ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
محتوای سوره مؤمن
سوره مؤمن نخستین سوره از"حوامیم"است(حوامیم هفت سوره از قرآن است که با"حم"شروع میشود و پشت سر هم قرار گرفته و همه از سورههای مکی است).
طبیعت این سوره همانند سایر سورههای مکی بحث از مسائل مختلف اعتقادی و مبانی و اصول دین است،چرا که نیاز مسلمانان در آن دوران بیش از همه تقویت پایههای عقیدتی بود.
محتوای این سوره مجموعهای است از"قهر"و"لطف"،"انذار"و"بشارت" مبارزه منطقی قاطع و کوبنده با جباران و مستکبران،و لطف و مرحمت به مؤمنان حق طلب و حق جو.
ویژگی این سوره فرازی است از داستان موسی ع و فرعون مربوط به "مؤمن آل فرعون"که تنها در همین سوره مطرح شده و در جای دیگر قرآن نیست،داستان همان مرد با ایمان و بسیار هوشیار و مدبری که در زمره شخصیتهای فرعونی بود،ولی در باطن به موسی ع ایمان آورده،و سنگر مطمئنی برای دفاع از موسی ع و آئینش بود و بطوری که خواهیم دید در آن لحظاتی که موسی ع در خطر مرگ قرار گرفت او با روشی بسیار زیرکانه و ظریف به یاری او شتافت و او را از مرگ نجات داد!.
نامگذاری این سوره به سوره"مؤمن"نیز به خاطر همین است که شرح مجاهدتهای او،بیش از"20 آیه"از این سوره،یعنی حدود یک چهارم از مجموع آیات این سوره را فرا گرفته است.
به نظر میرسد بیان حال مؤمن آل فرعون در این سوره یک برنامه آموزشی حساب شده برای گروهی از مسلمانان مکه بوده است که در عین ایمان آوردن به پیامبر ص روابط دوستانه خود را ظاهرا با دشمنان سرسخت و لجوج حفظ میکردند تا سنگری باشند برای روز خطر،و میگویند ابو طالب عموی پیامبر در همین زمره بود،چنان که در روایات اسلامی همین معنی از امیر مؤمنان علی ع روایت شده است (1).
به هر حال محتوای این سوره را میتوان در شش بخش خلاصه کرد:
بخش اول که آغاز سوره را تشکیل میدهد توجهی است به خداوند و قسمتی از اسماء حسنای او،مخصوصا آنچه خوف و رجاء را در دلها برمیانگیزد مانند "غافر الذنب و شدید العقاب".
بخش دوم تهدیدهایی است نسبت به کافران جبار پیرامون عذابهای این جهان همانند آنچه اقوام سرکش پیشین به آن گرفتار شدند،و عذابهای قیامت با ذکر خصوصیات و جزئیات آن.
بخش سوم پس از مطرح کردن داستان موسی ع و فرعون سخن را به مؤمن آل فرعون سوق میدهد و بخش وسیعی از سوره را به شرح گفتگوهای این مرد هوشمند شجاع با فرعونیان اختصاص میدهد.
بخش چهارم باز مطلب را به صحنههایی از قیامت میکشاند تا دلهای خفتگان را بیدار کند.
در بخش پنجم مساله توحید و شرک را که مهمترین مساله زندگی انسان است به میان آورده،و قسمتی از نشانههای توحید و دلائل بطلان شرک را مطرح میکند.
در بخش ششم که آخرین بخش این سوره است ضمن دعوت پیامبر به صبر
1) 1) الغدیر جلد 8 صفحه 388.
و شکیبایی خلاصهای از آنچه در بخشهای دیگر این سوره گذشت از مسائل مربوط به مبدء و معاد و عبرت گرفتن از سرنوشت پیشینیان و تهدید مشرکان لجوج و ذکر گوشهای از نعمتهای الهی را بیان داشته و سوره را پایان میدهد.
گفتیم نامگذاری سوره به"مؤمن"بخاطر بخشی است که در باره مؤمن آل فرعون بیان میکند،همانطور که نامگذاری آن به"غافر"بخاطر آغاز سومین آیه آن است.
فضیلت تلاوت این سوره
در روایات اسلامی که از پیغمبر اکرم ص و ائمه اهل بیت ع نقل شده فضائل بسیاری برای همه سورههای"حم"عموما و سوره"مؤمن"خصوصا وارد شده است. در قسمت اول از پیامبر ص نقل شده که فرمود:الحوامیم تاج القرآن: "سورههای(هفتگانه)حم تاج قرآن است"! 1. "ابن عباس"نیز سخنی دارد که احتمالا آن را از پیامبر ص یا علی ع شنیده،میگوید:لکل شیء لباب و لباب القرآن الحوامیم:"هر چیزی مغزی دارد و مغز قرآن سورههای حامیم است" 2. و در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:" الحوامیم ریحان القرآن، فاحمدوا اللّٰه و اشکروه،بحفظها و تلاوتها،و ان العبد لیقوم یقرأ الحوامیم فیخرج من فیه اطیب من المسک الاذفر و العنبر و ان اللّٰه لیرحم تالیها و قارئها، و یرحم جیرانه و اصدقائه و معارفه و کل حمیم او قریب له،و انه فی القیامة یستغفر له العرش و الکرسی و ملائکة اللّٰه المقربون: "سورههای حامیم گلهای قرآن است،خدا را سپاس گوئید و با حفظ و تلاوت این سورهها او را شکر گذارید،هر بندهای که از خواب برخیزد و سورههای حامیم بخواند از دهانش(در قیامت)بوی عطر دلانگیزی بهتر از مشک و عنبر خارج میشود،و خداوند خواننده این سورهها را رحمت میکند و نیز همسایگان و دوستان و آشنایان و تمام یاران نزدیک و دور او را مشمول رحمت خویش قرار میدهد، و در قیامت عرش و کرسی و فرشتگان مقرب خدا برای او استغفار میکنند" 1. در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم: الحوامیم سبع و ابواب جهنم سبع،تجیء کل حامیم منها فتقف علی باب من هذه الأبواب تقول اللهم لا تدخل من هذا الباب من کان یؤمن بی و یقرانی "سورههای حامیم هفت سورهاند و درهای جهنم نیز هفت در است،هر یک از حامیمها میآید و در مقابل یکی از این درها میایستد و میگوید خداوندا کسی را که به من ایمان آورده و مرا خوانده از این در وارد مکن! 2. و در قسمت دوم در حدیثی از پیامبر میخوانیم: من قرء سوره حامیم المؤمن لم یبق تجیء کل حامیم منها فتقف علی باب من هذه الأبواب تقول اللهم لا تدخل من هذا الباب من کان یؤمن بی و یقرانی روح نبی و لا صدیق و لا مؤمن الا صلوا علیه و استغفروا له: "هر کس سوره حامیم مؤمن را بخواند همه ارواح انبیا و صدیقان و مؤمنان بر او درود میفرستند و برای او استغفار میکنند" 3. روشن است این فضائل بزرگ پیوندی با آن محتوای برجسته دارد،محتوایی که هر گاه در زندگی انسان در بعد"اعتقادی"و"عملی"او پیاده شود بدون شک مستحق این فضائل عظیم است،و اگر در این روایات سخن از تلاوت به میان آمده،منظور تلاوتی است که مقدمهای برای ایمان و عمل باشد. تعبیر پر معنی که در یکی از روایات نبوی وارد شده و میگوید هر کس "حم"را بخواند و به آن ایمان داشته باشد،شاهد گویای این گفتار است. ***
سوره مؤمن نخستین سوره از"حوامیم"است(حوامیم هفت سوره از قرآن است که با"حم"شروع میشود و پشت سر هم قرار گرفته و همه از سورههای مکی است).
طبیعت این سوره همانند سایر سورههای مکی بحث از مسائل مختلف اعتقادی و مبانی و اصول دین است،چرا که نیاز مسلمانان در آن دوران بیش از همه تقویت پایههای عقیدتی بود.
محتوای این سوره مجموعهای است از"قهر"و"لطف"،"انذار"و"بشارت" مبارزه منطقی قاطع و کوبنده با جباران و مستکبران،و لطف و مرحمت به مؤمنان حق طلب و حق جو.
ویژگی این سوره فرازی است از داستان موسی ع و فرعون مربوط به "مؤمن آل فرعون"که تنها در همین سوره مطرح شده و در جای دیگر قرآن نیست،داستان همان مرد با ایمان و بسیار هوشیار و مدبری که در زمره شخصیتهای فرعونی بود،ولی در باطن به موسی ع ایمان آورده،و سنگر مطمئنی برای دفاع از موسی ع و آئینش بود و بطوری که خواهیم دید در آن لحظاتی که موسی ع در خطر مرگ قرار گرفت او با روشی بسیار زیرکانه و ظریف به یاری او شتافت و او را از مرگ نجات داد!.
نامگذاری این سوره به سوره"مؤمن"نیز به خاطر همین است که شرح مجاهدتهای او،بیش از"20 آیه"از این سوره،یعنی حدود یک چهارم از مجموع آیات این سوره را فرا گرفته است.
سوره مؤمن نخستین سوره از"حوامیم"است(حوامیم هفت سوره از قرآن است که با"حم"شروع میشود و پشت سر هم قرار گرفته و همه از سورههای مکی است).
طبیعت این سوره همانند سایر سورههای مکی بحث از مسائل مختلف اعتقادی و مبانی و اصول دین است،چرا که نیاز مسلمانان در آن دوران بیش از همه تقویت پایههای عقیدتی بود.
محتوای این سوره مجموعهای است از"قهر"و"لطف"،"انذار"و"بشارت" مبارزه منطقی قاطع و کوبنده با جباران و مستکبران،و لطف و مرحمت به مؤمنان حق طلب و حق جو.
ویژگی این سوره فرازی است از داستان موسی ع و فرعون مربوط به "مؤمن آل فرعون"که تنها در همین سوره مطرح شده و در جای دیگر قرآن نیست،داستان همان مرد با ایمان و بسیار هوشیار و مدبری که در زمره شخصیتهای فرعونی بود،ولی در باطن به موسی ع ایمان آورده،و سنگر مطمئنی برای دفاع از موسی ع و آئینش بود و بطوری که خواهیم دید در آن لحظاتی که موسی ع در خطر مرگ قرار گرفت او با روشی بسیار زیرکانه و ظریف به یاری او شتافت و او را از مرگ نجات داد!.
نامگذاری این سوره به سوره"مؤمن"نیز به خاطر همین است که شرح مجاهدتهای او،بیش از"20 آیه"از این سوره،یعنی حدود یک چهارم از مجموع آیات این سوره را فرا گرفته است.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>حم (1) تَنْزِیلُ اَلْکِتٰابِ مِنَ اَللّٰهِ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ (2) غٰافِرِ اَلذَّنْبِ وَ قٰابِلِ اَلتَّوْبِ شَدِیدِ اَلْعِقٰابِ ذِی اَلطَّوْلِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ إِلَیْهِ اَلْمَصِیرُ (3)
بنام خداوند بخشایشگر 1-حم.
2-این کتابی است که از سوی خداوند قادر و دانا نازل شده است.
3-خداوندی که آمرزنده گناه،و پذیرنده توبه و شدید العقاب،و صاحب نعمت فراوان است،هیچ معبودی جز او نیست،و بازگشت(همه شما)به سوی او است.
در آغاز این سوره نیز به"حروف مقطعه"برخورد میکنیم که در اینجا
از نوع تازهای از آن است:"حاء"و"میم".
در زمینه تفسیر این حروف بحثهای فراوانی در آغاز سورههای"بقره""آل عمران"و"اعراف"و بعضی دیگر از سورهها داشتهایم،چیزی که در اینجا باید بر آن افزود این است که در بعضی از روایات،و همچنین در بسیاری از کلمات مفسران دو حرف آغاز این سوره به نامهای خدا که با این دو حرف آغاز میشود تفسیر شده است،چنان که در حدیثی از امام صادق ع به"حمید"و"مجید" تفسیر گردیده (1).
بعضی نیز"ح"را به نامهایی مانند"حمید"و"حلیم"و"حنان"و"م" به نامهایی مانند"ملک"و"مالک"و"مجید"تفسیر کردهاند.
این احتمال نیز وجود دارد که"ح"اشاره به حاکمیت و"م"اشاره به "مالکیت"خداوند بوده باشد.
از ابن عباس نیز نقل شده که"حم"از اسمهای اعظم خدا است (2).
روشن است که این تفسیرها با هم منافاتی ندارد و ممکن است همه در معنی آیه جمع باشد.
*** در آیه بعد همانگونه که روش قرآن است بعد از ذکر"حروف مقطعة" سخن از عظمت مقام"قرآن"به میان میآورد،اشاره به اینکه این کتاب با اینهمه عظمت از حروف ساده الفبا ترکیب یافته،بنائی چنان عظیم از مصالحی چنین کوچک،و این خود دلیل بر اعجاز آن است.
میفرماید:"این کتابی است که از سوی خداوند قادر دانا نازل شده است"
( تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ مِنَ اللّٰهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ).
عزت و قدرتش موجب شده که احدی نتواند با آن برابری کند،و علمش سبب گردیده که محتوای آن در اعلی درجه کمال،و فراگیر همه نیازهای انسانها در طریق تکامل باشد.
*** آیه بعد خدا را به پنج وصف دیگر از صفات بزرگش که بعضی امید آفرین و بعضی خوف آفرین است توصیف کرده،میگوید:"خداوندی که گناهان را میآمرزد( غٰافِرِ الذَّنْبِ ).
"توبهها را میپذیرد"( قٰابِلِ التَّوْبِ ) (1).
"مجازاتش شدید است"( شَدِیدِ الْعِقٰابِ ).
"نعمتش فراوان است"( ذِی الطَّوْلِ ) (2).
"خداوندی که معبودی جز او نیست"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
"و بازگشت همه شما به سوی او است"( إِلَیْهِ الْمَصِیرُ ).
آری کسی که واجد این اوصاف است فقط او شایسته عبودیت است و مالک پاداش و کیفر.
1-در دو آیه فوق(آیه 2 و 3)بعد از ذکر نام"اللّٰه"و قبل از ذکر"معاد"
1) 1) "توب"ممکن است جمع"توبه"و یا مصدر بوده باشد(مجمع البیان).
2) 2) "طول"(بر وزن قول)به معنی نعمت و فضل است،و به معنی توانایی و رسایی و امکانات و مانند آن نیز آمده است،بعضی از مفسران گفتهاند"ذی الطول"به کسی گفته میشود که نعمتی طولانی به دیگری میبخشد،بنا بر این معنی آن اخص از معنی"منعم" است(مجمع البیان).
( إِلَیْهِ الْمَصِیرُ )هفت وصف از اوصاف الهی بیان شده است که بعضی از"صفات ذات"و بعضی از"صفات فعل"است و مجموعهای از توحید و علم و قدرت و رحمت و غضب را بیان میدارد،و"عزیز"و"علیم"پایهای است برای نزول این کتاب آسمانی،و"غفران ذنوب"و"قبول توبه"و"شدت عقاب"و"بخشش نعمتها"مقدمهای است برای تربیت نفوس و پرستش خداوند یگانهای که هیچ معبودی جز او نیست.
***2-در میان این اوصاف"غافر الذنب"مقدم داشته شده و"ذی الطول (صاحب نعمت و فضل)نیز در آخر آمده،و در این میان"شدید العقاب"است.
در حقیقت غضبش در میان دو رحمت قرار گرفته!، و از این گذشته در کنار این وصف که حاکی از غضب خداوند است سه وصف از اوصافش که از رحمت او حکایت دارد بیان شده،و همه اینها دلیل بر این است که"رحمتش بر غضبش پیشی گرفته"است(یا من سبقت رحمته غضبه).
***3-جمله" إِلَیْهِ الْمَصِیرُ "نه تنها اشاره به این است که بازگشت همه در قیامت به سوی او است،بلکه مطلق بودن آن از این حکایت میکند که بازگشت همه امور در این جهان و آن جهان به سوی او و سلسله همه موجودات به دست او است.
***4-قابل توجه اینکه جمله"لا إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ "که به عنوان آخرین وصف آمده و حکایت از مقام"توحید عبودیت"و عدم شایستگی غیر او برای پرستش میکند به عنوان آخرین صفت و نتیجه نهایی بیان شده،و لذا در حدیثی از ابن عباس آمده است که میگوید:او"غافر الذنب"است برای کسی که"لا اله الا
اللّٰه"بگوید،"قابل التوب"است برای کسی که"لا إله الا الله"بگوید"شدید العقاب"است برای کسی که"لا اله الا اللّٰه"نگوید،"ذی الطول"و غنی و بی نیاز است از کسی که"لا اله الا اللّٰه"نگوید.
بنا بر این محور همه این صفات کسانی هستند که مؤمن به توحید باشند و در گفتار و عمل از این خط اصیل الهی منحرف نشوند.
در قرآن مجید امور زیادی به عنوان اسباب مغفرت و از بین رفتن گناهان معرفی شده است که به قسمتهایی از آن ذیلا اشاره میشود:
1-"توبه": یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَی اللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ :"ای کسانی که ایمان آوردهاید به سوی خدا باز گردید و توبه خالص کنید امید است خداوند گناهان شما را ببخشد"(تحریم-8).
2-ایمان و عمل صالح:و اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ آمَنُوا بِمٰا نُزِّلَ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ :"کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند و نیز به آنچه بر محمد ص نازل شده است ایمان آوردند آیاتی که حق است و از سوی پروردگارشان میباشد خداوند گناهان آنها را میبخشد"(محمد-2).
3-تقوی: إِنْ تَتَّقُوا اللّٰهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقٰاناً وَ یُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ :
"اگر تقوای الهی پیشه کنید خداوند برای تشخیص حق از باطل به شما روشن بینی میدهد،و گناهانتان را میبخشد"(انفال-29).
4-هجرت و جهاد و شهادت: فَالَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قٰاتَلُوا وَ قُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئٰاتِهِمْ :"کسانی که هجرت کنند و از خانه و وطن خود رانده شوند و در راه من آزار بینند و پیکار کنند
و مقتول گردند گناهانشان را میبخشم"(آل عمران-195).
5-انفاق مخفی: إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقٰاتِ فَنِعِمّٰا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوهٰا وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَرٰاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئٰاتِکُمْ :"اگر انفاقهای خود را در راه خدا آشکار سازید خوب است و اگر آن را پنهان دارید و به فقرا بدهید به سود شما است و از گناهانتان میبخشد"(بقره-271).
6-دادن قرض الحسنة: إِنْ تُقْرِضُوا اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً یُضٰاعِفْهُ لَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ :"اگر به خداوند قرض الحسنه دهید آن را برای شما مضاعف میکند و شما را میآمرزد"(تغابن-17).
7-پرهیز از گناهان کبیره که موجب آمرزش گناهان صغیره است: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ :"اگر از گناهان کبیره که از آن نهی شدهاید اجتناب کنید گناهان صغیره شما را خواهیم بخشید" (نساء-31).
به این ترتیب درهای مغفرت الهی از هر سو به روی بندگان باز است که هفت در آن در بالا به استناد هفت آیه قرآن ذکر شد،تا از کدامین در وارد شویم و چه خوبتر که از هر در وارد شویم.
مٰا یُجٰادِلُ فِی آیٰاتِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا فَلاٰ یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی اَلْبِلاٰدِ (4) کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ اَلْأَحْزٰابُ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ هَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَأْخُذُوهُ وَ جٰادَلُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ اَلْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ (5) وَ کَذٰلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ عَلَی اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ (6)
4-تنها کسانی در آیات ما مجادله میکنند که(از روی عناد)کافر شدهاند،مبادا قدرت نمایی آنها تو را بفریبد! 5-پیش از آنها قوم نوح و اقوامی که بعد از آنها آمدند(پیامبرانشان را)تکذیب کردند، و هر امتی توطئهای چید که پیامبرش را بگیرد(و آزار دهد)و برای محو حق به مجادله باطل دست زدند،اما من آنها را گرفتم(و سخت مجازات کردم)ببین عذاب الهی چگونه بود؟! 6-اینگونه فرمان پروردگارت در مورد کسانی که کافر شدند مسلم شده که آنها همه اهل دوزخند.
فرمان قطعی پروردگار!
بعد از ذکر نزول قرآن از سوی خداوند و توصیف او به صفاتی که انگیزه خوف و رجاء است سخن از گروهی به میان میآورد که در برابر این آیات الهی به مجادله و پرخاشگری برمیخیزند،و سرنوشت این گروه را ضمن جملههایی کوتاه و کوبنده روشن میسازد،میفرماید:"تنها کسانی در آیات الهی مجادله میکنند که از روی عناد و لجاج کافر شدهاند"( مٰا یُجٰادِلُ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ إِلاَّ الَّذِینَ کَفَرُوا ).
درست است که این گروه احیانا نیرو و جمعیت و قدرتی دارند،ولی"مبادا رفت و آمدهای آنها در شهرهای مختلف و قدرت نمائیهایشان تو را بفریبد"!( فَلاٰ یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلاٰدِ ).
چند روزی کر و فر و هیاهویی دارند،اما به زودی چون حبابهای روی آب محو و نابود میگردند و یا همچون خاکستری در برابر تند باد متلاشی میشوند.
"یجادل"از ماده"جدل"در اصل به معنی تابیدن طناب و محکم کردن آن است،سپس در مورد ساختمانها و زره،و مانند آن به کار رفته و به همین جهت به عمل کسانی که در مقابل هم میایستند و مناظره میکنند و هر کدام میخواهد پایههای سخن خود را محکم کرده،بر دیگری غلبه نماید"مجادله"گفته میشود.
ولی باید توجه داشت که"مجادله"از نظر محتوای لغت عرب همیشه مذموم نیست(هر چند در فارسی روزمره به ما این معنی را میبخشد)بلکه اگر در مسیر حق و متکی به منطق و برای تبیین واقعیتها و ارشاد افراد بیخبر بوده باشد ممدوح
است،و اگر متکی به دلائل واهی،و ناشی از تعصب و جهل و غرور،و به منظور اغفال این و آن صورت گیرد مذموم است،و اتفاقا در قرآن مجید در هر دو مورد به کار رفته است.
در یک جا میخوانیم: وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ :"با آنها به روشی که پسندیدهتر است بحث و مجادله کن"(نحل-125).
ولی در موارد دیگری مانند آیه فوق و آیه بعد از آن به معنی مجادله مذموم آمده است.
در زمینه"جدال و مجادله"بحثی داریم که در نکات میخوانید.
"تقلب"از ماده"قلب"به معنی دگرگون کردن است،و"تقلب" در اینجا به معنی تصرف و سلطه بر مناطق و بلاد مختلف و حکومت و سیطره بر آنها،و به معنی رفت و آمد در آنها میباشد.
هدف آیه فوق این است که به پیامبر ص و مؤمنان آغاز اسلام که غالبا از قشر محروم بودند گوشزد کند مبادا امکانات مالی، و قدرت سیاسی و اجتماعی کافران جبار را دلیلی بر حقانیت،و یا قدرت واقعی آنها بدانند،دنیا اینگونه اشخاص را زیاد به خاطر دارد،و تاریخ نشان میدهد که تا چه اندازه در برابر مجازاتهای الهی ضعیف و ناتوان بودند،همانند برگهای پژمرده پائیزی در برابر تند باد خزان.
همانگونه که امروز هم کفار مستکبر و ظالم برای اظهار وجود،یا مرعوب ساختن مستضعفان و محرومان جهان دست به یک سلسله تلاشها و تبلیغات و کنفراسها و دید و بازدیدهای سیاسی و مانورهای نظامی و عقد قراردادها و پیمانها،با هم مسلکانشان،میزنند،تا جو مساعدی برای پیشبرد اهداف شوم خود فراهم سازند، اما مؤمنان باید بیدار باشند و فریب این صحنهسازیهای کهنه را نخورند،و هرگز مرعوب و مفتون نشوند.
*** لذا در آیه بعد سرنوشت بعضی از اقوام گمراه و سرکش پیشین را در عباراتی کوتاه و کوبنده به اینگونه بیان میکند:"پیش از آنها قوم نوح و اقوامی که بعد از آنها آمدند پیامبرشان را تکذیب کردند"( کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ الْأَحْزٰابُ مِنْ بَعْدِهِمْ ).
منظور از"احزاب"،قوم عاد،ثمود،حزب فرعونیان و لوط و مانند آنها است که در آیه 12 و 13 سوره ص به عنوان"احزاب"به آنها اشاره شده،آنجا که میگوید: کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عٰادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتٰادِ وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَةِ أُولٰئِکَ الْأَحْزٰابُ :
آری آنها احزابی بودند که دست به دست هم دادند و به تکذیب پیامبران الهی که دعوتشان با منافع نامشروع و هوا و هوسهای آنها هماهنگ نبود برخاستند.
سپس میافزاید به این مقدار نیز قناعت نکردند،بلکه"هر امتی از آنان توطئهای چیدند که پیامبرشان را بگیرند و آزار دهند و به زندان بیفکنند و یا به قتل برسانند"( وَ هَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَأْخُذُوهُ ).
باز به اینهم اکتفاء نکردند"و برای محو و نابودی حق به سخنان باطل دست زدند و برای گمراه ساختن مردم اصرار ورزیدند"( وَ جٰادَلُوا بِالْبٰاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ ) (1).
اما این امور برای همیشه ادامه نیافت و به موقع"من آنها را گرفتم،و سخت مجازات کردم،ببین عذاب الهی چگونه بود"؟!( فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کٰانَ عِقٰابِ ).
ویرانههای شهرهای آنها در مسیر مسافرتهای شما به چشم میخورد،و سرنوشت شوم و عاقبت سیاه و تاریکشان بر صفحات تاریخ و سینههای صاحبدلان ثبت است،بنگرید و عبرت گیرید.
1) 1) "لیدحضوا"از سه ماده"ادحاض"به معنی زایل کردن و ابطال است.
این کفار سرکش مکه و مشرکان ظالم عرب نیز سرانجامی بهتر از آنها نخواهند داشت،مگر اینکه به خود آیند و در کار خویش تجدید نظر کنند.
آیه فوق برنامه احزاب طغیانگر را در سه قسمت خلاصه میکند:"تکذیب و انکار"و"توطئه برای نابود کردن مردان حق"و"تبلیغات مستمر برای گمراه ساختن تودههای مردم".
مشرکان عرب نیز تمام این برنامهها را در برابر پیامبر اسلام ص تکرار کردند،بنا بر این چه جای تعجب که قرآن آنها را به همان سرنوشت اقوام پیشین تهدید کند.
*** آخرین آیه مورد بحث علاوه بر مجازات دنیوی،به مجازات آنها در سرای دیگر اشاره کرده میگوید:"اینگونه فرمان پروردگارت در مورد کسانی که کافر شدند مسلم شده که آنها اهل آتشند"( کَذٰلِکَ حَقَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ عَلَی الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ النّٰارِ ).
ظاهر معنی آیه وسیع و گسترده است و کافران لجوج را از همه اقوام شامل میشود،و مخصوص کفار مکه-آن چنان که بعضی از مفسران پنداشتهاند- نیست.
بدیهی است مسلم شدن فرمان پروردگار در باره این قوم به دنبال گناهان مستمر و اعمال خلافی است که با اراده خود انجام دادند،و عجب اینکه بعضی از مفسران-همانند فخر رازی-پنداشتهاند که این آیه از دلائل وجود سرنوشت جبری و الزامی برای اقوام مختلف و سلب اراده و اختیار از آنها است، در حالی که اگر تعصبهای فرقهای اجازه میداد با کمی دقت در خود این آیات مطلب بر آنها روشن میشد که این سرنوشت شوم را خداوند وقتی برای آنها مقرر میدارد که راههای ظلم و جنایت را با پای خود پیمودند.
کرارا در آیات قرآن با این سخن روبرو میشویم که مؤمنان محروم هرگز تصور نکنند امکانات وسیعی که گاهی در اختیار افراد یا جمعیتهای ظالم و ستمگر و بیایمان قرار دارد دلیل بر سعادت و خوشبختی آنها،و یا نشانه پیروزیشان در پایان کار است.
مخصوصا قرآن برای ابطال این پندار که معمولا برای افراد کوتهبینان فکر پیدا میشود و امکانات مادی افراد را احیانا دلیل بر حقانیت معنوی آنها میگیرند تاریخ اقوام پیشین را در برابر افکار مؤمنان و رق میزند،و انگشت روی نمونههای واضحی میگذارد،همچون قدرتمندان فرعونی در مصر،و نمرودیان در بابل، و قوم نوح و عاد و ثمود در عراق و حجاز و شامات،مبادا مؤمنانی که تهی دست و محرومند احساس کمبود و ضعف کنند و از"کر"و"فر"ظالمان بیایمان مرعوب یا سست شوند.
البته قانون خداوند این نیست که هر کس را کار خلافی کرد فورا به سزایش برساند،همانگونه که در آیه 59 کهف میخوانیم وَ جَعَلْنٰا لِمَهْلِکِهِمْ مَوْعِداً :
"ما برای نابودی آنها موعدی مقرر داشتیم".
در جای دیگر میفرماید: فَمَهِّلِ الْکٰافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً :"اندکی به کافران مهلت ده تا سرانجام کارشان روشن شود"(سوره طارق آیه 17)و در جای دیگر آمده است: إِنَّمٰا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدٰادُوا إِثْماً :"ما به آنها مهلت میدهیم تا بر گناهانشان افزوده شود"!(آل عمران 178).
خلاصه هدف از این مهلتها یا اتمام حجت بر کافران است،یا آزمایش
مؤمنان،و یا افزایش گناهان کسانی که تمام راههای بازگشت را به روی خود بستهاند.
نظیر این احساس حقارت در برابر کشورهای قدرتمند مادی ظالم در مورد بعضی از اقوام مؤمن که از نظر مادی عقب افتادهاند پیدا میشود که باید با همان منطق قرآنی بالا با آن به شدت مبارزه کرد.
افزون بر این،باید به آنها حالی نمود که این محرومیت و عقب افتادگی شما در درجه اول معلول ظلم آن ستمگران است،و اگر زنجیرهای ظلم و اسارت را پاره کنید با تلاش و کوشش مستمر میتوانید عقبماندگیها را جبران نمائید.
در این سوره پنج بار سخن از"مجادله"به میان آمده است که تمام این موارد ناظر به"مجادله باطل"است(آیات 4 و 5 و 35 و 56 و 69)به همین مناسبت سزاوار است بحثی پیرامون جدال از دیدگاه قرآن مجید مطرح شود.
"جدال"و"مراء"دو عنوان است که هم در آیات قرآن،و هم در روایات اسلامی زیاد روی آن بحث شده،و در این زمینه"اولا"باید مفهوم این دو کلمه روشن شود،سپس اقسام جدال(جدال به حق و جدال به باطل و نشانههای هر کدام تبیین گردد،و سرانجام ضررهای جدال به باطل و نیز عوامل پیروزی در مجادله به حق توضیح و تشریح گردد.
"جدال"و"مراء"و"مخاصمه"سه لفظ است که مفاهیمی نزدیک به هم دارد،در عین حال تفاوتهایی در میان آنها موجود است (1).
"جدال"در اصل به معنی پیچانیدن طناب است سپس به پیچانیدن طرف
1) 1) این هر سه لفظ مصدر"باب مفاعله"است.
مقابل و گفتگو برای غلبه بر او به کار رفته.
"مراء"(بر وزن حجاب)به معنی گفتگو کردن در چیزی است که در آن "مریه"(شک)وجود دارد.
و"خصومت"و"مخاصمه"در اصل به معنی گلاویز شدن دو نفر به یکدیگر که هر کدام پهلوی دیگری را بگیرد آمده سپس به گفتگوها و مشاجرات لفظی اطلاق گردیده است.
به گفته مرحوم علامه مجلسی در"بحار الانوار""جدال"و"مراء"بیشتر در مسائل علمی به کار میرود در حالی که"مخاصمه"در امور دنیوی است.
و نیز گاهی تفاوت میان جدال و مراء را چنین میگذارند که در"مراء" هدف اظهار فضل و کمال است،و در"جدال"تحقیر و عاجز کردن طرف مقابل.
گاه گفتهاند:"جدال"در مسائل علمی است و"مراء"اعم از آن است.
و گاه گفتهاند:"مراء"جنبه دفاعی در مقابل حملات خصم دارد ولی "جدال"اعم از دفاعی و تهاجمی است (1).
گفتیم از موارد استعمال این لفظ مخصوصا در قرآن مجید به خوبی استفاده میشود که جدال مفهوم وسیعی دارد،و هر نوع بحث و گفتگوی طرفین را شامل میشود،خواه به حق باشد یا به باطل،در آیه 125 سوره نحل میخوانیم که خداوند به پیامبر اسلام دستور میدهد: وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ :"با آنها به روشی که نیکوتر است مجادله و گفتگو کن"و در مورد ابراهیم در آیه 74 هود میخوانیم: فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِیمَ الرَّوْعُ وَ جٰاءَتْهُ الْبُشْریٰ یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ :"هنگامی که وحشت ابراهیم زائل شد و بشارت تولد فرزند به او رسید برای تاخیر مجازات قوم لوط با ما به گفتگو و مجادله پرداخت"اینها از
1) 1) بحار الانوار جلد 73 صفحه 399.
نوع مجادله به حق است.
ولی در غالب موارد در قرآن کریم این واژه در مجادله به باطل استعمال شده است،چنان که در همین سوره مؤمن پنج بار این کلمه در همین معنی به کار رفته.
به هر حال بحث و گفتگو و استدلال و مناقشه در گفتار دیگران اگر به منظور روشن شدن حق،نشان دادن راه،و ارشاد جاهل بوده باشد عملی است پسندیده و شایسته تقدیر،بلکه در بسیاری از موارد واجب است قرآن هرگز با بحث و گفتگوی روشنگرانه و استدلال برای تبیین حق مخالفت نکرده،بلکه در آیات زیادی آن را عملا تثبیت نموده است.
در بسیاری از موارد از مخالفین مطالبه برهان و دلیل میکند،و میگوید هاتوا برهانکم"استدلال خود را بیاورید" (1).
و در بسیاری از موارد در مقابل تقاضای برهان،به اقامه دلائل مختلف پرداخته است،چنان که در آخر سوره یس خواندیم که در برابر آن مرد عرب که استخوان پوسیدهای را به دست گرفته بود از پیامبر ص میپرسید مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ :"چه کسی میتواند این استخوانهای پوسیده را از نو زنده کند"(یس-78)چندین دلیل بر مساله معاد و قدرت خداوند بر احیای مردگان اقامه میکند.
و نیز در آیه 258 سوره بقره گفتگوهای ابراهیم ع و دلائل دندان شکن او را در برابر نمرود،و در آیات 47 تا 54 سوره طه احتجاج موسی را در برابر فرعون منعکس ساخته که نمونه روشنی از مجادله شایسته است،همچنین قرآن پر است از دلائل مختلفی که پیامبر ص در مقابل بت پرستان و مشرکان و بهانهجویان اقامه میکرد.
اما در برابر آن موارد زیادی را نقل میکند که طرفداران باطل برای
1) 1) بقره 111،انبیاء 24،نمل 64،قصص 75.
به کرسی نشاندن سخنان بیاساس خود دست به مجادلات زشتی میزدند و با انواع سفسطهها و بهانهجوئیها تلاش برای ابطال حق و اغوای مردم ساده دل داشتهاند، سخریه و استهزاء تهدید و افترا و انکار بدون دلیل از روشهای معمولی اقوام گمراه و سرکش در مقابل پیامبران بود،و استدلال منطقی و آمیخته با مهر و محبت روش پیامبران الهی.
در روایات اسلامی نیز بحثهای زیادی پیرامون مناظرات پیغمبر اکرم ص یا ائمه اهل بیت ع در برابر مخالفان دیده میشود که اگر این بحث و مناظرات جمع آوری گردد کتاب بسیار قطوری را تشکیل میدهد(البته قسمتهایی از آنها جمعآوری شده).
نه تنها پیشوایان معصوم که اصحاب و یاران آنها نیز به تشویق آنها مناظرات و مجادلاتی با مخالفان داشتهاند،ولی اجازه این کار را به کسانی میدادند که به قدر کافی توانایی و قدرت منطق داشته باشند،چه در غیر این صورت بجای اینکه جبه حق تقویت شود تضعیف میگردد،و مخالفان جسورتر و سرسختتر میشوند.
لذا در حدیثی میخوانیم یکی از دوستان امام صادق ع بنام"طیار" (حمزة بن محمد)میگوید به امام عرض کردم بلغنی انک کرهت مناظرة الناس:
"به من خبر رسیده که شما از مناظره کردن با مخالفان ناخشنود هستید".
امام ع در پاسخ فرمود:
اما مثلک فلا یکره،من اذا طار یحسن ان یقع و ان وقع یحسن ان یطیر،فمن کان هذا لا نکرهه :"اما کسی که چون تو باشد عیبی ندارد،از کسانی که وقتی پرواز میکنند و اوج میگیرند به خوبی میتوانند بنشینند،و هنگامی که مینشینند به خوبی میتوانند پرواز کنند و اوج گیرند،کسی که چنین باشد ما از مناظره او ناخشنود نیستیم"! (1).
1) 1) رجال"کشی"صفحه 298.
این تعبیر زیبا که اشاره روشنی به قدرت اوجگیری در استدلال،و سپس جمع و جور کردن و پایان دادن به بحث میباشد نشان میدهد که باید افرادی در این میدانها حضور یابند که از تسلط کافی بر بحثهای استدلالی برخوردار باشند، مبادا ضعف منطق آنها به حساب ضعف مکتب آنها گذارده شود.
درست است که بحث و گفتگو کلید حل مشکلات میباشد،اما این در صورتی است که دو طرف بحث طالب حق و در جستجوی راه باشند،و یا حد اقل اگر یک طرف از طریق لجاجت وارد میشود طرف مقابل در فکر احقاق حق و رسیدن به واقع باشد، اما هر گاه گفتگو در میان کسانی روی دهد که هر کدام برای خودخواهی و اظهار تفوق بر دیگری،و به کرسی نشاندن حرف خویش به ستیزه و جنجال برخیزد نتیجهای جز دور شدن از حق،تاریکی دل،ریشهدار شدن خصومتها و کینهها نخواهد داشت.
و به همین دلیل در روایات اسلامی از مراء و مجادله به باطل نهی شده است، و اشارات پر معنایی به ضررهای این نوع مجادلات در این روایات وارد شده.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
من ضن بعرضه فلیدع المراء: "هر کس به آبروی خویش علاقمند است مجادله و ستیزهجویی را ترک کند" (1).
زیرا در اینگونه مباحثات کار تدریجا به بیحرمتی و توهین و حتی دشنام و انواع سخنان زشت و رکیک و نسبتهای ناروا میرسد.
در حدیث دیگری از همان امام ع میخوانیم:
ایاکم و المراء و الخصومه فانهما یمرضان القلوب علی الاخوان،و ینبت علیهما النفاق!: "از مجادله
1) 1) "نهج البلاغه"کلمات قصار کلمه 362.
و ستیز در گفتگو بپرهیزید،زیرا این دو دلهای برادران دینی را نسبت به یکدیگر بیمار و مکدر میکند،و بذر نفاق را پرورش میدهد" (1).
چرا که اینگونه پرخاشگریها که غالبا عاری از اصول صحیح بحث و استدلال است روح لجاجت و تعصب را در افراد تقویت میکند تا آنجا که هر کدام میخواهد برای غلبه بر دیگری از هر وسیله حتی دروغ و تهمت و بیحرمتی استفاده کند، و این کار نتیجهای جز کینهتوزی و پرورش بذرهای نفاق در دلها نخواهد داشت.
یکی دیگر از مفاسد بزرگ"جدال به باطل"این است که طرفین در انحراف و اشتباه خود سختتر و راسختر میشوند،زیرا هر کدام تلاش میکند برای اثبات مقصود خود به هر دلیل باطل متشبث شود و تا آنجا که میتواند سخنان حق طرف را نادیده بگیرد،و یا با دیده عدم رضا و قبول بنگرد و این خود موجب تقویت اشتباه و کجروی است.
در جدال حق،هدف تحقیر طرف،و اثبات تفوق و پیروزی بر او نیست، بلکه هدف نفوذ در افکار و اعماق روح او است،به همین دلیل روش مجادله به احسن با جدال باطل در همه چیز متفاوت است.
در اینجا شخص جدالگر برای نفوذ معنوی در طرف از وسائل زیر باید استفاده کند که در قرآن مجید اشارات جالبی به آنها شده است:
1-نباید اصرار داشته باشد که مطلب حق را به عنوان گفته او بپذیرد بلکه اگر بتواند چنان کند که طرف مقابل آن مطلب را نتیجه فکر خود بیندیشد بسیار مؤثرتر خواهد بود،و به تعبیر دیگر طرف فکر کند این اندیشه از درون وجود خودش جوشیده،و فرزند روح او است تا به آن علاقهمند شود!.
1) 1) "اصول کافی"جلد دوم"باب المراء و الخصومه"حدیث 1.
سر اینکه قرآن مجید بسیاری از حقایق مهم را از توحید و نفی شرک گرفته تا مسائل دیگر در لباس استفهام در میآورد و مثلا بعد از ذکر دلائل توحید میگوید: أَ إِلٰهٌ مَعَ اللّٰهِ "آیا معبودی با خدا همراه است؟"(نمل-60)شاید همین امر باشد.
2-از هر چیزی که حس لجاجت طرف مقابل را برمیانگیزد باید خودداری نمود قرآن مجید میگوید: وَ لاٰ تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ :"معبودهایی را که غیر از خدا میخوانند ناسزا و دشنام نگوئید"(انعام-108)مبادا آنها روی دنده لجاجت بیفتند و به خداوند بزرگ اهانت کنند.
3-در بحثها باید در مقابل هر کس و هر گروه نهایت انصاف را رعایت کرد تا طرف حس کند گوینده به راستی در صدد روشن کردن واقعیات است،فی المثل هنگامی که قرآن سخن از زیانهای شراب و قمار میگوید منافع جزئی مادی و اقتصادی آن را که برای گروهی حاصل میشود نادیده نمیگیرد،میفرماید: قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا :"بگو در شراب و قمار گناه عظیمی است و منافع جزئی برای مردم،اما گناه آنها از سودشان بیشتر است".
این طرز سخن مسلما در شنونده تاثیر عمیقتری میبخشد.
4-باید در برابر بدیها و کینهتوزیهای مقابله به مثل نکند،بلکه طریق محبت و رافت و گذشت را پیش گیرد که این"مقابله به ضد"در این گونه موارد تاثیر فوق العادهای در نرم کردن قلب دشمنان لجوج دارد،چنان که قرآن مجید میگوید: اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدٰاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ :"با روشی که نیکوتر است بدیها را دفع کن،در این حال کسی که میان تو و او دشمنی است آن چنان نرم میشود که گویی دوست گرم و صمیمی است"! (فصلت-34).
خلاصه هر گاه گفتگوهای پیامبران را با دشمنان جبار و سرسخت که در قرآن منعکس است،و گفتگوهای پیامبر ص و ائمه معصومین ع را در برخورد با دشمنان به هنگام بحثهای عقیدتی دقیقا بررسی کنیم،درسهای آموزنده در این زمینه مییابیم که بیانگر دقیقترین مسائل روانی است که راه نفوذ در دیگران را صاف و هموار میسازد.
مخصوصا مرحوم علامه مجلسی حدیث مفصلی از پیغمبر گرامی اسلام ص در این زمینه نقل میکند که ضمن آن مناظره طولانی پیامبر ص با پنج گروه یهود و نصارا و دهریین و ثنویین(دوگانه پرستان)و مشرکان عرب مطرح شده که با لحنی جذاب و گیرا آنها را به قبول و تسلیم وا میدارد،مناظره آموزندهای که میتواند الگویی برای مناظرات ما بوده باشد (1).
1) 1) "بحار الانوار"جلد 9 صفحه 257 به بعد.
اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ اَلْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنٰا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تٰابُوا وَ اِتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَ قِهِمْ عَذٰابَ اَلْجَحِیمِ (7) رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ اَلَّتِی وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (8) وَ قِهِمُ اَلسَّیِّئٰاتِ وَ مَنْ تَقِ اَلسَّیِّئٰاتِ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ وَ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَوْزُ اَلْعَظِیمُ (9)
7-فرشتگانی که حاملان عرشند و آنها که گرداگرد آن(طواف میکنند)تسبیح و حمد خدا میگویند و به او ایمان دارند و برای مؤمنان استغفار مینمایند.
8-(عرضه میدارند)پروردگارا!آنها را در باغهای جاویدان بهشت که به آنها وعده فرمودهای وارد کن،همچنین صالحان از پدران و همسران و فرزندان آنها را که تو توانا و حکیمی.
9-و آنها را از بدیها نگاهدار،و هر کس را در آن روز از بدیها نگاهداری مشمول رحمتت ساختهای و این است رستگاری بزرگ.
لحن آیات پیشین نشان میداد که این آیات هنگامی نازل شده که مسلمانان در اقلیت و محرومیت بودند،و دشمنان در اوج قدرت و دارای سلطه و امکانات فراوان.
و به دنبال آن آیات مورد بحث در حقیقت برای این نازل شده که به مؤمنان راستین بشارت دهد که شما هرگز تنها نیستید،هرگز احساس غربت نکنید،حاملان عرش الهی و مقربترین و بزرگترین فرشتگان او با شما همصدا و دوستدار و طرفداران شما هستند،آنها پیوسته برای شما دعا میکنند و پیروزیتان را در این عالم و عالم دیگر از خدا میطلبند،و این بزرگترین وسیله دلگرمی است برای مؤمنان امروز و آن روز و فردا.
میفرماید:"فرشتگانی که حاملان عرشند و فرشتگانی که در گرداگرد عرش پروردگار قرار دارند تسبیح و حمد خدا میگویند،به او ایمان دارند و برای مؤمنان استغفار میکنند"( اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا ).
گفتار آنها این است که میگویند:"پروردگارا رحمت و علم تو همه چیز را فرا گرفته(تو از گناهان بندگانت با خبری و نسبت به آنها رحیمی) خداوندا!آنها را که توبه کردهاند و از راه تو میروند ببخش و بیامرز و آنها را از عذاب دوزخ نگاه دار( رَبَّنٰا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَ قِهِمْ عَذٰابَ الْجَحِیمِ ).
این سخن از یک سو به مؤمنان میگوید تنها شما نیستید که عبادت خداوند
میکنید،و تسبیح و حمد او را میگوئید،قبل از شما مقربترین فرشتگان خداوند و حاملان و طواف کنندگان عرش خدا حمد و تسبیحش میگویند.
از سوی دیگر به کفار هشدار میدهد که ایمان آوردن یا نیاوردن شما مهم نیست،خدا نیازی به ایمان کسی ندارد آن قدر فرشتگان او حمد و تسبیحش میگویند که به تصور نمیگنجد،تازه به حمد و تسبیح آنها نیز احتیاجی ندارد.
و از سوی سوم به مؤمنان آگاهی میدهد که شما در این جهان تنها نیستید -هر چند در محیط زندگی خود در اقلیت باشید-نیرومندترین قدرتهای غیبی عالم و حاملان عرش پروردگار پشتیبان شما و دعاگوی شما هستند،پیوسته از خداوند بزرگ میخواهند شما را مشمول عفو و رحمت گستردهاش قرار دهد، از خطاهایتان در گذرد،و از عذاب دوزخ نگاهتان دارد.
باز در این آیه به موضوع"عرش"برخورد میکنیم که از حاملان و فرشتگانی که آن را احاطه کردهاند نیز سخن به میان آمده،گرچه در تفسیر سورههای مختلف تا کنون در این باره سخن گفتهایم (1)ولی باز شرحی در این زمینه در نکات خواهیم داشت.
*** در آیه بعد در ادامه دعاهای حاملان عرش در باره مؤمنان میافزاید:
"پروردگارا!آنها را در باغهای جاویدان بهشت که به آنها وعده فرمودهای داخل کن"( رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِی وَعَدْتَهُمْ ).
"و همچنین صالحان از پدران و همسران و فرزندان آنها را"( وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّیّٰاتِهِمْ ) (2).
"چرا که تو بر هر چیز توانایی و نسبت به همه چیز دانایی"( إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
این آیه که با"ربنا"شروع شده تقاضای ملتمسانه حاملان عرش و فرشتگان مقرب خدا است که برای جلب لطف او بار دیگر روی مقام ربوبیتش تکیه میکنند،و نه تنها نجات از دوزخ را برای مؤمنان خواهانند،بلکه ورود در باغهای جاویدان بهشت را نیز برای آنها میخواهند،نه تنها برای خودشان بلکه برای پدران و همسران و فرزندانشان که در خط مکتب آنها بودهاند نیز تقاضا میکنند،و از صفات عزت و قدرت او یاری میطلبند.
وعده الهی که در این آیات به آن اشاره شده همان وعدهای است که بارها خداوند به وسیله پیامبران به مردم داده است.
تقسیم مؤمنان به دو گروه بیانگر این واقعیت است که گروهی در ردیف اول قرار دارند،و در پیروی اوامر خداوند کاملا کوشا هستند،اما گروه دیگری در این حد نیستند اما به خاطر پیروی نسبی از گروه اول و انتسابشان به آنها نیز مشمول دعای فرشتگانند. سپس آنها در چهارمین دعایشان در حق مؤمنان چنین میگویند:"آنها را از بدیها نگاهدار که هر کس را در آن روز از بدیها نگاهداری مشمول رحمتت ساختهای"( وَ قِهِمُ السَّیِّئٰاتِ وَ مَنْ تَقِ السَّیِّئٰاتِ یَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمْتَهُ ).
و بالآخره دعای خود را با این جمله پر معنی پایان میدهند:"این است رستگاری بزرگ"( وَ ذٰلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ).
چه فوز و نجاتی از این برتر که گناهان انسان بخشوده شود،عذاب و بدیها از او دور گردد،مشمول رحمت الهی شود،و در بهشت جاویدانش قدم بگذارد و بستگان مورد علاقهاش نیز به او ملحق گردند.
در اینجا سؤالی پیش میآید که در میان این دعاهای چهارگانه چه تفاوتی است؟آیا بعضی از آنها تکراری نیست؟ اما با کمی دقت روشن میشود که هر کدام ناظر به مطلب جداگانهای است.
نخست آنها تقاضای غفران و شستشوی مؤمنان از آثار گناه میکنند،این امر علاوه بر اینکه مقدمه برای وصول به هر نعمت بزرگ است خود مطلوب بالذات است،چه موهبتی از این بالاتر که انسان احساس کند پاک و پاکیزه شده،خدایش از او راضی است او نیز از خدایش راضی؟آری قطع نظر از مساله بهشت و دوزخ این احساس برای بندگان خدا پرافتخارترین و باشکوهترین احساس است.
در مرحله دوم تقاضای دور داشتن آنها از عذاب جهنم میکنند که این خود مهمترین وسیله آرامش روان آنها است.
در مرحله سوم تقاضای بهشت میکنند نه تنها برای خودشان بلکه برای بستگانشان که وجود آنها در کنارشان مایه آرامش روح و نشاط قلب آنها است.
و از آنجا که غیر از دوزخ در صحنه قیامت ناراحتیهای دیگری نیز وجود دارد که مهم و قابل ملاحظه است مانند هول محشر،رسوایی در برابر خلایق،طول حساب،و امثال آن در دعای دیگرشان از خدا میخواهند که مؤمنان را از هر گونه بدی و مکروه در آن روز دور دارد تا با فراغت خاطر و احترام و تکریم وارد بهشت جاویدان شوند.
در این آیات حاملان عرش الهی راه و رسم دعا را به مؤمنان میآموزند.
نخست تمسک به ذیل نام پروردگار(ربنا).
سپس او را به صفات جمال و جلالش ستودن و از مقام رحمت و علم بیپایانش مدد خواستن( وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً ).
سرانجام وارد در دعا شدن،و مسائل را به ترتیب اهمیت خواستن و با شرائطی که زمینه استجابت را فراهم میسازد مقرون ساختن( فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ ).
سپس دعا را با ذکر اوصاف جمال و جلال او و توسل مجدد به ذیل رحمتش پایان دادن.
جالب توجه اینکه حاملان عرش در این دعا روی پنج وصف از مهمترین اوصاف الهی تکیه میکنند ربوبیت،رحمت،قدرت،علم و حکمت او.
مطالعه آیات قرآن مجید نشان میدهد که"اولیاء اللّٰه"اعم از پیامبران و فرشتگان و بندگان صالح به هنگام دعا سخن خود را با"ربنا"یا"ربی"شروع میکردند.
آدم میگوید: رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا :"پروردگارا!من و همسرم بر خود ستم کردیم".
نوح عرض میکند: رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ :"پروردگار من و پدر و مادرم را بیامرز".
ابراهیم میگوید: رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوٰالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسٰابُ :
"پروردگارا من و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزی که حساب بر پا میشود ببخش".
یوسف ع میگوید: رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ :"پروردگارا بهرهای از حکومت به من رحمت فرمودهای".
و موسی ع میگوید: رَبِّ بِمٰا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیراً لِلْمُجْرِمِینَ :
"پروردگارا به خاطر نعمتی که به من دادهای پشتیبان مجرمان نخواهم بود".
سلیمان ع میگوید: هَبْ لِی مُلْکاً لاٰ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی :
"خداوندا حکومتی به من ببخش که شایسته کسی بعد از من نباشد".
عیسی ع عرض میکند: رَبَّنٰا أَنْزِلْ عَلَیْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ :"پروردگارا! بر ما مائدهای از آسمان فرو فرست"(مائده-114).
و پیامبر بزرگ اسلام ص عرضه میدارد: رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزٰاتِ الشَّیٰاطِینِ "پروردگارا من از وسوسههای شیاطین به تو پناه میبرم"(مؤمنون-97).
و مؤمنان طبق آیات آخر سوره آل عمران چندین بار این تعبیر را تکرار میکنند از جمله میگویند رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً :"پروردگارا این آسمانها و زمین پهناور را بیهوده نیافریدهای"! از این تعبیرات به خوبی استفاده میشود که بهترین دعا آن است که از مساله ربوبیت پروردگار آغاز شود،درست است که نام مبارک"اللّٰه"جامعترین نامهای خدا است ولی از آنجا که تقاضا از محضر پر لطف او تناسب با مساله ربوبیت دارد، ربوبیتی که از ناحیه خداوند از نخستین لحظات وجود انسان آغاز میشود و تا آخر عمر او و بعد از آن ادامه دارد،و انسان را غرق الطاف الهی میکند،خواندن خداوند به این نام در آغاز دعاها از هر نام دیگر مناسبتر و شایستهتر است (1).
1) 1) "تفسیر کبیر فخر رازی"ذیل آیات مورد بحث.
بارها گفتهایم الفاظ ما که برای بیان مشخصات زندگی محدود و ناچیز ما وضع شده نمیتواند به درستی بیانگر عظمت خداوند و حتی عظمت مخلوقات بزرگ او باشد،به همین دلیل با استفاده از معانی کنایی این الفاظ شبحی از آن همه عظمت را ترسیم میکنیم.
و از جمله الفاظی که این سرنوشت را پیدا کرده است کلمه"عرش"است که در لغت به معنی"سقف"یا"تخت پایه بلند"در مقابل کرسی که به معنی تخت پایه کوتاه است آمده،سپس این کلمه در مورد تخت قدرت خداوند به عنوان عرش پروردگار به کار رفته است.
در اینکه منظور از عرش خدا چیست و این کلمه کنایه از چه معنایی میباشد؟ مفسران و محدثان و فلاسفه سخن بسیار گفتهاند.
گاهی عرش را به معنی"علم بی پایان پروردگار"تفسیر کردهاند.
و گاه به معنی"مالکیت و حاکمیت خدا".
و گاه به معنی هر یک از صفات کمالیه و جلالیه او،چرا که هر یک از این اوصاف بیانگر عظمت مقام او میباشد،همانگونه که تخت سلاطین نشانه عظمت آنها است.
آری خداوند دارای عرش علم،و عرش قدرت،و عرش رحمانیت و عرش رحیمیت است.
طبق این تفسیرهای سهگانه مفهوم"عرش"بازگشت به صفات ذات پاک پروردگار میکند،نه یک وجود خارجی دیگر.
بعضی از روایاتی که از طرق اهل بیت ع رسیده نیز همین معنی را تایید مینماید،مانند حدیثی که"حفص بن غیاث"از امام صادق ع نقل میکند که
از امام ع در باره تفسیر" وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ "سؤال کردند، فرمود:"منظور علم او است" (1).
و در حدیث دیگری از همان امام ع"عرش"را به معنی علمی که انبیا را بر آن واقف کرده،و"کرسی"را به معنی علمی که هیچکس را از آن آگاه نکرده است تفسیر فرموده (2).
در حالی که بعضی دیگر از مفسران با الهام گرفتن از روایات دیگری "عرش"و"کرسی"را به دو موجود عظیم از مخلوقات پروردگار تفسیر کردهاند.
از جمله بعضی گفتهاند:منظور از عرش مجموعه عالم هستی است.
و گاه گفتهاند مجموعه این زمین و آسمان در درون کرسی قرار دارد،بلکه آسمان و زمین در برابر کرسی همچون حلقه انگشتری است در یک بیابان پهناور، و کرسی در برابر عرش نیز همچون حلقه انگشتری است در یک بیابان وسیع.
و گاه"عرش"را بر قلب انبیا و اوصیا و مؤمنان کامل اطلاق کردهاند،چنان که در حدیث آمده است:ان قلب المؤمن عرش الرحمن:"قلب مؤمن عرش بزرگ خدا است"! (3)و نیز در حدیث قدسی نقل شده است:
لم یسعنی سمائی و لا ارضی و وسعنی قلب عبدی المؤمن: "آسمان و زمین من وسعت وجود مرا ندارد ولی قلب بنده مؤمن من جایگاه من است"! (4).
اما برای درک حقیقت معنی عرش-البته تا آنجا که قدرت تشخیص انسان اجازه میدهد-بهترین راه این است که موارد استعمال آن را در قرآن مجید دقیقا مورد بررسی قرار دهیم:
در آیات زیادی از قرآن این تعبیر به چشم میخورد:
ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ "خداوند(بعد از پایان گرفتن خلقت جهان)بر عرش تسلط یافت" (1).
و در بعضی از آیات پشت سر این تعبیر جمله"یدبر الامر"و یا تعبیراتی که حاکی از علم و تدبیر پروردگار است دیده میشود.
در بعضی دیگر از آیات قرآن توصیفهایی برای عرش دیده میشود مانند توصیف به"عظیم"آنجا که میفرماید: وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ (توبه-129).
گاه سخن از حاملان عرش است مانند آیه مورد بحث.
و گاه سخن از ملائکهای است که گرداگرد عرش را گرفتهاند وَ تَرَی الْمَلاٰئِکَةَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ (زمر-75).
و گاه میگوید"عرش خدا روی آب قرار گرفته" وَ کٰانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمٰاءِ .
از مجموع این تعبیرات و تعبیرات دیگری که در روایات اسلامی وارد شده به خوبی میتوان نتیجه گرفت که عرش بر معانی مختلفی اطلاق شده هر چند ریشه مشترکی دارد.
یکی از معانی عرش همان مقام"حکومت و مالکیت و تدبیر عالم هستی" است،چرا که حتی در اطلاقات معمولی کلمه عرش به عنوان کنایه از تسلط یک زمامدار بر امور کشور خویش به کار میرود،میگوئیم:"فلان ثل عرشه" کنایه از اینکه قدرتش فرو ریخت،و در فارسی نیز میگوئیم:"پایههای تخت او در هم شکست".
دیگر از معانی عرش"مجموعه عالم هستی"است،چرا که همگی نشانه عظمت او است و گاه"عرش"به معنی"عالم بالا"و"کرسی"به معنی عالم پائین به کار میرود.
و گاه"عرش"به معنی"عالم ما وراء طبیعت"و کرسی به معنی مجموع
1) 1) اعراف 54-یونس 3-رعد 2-فرقان 59-سجده 4-حدید 4.
عالم ماده اعم از زمین و آسمان استعمال میشود چنان که در آیة الکرسی آمده است وسع کرسیه السماوات و الارض.
و از آنجا که مخلوقات و معلومات خداوند از ذات پاک او جدا نیستند گاهی عرش بر"علم خدا"اطلاق شده است.
و اگر به قلب پاک بندگان با ایمان"عرش الرحمن"گفته شده به خاطر این است که جایگاه معرفت ذات پاک او و نشانهای از نشانههای عظمت و قدرت او است.
بنا بر این در هر مورد باید از قرائن فهمید که منظور از عرش کدامیک از معانی آن است،ولی در هر حال همگی در این امر مشترکند که عرش بیانگر بزرگی و عظمت خداوند است.
در آیه مورد بحث که سخن از حاملان عرش الهی میگوید ممکن است منظور از عرش همان حکومت خداوند و تدبیرش در عالم هستی باشد و حاملان عرش اجرا کنندگان حاکمیت و تدبیر او هستند.
و نیز ممکن است به معنی مجموعه عالم هستی و یا عالم ما وراء طبیعت باشد و حاملان آن فرشتگانی هستند که پایههای تدبیر این جهان به فرمان خدا بر دوش آنها است.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا یُنٰادَوْنَ لَمَقْتُ اَللّٰهِ أَکْبَرُ مِنْ مَقْتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَی اَلْإِیمٰانِ فَتَکْفُرُونَ (10) قٰالُوا رَبَّنٰا أَمَتَّنَا اِثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اِثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنٰا بِذُنُوبِنٰا فَهَلْ إِلیٰ خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ (11) ذٰلِکُمْ بِأَنَّهُ إِذٰا دُعِیَ اَللّٰهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُکْمُ لِلّٰهِ اَلْعَلِیِّ اَلْکَبِیرِ (12)
10-کسانی را که کافر شدند روز قیامت صدا میزنند که عداوت و خشم پروردگار نسبت به شما از عداوت و خشم خودتان نسبت به خودتان بیشتر است،چرا که دعوت به سوی ایمان میشدید ولی انکار میکردید.
11-آنها میگویند:پروردگارا!ما را دو بار میراندی و دو بار زنده کردی،اکنون به گناهان خود معترفیم،آیا راهی برای خارج شدن(از دوزخ)وجود دارد؟! 12-این بخاطر آن است که وقتی خداوند به یگانگی خوانده میشد انکار میکردید، و اگر کسانی برای او شریک قائل میشدند ایمان میآوردید،هم اکنون داوری مخصوص خداوند بلند مرتبه و بزرگ است(و شما را به حکمت خود کیفر میدهد).
در آیات گذشته سخن از شمول"رحمت"الهی نسبت به مؤمنان بود،و در
آیات مورد بحث سخن از چگونگی"غضب"پروردگار بر افراد بیایمان است، تا با قرینه مقابله هر دو بحث روشنتر گردد.
نخست میفرماید:"کسانی را که کافر شدند روز قیامت صدا میزنند که عداوت و خشم پروردگار نسبت به شما از عداوت و خشم شما به خودتان بیشتر است چرا که دعوت به سوی ایمان میشدید ولی راه کفر را پیش میگرفتید" ( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یُنٰادَوْنَ لَمَقْتُ اللّٰهِ أَکْبَرُ مِنْ مَقْتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَی الْإِیمٰانِ فَتَکْفُرُونَ ).
چه کسی آنها را چنین ندا میکند؟ظاهر این است که فرشتگان عذاب برای ملامت و سرزنش و رسوا کردن آنها چنین ندایی سر میدهند،در حالی که فرشتگان رحمت همواره آماده اکرام و احترام مردم با ایمان و صالح میباشند.
این احتمال نیز داده شده است که این ندا از ناحیه بعضی از کفار نسبت به بعضی دیگر است،اما معنی اول مناسبتر به نظر میرسد،و به هر حال این ندایی است که در روز قیامت داده میشود و آیات بعد گواه روشنی بر این معنی است.
"مقت"در لغت به معنی بغض و عداوت شدید است،این آیه نشان میدهد که افراد بیایمان هر چند نسبت به خود عداوت شدید پیدا میکنند خشم خداوند نسبت به آنها از آن هم شدیدتر است.
اما اینکه منظور از خشم و عداوت کفار نسبت به خودشان چیست؟در اینجا دو تفسیر وجود دارد:
نخست اینکه آنها بزرگترین دشمنی را در حق خود در دنیا انجام دادهاند، چرا که دست رد بر سینه منادیان توحید زدند،نه تنها از چراغهای هدایت الهی روی برتافتند بلکه آنها را در هم شکستند،آیا دشمنی با خویشتن از این شدیدتر میشود که انسان به خاطر پیروی هوای نفس و بهرهگیری از متاع چند روزه
دنیا راه سعادت جاویدان را به روی خویش ببندد و درهای عذاب ابدی را بگشاید.
مطابق این تفسیر جمله" إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَی الْإِیمٰانِ فَتَکْفُرُونَ "(در آن زمان که به ایمان دعوت میشدید و شما کفر میورزیدید)در واقع بیان کیفیت خشم و عداوت آنها با خودشان است.
تفسیر دیگر اینکه مراد دشمنی و خشم آنها بر خویشتن در قیامت است، چرا که وقتی نتیجه کار خود را در آنجا مشاهده میکنند سخت پشیمان و ناراحت میشوند،ناله و نعره آنها بلند میشود،از شدت ناراحتی دو دست خود را گاز میگیرند:" وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیْهِ "(فرقان-27).
آرزو میکنند ای کاش خاک بودند: وَ یَقُولُ الْکٰافِرُ یٰا لَیْتَنِی کُنْتُ تُرٰاباً (نبا-40).
و از شدت ناراحتی به خود میپیچد،و چون چشم بینا به مقتضای فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ (ق-22)پیدا کردهاند،و همه حقایق و اسرار درون به مقتضای" یَوْمَ تُبْلَی السَّرٰائِرُ "(الطارق-9)آشکار گردیده، و پروندههای اعمال به مقتضای " وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ "(التکویر-10)گشوده شده است،و به مقتضای " کَفیٰ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً "(اسراء-14)از خودش برای حسابرسی خودش دعوت گردیده،سخت خود را محکوم میکنند و با تمام وجود از خود متنفر میشوند و میگریزند.
اینجاست که ندا داده میشود:"دشمنی و خشم خدا بر شما از این هم بیشتر است،چرا که داعیان حق و فرستادگان خدا شما را به ایمان دعوت کردند و شما راه کفر پیش گرفتید و به آن ادامه دادید".
مطابق این تفسیر جمله" إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَی الْإِیمٰانِ فَتَکْفُرُونَ "بیان دلیل
عظمت خشم خدا نسبت به آنان است (1).
هر دو تفسیر مناسب است اما تفسیر اول از جهاتی مناسبتر به نظر میرسد.
*** به هر حال مجرمان با مشاهده اوضاع و احوال قیامت و آگاهی بر خشم خداوند نسبت به آنها از خواب غفلت طولانی خویش بیدار میشوند و در فکر چاره میافتند،و"میگویند:پروردگارا!ما را دو بار میراندی و دو بار زنده کردی و ما در این مرگ و حیاتها همه چیز را فهمیدیم،اکنون به گناهان خود اعتراف میکنیم،آیا راهی برای خارج شدن از دوزخ(و بازگشت به دنیا و جبران ما فات)وجود دارد"؟!( قٰالُوا رَبَّنٰا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ فَاعْتَرَفْنٰا بِذُنُوبِنٰا فَهَلْ إِلیٰ خُرُوجٍ مِنْ سَبِیلٍ ).
آری در آنجا پردههای غرور و غفلت کنار میرود،و چشم حقیقت بین انسان باز میشود،لذا چارهای جز اعتراف به گناه ندارد.
آنها در این جهان اصرار به انکار معاد داشتند،و پیامبران را در این زمینه به باد استهزاء میگرفتند، اما هنگامی که مرگ و حیات متوالی خود را میبینند جایی برای انکار باقی نمیماند،تکیه کردن آنها روی تکرار مرگ و حیات شاید از این نظر است که میخواهند بگویند:ای خداوندی که مالک مرگ
1) 1) طبق تفسیر اول"اذ""ظرفیه"است و متعلق به"مقتکم انفسکم"میباشد. و طبق تفسیر دوم"تعلیلیه"است،و متعلق به مقت اللّٰه میباشد-قابل توجه اینکه در باره دو"مقت"که در آیه فوق است چهار احتمال وجود دارد که هر یک از مفسران یکی از آنها را برگزیده است:نخست اینکه ظرف هر دو قیامت بوده باشد،دیگر اینکه ظرف هر دو دنیا باشد سوم اینکه ظرف مقت اول دنیا و مقت دوم آخرت باشد،و چهارم عکس آن است،ولی از همه بهتر طبق تفسیر فوق این است که اولی مربوط به آخرت و دومی مربوط به دنیا و یا هر دو مربوط به آخرت باشد(دقت کنید).
و حیاتی،توانایی این را داری که بار دیگر ما را به دنیا بازگردانی تا در مقام جبران برآئیم.
در اینکه منظور از"دو بار میراندن"و"دو بار زنده کردن"چیست؟ مفسران چندین تفسیر ذکر کردهاند که از میان همه آنها سه احتمال قابل ذکر است.
1-منظور از دو بار میراندن،مرگ در پایان عمر و مرگ در پایان برزخ است،و منظور از دو مرتبه احیا،احیای برزخی و احیای در قیامت است.
توضیح اینکه هنگامی که انسان میمیرد نوع دیگری از حیات به عنوان حیات برزخی پیدا میکند،همان حیاتی که شهدا به مقتضای" بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ "(آل عمران-169)دارند،همان حیاتی که پیامبر ص و امامان ع دارند،سلام ما را میشنوند و پاسخ میگویند،و نیز همان حیاتی که سرکشان و طاغیانی همچون آل فرعون دارند و صبح و شام به مقتضای" اَلنّٰارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا "(غافر-46)مجازات میشوند.
از سوی دیگر میدانیم در پایان این جهان در نخستین نفخه صور نه تنها انسانها که همه فرشتگان و ارواح مردگان که در قالبهای مثالی هستند به مقتضای فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ :(زمر-68)میمیرند،و کسی جز ذات پاک خداوند باقی نمیماند(البته مرگ و حیات فرشتگان و ارواح همانند مرگ و حیات ما انسانها نیست همانطور که شرح آن را در ذیل آیه 86 سوره زمر دادیم).
به این ترتیب ما یک حیات جسمانی داریم و یک حیات برزخی،در پایان
عمر از حیات جسمانی میمیریم،و در پایان این جهان از حیات برزخی و نیز دارای دو حیات به دنبال این دو مرگ هستیم:حیات برزخی،و حیات روز قیامت.
در اینجا این سؤال پیش میآید که ما غیر از این دو حیات حیات سومی هم در این دنیا داریم و مرگی هم قبل از ورود در این دنیا داشتیم چرا که قبلا موجود مردهای بودیم،به این ترتیب سه حیات و مرگ میشود.
پاسخ این سؤال با دقت در خود آیه روشن میشود،زیرا مرگ قبل از حیات دنیا(در آن حال که خاک بودیم)"موت"است نه"اماته"یعنی"میراندن" و اما حیات در این دنیا گرچه مصداق احیاء است ولی قرآن در آیه فوق به این جهت به آن اشاره نکرده است که این احیا چندان مایه عبرت برای کافران نبوده، آنچه که باعث بیداری و اعتراف آنها به گناه شده نخست حیات برزخی است و سپس حیات در رستاخیز(دقت کنید).
2-منظور از دو حیات زنده شدن در قبر برای پارهای از سؤالات است، و زنده شدن در قیامت،و منظور از دو مرگ مرگ در پایان عمر و مرگ در قبر میباشد.
لذا جمعی از مفسران این آیه را دلیل بر حیات موقت در قبر دانستهاند.
در اینکه حیات در قبر چگونه است؟آیا جسمانی است،یا برزخی،یا نیمه جسمانی؟بحثهایی است که اینجا جای آن نیست.
3-منظور از مرگ نخستین،مرگ قبل از وجود انسان در دنیا است، چرا که قبلا خاک بود،بنا بر این زندگی اول نیز زندگی این دنیا میشود،و مرگ دوم در پایان این جهان است،و حیات دوم در رستاخیز.
کسانی که این تفسیر را برگزیدهاند به آیه 28 سوره بقره نیز استدلال کردهاند که میگوید: کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ کُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْیٰاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ :"چگونه به خدا کافر میشوید در حالی که شما
مرده بودید او شما را زنده کرد،سپس میمیراند،بار دیگر زنده میکند،سپس به سوی او باز میگردید".
ولی آیه مورد بحث سخن از دو"اماته""میراندن"میگوید در حالی که در آیه سوره بقره یک"موت"است و یک"اماته" (1).
از میان این تفسیرها تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
این نکته نیز قابل توجه است که بعضی از طرفداران تناسخ خواستهاند از این آیه برای زندگی و مرگ تکراری انسانها و بازگشت ارواح به بدنهای جدید در این دنیا استدلال کنند،در حالی که آیه فوق یکی از دلائل زنده نفی تناسخ است،زیرا مرگ و حیات را منحصر در دو قسمت میکند،ولی طرفداران عقیده تناسخ خبر از مرگ و حیاتهای متعدد و متوالی میدهند و معتقدند روح یک انسان ممکن است چند بار در کالبدهای جدید و نطفههای تازه حلول کند و به این دنیا باز گردد.
*** به هر حال ناگفته پیداست که پاسخ این تقاضای کافران که از دوزخ بیرون آیند و به دنیا برگردند تا به گمان خود گذشته تاریک را جبران نمایند منفی است و منفی بودن آن به قدری روشن است که حتی در آیات مورد بحث سخنی از آن به میان نیامده،تنها در آیه بعد مطلبی ذکر میکند که به منزله دلیل آن است، میفرماید:"این به خاطر آن است که وقتی خداوند به یگانگی خوانده میشد راه انکار پیش میگرفتید و کفر میورزیدید،ولی هر گاه کسانی به او شرک میآوردند در برابر آنها تسلیم بودید و ایمان میآوردید"
1) 1) بعضی از مفسران این احتمال را نیز دادهاند که آیه فوق ناظر به"رجعت" باشد،اما با توجه به عمومیت آیه فوق در باره همه کافران و عدم ثبوت عمومیت رجعت نسبت به همه آنها این تفسیر قابل گفتگو است.
( ذٰلِکُمْ بِأَنَّهُ إِذٰا دُعِیَ اللّٰهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا ).
آری هر جا سخن از توحید و پاکی و تقوا و فرمان حق بود چهره در هم میکشیدید،و هر جا از کفر و نفاق و شرک و آلودگی سخن به میان میآمد خوشحال و شادان میشدید، و به همین دلیل سرنوشتی غیر از این ندارید.
در اینجا این سؤال پیش میآید که این پاسخ چگونه با در خواست بازگشت به دنیا ارتباط پیدا میکند؟ ولی تعبیرات آیه بیانگر این واقعیت است که این گونه اعمال آنها مقطعی و موقتی نبود بلکه دائما چنین بودند،لذا اگر باز گردند همین برنامه را ادامه خواهند داد و این ایمان و تسلیم در قیامت جنبه اضطراری دارد نه واقعی،بعلاوه اعتقاد و اعمال و نیات گذشته آنها ایجاب میکند به طور مخلد در دوزخ باشند،با این حال بازگشت به دنیا امکان پذیر نیست.
به هر حال این وضع مخصوص کسانی است که کفر و شرک و گناه در وجود آنها ریشه دوانده،همانها که به گفته قرآن از شنیدن نام خدای یگانه مشمئز میشدند،و از شنیدن نام بتها شادمان،" وَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذٰا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ (زمر-آیه 45).
این اختصاص به عصر پیامبر ص ندارد در زمان ما نیز کوردلانی هستند که از ایمان و توحید و تقوا گریزانند و هر جا بوی کفر و نفاق و فساد به مشام برسد به آنجا رو میآورند.
لذا در بعضی از روایات اهل بیت ع این آیه به مساله"ولایت"تفسیر شده که بعضی از شنیدن آن ناراحت میشوند،و از شنیدن نام مخالفان آنها شاد(روشن است که این تفسیر از قبیل تطبیق کلی بر مصداق است نه انحصار تمام مفهوم آیه در این مصداق).
در پایان آیه برای آنکه این تاریکدلان مشرک را برای همیشه مایوس کند میافزاید:"حاکمیت و داوری مخصوص خداوند بلند مقام و بزرگ است" ( فَالْحُکْمُ لِلّٰهِ الْعَلِیِّ الْکَبِیرِ ).
جز او قاضی و داد خواه و دادرسی در این محکمه نیست،و چون او علی و کبیر است نه مغلوب کسی میگردد،نه توصیهای در او مؤثر میشود،و نمیتوان از طریق فداء و غرامت و یاری این و آن بر حکم او غلبه کرد،حاکم مطلق او است،و همه سر بر فرمان اویند،و هیچ راه فراری در برابر حکمش وجود ندارد.
دعای دور از حاجت!
این نخستین بار نیست که در آیات قرآن به تقاضای دوزخیان یا کفار مبنی بر بازگشت مجدد به این جهان بر خورد میکنیم که با پاسخ منفی روبرو میشوند، بارها در آیات قرآن مجید این موضوع مطرح شده است.
در سوره شوری آیه 44 میخوانیم:ظالمان بعد از مشاهده عذاب میگویند " هَلْ إِلیٰ مَرَدٍّ مِنْ سَبِیلٍ ":"آیا راهی به سوی بازگشت وجود دارد"؟ و در سوره زمر آیه 58 در باره انسانهای گنهکار و بیایمان آمده است:
هنگامی که آنها عذاب الهی را میبینند میگویند:اگر بار دیگر به دنیا باز گردیم از نیکوکاران خواهیم بود" أَوْ تَقُولَ حِینَ تَرَی الْعَذٰابَ لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ".
و در مؤمنون آیه 107 از قول همین اشخاص آمده است: رَبَّنٰا أَخْرِجْنٰا مِنْهٰا فَإِنْ عُدْنٰا فَإِنّٰا ظٰالِمُونَ :"پروردگارا ما را از دوزخ بیرون فرست،اگر بار دیگر بازگشت کردیم ما مسلما ظالم و ستمگریم"!
گروهی نیز به هنگامی که فرشتگان مرگ را میبینند چنین تقاضایی از خدا میکنند و میگویند: رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ :
"پروردگارا مرا باز گردانید،شاید در آنچه کوتاهی نمودم و ترک گفتم عمل صالحی انجام دهم"(مؤمنون 99-100).
اما در همه جا با"کلا"(چنین چیزی ممکن نیست)و یا تعبیرات مشابهی رو به رو میشوند.
و به این ترتیب قرآن میگوید:زندگی این جهان تجربهای است که هرگز برای یک نفر تکرار نمیشود،پس این خیال خام را باید از سر بیرون کرد که اگر بعد از مرگ با واکنشی شدید رو به رو شدیم راه بازگشت و جبران باز است،نه هرگز چنین نیست.
دلیل آن روشن است،در قانون تکامل و روند آن،ارتجاع و بازگشت ممکن نیست،همانگونه که محال است از نظر این قانون نوزادی به شکم مادر باز گردد،خواه دوران تکاملی خود را در رحم مادر به پایان رسانده باشد و یا ناقص سقط گردد،بازگشت امکان پذیر نیست،مرگ نیز همچون تولد ثانوی است،و انتقال از چنین عالم دنیا به عالم دیگر،در آنجا نیز چنین بازگشتی محال است.
از این گذشته بیداریهای اضطراری هرگز دلیل بر بیداری واقعی نیست و به هنگام فرونشستن عوامل آن،فراموشکاری باز میگردد و همان اعمال تکرار میشود،چنان که در زندگی همین دنیا در مورد بسیاری از مردم این معنی را آزمایش کردهایم که در تنگناهای زندگی دست به دامن لطف خدا میزنند از در توبه وارد میشوند اما همین که طوفان فرو نشست همه چیز به دست فراموشی سپرده میشود.
هُوَ اَلَّذِی یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ وَ یُنَزِّلُ لَکُمْ مِنَ اَلسَّمٰاءِ رِزْقاً وَ مٰا یَتَذَکَّرُ إِلاّٰ مَنْ یُنِیبُ (13) فَادْعُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْکٰافِرُونَ (14) رَفِیعُ اَلدَّرَجٰاتِ ذُو اَلْعَرْشِ یُلْقِی اَلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ لِیُنْذِرَ یَوْمَ اَلتَّلاٰقِ (15)
13-او کسی است که آیات خود را به شما نشان میدهد،و از آسمان برای شما روزی با ارزشی میفرستد،تنها کسانی متذکر این حقایق میشوند که به سوی خدا باز گردند.
14-(تنها)خدا را بخوانید و دین خود را برای او خالص کنید،هر چند کافران ناخشنود باشند.
15-او درجات بندگان صالح را بالا میبرد،او صاحب عرش است،روح را به فرمانش بر هر کس از بندگانش که بخواهد القاء میکند،تا مردم را از روز ملاقات بیم دهد.
تنها خدا را بخوانید هر چند کافران نپسندند
این آیات در حقیقت استدلالی است بر مسائلی که به صورت اندرز و نصیحت و تهدید و انذار در آیات پیشین گذشت،استدلالی است بر توحید و وحدانیت خداوند و ربوبیت او،و نفی شرک و بت پرستی.
نخست میگوید:"او کسی است که آیاتش را به شما نشان میدهد"( هُوَ الَّذِی یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ ).
همان آیات و نشانههای آفاقی و انفسی که تمام عالم هستی را پر کرده است، و نقشهای عجیبی که بر در و دیوار وجود نمایان است نقشهایی که هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار! سپس به بیان یکی از این آیات پرداخته میافزاید:"او از آسمان برای شما روزی پر ارزشی میفرستد"( وَ یُنَزِّلُ لَکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ رِزْقاً ).
دانههای حیاتبخش باران،نور آفتاب که زنده کننده تمام موجودات است، و هوایی که مایه حیات همه حیوانات و گیاهان میباشد همه از آسمان نازل میشود و میدانیم این سه امر مهمترین وسیله زندگی و حیات است و بقیه فرع بر آن میباشد.
بعضی از مفسران آسمان را به معنی"عالم غیب"و زمین را به معنی"عالم شهود"تفسیر کردهاند و نزول رزق الهی را از آسمان به زمین به معنی ظهور از عالم غیب به عالم شهود دانستهاند،اما علاوه بر اینکه این تفسیر مخالف ظاهر آیه است هیچ الزامی نیز بر آن وجود ندارد.
درست است که وحی و آیات فراوانی که غذای روح است از آسمان غیب و معنی نازل میشود،و باران و نور آفتاب که غذای جسم است از آسمان ظاهر است، و این هر دو با یکدیگر هماهنگ است،ولی نباید تصور کرد که تعبیر به آیات، در آیات مورد بحث اشاره به مفهومی اعم یا مخصوصا اشاره به آیات تشریعی است، چرا که تعبیر"یریکم آیاته":(آیاتش را به شما ارائه میدهد)مکرر در قرآن مجید بر آیات توحیدی عالم هستی اطلاق شده است،از جمله در اواخر همین سوره مؤمن بعد از ذکر نعمتهای خداوند از قبیل چهار پایان و کشتیها میفرماید: وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ فَأَیَّ آیٰاتِ اللّٰهِ تُنْکِرُونَ :"او آیاتش را به شما نشان میدهد،
کدامیک از آیات الهی را انکار میکنید(مؤمن-81)و همچنین آیات دیگر.
اصولا تعبیر به"یریکم"(به شما ارائه میدهد)متناسب با آیات تکوینی است،اما در مورد آیات تشریعی معمولا تعبیرهای دیگری مانند"وحی فرستاد" و"به سراغ شما آمد"دیده میشود.
به هر حال اینکه بعضی از مفسران پیشین و بعضی از بزرگان مفسران معاصر آیات را در اینجا به معنی"آیات تشریعی"یا اعم از تشریعی و تکوینی گرفتهاند دلیل ندارد.
این نکته نیز قابل توجه است که قرآن در اینجا از میان آیات عظیمی که در آسمان و زمین و وجود انسان قرار دارد تنها روی مساله رزق و روزی انسان انگشت گذارده،چرا که بیشترین مشغولیات فکری او را همین امر تشکیل میدهد، و گاه برای افزایش روزی و نجات از تنگناهای رزق دست به دامن بتها میزند، قرآن مجید میگوید:همه روزیها به دست خداوند است،و از بتها کاری ساخته نیست.
و در پایان آیه میافزاید:با وجود اینهمه آیات در پهنه جهان هستی چشمهای نابینا و قلوبی که حجاب بر آنها افکنده شده چیزی نمیبینند"تنها کسانی متذکر میشوند که به سوی خدا باز گردند"و قلب و جان خود را از آلودگیها بشویند.
( وَ مٰا یَتَذَکَّرُ إِلاّٰ مَنْ یُنِیبُ ).
*** در آیه بعد چنین نتیجهگیری میکند:"اکنون که چنین است خدا را بخوانید و دین خود را برای او خالص کنید"( فَادْعُوا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ).
بر خیزید و با تیشه ایمان به جان بتهای مشرکان بیفتید،و همه را از صفحه فکر و فرهنگ و اجتماع خود محو کنید.
البته این کار شما کافران لجوج و متعصب را سخت ناراحت میکند ولی ترس
و هراسی به خود راه ندهید،آئین خود را خالص کنید"هر چند کافران ناخشنود باشند"( وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ ).
در محیطی که اکثریت آن را بتپرستان گمراه تشکیل میدهند توحید در آغاز کار برای آنها چهره وحشتناکی دارد،همانگونه که طلوع آفتاب در میان جمع خفاشان،ولی اعتنا به این عکس العملهای جاهلانه و زودگذر نکنید، قاطعانه پیش بروید،و پرچم توحید و اخلاص را همه جا به اهتزاز در آورید.
*** آیه بعد خدا را با چند وصف مهم از اوصافش توصیف کرده میگوید:
"او رفیع الدرجات است"( رَفِیعُ الدَّرَجٰاتِ ).
درجات بندگان صالح را بالا میبرد،چنان که در آیه 11 سوره مجادله نیز آمده است یَرْفَعِ اللّٰهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجٰاتٍ :"خداوند درجات مؤمنان و عالمان را بالا میبرد".
او حتی در میان پیامبران،آنها که از عهده امتحانات بیشتری بر آمدند و مقام اخلاص را به مرز بالاتری رساندند فضیلت و برتری داده است تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَلیٰ بَعْضٍ (بقره-235).
او انسانها را جانشینان و نمایندگان خود در زمین قرار داده،و بر طبق شایستگیها بعضی را بر بعضی برتری بخشیده است" وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاٰئِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ "(انعام-165).
اگر در آیه گذشته دعوت به اخلاص در دین شده در اینجا میگوید خداوند درجات شما را به میزان اخلاصتان بالا میبرد،آری او"رفیع الدرجات"است.
اینها همه در صورتی است که"رفیع"را به معنی رافع و بالا برنده تفسیر کنیم،ولی بعضی گفتهاند"رفیع"در اینجا را به معنی"مرتفع"است،بنا بر این رفیع الدرجات اشاره به اوصاف بلند و عالی خدا است:او در علمش بلند مرتبه
است،و در قدرتش نیز بلند مرتبه،تمام اوصاف کمال و جمالش آن قدر مرتفع و بالا است که همای بلند پرواز عقل و دانش بشری هرگز به اوج آن نمیرسد.
و از آنجا که"رفیع"در لغت به هر دو معنی آمده است آیه فوق به هر یک از دو معنی ممکن است تفسیر شود،ولی از آنجا که تناسب بحث در آیات با مساله پاداش به اعطای درجات عالی به بندگان صالح است معنی اول مناسبتر به نظر میرسد هر چند به عقیده ما که استعمال لفظ را در بیش از یک معنی جایز میدانیم جمع میان هر دو تفسیر بیمانع است،مخصوصا در مورد آیات قرآن که الفاظ آن مفاهیم وسیع و گستردهای دارد.
سپس میافزاید:"او صاحب عرش است"( ذُو الْعَرْشِ ).
سرتاسر عالم هستی تحت قدرت و حکومت او است،و حکومتش بلامنازع است،و این خود دلیلی است بر اینکه تعیین درجات بندگان بر حسب شایستگیها به دست قدرت او است.
و چون در آیه قبل پیرامون"عرش"مشروحا سخن گفتیم،در اینجا نیازی به تکرار نمیبینیم.
در سومین توصیف میگوید:"او کسی است که روح را به فرمانش بر هر کسی از بندگانش بخواهد القا میکند"( یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ).
این روح همان قرآن و مقام نبوت و وحی است که مایه حیات دلها و همانند روح در پیکر انسانی است.
قدرت او از یک سو،و رفیع الدرجات بودنش از سوی دیگر،ایجاب میکند که برنامه تشریح و تکلیف را از طریق وحی اعلام دارد،و چه تعبیر جالبی از آن کرده است:تعبیر به روح،روحی که مایه حیات و حرکت و جنبش و جهاد و پیشرفت است.
گرچه مفسران در توضیح معنی"روح"در اینجا احتمالات مختلفی دادهاند،
اما قرائن موجود در آیه،و همچنین آیه 2 سوره نحل که میفرماید: یُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ ،و همچنین آیه 52 شوری که پیامبر اسلام را مخاطب ساخته و نزول قرآن و ایمان و روح را بر او بیان میکند وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ همگی دلیل بر این است که روح در این گونه موارد به معنی وحی و قرآن و تکالیف الهی است.
تعبیر به"من امره"(به فرمان او)اشاره به این است که اگر فرشته وحی مامور ابلاغ این روح است او نیز از ناحیه خدا سخن میگوید نه از ناحیه خودش.
و تعبیر به" عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ "(بر هر کس از بندگانش بخواهد) نه به معنی این است که بیحساب موهبت وحی را به کسی میدهد،چرا که مشیت او عین حکمت او است،هر کس را شایسته این مقام ببیند مشمول این فرمان میسازد،همانگونه که در آیه 124 سوره انعام میخوانیم: اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ :"خداوند آگاهتر است که رسالت خود را در کجا قرار دهد".
و اگر میبینیم در بعضی از روایات که از طرق اهل بیت ع رسیده، "روح"در آیه فوق به"روح القدس"تفسیر شده و ویژه پیامبر و امامان معصوم معرفی گردیده منافات با آنچه گفتیم ندارد،چرا که"روح القدس"همان روح مقدس و مقام معنوی والایی است که به صورت کامل در پیامبران و امامان معصوم قرار دارد و بسیار میشود که پرتوی از آن در وجود افراد دیگر تجلی میکند، و"فیض روح القدس"هر گاه به آنها کمک نماید،کلمات فوق العاده و یا کارهای مهم الهی انجام میدهند (1).
جالب اینکه در آیات پیشین سخن از نزول باران و ارزاق جسمانی در میان .
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد اول ذیل آیه 87 سوره بقره مراجعه فرمائید
بود و در اینجا سخن از نزول وحی و رزق روحانی است.
اکنون ببینیم هدف از القای روح القدس بر پیامبران چیست؟و آنها این راه پر نشیب و فراز و طولانی و پرمشقت را برای چه هدفی تعقیب میکنند؟ در آخرین جمله آیه فوق به این سؤال پاسخ داده شده میگوید:"هدف این است که مردم را از روز ملاقات انذار کنند"( لِیُنْذِرَ یَوْمَ التَّلاٰقِ ).
روزی که بندگان با پروردگارشان از طریق شهود باطنی ملاقات میکنند.
روزی که گذشتگان و آیندگان همه با هم تلاقی دارند.
روز ملاقات پیشوایان حق و باطل با پیروانشان.
روز لقای مستضعفین و مستکبرین.
روز ملاقات ظالم و مظلوم.
روز دیدار انسانها و فرشتگان.
و بالآخره روز تلاقی انسان با اعمال و گفتار و کردارش و با دادگاه عدل خداوند.
آری هدف از همه کتب آسمانی و برنامههای الهی این است که بندگان را از"روز تلاقی بزرگ"بیم دهند،و چه اسم عجیبی برای قیامت در این آیه انتخاب شده است"یوم التلاق".
یَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لاٰ یَخْفیٰ عَلَی اَللّٰهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ لِمَنِ اَلْمُلْکُ اَلْیَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ (16) اَلْیَوْمَ تُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ لاٰ ظُلْمَ اَلْیَوْمَ إِنَّ اَللّٰهَ سَرِیعُ اَلْحِسٰابِ (17)
16-روز تلاقی روزی است که همه آنها آشکار میشوند و چیزی از آنها بر خدا مخفی نخواهد ماند،حکومت امروز برای کیست؟!برای خداوند یکتای قهار است.
17-امروز هر کس در برابر کاری که انجام داده جزا داده میشود،هیچ ظلمی امروز وجود ندارد،خداوند سریع الحساب است.
روز تلاقی!
این آیات و چند آیه بعد از آن توضیح و تفسیری است برای"یوم التلاق" که از نامهای قیامت است،و در آخرین آیات گذشته به آن اشاره شد.
در این دو آیه چند قسمت از ویژگیهای قیامت بیان شده که هر کدام از دیگری تکان دهندهتر است.
نخست میفرماید"روز تلاقی روزی است که همه بارز و ظاهر میشوند" ( یَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ ).
روزی است که تمام پردهها و حجابها کنار میرود.
از یک سو موانع مادی همچون کوهها برچیده میشود،و به گفته قرآن زمین به صورت قٰاعاً صَفْصَفاً (همواره و بدون پستی و بلندی)در میآید(طه-106).
از سوی دیگر همه انسانها از درون قبرها سر برمیدارند و خارج میشوند.
از سوی سوم اسرار درون همگان آشکار میگردد: یَوْمَ تُبْلَی السَّرٰائِرُ (طارق-9).
و زمین آنچه را در درون دارد بیرون میفرستد: وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا (زلزال-2).
از سوی چهارم نامههای اعمال گشوده میشود و محتوای آن آشکار میگردد:
( وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ (تکویر-10).
از سوی پنجم اعمالی که انسان از پیش فرستاده در برابر او مجسم میشود: یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ مٰا قَدَّمَتْ یَدٰاهُ (نبا-40).
و از سوی ششم مسائلی را که انسان اصرار در اخفای آنها داشت ظاهر میگردد: بَلْ بَدٰا لَهُمْ مٰا کٰانُوا یُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ (انعام-28).
از سوی هفتم اعضای پیکر انسان و حتی زمینی که روی آن اعمالی انجام داده به افشاگری برمیخیزند و حقایق را بازگو میکنند: یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا (زلزال-4).
خلاصه انسانها با تمام وجود و تمام هستی و هویت خویش در آن صحنه عظیم ظاهر میشوند،و هیچ چیزی مکتوم نمیماند: وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ جَمِیعاً (ابراهیم-21).
چه صحنه عجیب و وحشتناکی است؟! برای اینکه بدانیم در آنجا چه غوغایی بر پا میشود کافی است فکر کنیم که یک لحظه در این دنیا چنین صحنهای بر پا شود و درون و برون و خلوت و جلوت همه انسانها یکی گردد،چه ولولهای در میان خلق ایجاد خواهد شد؟و چگونه رشتههای پیوند مردم از هم گسسته میشود؟!
آری طبیعت آن جهان همین است و باید آن چنان بود که انسان از ظاهر شدن پنهانیها وحشتی نداشته باشد،اعمال و رفتارش را آن چنان انجام دهد که هم امروز اگر در ملاء عام نمایان گردد از آن نگران نباشد.
در دومین توصیف از آن روز میافزاید:"چیزی از مردم بر خدا مخفی نخواهد بود"( لاٰ یَخْفیٰ عَلَی اللّٰهِ مِنْهُمْ شَیْءٌ ).
در این جهان و امروز نیز چیزی بر خداوند عالم و قادر مخفی نیست،و اصولا کسی که وجودش بی پایان است و هیچگونه محدودیتی در ذات پاکش راه ندارد آشکار و مخفی و غیب و شهود برای او یکسان است.
پس چرا قرآن جمله فوق را به عنوان توضیح و تفسیری برای جمله " یَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ "ذکر میکند؟ دلیل آن روشن است زیرا ظهور اشیاء در آن روز از تاکید بیشتری برخوردار است،جایی که دیگران نیز از اسرار هم آگاه شوند در مورد خداوند مساله نیاز به بحث و گفتگو ندارد.
سومین ویژگی آن روز حاکمیت مطلقه پروردگار است،چنان که در دنباله همین آیه میفرماید:"در آن روز گفته میشود حکومت و ملک امروز برای کیست"؟ ( لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ ).
و در پاسخ میگویند:"از آن خداوند واحد قهار است"( لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ ).
این سؤال را چه کسی مطرح میکند؟و آن جواب را چه کسانی میگویند؟ در آیه سخنی از آن به میان نیامده است.
بعضی گفتهاند سؤال از ناحیه پروردگار مطرح میشود،و جواب را همه مؤمنان و کافران میگویند (1). .
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث
بعضی نیز گفتهاند:سؤال و جواب هر دو از ناحیه خداست (1).
و بعضی معتقدند منادی الهی این سؤال را آشکارا مطرح میکند و خود او نیز پاسخ میگوید.
ولی ظاهر این است که این سؤال و جواب از سوی فرد خاصی عنوان نمیشود سؤالی است که از سوی خالق و مخلوق،فرشته و انسان،مؤمن و کافر و از تمام ذرات وجود و در و دیوار عالم هستی بدون استثنا مطرح است،و همگی نیز با زبان حال به آن پاسخ میگویند،یعنی به هر جا بنگری آثار حاکمیت او نمایان است و بر هر چه نگاه کنی نشانههای قاهریت او در آن ظاهر است.
به زمزمه هر ذرهای گوش فرا دهی" لِمَنِ الْمُلْکُ "میگوید،و در پاسخ لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ از آن میشنوی.
نمونه بسیار کوچک آن را در همین دنیا میبینیم که گاه به هنگام ورود در یک خانه یا یک شهر و یک کشور ظهور و حضور و قدرت فرد معینی را در همه جا احساس میکنیم،گویی همه میگویند مالک و حاکم در اینجا فلان شخص است،در و دیوار نیز به این امر گواهی میدهد.
البته امروز نیز مالکیت خداوند در سراسر عالم حاکم است،اما در قیامت ظهور و بروز تازهای پیدا میکند،در آنجا نه خبری از حکومت جباران است، و نه از نعرههای مستانه طاغوتیان.
نه خبری از نیروهای اهریمنی به گوش میرسد،و نه از قدرتنمایی ظاهری شیطان و لشکریانش اثری به چشم میخورد.
*** ویژگی چهارم آن روز این است که روز پاداش و کیفر است،چنان که در آیه بعد میفرماید:"امروز هر کسی در برابر کاری که انجام داده جزا داده میشود". .
1) 1) "المیزان"ذیل آیات مورد بحث
( اَلْیَوْمَ تُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ ).
آری آن ظهور و بروز و آن احاطه علمی خداوند و حاکمیت و مالکیت و قهاریت او همه دلیلی است روشن بر این حقیقت بزرگ و امید بخش و بیم آفرین.
ویژگی پنجم همان است که در جمله بعد میافزاید:"امروز هیچ ظلم و ستمی بر هیچکس نخواهد بود"( لاٰ ظُلْمَ الْیَوْمَ ).
چگونه ممکن است ظلم و ستمی تحقق یابد در حالی که ظلم یا به خاطر جهل است که او بر همه چیز احاطه علمی دارد.
یا به خاطر عجز است که او قاهر و مالک و حاکم بر همه چیز است،پس چگونه ممکن است ظلم و ستمی در محضر الهی در آن روز انجام گیرد،به خصوص اینکه آن روز،روز داوری خدا است نه آزادی مردم برای آزمون.
ششمین و آخرین ویژگی سرعت محاسبه اعمال بندگان است،چنان که در پایان آیه میفرماید:"خداوند سریع الحساب است"( إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ ).
سرعت حسابش در آنجا به قدری است که در حدیث آمده است:
ان اللّٰه تعالی یحاسب الخلائق کلهم فی مقدار لمح البصر: "خداوند حساب همه بندگان را در یک چشم بر هم زدن میرسد"! (1).
اصولا با قبول تجسم اعمال و بقاء آثار خیر و شر،مساله حساب مسالهای حل شده است،آیا دستگاههایی که در دنیا همراه کار کردن نمره میاندازد نیازی به زمان برای حسابرسی دارد؟ تکرار تعبیر"سریع الحساب"در آیات مختلف قرآن شاید به این منظور است که بعضی شیطانصفتان،افراد سادهلوح را وسوسه نکنند که مگر حسابرسی خلایق در برابر اعمالی که در طول هزاران سال انجام دادهاند به این آسانی ممکن است؟ .
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه 202 سوره بقره
از این گذشته این تعبیر هشداری است به همه انسانها که در آن روز مهلتی به مجرمان داده نمیشود،مانند مهلتی که در این دنیا به یک مجرم و قاتل برای رسیدگی چند ماه یا چند سال به پروندهاش میدهند.
وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ اَلْآزِفَةِ إِذِ اَلْقُلُوبُ لَدَی اَلْحَنٰاجِرِ کٰاظِمِینَ مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ وَ لاٰ شَفِیعٍ یُطٰاعُ (18) یَعْلَمُ خٰائِنَةَ اَلْأَعْیُنِ وَ مٰا تُخْفِی اَلصُّدُورُ (19) وَ اَللّٰهُ یَقْضِی بِالْحَقِّ وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَقْضُونَ بِشَیْءٍ إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْبَصِیرُ (20)
18-آنها را از روز نزدیک بترسان،روزی که از شدت وحشت دلها به گلوگاه میرسد، و تمامی وجود آنها مملو از اندوه میگردد،برای ستمکاران دوستی وجود ندارد و نه شفاعت کنندهای که شفاعتش پذیرفته شود.
19-او چشمهایی را که به خیانت گردش میکند میداند،و از آنچه در سینهها پنهان است با خبر است.
20-خداوند به حق داوری میکند،و معبودهایی را که غیر از او میخوانند هیچگونه داوری ندارند،خداوند شنوا و بینا است.
این آیات هم چنان ادامه توصیف قیامت است و در حقیقت در این آیات هفت ویژگی دیگر از ویژگیهای قیامت و حوادث هولانگیز و دهشتزای آن که هر انسان مؤمنی را عمیقا در فکر فرو میبرد بیان شده است:
نخست میگوید:"آنها را از روز نزدیک بترسان"( وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْآزِفَةِ ).
"آزفة"در لغت به معنی"نزدیک"است،و چه نامگذاری عجیبی است که به جای"یوم القیامة""یوم الازفة"بیان شده،تا بیخبران نگویند:هنوز تا قیامت زمان بسیار زیادی است،فکر خود را مشغول قیامت نکنید که وعدهای است نسیه! و اگر درست بنگریم مجموعه عمر دنیا در برابر عمر قیامت لحظه زود گذری بیش نیست، و چون هیچ تاریخی از سوی خداوند برای آن به کسی حتی به پیامبران اعلام نشده است باید همیشه آماده استقبال از آن بود.
دومین توصیف اینکه:"در آن روز از شدت هول و ترس دلها به گلوگاه میرسد"!( إِذِ الْقُلُوبُ لَدَی الْحَنٰاجِرِ ).
به هنگامی که انسان در تنگناهای سخت قرار میگیرد احساس میکند که گویی قلبش دارد از جا کنده میشود،گویی میخواهد از حنجرهاش بیرون پرد،عرب از این حالت تعبیر به"بلغت القلوب الحناجر"میکند،و شاید معادل آن در فارسی این باشد که میگوئیم"جانش به لب رسید"،و گرنه روشن است که قلب به معنی مرکز پخش خون هرگز از جای خود حرکت نمیکند و به گلوگاه نمیرسد.
و نیز ممکن است"قلب"کنایه از"جان"باشد،یعنی جانش به گلوگاه رسیده بود،گویی روح از بدنش تدریجا خارج شده،و تنها کمی از آن باقیمانده است.
به هر حال چنان هول و اضطرابی از حساب و کتاب دقیق الهی،و بیم از رسوایی در حضور جمیع خلایق،و گرفتاری در عذاب دردناکی که خلاصی از آن ممکن نیست،به انسان دست میدهد که با هیچ بیانی قابل شرح نیست.
در توصیف سوم میگوید:"وجود آنها مملو از غم و اندوه میشود اما توانایی اظهار آن را ندارند"(کاظمین).
"کاظم"از ماده"کظم"در اصل به معنی بستن دهان مشکی است که پر از آب باشد سپس در مورد کسانی که از خشم و غضب پر میشوند اما به دلائل مختلفی آن را اظهار نمیدارند اطلاق شده است.
اگر انسان گرفتار اندوه و غم جانکاهی شود اما بتواند فریاد کند ممکن است کمی آرام گیرد،اما افسوس که در آنجا حتی جای فریاد و نعره زدن نیست، آنجا صحنه بروز همه اسرار نهان و پیشگاه داوری حق و محضر عدل پروردگار، و حضور جمع خلایق است،فریاد چه سودی دارد؟! چهارمین توصیف اینکه:"برای ستمکاران دوستی وجود ندارد"( مٰا لِلظّٰالِمِینَ مِنْ حَمِیمٍ ).
آن گروه از دغل دوستان که همچون مگسان گرد شیرینی به هنگام قدرت اطراف آنها را گرفته بودند،و با تملق و چاپلوسی خود را یارانی وفادار و جاننثار، و یا غلامانی خانه زاد،معرفی میکردند،همه گرفتار کار خویشند،و به دیگری نمیپردازند،آری در آن روز نه دوستی برای انسان وجود دارد و نه غمخواری برای درد دل کردن.
در پنجمین توصیف میفرماید:"و نه شفاعت کنندهای که شفاعتش پذیرفته شود"( وَ لاٰ شَفِیعٍ یُطٰاعُ ).
چرا که شفاعت شافعان راستین مانند انبیا و اولیاء نیز به اذن پروردگار است،و به این ترتیب قلم بطلان بر پندار بت پرستان که بتها را شفعای خود در پیشگاه خدا میدانستند میکشد.
*** در ششمین مرحله یکی از اوصاف خدا را بیان میکند که در ضمن توصیفی
برای چگونگی قیامت است،میگوید:"خدا چشمهایی را که به خیانت گردش میکند میداند،و از آنچه در سینهها پنهان است با خبر است"( یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ مٰا تُخْفِی الصُّدُورُ ) (1).
آری خدایی که از حرکات مخفیانه چشمها و اسرار درون سینهها آگاه است در آن روز در باره خلایق دادرسی و قضاوت میکند،و با این علم و آگاهی دقیق او روز گنهکاران سیاه و تاریک است.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:هنگامی که از معنی این آیه از آن حضرت سؤال کردند،فرمود:
ا لم تر الی الرجل ینظر الی الشیء و کانه لا ینظر الیه،فذلک خائنة الاعین: "آیا ندیدهای گاه انسان به چیزی نگاه میکند اما چنین وانمود میکند که به آن نگاه نمیکند؟این نگاههای خیانتآلود است"! (2).
آری این نگاهها خواه به نوامیس مردم باشد و یا امور دیگری که نگاه کردن به آن ممنوع است بر خداوندی که ذرهای از آنچه در آسمانها و زمین است از علم او مخفی نیست پنهان نمیماند،" لاٰ یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقٰالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ لاٰ فِی الْأَرْضِ "(سبا-3).
در حدیث دیگری آمده است:یکی از یاران پیامبر در کنار یکی از مخالفان سرسخت اسلام در محضر پیامبر ص نشسته بود،بعد از آنکه آن مرد مخالف از محضر پیامبر ص امان گرفت و بیرون رفت عرض کرد:چرا اشارهای نفرمودید . .
1) 1) در جمله" یَعْلَمُ خٰائِنَةَ الْأَعْیُنِ "از نظر ترکیب نحوی دو احتمال وجود دارد:نخست اینکه"خائنة"معنی مصدری دارد و به معنی"خیانت"است،(مانند کاذبة و لاغیة که به معنی کذب و لغو است)این احتمال نیز داده شده است که از قبیل تقدیم صفت باشد و در اصل"الاعین الخائنة"بوده که به این ترتیب"اسم فاعل"میباشد
2) 2) "تفسیر صافی"ذیل آیه مورد بحث
تا بر خیزیم و گردنش را بزنیم پیش از آنکه از شما امان بگیرد؟!رسول خدا فرمود:
ان النبی لا تکون له خائنة الاعین: "پیامبران نگاه مخفیانه و خائنانه ندارند"! (1).
البته خیانت چشمها اشکال مختلفی دارد:گاه به صورت نگاههای دزدکی و استراق بصر نسبت به زنان بیگانه است،و گاه به صورت اشاراتی با چشم به منظور تحقیر یا عیبجویی از دیگران،و یا اشاراتی که مقدمه توطئهها و نقشههای شیطانی است.
راستی اگر انسان به یک چنین حسابرسی دقیقی در قیامت مؤمن باشد که حتی نگاهها،و اندیشهها،با انگیزههایی که دارند همگی زیر سؤال میروند، و دقیقا بررسی میشوند،حد اعلای تقوی در وجود او زنده خواهد شد،و چه اثری دارد این ایمان به معاد و مراقبت الهی و حسابرسی قیامت در تربیت نفوس انسانها؟! میگویند:یکی از علمای بزرگ پس از پایان تحصیلات خود در حوزه علمیه نجف هنگامی که میخواست به کشورش باز گردد ضمن خدا حافظی با استادش از او تقاضای پند و موعظهای کرد،او گفت:بعد از تمام این زحمتها آخرین اندرزم کلام خدا است،این آیه را هرگز فراموش مکن أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللّٰهَ یَریٰ :"آیا انسان نمیدانست که خدا همه چیز را میبیند"(علق-14).
آری از دیدگاه یک فرد مؤمن واقعی،تمام عالم محضر خدا است،و همه کارها در حضور او انجام میگیرد،همین شرم و حضور برای دوری از گناهان کافی است.
*** .
1) 1) "تفسیر قرطبی"جلد 8 صفحه 47-57(با کمی تلخیص)
در هفتمین توصیف از قیامت که آن نیز به صورت توصیف خداوند مطرح شده میفرماید:"خداوند به حق داوری میکند"( وَ اللّٰهُ یَقْضِی بِالْحَقِّ ).
"و معبودهایی را که غیر از او میخوانند هیچگونه قضاوت و داوری ندارند" ( وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لاٰ یَقْضُونَ بِشَیْءٍ ).
آری آن روز مقام داوری مخصوص به خدا است،و او هم جز به حق داوری نمیکند،چرا که داوری به ظلم یا از جهل و عدم آگاهی ناشی میشود که او بر همه چیز حتی اسرار ضمائر احاطه دارد،و یا از عجز و نیاز است که همه اینها از ساحت مقدسش دور میشد.
ضمنا این جمله دلیلی است بر توحید معبود،زیرا کسی شایستگی عبودیت دارد که سرانجام داوری به دست او است،اما بتهایی که نه در این جهان خاصیتی دارند و نه در قیامت مرجع داوری هستند چگونه ممکن است شایسته عبودیت باشند؟ این نکته نیز قابل توجه است که داوری به حق از ناحیه خداوند معنی گستردهای دارد که هم عالم تکوین را شامل میشود،و هم جهان تشریع را،همانگونه که تعبیر"قضا"در آیات قرآن نیز در هر دو مورد به کار رفته است،در یک جا میخوانیم: وَ قَضیٰ رَبُّکَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِیّٰاهُ :"پروردگارت حکم کرده که جز او را پرستش نکنید"(اسراء-23)این قضاوت تشریعی او است.
و در جای دیگر میفرماید:" إِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ":
"هنگامی که حکم در باره چیزی صادر کند به آن میگوید:موجود باش! بلافاصله موجود میشود"!(آل عمران-47).
سرانجام به عنوان تاکید بر آنچه در این آیات گذشت سخن را با این جمله پایان میدهد:"خداوند شنوا و بینا است"( إِنَّ اللّٰهَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ).
بلکه بینایی و شنوایی به معنی واقعی کلمه،یعنی حضور همه مسموعات و مبصرات و تمام شنیدنیها و دیدنیها نزد او منحصر به ذات پاک خدا است،و این تاکیدی است بر علم و آگاهی او بر همه چیز،و داوری او به حق چرا که تا کسی سمیع و بصیر مطلق نباشد داور حق نخواهد بود.
أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ کٰانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِی اَلْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اَللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ (21) ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانَتْ تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَکَفَرُوا فَأَخَذَهُمُ اَللّٰهُ إِنَّهُ قَوِیٌّ شَدِیدُ اَلْعِقٰابِ (22)
21-آیا آنها روی زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنان بودند چگونه بود؟آنها از نظر قدرت و ایجاد آثار مهمی در زمین از اینها برتر بودند،ولی خداوند آنها را به گناهانشان گرفت،و در برابر عذاب او مدافعی نداشتند.
22-این بخاطر آن بود که فرستادگان آنان پیوسته با دلائل روشن به سراغشان میآمدند ولی آنها همه را انکار میکردند،لذا خداوند آنها را گرفت(و کیفر داد)که او قوی و شدید العقاب است.
عاقبت دردناک پیشینیان ستمگر را بنگرید!
از آنجا که روش قرآن در بسیاری از آیات این است که بعد از ذکر
کلیات در مورد مسائل حساس و اصولی آن را با مسائل جزئی و محسوس میآمیزد، و دست انسانها را گرفته و برای پیجویی این مسائل به تماشای حوادث گذشته و حال میبرد،آیات مورد بحث نیز بعد از گفتگوهای گذشته پیرامون مبدء و معاد و حسابرسی دقیق اعمال و عواقب شوم طغیان و گناه،مردم را به مطالعه حالات پیشینیان و از جمله وضع فرعون و فرعونیان دعوت میکند.
نخست میفرماید:"آیا آنها روی زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنان بودند چگونه بود"؟!( أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ کٰانُوا مِنْ قَبْلِهِمْ ).
این تاریخ مدون نیست که در اصالت و صحت آن تردید شود،این تاریخ زندهای است که با زبان بیزبانی فریاد میکشد،ویرانههای قصرهای تبهکاران، شهرهای بلا دیده سرکشان،استخوانهای پوسیده خفتگان در دل خاک،و کاخهای مدفون شده در زمین،جملههای کوبندهای هستند که تاریخ واقعی را بی کم و کاست شرح میدهند! سپس میافزاید:"آنها کسانی بودند که در قوت و قدرت و به وجود آوردن آثار مهمی در زمین از اینها نیرومندتر بودند"( کٰانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِی الْأَرْضِ ".
آن چنان حکومت قوی و لشکریان عظیم و تمدن مادی درخشان داشتند که زندگی مشرکان مکه در برابر آنها بازیچهای بیش نیست! تعبیر به" أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً "هم قدرت سیاسی و نظامی آنها را بازگو میکند و هم قدرت اقتصادی و احیانا قدرت علمی را.
تعبیر به" آثٰاراً فِی الْأَرْضِ "ممکن است اشاره به پیشرفت عظیم کشاورزی آنها باشد همانگونه که در آیه 9 سوره روم آمده: أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ
وَ عَمَرُوهٰا أَکْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا :"آیا در زمین سیر نکردند،تا ببینند عاقبت کسانی که قبل از آنها بودند چه شد؟آنها بسیار نیرومندتر بودند،و زمین را(برای زراعت) دگرگون ساختند و بیش از آنچه اینها آباد کردند عمران نمودند".
و ممکن است اشاره به ساختمانها و بناهای محکمی باشد که بعضی از اقوام پیشین در دل کوهها،و در میان دشتها بنا میکردند،چنان که قرآن در باره قوم"عاد"میگوید: أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَةً تَعْبَثُونَ وَ تَتَّخِذُونَ مَصٰانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ :"آیا شما بر هر مکان مرتفعی نشانهای از روی هوی و هوس میسازید؟ و قصرها و قلعههای زیبا و محکم بنا میکنید؟گویی در جهان جاویدان خواهید ماند"؟!(شعراء-128-129).
و در پایان آیه سرنوشت این اقوام سرکش را در یک جمله کوتاه چنین بازگو میکند:"خداوند آنها را به گناهانشان گرفت،و کسی نبود که از آنها در برابر خداوند دفاع کند و از عذاب الهی باز دارد":( فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ وٰاقٍ ).
نه کثرت نفرات آنها مانع از عذاب الهی شد،و نه قدرت و شوکت و مال و ثروت بیحسابشان.
کرارا در آیات قرآن"اخذ"(گرفتن)به معنی مجازات کردن آمده است،این به خاطر آنست که برای انجام یک مجازات سنگین نخست طرف را بازداشت میکنند و سپس کیفر میدهند.
*** در آیه بعد آنچه را به طور اجمال قبلا گفته است شرح میدهد و میفرماید:
"این مجازات دردناک الهی به خاطر این بود که فرستادگان آن پیوسته با دلائل روشن به سراغشان میآمدند و آنها همه را انکار میکردند"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کٰانَتْ تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَکَفَرُوا ).
چنان نبود که آنها غافل و بیخبر باشند،و یا کفر و گناهشان ناشی از عدم اتمام حجت گردد،نه رسولان آنها پی در پی میآمدند(چنان که از تعبیر"کانت تاتیهم"استفاده میشود)اما آنها هرگز در برابر اوامر الهی تسلیم نشدند، چراغهای هدایت را میشکستند،و به رسولان دلسوز خود پشت میکردند و گاه آنها را میکشتند.
"اینجا بود که خداوند آنها را گرفت و کیفر داد"( فَأَخَذَهُمُ اللّٰهُ ).
"زیرا او قوی و شدید العقاب است"( إِنَّهُ قَوِیٌّ شَدِیدُ الْعِقٰابِ ).
در جای رحمت"ارحم الراحمین"است،و در جای خشم و غضب"اشد المعاقبین".
وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ (23) إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ قٰارُونَ فَقٰالُوا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ (24) فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا اُقْتُلُوا أَبْنٰاءَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اِسْتَحْیُوا نِسٰاءَهُمْ وَ مٰا کَیْدُ اَلْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (25) وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِی أَقْتُلْ مُوسیٰ وَ لْیَدْعُ رَبَّهُ إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِی اَلْأَرْضِ اَلْفَسٰادَ (26) وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لاٰ یُؤْمِنُ بِیَوْمِ اَلْحِسٰابِ (27)
23-ما موسی را با آیات خود و دلیل روشن فرستادیم.
24-به سوی فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ قٰارُونَ ،ولی آنها گفتند او ساحر بسیار دروغگوی است.
25-هنگامی که حق از سوی ما برای آنها آمد گفتند:پسران کسانی را که با موسی ایمان آوردهاند به قتل برسانید،و زنانشان را(برای اسارت و خدمت)زنده بگذارید، اما نقشه کافران جزء در گمراهی نیست(و نقش بر آب میشود).
26-و فرعون گفت:بگذارید من موسی را بکشم و او پروردگارش را بخواند (تا نجاتش دهد)!من از این میترسم که آئین شما را دگرگون سازد و یا در این زمین فساد بر پا کند!
27-موسی گفت:من به پروردگارم و پروردگار شما پناه میبرم و از هر متکبری که به روز حساب ایمان نمیآورد.
بگذارید موسی را بکشم!!
به دنبال اشارهای که در آیات قبل پیرامون سرنوشت دردناک اقوام پیشین آمده بود در این آیات به شرح یکی از این ماجراها پرداخته،و انگشت روی داستان موسی و فرعون و هامان و قارون میگذارد.
درست است که داستان موسی و فرعون در بسیاری از سورههای قرآن تکرار شده،ولی بررسی آن نشان میدهد که هرگز جنبه تکراری ندارد،بلکه در هر مورد از زاویه خاصی به آنها نگاه شده است،چنانچه در مورد بحث منظور بیش از همه پیش کشیدن ماجرای مؤمن آل فرعون است و بقیه بیان زمینهای است برای این ماجرای مهم.
نخست میفرماید:"ما موسی را با"آیات"خود"و سلطان مبین"فرستادیم ( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِینٍ ).
*** "به سوی فرعون و هامان و قارون،اما آنها گفتند:او ساحر بسیار دروغگویی است"!( إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ قٰارُونَ فَقٰالُوا سٰاحِرٌ کَذّٰابٌ ).
در اینکه میان"آیات"و"سلطان مبین"چه تفاوتی است؟تفسیرهای مختلفی از سوی مفسران بیان شده است:
بعضی آیات را اشاره به دلائل روشن،و سلطان مبین را اشاره به معجزات میدانند.
در حالی که بعضی دیگر آیات را اشاره به آیات تورات و سلطان مبین را اشاره به معجزات شمردهاند.
بعضی نیز احتمال دادهاند که"آیات"همه انواع معجزات موسی را شامل میشود،اما"سلطان مبین"معجزات برجسته او همچون معجزه عصا و ید بیضا است که موجب سلطه آشکار او بر فرعون شد.
بعضی دیگر"آیات"را به معنی معجزات و"سلطان مبین"را به معنی سلطه قاهره و نفوذ الهی موسی دانستهاند که مانع از قتل او و خاموش ساختن دعوتش گردید.
هیچیک از این تفسیرها مدرک روشنی ندارد،آنچه از آیات دیگر قرآن استفاده میشود این است که"سلطان مبین"معمولا به معنی دلیل روشن و محکمی است که باعث سلطه آشکار میگردد،چنان که در آیه 21 سوره نمل در داستان سلیمان و هدهد میخوانیم:سلیمان میگوید:"هدهد را نمیبینم،او چرا غائب شده؟ من او را کیفر سختی خواهم داد،یا او را ذبح میکنم و یا" سُلْطٰانٍ مُبِینٍ " (دلیل روشن)برای غیبت خود بیاورد".
و در آیه 15 سوره کهف میخوانیم" لَوْ لاٰ یَأْتُونَ عَلَیْهِمْ بِسُلْطٰانٍ مبین" "چرا آنها برای معبودهای خود دلیل روشنی نمیآورند"؟! "آیات"نیز کرارا در قرآن به معنی معجزات آمده است.
بنا بر این تعبیر به"آیات"اشاره به"معجزات موسی"و"سلطان مبین"به معنی منطق نیرومند و دلائل دندانشکنی است که موسی در برابر فرعونیان داشت.
به هر حال"موسی"هم مجهز به منطق عقل بود،و هم کارهای خارق العادهای که نشانه ارتباط او با عالم ما وراء طبیعت بود انجام میداد،ولی موضعگیری سرکشان فرعونی در مقابل او چیزی جز این نبود که او را متهم به سحر و کذب میکردند.
اتهام سحر در برابر آیات و معجزات بود،و تکذیب در برابر استدلالات منطقی،و این خود شاهد دیگری است برای تفسیری که در مورد این دو تعبیر
برگزیدیم.
آری همیشه سردمداران کفر برای خنثی کردن دلائل صدق مردان حق بر چسبهای دروغین از این قبیل پیدا میکردند که امروز هم نمونههای فراوانی از آن با چشم خود میبینیم.
قابل توجه اینکه نام سه کس در این آیه آمده است که هر کدام مظهر و سمبل چیزی بودند:
"فرعون"سمبل طغیان و سرکشی و حاکمیت ظلم و جور.
"هامان"مظهر شیطنت و طرحهای شیطانی.
و"قارون"مظهر ثروتمند یاغی و استثمارگر که برای حفظ ثروت خویش از هیچ کاری ابا نداشت.
به این ترتیب موسی ع مامور بود به ظلم حاکمان بیدادگر،و شیطنت سیاستمداران خائن،و تعدی ثروتمندان مستکبر پایان دهد و جامعهای بر اساس عدالت و داد از نظر سیاسی و فرهنگی و اقتصادی بسازد،اما آنها که منافع نامشروعشان در خطر بود سخت به مقاومت برخاستند.
*** آیه بعد بخشی از طرحهای شیطانی آنها را بازگو کرده،میگوید:
"هنگامی که حق از نزد ما به سراغ آنها آمد بجای اینکه آن را مغتنم بشمرند به مقابله برخاستند،و گفتند:پسران کسانی را که با موسی ایمان آوردهاند به قتل برسانید،و زنانشان را(برای اسارت و خدمت)زنده بگذارید"!( فَلَمّٰا جٰاءَهُمْ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِنٰا قٰالُوا اقْتُلُوا أَبْنٰاءَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ وَ اسْتَحْیُوا نِسٰاءَهُمْ ).
این تعبیر نشان میدهد که مساله قتل فرزندان پسر و زنده نگهداشتن دختران تنها در دوران قبل از تولد موسی ع نبوده،بلکه بعد از قیام و نبوت او نیز
این کار تکرار شد،"آیه 129 سوره اعراف"نیز شاهد این مدعا است که بنی اسرائیل به موسی ع گفتند: أُوذِینٰا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِیَنٰا وَ مِنْ بَعْدِ مٰا جِئْتَنٰا :"پیش از آنکه بیایی و بعد از آنکه آمدی در هر دو زمان ما را آزار کرده و میکنند".
این سخن را بنی اسرائیل بعد از مساله توطئه قتل فرزندان مؤمنان از سوی فرعونیان بیان کردند.
به هر حال این یک نقشه شوم و مستمر حکومتهای شیطانی است که نیروهای فعال را به نابودی میکشانند و نیروهای غیر فعال را برای بهره کشی زنده نگه میدارند،و چه جای تعجب که این نقشه هم قبل از تولد موسی در میان بنی اسرائیل که به صورت بردگانی در دست فرعونیان بودند عملی شده باشد و چه بعد از قیام موسی ع این یک حرکت ضد انقلابی بود تا نیروهای بنی اسرائیل را شدیدا سرکوب کند و هرگز نتوانند قد علم نمایند.
اما قرآن در پایان آیه میافزاید"نقشههای کافران جز در ضلالت و گمراهی نیست"-تیرهایی است که در تاریکی جهل و ضلال پرتاب میکنند و به سنگ میخورد( وَ مٰا کَیْدُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ ).
و از آنجایی که هرگز باور ندارند فاجعهها دامنگیرشان میشود،این مشیت الهی است که نیروهای حق سرانجام بر نیروی باطل غلبه کنند.
*** درگیری و نزاع میان موسی ع و پیروانش از یک سو،و فرعون و طرفدارانش از سوی دیگر بالا گرفت،و حوادث بسیاری در این میان واقع شد که قرآن در این مقطع از بحث از ذکر آنها صرفنظر میکند،و برای رسیدن به هدف خاصی که بعدا خواهیم دانست به سراغ این نکته میرود که وقتی کار بجای باریکی کشید فرعون برای جلوگیری از پیشرفت حرکت انقلابی موسی ع تصمیم بر قتل او گرفت،ولی گویا مشاوران و ملاء او مخالفت میکردند.
قرآن میگوید:"فرعون گفت:بگذارید من موسی را به قتل برسانم و او پروردگارش را بخواند تا نجاتش دهد"!( وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِی أَقْتُلْ مُوسیٰ وَ لْیَدْعُ رَبَّهُ ).
از این تعبیر استفاده میشود که اکثریت مشاوران که مانع قتل موسی بودند یا لا اقل بعضی از آنان به این امر استدلال میکردند که با توجه به کارهای خارق العاده موسی ممکن است نفرینی کند و خدایش عذاب بر ما نازل کند،اما فرعون مغرور میگوید:من او را میکشم هر آنچه باداباد! البته معلوم نیست انگیزه واقعی اطرافیان و مشاوران در این ممانعت چه بود؟در اینجا احتمالات زیادی وجود دارد که ممکن است همه آنها با هم صحیح باشد.
نخست ترس از عذاب احتمالی پروردگار.
دوم ترس از اینکه موسی بعد از کشته شدن به عنوان یک شهید و قهرمان در هالهی از قدس فرو رود و آئین او مؤمنان و هواخواهان بسیاری پیدا کند،مخصوصا اگر این ماجرا بعد از داستان مبارزه موسی با ساحران و غلبه عجیب و خارق العاده او بر آنان رخ داده باشد،و ظاهرا چنین است زیرا موسی در نخستین برخورد با فرعون دو معجزه بزرگ خود(معجزه عصا و ید بیضاء)را نشان داده بود، و همین امر سبب شد که فرعون او را ساحر بخواند،و دعوت برای مبارزه با جمع ساحران بنماید،و امیدوار بود از این طریق بتواند بر موسی غلبه کند لذا در انتظار روز موعود به سر میبرد.
با این حال دلیلی ندارد که فرعون در این فاصله زمانی تصمیم قتل موسی را گرفته باشد،یا از تبدیل دین و آئین مردم مصر در وحشت فرو رود (1).
1) 1) در تفسیر"المیزان"آمده است که آیه 36 سوره شعراء" قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ " (او و برادرش را نگاه دار)دلیل بر این است که گروهی بودند که فرعون را از قتل موسی مانع میشدند-ولی بررسی آیات مربوط به داستان موسی نشان میدهد که در آن وقت تصمیم قتل او در کار نبود،تنها هدف این بود که به اصطلاح صدق و کذب آنها روشن گردد و تصمیم قتل بعد از ماجرای ساحران و نفوذ موسی در اعماق قلوب گروهی از مردم مصر بود که فرعون را در وحشت سختی فرو برد.
خلاصه اینکه آنها معتقد بودند موسی شخصا یک"حادثه"است،اما اگر در آن شرایط کشته شود تبدیل به یک"جریان"خواهد شد،جریانی بزرگ و پر شور که کنترل آن بسیار مشکل خواهد بود.
بعضی دیگر از اطرافیان فرعون که دل خوشی از او نداشتند مایل بودند موسی زنده بماند و فکر فرعون را به خود مشغول دارد،تا آنها آسوده خاطر زندگی کنند و دور از چشم فرعون به سوء استفاده مشغول باشند،چرا که این یک برنامه همیشگی است که اطرافیان شاهان مایلند همیشه فکر آنها مشغول کاری باشد و آنها آسوده خاطر به تامین منافع نامشروع خود بپردازند،لذا گاهی دشمنان خارجی را تحریک میکردند تا از شر فراغت"شاه"در امان بمانند! سپس فرعون برای توجیه تصمیم قتل موسی دو دلیل برای اطرافیانش ذکر میکند:یکی جنبه به اصطلاح دینی و معنوی دارد،و دیگر جنبه دنیوی و مادی میگوید:"من از این میترسم که آئین شما را عوض کند!و دین نیاکانتان را بر هم زند"!( إِنِّی أَخٰافُ أَنْ یُبَدِّلَ دِینَکُمْ ).
"یا اینکه فسادی بر روی زمین آشکار سازد"( أَوْ أَنْ یُظْهِرَ فِی الْأَرْضِ الْفَسٰادَ ) اگر سکوت کنم آئین موسی به سرعت در اعماق قلوب مردم مصر نفوذ میکند،و آئین مقدس بت پرستی که حافظ قومیت و منافع شما است جای خود را به یک آئین توحیدی بر ضد شما میدهد! و اگر امروز سکوت کنم و بعد از مدتی اقدام به مبارزه با موسی نمایم
هواخواهان بسیاری پیدا میکند و درگیری شدیدی به وجود میآید که مایه خونریزی و فساد و ناآرامی در سطح کشور خواهد بود،بنا بر این مصلحت این است که هر چه زودتر او را به قتل برسانم.
البته"دین"از دریچه فکر"فرعون"چیزی جز پرستش او و یا بتهای دیگر نبود، آئینی در مسیر تخدیر و تحمیق مردم،و وسیلهای برای مقدس شمردن سلطه جابرانه آن مرد خونخوار! و"فساد"نیز از نظر او به وجود آمدن یک انقلاب ضد استکباری برای آزاد ساختن تودههای اسیر و در بند و محو آثار بت پرستی و احیای توحید بود.
و همیشه جباران و مفسدان برای توجیه جنایات خود و مبارزه با مردان خدا به این دو بهانه دروغین دست زدهاند که هم امروز نیز نمونههایش را در گوشه و کنار دنیا با چشم خود میبینیم.
*** اکنون ببینیم موسی ع که ظاهرا در آن مجلس حضور داشت چه عکس العملی نشان داد؟قرآن در آیه بعد میگوید:
"موسی گفت:من به پروردگارم و پروردگار شما پناه میبرم از هر متکبری که به روز حساب ایمان نمیآورد"!( وَ قٰالَ مُوسیٰ إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لاٰ یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسٰابِ ).
موسی این سخن را با قاطعیت و اطمینانی که مولود از ایمان نیرومند و اتکای او بر ذات پاک پروردگار بود بیان کرد و نشان داد که از چنین تهدیدی ترسی به خود راه نداده است.
این گفتار موسی ع به خوبی نشان میدهد افرادی که دارای این دو ویژگی باشند آدمهای خطرناکی محسوب میشوند:"تکبر"و"عدم ایمان به روز قیامت" و باید از چنین افرادی به خدا پناه برد!
"تکبر"سبب میشود که انسان جز خود و افکار خودش را نبیند،آیات و معجزات خدا را سحر بخواند،مصلحان را مفسد،و اندرز دوستان و اطرافیان را محافظه کاری و ضعف نفس بشمرد! و"عدم ایمان به روز حساب"سبب میشود که هیچ حسابی در برنامه و کار او نباشد،و حتی در برابر قدرت نامحدود پروردگار،با قدرت بسیار ناچیزش به مبارزه برخیزد، و به جنگ پیامبران او برود،چرا که حسابی در کار نیست.
اکنون ببینیم سرانجام این تهدید فرعون به کجا منتهی شد؟آیات بعد پرده از روی این مساله بر میدارد و چگونگی نجات موسی را از چنگال آن مرد مغرور متکبر روشن میسازد.
وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمٰانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اَللّٰهُ وَ قَدْ جٰاءَکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ مِنْ رَبِّکُمْ وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ اَلَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّٰابٌ (28) یٰا قَوْمِ لَکُمُ اَلْمُلْکُ اَلْیَوْمَ ظٰاهِرِینَ فِی اَلْأَرْضِ فَمَنْ یَنْصُرُنٰا مِنْ بَأْسِ اَللّٰهِ إِنْ جٰاءَنٰا قٰالَ فِرْعَوْنُ مٰا أُرِیکُمْ إِلاّٰ مٰا أَریٰ وَ مٰا أَهْدِیکُمْ إِلاّٰ سَبِیلَ اَلرَّشٰادِ (29)
28-مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان میداشت گفت،آیا میخواهید کسی را به قتل برسانید بخاطر اینکه میگوید پروردگار من اللّٰه است در حالی که دلائل روشنی از سوی پروردگارتان آورده،اگر دروغگو باشد دروغش دامن خود او را خواهد گرفت،و اگر راستگو باشد(لا اقل)بعضی از عذابهایی را که وعده میدهد به شما خواهد رسید،خداوند کسی را که اسرافکار و بسیار دروغگو است هدایت نمیکند.
29-ای قوم من!امروز حکومت از آن شماست،و در این سرزمین پیروزید،اگر عذاب الهی به سراغ ما آید،چه کسی ما را یاری خواهد کرد؟!فرعون گفت:من
جز آنچه را معتقدم به شما ارائه نمیدهم،و شما را جز به طریق حق و پیروزی دعوت نمیکنم(دستور همان قتل موسی است).
آیا کسی را به خاطر دعوت به سوی خدا میکشند؟!
از اینجا فراز دیگری از تاریخ موسی ع و فرعون شروع میشود که در قرآن مجید تنها در این سوره مطرح شده است و آن داستان"مؤمن آل فرعون"است،که از نزدیکان فرعون بود دعوت موسی ع را به توحید پذیرفت ولی ایمان خود را آشکار نمیکرد،زیرا خود را موظف به حمایت حساب شده از موسی ع میدید،هنگامی که مشاهده کرد با خشم شدید فرعون جان موسی ع به خطر افتاده مردانه قدم پیش نهاد و با بیانات مؤثر خود توطئه قتل او را بر هم زد.
در نخستین آیه میفرماید:"مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را کتمان میکرد گفت:آیا میخواهید کسی را به قتل برسانید بخاطر این که میگوید پروردگار من"اللّٰه"است"؟!( وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمٰانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّٰهُ ).
"در حالی که معجزات و دلائل روشنی از سوی پروردگارتان با خود آورده است" ( وَ قَدْ جٰاءَکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ مِنْ رَبِّکُمْ ).
آیا شما میتوانید معجزات او را مانند معجزه عصا و ید بیضا انکار کنید؟آیا همه با چشم خود غلبه او را بر ساحران ندیدید تا آنجا که ساحران در برابر او تسلیم شدند،و به تهدیدهای ما گوش ندادند،و جان خود را بر سر ایمانشان به خدای موسی ع نهادند؟آیا به راستی چنین کسی را میتوان ساحر خواند؟! خوب فکر کنید،دست به کار عجولانه و شتابزدهای نزنید،و در عاقبت کار
خود درست بیندیشید و گرنه پشیمان خواهید شد.
از همه اینها گذشته از دو حال خارج نیست:"اگر او دروغگو باشد دروغش دامن خود او را خواهد گرفت،و اگر راستگو باشد لا اقل بعضی از عذابهایی را که وعده میدهد دامن شما را خواهد گرفت"( وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ ).
خلاصه اگر او دروغگو است دروغ فروغی ندارد،سرانجام مشت او باز میشود و رسوا میگردد،و به کیفر دروغ خود گرفتار خواهد شد،اما این احتمال نیز وجود دارد که راستگو باشد و از سوی اللّٰه ماموریت دارد،بنا بر این وعدههای عذاب او خواه ناخواه به وقوع میپیوندد،با این حال کشتن او از عقل و درایت دور است.
سپس افزود:"خداوند کسی را که اسرافکار و بسیار دروغگو است هدایت نمیکند"( إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّٰابٌ ).
اگر موسی راه تجاوز و اسراف و دروغ را پیش گرفته باشد مسلما مشمول هدایت الهی نخواهد شد،و اگر شما چنین باشید شما نیز از هدایتش محروم خواهید گشت.
این عبارت اخیر گرچه دو پهلو است،اما پیدا است که نظر مؤمن آل فرعون بیان حال فرعونیان بوده،ولی به هر حال تکیه او بر ربوبیت"اللّٰه"در این عبارت و عبارت بعد بیانگر این واقعیت است که فرعون یا لا اقل گروهی از فرعونیان بطور اجمال اعتقادی به"اللّٰه"داشتهاند،و گرنه این تعبیرات نشانه ایمان او به خدای موسی و همکاری با بنی اسرائیل محسوب میشد و با اصول"تقیه تاکتیکی" که او در پیش گرفته بود سازگار نبود.
در اینجا دو سؤال از سوی بعضی از مفسران مطرح شده است:
نخست اینکه اگر موسی ع دروغگو باشد دروغش تنها به زیان خود او
تمام نمیشود بلکه دامان جامعه را نیز میگیرد زیرا باعث انحراف آنها است.
دیگر این که اگر راستگو باشد تمام تهدیدهای او تحقق خواهد یافت نه پارهای از آنها.
در پاسخ سؤال نخست میتوان گفت که منظور فقط مجازات دروغ است که تنها دامن دروغگو را میگیرد،و عذاب الهی برای دفع شر او کافی است، چگونه ممکن است کسی بر خدا دروغ ببندد و خدا او را به حال خود واگذارد تا مایه گمراهی مردم شود؟! و در پاسخ سؤال دوم میتوان گفت:منظور این است که او شما را تهدید به عذابهای دنیا و آخرت میکند بنا بر این اگر راستگو باشد قسمتی از آن که مربوط به دنیا است هم اکنون دامن شما را خواهد گرفت،یا این که منظور بیان حد اقل است که اگر همه سخنان او را باور نکنید لا اقل ممکن است بخشی از آن صدق باشد.
به هر حال مؤمن آل فرعون ضمن این سخنان از چند طریق برای نفوذ در فرعون و اطرافیان او وارد شد:
نخست این که عمل موسی ع درخور چنین عکس العمل شدیدی نیست.
دیگر این که فراموش نکنید او با خود دلائلی دارد که ظاهر آن موجه به نظر میرسد،و مبارزه با چنین مردی خطرناک است.
سوم اینکه نیازی به اقدام شما نیست،چرا که اگر دروغگو باشد خدا کار او را میسازد،اما این احتمال را هم بدهید که راست بگوید و خدا کار ما را بسازد! *** مؤمن آل فرعون به این مقدار هم قناعت نکرد و باز ادامه داد،با لحنی
دوستانه و خیرخواهانه آنها را مخاطب ساخته،چنین گفت:"ای قوم من!امروز حکومت در این سرزمین پهناور مصر به دست شما است،و از هر نظر غالب و پیروزید،این نعمتهای فراوان را کفران نکنید،اگر عذاب الهی به سراغ ما آید چه کسی ما را یاری خواهد کرد"؟!( یٰا قَوْمِ لَکُمُ الْمُلْکُ الْیَوْمَ ظٰاهِرِینَ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ یَنْصُرُنٰا مِنْ بَأْسِ اللّٰهِ إِنْ جٰاءَنٰا ).
این احتمال نیز وجود دارد که منظور وی این بوده:شما امروز همه گونه قدرت در دست دارید و هر تصمیمی بخواهید در باره موسی ع میگیرید،ولی مغرور این قدرت نشوید،و پیامدهای احتمالی آن را فراموش نکنید.
این سخنان ظاهرا در"اطرافیان فرعون"بیاثر نبود،آنها را ملایم ساخت، و از خشمشان فرو کاست.
ولی فرعون در اینجا سکوت را برای خود جایز ندید کلام او را قطع کرده چنین گفت:"مطلب همان است که گفتم"من جز آنچه را که معتقدم به شما دستور نمیدهم به آن معتقدم که موسی حتما باید کشته شود و راهی غیر از این نیست"! ( قٰالَ فِرْعَوْنُ مٰا أُرِیکُمْ إِلاّٰ مٰا أَریٰ ).
"و بدانید من شما را جز به طریق حق و پیروزی دعوت نمیکنم"!( وَ مٰا أَهْدِیکُمْ إِلاّٰ سَبِیلَ الرَّشٰادِ ).
و چنین است حال همه جباران و طاغوتها در طول تاریخ،و در گذشته و امروز که همیشه رای صواب را رای خود میپندارند و به احدی اجازه اظهار نظر در برابر رای خود نمیدهند،آنها به پندارشان عقل کل هستند،و دیگران مطلقا عقل و دانشی ندارند!و این نهایت جهل و حماقت است.
از آیات قرآن همین قدر استفاده میشود که او مردی بود از فرعونیان که به موسی ایمان آورده بود اما ایمان خود را مکتوم میداشت،در دل به موسی عشق میورزید و خود را موظف به دفاع از او میدید.
او مردی بود هوشیار و دقیق و وقت شناس و از نظر منطق بسیار نیرومند و قوی که در لحظات حساس به یاری موسی شتافت،و چنان که در دنباله این آیات خواهد آمد او را از یک توطئه خطرناک قتل رهایی بخشید.
اما در روایات اسلامی و سخنان مفسران توصیفات بیشتری در باره او آمده است.
از جمله اینکه بعضی گفتهاند:او پسر عمو یا پسر خاله فرعون بود،و تعبیر به "آل فرعون"را نیز شاهد بر این معنی دانستهاند زیرا تعبیر به آل معمولا در مورد خویشاوندان به کار میرود هر چند در مورد دوستان و اطرافیان نیز گفته میشود.
بعضی دیگر او را یکی از پیامبران خدا بنام"حزبیل"یا"حزقیل" میدانند (1).
بعضی روایت کردهاند که او خازن(سرپرست خزائن و گنجینههای)فرعون بوده است (2).
از ابن عباس نقل شده که در میان فرعونیان تنها سه کس به موسی ایمان . .
1) 1) این معنی در روایتی از پیغمبر گرامی اسلام نقل شده است(امالی صدوق طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 519)اما با توجه به اینکه حزقیل از پیامبران بنی اسرائیل است این احتمال بعید به نظر میرسد و روایت فوق نیز از نظر سند ضعیف است مگر اینکه حزقیل معروف بنی اسرائیل نباشد بلکه شخص دیگری بوده به این نام
2) 2) این معنی در تفسیر علی بن ابراهیم نیز آمده است(نور الثقلین جلد 4 صفحه 518)
آوردند:مؤمن آل فرعون،و همسر فرعون و آن مردی که قبل از نبوت موسی به او خبر داد که فرعونیان تصمیم دارند تو را به خاطر قتل یکی از اتباعشان به قتل برسانند و هر چه زودتر از مصر بیرون رو(قصص-20).
ولی قرائتی در دست است که نشان میدهد بعد از ماجرای موسی با ساحران گروه قابل ملاحظهای به موسی ایمان آوردند و ظاهر این است که ماجرای مؤمن آل فرعون بعد از جریان ساحران بود.
بعضی نیز احتمال دادهاند که او از بنی اسرائیل بوده که در میان فرعونیان میزیسته و مورد اعتمادشان بوده است،ولی این احتمال بسیار ضعیف به نظر میرسد چرا که با تعبیر"آل فرعون"،و همچنین"یا قوم"(ای قوم من)سازگار نیست، ولی به هر حال نقش مؤثر او در تاریخ موسی و بنی اسرائیل کاملا روشن است، هر چند تمام خصوصیات زندگی او امروز برای ما روشن نیست.
"تقیه"یا"کتمان عقیده باطنی"بر خلاف آنچه بعضی میپندارند به معنی ضعف و ترس و محافظه کاری نیست،بلکه غالبا به عنوان یک وسیله مؤثر برای مبارزه با زورمندان و جباران و ظالمان مورد استفاده قرار میگیرد،کشف اسرار دشمن جز از طریق افرادی که از روش تقیه استفاده میکنند ممکن نیست.
ضربات غافلگیرانه بر پیکره دشمن جز از طریق تقیه و کتمان نقشهها و طرحهای مبارزه صورت نمیگیرد.
و مؤمن آل فرعون نیز تقیهاش برای خدمت به آئین موسی ع و دفاع از حیات او در لحظات سخت و بحرانی بود،چه چیز از این بهتر که انسان فرد مؤمنی در دستگاه دشمن داشته باشد که تا اعماق تشکیلات او نفوذ کند،و از همه چیز با خبر گردد و به موقع دوستان را در جریان بگذارد،و حتی در موقع لزوم
در فکر جباران نفوذ کند و نقشههای آنها را دگرگون سازد؟! آیا اگر مؤمن آل فرعون از روش تقیه استفاده نمیکرد هرگز توانایی انجام این خدمات را داشت؟ لذا در حدیثی از امام صادق ع آمده است:
التقیة دینی و دین آبائی، و لا دین لمن لا تقیة له،و التقیة ترس اللّٰه فی الأرض،لأن مؤمن آل فرعون لو أظهر الإسلام لقتل: "تقیه دین من و دین پدران من است،کسی که تقیه ندارد دین ندارد،تقیه سپر خداوند در روی زمین است،چرا که اگر مؤمن آل فرعون ایمان خود را اظهار داشته بود کشته میشد" (1).
مخصوصا در زمانی که جمعیت مؤمنان در منطقهای در اقلیت باشند و در چنگال اکثریتی بیمنطق و بیرحم گرفتار شوند هیچ عقلی اجازه نمیدهد که با اظهار ایمان جز در مورد ضرورت نیروهای فعال خود را به هدر دهند،بلکه باید در این مقطع خاص با کتمان عقیده نیروها را متشکل و متمرکز و برای قیام نهایی آماده سازند.
شخص پیامبر اسلام ع در آغاز قیامش در مدت چند سال دعوت پنهانی داشت و از همین روش استفاده میکرد،و بعد از مدتی که یارانش فزونی گرفتند و هسته بندی اصلی محکم شد اسلام را رسما اعلام نمود.
در میان پیامبران دیگر ابراهیم ع با تمام شجاعت و قهرمانی که داشت به هنگام تصمیم بر شکستن بتها از روش تقیه استفاده کرد و برنامه خود را از بت پرستان کتمان نمود،و گرنه هرگز موفق نمیشد.
ابو طالب عموی پیامبر اسلام ص شاید تا آخر عمر روش تقیه را از دست نداد،تنها در مقطعهای خاصی ایمان خود را آشکار ساخت،ولی در مواقع دیگر صریحا چیزی نمیگفت تا بتواند نقش مؤثر خود را در حفظ جان پیامبران ص .
1) 1) "مجمع البیان"جلد 8 صفحه 521(ذیل آیات مورد بحث)
در مقابل بت پرستان لجوج و بیرحم و کینهتوز ایفا کند.
به هر حال آنچه بعضی از جاهلان و ناآگاهان پنداشتهاند که تقیه مخصوص مذهب شیعه است،یا تقیه نشانه ضعف و زبونی است،کاملا بیاساس و دور از منطق است،تقیه در تمام مکتبها بدون استثنا وجود دارد.
برای توضیح بیشتر به جلد دوم همین تفسیر صفحه 373(ذیل آیه 28 آل عمران)و جلد یازدهم صفحه 423(ذیل آیه 106 سوره نحل)مراجعه فرمائید.
در بعضی از روایات از پیغمبر گرامی اسلام نقل شده:
الصدیقون ثلاثه "حبیب النجار"مؤمن آل یس الذی یقول"فاتبعوا المرسلین اتبعوا من لا یسالکم اجرا"و"حزقیل"مؤمن آل فرعون و"علی بن ابی طالب" (ع)و هو افضلهم: "نخستین تصدیق کنندگان(پیامبران بزرگ)سه کس بودند:حبیب نجار،مؤمن آل یس همان کسی که به مردم(انطاکیه)میگفت از فرستادگان خدا پیروی کنید،از کسانی پیروی کنید که پاداشی از شما نمیخواهند و خود هدایت یافتهاند،و حزقیل مؤمن آل فرعون،و علی بن ابی طالب ع و او از همه برتر است".
این حدیث هم در منابع شیعه و هم در منابع اهل سنت به چشم میخورد" (1).
و به راستی این هر سه در بحرانیترین لحظات به پیامبران الهی ایمان آوردند و پیشگام و پیشقدم بودند و شایسته نام صدیقند،آنها در راس کسانی قرار دارند که پیامبران الهی را تصدیق کردند،مخصوصا علی ع که از آغاز عمر تا پایان همواره یار و یاور پیامبر اسلام ص بود،و در حیات پیامبر و حتی بعد از رحلت او فداکاری و ایثارگری را به آخرین حد ابراز داشت. .
1) 1) "صدوق"در"امالی"و"ابن حجر"نیز آن را در فصل ثانی از باب 9 از"صواعق"آورده است
وَ قٰالَ اَلَّذِی آمَنَ یٰا قَوْمِ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ مِثْلَ یَوْمِ اَلْأَحْزٰابِ (30) مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ اَلَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَ مَا اَللّٰهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبٰادِ (31) وَ یٰا قَوْمِ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ یَوْمَ اَلتَّنٰادِ (32) یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِینَ مٰا لَکُمْ مِنَ اَللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ (33)
30-آن مرد با ایمان گفت:ای قوم من،من بر شما از روزی همانند روز(عذاب)اقوام پیشین خائفم!.
31-از عادتی همچون عادت قوم نوح و عاد و ثمود و کسانی که بعد از آنها بودند(از شرک و کفر و طغیان)میترسم و خداوند ظلم و ستمی بر بندگانش نمیخواهد.
32-ای قوم!من بر شما از روزی که مردم یکدیگر را صدا میزنند(و از هم یاری میطلبند و صدایشان به جایی نمیرسد)بیمناکم! 33-همان روز که روی میگردانید و فرار میکنید،اما هیچ پناهگاهی در برابر عذاب
خداوند برای شما وجود ندارد،و هر کس را خداوند(بخاطر اعمالش)گمراه سازد،هدایت کنندهای برای او نیست.
من به شما اخطار می کنم!
مردم مصر به حکم اینکه در آن زمان نیز نسبتا متمدن و با سواد بودند گفتگوهای مورخان را در باره اقوام پیشین،اقوامی همچون قوم نوح و عاد و ثمود که سرزمین آنها غالبا فاصله زیادی از آنها نداشت شنیده بودند،و از سرنوشت دردناک آنها کم و بیش خبر داشتند.
لذا مؤمن آل فرعون بعد از آنکه با نقشه قتل موسی به مخالفت پرداخت و با مقاومت سرسختانه فرعون روبرو شد که دستور قتل را مجددا تایید کرد دست از تلاش و کوشش خود بر نداشت،و نمیبایست بردارد،لذا به این فکر افتاد که این بار دست این قوم سرکش را گرفته و به اعماق تاریخ پیشینیان ببرد،و آنها را از تکرار چنان مصائبی در مورد خودشان بیم دهد،شاید بیدار شوند و در تصمیم خود تجدید نظر کنند،سخن خود را از اینجا شروع کرد"و گفت:ای قوم من! من بر شما از روزی همانند روز مجازات اقوام پیشین میترسم"( وَ قٰالَ الَّذِی آمَنَ یٰا قَوْمِ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ مِثْلَ یَوْمِ الْأَحْزٰابِ ).
*** سپس به شرح این سخن پرداخت و گفت"من از عادت شومی همانند عادت قوم نوح و عاد و ثمود و کسانی که بعد از آنها بودند بیمناکم"( مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَ عٰادٍ وَ ثَمُودَ وَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ ) (1).
1) 1) داب(بر وزن ضرب)در اصل به معنی ادامه سیر است و دائب به موجودی گفته میشود که به سیر خود ادامه میدهد سپس به هر عادت مستمری اطلاق شده و منظور در اینجا از دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ ....عادت مستمری است که آنها داشتند و آن استمرار بر شرک و طغیان و ظلم و کفران بود.
این اقوام عادتشان شرک و کفر و طغیان بود،و دیدیم به چه سرنوشتی گرفتار شدند؟گروهی با طوفان کوبنده نابود گشتند،گروهی با تند باد وحشتناک،جمعی با صاعقههای آسمانی،و عدهای با زمین لرزههای ویرانگر! آیا احتمال نمیدهید که شما هم با این اصراری که بر کفر و طغیان دارید گرفتار یکی از این بلاهای عظیم الهی شوید؟!پس به من اجازه دهید که بگویم من از چنین آینده شومی در مورد شما خائفم! آیا دلیلی دارید که شما تافته جدا بافتهاید؟و اینگونه عذابهای الهی دامانتان را نخواهد گرفت؟مگر آنها چه کرده بودند که آن چنان گرفتار شدند؟ جز اینکه در برابر دعوت پیامبران الهی ایستادند و گاهی پیامبران را کشتند، و یا تکذیب کردند؟ ولی بدانید هر چه بر سر شما آید از ناحیه خود شما است"چرا که خداوند ظلم و ستمی بر بندگانش نمیخواهد"( وَ مَا اللّٰهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبٰادِ ).
آنها را به فضل و کرمش آفریده،و نعمتهای بیشمار به آنها بخشیده،و پیامبرانش را برای هدایت آنها فرستاده است،مخالفت و طغیان بندگان است که موجب آن عذابهای دردناک میشود.
*** سپس افزود:"ای قوم!من بر شما از روزی میترسم که مردم یکدیگر را صدا میزنند"از هم یاری میطلبند و صدایشان به جایی نمیرسد!( وَ یٰا قَوْمِ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ یَوْمَ التَّنٰادِ ).
"التناد"(در اصل"التنادی"بوده که یای آن حذف شده و کسره دال که دلیل بر آن است بر جای مانده)از ماده"ندا"به معنی صدا زدن است.
مشهور و معروف در میان مفسران این است که "یوم التناد"از اسامی قیامت است،و هر یک برای نامگذاری قیامت به این نام توجهی ذکر کرده،که با هم
شباهت زیادی دارند.
یکی میگوید:به خاطر صدا زدن دوزخیان نسبت به بهشتیان است چنان که قرآن میگوید وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ النّٰارِ أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِیضُوا عَلَیْنٰا مِنَ الْمٰاءِ أَوْ مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ :"دوزخیان،بهشتیان را صدا میزنند که مقداری از آب و روزیهایی که خدا به شما داده است به ما ببخشید"،آنها نیز در پاسخ میگویند: إِنَّ اللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَی الْکٰافِرِینَ :"خداوند اینها را بر کافران تحریم کرده است" (اعراف-50) (1)و یا به خاطر اینکه مردم یکدیگر را صدا میزنند و به هم پناه میبرند و از هم کمک میخواهند.
و یا اینکه فرشتگان آنها را برای حساب صدا میزنند و آنها نیز از فرشتگان استمداد میکنند.
و یا اینکه منادیان محشر ندا میدهند أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ :"لعنت خدا بر ظالمان است"(هود-18).
یا اینکه مؤمن هنگامی که نامه اعمال خود را میبیند از روی شوق فریاد میزند: هٰاؤُمُ اقْرَؤُا کِتٰابِیَهْ :"این نامه اعمال من است،بیایید ای مردم و آن را بخوانید"!(حاقه-19).
و کافر در همین هنگام از وحشت فریاد میکشد: یٰا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتٰابِیَهْ :
"ای کاش نامه اعمال ما به دست ما داده نمیشد"!(حاقه-25).
ولی میتوان برای این آیه معنی وسیعتری را در نظر گرفت که"یوم التناد" این دنیا را نیز شامل شود،چرا که"یوم التناد"مفهومش تنها"روز ندا دادن یکدیگر"است،و این تعبیر نشانه نهایت عجز و بیچارگی است در زمانی که کارد .
1) 1) همین معنی در حدیثی در"معانی الاخبار"صدوق از"امام صادق"(ع)نقل شده است
به استخوان میرسد،و افرادی که دستشان از همه جا بریده یکدیگر را صدا میکنند و فریادشان بجایی نمیرسد.
در این جهان نیز"یوم التناد"فراوان است،روزهایی که عذاب الهی نازل میشود،روزهایی که جامعهها بر اثر گناهان و خطاهایشان به بن بست کشیده میشوند،روزهایی که بحرانها و حوادث سخت همه را تحت فشار قرار میدهد، فرار میکنند و پناهگاهی میجویند اما پناهگاهی وجود ندارد،و همه فریاد میکشند! *** آیه بعد در تفسیر یوم التناد میگوید:"روزی که روی میگردانید و فرار میکنید،اما هیچ پناهگاه و نگهدارندهای در برابر عذاب الهی برای شما نیست"( یَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِینَ مٰا لَکُمْ مِنَ اللّٰهِ مِنْ عٰاصِمٍ ).
آری کسی را که خدا(بر اثر اعمالش)گمراه ساخته هدایت کنندهای برای او نیست"( وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ هٰادٍ ).
آنها در این دنیا از طریق هدایت گمراه میشوند و در حجابی از جهل و ضلالت فرو میروند،و در آخرت از طریق بهشت و نعمتهای الهی گمراه خواهند شد.
تعبیر فوق ممکن است تلویحا اشارهای به گفتار فرعون باشد که میگفت: مٰا أَهْدِیکُمْ إِلاّٰ سَبِیلَ الرَّشٰادِ :"من شما را جز به راه هدایت و راستی دعوت نمیکنم"(همین سوره سه آیه قبل).
وَ لَقَدْ جٰاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا زِلْتُمْ فِی شَکٍّ مِمّٰا جٰاءَکُمْ بِهِ حَتّٰی إِذٰا هَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبْعَثَ اَللّٰهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً کَذٰلِکَ یُضِلُّ اَللّٰهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتٰابٌ (34) اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اَللّٰهِ بِغَیْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اَللّٰهِ وَ عِنْدَ اَلَّذِینَ آمَنُوا کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اَللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّٰارٍ (35)
34-پیش از این یوسف با دلائل روشن به سراغ شما آمد،ولی شما هم چنان در آنچه او آورده بود تردید داشتید،تا زمانی که از دنیا رفت،گفتید:هرگز خداوند بعد از او رسولی مبعوث نخواهد کرد،اینگونه خداوند هر اسرافکار تردید کنندهای را گمراه میسازد.
35-همانها که در آیات الهی بیآنکه برای آنها آمده باشد به مجادله برمیخیزند، کاری که خشم عظیمی نزد خداوند و نزد کسانی که ایمان آوردهاند بار میآورد، اینگونه خداوند بر قلب هر متکبر جباری مهر مینهد.
متکبران جبار از درک صحیح محرومند
در این آیات هم چنان سخنان مؤمن آل فرعون ادامه مییابد:
در یک بررسی اجمالی در آیات گذشته و آینده و آیات مورد بحث چنین به نظر میرسد که"مؤمن آل فرعون"برای نفوذ در قلب تیره فرعون و فرعونیان و زدودن زنگار کبر و کفر از آنها سخنان خود را در پنج شکل و مقطع مطرح کرد:
"مقطع اول"سخنان دو جانبه و احتیاط آمیز و دعوت آن قوم کافر طغیانگر به پرهیز از ضرر محتمل بود دائر بر اینکه"اگر موسی دروغ بگوید دامن خودش را میگیرد، و اگر راست بگوید دامان ما را میگیرد،بترسید و احتیاط را از دست ندهید".
در"مقطع دوم"آنها را به سیر و مطالعه در احوال اقوام پیشین دعوت میکند،و از اینکه آنها نیز گرفتار چنان سرنوشت شومی شوند آنها را بر حذر میدارند.
در"مقطع سوم"که در آیات مورد بحث مطرح شده قسمتی از تاریخ خودشان را متذکر میشود،تاریخی که چندان فاصله از آنها ندارد و روابط و پیوندهای آن به هم نخورده است،و آن مساله نبوت"یوسف"است که از اجداد موسی بود،و طرز برخورد آنها با دعوت او را مطرح میکند.
در آیه اول میگوید:"پیش از این،یوسف با دلائل روشن برای هدایت شما آمد"( وَ لَقَدْ جٰاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَیِّنٰاتِ ) (1).
"اما شما هم چنان در دعوت او شک و تردید داشتید"( فَمٰا زِلْتُمْ فِی شَکٍّ مِمّٰا جٰاءَکُمْ بِهِ ). .
1) 1) تنها موردی که در قرآن دلالت بر نبوت"یوسف"دارد این آیه است هر چند در سوره یوسف نیز اشاراتی به این معنی هست اما صراحتی ندارد
نه از این جهت که دعوت او پیچیدگی داشت،و نشانهها و دلائل او کافی نبود،بلکه به خاطر ادامه خودکامگیها،سرسختی نشان دادید،و پیوسته اظهار شک و تردید نمودید.
سپس برای اینکه خود را از هر گونه تعهد و مسئولیت خلاص کنید و به خودکامگی و هوسرانی خویش ادامه دهید"هنگامی که یوسف از دنیا رفت گفتید هرگز خداوند بعد از او رسولی مبعوث نخواهد کرد"( حَتّٰی إِذٰا هَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبْعَثَ اللّٰهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً ).
و به خاطر این روش نادرستتان مشمول هدایت الهی نشدید،آری"اینگونه خداوند هر اسرافکار تردید کننده وسوسهگر را گمراه میکند"( کَذٰلِکَ یُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتٰابٌ ).
شما از یک سو راه اسراف و تجاوز از حدود الهی را پیش گرفتید،و از سوی دیگر در همه چیز شک و تردید و وسوسه نمودید،و این دو کار سبب شد که خداوند دامنه لطفش را از شما بر گیرد،و شما را در وادی ضلالت رها سازد،و جز این سرنوشتی در انتظارتان نبود.
اکنون هم اگر در برابر دعوت موسی همان روش را پیش گیرید و به بحث و تحقیق نپردازید،ممکن است او پیامبری باشد از سوی خدا اما نور هدایتش هرگز بر قلوب مستور و محجوب شما نتابد.
*** آیه بعد به معرفی"مسرفان مرتاب"پرداخته میگوید:"آنها کسانی هستند که در آیات الهی بدون اینکه دلیلی برای آنها آمده باشد به مجادله برمیخیزند" ( اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ بِغَیْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ ) (1). .
1) 1) با اینکه"الذین"بدل از"مسرف مرتاب"است و"مبدل منه"مفرد میباشد بدل آن جمع آمده،زیرا نظر به فرد مشخص نیست،بلکه جنس است
بی آنکه هیچ دلیل روشنی از عقل و نقل برای سخنان خود داشته باشند، در برابر آیات بینات الهی موضعگیری میکنند،و با احتمالات نیش غولی و وسوسههای بیاساس و بهانهجوئیها به مخالفت خود ادامه میدهند.
سپس برای نشان دادن زشتی این عمل میافزاید:"اینگونه جدال بیاساس در مقابل حق خشم عظیمی نزد خداوند و نزد کسانی که ایمان آوردهاند برمیانگیزد" ( کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ وَ عِنْدَ الَّذِینَ آمَنُوا ) (1).
چرا که"جدال به باطل"و موضعگیری بی دلیل و بی منطق در برابر آیات الهی هم مایه گمراهی مجادله کنندگان،و هم اسباب ضلالت دیگران است،نور حق را در محیط خاموش میکند و پایههای حاکمیت باطل را محکم میسازد.
و در پایان آیه به دلیل عدم تسلیم آنها در مقابل حق اشاره کرده میفرماید "اینگونه خداوند بر قلب هر متکبر جباری مهر مینهد"!( کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّٰارٍ ) (2).
لجاجتها و عناد در برابر حق پردهای ظلمانی بر فکر انسان میاندازد و حس تشخیص را از او میگیرد،کار به جایی میرسد که قلب او همچون یک ظرف در بسته مهر شده میگردد که نه محتوای فاسد آن بیرون میآید و نه محتوای صحیح و جانپروری وارد آن میشود. .
1) 1) فاعل"کبر""الجدال"است که از جمله قبلی استفاده میشود،"مقتا" تمیز میباشد،بعضی از مفسران نیز احتمال دادهاند که فاعل آن"مسرف مرتاب"بوده باشد،ولی معنی اول بهتر به نظر میرسد.
2) 2) قابل توجه اینکه در این آیه"متکبر و جبار"به عنوان توصیف قلب ذکر شده (هر چند به صورت اضافه است)نه به عنوان توصیف شخص اشاره به اینکه اصل کبر و جباریت از قلب است،و از آنجاست که به سراسر وجود انسان سرایت میکند و تمام اعضا به رنگ تکبر و جباریت در میآید
آری کسانی که به خاطر داشتن این دو صفت زشت"تکبر و جباریت"تصمیم گرفتهاند در مقابل حق بایستند و هیچ واقعیتی را پذیرا نشوند خداوند روح حق طلبی را از آنها میگیرد،آن چنان که حق در ذائقه آنها تلخ،و باطل شیرین میآید.
مؤمن آل فرعون با این بیانات کار خود را کرد،و چنان که از آیات بعد نیز استفاده میشود تصمیم فرعون را دائر بر قتل"موسی" ع متزلزل ساخت، و یا حد اقل آن را به تاخیر انداخت،همان تاخیری که سرانجام خطر را از موسی برطرف ساخت و این رسالت بزرگی بود که این مرد هوشیار و شجاع در این مرحله حساس انجام داد،و چنان که بعدا خواهیم دید احتمالا جان خود را بر سر این کار نهاد.
وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ یٰا هٰامٰانُ اِبْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ اَلْأَسْبٰابَ (36) أَسْبٰابَ اَلسَّمٰاوٰاتِ فَأَطَّلِعَ إِلیٰ إِلٰهِ مُوسیٰ وَ إِنِّی لَأَظُنُّهُ کٰاذِباً وَ کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ اَلسَّبِیلِ وَ مٰا کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلاّٰ فِی تَبٰابٍ (37)
36-فرعون گفت:ای هامان!برای من بنای مرتفعی بساز شاید به وسائلی رسم.
37-وسائل(صعود به)آسمانها،تا از خدای موسی آگاه شوم،هر چند گمان میکنم او دروغگو باشد،اینچنین اعمال بد فرعون در نظرش زینت داده شده بود،و او را از راه حق باز داشت،و توطئه فرعون(و فرعونصفتان)جز به نابودی نمیانجامد.
میخواهم به آسمان روم تا از خدای موسی خبر گیرم!!
گرچه سخنان"مؤمن آل فرعون"این اثر را گذاشت که فرعون را از تصمیم قتل موسی باز داشت،ولی نتوانست فرعون را از مرکب غرور پائین آورد و از شیطنت باز دارد،و در مقابل حق به تسلیم وادار کند،چرا که فرعون شایستگی و لیاقت آن را نداشت،لذا در ادامه اعمال شیطنتآمیز خود به کار تازهای دست
زد و آن مساله ساختن برج بلند برای صعود به آسمانها و آگاهی از خدای موسی بود!چنان که در آیات مورد بحث میخوانیم:
"فرعون گفت:ای هامان!برای من بنای مرتفعی بساز شاید با وسائل و اسبابی مجهز شوم"( وَ قٰالَ فِرْعَوْنُ یٰا هٰامٰانُ ابْنِ لِی صَرْحاً لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبٰابَ ).
*** "اسبابی که مرا به آسمانها برساند تا از خدای موسی آگاه شوم،هر چند گمان میکنم او دروغگو باشد"( أَسْبٰابَ السَّمٰاوٰاتِ فَأَطَّلِعَ إِلیٰ إِلٰهِ مُوسیٰ وَ إِنِّی لَأَظُنُّهُ کٰاذِباً ).
آری"این چنین اعمال بد فرعون در نظرش زینت داده شده بود و او را از راه حق باز داشت"( کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ السَّبِیلِ ).
"اما توطئه و مکر فرعون جز به زیان و نابودی نمیانجامد"( وَ مٰا کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلاّٰ فِی تَبٰابٍ ).
"صرح"در اصل به معنی وضوح و روشنی و"تصریح"به معنی آشکار نمودن،سپس به بناهای بلند و به قصرهای زیبا و مرتفع این کلمه اطلاق شده، چرا که کاملا واضح و روشن و آشکار است،بسیاری از مفسران و ارباب لغت به این معنی تصریح کردهاند.
و"تباب"به معنی خسارت و هلاکت است.
نخستین چیزی که در اینجا به نظر میرسد این است که هدف فرعون از این کار چه بود؟ آیا او واقعا در این حد از حماقت بود که فکر میکرد خدای موسی ع در آسمان است و به فرض که در آسمان باشد با ساختن یک بنای بلند که در مقابل کوههای سطح زمین ارتفاع بسیار ناچیزی دارد میتواند به آسمان برود؟! این مساله بسیار بعید به نظر میرسد،چرا که فرعون با تمام غرور و تکبری
که داشته مرد هوشیار و سیاستمداری بود که سالیان دراز ملت عظیمی را در بند نگه داشته بود و با قدرت بر آنها حکومت میکرد،و در مورد چنین اشخاصی هر حرکتی جنبه شیطانی دارد،باید قبل از هر چیز به سراغ تحلیل انگیزه سیاست شیطانی این امر رفت.
ظاهر این است فرعون به عنوان چند هدف دست به چنین کاری زد:
1-او میخواست وسیلهای برای اشتغال فکری مردم و انصراف ذهن آنها از مساله نبوت موسی ع و قیام بنی اسرائیل فراهم آورد،و مساله ساختن این بنای مرتفع که به گفته بعضی از مفسران در زمینی بسیار وسیع با پنجاه هزار مرد بنا و معمار،و کارگران زیاد برای فراهم آوردن وسائل ساخته میشد میتوانست مسائل دیگر را تحت الشعاع قرار دهد،و هر چه بنا بالاتر میرود توجه مردم را بیشتر به خود جلب کند،و نقل همه محافل و خبر روز همین موضوع باشد و مساله پیروزی موسی را بر ساحران که ضربه عظیمی بر پیکر قدرت فرعونیان وارد ساخت موقتا به طاق نسیان زند.
2-او میخواست از این طریق کمک مادی و اقتصادی به تودههای زحمتکش کند،و کاری هر چند موقت برای بیکاران فراهم سازد تا کمی مظالم او را فراموش کنند و وابستگی مردم از نظر اقتصادی به خزینه او بیشتر گردد.
3-برنامه این بود که بعد از پایان بنا بر فراز آن رود و نگاهی به آسمان کند و احتمالا تیری در کمان گذارد و پرتاب کند و باز گردد،و برای تحمیق مردم بگوید:خدای موسی هر چه بود تمام شد!به سراغ کار خود بروید،و فکرتان راحت باشد! و گرنه برای فرعون روشن بود بنای عظیم او که از چند صد متر تجاوز نمیکرد سهل است از فراز کوههای بسیار مرتفع نیز اگر به آسمان نگاه شود منظره آن همان است که از روی زمین صاف دیده میشود بدون کمترین تغییر.
قابل توجه این که فرعون در برابر موسی ع با گفتن این سخنان و بیان این دستور یک گام عقبنشینی میکند و میگوید:من میخواهم در باره خدای موسی تحقیق کنم" فَأَطَّلِعَ إِلیٰ إِلٰهِ مُوسیٰ "و میافزاید:"هر چند او را دروغگو گمان میکنم"و به این ترتیب از مرحله یقین به خلاف مرحله گمان و شک تنزل میکند.
و نیز قابل توجه اینکه قرآن با جمله" کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ وَ صُدَّ عَنِ السَّبِیلِ وَ مٰا کَیْدُ فِرْعَوْنَ إِلاّٰ فِی تَبٰابٍ "نخست ریشه اصلی انحراف فرعون را که همان زینت یافتن اعمال زشتش در نظرش به خاطر کبر و غرور و خود خواهی بیان میدارد،سپس نتیجه آن را که گمراهی از طریق حق است،و در مرحله سوم شکست نهایی نقشههای او را اعلام میکند،سه جمله کوتاه با سه محتوای غنی.
مسلما این بازیهای سیاسی برای مدت کوتاهی میتواند مؤثر واقع شود، ولی در دراز مدت قطعا با شکست روبرو خواهد شد.
در بعضی از روایات آمده است که"هامان"بنای برج فرعونی را آن قدر بالا برد که دیگر تند بادها اجازه ادامه کار به بناها نمیدادند،نزد فرعون آمد و به او گفت:دیگر ما قادر نیستیم بر ارتفاع بنا بیفزائیم،و چیزی نگذشت که تند باد سهمگینی وزید و بنا را واژگون کرد (1).
و معلوم شد تمام قدرتنمایی فرعون به یک باد بند است! *** .
1) 1) "بحار الانوار"جلد 13 صفحه 125(نقل از تفسیر علی بن ابراهیم)
وَ قٰالَ اَلَّذِی آمَنَ یٰا قَوْمِ اِتَّبِعُونِ أَهْدِکُمْ سَبِیلَ اَلرَّشٰادِ (38) یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا هٰذِهِ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا مَتٰاعٌ وَ إِنَّ اَلْآخِرَةَ هِیَ دٰارُ اَلْقَرٰارِ (39) مَنْ عَمِلَ سَیِّئَةً فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهٰا بِغَیْرِ حِسٰابٍ (40)
38-کسی که(از قوم فرعون)ایمان آورده بود گفت:ای قوم!از من پیروی کنید تا شما را به راه صحیح هدایت کنم.
39-ای قوم من!این زندگی دنیا متاع زودگذری است،و آخرت سرای همیشگی است.
40-هر کس عمل بدی انجام دهد جز به مانند آن کیفر داده نمیشود،ولی کسی که عمل صالحی انجام دهد،خواه مرد یا زن،در حالی که مؤمن باشد وارد بهشت میشود و روزی بیحسابی به او داده خواهد شد.
از من پیروی کنید تا راه راست را به شما نشان دهم
گفتیم"مؤمن آل فرعون"سخنان خود را در چند مقطع بیان کرد،در این
آیات که چهارمین مقطع از سخنان او آمده است که مقصود خود را از طریق دیگری دنبال میکند،و آن توجه دادن به"ناپایداری زندگی دنیا"و"مساله معاد و حشر و نشر"است و توجه به آنها بدون شک تاثیر عمیقی در تربیت انسانها دارد.
نخست میگوید:"کسی که ایمان آورده بود صدا زد ای قوم من!از من پیروی کنید تا من شما را به راه حق ارشاد کنم"( وَ قٰالَ الَّذِی آمَنَ یٰا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِکُمْ سَبِیلَ الرَّشٰادِ ).
در چند آیه قبل از این خواندیم که فرعون میگفت:آنچه من میگویم راه رشد و صلاح است،مؤمن آل فرعون با این سخنش به مقابله و تکذیب فرعون پرداخته،و به جمعیت میفهماند که فریب سخنان وسوسهانگیز فرعون را نخورید که برنامههای او به شکست و بدبختی میانجامد،راه این است که من میگویم،راه تقوا و خدا پرستی.
*** سپس افزود:"ای قوم من!به این دنیا دل نبندید که این زندگی دنیا متاع زودگذری است،و آخرت سرای همیشگی و ابدی شما است"( یٰا قَوْمِ إِنَّمٰا هٰذِهِ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا مَتٰاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دٰارُ الْقَرٰارِ ).
گیرم که با هزار مکر و فسون ما پیروز شویم و حق را پشت سر اندازیم، دست به انواع ظلم و ستم دراز کنیم،و دامان ما به خونهای بیگناهان آغشته شود، مگر عمر ما در این جهان چه اندازه خواهد بود؟این چند روز عمر به سرعت میگذرد،و چنگال مرگ گریبان همه را میگیرد،و از فراز قصرهای با شکوه به زیر خاک میکشاند،قرارگاه زندگی ما جای دیگری است.
*** مساله تنها فانی بودن این دنیا و باقی بودن سرای آخرت نیست،مساله مهم مساله حساب و جزاست:"هر کس عمل بدی انجام دهد فقط به اندازه آن به او
کیفر داده میشود،اما کسی که عمل صالحی انجام دهد خواه مرد باشد یا زن در حالی که مؤمن باشد وارد بهشت میشود و روزی بیحسابی به او داده خواهد شد" ( مَنْ عَمِلَ سَیِّئَةً فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهٰا بِغَیْرِ حِسٰابٍ ).
او در این سخنان حساب شدهاش از یک سو اشاره به عدالت خداوند در مورد مجرمان میکند که تنها به مقدار جرمشان جریمه میشوند.
و از سوی دیگر اشاره به فضل بیانتهای او که در مقابل یک عمل صالح پاداش بیحساب به مؤمنان داده میشود و هیچگونه موازنهای در آن رعایت نخواهد شد،پاداشی که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و حتی به فکر انسانی خطور نکرده است.
و از سوی سوم لزوم توام بودن ایمان و عمل صالح را یاد آور میشود.
و از سوی چهارم مساوات مرد و زن در پیشگاه خداوند و در ارزشهای انسانی.
به هر حال او با این سخن کوتاه خود این واقعیت را بیان میکند که متاع این جهان گرچه ناچیز است و ناپایدار،ولی میتواند وسیله رسیدن به پاداش بیحساب گردد،چه معاملهای از این پرسودتر؟! ضمنا تعبیر به"مثلها"اشاره به این است که مجازاتهای عالم دیگر شبیه همان کاری است که انسان در این دنیا انجام داده است،شباهتی کامل و تمام عیار.
تعبیر به"غیر حساب"ممکن است اشاره به این مطلب باشد که نگاهداشتن حساب عطایا مخصوص کسانی است که مواهب محدودی دارند و میترسند اگر حساب را نگه ندارند گرفتار کمبود شوند،اما کسی که خزائن نعمتهای او نامحدود و بیپایان است و هر قدر ببخشد کاستی در آن پیدا نمیشود(زیرا هر قدر از بینهایت بر دارند باز هم بینهایت است!)نیاز به حسابگری ندارد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا این آیه با آیهای که میگوید:
"هر کس کار نیکی انجام دهد ده برابر پاداش به او عطا میشود"منافات ندارد؟ " مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا "(انعام 160).
در پاسخ باید به این نکته توجه کرد که ده برابر حد اقل پاداش الهی است و لذا در مورد انفاق به هفتصد برابر و بیشتر ارتقا مییابد،و سرانجام به مرحله پاداش بیحساب میرسد که هیچکس جز خدا حد آن را نمیداند.
وَ یٰا قَوْمِ مٰا لِی أَدْعُوکُمْ إِلَی اَلنَّجٰاةِ وَ تَدْعُونَنِی إِلَی اَلنّٰارِ (41) تَدْعُونَنِی لِأَکْفُرَ بِاللّٰهِ وَ أُشْرِکَ بِهِ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ إِلَی اَلْعَزِیزِ اَلْغَفّٰارِ (42) لاٰ جَرَمَ أَنَّمٰا تَدْعُونَنِی إِلَیْهِ لَیْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِی اَلدُّنْیٰا وَ لاٰ فِی اَلْآخِرَةِ وَ أَنَّ مَرَدَّنٰا إِلَی اَللّٰهِ وَ أَنَّ اَلْمُسْرِفِینَ هُمْ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ (43) فَسَتَذْکُرُونَ مٰا أَقُولُ لَکُمْ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ (44) فَوَقٰاهُ اَللّٰهُ سَیِّئٰاتِ مٰا مَکَرُوا وَ حٰاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ اَلْعَذٰابِ (45) اَلنّٰارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ اَلسّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ اَلْعَذٰابِ (46)
41-ای قوم!چرا من شما را به سوی نجات دعوت میکنم،اما شما مرا به سوی آتش میخوانید؟! 42-مرا دعوت میکنید که به خدای یگانه کافر شوم،و شریکهایی که به آن علم ندارم برای او قرار دهم،در حالی که من شما را به سوی خداوند عزیز غفار دعوت میکنم.
43-قطعا آنچه مرا به سوی آن میخوانید نه دعوت(و حاکمیتی)در دنیا دارند و نه در آخرت،و تنها بازگشت ما در قیامت به سوی خدا است،و مسرفان اهل دوزخند.
44-و به زودی آنچه را میگویم به خاطر خواهید آورد،من کار خود را به خداوند یکتا واگذار میکنم که او نسبت به بندگانش بیناست.
45-خداوند او را از نقشههای سوء آنها نگهداشت،و عذابهای شدید بر آل فرعون نازل گردید.
46-عذاب آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه میشوند،و روزی که قیامت بر پا میشود دستور میدهد آل فرعون را در سختترین عذابها وارد کنید.
آخرین سخن!
در پنجمین و آخرین مرحله،"مؤمن آل فرعون"پردهها را کنار زد، و بیش از آن نتوانست ایمان خود را مکتوم دارد،آنچه گفتنی بود گفت، و آنها نیز-چنان که خواهیم دید-تصمیم خطرناکی در باره او گرفتند.
از قرائن بر میآید که آن قوم لجوج و مغرور و خودخواه در برابر سخنان این مرد شجاع و با ایمان سکوت نکردند،و متقابلا از مزایای شرک سخن گفتند، و او را به بت پرستی دعوت نمودند.
لذا او فریاد زد و گفت:"ای قوم!چرا من شما را به سوی نجات دعوت میکنم اما شما مرا به سوی آتش میخوانید"؟!( وَ یٰا قَوْمِ مٰا لِی أَدْعُوکُمْ إِلَی النَّجٰاةِ وَ تَدْعُونَنِی إِلَی النّٰارِ ).
من سعادت شما را میطلبم،و شما بدبختی مرا،من شما را به شاهراه هدایت میخوانم و شما مرا به بیراهه میخوانید.
*** آری"شما مرا دعوت میکنید که به خدای یگانه کافر شوم و شریکهایی که به آن علم ندارم برای او قرار دهم،در حالی که من شما را به سوی خداوند عزیز غفار دعوت میکنم"( تَدْعُونَنِی لِأَکْفُرَ بِاللّٰهِ وَ أُشْرِکَ بِهِ مٰا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ إِلَی الْعَزِیزِ الْغَفّٰارِ ).
از آیات مختلف قرآن و نیز تاریخ مردم مصر به خوبی استفاده میشود که آنها علاوه بر پرستش فراعنه بتهای فراوانی نیز داشتند،چنان که در آیه 127 سوره اعراف میخوانیم که اطرافیان فرعون به او گفتند:" أَ تَذَرُ مُوسیٰ وَ قَوْمَهُ لِیُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ یَذَرَکَ وَ آلِهَتَکَ ":"آیا اجازه میدهی که موسی و قومش در زمین فساد کنند و تو و خدایانت را ترک گویند"؟! یوسف نیز در زندان فراعنه به هم بندهای خود گفت:" أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ ":"آیا معبودهای پراکنده بهترند یا خداوند یگانه قهار"؟!(یوسف آیه 39).
به هر حال مؤمن آل فرعون در یک مقایسه روشن به آنها یاد آوری کرد که دعوت شما دعوت به سوی شرک است،چیزی که حد اقل دلیلی بر آن وجود ندارد، و راهی است تاریک و خطرناک،اما من شما را به راهی روشن،راه خداوند عزیز و توانا،راه خداوند غفار و بخشنده دعوت میکنم.
تعبیر به"عزیز"و"غفار"از یک سو اشاره به این مبدء بزرگ بیم و امید
است و از سوی دیگر اشارهای به نفی الوهیت بتها و فراعنه که نه عزتی در آنان است و نه عفو و گذشتی! *** سپس افزود:"قطعا آنچه مرا به سوی آن میخوانید نه دعوتی در دنیا دارد و نه در آخرت(این بتها هرگز رسولانی به سوی مردم نفرستادهاند تا آنها را به سوی خود دعوت کنند و نه در آخرت میتوانند حاکمیت بر چیزی داشته باشند" ( لاٰ جَرَمَ أَنَّمٰا تَدْعُونَنِی إِلَیْهِ لَیْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فِی الدُّنْیٰا وَ لاٰ فِی الآخرة) (1).
این موجودات بی حس و شعور،هرگز مبدء حرکتی نبودهاند و نخواهند بود،نه سخنی میگویند،نه رسولانی دارند و نه دادگاه و محکمهای،خلاصه نه گرهی از کار کسی میگشایند نه میتوانند گرهی در کار کسی بزنند.
و به همین دلیل،باید بدانید"تنها بازگشت ما در قیامت به سوی خدا است" ( وَ أَنَّ مَرَدَّنٰا إِلَی اللّٰهِ ).
او است که رسولان خود را برای هدایت انسانها فرستاده،و او است که آنها را در برابر اعمالشان پاداش و کیفر میدهد.
و نیز باید بدانید که"اسرافکاران و متجاوزان اهل دوزخند"( وَ أَنَّ الْمُسْرِفِینَ هُمْ أَصْحٰابُ النّٰارِ ).
به این ترتیب"مؤمن آل فرعون"سرانجام ایمان خود را آشکار ساخت، و خط توحیدی خویش را از خط شرکآلود آن قوم جدا کرد،دست رد بر سینه آن نامحرمان زد و یک تنه با منطق گویایش در برابر همه آنها ایستاد. .
1) 1) "لا جرم"چنان که قبلا هم گفتهایم ترکیبی است از کلمه"لا"و"جرم"بر وزن حرم)که در اصل به معنی قطع کردن و چیدن میوه است،این ترکیب مفهومش این است که چیزی نمیتواند این کار را قطع کند و مانع از آن شود،لذا رویهمرفته به معنی"قطعا"و"ناچار" و گاه به معنی سوگند به کار میرود
و در آخرین سخنش با تهدیدی پر معنی گفت:"به زودی آنچه را من امروز به شما میگویم به خاطر خواهید آورد،و هنگامی که آتش خشم و غضب الهی دامانتان را در این جهان و آن جهان میگیرد به صدق گفتار من پی میبرید" ( فَسَتَذْکُرُونَ مٰا أَقُولُ لَکُمْ ).
اما افسوس که آن زمان دیر است،اگر در آخرت باشد راه بازگشت وجود ندارد،و اگر در دنیا باشد به هنگام نزول عذاب تمام درهای توبه بسته میشود.
سپس افزود:"من تمام کارهای خود را به خداوند یگانه یکتا واگذار میکنم که او نسبت به بندگانش بینا است"( وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَی اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بَصِیرٌ بِالْعِبٰادِ ).
و به همین دلیل نه از تهدیدهای شما میترسم،و نه کثرت و قدرت شما و تنهایی من مرا به وحشت میافکند،چرا که سرتاپا خود را به کسی سپردهام که قدرتش بیانتها است و از حال بندگانش به خوبی آگاه است.
این تعبیر ضمنا دعای مؤدبانهای بود از این مرد با ایمان که در چنگال قومی زورمند و بیرحم گرفتار بود،تقاضایی بود مؤدبانه از پیشگاه پروردگار که در این شرائط او را در کنف حمایت خویش قرار دهد.
*** خداوند هم این بنده مؤمن مجاهد را تنها نگذاشت،و چنان که در آیه بعد میخوانیم:"خداوند او را از نقشههای شوم و سوء آنها نگه داشت"( فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِ مٰا مَکَرُوا ).
تعبیر به"سیئات ما مکروا"نشان میدهد که اجمالا توطئههای مختلفی بر ضد او چیدند،اما این توطئهها چه بود؟قرآن سر بسته بیان کرده است، طبعا انواع مجازاتها و شکنجهها و سرانجام قتل و اعدام بوده است،اما لطف الهی همه آنها را خنثی کرد.
در بعضی از تفاسیر آمده است که او با استفاده از یک فرصت مناسب خود را به موسی رسانید،و همراه بنی اسرائیل از دریا عبور کرد و نیز گفته شده است که وقتی تصمیم بر قتل او گرفتند او به کوهی متواری شد و از نظرها پنهان گشت (1).
این دو منافاتی با هم ندارند ممکن است نخست در بیرون شهر مخفی شده باشد،تا بعدا به بنی اسرائیل ملحق گردد.
جزئی از این توطئهها ممکن است توطئه تحمیل بت پرستی و بیرون کردن او از خط توحید بوده که خداوند این را هم از او بر طرف ساخت، و او را در مسیر ایمان و توحید و تقوا راسخ قدم کرد.
ولی در مقابل"عذابهای شدیدی بر آل فرعون نازل گردید"( وَ حٰاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذٰابِ ) (2).
عذاب و مجازات الهی همهاش دردناک است،اما تعبیر به"سوء العذاب" نشان میدهد که خداوند عذاب دردناکتری برای این گروه انتخاب فرمود این همان چیزی است که در آیه بعد به آن اشاره میکند.
*** و میفرماید"مجازات دردناک آنها همان آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه میشوند"( اَلنّٰارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِیًّا ) (3).
"و روزی که قیامت برپا میگردد دستور میدهد آل فرعون را در اشد عذاب وارد کنید"( وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ ). . . .
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث
2) 2) "حاق"به معنی اصابت کرد و نازل شد تفسیر شده است ولی این احتمال را نیز دادهاند که اصل آن"حق"بوده که یک قاف آن تبدیل به الف شده و حاق شده(مفردات راغب ماده حاق)ضمنا"سوء العذاب"از قبیل اضافه صفت به موصوف است،و در اصل "العذاب السوء"بوده است
3) 3) "النار"بدل از"سوء العذاب"است
قابل توجه این که اولا تعبیر به آل فرعون میکند که اشاره به خاندان و اطرافیان و اصحاب گمراه او است،جایی که آنها گرفتار چنین سرنوشتی شوند تکلیف خود فرعون روشن است.
ثانیا:میگوید آنها صبح و شام بر آتش عرضه میشوند اما در قیامت آنها را وارد اشد عذاب میکند،این به خوبی دلالت دارد که عذاب اول عذاب برزخی است که بعد از این دنیا و قبل از قیام قیامت است و کیفیت آن عرضه و نزدیکی به آتش دوزخ است،عرضهای که هم روح و جان را به لرزه در میآورد و هم جسم را تحت تاثیر قرار میدهد.
ثالثا:تعبیر به"غدو"و"عشی"(صبح و شام)یا اشاره به دوام این عذاب است چنان که میگوئیم فلان کس صبح و شام مزاحم ما است،یعنی همواره و همیشه،و یا اشاره به انقطاع عذاب برزخی است که تنها در مواقع صبح و شام که مواقع قدرتنمایی فراعنه و عیش و نوش آنها بوده به آن گرفتار میشوند.
از تعبیر"غدو"و"عشی"(صبح و شام)نیز نباید تعجب کرد که مگر در عالم برزخ چنین اموری هست؟زیرا از آیات قرآن استفاده میشود که حتی در قیامت صبح و شام نیز وجود دارد، چنان که در آیه 62 سوره مریم میخوانیم: وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِیهٰا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا :"برای آنها(بهشتیان)صبح و شام روزهای مخصوصی است".
این منافات با دائمی بودن نعمتهای بهشتی ندارد،چنان که در آیه 35 سوره رعد آمده است" أُکُلُهٰا دٰائِمٌ وَ ظِلُّهٰا "،زیرا ممکن است در عین دوام نعمت روزیها و الطاف مخصوصی در این دو وقت نصیب بهشتیان گردد.
ادیان الهی و مکتبهای آسمانی که در برابر طاغوتها و جباران ظاهر شدند در آغاز بوسیله گروه اندکی عرضه شد آنها اگر میخواستند از کمی نفرات وحشت کنند و کثرت مخالفان را دلیل بر حقانیت آنها بشمرند هرگز این مکتبها رشد نمیکرد.
اصل اساسی که بر تمام برنامههای آنها حاکم بود همان است که امیر مؤمنان علی ع در گفتار پرمحتوایش بیان فرموده:
ایها الناس لا تستوحشوا فی طریق الهدی لقلة اهله: "ای مردم در طریق هدایت از کمی نفرات هرگز وحشت نکنید" (1).
مؤمن آل فرعون سمبلی بود از این مکتب،و رهروی بود از پیشقدمان این راه،و نشان داد که یک انسان با عزم و اراده راسخ ناشی از ایمان میتواند حتی در اراده فراعنه جبار اثر بگذارد و پیامبر بزرگی را از خطر برهاند.
تاریخ زندگی این مرد شجاع و هوشیار نشان میدهد که همیشه باید حرکات طرفداران حق حساب شده باشد،گاه باید ایمان را اظهار کرد و فریاد کشید، گاه باید برای هدفهای"کوتاه مدت"و"دراز مدت"ایمان را مکتوم داشت.
و تقیه چیزی جز این نیست که انسان به خاطر هدفهای مقدسش اعتقاد خود را در مقطع خاصی مکتوم دارد.
همانگونه که مجهز بودن به سلاح ظاهری برای درهم کوبیدن دشمن لازم است سلاح برنده منطق نیز ضروری است که تاثیرش از سلاح ظاهر به مراتب بیشتر است:لذا کاری را که مؤمن آل فرعون با منطق خود انجام داد در آن شرائط خاص از هیچ سلاحی ساخته نبود. .
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 201
و بالآخره داستان مؤمن آل فرعون نشان میدهد که خدا اینگونه افراد با ایمان را تنها نمیگذارد و در برابر خطرات در پناه لطف خودش قرار میدهد.
این نکته نیز قابل توجه است که"مؤمن آل فرعون"طبق بعضی از روایات سرانجام به شهادت رسید،و اینکه قرآن میگوید خداوند او را از توطئههای شوم فرعونیان رهایی بخشید،منظور این است که او را از انحراف عقیده و تحمیل کفر و شرک بر او حفظ کرد (1).
در باره اهمیت واگذاری کار خویش به خدا و توکل بر پروردگار همین بس که در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع آمده است:
الایمان له اربعة ارکان التوکل علی اللّٰه و تفویض الامر الی اللّٰه عز و جل و الرضا بقضاء اللّٰه و التسلیم لامر اللّٰه :ایمان چهار رکن دارد:توکل بر خدا،واگذاری کار خویش به او و راضی بودن به قضای الهی و تسلیم در برابر فرمان خداوند" (2).
امام صادق ع فرمود:"
المفوض امره الی اللّٰه فی راحة الابد،و العیش الدائم الرغد،و المفوض حقا هو العالی عن کل همة دون اللّٰه: "کسی که کار خود را به خدا واگذارد در راحت ابدی و زندگی جاودانه پر برکت است،و کسی که حقیقتا کار خود را به خدا واگذارد برتر از آن است که به غیر او بیندیشد" (3).
"تفویض"چنان که راغب در مفردات میگوید:به معنی"رد کردن" . . .
است،بنا بر این"تفویض امر به خدا"به معنی واگذار نمودن کار خویش به او است،نه به این معنی که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد که این بطور مسلم تحریفی است در معنی"تفویض"بلکه به این معنی است که نهایت کوشش و تلاش و جهاد را به کار گیرد،و هنگامی که در برابر موانع سخت قرار گرفت وحشت نکند دستپاچه نشود و دلسرد نگردد بلکه کار خود را به خدا واگذارد،و با عزمی راسخ به جهاد و تلاش ادامه دهد.
"تفویض"گرچه از نظر مفهوم با"توکل"شباهت زیادی دارد ولی مرحلهای برتر از آن است،چرا که"حقیقت توکل"خدا را وکیل خویش دانستن است،ولی تفویض مفهومش واگذاری مطلق به او است،زیرا بسیار میشود که انسان وکیلی انتخاب میکند ولی به نظارت خویش نیز ادامه میدهد،اما در مقام تفویض هیچ نظری از خود ندارد.
"برزخ"چنان که از نامش پیدا است عالمی است واسطه در میان این جهان و جهان دیگر،در قرآن مجید به همان اندازه که در باره عالم قیامت فراوان صحبت شده در باره برزخ بحث کمی دیده میشود،به همین دلیل هالهای از ابهام آن را فرا گرفته،و خصوصیات و جزئیات آن چندان روشن نیست.حقیقت این است که آگاهی بر خصوصیات برزخ تاثیر زیادی بر مسائل اعتقادی نمیگذارد و شاید به همین جهت کمتر در باره آن در کتاب اللّٰه بحث شده است،ولی این نکته را نباید فراموش کرد که قرآن اصل وجود عالم برزخ را با صراحت بیان داشته است.
از جمله آیاتی که به وضوح از وجود چنین عالمی خبر میدهد آیات مورد بحث است آنجا که میگوید:"آل فرعون قبل از قیام قیامت هر صبح و شام از طریق عرضه شدن بر آتش مجازات میشوند"این چیزی جز"عذاب برزخی"
نیست.
از سوی دیگر آیاتی که در باره حیات جاویدان شهیدان بعد از مرگ سخن میگوید،و از پاداشهای فوق العاده آنها بحث میکند گواه بر وجود"نعمتهای برزخی"است.
قابل توجه اینکه در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص میخوانیم که فرمود:
ان احدکم اذا مات عرض علیه مقعده بالغداة و العشی،ان کان من اهل الجنة فمن الجنة،و ان کان من اهل النار فمن النار،یقال هذا مقعدک حیث یبعثک اللّٰه یوم القیامة!:
"هنگامی که یکی از شما از دنیا میرود جایگاه او را هر صبح و شام به او نشان میدهند،اگر بهشتی باشد جایگاهش را در بهشت،و اگر دوزخی باشد جایگاهش را در آتش،و به او میگویند:این جایگاه تو در روز قیامت است" (و همین امر باعث شادی یا عذاب روح او میشود) (1).
امام صادق ع میفرماید:
ذلک فی الدنیا قبل یوم القیامة لان فی نار القیامه لا یکون غدو و عشی،ثم قال ان کانوا یعذبون فی النار غدوا و عشیا ففیها بین ذلک هم من السعداء،لا و لکن هذا فی البرزخ قبل یوم القیامة ا لم تسمع قوله عز و جل: وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ :
"این در دنیا قبل از روز قیامت است،زیرا آتش قیامت صبح و شام ندارد سپس فرمود:اگر آنها در قیامت تنها صبح و شام در آتش دوزخ عذاب شوند در میان این دو باید سعادتمند باشند،چنین نیست،این مربوط به برزخ است پیش از روز .
1) 1) این روایت را"بخاری"و"مسلم"در صحیح خود نقل کردهاند(طبق نقل طبرسی و در المنثور و قرطبی ذیل آیات مورد بحث)در"صحیح مسلم"بابی برای این موضوع منعقد شده و در آن روایات متعددی آمده است به جلد چهار صحیح مسلم صفحه 2199 مراجعه شود
قیامت،آیا سخن خدا را(بعد از این جمله)نشنیدهای که میفرماید:"هنگامی که قیامت برپا میگردد فرمان داده میشود آل فرعون را در اشد عذاب وارد کنید" (1).
امام نمیفرماید:در قیامت صبح و شام نیست،بلکه میفرماید آتش دوزخ جاودانه است و صبح و شام ندارد،آنچه مجازاتش صبح و شام دارد عالم برزخ است، سپس به جمله بعد که سخن از قیامت میگوید به عنوان قرینهای بر اینکه جمله قبل مربوط به برزخ است استدلال میفرماید.
در باره برزخ و دلائل آن در جلد 14 صفحه 314 به بعد(ذیل آیه 100 سوره مؤمنون)به طور مشروح بحث کردهایم.
1) 1) "مجمع البیان"جلد 8 صفحه 526.
وَ إِذْ یَتَحٰاجُّونَ فِی اَلنّٰارِ فَیَقُولُ اَلضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا نَصِیباً مِنَ اَلنّٰارِ (47) قٰالَ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُلٌّ فِیهٰا إِنَّ اَللّٰهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ اَلْعِبٰادِ (48) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ فِی اَلنّٰارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ اُدْعُوا رَبَّکُمْ یُخَفِّفْ عَنّٰا یَوْماً مِنَ اَلْعَذٰابِ (49) قٰالُوا أَ وَ لَمْ تَکُ تَأْتِیکُمْ رُسُلُکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ قٰالُوا بَلیٰ قٰالُوا فَادْعُوا وَ مٰا دُعٰاءُ اَلْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ (50)
47-به خاطر بیاور هنگامی را که در آتش دوزخ با هم محاجه میکنند،ضعفا به مستکبران میگویند:ما پیرو شما بودیم آیا(امروز)سهمی از آتش را بجای ما پذیرا
میشوید؟! 48-مستکبران میگویند:ما همگی در آن هستیم،خداوند در میان بندگانش(به عدالت) حکم کرده است.
49-و آنها که در آتشند به خازنان جهنم میگویند:از پروردگارتان بخواهید یک روز عذاب را از ما بردارد.
50-آنها میگویند:آیا پیامبران شما با دلائل روشن به سراغتان نیامدند؟میگویند:آری آنها میگویند:پس هر چه میخواهید دعا کنید،ولی دعای کافران(به جایی نمیرسد و)جز در ضلالت نیست.
محاجه ضعفا و مستکبران در دوزخ!
از آنجا که مؤمن آل فرعون در پایان سخنانش جمعیت فرعونیان را به مساله قیامت و عذاب دوزخ توجه داد،آیات مورد بحث رشته سخن را در همین زمینه به دست گرفته و دنبال میکند،و صحنههایی از گفتگوی پرخاشگرانه دوزخیان را در دل آتش منعکس میسازد.
نخست میفرماید:"بخاطر بیاور هنگامی را که آنها در آتش دوزخ محاجه و گفتگو میکنند،"ضعفا"به"مستکبران"میگویند:ما پیروان شما بودیم، آیا اکنون سهمی از عذاب و نصیبی از آتش دوزخ را بجای ما پذیرا میشوید"؟ ( وَ إِذْ یَتَحٰاجُّونَ فِی النّٰارِ فَیَقُولُ الضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا نَصِیباً مِنَ النّٰارِ ) (1).
منظور از"ضعفا"کسانی هستند که علم کافی و استقلال فکری نداشتند، چشم و گوش بسته به دنبال سردمداران کفر حرکت میکردند که قرآن از آنها .
1) 1) بعضی تصور کردهاند که مرجع ضمیر در"یتحاجون"آل فرعون میباشد، ولی قرائن موجود در این آیات نشان میدهد که آیه مفهوم وسیعی دارد و همه کفار را شامل میشود
به عنوان مستکبران یاد کرده است:
بدون شک این پیروان در آنجا میدانند که رهبران آنها نیز خود گرفتار عذابند،و کمترین توانایی برای دفاع از آنها ندارند اما چرا این پیروان به آنها پناه میبرند و تقاضا میکنند سهمی از عذابشان را بپذیرند؟! بعضی گفتهاند این به خاطر آن است که در این جهان عادت کرده بودند در حوادث سخت به آنها پناه برند،در آنجا نیز ناخودآگاه به سوی این امر کشیده میشوند.
ولی بهتر این است که گفته شود این یک نوع سخریه و ملامت و سرزنش نسبت به آنها است،تا معلوم شود تمام ادعاهای آنها پوشالی و خالی از حقیقت بوده است (1).
قابل توجه این که از امیر مؤمنان علی ع نقل شده در یکی از روزهای "غدیر"خطبهای خواند و ضمن دعوت مردم به توحید الهی آنها را به طاعت کسانی که خداوند امر به اطاعت آنها کرده است توجه داد و آیه فوق را یادآور شد، سپس افزود:
ا فتدرون الاستکبار ما هو؟هو ترک الطاعة لمن امروا بطاعته، و الترفع علی من ندبوا الی متابعته،و القرآن ینطق من هذا کثیرا،ان تدبره متدبر زجره،و وعظه!:
"آیا میدانید استکبار چیست؟ترک اطاعت کسانی که مامور به اطاعت آنها هستید و خود برتربینی نسبت به آنها،قرآن از این مقوله سخن بسیار میگوید،به گونهای که اگر انسان در آن بیندیشد او را اندرز میدهد و از خلاف باز میدارد" (در حقیقت امام ع با این تعبیرات زنده و روشن میخواهد راه عذر را بر کسانی که وصایای پیامبر ص را در روز غدیر فراموش کردند و دنبال دگران رفتند .
1) 1) "تبعا"جمع تابع است،و بعضی احتمال دادهاند که مصدر باشد و اطلاق مصدر بر اشخاصی که موصوف به صفتی هستند معمول است یعنی ما عین تبعیت برای شما بودیم!
هشدار دهد) (1).
*** به هر حال مستکبران در پاسخ این سخن سکوت نمیکنند اما جوابی میگویند که از نهایت ضعف و زبونی آنها حکایت دارد،چنان که قرآن در آیه بعد به آن اشاره کرده میفرماید:"مستکبران میگویند:ما و شما همگی در این آتش دوزخیم،و سرنوشت مشترکی داریم،خداوند در میان بندگانش به عدالت حکم کرده است"!( قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُلٌّ فِیهٰا إِنَّ اللّٰهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبٰادِ ).
اگر میتوانستیم مشکلی را از شما حل کنیم از خودمان حل میکردیم، هیچ کاری از ما در اینجا ساخته نیست،نه دفع عذاب از شما و نه از خودمان، و نه حتی پذیرش بخشی از مجازات شما.
قابل توجه اینکه در آیه 21 سوره ابراهیم همین پیشنهاد ضعفا در برابر مستکبران مطرح شده و در آنجا میخوانیم:مستکبران در جواب میگویند: لَوْ هَدٰانَا اللّٰهُ لَهَدَیْنٰاکُمْ سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ مَحِیصٍ :
"اگر خدا ما را(به سوی راه رهایی از عذاب)هدایت کرده بود ما نیز شما را هدایت میکردیم(کار از اینها گذشته است)چه بیتابی کنیم و چه شکیبایی تفاوتی ندارد"!پیدا است که این دو جواب منافاتی با هم ندارد و مکمل یکدیگر است.
*** اینجا که دست آنها از هر وسیلهای کوتاه میشود رو به سوی خازنان دوزخ و ماموران عذاب میکنند"و این دوزخیان به خازنان جهنم میگویند شما از پروردگارتان بخواهید یک روز عذاب را از ما بر دارد"( وَ قٰالَ الَّذِینَ فِی النّٰارِ لِخَزَنَةِ جَهَنَّمَ ادْعُوا رَبَّکُمْ یُخَفِّفْ عَنّٰا یَوْماً مِنَ الْعَذٰابِ ) (2). . .
آنها میدانند که مجازات الهی بر طرف شدنی نیست،تنها تقاضایشان این است که یک روز عذاب الهی از آنان برداشته شود یک روز تخفیف بگیرند نفسی تازه کنند،و اندکی بیاسایند،و به همین قانع هستند! *** ولی مراقبان دوزخ"میگویند:آیا پیامبران شما با دلائل روشن به سراغتان نیامدند"؟و آیا بقدر کافی برای شما اتمام حجت نشد؟( قٰالُوا أَ وَ لَمْ تَکُ تَأْتِیکُمْ رُسُلُکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ ).
در پاسخ"میگویند:آری"( قٰالُوا بَلیٰ ).
ولی خازنان دوزخ به آنان"میگویند:حال که چنین است هر چه میخواهید دعا کنید،اما بدانید دعای کافران بجایی نمیرسد و ضایع و نابود میشود"! ( قٰالُوا فَادْعُوا وَ مٰا دُعٰاءُ الْکٰافِرِینَ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ ).
شما خود معترفید که پیامبران الهی با دلائل روشن آمدند،اما به آنها اعتنا نکردید و کافر شدید،بنا بر این هر چه دعا کنید سودی ندارد،چرا که خدا دعای کافران را نمیپذیرد.
جمعی از مفسران در تفسیر جمله اخیر گفتهاند منظور این است که شما خودتان دعا کنید زیرا ما بدون اذن پروردگار نمیتوانیم دعا کنیم،اشاره به این که وقتی ما چنین اجازهای نداشته باشیم باید بدانید درهای نجات به روی شما بسته است،درست است که کافر در قیامت مؤمن میشود،اما این ایمان چیزی از آثار کفر او نمیکاهد،لذا هم چنان نام کافر بر او میماند.
ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ اَلْأَشْهٰادُ (51) یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ اَلظّٰالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ (52) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْهُدیٰ وَ أَوْرَثْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ اَلْکِتٰابَ (53) هُدیً وَ ذِکْریٰ لِأُولِی اَلْأَلْبٰابِ (54) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ وَ اِسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ بِالْعَشِیِّ وَ اَلْإِبْکٰارِ (55)
51-ما به طور مسلم رسولان خود،و کسانی را که ایمان آوردهاند،در زندگی دنیا و روزی که گواهان به پا میخیزند،یاری میدهیم.
52-روزی که عذر خواهی ظالمان سودی نمیبخشد،و لعنت خدا از آن آنها و خانه(و جایگاه) بد نیز برای آنها است.
53-ما به موسی هدایت بخشیدیم و بنی اسرائیل را وارثان کتاب(تورات)قرار دادیم.
54-کتابی که مایه هدایت و تذکر برای صاحبان عقل بود.
55-صبر و شکیبایی پیشه کن که وعده خدا حق است و برای گناهت استغفار نما و تسبیح و حمد پروردگارت را هر صبح و شام بجا آور.
از آنجا که در آیات گذشته سخن از محاجه و گفتگوهای دوزخیان بود که نمیتوانند یکدیگر را یاری کنند،و نه کسی به یاری آنها میشتابد،و از آنجا که در آیات پیش از آن نیز سخن از"مؤمن آل فرعون"آن مرد مجاهد و مبارز کم نظیر و حمایت خداوند از او مطرح بود،در آیات مورد بحث به عنوان یک قانون کلی حمایت خویش را از پیامبران و مؤمنان در دنیا و آخرت بیان میدارد.
میفرماید:"ما بطور مسلم رسولان خود و کسانی را که ایمان آوردهاند در زندگی دنیا و روز قیامت که گواهان بر پا میخیزند یاری میدهیم"( إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ ).
حمایتی بیدریغ و مؤکد به انواع تاکید،حمایتی که بیقید و شرط است و به همین جهت انواع پیروزیها را به دنبال دارد،و اعم از پیروزی در منطق و بیان، یا پیروزی در جنگها،یا فرستادن عذاب الهی بر مخالفان و نابود کردن آنان و یا امدادهای غیبی که قلب را تقویت و روح را به لطف الهی نیرومند و قوی میسازد.
در اینجا به تعبیر تازهای در باره روز قیامت برخورد میکنیم و آن" یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ "(روزی که گواهان قیام میکنند)میباشد.
"اشهاد"جمع"شاهد"یا"شهید"است(همانگونه که"اصحاب"جمع
"صاحب"و"اشراف"جمع"شریف"است)و به هر حال به معنی گواهان است.
در اینکه این گواهان کیانند تفسیرهای مختلفی شده است که همه قابل جمع است:
1-منظور فرشتگان مراقب اعمال آدمی است.
2-منظور پیامبران میباشد که گواهان امتها هستند.
3-مقصود فرشتگان و پیامبران و مؤمنانند که گواهان اعمال انسانها میباشند.
اما احتمال اینکه اعضاء پیکر انسان نیز داخل در این بحث باشد بعید به نظر میرسد،زیرا واژه"اشهاد"هر چند معنی گستردهای دارد اما تعبیر به" یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ "(روزی که گواهان قیام میکنند)با آن متناسب نیست.
این تعبیر اشاره به نکته جالبی است و میخواهد بگوید آن روزی که همه خلائق در آن جمعند گواهان در آن محضر بزرگ قیام میکنند،و رسوایی در آنجا بدترین رسوایی است،و پیروزی نیز برترین پیروزی است،ما در آن روز مؤمنان و رسولان خود را یاری میکنیم و بر آبروی آنها در آن محضر بزرگ میافزائیم.
*** اما آن روز روز رسوایی و بدبختی کافران و ظالمان است،چنان که در آیه بعد میافزاید:"همان روزی که عذرخواهی ظالمان سودی نمیبخشد،و لعنت خدا مخصوص آنها است،و خانه و جایگاه بد نیز به آنها تعلق دارد"( یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ الظّٰالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ ).
از یک سو عذر خواهی آنها در برابر گواهان به جایی نمیرسد و رسوایی در آن محضر بزرگ دامانشان را میگیرد.
از سوی دیگر از رحمت خدا دورند و لعنت که همان بعد معنوی از رحمت است گریبانگیرشان میشود.
و از سوی سوم از نظر جسمانی نیز در شکنجه و عذابند،و در بدترین جایگاه در آتش دوزخ! ***
در اینجا سؤال مهمی مطرح میشود و آن اینکه:اگر خداوند وعده پیروزی پیامبران و مؤمنان را به صورت مؤکد داده،پس چرا ما در طول تاریخ شاهد کشتار جمعی از پیامبران و مؤمنان به دست کفار بیایمان هستیم؟چرا گاه آنها شدیدا در تنگنا واقع میشدند؟و یا از نظر نظامی شاهد شکست بودند؟مگر وعده الهی تخلف پذیر است؟! پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود،و آن اینکه:مقیاس سنجش بسیاری از مردم در ارزیابی مفهوم پیروزی بسیار محدود است،آنها پیروزی را تنها در این میدانند که انسان دشمن را به عقب براند و چند روزی حکومت را به دست گیرد.
آنها پیروزی در هدف،و برتری مکتب را به حساب نمیآورند،آنها الگو شدن یک مجاهد شهید را برای نسلهای موجود و آینده در نظر نمیگیرند،آنها عزت و سربلندی در نزد همه آزادگان جهان و جلب خشنودی و رضایت خدا را به هیچ میانگارند.
بدیهی است در چنان ارزیابی محدودی این ایراد پاسخ ندارد، اما اگر دید خود را وسیعتر و افق فکر خود را بازتر کنیم و ارزشهای واقعی را در نظر بگیریم آن گاه به معنی عمیق آیه پی خواهیم برد.
"سید قطب"در تفسیر"فی ظلال"در اینجا سخنی دارد که شاهد ارزندهای بر این مقصود است.
او قهرمان میدان کربلا حسین عزیز ع را مثال میزند و چنین میگوید:
"حسین رضوان اللّٰه علیه در چنان صحنه بزرگ از یک سو،و دردناک از سوی دیگر، شربت شهادت نوشید،آیا این پیروزی بود یا شکست؟! در مقیاس کوچک و صورت ظاهر شکست بود،اما در برابر حقیقت خالص و مقیاسهای بزرگ پیروزی عظیمی به شمار میآید.
برای هر شهیدی در روی زمین قلوب پاک انسانها میلرزد،عشق و عواطف را برمیانگیزد،و غیرت و فداکاری را در نفوس به جنب و جوش میآورد،همانگونه که حسین(رضوان اللّٰه علیه)چنین کرد.
این سخنی است که هم شیعیان و هم غیر شیعیان از سائر مسلمین،و هم گروه عظیمی از غیر مسلمانان در آن متفق و هم عقیدهاند.
چه بسیار شهیدانی که اگر هزار سال زنده میماندند نمیتوانستند به مقدار شهادتشان عقیده و مکتب خود را یاری کنند،و قدرت نداشتند اینهمه مفاهیم بزرگ انسانی را در دلها به یادگار گذارند،و هزاران انسان را با آخرین سخنان خود که با خونشان مینویسند به کارهای بزرگ وادار کنند.
آری این سخنان و خطبههای آخرین که با خط خونین نوشته شده است پیوسته زنده میماند،و فرزندان و نسلهای آینده را به حرکت در میآورد،و ای بسا تمام تاریخ را در طول قرون و اعصار تحت تاثیر خود قرار میدهد" (1).
باید بر این سخن بیفزائیم که ما شیعیان همه سال با چشم خود آثار حیات امام حسین عزیز ع و دوستان شهیدش را در کربلا میبینیم که جلسات سوگواری آنها سرچشمه چه جنبشهای عظیمی میشود؟! ما با چشم خود شاهد و ناظر حرکت میلیونها نفر مسلمان بیدار در ایام عاشورای حسینی برای ریشه کن ساختن کاخ ظلم و استبداد و استعمار بودیم.
ما با چشم خود دیدیم که این نسل فداکار که درس خویش را در مکتب امام .
1) 1) "تفسیر فی ظلال"جلد 7 صفحه 189
حسین ع و مجالس یادبود و ایام عاشورای او خوانده بود چگونه با دست خالی از هر گونه سلاح قدرتمندترین سلاطین جبار را از تخت خود پائین کشیدهاند.
آری ما با چشم دیدیم چگونه خون حسین در عروق آنها به جریان افتاد و تمام محاسبات سیاسی و نظامی ابرقدرتها را بر هم زد.
آیا این پیروزی حسین ع و یارانش نبود که توانستند بعد از 13 قرن چنان قدرتنمایی کنند؟ ***
سؤال دیگری نیز در اینجا مطرح میشود،و آن اینکه آیه فوق میگوید:
در روز قیامت عذر خواهی ظالمان مؤثر نیست،در حالی که در"آیه 36 سوره مرسلات"میخوانیم در آن روز اصلا به آنها اجازه عذر خواهی داده نمیشود وَ لاٰ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ این دو چگونه با هم سازگار است؟ در پاسخ باید به دو نکته توجه کرد:نخست اینکه روز قیامت مواقفی دارد که شرائط آن با هم متفاوت است،در پارهای از مواقف زبان از کار میافتد و دست و پا و اعضاء و جوارح به سخن میآیند و گواهی میدهند،اما در پارهای دیگر از مواقف زبان گشوده میشود و انسان سخن میگوید(چنان که آیات 65 سوره یس از یک سو،و آیات گذشته همین سوره در باره گفتگوها و مشاجرات دوزخیان شاهد این مدعا است).
بنا بر این هیچ مانعی ندارد که در بعضی از مواقف اجازه عذرخواهی به آنها داده نشود؟در حالی که در مواقف دیگر عذرخواهی میکنند اما سودی ندارد.
نکته دیگر اینکه:گاه انسان سخنی میگوید اما بیفایده و بیهوده است، در چنین موارد گویی اصلا سخنی نگفته،بنا بر این جمله"به آنها اجازه عذر خواهی
داده نمیشود"ممکن است به این معنی باشد که عذر خواهی آنها بیهوده است.
*** سپس قرآن یکی از موارد یاری رسولان و پیروزی آنها را در پرتو حمایت الهی بر دشمنان عنوان کرده میگوید:ما به موسی هدایت بخشیدیم و بنی اسرائیل را وارثان کتاب آسمانی(تورات)قرار دادیم"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْهُدیٰ وَ أَوْرَثْنٰا بَنِی إِسْرٰائِیلَ الْکِتٰابَ ).
هدایتی که خداوند به موسی ارزانی داشت معنی گستردهای دارد که هم مقام نبوت و وحی را شامل میشود،و هم کتاب آسمانی یعنی تورات،و هم هدایتهایی که در مسیر انجام رسالتش به او داده شد،و معجزاتی که در اختیار او قرار گرفت.
تعبیر به میراث در مورد"تورات"بخاطر این است که بنی اسرائیل نسلی بعد از نسل دیگر آن را در اختیار گرفتند،و میتوانستند از آن بهرهگیری کنند بیآنکه زحمتی برای آن کشیده باشند،همچون میراثهای معمولی که بدون زحمت در اختیار انسان قرار میگیرد،هر چند آنها این میراث بزرگ الهی را ضایع کردند.
*** در آیه بعد میافزاید:"این کتاب آسمانی هم مایه هدایت بود،هم یاد آوری برای صاحبان عقل"( هُدیً وَ ذِکْریٰ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ ) (1).
تفاوت"هدایت"و"ذکری"در این است که هدایت در آغاز کار است، اما"تذکر"به عنوان یادآوری در برابر مسائلی است که انسان قبلا شنیده و به آن ایمان آورده اما از صفحه خاطرش محو شده است،و به تعبیر دیگر کتب آسمانی هم .
1) 1) "هدی و ذکری"ممکن است"مفعول لاجله باشد،و ممکن است"مصدر" به معنی"حال"یعنی"هادیا و مذکرا لاولی الالباب"بعضی احتمالات دیگری دادهاند از قبیل بدل و یا خبر مبتدای محذوف بودن ولی مناسب به نظر نمیرسد
آغازگر هدایت است هم تداوم بخش آن.
ولی هم در آغاز،و هم در ادامه کار،بهره واقعی را"اولو الالباب"و صاحبان مغز و اندیشه میبرند،نه نابخردان لجوج و نه متعصبان چشم و گوش بسته.
*** در آخرین آیه مورد بحث سه دستور مهم به پیامبر اسلام ص میدهد که در حقیقت دستوراتی است عمومی و همگانی هر چند مخاطب شخص پیامبر ص است.
نخست میگوید:"صبر و شکیبایی پیشه کن که وعده خدا حق است" ( فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ ).
در برابر عناد و لجاجت دشمنان و کارشکنی آنان صبر کن.
در مقابل نادانی جمعی از دوستان و سستی و سهلانگاری و احیانا آزار آنان صبر کن.
و در برابر تمایلات نفس و هوسهای سرکش و خشم و غضب نیز شکیبایی نما.
خلاصه کلید پیروزی تو در تمام زمینهها صبر و استقامت است.
بدان که وعده خداوند در مورد پیروزی تو و امتت تخلف ناپذیر است،این ایمان به حقانیت وعده الهی تو را در مسیرت دلگرم و پر استقامت میکند،و تحمل ناملایمات را بر تو و مؤمنان آسان میسازد.
در قرآن مجید بارها پیغمبر ص مامور به صبر شده که گاهی به صورت مطلق است،همانند آیه مورد بحث،و بعضی آیات دیگر،و گاه در بعضی موارد مخصوص ذکر شده است مانند آیه 39 و 40 سوره ق" فَاصْبِرْ عَلیٰ مٰا یَقُولُونَ ":"در برابر آنچه آنها میگویند و نسبتهای ناروایی که به تو میدهند صبر کن"در جای دیگر میگوید:"با آن دسته از یارانت که(ظاهرا فقیرند اما هر صبح و شام پروردگار خویش را میخوانند و عبادت میکنند صبر و شکیبایی کن و از آنها جدا
مشو"(کهف-28).
تمام پیروزیهایی که نصیب پیامبر و مسلمانان نخستین شد در سایه همین صبر و استقامت بود،و امروز نیز بدون آن غلبه بر دشمنان فراوان و مشکلات زیاد ممکن نیست.
در دستور دوم میفرماید:"و برای گناهت استغفار کن"(و استغفر لذنبک).
مسلم است پیامبر بخاطر مقام عصمت مرتکب گناهی نمیشد،ولی چنان که گفتهایم این گونه تعبیرات در قرآن مجید در مورد پیغمبر اسلام ص و سایر انبیاء ع اشاره به گناهان نسبی است،چرا که گاهی اعمالی که در مورد افراد عادی عبادت و حسنات است در مورد انبیای بزرگ گناه محسوب میشود چرا که "حسنات الأبرار سیئات المقربین".
یک لحظه غفلت و حتی یک ترک اولی در مورد آنها سزاوار نیست،و به خاطر مقام والا و سطح عالی معرفتشان باید از همه این امور برکنار باشند و هر گاه از آنها سر زند از آن استغفار میکنند.
اما این که بعضی گفتهاند منظور گناهان امت است،یا گناهانی که دیگران در مورد پیامبر ص انجام دادند،و یا استغفار در اینجا تعبدی است،بعید به نظر میرسد.
در آخرین دستور میفرماید:"تسبیح و حمد پروردگارت را هر عصر و صبح بجا آور"( وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِبْکٰارِ ).
"عشی"به معنی بعد از ظهر تا قبل از غروب آفتاب است و"ابکار" بین الطلوعین را میگویند.
ممکن است"عشی"و"ابکار"اشاره به دو وقت معین عصرگاهان و صبحگاهان باشد که انسان آمادگی برای حمد و تسبیح الهی دارد،چرا که هنوز مشغول کار روزانه نشده،و یا آن را به پایان رسانیده است.
و ممکن است به معنی دوام حمد و تسبیح در مدت تمام شبانه روز باشد، و این تعبیر معمول است که فی المثل میگوئیم:"صبح و شام از او مراقبت کنید"، یعنی همیشه.
بعضی این حمد و تسبیح را اشاره به نمازهای صبح و عصر یا تمام نمازهای پنجگانه دانستهاند،در حالی که ظاهر تعبیر آیه مفهومی وسیعتر از آن دارد و نمازها میتواند فقط مصداقی از آن باشد.
به هر حال این سه دستور جامع در زمینه خودسازی و آمادگی برای پیروزیها در سایه لطف الهی است،و این زاد و توشهای است در مسیر وصول به اهداف بزرگ.
قبل از هر چیز تحمل و شکیبایی در برابر شدائد و موانع،سپس پاک ساختن صفحه دل از زنگار گناه و از هر گونه آلودگی،و بعد آراستن آن با یاد پروردگار، آراستنی که تسبیح و حمد به معنی منزه دانستن خداوند از هر گونه عیب و نقص و ستایش او بر هر حسن و کمال را شامل میگردد.
حمد و تسبیحی که در مورد خالق است ولی پرتوش در دل مخلوق نیز میافتد، و او را از عیوب پاک کرده،به صفات کمالیه آراسته میسازد.
إِنَّ اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اَللّٰهِ بِغَیْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاّٰ کِبْرٌ مٰا هُمْ بِبٰالِغِیهِ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْبَصِیرُ (56) لَخَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (57) وَ مٰا یَسْتَوِی اَلْأَعْمیٰ وَ اَلْبَصِیرُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ لاَ اَلْمُسِیءُ قَلِیلاً مٰا تَتَذَکَّرُونَ (58) إِنَّ اَلسّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ (59)
56-کسانی که در آیات خداوند بدون دلیلی که از سوی خدا برای آنها آمده باشد ستیزهجویی میکنند در دلهایشان فقط تکبر(و غرور)است،و هرگز به منظور خود نخواهند
رسید،بنا بر این به خداوند پناه بر که او شنوا و بینا است.
57-آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش انسانها مهمتر است ولی اکثر مردم نمیدانند.
58-هرگز نابینا و بینا مساوی نیستند،همچنین کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند با بدکاران یکسان نخواهند بود،اما کمتر متذکر میشوید.
59-روز قیامت به طور مسلم خواهد آمد،شکی در آن نیست،ولی اکثر مردم ایمان نمیآورند.
"نابینا"و"بینا"یکسان نیست،همچنین"کافر"و"مؤمن"
در آیات گذشته خداوند پیامبر ص را به صبر و شکیبایی در مقابل مخالفان و نغمههای ناموزون و توطئههای شوم آنها دعوت میکرد،و آیات مورد بحث انگیزه مجادله و ستیزهجوئیهای آنان را در مقابل حق شرح میدهد.
در نخستین آیه میگوید:"کسانی که بدون منطق و دلیلی که از سوی خدا برای آنها آمده باشد در آیات الهی مجادله میکنند،و در سینههاشان جز تکبر نیست" ( إِنَّ الَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ بِغَیْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاّٰ کِبْرٌ ).
"مجادله"-چنان که قبلا هم اشاره کردهایم-به معنی مخاصمه و ستیزهجویی در سخن و جر و بحثهای بیمنطق است.هر چند گاهی در معنی وسیع اعم از گفتگوی باطل و حق نیز به کار میرود،و تعبیر" بِغَیْرِ سُلْطٰانٍ أَتٰاهُمْ "تاکیدی است بر آنچه معمولا از معنی مجادله استفاده میشود،چرا که"سلطان"به معنی دلیل و برهانی است که مایه سلطه انسان بر طرف مقابل میشود.
و تعبیر"اتاهم"اشاره به دلائلی است که از طریق وحی از سوی خدا نازل میگردد،و چون وحی مطمئنترین طریق برای اثبات حقائق است در اینجا روی آن تکیه شده است.
منظور از"آیات اللّٰه"که آنها در مورد آن مجادله میکردند"معجزات و آیات قرآن"و بحثهای مربوط به مبدء و معاد است که گاه آن را سحر میخواندند،گاه
نشانه جنون و گاه اساطیر الاولین و افسانههای پیشینیان! و به این ترتیب آیه گواه زندهای بر این حقیقت است که سرچشمه اصلی مجادله کبر و غرور و خودمحوری است،چرا که افراد متکبر و خود محور به خاطر علاقه شدید به خویشتن،به دیگران اعتنا ندارند،افکار خود را حق و نظرات دیگران را هر چه باشد باطل میپندارند،لذا روی سخنان باطل خود ایستادگی به خرج میدهند.
تعبیر به"ان"اشاره به این است که عامل منحصر در اینگونه موارد همان کبر و خود برتربینی است و الا چگونه ممکن است انسان بدون دلیل و مدرک اینهمه بر گفتار خود ایستادگی به خرج دهد.
"صدور"(سینهها)در اینجا اشاره به قلبها است و منظور از قلب روح و جان و فکر است که در آیات قرآن کرارا به این معنی آمده است.
بعضی از مفسران"کبر"را در آیه فوق به معنی"حسد"تفسیر کردهاند، و عامل مجادله آنها را حسادتشان نسبت به پیامبر ص و مقام معنوی و ظاهری او میدانند،در حالی که کبر در لغت به این معنی نیست،ولی ممکن است ملازم آن باشد، چرا که افراد متکبر و خود محور معمولا حسود نیز هستند،همه مواهب را برای خود میخواهند و از اینکه دیگران از آن بهره گیرند ناراحت میشوند.
سپس میافزاید:"آنها هرگز به منظور خود نخواهند رسید"( مٰا هُمْ بِبٰالِغِیهِ ).
هدف آنان این است که خود را بزرگ ببینند،فخر بفروشند و بر جامعه حکومت کنند،اما جز ذلت و زیر دست بودن بهرهای نخواهند گرفت،نه به هدفی که از کبر و غرور دارند میرسند،و نه به هدفی که برای مجادلههای باطل و بی اساس دارند که حق را ابطال کنند و باطل را بر کرسی بنشانند (1). .
1) 1) در اینکه مرجع ضمیر"بالغیه"چیست؟مفسران دو احتمال دادهاند:نخست اینکه به"کبر"برگردد،چرا که جمله"ما هم ببالغیه"توصیفی است برای"کبر"،و مفهوم جمله چنین میشود که آنها به مقتضی و هدف تکبرشان نمیرسند(در حقیقت"مضاف" در اینجا حذف شده-"ما هم ببالغی مقتضی کبرهم")دیگر اینکه ضمیر به"جدال"باز گردد که از جمله"یجادلون"استفاده میشود،یعنی آنها به هدف جدال باطل خود که ابطال حق است نمیرسند،اما در اینصورت جمله نمیتواند صفت کبر بوده باشد،و باید عطف بر جملههای قبل گردد،با حذف عاطف
در پایان آیه به پیامبر ص دستور میدهد که از شر اینگونه افراد مغرور و خود خواه و بیمنطق به خدا پناه ببرد،میفرماید:"اکنون که چنین است به خدا پناه ببر که او شنوا و بینا است"( فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ).
هم سخنان بیاساس آنها را میشنود و هم توطئهها و اعمال زشتشان را میبیند.
نه تنها پیامبر اسلام ص که همه رهروان راه حق باید در طوفانهای حوادث و در برابر ستیزهجویان بیمنطق خود را به خدا بسپارند.
لذا یوسف پیامبر بزرگ خدا ع هنگامی که در برابر طوفان سخت هوسهای زلیخا قرار میگیرد میگوید: مَعٰاذَ اللّٰهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوٰایَ :"به خدا پناه میبرم،عزیز مصر صاحب نعمت من است،مقام مرا گرامی داشته،چگونه ممکن است به او خیانت کنم"؟و در آیات گذشته همین سوره نیز از زبان موسی ع خواندیم: إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لاٰ یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسٰابِ :
"من به پروردگارم و پروردگار شما پناه میبرم از هر متکبری که به روز حساب ایمان نمیآورد"(مؤمن 27).
*** و از آنجا که یکی از موارد مهم مجادله کفار در برابر پیامبر اسلام ص مساله معاد و زنده شدن انسانها بعد از مرگ بود،در آیه بعد با یک بیان روشن مسئله
معاد را متذکر میشود میفرماید:"آفرینش آسمانها و زمین از آفرینش انسانها مهمتر و بالاتر است،ولی اکثر مردم نمیدانند"( لَخَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).
کسی که توانایی دارد این کرات عظیم و کهکشانهای وسیع و گسترده را با آن همه عظمت بیافریند،و اداره و تدبیر کند چگونه از احیای مردگان عاجز و ناتوان خواهد بود؟این جهل گروهی از مردم است که به آنها اجازه درک این حقایق را نمیدهد.
غالب مفسران این آیه را پاسخی به مجادله مشرکان در مورد"معاد"دانستهاند (1)ولی بعضی نیز احتمال دادهاند که منظور پاسخی است به کبر متکبران مغرور که خود و افکار کوتاهشان را بزرگ میپنداشتند،در حالی که در مقایسه با عظمت عالم هستی ذره ناچیزی بیش نبودند،این معنی از مفهوم آیات چندان دور نیست ولی با توجه با آیات بعد معنی اول مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال در این آیه یکی دیگر از عوامل"مجادله"باطل را ذکر کرده که آن"جهل"است،در حالی که در آیات قبل مسئله"کبر"مطرح شده بود،و این هر دو رابطه نزدیک با هم دارند،چرا که سرچشمه"کبر""جهل و نادانی"و عدم شناخت قدر خود یا مقدار علم و دانایی خویشتن است.
*** در آیه بعد در یک مقایسه روشن وضع حال این متکبران جاهل را در مقابل مؤمنان آگاه،روشن ساخته،میگوید:"نابینا و بینا هرگز مساوی نیستند" ( وَ مٰا یَسْتَوِی الْأَعْمیٰ وَ الْبَصِیرُ ).
"همچنین کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند،با بدکاران .
1) 1) مجمع البیان،تفسیر کبیر فخر رازی،تفسیر کشاف،تفسیر روح المعانی،تفسیر صافی،و تفسیر روح البیان
یکسان نخواهند بود"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ لاَ الْمُسِیءُ ) (1).
اما شما بر اثر خود خواهی و جهل"کمتر متذکر میشوید"( قَلِیلاً مٰا تَتَذَکَّرُونَ ) (2).
نابینا همان آدم نادان و بیخبری است که پردههای کبر و غرور بر چشمانش افتاده،و اجازه درک حقایق را به او نمیدهد،و بینا کسی است که در پرتو نور علم و استدلالات منطقی،حق را مشاهده میکند،آیا این دو با هم برابرند؟! این از نظر ایمان و اعتقاد،و اما از نظر عمل چگونه"افراد مؤمن صالح العمل"با"آلودگان بدکار و مجرم"یکسان خواهند بود؟در حقیقت مقایسه اول از نظر شناخت و علم است،و مقایسه دوم از نظر بازتاب آن در اعمال آنها است.
آری بینایان هم کوچکی خود را میبینند و هم عظمت جهان اطراف خویش را،و به همین دلیل به موقعیت و قدر خویش واقفند،اما"نابینا"نه موقعیت خود را در زمان و مکان میداند،و نه جهان اطراف خویش را میبیند،به همین جهت همیشه در ارزیابی وجود خویشتن خطا میکند و گرفتار کبر و غرور میگردد، و همین کبر و غرور او را به زشتکاری وادار میسازد.
این نکته نیز ممکن است از دو جمله آیه فوق در ارتباط با یکدیگر استفاده شود که ایمان و عمل صالح چشم دل را بینا میکند کفر و اعمال زشت آدمی را نابینا میسازد و حس تشخیص حق را از باطل از او میگیرد.
*** . .
1) 1) طرز جمله بندی آیات در بدو نظر ایجاب میکند که"لا"در جمله"و لا المسیء" ذکر نشود،ولی تاکید نفی از یک سو،و مقصود اصلی بودن این جمله از سوی دیگر،ایجاب کرده که نفی تکرار شود،به خصوص اینکه طولانی بودن جمله گاه سبب میشود که انسان نفی را که در آغاز آن آمده فراموش کند
2) 2) "ما"در جمله قلیلا ما تتذکرون زائده است و برای تاکید میباشد
در آخرین آیه مورد بحث با قاطعیت و صراحت خبر از وقوع قیامت میدهد میگوید:"ساعت(روز قیامت)به طور مسلم خواهد آمد،و شک و تردیدی در آن نیست،ولی اکثر مردم ایمان نمیآورند"( إِنَّ السّٰاعَةَ لَآتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
کلمه"ان"و"لام"در"لاتیة"و جمله"لا ریب فیها"همه تاکیدهای مکرری است بر محتوای این جمله که قیام قیامت است،و از آنجا که در آیات قرآن دلائل بسیاری برای این رستاخیز بزرگ اقامه شده در پارهای از موارد بدون ذکر دلیل،و به عنوان یک مساله قطعی از آن بحث کرده و میگذرد.
"ساعة"به گفته"راغب"در"مفردات"در اصل به معنی"جزئی از اجزاء زمان"است و از آنجا که وقوع قیامت و حساب انسانها در آن روز به سرعت انجام میگیرد از آن تعبیر به"ساعة"شده است.
این تعبیر دهها بار در قرآن مجید به همین معنی به کار رفته،منتها گاه در مورد خود قیامت است،و گاه در پایان جهان و مقدمات رستاخیز،و چون هر دو با یکدیگر پیوند دارند،و هر دو به صورت ناگهانی رخ میدهند از هر دو تعبیر به"ساعة"شده است (1).
اما اینکه میگوید:"اکثر مردم ایمان نمیآورند"نه به خاطر آن است که مساله قیام قیامت مطلبی مخفی و مبهم است،بلکه یکی از علل عمده انکار قیامت تمایل به آزادی در بهرهگیری بی قید و شرط از دنیا و هر گونه هوسرانی و هوسبازی است،از این گذشته آرزوهای دور و دراز مانع از آن میشود که انسان به فکر قیامت باشد و نسبت به آن اظهار ایمان کند.
*** .
1) 1) در مورد نامگذاری قیامت به"ساعة"بحث مشروحتری در ذیل آیه 12 سوره روم(جلد 16 صفحه 380)آوردهایم
یهودیان مغرور!
بعضی از مفسران شان نزولی برای نخستین آیه از آیات فوق ذکر کردهاند که حاصلش این است:یهودیان میگفتند:به زودی"مسیح،دجال"ظهور میکند و ما او را یاری خواهیم کرد تا محمد و یارانش را در هم بکوبد،و ما از دست آنان راحت خواهیم شد"! (1).
این عبارت،دو معنی میتواند داشته باشد:نخست اینکه آنها میخواستند ظهور"مسیح"و غلبه او را بر"دجال"که در انتظارش بودند بیان کنند،مسیح را از خود بدانند،و العیاذ باللّٰه دجال را بر پیامبر گرامی اسلام ص منطبق سازند.
دیگر اینکه آنها به راستی در انتظار خود"دجال"بودند و او را از خود میدانستند.
زیرا کلمه"مسیح"چنان که"راغب"در"مفردات"و"ابن منظور"در "لسان العرب"آورده است هم بر حضرت عیسی ع اطلاق شده به خاطر سیر و سیاحتش در زمین،یا به خاطر اینکه بیماران را با دست خود"مسح"میکرد، و آنها را به فرمان خدا شفا میداد،و هم بر دجال اطلاق گردیده است به خاطر اینکه یک چشم بیشتر ندارد،و جای چشم دیگرش"ممسوح"و صاف است.
احتمال دارد یهود از فرط عصبانیت به خاطر شکستهای پی در پی بعد از ظهور پیامبر اسلام ص به راستی در انتظار دجال،آن مرد دروغگو و فریبکار، بودند تا با او همصدا شوند،و خود را از دست پیامبر ص و یارانش خلاص کنند! یا اینکه در انتظار مسیح ع بودند،چنان که از قاموس مقدس استفاده میشود که نه تنها مسیحیان که یهودیان نیز در انتظار ظهور مسیح هستند،آنها معتقدند که"مسیح"با"دجال"پیکار میکند،و او را در هم میکوبد و این .
1) 1) مجمع البیان جلد 8 صفحه 528 ذیل آیات مورد بحث
عقیده را میخواستند بر ظهور اسلام منطبق سازند!.
به هر حال بعضی وجود این شان نزول را در مورد آیه فوق دلیل بر این گرفتهاند که آیه فوق و آیه ما بعد آن در مدینه نازل شده،بخلاف سایر آیات این سوره که همه مکی است،ولی از آنجا که اصل شان نزول ثابت نیست،به علاوه مفاد آن نیز مبهم است این نتیجهگیری قابل قبول نیست.
وَ قٰالَ رَبُّکُمُ اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ اَلَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِینَ (60) اَللّٰهُ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَ اَلنَّهٰارَ مُبْصِراً إِنَّ اَللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ (61) ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ (62) کَذٰلِکَ یُؤْفَکُ اَلَّذِینَ کٰانُوا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ یَجْحَدُونَ (63)
60-پروردگار شما گفته است مرا بخوانید تا(دعای)شما را اجابت کنم،کسانی که از عبادت من تکبر میورزند به زودی با ذلت وارد دوزخ میشوند.
61-خداوند کسی است که شب را برای شما آفرید تا در آن بیاسائید،و روز را روشنی بخش قرار داد،خداوند نسبت به مردم صاحب فضل و کرم است هر چند اکثر مردم شکرگزاری نمیکنند.
62-این است خداوند پروردگار شما که آفریننده همه چیز است،هیچ معبودی جز او نیست،با اینحال چگونه از راه حق منحرف میشوید؟! 63-اینچنین کسانی که آیات خدا را انکار میکردند منحرف میشوند.
از آنجا که در آیات گذشته تهدیداتی نسبت به افراد بیایمان و متکبر و مغرور آمده بود،در این آیات آن را با لطف و مهربانی میآمیزد،و آغوش رحمتش را به روی توبه کنندگان میگشاید،نخست میگوید:"پروردگار شما گفته است که مرا بخوانید تا دعای شما را اجابت کنم"( وَ قٰالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ).
بسیاری از مفسران دعا و خواندن را در اینجا به همان معنی معروفش تفسیر کردهاند،و جمله" أَسْتَجِبْ لَکُمْ "و همچنین روایات متعددی که در ذیل این آیه در زمینه دعا و ثوابهای آن آمده است،و بعدا به آن اشاره خواهیم کرد،نیز شاهد همین معنی است.
در حالی که بعضی دیگر به پیروی از"ابن عباس"مفسر معروف احتمال دادهاند که"دعا"در اینجا به معنی توحید و عبادت پروردگار است،یعنی"مرا بپرستید و به وحدانیتم اقرار کنید"ولی ظاهر همان تفسیر اول است.
به هر حال از آیه فوق چند نکته استفاده میشود:
1-دعا کردن محبوب الهی و خواست خود او است.
2-بعد از دعا وعده اجابت داده شده است،ولی میدانیم این وعده وعدهای است مشروط،و نه مطلق،دعائی به هدف اجابت میرسد که شرائط لازم در"دعا"
و"دعا کننده"و"مطلبی که مورد تقاضا"است جمع باشد،و ما این موضوع را به ضمیمه فلسفه"نیایش و دعا"و"مفهوم واقعی آن"در ذیل آیه 186 سوره بقره به طور مشروح بیان کردهایم و نیاز به تکرار نیست (1).
3-دعا خود یک نوع عبادت است،چرا که در ذیل آیه واژه عبادت بر آن اطلاق شده.
و در ذیل آیه تهدید شدیدی نسبت به کسانی که از دعا کردن ابا دارند کرده، میگوید:"کسانی که از عبادت من استکبار میورزند به زودی با ذلت و خواری وارد دوزخ میشوند"( إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِینَ ) (2).
روایات متعددی که از پیغمبر گرامی اسلام ص و سایر پیشوایان بزرگ ع نقل شده اهمیت دعا را کاملا روشن میسازد:
1-در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده است:
الدعاء هو العبادة :
"دعا عبادت است" (3).
2-در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:یکی از یارانش سؤال کرد ما تقول فی رجلین دخلا المسجد جمیعا کان احدهما اکثر صلاة،و الآخر دعاء فایهما افضل؟قال کل حسن:"چه میفرمایی در باره دو نفر که هر دو وارد مسجد شدند یکی نماز بیشتری بجا آورد،و دیگری دعای بیشتری،کدامیک . . .
از این دو افضلند؟ فرمود:هر دو خوبند.
سؤال کننده مجددا عرض کرد:قد علمت،و لکن ایهما افضل؟:"میدانم هر دو خوبند ولی کدامیک افضل است".
امام فرمود:اکثرهما دعاء،اما تسمع قول اللّٰه تعالی اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبٰادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دٰاخِرِینَ :
"آن کس که بیشتر دعا میکند افضل است،مگر سخن خداوند متعال را نشنیدهای که میفرماید: اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ...
سپس افزود هی العبادة الکبری:"دعا عبادت بزرگ است" (1).
3-در حدیث دیگری از امام باقر ع نقل شده است که در جواب این سؤال که کدام عبادت افضل است؟فرمود:
ما من شیء افضل عند اللّٰه من ان یسئل و یطلب مما عنده،و ما احد ابغض الی اللّٰه عز و جل ممن یستکبر عن عبادته،و لا یسئل ما عنده:
"چیزی نزد خدا افضل از این نیست که از او تقاضا کنند و از آنچه نزد او است بخواهند،و هیچکس مبغوضتر و منفورتر نزد خداوند از کسانی که از عبادت او تکبر میورزند و از مواهب او تقاضا نمیکنند نیست"! (2).
4-در روایتی از امام صادق ع آمده است:"مقاماتی نزد خداوند است که راه وصول به آن تنها دعاست:"
ان عند اللّٰه عز و جل منزلة لا تنال الا بمسالة، و لو ان عبدا سد فاه و لم یسئل لم یعط شیئا،فاسئل تعط،انه لیس من باب یقرع الا یوشک ان یفتح لصاحبه!: "نزد خدا مقامی است که جز با دعا و تقاضا نمیتوان به آن رسید،و اگر بندهای دهان خود را از دعا فرو بندد و چیزی تقاضا . .
نکند چیزی به او داده نخواهد شد،پس از خدا بخواه تا به تو عطا شود،چرا که هر دری را بکوبید و اصرار کنید سرانجام گشوده خواهد شد" (1).
5-در بعضی از روایات دعا کردن حتی از تلاوت قرآن هم افضل شمرده شده،چنان که از پیامبر ص و امام باقر ع و امام صادق ع نقل شده که فرمودند:
الدعاء افضل من قراءة القران
(2) .
در یک تحلیل کوتاه میتوان به عمق مفاد این احادیث رسید،زیرا دعا از یک سو انسان را به شناخت پروردگار(معرفة اللّٰه)که برترین سرمایه هر انسان است دعوت میکند.
و از سوی دیگر سبب میشود که خود را نیازمند او ببیند و در برابرش خضوع کند،و از مرکب غرور و کبر که سرچشمه انواع بدبختیها و مجادله در آیات اللّٰه است فرود آید،و برای خود در برابر ذات پاک او موجودیتی قائل نشود.
از سوی سوم نعمتها را از او ببیند،و به او عشق ورزد،و رابطه عاطفی او از این طریق با ساحت مقدسش محکم گردد.
از سوی چهارم چون خود را نیازمند و مرهون نعمتهای خدا میبیند موظف به اطاعت فرمانش میشمرد.
از سوی پنجم چون میداند استجابت این دعا بیقید و شرط نیست،بلکه خلوص نیت و صفای دل و توبه از گناه و بر آوردن حاجات نیازمندان و دوستان از شرائط آن است خودسازی میکند و در طریق تربیت خویشتن گام بر میدارد.
از سوی ششم دعا به او اعتماد به نفس میدهد،و از یاس و نومیدی باز . .
میدارد،و به تلاش و کوشش بیشتر دعوت میکند (1).
"نکته مهمی"که در پایان این بحث فشرده لازم است یاد آوری شود اینکه دعا طبق روایات اسلامی مخصوص مواردی است که تلاشها و کوششهای انسان اثری نبخشد،و یا به تعبیر دیگر آنچه انسان در توان دارد انجام دهد،و بقیه را از خدا بخواهد.
بنا بر این اگر انسان دعا را جانشین تلاش و کوشش کند قطعا مستجاب نخواهد شد.
لذا در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
اربعة لا تستجاب لهم دعوة:
رجل جالس فی بیته یقول:اللهم ارزقنی،فیقال له ا لم آمرک بالطلب؟ و رجل کانت له امراة فدعا علیها،فیقال له:ا لم اجعل امرها الیک؟ و رجل کان له مال فافسده،فیقول:اللهم ارزقنی،فیقال له:ا لم امرک بالاقتصاد؟ا لم آمرک بالاصلاح؟ و رجل کان له مال فادانه بغیر بینة،فیقال له:ا لم آمرک بالشهادة"؟! "چهار گروهند که دعای آنها مستجاب نمیشود:
کسی که در خانه خود نشسته و میگوید:خداوندا!مرا روزی ده،به او گفته میشود:آیا به تو دستور تلاش و کوشش ندادم؟ و کسی که همسری دارد(که دائما او را ناراحت میکند)و او دعا میکند که او از دستش خلاص شود،به او گفته میشود:مگر حق طلاق را به تو ندادم؟ و کسی که اموالی داشته و آن را بیهوده تلف کرده،میگوید:خداوندا! به من روزی مرحمت کن،اما به او گفته میشود:مگر دستور اقتصاد و میانه روی .
1) 1) در مورد دعا و فلسفه و شرائط آن در مجلدات دیگر تفسیر نمونه از جمله جلد 15 صفحه 172 ذیل آیه 77 سوره فرقان،و جلد 6 صفحه 209،و به طور مشروحتر در جلد اول صفحه 638 بحث شده است
به تو ندادم؟مگر دستور اصلاح مال به تو ندادم؟ و کسی که مالی داشته و بدون شاهد و گواه به دیگری وام داده،(اما وام گیرنده منکر شده،او دعا میکند خداوندا قلبش را نرم کن،و وادار به اداء دین فرما)به او گفته میشود:مگر به تو دستور ندادم به هنگام وام دادن شاهد و گواه بگیر"؟ (1).
روشن است در تمام این موارد انسان تلاش و تدبیر لازم را به خرج نداده و گرفتار پیامدهای آن شده،و در برابر این تقصیر و کوتاهی و ترک تلاش دعای او مستجاب نخواهد شد.
و از اینجا یکی از علل عدم استجابت بسیاری از دعاها روشن میشود،چرا که گروهی از مردم میخواهند دست از تلاش لازم بردارند،و به دعا پناه برند، چنین دعاهایی مستجاب نمیگردد،این یک سنت الهی است.
البته عدم استجابت بعضی از دعاها علل و عوامل دیگری نیز دارد،از جمله اینکه بسیار میشود که انسان در تشخیص مصالح و مفاسد خود به اشتباه میافتد، گاه با تمام وجودش مطلبی را از خدا میخواهد که به هیچوجه صلاح او نیست، حتی ممکن است خود او بعدا واقف به چنین امری بشود،این درست به این میماند که گاهی بیمار یا کودک غذاهای رنگینی از پرستاران خود میطلبد که اگر به خواسته او عمل کنند بیماریش افزون میشود،و یا حتی جان او را به خطر میافکند، در اینگونه موارد خداوند رحیم و مهربان دعا را مستجاب نمیکند و برای آخرت او ذخیره میسازد.
بعلاوه استجابت دعا شرائطی دارد که در آیات قرآن و روایات اسلامی آمده است،و در جلد اول همین تفسیر مشروحا از آن بحث کردهایم(سوره بقره .
1) 1) "اصول کافی جلد دوم باب من لا یستجاب له دعوة حدیث 2
آیه 186).
در بعضی از روایات گناهان متعددی به عنوان موانع استجابت دعا ذکر شده از جمله سوء نیت،نفاق،تاخیر نماز از وقت،بدزبانی، غذای حرام،و ترک صدقه و انفاق در راه خدا است (1).
این سخن را با حدیثی پر معنی از امام صادق ع پایان میدهیم:
مرحوم"طبرسی"در"احتجاج"از آن حضرت چنین نقل میکند:
انه سئل ا لیس یقول اللّٰه اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ؟و قد نری المضطر یدعوه و لا یجاب له،و المظلوم یستنصره علی عدوه فلا ینصره،قال ویحک!ما یدعوه احد الا استجاب له،اما الظالم فدعاؤه مردود الی ان یتوب،و اما المحق فاذا دعا استجاب له و صرف عنه البلاء من حیث لا یعلمه،او ادخر له ثوابا جزیلا لیوم حاجته الیه،و ان لم یکن الامر الذی سئل العبد خیرا له ان اعطاه امسک عنه:
"از آن حضرت سؤال کردند آیا خداوند نمیفرماید دعا کنید تا برای شما اجابت کنم؟در حالی که افراد مضطری را میبینیم که دعا میکنند و به اجابت نمیرسد،و مظلومانی را میبینیم که از خدا پیروزی بر دشمن میطلبند ولی آنها را یاری نمیکند.
امام فرمود:وای بر تو!هیچکس او را نمیخواند مگر اینکه اجابت میکند،اما ظالم دعای او مردود است تا توبه کند،و اما صاحب حق هنگامی که دعا کند اجابت میفرماید و بلا را از او برطرف میسازد به طوری که گاه خود او نمیداند،و یا آن را به صورت ثواب فراوانی برای روز نیازش به آن(روز .
1) 1) معانی الاخبار(طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 534 و اصول کافی)
قیامت)ذخیره میکند،و هر گاه چیزی را که بندگان تقاضا کنند مصلحت آنها نباشد خودداری میفرماید" (1).
*** و از آنجا که دعا و تقاضای از خدا فرع بر معرفت خداوند است در آیه بعد از حقایقی سخن میگوید که سطح معرفت آدمی را بالا میبرد،و یکی از شرائط دعا را که امید به اجابت است افزایش میدهد.
میفرماید:"خداوند کسی است که شب را برای شما آفرید تا در آن بیاسائید" ( اَللّٰهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ ).
چرا که تاریکی شب از یک سو موجب تعطیل قهری برنامههای روزانه است، و از سوی دیگر خود تاریکی آرام بخش و مایه استراحت تن و اعصاب و روح است، و نور مایه جنبش و حرکت.
لذا به دنبال آن میافزاید:"و روز را بینا و روشنی بخش"( وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً ).
تا محیط زندگی انسانها را روشن سازد و برای هر گونه فعالیت آماده کند.
قابل توجه اینکه:"مبصر"به معنی"بینا"است،و توصیف روز به"بینا بودن" در حقیقت یک نوع تاکید و مبالغه در بینا کردن مردم است (2).
سپس اضافه میکند:"خداوند نسبت به مردم صاحب فضل و کرم است، هر چند اکثر مردم شکرگزاری نمیکنند"( إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ ).
این نظام دقیق شب و روز،و برنامه متناوب نور و ظلمت،یکی از نمونههای . .
فضل و کرم پروردگار بر بندگان است،و از عوامل مهم حیات انسانها و موجودات زنده است.
اگر نور نبود حیات و زندگی و حرکت وجود نداشت،و اگر تاریکی متناوب نبود شدت نور همه موجودات را خسته و ناتوان و فرسوده میکرد و گیاهان را میسوزانید و نابود میساخت،ولی اکثر مردم از کنار این مواهب عظیم الهی بیتوجه میگذرند و شکر او را بجا نمیآورند.
جالب اینکه قاعده باید به جای"الناس"دوم ضمیر باشد و بفرماید"لکن اکثرهم لا یشکرون"ولی ذکر کلمه"الناس"بجای ضمیر گویا اشاره به این است که طبع انسان(تربیت نایافته)کفران نعمت است،چنان که در آیه 34 "سوره ابراهیم"نیز میخوانیم إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ :"انسان بسیار ظالم و کفران کننده است" (1).
اما اگر انسان چشمی بینا و قلبی دانا داشته باشد که خوان نعمت بیدریغ الهی را که همه جا گسترده است ببیند،و باران رحمت بیحسابش را که همه جا رسیده است مشاهده کند،بی اختیار زبان به شکر و ثنای او میگشاید و خود را در مقابل اینهمه عظمت و رحمت کوچک و مدیون میبیند (2).
*** آیه بعد،از توحید ربوبیت پروردگار شروع کرده و به توحید خالقیت و ربوبیت ختم میکند،میفرماید:"آن کس که این همه نعمتها را بر شما ارزانی داشته خداوندی است که مالک و مربی شما است"( ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ ).
"همان خداوندی که خالق همه چیز است"( خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ ). . .
"معبودی جز او نیست"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
در حقیقت وجود نعمتهای فراوان الهی دلیل بر ربوبیت و مدبریت او است.
و خالق همه چیز بودن دلیل دیگری بر یگانگی او در ربوبیت است،چرا که خالق موجودات مالک و مربی آنهاست،زیرا میدانیم خالقیت خداوند به این معنی نیست که موجودات را بیافریند و کنار رود،بلکه لحظه به لحظه فیض وجود از ناحیه او بر همه موجودات عالم هستی افاضه میشود،و چنین خالقیتی از ربوبیت جدا نخواهد بود.
بدیهی است تنها چنین کسی شایسته پرستش و الوهیت است بنا بر این جمله " خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ "به منزله دلیل برای" ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ "میباشد و" لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ "بمنزله نتیجه آن(دقت کنید).
و در پایان آیه میافزاید:"با این حال چگونه از راه حق منحرف میشوید"؟ ( فَأَنّٰی تُؤْفَکُونَ ) (1).
و چرا از پرستش خداوند یگانه یکتا به سوی بتها روی میآورید؟! توجه داشته باشید که"تؤفکون"به صورت صیغه مجهول است،یعنی شما را از مسیر حق منحرف میسازند،گویی بت پرستان چنان بیارادهاند که در این مسیر از خود اختیاری ندارند.
*** در آخرین آیه مورد بحث به عنوان توضیح و تاکید مطالب گذشته میفرماید:
"کسانی که آیات خدا را انکار میکردند اینگونه از طریق حق بازگردانده میشوند" ( کَذٰلِکَ یُؤْفَکُ الَّذِینَ کٰانُوا بِآیٰاتِ اللّٰهِ یَجْحَدُونَ ). .
1) 1) قبلا نیز گفتهایم"تؤفکون"از ماده"افک"به معنی انحراف و بازگشت از مسیر حق است،و اگر"بادهای مخالف"را"مؤتفکات"میگویند به همین جهت است و تعبیر از"دروغ"به"افک"نیز بخاطر انحراف آن از بیان حق است
"یجحدون"از ماده"جحد"در اصل به معنی انکار کردن چیزی است که در دل وجود دارد،یعنی انسان معتقد به چیزی باشد در عین حال آن را نفی کند، و یا معتقد به نفی آن باشد ولی با زبان آن را اثبات کند،به افراد بخیل و کم خیر که غالبا اظهار فقر میکنند"جحد"گفته میشود و"ارض جحدة"به معنی زمین کم گیاه است (1).
بعضی دیگر از ارباب لغت"جحد"و"جحود"را نیز چنین تفسیر کردهاند:
الجحود الانکار مع العلم:جحود به معنی انکار توأم با علم است (2).
بنا بر این در مفهوم جحد همیشه یک نوع لجاجت یا عناد در برابر حق نهفته است بدیهی است کسی که با چنین صفتی با حقایق برخورد کند سرنوشتی جز انحراف از طریق حق نخواهد داشت،چرا که تا انسان حقجو و حق طلب و تسلیم در مقابل واقعیات نباشد به آنها نخواهد رسید.
به همین دلیل وصول به حق نیاز به خودسازی قبلی دارد و این همان تقوای قبل از ایمان است که قرآن در سوره بقره به آن اشاره کرده،میگوید: ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ "در این کتاب آسمانی تردیدی نیست و مایه هدایت پرهیزگاران است".
*** . .
اَللّٰهُ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ قَرٰاراً وَ اَلسَّمٰاءَ بِنٰاءً وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ وَ رَزَقَکُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبُّکُمْ فَتَبٰارَکَ اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ (64) هُوَ اَلْحَیُّ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (65) قُلْ إِنِّی نُهِیتُ أَنْ أَعْبُدَ اَلَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لَمّٰا جٰاءَنِی اَلْبَیِّنٰاتُ مِنْ رَبِّی وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (66)
64-خداوند کسی است که زمین را برای شما جایگاه امن و مطمئن قرار داد،و آسمان را همچون سقفی(بالای سرتان)و شما را صورتگری کرد و صورتتان را نیکو آفرید،
و از طیبات به شما روزی داد،این است خداوند پروردگار شما،جاوید و پر برکت است خداوندی که پروردگار عالمیان است.
65-زنده واقعی او است،معبودی جز او وجود ندارد،پس او را بخوانید و دین خود را برای او خالص کنید،ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است.
66-بگو:من نهی شدهام از اینکه معبودهایی را که شما غیر از خدا میخوانید بپرستم، و مامورم که تنها در برابر پروردگار عالمیان تسلیم باشم.
این آیات هم چنان بحث از مواهب بزرگ الهی و شمول آن نسبت به بندگان را ادامه میدهد،تا هم شناخت بیشتری به آنها عطا کند،و هم امید افزونتری تا در پرتو آن به مقام دعا بر آیند و از اجابت برخوردار شوند.
جالب اینکه در آیات گذشته سخن از"نعمتهای زمانی"یعنی شب و روز بود و در اینجا سخن از"نعمتهای مکانی"یعنی قرارگاه زمین و سقف مرتفع آسمان است،میفرماید:"خداوند همان کسی است که زمین را برای شما جایگاه مطمئن و آرامی قرار داد"( اَللّٰهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ قَرٰاراً ).
آری او تمام شرائطی را که برای یک قرارگاه مطمئن و آرام لازم است در کره زمین آفریده،محلی است ثابت و خالی از هر گونه تزلزل،هماهنگ با ساختمان روح و جسم انسان،دارای منابع گوناگون،مشتمل بر همه وسائل مورد نیاز انسان،بسیار گسترده و مباح و رایگان.
سپس میافزاید:"و آسمان را همچون سقف و قبهای بالای سر شما قرار داد" ( وَ السَّمٰاءَ بِنٰاءً ).
"بناء"چنان که"ابن منظور"در"لسان العرب"میگوید:به معنی خانههایی است که اعراب بادیهنشین از آن استفاده میکردند،مانند خیمهها
و سایبانها و نظائر آن.
چه تعبیر جالبی است که آسمان را به خیمهای تشبیه کرده که اطراف زمین را گرفته،البته منظور از"آسمان"در اینجا بیشتر همان جو و هوای فشردهای است که گرداگرد زمین را فرا گرفته،و همچون خیمهای بر تمام کره زمین کشیده شده است.
این خیمه بزرگ الهی هم از شدت تابش نور آفتاب میکاهد که اگر نبود اشعه آفتاب،و همچنین اشعه مرگبار کیهانی،موجود زندهای را بر زمین نمیگذاشت، و به همین دلیل مسافران فضایی مجبورند دائما در برابر این پرتوها از لباسهای مخصوص سنگین و گرانقیمتی استفاده کنند.
بعلاوه این خیمه جلو سقوط سنگهای آسمانی را که پیوسته به کره زمین جذب میشوند میگیرد،و آنها را در نخستین برخورد به خاطر سرعت و فشاری که دارند آتش میزند تا خاکستر آنها آرام بر زمین بنشیند.
و این همان چیزی است که در"آیه 32 سوره انبیا"از آن تعبیر به"سقف محفوظ"شده است: وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً (1).
سپس از آیات آفاقی به آیات انفسی پرداخته،میگوید:"او کسی است که شما را صورتگری کرد،و صورتتان را نیکو آفرید"( وَ صَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ ).
قامتی موزون و راست،با صورتی زیبا و دلپذیر،در نهایت نظم و استحکام که امتیاز آن بر صورت موجودات زنده دیگر و انواع حیوانات در نخستین برخورد روشن و آشکار است،و همین ساختمان ویژه به او امکان میدهد که به انواع کارها و صنایع ظریف یا سنگین دست زند،و با داشتن اعضای مختلف به راحتی زندگی کند و از مواهب حیات بهره گیرد. .
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد 13 تفسیر نمونه ص 398 مراجعه فرمائید
انسان بر خلاف غالب حیوانات که با دهان آب و غذا میخورند با دست خود و با دقت و ظرافت غذا و نوشیدنی را بر میدارد و به دهان میگذارد و این امر کمک فراوانی به انتخاب غذاهای پاک از غذاهای آلوده به اجزاء خارجی و اضافی میکند میوهها را به راحتی پوست میکند و اجزاء غیر قابل استفاده را دور میریزد.
بعضی از مفسران صورت را در اینجا به معنی اعم از صورت ظاهر و باطن گرفتهاند،و اشاره به انواع استعدادها و ذوقهایی میدانند که خدا در آدمی آفریده، و او را بر سایر جانداران برتری بخشیده است.
و سرانجام در بیان چهارمین و آخرین نعمت از این سلسله،موضوع روزیهای پاکیزه را مطرح کرده،میفرماید:"او شما را از طیبات روزی داد"( وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ ).
"طیبات"معنی بسیار گستردهای دارد که هر چیز پاکیزه اعم از غذا، لباس،همسران،خانهها،مرکبها،حتی سخنان و گفتگوهای پاکیزه را شامل میشود.
ممکن است انسان بر اثر نادانی،این مواهب پاک را بیالاید،ولی خداوند در عالم آفرینش آنها را پاک آفریده است.
در پایان آیه بعد از بیان این چهار نعمت بزرگ که نیمی از آن به آسمان و زمین بر میگردد،و نیمی از آن به انسانها،میفرماید:"این است خداوند پروردگار شما"( ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبُّکُمْ ) (1).
"و چون چنین است جاوید و پر برکت است خداوندی که پروردگار عالمیان است"( فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ ). .
1) 1) "ذلکم"در اصل اشاره به دور است که در اینگونه موارد کنایه از علو مقام و عظمت میباشد،ولی چون در فارسی این تعبیر معمول نیست ما در ترجمهها آن را به صورت اشاره به نزدیک تفسیر میکنیم
آری کسی که اینهمه مواهب را به انسانها بخشیده مدبر عالم هستی است،و هم او شایسته عبودیت و پرستش است.
*** آیه بعد مساله توحید عبودیت را از طریق دیگر تعقیب میکند،و آن طریق انحصار حیات به معنی واقعی به خداوند است،میفرماید:"او است زنده واقعی"( هُوَ الْحَیُّ ).
چرا که حیاتش از ذات او است و متکی به غیر نیست،حیاتی است که در آن مرگ راه ندارد و جاودانه است،تنها خداوند چنین است،و همه موجودات زنده غیر از او حیاتی آمیخته به مرگ دارند،و این حیات محدود و موقت را از ذات پاک خداوند میگیرند.
روشن است کسی را باید پرستش کرد که زنده است و دارای حیات مطلق، لذا به دنبال آن میافزاید:"هیچ معبودی جز او وجود ندارد"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
"و اکنون که چنین است تنها او را بخوانید،و دین خود را برای او خالص کنید"( فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ).
و هر چه غیر او است کنار بگذارید که همه فانی میشوند،و در حال حیاتشان نیز دائما در تغییرند،"آنچه تغییر نپذیرد او است"و"آنچه نمرده است و نمیرد او است"! و آیه را با این جمله پایان میدهد:"حمد و ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است"( اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
این جمله در حقیقت تعلیمی است برای بندگان که خدا را به خاطر نعمتهایی که در آیات قبل اشاره شد،نعمتهایی که تمام وجود انسان را فراگرفته،مخصوصا نعمت حیات و زندگی،حمد و ستایش کنند،و شکر و سپاس گویند.
در آخرین آیه مورد بحث به عنوان یک نتیجهگیری از بحثهای توحیدی گذشته و برای مایوس ساختن مشرکان و بت پرستان روی سخن را به پیامبر ص کرده،میفرماید:"بگو:من نهی شدهام از اینکه معبودهایی که شما غیر از خدا میخوانید پرستش کنم،چرا که بینات و دلائل روشن از سوی پروردگارم برای من آمده است"( قُلْ إِنِّی نُهِیتُ أَنْ أَعْبُدَ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَمّٰا جٰاءَنِی الْبَیِّنٰاتُ مِنْ رَبِّی ).
نه تنها نهی شدهام که غیر او را نپرستم بلکه"مامورم تنها در برابر رب العالمین تسلیم باشم"( وَ أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
از یک سو نهی از پرستش بتها است،و به دنبال آن دلیل منطقی و روشن و بینات و دلائل واضحی از عقل و نقل که از طرف پروردگار آمده،و از سوی دیگر امر به تسلیم در برابر"رب العالمین"که خود این تعبیر نیز دلیل دیگری بر مقصود است،چرا که پروردگار جهانیان بودن دلیلی است کافی برای تسلیم بودن در مقابل ذات پاک او.
قابل توجه اینکه در این آیه مورد امر و نهی جدا است،امر به تسلیم در برابر خداوند،و نهی از پرستش بت،این تفاوت ممکن است به خاطر این باشد که در مورد بت تنها چیزی که تصور میشود همان پرستش است که از آن نهی شده،و اما در مورد خداوند علاوه بر پرستش و عبادت باید تسلیم فرمان و دستورهای او بود.
لذا در آیه 11 و 12 سوره زمر میخوانیم: قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّٰهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ وَ أُمِرْتُ لِأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمِینَ :"بگو من مامور شدهام که خدا را با اخلاص عبادت کنم،و نیز مامورم که اولین تسلیم شونده در برابر او باشم".
به هر حال تعبیرهای آیه فوق که نظائری نیز در سایر سورههای قرآن دارد تعبیرهایی است فوق العاده نرم و ملایم و مؤدبانه که در برابر دشمنان لجوج و سرسخت
گفته میشود،تا اگر کمترین آمادگی برای پذیرش حق دارند،تحت تاثیر قرار گیرند.
دقت کنید:میگوید:"من چنین ماموریت یافتهام و من چنین نهی شدهام" یعنی شما خودتان حساب خویش را برسید،بیآنکه حس لجاجتشان را تحریک کند.
آخرین سخن در باره آیات فوق اینکه در سه آیه پشت سر هم توصیف خداوند به"رب العالمین"تکرار شده است.
نخست میگوید فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ .
بعد میگوید اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ .
و سپس میفرماید: أُمِرْتُ أَنْ أُسْلِمَ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ .
یک نوع ترتیب منطقی در میان آنها مشاهده میشود زیرا نخست سخن از جاویدان و پربرکت بودن خدا است،سپس از اختصاص هر گونه حمد و ستایش به ذات پاک او،و سرانجام انحصار عبودیت و پرستش در ذات مقدسش.
هُوَ اَلَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّی وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (67) هُوَ اَلَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ فَإِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (68)
67-او کسی است که شما را از خاک آفرید سپس از نطفه،بعد از علقه(خون منعقد) سپس شما را به صورت طفلی بیرون میفرستد،بعد به مرحله کمال قوت میرسید، بعد از آن پیر میشوید،و(در این میان)گروهی از شما پیش از رسیدن به این مرحله میمیرند،و هدف این است به سرآمد عمر خود برسید و شاید تعقل کنید.
68-او کسی است که زنده میکند و میمیراند،و هنگامی که چیزی را اراده کند تنها به آن میگوید:موجود باش!او نیز بلافاصله موجود میشود.
بار دیگر در ادامه آیات توحیدی به بخشی از"آیات انفسی"پرداخته مراحل
تطور خلقت انسان را از خاک،و دوران جنینی،و دوران حیات در دنیا تا هنگام مرگ،در هفت مرحله بیان میکند،تا هم عظمت قدرت و ربوبیت او روشن شود و هم مواهب و نعمتهایش بر بندگان.
میفرماید"او کسی است که شما را از خاک آفرید،سپس از نطفه،بعد از علقه(چیزی شبیه به خون منعقد)بعد شما را به صورت طفلی از شکم مادر بیرون میفرستد،سپس به مرحله کمال و قوت و توانایی میرسید،بعد از آن به مرحله پیری،هر چند گروهی از شما پیش از رسیدن به این مرحله میمیرند و هدف آن است که به سرآمد عمر خود برسید،شاید تعقل کنید"( هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ یُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ ثُمَّ لِتَکُونُوا شُیُوخاً وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّی وَ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ).
به این ترتیب نخستین مرحله،مرحله تراب و خاک است که اشاره به آفرینش آدم جد نخستین ما از خاک میباشد،و یا خلقت همه انسانها از خاک،چرا که مواد غذایی که وجود انسان و حتی نطفه او را تشکیل میدهد اعم از مواد حیوانی و گیاهی همه از خاک مایه میگیرد.
مرحله دوم مرحله نطفه است که مربوط به همه انسانها جز آدم و همسرش حوا است.
مرحله سوم مرحلهای است که نطفه تکامل یافته،و نمو قابل ملاحظهای نموده،و به صورت یک قطعه خون بسته در آمده است.
بعد از این مرحله"مضغه"(چیزی شبیه به گوشت جویده)و مرحله ظهور اعضاء،مرحله حس و حرکت است که قرآن در اینجا سخنی از این سه مرحله به میان نیاورده هر چند در آیات دیگر به آن اشاره کرده است.
در اینجا چهارمین مرحله را مرحله تولد جنین ذکر میکند،و مرحله پنجم را مرحله تکامل قدرت و قوت جسمی که بعضی آن را سن سیسالگی میدانند
که در آن حد اکثر نمو قوای جسمانی حاصل میشود و بعضی آن را کمتر یا بیشتر گفتهاند،البته ممکن است در افراد متفاوت باشد و قرآن از آن تعبیر به"بلوغ اشد"کرده است.
از آن به بعد مرحله عقب گرد و از دست دادن نیروها آغاز میشود و تدریجا دوران پیری که مرحله ششم است فرا میرسد.
سرانجام پایان عمر که آخرین مرحله است فرا میرسد و انتقال از این سرا به سرای جاویدان تحقق مییابد.
آیا با اینهمه تغییرات و تطورات منظم،و حساب شده،باز هم جای تردید در قدرت و عظمت مبدء عالم هستی و الطاف و مواهب او وجود دارد؟ قابل توجه اینکه در چهار مرحله اول که مربوط به آفرینش از خاک و نطفه و علقه و تولد طفل است تعبیر به"خلقکم"(شما را آفرید)شده،و هیچ نقشی برای خود انسان در آن قائل نیست،ولی در سه مرحله بعد از تولد یعنی مرحله وصول به نهایت قوت جسمانی،و بعد از آن پیری،و بعد پایان عمر،تعبیر"لتبلغوا" (تا برسید)و"لتکونوا"(تا بوده باشید)آمده است که هم اشارهای است به استقلال وجودی انسان بعد از تولد و هم احتمالا اشارهای است به این حقیقت که این دورانهای سهگانه ممکن است با حسن تدبیر یا سوء تدبیر خود انسان جلوتر یا عقبتر شود،و گاه پیری زودرس،یا مرگ زودرس،دامان انسان را بگیرد،و این نشان میدهد که تعبیرات قرآن تا چه حد دقیق و حساب شده است.
تعبیر به"یتوفی"در مورد مرگ-چنان که قبلا هم گفتهایم-اشاره به این است که"مرگ"در منطق قرآن به معنی فنا و نابودی نیست،بلکه فرشتگان مرگ روح انسان را دریافت میدارند و به عالم پس از مرگ منتقل میسازند،این تعبیر که بارها در قرآن تکرار شده دیدگاه اسلام را در مورد مرگ به خوبی نشان میدهد،و مرگ را از مفهوم مادی آن که فنا و نیستی است
به کلی در میآورد و دریچه به عالم بقا معرفی میکند.
جمله"و مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّٰی مِنْ قَبْلُ "(بعضی از شما پیش از این میمیرند) ممکن است اشاره به قبل از رسیدن به مرحله پیری باشد،یا اشاره به تمام مراحل قبلی،یعنی قبل از رسیدن به هر یک از مراحل امکان مرگ وجود دارد.
این نیز قابل توجه است که تمام این مراحل را با کلمه"ثم"به یکدیگر عطف کرده،که نشانه ترتیب توام با فاصله است،جز مرحله اخیر یعنی رسیدن به پایان زندگی که به وسیله"واو"عطف شده،این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر این باشد که رسیدن به پایان عمر همیشه بعد از پیری نخواهد بود چرا که"بسیار جوان مرد و یکی پیر نشد"و یا حتی افرادی قبل از رسیدن به دوران جوانی میمیرند.
در باره اجل مسمی در جلد 5 تفسیر نمونه صفحه 148 و جلد ششم صفحه 157 و جلد 11 صفحه 281 بحث کردهایم).
*** در آخرین آیه مورد بحث سخن از مهمترین مظاهر قدرت پروردگار یعنی مساله حیات و مرگ به میان میآورد،همان دو پدیدهای که با تمام پیشرفت علوم بشر هنوز جزء معماهای ناگشوده است،میفرماید:"او کسی است که زنده میکند و میمیراند"( هُوَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ ).
آری حیات و مرگ به معنی وسیع کلمه،چه در گیاهان و چه انواع حیوانات و انسانها به دست خداوند است،حیات در اشکال مختلف و انواع گوناگون ظاهر میشود.
جالب اینکه از موجودات زنده تک سلولی گرفته،تا حیوانات غولپیکر و از اعماق اقیانوسهای تاریک و ظلمانی گرفته،تا پرندگانی که بر اوج آسمانها پرواز میکنند،از گیاه ذره بینی بسیار کوچکی که در لابلای امواج اقیانوس
شناور است،تا درختانی که دهها متر طول قامت دارند،هر یک دارای نوعی حیات و شرائطی مخصوص به خود میباشند و به همین نسبت مرگهای آنها نیز متفاوت است،و بدون شک چهرههای حیات متنوعترین چهرههای جهان خلقت و اعجاب انگیزترین آنها است.
مخصوصا انتقال از جهان بیجان به جهان موجودات زنده،و انتقال از جهان حیات به مرگ دارای شگفتیهایی است که اسرار آفرینش را بازگو میکند، و هر کدام آیتی است از آیات قدرت خدا.
اما قابل توجه اینکه هیچیک از این مسائل مهم و پیچیده در برابر قدرت او صعوبت و اشکالی ندارد،و به محض اراده و فرمانش صورت میگیرد.
لذا در پایان آیه میفرماید:"هنگامی که چیزی را اراده کند تنها به او میگوید موجود باش،او نیز بلافاصله موجود میشود"!( فَإِذٰا قَضیٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ).
حتی تعبیر به"کن"(موجود باش)و به دنبال آن"فیکون"(موجود میشود)نیز از عدم گنجایش الفاظ است،و الا حتی نیاز به جمله کن نیست،اراده خداوند همان و تحقق یافتن موجودات همان (1).
*** .
1) 1) در مورد تفسیر جمله"کن فیکون"در جلد اول ذیل آیه 117 سوره بقره صفحه 418(چاپ جدید)مشروحا بحث کردهایم
أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اَللّٰهِ أَنّٰی یُصْرَفُونَ (69) اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِالْکِتٰابِ وَ بِمٰا أَرْسَلْنٰا بِهِ رُسُلَنٰا فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (70) إِذِ اَلْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ اَلسَّلاٰسِلُ یُسْحَبُونَ (71) فِی اَلْحَمِیمِ ثُمَّ فِی اَلنّٰارِ یُسْجَرُونَ (72) ثُمَّ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تُشْرِکُونَ (73) مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا بَلْ لَمْ نَکُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَیْئاً کَذٰلِکَ یُضِلُّ اَللّٰهُ اَلْکٰافِرِینَ (74) ذٰلِکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَمْرَحُونَ (75) اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَبِئْسَ مَثْوَی اَلْمُتَکَبِّرِینَ (76)
69-آیا ندیدی کسانی را که مجادله در آیات ما میکنند چگونه از راه حق منحرف میشوند؟ 70-کسانی که کتاب(آسمانی)و آنچه را بر فرستادگان خود نازل کردیم تکذیب کردند، اما به زودی(نتیجه کار خود را)میفهمند.
71-در آن هنگام که غلها و زنجیرها بر گردن آنان قرار گرفته و آنها را میکشند.
72-و در آب جوشان وارد میکنند،سپس در آتش دوزخ افروخته میشوند! 73-سپس به آنها گفته میشود:کجا هستند آنچه را شریک خدا قرار میدادید؟ 74-همان معبودهایی را که جز خدا پرستش میکردید؟آنها میگویند:همه از نظر ما پنهان و گم شدند،بلکه ما اصلا قبل از این چیزی پرستش نمیکردیم!اینگونه خداوند کافران را گمراه میسازد! 75-این به خاطر آن است که به ناحق در زمین شادی میکردید و از روی غرور و مستی به خوشحالی میپرداختید.
76-از درهای جهنم وارد شوید،و جاودانه در آن بمانید،و چه بد جایگاهی است جایگاه متکبران؟!
سرنوشت ستیزه جویان مغرور
باز هم در این آیات سخن از کسانی است که در آیات الهی به مجادله برمیخیزند، و در برابر دلائل نبوت و محتوای دعوت انبیا سر تسلیم فرود نمیآورند،در این آیات سرنوشت چنین اشخاصی به طرز روشنی ترسیم شده است.
نخست میگوید:"آیا ندیدی کسانی که در آیات الهی مجادله میکنند چگونه از راه حق منحرف میگردند"( أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ أَنّٰی یُصْرَفُونَ ).
این مجادله و گفتگوهای توام با لجاجت و عناد،این تقلیدهای کورکورانه و تعصبهای بی پایه سبب میشود که آنها از صراط مستقیم به بیراهه کشیده شوند، چرا که حقایق تنها در پرتو روح حقجویی آشکار میگردد.
در حقیقت بیان این مطلب در صورت یک استفهام تعجب آمیز از شخص پیامبر بیانگر این است که هر انسان بیطرفی به وضع آنها نگاه کند از انحراف آنها در شگفتی فرو میرود که با اینهمه آیات و نشانههای روشن چگونه حق را نمیبینند؟! *** سپس به توضیح بیشتر در باره آنها پرداخته،میافزاید:"همان کسانی که کتاب آسمانی و آنچه را بر رسولان خود نازل کردیم تکذیب کردند"( اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِالْکِتٰابِ وَ بِمٰا أَرْسَلْنٰا بِهِ رُسُلَنٰا ).
قابل توجه اینکه در این سوره بارها از"مجادله کنندگان در آیات الهی" سخن به میان آمده است که در سه مورد به صورت اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِ اللّٰهِ مطرح شده،(آیه 35 و 56 و آیه مورد بحث)و قرائن نشان میدهد که مقصود از"آیات اللّٰه"بیشتر همان آیات نبوت،و محتوای کتب آسمانی است،البته از آنجا که آیات توحید و مسائل مربوط به معاد نیز در کتب آسمانی مطرح بوده آنها نیز در قلمرو مجادله آنها قرار داشته است.
آیا این تکرار برای تاکید این مطلب مهم است و یا در هر دو مورد مطلب جدیدی منظور بوده؟ احتمال دوم نزدیکتر به نظر میرسد،چرا که هر یک از این آیات سه گانه مطلب خاصی را تعقیب میکند.
در آیه 56 سخن از انگیزه اینگونه مجادلهها یعنی کبر و غرور و خود برتربینی است.
در حالی که در آیه 35 از مجازات دنیوی آنها که مساله مهر نهادن خداوند بر دلهای آنان است بحث میکند.
و در آیه مورد بحث گفتگو از مجازات اخروی آنها و انواع کیفرهای دوزخی است.
توجه به این نکته نیز لازم است که"یجادلون"به صورت فعل مضارع است که دلالت بر استمرار دارد،اشاره به اینکه اینگونه افراد که آیات الهی را تکذیب کردهاند برای توجیه عقائد و اعمال زشت خود مرتبا به مجادله و گفتگوهای بیاساس میپردازند.
به هر حال در پایان آیه آنها را با این سخن تهدید میکند:"آنان به زودی نتیجه شوم کار خود را میفهمند"( فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ).
*** "آن هنگام که غلها و زنجیرها بر گردن آنها قرار گرفته و با این غل و زنجیر آنها را میکشند"( إِذِ الْأَغْلاٰلُ فِی أَعْنٰاقِهِمْ وَ السَّلاٰسِلُ یُسْحَبُونَ ) (1).
*** "به درون آب جوشان،و سپس در آتش دوزخ سوزانده میشوند"!( فِی الْحَمِیمِ ثُمَّ فِی النّٰارِ یُسْجَرُونَ ).
"یسجرون"از ماده"سجر"(بر وزن فجر)به گفته راغب در مفردات به معنی بر افروختن آتش و شعلهور ساختن آن است،و به گفته جمعی دیگر از ارباب
1) 1) "اغلال"جمع"غل"به معنی طوقی است که بر گردن یا دست و پا مینهند، و در اصل از ماده"غلل"بر وزن اجل،به معنی آبی است که در میان درختان جاری میشود و اگر به خیانت"غلول"و به حرارت ناشی از تشنگی"غلیل"میگویند به خاطر نفوذ تدریجی آنها در درون انسان است،و"سلاسل"جمع"سلسلة"به معنی زنجیر است و"یسحبون"از ماده"سحب"(بر وزن سهو)به معنی کشیدن است.
لغت و مفسران به معنی پر کردن تنور از آتش است (1).
به همین جهت بعضی از آیه چنین فهمیدهاند که این گروه از کافران خود آتشگیرههای دوزخ میشوند همانگونه که در آیه 24 سوره بقره میخوانیم: فَاتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ :"از آتشی بپرهیزید که هیزم آن سنگها و انسانها است"و جمعی از این تعبیر چنین فهمیدهاند که تمام وجود آنها پر از آتش میشود(البته این دو معنی با هم منافاتی ندارد).
این نوع مجازات برای مجادله کنندگان و مستکبران لجوج در حقیقت عکس العملی است مناسب با اعمال آنها در این جهان،آنها از روی کبر و غرور به تکذیب آیات الهی پرداختند،و خود را در زنجیرهای تقلیدها و تعصبهای کورکورانه گرفتار ساختند،در آن روز با نهایت ذلت و خواری غل و زنجیر بر گردن آنها مینهند و آنها را در آب سوزان میکشند و سپس به آتشگیرههای دوزخ تبدیل میشوند.
*** علاوه بر این عذابهای جسمانی آنها را با یک سلسله عذابهای دردناک روحی مجازات میکنند،از جمله همان است که در آیه بعد به آن اشاره کرده،میفرماید:
"سپس به آنها گفته میشود کجا هستند آنچه را شریک خداوند قرار میدادید"؟! ( ثُمَّ قِیلَ لَهُمْ أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تُشْرِکُونَ ).
*** "همان معبودهایی را که جز خدا پرستش میکردید"( مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
تا از شما شفاعت کنند و از میان این عذابهای دردناک و امواج متلاطم آتش .
1) 1) "تفسیر صافی"و"روح المعانی"و"کشاف"ذیل آیات مورد بحث-در "لسان العرب"معنی اصلی"سجر"را پر کردن قرار داده است،و میگوید"سجرت النهر"به معنی پر کردن نهر از آب است
دوزخ رهایی بخشند،مگر بارها نگفتید که ما اینها را به خاطر آن پرستش میکنیم که شفیعان ما باشند؟"پس کجا رفت شفاعتشان؟! ولی آنها با سرافکندگی و سرشکستگی در پاسخ"میگویند:آنها از نظر ما پنهان شدند و نابود و هلاک گشتند به طوری که هیچ خبری از آنها نیست" ( قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا ) (1).
بدون شک-همانگونه که در سایر آیات قرآن نیز آمده-این معبودان دروغین در جهنم هستند،و ای بسا در کنارشان باشند،اما از این نظر که هیچ نقش و تاثیر و خاصیتی ندارند گویی گم و گور شدهاند! سپس آنها میبینند که اصل اعتراف به عبودیت بتها داغ ننگی بر پیشانیشان است،لذا در مقام انکار بر میآیند و میگویند:"ما اصلا قبل از این چیزی پرستش نمیکردیم"!( بَلْ لَمْ نَکُنْ نَدْعُوا مِنْ قَبْلُ شَیْئاً ).
اینها اوهام و خیالاتی بیش نبودند که ما آنها را واقعیتهایی میپنداشتیم، سرابهایی بودند در بیابان زندگی ما که آنها را آب گمان میکردیم،اما امروز برای ما روشن شده که آنها اسمهایی بیمسمی و الفاظی بی معنی و مفهومند که پرستش آنها جز ضلالت و گمراهی و بیهودگی هیچ نبود،بنا بر این آنها یک واقعیت غیر قابل انکار را بازگو میکنند.
احتمال دیگری در تفسیر این آیه نیز وجود دارد که آنها در مقام دروغگویی بر میآیند،به گمان اینکه خود را با دروغ از رسوایی برهانند،چنان که در آیه 23 و 24 سوره انعام میخوانیم: ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ : .
1) 1) مفسران برای"ضلوا"در اینجا دو معنی گفتهاند:بعضی آن را به معنی"ضاعوا" و"هلکوا"گرفتهاند،و بعضی به معنی"غابوا"چنان که میگوئیم"ضلت الدابة"یعنی "غابت فلم یعرف مکانها"
"پاسخ عذر آنها جز این نیست که میگویند به خدایی که پروردگار ما است سوگند که ما مشرک نبودیم،ببین چگونه به خودشان نیز دروغ میگویند، و آنچه را به دروغ شریک خدا میپنداشتند از انظارشان گم میشود"! در پایان آیه میفرماید:"اینگونه خداوند کافران را گمراه میسازد" ( کَذٰلِکَ یُضِلُّ اللّٰهُ الْکٰافِرِینَ ).
کفر و لجاجت آنها پرده و حجابی بر قلب و فکر آنها میشود،لذا راه مستقیم حق را گذارده،در بیراهه گام مینهد،و در قیامت نیز از راه بهشت محروم شده به بیراهه دوزخ کشیده میشوند،آری اینچنین خداوند کافران را گمراه میسازد.
*** آیه بعد به علت گرفتاریهای این گروه،در اینهمه بلا و مصیبت و عذاب اشاره کرده،میگوید:"این عذابها به خاطر آن است که به ناحق در زمین شادی میکردید و از روی غرور و مستی شهوات به خوشحالی میپرداختید"!( ذٰلِکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ بِمٰا کُنْتُمْ تَمْرَحُونَ ).
از مخالفت با پیامبران و کشتن مؤمنان و در فشار گذاردن محرومان و مستضعفان لذت میبردید،و از ارتکاب گناهان و قانونشکنیها در خود احساس غرور و سربلندی میکردید،اکنون باید کفاره آن همه شادی بیجا و غرور و غفلت و مستی شهوت را در میان این غل و زنجیرها،و در لابلای شعلههای آتش بدهید.
"تفرحون"از ماده"فرح"به معنی شادی و خوشحالی است که گاهی ممدوح است و شایسته،همانگونه که در آیه 4-5 سوره روم آمده است وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اللّٰهِ :"در آن روز(که رومیان اهل کتاب بر مشرکان مجوس پیروز گردند)مؤمنان شاد خواهند شد.
و گاه مذموم است و بر اساس باطل،چنان که در داستان قارون در آیه 76
سوره قصص میخوانیم: إِذْ قٰالَ لَهُ قَوْمُهُ لاٰ تَفْرَحْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ :"به خاطر بیاور هنگامی را که قومش به او گفتند اینهمه شادی مغرورانه مکن که خداوند شادی کنندگان مغرور را دوست نمیدارد".
البته این تفاوت باید از قرائن شناخته شود،و پیداست که در آیه مورد بحث"فرح"از نوع دوم منظور است.
"تمرحون"از ماده"مرح"(بر وزن فرح)به گفته جمعی از ارباب لغت و مفسران به معنی شدت فرح،و گستردگی آن است.
و بعضی آن را به معنی شادی به خاطر مطالب بیاساس دانستهاند.
در حالی که بعضی دیگر آن را به معنی شادی توام با یک نوع طرب و به کار گرفتن نعمتهای الهی در مسیر باطل شمردهاند.
ظاهر این است که همه این معانی به یک مطلب باز میگردد،زیرا شدت شادی و افراط در آن سر از همه این مسائل در میآورد،و با انواع گناهان و آلودگیها و عیاشی و هوسرانی توام میشود (1).
آری اینگونه شادیهای توام با غرور و غفلت و بیخبری،و همراه با هوسرانی و شهوت،انسان را به سرعت از خدا دور میکند،و از درک حقایق باز میدارد، واقعیتها را شوخی،و حقایق را مجاز جلوه میدهد،و چنین کسانی سرنوشتی جز آنچه در آیات فوق گفته شد ندارند.
*** اینجاست که به آنها خطاب میشود که:"وارد شوید از درهای جهنم، و جاودانه در آن بمانید"( اُدْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا ).
"و چه بد جایگاهی است جایگاه متکبران"( فَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ ). .
1) 1) "راغب"در"مفردات"میگوید:الفرح انشراح الصدر بلذة عاجلة و اکثر ما یکون ذلک فی اللذات البدنیة و المرح شدة الفرح و التوسع فیه
این جمله تاکید مجددی است بر اینکه سرچشمه اصلی بدبختیهای آنها همان کبر و غرور بوده است،همان کبری که ام الفساد و حجاب در برابر دیدگان حق بین انسان و عامل مقاومت در برابر انبیاء و اصرار در مسیر باطل است.
در این آیه باز به"ابواب جهنم"(درهای دوزخ)برخورد میکنیم.
آیا داخل شدن از درهای دوزخ به این معنی است که هر گروهی از دری وارد میشوند؟یا یک گروه از درهای متعدد میگذرند؟به این معنی که دوزخ همانند بعضی از زندانهای وحشتناک و تو بر تو از بندها یا طبقات گوناگون تشکیل شده،گروهی از گمراهان سرسخت باید از همه این طبقات بگذرند،و در"درک اسفل"و"قعر جهنم"جای گیرند! شاهد این سخن حدیثی است که از امیر مؤمنان علی ع در تفسیر آیه لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (حجر-44)نقل شده که فرمود:
ان جهنم لها سبعة ابواب،اطباق بعضها فوق بعض،و وضع احدی یدیه علی الأخری،فقال هکذا!: "جهنم هفت در دارد،هفت طبقه بعضی بالای بعضی قرار گرفته،سپس یکی از دستهای خود را روی دیگری قرار داد و فرمود اینچنین"! (1).
در اینجا تفسیر دیگری نیز وجود دارد که خلاصهاش این است:درهای جهنم-همانند درهای بهشت-اشاره به عوامل گوناگونی است که انسان را به جهنم یا بهشت میکشاند،هر نوع از گناهان،و هر نوع از اعمال خیر،دری محسوب میشود،در روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده است،مطابق این تفسیر عدد 7 برای"تکثیر"است نه"تعداد"و اینکه گفته میشود بهشت دارای هشت در است اشاره به افزون بودن عوامل رحمت از عوامل عذاب و غضب است(دقت .
1) 1) "مجمع البیان"جلد 5 و 6 صفحه 338(ذیل آیه 44 سوره حجر)در این زمینه روایات دیگری نیز نقل شده که مرحوم علامه مجلسی در جلد 8 بحار الانوار صفحه 289 و 301 و 285 آورده است
1) 1) در این زمینه شرح بیشتری در جلد 11 صفحه 77(ذیل آیه 44 سوره حجر) آوردهایم
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللّٰهِ حَقٌّ فَإِمّٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ اَلَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ (77) وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنٰا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اَللّٰهِ فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُ اَللّٰهِ قُضِیَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ اَلْمُبْطِلُونَ (78)
77-صبر کن که وعده خدا حق است،هر گاه قسمتی از مجازاتهایی را که به آنها وعده دادهایم در حال حیاتت به تو ارائه دهیم،یا تو را(پیش از آن)از دنیا ببریم(مهم نیست)چرا که بازگشت آنها به سوی ماست.
78-ما پیش از تو رسولانی فرستادیم،گروهی از آنان سرگذشتشان را برای تو بازگو کردهایم،و گروهی را برای تو بازگو نکردهایم،هیچ پیامبری حق نداشت معجزهای جز به فرمان خدا بیاورد،و هنگامی که فرمان خداوند(برای مجازات آنها)صادر شود در میان آنها به حق داوری خواهد شد،و در آن هنگام اهل باطل زیان خواهند کرد.
باز هم صبر کن
به دنبال بحثهای گذشته در زمینه کارشکنیهای کفار و کبر و غرور و تکذیب آنها نسبت به آیات الهی در دو آیه مورد بحث پیامبر ص را دلداری داده،امر به صبر و استقامت در مقابل این مشکلات میکند.
نخست میفرماید:"اکنون که چنین است صبر و شکیبایی پیشه کن که وعده خدا حق است"( فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ ).
هم وعده پیروزی که به تو داده شده،و هم وعده مجازات دردناک مستکبران مغرور و تکذیب کننده،هر دو حق است و بدون شک تحقق مییابد.
سپس برای اینکه دشمنان حق چنین تصور نکنند که اگر در مجازاتشان تاخیری رخ دهد میتوانند از چنگال کیفر و عذاب الهی بگریزند اضافه میکند:
"هر گاه قسمتی از مجازاتهایی را که به آنها وعده دادهایم در حال حیاتت به تو نشان دهیم،و یا پیش از آنکه آنها گرفتار عذاب شوند تو را از دنیا ببریم مهم نیست،چرا که در هر حال به سوی ما بازگشت میکنند"و ما به وعدههای خود در باره آنان عمل خواهیم کرد( فَإِمّٰا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِلَیْنٰا یُرْجَعُونَ ) (1).
وظیفه تو تنها ابلاغ آشکار و اتمام حجت بر همگان است،تا دلهای بیدار در پرتو تبلیغ تو روشن گردد،و برای مخالفان نیز جای عذر و بهانهای باقی نماند،تو به هیچ چیزی جز به انجام این وظیفه دلبستگی نداشته باش،و حتی در بند این نباش که آتش سوزان دلت نسبت به این گروه سرکش با مجازات سریع الهی تسکین یابد.
این سخن در ضمن،تهدید روشنی نسبت به آنها است تا بدانند در هر حال .
1) 1) نظیر همین معنی در آیه 46 سوره یونس نیز آمده است
در چنگال عذاب الهی گرفتار خواهند شد،همانگونه که گروهی از آنان در همین دنیا در میدان بدر و صحنههای مشابه آن به کیفر خود رسیدند،گروه بیشتری در قیامت سزای اعمال خود را خواهند دید.
*** باز برای مزید تسلی خاطر و دلداری پیامبر اشاره به وضع مشابه پیامبران پیشین میکند،که آنها نیز گرفتار چنین مشکلاتی بودند ولی هم چنان به راه خود ادامه دادند،و پیروزی را در آغوش گرفتند،میفرماید:"ما پیش از تو رسولانی فرستادیم،سرگذشت گروهی از آنان را در قرآن برای تو بازگو کردهایم، هر چند سرگذشت گروهی دیگر را برای تو بیان ننمودیم"( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنٰا عَلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَیْکَ ).
هر کدام با صحنههایی از این قبیل و مشکلاتی طاقتفرسا دست به گریبان بودند،و در مقابل آنها اقوام لجوج و متکبر و مغرور فراوان قرار داشتند،ولی سرانجام آئین حق پیروز گشت و ظالمان و مجرمان مغلوب شدند.
و از آنجا که مشرکان و کافران بهانهجو و لجوج هر روز در برابر انبیای الهی تقاضای معجزه دلخواه خود را داشتند،و مشرکان زمان پیامبر ص نیز همین شیوه را تکرار میکردند،قرآن در دنباله این سخن اضافه میکند:"هیچ پیامبری حق نداشت و نمیتوانست معجزهای جز به فرمان خدا بیاورد"!( وَ مٰا کٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاّٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ ).
اصولا همه معجزات در اختیار خدا است،و بازیچه دست کفار نمیتواند باشد،و پیامبر ص در برابر"معجزات اقتراحی"آنان هرگز نمیتواند سر تسلیم فرود آورد،آنچه را برای هدایت مردم،و پیدا کردن حق ضروری و لازم است بر دست پیامبرانش ظاهر میسازد.
سپس با لحنی جدی و تهدید آمیز به کسانی که میگفتند اگر راست میگویی
چرا عذاب الهی به سراغ ما نمیآید هشدار میدهد که:"هنگامی که فرمان الهی برای مجازات این منکران لجوج صادر شود در میان آنها به حق داوری خواهد شد،و پیروان باطل در آن هنگام زیان خواهند کرد"( فَإِذٰا جٰاءَ أَمْرُ اللّٰهِ قُضِیَ بِالْحَقِّ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ الْمُبْطِلُونَ ).
در آن روز درهای توبه بسته میشود،راههای بازگشت مسدود میگردد، و نالهها و فریادها و شیونها بجایی نخواهد رسید،آن روز است که رهروان راه باطل به روشنی میبینند که تمام سرمایههای هستی خود را از کف داده و متاعی نخریدند بلکه گرفتار خشم و غضب و کیفر دردناک الهی شدهاند،پس چرا اینهمه اصرار دارند که آن روز غیر قابل برگشت فرا رسد؟! مطابق این تفسیر،آیه فوق اشاره به"عذاب استیصال"است.
ولی جمعی از مفسران این آیه را اشاره به فرمان عذاب در قیامت دانستهاند، در آنجاست که داوری حق در میان همگان میشود،و پیروان باطل به خسران و زیانکار بودن خود از هر جهت آگاه میشوند.
تعبیر آیه 27 سوره جاثیه نیز مؤید این تفسیر است،آنجا که میفرماید: وَ یَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ یَوْمَئِذٍ یَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ :"هنگامی که قیامت برپا شود در آن روز پیروان باطل خسارت میبینند".
ولی تعبیر به"امر اللّٰه"و مانند آن در آیات متعددی در مورد عذاب دنیا به کار رفته است (1).
این احتمال نیز وجود دارد که آیه معنی گستردهای داشته باشد که هم عذاب دنیا را شامل شود و هم مجازات آخرت را،و در هر دو صحنه زیانکاری مبطلین آشکار میشود.
قابل توجه اینکه در حدیثی میخوانیم:در شهر مدینه دلقکی بود که .
1) 1) مانند هود 43 و 76 و 101
مردم را میخنداند و گاه اظهار میداشت که این مرد(امام سجاد علی بن الحسین ع)مرا خسته کرده است،تا به حال نتوانستهام او را بخندانم،لذا روزی امام ع)عبور میکرد،آن مرد آمد و عبای حضرت را از دوش مبارکش برداشت و رفت،امام ع اعتنایی به او نکرد،همراهان به دنبال او رفتند و عبا را از وی گرفتند و بر دوش حضرت افکندند،امام ع پرسید این شخص که بود؟عرض کردند:دلقکی است که اهل مدینه را میخنداند،فرمود به او بگوئید:
ان للّٰه یوما یخسر فیه المبطلون "خداوند روزی دارد که در آن روز اهل باطل زیان میبینند"! (1)***
عدد پیامبران الهی
بسیاری از مفسران به تناسب آیات فوق در اینجا بحثی در باره تعداد پیامبران الهی مطرح کردهاند،و روایات مختلفی در این زمینه نقل شده است.
روایت مشهور در این زمینه عدد یکصد و بیست و چهار هزار را نشان میدهد، در حالی که در بعضی از روایات عدد پیامبران هشت هزار شمرده شده است که چهار هزار از بنی اسرائیل و چهار هزار از غیر آنها بودهاند (2).
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع چنین آمده است که پیغمبر گرامی اسلام فرمود:
خلق اللّٰه عز و جل مائة الف نبی و اربعة و عشرین الف نبی انا اکرمهم علی اللّٰه و لا فخر،و خلق اللّٰه عز و جل مائة الف وصی و اربعة و عشرین الف وصی،فعلی اکرمهم علی اللّٰه و افضلهم: "خداوند 124 هزار پیامبر آفرید که من از همه آنها نزد خداوند گرامیترم در عین حال فخر و مباهاتی نمیکنم .
(و غروری به خود راه نمیدهم)و خداوند 124 هزار وصی آفرید که علی ع از همه آنها نزد خداوند گرامیتر و برتر است" (1).
در روایت دیگری از"انس بن مالک"از پیامبر ص چنین نقل شده است:
بعثت علی اثر ثمانیة آلاف نبی،منهم اربعة آلاف من بنی اسرائیل "من به دنبال 8 هزار پیامبر مبعوث شدهام که چهار هزار از آنها از بنی اسرائیل بودند" (2).
این دو حدیث با هم منافاتی ندارد،زیرا ممکن است حدیث دوم اشاره به انبیای بزرگ باشد(همانگونه که مرحوم علامه مجلسی در توضیح این سخن بیان کرده است).
باز در حدیث دیگری از پیامبر ص میخوانیم که در پاسخ سؤال"ابو ذر" از تعداد پیامبران الهی عدد 124 هزار را بیان فرمود،و به دنبال سؤال از تعداد رسولان از میان آنها عدد 313 نفر را ذکر نمود (3).
و نیز در حدیث دیگری از پیامبر ص بعد از ذکر عدد 124 هزار میخوانیم:
5 نفر از آنها اولو العزم بودند:نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد ص (4).
روایات دیگری نیز در این زمینه نقل شده که عدد بالا را تایید میکند.
به هر حال از آنچه گفتیم روشن میشود که این روایت خبر واحد نیست- چنان که"بر سویی"از بعضی از علما در تفسیر"روح البیان"نقل کرده است،بلکه اخبار متعدد و مستفیض این مطلب را تایید میکند که پیامبران الهی 124 هزار نفر بودند،اخباری که در منابع مختلف اسلامی وارد شده است.
قابل توجه اینکه عدد پیامبرانی که نام آنها صریحا در قرآن آمده است . . . .
فقط 26 نفر است و آنها عبارتند از:
آدم-نوح-ادریس-صالح-هود-ابراهیم-اسماعیل-اسحاق یوسف-لوط-یعقوب-موسی-هارون-شعیب-زکریا-یحیی عیسی-داود-سلیمان-الیاس-الیسع-ذو الکفل-ایوب-یونس-عزیر و محمد(علیهم الصلاة و السلام).
ولی پیامبران دیگری نیز هستند که در قرآن اشاراتی به آنها شده بیآنکه صریحا نام آنها بیان شود،مانند"اشموئیل"که در آیه 248 سوره بقره به عنوان وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ به او اشاره شده است.
و"ارمیا"که در آیه 259 بقره به عنوان أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلیٰ قَرْیَةٍ ... (1).
و"یوشع"که در آیه 60 سوره کهف به عنوان وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِفَتٰاهُ به او اشاره شده است(بنا بر اینکه یوشع از پیامبران باشد).
و"خضر"که در آیه 65 کهف به عنوان فَوَجَدٰا عَبْداً مِنْ عِبٰادِنٰا ذکر شده است.
و همچنین"اسباط بنی اسرائیل"که بزرگان قبائل بودند و در آیه 163 سوره نساء تصریح شده که بر آنها وحی الهی نازل گردیده است: وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ ...
و اگر در میان برادران یوسف نیز پیامبرانی وجود داشتهاند در سوره یوسف کرارا اشاره به وضع آنها شده است.
کوتاه سخن اینکه:عدد پیامبرانی که خداوند اشاره به داستان و سرگذشت آنها نموده از 26 نفر بسیار بیشتر است،این عدد تنها مربوط به آنها است که نام آنها صریحا ذکر شده. .
1) 1) البته در میان مفسران در این زمینه گفتگو است بعضی او را"ارمیا"و بعضی "خضر"و جمعی"عزیر"میدانند
آخرین سخن در اینجا اینکه:از بعضی از روایات که در کتب شیعه و اهل سنت آمده استفاده میشود که خداوند از میان سیاهپوستان نیز پیامبری مبعوث کرد،چنان که طبرسی در مجمع البیان میگوید:روی عن علی انه قال:
بعث اللّٰه نبیا اسود لم یقص قصته: "خداوند پیامبری سیاه پوست مبعوث کرد، هر چند شرح سرگذشت او را در قرآن بیان نکرده است (1).
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث،ضمنا در حواشی تفسیر کشاف نیز روایات متعددی در این زمینه نقل شده(جلد 4 صفحه 180 چاپ دار الکتاب العربی).
اَللّٰهُ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَنْعٰامَ لِتَرْکَبُوا مِنْهٰا وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (79) وَ لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ وَ لِتَبْلُغُوا عَلَیْهٰا حٰاجَةً فِی صُدُورِکُمْ وَ عَلَیْهٰا وَ عَلَی اَلْفُلْکِ تُحْمَلُونَ (80) وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ فَأَیَّ آیٰاتِ اَللّٰهِ تُنْکِرُونَ (81)
79-خداوند کسی است که چهار پایان را برای شما آفرید تا بعضی را سوار شوید،و از بعضی تغذیه کنید.
80-و برای شما در آنها منافع قابل ملاحظهای(غیر از اینها)است،منظور این است، که به وسیله آنها به مقصدی که در دل دارید برسید،و بر آنها و بر کشتیها سوار میشوید.
81-او آیاتش را همواره به شما نشان میدهد،کدامیک از آیات او را انکار میکنید؟!
منافع گوناگون چهار پایان
بار دیگر در این آیات به نشانههای قدرت خداوند و مواهب گستردهاش نسبت به انسانها باز میگردد،و گوشه دیگری از آن را شرح میدهد،تا هم به عظمت او آشناتر شوند،و هم حس شکرگزاری را که وسیلهای برای معرفت اللّٰه است در آنها برانگیزد.
میفرماید:"خداوند همان کسی است که چهار پایان را برای شما آفرید،
تا بر آنها سوار شوید،و از آنها تغذیه کنید"( اَللّٰهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَنْعٰامَ لِتَرْکَبُوا مِنْهٰا وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ ).
بعضی از آنها تنها برای تغذیه مورد استفاده قرار میگیرند همچون گوسفند، و بعضی هم برای سواری و هم برای تغذیه مانند شتر که هم کشتی بیابانهای خشک و سوزان است و هم وسیلهای برای تغذیه آدمیان! "انعام"جمع"نعم"(بر وزن قلم)در اصل بر شتر اطلاق میشده،ولی بعدا توسعه یافته و به شتر و گاو و گوسفند گفته میشود،این واژه از کلمه"نعمت" گرفته شده، به خاطر اینکه یکی از بزرگترین نعمتها برای انسانها چهارپایان محسوب میشود،حتی امروز که آن همه وسایل نقلیه سریع السیر هوایی و زمینی اختراع شده است باز در بعضی از موارد منحصرا باید از چهارپایان استفاده کرد، در بیابانهای شنزار که عبور وسائل نقلیه در آن بسیار مشکل است،و در بعضی از گذرگاههای باریک کوهستانها تنها وسیلهای که با آن میتوان عبور کرد هنوز هم چهارپایانند! اصولا آفرینش چهارپایان با آن خلقتهای متفاوت،و مخصوصا با آن روح تسلیم و قابلیت برای رام شدن،در حالی که در بسیاری از اوقات نیرومندتر از قویترین انسانها هستند،خود نشانهای از نشانههای بزرگ خدا است.
حیوانات کوچک و کم جثهای را سراغ داریم که به خاطر توحش برای انسانها سخت خطرناکند،در حالی که گاهی افسار یک قطار بزرگ از شتران عظیم الجثه را به دست کودکی میسپارند"و میبرد هر جا که خاطر خواه اوست"! *** از این گذشته استفادههای فراوان دیگری نیز از آنها میشود،همانگونه که در آیه بعد به آن اشاره کرده،میفرماید:"و برای شما در آنها منافع قابل ملاحظهای غیر از اینها است"( وَ لَکُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ ).
از شیر و پشم و پوست و سایر اجزای آنها استفاده میکنید و حتی فضولات بدن آنها نیز در کشاورزی و غیره قابل استفاده است،خلاصه در تمام وجود این چهارپایان چیزی بیمصرف نیست،تمام مفید و سودمند است،حتی بعضی از مواد دارویی را از بدن چهارپایان میگیرند.
(توجه داشته باشید نکره بودن"منافع"برای بیان اهمیت آن است).
سپس میافزاید:"منظور دیگر از آفرینش آنها این بوده است که بر آنها سوار شوید و به مقاصدی که در دل دارید برسید"( وَ لِتَبْلُغُوا عَلَیْهٰا حٰاجَةً فِی صُدُورِکُمْ ).
بعضی از مفسران این جمله را به معنی حمل و نقل"بارها"به وسیله چهارپایان دانستهاند که در جملههای قبل به آن اشاره نشده است،ولی این احتمال نیز وجود دارد که منظور از" حٰاجَةً فِی صُدُورِکُمْ "(حاجتی که در دل دارید) مقاصد شخصی و غیر عمومی باشد مانند استفادههای تفریحی،هجرت و سیاحت، مسابقهها و گاه کسب ابهت و مانند آن.
و از آنجا که اینها همه وسیله مسافرت در خشکی هستند،در پایان آیه میافزاید:"و بر این چهارپایان و بر کشتیها سوار میشوید"( وَ عَلَیْهٰا وَ عَلَی الْفُلْکِ تُحْمَلُونَ ) (1).
تعبیر به"علیها"(بر چهارپایان)با اینکه قبلا از آنها سخن به میان آمده مقدمهای است برای ذکر"فلک"(کشتیها)یعنی خداوند در صحرا و دریا وسیله مسافرت و حمل و نقل بارها را در اختیار شما گذاشت تا به سهولت بتوانید به مقاصد خود برسید.
در کشتیها خاصیتی آفرید که با تمام ثقل و سنگینی بر روی آب باقی بماند، .
1) 1) در باره منافع حیوانات در جلد 11 صفحه 158 به بعد(ذیل آیه 5 سوره نحل)مشروحا بحث کردیم
و جریان بادها را آن چنان منظم قرار داده که میتوان از آنها در مسیرهای معینی پیوسته استفاده کرد و"با آن به دیدار آشنا رسید".
*** در آخرین آیه مورد بحث برای تاکید و گرفتن اقرار از همگان میفرماید:
"خدا آیاتش را همواره به شما نشان میدهد،بگوئید کدامیک از آیات خدا را میتوانید انکار کنید"؟!( وَ یُرِیکُمْ آیٰاتِهِ فَأَیَّ آیٰاتِ اللّٰهِ تُنْکِرُونَ ).
آیا آیات و نشانههای او را در"آفاق"میتوانید انکار کنید یا آیات او را در انفس؟آیا آیات او را در آفرینش خود از خاک و سپس پیمودن مراحل جنینی، و مراحل بعد از تولد را میتوانید انکار کنید،یا نشانههای او را در مساله حیات و مرگ؟ و آیا آیات الهی را در آسمان و زمین و آفرینش شب و روز میتوان با دیده انکار نگریست؟و یا آفرینش وسائلی برای ادامه حیات همچون انعام و چهارپایان؟ بر هر کجا که بنگرید آثار خدا نمایان است،"کور باد چشمی که او را نبیند".
به راستی با اینکه آیات و نشانههای او برای همگان روشن است چرا گروهی راه انکار را پیش میگیرند؟ مفسر بزرگ مرحوم طبرسی در پاسخ این سؤال میگوید:این انکار ممکن است از سه امر ناشی گردد:
1-"هوا پرستی"که سبب میشود انسان با شبهات بیاساس چهره حق را بپوشاند(و به هوی و هوس خویش ادامه دهد،چرا که قبول حق او را محدود میسازد،از یک سو وظائفی برای او تعیین میکند،و از سوی دیگر محدودیتهایی اما هواپرستانی که نمیخواهند نه آن وظائف را بپذیرند و نه این محدودیتها را به انکار حق برمیخیزند هر چند دلائل آن روشن و آشکار باشد).
2-"تقلید و پیروی کورکورانه"(از دیگران مخصوصا از پیشینیان)که آن نیز پرده بر چهره حق میافکند.
3-"پیشداوریهای غلط"و اعتقادهای فاسد پیشین که در ذهن رسوخ یافته مانع از بررسی و مطالعه بیطرفانه در آیات حق میگردد،لذا از درک آنها عاجز میماند.
أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کٰانُوا أَکْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِی اَلْأَرْضِ فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (82) فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَرِحُوا بِمٰا عِنْدَهُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (83) فَلَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا قٰالُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنٰا بِمٰا کُنّٰا بِهِ مُشْرِکِینَ (84) فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إِیمٰانُهُمْ لَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا سُنَّتَ اَللّٰهِ اَلَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ اَلْکٰافِرُونَ (85)
82-آیا آنها روی زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که پیش از آنها بودند چه شد؟ همانها که نفراتشان از اینها بیشتر،و قوت و آثارشان در زمین فزونتر بود،هرگز آنچه را به دست میآوردند نتوانست آنها را(در برابر عذاب الهی)بینیاز سازد.
83- هنگامی که رسولان آنها با دلائل روشن به سراغ آنان آمدند به معلوماتی که خود داشتند خوشحال بودند(و غیر آن را هیچ میشمردند)ولی آنچه را(از عذاب)
به سخریه میگرفتند بر آنها فرود آمد! 84-هنگامی که شدت عذاب ما را دیدند گفتند:هم اکنون به خداوند یگانه ایمان آوریم و به معبودهایی که شریک او میشمردیم کافر شدیم.
85-اما هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند ایمان آنها به حالشان سودی نداشت،این سنت الهی در مورد بندگان پیشین او است،و کافران در آن هنگام زیانکار شدند.
به هنگام نزول عذاب،ایمان بیهوده است
این آیات که آخرین آیات سوره مؤمن را تشکیل میدهد در حقیقت یک نوع نتیجهگیری از بحثهای گذشته است،زیرا بعد از بیان آن همه آیات الهی در آفاق و انفس،و آن همه مواعظ لطیف و دلنشین و گفتگو پیرامون معاد و دادگاه بزرگ رستاخیز،منکران لجوج و کافران مستکبر را،با تهدیدهای شدید و توام با استدلال و منطق مواجه ساخته،و پایان کار آنها را به وضوح بیان میکند.
نخست میگوید:آیا آنها بر زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که قبل از آنها میزیستند چگونه شد"؟!( أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).
اگر در اصالت تاریخ تدوین یافته و آنچه بر صفحات اوراق ثبت شده شک و تردید دارند در اصالت آثاری که بر صفحه زمین از کاخهای ویران شده شاهان، از استخوانهای پوسیده در زیر خاک،و از ویرانههای شهرهای بلا زده،که با بیانی رسا ماجراهای خویش را شرح میدهند نمیتوانند شک کنند.
"همان کسانی که از نظر تعداد نفرات از آنها بیشتر،و از قوت و آثارشان در زمین از آنها فزونتر بود"( کٰانُوا أَکْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ آثٰاراً فِی الْأَرْضِ ).
کثرت نفرات آنها از قبورشان میتوان شناخت،و قدرت و آثارشان را در زمین از آنچه از آنها به یادگار مانده!
تعبیر به آثٰاراً فِی الْأَرْضِ -همانگونه که در تفسیر آیه 21 همین سوره که شبیه آن است گفتهایم-ممکن است اشاره به پیشرفت گسترده کشاورزی آنها باشد (چنان که در آیه 9 سوره روم آمده)و یا اشاره به ساختمانهای عظیم و بناهای محکم اقوام پیشین در دل کوهها و بر صحنه دشتها(چنان که در آیات 128 و 129 شعرا بیان شده است).
ولی به هر حال"نیروهایی را که به دست میآوردند هرگز به هنگام وزش طوفان بلا و عذاب الهی نتوانست آنها را بینیاز سازد و نجات دهد"( فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ) (1).
بلکه تمام این قدرتها در لحظاتی کوتاه در هم کوبیده شدند،کاخها رویهم ریختند و ویران گشتند،و لشکریان عظیم و قدرتمند همچون برگ خزان بر زمین افتادند،و یا در میان امواج کوه پیکر دفن شدند! جایی که آنها با آن همه قدرت چنین سرنوشتی پیدا کردند،این مشرکان ضعیف و ناتوان مکه که در برابر آنها چیزی به حساب نمیآیند چه میاندیشند؟! *** در آیه بعد به چگونگی برخورد آنها با پیامبران و معجزات و دلائل روشن انبیاء اشاره کرده میگوید:"هنگامی که رسولان آنها با معجزات و دلائل روشن به سراغ آنها آمدند از آنان روی گرداندند،و تنها به معلوماتی که خود داشتند دل بستند و خوشحال بودند،و غیر آن را هیچ شمردند"( فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَرِحُوا بِمٰا عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ ).
و همین امر سبب شد تا"آنچه را از عذاب و تهدیدهای الهی به باد استهزا
1) 1) در اینکه"ما"در جمله"ما اغنی"نافیه یا استفهامیه است دو احتمال ذکر کردهاند،ولی ظاهر همان اول است،و در اینکه"ما"در"ما کانوا یکسبون"موصوله یا مصدریه است باز دو احتمال ذکر کردهاند،ولی معنی اول مسلما ترجیح دارد.
میگرفتند بر سر آنان فرود آید"( وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).
در اینکه منظور از این علم و دانشی که آنها به آن مغرور بودند،و خود را با داشتن آن بینیاز از تعلیمات انبیا میدیدند،چه بوده است؟مفسران احتمالات مختلفی دادهاند که همه با هم قابل جمع است:
1-شبهات واهی و سفسطههای بیاساسی را علم میپنداشتند و به آن تکیه میکردند که نمونههای متعددی از آن در آیات قرآن منعکس است.گاه میگفتند مَنْ یُحْیِ الْعِظٰامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ :"چه کسی میتواند این استخوانهای پوسیده را زنده کند"؟(یس-78).
و گاه میگفتند أَ إِذٰا ضَلَلْنٰا فِی الْأَرْضِ أَ إِنّٰا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ "آیا هنگامی که خاک شدیم و در زمین گم شدیم ممکن است بار دیگر آفرینش تازهای بیابیم" (سجده-10).
گاه میافزودند: مٰا هِیَ إِلاّٰ حَیٰاتُنَا الدُّنْیٰا نَمُوتُ وَ نَحْیٰا وَ مٰا یُهْلِکُنٰا إِلاَّ الدَّهْرُ "جز زندگی این دنیا چیزی در کار نیست،گروهی میمیرند و گروهی متولد میشوند و جز طبیعت ما را هلاک نمیکند"!(جاثیه-24).
و امثال این ادعاهای واهی و بدون دلیل که علمش میپنداشتند.
2-منظور علوم مربوط به دنیا و تدبیر زندگی است همانگونه که قارون مدعی آن بود،و میگفت: إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی "این ثروت را به خاطر آگاهی خاصی که نزد من بوده است به دست آوردهام"!(قصص-78).
3-منظور علوم و دانشهایی همچون دلائل عقلی و فلسفی خواه در شکل رسمیش یا غیر رسمی که گروهی با داشتن اینگونه علوم خود را از پیامبران بینیاز میبینند،چه در گذشته چه در حال! و همانگونه که گفتیم این تفسیرها منافات با یکدیگر ندارد،هدف این است که با اتکای به علوم محدود بشری،خواه در معارف عقلی و اعتقادات یا در دنیا
و یا شبهات واهی که آن را علم میپنداشتند،علومی را که از سرچشمه وحی صادر شده بود نفی میکردند و به باد استهزا میگرفتند،و به علوم اندک خود خوشحال بودند و خویشتن را به کلی از انبیا بی نیاز میدیدند (1).
*** اما قرآن نتیجه این خودخواهی و غرور را در آیات بعد چنین بیان کرده:
"هنگامی که شدت عذاب ما را دیدند،عذابی که برای ریشه کن کردن آنها نازل شده بود و فرمان قطعی پروردگار را در زمینه نابودیشان به همراه داشت،از کرده خود پشیمان شدند،خود را موجودی ضعیف و ناتوان دیدند و رو به درگاه حق آوردند و فریادشان بلند شد و گفتند:اکنون به خداوند یگانه ایمان آوردیم، و نسبت به معبودهایی که شریک او میشمردیم کافر شدیم"!( فَلَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا قٰالُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنٰا بِمٰا کُنّٰا بِهِ مُشْرِکِینَ ).
*** "اما هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند ایمان آنها به حالشان سودی نداشت"( فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ إِیمٰانُهُمْ لَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا ).
چرا که به هنگام نزول"عذاب استیصال"درهای توبه بسته میشود،و اصولا اینگونه ایمان اضطراری فایده ایمان اختیاری را نمیتواند داشته باشد،و زائیده آن شرائط فوق العاده است،به همین دلیل هر گاه طوفان بلا فرو بنشیند راه گذشته خود را از سر میگیرند.
و نیز به همین دلیل ایمان فرعون به هنگامی که در میان امواج نیل افتاد
1) 1) بعضی از مفسران احتمال دادهاند که ضمیر"جاءهم"به پیامبران برگردد، بنا بر این منظور از علوم،علوم پیامبران است،و مراد از"فرحوا"خنده و استهزای کفار به علوم انبیا است،ولی این تفسیر بسیار بعید به نظر میرسد(دقت کنید).
پذیرفته نشد.
این حکم مخصوص افراد یا اقوام معینی نیست،بلکه چنان که قرآن در دنبال همین سخن میگوید:"این سنت الهی است که در مورد بندگان گذشته نیز اجرا شده است"( سُنَّتَ اللّٰهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبٰادِهِ ).
سپس آخرین آیه مورد بحث را به این جمله پایان میدهد:"و در آن هنگام که عذاب الهی دامانشان را فرو گرفت خسران و زیان کافران آشکار شد"( وَ خَسِرَ هُنٰالِکَ الْکٰافِرُونَ ).
آن روز فهمیدند که سرمایهای جز مشتی غرور و پندار نداشتند،و آنچه را آب حیات خیال میکردند سرابی بیش نبود،سرمایههای وجود خود را همه در این بیراهه زندگی به هدر داده،و محصولی جز گناه و عذاب الیم الهی فراهم نساخته بودند،چه زیان و خسرانی از این برتر؟! و به این ترتیب سوره مؤمن که با توصیف حال کافران مغرور آغاز شده بود، با پایان زندگی دردناک آنها خاتمه مییابد! ***
مغروران به علم
در آیات مختلف این سوره،چنان که شرح داده شد،سرچشمه اصلی انحراف و بدبختی گروه کثیری از مردم را کبر و غرور معرفی میکند.
تکبری که گاه از داشتن امکانات مالی،و یا کثرت نفرات و نیروی نظامی سرچشمه میگیرد،و گاه از داشتن مختصر معلوماتی که آن را فراوان میپندارد.
نمونه زنده آن را در عصر و زمان خود،و بعد از پیروزیهای علمی و صنعتی در جوامع پیشرفته مادی با چشم میبینیم،زیرا میدانیم یکی از عوامل مؤثر نفی
مذهب و روی آوردن به مکتبهای الحادی همان غرور علمی است که در قرون اخیر برای جمعی از دانشمندان علوم طبیعی پیدا شده،آنها با کشف اسراری از طبیعت و دست یافتن به روزنههایی از علم آن چنان مست و مغرور شدند که تصور کردند چیزی در این عالم جز آنچه آنها میدانند وجود ندارد،و چون خدا را در آزمایشگاههای خود حاضر ندیدند راه انکار پیش گرفتند! این غرور علمی به قدری گسترش پیدا کرد که اصلا مذهب و وحی انبیاء را زائیده جهل یا ترس بشر پنداشتند و گفتند:با فرا رسیدن دوران شکوفایی علم دیگر نیازی به این مسائل نیست! حتی گاه پا را از این فراتر نهادند و دوران زندگی بشر را از نظر فکری به چهار دوران تقسیم کردند:
1-دوران افسانهها 2-دوران مذهب! 3-دوران فلسفه 4-دوران علم که منظورشان علوم طبیعی و تجربی بود! البته آکنده بودن مذاهبی که در محیط فعالیت این گروه از دانشمندان وجود داشت از خرافات بسیار، به این هدف باطل نیز کمک کرد،(منظور عمدتا خرافات ارباب کلیسا است)و به این ترتیب به گمان خود برای همیشه مذهب و تعلیمات انبیا را از صحنه زندگی بشر بیرون ساختند.
ولی خوشبختانه این مستی و غرور دیری نپایید و عوامل دیگری دست به دست هم داد و بر این پندارهای بیاساس خط بطلان کشید و به مصداق آیات فوق"هنگامی که به علوم خود مغرور شدند باس الهی دامانشان را گرفت و فریادهایشان بجایی نرسید".
از یک سو جنگهای جهانی اول و دوم نشان داد که پیشرفتهای علمی و صنعتی بشر نه تنها او را خوشبخت نکرده،بلکه او را از هر زمان به لبه پرتگاه نزدیکتر
ساخته است.
از سوی دیگر بروز انواع مفاسد اخلاقی و اجتماعی،و بروز انواع نابسامانیها، قتلها و کشتارها و بیماریهای روانی و انواع تجاوزهای مالی و ناموسی،نشان داد که علوم انسانی هرگز نتوانسته است به تنهایی جلو نابسامانیها را بگیرد،بلکه بد آموزیهایی که معمولا از آن جدا نیست گاهی بر دامنه آن افزوده است.
از سوی سوم معماهای فراوانی که در علوم پیدا شد و انسان خود را از حل آن عاجز دید،و دنیاهای وسیعی که در برابر دیدگان او خودنمایی کرد(چه عوالم بسیار بزرگ و چه فوق العاده کوچک)و خود را از شناخت آن ناتوان مشاهده کرد، سبب شد که بار دیگر دست به دامان تعلیمات انبیا بزند،و گروه عظیمی دوباره به سایه وحی باز گردند،و درمان این بیماریهای جانکاه را در دستورات انبیاء جستجو کنند.کلیساها رونق گرفت تعلیمات مذهبی جزء برنامه زندگی بسیاری شد.
در این میان"اسلام"با تعلیمات ویژه و مترقی و جامع خود بروز و ظهور تازهای یافت،و حرکتها به سوی شناخت اسلام اصیل شروع شد.
امید است پیش از آنکه باس الهی بار دیگر دامان گروهی از مردم این جهان را بگیرد این بیداری همگانی شود،و آثار آن غرور محو و نابود گردد تا به خسران و زیان منتهی نگردد.
*** پروردگارا!ما را از مرکب غرور فرود آور،و از کبر و لجاجت و خود خواهی که مایه هلاکت و بدبختی و شرمساری است حفظ فرما.
خداوندا!دنیای ما را نیز بیدار کن،و پیش از آنکه باس شدیدت دامان مردم عصر ما را فرو گیرد به سایه پر مهر تعلیمات پیامبرانت باز گردان.
بار الها!ما را از آن گروه قرار ده که از سرگذشت دیگران پند میگیرند، تا سرگذشت ما پندی برای دیگران نشود.
آمین یا رب العالمین پایان سوره مؤمن شب 27\محرم الحرام\1405 مطابق اول\آبان\1363
تاریخ شروع 28\محرم الحرام\1405 2\8\1363
محتوای سوره"فصلت"
این سوره به حکم اینکه از سورههای مکی است ویژگیهای سورههای مکی را که تاکید بر معارف اسلامی و مسائل اعتقادی و انذار و بشارت است در بردارد، و در عین حال مسائلی در آن مطرح است که در سورههای دیگر قرآن مطرح نشده، و از مختصات این سوره است.
رویهمرفته محتوای این سوره را میتوان در چند بخش خلاصه کرد:
1-توجه به قرآن و بحثهای فراوانی پیرامون آن که در آیات مختلف این سوره آمده است،و از جمله بقاء حاکمیت قرآن و تسلط منطقی آن در تمام ادوار و اعصار که در آیه 41 و 42 این سوره به آن اشاره شده است،و صریحا میگوید:
"این کتابی است شکست ناپذیر که باطل هرگز بر آن غلبه نخواهد کرد"و در عین حال دلیلی است بر عدم تحریف قرآن در طول تاریخ،و همچنین موضعگیریهای سرسختانه دشمنان در مقابل این کتاب آسمانی تا آنجا که مردم را از شنیدن آیات قرآن نهی میکردند.
2-توجه به آفرینش آسمان و زمین،مخصوصا آغاز آفرینش جهان از ماده گازی شکل(دخان)و مراحل پیدایش کره زمین و کوهها و گیاهان و حیوانات.
3-اشاراتی به سرگذشت اقوام مغرور و سرکش پیشین،از جمله قوم عاد و ثمود،و سرنوشت دردناک آنها و اشاره کوتاهی به داستان موسی ع.
4-انذار و تهدید مشرکان و کافران مخصوصا با ذکر آیات تکان دهندهای در باره قیامت و گواهی اعضای بدن حتی پوست تن انسان،و توبیخ شدید پروردگار نسبت به آنها به هنگامی که در برابر عذاب الهی قرار میگیرند.
5-پارهای از دلائل رستاخیز و قیامت و خصوصیات و ویژگیهای آن.
6-مواعظ و اندرزهای گوناگون که در لابلای مباحث فوق آمده و به آنها روح و حیات بیشتری میبخشد،مخصوصا دعوت به استقامت در راه حق،و طریقه برخورد منطقی با دشمنان و طرز راهنمایی آنها به آئین خداوند.
7-سرانجام سوره را با بحث جالب و کوتاهی پیرامون"آیات آفاقی و انفسی پروردگار"و بازگشتی بر مساله معاد پایان میبخشد.
فضیلت تلاوت این سوره
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام میخوانیم: من قرا"حم السجدة" اعطی بکل حرف منها عشر حسنات: "هر کس که"حم سجده"را بخواند خداوند به تعداد هر حرفی از آن ده حسنه به او عطا میکند" 1. در حدیث دیگری از امام صادق ع آمده است: من قرا"حم السجدة" کانت له نورا یوم القیامة مد بصره،و سرورا،و عاش فی هذه الدنیا مغبوطا محمودا: "کسی که"حم سجده"را تلاوت کند این سوره در قیامت نوری در برابر او میشود تا آنجا که چشمش کار میکند،و مایه سرور و خوشحالی او خواهد بود، و در این دنیا نیز مقامی شایسته پیدا میکند که مایه غبطه دیگران میشود" 2. در حدیث دیگری از"بیهقی"نقل شده که"خلیل بن مره"میگوید: پیامبر ص هیچ شب به خواب نمیرفت مگر اینکه سوره"تبارک"و"حم سجده" را میخواند 3. مسلم است آیات بیدار کننده این سوره با آن همه مواعظ روشنی بخش، و آن معارف غنی و پرمایه،در صورتی که با تلاوت جذب روح انسان گردد، . . و راهنمای زندگی او شود،نوری برای قیامت،و وسیله مؤثری برای پیروزی او در این جهان خواهد بود،چرا که تلاوت مقدمه فکر است،و فکر مقدمه عمل. نامگذاری این سوره به"فصلت"از آیه سوم آن گرفته شده،و به"حم سجده" از این جهت است که با"حم"آغاز میشود و آیه 37 آن آیه سجده است. ***
این سوره به حکم اینکه از سورههای مکی است ویژگیهای سورههای مکی را که تاکید بر معارف اسلامی و مسائل اعتقادی و انذار و بشارت است در بردارد، و در عین حال مسائلی در آن مطرح است که در سورههای دیگر قرآن مطرح نشده، و از مختصات این سوره است.
رویهمرفته محتوای این سوره را میتوان در چند بخش خلاصه کرد:
1-توجه به قرآن و بحثهای فراوانی پیرامون آن که در آیات مختلف این سوره آمده است،و از جمله بقاء حاکمیت قرآن و تسلط منطقی آن در تمام ادوار و اعصار که در آیه 41 و 42 این سوره به آن اشاره شده است،و صریحا میگوید:
"این کتابی است شکست ناپذیر که باطل هرگز بر آن غلبه نخواهد کرد"و در عین حال دلیلی است بر عدم تحریف قرآن در طول تاریخ،و همچنین موضعگیریهای سرسختانه دشمنان در مقابل این کتاب آسمانی تا آنجا که مردم را از شنیدن آیات قرآن نهی میکردند.
2-توجه به آفرینش آسمان و زمین،مخصوصا آغاز آفرینش جهان از ماده گازی شکل(دخان)و مراحل پیدایش کره زمین و کوهها و گیاهان و حیوانات.
3-اشاراتی به سرگذشت اقوام مغرور و سرکش پیشین،از جمله قوم عاد و ثمود،و سرنوشت دردناک آنها و اشاره کوتاهی به داستان موسی ع.
4-انذار و تهدید مشرکان و کافران مخصوصا با ذکر آیات تکان دهندهای در باره قیامت و گواهی اعضای بدن حتی پوست تن انسان،و توبیخ شدید پروردگار نسبت به آنها به هنگامی که در برابر عذاب الهی قرار میگیرند.
5-پارهای از دلائل رستاخیز و قیامت و خصوصیات و ویژگیهای آن.
ص :
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>حم (1) تَنْزِیلٌ مِنَ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ (2) کِتٰابٌ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (3) بَشِیراً وَ نَذِیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ (4) وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِی أَکِنَّةٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ وَ فِی آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنٰا وَ بَیْنِکَ حِجٰابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنٰا عٰامِلُونَ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-حم.
2-این کتابی است که از سوی خداوند رحمن و رحیم نازل شده است.
3-کتابی که آیاتش هر مطلبی را در جای خود بازگو کرده است،فصیح و گویا برای جمعیتی که آگاهند.
4-قرآنی که بشارت دهنده و بیم دهنده است،ولی اکثر آنان رویگردان شدند،لذا چیزی نمیشنوند.
5-آنها گفتند:قلبهای ما در پوششهایی قرار گرفته،و گوشهای ما سنگین است،و میان ما و تو حجابی وجود دارد،حالا که چنین است تو به دنبال عمل خود باش ما هم برای خود عمل میکنیم.
باز هم عظمت قرآن
در روایات اسلامی آمده است که رسول خدا ص پیوسته بتهای مشرکان را مذمت میکرد،و قرآن را بر آنها میخواند تا به راه توحید بازگردند،اما آنها میگفتند:این شعر محمد ص است،و بعضی میگفتند این"کهانت"است(کهانت غیبگوییهایی بود که گروهی به ادعای ارتباط با جنیان داشتند)و بعضی میگفتند اینها خطبههای زیبایی است که او میخواند(و نامش را"قرآن"گذاشته است).
روزی"ابو جهل"به"ولید بن مغیره"که از رجال معروف آنها بود،و عرب در اختلافات خود و در مشکلات از او داوری و نظر خواهی میکرد،گفت:ای "ابا عبد شمس"(ابا عبد شمس کنیه ولید بود)این هایی را که محمد ص میگوید:
چیست؟سحر است؟یا کهانت است؟یا خطبه؟ گفت:بگذارید سخنانش را بشنوم،نزد پیامبر ص آمد در حالی که در حجر اسماعیل نشسته بود گفت:ای محمد!چیزی از اشعارت را برای من بخوان! فرمود:شعر نیست،بلکه کلام خدا است که پیامبران و رسولانش را با آن میفرستاده،گفت:هر چه هست بخوان! رسول خدا ص قرائت سوره حم سجده را آغاز کرد،هنگامی که بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ را شنید مسخره کرد و گفت:مردی در یمامه داریم نامش "رحمن"است،مثل اینکه او را میخوانی!
فرمود:نه،خدا را میخوانم که"رحمن"و"رحیم"است.
سپس ادامه داد،هنگامی که به آیه" فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ "(آیه 13 همین سوره)رسید،"ولید"از شنیدن آن لرزید و مو بر تنش راست شد،از جا بر خواست و به سوی خانه خود رفت و به سراغ قریش نیامد! قریش گفتند:ای"ابو جهل"!مثل اینکه"ولید بن مغیره"متمایل به دین محمد شده است،آیا نمیبینی به سراغ ما نیامد،و سخنان او را پذیرفت،و به منزلش رفت؟به همین جهت قریش سخت غمگین شدند.
روز دیگر"ابو جهل"به سراغ او آمد گفت:ای عمو!(ولید عموی ابو جهل بود)ما را سر به زیر و رسوا کردی! ولید گفت:مگر چه شده،فرزند برادر؟! گفت:تو دلباخته آئین محمد شدی؟ ولید گفت:من به هیچوجه دلبستگی پیدا نکردم،و من بر همان دین قبیله و نیاکانم هستم،ولی من سخن سخت و پیچیدهای از او شنیدم که از شنیدنش مو بر تن انسان راست میشود! ابو جهل گفت:شعر است؟ گفت:ابدا،شعر نیست.
گفت:خطبههای موزون است؟ گفت:نه،خطبه کلامی است به هم پیوسته و یک نواخت،و این سخنانی است متفاوت که هموزن یکدیگر نمیباشد،اما درخشندگی خاصی دارد! گفت که"کهانت"است؟! گفت:نه.
گفت:پس چیست؟
گفت:بگذار در آن بیندیشم! روز بعد گفتند:ای ولید!فکرت به کجا رسید؟ گفت:بگوئید"سحر"است چون دلها را میگیرد و با خود میبرد!! اینجا بود که قسمتی از آیات سوره"مدثر"(آیات 11-30)در باره او نازل شد (1).
این روایت به خوبی نشان میدهد که تا چه حد آیات این سوره پر جاذبه و تکان دهنده است،تا آنجا که در اندیشمند متعصب عرب چنین عکس العملی را بجا میگذارد.
***به تفسیر آیات باز گردیم.
باز در آغاز این سوره به"حروف مقطعه"برخورد میکنیم(حم)که برای دومین بار در آغاز سورههای قرآن خودنمایی میکند،بارها پیرامون تفسیر حروف مقطعه بحث کردهایم و نیاز به تکرار نمیبینیم جز اینکه بعضی"حم"را نام سوره و یا"ح"را اشاره به"حمید"و"م"را اشاره به"مجید"که دو نام از نامهای بزرگ خداوند است دانستهاند.
*** سپس اشاره به عظمت قرآن کرده میگوید:"این کتابی است که از سوی خداوند رحمن و رحیم نازل شده است"( تَنْزِیلٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ ).
"رحمت عامه"خداوند و"رحمت خاصه"او دست به دست هم دادهاند و نزول این آیات را سبب شده است،آیاتی که برای دوست و دشمن مایه رحمت است،و برای اولیای خدا برکات و رحمتهای ویژهای در بردارد. در حقیقت صفت
1) 1) "بحار الانوار"جلد 17 صفحه 211-این حدیث با مختصر تفاوتی در کتب دیگر از جمله تفسیر قرطبی در آغاز همین سوره(جلد 8 صفحه 5782)نیز آمده است.
بارز این کتاب آسمانی که در لابلای تمام آیاتش همچون عطر در ذرات برگ گل قرار گرفته همان"رحمت"است،رحمت برای کسانی که راه آن را بپویند و از تعلیماتش الهام گیرند.
*** بعد از بیان اجمالی فوق در باره قرآن به بیان تفصیلی پرداخته،و اوصاف پنجگانهای برای این کتاب آسمانی بیان میکند،اوصافی که ترسیم روشن و گویایی از چهره اصلی قرآن در بردارد.
نخست میگوید:"این کتابی است که آیاتش مبین،و هر مطلبی را در جای خود بیان کرده،و شرح و تفصیل تمام نیازمندیهای انسان را در تمام زمینهها ذکر نموده است"( کِتٰابٌ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ ) (1).
"کتابی است فصیح و گویا"( قُرْآناً عَرَبِیًّا ).
"برای جمعیتی که آگاهند و جویای حقیقتند"( لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ).
*** "قرآنی که بشیر و نذیر است،و امید بخش و بیم آفرین،نیکان را بشارت میدهد و مجرمان را تهدید میکند"( بَشِیراً وَ نَذِیراً ).
"اما اکثر آنها رویگردان شدند لذا چیزی نمیشنوند"( فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ ) (2).
به این ترتیب نخستین امتیاز این کتاب بزرگ آسمانی این است که مسائل مختلف مورد نیاز بشر در آن تبیین و تشریع شده است به گونهای که هر کس در هر سطحی از فکر و اندیشه باشد و در هر مرحلهای از نیاز روحی به مقدار فکر .
و نیاز خویش از آن بهره میگیرد.
وصف دیگرش این است که مجموعهای کامل است،زیرا"قرآن"از ماده قرائت در اصل به معنی جمع کردن اجزای سخن است.
در توصیف سوم فصاحت و بلاغت مخصوص آن را بیان میکند،که حقایق را صریح و دقیق،بی کم و کاست و گویا و رسا،و در عین حال زیبا و جذاب منعکس میسازد.
توصیف چهارم و پنجم بیانگر تاثیر عمیق تربیتی آن است،از طریق بشارت و انذار،گاه چنان آیاتش در تشویق نیکان و پاکان اوج میگیرد که تمام وجود انسان را به وجد میآورد،و گاه در تهدید و انذار فاسدان و مجرمان چنان تکان دهنده است که مو بر تن انسان راست میشود،و این دو اصل تربیتی را دوش به دوش یکدیگر در آیاتش پیش میبرد.
ولی افسوس که متعصبان لجوج گوش شنوا ندارند،گویی کرند و هیچ نمیشنوند،گوش ظاهرشان سالم است،ولی روح شنوایی و درک حقایق را از محتوای کلام از دست دادهاند.
*** اما عکس العمل منفی این کوردلان به همین جا ختم نمیشد،بلکه تلاش و کوشش داشته که پیامبر ص را از دعوت خود مایوس سازند،و به او ثابت کنند که در مقابل دعوت تو گوش شنوایی در این دیار نیست،و بیهوده تلاش مکن!چنان که در آیه بعد میگوید:"آنها گفتند:قلبهای ما در برابر دعوت تو در پوششهایی قرار گرفته،و گوشهای ما سنگین است،و میان ما و تو حجابی وجود دارد"!( وَ قٰالُوا قُلُوبُنٰا فِی أَکِنَّةٍ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَیْهِ وَ فِی آذٰانِنٰا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنٰا وَ بَیْنِکَ حِجٰابٌ ).
حالا که چنین است کار به کار ما نداشته باش توبه سراغ عمل و برنامههای
خود باش،و ما به عقائد و مذهب خود عمل میکنیم"( فَاعْمَلْ إِنَّنٰا عٰامِلُونَ ).
درست همانند بیمار نادان و ابلهی که از دست طبیب مسیحا نفسی فرار میکند و سعی دارد از همه وسائل برای جدا ساختن خود از او کمک گیرد.
نخست میگفتند:عقل و فکر ما گویی در محفظههایی قرار گرفته که چیزی در آن وارد نمیشود! توجه داشته باشید"اکنه"جمع"کنان"به معنی پوشش است،نه یک پوشش که در حقیقت پوششهای جهل و تعصب،پوشش لجاجت و عناد،پوشش تقلید کورکورانه و مانند آن قلبهای آنها را فرا گرفته بود.
آنها میگفتند:علاوه بر این که"عقل"ما چیزی درک نمیکند"گوش" ما هم سنگین است، و سخنان تو را نمیشنویم یعنی هم مرکز اصلی از کار افتاده و هم ابزار و وسیلهها!.
از همه اینها گذشته گویی در میان ما و تو پرده ضخیمی کشیده شده که اگر گوش سالمی هم میداشتیم صدایت به گوش ما نمیرسید،پس چرا این همه خود را خسته میکنی،فریاد میزنی،دل میسوزانی،شب و روز تبلیغ میکنی،ما را به حال خود بگذار که در اینجا کالای تو مشتری ندارد!تو بر دین خود و ما هم بر آئین خود!! این نهایت وقاحت و بی شرمی و نادانی است که انسان با تمام وجودش اینچنین از حق گریزان باشد: در چشم این سیاهدلان صبح کاذب است در روشنی اگر ید بیضا کند کسی! قابل توجه اینکه نمیگفتند:و بیننا و بینک حجاب(میان ما و تو حجابی است)بلکه کلمه"من"را به آن میافزودند و میگفتند: وَ مِنْ بَیْنِنٰا وَ بَیْنِکَ حِجٰابٌ :تا تاکید بیشتری را بیان کنند،زیرا با افزودن این کلمه مفهوم جمله
چنین میشود:تمام فاصله میان ما و تو را حجابی پر کرده بدیهی است،و البته حجابی که تمام این فاصله را در بر گیرد باید بسیار ضخیم باشد،و طبیعی است سخن گفتن از پشت چنین حجاب کمترین اثری نخواهد داشت.
جمله" فَاعْمَلْ إِنَّنٰا عٰامِلُونَ "ممکن است برای مایوس ساختن پیامبر گرامی اسلام ص از ناحیه کافران گفته شده باشد که تو مشغول برنامه خویش باش و ما مشغول برنامه آئین خویش هستیم.
و نیز ممکن است یک نوع تهدید نسبت به پیامبر ص باشد که تو هر کار از دستت ساخته است انجام ده،ما هم آنچه در توان داریم بر ضد شخص تو و آئین تو انجام خواهیم داد،و این نهایت لجاجت آنها را بیان میکند.
قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ وَ اِسْتَغْفِرُوهُ وَ وَیْلٌ لِلْمُشْرِکِینَ (6) اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْتُونَ اَلزَّکٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ (7) إِنَّ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ (8)
6-بگو من فقط انسانی مثل شما هستم که این حقیقت بر من وحی میشود که معبود شما تنها یکی است،پس تمام توجه خویش را به او کنید،و از وی آمرزش طلبید، وای بر مشرکان! 7-همانها که زکات را ادا نمیکنند،و آخرت را منکرند.
8-اما کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند پاداشی جاودانی دارند.
مشرکان چه کسانی هستند؟
این آیات هم چنان سخن از مشرکان و کافران میگوید،و در حقیقت پاسخی است به گفتاری که از آنها در آیات قبل نقل شده،و دفع هر گونه توهم و اشتباه در زمینه دعوت پیامبر ص.
میفرماید:"بگو من تنها انسانی مثل شما هستم و این حقیقت پیوسته بر من
وحی میشود که معبود شما فقط یکی است"( قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحیٰ إِلَیَّ أَنَّمٰا إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).
نه مدعی فرشته بودنم،و نه انسانی از یک نژاد برتر و نه خداوند و نه فرزند خدا هستم بلکه انسانی همچون شما هستم با این تفاوت که پیوسته فرمان توحید به من وحی میشود، من هرگز نمیخواهم شما را مجبور به پذیرش این آئین کنم،تا آن گونه که گفتید سرسختانه در برابر من بایستید و مقاومت یا تهدید کنید،راهی است روشن پیش پای شما میگذارم،و بیش از این وظیفهای ندارم، تصمیمگیری نهایی با خود شما است.
سپس ادامه میدهد"اکنون که چنین است تمام توجه خویش را به این معبود یکتا کنید و از شرک و گناه توبه و استغفار نمائید"( فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ ) (1).
سپس به عنوان هشدار و اعلام خطر میافزاید:"وای بر مشرکان"(و ویل للمشرکین).
*** آیه بعد به معرفی مشرکان پرداخته،و جملهای را در این زمینه بازگو میکند که منحصر به این آیه است میفرماید:"همان کسانی که زکات را ادا نمیکنند و نسبت به آخرت کافرند"( اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ ).
در حقیقت معرف آنها دو چیز است:ترک زکات،و انکار معاد.
این آیه در میان مفسران گفتگوهای زیادی برانگیخته است،و در تفسیر آن احتمالات فراوانی دادهاند،علت اصلی آن این است که زکات یکی از فروع .
1) 1) جمله"فاستقیموا"از ماده استقامت در اینجا به معنی مستقیم رو به چیزی بودن است و لذا با"الی"متعدی شده چرا که مفهوم"استواء"را در بر دارد
اسلام است،چگونه ترک آن دلیل بر کفر و شرک میشود؟ بعضی ظاهر آیه را حفظ کرده و گفتهاند ترک زکات هر چند توام با انکار وجوب آن نباشد باز نشانه کفر است.
بعضی دیگر ترک توام با انکار را دلیل بر کفر دانستهاند،چرا که زکات از ضروریات اسلام است و منکر آن کافر میباشد.
جمعی گفتهاند:زکات در اینجا به معنی تطهیر و پاکیزگی است،و منظور از ترک زکات ترک پاکسازی صفحه دل از لوث شرک است،همانگونه که در آیه 81 سوره کهف نیز آمده است" خَیْراً مِنْهُ زَکٰاةً "(فرزندی که از او پاکتر باشد).
ولی اشکال مطلب در اینجا است که تعبیر به لا یؤتون(نمیپردازند و ادا نمیکنند)هیچگونه تناسبی با این معنی ندارد.
بنا بر این راهی جز این نیست که منظور همان اداء زکات باشد.
مشکل دیگر اینجا است که زکات در سال دوم هجرت در مدینه تشریع شد، و این آیات مکی است،حتی به گفته بعضی از مفسران بزرگ سوره فصلت از نخستین سورههایی است که در مکه نازل شده،لذا ناچار شدهاند که زکات را در اینجا به معنی هر گونه"انفاق در راه خدا"تفسیر کنند،یا بگویند اصل وجوب زکات در مکه نازل شده بود،اما حد و حدود و نصاب و مقدار آن در سال دوم هجرت نازل گردید.
به هر حال آنچه در اینجا نزدیکتر به مفهوم آیه است این است که منظور از زکات همان مفهوم عام انفاق بوده باشد،و ذکر آن در نشانههای شرک به خاطر این است که انفاقهای مالی در راه خداوند یکی از روشنترین نشانههای ایثار و گذشت و عشق به اللّٰه است،چرا که مال از محبوبترین امور نزد انسان میباشد، و انفاق و ترک انفاق میتواند شاخصی برای شرک و ایمان در بسیاری از موارد گردد تا آنجا که بعضی اموال خویش را از جان خود نیز محبوبتر دارند و نمونههای
آن را در طول زندگی دیدهایم.
و به عبارت دیگر منظور ترک انفاقی است که نشانه عدم ایمان آنها به خدا است و به همین دلیل در ردیف عدم ایمان به معاد ذکر شده،و یا ترک زکات توام با انکار وجوب آن است. نکته دیگری که میتواند به روشن شدن تفسیر آیه کمک کند این است که "زکات"در میان دستورات اسلام وضع خاصی دارد،و پرداختن آن نشانه به رسمیت شناختن حکومت اسلامی بوده است،و ترک آن غالبا نوعی طغیان و سرکشی و قیام بر ضد حکومت اسلامی محسوب میشده،و میدانیم قیام بر ضد حکومت اسلامی موجب کفر است.
گواه این سخن مطلبی است که در تاریخ اسلام در باره"اصحاب رده" (گروهی که بعد از وفات پیامبر ص مرتد شدند)آمده است،آنها جمعی از طوایف"بنی طی"و"غطفان"و"بنی اسد"بودند که از دادن زکات به ماموران حکومت اسلامی سر باز زدند،و به این طریق پرچم مخالفت را برافراشتند، مسلمانان وفادار به قرآن با آنها پیکار کردند و آنان را در هم کوبیدند.
درست است که موقع نزول این آیه هنوز حکومت اسلامی تشکیل نشده بود،ولی این آیه میتواند در عین حال اشاره سربستهای به مطلب فوق باشد.
در تواریخ آمده است که"اهل رده"بعد از وفات پیامبر ص گفتند:
اما الصلاة فنصلی،و اما الزکاة فلا یغصب اموالنا!:"نماز را میخوانیم،اما زکات نه،ما اجازه نخواهیم داد اموال ما غصب گردد"!به دنبال این ماجرا مسلمانان تصمیم گرفتند با این گروه به پیکار برخیزند و آن را دلیل بر ارتدادشان میدانستند. (1)
*** در آخرین آیه مورد بحث به معرفی گروهی که در نقطه مقابل این مشرکان .
1) 1) "تفسیر ابو الفتوح"جلد 10 صفحه 9 ذیل آیات مورد بحث
بخیل و بی ایمان قرار دارند،و جزای آنها،پرداخته میگوید:"کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند اجر و پاداشی جاودانی و قطع ناشدنی دارند" ( إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ ).
"ممنون"از ماده"من"در اینجا به معنی قطع یا نقص است،بنا بر این "غیر ممنون"یعنی"غیر مقطوع"و بدون نقص،بعضی واژه"منون"(بر وزن زبون) به معنی مرگ را نیز از همین ماده دانستهاند و همچنین"منت گذاردن با زبان" را،چرا که اولی قطع و پایان عمر است،و دومی نعمت و شکر را قطع میکند (1).
بعضی از مفسران نیز گفتهاند:منظور از"غیر ممنون"در اینجا این است که هیچگونه منتی بر مؤمنان در این اجر و پاداش گذارده نمیشود(ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد).
اهمیت فوق العاده زکات در اسلام:
آیه فوق با تعبیر تکان دهندهاش تاکید مجددی است بر اهمیت این فریضه اسلامی،خواه به معنی زکات واجب گرفته شود یا به مفهوم وسیع و گستردهتر، و باید چنین باشد زیرا:
"زکات"یکی از عوامل مهم عدالت اجتماعی و مبارزه با فقر و محرومیت، و پر کردن فاصلههای طبقاتی،و تقویت بنیه مالی حکومت اسلامی،و پاکسازی روح و جان از حب دنیا و مال پرستی،و خلاصه وسیله بسیار مؤثری برای قرب الهی است.
در بسیاری از روایات اسلامی تعبیراتی آمده است که نشان میدهد"ترک زکات"در سر حد کفر است و شبیه تعبیری است که در آیات فوق آمده،به عنوان .
1) 1) "راغب"در مفردات در ماده"من"
نمونه:
1-در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که از جمله وصایای پیامبر ص به علی ع این بود:
یا علی کفر باللّٰه العظیم من هذه الامه عشرة،و عد منهم مانع الزکاة...ثم قال یا علی!من منع قیراطا من زکات ماله فلیس بمؤمن و لا مسلم و لا کرامة،یا علی!تارک الزکات یسئل اللّٰه الرجعة الی الدنیا، و ذلک قوله عز و جل حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ . ..:
"ای علی!ده طایفه از این امت به خداوند بزرگ کافر شدهاند،و یکی از این ده گروه را مانع الزکات شمرد...سپس فرمود:ای علی!هر کس قیراطی از زکات مالش را نپردازد نه مؤمن است و نه مسلمان و ارزشی در پیشگاه خدا ندارد.
ای علی!تارک الزکات به هنگام مرگ تقاضای بازگشت به این دنیا(برای جبران گناه عظیم خود میکند اما پذیرفته نمیشود)و این همان است که خداوند در قرآن به آن اشاره فرموده:زمانی که مرگ یکی از آنها فرا رسد میگوید پروردگارا!مرا بازگردانید(اما پاسخ منفی میشنود)..." (1).
2-در حدیث دیگری از امام صادق آمده است:
ان اللّٰه عز و جل فرض للفقراء فی اموال الاغنیاء فریضة لا یحمدون الا بادائها و هی الزکاة بها حقنوا دماءهم و بها سموا مسلمین: "خداوند بزرگ برای فقیران در اموال اغنیا فریضهای قرار داده که جز با اداء آن شایسته ستایش نیستند،و آن زکات است که به وسیله آن خون خود را حفظ میکنند و نام مسلمان بر آنها گذارده میشود" (2).
3-بالآخره در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:
من منع قیراطا من الزکاة فلیمت ان شاء یهودیا او نصرانیا: "کسی که قیراطی از زکات را منع .
کند یا باید یهودی از دنیا برود یا نصرانی" (1).
در زمینه اهمیت زکات در اسلام،و فلسفه آن،و همچنین تاریخ وجوب زکات در اسلام،و سایر خصوصیات مربوط به آن در جلد 8 از صفحه 6 به بعد(ذیل آیه 60 سوره توبه)مشروحا بحث کردهایم.
1) 1) وسائل الشیعه جلد 6 صفحه 18 و 19(باب ثبوت الکفر و الارتداد و القتل بمنع الزکاة استحلالا و جحودا)جمعی از فقها و محدثین همانند صاحب"وسائل" روایات فوق را حمل بر مورد انکار زکات گرفتهاند
قُلْ أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ اَلْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدٰاداً ذٰلِکَ رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ (9) وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ مِنْ فَوْقِهٰا وَ بٰارَکَ فِیهٰا وَ قَدَّرَ فِیهٰا أَقْوٰاتَهٰا فِی أَرْبَعَةِ أَیّٰامٍ سَوٰاءً لِلسّٰائِلِینَ (10) ثُمَّ اِسْتَویٰ إِلَی اَلسَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ اِئْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ (11) فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا وَ زَیَّنَّا اَلسَّمٰاءَ اَلدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ وَ حِفْظاً ذٰلِکَ تَقْدِیرُ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ (12)
9-بگو:آیا شما به آن کسی که زمین را در دو روز آفرید کافر هستید؟و برای او همانندهایی قائل میشوید؟او پروردگار جهانیان است.
10-او در زمین کوههایی قرار داد،و برکاتی در آن آفرید،و مواد غذایی مختلف آن را مقدر فرمود،اینها همه در چهار روز بود،درست به اندازه نیاز تقاضا کنندگان! 11-سپس اراده آفرینش آسمان فرمود در حالی که به صورت دود بود،به آن و به زمین دستور داد به وجود آئید و شکل گیرید،خواه از روی اطاعت و خواه اکراه!آنها گفتند:ما از روی طاعت میآئیم! 12-در این هنگام آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفرید،و آنچه را میخواست در هر آسمانی مقدر فرمود،و آسمان پائین را با چراغهای(ستارگان)زینت بخشیدیم و(با شهابها)از استراق سمع شیاطین حفظ کردیم،این است تقدیر خداوند دانا.
دورانهای آفرینش آسمانها و زمین
آیات فوق نمونهای از آیات آفاقی و نشانههای عظمت و علم و قدرت خدا در آفرینش زمین و آسمان و آغاز خلقت موجودات است که به پیامبر اکرم ص دستور میدهد کافران و مشرکان را مخاطب ساخته و از آنها سؤال کند آیا خداوندی را که مبدء این عوالم پهناور و گسترده است هرگز میتوانند انکار کنند؟تا از این طریق و جدان و عقل و هوش آنها را بیدار کند و به داوری طلبد.
میفرماید:"بگو:آیا شما به آن کسی که زمین را در دو روز آفرید کافر هستید"؟! ( قُلْ أَ إِنَّکُمْ لَتَکْفُرُونَ بِالَّذِی خَلَقَ الْأَرْضَ فِی یَوْمَیْنِ ).
"و برای او شبیه و نظیرهایی قائل میشوید"( وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدٰاداً ).
چه اشتباه بزرگ،و چه سخن بیپایهای؟ "او پروردگار جهانیان است"( ذٰلِکَ رَبُّ الْعٰالَمِینَ ).
آیا کسی که این جهان را هم اکنون تدبیر میکند،او خالق این آسمان و زمین نیست؟اگر او خالق و مدبر است پس این بتها و معبودهای ساختگی را چگونه در کنار او قرار میدهید؟شایستگی پرستش تنها برای کسی است که
خلقت و تدبیر و مالکیت و حکومت جهان از آن او است.
*** در آیه بعد به آفرینش کوهها،و معادن و برکات زمین،و مواد غذایی پرداخته میفرماید:"او در زمین کوههایی قرار داد و برکات و منافعی در آن آفرید،و مواد غذایی مختلف آن را مقدر فرمود،اینها همه در چهار روز بود"( وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ مِنْ فَوْقِهٰا وَ بٰارَکَ فِیهٰا وَ قَدَّرَ فِیهٰا أَقْوٰاتَهٰا فِی أَرْبَعَةِ أَیّٰامٍ ).
"این مواد غذایی درست به اندازه نیاز نیازمندان و تقاضا کنندگان است" ( سَوٰاءً لِلسّٰائِلِینَ ) (1).
به این ترتیب خداوند نیازمندیهای همه نیازمندان را پیش بینی کرده، و برای همه آنها آنچه لازم بوده است آفریده،و هیچ کم و کاستی در آن وجود ندارد، همانگونه که در آیه 50 سوره طه میگوید: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطیٰ کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدیٰ :
"پروردگار ما کسی است که به هر موجودی آنچه آفرینش او اقتضا داشت عطا کرد، و سپس او را در مسیرش هدایت نمود".
منظور از"سائلین"در اینجا ممکن است انسانها بوده باشند،یا اعم از انسانها و حیوانات و گیاهان(و اگر به صورت جمع عاقل ذکر شد به اصطلاح از باب"تغلیب"است).
مطابق این تفسیر نه تنها نیاز انسانها بلکه نیاز حیوانات و گیاهان را از
1) 1) در اینکه"سواء"و همچنین"للسائلین"چه محلی از اعراب دارد؟و متعلق به چیست؟احتمالات متعددی داده شده است:نخست اینکه سواء حال باشد برای"اقوات" و"للسائلین"متعلق به"سواء"و نتیجه آن همان تفسیری میشود که در بالا آوردیم، احتمال دیگر اینکه سواء صفت برای ایام بوده باشد،یعنی این چهار دوران مساوی با یکدیگر بوده،و اما"للسائلین"یا متعلق است به"قدر"و یا به محذوفی،و در تقدیر چنین است: "کائنة للسائلین"یعنی این چهار روز پاسخی است برای سؤال کنندگان(ولی تفسیر اول از همه روشنتر است).
آغاز در زمین پیش بینی کرده،و آنچه برای ادامه حیات آنها لازم بوده،آفریده است.
در اینجا سؤال مهمی مطرح است و آن اینکه:
چگونه در آیات فوق آفرینش زمین را در دو روز،و کوهها و برکات و غذاها در چهار روز،و در دنباله این آیات،آفرینش آسمانها را نیز در دو روز ذکر کرده که مجموعا هشت روز میشود؟در حالی که در آیات فراوانی از قرآن مجید آفرینش آسمانها و زمین مجموعا در شش روز،یا به تعبیر دیگر در شش دوران،بیان شده است (1).
مفسران در پاسخ این سؤال دو راه را انتخاب کردند:
راه اول که مشهور و معروف است اینکه:آنجا که میگوید"اربعة ایام" (چهار روز)منظور تتمه چهار روز است،به این ترتیب در دو روز اول از این چهار روز زمین آفریده شد،و در دو روز بعد سایر خصوصیات زمین،به اضافه خلقت آسمانها در دو روز مجموعا شش روز(شش دوران)میشود.
نظیر این تعبیر در زبان عرب و تعبیرات فارسی نیز وجود دارد که فی المثل گفته میشود:از اینجا تا مکه ده روز طول میکشد،و تا مدینه پانزده روز،یعنی پنج روز فاصله مکه و مدینه است و ده روز فاصله اینجا تا مکه (2).
البته اگر آیات متعدد آفرینش در شش روز نبود چنین تفسیری پذیرفته نمیشد،ولی از آنجا که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکنند،و قرینه یکدیگر میشوند،تفسیر بالا بخوبی قابل قبول است. . .
راه دیگری که تعداد کمی از مفسران آن را انتخاب کردهاند این است که:
اربعة ایام(چهار روز)مربوط به آغاز خلقت نیست بلکه اشاره به فصول چهارگانه سال است که مبدء پیدایش ارزاق و پرورش مواد غذایی انسانها و حیوانات است (1).
ولی این تفسیر علاوه بر اینکه هماهنگی را در میان جملههای آیات فوق تامین نمیکند چرا که در مورد خلقت زمین و آسمان"یوم"به معنی دوران آغاز پیدایش است،طبق این تفسیر"یوم"در مورد خصوصیات زمین و مواد غذایی به معنی فصول سال میباشد که پیوسته تکرار میگردد.
بعلاوه نتیجه آن این است که از شش روز آفرینش تنها از دو روز مربوط به خلقت زمین،و دو روز مربوط به خلقت آسمانها،بحث شده،اما دو روز باقیمانده که مربوط به خلقت موجوداتی است که میان زمین و آسمان قرار دارند (ما بینهما)سخنی به میان نیامده است.
به هر حال تفسیر اول از جهاتی مناسبتر به نظر میرسد.
شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که"روز"در آیات فوق هرگز به معنی روز معمولی نیست،چرا که قبل از آفرینش زمین و آسمان اصلا روز به این معنی وجود نداشت،بلکه منظور از آن دورانهای آفرینش است که گاه میلیونها یا میلیاردها سال به طول انجامیده.
توضیح این معنی را به طور کامل در جلد ششم(ذیل آیه 54 سوره اعراف) صفحه 200 به بعد آوردهایم.
در اینجا دو نکته دیگر باقی میماند که باید به آن توجه کرد:
نخست اینکه منظور از"بارک فیها"چیست؟ظاهر این است که اشاره به معادن و منابع زیر زمینی و روی زمینی و درختان و نهرها و منابع آب است که .
1) 1) حدیثی به این مضمون در تفسیر علی بن ابراهیم نیز آمده است
مایه برکت و استفاده همه موجودات زنده زمین میباشد.
در اینکه تعبیر به" فِی أَرْبَعَةِ أَیّٰامٍ "(در چهار روز)مربوط به آفرینش کدامیک از موضوعاتی است که در آیه ذکر شده بعضی از مفسران چنین تصور کردهاند که تنها به مساله"اقوات"(مواد غذایی)مربوط است،در حالی که چنین نیست،بلکه مربوط به هر سه قسمت مذکور در آیه است(آفرینش کوهها، آفرینش منابع و برکات زمین،و آفرینش مواد غذایی)زیرا در غیر این صورت بعضی از این امور داخل در ایامی که در آیات فوق آمده است نخواهد بود و این با نظام آیات تناسب ندارد.
*** بعد از پایان سخنان مربوط به آفرینش زمین و مراحل تکاملی آن به بحث از آفرینش آسمانها پرداخته میفرماید:"سپس اراده آفرینش آسمان نمود در حالی که به صورت دود بودند،در این هنگام به آسمان و زمین فرمود:به وجود آئید و شکل گیرید،چه از روی طاعت و چه اکراه"( ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً ).
"آنها گفتند ما از روی طاعت و امتثال فرمان میآئیم"( قٰالَتٰا أَتَیْنٰا طٰائِعِینَ ).
*** "در این هنگام خداوند آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفرید و کامل کرد"( فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِی یَوْمَیْنِ ).
"و در هر آسمان آنچه را میخواست امر و فرمان داد"و موجودات و مخلوقات مختلف را در آنها آفرید و به آنها نظام بخشید( وَ أَوْحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا ).
و آسمان پائین را با چراغهای ستارگان زینت بخشیدیم،و با شهابها از استراق سمع شیاطین حفظ کردیم"( وَ زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ وَ حِفْظاً ).
آری"این است تقدیر خداوند قادر و دانا"( ذٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ).
***در این دو آیه نکات مهمی است که باید مورد توجه قرار گیرد:
1-تعبیر به"ثم"(سپس)معمولا برای تاخیر در زمان میآید،ولی گاه به معنی تاخیر در بیان میباشد.
اگر به معنی اول باشد مفهومش این است که آفرینش آسمانها بعد از خلقت زمین و آفرینش کوهها و معادن و مواد غذایی صورت گرفته است،ولی اگر به معنی دوم باشد هیچ مانعی ندارد که آفرینش آسمانها قبلا صورت گرفته،و زمین بعد از آن،ولی به هنگام بیان کردن نخست از زمین و ارزاق و منابع آن که مورد توجه و نیاز انسانهاست شروع کرده،سپس به شرح آفرینش آسمان پرداخته است.
معنی دوم گذشته از اینکه با اکتشافات علمی هماهنگتر است با آیات دیگر قرآن نیز موافقت دارد چرا که در سوره نازعات چنین میفرماید أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا رَفَعَ سَمْکَهٰا فَسَوّٰاهٰا وَ أَغْطَشَ لَیْلَهٰا وَ أَخْرَجَ ضُحٰاهٰا وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذٰلِکَ دَحٰاهٰا أَخْرَجَ مِنْهٰا مٰاءَهٰا وَ مَرْعٰاهٰا وَ الْجِبٰالَ أَرْسٰاهٰا مَتٰاعاً لَکُمْ وَ لِأَنْعٰامِکُمْ :
"آیا زنده شدن شما بعد از مرگ مهمتر است،یا آفرینش آسمان؟خداوند آن را بیان کرد و برافراشت و منظم ساخت،شب آن را تاریک،و روز آن را آشکار ساخت،و زمین را بعد از آن گسترد،آبهای درونی آن و گیاهان و چراگاههای آن را خارج نمود،و کوهها را بعد از آن پا بر جا ساخت،تا وسیله زندگی برای شما و چهارپایانتان فراهم گردد"(نازعات 27-33).
این آیات به خوبی روشن میسازد که گسترش زمین و جوشیدن چشمهها و پیدایش درختان و مواد غذایی،همه بعد از آفرینش آسمانها صورت گرفته است، در حالی که اگر"ثم"را به تاخیر زمانی تفسیر کنیم باید بگوئیم همه اینها قبل از آفرینش آسمان صورت گرفته،و از آنجا که کلمه بعد ذلک به روشنی همه اینها
را بعد از آن میشمرد،تفسیر ثم به تاخیر بیانی روشن به نظر میرسد (1).
2-"استوی"از ماده"استواء"در اصل به معنی اعتدال یا مساوات دو چیز با یکدیگر است،ولی به طوری که بعضی از ارباب لغت و مفسران گفتهاند این ماده هنگامی که با"علی"متعدی شود به معنی"استیلاء و سلطه بر چیزی"است،مانند اَلرَّحْمٰنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَویٰ "خداوند بر عرش استیلا دارد"(طه-5).
و هنگامی که با"الی"متعدی شود به معنی"قصد"میآید،مانند آیه مورد بحث که میفرماید: ثُمَّ اسْتَویٰ إِلَی السَّمٰاءِ :"سپس اراده آفرینش آسمان کرد".
3-جمله"هی دخان":"آسمانها در آغاز به صورت دود بود"نشان میدهد که آغاز آفرینش آسمانها از توده گازهای گسترده و عظیمی بوده است،و این با آخرین تحقیقات علمی در مورد آغاز آفرینش کاملا هماهنگ است.
هم اکنون نیز بسیاری از ستارگان آسمان به صورت توده فشردهای از گازها و دخان هستند.
4-جمله" فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیٰا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً ":"خداوند به آسمان و زمین فرمود به شکل خود در آیید از روی اطاعت یا اکراه"به این معنی نیست که واقعا سخنی با لفظ گفته شده باشد،بلکه گفته خداوند همان فرمان تکوینی، و اراده او بر امر آفرینش است،و تعبیر به" طَوْعاً أَوْ کَرْهاً "اشاره به این است که اراده قطعی خداوند به شکل گرفتن آسمانها و زمین تعلق یافته بود و در هر صورت میبایست آن مواد به چنین صورت مطلوبی در آینده بخواهند یا نخواهند.
5-جمله"اتینا طائعین":ما از روی اطاعت شکل نهایی به خود گرفتیم اشاره به این است که مواد تشکیل دهنده آسمان و زمین از نظر تکوین و آفرینش .
1) 1) اینکه از ابن عباس نقل شده که میگوید:آفرینش زمین قبلا بوده اما"دحو الارض" بعدا بوده هیچ مشکلی را حل نمیکند گویی"ابن عباس"به دنباله آیه که از آفرینش کوهها و مواد غذایی سخن میگوید عنایت نکرده است(دقت کنید)
کاملا تسلیم اراده و فرمان خدا بود،اشکال لازم را به خود پذیرفت،و هیچگونه مقاومتی در برابر این فرمان الهی از خود نشان نداد.
به هر حال روشن است که آن"امر"و این"امتثال"جنبه تکلیفی و تشریعی نداشته،بلکه صرفا از نظر تکوین صورت گرفته است.
6-جمله" فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِی یَوْمَیْنِ ":"آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفرید"اشاره به وجود دو دوران در آفرینش آسمانها است که هر دورانی از آن میلیونها یا میلیاردها سال به طول انجامیده،و هر دوران به نوبه خود به ادوار دیگری تقسیم میشود،این دو دوران ممکن است دوران تبدیل گازهای فشرده به مایع و مواد مذاب،و دوران تبدیل مواد مذاب به جامد بوده باشد.
قبلا نیز گفتهایم:استعمال"یوم"و معادل آن در فارسی(واژه روز)و در لغات دیگر به معنی"دوران"بسیار رائج و متداول است،و حتی در کلمات روزمره ما فراوان دیده میشود،فی المثل میگوئیم انسان در زندگی یک روز گرفتار ناکامی میشود و روز دیگر پیروز میگردد،اشاره به ترکیب زندگی از دورانهای مختلف شکست و پیروزی است.
شرح مبسوطی در این زمینه در جلد 6 صفحه 200(ذیل آیه 54 سوره اعراف)ذکر شده است.
7-عدد"سبع"(هفت)ممکن است در اینجا"عدد تکثیر"باشد یعنی آسمانهای فراوان و کرات بیشماری آفریدیم،و نیز ممکن است"عدد تعداد"باشد، یعنی عدد آسمانها درست هفت است،با این قید که تمام آنچه از کواکب و ستارگان ثوابت و سیارات را میبینیم طبق گواهی جمله بعد در این آیه جزء آسمان اول است،به این ترتیب عالم آفرینش از هفت مجموعه بزرگ تشکیل یافته که تنها یک مجموعه آن در برابر دیدگان انسانها قرار گرفته،دستگاههای علمی
و تحقیقاتی انسان به ما وراء این منطقه یعنی غیر از آسمان اول نفوذ نکرده است.
اما شش عالم دیگر چگونه است؟و از چه تشکیل یافته؟جز خدا نمیداند.
این تفسیر صحیحتر به نظر میرسد(شرح بیشتر این موضوع را در جلد اول،در تفسیر آیه 29 بقره،تحت عنوان"آسمانهای هفتگانه"مطالعه فرمائید (چاپ جدید صفحه 165).
8-جمله" وَ أَوْحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا ":"در هر آسمانی فرمان خود را وحی کرد و نظام لازم را به آنها بخشید"اشاره به این است که تنها با آفرینش آسمانها مساله تمام نشد،بلکه در هر کدام آنها موجودات و مخلوقات و نظام و تدبیر خاصی مقرر فرمود که هر یک به تنهایی نشانهای از عظمت و علم و قدرت او است.
9-جمله" وَ زَیَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْیٰا بِمَصٰابِیحَ وَ حِفْظاً ":"آسمان پائین را به چراغهای روشن ستارگان زینت بخشیدیم و در آن شهابهایی که پهنه آسمان را از شیاطین حفظ میکنند آفریدیم"دلیل بر این است که همه ستارگان زینت بخش آسمان اول میباشند و در نظر انسانها همانند چراغهایی هستند که از سقف این آسمان نیلگون آویزان شده است،و نه تنها زینت آسمانند و با تلالا خاص و چشمک زدنهای پر معنی و پی در پی قلب عاشقان اسرار آفرینش را به سوی خود جذب میکنند، و ترانه توحید سر میدهند،بلکه در شبهای تاریک برای گمشدگان بیابانها چراغهایی هستند که هم با روشنایی خود راهنمایی میکنند،و هم سمت و جهت حرکت را معین میسازند.
"شهب"که در حس ما به صورت ستارگان سریع السیری در آسمان ظاهر میشوند تیرهایی هستند که بر قلب شیاطین مینشینند،و پهنه آسمان را از نفوذ آنها حفظ میکنند(شرح این موضوع را در جلد 11 صفحه 40 به بعد،ذیل آیه 17 سوره حجر،و شرح تکمیلی آن را در جلد 19 ذیل آیه 7 سوره صافات
مطالعه فرمائید).
10-جمله" ذٰلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ":"این آفرینش و اندازهگیری خداوند قادر دانا است"در حقیقت مکملی است برای 9 جمله قبل و مجموعا "عشره کاملهای"را تشکیل میدهد و میگوید:تمام آنچه در آسمان و زمین از آغاز آفرینش سپس دوران شکلگیری و نظم دقیق رخ داده،همه برنامه حساب شدهای داشته که از ناحیه آن مبدء بیپایان علم و قدرت تنظیم گردیده،و اندیشه و تفکر در هر کدام راهی به سوی آن مبدء بزرگ میگشاید.
فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ (13) إِذْ جٰاءَتْهُمُ اَلرُّسُلُ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اَللّٰهَ قٰالُوا لَوْ شٰاءَ رَبُّنٰا لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً فَإِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ (14) فَأَمّٰا عٰادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ قٰالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ اَلَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ (15) فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیّٰامٍ نَحِسٰاتٍ لِنُذِیقَهُمْ عَذٰابَ اَلْخِزْیِ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ لَعَذٰابُ اَلْآخِرَةِ أَخْزیٰ وَ هُمْ لاٰ یُنْصَرُونَ (16)
13-اگر آنها رویگردان شوند بگو:من شما را به صاعقهای همانند صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ تهدید میکنم!.
14-در آن هنگام که رسولان آنها از پیش رو و پشت سر(و از هر سو)به سراغشان آمدند و آنها را به پرستش خدای یگانه دعوت کردند آنها گفتند:اگر پروردگار ما میخواست فرشتگانی نازل میکرد،لذا ما به آنچه شما مبعوث به آن هستید کافریم!.
15-اما قوم عاد به ناحق در زمین تکبر ورزیدند،و گفتند چه کسی از ما نیرومندتر است؟ آیا آنها نمیدانستند خداوندی که آنها را آفریده از آنها قویتر است،آنها(به خاطر این پندار)پیوسته آیات ما را انکار میکردند.
16-سرانجام تند بادی شدید و هولانگیز و سرد و سخت در روزهایی شوم و پر غبار بر آنها فرستادیم،تا عذاب خوار کننده را در زندگی دنیا به آنها بچشانیم،و عذاب آخرت از آن هم خوار کنندهتر است و(از هیچ سو)یاری نمیشوند.
از صاعقهای همچون صاعقه عاد و ثمود بترسید!
به دنبال گفتار مؤثری که در زمینه توحید و شناسایی خداوند در آیات گذشته آمد،در آیات مورد بحث مخالفان لجوج را که اینهمه نشانههای روشن و آیات بینات را نادیده میگیرند شدیدا انذار کرده و به آنان هشدار میدهد و میگوید:"اگر با این همه دلائل روی گردان شوند به آنها بگو:من شما را به صاعقهای همچون صاعقه قوم عاد و ثمود تهدید میکنم"( فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ ).
از آن بترسید که همان صاعقههای مرگبار و آتشزا و در هم کوبنده به سراغ
شما بیاید و به زندگی ننگین شما خاتمه دهد (1).
در آغاز این سوره خواندیم بعضی از سران مشرکان مکه مانند"ولید بن مغیره"(و به روایتی عتبة بن ربیعه)برای تحقیق پیرامون قرآن و دعوت پیامبر ص خدمتش آمدند و سؤالاتی کردند و پیامبر ص در ضمن پاسخ آیات آغاز این سوره را برای آنها تلاوت کرد،هنگامی که به آیات فوق رسید و آنان را به صاعقهای همچون صاعقه عاد و ثمود تهدید نمود چنان تکان خوردند و در وحشت فرو رفتند که دیگر قادر به ادامه سخن نبودند،برخاستند به سوی گروه خود بازگشتند، و تاثر شدید خود را از این کلمات اضطرابانگیز بیان کردند.
"صاعقه"به گفته"راغب"در"مفردات"صدای مهیبی است که در جو ایجاد میشود و آتش یا مرگ یا عذاب همراه دارد(و به همین جهت است که گاهی صاعقه را به مرگ،و گاه به آتش اطلاق میکنند).
"صاعقه"طبق تحقیقات دانشمندان امروز جرقه عظیم الکتریسته است که در میان قطعه ابری که بار مثبت دارد با زمین که بار منفی دارد ایجاد میشود و معمولا به نوک کوهها،درختان و هر شیء مرتفع و در بیابانهای مسطح به انسانها و چارپایان میخورد،حرارت آن به قدری زیاد است که هر چیزی در میان آن قرار گیرد تبدیل به خاکستر میشود،و صدای مهیب و زمین لرزه شدیدی را در همان نقطه به همراه دارد، و میدانیم خداوند گروهی از اقوام سرکش پیشین را به وسیله آن مجازات کرد،و عجیب اینکه با تمام پیشرفتهای علمی که نصیب بشر شده هیچ وسیلهای برای دفع آن وجود ندارد و انسان از مبارزه با آن عاجز است.
اما چرا از میان همه اقوام در اینجا انگشت روی قوم عاد و ثمود گذاشته شده است؟ .
1) 1) "فاء"در"فان اعرضوا"بنا بر آنچه گفته شد"فاء تفریع"است،و این انذار کوبنده را فرع بر اعراض از آیات توحیدی پیشین قرار میدهد
این به خاطر آن است که عرب از وضع آنها آگاهی داشته،و آثار ویرانههای شهرهای آنها را با چشم خود دیده بودند،بعلاوه به حکم آنکه یک قوم بیابان گرد بودند از خطرات صاعقه به خوبی آگاهی داشتند.
*** سپس میافزاید:"به خاطر بیاورید هنگامی را که پیامبران الهی از هر سو، از پیش رو و پشت سر،به سراغشان آمدند و آنها را به پرستش خدای یگانه دعوت کردند" ( إِذْ جٰاءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللّٰهَ ).
تعبیر" مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ "ممکن است اشاره به همان باشد که در بالا گفتیم یعنی پیامبران الهی از تمام وسائل هدایت و تبلیغ استفاده کردند، و از هر دری ممکن بود وارد شدند تا در دل این سیاهدلان نفوذ کنند.
و نیز ممکن است اشاره به پیامبرانی باشد که در زمانهای مختلف در میان این اقوام آمدند و ندای توحید سر دادند.
اما ببینیم آنها در برابر تلاش عظیم و گسترده این رسولان الهی چه پاسخی گفتند؟! میفرماید:"آنها گفتند:اگر پروردگار ما میخواست فرشتگانی نازل میکرد تا دعوت او را به ما ابلاغ کنند نه انسانهایی همانند خود ما"( قٰالُوا لَوْ شٰاءَ رَبُّنٰا لَأَنْزَلَ مَلاٰئِکَةً ).
اکنون که چنین است"ما به طور مسلم به آنچه شما به آن فرستاده شدهاید کافریم،و اصلا اینها را از سوی خداوند نمیدانیم"( فَإِنّٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ ) مفهوم این سخن آن نیست که شما رسولان خدائید و ما به رسالت شما ایمان نمیآوریم،بلکه منظور این است شما اصلا رسالتی ندارید فقط ادعایی بیاساس میکنید و به همین دلیل ما تسلیم سخنان شما نخواهیم شد(بنا بر این منظور از جمله"ما ارسلتم به"یا استهزاء و سخریه است و یا مقصود این است که طبق ادعای
شما چنین رسالتی دارید).
این همان بهانهای است که قرآن کرارا از منکران دعوت انبیا نقل میکند که انتظار داشتند پیامبر الهی همیشه فرشتهای باشد،گویی بشر هرگز شایستگی این مقام را ندارد،چنان که در آیه 7 سوره فرقان نیز آمده است، وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعٰامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْوٰاقِ لَوْ لاٰ أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً :"آنها گفتند:چرا این پیامبر غذا میخورد،و در بازارها راه میرود؟ چرا لا اقل فرشتهای بر او نازل نشده تا همراه وی مردم را انذار کند"؟! بیخبر از آنکه رهبر انسان باید از نوع انسان باشد،تا به دردها و نیازها و مشکلات و مسائل مختلف زندگی او آشنایی داشته باشد،تا بتواند قدوه و اسوه او گردد،لذا قرآن در آیه 8 سوره انعام تصریح میکند که"اگر او را فرشته قرار میدادیم حتما وی را به صورت انسانی در میآوریم"!( وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً ).
*** در آیات بعد چنان که روش قرآن است بعد از ذکر اجمال به تفصیل در باره عاد و ثمود پرداخته،میگوید"اما قوم عاد در زمین بدون حق تکبر کردند.
(و هر کبری ناحق است)تا آنجا که گفتند:چه کسی از ما نیرومندتر است"؟! ( فَأَمّٰا عٰادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ قٰالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً ).
میدانیم آنها جمعیتی بودند که در سرزمین"احقاف"در ناحیه"حضرموت" در جنوب"جزیره عربستان"زندگی داشتند،و از نظر قدرت جسمانی،و تمکن مالی،و تمدن مادی کم نظیر بودند،قصرهای زیبا و قلعههای محکم میساختند، مخصوصا بر مکانهای مرتفع بناهایی که نشانه قدرت و وسیله خودنمایی بود بر پا میکردند،مردمانی خشن و جنگجو بودند،و این قدرت ظاهری آنها را سخت مغرور کرده بود چنان که خود را جمعیتی شکست ناپذیر و برتر از همه میپنداشتند،
و به همین دلیل در برابر خدا و پیامبرشان"هود"به طغیان و سرکشی و تکذیب و انکار برخاستند.
اما قرآن در پاسخ این ادعا میگوید:"آیا آنها نمیدانستند خداوندی که آنان را آفریده از آنها قویتر است"؟!( أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ الَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً ).
نه تنها خالق آنها که خالق تمام آسمانها و زمین است،اصلا این دو قدرت قابل مقایسه نیست،قدرت ناچیز وابسته فانی کجا،و قدرت بیانتهای جاودانی و ذاتی حق کجا؟و خاک را با آفریننده افلاک چه نسبت؟ما للتراب و رب الارباب؟ (1).
در پایان آیه میافزاید:"آنها بر اثر این پندار بیاساس پیوسته آیات ما را انکار میکردند"( وَ کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ ).
*** آری انسان بیمایه و کمظرفیت هنگامی که مختصر قدرتی در خود احساس کند سر به طغیان بر میدارد،و حتی گاه از بیخردی به مبارزه با قدرت خدا برمیخیزد،و خداوند بزرگ چقدر ساده و آسان با یک اشاره عوامل حیاتشان را به عامل مرگشان تبدیل میکند،چنان که در همین ماجرای عاد در آیه بعد اضافه میکند:"سرانجام تند بادی شدید و پر صدا و هولانگیز و سرد و سخت، در روزهایی شوم و پرغبار،بر آنها فرستادیم،تا عذاب خوار کننده را در زندگی دنیا به آنها بچشانیم"( فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیّٰامٍ نَحِسٰاتٍ لِنُذِیقَهُمْ عَذٰابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ).
این تند باد عجیب چنان که در آیات دیگر قرآن آمده چنان آنها را از زمین .
1) 1) در واقع این تعبیر شبیه جمله"اللّٰه اکبر"است که خدا را برتر و بالاتر از همه موجودات معرفی میکند،در حالی که اصلا این دو قابل مقایسه نیستند،ولی چون خداوند با زبان ما با ما سخن میگوید این تعبیرات در کلام او دیده میشود
بلند میکرد و زمین میکوبید،همچون تنههای درخت خرما که از ریشه کنده شده باشد (1).
این تند باد هفت شب و هشت روز میوزید،و تمام زندگی این قوم جبار خود خواه مغرور را در هم میکوبید،و جز ویرانهای از آن قصرهای پرشکوه و زندگی مرفه و اموال سرشار باقی نماند.
در پایان آیه میگوید:تازه این عذاب دنیا است،"و عذاب آخرت از آن هم خوار کنندهتر است"( وَ لَعَذٰابُ الْآخِرَةِ أَخْزیٰ ).
به گونهای که تمام این مجازاتهای دردناک در مقابل آن جرقهای است در برابر دریای آتش! و از همه سختتر اینکه"هیچکس به یاری آنها نمیشتابد،و از هیچ سو یاری نمیشوند"( وَ هُمْ لاٰ یُنْصَرُونَ ).
آری آنها یک عمر تلاش کردند که خود را بزرگ نشان دهند،خداوند هم به هنگام عذاب مجازاتی خوار کننده در این دنیا و جهان دیگر برای آنان قائل شده است،تا بینی این متکبران مغرور را بر خاک بمالد.
"صرصر"(بر وزن دفتر)در اصل از ماده"صر"(بر وزن شر)به معنی محکم بستن است،و به همین جهت کیسهای را که در آن پول میگذاردند و در آن را محکم میبستند"صره"(بر وزن طره)مینامیدند،سپس به بادهای بسیار سرد یا پر سر و صدا،و یا مسموم و کشنده،اطلاق شده است،و شاید تند باد عجیبی که قوم عاد را در هم کوبید دارای همه این صفات سه گانه بوده است.
"ایام نحسات"به معنی روزهای نحس و شوم است،و بعضی آن را به معنی روزهای پر گرد و غبار،یا روزهای بسیار سرد دانستهاند،جمع این سه معنی نیز در آیات مورد بحث ممکن است. .
1) 1) سوره قمر آیه 19-20،و سوره الحاقه آیه 6 به بعد
امیر مؤمنان علی ع به عنوان یک درس بیدار کننده اخلاقی در یکی از خطبههای نهج البلاغه انگشت روی همین داستان قوم عاد گذارده چنین میفرماید:
و اتعظوا فیها بالذین قالوا:من اشد منا قوة؟حملوا الی قبورهم،فلا یدعون رکبانا،و انزلوا الاجداث فلا یدعون ضیفانا،و جعل لهم من الصفیح اجنان، و من التراب اکفان،و من الرفات جیران:
"در این دنیا از کسانی پند گیرید که میگفتند:چه کسی از ما نیرومندتر است؟اما همانها را به سوی قبرهایشان حمل کردند،در حالی که اختیاری از خود نداشتند،و درون قبرها وارد شدند،در حالی که میهمان ناخواندهای بودند، در دل سنگها خانههای قبر برای آنان ساخته شد،و از خاک کفنها،و از استخوانهای پوسیده همسایگان"! (1).
مطابق آیه 13 همین سوره قوم"عاد"و"ثمود"هر دو با"صاعقه"نابود شدند،در حالی که آیات مورد بحث میگوید:آنها با تند باد سرد و شدید(صرصر) از میان رفتند،آیا این دو منافاتی با یکدیگر ندارد؟ در پاسخ باید گفت:مفسران و ارباب لغت برای"صاعقه"دو معنی ذکر کردهاند:معنی عام،و خاص.
"صاعقه"به معنی عام به معنی هر چیزی است که انسان را هلاک میکند و به گفته مجمع البیان:"المهلکة من کل شیء".
معنی خاص جرقه عظیم آتشینی است که از آسمان فرود میآید،و هر چیزی را که در مسیر آن قرار گیرد میسوزاند که شرح آن را در تفسیر همین .
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 111
آیات بیان کردیم(این جرقه بزرگ از مبادله الکتریسته میان ابر و زمین حاصل میشود).
بنا بر این اگر"صاعقه"به معنی اول باشد هیچ منافاتی با تند باد ندارد.
راغب در مفردات میگوید:بعضی گفتهاند که"صاعقه"سه گونه است:
صاعقه به معنی مرگ،و به معنی عذاب،و به معنی آتش،مخصوصا در آیه " أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ "به معنی عذاب تفسیر شده است، سپس"راغب"میافزاید:همه اینها در یک معنی جمع میشود:"صاعقه صدای شدیدی است که از جو برمیخیزد که گاه تنها در آن آتش است،و گاه عذاب دیگر،و گاه مرگ،صاعقه یک چیز است و اینها اثرات آن است (1).
این احتمال نیز وجود دارد که قوم عاد گرفتار دو گونه عذاب شدند،نخست تند بادی کوبنده که همه چیز آنها را در یک مدت طولانی در هم میکوبید بر دیار آنها مسلط شد،سپس صاعقه آتشین مرگبار به فرمان خدا آنها را فرو گرفت.
ولی پاسخ اول با در نظر گرفتن آیات دیگر قرآن که از مجازات قوم عاد سخن میگوید مناسبتر است (2).
گروهی معتقدند روزهای سال بر دو گونه است:روزهای نحس و شوم، و روزهای سعد و برکت،و به آیات فوق استدلال کردهاند،آنها میگویند:تاثیر مرموز و ناشناختهای در روزها و شبها وجود دارد که آثار آن را احساس میکنیم، اما علل آن برای ما مبهم است.
در حالی که بعضی دیگر"ایام نحسات"را در آیات مورد بحث به معنی . .
روزهای پر گرد و غبار تفسیر کردهاند.
و قوم عاد گرفتار چنین تند بادی شدند،به گونهای که یکدیگر را با چشم نمیدیدند،چنان که از آیه 24 سوره"احقاف"نیز استفاده میشود،میفرماید:
هنگامی که تند باد به سوی آنها حرکت کرد آن چنان تاریک و پر غبار بود که آنها گمان کردند ابری پر باران به سوی آنها میآید،ولی به آنها گفته شد این همان عذابی است که در باره آن عجله داشتید،این تند بادی است که در آن عذاب دردناکی نهفته است.
به خواست خداوند در باره"ایام سعد و نحس"بحث مشروحتری در ذیل آیه 19 سوره قمر خواهد آمد.
وَ أَمّٰا ثَمُودُ فَهَدَیْنٰاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا اَلْعَمیٰ عَلَی اَلْهُدیٰ فَأَخَذَتْهُمْ صٰاعِقَةُ اَلْعَذٰابِ اَلْهُونِ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (17) وَ نَجَّیْنَا اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ (18)
17-اما ثمود را هدایت کردیم،ولی آنها نابینایی را بر هدایت ترجیح دادند،لذا صاعقه، آن عذاب خوار کننده،به خاطر اعمالی که انجام میدادند آنها را فرو گرفت.
18-و کسانی را که ایمان آوردند و تقوا را پیشه داشتند نجات بخشیدیم.
سرنوشت قوم سرکش ثمود
بعد از توضیحی که در آیات گذشته پیرامون قوم عاد آمد در دو آیه مورد بحث از قوم ثمود سخن به میان آورده میگوید:"اما ثمود را هدایت کردیم (پیامبران صالح را با دلائل روشن به سوی آنها فرستادیم)ولی آنها نابینایی و گمراهی را بر هدایت ترجیح دادند"!( وَ أَمّٰا ثَمُودُ فَهَدَیْنٰاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمیٰ عَلَی الْهُدیٰ ).
"لذا صاعقه عذاب خوار کننده به خاطر اعمالی که انجام میدادند دامان آنها را فرو گرفت"( فَأَخَذَتْهُمْ صٰاعِقَةُ الْعَذٰابِ الْهُونِ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).
آنها گروهی بودند که در سرزمین"وادی القری"(منطقهای میان مدینه
و شام)زندگی داشتند،خداوند زمینهایی آباد و خرم و سرسبز و باغهایی پر نعمت به آنها داده بود،در کشاورزی ابتکار و قدرت فراوان به خرج میدادند،عمرهایی طولانی،اندامهایی قوی و نیرومند داشتند،در ساختن بناهای محکم و پیشرفته چنان ماهر بودند که قرآن در آیه 82 سوره حجر میگوید: در دل کوهها خانههای امن و امان میساختند.
پیامبر بزرگشان با منطق نیرومند و توام با محبت فراوان،و همراه با معجزه الهی،به سراغ آنان آمد،اما این قوم مغرور و از خود راضی نه تنها دعوت او را نپذیرفتند بلکه برای او و یاران اندکش،ناراحتیهای فراوان به وجود آوردند نتیجه آن این شد که خداوند این مغروران را به عذابی سخت و خوار کننده گرفتار ساخت.
در سوره اعراف آیه 78 میخوانیم زمین لرزهای شدید آنها را فرو گرفت، و صبحگاهان جسمهای بیجانشان در خانههاشان باقی مانده بود" فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ ".
و در سوره حاقه آیه 5 آمده است که"قوم ثمود به وسیله یک عامل ویرانگر نابود شدند"" فَأَمّٰا ثَمُودُ فَأُهْلِکُوا بِالطّٰاغِیَةِ ".
و در سوره هود آیه 67 میخوانیم که"قوم ستمگر ثمود به وسیله صیحه آسمانی از میان رفتند،در خانههاشان به رو افتادند و مردند"" وَ أَخَذَ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ ".
اما در آیات مورد بحث چنان که دیدیم تعبیر به"صاعقه"شده است.
ممکن است در ابتدا تصور شود که میان این تعبیرات منافاتی وجود دارد، ولی کمی دقت نشان میدهد که چهار تعبیر فوق (1)به یک حقیقت بازگشت میکند:
زیرا"صاعقه"چنان که قبلا هم اشاره کردیم هم دارای صدای وحشتناکی است .
1) 1) "رجفه"و"طاغیه"و"صیحه"و"صاعقه"
که از آن میتوان به"صیحه"آسمانی تعبیر کرد،و نیز آتش سوزانی همراه دارد،و هم بر نقطهای که فرود میآید تولید لرزه شدید میکند،و هم یک وسیله ویرانگر است.
در حقیقت بلاغت قرآن ایجاب میکند که ابعاد مختلف یک عذاب را با تعبیرات گوناگون در آیات مختلف بیان کند تا در نفوس انسانها تاثیر عمیقتری بخشد، در واقع آنها با عوامل مختلف مرگآور در یک حادثه روبرو شدند که هر کدام به تنهایی برای نابودیشان کافی بود"صیحهای مرگبار""زمین لرزهای کشنده" "آتشی سوزان"و بالآخره"صاعقهای وحشتناک".
*** ولی از آنجا که گروهی هر چند اندک به صالح ایمان آورده بودند و ممکن است کسانی سؤال کنند:پس سرنوشت آنها در میان موج وحشتناک صاعقه چه شد؟آیا آنها نیز به آتش دیگران سوختند؟قرآن در آیه بعد میافزاید:"کسانی را که ایمان آوردند و تقوی پیشه داشتند نجات بخشیدیم"( وَ نَجَّیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَ کٰانُوا یَتَّقُونَ ).
این گروه را ایمان و تقوایشان نجات داد،و آن گروه طاغی را کفر و اعمال سوئشان گرفتار عذاب الهی ساخت،و هر کدام میتوانند الگویی برای گروهی از این امت باشند.
بعضی از مفسران گفتهاند:از میان آن همه جمعیت تنها یکصد و ده نفر!به صالح ایمان آوردند،و خداوند آن گروه اندک را حفظ کرد و به موقع نجات داد.
انواع هدایت الهی
میدانیم هدایت بر دو گونه است:"هدایت تشریعی"که همان"ارائه طریق" و نشان دادن راه با تمام نشانههاست،و"هدایت تکوینی"که"ایصال به مطلوب"
و رسانیدن به مقصود است.
در آیات مورد بحث هر دو یک جا جمع شده است نخست میگوید:"ما قوم ثمود را هدایت کردیم"این هدایت همان هدایت تشریعی و ارائه طریق است،سپس میافزاید:"آنها نابینایی را بر هدایت ترجیح دادند"این همان هدایت تکوینی و ایصال به مقصود است.
به این ترتیب هدایت به معنی اول که وظیفه مسلم انبیای الهی است حاصل شد،اما هدایت به معنی دوم که به اراده و اختیار هر انسانی بستگی دارد از سوی این قوم مغرور و خود خواه حاصل منتفی شد،چرا که آنها گمراهی را بر هدایت ترجیح دادند" فَاسْتَحَبُّوا الْعَمیٰ عَلَی الْهُدیٰ ".
این خود دلیل روشن و بارزی است بر مساله"آزادی اراده انسان"و عدم اجبار او در اعمالش،و عجب اینکه با این صراحت و روشنی آیات باز بعضی از مفسران همچون"فخر رازی"به خاطر پیشداوریهایی که در مورد ترجیح مکتب جبر داشتهاند در اینجا اصرار و پافشاری بر انکار دلالت آیه کردهاند و سخنانی گفتهاند که از شان یک محقق دور است (1).
*** .
1) 1) به"تفسیر کبیر فخر رازی"ذیل آیات مورد بحث مراجعه شود
وَ یَوْمَ یُحْشَرُ أَعْدٰاءُ اَللّٰهِ إِلَی اَلنّٰارِ فَهُمْ یُوزَعُونَ (19) حَتّٰی إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (20) وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنٰا قٰالُوا أَنْطَقَنَا اَللّٰهُ اَلَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَ هُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (21) وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُکُمْ وَ لاٰ جُلُودُکُمْ وَ لٰکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَعْلَمُ کَثِیراً مِمّٰا تَعْمَلُونَ (22) وَ ذٰلِکُمْ ظَنُّکُمُ اَلَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْدٰاکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (23)
19-به خاطر بیاورید روزی را که دشمنان خدا را جمع کرده به سوی دوزخ میبرند، و صفوف پیشین را نگهمیدارند تا صفهای بعد به آنها ملحق بشوند! 20-وقتی به آن میرسند گوشها و چشمها و پوستهای تنشان به اعمال آنها گواهی میدهد! 21-آنها به پوستهای تن خود میگویند:چرا بر ضد ما گواهی دادید؟آنها جواب میدهند:
همان خدایی که هر موجودی را به نطق در آورده ما را گویا ساخته،و او شما را در آغاز آفرید و بازگشتتان به سوی او است.
22-شما اگر گناهانتان را مخفی میکردید نه بخاطر این بود که از شهادت گوش و چشمها و پوستهای تنتان بیم داشتید،بلکه شما گمان میکردید که خداوند بسیاری از اعمالی را که انجام میدهید نمیداند! 23-آری این گمان بدی بود که در باره پروردگارتان داشتید،و همان موجب هلاکت شما گردید و سرانجام از زیانکاران شدید.
در آیات پیشین سخن از مجازات دنیوی کفار مغرور و ظالمان مجرم بود، اما در آیات مورد بحث از عذاب آخرت آنها سخن میگوید،و دردها و مصائب دشمنان خدا را در مراحل مختلف قیامت طی چندین آیه تکان دهنده بر میشمرد.
نخست میفرماید:"به خاطر بیاورید آن روز را که دشمنان خدا را جمع کرده به سوی دوزخ میبرند"( وَ یَوْمَ یُحْشَرُ أَعْدٰاءُ اللّٰهِ إِلَی النّٰارِ ).
و برای اینکه صفوف آنها به هم پیوسته باشد"صفوف پیشین را نگهمیدارند تا صفهای بعد به آنها ملحق شوند"و آنها را دستجمعی روانه دوزخ میکنند( فَهُمْ یُوزَعُونَ ) (1). .
1) 1) "یوزعون"از ماده"وزع"(بر وزن وضع)به معنی بازداشتن است، این تعبیر هر گاه در مورد لشکر یا صفوف دیگر به کار میرود مفهومش این است که اول آنها را نگاه دارند تا آخرین نفرات به آنها ملحق شوند
"زمانی که به آن میرسند گوشها و چشمها و پوستهای تنشان به اعمال آنها گواهی میدهد"!( حَتّٰی إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ) (1).
چه شاهدان عجیبی؟که عضو پیکر خود انسانند،و شهادتشان به هیچوجه قابل انکار نیست،چرا که در همه صحنهها حاضر و ناظر بوده،و به فرمان الهی به سخن آمدهاند! آیا شهادت اعضا از این طریق است که خدا درک و شعور و قدرت سخن در آنها میآفریند؟ یا همانند درختی است که خدا در میان آن برای موسی ایجاد صوت کرد؟ و یا آثار گناهان که در طول عمر در آنها نقش بسته در آنجا که"یوم البروز" و روز آشکار شدن اسرار نهانی برملا میشود؟در تعبیرات معمولی نیز گاهی از اینگونه آثار تعبیر به نطق یا اخبار میشود،و میگوئیم"رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون"! همه این تفسیرها قابل قبول است،و در لابلای سخنان مفسران کم و بیش آمده.
البته هیچ مانعی ندارد که خداوند درک و شعوری در آنها ایجاد کند و از روی علم و آگاهی در آن محضر بزرگ شهادت دهند،شاید ظاهر آیات در بدو نظر نیز همین باشد،در مورد تسبیح و حمد و سجده ذرات جهان در پیشگاه خدا نیز جمعی را عقیده همین است. .
1) 1) "ما"در جمله" إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا "ماء زائده است،و برای تاکید میآید
ولی معنی اخیر نیز چندان بعید به نظر نمیرسد،چرا که میدانیم هیچ موجودی در این عالم از بین نمیرود،و آثار گفتار و اعمال ما در اعضا و جوارح ما باقی میماند،و اتفاقا این"شهادت تکوینی"گویاترین شهادت غیر قابل انکار است، همانگونه که زردی و رنگ پریدگی گواهی غیر قابل انکاری بر ترس،و سرخی صورت گواهی بر خشم،یا شرم میدهد،و اطلاق نطق بر این معنی کاملا قابل قبول است.
اما احتمال دوم که خداوند در آنها نطقی بیافریند بیآنکه درکی داشته باشند و یا اثر تکوینی را نشان دهند بعید به نظر میرسد،چون در این صورت نه مصداق گواهی تشریعی است،و نه گواهی تکوینی،نه عقل و شعوری در آن است و نه اثر طبیعی عمل،و در محضر دادگاه بزرگ الهی ارزش شهادت را نخواهد داشت.
قابل توجه اینکه جمله حَتّٰی إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا نشان میدهد که شهادت و گواهی اعضای پیکر انسان در دادگاه دوزخ است،آیا مفهوم این سخن این است که در دوزخ چنین گواهی صورت میگیرد در حالی که دوزخ پایان کار است؟و یا اینکه دادگاه آنها در کنار جهنم بر پا میشود؟احتمال دوم نزدیکتر به نظر میرسد.
از سوی دیگر:منظور از"جلود":"پوستها"(به صیغه جمع)چیست؟ ظاهر این است که منظور پوستهای قسمتهای مختلف تن است،پوست دست و پا و صورت و غیر آن،و اگر در بعضی از روایات تفسیر به"فروج"شده است، در حقیقت از قبیل بیان مصداق است،نه منحصر بودن مفهوم جلود در آن.
از سوی سوم این سؤال مطرح میشود که چرا از میان اعضای بدن تنها چشم و گوش و پوستها گواهان آن دادگاهند؟آیا گواهان منحصر به اینهاست؟یا اعضا دیگر نیز گواهی میدهند؟ آنچه از آیات دیگر قرآن استفاده میشود این است که علاوه بر اینها گواهان دیگری نیز از اعضای بدن وجود دارد،در آیه 65 سوره یس میخوانیم:
وَ تُکَلِّمُنٰا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ "دستهای آنها با ما سخن میگویند،و پاهای آنها به اعمالشان گواهی میدهند".
در آیه 24 سوره نور سخن از شهادت"زبان"و"دست و پا"به میان آمده: یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ .
بنا بر این به نظر میرسد که اعضای دیگر نیز هر کدام به نوبه خود گواهی دهند،اما چون بیشترین اعمال انسان به کمک چشم و گوش انجام میگیرد و پوستهای تن نخستین اعضایی هستند که با اعمال تماس دارند گواهان صف مقدمند.
*** به هر حال آن روز،روز رسوایی بزرگ است،روزی است که تمام وجود انسان به سخن در میآید،تمامی اسرار او را فاش میکنند،که تمام گنهکاران را در وحشت عمیقی فرو میبرد،اینجاست که"رو به پوستهای تن خود کرده، فریاد میزنند:چرا شما بر ضد ما گواهی دادید"؟!( وَ قٰالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنٰا ).
ما که سالیان دراز شما را نوازش دادیم،از سرما و گرما حفظ کردیم، شستشو و نظافت و پذیرایی نمودیم،شما چرا اینچنین؟! "آنها در پاسخ میگویند:همان خدایی که هر موجودی را به نطق در آورده،ما را به سخن در آورده است"( قٰالُوا أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ ).
خداوند ماموریت افشاگری را در این روز و این دادگاه بزرگ بر عهده ما گذارده،و ما چارهای جز اطاعت فرمان او نداریم،آری همان کس که قدرت نطق را در موجودات ناطق دیگر آفریده در ما نیز این توانایی را قرار داده است (1).
1) 1) این تفسیر در صورتی است که آیه را چنین معنی کنیم:"انطقنا اللّٰه الذی انطق کل شیء ناطق"ولی این احتمال نیز وجود دارد که انطق کل شیء به معنی مطلق باشد،یعنی خداوندی که همه موجودات را بدون استثنا به نطق در آورده و امروز همه اسرار را باز میکنند ما را نیز به نطق در آورده است.شما از سخن گفتن ما تعجب نکنید تمام موجودات عالم امروز سخن میگویند!
جالب اینکه آنها تنها از پوست تنشان این سؤال را میکنند نه از سایر گواهان،مانند چشم و گوش.
ممکن است به خاطر این باشد که گواهی پوست از همه عجیبتر و شگفتانگیزتر،و از همه گستردهتر و وسیعتر است،همان پوستی که خود باید قبل از همه اعضاء طعم عذاب الهی را بچشد به چنین گواهی برمیخیزد،و این راستی حیرتآور است.
سپس ادامه میدهند:"او کسی است که شما را در آغاز آفرید،و بازگشت همه شما نیز به سوی او است"( وَ هُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ).
*** و باز میافزایند:"شما اگر گناهانتان را مخفی میکردید نه از این جهت بود که از شهادت گوش و چشمها و پوستهایتان بر ضد خودتان بیم داشتید،شما اصلا باور نمیکردید روزی اینها به سخن در آیند و بر ضد شما گواهی دهند"( وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لاٰ أَبْصٰارُکُمْ وَ لاٰ جُلُودُکُمْ ).
"بلکه مخفی کاری شما به خاطر این بود که گمان میکردید خداوند بسیاری از اعمالی را که انجام میدهید نمیداند"( وَ لٰکِنْ ظَنَنْتُمْ أَنَّ اللّٰهَ لاٰ یَعْلَمُ کَثِیراً مِمّٰا تَعْمَلُونَ ).
غافل از اینکه هم خداوند در همه جا شاهد و ناظر بر اعمال شماست،و از اسرار درون و برون شما آگاه است،و هم ماموران مراقبت او همه جا با شما هستند،آیا هرگز میتوانید پنهان از چشم و گوش و حتی پوست تنتان عملی انجام دهید؟!
آری شما چنان در قبضه قدرت او و مراقبان مخفی و آشکارش قرار دارید که حتی ابزارهای گناه شما گواهانی هستند بر ضد شما! جمعی از مفسران شان نزولی برای این آیه نقل کردهاند که"سه نفر از کفار قریش و طایفه بنی ثقیف که جمجمههایی کوچک و شکمی بزرگ داشتند در کنار خانه کعبه اجتماع کرده بودند،یکی از آنها به دیگران گفت:آیا شما فکر میکنید خداوند سخنان ما را میشنود؟! دیگری افزود:آهسته!اگر بلند بگوئیم میشنود و اگر آهسته تکلم کنیم نمیشود.
دیگری اضافه کرد:من فکر میکنم اگر صدای بلند را بشنود حتما صدای آهسته را هم میشنود! اینجا بود که آیه فوق نازل شد (1).
*** به هر حال در آیه بعد میافزاید:"این گمان بدی بود که در باره پروردگارتان داشتید،و همان موجب هلاکت شما گردید،و سرانجام از زیانکاران شدید" ( وَ ذٰلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْدٰاکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ) (2)(3).
آیا این گفتگوها سخن خداوند است،یعنی گفتگوی اعضا و جوارح تا جمله " أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ "تمام میشود،سپس سخن خداوند در زمینه . . .
1) 1) این حدیث را بسیاری از مفسران با تفاوتی در عبارات نقل کردهاند از جمله قرطبی،تفسیر مجمع البیان،فخر رازی،روح البیان،و مراغی،همچنین در صحیح بخاری و مسلم و ترمذی نیز آمده است،و آنچه در بالا نقل کردیم ترجمه عبارتی بود که در تفسیر قرطبی آمده است(جلد هشتم صفحه 95 57)
2) 2) "ذلکم"مبتدا"و"ظنکم"خبر آن است،بعضی نیز احتمال دادهاند که "ظنکم"بدل است"و اردیکم"خبر ذلکم
3) 3) "ارداکم"از ماده ردی(بر وزن رای)به معنی هلاکت است
انحراف و بدبختی و گمانهای زشت آنها آغاز میگردد؟ یا اینکه اینها ادامه سخنان پوستهای اعضای تن انسان است.
معنی دوم مناسبتر به نظر میرسد،و تعبیرات آیه با آن سازگارتر است، هر چند اعضای تن نیز این سخنان را به فرمان خدا و تعلیم او میگویند و نتیجه همه تقریبا یک چیز است.
آیات فوق به خوبی گواهی میدهد که گمان بد در باره خداوند به قدری خطرناک است که گاه موجب هلاکت و عذاب ابدی انسان میگردد،نمونه آن گمان گروهی از کفار بود که گمان میکردند خدا اعمال آنها را نمیبیند، و سخنان آنها را نمیشنود،همین سوء ظن سبب خسران و هلاکتشان شد.
به عکس حسن ظن در باره خداوند موجب نجات در دنیا و آخرت است،چنانچه در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم:
ینبغی للمؤمن ان یخاف اللّٰه خوفا کانه یشرف علی النار و یرجوه رجاء کانه من اهل الجنة،ان اللّٰه تعالی یقول: وَ ذٰلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ ...ثم قال ان اللّٰه عند ظن عبده:ان خیرا فخیر،و ان شرا فشر ":"سزاوار است بنده مؤمن آن چنان از خدا بترسد که گویی در کنار دوزخ قرار گرفته و مشرف بر آتش است،و آن چنان به او امیدوار باشد که گویی اهل بهشت است،چنان که خداوند متعال میفرماید:این گمانی است که شما به خدا پیدا کردید و سبب هلاکتان شد،سپس امام ع افزود:خداوند نزد گمان بنده خویش است اگر گمان نیک ببرد نتیجهاش نیک و اگر گمان بد ببرد نتیجهاش بد است" (1). .
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث
در حدیث دیگری از امام صادق از پیامبر اسلام ص آمده است:"آخرین کسی را که دستور داده میشود به سوی دوزخ ببرند ناگهان به اطراف خود نگاه میکند، خداوند بزرگ دستور میدهد او را برگردانید،او را بر میگردانند،خطاب میکند:
چرا به اطراف خود نگاه کردی؟و در انتظار چه فرمانی بودی؟عرض میکند:
پروردگارا!من در باره تو اینچنین گمان نمیکردم،میفرماید:چه گمان میکردی؟ عرض میکند:گمانم این بود که گناهان مرا میبخشی و مرا در بهشت خود جای میدهی!خداوند میفرماید:
یا ملائکتی!لا،و عزتی و جلالی و آلایی و علوی و ارتفاع مکانی،ما ظن بی عبدی هذا ساعة من خیر قط،و لو ظن بی ساعة من خیر ما ودعته بالنار،اجیزوا له کذبه و ادخلوه الجنة!: "ای فرشتگان من! به عزت و جلال و نعمتها و مقام والایم سوگند،این بندهام هرگز گمان خیر در باره من نبرده،و اگر ساعتی گمان خیر برده بود من او را به جهنم نمیفرستادم، گرچه او دروغ میگوید ولی با اینحال اظهار حسن ظن او را بپذیرید،و او را به بهشت برید،سپس پیامبر ص فرمود:هیچ بندهای نیست که نسبت به خداوند متعال گمان خیر ببرد مگر اینکه خدا نزد گمان وی خواهد بود،و این همان است که میفرماید:( وَ ذٰلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ ...) (1).
هنگامی که میگوئیم در جهان دیگر همه انسانها محاکمه میشود ممکن است دادگاههایی را همچون دادگاههای عالم دنیا تداعی کند،که هر کس با پروندهای کوچک یا بزرگ با شاهدانی همچون شاهدان این دادگاهها در برابر قضات حاضر میشوند،و سؤال و جوابی صورت میگیرد،و حکم نهایی صادر میشود. .
1) 1) تفسیر"علی بن ابراهیم"(طبق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 544)
ولی بارها گفتهایم الفاظ در آنجا مفهوم عمیقتری به خود میگیرد که گاه تصور مفاهیم آنها برای ما زندانیان دنیا مشکل،و گاهی غیر ممکن است،ولی هر گاه اشاراتی را که در آیات قرآن و روایات پیشوایان معصوم وارد شده مورد توجه قرار میدهیم حقایقی برای ما کشف میشود که از عظمت و عمق زندگی در آن جهان اجمالا پرده بر میدارد،و نشان میدهد که دادگاه رستاخیز چه دادگاه عجیبی است.
مثلا هنگامی که گفته میشود"میزان عمل"ممکن است این تصور پیدا شود که اعمال ما در آن روز به صورت اجسام سبک و سنگینی در میآید که در ترازوهای دو کفهای وزن میشود، اما هنگامی که در روایات معصومین میخوانیم علی(ع)میزان اعمال است،یعنی ارزش اعمال و شخصیت افراد با مقیاس وجودی این بزرگمرد عالم انسانیت سنجیده میشود،و هر اندازه به آن شبیه و نزدیک است وزن بیشتری دارد،و هر قدر بی شباهت و دور است وزن کمتری دارد،متوجه میشویم که میزان عمل در آنجا یعنی چه؟! در مورد مساله"گواهان"نیز آیات قرآن پرده از روی حقایقی برداشته، و پای گواهی اموری را به میان کشیده که در دادگاههای دنیا مطلقا مطرح نیستند،ولی در آنجا نقش اساسی را دارند.
به طور کلی از آیات قرآن استفاده میشود که شش نوع گواه برای آن دادگاه وجود دارد.
1-از همه برتر و بالاتر"ذات پاک خداوند"است: وَ مٰا تَکُونُ فِی شَأْنٍ وَ مٰا تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لاٰ تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلاّٰ کُنّٰا عَلَیْکُمْ شُهُوداً إِذْ تُفِیضُونَ فِیهِ :"در هر حال که باشی و هر آیهای از قرآن که بخوانی و هر کاری را انجام دهید ما گواه بر شما هستیم هنگامی که در آن وارد میشوید"(یونس-61).
البته همین گواهی برای همه چیز و همه کس کافی است،ولی لطف خداوند
و مقام عدالت او ایجاب کرده که گواهان دیگری نیز معین فرموده است.
قرآن میگوید: فَکَیْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنٰا بِکَ عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ شَهِیداً :"چگونه خواهد بود آن روز که از هر امتی گواهی میآوریم، و تو را گواه بر آنها قرار میدهیم"(نساء-41).
در حدیثی در ذیل همین آیه در کتاب کافی از امام صادق ع میخوانیم:
نزلت فی امة محمد(ص)خاصة،فی کل قرن منهم امام منا،شاهد علیهم، و محمد(ص)شاهد علینا: "فرمود:این در باره امت محمد ص نازل شده که در هر قرنی برای آنها امامی از ما خواهد بود گواه بر آنان و محمد ص گواه بر همه ما است" (1).
قرآن میگوید: یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ :"در آن روز زبانها و دستها و پاهایشان بر ضد آنها نسبت به اعمالی که مرتکب شدند گواهی میدهد"(نور-24).
از آیات مورد بحث نیز استفاده میشود که چشم و گوش در زمره گواهانند، و از پارهای از روایات بر میآید که همه اعضای تن به نوبه خود اعمالی را که انجام دادهاند گواهی میدهند (2).
آیات مورد بحث با صراحت از این موضوع سخن میگفت،و حتی اضافه میکند که گنهکاران که هرگز انتظار نداشتند پوستهای تن آنها به صورت گواهانی بر ضد آنان در آیند آنها را مخاطب ساخته میگویند:چرا شما بر ضد ما گواهی . .
دادید؟آنها پاسخ میدهند:خدایی که همه چیز را به نطق در آورده ما را به سخن در آورده است(فصلت-21).
قرآن میگوید: وَ جٰاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِیدٌ "در آن روز هر انسانی وارد صحنه محشر میشود در حالی که فرشتهای با او است که او را به سوی حساب سوق میدهد و گواهی از فرشتگان است که بر اعمال او شهادت میدهد" (ق-21).
آری زمین که زیر پای ما قرار دارد،و ما همیشه میهمان آن هستیم،و با انواع برکاتش از ما پذیرایی میکند،نیز دقیقا مراقب ما است،و در آن روز همه گفتنیها را میگوید،چنان که میخوانیم: یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا :"در آن روز زمین اخبار خود را بازگو میکند"(زلزال-4).
گرچه در متن آیات قرآن به این امر اشاره نشده،ولی در روایات معصومین شاهد بر آن وجود دارد چنان که از علی ع میخوانیم:
ما من یوم یمر علی ابن آدم الا قال له ذلک الیوم یا ابن آدم!انا یوم جدید،و انا علیک شهید، فقل فی خیرا و اعمل فی خیرا،اشهد لک یوم القیامة: "هیچ روزی بر فرزند آدم نمیگذرد مگر اینکه به او میگوید:ای فرزند آدم!من روز تازهای هستم و بر تو گواهم،در من سخن خوب بگو،و عمل نیک انجام ده،تا در قیامت به نفع تو گواهی دهم" (1).
به راستی عجیب است اینهمه گواهان حق،و شاهدان آن دادگاه بزرگ، .
1) 1) سفینة البحار جلد 2 ماده یوم
از زمان و مکان گرفته،تا فرشتگان و اعضای پیکر ما و انبیا و اولیا،و برتر از همه ذات پاک خدا،مراقب اعمال ما هستند و گواه بر ما،و ما چه بیخبریم؟! آیا ایمان به وجود چنین مراقبانی کافی نیست که انسان را کاملا در مسیر حق و عدالت و پاکی و تقوا قرار دهد.
فَإِنْ یَصْبِرُوا فَالنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ وَ إِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَمٰا هُمْ مِنَ اَلْمُعْتَبِینَ (24) وَ قَیَّضْنٰا لَهُمْ قُرَنٰاءَ فَزَیَّنُوا لَهُمْ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ اَلْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ إِنَّهُمْ کٰانُوا خٰاسِرِینَ (25)
24-اگر آنها صبر کنند(یا نکنند)به هر حال دوزخ جایگاه آنهاست،و اگر تقاضای عفو نمایند مورد عفو قرار نمیگیرند! 25-ما برای آنها همنشینان(زشت سیرتی)قرار دادیم،و آنها زشتیها را از پیش رو و پشت سر در نظرشان جلوه دادند،و فرمان الهی در باره آنها تحقق یافت،و به سرنوشت اقوام گمراهی از جن و انس که قبل از آنها بودند گرفتار شدند،آنها مسلما زیانکار بودند.
همنشینان بد
در تعقیب بحثی که در آیات گذشته پیرامون سرنوشت دشمنان خدا(اعداء اللّٰه)آمد در دو آیه مورد بحث به دو قسمت از مجازات دردناک آنها در آخرت و دنیا اشاره میکند.
نخست خداوند میفرماید:"اگر آنها صبر و شکیبایی کنند یا نکنند آتش دوزخ قرارگاهشان است"و رهایی از آن امکان پذیر نیست( فَإِنْ یَصْبِرُوا فَالنّٰارُ مَثْویً لَهُمْ ) (1).
"مثوی"از ماده"ثوی"(بر وزن هوی)به معنی قرارگاه و محل استقرار است.
این آیه در حقیقت شبیه آیه 16 سوره طور است که میگوید: اِصْلَوْهٰا فَاصْبِرُوا أَوْ لاٰ تَصْبِرُوا سَوٰاءٌ عَلَیْکُمْ :"در آتش دوزخ وارد شوید،میخواهید صبر کنید یا نکنید تفاوتی برای شما نمیکند"و همچون آیه 21 سوره ابراهیم سَوٰاءٌ عَلَیْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا مٰا لَنٰا مِنْ مَحِیصٍ :"برای ما یکسان است خواه صبر کنیم یا نکنیم راه نجاتی نیست".
سپس برای تاکید این مطلب میافزاید:"و اگر آنها تقاضای رضایت و عفو پروردگار کنند بجایی نمیرسد و مورد عفو قرار نمیگیرند"( وَ إِنْ یَسْتَعْتِبُوا فَمٰا هُمْ مِنَ الْمُعْتَبِینَ ).
"یستعتبون"در اصل از"عتاب"گرفته شده که به معنی اظهار خشونت است،و مفهومش این است که شخص گنهکار خود را تسلیم سرزنشهای صاحب حق کند تا او را مورد عفو قرار دهد و راضی گردد،و لذا این ماده(استعتاب) به معنی استرضاء و تقاضای عفو نیز به کار میرود (2).
*** سپس به مجازات دردناک دنیوی آنها اشاره کرده،میفرماید:"ما برای آنها دوستان و همنشینان بد اندیش و زشت سیرتی قرار دادیم،که همه چیز را در نظر آنان زینت دادند"،و زشتیها را زیبایی،و بدیها را نیکی معرفی نمودند . .
( وَ قَیَّضْنٰا لَهُمْ قُرَنٰاءَ فَزَیَّنُوا لَهُمْ مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ ).
"قیضنا"از ماده"قیض"(بر وزن فیض)در اصل به معنی پوست روی تخم مرغ است،سپس در مواردی که افرادی کاملا بر انسان مسلط میشوند،مانند تسلط پوست بر تخم مرغ به کار رفته است،اشاره به اینکه این دوستان تبهکار و فاسد آنها را از هر سو احاطه میکنند،افکارشان را میدزدند،و چنان بر آنان چیره میشوند که حس تشخیص خود را از دست دهند،و زشتیها در نظر آنها زیبا میگردد، و چه دردناک است چنین حالتی برای انسان زیرا به آسانی در گرداب فساد فرو میرود،و درهای نجات به روی او بسته میشود.
گاه ماده"قیضنا"در مورد تبدیل چیزی به چیزی نیز به کار رفته است بنا بر این معنی و تفسیر آیه چنین میشود که دوستان صالح را از آنها میگیریم و بجای آنها دوستان فاسد به آنان میدهیم.
همین معنی به صورت گویاتری در آیات 36 و 37 سوره زخرف آمده است:
وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ وَ إِنَّهُمْ لَیَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ :"بر آنها که از یاد خداوند رحمن رویگردان شوند شیاطین را میسازیم که همواره با آنان قرین هستند،این شیاطین آنها را از راه حق باز میدارند در حالی که گمان میکنند هدایت یافتهاند".
و به راستی هنگامی که به جمع ظالمان و مفسدان و تبهکاران نظر میافکنیم جای پای این شیاطین را در زندگی آنها بخوبی مشاهده میکنیم،اطرافیان اغواگر که آنها را از هر سو محاصره کرده بر مغز و فکر آنها چیره میشوند،و حقایق را در نظرشان وارونه جلوه میدهند.
جمله" مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ "(آنچه پیش رو و پشت سر آنها است) ممکن است اشاره به احاطه همه جانبه این شیاطین و تزیین آنها باشد.
این احتمال نیز داده شده است که منظور از" مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ "لذات و زرق
و برق دنیا است و از" مٰا خَلْفَهُمْ "انکار قیامت و روز رستاخیز است.
این تفسیر نیز ممکن است که" مٰا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ "اشاره به وضع دنیای آنها باشد،" وَ مٰا خَلْفَهُمْ "آیندهای که برای آنها و فرزندانشان در پیش است و معمولا بسیاری از جنایات را به خاطر تامین آینده آنها میکنند.
سپس میافزاید:"به سبب این وضع اسفبار،فرمان عذاب الهی در باره آنها تحقق یافت،و به سرنوشت اقوام گمراهی از جن و انس که قبل از آنها بودند گرفتار شدند"( وَ حَقَّ عَلَیْهِمُ الْقَوْلُ فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ ) (1).
سپس آیه را با این جمله پایان میدهد"آنها مسلما زیانکار بودند"( إِنَّهُمْ کٰانُوا خٰاسِرِینَ ).
این تعبیرات در حقیقت نقطه مقابل تعبیراتی است که در آیات بعد در مورد مؤمنان با استقامت میخوانیم که یاران آنها در این دنیا و آخرت فرشتگانند و به آنها بشارت میدهند که هیچ غم و اندوهی برای آنها نخواهد بود.
*** .
1) 1) "فی امم"متعلق است به فعل محذوفی،و در تقدیر چنین است:کائنین فی امم قد خلت...این احتمال نیز داده شده که"فی"در اینجا به معنی"مع"باشد
وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا اَلْقُرْآنِ وَ اِلْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ (26) فَلَنُذِیقَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا عَذٰاباً شَدِیداً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَسْوَأَ اَلَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ (27) ذٰلِکَ جَزٰاءُ أَعْدٰاءِ اَللّٰهِ اَلنّٰارُ لَهُمْ فِیهٰا دٰارُ اَلْخُلْدِ جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ (28) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا رَبَّنٰا أَرِنَا اَلَّذَیْنِ أَضَلاّٰنٰا مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ نَجْعَلْهُمٰا تَحْتَ أَقْدٰامِنٰا لِیَکُونٰا مِنَ اَلْأَسْفَلِینَ (29)
26-کافران گفتند:گوش به این قرآن فرا ندهید،و به هنگام تلاوت آن جنجال کنید تا پیروز شوید!
27-به طور مسلم به کافران عذاب شدیدی میچشانیم،و آنها را به بدترین اعمالی که انجام میدادند جزا میدهیم.
28-کیفر دشمنان خدا آتش است که در آن سرای جاویدشان است،جزائی است در مقابل اینکه آیات ما را انکار میکردند.
29-کافران گفتند:پروردگارا!آنهایی را که از جن و انس ما را گمراه کردند به ما نشان ده تا زیر پای خود بگذاریم(و لگدمالشان کنیم)تا از پستترین مردم باشند!
به تناسب بحثهایی که در باره بعضی اقوام پیشین،قوم عاد و ثمود،در آیات گذشته آمد،و نیز به تناسب همنشینان بد سیرتی که حقایق را در نظر انسان وارونه جلوه میدهند،آیات مورد بحث گوشهای از انحراف و بد اندیشی مشرکان عصر پیامبر ص را مجسم میسازد.
در بعضی از روایات آمده است که هر گاه پیامبر ص در مکه صدای خود را به تلاوت قرآن مجید و کلمات شیرین و جذاب و پر محتوای خداوند بلند میکرد مشرکان مردم را از او دور میکردند، و میگفتند:سوت و صفیر بکشید، و صدا را به شعر بلند کنید تا سخنان او را نشنوند! (1).
قرآن مجید در آیات فوق به این معنی اشاره کرده،میگوید:"کافران گفتند:گوش به این قرآن فرا ندهید و به هنگام تلاوت آن لغو و باطل سر دهید و جنجال کنید تا غالب شوید"!( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ ).
این یک روش قدیمی برای مبارزه در برابر نفوذ حق است که امروز نیز به صورت گستردهتر و خطرناکتری ادامه دارد که برای منحرف ساختن افکار مردم .
1) 1) "تفسیر مراغی"جلد 24 صفحه 125 و"تفسیر روح المعانی"جلد 24 صفحه 106
و خفه کردن صدای منادیان حق و عدالت،محیط را آن چنان پر از جنجال میکنند، که هیچکس صدای آنها را نشنود،و با توجه به اینکه"و الغوا"از ماده"لغو" معنی گستردهای دارد و هر گونه کلام بیهودهای را شامل میشود،وسعت این برنامه روشن خواهد شد.
گاه با جار و جنجال و سوت و صفیر.
گاه با داستانهای خرافی و دروغین.
گاه با افسانههای عشقی و هوسانگیز! گاه از مرحله سخن نیز فراتر رفته،مراکز سرگرمی و فساد،و انواع فیلمهای مبتذل،و مطبوعات بیمحتوای سرگرم کننده،و بازیهای دروغین سیاسی و هیجانهای کاذب،و خلاصه هر چیزی که افکار مردم را از محور حق منحرف سازد به وجود میآورند.
و از همه بدتر اینکه گاه بحثهای بیهودهای در میان دانشمندان یک قوم مطرح میکنند و چنان آنها را به قیل و قال در باره آن وا میدارند که هر گونه مجال تفکر در مسائل بنیادی از آنها گرفته شود.
ولی آیا مشرکان توانستند با این اعمالشان بر قرآن غلبه کنند؟نه!آنها و شیطنتهایشان بر باد رفت،و قرآن روز به روز گستردهتر و پربارتر شد و در سراسر جهان درخشیدن گرفت.
*** آیه بعد به مجازات شدید این گونه افراد اشاره کرده میفرماید:"به طور مسلم به کافران-و در صف مقدم آنها،افرادی که مردم را از شنیدن آیات الهی باز میداشتند-عذاب شدیدی میچشانیم"( فَلَنُذِیقَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا عَذٰاباً شَدِیداً ).
این عذاب ممکن است در دنیا به صورت اسارت و کشته شدن به دست لشکریان ظفرمند اسلام باشد،و یا در آخرت،و یا هر دو.
"و آنها را به بدترین اعمالی که انجام میدادند کیفر میدهیم"( وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَسْوَأَ الَّذِی کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
چه عملی بدتر از کفر و شرک،و انکار آیات الهی،و مانع شدن مردم از شنیدن سخنان حق است؟ با این که مجازات همه اعمال خود را خواهند دید چرا تنها روی"اسوء" (بدترین آنها)تکیه شده است؟ این تعبیر ممکن است به خاطر این باشد که موضوع مجازات را با تاکید و تهدید جدیتری روشن سازد و نیز اشارهای باشد به مانع شدن مردم از شنیدن صدای پیامبر ص بزرگ خدا.
تعبیر به" کٰانُوا یَعْمَلُونَ "دلیل بر این است که بیشتر روی اعمالی تکیه میشود که پیوسته آن را ادامه میدادند،و به عبارت دیگر یک لغزش دفعی نبوده بلکه یک برنامه همیشگی برای آنها بوده است.
*** سپس برای تاکید بیشتر میافزاید:"این کیفر دشمنان الهی است،آتش سوزان جهنم"!( ذٰلِکَ جَزٰاءُ أَعْدٰاءِ اللّٰهِ النّٰارُ ) (1).
اما نه آتشی موقتی و زودگذر بلکه"برای آنها در آتش،خانه ابدی است" ( لَهُمْ فِیهٰا دٰارُ الْخُلْدِ ).
آری"آنها به این عذاب شدید و دردناک مجازات میشوند،به خاطر این که آیات ما را انکار میکردند"( جَزٰاءً بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ ) (2). . .
نه تنها آیات الهی را انکار میکردند،بلکه دیگران را نیز از شنیدن آن باز میداشتند.
"یجحدون"از ماده"جحد"(بر وزن عهد)به طوری که راغب در مفردات میگوید در اصل به معنی نفی چیزی است که در دل اثبات آن است،یا اثبات چیزی که در قلب نفی آن است،و به تعبیر دیگر انکار کردن واقعیات با علم به آنها است و این بدترین نوع کفر است(شرح بیشتر پیرامون این موضوع را در جلد 15 صفحه 412 ذیل آیه 14 نمل مطالعه کنید).
*** از آنجا که انسان وقتی به بلائی مبتلا میشود مخصوصا اگر بلای سخت و سنگینی باشد به فکر مسبب اصلی میافتد،تا او را پیدا کند و انتقام خود را از او بگیرد، گاه میخواهد اگر دستش برسد عامل اصلی را قطعه قطعه کند،لذا در آخرین آیه مورد بحث به چنین حالتی که برای کفار در دوزخ پیدا میشود اشاره کرده میفرماید:"کافران میگویند:پروردگارا!آنهایی را که از جن و انس ما را گمراه کردند به ما نشان ده تا آنها را زیر پای خود بگذاریم،لگدمالشان کنیم!تا از پستترین مردم باشند"!( وَ قٰالَ الَّذِینَ کَفَرُوا رَبَّنٰا أَرِنَا الَّذَیْنِ أَضَلاّٰنٰا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ نَجْعَلْهُمٰا تَحْتَ أَقْدٰامِنٰا لِیَکُونٰا مِنَ الْأَسْفَلِینَ ).
آنها یک عمر بالای سر ما بودند،و ما را به مسیرهای بدبختی کشاندند، اکنون آرزوی ما این است که آنها را زیر پا قرار دهیم،تا سوز دل ما فرونشیند! همان کسانی که به ما میگفتند:گوش به سخنان محمد ص ندهید،او ساحر است، او مجنون است،و هذیان میگوید،آنها جار و جنجال میکردند تا ما صدای او را نشنویم و آهنگ دلربایش در دل ما مؤثر نشود،از رستم و اسفندیار و افسانههای دیگر به هم میبافتند تا ما را سرگرم کنند،حالا میفهمیم که آب حیات جاویدان در سخنان او جاری بوده،و نغمههای دلنوازش همچون نفس مسیحا مردگان را
زنده میکرده،ولی افسوس که دیگر دیر شده است.
بدون شک منظور از جن و انس در اینجا گروه شیاطین و انسانهای اغواگر شیطان صفت هستند،نه دو شخص معین،و تثنیه بودن فعل در جایی که فاعل دو گروه باشد مانعی ندارد،همانگونه که در آیه" فَبِأَیِّ آلاٰءِ رَبِّکُمٰا تُکَذِّبٰانِ " آمده است.
بعضی از مفسران در تفسیر جمله" لِیَکُونٰا مِنَ الْأَسْفَلِینَ "چنین گفتهاند:
منظور این است که اغواگران جن و انس در پائینترین درکات جهنم قرار گیرند،ولی ظاهر همان معنی است که قبلا گفته شد و آن اینکه آنها از شدت خشمشان میخواهند این اغواگران که در دنیا برترین مقام را داشتند در آنجا زیر پای پیروانشان قرار گیرند و مقام پستترین را داشته باشند.
إِنَّ اَلَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (30) نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ (31) نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ (32)
30-کسانی که گفتند پروردگار ما خداوند یگانه است سپس استقامت کردند،فرشتگان بر آنها نازل میشوند که نترسید و غمگین مباشید،و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است.
31-ما یاران و مددکاران شما در زندگی دنیا و در آخرت هستیم و برای شما هر چه بخواهید در بهشت فراهم است و هر چه طلب کنید به شما داده میشود.
32-اینها به عنوان پذیرایی از سوی خداوند غفور و رحیم است.
نزول فرشتگان بر مؤمنان با استقامت
میدانیم روش قرآن برای تبیین مطالب این است که امور متضاد را در برابر
هم قرار میدهد تا با مقایسه با یکدیگر وضع آنها به خوبی روشن گردد،و از آنجا که در آیات گذشته سخن از منکران لجوجی در میان بود که بر کفر پافشاری داشتند،و خداوند آنها را به عذابها و کیفرهای مختلف تهدید میکند،در آیات مورد بحث سخن از مؤمنانی است که در ایمانشان راسخ و پا بر جا هستند،و خداوند به هفت پاداش و موهبت که برای آنها قرار داده اشاره میکند که غالبا نقطه مقابل کیفرهای گذشته است.
نخست میگوید:"کسانی که میگویند پروردگار ما اللّٰه است،سپس بر سر گفته خود میایستند و کمترین انحرافی پیدا نمیکنند،و آنچه لازمه آن است در عمل و گفتار نشان میدهند فرشتگان الهی بر آنها نازل میشوند که نترسید و غمگین مباشید"( إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا ).
چه تعبیر جامع و جالبی که در حقیقت همه نیکیها و صفات برجسته را در بر دارد،نخست دل به خدا بستن و ایمان محکم به او پیدا کردن،سپس تمام زندگی را به رنگ ایمان در آوردن و در محور آن قرار دادن (1).
بسیارند کسانی که دم از عشق اللّٰه میزنند،ولی در عمل استقامت ندارند، افرادی سست و ناتوانند که وقتی در برابر طوفان شهوات قرار میگیرند با ایمان وداع کرده،و در عمل مشرک میشوند،و هنگامی که منافعشان به خطر میافتد همان ایمان ضعیف و مختصر را نیز از دست میدهند. .
1) 1) "استقاموا"از ماده"استقامت"به معنی ملازم طریق مستقیم بودن و ثبات بر خط صحیح است،و بعضی از ارباب لغت نیز آن را به معنی"اعتدال"تفسیر کردهاند، و جمع میان این دو معنی بعید نیست
علی ع در یکی از خطبههای نهج البلاغه این آیه را با عبارت گویا و پر معنایی تفسیر میکند و بعد از تلاوت آن میفرماید:
و قد قلتم"ربنا اللّٰه"فاستقیموا علی کتابه و علی منهاج امره و علی الطریقة الصالحة من عبادته،ثم لا تمرقوا منها،و لا تبتدعوا فیها،و لا تخالفوا عنها:
"شما گفتید پروردگار ما"اللّٰه"است اکنون بر سر این سخن پایمردی کنید،بر انجام دستورهای کتاب او،و در راهی که فرمان داده،و در طریق پرستش شایسته او،استقامت به خرج دهید،از دایره فرمانش خارج نشوید،در آئین او بدعت مگذارید و هرگز با آن مخالفت نکنید" (1).
در حدیث دیگری از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم که این آیه را تلاوت فرمود سپس افزود:
قد قالها الناس،ثم کفر اکثرهم،فمن قالها حتی یموت فهو ممن استقام علیها:
"گروهی این سخن را گفتند سپس اکثر آنها کافر شدند،اما کسی که این سخن را بگوید و هم چنان به آن تداوم دهد تا مرگش فرا رسد او از کسانی است که بر آن استقامت کرده" (2).
و اگر میبینیم در حدیثی که از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده در پاسخ سؤال از تفسیر"استقامت"فرمود:
هی و اللّٰه ما انتم علیه: "استقامت همان روش ولایتی است که شما دارید" (3)به معنی این نیست که مفهوم آیه در مساله ولایت خلاصه شود بلکه چون پذیرش رهبری ائمه اهل بیت ع ضامن بقاء خط توحید و روش اصیل اسلام و ادامه عمل صالح است،استقامت را به این معنی تفسیر فرموده است. . . .
کوتاه سخن این که ارزش انسان که در ایمان و عمل صالح خلاصه میشود در این آیه در جمله" قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا "منعکس شده،و لذا در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده که شخصی خدمتش عرض کرد:اخبرنی بامر اعتصم به:"دستوری به من ده که به آن چنگ زنم و در دنیا و آخرت اهل نجات شوم".
پیغمبر ص فرمود:قل ربی اللّٰه ثم استقم:"بگو پروردگار من اللّٰه است و بر این گفته خود بهایست"! سپس میگوید:پرسیدم:"خطرناکترین چیزی که باید از آن بترسم چیست"؟پیامبر ص زبانش را گرفت و فرمود:"این"! (1)اکنون بهبینیم کسانی که این دو اصل مهم را در وجود خود زنده میکنند مشمول چه مواهبی از سوی خدا هستند.
قرآن در این آیات به هفت موهبت بزرگ اشاره میکند مواهبی که از سوی فرشتگان الهی که بر آنها نازل میشوند به آنها بشارت داده میشود.
آری کار انسان بجایی میرسد که در پرتو ایمان و استقامت فرشتگان بر او نازل میگردند و پیام الهی را که سراسر لطف و مرحمت است به او اعلام میدارند.
پس از نخستین و دومین بشارت در مورد عدم"خوف"و"حزن"که به آن اشاره شد.
در سومین مرحله میگویند:"بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به آن وعده داده میشدید"( وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ ).
*** و در چهارمین بشارت میافزایند:"ما یاران و مددکاران شما در زندگی .
1) 1) روح البیان جلد 8 صفحه 254
دنیا و در آخرت هستیم"هرگز شما را تنها نمیگذاریم،در نیکیها به شما کمک میکنیم،و از لغزشها شما را حفظ مینمائیم تا وارد بهشت شوید( نَحْنُ أَوْلِیٰاؤُکُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ ).
در پنجمین بشارت میگویند:در بهشت برای شما هر چه بخواهید از مواهب و نعمتها فراهم است و هیچ قید و شرطی در کار نیست"( وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِی أَنْفُسُکُمْ ).
ششمین بشارت این که نه تنها نعمتهای مادی و آنچه دلخواه شما است به شما میرسد،بلکه"آنچه از مواهب معنوی طلب کنید در اختیار شما است" ( وَ لَکُمْ فِیهٰا مٰا تَدَّعُونَ ). و بالآخره هفتمین و آخرین مژدهای که به آنها میدهند این است که شما میهمان خدا در بهشت جاویدان او هستید،و"همه این نعمتها به عنوان پذیرایی یک میزبان از یک میهمان گرامی از سوی پروردگار غفور و رحیم به شما ارزانی داشته میشود"( نُزُلاً مِنْ غَفُورٍ رَحِیمٍ ).
در این آیات و تعبیرات کوتاه و پر معنیش،نکتههای ظریف و فراوانی نهفته است:1-آیا نزول فرشتگان بر مؤمنان با استقامت به هنگام مرگ و انتقال از این عالم به جهان دیگر است؟همانگونه که جمعی از مفسران احتمال دادهاند، یا در سه موقف"به هنگام مرگ"و"به هنگام ورود در قبر"و"به هنگام زنده شدن در رستاخیز"به سراغ آنها میآیند؟ و یا اینکه این بشارتها دائمی و مستمر است که با الهامهای معنوی این حقایق را در گوش جان مؤمنان پیوسته میخوانند،هر چند به هنگام مرگ یا ورود در عرصه محشر صدای فرشتگان رساتر و روشنتر میشود؟
از آنجا که آیه قید و شرطی ندارد با معنی اخیر سازگارتر است،به خصوص اینکه فرشتگان در چهارمین بشارت میگویند:"ما دوستان شما در دنیا و آخرت هستیم"و این دلیل بر آن است که این مژدهها را به هنگامی که آنها در دنیا زندهاند از فرشتگان میشنوند،اما نه بشارتی با زبان و الفاظ،بلکه بشارتهایی که مؤمنان با گوش جان میشنوند،و در مشکلات و گرفتاریها در اعماق دل احساس میکنند و آرامش مییابند.
درست است که در روایات متعددی این آیه تفسیر به زمان فرا رسیدن مرگ شده است،ولی در روایات دیگری نیز تفسیر به معنی گستردهتری که حال حیات را نیز شامل میشود گردیده (1).
و از مجموع این روایات میتوان نتیجه گرفت که ذکر خصوص حال مرگ به عنوان یک مصداق روشن از این مفهوم وسیع و گسترده است،و میدانیم تفسیرهایی که در روایات وارد شده غالبا به صورت بیان مصادیق روشن است.
به هر حال این بشارتهای فرشتگان الهی است که در روح و جان انسان با ایمان و پر استقامت پرتوافکن میشود،در طوفانهای سخت زندگی به آنها نیرو و توان میبخشد، و در پرتگاهها و لغزشگاهها به آنها ثبات قدم میدهد.
***2-در اینکه میان"خوف"و"حزن"چه تفاوتی است؟جمعی از مفسران گفتهاند:"خوف"و ترس مربوط به حوادث بیمناک آینده است،و"حزن"و اندوه مربوط به حوادث ناگوار گذشته،به این ترتیب فرشتگان به آنها میگویند، نه از حوادث سختی که در پیش دارید،چه در دنیا و چه در هنگام مرگ و چه در مراحل رستاخیز نگران باشید،و نه از گناهان گذشته خود یا فرزندانی که از .
1) 1) به تفسیر نور الثقلین جلد 4 صفحه 546 و 547 روایات شماره-38 و 40 و 45 و 46 مراجعه شود
شما در دنیا باقی میمانند غمی به دل راه دهید.
تقدیم"خوف"بر"حزن"نیز ممکن است به همین ملاحظه باشد که نگرانی انسان با ایمان بیشتر از حوادث آینده،مخصوصا دادگاه محشر است.
بعضی نیز گفتهاند ترس و خوف در برابر عذاب است،و اندوه و حزن در برابر از دست رفتن ثواب،و فرشتگان الهی آنها را به لطف پروردگار در هر دو قسمت امیدوار میسازند.
***3-تعبیر به" کُنْتُمْ تُوعَدُونَ "(وعده داده میشدید)تعبیر جامعی است که همه اوصاف بهشت را در نظر مؤمنان با استقامت تداعی میکند،یعنی بهشت با تمام اوصافی که شنیدهاید،با حور و قصورش،و با مواهب معنوی و روحانیش، با نعمتهای بسیار گرانقدری که به گفته قرآن هیچکس از آن آگاه نیست،و به ذهن کسی خطور نکرده،( فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ )(الم سجده 17)همه و همه در اختیار شما است.
***4-در چهارمین مژده فرشتگان خود را یار و یاور مؤمنین در دنیا و آخرت معرفی میکنند که در حقیقت نقطه مقابل آیات گذشته است که کفار بی ایمان از اولیا و رهبران گمراه و اغواگر ناله سر میدهند،و میخواهند در دوزخ از این ناپاکان انتقام بگیرند.
***5-تفاوت در میان بشارت پنجم و ششم این است که در پنجم به آنها میگویند آنچه دلتان بخواهد در آنجا هست،و خواستن شما و فراهم گشتن آن یکی است ولی میدانیم تعبیر به"تشتهی انفسکم"معمولا در لذات مادی به کار میرود،در حالی که"ما تدعون"(آنچه بخوانید)به معنی تقاضاهای معنوی و مواهب و لذات
روحانی است،خلاصه در آنجا همه چیز جمع است و هر نعمت معنوی و مادی بخواهند فراهم است.
***6-"نزل"چنان که قبلا هم گفتهایم به معنی ارزاقی است که به وسیله آن از میهمان پذیرایی میکنند و بعضی به اولین وسیله پذیرایی از میهمان تفسیر کردهاند، و در هر حال این تعبیر لطیف و زیبا نشان میدهد که مؤمنان با استقامت همه میهمان خدایند و بهشت میهمان سرای اللّٰه است و نعمتهایش وسائل پذیرایی دوستان خدا.
***7-با دقت در عمق این مفاهیم و عظمت این وعدههای الهی که به وسیله فرشتگان به مؤمنان داده میشود روح آدمی به پرواز در میآید،و تمام وجود او را به سوی ایمان و استقامت جذب میکند.
در پرتو این فرهنگ و تعلیمات بود که اسلام از یک مشت عرب جاهلی انسانهای نمونهای ساخت که از هیچگونه ایثار و فداکاری مضایقه نداشتند،و همینها است که امروز میتواند الهام بخش مسلمانان در راه پیروزی بر همه مشکلات باشد.
البته نباید فراموش کرد که"استقامت"همچون"عمل صالح"میوه درخت "ایمان"است زیرا ایمان هنگامی که عمق و نفوذ کافی پیدا کند انسان را دعوت به استقامت خواهد کرد،همانگونه استقامت در مسیر حق بر عمق ایمان نیز میافزاید، و این دو تاثیر متقابل دارند.
از آیات دیگر قرآن نیز استفاده میشود که ایمان و استقامت نه تنها برکات معنوی را به سوی انسان سرازیر میکند،بلکه از برکات مادی این جهان نیز در سایه این دو بهرهمند خواهد شد،در سوره"جن"آیه 16 میخوانیم: وَ أَنْ لَوِ اسْتَقٰامُوا عَلَی الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنٰاهُمْ مٰاءً غَدَقاً :"هر گاه افراد با ایمان بر طریقه حق پایداری کنند آب فراوان به آنها مینوشانیم"(و سالهایی پر باران و پر برکت نصیب آنها میکنیم).
وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعٰا إِلَی اَللّٰهِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً وَ قٰالَ إِنَّنِی مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ (33) وَ لاٰ تَسْتَوِی اَلْحَسَنَةُ وَ لاَ اَلسَّیِّئَةُ اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا اَلَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدٰاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ (34) وَ مٰا یُلَقّٰاهٰا إِلاَّ اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ مٰا یُلَقّٰاهٰا إِلاّٰ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ (35) وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ اَلشَّیْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْعَلِیمُ (36)
33-گفتار چه کسی بهتر است از آن کس که دعوت به سوی خدا میکند و عمل صالح انجام میدهد و میگوید:من از مسلمین هستم.
34-هرگز نیکی و بدی یکسان نیست،بدی را با نیکی دفع کن،تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صمیمی شوند! 35-اما به این مرحله جز کسانی که دارای صبر و استقامتند نمیرسند،و جز کسانی که
بهره عظیمی از ایمان و تقوا دارند به آن نائل نمیگردند.
36-و هر گاه وسوسههایی از شیطان متوجه تو گردد از خدا پناه طلب که او شنونده و آگاه است.
بدی را با نیکی دفع کن!
در آیات گذشته سخن از کسانی در میان بود که مردم را از شنیدن آیات قرآن نهی میکردند،یعنی داعیان به سوی ضلال و گمراهی.
ولی در آیات مورد بحث از نقطه مقابل آنها که گفتارشان بهترین گفتار است سخن میگوید،میفرماید:"چه کسی گفتارش بهتر است از آن کس که دعوت به سوی خدا میکند و عمل صالح انجام میدهد و میگوید من از مسلمینم و با تمام وجودم اسلام را پذیرفتهام"( وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعٰا إِلَی اللّٰهِ وَ عَمِلَ صٰالِحاً وَ قٰالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ ).
گرچه آیه به صورت استفهام است،ولی پیدا است که استفهام انکاری است، یعنی هیچکس سخنش از داعیان به سوی اللّٰه و منادیان توحید بهتر نیست،همان منادیانی که با عمل صالح خویش دعوت زبانی خود را تاکید و تثبیت میکنند، و با اعتقاد به اسلام و تسلیم در برابر حق بر عمل صالح خویش صحه میگذارند.
این آیه با صراحت،بهترین گویندگان را کسانی معرفی کرده که دارای این سه وصفند:دعوت به اللّٰه،عمل صالح،و تسلیم در برابر حق.
در حقیقت چنین کسانی علاوه بر سه رکن معروف ایمان،اقرار به لسان، عمل به ارکان،و ایمان به جنان(قلب)بر رکن چهارمی نیز چنگ زدهاند و آن تبلیغ و نشر آئین حق و اقامه دلیل بر مبانی دین و زدودن آثار شک و تردید از قلوب بندگان خدا است.این منادیان با این چهار وصف بهترین منادیان جهانند.
گرچه گروهی از مفسران این اوصاف را تطبیق بر شخص پیامبر ص و یا
پیامبر،و امامانی که دعوت به سوی حق میکردند،و یا خصوص مؤذنها کردهاند، ولی پیدا است آیه مفهوم وسیع و گستردهای دارد که تمام منادیان توحید را که واجد این صفاتند فرا میگیرد،هر چند برترین مصداقش شخص پیامبر ص است (مخصوصا با توجه به زمان نزول آیه)و در درجه بعد ائمه معصومین و بعد از آنها تمام علماء و دانشمندان و مجاهدان راه حق و آمرین به معروف و ناهین از منکر و مبلغان اسلام از هر قشر و گروه هستند،و این آیه بشارتی است بزرگ و افتخاری است بینظیر برای همه آنها که میتوانند به آن دلگرم باشند.
و اگر گفتهاند در این آیه مدح"بلال حبشی"مؤذن مخصوص پیامبر ص است نیز به خاطر همین است که او در دورانی تاریک و وحشتناک نغمه توحید را سر داد، و جان خود را در برابر آن سپر ساخت،و با ایمان راسخ و استقامت کم نظیر و اعمال صالح و تداوم خط صحیح اسلام این اوصاف را تکمیل نمود! جمله"و قٰالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ "را دو گونه تفسیر کردهاند:نخست این که"قال"در اینجا از ماده"قول"به معنی اعتقاد است،یعنی اعتقاد راسخ به اسلام دارد.
دیگر این که"قول"در اینجا به همان معنی"سخن گفتن"است،یعنی از روی افتخار و مباهات به آئین پاک خداوند صدا میزند من از مسلمین هستم! معنی اول مناسبتر است هر چند جمع هر دو در مفهوم آیه امکان دارد.
*** بعد از بیان دعوت به سوی خداوند و اوصاف داعیان الی اللّٰه،روش دعوت را شرح داده،میگوید:"نیکی و بدی یکسان نیست"( لاٰ تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ) (1).
در حالی که مخالفان حق سلاحی جز بد گویی و افتراء و سخریه و استهزاء .
1) 1) تکرار"لا"در عبارت"و لا السیئة"برای تاکید نفی است
و انواع فشارها و ستمها ندارند،باید سلاح شما پاکی و تقوا و سخن حق و نرمش و محبت باشد.
آری مکتب ضلالت جز چنان ابزاری را نمیپسندد مکتب حق تنها از چنین وسائلی بهرهگیری میکند.
گرچه"حسنة"و"سیئة"مفهوم وسیعی دارد،تمام نیکیها و خوبیها و خیرات و برکات در مفهوم حسنه جمع است،همانگونه که هر گونه انحراف و زشتی و عذاب در مفهوم سیئة خلاصه شده است،ولی در آیه مورد بحث آن شاخهای از"حسنة"و"سیئة"که مربوط به روشهای تبلیغی است منظور میباشد.
ولی جمعی از مفسران حسنه را به معنی اسلام و توحید و سیئه را به معنی شرک و کفر تفسیر کردهاند.
بعضی"حسنه"را به اعمال صالح و"سیئه"را به اعمال قبیح،و بعضی"حسنه" را به صفات عالی انسانی همچون صبر و حلم و مدارا و عفو،و"سیئه"را به معنی غضب و جهل و خشونت و انتقامجویی تفسیر کردهاند.
ولی تفسیر اول از همه مناسبتر به نظر میرسد.
در حدیثی از امام صادق ع میخوانیم که در تفسیر آیه فوق فرمود:
الحسنة التقیة و السیئة الاذاعة :"حسنه تقیه است،و افشاگری سیئه است البته این حدیث ناظر به مقامی است که افشا کردن عقیده موجب اتلاف نیروها و از بین رفتن نقشهها و هدفها شود (1).
سپس برای تکمیل این سخن میافزاید:"با روشی که بهتر است بدیها را پاسخ گوی و دفع کن"( اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ).
به وسیله حق باطل را دفع کن،و با حلم و مدارا جهل و خشونت را،و با عفو و گذشت به مقابله با خشونتها برخیز،هرگز بدی را با بدی،و زشتی را با .
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث
زشتی پاسخ مگوی،که این روش انتقامجویان است و موجب لجاجت و سرسختی منحرفان میگردد.
در پایان آیه به فلسفه عمیق این برنامه در یک جمله کوتاه اشاره کرده، میفرماید:نتیجه این کار آن خواهد شد که دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صمیمی شوند( فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَدٰاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ).
آنچه را قرآن در این آیه بیان کرده،و در آیه 96 سوره مؤمنون نیز به شکل دیگری آمده( اِدْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ )از مهمترین و ظریفترین و پربارترین روشهای تبلیغ مخصوصا در برابر دشمنان نادان و لجوج است،و آخرین تحقیقات روانشناسان نیز به آن منتهی شده است.
زیرا هر کس بدی کند انتظار مقابله به مثل را دارد،مخصوصا افراد بد چون خودشان از این قماشند،و گاه یک بدی را چند برابر پاسخ میگویند، هنگامی که ببینند که طرف مقابل نه تنها بدی را به بدی پاسخ نمیدهد،بلکه با خوبی و نیکی به مقابله برمیخیزد،اینجا است که طوفانی در وجودشان برپا میشود وجدانشان تحت فشار شدیدی قرار میگیرد و بیدار میگردد،انقلابی در درون جانشان صورت میگیرد،شرمنده میشوند،احساس حقارت میکنند،و برای طرف مقابل عظمت قائل میشوند.
اینجا است که کینهها و عداوتها با طوفانی از درون جان برخاسته و جای آن را محبت و صمیمیت میگیرد.
بدیهی است این یک قانون غالبی است نه دائمی،زیرا همیشه اقلیتی هستند که از این روش سوء استفاده میکنند،و تا زیر ضربات خرد کننده شلاق مجازات قرار نگیرند آدم نمیشوند و دست از اعمال زشت خود بر نمیدارند.
البته حساب این گروه جدا است،و باید در برابر آنها از شدت عمل استفاده کرد،ولی نباید فراموش کرد که این دسته همیشه در اقلیت هستند،قانونی که
حاکم بر اکثریت است همان قانون"دفع سیئه باحسنه"است.
و لذا ملاحظه میکنیم که پیغمبر گرامی اسلام ص و پیشوایان معصوم ع همیشه از این روش عالی قرآنی بهره میگرفتند،فی المثل به هنگام فتح مکه که نه تنها دشمنان بلکه دوستان انتظار انتقامجویی شدید مسلمین،و به راه انداختن حمام خون در آن سرزمین کفر و شرک و نفاق و کانون دشمنان سنگدل و بیرحم داشتند،و حتی بعضی از پرچمداران سپاه اسلام در آن روز رو به سوی ابو سفیان کرده و شعار الیوم یوم الملحمة،الیوم تسبی الحرمة،الیوم اذل اللّٰه قریشا!"امروز روز انتقام، روز از بین رفتن احترام نفوس و اموال دشمنان،و روز ذلت و خواری قریش است" سر دادند،پیغمبر گرامی اسلام ص با جمله"اذهبوا فانتم الطلقاء""بروید و همه آزادید"همه را مشمول عفو خود قرار داد،رو به سوی ابو سفیان فرمود و شعار انتقامجویانه را به این شعار محبت آمیز تبدیل فرمود الیوم یوم المرحمة الیوم اعز اللّٰه قریشا!:"امروز روز رحمت است،امروز روز عزت قریش است"! (1).
همین عمل چنان طوفانی در سرزمین دلهای مکیان مشرک بر پا کرد که به گفته قرآن" یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّٰهِ أَفْوٰاجاً ":فوج فوج مسلمان شدند و آئین اسلام را با جان و دل پذیرا گشتند(سوره نصر-آیه 2).
ولی با تمام این احوال به طوری که در تواریخ اسلام آمده است پیامبر ص چند نفر را نام برد و از عفو عمومی مستثنا کرد،چرا که افرادی خطرناک و غیر قابل بخشش بودند،اما بقیه را جز این چند نفر مشمول عفو عمومی ساخت،و در ضمن این جمله پر معنی را بیان کرد:"من در باره شما همان میگویم که یوسف در باره برادران خود که بر او ستم کرده بودند گفت": لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ :"امروز ملامتی بر شما نیست،خدا شما را .
1) 1) بحار الانوار جلد 21 صفحه 109
ببخشد که او ارحم الراحمین است"! (1).
"ولی"در اینجا به معنی دوست،و"حمیم"در اصل به معنی آب داغ و سوزان است،و اگر به عرق بدن حمیم گفته میشود به خاطر گرمی آن است، و حمام را نیز به همین مناسبت حمام میگویند،به دوستان پر محبت و گرم و داغ نیز"حمیم"گفته میشود و منظور در آیه همین است.
قابل توجه اینکه میفرماید: کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ "گویا یک دوست گرم و صمیمی است"اشاره به این که اگر واقعا در صف دوستان صمیمی هم در نیاید حد اقل در ظاهر چنین خواهد بود.
*** از آنجا که چنین برخوردی با مخالفان کار ساده و آسانی نیست،و رسیدن به چنین مقامی نیاز به خودسازی عمیق اخلاقی دارد،در آیه بعد مبانی اخلاقی این گونه برخورد با دشمنان را در عبارتی کوتاه و پر معنی بیان کرده،میفرماید:
"به این خصلت نمیرسد مگر کسانی که دارای صبر و استقامتند"( وَ مٰا یُلَقّٰاهٰا إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا ) (2).
"و به این خوی و خلق عظیم نمیرسد مگر کسانی که بهره بزرگی از ایمان و تقوی و اخلاق دارند"( وَ مٰا یُلَقّٰاهٰا إِلاّٰ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ).
آری انسان مدتها باید خودسازی کند تا بتواند بر خشم و غضب خویش چیره گردد،باید در پرتو ایمان و تقوی آن قدر روح او وسیع و قوی شود که به آسانی از آزار دشمنان متاثر نگردد،و حس انتقامجویی در او شعلهور نشود، روحی بزرگ،و شرح صدر کافی لازم است تا شخص به چنین مرحلهای از کمال انسانیت به رسد که بدیها را با نیکی پاسخ گوید،و در راه خدا و برای رسیدن . .
به اهداف مقدسش حتی از مرحله عفو و گذشت فراتر رود،و به مقام"دفع سیئه به حسنه"برسد!.
باز در اینجا به مساله"صبر"بر خورد میکنیم که ریشه همه ملکات فاضله اخلاقی و پیشرفتها و موفقیتهای مادی و معنوی است (1).
*** و از آنجا که بر سر راه وصول به این هدف بزرگ موانعی وجود دارد و وسوسههای شیطانی در اشکال مختلف انسانها را مانع میشود،در آخرین آیه مورد بحث شخص پیامبر ص را به عنوان الگو مخاطب ساخته،میگوید:
"هر گاه وسوسههایی از شیطان در این مسیر متوجه تو گردد بهوش باش،و در مقابل آن مقاومت کن،خود را به خداوند بسپار،و به سایه لطف او پناه بر،که او شنونده و آگاه است"( وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ) (2).
"نزغ"(بر وزن نزد)به معنی"ورود در کاری به قصد فساد"است،و به همین جهت به وسوسههای شیطانی"نزغ"گفته میشود.
این هشدار در واقع به خاطر این است که در این گونه مواقع معمولا خطوراتی از ذهن میگذرد،و یا افراد به اصطلاح مصلحتاندیش توصیههایی از این قبیل میکنند.
"مردم را جز با زور نمیتوان اصلاح کرد""خون را با خون باید شست" . .
1) 1) جمعی از مفسران جمله" وَ مٰا یُلَقّٰاهٰا إِلاّٰ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ "را اشاره به پاداشهای بزرگ چنین انسانهای شریف و پر گذشت در آخرت دانستهاند،ولی با توجه به اینکه آیه در صدد بیان مبانی اخلاقی این عمل بزرگ است تفسیر مزبور بعید به نظر میرسد
2) 2) "نزغ"در آیه فوق ممکن است همان معنی مصدری داشته باشد و نیز ممکن است به معنی"اسم فاعل"باشد
"ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بر گوسفندان است"و مانند اینها،و با این وسوسهها میخواهند مقابله به مثل را در همه جا توصیه کنند،و بدی را به بدی پاسخ گویند.
قرآن میگوید:مبادا گرفتار این وسوسهها شوید،و جز در موارد خاص و استثنایی تکیه بر خشونت کنید،و هر گاه در برابر چنین سخنان قرار گرفتید، پناه به خدا ببرید،و بر او اعتماد کنید که او همه سخنان را میشنود،و از نیات همگان آگاه است.
البته آیه فوق مفهوم وسیعی دارد و میگوید:در برابر همه وسوسههای شیطانی باید به خدا پناه برد،ولی آنچه گفته شد یکی از مصادیق روشن آن است.
در چهار آیه فوق چهار بحث در زمینه دعوت به سوی خدا آمده است.
"نخست"خودسازی دعوت کنندگان از نظر ایمان و عمل صالح.
"دوم"استفاده از روش"دفع بدیها به نیکیها".
"سوم"فراهم ساختن مبادی اخلاقی برای انجام این روش.
"چهارم"برداشتن موانع از سر راه و مبارزه با وسوسههای شیطانی.
پیامبر اسلام ص و امامان معصوم خود بهترین الگو و اسوه برای این برنامه بودند و یکی از دلائل پیشرفت سریع اسلام در آن محیط تاریک و پر از جهل، استفاده از همین برنامه بود.
امروز روانشناسان کتابها و رسالههایی در زمینه راه نفوذ در دیگران نوشتهاند که در برابر عظمت آیات فوق مطلب قابل ملاحظهای به نظر نمیرسد،
به خصوص این که روشهایی را که آنها توصیه میکنند غالبا جنبه ظاهرسازی و تحمیق و گاه نیرنگ و فریب دارد،در حالی که روش قرآنی بالا که بر ایمان و تقوی و اصالتها استوار است از همه این امور بر کنار میباشد.
چه خوب است که مسلمانان امروز این روش را احیاء کنند و دامنه اسلام را در دنیایی که تشنه آن است از این طریق گسترش دهند.
جالب این که در حدیثی که در تفسیر"علی بن ابراهیم"آمده میخوانیم:
ادب اللّٰه نبیه فقال: وَ لاٰ تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ ، قال ادفع سیئة من اساء الیک بحسنتک،حتی یکون الذی بینک و بینه عداوة کانه ولی حمیم: "خداوند پیامبرش را به این آداب مؤدب ساخته و فرموده:
نیکی و بدی یکسان نیست،بدی را با روشی که بهترین روش است دفع کن،یعنی عمل کسانی را که در حق تو بد کردهاند به نیکی پاسخ ده،تا کسانی که با تو عداوت دارند دوست صمیمی شوند (1).
در مسیر دور و درازی که انسان به سوی سعادت و جلب رضای خدا دارد گردنههای صعب العبوری است که شیاطین در آنجا کمین کردهاند، و اگر انسان تنها بماند هرگز توانایی پیمودن این راه را ندارد،باید دست به دامن لطف الهی زند،و با تکیه و توکل بر او این راه پر خطر را بسپرد،هر گاه طوفانها شدید و شدیدتر میشود او بیشتر به سایه لطف خدا پناه برد.
در حدیثی میخوانیم که در حضور پیامبر ص یکی نسبت به دیگری بدگویی کرد،آتش غضب در دل او افروخته شد پیامبر فرمود:
انی لاعلم کلمة لو قالها .
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 549
لذهب عنه الغضب:اعوذ باللّٰه من الشیطان الرجیم: "من سخنی میدانم که اگر مرد خشمگین آن را بگوید خشمش فرو مینشیند،و آن جمله"اعوذ باللّٰه من الشیطان الرجیم است"! مرد خشمگین عرض کرد:ا مجنونا ترانی:یعنی فکر میفرمائید من دیوانهام؟!(و شیطان در پوست من رفته است؟).
پیامبر ص به قرآن استناد فرمود:و این آیه را تلاوت کرد، وَ إِمّٰا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطٰانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ "هر گاه وسوسههای شیطانی به سراغ تو بیاید به خدا پناه بر" (1).
اشاره به این که طوفان غضب از وسوسههای شیطان است،همانگونه که طوفان شهوت و هوی و هوس هر کدام یکی از آن وسوسهها است.
در کتاب"خصال"میخوانیم:امیر مؤمنان علی ع چهارصد باب در باره اموری که به نفع دین و دنیای مسلمانان است به اصحابش تعلیم داد و از آن جمله این بود:
اذا وسوس الشیطان الی احدکم فلیستعذ باللّٰه و لیقل آمنت باللّٰه مخلصا له الدین:
"هر گاه شیطان یکی از شما را وسوسه کند باید به خدا پناه برد،و بگوید:
به خداوند ایمان آوردم،و دین خود را برای او خالص میکنم" (2).
*** . .
وَ مِنْ آیٰاتِهِ اَللَّیْلُ وَ اَلنَّهٰارُ وَ اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ لاٰ تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لاٰ لِلْقَمَرِ وَ اُسْجُدُوا لِلّٰهِ اَلَّذِی خَلَقَهُنَّ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ (37) فَإِنِ اِسْتَکْبَرُوا فَالَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ یُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّیْلِ وَ اَلنَّهٰارِ وَ هُمْ لاٰ یَسْأَمُونَ (38) وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنَّکَ تَرَی اَلْأَرْضَ خٰاشِعَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا اَلْمٰاءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ إِنَّ اَلَّذِی أَحْیٰاهٰا لَمُحْیِ اَلْمَوْتیٰ إِنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (39)
37-از نشانههای او شب و روز و خورشید و ماه است،برای خورشید و ماه سجده نکنید، برای خدایی که آفریننده آنهاست سجده کنید،اگر میخواهید او را عبادت نمائید.
38-هر گاه(از عبادت پروردگار)تکبر کنند کسانی که نزد پروردگار تواند شب و روز برای او تسبیح میگویند،و خسته نمیشوند.
39-از آیات او این است که زمین را خشک و خاضع میبینی،اما هنگامی که آب بر آن
میفرستیم به جنبش در میآید و نمو میکند،همان کس که آن را زنده کرد مردگان را نیز زنده میکند،او بر هر چیز تواناست.
این آیات در حقیقت آغازگر فصل تازهای در این سوره،در زمینه توحید و معاد،و بیان نبوت و عظمت قرآن است،و در حقیقت مصداقی است روشن از "دعوت الی اللّٰه"در برابر مشرکان که دعوت به سوی بت میکردند.
نخست از مساله توحید شروع کرده،از طریق آیات آفاقی مردم را به سوی خدا دعوت مینماید،میفرماید:"از آیات و نشانههای پروردگار،شب و روز و خورشید و ماه است" (1)( وَ مِنْ آیٰاتِهِ اللَّیْلُ وَ النَّهٰارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ ).
شب مایه آرامش،و روشنایی روز وسیله جنبش و حرکت است،و این دو توأما چرخهای زندگی انسانها را به گردش منظم و متناوبی در میآورند که اگر هر کدام جاویدان و یا حتی طولانی بود،زندگی تمام موجودات زنده دستخوش فنا میشد،لذا کره ماه که شبهایش معادل 15 شبانه روز زمین،و روزهایش به همین اندازه است به هیچوجه قابل سکونت نیست،چرا که در شبهای سرد و تاریکش همه چیز منجمد میشود،و در روزهای سوزانش همه چیز آتش میگیرد،به همین دلیل زندگی کردن موجودات زندهای همچون انسان در آنجا غیر ممکن است.
اما خورشید منبع همه برکات مادی در منظومه ما است،نور و گرما و حرکت و جنبش و نزول بارانها،و روئیدن گیاهان،و رسیدن میوهها،حتی رنگهای زیبای گلها همه از پرتو وجود او است.
ماه نیز روشنی بخش شبهای تار،و چراغ پر فروغ و زیبای رهروان بیابانها .
1) 1) توجه داشته باشید این آیه از آیاتی است که به هنگام تلاوت یا شنیدن آن سجده کردن واجب است
و گمشدگان صحراها است،و با جزر و مد خود نیز برکات فراوانی میآفریند.
ولی بخاطر همین برکات گروهی در مقابل این دو کوکب پر فروغ آسمان سجده میکردند و آنها را پرستش مینمودند،آنها در عالم اسباب،متوقف مانده، بیآنکه مسبب الاسباب را ببینند.
لذا قرآن بعد از این بیان بلافاصله میگوید:"برای خورشید و ماه سجده نکنید،برای خدایی که آفریننده آنها است سجده کنید اگر میخواهید او را عبادت نمائید"( لاٰ تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لاٰ لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلّٰهِ الَّذِی خَلَقَهُنَّ إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ ) (1).
شما چرا به سراغ سرچشمه این برکات نمیروید؟ چرا سر بر آستان او نمیسائید؟چرا موجوداتی را میپرستید که خود اسیر قوانین آفرینشاند،و دارای طلوع و غروبند و دستخوش انواع تغییرات.
باید به سراغ کسی رفت که حاکم و خالق این قوانین است هرگز غروب و افولی ندارد و دست تغییر و دگرگونی به دامان کبریایش دراز نمیشود.
به این ترتیب یکی از شعبههای گسترده شرک و بت پرستی را که به صورت پرستش موجودات مختلف طبیعت که دارای فوائدی هستند نفی میکند،و به همه آنها پیام میدهد،به سراغ خالق این موجودات بروید و در معلول متوقف نشوید،به دنبال علت العلل بگردید.
در حقیقت در این آیه از نظام واحدی که بر خورشید و ماه و شب و روز حاکم .
1) 1) در اینجا ضمیر جمع مؤنث در"خلقهن"به لیل و نهار و شمس و قمر بر میگردد و به گفته ارباب ادب و مفسران ضمیر جمع مؤنث عاقل گاه به جمع غیر عاقل نیز بر میگردد، همانگونه که میگویند الاقلام بریتهن(قلمها را تراشیدم)بعضی نیز معتقدند این ضمیر به آیات باز میگردد که آن نیز جمع مؤنث غیر عاقل است. بعضی نیز احتمال دادهاند که این ضمیر تنها به خورشید و ماه باز گردد به اعتبار جنس آنها که شامل همه کواکب میشود،گویی برای آنها عقل و شعور قائل شده است
است استدلال بر وجود خداوند یکتا شده و از خالقیت و حاکمیت او برای لزوم عبادتش اتخاذ سند کرده است.
جمله" إِنْ کُنْتُمْ إِیّٰاهُ تَعْبُدُونَ "در حقیقت اشاره به این نکته دارد که اگر قصد عبادت خدا را دارید غیر او را حذف کنید و چیزی را در عبادت او شریک قرار ندهید،چرا که عبادت او با عبادت دیگری هرگز جمع نمیشود.
*** سپس میافزاید:اگر این دلیل منطقی در فکر آنها اثر نگذاشت و باز هم به سراغ بتها و معبودهای مجازی رفتند و معبود حقیقی را به دست فراموشی سپردند "اگر در عبادت خدا استکبار کردند هرگز نگران نباش،چون فرشتگان مقربی که در پیشگاه او هستند شب و روز برای او تسبیح میگویند،و هیچگاه از عبادت او ملالت و خستگی پیدا نمیکنند"( فَإِنِ اسْتَکْبَرُوا فَالَّذِینَ عِنْدَ رَبِّکَ یُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ هُمْ لاٰ یَسْأَمُونَ ) (1).
اگر گروهی نادان و جاهل و بیخبر در برابر ذات پاکش سجده نکنند مسالهای نیست این عالم وسیع پر است از فرشتگان مقرب که دائما در حال رکوع و سجود و حمد و تسبیحند،تازه نیازی به عبادت آنها نیز ندارد،آنها نیازمند عبادت اویند،چرا که هر افتخار و کمالی برای ممکنات است در سایه عبودیت او است.
چنان که گفتیم آیات فوق از آیات سجده است ولی در این که آیا سجده بعد از آغاز آیه اول(جمله تعبدون)واجب است یا بعد از اتمام هر دو آیه(جمله و هم لا یسامون)در میان فقهای اهل سنت گفتگو است،گروهی اولی را پذیرفتهاند، مانند شافعی و مالک و بعضی دوم را ترجیح دادهاند مانند ابو حنیفه و احمد حنبل، .
1) 1) " لاٰ یَسْأَمُونَ "از ماده"سئامت"به معنی خستگی از ادامه کار یا جریانی است-ضمنا جمله" فَإِنِ اسْتَکْبَرُوا "جمله شرطیه است و جزای آن محذوف میباشد و در تقدیر چنین است:"فان استکبروا من عبادة اللّٰه و توحیده لا یضره شیئا"
اما به عقیده علمای امامیه بر اساس روایاتی که از اهل بیت ع وارد شده محل سجده همان جمله"تعبدون"است،و این از سجدههای واجب قرآن میباشد.
توجه به این نکته نیز لازم است که آنچه واجب است اصل سجده میباشد، اما ذکر آن مستحبّ است،در روایتی میخوانیم که در سجده این ذکر را بگوید "
لا اله الا اللّٰه حقا حقا،لا اله الا اللّٰه ایمانا و تصدیقا،لا اله الا اللّٰه عبودیة و رقا سجدت لک یا رب تعبدا و رقا،لا مستنکفا و لا مستکبرا بل انا عبد ذلیل خائف مستجیر " (1).
*** بار دیگر به آیات توحید که زمینهساز مساله معاد است باز میگردد، و اگر قبلا سخن از خورشید و ماه و آیات سماوی بود در اینجا سخن از آیات ارضی و زمینی است.
میفرماید:"از آیات او این است که زمین را خاشع و خاضع و خشک و بیحرکت مییابی،اما هنگامی که قطرههای حیاتبخش آب باران را بر آن میفرستیم به جنبش در میآید،و افزایش مییابد و نمو میکند"( وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنَّکَ تَرَی الْأَرْضَ خٰاشِعَةً فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْهَا الْمٰاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ ).
زمینی خشک و مرده و بیحرکت کجا،و این همه آثار حیات و جلوههای گوناگون آن کجا؟ کدام قدرت است که با نزول چند قطره باران از خاک مرده اینهمه حرکت و جنبش و حیات میآفریند؟این یکی از نشانههای علم و قدرت بی پایان پروردگار و علائم وجود ذیجود او است.
سپس از این مساله روشن توحیدی یعنی مساله"حیات"که هنوز اسرارش برای بزرگترین دانشمندان کشف نشده،با یک انتقال سریع و جالب به مساله معاد .
1) 1) "وسائل الشیعه"کتاب الصلاة جلد 4 صفحه 884(باب 46 از ابواب قرائت القرآن حدیث 2)
پرداخته،میگوید:"آن کس که این زمین مرده را زنده کرد هم او مردگان را نیز در قیامت زنده میکند"!( إِنَّ الَّذِی أَحْیٰاهٰا لَمُحْیِ الْمَوْتیٰ ).
آری"او بر همه چیز توانا است"( إِنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
دلائل قدرتش در همه جا نمایان است و همه سال نشانههای آن را با چشم خود میبینید،با این حال چگونه در مساله معاد تردید میکنید؟ و آن را جز محالات میشمرید؟زهی نادانی و غفلت و بیخبری! "خاشعة"از ماده"خشوع"در اصل به معنی تضرع و تواضع توام با ادب است،و به کار بردن این تعبیر در مورد زمین خشکیده در حقیقت یک نوع کنایه است.آری زمین به هنگامی که خشکیده و فاقد آب میشود از هر گونه گل و گیاه خالی میگردد،و به صورت انسان افتاده و یا مرده بیجانی در میآید،اما نزول باران حیات جدیدی به آن میبخشد آن را به حرکت و نمو و رشد وا میدارد.
جمله"ربت"از ماده"ربو"(بر وزن غلو)به معنی افزایش و نمو است و ربا نیز از همین ماده است،چرا که ربا خوار طلب خود را با افزایشی میگیرد.
"اهتزت"از ماده"هز"(بر وزن حظ)به معنی تحریک شدید است، در باره طرق اثبات معاد جسمانی و چگونگی استدلال از جهان گیاهان بر این مساله در پایان سوره یس(اواخر جلد هیجدهم)بحث مشروحتری داشتهایم.
إِنَّ اَلَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی آیٰاتِنٰا لاٰ یَخْفَوْنَ عَلَیْنٰا أَ فَمَنْ یُلْقیٰ فِی اَلنّٰارِ خَیْرٌ أَمْ مَنْ یَأْتِی آمِناً یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (40) إِنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمّٰا جٰاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَکِتٰابٌ عَزِیزٌ (41) لاٰ یَأْتِیهِ اَلْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ (42)
40-کسانی که آیات ما را تحریف میکنند بر ما پوشیده نخواهند بود!آیا کسی که در آتش افکنده میشود بهتر است یا کسی که در نهایت امن و امان در قیامت به عرصه محشر میآید،هر چه میخواهید انجام دهید،او به آنچه انجام میدهید بیناست! 41-کسانی که به این ذکر(قرآن)هنگامی که به سراغ آنها آمد کافر شدند(نیز بر ما مخفی نخواهند ماند)و این کتابی است قطعا شکست ناپذیر.
42-که هیچگونه باطلی،نه از پیش رو و نه از پشت سر،به سراغ آن نمیآید،چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است.
بعد از بیان آیات الهی و نشانههای پروردگار در آیات پیشین،اکنون سخن از تهدید کسانی است که نشانههای توحید را تحریف میکنند،و به اغفال و گمراه ساختن مردم میپردازند میگوید:آنها که آیات ما را تحریف میکنند بر ما پوشیده نخواهند بود"( إِنَّ الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی آیٰاتِنٰا لاٰ یَخْفَوْنَ عَلَیْنٰا ).
ممکن است با مغالطه و سفسطه مردم را بفریبند،و ممکن است بر این عمل زشت و ننگین خود پرده بیفکنند و خود را از انظار مردم مستور دارند،اما هرگز نمیتوانند کمترین عمل خود را از ما پنهان نمایند.
"یلحدون"از ماده"الحاد"در اصل از"لحد"(بر وزن عهد)گرفته شده، و به معنی حفرهای است که در یک طرف قرار گیرد،و به همین جهت به حفرهای که در یک جانب قبر قرار گرفته"لحد"گفته میشود،سپس به هر کاری که از حد وسط به سوی افراط و تفریط متمایل شود"الحاد"گفتهاند،اطلاق این کلمه بر"شرک و بت پرستی و کفر و بیدینی"نیز به همین مناسبت است.
منظور از"الحاد در آیات خدا"ایجاد وسوسه در دلائل توحید و معاد است که در آیات قبل با عنوان"و من آیاته"بیان شد،و یا همه آیات الهی اعم از آیات تکوینی گذشته یا آیات تشریعی که در قرآن مجید و کتب آسمانی نازل شده است.
مکتبهای مادی و الحادی جهان امروز که برای منحرف ساختن مردم جهان از توحید و معاد گاه دین را زائیده جهل و ترس،و گاه مولود عوامل اقتصادی، و گاه امور مادی دیگر معرفی میکنند،نیز بدون شک از کسانی هستند که مشمول این آیهاند.
قرآن مجازات همه آنها را در ادامه این بحث با یک مقایسه روشن بیان
کرده میگوید:"آیا کسی که در آتش افکنده میشود بهتر است یا کسی که در سایه ایمان در نهایت امن و امان در قیامت قدم به عرصه محشر میگذارد"؟! ( أَ فَمَنْ یُلْقیٰ فِی النّٰارِ خَیْرٌ أَمْ مَنْ یَأْتِی آمِناً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ).
آنها که با ایجاد شک و فساد عقائد و ایمان مردم را به آتش کشیدند،باید در آن روز طعمه آتش شوند و آنها که در سایه ایمان محیط امن و امانی برای جامعه بشری آفریدند باید در قیامت در نهایت امنیت به سر برند،مگر در آن روز همه اعمال ما تجسم نمییابد؟ گر چه بعضی از مفسران این قسمت از آیه را به"ابو جهل"و نقطه مقابلش "حمزه"یا"عمار یاسر"تفسیر کردهاند،ولی پیدا است که این یک تطبیق بیش نیست،آیه مفهوم وسیعی دارد که همه آنها و غیر آنها را شامل میشود.
جالب این که در مورد دوزخیان تعبیر به"القاء"میکند که دلیل بر این است که آنجا اختیاری از خود ندارند،اما در مورد بهشتیان تعبیر به"آمدن" مینماید که دلیل بر احترام و آزادی اراده آنها در انتخاب امنیت و آرامش است.
از این گذشته با اینکه باید در مقابل دوزخ بهشت قرار گیرد در اینجا امنیت از"عذاب"را در مقابل"دوزخ"قرار داده،اشاره به این که مهمترین مساله در آن روز همین"امنیت"است.
و از آنجا که وقتی از هدایت کسی مایوس شوند او را به حال خود رها میکنند،و میگویند:هر کاری میخواهی بکن،در ادامه این آیه آنها را مخاطب ساخته میگوید:"هر چه میخواهید انجام دهید"!( اِعْمَلُوا مٰا شِئْتُمْ ).
"اما بدانید که خدا به آنچه انجام میدهید بیناست"( إِنَّهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ).
بدیهی است این امر به معنی آزادی عمل آنها،و یا الزام به انجام هر کار نیست، بلکه تهدیدی است نسبت به آنها که هیچ حرف حقی در گوششان فرو نمیرود،
تهدیدی است پر معنی و توام با وعده مجازات،چرا که دیدن اعمال و نگه داشتن حساب آنها برای همین منظور است.
*** آیه بعد سخن را از توحید و معاد به قرآن و نبوت میکشاند،و باز به صورت هشدار به کافران لجوج و بی منطق میفرماید:"آنها که به این ذکر و یادآوری الهی(قرآن مجید)به هنگامی که به سراغ آنها آمد کافر شدند بر ما مخفی نخواهند ماند"( إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمّٰا جٰاءَهُمْ ) (1).
اطلاق"ذکر"بر"قرآن"به خاطر این است که قبل از هر چیز انسان را متذکر و بیدار میسازد و حقایقی را که انسان اجمالا با فطرت خدادادی دریافته با وضوح و تفصیل شرح میدهد،نظیر این تعبیر در آیات دیگر قرآن نیز آمده است،از جمله در آیه 9 سوره حجر میخوانیم: إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ :"ما این ذکر و یادآوری را نازل کردیم و به طور قطع از آن پاسداری خواهیم کرد".
و بعد برای بیان عظمت قرآن میافزاید:"به طور مسلم کتابی است شکست ناپذیر"( وَ إِنَّهُ لَکِتٰابٌ عَزِیزٌ ).
کتابی است که هیچ کس نمیتواند همانند آن را بیاورد و بر آن غلبه کند، کتابی است بینظیر،منطقش محکم و گویا، استدلالاتش قوی و نیرومند،تعبیراتش منسجم و عمیق،تعلیماتش ریشهدار و پر مایه،و احکام و دستوراتش هماهنگ .
1) 1) در این که خبر"ان الذین"چیست؟مفسران احتمالات زیادی دادهاند که از همه مناسبتر این است که گفته شود خبر جمله"لا یخفون علینا"است که بقرینه آیه قبل حذف شده،بعضی نیز خبر را-به"یلقون فی النار"که از آیه قبل فهمیده میشود گرفتهاند، و بعضی جمله" أُولٰئِکَ یُنٰادَوْنَ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ "که در آیات آینده خواهد آمد میدانند،ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد
با نیازهای واقعی انسانها در تمام ابعاد زندگی.
*** سپس به توصیف مهم و گویایی در باره عظمت این کتاب آسمانی پرداخته میگوید:"هیچگونه باطلی،نه از پیش رو،نه از پشت سر،به سراغ قرآن نمیآید"! ( لاٰ یَأْتِیهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ ).
چرا که"از سوی خداوند حکیم و حمید نازل شده است"( تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ ).
خداوندی که افعالش روی حکمت و در نهایت کمال و درستی است و لذا شایسته هر گونه حمد و ستایش میباشد.
در تفسیر جمله" لاٰ یَأْتِیهِ الْبٰاطِلُ ..."مفسران سخنان بسیار گفتهاند که جامعتر از همه آنها این است"هیچگونه باطل،از هیچ نظر،و از هیچ طریق،به سراغ قرآن نمیآید"یعنی:
نه تناقضی در مفاهیم آن است.
نه چیزی از کتب و علوم پیشین بر ضد آن میباشد،و نه اکتشافات علمی آینده با آن مخالفت خواهد داشت.
نه کسی میتواند حقایق آن را ابطال کند،و نه در آینده منسوخ میگردد.
نه در معارف و قوانین و اندرزها و خبرهایش خلافی وجود دارد و نه خلافی بعدا کشف میشود.
نه آیه و حتی کلمهای از آن کم شده،و نه چیزی بر آن افزون میشود،و به تعبیر دیگر دست تحریف کنندگان از دامان بلندش کوتاه بوده و هست.
در حقیقت این آیه تعبیر دیگری است از آیه 9 سوره حجر:" إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ":"ما قرآن را نازل کردیم و ما حافظ آنیم" (1). .
1) 1) این تفسیر را به طور خلاصه و سربسته زمخشری در کشاف برگزیده،سخن علامه طباطبائی در تفسیر المیزان نیز شبیه آن است،در حالی که بسیاری از مفسران یا واژه "باطل"را محدود کردهاند،و آن را به معنی شیطان،یا تحریف کنندگان،یا کذب،و مانند آن گرفتهاند،در حدیثی از امام باقر(ع)و امام صادق(ع)چنین آمده است:"انه لیس فی اخباره عما مضی باطل و لا فی اخباره عما یکون فی المستقبل باطل":"نه در اخباری که از گذشته میدهد باطلی وجود دارد و نه در خبرهایی که از آینده میدهد"(مجمع البیان ذیل آیات مورد بحث)میدانیم همه اینها بیان مصداقی است از مفهوم وسیع و گسترده آیه فوق(دقت کنید)
از آنچه گفتیم چنین میتوان نتیجه گرفت که جمله" مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لاٰ مِنْ خَلْفِهِ "(نه از پیش رو و نه از پشت سر)کنایه از همه جانبه بودن است،یعنی از هیچ سو و از هیچ طرف و ناحیه،بطلان و فساد به سراغ این کتاب بزرگ نیامده،و نخواهد آمد،ولی بعضی آن را کنایه از"زمان حال"و"زمان استقبال" گرفتهاند، که در حقیقت مصداقی از مفهوم وسیع اول است.
واژه"باطل"چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید:نقطه مقابل حق است منتها گاه آن را به یکی از مصداقهایش تفسیر کردهاند مانند شرک،شیطان، موجود فنا شونده و ساحر،و اینکه شخص شجاع و قهرمان را"بطل"میگویند به خاطر آن است که مخالفان خود را باطل میکند،و از میدان بیرون کرده یا به قتل میرساند.
به هر حال ظاهر آیه مطلق است و نمیتوان مفهوم"باطل"را در مصداق خاصی محدود ساخت.
جمله آخر آیه( تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ )در حقیقت دلیل روشن و گویایی است برای عدم راه یابی باطل در هیچ شکل و صورت به قرآن مجید،زیرا باطل به سخنی راه مییابد که از شخصی صادر شده است.
با علم محدود و با کمالات معین،اما کسی که علم و حکمتش نامحدود است و جامع همه کمالاتی است که او را درخور حمد و ستایش قرار میدهد نه تناقض
و اختلافی به سخنش راه مییابد،و نه خط نسخ و بطلان بر آن کشیده میشود،نه دست تحریف به سوی آن دراز میگردد،و نه تضادی با حقایق کتب پیشین و اکتشافات علمی در حال و آینده دارد.
به هر حال این آیه از آیات روشنی است که نفی هر گونه تحریف،چه از نظر نقصان،و چه اضافه،از قرآن مجید میکند(شرح بیشتر در باره عدم تحریف قرآن در جلد 11 صفحه 18 به بعد-ذیل آیه 9 سوره حجر إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ بیان شد،و دلائل مختلف آن را شرح داده،و به سؤالاتی که در این زمینه است پاسخ گفتهایم).
***سؤال:
ممکن است گفته شود"باطل"همان گونه که اشاره شد به معنی"مخالف حق"است در حالی که شما و مفسران دیگر آن را به معنی"مبطل"و ابطال کننده تفسیر کردهاید.
پاسخ این سؤال را با توجه به نکته ظریفی میتوان دریافت،و آن اینکه قرآن نمیگوید باطلی بعد از این کتاب آسمانی به وجود نمیآید،بلکه میگوید باطلی به سراغ این کتاب آسمانی نخواهد آمد(به ضمیر در جمله"تاتیه"توجه کنید) و معنی این سخن آن است که چیزی نمیتواند به سراغ آن بیاید و آن را ابطال کند(دقت کنید).
مٰا یُقٰالُ لَکَ إِلاّٰ مٰا قَدْ قِیلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِکَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ وَ ذُو عِقٰابٍ أَلِیمٍ (43) وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقٰالُوا لَوْ لاٰ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفٰاءٌ وَ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی أُولٰئِکَ یُنٰادَوْنَ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ (44) وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ (45) مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَیْهٰا وَ مٰا رَبُّکَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ (46)
43-نسبتهای ناروایی که به تو میدهند همان است که به پیامبران قبل از تو نیز داده شده، پروردگار تو دارای مغفرت و مجازات دردناکی است.
44-هر گاه آن را قرآنی عجمی قرار میدادیم حتما میگفتند:چرا آیاتش روشن نیست؟آیا قرآن عجمی از پیغمبری عربی درست است؟!بگو:این برای کسانی که ایمان آوردهاند هدایت و درمان است،ولی کسانی که ایمان نمیآورند گوشهایشان سنگین است،گویی نابینا هستند و آن را نمیبینند،آنها همچون کسانی هستند که از راه دور صدا زده میشوند.
45-ما به موسی کتاب آسمانی دادیم،سپس در آن اختلاف شد،و اگر فرمانی از ناحیه پروردگار تو در این زمینه صادر نشده بود(که باید به آنها مهلت داد تا اتمام حجت شود)در میان آنها داوری میشد(و مشمول عذاب الهی میگشتند)ولی آنها هنوز در کتاب تو شک و تردید دارند.
46-کسی که عمل صالحی بجا آورد نفعش برای خود او است و هر کس بدی کند به خویشتن بدی کرده،و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمیکند.
از آنجا که کفار مکه شدیدترین مبارزه را با آئین اسلام و شخص پیامبر ص آغاز کرده بودند و آیات گذشته از الحاد آنها در دلائل توحید و کفر و تکذیبشان نسبت به آیات الهی خبر میداد،در نخستین آیه مورد بحث به عنوان تسلی خاطر پیامبر ص و آموختن درس استقامت و پایمردی به همه مسلمین که در فشار دشمنان قرار میگیرند،میفرماید:"نسبتهای ناروایی که به تو داده میشود همانست که به پیامبران پیش از تو داده شد"( مٰا یُقٰالُ لَکَ إِلاّٰ مٰا قَدْ قِیلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِکَ ).
اگر مجنون و ساحرت میخوانند،به پیامبران بزرگ پیشین همین نسبتها را دادند،و اگر دروغگویت مینامند آنها نیز از این نسبت در امان نبودند،
خلاصه نه دعوت تو به سوی آئین توحید و حق مطلب تازهای است،و نه تهمت و تکذیب آنها،محکم بایست و به این سخنان اعتنا مکن و دعوت توحید را تداوم بخش و بدان خدا با تو است.
بعضی از مفسران احتمال دادهاند که منظور از این جمله این است که سخنانی که از سوی خدا به تو گفته میشود همان سخنانی است که به انبیای پیشین گفته شد (1).
ولی با توجه به جمله بعد و آیات آینده تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد.
سپس در پایان آیه میافزاید:"پروردگار تو دارای مغفرت و آمرزش و هم دارای مجازات دردناک است"( إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ وَ ذُو عِقٰابٍ أَلِیمٍ ).
رحمت و آمرزش برای آنها که پذیرا شوند،و عذاب الیم برای آنها که تکذیب کنند و تهمت زنند و به مخالفت برخیزند.
این جمله در حقیقت بشارت و تشویقی است برای مؤمنان و انذار و تهدیدی است برای کافران.
مقدم داشتن"مغفرت"بر"عقاب"همانند موارد دیگر دلیل بر"پیشی گرفتن رحمت بر غضب"است،چنان که در دعا آمده یا من سبقت رحمته غضبه (2).
*** در آیه بعد سخن از بهانه جویی این افراد لجوج به میان آورده و پاسخ یکی از این بهانههای عجیب را مطرح میکند و آن اینکه آنها میگفتند:چرا قرآن به لسان عجم نازل نشده است تا ما برای آن اهمیت بیشتری قائل باشیم و غیر عرب . .
نیز از آن بهره گیرند، ظاهرا هدفشان این بود که توده مردم از آن چیزی نفهمند و نیازی به آن نباشد که به آنها بگویند لاٰ تَسْمَعُوا لِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ "به این قرآن گوش فرا ندهید و با سخنان لغو و باطل آن را از اثر بیندازید" (چنان که در آیات قبل آمده بود) (1).
اینجاست که قرآن در پاسخ آنها میگوید:"هر گاه ما آن را قرآنی عجمی قرار میدادیم حتما میگفتند:چرا آیاتش روشن نیست؟چرا پیچیده است؟و ما از آن سر در نمیآوریم"!( وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقٰالُوا لَوْ لاٰ فُصِّلَتْ آیٰاتُهُ ).
سپس اضافه میکردند:"راستی عجیب است قرآنی عجمی از پیغمبری عربی"؟( ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ ).
یا میگفتند:"کتابی است عجمی برای امتی عربی"؟ و اکنون که نیز به زبان عربی نازل شده،و همگان به خوبی مفاهیم آن را درک میکنند و به عمق پیام و دعوت قرآن میرسند،باز فریاد میزنند:گوش به این قرآن ندهید و با جار و جنجال و سخنان لغو و باطل مردم را از شنیدن آن باز دارید.
خلاصه آنها بیماردلانی هستند که هر طرحی ریخته شود و هر برنامهای پیاده گردد به آن ایرادی میکنند،و بهانهای میتراشند،اگر عربی باشد سحر و افسونش میخوانند،و اگر عجمی باشد نامفهومش میشمرند،و اگر مخلوطی از الفاظ عربی و عجمی باشد ناموزونش معرفی میکنند! (2). . .
1) 1) در تفسیر کبیر فخر رازی میخوانیم نقلوا فی سبب نزول هذه الایه ان الکفار لاجل التعنت قالوا لو نزل القرآن بلغة العجم:"در سبب نزول این آیه چنین نقل کردهاند که کفار بهانه جو گفتند این قرآن اگر به لغت عجم نازل شده بود بهتر بود"!
2) 2) بعضی از مفسران جمله"ا اعجمی و عربی"را به همین معنی یعنی مخلوطی از عربی و عجمی تفسیر کردهاند
باید توجه داشت که"اعجمی"از ماده"عجمة"(بر وزن لقمه)به معنی عدم فصاحت و ابهام در سخن است،و"عجم"را به غیر عرب میگویند چرا که زبان آنها را به خوبی نمیفهمند،و"اعجم"به کسی گفته میشود که مطالب را خوب ادا نمیکند(خواه عرب باشد یا غیر عرب).
بنا بر این واژه"اعجمی"همان"اعجم"است که با یاء نسبت توام شده.
سپس قرآن خطاب به پیامبر ص میافزاید:"بگو این کتاب آسمانی برای کسانی که ایمان آوردهاند مایه هدایت و درمان است"( قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفٰاءٌ ).
"اما کسانی که ایمان نمیآورند گوشهایشان سنگین است"و آن را درک نمیکنند( وَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْرٌ ).
"و بر اثر نابینایی آن را نمیبینند"( وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمًی ) (1).
درست مثل کسانی هستند که آنها را از راه دور صدا میزنند"( أُولٰئِکَ یُنٰادَوْنَ مِنْ مَکٰانٍ بَعِیدٍ ).
و معلوم است چنین کسانی نه میشنوند و نه میبینند! آری برای پیدا کردن راه،و رسیدن به مقصد،تنها وجود نور کافی نیست، چشم بینا نیز لازم است،همچنین برای تعلیم یافتن تنها وجود مبلغ دانشمند و فصیح کفایت نمیکند،گوش شنوایی نیز باید باشد.
در لطافت دانههای باران و تاثیر حیاتبخش آن شک نیست،اما"در باغ سبزه .
1) 1) بعضی از مفسران جمله فوق را چنین معنی کردند که"قرآن مایه نابینایی این گروه میشود"در حالی که به گفته راغب در مفردات و ابن منظور در لسان العرب جمله "عمی علیه"به معنی"اشتبه حتی صار بالاضافة الیه کالاعمی":"مطلب چنان بر او مشتبه شد که نسبت به آن گویا نابینا است"بنا بر این معنی صحیح جمله همان است که در متن آوردهایم
روید و در شورهزار خس".
آنها که با روح حقطلبی به سراغ قرآن میآمدند هدایت و شفا از آن مییافتند،بیماریهای اخلاقی و روحی آنها در شفا خانه قرآن درمان میشد، سپس بار سفر را میبستند و در پرتو نور هدایت قرآن با سرعت به سوی کوی دوست حرکت میکردند.
اما لجوجان متعصب،و دشمنان حق و حقیقت،و آنها که از قبل تصمیم خودشان را بر مخالفت انبیا گرفته بودند چه بهرهای میتوانستند از آن بگیرند؟ آنها همچون کوران و کرانی بودند که در نقطه دور دستی قرار داشتند،آنها گرفتار ناشنوایی و نابینایی مضاعف بودند،هم از نظر ابزار دید و شنود و هم از نظر بعد مکان! بعضی از مفسران نقل کردهاند که اهل لغت برای کسی که میفهمد میگویند:
انت تسمع من قریب(تو از نزدیک میشنوی)و برای کسی که نمیفهمد میگویند انت تنادی من بعید(تو از دور صدا زده میشوی که اگر همهمهای بشنوی مفهوم مطالب را درک نمیکنی) (1).
در اینکه چگونه قرآن مایه شفا و درمان دردهای جانکاه انسانها است بحث مشروحی ذیل آیه 82 سوره اسراء آوردهایم(جلد 12 صفحه 236 به بعد).
*** در آیه بعد برای تسلی خاطر پیامبر ص و مؤمنان نخستین میفرماید:از انکار و لجاجت و بهانهجویی این قوم خیرهسر نگران مباش،این سابقه طولانی دارد"ما به موسی کتاب آسمانی دادیم،و در آن اختلاف شد،بعضی پذیرا گشتند و بعضی از در انکار در آمدند"( وَ لَقَدْ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ ).
و اگر مشاهده میکنی ما در مجازات این دشمنان لجوج تعجیل نمیکنیم .
1) 1) "تفسیر قرطبی"ذیل آیات مورد بحث
به خاطر این است که مصالح تربیتی ایجاب میکند آنها آزاد باشند،و تا آنجا که ممکن است اتمام حجت شود،"و اگر فرمانی از ناحیه پروردگارت در این زمینه صادر نشده بود در میان آنها داوری میشد"،و مجازات الهی به سرعت دامانشان را میگرفت( وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ ).
این فرمان الهی بر اساس مصالح هدایت انسانها و اتمام حجت بوده،و این سنت در میان تمام اقوام گذشته جاری شده و در باره قوم تو نیز جاری است.
ولی آنها هنوز این حقیقت را باور نکردهاند"و در قرآن تو شک و تردید دارند،شکی آمیخته با سوء ظن و بدبینی"( وَ إِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ ).
"مریب"از ماده"ریب"به معنی شکی است که آمیخته با بدبینی و سوء ظن و اضطراب باشد،بنا بر این مفهوم جمله این میشود که مشرکان نه تنها در سخنان تو تردید دارند بلکه مدعی هستند که قرائن خلاف که مایه بدبینی است نیز در آن موجود است! بعضی از مفسران احتمال دادهاند که جمله اخیر در باره یهود و کتاب موسی است،یعنی این قوم هنوز در تورات شک و تردید دارند،اما این معنی بعید به نظر میرسد،و ظاهر همان تفسیر اول است (1).
*** در آخرین آیه مورد بحث یک قانون کلی را که قرآن بارها روی آن تاکید کرده در ارتباط با اعمال انسانها بیان میکند،که تکمیلی است بر بحث گذشته در زمینه بهرهگیری مؤمنان از قرآن،و محروم ماندن افراد بیایمان از این سرچشمه فیض الهی.
میفرماید:"هر کسی عمل صالحی انجام دهد نفعش برای خود او است، .
1) 1) توجه داشته باشید که این آیه درست به همین عبارت در سوره هود آیه 110 گذشت
و هر کسی بدی کند به خویشتن بدی کرده،و پروردگار تو به بندگان هرگز ظلم و ستم نمیکند"( مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَسٰاءَ فَعَلَیْهٰا وَ مٰا رَبُّکَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ ).
بنا بر این اگر آنها به این کتاب و این آئین بزرگ ایمان نیاورند نه بخداوند زیانی میرسانند،و نه به تو،چرا که خوبیها و بدیها همه به صاحبانش باز میگردد و آنها هستند که میوه شیرین یا تلخ اعمال خویش را میچینند.
جمله"و ما رَبُّکَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ "دلیل روشنی است بر مساله اختیار، و آزادی اراده،و بیانگر این حقیقت است که خداوند نه بیجهت کسی را کیفر میدهد،و نه بر مجازات کسی بدون دلیل میافزاید،برنامه او عدالت محض است، چرا که سرچشمه ظلم،کمبودها و نقصانها،جهل و ناآگاهی،و یا هوای نفس است، و ذات پاک او از همه این امور منزه میباشد.
تعبیر به"ظلام"که صیغه مبالغه و به معنی"بسیار ظلم کننده"است،در اینجا و در بعضی دیگر از آیات قرآن ممکن است اشاره به این باشد که مجازات بی دلیل از سوی خداوند بزرگ همیشه مصداق ظلم بسیار خواهد بود،چرا که از او هرگز چنین انتظاری نیست.
بعضی نیز گفتهاند که چون او بندگان فراوانی دارد اگر بر هر کس مختصر ستمی کند مصداق"ظلام"خواهد بود(این دو تفسیر با هم منافاتی ندارد).
به هر حال قرآن،در این آیات بینات خود قلم بطلان بر مکتب جبر را که مایه اشاعه فساد،و امضای انواع زشتیها،و نفی هر گونه تعهد و مسئولیت است میکشد،همگان را در برابر اعمالشان مسئول میشمرد،و نتائج اعمال هر کس
را در درجه اول متوجه خود او میداند.
لذا در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع میخوانیم که یکی از یارانش سؤال کرد:
هل یجبر اللّٰه عباده علی المعاصی:"آیا خداوند بندگان را بر گناه مجبور میکند"؟
فقال:لا،بل یخیرهم و یمهلهم حتی یتوبوا.
فرمود:"نه بلکه آنها را آزاد میگذارد و مهلت میدهد تا از گناه خویش توبه کنند".
مجددا سؤال میکند:هل کلف عباده ما لا یطیقون؟"آیا بندگان خود را تکلیف ما لا یطاق میکند"؟ امام ع فرمود:
کیف یفعل ذلک و هو یقول:" وَ مٰا رَبُّکَ بِظَلاّٰمٍ لِلْعَبِیدِ ":
"چگونه چنین کاری را میکند در حالی که خودش فرموده:پروردگار تو به بندگان ظلم و ستم روا نمیدارد"؟ سپس امام ع افزود:پدرم موسی بن جعفر ع از پدرش جعفر بن محمد ع چنین نقل فرمود:
من زعم ان اللّٰه یجبر عباده علی المعاصی او یکلفهم ما لا یطیقون فلا تاکلوا ذبیحته،و لا تقبلوا شهادته،و لا تصلوا ورائه، و لا تعطوه من الزکاة شیئا :"کسی که گمان کند خداوند بندگان را مجبور بر گناه میکند،یا تکلیف ما لا یطاق مینماید،از گوشت حیوانی که او ذبح میکند نخورید،شهادتش را نپذیرید،پشت سرش نماز نخوانید و از زکات نیز چیزی به او ندهید"!(خلاصه احکام اسلام را بر او جاری نکنید) (1).
حدیث فوق ضمنا اشارهای است به این نکته ظریف که مکتب جبر سر از "تکلیف به ما لا یطاق"در میآورد،چرا که اگر انسان از یک سو مجبور به گناه .
1) 1) عیون اخبار الرضا،مطابق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 555
باشد،و از سوی دیگر او را از آن نهی کنند مصداق روشن تکلیف به ما لا یطاق است.
امیر مؤمنان علی ع میفرماید:
و ایم اللّٰه!ما کان قوم قط فی غض نعمة من عیش فزال عنهم الا بذنوب اجترحوها،لان اللّٰه لیس بظلام للعبید:
"به خدا سوگند هیچ ملتی از آغوش ناز و نعمت زندگی گرفته نشد مگر به واسطه گناهانی که مرتکب شدند،زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمیدارد"! سپس افزود:
و لو ان الناس حین تنزل بهم النقم،و تزول عنهم النعم،فزعوا الی ربهم بصدق من نیاتهم،و وله من قلوبهم،لرد علیهم کل شارد و اصلح لهم کل فاسد:
"هر گاه مردم موقعی که بلاها نازل میشود،و نعمتهای الهی از آنها سلب میگردد،با صدق نیت رو به درگاه خدا آورند،و با قلبهایی آکنده از عشق و محبت به خدا از او درخواست حل مشکل کنند،خداوند آنچه را از دستشان رفته به آنها باز میگرداند،و هر گونه فسادی را برای آنها اصلاح میکند" (1).
و از این بیان رابطه گناهان با سلب نعمتها به خوبی آشکار میشود.
بدون شک زبان عربی از غنیترین و پرمایهترین زبانهای دنیا است اما با اینحال عظمت قرآن از این نظر نیست که به زبان عربی است،بلکه عربی بودن آن به خاطر این است که خداوند هر پیامبری را به زبان قوم خود میفرستد، .
1) 1) نهج البلاغه خطبه 188
تا در درجه اول آنها ایمان بیاورند و بعد دامنه آئین او به دیگران گسترش پیدا کند.
اما بهانهجویانی که مانند کودکان هر روز مطلب غیر منطقی تازهای را مطرح میکردند،و با حرفهای کودکانه و ضد و نقیض خود نشان میدادند که به دنبال حقطلبی نیستند،یک روز میگفتند چرا این قرآن تنها به زبان عرب نازل شده؟ آیا بهتر نبود همه یا قسمتی از آن به غیر این زبان بود تا دیگران نیز بهره گیرند؟ (در حالی که آنها هدف دیگری داشتند منظورشان این بود که توده مردم عرب از جاذبه فوق العاده محروم گردند).
و اگر این خواسته آنها انجام میشد،میگفتند:چگونه او عرب است و کتابش غیر عربی؟ خلاصه هر روز به بهانهای خود و دیگران را سرگرم و از راه حق باز میداشتند.
اصولا"بهانهجویی"همیشه دلیل بر این است که انسان درد دیگری دارد که نمیخواهد آن را فاش بگوید،درد این گروه نیز این بود که تودههای مردم سخت مجذوب قرآن شده بودند،و لذا منافع آنها سخت به خطر افتاده بود، برای خاموش کردن نور اسلام به هر وسیلهای متوسل میشدند.
***پایان جزء 24 قرآن مجید
آغاز جزء 25 قرآن مجید آیه 47 سوره فصلت
إِلَیْهِ یُرَدُّ عِلْمُ اَلسّٰاعَةِ وَ مٰا تَخْرُجُ مِنْ ثَمَرٰاتٍ مِنْ أَکْمٰامِهٰا وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثیٰ وَ لاٰ تَضَعُ إِلاّٰ بِعِلْمِهِ وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ أَیْنَ شُرَکٰائِی قٰالُوا آذَنّٰاکَ مٰا مِنّٰا مِنْ شَهِیدٍ (47) وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَدْعُونَ مِنْ قَبْلُ وَ ظَنُّوا مٰا لَهُمْ مِنْ مَحِیصٍ (48)
47-اسرار قیامت(و لحظه وقوع آن)را تنها خدا میداند،هیچ میوهای از غلاف خود خارج نمیشود و هیچ مؤنثی باردار نمیگردد و وضع حمل نمیکند مگر به علم و آگاهی او،و آن روز که آنها را ندا میدهد کجا هستند شریکانی که برای من میپنداشتید؟آنها میگویند:(پروردگارا!)ما عرضه داشتیم که هیچ گواهی بر گفته خود نداریم! 48-و همه معبودانی را که قبلا میخواندند محو و گم میشود،و میدانند هیچ پناهگاهی ندارند.
در آخرین آیه بحث گذشته سخن از بازگشت اعمال نیک و بد به صاحبان آنها بود که اشاره ضمنی به مساله ثواب و جزای روز قیامت داشت.
در اینجا این سؤال برای مشرکان مطرح میشد که این قیامت که میگویی کی خواهد آمد؟! قرآن در آیات مورد بحث نخست در پاسخ این سؤال میگوید:آگاهی بر زمان قیامت مخصوص خدا است"و علم آن تنها به خدا باز میگردد"( إِلَیْهِ یُرَدُّ عِلْمُ السّٰاعَةِ ).
هیچ پیامبر مرسل و فرشته مقربی نیز از آن آگاه نیست،و باید هم آگاه نباشند،تا هر لحظه همگان وقوع آن را احتمال دهند و اثر تربیتی خاص این انتظار در همه مکلفین محفوظ باشد.
سپس میافزاید:نه تنها آگاهی بر زمان قیام قیامت مخصوص خدا است،علم به اسرار این عالم و موجودات پنهان و آشکارش نیز از آن او است"هیچ میوهای از غلاف خود خارج نمیشود،و هیچ زن یا حیوان مادهای باردار نمیگردد، و حمل خود را بر زمین نمینهد مگر به علم و آگاهی پروردگار"( وَ مٰا تَخْرُجُ مِنْ ثَمَرٰاتٍ مِنْ أَکْمٰامِهٰا وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثیٰ وَ لاٰ تَضَعُ إِلاّٰ بِعِلْمِهِ ) (1).
نه در عالم گیاهان و نه در عالم حیوان و انسان نطفهای منعقد نمیشود و بارور نمیگردد و تولد نمییابد مگر به فرمان خداوند بزرگ و به مقتضای علم و حکمت او.
"اکمام"جمع"کم"(بر وزن جن)به معنی غلافی است که روی .
1) 1) "من"در"من ثمرات"و"من انثی"و همچنین در"من شهید"که در ذیل آیه میآید زائده است که برای تاکید آمده
میوه را میپوشاند،و"کم"(بر وزن قم)به معنی آستینی است که دست را میپوشاند و"کمة"(بر وزن قبه)به معنی عرقچین است که بر سر میگذارند (1).
طبرسی در مجمع البیان میگوید"تکمم الرجل فی ثوبه"هنگامی گفته میشود که شخصی خود را در لباس بپوشاند.
فخر رازی در تفسیر خود"اکمام"را به پوستهای تفسیر میکند که میوه در آن قرار دارد.
بعضی از مفسران نیز آن را به عنوان وعاء الثمرة(ظرف میوه)تفسیر کردهاند (2).
ظاهر این است که همه این تفسیرها به یک معنی باز میگردد،از آنجا که یکی از ظریفترین و دقیقترین مسائل در جهان موجودات زنده مساله بارور شدن در رحم و تولد آنها است قرآن مخصوصا روی آن تکیه کرده است،چه در عالم جانداران و چه در گیاهان.
آری او است که میداند کدامین نطفه در کدامین رحم و در چه زمانی منعقد میشود،و کی متولد میگردد،کدام میوه بارور میگردد و کی غلاف و پوسته خود را میشکافد و سر بیرون میزند.
سپس میافزاید:این گروه که قیامت را انکار میکنند،یا به باد استهزا میگیرند،"در آن روز که قیامت برپا میشود آنها را ندا میدهد:کجا هستند شرکائی که برای من میپنداشتید؟آنها میگویند:پروردگارا!ما به تو عرض کردیم که هیچ گواهی بر گفتههای خود نداریم"( وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ أَیْنَ شُرَکٰائِی قٰالُوا آذَنّٰاکَ مٰا مِنّٰا مِنْ شَهِیدٍ ) (3)(4). . . . .
1) 1) راغب در مفردات
2) 2) "تفسیر المیزان"و"تفسیر مراغی"
3) 3) "آذناک"از ماده"ایذان"به معنی اعلام است،و جمله" وَ یَوْمَ یُنٰادِیهِمْ " متعلق محذوفی دارد،و در تقدیر اذکر یوم ینادیهم...میباشد
4) 4) در تفسیر این جمله احتمال دیگری نیز دادهاند و آن اینکه در میان ما هیچکس امروز گواهی بر وجود شریک برای تو نمیدهد،و همه این مطلب را انکار میکنند
آنچه میگفتیم سخنان بیاساس و بیپایه بود،سخنانی که از جهل و بیخبری یا تقلید کورکورانه سرچشمه میگرفت،امروز بهتر از هر زمان میفهمیم که چه اندازه این ادعاها باطل و بیاساس بوده است.
*** و در اینحال میبینند اثری از معبودانی که قبلا میخواندند پیدا نیست"و همه محو و نابود شدند"( وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَدْعُونَ مِنْ قَبْلُ ).
اصلا صحنه قیامت آن چنان برای آنها وحشتناک است که خاطره بتها نیز از نظرشان محو و نابود میشود،همان معبودانی که یک روز سر بر آستانشان مینهادند برای آنها قربانی میکردند،حتی گاه در راه آنها جان میدادند،و پناهگاه روز بیچارگی و حلال مشکلات خود میپنداشتند همه همچون سرابهایی محو میشوند.
آری"در آن روز میدانند که هیچ پناهگاهی و راه فراری برای آنها وجود ندارد"( وَ ظَنُّوا مٰا لَهُمْ مِنْ مَحِیصٍ ).
"محیص"از ماده"حیص"(بر وزن حیف)به معنی بازگشت و عدول و کنارهگیری کردن از چیزی است،و از آنجا که محیص اسم مکان است این کلمه به معنی فرارگاه یا پناهگاه میآید (1).
"ظنوا"از ماده"ظن"در لغت معنی وسیعی دارد:گاه به معنی یقین، و گاه به معنی گمان میآید،و در آیه مورد بحث به معنی یقین است،چه اینکه آنها در آن روز یقین پیدا میکنند که راه فرار و نجاتی از عذاب الهی ندارند.
"راغب"در"مفردات"میگوید:"ظن"به معنی اعتقادی است که از دلیل و قرینه حاصل میشود،این اعتقاد گاه قوی میشود و به مرحله یقین میرسد و گاه ضعیف است و از حد گمان تجاوز نمیکند. .
1) 1) در جلد دهم تفسیر نمونه صفحه 325 این کلمه از ماده"محص"ذکر شده که باید اصلاح شود
لاٰ یَسْأَمُ اَلْإِنْسٰانُ مِنْ دُعٰاءِ اَلْخَیْرِ وَ إِنْ مَسَّهُ اَلشَّرُّ فَیَؤُسٌ قَنُوطٌ (49) وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ رَحْمَةً مِنّٰا مِنْ بَعْدِ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هٰذٰا لِی وَ مٰا أَظُنُّ اَلسّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلیٰ رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنیٰ فَلَنُنَبِّئَنَّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا بِمٰا عَمِلُوا وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِیظٍ (50) وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَی اَلْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأیٰ بِجٰانِبِهِ وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ فَذُو دُعٰاءٍ عَرِیضٍ (51) قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ اَللّٰهِ ثُمَّ کَفَرْتُمْ بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ (52)
49-انسان هرگز از تقاضای نیکی(و نعمت)خسته نمیشود،و هر گاه شر و بدی به او رسد مایوس و نومید میگردد.
50-و هر گاه او را رحمتی از سوی خود بعد از ناراحتی بچشانیم میگوید:این به خاطر شایستگی و استحقاق من بوده،و گمان نمیکنم قیامت برپا شود(و به فرض که قیامتی باشد)هر گاه به سوی پروردگارم بازگردم برای من نزد او پاداشهای نیک است!ما کافران را از اعمالی که انجام دادهاند(به زودی)آگاه خواهیم کرد،و از عذاب شدید به آنها میچشانیم.
51-و هر گاه نعمتی به انسان دهیم روی میگرداند،و با حال تکبر از حق دور میشود، ولی هر گاه مختصر ناراحتی به او رسد تقاضای فراوان و مستمر(برای برطرف شدن آن)دارد.
52-بگو:به من خبر دهید اگر این قرآن از سوی خداوند باشد و شما به آن کافر شوید چه کسی گمراهتر خواهد بود از کسی که با آن مخالفت میکند؟!
این انسانهای کم ظرفیت
به تناسب بحثی که در آیات گذشته در باره مشرکان و سرنوشت آنها بیان شده بود،در آیات مورد بحث ترسیمی از حال این انسانهای ضعیف و بیایمان شده،ترسیمی گویا و روشنگر،و تجسمی زنده و آشکار از این افراد کوتاه فکر و کمظرفیت.
نخست میفرماید:"انسان هرگز از تقاضای نیکیها،اموال و ثروتها و مواهب زندگی خسته و ملول نمیشود"( لاٰ یَسْأَمُ الْإِنْسٰانُ مِنْ دُعٰاءِ الْخَیْرِ ).
هرگز تنور حرص او از گرمی نمیافتد،هر چه بیشتر پیدا میکند باز بیشتر میخواهد،و هر چه به او بدهند باز سیر نمیشود.
"اما اگر دنیا به او پشت کند،نعمتهای او زائل گردد،و شر و بدی و تنگدستی و فقر دامن او را بگیرد،به کلی مایوس و نومید میشود"( وَ إِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَیَؤُسٌ
قَنُوطٌ
).
منظور از انسان در اینجا"انسان تربیت نایافته"ای است که قلبش به نور معرفت الهی و ایمان پروردگار،و احساس مسئولیت در روز جزا روشن نشده، انسانهایی که بر اثر جهانبینیهای غلط در محدوده عالم ماده گرفتارند،و روح بلندی که ما ورای آن را ببیند،و ارزشهای والای انسانی را بنگرد،ندارند.
آری آنها به هنگام اقبال دنیا مسرور و مغرورند،و به هنگام ادبار دنیا مغموم و مایوسند،نه پناهگاهی دارند که به آنها پناه دهد و نه چراغ فروزانی که نور امید بر قلب آنها بپاشد.
ضمنا باید توجه داشت که"دعاء"گاه به معنی خواندن کسی است،و گاه به معنی طلب کردن چیزی است،و در آیه مورد بحث به معنی دوم میباشد، بنا بر این لاٰ یَسْأَمُ الْإِنْسٰانُ مِنْ دُعٰاءِ الْخَیْرِ :یعنی انسان از طلب و تقاضای نیکیها هرگز ملول و خسته نمیشود.
در اینکه"یئوس"و"قنوط"به یک معنی است،یعنی انسان نومید، یا دو معنی مختلف دارد؟و تفاوت میان این دو چیست؟در میان مفسران گفتگو است:
بعضی هر دو را به یک معنی(برای تاکید)دانستهاند (1).
ولی بعضی"یئوس"را از ماده"یاس"به معنی وجود نومیدی در درون قلب و"قنوط"را به معنی ظاهر ساختن آن در چهره و در عمل دانستهاند (2).
مرحوم طبرسی در مجمع البیان در میان این دو چنین فرق گذاشته که یاس نومیدی از خیر است و قنوط نومیدی از رحمت (3). . . .
ولی آنچه از موارد استعمال واژه"یاس"و"قنوط"در قرآن مجید به دست میآید این است که یاس و قنوط تقریبا در یک معنی به کار میرود،مثلا در داستان یوسف میخوانیم که یعقوب فرزندان خود را از یاس از رحمت الهی بر حذر داشت،در حالی که آنها در مورد پیدا کردن یوسف هم قلبا مایوس بودند و هم نشانههای یاس را ظاهر کرده بودند(یوسف-87).
و در مورد قنوط در داستان بشارت فرزند به ابراهیم میخوانیم که او از این مساله اظهار تعجب کرد،اما فرشتگان به او گفتند: بَشَّرْنٰاکَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْقٰانِطِینَ :"ما تو را به حق بشارت دادیم بنا بر این مایوس نباش"!(حجر-55).
*** در آیه بعد به یکی دیگر از حالات نامطلوب انسانهای دور مانده از علم و ایمان یعنی حالت غرور و از خود راضی بودن اشاره کرده،میفرماید:"هر گاه ما به انسان رحمتی از سوی خود،بعد از ناراحتی که به او رسیده بچشانیم، میگوید:این به خاطر شایستگی من است و لایق چنین مقام و موهبتی بودهام" ( وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ رَحْمَةً مِنّٰا مِنْ بَعْدِ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هٰذٰا لِی ) (1).
این بینوای مغرور فراموش میکند که اگر لطف خدا نبود بجای این نعمت باید گرفتار بلا شود،و همچون قارون مستکبر که وقتی خداوند برای آزمایش او ثروت زیادی به وی بخشید و به او گفتند تو هم نیکی کن آن گونه که خدا بر تو روا داشته،گفت:نه،من هر چه دارم بر اثر علم و دانش و لیاقت ذاتی خودم دارم!" قٰالَ إِنَّمٰا أُوتِیتُهُ عَلیٰ عِلْمٍ عِنْدِی "(قصص-78). .
1) 1) بعضی از مفسران گفتهاند که جمله"هذا لی"یعنی"این نعمت همیشه برای من پایدار خواهد بود"که در حقیقت دوام آن را میرساند،اما تفسیری که در بالا گفتیم مناسبتر است هر چند میان این دو تضادی وجود ندارد و قابل جمع است که هم خود را مستحق نعمت بداند و هم آن را دائم و جاودانی پندارد
در دنباله آیه میافزاید:این غرور سرانجام او را به انکار آخرت میکشاند و میگوید:من باور ندارم قیامتی در کار باشد"( وَ مٰا أَظُنُّ السّٰاعَةَ قٰائِمَةً ).
"و به فرض که قیامتی در کار باشد،هر گاه من به سوی پروردگارم باز گردم پاداشهای نیک و مواهب بسیار از برای من نزد او آماده است"!خدایی که در دنیا مرا اینچنین گرامی داشته حتما در آخرت بهتر از این پذیرایی خواهد کرد! ( وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلیٰ رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنیٰ ).
نظیر این مطلب در سوره کهف،در داستان آن دو دوستی که یکی ثروتمند بود و راه کفر و غرور را پیش گرفت،و دیگری در مسیر ایمان ثابت قدم ماند، آمده است:آنجا که قرآن از زبان آن مرد مغرور که صاحب باغها و چشمههای پر آب بود نقل میکند:" مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هٰذِهِ أَبَداً- وَ مٰا أَظُنُّ السّٰاعَةَ قٰائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلیٰ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهٰا مُنْقَلَباً ":"من هرگز گمان نمیکنم قیامت برپا شود،و اگر قیامتی در کار باشد و به سوی پروردگارم بازگردم جایگاهی بهتر و عالیتر از این خواهم یافت"!!(کهف-35 و 36).
ولی خداوند این افراد مغرور و خیره سر را در پایان این آیه چنین تهدید میکند که:"ما به زودی کافران را از اعمالی که انجام دادهاند آگاه خواهیم کرد،و از عذاب شدید به آنها میچشانیم"( فَلَنُنَبِّئَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِمٰا عَمِلُوا وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنْ عَذٰابٍ غَلِیظٍ ) (1).
همین معنی در جای دیگر از قرآن مجید و به تعبیر دیگر آمده است:آنجا که میفرماید: وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ نَعْمٰاءَ بَعْدَ ضَرّٰاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئٰاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ :"هر گاه به انسان نعمتی را پس از ناراحتی و شدت بچشانیم میگوید:مشکلات و گرفتاریها برای همیشه از من برطرف شد،و دیگر .
1) 1) "عذاب غلیظ"به معنی"عذاب شدید و متراکم"است
بر نخواهد گشت،سپس غرق شادی و غفلت و کبر و غرور میشود"(هود-10).
*** در آیه بعد سومین حالتی را که برای اینگونه انسانها به هنگام اقبال و ادبار دنیای مادی رخ میدهد بازگو میکند که حالت فراموشکاری به هنگام نعمت،و جزع و فزع به هنگام مصیبت است.
میفرماید:"هر گاه به انسان نعمتی دهیم روی میگرداند،و با تکبر از حق دور میشود"( وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَی الْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأیٰ بِجٰانِبِهِ ).
"اما هر گاه مختصر ناراحتی به او برسد تقاضای فراوان و زیادی برای برطرف شدن آن دارد و دعای مستمر میکند"( وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعٰاءٍ عَرِیضٍ ).
"نا"از ماده"نای"(بر وزن رای)به معنی دور شدن میباشد و هنگامی که "جانب"(پهلو)پشت سر آن قرار گیرد کنایه از تکبر و غرور است،چون آدمهای متکبر صورت خود را بر میگردانند و با بیاعتنایی دور میشوند.
"عریض"به معنی پهن در مقابل طویل است،و عرب این دو تعبیر را در مورد کثرت و زیادی به کار میبرد.
شبیه همین معنی در سوره یونس آمده است: وَ إِذٰا مَسَّ الْإِنْسٰانَ الضُّرُّ دَعٰانٰا لِجَنْبِهِ أَوْ قٰاعِداً أَوْ قٰائِماً فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنٰا إِلیٰ ضُرٍّ مَسَّهُ کَذٰلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفِینَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ :"هنگامی که به انسان مختصر زیانی برسد ما را در همه حال میخواند،در حالی که به پهلو خوابیده،یا نشسته، یا ایستاده است،اما هنگامی که ناراحتی او را بر طرف سازیم چنان میرود که گویی هرگز ما را برای حل مشکلی نخوانده!اینگونه برای اسرافکاران اعمالشان زینت داده شده است"!(یونس-12).
آری چنین است انسان فاقد ایمان و تقوا که دائما به این حالات گرفتار است،به هنگام روی آوردن نعمتها"حریص"و"مغرور"و"فراموشکار"
و به هنگام پشت کردن نعمتها"مایوس"و نومید و"پر جزع".
ولی در مقابل،مردان حق و پیروان راستین مکتب انبیا آن چنان پرظرفیت و پرمایهاند که نه روی آوردن نعمتها آنها را دگرگون میسازد،و نه ادبار دنیا ضعیف و ناتوان و مایوس،آنها به مصداق رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ سودمندترین تجارتها،و پرفایدهترین درآمدها،آنها را از یاد خدا غافل نمیسازد، آنها فلسفه تلخیها و شیرینیهای زندگی را به خوبی میدانند،آنها میدانند که گاه تلخیها زنگ بیدار باش است،و شیرینیها آزمایش و امتحان الهی.
گاه تلخیها مجازات غفلتها است،و نعمتها برای برانگیختن حس شکرگزاری بندگان.
قابل توجه اینکه در آیات فوق تعبیر به"اذقنا"و"مسه"شده،که مفهومش این است با مختصر رو آوردن دنیا یا زوال نعمتها وضع این افراد کم مایه دگرگون میشود،و راه غرور،یا نومیدی و یاس را پیش میگیرند،آنها چنان کوتاه فکر و ضعیفند که طبق ضرب المثل معروف با غورهای ترش میشوند و با مویزی شیرین.
آری یکی از مهمترین آثار ایمان به خدا همان وسعت روح،و بلندی افق فکر،و شرح صدر و آمادگی مقابله با مشکلات و مصائب و مبارزه با هیجانات نامطلوب نعمتها است.
امیر مؤمنان علی ع ضمن دعاهایی که در آن سرمشق به یاران خود میدهد عرض میکند:
نسأل اللّٰه سبحانه ان یجعلنا و ایاکم ممن لا تبطره نعمة،و لا تقصر به عن طاعة ربه غایة،و لا تحل به بعد الموت ندامة و کئابة:
"از خدا میخواهیم که ما و شما را از کسانی قرار دهد که هیچ نعمتی آنها را مست و مغرور نمیسازد،و هیچ هدفی آنها را از طاعت پروردگار باز نمیدارد، و پس از فرا رسیدن مرگ پشیمانی و اندوه دامانشان را نمیگیرد"(نهج البلاغه
خطبه 64).
*** در آخرین آیه مورد بحث آخرین سخن را با این افراد لجوج در میان میگذارد،و اصل عقلی معروف دفع ضرر محتمل را با بیانی روشن برای آنها تشریح میکند،خطاب به پیامبر کرده،میفرماید:"به آنها بگو به من خبر دهید اگر این قرآن از سوی خداوند یگانه یکتا باشد(و حساب و جزا و بهشت و دوزخی در کار باشد)و شما به آن کافر شوید،چه کسی گمراهتر خواهد بود از آن کس که در مخالفت دور و گمراهی شدید قرار دارد"؟!( قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ ثُمَّ کَفَرْتُمْ بِهِ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ هُوَ فِی شِقٰاقٍ بَعِیدٍ ) (1).
البته این گفتار در مورد کسانی است که هیچ دلیل منطقی در آنها کارگر نیست،در حقیقت آخرین سخنی است که به اشخاص لجوج و مغرور و متعصب گفته میشود،و آن اینکه:اگر شما حقانیت قرآن و توحید و وجود عالم پس از مرگ را صد در صد نپذیرید مسلما دلیل بر نفی آن نیز ندارید،بنا بر این این احتمال باقیست که دعوت قرآن و مساله معاد واقعیت داشته باشد،آن گاه فکر کنید چه سرنوشت تاریک و وحشتناکی خواهید داشت با این گمراهی و مخالفت شدید و موضعگیری در برابر این مکتب الهی.
این همان سخنی است که ائمه دین ع در برابر افراد لجوج در آخرین مرحله مطرح میکردند چنان که در حدیثی که در کتاب کافی آمده،میخوانیم:
امام صادق ع با"ابن ابی العوجاء"مادی و ملحد عصر خود سخنان بسیاری داشت،آخرین مرحله که او را در مراسم حج ملاقات کرد بعضی از یاران امام عرض کردند مثل اینکه ابن ابی العوجاء مسلمان شده؟!امام فرمود:او از این کوردلتر .
1) 1) "ا رایتم"معمولا آن را به معنی"اخبرونی"(به من خبر دهید)تفسیر میکنند و ما بحث مشروحی در این زمینه در جلد 5 صفحه 231 داشتیم
است،هرگز مسلمان نخواهد شد،هنگامی که چشمش به امام صادق ع افتاد گفت ای آقا و بزرگ من! امام فرمود
ما جاء بک الی هذا الموضع؟ :"تو اینجا برای چه آمدهای"؟! عرض کرد:عادة الجسد،و سنة البلد،و لننظر ما الناس فیه من الجنون و الحق و رمی الحجارة!:"برای اینکه هم جسم ما عادت کرده،هم سنت محیط اقتضاء میکند،ضمنا نمونههایی از کارهای جنونآمیز مردم، و سر تراشیدنها،و سنگ انداختنها را تماشا کنم!!" امام فرمود:
انت بعد علی عتوک و ضلالک،یا عبد الکریم! :"تو هنوز بر سرکشی و گمراهی خود باقی هستی،ای عبد الکریم" (1)! او خواست شروع به سخن کند امام فرمود:"
لاٰ جِدٰالَ فِی الْحَجِّ
:"در حج جای مجادله نیست" و عبای خود را از دست او کشید،و این جمله را فرمود:
ان یکن الامر کما تقول-و لیس کما تقول-نجونا و نجوت،و ان یکن الامر کما نقول-و هو کما نقول-نجونا و هلکت!:
"اگر مطلب این باشد که تو میگویی(و خدا و قیامتی در کار نباشد)که مسلما چنین نیست،هم ما اهل نجاتیم و هم تو،ولی اگر مطلب این باشد که ما میگوئیم،و حق نیز همین است،ما اهل نجات خواهیم بود و تو هلاک میشوی".
"ابن ابی العوجاء"رو به همراهانش کرد و گفت:وجدت فی قلبی حزازة فردونی،فردوه فمات!:"در درون قلبم دردی احساس کردم،مرا بازگردانید،او را بازگرداندند و به زودی از دنیا رفت" (2)! *** . .
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه:در آیات مورد بحث خواندیم: إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعٰاءٍ عَرِیضٍ :"هنگامی که به انسان شر و ناراحتی برسد دعای عریض و مستمر دارد".
ولی در آیه 83 اسراء آمده است:و اذا مسه الشرکان یؤسا:"هنگامی که بدی به او برسد مایوس میشود"(همین مضمون در آیات مورد بحث نیز آمده بود).
سؤال این است:دعای مستمر و کثیر دلیل بر امیدواری است،در حالی که در آیه دیگر میگوید او نومید میشود.
بعضی از مفسران در پاسخ این سؤال مردم را به دو گروه تقسیم کردهاند گروهی که به هنگام سختیها به کلی مایوس میشوند،و گروهی که اصرار در دعا و جزع و فزع دارند (1).
بعضی دیگر گفتهاند:منظور از یاس،نومیدی از اسباب عادی است،و این منافات با تقاضای از خداوند و دعا کردن ندارد (2).
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از"ذو دعاء عریض"تقاضای از خداوند نیست،بلکه جزع و فزع فراوان است،شاهد این سخن آیه 20 سوره معارج است که میفرماید: إِنَّ الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً :
"انسان حریص آفریده شده،هنگامی که ناراحتی به او رسد بسیار جزع و فزع میکند". . .
یا اینکه این دو حالت در دو مرحله به اینگونه افراد کمظرفیت دست میدهد، در ابتدا شروع به دعا و تقاضای زیاد از پیر و پیغمبر میکنند،و فریاد و جزع و فزع سر میدهند،اما چیزی نمیگذرد که حالت یاس سراسر وجود آنها را فرا گرفته مایوس و خاموش میشوند.
سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی اَلْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ اَلْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ (53) أَلاٰ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقٰاءِ رَبِّهِمْ أَلاٰ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (54)
53-به زودی نشانههای خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان میدهیم تا آشکار گردد که او حق است،آیا کافی نیست که او بر همه چیز شاهد و گواه است.
54-آگاه باشید:آنها از لقای پروردگارشان در شک و تردیدند،ولی خداوند به همه چیز احاطه دارد.
در این دو آیه که سوره فصلت با آن پایان میگیرد،به دو مطلب مهم که در حقیقت یک نوع جمعبندی از بحثهای این سوره است اشاره شده آیه اول در باره توحید(یا قرآن)سخن میگوید و آیه دوم در باره معاد.
در آیه اول میفرماید:"ما به زودی آیات و نشانههای خود را در آفاق و اطراف جهان،و همچنین در درون جان خود آنها،به آنان،نشان میدهیم،
تا برای آنها روشن شود که خداوند حق است"( سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ).
"آیات آفاقی"همچون آفرینش خورشید و ماه و ستارگان با نظام دقیقی که بر آنها حاکم است،و آفرینش انواع جانداران و گیاهان و کوهها و دریاها با عجائب و شگفتیهای بیشمارش،و موجودات گوناگون اسرار آمیزش،که هر زمان اسرار تازهای از خلقت آنها کشف میشود،و هر یک آیه و نشانه است بر حقانیت ذات پاک او.
و"آیات انفسی"همچون آفرینش دستگاههای مختلف جسم انسان و نظامی که بر ساختمان حیرتانگیز مغز و حرکات منظم قلب و عروق و بافتها و استخوانها،و انعقاد نطفه و پرورش جنین در رحم مادران،و از آن بالاتر اسرار و شگفتیهای روح انسان میباشد،که هر گوشهای از آن کتابی است از معرفت پروردگار و خالق جهان.
درست است که این آیات قبلا به اندازه کافی از سوی پروردگار ارائه شده، اما با توجه به جمله"سنریهم"که"فعل مضارع"و دلیل بر استمرار است،این ارائه به طور مستمر ادامه دارد،و اگر انسان صدها هزار سال نیز عمر کند هر زمان کشف تازه و ارائه جدیدی از آیات الهی خواهد داشت،چرا که اسرار این جهان پایان پذیر نیست! تمام کتابهای علوم طبیعی و انسانشناسی در تمام ابعادش(علم تشریح، فیزیولوژی،روانشناسی،روانکاوی)و علوم مربوط به شناخت گیاهان و حیوانات، و مواد آلی طبیعت،و هیئت،و غیر آن،در حقیقت همه کتب توحید و معرفة اللّٰه هستند،چرا که عموما پرده از روی اسرار شگفتانگیزی بر میدارند که بیانگر علم و حکمت و قدرت بیپایان آفریننده اصلی این جهان است.
گاه یکی از این علوم،بلکه یک رشته از دهها رشته از یکی از این علوم،
تمام عمر یک دانشمند را به خود اختصاص میدهد،و در پایان میگوید:افسوس که هنوز از این رشته چیزی نمیدانم،و آنچه تا به حال دانستهام مرا به عمق نادانیم رهنمون گردیده! و در پایان این آیه این بیان لطیف و جالب را با جمله زیبا و پر معنای دیگری تکمیل کرده،میافزاید:"آیا برای آنها کافی نیست که خداوند شاهد و گواه بر هر چیز است"( أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ) (1).
چه شهادتی از این برتر و بالاتر که با خط تکوین قدرت خود را بر پیشانی همه موجودات نوشته است،بر صفحه برگهای درختان،در لابلای گلبرگها، در میان طبقات اسرار آمیز مغز،و بر روی پردههای ظریف چشم،بر صفحه آسمان و بر قلب زمین،و خلاصه بر همه چیز نشانههای توحید خود را نوشته و گواهی تکوینی داده است.
آنچه در بالا گفته شد یکی از دو تفسیر معروف و مشهور این آیه است که بر طبق این تفسیر گفتگوی آیه تمام پیرامون مساله توحید و ظهور آیات حق در آفاق و انفس است.
اما تفسیر دیگر ناظر به اعجاز قرآن است،و خلاصهاش چنین است که خداوند در این آیه میگوید:ما معجزات و نشانههای گوناگون خود را در نقاط مختلف جزیره عرب،و مناطق دیگر جهان،و در مورد خود این مشرکان،به آنها نشان میدهیم،تا بدانند این قرآن بر حق است.
نشانههای آفاقی مانند پیروزی اسلام در میدانهای مختلف نبرد،و در میدان مبارزه منطقی،و سپس نقاط مختلفی که آئین اسلام آنجا را گشود،و بر افکار مردم .
1) 1) ترکیب این جمله از آیه به طوری که بسیاری از مفسران گفتهاند چنین است که "با"زائده است و"ربک"به جای فاعل است،و جمله أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ بدل آن میباشد و معنی چنین است:او لم یکفهم ان ربک علی کل شیء شهید(دقت کنید)
حاکم گردید،و همان جمعیتی که در مکه به هنگام نزول این آیات به ظاهر آن چنان در اقلیت قرار داشتند که توانایی هیچگونه فعالیت مثبتی برای آنها وجود نداشت آری همانها به فرمان پروردگار هجرت کردند و در مدت کوتاهی همه جا زیر پرچم آنها در آمد،و مکتب آنها از سوی گروه عظیمی از مردم سراسر جهان مورد استقبال قرار گرفت.
و آیات انفسی پیروزی مسلمانان بر مشرکان مکه در جنگ بدر،و در روز فتح مکه،و نفوذ نور اسلام در قلب بسیاری از آنها بود.
این آیات آفاقی و انفسی نشان داد که قرآن مجید بر حق است.
همان خدایی که بر همه چیز شاهد و گواه است بر حقانیت قرآن نیز از این طریق گواهی داد.
هر یک از این دو تفسیر قرائن و مرجحاتی دارد،ولی با توجه به ذیل آیه و آیه بعد تفسیر اول نزدیکتر به نظر میرسد (1).
در تفسیر این آیه اقوال دیگری نیز هست که چون قابل ملاحظه نبود از .
1) 1) تفسیر اول چهار مرجح دارد: نخست اینکه تعبیر آیات بیشتر در مورد دلائل توحید است. دیگر اینکه تعبیر آفاق و انفس با نشانههای توحید سازگارتر میباشد. سوم اینکه ذیل آیه( أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ )اشاره به مساله توحید و شهادت تکوینی پروردگار بر حقانیت ذات پاک او است. چهارم در آیه بعد سخن از معاد است و میدانیم مبدء و معاد غالبا قرین یکدیگرند. تفسیر دوم نیز سه مرجح دارد:نخست اینکه ضمیر انه مفرد غایب است،در حالی که ضمیر در آیاتنا متکلم مع الغیر است،و مناسب این است که هر کدام از این دو ضمیر، مطلب خاصی را دنبال کند،دوم اینکه آیه قبل بالخصوص در باره قرآن بود،و سوم اینکه جمله"سنریهم"که فعل مضارع است تناسب با این دارد که آیات مزبور بعدا ارائه میشود (البته در لابلای عبارت ما پاسخ این مرجحات آمده است)(دقت کنید)
ذکر آنها صرفنظر کردیم.
*** آخرین آیه این سوره،سرچشمه اصلی بدبختیهای این گروه مشرک و فاسد و ظالم را بیان کرده،میگوید:"آگاه باشید که آنها از ملاقات پروردگار و رستاخیز در شک و تردیدند"( أَلاٰ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَةٍ مِنْ لِقٰاءِ رَبِّهِمْ ).
و چون ایمان به حساب و جزا ندارند دست به هر جنایتی میزنند،و تن به هر کار ننگینی میدهند،پردههای غفلت و غرور بر قلب آنها افتاده،و فراموشی ملاقات پروردگار آنها را از اوج عظمت انسانیت به سقوط کشانده است.
اما آنها باید بدانند که"خداوند به هر چیزی احاطه دارد"( أَلاٰ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ ).
همه اعمال و گفتار و نیات آنها در پیشگاه علمش روشن است،و تمام آن برای دادگاه بزرگ قیامت ثبت و ضبط خواهد شد.
"مریه"(بر وزن"جزیه"و هم بر وزن"قریه"آمده است)و به معنی تردید در تصمیمگیری است،و بعضی آن را به معنی شک و شبهه عظیم میدانند، ریشه اصلی این لغت را از"مریت الناقه"به معنی فشار دادن پستان شتر بعد از گرفتن شیر است،به این امید که بقایایی در آن باشد،و چون این کار با شک و تردید صورت میگیرد این کلمه به معنی"شک و تردید"آمده است.
و اگر به"مجادله""مراء"گفته میشود،نیز به خاطر این است که انسان میکوشد آنچه را در ذهن طرف است بیرون آورد.
در حقیقت جمله اخیر پاسخی است به بعضی از شبهات کفار در مورد معاد، از جمله اینکه:چگونه ممکن است این خاکهای پراکنده و به هم آمیخته شده از هم جدا گردد؟و چه کسی میتواند اجزای هر انسانی را جمع کند؟و از این گذشته چه کسی آگاه از نیات و اعمال و گفتار همه انسانها در طول تاریخ بشر است.
قرآن در پاسخ همه این سؤالات میگوید:خدایی که به همه چیز احاطه دارد تمام این مسائل برای او روشن است،و دلیل بر احاطه علمی او بر همه چیز تدبیر او نسبت به همه اشیاء است،چگونه ممکن است مدبر عالم از وضع جهان بیخبر باشد؟! بعضی از مفسران این آیه را نیز مربوط به مساله توحید دانستهاند،نه معاد و گفتهاند:منظور این است که این استدلالها در زمینه توحید پروردگار این گروه کافر لجوج را سودی نمیبخشد،چرا که آنها روشنترین دلیل توحید یعنی حضور خداوند را در همه جا و شهود او را بر همه چیز منکرند،با اینحال چگونه میتوانند از دلائل توحید بهره گیرند؟! (1).
ولی با توجه به اینکه تعبیر"لقاء اللّٰه"در قرآن مجید معمولا کنایه از قیامت میباشد این تفسیر بعید به نظر میرسد.
میدانیم فلاسفه از میان دلائل توحید به دو دلیل اهمیت زیادی میدهند:
نخست برهان"نظم" سپس برهان"صدیقین".
برهان نظم چنان که از نامش پیداست از نظام عالم هستی و اسرار و دقایق آن به مبدء علم و قدرتی که آن را ایجاد و تدبیر نموده،رهنمون میگردد،و قرآن مجید پر است از استدلال به این دلیل روشن،و در همه جا نمونههایی از آیات حق را در آسمان و زمین،و عالم حیات،و موجودات مختلف،بیان میکند،و از آن طریق آشکاری به سوی ذات پاکش میگشاید.
این دلیل برای همه قشرها قابل درک است،و هر کس به مقدار فهم و معلومات .
1) 1) تفسیر"المیزان"جلد 17 صفحه 432
خود میتواند از آن بهره گیرد،بزرگترین دانشمندان به مقدار فهمشان و افراد کم سواد و بی سواد نیز به مقدار درکشان.
ولی برهان"صدیقین"برهانی است که با آن از"ذات"به"ذات"میرسند و از وجود واجب تعالی به او پی میبرند،و به تعبیر دیگر در اینجا ممکنات و مخلوقات واسطه اثبات وجود او نیستند،بلکه خود ذات او دلیل بر ذات پاکش میشود، و مصداق یا من دل علی ذاته بذاته (1)میگردد،و یا مصداق شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ "خداوند گواهی میدهد که معبودی غیر از او نیست" (2).
این استدلال یک استدلال پیچیده فلسفی است که جز آگاهان به مبادی آن نمیتوانند به عمق آن پی برند،و منظور ما در اینجا شرح و بسط آن نیست که جای آن کتب فلسفی است،بلکه منظور تنها بیان این حقیقت است که بعضی از مفسران آغاز آیه" سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ "را اشاره به برهان نظم و علت و معلول دانستهاند،و ذیل آن را" أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ "اشاره برهان صدیقین،ولی قرینه روشنی در خود آیه بر این مطلب وجود ندارد.
هرگز نباید تصور کرد که احاطه خداوند به همه موجودات فی المثل شبیه احاطه هوای پیرامون کره زمین به کره زمین است،که این احاطه دلیل بر محدودیت است،بلکه منظور از احاطه پروردگار به همه چیز معنی بسیار دقیقتر و لطیفتری است و آن وابستگی همه موجودات در ذاتشان به وجود مقدس او است.
به تعبیر دیگر در عالم هستی یک وجود اصیل و قائم به ذات بیش نیست،
و بقیه موجودات امکانیه همه متکی و وابسته به او هستند که اگر یک دم این ارتباط از میان برداشته شود همه فانی و معدوم میشوند.
این احاطه همان حقیقتی است که در کلمات عمیق امیر مؤمنان علی ع در خطبه اول نهج البلاغه به این عبارت بیان شده است:"
مع کل شیء لا بمقارنة و غیر کل شیء لا بمزایلة ":"خداوند با همه چیز است اما نه اینکه قرین آنها باشد،و مغایر با همه چیز است نه اینکه از آن بیگانه و جدا باشد".
و این شاید همان است که امام حسین ع در آن دعای پر محتوا و غراء و شیوای عرفه بیان فرموده:
ا یکون لغیرک من الظهور ما لیس لک،حتی یکون هو المظهر لک؟،متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک؟و متی بعدت حتی تکون الآثار هی التی توصل الیک؟عمیت عین لا تراک علیها رقیبا! و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبک نصیبا.
"الهی!آیا برای موجودات دیگر ظهوری است که برای تو نیست تا آنها نشان دهنده تو باشند؟! کی پنهان شدی تا نیاز به دلیلی داشته باشی که دلالت بر وجودت کند؟ و کی دور شدهای که آثار تو در عالم هستی ما را به تو رهنمون گردد؟! کور باد چشمی که تو را مراقب خود نبیند،و زیانکار باد تجارت بندهای که نصیبی از حب و عشق تو ندارد"! (1). کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را؟ کی گشتهای نهفته که پیدا کنم تو را؟! با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را *** .
1) 1) از دعای عرفه که در غالب کتب معروف دعا در اعمال روز عرفه آمده است
ما هر چه را بتوانیم انکار کنیم نمیتوانیم وجود یک نظام حساب شده شگفتانگیز را در عالم هستی،در اطراف خود،و در وجود خودمان،انکار کنیم،گاه یک دانشمند در تمام عمرش به مطالعه ساختمان و اسرار چشم یا مغز یا قلب میپردازد،و کتابهای زیادی که در باره هر یک از اینها نوشته شده مطالعه میکند و باز هم معترف است که هنوز اسرار ناگشوده در باره این موضوعات فراوان است.
وانگهی نباید فراموش کرد که علوم دانشمندان امروز محصول مطالعات متراکم میلیونها دانشمند در طول تاریخ بشر است.
و به این ترتیب در همه جا و بر هر چه بنگریم آثار علم و قدرت بی پایانی را در ما ورای آنها میبینیم،و هر گیاهی که از زمین روید"وحده لا شریک له" گوید،و دل هر ذرهای را که بشکافیم آفتابی در میان آن میبینیم.
بد نیست از موضوعات مهم و پیچیده جهان چشم بر بندیم،و به موضوعات ساده و به اصطلاح پیش پا افتاده رو آوریم تا ببینیم همانها نیز دلائل روشنی برای اثبات وجود آن مبدء بزرگند.
بد نیست در اینجا دو مثال بیاوریم:
1-حتما میدانید در کف پای هر انسانی گودی مخصوصی است که به هیچوجه چیز مهمی به نظر نمیرسد،اما وقتی میشنویم که در معاینات مخصوص سربازی جوانانی را که ندرتا فاقد این گودی کف پا هستند از سربازی معاف میکنند و یا به کارهای دفتری میگمارند متوجه میشویم که همین موضوع بسیار ساده چه نقشی حساسی در وجود انسان دارد که با نداشتن آن به هنگام ایستادن زود خسته میشود،و به هنگام راه رفتن توانایی لازم برای سربازی را ندارد،اینجاست که اعتراف میکنیم همه چیز در عالم حساب شده است حتی
گودی کف پا.
2-در درون چشم و دهان انسان چشمههای جوشانی است که دقیقا تنظیم شده و از روزنه بسیار ظریف و باریکی در تمام طول عمر و بدون وقفه دو مایه کاملا مختلف روان است،که اگر نمیبود نه انسان قدرت دیدن داشت،و نه توانایی بر سخن گفتن و جویدن و بلعیدن غذا، و به تعبیر دیگر بدون این دو موضوع ظاهرا کوچک زندگی برای انسان غیر ممکن است.
اگر سطح چشم دائما مرطوب نباشد گردش حدقه سخت آزار دهنده و غیر ممکن است،و برخورد پلکها با سطح چشم آن را میخراشد،بلکه آن را از حرکت باز میدارد! اگر زبان و گلو و دهان مرطوب نباشد نه سخن گفتن ممکن است و نه فرو بردن غذا،تجربه کردهاید که وقتی کمی دهان و گلوی انسان خشک میشود حرف زدن و حتی تنفس کردن و غذا خوردن برای او چقدر مشکل میشود؟تا چه رسد به اینکه به کلی این آب قطع گردد.
درون بینی نیز باید دائما مرطوب باشد تا برخورد مداوم هوا و عبور آن به آسانی صورت گیرد.
جالب اینکه از روزنه باریکی که فاضلاب چشم محسوب میشود آبی که از غدههای اشکی میجوشد سرازیر بینی میشود و آن را مرطوب نگهمیدارد، اگر یک روز این روزنه بسیار ظریف و باریک بسته شود-چنان که در بعضی از بیماران میبینیم-دائما سیلابی از آب چشم بر صورت جاری است و منظره زننده و وضع مزاحمی دارد.
و اگر تناسب چشمههای اشک با کشش این روزنهها نیز به هم خورد باز همین موضوع تکرار میشود.
در مورد غدههای بزاقی دهان نیز مساله همین است کمبود آن زبان و دهان
و گلو را خشک و فزونی آن مزاحم سخن گفتن و موجب جریان آب از دهان به خارج است.
ترکیب آب چشم که طعم شوری دارد چنان است که بافتهای ظریف چشم را کاملا حفظ میکند،و به هنگام نشستن گرد و غبار و اشیاء دیگر بر چشم به طور خودکار فوران مییابد و موجود مزاحم را به بیرون پرتاب میکند.
اما ترکیب آب دهان طعم دیگری ندارد،تا طعم غذاها حفظ شود و املاحی در آن وجود دارد که عامل بسیار مؤثری برای هضم غذا است.
اگر در جنبههای فیزیکی و شیمیایی این دو چشمه جوشان و نظام دقیق و حساب شده و ظرافتها و منافع و برکات آن بیندیشیم یقین خواهیم کرد که نمیتواند عامل تصادف کور و کر به وجود آورنده آن باشد،مطالعه همین یک آیه انفسی به ظاهر کوچک کافی است که برای ما تبیین کند او حق است" سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ ".
امام صادق ع در حدیث معروف توحید مفضل که پر است از ذکر آیات آفاقی و انفسی پروردگار در اشاره کوتاه و پر معنی به این مطلب میفرماید:
ای مفضل!تامل الریق و ما فیه من المنفعة،فانه جعل یجری جریانا دائما الی الفم،لیبل الحلق و اللهواة فلا یجف،فان هذه المواضع لو جعلت کذلک کان فیه هلاک الانسان،ثم کان لا تستطیع ان یسیغ طعاما اذا لم یکن فی الفم بلة تنفذه،تشهد بذلک المشاهدة:
"در آب دهان و منافعی که در آن وجود دارد بیندیش،این آب به طور دائم به سوی دهان سرازیر است تا حلق و زبان کوچک را(که نقش مهمی در بلع غذا دارد)مرطوب نگهدارد و خشک نشود چرا که اگر این اعضا خشک شوند انسان هلاک میشود و اصولا هنگامی که در دهان رطوبتی نباشد نمیتواند غذایی فرو برد تجربه و مشاهده گواه بر این معنی است" (1). .
1) 1) "بحار الانوار"جلد 3 صفحه 77
از جسم انسان که بگذریم روح او کانون عجائبی است که همه دانشمندان را حیران کرده،و از این آیات بینات هزاران هزار در عالم هستی وجود دارد که همه گواهی میدهند"انه الحق".
اینجاست که بیاختیار با سید الشهداء حضرت امام حسین ع همصدا شده میگوئیم"عمیت عین لا تراک"خداوندا!کور باد چشمی که تو را نبیند! پایان سوره فصلت 12\ع 1 ربیع الاول\1405 15\9\1363
پنجشنبه 12\ع 1\1405
محتوای سوره شوری
نامگذاری این سوره به این نام به خاطر آیه 38 است که مسلمانان را دعوت به مشورت در امور میکند،اما از این که بگذریم این سوره ضمن داشتن محتوای عمومی سورههای مکی،یعنی بحث از مبدء و معاد و قرآن و نبوت،بحثهای مختلفی دارد که به طور خلاصه چنین است:
بخش اول:که مهمترین بخش این سوره را تشکیل میدهد بحث پیرامون وحی و ارتباط خداوند با پیامبران از این طریق مرموز است،که میتوان گفت بر تمام سوره سایه افکنده،با آن آغاز میشود،و با آن پایان مییابد،و در لابلای سوره نیز از آن سخن به میان آمده،و به تناسب آن،بحثهایی پیرامون قرآن و نبوت پیامبر اسلام ص و آغاز شروع رسالت از زمان نوح ع مطرح شده.
بخش دوم:اشاراتی است پر معنی به دلائل توحید،و آیات خداوند در آفاق و انفس که بحث وحی را تکمیل میکند،و همچنین بحثهایی از توحید ربوبیت.
بخش سوم:اشاراتی به مساله معاد و سرنوشت کفار در قیامت دارد این بخش نسبت به بخشهای دیگر در این سوره کم است.
بخش چهارم:یک سلسله مباحث اخلاقی است که با ظرافت مخصوصی بیان شده،گاه به ملکات برجستهای همچون استقامت و توبه و عفو و گذشت و شکیبایی و فرونشاندن آتش خشم یا تعبیرات لطیفی دعوت میکند.
و گاه از ملکات رذیلهای همچون طغیان به هنگام رو آوردن نعمتهای الهی، و لجاجت،و دنیا پرستی،و جزع و فزع به هنگام بروز مشکلات،با عبارات زندهای نهی میکند.
و در نهایت مجموعهای است کامل و دارویی است شفا بخش برای رهروان راه حق.
فضیلت تلاوت این سوره
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص چنین آمده است: من قراء سورة حم عسق کان ممن تصلی علیه الملائکة،و یستغفرون له و یسترحمون: "کسی که سوره"شوری"را تلاوت کند از کسانی است که فرشتگان بر او رحمت میفرستند و برای او استغفار و طلب آمرزش میکنند" 1. و در حدیث دیگری از امام صادق ع میخوانیم:"کسی که سوره شوری را بخواند روز قیامت با صورتی سفید و درخشنده همچون آفتاب محشور میشود، تا به پیشگاه خدا میآید،میفرماید:بنده من!قرائت سوره حم،عسق را تداوم دادی،در حالی که پاداش آن را نمیدانستی،اما اگر میدانستی چه پاداشی دارد هیچگاه از قرائت آن خسته نمیشدی،ولی من امروز پاداش تو را به تو خواهم داد،سپس دستور میدهد او را وارد بهشت کنند و غرق در نعمتهای ویژه بهشتی" 2. *** . .
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>حم (1) عسق (2) کَذٰلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَ إِلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ اَللّٰهُ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (3) لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ هُوَ اَلْعَلِیُّ اَلْعَظِیمُ (4) تَکٰادُ اَلسَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ اَلْمَلاٰئِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی اَلْأَرْضِ أَلاٰ إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (5)
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-حم.
2-عسق.
3-اینگونه خداوند عزیز و حکیم به تو و پیامبرانی که قبل از تو بودند وحی میکند،
4-آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است،و او بلند مرتبه و بزرگ است.
5-نزدیک است آسمانها(به خاطر نسبتهای ناروای مشرکان)از بالا متلاشی شوند، فرشتگان پیوسته تسبیح و حمد پروردگار خود را بجا میآورند،و برای کسانی که در زمین هستند استغفار میکنند،آگاه باشید خداوند آمرزنده و مهربان است.
نزدیک است آسمانها متلاشی شود!
باز در این سوره با"حروف مقطعه"روبرو میشویم،حروف مقطعهای که در یکی از مفصلترین اشکال منعکس شده،یعنی پنج حرف(حم،عسق).
"حم"در آغاز هفت سوره قرآن مجید است(سورههای مؤمن،فصلت، شوری،زخرف،دخان،جاثیه،احقاف)منتها در خصوص سوره شوری"عسق" نیز بر آن افزوده شده است.
کرارا گفتهایم در باره تفسیر حروف مقطعه قرآن سخن بسیار گفته شده و هر یک از مفسران در این زمینه بحثهای فراوانی دارند،و به گفته مفسر بزرگ مرحوم طبرسی یازده تفسیر برای حروف مقطعه قرآن شده است که قسمتهای قابل توجه آن را ما قبلا در آغاز سورههای"بقره"،"آل عمران"،"اعراف" و"مریم"آوردهایم،ولی بعضی دیگر از این تفسیرها چندان قابل ملاحظه، نیست،لذا از ذکر آن چشم پوشیدیم.
ولی پارهای دیگر از آنها را که تا حدی قابل ملاحظه است در اینجا میآوریم هر چند دلیل قاطعی برای اثبات آن در دست نیست.
از جمله اینکه"حروف مقطعه"برای خاموش ساختن کفار و جلب توجه مردم به محتوای قرآن بوده،زیرا مشرکان لجوج مخصوصا به یکدیگر توصیه کرده بودند هنگامی که پیامبر ص قرآن میخواند کسی گوش به آن فرا ندهد،
و با ایجاد سر و صدا و غوغا نگذارند صدای پیامبر ص به گوش مردم برسد، لذا خداوند در آغاز بسیاری از سورههای قرآن(29 سوره)حروف مقطعه را که مطلب نوظهوری بوده و جلب توجه میکرده،قرار داده است.
علامه طباطبائی(رضوان اللّٰه تعالی علیه)احتمال دیگری ابداع کرده است که آن را دوازدهمین تفسیر برای این حروف میتوان شمرد هر چند خود او آن را به عنوان یک احتمال و حدس بیان نموده است.
و خلاصه آن چنین است:
هنگامی که سورههایی را که با"حروف مقطعه"آغاز میشود مورد دقت قرار میدهیم میبینیم سورههایی که با یک نوع حروف مقطعه آغاز میشود مطالب مشترکی دارند،فی المثل سورههایی که با"حم"شروع میشود بلافاصله بعد از آن جمله" تَنْزِیلُ الْکِتٰابِ مِنَ اللّٰهِ "یا چیزی که به معنی آن است قرار گرفته،و سورههایی که با"الر"شروع میشود بعد از آن" تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ " و یا شبیه آن است.
و سورههایی که با"الم"آغاز میگردد به دنبال آن" ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ "یا مفهوم آن است.
از اینجا میتوان حدس زد که میان حروف مقطعه،و محتوای این سورهها ارتباط خاصی است،تا آنجا که مثلا سوره اعراف که با"المص"شروع شده"مضمون و محتوایش جامع میان مضمون سورههای"الم"و سوره"ص"است.
البته این ارتباط ممکن است بسیار عمیق و دقیق باشد،و افهام عادی به آن راه نیابد.
و شاید اگر آیات این سورهها را در کنار هم بچینیم و با هم مقایسه کنیم مطالب تازهای برای ما در این زمینه کشف شود (1). .
1) 1) تفسیر المیزان جلد 18 صفحه 5 و 6
تفسیر دیگری که قبلا نیز به آن اشاره کردهایم این است که این حروف ممکن است اشارات و رموزی برای نامهای خدا و نعمتهای او،و مسائل دیگر باشد،فی المثل در سوره مورد بحث سوره شوری"ح"را اشاره به رحمن"م" را به مجید"ع"را به علیم"س"را به قدوس و"ق"را به قاهر دانستهاند (1).
گرچه بعضی به این سخن ایراد کردهاند که اگر منظور از رموز این است که دیگری آگاه نشود این معنی در حروف مقطعه صادق نیست،چرا که این نامهای بزرگ خدا در آیات دیگر با صراحت آمده،ولی باید توجه داشت که اشارات و رموز همیشه برای محرمانه ماندن مطالب نیست،بلکه گاه جنبه علامت اختصاری دارد،این معنی در گذشته وجود داشته و در عصر ما نیز بسیار گسترش پیدا کرده است به طوری که نامهای بسیاری از مؤسسات و تشکیلات بزرگ به صورت حروف مقطعه است که هر کدام را از آغاز یک کلمه انتخاب نموده،سپس با هم تلفیق کردهاند.
*** بعد از حروف مقطعه،طبق معمول سخن از وحی و قرآن شروع میشود، میفرماید:"اینگونه خداوند عزیز و حکیم به تو و پیامبرانی که قبل از تو بودند وحی میکند"( کَذٰلِکَ یُوحِی إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ اللّٰهُ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).
در حقیقت"کذلک"اشاره به محتوای این سوره و مطالب بلند و والای آن است.
سرچشمه وحی همه جا یکی است،و آن علم و قدرت پروردگار است، و محتوای وحی نیز در اصول و کلیات نسبت به تمام پیامبران یکی است،هر چند .
1) 1) این تفسیر در حدیثی از امام صادق(ع)نقل شده است(تفسیر قرطبی جلد 9 ص 22 58)
در خصوصیات آن بر حسب نیاز زمان و مسیر تکاملی انسانها تغییراتی رخ میدهد (1).
قابل توجه اینکه در آیات مورد بحث به هفت وصف از اوصاف کمال خداوند اشاره شده است که هر کدام از آنها به نحوی در مساله وحی دخالت دارد،از جمله دو وصفی است که در همین آیه میخوانیم(عزیز و حکیم).
عزت و قدرت شکست ناپذیر او ایجاب میکند که توانایی بر وحی و محتوای عظیم آن را داشته باشد،و حکمت او ایجاب میکند که وحی الهی از هر نظر حکیمانه و هماهنگ با نیازهای تکامل انسانها باشد جمله"یوحی"(وحی میفرستد)به حکم اینکه فعل مضارع است دلیل بر استمرار وحی از آغاز خلقت آدم تا عصر پیامبر خاتم است.
*** سپس میافزاید:"آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است،و او بلند مرتبه و با عظمت است"( لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ ).
مالکیت او نسبت به آنچه در آسمان و زمین است ایجاب میکند که از مخلوقات خود و سرنوشت آنها بیگانه نباشد،بلکه به تدبیر امر آنها بپردازد، و نیازهای آنها را از طریق وحی بر آنها نازل کند،و این سومین وصف از هفت وصف کمال او است.
"علو مقام"و"عظمت"او که چهارمین و پنجمین اوصاف او در این آیات است اشاره به این است که او هیچگونه نیاز و حاجتی به اطاعت و بندگی بندگان
1) 1) گرچه مفسران در مشار الیه"کذلک"احتمالات و تفسیرهای مختلفی ذکر کردهاند ولی ظاهر این است که مشار الیه همین آیاتی است که بر پیامبر اسلام ص نازل شده است، بنا بر این مفهوم آیه چنین میشود"وحی همین گونه است که خداوند بر تو و پیامبران پیشین نازل میکند"و اینکه به صورت اشاره به دور ذکر شده با اینکه مشار الیه نزدیک است برای عظمت و احترام است چنان که قبلا نیز گفتهایم.
ندارد،و اگر برنامههایی برای آنان تنظیم کرده و از طریق وحی فرستاده است تنها برای این است که بر بندگان جودی کند.
*** در آیه بعد میافزاید"نزدیک است آسمانها(به خاطر نزول این وحی بزرگ از سوی خداوند بزرگ-یا-به خاطر نسبتهای ناروایی که مشرکان و کفار به ذات پاک او میدادند و بتها را شریک او میشمردند)از بالا متلاشی شوند" ( تَکٰادُ السَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ ) (1).
این جمله چنان که اشاره کردیم دو گونه تفسیر دارد که برای هر کدام شاهدی در دست است:نخست اینکه در ارتباط با مساله وحی که موضوع بحث آیات گذشته بود میباشد،و در حقیقت شبیه چیزی است که در آیه 21 سوره حشر آمده لَوْ أَنْزَلْنٰا هٰذَا الْقُرْآنَ عَلیٰ جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّٰهِ :
"هر گاه این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم به خاطر خوف خداوند خاشع و از هم شکافته میدیدی"! آری این کلام خدا است که نزولش از آسمانها لرزه بر آنها میافکند نزدیک است آنها را از هم متلاشی سازد،اگر بر کوهها نازل میشد از هم میشکافت چرا که سخنی است عظیم از سوی خداوندی حکیم،تنها قلب این انسان لجوج و خیره سر است که در برابر آن نرم و تسلیم نمیشود! دیگر اینکه نزدیک است آسمانها به خاطر شرک و بت پرستی این مشرکان که پستترین موجودات را همردیف مبدء بزرگ عالم هستی قرار میدهند از هم متلاشی گردد.
تفسیر اول متناسب آیات مورد بحث در زمینه وحی است و تفسیر دوم .
1) 1) "یتفطرن"از ماده"فطر"(بر وزن سطر)در اصل به معنی شکاف از طول است
متناسب با آیه 90 و 91 سوره مریم میباشد که بعد از ذکر گفتار ناهنجار کفار که برای خدا فرزند قائل شدند،میفرماید: تَکٰادُ السَّمٰاوٰاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبٰالُ هَدًّا أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً :"نزدیک است آسمانها به خاطر این سخن از هم پاره شود،و زمین بشکافد،و کوهها به شدت فرو ریزد،چرا که آنها برای خداوند رحمن فرزندی قائل شدند".این دو تفسیر در عین حال با هم منافاتی ندارد،و میتواند در مفهوم آیه جمع باشد.
در اینکه چگونه آسمانها و کوهها که موجوداتی جامدند در برابر عظمت وحی یا گفتار ناهنجار مشرکان ممکن است از هم بشکافند تفسیرهای متعددی وجود دارد که شرح آن را در سوره مریم ذیل آیات فوق آوردهایم،و خلاصهاش چنین است:
مجموعه عالم هستی،از جماد و نبات و غیر آن،دارای یک نوع عقل و شعور است،هر چند ما آن را درک نمیکنیم،و بر همین اساس تسبیح و حمد خدا میگویند،و در برابر کلام او خاضع و خاشعند.
یا اینکه این تعبیر کنایه از عظمت و اهمیت مطلب است،مثل اینکه میگوئیم حادثه به قدری عظیم بود که گویی آسمان و زمین بر سر ما خراب کردند.
سپس در دنباله آیه میافزاید:"فرشتگان تسبیح و حمد پروردگارشان را بجا میآورند و برای کسانی که در زمین هستند استغفار میکنند"( وَ الْمَلاٰئِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الْأَرْضِ ).
رابطه این جمله با جمله قبل بنا بر تفسیر اول چنین است که فرشتگان حامل این وحی بزرگ آسمانی پیوسته حمد و تسبیح خدا بجا میآورند،و او را به هر کمالی میستایند،و از هر نقصی منزه میشمرند،و چون در محتوای این وحی بزرگ یک سلسله تکالیف و وظائف الهی است،و احیانا ممکن است برای مؤمنان لغزشهایی پیش آید،میگوید آنها به یاری مؤمنان میشتابند،و برای لغزشهای
آنها از خدا طلب آمرزش میکنند.
اما بنا بر تفسیر دوم تسبیح و حمد ملائکه برای تنزیه خداوند از نسبت شرک به او است،و استغفارشان نیز برای مشرکانی است که بیدار شده و ایمان آوردهاند،و راه توحید را یافته و به سوی پروردگار یکتا باز گشتهاند.
جایی که فرشتگان برای این گناه بزرگ در مورد گروه با ایمان استغفار کنند به طریق اولی برای سایر گناهان آنها نیز استغفار خواهند کرد و شاید مطلق بودن آیه نیز به همین دلیل است.
نظیر این بشارت بزرگ در آیه 7 سوره مؤمن نیز آمده است: اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنٰا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِیلَکَ :"حاملان عرش الهی و فرشتگانی که پیرامون آن هستند تسبیح و حمد پروردگارشان میگویند،و برای مؤمنان استغفار میکنند،و میگویند:
پروردگارا!رحمت و علم تو همه چیز را فرا گرفته،مؤمنانی را که از راه تو پیروی کردند بیامرز".
در پایان این آیه به ششمین و هفتمین اوصاف پروردگار که آنهم در زمینه غفران و رحمت است و تناسب نزدیکی با مساله وحی و محتوای آن در مورد وظائف مؤمنان دارد اشاره کرده میفرماید:"آگاه باشید خداوند آمرزنده و مهربان است" ( أَلاٰ إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ).
و به این ترتیب مجموعه کاملی از اسمای حسنای خداوند را در رابطه با مساله وحی بیان میکند،و در ضمن اشاره لطیفی است بر اجابت دعای فرشتگان در مورد استغفار برای مؤمنان،بلکه علاوه بر آمرزش رحمتش را نیز بر آن میافزاید که فضل او عظیم است.
در باره حقیقت"وحی"در پایان همین سوره به تناسب آیه 51-52 سخن
خواهیم گفت.
آیا فرشتگان برای همه استغفار میکنند؟
در اینجا سؤالی پیش میآید،و آن اینکه:جمله"و یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِی الْأَرْضِ "در اینجا مطلق است،و نشان میدهد که فرشتگان برای تمام اهل زمین استغفار میکنند،اعم از مؤمن و کافر،آیا این معنی ممکن است؟ پاسخ این سؤال را آیه 7 سوره مؤمن داده است،زیرا میگوید یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا بنا بر این شرط آن ایمان است،بعلاوه آنها معصومند و هرگز برای کسانی که زمینه آمرزش ندارند تقاضای محال نمیکنند.
وَ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ اَللّٰهُ حَفِیظٌ عَلَیْهِمْ وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ (6) وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ اَلْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ تُنْذِرَ یَوْمَ اَلْجَمْعِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ فَرِیقٌ فِی اَلْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی اَلسَّعِیرِ (7) وَ لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً وَ لٰکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشٰاءُ فِی رَحْمَتِهِ وَ اَلظّٰالِمُونَ مٰا لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (8)
6-کسانی که غیر خدا را ولی خود انتخاب کردند خداوند حساب همه اعمال آنها را نگهمیدارد،و تو مامور نیستی که آنها را مجبور به قبول حق کنی.
7-و اینگونه قرآنی عربی(فصیح و گویا)بر تو وحی کردیم،تا ام القری و کسانی را که اطراف آن هستند انذار کنی،و آنها را از روزی که همه خلائق دور آن روز جمع میشوند و شک و تردید در آن نیست بترسانی همان روز که گروهی در بهشتند و گروهی در آتش! 8-و اگر خدا میخواست همه آنها را امت واحدی قرار میداد(و اجبارا هدایت میکرد،
ولی هدایت اجباری فایدهای ندارد)اما خداوند هر کس را بخواهد در رحمتش وارد میکند و برای ظالمان ولی و یاوری نیست.
قیامی از"ام القری"
به تناسب اشارهای که در آیات گذشته به مساله شرک شده،در نخستین آیه مورد بحث به نتیجه کار مشرکان و انتهای مسیرشان پرداخته میگوید:"کسانی که غیر خدا را ولی خود برگزیدند خداوند حساب اعمال آنها را نگهمیدارد، و از نیاتشان آگاه است"( وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ اللّٰهُ حَفِیظٌ عَلَیْهِمْ ).
تا به موقع حساب آنها را برسد و کیفر لازم را به آنها بدهد.
سپس روی سخن را به پیامبر ص کرده،میگوید:"تو مامور نیستی که آنها را مجبور به قبول حق سازی"( وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ ).
وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت،و رسانیدن پیام خدا به همه بندگان است شبیه این جمله در قرآن فراوان است: لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ :"تو سیطره و غلبه بر آنها نداری"(غاشیه-22). مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِجَبّٰارٍ :"تو موظف به اجبار آنها نیستی"(ق-45). وَ مٰا جَعَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً :"تو مسئول اعمال آنها نیستی و برای اجبار آنان مبعوث نشدهای"(انعام-107). مٰا عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ :"رسول وظیفهای جز ابلاغ رسالت ندارد" (مائده-99).
و بیانگر این واقعیت است که خداوند میخواهد بندگان آزاد باشند و راه او را با اراده و اختیار خود بپویند،چرا که ارزش واقعی ایمان و عمل صالح در همین است،و ایمان و عمل اجباری ارزش معنوی ندارد.
بار دیگر به مساله وحی باز میگردد،و اگر در آیات قبل از اصل وحی سخن در میان بود در اینجا سخن از هدف نهایی وحی است،میفرماید:"اینگونه قرآنی عربی فصیح و گویا بر تو وحی کردیم تا ام القری(مکه)و کسانی را که در اطراف آن هستند انذار کنی"( وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا ).
"و آنها را از روزی که همه خلایق در آن روز جمع میشوند و شک و تردیدی در آن نیست بترسانی"( وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ لاٰ رَیْبَ فِیهِ ).
از آن روز که مردم به دو گروه تقسیم میشوند"گروهی در بهشتند، و گروهی در آتش سوزان دوزخ"( فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ ).
تعبیر"کذلک"ممکن است اشاره به این معنی باشد که همانگونه که بر انبیای پیشین به زبان خودشان وحی فرستادیم بر تو نیز به زبان خودت قرآنی عربی وحی کردیم(بنا بر این"کذلک"اشاره به جمله" وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ "میباشد).
و نیز میتواند اشاره به جمله بعد باشد،یعنی وحی ما بر تو اینگونه است:
به صورت قرآنی عربی با هدف انذار.
درست است که از ذیل آیه یعنی جمله" فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ " استفاده میشود که وظیفه پیامبر هم انذار است و هم بشارت،ولی از آنجا که تاثیر"انذار"در نفوس مخصوصا در افراد نادان و لجوج عمیقتر است،در آیه، دو بار فقط روی"انذار"تکیه شده،با این تفاوت که در مرحله اول سخن از انذار شوندگان است،و در مرحله دوم سخن از چیزی است که باید از آن بترسند یعنی دادگاه قیامت.
روزی که به خاطر اجتماع عموم انسانها رسواییش بسیار دردناک و شدید
است (1).
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه آیا از جمله" لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُریٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا "استفاده نمیشود که هدف از نزول قرآن انذار مردم مکه و اطراف آن است؟آیا این تعبیر با جهانی بودن اسلام تضاد ندارد؟! پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود،و آن اینکه:کلمه "ام القری"که یکی از نامهای مکه است از دو واژه ترکیب یافته"ام"که در اصل به معنی اساس و ابتدا و آغاز هر چیزی است،و مادر را هم به همین جهت"ام" میگویند که اساس و اصل فرزندان است.
و"قری"که جمع"قریه"به معنی هر گونه آبادی و شهر است،اعم از شهرهای بزرگ و کوچک یا روستاها،و شواهد زیادی نیز در قرآن بر این معنی وجود دارد.
اکنون ببینیم چرا"مکه"را"ام القری"نامیدهاند؟(مادر و اصل همه آبادیها).
روایات اسلامی تصریح میکند که همه زمین نخست زیر آب غرق بود و خشکیها تدریجا سر از آب بیرون آوردند(علم امروز نیز این معنی را پذیرفته است).
این روایات میگوید:نخستین نقطهای که از زیر آب سر برآورد"کعبه بود، و سپس خشکیهای زمین از کنار آن گسترش یافت که از آن به عنوان دحو الارض (گسترش زمین)یاد شده است.
با توجه به این تاریخچه روشن میشود که"مکه"اصل و اساس و آغاز همه .
1) 1) توجه داشته باشید"انذار"به دو مفعول متعدی میشود که در آیه مورد بحث در جمله اول مفعول اول آن ذکر شده،و در جمله دوم مفعول دوم،البته گاه مفعول دوم آن همراه "با"میباشد و میگویند انذره بذلک
آبادیهای روی زمین است،بنا بر این هر گاه گفته شود"ام القری و من حولها" پیداست که تمام مردم روی زمین را شامل میشود (1).
از این گذشته میدانیم اسلام تدریجا گسترش یافت:
پیامبر ص نخست مامور بود بستگان نزدیک خود را انذار کند،چنان که در آیه 214 سوره شعرا میخوانیم: وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ،تا هستهبندی اسلام محکم شود،و آماده گسترش گردد.
سپس در مرحله دوم پیامبر مامور شد ملت عرب را تبلیغ و انذار کند، چنان که در آیه 3 سوره فصلت آمده:" قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ "این قرآنی است عربی برای قومی که میفهمند و درک میکنند" (2).
و در آیه 44 سوره زخرف نیز آمده است: وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ :
"این قرآن مایه تذکر تو و قوم تو است".
هنگامی که پایههای اسلام در میان این قوم قوی و مستحکم شد پیامبر ص ماموریت گستردهتری یافت،و مامور انذار جهانیان شد،چنان که در آیه اول سوره فرقان میخوانیم: تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً :
"جاوید و پر برکت است خداوندی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا همه جهانیان را انذار کند(و آیات فراوان دیگر).
و به خاطر همین ماموریت بود که پیامبر ص نامه به سران بزرگ جهان آن روز در خارج از جزیره عربستان نوشت،و کسراها و قیصرها و نجاشیها را به اسلام دعوت کرد. . .
و نیز بر اساس همین خط و برنامه بود که پیروانش برای تبلیغ اسلام بعد از او به همه جهان گام نهادند،و تعالیم اسلام را در دنیا منتشر ساختند.
در اینکه چرا روز قیامت"یوم الجمع"نامیده شده،تفسیرهای متعددی وجود دارد:
گاه گفتهاند به خاطر آن است که میان ارواح و اجساد جمع میشود.
گاه گفتهاند از این نظر است که بین انسان و عملش جمع خواهد شد.
و یا از این نظر که میان ظالم و مظلوم اجتماع حاصل میشود.
ولی ظاهر این است که منظور اجتماع همه خلایق در آن روز بزرگ است از اولین و آخرین،همانگونه که در آیه 50 سوره واقعه آمده است: قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَمَجْمُوعُونَ إِلیٰ مِیقٰاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ :"بگو اولین و آخرین همگی در موعد روز معینی جمع میشوند".
*** و از آنجا که جمله" فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ "بیانگر تقسیم مردم به دو گروه بود،در آیه بعد میافزاید:"اگر خدا میخواست همه آنها را امت واحدی قرار میداد،و به حکم اجبار هدایت میکرد و مؤمن میساخت".
( وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً وٰاحِدَةً ).
اما ایمان اجباری چه ارزشی دارد؟و چگونه میتواند معیار کمال انسانی گردد؟تکامل واقعی آن است که انسان با اراده خویش،و در نهایت اختیار و آزادی طی کند.
آیات قرآن پر است از دلائل اختیار و آزادی اراده انسان،اصولا امتیاز انسان از جانداران دیگر همین مساله است،و اگر آزادی انسان از او گرفته شود در حقیقت انسانیت او از او گرفته شده است! این بزرگترین امتیازی است که خداوند به او داده،و راه تکامل را به
صورت نامحدود به روی او گشوده است،این سنت غیر قابل تغییر الهی است.
و عجیب است که گروهی بیخبر هنوز طرفدار مکتب جبرند،و در عین حال دم از مکتب انبیا میزنند،در حالی که قبول جبر مساوی است با نفی تمام محتوای مکتب انبیا،نه تکلیف مفهومی خواهد داشت،نه سؤال و جواب،نه اندرز و نصیحت،و به طریق اولی نه ثواب و عقاب! نه انسان هرگز در کار خود تردید میکند و نه پشیمانی مفهومی خواهد داشت،و نه اصلاح اشتباهات گذشته.
سپس به مساله مهم دیگری در این رابطه میپردازد و توصیف گروهی را که اهل بهشت و سعادتند در برابر گروهی که به دوزخ فرستاده میشوند با این عبارت بیان میکند:"ولی خداوند هر که را بخواهد در رحمت خود وارد میکند، و برای ظالمان ولی و یاوری نیست"( وَ لٰکِنْ یُدْخِلُ مَنْ یَشٰاءُ فِی رَحْمَتِهِ وَ الظّٰالِمُونَ مٰا لَهُمْ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ ).
با توجه به اینکه گروه دوزخی را با وصف"ظلم"مشخص میکند روشن میشود که منظور از"من یشاء"(هر کس را بخواهد)در جمله اول گروهی است که ظالم نیستند.
به این ترتیب"عادلان"بهشتیاند،و غرق در رحمت خدا،و ظالمان دوزخیند.
اما باید توجه داشت که"ظالم"در اینجا،و در بسیاری دیگر از آیات قرآن،معنی وسیع و گستردهای دارد،و تنها شامل کسانی نمیشود که به دیگران ستم کردهاند،بلکه کسانی که بر خود ستم کرده،یا آنها که در عقیده منحرفند، نیز ظالمند،و چه ظلمی برتر از شرک و کفر است؟لقمان به فرزندش میگوید: یٰا بُنَیَّ لاٰ تُشْرِکْ بِاللّٰهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ :"فرزندم چیزی را شریک خدا قرار مده که شرک ظلم عظیم است"(لقمان-13).
در آیه دیگر میخوانیم: أَلاٰ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کٰافِرُونَ :"آگاه باشید لعنت خدا بر ظالمان است،همانها که مردم را از راه حق باز میدارند،و آن را دگرگون میسازند،و به آخرت ایمان ندارند".
در مورد فرق میان"ولی"و"نصیر"بعضی گفتهاند"ولی"کسی است که بدون درخواست به انسان کمک کند،اما"نصیر"مفهومی اعم دارد (1).
این احتمال نیز وجود دارد که"ولی"اشاره به سرپرستی است که به حکم ولایت و بدون درخواست،حمایت و کمک میکند،و نصیر فریادرسی است که بعد از تقاضای کمک به یاری انسان میشتابد.
1) 1) طبرسی در"مجمع البیان"جلد 8 صفحه 279(ذیل آیه 22 عنکبوت).
أَمِ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ فَاللّٰهُ هُوَ اَلْوَلِیُّ وَ هُوَ یُحْیِ اَلْمَوْتیٰ وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (9) وَ مَا اِخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ فَحُکْمُهُ إِلَی اَللّٰهِ ذٰلِکُمُ اَللّٰهُ رَبِّی عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ (10) فٰاطِرُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً وَ مِنَ اَلْأَنْعٰامِ أَزْوٰاجاً یَذْرَؤُکُمْ فِیهِ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْبَصِیرُ (11) لَهُ مَقٰالِیدُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَبْسُطُ اَلرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (12)
9-آیا آنها غیر خدا را ولی خود برگزیدند در حالی که ولی تنها خداوند است،و او است که مردگان را زنده میکند،و او است که بر هر چیزی توانا است.
10-در هر چیز اختلاف کنید داوریش با خدا است،این است خداوند پروردگار من، بر او توکل کردهام،و به سوی او باز میگردم:
11-او آفریننده آسمانها و زمین است،و از جنس شما همسرانی برای شما قرار داد، و جفتهایی از چهارپایان آفرید،و شما را به این وسیله(به وسیله همسران)تکثیر میکند،همانند او چیزی نیست،و او شنوا و بینا است:
12-کلیدهای آسمان و زمین از آن او است،روزی را برای هر کس بخواهد گسترش میدهد و برای هر کس بخواهد محدود میسازد،او از همه چیز آگاه است.
از آنجا که در آخرین آیه بحث گذشته این واقعیت بیان شده که هیچ ولی و یاوری جز خداوند نیست،در آیات مورد بحث برای تایید این واقعیت و نفی ولایت غیر خدا دلائل زندهای مطرح میکند.
نخست در لباس تعجب و انکار میفرماید:"آیا آنها غیر خدا را ولی خود قرار دادند"؟( أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ ) (1).
با اینکه"ولی تنها اوست"( فَاللّٰهُ هُوَ الْوَلِیُّ ).
پس اگر میخواهند برای خود ولی و سرپرستی برگزینند باید خدا را برگزینند.
چرا که دلائل ولایت او با بیان اوصاف کمالیهاش در آیات پیشین روشن شد، خداوندی که عزیز و حکیم است،خداوندی که مالک و علی و عظیم است،پروردگاری که غفور و رحیم میباشد این اوصاف هفتگانهای که گذشت خود بهترین دلیل برای انحصار ولایت در او است.
سپس به دلیل دیگری پرداخته میگوید:"او است که مردگان را حیات میبخشد"(و هو یحیی الموتی).
و چون معاد و رستاخیز به دست او است،و بزرگترین نگرانی انسان چگونگی زندگی او بعد از مرگ است،بنا بر این باید دست به دامن والای او زد و نه غیر او.
سپس به ذکر دلیل سومی پرداخته،میگوید:"او است که بر هر چیزی قادر و توانا است"( وَ هُوَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).
اشاره به اینکه شرط اصلی"ولی"دارا بودن قدرت است و قادر حقیقی او است. .
1) 1) بعضی از مفسران مانند"زمخشری"در کشاف و فخر رازی در تفسیر کبیر"ام" را در اینجا به معنی استفهام انکاری گرفتهاند،و بعضی مانند طبرسی در"مجمع البیان" و قرطبی در تفسیر"الجامع لاحکام القرآن"به معنی"بل"گرفتهاند
*** و در آیه بعد چهارمین دلیل ولایت او را به این صورت شرح میدهد:
"در هر چیز اختلاف کنید داوری و حکمش با خدا است"و تنها او است که میتواند به اختلافات شما پایان دهد( وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ فَحُکْمُهُ إِلَی اللّٰهِ ).
آری یکی از شؤون ولایت آن است که بتواند به اختلافات کسانی که تحت ولایت او هستند با داوری صحیحش پایان دهد،آیا بتها و شیاطینی که معبود واقع شدهاند توانایی بر چنین کاری دارند؟یا این کار مخصوص خداوندی است که هم حکیم و آگاه به طرق حل هر گونه اختلاف است،و هم قادر است حکم و داوری خود را اجرا کند،پس خداوند عزیز و حکیم باید حاکم باشد نه غیر او.
گرچه بعضی از مفسران خواستهاند مفهوم" مَا اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ " را محدود به اختلاف در تاویل آیات متشابه،یا فقط مخاصمات و اختلافات حقوقی بدانند،ولی مفهوم آیه گسترده است،و هر گونه اختلافی چه در معارف الهی و عقائد،و چه در احکام تشریعی،و چه در مسائل حقوقی و قضایی،و یا غیر آن در میان انسانها روی دهد به حکم آنکه معلوماتشان محدود و ناچیز است باید از سرچشمه فیض علم حق و از طریق وحی برطرف گردد.
بعد از ذکر این دلائل مختلف بر انحصار مقام ولایت در ذات پاک خداوند از قول پیامبرش ص میگوید:"این است خداوند پروردگار من با این اوصاف کمالیه"( ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبِّی ) (1).
"و به همین دلیل من او را ولی و یاور خود برگزیدهام،بر او توکل کردم .
1) 1) در آغاز این جمله کلمه"قل"مقدر است،بنا بر این تنها این جمله و ما بعد آن است که از زبان پیامبر ادا میشود،اما جمله" وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ مِنْ شَیْءٍ "ادامه بیانات پروردگار است،و آنها که غیر این را انتخاب کردهاند ظاهرا راه درستی را نپیمودهاند
و به سوی او در مشکلات و گرفتاریها و لغزشها باز میگردم"( عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ ).
قابل توجه اینکه جمله" ذٰلِکُمُ اللّٰهُ رَبِّی "اشاره به ربوبیت مطلقه خداوند یعنی مالکیت توام با تدبیر میکند،و میدانیم ربوبیت دارای دو شاخه است:
شاخه تکوینی که به اداره نظام آفرینش باز میگردد،و شاخه تشریعی که بیانگر احکام و وضع قوانین و ارشاد مردم وسیله سفیران الهی است.
و بر این اساس به دنبال آن،دو مساله"توکل"و"انابه"مطرح شده است،که اولی واگذاری امور خویش در نظام تکوین به خدا است و دومی باز گشت، در امور تشریعی به او است(دقت کنید) (1).
*** آیه بعد میتواند دلیل پنجمی بر ولایت مطلقه پروردگار باشد،یا دلیلی بر مقام ربوبیت و شایستگی او برای توکل و انابه،میفرماید:"او است که آسمانها و زمین را به وجود آورده است"( فٰاطِرُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
"فاطر"از ماده"فطر"(بر وزن سطر)در اصل به معنی شکافتن چیزی است،در مقابل"قط"که به قول بعضی به معنی قطع عرضی است،گویی به هنگام آفرینش موجودات پرده تاریک عدم شکافته میشود، و هستیها از آن بیرون میآیند به همین مناسبت هنگامی که غلاف خوشه خرما شکافته میشود و خوشه از آن سر بر میآورد به آن"فطر"(بر وزن شتر)میگویند (2).
البته منظور از آسمانها و زمین در اینجا تمام آسمانها و زمین و موجوداتی است که در آنها و میان آنها وجود دارد،چرا که خالقیت خداوند شامل همه . .
آنها است.
سپس به توصیف دیگری از افعال او پرداخته میگوید:"برای شما همسرانی از جنس خودتان قرار داد،و همچنین از چهارپایان جفتهایی آفرید،و شما را بدینوسیله تکثیر میکند"( جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً وَ مِنَ الْأَنْعٰامِ أَزْوٰاجاً یَذْرَؤُکُمْ فِیهِ ) (1).
این خود یکی از نشانهای بزرگ تدبیر پروردگار و ربوبیت و ولایت او است که برای انسانها همسرانی از جنس خودشان آفریده،که از یک سو مایه آرامش روح و جان او هستند،و از سوی دیگر مایه بقاء نسل و تکثیر مثل و تداوم وجود او.
گرچه قرآن با توجه به خطاب"یذرؤکم"(شما انسانها را تکثیر میکند)این معنی را در مورد انسان بیان داشته،ولی ناگفته پیداست که این حکم از نظر تکثیر مثل در مورد چهارپایان و موجودات زنده دیگر نیز جاری است،در واقع خداوند نخواسته است در یک خطاب جمع کند،و از مقام والای او بکاهد،لذا خطاب را تنها به انسانها کرده،تا حکم بقیه نیز به تبع انسانها روشن شود.
در توصیف سومی که در این آیه ذکر شده میفرماید:"هیچ چیزی همانند او نیست"( لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ).
این جمله در حقیقت پایه اصلی شناخت تمام صفات خدا است که بدون توجه به آن به هیچیک از اوصاف پروردگار نمیتوان پی برد،زیرا خطرناکترین پرتگاهی که بر سر راه پویندگان طریق"معرفة اللّٰه"قرار دارد همان پرتگاه .
1) 1) ضمیر"فیه"به"تدبیر"یا"جعل ازواج"باز میگردد-ضمنا"یذرؤ" از ماده"ذرا"(بر وزن زرع)به معنی"خلقت و آفرینش"است،لکن آفرینشی که با ظاهر ساختن افراد توام باشد،و به معنی پراکنده ساختن و منتشر نمودن نیز آمده است
تشبیه"است که خدا را در وصفی از اوصاف شبیه مخلوقاتش بدانند،این امر سبب میشود که به"دره شرک"سقوط کنند.
به تعبیر دیگر او وجودی است بیپایان و نامحدود از هر نظر و هر چه غیر او است محدود و متناهی است از هر نظر،از نظر عمر،قدرت،علم،حیات، اراده،فعل،و خلاصه همه چیز،و این همان خط"تنزیه"و پاک شمردن خداوند از نقائص ممکنات است.
به همین دلیل بسیاری از مفاهیمی که در مورد غیر خداوند ثابت است در مورد ذات پاک او اصلا معنی ندارد،فی المثل بعضی از کارها برای ما"آسان" است و بعضی"سخت"،بعضی از اشیاء از ما"دور"است و بعضی"نزدیک"بعضی از حوادث در"گذشته"واقع شده و بعضی در"حال"یا"آینده"واقع میشود، همچنین بعضی"کوچک"است و بعضی"بزرگ"چرا که وجود ما محدود است و با مقایسه موجودات دیگر با آن این مفاهیم پیدا میشود،اما برای وجودی که از هر نظر بینهایت است و ازل و ابد را همه در بر گرفته،این معانی تصور نمیشود،دور و نزدیکی در باره او نیست،همه نزدیکند،مشکل و آسانی وجود ندارد،همه آسان است،آینده و گذشتهای نیست،همه برای او"حال"است، و قابل توجه اینکه درک این معانی نیاز به دقت و خالی کردن ذهن از آنچه به آن خو گرفته است میباشد.
به همین دلیل میگوئیم:شناخت اصل وجود خدا آسان است،اما شناخت صفات او مشکل! امیر مؤمنان علی ع در نهج البلاغه میفرماید:
و ما الجلیل و اللطیف و الثقیل و الخفیف و القوی و الضعیف فی خلقه الا سواء "موجودات بزرگ و کوچک،سنگین و سبک،قوی و ضعیف،همه در خلقتش یکسانند،و در برابر قدرت
او بیتفاوت" (1).
و در پایان آیه و بیان اوصاف دیگر ذات مقدسش میگوید:"او شنوا و بینا است"( وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ).
آری او هم خالق است،و هم مدبر،هم شنوا است و هم بینا،و در عین حال شبیه و نظیر و مانند ندارد،به همین دلیل باید تنها در سایه ولایت و ربوبیت او قرار گرفت،و قید بندگی غیر او را از خود برداشت.
*** در آخرین آیه مورد بحث سخن از سه قسمت دیگر از صفات فعل و ذات پروردگار است که هر کدام مساله ولایت و ربوبیت او را در بعد خاصی نشان میدهد:
نخست میفرماید"کلیدهای آسمانها و زمین در دست او است"( لَهُ مَقٰالِیدُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
بنا بر این هر کس هر چه دارد از او است،و هر چه میخواهد باید از او بخواهد،نه تنها"کلیدها"بلکه"خزائن"آسمانها و زمین نیز از آن او است " وَ لِلّٰهِ خَزٰائِنُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ "(منافقون-7).
"مقالید"جمع مقلید(بر وزن اقلید)به معنی کلید است،و این کلمه در بسیاری از مواقع به صورت کنایه از تسلط کامل بر چیزی به کار میرود، گفته میشود کلید این کار در دست من است،یعنی راه و برنامه و شرایط پیروزی آن همه در اختیار من قرار دارد و(در باره ریشه این لغت و ویژگیهای آن بحث مشروحتری در ذیل آیه 63 سوره زمر در جلد 19 آوردهایم).
در توصیف بعد که در حقیقت نتیجهای است برای توصیف قبل،میافزاید:
"روزی را برای هر کس بخواهد گسترش میدهد و برای هر کس بخواهد تنگ .
1) 1) "نهج البلاغه"خطبه 184
و محدود میسازد"( یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ ).
از آنجا که خزائن عالم در دست او است تمام رزق و روزیها نیز در قبضه قدرت او قرار دارد،و بر طبق مشیتش که از حکمت او سرچشمه میگیرد و مصالح بندگان در آن ملحوظ است آن را تقسیم میکند.
و از آنجا که بهرهمند ساختن همه موجودات زنده از روزیها نیاز به علم و آگاهی از مقدار،احتیاجات و محل و سایر خصوصیات آنها دارد،در آخرین توصیف اضافه میکند:"او به همه چیز دانا است"( إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ).
درست همانند مطلبی که در آیه 6 سوره هود آمده است: وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ رِزْقُهٰا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا وَ مُسْتَوْدَعَهٰا کُلٌّ فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ :
"هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر اینکه روزی او بر خدا است،او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را میداند،همه اینها در کتاب آشکاری ثبت است".
و به این ترتیب در چهار آیه مورد بحث یازده وصف دیگر از اوصاف کمالیه پروردگار(اعم از اوصاف ذات و اوصاف فعل)بیان شده است:
وصف ولایت مطلقه او،احیای مردگان،توانایی بر همه چیز،خالقیت آسمانها و زمین،آفرینش همسران و تکثیر انسانها،عدم وجود مثل و مانند برای او،شنوا بودن،بینا بودن،سلطه بر خزائن آسمان و زمین،رزاقیت،و علم او به همه چیز.
صفاتی که از نظر بیان مکمل یکدیگر،و همه دلیلی بر ولایت و ربوبیت او و در نتیجه طریقی است برای اثبات توحید عبادت.
از آنجا که علم و دانش ما بلکه تمام هستی ما محدود است هرگز نمیتوانیم به کنه و حقیقت ذات خداوند که نامحدود است،برسیم چرا که آگاهی از کنه چیزی به معنی احاطه بر او است،چگونه موجود محدود میتواند احاطه بر ذات نامحدودی پیدا کند،همچنین شناخت کنه"صفات"خدا که عین ذات او است نیز برای موجود محدودی همچون ما امکان پذیر نیست.
بنا بر این آنچه ما از ذات و صفات خدا میدانیم یک علم اجمالی است،و بیشتر بر محور آثارش دور میزند.
از سوی دیگر چون الفاظ ما برای رفع نیازمندیهای زندگی روزمره ما وضع شده،هرگز نمیتواند بیانگر ذات و صفات نامحدود حق باشد،لذا الفاظ علم و قدرت و حیات و ولایت و مالکیت و سایر الفاظی که بیانگر صفات ثبوتیه و سلبیه او است رنگ دیگری به خود میگیرد،و اینجاست که گاه به تعبیراتی برخورد میکنیم که در یک نظر سطحی متناقض و متضاد است،اما با دقت روشن میشود که همه بیانگر یک واقعیت است.
مثلا میگوئیم خداوند هم"اول"است و هم"آخر"هم"ظاهر"است و هم "باطن"با همه چیز است اما همراه آنها نیست،و جدا از همه چیز است اما بیگانه از آنها نیست.
البته اگر با معیار مفاهیم این الفاظ در موجودات محدود و ممکن سخن بگوئیم چیزی که اول است نمیتواند آخر باشد،و چیزی که ظاهر است نمیتواند باطن باشد،ولی هنگامی که این الفاظ را در افق ذات بینهایت او میاندیشیم میبینیم همه با هم جمع است،چرا که موجود نامتناهی در عین اول بودن آخر و در عین ظاهر بودن باطن است.
اینجاست که میگوئیم مهم در شناخت اوصاف جمال و جلال او این است که به این حقیقت توجه داشته باشیم"هیچ چیز مثل او نیست،و او نیز شبیه به هیچ چیز نیست"" لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ".
امیر مؤمنان علی ع این حقیقت را به وضوح در خطبههای نهج البلاغه بازگو کرده است،آنجا که میفرماید:
ما وحده من کیفه،و لا حقیقته اصاب من مثله،و لا ایاه عنی من شبهه،و لا صمده من اشار الیه و توهمه:
"آن کس که برای او کیفیت قائل شود او را یکتا ندانسته،و کسی که برای او مثل و مانندی قرار دهد به حقیقت ذاتش پی نبرده.
و هر کس او را شبیه چیزی بشمرد او را قصد نکرده.
و آن کس که به او اشاره کند یا در وهم و اندیشه خویش آورد او را از ابعاد منزه ندانسته"! (1).
در جای دیگر میفرماید:
کل مسمی بالوحدة غیره قلیل: "هر چیز نام وحدت بر آن گذارده شود موجود کمی است،جز او که وحدتش دلیل بر عظمت نامتناهی اوست" (2).
کوتاه سخن اینکه باید در باب صفات خدا همیشه با چراغ" لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ "(چیزی همانند او نیست)حرکت کرد،و در پرتو" لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ "(هیچکس همانند و شبیه او نیست)به ذات پاکش نگریست،و تعبیر "سبحان اللّٰه"در عبادات و غیر عبادات اشارهای به همین حقیقت است.
با توجه به اینکه"کاف"در جمله" لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ "کاف تشبیه است . .
و به معنی مثل میآید جمله چنین معنی میدهد:"همانند مثل او چیزی نیست" این تکرار سبب شده که بسیاری از مفسران"کاف"را زائده بدانند که معمولا برای تاکید میآید،و در کلمات فصحاء فراوان است.
ولی در اینجا تفسیر لطیفتری وجود دارد و آن اینکه گاه گفته میشود:
مثل تو از میدان حوادث فرار نمیکند،یعنی مثل تو با این شجاعت،با این عقل و هوش و درایت نباید از میدان حوادث بگریزد(خلاصه کسی که اوصاف تو را دارد باید چنین و چنان باشد).
در آیه مورد بحث نیز معنی چنین میشود:مثل خداوند با این اوصاف که ذکر شد،با این علم گسترده و قدرت عظیم و بی پایان و...همانندی نخواهد داشت.
این نکته نیز قابل توجه است که به گفته بعضی از ارباب لغت چند واژه داریم که همه معنی"مثل"را میرساند،اما هیچکدام جامعیت مفهوم آن را ندارد:
"ند"(بر وزن ضد)در جایی گفته میشود که فقط منظور شباهت در جوهر و ماهیت است.
"شبه"در جایی که تنها سخن از کیفیت در میان است.
"مساوی"تنها در موردی گفته میشود که بحث از کمیت است.
"شکل"در جایی به کار میرود که قدر و مساحت مطرح است.
ولی"مثل"مفهوم گسترده و عامی دارد که همه این مفاهیم در آن جمع است،لذا هنگامی که خداوند اراده میکند هر گونه شبیه و نظیر را از ذات خود نفی کند میفرماید" لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ " (1).
*** .
1) 1) "مفردات راغب"ماده"مثل"
هرگز نباید تصور کرد که وسعت رزق دلیل بر محبت خداوند،و یا تنگی معیشت دلیل بر خشم و غضب او است،زیرا خداوند گاه انسان را به وسعت روزی آزمایش میکند،و اموال سرشاری در اختیار او قرار میدهد، و گاه با تنگی معیشت میزان مقاومت و پایمردی او را روشن میسازد،و آنها را از این طریق پرورش میدهد.
گاه ثروت زیاد مایه بلا و عذاب جان صاحبان آنهاست،و هر گونه آرامش و استراحت را از آنها میگیرد چنان که قرآن مجید در آیه 55 سوره توبه میگوید: فَلاٰ تُعْجِبْکَ أَمْوٰالُهُمْ وَ لاٰ أَوْلاٰدُهُمْ إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ کٰافِرُونَ :"فزونی اموال و اولاد آنها تو را در شگفتی فرو نبرد،خدا میخواهد آنان را به این وسیله در زندگی دنیا مجازات کند و در حال کفر بمیرند"! در جای دیگر میگوید: أَ یَحْسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِینَ نُسٰارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْرٰاتِ بَلْ لاٰ یَشْعُرُونَ :"آیا آنها چنین میپندارند که اموال و فرزندانی را که به آنان دادهایم برای این است که درهای خیرات را به رویشان بگشائیم، چنین نیست،آنها نمیفهمند"(مؤمنون-55-56).
نباید از آیاتی که در زمینه تقدیر و اندازهگیری روزی به وسیله پروردگار آمده چنین استنباط کرد که تلاشها و کوششها نقشی در این زمینه ندارد،و اینها را بهانه تنبلی و فرار از زیر بار مسئولیتها و مجاهدتها در مقیاس فرد و اجتماع قرار داد،که این پندار بر ضد آیات فراوانی از قرآن مجید است که سعی و کوشش و تلاش را معیار موفقیتها شمرده است.
هدف این است که با تمام تلاشها و کوششها باز به روشنی میبینیم دست
دیگری نیز در کار است که گاه نتیجه تلاشها بر باد میرود و گاه به عکس،تا مردم فراموش نکنند در پشت عالم اسباب دست قدرت"مسبب الاسباب"کار میکند و در هر حال محرومیتهای ناشی از تنبلی و سستی را هرگز نباید به حساب تقسیم روزی از ناحیه خداوند گذارد،چرا که خود فرموده روزی را به تناسب تلاشها وسعت میدهم.
روزی معنی وسیعی دارد که روزیهای معنوی را نیز در بر میگیرد،بلکه روزی اصلی همین روزی معنوی است،در دعاها تعبیر به رزق در مورد روزیهای معنوی بسیار به کار رفته است، در مورد حج میگوئیم:الهم ارزقنی حج بیتک الحرام.
در مورد و توفیق اطاعت و دوری از معصیت آمده:الهم ارزقنی توفیق الطاعة و بعد المعصیة...
در دعاهای روزه ماه رمضان میخوانیم اللهم ارزقنی فیه طاعة الخاشعین (دعای روز 15)و همچنین در مواهب معنوی دیگر.
قرآن چند امر را معرفی کرده که خود درسی سازنده برای تربیت انسان است،در یک جا میگوید: لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ "هر گاه شکر نعمتها را بجا آورید(و آن را در مصرف واقعی صرف کنید) نعمت را بر شما افزون میکنم"(ابراهیم-7).
در جای دیگر مردم را به تلاش دعوت کرده،میگوید هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِی مَنٰاکِبِهٰا وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ "او کسی است که زمین را تسلیم و خاضع در برابر شما قرار داد تا بر پشت آن راه روید و از رزق آن استفاده کنید"(ملک-15).
در جای دیگر تقوی و درستکاری را معیار گشایش روزی قرار داده میفرماید وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ
"هر گاه مردم روی زمین ایمان آورند و تقوا پیشه کنند برکات آسمان و زمین را به روی آنها میگشائیم"(اعراف-96).
گاه تنگی رزق به خاطر جلوگیری از طغیان مردم است،چنان که در آیه 27 شوری(همین سوره)میخوانیم: وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ :
"هر گاه خداوند روزی را بر مردم گشاده دارد راه ظلم و طغیان پیش می گیرند"! ز-قرآن تاکید دارد که انسانها روزی بخش خود را تنها خدا بدانند و از غیر او تقاضا نکنند،و به دنبال این ایمان و توکل بر نیرو و تلاش و سعی خود متکی باشند در آیه 3 فاطر آمده است: هَلْ مِنْ خٰالِقٍ غَیْرُ اللّٰهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ :"آیا خالقی غیر از خدا وجود دارد که شما را از آسمان و زمین روزی دهد"و در آیه 17 عنکبوت میخوانیم: فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّٰهِ الرِّزْقَ :"تنها روزی را نزد خدا بجوئید".
و به این ترتیب روح بینیازی و ترک وابستگی و ابای نفس را در انسانها زنده میکند.
در مورد تقسیم ارزاق و تلاش برای زندگی و اسباب و سرچشمههای روزی بحثهای مشروحی در جلد 11 صفحه 310 به بعد(ذیل آیه 71 نحل)و در جلد 9 صفحه 18 به بعد(ذیل آیه 6-هود)داشتیم.
شَرَعَ لَکُمْ مِنَ اَلدِّینِ مٰا وَصّٰی بِهِ نُوحاً وَ اَلَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ مٰا وَصَّیْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ أَنْ أَقِیمُوا اَلدِّینَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ کَبُرَ عَلَی اَلْمُشْرِکِینَ مٰا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ اَللّٰهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ (13) وَ مٰا تَفَرَّقُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ اَلْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ اَلَّذِینَ أُورِثُوا اَلْکِتٰابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ (14)
13-آئینی را برای شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود،و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نمودیم که دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید.خداوند هر کس را بخواهد بر میگزیند،و کسی را که به سوی او باز گردد هدایت میکند.
14-آنها پراکنده نشدند مگر بعد از علم و آگاهی،و این تفرقه جویی بخاطر انحراف از حق بود(و عداوت و حسد)و اگر فرمانی از سوی پروردگارت صادر نشده بود
که آنها تا سر آمد معینی زنده و آزاد باشند خداوند در میان آنها داوری میکرد و کسانی که بعد از آنها وارثان کتاب شدند از آن در شک و تردیدند،شکی توام با بدبینی و سوء ظن.
از آنجا که بسیاری از بحثهای این سوره در برابر مشرکان است و در آیات قبل نیز از همین موضوع سخن به میان آمده،آیات مورد بحث این حقیقت را روشن میسازد که دعوت اسلام به توحید دعوت تازهای نیست،دعوت تمام پیامبران اولو العزم است،نه تنها اصل توحید بلکه تمام اصول دعوت انبیا در مسائل بنیادی در همه ادیان آسمانی یکی بوده است.
میفرماید:"خداوند آئینی را برای شما تشریع کرد که به نخستین پیامبر اولو العزم نوح توصیه کرده بوده"( شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا وَصّٰی بِهِ نُوحاً ).
"همچنین آنچه را بر تو وحی فرستادیم،و ابراهیم و موسی و عیسی را به آن سفارش کردیم"( وَ الَّذِی أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ وَ مٰا وَصَّیْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِیمَ وَ مُوسیٰ وَ عِیسیٰ ).
و به این ترتیب آنچه در شرایع همه انبیا بوده و در شریعت تو است و"آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری"! تعبیر"من الدین"نشان میدهد که هماهنگی شرایع آسمانی تنها در مساله توحید و یا اصول عقائد نیست،بلکه مجموعه دین الهی از نظر اساس و ریشه همه جا یکی است،هر چند تکامل جامعه انسانی ایجاب میکند که تشریعات و قوانین فرعی هماهنگ با تکامل انسانها رو به تکامل رود تا به حد نهایی و خاتم ادیان رسد.
به همین دلیل در آیات دیگر قرآن شواهد فراوانی وجود دارد که نشان میدهد اصول کلی عقائد و قوانین و وظایف در همه ادیان یکسان بوده.
مثلا در شرح حال بسیاری از انبیا در قرآن مجید میخوانیم که نخستین دعوتشان این بود یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ (1).
و در جای دیگر میخوانیم وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ :
"ما در هر امتی رسولی را فرستادیم تا به مردم بگویند خداوند یگانه را پرستش کنید".
انذار به رستاخیز نیز در دعوت بسیاری از انبیا آمده است(انعام 130، اعراف 59،شعراء 135،طه 15،مریم 31).
موسی و عیسی و شعیب ع از نماز سخن میگویند(طه 14،مریم 31 هود 87)ابراهیم دعوت به حج میکند(حج 27).
و روزه در همه اقوام پیشین بوده است(بقره 183).
لذا در دنباله آیه به عنوان یک دستور کلی به همه این پیامبران بزرگ میافزاید:"به همه آنها توصیه کردیم که دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید"( أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ ).
توصیه به دو امر مهم:نخست برپا داشتن آئین خدا در همه زمینهها(نه تنها عمل کردن بلکه اقامه و احیای آن).
دوم پرهیز از بلای بزرگ،یعنی تفرقه و نفاق در دین.
و به دنبال آن میافزاید:"هر چند این دعوت شما،بر مشرکان سخت گران است"( کَبُرَ عَلَی الْمُشْرِکِینَ مٰا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ ).
آنها بر اثر جهل و تعصب سالیان دراز آن چنان به شرک و بت پرستی خو گرفتهاند و در اعماق وجودشان حلول کرده که دعوت به توحید مایه وحشت آنها است، بعلاوه در شرک منافع نامشروع سران مشرکان محفوظ است،در حالی که .
1) 1) اعراف 59،65،73،85 هود-50،61،84 که به ترتیب در مورد نوح، هود،صالح،شعیب آمده است
توحید مایه قیام مستضعفان میگردد و جلو هواپرستیها و مظالم آنها را میگیرد.
ولی با این حال همانگونه که گزینش پیامبران به دست خدا است،هدایت مردم نیز به دست او است"خداوند هر کس را بخواهد بر میگزیند،و کسی را که به سوی او باز گردد هدایت میکند"( اَللّٰهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ یَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ ).
در این آیه نکتههایی است که باید به آن توجه داشت:
1-"شرع"از ماده"شرع"(بر وزن زرع)در اصل به معنی راه روشن است،راه ورود به نهرها را نیز"شریعه"میگویند،سپس این کلمه در مورد ادیان الهی و شرایع آسمانی به کار رفته،چرا که راه روشن سعادت در آن است،و طریق وصول به آب حیات ایمان و تقوی و صلح و عدالت است.
و از آنجا که آب مایه پاکیزگی و طهارت و حیات است این واژه تناسب روشنی با آئین الهی که از نظر معنوی همین کارها را با روح و جان انسان و جامعه انسانیت میکند دارد (1).
2-در این آیه تنها به پنج تن از پیامبران خدا اشاره شده(نوح و ابراهیم و موسی عیسی و محمد ص)چرا که پیامبران اولو العزم یعنی صاحبان دین و آئین جدید تنها این پنج تن هستند،و در حقیقت آیه اشارهای است به انحصار پیامبران صاحب شریعت در این پنج نفر.
3-در آغاز از نوح یاد شده،چرا که نخستین شریعت یعنی آئینی که دارای همه گونه قوانین عبادی و اجتماعی بود از او آغاز گشت و پیامبران پیش از او برنامه و دستورات محدودی داشتند (2). . .
و به همین دلیل در قرآن و روایات اسلامی سخنی از کتب آسمانی قبل از نوح نیامده است.
4-قابل توجه اینکه در ذکر این پنج تن نخست از نوح ع سخن به میان آمده،سپس از پیامبر اسلام ص و بعد از ابراهیم ع و موسی ع و عیسی ع این ترتیب بندی به خاطر این است که نوح به خاطر آغازگر بودنش در آغاز قرار گرفته،و پیامبر اسلام ص بخاطر عظمتش بلافاصله بعد از او و دیگران به ترتیب زمان ظهور بعد از آنها.
5-این نکته نیز قابل توجه است که در مورد پیامبر اسلام ص تعبیر به اوحینا الیک(وحی بر تو فرستادیم)میکند،اما در باره سایرین تعبیر به "توصیه"شده است،شاید این تفاوت تعبیر برای اهمیت اسلام نسبت به سایر ادیان آسمانی است.
6-در پایان آیه،در مورد چگونگی گزینش پیامبران تعبیر به"من یشاء" (هر کس را بخواهد)که اشاره سر بستهای است به شایستگیهای وجودی رسولان الهی.
اما در مورد امتها تعبیر به"من ینیب"(کسی که به سوی خدا بازگردد، و از گناه توبه کند و از در اطاعت در آید)تا معیار هدایت الهی و شرایط آن برای همگان روشن گردد و راه وصول به دریای رحمتش را بیابند.
در حدیث قدسی آمده است:
من تقرب منی شبرا تقربت منه ذراعا و من أتانی یمشی،اتیته هرولة: "کسی که یک وجب به سوی من آید من یک ذراع به سوی او میروم،و کسی که آهسته به سوی من بیاید من شتابان به سوی او میروم"! (1). .
1) 1) "تفسیر کبیر"فخر رازی جلد 27 صفحه 157(ذیل آیات مورد بحث)
این احتمال نیز در تفسیر جمله اخیر داده شده است که"اجتباء"و گزینش مخصوص انبیا نیست،بلکه تمام بندگان خالص و مخلص را که دارای مقام والای الهی بودند شامل میگردد.
*** و از آنجا که یکی از دو رکن دعوت انبیای اولو العزم عدم تفرقه در دین است و مطمئنا همه آنها روی این مساله تبلیغ کردند،این سؤال پیش میآید پس سرچشمه اینهمه اختلافات مذهبی از کجا است؟ آیه بعد به پاسخ این سؤال پرداخته،سرچشمه اصلی اختلافات دینی را چنین بیان میکند:"آنها راه تفرقه را پیش نگرفتند مگر بعد از آنکه اتمام حجت بر آنها شد،و علم و آگاهی کافی به آنها رسید،و این تفرقه جویی به خاطر حب دنیا و ریاست و ظلم و حسد و عداوت بود"( وَ مٰا تَفَرَّقُوا إِلاّٰ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ ).
آری دنیا پرستان ستمگر،و حسودان کینهتوز،در برابر آئین یکپارچه انبیا قیام کردند،و هر گروهی را به راهی نمودند،تا پایههای ریاست خود را تقویت کنند،و منافع دنیای خویش را تامین نمایند،و حسادتها و عداوتهای خود را با مؤمنان راستین و مکتب انبیا آشکار سازند،ولی تمام اینها بعد از اتمام حجت بود.
به این ترتیب سرچشمه اختلافهای مذهبی جهل و بیخبری نبود،بلکه بغی و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهای شخصی بود.
"دانشمندان دنیا طلب"و"عوامهای متعصب و کینهتوز"دست به دست هم دادند و این اختلافات را بنیان نهادند.
این آیه پاسخ روشنی است به آنها که میگویند مذهب در میان بشر ایجاد اختلاف کرده،و خونریزیهای فراوانی در طول تاریخ ببار آورده است،زیرا اگر
دقت شود مذهب همیشه عامل وحدت و یکپارچگی در محیط خود بوده(همانگونه که در مورد اسلام و قبایل حجاز و حتی اقوام خارج از جزیره عرب تحقق یافت و به اختلافات پایان و امت واحدی ساخت).
ولی سیاستهای استعماری در میان مردم تفرقه ایجاد کرد،به اختلافات دامن زد،و مایه خونریزی شد،افزودن سلیقههای شخصی و تحمیل آن بر مذاهب آسمانی خود یک عامل بزرگ دیگر تفرقه بود که آنهم از"بغی"مایه میگرفت.
"بغی"به گونهای که در ریشه اصلی لغوی آن ذکر کردهاند"درخواست تجاوز و انحراف از خط میانه و تمایل به افراط و تفریط"است،خواه به این درخواست جامه عمل پوشیده شود یا نه،گاه در کمیت چیزی است،و گاه در کیفیت،و به همین مناسبت غالبا به معنی ظلم و ستم به کار میرود.
گاهی نیز به معنی هر گونه"طلب و تقاضا"هر چند امر خوب و شایستهای باشد آمده است.
لذا"راغب"در"مفردات""بغی"را به دو شعبه تقسیم میکند شعبه "ممدوح"و"مذموم"که اولی تجاوز از حد عدالت و رسیدن به احسان و ایثار، و تجاوز از واجبات و رسیدن به مستحبات است،و دومی تجاوز از حق و تمایل به باطل است.
سپس قرآن میافزاید:"اگر فرمانی از سوی پروردگار تو صادر نشده بود که آنها تا سر آمد معینی زنده و آزاد باشند خداوند در میان آنها داوری میکرد"،طرفداران باطل را نابود میساخت و پیروان حق را پیروز"( وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ ).
آری دنیا سرای آزمون و پرورش و تکامل است،و این بدون آزادی عمل امکان پذیر نیست،این فرمان تکوینی خداوند است که از آغاز خلقت انسان
بوده و دگرگونی در آن راه ندارد،این طبیعت زندگی دنیا است،ولی از امتیازات سرای آخرت حل تمام این اختلافات و رسیدن انسانیت به یکپارچگی کامل است لذا از قیامت تعبیر به"یوم الفصل"شده است.
و در آخرین جمله به توضیح حال کسانی میپردازد که بعد از این گروه بر سر کار آمدند،گروهی که عهد پیامبران را درک نکردند،و زمانی چشم گشودند که نفاقافکنان و تفرقهاندازان فضای جامعه بشریت را با اعمال شیطنتآمیز خود تیره و تار کرده بودند،و آنها نتوانستند به خوبی حق را دریابند.
میفرماید:"کسانی که بعد از آنها وارثان کتب آسمانی شدند از آن در شک و تردیدند،شکی توام با بدبینی و سوء ظن"!( وَ إِنَّ الَّذِینَ أُورِثُوا الْکِتٰابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفِی شَکٍّ مِنْهُ مُرِیبٍ ) (1).
در حقیقت معنی"ریب"این قید را نیز ذکر کردهاند:به شکی گفته میشود که سرانجام بعد پرده از روی آن برداشته شود و به حقیقت تبدیل گردد، شاید این امر اشاره به ظهور پیامبر اسلام ص با دلائل روشن باشد که آثار شک و ریب را از دلهای حقطلبان زدود.
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق ع نقل شده است که در تفسیر آیه شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ فرمود:مخاطب در جمله" أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ "امام است، و جمله" لاٰ تَتَفَرَّقُوا فِیهِ "کنایه از امیر مؤمنان علی ع است (2)
بدیهی است منظور انحصار دین در ولایت علی ع نمیباشد،بلکه هدف بیان این حقیقت است که مساله ولایت امیر مؤمنان علی ع نیز از ارکان دین به شمار میرود.
فَلِذٰلِکَ فَادْعُ وَ اِسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ مِنْ کِتٰابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ اَللّٰهُ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ لاٰ حُجَّةَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمُ اَللّٰهُ یَجْمَعُ بَیْنَنٰا وَ إِلَیْهِ اَلْمَصِیرُ (15)
15-تو نیز آنها را به سوی این آئین واحد الهی دعوت کن،و آن چنان که مامور شدهای استقامت نما،و از هوا و هوسهای آنان پیروی مکن،و بگو:به هر کتابی که از سوی خدا نازل شده ایمان آوردهام،و مامورم در میان شما عدالت کنم،خداوند پروردگار ما و شما است،نتیجه اعمال ما از آن ما است و نتیجه اعمال شما از آن شما،خصومت شخصی در میان ما نیست،و خداوند ما و شما را در یک جا جمع میکند،و بازگشت همه به سوی او است.
آن گونه که مامور شدهای استقامت کن!
از آنجا که در آیات قبل مساله تفرقه امتها بر اثر بغی و ظلم و انحراف مطرح
شده،در آیه مورد بحث پیامبر ص را دستور میدهد که برای حل اختلافات و احیای آئین انبیا بکوشد،و در این راه نهایت استقامت را به خرج دهد.
میفرماید:"انسانها را به سوی آئین واحد الهی دعوت کن،و از اختلافات برهان"( فَلِذٰلِکَ فَادْعُ ) (1).
سپس دستور به استقامت در این راه داده،میگوید:"آن گونه که مامور شدهای ایستادگی کن"( وَ اسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ ).
جمله"کما امرت"(آن چنان که مامور شدهای)ممکن است اشاره به مرحله عالی استقامت و یا اشاره به اینکه استقامت هم از نظر کمیت و کیفیت و مدت و خصوصیات دیگر همه باید منطبق بر دستور و برنامه الهی باشد.
و از آنجا که اهواء و هوسهای مردم در این مسیر از موانع بزرگ راه است،در سومین دستور میافزاید:"و از هوا و هوسهای آنها پیروی مکن"( وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَهُمْ ).
چرا که هر گروهی تو را به تمایلات و منافع شخصی خود دعوت میکنند، همان دعوتی که سرانجامش تفرقه و پراکندگی و نفاق است،پا بر سر این هواها بگذار،و همه را گرد آئین واحد پروردگار جمع کن.
و چون هر دعوتی نقطه شروعی دارد،نقطه شروع آن را خود پیامبر ص قرار میدهد،و در چهارمین دستور میفرماید:"بگو من ایمان آوردهام به هر کتابی که از سوی خدا نازل شده است"( وَ قُلْ آمَنْتُ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنْ کِتٰابٍ ).
من در میان کتب آسمانی فرق نمینهم،همه را به رسمیت میشناسم،و همه را دعوت کننده به توحید و معارف پاک دینی و تقوی و پاکی و حق و عدالت، .
1) 1) جمعی از مفسران"لام"را در"لذلک"به معنی"الی"دانستهاند، و جمعی به معنی تعلیل،در صورت اول"ذلک"اشاره به آئین انبیای پیشین است،و در صورت دوم اشاره به اختلافات امتها
و آئین من در حقیقت جامع همه آنها و مکمل آنها است.
من همانند اهل کتاب نیستم که هر کدام دیگری را نفی کند،یهود مسیحیان را،و مسیحیان یهود را،و حتی پیروان هر آئین نیز از میان آیات کتب دینی خود آن را میپذیرند که با امیال و خواستههاشان هماهنگ است،من همه را بدون استثنا پذیرا شدهام،چرا که اصول اساسی همه یکی است.
و از آنجا که برای ایجاد وحدت رعایت"اصل عدالت"ضرورت دارد،در پنجمین دستور آن را مطرح کرده،میفرماید:"بگو من مامورم که در میان همه شما عدالت کنم"( وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ ).
چه در قضاوت و داوریها،چه در حقوق اجتماعی و مسائل دیگر (1).
و به این ترتیب آیه مورد بحث از پنج دستور مهم تشکیل یافته که از اصل دعوت آغاز میشود،سپس وسیله پیشرفت آن یعنی استقامت مطرح میگردد، بعد به موانع راه که"هواپرستی"است،اشاره شده،سپس نقطه شروع که از خویشتن است بیان گردیده،و سرانجام هدف نهایی که گسترش و تعمیم عدالت است عنوان شده.
بدنبال این پنج دستور،به جهات مشترک همه اقوام که آنهم در پنج قسمت خلاصه شده،اشاره میکند،میفرماید:
"خدا پروردگار ما و شماست"( اَللّٰهُ رَبُّنٰا وَ رَبُّکُمْ ).
"اعمال ما از آن ما است و اعمال شما از آن شما،و هر یک در مقابل اعمال خویش مسئولیم"( لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَکُمْ أَعْمٰالُکُمْ ).
در میان ما و شما خصومتی نیست،و هیچیک را بر دیگری امتیازی نمیباشد و ما غرض شخصی با شما نداریم"( لاٰ حُجَّةَ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَکُمُ ). .
1) 1) جمعی از مفسران"عدالت"را در اینجا محدود به قضاوت کردهاند،در حالی که قرینه بر این محدودیت در آیه وجود ندارد
اصولا نیازی به احتجاج و استدلال نیست چرا که حق به قدر کافی واضح شده، از این گذشته سرانجام همه ما در یک جا جمع میشویم و"خداوند ما و شما را در قیامت جمع میکند"( اَللّٰهُ یَجْمَعُ بَیْنَنٰا ) (1).
و قاضی همه ما در آن روز یکی است آری"بازگشت همه به سوی او است" ( وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ ).
به این ترتیب هم خدای ما یکی است،و هم سرانجام ما یکجاست،و هم قاضی دادگاه و مرجع امورمان،و از این گذشته همه در برابر اعمالمان مسئولیم،و هیچیک امتیازی بر دیگری جز به ایمان و عمل پاک نداریم.
***این بحث را با ذکر یک حدیث جامع پایان میدهیم:
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
ثلاث منجیات،و ثلاث مهلکات،فالمنجیات:العدل فی الرضا و الغضب،و القصد فی الغنی و الفقر،و خشیة اللّٰه فی السر و العلانیة،و المهلکات:شح مطاع،و هوی متبع،و اعجاب المرء بنفسه:
سه چیز است که سبب نجات آدمی است،و سه چیز مایه هلاکت او است:
اما سه چیز که باعث نجات او میشود:دادگری و عدالت در حالت خشنودی و غضب است،و میانهروی در حالت غنا و فقر،و ترس از خدا در پنهان و آشکار.
و اما سه چیز که مایه هلاک آدمی است:بخلی است که انسان از آن پیروی کند،و هوا و هوس سرکش و حاکم،و خودپسندی است" (2).
*** . .
وَ اَلَّذِینَ یُحَاجُّونَ فِی اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا اُسْتُجِیبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ دٰاحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ عَلَیْهِمْ غَضَبٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ (16) اَللّٰهُ اَلَّذِی أَنْزَلَ اَلْکِتٰابَ بِالْحَقِّ وَ اَلْمِیزٰانَ وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّ اَلسّٰاعَةَ قَرِیبٌ (17) یَسْتَعْجِلُ بِهَا اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهٰا وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْهٰا وَ یَعْلَمُونَ أَنَّهَا اَلْحَقُّ أَلاٰ إِنَّ اَلَّذِینَ یُمٰارُونَ فِی اَلسّٰاعَةِ لَفِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ (18)
16-آنها که در باره خدا بعد از پذیرفتن دعوت او،محاجه میکنند دلیل آنها نزد پروردگارشان باطل و بیاساس است و غضب بر آنها است و عذاب شدید از آن آنها.
17-خداوند کسی است که کتاب را به حق نازل کرد و میزان(سنجش حق و باطل)را،اما تو چه میدانی شاید ساعت(قیام قیامت)نزدیک باشد.
18-آنها که به قیامت ایمان ندارند در باره آن شتاب میکنند،ولی آنها که ایمان آوردهاند پیوسته با خوف و هراس مراقب آن هستند،و میدانند آن حق است آگاه باشید آنها که در قیامت تردید میکنند در گمراهی عمیقی هستند.
شتاب نکنید،قیامت میآید!
از آنجا که در آیات گذشته این سخن به میان آمد که پیامبر ص مامور بود ضمن احترام به محتوای کتب آسمانی عدالت را در میان همه مردم اجرا کند و هر گونه خصومت و محاجه با آنها را ترک کند،در آیات مورد بحث برای تکمیل این سخن و این که حقانیت پیامبر اسلام نیاز به دلیل ندارد میفرماید:"آنها که در باره خداوند یکتا به محاجه برمیخیزند بعد از آن که دعوت او از سوی مردم پذیرفته شد دلیل آنها نزد پروردگارشان باطل و بیاساس است"( وَ الَّذِینَ یُحَاجُّونَ فِی اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا اسْتُجِیبَ لَهُ حُجَّتُهُمْ دٰاحِضَةٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ ).
"و خشم و غضب پروردگار بر آنها است"(چون از روی علم و عمد به مخالفت خود ادامه میدهند)( وَ عَلَیْهِمْ غَضَبٌ ).
"و عذاب شدید الهی نیز در قیامت از آن آنها است"( وَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ ) چرا که لجاجت و عناد ثمرهای جز این ندارد.
در این که منظور از جمله" مِنْ بَعْدِ مٰا اسْتُجِیبَ لَهُ "(بعد از آن که دعوت او اجابت شد)چیست؟مفسران تفسیرهای مختلفی ذکر کردهاند.
گاه گفتهاند منظور اجابت تودههای مردم پاک دل و بی غرض میباشد که با الهام از فطرت الهی و مشاهده محتوای وحی و معجزات گوناگون پیامبر اسلام سر تسلیم در برابر او فرود آوردند.
و گاه اجابت دعای پیامبر ص را در حق مخالفان در روز جنگ بدر که منجر به نابودی بخش عظیمی از لشکر آنان و درهم شکستن شوکتشان شد ذکر کردهاند.
و گاه آن را اشاره به پذیرش خود آنها یعنی اهل کتاب دانستهاند،که قبل
از ظهور پیامبر اسلام ص در انتظارش بودند و نشانههای او را برای مردم از کتابهای خود میخواندند و اظهار علاقه و ایمان نسبت به او مینمودند،اما پس از ظهور اسلام چون منافع نامشروعشان به خطر افتاد راه انکار پیش گرفتند.
از همه مناسبتر تفسیر اول است،زیرا تفسیر دوم ایجاب میکند که این آیات بعد از غزوه بدر نازل شده باشد،در حالی که دلیل روشنی بر این امر در دست نیست و به نظر میرسد که همه این آیات در مکه نازل شده باشد.
و تفسیر سوم با لحن آیه موافق نیست،زیرا باید گفته شود:"من بعد استجابوا له"(بعد از آن که دعوت او را اجابت کردند).
بعلاوه ظاهر جمله" یُحَاجُّونَ فِی اللّٰهِ "اشاره به گفتگوی مشرکان در باره خدا است،نه اهل کتاب در باره پیامبر ص اما این محاجه باطل اشاره به طرح چه مسائلی است؟باز محل گفتگو است.
بعضی گفتهاند:منظور ادعای یهود است که میگفتند آئین ما پیش از اسلام بوده و برتر از آن است.
یا این که شما مدعی وحدت هستید بیائید آئین موسی ع را که مورد قبول طرفین است بپذیرید.
ولی همانگونه که گفتیم بعید است که روی سخن در این آیات با یهود و اهل کتاب باشد چرا که"محاجه در باره اللّٰه"بیشتر متناسب با مشرکان است، بنا بر این جمله فوق اشاره به دلائل بیاساس و پوسیدهای است که مشرکان برای پذیرش شرک میآوردند،از جمله شفاعت بتها و یا پیروی از آئین نیاکانشان.
به هر حال افراد لجوجی که بعد از آشکار شدن حق به لجاجت و پافشاری خود ادامه میدهند هم در نظر خلق خدا رسوا هستند و هم مشمول غضب خالق در این جهان و جهان دیگر میباشند.
سپس به یکی از دلائل توحید و قدرت پروردگار،که در عین حال متضمن اثبات نبوت است در مقابل احتجاج کنندگان بیمنطق پرداخته میگوید:
"خداوند همان کسی است که کتاب آسمانی را به حق نازل کرد و همچنین میزان را" ( اَللّٰهُ الَّذِی أَنْزَلَ الْکِتٰابَ بِالْحَقِّ وَ الْمِیزٰانَ ).
"حق"کلمه جامعی است که معارف و عقائد حقه،و همچنین اخبار صحیح و برنامههای هماهنگ با نیازهای فطری و اجتماعی را و آنچه از این قبیل است شامل میشود،چرا که حق،همان چیزی است که با عینیت خارجی موافق است و تحقق یافته،و جنبه ذهنی و پنداری ندارد.
همچنین"میزان"در اینگونه موارد معنی جامعی دارد هر چند معنی آن در لغت به معنی"ترازو"و ابزار سنجش وزن است،اما در معنی کنایی به هر گونه معیار سنجش،و قانون صحیح الهی،و حتی شخص پیامبر اسلام ص و امامان راستین ع که وجودشان معیار تشخیص حق از باطل است اطلاق میگردد و میزان روز قیامت نیز نمونهای است از این معنی.
به این ترتیب خداوند کتابی بر پیامبر اسلام ص نازل کرده است که هم حق است،و هم میزان ارزیابی ارزشها است،به گونهای که دقت در محتوای این کتاب،از معارف و عقائدش گرفته تا طرق استدلال منطقی آن،و از قوانین اجتماعیش گرفته تا برنامههایی که برای تهذیب نفوس و تکامل انسانها ریخته دلیل حقانیت آن است،این محتوی عالی با این عمق و عظمت،آنهم از یک فرد امی و درس نخوانده که از عقب افتادهترین محیطها برخاسته خود دلیلی است بر عظمت پروردگار و وجود عالم ما وراء طبیعت و هم دلیلی است بر حقانیت آورنده آن.
و به این ترتیب جمله فوق پاسخی است برای مشرکان و هم اهل کتاب.
و از آنجا که نتیجه همه این مسائل،مخصوصا بروز و ظهور کامل حق و عدالت
و میزان در قیامت است در پایان آیه میگوید:"تو چه میدانی شاید ساعت (قیام رستاخیز)نزدیک باشد"؟!( وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّ السّٰاعَةَ قَرِیبٌ ).
همان قیامتی که وقتی برپا شود همگان در دادگاه عدلش حضور مییابند، و در برابر میزان سنجشی که حتی به اندازه سنگینی یک دانه خردل و کوچکتر از آن را دقیقا میسنجند قرار میگیرند.
*** سپس به موضعگیری کفار و مؤمنان در برابر آن،پرداخته میگوید:
"آنها که به قیامت ایمان ندارند در باره آن شتاب میکنند،و میگویند این قیامت کی خواهد آمد"؟!( یَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهٰا ).
آنها هرگز به خاطر عشق به قیامت و رسیدن به لقای محبوب،این سخن را نمیگویند،بلکه از روی استهزاء و مسخره و انکار چنین تقاضایی دارند،و اگر میدانستند قیامت بر سر آنها چه میآورد هرگز چنین تقاضایی نداشتند.
"ولی آنها که ایمان آوردهاند پیوسته با خوف و هراس مراقب آن هستند، و میدانند پیوسته آن حق است و خواهد آمد"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْهٰا وَ یَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ ) (1).
البته لحظه قیام قیامت بر همه پوشیده است،حتی بر پیامبران مرسل و فرشتگان مقرب خدا،تا هم وسیله تربیت مداوم باشد برای مؤمنان،و هم آزمون و اتمام حجتی برای منکران،ولی اصل وقوع آن جای تردید نیست.
و از اینجا روشن میشود که ایمان به قیامت و دادگاه بزرگ عدل الهی .
1) 1) "مشفقون"از ماده"اشفاق"به معنی علاقه توام با ترس است،هر گاه با"من"متعدی شود جنبه خوف در آن غلبه دارد،و هر گاه با"علی"متعدی شود مساله توجه و مراقبت در آن غلبه خواهد داشت،و لذا انسان به دوستش میگوید"انا مشفق علیک"(تفسیر روح المعانی و مفردات راغب)
مخصوصا با توجه به این معنی که هر لحظه احتمال وقوع آن میرود چه تاثیر تربیتی عمیقی در مؤمنان دارد.
و در پایان آیه به عنوان یک اعلام عمومی،میفرماید:"آگاه باشید کسانی که در قیامت تردید میکنند و با لجاج و عناد در مورد آن به محاجه میپردازند.
در گمراهی عمیقی هستند"( أَلاٰ إِنَّ الَّذِینَ یُمٰارُونَ فِی السّٰاعَةِ لَفِی ضَلاٰلٍ بَعِیدٍ ).
چرا که نظام این جهان خود دلیلی است بر اینکه مقدمهای است بر جهان دیگر،که بدون آن،آفرینش این جهان،لغو و بی معنی است،نه با حکمت خداوند سازگار است و نه با عدالت او.
تعبیر به"ضلال بعید"اشاره به این است که گاه انسان راه را گم میکند اما چندان فاصله با آن ندارد،با مختصر تلاش و جستجو ممکن است راه را پیدا کند،اما گاه چنان فاصله او زیاد است که دیگر پیدا کردن راه برای او مشکل یا غیر ممکن است.
جالب توجه اینکه در حدیثی از پیامبر اسلام ص میخوانیم:
"مردی با صدای بلند از رسول خدا در یکی از سفرها سؤال کرد و گفت:
ای محمد!...پیامبر نیز با صدایی بلند همچون صدای خودش فرمود:"چه میگویی"؟ عرض کرد:متی الساعة؟"روز قیامت کی خواهد بود"؟ پیامبر فرمود:انها کائنة فما اعددت لها؟:"قیامت خواهد آمد،برای آن چه تهیه کردهای"؟ عرض کرد:حب اللّٰه و رسوله!:"سرمایه من محبت خدا و پیامبر او است".
پیامبر فرمود:"انت مع من احببت":"تو با کسی خواهی بود که او را دوست داری"! (1). .
1) 1) تفسیر مراغی جلد 25 صفحه 32
اَللّٰهُ لَطِیفٌ بِعِبٰادِهِ یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ وَ هُوَ اَلْقَوِیُّ اَلْعَزِیزُ (19) مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ اَلْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ اَلدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِی اَلْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ (20)
19-خداوند نسبت به بندگانش لطف دارد،هر کس را بخواهد روزی میدهد،و او قوی و شکست ناپذیر است.
20-کسی که زراعت آخرت را بخواهد به او برکت میدهیم،و بر محصولش میافزائیم، و آنها که فقط کشت دنیا را میطلبند کمی از آن به آنها میدهیم اما در آخرت هیچ نصیبی ندارند!
مزرعه دنیا و آخرت
از آنجا که در آیات قبل بحثی از عذاب شدید خداوند به میان آمد،و نیز تقاضایی از ناحیه منکران معاد مطرح شده بود که چرا قیامت زودتر برپا نمیشود؟ نخستین آیه مورد بحث برای آمیختن آن"قهر"با"لطف"و برای پاسخگویی به شتاب کردن بیمعنی منکران معاد میفرماید:"خداوند نسبت به بندگانش لطیف است،و دارای لطف و مرحمت"( اَللّٰهُ لَطِیفٌ بِعِبٰادِهِ ).
اگر در یک جا تهدید به عذاب شدید میکند در جای دیگر وعده لطف میدهد،آن هم لطفی نامحدود و گسترده،و اگر در مجازات جاهلان مغرور تعجیل نمیکند آن هم از لطف او است.
سپس یکی از مظاهر بزرگ لطف عمیقش را که روزی گسترده او است مطرح کرده میگوید:"هر کس را بخواهد روزی میدهد"( یَرْزُقُ مَنْ یَشٰاءُ ).
منظور این نیست که گروهی از روزی او محرومند،بلکه منظور توسعه روزی است در باره هر کس بخواهد،همانگونه که در آیه 26 سوره رعد آمده است: اَللّٰهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یَقْدِرُ :"خداوند روزی را بر هر کس بخواهد وسیع و برای هر کس بخواهد تنگ میسازد".
در چند آیه بعد از همین سوره نیز میخوانیم:گستردگی و محدودیت روزی او روی حساب معینی است،چرا که"اگر خداوند روزی را برای همه گسترده سازد در زمین طغیان خواهند کرد":" وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ "(آیه 27-همین سوره).
روشن است که"روزی"در اینجا هم ارزاق معنوی را شامل میشود و هم مادی را،هم جسمانی و هم روحانی،هنگامی که مبدء لطف او است و روزی دهنده نیز او است،پس چرا به سراغ بتهایی میروید که نه رازقند و نه لطیف، نه گرهی به کار کسی میزنند و نه گرهی میگشایند؟! و در پایان آیه میافزاید:"او قوی و شکست ناپذیر است"( وَ هُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ ).
اگر وعده روزی و لطف به بندگان میدهد قادر بر انجام این امر میباشد و به همین دلیل هرگز در وعدههای او تخلف نیست.
توجه به این نکته لازم است که"لطیف"دو معنی دارد:یکی همان که در بالا گفتیم یعنی صاحب لطف و محبت و مرحمت،و دیگر آگاه بودن از امور
دقیق و پنهانی،و از آنجا که روزی دادن به همه بندگان نیاز به این دارد که از تمام آنها در هر گوشه و کنار در سراسر آسمان و زمین آگاه و با خبر باشد در آغاز به لطیف بودنش اشاره میکند و سپس به مقام رزاقیت و لذا در آیه 6 سوره هود بعد از آنکه میگوید:"روزی همه جنبندگان روی زمین بر خدا است"اضافه میکند: وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا وَ مُسْتَوْدَعَهٰا "او قرارگاه و محل نقل و انتقال همه آنها را میداند".
البته میان این دو معنی نه تنها تناقضی نیست،بلکه مکمل یکدیگرند، لطیف کسی است که هم از نظر آگاهی کامل باشد،و هم از نظر لطف و محبت در حق بندگان،و از آنجا که خداوند هم به خوبی از نیازهای بندگانش آگاه است و هم به بهترین وجه به نیازهایشان پاسخ میگوید از همه کس شایستهتر برای این نام است.
به هر حال در آیه فوق به چهار وصف از اوصاف پروردگار اشاره شده:
مقام لطف،و رازقیت،و قوت،و عزت،که بهترین دلیل بر مقام"ربوبیت"است چرا که"رب"(مالک و مدبر)باید واجد این صفات باشد.
*** در آیه بعد با یک تشبیه لطیف،مردم جهان را در برابر روزیهای پروردگار و چگونگی استفاده از آن،به کشاورزانی تشبیه میکند که گروهی برای آخرت کشت میکنند،و گروهی برای دنیا،و نتیجه هر یک از این دو زراعت را مشخص میکند،میفرماید:"کسی که زراعت آخرت را طالب باشد به او برکت میدهیم و بر محصولش میافزائیم"( مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ ).
"و آنها که فقط برای دنیا کشت کنند و تلاش و کوشششان برای بهرهگیری از این متاع زود گذر و فانی باشد تنها کمی از آنچه را میطلبند به آنها میدهیم اما در آخرت هیچ نصیب و بهرهای نخواهند داشت"( وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیٰا
نُؤْتِهِ مِنْهٰا وَ مٰا لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ
) (1).
تشبیه جالب و کنایه زیبایی است:انسانها همگی زارعند و این جهان مزرعه ماست،اعمال ما بذرهای آن،و امکانات الهی بارانی است که بر آن میبارد،اما این بذرها بسیار متفاوت است،بعضی محصولش نامحدود،جاودانی و درختانش همیشه خرم و سرسبز و پر میوه،اما بعضی دیگر محصولاتش بسیار کم،عمرش کوتاه و زودگذر،و میوههایی تلخ و ناگوار دارد.
تعبیر به"یرید"(میخواهد و اراده میکند)در حقیقت اشاره به تفاوت نیتهای مردم است،و مجموع آیه شرحی است پیرامون آنچه در آیه قبل از مواهب و روزیهای پروردگار آمده که گروهی از این مواهب به صورت بذرهایی برای آخرت استفاده میکنند و گروهی برای تمتع دنیا.
جالب اینکه در مورد کشتکاران آخرت میگوید: نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ (زراعت او را افزون میکنیم)ولی نمیگوید از تمتع دنیا نیز بینصیبند،اما در مورد کشتکاران دنیا میگوید:"مقداری از آن را که میخواهند به آنها میدهیم، بعد میافزاید در آخرت هیچ نصیب و بهرهای ندارند".
به این ترتیب نه دنیاپرستان به آنچه میخواهند میرسند و نه طالبان آخرت از دنیا محروم میشوند،اما با این تفاوت که گروه اول با دست خالی به سرای آخرت میروند و گروه دوم با دستهای پر! نظیر همین معنی در آیه 18 و 19 سوره اسراء به شکل دیگری آمده است:
" مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْعٰاجِلَةَ عَجَّلْنٰا لَهُ فِیهٰا مٰا نَشٰاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنٰا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلاٰهٰا مَذْمُوماً مَدْحُوراً
1) 1) واژه"حرث"به طوری که راغب در مفردات میگوید:در اصل به معنی پاشیدن بذر در زمین و مهیا ساختن آن برای زراعت است،و در قرآن مجید نیز کرارا در این معنی به کار رفته،ولی معلوم نیست،چرا جمعی از مفسران آن را به معنی"عمل و کسب" تفسیر کردهاند؟!
وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَةَ وَ سَعیٰ لَهٰا سَعْیَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ کٰانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً :
"کسی که زندگی زودگذر را میطلبد آن مقدار از آن را که بخواهیم به هر کس اراده کنیم میبخشیم،سپس دوزخ را برای او قرار میدهیم،در آن وارد میشود در حالی که مذموم و رانده شده در گاه خدا است،و آن کس که سرای آخرت را میطلبد و کوشش خود را برای آن انجام دهد و ایمان داشته باشد به تلاشهای او پاداش داده خواهد شد".
تعبیر به" نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ "هماهنگ است با آنچه در آیات دیگر قرآن آمده،از جمله مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا :"کسی که کار نیکی انجام دهد ده برابر پاداش او است"(انعام-160)و" لِیُوَفِّیَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ یَزِیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ " "خدا پاداش آنها را به طور کامل میدهد،و از فضلش بر آنها میافزاید"(فاطر -30).
به هر حال آیه فوق ترسیم گویایی از بینش اسلامی در باره زندگی دنیا است،دنیایی که مطلوب بالذات است،و دنیایی که مقدمه جهان دیگر و مطلوب بالغیر،اسلام به دنیا به عنوان یک مزرعه مینگرد که محصولش در قیامت چیده میشود.
تعبیراتی که در لسان روایات یا بعضی دیگر از آیات قرآن آمده تایید و تاکیدی بر همین معنا است.
مثلا در آیه 261 سوره بقره انفاق کنندگان را تشبیه به بذری میکند که از آن هفت خوشه برمیخیزد،و از هر خوشهای یکصد دانه،و گاه بیشتر، این نمونه بذر افشانی آخرت است.
و در حدیثی از پیامبر میخوانیم:
و هل تکب الناس علی مناخرهم فی النار الا حصائد السنتهم: "آیا چیزی مردم را به رو در آتش میافکند جز
محصولات درو شده زبانهای آنها (1).
و در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع آمده است:
ان المال و البنین حرث الدنیا،و العمل الصالح حرث الآخرة و قد یجمعهما اللّٰه لاقوام: "مال و فرزندان کشت دنیا هستند و عمل صالح کشت آخرت،و گاه خداوند این هر دو را برای قومی جمع میکند" (2).
این نکته را نیز از آیه فوق میتوان استفاده کرد که دنیا و آخرت هر دو نیاز به تلاش و سعی و کوشش دارد،و هیچکدام بی زحمت و رنج به دست نمیآید، همانگونه که هیچ بذر و محصولی بیرنج و زحمت نیست،چه بهتر که انسان با رنج و زحمتش درختی پرورش دهد که بارش شیرین و همیشگی و دائم و برقرار باشد،نه درختی که زود خزان میشود و نابود میگردد.
این سخن را با حدیثی از پیامبر گرامی اسلام ص پایان میدهیم:فرمود:
من کانت نیته الدنیا فرق اللّٰه علیه امره،و جعل الفقر بین عینیه،و لم یاته من الدنیا الا ما کتب له،و من کانت نیته الآخرة جمع اللّٰه شمله،و جعل غناه فی قلبه،و اتته الدنیا و هی راغمة!: "کسی که نیتش دنیا باشد خداوند کار او را پریشان میسازد،فقر را در برابر او قرار میدهد و جز آنچه برای او مقرر شده چیزی از دنیا به چنگ نمیآورد،و کسی که نیتش سرای آخرت باشد خداوند پراکندگی او را به جمعیت مبدل میسازد،و غنا و بینیازی را در قلبش قرار میدهد،دنیا تسلیم او میگردد و به سراغ او میآید" (3).
اینکه در میان علما مشهور است الدنیا مزرعة الآخرة در حقیقت اقتباسی از مجموع بیانات فوق است.
*** . . .
أَمْ لَهُمْ شُرَکٰاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ اَلدِّینِ مٰا لَمْ یَأْذَنْ بِهِ اَللّٰهُ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةُ اَلْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (21) تَرَی اَلظّٰالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا کَسَبُوا وَ هُوَ وٰاقِعٌ بِهِمْ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ فِی رَوْضٰاتِ اَلْجَنّٰاتِ لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذٰلِکَ هُوَ اَلْفَضْلُ اَلْکَبِیرُ (22) ذٰلِکَ اَلَّذِی یُبَشِّرُ اَللّٰهُ عِبٰادَهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبیٰ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ شَکُورٌ (23)
21-آیا معبودانی دارند که آئینی برای آنها بی اذن خداوند تشریع کردهاند؟اگر مهلت مقرری برای آنها نبود در میانشان داوری میشد(و دستور عذاب صادر میگشت) و برای ظالمان عذاب دردناکی است.
22-در آن روز ستمگران را میبینی که از اعمالی که انجام دادهاند سخت بیمناکند،اما آنها را فرو میگیرد،اما کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند در بهترین باغهای بهشتند،و هر چه بخواهند نزد پروردگارشان برای آنها فراهم است این است فضل بزرگ.
23-این همان چیزی است که خداوند بندگانش را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند به آن نوید میدهد،بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم جز دوست داشتن نزدیکانم و هر کس عمل نیکی انجام دهد بر نیکیاش میافزائیم،چرا که خداوند آمرزنده و شکرگزار است.
در تفسیر مجمع البیان شان نزولی برای آیات 23 تا 26 این سوره از پیامبر گرامی اسلام ص نقل شده است که حاصلش چنین است:
"هنگامی که پیامبر وارد مدینه شد و پایههای اسلام محکم گردید،انصار گفتند ما خدمت رسول خدا صلی اللّٰه علیه و آله میرسیم و عرض میکنیم:اگر مشکلات مالی پیدا شد این اموال ما بدون هیچگونه قید و شرط در اختیار تو قرار دارد،هنگامی که این سخن را خدمتش عرض کردند آیه قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ :"بگو من مزدی از شما در برابر رسالت جز محبت نزدیکانم نمیطلبم"نازل شد،و پیامبر ص بر آنها تلاوت کرد سپس فرمود نزدیکان مرا بعد از من دوست دارید،آنها با خوشحالی و رضا و تسلیم از محضرش بیرون آمدند،اما منافقان گفتند این سخنی است که او بر خدا افترا بسته،
و هدفش این است که ما را بعد از خود در برابر خویشاوندانش ذلیل کند،آیه بعد نازل شد أَمْ یَقُولُونَ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً ،و به آنها پاسخ گفت،پیامبر ص به سراغ آنان فرستاد و آیه را بر آنها تلاوت کرد،گروهی پشیمان شدند و گریه کردند و سخت ناراحت گشتند آیه سوم نازل گردید: وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ .
پیامبر به سراغ آنها فرستاد و آنها را بشارت داد که توبه خالصانه آنان مقبول درگاه خدا است (1).
مودت اهل بیت(ع)پاداش رسالت است
از آنجا که در آیه 13 همین سوره سخن از تشریع دین از ناحیه پروردگار به وسیله پیامبران اولو العزم بود در ادامه آن در نخستین آیه مورد بحث برای نفی تشریع دیگران،و اینکه هیچ قانونی در برابر قانون الهی رسمیت ندارد، و اصولا حق قانونگذاری مخصوص خدا است میفرماید:"آیا آنها معبودانی دارند که دین و آئینی بیاذن خداوند برای آنان تشریع کردهاند"( أَمْ لَهُمْ شُرَکٰاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّینِ مٰا لَمْ یَأْذَنْ بِهِ اللّٰهُ ).
در حالی که خالق و مالک و مدبر عالم هستی تنها او است،و به همین دلیل حق قانونگذاری نیز مخصوص ذات پاک او است،و هیچکس بدون اذن او نمیتواند در قلمرو تشریع او دخالت کند،بنا بر این در برابر تشریع او هر چه باشد باطل است.
به دنبال آن با لحنی تهدیدآمیز به تشریع کنندگان باطل هشدار داده میگوید:"هر گاه فرمان حتمی خداوند دائر به مهلت دادن به اینگونه اشخاص .
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 29
نبود در میان آنها داوری میشد"دستور عذابشان صادر میگشت و مجالی به آنها نمیداد( وَ لَوْ لاٰ کَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ ).
در عین حال آنها نباید این حقیقت را فراموش کنند که"برای ظالمان عذاب دردناکی است"( وَ إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
منظور از"کلمة الفصل"مهلت مقرری است که خداوند به اینگونه افراد داده تا آزادی عمل داشته باشند و اتمام حجت بر آنها بشود.
تعبیر به"ظالمین"در باره مشرکانی که عقیده به تشریعهایی در برابر قوانین الهی داشتند به خاطر وسعتی است که در مفهوم"ظلم"وجود دارد،و به هر کاری که در غیر موردش صورت گیرد اطلاق میگردد ظاهر این است که منظور از"عذاب الیم"عذاب روز قیامت است،چون این تعبیر در قرآن مجید معمولا در این معنی به کار میرود،آیه بعد نیز گواه بر این حقیقت است،و اینکه بعضی از مفسران آن را اعم از عذاب دنیا و آخرت گرفتهاند(مانند قرطبی)بعید به نظر میرسد.
*** سپس به توضیح کوتاهی در باره"عذاب ظالمین"و توضیح بیشتری در باره "پاداش مؤمنان"در مقابل آنها،پرداخته،میگوید:"در آن روز ستمگران را میبینی که از اعمالی که انجام دادهاند سخت بیمناکند،اما چه فایده که مجازات اعمالشان آنها را فرو میگیرد"( تَرَی الظّٰالِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّٰا کَسَبُوا وَ هُوَ وٰاقِعٌ بِهِمْ ).
"اما کسانی که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند در بهترین و سرسبزترین باغهای بهشت جای دارند"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فِی رَوْضٰاتِ الْجَنّٰاتِ ).
"روضات"جمع"روضة"به معنی محلی است که آب و درخت فراوان
دارد لذا به باغهای خرم و سرسبز"روضة"اطلاق میشود،از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که باغهای بهشت متفاوت است،و مؤمنان صالح العمل در بهترین باغهای بهشت جایشان است،و مفهوم این سخن این است که مؤمنان گنهکار هنگامی که مشمول عفو خدا شوند به بهشت راه مییابند هر چند جای آنها در"روضات" نیست.
اما فضل الهی در باره مؤمنان صالح العمل به همین جا ختم نمیشود،آنها چنان مشمول الطاف او هستند که"هر چه بخواهند نزد پروردگارشان برای آنها فراهم است"( لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ).
و به این ترتیب هیچ موازنهای بین"عمل"و"پاداش آنها"وجود ندارد، بلکه پاداششان از هر نظر نامحدود است،چرا که جمله" لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ "گویای همین حقیقت است.
و از آن جالبتر تعبیر"عند ربهم"(نزد پروردگارشان)میباشد که بیانگر لطف بیحساب خداوند در باره آنها است،چه موهبتی از این بالاتر که به مقام قرب خدا راه یابند؟همانگونه که در باره شهداء میگوید: بَلْ أَحْیٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ در باره مؤمنان صالح العمل نیز میفرماید:لهم ما یشاءون عند ربهم.
بیجهت نیست که در پایان آیه میگوید"این است فضل بزرگ"( ذٰلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ ).
بارها گفتهایم شرح نعمتهای بهشتی در بیان نمیگنجد،برای ما زندانیان جهان ماده قابل تصور نیست که بدانیم در جمله لَهُمْ مٰا یَشٰاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ چه مفاهیمی گنجانیده شده؟مؤمنان چه چیزها میخواهند؟و در جوار قرب خداوند چه الطافی یافت میشود.
اصولا هنگامی که خداوند بزرگ چیزی را به عنوان فضل کبیر توصیف
کند پیداست به قدری عظمت دارد که هر چه فکر کنیم از آن بالاتر است.
و به تعبیر دیگر این بندگان خالص کارشان بجایی میرسد که هر چه اراده کنند فراهم میشود،یعنی پرتوی از قدرت بیپایان پروردگار که إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (یس-82)در وجودشان پیدا میشود، چه فضیلت و موهبتی از این بالاتر؟ *** در آیه بعد برای بیان عظمت این پاداش بزرگ میافزاید:"این همان چیزی است که خداوند بندگانش را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند به آن نوید میدهد"( ذٰلِکَ الَّذِی یُبَشِّرُ اللّٰهُ عِبٰادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ).
بشارت میدهد تا رنجهای طاعت و بندگی و مبارزه با هوای نفس و جهاد در برابر دشمنان بر آنها سخت نیاید،و به آن پاداشهای عظیم توان و نیروی بیشتری در راههای پر فراز و نشیب زندگی برای رسیدن به رضای پروردگار پیدا کنند.
و از آنجا که ابلاغ این رسالت از سوی پیامبر بزرگوار اسلام ص گاه این توهم را ایجاد میکرد که او چه اجر و پاداشی در برابر رسالت خود از مردم میطلبد به دنبال این سخن به پیامبر دستور میدهد:"بگو:من هیچ اجر و پاداشی بر این موضوع از شما درخواست نمیکنم،جز اینکه ذوی القربای مرا دوست دارید" ( قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ ).
دوستی ذوی القربی چنان که مشروحا بیان خواهد شد بازگشت به مساله ولایت و قبول رهبری ائمه معصومین ع از دودمان پیامبر ص میکند که در حقیقت تداوم خط رهبری پیامبر ص و ادامه مساله ولایت الهیه است،و پر واضح است که قبول این ولایت و رهبری همانند نبوت پیامبر ص سبب سعادت خود انسانها
است و نتیجهاش به خود آنها بازگشت میکند.
توضیح اینکه:
مفسران در تفسیر این جمله بحثهای فراوانی دارند و تفسیرهای مختلفی،که هر گاه با ذهن خالی از پیشداوریها به آنها نگاه کنیم میبینیم بر اثر انگیزههای مختلفی از مفهوم اصلی آیه دور شدهاند،و احتمالاتی را برگزیدهاند که نه با محتوای آیه سازگار است و نه با شان نزول و سایر قرائن تاریخی و روایی.
رویهمرفته چهار تفسیر معروف برای آیه وجود دارد.
1-همان که در بالا اشاره شد که منظور از ذوی القربی نزدیکان پیغمبر ص است و محبت آنها وسیلهای است برای قبول امامت و رهبری ائمه معصومین ع از دودمان آن حضرت،و پشتوانهای بر ادای رسالت.
جمعی از مفسران نخستین،و تمام مفسران شیعه این معنا را برگزیدهاند، و روایات فراوانی از طرف شیعه و اهل سنت در این زمینه نقل شده که بعدا به آن اشاره خواهیم کرد.
2-منظور این است که اجر و پاداش رسالت دوست داشتن اموری است که شما را به"قرب الهی"دعوت میکند.
این تفسیر را که جمعی از مفسران اهل سنت انتخاب کردهاند به هیچوجه با ظاهر آیه سازگار نیست،زیرا در این صورت معنی آیه چنین میشود که از شما میخواهم که اطاعت الهی را دوست بدارید،و مودت آن را به دل بسپارید، در حالی که باید گفته شود من از شما اطاعت الهی را میخواهم (نه مودت اطاعت الهی).
بعلاوه در میان مخاطبین آیه کسی وجود نداشت که دوست ندارد به خدا نزدیک شود حتی مشرکان نیز علاقه داشتند که به خدا نزدیک شوند و اصولا عبادت
بتها را وسیلهای برای این کار میپنداشتند.
3-منظور این است که شما بستگان خودتان را به عنوان پاداش رسالت دارید و صله رحم بجا آورید.
با این تفسیر هیچ تناسبی در میان رسالت و پاداش آن وجود ندارد،زیرا دوست داشتن بستگان خود چه خدمتی میتواند به پیامبر ص بوده باشد؟ و چگونه ممکن است اجر رسالت قرار داده شود؟! 4-منظور این است که پاداش من این است که خویشاوندی مرا نسبت به خود محفوظ دارید،و بخاطر اینکه با اکثر قبایل شما رابطه خویشاوندی دارم مرا آزار ندهید(زیرا پیامبر ص از طریق نسبی با قبایل قریش ارتباط داشت و از طریق سببی(ازدواج)با بسیاری از قبایل دیگر،و از طریق مادر با جمعی از مردم مدینه از قبیله بنی النجار،و از طرف مادر رضاعی به قبیله بنی سعد).
این تعبیر بدترین معنایی است که برای آیه شده است چرا که درخواست اجر رسالت از کسانی است که رسالت او را پذیرا شدهاند،و هر گاه کسانی رسالت را پذیرا شوند دیگر نیازی به این بحثها نیست،آنها پیامبر ص را به عنوان فرستاده الهی احترام میگذارند،احتیاجی ندارد که به خاطر قرابت و خویشاوندیش او را محترم بشمرند،چرا که احترام ناشی از قبول رسالت ما فوق همه اینها است،در واقع این تفسیر را باید از اشتباهات بزرگی شمرد که دامان بعضی از مفسران را گرفته و مفهوم آیه را به کلی مسخ کرده است.
در اینجا برای اینکه به حقیقت محتوای آیه آشناتر شویم بهترین راه آن است که از آیات دیگر قرآن کمک گیریم:
در بسیاری از آیات قرآن مجید میخوانیم:پیامبران میگفتند پاداشی از شما در برابر دعوت رسالت نمیخواهیم،و پاداش ما تنها بر پروردگار عالمیان است " مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلیٰ رَبِّ الْعٰالَمِینَ " (1). .
1) 1) سوره شعرا آیه 109-127-145-164-180
و در مورد شخص پیامبر اسلام نیز تعبیرات مختلفی دیده میشود:در یک جا میگوید قُلْ مٰا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّٰ عَلَی اللّٰهِ :"بگو پاداشی را که از شما خواستم تنها به سود شما است اجر و پاداش من فقط بر خداوند است"(سبا-47).
و در جای دیگر میخوانیم: قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّٰ مَنْ شٰاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلیٰ رَبِّهِ سَبِیلاً :بگو من در برابر ابلاغ رسالت هیچگونه پاداشی از شما مطالبه نمیکنم،مگر کسانی که بخواهند راهی به سوی پروردگارشان برگزینند".
و بالآخره در مورد دیگری میگوید: قُلْ مٰا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ :"من از شما پاداشی نمیطلبم و چیزی بر شما تحمیل نمیکنم" (ص-86).
هر گاه این آیات سهگانه را با آیه مورد بحث در کنار هم بگذاریم نتیجهگیری کردن از آن آسان است:در یک جا به کلی نفی اجر و مزد میکند.
در جای دیگر میگوید:من تنها پاداش از کسی میخواهم که راهی به سوی خدا میجوید.
و در مورد سوم میگوید پاداشی را که از شما خواستهام برای خود شما است.
و بالآخره در آیه مورد بحث میافزاید:مودت در قربی پاداش رسالت من است،یعنی:
من پاداشی از شما خواستهام که این ویژگیها را دارد:مطلقا چیزی نیست که نفعش عائد من شود،صد در صد به سود خود شما است،و چیزی است که راه شما را به سوی خدا هموار میسازد.
به این ترتیب آیا جز مساله ادامه خط مکتب پیامبر ص به وسیله رهبران الهی و جانشینان معصومش که همگی از خاندان او بودهاند امر دیگری میتواند
باشد؟منتها چون مساله مودت پایه این ارتباط بوده در این آیه با صراحت آمده است.
جالب اینکه غیر از آیه مورد بحث در قرآن مجید در پانزده مورد دیگر کلمه "القربی"به کار رفته که در تمام آنها به معنی خویشاوندان و نزدیکان است با اینحال معلوم نیست چرا بعضی اصرار دارند که"قربی"منحصرا در اینجا به معنی"تقرب الی اللّٰه"بوده باشد،و معنی ظاهر و واضح آن را که در همه جا در قرآن در آن به کار رفته است کنار بگذارند؟ این نکته نیز قابل توجه است که در پایان همین آیه مورد بحث میافزاید:
"آن کس که عمل نیکی انجام دهد بر نیکی عملش میافزاییم،چرا که خداوند آمرزنده و شکرگزار است و به اعمال بندگان جزای مناسب میدهد"( وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ شَکُورٌ ).
چه حسنهای از این برتر که انسان خود را همیشه در زیر پرچم رهبران الهی قرار دهد،حب آنها را در دل گیرد،و خط آنها را ادامه دهد،در فهم کلام الهی آنجا که مسائل برای او ابهام پیدا کند از آنها توضیح بخواهد،عمل آنها را معیار قرار دهد،و آنها را الگو و اسوه خود سازد.
شاهد گویای دیگر برای تفسیر فوق اینکه روایات فراوانی در منابع اهل سنت و شیعه از شخص پیامبر ص نقل شده که نشان میدهد منظور از"قربی"اهل بیت و نزدیکان و خاصان پیامبرند،به عنوان نمونه:
1-"احمد"در فضائل الصحابه با سند خود از سعید بن جبیر از عامر چنین نقل میکند:لما نزلت قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ قالوا:
یا رسول اللّٰه!من قرابتک؟من هؤلاء الذین وجبت علینا مودتهم؟قال:
علی و فاطمه و ابناهما(علیهم السلام)و قالها ثلاثا:"هنگامی که آیه" قُلْ
لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ
"نازل شد اصحاب عرض کردند ای رسول خدا!خویشاوندان تو که مودت آنها بر ما واجب است کیانند؟فرمود:علی و فاطمه و دو فرزند آن دو،این سخن را سه بار تکرار فرمود"! (1)2-در"مستدرک الصحیحین"از امام"علی بن الحسین" ع نقل شده که وقتی امیر مؤمنان علی ع به شهادت رسید،حسن بن علی ع در میان مردم خطبه خواند که بخشی از آن این بود:
انا من اهل البیت الذین افترض اللّٰه مودتهم علی کل مسلم فقال تبارک و تعالی لنبیه(ص) قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حُسْناً فاقتراف الحسنة مودتنا اهل البیت: "من از خاندانی هستم که خداوند مودت آنها را بر هر مسلمانی واجب کرده است،و به پیامبرش فرموده:قل لا اسئلکم...منظور خداوند از "اکتساب حسنه"مودت ما اهل بیت است" (2).
3-"سیوطی"در"الدر المنثور"در ذیل آیه مورد بحث از مجاهد از ابن عباس نقل کرده که در تفسیر آیه" قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ " گفت:ان تحفظونی فی اهل بیتی و تودوهم بی:
"منظور این است که حق مرا در اهل بیتم حفظ کنید،و آنها را به سبب من دوست دارید" (3).
و از اینجا روشن میشود آنچه از ابن عباس بطریق دیگر نقل شده که منظور عدم آزار پیامبر ص به خاطر قرابتش با قبائل مختلف عرب بوده مسلم نیست، زیرا چنان که دیدیم مخالف آن نیز از ابن عباس نقل شده است. . .
4-"ابن جریر طبری"در تفسیرش با سند خود از"سعید بن جبیر"و با سند دیگری از"عمر بن شعیب"نقل میکند که منظور از این آیه،هی قربی رسول اللّٰه (نزدیکان رسول خدا میباشد) (1).
5-مرحوم طبرسی مفسر معروف از"شواهد التنزیل"حاکم حسکانی که از مفسران و محدثان معروف اهل سنت است از"ابی امامه"باهلی چنین نقل میکند:
پیامبر اسلام ص فرمود:
ان اللّٰه خلق الانبیاء من اشجار شتی،و انا و علی(ع) من شجرة واحدة،فانا اصلها،و علی(ع)فرعها،و فاطمة(ع)لقاحها،و الحسن و الحسین ثمارها،و اشیاعنا اوراقها-تا آنجا که فرمود-لو ان عبدا عبد اللّٰه بین الصفا و المروة الف عام،ثم الف عام،ثم الف عام،حتی یصیر کالشن البالی،ثم لم یدرک محبتنا کبه اللّٰه علی منخریه فی النار،ثم تلا: قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً :
"خداوند انبیاء را از درختان مختلفی آفرید،ولی من و علی ع را از درخت واحدی،من اصل آنم،و علی شاخه آن،فاطمه موجب باروری آن است، و حسن حسین میوههای آن،و شیعیان ما برگهای آنند...سپس افزود:اگر کسی خدا را در میان صفا و مروه هزار سال،و سپس هزار سال،و از آن پس هزار سال، عبادت کند،تا همچون مشک کهنه شود،اما محبت ما را نداشته باشد خداوند او را به صورت در آتش میافکند،سپس این آیه را تلاوت فرمود: قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ ".
جالب این که این حدیث آن چنان اشتهار یافته بود که شاعر معروف کمیت در اشعارش به آن اشاره کرده،میگوید: وجدنا لکم فی آل حامیم آیة تاولها منا تقی و معرب ما برای شما(خاندان پیامبر ص)در سورههای حامیم آیهای یافتیم.
که گروه تقیه کننده آن را تاویل کرده،و گروه آشکار کننده آن را آشکارا .
1) 1) تفسیر طبری جلد 25 صفحه 16 و 17
بیان کردهاند (1).
6-و نیز سیوطی در"الدر المنثور"از ابن جریر از ابی الدیلم چنین نقل میکند:هنگامی که علی بن الحسین ع را به اسارت آوردند،و بر در دروازه دمشق نگهداشتند،مردی از اهل شام گفت:الحمد للّٰه الذی قتلکم و استاصلکم!:
"خدا را شکر که شما را کشت،و ریشه کن ساخت! علی بن الحسین ع فرمود:آیا قرآن را خواندهای؟گفت آری،فرمود:
سورههای حامیم را خواندهای،عرض کرد نه،فرمود آیا این آیه را نخواندهای قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ ؟! گفت:آیا شما همانها هستید که در این آیه اشاره شده؟فرمود:آری (2).
7-"زمخشری"در"کشاف"حدیثی نقل کرده که فخر رازی و قرطبی نیز در تفسیرشان از او اقتباس کردهاند:حدیث مزبور به وضوح مقام آل محمد ص و اهمیت حب آنها را بیان میدارد،میگوید:رسول خدا ص فرمود:
من مات علی حب آل محمد مات شهیدا.
الا و من مات علی حب آل محمد(ص)مغفورا له.
الا و من مات علی حب آل محمد مات تائبا.
الا و من مات علی حب آل محمد مات مؤمنا مستکمل الایمان.
الا و من مات علی حب آل محمد بشره ملک الموت بالجنة ثم منکر و نکیر.
الا و من مات علی حب آل محمد یزف الی الجنة کما تزف العروس الی بیت زوجها.
الا و من مات علی حب آل محمد فتح له فی قبره بابان الی الجنة.
الا و من مات علی حب آل محمد جعل اللّٰه قبره مزار ملائکة الرحمة.
الا و من مات علی حب آل محمد مات علی السنة و الجماعة. . .
الا و من مات علی بغض آل محمد جاء یوم القیامه مکتوب بین عینیه آیس من رحمة اللّٰه الا و من مات علی بغض آل محمد مات کافرا.
الا و من مات علی بغض آل محمد لم یشم رائحة الجنة:
"هر کس با محبت آل محمد بمیرد شهید از دنیا رفته".
"آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد ص از دنیا رود بخشوده است".
"آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد ص از دنیا رود با توبه از دنیا رفته".
"آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد ص از دنیا رود مؤمن کامل الایمان از دنیا رفته".
"آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد ص از دنیا رود فرشته مرگ او را بشارت به بهشت میدهد،و سپس منکر و نکیر(فرشتگان مامور سؤال در برزخ)به او بشارت دهند".
"آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد ص از دنیا رود او را با احترام به سوی بهشت میبرند آن چنان که عروس به خانه داماد".
"آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد ص از دنیا رود در قبر او دو در به سوی بهشت گشوده میشود".
"آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد ص از دنیا رود قبر او را زیارتگاه فرشتگان رحمت قرار میدهد".
"آگاه باشید هر کس با محبت آل محمد ص از دنیا رود بر سنت و جماعت اسلام از دنیا رفته".
"آگاه باشید هر کس با عداوت آل محمد ص از دنیا رود روز قیامت در حالی وارد عرصه محشر میشود که در پیشانی او نوشته شده:مایوس از رحمت خدا"! "آگاه باشید هر کس با بغض آل محمد ص از دنیا برود کافر از دنیا رفته"
"آگاه باشید هر کس با عداوت آل محمد ص از دنیا برود بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد" (1).
جالب اینکه فخر رازی بعد از ذکر این حدیث شریف که صاحب کشاف آن را به صورت ارسال مسلم ذکر کرده است میافزاید:
آل محمد ص کسانی هستند که بازگشت امرشان به او است،کسانی که ارتباطشان محکمتر و کاملتر باشد"آل"محسوب میشوند،و شک نیست که فاطمه و علی و حسن و حسین محکمترین پیوند را با رسول خدا داشتند،و این از مسلمات و مستفاد از احادیث متواتر است،بنا بر این لازم است که آنها را"آل پیامبر"ص بدانیم.
سپس میافزاید:گروهی در مفهوم"آل"اختلاف کردهاند،بعضی آنها را خویشاوندان نزدیک پیامبر میدانند،و بعضی گفتهاند آنها امت پیامبرند،اگر این واژه را بر معنی اول حمل کنیم آل پیامبر تنها آنها هستند،و اگر به معنی امت که دعوت او را پذیرفتند بدانیم باز هم خویشاوندان نزدیک رسول خدا ص آل او محسوب میشوند،بنا بر این به هر تقدیر آنها آل هستند و اما غیر آنها در لفظ "آل"داخلند یا نه؟محل اختلاف است.
سپس فخر رازی از صاحب کشاف چنین نقل میکند:"وقتی این آیه نازل شد عرض کردند"ای رسول خدا!خویشاوندان تو کیانند که مودتشان بر ما واجب است"؟فرمود:"علی و فاطمه و دو فرزندشان".
بنا بر این ثابت میشود که این چهار تن ذی القربای پیغمبرند و هنگامی که این معنی ثابت شد واجب است از احترام فوق العادهای برخوردار باشند".
فخر رازی میافزاید:دلائل مختلفی بر این مساله دلالت میکند:
1) 1) تفسیر کشاف جلد 4 صفحه 220 و 221-تفسیر فخر رازی جلد 27 صفحه 165 و 166-تفسیر قرطبی جلد 8 صفحه 5843-تفسیر ثعلبی ذیل آیه مورد بحث از جلیل بن عبد اللّٰه بجلی(طبق نقل المراجعات نامه شماره 19).
1-جمله" إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ "که طرز استدلال به آن بیان شد.
2-شک نیست که پیامبر فاطمه را دوست میداشت و درباره او فرمود:
"
فاطمة بضعة منی یؤذینی ما یؤذیها ":"فاطمه پاره تن من است آنچه او را آزار دهد مرا آزار داده است"!و با احادیث متواتر از رسول خدا ص ثابت شده که او علی و حسن و حسین را دوست میداشت،و هنگامی که این معنی ثابت شود محبت آنها بر تمام امت واجب است چون خداوند فرموده: وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ :"از او پیروی کنید تا هدایت شوید" (1)و نیز فرموده: فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخٰالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ :"کسانی که فرمان او را مخالفت میکنند از عذاب الهی بترسند" (2)و نیز فرموده: قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّٰهُ :
"بگو اگر خدا را دوست میدارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست دارد" (3)و نیز فرموده لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ :"برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود" (4).
3-دعای برای"آل"افتخار بزرگی است و لذا این دعا خاتمه تشهد در نماز قرار داده شده:اللهم صل علی محمد و علی آل محمد،و ارحم محمدا و آل محمد،و چنین تعظیم و احترامی در حق غیر آل دیده نشده است،بنا بر این همه این دلائل نشان میدهد که محبت آل محمد ص واجب است.
سرانجام فخر رازی سخنان خود را در این مساله با اشعار معروف شافعی پایان میدهد: یا راکبا قف بالمحصب من منی و اهتف بساکن خیفها و الناهض سحرا اذا فاض الحجیج الی منی فیضا کما نظم الفرات الفائض . . .
ان کان رفضا حب آل محمد:
فلیشهد الثقلان انی رافضی!!
"ای سواری که عازم حج هستی!در آنجا که در نزدیکی منی ریگ برای رمی جمرات جمع میکنند و مرکز بزرگ اجتماع زائران خانه خداست بایست، و فریاد بزن به تمام کسانی که در مسجد خیف مشغول عبادتند و یا در حال حرکت میباشند.
فریاد بزن به هنگام سحرگاه که حاجیان از مشعر به سوی منی کوچ میکنند و همچون نهری عظیم و خروشان وارد سرزمین منی میشوند.
آری فریاد بزن و بگو:اگر محبت آل محمد ص رفض و ترک است،همه جن و انس شهادت دهند که من رافضیم"! (1).
آری این است مقام آل محمد ص که ما به دامانشان چنگ زدهایم و آنها را رهبر خویش و راهنمای دین و دنیا پذیرفتهایم،الگو و اسوه خویش میدانیم و تداوم خط نبوت را با امامت آنها میبینیم.
البته غیر از احادیث فوق روایات فراوان دیگری در منابع اسلامی نقل شده که از نظر رعایت اختصار و قناعت به جنبههای تفسیری به هفت روایت فوق اکتفاء کردیم،ولی ذکر این نکته را مناسب میدانیم که در بعضی از منابع کلامی مانند"احقاق الحق"و شرح مبسوط آن،حدیث معروف فوق در مورد تفسیر آیه قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبیٰ از حدود پنجاه کتاب از کتب اهل سنت نقل شده است که نشان میدهد تا چه اندازه نقل این روایت گسترده و مشهور بوده است قطع نظر از منابع فراوانی که از طرق اهل بیت این حدیث را نقل میکند.
*** .
1) 1) تفسیر فخر رازی جلد 27 صفحه 166
در اینجا سؤالی برای جمعی مطرح است که آلوسی مفسر معروف در روح المعانی آن را به صورت ایرادی بر شیعه مطرح کرده،و ما آن را به صورت یک سؤال در اینجا عنوان کرده،مورد بررسی قرار میدهیم،خلاصه کلام او چنین است:
بعضی از شیعه آیه را در مقام استدلال بر امامت علی ع ذکر کردهاند و گفتهاند علی ع واجب المحبة است،و هر واجب المحبتی واجب الطاعة است، و هر واجب الطاعتی دارای مقام امامت است،و از آن نتیجه گرفتهاند که علی ع دارای مقام امامت میباشد و آیه را دلیل بر این موضوع شمردند.
اما سخن آنها از چند جهت قابل ایراد است.
اولا استدلال به آیه بر وجوب محبت فرع بر این است که آیه را به معنی محبت خویشاوندان پیامبر بدانیم،در حالی که جمع کثیری از مفسران این تفسیر را نپذیرفتهاند،و گفتهاند این مناسب مقام نبوت نیست،زیرا پیامبر را متهم میسازد،چه اینکه شبیه کار دنیاپرستانی است که فعالیتهایی را شروع میکنند،سپس منافعی در برابر آن برای فرزندان و بستگان خود مطالبه مینمایند بعلاوه با آیه وَ مٰا تَسْئَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ (تو پاداشی از آنها مطالبه نمیکنی) (یوسف-104)منافات دارد.
ثانیا قبول نداریم که وجوب محبت دلیل بر وجوب اطاعت است،لذا ابن بابویه در کتاب اعتقادات میگوید:امامیه اتفاق دارند که محبت علویین لازم است در حالی که همه را واجب الاطاعت نمیدانند! ثالثا قبول نداریم که هر شخص واجب الاطاعهای دارای مقام امامت یعنی زعامت کبری باشد،و الا هر پیامبری در زمان خود دارای چنین مقامی بود،در
حالی که در داستان طالوت میخوانیم که او امام جمعیت شد در حالی که پیامبری نیز در آن زمان وجود داشت.
رابعا آیه اقتضا میکند تمام اهل بیت واجب الاطاعة باشند،و به همین دلیل باید همه امام باشند،در حالی که امامیه چنین عقیدهای ندارند (1).
با برداشتی که از آیه مورد بحث طبق قرائن فراوان و محکم موجود در آیه و سایر آیات قرآن داشتیم پاسخ بسیاری از این ایرادات روشن میشود:
زیرا گفتیم این محبت امر سادهای نیست،این به عنوان پاداش نبوت و اجر رسالت است،طبعا باید مطلبی هموزن و همشان آن باشد،تا بتواند پاداش آن قرار گیرد.
از سوی دیگر آیات قرآن گواهی میدهد سود این محبت چیزی نیست که به پیامبر ص برگردد،بلکه نتیجه آن صد در صد عائد خود مؤمنان میشود یا به تعبیر دیگر این یک امر معنوی است که در تکامل هدایت مسلمانان مؤثر است.
به این ترتیب گرچه از آیه چیزی جز مساله وجوب محبت استفاده نمیشود اما با قرائنی که ذکر شد این وجوب محبت سر از مساله امامت که پشتوانه مقام نبوت و رسالت است در میآورد.
با توجه به این توضیح کوتاه به بررسی ایرادات فوق میپردازیم:
اولا-اینکه بعضی از مفسران آیه را به مودت اهل بیت تفسیر نکردهاند باید قبول کرد که پیشداوریها و رسوبات ذهنی مانع از این امر بوده فی المثل جمعی از آنها"قربی"را به معنی"تقرب به پروردگار"تفسیر کردهاند!در حالی که در تمام آیات قرآن هر موردی این کلمه به کار رفته به معنی خویشاوندان است. .
1) 1) روح المعانی جلد 25 صفحه 28(ذیل آیه مورد بحث)
و یا اینکه جمعی آن را به معنی خویشاوندی پیامبر با قبایل عرب تفسیر کردهاند،در حالی که این تفسیر نظام آیه را به کلی به هم میریزد،اجر رسالت را از کسی مطالبه میکنند که رسالت را پذیرفته،و کسی که رسالت پیامبر را بپذیرد چه نیازی دارد که خویشاوندی او را با خود در نظر گیرد،و از آزار او چشم بپوشد؟ علاوه بر این روایات زیادی که آیه را به ولایت اهل بیت پیامبر تفسیر میکند چرا کنار بگذاریم؟! بنا بر این باید قبول کرد که این گروه از مفسران هرگز با ذهن خالی به تفسیر آیه نپرداختهاند و گرنه مطلب پیچیدهای در آن وجود ندارد.
و از اینجا روشن میشود که تقاضای چنین پاداشی نه با مقام نبوت منافات دارد،و نه همچون راه و رسم دنیا پرستان است،و با آیه 104 سوره یوسف که نفی هر گونه پاداش میکند نیز کاملا هماهنگ است،چرا که پاداش مودت اهل بیت در حقیقت پاداشی نیست که پیامبر از آن منتفع گردد بلکه خود مسلمین از آن بهرهمند میشوند.
ثانیا-درست است وجوب محبت ساده هرگز دلیل بر وجوب اطاعت نیست اما وقتی در نظر بگیریم که این محبتی است که متناسب همطراز رسالت قرار داده شده،یقین پیدا میکنیم که وجوب اطاعت نیز در آن نهفته است،و از اینجا روشن میشود که گفتار ابن بابویه(صدوق)نیز منافاتی با آنچه گفتیم ندارد.
ثالثا-درست است که هر وجوب اطاعتی دلیل بر مقام امامت و زعامت کبری نیست،ولی باید توجه داشت وجوب اطاعتی که پاداش رسالت و متناسب با آن است جز امامت نمیتواند باشد.
رابعا-امام به معنی رهبر-در هر عصری یک تن بیشتر نمیتواند باشد،و بنا بر این امامت همه اهل بیت معنی نخواهد داشت بعلاوه نباید نقش روایات را در
این زمینه یعنی در فهم معنی آیه از نظر دور داشت.
قابل توجه اینکه آلوسی شخصا اهمیت زیادی برای مودت اهل بیت قائل شده،و در چند خط پیش از بحث فوق میگوید:حق این است که محبت خویشاوندان پیامبر ص بخاطر قرابتشان با پیامبر ص واجب است،و هر قدر قرابت قویتر باشد محبت وجوب بیشتری دارد،و سرانجام میگوید:آثار این مودت تعظیم و احترام و قیام به اداء حقوق اقربای پیغمبر است،در حالی که بسیاری از مردم در این امر سستی کردهاند تا آنجا که محبت قرابت پیامبر ص را یک نوع رافضی گری شمردهاند!ولی من چنین نمیگویم،بلکه همان میگویم که شافعی در آن کلام جالب و گویای خود گفته است.
سپس اشعاری را که در بالا از شافعی نقل کردیم ذکر کرده،میافزاید:
با این حال من معتقد به خروج از اعتقادات بزرگان اهل سنت در مورد صحابه نیستم،و محبت آنها را نیز از واجبات میشمرم (1).
***.
"فخر رازی"در ذیل این بحث نکتهای را نقل کرده و آن را پسندیده است و"آلوسی"در روح المعانی نیز آن را به عنوان"نکتهای لطیف"به نقل از فخر رازی آورده،نکتهای که فکر میکنند از طریق آن بعضی از تضادها بر طرف میگردد،و آن اینکه:پیغمبر گرامی اسلام از یک سو فرموده است:
مثل اهل بیتی کمثل سفینة نوح من رکب فیها نجی: "مثل اهل بیت من همچون کشتی نوح است هر کس سوار بر آن شود نجات مییابد".
و از سوی دیگر فرموده است:
اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم:
"اصحاب من همچون ستارگان آسمانند به هر کدام اقتدا کنید هدایت مییابید
1) 1) همان مدرک
و ما الان در اقیانوس تکلیف گرفتاریم،و امواج شبهات و شهوات ما را از هر سو در هم میکوبد،و آن کس که میخواهد از دریا عبور کند احتیاج به دو امر دارد یکی کشتی است که خالی از هر عیب و نقص باشد،و دیگری ستارگان پر فروغ درخشندهای است که مسیر را به او نشان دهد،هنگامی که انسان سوار بر کشتی شود،و چشم بر ستارگان درخشان بدوزد امید نجات وجود دارد،همچنین هر کس از اهل سنت بر کشتی محبت آل محمد ص سوار گردد،و چشم به ستارگان اصحاب دوزد امید است که خداوند او را به سلامت و سعادت در دنیا و آخرت برساند (1).
ولی ما میگوئیم این تشبیه شاعرانه گرچه زیبا است اما دقیق نیست،چرا که اولا کشتی نوح مرکب نجات بود و در آن روز که همه جای جهان را امواج خروشان آب فرا گرفته بود، دائما در گردش بود بیآنکه مانند کشتیهای معمولی مقصدی داشته باشد که به سوی آن مقصد به کمک ستارگان حرکت کند.
مقصد خود کشتی بود،و نجات از غرقاب،تا فرو نشستن آب و قرار گرفتن کشتی بر کنار کوه جودی.
ثانیا-در بعضی از روایات که در کتب برادران اهل سنت نقل شده از پیغمبر گرامی اسلام چنین آمده است:
النجوم امان لاهل الارض من الغرق و اهل بیتی امان لامتی من الاختلاف فی الدین "ستارگان امان برای اهل زمینند از غرق شدن و اهل بیت من امان امتند از اختلاف در دین" (2).
*** . .
"اقتراف"در جمله"و مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِیهٰا حسنة""هر کس حسنهای را کسب کند ما بر حسن آن میافزائیم"در اصل از"قرف"(بر وزن حرف)به معنی کندن پوست اضافی از درخت یا پوستهای اضافی از زخم است که گاه مایه پیراستن و بهبودی میگردد،این کلمه بعدا در اکتساب به کار رفته اعم از اینکه اکتساب خوبی باشد یا بدی.
ولی به گفته راغب این واژه در بدیها بیش از خوبیها به کار میرود(هر چند در آیه مورد بحث در خوبیها به کار رفته).
لذا ضرب المثلی در عرب معروف است که میگویند:الاعتراف یزیل الاقتراف"اعتراف به گناه،گناه را از بین میبرد".
جالب اینکه در بعضی از تفاسیر از ابن عباس و یکی دیگر از مفسران نخستین بنام"سدی"نقل شده که منظور از"اقتراف حسنة"در آیه شریفه مودت آل محمد ص است (1).
در حدیثی که سابقا از امام حسن بن علی ع نقل کردیم نیز آمده:
اقتراف الحسنة مودتنا اهل البیت :"منظور از بدست آوردن حسنه مودت ما اهل بیت است" روشن است که منظور از اینگونه تفسیرها محدود بودن معنی اکتساب حسنه به مودت اهل بیت نیست،بلکه معنی وسیع و گستردهای دارد ولی از آنجا که این جمله به دنبال مساله مودت ذی القربی آمده است روشنترین مصداق اکتساب حسنه همین مودت است.
این سوره(سوره شوری)چنان که در آغاز گفتیم از سورههای مکی است .
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث،و تفسیر صافی،و تفسیر قرطبی
ولی جمعی از مفسران معتقدند که این چهار آیه(آیه 23 تا 26)در مدینه نازل شده است،و شان نزولی که در آغاز تفسیر این آیات نقل کردیم گواه بر این معنی است،روایاتی که اهل بیت را به علی ع و فاطمه و دو فرزندان آنها امام حسن و امام حسین تفسیر میکند نیز مناسب همین معنی است،زیرا میدانیم ازدواج علی ع و بانوی اسلام در مدینه انجام گرفت،و تولد حسن و حسین ع در سالهای سوم و چهارم هجری طبق نقل معروف بوده است.
أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً فَإِنْ یَشَإِ اَللّٰهُ یَخْتِمْ عَلیٰ قَلْبِکَ وَ یَمْحُ اَللّٰهُ اَلْبٰاطِلَ وَ یُحِقُّ اَلْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ اَلصُّدُورِ (24) وَ هُوَ اَلَّذِی یَقْبَلُ اَلتَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ اَلسَّیِّئٰاتِ وَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ (25) وَ یَسْتَجِیبُ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَلْکٰافِرُونَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ (26)
24-آنها میگویند،او بر خدا دروغ بسته،ولی اگر خدا بخواهد بر قلب تو مهر مینهد (و قدرت اظهار این آیات را از تو میگیرد)و باطل را محو میکند و حق را به فرمانش پابرجا میسازد،چرا که او به آنچه در درون دلها است آگاه است.
25-او کسی است که توبه را از بندگانش میپذیرد،و گناهان را میبخشد و آنچه را انجام میدهید میداند.
26-و درخواست کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند اجابت میکند، و از فضلش بر آنها میافزاید،اما برای کافران عذاب شدیدی است.
او توبه بندگان را می پذیرد
این آیات ادامه آیات گذشته در زمینه رسالت و اجر رسالت،و مودت ذی القربی
و اهل بیت است.
در نخستین آیه میفرماید:آنها این وحی الهی را پذیرا نمیشوند"بلکه میگویند:او بر خدا دروغ و افترا بسته،و اینها زائیده فکر خود او است که به خدا نسبت میدهد"( أَمْ یَقُولُونَ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً ).
"در حالی که اگر خدا بخواهد بر قلب تو مهر مینهد و قدرت اظهار این آیات را از تو میگیرد"( فَإِنْ یَشَإِ اللّٰهُ یَخْتِمْ عَلیٰ قَلْبِکَ ).
این در حقیقت اشاره به استدلال منطقی معروفی است که اگر کسی دعوی نبوت کند و معجزات و آیات بینات بر دست و زبان او ظاهر شود،و مورد حمایت و نصرت الهی قرار گیرد،اما او بر خدا دروغ بندد حکمت خداوند ایجاب میکند که آن معجزات و حمایتش را از او بگیرد،و رسوایش سازد،همانگونه که در آیه 44 تا 46 سوره حاقه آمده است: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنٰا بَعْضَ الْأَقٰاوِیلِ لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنٰا مِنْهُ الْوَتِینَ :"هر گاه او دروغی بر ما ببندد ما او را با قوت و قدرت میگیریم،و مجازات میکنیم،و رگ قلب او را میبریم".
در تفسیر این جمله مفسران احتمالات دیگری نیز دادهاند،اما آنچه در بالا گفته شد از همه روشنتر به نظر میرسد.
این نکته نیز قابل توجه است که یکی از نسبتهای ناروا که مشرکان و کفار به پیغمبر گرامی اسلام ص میدادند این بود که او اجر رسالت خود را مودت خویشاوندانش شمرده،و این را بر خدا دروغ بسته است(به تناسب بحثی که در آیات گذشته آمد)و آیه فوق این نسبت را نیز نفی میکند.
ولی با اینحال مفهوم آیه منحصر در این معنی نیست،زیرا طبق آیات دیگر قرآن دشمنان پیامبر ص این تهمت را در باره کل قرآن و وحی به ساحت قدس پیامبر ص میبستند،در آیه 38 یونس میخوانیم: أَمْ یَقُولُونَ افْتَرٰاهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ :"بلکه میگویند این را بر خدا دروغ بسته،بگو اگر چنین است
شما نیز سورهای همانند آن بیاورید".
نظیر همین معنی با تفاوت مختصری در آیه 13 هود و 35 هود،و بعضی دیگر از آیات قرآن آمده است،این آیات گواهی است بر آنچه در تفسیر آیه برگزیدیم.
سپس برای تاکید این مطلب میافزاید:"خداوند باطل را محو میکند،و حق را به فرمانش محقق و پابرجا میسازد"( وَ یَمْحُ اللّٰهُ الْبٰاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمٰاتِهِ ) (1)این وظیفه خداوند است که بر اساس حکمتش حق را آشکار و باطل را رسوا سازد، با اینحال چگونه اجازه میدهد کسی بر او دروغ بندد و در عین حال یاریش کند،و معجزات بر دستش آشکار سازد؟ و اگر تصور شود که ممکن است پیامبر پنهان از علم خدا دست به چنین کاری زند اشتباه بزرگی است"چرا که او به آنچه در درون دلهاست آگاه است" ( إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ).
همانگونه که در تفسیر آیه 38 سوره فاطر گفتیم:"ذات"در لغت عرب به معنی عین و حقیقت اشیاء نیامده،بلکه این اصطلاحی است از سوی فلاسفه (2)بلکه ذات به معنی"صاحب"است،و به این ترتیب جمله" إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ "مفهومش این است که خداوند از افکار و عقائدی که حاکم بر دلهاست و گویی صاحب و مالک آن شده با خبر است،و این اشاره لطیفی است به حاکمیت و استقرار افکار بر قلوب و ارواح انسانها(دقت کنید).
*** . .
1) 1) توجه داشته باشید که"یمح"در اصل"یمحو"بوده که معمولا در بسیاری از رسم الخطهای قرآن واو آن ساقط میشود مانند وَ یَدْعُ الْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ (اسراء-11) و سَنَدْعُ الزَّبٰانِیَةَ (علق-18)در تمام این موارد در رسم الخط امروز و او ذکر میشود ولی در قرآنها غالبا حذف میگردد
2) 2) رجوع شود به مفردات راغب
و از آنجا که خداوند راه بازگشت را همواره به روی بندگان باز میگذارد کرارا در آیات قرآن بعد از مذمت از اعمال زشت مشرکان و گنهکاران به مساله گشوده بودن درهای توبه اشاره کرده در آیات مورد بحث نیز پس از گفتار سابق میافزاید:"او کسی است که توبه را از بندگانش پذیرا میشود،و گناهان را میبخشد"( وَ هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبٰادِهِ وَ یَعْفُوا عَنِ السَّیِّئٰاتِ ).
اما اگر تظاهر به توبه کنید،ولی در خفا کار دیگر انجام دهید،تصور نکنید که از دیده تیزبین علم پروردگار مخفی خواهد ماند،نه"او آنچه را انجام میدهید میداند"( وَ یَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ ).
در شان نزولی که در آغاز آیات گذشته بیان کردیم گفته شد که بعد از نزول آیه"مودت"جمعی از منافقان و یا افراد ضعیف الایمان گفتند:این سخنی است که محمد بر خدا افترا بسته،میخواهد ما را بعد از خود در برابر خویشاوندانش خوار کند،آیه" أَمْ یَقُولُونَ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً "نازل شد و به آنها پاسخ گفت،هنگامی که از نزول آیه با خبر شدند گروهی پشیمان گشتند،گریه کردند و ناراحت بودند،آیه و هُوَ الَّذِی یَقْبَلُ التَّوْبَةَ ...نازل شد و به آنها بشارت داد که اگر توبه خالص کنند خدا لغزش آنها را میبخشد.
*** و در آخرین آیه مورد بحث پاداش بزرگ مؤمنان و عذاب دردناک کافران را در جملههایی کوتاه بیان کرده میفرماید:"خداوند درخواست کسانی را که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند اجابت میکند"( وَ یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ).
"بلکه از فضل خود بر ایشان میافزاید"و حتی مطالبی را که درخواست نکردهاند به آنها میبخشد( وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ ).
"اما برای کافران عذاب شدیدی است"( وَ الْکٰافِرُونَ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ ).
در اینکه چه درخواستی از مؤمنان را اجابت میکند تفسیرهای گوناگونی شده است،جمعی از مفسران آن را محدود به درخواستهای معینی کردهاند،از جمله اینکه:
بعضی گفتهاند:دعای مؤمنان را در باره یکدیگر مستجاب میکند.
بعضی دیگر گفتهاند عبادات و طاعاتشان را میپذیرد.
و بعضی آن را مربوط به شفاعت آنها در مورد برادرانشان میدانند.
ولی هیچگونه دلیلی بر این محدودیتها نیست،بلکه خداوند هر گونه درخواستی را مؤمنان صالح العمل داشته باشند میپذیرد،و از آن بالاتر اموری را که شاید به فکر آنها نیامده است که از خدا درخواست کنند از فضلش به آنها میبخشد،و این نهایت لطف و مرحمت خداوند درباره مؤمنان است.
در حدیثی از امام صادق ع از پیغمبر گرامی اسلام ص در تفسیر وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ میخوانیم:
الشفاعة لمن وجبت له النار ممن احسن الیهم فی الدنیا: "آنچه را خداوند از فضلش بر آنها میافزاید شفاعت برای کسانی است که در دنیا به آنها نیکی کردهاند،اما(بر اثر سوء اعمالشان)مستحق آتش دوزخ شدهاند" (1).
این حدیث پر معنی نیز مفهومش این نیست که فضل اضافی خداوند منحصر به این است بلکه بیان یکی از مصداقهای روشن آن است.
*** .
1) 1) تفسیر"مجمع البیان"ذیل آیات مورد بحث
وَ لَوْ بَسَطَ اَللّٰهُ اَلرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی اَلْأَرْضِ وَ لٰکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ بِعِبٰادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ (27) وَ هُوَ اَلَّذِی یُنَزِّلُ اَلْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ اَلْوَلِیُّ اَلْحَمِیدُ (28) وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا بَثَّ فِیهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ وَ هُوَ عَلیٰ جَمْعِهِمْ إِذٰا یَشٰاءُ قَدِیرٌ (29) وَ مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ (30) وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی اَلْأَرْضِ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ (31)
27-هر گاه خداوند روزی را برای بندگانش وسعت بخشد در زمین طغیان و ستم میکنند، لذا به مقداری که میخواهد نازل میکند که او نسبت به بندگانش آگاه و بینا است.
28-او کسی است که باران نافع را بعد از آنکه مایوس شدند نازل میکند،و دامنه رحمت خویش را میگستراند،و او ولی و حمید است.
29-و از آیات او است آفرینش آسمانها و زمین و آنچه از جنبندگان در آنها خلق و منتشر نموده،و او هر گاه بخواهد قادر بر جمع آنها است.
30-هر مصیبتی به شما رسد به خاطر اعمالی است که انجام دادهاید،و بسیاری را نیز عفو میکند.
31-و شما هرگز نمیتوانید در زمین از قدرت خداوند فرار کنید،و غیر از خدا هیچ ولی و یاوری برای شما نیست!
از"خباب بن ارت"صحابی معروف نقل شده که آیه نخست( وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ ...) در باره ما نازل شد،و این به خاطر آن بود که ما به اموال فراوان طوایف"بنی قریظه" و"بنی نظیر"و"بنی قینقاع"از یهود نظر افکندیم،و آرزو داشتیم که ای کاش ما هم چنین اموالی داشتیم،آیه نازل شد و به ما هشدار داد که اگر خداوند روزی را برای بندگانش گسترده کند طغیان خواهند کرد (1).
در تفسیر"در المنثور"حدیث دیگری نقل شده و آن اینکه این آیه در مورد اصحاب"صفه"نازل گردید،چرا که آنها آرزو داشتند دنیایشان رو به راه شود (2).
(در باره اصحاب صفه و اینکه آنها چه کسانی بودند شرحی در پایان این آیات به خواست خدا خواهیم داشت).
پیوند این آیات با آیات گذشته ممکن است از این نظر باشد که در آخرین آیه از آیات پیشین آمده بود که خداوند درخواست مؤمنان را اجابت میکند، و به دنبال آن این سؤال پیش میآید که پس چرا در میان آنها گروهی فقیرند، . .
و هر چه درخواست میکنند به جایی نمیرسد؟ میفرماید:"هر گاه خداوند روزی را برای بندگانش وسعت بخشد در زمین طغیان و سرکشی و ستم میکنند"( وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ ).
"و لذا به مقداری که میخواهد و مصلحت میبیند روزی را نازل میکند" ( وَ لٰکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا یَشٰاءُ ).
و به این ترتیب مساله تقسیم روزی بر اساس حساب دقیقی است که پروردگار در باره بندگان دارد"چرا که او نسبت به بندگانش آگاه و بیناست"( إِنَّهُ بِعِبٰادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ ).
او پیمانه و ظرفیت وجودی هر کس را میداند و طبق مصلحت او به او روزی میدهد،نه چندان میدهد که طغیان کنند،و نه چندان که از فقر فریادشان بلند شود.
شبیه این معنی در آیه 6 و 7 سوره علق آمده است إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَیَطْغیٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنیٰ "انسان طغیان میکند هر گاه احساس بینیازی و غنی نماید".
و به راستی چنین است،و مطالعه در حال انسانها گواه صادق این واقعیت است که وقتی دنیا به آنها روی میآورد و صاحب زندگی مرفه میشوند و مسیر حوادث بر وفق مراد آنها است،دیگر خدا را بنده نیستند،به سرعت از او فاصله میگیرند،در دریای شهوات غرق میشوند،و آنچه ناگفتنی است آن میکنند، و هر گونه ظلم و ستم و فساد را در زمین گسترش میدهند.
در تفسیر دیگری از"ابن عباس"در مورد این آیه میخوانیم که منظور از "بغی" در اینجا ظلم و ستم و طغیان نیست بلکه بغی به معنی طلب است،یعنی اگر خداوند روزی را برای بندگانش گسترده سازد باز طلب بیشتر میکنند و هرگز سیر نخواهند شد! ولی تفسیر اول که از سوی بسیاری از مفسران انتخاب شده صحیحتر
به نظر میرسد،چرا که تعبیر" یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ "کرارا در آیات قرآن به معنی فساد و ظلم در زمین آمده است،مانند" فَلَمّٰا أَنْجٰاهُمْ إِذٰا هُمْ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ "(یونس-23)و" إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النّٰاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ "(آیه 42 همین سوره).
درست است که"بغی"به معنی"طلب"نیز آمده،اما هنگامی که با "فی الارض"همراه شود به معنی فساد و ظلم در زمین است.
نخست اینکه اگر برنامه تقسیم روزی چنین است،پس چرا گروهی را میبینیم که روزی فراوان دارند و طغیان و فساد کردهاند و دنیا را به تباهی کشاندهاند و خداوند جلو آنها را نگرفته،هم در مقیاس افراد و هم در مقیاس دولتهای غارتگر زورگو.
در پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه داشت که گاه گسترش روزی وسیلهای است برای امتحان و آزمایش،چرا که همه انسانها باید در این جهان آزمایش شوند گروهی نیز با ثروت آزمایش میشوند.
و گاه به خاطر این است که هم خودشان و هم انسانهای دیگر بدانند که ثروت خوشبختی نمیآفریند،شاید راه را پیدا کنند،و به سوی خدا باز گردند،هم اکنون جامعههایی را میبینیم که غرق انواع نعمت و ثروت و رفاهند و در عین حال گرفتار انواع مصائب و بدبختیها میباشند،ناامنی،کشتار،آلودگی فراوان اخلاقی،اضطراب و انواع نگرانیها جسم و روح آنها را فرا گرفته است.
گاهی نیز ثروت بیحساب یک مجازات الهی است که خدا بعضی را گرفتار آن میسازد،دورنمای زندگانیشان دلانگیز،اما اگر از نزدیک نگاه کنیم
میبینیم از خودشان بدبختتر خودشانند!،در این زمینه سرگذشتهای فراوانی از سلاطین ثروت دنیا وجود دارد که بسیاری شنیدهاند،و نقل آنها سخن را به درازا میکشد.
سؤال دیگر اینکه:آیا مفهوم این سخن این نیست که هر گاه انسان فقیر و محروم است نباید دست و پایی برای وسعت روزی کند،به احتمال اینکه خدا مصلحت او را در این دانسته است؟ در پاسخ این سؤال نیز باید توجه داشت که گاهی کمبود روزی به خاطر سستی و تنبلی خود انسان است،این کمبودها و محرومیتها خواست حتمی خداوند نیست،بلکه نتیجه اعمال او است که دامنگیرش شده،و اسلام بر اساس اصل سعی و کوشش که هم در آیات قرآن منعکس است و هم در سنت پیامبر ص و ائمه هدی ع همه را دعوت به تلاش و جهاد کرده است.
ولی هر گاه انسان نهایت تلاش خود را به کار گرفت در عین حال درها به روی او بسته شد،باید بداند در این امر مصلحتی بوده،بیتابی نکند،مایوس نشود، زبان به کفران نگشاید،و به تلاش خود ادامه دهد،و تسلیم رضای الهی نیز باشد.
این نکته نیز قابل ذکر است که تعبیر به"عباده"(بندگانش)هرگز منافاتی با طغیان آنها در صورت گسترش روزی ندارد،چرا که این تعبیر در مورد بندگان خوب و بد و متوسط الحال همه به کار میرود،مانند قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ :"بگو ای بندگان من!که در باره خویش اسراف کردهاید از رحمت خدا نومید نشوید".
*** درست است که خداوند روزی را با حساب نازل میکند تا بندگان طغیان نکنند اما چنان نیست که آنها را محروم و ممنوع سازد،لذا در آیه بعد میافزاید:
"او کسی است که باران نافع را بعد از آنکه مردم مایوس شدند نازل میکند
و دامنه رحمت خویش را میگستراند( وَ هُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا وَ یَنْشُرُ رَحْمَتَهُ ).
و باید هم چنین باشد"چرا که او ولی و سرپرستی است شایسته ستایش" ( وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ ). این آیه در عین اینکه بیان نعمت و لطف پروردگار است از آیات و نشانههای توحید نیز سخن میگوید،چرا که نزول باران نظام بسیار دقیق و حساب شدهای دارد، از موقعی که آفتاب بر اقیانوسها میتابد و ذرات لطیف آب را از املاح جدا کرده و به صورت تودههای ابر به آسمان میفرستد،و هنگامی که قشر سرد فوقانی هوا آنها را متراکم میسازد،و سپس بادها آنها را بر دوش خود حمل میکنند، و بر فراز زمینهای تشنه و خشکیده میبرند،و بر اثر برودت و فشار مخصوص هوا تبدیل به دانههای کوچک باران میشود که به نرمی بر زمین نشیند،و در آن نفوذ میکند،بیآنکه ویرانی بیافریند.
آری اگر این نظام را با دقت بررسی کنیم نشانههای علم و قدرت خداوند در آن نمایان است.او ولی حمیدی است که نیازهای بندگان را تامین کرده و آنها را مشمول الطاف خویش میگرداند.
قابل توجه اینکه"غیث"-چنان که بسیاری از مفسران و بعضی از اهل لغت تصریح کردهاند-به معنی باران نافع است،در حالی که مطر به هر گونه باران گفته میشود خواه نافع باشد یا غیر نافع.
و لذا به دنبال آن جمله و ینشر رحمته(رحمت خود را گسترش میدهد) آمده است.
چه تعبیر زیبا و جامعی؟رحمت خود را در زنده کردن زمینهای مرده، در رویانیدن گیاهان،در شستشوی هوا،در تامین آب آشامیدنی انسانها و موجودات زنده دیگر،و خلاصه در تمام زمینهها میگستراند.
اگر انسان بخواهد مفهوم این جمله قرآنی را درک کند باید پس از نزول باران در یک ساعت آفتابی قدم به کوه و دشت و بیابان بگذارد و لطافت و زیبایی و طراوت را که رحمت گسترده خدا است در همه جا مشاهده کند.
این استفاده از واژه"غیث"شاید به خاطر آن باشد که با ماده"غوث" که به معنی فریادرسی است ریشه مشترک دارد،و به همین دلیل بعضی از مفسران تعبیر فوق را اشارهای به هر گونه فریادرسی خداوند بعد از نومیدیها و نشر رحمت او دانستهاند (1).
*** و باز به همین مناسبت در آیه بعد از یکی از مهمترین آیات علم و قدرت پروردگار سخن به میان آورده میگوید:"از آیات و نشانههای او است آفرینش آسمانها و زمین و آنچه از جنبندگان در آنها خلق و پراکنده ساخته است" ( وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَثَّ فِیهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ ).
آسمانها با آن همه عظمت،با آن منظومههای و کهکشانها،و میلیونها میلیون ستاره عظیم و درخشان،آسمانها با آن نظامی که انسان از مطالعه آن در حیرت فرو میرود،و زمین با انواع منابع حیاتیش،با گیاهان متنوع و رنگارنگ،و گلها و میوهها،با انواع مواهب و برکات،و انواع زیبائیهایش،همه آیات و نشانههای او است این از یک سو.
از سوی دیگر جنبندگان زمین و آسمان،انواع پرندگان،صدها هزار نوع حشرات،انواع حیوانات وحشی و اهلی،و خزندگان،و ماهیان بسیار کوچک و ظریف و غولپیکر و عظیم،و انواع آبزیان و عجائب و شگفتیهایی که در ساختمان هر یک از آنها به کار رفته،و از همه مهمتر در اصل حقیقت"حیات"و زندگی .
1) 1) "راغب"در"مفردات"میگوید:"غوث"در مورد یاری کردن گفته میشود و"غیث"در مورد باران(الغوث یقال فی النصرة و الغیث فی المطر)
و اصول اسرار آمیزی که بر آن حاکم است که هنوز بعد از هزاران سال مطالعه میلیونها دانشمند،کسی به عمق آن نرسیده،همه و همه آیات خدا است.
جالب اینکه"دابة"هم موجودات زنده ذرهبینی را شامل میشود که دارای حرکت ظریف و مرموزی است،و هم حیوانات غولپیکری که دهها متر طول و دهها تن وزن دارد،هر یک به نوعی تسبیح حق میگویند،و ثناخوان او هستند و با زبان حال بیانگر عظمت و قدرت علم بیپایان او.
و در پایان آیه میفرماید:"او هر گاه بخواهد قادر بر جمع کردن آنها است" ( وَ هُوَ عَلیٰ جَمْعِهِمْ إِذٰا یَشٰاءُ قَدِیرٌ (1).
در اینکه منظور از جمع کردن تمام جنبندگان در این آیه چیست؟بسیاری از مفسران آن را به معنی جمع برای حساب و جزای اعمال در قیامت دانستهاند، و میتوان آیاتی را که از قیامت به عنوان"یوم الجمع"یاد میکند گواه بر این معنا گرفت(مانند آیه 7 همین سوره شوری و 9 تغابن).
در این صورت این سؤال پیش میآید که آیا همه جنبندگان در قیامت محشور میشوند،حتی غیر انسانها؟بلکه گاه گفته میشود که دابة(جنبنده) معمولا به غیر انسانها اطلاق میشود،در این صورت این مشکل مطرح خواهد شد که چگونه جنبندگان غیر انسان حشر و حساب دارند در حالی که عقل و شعور و تکلیفی ندارند؟ پاسخ این سؤال را ذیل آیه 38 سوره انعام وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ بِجَنٰاحَیْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُمْ مٰا فَرَّطْنٰا فِی الْکِتٰابِ مِنْ شَیْءٍ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ :"هیچ جنبندهای در زمین،و هیچ پرندهای که با دو بال خود .
1) 1) "اذا"-همانگونه که صاحب کشاف گفته است همانگونه که بر فعل ماضی داخل میشود بر فعل مضارع نیز داخل میشود،مانند وَ اللَّیْلِ إِذٰا یَغْشیٰ ،ولی باید توجه داشت که فعل بعد از اذا بیشتر به صورت ماضی است و کمتر به صورت مضارع است
(در آسمان)پرواز میکند نیست مگر اینکه امتهایی همانند شما هستند،ما هیچ چیز را در این کتاب فروگذار نکردیم سپس همه آنها به سوی پروردگارشان جمع و محشور میشوند"دادهایم.
و گفتیم زندگی بسیاری از حیوانات آمیخته با نظام جالب و شگفتانگیزی است،چه مانعی دارد که این اعمال بیانگر نوعی عقل و شعور در آنها باشد؟چه لزومی دارد که همه اینها را به غریزه تقسیم کنیم؟در این صورت نوعی از حشر و حساب برای آنها متصور خواهد بود(شرح بیشتر این موضوع را در جلد پنجم صفحه 224 به بعد ذیل آیه فوق مطالعه فرمائید).
این احتمال نیز در تفسیر آیه مورد بحث وجود دارد که منظور از"جمع" نقطه مقابل"بث"(پراکندن)است،به این معنی که"بث"اشاره به آفرینش و گسترش انواع موجودات زنده و جنبندگان است،سپس میفرماید هر گاه خدا بخواهد آنها را"جمع"کرده و نابود یا منقرض میسازد.
همانگونه که در طول تاریخ تا کنون بسیاری از انواع جنبندگان در روی زمین گسترش عجیبی پیدا کرده،و در زمانی بعد از آن منقرض و جمع شدهاند، هم گسترش آنها به دست خدا است و هم جمع آنها،و در حقیقت شبیه آیاتی است که میگوید:حیات دهنده خدا است،و میراننده هم او است.
در این صورت مساله حساب و جزای حیوانات در این آیه مطرح نخواهد شد.
از نکات قابل ملاحظهای که از این آیه استفاده میشود این است که دلالت بر وجود انواع موجودات زنده در آسمانها دارد،گرچه هنوز دانشمندان به صورت قاطعی در این زمینه قضاوت نمیکنند،همین قدر سربسته میگویند:در میان کواکب آسمان به احتمال قوی ستارگان زیادی هستند که دارای موجودات زندهاند،
ولی قرآن با جمله" وَ مٰا بَثَّ فِیهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ "(آنچه در آسمان و زمین از جنبندگان گسترده است)،با صراحت این حقیقت را اعلام میدارد که در پهنه آسمان نیز جنبندگان زنده فراوان است.
و اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند"فیهما"منحصر به کره زمین باشد بسیار بعید به نظر میرسد،زیرا"ضمیر تثنیه"است و به آسمان و زمین هر دو برمیگردد،همانگونه که تفسیر دابة به فرشتگان آسمان تفسیری است بسیار بعید، چرا که"دابة"معمولا به جنبندگان مادی اطلاق میشود.
این معنی از آیات متعدد دیگر قرآن مجید نیز استفاده میشود.
در حدیث معروفی از امیر مؤمنان امام علی بن ابی طالب نقل شده است که فرمود:
هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المدائن التی فی الارض مربوطة کل مدینة الی عمود من نور: "این ستارگانی که در آسمان است شهرهایی همچون شهرهای زمین دارد،هر شهری با شهر دیگر(هر ستارهای با ستاره دیگر)با ستونی از نور مربوط است" (1).
روایات متعدد دیگری نیز در این زمینه نقل شده است(برای اطلاع بیشتر میتوان به کتاب"الهیئة و الاسلام"مراجعه کرد).
*** از آنجا که در آیات گذشته سخن از رحمت خدا در میان بود و این سخن طبعا این سؤال را برمیانگیزد که این مصائبی که ما با آن دست به گریبانیم از کجا است؟ آیه بعد به این سؤال پاسخ میگوید:"که آنچه از مصائب و ناملایمات به شما رسد به خاطر اعمالی است که خود انجام دادهاید"( وَ مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ ). .
1) 1) سفینة البحار ماده نجم جلد 2 صفحه 574 نقل از تفسیر علی بن ابراهیم قمی
تازه این تمام مجازات اعمال ناروای شما نیست چرا که"بسیاری از کارهای شما را مورد عفو قرار میدهد"( وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ ).
در این آیه نکاتی است که باید به آن توجه داشت:
1-این آیه به خوبی نشان میدهد مصائبی که دامنگیر انسان میشود یک نوع مجازات الهی و هشدار است(هر چند استثنائاتی دارد که بعد به آن اشاره خواهد شد)و به این ترتیب یکی از فلسفههای حوادث دردناک و مشکلات زندگی روشن میشود.
جالب اینکه در حدیثی از امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:که از پیامبر گرامی خدا ص نقل میکند که فرمود:
خیر آیة فی کتاب اللّٰه هذه الایة!یا علی!ما من خدش عود،و لا نکبة قدم الا بذنب،و ما عفی اللّٰه عنه فی الدنیا فهو اکرم من ان یعود فیه و ما عاقب علیه فی الدنیا فهو اعدل من ان یثنی علی عبده:
"این آیه( وَ مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ ...)بهترین آیه در قرآن مجید است، ای علی!هر خراشی که از چوبی بر تن انسان وارد میشود،و هر لغزش قدمی، بر اثر گناهی است که از او سر زده،و آنچه خداوند در دنیا عفو میکند گرامیتر از آن است که(در قیامت)در آن تجدید نظر فرماید،و آنچه را که در این دنیا عقوبت فرموده عادلتر از آن است که در آخرت بار دیگر کیفر دهد"! (1)و به این ترتیب اینگونه مصائب علاوه بر اینکه بار انسان را سبک میکند .
1) 1) "مجمع البیان"جلد 9 صفحه 31(ذیل آیات مورد بحث)شبیه این حدیث در"در المنثور"و تفسیر"روح المعانی"با تفاوتهایی ذیل آیات مورد بحث آمده است و حدیث در این زمینه فراوان است
او را نسبت به آینده کنترل خواهد نمود.
2-گرچه ظاهر آیه عام است و همه مصائب را در بر میگیرد،ولی مطابق معمول در عمومات استثناهایی وجود دارد،مانند مصائب و مشکلاتی که دامنگیر انبیا و ائمه معصومین ع میشد که برای ترفیع مقام یا آزمایش آنها بود.
و همچنین مصائبی که گریبان غیر معصومین را میگیرد و جنبه آزمون دارد.
و یا مصائبی که بر اثر ندانم کاریها و عدم دقت و مشورت و سهلانگاری در امور حاصل میشود که اثر تکوینی اعمال خود انسان است.
و به تعبیر دیگر جمع میان آیات مختلف قرآن و روایات ایجاب میکند که عموم این آیه در مواردی تخصیص پیدا کند،و این مطلب تازهای نیست که مایه گفتگوی بعضی از مفسران شده است.
کوتاه سخن اینکه مصائب و گرفتاریهای سخت،فلسفههای مختلفی دارد، که در بحثهای توحیدی،و مباحث عدل الهی،به آن اشاره شده است.
شکوفایی استعدادها تحت فشار مصائب،هشدار نسبت به آینده،آزمون الهی،بیداری از غرور و غفلت،و کفاره گناه و...
اما از آنجا که بیشتر افراد آن جنبه کیفری و کفارهای دارد آیه فوق آن را به صورت عموم مطرح ساخته است.
و لذا در حدیثی میخوانیم:هنگامی که امام علی بن الحسین ع وارد بر یزید شد،یزید نگاهی به او کرد و گفت:یا علی! مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ !(اشاره به اینکه حوادث کربلا نتیجه اعمال خود شما بود).
ولی امام علی بن الحسین ع فورا در پاسخ فرمود:
کلا!ما هذه فینا نزلت،انما نزل فینا" مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ "فنحن الذین لا ناسی علی ما فاتنا من امر الدنیا،و لا
نفرح بما اوتینا (1).
"چنین نیست،این آیه در مورد ما نازل نشده،آنچه در باره ما نازل شده آیه دیگری است که میگوید:هر مصیبتی در زمین یا در جسم و جان شما روی دهد پیش از آفرینش شما در کتاب(لوح محفوظ)بوده،و آگاهی بر این امر بر خداوند آسان است،این برای آن است که شما به خاطر آنچه از دست میدهید غمگین نشوید،و به خاطر آنچه در دست دارید زیاد خوشحال نباشید(هدف از این مصائب عدم دلبستگی شما به مواهب زودگذر دنیا است و یک نوع تربیت و آزمون برای شما است).
سپس امام افزود:"ما کسانی هستیم که هرگز به خاطر آنچه از دست دادهایم غمگین نخواهیم شد،و به خاطر آنچه در دست داریم خوشحال نیستیم (همه را زودگذر میدانیم و چشم به لطف و عنایت خدا بستهایم).
این سخن را با حدیث دیگری از امام صادق ع پایان میدهیم:هنگامی که از حضرتش تفسیر آیه فوق را خواستند فرمود:میدانید علی ع و اهل بیتش بعد از او گرفتار مصائبی شدند،آیا به خاطر اعمالشان بود؟در حالی که آنها اهل بیت طهارتند،و معصوم از گناه،سپس افزود:
ان رسول اللّٰه کان یتوب الی اللّٰه و یستغفر فی کل یوم و لیلة مائة مرة من غیر ذنب ان اللّٰه یخص اولیائه بالمصائب لیاجرهم علیها من غیر ذنب:
"رسول خدا ص پیوسته توبه میکرد و در هر شبانه روز صد بار استغفار مینمود،بیآنکه گناهی مرتکب شده باشد،خداوند برای اولیاء و دوستانش مصائبی قرار میدهد تا به خاطر صبر در برابر آن از او پاداش گیرند بیآنکه گناهی مرتکب شده باشند" (2). . .
3-گاه بعضی در این مساله تردید کردهاند که مصائب در آیه فوق اشاره به مصائب دنیا باشد چرا که دنیا دار عمل است نه دار پاداش و کیفر.
ولی این اشتباه بزرگی است چرا که"آیات"و"روایات"فراوانی نشان میدهد که گاه انسان در همین دنیا گوشهای از کیفر اعمالش را میبیند،و اینکه میگویند دنیا دار مجازات نیست،یعنی تمام حسابها تصفیه نمیشود،نه اینکه مطلقا مجازاتی وجود ندارد،و انکار این حقیقت از نظر آشنایان به آیات و روایات شبیه انکار یک امر بدیهی است.
4-گاه مصائب،جنبه دستجمعی دارد،و محصول گناهان جمعی است،همانگونه که در آیه 41 سوره روم میخوانیم: ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ :"فساد در خشکی و دریا به خاطر اعمال مردم آشکار شد،تا نتیجه بعضی از اعمالی را که انجام دادهاند به آنها بچشاند شاید باز گردند".
روشن است که این در باره جوامع انسانی است،که به خاطر اعمالشان گرفتار نابسامانیها میشوند.
و در آیه 11 سوره رعد آمده است: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُغَیِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰی یُغَیِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ :"خداوند سرنوشت هیچ جمعیتی را تغییر نمیدهد مگر اینکه خویشتن را تغییر دهند".
و امثال این آیات که گواهی میدهد در میان اعمال انسان و نظام تکوینی زندگی او ارتباط و پیوند نزدیکی وجود دارد،که اگر بر اصول فطرت و قوانین آفرینش گام بردارند برکات الهی شامل حال آنها میشود،و هر گاه فاسد شوند زندگی آنها به فساد میگراید.
و گاه ممکن است این قضیه در مورد فرد فرد انسانها صادق شود و هر کس
در مقابل گناهی که مرتکب میشود به مصیبتی در جسم و جان یا اموال و متعلقاتش گرفتار گردد،همانطور که در آیه فوق آمده است (1).
*** به هر حال ممکن است افرادی تصور کنند که میتوانند از این قانون حتمی و سنت اجتناب ناپذیر الهی بگریزند،لذا در آخرین آیه مورد بحث میفرماید:
"شما هرگز نمیتوانید از چنگال قدرت خداوند در زمین فرار کنید"(در آسمانها نیز جایی برای شما نیست)( وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ ) (2).
چگونه شما میتوانید از حیطه قدرت و حاکمیت او بگریزید در حالی که تمام عالم هستی عرصه حکومت بلامنازع پروردگار است.
و اگر تصور کنید کسی میتواند به کمک شما بشتابد بدانید"غیر از خداوند هیچ ولی و یاوری برای شما نیست"( وَ مٰا لَکُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ نَصِیرٍ ).
فرق میان"ولی"و"نصیر"ممکن است از این نظر باشد که"ولی" سرپرستی است برای جلب منفعت و"نصیر"برای دفع مضرت است،و یا اینکه"ولی" به کسی گفته میشود که مستقلا به دفاع بر خیزد،و"نصیر"کسی است که در کنار خود انسان قرار میگیرد و او را یاری میدهد.
در حقیقت آیه اخیر ضعف و ناتوانی انسان را مجسم میکند و آیه قبل عدالت و رحمت پروردگار را (3).
*** . . .
این تصور برای بسیاری وجود دارد که گمان میکنند رابطه اعمال انسان با جزای الهی همان رابطه قرار دادی است که شبیه آن در مورد قوانین دنیا و پاداش و کیفر آن وجود دارد،در حالی که بارها گفتهایم که این ارتباط به یک نوع ارتباط تکوینی شبیهتر است تا ارتباط تشریعی و قراردادی،و به تعبیر دیگر پاداش کیفرها "بیشتر بازتاب طبیعی و تکوینی اعمال انسانها است که دامن آنها را میگیرد.
آیات فوق شاهد گویایی برای این واقعیت است.
در این زمینه روایات زیادی در منابع اسلامی وارد شده که به گوشه از آن برای تکمیل این بحث اشاره میکنیم.
1-در یکی از خطبههای نهج البلاغه آمده است:
ما کان قوم قط فی غض نعمة من عیش،فزال عنهم،الا بذنوب اجترحوها،لان اللّٰه لیس بظلام للعبید،و لو ان الناس حین تنزل بهم النقم،و تزول عنهم النعم،فزعوا الی ربهم بصدق من نیاتهم،و وله من قلوبهم،لرد علیهم کل شارد،و اصلح لهم کل فاسد:
"هیچ ملتی از آغوش ناز و نعمت زندگی گرفته نشد،مگر بواسطه گناهانی که انجام دادند،زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمیدارد،هر گاه مردم در موقع نزول بلاها و سلب نعمتها با صدق نیت به پیشگاه خدا تضرع کنند، و با دلهای پر اشتیاق و آکنده از مهر خدا از او درخواست جبران نمایند،مسلما آنچه از دستشان رفته به آنها باز میگرداند و هر گونه مفسدهای را برای آنها اصلاح میکند" (1).
2-در"جامع الاخبار"حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی ع نقل شده است .
1) 1) نهج البلاغه خطبه 178
که فرمود:
ان البلاء للظالم ادب،و للمؤمن امتحان،و للانبیاء درجة و للاولیاء کرامة.
"بلاها برای ظالم تادیب است،و برای مؤمنان امتحان،و برای پیامبران درجه،و برای اولیاء کرامت و مقام است" (1).
این حدیث شاهد گویایی است برای آنچه در مورد استثناهای آیه بیان کردیم.
3-در حدیث دیگری در کافی از امام صادق ع آمده است که فرمود:
ان العبد اذا کثرت ذنوبه،و لم یکن عنده من العمل ما یکفرها،ابتلاه بالحزن لیکفرها: "هنگامی که انسان گناهش افزون شود و اعمالی که آن را جبران کند نداشته باشد خداوند او را گرفتار اندوه میکند تا گناهانش را تلافی کند" (2).
4-در کتاب کافی اصولا بابی برای این موضوع منعقد شده،و 12 حدیث در همین زمینه در آن آمده است (3).
تازه همه اینها غیر از گناهانی است که خداوند طبق صریح آیه فوق مشمول عفو و رحمتش قرار میدهد که آن نیز به نوبه خود بسیار است.
ممکن است کسانی از این حقیقت قرآنی سوء استفاده کنند و هر گونه مصیبتی دامنشان را میگیرد با آغوش باز از آن استقبال نمایند و بگویند باید . .
در برابر هر حادثه ناگواری تسلیم شد،و از این اصل آموزنده و حرکت آفرین قرآنی نتیجه معکوس یعنی نتیجه تخدیری بگیرند که این بسیار خطرناک است.
هیچگاه قرآن نمیگوید در برابر مصائب تسلیم باش،و در رفع مشکلات کوشش مکن،و تن به ظلمها و ستمها و بیماریها بده،بلکه میگوید:اگر با تمام تلاش و کوششی که انجام دادی باز هم گرفتاریها بر تو چیره شد،بدان گناهی کردهای که نتیجه و کفارهاش دامانت را گرفته،به اعمال گذشتهات بیندیش،و از گناهانت استغفار کن،و خویشتن را بساز و ضعفها را اصلاح نما.
و اگر میبینیم در بعضی از روایات این آیه بهترین آیه قرآن معرفی شده به خاطر همین آثار تربیتی مهم آن است،و به خاطر سبک کردن بار انسان از سوی دیگر و زنده کردن نور امید و عشق پروردگار در قلب و جان او از سوی سوم ***
کسانی که امروز به زیارت مسجد النبی ص در مدینه میروند در کنار مسجد و نزدیک قبر پیامبر ص محلی را میبینند که از زمین کمی بلندتر است و اطراف آن را با حائل مختصری از بقیه مسجد به طرز زیبا و دلپذیری جدا کردهاند بسیاری آن محل را برای انجام نماز و تلاوت قرآن انتخاب میکنند.
این محل یاد آور"صفه"و سکوی سرپوشیدهای است که برای جمعی از غرباء که اسلام را پذیرا شده بودند و جایی نداشتند از سوی پیغمبر آماده شده بود (1).
توضیح اینکه:نخستین فرد غریبی که اسلام را پذیرفت و جایی در مدینه نداشت جوانی از اهل یمامه بنام"جویبر"بود که داستان ازدواج پر سر و صدایش .
1) 1) "صفه"(بر وزن غصه)در لغت به معنی اطاق تابستانی است که با شاخه نخل پوشیده شده باشد
با"دلفا"در تاریخ اسلام از جالبترین صحنههای مبارزه با فاصلههای طبقاتی است.
چون"جویبر"جایی برای استراحت و سکنی نداشت پیامبر ص به او اجازه داد شبها در مسجد بخوابد،بعدا که مسلمانان غریب فزونی یافتند،و همگی در مسجد سکنی گزیده بودند،و این امر وضع مسجد را از هر جهت دچار اختلال میکرد،دستور داده شد که همه آنها را به خارج مسجد ببرند،و مسجد از هر نظر پاک و پاکیزه شود،و تمام درهایی که از خانههای اصحاب به سوی مسجد گشوده میشد به فرمان پیامبر ص بسته شد جز در خانه علی و فاطمه زهرا(سلام اللّٰه علیهما).
در این هنگام پیامبر ص دستور داد محلی را با شاخه درختان خرما مسقف کنند،و غربا و فقیران مسلمین در آنجا سکنی گزینند و خود پیامبر ص شخصا از آنها سرکشی میکرد،و نان و خرما و مواد غذایی دیگر برای آنها میبرد و مسلمانان دیگر نیز مراقب آنها بودند،و از طریق زکاة و انفاقهای دیگری به آنها کمک میکردند.
آنها در جنگهای اسلامی شرکت میکردند و مخلصانه جهاد مینمودند، بعضی از آیات قرآن در فضیلت آنها و صفا و پاکی و قداستشان وارد شده است آنها به خاطر سکونت در آن"صفه"به"اصحاب الصفه"نامیده شدهاند.
وَ مِنْ آیٰاتِهِ اَلْجَوٰارِ فِی اَلْبَحْرِ کَالْأَعْلاٰمِ (32) إِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ اَلرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوٰاکِدَ عَلیٰ ظَهْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ (33) أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمٰا کَسَبُوا وَ یَعْفُ عَنْ کَثِیرٍ (34) وَ یَعْلَمَ اَلَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِنٰا مٰا لَهُمْ مِنْ مَحِیصٍ (35) فَمٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ مٰا عِنْدَ اَللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (36)
32-از نشانههای او کشتیهایی است همچون کوهها که در دریا در حرکت است.
33-اگر اراده کند باد را ساکن میسازد تا آنها بر پشت دریا متوقف شوند،در این نشانههایی است برای هر صبر کننده شکرگزار.
34-یا اگر بخواهد آنها را به خاطر اعمالی که سرنشینانش مرتکب شدهاند نابود میسازد،و در عین حال بسیاری را میبخشد.
35-تا کسانی که در آیات ما مجادله میکنند بدانند هیچ پناهگاهی ندارند.
36-آنچه به شما عطا شده متاع زودگذر زندگی دنیا است،و آنچه نزد خدا است برای کسانی که ایمان آوردهاند و بر پروردگارشان توکل میکنند،بهتر و پایدارتر است.
بار دیگر در این آیات به بیان نشانههای پروردگار و دلائل توحید پرداخته،و بحثی را که در این زمینه در آیات قبل آمده ادامه میدهد.
در اینجا به سراغ مطلبی میرود که انسانها در زندگی مادی خود با آن بسیار سر و کار دارند،مخصوصا ساحلنشینان و مسافران دریاها،میگوید:"از آیات و نشانههای خداوند کشتیهایی است همچون کوهها که بر صفحه دریاها به حرکت در میآید"( وَ مِنْ آیٰاتِهِ الْجَوٰارِ فِی الْبَحْرِ کَالْأَعْلاٰمِ ).
"جوار"جمع"جاریة"توصیفی است برای"سفن"جمع"سفینه"به معنی کشتی که برای اختصار از عبارت حذف شده و اصولا تکیه آیه روی همین جریان و حرکت کشتیهاست،و به همین دلیل مخصوصا این وصف موضوع سخن قرار گرفته.
و اینکه لغت عرب به دختران جوان"جاریة"گفته میشود به خاطر جریان نشاط جوانی در تمام وجود آنها است.
"اعلام"جمع"علم"(بر وزن قلم)به معنی"کوه"است،ولی در اصل به معنی علامت و اثری است که از چیزی خبر میدهد،مانند"علم الطریق" (نشانههای راه)و"علم الجیش"(پرچم لشکر)و مانند آن،و اگر به"کوه" "علم"گفته میشود به خاطر همین است که از دور نمایان است،و گاه بر فراز آن آتشی میافروختند تا نشانهای برای رهگذران باشد،ولی بود و نبود آتش در این نامگذاری تاثیری ندارد.
به این ترتیب قرآن مجید در این آیه-همچون آیات متعدد دیگر-حرکت کشتیهای کوه پیکر را بر صفحه دریاها بر اثر وزش بادهای منظم از نشانههای خداوند میشمرد.
اگر زورق یا قایق کوچکی بر صفحه آب به خاطر وزش باد حرکت کند زیاد مهم نیست،مهم آن است که کشتیهای کوه پیکر با وزش امواج لطیف هوا با عده زیادی مسافر و بار فراوان به حرکت در آید،و هزاران کیلومتر راه را در میان دو نقطه بپیماید،و به مقصد برسد.
راستی چه کسی اوقیانوسها را با این وسعت و عمق و ویژگیهای آب آفریده؟ چه کسی به چوب و مواد دیگری که کشتی را با آن شکل مخصوص میسازند این خاصیت را بخشیده که بر صفحه آب ثابت بماند؟ و چه کسی به بادها دستور داده است به صورت منظمی بر صفحه دریاها و اوقیانوسها بوزند که هر کس از هر نقطه به نقطه دیگری میخواهد برود بتواند از آن استفاده کند؟ همه جا نظم نشانه عقل و دانش است و در اینجا نیز همین گونه است.
اصولا اگر نقشههایی که دریانوردان از حرکت بادها در اختیار دارند، و معلوماتی که بشر در باره وزش بادها از قطبین زمین به سوی خط استوا،و از خط استوا به سوی دو قطب،و همچنین وزشهای متناوب از سوی سواحل و خشکیها به دریا،و از سوی دریا به خشکی،در نظر بگیرد،میداند چقدر این مساله حساب شده است.
البته در عصر ما نیرو محرک کشتیها موتورهای نیرومندی است که پروانههای کشتی را به حرکت در میآورد،ولی با اینحال وزش بادها در حرکت این کشتیها نیز مؤثر است.
*** سپس برای تاکید بیشتر میافزاید:"اگر خداوند اراده کند باد را ساکن میسازد تا کشتیها بر پشت دریا ساکن و متوقف شوند"!( إِنْ یَشَأْ یُسْکِنِ الرِّیحَ فَیَظْلَلْنَ رَوٰاکِدَ عَلیٰ ظَهْرِهِ ).
و در پایان آیه برای نتیجهگیری اضافه میکند:"در این نشانههایی است برای هر کس که دارای مقام صبر و شکر است"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِکُلِّ صَبّٰارٍ شَکُورٍ ).
آری در این حرکت بادها،و جریان کشتیها،و آفرینش دریاها،و نظام و هماهنگی مخصوصی که بر این امور حکمفرماست نشانههای گوناگونی برای ذات پاک او است.
میدانیم وزش بادها در درجه اول به خاطر تفاوت درجه حرارت در دو نقطه روی زمین است،زیرا هوا بر اثر حرارت منبسط میشود سپس به طرف بالا حرکت میکند و به همین دلیل از یک سو فشار بر هوای اطراف میآورد و آنها را متحرک میسازد،و از سوی دیگر هنگامی که به سمت بالا حرکت کند جای خود را به هوای اطراف میدهد،اگر خداوند فقط این خاصیت انبساط را از آن بگیرد سکون و سکوتی مرگبار بر آن حاکم میشود،و کشتیهای بادبانی بیحرکت بر صفحه اوقیانوسها حیران و سرگردان میمانند.
"صبار"و"شکور"هر دو صیغه مبالغه است که یکی فزونی صبر را میرساند،و دیگری فزونی شکر را.
تکیه بر این دو وصف در آیه مورد بحث و چند مورد دیگر از آیات قرآن مجید (1)اشاره به نکات لطیفی دارد:
این دو وصف مجموعا ترسیم گویایی از حقیقت ایمان است،چرا که مؤمن در مشکلات و گرفتاریها صبور و در نعمتها شکور است،لذا در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
الایمان نصفان:نصف صبر،و نصف شکر: ایمان دو نیمه است، نیمی از آن صبر،و نیمی از آن شکر است" (2). . .
بعلاوه مطالعه اسرار نظام آفرینش از یک سو نیاز به صبر و حوصله و پشت کار و صرف وقت دارد،و از سوی دیگر انگیزه شکر منعم.
هر گاه این دو دست به دست هم میدهند انسان را آماده برای مطالعه این آیات میسازند،و اصولا مطالعه اسرار آفرینش خود یک نوع شکر است.
از سوی سوم به هنگامی که انسان سوار بر کشتی میشود این دو وصف در او از هر زمان دیگر نمایانتر است،صبر در برابر حوادث و مشکلات دریا و شکر به هنگام رسیدن به ساحل مقصود! *** باز در آیه بعد برای مجسم ساختن عظمت این نعمت الهی میافزاید:"یا اگر بخواهد این کشتیها را به خاطر اعمالی که مسافران و سرنشینانش مرتکب شدهاند نابود و هلاک میسازد"( أَوْ یُوبِقْهُنَّ بِمٰا کَسَبُوا ).
همانگونه که در آیات گذشته نیز خواندیم بلاهایی که بر سر انسان وارد میشود غالبا نتیجه اعمال خود او است.
ولی با اینحال لطف خداوند شامل حال انسان است"و بسیاری را میبخشد" ( وَ یَعْفُ عَنْ کَثِیرٍ ).
که اگر نبخشد هیچکس جز معصومین و خاصان و پاکان از مجازات الهی مصون و برکنار نخواهند بود،چنان که در آیه 45 سوره فاطر میخوانیم: وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِمٰا کَسَبُوا مٰا تَرَکَ عَلیٰ ظَهْرِهٰا مِنْ دَابَّةٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی :
"هر گاه خداوند مردم را به آنچه انجام دادهاند مجازات میکرد جنبندهای را بر پشت زمین باقی نمیگذاشت(ولی به لطفش)آنها را تا سر آمد معینی مهلت میدهد".
آری او میتواند بادها را از حرکت باز دارد تا کشتیها در دل اقیانوسها بیحرکت بمانند،و هم میتواند بادها را تبدیل به طوفانهای درهم پیچیده سازد
تا کشتیهای کوه پیکر را درهم بکوبند،و همچون پر کاهی در میان امواج بغلطانند ولی لطف عمیم او مانع این کار است.
*** "تا کسانی که در آیات ما مجادله میکنند و به مخالفت و انکار برمیخیزند بدانند هیچ پناهگاهی(جز ذات پاک خداوند)ندارند"( وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجٰادِلُونَ فِی آیٰاتِنٰا مٰا لَهُمْ مِنْ مَحِیصٍ ) (1).
آری آنها کسانی نیستند که مشمول عفو خداوند شوند،چرا که آگاهانه به مخالفت برخاسته، و از روی عداوت و لجاج به ستیزهجویی ادامه میدهند، آنها از چشمه جوشان عفو و رحمتش ممنوعند،و از چنگال عذابش رهایی ندارند.
"محیص"از ماده"حیص"(بر وزن حیف)به معنی بازگشت و عدول و کنارهگیری کردن از چیزی است،و از آنجا که"محیص"اسم مکان است، این کلمه به معنی فرارگاه یا پناهگاه میآید (2).
*** در آخرین آیه مورد بحث روی سخن را به همگان کرده،میگوید:
"آنچه به شما عطا شده متاع زودگذر زندگی دنیای فانی است"( فَمٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ).
مبادا شما را فریب دهد و غافل سازد،و تصور کنید همیشه در اختیار شما است،برقی است میجهد و به زودی خاموش میشود،شعلهای است در برابر باد . .
1) 1) جمله وَ یَعْلَمَ الَّذِینَ یُجٰادِلُونَ ...بنا به گفته زمخشری در کشاف منصوب بودنش به خاطر عطف بر تعلیل محذوفی است و در تقدیر چنین است:لینتقم منهم و یعلم الذین یجادلون...هدف آن است که خداوند از این گروه انتقام گیرد و هدف این است که مجادله کنندگان بدانند راه نجاتی نیست"
2) 2) در جلد دهم تفسیر نمونه صفحه 325 این کلمه از ماده"محص"ذکر شده که باید اصلاح شود
و حبابی است بر سطح آب،و غباری است در مسیر طوفان،"ولی پاداشها و مواهبی که نزد خدا است بهتر و پایدارتر است برای کسانی که ایمان آوردهاند و بر پروردگارشان توکل میکنند"( وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ).
اگر بتوانید این متاع زودگذر زندگی پست و محدود جهان ماده را با آن سرمایه جاودان مبادله کنید تجارتی پر سود نصیب شما شده،و موفقیتی است بینظیر! چرا که مواهب این جهان هرگز خالی از دردسر نیست،همیشه در کنار هر گل خاری،و در کنار هر نوش نیشی است،در حالی که پاداش الهی خیر خالص و خالی از هر گونه ناملایمات است.
از سوی دیگر این مواهب هر چه هست زودگذر است،اما آنها پایدار و جاودانی است،کدام عقل اجازه میدهد که انسان از چنین معامله پرسودی صرفنظر کند یا گرفتار غرور و غفلت شود،و زرق و برقها او را بفریبد؟! لذا در آیه 38 توبه نیز میخوانیم:" أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا مِنَ الْآخِرَةِ فَمٰا مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا فِی الْآخِرَةِ إِلاّٰ قَلِیلٌ "(ای کسانی که از جهاد سر باز میزنید)"آیا به زندگی دنیا در مقابل آخرت راضی شدهاید،با اینکه متاع زندگی دنیا در برابر آخرت چیز اندکی است"؟! اصولا الحیاة الدنیا(با توجه به وصفی که دارد)اشاره به زندگی پائین و پست است،بدیهی است،متاع و وسائل بهرهگیری از چنین زندگی مثل خود آن بیارزش خواهد بود.
لذا در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
و اللّٰه ما الدنیا فی الآخرة الا مثل ان یجعل احدکم اصبعه هذه فی الیم فلینظر بم ترجع:؟ "به خدا سوگند دنیا در برابر آخرت مثل این است که یکی از شما انگشت خود
را به دریا زند و سپس بیرون آورد،باید دید چه مقدار آب دریا را با آن برداشته است"؟! (1).
قابل توجه اینکه در این آیه تکیه روی مساله ایمان و توکل شده است این به خاطر آن است که امید به پاداشهای الهی برای کسانی است که علاوه بر ایمان کار خود را به او تفویض کرده و تسلیم اراده او هستند،چرا که توکل واگذاری کار خویش و تفویض امر است،نقطه مقابل این گروه کسانی هستند که بر اثر حب دنیا و دلبستگی به متاع زودگذر آن به مجادله در آیات خداوند برمیخیزند،و حقایق را زیر پا میگذارند،و به این ترتیب آیه اخیر شبیه تعلیل برای آیه ما قبل از آن است که سخن از مجادله کنندگان در آیات الهی میگفت.
*** .
1) 1) "روح البیان"جلد 3 صفحه 429(ذیل آیه 38 سوره توبه)
وَ اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ اَلْإِثْمِ وَ اَلْفَوٰاحِشَ وَ إِذٰا مٰا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ (37) وَ اَلَّذِینَ اِسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ (38) وَ اَلَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَهُمُ اَلْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُونَ (39) وَ جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهٰا فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلظّٰالِمِینَ (40)
37-همان کسانی که از گناهان بزرگ و اعمال زشت اجتناب میورزند و هنگامی که خشمگین میشوند عفو میکنند.
38-و آنها که دعوت پروردگارشان را اجابت کرده،و نماز را برپا داشته،و کارهایشان به طریق مشورت در میان آنها صورت میگیرد،و از آنچه به آنها روزی دادهایم انفاق میکنند.
39-و آنها که هر گاه ستمی به آنها رسد(تسلیم ظلم نمیشوند)و یاری میطلبند.
40-و کیفر بدی مجازاتی همانند آن است،و هر کس عفو و اصلاح کند اجر و پاداش او با خدا است خداوند ظالمان را دوست ندارد.
اهل ایمان تسلیم ظلم نمی شوند!
این آیات ادامه بحثی است که در آیات گذشته در باره پاداش الهی نسبت به مؤمنان متوکل آمده بود.
به این ترتیب که بعد از وصف ایمان و توکل که هر دو جنبه قلبی دارد به هفت قسمت از"برنامههای عملی آنها"چه در جنبه نفی،چه در جنبه اثبات، چه از نظر فردی،و چه اجتماعی،چه مادی و چه معنوی،اشاره میکند، برنامهای که بیانگر ارکان یک جامعه سالم با حکومت صالح و قدرتمند است.
جالب اینکه این آیات ظاهرا در مکه نازل شده است،در آن روزی که هنوز جامعه اسلامی شکل نگرفته بود،و حکومت اسلامی وجود نداشت ولی این آیات نشان میدهد که از همان روز،بینش صحیح اسلامی در این زمینهها توسط این آیات به مسلمانان داده میشد،چرا که آنها در دوران مکه تحت آموزش پیگیر و مستمر پیامبر ص به منظور آمادگی برای ساختن جامعه آینده اسلامی قرار داشتند.
نخستین وصف را از پاکسازی شروع میکند،میفرماید:"پاداش الهی و آنچه نزد خدا است برای کسانی بهتر و پایدارتر است که از گناهان بزرگ و اعمال زشت و ننگین اجتناب میورزند"( وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ ) (1).
"کبائر"جمع"کبیره"به معنی گناهان بزرگ است،اما اینکه معیار .
1) 1) "الذین یجتنبون"به اعتقاد غالب مفسرین عطف بر"للذین آمنوا" در آیه قبل میباشد،هر چند بعضی احتمال دادهاند مبتدایی است که خبر آن محذوف شده (و در تقدیر چنین است و الذین یجتنبون...لهم مثل ذلک من الثواب)ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد
کبیره بودن چیست؟بعضی آن را به گناهانی تفسیر کردهاند که در متن قرآن وعده عذاب الهی نسبت به آن داده شده،و گاه به گناهانی که موجب حد شرعی است.
بعضی نیز احتمال دادهاند که اشاره به بدعتها و ایجاد شبهات اعتقادی در اذهان مردم بوده باشد.
ولی چنان که قبلا هم گفتهایم اگر به معنی لغوی کبیره باز گردیم"کبیره" هر گناهی است که از نظر اسلام بزرگ و پر اهمیت است،یکی از نشانههای اهمیت آن این است که در قرآن مجید در مورد آن وعده عذاب آمده و به همین جهت در روایات اهل بیت ع نیز"کبائر"به این صورت تفسیر شده:التی اوجب اللّٰه عز و جل علیه النار:"گناهان کبیره گناهانی است که خداوند مجازات آتش برای آن مقرر داشته است" (1).
روی این حساب اگر اهمیت و عظمت گناهی از طرق دیگر نیز کشف شود، عنوان گناه کبیره به خود میگیرد.
"فواحش"جمع"فاحشه"به معنی اعمال بسیار زشت و ناپسند است،ذکر این تعبیر بعد از"کبائر"به اصطلاح از قبیل ذکر خاص بعد از عام میباشد، و در حقیقت بعد از بیان اجتناب مؤمنان راستین از همه گناهان کبیره،روی گناهان زشت و ننگین تکیه بیشتری شده است تا اهمیت آن را آشکار سازد.
به این ترتیب نخستین نشانههای ایمان و توکل پرهیز و اجتناب از گناهان کبیره است،چگونه ممکن است انسان دعوی ایمان و توکل بر خدا کند در حالی که آلوده انواع گناهان است و قلب او لانهای از لانههای شیطان؟! در توصیف دوم که آن نیز جنبه پاکسازی دارد در باره تسلط بر نفس به هنگام خشم و غضب که بحرانیترین حال انسان است سخن میگوید،و میفرماید: .
1) 1) نور الثقلین جلد اول صفحه 473
"آنها کسانی هستند که به هنگام غضب عفو میکنند"( وَ إِذٰا مٰا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ ).
نه تنها در موقع غضب زمام اختیار از کفشان ربوده نمیشود،و دست به اعمال زشت و جنایات نمیزنند،بلکه با آب عفو و غفران قلب خود و دیگران را از کینهها شستشو میدهند.
و این صفتی است که جز در پرتو ایمان راستین و توکل بر حق پیدا نمیشود.
جالب اینکه:نمیگوید آنها غضب نمیکنند،چرا که این جزء طبیعت انسان است و در بعضی موارد،یعنی در آنجا که برای خدا،و در راه احقاق حق مظلومان باشد،ضرورت دارد،بلکه میگوید آنها به هنگام غضب آلوده گناه نمیشوند،سهل است به سراغ عفو و غفران میروند،و باید هم چنین باشد،چگونه انسان میتواند در انتظار عفو الهی به سر برد در حالی که خود کینهتوز و انتقامجو است،و به هنگام غضب هیچ قانونی را به رسمیت نمیشناسد؟! و اگر میبینیم در اینجا مخصوصا روی مساله"غضب"تکیه شده به خاطر آن است که این حالت آتش سوزانی است که در درون جان انسان شعلهور میشود، و بسیارند کسانی که قادر بر مهار کردن نفس در آن حالت نیستند،ولی مؤمنان راستین هرگز تسلیم خشم و غضب نمیشوند.
در حدیثی از امام باقر ع میخوانیم:
من ملک نفسه اذا رغب،و اذا رهب، و اذا غضب،حرم اللّٰه جسده علی النار :کسی که به هنگام شوق و علاقه، و به هنگام ترس و وحشت،و هنگام خشم و غضب مالک نفس خویشتن باشد خداوند بدن او را بر آتش دوزخ حرام میکند (1).
*** .
1) 1) تفسیر علی بن ابراهیم مطابق نقل نور الثقلین جلد 4 صفحه 583
آیه بعد به سومین تا ششمین اوصاف آنها اشاره کرده،میفرماید:
"آنها که دعوت پروردگارشان را اجابت کرده،و فرمانهای او را از جان و دل پذیرفتهاند"( وَ الَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ ).
"و نماز را برپا داشتهاند"( وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ ).
"و کار آنها به طریق شوری و مشورت در میان آنها صورت میگیرد" ( وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ ) (1).
"و از آنچه به آنها روزی دادهایم،در راه خداوند انفاق میکنند"( وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ ).
در آیه گذشته سخن از پاکسازی وجودشان از گناهان و غلبه بر خشم و غضب بود،اما در آیه مورد بحث سخن از بازسازی وجودشان در جنبههای مختلف است که از همه مهمتر اجابت دعوت پروردگار و تسلیم در برابر فرمان او است مطلبی که همه نیکیها و خوبیها و اطاعت اوامر الهی در آن جمع است،آنها با تمام وجود در برابر فرمانش تسلیمند،و در مقابل اراده او از خود ارادهای ندارند،و باید چنین باشد چرا که بعد از پاکسازی قلب و جان از آثار گناه که موانع راه حقند تسلیم و اجابت قطعی است.
ولی از آنجا که در میان اوامر الهی مسائل بسیار مهمی وجود دارد که بالخصوص باید انگشت روی آن گذاشت چند موضوع مهم را به دنبال آن یادآور میشود که مهمترین آنها"نماز"است،نمازی که ستون دین،پیوند خلق و خالق، .
1) 1) "شوری"هر گاه مصدر و به معنی مشاورت بوده باشد باید در آیه فوق کلمه "ذو"در تقدیر گرفته شود(امرهم ذو شوری بینهم)آن گونه که بعضی از مفسران گفتهاند،و یا حمل بر مبالغه و تاکید شود،زیرا ذکر"مصدر"بجای"وصف"معمولا همین معنی را میرساند،ولی اگر شوری به معنی کاری که در آن مشورت میشود بوده باشد آن چنان که راغب در مفردات گفته(الامر الذی یتشاور فیه)دیگر نیازی به تقدیر نیست(دقت کنید)
مربی نفوس،معراج مؤمن و نهی کننده از فحشاء و منکر است.
بعد از آن مهمترین مساله اجتماعی همان اصل"شوری"است که بدون آن همه کارها ناقص است،یک انسان هر قدر از نظر فکری نیرومند باشد نسبت به مسائل مختلف تنها از یک یا چند بعد مینگرد،و لذا ابعاد دیگر بر او مجهول میماند،اما هنگامی که مسائل در شوری مطرح گردد و عقلها و تجارب و دیدگاههای مختلف به کمک هم بشتابند مسائل کاملا پخته و کم عیب و نقص میگردد،و از لغزش دورتر است.
لذا در حدیث پر معنایی از پیغمبر گرامی اسلام ص میخوانیم:
انه ما من رجل یشاور احدا الا هدی الی الرشد: "احدی در کارهای خود مشورت نمیکند مگر اینکه به راه راست و مطلوب هدایت میشود".
قابل توجه اینکه:تعبیر در اینجا به صورتی است که آن را یک برنامه مستمر مؤمنان میشمرد،نه تنها در یک کار زودگذر و موقت،میگوید همه کارهای آنها در میانشان به صورت شوری است،و جالب اینکه خود پیامبر ص با اینکه عقل کل بود و با مبدء وحی ارتباط داشت در مسائل مختلف اجتماعی و اجرایی،در جنگ و صلح و امور مهم دیگر،به مشورت با یاران مینشست، و حتی گاه نظر آنها را ترجیح میداد با اینکه مشکلاتی از این ناحیه حاصل میشد، تا الگو و اسوهای برای مردم باشد،چرا که برکات مشورت از زیانهای احتمالی آن به مراتب بیشتر است.
در باره اهمیت"مشورت"و"شرائط شوری"و"اوصاف کسانی که باید مورد مشورت قرار گیرند"و"وظیفه مشاور"بحثهای مشروحی در ذیل آیه 159 سوره آل عمران داشتیم(جلد 3 صفحه 142 به بعد)که نیازی به تکرار آن نمیبینیم،اما چند موضوع را باید در اینجا اضافه کنیم:
الف:شوری منحصرا در مورد کارهای اجرایی و شناسایی موضوعات است نه در باره احکام که تنها باید از مبدء وحی و از کتاب و سنت گرفته شود تعبیر به "امرهم"(کارهایشان)نیز ناظر به همین معنی است چرا که احکام کار مردم نیست کار خدا است.
بنا بر این اگر بعضی از مفسران مانند"آلوسی"دامنه آن را توسعه دادهاند و احکام را در آنجا که نص خاصی در آن وارد نشده مشمول آن شمردهاند بیاساس است به خصوص اینکه ما معتقدیم هیچ امری در اسلام نیست مگر اینکه نص عام یا خاصی در مورد آن صادر شده است،و گرنه اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ (مائده-3) صحیح نبود(شرح این معنی را باید در کتب اصول فقه در مورد بطلان اجتهاد به معنی قانونگذاری در اسلام مطالعه کرد).
ب:بعضی از مفسران گفتهاند که شان نزول جمله" أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ " در مورد انصار است،و این یا به خاطر آن است که آنها حتی قبل از اسلام کارهایشان بر اساس شوری بود،و یا اشاره به آن گروهی از انصار است که قبل از هجرت پیامبر ص ایمان آوردند،و در"عقبه"با او بیعت کردند،و از حضرتش دعوت به مدینه نمودند(چون این سوره مکی است و آیات فوق نیز ظاهرا در مکه نازل شده).
ولی به هر حال آیه مخصوص شان نزولش نیست و یک برنامه عمومی و همگانی را بیان میکند.
این سخن را با حدیثی از امیر مؤمنان علی ع پایان میدهیم،آنجا که فرمود:
لا ظهیر کالمشاورة و الاستشارة عین الهدایة :"هیچ پشتیبان و تکیه گاهی همچون مشورت نیست و مشورت عین هدایت است" (1).
این نکته نیز قابل توجه است که آخرین توصیفی که در این آیه مطرح شده .
1) 1) وسائل الشیعه جلد 8 صفحه 425(باب 21 از ابواب احکام العشرة)
تنها انفاق در مسائل مالی را بیان نمیکند بلکه انفاق از تمام آنچه خداوند روزی داده است از مال از علم از عقل و هوش و تجربه از نفوذ اجتماعی و خلاصه از همه چیز.
*** در توصیف دیگر که هفتمین توصیف مؤمنان راستین است میفرماید:
"و کسانی که هر گاه ستمی به آنان رسد تسلیم ظلم نمیشوند و از دیگران یاری میطلبند"( وَ الَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُونَ ).
ناگفته پیداست که در برابر وظیفه"انتصار"در مقابل ستم،دیگران نیز وظیفه یاری کردن دارند،چرا که یاری طلبیدن بدون یاری کردن لغو و بیهوده است،در حقیقت هم مظلوم موظف به مقاومت در برابر ظالم و فریاد بر آوردن است،و هم مؤمنان دیگر موظف به پاسخگویی او هستند،همانگونه که در آیه 72 سوره انفال میخوانیم: وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فِی الدِّینِ فَعَلَیْکُمُ النَّصْرُ :
"هر گاه آنها از شما برای حفظ دین خود یاری بطلبند بر شما است که آنها را یاری کنید".
این برنامه مثبت و سازنده به ظالمان هشدار میدهد که اگر دست به ستم بیالایند مؤمنان ساکت نمینشینند،و در برابر آنها بپا میخیزند،و هم به مظلومان اعتماد میبخشد که اگر استغاثه کنند دیگران بیاری آنها میشتابند.
"ینتصرون"از ماده"انتصار"به معنی یاری طلبیدن است،ولی بعضی آن را به معنی"تناصر"(به یاری یکدیگر شتافتن)تفسیر کردهاند، ولی نتیجه هر دو با توجه به توضیحی که دادیم یکی است.
به هر حال وظیفه هر مظلومی این است که اگر به تنهایی قادر بر دفع ظلم و ستم نیست سکوت نکند،و با استفاده از نیروی دیگران به مقابله با ظلم قیام نماید، و وظیفه همه مسلمانان است که به ندای او پاسخ مثبت دهند.
ولی از آنجا که یاری کردن یکدیگر نباید از مسیر عدالت خارج شود، و به انتقامجویی،و کینهتوزی،و تجاوز از حد منتهی گردد،در آیه بعد فورا آن را مشروط ساخته،میافزاید:توجه داشته باشید"کیفر بدی مجازاتی همانند آن است"( وَ جَزٰاءُ سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِثْلُهٰا ).
مبادا به خاطر اینکه بعضی از دوستان شما مورد ستم واقع شدهاند از حد بگذرانید،و خود مبدل به افراد ظالمی شوید،به خصوص اینکه در جوامعی همچون جامعه عرب در آغاز اسلام احتمال تجاوز از حد به هنگام پاسخ گفتن به ظلم احتمال قابل توجهی بوده،و میبایست حساب یاری مظلوم از انتقامجویی جدا شود.
البته کار ظالم باید"سیئه"و بدی نامیده شود،اما کیفر او مسلما"سیئه" نیست،و اگر در آیه از آن تعبیر به"سیئه"شده،در واقع به خاطر قرینه مقابله است،یا اینکه از دیدگاه ظالم که مجازات میشود"سیئه"میباشد،این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر از آن به"سیئه"به خاطر این است که مجازات آزار و ایذاء است و آزار و ایذاء ذاتا بد است،هر چند به هنگام قصاص و کیفر ظالم کار خوبی محسوب میشود.
این شبیه تعبیری است که در آیه 194 سوره بقره آمده است: فَمَنِ اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ :"هر کس به شما تعدی کند به مانند آن بر او تعدی کنید،و از خدا بپرهیزید(و زیاده روی نکنید).
ولی به هر حال این تعبیر میتواند مقدمهای باشد برای دستور عفو که در جمله بعد آمده،گویی میفرماید:مجازات هر چه باشد یک نوع آزار است،و اگر طرف پشیمان شده باشد شایسته عفو است.
در این گونه موارد عفو کنید چرا که"هر کس عفو و اصلاح کند اجر و
پاداش او بر خداست"( فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَی اللّٰهِ ).
درست است که حقی از او ضایع شده،و در مقابل ظاهرا چیزی نگرفته، اما به خاطر گذشتی که از خود نشان داده،گذشتی که مایه انسجام جامعه و کم شدن کینهها و افزایش محبت و موقوف شدن انتقامجویی و آرامش اجتماعی است، خداوند بر عهده گرفته که پاداش او را از فضل بیپایانش مرحمت کند،و چه تعبیر جالبی است تعبیر"علی اللّٰه":گویی خداوند خود را مدیون چنین کسی میداند و میگوید اجرش بر عهده من است! و در پایان آیه میفرماید:"خداوند قطعا ظالمان را دوست ندارد"( إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الظّٰالِمِینَ ).
این جمله ممکن است اشاره به چند نکته باشد:
نخست اینکه دستور عفو به خاطر این است که در صورت قصاص و کیفر گاه انسان نمیتواند خود را دقیقا کنترل کند،و از حد میگذراند،و در صف ظالمان قرار میگیرد.
دیگر اینکه اگر دستور عفو داده شده نه به معنی دفاع از ظالمان است، چرا که خداوند ظالمان را هرگز دوست نمیدارد،بلکه هدف هدایت گمراهان و استحکام پیوندهای اجتماعی است.
سوم اینکه کسانی شایسته عفوند که از مرکب ظلم پیاده شوند،و از گذشته خود نادم گردند،و در مقام اصلاح خویش بر آیند،نه ظالمانی که عفو،آنها را جسورتر و جریتر میکند.
و به تعبیر روشنتر عفو و مجازات هر کدام جای ویژهای دارد،عفو در جایی است که انسان قدرت بر انتقام دارد،و اگر میبخشد از موضع ضعف نیست،این عفو سازنده است،هم برای مظلوم پیروز چرا که به او تسلط بر نفس و صفای دل میبخشد،و هم برای ظالم مغلوب که او را به اصلاح خویش وا میدارد.
و کیفر و انتقام و مقابله به مثل در جایی است که هنوز ظالم از مرکب شیطان پیاده نشده،و مظلوم پایههای قدرت خود را محکم نکرده،و عفو از موضع ضعف است، اینجاست که باید اقدام به مجازات کند.
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام ص آمده است:
اذا کان یوم القیامة نادی مناد من کان اجره علی اللّٰه فلیدخل الجنة،فیقال من ذا الذی اجره علی اللّٰه؟فیقال:العافون عن الناس،فیدخلون الجنة بغیر حساب! "هنگامی که روز قیامت میشود کسی(از سوی خداوند)ندا میدهد هر کس اجر او بر خدا است وارد بهشت شود،گفته میشود:چه کسی اجرش بر خداست؟در جواب به آنها میگویند:کسانی که مردم را عفو کردند،آنها بدون حساب داخل بهشت میشوند" (1).
این حدیث در حقیقت نتیجهای است که از آخرین آیه مورد بحث گرفته شده و خط اصیل اسلام همین است.
*** .
1) 1) "مجمع البیان"ذیل آیه مورد بحث
وَ لَمَنِ اِنْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولٰئِکَ مٰا عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ (41) إِنَّمَا اَلسَّبِیلُ عَلَی اَلَّذِینَ یَظْلِمُونَ اَلنّٰاسَ وَ یَبْغُونَ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (42) وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذٰلِکَ لَمِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ (43)
41-و کسی که بعد از مظلوم شدن یاری طلبد ایرادی بر او نیست.
42-ایراد و مجازات بر کسانی است که به مردم ستم میکنند و در زمین به ناحق ظلم روا میدارند.برای آنها عذاب دردناکی است.
43-اما کسانی که شکیبایی و عفو کنند این از کارهای پر ارزش است.
این آیات در حقیقت تاکید و توضیح و تکمیلی است برای آیات گذشته، در زمینه انتصار،و مجازات ظالم،و عفو و گذشت در موارد مناسب،و هدف از آن این است که مجازات و انتقام گرفتن از ظالم حق مظلوم است و هیچکس حق ندارد مانعی بر سر راه او ایجاد کند،در عین حال هر گاه مظلوم،پیروز و مسلط بر ظالم شد اگر صبر کند و انتقام نگیرد فضیلت بزرگی خواهد بود.
نخست میفرماید:"کسی که بعد از مظلوم شدن یاری بطلبد ایرادی بر او نیست"( وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولٰئِکَ مٰا عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ ) (1). .
1) 1) تعبیر به"ظلمه"از قبیل اضافه مصدر به مفعول است
نه کسی حق دارد مانع از این کار شود،و نه او را ملامت و سرزنش و مجازات کند، و نه در یاری کردن چنین مظلومی تردید به خود راه دهد،چرا که انتصار و استمداد حق مسلم هر مظلومی است،و یاری مظلومان وظیفه هر انسان آزاده و بیداری است.
*** "مجازات و کیفر تنها از آن کسانی است که به مردم ستم میکنند،و در زمین به ناحق ظلم روا میدارند"( إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَی الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النّٰاسَ وَ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ ).
آنها علاوه بر کیفر و مجازات در دنیا،"در آخرت نیز عذاب دردناکی در انتظارشان است"( أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
در اینکه در میان جمله"یظلمون الناس"و جمله" یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ "چه تفاوتی است؟بعضی از مفسران جمله اول را اشاره به مساله "ظلم و ستم"و دوم را به"تکبر و خود برتربینی"دانستهاند (1).
بعضی دیگر جمله اول را ناظر به"ظلم"و دوم را به"قیام بر ضد حکومت اسلامی"ذکر کردهاند.
"بغی"در اصل به معنی کوشش و تلاش برای بدست آوردن چیزی است، ولی بسیار میشود که به کوششهایی که برای غصب حق دیگران و تجاوز از حدود و حقوق الهی صورت میگیرد نیز اطلاق میشود،بنا بر این"ظلم"مفهوم خاص دارد،و بغی مفهوم عام،و هر گونه تعدی و تجاوز از حقوق الهی را شامل میشود.
تعبیر"بغیر الحق"نیز تاکیدی برای این معنی است،و به این ترتیب .
1) 1) تفسیر"کشاف"،"روح المعانی"و"روح البیان"ذیل آیات مورد بحث
جمله دوم از قبیل ذکر عام بعد از ذکر خاص است.
*** در آخرین آیه مورد بحث باز به سراغ مساله صبر و شکیبایی و عفو میرود تا بار دیگر بر این حقیقت تاکید کند که حق انتقامگیری و قصاص و کیفر برای مظلوم در برابر ظالم هرگز مانع از مساله گذشت و عفو و بخشش نیست،میفرماید:
"اما کسانی که شکیبایی کنند،و طرف را مورد عفو قرار دهند این از کارهای پر ارزش است"( وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذٰلِکَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ) (1).
"عزم"در اصل به معنی"تصمیم بر انجام کاری"است،و به اراده محکم اطلاق میشود،تعبیر به"عزم الامور"ممکن است اشاره به این باشد که این از کارهایی است که خداوند به آن فرمان داده و هرگز نسخ نمیشود،و یا از کارهایی است که انسان باید نسبت به آن عزم راسخ داشته باشد،و هر یک از این دو معنی باشد دلیل بر اهمیت این کار است.
قابل توجه اینکه مساله"صبر"قبل از"غفران"ذکر شده،چرا که اگر صبر و شکیبایی نباشد کار به عفو و گذشت منتهی نمیشود،زمام نفس از دست انسان بیرون میرود،و روی انتقام پافشاری میکند.
بار دیگر این حقیقت را یادآور میشویم که عفو و غفران در صورتی مطلوب است که از موضع قدرت باشد،و طرف نیز از آن حسن استفاده نماید،تعبیر " لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ "نیز ممکن است همین معنا را تاکید کند،چرا که تصمیم گیری در زمینهای است که انسان قادر و توانا بر انجام امری باشد،به هر حال عفوی که جنبه تحمیلی از سوی ظالم داشته باشد،و یا او را در عملش جریتر و جسورتر سازد هرگز مطلوب نیست. .
1) 1) لام در"لمن صبر"لام قسم و در" لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ "لام تاکید است و هر دو بیانگر اهمیت این دستور الهی یعنی عفو است
در بعضی از روایات آیات فوق به قیام حضرت مهدی(عج)و انتقام او و یارانش از ظالمان و مفسدان در ارض تفسیر شده،و همانگونه که کرارا گفتهایم اینگونه تفسیرها از قبیل بیان مصداق واضح و روشن است و مانع از عمومیت مفهوم آیه نیست (1).
*** .
1) 1) تفسیر"نور الثقلین"جلد 4 صفحه 585
وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ وَلِیٍّ مِنْ بَعْدِهِ وَ تَرَی اَلظّٰالِمِینَ لَمّٰا رَأَوُا اَلْعَذٰابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلیٰ مَرَدٍّ مِنْ سَبِیلٍ (44) وَ تَرٰاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا خٰاشِعِینَ مِنَ اَلذُّلِّ یَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍّ وَ قٰالَ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اَلْخٰاسِرِینَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ أَلاٰ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ فِی عَذٰابٍ مُقِیمٍ (45) وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ أَوْلِیٰاءَ یَنْصُرُونَهُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اَللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ سَبِیلٍ (46)
44-کسی را که خدا گمراه کند ولی و یاوری بعد از او نخواهد داشت،و ظالمان را(روز قیامت)میبینی که وقتی عذاب الهی را مشاهده میکنند،میگویند:آیا راهی به سوی بازگشت(و جبران)وجود دارد؟! 45-و آنها را میبینی که بر آتش عرضه میشوند در حالی که از شدت مذلت خاشعند، و زیر چشمی(به آن)نگاه میکنند،و کسانی که ایمان آوردهاند میگویند زیان کاران واقعی آنها هستند که خود و خانواده خویش را روز قیامت از دست دادهاند آگاه باشید که ظالمان(امروز)در عذاب دائمند.
46-آنها جز خدا اولیاء و یاورانی ندارند که یاریشان کند،و هر کس را خدا گمراه سازد راه نجاتی برای او نیست.
آیا راه بازگشتی وجود دارد؟
در آیات گذشته سخن از ظالمان و بیدادگران و متجاوزان بود،آیات مورد بحث به سرانجام کار این گروه و گوشههایی از مجازاتهای آنان اشاره میکند.
نخست آنها را از گمراهانی میشمرد که هیچ ولی و سرپرستی ندارند، میفرماید:"کسی را که خدا گمراه کند ولی و یاوری بعد از او نخواهد داشت" ( وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ وَلِیٍّ مِنْ بَعْدِهِ ).
برای آنها که آشنا به تعبیرات قرآن در زمینه هدایت و ضلالتند این مطلب کاملا روشن است که نه هدایت جنبه اجباری دارد،نه ضلالت،بلکه نتیجه مستقیم اعمال انسانها است،گاه انسان کاری انجام میدهد که خدا توفیقش را از او سلب کرده و نور هدایت را از قلب او میگیرد،و او را در ظلمات گمراهی رها میسازد.
این عین اختیار است،همانگونه که اگر کسی به خاطر اصرار در شرب خمر گرفتار انواع بیماریها شد این اثرات شوم مطلب ناخواستهای نبوده،با دست خودش آن را فراهم ساخته،کار خداوند تسبیب به اسباب و بخشیدن اثر به اشیاء است،و به همین جهت گاه نتیجهها را به او نسبت میدهند (1).
به هر حال این یکی از دردناکترین مجازاتهای این ظالمان است،سپس میافزاید:"ظالمان را در روز قیامت میبینی که وقتی عذاب الهی را مشاهده میکنند سخت پشیمان میشوند،و میگویند:آیا راهی به سوی بازگشت و جبران این بدبختیها وجود دارد"؟!( وَ تَرَی الظّٰالِمِینَ لَمّٰا رَأَوُا الْعَذٰابَ یَقُولُونَ هَلْ إِلیٰ مَرَدٍّ مِنْ سَبِیلٍ ). .
1) 1) شرح مبسوطی در این زمینه در جلد نوزدهم ذیل آیه 36 سوره زمر آورده،و تمام جوانب این مساله را روشن ساختهایم
بارها قرآن مجید از تقاضای بازگشت کافران و ظالمان سخن گفته،که گاه در آستانه مرگ است،مانند آنچه در آیه 99 و 100 سوره مؤمنون آمده " حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ ":
"زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد میگوید پروردگارا!مرا بازگردانید، شاید در آنچه ترک کردم و کوتاهی نمودم عمل صالحی انجام دهم".
و گاه در قیامت است،در آن هنگامی که در کنار دوزخ قرار میگیرند، مانند وَ لَوْ تَریٰ إِذْ وُقِفُوا عَلَی النّٰارِ فَقٰالُوا یٰا لَیْتَنٰا نُرَدُّ وَ لاٰ نُکَذِّبَ بِآیٰاتِ رَبِّنٰا وَ نَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ :"اگر حال آنها را ببینی هنگامی که در برابر آتش ایستادهاند و میگویند:ای کاش به دنیا باز میگشتیم،و آیات پروردگارمان را تکذیب نمیکردیم،و از مؤمنان بودیم"(انعام-27).
ولی این تقاضا به هر صورت باشد با پاسخ منفی روبرو خواهد شد،چرا که بازگشت امکان پذیر نیست،و این یک سنت غیر قابل تغییر الهی است،همانگونه که انسان از پیری به جوانی،و از جوانی به کودکی،و از کودکی به عالم جنین باز نمیگردد،سیر قهقرایی از عالم برزخ و آخرت به دنیا نیز امکان پذیر نیست.
*** آیه بعد سومین مجازات این گروه را چنین بیان میکند:"در آن روز آنها را میبینی که بر آتش عرضه میشوند،در حالی که از شدت مذلت خاشعند، و زیر چشمی و مخفیانه به آن نگاه میکنند"( وَ تَرٰاهُمْ یُعْرَضُونَ عَلَیْهٰا خٰاشِعِینَ مِنَ الذُّلِّ یَنْظُرُونَ مِنْ طَرْفٍ خَفِیٍّ ) (1). .
1) 1) "طرف"(بر وزن برف)مصدر است و به معنی گردش چشم میباشد،و "طرفة العین"یعنی-یک گردش چشم-ضمنا ضمیر در"علیها"به عذاب باز میگردد،درست است که عذاب مذکر است ولی چون در اینجا به معنی نار و جهنم میباشد ضمیر مؤنث به آن بازگشته است
حالت وحشت و اضطراب شدیدی بر تمام وجودشان حاکم است،و ذلت و تسلیم سر تا پای آنها را فرا گرفته،و دیگر خبری از آن همه گردنکشی و ستیزهجویی و طغیان و ظلم و استبداد و ایذا و آزار مظلومان نیست،و زیر چشمی به آتش دوزخ مینگرند! این ترسیمی است از حالت کسی که شدیدا از چیزی میترسد و نمیخواهد آن را با تمام چشمش ببیند و در عین حال نمیتواند از آن غافل بماند،ناچار پیوسته مراقب آن است اما با گوشه چشم! بعضی از مفسران گفتهاند که"طرف خفی"در اینجا به معنی نگاه کردن آنها با چشم نیم باز است،چرا که از شدت وحشت قدرت بر گشودن چشم ندارند، یا چنان وارفته و بی رمقند که حتی حال گشودن چشم را به طور کامل ندارند! هنگامی که حال انسان قبل از ورود در آتش چنین باشد،چه بر او خواهد گذشت هنگامی که وارد دوزخ شود،و در میان عذاب دردناکش قرار گیرد؟! آخرین مجازاتی که در اینجا بیان شده شنیدن ملامت و سرزنش دردناک مؤمنان است،چنان که در پایان آیه آمده است:"کسانی که ایمان آوردهاند میگویند:
زیانکاران واقعی آنها هستند که سرمایههای جان و خانواده خود را در روز قیامت از دست داده،و زیان کردهاند"( وَ قٰالَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ الْخٰاسِرِینَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِیهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَةِ ).
چه زیانی از این بالاتر که انسان هستی خویشتن را از دست دهد،و سپس همسر و فرزند و بستگان خود را،و در درون عذاب الهی گرفتار آتش حسرت و فراق نیز بشود.
سپس میافزایند:"ای اهل محشر!همه بدانید که ظالمان و ستمگران امروز در عذاب دائم خواهند بود"( أَلاٰ إِنَّ الظّٰالِمِینَ فِی عَذٰابٍ مُقِیمٍ ).
عذابی که امید قطع آن نیست،و زمانی و مدتی برای آن تعیین نشده،عذابی که درون جان و بیرون تن همه را میسوزاند! بعید نیست گوینده این سخن مؤمنان کامل الایمان، و در صف اول انبیا و اولیا و پیروان خاص آنها باشند،چرا که آنها از گناه یا کند و سرافرازند،و حق دارند چنین سخنانی را در آنجا بگویند،آنها مظلومانی هستند که از دست این ظالمان ناراحتی بسیار دیدهاند،و جای آن دارد که در آن روز گوینده چنین سخنانی باشند(در بعضی از روایات اهل بیت ع نیز به این معنی اشاره شده است) (1).
توجه به این نکته نیز لازم است که"عذاب جاویدان"برای این ظالمان قرینه بر این است که منظور از آن کافران است،همانگونه که در بعضی دیگر از آیات قرآن این تعبیر آمده است: وَ الْکٰافِرُونَ هُمُ الظّٰالِمُونَ :"کافران ظالمانند".
*** آیه بعد نیز گواه بر این حقیقت است که میگوید:"آنها اولیاء و یاورانی ندارند که آنان را یاری کنند و عذاب الهی را از آنها دفع نمایند"( وَ مٰا کٰانَ لَهُمْ مِنْ أَوْلِیٰاءَ یَنْصُرُونَهُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
آنها رشتههای ارتباط خود را با بندگان خالص با انبیا و اولیاء بریدهاند، لذا در آنجا یار و یاوری ندارند،قدرتهای مادی نیز در آنجا همه از کار میافتد، و به همین دلیل تک و تنها در برابر عذاب الهی قرار میگیرند.
و برای تاکید این معنی در پایان آیه میافزاید:"هر کس را خداوند گمراه سازد راه نجاتی برای او نیست"( وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ سَبِیلٍ ). .
1) 1) نور الثقلین جلد 4 صفحه 586
در آیات قبل خواندیم" وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ وَلِیٍّ مِنْ بَعْدِهِ ":
در آنجا نفی"ولی و سرپرست"میکند،و در اینجا نفی"راه نجات"چرا که برای رسیدن به مقصد هم باید"راهی"باشد و هم"راهنمایی"اما این گمراهان هم از آن محرومند و هم از این.
اِسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لَکُمْ مِنْ مَلْجَإٍ یَوْمَئِذٍ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نَکِیرٍ (47) فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً إِنْ عَلَیْکَ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ وَ إِنّٰا إِذٰا أَذَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً فَرِحَ بِهٰا وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ اَلْإِنْسٰانَ کَفُورٌ (48) لِلّٰهِ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ إِنٰاثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ اَلذُّکُورَ (49) أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرٰاناً وَ إِنٰاثاً وَ یَجْعَلُ مَنْ یَشٰاءُ عَقِیماً إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (50)
47-اجابت کنید دعوت پروردگار خود را پیش از آنکه روزی فرا رسد که دیگر بازگشتی برای آن در برابر اراده خدا نیست،و در آن روز نه پناهگاهی دارید و نه مدافعی.
48-و اگر آنها روی گردان شوند(غمگین مباش)ما تو را حافظ آنها قرار ندادهایم،
وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت است،و هنگامی که ما رحمتی از سوی خود به انسان میچشانیم مغرور و غافل میشود.و اگر بلائی به خاطر اعمالی که انجام دادهاند به آنها رسد به کفران میپردازند.
49-مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین از آن خدا است،هر چه را بخواهد میآفریند و به هر کس اراده کند دختر میبخشد و به هر کس بخواهد پسر.
50-یا اگر اراده کند پسر و دختر هر دو به آنها میدهد و هر کس را بخواهد عقیم میگذارد!
فرزندان همه هدایای او هستند
از آنجا که در آیات گذشته گوشهای از مجازات دردناک و هول و وحشت کافران و ظالمان منعکس شده،در آیات مورد بحث روی سخن را به همه مردم کرده،به آنها هشدار میدهد پیش از آنکه گرفتار چنان سرنوشت شومی شوند دعوت پروردگارشان را اجابت کرده به راه حق باز آیند.
میفرماید:"دعوت پروردگار خویش را اجابت کنید پیش از آنکه روزی فرا رسد که دیگر بازگشتی برای آن در برابر اراده پروردگار نیست" ( اِسْتَجِیبُوا لِرَبِّکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّٰهِ ) (1).
و اگر تصور کنید در آن روز پناهگاهی جز سایه لطف او،و مدافعی جز رحمت او وجود دارد اشتباه است،چرا که"در آن روز برای شما نه ملجا و پناهی است که در برابر عذاب الهی پناهتان دهد،و نه یار و یاوری که از شما دفاع کند" ( مٰا لَکُمْ مِنْ مَلْجَإٍ یَوْمَئِذٍ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نَکِیرٍ ).
جمله" یَوْمٌ لاٰ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللّٰهِ "اشاره به روز قیامت است،نه روز مرگ، و تعبیر"من اللّٰه"اشاره به این است که در برابر اراده و فرمان او دائر بر عدم .
1) 1) "من اللّٰه"در جمله فوق ممکن است به معنی"من قبل اللّٰه"باشد،یعنی از سوی خدا بازگشتی نیست،و ممکن است به معنی"فی مقابل اللّٰه"باشد،یعنی در مقابل اراده پروردگار کسی قدرت باز گرداندن به دنیا را ندارد
بازگشت،کسی نمیتواند تصمیم دیگری بگیرد.
به هر حال برای نجات از عذاب راههایی تصور میشود که تمام آنها در آن روز بسته است،یکی بازگشت از آنجا به عالم دنیا و جبران خطاها و گناهان است.
دیگر وجود پناهگاهی که انسان در کنار آن مصون بماند.
و سرانجام وجود کسی که به دفاع از انسان برخیزد.
هر یک از جملههای سه گانه آیه فوق اشاره به نفی یکی از این سه راه است.
بعضی جمله" مٰا لَکُمْ مِنْ نَکِیرٍ "را به این معنی تفسیر کردهاند که شما هرگز در آنجا نمیتوانید گناهان خود را منکر شوید،چرا که دلائل و شهود به قدری زیاد است که جای انکار نیست،ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
*** در آیه بعد روی سخن را به پیامبر ص کرده به عنوان دلداری از آن حضرت میفرماید:با اینهمه"اگر آنها رویگردان شوند غمگین مباش،ما تو را مسئول حفظ آنان از انحراف به طور اجبار قرار ندادهایم"( فَإِنْ أَعْرَضُوا فَمٰا أَرْسَلْنٰاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً ).
"وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت الهی است"خواه پذیرا شوند و خواه نشوند ( إِنْ عَلَیْکَ إِلاَّ الْبَلاٰغُ ).
تو باید رسالت الهی خود را به نحو کامل ابلاغ،و بر آنها اتمام حجت کنی، دلهای آماده آن را میپذیرد هر چند گروه زیادی بیخبر اعراض کنند،تو مسئولیتی در این زمینه نداری.
نظیر همین معنی در اوائل همین سوره آمده است که میفرماید:" وَ مٰا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ "تو مامور وادار ساختن آنها به پذیرش حق نیستی(شوری آیه 6).
سپس ترسیمی از حال این جمعیت بی ایمان و اعراض کننده کرده،میگوید:
"هنگامی که ما به انسان رحمتی از ناحیه خود میچشانیم حالت غرور و غفلت به او دست میدهد،و از یاد خدا غافل میگردد"( وَ إِنّٰا إِذٰا أَذَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنّٰا رَحْمَةً فَرِحَ بِهٰا ).
"و هنگامی که بلائی به خاطر اعمالی که انجام داده دامانش را بگیرد انسان به کفران میپردازد"( وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ بِمٰا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ فَإِنَّ الْإِنْسٰانَ کَفُورٌ ).
نه نعمتهای الهی از طریق انگیزه شکر منعم او را بیدار و به شکرگزاری و معرفت و اطاعت او وامیدارد،نه مجازاتهایی که به خاطر گناهان دامنگیرش میشود او را از خواب غفلت بیدار میکند،و نه دعوت پیامبر ص در او اثر میگذارد.
اسباب هدایت از نظر"تشریع"دعوت رسولان خدا،و از نظر"تکوین" گاه نعمت و گاه مصیبت است،اما در این کوردلان بیخبر هیچ یک از این امور مؤثر نمیافتد،مقصر آنها هستند تو نیستی،تو وظیفه ابلاغ را انجام دادهای.
تعبیر"اذا اذقنا"(هنگامی که بچشانیم)در آیه فوق در مورد رحمت پروردگار و در بعضی از آیات دیگر قرآن در مورد عذاب الهی،ممکن است اشاره به این باشد که نعمتها و مصائب این دنیا هر چه باشد در مقابل نعمتها و مصائب آخرت چیز اندکی است،و یا اینکه این افراد کمظرفیت با مختصر نعمتی مست و مغرور، و با مختصر مصیبتی مایوس و کفور میشوند.
این نکته نیز قابل توجه است که نعمت را به خودش نسبت میدهد چرا که مقتضای رحمت او است،و مصائب و بلاها را به آنها،چرا که نتیجه اعمال خودشان است.
این نکته را نیز قبلا گفتهایم که تعبیر به"انسان"در این گونه آیات اشاره به طبیعت"انسان تربیت نایافته"است که فکری کوتاه و روحی ضعیف و کوچک
دارد،تکرار آن در آیه فوق تاکیدی است بر همین معنی.
*** سپس برای نشان دادن این واقعیت که هر گونه نعمت و رحمت در این عالم از سوی خدا است،و کسی از خود چیزی ندارد،به یک مساله کلی و یک مصداق روشن آن اشاره کرده،میفرماید"مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین برای خدا است و هر چه بخواهد میآفریند"( لِلّٰهِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ یَخْلُقُ مٰا یَشٰاءُ ).
و به همین دلیل همه ریزخوار خوان نعمت او هستند،و نیازمندان لطف و رحمت او،لذا نه غرور به هنگام نعمت منطقی است،و نه یاس به هنگام مصیبت! نمونه روشنی از این واقعیت که هیچکس از خود چیزی ندارد،و هر چه هست از ناحیه او است اینکه:"به هر کس اراده کند دختر میبخشد و به هر کس بخواهد پسر"( یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ إِنٰاثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشٰاءُ الذُّکُورَ ).
*** "یا اگر بخواهد پسر و دختر هر دو به آنها میدهد،و هر کس را بخواهد عقیم و بی فرزند میگذارد"( أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرٰاناً وَ إِنٰاثاً وَ یَجْعَلُ مَنْ یَشٰاءُ عَقِیماً ).
و به این ترتیب مردم به چهار گروه تقسیم میشوند:آنهایی که تنها پسر دارند و در آرزوی دختری هستند،و آنها که دختر دارند و در آرزوی پسری، و آنها که هر دو را دارند،و گروهی که فاقد هر گونه فرزندند و قلبشان در آرزوی آن پر میکشد.
و عجب اینکه هیچکس نه در زمانهای گذشته و نه امروز که علوم و دانشها پیشرفت فراوان کرده قدرت انتخاب در این مساله را ندارد،و علی رغم تمام تلاشها و کوششها هنوز کسی نتوانسته است عقیمان واقعی را فرزند ببخشد،
و یا نوع فرزند را طبق تمایل انسان تعیین کند گر چه نقش بعضی از غذاها و داروها را در افزایش احتمال تولد پسر یا دختر نمیتوان انکار کرد،ولی باید دانست که اینها فقط احتمال را افزایش میدهد،و نتیجه هیچیک قطعی نیست.
و این یک نمونه بارز از عدم توانایی انسان از یک سو،و نشانه روشن از مالکیت و حاکمیت و خالقیت خداوند از سوی دیگر است،چه مثال زنده و آشکاری؟ جالب اینکه:در این آیات اناث(دختران)را بر ذکور(پسران)مقدم داشته تا از یک سو بیانگر اهمیتی باشد که اسلام به احیای شخصیت زن میدهد، و از سوی دیگر به آنها که به خاطر پندارهای غلط از تولد دختر کراهت داشتند بگوید او بر خلاف خواسته شما آنچه را که به آن تمایل ندارید میدهد،و این دلیل بر این است که انتخاب به دست شما نیست.
تعبیر به"یهب"(میبخشد)دلیل روشنی است که هم دختران هدیه الهی هستند و هم پسران،و فرق گذاشتن میان این دو از دیدگاه یک مسلمان راستین صحیح نیست،هر دو"هبه"او میباشند.
تعبیر"یزوجهم"در اینجا به معنی تزویج نیست،بلکه منظور جمع کردن میان این دو موهبت برای گروهی از انسانها است،و به عبارت دیگر واژه"تزویج" گاه به معنی جمع کردن میان اشیاء مختلف،یا اجناس گوناگون میآید،چرا که"زوج"در اصل به معنی دو چیز یا دو شخص است که با یکدیگر قرین گردند.
بعضی تعبیر فوق را به معنی تولد پسران و دختران به ترتیب پشت سر هم دانستهاند،و بعضی به معنی تولد فرزندان دوقلو که یکی پسر و دیگری دختر باشد.
ولی در تعبیر فوق هیچ نشانهای بر این تفسیرها وجود ندارد.
بعلاوه با ظاهر آیه نیز سازگار نیست،زیرا آیه میخواهد از گروه سومی خبر دهد که هم صاحب دخترند و هم صاحب پسر.
به هر حال نه تنها در موضوع تولد فرزندان که در همه چیز مشیت خداوند حاکم مطلق است،و او قادری است آگاه و حکیم که علم و قدرتش با هم قرین است،لذا در پایان آیه میافزاید:"او دانا و قادر است"( إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ ).
توجه به این نکته نیز لازم است که"عقیم"از ماده"عقم"(بر وزن بخل و همچنین بر وزن فهم)در اصل به معنی خشکی و یبوست است که مانع از قبول اثر میشود،و زنان عقیم به زنانی میگویند که رحم آنها آمادگی برای پذیرش نطفه مرد و پرورش فرزند ندارد،بادهای"عقیم"را از این جهت عقیم میگویند که قادر بر پیوند ابرهای بارانزا نیست،و روز"عقیم"به روزی گفته میشود که سرور و شادی در آن نباشد،و اینکه از روز قیامت به عنوان"یوم عقیم"یاد شده به خاطر آن است که روزی بعد از آن نیست که بتوانند به جبران گذشته بپردازند.
و بالآخره اگر به غذاهایی که میکرب آنها کاملا کشته شده"معقم"میگویند به خاطر آن است که این موجودات مضر دیگر در آن پرورش نمییابند.
وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ (51)
51-شایسته هیچ انسانی نیست که خدا با او سخن بگوید،مگر از طریق وحی،یا از وراء حجاب،یا رسولی میفرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحی میکند، چرا که او بلند مقام و حکیم است.
بعضی از مفسران شان نزولی برای این آیه ذکر کردهاند که حاصلش چنین است:جمعی از یهود خدمت پیامبر ص آمدند و عرض کردند:چرا تو با خداوند سخن نمیگویی؟و به او نگاه نمیکنی؟اگر پیامبری همانگونه که موسی ع با او سخن گفت و به او نگاه کرد تو نیز چنین کن،ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم مگر اینکه همین کار را انجام دهی،پیامبر ص فرمود:موسی هرگز خدا را ندید،اینجا بود که آیه فوق نازل شد(و چگونگی ارتباط پیامبران را با خداوند متعال تشریح کرد) (1).
طرق ارتباط پیامبران با خداوند
همانگونه که در آغاز این سوره گفتیم در این سوره تکیه خاصی روی .
1) 1) "تفسیر قرطبی"جلد 8 صفحه 5873
مساله وحی و نبوت شده است، سوره با مساله وحی آغاز شد،و با مساله وحی که همین آیات است پایان مییابد.
و از آنجا که در آیات گذشته از نعمتهای الهی سخن در میان بود این آیات از مهمترین نعمتهای پروردگار و پربارترین مواهب او برای جهان انسانیت که همان مساله وحی و ارتباط انبیاء با خدا است سخن میگوید.
نخست میفرماید:"شایسته هیچ انسانی نیست که خدا با او سخن بگوید (و با او روبرو گردد،چرا که او منزه از جسم و جسمانیت است)مگر از طریق وحی و الهام مرموز به قلب او"( وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً ).
"یا شنیدن سخنان پروردگار از پشت حجاب"( أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ ).
آن گونه که موسی بن عمران در کوه طور سخن میگفت،و پاسخ میشنوید، از طریق امواج صوتی که خداوند در فضا ایجاد میکند بیآنکه کسی او را مشاهده کند چرا که او مشاهده کردنی نیست.
"و یا از طریق فرستادن رسولی که پیام الهی را به او ابلاغ کند"( أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً ).
آن گونه که فرشته وحی و پیک الهی"جبرئیل امین"بر پیامبر اسلام نازل میشد.
"در این هنگام فرستاده الهی به فرمان پروردگار آنچه را خدا میخواهد به پیامبرش وحی میکند"( فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مٰا یَشٰاءُ ).
آری راهی برای سخن گفتن خداوند با بندگان جز این سه راه نیست"چرا که او بلند مقام و حکیم است"( إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ ).
بالاتر از آن است که دیده شود،یا با زبان سخن گوید،و تمام افعالش حکیمانه است،و ارتباطش با پیامبران روی حساب.
این آیه در حقیقت پاسخی است روشن به افرادی که به خاطر بیخبری
ممکن است توهم کنند مساله وحی دلیل بر این است که پیامبران خدا را میبینند، و با او سخن میگویند این آیه روح و حقیقت وحی را به صورت فشرده و دقیقی منعکس کرده است.
از مجموع آیه چنین بر میآید که راه ارتباط پیامبران با خدا منحصر به سه راه بوده است:
1-القای به قلب-که در مورد بسیاری از انبیا بوده است مانند نوح که میگوید فَأَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنٰا وَ وَحْیِنٰا :"ما به نوح وحی کردیم که کشتی در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز"(مؤمنون-27).
2-از پشت حجاب-آن گونه که خداوند در کوه طور با موسی سخن میگفت وَ کَلَّمَ اللّٰهُ مُوسیٰ تَکْلِیماً (نساء-164).
بعضی نیز"من وراء حجاب"را شامل رؤیای صادقه نیز میدانند.
3-از طریق ارسال رسول-آن گونه که در مورد پیامبر اسلام ص آمده قُلْ مَنْ کٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلیٰ قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّٰهِ :"بگو کسی که دشمن جبرئیل باشد(دشمن خدا است)چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل کرد"(بقره-97).
البته وحی بر پیامبر اسلام منحصر به این طریق نبوده است،از طرق دیگر نیز صورت گرفته است.
این نکته نیز قابل توجه است که وحی از طریق القای به قلب گاه در بیداری صورت میگرفته،چنانچه در بالا اشاره شد،و گاه در خواب و رؤیای صادقه، چنان که در مورد ابراهیم و دستور ذبح اسماعیل آمده است(هر چند بعضی آن را مصداق مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ دانستهاند).
گر چه شاخههای اصلی وحی همان سه شاخه مذکور در آیه فوق است، ولی بعضی از این شاخهها،خود نیز شاخههای فرعی دیگری دارد،چنان که بعضی
معتقدند نزول وحی از طریق فرستادن فرشته وحی خود به چهار طریق صورت میگرفته:
1-آنجا که فرشته بیآنکه بر پیامبر ظاهر شود در روح او القاء میکرده است،چنان که در حدیثی از پیامبر ص میخوانیم:
ان روح القدس نفث فی روعی انه لن تموت نفس حتی تستکمل رزقها فاتقوا اللّٰه و اجملوا فی الطلب:
"روح القدس در قلب من این معنی را دمیده که هیچکس نمیمیرد تا روزی خود را به طور کامل بگیرد،بنا بر این از خدا بپرهیزید و در طلب روزی حریص نباشید".
2-گاه فرشته به صورت انسانی در میآمد و پیامبر را مخاطب میساخت و مطالب را به او میگفت(چنان که در مورد ظهور جبرئیل به صورت دحیه کلبی (1)در احادیث آمده است).
3-گاه به صورتی بود که همچون زنگ در گوشش صدا میکرد و این سختترین نوع وحی بر پیامبر بود به گونهای که حتی در روزهای بسیار سرد صورت مبارکش غرق عرق میشد،و اگر بر مرکب سوار بود مرکب چنان سنگین میشد که بیاختیار به زمین مینشست.
4-گاه جبرئیل به صورت اصلیش که خدا او را بر آن صورت آفریده بود بر پیامبر ظاهر میشد و این در طول عمر پیغمبر تنها دو بار صورت گرفت(همان گونه که در سوره نجم-آیه 12 شرح آن خواهد آمد) (2).
*** . .
1) 1) "دحیة بن خلیفة الکلبی"برادر رضاعی پیامبر(ص)بود،و از زیباترین مردم آن زمان محسوب میشد،و هنگامی که جبرئیل به سراغ پیامبر(ص)میآمد در آن چهره نمایان میگشت(مجمع البحرین ماده دحی)-او از مشاهیر صحابه پیامبر و به حسن صورت معروف بود،پیغمبر اکرم او را به رسالت نزد قیصر روم"هرقل"فرستاد،در سال 6 یا 7 هجری،و تا زمان خلافت معاویه زنده بود(لغتنامه دهخدا)
2) 2) فی ظلال القرآن جلد 7 صفحه 306
اصل وحی چنان که راغب در مفردات میگوید اشاره سریع است خواه با کلام رمزی باشد،و یا صدای خالی از ترکیب کلامی،و یا اشاره با اعضا(با چشم و دست و سر)و یا با نوشتن.
از این تعبیرات به خوبی استفاده میشود که در وحی اشاره از یک سو و سرعت از سوی دیگر نهفته شده،و به همین دلیل برای ارتباط مرموز و سریع انبیاء با عالم غیب،و ذات پاک پروردگار،این کلمه استخدام شده است.
در قرآن مجید و لسان اخبار"وحی"به معانی مختلفی به کار رفته است،گاه در مورد انبیا،گاه در انسانهای دیگر،گاه در مورد ارتباطهای رمزی میان انسانها،و گاه ارتباط مرموز شیاطین و گاه در مورد حیوانها.
جامعترین سخن در این زمینه سخنی است که از علی ع در پاسخ شخصی که از مساله وحی سؤال نمود نقل شده،امام آن را به هفت قسم تقسیم فرمود:
1-وحی رسالت و نبوت مانند إِنّٰا أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ کَمٰا أَوْحَیْنٰا إِلیٰ نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ إِبْرٰاهِیمَ وَ إِسْمٰاعِیلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ وَ عِیسیٰ وَ أَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هٰارُونَ وَ سُلَیْمٰانَ وَ آتَیْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً :
"ما به تو وحی فرستادیم همانگونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم، و به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط(طوائف بنی اسرائیل)و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحی نمودیم،و به داود زبور دادیم" (1).
2-وحی به معنی الهام مانند وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ :"پروردگارت به زنبور عسل الهام فرستاد" (2). . .
3-وحی به معنی اشاره مانند: فَخَرَجَ عَلیٰ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرٰابِ فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا :"زکریا از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آنها گفت صبح و شام خدا را تسبیح گوئید" (1).
4-وحی به معنی تقدیر مانند: وَ أَوْحیٰ فِی کُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا "خداوند در هر آسمانی تقدیر و تدبیر لازم را فرمود" (2).
5-وحی به معنی امر مانند: وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَی الْحَوٰارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَ بِرَسُولِی :"به خاطر بیاور هنگامی را که به حواریین امر کردم که به من و فرستاده من ایمان بیاورید" (3).
6-وحی به معنی دروغپردازی مانند: وَ کَذٰلِکَ جَعَلْنٰا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیٰاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً :"اینچنین در برابر هر پیامبری دشمنی از شیاطین انس و جن قرار دادیم که سخنان فریبنده و دروغ را به طور سری به یکدیگر میگفتند" (4).
7-وحی به معنی خبر مانند: وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرٰاتِ "و آنها را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت میکردند و انجام کارهای نیک را به آنها خبر دادیم" (5)(6).
البته بعضی از این اقسام هفتگانه میتواند شاخههایی داشته باشد که بر حسب آن موارد استعمال وحی در کتاب و سنت افزایش خواهد یافت،و لذا تفلیسی . . . . . .
در کتاب"وجوه القرآن"وحی را بر ده وجه شمرده،و بعضی عدد را از این هم بیشتر دانستهاند.
اما از یک نظر از مجموع موارد استعمال وحی و مشتقات آن میتوان نتیجه گرفت که وحی از سوی پروردگار دو گونه است:"وحی تشریعی"و"وحی تکوینی":"وحی تشریعی"همان است که بر پیامبران فرستاده میشد،و رابطه خاصی میان آنها و خدا بود که فرمانهای الهی و حقایق را از این طریق دریافت میداشتند.
"وحی تکوینی"در حقیقت همان غرائز و استعدادها و شرائط و قوانین تکوینی خاصی است که خداوند در درون موجودات مختلف جهان قرار داده است.
در مورد"ماهیت وحی"سخن بسیار گفته شده،ولی از آنجا که این ارتباط مرموز از حدود ادراکات ما خارج است این بیانات نیز نمیتواند ترسیم روشنی از مساله کند،و حتی گاه به بیراهه کشانده شده،آنچه گفتنی است در حقیقت در آیه مورد بحث به صورت فشرده و زیبایی بیان شده است،و بیش از آن تلاش و کوشش دانشمندان در این بحث به جایی نرسیده است،در عین حال لازم است بعضی از تفسیرها را که فلاسفه قدیم و جدید در باره وحی گفتهاند در اینجا یاد آور شویم:
آنها روی مقدمات مفصلی معتقد بودند که وحی عبارت است از اتصال فوق العاده نفس پیامبر با"عقل فعال"که سایه آن بر عالم"حس مشترک"و"خیال" نیز گسترده میشود.
توضیح اینکه:آنها معتقد بودند که روح انسانی دارای سه قوه است "حس مشترک"که با آن صور محسوسات را ادراک میکند،و"قوه خیال"که با آن صورتهای جزئیه ذهنی را درک مینماید و"قوه عقلیه"که با آن صور کلیه را درک میکند.
این از یک سو،از سوی دیگر،آنها اعتقاد به افلاک نه گانه بطلمیوسی داشتند،و برای افلاک،نفس مجرد(همچون روح برای بدن ما)معتقد بودند، و میافزودند:این نفوس فلکی از موجودات مجردی بنام"عقول"الهام میگیرند، و به این ترتیب"نه عقل"مربوط به"افلاک نه گانه"قائل بودند.
از سوی سوم،عقیده داشتند که نفوس انسانی و ارواح آنها برای فعلیت یافتن استعدادها و درک حقایق،باید از وجود مجردی که آن را"عقل فعال" مینامیدند کسب فیض کنند،که نامش"عقل دهم"یا"عقل عاشر"بود،و نام"عقل فعال"را به این مناسبت بر آن میگذاردند که سبب فعلیت استعدادهای عقول جزئیه بود.
از سوی چهارم،معتقد بودند هر قدر روح انسان قویتر باشد ارتباط و اتصالش با عقل فعال که منبع و خزانه معلومات است بیشتر خواهد بود،بنا بر این یک روح قوی و کامل میتواند در کوتاهترین مدت وسیعترین معلومات را به فرمان خدا از"عقل فعال"کسب کند.
و همچنین هر اندازه قوه خیال قویتر باشد،بهتر میتواند این مفاهیم را در لباس صورتهای حسی قرار دهد،و هر اندازه حس مشترک قویتر گردد انسان صور محسوسه خارجیه را بهتر درک میکند.
سپس از مجموع این مقدمات چنین نتیجه میگرفتند:روح پیامبر چون فوق العاده قوی است رابطه و اتصالش با عقل فعال بسیار زیاد است،و به همین دلیل میتواند در اکثر اوقات معلومات را به صورت کلی از عقل فعال بگیرد.
و از آنجا که قوه خیالیه او نیز بسیار قوی است،و در عین حال تابع قوه عقلیه است،میتواند صورتهای محسوسه مناسبی به آن صور کلیه که از عقل فعال دریافت داشته،بدهد،و در لباسهای حسی در افق ذهن خود ببیند!مثلا اگر آن حقایق کلی از قبیل معانی و احکام باشد به صورت الفاظی بسیار موزون، و در نهایت فصاحت و بلاغت از زبان شخصی در نهایت کمال بشنود! و چون قوه خیالیه او تسلط کامل بر حس مشترک دارد میتواند به این صور جنبه حسی دهد و پیامبر آن شخص را با چشم ببیند و الفاظش را با گوش بشنود! نقد و بررسی البته این بیان متکی بر مقدماتی است که امروز بسیاری از آنها مردود شناخته شده،از جمله افلاک نه گانه بطلمیوسی،و نفوس و عقولی که متعلق به آنها است فعلا جزء اساطیر محسوب میشود چرا که هیچ دلیلی بر اثبات آنها در دست نیست و یا حتی دلائلی بر خلاف آن در دست داریم.
و از سوی دیگر این فرضیه با آنچه از آیات قرآن به روشنی در باره وحی استفاده میشود هماهنگ نیست،زیرا آیات قرآن با صراحت وحی را یک نوع ارتباط با خدا میشمرد که گاه از طریق الهام به قلب،و گاه به واسطه فرشته وحی و یا شنیدن امواج صوتی،صورت میگیرد،و اعتقاد به اینکه اینها نتیجه فعالیت قوه خیالیه و حس مشترک و مانند آن است بسیار بیپایه و ناهماهنگ با آیات قرآن است،و عیب مهم دیگر آن این است که پیامبر را هم ردیف فلاسفه و نوابغ میشمرد، با عقلی قویتر و روحی نیرومندتر،در حالی که میدانیم راه وحی از راه ادراکات عقلیه جدا است،این دسته از فلاسفه بیآنکه توجه داشته باشند به تخریب مبانی وحی و نبوت پرداختهاند"و چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند".
شرح بیشتر پیرامون این موضوع در لابلای بحثهای آینده خواهد آمد.
این گروه از فلاسفه به طور خلاصه وحی را به عنوان یکی از مظاهر "شعور باطن"یا"شعور ناآگاه"میشمرند.
در دائرة المعارف قرن بیستم در ماده"وحی"چنین آمده است:"غربیها تا قرن شانزده میلادی مانند سایر ملتها قائل به وحی بودند،چون کتابهای مذهبی آنان پر از اخبار انبیاء بود،علم جدید آمد و قلم روی کلیه مباحث روحی و ما وراء طبیعی کشید،و مساله وحی نیز جز افسانههای قدیمی شمرده شد!...
قرن نوزده میلادی فرا رسید جهان روح به وسیله دانشمندان به کمک دلائل حسی اثبات شد،مساله وحی نیز مجددا زنده گردید،این مباحث را روی اسلوب تجربی و عملی دنبال کردند،و به نتائجی رسیدند که هر چند با نظریه علمای اسلامی تفاوت داشت اما قدم برجسته به سوی اثبات موضوع مهمی محسوب میشود که روزی از خرافات شمرده میشد.
این جمعیت روی مباحث روحی مطالعه کردند و تا کنون(هنگام تالیف دائرة المعارف)پنجاه جلد کتاب بزرگ از طرف جمعیت مزبور پیرامون مطالب فوق نگاشته شده،و بسیاری از مسائل روحی به کمک آنها حل گردید از جمله مساله وحی بود (1).
سخن در این زمینه بسیار است اما جان کلام آنها این است که وحی را "تجلی شعور ناآگاه"(و جدان مخفی)میشمرند،که به مراتب از شعور آگاه قویتر و نیرومندتر است،و چون پیامبران مردان فوق العادهای بودهاند و جدان مخفی آنها نیز بسیار نیرومند بوده،و تراوشهای آنها فوق العاده مهم و قابل ملاحظه بوده است.
*** .
1) 1) دائرة المعارف قرن بیستم(فرید وجدی،ماده وحی)
نقد و بررسی ناگفته پیداست که آنچه را این گروه گفتهاند صرفا یک فرضیه است، و هیچگونه دلیلی بر آن اقامه نکردهاند و در حقیقت آنها پیامبران را مردانی با نبوغ فکری و عظمت شخصیت معرفی کردهاند،بیآنکه رابطه آنها را با مبدء جهان هستی،خداوند،و دریافت علوم از ناحیه او،و از بیرون وجود خود، پذیرفته باشند.
تمام اشتباه آنها از اینجا سرچشمه میگیرد که خواستهاند وحی را با معیارهای علوم تجربی خود دریابند،و هر چه از این قلمرو بیرون است نفی کنند، و موجودات عالم را مساوی با آن بدانند که آنها درک کردهاند و آنچه را درک نکردهاند معدوم بشمرند.
این طرز تفکر آثار شومی نه تنها در بحث وحی که در بسیاری از مباحث فلسفی و عقیدتی دیگر از خود به جای گذاشته است،و اصولا این طرز تفکر از پای بست ویران است زیرا منحصر ساختن تمام موجودات جهان را به موجودات مادی و عوارض آنها با هیچ دلیلی ثابت نکردهاند.
بعضی دیگر مطلب را از این هم فراتر بردهاند و وحی را رسما نتیجه نبوغ فکری انبیا پنداشتهاند،و میگویند آنها مردانی بودند پاک فطرت و دارای نبوغ فوق العاده که با آن مصالح جامعه انسانی را درک میکردند و به صورت معارف و قوانینی بر انسانها عرضه میداشتند.
این سخن در حقیقت انکار صریح نبوت انبیا،و تکذیب گفته همه آنها، و متهم ساختن آنها به انواع خلافگوئیها است(العیاذ باللّٰه).
به تعبیر روشنتر هیچیک از اینها تفسیر وحی نیست فرضیههایی است که
در حدود افکار خود ساخته و پرداختهاند،و چون نخواستهاند بپذیرند که ما ورای معلومات آنها حقایق دیگری است به این بیراههها کشانده شدهاند.
بدون شک ما نمیتوانیم از رابطه وحی و حقیقت آن اطلاع زیادی پیدا کنیم، چرا که این یک نوع ادراکی است خارج از حدود ادراکات ما،و یک نوع ارتباطی است خارج از ارتباطهای شناخته شده ما،عالم وحی برای ما عالمی است ناشناخته و ما فوق ادراکات ما.
به راستی چگونه یک انسان خاکی با مبدء عالم هستی ارتباط پیدا میکند؟ و چگونه خداوند ازلی و ابدی و بینهایت از هر جهت،با مخلوقی محدود و ممکن الوجود رابطه بر قرار میسازد؟و در لحظه نزول وحی چگونه پیامبر یقین پیدا میکند که این ارتباط از ناحیه او است؟! اینها سؤالاتی است که پاسخ آن برای ما مشکل است،و اصرار در فهم آن بسیار بیمورد.
تنها مطلبی که برای ما در اینجا معقول و قابل طرح است اصل وجود یا امکان چنین ارتباط مرموزی است.
ما میگوئیم هیچ دلیل عقلی که امکان چنین امری را نفی کند وجود ندارد، بلکه به عکس ما ارتباطهای مرموزی را در جهان خود میبینیم که از تفسیر آن عاجزیم،و این ارتباطها نشان میدهد که ما فوق حواس و ارتباطهای ما نیز درک و دیدههای دیگری وجود دارد.
بد نیست با ذکر مثالی این موضوع را روشنتر سازیم.
فرض کنید ما در میان شهر کوران(البته کوران مادر زاد!)با دو چشم بینا زندگی کنیم،تمام اهل شهر چهار حسی هستند(بنا بر اینکه مجموع حواس
ظاهری انسان را پنج حس بدانیم)تنها ما هستیم که آدم"پنج حسی"میباشیم، پیوسته با چشم خود حوادث زیادی را در آن شهر میبینیم،و به اهل شهر خبر میدهیم،اما آنها همه تعجب میکنند،که این حس مرموز پنجم چیست که دایره فعالیتش اینگونه وسیع و گسترده است؟و هر قدر بخواهیم در باره حس بینایی و عملکرد آن برای آنها بحث کنیم بیفایده است،جز شبح مبهمی در ذهن آنها چیزی نمیآید،از یک سو نمیتوانند منکر آن شوند،چون آثار گوناگونش را مییابند و حس میکنند،و از سوی دیگر نمیتوانند حقیقت بینایی را دریابند، چون در تمام عمر حتی یک لحظه بینا نبودهاند.
نمیگوئیم وحی"حس ششم"است،بلکه میگوئیم یک نوع درک و ارتباط با عالم غیب و ذات پاک خداوند است که چون ما فاقد آن هستیم حقیقت آن را درک نمیکنیم،هر چند از طریق آثار به وجودش ایمان داریم.
ما همین اندازه میبینیم مردانی بزرگ با دعوتی که محتوای آن ما فوق افکار بشر است به سوی انسانها میآیند و آنها را به خداوند و آئین الهی دعوت میکنند،و معجزات و خارق عاداتی که آن نیز فوق طاقت بشر است با خود دارند که ارتباطشان را با عالم غیب روشن میسازد،آثار نمایان است اما حقیقت امر مخفی.
مگر ما تمام اسرار این جهان را کشف کردهایم که اگر با پدیده وحی برخورد کردیم و درک حقیقت آن بر ما مشکل شد آن را نفی کنیم.
ما حتی در عالم حیوانات پدیدههای مرموزی میبینیم که از تفسیر آن عاجزیم، مگر پرندگان مهاجر که در مسافرت طولانی خود گاهی در سال هیجده هزار کیلومتر راه طی میکنند و از قطب شمال به جنوب و بالعکس حرکت مینمایند زندگی اسرار آمیزشان برای ما روشن است؟ آنها چگونه جهت یابی میکنند،و راه را دقیقا میشناسند؟گاه در روزها و گاه در شبهای تاریک سفر دور و دراز خود را ادامه میدهند،در حالی که ما
اگر بدون وسائل فنی و دلیل راه حتی یک صدم مسیر آنها را بخواهیم طی کنیم به زودی گم میشویم،این چیزی است که هنوز علم و دانش نتوانسته است پرده از روی آن بردارد،گروههایی از ماهیان در اعماق دریاها زندگی میکنند که معمولا به هنگام تخمریزی به زادگاه اصلی خود که شاید هزاران کیلومتر با آنها فاصله دارد باز میگردند آنها از کجا زادگاه خود را به این آسانی مییابند؟ و امثال این پدیدههای مرموز در جهانی که ما در آن زندگی میکنیم بسیار زیاد است،و همینهاست که ما را از توسل به انکار و نفی باز میدارد،و توصیه شیخ الرئیس ابو علی سینا را به یاد ما میآورد که:کل ما قرع سمعک من الغرائب فضعه فی بقعة الامکان لم یذدک عنه قاطع البرهان:"هر چه از عجائب بشنوی آن را انکار مکن،و در بقعه امکان جای ده،ما دام که دلیل قاطعی تو را مانع نشود"! اکنون ببینیم مادیها برای انکار مساله وحی چه دست و پایی کردهاند.
بعضی از آنها هنگامی که مساله وحی مطرح میشود پاسخ عجولانهای به آن میدهند و میگویند:چنین چیزی بر خلاف علم است! و اگر بپرسیم کجای آن بر خلاف علم است؟با یک لحن قاطع و غرور آمیز میگویند:همین اندازه که علوم طبیعی چیزی را ثابت نکرد کافی است که آن را انکار کنیم؟اصولا مطلبی برای ما قابل قبول است که با معیارهای علوم تجربی ثابت شده باشد! از این گذشته در بررسیها و پژوهشهای علمی در باره جسم و روان انسان به حس مرموزی که بتواند ما را با جهان ما وراء طبیعت مربوط کند برخورد نکردهایم.
پیامبران از جنس ما بودند،چگونه میتوان باور کرد که آنها احساس یا ادراکی ما ورای احساسات و ادراکات ما داشتهاند؟ ***
اینگونه برخورد مادیها با مساله وحی منحصر به این مورد نیست، آنها در برابر تمام مسائل مربوط به"ما وراء طبیعت"چنین قیافهای را به خود میگیرند،و ما نیز در همه جا برای رفع اشتباه آنها میگوئیم:
فراموش نکنید قلمرو علم(البته آنها هر جا علم میگویند به معنی علوم تجربی و طبیعی است)جهان ماده است،معیارها و ابزارهایی که برای مباحث علمی پذیرفته شده آزمایشگاهها،تلسکوپها،میکروسکوبها و سالنهای تشریح همه در همین محدوده کار میکنند،این علوم با این ابزارها و معیارها مطلقا در مورد خارج از محدوده عالم ماده نمیتواند سخن بگوید،نه نفی و نه اثبات، دلیل آن هم روشن است،و آن اینکه این معیارها توانایی محدود،و قلمرو خاصی دارند.
بلکه ابزار هر یک از علوم طبیعی،نیز برای علم دیگر فاقد توانایی و کاربرد است،فی المثل اگر میکرب سل را در پشت تلسکوپهای عظیم نجومی نبینیم نمیتوانیم آن را انکار کنیم،و یا اگر ستاره پلوتون با میکرسکوبها و ذرهبینها قابل مشاهده نباشد نباید زیر سؤال قرار گیرد! ابزار شناخت در هر جا متناسب همان علم است،و ابزار شناخت برای ما وراء طبیعت چیزی جز استدلالات نیرومند عقلی که راه ما را به سوی آن جهان بزرگ باز میکند نخواهد بود.
آنها که علم را از قلمروش خارج میکنند در حقیقت نه عالمند و نه فیلسوف، مدعیانی هستند خطاکار و گمراه.
ما همین اندازه میبینیم که مردانی بزرگ آمدند و مسائلی به ما ارائه کردهاند که از قدرت بشر خارج است و ارتباط آنها را با خارج از جهان ماده مسلم میسازد،اما این ارتباط مرموز چگونه است؟برای ما روشن نیست،مهم این است که ما میدانیم چنین ارتباطی وجود دارد.
روایات فراوانی پیرامون مساله وحی در منابع اسلامی وارد شده که گوشههایی از این ارتباط اسرار آمیز پیامبران را با مبدء وحی روشن میسازد:
1-از بعضی از روایات استفاده میشود هنگامی که وحی بر پیامبر ص از طریق فرشته نازل میشد حال پیامبر عادی بود،اما هنگامی که ارتباط مستقیم و بدون واسطه برقرار میگشت،پیامبر ص سنگینی فوق العادهای احساس میکرد،تا آنجا که گاه مدهوش میشد،چنان که در توحید صدوق از امام صادق ع نقل شده که از حضرتش پرسیدند:الغشیة التی کان تصیب رسول اللّٰه(ص) اذا نزل علیه الوحی؟
قال ذلک اذا لم یکن بینه و بین اللّٰه احد،ذاک اذا تجلی اللّٰه له: "آن حالت مدهوشی که به پیامبر ص به هنگام وحی دست میداد چه بود؟فرمود:این در هنگامی بود که در میان او و خداوند هیچکس واسطه نبود و خداوند مستقیما بر او تجلی میکرد"! (1).
2-دیگر این که هنگامی که جبرئیل بر آن حضرت ص نازل میشد بسیار مؤدبانه و توام با احترام بود،چنان که در حدیثی از امام صادق ع آمده است:
کان جبرئیل اذا اتی النبی قعد بین یدیه قعدة العبید،و کان لا یدخل حتی لیستاذنه: "هنگامی که جبرئیل خدمت پیامبر ص میآمد همچون بندگان .
1) 1) "توحید صدوق"طبق نقل بحار الانوار جلد 18 صفحه 256
در برابر حضرتش مینشست و هرگز بدون اجازه وارد نمیشد"! (1).
3-از روایات دیگری استفاده میشود که پیامبر ص با یک توفیق الهی (و شهود باطنی)"جبرئیل"را به خوبی تشخیص میداد،چنان که در حدیثی از امام صادق ع آمده است:که فرمود:
ما علم رسول اللّٰه(ص)ان جبرئیل من قبل اللّٰه الا بالتوفیق: "پیامبر ص نمیدانست جبرئیل از طرف خدا است مگر از طریق توفیق الهی" (2).
4-در حدیث دیگری که از ابن عباس نقل شده تفسیری برای مساله مدهوش شدن پیامبر ص به هنگام نزول وحی دیده میشود که قابل توجه است:
او میگوید
کان النبی اذا نزل علیه وحی وجد منه الما شدیدا و یتصدع راسه،و یجد ثقلا(و ذلک)قوله إِنّٰا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً ، و سمعت انه نزل جبرئیل علی رسول اللّٰه(ص)ستین الف مره: "هنگامی که وحی به پیامبر ص نازل میشد احساس درد شدیدی میکرد و سر مبارکش درد میگرفت،و در خود سنگینی فوق العاده مییافت،و این همان است که قرآن میگوید ما به زودی بر تو گفتار سنگینی القاء میکنیم،سپس میافزاید:من شنیدهام که جبرئیل 60 هزار بار بر رسول خدا نازل شد"! (3).
*** . . .
وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا اَلْکِتٰابُ وَ لاَ اَلْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (52) صِرٰاطِ اَللّٰهِ اَلَّذِی لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ أَلاٰ إِلَی اَللّٰهِ تَصِیرُ اَلْأُمُورُ (53)
52-همانگونه که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم بر تو نیز روحی را به فرمان خود وحی کردیم،تو پیش از این نمیدانستی کتاب و ایمان چیست(و از محتوای قرآن آگاه نبودی)ولی ما آن را نوری قرار دادیم که بوسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت میکنیم،و تو مسلما به سوی راه مستقیم هدایت میکنی.
53-راه خداوندی که تمام آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است،آگاه باشید بازگشت همه چیز به سوی خدا است.
قرآن روحی است از جانب خدا
به دنبال بحث کلی و عمومی که در باره وحی در آیه گذشته آمد در آیات مورد بحث از نزول وحی بر شخص پیغمبر گرامی اسلام ص سخن گفته،میفرماید:
"همانگونه که بر پیامبران پیشین،از طرق مختلف وحی فرستادیم،بر تو نیز روحی را به فرمان خود وحی کردیم"( وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا ).
تعبیر به"کذلک"(اینگونه)ممکن است اشاره به این باشد که تمام انواع سه گانه وحی که در آیه قبل آمده برای پیامبر اسلام ص تحقق یافت، گاه مستقیما با ذات پاک پروردگار ارتباط مییافت،و گاه از طریق فرشته وحی و گاه با شنیدن آوازی شبیه امواج صوتی چنان که در روایات اسلامی نیز اشاره به همه اینها شده،و شرح آن را ذیل آیه گذشته بیان کردیم.
در اینکه منظور از"روح"در اینجا چیست؟دو قول در میان مفسران دیده میشود:
نخست اینکه منظور از آن قرآن مجید است که مایه حیات دلها و زندگی جانها است،این قول را غالب مفسران برگزیدهاند (1).
راغب در مفردات نیز میگوید:سمی القران روحا فی قوله و کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا و ذلک لکون القرآن سببا للحیاة الأخرویة:
"قرآن در آیه و کذلک اوحینا...روح نامیده شده زیرا سبب حیات اخروی است".
این معنی با قرائن مختلفی که در آیه وجود دارد مانند تعبیر به"کذلک" که اشاره به مساله وحی است و تعبیر به"اوحینا"و همچنین تعبیراتی که در باره قرآن در ذیل همین آیه آمده است کاملا سازگار است.
گرچه"روح"در سایر آیات قرآن غالبا به معانی دیگری آمده است ولی با توجه به قرائن فوق ظاهر این است که روح در اینجا به معنی قرآن است.
در تفسیر آیه 2 سوره نحل( یُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ )نیز گفتیم که قرائن نشان میدهد"روح"در آن آیه نیز به معنی .
1) 1) "طبرسی"در مجمع البیان،"شیخ طوسی"در تبیان،"فخر رازی"در تفسیر کبیر،"مراغی"در تفسیر المراغی و بعضی دیگر
"قرآن و وحی و نبوت"است،و در حقیقت این دو آیه یکدیگر را تفسیر میکنند.
چگونه"قرآن"به منزله"روح"نباشد،در حالی که در آیه 24 انفال میخوانیم: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ :
"ای کسانی که ایمان آوردهاید اجابت کنید دعوت خدا و پیامبرش را هنگامی که شما را به سوی چیزی فرا میخواند که مایه حیات شما است"! تفسیر دوم اینکه منظور"روح القدس"است(و یا فرشتهای که حتی از جبرئیل و میکائیل برتر بوده و همواره پیامبر اسلام را همراهی میکرد).
مطابق این تفسیر"اوحینا"به معنی"انزلنا"(نازل کردیم)میباشد یعنی"روح القدس"یا آن فرشته عظیم را بر تو نازل کردیم(گرچه اوحینا به این معنا در آیات دیگر قرآن دیده نمیشود).
در بعضی از روایات که در منابع معروف حدیث آمده نیز تاییدی بر این تفسیر دیده میشود،ولی همانگونه که گفتیم تفسیر اول با قرائن متعدد موجود در آیه هماهنگتر است،لذا ممکن است اینگونه روایات که روح را به معنی روح القدس یا فرشته بلند مقام خدا تفسیر کرده اشاره به معنی باطن آیه باشد.
به هر حال در دنباله آیه میافزاید:"تو پیش از این از کتاب و ایمان آگاه نبودی،ولی ما آن را نوری قرار دادیم که به وسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت میکنیم"( مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ وَ لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا ).
این لطف خدا بود که شامل حال تو شد،و این وحی آسمانی بر تو نازل گشت و ایمان به تمام محتوای آن پیدا کردی.
اراده خداوند بر این تعلق گرفته بود که علاوه بر هدایت تو به این کتاب بزرگ آسمانی و تعلیمات آن،بندگان دیگرش را در پرتو این نور آسمانی هدایت کند،و شرق و غرب جهان بلکه تمام قرون و اعصار را تا پایان زیر پوشش آن
قرار دهد.
بعضی از کجاندیشان چنین پنداشتهاند که این جمله نشان میدهد پیامبر قبل از نبوت ایمان به خدا نداشت،در حالی که معنی آیه روشن است،میگوید:
قبل از نزول قرآن،قرآن را نمیدانستی،و به محتوای و تعلیمات آن آگاهی و ایمان نداشتی،این تعبیر هیچ منافاتی با اعتقاد توحیدی پیامبر و معرفت عالی او و آشنائیش به اصول عبادت و بندگی او ندارد،خلاصه عدم آگاهی به محتوای قرآن مطلبی است و عدم معرفة اللّٰه مطلب دیگر.
زندگی شخص پیامبر ص قبل از دوران نبوت که در کتب تاریخ آمده است نیز گواه زنده این معنی است،و از آن روشنتر سخنی است که از امیر مؤمنان علی ع در نهج البلاغه آمده:
و لقد قرن اللّٰه به(ص)من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته،یسلک به طریق المکارم،و محاسن اخلاق العالم،لیله و نهاره:
"از همان زمان که رسول خدا از شیر باز گرفته شد خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را با او قرین ساخت،تا شب و روز وی را به راههای مکارم،و طرق اخلاق نیک سوق دهد" (1).
در پایان آیه میافزاید:"به طور مسلم تو به سوی راه مستقیم مردم را هدایت میکنی"( وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
نه تنها قرآن نوری برای تو است که نوری برای همگان است،و وسیله هدایتی برای جهانیان به سوی صراط مستقیم،این یک موهبت عظیم الهی است برای رهروان راه حق و آب حیاتی است برای همه تشنهکامان.
همین معنی به تعبیر دیگری در آیه 44 سوره فصلت آمده: قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدیً وَ شِفٰاءٌ وَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْرٌ :"بگو این کتاب برای .
1) 1) نهج البلاغه خطبه 192(خطبه قاصعه)
کسانی که ایمان آوردهاند مایه هدایت و شفا است،و کسانی که به آن ایمان نمیآورند گوشهایشان سنگین است"! *** سپس به عنوان تفسیری بر"صراط مستقیم"میافزاید:"راه خداوندی که تمامی آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است"( صِرٰاطِ اللّٰهِ الَّذِی لَهُ مٰا فِی السماوات و ما فی الارض).
چه راهی مستقیمتر از راهی است که به مبدء عالم هستی منتهی میشود؟ چه راهی صافتر از راهی است که به خالق عالم هستی میرسد؟ سعادت واقعی سعادتی است که خدا به آن دعوت میکند،و راه وصول به آن تنها راهی است که او برای آن انتخاب کرده است.
آخرین جمله این آیه که در عین حال آخرین جمله سوره شوری است در حقیقت دلیلی است برای این معنی که راه مستقیم تنها راهی است که به سوی خدا میرود،میفرماید:"آگاه باشید،بازگشت همه چیز به سوی خدا است" ( أَلاٰ إِلَی اللّٰهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ ).
از آنجا که او مالک عالم هستی و حاکم و مدبر آن است،و از آنجا که برنامههای تکاملی انسان باید تحت عنایت این مدبر بزرگ قرار گیرد،بنا بر این راه مستقیم تنها راهی است که به سوی او میرود،و جز این راه،هر طریق دیگر انحرافی است،چرا که به سوی باطل است،مگر حقی جز ذات پاک او در عالم وجود دارد؟! این جمله در عین حال بشارتی است برای پرهیزگاران،و تهدیدی است برای ظالمان و گنهکاران که بازگشت همه آنها به سوی خدا است.
و نیز دلیلی است بر اینکه وحی باید تنها از سوی خدا باشد،چرا که بازگشت همه اشیاء و تدبیر آنها به سوی او است،و به همین دلیل او باید مبدء وحی بر پیامبران باشد،تا هدایت واقعی صورت گیرد، و به این ترتیب صدر و ذیل
این آیات با یکدیگر مربوط و منسجم است،و پایان سوره نیز با آغاز آن،و خط کلی حاکم بر آن هماهنگ است.
در اینکه پیغمبر گرامی اسلام ص قبل از بعثت هرگز برای بت سجده نکرد و از خط توحید منحرف نشد شکی نیست،و تاریخ زندگی او نیز به خوبی این معنی را منعکس میکند اما در اینکه بر کدام آئین بوده؟در میان علما گفتگو است.
بعضی او را پیرو آئین مسیح ع میدانند،چرا که قبل از بعثت پیامبر ص آئین رسمی و غیر منسوخ آئین او بوده است.
بعضی دیگر او را پیرو آئین ابراهیم ع میدانند،چرا که"شیخ الانبیاء" و پدر پیامبران است و در بعضی از آیات قرآن آئین اسلام به عنوان آئین ابراهیم معرفی شده" مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرٰاهِیمَ "(حج-78).
بعضی نیز اظهار بیاطلاعی کرده و گفتهاند:میدانیم آئینی داشته،اما کدام آئین؟بر ما روشن نیست! گرچه هر یک از این اقوال وجهی دارد،اما هیچکدام مسلم نیست، و مناسبتر از اینها قول چهارمی است و آن اینکه:پیامبر ص شخصا برنامه خاصی از سوی خداوند داشته که بر طبق آن عمل میکرده،و در حقیقت آئین مخصوص خودش بوده،تا زمانی که اسلام بر او نازل گشت.
شاهد این سخن حدیثی است که در نهج البلاغه آمده،و در بالا ذکر کردیم که میگوید:"خداوند از آن زمان که رسول خدا از شیر باز گرفته شد بزرگترین فرشتهاش را قرین وی ساخت، تا شب و روز او را به راههای مکارم،و طرق اخلاق
نیک سوق دهد".
ماموریت چنین فرشتهای دلیل بر وجود یک برنامه اختصاصی است.
شاهد دیگر اینکه در هیچ تاریخی نقل نشده است که پیغمبر اسلام ص در معابد یهود یا نصاری یا مذهب دیگر مشغول عبادت شده باشد،نه در کنار کفار در بتخانه بود،و نه در کنار اهل کتاب در معابد آنان،در عین حال پیوسته خط و طریق توحید را ادامه میداد،و به اصول اخلاق و عبادت الهی سخت پایبند بود.
روایات متعددی نیز-طبق نقل علامه مجلسی در بحار الانوار-در منابع اسلامی آمده است که پیامبر ص از آغاز عمرش مؤید به روح القدس بود و با چنین تاییدی مسلما بر اساس الهام روح القدس عمل میکرد" (1).
"علامه مجلسی"شخصا معتقد است که پیامبر اسلام قبل از مقام رسالت دارای مقام نبوت بوده،گاه فرشتگان با او سخن میگفتند،و صدای آنها را میشنید،و گاه در رؤیای صادقه به او الهام الهی میشد،و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسید،و قرآن و اسلام رسما بر او نازل شد،او شش دلیل بر این معنی ذکر میکند که بعضی از آنها با آنچه در بالا آوردیم هماهنگ است(توضیح بیشتر را میتوانید در جلد 18 بحار الانوار صفحه 277 به بعد مطالعه کنید).
به دنبال این بحث این سؤال مطرح میشود که با توجه به آنچه در باره ایمان و اعمال پیامبر ص قبل از نبوت گفته شد چرا در آیه فوق میفرماید: مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ "تو قبلا نمیدانستی قرآن و ایمان چیست"! گرچه پاسخ این سؤال را به طور فشرده به هنگام آیه بیان کردیم ولی شایسته است توضیح بیشتری در این زمینه داده شود. .
1) 1) بحار الانوار جلد 18 صفحه 288
منظور این است پیامبر ص قبل از نزول قرآن و تشریع شریعت اسلام از جزئیات این آئین و محتوای قرآن خبر نداشت.
اما در مورد"ایمان"با توجه به اینکه بعد از"کتاب"ذکر شده،و با توجه به جملههایی که بعد از آن در آیه آمده،روشن میشود که منظور"ایمان به محتوای این کتاب آسمانی"است،نه ایمان به طور مطلق،بنا بر این تضادی با آنچه گفته شد ندارد و نمیتواند دستاویزی برای بیماردلانی که میخواهند نفی ایمان به طور مطلق از پیامبر کنند و حقایق تاریخی را نادیده بگیرند،بوده باشد.
بعضی از مفسران پاسخهای دیگری نیز از این سؤال دادهاند از جمله:
الف:منظور از ایمان تصدیق و اعتقاد به تنهایی نیست،بلکه مجموع اعتقاد و اقرار به زبان و اعمال است که در تعبیرات اسلامی بر آن اطلاق شده است.
ب:منظور از ایمان اعتقاد به توحید و رسالت است و میدانیم پیامبر اسلام ص قبل از آن موحد بود اما ایمان به رسالت خویشتن هنوز پیدا نکرده بود.
ج:منظور آن قسمت از ارکان ایمان است که انسان از طریق دلیل عقل به آن نمیرسد،و راه آن تنها ادله نقلی است(مانند بسیاری از خصوصیات معاد).
د:در این آیه محذوفی در تقدیر است و معنی چنین است ما کنت تدری کیف تدعو الخلق الی الایمان:"تو نمیدانستی چگونه مردم را به ایمان دعوت کنی" (1).
ولی به عقیده ما از همه پاسخها مناسبتر و هماهنگتر با محتوای آیه همان پاسخ اول است.
*** .
1) 1) "آلوسی"در"روح المعانی"جلد 25 صفحه 55-احتمالات دیگری نیز ذکر کرده است که چون ارزشی نداشت از آن چشم پوشیدیم
در اینکه مرجع ضمیر در جمله" لٰکِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً "...(ولی ما آن را نوری قرار دادیم)چیست؟گفتگو است: بعضی گفتهاند منظور همان قرآن،بزرگ کتاب آسمانی پیامبر اسلام ص است،این احتمال نیز وجود دارد که منظور از این نور نور الهی"ایمان"باشد.
ولی مناسبتر از هر دو این است که به"قرآن و ایمان"هر دو بازگردد، و چون این دو به یک حقیقت منتهی میشود،بازگشت ضمیر مفرد به آن بیمانع است.
***پروردگارا!قلوب ما را همیشه به نور ایمان روشن دار،و ما را به لطفت به آنچه خیر و سعادت ما است هدایت فرما.
بارالها!به ما آن چنان ظرفیت و شکیبایی مرحمت کن که به هنگام نعمت طغیان نکنیم،و در برابر مصائب و بلاها زانو نزنیم.
خداوندا!در آن روز که ظالمان و مستکبران حیران و سرگردان و بیپناهند، و مؤمنان در کنف حمایتت مصون و محفوظند،ما را در صف مؤمنان مخلص قرار ده.
آمین یا رب العالمین پایان سوره شوری و پایان جلد بیستم تفسیر نمونه 5\جمادی الاولی\1405 7\11\1363