتی که در آنها هست) صدور این وضو را از عثمان ثابت میکند .
لیکن با وجود همه اینها و در راستای امانتداری در عرصه عِلم و تحقیق و دفاع از متّهم و آنچه میتوان از سوی وی بر زبان آورد ، نگاه سازشی را - تا حدّی - میان آنچه را عثمان بر خلاف کتاب و سنّت ، روایت میکند و بدان فرامیخواند و آنچه در کتاب و سنّت وجود دارد ، میآوریم .
با اَخباری که از پیامبر در مَسح این دو عضو هست
دانستیم که از نظر تاریخی ثابت است که صحابه ، بسیاری از امور را خودشان از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نمی پرسیدند ، بلکه خوش داشتند شخصی نزد پیامبر بیاید و مسئلهای را بپرسد تا آنان بفهمند .
یکی از نویسندگان آیاتی را برمیشمارد که در آن واژه « یَسْأَلُونَکَ » است با این اعتقاد که آنها بر این حقیقت دلالت دارند . به نظر وی این آیات از 13 آیه فراتر نمیرود .
نیز روشن شد که بعضی از صحابه ، در زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله اجتهاد در احکام
شرعی را خواستار بودند و اینکه طبق رأی ، آن گونه که دوست داشتند برای مردم فتوا دهند . عمل آنها فتوا به رأی بود ، گرچه آن را اجتهاد نامیدهاند ؛ زیرا رسول خاتم معصوم در میانشان وجود داشت ، باید از آن حضرت میپرسیدند و حکم مسئله را جویا میشدند ، نه اینکه از پیش خود اجتهاد ورزند .(1)
این حالت نزد صحابه ، پس از رسول خدا ادامه یافت . آنان آرای خویش را با بعضی از تعلیلهای علیل (ناکارامد و ضعیف) توجیه میکردند .
از این دست است سخنی که عُمَر برای برداشتن سهم المؤلّفة قلوبهم (که
1) . برای آگاهی بر اجتهادات صحابه بنگرید به کتاب «نسبة الخبر إلی عبداللّه بن عمرو بن عاص» که یکی از مجلّدات همین پژوهش است در آنجا نمونههایی از این اجتهادها را آوردهایم .
یکی از موارد مصرف زکات است) بیان داشت با این تعلیل که اکنون اسلام قوی است و انگیزهای برای پرداخت این سهم به مشرکان وجود ندارد .
تشریع «نماز تراویح» نیز از همین نمونه است . ادّعا کردند که رسول خدا از بیم آنکه مبادا این نماز شکل وجوب به خود گیرد ، آن را نمیخواند .
عایشه و بعضی از صحابه ، روزه دهر را مشروع میدانستند با این تعلیل که نهی از آن برای مدارا با مسلمانان صادر شد . هرکه میتواند همه عمرش را روزه بگیرد ، باکی بر او نیست .
مانند این احکام شرعی فراواناند .
از این خاستگاه ، در راستای تأیید این مورد و آن مورد ، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله حدیث شیوع یافت .
بالاتر از این ، به خود قرآن دست درازی کردند و بعضی از قرآن را در راستای تأیید رأی خویش به بعض دیگر زدند .
از این روست که بعضی از صحابه میترسیدند از پیامبر حدیث کنند تا در ورطهای که دیگران افتادند ، نیفتند .
از عِمْران بن حُصَین روایت است که گفت :
واللّه ، در خود میبینم که دو روز پیاپی از رسول خدا حدیث کنم ، لیکن رجالی از صحابه مرا از این کار بازداشت ؛ چراکه آنچه را شنیدم ، شنیدند و آنچه را من شاهد بودم ، شاهد بودند ، امّا احادیثی را که بیان میدارند ، آن گونه که آنها میگویند ، نیست .
میترسم [ من هم به سرنوشت آنها گرفتار آیم ] و همان گونه که
احادیث بر آنها مشتبه شد ، برای من هم مشتبه شود .
شما را آگاه میسازم که آنان ناخودآگاه ، حدیث را غلط نقل میکنند ، این کارشان عمدی نمیباشد .(1)
مَقریزی میگوید :
هیچ یک از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله نمیتوانست برای اَخذ احکام از او ، نزد وی حضور دایمی داشته باشد ، بلکه در مدّت حیات پیامبر ، بعضی بدونِ بعض دیگر و در وقتی غیر از وقت دیگر ، نزد آن حضرت حضور مییافتند .
جواب پیامبر صلیاللهعلیهوآله را در هر مسئلهای که از او میشد ، بعضی از اصحاب میشنیدند و از بعض دیگر ، فوت میشد .
چون پس از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله اصحاب در شهرها تفرّق یافتند ، احکامی که از آن حضرت روایت میشد در شهرها پراکنده گشت . در هر شهری ، دستهای از آنها روایت میشد و در شهر دیگر دسته دیگر از آنها بر زبان میآمد . به گونهای که مدینهای احکامی را در دست داشت که مصری آنها را نمیدانست و مصری احکامی را میدانست که شامی از آن بیخبر بود و شامی احکامی را در اختیار داشت که بصری آنها را نداشت و بصری احکامی را میدانست که کوفی آن را نمیدانست (به همین ترتیب دیگر شهرها) .
هریک از اصحاب نسبت به احکامی که در اختیار نداشت ، اجتهاد
1) . تأویل مختلف الحدیث : 38 ، اثر ابن قُتَیبه .
میورزید و از آنجا که افراد از نظر قُوا و ملکات (استعدادها) در یک سطح نبودند ، فتاوی ، طبقِ دریافت افراد از پیامبر و اجتهاد آنها ، اختلاف یافت .
پس از صحابه ، تابعان ، فتاوی صحابه را پیرویدند و غالباً از آنها فراتر نمیرفتند .(1)
دِهْلَوی ، درباره صحابه و نقش آنها بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله میگوید :
سپس آنها در شهرها پراکنده شدند و هر کدامشان مقتدای یکی از نواحی شدند .
رخدادها فراوان گشت و مسائل گسترش یافت . در آنها فتوا میخواستند . هریک از صحابه به حسب آنچه در خاطر داشت یا استنباط میکرد ، پاسخ میداد و اگر در حافظه یا استنباط چیزی را شایسته جواب نمییافت ، به رأی خود اجتهاد میورزید و به سراغ علّتی میرفت که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در منصوصاتش بدان علّت حکم کرد ، و هرگاه درمییافت که تلاش بیدریغ وی در موافقت با غرض پیامبر صلیاللهعلیهوآله به جایی نمیرسد ، فتوا نمیداد .
بدینسان ، میان آنها در آن مسئله اختلاف افتاد .(2)
ما این امور و غیر آن را در کتاب «منع تدوین حدیث» روشن ساختهایم (برای آگاهی بیشتر به این کتاب رجوع کنید) .
پس از این مقدّمه ، باید بپرسیم : آیا حکم وضو از احکامی است که مصری آن را حضور داشت و شامی حاضر نبود یا مدینهای آن را میدانست و بر بصری پوشیده ماند ؟!
یا اینکه حکم وضو را هر مسلمانی باید بداند ، خواه مصری باشد یا مدنی ، کوفی باشد یا شامی ؟
آیا وضویی را که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله هر روز چند بار جلوی مسلمانان عملاً انجام میداد ، نیاز به دریافت خاص داشت و قوا و ملکات صحابه در آن تفاوت مییافت ؟!
آیا برای شناخت آن کفایت نمیکرد که صحابی ، چگونگی وضوی رسول خدا را - هرچند تنها یک بار - مشاهده کند ؟!
چگونه میتوان اجتهاد و اختلاف را در امر وضو تصوّر کرد در حالی که آنان میدیدند پیامبر صلیاللهعلیهوآله در مسجد ، در منزل ، در راه و هر روز چند بار وضو میگرفت ؟!
اینها پرسشهاییاند که پاسخ میطلبد .
پیش از همه اینها ، لازم است سخن امام علی علیهالسلام را درباره اسباب اختلاف نقل از پیامبر صلیاللهعلیهوآله بیاوریم تا ببینیم این نوع اختلاف ، تحت کدام قسم از اَقسامی که آن حضرت فرمود ، درمیآید .
امام علیهالسلام میفرماید :
إِنَّ فِی أَیدِی النَّاسِ حَقّاً وَبَاطِلاً وَصِدقاً وَکَذِباً وَنَاسِخاً وَمَنسُوخاً وَعَامّاً وَخَاصّاً وَمُحکَماً وَمُتَشَابِهاً وَحِفظاً وَوَهَماً ، وَقَد کُذِبَ عَلی
رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله عَلی عَهدِهِ حَتّی قَامَ خَطِیباً فَقَالَ : أَیُّهَا النَّاسُ ، قَد کَثُرَت عَلَیَّ الکَذَّابَةُ ؛ فَمَن کَذَبَ عَلَیَّ مُتَعَمِّداً فَلیَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النَّارِ .
وَإِنَّمَا أَتَاکُمُ الحَدِیثُ مِن أَربَعَةٍ لَیسَ لَهُم خَامِسٌ :
رَجُلٍ مُنَافِقٍ یُظهِرُ الإِیمَانَ مُتَصَنِّعٍ بِالإِسلاَمِ ، لاَ یَتَأَثَّمُ وَلاَ یَتَحَرَّجُ أَن یَکذِبَ عَلی رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله مُتَعَمِّداً ، فَلَو عَلِمَ النَّاسُ أَنَّهُ مُنَافِقٌ کَذَّابٌ لَم یَقبَلُوا مِنهُ وَلَم یُصَدِّقُوهُ وَلکِنَّهُم قَالُوا هذَا قَد صَحِبَ رَسُولَ
اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله وَرَآهُ وَسَمِعَ مِنهُ وَأَخَذُوا عَنهُ وَهُم لاَ یَعرِفُونَ حَالَهُ .
وَقَد أَخبَرَهُ اللَّهُ عَنِ المُنَافِقِینَ بِمَا أَخبَرَهُ(1)وَوَصَفَهُم بِمَا وَصَفَهُم ، فقال عزّ وجلّ : « وَإِذَا رَأَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسَامُهُمْ وَإِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ »(2).
ثُمَّ بَقُوا بَعدَهُ فَتَقَرَّبُوا إِلَی أَئِمَّةِ الضَّلاَلَةِ وَالدُّعَاةِ إِلَی النَّارِ بِالزُّورِ وَالکَذِبِ وَالبُهتَانِ فَوَلَّوهُمُ الأَعمَالَ وَحَمَلُوهُم عَلی رِقَابِ النَّاسِ
وَأَکَلُوا بِهِمُ الدُّنیَا .
وَإِنَّمَا النَّاسُ مَعَ المُلُوکِ وَالدُّنیَا إِلاَّ مَن عَصَمَ اللَّهُ .
فَهذَا أَحَدُ الأَربَعَةِ .
وَرَجُلٍ سَمِعَ مِن رَسُولِ اللَّهِ شَیئاً لَم یَحمِلهُ عَلی وَجهِهِ وَوَهِمَ فِیهِ وَلَم یَتَعَمَّد کَذِباً فَهُوَ فِی یَدِهِ یَقُولُ بِهِ وَیَعمَلُ بِهِ وَیَروِیهِ فَیَقُولُ أَنَا سَمِعتُهُ مِن رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله .
فَلَو عَلِمَ المُسلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ لَم یَقبَلُوهُ وَلَو عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ وَهِمَ لَرَفَضَهُ .
وَرَجُلٍ ثَالِثٍ سَمِعَ مِن رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله شَیئاً أَمَرَ بِهِ ثُمَّ نَهَی عَنهُ وَهُوَ لاَ یَعلَمُ ، أَو سَمِعَهُ یَنهَی عَن شَیءٍ ثُمَّ أَمَرَ بِهِ وَهُوَ لاَ یَعلَمُ فَحَفِظَ مَنسُوخَهُ وَلَم یَحفَظِ النَّاسِخَ .
وَلَو عَلِمَ أَنَّهُ مَنسُوخٌ لَرَفَضَهُ ، وَلَو عَلِمَ المُسلِمُونَ إِذ سَمِعُوهُ مِنهُ أَنَّهُ مَنسُوخٌ لَرَفَضُوهُ» .
وَآخَرَ رَابِعٍ لَم یَکذِب عَلی رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله مُبغِضٍ لِلکَذِبِ خَوفاً مِنَ اللَّهِ وَتَعظِیماً لِرَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله لَم یَنسَهُ بَل حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلی وَجهِهِ فَجَاءَ بِهِ کَمَا سَمِعَ لَم یَزِد فِیهِ وَلَم یَنقُص مِنهُ .
وَعَلِمَ النَّاسِخَ مِنَ المَنسُوخِ فَعَمِلَ بِالنَّاسِخِ وَرَفَضَ المَنسُوخَ ؛ فَإِنَّ أَمرَ
النَّبِیِّ صلیاللهعلیهوآله مِثلُ القُرآنِ نَاسِخٌ وَمَنسُوخٌ وَخَاصٌّ وَعَامٌّ وَمُحکَمٌ وَمُتَشَابِهٌ .
قَد کَانَ یَکُونُ مِن رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله الکَلاَمُ لَهُ وَجهَانِ : کَلاَمٌ عَامٌّ وَکَلاَمٌ خَاصٌّ مِثلُ القُرآنِ ، وَقَالَ اللَّهُ - عَزَّ وَجَلَّ - فِی کِتَابِهِ : « مَا آتَاکُمُ
الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُم عَنهُ فَانتَهُوا » .(1)
فَیَشتَبِهُ عَلی مَن لَم یَعرِف وَلَم یَدرِ مَا عَنَی اللَّهُ بِهِ وَرَسُولُهُ صلیاللهعلیهوآله ، وَلَیسَ کُلُّ أَصحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله کَانَ یَسأَلُهُ عَنِ الشَّیءِ فَیَفهَمُ وَکَانَ مِنهُم مَن یَسأَلُهُ وَلاَ یَستَفهِمُهُ حَتّی إِن کَانُوا لَیُحِبُّونَ أَن یَجِیءَ الأَعرَابِیُّ
وَالطَّارِئُ فَیَسأَلَ رَسُولَ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله حَتّی یَسمَعُوا .
وَقَد کُنتُ أَدخُلُ عَلی رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله کُلَّ یَومٍ دَخْلَةً وَکُلَّ لَیلَةٍ دَخْلَةً فَیُخْلِینِی فِیهَا أَدُورُ مَعَهُ حَیثُ دَارَ .
1) . سوره حشر 10 آیه 7 .
وَقَد عَلِمَ أَصحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله أَنَّهُ لَم یَصنَع ذَلِکَ بِأَحَدٍ مِنَ النَّاسِ غَیرِی فَرُبَّمَا کَانَ فِی بَیتِی یَأتِینِی رَسُولُ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله أَکثَرُ ذلِکَ فِی بَیتِی .
وَکُنتُ إِذَا دَخَلتُ عَلَیهِ بَعضَ مَنَازِلِهِ أَخلاَنِی وَأَقَامَ عَنِّی نِسَاءَهُ فَلاَیَبقی
عِندَهُ غَیرِی ، وَإِذَا أَتَانِی لِلخَلوَةِ مَعِی فِی مَنزِلِی لَم تَقُم عَنِّی فَاطِمَةُ وَلاَ أَحَدٌ مِن بَنِیَّ .
وَکُنتُ إِذَا سَأَلتُهُ أَجَابَنِی وَإِذَا سَکَتُّ عَنهُ وَفَنِیَت مَسَائِلِی ابتَدَأَنِی .
فَمَا نَزَلَت عَلی رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله آیَةٌ مِنَ القُرآنِ إِلاَّ أَقرَأَنِیهَا وَأَملاَهَا عَلَیَّ فَکَتَبتُهَا بِخَطِّی وَعَلَّمَنِی تَأوِیلَهَا وَتَفسِیرَهَا وَنَاسِخَهَا وَمَنسُوخَهَا
وَمُحکَمَهَا وَمُتَشَابِهَهَا وَخَاصَّهَا وَعَامَّهَا .
وَدَعَا اللَّهَ أَن یُعطِیَنِی فَهمَهَا وَحِفظَهَا فَمَا نَسِیتُ آیَةً مِن کِتَابِ اللَّهِ وَلاَ عِلماً أَملاَهُ عَلَیَّ وَکَتَبتُهُ مُنذُ دَعَا اللَّهَ لِی بِمَا دَعَا ، وَمَا تَرَکَ شَیئاً عَلَّمَهُ اللَّهُ مِن حَلاَلٍ وَلاَ حَرَامٍ وَلاَ أَمرٍ وَلاَ نَهیٍ کَانَ أَو یَکُونُ وَلاَ کِتَابٍ مُنزَلٍ عَلَی أَحَدٍ قَبلَهُ مِن طَاعَةٍ أَو مَعصِیَةٍ إِلاَّ عَلَّمَنِیهِ وَحَفِظتُهُ فَلَم أَنسَ حَرفاً وَاحِداً .
ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلی صَدرِی وَدَعَا اللَّهَ لِی أَن یَملَأَ قَلبِی عِلماً وَفَهماً
وَحُکماً وَنُوراً ؛(1)
«در دست مردم حق است و باطل ، راست و دروغ ، ناسخ و منسوخ ، عام و خاص ، محکم و متشابه و آنچه در خاطر سپرده شده است و آنچه
1) . الکافی 1 : 62 ، حدیث 1 ؛ بخشی از این سخن در نهج البلاغه 2 : 189 ، خطبه 210 آمده است ؛ نیز بنگرید به ، کتاب سلیم بن قیس : 183 .
حدیثگو بدان گمان برده است .
و به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در زمان او دروغ بستند تا آنکه برخاست و خطبه خواند و فرمود : هرکه به عمد بر من دروغ بندد ، جایی در آتش برای خودآماده سازد .
و حدیث را چهار کس نزد تو آرند که پنجمی ندارند :
مردی دو رو ، که ایمان آشکار کند و به ظاهر چون مسلمان بُوَد ، از گناه نترسد و بیمی به دل نیارد و به عَمْد بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دروغ بندد و باک ندارد ، و اگر مردم بدانند او منافق است و دروغگو ، از او حدیث نپذیرند و گفتهاش را به راست نگیرند ، لیکن گویند : یارِ رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است ، او را دید و از او شنید و در ضبط آورد ، پس گفته او را قبول باید کرد .
و خدا تو را از منافقان خبر داد چنان که باید و آنان را برای تو وصف فرمود آن سان که شاید .
[ خدای بزرگ ، فرمود : هرگاه آنان را ببینی ، اَجسامشان تو را به شگفت آورد و چون سخن گویند ، حرفشان را بشنوی ] .
اینان پس از رسول خدا - که بر او و کسان او درود باد - برجای ماندند و با دروغ و تهمت ، به پیشوایانِ گمراهی و دعوت کنندگانِ به آتش (غضب الهی) نزدیکی جستند ، و آنان این منافقان را به کار گماردند و کار مردم را به دستشان سپاردند و به دستِ ایشان دنیا را خوردند .
و مردم آنجا روند که پادشاه و دنیا روی آرد جز آن که خدا نگه دارد .
و این منافق ، یکی از چهار تن است .
و مردی که چیزی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنید و آن را چنان که باید در گوش نکشید و به خطا شنفته و به عمد دروغی نگفته ، آن حدیث نزد اوست ، آن را میگوید و بدان کار میکند و میگوید : من این را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم .
و اگر مسلمانان میدانستند وی در آن حدیث به خطا رفته از او نمیپذیرفتند و او هم اگر میدانست حدیث خطاست ، از سر گفتنِ آن برمیخاست .
و سوّمین ،مردی است که شنید رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به چیزی امر فرمود ، سپس آن را نهی فرمود و او نمیداند یا شنید چیزی را نهی کرد سپس بدان امر فرمود و او از آن آگاهی ندارد . پس آن را که نسخ شده به خاطر دارد و نسخ کننده را به خاطر نمیآورد .
و اگر میدانست آنچه در خاطر دارد ، نسخ شده ، آن را ترک میگفت و اگر مسلمانان هنگامی که حدیث را از وی شنیدند میدانستند نسخ شده ، ترک آن حدیث میگفتند» .(1)
چهارمین نفر ، شخصی است که بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله دروغ نمیبندد و از بیم خدا و احترام به پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، دروغ را دشمن میدارد . حدیث پیامبر را از یاد نَبُرد ، آنچه را شنید ، درست به خاطر سِپُرد (آن را زیاده و کم نساخت) و همان گونه نقل میکند .
ناسخ را از منسوخ باز میشناسد و به ناسخ عمل میکند و منسوخ را
1) . نهج البلاغه ترجمه شهیدی : 242 - 243 ، خطبه 210 .
وامینهد ؛ چراکه امر پیامبر صلیاللهعلیهوآله مثل قرآن ، ناسخ و منسوخ ، خاص و عام ، محکم و متشابه دارد .
گاه سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله چون قرآن ، دارای دو وجه عام و خاص است . خدای بزرگ در قرآن میفرماید : « آنچه را پیامبر برایتان آورد ، برگیرید و از آنچه نهیتان کرد باز ایستید» .
کسانی که مقصود خدا و پیامبر را درنمییافتند ، دچار تردید میشدند و همه اصحاب پیامبر این گونه نبودند که از آن حضرت بپرسند تا مقصود را بفهمند و بعضی که از پیامبر سؤال میکردند ، در صددِ فهم برنمیآمدند و دوست داشتند یک اَعرابی و مسافر بیاید و آن مسئله را بپرسد تا آنها بشنوند .
امّا من در هر روز ، یک بار و در هر شب ، یک نوبت بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وارد میشدم ، او با من خلوت میکرد و (در این زمان) در هر حالی همراه او بودم .
اصحاب رسول خدا میدانند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله با هیچ کس جز من ، چنین رفتاری را نداشت ، بسا میشد که من در خانهام بودم و پیامبر نزدم میآمد و این کار بیشتر رخ میداد .
آن گاه که من پیش پیامبر میرفتم ، با من تنها میشد و زنانش را از نزد ما برمیخیزاند ، لیکن آن گاه که پیامبر به خانه ما میآمد ، فاطمه و فرزندانم در کنار ما میماندند .
چون از پیامبر صلیاللهعلیهوآله چیزی را میپرسیدم ، پاسخ میداد و آن گاه که ساکت میشدم ، او آغاز سخن میکرد .
هیچ آیهای از قرآن بر پیامبر نازل نشد مگر اینکه آن را بر من قرائت و املا کرد ، من به خطّ خود آن را نوشتم و پیامبر تأویل و تفسیر و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و خاص و عامّ آن را به من آموخت .. .
از آن زمان که پیامبر برایم دعا کرد که فهم و حفظ یابم ، هر علمی را که برایم املا کرد از یاد نبردم . پیامبر صلیاللهعلیهوآله همه حلالها و حرامها و امر و نهیهای گذشته و آینده را که خدا به او آموزاند ، به من تعلیم فرمود و هر طاعت و معصیتی را که بر پیامبران گذشته - در قالب کتاب - نازل شده بود ، به من یاد داد و من آن را حفظ کردم و یک حرف آن را هم از دست ندادم .
آن گاه پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستش را بر سینهام گذاشت و دعا کرد خدا قلبم را آکنده از علم و فهم و حُکم و نور سازد .
اگر بخواهیم این تقسیم را در اینجا تطبیق دهیم تا حقیقت ماجرا را دریابیم ، باید قائل شویم که اختلاف وضویی ، در ضمن وجه سوّم آن درمیآید ؛ زیرا این وجه ، به آنچه ادّعا کردیم نزدیکتر است .
زیرا روشن ساختیم که بعضی از صحابه ، حدیث پیامبر را بر وجه خودش حمل نکردند و بر اساسِ قول عِمْران بن حُصَین : آنان اشتباه میکردند ، نه اینکه عمداً به این کار دست یازند .
اندکی بعد خواهیم دانست که عثمان بن عفّان فعل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را - در وضو - بر وجه خودش حمل نکرد (اگر نقل از وی صحیح باشد و غلطِ وی در تلقّی ، درست به شمار آید) .
بسا وی دید پیامبر صلیاللهعلیهوآله پایش را شست ، لیکن قصد آن حضرت را ندانست [ در پی این مشاهده ] شتاب ورزید و رأی خویش را ابراز داشت و در آن قطع یافت .
و این ، همان بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر اُمّت از آن بیم داشت ؛ زیرا به علی علیهالسلام خبر داد که آن حضرت برای تنزیل قرآن میجنگد و علی برای تأویل آن میستیزد .(1)
معنای این سخن آن است که برای شناختِ کُنه امور و اَقوال و اَفعالی را که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله اراده کرد ، صحابه باید به امیرالمؤمنین علیهالسلام رجوع کنند .
از ابو بُرْدَه اَسْلمی نقل است که گفت :
دَعا رَسولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله بالطَّهُور ، وعنده علیُّ بن أبی طالب ، فَأَخَذَ رسولُ اللّه بِیَد علیّ بَعْدَ ما تَطَهَّرَ ، فَأَلْزَمها بِصَدْره ، ثُمَّ قال : « إِنَّمَا أَنْتَ
مُنْذِرٌ »(2)، ثُمّ رَدَّها إلی صَدْرِ علیّ ، ثمّ قال : « وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادُ » ؛(3)
در «الکافی 7 : 422 ، حدیث 15» و «تهذیب الأحکام 8 : 286 ، حدیث 1052» از ابن صباح روایت است که گفت : «واللّه لقد قال لی جعفر بن محمّد إنّ اللّه علّم نبیّه التنزیل والتأویل ، فعلّمه رسول اللّه علیّاً . قال : وعلّمنا واللّه ...» ؛ به خدا سوگند ، جعفر بن محمّد علیهماالسلام به من فرمود : خدا به پیامبرش تنزیل و تأویل را تعلیم داد . رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را به علی علیهالسلام آموزاند . واللّه ، علی علیهالسلام آن را به ما یاد داد .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله آب وضویی خواست . علی علیهالسلام نزد آن حضرت بود . پیامبر صلیاللهعلیهوآله پس از انجام وضو ، دست علی را گرفت و بر سینهاش نهاد ،
سپس فرمود : «همانا تو بیم دهندهای» سپس دست علی را به سینه علی برگرداند و فرمود : «و برای هر قومی هدایتگری است» .
در این تشبیه (و به ویژه پس از وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و گرفتن دست علی علیهالسلام و آن را بر سینه گذاشتن) سِرّ الهی و نفحه ربّانی نهفته است ، بسا جوهره آن به آنچه ما گفتیم ناظر باشد .
از آنچه گفتیم بسا پاسخ دهند که عکسِ آن صحیح است . عثمان آن را بر وجه خودش حمل کرد ، لیکن دیگران مقصود پیامبر را درنیافتند ؛ زیرا عثمان از مسلمانان اوایل و داماد پیامبر و خلیفه مسلمانان بود .
امام علی علیهالسلام شهادت داد که عثمان چیزهایی میداند که غیر او نمیداند .
وقتی معترضان بر عثمان از امام علیهالسلام خواستند که با عثمان حرف بزند ، آن حضرت به عثمان فرمود :
إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نعْلَمُ ، مَا سَبَقْنَاکَ إِلی شَیْءٍ فَنُخْبِرَکَ عَنْهُ ، وَلاَ خَلَوْنَا بِشَیْءٍ فَنُبَلِّغَکَهُ .
وَقَدْ رَأَیْتَ کَمَا رَأَیْنَا ، وَسَمِعْتَ کَمَا سَمِعْنَا ، وَصَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله کَمَا صَحِبْنَا ...
فَاللَّهَ اللَّهَ فِی نَفْسِکَ ، فَإنَّکَ - وَاللّهِ - مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمیً وَلاَ تُعَلَّمُ مِنْ جَهْلٍ ، وَإِنَّ الطُّرُقَ لَوَاضِحَةٌ ، وَإِنَّ أَعْلاَمَ الدِّینِ لَقَائِمَةٌ ؛(1)
«تو میدانی آنچه ما میدانیم ، ما بر تو در چیزی سبقت نجستهایم تا تو
1) . نهج البلاغه 2 : 69 ، خطبه 164 . بنگرید به ، تاریخ طبری 3 : 376 ، حوادث سنه 34 هجری ؛ البدایة والنهایه 7 : 168 ؛ الکامل فی التاریخ 3 : 43 ، حوادث سنه 34 هجری .
را از آن آگاه کنیم ، جدا از تو چیزی نشنیدهایم تا خبر آن را به تو برسانیم .
دیدی ، چنان که ما دیدیم . شنیدی ، چنان که ما شنیدیم . با رسول خدا بودی ، چنان که ما بودیم ...
خدا را خدا را ، خویشتن را بپای . به خدا ، تو کور نیستی تا بینایت کنند ، نادان نیستی تا تو را تعلیم دهند ؛ راهها هویداست و نشانههای دین برپاست» .(1)
این سخن از سوی امام علی علیهالسلام اشاره دارد به اینکه عثمان بن عفّان به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نزدیک بود و دامادش به شمار میآمد و چیزی بر او پوشیده نماند .
پس چرا عثمان در وضو با اُمّت اختلاف یافت و به چیزهایی عمل کرد که در عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله و دوران ابوبکر و عُمَر نبود ؟!
در ادامه سخن امام علیهالسلام آمده است :
وَمَا ابْنُ أَبِی قُحَافَةَ وَلاَ ابْنُ الْخَطَّابِ أَوْلی بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْکَ ، وَأَنْتَ
أَقْرَبُ إِلی رَسُولِ اللّهِ صلیاللهعلیهوآله وَشِیجَةَ رَحِمٍ مِنْهُمَا ؛
«پسر ابو قحافه و پسر خطّاب در کار حق از تو سزاوارتر نبودند . تو از آنان به رسول خدا نزدیکتری که خویشاوند پیامبری ، داماد او شدی و آنان نشدند» .(2)
پاسخ
در بحث تاریخی بیان کردیم که عمل عثمان ، مردم را علیه او شوراند . معارضانِ دینی قوی وجود داشتند که با اجتهاداتِ عثمان مقابله میکردند و به بدعتهای وی تن نمیدادند و آنان از صحابه ، قاریان امّت ، فقهای اسلام ، عشره مبشّره (ده نفری که [ طبق نظر اهل سنّت ] مژده بهشت به آنها داده شد) و از همسران پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودند .
لیکن عثمان به اقوال و اعتراضاتِ آنها اعتنا نمیکرد و اجرای آرایی را که در نظر داشت ، پی میگرفت و به حرف و حدیثهای مخالفان ، اهمیّت نمیداد .
قضیّه وضو ، مانند دیگر بدعتهای عثمان بود ، مثل :
تمام خواندن نماز در مِنا ، عفو (چشمپوشی از جرم) عبیداللّه بن عُمر ، ردّ شهودی که بر شرابخواری ولید بن عُقبه شهادت دادند ، تعطیل حدود ، مقدّم داشتن خطبه در نماز عید فطر و قربان (و اَمثال این موارد) .
همه این بدعتها بر خلاف تعالیمی بود که پیامبر صلیاللهعلیهوآله آورد . صحابه در راستای دفاع از قرآن و سنّت ، در برابر عثمان ایستادند ؛ زیرا وی میکوشید در مقابل قرآن و سنّت اجتهاد کند .
وضوی عثمانی تنها نمونهای از این اجتهادات نابجا بود که ابوبکر و عُمَر آن را رسم انداختند و عثمان و معاویه و حجّاج (و امثال آنان) آن را در پیش گرفتند .
ابن عبّاس ، رُبَیِّع (بنت مُعَوِّذ) را با این سخن تکذیب کرد ، گفت :
ما أجِدُ فی کتابِ اللّه إلاّ مَسْحَتَیْن وغَسْلَتَیْن ؛(1)
در کتاب خدا ، جز دو مسح و دو شستن را نمییابم .
1) . سنن دارقطنی 1 : 99 ، حدیث 5 .
اَنس بن مالک استدلال حجّاج را در شستن پاها (اینکه پا از دیگر اعضای انسان به آلودگی نزدیکتر است) با این سخن رد کرد ، گفت :
صَدَقَ اللّهُ وکَذِبَ الحجّاجُ ، قال اللّه تعالی : « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ »(1)؛(2)
خدا راست گفت و حجّاج دروغ پراند ، خدای متعال میفرماید : «سر و پاهاتان را مسح کشید» .
یعنی کلام خدا [ قرآن در این مسئله ] نصّ است ، با رأی (که حجّاج و امثال وی - با پیروی از عثمان - بدان فرا میخواند) دین خدا به دست نمیآید .
این رویکرد اجتهادی از سوی عثمان (هنگامی که وی سنّت نبوی را در وضو نقل میکند) آشکار است ؛ زیرا اعتراف میکند که مخالفانِ وضویی وی از مُحدِّثاناند ؛ چراکه میگوید : إنَّ ناساً یَتَحَدَّثُونَ عَنْ رَسولِ اللّه بِأَحادیث ؛ مردمانی احادیثی را از رسول خدا حدیث میکنند .
معنای کلام عثمان این است که معارضان وی از متعبّدانی بودند که بر نصّ پیامبر آگاهی داشتند و آنچه را عثمان در وضو به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت میداد ، نمیپذیرفتند و نقل نادرست عثمان از وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله آنان را واداشت که احادیثی را از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حدیث کنند .(3)
مؤیّد مدّعای ما درباره عثمان ، ضعف وی در برابر مردمان معارض اوست ؛ زیرا وی آنها را به کذب متّهم نمیکند و بر گفتههاشان از آنها حجّت نمیخواهد ،
بلکه هرگاه شخصی (هرچند یک نفر) را موافق با نقل وضوی غسلی خود از پیامبر صلیاللهعلیهوآله مییابد ، خدا را شکر میکند .(1)
ودواعیه» اثر نگارنده .
پیش از این ثابت کردیم که عثمان در آغاز خلافتش ، به وضوی مَسحی وضو میگرفت ، سپس از مَسح به غَسل (شستن پاها) روی آورد .
همه اموری را که در گذشته شرح دادیم ، تأیید میکند که عثمان وضوی غَسلی از پیامبر را از روی اجتهاد و رأی ، پذیرفت .
عثمان - از پیش خود - در احکام (در برابر کتاب و سنّت) تأویل و اجتهاد میکرد .
در تمامْ خواندن نماز در مِنا ، بالفعل اجتهاد ورزید ، خطبه را در نماز عید فطر و قربان مقدّم داشت و به بدعتهای فراوان دیگر دست یازید .
از این رو ، بعید نیست که وی در اینکه مَسْح را غَسْل ساخت ، اجتهاد ورزید (بر اساس آنچه اندکی بعد روشن خواهیم ساخت) .
شاهد آوردن عثمان بر وضوی خویش وادّعای اینکه اینکار «اسباغ» (وضوی کامل) است که خدا و رسولش اراده کرد و این عمل ، گناهان را میپوشاند ،(2)سپس قول یارانش به اینکه غَسْلی را که عثمان بدان فرا میخواند ، مَسْح است و زیاده بر آن (و دیگر تأویلها) همه ادّعاهایی مبتنی بر رأیاند ، نه نص .
پوشیده نماند که آنچه را که به آن بر مشروعیّتِ سه بار شستن پاها و اعضای وضویی استدلال کردهاند ، بر خلاف این روایتِ پیامبر است که فرمود : «با
وضوی یک بار ، فرضِ خدا در قرآن ، ادا میشود»(1)و این روایت که : «هرکه دو بار دو بار وضو بگیرد ... این وضو ، وضویی است که خدا به گیرنده او دو پاداش میدهد» .(2)
و پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره سه بار شستن اعضا فرمود : «این کار ، وضوی من است و وضوی انبیای قبل از من» .(3)
روایتِ اخیر ، بر نهی بیشتر دلالت دارد تا استحباب ؛ زیرا پیامبر صلیاللهعلیهوآله یک بار شستن را اختصاص میدهد به اینکه «نماز جز به آن پذیرفته نمیشود» و همین صحیح و با قرآن سازگار است و با این کار فرض خدا اَدا میشود ؛ زیرا طَلَب (امتثالِ امر) با یک بار تحقّق مییابد .
خدای متعال فرمود : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ » ؛(4)ای کسانی که ایمان آوردید ، هرگاه سوی نماز برخاستید ، صورتها و دستهاتان را تا آرنج بشویید و سرها و پاهاتان را تا برآمدگی روی پا مسح کشید .
امتثال این امر الهی ، با یک بار [ شستن ] محقّق میگردد .
روایاتِ صحیحی وجود دارد که بیان میدارد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با یک بار شستن وضو میگرفت ،(5)صحابه نیز بر مرویّات خویش بر آن تأکید دارند .
امّا درباره شستن دو بار اعضا از پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسیده است که فرمود : هرکه اعضای وضو را دو بار بشوید ، پاداش وی دو تا میشود .
این کار ، سنّت است . پیامبر صلیاللهعلیهوآله پیوسته آن را انجام میداد و شیعه و سنّی بر آن متفقاند .
در سه بار شستن ، مسلمانان اختلاف دارند ؛ مکتب اهل بیت آن را بدعت میداند و مکتب خلفا به مشروعیّت آن معتقدند .
بسا وقتی عثمان ادّعا کرد که سه بار شستن سنّت رسول خداست ، بر وی ابهام و ایهام رخ داد ؛ زیرا وضوی ثلاثی (بر فرض صدور آن) وضویی است که رسول خدا به خویش اختصاص داد و فرمود : «این ، وضوی من است» .
معنای این سخن آن است که این وضو ، برای عموم مسلمانان نمی باشد ؛ به ویژه با تصریح فرزندزاده پیامبر صلیاللهعلیهوآله امام صادق علیهالسلام که فرمود : «شستن بار سوّم ، بدعت است» .(1)
بنابراین ، این جمله بر مشروع بودن شستن سه بار اعضا دلالت ندارد ، بلکه عکس آن را میفهماند ؛ زیرا پیامبر آن را بعد از انجام وضو فرمود .
معنای سخن پیامبر این است که : ای مردم ، اعضای وضو را سه بار نشویید . اگر دیدید من این کار را کردم ، آن مختصّ من و انبیای قبل از من است .
بر خلاف اقوال دیگر پیامبر ، مانند : «صَلُّوا کما رَأَیْتُمُونی أُصَلّی» ؛(2)همان گونه که من نماز میگزارم ، نماز بخوانید .
یعنی پیامبر صلیاللهعلیهوآله ماجرا را روشن ساخت تا بر مسلمانان - به ویژه بر دامادش که با او زندگی میکرد - امر مشتبه نشود .
لیکن عثمان با وجود صراحت قول پیامبر (و تأکیدش بر اینکه این وضو از مختصّات آن حضرت است) این حکم را بر همه مسلمانان تعمیم داد و آن را سنّت رسول خدا شمرد .
بنابراین :
یکم : بر فرضِ صدور این حدیث از پیامبر ، این حدیث بر جواز سه بار شستن (آنگونه که اهلسنّت دربحثهای فقهیشان بیان میدارند) دلالت ندارد.
اگر آنان در پی استدلال به این حدیث و اَمثال آنند ، این کار تعدّی بر ساحت پیامبر و سنّت پاک آن حضرت است .
دوّم : جمله «زادَ أَوْ نَقَص» (بیش و کم کند) در اخبار مروی از عثمان ، از وجود پیشینهای خبر میدهد که عثمان با خود حمل میکرد و میخواست نگرش وضویی مُعیّنی را بپذیرد (این کار برای خواننده آشکارا پیداست) ؛ زیرا این قول عثمان «أو نقص» یعنی کمتر از سه بار شستن ، أصلاً معنا ندارد ، چراکه همه مذاهب بر جواز یک بار شستن و دو بار شستن در وضو ، متفقاند .
در صحاح و سنن ، اخبار صحیحی هست که بر وضوی یک بار و دو بار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دلالت دارند . «زاد» در قول عثمان بر چه چیزی رهنمون است ؟ آیا بر پذیرش خطّ مشی معیّنی از سوی عثمان ، دلالت نمیکند ؟
سوّم : جمله «لا یُحَدِّثُ نَفْسَه بِشَیْء» (دل صاف دارد و چیزی را در ذهن خطور ندهد) در روایت سابق ، آنچه را گفتیم تأکید میکند .
عثمان میخواست سخن و اعتقادش را به مؤمن مسلمان بقبولاند ، به گونهای که آن را برگیرد و چیزی به دل نیاورد یا در مشروعیّت آن شک نکند . این گونه تعبّد ، موجبِ غفرانِ گناهان است !!
ما گرچه در بحث تاریخی ، بدعتِ وضوی غَسلی را از سوی عثمان ثابت کردیم ، بار دیگر - در اینجا - آن را بیان میداریم ، لیکن وجه دیگری را مطرح میکنیم که روشن میسازد چگونه این بدعت در دین راه یافت ؛ زیرا پافشاری عثمان بر لزوم شستن پاها و شستن سه بار اعضای وضو (با اینکه این دو کار از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تشریعاً ثابت نبود و صدور نیافت و صحابه در ثبوت این نسبت به پیامبر شک داشتند) ما را به بدعت بودن این عمل و خروج عثمان از سنّت پیامبر به رأی ، رهنمون است .
توضیح ماجرا
مشهور این است که عثمان در نظافت وسواس داشت . در العقد الفرید از اُمّ سَلَمَه روایت است که گفت :
عثمان هنگام ساخت مسجد النبی ، خشت میآورد و آن را از لباسش دور نگه میداشت . هرگاه خشت را میگذاشت ، گرد کف دستها را میزدود . به لباسش مینگریست ، هرگاه خاکی به آن رسیده بود ، آن را تکان میداد و گردش را میگرفت .
همه اینها بدان خاطر بود که وی مردی بانظافت بود و میخواست پاک و تمیز باشد .(1)
1) . العقد الفرید 5 : 90 .
در مسند احمد آمده است :
برای ما حدیث کرد عبداللّه [ گفت : ] برایم حدیث کرد پدرم [ گفت : ] برای ما حدیث کرد عفّان [ گفت : ] برایم ما حدیث کرد ابو عَوانه ، از عاصم ، از مُسیَّب ، از موسی بن طَلْحه ، از حُمران ، گفت :
عثمان از زمانی که مسلمان شد ، هر روز یک بار غسل میکرد . روزی آب وضویی برایش برای نماز گذاشتم . عثمان وضو گرفت و گفت : میخواستم حدیثی را که از پیامبر شنیدم برایتان حدیث کنم ، سپس به نظرم آمد آن را بازنگویم .
حَکَم بن ابی العاص گفت : ای امیر مؤمنان ، اگر خیر باشد آن را میگیریم و اگر شر باشد آن را نفی میکنیم .
عثمان گفت : آن را برایتان حدیث میکنم . رسول خدا این وضو را [ همین گونه که من انجام دادم ] گرفت ، سپس فرمود : هرکه این وضو را بگیرد و نیکو وضو سازد ، سپس برای نماز برخیزد و رکوع و سجود آن را کامل به جا آورد ، گناهان میان آن نماز و نماز دیگر - هرگاه به گناه کبیرهای دست نیازد - بخشیده میشود .(1)
در صحیح مسلم میخوانیم :
برای ما حدیث کرد ابو کُرَیْب (محمّد بن علاء) و اسحاق بن ابراهیم (هر دو) از وکیع .
ابو کُرَیْب میگوید : برای ما حدیث کرد وکیع ، از مِسْعَر ، از جامع بن شدّاد اَبی
1) . مسند احمد 1 : 67 . احادیث احسان در وضو و اتهام در وضو ، از عثمان ، فراواناند .
صَخْرَه ، گفت : شنیدم حُمران بن اَبان میگفت :
من آب وضوی عثمان را میگذاشتم . روزی بر وی نگذشت مگر اینکه غسل در آن را از دست نداد(1).(2)
این متون ، درستی آنچه را درباره عثمان گفتهاند ، روشن میسازد ؛ اینکه وی وسواس نظافت داشت ، از وقتی که اسلام آورد ، هر روز غسل میکرد ، روزی نگذشت که در آن غسل نکند .
سخن حَکَم بن عاص اشاره دارد به اینکه بدعت وضویی عثمان در زمان خلافتش روی داد ؛ زیرا میگوید : ای امیر مؤمنان ، اگر خیر باشد آن را میگیریم و اگر شر باشد آن را نفی میکنیم .
از چیزهایی که در این امر احتمال میرود این است که عثمان وضو را به معنای نظافتِ ظاهری و پاکیزگی میدانست (پیروان وی تا به امروز بر همین امر تأکید دارند) نه تعبّد به آنچه خدا و رسول خواست .
طبیعی است که نظافت به وسیله شستن ، بیشتر از مَسْح تحقّق مییابد ؛ زیرا شستن هم مسح است و هم زیاده بر آن و در نتیجه ، بنا بر قول یکی از اهل سنّت وقتی شخص پا را بشوید ، واجب را اَداکرده و مراد را آورده است .(3)
لیکن وضو آن گونه که عثمان و پیروان اهل رأی وی تصوّر کردهاند ، نمیباشد ؛ زیرا وضو یکی از حدود الهی است که تعدّی در آن روا نیست .(4)
1) . متن عربی ، بدین گونه است : «فما اَتی علیه یوم إلاّ وهو یفیض علیه نطفه» . در «شرح مسلم 3 : 115» آمده است : نُطفه ، آب اندک است . مراد حمران این است که : روزی بر عثمان نمیگذشت که در آن غسل نکند نیز بنگرید به ، الدیباج علی مسلم 2 : 19 (م) .
2) . صحیح مسلم 1 : 207 ، حدیث 10 .
3) . احکام القرآن جصّاص : 245 - 246 .
4) . الکافی 3 : 21 ، حدیث 2 ؛ وسائل الشیعه 3 : 387 ، حدیث 1020 ؛ نیز بنگرید به ، معانی الأخبار : 248 ، حدیث 1 ؛ وسائل الشیعه 1 : 440 ، حدیث 1165 .
وضو (آن گونه که عثمان و یارانش تصوّر کردهاند) طهارت ظاهری و تمیزی و نظافت نمیباشد ، بلکه طهارت حُکمی است که با آن ، فرضِ خدا اَدا میشود ؛ لِأَنَّ المُسلم لا یُنَجِّسُهُ شَیْءٌ ؛(1)زیرا چیزی مسلمان را نجس نمیسازد .
بنابراین ، بسا امر وضو بر بعضی از صحابه که به غَسْل [ شستن سر و پا ] قائلاند (مانند عثمان ، معاویه ، عبداللّه بن عُمَر ، عبداللّه بن عمرو بن عاص ، ابو هُرَیره و امثال اینان) خلط شده است ، تصوّر کردهاند که شستن بر مسح (مسحی که خدا به آن امر کرد) ارجحیّت دارد ؛ زیرا در آن زیادتِ فعل میباشد و اخذ به آن اَولی است !
یا شاید از اوامر شریعت ، نظافت و پاکیزگی را استفاده کردهاند تا بدعتهاشان را [ از کانال شریعت ] جا اندازند و بر اجتهادات و ابتکارات خویش ، هاله مقبولیّت افکنند .
خلط مفاهیم
اینکه وضو ، یک فعل است ، حرف درستی است . فعلی از اَفعالِ قلبی است . احدی نمیتواند آن را دریابد و به مقصود فاعل قطع پیداکند مگر پس از سؤال از فاعل که چه را قصد کرد ؟ آیا وضو مقدّمه است یا ذی المقدّمه ؟
اگر - از باب مثال - سؤال از پیامبر سخت بود(2)و شخصی در زمانهای متأخّر خواست اجتهاد کند ، باید شواهد و قراین را در فعل پیامبر صلیاللهعلیهوآله گرد آورد تا یکی از دو نسبت را به آن حضرت ترجیح دهد .
از آنجا که در وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله امروزه اختلاف است و آن حضرت در میان ما نیست تا مقصودش را بپرسیم ، باید دو نقل را وارسی کنیم تا ببینیم کدام یک از آن دو اَرجح و اَقرب به اوست ؟ آیا مسح اَرجح است یا غَسْل ؟
آیا در اخبار وضویی موجود در کتابهای اهل سنّت ، وجهی برای جمع و امکانِ حمل بعضی از آنها بر بعض دیگر وجود دارد یا نه ؟
به ویژه بعد از آنکه میبینیم اهل سنّت روایات مسح بر پاها را بر شستن سبک یا مسح بر پاافزار (یا وجوه ضعیف مشابه آن) حمل میکنند .
آیا این حمل آنان صحیح است یا نه ؟
نمیخواهیم در امر واضحی مانند این ، درازگویی کنیم ؛ زیرا به تاریخ این مسئله پی بردیم و اِصرار بعضی از صحابه را بر تخطئه رُبَیِّع و حجّاج دریافتیم و دانستیم که آنان ضعفِ رویکرد کسانی که در شریعت رأی را در پیش میگیرند ، روشن ساختند ، بلکه وضوی ابو هُرَیره را سخیف میشمردند ؛ زیرا وی دستانش را تا زیر بغل میشست و میترسید مردم او را در این حال ببینند (مگر مروان بن حکم)(1)چراکه ابو هُرَیره پاها را تا ساقها میشست .(2)
به ابو هُرَیره گفتند : چرا به آنچه خدا بر تو واجب ساخت بسنده نمیکنی ؟ گفت : آری ، لیکن شنیدم رسول خدا میفرمود : میزان زیور [ در بهشت ] به اندازه وضوست ، دوست داردم [ خدا ] زیورهایم را بیفزاید .(3)
نافع از عبداللّه بن عُمَر نزدیک به آنچه را از ابو هُرَیره نقل است ، بیان میدارد
و اینکه ابن عُمَر گاه در تابستان وضو را به زیر بغل میرساند .(1)
از همه این نصوص ، میفهمیم که معنای مسح نزد اهل سنّت ، آن گونه که آنها بعدها تفسیر کردهاند نیست (اینکه مقصود ، مسح بر پاافزار است یا شستن سبک میباشد و مشابه آن) بلکه نزد مسلمانان مَسْح و غَسْل وجود دارد و اختلاف صحابه و اختلاف تابعان و تابعانِ تابعان ، در مَسْح پاها یا غَسْل آنها است .
اگر به ابواب فقه رجوع کنیم ، در مییابیم که آنان جزم دارند به اینکه مذهب ابن عبّاس و انس بن مالک و علیّ بن اَبی طالب علیهالسلام و رِفاعة بن اَبی رافع و حسن بصری و عِکْرِمَه و شَعبی و دیگران ، مسح بر پاهاست .
این نقل ، ضعف این ادّعای آنان را ثابت میکند که روایات مسح ، بر مسح بر کفش یا غَسْل خفیف حمل میشود یا به این گونه عناوین (یا غیر آن) ابواب کتابهای حدیثیشان را عنوان میزنند .
پس از ثبوت عدم جواز حمل مَسْح بر غَسْل (زیرا حقیقت هر یک از آن دو با دیگری فرق میکند) و نیز عدم ثبوت تخییری بودنِ وضو (به این معنا که پیامبر گاه پاها را میشست و گاه مسح میکشید) میگوییم : اهل سنّت و شیعه امامیّه (هر دو) معتقدند که وضو واجب تعیینی است ، نه تخییری .
فقهای اهل سنّت که به لزوم شستن پاها معتقدند ، روایات مسح را بر مسح پا افزار یا غَسْل خفیف تأویل می برند و شیعه امامیّه بر مسح پاها (نه شستن آنها) اصرار دارد .
سؤال این است : پس از تعیینی بودن حکم وضو ، چگونه نزد صحابه در کیفیّت وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله خلط و التباس روی داد ؟
1) . همان ، ص57 ، حدیث 604 .
آیا فعل پیامبر در وضو مجمل بود و هر دو وجه - در آن - احتمال میرفت ؟
آیا فعل پیامبر واضح بود ، پوشیدگی نداشت ؟
اگر فعل پیامبر واضح بود ، چرا آن را مجمل کردند ؟
اگر فعل پیامبر مجمل بود ، چگونه پیامبر کاری را انجام داد که دیگران را به اشتباه اندازد ؟
تفصیل مطلب
ثابت و معلوم است که در وضو فُروض و سنّتهایی هست .
از سنّتها در وضو این است که اعضای مغسول پیش از شروع وضو برای شستن آماده شود ؛ خصوصاً اگر انسان (مانند پیامبر صلیاللهعلیهوآله) دارای پوست پر مو باشد تا تحقّق اسباغ (وضوی کامل) با آن ممکن شود .
از آنجا که وضو ، فعل است ، مسلمان نمیداند پیامبر صلیاللهعلیهوآله هنگامی که پاها یا اعضا را سه بار شست (بنا بر آنچه بعضی از روایات اهل سنّت حکایت کردهاند) چه چیزی را قصد کرد ؟
آیا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این کار را بر وجه حقیقت و سنّت آورد (به گونهای که تعبّد به آن و انجام این کار واجب است) یا برای نظافت این کارها را کرد یا امر دیگری را در دل داشت ؟
سه بار شستن اعضا نیز همین حال را دارد ؛ آیا پیامبر هر سه بار را به عنوان سنّت انجام داد یا شستنِ بار اوّل برای آن بود که عضو برای اسباغ (وضوی مأمور به) آماده شود و جزو وضو نبود ، بلکه مقدّمه و اِعداد (آماده سازی) برای وضو بود ، بسا شستن بار اوّل برای خنک شدن یا نظافت انجام میگرفت .
اختلاف صحابه در حکم پاها میان مَسْح و غَسْل و در شستن اعضا میان یک بار و دو بار و سه بار ، به اختلاف نگرشها میان آنها اشاره دارد .
با تأکید بر اینکه بیشتر نصوص ماسحان ، اعتراضی است (اعتراض بر داعیان غَسْل) و ادلّهشان را از قرآن و سنّت به همراه دارند .
به عکس داعیان غَسْل که تنها به ادّعا و حرف بسنده میکنند .
عثمان اعتراف کرد که معارضان وی در وضو ، عقیده او را (که رأی وی بود) ندارند ، بلکه نظرشان بر پایه حدیثی است که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکنند ؛ چراکه عثمان میگوید : «إنّ ناساً یَتَحَدَّثُونَ عَنْ رَسُولِ اللّه» ؛ مردمانی از پیامبر حدیث میکنند .
معقول نمیباشد که اینان چیزی را حدیث کنند و خود آن را انجام ندهند یا بدان معتقد نباشند .
از این رو ، احتمال میرود که بر راویان غَسْل (از پیامبر) مقدّمه با ذی المقدّمه مشتبه شده باشد و آنان مقدّمه را عین ذی المقدّمه دانستهاند .
این خلط و التباس برای بسیاری از صحابه در مسائل شریعت روی داد ؛ زیرا آنها تفاصیل امور را در نیافتند .
و این ، همان چیزی است که امیرالمؤمنین علیهالسلام هنگام شمردن اَسباب اختلاف نقل از پیامبر در نظر دارد ، میفرماید :
وَرَجُلٍ سَمِعَ مِن رَسُولِ اللَّهِ شَیئاً لَم یَحمِلهُ عَلی وَجهِهِ وَوَهِمَ فِیهِ وَلَم یَتَعَمَّد کَذِباً فَهُوَ فِی یَدِهِ یَقُولُ بِهِ وَیَعمَلُ بِهِ وَیَروِیهِ فَیَقُولُ أَنَا سَمِعتُهُ مِن رَسُولِ اللَّهِ صلیاللهعلیهوآله .
فَلَو عَلِمَ المُسلِمُونَ أَنَّهُ وَهِمَ لَم یَقبَلُوهُ وَلَو عَلِمَ هُوَ أَنَّهُ وَهِمَ لَرَفَضَهُ ؛(1)
و شخصی که از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چیزی را شنید و آن را بر وجه خودش حمل نکرد و در آن به اشتباه افتاد و عمداً دروغ نگفت . سخن پیامبر در دستِ اوست ، آن را میگوید و بدان عمل میکند و روایت میکند که از رسول خدا شنیدم .
اگر مسلمانان میدانستند که آن امر اشتباه است ، آن را نمیپذیرفتند و اگر خودش میدانست که اشتباه فهمید ، آن را دور میانداخت .
اگر بخواهیم وجهی را ارائه دهیم و عثمان را توجیه کنیم و بگوییم بر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دروغ نبست و وضوی عثمان - به حسب ادّعای وی - همان وضویی است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گرفت و این وضو ، وضوی مختصِّ پیامبر نبود ، باید میان مشاهده فعل پیامبر (توسط عثمان) و میان روایات دیگری که صحابه از پیامبر روایت کردهاند که آن حضرت «یک بار یک بار» یا «دو بار دو بار» وضو میگرفت ، وجه سازشی بیاوریم .
اگر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله میخواست اعضای وضو را برای اسباغ آماده سازد ، باید صورت و دستها را (پیش از شستن) مانند روغنمالی کردن ، میمالید ؛ زیرا آن حضرت پر مو بود .
این شستن ، شستنِ بارِ اوّلِ اعضا - که خدا در قرآن آن را اراده دارد - نبود ، بلکه شستنِ اِعدادی (آماده سازی عضو برای وضو) به شمار میآمد ، گرچه عثمان آن را یکی از شستنهای سهگانه تصوّر کرد .
1) . بنگرید به ، الکافی 1 : 62 ، حدیث 1 ؛ کتاب سلیم : 182 .
شستن اِعدادی ممکن است به صورتِ بالا و پایین صورت گیرد و لزومِ
ریختن آب از پیشانی [ به طرف پایین ] یا از بالای آرنج رو به سمت پایین ، در آن لحاظ نمیشود .
در شستنِ اعدادی ، گاه شخص دست را از آرنج تا سر انگشتان میشوید ، سپس به عکس این کار دست مییازد و از سر انگشتان تا آرنج را شست و شو میدهد یا آب را از رو و پشت بر صورت میگرداند . همه این کارها صحیح است ؛ زیرا این کارها جزو وضو نیست ، بلکه زمینهسازی برای وضوست .
نسبت به شستنِ پاها نیز همین حال وجود دارد . گاه شستن پاها برای نظافت و پاک کردن چرک از آنها بعد از مسح بود ، لیکن صحابیای که این کار را از پیامبر دید (مثلاً عثمان) آن را به عنوان سنّت از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت میکند و مسلمانان را بدان فرا میخواند در حالی که امر بدین گونه نبود وگرنه مسح بر پاها از آن حضرت نقل نمیشد .
بالاتر از ا ین ، چگونه شستن پاها از سوی پیامبر با قرآن جور در میآید که به مسح صراحت دارد و میفرماید « وَامْسَحُوا » ؛ سر و پاها را مسح بکشید .
بنابراین ، ادّعای عثمان و پافشاری وی بر سنّت بودن شستن پاها ، خطای فاحش میباشد ؛ زیرا وی مقصود پیامبر را از فعل او نمیدانست ، بسا این کار [ یعنی شستن پا ] پس از مسح ، برای نظافت صورت میگرفت و همین به ادلّه نزدیکتر است ؛ به ویژه اینکه پیامبر (پس از انجام این کار) تصریح کرد که این عمل ، به آن حضرت و انبیای پیش از او اختصاص دارد و جزو سنّت نیست .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله این سخن را فرمود تا اگر شخصی این فعل را از پیامبر دید ، فریب
نخورد و به اشتباه نیفتد . از این رو ، اینکه عثمان آن را به عنوان سنّت تعمیم داد ، مردم را در خطایی بزرگ انداخت و این همان چیزی بود که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از آن بر اُمّت بیم داشت .
بنابراین ، گاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در راستای آماده سازی عضو برای اسباغ ، نخست آب را بر صورت میریخت و آن را بر صورت میچرخاند بی آنکه ریختن از بالا به پایین را رعایت کند .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله این شستن را اِعدادی انجام میداد و از این کار ، جزئیّت در وضو را قصد نمیکرد .
سپس برای بار دوّم ، آب را بر پیشانی میریخت و جریان آب از بالا به پایین را رعایت میکرد و این کار را به عنوان وضویی که خدا در قرآن به آن امر کرد ، انجام میداد .
این شستن گرچه برای بیننده ، شستن بار دوّم بود ، لیکن از نظر پیامبر و در واقع ، شستن بار اوّل به شمار میآمد .
پس از این کار ، آن حضرت برای بار سوّم ، آب بر صورت میریخت و جریان آب از بالا به پایین را مراعات میکرد ؛ زیرا این کار (یعنی شستن برای بار دوّم) سنّت آن حضرت بود ، گرچه در نگاه کسی که به وضوی آن حضرت مینگریست ، شستن برای بار سوّم تصوّر میشد .
شستنِ دست راست و چپ نیز به همین منوال صورت میگرفت .
و امّا مسح سر ، بر اساس روایات صحیح یک بار است . سه مرتبه ، در روایات اهل سنّت وجود ندارد .
اگر روایات مسح جلو سر و پشت آن را - که از آنها تثلیث را فهمیدهاند - برگیریم ، میتوانیم بگوییم که این کار پیامبر صلیاللهعلیهوآله برای غبار زدایی از سر و گردن (و اَمثال آن) انجام میگرفت ، سپس آن حضرت مسح حقیقی را - که خدا در قرآن بدان امر کرد - انجام میداد .
بسا بیننده قصد پیامبر را درنمییافت و از تیزفهمان و از ملازمانِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله نبود ، بلکه از کسانی بود که به سرعت فتوا میدادند . از این رو ، آنچه را در مسح جلو و پشت سر مشاهده کردند ، سنّت شمردند ، در حالی که تثلیث در مسح سر (افزون بر عدم مشروعیّت آن نزد ما) نزد اهل سنّت مشکوک است .
امّا حکم پاها ، بسا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پس از مسح پاها و اَدای فرض الهی ، آنها را برای نظافت و تمیز سازی میشست ، نیز بدان خاطر که پاشنههای پا در معرض ادرار و آلودگیاند ، نه اینکه حکم خدا غَسْل باشد .
امّا از آنجا که شستن بیشتر از مسح خودنمایی میکند ، شستن (و نه مسح) به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نسبت داده شد .(1)
1) . علاّمه طباطبایی در «تفسیر المیزان 5 : 221» سخنی دارد که با آنچه ما گفتیم سازگار است ؛ زیرا مینگارد : «و این جرأت عجیبی است که در تفسیر کلامی خدای عزّ وجل به خود دادهاند ، برای اینکه روایاتی که در این باب هست ، خالی از دو حال نیست : یا صرفاً عمل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را حکایت میکند که پر واضح است نمیتواند بیانگر آیه قرآن باشد ، برای اینکه عمل مبهم است و زبان ندارد و با این حال نمیتواند به لفظی از الفاظ قرآن معنایی غیر آنچه در لغت دارد بدهد تا بتوانیم بگوییم یکی از معانی کلمه «إلی» معنایی است که کلمه «مع» دارد و یا آنکه حکم خدا را بیان میکند نه عمل رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را که در این صورت ، آن روایات نمیتواند تفسیر آیه باشد و اینکه در شقّ اوّل گفتیم عمل مبهم است و میتواند وجوهی داشته باشد ، یکی دیگر از وجوه آن این است که شستن خود مرفق از باب مقدّمه علمی بوده باشد ، یعنی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مرفق را هم میشسته تا یقین کند به اینکه دستها را تا مرفق شسته است . یکی دیگر از وجوه آن این است که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این مقدار را بر حکم خدا افزوده باشد و آن جناب چنین اختیاری را دارد ، هم چنان که میدانیم نمازهای پنجگانه همه از طرف خدای تعالی به طور دو رکعتی واجب شده بود و رسول خدا در بعضی از آنها دو رکعت و در نماز مغرب یک رکعت اضافه کرد و روایات صحیحهای این معنا را ثابت کرده است» ترجمه المیزان 5 : 357 - 358 .
این صورتی را که ترسیم کردیم ، سیره عمومی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در وضو و سنّتِ آن حضرت نبود تا تعبّد به آن واجب باشد ، بلکه از باب تنزّل و سازگار ساختن اَقوال با هم و دفاع از متّهم (عثمان بن عفّان) آن را بیان داشتیم .
بر این نکته تأکید داریم که نقل عثمان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله اگر صحیح باشد ، آن وضو از مختصّات پیامبر است و نمیتوان آن را به همه مسلمانان تعمیم داد .
بدین سان دریافتیم که ترس پیامبر بر اُمّتش از تأویلات باطل بجا بود و به همین خاطر به امام علی علیهالسلام فرمود : من برای تنزیل قرآن میجنگم و تو برای
تأویل آن .
آنچه را بدان دست یافتیم ، سخن سَهارَنْفوری در بذل المجهود تأیید میکند . وی در مقام تعلیل خود از تعلیم امام علی علیهالسلام وضوی پیامبر را به عبداللّه بن عبّاس واینکه چگونه وضوی پیامبر بر او مخفی میماند ، میگوید :
آنچه را پیامبر صلیاللهعلیهوآله گاهی وقتها انجام میداد ، ممکن بود بر بعضی از صحابه (که در آن زمان [ در آنجا ] وجود نداشتند) پوشیده بماند .(1)
ما گرچه صدور اَمثال این روایات را در حقّ ابن عبّاس بعید میدانیم ، لیکن نقل این اخبار به ما اجازه میدهد که بگوییم : اگر فعل وضو بر شخصی مانند
1) . بذل المجهود 1 : 290 .
ابن عبّاس پوشیده ماند (تا آنجا که امام علی علیهالسلام به تعلیم وی دست مییازد)
برداشت نادرست از فعل وضو و خفای آن بر دیگر صحابه (امثال : عثمان ، عبداللّه بن عُمَر و ...) اَولی است و بیشتر معقول به نظر میرسد و بعید نمیباشد .
بنابراین ، آنچه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره شستن پاها رسیده است ، برای پاکیزگی و نظافت است ، نه اینکه سنّت باشد .
نیز از ائمّه اَطهار علیهمالسلام به صراحت روایت است که این کار برای نظافت بود بنابراین ، شستن پا و سر ، یک حالت عمومی برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله نبود . [ یعنی شستن پاها ، همیشه از سوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله صورت نمیگرفت و سنّت عمومی - در وضو - به شمار نمیآمد ] .
بدین سان ، میتوانیم میانِ دو نقل از پیامبر صلیاللهعلیهوآله(1)سازگاری ایجاد کنیم ؛ خواه این نقلها در کتابهای اهل سنّت باشند یا در کتابهای شیعه آنها را بنگریم .
همه اینها با توجّه به این مطلب است که بعضی از صحابه - در صدر اسلام - احکام خاصّ بعضی از صحابه را برای همه مردم تعمیم میدادند .(2)این حکم درباره آنان نادرست بود . آنها با این کارشان ، در فهم و رویکرد ، خطا میکردند .
در مقدّمه این پژوهش ، نمونههایی از آن را آوردیم . زرکشی آنچه را عایشه بر صحابه استدراک کرد گرد آورد که یک جلد کتاب شد و با نام «الإجابة لما استدرکته السیّدة عایشة» به چاپ رسیده است .
اگر تاریخ و حدیث را مطالعه کنیم ، میبینیم عایشه در رضاع کبیر (شیر دادن
به فرد بعد از کودکی) به خطا در فهم افتاد ؛ زیرا حکم مختصّ به سَهْله (دختر سهیل) و سالم (غلام آزاد شده حُذَیفه) را در صدر اسلام ، به همه مسلمانان تعمیم داد ، در حالی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله تنها به اُمّ سالم اجازه داد که سالم (فرزند خواندهاش پیش از اسلام) را شیر دهد تا به او محرم شود .
این حکم ، یک حکم عمومی برای همه مسلمانان - در همه زمانها - نبود ، بلکه یک حکم خاصّ بود که در مرحلهای خاص صادر شد .
و از این روست که اُمّ سَلَمه (و دیگر زنان پیامبر) رضایت نمیدادند که اَحَدی با این رِضاع بر آنها درآید .
اُمّ سَلَمَه به عایشه گفت :
فَما هُوَ بداخِلٍ عَلَیْنا أَحَدٌ بِهذه الرِّضاعَةَ ولا رائِینا ؛(1)
با این شیر دهی [ رضاع کبیر ] هیچ کس (به عنوان محرم) بر ما در نمیآید و [ اجازه نمیدهیم ] ما را [ بدون حجاب و پوشش ] ببیند .
از این رو ، تعمیم بعضی از احکام خاص برای بعضی از مؤمنان در صدر اسلام ، برای همه جایز نیست . اگر به موضعِ عُمَر با عبدالرَّحمان بن عوف و فرزندش پی ببریم ، مطلب بیش از این روشن میشود .
در کتابهای صحاح و سنن روایت است که :
پیامبر صلیاللهعلیهوآله به عبدالرّحمان بن عوف (به خاطر خارشی که پوست او داشت) اجازه داد لباس حریر بپوشد . روزی عبدالرّحمان پیش عُمَر آمد . همراه وی یکی از پسران نوجوانش بود که پیراهنی
1) . صحیح مسلم 2 : 1078 ، حدیث 1454 .
ابریشمی در بر داشت . عُمَر به وی نگریست و پرسید : این چه کاری است ؟ سپس در گردن پیراهن دست انداخت و آن را تا پایین شکافت .
عبدالرّحمان گفت : مگر نمیدانی که رسول خدا پوشیدن حریر را به من اجازه داد ؟!
عمر گفت : آری ، به خاطر درد و رنجی که از آن شکوه کردی ، امّا فرزندانت حکم تو را ندارند .(1)
اگر آنچه را پیش از این درباره صحابه گفتیم (اینکه آنان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله سؤال نمیکردند ، منتظر میماندند شخصی بیاید از آن حضرت سؤال کند و آنان مطلب را بفهمند) با اجتهاد صحابه در عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله گرد آوریم ، به میزان مراقبت و احتیاطی که باید در احادیث مکتب خلافت در پیش گرفت ، پی میبریم .
افزون بر این ، میبینیم آنان در عهد پیامبر صلیاللهعلیهوآله در برابر نص اجتهاد میکردند و احکام خاص را بر همه مسلمانان تعمیم میدادند و نصوص را طبق رأی خویش به تأویل میبردند .
اگر همه اینها را با آنچه از اختلاف صحابه در نقل وضوی مَسْحی و غَسْلی از پیامبر (و اختلاف صحابه در مشروع بودن یا بدعت بودن شستن بار سوّم اعضای وضو) سراغ داریم ، جمع کنیم ، به نتیجهای که در وضو گفتیم میرسیم ؛ زیرا آنان به چیزهای فراوانی قائل شدند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله آنها را بر زبان نیاورد .
1) . بنگرید به ، صحیح مسلم 3 : 1646 ، حدیث 2076 .
از ابو هُرَیره روایت است که در وضو ، دستها را تا شانه و پاها را تا ساقها میشست .(1)
هیچ یک از صحابه این کار را نکرد . ابو هُرَیره با این پندار که این عمل ، پیشانی و پاسفیدیاش را افزون میسازد و ثواب هنگفتی - که آن را از پیامبر نقل میکرد - به دست میآید ، آن را انجام میداد .
اگر در نصوص دیگری که از پیامبر در شریعت صادر شدهاند ، درنگ ورزیم و آنها را با آنچه ابو هُرَیره (و امثال وی) گفتهاند ، بسنجیم ، به چیزهایی پی میبریم که بسیار خطرناکاند .
آری ، روایاتی نزد اهل سنّت هست که اشاره دارند به اینکه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله با توجّه به اثر وضو ، امّتش را شناسایی میکند ، لیکن در این روایات ، لزوم توسعه در شستن صورت و پیشانی (و امثال آن) نیست . آنچه را ابو هُرَیره میگوید ، تنها نقلِ خود اوست ، دیگران آن را نگفتهاند .
از این روست که میبینیم که از انجام این کار در حضور مسلمانان میپرهیزد (زیرا میداند آنان با فهم وی و آنچه را از رسول خدا نقل میکند ، مخالفت میورزند) بلکه بالای بام مسجد میرود یا درخانه مروان بن حکم وضو میگیرد.
از ابو حازم رسیده است که گفت :
در حالی که ابو هُرَیره برای نماز وضو میگرفت ، پشت سرش بودم . وی آب را به دستش کشید و تا زیر بغل رساند ، پرسیدم : ای ابو هُرَیره ، این چه وضویی است ؟
1) . صحیح مسلم 1 : 216 ، حدیث 246 .
گفت : ای بنی فَرّوخ ، شما اینجا بودید ؟! اگر میدانستم شما اینجایید این گونه وضو نمیگرفتم . از خلیلم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شنیدم میفرمود : حلیه مؤمن (سفیدی دست و پای مؤمن در قیامت) به اندازه وضوی اوست(1).(2)
این روایت رهنمون است به اینکه اطاله غُرّه (توسعه در مساحت اعضای وضو) بدین شکل برای دستیابی به ثواب هنگفت خیالی ، با اجتهاد ابو هُرَیره صورت گرفت تا هنگام ورود بر پیامبر - در حوض - آن حضرت او را پیش از دیگر صحابه ، بشناسد .
ابن ماجه و مسلم و احمد ، از ابن عبدالرَّحمان ، از پدرش ، از ابو هُرَیره روایت زیر را آوردهاند .
متن روایت در سنن ابن ماجه بدین گونه است :
برای ما حدیث کرد محمّد بن بَشَّار [ گفت : ] برای ما حدیث کرد محمّد بن جعفر [ گفت : ] برای ما حدیث کرد شعبه ، از علاء بن عبدالرّحمان ، از پدرش ، از ابو هُرَیره از پیامبر صلیاللهعلیهوآله که :
پیامبر
صلیاللهعلیهوآله به قبرستانی درآمد ، بر اهل آن سلام فرستاد ، فرمود : سلام بر شما ، سرای قوم مؤمنان ، ما - ان شاء اللّه - به شما میپیوندیم .
سپس فرمود : دوست داریم ، برادرمان را ببینیم .
گفتند : ای رسول خدا ، مگر ما برادرانت نیستیم ؟
فرمود : شما اصحابم میباشیم ، برادرانم کسانیاند که بعد از من میآیند و من بر حوض از شما پیشی میگیرم .
گفتند : ای رسول خدا ، چگونه نسلهای آینده اُمّت را میشناسی ؟
فرمود : اگر شخصی اسبانی پیشانی و پا سفید در میان اسبابهای سیاه و مشکی داشته باشد آیا به نظر شما ، آنها را نمیشناسد ؟
گفتیم : چرا .
فرمود : آنان روز قیامت از اثر وضو ، پیشانی و پا سفید میآیند .
فرمود : من پیش از شما بر حوض درمیآیم .
سپس فرمود : مردانی را از حوضم میرانند ، چنان که شتر بیصاحب را پس میزنند . صداشان میزنم : بشتابید ، بیایید !
گفته میشود : آنان پس از تو [ شریعت را ] تغییر دادند و پیوسته به [ آیین ] پیشینیان خویش بازگشتند .
میگویم : بروند به درک ! نابودشان باد !(1)
در صحیح مسلم میخوانیم :
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود : اُمّتم در حوض بر من وارد میشوند و من مردم را از آن طرد میکنم (چنان که شخص شتر غریبه را از میان شترانش میراند) .
1) . سنن ابن ماجه 2 : 1439 ، حدیث 4306 ؛ نیز بنگرید به ، صحیح مسلم 1 : 218 ، حدیث 39 ؛ مسند احمد مسند المکثرین .
گفتند : ای نبیّ خدا ، آیا [ در میان آن همه آدم ] ما را میشناسی ؟
فرمود : آری ، شما سیمایی دارید که غیر شما ندارند . از آثار وضو ، شما پیشانی و پا سفید بر من در میآیید . دستهای از شما را از من باز میدارند و [ به حوض ] نمیرسند .
میگویم : پروردگارم ، اینها از اصحاب مناند .
فرشتهای مرا پاسخ میدهد و میگوید : آیا میدانی بعد از تو چه کردند ؟(1)
اگر ما این اخبار نبوی را با آموزههای زیر کنار هم نهیم :
اینکه امّت - بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله - به آیین گذشتهشان برمیگردند ؛ زیرا خدای متعال در قرآن میفرماید : « أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ » ؛(2)آیا اگر محمّد بمیرد یا کشته شود بر گذشتهتان [ دوران جاهلیّت ] برمیگردید .
این روایت مالک بن انس که گفت : رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره شهدای اُحُد فرمود : برای اینان شهادت میدهم [ که جانفشانی کردند و در یاریام کوشیدند ] .
ابوبکر گفت : ای رسول خدا ، مگر ما برادران آنها نیستیم ؛ مانند آنان اسلام آوردیم و همچون آنها جهاد کردیم .
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود : آری ، لیکن نمیدانم بعد از من چه میکنید !
ابوبکر ، گریست ، باز هم گریه کرد و گفت : آیا بعد تو ما زنده باشیم !(3)
در العقد الفرید آمده است :
به عایشه گفتند : در کنار رسول خدا دفنت کنند ؟
گفت : نه ، من بعد از پیامبر حَدَثی (بدعتی) پدید آوردم ، مرا در کنار خواهرانم در بقیع به خاک بسپارید .(1)
در «صحیح بخاری 6 : 2671 ، حدیث 6896» آمده است که عایشه گفت : مرا در کنار هووهایم دفن کنید و در کنار پیامبر در خانه [ آن حضرت ] به خاک مسپارید ؛ زیرا خوش ندارم مرا بستایند [ و چیزهایی که در من نیست ، به من نسبت دهند ] .
در «طبقات ابن سعد 8 : 74» آمده است که عایشه گفت : من پس از پیامبر ، حَدَث [ بدعت ] پدید آوردم ، مرا در کنار همسرانِ آن حضرت دفن کنید .
در قرآن میخوانیم : « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ »(2)(ای کسانی که ایمان آوردید ، خدا و پیامبر را اجابت کنید) تا اینکه میفرماید : « وَاتَّقُوا فِتْنَةً لاَ تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنکُمْ خَاصَّةً » ؛(3)از فتنهای بترسید که تنها به ظالمان نمیرسد [ بلکه همه را در بر میگیرد ] .
از زُبَیر بن عَوَّام در تفسیر این آیه رسیده است که گفت : این آیه را زمانی میخواندیم و خود را از اهل آن نمیدیدیم . اکنون میبینیم که مقصود از آن ماییم .
سندی میگوید : این آیه درخصوص اهل بدر نازل شد ، در جنگ جمل به آنان اصابت کرد .(4)
روایاتی که درباره بدعتهای عثمان در وضو (و در دیگر احکام) آمده است و صحابه او را به بدعت گذاری و تغییر و تبدیل در دین متهم کردند .
و نیز با آگاهی بر اجتهادات صحابه و اینکه آنها بعضی از احکام خاص را تعمیم میدادند و برخی از احکام عام را تخصیص میزدند .
و دیگر امور .
هرگاه همه اینها را در نظر بگیریم ، جوهره سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله را در روایتِ
رِفاعة بن رافع در مییابیم که فرمود : «حَتّی یُسْبِغُ الوُضوءَ کَما أَمَر اللّه» ؛(1)تا اینکه اسباغ در وضو را آن گونه که خدا خواست ، انجام دهد .
این سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله به وجود مسلک رأی در وضو رهنمون است ؛ چراکه اهل اسباغ ، به تأویل و اجتهاد در معنای اسباغ دست خواهند یازید .
سخن حجّاج را پیش از این دریافتیم که در لزوم شستن پاها بیان داشت : «أَقْرَب إلی الخُبْث»(2)(پاها در معرض آلودگیاند) با اینکه کتاب و سنّت ، مَسح را گویایند .
اِسباغ به دو بار شستن تحقّق مییابد (نه بیشتر از آن) چراکه از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله متواتر است که آن حضرت ، یک بار و دو بار ، وضو میساخت .
امّا اینکه اسباغ باسه بار شستن محقّق میشود ، مکتب اهل بیت و پیروان وضوی مَسْحی آن را نمیپذیرد ، بلکه این نگرش به مکتب خلفا و پیروان خطّ مشی رأی و اجتهاد اختصاص دارد .
اگر این نصوص را با آنچه از امامان اهل بیت علیهمالسلام در وضو رسیده است ، جمع کنیم ، به حقیقتِ دیگری در این سیاق دست مییابیم .
از امام صادق علیهالسلام روایت است که فرمود :
إِنَّمَا الوُضُوءُ حَدٌّ مِن حُدُودِ اللَّهِ لِیَعلَمَ اللَّهُ مَن یُطِیعُهُ وَمَن یَعصِیهِ .
وَإِنَّ المُؤمِنَ لاَ یُنَجِّسُهُ شَیءٌ إِنَّمَا یَکفِیهِ مِثلُ الدَّهنِ ؛(1)
وضو ، یکی از حدود الهی است تا خدا مُطیع را از عاصی باز شناسد .
چیزی مؤمن را نجس نمیسازد، مانند مالیدن روغن او را کفایت میکند.
صدوق در معانی الأخبار از ابراهیم بن مُعَرِّض روایت میکند که از امام علیهالسلام سؤال کرد ، تا اینکه پرسید :
فأَیّ حَدَثٍ أَحْدَثُ مِنَ البَولِ ؟
فقالَ : إنّما یَعْنِی بذلک التَعَدِّی فی الوضُوءِ أنْ یَزیدَ علی حَدّ الوُضُوءِ ؛(2)
کدام حَدَث ، از بَول حَدَثتر است [ و وضو را باطل میسازد ] ؟
امام
علیهالسلام فرمود : مقصود امام علی علیهالسلام [ از این سخن که پس از ادرار وضو
گرفت و فرمود این وضوی شخصی است که حَدَث از او سر نزد ] تعدّی در وضوست ؛ اینکه شخص بر حدّ وضو بیفزاید .
کُلَینی - به سندش - از حمّاد بن عثمان روایت میکند که گفت :
کُنْتُ قَاعِداً عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیهالسلام فَدَعَا بِمَاءٍ فَمَلَأَ بِهِ کَفَّهُ فَعَمَّ بِهِ وَجهَهُ ثُمَّ مَلأَ کَفَّهُ فَعَمَّ بِهِ یَدَهُ الْیُمْنی ثُمَّ مَلأَ کَفَّهُ فَعَمَّ بِهِ یَدَهُ الْیُسْرَی .
ثُمَّ مَسَحَ عَلی رَأسِهِ وَرِجلَیهِ وَقَالَ : هذَا وُضُوءُ مَن لَم یُحدِث حَدَثاً
یَعنِی بِهِ التَّعَدِّیَ فِی الوُضُوءِ ؛(1)
نزد امام صادق علیهالسلام نشسته بودم . آن حضرت آبی خواست ، کف دستش را پر آب کرد و آن را به همه صورت رساند ، سپس کف دستش را پر آب کرد و آن را به همه دستِ راست رساند ، بار دیگر کف دست را پر آب ساخت و به همه دستِ چپ رساند .
آن گاه سر و پاهایش را مسح کشید و فرمود : این وضو ، وضوی کسی است که حَدَث [ بدعت ] نکرد (آن حضرت از «حدث» تعدّی در وضو را در نظر داشت) .
از داود بن فَرْقَد رسیده است که گفت :
سَمِعتُ أَبَا عَبدِاللَّهِ علیهالسلام یَقُولُ : إِنَّ أَبِی کَانَ یَقُولُ : إِنَّ لِلوُضُوءِ حَدّاً مَن تَعَدَّاهُ لَم یُؤجَر .
وَکَانَ أَبِی یَقُولُ : إِنَّمَا یَتَلَدَّدُ ؛(2)
شنیدم امام صادق علیهالسلام میفرمود : پدرم میگفت : همانا برای وضو حدّی است . هرکه از آن فراتر رود ، مأجور نمیباشد .
پدرم میفرمود : چنین شخصی تلَدُّد میکند .
مجلسی
رحمهالله «تلدّد» را از «لدد» میداند که به معنای خصومت است ؛ یعنی شخصی که از حدّ وضو تجاوز میکند و با خدا در احکامش دشمنی میورزد . وی سپس آنچه را ابن اثیر در این مادّه گفته است میآورد .(3)
شیخ حُرّ عاملی رحمهالله بر این روایت ، این گونه تعلیق میزند :
مراد ، تعدّی از حدّ وضوست . چنین شخصی خود را در حیرت و تردید و رنج میاندازد ؛ بی آنکه ثواب به دست آورد ؛ زیرا وی به بیشتر از مسمّای غَسْل و مَسْح امر نشد .(1)
اینکه امام باقر علیهالسلام فرمود : «وضو ، حدّی از حدود خداست تا بداند چه کسی او را فرمان میبرد و چه کسی از امر خدا سر میپیچد» بعید نمینماید که امام علیهالسلام با این سخن اشاره دارد به اینکه طهارت وضو ، نظافتِ حقیقی نیست ، بلکه طهارت حُکمی میباشد که برای شناخت کسی که امر خدا را امتثال میکند و کسی امر خدا را عصیان میورزد ، تشریع شده است «زیرا چیزی مؤمن را نجس نمیسازد» .
اینکه امام علیهالسلام فرمود : «مانند مالیدن روغن در وضو کفایت میکند» برای اثبات تعبّد مکلّف و اطاعت وی در برابر اوامر خداست (نه چیز دیگر) .
اگر در این سخن امام صادق علیهالسلام تأمّل کنیم که فرمود : «هرکه در وضویش تعدّی کند مانند کسی است که وضویش را بشکند»(2)درمییابیم که آن حضرت به این سخن خدا اشاره دارد که فرمود : « وَمَن یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ » ؛(3)هرکه از حدود خدا تجاوز کند ، به خودش ظلم کرده است .
بنابراین ، وضو ، یک امر عبادی است . خدا آن را تشریع کرد تابداند چه کسی او را فرمان میبرد و چه کسی او را عصیان میورزد .
با تدبّر در حدیث حوض به همین حقیقت پی میبریم . در آنجا کسانی از صحابه را از حوض میرانند ؛ زیرا بدعت پدید آوردند و به آیین نیاکانشان بازگشتند و احکام خدا را طبق آرا و استحسانات خویش تغییر دادند .
تبدیل آنها در بدیهیترین بدیهیّات و اوّل ضروریّات (که وضوست) ما را بر آن میدارد که بدعتهای آنان را در امور دیگر بعید ندانیم ؛ زیرا تعدّی و بدعتآوری در وضو (که از نظر کتاب و سنّت از اَوضح واضحات است) آنان را به اِحداث در امور خطیر دیگر سوق میداد .
این سخن پیامبر که «ویلٌ للأَعْقاب مِنَ النَّار» (وای بر اَعقاب از آتش) به مردمانی اشاره دارد که بعد از آن حضرت میآیند و اجتهاد به رأی و تأویل را مرکب خویش میسازند یا روش و دلیلی برای گرایش اعتقادیشان قرار میدهند .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله آنان را به خاطر در پیشگیری این خطّمشی ، توبیخ کرد .
اکنون از آنچه آوردیم نتیجهگیری میکنیم تا چگونگی جمع میان روایات موجود در کتابهای اهل سنّت را (که به شستن پاها و شستن سه بار اعضای وضو فرا میخوانند) با قول امام صادق علیهالسلام جمع کنیم که فرمود :
الثالثةُ بِدْعَةٌ ؛(1)شستن بار سوّم بدعت است .
الوُضوءُ مَثنی مَثنی ، مَن زادَ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیهِ ؛(2)وضو ، دو بار دو بار است . هرکه بر آن بیفزاید ، پاداش دریافت نمیدارد .
وَاللّه ما کانَ وُضوءُ رسولِ اللّهِ إلاّ مَرَّةً مَرَّةً ؛(1)به خدا سوگند ، وضوی رسول خدا جز یک بار یک بار نبود .
تَوَضَّأ النبیُّ مَرّةً مَرّةً ، وَهذا وضوءٌ لا یَقْبَلُ اللّهُ الصَّلاةَ إلاّ بِهِ ؛(2)پیامبر یک بار
یک بار وضو میگرفت ، و این وضویی است که خدا نماز را جز به آن نمیپذیرد .
آیا امکان تقارب میان این نصوص و روایات اهل سنّت هست (یا نه) ؟
اگر به مکتب خلفا خوشگمان باشیم و بگوییم عمداً بدعت پدید نیاوردند ، چگونه میتوانیم فعل آنها را در وضو توجیه کنیم ؟
به نظر میرسد امکان تقارب میان این دو مکتب وجود ندارد و نمیتوان فعل مکتب خلفا را توجیه کرد مگر به اینکه بگوییم شستن بار اوّل (از شستنهای سهگانه) اِعدادی (برای آماده سازی) است و شستن بار دوّم همان بار اوّل است که خدا نماز را جز به آن نمیپذیرد و شستن بار سوّم (یعنی در واقع بار دوّم) سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله میباشد ، شستنی که امام باقر علیهالسلام آن را اسباغی شمرد که مکلّف بر آن پاداش دریافت میدارد و درباره آن فرمود : «إنَّ المَرَّتَیْن إسْباغ» ؛(3)دو بار شستن اسباغ (وضوی کامل) است .
امّا اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله پاها را شست برای نظافت بود (نه چیز دیگر) زیرا رسول خدا نمازگزاران را - هنگامی که برای نماز وضو میگرفتند - امر میکرد که پاهاشان را بشویند ؛ زیرا پاهاشان در معرض بول و غایط بود .
از جابر(1)روایت است که گفت :
أَمَرَنا رسولُ اللّه إذا تَوَضَّأنا للصَّلاة أنْ نَغْسل أَرْجُلَنا ؛(2)
رسول خدا به ما امرکرد هرگاه برای نماز وضو میگیریم ، پاهایمان را بشوییم .
از امام رضا علیهالسلام درباره وضوی واجب در قرآن سؤال شد ، امام علیهالسلام فرمود :
المَسحُ ، وَالغَسلُ فِی الوُضُوءِ لِلتَّنظِیفِ ؛(3)
واجب در کتاب خدا مَسْح پاهاست ، و غَسْل (شستن) پاها در وضو برای نظافت میباشد .
از اَیّوب بن نوح روایت است که گفت : به ابوالحسن نامه نوشتم و درباره مَسْح پاها از وی پرسیدم ، امام علیهالسلام فرمود :
الوُضُوء المسحُ ، ولا یَجِبُ فیه إلاّ ذاکَ ، وَمَن غَسَلَ فَلاَ بَأْسَ (یعنی التنظیف) ؛(4)
واجب در وضو مسح پاهاست ، جز این کار - در آن - واجب نمیباشد ، و هرکه پاها را بشوید (یعنی برای نظافت این کار را بکند) اشکالی ندارد .
در روایت دیگر از امام علیهالسلام رسیده است که فرمود : واجب در کتاب خدای متعال در وضو، مَسْح است، وغَسْل (شستن پاها) برای تمیزی ونظافت میباشد.(5)
1) . میدانیم که جابر از پیروان تقیّد محض و مدوّنان بود . حجّاج در دستش مُهر زد تا او را ذلیل سازد و وی از پیامبر حدیث نکند .
2) . سنن دارقطنی 1 : 107 ، حدیث 1 .
3) . الاستبصار 1 : 65 ، حدیث 192 ؛ وسائل الشیعه 1 : 421 ، حدیث 1100 .
4) . تهذیب الأحکام 1 : 64 ، حدیث 180 ؛ الاستبصار 1 : 65 ، حدیث 194 .
5) . تهذیب الأحکام 1 : 64 ، حدیث 181 ؛ الاستبصار 1 : 64 ، حدیث 192 ؛ وسائل الشیعه 1 : 420 ، حدیث 1098 .
بدین سان ، بعید به نظر نمیرسد که رسول خدا پاها را برای نظافت میشست ، سپس بعضی از صحابه این فعل آن حضرت را سنّت شمردند و این کار ، امر را بر مردم مشتبه ساخت چنان که بر عایشه و عبدالرَّحمان بن عوف امر مشتبه شد آن گاه که بعضی از احکام خاص را بر همه مسلمانان تعمیم دادند .
پیش از این ، روشن ساختیم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله پس از آنکه صورت و دستها را برای جریان آب بر آن دو آماده میساخت ، میشست ؛ زیرا آن حضرت از ما اسباغ در وضو را میخواست و اسباغ تحقّق نمییابد مگر اینکه عضو برای این کار آماده شود ؛ خصوصاً اگر دارای موی فراوان باشد .
پیامبر صلیاللهعلیهوآله پاها را پس از آنکه مَسْح میکشید ، میشست و از آنجا که شستن - خود به خود - کاری بیش از مسح را مینمایاند ، گفتند : رسول خدا پاها را - در وضو - میشست و مسح پاها را به عنوان اَدای فریضه الهی - پیش از شستن - توسّط آن حضرت از یاد بردند و این امر را به خاطر اُموری که میپسندیدند ، اشاعه دادند .
مخالفت بعضی از صحابه ، مانند ابن عبّاس (دانشمند اُمّت) انس بن مالک (خادم پیامبر) علیّ بن ابی طالب (داماد رسول خدا) با این فهم و اصرار آنها بر اینکه سنّت رسول خدا مسح است (نه غیر آن) و استدلال آنان به قرآن و سنّت ، ما را به ضعف و نادرستی آنچه ارباب مکتب اجتهاد اشاعه دادند ، ارشاد میکند .
باری ، وضوی غسلی چند مرحله را پشت سر نهاد :
مرحله اوّل
اختلاف عثمان با گروهی از صحابه پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اعتراف عثمان به اینکه
معارضان وی در وضو از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله احادیثی را بر زبان میآورند و عثمان در حدیثگویی آنها از پیامبر صلیاللهعلیهوآله شک نداشت و در عین حال ، فعلی را که از پیامبر دید (شستن پاها) ترجیح میداد و آن را حجّت میشمرد .
پوشیده نماند که عثمان (به پیروی از ابوبکر و عُمَر) از مانعان نقل حدیث از پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود . یاران و دوستانش ، شیوه او و کسان پیش از او را در پیش گرفتند . معاویه و حجّاج بر التزام به فقه عثمان تأکید داشتند و این دو نیز از حدیثگویی منع میکردند با اینکه از داعیان به شستن پاها و مسح جلو و پشت سر (از روی رأی ، نه حدیث) بودند .
در مقابل آنان ، خطّ مشی دیگری وجود داشت که بعضی از صحابه در صدر آن قرار داشتند و قولاً و فعلاً در برابر خطّ مشی رأی ایستادند و از سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله دفاع کردند .
مثل امام علی علیهالسلام که در برابر رویکرد رأی در وضو (با همه اَشکال آن) ایستاد ؛ خواه در این راستا ، به عدم جواز شرب زیادی آب وضو در حال ایستاده قائل باشند یا به شستن پاها و سه بار شستن اعضا اعتقاد یابند یا مسح سر را به شستن آن تغییر دهند ، آب را به سر بریزند تا حدّی که قطرات آب از آن بچکد یا در حدّ چکیدن برسد(1)
عبارت یکی از مُحشّیان سنن ابن ماجه را دیدم که در آن شستن سر را تشریع میکرد . وی در تفسیر «یَمْسَح بِرأسه ورِجْلیْه» ؛ سر و پاها را مسح میکشید (که در روایت رفاعة بن رافع آمده است و دارمی آن را روایت میکند) میگفت : «یجب حَمْلُه عَلَی الغَسل بأدلّة خارجیّة ، کما حُمِلَ القرآن علیه» باید با ادلّه خارجی ، آن را بر غَسْل (شستن) حمل کرد ؛ چنان که قرآن بر غَسل حمل میشود .
(و مشابه آن) .1) . عبارت «حتّی قطر الماء أو کاد یقطر» تا آنجا که آب از سر میچکید یا نزدیک بود بچکد درباره وضوی معاویه در «سنن ابی داود 1 : 31 ، حدیث 124» و «سنن بیهقی 1 : 59 ، حدیث 276» آمده است .
امام علیهالسلام وضوی ثُنائی مسحی گرفت ، زیادی آب وضو را در حال ایستاده ، آشامید و فرمود : «هذا وُضُوءُ مَن لَمْ یُحْدِثْ»(1)(این وضوی کسی است که بدعت نکرد) این کار را برای محکوم نمودن اهل رأی و از میان بُردن بدعتی که پدید آوردند ، انجام داد .
از «عبد خیر» (ابن مسعود) از پدرش رسیده است که گفت :
علیّ بن اَبی طالب را دیدم که پشت پاها را مسح میکشید و میفرمود : اگر نمیدیدم که رسول خدا پشت پاها را مسح کشید ، گمان میبردم که کف پاها از پشتِ آن [ به مسح ] سزامندترند .(2)
در روایت دیگر آمده است که فرمود :
کجایند کسانی که میپندارند سزاوار نیست اَحَدی ایستاده آب بنوشد .(3)
مثل این رویکرد را از اَنس بن مالک (صحابی پیامبر) در برابر حَجّاج بن یوسف میبینیم .
هنگامی که حجّاج در اَهواز خطبه خواند و به شستن پاها (بدان سبب که به آلودگی نزدیکترند) فرا خواند ، اَنس گفت :
صَدَق اللّهُ وَکَذِبَ الحَجّاجُ ، قال اللّه تعالی : « وَامْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ »(1)؛(2)
خدا راست گفت و حجّاج دروغ بافت ؛ خدای متعال میفرماید : سر و پاهاتان را مسح بکشید .
اَنس این سخن را در ردّ ستمگر دورانِ خویش (حجّاج بن یوسف ثقفی) میگوید ، همان جبّاری که بر گردن اَنس و دیگر صحابه (به خاطر حدیثگویی از پیامبر و ایستادن در برابر فقه نظام سلطه) مُهر زد .
قول ابن عبّاس و اعتراض وی بر رُبَیِّع (بنت مُعوِّذ) بدان خاطر که رُبَیِّع وضوی غسلی را از پیامبر حکایت کرد ، پیش از این گذشت . ابن عبّاس گفت :
إنّ الناس أَبَوا إلاّ الغَسْل وَلا أجِدُ فی کتاب اللّه إلاّ المَسْح ؛(3)
مردم جز شستن را برنمیتابند و در کتاب خدا جز مسح را نمییابم .
باری ، معارضان عثمان ، یک جریان عمومی بودند (نه گروه خاصّ یا حزب معیّن) آنان اصحاب محمّد و قاریان اُمّت و فقهای اسلام به شمار میآمدند . برخی از آنها از «عشره مبشّره» (ده نفری که [ به گمان اهل سنّت ] به آنها وعده
بهشت داده شد) و از همسران پیامبر صلیاللهعلیهوآله شمرده میشدند .
ماجرای کسانی که در وضو با عثمان اختلاف داشتند ، به همین گونه بود ؛
زیرا آنها اهل استدلال به قرآن و حدیث به سنّت بودند ، کسانی که رأی را نمیپذیرفتند . امام علی علیهالسلام به حدیث استدلال میکرد و انس و ابن عبّاس ، به قرآن .
در حالی که عثمان و گروه وی ، میکوشیدند به رأی خویش فتوا دهند و با اجتهادات نادرستِ خویش ، دیگران را قانع سازند .
این یادآوری نیز بجاست که عثمان خود را شایسته تشریع میدید . وی از رهگذر وضو میخواست عملاً برای صحابه ثابت کند که کمتر از ابوبکر و عُمَر نیست . وی تلاش کرد فعلی را که یک بار - به پندار خودش - از پیامبر دید ، به عنوان سنّت دائمی رسول خدا (که باید آن را پیروید) تعمیم دهد ، در حالی که - بنا بر نقل خود عثمان - پیامبر صلیاللهعلیهوآله با صراحت بیان داشت که این کار ویژه آن حضرت و انبیای پیش از اوست ، و سنّتی برای همه مسلمانان نمیباشد .
مرحله دوّم
اُمویان و مروانیان از اختلاف فقهی میان عثمان و بزرگان صحابه - در وضو - بهره بردند و از این رهگذر به شناسایی رقیبانشان (طالبیان) پرداختند ؛ زیرا آنان وضوی بِدعی نمیگرفتند .
میتوان گفت : اُمویان از رویکرد عثمان (و سرگرم شدن اُمّت به اختلافات فقهی و ثانوی تا سیاستهای بد مالی و اداری را از یاد ببرند) سوء استفاده کردند و به بدعتهای دیگری در وضو دست یازیدند ؛ مانند :
شستنِ معاویه سر را به جای مسح و برگرفتن آب جدید برای این کار .
برگرداندن برعکس آب در شستن ساقهای دست .
تفسیر معنای کعب به دو قوزک پا در دو طرف ساق (نه برآمدگی پشت پا و محلّ بستن بند کفش) .
و دهها مسائل دیگر که امام باقر علیهالسلام کوشید آنها را توضیح دهد و تصحیح سازد و در این راستا وضوی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را حکایت کند .
از آن حضرت رسیده است که :
ثُمَّ مَسَحَ رَأْسَهُ وَقَدَمَیْهِ بِبَلَلِ کَفِّهِ لَمْ یُحدِث لَهُمَا مَاءً جَدِیداً ؛(1)
سپس امام علیهالسلام سر و پاها را با تری کف دستش (بیآنکه آب تازهای بردارد) مسح کشید .
در روایت دیگر میخوانیم :
ثُمَّ مَسَحَ رَأْسَهُ وَقَدَمَیْهِ إِلَی الْکَعْبَیْنِ بِفَضْلِ کَفَّیْهِ وَلَمْ یُجَدِّد مَاءً ؛(2)
سپس آن حضرت با زیادی آب کف دست (بیآنکه به آب جدید دست برد) سر را و پاها را تا برآمدگی پشت پا ، مسح کشید .
زراره و بُکَیر از آن حضرت روایت کردهاند که :
فَغَرَفَ بِهَا غُرفَةً فَأَفرَغَ عَلَی ذِرَاعِهِ الْیُمْنی فَغَسَلَ بِهَا ذِرَاعَهُ مِنَ المِرفَقِ
إِلَی الکَفِّ لاَ یَرُدُّهَا إِلَی المِرفَقِ ؛(3)
یک مشت آب با دست گرفت و بر ساق دست راست ریخت و آن را از آرنج تا کف شست ، آب را به آرنج بازنگرداند .. .
در روایتِ دیگر ، آمده است :
فَقُلنَا أَینَ الکَعبَانِ ؟
قَالَ : هَاهُنَا یَعنِی المَفصِلَ دُونَ عَظمِ السَّاقِ .
فَقُلنَا : هذَا مَا هُوَ ؟
فَقَالَ : هذَا مِن عَظمِ السَّاقِ وَالکَعبُ أَسفَلُ مِن ذَلِکَ ؛(1)
گفتیم : کعبها کجاست ؟
فرمود : اینجا (یعنی مفصل ، نه استخوان ساق پا) .
گفتیم : این [ برآمدگی ] چیست ؟
فرمود : این ، جزو استخوان ساق است ؛ کعب ، پایینتر از این میباشد .
از مُیَسِّر از امام باقر علیهالسلام روایت است که :
ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلی ظَهْرِ الْقَدَمِ ، ثُمَّ قَال : إنَّ هذاَ هُوَ الْکَعْبُ ؛(2)
امام
علیهالسلام دستش را بر پشت پا نهاد ، سپس فرمود : این ، همان کعب است .
بنابراین ، تأصیل حدیثی(3)از سوی دو مکتب (مکتب اهل بیت علیهمالسلام و مکتب خلفا) در این مرحله تأسیس شد . اهل بیت علیهمالسلام در نقل سنّتِ صحیح - که از پدرانشان از پیامبر روایت میشد - کوشیدند و در تصحیح خطایی که نزد دیگران وجود داشت ، اهتمام داشتند ، لیکن مکتب خلفا برای رفع تناقض موجود در روایاتشان به درد سر افتادند ؛ عبارات متن را از طریق دیگر تغییر دادند و بر طُرق روایی افزودند .
حُمران و عطا و زُهْری ، کسانیاند که جنبه روایی را - در مکتب خلفا - عهدهدار شدند .
از سویی امام سجّاد علیهالسلام پسر عمویش عبداللّه بن محمّد بن عقیل را پیش رُبَیِّع (بنت مُعَوّذ) میفرستد و به روایتِ وی - که وضوی غَسْلی را از پیامبر روایت میکند - اعتراض میکند و از دیگر سو ، امام باقر علیهالسلام برای اصحاب ، صفتِ وضوی پیامبر را حکایت میکند .
با این دو روش (اعتراضی و تعلیمی) ائمّه علیهمالسلام در حفظ وضوی مسحی کوشیدند .
امام باقر علیهالسلام با حکایت وضوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله خاطرنشان ساخت که اختلاف در وضو میان مسلمانان تا سال 114 هجری (سال درگذشت آن حضرت) ادامه داشت . و امام علیهالسلام با حکایت وضوی آن حضرت ، سند تشریعی و تاریخی را برای ما باقی گذاشت .
نشانههای این اختلاف میان مسلمانان را میتوان در آنچه طبری از موسی بن انس روایت میکند ، دید و این سخن که به اَنس گفت : ای ابو حمزه ، حجّاج در اهواز برای ما خطبه خواند و ما همراهش بودیم ، وضو را بیان داشت .. .
همه این نصوص ، تأکید دارند که خطّمشی اُمَوی عبّاسی ، ورای وضوی غَسْلی وجود داشت .
مرحله سوّم
این مرحله ، مرحله تأسیس مذاهب چهارگانه اهل سنّت و بنیانگذاری مکاتب فقهی است ؛ زیرا در این دوران ، نزد مذاهب اربعه ، اُصول حدیثی پابرجا
شد و قواعد مذهبی ترسیم گشت و اصول جَرْح و تعدیل رواج یافت و بعضی روایت بعض دیگر را (که از نظر حدیثی و فقهی با رأی و مذهب وی ناساز بود) مخدوش میشمرد .
از اینجا بود که در توثیق یا تجریح یک راوی - نزد آنان - اختلاف پدید آمد ، لیکن در نهایت ، همهشان بر روایت وضوی غَسْلی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله اتفاقنظر یافتند
با اینکه بر اشکالات مرگباری درباره راویانشان آگاه بودند .
آنان به روایاتی که در این باب بود ، تن دادند و به آنها چنگ زدند ؛ خواه از عثمان بود یا عبداللّه بن زید بن عاصم یا عبداللّه بن عَمْرو بن عاص یا دیگران .
این امر رهنمون است به اینکه آنان ، علی رغم عیوب سندی و متنی این روایات ، صدور آنها را از این راویان پذیرفتند .
بنابراین ، اختلاف در وضو ، مبنایی شد . مکتب خلفا چون وضوی غَسْلی عثمانی را پذیرفتند ، به صحّت این روایات و ثبوت آنها از این صحابه قائل شدند .
ما در این پژوهش ثابت کردیم که پایههایی را که آنها بنا نهادند ، صحیح نبود و اشکالات فراوانی بر آنها وارد است ؛ به ویژه با وجود شخصیّتی بینام و نشان همچون حُمران بن اَبان که در سند صحیحترین روایات وضویی آنهاست .
خلاصه کلام در روایات عثمان این است که : آنان بر روایت حُمران بن اَبان تکیه کردند و آن را صحیحترین روایات در باب وضو شمردند ، در حالی که حُمران - بر اساس تحقیق ما - یک نفر یهودی شعوبی مُغرضِ خائنِ رشوهگیر و دروغگوست . کمترین چیز درباره وی سخن استاد بشّار عوّاد است که میگوید :
لَمْ یکُن أمیناً تلک الأمانة الَّتی تُؤَدّی إلی تَوْثیقه تَوْثیقاً مُطلقاً ؛(1)
حُمران در آن حد اَمین نمیباشد که به توثیق مطلق وی بینجامد .
به سخنی که او را از سوی علمای رجال توثیق کند (مانند : ثقةٌ حجّةٌ ، امامٌ حُجّةٌ ، امامٌ ثبتٌ ثقةٌ ، ثقةٌ ثبتٌ ، صدوقٌ لا بأس به ، و دیگر عبارات توثیق) دست
نیافتیم ، بلکه نهاییترین سخنی که بر آن دست یافتیم قول ذهبی است که میگوید : «الفارسی الفقیه»(2)(فقیه فارسی است) یا قول ابن عبدالبر که مینگارد : «کانَ أَحَدُ الْعلَماء الجِلَّة ، أَهْلُ الوَداعَة وَالرَّأی وَالشَّرَف»(3)(یکی از عالمان بزرگ ، با وقار و اهل رأی و شرف) و این عبارات نزد ائمّه جرح و تعدیل در توثیق به کار نمیرود .
از آنجا که روند عمومی اُمویان و مروانیان ، برگرفتن فقه عثمان و اعتماد به او بود ، و معاویه و مروان و عبدالملک بن مروان و حجّاج بن یوسف و حُمران بن اَبان (به طور خاص) ورای نشر وضوی عثمانی قرار داشتند ، بسا اهل بصره (و دیگران) روایت حُمران را گرفتند و با پیروی از تبلیغ حاکمان در آن ، به این روایت - در وضو - احتجاج کردند و روایات دیگر را وانهادند .
از اینجاست که میان قول ابن سعد که میگوید : «لا یَحْتَجُّونِ بِحَدیثه» (به حدیث حُمران احتجاج نمیکنند) و قول ابن حِبّان که میگوید : «أَخَذَ عنه البَصْریّون» (بصریها از او گرفتند) تقارب پدید میآید .
و بسا بنی اُمیّه اهل بصره را به نگرش وضویی حُمران قانع ساختند(1)و اینکه حُمران در ظاهر مسلمان است ، فرائض را انجام میدهد ، متجاهر به فسق نیست و کبائر را مرتکب نمیشود . پس ، اخذ از او جایز است .
بنابراین ، نسبتِ وضوی غَسلی (به نظر ما بر اساس همه فرضها) به پیامبر صلیاللهعلیهوآله ثابت نمیباشد ، خواه بگوییم عثمان اجتهاد ورزید و روایت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را (بر اساس تعبیر امام علی علیهالسلام)(2)بر غیر وجه خودش حمل کرد و کوشید (به وسیله موالیانش حُمران و ابن دارَه و دیگران) اُمّت را قانع سازد که همین وضو ، سنّت رسول خداست .
یا بگوییم حُمران و اُمویها بر عثمان دروغ بستند و عثمان از نسبتِ وضوی غسلی به پیامبر صلیاللهعلیهوآله بَری است .
مهم این است که این پژوهش برای خواننده ، نقش سیاست را در تحریف شریعت و پذیرفتن وضوی غَسلی از سوی امویان و مروانیان (برای شناسایی مخالفان طالبی) روشن ساخت .
آنچه را بیان داشتیم ، یک نظریه علمی بود که بر اساس شواهد تاریخی و فقهی و حدیثی و رجالی به آن دست یافتیم و با اینکه به درستی آن اعتقاد داریم ، عدم خطا در آن را ادّعا نمیکنیم .
این امر در صورتی اَدا میشود که خواننده تا پایان مطالب را با ما دنبال کند .
در پایان ، آنچه را پیش از این گفتیم تکرار میکنیم که قصد ما در این کتاب ، تشکیک در فقه مذهبی یا خدشه در عقیده طایفهای نبود ، نیز نمیخواهیم سخنی را بیدلیل بر آنان تحمیل کنیم و به پیروی اجباری ملزمشان سازیم ، لیکن ادلّه و قرائن و شواهد ، ما را بر آنچه گفتیم واداشت .
و دعای پایانی ما این است : ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است .
این مجلّد در اینجا پایان یافت و مجلّد سوّم در پی خواهد آمد و آغاز آن ، وارسی روایات عبداللّه بن عبّاس است .
قرآن کریم .
نهج البلاغه ، تحقیق : شیخ محمّد عَبْدُه ، دار الذخائر ، ایران ، 1412 ه .
صحیفه سجّادیّه ، تحقیق : سیّد محمّد باقر موحّد اَبطحی ، مؤسسه امام مهدی ،
چاپ اوّل ، قم ، 1411 ه .
1 . انجیل برنابا .
2 . انجیل توما .
3 . ابن اَبی الحدید ، عزّ الدین بن هبة اللّه (م 656 ه ) شرح نهج البلاغه ، تحقیق : محمّد ابوالفضل ابراهیم ، دار احیاء الکتب العربی ، چاپ اوّل ، 1378 ه .
4 . ابن اَبی حاتم ، عبدالرّحمان بن محمّد (م 237 ه ) المراسیل ، تحقیق : شکر اللّه نعمة اللّه قوچانی ، مؤسسة الرساله ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1397 ه .
5 . ابن اَبی شَیْبَه ، عبداللّه بن محمّد (م 235 ه ) المصنّف ، تحقیق : کمال یوسف حوت ، مکتبة الرشد ، چاپ اوّل ، ریاض ، 1409 ه .
6 . ابن اَثیر ، علی بن اَبی الکرم (م 630 ه ) اُسْد الغابة فی معرفة الصحابه ، انتشارات اسماعیلیان (اُفست از دار الکتاب العربی ، لبنان) تهران .
7 . ابن اثیر ، علی بن محمّد (م 630 ه ) الکامل فی التاریخ ، تحقیق : عبداللّه قاضی ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1415 ه .
8 . ابن اثیر ، علی بن محمّد (م 630 ه ) اللباب فی تهذیب الأنساب ، دار صادر ،
بیروت ، 1400 ه .
9 . ابن اثیر ، مبارک بن محمّد (م 606 ه ) النهایة فی غریب الحدیث والأثر ، تحقیق : طاهر احمد زاوی و محمود محمّد طناحی ، المکتبة العلمیّه ، بیروت ، 1399 ه .
10 . ابن اَعْثم کوفی ، احمد (م 314 ه ) الفتوح ، تحقیق : علی شیری ، دار الأضواء ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1411 ه .
11 . ابن الفقیه ، احمد بن محمّد (م 365 ه ) کتاب البلدان ، تحقیق : یوسف الهادی ، عالم الکتب ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1416 ه .
12 . ابن المِبْرَد ، یوسف بن حسن (م 909 ه ) بحر الدم (فی من مدحه احمد أو ذمّه) .
13 . ابن اَبی جَرادَه ، عُمَر بن احمد (م 660 ه ) بغیة الطلب فی تاریخ حلب ، تحقیق : سهیل زکار ، دار الفکر .
14 . ابن تَغْری بِرْدِی ، یوسف اَتابکی (م 874 ه ) النجوم الزاهرة فی ملوک مصر والقاهره ، وزارة الثقافة والإرشاد القومی ، مصر .
15 . ابن تَمَّام ، محمّد بن احمد (م 251 ه ) المحسن ، تحقیق : عمر سلیمان عقیلی ، دار العلوم ، چاپ اوّل ، ریاض ، 1404 ه .
16 . ابن تیمیّه ، احمد (م 728 ه ) درء تعارض العقل والنقل ، تحقیق : عبداللطیف
عبدالرحمان ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1997م .
17 . ابن جارود ، عبداللّه بن علی (م 307) المنتقی من السنن المسندة ، تحقیق : عبداللّه عمر بارودی ، مؤسسة الکتاب الثقافیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1408 ه .
18 . ابن جوزی ، عبدالرّحمان بن علی (م 597 ه ) زاد المسیر فی علم التفسیر ، المکتب الإسلامی ، چاپ سوّم ، بیروت ، 1404 ه .
19 . ابن جوزی ، عبدالرّحمان بن علی (م 597 ه ) الموضوعات ، تحقیق : توفیق حمدان ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1415 ه .
20 . ابن جوزی ، عبدالرّحمان بن علی (م 597 ه ) غریب الحدیث ، تحقیق : عبدالمعطی ، امین قلعهچی ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، لبنان ، 1405 ه .
21 . ابن جوزی ، عبدالرّحمان بن علی (م 597 ه ) المنتظم ، دار صادر ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1358 ه (المکتبة الإسلامیّه در 12 جلد) .
22 . ابن جوزی ، عبدالرّحمان (م 597 ه ) الضعفاء والمتروکین ، تحقیق : عبداللّه
القاضی ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1406 ه .
23 . ابن جوزی ، عبدالرّحمان (م 597 ه ) کشف المشکل من حدیث الصحیحین ، تحقیق : علی حسین بوّاب ، دار الوطن ، ریاض ، 1418 ه .
24 . ابن جوزی ، عبدالرّحمان (م 597 ه ) صفة الصفوه ، تحقیق : محمود فاخوری و محمّد رواس قلعهچی ، دار المعرفة ، چاپ دوّم ، بیروت 1399 ه .
25 . ابن حِبّان ، عبداللّه بن محمّد (م 979 ه ) طبقات المحدّثین بأصبهان ، تحقیق : عبدالغفور عبدالحق البلوشی ، مؤسسة الرساله ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1412 ه .
26 . ابن حِبّان ، محمّد بن حبّان (م 354 ه ) مشاهیر علماء الأمصار ، تحقیق : فلایشهمر ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1959م .
27 . ابن حِبّان ، محمّد (م 354) صحیح ابن حِبّان (بترتیب ابن بلبان الفارسی) ،
تحقیق : شعیب ارنؤوط ، مؤسسة الرساله ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1414 ه .
28 . ابن حِبّان ، محمّد (م 354 ه ) الثقات ، تحقیق : سیّد شرف الدین احمد ، دار الفکر ، چاپ اوّل ، 1395 ه .
29 . ابن حِبّان ، محمّد (م 354 ه ) المجروحین من المحدّثین والضعفاء والمتروکین ،
تحقیق : محمود ابراهیم زاید ، دار الوعی ، چاپ اوّل ، حلب ، 1396 ه .
30 . ابن حبیب بغدادی ، محمّد (م 245 ه ) کتاب المحبّر ، تحقق : ایلزه لیختن شتیتر ، دار الآفاق الجدیده ، بیروت .
31 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) تعجیل المنفعة بزوائد رجال الأئمّة الأربعة ، تحقیق : اکرام اللّه امداد الحق ، دار الکتاب العربی ، چاپ اوّل ، بیروت .
32 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) تحریر تقریب التهذیب ، تحقیق : بشّار عوّاد و شعیب ارنؤوط ، مؤسسة الرساله ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1997م .
33 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) لسان المیزان ، تحقیق : دائرة
المعارف النظامیّه (هند) مؤسسة الأعلمی ، چاپ سوّم ، بیروت ، 1406 ه .
34 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) المطالب العالیه ، تحقیق : سعد بن ناصر بن عبدالعزیز شتری ، دار العاصمه و دار الغیث ، چاپ اوّل ، سعودی ، 1419 ه .
35 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) تلخیص الحبیر فی أحادیث الرافعی الکبیر ، تحقیق : سیّد عبداللّه هاشم یمانی مدنی ، مدینه ، 1384 ه .
36 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) طبقات المدلّسین ، تحقیق : عاصم بن عبداللّه القریوتی ، مکتبة المنار ، چاپ اوّل ، عمّان ، 1403 ه .
37 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) تعریف اهل التقدیس بمراتب الموصوفین بالتدلیس ، تحقیق: عاصم بن عبداللّه، مکتبة المنار، چاپ اوّل، اردن.
38 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) نزهة الألباب فی الألقاب ، تحقیق : عبدالعزیز محمّد سدیری ، مکتبة الرشد ، چاپ اوّل ، ریاض ، 1409 ه .
39 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) الإصابة فی تمییز الصحابه ،
تحقیق : علی محمّد بجاوی ، دار الجیل ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1412 ه .
40 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) فتح الباری شرح صحیح البخاری ، تحقیق : محبّ الدین الخطیب ، دار المعرفة ، بیروت .
41 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) تقریب التهذیب ، تحقیق : محمّد
عوامه ، دار الرشید ، چاپ اوّل ، سوریا ، 1406 ه .
42 . ابن حَجَر عَسْقلانی ، احمد بن علی (م 852 ه ) تهذیب التهذیب ، دار الفکر ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1404ه» .
43 . ابن حَزْم ، علی بن احمد (م 456 ه ) المُحَلّی ، تحقیق : لجنة احیاء التراث العربی ، دار الآفاق الجدیده ، بیروت .
44 . ابن حَزْم ، علی بن احمد (م 456 ه ) الإحکام فی اُصول الأحکام ، دار الحدیث ، چاپ اوّل ، قاهره ، 1404 ه .
45 . ابن حَزْم ، علی بن احمد (م 456 ه ) جمهرة اَنساب العرب ، تحقیق : گروهی از
علما ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1403 ه .
46 . ابن حمزه طوسی ، محمّد بن علی (م 560 ه ) الثاقب فی المناقب ، تحقیق : نبیل
رضا علوان ، مؤسسه انصاریان ، چاپ دوّم ، قم ، 1412 ه .
47 . ابن خُزیمه ، محمّد بن اسحاق (م 311 ه ) صحیح ابن خزیمه ، تحقیق : مصطفی الأعظمی ، المکتب الإسلامی ، بیروت ، 1390 ه .
48 . ابن خلدون ، عبدالرّحمان (م 808 ه ) مقدّمة ابن خلدون ، دار القلم ، چاپ پنجم ، بیروت ، 1984م .
49 . ابن خَلِّکان ، احمد بن محمّد (م 681 ه ) وفیات الأعیان واَنباء اَبناء الزّمان ، تحقیق : احسان عبّاس ، دار الثقافه ، لبنان .
50 . ابن خَیَّاط ، خلیفة بن خیّاط عصفری (م 240 ه ) طبقات خلیفة ، تحقیق : سهیل
زکار ، دار الفکر ، بیروت ، 1993م .
51 . ابن راهْوَیْه ، اسحاق بن ابراهیم (م 238 ه ) مسند ابن راهویه ، تحقیق : عبدالغفور
بن عبدالحق بلوشی ، مکتبة الإیمان ، چاپ اوّل ، مدینه ، 1412 ه .
52 . ابن سعد ، محمّد (230 ه ) الطبقات الکبری (= طبقات ابن سعد) دار صادر ، بیروت .
53 . ابن شَبَّه ، عُمَر (م 262 ه ) تاریخ المدینة المنوّره (= اخبار المدینة المنوّره)
تحقیق : علی محمّد دندل و یاسین سعدالدین بیان ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1417 ه .
54 . ابن شُعْبَه حَرّانی ، حسن بن علی (از بزرگان قرن چهارم هجری) تحف العقول عن آل الرسول ، تحقیق : علی اکبر غفاری ، مؤسسه انتشارات اسلامی ، چاپ دوّم ، قم ، 1404 ه .
55 . ابن صَبَّاغ مالکی ، علی بن محمّد (م 855 ه ) الفصول المهمّة فی معرفة الأئمّة ، تحقیق : سامی غریری ، چاپ اوّل ، دار الحدیث ، قم .
56 . ابن طاووس ، علی بن موسی (م 664 ه ) اقبال الأعمال ، تحقیق : جواد قیّومی ، دفتر تبلیغات اسلامی ، چاپ اوّل ، قم ، 1414 ه .
57 . ابن عبدالبَرّ ، یوسف بن عبداللّه (م 463 ه ) الإستیعاب فی معرفة الأصحاب ،
تحقق : علی محمّد بجاوی ، دار الجیل ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1412 ه .
58 . ابن عبدالبَر ، یوسف بن عبداللّه (م 463 ه ) الإستذکار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار ، تحقیق : سالم محمّد عطا و محمّد علی معوض ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 2000م .
59 . ابن عبدالبَرّ ، یوسف بن عبداللّه (م 463 ه ) التمهید لما فی الموطّأ من المعانی
والأسا نید ، تحقیق : مصطفی بن احمد علوی ، محمّد عبدالکبیر بکری ، وزارة عموم الأوقاف والشؤون الإسلامیّه ، مغرب ، 1387 ه .
60 . ابن عبدالحکم ، عبدالرّحمان (م 257 ه ) فتوح مصر واَخبارها ، تحقیق : محمّد
حجیری ، دار الفکر ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1996م .
61 . ابن عبد رَبِّه ، احمد بن محمّد (م 328 ه ) العقد الفرید ، تحقیق : مفید محمّد قمیحه و عبدالمجید ترحیبی ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1404 ه .
62 . ابن عِبْری ، غریغوریوس (م 685 ه ) تاریخ مختصر الدول ، دار المسیره ، بیروت .
63 . ابن عدی ، عبداللّه (م 365 ه ) الکامل فی ضعفاء الرجال ، تحقیق : یحیی مختار
غزاوی ، دار الفکر ، چاپ سوّم ، بیروت ، 1409 ه .
64 . ابن عساکر ، علی بن حسن (م 571 ه ) تاریخ دمشق ، تحقیق : عمر بن غرامة ، دار
الفکر ، بیروت ، 1995م .
65 . ابن عِماد حَنْبلی ، عبدالحی بن احمد (م 1089 ه ) شذرات الذهب فی اَخبار من ذهب ، تحقیق : عبدالقادر الأرنؤوط و محمود الأرنؤوط ، دار ابن کثیر ، چاپ اوّل ، دمشق ، 1406 ه .
66 . ابن قُتَیْبه دِیْنَوری ، عبداللّه بن مسلم (م 276 ه ) تأویل مختلف الحدیث ، تحقیق : محمّد زهری نجّار ، دار الجیل ، بیروت ، 1393 ه .
67 . ابن قُتَیبَه دِیْنَوری ، عبداللّه بن مسلم (م 276 ه ) عیون الأخبار ، تحقیق : یوسف الطویل ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ سوّم ، بیروت ، 1424 ه .
68 . ابن قُتَیبه ، عبداللّه بن مسلم (م 276 ه ) الإمامة والسیاسة ، تحقیق : طه محمّد زینی ، مؤسسة الحلبی وشرکاه .
69 . ابن قُتَیْبَه دِیْنَوری ، عبداللّه بن مسلم (م 276 ه ) المعارف ، تحقیق : ثروت عکاشه ، دار المعارف ، قاهره .
70 . ابن کثیر ، اسماعیل بن عمر (م 774 ه ) تفسیر القرآن العظیم (= تفسیر ابن کثیر)
دار الفکر ، بیروت ، 1401 ه .
71 . ابن کثیر ، اسماعیل بن عُمَر (م 774 ه ) البدایة والنهایة ، مکتبة المعارف ، بیروت .
72 . ابن ماجَه قزوینی ، محمّد بن یزید (م 275 ه ) سنن ابن ماجه ، تحقیق : محمّد فؤاد عبدالباقی ، دار الفکر ، بیروت .
73 . ابن ماکولا ، علی بن هبة اللّه (م 475 ه ) تهذیب مستمرّ الأوهام علی ذوی المعرفة وأُولی الأفهام ، تحقیق : سیّد کسروی حسن ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1410 ه .
74 . ابن ماکولا ، علی بن هبة اللّه (م 475 ه ) الإکمال فی رفع الإرتیاب عن المؤتلف والمختلف فی الأسماء والکنی ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1411 ه .
75 . ابن مَعین ، یحیی (م 233 ه ) تاریخ ابن مَعین (به روایت عثمان دارمی) تحقیق : احمد محمّد نور سیف ، دار المأمون ، دمشق ، 1400 ه .
76 . ابن مُفْلِح ، ابراهیم بن محمّد (م 884 ه ) المقصد الأرشد فی ذکر اصحاب الإمام
احمد ، تحقیق : عبدالرّحمان بن سلیمان عثیمین ، مکتبة الرشد ، چاپ اوّل ، سعودی ، 1410 ه .
77 . ابن مَنْجُویَه ، احمد بن علی (م 428 ه ) رجال صحیح مسلم ، تحقیق : عبداللّه لیثی ، دار المعرفه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1407 ه .
78 . ابن منظور ، محمّد بن مکرم (م 711 ه ) مختصر تاریخ دمشق ، تحقیق : گروه محقّقان ، دار الفکر ، چاپ اوّل ، دمشق ، 1984م .
79 . ابن منظور ، محمّد بن مکرم (م 711 ه ) لسان العرب ، دار صادر ، چاپ اوّل ،
بیروت .
80 . ابن ناصر الدین دمشقی ، محمّد بن عبداللّه (م 842 ه ) توضیح المشتبه فی ضبط
اَسماء الرواة واَنسابهم واَلقابهم وکناهم ، تحقیق : محمّد نعیم عرقسوسی ، مؤسسة الرسالة ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1993م .
81 . ابو البقاء العکبری (م 538 ه ) دیوان المتنبّی ، تحقیق : مصطفی سقّا و ابراهیم
ابیاری و عبدالحفیظ شلبی ، دار المعرفه ، بیروت .
82 . ابو الفِداء ، اسماعیل بن نور الدین (م 732 ه ) تاریخ أبی الفداء (= المختصر فی اَخبار البشر) تحقیق : محمود دیوب ، دار المعرفة ، بیروت .
83 . ابو الفرج اصفهانی ، علی بن حسین (م 356 ه ) الأغانی ، تحقیق : عبد علی مهنّا و سمیر جابر ، دار الفکر ، لبنان .
84 . ابو الفرج اصفهانی (م 356 ه ) مقاتل الطالبیّین ، تحقیق و اشراف : کاظم المظفّر ، المکتبة الحیدریّه ، چاپ دوّم ، نجف اشرف ، 1385 ه .
85 . ابو الفرج ، قُدامة بن جعفر (م 310 یا 320 ه ) الخراج وصناعة الکتابة ، تحقیق : محمّد حسین زبیدی ، دار الرشید ، چاپ اوّل ، عراق .
86 . ابو حَیّان توحیدی ، علی بن محمّد (م 400 ه ) الإمتاع والمؤانسة ، المکتبة
العصریّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1424 ه .
87 . ابو داود سجستانی ، سلیمان بن اَشعث (م 275 ه ) سنن اَبی داود ، تحقیق : محمّد
محیی الدین عبدالحمید ، دار الفکر ، بیروت .
88 . ابو داود سجستانی ، سلیمان بن اشعث (م 275 ه ) سؤالات اَبی عبید الآجری ،
تحقیق : عبدالعلیم ، عبدالعظیم البستوی ، مکتبة دار الإستقامه ، چاپ اوّل ، سعودی ، 1418 ه .
89 . ابو زُرْعَه دمشقی ، عبدالرّحمان بن عمرو (م 281 ه ) تاریخ أبی زرعة الدمشقی ،
تحقیق : خلیل منصور ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1996م .
90 . ابو زُرْعَه ، عبیداللّه بن عبدالکریم (م 264 ه ) الضعفاء وأجوبة الرازی علی
سؤالات البرذعی ، تحقیق : سعدی هاشمی ، دار الوفاء ، چاپ دوّم ، المنصوره ، 1409 ه .
91 . ابو صَلاح حَلَبی ، تقی بن نجم (م 447 ه ) تقریب المعارف ، تحقیق : فارس تبریزیان الحسّون ، چاپ 1417 ه .
92 . ابو عُبَید ، قاسم بن سلام (م 223 ه ) الأموال ، تحقیق : خلیل محمّد هراس ، دار الفکر ، بیروت ، 1408 ه .
93 . ابو عُبَید ، قاسم بن سلام (م 223 ه ) غریب الحدیث ، تحقیق : محمّد عبدالمعید
خان ، دار الکتاب العربی ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1396 ه .
94 . ابو نُعیم اصبهانی ، احمد بن عبداللّه (م 430 ه ) حلیة الأولیاء وطبقات الأصفیاء
دار الکتاب العربی ، چاپ چهارم ، بیروت ، 1405 ه .
95 . ابو نُعیم اصفهانی ، احمد بن عبداللّه (م 430 ه ) الضعفاء ، تحقیق : فاروق حمادة ، دار الثقافه ، چاپ اوّل ، دار البیضاء ، 1405 ه .
96 . ابو یَعْلی موصلی ، احمد بن علی (م 307 ه ) مسند ابی یعلی ، تحقیق : حسین
اسلم اسد ، دار المأمون ، چاپ اوّل ، دمشق ، 1404 ه .
97 . احمد بن اَبی یعقوب (م 284 ه ) تاریخ یعقوبی ، دار صادر ، بیروت .
98 . احمد بن الصدّیق المغربی (م 1380 ه ) فتح الملک العلی ، تحقیق : محمّد هادی
امینی ، کتابخانه عمومی امیرالمؤمنین علیهالسلام ، چاپ سوّم ، اصفهان ، 1403 ه .
99 . احمد بن حنبل (م 241 ه ) العلل ومعرفة الرجال ، تحقیق : وصیّ اللّه بن محمّد
عبّاس ، دار الخانی ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1408 ه .
100 . احمد بن حنبل (م 241 ه ) مسند احمد ، مؤسسه قرطبه ، مصر .
101 . احمد وائلی (م 1424 ه ) هویّة التشیّع ، دار الصفوه ، چاپ سوّم ، بیروت ، 1994م .
102 . اِرْبِلی ، علی بن عیسی (م 693 ه ) کشف الغمّة فی معرفة الأئمّه ، دار الأضواء ، بیروت ، 1405 ه .
103 . اَسَد حیدر (م 1405 ه ) الإمام الصادق والمذاهب الأربعه ، تحقیق ونشر : انتشارات فقاهت ، چاپ اوّل ، قم ، 1427 ه .
104 . اسماعیل پاشا بغدادی (م 1339 ه ) هدیة العارفین ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
105 . اَلْبانی ، محمّد ناصر (م 1420 ه ) اِرواء الغلیل فی تخریج أحادیث منار السبیل ، تحقیق : زهیر شاویش ، المکتب الإسلامی ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1405 ه .
106 . باجی ، سلیمان بن خلف (م 474 ه ) التعدیل والتجریح لمن خرّج له البخاری فی الجامع الصحیح ، تحقیق : ابو لبابة حسین ، دار اللواء ، چاپ اوّل ، ریاض ، 1406 ه .
107 . بَحْشَل ، اَسلم بن سهل (م 292 ه ) تاریخ واسط ، تحقیق : کورکیس عوّاد ، عالم
الکتب ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1406 ه .
108 . بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م 256 ه ) التاریخ الصغیر .
109 . بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م 256 ه ) الضعفاء الصغیر ، تحقق : محمود ابراهیم
زاید ، دار الوعی ، چاپ اوّل ، حلب ، 1396 ه .
110 . بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م 256 ه ) التاریخ الکبیر ، تحقیق : سیّد هاشم
ندوی ، دار الفکر .
111 . بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م 256 ه ) التاریخ الأوسط ، تحقیق : محمود ابراهیم
زاید ، دار الوعی و دار التراث ، چاپ اوّل ، حلب و قاهره ، 1397 ه .
112 . بخاری ، محمّد بن اسماعیل (م 256 ه ) صحیح البخاری ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، دار ابن کثیر ، یمامه ، چاپ سوّم ، بیروت ، 1407 ه .
113 . بَزَّار ، احمد بن عمرو (م 292 ه ) مسند البزّار ، تحقیق : محفوظ الرّحمان زین اللّه ، مؤسسة علومالقرآن ومکتبة العلوم والحکم، چاپ اوّل، بیروت ومدینه، 1409ه .
114 . بَشَّار بن بُرْد (م 167 ه ) دیوان بشّار بن برد ، تحقیق : صلاح الدین هواری ، دار الهلال ، بیروت ، 2003م .
115 . بغدادی ، عبدالقادر بن عمر (م 1039 ه ) خزانة الأدب ولبّ لباب لسان العرب ،
تحقیق : محمّد نبیل طریفی و امیل بدیع یعقوب ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1998م .
116 . بَکْری اَنْدلسی ، عبداللّه بن عبدالعزیز (م 487 ه ) معجم ما استعجم من اَسماء
البلاد والمواضع ، تحقیق : مصطفی سقّا ، عالم الکتب ، چاپ سوّم ، بیروت ، 1403 ه .
117 . بَلاذُری ، احمد بن یحیی (م 279 ه ) اَنساب الأشراف ، تحقیق : احسان عبّاس ، جمعیّت مستشرقان آلمانی ، بیروت ، 1979م .
118 . بَلاذُری ، احمد بن یحیی (م 279 ه ) فتوح البلدان ، تحقیق : رضوان محمّد رضوان ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1403 ه .
119 . بَیْهَقی ، احمد بن حسین (م 458 ه ) معرفة السنن والآثار عن الإمام الشافعی ،
تحقیق : سیّد کسروی حسن ، دار الکتب العلمیّه ، لبنان .
120 . بَیْهَقی ، احمد بن حسین (م 458 ه ) المدخل إلی السنن الکبری ، تحقیق : محمّد
ضیاء الرّحمان اَعظمی ، دار الخلفاء ، کویت ، 1404 ه .
121 . بَیْهَقی ، احمد بن حسین (م 458 ه ) سنن البیهقی الکبری ، تحقیق : محمّد عبدالقادر عطا ، مکتبة دار الباز ، مکّه ، 1414 ه .
122 . تِرْمِذی ، محمّد بن عیسی بن سوره (م 279 ه ) سنن الترمذی (= الجامع الصحیح) تحقیق : احمد محمّد شاکر وآخرون ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت ، 1357 ه .
123 . ثَقَفی ، ابراهیم بن محمّد (م 283 ه ) الغارات ، تحقیق : سیّد جلال الدّین محدّث (چاپ اُفست در چاپ خانه بهمن) .
124 . جاحظ ، عَمْرو بن بحر (م 255 ه ) البرصان والعرجان والعمیان والحولان .
125 . جاحظ ، عَمْرو بن بحر (م 255 ه ) البیان والتبیین ، تحقیق : فوزی عطوی ، دار
صعب ، بیروت .
126 . جزایری دمشقی ، طاهر بن صالح (م 1338 ه ) توجیه النظر إلی اُصول الأثر ، تحقیق : عبدالفتّاح ابو غده ، مکتبة المطبوعات الإسلامیّه ، چاپ اوّل ، حلب ، 1416 ه » .
127 . جَزیری ، عبدالرّحمان (م 1360 ه ) الفقه علی المذاهب الأربعه ، دار احیاء
التراث العربی ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1406 ه .
128 . جَصَّاص ، احمد بن علی رازی (م 370 ه ) اَحکام القرآن ، تحقیق : محمّد صادق
قمحاوی ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت ، 1405 ه .
129 . جواد جعفر خلیلی (معاصر) محاکمات الخلفاء واَتباعهم ، چاپ و نشر ، الإرشاد ، بیروت ، 2001م .
130 . جواد علی (م 1408 ه ) المفصّل فی تاریخ العرب قبل الإسلام ، دار الساقی ،
چاپ چهارم ، 1422 ه .
131 . حاکم حَسکانی ، عبیداللّه بن عبداللّه (از بزرگان قرن پنجم هجری) شواهد التنزیل
لقواعد التفضیل ، تحقیق : محمّد باقر محمودی ، مؤسسه چاپ و نشر وزارت فرهنگ اسلامی ، چاپ اوّل ، تهران ، 1411 ه .
132 . حاکم نیشابوری ، محمّد بن عبداللّه (م 405 ه ) المستدرک علی الصحیحین ، تحقیق : مصطفی عبدالقادر عطا ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1411 ه .
133 . حُرّ عاملی ، محمّد بن حسن (م 1104 ه ) وسائل الشیعه إلی تحصیل مسائل الشریعة ، تحقیق ونشر : مؤسسة آل البیت ، چاپ دوّم ، قم ، 1414 ه .
134 . حَطَّاب رُعَیْنی ، محمّد بن محمّد بن عبدالرّحمان (م 954 ه ) مواهب الجلیل لشرح مختصر خلیل ، دار الفکر ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1398 ه .
135 . حلّی ، حسن بن یوسف (م 726) کشف الیقین فی فضائل اَمیرالمؤمنین ، تحقیق : حسین درگاهی ، چاپ اوّل ، 1411 ه .
136 . حِلّی ، حسن بن یوسف (م 726 ه ) نهج الحق وکشف الصدق ، با مقدّمه سیّد رضا صدر ، تعلیق : عین اللّه ارموی ، دار الهجره ، قم ، 1421 ه .
137 . حِلّی ، حسن بن یوسف (م 726 ه ) منتهی المطلب فی تحقیق المذهب ، تحقیق ونشر : مرکز پژوهشهای اسلامی ، چاپ اوّل ، مشهد ، 1412 ه .
138 . حَمَوی ، یاقوت بن عبداللّه (م 626 ه ) معجم البلدان ، دار الفکر ، بیروت .
139 . حَمَوی ، یاقوت بن عبداللّه (م 626 ه ) معجم الأُدباء (= ارشاد الأریب الی معرفة
الأدیب) دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1411 ه .
140 . حُمَیدی ، عبداللّه بن زبیر (م 219 ه ) مسند الحمیدی ، تحقیق : حبیب الرّحمان
اعظمی ، دار الکتب العلمیّه و مکتبة المتنبّی ، بیروت و قاهره .
141 . حِمْیَری ، عبدالملک بن هشام (م 218 ه ) السیرة النبویّه (= سیرة ابن هشام) ،
تحقیق : طه عبدالرؤوف سعد ، دار الجیل ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1411 ه .
142 . حِمْیَری ، محمّد بن عبدالمُنْعِم (م 900 ه ) الروض المعطار فی خبر الأقطار ، تحقیق : احسان عبّاس ، مؤسسه ناصر ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1980م .
143 . خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م 463 ه ) الفقیه والمتفقّه ، تحقیق : ابو عبدالرّحمان ، عادل بن یوسف غرازی ، دار ابن جوزی ، چاپ دوّم ، سعودی ، 1421 ه .
144 . خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م 436 ه ) الکفایة فی علم الروایة ، تحقیق : ابو
عبداللّه سورقی و ابراهیم حمدی ، مکتبة العلمیّه ، مدینه .
145 . خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م 463 ه ) الجامع لأخلاق الراوی وآداب السامع ، تحقیق : محمود طحّان ، مکتبة المعارف ، ریاض ، 1403 ه .
146 . خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م 463 ه ) تقیید العلم ، دار احیاء السنّة النبویّة .
147 . خطیب بغدادی ، احمد بن علی (م 463 ه ) تاریخ بغداد ، دار الکتب العلمیّه ،
بیروت .
148 . خلیفة بن خیّاط (م 240 ه ) تاریخ خلیفة بن خیّاط ، تحقیق : اکرم ضیاء العمری ، دار القلم و مؤسسة الرساله ، چاپ دوّم ، دمشق و بیروت ، 1397 ه .
149 . خوارزمی ، موفّق بن احمد (م 568 ه ) مقتل الخوارزمی ، تحقیق : محمّد سماوی ، انتشارات مفید ، قم .
150 . خویی ، سیّد ابوالقاسم (م 1411 ه ) معجم رجال الحدیث وتفصیل طبقات الرجال ، مرکز نشر فرهنگ اسلامی ، چاپ پنجم ، ایران ، 1413 ه .
151 . دارقُطنی ، علی بن عمر (م 385 ه ) سنن الدارقطنی ، تحقیق : سیّد عبداللّه هاشم یمانی ، دار المعرفه ، بیروت ، 1386 ه .
152 . دارقُطنی ، علی بن عمر (م 385 ه ) علل الدارقطنی ، تحقیق : محفوظ الرحمان ، زین اللّه السلفی ، دار طیبه ، ریاض ، 1405 ه .
153 . دارِمی ، عبداللّه بن عبدالرّحمان (م 255 ه ) سنن الدارمی ، تحقق : فواز احمد زمرلی و خالد السبع العلمی ، دار الکتاب العربی ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1407 ه .
154 . دِهْلَوی ، احمد بن عبدالرّحیم (م 1176 ه ) الإنصاف فی بیان اسباب الإختلاف ،
تحقیق : عبدالفتّاح ابو غده ، دار النفائس ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1404 ه .
155 . ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م 748 ه ) سیر اَعلام النُّبلاء ، تحقیق : شعیب الأرنائوط و محمّد نعیم العرقسوسی ، مؤسسة الرساله ، چاپ نهم ، بیروت ، 1413 ه .
156 . ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م 748 ه ) العبر فی خبر من غبر ، تحقیق : صلاح الدین
المنجد ، چاپ خانه حکومتی کویت ، چاپ دوّم ، 1984م .
157 . ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م 748 ه ) میزان الإعتدال فی نقد الرجال ، تحقیق : علی محمّد معوّض وعادل احمد عبدالموجود ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1995م .
158 . ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م 748 ه ) تاریخ الإسلام ، تحقیق : عمر عبدالسلام
تدمری ، دار الکتاب العربی ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1407 ه .
159 . ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م 748 ه ) المنتقی من منهاج الإعتدال فی نقض کلام اَهل الرفض والاعتزال ، تحقیق : محبّ الدین خطیب .
160 . ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م 748 ه ) ذکر اسماء من تکلّم فیه وهو موثّق ، تحقیق : محمّد شکور امریر میادینی ، مکتبة المنار ، چاپ اوّل ، زرقاء ، 1406 ه .
161 . ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م 748 ه ) الکاشف فی معرفة من له روایة فی المکتب الستّة ، تحقیق : محمّد عوامه ، دار القبله ، چاپ اوّل ، جدّه ، 1413 ه .
162 . ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م 748 ه ) المغنی فی الضعفاء ، تحقیق : نور الدین عتر .
163 . ذَهَبی ، محمّد بن احمد (م 748 ه ) تذکرة الحفّاظ ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت .
164 . رازی ، عبدالرّحمان بن اَبی حاتم (م 237 ه ) الجرح والتعدیل ، دار احیاء التراث
العربی ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1271 ه .
165 . زَبیدی ، محمّد مرتضی حسینی (م 1205 ه ) تاج العروس من جواهر القاموس ، تحقیق : گروهی از محقّقان ، دار الهدایه .
166 . زَمَخشری ، محمود بن عمر (م 538 ه ) ربیع الأبرار ونصوص من الأخبار ، تحقیق : عبدالأمیر مهنّا ، مؤسسه اَعلمی ، بیروت ، 1412 ه .
167 . زَمَخشری ، محمود بن عمر (م 583 ه ) الفائق فی غریب الحدیث ، تحقیق : علی
محمّد بجاوی و محمّد ابوالفضل ابراهیم ، دار المعرفة ، چاپ دوّم ، لبنان .
168 . زُهیر بن حَرْب (م 234 ه ) کتاب العلم ، تحقق : محمّد ناصر الدین اَلبانی ، المکتب الإسلامی ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1403 ه .
169 . زَیْلَعی ، عبداللّه بن یوسف (م 762 ه ) نصب الرایة لأحادیث الهدایة ، تحقیق : محمّد یوسف بنوری ، دار الحدیث ، مصر ، 1357 ه .
170 . سِبْط ابن العَجَمی ، ابراهیم بن محمّد (م 841 ه ) التبیین لأسماء المدلّسین ،
تحقیق : محمّد ابراهیم داود موصلی ، مؤسسه ریّان ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1414 ه .
171 . سُبْکی ، تاج الدّین بن علی (م 756 ه ) طبقات الشافعیّة الکبری ، تحقیق : محمود محمّد طناحی و عبدالفتّاح محمّد الحلو ، هجر للطباعة والنشر والتوزیع ، چاپ دوّم ، 1413 ه .
172 . سَخاوی ، محمّد شمس الدّین (م 902 ه ) التحفة اللطیفة فی تاریخ المدینة الشریفه ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1414 ه .
173 . سعید بن منصور خراسانی (م 227 ه ) سنن سعید بن منصور ، دار السلفیّه ، چاپ
اوّل ، هند ، 1403 ه (و چاپ دوّم ، تحقیق سعد بن عبداللّه ، دار العصیمی ، ریاض ، 1414 ه ) .
174 . سُفیان ثَوری (م 161 ه ) تفسیر الثوری ، تحقیق : گروهی از علما ، دار الکتب
العلمیّة ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1403 ه .
175 . سُلَیم بن قیس هلالی م 76 ه ) کتاب سُلَیم بن قیس ، تحقیق : محمّد باقر انصاری
زنجانی ، انتشارات دلیل ما ، چاپ اوّل ، ایران ، 1422 ه .
176 . سَماوی ، محمّد بن طاهر (م 1370 ه ) اِبصار العین فی اَنصار الحسین علیهالسلام تحقیق : محمّد جعفر طبسی ، دفتر پژوهشهای اسلامی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، چاپ اوّل ، 1377 ه .
177 . سَمْعانی ، عبدالکریم بن محمّد (م 562 ه ) الأنساب ، تحقیق : عبداللّه عمر
بارودی ، دار الفکر ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1998م .
178 . سهارنفوری ، خلیل احمد (م 1346 ه ) بذل المجهود فی حلّ اَبی داود ، دار البیان ، چاپ اوّل ، قاهره ، 1988م .
179 . سُهَیلی ، عبدالرّحمان بن عبداللّه (م 581 ه ) الروض الأُنف فی تفسیر السیرة النبویّة لابن هشام ، تحقیق : مجدی بن منصور ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ،
بیروت ، 1418 ه .
180 . سیّد بن طاووس ، علی بن موسی (م 664 ه ) الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف ، مطبعة الخیّام ، چاپ اوّل ، قم ، 1399 ه .
181 . سیّد علی خان مدنی (م 1120 ه ) الدرجات الرفیعه فی طبقات الشیعه ، تحقیق وتقدیم : سیّد محمّد صادق بحر العلوم ، مکتبة بصیرتی ، قم .
182 . سیّد محسن امین (م 1371 ه ) اَعیان الشیعه ، تحقیق : حسن اَمین ، دار التعارف ، بیروت .
183 . سیّد مرتضی ، علی بن حسین (م 436 ه ) رسائل الشریف المرتضی ، تحقیق : سیّد احمد حسینی ، دار القرآن ، قم ، 1405 ه .
184 . سَیْف بن عمر الضبّی الاسدی (م 200 ه ) الفتنة ووقعة الجمل ، تحقیق : احمد
راتب عرموش ، دار النفائس ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1391 ه .
185 . سُیُوطی ، عبدالرّحمان بن اَبی بکر (م 911 ه ) تاریخ الخلفاء ، تحقیق : محمّد محی الدین عبدالحمید ، مطبعة السعادة ، مصر ، 1371 ه .
186 . سُیُوطی ، عبدالرّحمان (م 911 ه ) الدرّ المنثور ، دار الفکر ، بیروت ، 1993م .
187 . سیوطی ، عبدالرّحمان (م 911 ه ) طبقات الحفّاظ ، دار الکتب العلمیّة ، چاپ
اوّل ، بیروت ، 1403 ه .
188 . سُیُوطی ، عبدالرّحمان (م 911 ه ) شرح سنن ابن ماجه ، نشر : قدیمی خانه ،
کراچی .
189 . شاطبی ، ابراهیم بن موسی (م 790 ه ) الموافقات فی اصول الشریعه ، تحقیق :
عبداللّه دراز ، دار المعرفة ، بیروت .
190 . شِبْلی ، محمّد بن عبداللّه (م 769 ه ) آکام المرجان فی اَحکام الجان ، تحقیق : ابراهیم محمّد جمل ، مکتبة القرآن ، مصر .
191 . شَرْبِینی ، محمّد بن احمد (م 977 ه ) مغنی المحتاج إلی معرفة الفاظ المنهاج ،
دار الفکر ، بیروت .
192 . شرف الدین ، سیّد عبدالحسین (م 1377 ه ) المراجعات ، تحقیق : حسین راضی ، چاپ دوّم ، 1402 ه .
193 . شوشتری ، محمّد تقی (م 1415 ه ) قاموس الرجال ، انتشارات اسلامی ، چاپ اوّل ، 1419 ه .
194 . شَوکانی ، محمّد بن علی (م 1250 ه ) نیل الأوطار من اَحادیث سیّد الأخیار شرح منتقی الأخبار ، دار الجیل ، بیروت ، 1973 ه .
195 . شَهْرَزُوری ، عثمان بن عبدالرّحمان (م 643 ه ) مقدّمة ابن الصلاح فی علوم الحدیث ، تحقیق : نور الدین عتر ، دار الفکر المعاصر ، بیروت ، 1397 ه .
196 . شهرستانی ، سیّد علی (مؤلّف اثر حاضر) منع تدوین الحدیث ، مؤسسة الرافد ، چاپ چهارم ، قم ، 1430 ه .
197 . شَیْبانی ، احمد بن عمرو بن ضحّاک (م 287 ه ) الآحاد والمثانی ، تحقیق : باسم
فیصل احمد الجوابره ، دار الرایه ، چاپ اوّل ، ریاض ، 1411 ه .
198 . صدوق ، محمّد بن علی (م 381 ه ) من لا یحضره الفقیه ، تحقیق : علی اکبر غفاری ، انتشارات اسلامی ، چاپ دوّم ، قم .
199 . صدوق ، محمّد بن علی (م 381 ه ) معانی الأخبار ، تحقیق : علی اکبر غفاری ،
انتشارات اسلامی ، قم ، 1379 ه .
200 . صَفَدی ، خلیل بن اَیبک (م 764 ه ) الوافی بالوفیات ، تحقیق : احمد اَرنائوط و ترکی مصطفی ، دار احیاء التراث ، بیروت ، 1420 ه .
201 . صَنْعانی ، عبدالرزّاق (م 211 ه ) المصنّف ، تحقیق : حبیب الرّحمان اعظمی ، المکتب الإسلامی ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1403 ه .
202 . طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م 360 ه ) المعجم الکبیر ، تحقیق : حمدی بن مجید سلفی ، مکتبة الزهراء ، چاپ دوّم ، موصل ، 1404 ه .
203 . طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م 360 ه ) المعجم الأوسط ، تحقیق : طارق بن عوض
اللّه بن محمّد و عبدالمحسن بن ابراهیم حسینی ، دار الحرمین ، قاهره ، 1415 ه .
204 . طَبَرانی ، سلیمان بن احمد (م 360 ه ) المعجم الصغیر ، تحقیق : محمّد شکور
محمود الحاج اَمریر ، المکتب الإسلامی و دار عمّار ، چاپ اوّل ، بیروت وعمّان ، 1405 ه .
205 . طَبْرِسی ، فضل بن حسن (م 548 ه ) تفسیر مجمع البیان ، تحقیق و تعلیق : گروهی
از علما و محقّقان ، مؤسسه اعلمی ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1415 ه .
206 . طَبَری ، محمّد بن جَریر (م 310) تفسیر الطبری (= جامع البیان عن تأویل آی القرآن) ، تحقیق : خلیل میس ، دار الفکر ، بیروت ، 1415 ه .
207 . طَبَری ، محمّد بن جَریر (م 310 ه ) تاریخ الطبری (= تاریخ الأُمم والملوک) ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت .
208 . طَحاوی ، احمد بن محمّد (م 621 ه ) شرح معانی الآثار ، تحقق : محمّد زهری
نجّار ، دار الکتب العلمیّة ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1399 ه .
209 . طرابلسی ، ابراهیم بن محمّد (م 841 ه ) الکشف الحثیث عمّن رمی بوضع الحدیث ، صبحی سامرّائی ، عالم الکتب ، چاپ اوّل ، مکتبة النهضة العربیّه ، بیروت ، 1987م .
210 . طوسی ، محمّد بن حسن (م 460 ه ) رجال الکشّی (= اختیار معرفة الرجال) با تعلیقات میرداماد استرآبادی ، تحقیق : سیّد مهدی رجائی ، مؤسسه آل البیت ، قم ، 1404 ه .
211 . طوسی ، محمّد بن حسن (م 460 ه ) رجال الطوسی ، تحقیق : جواد قیّومی اصفهانی ، انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین قم ، چاپ اوّل ، ایران ، 1415 ه .
212 . طوسی ، محمّد بن حسن (م 460 ه ) تهذیب الأحکام ، تحقیق : حسن موسوی خرسان ، دار الکتب الإسلامیّه ، چاپ سوّم ، تهران ، 1364ش .
213 . طوسی ، محمّد بن حسن (م 460 ه ) الإستبصار فیما اختلف من الأخبار ، تحقیق : سیّد حسن موسوی خرسان ، دار الکتب الإسلامیّه ، چاپ چهارم ، تهران ، 1390 ه .
214 . عاصمی ، عبدالملک بن حسین (م 1111 ه ) سمط النجوم العوالی فی اَنباء الأوائل والتوالی ، تحقیق : عادل احمد عبدالموجود و علی محمّد معوّض ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1419 ه .
215 . عبدالحسین ، علی بن احمد () موقف الخلفاء العبّاسیّین من ائمّة المذاهب الأربعة ، دار قطری بن الفجأة ، چاپ اوّل ، دوحه ، 1405 ه .
216 . عَبدالرزّاق بن هَمّام صنعانی (م 211 ه ) تفسیر الصنعانی ، تحقیق : مصطفی مسلم محمّد ، مکتب الرشد ، چاپ اوّل ، ریاض ، 1410 ه .
217 . عبد بن حَمید (م 249 ه ) مسند عبد بن حَمید ، تحقیق : صبحی بدری سامرّائی و محمود محمّد خلیل صعیدی ، مکتبة السنّة ، چاپ اوّل ، قاهره ، 1408 ه .
218 . عِجْلی ، احمد بن عبداللّه (م 261 ه ) معرفة الثقات من رجال اهل العلم والحدیث ، تحقیق : عبدالعلیم عبدالعظیم بستوی ، مکتبة الدار ، چاپ اوّل ، سعودی 1405 ه .
219 . عسکری ، سیّد مرتضی (م 1428 ه ) معالم المدرستین ، مؤسسة النعمان ، لبنان ، 1410 ه .
220 . عظیم آبادی ، محمّد شمس الحق (م 1329 ه ) عون المعبود شرح سنن اَبی داود ،
دار الکتب العلمیّه ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1995م .
221 . عقیلی ، محمّد بن عمر (م 322 ه ) ضعفاء العقیلی ، تحقیق : عبدالمعطی امین
قلعهچی ، دار المکتبة العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1404 ه .
222 . علائی ، ابو سعید بن خلیل (م 761 ه ) جامع التحصیل فی اَحکام المراسیل ، تحقیق : حمدی عبدالمجید سلفی ، عالم الکتب ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1407 ه .
223 . عَیَّاشی ، محمّد بن مسعود سلمی (م 320 ه ) تفسیر العیّاشی ، تحقیق : سیّد هاشم محلاّتی ، انتشارات علمی اسلامی ، تهران .
224 . عَیْنی ، بدرالدین محمود (م 855 ه ) عمدة القارئ شرح صحیح البخاری ، دار احیاء التراث العربی ، بیروت .
225 . فَسَوی ، یعقوب بن سفیان (م 280 ه ) المعرفة والتاریخ ، تحقیق : خلیل منصور ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1419 ه .
226 . فیروزآبادی ، محمّد بن یعقوب (م 817 ه ) القاموس المحیط ، مؤسسة الرساله ،
بیروت .
227 . فَیُّومی ، احمد بن محمّد (درگذشته بعد از سال 770 ه ) المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی ، المکتبة العلمیّه ، بیروت .
228 . قاضی عیاض ، عیاض بن موسی (م 544 ه ) مشارق الأنوار علی صحاح الآثار ، مکتبة العتیقه ، دار التراث .
229 . قپانچی ، سیّد علی ( .... ) شرح رسالة حقوق امام زین العابدین علیهالسلام ، مؤسسه اسماعیلیان ، چاپ دوّم ، قم ، 1406 ه .
230 . قُرْطُبی ، محمّد بن احمد (م 671 ه ) تفسیر القرطبی (= الجامع لأحکام القرآن)
دار الشعب ، قاهره .
231 . کُردْ علی ، محمّد بن عبدالرزّاق (م 1372 ه ) خطط الشام ، مکتبة النوری ، چاپ سوّم ، دمشق ، 1983م .
232 . کَلاَباذی ، احمد بن محمّد (م 398 ه ) رجال صحیح بخاری (= الهدایة والإرشاد فی معرفة اَهل الثقة والسداد) تحقیق : عبداللّه لیثی ، دار المعرفه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1407 ه .
233 . کَلاَعی ، سلیمان بن موسی (م 634 ه ) الإکتفاء بما تضمّنه من مغازی رسول اللّه
والثلاثة الخلفاء ، تحقیق : محمّد عزّ الدین علی ، عالم الکتب ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1417 ه .
234 . کُلَینی ، محمّد بن یعقوب (م 329 ه ) الکافی ، تصحیح و تعلیق : علی اکبر غفاری ، دار الکتب الإسلامیّه ، چاپ پنجم ، تهران ، 1363ش .
235 . مالک بن انس (م 179 ه ) المُوَطَّأ ، تحقیق : فؤاد عبدالباقی ، دار احیاء التراث العربی ، مصر ، 1406 ه .
236 . مامقانی ، عبداللّه (م 1351 ه ) تنقیح المقال (چاپ سنگی) المطبعة المرتضویّه ، نجف ، 1350 ه .
237 . مُبارکفوری ، محمّد عبدالرّحمان (م 1353 ه ) تحفة الأحوذی بشرح جامع الترمذی ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت .
238 . مُبَرَّد نحوی ، محمّد بن یزید (م 285 ه ) الکامل فی اللغة والأدب ، دار الکتب العلمیّه ، بیروت ، 1407 ه .
239 . مُتَّقی هندی ، علاء الدین علی (م 975 ه ) کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، تحقیق : محمود عمر دمیاطی ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1419 ه .
240 . مجلسی ، محمّد باقر (م 1111 ه ) مرآة العقول فی شرح اَخبار الرسول ، تحقیق : سیّد جعفر حسینی ، دار الکتب الإسلامیّه ، چاپ دوّم ، تهران ، 1401 ه .
241 . محمّد بن عبدالقادر (م 721 ه ) مختار الصحاح ، تحقیق : احمد شمس الدین ، دار
الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1415 ه .
242 . محمّد مهدی شمس الدین (م 1421 ه ) اَنصار الحسین علیهالسلام ، دار الإسلامیّه ، چاپ دوّم ، 1401 ه .
243 . مِزِّی ، یوسف بن زکی (م 720 ه ) تهذیب الکمال ، تحقیق : بشّار عوّاد معروف ، مؤسسة الرساله ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1400 ه .
244 . مسعودی ، علی بن حسین (م 346 ه ) التنبیه والإشراف .
245 . مسعودی ، علی بن حسین (م 346 ه ) مروج الذهب ومعادن الجوهر ، فهرستها : یوسف اسعد داغر ، دار الهجره ، چاپ دوّم ، قم ، 1404 ه .
246 . مِسْکَوَیْه ، احمد بن محمّد (م 421 ه ) تجارب الأُمم ، تحقیق : ابوالقاسم امامی ، انتشارات سروش ، چاپ دوّم ، تهران ، 2001م .
247 . مُسلم نیشابوری (م 261 ه ) صحیح مسلم ، تحقیق : محمّد فؤاد عبدالباقی ، دار
احیاء التراث العربی ، بیروت .
248 . مُطَرِّزی ، ناصر بن عبد السیّد (م 610 ه ) المغرب فی ترتیب المعرب ، تحقیق : محمود فاخوری و عبدالحمید مختار ، مکتبة اسامة بن زید ، چاپ اوّل ، سوریا ، 1399 ه .
249 . مفید ، محمّد بن محمّد (م 413 ه ) الإرشاد ، تحقیق : مؤسسه آل البیت ، دار
المفید ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1414 ه .
250 . مَقْدِسی ، محمّد بن عبدالواحد (م 643 ه ) الأحادیث المختاره ، تحقیق : عبدالملک بن عبداللّه بن دهیش ، مکتبة النهضة ، چاپ اوّل ، مکّه ، 1410 ه .
251 . مَقْدِسی ، مطهّر بن طاهر (م 507 ه ) البدء والتاریخ ، مکتبة الثقافة الدینیّة ، پورسعید .
252 . مَقَّری ، احمد بن محمّد (م 1041 ه ) نفح الطیب من غصن الأندلس الرطیب ، تحقیق : احسان عبّاس ، دار صادر ، بیروت ، 1388 ه .
253 . مَقْرِیزی ، احمد بن علی (م 845 ه ) الخطط المقریزیّة (= المواعظ والإعتبار فی
معرفة الخطط والآثار) دار العرفان - الشیاح ، لبنان .
254 . مِنْقَری ، نصر بن مزاحم (م 212 ه ) کتاب صفِّین ، تحقیق : عبدالسلام محمّد
هارون ، المؤسسة العربیّة الحدیثه ، چاپ دوّم ، قاهره ، 1382 ه .
255 . نسائی ، احمد بن شعیب (م 303 ه ) السنن الکبری ، تحقیق : عبدالغفّار سلیمان
بنداری و سیّد کسروی حسن ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1411 ه .
256 . نسائی ، احمد بن شعیب (م 303 ه ) سنن النسائی (= المجتبی من السنن) تحقیق : عبدالفتّاح اَبو غده ، مکتب المطبوعات الإسلامیّة ، چاپ دوّم ، حلب ، 1406 ه .
257 . نسائی ، احمد بن شعیب (م 303 ه ) خصائص امیرالمؤمنین ، تحقیق : محمّد هادی امینی ، مکتبة نینوی الحدیثة ، تهران .
258 . نسائی ، احمد بن شعیب (م 303 ه ) الضعفاء والمتروکین ، تحقیق : محمود ابراهیم زاید ، دار الوعی ، چاپ اوّل ، حلب ، 1396 ه .
259 . کتاب مقدّس (عهد قدیم) نشر دار الکتب المقدّس ، چاپ 1980م .
260 . نَووی ، محی الدین بن شرف (م 676 ه ) تهذیب الأسماء واللغات ، تحقیق : مکتب البحوث والدراسات ، دار الفکر ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1996م .
261 . نَووی ، محیی الدین بن شرف (م 676 ه ) المجموع شرح المهذّب ، دار الفکر ،
بیروت ، 1997م .
262 . نَووی ، یحیی بن شرف (م 676 ه ) شرح النووی علی صحیح مسلم ، دار احیاء التراث العربی ، چاپ دوّم ، بیروت ، 1392 ه .
263 . نُوَیْری ، احمد بن عبدالوهّاب (م 733 ه ) نهایة الأرب فی فنون الأدب ، تحقیق : مفید قمحیّه و گروهی از محقّقان ، دار الکتب العلمیّه ، چاپ اوّل ، بیروت ، 1424 ه .
264 . وَکیع ، محمّد بن خلف بن حیّان (م 306 ه ) اَخبار القضاة ، عالم الکتب ، بیروت .
265 . هَیْثَمی ، علی بن اَبی بکر (م 807 ه ) مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، دار الریّان و دار الکتاب العربی ، قاهره و بیروت ، 1407 ه .
266 . یحیی بن آدم (م 203 ه ) کتاب الخراج ، المکتبة العلمیّه ، چاپ اوّل ، لاهور (پاکستان) 1974م .