ghaemiyeh.com
سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.
مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، ۱۳۵۳.
مشخصات ظاهری : ج.
وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۵۳.
یادداشت : کتابنامه.
شماره کتابشناسی ملی : ۵۴۲۴۵
وَ هُوَ اَلَّذِی أَنْشَأَ جَنّٰاتٍ مَعْرُوشٰاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشٰاتٍ وَ اَلنَّخْلَ وَ اَلزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُکُلُهُ وَ اَلزَّیْتُونَ وَ اَلرُّمّٰانَ مُتَشٰابِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصٰادِهِ وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُسْرِفِینَ (141)
141-او است که باغهای معروش(باغهایی که درختانش روی داربستها قرار میگیرند) و باغهای غیر معروش(درختانی که نیاز به داربست ندارند)آفرید،و همچنین نخل و انواع زراعت را که از نظر میوه و طعم با هم متفاوتند و(نیز)درخت زیتون و انار را که از جهتی با هم شبیه و از جهتی تفاوت دارند(برگ و ساختمان ظاهریشان شبیه یکدیگر است در حالی که طعم میوه آنها فوق العاده متفاوت)از میوه آن به هنگامی که به ثمر مینشیند بخورید و حق آن را به هنگام درو بپردازید،اسراف نکنید که خداوند مسرفین را دوست نمیدارد.
یک درس بزرگ توحید
در این آیه به چند موضوع اشاره شده است که هر کدام در حقیقت نتیجه دیگری است.
نخست میگوید:"خداوند همان کسی است که انواع باغها و زراعتها با درختان گوناگون آفریده است که بعضی روی داربستها قرار گرفته،و با منظره
بدیع و دلانگیز خود چشمها را متوجه خویش میسازند،و با میوههای لذیذ و پر- برکت کام انسان را شیرین میکنند،و بعضی بدون احتیاج به داربست بر سر پا ایستاده و سایه بر سر آدمیان گسترده،و با میوههای گوناگون به تغذیه انسان خدمت میکنند"( وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ جَنّٰاتٍ مَعْرُوشٰاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشٰاتٍ ).
مفسران در تفسیر کلمه"معروش"و"غیر معروش"سه احتمال دادهاند:
1-همان که در بالا به آن اشاره شد،یعنی درختانی که روی پای خود نمیایستند و نیاز به داربست دارند،و درختانی که بدون نیاز به داربست روی پای خود میایستند.(زیرا"عرش"در لغت به معنی برافراشتن و هر موجود برافراشته است و به همین جهت به سقف و یا تخت پایه بلند،عرش گفته میشود).
2-منظور از معروش درخت اهلی است که به وسیله دیوار و امثال آن در باغها حفاظت میشود و"غیر معروش"درختان بیابانی و جنگلی و کوهستانی است.
3-"معروش"درختی است که بر سر پا ایستاده و یا به روی زمین بلند شده اما"غیر معروش"درختی است که به روی زمین میخوابد و پهن میشود.
ولی معنی اول مناسبتر به نظر میرسد،و شاید ذکر"معروشات"در آغاز سخن به خاطر ساختمان عجیب و شگفتانگیز این گونه درختان است،یک نگاه کوتاه به درخت انگور و ساقه و شاخه پر پیچ و خم آن،که با قلابهای مخصوصی مجهز است،و خود را به اشیاء اطراف میچسباند تا کمر راست کند،شاهد این این مدعا است.
سپس اشاره به دو قسمت از باغها و جنات کرده میگوید:"و همچنین درختان نخل و زراعت را آفرید"( وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ ).
ذکر این دو بالخصوص به خاطر آن است که از اهمیت ویژهای در زندگانی بشر و تغذیه او برخوردارند(توجه داشته باشید که"جنت"هم به باغ و هم
به زمینهای پوشیده از زراعت گفته میشود).
بعد اضافه میکند که"این درختان از نظر میوه و طعم با هم متفاوتند یعنی با اینکه از زمین واحدی میرویند هر کدام طعم و عطر و خاصیتی مخصوص به خود دارند،که در دیگری دیده نمیشود"( مُخْتَلِفاً أُکُلُهُ ) (1).
سپس اشاره به دو قسمت دیگر از میوههایی میکند که فوق العاده مفید و دارای ارزش حیاتی هستند،و میگوید:"همچنین زیتون و انار"( وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ ) انتخاب این دو،ظاهرا به خاطر آن است که این دو درخت در عین اینکه از نظر ظاهر با هم شباهت دارند،از نظر میوه و خاصیت غذایی بسیار با هم متفاوتند لذا بلافاصله میفرماید"هم با یکدیگر شبیهند و هم غیر شبیه"( مُتَشٰابِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ ) (2)پس از ذکر این همه نعمتهای گوناگون،پروردگار میگوید:"از میوه آنها به هنگامی که به ثمر نشست،بخورید ولی فراموش نکنید که به هنگام چیدن،حق آن را باید ادا کنید"( کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصٰادِهِ ).
و در پایان،فرمان میدهد که"اسراف نکنید،زیرا خداوند مسرفان را دوست نمیدارد"( وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ ).
"اسراف"به معنی تجاوز از حد اعتدال است،و این جمله میتواند اشاره به عدم اسراف در خوردن و یا عدم اسراف در بخشش بوده باشد،زیرا پارهای از اشخاص به قدری دست و دلبازند که هر چه دارند به این و آن میدهند و خود و فرزندانشان معطل میمانند.
1-پیوند آیه با آیات قبل-در آیات گذشته از این سوره،سخن از احکام خرافی بت پرستان در میان بود،که از زراعت و چهارپایان نصیبی برای خدا قرار میدادند،و عقیده داشتند که این سهام باید به شکل مخصوصی مصرف گردد،و سوار شدن بر پشت بعضی از چهارپایان را تحریم میکردند و بچههای خود را برای بعضی از بتها قربانی مینمودند.
آیه فوق و آیهای که بعد از این میآید در حقیقت پاسخی به تمام این احکام خرافی است،زیرا صریحا میگوید:
خالق تمام این نعمتها خدا است،او است که همه این درختان و چهارپایان و زراعتها را آفریده است و هم او است که دستور داده از آنها بهره گیرید و اسراف نکنید،بنا بر این غیر او نه حق"تحریم"دارد و نه حق"تحلیل".
***2-در اینکه جمله اذا اثمر(هنگامی که میوه دهد)با ذکر کلمه"ثمره" قبل از آن چه منظوری را تعقیب میکند،در میان مفسران گفتگو است،ولی ظاهرا هدف از این جمله این است که به مجرد اینکه میوه بر درختان،و خوشه و دانه در زراعت آشکار شود،بهره گرفتن از آنها مباح و جائز است،اگر چه حق مستمندان هنوز پرداخته نشده است و این حق را تنها در موقع چیدن میوه و در درو کردن(یوم الحصاد)باید پرداخت(دقت کنید).
***3-منظور از این حق که بهنگام درو باید پرداخت چیست؟بعضی معتقدند همان زکات واجب،یعنی یک دهم و یک بیستم است،ولی با توجه به اینکه این سوره در مکه نازل شده و حکم زکات در سال دوم هجرت و یا بعد از آن در مدینه
نازل گردیده است،چنین احتمالی بسیار بعید به نظر میرسد.
در روایات فراوانی که از اهل بیت ع به ما رسیده و همچنین در بسیاری از روایات اهل تسنن این حق،غیر از زکات معرفی شده و منظور از آن چیزی است که بهنگام حضور مستمند در موقع چیدن میوه و یا درو کردن زراعت به او داده میشود،و حد معین و ثابتی ندارد (1).
و در این صورت آیا این حکم واجب است یا مستحبّ،بعضی معتقدند که یک حکم وجوبی است که قبل از تشریع حکم زکات بر مسلمانان لازم بوده ولی بعد از نزول آیه زکات،این حکم منسوخ شد،و حکم زکات با حد و حدود معینش به جای آن نشست.
ولی از روایات اهل بیت ع استفاده میشود که این حکم نسخ نشده و به عنوان یک حکم استحبابی هم اکنون به قوت خود باقی است.
***4-تعبیر به کلمه"یوم"ممکن است اشاره به این باشد که چیدن میوهها و درو کردن زراعتها بهتر است در روز انجام گیرد،اگر چه مستمندان حاضر شوند و قسمتی به آنها داده شود،نه اینکه بعضی از افراد بخیل،شبانه این کار را بکنند،تا کسی با خبر نشود،در روایاتی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده نیز روی این موضوع تاکید شده است (2).
وَ مِنَ اَلْأَنْعٰامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً کُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ اَلشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ (142) ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ اَلضَّأْنِ اِثْنَیْنِ وَ مِنَ اَلْمَعْزِ اِثْنَیْنِ قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ اَلْأُنْثَیَیْنِ أَمَّا اِشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ أَرْحٰامُ اَلْأُنْثَیَیْنِ نَبِّئُونِی بِعِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ (143) وَ مِنَ اَلْإِبِلِ اِثْنَیْنِ وَ مِنَ اَلْبَقَرِ اِثْنَیْنِ قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ اَلْأُنْثَیَیْنِ أَمَّا اِشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ أَرْحٰامُ اَلْأُنْثَیَیْنِ أَمْ کُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ وَصّٰاکُمُ اَللّٰهُ بِهٰذٰا فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً لِیُضِلَّ اَلنّٰاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (144)
142-(و او کسی است که)از چهارپایان برای شما حیوانات باربر و حیوانات کوچک آفرید،از آنچه او به شما روزی داده است بخورید و از گامهای شیطان پیروی ننمائید که او دشمن آشکار شما است.
143-هشت جفت از چهارپایان(برای شما آفرید)از میش دو جفت و از بز دو جفت بگو آیا خداوند نرهای آنها را حرام کرده یا مادهها را؟یا آنچه رحم مادههای آنها در برگرفته؟اگر راست میگوئید(و بر تحریم آنها دلیلی دارید)به من خبر دهید.
144-و از شتر دو زوج،و از گاو هم دو زوج،(برای شما آفرید)بگو کدامیک از اینها را خدا حرام کرده است؟نرها را یا مادهها را؟و یا آنچه رحم مادهها را در برگرفته؟و آیا شما گواه (این تحریم)بودید،هنگامی که خدا به این موضوع توصیه کرد؟بنا بر این چه کسی ستمکارتر است از آنها که بر خدا دروغ میبندند،تا مردم را از روی جهل گمراه سازند،خداوند هیچگاه ستمگران را هدایت نخواهد کرد!.
این آیات همانطور که اشاره شد در پی نفی احکام خرافی مشرکان در زمینه زراعت و چهارپایان است،در آیه قبل سخن از انواع زراعتها و میوههای خداداد در میان بود،و در این آیات درباره حیوانات حلال گوشت و خدمات آنها سخن میگوید.
نخست میگوید:"خداوند کسی است که از چهارپایان برای شما حیوانات بزرگ و باربر و حیوانات کوچک آفرید"( وَ مِنَ الْأَنْعٰامِ حَمُولَةً وَ فَرْشاً ) (1).
"حمولة"به معنی جمع است،و چنان که علمای لغت گفتهاند،مفرد از جنس خود ندارد،و به معنی حیوانات بزرگ باربر مانند شتر و اسب و نظایر آنها است.
"فرش"به همان معنی معروف است،ولی در اینجا به معنی گوسفند و نظیر آن از حیوانات کوچک تفسیر شده است و ظاهرا نکتهاش این است که اینگونه حیوانات بسیار به زمین نزدیک هستند،و در برابر حیوانات بزرگ باربر همانند فرشی محسوب میشوند،هر گاه به بیابانی که گوسفندانی در آن مشغول چرا هستند از دور بنگریم درست به فرشی میمانند که روی زمین گسترده شده است،در حالی که گله شتران هیچگاه از دور چنین منظرهای ندارد.
تقابل"حمولة"با"فرش"نیز این معنی را تایید میکند.
این احتمال را نیز بعضی از مفسران دادهاند که منظور از این کلمه،فرشهایی است که مردم از حیوانات درست میکنند،یعنی بسیاری از حیوانات هم برای باربری مورد استفاده قرار میگیرند و هم برای تهیه فرش،ولی احتمال اول نزدیکتر به معنی آیه است.
1) 1) "واو"در آغاز این آیه،واو عاطفه است ما بعد آن به"جنات"که در آیه قبل است عطف شده است.
سپس چنین نتیجه میگیرد،اکنون که همه اینها مخلوق خدا است و حکم آن به دست اوست،به شما فرمان میدهد که"از آنچه او به شما روزی داده است بخورید"( کُلُوا مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ ).
اینکه نمیگوید از این حیوانات بخورید،بلکه میگوید از آنچه به شما داده است تناول کنید،به خاطر آن است که حیوانات حلال گوشت منحصر به چهارپایان نیستند،بلکه حیوانات دیگری نیز حلالگوشتند که در جمله فوق از آنها ذکری نشده است.
و برای تاکید این سخن و ابطال احکام خرافی مشرکان،میفرماید:"از گامهای شیطان پیروی نکنید،که او دشمن آشکار شما است"(دشمنی که از آغاز خلقت آدم با شما اعلان جنگ داده است)( وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ).
اشاره به اینکه اینگونه احکام و مقررات بیدلیل که صرفا از پندارهای خام و هوی و هوسها و جهل و نادانی سرچشمه گرفته،یک سلسله وسوسههای شیطانی بیش نیست،که شما را گام به گام از حق دور کرده و در بیراههها سرگردان میسازد.
در ذیل آیه 168 سوره بقره درباره این جمله توضیح جالبی داده شد.
*** در آیه بعد به عنوان توضیح،قسمتی از حیوانات حلال گوشت و قسمتی از حیواناتی را که هم باربرند و هم برای تغذیه انسان قابل استفادهاند،شرح میدهد و میگوید:"خداوند هشت جفت از چهارپایان را برای شما آفرید،از گوسفند و میش یک جفت(نر و ماده)و از بز یک جفت(نر و ماده)"( ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ (1)مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ ).
1) 1) "ازواج"جمع"زوج"در لغت به معنی جفت است،ولی باید توجه داشت که گاهی به مجموع دو حیوان نر و ماده گفته میشود،و گاهی به هر یک از دو زوج نیز گفته میشود، و لذا به مجموع آنها زوجین میگویند،و اینکه در آیه فوق اشاره به هشت زوج شده منظور از آن چهار نوع حیوان نر و چهار نوع حیوان ماده است،این احتمال نیز در آیه داده شده است که منظور از آن جفتهای حیوانات اهلی و وحشی بوده باشد،یعنی نر و ماده گوسفند اهلی و وحشی و همچنین.
پس از ذکر این چهار زوج بلافاصله به پیامبرش دستور میدهد که"از آنها صریحا بپرسد:آیا خداوند نرهای آنها را حرام کرده یا مادهها را"( قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَیَیْنِ ) "یا حیواناتی که در شکم میشها یا بزهای ماده است"( أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ أَرْحٰامُ الْأُنْثَیَیْنِ ) بعد اضافه میکند:"اگر راست میگوئید و بر تحریم هر یک از این حیوانات از روی علم و دانش دلیلی دارید به من خبر دهید" ( نَبِّئُونِی بِعِلْمٍ إِنْ کُنْتُمْ صٰادِقِینَ ).
*** در آیه بعد چهار زوج دیگر را بیان میکند و میفرماید:"از شتر،دو زوج(نر و ماده)و از گاو هم دو زوج(نر و ماده)قرار دادیم،بگو کدامیک از اینها را خدا حرام کرده است،نرها یا مادهها را و یا حیواناتی که در شکم شترها یا گاوهای ماده است"( وَ مِنَ الْإِبِلِ اثْنَیْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَیْنِ قُلْ آلذَّکَرَیْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَیَیْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَیْهِ أَرْحٰامُ الْأُنْثَیَیْنِ ).
از آنجا که حکم به حلال بودن یا حرام بودن این حیوانات تنها به دست خداوندی است که آفریننده آنها و آفریدگار بشر و تمام جهان هستی است، بنا بر این کسی که ادعای تحلیل یا تحریم کند،یا باید از طریق گواهی عقل باشد،و یا شخصا وحی بر او نازل گردد،و یا به هنگام صدور این فرمان از ناحیه پیغمبر ص حضور داشته باشد.
در آیه قبل تصریح شده بود که هیچگونه دلیل علمی و عقلی برای تحریم
این حیوانات در اختیار مشرکان نبود،و چون آنها ادعای نبوت و وحی نیز نداشتند،بنا بر این تنها احتمال سوم باقی میماند که ادعا کنند به هنگام صدور این فرمان،از پیامبران الهی،حاضر و گواه بودهاند،لذا میفرماید:"آیا شما شاهد و گواه این مطلب بودید،هنگامی که خداوند به این موضوع توصیه کرد" ( أَمْ کُنْتُمْ شُهَدٰاءَ إِذْ وَصّٰاکُمُ اللّٰهُ بِهٰذٰا ).
و چون جواب این سؤال نیز منفی بوده،ثابت میشود که آنها جز تهمت و افتراء در این باره سرمایهای نداشتند.
لذا در پایان آیه اضافه میکند:"چه کسی ستمکارتر است از آنها که بر خدا دروغ میبندند تا مردم را از روی جهل گمراه سازند،مسلما خداوند هیچگاه ستمگران را هدایت نخواهد کرد"( فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً لِیُضِلَّ النّٰاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ،إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ ) (1).
از آیه فوق استفاده میشود که دروغ بستن به خدا یکی از بزرگترین ستمها است،ستم به مقام مقدس پروردگار،و ستم به بندگان خدا،و ستم به خویشتن و همانطور که سابقا گفتهایم،تعبیر به"ستمکارترین"در اینگونه موارد جنبه "نسبی"دارد،بنا بر این مانعی ندارد که عین این تعبیر در مورد بعضی از گناهان کبیره دیگر ذکر شود.
و نیز از این آیه استفاده میشود که هدایت و اضلال الهی جنبه اجباری ندارد،بلکه عوامل و مقدمات آن از خود انسان شروع میشود،هنگامی که کسی دست به ظلم و ستم زد،خداوند حمایت خود را از او دریغ میدارد و در بیراههها سرگردان خواهد شد.
1) 1) درباره اینکه" بِغَیْرِ عِلْمٍ "و به اصطلاح"جار و مجرور"،متعلق به چیست؟ احتمالات متعددی دادهاند،ولی بعید نیست که متعلق به فعل"یضل"بوده باشد،یعنی آنها به سبب جهل و نادانی خودشان،مردم را به گمراهی میکشانند.
قُلْ لاٰ أَجِدُ فِی مٰا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلیٰ طٰاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلاّٰ أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اَللّٰهِ بِهِ فَمَنِ اُضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (145)
145-بگو در آنچه بر من وحی شده،هیچ حرامی بر کسی که غذایی میخورد نمییابم بجز اینکه مردار باشد یا خونی که(از بدن حیوان)بیرون ریخته یا گوشت خوک که اینها همه پلیدند،یا حیوانی که در طریق گناه به هنگام سر بریدن،نام غیر خدا (نام بتها)بر آنها برده شده است،اما کسانی که ناچار شوند بدون اینکه بخاطر لذت باشد و یا زیاده از حد بخورند(گناهی بر آنها نیست)پروردگار تو آمرزنده مهربان است.
سپس برای روشن ساختن محرمات الهی از بدعتهایی که مشرکان در آئین حق گذاشته بودند،در این آیه به پیامبر(ص)دستور میدهد که صریحا به آنها بگو:"در آنچه بر من وحی شده هیچ غذای حرامی را برای هیچکس(اعم از زن و مرد،کوچک و بزرگ)نمییابم"( قُلْ لاٰ أَجِدُ فِی مٰا أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلیٰ طٰاعِمٍ یَطْعَمُهُ ).
"مگر چند چیز،نخست اینکه مردار باشد"( إِلاّٰ أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً ).
"یا خونی که از بدن حیوان بیرون میریزد"(نه خونهایی که پس از بریدن رگهای حیوان و خارج شدن مقدار زیادی از خون در لابلای رگهای موئین در وسط گوشتها باقی میماند)( أَوْ دَماً مَسْفُوحاً ).
"یا گوشت خوک"( أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ ).
زیرا"همه اینها رجس و پلیدی است"و مایه تنفر طبع سالم آدمی و منبع انواع آلودگیها و سرچشمه زیانهای مختلف(فانه رجس).
ضمیر انه با اینکه مفرد است،به عقیده بسیاری از مفسران به هر سه قسمت(گوشت مردار،خون و گوشت خوک)باز میگردد،و معنی جمله چنین است"همه آنچه گفته شد پلیدی است" (1)و متناسب با ظاهر آیه نیز همین است که ضمیر به تمام آنها بازگردد،زیرا شک نیست که مردار و خون همانند گوشت خوک پلید است.
سپس به نوع چهارم اشاره کرده میگوید:"یا حیواناتی که هنگام ذبح نام غیر خدا بر آنها برده شده است"( أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ ) (2).
جالب اینکه به جای ذکر کلمه"حیوان"کلمه"فسق"آمده است و همانطور که در سابق نیز اشاره کردهایم،"فسق"به معنی خارج شدن از راه و رسم بندگی و اطاعت فرمان خدا است،و لذا به هر گونه گناه فسق گفته میشود،اما ذکر این کلمه در برابر رجس که در مورد سه موضوع حرام سابق گذشت،ممکن است اشاره به این باشد که گوشتهای حرام،اصولا بر دو دسته است،گوشتهایی که تحریم آنها به خاطر پلیدی و تنفر طبع و زیانهای جسمانی میباشد،و به آن رجس اطلاق میگردد،و گوشتهایی که نه پلید است و نه از نظر بهداشتی زیانآور،اما از نظر اخلاقی و معنوی نشانه بیگانگی از خدا و دوری از مکتب توحید است،
1) 1) در واقع کلمه"انه"به معنی"انما ذکر"است.
2) 2) "اهل"از ماده"اهلال"و آن در اصل از"هلال"گرفته شده است و به معنی بلند کردن صدا به هنگام رؤیت"هلال"است،سپس به هر گونه صدای بلند گفته شده است، و به نخستین صدای گریه نوزاد نیز گفته میشود،و چون به هنگام سر بریدن حیوانات،نام بتها را با صدای بلند میبردند تعبیر به"اهل"شده است.
و به همین دلیل نیز تحریم شده است.
بنا بر این نباید انتظار داشت که گوشتهای حرام،همیشه دارای زیانهای بهداشتی باشد،بلکه گاهی به خاطر زیانهای معنوی و اخلاقیش تحریم شده است، و از اینجا روشن میشود که شرائط ذبح اسلامی نیز بر دو گونه است،بعضی مانند بریدن رگهای چهارگانه و بیرون ریختن خون حیوان،جنبه بهداشتی دارد،و بعضی مانند رو به قبله بودن و گفتن "بسم اللّٰه" و ذبح به وسیله مسلمان،جنبه معنوی.
در پایان آیه کسانی را که از روی ناچاری و اضطرار،و نیافتن هیچ غذای دیگر برای حفظ جان خویش،از این گوشتهای حرام استفاده میکنند،استثناء کرده و میگوید:"کسانی که اضطرار پیدا کنند،گناهی بر آنها نیست،مشروط بر اینکه تنها به خاطر حفظ جان باشد نه به خاطر لذت و یا حلال شمردن حرام الهی و نه زیاد از حد،بخورند در این صورت پروردگار آمرزنده مهربان آنها را معاف خواهد ساخت"( فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ بٰاغٍ وَ لاٰ عٰادٍ فَإِنَّ رَبَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ) (1).
در حقیقت این دو شرط برای آن است که افرادی اضطرار را دستاویز برای تجاوز به حریم قوانین الهی نسازند،و به بهانه اضطرار از حدود مقررات خدا پا فراتر ننهند.
ولی در بعضی از روایات اهل بیت ع مانند روایتی که در تفسیر عیاشی از امام صادق ع نقل شده چنین میخوانیم
الباغی الظالم و العادی الغاصب :
"منظور از باغی،ستمگر است و منظور از عادی،غاصب است" و نیز در روایت دیگری از امام ع نقل شده که فرمود:
الباغی الخارج
1) 1) "باغ"یا"باغی"از ماده"بغی"به معنای طلب است و"عاد"یا"عادی"از ماده"عدو"به معنای تجاوز میباشد.
علی الامام و العادی اللص :"منظور از باغی کسی است که بر ضد امام عادل و حکومت اسلامی قیام کند و منظور از عادی دزد است".
این روایات و مانند آنها اشاره به این است که اضطرار به گوشتهای حرام، معمولا در سفرها رخ میدهد،اگر کسی در راه ظلم و ستم و یا غصب و دزدی، اقدام به سفر کند و گرفتار کمبود غذا شود،خوردن گوشتهای حرام برای او جائز نیست،گرچه موظف است برای حفظ جان خود از آن گوشتها استفاده کند، ولی کیفر این گناه را خواهد داشت،چه اینکه مقدمات چنین سفر حرامی را خودش فراهم ساخته است و در هر صورت این روایات با مفهوم کلی آیه کاملا سازگار است.
در اینجا یک سؤال پیش میآید که چگونه تمام محرمات الهی در زمینه غذاها منحصر به چهار چیز شمرده شده است،با اینکه میدانیم غذاهای حرام منحصر به اینها نیست،گوشت حیوانات درنده و گوشت حیوانات دریایی(جز ماهی فلسدار) و مانند آنها همگی حرام هستند در حالی که در آیه هیچ نامی از آنها به میان نیامده و محرمات منحصر به چهار چیز شمرده شده است؟ بعضی در پاسخ این سؤال گفتهاند که به هنگام نزول این آیات در مکه، هنوز حکم تحریم سایر غذاهای حرام نازل نشده بود، ولی این جواب صحیح به نظر نمیرسد،گواه این سخن آنکه عین همین تعبیر یا شبیه آن در بعضی از سورههای مدنی نیز دیده میشود،مانند آیه 173 سوره بقره.
ظاهر این است که این آیه،تنها نظر به نفی احکام خرافی مشرکان دارد و به اصطلاح،"حصر اضافی"است،و به تعبیر دیگر آیه میگوید:محرمات الهی اینها هستند نه آنچه شما به هم بافتهاید.
برای روشن شدن این سخن بد نیست مثالی بزنیم،کسی از ما سؤال میکند آیا حسن و حسین،هر دو آمدند،ما در جواب میگوئیم نه فقط حسن آمد،در اینجا منظورمان این است که آمدن نفر دوم،یعنی حسین را نفی کنیم،اما هیچ مانعی ندارد کسان دیگری که اصلا مورد بحث ما نبودهاند آمده باشند،چنین حصری را حصر اضافی(یا نسبی)میگویند.
اما باید توجه داشت که ظاهر حصر،معمولا حصر حقیقی است مگر در مواردی که قرینهای در کار باشد مانند آیه مورد بحث.
وَ عَلَی اَلَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا کُلَّ ذِی ظُفُرٍ وَ مِنَ اَلْبَقَرِ وَ اَلْغَنَمِ حَرَّمْنٰا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُمٰا إِلاّٰ مٰا حَمَلَتْ ظُهُورُهُمٰا أَوِ اَلْحَوٰایٰا أَوْ مَا اِخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِبَغْیِهِمْ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (146) فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ رَبُّکُمْ ذُو رَحْمَةٍ وٰاسِعَةٍ وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ اَلْقَوْمِ اَلْمُجْرِمِینَ (147)
146-و بر یهودیان،هر حیوان ناخندار(حیواناتی که سم یکپارچه دارند)را حرام کردیم و از گاو و گوسفند،پیه و چربیشان را تحریم نمودیم،مگر چربیهایی که بر پشت اینها قرار دارد،و یا در لابلای امعاء و دو طرف پهلوها و یا آنها که با استخوان آمیخته است این را به خاطر ظلم و ستمی که میکردند،به آنها کیفر دادیم و ما راست میگوئیم.
147-اگر ترا تکذیب کنند(و این حقایق را نپذیرند)به آنها بگو پروردگار شما رحمت وسیعی دارد،اما در عین حال مجازات او از مجرمان،دفعشدنی نیست(راه بازگشت به سوی شما باز است و فورا شما را مجازات نمیکند ولی اگر به کارهای خلاف ادامه دادید،کیفر شما حتمی است).
محرمات بر یهود
در آیات قبل،حیوانات حرام،منحصر به چهار چیز شمرده شده بود اما در این آیات اشاره به قسمتی از محرمات بر یهود میکند تا روشن شود،که احکام مجهول و خرافی بت پرستان نه با آئین اسلام سازگار است و نه با آئین یهود،(و نه با آئین مسیح که معمولا در احکامش از آئین یهود پیروی میکند).
تازه در این آیات تصریح شده که این قسمت از محرمات بر یهود نیز جنبه مجازات و کیفر داشته و اگر مرتکب جنایات و خلافکاریهایی نمیشدند،این امور نیز بر آنها حرام نمیشد،بنا بر این جا دارد از بت پرستان سؤال شود این احکام ساختگی را از کجا آوردید؟! لذا نخست میگوید:"بر یهودیان،هر حیوان ناخنداری را حرام کردیم" ( وَ عَلَی الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا کُلَّ ذِی ظُفُرٍ ).
"ظفر"(بر وزن شتر)در اصل به معنی"ناخن"میباشد،ولی به سم حیوانهای سمدار(آنها که همچون اسب،سمهایی دارند که شکاف ندارد نه مانند گوسفند و گاو که دارای سم شکافته میباشند)نیز اطلاق شده زیرا سمهای آنها شبیه ناخن است،و نیز به پای شتر که نوک پای او یکپارچه است و شکافی ندارد گفتهاند.
بنا بر این از آیه فوق چنین استفاده میشود که تمام حیواناتی که"سم چاک" نیستند اعم از چهارپایان یا پرندگان،بر یهود تحریم شده بود.
از"سفر لاویان"تورات کنونی فصل 11 نیز همین معنی اجمالا استفاده میشود آنجا که میگوید:
"از میان بهائم،هر سم چاکداری که تمام شکاف و نشخوار کننده باشد بخورید،اما از نشخوار کنندگان سمچاکان اینها را نخورید،شتر را با وجودی
که نشخوار میکند اما تمام سمچاک نیست،آن برای شما ناپاک است".
از جمله بعد در آیه فوق که تنها سخن از گاو و گوسفند به میان آورده نیز میتوان استفاده کرد که شتر برای یهود به کلی حرام بوده است(دقت کنید).
سپس میفرماید:"پیه و چربی موجود در بدن گاو و گوسفند را نیز بر آنها حرام کرده بودیم"( وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنٰا عَلَیْهِمْ شُحُومَهُمٰا ).
و به دنبال آن،سه مورد را استثناء میکند،نخست"چربیهایی که در پشت این دو حیوان قرار دارد"( إِلاّٰ مٰا حَمَلَتْ ظُهُورُهُمٰا ).
"و چربیهایی که در پهلوها و لابلای امعاء قرار گرفته"( أَوِ الْحَوٰایٰا ) (1).
"و چربیهایی که با استخوان آمیخته شده است"( أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ) ولی در پایان آیه تصریح میکند که اینها در حقیقت بر یهود حرام نبود، "اما به خاطر ظلم و ستمی که میکردند،از اینگونه گوشتها و چربیها که مورد علاقه آنها بود به حکم خدا محروم شدند"( ذٰلِکَ جَزَیْنٰاهُمْ بِبَغْیِهِمْ ).
و برای تاکید اضافه میکند:"این یک حقیقت است و ما راست میگوئیم" ( وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ ).
1-در اینکه بنی اسرائیل چه ظلم و ستمی کرده بودند که خداوند پارهای از نعمتهایی را که مورد علاقه آنها بود بر آنها تحریم کرد؟در میان مفسران گفتگو است،ولی آنچه از آیه 160 و 161 سوره نساء استفاده میشود این است که علت تحریم مزبور چند چیز بوده است:
ظلم و ستم بر ضعفاء و جلوگیری کردن از دعوت انبیاء در مسیر هدایت
1) 1) "حوایا"جمع"حاویه"(بر وزن زاویه)به معنی مجموعه محتویات شکم حیوان است که به صورت یک کره میباشد و امعاء در درون آن قرار گرفته است.
مردم،و رباخواری،و اموال مردم را به ناحق خوردن،آنجا که میفرماید: فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِینَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا عَلَیْهِمْ طَیِّبٰاتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ کَثِیراً وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَکْلِهِمْ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ 2-جمله وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ که در آخر آیه آمده است،ممکن است اشاره به این نکته باشد که صدق و حقیقت مطلب در مورد تحریم این غذاها آن است که ما گفتیم نه آن است که یهود در پارهای از سخنان خود میگفتند،و آن را به عنوان فرمانی دائر بر تحریم این امور از ناحیه اسرائیل(یعقوب)معرفی میکردند زیرا یعقوب چنان که در آیه 93 سوره آل عمران آمده است هرگز،حکم به حرام بودن این اموال نکرده بود،و این تهمتی بود که یهود بر او بستند(برای توضیح بیشتر به تفسیر نمونه ذیل آیه فوق جلد سوم صفحه 6 مراجعه فرمائید).
*** از آنجا که لجاجت یهود و مشرکان روشن بوده و امکان داشته پافشاری کنند و پیامبر ص را تکذیب نمایند،در آیه بعد خداوند به پیامبرش دستور میدهد که "اگر ترا تکذیب کنند به آنها بگو پروردگارتان رحمت وسیع و پهناوری دارد" و شما را زود مجازات نمیکند بلکه مهلت میدهد،شاید از اشتباهات خود برگردید و از کرده خود پشیمان شوید و به سوی خدا باز آئید( فَإِنْ کَذَّبُوکَ فَقُلْ رَبُّکُمْ ذُو رَحْمَةٍ وٰاسِعَةٍ ).
ولی اگر از مهلت الهی باز هم سوء استفاده کنید،و به تهمتهای ناروای خود ادامه دهید،بدانید کیفر خداوند قطعی است،و سرانجام دامان شما را خواهد گرفت،زیرا"مجازات او از جمعیت مجرمان دفعشدنی نیست"( وَ لاٰ یُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ ).
این آیه به خوبی عظمت تعلیمات قرآن را روشن میسازد که بعد از شرح این همه خلافکاریهای یهود و مشرکان،باز آنها را فورا تهدید به عذاب نمیکند
بلکه نخست با تعبیرهای آکنده از محبت مانند ربکم(پروردگار شما) ذُو رَحْمَةٍ (صاحب رحمت است)واسعة(رحمتش پهناور میباشد)راه بازگشت را به سوی آنها گشوده،تا اگر کمترین آمادگی برای این موضوع در آنها وجود داشته باشد، تشویق شوند و به سوی حق بازگردند،اما برای اینکه رحمت پهناور الهی باعث جرئت و جسارت و طغیان آنان نگردد،و دست از لجاجت بردارند در آخرین جمله آنها را تهدید به مجازات قطعی خدا میکند.
سَیَقُولُ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا أَشْرَکْنٰا وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ شَیْءٍ کَذٰلِکَ کَذَّبَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّٰی ذٰاقُوا بَأْسَنٰا قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنٰا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ اَلظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ تَخْرُصُونَ (148) قُلْ فَلِلّٰهِ اَلْحُجَّةُ اَلْبٰالِغَةُ فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ (149) قُلْ هَلُمَّ شُهَدٰاءَکُمُ اَلَّذِینَ یَشْهَدُونَ أَنَّ اَللّٰهَ حَرَّمَ هٰذٰا فَإِنْ شَهِدُوا فَلاٰ تَشْهَدْ مَعَهُمْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اَلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ (150)
148-به زودی مشرکان(برای تبرئه خویش)میگویند اگر خدا میخواست نه ما مشرک میشدیم و نه پدران ما،و نه چیزی را تحریم میکردیم،کسانی که پیش از آنها بودند نیز همین گونه دروغ میگفتند و سرانجام(طعم)کیفر ما را چشیدند،بگو آیا دلیل قاطعی(بر این موضوع)دارید؟پس به ما ارائه دهید،شما فقط از پندارهای بی اساس پیروی میکنید و تخمینهای نابجا میزنید.
149-بگو برای خدا دلیل رسا(و قاطع)است(بطوری که بهانهای برای هیچکس باقی نمیگذارد)اما اگر او بخواهد همه شما را(از طریق اجبار)هدایت میکند (ولی چون هدایت اجباری بیثمر است این کار را نمیکند) 150-بگو گواهان خود را که گواهی میدهند خداوند اینها را حرام کرده است،بیاورید اگر آنها(به دروغ)گواهی دهند تو با آنها(همصدا نشو و)گواهی مده،و از هوی و هوس کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و کسانی که به آخرت ایمان ندارند
و برای خدا شریک قائلند پیروی مکن.
فرار از مسئولیت به بهانه"جبر"
به دنبال سخنانی که از مشرکان در آیات سابق گذشت،در این آیات اشاره به پارهای از استدلالات واهی آنان و پاسخ آن شده است:
نخست میگوید:"به زودی مشرکان در پاسخ ایرادات تو در زمینه شرک و تحریم روزیهای حلال چنین میگویند که اگر خداوند میخواست نه ما مشرک میشدیم و نه نیاکان ما بتپرست بودند،و نه چیزی را تحریم میکردیم"،پس آنچه ما کردهایم و میگوئیم همه خواست او است( سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا أَشْرَکْنٰا وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ شَیْءٍ ).
نظیر این تعبیر در دو آیه دیگر قرآن دیده میشود،در سوره نحل آیه 35 وَ قٰالَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ و در سوره زخرف آیه 20 و قٰالُوا لَوْ شٰاءَ الرَّحْمٰنُ مٰا عَبَدْنٰاهُمْ ،نشان میدهد که مشرکان مانند بسیاری از گناهکارانی که میخواهند با استتار تحت عنوان جبر از مسئولیت خلافکاریهای خود فرار کنند،معتقد به اصل جبر بودهاند،و میگفتند:هر کاری را ما میکنیم خواست خدا و مطابق اراده او است،و اگر نمیخواست چنین اعمالی از ما سر نمیزد،آنها در حقیقت میخواستند خود را از این همه گناه تبرئه کنند،و گر نه و جدان هر انسان عاقلی گواهی میدهد که بشر در اعمال خویش آزاد است نه مجبور،به همین دلیل اگر کسی ظلمی در حق او کند،ناراحت میشود و او را مؤاخذه میکند و در صورت"توانایی" مجازات مینماید،همه اینها نشان میدهد که مجرم را در عمل خویش آزاد میبیند، نه مجبور،و هرگز به این عنوان که عمل او مطابق خواست خدا است،حاضر
نمیشود از عکس العمل صرف نظر کند.(دقت کنید) البته این احتمال در معنی آیه نیز هست که آنها مدعی بودهاند سکوت خدا در برابر بتپرستی و تحریم پارهای از حیوانات،دلیل بر رضایت او است زیرا اگر راضی نبود میبایست به نوعی ما را از این کار باز دارد.
و با ذکر جمله و لا آباؤنا میخواستهاند به عقاید پوچ خود رنگ قدمت و دوام بدهند و بگویند این چیز تازهای نیست که ما میگوئیم،همواره چنین بوده است.
اما قرآن در پاسخ آنها به طرز قاطعی بحث کرده،نخست میگوید: تنها اینها نیستند که چنین دروغهایی را بر خدا میبندند"بلکه جمعی از اقوام گذشته نیز همین دروغها را میگفتند ولی سرانجام گرفتار عواقب سوء اعمالشان شدند و طعم مجازات ما را چشیدند"( کَذٰلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّٰی ذٰاقُوا بَأْسَنٰا ). (1)
آنها در حقیقت با این گفتههای خود،هم دروغ میگفتند و هم انبیاء را تکذیب میکردند زیرا پیامبران الهی با صراحت،بشر را از بتپرستی و شرک و تحریم حلال خداوند باز داشتند،نه نیاکانشان گوش دادند و نه اینها،با این حال چگونه ممکن است خدا را راضی به این اعمال دانست،اگر او به این اعمال راضی بود چگونه پیامبران خود را برای دعوت به توحید میفرستاد،اصولا دعوت انبیاء خود مهمترین دلیل برای آزادی اراده و اختیار انسان است.
سپس میگوید:"به آنها بگو آیا راستی دلیل قطعی و مسلمی بر این ادعا دارید اگر دارید چرا نشان نمیدهید"( قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنٰا ) و سرانجام اضافه میکند که"شما به طور قطع هیچ دلیلی بر این ادعاها
1) 1) "کذب"در لغت عرب هم به معنی"تکذیب کردن دیگری"و هم به معنی"دروغ گفتن"آمده است.
ندارید،تنها از پندارها و خیالات خام پیروی میکنید"( إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ تَخْرُصُونَ ).
*** در آیه بعد برای ابطال ادعای مشرکان دلیل دیگری ذکر میکند،و میگوید:
"بگو خداوند دلائل صحیح و روشن در زمینه توحید و یگانگی خویش و همچنین احکام حلال و حرام اقامه کرده است هم به وسیله پیامبران خود و هم از طریق عقل،به طوری که هیچگونه عذری برای هیچکس باقی نماند"( قُلْ فَلِلّٰهِ الْحُجَّةُ الْبٰالِغَةُ ).
بنا بر این آنها هرگز نمیتوانند ادعا کنند که خدا با سکوت خویش، عقائد و اعمال ناروایشان را امضا کرده است،و نیز نمیتوانند ادعا کنند که در اعمالشان مجبورند،زیرا اگر مجبور بودند،اقامه دلیل و فرستادن پیامبران و دعوت و تبلیغ آنان بیهوده بود،اقامه دلیل،دلیل بر آزادی اراده است.
ضمنا باید توجه داشت که"حجت"در اصل از ماده"حج"به معنی قصد میباشد و به جاده و راه که مقصود و منظور انسان است،"محجه"گفته میشود،و به دلیل و برهان نیز"حجت"،اطلاق میگردد،زیرا گوینده قصد دارد به وسیله آن مطلب خود را برای دیگران ثابت کند.
و با توجه به معنی"بالغة"(رسا)روشن میشود که دلائل خداوند برای بشر از طریق عقل و نقل و بوسیله دانش و خرد،و همچنین فرستادن پیامبران، از هر نظر روشن و رسا است،به طوری که جای هیچگونه تردید برای افراد باقی نماند،و به همین دلیل خدا پیامبران را معصوم از هر گونه خطا و اشتباه قرار داده تا هر گونه تردید و دودلی را از دعوت آنان دور سازد.
و در پایان آیه میفرماید:"خداوند اگر بخواهد،همه شما را از طریق اجبار هدایت خواهد کرد"( فَلَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ )
در حقیقت این جمله اشاره به آن است که برای خدا کاملا امکان دارد، همه انسانها را اجبارا هدایت کند،آن چنان که هیچکس را یارای مخالفت نباشد ولی در این صورت نه چنان ایمانی ارزش خواهد داشت و نه اعمالی که در پرتو این ایمان اجباری انجام میگردد،بلکه فضیلت و تکامل انسان در آن است که راه هدایت و پرهیزکاری را با پای خود و به اراده و اختیار خویش بپیماید.
بنا بر این هیچگونه منافاتی بین این جمله و آیه سابق که نفی جبر در آن آمده است نیست،این جمله میگوید:اجبار کردن بندگان که شما ادعا میکنید،برای خدا امکان دارد،ولی هرگز چنین نخواهد کرد،چون بر خلاف حکمت و مصلحت آدمی است.
در حقیقت آنها قدرت و مشیت خداوند را بهانهای برای انتخاب مذهب جبر کرده بودند در حالی که قدرت و مشیت خدا حق است،ولی نتیجه آن جبر نیست او خواسته است که ما آزاد باشیم و راه حق را به اختیار خود بپیمائیم.
در کتاب کافی از امام کاظم ع چنین نقل شده است که فرمود:
ان للّٰه علی الناس حجتین حجة ظاهرة و حجة باطنة فاما الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الأئمة و اما الباطنة فالعقول :
"خداوند بر مردم دو حجت دارد،حجت آشکار و حجت پنهان،حجت آشکار،رسولان و انبیاء و امامانند،و حجت باطنه،عقول و افکارند" (1).
و در امالی شیخ طوسی از امام صادق ع چنین نقل شده است که از تفسیر آیه فوق( فَلِلّٰهِ الْحُجَّةُ الْبٰالِغَةُ )از آن حضرت سؤال کردند،حضرت فرمود:
ان اللّٰه تعالی یقول للعبد یوم القیامة عبدی أ کنت عالما فان قال نعم، قال له أ فلا عملت بما علمت؟و ان قال کنت جاهلا قال له أ فلا تعلمت حتی تعمل؟فیخصمه فتلک الحجة البالغة :
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 776.
"خداوند در روز رستاخیز به بنده خویش میگوید بنده من!آیا میدانستی (و گناه کردی)اگر بگوید آری،میفرماید چرا به آنچه میدانستی عمل نکردی؟و اگر بگوید نمیدانستم،میگوید:چرا یاد نگرفتی تا عمل کنی؟ در این موقع فرو میماند،و این است معنی حجت بالغه" (1).
بدیهی است منظور از روایت فوق این نیست که حجت بالغه منحصر در گفتگوی خدا با بندگان در قیامت است،بلکه خداوند حجتهای بالغه فراوانی دارد که یکی از مصداقهایش همان است که در حدیث فوق آمده است،زیرا دامنه حجتهای بالغه خداوند وسیع است هم در دنیا و هم در آخرت.
*** در آیه بعد برای اینکه بطلان سخنان آنها روشنتر شود،و نیز اصول صحیح قضاوت و داوری رعایت گردد،از آنها دعوت میکند که اگر شهود معتبری دارند،که خداوند حیوانات و زراعتهایی را که آنها مدعی تحریم آن هستند، تحریم کرده،اقامه کنند،لذا میگوید"ای پیامبر!به آنها بگو گواهان خود را که گواهی بر تحریم اینها میدهند بیاورید".( قُلْ هَلُمَّ شُهَدٰاءَکُمُ الَّذِینَ یَشْهَدُونَ أَنَّ اللّٰهَ حَرَّمَ هٰذٰا ).
سپس اضافه میکند:اگر آنها دسترسی به گواهان معتبری پیدا نکردند (و قطعا پیدا نمیکنند)"و تنها به گواهی و ادعای خویش قناعت نمودند،تو هرگز با آنها همصدا نشو و مطابق شهادت و ادعای آنان گواهی مده".
( فَإِنْ شَهِدُوا فَلاٰ تَشْهَدْ مَعَهُمْ ) از آنچه گفته شد،روشن میشود که در مجموع آیه هیچگونه تضادی وجود ندارد،و اینکه در آغاز از آنها مطالبه شاهد میکند و سپس میگوید:
شهود آنها را نپذیر،تولید اشکالی نمیکند،زیرا منظور این است که آنها از
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد اول صفحه 776.
اقامه شهود معتبر به طور قطع عاجزند،چه اینکه هیچ سند و مدرکی از انبیای الهی و کتب آسمانی بر تحریم این امور ندارند،بنا بر این تنها خودشان که مدعی هستند،شهادت میدهند و بدیهی است چنین شهادتی مردود است.
به علاوه همه قرائن گواهی میدهد که این احکام ساختگی،صرفا از هوی و هوس و تقلیدهای کورکورانه سرچشمه گرفته و هیچگونه اعتباری ندارد.
لذا در جمله بعد میگوید:"از هوی و هوسهای کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و آنها که به آخرت ایمان ندارند و آنها که برای خدا شریک قائل شدهاند،پیروی مکن".( وَ لاٰ تَتَّبِعْ أَهْوٰاءَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ ) (1).
یعنی بتپرستی آنها و انکار قیامت و رستاخیز و خرافات و هواپرستی آنان گواه زندهای است،که این احکام آنان نیز ساختگی است و ادعایشان در مورد تحریم این موضوعات از طرف خدا،بی اساس و بی ارزش است.
1) 1) "یعدلون"از ماده"عدل"(بر وزن کذب)گرفته شده که به معنی "همتا"و"شریک"و"شبیه"است،بنا بر این جمله"و هُمْ بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ "مفهومش این است که آنها همتا و شریک و شبیه برای خدا قائل میشوند.
قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ وَ لاٰ تَقْرَبُوا اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ لاٰ تَقْتُلُوا اَلنَّفْسَ اَلَّتِی حَرَّمَ اَللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (151) وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ اَلْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا اَلْکَیْلَ وَ اَلْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ وَ بِعَهْدِ اَللّٰهِ أَوْفُوا ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (152) وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (153)
151-بگو بیائید آنچه را پروردگارتان بر شما حرام کرده است برایتان بخوانم:اینکه چیزی را شریک خدا قرار ندهید،و به پدر و مادر نیکی کنید،و فرزندانتان را از(ترس)فقر نکشید،ما شما و آنها را روزی میدهیم،و نزدیک کارهای زشت و قبیح نروید چه آشکار باشد چه پنهان،و نفسی را که خداوند محترم شمرده به قتل نرسانید،مگر به حق(و از روی استحقاق)این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش کرده،تا درک کنید.
152-و به مال یتیم جز به نحو احسن(و برای اصلاح)نزدیک نشوید تا به حد رشد برسد،و حق پیمانه و وزن را به عدالت ادا کنید،هیچکس را جز به مقدار
توانایی تکلیف نمیکنیم،و هنگامی که سخنی میگوئید عدالت را رعایت نمائید حتی اگر در مورد نزدیکان بوده باشد،این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند تا متذکر شوید.
153-و اینکه این راه مستقیم من است از آن پیروی کنید و از راههای مختلف(و انحرافی) پیروی نکنید که شما را از راه حق دور میسازد،این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند تا پرهیزگار شوید.
فرمانهای دهگانه!
پس از نفی احکام ساختگی مشرکان که در آیات قبل،گذشت، این سه آیه اشاره به اصول محرمات در اسلام کرده و گناهان کبیره ردیف اول را ضمن بیان کوتاه و پر مغز و جالبی در ده قسمت بیان میکند،و از آنها دعوت مینماید که بیایند و حرامهای واقعی الهی را بشنوند و تحریمهای دروغین را کنار بگذارند.
نخست میگوید:"به آنها بگو بیائید تا آنچه را خدا بر شما تحریم کرده است بخوانم و برشمرم"( قُلْ تَعٰالَوْا أَتْلُ مٰا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ ):
1-"اینکه هیچ چیز را شریک و همتای خدا قرار ندهید"( أَلاّٰ تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً ).
2-"نسبت به پدر و مادر نیکی کنید"( وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً ).
3-"فرزندان خود را به خاطر تنگدستی و فقر نکشید"( وَ لاٰ تَقْتُلُوا أَوْلاٰدَکُمْ مِنْ إِمْلاٰقٍ ).
زیرا روزی شما و آنها همه به دست ما است و ما همه را روزی میدهیم ( نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إِیّٰاهُمْ ).
4-"به اعمال زشت و قبیح نزدیک نشوید،خواه آشکار باشد،خواه پنهان"
یعنی نه تنها انجام ندهید بلکه به آن هم نزدیک نشوید( وَ لاٰ تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ ).
5-"دست به خون بیگناهان نیالائید و نفوسی را که خداوند محترم شمرده و ریختن خون آنها مجاز نیست به قتل نرسانید مگر اینکه طبق قانون الهی اجازه قتل آنها داده شده باشد"(مثل اینکه قاتل باشند)( وَ لاٰ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ).
به دنبال این پنج قسمت برای تاکید بیشتر میفرماید:"اینها اموری است که خداوند به شما توصیه کرده،تا در یابید و از ارتکاب آنها خودداری نمائید" ( ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ).
*** 6-"هیچگاه جز به قصد اصلاح نزدیک مال یتیمان نشوید،تا هنگامی که به حد بلوغ برسند"( وَ لاٰ تَقْرَبُوا مٰالَ الْیَتِیمِ إِلاّٰ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ حَتّٰی یَبْلُغَ أَشُدَّهُ ).
7-"کمفروشی نکنید و حق پیمانه و وزن را با عدالت ادا کنید"، ( وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ بِالْقِسْطِ ).
و از آنجا که هر قدر انسان دقت در پیمانه و وزن کند باز ممکن است، مختصر کم و زیادی صورت گیرد که سنجش آن با پیمانهها و ترازوهای معمولی امکانپذیر نیست،به دنبال این جمله اضافه میکند:"هیچکس را جز به اندازه توانایی تکلیف نمیکنیم"( لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا ).
8-"به هنگام داوری یا شهادت و یا در هر مورد دیگر سخنی میگوئید عدالت را رعایت کنید و از مسیر حق منحرف نشوید، هر چند در مورد خویشاوندان شما باشد و داوری و شهادت به حق به زیان آنها تمام گردد"( وَ إِذٰا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کٰانَ ذٰا قُرْبیٰ ).
9-"به عهد الهی وفا کنید و آن را نشکنید"( وَ بِعَهْدِ اللّٰهِ أَوْفُوا ).
در اینکه منظور از"عهد الهی"در این آیه چیست،مفسران احتمالاتی دادهاند،ولی مفهوم آیه،همه پیمانهای الهی را اعم از پیمانهای"تکوینی"و "تشریعی"و تکالیف الهی و هر گونه عهد و نذر و قسم را شامل میشود.
و باز برای تاکید در پایان این چهار قسمت،میفرماید:"اینها اموری است که خداوند به شما توصیه میکند،تا متذکر شوید"( ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ).
*** 10-"این راه مستقیم من،راه توحید،راه حق و عدالت،راه پاکی و تقوا است از آن پیروی کنید و هرگز در راههای انحرافی و پراکنده گام ننهید که شما را از راه خدا منحرف و پراکنده میکند و تخم نفاق و اختلاف را در میان شما میپاشد"( وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ).
و در پایان همه اینها برای سومین بار تاکید میکند که اینها اموری است که خداوند به شما توصیه میکند تا پرهیزگار شوید( ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ).
-قابل ملاحظه اینکه در این دستورات دهگانه،نخست از تحریم شرک شروع شده است که در واقع سرچشمه اصلی همه مفاسد اجتماعی و محرمات الهی است،و در پایان نیز به نفی اختلاف
که یک نوع شرک عملی محسوب میشود،پایان یافته است.
این موضوع اهمیت مساله توحید را در همه اصول و فروع اسلامی روشن میسازد،که توحید تنها یک اصل دینی نیست بلکه روح تمام تعلیمات اسلام میباشد،
در پایان هر یک از این آیات سهگانه به عنوان تاکید جمله ذٰلِکُمْ وَصّٰاکُمْ بِهِ ،(این چیزی است که خداوند شما را به آن توصیه میکند)آمده است،با این تفاوت که در آیه اول با جمله لعلکم تعقلون و در آیه دوم با جمله لعلکم تذکرون و در جمله سوم با جمله لعلکم تتقون ختم شده است.
و این تعبیرات مختلف و حساب شده گویا اشاره به این نکته است که نخستین مرحله به هنگام دریافت یک حکم،"تعقل"و درک آن است،مرحله بعد، مرحله یادآوری و"تذکر"و جذب آن میباشد و مرحله سوم که مرحله نهایی است،مرحله عمل و پیاده کردن و"تقوا"و پرهیزگاری است.
درست است که هر کدام از این جملههای سهگانه بعد از ذکر چند قسمت از ده فرمان فوق آمده است ولی روشن است که این مراحل سهگانه اختصاص به احکام معینی ندارد،زیرا هر حکمی"تعقل"و"تذکر"و"تقوا و عمل"لازم دارد،بلکه در حقیقت رعایت جنبههای فصاحت و بلاغت ایجاب کرده که این تاکیدات در میان آن احکام دهگانه پخش گردد.
-شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که این فرمانهای دهگانه اختصاصی به آئین اسلام ندارد بلکه در همه ادیان بوده است،اگر چه در اسلام به صورت گستردهتری مورد بحث قرار گرفته است،و در حقیقت همه آنها از فرمانهایی است که عقل و منطق به روشنی،آنها را درک میکند،و به اصطلاح
از"مستقلات عقلیه"است و لذا در قرآن مجید در آئین انبیای دیگر نیز این احکام کم و بیش دیده میشود (1).
ذکر نیکی به پدر و مادر،بلافاصله بعد از مبارزه با شرک،و قبل از دستورهای مهمی همانند تحریم قتل نفس،و اجرای اصول عدالت،دلیل بر اهمیت فوق العاده حق پدر و مادر در دستورهای اسلامی است.
این موضوع وقتی روشنتر میشود که توجه کنیم به جای"تحریم آزار پدر و مادر"که هماهنگ با سایر تحریمهای این آیه است،موضوع احسان و نیکی کردن،ذکر شده است یعنی نه تنها ایجاد ناراحتی برای آنها حرام است بلکه علاوه بر آن،احسان و نیکی در مورد آنان نیز لازم و ضروری است.
و جالبتر اینکه کلمه"احسان"را به وسیله"ب"متعدی ساخته و فرموده است"بالوالدین احسانا"،و میدانیم احسان گاهی با"الی"و گاهی با"ب"ذکر میشود،در صورتی که با"الی"ذکر شود،مفهوم آن نیکی کردن است هر چند بطور غیر مستقیم و بالواسطه باشد،اما هنگامی که با"ب"ذکر میشود معنی آن نیکی کردن بطور مستقیم و بدون واسطه است،بنا بر این آیه تاکید میکند که موضوع نیکی به پدر و مادر را باید آن قدر اهمیت داد که شخصا و بدون واسطه به آن اقدام نمود (2).
از این آیات برمیآید که عربهای دوران جاهلی نه تنها دختران خویش را به خاطر تعصبهای غلط زنده به گور
میکردند بلکه پسران را که سرمایه بزرگی در جامعه آن روز محسوب میشد، نیز از ترس فقر و تنگدستی به قتل میرسانیدند خداوند در این آیه آنها را به خوان گسترده نعمت پروردگار که ضعیفترین موجودات نیز از آن روزی میبرند توجه داده و از این کار بازمیدارد.
با نهایت تاسف این عمل جاهلی در عصر و زمان ما در شکل دیگری تکرار میشود،و به عنوان کمبود احتمالی مواد غذایی روی زمین،کودکان بیگناه در عالم جنینی از طریق"کورتاژ"به قتل میرسند.
گرچه امروز برای سقط جنین دلائل بیاساس دیگری نیز ذکر میکنند، ولی مساله فقر و کمبود مواد غذایی یکی از دلائل عمده آن است.
اینها و مسائل دیگری شبیه به آن،نشان میدهد که عصر جاهلیت در زمان ما به شکل دیگری تکرار میشود و"جاهلیت قرن بیستم"حتی در جهانی وحشتناکتر و گستردهتر از جاهلیت قبل از اسلام است.
"فواحش"جمع"فاحشه"به معنی گناهانی است که فوق العاده زشت و تنفرآمیز است،بنا بر این پیمانشکنی و کمفروشی و شرک و مانند اینها اگر چه از گناهان کبیره میباشند،ولی ذکر آنها در مقابل فواحش به خاطر همان تفاوت مفهوم است.
در آیات فوق،در دو مورد تعبیر به لا تقربوا(نزدیک نشوید)شده است،این موضوع در مورد بعضی از گناهان دیگر نیز در قرآن تکرار شده است،به نظر میرسد که این تعبیر در مورد گناهانی است که"وسوسهانگیز"است مانند"زنا و فحشاء"و"اموال بیدفاع یتیمان"و
امثال اینها،لذا به مردم اخطار میکند که به آنها نزدیک نشوند تا تحت تاثیر وسوسههای شدیدشان قرار نگیرند.
-شک نیست که جمله" مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ " هر گونه گناه زشت آشکار و پنهانی را شامل میشود،ولی در بعضی از احادیث از امام باقر ع نقل شده که فرمود:
ما ظهر هو الزنا و ما بطن هو المحالة :"منظور از گناه آشکار،زنا و منظور از گناه پنهان،گرفتن معشوقههای نامشروع پنهانی و مخفیانه است"اما روشن است که ذکر این مواد به عنوان بیان یک مصداق روشن است،نه اینکه منحصر به همین مورد بوده باشد.
-در تورات در فصل 20"سفر خروج"احکام دهگانهای دیده میشود که به عنوان ده فرمان در میان یهود معروف شده است که از جمله دوم شروع میشود و به هفدهم از آن فصل،پایان مییابد.
با مقایسه میان آن ده فرمان و آنچه در آیات فوق میخوانیم روشن میشود که فاصله فوق العاده زیادی میان این دو برنامه است،البته نمیتوان اطمینان یافت که تورات کنونی در این قسمت مانند بسیاری از قسمتهای دیگر دستخوش تحریف نشده باشد،ولی آنچه مسلم است ده فرمان موجود در تورات اگر چه مشتمل بر مسائل لازمی است اما از نظر وسعت و ابعاد اخلاقی و اجتماعی و عقیدهای در سطحی بسیار پائینتر از مفاد آیات فوق است.
در بحار الانوار و همچنین در کتاب"اعلام الوری"داستان جالبی دیده میشود که از تاثیر فوق العاده آیات فوق در نفوس شنوندگان حکایت میکند و ما این
جریان را طبق نقل بحار الانوار از علی بن ابراهیم به طور خلاصه ذیلا میآوریم:
"اسعد بن زراره"و"ذکوان بن عبد قیس"که از طایفه"خزرج"بودند، به مکه آمدند در حالی که میان طایفه"اوس"و"خزرج"جنگ طولانی بود و مدتها شب و روز سلاح بر زمین نمیگذاشتند،و آخرین جنگ آنها روز"بعاث" بود که در آن جنگ طایفه اوس بر خزرج پیشی گرفت،به همین جهت اسعد و ذکوان به مکه آمدند تا از مردم مکه پیمانی بر ضد طایفه اوس بگیرند،هنگامی که به خانه"عتبة بن ربیعه"وارد شدند و جریان را برای او گفتند در پاسخ گفت:
شهر ما از شهر شما دور است،مخصوصا گرفتاری تازهای پیدا کردهایم که ما را سخت به خود مشغول داشته،"اسعد"پرسید چه گرفتاری؟شما که در حرم امن زندگی دارید.
"عتبه"گفت:مردی در میان ما ظهور کرده که میگوید:فرستاده خدا هستم!عقل ما را ناچیز میشمرد و به خدایان ما بد میگوید،جوانان ما را فاسد و اجتماع ما را پراکنده نموده است! "اسعد"پرسید این مرد چه نسبتی به شما دارد؟گفت:فرزند عبد اللّٰه بن عبد المطلب و اتفاقا از خانوادههای شریف ما است.
"اسعد"و"ذکوان"در فکر فرو رفتند و به خاطرشان آمد که از یهود مدینه میشنیدند به همین زودی پیامبری در مکه ظهور خواهد کرد،و به مدینه هجرت خواهد نمود.
"اسعد"پیش خود گفت:نکند این همان کسی باشد که یهود از او خبر میدادند.
سپس پرسید او کجاست؟ "عتبه"گفت:در حجر اسماعیل کنار خانه خدا هم اکنون نشسته است
آنها در درهای از کوه محاصره هستند و تنها در موسم"حج"و عمره ماه رجب آزادی مییابند،و وارد جمعیت میشوند ولی من به تو توصیه میکنم به سخنان او گوش مده و یک کلمه با او حرف مزن که او ساحر غریبی است.
-و این در ایامی بود که مسلمانان در شعب ابی طالب محاصره بودند.
"اسعد"رو به"عتبه"کرد و گفت پس چه کنم؟محرم شدهام و بر من لازم است که طواف خانه کعبه کنم،تو به من میگویی به او نزدیک نشوم؟! "عتبه"گفت:مقداری پنبه در گوشهای خود قرار بده تا سخنان او را نشنوی! اسعد وارد مسجد الحرام شد،در حالی که هر دو گوش خود را با"پنبه" سخت بسته بود،و مشغول طواف خانه کعبه شد در حالی که پیامبر ص با جمعی از بنی هاشم در حجر اسماعیل در کنار خانه کعبه نشسته بودند.
او نگاهی به پیامبر ص کرد و به سرعت گذشت،در دور دوم طواف با خود گفت:هیچکس احمقتر از من نیست!،آیا میشود یک چنین داستان مهمی در مکه بر سر زبانها باشد و من از آن خبری نگیرم و قوم خود را در جریان نگذارم؟!،به دنبال این فکر،دست کرد پنبهها را از گوش بیرون آورد و به دور افکند و در جلو پیغمبر ص قرار گرفت و پرسید به چه چیز ما را دعوت میکنی؟ پیامبر ص فرمود:به شهادت به یگانگی خدا و اینکه من فرستاده اویم و شما را به این کارها دعوت میکنم و سپس آیات سهگانه،فوق که مشتمل بر دستورات دهگانه بود تلاوت کرد.
هنگامی که اسعد این سخنان پر معنی و روحپرور را که با نهاد و جانش آشنا بود شنید،به کلی منقلب شد و فریاد زد اشهد ان لا اله الا اللّٰه و انک رسول اللّٰه.
ای رسول خدا پدر و مادرم فدای تو باد،من اهل یثربم،از طایفه خزرجم، ارتباط ما با برادرانمان از طایفه اوس بر اثر جنگهای طولانی گسسته،شاید خداوند
به کمک تو این پیوند گسسته را برقرار سازد.
ای پیامبر!ما وصف ترا از طایفه یهود شنیده بودیم و همواره ما را از ظهور تو بشارت میدادند و ما امیدواریم که شهر ما"هجرتگاه"تو گردد،زیرا یهود از کتب آسمانی خود چنین به ما خبر دادند،شکر میکنم که خدا مرا به سوی تو فرستاد،به خدا سوگند جز برای بستن پیمان جنگی بر ضد دشمنان به مکه نیامده بودم،ولی خداوند مرا به پیروزی بزرگتری نائل کرد.
سپس رفیق او"ذکوان"نیز مسلمان شد و هر دو از پیامبر ص تقاضا کردند مبلغی همراه آنها به مدینه بفرستد تا به مردم تعلیم قرآن دهد و به اسلام دعوت نماید و آتش جنگها خاموش گردد،پیامبر ص"مصعب بن عمیر"را همراه آنها به مدینه فرستاد و از آن زمان پایههای اسلام در مدینه گذاشته شد و چهره مدینه دگرگون گشت (1).
1) 1) بحار الانوار چاپ جدید جلد 19 صفحه 8 و 9 و 10
ثُمَّ آتَیْنٰا مُوسَی اَلْکِتٰابَ تَمٰاماً عَلَی اَلَّذِی أَحْسَنَ وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ (154) وَ هٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اِتَّقُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (155) أَنْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أُنْزِلَ اَلْکِتٰابُ عَلیٰ طٰائِفَتَیْنِ مِنْ قَبْلِنٰا وَ إِنْ کُنّٰا عَنْ دِرٰاسَتِهِمْ لَغٰافِلِینَ (156) أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنّٰا أُنْزِلَ عَلَیْنَا اَلْکِتٰابُ لَکُنّٰا أَهْدیٰ مِنْهُمْ فَقَدْ جٰاءَکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیٰاتِ اَللّٰهِ وَ صَدَفَ عَنْهٰا سَنَجْزِی اَلَّذِینَ یَصْدِفُونَ عَنْ آیٰاتِنٰا سُوءَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یَصْدِفُونَ (157)
154-سپس به موسی کتاب(آسمانی)دادیم،(نعمت خود را)بر آنها که نیکوکار بودند تکمیل کردیم،و همه چیز را(که مورد نیاز آنها بود در آن)روشن ساختیم،کتابی که مایه هدایت و رحمت بود،تا به لقای پروردگارشان(به روز رستاخیز)ایمان بیاورند.
155-و این کتابی است پر برکت که ما(بر تو)نازل کردیم،از آن پیروی نمائید و پرهیزگاری پیشه کنید تا مورد رحمت قرار گیرید.
156-(ما این کتاب را با اینهمه امتیازات نازل کردیم)تا نگوئید کتاب آسمانی تنها بر دو طایفه پیش از ما(بر یهود و نصاری)نازل شده بود و ما از بحث و بررسی آنها بیخبر بودیم.
157-یا نگوئید اگر کتاب آسمانی بر ما نازل میشد از آنها هدایت یافتهتر بودیم، اینک آیات و دلایل روشن از جانب پروردگارتان برای شما آمد و همچنین هدایت
و رحمت او،با اینحال چه کسی ستمکارتر از آنها که آیات خدا را تکذیب کردند و از آن روی گردانیدند یافت میشود،اما بزودی کسانی را که از آیات ما روی گردانیدند به خاطر همین اغراض بیدلیلشان مجازات شدید خواهیم کرد.
پاسخ قاطع به بهانهجویان:
در آیات قبل،سخن از ده حکم اساسی و اصولی اسلام در میان بود،که در حقیقت زیر بنای بسیاری از احکام اسلامی محسوب میشود، و از تعبیراتی مانند: أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ (این راه مستقیم من است،از آن پیروی کنید) و مانند آن برمیآید که این احکام،مخصوص آئین و مذهب معینی نبوده،بویژه اینکه تمام آنها از اصولی است که عقل به روشنی،آنها را تصدیق و تایید میکند، و به این ترتیب مضمون آیات گذشته بیان احکامی است که نه تنها در اسلام بلکه در تمام ادیان بوده است.
به دنبال آن در این آیات،میگوید:"سپس به موسی،کتاب آسمانی دادیم و نعمت خود را بر افراد نیکوکار و آنها که تسلیم فرمان ما و پیرو حق بودند کامل ساختیم"( ثُمَّ آتَیْنٰا مُوسَی الْکِتٰابَ تَمٰاماً عَلَی الَّذِی أَحْسَنَ ).
از آنچه گفتیم معنی کلمه"ثم"که در لغت عرب معمولا برای"عطف با تاخیر"میباشد روشن میگردد،و معنی آیه چنین خواهد بود،نخست به انبیای پیشین،این فرمانهای همگانی و عمومی را ابلاغ کردیم،سپس به موسی کتاب آسمانی دادیم،و این برنامهها و تمامی برنامههای لازم را در آن شرح دادیم.
به این ترتیب نیازی به توجیهات مختلف و احیانا ضعیف که بعضی از مفسران گفتهاند نخواهیم داشت.
ضمنا این نکته نیز روشن شد که" اَلَّذِی أَحْسَنَ "اشاره به تمام کسانی است
که نیکوکارند و آماده پذیرش حق و قبول فرمان خدا.
"و در آن هر چیز که مورد نیاز بود،و در مسیر تکامل انسان اثر داشت، بازگو کرده"( وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ ).
"و نیز این کتاب،که بر موسی نازل شد،مایه هدایت و رحمت بود" ( وَ هُدیً وَ رَحْمَةً ).
"تمام این برنامهها به خاطر آن بود که در روز رستاخیز و لقای پروردگار ایمان بیاورند،و با ایمان به معاد،افکار و گفتار و رفتارشان پاک شود"( لَعَلَّهُمْ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ ).
ممکن است گفته شود اگر آئین موسی کامل بوده(آن چنان که کلمه تماما از آن حکایت دارد)آئین مسیح و سپس آئین اسلام،چه ضرورتی داشته است؟! ولی باید توجه داشت که:هر آئینی برای زمان خود،آئین جامع و کاملی است،و محال است آئین ناقص از طرف خدا،نازل گردد،ولی همین آئین که برای یک زمان کامل بود،ممکن است برای زمانهای بعد،ناتمام و نارسا باشد، همانطور که یک برنامه جامع و کامل برای دوره دبستان،نسبت به دوره دبیرستان نارسا است،و سر فرستادن پیامبران مختلف با کتب آسمانی متعدد،تا به آخرین پیامبر ص و آخرین دستور منتهی گردد،نیز همین است،البته هنگامی که بشر آمادگی برای دستور نهایی پیدا کرد و دستور نهایی صادر شد،دیگر نیازی به آئین جدید نیست و درست همانند افراد فارغ التحصیل که میتوانند بر اساس معلومات خود به پیشرفتهای علمی از طریق مطالعه پیش بروند،پیروان چنین مذهبی نیاز به آئین جدید نخواهند داشت و تحرک کافی را از همان آئین نهایی خواهند گرفت.
و نیز از این آیه استفاده میشود که مسائل مربوط به قیامت در تورات اصلی به حد کافی بوده است،و اگر میبینیم در توراتهای کنونی،و کتابهای وابسته
به آن جز در موارد نادری اشاره به معاد و رستاخیز نشده است،به نظر میرسد که بیشتر به خاطر تحریف یهود و دنیاپرستانی بوده که مایل بودهاند درباره قیامت کمتر سخن بگویند و کمتر سخن بشنوند.
البته در توراتهای کنونی اشارات مختصری به مساله قیامت شده است،ولی به اندازهای کم است که بعضی میخواهند بگویند یهود،اصولا به رستاخیز معتقد نیست ولی این سخن به مبالغه شبیهتر است تا به یک واقعیت.
ضمنا باید توجه داشت همانطور که در جلد اول تفسیر نمونه(صفحه 156) خاطر نشان ساختیم:منظور از ملاقات پروردگار که در آیات قرآن آمده، ملاقات حسی و رؤیت با چشم نیست،بلکه یک نوع شهود باطنی و ملاقات روحانی است که بر اثر تکامل انسان در رستاخیز صورت میگیرد،و یا مشاهده پاداشها و کیفرهای او در جهان دیگر است.
*** در آیه بعد،اشاره به نزول قرآن و تعلیمات آن کرده و بحث آیه گذشته را تکمیل مینماید و میگوید:"این کتابی است که ما نازل کردهایم،کتابی است با عظمت و پر برکت و سرچشمه انواع خیرات و نیکیها"( وَ هٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَکٌ ) و"چون چنین است به طور کامل از آن پیروی کنید،و پرهیزگاری پیشه نمائید و از مخالفت با آن بپرهیزید شاید مشمول رحمت خدا گردید"( فَاتَّبِعُوهُ وَ اتَّقُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ) *** در آیه بعد،تمام راههای فرار و بهانهجوئیها را به روی مشرکان بسته، نخست به آنها میگوید:"ما این کتاب آسمانی را با این امتیازات نازل کردیم تا نگوئید که تنها بر دو طایفه پیشین(یهود و نصاری)کتاب آسمانی نازل شده،و
ما از بحث و بررسی و مطالعه آنها غافل بودهایم،و اگر از فرمان تو سرپیچی کردیم به خاطر این بوده است که فرمان تو در دست دیگران بود و به دست ما نرسید" ( أَنْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أُنْزِلَ الْکِتٰابُ عَلیٰ طٰائِفَتَیْنِ مِنْ قَبْلِنٰا وَ إِنْ کُنّٰا عَنْ دِرٰاسَتِهِمْ لَغٰافِلِینَ ) (1)*** در آیه بعد همان بهانه به صورت دامنهدارتر و آمیخته با ادعا و غرور بیشتر از آنها نقل شده است،و آن اینکه،اگر قرآن بر آنها نازل نمیشد،ممکن بود ادعا کنند ما بقدری برای انجام فرمان الهی آمادگی داشتیم که هیچ ملتی به اندازه ما آمادگی نداشت:"و اگر کتاب آسمانی بر ما نازل میشد،ما از همه آنها پذیراتر و هدایت یافتهتر بودیم"( أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنّٰا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْکِتٰابُ لَکُنّٰا أَهْدیٰ مِنْهُمْ ) در حقیقت،آیه قبل،منعکس کننده این بهانه بود که اگر ما به راه نیامدهایم بر اثر بیخبری از کتب آسمانی بوده و این بیخبری معلول آن بوده است که این کتب بر دیگران نازل گردیده،اما این آیه منعکس کننده حس خود برتربینی آنها و ادعای بیاساسی است که در مورد امتیاز نژاد عرب بر دیگران داشتهاند.
نظیر همین معنی در سوره فاطر آیه 42 از قول مشرکان به صورت یک مساله قاطع نه به عنوان یک قضیه شرطیه نقل شده است،آنجا که میگوید:"مشرکان با نهایت تاکید قسم یاد کردند که اگر پیامبری به سوی آنها بیاید از تمام امتها هدایت یافتهتر خواهند بود".
و به هر حال قرآن در برابر این ادعاها میگوید:خداوند تمام راههای
1) 1) جمله" أَنْ تَقُولُوا "به معنی"لئلا تقولوا":"تا نگوئید..."میباشد و نظیر آن در قرآن یا در ادبیات عرب،فراوان است.
بهانهجویی را بر شما بسته است زیرا"آیات و دلائل روشن از طرف پروردگار برای شما آمد،آمیخته با هدایت الهی و رحمت پروردگار"( فَقَدْ جٰاءَکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ ).
جالب اینکه به جای تعبیر به کتاب آسمانی،تعبیر به"بینه"شده است، اشاره به اینکه این کتاب آسمانی از هر نظر روشن و روشنگر و آمیخته با دلائل قاطع است.
"با این حال آیا کسی ستمکارتر از آنها که تکذیب آیات خدا میکنند و از آن اعراض مینمایند پیدا میشود؟"( فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَذَّبَ بِآیٰاتِ اللّٰهِ وَ صَدَفَ عَنْهٰا ) "صدف"از ماده"صدف"(بر وزن حذف)به معنی اعراض کردن شدید و بدون تفکر از چیزی است،اشاره به اینکه آنها نه تنها از آیات خدا روی گردانیدند بلکه با شدت از آن فاصله گرفتند،بدون اینکه درباره آن کمترین فکر و اندیشهای به کار برند.گاهی این کلمه به معنی جلوگیری کردن و ممانعت دیگران نیز آمده است.
در پایان آیه،مجازات دردناک این گونه افراد لجوج و بیفکری که مطالعه نکرده حقایق را به شدت انکار میکنند و از آن میگریزند حتی سد راه دیگران میشوند،در یک جمله کوتاه و رسا بیان کرده میگوید:
"به زودی کسانی را که از آیات ما روی میگردانند،گرفتار مجازاتهای شدید خواهیم کرد،و این به خاطر همان اعراض بیرویه و بیدلیل آنها است" ( سَنَجْزِی الَّذِینَ یَصْدِفُونَ عَنْ آیٰاتِنٰا سُوءَ الْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یَصْدِفُونَ ) " سُوءَ الْعَذٰابِ "اگر چه به معنی"مجازات بد"است،ولی چون مجازات بد،مجازاتی است که در نوع خود شدید و فوق العاده دردناک باشد،بسیاری از مفسران آن را به"مجازات شدید"تفسیر کردهاند.
تکرار جمله" یَصْدِفُونَ "در هنگام بیان کیفر اینگونه اشخاص،به خاطر روشن ساختن این حقیقت است که تمام گرفتاریها و بدبختیهای آنان از اینجا سرچشمه میگیرد که بدون فکر و مطالعه از حقایق،رویگردان میشوند،و اگر حد اقل به عنوان یک شخص جستجوگر و در حال شک به خود اجازه مطالعه میدادند هیچگاه گرفتار چنین عواقب دردناکی نمیشدند.
هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ اَلْمَلاٰئِکَةُ أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیٰاتِ رَبِّکَ یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیٰاتِ رَبِّکَ لاٰ یَنْفَعُ نَفْساً إِیمٰانُهٰا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمٰانِهٰا خَیْراً قُلِ اِنْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ (158)
158-آیا جز این انتظار دارند که فرشتگان مرگ به سراغشان بیایند،یا خداوند(خودش) به سوی آنها بیاید(چه انتظار محالی؟!)یا پارهای از آیات پروردگار(و نشانههای رستاخیز)اما آن روز که این آیات و نشانهها تحقق پذیرد ایمان آوردن افرادی که قبلا ایمان نیاوردهاند و یا عمل نیکی انجام ندادهاند سودی به حالشان نخواهد داشت، بگو(اکنون که شما چنین انتظارات غلطی دارید)انتظار بکشید ما هم انتظار(کیفر شما را)میکشیم!
در آیات گذشته این حقیقت بیان شد که ما حجت را بر مشرکان تمام کردیم و کتاب آسمانی یعنی قرآن را برای هدایت همگان فرستادیم تا هیچگونه بهانهای برای توجیه مخالفتهای خود نداشته باشند.
این آیه میگوید:اما این افراد لجوج به اندازهای در کار خود سرسختند،
که این برنامه روشن نیز در آنها تاثیر نمیکند،گویا انتظار نابودی خویش،یا از میان رفتن آخرین فرصت،و یا انتظار امور محالی را میکشند.
نخست میگوید:"آنها جز این انتظار ندارند که فرشتگان مرگ به سراغشان بیایند!"( هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ الْمَلاٰئِکَةُ ) "یا اینکه پروردگارت به سراغ آنها بیاید"و او را ببینند،و ایمان بیاورند!! ( أَوْ یَأْتِیَ رَبُّکَ ) در حقیقت آنها انتظار امر محالی را میکشند،نه اینکه آمدن خداوند یا مشاهده او امکانپذیر باشد،و این درست به آن میماند،که به شخص قاتل لجوجی که پس از ارائه مدارک کافی،باز منکر جرم خود میباشد،بگوئیم اگر اینهمه مدارک را قبول نداری لا بد انتظار داری شخص مقتول زنده شود و در دادگاه حضور یابد و شهادت بدهد که تو او را کشتهای! سپس میگوید:"یا اینکه بعضی از آیات و نشانههای پروردگار که در آستانه رستاخیز و پایان جهان،واقع میشود،و به دنبال آن درهای توبه بسته خواهد شد،انجام گیرد"( أَوْ یَأْتِیَ بَعْضُ آیٰاتِ رَبِّکَ ).
بنا بر این تعبیر به" آیٰاتِ رَبِّکَ "اگر چه به صورت کلی و سربسته ذکر شده اما میتواند به قرینه جملههای بعد که تفسیر آن خواهد آمد،به معنی نشانه- های رستاخیز بوده باشد،مانند زلزلههای وحشتناک،و بیفروغ شدن خورشید و ماه و ستارگان و امثال اینها.
و یا اینکه منظور از آن درخواستهای نامعقولی بوده است که آنها از پیامبر ص داشتند،از جمله اینکه میگفتند ایمان نمیآوریم مگر اینکه سنگهای آسمانی بر سر ما ببارد و یا بیابان خشک و سوزان حجاز پر از چشمهها و نخلستانها شود!.
و به دنبال آن اضافه میکند:"آن روز که چنین آیات صورت پذیرد،ایمان
آوردن افراد بیایمان و آنها که عمل نیکی انجام ندادهاند،پذیرفته نخواهد شد" و درهای توبه به روی آنان بسته میشود،زیرا توبه و ایمان در آن هنگام،صورت اجباری و اضطراری به خود میگیرد،و ارزش ایمان و توبه اختیاری را نخواهد داشت( یَوْمَ یَأْتِی بَعْضُ آیٰاتِ رَبِّکَ لاٰ یَنْفَعُ نَفْساً إِیمٰانُهٰا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمٰانِهٰا خَیْراً ).
از آنچه گفتیم روشن شد که جمله" أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمٰانِهٰا خَیْراً "به این معنی است که در آن روز نه تنها ایمان آوردن سودی نخواهد داشت، بلکه آنها هم که ایمان آوردهاند ولی عمل صالحی انجام ندادهاند در آن روز انجام عمل صالح به حال آنها،نفعی ندارد،چه اینکه اوضاع و احوال طوری است که هر کسی بی اختیار دست از کارهای خلاف بر میدارد و به سوی عمل صالح اجبارا روی میآورد.
در پایان آیه با لحنی تهدیدآمیز به این افراد لجوج میگوید:"اکنون که شما چنین انتظاری را دارید در انتظار خویش بمانید،ما هم در انتظار(کیفر دردناک شما)خواهیم بود"( قُلِ انْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ ).
از نکات جالبی که از آیه فوق استفاده میشود این است که راه نجات را در ایمان،آن هم ایمانی که در پرتو آن اکتساب خیری شود و اعمال نیک انجام گیرد،معرفی میکند.
ممکن است این سؤال پیش آید که آیا ایمان به تنهایی کافی نیست هر چند خالی از تمام اعمال نیک باشد؟ در پاسخ میگوئیم:درست است که افراد با ایمان ممکن است لغزشهایی داشته باشند و مرتکب گناهانی شوند و از گناهان خود نیز پشیمان گردند،و به اصلاح خویش پردازند،ولی کسی که هیچگونه عمل نیکی در تمام عمرش انجام نداده و فرصت کافی داشته است،بلکه به عکس هر گونه گناه و زشتکاری از او سر
زده،بسیار بعید به نظر میرسد که اهل نجات باشد و ایمان او به تنهایی مفید واقع شود،زیرا اصولا نمیتوان باور کرد کسی ایمان به مکتبی داشته باشد ولی در تمام عمرش،حتی یک بار،به برنامههای آن مکتب عمل نکند،بلکه به عکس همه دستورات آن را زیر پا بگذارد،این خود دلیل روشنی بر عدم ایمان او است،و به این ترتیب ایمان باید حد اقل با قسمتی از اعمال نیک همراه باشد،تا معلوم شود ایمانی وجود دارد.
إِنَّ اَلَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ إِنَّمٰا أَمْرُهُمْ إِلَی اَللّٰهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ (159) مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ (160)
159-کسانی که آئین خود را پراکنده ساختند و به دستهجات گوناگون(و مذاهب مختلف) تقسیم شدند هیچگونه ارتباطی با آنها نداری،کار آنها واگذار به خدا است پس خدا آنها را از آنچه انجام میدادند با خبر میکند.
160-هر کس کار نیکی بیاورد ده برابر آن پاداش خواهد داشت و هر کس کار بدی بیاورد جز به مقدار آن کیفر نخواهد دید و ستمی بر آنها نخواهد شد.
بیگانگی از نفاقافکنان
در تعقیب دستورات دهگانهای که در آیات قبل گذشت و در آخر آن فرمان به پیروی از"صراط مستقیم خدا"و مبارزه با هر گونه نفاق و اختلاف داده شده بود، این آیه در حقیقت تاکید و تفسیر و توضیحی روی همین مطلب است.
نخست میفرماید:"آنها که آئین و مذهب خود را پراکنده کردند و به
دستههای مختلف تقسیم شدند،در هیچ چیز با آنها ارتباط نداری و آنها نیز هیچگونه ارتباطی با مکتب تو ندارند"زیرا مکتب تو مکتب توحید و صراط مستقیم است و صراط مستقیم و راه راست همواره یکی بیش نیست( إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ ) (1).
سپس به عنوان تهدید و توبیخ اینگونه افراد تفرقهانداز،میگوید:"کار اینها واگذار به خدا است،و آنها را از اعمالشان آگاه خواهد ساخت"( إِنَّمٰا أَمْرُهُمْ إِلَی اللّٰهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ ).
جمعی از مفسران معتقدند که آیه درباره یهود و نصاری نازل شده است که به دستهجات مختلف و پراکنده تقسیم شدند،و در برابر یکدیگر صفبندی کردند.
ولی عقیده بعضی دیگر این است که آیه اشاره به تفرقهاندازان این امت است که بر اثر تعصبها و روح تفوقطلبی و عشق به ریاست،سرچشمه تفرقه و نفاق،در میان مردم مسلمان میشوند.
ولی محتوای آیه یک حکم عمومی و همگانی درباره تمام افراد تفرقهانداز است،که با ایجاد انواع بدعتها،میان بندگان خدا،بذر نفاق و اختلاف میپاشند اعم از آنها که در امتهای پیشین بودند،یا آنها که در این امتند.
1) 1) "شیع"از نظر لغت به معنی فرقهها و دستهها و پیروان افراد مختلف است، بنا بر این مفرد آن به معنی دستهای است که پیروی از مکتب یا شخص معینی میکند این معنی لغوی شیعه است ولی اصطلاحا معنی خاصی دارد و به کسانی گفته میشود که بعد از پیامبر ص پیرو مکتب امیر مؤمنان علی ع میباشند،و نباید معنی لغوی و اصطلاحی آن را با هم اشتباه کرد.
و اگر مشاهده میکنیم که در روایات اهل بیت و همچنین اهل تسنن نقل شده است که این آیه اشاره به گمراهان و تفرقهاندازان و بدعتگزاران این امت است،در حقیقت از قبیل بیان مصداق،میباشد (1)زیرا اگر این مصداق بیان نمیشد،ممکن بود عدهای تصور کنند که منظور از آن منحصرا دیگران هستند و به اصطلاح ضمیر را به دیگران برگردانند و خود را تبرئه کنند!.
در روایتی از امام باقر ع که در تفسیر علی بن ابراهیم در ذیل این آیه نقل شده چنین میخوانیم:
فارقوا امیر المؤمنین علیه السلام و صاروا احزابا :"یعنی آیه اشاره به کسانی است که از امیر مؤمنان جدا شدند و به دستهجات مختلف تقسیم گردیدند" (2).
روایاتی که در زمینه افتراق و پراکندگی این امت-به عنوان پیشبینی- از پیامبر اسلام ص نقل شده،نیز این حقیقت را تایید میکند.
این آیه بار دیگر،این حقیقت را که اسلام آئین وحدت و یگانگی است و از هر گونه نفاق و تفرقه و پراکندگی بیزار است با تاکید تمام بازگو میکند و به پیامبر میگوید برنامه و کار تو هیچگونه شباهتی با افراد تفرقهانداز ندارد، خداوند منتقم قهار از آنان انتقام خواهد گرفت،و عاقبت شوم اعمالشان را به آنها نشان میدهد.
توحید نه تنها یکی از اصول اسلام است بلکه تمام اصول و فروع اسلام و همه برنامههای آن بر محور توحید دور میزند،توحید روحی است در کالبد همه تعلیمات اسلام،توحید جانی است که در پیکر اسلام دمیده شده است.
اما با نهایت تاسف آئینی که سر تا پای آن را وحدت و یگانگی تشکیل میدهد،امروز آن چنان دستخوش تفرقه نفاقافکنان شده است که چهره اصلی خود
را به کلی از دست داده،هر روز نغمه شومی همانند صدای جغدی که در ویرانه میخواند از گوشهای بلند میشود،و شخصی ماجراجو یا مبتلا به بیماری روانی و یا کج سلیقهای پرچم مخالفت با یکی از برنامههای اسلامی بلند میکند و جمعی از افراد ابله و نادان را گرد خود جمع مینماید،و منشا اختلاف تازهای میشود.
نقش بیاطلاعی و جهل جمعی از توده مردم در این نفاقافکنی،همانند نقش بیداری و آگاهی دشمنان،بسیار مؤثر است.
گاهی مسائلی را که قرنها موضوع بحث آن گذشته است،از نو علم میکنند و جار و جنجال ابلهانهای پیرامون آن راه میاندازند تا افکار مردم را به خود مشغول سازند،اما همانطور که آیه فوق میگوید،اسلام از آنها بیگانه است و آنها نیز از اسلام بیگانهاند و سرانجام برنامههای نفاقافکنی شکست خواهد خورد (1).
نویسنده تفسیر المنار که بدبینی فوق العادهای نسبت به"شیعه"دارد و به همان نسبت از عقائد شیعه و تاریخ آنها بیخبر است،در ذیل این آیه زیر ماسک دعوت به سوی اتحاد فصلی در زمینه شیعه،صحبت کرده و آنها را به عنوان تفرقهافکنان و مخالفان اسلام و کسانی که زیر نقاب مذهب به فعالیتهای سیاسی ضد اسلامی پرداختهاند،متهم ساخته است!،گویا وجود کلمه شیعا در آیه فوق که هیچگونه ارتباطی با مساله تشیع و شیعه ندارد او را به یاد این مطالب واهی انداخته است!.
نوشتههای او بهترین پاسخ برای گفتههای او و روشنترین شاهد برای عدم اطلاع او از تاریخ و عقاید شیعه است زیرا:
1-میان"شیعه"و"عبد اللّٰه سبا"یهودی که اصل وجود او از نظر تاریخ مشکوک است و به فرض وجود،کمترین نقشی در تاریخ تشیع و کتب شیعه ندارد پیوند قائل شده و از سوی دیگر میان"شیعه"و"باطنیه"حتی میان"شیعه"و"فرقه
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 42 و 43 مراجعه فرمائید.
ضاله"که از بزرگترین دشمنان شیعه هستند ارتباط قائل شده است،در حالی که مختصر آگاهی از تاریخ شیعه نشان میدهد که اینها سخنان موهومی بیش نیست بلکه افترا و تهمت است و از همه عجیبتر،جمعیت"غلات"را(آنها که در حق علی ع غلو کردند و او را به خدایی پذیرفتند)که در فقه شیعه به عنوان یکی از دستههایی که کفر آنها قطعی و مسلم است،شناخته شدهاند،به شیعه پیوند داده،و شیعیان را متهم به عبادت اهل بیت و امثال آن کرده است!.
مسلما اگر نویسنده"المنار"تحت تاثیر پیشداوریهای نادرست و تعصبهای ناروا نبود،و به خود اجازه میداد که عقائد شیعه را از خود شیعه بشنود و در کتابهای خود شیعه بخواند نه در کتب دشمنان آنها،به خوبی میدانست که این نسبتها نه تنها دروغ و افترا است،بلکه مضحک و خندهآور است.
و از همه عجیبتر اینکه پیدایش شیعه را به ایرانیان نسبت دادهاند در حالی که قرنها پیش از آنکه ایرانیها شیعه باشند،تشیع در عراق و حجاز و مصر بوده است و مدارک تاریخی گواه زنده این حقیقت است.
***2-گناه شیعه این است که به گفته قطعی پیامبر ص که در معتبرترین منابع اهل تسنن نیز آمده است عمل کرده،آنجا که فرمود:"من در میان شما دو چیز گرانمایه به یادگاری میگذارم که اگر به آنها متمسک شوید هیچگاه گمراه نخواهید شد،کتاب خدا و عترتم" (1).
گناه شیعه این است که اهل بیت پیامبر ص را که از همه آگاهتر به مکتب و آئین او بودند،پناهگاه خود در مشکلات اسلامی قرار داده،و حقایق اسلام را
1) 1) به صحیح ترمذی جلد 3 صفحه 100-سنن بیهقی جلد اول صفحه 13 و جلد دوم صفحه 148-سنن دارمی جلد 2 صفحه 431-کنز العمال جلد اول صفحه 154 و 159 و طبقات ابن سعد جلد دوم قسمت 2 صفحه 2 و کتب دیگر مراجعه فرمائید.
از آنها گرفته است.
گناه شیعه این است که به پیروی از منطق و عقل،و الهام از قرآن و سنت، باب"اجتهاد"را مفتوح میداند،و به فقه اسلام تحرک میبخشد و میگوید:چه دلیلی دارد که فهم قرآن و سنت را منحصر به"چهار نفر"کنیم،و همه مجبور باشند از آنها پیروی کنند؟! مگر خطابات قرآن و سنت متوجه عموم افراد با ایمان در همه قرون و و اعصار نیست؟ و مگر صحابه پیامبر ص در فهم قرآن و سنت،از افراد معینی پیروی میکردند؟پس چرا اسلام را در چهار دیواری خشک و کهنهای به نام"مذاهب چهارگانه حنفی و مالکی و حنبلی و شافعی"محصور سازیم؟! گناه شیعه این است که میگوید:یاران پیامبر اسلام ص مانند همه افراد دیگر باید با مقیاس ایمان و عملشان مورد بررسی قرار گیرند،آنها که عملشان مطابق کتاب و سنت است خوب،و آنها که در عصر پیامبر ص و یا بعد از او بر خلاف کتاب و سنت عمل کردند،باید طرد شوند،و نام صحابه بودن نباید سپری برای جنایتکاران شود و افرادی مانند معاویه که تمام ضوابط اسلامی را زیر پا گذاشت و بر امام وقت،که همه امت اسلامی امامت او را،حد اقل،در آن زمان قبول دارند،خروج کرد،و آن همه خونهای بیگناهان را ریخت،نباید تقدیس شوند،همچنین پارهای از صحابه جیرهخوار که جزء دار و دسته او بودند.
آری شیعه چنین گناهانی را دارد و به آن معترف است،ولی آیا هیچ جمعیتی را مظلومتر از شیعه سراغ دارید که نقطههای درخشان و افتخار زندگی و تاریخ او را نقطههای ضعف نشان دهند؟و یک دنیا دروغ و تهمت به او ببندند و حتی اجازه ندهند عقائد صحیح خود را در میان عموم مسلمانان پخش کند،بلکه همیشه عقائد او را از دشمنان او بگیرند نه از خود او؟!
آیا اگر جمعیتی به دستور پیامبرش عمل کند در حالی که دیگران عمل نکنند تفرقهانداز و نفاقافکن محسوب میشود؟آیا اینها را باید از راهی که میروند باز داشت تا اتحاد برقرار شود؟یا آنها را که از بیراهه میروند؟! 3-تاریخ علوم اسلامی نشان میدهد که در غالب این علوم شیعه پیشقدم بودند تا آنجا که شیعه را به عنوان پدید آورندگان علوم اسلام میشناسد (1).
کتابهایی که علمای شیعه در رشته تفسیر و تاریخ و حدیث و فقه و اصول و رجال و فلسفه اسلامی نوشتهاند چیزی نیست که بتوان آنها را پنهان ساخت و در تمام کتابخانههای آزاد موجود است(البته به استثنای اکثر کتابخانههای اهل تسنن که معمولا اجازه ورود این کتابها را به کتابخانههای خود نمیدهند در حالی که ما اجازه ورود کتابهای آنها را از قرنها قبل به کتابخانههای خود دادهایم!)و گواه زنده این مدعا است.
آیا آنها که اینهمه کتاب برای عظمت اسلام و پیشبرد تعلیمات اسلام نوشته- اند،دشمنان اسلام بودند؟ آیا دشمنی سراغ دارید که اینهمه دوستی و محبت کند؟ آیا کسی جز یک عاشق مخلص نسبت به قرآن و پیامبر ص میتواند منشا اینهمه خدمت باشد؟ در پایان سخن باید بگوئیم اگر میخواهید نفاق و تفرقه برچیده شود بیائید بجای تهمت به یکدیگر،همدیگر را آن چنان که هستیم بشناسیم،زیرا این گونه نسبتهای ناروا نه تنها به وحدت اسلام کمک نمیکند،بلکه ضربه محکمی بر
1) 1) برای آگاهی از مدارک این موضوع به کتاب"تاسیس الشیعة لعلوم الاسلام" و کتاب"اصل الشیعة و اصولها"که هر دو خوشبختانه به فارسی ترجمه شدهاند،اولی تحت عنوان"شیعه و یا پدید آورندگان علوم اسلامی"،و دومی تحت عنوان"آئین ما"انتشار یافته است،مراجعه نمائید.
پایههای وحدت اسلامی میزند.
در آیه بعد،اشاره به رحمت و پاداش وسیع خداوند که در انتظار افراد نیکوکار است،کرده و تهدیدهای آیه گذشته را با این تشویقها تکمیل میکند و میگوید:"هر کسی کار نیکی انجام داد،ده برابر به او پاداش داده میشود"( مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا ) "و هر کس کار بدی انجام دهد،جز به همان مقدار،کیفر داده نمیشود" ( وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلاٰ یُجْزیٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا ).
و برای تاکید این جمله را نیز اضافه میکند که"به آنها هیچگونه ستمی نخواهد شد"و تنها به مقدار عملشان کیفر میبینند( وَ هُمْ لاٰ یُظْلَمُونَ ).
در اینکه منظور از"حسنة"و"سیئة"در آیه فوق چیست؟و آیا خصوص "توحید"و"شرک"است،یا معنی وسیعتر دارند؟میان مفسران گفتگو است،ولی ظاهر آیه هر گونه"کار نیک و فکر نیک و عقیده نیک و یا بد"را شامل میشود، زیرا هیچگونه دلیلی بر محدود کردن معنی حسنة و سیئة نیست.
آن چنان که از مفهوم جمله،استفاده میشود،آن است که کار نیک یا بد را همراه خود بیاورد،یعنی به هنگام ورود در دادگاه عدل الهی،انسان نمیتواند دست خالی و تنها باشد،یا عقیده و عمل نیکی با خود دارد و یا عقیده و اعمال سویی،اینها همواره با او هستند و از او جدا نمیشوند و در زندگانی ابدی،قرین و همدم او خواهند بود.
در آیات دیگر قرآن نیز این تعبیر به همین معنی به کار رفته است،در آیه
33 سوره ق،میخوانیم مَنْ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ وَ جٰاءَ بِقَلْبٍ مُنِیبٍ ."بهشت برای آنها است که خدا را از طریق ایمان به غیب بشناسند و از او بترسند،و قلب توبه کار و مملو از احساس مسئولیت با خود در عرصه محشر بیاورند.
2-در آیه فوق میخوانیم،پاداش"حسنه"ده برابر است،در حالی که در بعضی دیگر از آیات قرآن تنها به عنوان"اضعافا کثیره"(چندین برابر) اکتفاء شده(مانند آیه 245 سوره بقره)و در بعضی دیگر از آیات،پاداش پارهای از اعمال مانند انفاق را به هفتصد برابر بلکه بیشتر میرساند،(آیه 261 سوره بقره)و در بعضی دیگر اجر و پاداش بیحساب ذکر کرده و میگوید: إِنَّمٰا یُوَفَّی الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ "آنها که استقامت بورزند پاداشی بیحساب خواهند داشت"(زمر آیه 10).
روشن است که این آیات هیچگونه اختلافی با هم ندارند،در حقیقت حد اقل پاداشی که به نیکوکاران داده میشود،ده برابر است و همین طور به نسبت اهمیت عمل،و درجه اخلاص آن و کوششها و تلاشهایی که در راه آن انجام شده است،بیشتر میشود،تا به جایی که هر حد و مرزی را درهم میشکند و جز خدا حد آن را نمیداند.
مثلا انفاق که فوق العاده در اسلام اهمیت دارد پاداشش از حد معمول پاداش عمل نیک که ده برابر است،فراتر رفته و به"اضعاف کثیره"یا"هفتصد برابر" و بیشتر رسیده است و در مورد"استقامت"که ریشه تمام موفقیتها و سعادتها و خوشبختیها است و هیچ عقیده و عمل نیکی بدون آن پابرجا نخواهد بود،پاداش بیحساب ذکر شده است.
از اینجا روشن میشود که اگر در روایات،پاداشهایی بیش از ده برابر برای بعضی از اعمال نیک ذکر شده نیز هیچگونه منافاتی با آیه فوق ندارد.
و همچنین اگر در آیه 84 سوره قصص میخوانیم مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْهٰا
"کسی که عمل نیکی انجام دهد پاداشی بهتر از این خواهد داشت"مخالفتی با آیه فوق ندارد تا احتمال نسخ در آن برود،زیرا بهتر بودن معنی وسیعی دارد که با ده برابر کاملا سازگار است.
3-ممکن است بعضی تصور کنند که واجب شدن"شصت روز"به عنوان کفاره در مقابل خوردن یک روز روزه ماه مبارک رمضان،و مجازاتهای دیگری در دنیا و آخرت از این قبیل با آیه فوق که میگوید:در برابر کار بد فقط به اندازه آن کیفر داده خواهد شد سازگار نیست.
ولی با توجه به یک نکته پاسخ این ایراد نیز روشن میشود و آن اینکه:
منظور از مساوات میان"گناه"و"کیفر".مساوات عددی نیست،بلکه کیفیت عمل را نیز باید در نظر گرفت،خوردن یک روز روزه ماه رمضان با آن همه اهمیتی که دارد مجازاتش تنها یک روز کفاره نیست بلکه باید آن قدر روزه بگیرد که به اندازه احترام آن یک روز ماه مبارک بشود.به همین دلیل در بعضی از روایات میخوانیم که کیفر گناهان در ماه رمضان بیش از سایر ایام است همانطور که پاداش اعمال نیک در آن ایام بیشتر است تا آنجا که مثلا یک ختم قرآن در این ماه برابر با هفتاد ختم قرآن در ماههای دیگر است.
4-نکته جالب دیگر اینکه:آیه فوق نهایت لطف و مرحمت پروردگار را در مورد انسان مجسم میکند،چه کسی را سراغ دارید که تمام ابزار کار را در اختیار انسان بگذارد،و همه گونه آگاهی نیز به او بدهد،رهبران معصومی برای هدایت و راهنمایی او بفرستد،تا با استفاده از نیروی خداداد و رهبری فرستادگانش کار نیکی انجام دهد،و تازه در برابر کار او ده برابر پاداش تعیین نماید،اما برای لغزشها و خطاهایش تنها یک جرم قائل شود تازه راه عذر خواهی و توبه و رسیدن به عفو و بخشش را نیز به روی او بگشاید.
"ابو ذر"میگوید:صادق مصدق(یعنی پیامبر)فرمود:
ان اللّٰه تعالی
قال الحسنة عشرا و ازید و السیئة واحدة او اغفر فالویل لمن غلبت آحاده اعشاره :"خداوند میفرماید:کارهای نیک و حسنات را ده برابر،پاداش میدهم یا بیشتر،و"سیئات"را تنها یک برابر کیفر میدهم و یا میبخشم،وای به حال آن کس که آحادش بر عشراتش پیشی گیرد"(یعنی گناهانش از طاعاتش افزون شود) (1).
قُلْ إِنَّنِی هَدٰانِی رَبِّی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ دِیناً قِیَماً مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ (161) قُلْ إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (162) لاٰ شَرِیکَ لَهُ وَ بِذٰلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُسْلِمِینَ (163)
161-بگو:پروردگارم مرا به راه راست هدایت کرده،آئینی پا بر جا و ضامن سعادت دین و دنیا،آئین ابراهیم همان کسی که از آئینهای خرافی محیط خود روی گردانید و از مشرکان نبود.
162-بگو:نماز و تمام عبادات من و زندگی و مرگ من،همه برای خداوند پروردگار جهانیان است.
163-شریکی برای او نیست،و به همین دستور یافتهام،و من نخستین مسلمانم!
این چند آیه و آیات دیگری که بعد از آن میخوانیم و سوره انعام با آن
1) 1) مجمع البیان جلد چهارم صفحه 390.
پایان میپذیرد در حقیقت خلاصهای است از بحثهای این سوره که در زمینه مبارزه با شرک و بتپرستی بیان شده و تکمیل و توضیح بیشتری روی آنها است،در حقیقت این سوره با دعوت به توحید و مبارزه با شرک شروع و با همان بحث نیز خاتمه مییابد.
نخست در برابر عقائد و ادعاهای دور از منطق مشرکان و بتپرستان، خداوند به پیامبرش دستور میدهد که"بگو پروردگار من مرا به راه راست که نزدیکترین راهها است هدایت کرده است"(این راه راست همان جاده توحید و یکتاپرستی و درهم کوبیدن آئین شرک و بتپرستی است)( قُلْ إِنَّنِی هَدٰانِی رَبِّی إِلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).
جالب توجه اینکه:این آیه و تعداد زیادی از آیات قبل و بعد با جمله "قل":"بگو"شروع میشود،و شاید هیچ سورهای در قرآن،این اندازه،این جمله در آن تکرار نشده باشد،و این در حقیقت درگیری شدید پیامبر ص را در این سوره با منطق مشرکان منعکس میکند.
و نیز راه هر گونه بهانه را بر آنها میبندد زیرا تکرار کلمه"قل"نشانه این است که تمام این گفتگوها به فرمان خدا و به تعبیر دیگر عین منطق پروردگار است،نه نظرات شخص پیامبر ص.
روشن است ذکر کلمه"قل"در این آیات و مانند آنها در متن قرآن، برای حفظ اصالت قرآن و نقل عین کلماتی است که بر پیامبر ص وحی شده و به تعبیر دیگر پیامبر ص هیچگونه تغییری در الفاظی که بر او وحی میشد نمیداد و حتی کلمه"قل"را که خطاب پروردگار به او است،عینا ذکر میکرد.
سپس این" صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ "را در این آیه و دو آیه بعد توضیح میدهد:
نخست میگوید:"آئینی است مستقیم در نهایت راستی و درستی،ابدی
و جاویدان"و قائم به امور دین و دنیا و جسم و جان( دِیناً قِیَماً ) (1).
و از آنجا که عربها علاقه خاصی به ابراهیم نشان میدادند و حتی آئین خود را به عنوان آئین ابراهیم معرفی میکردند،اضافه میکند که"آئین واقعی ابراهیم همین است که من به سوی آن دعوت میکنم"نه آنچه شما به او بستهاید ( مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ ).
همان ابراهیم که"از آئین خرافی زمان و محیط،اعراض کرد،و به حق یعنی آئین یکتاپرستی روی آورد"(حنیفا).
"حنیف"به معنی شخص یا چیزی است که تمایل به سویی پیدا کند،ولی در اصطلاح قرآن به کسی گفته میشود که از آئین باطل زمان خود روی گرداند و به آئین حق توجه کند.
این تعبیر گویا پاسخی است به گفتار مشرکان که مخالفت پیامبر را با آئین بتپرستی که آئین نیاکان عرب بود،نکوهش میکردند،پیامبر در پاسخ آنها میگوید:این سنتشکنی و پشت پا زدن به عقائد خرافی محیط،تنها کار من نیست،ابراهیم که مورد احترام همه ما است نیز چنین کرد.
سپس برای تاکید میافزاید که"او هیچگاه از مشرکان و بتپرستان نبود" ( وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ).
بلکه او قهرمان بتشکن و مبارز پویا و پیگیر با آئین شرک بود.
تکرار جمله حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ در چند مورد از آیات قرآن با ذکر کلمه"مسلما"یا بدون آن برای تاکید روی همین مساله است که ساحت مقدس ابراهیم که عرب جاهلی به او افتخار میکرد از این عقائد و اعمال غلط
1) 1) "قیما"هم به معنی راستی و استقامت ممکن است باشد،و هم به معنی پایدار و جاویدان،و هم به معنی قائم به امور دین و دنیا.
پاک بود (1).
*** در آیه بعد اشاره به این میکند که بگو نه تنها از نظر عقیده من موحد و یکتاپرستم بلکه از نظر عمل،هر کار نیکی که میکنم،"نماز من و تمام عبادات من و حتی مرگ و حیات من همه برای پروردگار جهانیان است"برای او زندهام، به خاطر او میمیرم و در راه او هر چه دارم فدا میکنم،تمام هدف من و تمام عشق من و تمام هستی من او است( قُلْ إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
"نسک"در اصل به معنی عبادت است و لذا به شخص عبادت کننده"ناسک" گفته میشود،ولی این کلمه بیشتر درباره اعمال حج به کار میرود،و میگویند:
مناسک حج،بعضی احتمال دادهاند که"نسک"در اینجا به معنی"قربانی"بوده باشد، ولی ظاهر این است که هر گونه عبادتی را شامل میشود،در واقع نخست اشاره به نماز(صلاة)به عنوان مهمترین عبادت شده،بعد همه عبادات را به طور کلی بیان کرده است،یعنی هم نماز من و هم تمام عباداتم و حتی زندگی و مرگم، همه برای او است.
*** در آیه بعد برای تاکید و ابطال هر گونه شرک و بتپرستی،اضافه میکند:
"پروردگاری که هیچ شریک و شبیهی برای او نیست"( لاٰ شَرِیکَ لَهُ ).
سرانجام میفرماید:"و به این موضوع،من دستور یافتهام و من اولین مسلمانم" ( وَ بِذٰلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ ).
1) 1) سوره بقره آیه 135،سوره آل عمران آیه 67 و 95.
در آیه فوق پیامبر ص به عنوان اولین مسلمان ذکر شده است،و در این باره در میان مفسران گفتگو است،زیرا میدانیم اگر منظور از"اسلام"معنی وسیع این کلمه بوده باشد تمام ادیان آسمانی را شامل میشود و به همین دلیل این کلمه(مسلم)بر پیامبران دیگر نیز اطلاق شده است،درباره نوح ع میخوانیم: وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ "مامورم که از مسلمانان باشم"(یونس-72) و درباره ابراهیم خلیل ع و فرزندش اسماعیل نیز میخوانیم: رَبَّنٰا وَ اجْعَلْنٰا مُسْلِمَیْنِ لَکَ :"خداوندا ما را برای خودت مسلمان قرار ده"(بقره-128) و درباره یوسف ع آمده است توفنی مسلما:"مرا مسلمان بمیران" (یوسف-101)و همچنین پیامبران دیگر.
البته"مسلم"به معنی کسی است که در برابر فرمان خدا تسلیم است و این معنی درباره همه پیامبران الهی و امتهای مؤمن آنها صدق میکند،با این حال، اولین مسلمان بودن پیامبر اسلام ص یا از نظر کیفیت و اهمیت اسلام او است، زیرا درجه تسلیم و اسلام او بالاتر از همگان بود و یا اولین فرد از این امت بود که آئین قرآن و اسلام را پذیرفت.
در بعضی از روایات نیز وارد شده است:که منظور نخستین کسی است که در عالم ارواح به دعوت پروردگار و سؤال او در زمینه الوهیتش پاسخ مثبت داد (1).
در هر حال آیات فوق روشنگر روح اسلام و حقیقت تعلیمات قرآن است، دعوت به صراط مستقیم،دعوت به آئین خالص ابراهیم بتشکن،و دعوت به نفی هر گونه شرک و دوگانگی و چندگانگی،این از نظر عقیده و ایمان.
1) 1) تفسیر صافی ذیل آیه.
و اما از نظر عمل،دعوت به اخلاص و خلوص نیت و همه چیز را برای خدا بجا آوردن است،برای او زنده بودن و در راه او جان دادن،و همه چیز را برای او خواستن،به او دلبستن و از غیر او گسستن،به او عشق ورزیدن و از غیر او بیزاری جستن است.
چقدر فاصله است میان این دعوت صریح اسلام و میان اعمال جمعی از مسلمان نماها که چیزی جز تظاهر و خودنمایی نمیفهمند و نمیدانند،و در هر مورد به ظاهر میاندیشند،و نسبت به باطن و مغز،بی اعتنا هستند،و به همین دلیل، حیات و زندگی و اجتماع و جمعیت و افتخار و آزادی آنها نیز،چیزی جز پوستهای بیمغز نیست!
قُلْ أَ غَیْرَ اَللّٰهِ أَبْغِی رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ وَ لاٰ تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلاّٰ عَلَیْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ (164)
164-بگو آیا غیر خدا،پروردگاری بطلبم در حالی که او پروردگار همه چیز است، و هیچکس جز برای خود عملی انجام نمیدهد و هیچ گنهکاری گناه دیگری را متحمل نمیشود سپس بازگشت شما به سوی پروردگارتان است و شما را به آنچه در آن اختلاف داشتید خبر خواهد داد.
تاکیدهای پی در پی و استدلالات گوناگون که در این سوره در زمینه
توحید و مبارزه با شرک شده است چقدر حائز اهمیت است.
در این آیه از طریق دیگری منطق مشرکان را مورد انتقاد قرار میدهد و میگوید"به آنها بگو و از آنها بپرس آیا سزاوار است غیر از خداوند یگانه را پروردگار خود بدانم،در حالی که او مالک و مربی و پروردگار همه چیز است و حکم و فرمان او در تمام ذرات این جهان جاری است"؟!( قُلْ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَبْغِی رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ ).
سپس به جمعی از مشرکان کوتاه فکر که خدمت پیامبر ص رسیدند و گفتند:
اتبعنا و علینا وزرک ان کان خطا!:"تو از آئین ما پیروی کن،اگر بر خطا باشد،گناه تو به گردن ما"پاسخ میگوید:
"هیچکسی جز برای خود عملی انجام نمیدهد و هیچ گنهکاری بار گناه دیگری را به دوش نمیکشد"( وَ لاٰ تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلاّٰ عَلَیْهٰا وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ ).
و"سرانجام،همه شما به سوی خدا باز میگردید،و شما را به آنچه در آن اختلاف داشتید،آگاه میسازد"( ثُمَّ إِلیٰ رَبِّکُمْ مَرْجِعُکُمْ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمٰا کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ ).
گاهی ممکن است توهم شود که آیه فوق که دو اصل مسلم منطقی را که در تمام ادیان وجود داشته است بیان میکند(یعنی هیچکس جز برای خود عملی انجام نمیدهد و هیچ گنهکاری بار گناه دیگری را به دوش نمیکشد)با پارهای از آیات دیگر قرآن و بعضی از روایات تطبیق نمیکند،زیرا مثلا در سوره نحل
آیه 25 میخوانیم: لِیَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ کٰامِلَةً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ "آنها در روز رستاخیز بار سنگین گناهان خویش را باید بر دوش بکشند،و همچنین بار گناهان کسانی را که با بیخبری و جهل خود گمراه ساختند".
اگر هیچکس بار گناه دیگری را به دوش نمیکشد،چگونه این گمراه کنندگان بار گناهان گمراهشدگان را نیز بر دوش میکشند؟ احادیث مربوط به"سنت حسنه"و"سنت سیئه"که از طرق شیعه و اهل تسنن وارد شده است،و مضمون آنها این است:اگر کسی سنت خوبی بر جای نهد پاداش تمام کسانی را که به آن عمل میکنند خواهد داشت(بدون آنکه از پاداش خود آنها کاسته شود)و همچنین کسی که سنت بدی را بر جای نهد گناه کسانی که به آن عمل کنند،برای او نوشته میشود(بی آنکه از گناهان آنها چیزی کاسته گردد)
قال رسول اللّٰه ص من سن سنة حسنة کان له اجر من عمل بها من غیر ان ینقص من اجورهم شیء و من سن سنة سیئة کان علیه وزر من عمل بها من غیر ان ینقص من اوزارهم شیء )نیز با مفهوم آیه مورد بحث سازگار نیست.
ولی پاسخ این ایراد روشن است،زیرا آیه مورد بحث میگوید:بیجهت و بدون ارتباط،گناه کسی را بر دیگری نمینویسند،ولی آیات و روایاتی که اشاره شد میگوید اگر انسان بنیانگذار عمل نیک و بد دیگری باشد،و به اصطلاح از طریق "تسبیب"در انجام آن عمل دخالت داشته باشد،در نتائج آن شریک خواهد بود و در حقیقت عمل خود او محسوب میشود،زیرا پایه و اساس آن،به دست وی گذارده شده است.
توهم دیگری که از آیه مورد بحث ممکن است بشود،این است که آیه میگوید"عمل هر کس تنها بدرد خود او میخورد"بنا بر این کارهای خیری که به عنوان نیابت یا هدیه کردن ثواب برای اموات و مردگان و حتی گاهی برای افراد زنده انجام میگیرد،نمیتواند مفید به حال آنها بوده باشد،در حالی که در روایات فراوانی که از طرق شیعه و اهل تسنن از پیامبر ص یا امامان اهل بیت ع به ما رسیده میخوانیم که این گونه اعمال گاهی مفید و سودمند است،نه تنها عمل فرزند برای پدر و مادر بلکه برای دیگران نیز هم نتیجهبخش است.
به علاوه میدانیم پاداش اعمال بستگی به اثراتی دارد که از انجام کار خیر در روح و جان انسان به جای میماند و در تکامل و ترقی او مؤثر است،اما کسی که هیچ کار نیکی انجام نداده و حتی در مقدمات آن نیز دخالت نداشته است چگونه ممکن است آن اثر روحی و معنوی را پیدا کند؟ بعضی این ایراد را بسیار با آب و تاب تعقیب میکنند،و نه تنها افراد عادی بلکه پارهای از نویسندگان و مفسران مانند نویسنده"المنار"نیز تحت تاثیر آن قرار گرفته تا آنجا که بسیاری از احادیث و روایات مسلم را به دست فراموشی سپردهاند،ولی با توجه به دو نکته پاسخ این گونه ایرادها روشن میگردد.
1-درست است که عمل هر کس باعث تکامل خود اوست،و فلسفهها و نتائج و آثار واقعی اعمال نیک تنها عائد انجام دهنده آن عمل میشود،همانطور که "ورزش"و"تعلیم و تربیت"هر کس باعث"تقویت"و"تکامل"جسم و جان خود او است.
ولی هنگامی که کسی برای دیگری عمل نیکی انجام میدهد،حتما به خاطر امتیاز و صفت نیکی است که در او بوده،یا مربی خوبی بوده و یا شاگرد
خوبی،یا دوست باصفایی بوده و یا همسایه باوفا،و یا عالم خدمتگزار و یا مؤمن با حقیقتی بوده است و به هر حال حد اقل نقطه روشنی در زندگی او وجود داشته که همان یک نقطه،جلب توجه دیگران را کرده و سبب شده که اعمال خیری برای او انجام دهند،بنا بر این او در واقع نتیجه همان امتیاز و صفت برجسته و نقطه درخشان زندگی خود را میگیرد،و به این ترتیب معمولا انجام عمل خیر دیگران برای او نیز پرتوی از عمل یا نیت خیر خود او است.
2-پاداشهایی که خداوند به افراد میدهد بر دو گونه است:پاداشهایی که متناسب وضع تکامل روحی و شایستگی افراد است یعنی به خاطر انجام اعمال نیک، روح و جان آنها آن قدر اوج میگیرد و ترقی میکند که شایستگی زندگی در عوالم بهتر و بالاتر را پیدا میکنند،و با بال و پری که از عقیده و اعمال نیک فراهم ساختهاند بر اوج آسمان سعادت پرواز مینمایند،مسلما اینگونه آثار مخصوص شخص عمل کننده است و قابل واگذاری به دیگری نیست.
ولی از آنجا که هر کار نیکی اطاعت فرمان خدا است،و شخص مطیع و فرمانبردار در برابر اطاعتی که کرده استحقاق پاداشی دارد،میتواند این پاداش را به میل خود به دیگری هدیه کند.
درست مثل اینکه استادی در یک رشته مهم و سازنده علمی در دانشگاه تدریس میکند،شک نیست که او با تدریس خود دو گونه نتیجه میگیرد،هم در پرتو تدریس، در جنبههای علمی کاملتر و قویتر میشود،و هم حقوقی دریافت میکند،نتیجه اول را بدون شک نمیتواند به دیگری اهداء کند و مخصوص خود اوست اما نتیجه دوم را میتواند به افراد مورد علاقهاش هدیه کند.
هدیه کردن ثواب اعمال در مورد اموات و گاهی در مورد زندگان نیز همین گونه است و به این ترتیب هر گونه ابهام از احادیثی که در این زمینه وارد
شده مرتفع میگردد.
ولی باید توجه داشت که پاداشهایی که از این طریق به افراد میرسد، نمیتواند تمام سعادت آنها را تامین کند،بلکه آثار کمتری خواهند داشت،و پایه اصلی نجات انسان همان ایمان و عمل خود اوست.
وَ هُوَ اَلَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاٰئِفَ اَلْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فِی مٰا آتٰاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ اَلْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (165)
165-و او کسی است که شما را جانشینان(و نمایندگان خود)در زمین قرار داد،و بعضی را بر بعض دیگر،درجاتی،برتری داد تا شما را به آنچه در اختیارتان قرار داده بیازماید،مسلما پروردگار تو سریع الحساب،و آمرزنده مهربان است(به حساب آنها که از بوته امتحان نادرست در آیند زود میرسد،و نسبت به آنها که در مسیر حق گام بر میدارند مهربان میباشد).
در این آیه که آخرین آیه سوره انعام است به اهمیت مقام انسان و موقعیت او در جهان هستی اشاره میکند تا بحثهای گذشته در زمینه تقویت پایههای توحید و مبارزه با شرک،تکمیل گردد،یعنی انسان ارزش خود را به عنوان برترین موجود در جهان آفرینش بشناسد تا در برابر سنگ و چوب و بتهای گوناگون دیگر سجده نکند و اسیر آنها نگردد،بلکه بر آنها امیر باشد و حکومت کند.
لذا در جمله نخست میفرماید:"او کسی است که شما را جانشینان (و نمایندگان خود)در روی زمین قرار داد"( وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاٰئِفَ
الْأَرْضِ
(1) .
انسانی که نماینده خدا در روی زمین است،و تمام منابع این جهان در اختیار او گذارده شده،و فرمان فرمانروائیش بر تمام این موجودات از طرف پروردگار صادر شده است،نباید آن چنان خود را سقوط دهد که از جمادی هم پستتر گردد و در برابر آن سجده کند.
سپس اشاره به اختلاف استعدادها و تفاوت و مواهب جسمانی و روحی مردم و هدف از این اختلاف و تفاوت کرده،میگوید:"و بعضی از شما را بر بعض دیگر درجاتی برتری داد تا به وسیله این مواهب و امکانات که در اختیارتان قرار داده است شما را بیازماید"( وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فِی مٰا آتٰاکُمْ ).
و در پایان آیه ضمن اشاره به آزادی انسان در انتخاب راه خوشبختی و بدبختی نتیجه این آزمایشها را چنین بیان میکند:"پروردگار تو(در برابر آنها)که از بوته این آزمایشها سیهروی بیرون میآیند"سریع العقاب"و در برابر آنها که در صدد اصلاح و جبران اشتباهات خویش بر آیند آمرزنده و مهربان است ( إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ الْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ ).
شک نیست که در میان افراد بشر یک سلسله تفاوتهای مصنوعی وجود دارد
1) 1) همانطور که راغب در کتاب مفردات گفته"خلائف"جمع"خلیفه"و"خلفاء" جمع"خلیف"میباشد و خلیف و خلیفه هر دو به معنی جانشین و نماینده است،گاهی گفته میشود که اضافه"ت"در"خلیفه"برای مبالغه میباشد،بعضی دیگر از اهل لغت خلائف را جمع خلیف و خلیفه هر دو دانستهاند.
که نتیجه مظالم و ستمگری بعضی از انسانها نسبت به بعض دیگر است،مثلا جمعی مالک ثروتهای بیحسابند،و جمعی بر خاک سیاه نشستهاند،جمعی بر اثر فراهم نبودن وسائل تحصیل،جاهل و بیسواد ماندهاند و جمع دیگری با فراهم شدن همه گونه امکانات به عالیترین مدارج علمی رسیدهاند،عدهای به خاطر کمبود تغذیه و فقدان وسائل بهداشتی،علیل و بیمارند،در حالی که عده دیگری بر اثر فراهم بودن همه گونه امکانات،در نهایت سلامت به سر میبرند.
اینگونه اختلافها:ثروت و فقر،علم و جهل،و سلامت و بیماری،غالبا زائیده استعمار و استثمار و اشکال مختلف بردگی و ظلمهای آشکار و پنهان است.
مسلما اینها را به حساب دستگاه آفرینش نمیتوان گذارد،و دلیلی ندارد که از وجود اینگونه اختلافات بیدلیل دفاع کنیم.
ولی در عین حال نمیتوان انکار کرد که هر قدر اصول عدالت در جامعه انسانی نیز رعایت شود باز همه انسانها از نظر استعداد و هوش و فکر و انواع ذوقها و سلیقهها و حتی از نظر ساختمان جسمانی یکسان نخواهند بود.
ولی آیا وجود این گونه اختلافات مخالف با اصل عدالت است یا به عکس عدالت به معنی واقعی،یعنی هر چیز را به جای خود قرار دادن ایجاب میکند که همه یکسان نباشند.
اگر همه افراد جامعه اسلامی مانند پارچه یا ظروفی که از یک کارخانه بیرون میآید،یک شکل،یک نواخت با استعداد مساوی و همانند بودند،جامعه انسانی یک جامعه مرده،بیروح،خالی از تحرک و فاقد تکامل بود.
درست به اندام یک گیاه نگاه کنید،ریشههای محکم و خشن،با ساقههای ظریفتر اما نسبتا محکم،و شاخههایی لطیفتر و بالآخره برگها و شکوفهها و گلبرگهایی که هر کدام از دیگری ظریفتر است دست به دست هم داده و یک بوته گل زیبا را
ساختهاند،و سلولهای هر یک به تفاوت ماموریتهایشان کاملا مختلف و استعدادهایشان به تناسب وظائفشان متفاوت است.
عین این موضوع در جهان انسانیت دیده میشود،افراد انسان رویهمرفته نیز یک درخت بزرگ و بارور را تشکیل میدهند که هر دسته بلکه هر فردی رسالت خاصی در این پیکر بزرگ بر عهده دارد،و متناسب آن ساختمان مخصوص به خود،و این است که قرآن میگوید این تفاوتها وسیله آزمایش شما است زیرا همانطور که سابقا هم گفتیم"آزمایش"در مورد برنامههای الهی به معنی"تربیت و پرورش"است،و به این ترتیب پاسخ هر گونه ایرادی که بر اثر برداشت نادرست از مفهوم آیه عنوان میشود روشن خواهد گردید.
نکته جالب دیگر اینکه:قرآن کرارا انسان را به عنوان"خلیفه"و "نماینده خدا در روی زمین"معرفی کرده است،این تعبیر ضمن روشن ساختن مقام بشر،این حقیقت را نیز بیان میکند که اموال و ثروتها و استعدادها و تمام مواهبی که خدا به انسان داده،در حقیقت مالک اصلیش او است،و انسان تنها نماینده و مجاز و ماذون از طرف او میباشد و بدیهی است که هر نمایندهای در تصرفات خود استقلال ندارد بلکه باید تصرفاتش در حدود اجازه و اذن صاحب اصلی باشد.
و از اینجا روشن میشود که مثلا در مساله مالکیت،اسلام هم از اردوگاه "کمونیسم"فاصله میگیرد و هم از اردوگاه"کاپیتالیسم"و سرمایهداری،زیرا دسته اول مالکیت را مخصوص اجتماع،و دسته دوم در اختیار فرد میداند،اما اسلام میگوید:مالکیت نه برای فرد است و نه برای اجتماع،بلکه در واقع برای خدا است و انسانها وکیل و نماینده اویند و به همین دلیل اسلام،هم در طرز درآمد افراد،نظارت میکند،و هم در چگونگی مصرف،و برای هر دو قیود و شروطی
قائل شده است که اقتصاد اسلامی را به عنوان یک مکتب مشخص در برابر مکاتب دیگر قرار میدهد.
پایان سوره انعام
عدد آیات این سوره 206 آیه و به عقیده بعضی 205 آیه است.
دورنمایی از مباحث این سوره
همانطور که میدانیم بیشتر سورههای قرآن(80 تا 90 سوره)در مکه نازل شده است،و با توجه به وضع محیط مکه،و چگونگی حال مسلمانان در آن 13 سال،و همچنین با مطالعه تاریخ اسلام بعد از هجرت،کاملا روشن میشود که چرا لحن سورههای"مکی"با"مدنی"فرق دارد.
در سورههای"مکی"غالبا بحث از مبدء و معاد،اثبات توحید و دادگاه رستاخیز،و مبارزه با شرک و بتپرستی،و تثبیت مقام و موقعیت انسان در جهان آفرینش به میان آمده است،زیرا دوران مکه دوران سازندگی مسلمانان از نظر عقیده و تقویت مبانی ایمان به عنوان زیربنای یک"نهضت ریشهدار"بود.
در"دوران مکه"پیغمبر اسلام ص وظیفه داشت،افکار خرافی بتپرستی را از مغزها بشوید،و به جای آن روح توحید و خداپرستی و احساس مسئولیت قرار دهد.
انسانهایی را که در دوران بتپرستی،تحقیر شده و شکستخورده بودند، به عظمت مقام و موقعیت خویش آشنا سازد،و در نتیجه از آن ملت پست و زبون و خرافی و منفی،مردمی با شخصیت،با اراده،با ایمان و مثبت بسازد،و دلیل پیشرفت سریع و برقآسای اسلام در مدینه نیز همین زیر بنای محکم بود که در دوران مکه به دست پیامبر ص و در پرتو آیات قرآن ساخته شده بود.
آیات سورههای مکی نیز همه متناسب با همین هدف خاص است.
اما دوران مدینه،دوران تشکیل حکومت اسلامی،دوران جهاد در برابر دشمنان،دوران ساختن یک جامعه سالم بر اساس ارزشهای انسانی و عدالت
اجتماعی بود.لذا سورههای مدنی در بسیاری از آیاتش به جزئیات مسائل حقوقی، اخلاقی،اقتصادی،جزائی و سایر نیازمندیهای فردی و اجتماعی میپردازد.
اگر مسلمانان امروز نیز بخواهند عظمت دیرین خود را تجدید کنند، باید همین برنامه را عینا اجرا کنند،و این دو دوران را بطور کامل طی نمایند،و تا آن زیربنای عقیدهای محکم بنا نشود،مسائل روبنایی،استقامت و استحکامی نخواهد داشت.
به هر حال چون سوره اعراف از سورههای مکی است،تمام مشخصات یک سوره مکی در آن منعکس است،لذا میبینیم:
در آغاز اشاره کوتاه و محکمی به مساله"مبدء و معاد"کرده.
سپس برای احیای شخصیت انسان،داستان آفرینش آدم را با اهمیت فراوان شرح میدهد.
بعد پیمانهایی را که خدا از فرزندان آدم در مسیر هدایت و صلاح گرفته یک یک بر میشمرد.
سپس برای نشان دادن شکست و ناکامی اقوامی که از مسیر توحید و عدالت و پرهیزگاری منحرف میشوند،و هم برای نشان دادن پیروزی مومنان راستین، سرگذشت بسیاری از اقوام پیشین و انبیای گذشته مانند"نوح"و"لوط"و"شعیب" را بیان کرده و با سرگذشت مشروح بنی اسرائیل و مبارزه"موسی"با فرعون پایان میدهد.
در آخر سوره بار دیگر به مساله مبدء و معاد باز میگردد و انجام و آغاز را بدینوسیله تکمیل میکند.
اهمیت این سوره
در تفسیر"عیاشی"از امام صادق ع نقل شده که فرمود:"هر کس سوره اعراف را در هر ماه بخواند در روز قیامت،از کسانی خواهد بود که نه ترسی
بر آنها است و نه غمی دارند(من الذین لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ )و اگر در هر جمعه بخواند،در روز قیامت از کسانی میباشد که بدون حساب به بهشت میرود" و نیز فرمود:"در این سوره آیات محکمهای است،"قرائت"و"تلاوت" و"قیام به آنها"را فراموش نکنید،زیرا اینها روز رستاخیز در پیشگاه خدا برای کسانی که آنها را خواندهاند گواهی میدهند"! (1)نکتهای که از روایت فوق به خوبی استفاده میشود،این است که روایاتی که درباره فضیلت سورهها آمده است به این معنی نیست که تنها قرائت این سورهها دارای آن همه نتائج و ثمرات بزرگ است،بلکه آنچه به این خواندن ارزش نهایی میبخشد همان ایمان به مفاد آنها و سپس عمل کردن بر طبق آن است. و لذا در روایت فوق میخوانیم قراءتها و تلاوتها و القیام بها،و نیز در همین روایت میخوانیم که فرمود:کسی که این سوره را بخواند،در قیامت مصداق الذین لاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ است و این در حقیقت اشاره لطیفی به آیه 35 همین سوره است که میفرماید: فَمَنِ اتَّقیٰ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ :"آنها که تقوا پیشه کنند و(خویش و جامعه را)اصلاح نمایند، نه ترسی خواهند داشت و نه غمی". همانگونه که ملاحظه میکنید،این مقام مخصوص کسانی است که تقوا داشته باشند و در مسیر اصلاح گام بردارند،به علاوه اصولا قرآن کتاب"عقیده" و"عمل"است، و قرائت و تلاوت مقدمهای بر این موضوع محسوب میشود. "راغب"در کتاب"مفردات"،در ذیل ماده"تلاوت"میگوید مراد از یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاٰوَتِهِ 2این است که با علم و عمل از آیات قرآن،پیروی میکنند یعنی"تلاوت"مفهومی بالاتر از مفهوم"قرائت"دارد و با یک نوع تدبر و تفکر و عمل همراه است.
1) 1) تفسیر برهان جلد دوم صفحه 2 و نور الثقلین جلد دوم صفحه 2.
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِ<br/>المص (1) کِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ فَلاٰ یَکُنْ فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ (2) اِتَّبِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ وَ لاٰ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ (3)
1-المص.
2-این کتابی است که بر تو نازل شده و نباید از ناحیه آن ناراحتی در سینه داشته باشی، و هدف آن است که بوسیله آن(همگان را از عواقب بد عقاید و اعمال نادرستشان)بیم دهی و تذکری است برای مومنان.
3-(بنا بر این)از چیزی که از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده پیروی کنید و از سرپرستان و معبودهای دیگر جز او پیروی نکنید،اما کمتر متذکر میشوید.
در آغاز این سوره بار دیگر به"حروف مقطعه"برخورد میکنیم که در اینجا چهار حرف الف،لام،میم و صاد است.
در مورد تفسیر این حروف،در آغاز سوره"البقره"و همچنین"آل عمران" بحثهای مشروحی داشتیم،در اینجا به یکی دیگر از تفسیرهایی که در این زمینه جلب توجه میکند برای تکمیل بحث اشاره میکنیم و آن اینکه:ممکن است،
یکی از اهداف این حروف،جلب توجه شنوندگان،و دعوت آنها به سکوت و استماع بوده باشد،زیرا ذکر این حروف در آغاز سخن،مطلب عجیب و نوظهوری در نظر عرب بود،و حس کنجکاوی او را برمیانگیخت،و در نتیجه به دنباله آن نیز گوش فرا میداد و اتفاقا غالب سورههایی که با حروف مقطعه شروع میشود سورههایی است که در مکه نازل شده است و میدانیم در آنجا مسلمانان در اقلیت بودند و دشمنان لجوج و سرسخت،حتی حاضر نبودند، به سخنان پیامبر ص گوش فرا دهند-سهل است-گاهی آن چنان سر و صدا و غوغا به راه میانداختند، که صدای پیامبر ص در میان آنها گم میشد،که در بعضی از آیات قرآن (مانند آیه 26 سوره فصلت)اشاره به این مطلب شده است.
و نیز در بعضی از روایات که از طرق اهل بیت ع آمده میخوانیم که این حروف رموز و اشاراتی است به نامهای خداوند،مثلا"المص"در سوره مورد بحث اشاره به انا اللّٰه المقتدر الصادق میباشد.یعنی"من خداوند توانای راستگو هستم"و به این ترتیب هر یک از حروف چهارگانه شکل اختصاری یکی از نامهای خدا است.
موضوع جانشین ساختن اشکال اختصاری به جای اشکال مفصل کلمات از قدیم رائج بوده،اگر چه در عصر و زمان ما به صورت بسیار گستردهتری مورد بهره- برداری قرار گرفته است و بسیاری از عبارات طولانی و اسامی مؤسسات یا انجمنها را در یک کلمه کوتاه خلاصه میکنند.
ذکر این نکته نیز لازم است که این تفسیرهای مختلف برای"حروف مقطعه" هیچگونه منافاتی با یکدیگر ندارند،و ممکن است در آن واحد تمام این تفسیرها به عنوان بطون مختلف قرآن،اراده شود.
در آیه بعد،میفرماید:"این کتابی است که بر تو نازل شده است،و نباید از ناحیه آن هیچگونه نگرانی و ناراحتی به خود راه دهی( کِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ فَلاٰ یَکُنْ فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ مِنْهُ ).
"حرج"در لغت به معنی گرفتگی،تنگی و هر گونه ناراحتی است،و در اصل به معنی مرکز اجتماع درختان درهم پیچیده است،سپس توسعه یافته و به هر نوع گرفتگی و ضیق اطلاق شده است.
جمله فوق به پیامبر ص دلداری میدهد،که چون این آیات از ناحیه خدا است،نباید هیچگونه نگرانی به خود راه دهد،نه نگرانی از ناحیه بار سنگین رسالتی که بر دوش گرفته،و نه نگرانی از جهت عکس العملی که دشمنان لجوج و سرسخت در برابر آن نشان خواهند داد،و نه نگرانی از ناحیه نتیجه و برداشتی که از تبلیغ این رسالت انتظار میرود.
با توجه به اینکه سوره از سورههای مکی است،مشکلاتی که پیامبر ص بر سر راه داشت کاملا قابل درک است،گرچه ما امروز به زحمت میتوانیم تمام جزئیات زندگانی پیامبر و یارانش را در محیط مکه و در آغاز اسلام در فکر خود مجسم سازیم،ولی با در نظر گرفتن این حقیقت که او میبایست یک جهش انقلابی در تمام زمینهها در آن محیط فوق العاده عقب افتاده آنهم در مدتی کوتاه به وجود آورد،ابعاد مشکلاتی را که در پیش داشت،میتوان اجمالا درک کرد.
بنا بر این جای این دارد که خداوند به او دلداری دهد که نگران نباشد و به نتیجه کار خود کاملا امیدوار باشد.
و در جمله بعد اضافه میکند که"هدف از نزول این کتاب انذار و بیم دادن مردم از عواقب شوم افکار و اعمالشان است،و همچنین تذکر و یادآوری برای مؤمنان
راستین"( لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِکْریٰ لِلْمُؤْمِنِینَ ) (1).
و اینکه میبینیم در این جمله"انذار"به عنوان یک فرمان عمومی آمده و"تذکر"به مؤمنان تخصیص داده شده است،به خاطر این است که دعوت به سوی حق و مبارزه با انحرافات باید به صورت همگانی انجام گیرد،ولی پیدا است که تنها ایمان آورندگان،از این دعوت سود میبرند،همانها که زمینههای مستعد و آماده برای پذیرش حق دارند،و آنها که لجاج را از خود دور ساخته و در برابر حقایق تسلیمند، عین این تعبیر نیز در آغاز سوره"البقره"گذشت آنجا که میفرماید: ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ :"این کتاب تردیدی در آن نیست و مایه هدایت پرهیزگاران است"(برای توضیح بیشتر به جلد اول تفسیر نمونه صفحه 39 مراجعه فرمائید).
*** سپس روی سخن را به عموم مردم کرده و میگوید:"از آنچه از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده است،پیروی کنید"( اِتَّبِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ ) و به این ترتیب،سخن از پیامبر ص و ماموریت و رسالت او شروع میشود و به وظیفه مردم منتهی میگردد.
و برای تاکید اضافه میکند:"از فرمان غیر خداوند پیروی نکنید و از انتخاب ولی و سرپرستی جز او خودداری نمائید"( وَ لاٰ تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیٰاءَ ).
اما چون آنها که به تمام معنی در برابر حق تسلیمند و از تذکرات،متذکر
1) 1) بنا بر آنچه در بالا گفته شد"لتنذر"متعلق به"انزل"میباشد،نه به جمله "فلا یکن"و شاید قرار گرفتن این جمله(جمله لتنذر)بعد از جمله" فَلاٰ یَکُنْ فِی صَدْرِکَ حَرَجٌ "به خاطر آن است که نخست باید پیغمبر را در راه دعوت آماده ساخت و بعد،هدف را که انذار است به او پیشنهاد نمود(دقت کنید)
میگردند کمند،در پایان آیه میگوید:"کمتر متذکر میشوید"( قَلِیلاً مٰا تَذَکَّرُونَ ).
از این آیه ضمنا استفاده میشود که انسان بر سر دو راهی است،یا پذیرش ولایت و رهبری خداوند،و یا داخل شدن در(ولایت)دیگران،اگر مسیر اول را قبول کند،(ولی)او تنها خدا است،اما اگر تحت ولایت دیگران قرار گیرد، هر روز باید بار کسی را بر دوش گیرد و ارباب تازهای انتخاب کند،کلمه "اولیاء"که جمع"ولی"است،اشاره به همین معنی است.
وَ کَمْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا بَیٰاتاً أَوْ هُمْ قٰائِلُونَ (4) فَمٰا کٰانَ دَعْوٰاهُمْ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ (5)
4-چه بسیار شهرها و آبادیها که آنها را(بر اثر گناه فراوان)هلاک کردیم،و عذاب ما شبهنگام یا در روز هنگامی که استراحت کرده بودند به سراغشان آمد.
5-و در آن موقع که عذاب ما به سراغ آنها آمد سخنی نداشتند جز اینکه گفتند ما ظالم بودیم(ولی این اعتراف به گناه دیگر دیر شده بود و به حالشان سودی نداشت).
اقوامی که نابود شدند
این دو آیه،اشارهای به عواقب دردناک مخالفت با دستوراتی است که در آیات قبل بیان شد،و هم در واقع"فهرستی"است،اجمالی در سرگذشت اقوام متعددی همچون قوم نوح و فرعون و عاد و ثمود و لوط که بعدا خواهد آمد.
قرآن در اینجا به آنهایی که از تعلیمات انبیاء سرپیچی میکنند و به جای اصلاح خویش و دیگران بذر فساد میپاشند،شدیدا اخطار میکند که نگاهی به زندگانی اقوام پیشین بیفکنید و ببینید"چقدر از شهرها و آبادیها را ویران کردیم و مردم فاسد آنها را به نابودی کشانیدیم"( وَ کَمْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنٰاهٰا ).
سپس چگونگی هلاکت آنها را چنین تشریح میکند که"عذاب دردناک ما،در دل شب،در ساعاتی که در آرامش فرو رفته بودند،یا در وسط روز،به هنگامی که پس از فعالیتهای روزانه به استراحت پرداخته بودند به سراغ آنها آمد" ( فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا بَیٰاتاً أَوْ هُمْ قٰائِلُونَ ).
در آیه بعد سخن را چنین ادامه میدهد:"آنها به هنگامی که در گرداب بلا گرفتار میشدند و طوفان مجازات زندگیشان را درهم میکوبید،از مرکب غرور و نخوت پیاده شده فریاد میزدند:"ما ستمگر بودیم و اعتراف میکردند که ظلم و ستمهایشان دامانشان را گرفته است"( فَمٰا کٰانَ دَعْوٰاهُمْ إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا إِنّٰا کُنّٰا ظٰالِمِینَ ).
1-"قریه"در اصل از ماده"قری"(بر وزن نهی)به معنی"جمع شدن" آمده،و چون قریه مرکز اجتماع افراد بشر است،این نام بر آن اطلاق شده است، از اینجا روشن میشود که قریه تنها به معنی روستا نیست،بلکه هر گونه آبادی و مرکز اجتماع انسانها را اعم از روستا و شهر شامل میشود،و در بسیاری از آیات قرآن نیز این کلمه به"شهر"یا"هر گونه آبادی"اعم از شهر و روستا اطلاق شده است.
"قائلون"اسم فاعل از ماده"قیلولة"به معنی خواب نیمروز و یا به معنی استراحت در نیمروز است،و در اصل به معنی راحتی است،و لذا"پس گرفتن" جنسی که فروخته شده"اقاله"نامیده میشود،زیرا طرف را از نگرانی راحت میکند.و"بیات"به معنی شبانه و شبهنگام است.
2-این که در آیات فوق میخوانیم که مجازات پروردگار در دل شب یا به هنگام استراحت نیمروز،دامان آنها را میگرفت،برای این بوده است که طعم تلخ کیفر را بیشتر بچشند،و آرامش و آسایش آنها به کلی درهم ریخته شود، همانطور که آرامش و آسایش دیگران را به هم ریخته بودند!،و به این ترتیب کیفرشان متناسب گناهشان است.
3-این موضوع نیز به خوبی از آیه استفاده میشود که عموم اقوام مجرم و گنهکار هنگامی که گرفتار چنگال مجازات میشدند و پردههای غفلت و غرور از مقابل چشمانشان کنار میرفت، همگی به گناه خود اعتراف میکردند،ولی اعترافی که سودی به حال آنها نداشت،زیرا یک نوع اعتراف"اجباری و اضطراری" بود که حتی مغرورترین افراد خود را از آن ناگزیر میبینند،و به تعبیر دیگر این بیداری یک نوع بیداری کاذب و زودگذر و بیاثر است که کمترین نشانهای از انقلاب روحی در آن نیست و به همین دلیل هیچگونه نتیجهای برای آنها نخواهد داشت،البته اگر این واقعیت را در حال اختیار اظهار میداشتند دلیل بر انقلاب روحی آنها و مایه نجاتشان بود.
4-از بحثهایی که در میان مفسران در آیه فوق،مطرح شده،این است که چرا قرآن نخست میگوید أَهْلَکْنٰاهٰا (ما آنها را هلاک کردیم)بعد با کلمه "فاء تفریع"که معمولا برای ترتیب زمانی است میگوید: فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا بَیٰاتاً (بعد از آن مجازات ما شبهنگام به سراغ آنان آمد)در حالی که چنین کیفری قبل از هلاکت بوده،نه بعد از هلاکت.
ولی باید توجه داشت که گاهی جمله بعد از"فاء"شرح و تفصیل جمله قبل است،نه بیان حادثه دیگری،در اینجا نیز نخست موضوع هلاکت را بطور اجمال یادآور شده،سپس به شرح آن میپردازد و میگوید:"به هنگام شب و یا در حال استراحت نیمروز مجازات ما دامن آنها را گرفت و هنگامی که خود را در آستانه نابودی دیدند،به ظلم و ستم خویش اعتراف کردند"نظیر این موضوع در ادبیات عرب کم نیست.
5-این گونه آیات نباید به عنوان شرح ماجرای گذشتگان تلقی شود، و تنها مربوط به زمان ماضی و اقوام پیشین فرض گردد،اینها اخطارهای کوبندهای
است برای امروز و برای فردا،برای ما و برای همه اقوام آینده،زیرا در سنت و قانون الهی تبعیض مفهوم ندارد.
هم اکنون،انسان صنعتی با تمام قدرتی که پیدا کرده است،در مقابل یک زلزله،یک طوفان،یک باران شدید و مانند اینها به همان اندازه ضعیف و ناتوان است که انسانهای قبل از تاریخ ناتوان بودند،بنا بر این همان عواقب شوم و دردناکی که ستمکاران اقوام گذشته و انسانهای مست غرور و شهوت و افراد سرکش و آلوده پیدا کردند،از انسانهای امروز دور نیست،بلکه قدرت عجیب انسان امروز خود میتواند بزرگترین بلای او بشود،و او را به دامان جنگهایی بکشاند که محصولش نابودی نسل او است،آیا نباید از این حوادث پند گیرد و بیدار شود؟!
فَلَنَسْئَلَنَّ اَلَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ اَلْمُرْسَلِینَ (6) فَلَنَقُصَّنَّ عَلَیْهِمْ بِعِلْمٍ وَ مٰا کُنّٰا غٰائِبِینَ (7) وَ اَلْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ اَلْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (8) وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَظْلِمُونَ (9)
6-بطور قطع از کسانی که پیامبران را به سوی آنها فرستادیم سؤال خواهیم کرد و از پیامبران(نیز)سؤال میکنیم.
7-و مسلما(اعمال همه را مو به مو)از روی علم(وسیع خود)برای آنان شرح خواهیم داد و ما(اصولا)غائب نبودیم(بلکه همه جا حاضر و ناظر بودیم).
8-و وزن کردن(اعمال و سنجش ارزش آنها)در آن روز حق است،کسانی که میزانهای (عمل)آنها سنگین است رستگارانند.
9-و کسانی که میزانهای(عمل)آنها سبک است افرادی هستند که سرمایه وجود خود را به خاطر ظلم و ستمی که به آیات ما میکردند از دست دادهاند.
در آیات گذشته اشارهای به شناسایی خدا و نزول قرآن مجید بود،اما آیات مورد بحث که سخن از معاد میگوید،در واقع مکملی است برای آیات گذشته،به علاوه در آیه قبل سخن از مجازات دنیوی ستمکاران در میان بود،در
این آیات بحث از مجازات اخروی آنها میشود و به این ترتیب پیوندی روشن دارند.
نخست به عنوان یک قانون عمومی میفرماید:"از تمام کسانی که پیامبران به سوی آنها فرستاده شدند،به طور قطع در روز قیامت سؤال میکنیم" ( فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِینَ أُرْسِلَ إِلَیْهِمْ ).
نه تنها از آنها سؤال میکنیم"از پیامبرانشان نیز میپرسیم که رسالت خویش را چگونه انجام دادند" ( وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ ).
بنا بر این،هم رهبران مسئولند و هم پیروان،هم پیشوایان و هم تابعان، منتها چگونگی مسئولیتهای این دو گروه متفاوت است.
حدیثی که از امیر مؤمنان علی ع در این زمینه نقل شده،نیز این معنی را تایید میکند،آنجا که میفرماید:
فیقام الرسل فیسئلون عن تادیه الرسالات التی حملوها الی اممهم فاخبروا انهم قد ادوا ذلک الی اممهم. ..
"پیامبران را نگه میدارند و از آنها سؤال میکنند که آیا رسالت خویش را به امتها رساندند یا نه؟آنها پاسخ میگویند که این وظیفه را انجام دادهاند" (1).
در روایت دیگری که در تفسیر علی بن ابراهیم نقل شده نیز به این معنی تصریح شده است (2).
*** در آیه بعد برای اینکه کسی تصور نکند که سؤال از امتها و پیامبرانشان دلیل بر این است که چیزی از علم خدا مخفی میماند،با قاطعیت و صراحت و تاکید آمیخته با قسم میگوید:"ما با علم و دانش خویش تمام اعمالشان را برای آنها شرح میدهیم،زیرا ما هرگز از آنها غائب نبودیم،همه جا با آنها بودیم و در هر حال همراهشان"( فَلَنَقُصَّنَّ عَلَیْهِمْ بِعِلْمٍ وَ مٰا کُنّٰا غٰائِبِینَ ).
"فلنقصن"که از ماده"قصه"گرفته شده است،در اصل به معنی پشت سر هم قرار گرفتن است،و چون در شرح یک ماجرا،مطالب پشت سرهم،پیاده می- شود،به آن"قصه"میگویند،و همچنین مجازاتی که پشت سر جنایت انجام میگردد،"قصاص"گفته میشود و نیز به قیچی"مقص"(بر وزن پسر)می- گویند،چون موها را پشت سرهم قطع میکند،و نیز جستجوی در باره چیزی را "قص"(بر وزن مس)میگویند،زیرا شخص جستجوگر حوادث را پشت سرهم تعقیب و دنبال میکند از آنجا که در آیه چهار نوع تاکید در این زمینه دیده میشود(لام قسم،و نون تاکید،و کلمه"علم"که به صورت نکره ذکر شده و منظور از آن بیان عظمت است،و جمله مٰا کُنّٰا غٰائِبِینَ "هیچگاه غائب نبودهایم") استفاده میشود که منظور آن است که ما تمام جزئیات کار آنها را"مو به مو" و"پشت سرهم"برایشان تشریح میکنیم تا بدانند،کوچکترین نیت یا عملی از علم ما پنهان نمیماند (1).
نخستین بحثی که در اینجا پیش میآید این است که ما میدانیم خدا همه چیز را میداند و اصولا در همه جا حاضر و ناظر است با اینحال چه نیازی به سؤال دارد که انبیاء و امتها را عموما و بدون استثناء مورد بازپرسی قرار دهد؟!.
جواب این پرسش روشن است،زیرا اگر سؤال برای استعلام و درک واقعیت چیزی باشد،در مورد کسی که عالم است معنی ندارد ولی اگر منظور توجه دادن خود شخص و اتمام حجت به او و امثال آن بوده باشد،هیچ مانعی ندارد، درست مثل اینکه ما به شخص فراموشکاری خدمتهای زیاد کردهایم،و او به جای
1) 1) تفسیر"مجمع البیان"و تفسیر"تبیان"،بحث فوق را در زمینه معنی"قصه"در ذیل آیه آوردهاند.
خدمت مرتکب خیانتهایی شده و همه این مسائل پیش ما روشن است،او را مورد بازپرسی قرار داده و میگوئیم آیا ما اینهمه به تو خدمت نکردیم؟و آیا تو حق این خدمات را ادا کردی؟! این سؤال برای کسب علم نیست بلکه برای تفهیم طرف است،و یا اینکه برای ابراز قدردانی از یک فرد خدمتگزار و تقدیر و تشویق از او میپرسیم در این سفر ماموریتی که داشتی چه کارها انجام دادی؟با اینکه از جزئیات آن قبلا آگاه شدهایم.
ممکن است تصور شود،آیات مورد بحث که با صراحت و تاکید و قسم میگوید از همه در روز قیامت سؤال میکنیم،با بعضی دیگر از آیات قرآن منافات دارد،مثلا در سوره الرحمن میخوانیم فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ ...یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیمٰاهُمْ ...
:"در آن روز از هیچکس نه انس و نه جن،سؤالی نمیشود...بلکه افراد گناهکار از سیمایشان شناخته میشوند" (1)و همچنین آیات دیگر که سؤال را نفی میکند با آیه مورد بحث که سؤال را اثبات میکند چگونه سازگار است؟ ولی دقت در این آیات هر گونه ابهامی را برطرف میسازد،زیرا از مجموعه آیات مربوط به سؤال و جواب در روز قیامت چنین استفاده میشود،که مردم در آن روز،مراحل مختلفی را میپیمایند،در پارهای از مراحل هیچگونه سؤال و پرسشی از آنها نمیشود،حتی مهر بر دهان آنها میگذارند و تنها اعضای پیکرشان که آثار اعمال را در خود حفظ کردهاند،به عنوان یک گواه گویا و انکارناپذیر،چگونگی اعمالشان را بازگو میکنند.
1) 1) سوره الرحمن آیه 39 و 41.
در مرحله بعد،مهر از زبان آنها برداشته میشود،و به سخن میآیند و از آنها پرسش میشود،آنها نیز با مشاهده روشن شدن حقایق در پرتو گواهی اعضا،به اعمال خود اعتراف میکنند،درست همانند مجرمی که با مشاهده آثار عینی جرم چارهای جز اعتراف نمیبیند.
بعضی از مفسران نیز در تفسیر این آیات احتمال دادهاند که آیات نفی کننده سؤال اشاره به سؤال و جواب زبانی است،و آیات اثبات کننده سؤال اشاره به سؤالاتی است که از اعضای بدن میشود و آنها به زبانحال-همانند رنگ رخسار انسان که خبر از سر درون او میدهد-حقایق را بازگو میکنند.
و در هر صورت اختلافی در میان این دو دسته آیات نیست.
*** در آیه بعد برای تکمیل بحث رستاخیز،اشاره به مساله"سنجش اعمال" میکند که نظیر آن در سورههای دیگر قرآن از جمله در سوره مؤمنون آیه 102 و 103 و سوره قارعه آیه 6 و 8 آمده است.
نخست میگوید:"مساله توزین اعمال در آن روز حق است"( وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ ) (1).
درباره چگونگی توزین اعمال در روز رستاخیز،بحث فراوانی در میان مفسران و متکلمان شده است،و از آنجا که بعضی چنین تصور کردهاند،وزن
1) 1) بنا بر این"وزن"به معنی مصدری است،یعنی وزن کردن،و این کلمه مبتدا و"الحق"خبر آن است،گرچه احتمالات دیگری در ترکیب جمله فوق داده شده ولی آنچه گفتیم از همه نزدیکتر است.
و ترازو،در آن جهان،همانند وزن و ترازو در این جهان است،و از طرفی اعمال انسان سنگینی و وزنی ندارد که بتوان آن را با ترازو سنجید،ناچار شدهاند، از طریق تجسم اعمال،و یا اینکه خود اشخاص را به جای اعمالشان در آن روز وزن میکنند،مشکل را حل نمایند،و حتی عبارتی از"عبید بن عمیر"نقل شده است که میگوید:یؤتی بالرجل الطویل العظیم فلا یزن جناح بعوضة:
"یعنی در آن روز،افراد بزرگ جثهای را میآورند که در ترازوی سنجش باندازه بال مگسی وزن ندارند"! (1)اشاره به اینکه ظاهرا آدمهای با شخصیتی بودند و در باطن هیچ!.
ولی اگر مساله مقایسه زندگی آن جهان را با زندگی دنیا کنار بگذاریم و توجه داشته باشیم که همه چیز در آنجا با اینجا متفاوت است،درست همانند تفاوتی که میان زندگی جنین در عالم رحم،با زندگی انسان در این دنیا وجود دارد،و نیز توجه داشته باشیم که در فهم معانی الفاظ،نباید همیشه،به دنبال مصداقهای موجود و معین برویم،بلکه مفاهیم را از نظر نتیجه بررسی کنیم، مساله"وزن در روز رستاخیز"کاملا حل خواهد شد.
توضیح اینکه در گذشته هنگامی که مثلا نام"چراغ"برده میشد، ظرفی به نظر میرسید که مقداری ماده روغنی در آن ریخته شده بود و فتیلهای در میان آن نصب گردیده و احتمالا حبابی نیز روی آن برای تنظیم هوا قرار داده شده بود،در حالی که امروز از کلمه چراغ چیز دیگری میفهمیم،دستگاهی که نه ظرفی برای روغن دارد،و نه فتیلهای،و نه حبابی برای تنظیم هوا،اما آنچه چراغ امروز را با دیروز پیوند میدهد،همان هدف و نتیجه آن است،یعنی وسیلهای که تاریکی را از میان میبرد.
1) 1) این روایت را در تفسیر"مجمع البیان"و تفسیر"طبری"از"عبید بن عمیر"نقل میکنند و ظاهر عبارت این است که این سخن از خود عبید است نه از پیامبر ص.
در مساله"میزان"نیز چنین است و در همین جهان میبینیم که با گذشت زمان"ترازوها"چه اندازه دگرگون شدهاند،و حتی لفظ میزان به وسائل دیگر سنجش نیز گفته میشود،مانند"میزان الحراره"(وسیله سنجش گرما)"میزان- الهوا"(وسیله سنجش هوا)و مانند آن.
بنا بر این،آنچه مسلم است این است که در روز رستاخیز اعمال انسان با وسیله خاصی سنجیده میشود نه با ترازوهایی همانند ترازوهای دنیا،و چه بسا آن وسیله همان وجود انبیاء و امامان و افراد صالح بوده باشد،و در روایاتی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده این مطلب به خوبی دیده میشود.
در بحار الانوار از امام صادق ع در پاسخ سؤال از تفسیر آیه و نَضَعُ الْمَوٰازِینَ الْقِسْطَ (1)چنین میخوانیم:
و الموازین الانبیاء و الاوصیاء و من الخلق من یدخل الجنة بغیر حساب! :"میزان سنجش در آن روز پیامبران و اوصیای آنها هستند و از مردم کسانی میباشند که بدون حساب وارد بهشت میشوند"! (یعنی کسانی که در پرونده اعمال آنها نقطه تاریکی وجود ندارد) (2).
و در روایت دیگری چنین نقل شده است:
ان امیر المؤمنین و الأئمة من ذریته هم الموازین :"یعنی امیر مؤمنان و امامان از فرزندان او ترازوهای سنجشاند" (3).
و در یکی از زیارات مطلقه امیر مؤمنان علی ع میخوانیم:
السلام علی میزان الاعمال :"سلام بر میزان سنجش اعمال"! در واقع مردان و زنان نمونه جهان،مقیاسهای سنجش اعمال انسانها هستند و هر کس به آن اندازه که به آنها شباهت دارد،وزن دارد،و آنها که از ایشان بیگانهاند،کم وزن یا بیوزنند.
حتی در این جهان نیز دوستان خدا مقیاس سنجشند،ولی از آنجا که بسیاری از حقایق در این عالم در پرده ابهام میماند و در روز قیامت که به مقتضای وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ (ابراهیم-48)روز بروز و ظهور است این واقعیتها آشکار میگردد.
و از اینجا روشن میشود که چرا"موازین"جمع بسته شده است،زیرا اولیای حق که ترازوهای سنجشند،متعددند.
این احتمال نیز وجود دارد که هر کدام از آنها در صفتی ممتاز بودهاند، بنا بر این هر یک میزان سنجش یکی از صفات و اعمال آدمی هستند و چون اعمال و صفات انسانها مختلف است،الگوها و ترازوهای سنجش نیز باید مختلف باشد.
و نیز از اینجا روشن میشود که آنچه در بعضی از روایات مانند روایتی از امام صادق ع وارد شده که پرسیدند
ما معنی المیزان قال العدل :"معنی میزان چیست؟فرمود عدل است" (1)منافاتی با آنچه گفتیم ندارد،زیرا دوستان خداوند و مردان و زنان نمونه جهان،مظهر عدل میباشند،عدل از نظر فکر و عدل از نظر عقیده و عدل از نظر صفات و اعمال(دقت کنید).
در جمله بعد میفرماید:"آنها که میزانهای سنجششان سنگین است رستگارانند و آنها که میزانهای سنجششان سبک است کسانی هستند که سرمایه وجود خود را به خاطر ظلم و ستمی که در برابر آیات ما داشتند از دست دادهاند" ( فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَظْلِمُونَ ).
بدیهی است منظور از سبکی و سنگینی میزان اعمال،سبکی و سنگینی خود میزان نیست بلکه ارزش و وزن چیزهایی است که با میزان سنجیده میشود.
ضمنا تعبیر" خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ "(سرمایه وجود خود را از دست دادند)اشاره
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 5.
لطیفی به این واقعیت است که این گونه اشخاص گرفتار بزرگترین زیان و خسران میشوند،زیرا گاهی انسان زیان میکند و تنها مال یا مقام خود را از دست می- دهد،ولی گاهی زیان میکند و اصل وجود هستی او به هدر میرود،بدون اینکه سرمایهای در برابر آن بدست آورده باشد،و این بزرگترین زیان است.
تعبیر به"ظلم به آیات"که در آخر آیه ذکر شده اشاره به این است که اینگونه اشخاص نه تنها به خود ستم میکنند،بلکه به برنامههای هدایت الهی نیز ستم کردهاند،زیرا این برنامهها میبایست وسیله هدایت و نجات گردد، و اگر به آن بیاعتنایی شد و این اثر از آنها بدست نیامد،به آنها ستم شده است.
در بعضی از روایات آمده است که منظور از آیات در اینجا،پیشوایان بزرگ دین و ائمه هدی هستند،البته همانطور که بارها گفتهایم،معنی اینگونه تفسیرها منحصر ساختن مفهوم آیه در آنها نیست،بلکه آنها مصداق روشن آیات الهی هستند.
جمعی از مفسران ظلم به آیه را به معنی"کفر و انکار"آن گرفتهاند،و البته این معنی از مفهوم ظلم دور نیست،و در بعضی دیگر از آیات قرآن نیز "ظلم"به همین معنی آمده است.
وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاکُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ (10)
10-و ما تسلط و مالکیت و حکومت بر زمین را برای شما قرار دادیم و انواع وسایل زندگی را برای شما فراهم ساختیم اما کمتر شکرگزاری میکنید(و اینهمه موهبت را بجا مصرف نمینمائید).
مقام با عظمت انسان در جهان هستی
به دنبال آیاتی که اشاره به مبدء و معاد در آنها شده بود در این آیه و آیات بعد،"انسان"و عظمت و اهمیت مقام او و چگونگی آفرینش این نوع و افتخاراتی که خداوند به او داده،و پیمانهایی که در برابر اینهمه نعمت از او گرفته است، مورد بحث قرار میگیرد،تا از این راه پایههای تربیت و تکامل او محکمتر گردد.
نخست در یک آیه،همه این مطالب را به گونه خلاصه ذکر کرده سپس در آیات بعد بطور مشروح آورده است.
در آغاز میگوید:"ما مالکیت و حکومت،و تسلط شما را بر زمین،مقرر داشتیم" ( وَ لَقَدْ مَکَّنّٰاکُمْ فِی الْأَرْضِ ).
"و انواع وسائل زندگی را برای شما در آن قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ ).
"اما با این حال کمتر شکر این همه نعمت و موهبت را بجای میآورید" ( قَلِیلاً مٰا تَشْکُرُونَ ).
"تمکین"،تنها به این معنا نیست که شخصی را در محلی جای دهند،بلکه به این معنی است که تمام وسائل کار را در اختیار او بگذارند،به او قدرت و توانایی بخشند،ابزار کار را فراهم کنند و موانع را برطرف سازند،به مجموع اینها کلمه"تمکین"اطلاق میشود،درباره یوسف در قرآن مجید میخوانیم: وَ کَذٰلِکَ مَکَّنّٰا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ (1):"این چنین یوسف را در سرزمین مصر تمکین بخشیدیم(و همه گونه قدرت در اختیار او قرار دادیم).
1) 1) سوره یوسف آیه 56.
این آیه مانند بعضی دیگر از آیات قرآن،پس از ذکر نعمتهای پروردگار، مردم را دعوت به شکرگزاری میکند،و ناسپاسی آنها را نکوهش مینماید.
بدیهی است،زنده کردن حس شکرگزاری و قدردانی در مردم در برابر نعمتهای خدا تنها برای این است که طبق فرمان فطرت در برابر بخشنده نعمت، خضوع کنند،او را بشناسند و فرمانش را به جان و دل بپذیرند و به این وسیله هدایت و تربیت شوند،نه اینکه شکرگزاری کمترین اثری در مقام با عظمت پروردگار داشته باشد،بلکه اثر آن همانند آثار همه عبادتها و فرمانهای او عاید خود انسان میشود.
وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاکُمْ ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ اَلسّٰاجِدِینَ (11) قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ (12) قٰالَ فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهٰا فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ اَلصّٰاغِرِینَ (13) قٰالَ أَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (14) قٰالَ إِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ (15) قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَکَ اَلْمُسْتَقِیمَ (16) ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شٰاکِرِینَ (17) قٰالَ اُخْرُجْ مِنْهٰا مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعِینَ (18)
11-ما شما را آفریدیم سپس صورتبندی کردیم سپس به فرشتگان گفتیم برای آدم خضوع کنید آنها سجده کردند جز ابلیس که از سجده کنندگان نبود.
12-(خداوند به او)فرمود:چه چیز تو را مانع شد که سجده کنی در آن هنگام که به تو فرمان دادم؟گفت:من از او بهترم،مرا از آتش آفریدهای و او را از خاک! 13-گفت:از آن(مقام و مرتبهات)فرود آی!تو حق نداری در آن(مقام و رتبه)تکبر بورزی بیرون رو که تو از افراد پست و کوچکی! 14-(شیطان)گفت:مرا تا روز رستاخیز مهلت ده(و زنده بگذار).
15-فرمود:تو از مهلتدادهشدگانی! 16-گفت:اکنون که مرا گمراه ساختی من بر سر راه مستقیم تو برای آنها کمین میکنم.
17-سپس از پیشرو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آنها،به سراغ آنها میروم و اکثر آنها را شکرگزار نخواهی یافت.
18-فرمود:از آن(مقام)با ننگ و عار و خواری بیرون رو،و سوگند یاد میکنم که هر کس از آنها از تو پیروی کند جهنم را از شما همگی پر میکنم!
در هفت سوره از سورههای قرآن اشاره به آفرینش انسان و چگونگی خلقت او شده است و همانطور که در آیه پیش اشاره کردیم،ذکر این موضوع برای بیان شخصیت انسان و مقام و رتبه او در میان موجودات جهان،و احیای حس شکرگزاری در وجود او است.
در این سورهها با تعبیرات مختلف،آفرینش انسان از خاک و سجود فرشتگان برای او،و سرکشی شیطان و سپس موضعگیریش در برابر نوع انسان آمده است.
در نخستین آیه مورد بحث،خداوند میگوید:"ما شما را آفریدیم،و سپس صورتبندی کردیم،بعد از آن به فرشتگان(و از جمله ابلیس که در صف آنها قرار داشت اگر چه جزء آنها نبود)فرمان دادیم،برای آدم جد نخستین شما
سجده کنند"( وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاکُمْ ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلاٰئِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ).
"همگی این فرمان را به جان و دل پذیرفتند و برای آدم سجده کردند، مگر ابلیس که از سجده کنندگان نبود"( فَسَجَدُوا إِلاّٰ إِبْلِیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السّٰاجِدِینَ ).
اینکه در آیه فوق،"خلقت"قبل از"صورتبندی"بیان شده،ممکن است اشاره به این باشد که نخست ماده اصلی انسان را آفریدیم و بعد،به آن صورت انسانی بخشیدیم.
ضمنا همانطور که در ذیل آیه 34 سوره بقره گفتهایم:سجده فرشتگان برای آدم به معنی"سجده پرستش"نبوده است،زیرا پرستش مخصوص خدا است، بلکه سجده در اینجا به معنی خضوع و تواضع است(یعنی در برابر عظمت آدم خضوع کردند)و یا به معنی سجده برای خداوندی است که چنین مخلوق موزون و با عظمتی آفریده است.
و نیز همانگونه در ذیل آن آیه گفتهایم،"ابلیس"از فرشتگان نبود، بلکه طبق تصریح آیات قرآن،از قسم دیگری از مخلوقات بنام"جن"بوده است (برای توضیح بیشتر به تفسیر نمونه جلد اول صفحه 126 مراجعه کنید).
*** در آیه بعد میگوید:خداوند"ابلیس"را به خاطر سرکشی و طغیانگری مؤاخذه کرد،و"گفت چه چیز سبب شد که در برابر آدم سجده نکنی و فرمان مرا نادیده بگیری"( قٰالَ مٰا مَنَعَکَ أَلاّٰ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ ).
او در پاسخ به یک عذر ناموجه متوسل گردید و گفت:"من از او بهترم، به دلیل اینکه مرا از آتش آفریدهای و او را از خاک و گل"!( قٰالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ ).
گویا چنین میپنداشت که آتش برتر از خاک است،و این یکی از
بزرگترین اشتباهات ابلیس بود،شاید هم اشتباه نمیکرد و آگاهانه دروغ میگفت زیرا میدانیم خاک سرچشمه انواع برکات و منبع تمام مواد حیاتی و مهمترین وسیله برای ادامه زندگی موجودات زنده است،در حالی که آتش چنین نیست.
درست است که آتش یکی از شرایط تجزیه و ترکیب موجودات جهان است،ولی نقش اصلی را همان مواد موجود در خاک دارند و آتش تنها وسیلهای برای تکمیل آنها محسوب میشود.
و نیز درست است که کره زمین در آغاز که از خورشید جدا شد،به صورت گوی آتشینی بود که تدریجا سرد شد،ولی باید توجه داشت زمین ما دام که سوزان و شعلهور بود،مطلقا موجودات زندهای نداشت از آن زمان حیات و زندگی در این کره پیدا شد،که خاک و گل جای آتش را گرفت.
به علاوه هر آتشی در روی زمین پیدا شود،از موادی سرچشمه میگیرد که از خاک بدست آمده است،خاک سرچشمه پرورش درختان و درختان سرچشمه پیدایش آتش میباشند،حتی مواد نفتی یا چربیهایی که قابل احتراقند نیز بازگشت به خاک یا حیواناتی که از مواد نباتی تغذیه دارند،میکنند.
از همه اینها گذشته امتیاز آدم در این نبود که از خاک است،بلکه امتیاز اصلی او همان"روح انسانیت"و مقام خلافت و نمایندگی پروردگار بوده است، بنا بر این به فرض که ماده نخستین شیطان از او برتر باشد، دلیل بر این نمیشود که در برابر آفرینش آدم با آن روح و عظمت خداداد و مقام نمایندگی پروردگار، سجده و خضوع نکند،و ظاهر این است که شیطان همه این مطالب را میدانست تنها تکبر و خودپسندی جلو او را گرفت و همه اینها بهانه بود.
در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع به ما رسیده قیاس کردن احکام و حقایق دینی به شدت محکوم شده است و در این اخبار میخوانیم نخستین کسی که قیاس کرد،شیطان بود،امام صادق ع به ابو حنیفه فرمود:لا تقس فان اول من قاس ابلیس:"قیاس مکن که نخستین قیاس کننده شیطان بود" (1).
در منابع اهل تسنن مانند تفسیر"المنار"و تفسیر"طبری"از"ابن عباس" و"ابن سیرین"و"حسن بصری"نیز این مطلب نقل شده است (2).
منظور از"قیاس"این است که موضوعی را به موضوع دیگر که از بعضی جهات با آن شباهت دارد مقایسه کنیم،و همان حکمی که درباره موضوع اول است،درباره موضوع دوم نیز اجرا شود،بدون اینکه فلسفه و اسرار حکم اول را کاملا بدانیم،مثل اینکه میدانیم"بول"انسان محکوم به نجاست و ناپاکی است و باید از آن پرهیز کرد،سپس"عرق"انسان را هم با آن مقایسه کنیم و بگوئیم چون این دو در پارهای از جهات و اجزای ترکیبی با هم شباهت دارند، هر دو ناپاک و نجس هستند،در حالی که اگر چه در پارهای از جهات با هم شباهت دارند،ولی از جهاتی هم متفاوتند،یکی رقیقتر و دیگری غلیظتر، پرهیز از یکی کار سادهای است و پرهیز از دیگری بسیار مشکل و طاقتفرسا،به علاوه تمام فلسفههای حکم اول بر ما روشن نیست،و این یک مقایسه تخمینی بیش نمیباشد.
به همین جهت پیشوایان ما با الهام از کلام پیامبر ص قیاس را شدیدا
محکوم کرده و باطل شمردهاند،زیرا گشوده شدن باب قیاس سبب میشود که هر کس با مطالعه محدود و فکر کوتاه خود،به مجرد اینکه دو موضوع را از پارهای جهات،مساوی دانست،حکم یکی را در باره دیگری اجرا کند،و به این ترتیب هرج و مرجی از نظر قوانین و احکام دینی به وجود آید.
ممنوع بودن قیاس از نظر حکم خرد منحصر به قوانین دینی نیست،پزشکان هم اکیدا توصیه میکنند که هرگز نسخه بیماری را به بیمار دیگر ندهید، هر چند بیماری آنها از نظر شما شبیه باشند،فلسفه آن روشن است،زیرا دو بیمار ممکن است در نظر ما با هم شباهت داشته باشند،ولی با این حال از جهات فراوانی،مثلا از نظر میزان تحمل نسبت به دارو،و گروه خونی و مثلا میزان قند و اوره و چربی خون تفاوت میان این دو بوده باشد که افراد عادی هرگز نمیتوانند آنها را تشخیص بدهند،بلکه تشخیص آن منحصرا بوسیله پزشکان ماهر امکان دارد،اگر بدون در نظر گرفتن این خصوصیات،داروی یکی را به دیگری بدهیم ممکن است نه تنها مفید نباشد بلکه گاهی سرچشمه خطرات جبران ناپذیری گردد.
احکام الهی از این هم دقیقتر و باریکتر است و به همین دلیل در روایات داریم اگر احکام خدا با قیاس سنجیده شود،دین خدا از بین خواهد رفت،یا فساد آن بیشتر از صلاح آن است (1).
به علاوه پناه بردن به قیاس برای کشف احکام الهی نشانه نارسایی مذهب است،زیرا هنگامی که برای هر موضوع در مذهب،حکمی وارد شده باشد دیگر نیازی به قیاس نیست،به همین جهت شیعه چون تمام نیازمندیها را از نظر حکم مذهبی از مکتب اهل بیت ع که وارثان مکتب پیامبرند ص گرفته، نیازی نمیبیند که دست به سوی قیاس دراز کند،ولی فقهای اهل تسنن چون
1) 1) به وسائل الشیعه جلد 18 باب قیاس مراجعه شود.
مکتب اهل بیت ع را که طبق فرمان پیامبر ص بعد از قرآن باید پناهگاه مسلمانان بوده باشد به دست فراموشی سپردهاند و در احکام اسلامی گرفتار کمبود مدرک گردیدهاند،چارهای جز این نمیبینند که دست به سوی قیاس دراز کنند.
***و اما در مورد"شیطان"که در روایات میخوانیم او نخستین کسی بود که قیاس کرد،نکتهاش این است که او آفرینش خود را از نظر مادی با آفرینش آدم،مقایسه نمود و برتری آتش را در پارهای از جهات،بر خاک دلیل بر برتری همه جانبه گرفت،بدون اینکه به سایر امتیازات خاک و از آن بالاتر به امتیازات روحانی و معنوی آدم توجه کند،و به اصطلاح از طریق"قیاس اولویت"،اما قیاسی که بر پایه تخمین و گمان و مطالعه سطحی و نامحدودش قرار داشت،حکم به برتری خود بر آدم نماید،و حتی فرمان خدا را به خاطر همین قیاس باطل زیر پا بگذارد! جالب اینکه در بعضی از روایات که از امام صادق ع در کتب شیعه و اهل تسنن هر دو نقل شده است میخوانیم:
من قاس امر الدین برأیه قرنه اللّٰه تعالی یوم القیامة بابلیس :"کسی که امر دین را با قیاس بسنجد،خداوند در روز قیامت او را با ابلیس،قرین خواهد کرد" (1).
کوتاه سخن اینکه:مقایسه موضوعی بر موضوعی دیگر بدون آگاهی از تمام اسرار آن نمیتواند دلیل بر اتحاد حکم آنها شود،و اگر پای قیاس به مسائل مذهبی کشیده شود،ضابطهای برای احکام باقی نمیماند،زیرا ممکن است، یک نفر موضوعی را طوری قیاس کند و حکم تحریم آن را صادر نماید و دیگری
1) 1) تفسیر المنار جلد 8 صفحه 331 و نور الثقلین جلد 2 صفحه 7.
آن را با موضوع دیگر قیاس کرده و حلال بشمرد! ***تنها موضوعی که میتوان به عنوان استثناء در اینجا روی آن تکیه کرد، این است که خود قانونگذار یا مثلا خود طبیب،دلیل و فلسفه حکم خود را بیان کند که در این صورت میتوان هر کجا که آن دلیل و فلسفه موجود است، حکم را جاری ساخت،و اصطلاحا آن را"قیاس منصوص العلة"میگویند،مثلا اگر طبیب به بیمار بگوید باید از فلان میوه پرهیز کنی،زیرا ترش است، بیمار میفهمد که ترشی برای او ضرر دارد و باید از آن پرهیز کند هر چند در غیر آن میوه باشد،همچنین اگر در قرآن یا سنت،تصریح شود که از شراب بپرهیزید زیرا مسکر است،از آن میفهمیم که هر مایع مسکری(اگر چه شراب نباشد)حرام است،این گونه قیاس ممنوع نیست چون دلیل آن ذکر شده و قطعی است،تنها در موردی ممنوع است که ما فلسفه و دلیل حکم را به طور قطع از تمام جهات ندانیم.
البته بحث قیاس،بحثی است بسیار پردامنه،که آنچه در بالا گفته شد، تنها فشردهای از آن بود،برای توضیح بیشتر به کتب اصول فقه و کتب اخبار، باب قیاس مراجعه فرمائید،و ما این بحث را در اینجا با ذکر حدیث زیر به پایان میرسانیم:
در کتاب"علل الشرائع"چنین نقل شده که"ابو حنیفه وارد بر امام صادق ع شد امام به او فرمود به من خبر دادهاند که تو در احکام خدا قیاس میکنی،ابو حنیفه گفت:آری چنین است من قیاس میکنم،امام ع گفت:
این کار را دیگر تکرار نکن،زیرا نخستین کسی که قیاس کرد ابلیس بود، آنجا که گفت: خَلَقْتَنِی مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ ،او آتش و گل را با هم
مقایسه کرد،در حالی اگر نورانیت و روحانیت آدم را با نورانیت آتش مقایسه میکرد،تفاوت میان آن دو را در مییافت،و برتری یکی را بر دیگری تشخیص میداد" (1).
در اینجا یک سؤال باقی میماند،و آن اینکه چگونه شیطان،با خدا سخن گفت،مگر وحی بر او نازل میشده است؟ پاسخ این سؤال این است که گفتگوی خدا،همیشه جنبه وحی ندارد، بلکه وحی عبارت از پیام رسالت و نبوت است،و هیچ مانعی ندارد که خداوند با شخص دیگری نه به عنوان وحی و رسالت،بلکه از طریق الهام درونی،یا به وسیله بعضی از فرشتگان سخن بگوید،خواه این شخص از صالحان و پاکان باشد،همانند مریم و مادر موسی یا از ناصالحان باشد مانند شیطان!-اکنون به تفسیر بقیه آیات باز میگردیم:
*** از آنجا که امتناع شیطان از سجده کردن،برای آدم ع یک امتناع ساده و معمولی نبود و نه یک گناه عادی محسوب میشد،بلکه یک سرکشی و تمرد آمیخته به اعتراض و انکار مقام پروردگار بود،زیرا اینکه میگوید:من از او بهترم در واقع به این معنی است که فرمان تو در مورد سجده بر آدم،بر خلاف حکمت و عدالت است،و موجب مقدم داشتن"مرجوح"بر"راجح"!به این جهت، مخالفت او سر از کفر و انکار علم و حکمت خدا در آورد و به همین جهت،میبایست تمام مقامها و موقعیتهای خویش را در درگاه الهی از دست بدهد،به همین سبب
1) 1) نور الثقلین جلد 2 ص 9.
خداوند او را از آن مقام برجسته و موقعیتی که در صفوف فرشتگان پیدا کرده بود بیرون کرد و به او فرمود:"از این مقام و مرتبه،فرود آی"( قٰالَ فَاهْبِطْ مِنْهٰا ).
در مورد ضمیر"منها"جمعی از مفسران معتقدند که به"آسمان"یا"بهشت" بر میگردد،و بعضی به"مقام و درجه"باز گرداندهاند که از نظر نتیجه،چندان تفاوتی با هم ندارند.
سپس سرچشمه این سقوط و تنزل را با این جمله،برای او شرح میدهد که "تو حق نداری در این مقام و مرتبه،راه تکبر،پیش گیری"( فَمٰا یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیهٰا ).
و باز به عنوان تاکید بیشتر،اضافه میفرماید:"بیرون رو که از افراد پست و ذلیل هستی"(یعنی نه تنها با این عمل بزرگ نشدی،بلکه به عکس به خواری و پستی گرائیدی)( فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصّٰاغِرِینَ ).
از این جمله به خوبی روشن میشود که تمام بدبختی شیطان،مولود تکبر او بود، این خود برتربینی او،که خود را در مقامی بیش از آنچه شایسته آن بود قرار داد، سبب شد که نه تنها بر آدم سجده نکند،بلکه علم و حکمت خدا را انکار نماید و به فرمان او خرده گیرد،و سرانجام تمام مقام و حیثیت خود را از دست بدهد،و به جای بزرگی،پستی و ذلت را برای خویش بخرد،یعنی نه تنها به هدف نرسید،بلکه درست در جهت عکس آن قرار گرفت.
در نهج البلاغه در"خطبه قاصعه"از امیر مؤمنان علی ع به هنگام نکوهش کبر و خود برتربینی چنین میخوانیم:
فاعتبروا بما کان من فعل اللّٰه بابلیس اذا حبط عمله الطویل و جهده الجهید،و کان قد عبد اللّٰه ستة آلاف..
عن کبر ساعة واحدة فمن ذا بعد ابلیس یسلم علی اللّٰه بمثل معصیته؟!کلا ما کان اللّٰه سبحانه لیدخل الجنة بشرا بامر اخرج به منها ملکا ان حکمه فی اهل السماء و اهل الارض لواحد
(1) :"پند و عبرت گیرید به آنچه خداوند با ابلیس
1) 1) نهج البلاغه خطبه 192 طبق نهج البلاغه صبحی صالح.
رفتار کرد،در آن هنگام که اعمال و عبادات طولانی و تلاش و کوششهای او را که شش هزار سال بندگی خدا کرده بود...به خاطر ساعتی تکبر ورزیدن بر باد داد، با اینحال چه کسی بعد از ابلیس میتواند از کیفر خدا در برابر انجام همان معصیت مصون بماند؟نه،هرگز،ممکن نیست خداوند،انسانی را به بهشت بفرستد،در برابر کاری که به خاطر آن فرشتهای را از بهشت رانده است (1)حکم خداوند در باره اهل آسمان و زمین یکی است".
در حدیثی نیز از امام علی بن الحسین ع چنین نقل شده که فرمود:"گناهان شعب و سرچشمههایی دارد،اولین سرچشمه گناه و معصیت پروردگار،"تکبر" است که گناه ابلیس بود و به خاطر آن از انجام فرمان خدا امتناع کرد و تکبر ورزید و از کافران شد و سپس"حرص"بود که سرچشمه گناه(و ترک اولی)از ناحیه آدم و حوا شد...سپس"حسد"بود که سرچشمه گناه فرزندش(قابیل)گردید و نسبت به برادرش(هابیل)حسد ورزید و او را به قتل رسانید" (2).
از امام صادق ع نیز نقل شده که فرمود:
اصول الکفر ثلاثة الحرص و الاستکبار و الحسد فاما الحرص فان آدم حین نهی عن الشجرة،حمله الحرص علی ان اکل منها و اما الاستکبار فابلیس حیث امر بالسجود لادم فابی و اما الحسد فابنا آدم حیث قتل احدهما صاحبه
(3) .
"اصول و ریشههای کفر و عصیان،سه چیز است،حرص و تکبر و حسد،اما حرص سبب شد که آدم از درخت ممنوع بخورد،و اما تکبر سبب شد که ابلیس از فرمان خدا سرپیچی کند،و اما حسد،سبب شد که یکی از فرزندان آدم دیگری را به قتل رساند!".
*** اما داستان شیطان به همین جا پایان نیافت،او به هنگامی که خود را مطرود دستگاه خداوند دید،طغیان و لجاجت را بیشتر کرد و به جای توبه و بازگشت به سوی خدا و اعتراف به اشتباه،تنها چیزی که از خدا تقاضا کرد این بود که گفت:
"خدایا!مرا تا پایان دنیا مهلت ده،و زنده بگذار"( قٰالَ أَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ). این تقاضای او به اجابت رسید و خداوند فرمود:"به تو مهلت داده خواهد شد" ( قٰالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ ) گرچه در این آیات تصریح نشده است که چه اندازه از تقاضای شیطان پذیرفته گردید،ولی در آیه 38 سوره حجر میخوانیم که به او گفته شد فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلیٰ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ :"به تو تا روز معینی مهلت داده خواهد شد"یعنی تمام تقاضای او به اجابت نرسید،بلکه به مقداری که خداوند میخواست انجام شد(در باره معنی" إِلیٰ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ "ذیل آیه 38 سوره حجر به خواست خدا بحث خواهیم کرد).
*** ولی او نمیخواست برای جبران گذشته زنده بماند و عمر طولانی کند،بلکه هدف خود را از این عمر طولانی چنین بیان کرد:"اکنون که مرا گمراه ساختی! بر سر راه مستقیم تو کمین میکنم و آنها را از راه بدر میبرم"( قٰالَ فَبِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرٰاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ ) تا همانطور که من گمراه شدم،آنها نیز به گمراهی بیفتند!.
از آیه فوق بر میآید که شیطان برای تبرئه خویش،نسبت جبر به خداوند داد،و گفت:چون تو مرا گمراه ساختی،من نیز در گمراهی نسل آدم کوشش
خواهیم کرد.
گرچه بعضی از مفسران،اصرار دارند که جمله"فبما اغویتنی"را طوری تفسیر کنند که مفهوم آن جبر نباشد،ولی ظاهرا هیچ موجبی برای این اصرار نیست،زیرا ظاهر جمله معنی جبر را میرساند و از شیطان هم،هیچ بعید به نظر نمیرسد که چنین سخنی را بگوید.
گواه بر این سخن،حدیثی است که از امیر مؤمنان علی ع نقل شده که "به هنگام مراجعت از صفین،پیر مردی از"قضا و قدر"سؤال کرد و حضرت در پاسخ فرمود:آنچه انجام دادیم همه قضا و قدر الهی بوده،پیر مرد چنین پنداشت که منظور همان مساله جبر است،حضرت با شدت تمام،او را از این پندار باطل باز داشت و ضمن سخنان مفصلی به او فرمود:تلک مقالة اخوان عبدة الاوثان و خصماء الرحمن و حزب الشیطان:"این گفتار بتپرستان و دشمنان خدا و حزب شیطان است" (1)سپس قضا و قدر را به معنی قضا و قدر تشریعی یعنی فرمانها و تکالیف پروردگار تفسیر فرمود". و از اینجا روشن میشود نخستین کسی که دم از مکتب جبر زد شیطان بود.
*** سپس شیطان،برای تایید و تکمیل گفتار خود،اضافه کرد که نه تنها بر سر راه آنها کمین میکنم بلکه"از پیشرو،و از پشت سر،و از طرف راست،و از طرف چپ از چهار طرف،به سراغ آنها میروم،و اکثر آنها را شکرگزار نخواهی یافت" ( ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمٰانِهِمْ وَ عَنْ شَمٰائِلِهِمْ وَ لاٰ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شٰاکِرِینَ ).
ممکن است تعبیر بالا،کنایه از این باشد که شیطان،انسان را"محاصره" میکند و سعی دارد به هر وسیلهای که ممکن است برای وسوسه و گمراهی او
1) 1) اصول کافی جلد 1 باب جبر و قدر صفحه 120.
بکوشد،و این تعبیر در کلمات روزمره نیز دیده میشود،که میگوئیم فلان کس از چهار طرف گرفتار قرض یا بیماری یا دشمن شده است.
و اینکه سمت بالا و پائین ذکر نشده به خاطر آن است که انسان معمولا در چهار سمت،حرکت و فعالیت دارد.
اما در روایتی که از امام باقر ع نقل شده،تفسیر عمیقتری برای این چهار جهت دیده میشود،آنجا که میفرماید:"منظور از آمدن شیطان به سراغ انسان از"پیش"رو این است که آخرت و جهانی را که در پیش دارد در نظر او سبک و ساده جلوه میدهد،و منظور از"پشت سر"این است که آنها را به گرد- آوری اموال و تجمع ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به خاطر فرزندان و وارثان دعوت میکند،و منظور از"طرف راست"این است که امور معنوی را به وسیله شبهات و ایجاد شک و تردید،ضایع میسازد،و منظور از"طرف چپ"این است که لذات مادی و شهوات را در نظر آنها جلوه میدهد (1).
*** در آخرین آیه مورد بحث بار دیگر فرمان بیرون رفتن ابلیس از حریم قرب خدا و مقام و منزلت بالا صادر میشود،با این تفاوت که در اینجا حکم طرد او به صورت تحقیرآمیزتر و شدیدتر صادر شده است و شاید به خاطر لجاجتی بود که شیطان در مورد اصرار در وسوسه افراد انسان به خرج داد،یعنی در آغاز تنها گناه او سرکشی از اطاعت فرمان خدا بود و به همین جهت فرمان خروج او صادر شد،اما بعدا گناه بزرگ دیگری بر گناه خود افزود و آن تصمیم گمراه ساختن دگران بود،به او فرمود:"از این مقام با بدترین ننگ و عار بیرون رو و با خواری و ذلت فرود آی"! ( قٰالَ اخْرُجْ مِنْهٰا مَذْؤُماً مَدْحُوراً ) (2).
"و سوگند یاد میکنم که هر کس از تو پیروی کند،جهنم را از تو و آنها پر سازم"( لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعِینَ ).
در این گونه بحثها معمولا سؤالات مختلفی به ذهن میآید که از همه مهمتر این دو سؤال است.
1-خداوند چرا شیطان را آفرید؟با اینکه میدانست سرچشمه وسوسهها و گمراهیها میشود؟.
2-بعد از آنکه شیطان مرتکب چنان گناه بزرگی شد،چرا خداوند تقاضای او را مبنی بر ادامه حیات او پذیرفت؟.
درباره سؤال اول در جلد اول تفسیر نمونه پاسخ گفتیم،که اولا خلقت شیطان از آغاز،خلقت پاک و بیعیبی بود و به همین دلیل،سالیان دراز در صف مقربان درگاه خدا و فرشتگان بزرگش جای گرفته بود،اگر چه از نظر آفرینش جزء آنها نبود،سپس با سوء استفاده از آزادی خود،بنای طغیان و سرکشی گذاشت و رانده درگاه خداوند گردید و لقب شیطان را به خود اختصاص داد.
ثانیا-وجود شیطان برای پویندگان راه حق نه تنها زیانبخش نیست،بلکه رمز تکامل نیز محسوب میشود،زیرا وجود یک دشمن قوی در مقابل انسان،باعث پرورش و ورزیدگی او میگردد،و اصولا همیشه تکاملها در میان تضادها به وجود میآید،و هیچ موجودی راه کمال را نمیپوید مگر اینکه در مقابل ضد نیرومندی قرار گیرد.
نتیجه اینکه شیطان گرچه به حکم آزادی اراده در برابر اعمال خلاف خود مسئول است،ولی وسوسههای او،زیانی برای بندگان خدا و آنهایی که میخواهند در راه حق گام بردارند نخواهد داشت،بلکه به طور غیر مستقیم برای آنها ثمربخش خواهد بود.
پاسخ سؤال دوم از آنچه در جواب سؤال اول گفتیم نیز روشن میشود،زیرا ادامه حیات او به عنوان وجود یک نقطه منفی برای تقویت نقاط مثبت نه تنها ضرر نداشت،بلکه مؤثر نیز بود،حتی قطع نظر از وجود شیطان در درون خود ما، غرائز مختلفی وجود دارد،که چون در برابر نیروهای عقلانی و روحانی قرار گیرند،یک میدان تضاد را تشکیل میدهند که در این میدان پیشرفت و تکامل و پرورش وجود انسان صورت میگیرد،ادامه حیات شیطان نیز تقویت مبانی این تضاد است،به تعبیر دیگر همیشه وجود یک راه راست با توجه به خطوط انحرافی پیرامون آن مشخص میشود و تا چنین مقایسهای در میان نباشد،راه راست بازشناخته نخواهد شد.
از این گذشته همانطور که در بعضی از احادیث میخوانیم،شیطان بعد از انجام آن گناه،سعادت و نجات خود را در جهان دیگر به کلی به خطر انداخت، و لذا در برابر عباداتی که کرده بود،تقاضای عمر طولانی در این دنیا کرد که طبق قانون عدالت پروردگار،این تقاضا پذیرفته شد.
این"نکته"مهم را نیز باید توجه داشت که خداوند اگر چه شیطان را در انجام وسوسههایش آزاد گذاشته ولی انسان را در برابر او بیدفاع قرار نداده است، زیرا"اولا"نیروی عقل و خرد به او بخشیده که میتواند سد نیرومندی در مقابل وسوسههای شیطان به وجود آورد(مخصوصا اگر پرورش یابد و تربیت شود) "و ثانیا"فطرت پاک و عشق به تکامل را در درون وجود انسان به عنوان یک عامل سعادت قرار داده و"ثالثا"فرشتگانی که الهام بخش نیکیها هستند،به کمک انسانهایی که میخواهند از وسوسههای شیطان برکنار بمانند میفرستد،آن چنان که قرآن میگوید: إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ (1):
"آنها که میگویند پروردگار ما خداوند یکتا است و سپس استقامت به خرج
1) 1) سوره فصلت آیه 30.
میدهند،فرشتگان بر آنها نازل میشوند"(و برای تقویت روحیه آنان انواع بشارتها و دلگرمیها را به آنها الهام میدهند).
و در جای دیگر میخوانیم: إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلاٰئِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا (1):"پروردگار تو به فرشتگان وحی میکرد که من با شما هستم و به شما کمک میکنم که افراد با ایمان را در مسیر حق کمک کنید و ثابت نگاه دارید".
در اینکه آیا آفرینش آدم آن چنان که قرآن میگوید با فرضیه تکامل که در مباحث علوم طبیعی امروز مطرح است،سازگار است یا نه و آیا اصولا فرضیه تکامل،از نظر دانشمندان به مرحله قطعی رسیده یا نه؟بحثهای لازمی داریم که بخواست خدا در ذیل آیات مناسبتر مانند آیات 26 تا 33 سوره حجر مطرح خواهیم کرد.
1) 1) سوره انفال آیه 12.
وَ یٰا آدَمُ اُسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ اَلْجَنَّةَ فَکُلاٰ مِنْ حَیْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ اَلشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (19) فَوَسْوَسَ لَهُمَا اَلشَّیْطٰانُ لِیُبْدِیَ لَهُمٰا مٰا وُورِیَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا وَ قٰالَ مٰا نَهٰاکُمٰا رَبُّکُمٰا عَنْ هٰذِهِ اَلشَّجَرَةِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونٰا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونٰا مِنَ اَلْخٰالِدِینَ (20) وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ اَلنّٰاصِحِینَ (21) فَدَلاّٰهُمٰا بِغُرُورٍ فَلَمّٰا ذٰاقَا اَلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا وَ طَفِقٰا یَخْصِفٰانِ عَلَیْهِمٰا مِنْ وَرَقِ اَلْجَنَّةِ وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَکُمٰا عَنْ تِلْکُمَا اَلشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَکُمٰا إِنَّ اَلشَّیْطٰانَ لَکُمٰا عَدُوٌّ مُبِینٌ (22)
19-و ای آدم تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و از هر جا که خواستید بخورید اما به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.
20-سپس شیطان آنها را وسوسه کرد تا آنچه را از اندامشان پنهان بود آشکار سازد و گفت پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده مگر به خاطر اینکه(اگر از آن بخورید)فرشته خواهید شد یا جاودانه(در بهشت)خواهید ماند!.
21-و برای آنها سوگند یاد کرد که من خیرخواه شما هستم! 22-و به این ترتیب آنها را با فریب(از مقامشان)فرود آورد،و هنگامی که از آن درخت چشیدند اندامشان(عورتشان)برای آنها آشکار شد و شروع کردند به قرار دادن برگهای(درختان)بهشتی بر یکدیگر تا آن را بپوشانند و پروردگارشان آنها را ندا داد که آیا شما را از آن درخت نهی نکردم و نگفتم شیطان برای شما دشمن آشکاری است؟!.
وسوسههای شیطانی در لباسهای دلپذیر
این آیات فصل دیگری از سرگذشت آدم را بیان میکند،نخست میگوید:
"خداوند به آدم و همسرش(حوا)دستور داد که در بهشت سکونت اختیار کنند" ( وَ یٰا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ ).
از این جمله چنین استفاده میشود که آدم و حوا در بدو خلقت در بهشت نبودند، سپس به سوی بهشت راهنمایی شدند،و همانطور که در سوره بقره ذیل آیات مربوط به آفرینش آدم یادآور شدیم،قرائن نشان میدهد که این بهشت، بهشت رستاخیز نبوده،بلکه همانطور که در احادیث اهل بیت ع نیز وارد شده است بهشت دنیا یعنی باغ سرسبز و خرمی از باغهای این جهان بوده که انواع نعمتهای پروردگار در آن فراهم بوده است (1).
در این هنگام،نخستین تکلیف و امر و نهی پروردگار به این صورت، صادر شد:
"شما از هر نقطهای و از هر درختی از درختان بهشت که میخواهید تناول کنید،اما به این درخت معین نزدیک نشوید که از ستمگران خواهید بود" ( فَکُلاٰ مِنْ حَیْثُ شِئْتُمٰا وَ لاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ الظّٰالِمِینَ ).
سپس شیطان که بر اثر سجده نکردن رانده درگاه خدا شده بود و تصمیم قاطع داشت تا آنجا که میتواند از آدم و فرزندانش انتقام بگیرد و در فریب آنان بکوشد،و نیز به خوبی میدانست که خوردن از درخت ممنوع،باعث رانده شدن از بهشت خواهد شد،در صدد وسوسه آنان برآمد،و برای رسیدن به این مقصود،
1) 1) به تفسیر نمونه جلد اول صفحه 135 مراجعه فرمائید.
انواع دامها را بر سر راه آنان گسترد! نخست همانطور که قرآن میگوید"به وسوسه کردن آنان مشغول شد، تا لباسهای اطاعت و بندگی خدا را از تن آنان بیرون کند،و عورت آنها که پنهان بود آشکار سازد"( فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطٰانُ لِیُبْدِیَ لَهُمٰا مٰا وُورِیَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا .
و برای رسیدن به این هدف،بهترین راه را این دید که از عشق و علاقه ذاتی انسان به تکامل و ترقی و"زندگی جاویدان"،استفاده کند و هم عذر و بهانهای برای مخالفت فرمان خدا برای آنان بتراشد،لذا نخست به آدم و همسرش گفت:
"خداوند شما را از این درخت نهی نکرده جز اینکه اگر از آن بخورید یا فرشته خواهید شد و یا عمر جاویدان پیدا میکنید"( وَ قٰالَ مٰا نَهٰاکُمٰا رَبُّکُمٰا عَنْ هٰذِهِ الشَّجَرَةِ إِلاّٰ أَنْ تَکُونٰا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونٰا مِنَ الْخٰالِدِینَ ).
و به این ترتیب،فرمان خدا را در نظر آنان به گونه دیگری جلوه داد، و این طور مجسم کرد که نه تنها خوردن از"شجره ممنوعه"زیانی ندارد، بلکه موجب عمر جاویدان و یا رسیدن به مقام و درجه فرشتگان خواهد شد.
شاهد این سخن جملهای است که در سوره طه آیه 120 از قول ابلیس میخوانیم یٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لاٰ یَبْلیٰ :"ای آدم میخواهی ترا به زندگی جاویدان و فرمانروایی کهنگیناپذیر راهنمایی کنم"؟! در روایتی که در تفسیر"قمی"از امام صادق ع و در"عیون اخبار الرضا" ع از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده چنین میخوانیم که:
"شیطان به آدم گفت اگر شما از این درخت ممنوع بخورید،هر دو فرشته خواهید شد و برای همیشه در بهشت میمانید،و گرنه شما را از بهشت بیرون میکنند"! (1)آدم با شنیدن این سخن در فکر فرو رفت،اما شیطان برای اینکه پنجههای
1) 1) نور الثقلین جلد دوم صفحه 13.
وسوسه خود را بیشتر و محکمتر در جان آدم و حوا فرو برد،"سوگندهای شدیدی یاد کرد،که من خیرخواه شما هستم"!( وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّی لَکُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِینَ ).
*** آدم که هنوز تجربه کافی در زندگی نداشت،و گرفتار دامهای شیطان و خدعه و دروغ و نیرنگ نشده بود،و نمیتوانست باور کند،کسی این چنین قسم دروغی یاد کند،و چنین دامهایی بر سر راه او بگذارد،سرانجام تسلیم فریب شیطان شد،و با ریسمان پوسیده مکر و خدعه او برای بدست آوردن آب حیات و ملک جاویدان،به چاه وسوسههای ابلیس فرو رفت و نه تنها آب حیات به دستش نیامد،بلکه در گرداب نافرمانی خدا افتاد،آن چنان که قرآن آن را در یک جمله خلاصه کرده،میگوید:"به این ترتیب شیطان،آنها را فریب داد و با طناب خود آنها را در چاه فرو برد"( فَدَلاّٰهُمٰا بِغُرُورٍ ) (1).
با اینکه آدم میبایست،با توجه به سوابق دشمنی شیطان،و با علم و اطلاع از حکمت و رحمت واسعه خدا و محبت و مهربانی او،تمام وسوسهها را نقش بر آب کرده،تسلیم شیطان نشود ولی هر چه بود واقع شد.
"همین که آدم و همسرش از آن درخت ممنوع چشیدند،بلافاصله لباسهایشان از تنشان فرو ریخت و اندامشان آشکار گشت"( فَلَمّٰا ذٰاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا ).
از جمله بالا به خوبی استفاده میشود که به مجرد چشیدن از میوه درخت ممنوع،این عاقبت شوم به سراغ آنها آمد،و در حقیقت از لباس بهشتی که لباس کرامت و احترام خدا بود برهنه شدند.
1) 1) "دلی"از ماده"تدلیه"به معنی فرستادن دلو در چاه است که آن را به ریسمانی بسته و تدریجا در چاه پائین برند،و این در حقیقت کنایه لطیفی از این معنی است که شیطان با طناب مکر و فریب،آنها را از مقام والایشان فرود آورد و به چاهسار مشکلات و دوری از رحمت حق افکند.
از این آیه به خوبی استفاده میشود که آنها قبل از ارتکاب این خلاف، برهنه نبودند بلکه پوششی داشتند که در قرآن،نامی از چگونگی این پوشش برده نشده است،اما هر چه بوده است،نشانهای برای شخصیت آدم و حوا و احترام آنها محسوب میشده که با نافرمانی از اندامشان فرو ریخته است.
در حالی که تورات ساختگی میگوید:آدم و حوا در آن موقع،کاملا برهنه بودند ولی زشتی آن را درک نمیکردند،و هنگامی که از درخت ممنوع که درخت علم و دانش!بود خوردند چشم خردشان باز شد،و خود را برهنه دیدند و از زشتی این حالت آگاه شدند! آدمی را که تورات معرفی میکند در واقع،آدم نبود!بلکه به قدری از علم و دانش دور بود که حتی برهنگی خود را تشخیص نمیداد،ولی آدمی را که قرآن معرفی میکند نه تنها از وضع خود با خبر بود بلکه از اسرار آفرینش(علم اسماء) نیز آگاهی داشت و معلم فرشتگان محسوب میشد و اگر شیطان توانست در او نفوذ کند نه به خاطر نادانی او بود بلکه از پاکی و صفای او سوء استفاده کرد.
شاهد این سخن آیه 27 همین سوره است که میگوید: یٰا بَنِی آدَمَ لاٰ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطٰانُ کَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُمٰا لِبٰاسَهُمٰا :
"ای فرزندان آدم!شیطان شما را فریب ندهد،آن چنان که پدر و مادرتان را از بهشت،بیرون کرد،و لباس آنها را از تنشان جدا ساخت".
و اگر بعضی از نویسندگان اسلامی نوشتهاند که آدم در آغاز برهنه بود در واقع اشتباهی است آشکار که بر اثر نوشتههای تورات پیدا شده است! به هر حال قرآن سپس میگوید:"هنگامی که آدم و حوا چنین دیدند بلافاصله از برگهای درختان بهشتی برای پوشیدن اندام خود،استفاده کردند"
( وَ طَفِقٰا یَخْصِفٰانِ عَلَیْهِمٰا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ) (1).
"و در این موقع از طرف خداوند ندا رسید که مگر من شما را از آن درخت نهی نکردم،مگر به شما نگفتم که شیطان دشمن آشکار و سرسخت شما است،چرا فرمان مرا به دست فراموشی سپردید و در این گرداب سقوط کردید؟" ( وَ نٰادٰاهُمٰا رَبُّهُمٰا أَ لَمْ أَنْهَکُمٰا عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَکُمٰا إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمٰا عَدُوٌّ مُبِینٌ ).
از مقایسه تعبیر این آیه با نخستین آیهای که به آدم و حوا اجازه سکونت در بهشت را میداد به خوبی استفاده میشود که آنها پس از این نافرمانی،چه اندازه از مقام قرب پروردگار دور شدند و حتی از درختان بهشتی نیز فاصله گرفتند،زیرا در آیه قبل هٰذِهِ الشَّجَرَةِ (این درخت)که برای اشاره نزدیک است به کار رفته و در این آیه هم جمله"نادی"(ندا داد)که برای خطاب از دور است آمده،و هم کلمه"تلکما"که برای اشاره به دور میباشد ذکر شده.
1-از جمله"وسوس له"(با توجه به کلمه لام که معمولا برای نفع و فائده میآید)چنین استفاده میشود که شیطان در وسوسههای خود،چهره خیرخواهی و دوستی آدم را به خود گرفت،در حالی که در جمله"وسواس الیه" چنین معنی وجود ندارد،بلکه تنها به معنی نفوذ مخفیانه در قلب کسی است.
و در هر حال نباید تصور کرد که وسوسههای شیطان هر چند قوی و نیرومند باشد از انسان سلب اختیار میکند بلکه باز انسان میتواند با نیروی
1) 1) یخصفان از ماده"خصف"(بر وزن خشم)در اصل به معنی ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر و جمع نمودن است،سپس به دوختن کفش یا لباس و وصله کردن نیز گفته شده است زیرا قطعات پراکنده را به یکدیگر منضم میکند.
خرد و ایمان در مقابل آن ایستادگی کند و به تعبیر دیگر وسوسههای شیطانی انسان را مجبور به کار خلاف نمیکند،بلکه نیروی اختیار هم چنان باقی خواهد بود،اگر چه مقاومت در مقابل آن نیاز به پایمردی و ایستادگی بیشتر و گاهی تحمل درد و رنج دارد،و در هر حال اینگونه وسوسهها سلب مسئولیت از کسی نمیکند،همانطور که در مورد آدم نکرد،لذا ملاحظه میکنیم،با تمام عواملی که در برابر آدم به عنوان تشویق به نافرمانی خدا از طرف شیطان وجود داشت، خداوند او را مسئول عملش دانست و به ترتیبی که بعدا خواهد آمد،او را کیفر داد.
در شش مورد از قرآن مجید اشاره به شجره ممنوعه شده است،بدون اینکه درباره کیفیت و یا نام آن سخنی به میان آید،ولی در منابع اسلامی دو نوع تفسیر برای آن آمده است،یکی تفسیر"مادی"که طبق معروف در روایات، "گندم"بوده است (1).
باید توجه داشت که عرب"شجرة"را تنها به درخت اطلاق نمیکند، بلکه به بوتههای گیاهان نیز شجره میگوید و لذا در قرآن مجید به بوته کدو شجره اطلاق شده است وَ أَنْبَتْنٰا عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ (صافات آیه 146).
و دیگری تفسیر"معنوی"که در روایات از آن تعبیر به"شجره حسد" شده است،زیرا طبق این روایات،آدم پس از ملاحظه مقام و موقعیت خود چنین تصور کرد که مقامی بالاتر از مقام او وجود نخواهد داشت،ولی خداوند او را به مقام جمعی از اولیاء از فرزندان او(پیامبر اسلام و خاندانش)آشنا ساخت، او حالتی شبیه به حسد پیدا کرد،و همین شجره ممنوعه بود که آدم مامور بود به آن نزدیک نشود (2).
در حقیقت طبق این روایات،آدم از دو درخت تناول کرد که یکی از مقام او پائینتر بود و او را به سوی جهان ماده میکشید و آن گندم بود،و دیگری درخت معنوی مقام جمعی از اولیاء خدا بود که از مقام و موقعیت او بالاتر قرار داشت و چون از دو جنبه از حد خود تجاوز کرد به آن سرنوشت گرفتار شد.
اما باید توجه داشت که این حسد از نوع حسد حرام نبوده و تنها یک احساس نفسانی بوده است،بی آنکه کمترین گامی بر طبق آن بردارد.
و با توجه به اینکه آیات قرآن چنان که کرارا گفتهایم،دارای معانی مختلف است مانعی ندارد که هر دو معنی از آیه اراده شود.
اتفاقا کلمه"شجرة"در قرآن مجید در هر دو معنی به کار رفته است، گاهی در معنی درختان معمولی و مادی مثل و شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَیْنٰاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ (مؤمنون-20)که اشاره به درخت زیتون است،و گاهی در شجره معنوی به کار رفته مانند وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ (اسراء-60) که منظور از آن،جمعی از مشرکان یا یهود و یا اقوام طاغی دیگر همانند بنی امیه میباشد.
البته مفسران احتمالات متعدد دیگری درباره شجره ممنوعه دادهاند،ولی آنچه گفتیم از همه روشنتر است.
اما نکتهای که در اینجا باید یادآور شد(اگر چه در جلد اول تفسیر نیز اشاره کردهایم)این است که در تورات ساختگی که امروز مورد قبول همه مسیحیان دنیا و یهود است،شجره ممنوعه به عنوان شجره علم و دانش و شجره حیات و زندگی معرفی شده است (1)تورات میگوید:آدم قبل از آنکه از شجره علم و دانش بخورد علم و دانشی نداشت و حتی برهنگی خود را تشخیص نمیداد،و هنگامی که از آن خورد،و به معنی واقعی،آدم گردید،از بهشت
1) 1) سفر تکوین فصل دوم شماره 17.
رانده شد،از ترس اینکه مبادا از درخت حیات و زندگی نیز بخورد و همچون خدایان!حیات جاویدان پیدا کند!.
و این از روشنترین قرائنی است که گواهی میدهد،تورات فعلی کتاب آسمانی نیست بلکه ساخته مغز بشر کم اطلاعی است که علم و دانش را برای آدم عیب میپندارد و آدم را به گناه علم و دانش مستحق رانده شدن از بهشت خدا میشمرد،گویا بهشت جای افراد فهمیده نبود! جالب اینکه دکتر"ویلیام میلر"که او را به عنوان"مفسر برجسته و توانای انجیل"(و به طور کلی عهدین)بهشمار میآورند،در کتاب خود تحت عنوان"مسیحیت چیست"چنین مینویسد:"شیطان به صورت مار داخل باغ شد و حوا را راضی کرد که از میوه آن درخت بخورد،سپس حوا آن را به آدم داد و آدم هم از آن میوه خورد،این عمل والدین اولیه ما تنها یک اشتباه معمولی،و یا خطایی از راه بیفکری نبود،بلکه عصیان عمدی بر ضد خالق بود، به عبارت دیگر آنها میخواستند،خدا شوند،آنها مایل نبودند مطیع اراده خدا گردند،بلکه میخواستند امیال خود را انجام دهند، نتیجه چه شد؟خدا آنها را به شدت سرزنش نمود و از باغ بیرون راند تا در جهان پر درد و رنج،زندگی کنند" (1).
این مفسر تورات و انجیل در حقیقت،خواسته است شجره ممنوعه تورات را توجیه کند ولی بالاترین گناه یعنی ضدیت و جنگ با خدا را به آدم نسبت داده است.چه خوب بود به جای این گونه تفسیرها،لا اقل،اعتراف به دستکاری در کتب به اصطلاح مقدسه مینمودند.
از آنچه در بالا از کتب مقدس یهود و مسیحیان نقل کردیم،چنین برمیآید
1) 1) کتاب مسیحیت چیست؟صفحه 16.
که آنها نه تنها معتقدند که آدم مرتکب گناه و معصیت شد،بلکه گناه او یک گناه معمولی نبود،یک نوع گناه سنگین و پرمسئولیت و حتی مبارزه با دستگاه ربوبیت از او سر زد!.ولی مدارک اسلامی اعم از عقل و نقل به ما میگوید:
هیچ پیامبری مرتکب گناه نمیشود،و مقام پیشوایی خلق به شخص گناهکار،واگذار نخواهد شد،و میدانیم که آدم از پیامبران الهی بود، بنا بر این آنچه در این آیات ذکر شده مانند پارهای از تعبیرات دیگر که درباره سایر پیامبران در قرآن آمده است که نسبت عصیان به آنها داده شده،همگی به معنی"عصیان نسبی"و"ترک اولی"است،نه گناه مطلق.
توضیح اینکه:گناه بر دو گونه است،"گناه مطلق"و"گناه نسبی"، گناه مطلق همان مخالفت نهی تحریمی و مخالفت با فرمان قطعی خداوند است و هر گونه ترک واجب و انجام حرام را شامل میشود.
اما گناه نسبی آن است که عمل غیر حرامی از شخص بزرگی سرزند، که با توجه به مقام و موقعیتش شایسته او نباشد،ممکن است گاهی انجام یک عمل مباح و حتی مستحبّ درخور مقام افراد بزرگ نباشد در این صورت انجام آن عمل،"گناه نسبی"محسوب میشود،مثلا اگر شخص با ایمان و ثروتمندی برای نجات فقیری از چنگال فقر،کمک بسیار مختصری کند،شک نیست که این کمک هر چند ناچیز باشد،کار حرامی نیست بلکه مستحبّ است،ولی هر کس آن را بشنود مذمت میکند آن چنان که گویی گناهی مرتکب شده است و این به خاطر آن است که از چنان انسان ثروتمند و با ایمانی انتظار بسیار بیشتری میرود.
به همین نسبت،اعمالی که از بزرگان درگاه پروردگار سرمیزند،با موقعیت ممتازشان سنجیده میشود،و گاهی با مقایسه به آن کلمه"عصیان" و"ذنب"(گناه)بر آن اطلاق میگردد،فی المثل نمازی که ممکن است از
یک فرد عادی،نماز ممتازی باشد برای اولیای حق،گناه محسوب شود،زیرا یک لحظه غفلت در حال عبادت برای آنها شایسته نیست،بلکه باید با توجه به علم و تقوی و موقعیتشان به هنگام عبادت غرق در صفات جلال و جمال خدا باشند.
سایر اعمال آنها غیر از عبادات نیز چنین است،و با توجه به موقعیت آنها سنجیده میشود،به همین دلیل اگر یک"ترک اولی"از آنها سرزند،مورد عتاب و سرزنش پروردگار قرار میگیرند(منظور از ترک اولی این است که انسان کار بهتر را رها کند و سراغ کار خوب یا مباحی برود).
در روایات اسلامی میخوانیم که گرفتاری یعقوب و کشیدن آن همه زجر فراق فرزند،به خاطر آن بود که نیازمند روزهداری به هنگام غروب آفتاب بر در خانه او آمد و او از کمک کردن به وی غفلت نمود و آن فقیر،گرسنه و دلشکسته بازگشت.
این کار اگر از یک فرد عادی سرزده بود،شاید آن قدر مهم نبود اما از یک پیامبر بزرگ الهی و رهبر امت آن چنان با اهمیت تلقی شد که مجازات بسیار شدیدی از طرف خداوند برای آن تعیین گردید (1).
نهی آدم از"شجره ممنوعه"نیز یک نهی تحریمی نبود بلکه یک ترک اولی بود،ولی با توجه به موقعیت آدم با اهمیت تلقی شد و ارتکاب مخالفت با این نهی (هر چند نهی کراهتی بود)موجب چنان مؤاخذه و مجازاتی از طرف خدا گردید.
این احتمال نیز از طرف بعضی از مفسران داده شده است که نهی آدم از شجره ممنوعه"نهی ارشادی"بود،نه نهی مولوی توضیح اینکه:گاهی خداوند از چیزی نهی میکند به عنوان اینکه صاحب اختیار انسان و مولای او است،و اطاعت فرمانش بر هر انسانی لازم است،چنین نهی را"نهی مولوی"نامند،اما
1) 1) نور الثقلین جلد دوم صفحه 411 نقل از کتاب علل الشرائع.
گاهی از چیزی نهی میکند،تنها به خاطر این که به انسان بگوید ارتکاب این عمل اثر نامطلوبی برای او دارد،درست همانند نهی طبیب از غذاهای مضر و زیانبخش،شک نیست اگر بیمار مخالفت دستور طبیب را کند،نه توهینی به او کرده و نه مخالفتی با شخص او نموده است،بلکه ارشاد و راهنمایی او را نادیده گرفته و خود را به زحمت انداخته است.
در مورد داستان آدم نیز خداوند به او فرموده بود که خوردن از شجره ممنوعه نتیجهاش بیرون رفتن از بهشت و افتادن در زحمت و رنج است،این یک ارشاد است،نه فرمان،و به این ترتیب آدم تنها مخالفت نهی ارشادی کرد، نه عصیان و گناه واقعی.
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد زیرا نهی ارشادی،احتیاج به آمرزش و غفران ندارد،در حالی که آدم-همانطور که در آیه بعد میخوانیم-از خداوند تقاضای غفران و آمرزش کرد،به علاوه دوران بهشت همانطور که در جلد اول در ذیل آیات مربوط به آدم گفتیم،یک دوران تعلیماتی برای آدم محسوب میشد،دوران آشنایی با تکالیف و امر و نهی پروردگار،دوران شناختن دوست از دشمن و دوران دیدن نتیجه عصیان،و مخالفت فرمان خدا،و قبول وسوسههای شیطان،و میدانیم که نهی ارشادی در حقیقت تکلیف نیست و مسئولیت نمیآورد.
در پایان این بحث یادآور میشویم که گرچه کلمه"نهی"و"عصیان"و "غفران"و"ظلم"،همه در بدو نظر به معنی گناه مطلق و حقیقی و آثار آن است ولی با توجه به مساله عصمت انبیاء که با دلیل عقلی و نقلی ثابت شده،تمام این تعبیرها،حمل بر"گناه نسبی"میشود،و این موضوع با توجه به عظمت مقام آدم و سایر انبیاء زیاد دور از ظاهر لفظ نیست.
قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (23) قٰالَ اِهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ (24) قٰالَ فِیهٰا تَحْیَوْنَ وَ فِیهٰا تَمُوتُونَ وَ مِنْهٰا تُخْرَجُونَ (25)
23-گفتند:پروردگارا!ما به خویشتن ستم کردیم و اگر ما را نبخشی و بر ما رحم نکنی از زیانکاران خواهیم بود.
24-فرمود:(از مقام خویش)فرود آئید در حالی که بعضی نسبت به بعض دیگر دشمن خواهید بود(شیطان دشمن شماست و شما دشمن او)و برای شما در زمین قرارگاه و وسیله بهرهگیری تا زمانی خواهد بود.
25-فرمود:در آن(زمین)زنده میشوید،و در آن میمیرید و از آن(در رستاخیز) بیرون خواهید آمد.
سرانجام هنگامی که آدم و حوا،به نقشه شیطانی ابلیس،واقف شدند و نتیجه کار خلاف خود را دیدند به فکر جبران گذشته افتادند و نخستین گام را اعتراف به ظلم و ستم بر خویشتن،در پیشگاه خدا قرار دادند و"گفتند:پروردگارا! ما بر خویشتن ستم کردیم"( قٰالاٰ رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا ).
"و اگر ما را نیامرزی و رحمت خود را شامل حال ما نکنی،از زیانکاران خواهیم بود"( وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ).
و برای توبه و بازگشت به سوی خدا و اصلاح مفاسد نخستین گام این است که انسان از مرکب غرور و لجاجت پائین آید و به خطای خویش اعتراف کند، اعترافی سازنده و در مسیر تکامل.
جالب اینکه به قدری در توبه و تقاضای عفو،ادب نشان میدهند که حتی نمیگویند خدایا ما را ببخش(اغفر لنا)بلکه میگویند اگر ما را نبخشی از زیانکاران خواهیم بود!.
شک نیست که هر گناه و نافرمانی پروردگار،ظلم و ستم بر خویشتن است، زیرا همه برنامهها و دستورات او همه در مسیر خیر و سعادت و پیشرفت انسان است، بنا بر این هر گونه مخالفت با آن مخالفت با تکامل خویشتن و سبب عقبماندگی و سقوط خواهد بود،و آدم و حوا نیز اگر چه گناه نکردند،اما همین ترک اولی، آنها را از مقام والایشان فرود آورد.
*** گرچه توبه خالصانه آدم و همسرش در پیشگاه خدا پذیرفته شد و همانطور که در سوره بقره آیه 37 میخوانیم فَتٰابَ عَلَیْهِ (خداوند توبه آنها را پذیرفت) ولی به هر حال اثر وضعی آن عمل،دامانشان را گرفت،و دستور خارج شدن از بهشت به آنها داده شد،و"فرمود:فرود آئید در حالی که شما با یکدیگر(انسان و شیطان)دشمن خواهید بود"( قٰالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ).
"و زمین تا مدت معینی قرارگاه و وسیله بهرهگیری شما خواهد بود" ( وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ ). و"نیز به آنها گوشزد کرد،که هم در زمین زندگی میکنید و هم در آن میمیرید،و از همان برای حساب در روز رستاخیز،برانگیخته خواهید شد" ( قٰالَ فِیهٰا تَحْیَوْنَ وَ فِیهٰا تَمُوتُونَ وَ مِنْهٰا تُخْرَجُونَ ).
ظاهر این است که مخاطب در آیه قٰالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ آدم
و حوا و شیطان همگی هستند،ولی در آیه بعد بعید نیست مخاطب تنها آدم و حوا باشند،زیرا آنها هستند که از زمین برانگیخته میشوند.
گرچه بعضی از مفسران،که معمولا تحت تاثیر افکار تند غربی قرار دارند، سعی کردهاند به داستان آدم و همسرش،از آغاز تا پایان چهره تشبیه و مجاز و کنایه و به اصطلاح روز"سمبولیک"بدهند و تمام بحثهای مربوط به این ماجرا را حمل بر خلاف ظاهر کرده،کنایه از مسائل معنوی بگیرند،ولی شک نیست که ظاهر آیات حکایت از یک جریان واقعی و عینی میکند که برای پدر و مادر نخستین ما واقع شد،و چون،در این داستان نکتهای وجود ندارد که نتوان آن را طبق ظاهر تفسیر کرد،و با موازین عقلی سازگار نباشد،(تا قرینهای برای حمل بر معنی کنایی به دست آید)دلیلی ندارد که ما ظاهر آیات را نپذیریم و بر معنی حقیقی خود حمل نکنیم.
ولی با این حال این جریان حسی و عینی میتواند اشاراتی به زندگی آینده نوع بشر در این جهان،در برداشته باشد.
یعنی:در صحنه پرغوغای زندگی این جهان،انسانی که از نیروی"خرد" و"غرائز سرکش"ترکیب شده،و هر کدام او را به سویی میکشد،در برابر مدعیان دروغین که سوابق سوء آنها همچون شیطان روشن است قرار دارد و آنها سعی دارند با وسوسههای مداوم خود،پرده بر روی عقل و خرد او بیفکنند،و او را به امید آب به دنبال سراب در بیابان زندگی سرگردان سازند.
تسلیم شدن در برابر وسوسههای آنها،نخستین نتیجهاش فرو ریختن لباس تقوا از اندام آدمی و آشکار شدن زشتیهای او است.
نتیجه دیگرش دوری از مقام قرب پروردگار و سقوط از مقام والای انسانیت و رانده شدن از بهشت آرامش و امنیت و افتادن در سنگلاخهای زندگی و رنجهای حیات مادی میباشد.
در این موقع باز نیروی عقل میتواند به کمک او بشتابد،و به زودی به فکر جبران بیفتد،و او را به درگاه خدا بفرستد تا با شجاعت و صراحت،به گناه خویش اعتراف کند،اعترافی سازنده و آگاهانه که نقطه عطفی در زندگی او محسوب شود.
در این هنگام بار دیگر دست رحمت الهی به سوی او دراز میگردد و او را از سقوط همیشگی رهایی میبخشد اگر چه کم و بیش،گرفتار آثار تلخ وضعی گناه خود خواهد بود،ولی این ماجرا درس عبرتی برای او خواهد شد،و میتواند از این شکست پایههای پیروزی زندگی آینده خود را محکم کند و از این زیان سود سرشاری در آینده ببرد.
یٰا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنٰا عَلَیْکُمْ لِبٰاساً یُوٰارِی سَوْآتِکُمْ وَ رِیشاً وَ لِبٰاسُ اَلتَّقْویٰ ذٰلِکَ خَیْرٌ ذٰلِکَ مِنْ آیٰاتِ اَللّٰهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ (26) یٰا بَنِی آدَمَ لاٰ یَفْتِنَنَّکُمُ اَلشَّیْطٰانُ کَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ اَلْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُمٰا لِبٰاسَهُمٰا لِیُرِیَهُمٰا سَوْآتِهِمٰا إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ إِنّٰا جَعَلْنَا اَلشَّیٰاطِینَ أَوْلِیٰاءَ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ (27) وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَیْهٰا آبٰاءَنٰا وَ اَللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا قُلْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (28)
26-ای فرزندان آدم!لباسی برای شما فرو فرستادیم که اندام شما را میپوشاند و مایه زینت شماست و لباس پرهیزگاری بهتر است،اینها(همه)از آیات خدا است شاید متذکر(نعمتهای او)شوند.
27-ای فرزندان آدم!شیطان شما را نفریبد آن چنان که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون کرد و لباسشان را از تنشان بیرون ساخت تا عورتشان را به آنها نشان دهد، چه اینکه او و همکارانش شما را میبینند و شما آنها را نمیبینید(اما بدانید)ما شیاطین را اولیای کسانی قرار دادیم که ایمان نمیآورند.
28-و هنگامی که کار زشتی انجام میدهند میگویند پدران خود را بر این عمل دیدیم،و خداوند بما دستور داده است!بگو خداوند(هرگز)دستور به عمل زشت نمیدهد آیا چیزی بر خدا میبندید که نمیدانید؟!
همانطور که در آخرین بحث در آیات گذشته گفتیم،سرگذشت آدم و درگیری او با شیطان دورنمایی بود از زندگی همه انسانها در روی زمین،به همین جهت،خداوند از این آیات به بعد یک سلسله دستورات و برنامههای سازنده، برای همه فرزندان آدم،بیان میکند،که در حقیقت دنبالهای است از برنامههای آدم در بهشت.
نخست به همان مساله لباس و پوشانیدن بدن که در سرگذشت آدم نقش مهمی داشت،اشاره کرده میفرماید:"ای فرزندان آدم،ما لباسی بر شما فرو فرستادیم،که(اندام شما را میپوشاند و)زشتیهای بدنتان را پنهان میسازد." ( یٰا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنٰا عَلَیْکُمْ لِبٰاساً یُوٰارِی سَوْآتِکُمْ ).
ولی فایده این لباس که برای شما فرستادهایم،تنها پوشانیدن تن و مستور ساختن زشتیها نیست بلکه لباس تجمل و زینت که اندام شما را زیباتر از آنچه هست نشان میدهد،برای شما نیز فرستادهایم( وَ رِیشاً ).
"ریش"در اصل واژه عربی،به معنی پرهای پرندگان است و از آنجا که پرهای پرندگان لباسی طبیعی در اندام آنها است،به هر گونه لباس،نیز گفته میشود،ولی چون پرهای پرندگان غالبا به رنگهای مختلف و زیبا است،یک نوع مفهوم زینت در معنی کلمه"ریش"افتاده است،علاوه بر این به پارچههایی که روی زین اسب و یا جهاز شتر میاندازند"ریش"گفته میشود.
بعضی از مفسران و اهل لغت نیز آن را به معنی وسیعتری اطلاق کردهاند
و آن هر گونه اثاث و وسائل مورد نیاز انسان است،اما مناسبتر در آیه فوق همان لباسهای زینتی و جالب است.
به دنبال این جمله که درباره لباس ظاهری سخن گفته است،قرآن بحث را به لباس معنوی کشانده و آن چنان که سیره قرآن در بسیاری از موارد است، هر دو جنبه را بهم میآمیزد و میگوید:"لباس پرهیزکاری و تقوا از آن هم بهتر است"( وَ لِبٰاسُ التَّقْویٰ ذٰلِکَ خَیْرٌ ).
تشبیه تقوی و پرهیزکاری به لباس،تشبیه بسیار رسا و گویایی است،زیرا همانطور که لباس هم بدن انسان را از سرما و گرما حفظ میکند،و هم سپری است در برابر بسیاری از خطرها،و هم عیوب جسمانی را میپوشاند و هم زینتی است برای انسان،روح تقوی و پرهیزکاری نیز علاوه بر پوشانیدن بشر از زشتی گناهان و حفظ از بسیاری از خطرات فردی و اجتماعی،زینت بسیار بزرگی برای او محسوب میشود.زینتی است چشمگیر که بر شخصیت او میافزاید.
در اینکه منظور از لباس تقوی چیست در میان مفسران گفتگو بسیار شده است، بعضی آن را به معنی"عمل صالح"و بعضی"حیاء"و بعضی"لباس عبادت"و بعضی به معنی"لباس جنگ"مانند زره و خود و حتی سپر گرفتهاند،زیرا تقوی از ماده "وقایة"به معنی نگاهداری و حفظ است،و به همین معنی در قرآن مجید نیز آمده است چنان که در سوره نحل آیه 81 میخوانیم:( وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ ...)"و برای شما پیراهنهایی قرار داد که شما را از گرما حفظ میکند و هم پیراهنهایی که شما را در میدان جنگ محفوظ میدارد".
ولی همانطور که بارها گفتهایم آیات قرآن غالبا معنی وسیعی دارد که مصداقهای مختلف را در بر میگیرد،در آیه مورد بحث نیز میتوان تمام این معانی را از آیه استفاده کرد.
و از آنجا که لباس تقوی در مقابل لباس جسمانی قرار گرفته،به نظر میرسد که منظور از آن همان"روح تقوی و پرهیزکاری"است،که جان انسان را حفظ میکند و معنی"حیاء"و"عمل صالح"و امثال آن در آن جمع است.
در پایان آیه میفرماید:"این لباسهایی که خدا برای شما قرار داده اعم از لباس مادی و معنوی،لباس جسمانی و لباس تقوی،همگی از آیات و نشانههای خدا است تا بندگان متذکر نعمتهای پروردگار شوند".( ذٰلِکَ مِنْ آیٰاتِ اللّٰهِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ ).
در آیات متعددی از قرآن مجید،به جمله"انزلنا"(فرو فرستادیم)برخورد میکنیم که ظاهرا،با مفهوم فرستادن از طرف بالا به سمت پائین،سازش ندارد، مانند آیه مورد بحث،زیرا خداوند در این آیه میفرماید:"لباسی برای شما فرو فرستادیم که اندام شما را میپوشاند"در حالی که میدانیم لباس یا از پشم حیوانات گرفته میشود و یا از مواد گیاهی و مانند اینها که همه از زمین است.
در سوره زمر آیه 6 نیز میخوانیم وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَةَ أَزْوٰاجٍ (برای شما هشت زوج از چهار پایان فرو فرستاد)و در سوره حدید آیه 25 میخوانیم وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ ...(آهن را فرو فرستادیم...).
بسیاری از مفسران،اصرار دارند که این گونه آیات را به معنی نزول مکانی،یعنی از طرف بالا به پائین،تفسیر کنند مثلا بگویند چون آب باران از بالا به زمین نازل میشود و گیاهان و حیوانات از آن سیراب میگردند،بنا بر این مواد لباسها به یک معنی از آسمان به زمین فرستاده شده است،در مورد آهن نیز سنگهای عظیم آسمانی که ترکیبات آهن در آن وجود داشته به سوی زمین جذب شده است.
ولی با توجه به اینکه نزول گاهی به معنی نزول مقامی آمده است،و در استعمالات روزانه نیز زیاد به کار میرود و مثلا میگویند از طرف مقام بالا چنین دستوری صادر شده و یا میگوئیم رفعت شکوای الی القاضی(شکایتم را به سوی قاضی بالا بردم)هیچ لزومی ندارد که ما اصرار بر تفسیر این آیات به نزول مکانی داشته باشیم.
و از آنجا که نعمتهای پروردگار از طرف مقام والای ربوبیت به بندگان ارزانی شده تعبیر به نزول در آن،کاملا مفهوم و قابل درک است.
نظیر این موضوع،در الفاظ اشاره به قریب و بعید نیز دیده میشود که گاهی یک موضوع مهم که از نظر مکانی در دسترس ما است ولی از نظر مقامی بسیار بلندپایه است،با"اسم اشاره بعید"از آن تعبیر میکنیم،مثلا در فارسی میگوئیم به آن جناب چنین معروض میدارم(با اینکه طرف نزدیک ما نشسته است) و در قرآن مجید میخوانیم ذٰلِکَ الْکِتٰابُ لاٰ رَیْبَ فِیهِ :"آن کتاب پر عظمت بلند پایه(یعنی قرآن)جای شک و تردیدی ندارد".
تا آنجا که تاریخ نشان میدهد همیشه انسان لباس میپوشیده است،ولی البته در طول تاریخ و با گذشت زمان و با تفاوت امکنه،لباسها فوق العاده متنوع و متفاوت بوده است،در گذشته بیشتر لباس به عنوان حفظ از سرما و گرما و همچنین زینت و تجمل مورد استفاده قرار میگرفته است،و جنبه ایمنی و حفاظت آن در درجه بعد بوده،اما در زندگی صنعتی امروز،نقش ایمنی لباس و جنبه حفاظت آن در بسیاری از رشتهها در درجه اول اهمیت قرار دارد،فضانوردان،ماموران آتش نشانی،کارگران معادن،غواصان،و بسیاری دیگر،از لباسهای مخصوص برای حفظ خود در برابر انواع خطرها استفاده میکنند.
وسائل تولید لباس در عصر ما بقدری متنوع شده و توسعه یافته است که با
گذشته اصلا قابل مقایسه نیست.
نویسنده تفسیر"المنار"در جلد هشتم در ذیل آیه مورد بحث چنین مینویسد:
یکی از رؤسای کشور آلمان روزی از یک کارخانه پارچهبافی دیدن میکرد، هنگام ورود در کارخانه گوسفندانی را به او نشان دادند در حالی که مشغول چیدن پشم از آنها بودند،پس از بازدید به هنگامی که میخواست از کارخانه خارج شود،پارچهای به عنوان هدیه به او دادند و به او گفتند این پارچه از پشم همان گوسفندانی است که به هنگام ورود در برابر شما چیده شد،یعنی یکی دو ساعت بیشتر طول نکشید که پشم از بدن گوسفند فرود آمد و پارچه جالبی برای پوشش رئیس کشور شد!.
اما متاسفانه در عصر ما،جنبههای فرعی و حتی نامطلوب و زننده لباس بقدری گسترش یافته که فلسفه اصلی لباس را دارد تحت الشعاع خود قرار میدهد.
لباس عاملی شده برای انواع تجملپرستیها،توسعه فساد،تحریک شهوات، خودنمایی و تکبر و اسراف و تبذیر و امثال آن،حتی گاه لباسهایی در میان جمعی از مردم به خصوص"جوانان غربزده"دیده میشود که جنبه جنونآمیز آن بر جنبه عقلانیش برتری دارد و به همه چیز شباهت دارد جز به لباس،اصولا چنین به نظر میرسد که کمبودهای روانی عاملی برای به نمایش گذاردن اینگونه انواع لباسهای عجیب و غریب است،افرادی که نمیتوانند با کار چشمگیری خود را به جامعه نشان دهند،سعی دارند با لباسهای نامانوس و غریب و عجیب وجود و حضور خود را در جامعه اثبات کنند،و به همین دلیل ملاحظه میکنیم،افراد با شخصیت و آنها که دارای عقده حقارتی نیستند،از پوشیدن این گونه لباسها متنفرند.
به هر صورت ثروتهای عظیمی که از طریق لباسهای گوناگون و مدپرستیهای مختلف و چشم هم چشمیها در مساله لباس،نابود میشود،رقم بسیار مهمی را
تشکیل میدهد که اگر صرفهجویی میشد بسیاری از مشکلات اجتماعی را حل میکرد و مرهمهای مؤثری بر زخمهای جانکاه جمعی از محرومان جامعه بشری میگذارد.
مساله مدپرستی در لباس نه تنها ثروتهای زیادی را به کام خود فرو میکشد، بلکه قسمت مهمی از وقتها و نیروهای انسانی را نیز بر باد میدهد.
از تاریخ زندگی پیامبر اسلام ص و سایر پیشوایان بزرگ استفاده میشود که آنها با مساله تجملپرستی در لباس سخت مخالف بودند،تا آنجا که در روایتی میخوانیم:هیئتی از مسیحیان نجران به خدمت پیامبر اسلام ص رسیدند در حالی که لباسهای ابریشمین بسیار زیبا که تا آن زمان در اندام عربها دیده نشده بود در تن داشتند،هنگامی که به خدمت پیامبر ص رسیدند و سلام کردند، پیامبر ص پاسخ سلام آنها را نگفت حتی حاضر نشد یک کلمه با آنها سخن گوید،از علی ع در این باره چاره خواستند،و علت رویگردانی پیامبر ص را از آنها جویا شدند،علی ع فرمود:من چنین فکر میکنم که اینها باید این لباسهای زیبا و انگشترهای گرانقیمت را از تن بیرون کنند،سپس خدمت پیامبر ص برسند آنها چنین کردند،پیامبر ص سلام آنها را پاسخ داد و با آنها سخن گفت، سپس فرمود:و الذی بعثنی بالحق لقد أتونی المرة الاولی و ان ابلیس لمعهم:
"سوگند به خدایی که مرا به حق فرستاده است،نخستین بار که اینها بر من وارد شدند دیدم شیطان نیز به همراه آنها است" (1).
*** در آیه بعد خداوند به همه افراد بشر و فرزندان آدم،هشدار میدهد که مراقب فریبکاری شیطان باشند زیرا شیطان سابقه دشمنی خود را با پدر آنها نشان داده،همانطور که لباس بهشتی را بر اثر وسوسهها از اندام او بیرون کرد،ممکن
1) 1) سفینة البحار جلد دوم صفحه 504 ماده لبس.
است لباس تقوا را از اندام ایشان بیرون نماید،لذا میگوید:"ای فرزندان آدم! شیطان شما را نفریبد،آن چنان که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون ساخت و لباس آنان را از اندامشان بیرون کرد،تا عورت آنها را به آنها نشان دهد"( یٰا بَنِی آدَمَ لاٰ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطٰانُ کَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُمٰا لِبٰاسَهُمٰا لِیُرِیَهُمٰا سَوْآتِهِمٰا ).
در حقیقت چیزی که این آیه را با آیه قبل پیوند میدهد این است که در آنجا سخن از لباس ظاهری و معنوی انسان(لباس تقوا و پرهیزکاری)در میان آمده بود در این آیه هشدار میدهد که مراقب باشید،این لباس تقوا را شیطان از تن شما بیرون نکند.
البته ظاهر عبارت لاٰ یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطٰانُ نهی کردن شیطان از این عمل است،ولی این گونه عبارتها کنایه لطیفی برای نهی مخاطب محسوب میشود، و به این میماند که به شخص مورد علاقه خود خطاب کنیم و بگوئیم نباید فلان دشمن به تو ضربه بزند،یعنی تو مراقب باش که ضربه نخوری!.
سپس تاکید میکند که حساب شیطان و همکارانش از سایر دشمنان جدا است،"او و همکارانش شما را میبینند در حالی که شما آنها را مشاهده نمیکنید" و از چنین دشمنی باید سخت بر حذر بود!( إِنَّهُ یَرٰاکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ تَرَوْنَهُمْ ).
در حقیقت آنجا که تصور میکنید تنها خودتان هستید و خودتان،ممکن است آنها حضور داشته باشند،و براستی باید در برابر چنین دشمن ناپیدایی که لحظات حمله او را با دقت نمیتوان پیشبینی کرد،همیشه آماده دفاع بود.
و در پایان آیه جملهای بیان میکند که در حقیقت پاسخی است به یک ایراد مهم و آن اینکه اگر کسی بگوید:چگونه خداوند دادگر و مهربان دشمنی را با این قدرت بر انسان مسلط ساخته،دشمنی که هیچگونه موازنه قوا
با او ندارد،به هر کجا بخواهد میرود،بدون اینکه کسی حضورش را احساس کند،حتی طبق بعضی از روایات در درون وجود انسان همچون جریان خون در رگها حرکت میکند!آیا این با عدالت پروردگار سازگار است؟! آیه در پاسخ این سؤال احتمالی میگوید:"ما شیاطین را اولیاء و سرپرستان افراد بیایمان قرار دادیم"( إِنّٰا جَعَلْنَا الشَّیٰاطِینَ أَوْلِیٰاءَ لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ ).
یعنی آنها هرگز اجازه ورود به منطقه روح و قلب افرادی که آمادگی خود را برای پذیرش آنان اعلام نداشتهاند ندارند،و به تعبیر دیگر گامهای نخستین از طرف خود انسان برداشته میشود و اجازه ورود به کشور تن از طرف او داده میشود،و تنها پس از موافقت خود انسان است که شیطان میتواند از مرزهای روح او بگذرد،بنا بر این کسانی که دریچههای روح خود را به روی شیاطین ببندند،آنها قدرت عبور از آن را نخواهند داشت.
آیات دیگر قرآن نیز شاهد این حقیقت است،در سوره نحل آیه 100 میخوانیم إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ :"تسلط شیطان بر آنها است که به او عشق میورزند و او را سرپرست خود انتخاب کردهاند و کسانی که او را پرستش میکنند".
و در آیه 42 سوره حجر میخوانیم إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغٰاوِینَ :"تو بر بندگان من تسلط نخواهی داشت،مگر بر گمراهانی که از تو پیروی میکنند".
به تعبیر دیگر:درست است که ما شیطان و همکارانش را نمیبینیم،ولی به اصطلاح ردپای آنها را میتوانیم مشاهده کنیم،هر جا مجلس گناه است،و در هر نقطهای وسائل معصیت،آماده است،و در هر موقع پای زرق و برق دنیا و تجمل پرستی به میان میآید،و به هنگام طغیان غرائز،و در موقع برافروخته شدن آتش خشم و غضب حضور شیطان قطعی است،و گویا در چنین مواردی،انسان صدای وسوسه
او را با گوش دل میشنود و ردپای او را با چشم خود میبیند.
در این زمینه حدیث جالبی از امام باقر ع نقل شده است که فرمود:
لما دعا نوح ربه عز و جل علی قومه اتاه ابلیس لعنه اللّٰه فقال یا نوح ان لک عندی یدا!ارید ان اکافیک علیها فقال نوح انه لیبغض الی ان یکون لک عندی ید فما هی؟قال بلی دعوت اللّٰه علی قومک فاغرقتهم فلم یبق احد اغویه فانا مستریح حتی ینسق قرن آخر و اغویهم،فقال له نوح ما الذی ترید ان تکافئنی به؟ قال اذکرنی فی ثلاث مواطن فانی اقرب ما اکون الی العبد،اذا کان فی احداهن.
اذکرنی اذا غضبت؟ و اذکرنی اذا حکمت بین اثنین! و اذکرنی اذا کنت مع امرأة خالیا لیس معکما احد ! (1)"هنگامی که نوح به قوم خود نفرین کرد و هلاک آنها را از خدا خواست (و طوفان همه را درهم کوبید)ابلیس نزد او آمد و گفت:تو حقی بر گردن من داری که من میخواهم آن را تلافی کنم!.
نوح(در تعجب فرو رفت)گفت:بسیار بر من گران است که حقی بر تو داشته باشم،چه حقی؟! گفت:همان نفرینی که در باره قومت کردی و آنها را غرق نمودی،و احدی باقی نماند که من او را گمراه سازم،بنا بر این من تا مدتی راحتم،تا زمانی که نسل دیگری بپاخیزند و من به گمراه ساختن آنها مشغول شوم.
نوح(با اینکه حد اکثر کوشش را برای هدایت قوم خود کرده بود،در عین حال ناراحت شد و)به ابلیس گفت حالا چه جبرانی میخواهی بکنی؟.
گفت:در سه موقع بیاد من باش!که من نزدیکترین فاصله را به بندگان
1) 1) بحار ط جدید جلد 11 صفحه 318.
در این سه موقع دارم:
هنگامی که خشم ترا فرا میگیرد به یاد من باش!.
و هنگامی که میان دو نفر قضاوت میکنی بیاد من باش!.
و هنگامی که با زن بیگانهای تنها هستی و هیچکس در آنجا نیست باز به یاد من باش!.
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که جمعی از مفسران از آیه فوق چنین استفاده کردهاند که شیطان برای انسان به هیچوجه قابل رؤیت نیست،در حالی که از پارهای از روایات استفاده میشود که چنین امری احیانا ممکن است.
ولی ظاهرا این دو با هم منافاتی ندارند،زیرا قاعده اصلی آن است که مشاهده نشود ولی این قاعده مانند بسیاری از قاعدههای دیگر موارد استثنایی دارد.
*** در آیه بعد اشاره به یکی از وسوسههای مهم شیطانی میکند که بر زبان جمعی از انسانهای شیطان صفت نیز جاری میشود و آن اینکه"هنگامی که عمل زشت و قبیحی را انجام میدهند،اگر از دلیل آن سؤال شود،در پاسخ،میگویند این راه و رسمی است که نیاکان خود را بر آن یافتهایم"( وَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً قٰالُوا وَجَدْنٰا عَلَیْهٰا آبٰاءَنٰا ) سپس اضافه میکنند:
"خداوند هم ما را به آن دستور داده است"( وَ اللّٰهُ أَمَرَنٰا بِهٰا ).
مساله تقلید کورکورانه از نیاکان به اضافه تهمت به ساحت مقدس پروردگار دو عذر ساختگی و ناموجه هستند،که شیطانصفتان در اعمال خود،غالبا به آن متشبث میشوند.
جالب اینکه قرآن در پاسخ آنها اعتنایی به دلیل اول یعنی پیروی کور
کورانه از نیاکان نمیکند،گویا آن را مستغنی از هر گونه جواب میداند،زیرا عقل سلیم آن را درک میکند،به علاوه کرارا در قرآن به پاسخ آن اشاره شده است.
و تنها به پاسخ دوم قناعت کرده،میگوید:"خداوند هرگز به کارهای زشت و قبیح فرمان نمیدهد"زیرا حکم او از فرمان عقل جدا نیست( قُلْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَأْمُرُ بِالْفَحْشٰاءِ ) دستور به فحشاء طبق صریح آیات قرآن،کار شیطان است نه کار خداوند، خداوند تنها به نیکیها و خوبیها فرمان میدهد (1).
سپس با این جمله آیه ختم میشود که"آیا به خدا نسبتهایی میدهید که نمیدانید"( أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ) گرچه ظاهرا مناسبتر این بود که گفته شود:چرا چیزی را که دروغ است و واقعیت ندارد به خدا نسبت میدهید؟ولی به جای آن فرموده است چرا چیزی را که نمیدانید به خدا نسبت میدهید؟این در حقیقت برای آن است که حد اقل مطالبی که مورد قبول طرف است،مورد استناد واقع شود و گفته شود و اگر شما یقین به دروغ بودن این سخنان ندارید،لا اقل دلیلی هم بر اثبات آن ندارید،پس چرا بیدلیل تهمت میزنید و چیزی را که نمیدانید به خدا نسبت میدهید؟!
در اینکه منظور از"فاحشه"(کار زشت و قبیح)در اینجا چیست؟بسیاری از مفسران گفتهاند اشاره به رسم جمعی از اعراب در زمان جاهلیت است که لخت و برهنه مادرزاد!"زن و مرد"در اطراف خانه خدا طواف میکردند،به گمان اینکه در لباسهایی که مرتکب گناه شدهاند،شایسته نیست خانه خدا را طواف کنند! البته این تفسیر متناسب با آیات قبل که درباره لباس و پوشش انسان،سخن
1) 1) به سوره بقره آیه 268 و 269 مراجعه فرمائید.
میگوید،میباشد.
ولی در روایات متعددی میخوانیم که منظور از فاحشه در اینجا گفتار پیشوایان ظالم و ستمگر است که مردم را به پیروی خود دعوت میکنند و معتقدند که خدا اطاعت آنها را بر مردم فرض کرده است.
اما بعضی از مفسران مانند نویسنده"المنار"و"المیزان"،مفهوم آیه را یک مفهوم وسیع گرفتهاند که هر گونه کار زشت و قبیحی را در بر میگیرد و با توجه به وسعت مفهوم کلمه"فاحشه"مناسبتر همین است که معنی آیه همان معنی وسیع کلمه باشد و مساله"طواف عریان"و"پیروی از پیشوایان ظلم و ستم"از مصادیق روشن آن محسوب میگردد و منافاتی هم با روایات ندارد.
درباره تسلیم بیقید و شرط در برابر رسوم نیاکان در ذیل آیه 170 بقره جلد اول صفحه 422 توضیح کافی داده شده است.
قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ اُدْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ اَلدِّینَ کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ (29) فَرِیقاً هَدیٰ وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ اَلضَّلاٰلَةُ إِنَّهُمُ اِتَّخَذُوا اَلشَّیٰاطِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ (30)
29-بگو پروردگارم به عدالت فرمان داده است،و توجه خویش را در هر مسجد(و به هنگام عبادت)به سوی او کنید و او را بخوانید و دین(خود)را برای او خالص گردانید،(و بدانید)همانگونه که در آغاز شما را آفرید(بار دیگر در رستاخیز)
بازمیگردید.
30-جمعی را هدایت کرده و جمعی را(که شایستگی نداشتهاند)گمراهی بر آنها مسلم..
آنها(کسانی هستند که)شیاطین را به جای خداوند،اولیای خود انتخاب کردند و چنین گمان میکنند که هدایت یافتهاند.
از آنجا که در آیه گذشته،سخن از فحشاء که مفهوم آن هر گونه کار زشتی را شامل میشود در میان بود،و تاکید شده بود که خداوند هرگز دستور به فحشاء نمیدهد،در این آیه به اصول دستورات پروردگار در زمینه وظائف عملی در یک جمله کوتاه اشاره شده و سپس اصول عقائد دینی یعنی مبدء و معاد را به طور فشرده بیان میکند.
نخست میگوید:"ای پیامبر به آنان بگو پروردگار من به عدالت دستور داده است"( قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ ).
و میدانیم عدالت مفهوم وسیعی دارد که همه اعمال نیک را در بر میگیرد،زیرا حقیقت عدالت آن است که هر چیز را در مورد خود به کار برند و به جای خود نهند.
گرچه میان"عدالت"و"قسط"تفاوتی وجود دارد،"عدالت"به این گفته میشود که انسان حق هر کس را بپردازد،و نقطه مقابلش،آن است که ظلم و ستم کند و حقوق افراد را از آنها دریغ دارد،ولی"قسط"مفهومش آن است که حق کسی را به دیگری ندهد،و به تعبیر دیگر"تبعیض"روا ندارد،و نقطه مقابلش آن است که حق کسی را به دیگری دهد.
ولی مفهوم وسیع این دو کلمه مخصوصا به هنگامی که جدا از یکدیگر استعمال میشوند تقریبا مساوی است و به معنی رعایت اعتدال در همه چیز و همه کار و هر چیز را به جای خویش قرار دادن میباشد.
سپس دستور به یکتاپرستی و مبارزه با هر گونه شرک داده،میفرماید:"توجه
قلب خویش را در هر عبادتی به او کنید"و از ذات پاک او به سوی دیگر منحرف نشوید ( وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ ).
"او را بخوانید و دین و آئین خود را خالص و مخصوص او قرار دهید" ( وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ).
پس از تحکیم پایه توحید،توجه به مساله معاد و رستاخیز کرده،میگوید:
"همانگونه که شما را در آغاز آفرید،دگربار در قیامت باز میگردید"( کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ .
1-مفسران در تفسیر جمله أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ تفسیرهای گوناگونی ذکر کردهاند:
گاهی گفتهاند منظور از آن توجه به قبله به هنگام نماز است.
و گاهی گفتهاند منظور شرکت در مساجد به هنگام نمازهای روزانه است.
و گاهی نیز احتمال دادهاند که هدف از آن،حضور قلب و نیت خالص به هنگام عبادت میباشد.
ولی تفسیری که در بالا ذکر کردیم،یعنی توجه به خداوند و مبارزه با هر گونه شرک و توجه به غیر خدا مناسبتر با قبل و بعد این جمله به نظر میرسد،اگر چه اراده همه این معانی از مفهوم آیه نیز دور نیست.
در مورد معاد و رستاخیز مردگان بحث زیاد شده است و از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که هضم این مساله برای بسیاری از مردم کوتاه فکر در اعصار پیشین مشکل بوده است تا آنجا که گاهی مطرح شدن مساله رستاخیز و معاد را در گفتار انبیاء،دلیل بر نادرست بودن دعوت آنها و حتی(العیاذ باللّٰه)دلیل بر جنون
و دیوانگی آنان میگرفتند و میگفتند: أَفْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ (1).
"این که پیامبر میگوید بعد از آنکه خاک شدید و پراکنده گشتید باز هم زنده خواهید شد،تهمتی است که بر خدا بسته،و یا دیوانه است!.
ولی باید توجه داشت چیزی که بیشتر موجب تعجب و شگفتی آنان میشد، مساله معاد جسمانی بود،زیرا باور نمیکردند پس از آنکه بدنهای ما خاک گردد، و ذرات خاکش در مسیر باد و طوفان قرار گیرد و به هر گوشهای از کره زمین افشانده شود بار دیگر این ذرات پراکنده،از آغوش خاک و از میان امواج دریاها و از لابلای ذرات هوا گردآوری شود،و همان انسان نخستین لباس حیات و زندگی در بر پوشد.
قرآن مجید در آیات مختلف به این پندار نادرست پاسخ گفته و آیه فوق یکی از کوتاهترین و جالبترین تعبیرات را در این زمینه بازگو میکند و میگوید:
نگاهی به آغاز آفرینش خود کنید ببینید همین جسم شما که از مقدار زیادی آب و مقدار کمتری مواد مختلف،فلزات و شبه فلزات ترکیب شده است در آغاز کجا بود؟آبهایی که در ساختمان جسم شما به کار رفته هر قطرهای از آن،احتمالا در یکی از اقیانوسهای روی زمین سرگردان بود و سپس تبخیر گردید و تبدیل به ابرها و به شکل قطرات باران بر زمینها فرو ریختند،و ذراتی که هم اکنون از مواد جامد زمین در ساختمان جسم شما به کار رفته،روزی به صورت دانه گندم یا میوه درخت،یا سبزیهای مختلف بود که از نقاط پراکنده زمین گردآوری شد بنا بر این چه جای تعجب که پس از متلاشی شدن و بازگشت به حال نخستین، باز همان ذرات جمعآوری گردد و به هم پیوندند و اندام نخستین را تشکیل دهد؟ و اگر چنین چیزی محال بود چرا در آغاز آفرینش انجام شد؟بنا بر این"همانگونه که در آغاز،خدا شما را آفریده است در روز رستاخیز نیز بازمیگرداند"و این
1) 1) سوره سبا آیه 8.
همان مطلبی است که در جمله کوتاه بالا میخوانیم.
*** در آیه بعد چگونگی عکس العملهای مردم را در برابر این دعوت(دعوت به سوی نیکیها و توحید و معاد)بیان میکند و میگوید:"توفیق خداوند شامل حال گروهی شد و آنها را به راه حق هدایت کرد،در حالی که گروه دیگری گمراهی بر آنان مسلم گردید"( فَرِیقاً هَدیٰ وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلاٰلَةُ ) (1).
و برای اینکه کسی تصور نکند بدون جهت خداوند،طایفهای را هدایت میکند و جمع دیگری را گمراه،در جمله بعد اضافه میکند:"گروه گمراهان همانها بودند که شیاطین را اولیای خود انتخاب کرده بودند،و به جای ولایت پروردگار ولایت شیطان را پذیرفتند"( إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّیٰاطِینَ أَوْلِیٰاءَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
و عجب اینکه با تمام گمراهی و انحراف"چنین میپنداشتند که هدایت یافتگان واقعی آنها هستند"( وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ) این حالت مخصوص کسانی است که در طغیان و گناه فرو روند،و آن چنان غرق فساد و تباهی و انحراف و بتپرستی گردند که حس تشخیص آنها به کلی دگرگون شود،زشتیها را زیبایی،و گمراهیها را هدایت،پندارند،و در این حال درهای هدایت به کلی به روی آنها مسدود خواهد شد،و این همان چیزی است که خودشان برای خویشتن فراهم ساختهاند.
1) 1) جمله فریقا هدی از نظر ترکیب ادبی،چنین است که"فریقا"مفعول مقدم و"هدی"فعل مؤخر است و"فریقا"دوم مفعول"اضل"میباشد که در تقدیر است که جمله" حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلاٰلَةُ "دلالت بر آن میکند.
یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ وَ کُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُسْرِفِینَ (31) قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اَللّٰهِ اَلَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ اَلطَّیِّبٰاتِ مِنَ اَلرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا خٰالِصَةً یَوْمَ اَلْقِیٰامَةِ کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (32)
31-ای فرزندان آدم!زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود بردارید و بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که خداوند مسرفان را دوست نمیدارد.
32-بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگان خود آفریده و روزیهای پاکیزه را حرام کرده است؟بگو اینها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آوردهاند (اگر چه دیگران نیز با آنها مشارکت دارند ولی)در قیامت خالص(برای مؤمنان)خواهد بود اینچنین آیات(خود)را برای کسانی که آگاهند شرح میدهیم.
در این آیات به تناسب سرگذشت آدم در بهشت،هم چنان سخن از مساله پوشش تن و سایر مواهب زندگی و چگونگی استفاده صحیح از آنها است.
نخست به همه فرزندان آدم به عنوان یک قانون همیشگی که شامل تمام اعصار و قرون میشود دستور میدهد که"زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود داشته باشید"( یٰا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ ).
این جمله میتواند هم اشاره به"زینتهای جسمانی"باشد که شامل پوشیدن لباسهای مرتب و پاک و تمیز،و شانه زدن موها،و به کار بردن عطر و مانند آن میشود،و هم شامل"زینتهای معنوی"،یعنی صفات انسانی و ملکات اخلاقی و پاکی نیت و اخلاص.
و اگر میبینیم در بعضی از روایات اسلامی تنها اشاره به لباس خوب یا شانه کردن موها شده،و یا اگر میبینیم تنها سخن از مراسم نماز عید و نماز جمعه به میان آمده است، دلیل بر انحصار نیست بلکه هدف بیان مصداقهای روشن است (1).
و همچنین اگر میبینیم که در بعضی دیگر از روایات،زینت به معنی رهبران و پیشوایان شایسته تفسیر شده (2)دلیل بر وسعت مفهوم آیه است که همه زینتهای ظاهری و باطنی را در بر میگیرد.
گرچه این حکم مربوط به تمام فرزندان آدم در هر زمان است،ولی ضمنا نکوهشی است از عمل زشت جمعی از اعراب در زمان جاهلیت که به هنگام آمدن به مسجد الحرام و طواف خانه خدا کاملا عریان و برهنه میشدند،و هم اندرزی است به آنها که به هنگام نماز و یا رفتن به مساجد لباسهای کثیف و مندرس و یا لباسهای مخصوص منزل را در تن میکنند و در مراسم عبادت خدا به همان هیئت شرکت مینمایند،که متاسفانه هم اکنون نیز در میان جمعی از بیخبران مسلمانان معمول و متداول است،در حالی که طبق آیه فوق و روایاتی که در این زمینه وارد شده است دستور داریم بهترین لباسهای خود را به هنگام شرکت در مساجد بپوشیم.
در جمله بعد اشاره به مواهب دیگر یعنی خوردنیها و آشامیدنیهای پاک و پاکیزه میکند و میگوید از آنها"بخورید و بنوشید"( وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا ).
اما چون طبع زیاده طلب انسان،ممکن است از این دو دستور سوء استفاده کند و به جای استفاده عاقلانه و اعتدالآمیز از پوشش و تغذیه صحیح،راه تجمل پرستی و اسراف و تبذیر را پیش گیرد،بلافاصله اضافه میکند"ولی اسراف نکنید که خدا مسرفان را دوست نمیدارد"( وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ ).
کلمه"اسراف"کلمه بسیار جامعی است که هر گونه زیاده روی در کمیت و کیفیت و بیهودهگرایی و اتلاف و مانند آن را شامل میشود،و این روش قرآن است که به هنگام تشویق به استفاده کردن از مواهب آفرینش،فورا جلو سوء استفاده را گرفته و به اعتدال توصیه میکند.
*** در آیه بعد با لحن تندتری به پاسخ آنها که گمان میبرند،تحریم زینتها و پرهیز از غذاها و روزیهای پاک و حلال،نشانه زهد و پارسایی و مایه قرب به پروردگار است،میپردازد و میگوید:ای پیامبر"بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگانش آفریده و همچنین مواهب و روزیهای پاکیزه را تحریم کرده است"( قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ ).
اگر این امور،بد بود،خدا نمیآفرید،و اکنون که برای استفاده بندگانش آفریده است چگونه ممکن است آنها را تحریم کند؟مگر میان دستگاه آفرینش و دستورات دینی تضاد ممکن است وجود داشته باشد؟! سپس برای تاکید اضافه میکند:به آنها"بگو این نعمتها و موهبتها برای افراد با ایمان در این زندگی دنیا آفریده شده،اگر چه دیگران نیز بدون داشتن شایستگی از آن استفاده میکنند ولی در روز قیامت و زندگی عالیتر که صفوف کاملا از هم مشخص میشوند،اینها همه در اختیار افراد با ایمان و درستکار قرار میگیرد،و دیگران به کلی از آن محروم میشوند"!( قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا خٰالِصَةً یَوْمَ الْقِیٰامَةِ )
بنا بر این چیزی که در دنیا و آخرت مال آنها است و مخصوصا در جهان دیگر اختصاص به آنها دارد چگونه ممکن است تحریم گردد؟حرام چیزی است که مفسدهانگیز باشد،نه نعمت و موهبت.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده است که این مواهب در دنیا اگر چه آمیخته با گرفتاریها و گاهی با غم و رنجها و اندوهها است،ولی در سرای دیگر،خالص از همه این ناملایمات در اختیار مؤمنان قرار خواهد گرفت (ولی تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد).
در پایان آیه به عنوان تاکید میگوید:"این چنین آیات و احکام خود را برای جمعیتی که آگاهند و میفهمند تشریح میکنیم"( کَذٰلِکَ نُفَصِّلُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ ).
در مورد استفاده از انواع زینتها،اسلام مانند تمام موارد،حد اعتدال را انتخاب کرده است،نه مانند بعضی که میپندارند استفاده از زینتها و تجملات هر چند به صورت معتدل بوده باشد،مخالف زهد و پارسایی است،و نه مانند تجملپرستانی که غرق در زینت و تجمل میشوند،و تن به هر گونه عمل نادرستی برای رسیدن به این هدف نامقدس میدهند.
و اگر ساختمان روح و جسم انسان را در نظر بگیریم میبینیم که تعلیمات اسلام در این زمینه درست هماهنگ ویژگیهای روح انسان و ساختمان جسم او است.
توضیح اینکه:به گواهی روانشناسان،حس زیبایی یکی از چهار بعد روح انسانی است،که به ضمیمه حس نیکی،و حس دانایی،و حس مذهبی، ابعاد اصلی روان آدمی را تشکیل میدهند،و معتقدند تمام زیبائیهای ادبی،شعری،
صنایع ظریفه،و هنر به معنی واقعی همه مولود این حس است،با وجود این چگونه ممکن است،یک قانون صحیح،این حس اصیل را در روح انسان خفه کند، و عواقب سوء عدم اشباع صحیح آن را نادیده بگیرد.
لذا در اسلام:استفاده کردن از زیبائیهای طبیعت،لباسهای زیبا و متناسب، به کار بردن انواع عطرها،و امثال آن،نه تنها مجاز شمرده شده بلکه به آن توصیه و سفارش نیز شده است،و روایات زیادی در این زمینه از پیشوایان مذهبی در کتب معتبر نقل شده است.
به عنوان نمونه در تاریخ زندگی امام حسن مجتبی ع میخوانیم هنگامی که به نماز برمیخاست بهترین لباسهای خود را میپوشید سؤال کردند چرا بهترین لباس خود را میپوشید؟فرمود:
ان اللّٰه جمیل یحب الجمال،فاتجمل لربی و هو یقول خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ .
"خداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد و به همین جهت،من لباس زیبا برای راز و نیاز با پروردگارم میپوشم و هم او دستور داده است که زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگیرید" (1).
در حدیث دیگری میخوانیم که یکی از زاهدان ریایی به نام"عباد بن کثیر" با"امام صادق" ع روبرو شد،در حالی که امام ع لباس نسبتا زیبایی بر تن داشت، به امام گفت:تو از خاندان نبوتی،و پدرت(علی ع)لباس بسیار ساده میپوشید چرا چنین لباس جالبی بر تن تو است؟آیا بهتر نبود که لباسی کم اهمیتتر از این میپوشیدی،امام فرمود:وای بر تو ای عباد!، مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّٰهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ وَ الطَّیِّبٰاتِ مِنَ الرِّزْقِ :
"چه کسی حرام کرده است زینتهایی را که خداوند برای بندگانش آفریده و روزیهای پاکیزه را"؟ (2)...و روایات متعدد دیگر.
این تعبیر که خداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد،و یا تعبیر به اینکه خداوند زیبائیها را آفریده،همگی اشاره به این حقیقت است که اگر استفاده از هر گونه زیبایی،ممنوع بود،خداوند هرگز اینها را نمیآفرید،آفرینش زیبائیها در جهان هستی خود دلیل بر این است که خالق زیبائیها آن را دوست دارد.
***ولی مهم اینجاست که غالبا در این گونه موضوعات،مردم راه افراط را میپویند،و با بهانههای مختلف رو به تجملپرستی میآورند، و به همین دلیل قرآن مجید-همانطور که گفتیم-بلافاصله بعد از ذکر این حکم اسلامی از اسراف و زیاده روی و تجاوز از حد،مسلمانان را بر حذر میدارد،در بیش از بیست مورد در قرآن مجید به مساله اسراف اشاره شده و از آن نکوهش گردیده است(درباره اسراف در ذیل آیات متناسب مشروحا سخن خواهیم گفت).
به هر حال روش قرآن و اسلام در این مورد،روش موزون و معتدلی است که نه جمود دارد و تمایلات زیباپسندی روح انسان را در هم میکوبد،و نه بر اعمال مسرفان و تجملپرستان و شکمخواران صحه میگذارد،مخصوصا در جوامعی که افراد محروم و بینوا وجود داشته باشد حتی از زینتهای معتدل نیز نهی میکند،و لذا میبینیم در بعضی از روایات هنگامی که از بعضی امامان سؤال میکردند چرا لباس فاخر پوشیدهاید در حالی که جد شما علی ع چنین لباسی در تن نمیکرد؟در پاسخ میفرمودند مردم آن زمان در شدت و فشار بودند و میبایست چنین شود،اما مردم زمان ما زندگی مرفهتری دارند و در چنین شرائطی استفاده از این زینتها(در حدود معقول)مانعی ندارد.
جمله" کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا ":"بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید"که در آیه فوق آمده است،گرچه بسیار ساده به نظر میرسد،اما امروز
ثابت شده است که یکی از مهمترین دستورات بهداشتی همین است،زیرا تحقیقات دانشمندان به این نتیجه رسیده که سرچشمه بسیاری از بیماریها،غذاهای اضافی است که به صورت جذب نشده در بدن انسان باقی میماند،این مواد اضافی هم بار سنگینی است برای قلب و سایر دستگاههای بدن،و هم منبع آمادهای است برای انواع عفونتها و بیماریها،لذا برای درمان بسیاری از بیماریها، نخستین گام همین است که این مواد مزاحم که در حقیقت زبالههای تن انسان هستند،سوخته شوند و پاکسازی جسم عملی گردد.
عامل اصلی تشکیل این مواد مزاحم،اسراف و زیادهروی در تغذیه و به اصطلاح"پرخوری"است،و راهی برای جلوگیری از آن جز رعایت اعتدال در غذا نیست،مخصوصا در عصر و زمان ما که بیماریهای گوناگونی مانند بیماری قند،چربی خون،تصلب شرائین،نارساییهای کبد و انواع سکتهها،فراوان شده، افراط در تغذیه با توجه به عدم تحرک جسمانی کافی،یکی از عوامل اصلی محسوب میشود،و برای از بین بردن اینگونه بیماریها راهی جز حرکت کافی و میانهروی در تغذیه نیست.
مفسر بزرگ ما،مرحوم"طبرسی"در"مجمع البیان"مطلب جالبی نقل میکند که هارون الرشید طبیبی مسیحی داشت که مهارت او در طب معروف بود، روزی این طبیب به یکی از دانشمندان اسلامی گفت:من در کتاب آسمانی شما چیزی از طب نمییابم،در حالی که دانش مفید بر دو گونه است:علم ادیان و علم ابدان،او در پاسخش چنین گفت:خداوند همه دستورات طبی را در نصف آیه از کتاب خویش آورده است کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا :"بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید"و پیامبر ما نیز طب را در این دستور خویش خلاصه کرده است
المعدة بیت الادواء و الحمیة رأس کل دواء و اعط کل بدن ما عودته :
"معده خانه همه بیماریها است،و امساک سرآمد همه داروها است و آنچه بدنت را
عادت دادهای(از عادات صحیح و مناسب)آن را از او دریغ مدار".
طبیب مسیحی هنگامی که این سخن را شنید گفت:ما ترک کتابکم و لا نبیکم لجالینوس طبا!:"قرآن شما و پیامبرتان برای جالینوس(طبیب معروف) طبی باقی نگذارده است".
کسانی که این دستور را ساده فکر میکنند،خوب است در زندگی خود آن را بیازمایند تا به اهمیت و عمق آن آشنا شوند،و معجزه رعایت این دستور را در سلامت جسم و تن خود ببینند.
قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّیَ اَلْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ وَ اَلْإِثْمَ وَ اَلْبَغْیَ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (33)
33-بگو خداوند تنها اعمال زشت را،چه آشکار باشد چه پنهان،حرام کرده است و (همچنین)گناه و ستم بدون حق،و اینکه چیزی را که خداوند دلیلی برای آن نازل نکرده شریک او قرار دهید،و به خدا مطلبی نسبت دهید که نمیدانید.
محرمات الهی
بارها دیدهایم که قرآن مجید هر گاه سخن از امر مباح یا لازمی به میان میآورد،بلافاصله از نقطه مقابل آن یعنی زشتیها و محرمات سخن میگوید،تا هر دو بحث،یکدیگر را تکمیل کنند،در اینجا نیز به دنبال اجازه استفاده از مواهب الهی و زینتها و نفی تحریم آنها،سخن از محرمات به میان آورده و به
طور عموم،و سپس به طور خصوص انگشت روی چند نقطه مهم میگذارد.
در آغاز از تحریم فواحش سخن میگوید و میفرماید:"ای پیامبر بگو:
پروردگار من تنها اعمال زشت و قبیح را حرام کرده است،اعم از اینکه آشکار باشد یا پنهان"( قُلْ إِنَّمٰا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ ).
"فواحش"جمع"فاحشه"به معنی خصوص اعمالی است که فوق العاده زشت و ناپسند است نه همه گناهان،و شاید تاکید روی این مطلب که خواه پنهان باشد یا آشکار،از این جهت است که عربهای جاهلی،عمل زشت منافی عفت را اگر پنهانی انجام میشد،مجاز میشمردند،و تنها در صورتی که آشکار باشد ممنوع میدانستند.
سپس موضوع را تعمیم داده"و به تمام گناهان اشاره میکند"و میگوید ( وَ الْإِثْمَ ).
"اثم"در اصل به معنی هر گونه کاری است که زیانبخش باشد و موجب انحطاط مقام انسان گردد،و او را از رسیدن به ثواب و پاداش نیک باز دارد،بنا بر این هر نوع گناهی در مفهوم وسیع اثم داخل است.
ولی بعضی از مفسران،"اثم"را در اینجا تنها به معنی"شراب"گرفتهاند، و شعر معروف، شربت الاثم حتی ضل عقلی کذاک الاثم یصنع بالعقول (1)"آن قدر اثم(شراب)نوشیدم که عقلم گم شد،آری شراب،با عقل آدمی این چنین میکند".
ولی ظاهر این است که این معنی تمام مفهوم اثم نیست،بلکه یکی از افراد روشن آن است.
بار دیگر انگشت روی چند قسمت از بزرگترین گناهان گذارده،میگوید:
1) 1) تبیان ذیل آیه مورد بحث و تاج العروس ماده"اثم"
"و هر گونه ستم و تجاوز به ناحق به حقوق دیگران"( وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ ).
"بغی"به معنی کوشش و تلاش برای بدست آوردن چیزی است،ولی غالبا به کوششهایی گفته میشود که برای غصب حق دیگران است و لذا مفهوم آن غالبا با مفهوم ظلم و ستم مساوی است.
روشن است توصیف"بغی"در آیه مورد بحث،به"غیر الحق"از قبیل توضیح و تاکید روی معنی"بغی"است.
سپس اشاره به مساله شرک کرده،میگوید:و نیز پروردگار من،حرام کرده که"شریکی بیدلیل برای او قائل شوید"( وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّٰهِ مٰا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً ).
در اینجا نیز روشن است که جمله ما لم یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطٰاناً برای تاکید و توجه به این حقیقت است که مشرکان هیچگونه دلیل و گواه منطقی و خردپسندی در کار خود ندارند،و کلمه"سلطان"به معنی هر گونه دلیل و گواهی است که باعث تسلط و پیروزی انسان بر مخالف میشود.
آخرین چیزی را که به عنوان محرمات روی آن تکیه میکند"نسبت دادن چیزی به خدا بدون علم و آگاهی است"( وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ).
درباره سخن گفتن بدون علم،ذیل آیه 28 همین سوره نیز بحث کردهایم.
در آیات قرآن و روایات اسلامی روی این مساله زیاد تاکید شده و مسلمانان به شدت از گفتن چیزهایی که نمیدانند،ممنوع شدهاند،تا آنجا که در حدیثی از پیامبر اسلام ص نقل شده:
من افتی بغیر علم لعنته ملائکة السماوات و الارض :"آن کس که بدون علم و آگاهی فتوا دهد،فرشتگان آسمان و زمین او را لعنت میکنند" (1).
1) 1) عیون اخبار الرضا"ع"طبق نقل تفسیر نور الثقلین جلد دوم صفحه 26.
و اگر درست در وضع جوامع انسانی و بدبختیهایی که دامن آنها را میگیرد دقت کنیم خواهیم دید که قسمت مهمی از این بدبختیها از شایعهسازی و سخن گفتن بدون اطلاع و گواهی به ناحق و اظهار نظرهای بیمدرک سرچشمه میگیرد.
وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ (34)
34-برای هر قوم و جمعیتی زمان و مدت(معینی)است و به هنگامی که مدت آنها فرا رسد نه ساعتی از آن تاخیر میکنند و نه بر آن پیشی میگیرند.
در این آیه خداوند به یکی از قوانین آفرینش یعنی فنا و نیستی ملتها، اشاره میکند و بحثهای مربوط به زندگی فرزندان آدم در روی زمین و سرانجام و سرنوشت گنهکاران که در آیات قبل گفته شد با این بحث روشنتر میشود.
نخست میگوید:"برای هر امتی زمان و مدت معینی وجود دارد"( وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ ).
"و به هنگامی که این اجل فرا رسد،نه لحظهای تاخیر خواهند کرد و نه لحظهای بر آن پیشی میگیرند"( فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ ).
یعنی ملتهای جهان همانند افراد،دارای مرگ و حیاتند،ملتهایی از صفحه روی زمین برچیده میشوند،و بجای آنها ملتهای دیگری قرار میگیرند،قانون مرگ و حیات مخصوص افراد انسان نیست بلکه اقوام و جمعیتها و جامعهها را نیز
در بر میگیرد.
با این تفاوت که مرگ ملتها غالبا بر اثر انحراف از مسیر حق و عدالت و روی آوردن به ظلم و ستم و غرق شدن در دریای شهوات و فرو رفتن در امواج تجمل پرستی و تنپروری میباشد.
هنگامی که ملتهای جهان در چنین مسیرهایی گام بگذارند،و از قوانین مسلم آفرینش منحرف گردند،سرمایههای هستی خود را یکی پس از دیگری از دست خواهند داد و سرانجام سقوط میکنند.بررسی فنای تمدنهایی همچون تمدن بابل، و فراعنه مصر،و قوم سبا،و کلدانیان،و آشوریان،و مسلمانان اندلس،و امثال آنها،این حقیقت را نشان میدهد که در لحظه فرا رسیدن فرمان نابودی که بر اثر اوج گرفتن فساد صادر شده بود،حتی ساعتی نتوانستند پایههای لرزان حکومتهای خویش را نگاه دارند.
باید توجه داشت که"ساعت"در لغت به معنی کمترین وقت است،گاهی به معنی لحظه و گاهی به معنی مقدار کمی از زمان میآید اگر چه امروز معنی معروف آن یک بیست و چهارم مدت شبانه روز است.
بعضی از مذاهب ساختگی که در قرون اخیر پیدا شدهاند برای رسیدن به اهداف خود،لازم دیدهاند که قبل از هر چیز پایههای خاتمیت پیامبر اسلام ص را به گمان خویش متزلزل سازند،لذا بعضی از آیات قرآن را که هیچ دلالتی بر هدف آنها ندارد به کمک تفسیر به رأی،و سفسطه بر مقصود خود منطبق ساختهاند از جمله آیه مورد بحث است،آنها میگویند:قرآن گفته است هر امتی پایانی دارد و منظور از امت،مذهب است بنا بر این مذهب اسلام نیز باید پایانی داشته باشد!
بهترین راه برای درک چگونگی این استدلال این است که معنی واقعی "امت" را در لغت،و سپس در قرآن مجید،مورد بررسی قرار دهیم.
از بررسی کتب لغت و همچنین موارد استعمال این کلمه در قرآن که بالغ بر 64 مورد میشود چنین استفاده میگردد که"امت"در اصل به معنی جمعیت و گروه است.
مثلا در داستان موسی میخوانیم وَ لَمّٰا وَرَدَ مٰاءَ مَدْیَنَ وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِنَ النّٰاسِ یَسْقُونَ :"هنگامی که به آبگاه شهر مدین رسید،جمعیتی را مشاهده کرد که(برای خود و چهارپایانشان)مشغول آب کشیدن هستند" (1)و نیز در مورد امر به معروف و نهی از منکر میخوانیم: وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ :
"باید جمعیتی از شما باشند که دعوت به نیکیها کنند" (2).
و نیز میخوانیم: وَ قَطَّعْنٰاهُمُ اثْنَتَیْ عَشْرَةَ أَسْبٰاطاً أُمَماً :"ما بنی اسرائیل را به دوازده قبیله و گروه تقسیم کردیم" (3).
و نیز میخوانیم: وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّٰهُ مُهْلِکُهُمْ :
"جمعیتی(از ساکنان شهر ایله از بنی اسرائیل)گفتند:چرا اندرز میدهید افراد گناهکاری را که خداوند آنها را هلاک خواهد کرد..."(اعراف-164) از این آیات به خوبی روشن میشود که امت به معنی جمعیت و گروه است، نه به معنی مذهب و نه به معنی پیروان مذهب،و اگر میبینیم که به پیروان مذهب، امت گفته میشود،به خاطر آن است که آنها نیز برای خود گروهی هستند.
بنا بر این معنی آیه مورد بحث این است که هر جمعیت و گروهی،سرانجامی
خواهند داشت،یعنی نه تنها تک تک مردم،عمرشان پایان میپذیرد،بلکه ملتها هم میمیرند و متلاشی میشوند و منقرض میگردند،اصولا در هیچ مورد امت، در معنی مذهب به کار نرفته است،و به این ترتیب آیه مورد بحث هیچگونه ارتباطی به مساله خاتمیت ندارد.
یٰا بَنِی آدَمَ إِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِی فَمَنِ اِتَّقیٰ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ (35) وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اِسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (36)
35-ای فرزندان آدم!اگر رسولانی از خود شما به سراغتان بیایند که آیات مرا برای شما بازگو کنند(از آنها پیروی کنید)زیرا آنها که پرهیزگاری پیشه کنند و عمل صالح انجام دهند(و در اصلاح خویش و دیگران بکوشند)نه ترسی بر آنها هست و نه غمناک میشوند.
36-و آنها که آیات ما را تکذیب کنند و در برابر آن تکبر ورزند اهل دوزخند،جاودانه در آن خواهند ماند.
بار دیگر خداوند فرزندان آدم را مخاطب ساخته،میگوید:"ای فرزندان آدم اگر رسولانی از خودتان(از طرف من)به سویتان آمدند که آیات مرا به شما
عرضه میدارند از آنها پیروی کنید،زیرا آنها که پرهیزگاری پیشه کنند و در اصلاح خویشتن و دیگران بکوشند نه وحشتی از مجازات الهی خواهند داشت و نه اندوه و غمی"( یٰا بَنِی آدَمَ إِمّٰا یَأْتِیَنَّکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیٰاتِی فَمَنِ اتَّقیٰ وَ أَصْلَحَ فَلاٰ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاٰ هُمْ یَحْزَنُونَ ) (1).
*** و در آیه بعد اضافه میکند"اما آنها که آیات ما را تکذیب کنند و در برابر آن،خضوع ننمایند آنها اصحاب دوزخند و جاودانه در آن خواهند ماند" ( وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
همانطور که در آیات گذشته گفتیم جمعی از دینسازان قرون اخیر برای صاف کردن جاده ادعاهای خود،پارهای از آیات قرآن را مستمسک قرار داده و مدعی هستند که دلیل بر نفی خاتمیت است،در حالی که ارتباطی با آن ندارد.
یکی از آنها آیه فوق است،آنها بدون اینکه قبل و بعد این آیات را در نظر بگیرند،میگویند:این آیه با توجه به جمله"یاتینکم"که فعل مضارع است دلیل بر این است که امکان دارد در آینده پیامبران دیگری مبعوث شوند.
ولی اگر کمی به عقب برگردیم و آیات گذشته را که از آفرینش آدم و سکونت او در بهشت و سپس رانده شدن او و همسرش از بهشت سخن میگوید در نظر بگیریم و ملاحظه کنیم که مخاطب در این آیات مسلمانان نیستند،بلکه مجموع جامعه انسانی و تمامی فرزندان آدمند پاسخ این سخن روشن میشود زیرا
1) 1) "اما"در اصل مرکب از"ان"و"ما"بوده است که"ان"حرف شرط است و"ما"برای تاکید شرط آمده.
شک نیست که برای مجموعه فرزندان آدم رسولان زیادی آمدند که نام عده قابل ملاحظهای از آنها در قرآن آمده و نام عده دیگری نیز در کتب تواریخ ثبت است.
منتها این عده از دینسازان برای اغفال مردم،آیات گذشته را به دست فراموشی میسپارند و مخاطب در این آیه را خصوص مسلمانان میگیرند و از آن نتیجهگیری میکنند که امکان رسولان دیگری در کار است.
اینگونه سفسطهها سابقه بسیار دارد مخصوصا در میان اینها که آیه یا جملهای از یک آیه را از بقیه جدا میکنند و قبل و بعد آن را نادیده میگیرند و بر مفهومی که تمایل دارند تطبیق میدهند هر چند ضد مفهوم واقعی آن باشد.
فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ أُولٰئِکَ یَنٰالُهُمْ نَصِیبُهُمْ مِنَ اَلْکِتٰابِ حَتّٰی إِذٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا یَتَوَفَّوْنَهُمْ قٰالُوا أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا وَ شَهِدُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰافِرِینَ (37)
37-چه کسی ستمکارتر است از آنها که بر خدا دروغ میبندند یا آیات او را تکذیب مینمایند؟آنها نصیبشان را از آنچه مقدر شده(از نعمتها و مواهب این جهان) میبرند تا زمانی که فرستادگان ما(فرشتگان قبض ارواح)به سراغ آنها روند و جانشان را بگیرند از آنها میپرسند:کجا هستند معبودهایی که غیر از خدا میخواندید؟(چرا به یاری شما نمیآیند؟)میگویند آنها(همه)گم شدند (و از ما دور گشتند)و بر ضد خود گواهی میدهند که کافر بودند!
از این آیه به بعد قسمتهای مختلفی از سرنوشت شومی که در انتظار افترا گویان و تکذیبکنندگان آیات خدا است،بیان شده،نخست به چگونگی حال آنها به هنگام مرگ اشاره کرده میگوید:"چه کسی ستمکارتر است از آنها که بر خدا دروغ میبندند و یا آیات او را تکذیب میکنند"؟!( فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَریٰ عَلَی اللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ ).
همانطور که در سوره انعام ذیل آیه 21 اشاره کردهایم،در چندین آیه از قرآن با تعبیرهای مختلفی،"ستمکارترین مردم"معرفی شدهاند،ولی صفاتی که برای آنها بیان شده همه به یک ریشه باز میگردد و آن شرک و بتپرستی و تکذیب آیات پروردگار است،در آیه مورد بحث،علاوه بر تکذیب آیات الهی، تهمت و افتراء بر خدا به عنوان صفت بارز آنان،ذکر شده است.
با توجه به اینکه از دیدگاه قرآن،ریشه تمام بدبختیها شرک،و سرمایه همه سعادتها توحید است،روشن میشود که چرا این افراد گمراه و گمراه کننده، ستمکارترین مردمند،اینها هم به خویشتن ظلم میکنند،هم به جامعهای که به آن تعلق دارند،بذر نفاق و پراکندگی را در همه جا میپاشند و مانع بزرگی بر سر راه وحدت صفوف و پیشرفتها و اصلاحات واقعی هستند (1).
سپس وضع آنها را به هنگام مرگ چنین توصیف میکند"آنان چند روزی بهره خود را از آنچه برایشان مقدر شده است میبرند و از نعمتهای مختلف سهم خود را میگیرند،تا پیمانه عمرشان لبریز گردد و به اجل نهایی برسد،در این هنگام فرشتگان ما که مامور گرفتن ارواحند به سراغ آنها میآیند" ( أُولٰئِکَ یَنٰالُهُمْ نَصِیبُهُمْ مِنَ الْکِتٰابِ حَتّٰی إِذٰا جٰاءَتْهُمْ رُسُلُنٰا یَتَوَفَّوْنَهُمْ ).
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 183 مراجعه فرمائید.
منظور از"کتاب"در جمله بالا مقدراتی است که خداوند برای بندگان خود از نعمتهای مختلف این جهان قرار داده است،اگر چه بعضی از مفسران احتمال دادهاند منظور از"کتاب"کیفر الهی و یا اعم از هر دو بوده باشد.
ولی با توجه به کلمه"حتی"که معمولا اشاره به پایان چیزی است،روشن میشود که منظور تنها نعمتهای گوناگون دنیا است که هر کسی اعم از نیکوکار و بدکار سهمی از آن دارد و به هنگام مرگ پایان میگیرد نه کیفرها و مجازاتهای الهی که با مرگ پایان نمییابد و تعبیر به"کتاب"از این مقدرات به خاطر آن است که شباهت به مسائلی دارد که سهمبندی و نوشته میشود.
به هر حال از لحظه مرگ مجازاتهای آنها شروع میشود،نخستین بار با توبیخ و سرزنش فرشتگان پروردگار که مامور گرفتن جانشان هستند روبرو میشوند،"آنها میپرسند کجا هستند معبودهایی که غیر از خدا میپرستیدید"و یک عمر از آنها دم میزدید و همه چیز خود را نابخردانه در پای آنها میریختید؟! ( قٰالُوا أَیْنَ مٰا کُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ ).
آنها چون دست خود را از همه چیز کوتاه میبینند و پندارهایی را که درباره معبودهای ساختگی داشتند همچون نقش بر آب مشاهده میکنند،در پاسخ میگویند:
"آنها همه گم شدند و از ما دور گشتند"اثری از آنها نمیبینیم و هیچگونه قدرتی بر دفاع از ما ندارند،و تمام عبادات ما برای آنها بیهوده بود( قٰالُوا ضَلُّوا عَنّٰا ).
و"به این ترتیب خودشان بر ضد خود گواهی میدهند که کافر بودند" ( وَ شَهِدُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰافِرِینَ ).
گرچه ظاهر مساله این است که فرشتگان سؤالی میکنند و آنها نیز پاسخ میگویند،ولی در واقع این یکی از مجازاتهای روانی برای آنها است که آنها را متوجه
وضع ناگواری که بر اثر اعمالشان دامن آنها را گرفته است مینمایند و به آنها نشان میدهند که چگونه یک عمر در بیراههها سرگردان بوده و تمام سرمایههای وجود خود را از دست دادهاند و هیچ چیز نیندوختهاند،در حالی که راه بازگشت به روی آنها بسته است و این نخستین تازیانه آتشین مجازات الهی است که بر روح آنها نواخته میشود.
قٰالَ اُدْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ فِی اَلنّٰارِ کُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا حَتّٰی إِذَا اِدّٰارَکُوا فِیهٰا جَمِیعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنّٰارِ قٰالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ (38) وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا کٰانَ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ (39)
38-(خداوند به آنها)میگوید:داخل شوید در صف گروههای مشابه خود از جن و انس در آتش،هر زمان گروهی وارد میشوند گروه دیگر را لعن میکنند تا همگی با ذلت در آن قرار گیرند(در این هنگام)گروه پیروان درباره پیشوایان خود میگویند:خداوندا!اینها بودند که ما را گمراه ساختند پس کیفر آنها را از آتش دو برابر کن(کیفری برای گمراهیشان و کیفری به خاطر گمراه ساختن ما)میگوید برای هر کدام(از شما)عذاب مضاعف است ولی نمیدانید(زیرا پیروان نیز اگر گرد پیشوایان ستمگر و گمراه را نگرفته بودند آنها قدرتی بر اغوای
دگران نمیداشتند).
39-و پیشوایان آنها به پیروان خود میگویند شما امتیازی بر ما ندارید پس بچشید عذاب (الهی)را در برابر آنچه انجام میدادید.
درگیری پیشوایان و پیروان گمراه در دوزخ!
در این آیات هم چنان بیان سرنوشت شوم تکذیبکنندگان آیات خدا دنبال میگردد:
در آیات گذشته صحنهای که به هنگام مرگ و بازپرسی فرشتگان قبض ارواح رخ میدهد ترسیم شده بود و در اینجا صحنه برخورد گروههای اغوا کننده و اغوا شونده را در قیامت شرح میدهد:
"در روز رستاخیز خداوند به آنها میگوید در صف گروههای مشابه خود از جن و انس که پیش از شما بودند،قرار گیرید و در آتش داخل شوید"( قٰالَ ادْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فِی النّٰارِ ).
این فرمان ممکن است به صورت یک فرمان تکوینی باشد یعنی خداوند عملا آنها را در یک جا قرار دهد،و یا اینکه شبیه یک فرمان تشریعی صادر شود که با گوش خود بشنوند و ناچار از اطاعت آن بوده باشند.
هنگامی که همگی در آتش ورود کردند برخوردشان با هم مسلکهایشان شروع میشود،برخوردی عجیب و عبرتانگیز،"هر دستهای که وارد دوزخ میشود به دیگری لعن و نفرین میکند و او را مسئول بدبختی خویش میداند" ( کُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا ) (1)
1) 1) تعبیر به"اخت"(خواهر)در اینجا کنایه از ارتباط و پیوند فکری و روحی در میان گروههای منحرف است و از آنجا که امت مؤنث لفظی است تعبیر به"اخت"،شده نه"اخ".
شاید بارها گفتهایم صحنه قیامت انعکاس بزرگی از صحنههای این دنیا است، در این جهان نیز بارها دیدهایم که هر گروه از گروههای منحرف به دسته دیگر بد میگوید و از او متنفر است،به عکس پیامبران الهی و افراد صالح و مصلح هر کدام آمدهاند برنامه دیگری را تایید کردهاند و پیوستگی خود را در هدف با یکدیگر اعلام داشتهاند.
مطلب به همین جا پایان نمیپذیرد،"هنگامی که همگی با ذلت و خواری در محیط شرربار دوزخ قرار میگیرند،شکایات آنها به پیشگاه پروردگار از یکدیگر شروع میشود،نخست فریبخوردگان زبان به شکایت میگشایند و چون راه نجاتی برای خود نمیبینند عرضه میدارند:پروردگارا این اغواگران بودند که ما را گمراه ساختند،خدایا عذاب و کیفر آنها را مضاعف کن،کیفری به خاطر گمراه بودن،و کیفری به خاطر گمراه کردن ما"( حَتّٰی إِذَا ادّٰارَکُوا فِیهٰا جَمِیعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ النّٰارِ ).
شک نیست که این درخواست کاملا منطقی و بجا است و حتی بدون درخواست، اغواگران چنین کیفری را دارند،زیرا آنها بار مسئولیت انحراف فریبخوردگان را نیز بر دوش میکشند،بدون اینکه از مسئولیت خود آنها کاسته شود،ولی عجیب این است که در پاسخ"به آنها گفته میشود،مجازات هر دو دسته از شما مضاعف است ولی نمیدانید چرا؟!"( قٰالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).
با دقت روشن میشود که چرا گروه پیروان نیز مجازات مضاعف دارند،زیرا هیچگاه پیشوایان ظلم و ستم و سرکردگان انحراف و گمراهی به تنهایی نمیتوانند برنامههای خود را پیاده کنند و این پیروان سرسخت و لجوج هستند که به آنها در رسیدن به این هدف قدرت و توان میبخشند و به اصطلاح تنور آنها را داغ کرده و پای پرچمشان سینه میزنند،بنا بر این،این دسته نیز باید کیفر مضاعف داشته
باشد،کیفری به خاطر گمراهی خود و کیفری به خاطر حمایت از ظالم و ستمگر و پیشوایان گمراه.
به همین دلیل در حدیث معروفی که از امام کاظم ع درباره یکی از دوستانش بنام"صفوان"نقل شده میخوانیم که به هنگام نهی او از همکاری با دستگاه هارون الرشید ستمگر فرمود:اگر مردم دستگاه آنها را گرم نکنند و به حمایتشان نشتابند چگونه میتوانند حق پیشوایان عادل را غصب کنند".
*** در آیه بعد،پاسخ پیشوایان گمراه را چنین نقل میکند که"آنها به پیروان خود میگویند شما هیچ تفاوتی با ما ندارید،یعنی اگر ما گفتیم شما تایید کردید و اگر گام برداشتیم کمک نمودید و اگر ستم نمودیم شما یار و مددکار ما بودید، بنا بر این شما هم در مقابل اعمالتان عذاب دردناک الهی را بچشید"( وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا کٰانَ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا الْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ ).
منظور"اولی"طایفه نخستین،یعنی پیشوایان و منظور از"اخری"گروه پیروان میباشد.
إِنَّ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اِسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ اَلسَّمٰاءِ وَ لاٰ یَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ حَتّٰی یَلِجَ اَلْجَمَلُ فِی سَمِّ اَلْخِیٰاطِ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُجْرِمِینَ (40) لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهٰادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَوٰاشٍ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلظّٰالِمِینَ (41)
40-آنها که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبر ورزیدند درهای آسمان برویشان گشوده نمیشود و(هیچگاه)داخل بهشت نمیشوند مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن خیاطی بگذرد!(یعنی به هیچ وجه امکان ندارد)اینچنین گنهکاران را جزا میدهیم.
41-برای آنها بسترهایی از(آتش)دوزخ و روی آنها پوششهایی(از آن)است و اینچنین ظالمان را جزا میدهیم.
بار دیگر قرآن به سراغ سرنوشت افراد متکبر و لجوج یعنی آنها که زیر بار آیات پروردگار نمیروند و در برابر حق تسلیم نیستند رفته،میگوید:"کسانی که آیات ما را تکذیب کنند و در برابر آن تکبر ورزند درهای آسمان به روی آنان گشوده نمیشود"( إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ السَّمٰاءِ ).
در حدیثی از امام باقر ع چنین میخوانیم:
اما المؤمنون فترفع اعمالهم و ارواحهم الی السماء فتفتح لهم ابوابها و اما الکافر فیصعد بعمله و روحه
حتی اذا بلغ الی السماء نادی مناد اهبطوا به الی سجین :"اما مؤمنان،اعمال و ارواحشان به سوی آسمانها برده میشود و درهای آسمان به روی آنها گشوده خواهد شد،اما کافر روح و عملش را بالا میبرند تا به آسمان برسد در این هنگام کسی صدا میزند آن را به سوی سجین(دوزخ)پائین ببرید" (1).
به همین مضمون روایاتی نیز از پیغمبر اکرم ص در تفسیر طبری و سایر تفاسیر در ذیل آیه مورد بحث نقل شده است.
ممکن است منظور از آسمان در اینجا معنی ظاهر آن باشد،و نیز ممکن است کنایه از مقام قرب خدا بوده باشد،همانطور که در آیه 9 سوره فاطر میخوانیم: إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ :"سخنان پاکیزه به سوی او بالا میروند و عمل صالح را ترفیع میدهد".
سپس اضافه میکند:"آنها وارد بهشت نخواهند شد،تا زمانی که شتر از سوراخ سوزن بگذرد"!( وَ لاٰ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّٰی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیٰاطِ ).
این تعبیر کنایه لطیفی از محال بودن این امر است،در واقع برای اینکه عدم امکان دخول این افراد در بهشت به صورت یک مساله حسی درآید،این مثال انتخاب شده است،تا همانطور که هیچکس تردید ندارد که ممکن نیست شتر با آن جثه بزرگش از سوراخ باریک سوزن عبور کند،همین طور مسلم بدانند راهی برای ورود افراد بیایمان متکبر در بهشت مطلقا موجود نیست!.
"جمل"در لغت به معنی شتری است که تازه دندان برآورده،ولی یکی از معانی جمل طنابهای محکمی که کشتیها را با آن مهار میکنند،نیز میباشد (2)و از آنجا که طناب و سوزن تناسب بیشتری با هم دارند،بعضی این معنی را در تفسیر
آیه بهتر دانستهاند،ولی بیشتر مفسران اسلامی معنی اول را ترجیح دادهاند،و حق با آنها است زیرا:
اولا-در روایات پیشوایان اسلام نیز تعبیراتی دیده میشود که با تفسیر اول متناسب است.
ثانیا-نظیر این تفسیر در باره ثروتمندان(خودخواه و متکبر)نیز در انجیل دیده میشود،در انجیل لوقا باب 18 جمله 24 و 25 چنین میخوانیم که عیسی فرمود:"چه بسیار مشکل است کسانی را که صاحبان دولتند درآمدن در ملکوت خدا،زیرا آسانتر است شتر را که در چشمه سوزن درآید از اینکه صاحب دولتی در ملکوت خدا داخل شود".
حد اقل از این جمله چنین استفاده میشود که این کنایه،از قدیم در میان اقوام معمول بوده است.
هم امروز نیز در میان ما این ضرب المثل درباره افرادی که گاهی زیاد سختگیرند و گاهی بسیار آسان میگیرند رائج است،میگویند"فلان کس گاهی از دروازه وارد نمیشود،ولی گاهی از چشمه سوزن عبور میکند".
ثالثا-با توجه به اینکه کلمه"جمل"بیشتر در معنی اول به کار میرود و استعمال این کلمه در معنی طناب ضخیم بسیار کم است تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
در پایان آیه برای تاکید و توضیح بیشتر اضافه میکند،"این چنین گنهکاران را کیفر میدهیم"( وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمِینَ ).
*** در آیه بعد،به قسمتی دیگر از مجازات دردناک آنها اشاره کرده میگوید:
"برای این گونه افراد،بسترهایی از جهنم و آتش سوزان است و روی آنها پوششهایی
از همان آتش سوزان قرار دارد"( لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهٰادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَوٰاشٍ ) (1)و باز برای تاکید اضافه میکند"این چنین ظالمان و ستمگران را کیفر میدهیم"( وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الظّٰالِمِینَ ).
جالب اینکه گاهی از آنها به عنوان"مجرم"و گاهی"ظالم"و گاهی "تکذیب کننده آیات پروردگار"و گاهی"متکبر"تعبیر میکند که همه آنها در واقع به یک حقیقت برمیگردد.
1) 1) "مهاد"جمع"مهد"(بر وزن عهد)به معنی بستر است،"غواش"که در اصل"غواشی"بوده جمع"غاشیه"به معنی هر گونه پوشش است،به خیمه نیز اطلاق میگردد، در آیه بالا ممکن است به معنی خیمه و یا به معنی پوشش بوده باشد.
وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (42) وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اَللّٰهُ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا أَنْ تِلْکُمُ اَلْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (43)
42-و کسانی که ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند-هیچکس را جز به اندازه تواناییش تکلیف نمیکنیم-اهل بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند.
43-و آنچه در دلها از کینه و حسد دارند برمیکنیم(تا در صفا و صمیمیت با هم زندگی کنند)و از زیر(قصرها و درختان)آنها نهرها جریان دارد و میگویند سپاس مخصوص خداوندی است که ما را به این(همه نعمتها)رهنمون شد و اگر او ما را هدایت نکرده بود ما(به اینها)راه نمییافتیم،مسلما فرستادگان پروردگار ما حق میگفتند،و(در این هنگام)ندا داده میشود که این بهشت را در برابر اعمالی که انجام میدادید به ارث بردید.
همانگونه که سابقا اشاره کردیم،روش قرآن این است که برای تاکید مطلب،گروههای مختلف و سرنوشت آنها را در برابر یکدیگر نهاده و با مقایسه
به یکدیگر چگونگی وضع آنها را تشریح میکند،در آیات گذشته بحث از سرنوشت منکران آیات خدا و متکبران و ظالمان بود،در اینجا آینده روشن افراد با ایمان را چنین شرح میدهد:"کسانی که ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند، اهل بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند"( وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ ... أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ ).
ولی در میان این جمله(یعنی در میان"مبتدا"و"خبر")یک جمله معترضه (1)که اشاره به پاسخ بسیاری از سؤالات است بیان کرده،میگوید:"ما هیچکس را جز به اندازه تواناییش تکلیف نمیکنیم"( لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا ).
اشاره به اینکه کسی تصور نکند که قرار گرفتن در صف افراد با ایمان و انجام عمل صالح در دسترس همه کس نیست و جز افراد معدودی قدرت بر وصول به آن ندارند،زیرا تکالیف پروردگار به اندازه قدرت افراد است و به این وسیله راه را به روی همه کس اعم از عالم و جاهل،کوچک و بزرگ و در هر سن و سال گشوده و همه را دعوت به پیوستن به این صف میکند،و البته از هر کس به اندازه استعداد فکری و جسمی و امکاناتش انتظار دارد.
این آیه مانند بسیاری دیگر از آیات قرآن،وسیله نجات و سعادت جاویدان را منحصرا ایمان و عمل شایسته معرفی میکند و به این ترتیب به عقیده خرافی مسیحیان امروز که وسیله نجات را قربانی شدن مسیح در برابر گناهان بشریت میدانند،خط بطلان میکشد،اصرار قرآن روی مساله ایمان و عمل صالح در آیات مختلف برای کوبیدن این طرز تفکر و مانند آن است.
1) 1) اشتباه نشود معنی"جمله معترضه"این نیست که به کلی بیگانه از مطلب است بلکه حتما نوعی ارتباط دارد اگر چه از نظر جملهبندی در وسط عبارت دیگر قرار گرفته است بنا بر این جمله معترضه،از نظر جملهبندی جدا است نه از نظر معنی.
در آیه بعد اشاره به یکی از مهمترین نعمتهایی که خدا به بهشتیان ارزانی میدارد و مایه آرامش روح و جان آنها است کرده،و میگوید:"کینهها و حسدها و دشمنیها را از دل آنها برمیکنیم"( وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ ).
"غل"در اصل به معنی نفوذ مخفیانه چیزی است،و به همین جهت به حسد و کینه و دشمنی که به طرز مرموزی در جان انسان نفوذ میکند"غل"گفته میشود،و اگر به رشوه نیز"غلول"میگویند به این مناسبت است که نفوذ مخفیانه برای انجام خیانتی میباشد (1).
در حقیقت یکی از بزرگترین ناراحتیهای انسانها در زندگی دنیا که سر- چشمه پیکارهای وسیع اجتماعی میشود و علاوه بر خسارتهای سنگین جانی و مالی آرامش روح را به کلی بر هم میزند،همین"کینهتوزی"و"حسد"است.
بسیاری را میشناسیم که در زندگی هیچ چیز کم ندارند،تنها رنج و عذاب الیم آنها حسد نسبت به وضع دیگران،و کینهتوزی است که زندگی مرفه آنها را عرصه تاخت و تاز لشکر اندوه و غم و فعالیتهای خسته کننده بیدلیل میسازد.
بهشتیان به کلی از بدبختیهای ناشی از اینگونه صفات برکنارند،نه کینهای دارند و نه حسدی و نه عواقب شوم این صفات زشت،آنها با هم در نهایت دوستی و محبت و صفا و صمیمیت و آرامش زندگی میکنند،همه از وضع خود راضیند، حتی آنها که در مقامات پائینتری قرار دارند نسبت به وضع کسانی که مقام آنها بالاتر است،رشک و حسد نمیبرند،و به این ترتیب بزرگترین مشکل همزیستی سالم آنها حل شده است.
بعضی مفسران روایتی نقل کردهاند که"هنگامی که بهشتیان به سوی بهشت روان شوند،بر در بهشت درختی میبینند که از ریشه آن دو چشمه جاری است،
1) 1) برای توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 152 پاورقی مراجعه فرمائید.
از یکی از آن دو چشمه مینوشند،و تمام کینهها و حسدها از قلب آنها شسته میشود و این همان شراب طهور است،و در چشمه دیگر خود را شستشو میدهند و طراوت و زیبایی در اندام آنها آشکار میشود،به طوری که بعد از آن هرگز ژولیده و رنگ پریده و دگرگون نخواهند شد" (1).
این حدیث گرچه سندش به پیامبر و امامان نرسیده است و تنها یکی از مفسران به نام"سدی"نقل کرده،اما بعید نیست در اصل از پیامبر ص نقل شده باشد زیرا این امور از مسائلی نیست که امثال"سدی"بتوانند از آن آگاهی یابند،و در هر حال اشاره لطیفی است به این حقیقت که بهشتیان هم از درون شستشو میشوند و هم از برون،هم زیبائیهای جسمانی دارند و هم زیبائیهای روحانی، و هیچگونه حسد و کینه آنها را رنج نمیدهد.
خوشا به حال مردمی که در این دنیا نیز بهشتی برای خود بسازند و سینهها را از کینهها و حسدها پاک کنند،و از رنجهای ناشی از آن برکنار گردند.
قرآن پس از ذکر این نعمت روحانی،اشاره به نعمت مادی و جسمانی آنها کرده میگوید:"از زیر قصرهای آنها نهرهای آب جریان دارد"( تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهٰارُ ).
سپس رضایت و خشنودی کامل و همه جانبه اهل بهشت را با این جمله منعکس میکند که آنها میگویند:"حمد و سپاس مخصوص خداوندی است که ما را به این همه نعمت رهنمون شد و اگر او ما را راهنمایی نمیکرد،هرگز،هدایت نمییافتیم این توفیق او بود که دست ما را گرفت و از گذرگاههای زندگی عبور داد و به سر منزل سعادت رسانید".( وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اللّٰهُ ).
"مسلما فرستادگان پروردگار ما،راست میگفتند و ما با چشم خود درستی
1) 1) تفسیر المنار جلد 8 صفحه 421.
گفتار آنها را هم اکنون میبینیم"( لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ ).
"در این هنگام ندایی بر میخیزد،و این جمله را در گوش جان آنها سر- میدهد که این بهشت را به خاطر اعمال پاکتان به ارث بردید"( وَ نُودُوا أَنْ تِلْکُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).
بار دیگر به این حقیقت میرسیم که نجات در سایه عمل صالح است،نه پندارها و خیالات بی اساس.
"ارث"در اصل به معنی انتقال یافتن مال و ثروتی از کسی به دیگری است بدون اینکه قراردادی در میان آنها باشد(یعنی از مسیر طبیعی نه خرید و فروش و مانند آن)و اگر به انتقال اموال میت به بازماندگانش ارث گفته میشود،نیز از همین نظر است.
در اینجا یک سؤال پیش میآید که چگونه به اهل بهشت گفته میشود، این نعمتها را به"ارث"در برابر اعمالتان بردید؟ پاسخ این سؤال را حدیثی که از طرق شیعه و اهل تسنن از پیامبر اکرم ص نقل شده است میدهد،آنجا که میفرماید:
ما من احد الا و له منزل فی الجنة و منزل فی النار فاما الکافر فیرث المؤمن منزله من النار و المؤمن یرث الکافر منزله من الجنة فذلک قوله أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ :"هر کس- بدون استثناء-جایگاهی در بهشت و جایگاهی در دوزخ دارد،کافران جایگاه دوزخی مؤمنان را به ارث میبرند و مؤمنان جایگاه بهشتی کافران را،و این است معنی گفتار خداوند" أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ " (1).
1) 1) نور الثقلین جلد دوم صفحه 31 و تفسیر قرطبی جلد 4 صفحه 2645 و تفاسیر دیگر.
این حدیث در واقع اشاره به آن است که درهای سعادت و شقاوت به روی همگان باز است هیچکس از آغاز بهشتی آفریده نشده و نه هیچکس دوزخی، بلکه همه کس استعداد رسیدن به هر دو را دارند،و این اراده خود آنها است که سرنوشتشان را تعیین میکند،بدیهی است هنگامی که مؤمنان با اعمال خود، به بهشت راه یافتند و افراد ناپاک و بیایمان به دوزخ،جای خالی هر کدام به طور طبیعی در اختیار دیگری قرار خواهد گرفت.
و به هر حال این آیه و این حدیث یکی از دلائل روشن نفی جبر و طرفداری از اصل آزادی اراده است.
وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَی اَلظّٰالِمِینَ (44) اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ کٰافِرُونَ (45)
44-و بهشتیان به دوزخیان صدا میزنند که ما آنچه را پروردگارمان به ما وعده داده بود همه را حق یافتیم،آیا شما هم آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود حق یافتید؟!در این هنگام ندا دهندهای در میان آنها ندا میدهد که لعنت خدا بر ستمگران باد! 45-همانها که(مردم را)از راه خدا باز میدارند و(با القای شبهات)میخواهند آن را کج و معوج نشان دهند و آنان به آخرت کافر هستند.
پس از بحثی که در آیات گذشته پیرامون سرنوشت بهشتیان و دوزخیان بیان شد،در این آیات اشارهای به گفتگوی این دو گروه با هم در آن جهان شده است، و از آن استفاده میشود که بهشتیان و دوزخیان از محل خود میتوانند با یکدیگر سخن بگویند.
نخست میگوید:"بهشتیان،دوزخیان را مخاطب ساخته و صدا میزنند که ما وعده پروردگار خویش را حق یافتیم،آیا شما هم به آنچه خدا به وسیله فرستادگانش وعده داده بود،رسیدید؟!"( وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ أَصْحٰابَ النّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا ).
"و آنها در پاسخ میگویند آری،همه را عین حقیقت دیدیم"( قٰالُوا نَعَمْ ).
باید توجه داشت با اینکه"نادی"فعل ماضی است،در اینجا معنی مضارع را میبخشد،و اینگونه تعبیر در قرآن فراوان است که حوادث قطعی آینده را با فعل ماضی ذکر میکند و این یک نوع تاکید محسوب میشود،یعنی آینده چنان روشن است که گویی در گذشته روی داده است.
ضمنا تعبیر به"نادی"که معمولا برای فاصله دور است،روشنگر بعد مسافت مقامی یا مکانی میان این دو گروه است.
در اینجا ممکن است سؤال شود،گفتگوهای این دو گروه چه فایدهای دارد، با اینکه خودشان پاسخ آن را میدانند؟ ولی جواب آن معلوم است،زیرا سؤال همیشه برای افزایش معلومات نیست، بلکه گاهی جنبه ملامت و سرزنش و توبیخ دارد،و در اینجا چنین است،در واقع این خود یکی از کیفرهای گنهکاران و ستمپیشگانی است که وقتی دنیا به کامشان
بود،با ملامتها و سرزنشها،روح افراد با ایمان را میآزردند،در آنجا باید کیفر آن را به عنوان نتیجه عمل ببینند،نظیر این موضوع در سورههای مختلف قرآن از جمله در آخر سوره مطففین آمده است.
سپس اضافه میکند"در این هنگام گویندهای،ندا در میدهد(آن چنان که صدای او به گوش همگان میرسد)که لعنت خدا بر ستمگران باد"!( فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ ). سپس ستمگران را چنین معرفی میکند:
"همانها که مردم را از راه راست باز داشتند و با تبلیغات مسموم و زهرآگین خود،ایجاد شک و تردید در ریشههای عقائد مردم کردند و جاده مستقیم الهی را کج و معوج نشان دادند،و به سرای دیگر نیز ایمان نداشتند"( اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ کٰافِرُونَ ) (1).
از آیه فوق بار دیگر این حقیقت استفاده میشود که همه انحرافات و مفاسد در مفهوم"ظلم و ستم"جمع است و ظالم مفهوم وسیعی دارد که تمام گنهکاران، مخصوصا گمراهان گمراه کننده را در بر میگیرد.
این ندا دهنده کیست؟ در اینکه این مؤذّن(ندا دهنده)که صدای او را همگان میشنوند و در حقیقت،سیطره تفوقی بر همه آنها دارد کیست؟از آیه چیزی استفاده نمیشود،
1) 1) یَبْغُونَهٰا عِوَجاً به معنی"یطلبونها عوجا"میباشد یعنی آنها میل دارند و تلاش و کوشش میکنند که با القای شبهات و تبلیغات مسموم،راه راست را دگرگون نشان دهند،ضمنا"راغب"در مفردات میگوید:عوج(بر وزن کرج)به معنی کجی حسی است ولی"عوج"(بر وزن پدر)به کجیهایی گفته میشود که با فکر،درک میشود ولی ظاهرا پارهای از آیات قرآن مانند آیه 107 سوره طه با این تفصیل سازگار نیست(دقت کنید).
ولی در روایات اسلامی که در تفسیر و توضیح آیه فوق آمده است،غالبا به امیر مؤمنان علی ع تفسیر شده است.
حاکم ابو القاسم حسکانی که از دانشمندان اهل سنت است به سند خود از "محمد حنفیه"از"علی" ع نقل میکند که فرمود:
انا ذلک المؤذن :"آنکه این ندا را در میدهد منم"و همچنین به سند خود از ابن عباس نقل میکند که علی ع در قرآن نامهایی دارد که مردم آنها را نمیدانند،از جمله"مؤذّن"در آیه شریفه فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ :"علی است که این ندا را در میدهد و میگوید
الا لعنة علی الذین کذبوا بولایتی و استخفوا بحقی :"لعنت خدا بر آنها باد که ولایت مرا تکذیب کردند و حق مرا کوچک شمردند" (1).
از طرق شیعه نیز روایات متعددی در این زمینه وارد شده است،از جمله اینکه"صدوق"با سند خود از امام باقر ع نقل میکند که امیر مؤمنان علی ع به هنگام بازگشت از میدان جنگ نهروان،مطلع شد که معاویه آشکارا او را دشنام میدهد و یارانش را به قتل میرساند،حضرت برخاست و خطابهای ایراد کرد و در ضمن فرمود:"ندا دهنده در دنیا و آخرت منم همانگونه که خداوند میفرماید: فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَی الظّٰالِمِینَ ،من آن مؤذّن رستاخیزم، و نیز میفرماید وَ أَذٰانٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ (به هنگام حج باید از طرف خدا و پیامبر این صدا به گوش همه مردم برسد...)آن مؤذن نیز من بودم" (2).
ما فکر میکنیم علت اینکه امیر مومنان علی ع به عنوان مؤذّن و ندا دهنده در آن روز انتخاب میشود.این است که اولا در دنیا نیز این منصب را از طرف خدا و پیامبر ص داشت،زیرا پس از فتح مکه ماموریت پیدا کرد که سوره برائت را در
موسم حج با صدای رسا برای همه مردم بخواند و اعلام دارد وَ أَذٰانٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النّٰاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ أَنَّ اللّٰهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ :"این ندایی است از طرف خداوند و پیامبرش به همه مردم در روز حج اکبر که خدا و رسولش از مشرکان بیزارند" (1).
ثانیا موقف علی ع در تمام طول زندگی موقف مبارزه با ظلم و ستم و درگیری مداوم با ظالمان و ستمگران بود،آن چنان که حمایت از مظلوم و دشمنی با ظالم در تمام فرازهای تاریخ زندگیش-با توجه به شرائط خاص عصرش-میدرخشد، مگر نه این است که زندگی در جهان دیگر یک نوع تجسم بزرگ و تکامل یافته از زندگی انسانها در این جهان است بنا بر این چه جای تعجب که مؤذّن آن روز یعنی آن کس که ندای لعن بر ظالمان را در میان بهشت و دوزخ از طرف خدا و پیامبر ص سرمیدهد علی ع باشد.
از آنچه گفتیم پاسخ نویسنده"المنار"روشن میشود،که در فضیلت بودن این مقام برای علی ع تردید میکند و میگوید:"معلوم نیست که این کار برای او فضیلتی باشد"! باید گفت همانطور که نمایندگی از سوی پیامبر در مراسم حج و ابلاغ سوره برائت یکی از بزرگترین افتخارات او محسوب میشود،و همانطور که مبارزه با ظالمان و ستمگران از برجستهترین فضائل او است،تصدی این منصب در قیامت که دنباله همان برنامه است نیز فضیلت آشکاری محسوب میشود.
و نیز از آنچه گفتیم پاسخ"آلوسی"نویسنده تفسیر"روح المعانی" که میگوید: صدور این احادیث از طرق اهل سنت ثابت نیست روشن گردید، زیرا همانطور که دانستیم این حدیث را دانشمندان اهل تسنن و شیعه هر دو در کتابهای خود آوردهاند.
1) 1) توبه آیه 3.
وَ بَیْنَهُمٰا حِجٰابٌ وَ عَلَی اَلْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمٰاهُمْ وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ یَطْمَعُونَ (46) وَ إِذٰا صُرِفَتْ أَبْصٰارُهُمْ تِلْقٰاءَ أَصْحٰابِ اَلنّٰارِ قٰالُوا رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (47) وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ اَلْأَعْرٰافِ رِجٰالاً یَعْرِفُونَهُمْ بِسِیمٰاهُمْ قٰالُوا مٰا أَغْنیٰ عَنْکُمْ جَمْعُکُمْ وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ (48) أَ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِینَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ یَنٰالُهُمُ اَللّٰهُ بِرَحْمَةٍ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّةَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ (49)
46-و در میان آن دو(بهشتیان و دوزخیان)حجابی قرار دارد و بر"اعراف"مردانی هستند که هر یک از آن دو را از سیمایشان میشناسند و به بهشتیان صدا میزنند که درود بر شما باد،اما داخل بهشت نمیشوند در حالی که امید آن را دارند.
47-و هنگامی که چشمشان به دوزخیان میافتد میگویند:پروردگارا ما را با جمعیت ستمگران قرار مده! 48-و اصحاب اعراف مردانی(از دوزخیان را)که از سیمایشان آنها را میشناسند صدا میزنند و میگویند دیدید که گردآوری شما(از مال و ثروت و زن و فرزند)و تکبرهای شما به حالتان سودی نداد؟! 49-آیا اینها(این واماندگانی که بر اعراف هستند)همانها نیستند که سوگند یاد کردید
رحمت خدا هرگز شامل حالشان نخواهد شد(ولی به خاطر ایمان و بعضی اعمال خیرشان خداوند آنها را مشمول رحمت خود ساخت هم اکنون به آنها گفته میشود) داخل بهشت شوید که نه ترسی دارید و نه غمناک میشوید.
در تعقیب آیات گذشته که گوشهای از سرگذشت بهشتیان و دوزخیان را بیان میکرد،در این آیات درباره"اعراف"که منطقهای است حد فاصل میان بهشت و دوزخ،با ویژگیهایی که دارد سخن میگوید.
نخست به حجابی که در میان بهشتیان و دوزخیان کشیده شده است اشاره کرده،میگوید:"میان این دو گروه حجابی قرار دارد"(و بینهما حجاب).
از آیات بعد چنین استفاده میشود که حجاب مزبور همان"اعراف"است که مکان مرتفعی است در میان این دو گروه،که مانع از مشاهده یکدیگر میشود، ولی وجود چنین حجابی مانع از آن نیست که آواز و صدای یکدیگر را بشنوند چنان که در آیات قبل گذشت،بسیار دیدهایم که همسایگان مجاور از پشت دیوار با یکدیگر سخن میگویند و از حال یکدیگر جویا میشوند،در حالی که یکدیگر را نمیبینند،البته کسانی که بر اعراف یعنی قسمتهای بالای این مانع مرتفع قرار دارند،هر دو گروه را میتوانند ببینند(دقت کنید).
گرچه از پارهای از آیات قرآن مانند آیه 55 سوره صافات استفاده میشود که اهل بهشت گهگاه میتوانند،از مقام خود،سر برآورند و دوزخیان را بنگرند، ولی این گونه استثنائات منافاتی با چگونگی بهشت و دوزخ و وضع اصلی آن دو ندارد،و آنچه در بالا گفته شد،کیفیت اصلی این دو موقف را نشان میدهد،اگر چه این قانون نیز استثناهایی دارد و ممکن است در شرایط خاصی بعضی از بهشتیان،
دوزخیان را بنگرند.
***آنچه در اینجا باید قبل از بحث درباره چگونگی اعراف موکدا یادآور شویم این است که تعبیراتی که درباره قیامت و زندگی جهان دیگر میشود، هیچگاه نمیتواند از تمام خصوصیات آن زندگی پردهبرداری کند،و گاهی این تعبیرات جنبه تشبیه و مثال دارد و گاهی تنها شبحی را نشان میدهد،زیرا زندگی آن جهان در افقی بالاتر و به مراتب از زندگی این جهان وسیعتر است،درست همانند وسعت زندگی این جهان در برابر دنیای رحم مادر و عالم جنین،بنا بر این اگر الفاظ و مفاهیمی که برای زندگی این جهان داریم نتواند گویای تمام آن مفاهیم باشد جای تعجب نیست.
***سپس قرآن میگوید:"بر اعراف مردانی قرار دارند که هر یک از جهنمیان و دوزخیان را در جایگاه خود میبینند و از سیمایشان آنها را میشناسند"( وَ عَلَی الْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمٰاهُمْ ).
"اعراف"در لغت جمع"عرف"(بر وزن گفت)به معنی محل مرتفع و بلند است،و اینکه به یالهای اسب و پرهای بلند پشت گردن خروس،"عرف الفرس" یا"عرف الدیک"گفته میشود به همین جهت است که در محل مرتفعی از بدن آنها قرار دارد(درباره خصوصیات سرزمین اعراف که در آیه آمده پس از پایان تفسیر آیات به تفصیل سخن خواهیم گفت).
سپس میگوید:"مردانی که بر اعراف قرار دارند،بهشتیان را صدا میزنند و میگویند:درود بر شما باد،اما خودشان وارد بهشت نشدهاند،اگر چه بسیار تمایل دارند"( وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ
یَطْمَعُونَ
).
*** اما به هنگامی که به سوی دیگر نگاه میکنند و دوزخیان را در دوزخ میبینند،به درگاه خدا راز و نیاز میکنند و میگویند:"پروردگارا ما را با جمعیت ستمگران قرار مده"( وَ إِذٰا صُرِفَتْ أَبْصٰارُهُمْ تِلْقٰاءَ أَصْحٰابِ النّٰارِ قٰالُوا رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ) (1).
قابل توجه اینکه درباره مشاهده دوزخیان در آیه فوق تعبیر به إِذٰا صُرِفَتْ أَبْصٰارُهُمْ شده است،یعنی هنگامی که چشم آنها به سوی دوزخیان برگردانده میشود،و این در حقیقت اشاره به آن است که آنها از مشاهده دوزخیان تنفر دارند،گویا نگاهشان به آنها نیز آمیخته با اکراه و اجبار است.
*** در آیه بعد اضافه میکند که"اصحاب اعراف،جمعی از دوزخیان را که از چهره و سیمایشان میشناسند صدا میزنند و مورد ملامت و سرزنش قرار میدهند که دیدید عاقبت گردآوری اموال و نفرات در دنیا و تکبر ورزیدن از قبول حق، به شما سودی نداد،چه شد آن مالها؟و کجا رفتند آن نفرات؟و چه نتیجهای گرفتید از آن همه کبر و خودپرستی"؟ ( وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ الْأَعْرٰافِ رِجٰالاً یَعْرِفُونَهُمْ بِسِیمٰاهُمْ قٰالُوا مٰا أَغْنیٰ عَنْکُمْ جَمْعُکُمْ وَ مٰا کُنْتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ ).
*** بار دیگر با همان زبان ملامت و سرزنش در حالی که اشاره به جمعی از ضعفای مومنان که بر اعراف قرار گرفتهاند میکنند،میگویند:"آیا اینها
1) 1) "تلقاء"در اصل-به گفته بعضی از مفسران و اهل ادب-مصدر است و به معنی مقابله میآید،ولی بعدا به معنی ظرف مکان به کار رفته،یعنی مکان مقابله و جهت روبرو.
همان کسانی هستند که شما سوگند یاد کردید هیچگاه خداوند آنان را مشمول رحمت خود قرار نخواهد داد"( أَ هٰؤُلاٰءِ الَّذِینَ أَقْسَمْتُمْ لاٰ یَنٰالُهُمُ اللّٰهُ بِرَحْمَةٍ ).
سرانجام رحمت الهی شامل حال این دسته از ضعفای مومنان شده و به آنها خطاب میشود که"وارد بهشت شوید نه ترسی بر شما است و نه در آنجا غم و اندوهی دارید"( اُدْخُلُوا الْجَنَّةَ لاٰ خَوْفٌ عَلَیْکُمْ وَ لاٰ أَنْتُمْ تَحْزَنُونَ ).
از آنچه گفتیم روشن شد که منظور از ضعفای مومنان آنها هستند که ایمان دارند و دارای حسنات و کارهای نیکی هستند،ولی بر اثر آلودگیها و پارهای از گناهان همواره مورد تحقیر دشمنان حق قرار داشتند و روی آنها تکیه میکردند چگونه ممکن است چنین افرادی مشمول رحمت الهی واقع شوند،ولی سرانجام روح ایمان و حسناتی که داشتند،در پرتو لطف و رحمت الهی کار خود را میکند و سرنوشت سعادتمندانهای مییابند.
همانطور که گفتیم"اعراف"در اصل به معنی زمینهای برجسته است و با قرائنی که در آیات فوق و احادیث پیشوایان اسلام آمده،روشن میشود که مکان خاصی است میان دو قطب سعادت و شقاوت یعنی بهشت و دوزخ که همچون حجابی میان این دو کشیده شده و یا همچون زمین مرتفعی در میان این دو فاصله گردیده است به طوری که آنها روی آن قرار دارند،مشرف بر بهشت و دوزخند و هر دو گروه را مشاهده میکنند،و از چهرههای تاریک و روشن آنها میتوانند آنها را بشناسند.
اکنون ببینیم چه کسانی بر اعراف قرار دارند و اصحاب اعراف کیانند؟ بررسی آیات چهارگانه فوق نشان میدهد که دو گونه صفات مختلف و متضاد برای این اشخاص ذکر شده است:
در آیه اول و دوم،افرادی که بر اعراف قرار دارند چنین معرفی شدهاند که
آرزو دارند وارد بهشت شوند ولی موانعی آنها را جلوگیری کرده است،به هنگامی که نگاه به بهشتیان میکنند بر آنها درود میفرستند،و میخواهند با آنها باشند، اما هنوز نمیتوانند،و به هنگامی که نظر به دوزخیان میافکنند،از سرنوشت آنها وحشت نموده و به خدا پناه میبرند.
ولی از آیه سوم و چهارم استفاده میشود که آنها افرادی با نفوذ و صاحب قدرتند،دوزخیان را مؤاخذه و سرزنش میکنند و به واماندگان در اعراف کمک مینمایند که از آن بگذرند و به سر منزل سعادت برسند.
روایاتی که در زمینه اعراف و اصحاب اعراف نقل شده نیز ترسیمی از دو گروه متضاد میکند،در بسیاری از روایات که از ائمه اهل بیت ع نقل شده میخوانیم:
نحن الاعراف :"مائیم اعراف" (1)یا"
آل محمد هم الاعراف ":"خاندان پیامبر ص اعرافند" (2)و مانند این تعبیرات.
و در بعضی دیگر از روایات میخوانیم:
هم اکرم الخلق علی اللّٰه تبارک و تعالی :"آنها گرامیترین مردم در پیشگاه خدایند" (3)و یا
هم الشهداء علی الناس و النبیون شهدائهم :"آنها گواهان بر مردمند و پیامبران گواهان آنها هستند" (4)و روایات دیگر که حکایت دارد آنها پیامبران و امامان و صلحاء و بزرگانند.
ولی دسته دیگری از روایات میگوید:آنها واماندگانی هستند که بدیها و نیکیهایشان مساوی بوده است یا گنهکارانی هستند که اعمال نیکی نیز داشتهاند، مانند حدیثی که از امام صادق ع نقل شده که فرمود:
هم قوم استوت حسناتهم و سیئاتهم فان ادخلهم النار فبذنوبهم و ان ادخلهم الجنة فبرحمته :
"آنها گروهی هستند که حسنات و سیئاتشان مساوی است،اگر خداوند آنها را
به دوزخ بفرستد بخاطر گناهانشان است و اگر به بهشت بفرستد به برکت رحمت او است" (1).
روایات متعدد دیگری در تفاسیر اهل تسنن از"حذیفه"و "عبد اللّٰه بن عباس" و"سعید بن جبیر"و امثال آنها به همین مضمون نقل شده است (2).
در همین تفاسیر نیز مدارکی بر اینکه اهل اعراف،صلحاء و فقها و علما و یا فرشتگان هستند دیده میشود.
گرچه ظاهر آیات و ظاهر این روایات در ابتدا متضاد به نظر میرسد،و شاید همین امر سبب شده است که مفسران در این باره اظهار نظرهای متفاوت و گوناگون کنند،اما با دقت روشن میشود که نه در میان آیات و نه در میان روایات تضادی وجود ندارد،بلکه همه یک واقعیت را تعقیب میکنند.
توضیح اینکه:همانطور که گفتیم از مجموع آیات و روایات چنین استفاده میشود که اعراف گذرگاه سخت و صعب العبوری بر سر راه بهشت سعادت جاویدان است،طبیعی است که افراد نیرومند و قوی یعنی صالحان و پاکان با سرعت از این گذرگاه عبور میکنند اما افرادی که خوبی و بدی را به هم آمیختند در این مسیر وامیمانند.
همچنین طبیعی است که سرپرستان جمعیت و پیشوایان قوم در گذرگاههای سخت همانند فرماندهانی که در اینگونه موارد در آخر لشکر راه میروند تا همه سپاهیان بگذرند،در آنجا توقف میکنند تا به کمک ضعفای مومنان بشتابند و آنها که شایستگی نجات را دارند در پرتو امدادشان رهایی یابند.
بنا بر این در اعراف،دو گروه وجود دارند،ضعیفان و آلودگانی که در رحمتند و پیشوایان بزرگی که در همه حال یار و یاور ضعیفانند،بنا بر این قسمت
اول آیات و روایات اشاره به گروه نخستین یعنی ضعفا است و قسمت دوم اشاره به گروه دوم یعنی بزرگان و انبیاء و امامان و صلحا.
در بعضی از روایات نیز شاهد این جمع به خوبی دیده میشود مانند روایتی که در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق ع نقل شده که فرمود:"
الاعراف کثبان بین الجنة و النار و الرجال الأئمة یقفون علی الاعراف مع شیعتهم و قد سبق المؤمنون الی الجنة بلا حساب. ..":"اعراف،تپهای است میان بهشت و دوزخ،و امامان آن مردانی هستند که بر اعراف در کنار شیعیان(گنهکارشان) قرار میگیرند،در حالی که مؤمنان(خالص)بدون نیاز به حساب در بهشت جای گرفتهاند..." بعد اضافه میکند:"امامان و پیشوایان در این موقع به پیروان گناهکار خود میگویند خوب نگاه کنید،برادران با ایمان خود را چگونه بدون حساب به بهشت شتافتهاند،و این همان است که خداوند میگوید: سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ یَطْمَعُونَ (یعنی آنها به بهشتیان درود میفرستند در حالی که خودشان هنوز وارد بهشت نشدهاند و آرزو دارند).
سپس به آنها گفته میشود،دشمنان حق را بنگرید که چگونه در آتشند و این همان است که خداوند میفرماید: وَ إِذٰا صُرِفَتْ أَبْصٰارُهُمْ تِلْقٰاءَ أَصْحٰابِ النّٰارِ قٰالُوا رَبَّنٰا لاٰ تَجْعَلْنٰا مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ...بعد به دوزخیان میگویند اینها(پیروان و شیعیانی که آلوده گناهانی بودهاند)همانها هستند که شما میگفتید هرگز مشمول رحمت الهی نخواهند شد،(سپس رحمت الهی شامل حال آنها شده) و به این دسته از گنهکاران(که بر اثر ایمان و اعمال صالحی شایستگی عفو و آمرزش دارند)از طرف امامان و پیشوایان دستور داده میشود که به سوی بهشت بروید نه ترسی دارید و نه غمی" (1).
1) 1) تفسیر برهان جلد دوم صفحه 19 و 20.
شبیه همین مضمون در تفاسیر اهل تسنن از حذیفه از پیامبر ص نقل شده است (1).
بار دیگر تکرار میکنیم که سخن درباره جزئیات رستاخیز و خصوصیات زندگی در جهان دیگر درست به این میماند که ما از دور شبحی ببینیم و آن را توصیف کنیم در حالی که آن شبح با زندگی ما تفاوت بسیاری دارد و ما تنها با الفاظ محدود و نارسای خود میتوانیم اشاره کوتاهی به آن کنیم.
نکته قابل توجه اینکه زندگی در جهان دیگر بر اساس الگوهایی است که از این جهان گرفته میشود در مورد اعراف نیز همین گونه است زیرا در این دنیا مردم سه گروهند،مومنان راستین که در پرتو ایمان به آرامش کامل رسیدهاند و از هیچگونه مجاهدتی دریغ ندارند،و معاندان و دشمنان لجوج حق که به هیچ وسیله به راه نمیآیند،و گروه سومی که در گذرگاه صعب العبوری میان این دو گروه قرار گرفتهاند و بیشتر توجه رهبران راستین و پیشوایان حق نیز به آنها است که در کنارشان بمانند و دستشان را بگیرند و از مرحله اعراف مانند نجاتشان دهند تا در صف مومنان حقیقی قرار گیرند.
و از اینجا نیز روشن میشود که دخالت انبیاء و امامان در وضع این گروه در قیامت همانند دخالتشان در زمینه رهبری در این دنیا هیچگونه منافاتی با قدرت مطلقه پروردگار و حاکمیت او بر همه چیز ندارد،بلکه هر چه آنها میکنند به اذن و فرمان او است.
1) 1) تفسیر طبری جلد 8 صفحه 142 و 143.
وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ اَلنّٰارِ أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ أَفِیضُوا عَلَیْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ أَوْ مِمّٰا رَزَقَکُمُ اَللّٰهُ قٰالُوا إِنَّ اَللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (50) اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ اَلْحَیٰاةُ اَلدُّنْیٰا فَالْیَوْمَ نَنْسٰاهُمْ کَمٰا نَسُوا لِقٰاءَ یَوْمِهِمْ هٰذٰا وَ مٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ (51)
50-و دوزخیان،بهشتیان را صدا میزنند که(محبت کنید)و مقداری آب یا از آنچه خدا به شما روزی داده به ما ببخشید،آنها(در پاسخ)میگویند خداوند اینها را بر کافران تحریم کرده است.
51-همانها که دین و آئین خود را سرگرمی و بازیچه گرفتند و زندگی دنیا آنها را مغرور ساخت امروز ما آنها را فراموش میکنیم چون لقای چنین روزی را فراموش کردند، و آیات ما را انکار نمودند.
نعمتهای بهشتی بر دوزخیان حرام است
پس از آنکه بهشتیان و دوزخیان هر کدام در محل مناسب خود مستقر شدند گفتگوهایی در میان آنها رد و بدل میشود که نتیجه آن مجازات و کیفری است روحانی و معنوی برای دوزخیان.
نخست"دوزخیان که در وضع بسیار ناگواری بسر میبرند فریاد میزنند و
از بهشتیان تمنای آب و ارزاق بهشتی مینمایند"تا عطش سوزان خود را تسکین بخشند و از آلام خود بکاهند( وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ النّٰارِ أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفِیضُوا عَلَیْنٰا مِنَ الْمٰاءِ أَوْ مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ ).
ولی بلافاصله بهشتیان دست رد بر سینه آنها گذارده،و"میگویند خداوند اینها را بر کافران تحریم کرده است"( قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَی الْکٰافِرِینَ ).
1-قرآن گفتگوی دوزخیان با بهشتیان را با جمله"نادی"که معمولا برای سخن گفتن از دور است آورده و این نشان میدهد که در میان این دو گروه فاصله بسیار زیادی است،و البته این موضوع هیچ بعید نیست که حتی تا میلیونها فرسنگ فاصله سخن یکدیگر را بشنوند و حتی یکدیگر را در پارهای از اوقات ببینند،و اگر این موضوع در گذشته ممکن بود برای بعضی مشکلی ایجاد کند در عصر و زمان ما که انتقال صداها و تصویرها از فاصلههای بسیار دور در همین جهان حل شده است جای تعجب نخواهد بود.
2-نخستین تقاضای دوزخیان در آیه فوق همان آب ذکر شده و این طبیعی است که شخصی که در آتش میسوزد قبل از هر چیز آب میطلبد تا عطش سوزان خود را تسکین بخشد.
3-جمله مِمّٰا رَزَقَکُمُ اللّٰهُ (از آنچه خدا بشما روزی داده)که تعبیری است سربسته و توأم با یک نوع ابهام نشان میدهد که حتی دوزخیان نمیتوانند از ماهیت و انواع نعمتهای بهشتی آگاه شوند،این موضوع با بعضی از احادیث که میگوید در بهشت نعمتهایی است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به فکر هیچ
انسانی نگذشته است کاملا تطبیق میکند.
ضمنا از اینکه این جمله با"او"عطف شده نشان میدهد که نعمتهای دیگر بهشتی مخصوصا میوهها میتواند جانشین آب گردد،و عطش سوزان انسان را تسکین بخشد.
4-جمله" إِنَّ اللّٰهَ حَرَّمَهُمٰا عَلَی الْکٰافِرِینَ "(خداوند آنها را بر کافران حرام کرده)اشاره به این است که بهشتیان مضایقهای از بخشیدن این نعمتها ندارند زیرا نه چیزی از آنها کم میشود و نه در درون سینه،کینهای نسبت به کسی دارند،حتی نسبت به دشمنانشان،ولی وضع دوزخیان آن چنان است که نمیتوانند از نعمتهای بهشتی بهره گیرند،این تحریم در حقیقت یک نوع"تحریم تکوینی" است،همانند محرومیت بسیاری از بیماران از غذاهای لذیذ و رنگارنگ.
*** در آیه بعد سبب محرومیت آنها را تشریح میکند و با ذکر صفات دوزخیان روشن میسازد که این سرنوشت شوم را خودشان برای خویشتن فراهم ساختهاند نخست میگوید:"آنها کسانی هستند که دین و مذهب خود را به سرگرمی و بازی گرفتند"( اَلَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً ).
"و زندگی دنیا آنها را فریب داد و مغرور ساخت"( وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاةُ الدُّنْیٰا ).
این امور سبب شد که آنها در لجنزار شهوات فرو روند و همه چیز حتی رستاخیز را به دست فراموشی بسپارند و گفتار پیامبران و آیات الهی را انکار کنند،لذا به دنبال آن اضافه میکند"امروز هم ما آنها را فراموش خواهیم کرد همانگونه که آنها لقای چنین روزی را فراموش کردند و همانگونه که آیات ما را انکار نمودند" ( فَالْیَوْمَ نَنْسٰاهُمْ کَمٰا نَسُوا لِقٰاءَ یَوْمِهِمْ هٰذٰا وَ مٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَجْحَدُونَ ).
بدیهی است منظور از"نسیان و فراموشی"که در اینجا به خدا نسبت داده شده این است که با آنها آن چنان رفتار میکند که شخص فراموشکار رفتار مینماید درست مثل اینکه انسان به دوست فراموشکارش میگوید:"حالا که تو ما را فراموش کردی ما هم تو را فراموش خواهیم کرد"یعنی با تو رفتار فراموشکارانه میکنیم.
ضمنا از این آیه استفاده میشود که نخستین مرحله گمراهی و انحراف آن است که انسان مسائل سرنوشتساز خود را جدی نگیرد و با آنها به عنوان یک سرگرمی و بازیچه رفتار کند این موضوع سرانجام به کفر مطلق و انکار همه حقایق منتهی میشود.
وَ لَقَدْ جِئْنٰاهُمْ بِکِتٰابٍ فَصَّلْنٰاهُ عَلیٰ عِلْمٍ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (52) هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ اَلَّذِینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنٰا مِنْ شُفَعٰاءَ فَیَشْفَعُوا لَنٰا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَیْرَ اَلَّذِی کُنّٰا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (53)
52-ما کتابی برای آنها آوردیم که با آگاهی(اسرار و رموز)آن را شرح دادیم(کتابی) که مایه هدایت و رحمت برای جمعیتی است که ایمان میآورند.
53-آیا آنها انتظار دارند سرانجام تهدیدهای الهی را مشاهده کنند؟آن روز که این امر انجام گیرد(کار از کار گذشته و بیداری سودی نخواهد داشت و)آنها که آن را قبلا فراموش کرده بودند میگویند فرستادگان پروردگار ما به حق آمدند،آیا
(امروز)شفیعانی برای ما وجود دارند که برای ما شفاعت کنند؟یا(امکان دارد) باز گردیم و اعمالی غیر از آنچه انجام دادیم انجام دهیم؟!(ولی)آنها سرمایه وجود خود را از دست دادند و معبودهایی را که به دروغ ساخته بودند همگی از نظرشان گم میشوند(نه راه بازگشتی دارند و نه شفیعانی).
آیه نخست اشاره به این است که محرومیت کفار و سرنوشت شومشان نتیجه کوتاهیها و تقصیرات خودشان است و گرنه از ناحیه خداوند هیچ گونه کوتاهی در هدایت و رهبری و ابلاغ آیات و بیان درسهای تربیتی نشده است لذا میگوید "ما در هدایت و راهنمایی آنها چیزی فروگذار نکردیم کتابی برای آنها فرستادیم که تمام اسرار و رموز آن را با آگاهی کامل تشریح کردیم"( وَ لَقَدْ جِئْنٰاهُمْ بِکِتٰابٍ فَصَّلْنٰاهُ عَلیٰ عِلْمٍ ).
"کتابی که مایه هدایت و موجب رحمت برای ایمان آورندگان بود"اگر چه افراد لجوج و خودخواه از آن بیبهره میمانند( هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).
*** در آیه بعد اشاره به طرز تفکر غلط تبهکاران و منحرفان در زمینه هدایتهای الهی کرده میگوید:"گویا آنها انتظار دارند که سرانجام و نتیجه وعدهها و وعیدهای الهی را با چشم خود ببینند(بهشتیان را در بهشت و دوزخیان را در دوزخ مشاهده کنند)تا ایمان بیاورند"!( هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ تَأْوِیلَهُ ).
اما چه انتظار نابجایی است،زیرا هنگامی که نتائج و سرانجام این وعدههای الهی را مشاهده کنند،کار از کار گذشته است و راهی برای بازگشت باقی نمانده
است"در آن هنگام آنها که کتاب خدا و برنامههای آسمانی او را به دست فراموشی سپردند،اعتراف میکنند،که فرستادگان پروردگار به حق مبعوث شده بودند و گفتار آنها نیز همه حق بود"( یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ ).
اما در این هنگام در وحشت و اضطراب فرو میروند،و به فکر چارهجویی میافتند و میگویند:"آیا شفیعانی یافت میشود که برای ما شفاعت کنند"؟! ( فَهَلْ لَنٰا مِنْ شُفَعٰاءَ فَیَشْفَعُوا لَنٰا ).
و یا اگر شفیعانی برای ما در کار نیست و اصولا شایسته شفاعت نیستیم"آیا ممکن است به عقب بازگردیم و اعمالی غیر آنچه انجام دادیم انجام دهیم"و تسلیم حق و حقیقت باشیم( أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَیْرَ الَّذِی کُنّٰا نَعْمَلُ ).
ولی افسوس این بیداری بسیار دیر است،نه راه بازگشتی وجود دارد و نه شایستگی شفاعت دارند،زیرا"آنها سرمایههای وجود خود را از دست داده و گرفتار خسران و زیانی شدهاند که تمام وجودشان را در برمیگیرد"( قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ ).
و بر آنها ثابت میشود که بتها و معبودهای ساختگی آنان در آنجا هیچگونه نقشی ندارد و در حقیقت"همه آنها از نظرشان گم میشوند"( وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).
گویا دو جمله آخر آیه پاسخی است به دو درخواست آنان،یعنی اگر بنا شود دست به دامن شفیعانی بزنند باید دست به دامن همان بتهایی بزنند که در دنیا در برابر آنها سجده میکردند،در حالی که آن بتها در آنجا هیچگونه منشا اثر نیستند.
و اما بازگشت آنها به دنیا در صورتی امکان دارد که سرمایهای در اختیار
داشته باشند در حالی که آنها همه سرمایههای خود را از دست داده و گرفتار خسرانی شدهاند که سراسر وجودشان را در برگرفته است.
از این آیه اولا استفاده میشود که انسان در اعمال خود مختار و آزاد است و الا تقاضای بازگشت به دنیا نمیکرد تا اعمال بد خود را جبران کند ثانیا استفاده میشود که جهان دیگر جای انجام عمل و کسب فضیلت و نجات نیست.
إِنَّ رَبَّکُمُ اَللّٰهُ اَلَّذِی خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ثُمَّ اِسْتَویٰ عَلَی اَلْعَرْشِ یُغْشِی اَللَّیْلَ اَلنَّهٰارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاٰ لَهُ اَلْخَلْقُ وَ اَلْأَمْرُ تَبٰارَکَ اَللّٰهُ رَبُّ اَلْعٰالَمِینَ (54)
54-پروردگار شما خداوندی است که آسمانها و زمین را در شش روز(شش دوران) آفرید،سپس به تدبیر جهان هستی پرداخت،با(پرده تاریک)شب،روز را میپوشاند و شب به دنبال روز به سرعت در حرکت است،و خورشید و ماه و ستارگان را آفرید در حالی که مسخر فرمان او هستند،آگاه باشید که آفرینش و تدبیر(جهان)برای او(و به فرمان او)است.پر برکت(و زوالناپذیر)است خداوندی که پروردگار جهانیان است.
در آیات گذشته خواندیم که مشرکان در قیامت به اشتباه بزرگ خود در انتخاب معبود پی میبرند آیه مورد بحث معبود حقیقی و واقعی را با ذکر صفات خاصش معرفی میکند،تا آنها که حقیقتجو هستند قبل از فرا رسیدن رستاخیز در همین جهان او را به روشنی بشناسند،نخست میگوید:"معبود و پروردگار شما آن کس است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید"یعنی"معبود" کسی جز"آفریدگار"نمیتواند باشد( إِنَّ رَبَّکُمُ اللّٰهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ ).
بحث از آفرینش جهان در شش روز،در هفت مورد از آیات قرآن مجید آمده است (1)ولی در سه مورد،علاوه بر آسمانها و زمین،"ما بینهما"(آنچه در میان زمین و آسمان قرار دارد)نیز به آن اضافه شده است که در حقیقت توضیحی است برای جمله قبل،زیرا همه اینها در معنی آسمانها و زمین جمع است،چون میدانیم آسمان شامل تمام چیزهایی میشود که در جهت بالا قرار دارد و زمین نقطه مقابل آن است.
در اینجا فورا این سؤال به ذهن میآید که قبل از آفرینش زمین و آسمان شب و روزی وجود نداشت،که اینها در آن آفریده شود،شب و روز از گردش زمین به دور خود و در برابر نور آفتاب به وجود میآید.
به علاوه پیدایش مجموعه جهان در شش روز،یعنی کمتر از یک هفته چیزی است بر خلاف علم،زیرا علم میگوید:میلیاردها سال طول کشید تا زمین و آسمان به وضع کنونی درآمد.
ولی با توجه به مفهوم وسیع کلمه"یوم"(روز)و معادل آن در زبانهای دیگر،پاسخ این سؤال روشن است،زیرا بسیار میشود که"یوم"به معنی"یک دوران"به کار میرود،خواه این دوران یک سال باشد یا صد سال یا یک میلیون سال و یا میلیاردها سال،شواهدی که این حقیقت را ثابت میکند و نشان میدهد یکی از معانی"یوم"همان"دوران"است فراوان میباشد:
1-در قرآن صدها بار کلمه"یوم"و"ایام"به کار رفته است،و در بسیاری از موارد به معنی شبانه روزی معمول نیست،مثلا تعبیر از عالم رستاخیز به" یَوْمَ الْقِیٰامَةِ "نشان میدهد که مجموعه رستاخیز که دورانی است بسیار طولانی به عنوان "روز قیامت"شمرده شده است،از پارهای از آیات قرآن استفاده میشود که روز
1) 1) آیه مورد بحث،و 3 یونس و 7 هود و 59 فرقان و 4 سجده و 38 ق و 4 حدید.
رستاخیز و محاسبه اعمال مردم پنجاه هزار سال طول میکشد(سوره معارج آیه 4) 2-در متن کتب لغت نیز میخوانیم که"یوم"گاهی به مقدار زمان میان طلوع و غروب آفتاب گفته میشود و گاهی به مدتی از زمان،هر مقدار بوده باشد (1).
3-در روایات و سخنان پیشوایان دینی نیز کلمه"یوم"به معنی دوران بسیار آمده است،چنان که امیر مؤمنان علی ع در نهج البلاغه میفرماید:
الدهر یومان یوم لک و یوم علیک :"دنیا برای تو دو روز است،روزی به سود تو است و روزی به زیان تو".
در تفسیر برهان در ذیل همین آیه از تفسیر علی بن ابراهیم نیز میخوانیم که امام فرمود:
فِی سِتَّةِ أَیّٰامٍ
یعنی فی ستة اوقات :"شش روز یعنی شش وقت و دوران".
4-در گفتگوهای روزمره و اشعار شعرا در زبانهای مختلف کلمه یوم و معادل آن نیز به معنی دوران زیاد دیده میشود،مثلا میگوئیم کره زمین یک روز گداخته و سوزان بود و روز دیگر سرد شد و آثار حیات در آن آشکار گردید، در حالی که دوران گداختگی زمین به میلیاردها سال بالغ میشود.
یا اینکه میگوئیم یک روز بنی امیه خلافت اسلام را غصب کردند،و روز دیگر بنی عباس،در حالی که دوران خلافت هر یک به دهها یا صدها سال بالغ میگردد.
شعر ظریف و پر معنایی از"کلیم"کاشانی داریم که شاهد روشنی برای بحث ما است آنجا که میگوید:
1) 1) راغب در مفردات میگوید:الیوم یعبر به عن وقت طلوع الشمس الی غروبها و قد یعبر به عن مدة من الزمان ای مدة کانت.
بد نامی حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم با تو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
از مجموع بحث فوق چنین"نتیجه"میگیریم که خداوند مجموعه زمین و آسمان را در شش دوران متوالی آفریده است،هر چند این دورانها گاهی به میلیونها یا میلیاردها سال بالغ شده است و علم امروز هیچگونه مطلبی را که مخالف این موضوع باشد بیان نکرده است.
این دورانهای ششگانه محتملا به ترتیب ذیل بوده است:
1-روزی که همه جهان به صورت توده گازی شکلی بود که با گردش به دور خود از هم جدا گردید و کرات را تشکیل داد.
2-این کرات تدریجا به صورت توده مذاب و نورانی و یا سرد و قابل سکونت در آمدند.
3-روز دیگر منظومه شمسی تشکیل یافت و زمین از خورشید جدا شد.
4-روز دیگر زمین سرد و آماده حیات گردید.
5-سپس گیاهان و درختان در زمین آشکار شدند.
6-سرانجام حیوانات و انسان در روی زمین ظاهر گشتند.
آنچه در باره دورانهای ششگانه آفرینش آسمان و زمین در بالا گفتیم با آیات 8 تا 11 سوره فصلت قابل تطبیق است که شرح بیشتر در این زمینه در تفسیر همان آیات به خواست خدا بیان خواهد شد.
در اینجا سؤال دیگری نیز مطرح میشود که خداوند با وجود قدرت بی انتهایی که دارد میتوانست همه آسمانها و زمین را در یک لحظه بیافریند،چرا آنها را در این دورانهای طولانی قرار داد؟ پاسخ این سؤال را از یک نکته میتوان دریافت و آن اینکه آفرینش اگر در یک لحظه میبود،کمتر میتوانست از عظمت و قدرت و علم آفریدگار حکایت کند،اما هنگامی که در مراحل مختلف،و چهرههای گوناگون،طبق برنامههای منظم و حساب شده،انجام گیرد،دلیل روشنتری برای شناسایی آفریدگار خواهد بود،فی المثل اگر نطفه آدمی در یک لحظه تبدیل به نوزاد کامل میشد،آن قدر نمیتوانست عظمت خلقت را بازگو کند،اما هنگامی که در طی 9 ماه،هر روز در مرحلهای،و هر ماه به شکلی،ظهور و بروز کند میتواند به تعداد مراحلی که پیموده است نشانههای تازهای از عظمت آفریدگار بدست دهد.
***سپس قرآن میگوید:"خداوند پس از آفرینش آسمان و زمین،زمام رهبری آنها را بدست گرفت"یعنی نه تنها آفرینش از او است بلکه اداره و رهبری جهان نیز با او میباشد( ثُمَّ اسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ ).
و این پاسخی است به آنها که جهان را در آفرینش نیازمند به خدا میدانند نه در بقا و ادامه هستی.
"عرش"در لغت به معنی چیزی است که دارای سقف بوده باشد و گاهی به خود سقف نیز عرش گفته میشود مانند:" أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلیٰ قَرْیَةٍ وَ هِیَ خٰاوِیَةٌ عَلیٰ عُرُوشِهٰا "(مانند کسی که از کنار قریهای گذشت در حالی که آن چنان ویران شده بود که سقفهایش فرو ریخته و دیوار بر سقفها در غلطیده بود) (بقره آیه 259).
گاهی به معنی تختهای بلند همانند تخت سلاطین نیز آمده است،چنان که در داستان سلیمان میخوانیم که میگوید: أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهٰا :"کدامیک از شما میتوانید تخت او(بلقیس)را برای من حاضر کنید"(سوره نمل آیه 38).
و نیز به داربستهایی که برای برپا نگهداشتن بعضی از درختان میزنند، عرش گفته میشود:همانطور که در قرآن میخوانیم وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ جَنّٰاتٍ مَعْرُوشٰاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشٰاتٍ :"او کسی است که باغهایی از درختان داربستدار و بدون داربست آفرید"(انعام آیه 141).
ولی هنگامی که در مورد خداوند به کار میرود و گفته میشود"عرش خدا"،منظور از آن مجموعه جهان هستی است که در حقیقت تخت حکومت پروردگار محسوب میشود.
اصولا جمله اِسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ کنایه از تسلط یک زمامدار بر امور کشور خویش است،همانطور که جمله"ثل عرشه"(تختش فرو ریخت)به معنی از دست دادن قدرت میباشد،در فارسی نیز این تعبیر کنایی زیاد به کار میرود، مثلا میگوئیم در فلان کشور،جمعی شورش کردند و زمامدارشان را از تخت فرو کشیدند،در حالی که ممکن است اصلا تختی نداشته باشد،یا
جمعی به هواخواهی فلان برخاستند و او را بر تخت نشاندند،همه اینها کنایه از قدرت یافتن یا از قدرت افتادن است.
بنا بر این در آیه مورد بحث جمله اِسْتَویٰ عَلَی الْعَرْشِ کنایه از احاطه کامل پروردگار و تسلط او بر تدبیر امور آسمانها و زمین بعد از خلقت آنها است.
و از اینجا روشن میشود:آنها که جمله فوق را دلیل بر"تجسم خدا" گرفتهاند گویا توجه به موارد استعمالات فراوان این جمله در این معنی کنایی نکردهاند.
معنی دیگری برای"عرش"نیز هست،و آن در مواردی است که در مقابل "کرسی"قرار گیرد،در این گونه موارد کرسی(که معمولا به تختهای پایه کوتاه گفته میشود)ممکن است کنایه از جهان ماده بوده باشد و عرش کنایه از جهان ما فوق ماده(عالم ارواح و فرشتگان)چنان که در تفسیر آیه وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ در سوره بقره مشروحا گذشت.
***سپس میفرماید:"او است که شب را همچون پوششی بر روز میافکند و روشنایی روز را با پردههای ظلمانی شب میپوشاند"( یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ ).
جالب توجه اینکه تعبیر فوق تنها در مورد شب ذکر شده و نفرموده"بوسیله روز تاریکی شب را نیز میپوشاند"زیرا پوشش تنها مناسب تاریکی است،نه روشنایی.
بعد از آن اضافه میکند:"شب با سرعت به دنبال روز در حرکت است" همانند طلبکاری که با سرعت به دنبال بدهکار میدود(یطلبه حثیثا).
این تعبیر با توجه به موقعیت شب و روز در کره زمین تعبیر جالبی است زیرا
اگر کسی از بیرون کره زمین ناظر چگونگی حرکت آن به دور خود و افتادن سایه مخروطی شکل زمین بر روی خودش بوده باشد با توجه به اینکه کره زمین با سرعت سرسامآوری(در حدود 30 کیلومتر در دقیقه)به دور خود میگردد چنین احساس میکند که گویا هیولای سیاه مخروطی شکل با سرعت زیاد در روی این کره به دنبال روشنایی روز در حرکت است،ولی این موضوع در مورد روشنایی روز صادق نیست،زیرا روشنایی آفتاب در نیمی از کره زمین و در تمام فضای اطراف پخش است،و شکلی به خود نمیگیرد،تنها تاریکی شب است که به صورت سایه مخروطی شکل همانند یک شبح اسرارآمیز غولپیکر روی زمین میدود.
باز اضافه میکند"او است که خورشید و ماه و ستارگان را آفریده است، در حالی که همه سر بر فرمان او هستند"( وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ ).
(درباره تسخیر خورشید و ماه و ستارگان و معانی آن در ذیل آیات مناسب، به خواست خدا،بحث خواهیم کرد).
پس از ذکر آفرینش جهان هستی و نظام شب و روز و آفرینش ماه و خورشید و ستارگان به عنوان تاکید میگوید:"آگاه باشید آفرینش و اداره امور جهان هستی تنها به دست او است"( أَلاٰ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ ).
در اینکه منظور از"خلق"و"امر"چیست،میان مفسران گفتگو است، اما با توجه به قرائنی که در این آیه و آیات دیگر قرآن موجود است استفاده میشود که منظور از"خلق"آفرینش نخستین،و منظور از"امر"قوانین و نظاماتی
است که به فرمان پروردگار در عالم هستی حکومت میکند و آنها را در مسیر خود رهبری مینماید.
این تعبیر در حقیقت پاسخی است به آنها که چنین میپندارند خداوند جهان را آفریده و آن را به حال خود واگذارده و کناری نشسته است،و به تعبیر دیگر عالم هستی در ایجادش نیازمند به خدا است،اما در بقا و ادامه حیات نیازی ندارد!.
این جمله میگوید:همانطور که جهان در حدوثش نیازمند به او است در تدبیر و ادامه حیات و ادارهاش نیز وابسته به او میباشد،و اگر لحظهای لطف خدا از آن گرفته شود نظامش به کلی از هم گسسته و نابود میگردد.
بعضی از فلاسفه مایلند که عالم"خلق"را عالم"ماده"و عالم"امر"را عالم "ما وراء ماده"بدانند،زیرا عالم خلق جنبه تدریجی دارد و این خاصیت جهان ماده است و عالم امر جنبه دفعی و فوری دارد و این خاصیت جهان ما وراء ماده است چنان که میخوانیم إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ :"هنگامی که خداوند چیزی را اراده کند،به او فرمان میدهد موجود باش،آن هم موجود میشود"(سوره یس آیه 82).
ولی با توجه به موارد استعمال"امر"در آیات قرآن و حتی جمله وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ که در آیه مورد بحث خواندیم،استفاده میشود که امر به معنی هر گونه فرمان الهی است،خواه در جهان ماده باشد یا جهان ما ورای ماده(دقت کنید).
و در پایان آیه میفرماید:"پربرکت است خداوندی که پروردگار عالمیان است"( تَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ ).
در حقیقت این جمله بعد از ذکر آفرینش آسمان و زمین و شب و روز و خورشید و ماه و ستارگان و تدبیر جهان هستی یک نوع ستایش از مقام مقدس پروردگار
است که به عنوان تعلیم به بندگان فرموده.
"تبارک"از ماده"برکت"است و ریشه آن"برک"(بر وزن درک)به معنی سینه شتر میباشد،و از آنجا که شتران به هنگامی که در جایی ثابت میمانند سینه خود را به زمین میچسبانند،این کلمه تدریجا معنی ثابت ماندن به خود گرفته است،سپس به هر نعمتی که پایدار و با دوام باشد و هر موجودی که دارای عمر طولانی و آثار مستمر و ممتد است،موجود"مبارک"یا"پربرکت"گفته میشود،و نیز اگر میبینیم به استخرها و یا بعضی از مخازن آب"برکه"گفته میشود به خاطر این است که آب مدتی طولانی در آن باقی میماند.
و از اینجا روشن میشود که یک سرمایه"پربرکت"،سرمایهای است که به زودی زوال نپذیرد و یک موجود"مبارک"موجودی است که آثار آن مدتی طولانی برقرار بماند،بدیهی است لایقترین وجود برای این صفت همان وجود خدا است او وجودی است مبارک ازلی،ابدی و سرچشمه همه برکات و نیکیها و خیر مستمر، تَبٰارَکَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِینَ (در ذیل آیه 92 سوره انعام نیز در این باره سخن گفتیم).
اُدْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُعْتَدِینَ (55) وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا وَ اُدْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اَللّٰهِ قَرِیبٌ مِنَ اَلْمُحْسِنِینَ (56)
55-پروردگار خود را از روی تضرع و در پنهانی بخوانید(و از تجاوز دست بردارید که)او متجاوزان را دوست نمیدارد.
56-و در زمین فساد مکنید بعد از آنکه اصلاح شده است،و او را با بیم و امید بخوانید (بیم از مسئولیتها و امید به رحمتش،و نیکی کنید)زیرا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.
شرایط اجابت دعا
آیه گذشته با ذکر دلائل روشن این حقیقت را اثبات کرد که شایسته عبودیت و بندگی تنها خدا است،و به دنبال آن در اینجا دستور میدهد که"دعا و نیایش" که جان و روح عبادت است باید در برابر خدا انجام گیرد،نخست میگوید:
"پروردگار خود را از روی تضرع و در پنهانی بخوانید"( اُدْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً ).
"تضرع"در اصل از ماده"ضرع"(بر وزن فرع)به معنی"پستان"گرفته شده،بنا بر این فعل"تضرع"به معنی دوشیدن شیر از پستان میآید،و از آنجا که به هنگام دوشیدن شیر انگشتها بر نوک پستان در جهات مختلف حرکت میکنند،این کلمه در مورد کسی که با حرکات مخصوص خود اظهار خضوع و تواضع میکند به کار میرود.
بنا بر این اگر در آیه فوق میخوانیم خدا را از روی تضرع بخوانید یعنی با کمال خضوع و خشوع و تواضع روی به سوی او آرید،در حقیقت دعا کننده نباید تنها زبانش چیزی را بخواهد،بلکه باید روح دعا در درون جان او و در تمام وجودش منعکس گردد،و زبان تنها ترجمان آنها باشد و به عنوان نمایندگی همه اعضای او سخن گوید.
و اینکه در آیه فوق دستور داده شده که خدا را به طور"خفیه"و در پنهانی بخوانید برای این است که از"ریا"دورتر،و به اخلاص نزدیکتر،و توام با تمرکز فکر و حضور قلب باشد.
در حدیثی میخوانیم که پیامبر ص در یکی از غزوات بود،هنگامی که سپاهیان اسلام کنار درهای رسیدند فریاد خود را به"لا اله الا اللّٰه""و اللّٰه اکبر" بلند کردند،پیامبر فرمود:
یا ایها الناس اربعوا علی انفسکم اما انکم لا تدعون اصم و لا غائبا انکم تدعون سمیعا قریبا انه معکم :"ای مردم اندکی آرامتر دعا کنید شما شخص کر و غائبی را نمیخوانید شما کسی را میخوانید که شنوا و نزدیک است و با شما است" (1).
این احتمال نیز در آیه داده شده است که منظور از"تضرع"دعای آشکار و منظور از"خفیه"دعای پنهانی است،زیرا هر مقامی اقتضایی دارد گاهی باید آشکارا و گاهی پنهانی دعا کرد،روایتی که از علی بن ابراهیم در ذیل آیه نقل شده این موضوع را تایید میکند.
و در پایان آیه میفرماید:خداوند تجاوزکاران را دوست نمیدارد( إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ).
و این جمله معنی وسیعی دارد که هر گونه تجاوز را،اعم از فریاد کشیدن به هنگام دعا،و یا تظاهر و ریاکاری،و یا توجه به غیر خدا را به هنگام دعا، شامل میشود.
*** در آیه بعد اشاره به حکمی شده است که در واقع یکی از شرائط تاثیر دعا است،میفرماید:"در روی زمین فساد مکنید بعد از آنکه اصلاح شده است" ( وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ).
مسلما هنگامی دعاها در پیشگاه خدا به اجابت نزدیک خواهد بود که شرائط لازم در آن رعایت شود،از جمله اینکه با جنبههای سازنده و عملی در حدود توانایی
1) 1) مجمع البیان جلد چهارم صفحه 429.
و قدرت همراه باشد،حقوق مردم رعایت گردد،و حقیقت دعا در سراسر وجود انسان پرتوافکن شود،بنا بر این هیچگاه دعای افراد مفسد و تبهکار به جایی نخواهد رسید.
منظور از"فساد بعد از اصلاح"،ممکن است اصلاح از ظلم یا کفر یا هر دو بوده باشد،در روایتی از امام باقر ع میخوانیم:
ان الارض کانت فاسدة فاصلحها اللّٰه بنبیه ص:"زمین فاسد بود و خداوند بوسیله پیامبر اسلام آن را اصلاح کرد" (1).
بار دیگر به مساله دعا میپردازد و یکی دیگر از شرائط آن را بازگو میکند و میگوید:"خدا را با ترس و امید بخوانید"( وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً ).
نه آن چنان از اعمال خود راضی باشید که گمان کنید هیچ نقطه تاریکی در زندگی شما نیست که این خود عامل عقبگرد و سقوط است،و نه آن چنان مایوس باشید که خود را شایسته عفو خدا و اجابت دعا ندانید که این یاس و نومیدی نیز خاموش کننده همه تلاشها و کوششها است،بلکه با دو بال"بیم"و"امید"به سوی او پرواز کنید،امید به رحمتش و بیم از مسئولیتها و لغزشها.
و در پایان آیه برای تاکید بیشتر روی اسباب امیدواری به رحمت خدا، میگوید:"رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است"( إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ ).
ممکن است این جمله یکی دیگر از شرائط اجابت دعا باشد،یعنی اگر میخواهید دعای شما یک دعای توخالی و تنها گردش زبان نباشد باید آن را با "اعمال نیک"خود همراه سازید،تا به کمک آن،رحمت الهی شامل حال شما گردد و دعایتان به ثمر رسد و به این ترتیب در این دو آیه اشاره به پنج قسمت از
1) 1) مجمع البیان جلد چهارم صفحه 429.
شرائط قبولی دعا شده است: نخست اینکه از روی تضرع و در پنهانی باشد،دیگر اینکه از حد اعتدال تجاوز نکند،سوم اینکه با تولید فساد و تبهکاری همراه نگردد،چهارم اینکه توأم با بیم و امید متوازن باشد،پنجم اینکه با نیکوکاری توأم گردد.
وَ هُوَ اَلَّذِی یُرْسِلُ اَلرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّٰی إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالاً سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنْزَلْنٰا بِهِ اَلْمٰاءَ فَأَخْرَجْنٰا بِهِ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ کَذٰلِکَ نُخْرِجُ اَلْمَوْتیٰ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (57) وَ اَلْبَلَدُ اَلطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ اَلَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ (58)
57-او کسی است که بادها را پیشاپیش(باران)رحمتش میفرستد تا زمانی که ابرهای سنگین بار را(بر دوش خود)حمل کنند در این هنگام آنها را به سوی سرزمینهای مرده میفرستیم و به وسیله آن آب(حیاتبخش)نازل میکنیم و با آن از هر گونه میوهای(از خاک تیره)بیرون میآوریم،و اینگونه(که زمینهای مرده را زنده کردیم)مردگان را(نیز در قیامت)زنده میکنیم تا متذکر شوید.
58-و سرزمین پاکیزه(و شیرین)گیاهش به فرمان پروردگار میروید اما سرزمینهای بد طینت(و شورهزار)جز گیاه ناچیز و بی ارزش از آن نمیروید،اینگونه، آیات را برای آنها که شکرگزارند بیان میکنیم.
مربی و قابلیت هر دو لازم است
در آیات گذشته اشارههای مکرر به مساله"مبدء"یعنی توحید و شناسایی
پروردگار از روی اسرار جهان آفرینش شد،و در این آیات ضمن شرح قسمتی از نعمتهای خدا،اشاره به مساله"معاد"و رستاخیز میشود،تا این دو بحث یکدیگر را تکمیل کنند،و این سیره قرآن است که در بسیاری از موارد"مبدء"و"معاد" را با هم قرین میسازد،و جالب اینکه هم برای شناسایی خدا و هم برای توجه به امر معاد از طریق اسرار آفرینش موجودات این عالم استدلال میکند.
نخست میگوید:"او کسی است که بادها را پیشاپیش باران رحمتش همچون بشارت دهندهای که از قدوم مسافر عزیزی خبر میدهد میفرستد"( وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ ).
"بادهایی که از اقیانوسها برخاسته و ابرهای سنگین بار و پر آب را با خود حمل میکند"( حَتّٰی إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالاً ).
"در این موقع آنها را به سوی سرزمینهای مرده و خشک و سوزان میرانیم" و ماموریت آبیاری این تشنگان را به عهده آنها مینهیم( سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ ).
"و بوسیله آن،آب حیاتبخش را در همه جا فرو میفرستیم"( فَأَنْزَلْنٰا بِهِ الْمٰاءَ ).
"به کمک این آب انواع میوهها را از خاک تیره بیرون میآوریم"( فَأَخْرَجْنٰا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ ).
آری آفتاب بر اقیانوسها میتابد و بخار آب را به بالا میفرستد،بخارها متراکم میشوند و تودههای سنگین ابر را تشکیل میدهند،امواج باد تودههای کوهپیکر ابر را بر دوش خود حمل میکنند،و به سوی سرزمینهایی که ماموریت دارند پیش میروند،قسمتی از این بادها که در پیشاپیش تودههای ابر در حرکتند و آمیخته با رطوبت ملایمی هستند،نسیم دلانگیزی ایجاد میکنند که از درون آن بوی باران حیاتبخش به مشام میرسد،اینها در حقیقت مبشران نزول باران هستند،سپس تودههای عظیم ابر،دانههای باران را از خود بیرون میفرستند،نه
چندان درشتند که زراعتها را بشویند و زمینها را ویران کنند،و نه چندان کوچکند که در فضا سرگردان بمانند،آرام و ملایم بر زمین مینشینند،و آهسته در آن نفوذ میکنند و محیط را برای رستاخیز بذرها و دانهها آماده میسازند،زمینی که در خشکی میسوخت و شباهت کامل به منظره یک گورستان خاموش و خشک داشت،تبدیل به کانون فعالی از حیات و زندگی و باغهای پر گل و پر میوه میشود.
و به دنبال آن اضافه میکند:"این چنین مردگان را از زمین بیرون میآوریم" و لباس حیات را در اندامشان میپوشانیم( کَذٰلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتیٰ ).
این مثال را برای آن آوردیم که نمونه معاد را در این دنیا که همه سال در برابر چشم شما تکرار میشود به شما نشان دهیم"تا متذکر گردید"( لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ ) (1).
*** در آیه بعد برای اینکه گمان نشود یک نواخت بودن باران دلیل آن است که همه سرزمینها یکسان زنده شوند،و برای اینکه روشن گردد،استعدادها و آمادگیهای متفاوت سبب استفادههای مختلف از مواهب الهی میشود میگوید:
"سرزمین شیرین و پاکیزه گیاهان پربرکت و مفید و سودمند خود را به اذن پروردگارش بیرون میفرستد"( وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ ).
"اما زمینهای شورهزار و خبیث و زشت،چیزی جز گیاهان ناچیز و کم ارزش
1) 1) برای توضیح بیشتر در زمینه آیات مختلفی که مساله رستاخیز و معاد را با ذکر شواهد زنده از همین زندگی دنیا بیان میکند به کتاب"معاد و جهان پس از مرگ" مراجعه فرمائید.
نمیرویاند"( وَ الَّذِی خَبُثَ لاٰ یَخْرُجُ إِلاّٰ نَکِداً ) (1).
همچنین فرمان رستاخیز،گر چه سبب تجدید حیات و جان گرفتن انسانها میگردد،ولی همه انسانها یکسان وارد محشر نمیشوند،آنها نیز همانند زمینهای شیرین و شورهزار با هم متفاوتند،تفاوتی که از اعمال و عقائد و نیاتشان سرچشمه میگیرد.
و در پایان آیه میفرماید:"این چنین آیات را برای کسانی که شکرگزارند و از آن استفاده میکنند و راه هدایت را میپویند بیان میکنیم"( کَذٰلِکَ نُصَرِّفُ الْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ ).
آیه فوق در حقیقت اشاره به یک مساله مهم است که در زندگی این جهان و جهان دیگر در همه جا تجلی میکند،و آن اینکه تنها"فاعلیت فاعل"برای به ثمر رسیدن یک موضوع،کافی نیست بلکه استعداد و"قابلیت قابل"نیز شرط است،از دانههای باران حیاتبخشتر و لطیفتر تصور نمیشود،اما همین بارانی که در لطافت طبعش کلامی نیست در یک جا سبزه و گل میرویاند و در جای دیگر خس و خاشاک!
1) 1) "نکد"به معنی شخص بخیل و ممسکی است که به آسانی چیزی به کسی نمیدهد و اگر هم بدهد بسیار ناچیز و کم ارزش خواهد بود،زمینهای شورهزار و نامساعد در آیه فوق تشبیه به چنین کسی شده است.
لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ (59) قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ (60) قٰالَ یٰا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلاٰلَةٌ وَ لٰکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (61) أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ أَنْصَحُ لَکُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اَللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (62) أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ (63) فَکَذَّبُوهُ فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ اَلَّذِینَ مَعَهُ فِی اَلْفُلْکِ وَ أَغْرَقْنَا اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً عَمِینَ (64)
59-ما نوح را به سوی قومش فرستادیم،او به آنها گفت:ای قوم من(تنها)خداوند یگانه را پرستش کنید که معبودی جز او برای شما نیست(و اگر غیر این کنید) من بر شما از عذاب روز بزرگی میترسم.
60-(ولی)اشراف قومش به او گفتند:ما تو را در گمراهی آشکاری میبینیم! 61-گفت:ای قوم من!هیچگونه گمراهی در من نیست،ولی من فرستاده پروردگار جهانیانم.
62-رسالتهای پروردگارم را به شما ابلاغ میکنم و خیرخواه شما هستم و از خداوند
چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.
63-آیا تعجب کردهاید که دستور آگاه کننده پروردگارتان به وسیله مردی از میان شما به شما برسد تا(از عواقب اعمال خلاف)بیمتان دهد،و(در پرتو این دستور) پرهیزگاری پیشه کنید شاید مشمول رحمت(الهی)گردید.
64-اما سرانجام او را تکذیب کردند و ما او و کسانی را که با وی در کشتی بودند رهایی بخشیدیم و آنها که آیات ما را تکذیب کردند غرق نمودیم چه اینکه آنها جمعیتی نابینا(و کور دل)بودند.
رسالت نوح نخستین پیامبر اولو العزم
همانطور که در آغاز این سوره گفته شد،در این سوره بعد از ذکر یک سلسله مسائل اساسی و کلی در زمینه خداشناسی و معاد و هدایت بشر و احساس مسئولیت، اشاره به سرگذشت جمعی از پیامبران بزرگ همانند"نوح"و"هود"و"صالح" و"لوط"و"شعیب"و بالآخره"موسی بن عمران"میکند،تا نمونههای زنده این بحثها را عملا در لابلای تاریخ پر ماجرا و عبرتانگیز آنان نشان دهد.
نخست از سرگذشت نوح پیامبر شروع میکند و قسمتی از گفتگوهای او را با قوم بتپرست و سرکش و ماجراجویش شرح میدهد:
سرگذشت نوح در سورههای مختلفی از قرآن مانند سوره هود،انبیاء، مؤمنون و شعراء آمده است و سوره کوتاهی نیز در قرآن به نام سوره نوح داریم که هفتاد و یکمین سوره قرآن است.
شرح کوششهای این پیامبر بزرگ و چگونگی ساختن کشتی و طوفان وحشتناک و غرق شدن مردم خودخواه و فاسد و بتپرست زمان او،در سورههای نامبرده مشروحا بحث خواهد شد،در اینجا تنها فهرستی از آن در شش آیه آمده است:
نخست میفرماید:"ما نوح را به سوی قومش فرستادیم"( لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ ).
نخستین چیزی که او به آنها یادآور شد،همان توجه به حقیقت توحید و نفی هر گونه بتپرستی بود،"به آنها گفت:ای قوم من!خدا را بپرستید که هیچ معبودی جز او برای شما نیست"( فَقٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ ).
شعار توحید نه تنها شعار نوح بلکه نخستین شعار همه پیامبران الهی بوده است لذا در آیات متعددی از همین سوره و سورههای دیگر قرآن در آغاز دعوت بسیاری از پیامبران شعار یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ :"ای قوم خداوند یگانه را پرستش کنید که معبودی جز او برای شما نیست"دیده میشود(به آیات 65 و 73 و 85 همین سوره مراجعه کنید) از این جملهها به خوبی استفاده میشود که بتپرستی مهمترین خار بر سر راه سعادت همه انسانها بوده است و این باغبانهای توحید برای تربیت انواع گلها و درختان پرثمر در سرزمین جوامع انسانی قبل از هر چیز دامن همت به کمر میزدند تا با داس تعلیمات سازنده خود،این خارهای مزاحم را ریشهکن سازند.
مخصوصا از آیه 23 سوره نوح استفاده میشود که مردم زمان نوح بتهای مختلفی به نام"ود"و"سواع"و"یغوث"و"یعوق"و"نسر"داشتهاند که شرح آنها به خواست خدا در ذیل همان آیه خواهد آمد.
نوح پس از بیدار کردن فطرتهای خفته،آنان را از سرانجام بتپرستی بر حذر داشته و گفت:"من از عذاب روز بزرگی بر شما میترسم( إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ ).
منظور از مجازات روز بزرگ ممکن است همان طوفان معروف نوح باشد که کمتر مجازاتی به عظمت و وسعت آن دیده شده است،و نیز ممکن است اشاره به مجازات الهی در روز رستاخیز باشد،زیرا این تعبیر در قرآن مجید در هر دو
معنی به کار رفته است،در سوره شعراء آیه 189 میخوانیم: فَأَخَذَهُمْ عَذٰابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ کٰانَ عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ این آیه درباره مجازاتی است که قوم شعیب بر اثر تبهکاریها در همین جهان گرفتار آن شدند،و در سوره مطففین آیه 5 میخوانیم أَ لاٰ یَظُنُّ أُولٰئِکَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِیَوْمٍ عَظِیمٍ :
"آیا اینها گمان نمیکنند که برای روز بزرگی مبعوث خواهند شد" (1)تعبیر به"اخاف"(میترسم گرفتار چنین مجازاتی شوید)بعد از ذکر مساله شرک در آیه مورد بحث ممکن است به خاطر این باشد که نوح میخواهد به آنها بگوید اگر یقین به چنین مجازاتی نداشته باشید لا اقل بیم آن هست، بنا بر این،عقل اجازه نمیدهد که با چنین احتمالی این راه را بپیمائید،و به استقبال چنین عذاب دردناکی بشتابید.
*** ولی قوم نوح به جای اینکه از دعوت اصلاحی این پیامبر بزرگ که توأم با نهایت خیرخواهی بود استقبال کنند،به آئین توحید بپیوندند و دست از ستم و فساد بردارند،جمعی از اشراف و ثروتمندانی که منافع خود را با بیداری مردم در خطر میدیدند،و مذهب او را مانعی بر سر راه هوسرانیها و هوسبازیهای خویش مشاهده میکردند صریحا در جواب نوح گفتند"ما ترا در گمراهی آشکار میبینیم ( قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ ) "ملا"معمولا به جمعیتی گفته میشوند که عقیده واحدی برای خود انتخاب کردهاند و اجتماع و شکوه ظاهری آنها چشمها را پر میکند،زیرا ماده اصلی این لغت به معنی"پر کردن"است،و در قرآن مجید این تعبیر بیشتر در مورد جمعیتهای خودخواه و خودکامهای که ظاهری آراسته،و باطنی آلوده دارند،و
1) 1) کلمه"عظیم"در آیه فوق صفت برای"یوم"است،نه برای"عذاب".
صحنههای مختلف اجتماع را با وجود خود پر میکنند،اطلاق شده است، *** "نوح"در برابر توهین و خشونت آنها با همان لحن آرام و متین و محبت آمیز خود در پاسخ آنها گفت:"من نه تنها گمراه نیستم بلکه هیچگونه نشانهای از گمراهی در من وجود ندارد،ولی من فرستاده پروردگار جهانیانم"( قٰالَ یٰا قَوْمِ لَیْسَ بِی ضَلاٰلَةٌ وَ لٰکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ) اشاره به اینکه خدایان پراکندهای که شما قائل شدهاید و برای هر یک قلمرو حکومتی پنداشتهاید همانند خدای دریا،خدای آسمان،خدای صلح و جنگ و مانند اینها همه بی اساس است،پروردگار و رب همه جهانیان تنها خداوند یگانه یکتا است که خالق همه آنها میباشد.
*** "هدف من این است که رسالت پروردگار را انجام داده و دستورات او را به شما برسانم"( أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی ) و در این راه از هیچگونه خیرخواهی فروگذاری نمیکنم"( وَ أَنْصَحُ لَکُمْ ).
"انصح"از ماده"نصح"(بر وزن قفل)به معنی خلوص و بی غل و غش بودن است لذا ناصح العسل به معنی عسل خالص است،سپس این تعبیر در مورد سخنانی که از روی نهایت خلوص نیت و خیرخواهی و بدون تقلب و فریب و تزویر گفته میشود به کار رفته است.
و در پایان اضافه میکند:"من چیزهایی از خداوند میدانم که شما نمیدانید" ( وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ ) این جمله ممکن است جنبه تهدید در برابر مخالفتهای آنها داشته باشد که
من مجازاتهای دردناکی از خداوند در برابر تبهکاران سراغ دارم که شما هنوز از آن بیخبرید،و یا اشاره به لطف و رحمت پروردگار باشد که اگر در مسیر اطاعتش گام بگذارید برکات و پاداشهایی از او سراغ دارم که شما به عظمت و وسعت آن واقف نیستید،و یا اشاره به این باشد که اگر من عهدهدار هدایت شما شدهام مطالبی درباره خداوند بزرگ و دستوراتش میدانم که شما از آن آگاهی ندارید،و به همین جهت باید از من پیروی کنید،و هیچ مانعی ندارد که همه این معانی در مفهوم جمله فوق جمع باشد.
*** در آیه بعد گفتار دیگری را از نوح میخوانیم که در برابر اظهار تعجب قوم خود از اینکه چگونه ممکن است انسانی عهدهدار رسالت پروردگار گردد، بیان کرده است:"آیا تعجب کردهاید که انسانی مامور ابلاغ رسالت پروردگار گردد و دستورات بیدار کننده او بر این انسان نازل شود تا شما را از عواقب سوء اعمالتان بر حذر دارد و به آئین پرهیزگاری دعوت کند،تا مشمول رحمت الهی شوید" ( أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ).
یعنی این موضوع چه جای تعجب است؟زیرا یک انسان شایسته،استعداد انجام این رسالت را بهتر از هر موجود دیگر دارد،به علاوه انسان است که میتواند رهبر انسانها شود،نه فرشتگان و نه غیر آنها.
*** ولی به جای اینکه دعوت چنین رهبر دلسوز و خیرخواه و آگاهی را بپذیرند، "همه گفتههای او را تکذیب کردند،و در برابر دعوتش سر تسلیم فرود نیاوردند، هر چه نوح بیشتر تبلیغ میکرد،آنها بر لجاجت و سرسختی خود میافزودند،و
همین سبب شد که خداوند،نوح و آنها که با او در کشتی بودند نجات داده و تکذیب کنندگان به آیاتش را گرفتار غرقاب سازد و هلاک کند"( فَکَذَّبُوهُ فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ فِی الْفُلْکِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا ).
در پایان آیه،دلیل این کیفر سخت را چنین بیان میکند که"آنها جمعیت نابینایی بودند"یعنی مردمی بودند کور دل و کور باطن که از مشاهده چهره حقیقت محروم بودند( إِنَّهُمْ کٰانُوا قَوْماً عَمِینَ ) (1).
و این کوردلی نتیجه اعمال شوم و لجاجتهای مستمر خودشان بود،زیرا تجربه نشان داده هنگامی که انسان مدتها در تاریکی بماند و یا به علل دیگری چشم خود را ببندد و از نگاه کردن خودداری کند،قدرت دید خود را تدریجا از دست خواهد داد و سرانجام نابینا خواهد شد،همچنین سایر اعضاء بدن اگر مدت زیادی کار نکنند میخشکند و برای همیشه از کار میافتند.
دید باطن انسان نیز از این قانون مستثنی نیست،چشمپوشی مستمر از حقایق، و به کار نگرفتن عقل و خرد در فهم واقعیتها،تدریجا چشم تیزبین عقل را ضعیف کرده و سرانجام نابینا میکند.
بقیه سرگذشت قوم نوح و چگونگی وقوع طوفان و جزئیات دیگر این سرگذشت در سورههایی که در بالا اشاره کردیم مشروحا خواهد آمد.
1) 1) عمین جمع عمی(بر وزن دلو)معمولا به کسی گفته میشود که چشم بصیرت و دید باطن او از کار افتاده است ولی اعمی هم به افرادی گفته میشود که دید ظاهر خود را از دست دادهاند و هم آنها که دید باطن را(باید توجه داشت که"عمی"به هنگامی که اعراب به خود میگیرد به"عم"تبدیل میشود).
وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ (65) قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِی سَفٰاهَةٍ وَ إِنّٰا لَنَظُنُّکَ مِنَ اَلْکٰاذِبِینَ (66) قٰالَ یٰا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفٰاهَةٌ وَ لٰکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (67) أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ أَنَا لَکُمْ نٰاصِحٌ أَمِینٌ (68) أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ وَ اُذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زٰادَکُمْ فِی اَلْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْکُرُوا آلاٰءَ اَللّٰهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (69) قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اَللّٰهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (70) قٰالَ قَدْ وَقَعَ عَلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ أَ تُجٰادِلُونَنِی فِی أَسْمٰاءٍ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا نَزَّلَ اَللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ اَلْمُنْتَظِرِینَ (71) فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ اَلَّذِینَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ قَطَعْنٰا دٰابِرَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ مٰا کٰانُوا مُؤْمِنِینَ (72)
65-و به سوی قوم عاد برادرشان"هود"را فرستادیم،گفت ای قوم من!(تنها)خدا را پرستش کنید که جز او معبودی برای شما نیست،آیا پرهیزگاری پیشه نمیکنید؟! 66-اشراف کافر قوم او گفتند ما تو را در سفاهت(و نادانی و سبک مغزی)میبینیم و ما مسلما تو را از دروغگویان میدانیم.
67-گفت:ای قوم من!هیچگونه سفاهتی در من نیست،ولی فرستادهای از طرف پروردگار جهانیانم.
68-رسالتهای پروردگارم را به شما ابلاغ میکنم و من خیرخواه امینی برای شما هستم.
69-آیا تعجب کردهاید که دستور آگاه کننده پروردگارتان به وسیله مردی از میان شما به شما برسد تا(از مجازات الهی)بیمتان دهد،و به یاد آورید هنگامی شما را جانشینان قوم نوح قرار داد،و شما را از جهت خلقت گسترش داد(و به نیروی بدنی قوی مجهز ساخت)پس نعمتهای خدا را به یاد آورید شاید رستگار شوید.
70-گفتند آیا به سراغ ما آمدهای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آنچه را پدران ما میپرستیدند رها کنیم،حال که چنین است آنچه(از بلا و عذاب الهی)به ما وعده میدهی بیاور اگر راست میگویی.
71-گفت:پلیدی و غضب پروردگار شما را فرا گرفته،آیا با من در مورد نامهایی مجادله میکنید(که به عنوان معبود و خدا)شما و پدرانتان(بر بتها)گذاردهاید،در حالی که خداوند هیچ فرمانی درباره آن نازل نکرده است،بنا بر این شما منتظر باشید من هم با شما انتظار میکشم.
72-سرانجام او و کسانی را که با او بودند به رحمت خود نجات بخشیدیم و ریشه کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و ایمان نیاوردند قطع کردیم.
گوشهای از سرگذشت قوم هود
در تعقیب ذکر رسالت نوح و درسهای عبرتی که در آن نهفته بود،به
سرگذشت یکی دیگر از پیامبران بزرگ یعنی هود و درگیریهای او با قوم و ملتش میپردازد.
این جریان در سورههای دیگری از قرآن مجید از جمله سوره"شعراء" و سورهای که به نام"هود"در قرآن نامگذاری شده مشروحتر آمده است،در آیات مورد بحث تنها فشردهای از گفتگوهای هود و مخالفانش و سرانجام زندگی آنها بازگو شده است.
نخست میفرماید:"ما به سوی جمعیت عاد،برادرشان هود را فرستادیم" ( وَ إِلیٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً ).
قوم"عاد"مردمی بودند که در سرزمین"یمن"زندگی میکردند،از نظر قدرت جسمانی و ثروت سرشاری که از طریق کشاورزی و دامداری به آنها میرسید، ملتی نیرومند و قوی بودند،ولی انحرافات عقیدهای مخصوصا بتپرستی و مفاسد اخلاقی در میان آنها غوغا میکرد.
"هود"که از آنان بود و با آنها خویشاوندی داشت،از طرف پروردگار مامور دعوت آنها به سوی حق و مبارزه با فساد گردید،و شاید تعبیر به"اخاهم" (برادرشان)اشاره به همین پیوند نسبی باشد که در میان هود و قوم عاد بود.
این احتمال نیز وجود دارد که تعبیر به"برادر"در مورد حضرت هود و همچنین در مورد چند نفر دیگر از پیامبران الهی مانند نوح(سوره شعراء-106) و صالح(سوره شعراء-142)و لوط(سوره شعراء-161)و شعیب(سوره اعراف -85)به خاطر این باشد که آنها در نهایت دلسوزی و مهربانی،همچون یک برادر،با قوم و جمعیت خود رفتار میکردند،و از هیچ کوشش و تلاشی برای هدایت آنها فروگذار نکردند،این تعبیر در مورد کسانی که نهایت دلسوزی در باره فرد یا جمعیتی به خرج میدهند گفته میشود،به علاوه این تعبیر حاکی از یک نوع برابری و نفی هر گونه تفوقطلبی و ریاستطلبی است،یعنی این مردان
خدا هیچگونه داعیهای در زمینه هدایت آنها در سر نداشتند،بلکه صرفا به خاطر نجات آنان از گرداب بدبختی دست و پا میکردند.
در هر حال روشن است که تعبیر"اخاهم"هرگز اشاره به برادری دینی نیست،زیرا این اقوام غالبا به دعوت اصلاح طلبانه پیامبرانشان پاسخ مثبت ندادند.
سپس میگوید:هود دعوت خود را از مساله توحید و مبارزه با شرک و بت پرستی شروع کرد و"به آنها گفت ای قوم من!خداوند یگانه را بپرستید که هیچ معبودی برای شما غیر او نیست،آیا پرهیزگاری را پیشه نمیکنید؟( قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ أَ فَلاٰ تَتَّقُونَ ). ولی این جمعیت خودخواه و متکبر،مخصوصا ثروتمندان از خود راضی که قرآن از آنها تعبیر به"ملا"کرده است،یعنی ظاهر آنها چشم پرکن بود، به هود همان گفتند که قوم نوح به نوح گفته بودند،بلکه نسبت سفاهت نیز به او دادند،"گفتند ما تو را در سفاهت و سبک مغزی میبینیم و گمان میکنیم تو از دروغگویان باشی"!( قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنّٰا لَنَرٰاکَ فِی سَفٰاهَةٍ وَ إِنّٰا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکٰاذِبِینَ ).
"سفاهت"و سبک مغزی از نظر آنها این بود که انسانی بر خلاف سنتهای محیط هر چند غلط و نادرست باشد بپاخیزد،و حتی جان خود را در این راه به خطر افکند،سفاهت در منطق آنان این بود که کسی همرنگ محیط نشود و نان را به نرخ روز نخورد و برای سنتشکنی بپاخیزد و هر گونه ناراحتی و دردسری را برای خود بخرد.
*** اما هود با وقار و ادبی که مخصوص پیامبران و رهبران راستین و پاک است، بی آنکه از گفته آنان عصبانی و یا دلسرد و مایوس گردد،"گفت:ای جمعیت من!
هیچگونه سفاهتی در من نیست و وضع رفتار و گفتار من بهترین دلیل بر سرمایههای عقلانی من است،من فرستاده پروردگار جهانیانم"( قٰالَ یٰا قَوْمِ لَیْسَ بِی سَفٰاهَةٌ وَ لٰکِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
*** هود اضافه کرد:"من وظیفه دارم رسالتهای پروردگارم را به شما ابلاغ کنم و دستورهایی را که ضامن سعادت و خوشبختی شما و نجات از گرداب شرک و فساد است در اختیار شما بگذارم،آن هم در نهایت دلسوزی و خیرخواهی و در نهایت امانت و درستکاری"( أُبَلِّغُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ أَنَا لَکُمْ نٰاصِحٌ أَمِینٌ ).
*** سپس هود در برابر افرادی که از بعثت یک انسان به عنوان پیامبر در تعجب بودند به همان مطلبی اشاره میکند که نوح پیامبر نیز به قوم خود گفته بود و آن اینکه:"آیا تعجب میکنید که از طرف پروردگار به فردی از شما وحی شود، تا شما را از کیفرهایی که به خاطر اعمالتان در پیش دارید بیم دهد؟!"( أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ ).
سپس برای تحریک عواطف خفته آنها و برانگیختن حس شکرگزاری در درون جانشان قسمتی از نعمتهای پروردگار را،برای آنان شرح میدهد و میگوید:
"به خاطر بیاورید که خداوند شما را جانشینان قوم نوح قرار داد و هنگامی که آنها بر اثر طغیانشان بوسیله طوفان نابود شدند،سرزمینهای وسیع و گسترده آنان را با تمام نعمتهایی که داشتند در اختیار شما قرار داد"( وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ ).
به علاوه"به شما قدرت فوق العاده جسمانی و نیروی بدنی عنایت کرد" ( وَ زٰادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَةً ).
جمله" زٰادَکُمْ فِی الْخَلْقِ بَصْطَةً "(شما را از نظر آفرینش گسترش داد) ممکن است-همانطور که در بالا اشاره کردیم-اشاره به قدرت جسمانی قوم عاد باشد،زیرا هم از آیات مختلف قرآن و هم از تواریخ برمیآید که آنها مردمی درشت استخوان و قوی پیکر و نیرومند بودند،در آیه 15 سوره"فصلت"از قول آنها میخوانیم" مَنْ أَشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً ":"چه کسی از ما نیرومندتر است"و در آیه 7 سوره"حاقه"در مورد بلائی که به جرم اعمالشان بر سر آنها آمد میخوانیم " فَتَرَی الْقَوْمَ فِیهٰا صَرْعیٰ کَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ خٰاوِیَةٍ ":"قوم عاد را میدیدی که بر اثر طوفان آن چنان روی زمین افتادهاند که گویا تنههای درختان نخل بود که به روی زمین افتاده بود"! و نیز میتواند اشاره به افزایش ثروت و قدرت مالی و تمدن ظاهری و پیشرفته آنها بوده باشد،آن چنان که از آیات دیگر قرآن و تواریخ استفاده میشود،ولی احتمال اول با ظاهر آیه متناسبتر است.
و در پایان به آن جمعیت خودخواه خاطرنشان میسازد که "نعمتهای گوناگون پروردگار را به خاطر بیاورید تا حس شکرگزاری شما برانگیخته شود و در برابر فرمان او تسلیم شوید شاید رستگار گردید"( فَاذْکُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ).
*** اما در مقابل این اندرزها و راهنماییهای منطقی و یادآوری نعمتهای الهی آنها که منافع مادی خود را در خطر میدیدند و قبول دعوت او را مانع هوسبازیهای خویش میدانستند،در مقام مخالفت بر آمده و صریحا اعلام داشتند که"آیا تو آمدهای که ما را به سوی خدای یگانه دعوت کنی و تمام معبودهایی را که پدران و نیاکان ما سالیان دراز در برابر آن سر تعظیم فرود آوردهاند و به عظمت شناختهاند،
رها سازیم"؟!نه هرگز چنین چیزی ممکن نیست( قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِنَعْبُدَ اللّٰهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ مٰا کٰانَ یَعْبُدُ آبٰاؤُنٰا ).
همانطور که ملاحظه میکنید سطح افکار آنان به قدری پائین بود که از پرستش خدای یگانه وحشت داشتند و پراکندگی و تعدد خدایان را برای خود، مایه افتخار میپنداشتند،و جالب اینکه تنها منطق آنان در این زمینه همان تقلید کورکورانه از سنن نیاکان بود و گر نه چگونه ممکن بود بتوانند،تعظیم در برابر قطعات سنگ و چوب را توجیه کنند.
و سرانجام برای اینکه امید"هود"را به کلی از خود قطع کنند و به اصطلاح حرف آخر را به او زده باشند گفتند:"اگر راست میگویی و عذابها و مجازاتهایی را که به ما وعده میدهی حقیقت دارد،هر چه زودتر آنها را به سراغ ما بفرست و ما را محو و نابود کن"!(یعنی ما کمترین واهمهای از تهدیدهای تو نداریم)( فَأْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).
*** هنگامی که سخن به اینجا رسید و آخرین حرف خود را که نشانه امتناع کامل از قبول دعوت هود بود زدند و او به کلی از هدایت آنان مایوس شد،به آنها گفت:اکنون که چنین است بدانید"عذاب و کیفر و خشم خدا بر شما مسلما واقع خواهد شد"( قٰالَ قَدْ وَقَعَ عَلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ ).
"رجس"در اصل به معنی چیز ناپاک است و بعضی از مفسران معتقدند ریشه اصلی آن معنی وسیعتری دارد و به معنی هر چیزی است که باعث دوری و تنفر میشود و لذا به انواع پلیدیها و نجاستها و مجازاتها،"رجس"گفته میشود، زیرا همه این امور موجب فاصله گرفتن انسان و تنفر او میگردد.
در هر صورت این کلمه در آیه فوق میتواند به معنی مجازات و عذاب الهی باشد و ذکر آن با جمله"قد وقع"که به صورت فعل ماضی است اشاره به این
است که به طور قطع شما مستحق عذاب شدهاید و دامانتان را خواهد گرفت.
و نیز ممکن است به معنی پلیدی و آلودگی روح باشد یعنی آن چنان در گرداب انحراف و فساد فرو رفتهاید که روح شما در زیر پوششی از آلودگیها قرار گرفته است و به خاطر آن مشمول غضب خدا شدهاید.
سپس برای اینکه گفتار آنها درباره بتها بدون پاسخ نماند،اضافه میکند:
"آیا شما با من در مورد چیزهایی که از الوهیت جز نامی بی اثر ندارند و نیاکان شما اسم خدا بر آنها گذاردهاند و به دروغ آثار و خاصیتی برای آنها قائل شدهاند، به مجادله برخاستهاید،در حالی که هیچگونه فرمان و حجتی از ناحیه خدا در این باره نازل نشده است"( أَ تُجٰادِلُونَنِی فِی أَسْمٰاءٍ سَمَّیْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُکُمْ مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ ).
در حقیقت بتهای شما از الوهیت،تنها یک اسم بیمسمی دارند،اسمی که زائیده پندارهای خام شما و نیاکانتان است و گر نه با قطعات سنگ و چوب دیگر بیابان و جنگل هیچ تفاوتی ندارد.
سپس گفت:"اکنون که چنین است شما در انتظار بمانید من هم با شما انتظار میکشم،شما در این انتظار باشید که بتها یاریتان کنند و من در انتظارم که عذاب دردناک الهی بر شما فرود آید"آینده نشان خواهد داد کدامیک از این دو انتظار به حقیقت نزدیکتر خواهد بود( فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ ).
*** در آخرین آیه مورد بحث،سرانجام کار این قوم لجوج در عبارت کوتاهی چنین بیان شده است:"ما هود و کسانی را که با او بودند به لطف و رحمت خود، رهایی بخشیدیم،و ریشه کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و حاضر نبودند در برابر حق تسلیم شوند،قطع و نابود ساختیم"( فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّٰا وَ قَطَعْنٰا دٰابِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ مٰا کٰانُوا مُؤْمِنِینَ ).
"دابر"در لغت به معنی آخر و پایان چیزی است،بنا بر این مفهوم آیه این است که آنها را تا به آخر نابود ساختیم و ریشههایشان به کلی قطع شد.
(درباره قوم عاد و بقیه خصوصیات زندگی آنها و چگونگی مجازات و عذابی که بر آنها نازل شد بخواست خدا مشروحا در تفسیر سوره هود بحث خواهیم کرد).
وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ هٰذِهِ نٰاقَةُ اَللّٰهِ لَکُمْ آیَةً فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (73) وَ اُذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ عٰادٍ وَ بَوَّأَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهٰا قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ اَلْجِبٰالَ بُیُوتاً فَاذْکُرُوا آلاٰءَ اَللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی اَلْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (74) قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِینَ اُسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ (75) قٰالَ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا إِنّٰا بِالَّذِی آمَنْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ (76) فَعَقَرُوا اَلنّٰاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قٰالُوا یٰا صٰالِحُ اِئْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلْمُرْسَلِینَ (77) فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ (78) فَتَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسٰالَةَ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ وَ لٰکِنْ لاٰ تُحِبُّونَ اَلنّٰاصِحِینَ (79)
73-و به سوی(قوم)ثمود برادرشان صالح را فرستادیم گفت ای قوم من!خدا را بپرستید که جز او معبودی برای شما نیست،دلیل روشنی از طرف پروردگار برای شما آمده:این"ناقه"الهی برای شما معجزهای است،او را به حال خود واگذارید که در سرزمین خدا(از علفهای بیابان)بخورد و آن را آزار نرسانید که عذاب دردناکی شما را خواهد گرفت! 74-و بخاطر بیاورید که شما را جانشینان قوم عاد قرار داد و در زمین مستقر ساخت،که در دشتهایش قصرها برای خود بنا میکنید و در کوهها برای خود خانهها میتراشید، بنا بر این نعمتهای خدا را متذکر شوید و در زمین فساد نکنید.
75-(ولی)اشراف متکبر قوم او،به مستضعفانی که ایمان آورده بودند گفتند آیا(راستی) شما یقین دارید صالح از طرف پروردگار خود فرستاده شده است؟آنها گفتند:
ما به آنچه او بدان ماموریت یافته ایمان آوردهایم.
76-متکبران گفتند(ولی)ما به آنچه شما به آن ایمان آوردهاید کافریم! 77-سپس"ناقه"را پیکردند و از فرمان پروردگارشان سرپیچیدند و گفتند ای صالح اگر تو از فرستادگان(خدا)هستی آنچه ما را با آن تهدید میکنی بیاور! 78-سرانجام زمینلرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان(تنها)جسم بیجانشان در خانههاشان باقی مانده بود! 79-(صالح)از آنها روی برتافت و گفت ای قوم!من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و شرط خیرخواهی را انجام دادم ولی(چکنم)که شما خیرخواهان را دوست ندارید.
در این آیات به قیام"صالح"پیامبر بزرگ خدا در میان قوم"ثمود"
که در یک منطقه کوهستانی میان حجاز و شام زندگی میکردند اشاره شده و بحثهای عبرتانگیز گذشته را درباره قوم نوح و هود بدینوسیله ادامه میدهد.
البته در سورههای"هود"و"شعراء"و"قمر"و"شمس"به این ماجرا نیز اشاره شده،و از همه جا مشروحتر سرگذشت این جمعیت در سوره هود آمده است، در این آیات تنها فشردهای از گفتگوهای صالح با قوم ثمود و سرانجام کار آنها بیان گردیده است.
نخست میگوید:"ما به سوی قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم"( وَ إِلیٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً ).
و علت اطلاق کلمه"برادر"به این پیامبران در ذیل آیه 65 همین سوره در داستان هود بیان شد.
پیامبر آنان صالح نیز همانند سایر پیامبران،نخستین گام را در راه هدایت آنها از مساله توحید و یکتاپرستی برداشت و به آنها گفت:"ای قوم من!خداوند یگانه را پرستش کنید که معبودی جز او ندارید"( قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ ).
سپس اضافه نمود من بدون دلیل چیزی نمیگویم،"بینه و دلیل روشن از طرف پروردگارتان برای شما آمده است و این همان شتری است که خداوند برای شما معجزه قرار داده است"( قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ هٰذِهِ نٰاقَةُ اللّٰهِ لَکُمْ آیَةً ).
"ناقه"در اصل به معنی شتر ماده است و در هفت مورد در قرآن مجید اشاره به ناقه صالح شده (1)،این شتر چگونه شتری بوده و چگونه به عنوان یک
1) 1) طبرسی در مجمع البیان میگوید:ناقه در اصل به چیزی گفته میشود که تسلیم و رام و آماده و مهیا است و اطلاق آن به شتر ماده شاید به همین جهت است که آمادگی بیشتری برای سواری دارد.
معجزه و دلیل دندانشکن به قوم صالح معرفی گردیده؟شرح آن به خواست خدا در سوره هود ذیل آیات مربوط به قوم ثمود خواهد آمد.
ضمنا باید توجه داشت اضافه"ناقه"به"اللّٰه"در آیات فوق به اصطلاح از قبیل اضافه تشریفی است و اشاره به این است که ناقه مزبور،یک شتر معمولی و عادی نبود،بلکه امتیازاتی داشته است.
سپس به آنها میگوید:"مزاحم این ناقه نشوید و بگذارید در سرزمین خدا به چرا بپردازد،و به او آزار مرسانید که عذاب دردناکی شما را فرا خواهد گرفت"( فَذَرُوهٰا تَأْکُلْ فِی أَرْضِ اللّٰهِ وَ لاٰ تَمَسُّوهٰا بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).
اضافه"ارض"به"اللّٰه"(زمین خدا)اشاره به این است که این شتر مزاحم کسی نیست و تنها از علف بیابان استفاده میکند،بنا بر این نمیبایست مزاحم او شوند.
*** در آیه بعد میگوید:"به خاطر داشته باشید که خداوند شما را جانشینان در روی زمین بعد از قوم عاد قرار داد،و در آن مستقر ساخت"یعنی از یک سو نعمتهای فراوان الهی را فراموش نکنید و از سوی دیگر توجه داشته باشید که پیش از شما اقوام طغیانگری مانند قوم عاد بودند که بر اثر مخالفتهایشان به عذاب الهی گرفتار شدند و نابود گردیدند( وَ اذْکُرُوا إِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفٰاءَ مِنْ بَعْدِ عٰادٍ وَ بَوَّأَکُمْ فِی الْأَرْضِ ).
سپس روی بعضی از نعمتها و امکانات خداداد قوم ثمود تکیه کرده میگوید:
"شما در سرزمینی زندگی دارید که هم دشتهای مسطح با خاکهای مساعد و آماده دارد که میتوانید قصرهای مجلل و خانههای مرفه در آن بسازید و هم کوهستانهای مستعدی دارد که میتوانید خانههایی مستحکم در دل سنگها(برای فصل زمستان و شرائط جوی سخت)ایجاد کنید و بتراشید"( تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهٰا قُصُوراً
وَ تَنْحِتُونَ الْجِبٰالَ بُیُوتاً
).
از این تعبیر چنین به نظر میرسد که آنها محل زندگی خود را در تابستان و زمستان تغییر میدادند،در فصل بهار و تابستان در دشتهای وسیع و پربرکت به زراعت و دامداری میپرداختند و به همین جهت خانههای مرفه و زیبایی در دشت داشتند،و به هنگام فرا رسیدن فصل سرما و تمام شدن برداشت محصول،به خانههای مستحکمی که در دل صخرهها تراشیده بودند و در مناطق امن و امانی قرار داشت و از گزند طوفان و سیلاب و حوادث بر کنار بود آسوده خاطر زندگی میکردند.
و در پایان آیه میگوید:"اینهمه نعمتهای فراوان خدا را یادآور شوید و در زمین فساد نکنید و کفران نعمت ننمائید"( فَاذْکُرُوا آلاٰءَ اللّٰهِ وَ لاٰ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ ) (1).
*** باز ملاحظه میکنیم که جمعیت اشراف و ثروتمندان خوشظاهر و بد باطن که از آنها تعبیر به ملاء(چشم پر کن)شده است،سررشته مخالفت با این پیامبر بزرگ الهی را به دست گرفتند،و از آنجا که عده قابل ملاحظهای از تودههای خوشفکر و پاکدل که همواره در بند اسارت اشراف گرفتار بودند،دعوت صالح را پذیرفته و اطراف او جمع شده بودند،مخالفت خود را با این گروه شروع کردند، و همانطور که قرآن میگوید این جمعیت اشرافی و متکبر از قوم صالح به افرادی از مستضعفان که ایمان آورده بودند گفتند:"آیا به راستی شما میدانید که صالح
1) 1) تعثوا از ماده"عثی"به معنی تولید فساد کردن است،منتها این ماده بیشتر به مفاسد اخلاقی و معنوی گفته میشود در حالی که ماده"عیث"به مفاسد حسی اطلاق میگردد بنا بر این ذکر کلمه مفسدین بعد از جمله لا تعثوا به عنوان تاکید میباشد زیرا هر دو یک معنی را میرساند.
از طرف خداوند برای راهنمایی ما فرستاده شده است"( قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ ) البته هدف آنها از این سؤال جستجوی حق نبود،بلکه میخواستند با القای شبهات در دل آنها وسوسه ایجاد کنند و روحیه آنان را تضعیف نمایند،و به گمان اینکه همانند دورانی که در بند بودند مطیع و فرمانبردار آنهایند از حمایت صالح دست بردارند.
ولی بزودی با پاسخ قاطع آنان که حکایت از تصمیم و اراده قوی میکرد روبرو شدند و این پاسخ را از آنان شنیدند که"ما نه تنها میدانیم صالح فرستاده خدا است بلکه ما به آنچه او ماموریت دارد،و دعوت به سوی آن میکند،ایمان آوردهایم"( قٰالُوا إِنّٰا بِمٰا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ ).
*** این مغروران متکبر دست از کار خود بر نداشتند و مجددا برای تضعیف روحیه جمعیت مؤمنان گفتند:"ما به آنچه شما ایمان آوردهاید کافریم"( قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا بِالَّذِی آمَنْتُمْ بِهِ کٰافِرُونَ ).
و از آنجا که آنها به خاطر قدرت و ثروت ظاهریشان همیشه در جامعه پیشوا و الگوی مردم بودند چنین میپنداشتند که این بار نیز با اظهار کفر و بیایمانی، الگو برای دگران خواهند شد و مردم از آنان پیروی خواهند کرد،ولی بزودی به اشتباه خود پیبردند و متوجه شدند که مردم این بار در پرتو ایمان به خدا، شخصیت تازهای یافته و از استقلال فکری و نیروی اراده بهرهمند شدهاند.
جالب توجه اینکه در آیات فوق از اشراف بیایمان به عنوان"مستکبران" و از تودههای زحمتکش با ایمان به عنوان"مستضعفان"یاد شده،و این نشان میدهد که دسته اول با خود برتربینی و غصب حقوق مردم زیر دست و جذب نیروهای آنها به آن موقعیت رسیده بودند که به زبان امروز میتوان از آنها به طبقه"استثمار
کننده"و"استثمار شونده"تعبیر کرد.
*** هنگامی که ثروتمندان متکبر و خودخواه از ایجاد تزلزل در پایههای ایمان تودههای مردم با ایمان مایوس شدند،و از سوی دیگر میدیدند با وجود"ناقه" که معجزه صالح محسوب میشد،سمپاشیهای آنها به جایی نمیرسد،تصمیم به نابود کردن ناقه گرفتند،و قبل از هر چیز"آن را پیکردند و کشتند و از فرمان خدا سر برتافتند"( فَعَقَرُوا النّٰاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ ) (1).
و به این نیز قناعت نکردند بلکه به سراغ صالح آمدند و صریحا به او"گفتند اگر تو فرستاده خدا هستی هر چه زودتر عذاب الهی را به سراغ ما بفرست"( وَ قٰالُوا یٰا صٰالِحُ ائْتِنٰا بِمٰا تَعِدُنٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ ).
یعنی ما کمترین واهمهای از تهدیدهای تو نداریم و این تهدیدها همه بی اساس است،این سخن در حقیقت برپا ساختن یک نوع جنگ اعصاب در مقابل صالح و برای تضعیف کردن روحیه صالح و مؤمنان بود.
*** هنگامی که آنها ستیزهجویی و طغیانگری را به آخر رساندند و آخرین بارقه آمادگی ایمان را در وجود خود خاموش ساختند،مجازات الهی که طبق قانون انتخاب اصلح و از میان بردن موجودات فاسد و مفسد صورت میگیرد،به سراغ آنها آمد و"آن چنان لرزهای قصرها و خانههای مستحکمشان را تکان داد و فرو ریخت و زندگی پر زرق و برق آنها را درهم کوبید که صبحگاهان تنها جسم
1) 1) منظور از"پیکردن"شتر و اسب و مانند آن،آن است که عصب محکم مخصوصی را که در پشت پای او قرار دارد و عامل اصلی برای حرکت و راه رفتن است قطع کنند، چنین حیوانی فورا بر زمین میغلطد و هیچگونه قدرت بر حرکت نخواهد داشت.
بیجان آنها در خانههایشان باقی مانده بود"( فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ ).
"جاثم"در اصل از ماده"جثم"(بر وزن خشم)به معنی نشستن روی زانو و توقف در یک مکان است،و بعید نیست این تعبیر اشاره به آن باشد که هنگام وقوع زلزله شدید آنها در خواب خوش فرو رفته بودند،ناگهان بپاخاستند همین که بر سر زانو نشستند،حادثه به آنها مهلت نداد و بر اثر وحشت و ترس و یا فرو ریختن دیوارها و یا صاعقهای که با آن زلزله همراه بود جان خود را در همان حالت از دست دادند! ***
در اینجا یک سؤال پیش میآید و آن اینکه از آیه فوق استفاده میشود که وسیله نابودی این قوم سرکش،زلزله بود،اما از آیه 13 سوره فصلت برمیآید که صاعقه آنها را نابود کرد،و در آیه 5 سوره حاقه میخوانیم فَأَمّٰا ثَمُودُ فَأُهْلِکُوا بِالطّٰاغِیَةِ یعنی قوم ثمود بوسیله یک عامل ویرانگر از میان رفتند،آیا در میان این تعبیرات،تضادی وجود دارد؟ پاسخ این سؤال را میتوان در یک جمله خلاصه کرد و آن اینکه این هر سه عامل به یک چیز بازگشت میکنند و یا لازم و ملزوم یکدیگرند،بسیار میشود که زمینلرزه در یک منطقه بر اثر صاعقههای عظیم ایجاد میشود،یعنی نخست صاعقه تولید میشود و به دنبال آن زمینلرزه به وجود میآید،و اما"طاغیه"به معنی موجودی است که از حد خود تجاوز کند و این هم با زلزله سازگار است و هم با صاعقه بنا بر این تضادی در میان آیات نیست.
در آخرین آیه مورد بحث میگوید:"بعد از این جریان صالح از آنها روی برتافت و به آنها گفت:من حق رسالت پروردگارم را ادا کردم و آنچه گفتنی بود به شما گفتم و از نصیحت و خیرخواهی کوتاهی نکردم،لکن شما نصیحت کنندگان را دوست ندارید"( فَتَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسٰالَةَ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ وَ لٰکِنْ لاٰ تُحِبُّونَ النّٰاصِحِینَ ).
***در اینجا سؤال دیگری پیش میآید و آن اینکه آیا این گفتگوی صالح بعد از نابودی آن جمعیت صورت گرفته است،و یا اینکه این گفتگوی نهایی صالح با آنها قبل از مرگشان به عنوان اتمام حجت بوده،ولی در عبارت قرآن بعد از جریان مرگ آنها ذکر شده است؟ البته احتمال دوم با ظاهر خطاب سازگارتر است،زیرا گفتگو با آنها نشان میدهد که آنها زنده بودهاند ولی احتمال نخست نیز چندان بعید نیست،زیرا بسیار میشود که برای عبرت گرفتن افراد بازمانده چنین گفتگوهایی را با گذشتگان و ارواح آنها انجام میدهند،چنان که در تاریخ زندگانی علی ع میخوانیم پس از جنگ جمل در کنار جسد طلحه ایستاد و گفت:"ای طلحه!تو در اسلام خدمات قابل ملاحظهای داشتی،حیف که آنها را برای خود حفظ نکردی"،و نیز در اواخر نهج البلاغه میخوانیم که علی ع به هنگامی که از جنگ صفین باز میگشت در پشت دروازه کوفه رو به قبرستان کرده"نخست به ارواح گذشتگان سلام کرد و بعد به آنها گفت:شما پیشرو این قافله بودید و ما هم به دنبال شما خواهیم بود"!
وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ اَلْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَکُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ اَلْعٰالَمِینَ (80) إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ اَلرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ اَلنِّسٰاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (81) وَ مٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ یَتَطَهَّرُونَ (82) فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ کٰانَتْ مِنَ اَلْغٰابِرِینَ (83) وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِینَ (84)
80-و(به خاطر بیاورید)لوط را هنگامی که به قوم خود گفت آیا عمل شنیعی انجام میدهید که احدی از جهانیان پیش از شما انجام نداده است؟! 81-آیا شما از روی شهوت به سراغ مردان میروید،نه زنان؟شما جمعیت تجاوزکاری هستید! 82-ولی پاسخ قومش چیزی جز این نبود که گفتند اینها را از شهر و آبادی خود بیرون کنید که اینها افراد متظاهری هستند! 83-(چون کار به اینجا رسید)ما او و خاندانش را رهایی بخشیدیم جز همسرش که با بازماندگان(در شهر)بود.
84-و(سپس چنان)بارانی بر آنها فرستادیم(بارانی از سنگ که آنها را نابود ساخت) اکنون بنگر سرانجام کار مجرمان به کجا کشید.
سرنوشت دردناک قوم لوط
در این آیات،قرآن،صحنه عبرتانگیز دیگری از سرگذشت پیامبران را بازگو میکند و هدف آیات پیشین را تعقیب و تکمیل مینماید،و آن سرگذشت پیامبر بزرگ خدا"لوط"و قوم او است.
این ماجرا در چندین سوره قرآن از جمله سوره"هود"و"حجر"و"شعراء" و"انبیاء"و"نمل"و"عنکبوت"آمده است.
در اینجا در ضمن پنج آیه،به فشرده گفتگوهای لوط و قومش اشاره شده است و چنین برمیآید که در این سوره اعراف تنها هدف این بوده که عصارهای از در- گیریهای این پیامبران و گفتگوهای آنان با جمعیتهای سرکش،منعکس گردد، ولی شرح کامل سرگذشت آنان به سورههای دیگر قرآن موکول شده است(ما هم به خواست خداوند مشروح سرگذشت این جمعیت را در سوره هود و حجر خواهیم آورد.
اکنون به تفسیر آیات مورد بحث توجه کنید.
در آیه نخست میگوید:"بخاطر بیاورید لوط پیامبر را هنگامی که به قوم خود گفت:آیا شما عمل زشت و ننگینی انجام میدهید که احدی از جهانیان تا کنون مرتکب آن نشده است"؟!( أَ تَأْتُونَ الْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَکُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعٰالَمِینَ ).
اشاره به اینکه این گناه علاوه بر اینکه خود یک عمل زشت و فوق العاده ننگین است قبل از شما در هیچ قوم و ملتی سابقه نداشته است،و این زشتی آن را چند برابر میکند،زیرا پایه غلط و سنت شوم و وسیلهای برای گناه دیگران در
آینده نزدیک و دور خواهد بود.
از آیه فوق به خوبی برمیآید که این عمل زشت،از نظر تاریخی به قوم لوط منتهی میشود که مردمی بودند ثروتمند و مرفه و شهوتران و هواپرست که شرح آن را در ذیل سورههایی که در بالا اشاره کردیم به خواست خدا خواهیم داد.
*** در آیه بعد گناهی را که در آیه قبل به طور سربسته ذکر شده بود،تشریح میکند و میگوید:"شما از روی شهوت به سراغ مردان میروید،و از زنان صرف نظر میکنید"( إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّسٰاءِ ).
چه انحرافی از این بدتر و بالاتر که وسیله تولید نسل را که آمیزش زن و مرد است و خداوند آن را به طور غریزی در هر انسانی قرار داده،رها کنند،و سراغ"جنس موافق"بروند کاری که اصولا بر خلاف فطرت و ساختمان طبیعی جسم و روح انسان و غریزه تحریف نایافته او است و نتیجهاش عقیم ماندن هدف آمیزش جنسی است،و به تعبیر دیگر،تنها اثرش یک اشباع کاذب جنسی و از بین بردن هدف اصلی یعنی ادامه نسل بشر میباشد،و در پایان آیه به عنوان تاکید میگوید:
"شما جمعیت اسرافکارید"یعنی از حدود الهی قدم بیرون گذارده و در سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان شدهاید( بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ ).
ممکن است این جمله اشاره به آن باشد که آنها نه تنها در مورد غریزه جنسی راه اسراف را میپیمودند،بلکه در همه چیز و همه کار گرفتار چنین انحراف و زیادهروی بودند.
جالب توجه اینکه آیه نخست،مطلب را به طور سربسته،و آیه دوم به وضوح بیان میکند،و این یکی از فنون بلاغت برای بیان مسائل مهم میباشد، هر گاه کسی کار بسیار بدی انجام دهد،سرپرست آگاه و بیدارش برای اهمیت موضوع به او میگوید تو گناه بزرگی انجام دادهای!و هر چه میگوید:چه
کردهام؟باز میگوید گناه بزرگی انجام دادهای!سرانجام پرده از روی آن برداشته و آن را تشریح میکند،این طرز بیان فکر طرف را تدریجا آماده میسازد تا به اهمیت عمل خلاف خویش واقف گردد.
*** در آیه بعد اشاره به جواب لجوجانه و غیر منطقی قوم لوط کرده،میگوید:
آنها هیچگونه جوابی در برابر دعوت این پیامبر خیرخواه و دلسوز و مصلح نداشتند جز اینکه با خشم و عصبانیت:"گفتند لوط و پیروان او را از شهر خود بیرون کنید،گناهشان چیست؟گناهشان این است که مردمی پاکند و گناه نمیکنند"! و نه تنها با ما همصدا نمیشوند،بلکه مزاحم ما نیز هستند!( وَ مٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ یَتَطَهَّرُونَ ).
و این جای تعجب نیست که یک جمعیت آلوده و گناهکار،افراد پاکدامن را به جرم پاکدامنی از خود برانند،آنها چنین افرادی را مزاحم شهوات خویش میبینند،و نقاط قوت و افتخار چنین پاکدامنانی در نظر آنها نقطه ضعف و عیب بود!.
این احتمال نیز در تفسیر جمله" إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ یَتَطَهَّرُونَ "وجود دارد، که قوم لوط میخواستند این پیامبر و پیروانش را متهم به تظاهر و ریاکاری کنند،همانطور که بسیار شنیدهایم و در اشعار خواندهایم که افراد شرابخوار آلوده افراد پاک را متهم به ریاکاری میکنند،و"خرقه آلوده به شراب خویش"را از "سجاده زاهد"برتر میشمارند،و این یک نوع تبرئه کاذب است که این آلودگان بدبخت برای خود دست و پا میکنند.
*** با توجه به آنچه در سه آیه فوق بیان شد،هر داور منصفی میتواند حکم
محکومیت چنین قوم و ملتی را صادر کند که در برابر پند و اندرز منطقی و نصیحت و خیرخواهی یک مصلح بزرگ اجتماعی،تنها متوسل به زور و تهدید و تهمت شوند،لذا در آیه بعد خداوند میفرماید"چون کار به اینجا رسید ما لوط و پیروان واقعی و خاندانش را که پاکدامن بودند،نجات بخشیدیم جز همسرش که او را در میان قوم تبهکار رها ساختیم،زیرا او هم از نظر عقیده و آئین و مذهب با آنان هماهنگ بود"( فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِینَ ) (1).
بعضی گفتهاند کلمه"اهل"گرچه معمولا به خویشاوندان نزدیک گفته میشود،ولی در آیه بالا به پیروان راستین او نیز اطلاق شده یعنی آنها نیز جزء خانواده او محسوب شدهاند،ولی بطوری که از آیه 36 سوره ذاریات برمیآید هیچکس از قوم لوط جز خانواده و کسان نزدیک او ایمان نیاوردند،بنا بر این "اهل"در اینجا به همان معنی اصلی یعنی بستگان نزدیک است.
از آیه 10 سوره تحریم اجمالا استفاده میشود که همسر لوط در آغاز زن سربهراهی بود،سپس راه خیانت را پیش گرفت و دشمنان لوط را جرئت بخشید.
*** در آخرین آیه اشاره بسیار کوتاه و پر معنی به مجازات شدید و وحشتناک این قوم کرده میگوید:"ما بارانی بر آنها فرستادیم"(اما چه بارانی؟!بارانی از سنگ که آنها را درهم میکوبید و نابود میکرد)( وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً ).
گرچه در آیه فوق نوع این باران بیان نشده است اما از ذکر کلمه"مطرا" (بارانی)به طور سربسته روشن میشود که از بارانهای معمولی نبوده بلکه بارانی از سنگ بوده چنان که در آیه 83 سوره هود آمده است.
1) 1) "غابر"به کسی میگویند که همراهانش بروند و او باقی بماند،همانطور که خانواده لوط با او رفتند و تنها همسر او در شهر باقی ماند و به سرنوشت گنهکاران گرفتار شد.
"اکنون تماشا کن ببین سرانجام کار مجرمان به کجا کشید"( فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ ).
گرچه روی سخن در اینجا به پیامبر است اما پیدا است که هدف عبرت گرفتن همه افراد با ایمان میباشد.
مشروح سرگذشت این جمعیت و همچنین ضررهای گوناگون عمل شنیع "لواط و همجنسگرایی"و حکم آن از نظر قوانین اسلام در ذیل آیات سوره هود و حجر بیان خواهد شد.
وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا اَلْکَیْلَ وَ اَلْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا اَلنّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (85) وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ اُذْکُرُوا إِذْ کُنْتُمْ قَلِیلاً فَکَثَّرَکُمْ وَ اُنْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِینَ (86) وَ إِنْ کٰانَ طٰائِفَةٌ مِنْکُمْ آمَنُوا بِالَّذِی أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طٰائِفَةٌ لَمْ یُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّٰی یَحْکُمَ اَللّٰهُ بَیْنَنٰا وَ هُوَ خَیْرُ اَلْحٰاکِمِینَ (87)
85-و به سوی مدین برادرشان شعیب را فرستادیم گفت ای قوم من خدا را بپرستید که جز او معبودی ندارید،دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است، بنا بر این حق پیمانه و وزن را ادا کنید و از اموال مردم چیزی نکاهید و در روی زمین بعد از آنکه(در پرتو ایمان و دعوت انبیاء)اصلاح شده است فساد نکنید،این برای شما بهتر است اگر با ایمان هستید.
86-و بر سر هر راه ننشینید که(مردم با ایمان را)تهدید کنید و مومنان را از راه خدا باز دارید و(با القای شبهات)آن را کج و معوج نشان دهید و به خاطر بیاورید زمانی را که افراد کمی بودید و او شما را فزونی داد و بنگرید چگونه سرانجام
مفسدان بود.
87-و اگر طایفهای از شما به آنچه من فرستاده شدهام ایمان آوردهاند و طایفهای ایمان نیاوردهاند صبر کنید تا خداوند میان ما داوری کند که او بهترین داوران است.
رسالت شعیب در مدین
در این آیات پنجمین قسمت از سرگذشت اقوام پیشین و درگیری انبیاء بزرگ با آنان یعنی قوم شعیب مطرح شده است.
شعیب که نسبش طبق تواریخ با چندین واسطه به"ابراهیم"میرسد،مبعوث به سوی اهل مدین گردید،مدین از شهرهای شام بود و مردمی تجارت پیشه و مرفه داشت،که در میان آنها بتپرستی و همچنین تقلب و کمفروشی در معامله کاملا رائج بود.
شرح درگیری این پیامبر بزرگ با اهل مدین در سورههای متعددی از قرآن مخصوصا سوره"هود"و"شعرا"آمده است،و ما به پیروی از قرآن مجید در ذیل آیات سوره هود به خواست خدا در این زمینه مشروحا بحث خواهیم کرد، در اینجا تنها فشرده قسمتی از این ماجرا را طبق آیات فوق بیان میکنیم.
در نخستین آیه،خداوند میفرماید:"ما به سوی مردم مدین،برادر آنها شعیب را فرستادیم"( وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً ).
جمعی از مفسران مانند مرحوم طبرسی در مجمع البیان و فخر رازی در تفسیر معروف خود نقل کردهاند که"مدین"در اصل نام یکی از فرزندان ابراهیم خلیل بود،و چون فرزندان و نوادههای او در سرزمینی در طریق شام سکونت
اختیار کردند به نام مدین نامیده شد.
در اینکه چرا تعبیر به"اخاهم"(برادرشان)شده است،در ذیل آیه 65 همین سوره توضیح دادیم.
سپس اضافه میکند که شعیب دعوت خود را همانند پیامبران دیگر از مساله توحید شروع کرد و"صدا زد ای قوم من!خداوند یگانه را بپرستید که هیچ معبودی جز او برای شما نیست"( قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ ).
و گفت این حکم علاوه بر اینکه فرمان عقل است بوسیله"دلائل روشنی که از طرف خداوند برای شما آمده"نیز اثبات شده است( قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ ).
در اینکه این بینه(دلیل روشن)چگونه چیزی بوده است،در آیات فوق سخنی از آن به میان نیامده،ولی ظاهر این است که اشاره به معجزات شعیب است.
پس از دعوت به توحید،به مبارزه با مفاسد اجتماعی و اخلاقی و اقتصادی آنها برخاسته نخست آنان را که آلوده کمفروشی و تقلب و تزویر در معامله بودند از این کار باز میدارد و میگوید:اکنون که راه خدا برای شما آشکار شده"حق پیمانه و وزن را ادا کنید و از حقوق مردم چیزی کم نگذارید"( فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ ) (1).
روشن است که نفوذ هر گونه خیانت و تقلب در امر معاملات پایههای اطمینان و اعتماد عمومی را که بزرگترین پشتوانه اقتصادی ملتها است متزلزل و ویران میسازد و ضایعات غیر قابل جبرانی برای جامعه به بار میآورد،به همین دلیل یکی از موضوعات مهمی که شعیب روی آن انگشت گذاشت همین موضوع بود.
1) 1) بخس به معنی کم گذاردن حقوق افراد و پائین آمدن از حد است،به گونهای که موجب ظلم و ستم گردد.
سپس به یکی دیگر از کارهای خلاف آنها اشاره کرده و میگوید:"در روی زمین بعد از آنکه در پرتو ایمان و کوششهای انبیاء اصلاح شده است،فساد نکنید"( وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ).
مسلم است که از تولید فساد،اعم از فساد اخلاقی یا بیایمانی یا ناامنی، هیچکس بهرهای نمیگیرد،لذا در آخر آیه اضافه میکند،"این به سود شما است اگر ایمان داشته باشید"( ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ).
گویا اضافه کردن جمله إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ اشاره به این است که این دستورات اجتماعی و اخلاقی هنگامی ریشهدار و ثمربخش خواهد بود که از نور ایمان روشن گردد،اما اگر بدون پشتوانه ایمان باشد و تنها روی یک سلسله مصالح مادی تکیه کند،دوام و بقایی نخواهد داشت.
*** در آیه بعد به چهارمین نصیحت شعیب،اشاره شده است،آنجا که میگوید:
"شما بر سر راه مردم ننشینید و آنها را تهدید نکنید و سد راه خدا نشوید و با القای شبهات راه مستقیم حق را در نظر آنها کج و معوج نشان ندهید"( وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً ).
در اینکه آنها چگونه افراد متمایل به ایمان را تهدید میکردند مفسران احتمالات متعددی دادهاند،بعضی احتمال دادهاند از طریق تهدید به قتل،و بعضی از طریق راهزنی و گرفتن اموال مردم با ایمان،ولی متناسب با بقیه جملههای آیه همان معنی اول است.
و در پایان آیه پنجمین نصیحت شعیب که یادآوری نعمتهای پروردگار برای تحریک حس شکرگزاری آنها است آمده:"به خاطر بیاورید هنگامی که شما افراد کمی بودید خداوند جمعیتتان را زیاد کرد و نیروی انسانی شما را
فزونتر ساخت"( وَ اذْکُرُوا إِذْ کُنْتُمْ قَلِیلاً فَکَثَّرَکُمْ ).
"و نیز خوب بنگرید که سرانجام کار مفسدان به کجا منتهی شد"و به دنبال آنها گام برندارید( وَ انْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ ).
ضمنا از جمله فوق استفاده میشود که بر خلاف تبلیغات حساب نشدهای که امروز میکنند در اکثر موارد کثرت نفرات،میتواند سرچشمه قدرت و عظمت و پیشرفت جامعه باشد،البته به شرطی که با برنامههای منظم،زندگی آنها از نظر مادی و معنوی تامین گردد.
*** آخرین آیه مورد بحث در واقع پاسخی است به بعضی از گفتههای مؤمنان و کافران قوم او،زیرا مؤمنان بر اثر فشارهایی که از طرف کافران به آنها وارد میشد طبعا این سؤال را از پیامبرشان میکردند،که ما تا کی در شکنجه و فشار خواهیم بود؟ مخالفان او نیز از اینکه مجازات الهی فورا دامانشان را نگرفته بود جرأت و جسارت پیدا کرده،میگفتند:اگر راستی تو از طرف خدا هستی پس چرا با این مخالفتهای ما هیچ گزندی متوجه ما نمیشود.
شعیب میگوید:"اگر طایفهای از شما به آنچه من مبعوث شدهام ایمان آورده و جمعیت دیگری ایمان نیاوردهاند،نباید موجب غرور کافران و یاس مؤمنان گردد،شما صبر کنید تا خداوند میان ما حکم کند که او بهترین حاکمان است" یعنی آینده نشان خواهد داد،چه کسانی بر حق بودهاند و چه کسانی بر باطل ( وَ إِنْ کٰانَ طٰائِفَةٌ مِنْکُمْ آمَنُوا بِالَّذِی أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طٰائِفَةٌ لَمْ یُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّٰی یَحْکُمَ اللّٰهُ بَیْنَنٰا وَ هُوَ خَیْرُ الْحٰاکِمِینَ ).
قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ اِسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یٰا شُعَیْبُ وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا قٰالَ أَ وَ لَوْ کُنّٰا کٰارِهِینَ (88) قَدِ اِفْتَرَیْنٰا عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً إِنْ عُدْنٰا فِی مِلَّتِکُمْ بَعْدَ إِذْ نَجّٰانَا اَللّٰهُ مِنْهٰا وَ مٰا یَکُونُ لَنٰا أَنْ نَعُودَ فِیهٰا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ رَبُّنٰا وَسِعَ رَبُّنٰا کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً عَلَی اَللّٰهِ تَوَکَّلْنٰا رَبَّنَا اِفْتَحْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْفٰاتِحِینَ (89)
88-اشراف زورمند و متکبر از قوم او گفتند:ای شعیب سوگند یاد میکنیم که تو و کسانی را که به تو ایمان آوردهاند از شهر و آبادی خود بیرون خواهیم کرد یا به آئین ما باز گردید،گفتند:آیا(میخواهید ما را بازگردانید)اگر چه مایل نباشیم؟! 89-اگر ما به آئین شما بازگردیم،بعد از آنکه خدا ما را از آن نجات بخشیده،به خدا دروغ بستهایم،و شایسته نیست که ما به آن بازگردیم مگر اینکه خدایی که پروردگار ماست بخواهد،علم پروردگار ما به همه چیز احاطه دارد،تنها بر خدا توکل کردهایم،پروردگارا میان ما و قوم ما به حق داوری کن که تو بهترین داورانی.
در این آیات عکس العمل قوم شعیب در برابر سخنان منطقی این پیامبر بزرگ بیان شده است،و از آنجا که اشراف متکبر و مغرور زمان او،از نظر
ظاهر بسیار نیرومند بودند،عکس العمل آنها نیز شدیدتر از دیگران بود،آنها نیز مانند همه متکبران مغرور،روی زور و قدرت خویش تکیه کرده،به تهدید شعیب و یارانش پرداختند،چنان که قرآن میگوید:"اشراف زورمند و متکبر قوم شعیب به او گفتند سوگند یاد میکنیم که قطعا هم خودت و هم کسانی را که به تو ایمان آوردهاند،از محیط خود بیرون خواهیم راند،مگر اینکه هر چه زودتر به آئین ما بازگردید".( قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یٰا شُعَیْبُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنٰا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنٰا ).
ممکن است،از ظاهر این تعبیر(بازگشت به آئین ما)بعضی چنین تصور کنند که شعیب قبلا در صف بتپرستان بود،در حالی که چنین نیست، بلکه چون شعیب قبلا ماموریت تبلیغ نداشته و در برابر وضع آنها سکوت میکرد،آنها چنین پنداشتهاند که پیرو آئین بتپرستی است،در حالی که هیچیک از پیامبران بتپرست نبودهاند،حتی قبل از زمان نبوت،عقل و درایت پیامبران بیش از این است که دست به چنین کار نابخردانهای بزنند،و به علاوه روی سخن تنها به شعیب نبوده بلکه مؤمنان و پیروان او را نیز شامل میگردد و ممکن است این تعبیر به خاطر آنها باشد.
البته تهدید مخالفان تنها همین نبوده است،تهدیدهای دیگری نیز داشتهاند که در سایر آیات مربوط به شعیب بحث خواهد شد.
پاسخی که شعیب در برابر این همه تهدید و خشونت به آنها داد خیلی ساده و ملایم و منطقی بود،گفت:"آیا میخواهید ما را به آئین خودتان بازگردانید، اگر چه مایل نباشیم"( قٰالَ أَ وَ لَوْ کُنّٰا کٰارِهِینَ ) (1).
در حقیقت شعیب میخواهد بگوید:"آیا سزاوار است شما عقیده خود را
1) 1) این جمله در حقیقت محذوفی در تقدیر دارد و در اصل چنین بوده"أ تریدوننا فی ملتکم و لو کنا کارهین".
بر ما تحمیل کنید و آئینی که فساد و بطلان آن بر ما آشکار شده است با زور به ما بقبولانید،به علاوه یک آئین تحمیلی چه سودی برای شما دارد؟! *** در آیه بعد شعیب چنین ادامه میدهد:"اگر ما به آئین بتپرستی شما باز گردیم،و بعد از آنکه خدا ما را نجات داده خود را به این پرتگاه بیفکنیم،بر- خدا افترا بستهایم"( قَدِ افْتَرَیْنٰا عَلَی اللّٰهِ کَذِباً إِنْ عُدْنٰا فِی مِلَّتِکُمْ بَعْدَ إِذْ نَجّٰانَا اللّٰهُ مِنْهٰا ).
این جمله در حقیقت توضیح جملهای است که در آیه قبل به طور سربسته از زبان شعیب گفته شده بود،و مفهومش این است که ما از روی هوی و هوس و یا تقلید کورکورانه پشت پا به آئین بتپرستی نزدهایم،بلکه بطلان این عقیده را بروشنی دریافتهایم،و فرمان خدا را در زمینه توحید با گوش جان شنیدهایم،با این حال اگر از آئین توحید به شرک بازگردیم،آگاهانه بر خدا دروغ بستهایم، و مسلم است خداوند ما را مجازات خواهد کرد.
سپس اضافه میکند"ممکن نیست ما به آئین شما بازگردیم مگر اینکه خدا بخواهد"( وَ مٰا یَکُونُ لَنٰا أَنْ نَعُودَ فِیهٰا إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ رَبُّنٰا ).
منظور شعیب در حقیقت این است که ما تابع فرمان خدا هستیم و کمترین سرپیچی از دستور او نداریم،بازگشت ما به هیچوجه ممکن نیست،مگر اینکه خداوند دستور بازگشت بدهد.
و بلافاصله اضافه میکند که خداوند نیز چنین دستوری نخواهد داد،"چرا که او از همه چیز آگاه است و به همه چیز احاطه علمی دارد"بنا بر این هرگز ممکن نیست او از دستوری که داده باز گردد،زیرا کسی از دستورش برمیگردد، که علمش محدود باشد و اشتباه کند و از دستور خود پشیمان گردد،اما آن کس که احاطه علمی به همه چیز دارد،تجدید نظر برای او ممکن نیست( وَسِعَ رَبُّنٰا کُلَّ شَیْءٍ عِلْماً ).
سپس برای اینکه به آنها حالی کند از تهدیدهایشان هراسی ندارد و محکم بر جای خود ایستاده است،میگوید:"توکل و تکیه ما تنها به خدا است" ( عَلَی اللّٰهِ تَوَکَّلْنٰا ).
و سرانجام برای اینکه حسن نیت خود را ثابت کند،و چهره حقیقتطلبی و مسالمتجویی خویش را آشکار سازد،تا دشمنانش او را متهم به ماجراجویی و غوغاطلبی نکنند،میگوید:"پروردگارا میان ما و جمعیت ما به حق حکم و داوری کن،و مشکلات و گرفتاریهای ما را برطرف ساز،و درهای رحمتت را به سوی ما بگشا که بهترین گشایندگانی"( رَبَّنَا افْتَحْ بَیْنَنٰا وَ بَیْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْفٰاتِحِینَ ).
از ابن عباس نقل شده که میگوید:من معنی فتح را در آیه فوق نمیدانستم، تا اینکه شنیدم زنی به شوهر خود میگفت افاتحک بالقاضی یعنی ترا به داوری پیش قاضی میطلبم،فهمیدم فتح در اینگونه موارد به معنی داوری و حکومت است، (زیرا قاضی مشکل کار طرفین دعوا را میگشاید) (1).
1) 1) تفسیر منهج الصادقین.
وَ قٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اِتَّبَعْتُمْ شُعَیْباً إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ (90) فَأَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ (91) اَلَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهَا اَلَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کٰانُوا هُمُ اَلْخٰاسِرِینَ (92) فَتَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ فَکَیْفَ آسیٰ عَلیٰ قَوْمٍ کٰافِرِینَ (93)
90-اشراف زورمندی که از قوم او کافر شده بودند گفتند:اگر از شعیب پیروی کنید زیان خواهید کرد.
91-سپس زمینلرزه آنها را فرو گرفت و صبحگاهان به صورت اجساد بیجانی در خانههاشان مانده بودند.
92-آنها که شعیب را تکذیب کردند(آن چنان نابود شدند که)گویا هرگز در آن(خانهها) سکنی نداشتند،آنها که شعیب را تکذیب کردند آنها زیانکار بودند.
93-سپس از آنها روی برتافت و گفت من رسالات پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و خیرخواهی نمودم،با این حال چگونه بر حال قوم بیایمان تاسف بخورم؟!
آیه نخست،از تبلیغاتی که مخالفان شعیب در برابر تابعان او میکردند سخن به میان آورده،میگوید:"اشراف و متکبران خودخواهی که از قوم شعیب
راه کفر را پیش گرفته بودند،به کسانی که احتمال میدادند تحت تاثیر دعوت شعیب واقع شوند،میگفتند به طور مسلم اگر از شعیب پیروی کنید از زیانکاران خواهید بود"( وَ قٰالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَیْباً إِنَّکُمْ إِذاً لَخٰاسِرُونَ ).
و منظورشان همان خسارتهای مادی بود که دامنگیر مؤمنان به دعوت شعیب میشد،زیرا آنها مسلما بازگشت به آئین بتپرستی نمیکردند،و بنا بر این میبایست به زور از آن شهر و دیار اخراج شوند و املاک و خانههای خود را بگذارند و بروند.
این احتمال در تفسیر آیه نیز هست که منظورشان علاوه بر زیانهای مادی، زیانهای معنوی بوده است زیرا راه نجات را در بتپرستی میپنداشتند،نه آئین شعیب.
*** هنگامی که کارشان به اینجا رسید و علاوه بر گمراهی خویش در گمراه ساختن دیگران نیز اصرار ورزیدند،و هیچگونه امیدی به ایمان آوردن آنها نبود،مجازات الهی به حکم قانون قطع ریشه فساد به سراغ آنها آمد،"زلزله سخت و وحشتناکی آنها را فرا گرفت،آن چنان که صبحگاهان همگی به صورت اجساد بیجانی در درون خانههایشان افتاده بودند( فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دٰارِهِمْ جٰاثِمِینَ ).
در ذیل آیه 78 همین سوره،تفسیر"جاثمین"گذشت.و نیز گفتیم تعبیرات مختلفی که درباره عامل نابودی این جمعیت آمده است هیچگونه منافاتی با هم ندارند،مثلا در مورد قوم شعیب،عامل مرگشان در آیه مورد بحث، "زلزله"و در آیه 94 سوره هود"صیحه آسمانی"و در 189 سوره شعراء"سایبانی
از ابر کشنده"ذکر شده است،که همه به یک موضوع بازمیگردد و آن اینکه یک صاعقه وحشتناک آسمانی که از درون ابری تیره و تار برخاسته بود،شهر آنها را هدف خود قرار داد،و به دنبال آن(آن چنان که خاصیت صاعقههای عظیم است) زمینلرزه شدیدی تولید شد و همه چیز آنها را درهم کوبید.
*** سپس ابعاد وحشتناک این زلزله عجیب را با این جمله در آیه بعد تشریح کرده،میگوید:"آنها که شعیب را تکذیب کردند،آن چنان نابود شدند که گویا هرگز در این خانهها سکنی نداشتند"!( اَلَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهَا ). (1)
و در پایان آیه میفرماید:"آنها که شعیب را تکذیب کردند،زیانکار بودند،نه مؤمنان"( اَلَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کٰانُوا هُمُ الْخٰاسِرِینَ ).
گویا این دو جمله پاسخی است به گفتههای مخالفان شعیب،زیرا آنها تهدید کرده بودند که در صورت عدم بازگشت به آئین سابق،او و پیروانش را بیرون خواهند کرد،قرآن میگوید خداوند آن چنان آنها را نابود کرد که گویی هرگز در آنجا سکونت نداشتند،تا چه رسد به اینکه بخواهند دیگران را بیرون کنند.
و نیز در مقابل آنها که میگفتند پیروی شعیب،باعث خسران است قرآن میگوید سرانجام کار،نشان داد که مخالفت با شعیب عامل اصلی زیانکاری بود.
1) 1) "یغنوا"از ماده"غنی"به معنی"اقامت در مکانی"است،و همانطور که طبرسی در مجمع البیان میگوید بعید نیست از مفهوم اصلی"غنی"به معنی بینیازی گرفته شده باشد زیرا کسی که منزل آمادهای داشته باشد از منزلگاه دیگر بینیاز میگردد.
و در آخرین آیه مورد بحث،آخرین گفتار شعیب را میخوانیم که"او از قوم گنهکار روی برگردانید و گفت:من رسالات پروردگارم را ابلاغ کردم، و به مقدار کافی نصیحت نمودم و از هیچگونه خیرخواهی فروگذار نکردم" ( فَتَوَلّٰی عَنْهُمْ وَ قٰالَ یٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسٰالاٰتِ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ ).
"با این حال تاسفی به حال این جمعیت کافر نمیخورم"،زیرا آخرین تلاش و کوشش برای هدایت آنها به عمل آمد ولی در برابر حق سر تسلیم فرود نیاوردند،و میبایست چنین سرنوشت شومی را داشته باشند( فَکَیْفَ آسیٰ عَلیٰ قَوْمٍ کٰافِرِینَ ).
آیا این جمله را شعیب بعد از نابودی آنها گفت یا قبل از آن،هر دو احتمال امکان دارد،ممکن است قبل از نابودی گفته باشد،ولی به هنگام شرح ماجرا بعد از آن ذکر شده باشد.
ولی با توجه به آخرین جمله که میگوید:سرنوشت دردناک این قوم کافر، هیچ جای تاسف نیست،بیشتر به نظر میرسد که این جمله را بعد از نزول عذاب گفته باشد،و همانطور که در ذیل آیه 79 همین سوره نیز اشاره کردیم اینگونه تعبیرات در برابر مردگان بسیار گفته میشود(شواهد آن را نیز در همانجا ذکر کردیم).
وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّٰ أَخَذْنٰا أَهْلَهٰا بِالْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ (94) ثُمَّ بَدَّلْنٰا مَکٰانَ اَلسَّیِّئَةِ اَلْحَسَنَةَ حَتّٰی عَفَوْا وَ قٰالُوا قَدْ مَسَّ آبٰاءَنَا اَلضَّرّٰاءُ وَ اَلسَّرّٰاءُ فَأَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (95)
94-ما در هیچ شهر و آبادی پیامبری نفرستادیم مگر اینکه اهل آن را به ناراحتیها و خسارتها گرفتار ساختیم شاید(بخود آیند و به سوی خدا)بازگردند.
95-سپس(هنگامی که این هشدارها در آنها اثر نگذاشت)نیکی(و فراوانی نعمت و رفاه)به جای بدی(و ناراحتی و گرفتاری)قرار دادیم آن چنان که فزونی گرفتند (و همه گونه نعمت و برکت یافتند و مغرور شدند)و گفتند(تنها ما نبودیم که گرفتار این مشکلات شدیم)به پدران ما نیز ناراحتیهای جسمی و مالی رسید چون چنین شد آنها را ناگهان به اعمالشان گرفتیم(و مجازات کردیم).
اگر هشدارها موثر نیفتد
این آیات که بعد از ذکر سرگذشت جمعی از پیامبران بزرگ مانند نوح و هود و صالح و لوط و شعیب،و پیش از پرداختن به سرگذشت موسی بن عمران آمده،اشاره به چند اصل کلی است که در همه ماجراها حکومت میکند،اصولی که اگر در آن بیندیشیم پرده از روی حقایقی پر ارزش که تماس با زندگی همه ما دارد برخواهد داشت.
نخست میگوید:"ما در هیچ شهر و آبادی،پیامبری نفرستادیم مگر
اینکه مردمش را گرفتار ناراحتیها و بلاها ساختیم،تا کمی به خود آیند و دست از طغیان و سرکشی بردارند و به سوی آن کس که همه نعمتها از وجودش سرچشمه میگیرد بازگردند"( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّٰ أَخَذْنٰا أَهْلَهٰا بِالْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ ).
و این به خاطر آن است که مردم تا در ناز و نعمتند کمتر گوش شنوا و آمادگی برای پذیرش حق دارند اما هنگامی که در تنگنای مشکلات قرار میگیرند و نور فطرت و توحید آشکارتر میگردد،بی اختیار به یاد خدا میافتند و دلهایشان آماده پذیرش میگردد، ولی این بیداری که در همه یکسان است در بسیاری از افراد زودگذر و ناپایدار است و به مجرد برطرف شدن مشکلات بار دیگر در خواب غفلت فرو میروند ولی برای جمعی نقطه عطفی در زندگی محسوب میشود و برای همیشه،به سوی حق باز میگردند،و اقوامی که در آیات گذشته از آنها سخن گفته شد،جزء دسته اول بودند! *** لذا در آیه بعد میگوید:هنگامی که آنها در زیر ضربات حوادث و فشار مشکلات تغییر مسیر ندادند و هم چنان در گمراهی خود باقی ماندند،ما مشکلات را از آنها برداشتیم و به جای آن گشایش و نعمت قرار دادیم،تا آنجا که بار دیگر زندگانی آنها رونق گرفت و کمبودها به فزونی تبدیل شد و مال و نفرات آنها فراوان گردید( ثُمَّ بَدَّلْنٰا مَکٰانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتّٰی عَفَوْا ).
"عفوا"از ماده"عفو"است که گاهی به معنی کثرت و زیادی آمده و گاهی به معنی ترک کردن و اعراض نمودن و گاهی نیز به معنی محو آثار چیزی کردن، ولی بعید نیست که ریشه همه آنها همان ترک کردن بوده باشد،منتها گاهی چیزی را به حال خود رها میکنند تا ریشه بدواند و توالد و تناسل کند و افزایش یابد،
و گاهی رها میکنند تا تدریجا محو و نابود گردد،از این جهت به معنی افزایش و یا نابودی نیز آمده است.
در آیه مورد بحث نیز مفسران سه احتمال دادهاند.
نخست اینکه ما به آنها امکانات دادیم تا"افزایش"یابند و آنچه را که در دوران سختی از نفرات و ثروتها از دست داده بودند بیابند.
دیگر اینکه ما آن چنان به آنها نعمت دادیم که مغرور شدند،و خدا را فراموش کردند و شکر او را"ترک"گفتند.
دیگر اینکه ما به آنها نعمت دادیم تا بوسیله آن آثار دوران نکبت را "محو" کردند و از بین بردند.
البته این تفاسیر گرچه مفهومش با هم متفاوت است ولی از نظر نتیجه چندان با هم تفاوت ندارد.
سپس اضافه میکند به هنگام برطرف شدن مشکلات،به جای اینکه به این حقیقت توجه کنند که"نعمت"و"نقمت"به دست خدا است و رو به سوی او آورند،برای اغفال خود به این منطق متشبث شدند،که اگر برای ما مصائب و گرفتاریهایی پیش آمد،چیز تازهای نیست"پدران ما نیز گرفتار چنین مصائب و مشکلاتی شدند"دنیا فراز و نشیب دارد و برای هر کس دوران راحتی و سختی بوده است،سختیها امواجی ناپایدار و زودگذرند( وَ قٰالُوا قَدْ مَسَّ آبٰاءَنَا الضَّرّٰاءُ وَ السَّرّٰاءُ ).
در پایان،قرآن میگوید:هنگامی که کار به اینجا رسید و از عوامل تربیت کمترین بهرهای نگرفتند،بلکه بر غرور خود افزودند،"ناگاه آنها را به مجازات خود گرفتیم،در حالی که آنها هیچ خبر نداشتند و غافلگیر شدند"و به همین جهت مجازات برای آنها،سخت دردناک بود( فَأَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ ).
وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ اَلْقُریٰ آمَنُوا وَ اِتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لٰکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (96) أَ فَأَمِنَ أَهْلُ اَلْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا بَیٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ (97) أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ اَلْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ (98) أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اَللّٰهِ فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْخٰاسِرُونَ (99) أَ وَ لَمْ یَهْدِ لِلَّذِینَ یَرِثُونَ اَلْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِهٰا أَنْ لَوْ نَشٰاءُ أَصَبْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ (100)
96-و اگر مردمی که در شهرها و آبادیها زندگی دارند ایمان بیاورند و تقوی پیشه کنند برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشائیم ولی(آنها حقایق را)تکذیب کردند ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم.
97-آیا اهل این آبادیها از این ایمن هستند که عذاب ما شبانه به سراغ آنها بیاید در حالی که در خواب باشند؟ 98-آیا اهل آبادیها از این ایمنند که عذاب ما،روز به سراغشان بیاید در حالی که سرگرم بازی هستند؟ 99-آیا آنها از مکر الهی غافلند در حالی که از مکر(و مجازات)خدا جز زیانکاران ایمن نخواهند بود.
100-آیا کسانی که وارث روی زمین بعد از صاحبان قبلی آن میشوند عبرت نمیگیرند
که اگر بخواهیم آنها را نیز به گناهانشان هلاک میکنیم و بر دلهایشان مهر مینهیم تا(صدای حق را)نشنوند.
عمران و آبادی در سایه ایمان و تقوی
در آیات گذشته سرگذشت اقوامی همچون قوم هود و صالح و شعیب و نوح و لوط بطور اجمال مورد بحث واقع شد،گرچه خود آن آیات به اندازه کافی برای بیان نتائج عبرتانگیز این سرگذشتها کافی بود،ولی در آیات مورد بحث به صورت گویاتر،نتیجهگیری کرده،میگوید:"اگر مردمی که در این آبادیها و نقاط دیگر روی زمین زندگی داشته و دارند،به جای طغیان و سرکشی و تکذیب آیات پروردگار و ظلم و فساد،ایمان میآوردند،و در پرتو آن تقوا و پرهیزکاری پیشه میکردند،نه تنها مورد خشم پروردگار و مجازات الهی واقع نمیشدند، بلکه درهای برکات آسمان و زمین را به روی آنها میگشودیم"( وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ ).
ولی متاسفانه آنها صراط مستقیم که راه سعادت و خوشبختی و رفاه و امنیت بود رها ساختند،"و پیامبران خدا را تکذیب کردند،و برنامههای اصلاحی آنها را زیر پا گذاشتند،ما هم به جرم اعمالشان،آنها را کیفر دادیم"( وَ لٰکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).
1-در اینکه منظور از"برکات"زمین و آسمان،چیست در میان مفسران گفتگو است:بعضی آن را به نزول باران و روئیدن گیاهان تفسیر کردهاند،و
بعضی به اجابت دعا و حل مشکلات زندگی،ولی این احتمال نیز وجود دارد که منظور از برکات آسمانی،برکات معنوی و منظور از برکات زمینی برکات مادی بوده باشد،اما با توجه به آیات گذشته تفسیر اول از همه مناسبتر است،زیرا:
در آیات گذشته که مجازاتهای شدید مجرمان و طغیانگران را شرح میداد، گاهی اشاره به فرود آمدن سیلاب از آسمان،و طغیان چشمهها از زمین(همانند طوفان نوح)و گاهی اشاره به صاعقهها و صیحههای آسمانی،و گاهی زلزلههای وحشتناک زمینی شده بود، در آیه مورد بحث این حقیقت مطرح است که این مجازاتها واکنش اعمال خود آنها بود و گرنه اگر انسان پاک و با ایمان باشد به جای اینکه عذاب از آسمان و زمین فرا رسد،برکات خدا از آسمان و زمین بر او میبارد،این انسان است که برکات را تبدیل به بلاها میکند.
2-"برکات"جمع"برکت"است و همانطور که سابقا گفتیم،این کلمه در اصل به معنی"ثبات"و استقرار چیزی است و به هر نعمت و موهبتی که پایدار بماند اطلاق میگردد،در برابر موجودات بیبرکت که زود فانی و نابود و بی اثر میشوند.
قابل توجه اینکه ایمان و تقوا نه تنها سبب نزول برکات الهی میشود،بلکه باعث میگردد که آنچه در اختیار انسان قرار گرفته در مصارف مورد نیاز به کار گرفته شود،فی المثل امروز ملاحظه میکنیم قسمت بسیار مهمی از نیروهای انسانی و منابع اقتصادی در مسیر"مسابقه تسلیحاتی"و ساختن سلاحهای نابود کننده صرف میگردد،اینها مواهبی هستند فاقد هر گونه برکت،بزودی از میان میروند و نه تنها نتیجهای نخواهند داشت،ویرانی هم ببار میآورند،ولی اگر جوامع انسانی ایمان و تقوا داشته باشند این مواهب الهی به شکل دیگری در میان آنها در میآید و طبعا آثار آن باقی و برقرار خواهد ماند و مصداق کلمه برکات
خواهند بود.
3-در آیه فوق کلمه"اخذ"که به معنی گرفتن است در مفهوم مجازات و کیفر دادن به کار رفته،و این در حقیقت به خاطر آن است که معمولا کسی را که میخواهند مجازات کنند نخست میگیرند و او را با وسائلی میبندند که هیچگونه قدرت فرار نداشته باشد،سپس او را کیفر میدهند.
4-گر چه آیه شریفه مورد بحث،ناظر به وضع اقوام پیشین است ولی مسلما مفهوم آن یک مفهوم وسیع و عمومی و دائمی است و انحصار به هیچ قوم و ملتی ندارد و این یک سنت الهی است که افراد بیایمان و آلوده و فاسد گرفتار انواع واکنشها در همین زندگی دنیای خود خواهند شد،گاهی بلاهای آسمان و زمین بر سر آنها میبارد،و گاهی آتش جنگهای جهانی یا منطقهای سرمایههای آنها را در کام خود فرو میگیرد،و گاهی ناامنیهای جسمانی و روانی آنها را تحت فشار قرار میدهد،و به تعبیر قرآن،این وابسته به"کسب و اکتساب"و اعمالی است که خود انسان انجام میدهد،فیض خدا محدود و ممنوع نیست، همانطور که مجازات او اختصاص به قوم و ملت معینی ندارد! ***
از آنچه در بالا گفتیم پاسخ یک سؤال که زیاد در میان جمعی مورد بحث و گفتگو است روشن میگردد و آن اینکه اگر ایمان و تقوا،موجب نزول انواع برکات الهی است و نقطه مقابل آن باعث سلب برکات است چرا مشاهده میکنیم ملتهای
بیایمانی را که غرق ناز و نعمتند،در حالی که جمعی از افراد با ایمان به سختی روزگار میگذرانند؟! پاسخ این سؤال با توجه به دو نکته روشن میگردد:
1-اینکه تصور میشود ملتهای فاقد ایمان و پرهیزگاری غرق در ناز و نعمتند،اشتباه بزرگی است که از اشتباه دیگری یعنی ثروت را دلیل بر خوشبختی گرفتن سرچشمه میگیرد.
معمولا مردم این طور فکر میکنند که هر ملتی صنایعش پیشرفتهتر و ثروتش بیشتر باشد خوشبختر است در حالی که اگر به درون این جوامع نفوذ کنیم و دردهای جانکاهی که روح و جسم آنها را درهم میکوبد از نزدیک ببینیم قبول خواهیم کرد که بسیاری از آنها از بیچارهترین مردم روی زمین هستند،بگذریم از اینکه همان پیشرفت نسبی،نتیجه بکار بستن اصولی همانند کوشش و تلاش و نظم و حس مسئولیت است که در متن تعلیمات انبیا قرار دارد.
در همین ایام که این قسمت از تفسیر را مینویسیم،این خبر در جرائد منتشر شد که در"نیویورک"یعنی یکی از ثروتمندترین و پیشرفتهترین نقاط دنیای مادی، بر اثر خاموشی ناگهانی برق صحنه عجیبی به وجود آمد،یعنی بسیاری از مردم به مغازهها حمله بردند و هستی آنها را غارت کردند،تا آنجا که سه هزار نفر از غارتگران بوسیله پلیس بازداشت شدند.
مسلما تعداد غارتگران واقعی چندین برابر این عدد بوده و تنها این عده بودند که نتوانستند به موقع فرار کنند،و نیز مسلم است که آنها غارتگران حرفهای نبودهاند که نفرات خود را برای چنان حمله عمومی از قبل آماده کرده باشند،زیرا حادثه یک حادثه ناگهانی بود.
بنا بر این چنین نتیجه میگیریم که با یک خاموشی برق،دهها هزار نفر از مردم یک شهر ثروتمند و به اصطلاح پیشرفته تبدیل به"غارتگر"شدند،این نه
تنها دلیل بر انحطاط اخلاقی یک ملت است بلکه دلیل بر ناامنی شدید اجتماعی نیز میباشد.
خبر دیگری که در جرائد بود این خبر را تکمیل کرد و آن اینکه یکی از شخصیتهای معروف که در همین ایام در نیویورک در یکی از هتلهای مشهور چندین ده طبقهای نیویورک سکونت داشت میگوید:قطع برق،سبب شد که راه رفتن در راهروهای هتل به صورت کار خطرناکی درآید، به طوری که متصدیان هتل اجازه نمیدادند کسی تنها از راهروها بگذرد و به اطاق خود برسد مبادا گرفتار غارتگران گردد،لذا مسافران را در اکیپهای ده نفری یا بیشتر،با مامورین مسلح به اطاقهای خود میفرستادند!،شخص مزبور اضافه میکند که تا گرسنگی شدید به او فشار نمیآورده جرئت نداشته است از اطاق خویش خارج گردد! اما همین خاموشی برق در کشورهای عقب مانده شرقی هرگز چنین مشکلاتی را به وجود نمیآورده و این نشان میدهد که آنها در عین ثروت و پیشرفت صنایع کمترین امنیت در محیط خودشان ندارند،از این گذشته ناظران عینی میگویند آدمکشی در آن محیطها همانند نوشیدن یک جرعه آب است،به همین آسانی.
و میدانیم اگر تمام دنیا را به کسی بدهند و در چنین شرائطی زندگی کند، از بیچارهترین مردم جهان خواهد بود،تازه مشکل امنیت تنها یکی از مشکلات آنها است،نابسامانیهای فراوان اجتماعی دیگری دارند که آنها نیز به نوبه خود بسیار دردناکند،با توجه به این حقایق ثروت را نباید با خوشبختی اشتباه کرد.
2-اما اینکه گفته میشود چرا جوامعی که دارای ایمان و پرهیزگاری هستند عقب ماندهاند اگر منظور از ایمان و پرهیزگاری تنها ادعای اسلام و ادعای پایبند بودن به اصول تعلیمات انبیاء بوده باشد،قبول داریم چنین افرادی عقب ماندهاند، ولی میدانیم حقیقت ایمان و پرهیزگاری چیزی جز نفوذ آن در تمام اعمال و همه شئون زندگی نیست،و این امری است که با ادعا تامین نمیگردد.
با نهایت تاسف امروز اصول تعلیمات اسلام و پیامبران خدا در بسیاری از جوامع اسلامی متروک یا نیمه متروک مانده است و چهره این جوامع چهره مسلمانان راستین نیست.
اسلام دعوت به پاکی و درستکاری و امانت و تلاش و کوشش میکند کو آن امانت و تلاش؟اسلام دعوت به علم و دانش و آگاهی و بیداری میکند کو آن علم و آگاهی سرشار؟اسلام دعوت به اتحاد و فشردگی صفوف و فداکاری میکند، آیا براستی این اصل به طور کامل در جوامع اسلامی امروز حکمفرما است و با این حال عقب ماندهاند؟!بنا بر این باید اعتراف کرد اسلام چیزی است و ما مسلمانان چیز دیگر.
*** در آیات بعد به عنوان تاکید بیشتر روی عمومیت این حکم و اینکه قانون فوق مخصوص اقوام پیشین نبوده بلکه امروز و آینده را نیز در بر میگیرد،میگوید:
"آیا مجرمانی که در نقاط مختلف آباد روی زمین زندگی میکنند،خود را از مجازاتهای الهی در امان میدانند که شب هنگام در موقعی که در خواب خوش آرمیدهاند(به صورت صاعقهها و زلزلهها و مانند آن)بر آنها فرو ریزد"( أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا بَیٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ ).
*** "و یا اینکه به هنگام روز در موقعی که غرق انواع بازیها و سرگرمیها هستند دامان آنها را بگیرد"( أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ ).
یعنی آنها در همه حال در روز و شب،در خواب و بیداری،در ساعات خوشی و ناخوشی همه در دست قدرت خدا قرار دارند،و با یک فرمان میتواند همه
زندگانی آنها را درهم بپیچد،بدون اینکه کمترین نیازی به مقدمهچینی و فراهم ساختن اسباب قبلی و گذشت زمان داشته باشد،آری تنها در یک لحظه و بدون هیچ مقدمه ممکن است انواع بلاها بر سر این انسان بیخبر فرود آید.
عجیب این است با تمام پیشرفتی که بشر امروز در صنایع و تکنولوژی کرده و با وجود اینکه نیروهای مختلف جهان طبیعت را مسخر خویش ساخته،در برابر این گونه حوادث به همان اندازه ضعیف و ناتوان و بیدفاع است که انسانهای گذشته بودند،یعنی در برابر زلزلهها و صاعقهها و مانند آن کمترین تفاوتی در حال او حتی نسبت به انسانهای پیش از تاریخ پیدا نشده است،و این نشانه نهایت ضعف و ناتوانی انسان در عین قدرتمندی و توانایی او است،این واقعیتی است که باید همیشه مد نظر همه باشد.
*** در آیه بعد باز به شکل دیگری و به بیان تازهای این حقیقت را تاکید میکند و میگوید:"آیا این مجرمان از مکر الهی ایمنند؟در حالی که هیچکس جز زیانکاران خود را از مکر او در امان نمیدانند"( أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اللّٰهِ فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ ).
همانطور که در ذیل آیه 54 سوره آل عمران گفتیم"مکر"در لغت عرب با آنچه که در فارسی امروز از آن میفهمیم تفاوت بسیار دارد،در فارسی امروز مکر به معنی نقشههای شیطانی و زیانبخش به کار میرود،در حالی که در ریشه اصلی لغت عرب،"مکر"به معنی هر نوع چارهاندیشی برای بازگرداندن کسی از هدفش میباشد،اعم از اینکه به حق باشد یا به باطل،و معمولا در مفهوم این لغت یک نوع نفوذ تدریجی افتاده است.
بنا بر این منظور از مکر الهی آن است که خداوند،مجرمان را با نقشههای قاطع و شکستناپذیر بدون اختیار خودشان از زندگانی مرفه و هدفهای خوشگذرانی باز میدارد،و این اشاره به همان کیفرها و بلاهای ناگهانی و بیچاره کننده است.
جملهای که در آخر آیه فوق بود،میگوید:هیچکس جز زیانکاران خود را از مکر و مجازات الهی در امان نمیبیند،اکنون این سؤال پیش میآید که آیا این جمله پیامبران و پیشوایان بزرگ و"صالحان"را نیز شامل میشود؟ بعضی چنین پنداشتهاند که آنها از این حکم خارجند و آیه فوق مخصوص به مجرمان است،ولی ظاهر این است که این یک حکم عمومی است و همه را فرا میگیرد زیرا حتی پیامبران و امامان نیز همواره مراقب اعمال خویش بودهاند مبادا کمترین لغزشی از آنها سر بزند، زیرا میدانیم مقام معصوم بودن،مفهومش این نیست که انجام کار خلاف برای آنها محال است،بلکه آنها با نیروی اراده و ایمان،و با استفاده از اختیار خود و مددهای الهی،در برابر خطاها و لغزشها مصونیت دارند،آنها حتی از ترک اولی میترسیدند،و از اینکه مسئولیتهای سنگین خود را به انجام نرسانند بیمناک بودند،لذا در سوره انعام آیه 15 درباره پیامبر اسلام ص میخوانیم قُلْ إِنِّی أَخٰافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذٰابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ :"بگو من میترسم اگر نافرمانی پروردگارم کنم،گرفتار عذاب روز بزرگی شوم".
روایاتی که در تفسیر آیه فوق نقل شده نیز آنچه را گفتیم تایید میکند، صفوان جمال میگوید:پشت سر امام صادق ع نماز میخواندم،دیدم میفرمود
اللهم لا تؤمنی مکرک-ثم جهر-فقال فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ "پروردگارا مرا از مکر خود ایمن مساز"سپس آشکارتر این قسمت از آیه را تلاوت فرمود فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ .
در نهج البلاغه نیز میخوانیم لا تامنن علی خیر هذه الامة عذاب اللّٰه لقول اللّٰه سبحانه فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ :"حتی بر نیکان این امت از کیفر الهی ایمن مباش زیرا خداوند میفرماید فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ
الْخٰاسِرُونَ
" (1).
در حقیقت ایمن نبودن از مکر الهی به معنی ترس از مسئولیتها و خوف از کوتاهی در انجام وظائف است،که همواره باید این"ترس"با"امید"به رحمت او به طور مساوی در دلهای افراد با ایمان باشد و موازنه این دو است که سرچشمه هر گونه حرکت و فعالیت مثبت میباشد و همان چیزی است که در تعبیر روایات به عنوان"خوف"و"رجا"از آنها یاد شده است،و تصریح شده که افراد با ایمان همواره در میان این دو قرار دارند،ولی مجرمان زیانکار آن چنان کیفرهای الهی را فراموش کردهاند که خود را در نهایت امنیت میبینند.
*** در آیه بعد بار دیگر برای بیدار ساختن اندیشههای خفته اقوام موجود و توجه دادن آنان به درسهای عبرتی که در زندگی پیشینیان بوده است میگوید:
"آیا کسانی که وارث سرزمین گذشتگان هستند و اقوامی که به جای آنها قرار گرفتهاند،از مطالعه حال پیشینیان متنبه نشدند؟و اگر ما بخواهیم میتوانیم آنها را نیز به خاطر گناهانشان هلاک کنیم،و به همان سرنوشت مجرمان گذشته گرفتار سازیم"( أَ وَ لَمْ یَهْدِ لِلَّذِینَ یَرِثُونَ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ أَهْلِهٰا أَنْ لَوْ نَشٰاءُ أَصَبْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ ).
و نیز"میتوانیم آنها را زنده بگذاریم،و به خاطر غوطهور شدن در گناه و فساد،درک و شعور و حس تشخیص را از آنها بگیریم،آن چنان که هیچ حقیقتی را نشنوند و هیچ اندرزی را نپذیرند و در زندگی حیران و سرگردان شوند" ( وَ نَطْبَعُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاٰ یَسْمَعُونَ ).
در اینکه چگونه خداوند حس تشخیص را از این دسته مجرمان میگیرد
1) 1) کلمات قصار جمله 377.
در جلد اول تفسیر نمونه صفحه 53 ذیل آیه 7 سوره بقره توضیح بیشتری مطالعه خواهید کرد.***
تِلْکَ اَلْقُریٰ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰائِهٰا وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ فَمٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا بِمٰا کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اَللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِ اَلْکٰافِرِینَ (101) وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَکْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِینَ (102)
101-اینها آبادیهایی است که اخبار آن را برای تو شرح میدهیم آنها(چنان لجوج بودند که)به آنچه قبلا تکذیب کرده بودند ایمان نمیآوردند اینچنین خداوند بر دلهای کافران مهر مینهد(و بر اثر لجاجت و ادامه گناه حس تشخیص را از آنها سلب میکند).
102-و اکثر آنها را بر سر پیمان خود ندیدیم و اکثر آنها را فاسق و گنهکار یافتیم.
در این دو آیه باز هم تکیه،روی عبرتهایی است که از بیان سرگذشتهای اقوام پیشین گرفته میشود،ولی روی سخن در اینجا به پیامبر ص است اگر چه در واقع هدف همه هستند نخست میگوید:"اینها آبادیها و شهرها و اقوامی هستند که اخبار و سرگذشت آنها را برای تو بیان میکنیم"( تِلْکَ الْقُریٰ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبٰائِهٰا ) (1).
1) 1) نقص از ماده قص میباشد که ذیل آیه 7 همین سوره شرح آن گذشت.
سپس میگوید:چنان نبود که آنها بدون اتمام حجت،هلاک و نابود شوند، بلکه"به طور مسلم پیامبرانشان با دلائل روشن،به سراغ آنها آمدند و نهایت تلاش و کوشش را در هدایت آنها کردند"( وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ ).
اما آنها در برابر تبلیغات مستمر،و دعوت پیگیر انبیاء مقاومت به خرج دادند و روی حرف خود ایستادند،و حاضر نبودند آنچه را قبلا تکذیب کردند بپذیرند و به آن ایمان بیاورند( فَمٰا کٰانُوا لِیُؤْمِنُوا بِمٰا کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ ).
و از این جمله استفاده میشود که پیامبران الهی بارها برای دعوت و هدایت آنها قیام کردند،اما آنها چنان روی دنده لجاجت افتاده بودند که حتی با روشن شدن بسیاری از حقایق حاضر به قبول هیچ حقیقتی نمیشدند.
در جمله بعد علت این لجاجت و سرسختی را چنین بیان میکند:"این چنین خداوند بر دلهای کافران نقش بیایمانی و انحراف را ترسیم میکند و بر قلوبشان مهر مینهد( کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِ الْکٰافِرِینَ ).
یعنی کسانی که در مسیرهای غلط گام برمیدارند،بر اثر تکرار و ادامه عمل،انحراف و کفر و ناپاکی آن چنان بر دلهای آنها نقش میبندد،که همچون نقش سکه ثابت میماند(و اتفاقا معنی طبع در اصل لغت،نیز همین است که صورتی را بر چیزی همانند سکه نقش کنند)و این در حقیقت از قبیل اثر و خاصیت عمل است که به خداوند نسبت داده شده،زیرا مسبب تمام اسباب،و سرچشمه تاثیر هر مؤثر بالآخره او است،او است که به تکرار عمل،این خاصیت را بخشیده که به صورت"ملکه"در میآید.
ولی واضح است که یک چنین گمراهی جنبه اجباری ندارد بلکه ایجاد کننده اسباب،خود افراد انسان هستند،اگر چه تاثیر سبب به فرمان پروردگار میباشد (دقت کنید).
در آیه بعد،دو قسمت دیگر از نقطههای ضعف اخلاقی این جمعیتها که سبب گمراهی و نابودی آنها گردیده،بیان شده است.
نخست میگوید آنها افرادی پیمانشکن بودند:"و ما برای اکثریت آنها عهد و پیمان ثابتی نیافتیم"( وَ مٰا وَجَدْنٰا لِأَکْثَرِهِمْ مِنْ عَهْدٍ ).
این عهد و پیمان ممکن است اشاره به"عهد و پیمان فطری"باشد که خداوند به حکم آفرینش و فطرت از همه بندگان خود گرفته است،زیرا هنگامی که به آنها عقل و هوش و استعداد داد مفهومش این بود که از آنها پیمان گرفته، چشم و گوش باز کنند،حقایق را ببینند و بشنوند و در برابر آن تسلیم گردند و این همان است که در آیات آخر همین سوره ذیل آیه 172 به آن اشاره شده و تحت عنوان"عالم ذر"معروف است که به خواست خدا شرح آن در ذیل همان آیات خواهد آمد.
و نیز ممکن است اشاره به عهد و پیمانهایی باشد که پیامبران الهی از مردم میگرفتند،بسیاری از مردم آن را میپذیرفتند و سپس میشکستند.
و یا اشاره به همه پیمانها اعم از"فطری"و"تشریعی"بوده باشد.
در هر صورت روح پیمانشکنی یکی از عوامل مخالفت با پیامبران و اصرار در پوییدن راه کفر و نفاق و گرفتار شدن به عواقب شوم آنها است.
سپس به عامل دیگر اشاره کرده،میگوید:"اکثر آنها را فاسد و خارج از اطاعت فرمان یافتیم"( وَ إِنْ وَجَدْنٰا أَکْثَرَهُمْ لَفٰاسِقِینَ ).
یعنی روح تمرد و قانونشکنی و خروج از نظامات آفرینش و قوانین الهی یکی دیگر از عوامل ایستادگی و پافشاری آنها در کفر و بیایمانی بود.
باید توجه داشت که ضمیر اکثرهم به همه اقوام و جمعیتهای پیشین باز میگردد،و اینکه میگوید اکثر آنها پیمانشکن و فاسد بودند برای رعایت حال اقلیتهایی است که به انبیای گذشته ایمان آوردند و وفادار ماندند،هر چند
گاهی مؤمنان بقدری محدود و معدود بودند که از یک خانواده تجاوز نمیکردند، ولی روح حقطلبی که بر سراسر آیات قرآن حکومت دارد ایجاب میکند که حتی حق این یک خانواده و یا افراد معدود رعایت گردد و همه این اقوام را منحرف و گمراه و پیمانشکن و فاسق معرفی نکند،و این موضوع جالبی است که مکرر در آیات قرآن با آن برخورد میکنیم.
ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ فَظَلَمُوا بِهٰا فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُفْسِدِینَ (103) وَ قٰالَ مُوسیٰ یٰا فِرْعَوْنُ إِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (104) حَقِیقٌ عَلیٰ أَنْ لاٰ أَقُولَ عَلَی اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ قَدْ جِئْتُکُمْ بِبَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ (105) قٰالَ إِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأْتِ بِهٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (106) فَأَلْقیٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِیَ ثُعْبٰانٌ مُبِینٌ (107) وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذٰا هِیَ بَیْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِینَ (108)
103-سپس به دنبال آنها(یعنی پیامبران پیشین)موسی را با آیات خویش به سوی فرعون و اطرافیان او فرستادیم اما آنها(با عدم پذیرش این آیات)بر آن ظلم کردند ببین عاقبت مفسدان به کجا کشید؟ 104-و موسی گفت:ای فرعون!من فرستادهای از پروردگار جهانیانم.
105-سزاوار است که بر خدا جز حق نگویم،من دلیل روشنی از پروردگارتان برای شما
آوردهام،بنا بر این بنی اسرائیل را با من بفرست.
106-(فرعون)گفت اگر نشانهای آوردهای ارائه بده اگر از راستگویانی.
107-ناگهان عصای خود را افکند و اژدهای آشکاری شد! 108-و دست خود را(از گریبان)بیرون آورد سفید(و درخشان)برای بینندگان بود!
به دنبال سرگذشت جمعی از انبیای بزرگ که در آیات قبل به طور فشرده بیان شده در این آیات و آیات فراوان دیگری که بعد از آن میآید،داستان موسی بن عمران و سرگذشت درگیریهای او با فرعون و فرعونیان و سرانجام کار آنها بیان شده است.
و اینکه میبینیم این سرگذشت مشروحتر از سرگذشت انبیای دیگر در این سوره بیان شده ممکن است به خاطر این باشد که اولا یهود و پیروان موسی بن عمران در محیط نزول قرآن زیاد بودهاند و توجیه آنها به سوی اسلام به مراتب لازمتر بود (1)و ثانیا قیام پیامبر اسلام ص شباهت بیشتری به قیام موسی بن عمران داشت.
در هر حال علاوه بر این سوره،در سورههای دیگری مانند بقره،طه،شعرا، نمل،قصص و سورههای دیگر به قسمتهای مختلف این سرگذشت عبرتانگیز اشاره شده است و اگر آیات هر سوره را جداگانه مورد بررسی قرار دهیم و سپس کنار هم بچینیم خواهیم دید که بر خلاف آنچه بعضی تصور میکنند جنبه تکرار ندارد بلکه در هر سوره به تناسب بحثی که در آن سوره مطرح بوده به عنوان شاهد به قسمتی از این سرگذشت پرماجرا اشاره شده است.
1) 1) درست است که این سوره در مکه نازل شده است و مکه کانون یهود نبود،ولی بدون شک حضور یهود در مدینه و سایر نقاط حجاز اثر وسیعی در محیط مکه نیز میگذارد.
ضمنا چون کشور مصر وسیعتر و مردم مصر دارای تمدن پیشرفتهتری از قوم نوح و هود و شعیب و مانند آنها بودند،و مقاومت دستگاه فراعنه به همین نسبت بیشتر بود قیام موسی بن عمران از اهمیت بیشتری برخوردار گردید و نکات عبرتانگیز فراوانتری در بر دارد،لذا به تناسبهای مختلف روی فرازهای گوناگون زندگی موسی و بنی اسرائیل تکیه شده است:
به طور کلی زندگی این پیامبر بزرگ یعنی موسی بن عمران را در پنج دوره میتوان خلاصه کرد:
1-دوران تولد و حوادثی که بر او گذشت تا هنگام پرورش او در دامان فرعون.
2-دوران فرار او از مصر و زندگی او در سرزمین"مدین"در محضر شعیب پیامبر.
3-دوران بعثت او و سپس درگیریهای فراوانی که با فرعون و دستگاه او داشت.
4-دوران نجات او و بنی اسرائیل از چنگال فرعونیان و حوادثی که بر آنها در راه و به هنگام ورود در بیت المقدس گذشت.
5-دوران درگیریهای موسی با بنی اسرائیل! و باید توجه داشت که در قرآن مجید در هر سوره از سورههایی که اشاره شد به یک یا چند قسمت از این دورانهای پنجگانه اشاره شده است از جمله در آیات مورد بحث و دهها آیه دیگر از همین سوره که خواهد آمد،تنها اشاره به دورانهای بعد از بعثت موسی بن عمران و رسالت او شده است،به همین دلیل ما بحثهای مربوط به دورانهای قبل را به تفسیر آیات مربوط به همان قسمت در سورههای دیگر مخصوصا سوره قصص واگذار میکنیم.
در نخستین آیه مورد بحث میفرماید:"بعد از اقوام گذشته(یعنی قوم نوح،هود،صالح و مانند آنها)موسی را با آیات خود به سوی فرعون و فرعونیان مبعوث کردیم"( ثُمَّ بَعَثْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسیٰ بِآیٰاتِنٰا إِلیٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلاَئِهِ ).
باید توجه داشت که فرعون،اسم عام است و به تمام سلاطین مصر در آن زمان گفته میشد،همانطور که به سلاطین روم،"قیصر"و به سلاطین ایران "کسری"میگفتند.
کلمه"ملا"همانطور که سابقا هم اشاره کردیم به معنی افراد سرشناس و اشراف پر زرق و برق که چشمها را پر میکنند و در صحنههای مهم جامعه حضور دارند،گفته میشود.
و اینکه میبینیم موسی در درجه اول به سوی فرعون و ملا او مبعوث میگردد علاوه بر اینکه یکی از برنامههای موسی نجات بنی اسرائیل از چنگال استعمار فرعونیان و استخلاص آنها از سرزمین مصر بود،و این بدون گفتگو با فرعون امکانپذیر نبود،به خاطر آن است که طبق مثل معروف"همیشه آب را باید از سرچشمه صاف کرد"،مفاسد اجتماعی و انحرافهای محیط تنها با اصلاحات فردی و موضعی چاره نخواهد شد بلکه باید سردمداران جامعه و آنها که نبض سیاست و اقتصاد و فرهنگ را در دست دارند در درجه اول اصلاح گردند،تا زمینه برای اصلاح بقیه فراهم گردد و این درسی است که قرآن به همه مسلمانان برای اصلاح جوامع اسلامی میدهد.
سپس میفرماید:"آنها نسبت به آیات الهی ظلم و ستم کردند" ( فَظَلَمُوا بِهٰا ).
و میدانیم حقیقت ظلم به معنی وسیع کلمه آن است که چیزی را در غیر محل آن به کار برند،و شک نیست که آیات الهی ایجاب میکند که همگان
در برابر آن تسلیم شوند و با پذیرا شدن آنها،خود و جامعه خویش را اصلاح نمایند،ولی فرعون و اطرافیانش با انکار این آیات به این آیات ظلم و ستم کردند.
و در پایان اضافه میکند:"بنگر سرانجام کار مفسدان چگونه بود"؟! ( فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ ).
و این جمله در حقیقت یک اشاره اجمالی به نابودی فرعون و قوم سرکش او است که شرح آن بعدا خواهد آمد.
*** آیه گذشته در حقیقت اشاره بسیار کوتاهی به مجموع برنامه رسالت موسی و درگیریهای او با فرعون و عاقبت کار آنها بود،اما در آیات بعد همین موضوع بطور مشروحتر مورد بررسی قرار گرفته،نخست میگوید:
"موسی گفت ای فرعون من فرستاده پروردگار جهانیانم"( وَ قٰالَ مُوسیٰ یٰا فِرْعَوْنُ إِنِّی رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
و این نخستین برخورد موسی با فرعون و چهرهای از درگیری"حق"و"باطل" است،و جالب اینکه گویا فرعون،اولین بار بود که با خطاب ای فرعون!روبرو میشد خطابی که در عین رعایت ادب از هر گونه تملق و چاپلوسی و اظهار عبودیت تهی بود،چه اینکه دیگران معمولا او را به عنوان سرورا!مالکا!پروردگار! و امثال آن خطاب میکردند.
و این تعبیر موسی برای فرعون به منزله زنگ خطری محسوب میشد! به علاوه این جمله که موسی میگوید:"من فرستاده پروردگار جهانیان هستم"، در حقیقت یک نوع اعلان جنگ به تمام تشکیلات فرعون است،زیرا این تعبیر اثبات میکند،که فرعون و مدعیان دیگری همانند او همه دروغ میگویند، و تنها پروردگار جهانیان خدا است.
در آیه بعد میخوانیم که موسی به دنبال دعوی رسالت پروردگار میگوید:
"اکنون که من فرستاده او هستم،سزاوار است که درباره خداوند جز حق نگویم،زیرا فرستاده خداوندی که از همه عیوب،پاک و منزه است،ممکن نیست دروغگو باشد"( حَقِیقٌ عَلیٰ أَنْ لاٰ أَقُولَ عَلَی اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ ).
سپس برای تثبیت دعوی نبوت خویش اضافه میکند:"چنان نیست که این ادعا را بدون دلیل گفته باشم،من از پروردگار شما،دلیل روشن و آشکاری با خود دارم"( قَدْ جِئْتُکُمْ بِبَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ ).
اکنون که چنین است"بنی اسرائیل را با من بفرست"( فَأَرْسِلْ مَعِیَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ ).
و این در حقیقت قسمتی از رسالت موسی بن عمران بود که بنی اسرائیل را از چنگال استعمار فرعونیان رهایی بخشد و زنجیر اسارت و بردگی را از دست و پای آنها بردارد،زیرا بنی اسرائیل در آن زمان به صورت بردگانی ذلیل در دست "قبطیان"(مردم مصر)گرفتار بودند،و از وجود آنها برای انجام کارهای پست و سخت و سنگین استفاده میشد.
از آیات آینده و همچنین آیات دیگر قرآن به خوبی استفاده میشود که موسی مامور دعوت فرعون و دیگر مردمان سرزمین مصر به سوی آئین خویش نیز بود،یعنی رسالت او منحصر به بنی اسرائیل نبود.
*** فرعون با شنیدن این جمله که"من دلیل روشنی با خود دارم"،بلافاصله گفت:"اگر راست میگویی و نشانهای از طرف خداوند با خود داری آن را بیاور" ( قٰالَ إِنْ کُنْتَ جِئْتَ بِآیَةٍ فَأْتِ بِهٰا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).
و با این تعبیر ضمن ابراز تردید در صدق موسی ظاهرا قیافه حقجویی و حق طلبی به خود گرفت،آن چنان که یک جستجوگر به دنبال حق میگردد.
*** بلافاصله موسی دو معجزه بزرگ خود را که یکی مظهر"بیم"و دیگری مظهر"امید"بود،و مقام"انذار"و"بشارت"او را تکمیل میکرد،نشان داد:
نخست"عصای خود را انداخت و به صورت اژدهای آشکاری درآمد"( فَأَلْقیٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِیَ ثُعْبٰانٌ مُبِینٌ ) (1).
تعبیر به"مبین"اشاره به این است که راستی تبدیل به اژدها شد و چشمبندی و تردستی و سحر و مانند آنها نبود،به خلافکاری که ساحران بعدا انجام دادند،زیرا در مورد آن میگوید آنها چشمبندی کردند و عملی انجام دادند که تصور میشد مارهایی است که به حرکت در آمده است.
ذکر این نکته نیز لازم است که در آیه 10 سوره نمل و 31 قصص میخوانیم که عصا همانند"جان"به حرکت در آمد و"جان"در لغت به معنی"مارهای باریک و سریع السیر"است،و این تعبیر با تعبیر ثعبان که به معنی اژدها و مار عظیم است،ظاهرا سازگار نمیباشد.
ولی با توجه به اینکه آن دو آیه مربوط به آغاز بعثت موسی،و آیه مورد بحث مربوط به مقابله او با فرعون است،مشکل حل میشود،گویا در آغاز کار،خدا موسی را تدریجا با این معجزه عظیم آشنا میسازد،و در صحنه اول کوچکتر و در صحنه بعد عظیمتر ظاهر میگردد.
1) 1) "راغب"در"مفردات"احتمال داده است که کلمه"ثعبان"از ماده"ثعب" به معنی جریان آب گرفته شده باشد زیرا حرکت این حیوان بیشباهت به نهرهایی که بطور مارپیچ حرکت میکنند نیست.
در هر حال تبدیل"عصا"به مار عظیم بدون شک یک معجزه است،و با تفسیرهای مادی معمولی نمیتوان آن را توجیه کرد،بلکه از نظر یک فرد الهی و خداپرست که همه قوانین جهان ماده را محکوم اراده پروردگار میداند،جای تعجب نیست که قطعه چوبی تبدیل به حیوانی شود و این در پرتو یک قدرت ما فوق طبیعی است.
ولی نباید فراموش کرد که در جهان طبیعت تمام حیوانات از خاک به وجود آمدهاند و چوبها و گیاهان نیز از خاکند،منتها برای تبدیل خاک به یک مار عظیم طبق معمول شاید میلیونها سال زمان لازم باشد،ولی در پرتو اعجاز این زمان بقدری کوتاه شد که در یک لحظه همه آن تکاملها و تحولها به سرعت و پی در پی انجام یافت و قطعه چوبی که طبق موازین طبیعی میتوانست پس از گذشتن ملیونها سال به چنین شکلی در آید در چند لحظه چنین شکلی به خود گرفت.
و آنها که سعی دارند برای همه معجزات انبیاء توجیههای طبیعی و مادی کنند و جنبه اعجاز آنها را نفی نموده،همه را به شکل یک سلسله مسائل عادی جلوه دهند هر چند بر خلاف صریح کتب آسمانی باشد،باید موقف خود را به درستی روشن کنند که آیا آنها به خدا و قدرت او ایمان دارند و او را حاکم بر قوانین طبیعت میدانند یا نه،اگر نمیدانند سخن از انبیا و معجزات آنها برای آنان بیهوده است و اگر میدانند،دلیلی بر اینگونه توجیهات تکلفآمیز و مخالفت با صریح آیات قرآن نیست(گر چه در خصوص آیه مورد بحث هیچیک از مفسرین با اختلاف سلیقههایی که دارند ندیدهایم دست به توجیه مادی بزنند ولی آنچه گفتیم یک اصل کلی بود).
آیه بعد اشاره به دومین اعجاز موسی که جنبه امید و بشارت دارد کرده، میفرماید:"موسی دست خود را از گریبان خارج کرد،ناگهان سفید و درخشنده در برابر بینندگان بود"( وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذٰا هِیَ بَیْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِینَ ).
"نزع"در اصل به معنی برگرفتن چیزی از مکانی است که در آن قرار گرفته،مثلا برگرفتن عبا از دوش و لباس از تن در لغت عرب،از آن تعبیر به نزع میشود،و همچنین جدا شدن روح از تن را نیز نزع میگویند و به همین مناسبت گاهی به معنی"خارج کردن"نیز آمده است،که در آیه مورد بحث به همین معنی است.
گرچه در آیه سخنی از محل خارج ساختن دست،به میان نیامده است، ولی از آیه 32 سوره قصص( اُسْلُکْ یَدَکَ فِی جَیْبِکَ تَخْرُجْ بَیْضٰاءَ )استفاده میشود که موسی دست را در گریبان میکرد و سپس خارج میساخت،سفیدی و درخشندگی خاصی داشت،سپس به حالت نخستین بازمیگشت.
در پارهای از روایات و تفاسیر میخوانیم که دست موسی علاوه بر سفیدی در این حالت به شدت میدرخشید،ولی آیات قرآن از این موضوع ساکت است، اگر چه منافات با آن ندارد.
و همانطور که گفتیم این موضوع و معجزه سابق درباره عصا،مسلما جنبه طبیعی و عادی ندارد بلکه در ردیف خارق عادات پیامبران است که بدون دخالت یک نیروی ما وراء طبیعی امکانپذیر نیست.
و نیز همانطور که اشاره شد،موسی با نشان دادن این معجزه میخواهد این حقیقت را روشن سازد که تنها برنامه من جنبه ارعاب و تهدید ندارد،بلکه ارعاب و تهدید برای مخالفان است و تشویق و اصلاح و سازندگی و نورانیت برای مؤمنان.
قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِیمٌ (109) یُرِیدُ أَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ فَمٰا ذٰا تَأْمُرُونَ (110) قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ وَ أَرْسِلْ فِی اَلْمَدٰائِنِ حٰاشِرِینَ (111) یَأْتُوکَ بِکُلِّ سٰاحِرٍ عَلِیمٍ (112)
109-اطرافیان فرعون گفتند:بدون شک این ساحر دانایی است! 110-میخواهد شما را از سرزمینتان بیرون کند،نظر شما چیست؟(و در برابر او چه باید کرد).
111-(سپس به فرعون)گفتند(جریان کار)او و برادرش را به تاخیر انداز و جمعآوری کنندگان را به همه شهرها بفرست.
112-تا هر ساحر دانا(و کار آزموده)ای را به خدمت تو بیاورند.
مبارزه شروع میشود
در این آیات،سخن از نخستین واکنشهای فرعون و دستگاه او در برابر دعوت موسی و معجزاتش به میان آمده است.
آیه نخست از قول اطرافیان فرعون چنین نقل میکند که آنها با مشاهده اعمال خارق العاده موسی فورا وصله سحر به او بستند"و گفتند این ساحر دانا و کهنهکار و آزمودهای است"!( قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِیمٌ ).
ولی از آیات سوره"شعراء"استفاده میشود که این سخن را فرعون درباره موسی گفت" قٰالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِیمٌ ":"فرعون به اطرافیان خود
گفت این مرد ساحر دانایی است"(شعراء-34).
اما این دو آیه هیچگونه منافاتی با هم ندارند،زیرا بعید نیست که این سخن را نخست فرعون گفته باشد،چون همه چشمها به دهان او دوخته شده بود سپس اطرافیان متملق و چاپلوسش که هیچ هدفی جز ارضای رئیس خود نداشتند، و چشمشان همواره به دهان و قیافه و اشاره او دوخته شده است،سخن او را تکرار کردند و یک زبان گفتند:"صحیح است،این مرد ساحر آزمودهای است"این برنامه اختصاص به فرعون و اطرافیان او ندارد،بلکه درباره همه ستمگران جهان و کارگردانان آنها صادق است.
*** سپس افزودند هدف این مرد این است که شما را از سرزمین و وطنتان بیرون براند"( یُرِیدُ أَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ ).
یعنی او نظری جز استعمار و استثمار و حکومت بر مردم و توسعهطلبی و غصب سرزمین دیگران ندارد و این کارهای خارق العاده و ادعای نبوت همه برای وصول به این هدف است.
و بعد گفتند با توجه به این اوضاع و احوال عقیده شما در باره او چیست؟ ( فَمٰا ذٰا تَأْمُرُونَ ).
یعنی درباره موسی به مشورت نشستند و به تبادل نظر و شور پرداختند زیرا ماده"امر"همیشه به معنی فرمان نیست،بلکه به معنی مشورت نیز میآید.
در اینجا باید توجه داشت که این جمله نیز در سوره شعرا آیه 35 از زبان فرعون نقل شده که او به اطرافیان خود خطاب میکند و میگوید درباره موسی چه میاندیشیدید و چه نظر میدهید؟و گفتیم این دو منافاتی با هم ندارند.
این احتمال نیز از طرف بعضی از مفسران داده شده است که جمله"فما ذا تامرون"در آیه مورد بحث خطابی باشد که اطرافیان فرعون به فرعون کردهاند
و صیغه جمع برای رعایت تعظیم است،ولی احتمال اول نزدیکتر به نظر میرسد.
*** به هر حال نظر همگی بر این قرار گرفت که به فرعون"گفتند:درباره او و برادرش(هارون)عجله مکن و هر گونه تصمیمی در این باره را به بعد موکول کن،ولی مامور جمعآوری به همه شهرها بفرست"( قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ وَ أَرْسِلْ فِی الْمَدٰائِنِ حٰاشِرِینَ ).
*** "تا همه ساحران ورزیده و آزموده و دانا را به سوی تو فرا خوانند و به محضر تو بیاورند"( یَأْتُوکَ بِکُلِّ سٰاحِرٍ عَلِیمٍ ).
آیا این پیشنهاد از طرف کارگردانان دستگاه فرعون به خاطر آن بود که واقعا احتمال میدادند دعوی موسی،دعوی صادقانه باشد،و میخواستند او را بیازمایند،و یا اینکه به عکس او را در دعوی خود،کاذب میدانستند،و برای هر گونه تلاش و جنبش همانند تلاشها و جنبشهای خودشان انگیزه سیاسی قائل بودند که برای یک سلسله مقاصد شخصی انجام گرفته است،و از آنجا که عجله در کشتن موسی و هارون با توجه به دو معجزه عجیبش باعث گرایش عده زیادی به او میشد و چهره"نبوت"او با چهره"مظلومیت و شهادت"آمیخته شده، جاذبه بیشتری به خود میگرفت،لذا نخست به این فکر افتادند که عمل او را با اعمال خارق العاده ساحران خنثی کنند و آبرویش را بریزند سپس او را بقتل برسانند تا داستان موسی و هارون برای همیشه از نظرها فراموش گردد! احتمال دوم با قرائن موجود در آیات به نظر نزدیکتر میرسد.
وَ جٰاءَ اَلسَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قٰالُوا إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً إِنْ کُنّٰا نَحْنُ اَلْغٰالِبِینَ (113) قٰالَ نَعَمْ وَ إِنَّکُمْ لَمِنَ اَلْمُقَرَّبِینَ (114) قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِمّٰا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمّٰا أَنْ نَکُونَ نَحْنُ اَلْمُلْقِینَ (115) قٰالَ أَلْقُوا فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ اَلنّٰاسِ وَ اِسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جٰاؤُ بِسِحْرٍ عَظِیمٍ (116) وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَلْقِ عَصٰاکَ فَإِذٰا هِیَ تَلْقَفُ مٰا یَأْفِکُونَ (117) فَوَقَعَ اَلْحَقُّ وَ بَطَلَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (118) فَغُلِبُوا هُنٰالِکَ وَ اِنْقَلَبُوا صٰاغِرِینَ (119) وَ أُلْقِیَ اَلسَّحَرَةُ سٰاجِدِینَ (120) قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ اَلْعٰالَمِینَ (121) رَبِّ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ (122)
113-ساحران نزد فرعون آمدند و گفتند:آیا اگر ما پیروز گردیم اجر و پاداش مهمی خواهیم داشت؟ 114-گفت:آری،و شما از مقربان خواهید بود! 115-(ساحران)گفتند ای موسی یا تو بیفکن یا ما میافکنیم!
116-گفت شما بیفکنید،و هنگامی که(وسایل سحر خود را)افکندند مردم را چشمبندی کردند و ترسانیدند و سحر عظیمی به وجود آوردند! 117-و به موسی وحی کردیم که عصای خود را بیفکن،ناگهان(به صورت مار عظیمی درآمد و)وسائل دروغین آنها را به سرعت برگرفت! 118-(در این موقع)حق آشکار گردید و آنچه آنها ساخته بودند باطل شد.
119-در آنجا مغلوب شدند و خوار و کوچک گشتند.
120-و ساحران(همگی)به سجده افتادند.
121-و گفتند ما به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم.
122-پروردگار موسی و هارون.
چگونه سرانجام حق پیروز شد
در این آیات گفتگو از درگیری موسی ع با ساحران و سرانجام کار او در این مبارزه به میان آمده است،در نخستین آیه میگوید:"ساحران به دعوت فرعون به سراغ او شتافتند و نخستین چیزی که با او در میان گذاشتند این بود که آیا ما اجر و پاداش فراوانی در صورت غلبه بر دشمن خواهیم داشت"( وَ جٰاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قٰالُوا إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً إِنْ کُنّٰا نَحْنُ الْغٰالِبِینَ ).
کلمه"اجر"گرچه به معنی هر گونه پاداش است اما با توجه به اینکه به صورت"نکره"است،و نکره در این گونه موارد برای تعظیم و بزرگداشت یک موضوع میآید،به معنی اجر و پاداش مهم و فوق العادهای است.
به خصوص اینکه اصل اجر و پاداش جای تردید و گفتگو نبود،آنچه آنها میخواستند قبلا درباره آن از فرعون قول بگیرند مساله اجر و پاداش مهم و برجسته بود.
فرعون نیز بلافاصله وعده مساعد به آنها داد و گفت:"آری نه تنها اجر و پاداش مادی خواهید داشت،بلکه از مقربان درگاه من نیز خواهید شد"!( قٰالَ نَعَمْ وَ إِنَّکُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ ).
و به این ترتیب هم وعده"مال"به آنها داد و هم وعده"مقام بزرگ"، و از تعبیر آیه این چنین استفاده میشود که تقرب به فرعون در آن محیط چیزی بالاتر از مال و ثروت بود،و یک موقعیت به اصطلاح معنوی محسوب میشد که میتوانست سرچشمه اموال فراوان دیگری گردد.
*** سرانجام موعد معینی برای مقابله موسی ع با ساحران تعیین شد و چنان که در دو سوره"طه"و"شعراء"آمده است،از همه مردم به عنوان یک دعوت عمومی برای مشاهده این ماجرا دعوت به عمل آمد،و اینها نشان میدهد که فرعون به پیروزی نهایی خود ایمان داشت.
روز موعود فرا رسید و ساحران همه مقدمات کار خود را فراهم ساخته بودند، یک مشت ریسمان و عصا که درون آنها گویا مواد شیمیایی مخصوصی قرار داده شده بود تهیه کردند که در برابر تابش آفتاب به صورت گازهای سبکی در میآمد و آن طنابها و عصاهای توخالی را به حرکت در میآورد.
صحنه عجیبی بود،موسی ع تک و تنها(فقط برادرش با او بود)در برابر انبوه جمعیت ساحران و مردم زیادی که غالبا طرفدار و پشتیبان آنها بودند،قرار گرفت.
ساحران با غرور مخصوصی رو به سوی موسی ع کردند و گفتند:"یا تو شروع به کار کن و عصا را بیفکن و یا ما آغاز میکنیم و وسائل خود را میافکنیم" ( قٰالُوا یٰا مُوسیٰ إِمّٰا أَنْ تُلْقِیَ وَ إِمّٰا أَنْ نَکُونَ نَحْنُ الْمُلْقِینَ ).
موسی با خونسردی مخصوصی در پاسخ"گفت:شما قبلا شروع کنید،شما وسائل خود را بیفکنید"!( قٰالَ أَلْقُوا ).
"هنگامی که ساحران طنابها و ریسمانها را به وسط میدان افکندند،مردم را چشمبندی کرده و با اعمال و گفتارهای اغراقآمیز خود،هول و وحشتی در دل مردم افکندند و سحر عظیمی در برابر آنها انجام دادند"( فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جٰاؤُ بِسِحْرٍ عَظِیمٍ ).
کلمه"سحر"همانگونه که در جلد اول تفسیر نمونه ذیل آیه 102 گفتهایم در اصل به معنی خدعه و نیرنگ و شعبده و تردستی است،گاهی نیز به معنی هر چیزی که عامل و انگیزه آن نامرئی و مرموز باشد،آمده است.
بنا بر این افرادی که با استفاده از سرعت حرکات دست و مهارت در جابجا کردن اشیاء،مطالب را به صورت خارق العاده،جلوهگر میسازند و همچنین کسانی که با استفاده کردن از خواص شیمیایی و فیزیکی مرموز،مواد و اشیاء مختلف آثار خارقالعادهای به مردم نشان میدهند،همه در عنوان"ساحر"داخل هستند.
علاوه بر اینها ساحران معمولا از یک سلسله تلقینهای مؤثر نسبت به شنوندگان و جملههای اغراقآمیز و گاهی هولانگیز و وحشتناک برای تکمیل کار خود استفاده میکنند که اثر روانی فوق العادهای در بینندگان و شنوندگان میگذارد، و از آیات مختلفی که در این سوره و سورههای دیگر قرآن درباره ماجرای ساحران عصر فرعون آمده چنین استفاده میشود که آنها از همه این عوامل و وسائل استفاده کردهاند،جمله" سَحَرُوا أَعْیُنَ النّٰاسِ "(چشم مردم را سحر کردند) و جمله" اِسْتَرْهَبُوهُمْ "(مردم را به وحشت انداختند)و یا تعبیرات دیگری
که در سورههای"طه"و"شعرا"آمده است همه گواه بر این حقیقت است. (1)
قرآن با جمله"و جاءوا بسحر عظیم"به طور سربسته اشاره به این واقعیت کرده است که صحنهای را که ساحران به وجود آورده بودند بسیار مهم و حساب شده و هولانگیز بود و گرنه کلمه"عظیم"در اینجا به کار نمیرفت.
از تواریخ و روایات و سخنان مفسران که در ذیل این آیات و آیات مشابه آن آمده است نیز به خوبی وسعت ابعاد این صحنه آشکار میشود،بنا به گفته بعضی از مفسران،ساحران به دهها هزار نفر بالغ میشدند،و تعداد وسائلی که از آن استفاده کردند نیز دهها هزار وسیله بود،و با توجه به اینکه در آن عصر، ساحران آزموده و مجرب در مصر فراوان بودند این موضوع جای تعجب نیست.
به خصوص اینکه قرآن در سوره طه آیه 67 میگوید: فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسیٰ یعنی صحنه به اندازهای عظیم و وحشتانگیز بود که حتی موسی در دل کمی ترسید،هر چند طبق صریح نهج البلاغه (2)ترس او به خاطر این بوده است که مردم ممکن است آن چنان تحت تاثیر این صحنه عظیم قرار گیرند که باز گرداندن آنها مشکل باشد،به هر صورت همه آنها حکایت از عظمت این صحنه میکند.
از این بحث به خوبی استفاده میشود که فرعون با توجه به حکومت پهناورش در کشور مصر،دارای سیاستهای حساب شده شیطانی بود،برای مبارزه با موسی و هارون تنها از وسیله تهدید و ارعاب استفاده نکرد،بلکه کوشش کرد که به گمان خود از سلاح مشابهی در برابر موسی استفاده کند،و مسلما اگر در کار خود پیروز میشد هیچگونه نام و نشانی از موسی و مکتبش باقی نمیماند و در آن صورت کشتن موسی ع بسیار ساده و بیدردسر و موافق افکار عمومی بود،بیخبر از اینکه موسی ع متکی به یک نیروی انسانی نیست که قابل مقابله و معارضه بوده باشد،از نیروی لا یزال الهی و قدرت بیانتهای او مدد میگیرد که هر مقاومتی را درهم میکوبد و نابود میکند،و در هر حال استفاده از سلاح مشابه بهترین راه پیروزی در برابر دشمنان سرسخت محسوب میگردد و نیروهای مادی را درهم میشکند.
*** در این هنگام که همه مردم به جنب و جوش افتاده بودند و غریو شادی از هر سو بلند بود و فرعون و اطرافیانش تبسم رضایتبخشی بر لب داشتند و برق شادی از چشمانشان میدرخشید،وحی الهی به سراغ موسی ع آمد و او را فرمان به انداختن عصا داد،ناگهان صحنه به کلی دگرگون شد و رنگها از چهرهها پرید و تزلزل بر ارکان فرعون و یارانش افتاد،چنان که قرآن میگوید:"ما وحی به موسی کردیم که عصایت را بیفکن ناگهان(به صورت اژدهایی درآمد و)با دقت و سرعت،مارهای دروغین و وسائل قلابی ساحران را جمع کرد"( وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ أَنْ أَلْقِ عَصٰاکَ فَإِذٰا هِیَ تَلْقَفُ مٰا یَأْفِکُونَ ).
"تلقف"از ماده لقف(بر وزن وقف)به معنی برگرفتن چیزی با قدرت
و سرعت است،خواه بوسیله دهان و دندان باشد،یا بوسیله دست،ولی در پارهای از موارد به معنی بلعیدن نیز آمده است،و در آیه مورد بحث،نیز ظاهرا به همین معنی است.
یافکون از ماده"افک"(بر وزن کتف)در اصل به معنی منصرف ساختن از چیزی است و از آنجا که دروغ انسان را از حق باز میدارد به آن"افک" گفته میشود.
بعضی از مفسران در اینجا احتمال دیگری در معنی آیه دادهاند و آن اینکه عصای موسی،پس از آنکه به صورت مار عظیمی درآمد،وسائل سحر ساحران را نبلعید،بلکه آنها را از کار انداخت و به صورت نخست بازگردانید،و چنین تصور کردهاند که این کار،راه هر گونه اشتباه را بر مردم میبست در حالی که بلعیدن آن وسائل نمیتواند،مردم را قانع سازد که موسی ساحری قویتر از آنها نبوده است.
ولی این احتمال نه با جمله"تلقف"سازگار است و نه با تناسب مطالب آیه،زیرا تلقف همانطور که گفتیم به معنی برگرفتن چیزی با دقت و سرعت است نه دگرگون ساختن آن.
به علاوه اگر بنا بود اعجاز موسی ع از طریق ابطال سحر ساحران آشکار شود،لزومی نداشت که عصا به شکل مار عظیمی درآید،آن چنان که قرآن در آغاز این سرگذشت بیان کرده است.
از همه اینها گذشته اگر بنا بر ایجاد تردید و وسوسه باشد،بازگشتن وسائل ساحران به شکل اول نیز قابل تردید و وسوسه است،زیرا ممکن است احتمال داده شود که موسی آن چنان در سحر استاد است که توانسته سحر دیگران را ابطال کند و به حال اول برگرداند.
بلکه چیزی که سبب شد مردم بدانند عمل موسی ع یک امر خارق عادت
الهی است که به اتکای نیروی بیانتهای پروردگار انجام گرفته،این است که مصر در آن زمان ساحران فراوان و بسیار آزموده داشت،و اساتید این فن و ساحران پر سابقه چهرههای شناخته شدهای در آن محیط بودند،در حالی که موسی به هیچیک از این صفات متصف نبود،مردی به ظاهر گمنام از میان بنی اسرائیل برخاست و دست به چنان کاری زد که همه در مقابل آن عاجز و ناتوان ماندند،از اینجا معلوم شد که یک نیروی غیبی در کار بوده و موسی ع یک فرد عادی و معمولی نیست.
*** "در این هنگام حق آشکار شد و اعمال آنها که بی اساس و نادرست بود، باطل گردید"( فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
زیرا کار موسی یک واقعیت بود و اعمال آنها یک مشت تقلب و تزویر و چشم بندی و اغفال،و شک نیست که هیچ باطلی در برابر حق برای همیشه یارای مقاومت ندارد.
و این نخستین ضربتی بود که بر پایه قدرت فرعون جبار فرود آمد.
*** در آیه بعد میگوید:"به این ترتیب آثار شکست در آنها نمایان شد و همگی خوار و کوچک و ناتوان شدند"( فَغُلِبُوا هُنٰالِکَ وَ انْقَلَبُوا صٰاغِرِینَ ).
گرچه در تواریخ در اینجا مطالب فراوانی نوشتهاند،ولی حتی بدون نقل تواریخ نیز میتوان حدس زد که در این هنگام چه ولولهای در میان مردم برپا گردید،جمعی بقدری ترسیدند که پا بفرار گذاشتند و عدهای فریاد میکشیدند، بعضی بیهوش شدند،و فرعون و اطرافیانش که با وحشت و اضطراب به این صحنه مینگریستند،قطرات عرق شرم بر چهرههاشان نمایان شده بود و به آینده مبهم و تاریک خود میاندیشیدند و نمیتوانستند درباره چنین صحنهای که هیچ انتظار
آن را نداشتند فکری کنند و برای آن راه حلی بیابند.
*** ضربه مهمتر آن گاه واقع شد که صحنه مبارزه ساحران با موسی ع به کلی تغییر شکل داد،ناگهان"همه ساحران به زمین افتادند و برای عظمت خداوند سجده کردند"( وَ أُلْقِیَ السَّحَرَةُ سٰاجِدِینَ ).
*** "و فریاد زدند ما ایمان به پروردگار جهانیان آوردیم"( قٰالُوا آمَنّٰا بِرَبِّ الْعٰالَمِینَ ).
*** "همان پروردگار موسی و هارون"( رَبِّ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ ).
و با بیان این جمله با صراحت این حقیقت را بیان داشتند که غیر از این خدای ساختگی،پروردگاری است واقعی که ما به او ایمان آوردهایم،حتی به کلمه "رب العالمین"نیز قناعت نکردند زیرا فرعون ادعا میکرد که پروردگار جهانیان منم!لذا پس از آن اضافه کردند" رَبِّ مُوسیٰ وَ هٰارُونَ "تا راه را به روی هر گونه سوء استفادهای ببندند.
و این چیزی بود که به هیچوجه برای فرعون و دستگاه او قابل پیشبینی نبود،یعنی عدهای که چشم امید برای کوبیدن موسی ع به آنها دوخته شده بود در صف اول مؤمنان قرار گرفتند و پیش روی عموم مردم برای خدا به خاک افتادند، و اعلام تسلیم مطلق و بیقید و شرط در برابر دعوت موسی ع کردند.
البته این موضوع که انسانهایی اینچنین منقلب گردند نباید جای تعجب باشد،زیرا نور ایمان و توحید در همه دلها وجود دارد،ممکن است پردهها و حجابهای اجتماعی،زمانی کوتاه یا طولانی،آن را بپوشاند،اما گهگاه که طوفانها میوزد،
و حجابها کنار میرود،فروغ خود را چنان آشکار میسازد که چشمها را خیره میکند.
به خصوص اینکه ساحران اساتید کهنهکاری بودند که از همه کس به فوت و فن سحر واردتر بودند،آنها به خوبی میتوانستند میان"معجزه"و"سحر" فرق بگذارند،چیزی که برای دیگران تشخیصش شاید احتیاج به دقت و مطالعه داشت برای آنها از آفتاب روشنتر بود،آنها با توجه به فنون سحر که سالها آموخته بودند،دریافتند که کار موسی ع هیچگونه شباهتی با سحر ندارد،از نیروی انسانی سرچشمه نگرفته بلکه زائیده یک قدرت ما فوق طبیعی و ما فوق بشری است،و با توجه به این واقعیت جای تعجب نیست که با آن صراحت و سرعت و بدون واهمه از آینده کار،ایمان خود را اظهار دارند.
جمله" أُلْقِیَ السَّحَرَةُ "که با فعل مجهول ذکر شده شاهد گویایی برای استقبال فوق العاده و تسلیم مطلق ساحران در برابر موسی ع است،یعنی آن چنان جاذبه معجزه موسی ع در قلب و فکر آنها اثر گذاشت که گویی همه را بی اختیار به زمین افکند و به اقرار و اعتراف واداشت.
قٰالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ إِنَّ هٰذٰا لَمَکْرٌ مَکَرْتُمُوهُ فِی اَلْمَدِینَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهٰا أَهْلَهٰا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (123) لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ (124) قٰالُوا إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ (125) وَ مٰا تَنْقِمُ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا بِآیٰاتِ رَبِّنٰا لَمّٰا جٰاءَتْنٰا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً وَ تَوَفَّنٰا مُسْلِمِینَ (126)
123-فرعون گفت آیا به او ایمان آوردید پیش از آنکه به شما اجازه دهم،حتما این توطئهای است که در این شهر(و دیار)چیدهاید تا اهلش را از آن بیرون کنید ولی به زودی خواهید دانست! 124-سوگند میخورم که دستها و پاهای شما را به طور مخالف(دست راست با پای چپ یا دست چپ با پای راست)قطع میکنم سپس همگی شما را به دار میآویزم.
125-(ساحران)گفتند(مهم نیست)ما به سوی پروردگارمان باز میگردیم.
126-تنها ایراد تو،به ما این است که ما به آیات پروردگار خویش-هنگامی که برای ما آمد-ایمان آوردهایم،بار الها!پیمانه صبر(و استقامت)را تا آخر بر ما بریز و ما را مسلمان بمیران(و تا پایان عمر با اخلاص و ایمان بدار).
هنگامی که ضربه تازهای با پیروزی موسی ع بر ساحران و ایمان آوردن
آنها به موسی ع بر ارکان قدرت فرعون فرود آمد،فرعون بسیار متوحش و دستپاچه شد،زیرا میبیند اگر عکس العمل شدیدی در برابر این صحنه نشان ندهد،همه یا بیشتر مردم به موسی ایمان خواهند آورد،و دیگر مسلط شدن بر اوضاع غیر ممکن خواهد بود،لذا بلافاصله دست به دو ابتکار زد:
نخست اتهامی که شاید عوامپسند هم بود،به ساحران بست،سپس با شدیدترین تهدید آنها را مورد حمله قرار داد،ولی بر خلاف انتظار فرعون ساحران آن چنان مقاومتی در برابر این دو صحنه از خود نشان دادند که فرعون و دستگاه او را در شگفتی فرو بردند،و نقشههای آنها خنثی گشت و به این ترتیب ضربه سومی بر- پایههای قدرت لرزان او فرود آمد،که در آیات مورد بحث این صحنه بطور جالبی ترسیم شده است:
نخست میگوید:"فرعون به ساحران گفت آیا پیش از اینکه به شما اجازه دهم به او(موسی)ایمان آوردید"؟!( قٰالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ ).
و گویا با تعبیر"به"(به او)نظر دارد موسی ع را فوق العاده تحقیر کند، و با جمله قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ شاید میخواهد اظهار دارد که من هم حقیقتجو و حقیقت طلبم،اگر در کار موسی ع واقعیتی وجود داشت،خودم به مردم اجازه میدادم ایمان بیاورند،ولی این عجله شما نشان داد که نه تنها حقیقتی در کار نیست بلکه یک نوع توطئه و تبانی بر ضد مردم مصر در جریان است! بهر حال جمله بالا نشان میدهد که فرعون جبار که جنون قدرتطلبی همه وجود او را فرا گرفته بود،میخواست ادعا کند که نه تنها مردم مصر،حق ندارند بدون اجازه او عملی انجام دهند،یا سخنی بگویند،بلکه بدون فرمان و اذن او حق اندیشیدن و فکر کردن و ایمان آوردن را نیز ندارند.
و این بالاترین نوع استعمار است که ملتی آن چنان برده و اسیر گردند که
حتی حق فکر کردن و اندیشیدن و ایمان قلبی به کسی یا مکتبی را نداشته باشند.
این همان برنامهای است که در"استعمار نو"نیز دنبال میشود،یعنی استعمارگران تنها به استعمار اقتصادی و سیاسی،و اجتماعی قناعت نمیکنند،بلکه میکوشند که ریشههای کار خود را با استعمار فکری تقویت نمایند.
در کشورهای کمونیستی با مرزهای بسته و دیوارهای به اصطلاح آهنین و سانسور شدیدی که بر همه چیز مخصوصا بر دستگاههای فرهنگی حکومت میکند مظاهر"استعمار فکری"به وضوح دیده میشود.
ولی در کشورهای سرمایهداری غرب که بعضی گمان میکنند،حد اقل استعماری از نظر فکر و اندیشه وجود ندارد و هر کس میتواند آزادانه تفکر کند و بیندیشد و انتخاب نماید،این موضوع به شکل دیگری انجام میشود،زیرا سرمایهداران بزرگ با تسلط کامل بر مطبوعات مهم،رادیوها،تلویزیونها و به طور کلی وسائل ارتباط جمعی مقاصد و افکار خویش را در لباس آزادی فکر بر- مردم تحمیل میکنند،و با شستشوی مداوم مغزی مردم آنها را به سویی که میخواهند میکشانند و این بلای بزرگی است برای دنیای معاصر.
سپس فرعون اضافه کرد"این نقشهای است که شما در این شهر کشیدهاید تا بوسیله آن اهل آن را بیرون کنید"( إِنَّ هٰذٰا لَمَکْرٌ مَکَرْتُمُوهُ فِی الْمَدِینَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهٰا أَهْلَهٰا ).
با توجه به آیه 71 سوره طه که میگوید إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ :
"موسی استاد بزرگ شما است که به شما سحر آموخته است"روشن میشود که منظور فرعون این است که شما یک تبانی توطئه حساب شده از مدتها پیش برای تسلط بر اوضاع مصر و گرفتن زمام قدرت به دست داشتهاید،نه اینکه تنها در این چند روز که شاید موسی با ساحران ملاقات مقدماتی داشته است،ترتیب چنین برنامهای را دادهاید.
و از اینجا روشن میشود که منظور از"مدینه"،مجموع کشور مصر است و به اصطلاح الف و لام به معنی الف و لام جنس میباشد و منظور از لِتُخْرِجُوا مِنْهٰا أَهْلَهٰا تسلط موسی ع و بنی اسرائیل بر اوضاع مصر و بیرون کردن اطرافیان فرعون از همه مقامات حساس و یا تبعید عدهای از آنها به نقاط دوردست است،آیه 110 همین سوره که تفسیر آن گذشت نیز شاهد بر این مدعا است.
و در هر صورت این تهمت به قدری بی اساس و رسوا بود که جز عوام الناس و افراد کاملا بی اطلاع نمیتوانستند آن را بپذیرند،زیرا موسی ع در محیط مصر،حضور نداشت و هیچکس او را با ساحران ندیده بود و اگر استاد معروف آنها باشد باید همه جا مشهور گردد و بسیاری از مردم او را بشناسند،و اینها مطالبی نبود که بتوان آنها را به این آسانی مکتوم داشت،زیرا تبانی با یک یا چند نفر بطور مخفیانه امکان دارد اما با هزاران نفر ساحران مصر،که در شهرهای پراکنده و مختلف زندگی داشتند آنهم یک چنین تبانی مهمی،عملا امکانپذیر نبود.
سپس فرعون به طور سربسته اما شدید و محکم آنها را تهدید کرد و گفت:
"اما بزودی خواهید فهمید"!( فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ ).
*** در آیه بعد تهدید سربستهای را که در جمله قبل به آن اشاره شد بطور وضوح بیان میکند و میگوید:"سوگند یاد میکنم که دستها و پاهای شما را بطور مخالف(دست راست و پای چپ و دست چپ و پای راست را)قطع میکنم سپس همگی شما را به دار خواهم آویخت"( لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلاٰفٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ ).
در حقیقت منظور این بوده است که آنها را با زجر و شکنجه به قتل برساند
و صحنه بسیار هولناک و عبرتانگیزی برای همگان به وجود آورد،زیرا بریدن دست و پا و سپس به دار آویختن سبب میشد که در انظار مردم خون از بدنشان فواره بزند و آنها نیز بر فراز دار دست و پا زنند تا زمانی که مرگشان فرا رسد.
(توجه داشته باشید که دار زدن در آن زمان به صورت امروز نبود که طناب را به گردن افراد بیاویزند بلکه به زیر شانههای آنها قرار میدادند تا بزودی نمیرند).
و شاید بریدن دست و پاها بطور مخالف برای این بوده است که این کار سبب میشده دیرتر بمیرند و زجر و شکنجه بیشتر ببینند.
قابل توجه اینکه برنامهای را که فرعون در اینجا برای مبارزه با ساحرانی که به موسی ع ایمان آورده بودند در پیش گرفت،یک برنامه عمومی در مبارزات ناجوانمردانه جباران با طرفداران حق است که از یک سو از حربه تهمت استفاده میکنند،تا موقعیت حق طلبان را در افکار عمومی تضعیف کنند و از سوی دیگر تکیه بر زور و قدرت و تهدید به قتل و نابودی مینمایند تا اراده آنها را درهم بشکنند،ولی همانطور که در دنباله داستان موسی میخوانیم،هیچیک از این دو حربه در طرفداران راستین حق کارگر نگردید و نباید کارگر شود.
*** ساحران در برابر هیچیک از دو حربه فرعون از میدان در نرفتند،یکدل و یک جان در پاسخ او چنین گفتند:"ما به سوی پروردگار خود بازمیگردیم" ( قٰالُوا إِنّٰا إِلیٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبُونَ ).
یعنی اگر آخرین تهدید تو عملی بشود،سرانجامش این است که ما در راه خدا و در طریق استقامت و پایمردی در دفاع از آئین او،شربت شهادت خواهیم نوشید،و این نه تنها به ما زیانی نمیرساند و از ما چیزی نمیکاهد،بلکه سعادت و افتخار بزرگی برای ما محسوب میشود.
سپس برای اینکه پاسخی به تهمت فرعون داده باشند و حقیقت امر را بر انبوه مردمی که تماشاچی این صحنه بودند،روشن سازند و بیگناهی خویش را ثابت کنند،چنین گفتند:"تنها ایرادی که تو به ما داری این است که ما به آیات پروردگار خود،هنگامی که به سراغ ما آمد،ایمان آوردهایم"( وَ مٰا تَنْقِمُ مِنّٰا إِلاّٰ أَنْ آمَنّٰا بآیات ربنا لما جاءتنا).
یعنی ما نه اخلالگریم و نه توطئه و تبانی خاصی بر ضد تو کردهایم،و نه محرک ما بر ایمان به موسی ع این بوده است که زمام قدرت را بدست بگیریم و نه مردم این کشور را از سرزمین خود بیرون کنیم و خودت نیز میدانی که ما این کاره نیستیم،بلکه ما هنگامی که حق را دیدیم و نشانههای آن را بخوبی شناختیم به ندای پروردگار خود پاسخ گفتیم و ایمان آوردیم و تنها گناه ما در نظر تو همین است و بس! در حقیقت آنها با جمله نخست به فرعون نشان دادند که هرگز از تهدید او نمیهراسند و با شهامت به استقبال همه حوادث حتی مرگ و شهادت میشتابند و با جمله دوم به اتهاماتی که فرعون بر آنها وارد کرده بود،با صراحت پاسخ گفتند.
جمله تنقم از ماده"نقمت"(بر وزن نعمت)در اصل به معنی انکار کردن چیزی است به"زبان"،یا"بوسیله عمل و مجازات نمودن"،بنا بر این آیه بالا هم ممکن است به این معنی باشد که تنها ایراد تو بر ما این است که ایمان آوردهایم،و یا به این معنی باشد که مجازاتی را که میخواهی انجام دهی به خاطر ایمان ما است.
سپس روی از فرعون برتافتند و متوجه درگاه پروردگار شدند و از او تقاضای صبر و استقامت کردند،زیرا میدانستند بدون حمایت و یاری او،توانایی مقابله با این تهدیدهای سنگین را ندارند،لذا گفتند:"پروردگارا پیمانه صبر
را بر ما فرو ریز و ما را با اخلاص و با ایمان تا پایان عمر بدار"( رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً وَ تَوَفَّنٰا مُسْلِمِینَ ).
و جالب اینکه آنها با جمله" أَفْرِغْ عَلَیْنٰا صَبْراً "چنین اظهار داشتند که چون خطر به آخرین درجه رسیده است،تو نیز آخرین درجه صبر و استقامت را به ما مرحمت کن(زیرا افرغ از ماده"افراغ"به معنی ریختن ماده سیالی از ظرف است بطوری که ظرف از آن خالی شود).
ممکن است در نخستین برخورد با ماجرای ساحران زمان موسی ع که در پایان،مؤمنان راستینی از کار در آمدند،انسان در شگفتی فرو رود که مگر ممکن است در مدتی به این کوتاهی چنین انقلاب و تحولی در فکر و روح انسانی پیدا شود که از صف مخالف کاملا بریده و در صف موافق گام بگذارد،و آن چنان سر سختانه از عقیده تازه خود دفاع کند که به تمام موقعیت و زندگی خویش پشت پا زند و شربت شهادت را شجاعانه و با چهرهای خندان تا آخرین جرعه بنوشد؟! ولی اگر به این نکته توجه کنیم که آنها با سوابق زیادی که در علم سحر داشتند به خوبی به عظمت معجزه موسی ع و حقانیت او پی بردند و از روی آگاهی کامل در این میدان گام گذاشتند،این آگاهی سرچشمه عشق سوزانی شد که تمام وجود آنها را در برگرفت،عشقی که هیچ حد و مرزی را به رسمیت نمیشناسد و ما فوق همه خواستههای انسان است.
آنها به خوبی میدانستند در چه راهی گام گذاشتهاند؟و برای چه میجنگند؟ و با چه کسی مبارزه میکنند؟و چه آینده درخشانی به دنبال این مبارزه در پیش دارند؟ آری اگر ایمان با آگاهی کامل توأم گردد از چنین عشقی سر برمیآورد که اینگونه فداکاریها در راه آن شگفتانگیز نیست.
به همین جهت میبینیم آنها با صراحت و شجاعت(چنان که در آیه 72 سوره طه آمده است)گفتند:"سوگند به همان کس که ما را آفریده ما هرگز ترا بر دلائل روشنی که از طرف پروردگار به ما رسیده است،مقدم نخواهیم داشت،تو هر چه میخواهی بکن اما بدان که دائره قدرتت محدود به همین زندگی دنیا است"!.
و سرانجام چنان که در روایات و تواریخ آمده است،آن قدر در این راه ایستادگی به خرج دادند که فرعون،تهدید خود را عملی ساخت،و بدنهای مثله شده آنان را در کنار رود نیل بر شاخههای درختان بلند نخل آویزان نمود،و نام پرافتخار آنها در دفتر آزاد مردان جهان ثبت شد،و به گفته مفسر بزرگ مرحوم طبرسی کانوا اول النهار کفارا سحرة و آخر النهار شهداء بررة:"صبحگاهان کافر بودند و ساحر،شامگاهان شهیدان نیکوکار راه خدا"! ولی باید توجه داشت که چنین انقلاب و تحول و استقامتی جز در پناه امدادهای الهی ممکن نیست،و مسلما آنها که در مسیر حق گام میگذارند،چنین امدادهایی به سراغ آنها خواهد شتافت.
وَ قٰالَ اَلْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَ تَذَرُ مُوسیٰ وَ قَوْمَهُ لِیُفْسِدُوا فِی اَلْأَرْضِ وَ یَذَرَکَ وَ آلِهَتَکَ قٰالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ نَسْتَحْیِی نِسٰاءَهُمْ وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ (127) قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اِسْتَعِینُوا بِاللّٰهِ وَ اِصْبِرُوا إِنَّ اَلْأَرْضَ لِلّٰهِ یُورِثُهٰا مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ اَلْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (128) قٰالُوا أُوذِینٰا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِیَنٰا وَ مِنْ بَعْدِ مٰا جِئْتَنٰا قٰالَ عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَ یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ (129)
127-اشراف قوم فرعون(به او)گفتند:آیا موسی و قومش را رها میکنی که در زمین فساد کنند و تو و خدایانت را رها سازند،گفت به زودی پسرانشان را میکشیم و دخترانشان را زنده نگه میداریم(تا خدمت ما کنند)و ما بر آنها کاملا مسلط هستیم.
128-موسی به قوم خود گفت از خدا یاری جویید و استقامت پیشه کنید که زمین از آن خدا است و آن را به هر کس بخواهد(و شایسته بداند)واگذار میکند و سرانجام (نیک)برای پرهیزکاران است.
129-گفتند:پیش از آنکه به سوی ما بیایی آزار دیدیم و(هم اکنون)پس از آمدنت نیز آزار میبینیم(کی این آزارها سر خواهد آمد؟)گفت امید است پروردگارتان دشمن شما را هلاک کند و شما را در زمین جانشین(آنها)سازد و بنگرد چگونه عمل میکنید؟.
در این آیات صحنه دیگری را از گفتگوی فرعون و اطرافیانش پیرامون وضع موسی ع بیان میکند،و از قرائنی که در خود آیه است،چنین برمیآید که محتوای این آیات مربوط به مدتی پس از جریان مبارزه موسی با ساحران است.
در نخستین آیه میگوید:"جمعیت اشراف و اطرافیان فرعون به عنوان اعتراض به او گفتند،آیا موسی و بنی اسرائیل را به حال خود رها میکنی که در زمین فساد کنند،و تو و خدایانت را رها سازند"؟!( وَ قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَ تَذَرُ مُوسیٰ وَ قَوْمَهُ لِیُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ یَذَرَکَ وَ آلِهَتَکَ ).
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که فرعون بعد از شکست در برابر موسی ع مدتی او و بنی اسرائیل را آزاد گذارد(البته آزادی نسبی)و آنها نیز بیکار ننشستند و به تبلیغ آئین موسی ع پرداختند تا آنجا که قوم فرعون از نفوذ و پیشرفت آنها بیمناک شدند،و نزد فرعون آمدند و او را تشویق به شدت عمل در برابر موسی و بنی اسرائیل کردند.
آیا این دوران آزادی نسبی بخاطر ترس و وحشتی بود که در دل فرعون از معجزه کوبنده موسی ع به وجود آمد؟و یا اختلافی بود که میان مردم مصر و حتی قبطیان درباره موسی ع و آئین او پیدا شده بود،و جمعی به او تمایل پیدا کرده بودند،و فرعون مشاهده میکرد،نمیتواند در چنین شرائطی دست به کار شود و شدت عمل به خرج دهد؟ هر دو احتمال به ذهن فرعون نزدیک است و ممکن است هر دو توأما چنین اثری در فکر فرعون گذارده باشد.
به هر حال فرعون با اخطار اطرافیان،تشویق به شدت عمل در برابر بنی اسرائیل شد و در پاسخ هواخواهانش چنین گفت:"بزودی پسران آنها را به قتل میرسانیم و نابود میکنیم و زنانشان را(برای خدمت)زنده میگذاریم،و ما بر آنها تسلط کامل داریم"( قٰالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ نَسْتَحْیِی نِسٰاءَهُمْ وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ ) در اینکه منظور او"الهتک"(خدایان تو)چیست؟در میان مفسران گفتگو است،آنچه با ظاهر آیه موافقتر است این است که فرعون هم برای خود بتها و معبودها و خدایانی داشت،اگر چه با توجه به آیه 74 سوره نازعات أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلیٰ و آیه 38 سوره قصص مٰا عَلِمْتُ لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرِی معلوم میشود که مردم مصر بزرگترین خدایشان فرعون بود و یا حد اقل او خود را بزرگ ترین معبود مصر میدانست و معبودی برای آنها در ردیف خودش قائل بود، اما با این حال او برای خویش معبودهایی انتخاب کرده بود که آنها را پرستش میکرد.
نکته دیگر اینکه فرعون در اینجا دست به یک مبارزه ریشهدار و عمیق میزند و تصمیم بر کاری میگیرد که در آینده به کلی قدرت بنی اسرائیل را درهم بشکند و آن اینکه مردان جنگی و مبارز را با کشتن فرزندان بنی اسرائیل ریشه کن سازد و تنها زنان و دختران را برای کنیزی و خدمتکاری باقی بگذارد،و این آئین هر استعمار نو و کهنهای است،که افراد مثبت و فعال را از میان برمیدارند، و یا روح مردانگی و شهامت را با وسائل گوناگون در آنها میکشند و افراد غیر فعال را زنده نگه میدارند.
البته این احتمال نیز هست که فرعون میخواسته است این سخن به گوش بنی اسرائیل برسد و از دو جهت روحیه آنها درهم شکسته شود،یکی از نظر کشته شدن پسران و مردان آینده و دیگری از نظر اینکه نوامیسشان به چنگال دشمن خواهد افتاد.
و در هر حال با جمله إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ میخواهد وحشت و اضطراب را از دل پیروان خود بردارد و به آنها اطلاع دهد که کاملا بر اوضاع مسلط است! ***
-در اینجا سؤالی پیش میآید و آن اینکه چرا فرعون تصمیم بر قتل موسی نگرفت و تنها نقشه نابود کردن فرزندان بنی اسرائیل را کشید؟!
-از آیات سوره مؤمن به خوبی استفاده میشود که فرعون در آغاز، تصمیم بر قتل موسی داشت ولی اندرزهای توأم با تهدید مؤمن آل فرعون و اینکه اقدام به قتل موسی ممکن است،خطرناک واقع شود و او براستی از طرف خدا باشد و آنچه را از مجازاتهای الهی میگوید،انجام پذیرد،به قدر کافی در فکر و روح فرعون اثر گذاشت.
به علاوه بعد از جریان پیروزی موسی بر ساحران،این خبر در همه جا منعکس گردید، و در مورد طرفداری و مخالفت با موسی ع در میان مردم مصر اختلاف افتاد،شاید فرعون از این بیم داشت که اگر بخواهد تصمیم حادی بر ضد موسی ع بگیرد با واکنش شدیدی که از طرف مردمی که تحت تاثیر او واقع شدهاند روبرو گردد،به این جهات از تصمیم بر قتل موسی ع منصرف گردید. آیه بعد در حقیقت،نقشه و برنامهای است که موسی ع به بنی اسرائیل برای مقابله با تهدیدهای فرعون،پیشنهاد میکند،و شرائط پیروزی به دشمن را در آن تشریح مینماید،و به آنها گوشزد میکند که اگر سه برنامه را عملی کنند، قطعا به دشمن پیروز خواهند شد"نخست اینکه تکیهگاهشان تنها خدا باشد و از او یاری بطلبند"( قٰالَ مُوسیٰ لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللّٰهِ ) دیگر اینکه به آنها میگوید:"استقامت و پایداری پیشه کنید"و از
تهدیدها و حملات دشمن نهراسید و از میدان بیرون نروید( وَ اصْبِرُوا ) و برای تاکید مطلب و ذکر دلیل،به آنها گوشزد میکند که"سراسر زمین از آن خدا است و مالک و فرمانروای مطلق او است،و به هر کس از بندگانش بخواهد آن را منتقل میسازد"( إِنَّ الْأَرْضَ لِلّٰهِ یُورِثُهٰا مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ) و آخرین شرط این است که تقوا را پیشه کنید،زیرا"عاقبت پیروزمندانه از آن پرهیزکاران است"( وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ ) این سه شرط که یکی از آنها در زمینه عقیده(استعانت جستن از خدا)و دیگری در زمینه اخلاق(صبر و استقامت)و دیگری در زمینه عمل(تقوی و پرهیزکاری)تنها شرط پیروزی قوم بنی اسرائیل به دشمن نبود،بلکه هر قوم و ملتی بخواهند بر دشمنانشان پیروز شوند،بدون داشتن این برنامه سه مادهای امکان ندارد،افراد بیایمان و مردم سست و ترسو،و ملتهای آلوده و تبهکار،اگر هم پیروز گردند،موقتی و ناپایدار خواهد بود.
قابل توجه اینکه این سه شرط هر کدام فرع بر دیگری است،پرهیزکاری بدون استقامت در برابر شهوات و زرق و برق جهان ماده ممکن نیست همان طور که صبر و استقامت نیز بدون ایمان به خدا،بقاء و دوام ندارد، *** و در آخرین آیه مورد بحث شکوه و گلههای بنی اسرائیل را از مشکلاتی که بعد از قیام موسی ع با آن دست به گریبان بودند،منعکس میسازد و میگوید:"آنها به موسی گفتند:پیش از آنکه تو بیایی ما را آزار میدادند، اکنون هم که آمدهای باز آزارها هم چنان ادامه دارد"پس کی گشایشی در کار پیدا میشود؟( قٰالُوا أُوذِینٰا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِیَنٰا وَ مِنْ بَعْدِ مٰا جِئْتَنٰا )گویا بنی اسرائیل مثل بسیاری از ما مردم انتظار داشتند که با قیام موسی ع یک شبه همه کارها روبراه شود،فرعون از بین برود،فرعونیان نابود شوند و کشور پهناور
مصر با تمام ذخائرش در اختیار بنی اسرائیل قرار گیرد،همه اینها از طریق اعجاز، صورت گیرد و گردی هم به صورت بنی اسرائیل ننشیند.
ولی موسی ع به آنها فهماند با اینکه سرانجام پیروز خواهند شد،اما راه درازی در پیش دارند،و این پیروزی طبق سنت الهی در سایه استقامت و کوشش و تلاش بدست خواهد آمد،همانطور که آیه مورد بحث میگوید:"موسی گفت امید است پروردگار شما دشمنتان را نابود کند و شما را جانشینان آنها در زمین قرار دهد"( قٰالَ عَسیٰ رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَ یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الْأَرْضِ ).
ذکر کلمه"عسی"(شاید و امید است)همانند کلمه"لعل"که در بسیاری از آیات قرآن آمده است،در حقیقت اشاره به این است که این پیروزی و موفقیت، شرائطی دارد که بدون آن شرائط،به آن نخواهید رسید(شرح بیشتر در این باره را در ذیل آیه 84 سوره نساء جلد چهارم صفحه 35 مطالعه فرمائید).
و در پایان آیه میفرماید:خداوند این نعمتها را به شما خواهد داد و آزادی از دست رفته را به شما برمیگرداند،"تا ببیند چگونه عمل خواهید کرد" ( فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ ).
یعنی پس از پیروزی،دوران آزمایش شما شروع خواهد شد،آزمایش ملتی فاقد همه چیز که در پرتو هدایت الهی همه چیز را پیدا کرده است.
این تعبیر ضمنا اشعاری به این دارد که در آینده از بوته این آزمایش خوب بیرون نخواهید آمد،و شما هم به هنگام قدرت یافتن همچون دیگران دست به ظلم و فساد خواهید زد.
در روایتی که در کتاب کافی از امام باقر ع نقل شده چنین میخوانیم:
قال وجدنا فی کتاب علی صلوات اللّٰه علیه إِنَّ الْأَرْضَ لِلّٰهِ یُورِثُهٰا مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ وَ الْعٰاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ انا و أهل بیتی الذین اورثنا اللّٰه الارض و نحن المتقون
(1) .
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد دوم صفحه 56.
"در کتاب علی ع چنین یافتیم که پس از تلاوت آیه إِنَّ الْأَرْضَ لِلّٰهِ یُورِثُهٰا ...فرمود:من و اهل بیتم همان کسانی هستیم که خداوند زمین را به ما منتقل ساخته و مائیم پرهیزگاران".
اشاره به اینکه حکمی که در این آیه ذکر شده است،یک حکم و یک قانون عمومی است و هم اکنون نیز زمین در واقع از آن پرهیزگاران است.
وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ (130) فَإِذٰا جٰاءَتْهُمُ اَلْحَسَنَةُ قٰالُوا لَنٰا هٰذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ أَلاٰ إِنَّمٰا طٰائِرُهُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (131)
130-و ما نزدیکان فرعون(و قوم او)را به خشکسالی و کمبود میوهها گرفتار کردیم شاید متذکر گردند.
131-اما(آنها نه تنها پند نگرفتند بلکه)هنگامی که نیکی(و نعمت)به آنها میرسید میگفتند به خاطر خود ماست!ولی موقعی که بدی(و بلا)به آنها میرسید میگفتند از شومی موسی و کسان او است!بگو سرچشمه همه این فالهای بد نزد خدا است(و شما را به خاطر اعمال بدتان کیفر میدهد)اما اکثر آنها نمیدانند.
همانطور که در تفسیر آیه 94 از همین سوره گذشت،یک قانون کلی الهی در مورد تمام پیامبران این بوده است،که به هنگامی که با مخالفتها روبرو میشدند،
خداوند برای تنبه و بیداری اقوام سرکش،آنها را گرفتار مشکلات و ناراحتیها میساخته تا در خود احساس نیاز کنند،و فطرت توحید که به هنگام رفاه و آسایش زیر پوشش غفلت قرار میگیرد،آشکار گردد و به ضعف و ناتوانی خویش پی ببرند و متوجه مبدء قادر و توانایی که تمام نعمتها از ناحیه او است بشوند.
در نخستین آیه مورد بحث،اشاره به همین مطلب در مورد پیروان فرعون میکند و میگوید:"ما آل فرعون را به قحطی و خشکسالی و کمبود میوهها گرفتار ساختیم،شاید متذکر گردند و بیدار شوند"( وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ ).
"سنین"جمع"سنة"به معنی سال است،ولی معمولا هنگامی که با کلمه "اخذ"(گرفتن)به کار میرود،به معنی گرفتار قحطی و خشکسالی شدن میآید، بنا بر این اخذه السنة(سال او را گرفت)یعنی گرفتار خشکسالی شد،و شاید علت آن این باشد که سالهای قحطی در برابر سالهای عادی و معمولی کم است، بنا بر این اگر منظور از سال،سالهای عادی باشد،چیز تازهای نیست،و از آن معلوم میشود که منظور سالهای فوق العاده یعنی قحطی است.
کلمه"آل"در اصل،"اهل"بوده و سپس به اصطلاح"قلب شده"و به این صورت درآمده است،و اهل به معنی نزدیکان و خاصان انسان است،اعم از اینکه بستگان نزدیک او باشند و یا همفکران و همگامان و اطرافیان.
با اینکه خشکسالی و قحطی،دامان همه فرعونیان را گرفت ولی در آیه فوق،تنها سخن از نزدیکان و خاصان او به میان آمده است،اشاره به اینکه آنچه مهم است این است که آنها بیدار شوند زیرا نبض سایر مردم به دست آنها است، آنها هستند که میتوانند دیگران را گمراه سازند و یا به راه آورند،و به همین جهت تنها سخن از آنان به میان آمده،اگر چه دیگران هم گرفتار همین عواقب بودند.
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که خشکسالی برای مصر بلای بزرگی محسوب میشد،زیرا مصر یک کشور کاملا کشاورزی بود و خشکسالی همه طبقات آن را تحت فشار شدید قرار میداد،ولی مسلما آل فرعون که صاحبان اصلی زمینها و منافع آن بودند بیش از همه زیان میدیدند.
ضمنا از آیه فوق معلوم میشود که خشکسالی،چند سال ادامه یافت زیرا کلمه"سنین"جمع است،به خصوص اینکه" نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ "(کمبود میوهها) نیز به آن اضافه شده،زیرا خشکسالیهای موقت ممکن است در درختان کمتر اثر بگذارد،اما هنگامی که طولانی گردد،درختان را نیز از بین میبرد،این احتمال نیز وجود دارد که علاوه بر خشکسالی،آفتی میوههای آنها را فرا گرفته باشد.
جمله لعلهم یذکرون گویا اشاره به این نکته است که توجه به حقیقت توحید در روح آدمی از آغاز وجود دارد،سپس به خاطر تربیتهای نادرست و یا مستی نعمت،آن را فراموش میکند،اما به هنگام گرفتاری در چنگال مشکلات مجددا یادآور میشود و ماده تذکر که به مفهوم یادآوری است،مناسب همین معنی میباشد.
قابل توجه اینکه در ذیل آیه 94 جمله لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ (شاید در پیشگاه خدا خضوع کنند و تسلیم شوند)آمده،که در واقع یکی مقدمه دیگری میباشد، زیرا نخست،انسان"متذکر"میشود و بعد در مقام"خضوع و تسلیم"و یا تقاضا از پروردگار برمیآید.
*** اما به جای اینکه"آل فرعون"از این درسهای الهی پند بگیرند،و از خواب خرگوشی بیدار شوند،از این موقعیت سوء استفاده کرده و جریان
حوادث را به میل خود تفسیر میکردند،"هنگامی که اوضاع بر وفق مراد آنها بود،و در آرامش و راحتی بودند میگفتند،این وضع به خاطر نیکی و پاکی و لیاقت ما است!".در حقیقت شایسته چنین موقعیتی بودهایم( فَإِذٰا جٰاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قٰالُوا لَنٰا هٰذِهِ ) "اما هنگامی که گرفتار ناراحتی و مشکلی میشدند،فورا به موسی ع و کسانی که با او بودند،میبستند و میگفتند:این از شر قدم اینها است"! ( وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسیٰ وَ مَنْ مَعَهُ ).
" یَطَّیَّرُوا "از ماده تطیر به معنی"فال بد زدن"است،و ریشه اصلی آن کلمه"طیر"به معنی"پرنده"میباشد،و از آنجا که عرب،فال بد را غالبا به- وسیله پرندگان میزد،گاهی صدا کردن کلاغ را به فال بد میگرفت و گاهی پریدن پرندهای را از دست چپ نشانه تیرهروزی میپنداشت"کلمه"تطیر"به معنی فال بد زدن بطور مطلق آمده است.
ولی قرآن در پاسخ آنها میگوید:"بدانید که سرچشمه شومیها و ناراحتی هایی که دامان آنها را میگرفت،از ناحیه پروردگار بوده و خدا میخواسته است که آنها را گرفتار نتیجه شوم اعمالشان بکند،ولی اکثر آنها نمیدانند" ( أَلاٰ إِنَّمٰا طٰائِرُهُمْ عِنْدَ اللّٰهِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ) قابل توجه اینکه این طرز تفکر،مخصوص به فرعونیان نبود، هم اکنون در میان اقوام خودخواه و گمراه نیز این موضوع به وضوح دیده میشود که برای قلب حقائق و گمراه ساختن و جدان خویش یا دیگران،هر زمان پیروزی نصیبشان شود آن را مرهون لیاقت و کاردانی خویش میدانند،هر چند لیاقت آنها کمترین اثری در آن پیروزی نداشته باشد،و به عکس هر بدبختی دامنشان را میگیرد فورا به بیگانگان و دستهای مرموز و یا آشکار دشمن نسبت میدهند هر چند خودشان عامل اصلی بدبختی بوده باشند.
قرآن مجید میگوید:دشمنان پیامبر اسلام ص نیز در برابر او چنین منطقی داشتند(سوره نساء آیه 78)و در جای دیگر میگوید انسانهای منحرف این چنین هستند(سوره فصلت آیه 50)و این در حقیقت یکی از مظاهر بارز روح خودخواهی و لجاجت است (1)
شاید همیشه در میان انسانها و اقوام مختلف،فال نیک و بد رواج داشته است،اموری را به"فال نیک"میگرفتند و دلیل بر پیروزی و پیشرفت کار میدانستند،و اموری را به"فال بد"میگرفتند و دلیل بر شکست و ناکامی و عدم پیروزی میپنداشتند،در حالی که هیچگونه رابطه منطقی در میان پیروزی و شکست با اینگونه امور وجود نداشت،و مخصوصا در قسمت فال بد،غالبا جنبه خرافی و نامعقول داشته و دارد.
این دو گرچه اثر طبیعی ندارند،ولی بدون تردید اثر روانی میتوانند داشته باشند،فال نیک غالبا مایه امیدواری و حرکت است ولی فال بد موجب یاس و نومیدی و سستی و ناتوانی است.
شاید به خاطر همین موضوع است که در روایات اسلامی از فال نیک نهی نشده، اما فال بد به شدت محکوم گردیده است،در حدیث معروفی از پیامبر ص نقل شده:
تفالوا بالخیر تجدوه :"کارها را به فال نیک بگیرید(و امیدوار باشید)تا به آن برسید"جنبه اثباتی این موضوع منعکس است و در حالات خود پیغمبر ص و پیشوایان اسلام ع نیز دیده میشود که گاهی مسائلی را به فال نیک میگرفتند،مثلا در جریان برخورد مسلمانان با کفار مکه در سرزمین
1) 1) ضمنا ذکر"حسنة"با الف و لام و"اذا"و ذکر"سیئة"با"ان"و به صورت نکره،اشاره به این است که نعمتها به طور فراوان به سراغ آنها میآمدند ولی ناراحتیها گهگاه.
"حدیبیة"میخوانیم هنگامی که"سهیل بن عمرو"به عنوان نماینده کفار مکه به سراغ پیامبر ص آمد و حضرت ص از نام او آگاه گردید،فرمود:
قد سهل علیکم و امرکم :"یعنی از نام"سهیل"من تفال میزنم که کار بر شما سهل و آسان میگردد" (1).
دانشمند معروف"دمیری"که از نویسندگان قرن هشتم هجری است،در یکی از نوشتههای خود اشاره به همین مطلب کرده و میگوید اینکه پیامبر ص فال نیک را دوست میداشت،به خاطر آن بود که انسان هر گاه امیدوار به فضل پروردگار باشد در راه خیر گام برمیدارد و هنگامی که امید خود را از پروردگار قطع کند،در راه شر خواهد افتاد و فال بد زدن مایه سوء ظن و موجب انتظار بلا و بدبختی کشیدن است (2).
اما در مورد فال بد که عرب آن را"تطیر"و"طیره"مینامد،در روایات اسلامی-همانطور که گفتیم-شدیدا مذمت شده،همانطور که در قرآن مجید نیز کرارا به آن اشاره گردیده و محکوم شده است (3)از جمله در حدیثی می- خوانیم که پیغمبر ص فرمود:
الطیرة شرک "فال بد زدن(و آن را مؤثر در سرنوشت آدمی دانستن)یک نوع شرک به خدا است" (4)و نیز میخوانیم:که اگر فال بد اثری داشته باشد،همان اثر روانی است، امام صادق ع فرمود:
الطیرة علی ما تجعلها ان هونتها تهونت و ان شددتها تشددت و ان لم تجعلها شیئا لم تکن شیئا :"فال بد اثرش به همان اندازه است که آن را میپذیری،اگر آن را سبک بگیری کم اثر خواهد بود و اگر
آن را محکم بگیری پر اثر،و اگر به آن اعتنا نکنی،هیچ اثری نخواهد داشت" (1).
در اخبار اسلامی از پیامبر ص نقل شده است که راه مبارزه با فال بد بیاعتنایی است،از پیغمبر اکرم ص نقل شده که فرمود:
ثلاث لا یسلم منها احد الطیرة و الحسد و الظن قیل فما نصنع قال:اذا تطیرت فامض و اذا حسدت فلا تبغ و اذا ظننت فلا تحقق :"سه چیز است که هیچکس از آن سالم نمیماند (و وسوسههای آن در درون قلب غالب اشخاص پیدا میشود)فال بد و حسد و سوء ظن است،عرض کردند پس چکنیم؟فرمود:هنگامی که فال بد زدی اعتنا مکن و بگذر و هنگامی که حسد در دلت پیدا شد عملا کاری بر طبق آن انجام مده و هنگامی که سوء ظن پیدا کردی آن را نادیده بگیر".
عجیب این است که موضوع فال نیک و بد حتی در کشورهای پیشرفته صنعتی و در میان افراد به اصطلاح روشنفکر و حتی نوابغ معروف وجود داشته و دارد، از جمله در میان غربیها رد شدن از زیر نردبان و افتادن نمکدان و هدیه دادن چاقو به شدت به فال بد گرفته میشود؟ البته وجود فال نیک همانطور که گفتیم مساله مهمی نیست بلکه غالبا اثر مثبت دارد،ولی با عوامل فال بد همیشه باید مبارزه کرد و آنها را از افکار دور ساخت و بهترین راه برای مبارزه با آن تقویت روح توکل و اعتماد بر خدا در دلها است،همانطور که در روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده است.
1) 1) المیزان ذیل آیه مورد بحث.
وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آیَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ (132) فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمُ اَلطُّوفٰانَ وَ اَلْجَرٰادَ وَ اَلْقُمَّلَ وَ اَلضَّفٰادِعَ وَ اَلدَّمَ آیٰاتٍ مُفَصَّلاٰتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَ کٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ (133)
132-و گفتند هر زمان آیتی برای ما بیاوری که سحرمان کنی ما به تو ایمان نمیآوریم! 133-سپس(بلاها را پشت سرهم بر آنها نازل کردیم)طوفان و ملخ و آفت گیاهی و قورباغهها و خون را که نشانههایی از هم جدا بودند بر آنها فرستادیم(ولی باز بیدار نشدند)و تکبر ورزیدند و جمعیت گنهکاری بودند.
بلاهای پی در پی و رنگارنگ
در این آیات،اشاره به مرحله دیگری از درسهای بیدار کنندهای که خدا به قوم فرعون داد،شده است،هنگامی که مرحله اول یعنی خشکسالی و زیانهای مالی در آنها،اثر بیدار کننده نگذاشت،نوبت مرحله دوم که مجازاتهای سختتر و شدیدتر بود فرا رسید،و خداوند آنها را به بلاهای پی در پی و کوبنده که به طور متناوب نازل میشد،گرفتار ساخت،اما متاسفانه باز هم بیدار نشدند! در نخستین آیه مورد بحث به عنوان مقدمهای برای نزول این بلاها میگوید:
آنها هم چنان در انکار دعوت موسی ع،مقاومت به خرج دادند،و"گفتند هر گاه آیتی برای ما بیاوری که بخواهی ما را با آن سحر کنی،ما به تو ایمان نخواهیم آورد"( وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آیَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ ) تعبیر به آیه،شاید به عنوان تمسخر بوده،زیرا موسی ع،معجزات خود را به عنوان آیات و نشانههای خدا معرفی مینمود،ولی آنها به عنوان سحر، آن را تفسیر میکردند.
لحن آیات و قرائن چنین نشان میدهد که دستگاه تبلیغاتی فرعون که مسلما با تناسب آن زمان،مجهزترین دستگاه تبلیغاتی بود،و نظام حاکم مصر،کاملا از آن بهرهبرداری میکرد،در همه جا بسیج شده بود،که تهمت سحر را به عنوان یک شعار عمومی بر ضد موسی ع،پخش کند،زیرا هیچ وصلهای مناسبتر از آن برای معجزات موسی ع نیافته بودند،تا بدینوسیله جلو نفوذ او را در قلوب مردم بگیرند.
*** ولی از آنجا که خداوند بدون اتمام حجت کافی،هیچ جمعیتی را کیفر نمیدهد در آیه بعد میفرماید که ما چندین بلا بر آنها نازل کردیم شاید بیدار شوند.
نخست"طوفان را بر آنها فرستادیم"( فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمُ الطُّوفٰانَ ) "طوفان"از ماده"طوف"(بر وزن خوف)به معنی موجود گردنده و طواف کننده است،سپس به هر حادثهای که انسان را احاطه کند،طوفان گفته شده،ولی در لغت عرب،بیشتر به سیلابها و امواج گردنده و کوبندهای گفته میشود که خانهها را ویران میکند و درختان را از ریشه برمیکند(اگر چه در زبان فارسی امروز، طوفان بیشتر به بادهای شدید و کوبنده اطلاق میگردد) سپس"ملخ را بر زراعتها و درختان آنها،مسلط ساخت"( وَ الْجَرٰادَ ) در روایات وارد شده است،آن چنان ملخ به جان درختان و زراعتها افتاد که همه را از شاخ و برگ خالی کرد،حتی بدن آنها را نیز آزار میداد آن چنان که داد و فریاد آنها بلند شده بود.
هر بار که بلائی فرا میرسید،دست به دامن موسی ع میزدند،تا از خدا بخواهد رفع بلا کند،بعد از طوفان و ملخخوارگی نیز همین تقاضا را کردند،و موسی ع پذیرفت و بلا برطرف شد،ولی باز دست از لجاجت خویش برنداشتند.
بار سوم"قمل"را بر آنها مسلط ساخت( وَ الْقُمَّلَ ).
در اینکه منظور از"قمل"چیست؟میان مفسران گفتگو است،ولی ظاهر این
است که یک نوع آفت نباتی بوده که به غلات آنها افتاد،و همه را فاسد کرد.
هنگامی که امواج این بلا فرو نشست و باز ایمان نیاوردند،بار دیگر خداوند، نسل قورباغه را آن چنان افزایش داد که به صورت یک بلا زندگی آنها را فرا گرفت ( وَ الضَّفٰادِعَ ) (1)همه جا قورباغههای بزرگ و کوچک،حتی در خانهها و اطاقها و سفرهها و ظروف غذا مزاحم آنان بودند،آن چنان که دنیا بر آنان تنگ شد ولی باز در برابر حق زانو نزدند و تسلیم نشدند.
در این هنگام خداوند خون را بر آنها مسلط ساخت( وَ الدَّمَ ) بعضی گفتهاند بیماری رعاف(خون دماغ شدن)به صورت یک بیماری عمومی درآمد و همگی گرفتار آن شدند،ولی بیشتر روات و مفسران گفتهاند رودخانه عظیم نیل به رنگ خون درآمد،آن چنان که برای هیچ مصرفی قابل استفاده نبود! و در پایان میفرماید:"این آیات و معجزات آشکار و نشانههای حقانیت موسی را به آنها نشان دادیم،اما آنها در برابر آن تکبر ورزیدند و از قبول حق سرباز زدند و جمعیت مجرم و گنهکاری بودند"( آیٰاتٍ مُفَصَّلاٰتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَ کٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ ) در بعضی از روایات میخوانیم که هر کدام از این بلاها،در یک سال واقع میشد یعنی یک سال طوفان و سیلاب،سال دیگر ملخخوارگی،و سال بعد آفات نباتی و همچنین،ولی در بعضی دیگر از روایات میخوانیم که میان هر یک از اینها با دیگری یک ماه بیشتر فاصله نبود،ولی در هر حال شک نیست که در فواصل مختلف و جدا از
1) 1) ضفادع جمع"ضفدع"است ضفدع به معنی قورباغه است،این کلمه به صورت جمع در آیه فوق آمده ولی عذابهای دیگر به صورت مفرد ذکر شده است و شاید دلیل بر آن باشد که انواع مختلفی از قورباغه را خداوند بر اینها مسلط ساخت.
یکدیگر(چنان که قرآن میگوید مفصلات)صورت گرفت،تا مهلت کافی برای تفکر و تنبه و بیداری داشته باشند.
قابل توجه اینکه در روایات میخوانیم که این بلاها تنها دامان فرعونیان را میگرفت و بنی اسرائیل از آن برکنار بودند،شک نیست که این یک نوع اعجاز بوده،اما قسمتی از آن را میتوان با توجه به نکته زیر توجیه علمی نمود،زیرا میدانیم در کشوری با مشخصات مصر،بهترین نقطه زیبا و مورد توجه همان دو طرف شط عظیم نیل بوده است که در اختیار فرعونیان و قبطیها قرار داشت،قصرهای زیبا و خانههای مجلل و باغهای خرم و مزارع آباد را در همین منطقه میساختند و طبعا به بنی اسرائیل که بردگان آنها بودند،از زمینهای دور افتاده و بیابانها و نقاط کم آب،سهمی میرسید.
طبیعی است هنگامی که طوفان و سیلاب برخاست،از همه نزدیکتر به کام خطر دو طرف شط عظیم نیل بوده و همچنین قورباغهها از شط برخاستند و اثر خونابه شدن شط قبل از همه در خانههای فرعونیان نمایان شد،و اما ملخ و آفات نباتی نیز در درجه اول متوجه نقاط سرسبزتر و پربرکتتر میشود.
آنچه در آیات فوق گفته شد،در تورات کنونی،نیز آمده است،ولی تفاوتهای قابل ملاحظهای با محتویات قرآن دارد(به سفر خروج فصل هفتم تا دهم تورات مراجعه کنید).
وَ لَمّٰا وَقَعَ عَلَیْهِمُ اَلرِّجْزُ قٰالُوا یٰا مُوسَی اُدْعُ لَنٰا رَبَّکَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَکَ لَئِنْ کَشَفْتَ عَنَّا اَلرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَکَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ (134) فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُمُ اَلرِّجْزَ إِلیٰ أَجَلٍ هُمْ بٰالِغُوهُ إِذٰا هُمْ یَنْکُثُونَ (135) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ فِی اَلْیَمِّ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ (136)
134-هنگامی که بلا بر آنها مسلط میشد میگفتند:ای موسی از خدایت برای ما بخواه به عهدی که با تو کرده رفتار کند،اگر این بلا را از ما مرتفع سازی قطعا به تو ایمان میآوریم و بنی اسرائیل را با تو خواهیم فرستاد.
135-اما هنگامی که بلا را پس از مدت معینی که به آن میرسیدند از آنها برمیداشتیم پیمان خویش را میشکستند! 136-سرانجام ما از آنها انتقام گرفتیم و آنها را در دریا غرق کردیم زیرا آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل بودند.
پیمانشکنیهای مکرر
در این آیات واکنشی را که فرعونیان در برابر بلاهای آموزنده و بیدار کننده پروردگار نشان دادند،بیان شده است،و از مجموع آنها استفاده میشود که آنان هنگامی که در چنگال بلا گرفتار میشدند-همانند همه تبهکاران-موقتا از خواب
غفلت بیدار میگشتند،و به دست و پا میافتادند و از موسی ع میخواستند که دست به دعا بردارد و نجات آنها را از خدا بخواهد اما همین که طوفان بلا و امواج حوادث فرو مینشست،همه چیز را فراموش کرده به حال اول باز میگشتند.
در آیه نخست میخوانیم"هنگامی که بلا بر آنها مسلط میشد،میگفتند ای موسی،برای ما از خدایت بخواه تا به عهدی که با تو کرده است وفا کند،و دعایت را در حق ما مستجاب نماید"( وَ لَمّٰا وَقَعَ عَلَیْهِمُ الرِّجْزُ قٰالُوا یٰا مُوسَی ادْعُ لَنٰا رَبَّکَ بِمٰا عَهِدَ عِنْدَکَ ).
اگر تو این بلا را از ما برطرف سازی،سوگند یاد میکنیم که قطعا هم خودمان به تو ایمان خواهیم آورد و هم بنی اسرائیل را آزاد ساخته و با تو میفرستیم ( لَئِنْ کَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَکَ بَنِی إِسْرٰائِیلَ ).
"رجز"در معانی زیادی به کار رفته است:"بلاهای سخت،طاعون،بت و بتپرستی، وسوسه شیطان،و برف یا تگرگ سخت".
ولی همه اینها مصداقهای مختلفی است از مفهومی که ریشه اصلی آن را تشکیل میدهد،زیرا ریشه اصلی آن به طوری که"راغب"در کتاب"مفردات"گفته، همان اضطراب است و به گفته"طبرسی"در"مجمع البیان"مفهوم اصلیش انحراف از حق میباشد،بنا بر این اگر به مجازات و کیفر و بلا"رجز"گفته میشود،برای این است که بر اثر انحراف از حق و ارتکاب گناه،دامان انسان را میگیرد،همچنین بتپرستی یک نوع انحراف از حق و اضطراب در عقیده است،و نیز به همین جهت عربها به یک نوع بیماری که به شتر دست میدهد و سبب لرزش پای او میگردد،تا آنجا که مجبور است گامها را کوتاه بردارد،گاهی راه برود و گاهی توقف کند "رجز"(بر وزن مرض)میگویند،و اینکه ملاحظه میکنیم به اشعار جنگی، "رجز"اطلاق میشود آن نیز به خاطر آن است که دارای مقطعهای کوتاه و نزدیک
به هم میباشد.
به هر حال منظور از"رجز"در آیات فوق،ظاهرا همان مجازاتهای بیدار کننده پنجگانهای است که در آیات قبل به آن اشاره شد،اگر چه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که اشاره به بلاهای دیگری باشد که خداوند بر آنها نازل کرد،که در آیات گذشته به آن اشاره نشده است،از جمله بلای طاعون و یا برف و تگرگ شدید و مرگبار که در تورات نیز به قسمت اخیر اشاره شده است.
در مورد جمله" بِمٰا عَهِدَ عِنْدَکَ "و اینکه منظور از آن عهد الهی که نزد موسی بوده چیست؟مفسران گفتگو کردهاند،آنچه نزدیکتر به نظر میرسد این است که منظور از آن،وعدهای است که خدا به موسی داده بود که اگر دعا کند، دعایش به اجابت میرسد،ولی این احتمال را نیز دادهاند که منظور از"عهد"همان عهد"نبوت"است و"با""باء قسم"میباشد یعنی"ترا به حق مقام نبوتی که داری سوگند میدهیم"که برای برطرف شدن این حوادث دردناک دعا کن.
*** در آیه بعد،اشاره به پیمانشکنی آنها کرده،و میگوید:"هنگامی که بلا را پس از مدت تعیین شدهای از آنها برمیداشتیم،پیمان خود را میشکستند" نه خودشان ایمان میآوردند و نه بنی اسرائیل را از زنجیر اسارت رها میساختند ( فَلَمّٰا کَشَفْنٰا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلیٰ أَجَلٍ هُمْ بٰالِغُوهُ إِذٰا هُمْ یَنْکُثُونَ ) (1)جمله" إِلیٰ أَجَلٍ هُمْ بٰالِغُوهُ "اشاره به این است که موسی،برای آنها مدتی تعیین میکرد،و میگفت در فلان وقت،این بلا برطرف خواهد شد،برای اینکه کاملا روشن شود این دگرگونی تصادفی نبوده،بلکه به برکت درخواست او از خدا بوده است.
1) 1) نکث(بر وزن مکث)در اصل به معنی باز کردن ریسمان تابیده است،و سپس به معنی شکستن پیمان به کار رفته است.
جمله" إِذٰا هُمْ یَنْکُثُونَ "با توجه به اینکه"ینکثون"فعل مضارع است و دلیل بر استمرار میباشد نشان میدهد که آنها مکرر با موسی ع پیمان میبستند سپس آن را میشکستند،بطوری که پیمان شکنی جزء برنامه آنها شده بود.
*** آخرین آیه،سرانجام این همه خیرهسری و سرکشی و پیمانشکنی را در دو جمله کوتاه بیان میکند،نخست به صورت سربسته میگوید:"ما از آنها انتقام گرفتیم"( فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ ) سپس این انتقام را شرح میدهد و میگوید"آنها را در دریا غرق کردیم زیرا آنها آیات ما را تکذیب کردند،و از آن غافل بودند"( فَأَغْرَقْنٰاهُمْ فِی الْیَمِّ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ ) (1)نه اینکه براستی غافل بودند،زیرا بارها با وسائل مختلف،موسی ع به آنها گوشزد کرده بود،بلکه عملا همچون غافلان بیخبر کمترین توجهی به آیات خدا نداشتند.
شک نیست که منظور از انتقام الهی این نیست که خداوند همانند اشخاص
1) 1) بطوری که از متون لغت و کتب احادیث استفاده میشود"یم"به معنی دریا است و بر رودخانههای عظیم همانند نیل نیز اطلاق میشود،اما در اینکه"یم"یک لغت عربی است یا سریانی یا هیروگلیفی،در میان دانشمندان گفتگو است،نویسنده المنار از یکی از دانشمندان معروف مصری که وجوه اشتراک لغات هیروگلیفی و عربی را جمعآوری کرده و کتاب معجم الکبیر را در این زمینه تالیف نموده،نقل میکند که او پس از تحقیق لغت"یم"را در زبان قدیم مصر،به معنی دریا پیدا کرده است. بنا بر این چون این جریان مربوط به مصر بوده قرآن از لغات آنها در بیان این حادثه استفاده کرده است.
کینهتوز به مقابله برخیزد و در برابر اعمال دیگران واکنش نشان دهد بلکه منظور از انتقام الهی آن است که جمعیت فاسد و غیر قابل اصلاح را که در نظام آفرینش حق حیات ندارند،نابود سازند،و انتقام در لغت عرب چنان که سابقا هم گفتهایم به معنی مجازات و کیفر دادن است،نه آن چنان که در فارسی امروز از آن فهمیده میشود.
وَ أَوْرَثْنَا اَلْقَوْمَ اَلَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ اَلْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا اَلَّتِی بٰارَکْنٰا فِیهٰا وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ اَلْحُسْنیٰ عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ بِمٰا صَبَرُوا وَ دَمَّرْنٰا مٰا کٰانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مٰا کٰانُوا یَعْرِشُونَ (137)
137-و مشرقها و مغربهای پربرکت زمین را به آن قوم تضعیف شده(زیر زنجیر ظلم و ستم) واگذار کردیم و وعده نیک پروردگارت بر بنی اسرائیل،بخاطر صبر و استقامتی که نشان دادند،تحقق یافت و آنچه فرعونیان(از کاخهای مجلل)میساختند،و آنچه از باغات داربستدار فراهم ساخته بودند درهم کوبیدیم!
سرانجام دردناک قوم فرعون
پس از نابودی قوم فرعون و درهم شکستن قدرت آنها،بنی اسرائیل که سالیان دراز در زنجیر اسارت و بردگی به سر میبردند،وارث سرزمینهای پهناور آنها شدند،آیه فوق به همین معنی اشاره کرده،میگوید:"مشرقها و مغربهای پر برکت زمین را در اختیار جمعیت مستضعف و استعمار شده قرار دادیم" ( وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا الَّتِی
بٰارَکْنٰا فِیهٰا
) همانطور که سابقا هم اشاره کردهایم"ارث"در لغت به معنی مالی است که بدون تجارت و معامله از کسی به کسی میرسد،اعم از اینکه از مردگان باشد یا از زندگان.
" یُسْتَضْعَفُونَ "که از ماده"استضعاف"گرفته شده معادل کلمه"استعمار" است که در عصر و زمان ما به کار میرود و مفهوم آن این است که قومی ستمپیشه جمعیتی را تضعیف کنند تا بتوانند از آنها در مسیر مقاصدشان بهرهکشی نمایند، منتها این تفاوت را با کلمه استعمار دارد،که استعمار ظاهرش به معنی آباد ساختن است و باطنش به معنی ویرانگری،ولی استضعاف ظاهر و باطنش هر دو یکی است!.
و تعبیر به کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ اشاره به این است که فرعونیان به طور مداوم آنها را در ضعف و ناتوانی نگه میداشتند،ضعف و ناتوانی فکری،و اخلاقی و اقتصادی از هر نظر و در تمام جهات.
و تعبیر به مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغٰارِبَهَا (مشرقها و مغربهای زمین)اشاره به سرزمینهای وسیع و پهناوری است که در اختیار فرعونیان بود،زیرا سرزمینهای کوچک،مشرقها و مغربهای مختلف و به تعبیر دیگر افقهای متعدد ندارد،اما یک سرزمین پهناور،حتما اختلاف افق و مشرقها و مغربها،به خاطر خاصیت کرویت زمین،خواهد داشت،به همین دلیل است که ما این تعبیر را کنایه از وسعت سرزمین فراعنه گرفتیم.
و جمله" بٰارَکْنٰا فِیهٰا "اشاره به آبادی فوق العاده این منطقه،یعنی مصر و شام است،که هم در آن زمان و هم در این زمان از مناطق پر برکت دنیا محسوب میشود،و بطوری که بعضی از مفسران نوشتهاند در آن روز کشور فراعنه بقدری وسعت داشت که سرزمین شامات را هم در بر میگرفت.
بنا بر این منظور حکومت بر تمام کره زمین نبوده است،زیرا این موضوع
مسلما بر خلاف تاریخ است،بلکه منظور حکومت بنی اسرائیل بر سراسر سرزمین فراعنه میباشد.
سپس میگوید:"وعده نیک پروردگار تو در زمینه پیروزی بنی اسرائیل -به خاطر صبر و استقامتی که نشان دادند-تحقق یافت"( وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنیٰ عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ بِمٰا صَبَرُوا ).
و این همان وعدهای است که در آیات قبل(آیه 128 و 129 همین سوره)به آن اشاره شده است.
گرچه در این آیه تنها سخن از بنی اسرائیل و سرانجام استقامت آنها در برابر فرعونیان به میان آمده ولی بطوری که از آیات دیگر قرآن استفاده میشود، این موضوع اختصاص به قوم و ملتی ندارد،بلکه هر جمعیت مستضعفی بپاخیزند و برای آزادی خود از چنگال اسارت و استعمار کوشش کنند و در این راه استقامت و پایمردی نشان دهند سرانجام پیروز خواهند شد،و سرزمینهایی که بوسیله ظالمان و ستمگران اشغال شده است آزاد میگردد.
و در پایان آیه اضافه میکند که ما قصرهای زیبای فرعون و فرعونیان و کاخهای مجلل و بناهای پر زرق و برق و جالب آنها و هم چنان باغات پرشکوهشان را نابود ساختیم"( وَ دَمَّرْنٰا مٰا کٰانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ مٰا کٰانُوا یَعْرِشُونَ ).
صنع آن چنان که"راغب"در کتاب مفردات گفته(غالبا)به معنی کارهای جالب میآید،و در آیه فوق به معنی معماریهای زیبا و چشمگیر عصر فرعونیان آمده است.
و ما یعرشون در اصل به معنی درختان و باغهایی است که بوسیله نصب داربستها برپا میشوند و منظره زیبا و پرشکوهی دارند.
دمرنا از ماده"تدمیر"به معنی هلاک کردن و نابود ساختن است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که نابودی این کاخها و آن باغها اولا با
چه وسیله بوده؟و ثانیا چه ضرورتی داشته است؟ در پاسخ میگوئیم:بعید نیست زلزلهها و سیلابهای جدیدی این وضع را ایجاد کرده باشد و ضرورت آن از اینجا روشن میشود که تمام فرعونیان در دریا غرق نشدند بلکه خود فرعون و جمعی از خاصان و لشکریان او که در تعقیب موسی ع بودند از میان رفتند،و مسلما اگر قدرت مالی و اقتصادی باقیماندگان که تعداد نفوس آنها در سراسر مصر بسیار زیاد بود بر جا میماند باز توانایی این را داشتند که بنی اسرائیل را درهم بکوبند و یا لا اقل مزاحمتهای بزرگی برای آنها فراهم سازند،اما تهی شدن دست آنها از این وسائل سبب شد که برای همیشه به طغیانگری آنها خاتمه داده شود.
وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ اَلْبَحْرَ فَأَتَوْا عَلیٰ قَوْمٍ یَعْکُفُونَ عَلیٰ أَصْنٰامٍ لَهُمْ قٰالُوا یٰا مُوسَی اِجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ (138) إِنَّ هٰؤُلاٰءِ مُتَبَّرٌ مٰا هُمْ فِیهِ وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (139) قٰالَ أَ غَیْرَ اَللّٰهِ أَبْغِیکُمْ إِلٰهاً وَ هُوَ فَضَّلَکُمْ عَلَی اَلْعٰالَمِینَ (140) وَ إِذْ أَنْجَیْنٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ یُقَتِّلُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ (141)
138-و بنی اسرائیل را از دریا(سالم)عبور دادیم در مسیر خود به جمعیتی رسیدند که اطراف بتهایشان با تواضع و خضوع گرد آمده بودند(در این هنگام بنی اسرائیل) به موسی گفتند تو،هم برای ما معبودی قرار ده همانگونه که آنها معبودان(و خدایان)دارند!گفت:شما جمعیتی جاهل و نادان هستید.
139-اینها(را که میبینید)سرانجام کارشان نابودی است و آنچه انجام میدهند باطل(و بیهوده)است.
140-(سپس)گفت آیا غیر از خداوند معبودی برای شما بطلبم،خدایی که شما را بر جهانیان(و مردم عصرتان)برتری داد.
141-بخاطر بیاورید زمانی را که از(چنگال)کسان فرعون نجاتتان بخشیدیم آنها که مرتبا شما را شکنجه میدادند،پسرانتان را میکشتند و زنانتان را(برای خدمتکاری) زنده میگذاشتند و در این آزمایش بزرگی از ناحیه خدا برای شما بود.
پیشنهاد بتسازی به موسی
در این آیات به قسمت حساس دیگری از سرگذشت بنی اسرائیل که به دنبال پیروزی آنها بر فرعونیان واقع شد،اشاره شده است،و آن مساله توجه آنها به بتپرستی است که نخستین جوانه آن در این آیات،مورد بحث قرار گرفته، و نتیجه نهایی آن بطور مفصل در سوره طه از آیه 86 تا 97 و بطور مختصر در آیه 148 به بعد از همین سوره آمده است.
در واقع،با پایان گرفتن جریان فرعون،گرفتاری بزرگ داخلی موسی، یعنی درگیری او با جهال بنی اسرائیل و افراد سرکش و لجوج آغاز گردید،و به طوری که خواهیم گفت این گرفتاری برای موسی ع به درجات،سختتر و سنگینتر و طاقتفرساتر از درگیری با فرعون و فرعونیان بود!و همین است خاصیت درگیریهای داخلی.
در آیه نخست میگوید:"ما بنی اسرائیل را از دریا(رود عظیم نیل)عبور دادیم"( وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِی إِسْرٰائِیلَ الْبَحْرَ ).
اما"در مسیر خود به قومی برخورد کردند که با خضوع و تواضع،اطراف بتهای خود را گرفته بودند"( فَأَتَوْا عَلیٰ قَوْمٍ یَعْکُفُونَ عَلیٰ أَصْنٰامٍ لَهُمْ ).
"عاکف"از ماده عکوف به معنی توجه به چیزی و ملازمت آمیخته با احترام به آن میباشد.
افراد جاهل و بیخبر آن چنان تحت تاثیر این صحنه قرار گرفتند که بلافاصله نزد موسی آمدند و"گفتند برای ما هم معبودی قرار بده همانطور که آنها معبودان دارند"!( قٰالُوا یٰا مُوسَی اجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ ).
موسی ع از این پیشنهاد جاهلانه و نابخردانه،بسیار ناراحت شد،به آنها
رو کرد و گفت:"شما جمعیت جاهل و بیخبری هستید"!( قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ ).
1-از این آیه به خوبی استفاده میشود،که سرچشمه بتپرستی،جهل و نادانی بشر است،از یک طرف جهل او نسبت به خداوند و عدم شناسایی ذات پاک او و اینکه هیچگونه شبیه و نظیر و مانند برای او تصور نمیشود.
از سوی دیگر جهل انسان نسبت به علل اصلی حوادث جهان که گاهی سبب میشود حوادث را به یک سلسله علل خیالی و خرافی از جمله بت،نسبت دهد.
از سوی سوم جهل انسان به جهان ما وراء طبیعت و کوتاهی فکر او تا آنجا که جز مسائل حسی را نمیبیند و باور نمیکند،این"نادانیها"دست به دست هم داده و در طول تاریخ،سرچشمه بتپرستی شدهاند و گر نه چگونه یک انسان آگاه و فهمیده،آگاه به خدا و صفات او،آگاه از علل حوادث،آگاه از جهان طبیعت و ما وراء طبیعت،ممکن است قطعه سنگی را فی المثل از کوه جدا کند،قسمتی از آن را در ساختمان منزل،و یا پلههای خانه مصرف کند،و قسمت دیگری را معبودی بسازد،و در برابر آن سجده نماید و مقدرات خویش را به دست او بسپارد؟! جالب اینکه در گفتار موسی ع در آیه فوق میخوانیم که به آنها میگوید شما جمعیتی هستید که در جهالت به طور مستمر غوطهورید(چون تجهلون فعل مضارع است و غالبا دلالت بر استمرار میکند)به خصوص اینکه متعلق جهل،در آن بیان نشده و این خود دلیل بر عمومیت و توسعه آن میباشد.
از همه جالبتر اینکه بنی اسرائیل،با جمله اِجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً (معبودی برای ما قرار بده)نشان دادند که ممکن است چیزی که هرگز منشا اثری نبوده،نه
زیانی داشته و نه سودی دارد،با انتخاب و قرارداد و گذاردن نام بت و معبود بر آن،ناگهان سرچشمه آثاری گردد،پرستش آن انسان را به خدا نزدیک کند، و بیاحترامی به آن دور،عبادتش سرچشمه خیر و برکت،و تحقیرش منشا ضرر و زیان گردد،و این نهایت جهل و بیخبری است.
درست است که منظور بنی اسرائیل این نبوده برای ما معبودی بساز که خالق جهان باشد،بلکه منظورشان این بوده معبودی بساز که با پرستش آن به خدا نزدیک شویم و مایه خیر و برکت گردد،ولی آیا با یک نامگذاری و یا مجسمه سازی،ممکن است یک موجود بیروح و بیخاصیت،ناگهان سرچشمه این خواص و آثار گردد؟آیا چیزی جز خرافه و جهل و خیالات واهی و پندارهای بی اساس میتواند چنین کاری را توجیه کند؟! (1)***
2-شک نیست که بنی اسرائیل قبل از مشاهده این گروه بتپرستان زمینه فکری مساعدی بر اثر زندگی مداوم در میان مصریان بتپرست برای این موضوع داشتند،ولی مشاهده این صحنه تازه گویا جرقهای شد که زمینههای قبلی،خود را نشان دهند،اما در هر حال این جریان نشان میدهد که انسان تا چه اندازه، تحت تاثیر محیط قرار دارد،محیط است که میتواند او را به خداپرستی سوق دهد،و محیط است که میتواند او را به بتپرستی بکشاند،محیط است که منشا انواع مفاسد و بدبختیها و یا سرچشمه صلاح و پاکی میگردد(اگر چه انتخاب خود او نیز عامل نهایی است)و به همین جهت اصلاح محیط در اسلام فوق العاده مورد توجه قرار دارد.
1) 1) درباره تاریخچه بتپرستی در جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 214 بحثهای دیگری مطالعه میفرمائید.
3-موضوع دیگری که از آیه به خوبی استفاده میشود این است که در میان بنی اسرائیل به راستی افراد ناسپاس فراوانی بودند،با آنکه آن همه معجزات موسی را مشاهده کردند و آن همه مواهب الهی شامل حالشان شده بود،چیزی از نابودی دشمن سرسختشان فرعون در میان امواج نگذشته بود،و آنها به لطف پروردگار از دریا گذشتند،اما ناگهان همه این مسائل را به دست فراموشی سپرده، از موسی تقاضای بتسازی کردند!.
در نهج البلاغه میخوانیم یکی از یهودیان در حضور علی ع به مسلمانان ایراد کرد و گفت:"شما هنوز پیامبرتان را به خاک نسپرده بودید که اختلاف کردید"؟ علی ع این پاسخ دندانشکن را در جواب یهودی فرمود
انما اختلفنا عنه لا فیه و لکنکم ما جفت ارجلکم من البحر حتی قلتم لنبیکم اِجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً کَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ فقال إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ :"ما درباره دستورات و سخنانی که از پیامبرمان رسیده اختلاف کردهایم،نه درباره خود پیامبر و نبوتش(تا چه رسد به الوهیت پروردگار)ولی شما پایتان از آب دریا خشک نشده بود که به پیامبرتان پیشنهاد کردید،برای ما معبودی قرار بده آن چنان که این بتپرستان معبودانی دارند،و او در جواب به شما گفت:شما جمعیتی هستید که در جهل غوطهورید"! *** در آیه بعد میخوانیم که موسی ع برای تکمیل سخن خود به بنی اسرائیل گفت:"این جمعیت بتپرست را که میبینید،کارشان به هلاکت میانجامد و عملشان باطل و بی اساس است"( إِنَّ هٰؤُلاٰءِ مُتَبَّرٌ مٰا هُمْ فِیهِ وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
یعنی هم عملشان بیهوده و رنجهایشان بینتیجه است و هم سرانجام یک قوم
بتپرست و مشرک،به هلاکت و نابودی میکشد(زیرا"متبر"از ماده"تبار" به معنی هلاکت است).
*** و باز برای تاکید اضافه کرد"آیا معبودی غیر از خدا برای شما انتخاب کنم؟همان خدایی که شما را بر جهانیان(مردم عصر خود)برتری داد"( قٰالَ أَ غَیْرَ اللّٰهِ أَبْغِیکُمْ إِلٰهاً وَ هُوَ فَضَّلَکُمْ عَلَی الْعٰالَمِینَ ).
یعنی اگر انگیزه پرستش خدا،حس شکرگزاری باشد،همه نعمتهای شما از ناحیه خدا است و اگر انگیزه پرستش و عبودیت،منشا اثر بودن باشد، باز آن هم مربوط به خدا است،بنا بر این به هر حسابی باشد جز خداوند قادر منان شایسته پرستش نیست.
*** در آیه بعد خداوند یکی از نعمتهای بزرگ خود را به بنی اسرائیل،یاد آور میشود،تا با توجه به این نعمت بزرگ حس شکرگزاری در آنها تحریک گردد،و بدانند شایسته پرستش و خضوع و عبادت،تنها ذات پاک او است،و هیچ دلیلی ندارد که در مقابل بتهایی که کمترین سود و زیانی ندارند،سر تعظیم فرود آورند.
نخست میگوید:"به خاطر بیاورید هنگامی که شما را از چنگال آل فرعون نجات دادیم آنها مرتبا شما را شکنجه میدادند و مجازات میکردند" ( وَ إِذْ أَنْجَیْنٰاکُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ ).
"یسومون"از ماده"سوم"و اصل آن چنان که"راغب"در"مفردات" میگوید دنبال چیزی رفتن است و به طوری که از قاموس استفاده میشود یک نوع معنی استمرار و ادامه نیز در آن افتاده،بنا بر این معنی یَسُومُونَکُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ
این است که آنها به طور مستمر به دنبال مجازاتهای دردناک و شکنجه دادن شما بودند.
سپس-همانطور که روش قرآن در بیان تفصیلی مطالب پس از بیان اجمالی آنها است-این عذاب و شکنجه مستمر را چنین شرح میدهد که آنها"پسران شما را به قتل میرسانیدند،و زنان و دخترانتان را(برای خدمتگزاری و بردگی) زنده نگه میداشتند"( یُقَتِّلُونَ أَبْنٰاءَکُمْ وَ یَسْتَحْیُونَ نِسٰاءَکُمْ ).
"و در این آزمایش بزرگی از ناحیه خداوند برای شما بود"( وَ فِی ذٰلِکُمْ بَلاٰءٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَظِیمٌ ).
ظاهر آیات قبل و بعد نشان میدهد که این جمله را موسی ع از طرف خداوند برای بنی اسرائیل که پس از عبور از دریای نیل به هوس بتپرستی افتادند بیان کرده است.
اگر چه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که مخاطب این آیه یهودیان عصر پیامبر اسلام ص بوده باشند،زیرا تفسیر اول احتیاج به تقدیر دارد و اینکه آیه در اصل قال موسی قال ربکم...:"موسی گفت پروردگار شما چنین گفته است" ...بوده است و این بر خلاف ظاهر است.
ولی با توجه به اینکه اگر روی سخن در این آیه به یهودیان معاصر پیامبر ص باشد ارتباط آیات قبل و بعد به کلی بریده میشود،این آیه به صورت جمله معترضهای درمیآید،تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد.
(ضمنا باید توجه داشت که نظیر این آیه با تفاوت بسیار کمی در سوره بقره آیه 49 گذشت،برای توضیح بیشتر به جلد اول صفحه 165 تا 167 مراجعه فرمائید).
وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قٰالَ مُوسیٰ لِأَخِیهِ هٰارُونَ اُخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِیلَ اَلْمُفْسِدِینَ (142)
142-و ما به موسی سی شب وعده گذاردیم سپس آن را با ده شب(دیگر)تکمیل نمودیم به این ترتیب میعاد پروردگارش(با او)چهل شب تمام شد و موسی به برادرش هارون گفت جانشین من در میان قوم من باش و(آنها را)اصلاح کن و از روش مفسدان پیروی منما.
وعدهگاه بزرگ
در این آیه اشاره به یکی دیگر از صحنههای زندگی بنی اسرائیل و درگیری موسی با آنها شده است و آن جریان رفتن موسی به میعادگاه پروردگار و گرفتن احکام تورات از طریق وحی و تکلم با خدا و آوردن جمعی از بزرگان بنی اسرائیل به میعادگاه برای مشاهده این جریان و اثبات اینکه هرگز خداوند را با چشم نمیتوان دید میباشد،که به دنبال آن داستان گوسالهپرستی بنی اسرائیل و انحراف از مسیر توحید و آن غوغای عجیب سامری ذکر شده است.
نخست میگوید:"ما به موسی ع سی شب(یک ماه تمام)مواعده کردیم، سپس با ده روز دیگر آن را کامل ساختیم،و وعده خدا با او در چهل شب پایان یافت" ( وَ وٰاعَدْنٰا مُوسیٰ ثَلاٰثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ).
"میقات"از ماده"وقت"به معنی وقتی است که برای انجام کاری تعیین
شده است،و معمولا بر زمان اطلاق میشود،اما گاهی به مکانی که باید کاری در آن انجام پذیرد،گفته میشود،مانند"میقات حج"یعنی مکانی که هیچکس بدون احرام نمیتواند از آنجا بگذرد.
سپس چنین نقل میکند که"موسی به برادرش هارون گفت:در میان قوم من جانشین من باش و در راه اصلاح آنها بکوش و هیچگاه از طریق مفسدان پیروی مکن"( وَ قٰالَ مُوسیٰ لِأَخِیهِ هٰارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لاٰ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ ).
1-نخستین سؤالی که در مورد آیه فوق پیش میآید این است که چرا وعده چهل روز یک جا بیان نشده بلکه نخست میفرماید سی روز،سپس ده روز به عنوان متمم بر آن میافزاید در حالی که در آیه 151 بقره این چهل روز به صورت واحد،ذکر شده است؟ مفسران درباره این تفکیک،تفسیرهای گوناگونی ذکر کردهاند،ولی آنچه بیشتر به نظر میرسد و با روایات اهل بیت ع نیز سازگار است این است که گرچه در متن واقع،بنا بر چهل روز بوده اما خداوند برای آزمودن بنی اسرائیل نخست موسی ع را برای یک مواعده سی روزه دعوت نمود،سپس آن را تمدید کرد،تا منافقان بنی اسرائیل صفوف خود را مشخص سازند.
از امام باقر ع چنین نقل شده که فرمود:هنگامی که موسی ع به وعدهگاه الهی رفت با قوم خویش قرار گذاشته بود غیبت او سی روز بیشتر طول نکشد،اما هنگامی که خداوند ده روز بر آن افزود،بنی اسرائیل گفتند: موسی ع تخلف کرده است،و به دنبال آن دست به کارهایی که میدانیم زدند(و
گوسالهپرستی کردند) (1).
در اینکه این چهل روز،موافق چه ایامی از ماههای اسلامی بوده،از بعضی روایات استفاده میشود از آغاز ذیقعده شروع،و به دهم ذیحجه(عید قربان)ختم گردیده است،اگر میبینیم تعبیر به چهل شب( أَرْبَعِینَ لَیْلَةً )در قرآن شده است نه چهل روز،ظاهرا به خاطر این است که مناجات موسی ع و گفتگویش با پروردگار بیشتر در شب انجام میشده است.
2-سؤال دیگری که در اینجا پیش میآید این است که مگر هارون پیامبر نبود که موسی ع او را به جانشینی خود و رهبری و امامت بنی اسرائیل منصوب کرد؟ پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میشود و آن اینکه مقام نبوت چیزی است و مقام امامت چیز دیگر،هارون پیامبر بود ولی عهدهدار مقام رهبری همه جانبه بنی اسرائیل نبود،بلکه مقام امامت و رهبری همه جانبه مخصوص موسی ع بود،اما به هنگامی که میخواست برای مدتی از قوم خود جدا شود،برادرش را به عنوان امام و پیشوا انتخاب کرد.
و از اینجا روشن میشود که مقام امامت مقامی برتر از مقام نبوت است(شرح بیشتر درباره این موضوع را در سرگذشت ابراهیم ذیل آیه 124 سوره بقره جلد اول صفحه 311 بیان کردیم).
3-باز سؤال دیگری که در اینجا مطرح میشود این است که چگونه موسی ع به برادر خود گفت:در اصلاح قوم بکوشد و از پیروی راه مفسدان
1) 1) تفسیر برهان جلد دوم صفحه 33-نور الثقلین جلد دوم صفحه 61.
خودداری کند با اینکه هارون،پیامبر بود و معصوم و هرگز پیرو طریق مفسدان نبود.
در پاسخ میگوئیم:این در حقیقت یک نوع تاکید برای توجه دادن برادر به اهمیت موقعیت خود در میان بنی اسرائیل میباشد،و شاید این موضوع را نیز میخواست برای بنی اسرائیل روشن سازد،که در برابر اندرزها و نصایح و رهبریهای خردمندانه هارون،تسلیم باشند،و امر و نهی و اندرز او را بر خود سنگین نشمرند، و دلیل بر کوچکی خود ندانند،همانطور که هارون با آن مقام برجستهاش در برابر نصیحت و اندرز موسی ع کاملا تسلیم بود.
4-چهارمین سؤالی که در اینجا پیش میآید این است که آیا موسی ع تنها یک اربعین به میقات رفت و در همین اربعین بود که احکام تورات و شریعت آسمانی خود را از طریق وحی دریافت داشت و نیز در همین اربعین بود که جمعی از بزرگان بنی اسرائیل را به عنوان نماینده همه قوم با خود برد،تا شاهد نزول احکام تورات باشند و نیز به آنها بفهماند که خداوند به هیچوجه با چشم مشاهده نمیشود؟و یا اینکه اربعینهای متعددی بوده؟در یکی تنها برای گرفتن احکام و در دیگری همراه بزرگان بنی اسرائیل و احتمالا اربعین دیگری برای مقاصدی غیر از اینها با خداوند میعاد داشته است(چنان که از سفر خروج تورات کنونی از باب 19 تا 24 نیز چنین استفاده میشود).
باز در اینجا در میان مفسران گفتگو است،ولی آنچه با توجه به آیه مورد بحث و آیات قبل و بعد آن،بیشتر به ذهن میرسد،این است که همه مربوط به یک واقعه است،زیرا گذشته از اینکه تعبیر آیه بعد و لما جٰاءَ مُوسیٰ لِمِیقٰاتِنٰا
(هنگامی که موسی به میقات آمد)کاملا متناسب با وحدت این دو جریان است، آیه 145 همین سوره به خوبی نشان میدهد که جریان الواح تورات و دریافت احکام این شریعت نیز در همین سفر بوده است.
تنها چیزی که ممکن است دلیل بر تعدد میعادهای موسی ع با بنی اسرائیل گرفته شود،آیه 155 همین سوره است( وَ اخْتٰارَ مُوسیٰ قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً لِمِیقٰاتِنٰا ...)که به خواست خدا بزودی ضمن بیان تفسیر آن،عدم منافاتش را روشن خواهیم ساخت.
بسیاری از مفسران اهل تسنن و شیعه در ذیل آیه مورد بحث اشاره به حدیث معروف منزله کردهاند،با این تفاوت که مفسران شیعه آن را به عنوان یکی از اسناد زنده خلافت بلا فصل علی ع گرفته،ولی بعضی از مفسران اهل تسنن ضمن عدم قبول آن،تاخت و تاز بیرحمانه و تعصبآمیزی به شیعه دارند.
برای روشن شدن این بحث،نخست لازم است اسناد و متن این حدیث را بطور فشرده بیاوریم،و سپس درباره دلالت آن،و بعد در مورد حملاتی که آن دسته از مفسران به ما دارند،بحث و بررسی کنیم:
1-عده زیادی از صحابه پیامبر ص درباره جریان جنگ تبوک چنین نقل کردهاند:
ان رسول اللّٰه ص خرج الی تبوک و استخلف علیا فقال ا تخلفنی فی الصبیان و النساء قال ا لا ترضی ان تکون منی بمنزلة هارون من موسی
الا انه لیس نبی بعدی :"پیامبر ص به سوی تبوک حرکت کرد و علی ع را به جای خود قرار داد،علی ع عرض کرد آیا مرا در میان کودکان و زنان میگذاری(و اجازه نمیدهی با تو به میدان جهاد بیایم)پیامبر ص فرمود:
آیا راضی نیستی که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی ع باشی جز اینکه پیامبری بعد از من نخواهد بود"عبارت بالا در معتبرترین کتب حدیث اهل تسنن یعنی صحیح بخاری نیز از سعد بن ابی وقاص نقل شده است (1).
در صحیح مسلم که آن هم از کتب درجه اول آنان محسوب میشود در باب "فضائل الصحابه"همین حدیث از سعد نقل شده که پیامبر ص به علی ع فرمود:
انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی :"تو نسبت به من،به منزله هارون از موسی هستی جز اینکه بعد از من پیامبری نیست" (2)در این حدیث که صحیح مسلم نقل کرده مطلب به صورت کلی اعلام شده و اشاره به جنگ تبوک دیده نمیشود.
و نیز در همان کتاب کمی پس از ذکر حدیث به گونه کلی گفتار پیغمبر ص را در جنگ تبوک،همانند صحیح بخاری جداگانه آورده است.
در سنن ابن ماجه نیز عین این مطلب آمده است (3).
در سنن ترمذی مطلبی بر این اضافه دارد که"معاویه"روزی به"سعد" گفت چرا ناسزا به ابو تراب(یعنی علی ع)نمیگویی؟!گفت:من سه مطلب را به خاطر دارم که پیامبر ص درباره علی ع فرمود،هنگامی که به یاد این سه مطلب میافتم،نمیتوانم به او ناسزا بگویم،سپس یکی از این سه مطلب را جریان
جنگ تبوک و جملهای را که پیامبر ص در حق علی ع فرمود،ذکر میکند (1).
در کتاب مسند احمد در حدود ده مورد اشاره به این حدیث شده است که گاهی در آن از جنگ تبوک سخن به میان آمده و گاهی بدون ذکر جنگ تبوک این جمله بطور کلی بیان گردیده است (2).
در یکی از این موارد نقل میکند که ابن عباس نشسته بود جمعی نزد او آمدند و به او گفتند یا به همراه ما بیا و یا این عدهای که در مجلس نشستهاند از مجلس بروند(ما با تو سخنی داریم)ابن عباس گفت:من با شما میآیم،تا آنجا که میگوید:ابن عباس داستان جنگ تبوک و گفتار پیامبر ص را نقل کرد و در آخر آن اضافه نمود:"
انه لا ینبغی ان اذهب الا و انت خلیفتی ":"شایسته نیست که من بروم مگر اینکه تو جانشین من باشی" (3).
در کتاب"خصائص نسایی"نیز عین این حدیث آمده است (4)و همچنین در کتاب مستدرک حاکم (5)و تاریخ الخلفاء سیوطی (6)و صواعق المحرقه ابن حجر (7)و سیره ابن هشام (8)و سیره حلبی (9)و کتب بسیار دیگر.
و میدانیم این کتب از کتابهای معروف و درجه اول اهل تسنن است.
1) 1) جلد پنجم صفحه 638 طبع المکتبة الاسلامیه لصاحبها الحاج ریاض الشیخ.
2) 2) مسند احمد حنبل جلد اول صفحه 173 و 175 و 177 و 179 و 182 و 185 و 231 و جلد ششم صفحه 369 و 438.
3) 3) مسند احمد جلد اول صفحه 231.
4) 4) خصائص نسایی ص 4 و 14.
5) 5) جلد 3 صفحه 108 و 109.
6) 6) جلد اول صفحه 65.
7) 7) صفحه 177.
8) 8) سیره ابن هشام جلد سوم صفحه 163 طبع مصر.
9) 9) سیره حلبی جلد 3 صفحه 151 طبع مصر.
قابل توجه اینکه حدیث فوق را تنها"سعد بن ابی وقاص"از پیامبر ص نقل نکرده است بلکه عدهای از صحابه که تعداد آنها بیش از بیست نفر است آن را نقل کردهاند:از جمله"جابر بن عبد اللّٰه"و"ابو سعید خدری"و"اسماء بنت عمیس"و"ابن عباس"و"ام سلمه"و"عبد اللّٰه بن مسعود"و"انس بن مالک"و "زید بن ارقم"و"ابو ایوب"و جالبتر اینکه"معاویه"و"عمر بن خطاب"نیز این حدیث را از پیامبر ص نقل کردهاند.
"محب الدین طبری"در"ذخائر العقبی"نقل میکند که مردی نزد معاویه آمد و سؤالی از او کرد،معاویه در پاسخ گفت:این مساله را از علی ع بپرس او بهتر میداند،مرد گفت ای امیر مؤمنان!(منظورش معاویه بود)جواب تو در این باره از جواب علی ع نزد من خوشتر است،معاویه گفت:سخن بدی گفتی و سپس گفت پیامبر ص در حق علی ع این جمله را فرمود:
انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی ،سپس افزود هنگامی که عمر مطلبی برایش مشکل میشد از علی ع میپرسید (1).
ابو بکر بغدادی در"تاریخ بغداد"از"عمر بن خطاب"چنین نقل میکند:
مردی را دید که به علی ع ناسزا میگوید،عمر گفت:من گمان میکنم مرد منافقی باشی!،برای اینکه از پیامبر ص شنیدم میفرمود:
انما علی منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی
(2) .
نکته دیگر اینکه بر خلاف آنچه بعضی تصور میکنند پیامبر ص این
سخن را تنها در جنگ تبوک نفرموده،بلکه در چندین مورد دیگر نیز این جمله از او شنیده شده است،از جمله اینکه:
***1-در یوم المؤاخاة اول یعنی در نخستین مرتبه که پیامبر ص در مکه میان یارانش پیمان برادری بست،علی ع را برای این پیمان برای خودش انتخاب نمود و فرمود:
انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی
(1) .
***2-در یوم المؤاخاة ثانیه یعنی روز دیگری که در مدینه میان مهاجر و انصار پیمان برادری برقرار ساخت باز در اینجا علی ع را به عنوان برادری خود انتخاب نمود و این جمله را به او فرمود:
و انت منی بمنزلة هارون من موسی غیر انه لا نبی بعدی و انت اخی و وارثی
(2) .
***3-"ام سلیم"که از زنان با شخصیت و از دعوت کنندگان به سوی اسلام بود و پدر و برادرش در میدان جهاد در خدمت پیغمبر ص شربت شهادت نوشیدند، و به خاطر اینکه شوهرش،دعوت اسلام را نپذیرفت از او جدا شد،گهگاه پیامبر ص برای دیدنش به خانه او میآمد(و او را تسلی میداد)روزی به او فرمود:
ای"ام سلیم"
ان علیا لحمه من لحمی و دمه من دمی و هی منی بمنزلة هارون من موسی
(3) :"علی گوشتش از گوشت من و خونش از خون من و او نسبت به
من همانند هارون است نسبت به موسی".
***4-ابن عباس میگوید:روزی عمر بن خطاب گفت:نام علی را به بدی نبرید زیرا من از پیامبر ص سه جمله درباره او شنیدم که اگر یکی از آنها را میداشتم از آنچه آفتاب بر آن میتابد نزد من محبوبتر بود،من و ابو بکر و ابو عبیده و جمعی از اصحاب پیامبر ص نزد او بودیم و پیامبر ص تکیه بر علی ع کرده بود،دست بر شانه او زد سپس فرمود:
انت یا علی اول المؤمنین ایمانا و اولهم اسلاما ثم قال انت منی بمنزلة هارون من موسی :"ای علی تو نخستین مردی هستی که به خدا ایمان آوردی و نخستین کسی هستی که اسلام را پذیرفتی،تو نسبت به من همانند هارون به موسی هستی" (1).
***5-"نسایی"در کتاب"خصائص"نقل میکند که علی ع و جعفر و زید درباره سرپرستی فرزند حمزه با هم گفتگو داشتند و هر کدام میخواست،این خدمت به او سپرده شود،در این موقع پیامبر ص به علی ع فرمود:
انت منی بمنزلة هارون من موسی
(2) .
***6-در آن روز که پیامبر ص دستور داد درهای خانههایی که به مسجد (منظور مسجد پیامبر است)گشوده میشد،بسته شود و تنها در خانه علی ع را باز گذارد،جابر بن عبد اللّٰه نقل میکند که به علی ع فرمود:
انه یحل لک من المسجد ما یحل لی و انک منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی
بعدی
(1) :"آنچه از مسجد برای من مجاز است برای تو نیز مجاز است زیرا تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی هستی".
موارد ششگانه بالا که غیر از جریان غزوه تبوک است،همه را از کتب معروف اهل تسنن آوردیم و گرنه در روایاتی که از طرق شیعه وارد شده،موارد دیگری نیز از پیامبر ص نقل شده که این جمله را فرمود.
***از مجموع اینها به خوبی استفاده میشود که حدیث منزله،موضوعی نبوده است که اختصاص به داستان تبوک داشته باشد بلکه یک فرمان عمومی درباره علی ع برای همیشه بوده است.
و از اینجا روشن میشود اینکه بعضی از دانشمندان اهل سنت مانند"آمدی" تصور کردهاند که این حدیث متضمن حکم خاصی در مورد جانشینی علی ع در غزوه تبوک بوده است و ربطی به سایر موارد ندارد،به کلی بی اساس است،زیرا پیامبر ص به مناسبتهای مختلف و در جریانهای گوناگون این جمله را تکرار فرموده و این نشان میدهد که یک حکم عمومی است.
اگر با بینظری حدیث فوق را بررسی کنیم و از پیشداوریهای تعصبآمیز و بهانهجوییها،خود را برکنار داریم،از این حدیث استفاده میکنیم که علی ع تمام مناصبی را که هارون نسبت به موسی ع و در میان بنی اسرائیل داشت -به جز نبوت-داشته است،زیرا لفظ حدیث عام است و استثناء جمله الا انه لا نبی بعدی نیز این عمومیت را تاکید میکند،و هیچگونه قید و شرطی در
1) 1) ینابیع المودة آخر باب 17 صفحه 88 ط دوم دار الکتب العراقیه.
حدیث وجود ندارد،که آن را تخصیص بزند،بنا بر این امور زیر را از حدیث میتوان استفاده کرد:
1-علی ع بالاترین و افضل امت بعد از پیامبر ص بود،همانگونه که هارون چنین مقامی را داشت.
2-علی ع وزیر پیامبر ص و معاون خاص و پشتیبان او و شریک در برنامه رهبری او بود،زیرا قرآن همه این مناصب را برای هارون ثابت کرده است آنجا که از زبان موسی میگوید: وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هٰارُونَ أَخِی، اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی (سوره طه آیه 29 تا 32):"وزیری از خاندانم برای من قرار ده،هارون برادرم را،نیروی مرا به او افزایش ده،و او را در برنامه من شریک ساز".
3-علی ع علاوه بر برادری عمومی اسلامی مقام خاص اخوت و برادری اختصاصی و معنوی پیامبر ص را دارا بود.
4-علی ع جانشین و خلیفه پیامبر ص بود و با وجود او هیچکس دیگر چنین شایستگی را نداشت.
جمعی از متعصبان ایرادهایی به حدیث فوق دارند که قسمتی از آن به قدری سست است که به راستی شایسته طرح نیست تنها با شنیدن بعضی از اینگونه ایرادات باید اظهار تاسف کرد که چرا پیشداوریهای حساب نشده به عدهای اجازه نمیدهد حقایق روشن را بپذیرند،ولی قسمتی از آنها که قابل طرح و گفتگو است ذیلا از نظر میگذرانیم:
ایراد اول-این حدیث تنها یک حکم محدود و خصوصی را بیان میکند، زیرا در غزوه تبوک وارد شده آنهم به هنگامی که علی ع از ماندن در مدینه در میان زنان و کودکان ناراحت بود و پیامبر ص برای دلداری او این جمله را بیان کرد،بنا بر این منظور این بوده که تنها تو بر این گروه زنان و کودکان حکومت و رهبری داری!! پاسخ این ایراد از بحثهای گذشته به خوبی روشن شد که بر خلاف تصور این ایراد کنندگان حدیث مزبور،در یک واقعه و تنها در واقعه تبوک صادر نشده بلکه در موارد متعددی،به عنوان یک قانون کلی ذکر شده است که ما هفت مورد آن را با ذکر اسنادش از کتب دانشمندان اهل تسنن در بحثهای گذشته آوردیم.
از این گذشته ماندن علی ع در مدینه یک کار ساده به منظور نگهداری زنان و کودکان نبود،بلکه اگر هدف این بود از بسیاری از افراد دیگر این کار ساخته بود و پیامبر ص بزرگترین قهرمان شجاع سپاهش را برای هدف کوچکی آن هم در زمانی که به مبارزه یک امپراطوری بزرگ(امپراطوری روم شرقی) میرفت نمیگذاشت،پیدا است هدف این بوده که در غیبت طولانی او دشمنان فراوانی که در اطراف مدینه بودند و منافقانی که در خود مدینه وجود داشتند از فرصت برای درهم کوبیدن مدینه،کانون اسلام،استفاده نکنند، تنها کسی که میتوانست این مرکز حساس را حفظ و نگهداری کند،علی ع بود.
ایراد دوم-میدانیم-و در تواریخ مشهور آمده است-که هارون در زمان خود موسی ع از دنیا رفت،بنا بر این تشبیه به هارون،اثبات نمیکند که علی ع بعد از پیامبر ص جانشین او باشد.
شاید این مهمترین ایرادی است که به این حدیث شده است،ولی جمله
الا انه لا نبی بعدی پاسخ این ایراد را به خوبی میدهد،زیرا اگر گفتار پیامبر ص که میگوید تو به منزله هارون نسبت به من هستی،مخصوص به زمان حیات پیامبر ص بود،جمله الا انه لا نبی بعدی هیچ لزومی نداشت،زیرا وقتی سخن مخصوص به زمان حیات پیامبر ص باشد،درباره بعد از او سخن گفتن کاملا نامناسب است(و به اصطلاح این استثناء جنبه منقطع پیدا میکند که بر خلاف ظاهر کلام میباشد).
بنا بر این وجود این استثناء به خوبی نشان میدهد که گفتار پیامبر ص ناظر به زمان بعد از مرگ او نیز بوده است،منتها برای اینکه اشتباه نشود و کسانی علی ع را به نبوت بعد از پیامبر ص بر نگزینند،میفرماید:تو همه این مقامها را داری ولی بعد از من پیامبر نخواهی بود،بنا بر این مفهوم کلام پیامبر ص این میشود که تو تمام مقامات هارون را داری،نه تنها در حیات من، بعد از وفات من هم این مقامات ادامه خواهد یافت(جز مقام نبوت).
و به این ترتیب روشن میشود که تشبیه علی ع به هارون از نظر مقامات است نه از نظر مدت ادامه این مقامات،هارون نیز اگر زنده میماند مسلما هم مقام جانشینی موسی را داشت و هم مقام نبوت را.
و با توجه به اینکه هارون طبق صریح قرآن هم مقام وزارت و معاونت موسی ع را داشت و هم شریک در رهبری(تحت نظر موسی)بود،و هم پیامبر بود،تمام این مقامات بجز نبوت برای علی ع ثابت میگردد،حتی بعد از وفات پیامبر ص به گواهی جمله الا انه لا نبی بعدی.
ایراد سوم-ایراد دیگری که در این زمینه شده است این است که لازمه استدلال به این حدیث آن است که علی ع حتی در زمان پیامبر ص منصب ولایت و رهبری امت را داشته است،در حالی که دو امام و دو رهبر در عصر واحد ممکن نیست؟
ولی با توجه به یک نکته پاسخ این ایراد نیز معلوم میشود و آن اینکه بدون شک هارون نیز در عصر موسی ع مقام رهبری بنی اسرائیل را داشت،ولی نه یک رهبر مستقل بلکه رهبری که زیر نظر موسی ع انجام وظیفه میکرد، علی ع نیز در زمان پیامبر ص معاون او در مساله رهبری امت اسلام بود و بنا بر این بعد از وفات او رهبر مستقل محسوب خواهد گشت.
در هر حال حدیث منزله که از نظر اسناد از محکمترین روایات اسلامی است که در کتب تمام گروههای مسلمین بدون استثنا آمده است از نظر دلالت نیز برای اهل انصاف در زمینه افضلیت علی ع نسبت به تمام امت و همچنین جانشینی بلا فصل او نسبت به پیامبر ص روشن است،ولی عجیب این است که بعضی نه تنها دلالت حدیث را بر خلافت نپذیرفتند،بلکه گفتهاند کمترین فضیلتی را نیز برای علی ع ثابت نمینماید و این براستی حیرتآور است؟!!
وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسیٰ لِمِیقٰاتِنٰا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِی وَ لٰکِنِ اُنْظُرْ إِلَی اَلْجَبَلِ فَإِنِ اِسْتَقَرَّ مَکٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِی فَلَمّٰا تَجَلّٰی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسیٰ صَعِقاً فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُؤْمِنِینَ (143)
143-و هنگامی که موسی به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت،عرض کرد پروردگارا خودت را به من نشان ده تا تو را ببینم!گفت:هرگز مرا نخواهی دید، ولی به کوه بنگر اگر در جای خود ثابت ماند مرا خواهی دید،اما هنگامی که پروردگارش جلوه بر کوه کرد آن را همسان زمین قرار داد و موسی مدهوش به زمین افتاد،موقعی که به هوش آمد عرض کرد:خداوندا منزهی تو(از اینکه قابل مشاهده باشی)من به سوی تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم.
در این آیات و آیات بعد صحنه عبرتانگیز دیگری از صحنههای زندگی بنی اسرائیل نشان داده شده است،و آن اینکه جمعی از بنی اسرائیل با اصرار و تاکید از موسی ع خواستند که خدا را مشاهده کنند و اگر او را مشاهده نکنند، هرگز ایمان نخواهند آورد،موسی ع از میان آنها هفتاد نفر را انتخاب کرد و همراه خود به میعادگاه پروردگار برد،در آنجا تقاضای آنها را به درگاه الهی
عرضه داشت،پاسخی شنید که همه چیز را برای بنی اسرائیل در این زمینه روشن کرد،قسمتی از این ماجرا در سوره بقره آیه 55 و 56،و قسمتی از آن در سوره نساء آیه 153،و قسمت دیگری در آیات مورد بحث و قسمتی هم در آیه 155 همین سوره بیان شده است.
در آیات مورد بحث،نخست میگوید:"هنگامی که موسی ع به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت،عرض کرد:پروردگارا خود را به من نشان ده تا به تو بنگرم"( وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسیٰ لِمِیقٰاتِنٰا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ ).
ولی به زودی این پاسخ را از پیشگاه پروردگار شنید که"هرگز مرا نخواهی دید"( قٰالَ لَنْ تَرٰانِی ).
"ولی به کوه بنگر،اگر بجای خود ایستاد مرا خواهی دید"!( وَ لٰکِنِ انْظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِی ).
"هنگامی که خداوند بر کوه جلوه کرد آن را محو و نابود و همسان با زمین نمود"!( فَلَمّٰا تَجَلّٰی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا ) (1).
موسی ع از مشاهده این صحنه هولانگیز چنان وحشت زده شده که "مدهوش به روی زمین افتاد"( وَ خَرَّ مُوسیٰ صَعِقاً ).
"و هنگامی که به هوش آمد،عرضه داشت پروردگارا منزهی تو،من به سوی تو باز میگردم و توبه میکنم و من نخستین مؤمنانم"( فَلَمّٰا أَفٰاقَ قٰالَ سُبْحٰانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ ).
1) 1) "دک"در اصل به معنی زمین صاف و مستوی است،بنا بر این منظور از جمله جَعَلَهُ دَکًّا این است که کوه را آن چنان متلاشی و نرم کرد،که همانند زمین صاف و مستوی شد،حتی در پارهای از روایات وارد شده که کوه به چندین قسمت تقسیم و هر کدام به گوشهای پرتاب شد!و یا به کلی در زمین فرو رفت.
در این آیه چند نکته است که باید مورد توجه قرار گیرد:
نخستین سؤالی که پیش میآید این است،موسی ع که پیامبر بزرگ و اولوا العزم پروردگار بود و به خوبی میدانست،خداوند نه جسم است و نه مکان دارد و نه قابل مشاهده و رؤیت است چگونه چنین درخواستی که حتی در شان افراد عادی نیست از پروردگار کرد؟ گرچه مفسران پاسخهای مختلفی گفتهاند،ولی روشنترین جواب این است که موسی ع این تقاضا را از زبان قوم کرد،زیرا جمعی از جاهلان بنی اسرائیل اصرار داشتند که باید خدا را ببینند تا ایمان آورند(آیه 153 نساء گواه بر این مطلب است)و او از طرف خدا ماموریت پیدا کرد که این تقاضا را مطرح کند تا همگان پاسخ کافی بشنوند،در حدیثی که در کتاب عیون اخبار الرضا ع از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده است نیز به این موضوع تصریح شده است (1).
از قرائن روشنی که این تفسیر را تایید میکند این است که در همین سوره آیه 155 میخوانیم که موسی ع پس از این ماجرا عرض کرد: أَ تُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ السُّفَهٰاءُ مِنّٰا :"آیا ما را به خاطر عملی که سفیهان ما انجام دادند،به هلاکت میرسانی؟"از این جمله روشن میشود که نه تنها موسی ع چنین تقاضایی را نداشت بلکه شاید هفتاد نفری هم که با او به میعادگاه رفته بودند چنین منطقی نداشتند،آنها تنها افراد دانشمند و نمایندگان بنی اسرائیل بودند،تا مشاهدات خود را برای توده جاهل و بیخبر که پیشنهاد مشاهده پروردگار داشتند بیان کنند.
1) 1) تفسیر نور الثقلین جلد دوم صفحه 65.
در آیه فوق میخوانیم که خداوند به موسی ع میگوید"به کوه بنگر اگر در جای خود باقی ماند مرا خواهی دید"آیا مفهوم این سخن این است که براستی خداوند قابل مشاهده است؟ پاسخ این است که این تعبیر در حقیقت کنایه از محال بودن چنین موضوعی است،همانند جمله حَتّٰی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیٰاطِ (کافران در بهشت نمیروند مگر آنکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد)و از آنجا که معلوم بوده کوه در برابر جلوه خداوند محال است پایدار بماند،چنین تعبیری ذکر شده است.
مفسران در اینجا گفتگوی بسیار کردهاند،ولی آنچه از مجموع آیات به نظر میرسد این است که خداوند،پرتوی از یکی از مخلوقات خود را بر کوه ظاهر ساخت(و آشکار شدن آثار او به منزله آشکار شدن خود او است)آیا این مخلوق یکی از آیات عظیم الهی بوده که برای ما ناشناخته مانده؟و یا نمونهای از نیروی عظیم اتم و یا امواج مرموز و تکاندهنده یا صاعقهای عظیم و وحشتناک که که بر کوه زد و برقی خیرهکننده و صدایی مهیب و وحشتناک و نیرویی عظیم از آن برخاست،آن چنان که کوه به کلی از هم پاشید (1).
1) 1) "صاعقه"عبارت از مبادله الکتریسته میان قطعات ابر و کره زمین است،ابرهایی که دارای الکتریسته مثبت هستند هنگامی که به زمین که دارای الکتریسته منفی است نزدیک میشوند،جرقهای در میان آنها یعنی مجاور سطح کره زمین آشکار میگردد که غالبا خطرناک و کشنده و ویرانگر است.ولی برق و رعد بر اثر مبادله الکتریسته میان دو قطعه ابر است که یک قطعه آن الکتریسته مثبت و دیگری الکتریسته منفی دارند،و چون هر دو در آسمانند معمولا جز برای هواپیماها خطری ندارند.
گویا خداوند با این کار میخواست دو چیز را به موسی ع و بنی اسرائیل نشان دهد:
نخست اینکه آنها قادر نیستند،پدیده کوچکی از پدیدههای عظیم جهان خلقت را مشاهده کنند،با این حال چگونه تقاضای مشاهده پروردگار و خالق را میکنند.
دیگر اینکه همانطور که این آیت عظیم الهی با اینکه مخلوقی بیش نبود خودش قابل مشاهده نبود بلکه آثارش یعنی لرزه عظیم،و صدای مهیب او شنیده میشد،اما اصل آن یعنی آن امواج مرموز یا نیروی عظیم،نه با چشم دیده میشد و نه با حواس دیگر قابل درک بود،با این حال آیا هیچکس در وجود چنین آیتی میتوانست تردید کند و بگوید چون خودش را نمیبینم و تنها آثارش را میبینم نمیتوانم به آن ایمان بیاورم؟جایی که درباره یک مخلوق چنین قضاوت کنیم درباره خداوند بزرگ چگونه میتوانیم بگوئیم چون قابل مشاهده نیست به او ایمان نمیآوریم با اینکه آثارش همه جا را پر کرده است.
احتمال دیگری در زمینه تفسیر آیه داده شده است و آن اینکه موسی ع براستی برای خودش تقاضای مشاهده کرد ولی منظور او مشاهده با چشم نبود که لازمه آن جسمیت بوده باشد و با مقام موسی ع سازگار نباشد،بلکه منظور یک نوع ادراک و مشاهده باطنی بوده است،یک شهود کامل روحی و فکری،زیرا بسیار میشود که کلمه رؤیت در این معنی به کار میرود،مثلا میگوئیم:"من در خودمان این قدرت را میبینم که این کار را انجام دهیم"در حالی که قدرت،چیز قابل مشاهدهای نیست،بلکه منظور این است ما به وضوح این حالت را در خودمان مییابیم.
موسی ع میخواست به چنین مقامی از شهود و معرفت برسد،در حالی که رسیدن به چنین مقامی در دنیا ممکن نیست،اگر چه در آخرت که عالم شهود و عالم بروز است،امکان دارد.
ولی خداوند در پاسخ موسی ع گفت:چنین رؤیتی هرگز برای تو ممکن نیست و برای اثبات مطلب،جلوهای بر کوه کرد و کوه از هم متلاشی شد،و بالآخره موسی ع از این درخواست توبه نمود (1).
ولی این تفسیر از جهاتی بر خلاف ظاهر آیه مورد بحث است،و لازمه آن ارتکاب مجاز از چند جهت میباشد (2)به علاوه با بعضی از روایات که در تفسیر آیه نیز وارد شده،سازگار نیست،و حق همان تفسیر اول است.
آخرین سؤالی که در این باره،مطرح میشود این است که موسی ع چرا پس از بهوش آمدن عرضه داشت"تبت الیک"در حالی که کار خلافی انجام نداده بود؟چه اینکه اگر این درخواست را از طرف بنی اسرائیل کرده عملی بر طبق ماموریت بوده است و انجام وظیفه نموده،و اگر برای خودش به منظور شهود باطنی سؤال کرده،این هم کار خلافی محسوب نمیشود؟ ولی از دو جهت میتوان این سؤال را پاسخ گفت،نخست اینکه موسی ع
1) 1) تلخیص از تفسیر المیزان جلد هشتم صفحه 249 تا 254.
2) 2) مخالف مفهوم"رؤیت"و همچنین اطلاق جمله"لن ترانی"و جمله " أَ تُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ السُّفَهٰاءُ مِنّٰا "میباشد از این گذشته درخواست شهود باطنی درخواست بدی نبوده که موسی از آن توبه کند،ابراهیم هم تقاضای چنین موضوعی در زمینه"معاد" از خداوند کرد و به درخواست او پاسخ مثبت داده شد و اگر در مورد شهود باطنی پروردگار پاسخ منفی باشد دلیل بر مؤاخذه کردن نخواهد بود.
به عنوان"نمایندگی"از بنی اسرائیل چنین درخواستی را کرد و باز در همین مقام و به همین صورت نمایندگی،تقاضای توبه و اظهار ایمان نمود.
دیگر اینکه موسی ع اگر چه ماموریت داشت که تقاضای بنی اسرائیل را مطرح کند،ولی به هنگامی که جریان تجلی پروردگار پیش آمد و حقیقت امر آشکار شد،مدت این ماموریت پایان یافته بود،در این موقع باید به حالت نخست، یعنی قبل از ماموریت بازگردد،و ایمان خویش را ابراز دارد تا اشتباهی برای کسی باقی نماند،و آن را به صورت توبه و با جمله انی تُبْتُ إِلَیْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ بیان فرمود.
این آیه از آیاتی است که به خوبی گواهی میدهد که به هیچ وجه خدا را نمیتوان دید زیرا کلمه"لن"طبق مشهور در میان ادباء برای نفی ابد است، بنا بر این جمله لن ترانی مفهومش چنین میشود که نه در این جهان و نه در جهان دیگر مرا نخواهی دید.
و اگر(فرضا)کسی در این موضوع تردید کند که"لن"برای نفی ابد است،باز اطلاق آیه و اینکه نفی رؤیت بدون هیچ قید و شرطی ذکر شده، دلیل بر این است که در هیچ زمان و در هیچ شرائطی خداوند،قابل رؤیت نیست.
دلائل عقلی نیز ما را به همین حقیقت رهنمون میگردد،زیرا رؤیت مخصوص اجسام است،بنا بر این اگر در روایات اسلامی یا آیات قرآن تعبیر"لقای پروردگار" آمده است،منظور همان مشاهده با چشم دل و دیده خرد است زیرا قرینه عقلی و نقلی بهترین شاهد برای این موضوع میباشد(در ذیل آیه 102 سوره انعام نیز در این زمینه بحثهای دیگری داشتیم) (1).
1) 1) تفسیر نمونه جلد 5 صفحه 381.
قٰالَ یٰا مُوسیٰ إِنِّی اِصْطَفَیْتُکَ عَلَی اَلنّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِی وَ بِکَلاٰمِی فَخُذْ مٰا آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ اَلشّٰاکِرِینَ (144) وَ کَتَبْنٰا لَهُ فِی اَلْأَلْوٰاحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ فَخُذْهٰا بِقُوَّةٍ وَ أْمُرْ قَوْمَکَ یَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهٰا سَأُرِیکُمْ دٰارَ اَلْفٰاسِقِینَ (145)
144-(خداوند)گفت:ای موسی من تو را بر مردم با رسالتهای خویش و با سخن گفتنم(با تو)برگزیدم پس آنچه را به تو دادهام بگیر و از شکرگزاران باش.
145-و برای او در الواح اندرزی از هر موضوعی نوشتیم و بیانی از هر چیز کردیم پس آن را با جدیت بگیر و به قوم خود بگو به نیکوترین آنها عمل کنند(و آنها که به مخالفت برخیزند کیفرشان دوزخ است)و به زودی(این)دار فاسقان را به شما نشان خواهیم داد.
الواح تورات
سرانجام در آن میعادگاه بزرگ،خداوند،شرایع و قوانین آئین خود را بر موسی ع نازل کرد.
نخست به او فرمود:"ای موسی!من ترا بر مردم برگزیدم،و رسالات خود را به تو دادم،و ترا به موهبت سخن گفتن با خودم نائل کردم"( قٰالَ یٰا
مُوسیٰ إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النّٰاسِ بِرِسٰالاٰتِی وَ بِکَلاٰمِی
).
اکنون که چنین است"آنچه را به تو دستور دادهام بگیر و در برابر این همه موهبت،از شکرگزاران باش"( فَخُذْ مٰا آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ الشّٰاکِرِینَ ).
آیا از این آیه استفاده میشود که تکلم با خدا از امتیازات مخصوص موسی ع در میان پیامبران بود؟یعنی تو را از میان پیامبران برای این کار برگزیدم؟.
حق این است که آیه فوق در صدد اثبات چنین مطلبی نیست،بلکه به قرینه ذکر رسالات،که همه پیامبران دارا بودند،هدف آیه بیان دو امتیاز بزرگ موسی ع بر توده مردم است،یکی دریافت رسالات خدا،و دیگری گفتگوی با پروردگار که هر دو مقام رهبری او را در میان امت خویش تثبیت میکرد.
*** سپس اضافه میکند که"در الواحی که بر موسی ع نازل کردیم،از هر موضوعی پند و اندرز کافی و شرح و بیان مسائل مورد نیاز در امور دین و دنیا و فرد و اجتماع برای او نوشتیم"( وَ کَتَبْنٰا لَهُ فِی الْأَلْوٰاحِ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ ).
سپس به او دستور دادیم که"با نهایت جدیت و قوت اراده این فرمانها را برگیر"( فَخُذْهٰا بِقُوَّةٍ ).
"و به قوم خود نیز فرمان ده که بهترین آنها را انتخاب کنند"( وَ أْمُرْ قَوْمَکَ یَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهٰا ).
و نیز به آنها اخطار کن که مخالفت با این فرمانها و فرار از زیر بار مسئولیتها و وظائف،نتیجه دردناکی دارد،و پایانش دوزخ است و"به زودی جایگاه فاسقان را به شما نشان خواهیم داد"( سَأُرِیکُمْ دٰارَ الْفٰاسِقِینَ ).
1-ظاهر آیه این است که خداوند،الواحی بر موسی ع نازل کرد که شرایع و قوانین تورات در آن نوشته شده بود،نه اینکه الواحی در دست موسی ع بود و فرمان خدا این دستورات در آن منعکس گردید،اما اینکه این الواح چگونه بوده؟و از چه جنس و مادهای؟در قرآن،بحثی از آن به میان نیامده، تنها کلمه"الواح"به طور سربسته آمده است،و این کلمه جمع"لوح"است، که در اصل از ماده"لاح یلوح"به معنی ظاهر شدن و درخشیدن گرفته شده و چون با نوشتن بر روی یک صفحه،مطالب آشکار میگردد و میدرخشد،به صفحهای که بر آن چیزی مینویسند،لوح میگویند (1)ولی در روایات و گفتار مفسران احتمالات گوناگونی پیرامون کیفیت و جنس این لوح آمده است،که چون هیچکدام جنبه قطعی نداشت از ذکر آنها خودداری شد.
2-از آیات مختلف قرآن استفاده میشود که خداوند با موسی ع سخن گفت،سخن گفتن خدا با موسی ع از این طریق بوده است که امواج صوتی را در فضا یا اجسام میآفرید،گاهی این امواج صوتی از لابلای"شجره وادی ایمن"، و گاهی در"کوه طور"به گوش موسی ع میرسید،و اینکه بعضی از افرادی که جمود بر الفاظ دارند پنداشتهاند اینگونه آیات دلیل بر تجسم خدا است،بسیار بی اساس است.
البته شک نیست که این کلام چنان بوده است که موسی ع با شنیدن آن، شک نداشت که از طرف خداوند و برای سخن گفتن با او است،این علم برای موسی ع یا از طریق وحی و الهام حاصل شده بود و یا از قرائن دیگر.
1) 1) تفسیر تبیان جلد چهارم صفحه 539.
3-از تعبیر" مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً "چنین استفاده میشود که همه مواعظ و اندرزها و مسائل لازم در الواح موسی ع نبود،زیرا میگوید"از هر چیزی، اندرزی برای او نوشتیم"،و این به خاطر آن است که آئین موسی ع آخرین آئین و شخص موسی ع خاتم انبیاء نبود،و مسلما در آن زمان به مقدار استعداد مردم،احکام الهی نازل گشت،ولی هنگامی که مردم جهان به آخرین مرحله از تعلیمات انبیاء رسیدند،آخرین دستور که شامل همه نیازمندیهای مادی و معنوی مردم بود نازل گردید.
و از اینجا روشن میشود اینکه در بعضی از روایات در زمینه ترجیح مقام علی ع بر مقام موسی ع آمده است که علی ع آگاه به همه قرآن بود و در قرآن بیان همه چیز آمده است( نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ )در حالی که در تورات بخشی از این مسائل آمده،طبق همین مطلب است (1).
4-اینکه در آیه بالا میخوانیم"بهترین این دستورات را بگیرند"نه به این معنی است که در میان آنها،"بد"و"خوب"بوده است و آنها وظیفه داشتهاند خوبها را بگیرند و بدها را رها کنند،و یا"خوب"و"خوبتر"داشته،و موظف بودهاند تنها"خوبترها"را انتخاب نمایند،بلکه گاهی کلمه"افعل تفضیل" به معنی"صفت مشبهه"میآید و آیه مورد بحث ظاهرا از این قبیل است،یعنی "احسن"به معنی"حسن"است،اشاره به اینکه جمیع این دستورات حسن است و نیک.
این احتمال نیز در آیه فوق وجود دارد که احسن به همان معنی بهتر و
1) 1) برای توجه به این روایات به تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 68 مراجعه شود.
افعل تفضیل بوده باشد،اشاره به اینکه در میان این دستورات،اموری مجاز شمرده شده است(همانند قصاص)و اموری از آن بهتر معرفی شده(همانند عفو و گذشت) یعنی به پیروانت بگو که تا میتوانند آنچه بهتر است انتخاب کنند،فی المثل عفو را بر قصاص(جز در موارد خاص)ترجیح دهند (1).
5-در مورد جمله سَأُرِیکُمْ دٰارَ الْفٰاسِقِینَ (بزودی خانه فاسقان را به شما نشان میدهم)ظاهر این است که منظور از آن،دوزخ میباشد،که قرارگاه کسانی است که از اطاعت فرمان خدا و انجام وظائف خویش خارج شدهاند.
این احتمال را نیز بعضی از مفسران دادهاند که منظور این است که اگر با این دستورات مخالفت کنید به همان سرنوشتی گرفتار خواهید شد که قوم فرعون و فاسقان و گنهکاران دیگر،به آن گرفتار شدهاند،و سرزمین شما تبدیل به دار فاسقان خواهد شد (2).
سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ اَلَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی اَلْأَرْضِ بِغَیْرِ اَلْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ اَلرُّشْدِ لاٰ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ اَلغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ (146) وَ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ اَلْآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (147)
146-به زودی کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبر میورزند از ایمان به آیات خود منصرف میسازیم(بطوری که)اگر هر آیه و نشانهای را ببینند به آن ایمان نمیآورند و اگر راه هدایت را ببینند راه خود انتخاب نمیکنند و اگر طریق گمراهی را ببینند راه خود انتخاب میکنند(همه اینها)به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل بودند.
147-و کسانی که آیات ما و لقای رستاخیز را تکذیب(و انکار)کنند اعمالشان نابود میگردد آیا جز آنچه را عمل کردهاند پاداش داده میشوند.
سرنوشت متکبران
بحثی که در این دو آیه آمده است در حقیقت یک نوع نتیجهگیری از آیات گذشته در زمینه سرنوشت فرعون و فرعونیان و سرکشان بنی اسرائیل است،خداوند در این آیات این حقیقت را بیان میکند که اگر فرعونیان و یا سرکشان
بنی اسرائیل با مشاهده آن همه معجزات و شنیدن آن همه آیات الهی به راه نیامدند به خاطر آن است که ما افراد متکبر و خودخواه را که در برابر حق جبههگیری میکنند-به جرم اعمالشان-از قبول حق باز میداریم و به تعبیر دیگر اصرار و ادامه به سرکشی و تکذیب آیات الهی آن چنان در فکر و روح انسان اثر میگذارد که به صورت موجودی انعطافناپذیر و غیر قابل نفوذ در برابر حق درمیآید.
لذا نخست میفرماید:"بزودی کسانی را که در زمین،به غیر حق تکبر ورزیدند از آیات خود،منصرف میسازیم"( سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ ).
و از اینجا روشن میشود که آیه فوق،هیچگونه منافاتی با دلائل عقلی ندارد که برای توجیه آن،همانند بسیاری از مفسران،مرتکب خلاف ظاهر شویم،این یک سنت الهی است که نسبت به آنها که لجاجت و سرکشی را به آخرین حد میرسانند،توفیق هر گونه هدایت و راهیابی را سلب میکند،و به تعبیر دیگر:این خاصیت اعمال زشت خود آنها است که با توجه به انتساب همه اسباب به خدا که مسبب الاسباب نهایی است به او نسبت داده شده است.
این موضوع نه موجب جبر است و نه محذور دیگر،تا بخواهیم دست به توجیه آیه بزنیم.
ضمنا باید توجه داشت که ذکر" بِغَیْرِ الْحَقِّ "بعد از"تکبر"به عنوان تاکید است،زیرا همیشه تکبر و خود برتربینی و تحقیر بندگان خدا،بدون حق است این تعبیر همانند آیه 61 از سوره بقره میباشد آنجا که میگوید: وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ (آنها که پیامبران را بناحق میکشند).
بخصوص اینکه با کلمه" فِی الْأَرْضِ "همراه است،که به معنی سرکشی و طغیان در روی زمین میآید،و مسلما چنین عملی،همیشه به غیر حق است.
سپس به سه قسمت از صفات این گونه افراد"متکبر و سرکش"و چگونگی
"سلب توفیق حقپذیری"از آنها اشاره کرده میفرماید:
"آنها اگر تمام آیات و نشانههای الهی را ببینند،ایمان نمیآورند"! ( وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا ).
"و نیز اگر راه راست و طریق درست را مشاهده کنند،انتخاب نخواهند کرد"( وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لاٰ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ).
و به عکس"اگر راه منحرف و نادرست را ببینند،راه خود انتخاب میکنند" ( وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ).
بعد از ذکر این صفات سهگانه که همگی حکایت از انعطاف ناپذیریشان در برابر حق میباشد،اشاره به دلیل آن کرده،میگوید:"اینها همه به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل بودند"( ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ ).
شک نیست که تنها با یک یا چند مرتبه،تکذیب آیات الهی،انسان استحقاق چنان سلب توفیقی پیدا نخواهد کرد،و راه توبه و بازگشت،هنوز به روی او باز است،ولی بدون شک ادامه و اصرار در این راه،او را به جایی میرساند که حس تشخیص نیک و بد و راه راست و منحرف("رشد"و"غی")از او سلب میگردد.
*** آیه بعد کیفر چنین اشخاصی را بیان کرده میگوید:"آنها که آیات ما را تکذیب کنند و لقای رستاخیز را منکر شوند اعمالشان به کلی حبط و نابود میگردد"(و الذین کذبوا بآیاتنا و لقاء الآخرة حبطت اعمالهم.) "حبط"به معنی باطل و بیخاصیت نمودن عمل است،یعنی این گونه افراد حتی اگر کار خیری انجام دهند،نتیجهای برای آنها نخواهد داشت(توضیح
بیشتر درباره این موضوع را در ذیل آیه 217 سوره بقره بیان کردهایم) (1).
و در پایان آیه چنین اضافه میکند،این سرنوشت برای آنها،جنبه انتقامی ندارد،این نتیجه اعمال خود آنها است،بلکه عین اعمال آنها است که در برابرشان مجسم شده،"آیا آنها جز اعمالی را که انجام میدادند،جزا داده میشوند"؟( هَلْ یُجْزَوْنَ إِلاّٰ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).
این آیه یکی دیگر از آیاتی است که دلیل بر تجسم اعمال،و حضور خود اعمال نیک و بد در قیامت میباشد.
وَ اِتَّخَذَ قَوْمُ مُوسیٰ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ أَ لَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لاٰ یُکَلِّمُهُمْ وَ لاٰ یَهْدِیهِمْ سَبِیلاً اِتَّخَذُوهُ وَ کٰانُوا ظٰالِمِینَ (148) وَ لَمّٰا سُقِطَ فِی أَیْدِیهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قٰالُوا لَئِنْ لَمْ یَرْحَمْنٰا رَبُّنٰا وَ یَغْفِرْ لَنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (149)
148-قوم موسی بعد از(رفتن)او(به میعادگاه خداوند)از زیور آلات خود گوسالهای ساختند،جسد بیروحی بود که صدای گاو داشت!آیا آنها نمیدیدند که با آنان سخن نمیگوید و به راه(راست)هدایتشان نمیکند،آن را(خدای خود) انتخاب کردند و ظالم بودند.
149-و هنگامی که حقیقت به دستشان افتاد و دیدند گمراه شدهاند گفتند اگر پروردگار ما،به ما رحم نکند و ما را نیامرزد به طور قطع از زیانکاران خواهیم بود.
1) 1) به تفسیر نمونه جلد دوم صفحه 69 مراجعه فرمائید.
در این آیات،یکی از حوادث اسفناک و در عین حال تعجبآوری که بعد از رفتن موسی ع به میقات در میان بنی اسرائیل رخ داد،بازگو شده است و آن جریان گوسالهپرستی آنها است که به دست شخصی به نام"سامری"و با استفاده از زیورآلات بنی اسرائیل،انجام گرفت.
اهمیت این داستان به اندازهای است که قرآن در چهار سوره به آن اشاره کرده است،در سوره بقره آیه 51 و 54 و 92 و 93 و در نساء آیه 153 و در اعراف آیات مورد بحث،و در طه آیه 88 به بعد.
البته این حادثه،همانند سایر پدیدههای اجتماعی،بدون زمینه و بدون مقدمه نبوده است،زیرا از یک سو بنی اسرائیل سالیان دراز در مصر شاهد گاوپرستی یا گوسالهپرستی مصریان بودند،و از سوی دیگر به هنگامی که از رود نیل عبور کردند،صحنه بتپرستی(گاوپرستی)قومی که در آن سوی نیل زندگی میکردند،توجه آنها را جلب کرد،و چنان که در آیات قبل گذشت،از موسی ع تقاضای بتی همانند آنها کردند،که موسی ع شدیدا آنان را ملامت و سرزنش کرد.
تمدید میقات موسی ع از سی شب به چهل شب،نیز سبب شد که شایعه مرگ موسی ع،آن چنان که در بعضی از تفاسیر آمده بوسیله بعضی از منافقان،در میان بنی اسرائیل نشر شود.
جهل و نادانی بسیاری از این جمعیت و مهارت و زبردستی سامری در پیاده کردن نقشه خود نیز به این موضوعات کمک کرد و مجموعا سبب شد در مدت
کوتاهی اکثریت بنی اسرائیل به بتپرستی روی آورند و غوغایی اطراف گوساله به راه اندازند.
در آیه فوق،نخست چنین میگوید:"قوم موسی ع بعد از رفتن او به میقات،از زینتآلات خود گوسالهای که تنها جسد بیجانی بود با صدای مخصوص گاو برای خود انتخاب کردند"( وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسیٰ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِیِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ ).
با این که این کار از سامری سرزد(چنان که آیات سوره طه گواهی میدهد) ولی این عمل به قوم موسی ع نسبت داده شده است،به خاطر اینکه عده زیادی از آنها سامری را در این کار یاری کردند،و در واقع شریک جرم او بودند، و عده بیشتری به عمل او راضی شدند.
گرچه ظاهر آیه در بدو نظر این است که همه قوم موسی ع در این کار شرکت داشتند،ولی با توجه به آیه 159 همین سوره که میگوید وَ مِنْ قَوْمِ مُوسیٰ أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ (از قوم موسی،جمعیتی بودند که به سوی حق هدایت میکردند،و به آن توجه داشتند)استفاده میشود که منظور از آیه مورد بحث همه آنها نیست،بلکه اکثریت عظیمی از آنها،این راه را تعقیب کردند، به گواهی آیات آینده که ناتوانی هارون را از مقابله با آنها منعکس ساخته است.
کلمه خوار به معنی صدای مخصوصی است که از گاو یا گوساله برمیخیزد،جمعی از مفسران معتقدند که سامری با اطلاعاتی که داشت، لولههای مخصوصی در درون سینه گوساله طلایی کار گذاشته بود که هوای
فشرده از آن خارج میشد و از دهان گوساله،صدایی شبیه صدای گاو بیرون میآمد! بعضی دیگر میگویند:گوساله را آن چنان در مسیر باد گذارده بود که بر اثر وزش باد به دهان او که به شکل مخصوصی ساخته شده بود،صدایی به گوش میرسید.
اما اینکه جمعی از مفسران گفتهاند گوساله سامری به خاطر مقداری خاک که از زیر پای جبرئیل برداشت و در آن ریخته بود،به صورت گوساله زندهای درآمد و صدای طبیعی سرداد،شاهدی در آیات قرآن ندارد،چنان که به خواست خدا در تفسیر آیات سوره طه خواهد آمد،و کلمه"جسدا"گواه بر این است که حیوان زندهای نبود،زیرا در تمام مواردی که این کلمه در قرآن به کار رفته است به معنی جسم بیجان آمده است (1).
از همه اینها گذشته،بعید به نظر میرسد که خداوند چنین قدرتی به مرد منافقی همچون سامری بدهد که بتواند کاری همانند معجزه موسی ع انجام دهد و جسم بیجانی را جاندار سازد،کاری که برای توده مردم مسلما گمراه کننده است و دلائل بطلان آن در نظرشان روشن نیست، ولی اگر گوساله به شکل یک مجسمه طلایی بوده باشد دلائل بطلان آن روشن است و تنها میتواند وسیلهای برای آزمایش افراد بوده باشد،نه چیز دیگر.
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که سامری از آنجا که میدانست قوم موسی ع سالها در محرومیت به سر میبردند و به علاوه روح مادیگری چنان که در بسیاری از نسلهای امروز آنها نیز میبینیم بر آنها غلبه داشت و برای زر و زیور احترام خاصی قائل بودند،لذا او گوساله خود را از طلا ساخت،تا توجه شیفتگان و بردگان را به سوی آن جلب کند.
1) 1) به آیات 8-سوره انبیا و 34-سوره ص مراجعه شود.
اما اینکه:این ملت فقیر و محروم در آن روز آن همه زر و زیورها را از کجا آورده بودند؟در روایات چنین آمده که زنان بنی اسرائیل برای بزرگداشت یکی از اعیاد خود،مقدار قابل ملاحظهای از زیورآلات فرعونیان را به عاریت گرفته بودند و این جریان مقارن غرق و نابودی آنها واقع شد،و زیورآلات مزبور در دست بنی اسرائیل باقی ماند (1).
***سپس قرآن به عنوان سرزنش آنها میگوید:"آیا اینها نمیدیدند که آن گوساله با آنان سخن نمیگوید و راهنماییشان نمیکند؟!"( أَ لَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لاٰ یُکَلِّمُهُمْ وَ لاٰ یَهْدِیهِمْ سَبِیلاً ).
یعنی یک معبود واقعی حد اقل باید نیک و بد را بفهمد و توانایی بر راهنمایی و هدایت پیروان خود داشته باشد،با عبادتکنندگان خویش،سخن بگوید و آنها را به راه راست هدایت کند و طریقه عبادت را به آنها بیاموزد.
اصولا چگونه عقل انسان اجازه میدهد که معبود بیجانی را که ساخته و پرداخته خود او است،بپرستد،حتی اگر فرضا آن زیورآلات تبدیل به گوساله واقعی هم شده باشد به هیچوجه شایسته پرستش نیست،گوسالهای که هیچ نمیفهمد و در نفهمی ضرب المثل است.
آنها در حقیقت به خودشان ظلم و ستم کردند،لذا در پایان آیه میفرماید:
"گوساله را معبود خود انتخاب کردند و ظالم و ستمگر بودند"( اِتَّخَذُوهُ وَ کٰانُوا ظٰالِمِینَ ).
*** "ولی با مراجعت موسی ع و روشن شدن مسائل،بنی اسرائیل به اشتباه خود پیبردند،از کار خود نادم و پشیمان گشتند و از خدا تقاضای عفو و بخشش
1) 1) به مجمع البیان ذیل آیه مراجعه شود.
کردند و گفتند:اگر پروردگار ما به ما رحم نکند و ما را نبخشد به طور مسلم از زیانکاران خواهیم بود"( وَ لَمّٰا سُقِطَ فِی أَیْدِیهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قٰالُوا لَئِنْ لَمْ یَرْحَمْنٰا رَبُّنٰا وَ یَغْفِرْ لَنٰا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ).
جمله" وَ لَمّٰا سُقِطَ فِی أَیْدِیهِمْ "(به معنی هنگامی که حقیقت به دستشان افتاد،یا هنگامی که نتیجه شوم اعمالشان به دستشان افتاد،و یا هنگامی که چاره از دست آنها ساقط شد)در ادبیات عرب کنایه از ندامت و پشیمانی است، زیرا هنگامی که واقعیات به دست انسان بیفتد و از حقیقت امر آگاه گردد، و یا به نتائج نامطلوب برسد،و یا راه چاره بر او بسته شود،طبعا پشیمان خواهد شد،بنا بر این پشیمانی از لوازم مفهوم این جمله است.
به هر حال بنی اسرائیل از کرده خویش پشیمان گشتند ولی مطلب به همین جا خاتمه نیافت،چنان که در آیات بعد خواهیم خواند.
وَ لَمّٰا رَجَعَ مُوسیٰ إِلیٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً قٰالَ بِئْسَمٰا خَلَفْتُمُونِی مِنْ بَعْدِی أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّکُمْ وَ أَلْقَی اَلْأَلْوٰاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ قٰالَ اِبْنَ أُمَّ إِنَّ اَلْقَوْمَ اِسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلاٰ تُشْمِتْ بِیَ اَلْأَعْدٰاءَ وَ لاٰ تَجْعَلْنِی مَعَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِینَ (150) قٰالَ رَبِّ اِغْفِرْ لِی وَ لِأَخِی وَ أَدْخِلْنٰا فِی رَحْمَتِکَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (151)
150-و هنگامی که موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود بازگشت گفت پس از من بد جانشینانی برایم بودید(و آئین مرا ضایع کردید)آیا در فرمان پروردگارتان(و تمدید مدت میعاد او در قضاوت)عجله نمودید؟!سپس الواح را افکند و سر برادر خود را گرفت(و با عصبانیت)به سوی خود کشید،او گفت:فرزند مادرم!این گروه مرا در فشار گذاردند و نزدیک بود مرا به قتل برسانند بنا بر این کاری نکن که دشمنان مرا شماتت کنند و مرا با گروه ستمکاران قرار مده.
151-(موسی)گفت پروردگارا!من و برادرم را بیامرز و ما را در رحمت خود داخل کن و تو مهربانترین مهربانانی.
در این دو آیه ماجرای درگیری موسی ع با گوسالهپرستان به هنگام بازگشت از میعادگاه،که در آیه گذشته تنها اشارهای به آن شده بود تشریح
گردیده،و عکس العمل شدید موسی ع که برای بیدار ساختن این جمعیت انجام داد،منعکس گردیده است.
نخست میگوید:"هنگامی که موسی خشمناک و اندوهگین به سوی قوم خود بازگشت و صحنه زننده و نفرتانگیز گوسالهپرستی را مشاهده نمود،به آنها گفت بد جانشینانی برای من بودید و آئین مرا ضایع کردید".( وَ لَمّٰا رَجَعَ مُوسیٰ إِلیٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً قٰالَ بِئْسَمٰا خَلَفْتُمُونِی مِنْ بَعْدِی ) (1).
این آیه به خوبی نشان میدهد که موسی ع به هنگام بازگشت از میعادگاه پروردگار و قبل از آنکه با بنی اسرائیل روبرو بشود،خشمناک و اندوهگین بود،و این به خاطر آن است که خداوند در میعادگاه،جریان را به موسی ع گفته بود که من قوم تو را بعد از تو آزمودم،و سامری آنها را گمراه ساخت ( قٰالَ فَإِنّٰا قَدْ فَتَنّٰا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَ أَضَلَّهُمُ السّٰامِرِیُّ )(سوره طه آیه 85).
سپس موسی ع به آنها گفت:"آیا در فرمان پروردگار خود،عجله نمودید"( أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّکُمْ ).
گرچه مفسران در تفسیر این جمله،سخن بسیار گفتهاند و احتمالات گوناگون دادهاند،ولی ظاهر آیات نشان میدهد که منظور این است که شما در برابر فرمان خدا به نسبت تمدید مدت سی شب به چهل شب،عجله به خرج
1) 1) "اسف"آن چنان که"راغب"در"مفردات"میگوید به معنی"اندوه"توأم "با خشم"است،این کلمه گاهی به هر یک از این دو به تنهایی نیز اطلاق میشود و ریشه اصلی آن این است که انسان شدیدا از چیزی ناراحت شود،طبیعی است اگر این ناراحتی نسبت به افراد زیردست باشد به صورت خشم و نشان دادن عکس العمل خشمآلود ظاهر میشود،و اگر نسبت به افراد بالادست و کسانی که تاب مقاومت در برابر آنها نیست بوده باشد به شکل اندوه آشکار میگردد از ابن عباس نیز نقل شده که حزن و غضب(اندوه و خشم)یک ریشه دارد اگر چه لفظ آنها مختلف است.
دادید و در قضاوت شتاب نمودید،نیامدن مرا دلیل بر مرگ و یا خلف وعده گرفتید،در حالی که لازم بود حد اقل کمی تامل کنید تا چند روزی بگذرد و حقیقت امر روشن گردد.
در این هنگام که موسی ع در برابر لحظاتی بحرانی و طوفانی از زندگی بنی اسرائیل قرار گرفته بود،سر تا پایش از شدت خشم برافروخته و اندوه عمیقی بر روح او سنگینی میکرد،و شدیدا نگران آینده بنی اسرائیل بود،زیرا تخریب و فساد کار آسانی است،و گاه از دست یک نفر خرابیهای بزرگی ساخته است،ولی اصلاح و ترمیم کار مشکلی است.
مخصوصا در میان یک ملت نادان و لجوج و متعصب،اگر نغمه مخالفی سر داده شود،برچیدن آثار شوم آن به این آسانی ممکن نیست.
موسی ع در اینجا باید خشم شدید خود را آشکار سازد و دست به بالاترین عکس العملها بزند آن چنان که افکار تخدیر شده بنی اسرائیل را به هم بریزد و انقلابی در آن جامعه منحرف شده از حق ایجاد کند،در غیر این صورت بازگشت آنها به آسانی ممکن نیست.
قرآن عکس العمل شدید موسی ع را در برابر این صحنه و در این لحظات بحرانی و طوفانی چنین بازگو میکند"موسی بیدرنگ الواح تورات را از دست خود بیفکند و به سراغ برادرش هارون رفت و سر و ریش او را گرفت و به سوی خود کشید"!( وَ أَلْقَی الْأَلْوٰاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ ).
چنان که از آیات دیگر قرآن مخصوصا سوره طه استفاده میشود علاوه بر اینها شدیدا هارون را مورد سرزنش و ملامت قرار داد و بر او بانگ زد که آیا در حفظ عقائد جامعه بنی اسرائیل کوتاهی کردی و با فرمان من مخالفت نمودی؟ (1)
1) 1) سوره طه آیه 92-93.
در حقیقت این واکنش از یک سو روشنگر حال درونی موسی ع و التهاب و بیقراری و ناراحتی شدید او در برابر بتپرستی و انحراف آنها بود،و از سوی دیگر وسیله مؤثری برای تکان دادن مغزهای خفته بنی اسرائیل و توجه دادن آنها به زشتی فوق العاده اعمالشان.
بنا بر این اگر فرضا انداختن الواح تورات در اینجا زنندگی داشته باشد و حمله به سوی برادر کار صحیحی به نظر نرسد.اما با توجه به این حقیقت که بدون ابزار این واکنش شدید،و عکس العمل پر هیجان،هیچگاه بنی اسرائیل به اهمیت و عمق خطای خویش پی نمیبردند و ممکن بود آثار بتپرستی در اعماق ذهنشان باقی بماند،این کار نه تنها نکوهیده نبود بلکه واجب و لازم محسوب میگردید.
و از اینجا روشن میشود که ما هیچ نیازی به توجیهاتی که بعضی از مفسران برای سازش دادن واکنش موسی ع با مقام عصمت انبیاء ذکر کردهاند نمیبینیم.
زیرا میتوان گفت در اینجا موسی ع به قدری ناراحت شد که در هیچ لحظه از تاریخ بنی اسرائیل چنین ناراحتی و خشم شدیدی برای او رخ نداد، چون خود را در برابر بدترین صحنهها یعنی انحراف از خداپرستی به سوی گوسالهپرستی میدید و تمام آثار را در خطر مشاهده میکرد.
بنا بر این انداختن الواح و مؤاخذه شدید برادر در چنین لحظهای کاملا طبیعی بود.
این واکنش شدید و اظهار خشم اثر تربیتی فوق العادهای در بنی اسرائیل گذارد،و صحنه را به کلی منقلب ساخت،در حالی که اگر موسی ع میخواست با کلمات نرم و ملایم آنها را اندرز دهد شاید کمتر سخنان او را میپذیرفتند.
سپس قرآن میگوید:هارون برای برانگیختن عواطف موسی ع و بیان بیگناهی خود گفت:"فرزند مادرم!این جمعیت نادان مرا در ضعف و اقلیت
قرار دادند آن چنان که نزدیک بود مرا به قتل برسانند بنا بر این من بیگناهم بیگناه،کاری نکن که دشمنان به شماتت من برخیزند و مرا در ردیف این جمعیت ظالم و ستمگر قرار مده"( قٰالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کٰادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلاٰ تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْدٰاءَ وَ لاٰ تَجْعَلْنِی مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِینَ ).
تعبیر به"ابن ام"در این آیه و یا"یا ابن ام"در آیه 94 سوره طه (فرزند مادرم)با اینکه موسی و هارون از یک پدر و مادر بودند،به خاطر تحریک عواطف موسی ع در این حال بوده است،سرانجام این جریان اثر خود را گذارد و بنی اسرائیل به زودی متوجه زشتی اعمال خویش شدند و تقاضای توبه کردند.
*** آتش خشم موسی کمی فرو نشست و به درگاه پروردگار متوجه شد و عرض کرد"پروردگارا من و برادرم را بیامرز و ما را در رحمت بیپایانت داخل کن، تو مهربانترین مهربانانی"( قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ لِأَخِی وَ أَدْخِلْنٰا فِی رَحْمَتِکَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ ).
تقاضای بخشش و آمرزش برای خود و برادرش نه به خاطر آن است که گناهی از آنها سرزده بلکه یک نوع خضوع به درگاه پروردگار و بازگشت به سوی او و ابراز تنفر از اعمال زشت بتپرستان و همچنین سرمشقی است برای همگان تا فکر کنند جایی که موسی و برادرش که انحرافی پیدا نکرده بودند چنین تقاضایی از پیشگاه خدا کنند،دیگران باید حساب خود را برسند و سرمشق بگیرند و رو به درگاه پروردگار آورده،از گناهان خود تقاضای عفو و بخشش کنند،و چنان که دو آیه قبل نشان میدهد،بنی اسرائیل نیز چنین کردند.
همانطور که از آیات فوق و آیات سوره طه استفاده میشود،گوسالهای را
بنی اسرائیل ساخته نه هارون،و طبق آیات سوره طه،شخصی از میان بنی اسرائیل بنام سامری اقدام به چنین کاری کرد،اما هارون برادر و معاون و یاور موسی از پای ننشست و حد اکثر تلاش و کوشش را بکار برد،آن چنان که نزدیک بود او را به قتل برسانند.
ولی عجیب این است که تورات کنونی گوسالهسازی و دعوت به بتپرستی را به هارون،برادر و جانشین و وزیر موسی ع نسبت میدهد!در فصل 32 از سفر خروج تورات چنین میخوانیم:
"و هنگام دیدن قوم که موسی از فرود آمدن از کوه درنگ مینماید،آن قوم نزد هارون جمع آمده وی را گفتند که برخیز و از برای ما خدایانی بساز که در پیشاپیش ما بروند،زیرا که این موسی مردی که ما را از ملک مصر بیرون آورد نمیدانیم که وی را چه واقع شد-و هارون به ایشان گفت:گوشوارههای زرینی که در گوشهای زنان و پسران و دختران شمایند،بیرون کرده نزد من بیاورید- پس تمامی قوم گوشوارههای زرینی که در گوشهای ایشان بودند بیرون کرده به هارون آوردند-و آنها را از دست ایشان گرفته،آن را به آلت حکاکی تصویر نموده،از آن گوسالهای ریخته شده ساخت و گفتند که ای اسرائیل اینانند خدایان تو که تو را از زمین مصر بیرون آوردند...".
و به دنبال آن مراسمی را که هارون برای قربانی کردن در برابر این بت تعیین کرده بود بیان میکند! و سپس ضمن شرح مفصلی اشاره به بازگشت موسی ع و خشمناک شدن او و انداختن الواح تورات کرده میگوید:
"و موسی به هارون گفت که این قوم به تو چه کردند که به این گناه عظیم ایشان را مرتکب گردانیدی؟! -و هارون گفت که غضب آقایم افروخته نشود که این قوم را میدانی که
مایل به بدی هستند..."! آنچه در بالا گفته شد قسمتی از داستان گوسالهپرستی بنی اسرائیل در تورات کنونی با عین عبارت بود،در حالی که خود تورات اشاره به مقام برجسته هارون در فصول دیگر کرده از جمله تصریح میکند بعضی از معجزات موسی ع به دست هارون آشکار گشت(فصل هشتم از سفر خروج تورات).
و هارون را به عنوان پیغمبر از طرف موسی ع معرفی میکند(فصل هشتم از سفر خروج).
و در هر صورت برای هارون که رسما جانشین موسی ع بود و عارف به معارف شریعت او،مقام والایی قائل است،اما خرافه را ببینید که او را بتساز و عامل بت پرستی معرفی نموده و حتی در برابر اعتراض موسی ع به هارون عذر بدتر از گناه از او نقل کرده است که چون این قوم مایل به بدی بودند من هم به بدی تشویقشان کردم!در حالی که قرآن دامان این دو رهبر را از هر گونه آلودگی به شرک و بت پرستی پاک میداند.
تنها در اینجا نیست که تاریخ قرآن مظهر پاکی انبیاء و پیامبران،و تاریخ تورات کنونی مملو از انواع اهانتها و خرافات نسبت به ساحت قدس آنها است و به عقیده ما یکی از طرق شناسایی اصالت قرآن و تحریف تورات و انجیل کنونی همین بررسی و مقایسه میان تواریخی است که در این کتب پیرامون زندگی انبیاء آمده است.
إِنَّ اَلَّذِینَ اِتَّخَذُوا اَلْعِجْلَ سَیَنٰالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُفْتَرِینَ (152) وَ اَلَّذِینَ عَمِلُوا اَلسَّیِّئٰاتِ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِهٰا وَ آمَنُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (153) وَ لَمّٰا سَکَتَ عَنْ مُوسَی اَلْغَضَبُ أَخَذَ اَلْأَلْوٰاحَ وَ فِی نُسْخَتِهٰا هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ هُمْ لِرَبِّهِمْ یَرْهَبُونَ (154)
152-آنها که گوساله را(معبود خود)انتخاب کردند به زودی خشم پروردگار و ذلت در زندگی دنیا به آنها میرسد،و اینچنین کسانی را که(بر خدا)افترا میبندند کیفر میدهیم.
153-و آنها که گناه کنند و بعد از آن توبه نمایند و ایمان آورند(امید عفو او را دارند زیرا)پروردگار تو در پی آن آمرزنده و مهربان است.
154-و هنگامی که خشم موسی فرو نشست الواح(تورات)را برگرفت و در نوشتههای آن هدایت و رحمت برای آنها که از پروردگار خویش میترسند(و از مخالفت فرمانش بیم دارند)وجود داشت.
همانطور که گفتیم واکنش شدید موسی ع سرانجام کار خود را کرد، و گوسالهپرستان بنی اسرائیل که اکثریت قوم را تشکیل میدادند از کار خود پشیمان شدند،این پشیمانی در چند آیه قبل نیز(آیه 149)منعکس است،ولی
برای اینکه تصور نشود تنها این ندامت و پشیمانی برای توبه آنها از چنین گناه عظیمی کافی بوده است،قرآن چنین اضافه میکند:
"کسانی که گوساله را معبود خود انتخاب کردند به زودی خشم پروردگار و ذلت در زندگی این جهان به آنها خواهد رسید"( إِنَّ الَّذِینَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَیَنٰالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا ).
و نیز برای اینکه تصور نشود این قانون اختصاصی به آنها دارد،اضافه میکند"همه کسانی را که افترا(بر خدا)میبندند این چنین کیفر میدهیم" ( وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی الْمُفْتَرِینَ ).
تعبیر به"اتخذوا"اشاره به این است که"بت"هیچگونه واقعیتی ندارد، تنها انتخاب و قرارداد مردم بتپرست است که به آن شخصیت و ارزش موهومی میدهد و لذا کلمه"عجل"را پشت سر این جمله میآورد،یعنی آن گوساله پس از انتخاب برای پرستش باز همان گوساله بود! اما در اینکه این"غضب"و"ذلت"چه بوده است؟قرآن در آیه فوق صریحا چیزی ذکر نکرده،و تنها با اشاره سربستهای گذشته است،ولی ممکن است اشاره به بدبختیها و گرفتاریها و مشکلاتی بوده باشد که بعد از این ماجرا و قبل از حکومت در بیت المقدس،دامان اسرائیلیان را گرفت.
یا اشاره به ماموریت عجیب کشتار یکدیگر باشد که به عنوان کیفر و مجازات در برابر چنین گناه سنگینی به آنها داده شد که شرح آن در جلد اول همین تفسیر صفحه 172 گذشت.
در اینجا ممکن است این سؤال پیش بیاید که ما شنیدهایم با ندامت و پشیمانی حقیقت توبه تحقق مییابد،چگونه بنی اسرائیل که از کار خود پشیمان شدند مشمول عفو خدا واقع نشدند؟! پاسخ این سؤال این است که ما هیچ دلیلی نداریم که پشیمانی به تنهایی در
همه جا کافی بوده باشد،درست است که ندامت یکی از ارکان توبه است،ولی یکی از ارکان نه همه ارکان.
گناه بتپرستی و سجده در برابر گوساله آن هم در آن مقیاس وسیع و گسترده، آن هم در آن مدت کوتاه،آن هم برای ملتی که آن همه معجزات دیده بودند گناهی نبود که به این آسانی بخشوده شود و مثلا با گفتن یک"استغفر اللّٰه"همه چیز پایان یابد.
بلکه باید این ملت غضب پروردگار را ببیند و طعم ذلت را در این زندگی بچشد و شلاق کیفر کسانی را که به خدا افترا میبندند به پیکر خود احساس کند تا بار دیگر به این آسانی و سادگی به فکر چنین گناه عظیمی نیفتد.
*** در آیه بعد این موضوع را تکمیل کرده و به صورت یک قانون کلی چنین میگوید:"اما آنها که اعمال بدی انجام دهند،سپس توبه کنند(و شرائط توبه همگی انجام گیرد)و ایمان خود را به خدا تجدید نمایند و از هر گونه شرک و نافرمانی بازگردند،پروردگار تو بعد از آن،آنها را میبخشد،او بخشنده و مهربان است" ( وَ الَّذِینَ عَمِلُوا السَّیِّئٰاتِ ثُمَّ تٰابُوا مِنْ بَعْدِهٰا وَ آمَنُوا إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ ).
1-آیا دو آیه فوق،جمله معترضه است که در وسط داستان بنی اسرائیل به عنوان تذکری به پیامبر اسلام و مسلمانان نازل شده است و یا پیام خداوند به موسی ع بعد از ماجرای گوسالهپرستی است.
بعضی از مفسران احتمال اول و بعضی احتمال دوم را پذیرفتهاند،آنها که احتمال اول را پذیرفتهاند،به جمله إِنَّ رَبَّکَ مِنْ بَعْدِهٰا لَغَفُورٌ رَحِیمٌ :"پروردگار
تو بعد از توبه آمرزنده مهربان است"استدلال کردهاند زیرا جمله بر صورت خطاب به پیامبر اسلام است،و آنها که احتمال دوم را پذیرفتهاند،به جمله سَیَنٰالُهُمْ غَضَبٌ "به زودی خشم خدا دامنشان را خواهد گرفت"که به صورت فعل مضارع آمده تمسک جستهاند.
ولی ظاهر آیات نشان میدهد که اینها قسمتی از خطاب خداوند به موسی ع به دنبال ماجرای گوسالهپرستی است،و فعل مضارع"سینالهم"گواه خوبی برای این موضوع است،در حالی که هیچ مانعی ندارد"ان ربک"خطاب به موسی ع باشد (1).
***2-چرا ایمان در آیه فوق پس از توبه آمده است،با اینکه تا ایمان نباشد، توبه تحقق نمیپذیرد؟! پاسخ این سؤال نیز از اینجا روشن میشود که پایههای ایمان به هنگام گناه،متزلزل میگردد و یک نوع سستی پیدا میکند،تا آنجا که در روایات اسلامی میخوانیم:"شرابخوار به هنگامی که شراب میخورد ایمان ندارد، و زناکار نیز به هنگام زنا ایمان ندارد"!یعنی ایمان فروغ خود را از دست میدهد و کم نور و تاریک و کم اثر میشود.
اما هنگامی که توبه انجام گرفت بار دیگر فروغ اصلی را پیدا خواهد کرد آن چنان که گویی ایمان بار دیگر تجدید شده است.
ضمنا از اینکه در آیات فوق،تنها روی ذلت در حیات دنیا تکیه شده، چنین استفاده میشود که پس از ندامت و پشیمانی از جریان بتپرستی و چشیدن مجازاتهای این جهان،توبه بنی اسرائیل از این گناه پذیرفته شد آن چنان که کیفر آنها را در آخرت از بین برد،اگر چه بار گناهان دیگرشان که از آن توبه نکردند هم چنان بر دوش آنها سنگینی میکند.
1) 1) تقدیر آیه در حقیقت چنین است"قال اللّٰه لموسی ان الذین....".
*** آخرین آیه مورد بحث،میگوید:"هنگامی که آتش خشم موسی فرو نشست(و آن نتیجهای را که انتظار داشت گرفت)موسی دست کرد و الواح تورات را از زمین برداشت،الواحی که نوشتههای آن سراسر هدایت و رحمت بود،اما هدایت و رحمت برای کسانی که احساس مسئولیت میکردند و از خدا میترسیدند و در برابر فرمانش تسلیم بودند"( وَ لَمّٰا سَکَتَ عَنْ مُوسَی الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوٰاحَ وَ فِی نُسْخَتِهٰا هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِینَ هُمْ لِرَبِّهِمْ یَرْهَبُونَ ).
وَ اِخْتٰارَ مُوسیٰ قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً لِمِیقٰاتِنٰا فَلَمّٰا أَخَذَتْهُمُ اَلرَّجْفَةُ قٰالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَکْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِیّٰایَ أَ تُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ اَلسُّفَهٰاءُ مِنّٰا إِنْ هِیَ إِلاّٰ فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِهٰا مَنْ تَشٰاءُ وَ تَهْدِی مَنْ تَشٰاءُ أَنْتَ وَلِیُّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ اِرْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ اَلْغٰافِرِینَ (155) وَ اُکْتُبْ لَنٰا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی اَلْآخِرَةِ إِنّٰا هُدْنٰا إِلَیْکَ قٰالَ عَذٰابِی أُصِیبُ بِهِ مَنْ أَشٰاءُ وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ فَسَأَکْتُبُهٰا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ اَلزَّکٰاةَ وَ اَلَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِنٰا یُؤْمِنُونَ (156)
155-و موسی از قوم خود هفتاد تن از مردان را برای میعادگاه ما برگزید،و هنگامی که زمینلرزه آنها را فرا گرفت(و هلاک شدند)گفت:پروردگارا!اگر میخواستی میتوانستی آنها و مرا پیش از این نیز هلاک کنی،آیا ما را به آنچه سفیهانمان انجام دادهاند(مجازات و)هلاک میسازی،این جز آزمایش تو چیز دیگر نیست که هر کس را بخواهی(و مستحق بدانی)گمراه میسازی و هر کس را بخواهی (و شایسته ببینی)هدایت میکنی،تو ولی مایی،ما را بیامرز و بر ما رحم کن و تو بهترین آمرزندگانی.
156-و برای ما در این دنیا و سرای دیگر نیکی مقرر دار،چه اینکه ما به سوی تو بازگشت کردهایم،(خداوند در برابر این تقاضا به موسی)گفت:مجازاتم را به هر کس بخواهم میرسانم و رحمتم همه چیز را فرا گرفته و آن را برای آنها که پرهیزکارند و زکات را میپردازند و آنها که به آیات ما ایمان میآورند،مقرر خواهم داشت.
نمایندگان بنی اسرائیل در میعادگاه خدا
در آیات فوق بار دیگر قرآن به جریان رفتن موسی ع به میعادگاه(طور) با جمعی از بنی اسرائیل بازگشت نموده و قسمت دیگری از همان حادثه را بازگو میکند:
در اینکه موسی ع یک میقات و میعاد با پروردگار داشته یا بیشتر در میان مفسران گفتگو است و هر کدام برای اثبات مقصود خود شواهدی از آیات قرآن ذکر کردهاند.
ولی همانطور که ما در ذیل آیه 142 همین سوره یادآور شدیم از مجموع قرائن موجود در آیات قرآن،و روایات،بیشتر چنین به نظر میرسد که موسی ع تنها یک میقات داشته،آنهم به اتفاق جمعی از بنی اسرائیل بوده است در همین میقات بود که خداوند الواح تورات را نازل کرد و با موسی ع سخن گفت و نیز در همین میقات بود که بنی اسرائیل به موسی ع پیشنهاد کردند از خدا بخواهد خود را نشان دهد،و نیز در همین جا بود که صاعقه یا زلزلهای در گرفت و موسی ع بیهوش شد و بنی اسرائیل بر زمین افتادند،و در حدیثی که علی بن ابراهیم ع در تفسیر خود نقل کرده نیز به این موضوع تصریح شده است.
گرچه ممکن است طرز قرار گرفتن آیات این سوره در نظر بعضی تولید اشکال کند که چگونه خداوند نخست،اشاره به میعاد موسی ع کرده،سپس داستان گوسالهپرستی را ذکر میکند،بار دیگر به موضوع میعاد بازمیگردد،
آیا این طرز سخن با فصاحت و بلاغتی که در قرآن وجود دارد،سازگار است؟!.
ولی با توجه به اینکه قرآن یک کتاب تاریخی نیست که تسلسل حوادث را حفظ کند،بلکه یک کتاب هدایت و انسانسازی و تربیت است و در چنین کتابی گاه اهمیت موضوع ایجاب میکند که ادامه بحث یک حادثه را موقتا رها کند و به بحث لازم دیگری بپردازد و باز به ذکر حادثه اول ادامه دهد.
بنا بر این هیچ لزومی ندارد که ما آیه مورد بحث را اشاره به دنباله بحث گوسالهپرستی بدانیم و بگوئیم موسی ع بار دیگر بنی اسرائیل را بعد از این ماجرا برای عذرخواهی و توبه به کوه طور برد آن چنان که بعضی از مفسران گفتهاند،زیرا این احتمال گذشته از جهات دیگر از این نظر که به هلاکت این گروه که برای عذرخواهی رفتهاند انجامیده،بعید به نظر میرسد،آیا ممکن است خداوند عدهای را که بنمایندگی قوم خود برای عذرخواهی به پیشگاه او رفتهاند در همانجا هلاک کند؟! *** به هر حال در آیات فوق نخست میگوید:"موسی ع هفتاد نفر از قوم خود را برای میعاد ما انتخاب کرد"( وَ اخْتٰارَ مُوسیٰ قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلاً لِمِیقٰاتِنٰا ).
ولی بنی اسرائیل چون کلام خدا را شنیدند،از موسی ع تقاضا کردند از او بخواهد خود را نشان دهد"در این هنگام زلزله عظیمی در گرفت،و جمعیت هلاک شدند و موسی ع مدهوش بر زمین افتاد،هنگامی که به هوش آمد عرض کرد:پروردگارا!اگر تو میخواستی میتوانستی آنها و مرا پیش از این هلاک کنی"یعنی من چگونه پاسخ قوم را بگویم که بر نمایندگان آنها چنین گذشته است ( فَلَمّٰا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قٰالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَکْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِیّٰایَ ).
سپس گفت:پروردگارا این درخواست نابجا تنها کار جمعی از سفهای ما بود
"آیا ما را به خاطر کار آنها هلاک میکنی؟"( أَ تُهْلِکُنٰا بِمٰا فَعَلَ السُّفَهٰاءُ مِنّٰا ).
بعضی از مفسران وجود کلمه"رجفه"(لرزه)را در این آیه و وجود کلمه صاعقه در آیه 55 سوره بقره که مربوط به تقاضای رویت پروردگار است دلیل بر تفاوت این دو میقات گرفتهاند،ولی چنان که سابقا هم گفتهایم،صاعقه در بسیاری از اوقات با لرزه شدید همراه است،زیرا بر اثر برخورد الکتریسته- های مثبت و منفی که اولی در ابر و دومی در زمین است،جرقه عظیمی به وجود میآید که کوهها و زمینها را به لرزه در میآورد و گاهی از هم متلاشی میکند، در داستان صالح ع نیز در مورد بلائی که بر این جمعیت گنهکار نازل شد، گاهی تعبیر به"صاعقه"شده(سوره فصلت آیه 17)و گاهی به"رجفة"(سوره اعراف آیه 78).
و نیز بعضی از مفسران تعبیر بِمٰا فَعَلَ السُّفَهٰاءُ مِنّٰا (به کاری که سفهای ما کردهاند)را دلیل بر این گرفتهاند که مجازات در اینجا به خاطر عملی بوده که از بنی اسرائیل سرزده(همانند گوسالهپرستی)نه بخاطر سخنی که در مورد تقاضای رؤیت خدا داشتند.
پاسخ این سخن نیز روشن است،زیرا سخن نیز یکی از افعال انسان است، و اطلاق"فعل"بر"سخن"،چیز تازه و غیر معمولی نیست،مثلا هنگامی که میگوئیم خداوند در قیامت به همه کارهای ما پاداش و کیفر میدهد،مسلما این تعبیر،سخنان ما را نیز در بر خواهد گرفت.
سپس موسی ع به دنبال این تضرع و تقاضا از پیشگاه خدا عرضه میدارد:
"پروردگارا میدانیم این آزمایش تو بود که هر که را بخواهی(و مستحق ببینی)با آن گمراه میکنی و هر کس را بخواهی(و شایسته بدانی)هدایت مینمایی"( إِنْ هِیَ إِلاّٰ فِتْنَتُکَ ).
در اینجا نیز مفسران در زمینه معنی"فتنه"سخن بسیار دارند،ولی با توجه
به اینکه"فتنه"در قرآن مجید مکرر به معنی آزمایش و امتحان آمده است، چنان که در آیه 28 سوره انفال أَنَّمٰا أَمْوٰالُکُمْ وَ أَوْلاٰدُکُمْ فِتْنَةٌ :"سرمایهها و فرزندان شما وسیله آزمایش شما هستند"(و همچنین آیه 2 سوره عنکبوت و آیه 126 سوره توبه)مفهوم آیه مورد بحث چندان پیچیده نیست.
زیرا بدون شک بنی اسرائیل در این صحنه با آزمایش شدیدی روبرو شدند، و خداوند به آنها نشان داد که این تقاضا(تقاضای رؤیت او)یک تقاضای بیمورد و نابجا و محال است.
و در پایان آیه موسی ع عرض میکند:"بار الها تنها تو ولی و سرپرست مایی،ما را ببخش و مشمول رحمت خود قرار ده،تو بهترین آمرزندگانی" ( أَنْتَ وَلِیُّنٰا فَاغْفِرْ لَنٰا وَ ارْحَمْنٰا وَ أَنْتَ خَیْرُ الْغٰافِرِینَ ).
از مجموع آیات و روایات استفاده میشود که سرانجام هلاکشدگان بار دیگر زندگی را از سر گرفتند و به اتفاق موسی ع به سوی بنی اسرائیل باز- گشتند،و آنچه را دیده بودند برای آنها بازگو نمودند و به تبلیغ و ارشاد آن مردم بیخبر پرداختند.
***در آیه بعد دنباله تقاضای موسی ع از پروردگار و تکمیل مساله توبه که در آیات قبل به آن اشاره شد چنین آمده است،موسی میگوید:
"خداوندا در این جهان و در سرای دیگر نیکی برای ما مقرر بدار" ( وَ اکْتُبْ لَنٰا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ ).
"حسنة"به معنی هر گونه نیکی و زیبایی و خوبی است،بنا بر این همه نعمتها و همچنین توفیق عمل صالح و آمرزش و بهشت و هر گونه سعادت را شامل میشود،و دلیلی ندارد-همانند بعضی از مفسران-آن را مخصوص به یک قسمت از این مواهب بدانیم.
سپس دلیل این تقاضا را چنین بیان میکند:"ما به سوی تو بازگشت کردهایم و از سخنانی که سفیهان ما گفتهاند که شایسته مقام با عظمت تو نبود، پوزش طلبیدهایم"( إِنّٰا هُدْنٰا إِلَیْکَ ).
"هدنا"از ماده هود(بر وزن صوت)به معنی بازگشت توأم با نرمی و آرامش است و به طوری که بعضی از لغویین گفتهاند،هم بازگشت از خیر به شر را شامل میشود و هم از شر به خیر را (1)ولی در بسیاری از موارد به معنی توبه و بازگشت به اطاعت فرمان خدا آمده است.
راغب در کتاب مفردات از بعضی نقل میکند:"که نامگذاری"قوم یهود"به این نام،بخاطر همین سخنی است که با خدا داشتند و در واقع این نام یک نوع مدح و ستایش از آنها بوده و زنده کننده خاطره بازگشت آنها به سوی خدا،سپس معنی اصلی فراموش شده و به عنوان نامی روی این قوم و ملت باقی مانده است".
ولی با توجه به اینکه بعضی دیگر از لغویین معنی آن را هر گونه بازگشت از شر به خیر و یا از خیر به شر ذکر کردهاند،میتوان گفت این کلمه چندان متضمن مدح نیست بلکه ممکن است حکایت از نوسان روحی و ناپایداری اخلاقی این جمعیت کند.
بعضی دیگر از مفسران گفتهاند علت نامگذاری این قوم به"یهود"ارتباطی با این سخن ندارد بلکه در اصل از ماده"یهوذا"که نام یکی از فرزندان یعقوب است گرفته شده و سپس ذال تبدیل به دال گردیده و یهودا شده و منسوب به آن یهودی میباشد (2).
سرانجام خداوند دعای موسی ع را به اجابت میرساند و توبه او را
میپذیرد، ولی نه بدون قید و شرط،بلکه با شرائطی که در ذیل آیه آمده است، میگوید:
"خداوند فرمود عذاب و کیفرم را به هر کس بخواهم(و مستحق ببینم) میرسانم"( قٰالَ عَذٰابِی أُصِیبُ بِهِ مَنْ أَشٰاءُ ).
بارها گفتهایم که"مشیت"در اینگونه موارد بلکه در همه موارد به معنی خواست مطلق و بدون قید و شرط نیست،بلکه خواست توأم با حکمت و شایستگیها و لیاقتها است و به این ترتیب پاسخ هر گونه اشکالی در این زمینه روشن میشود.
سپس اضافه میکند:"اما رحمت من همه چیز را در بر گرفته است" ( وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ ).
این رحمت واسعه پروردگار ممکن است اشاره به نعمتها و برکات دنیوی باشد که همگان را در برگرفته و بر و فاجر و نیک و بد از آن بهره میبرند.
و نیز میتواند اشاره به همه رحمتهای مادی و معنوی باشد زیرا نعمتهای معنوی اختصاص به قوم و جمعیتی ندارد،هر چند شرائطی دارد که بدون آن، شامل کسی نمیشود،و به تعبیر دیگر درهای رحمت الهی به روی همگان گشوده است و این خود مردمند که باید تصمیم بگیرند و از این در وارد شوند و اگر کسانی شرائط ورود در آن را فراهم نسازند دلیل بر تقصیر خود آنها است،نه محدود بودن رحمت خدا(تفسیر دوم با مفهوم آیه و جملهای که بعد میآید سازگارتر و مناسبتر است).
ولی برای اینکه کسانی خیال نکنند،پذیرش توبه و یا وسعت رحمت پروردگار و عمومیت آن،بیقید و شرط و بدون حساب و کتاب است،در پایان آیه اضافه میکند"من بزودی رحمتم را برای کسانی که سه کار را انجام می- دهند مینویسم،آنها که تقوا پیشه میکنند،و آنها که زکات میپردازند،و آنها که به آیات ما ایمان میآورند"( فَسَأَکْتُبُهٰا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاةَ
وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیٰاتِنٰا یُؤْمِنُونَ
) "تقوا"اشاره به پرهیز از هر گونه گناه و آلودگی است.
و زکات به معنی وسیع کلمه و طبق حدیث معروف
لکل شیء زکاة :"برای همه نعمتها و مواهب الهی،زکاتی هست"تمام اعمال نیک را شامل میشود.
و جمله و الذین هم بآیاتنا یؤمنون،ایمان به مقدسات را فرا میگیرد.
و به این ترتیب آیه مشتمل بر یک برنامه کامل و جامع است.
و اگر زکات را به معنی خصوص زکات مال تفسیر کنیم،ذکر آن از میان سایر وظائف الهی به خاطر اهمیتی است که در عدالت اجتماعی دارد.
در حدیثی از پیامبر ص چنین نقل شده است که حضرت مشغول نماز بود،شنید مرد عربی میگوید:اللهم ارحمنی و محمدا و لا ترحم معنا احدا "خداوندا تنها من و محمد ص را مشمول رحمت قرار بده و هیچکس دیگر را در این رحمت وارد مکن"!هنگامی که پیامبر ص سلام نماز را داد رو به او کرده فرمود:
لقد تحجرت واسعا! یعنی"موضوع نامحدود و وسیعی را محدود ساختی و جنبه اختصاصی به آن دادی"!اشاره به اینکه رحمت بیپایان خدا به هیچ صورت نمیتواند محدود به من و تو باشد (1).
1) 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ اَلرَّسُولَ اَلنَّبِیَّ اَلْأُمِّیَّ اَلَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی اَلتَّوْرٰاةِ وَ اَلْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ اَلْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ اَلطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ اَلْخَبٰائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اِتَّبَعُوا اَلنُّورَ اَلَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ (157)
157-آنها که از فرستاده(خدا)پیامبر"امی"پیروی میکنند کسی که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است مییابند و آنها را به معروف دستور میدهد و از منکر باز میدارد،پاکیزهها را برای آنها حلال میشمرد،ناپاکها را تحریم میکند،و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنها بود(از دوش و گردنشان) برمیدارد آنها که به او ایمان آوردند و حمایتش کردند و یاریش نمودند و از نوری که با او نازل شده پیروی کردند آنان رستگارانند.
از چنین پیامبری پیروی کنید
این آیه در حقیقت،مکمل آیه گذشته درباره صفات کسانی است که مشمول رحمت واسعه پروردگار هستند،یعنی پس از ذکر صفات سهگانه تقوی و اداء زکات و ایمان به آیات پروردگار،در این آیه صفات دیگری به عنوان توضیح برای آنها ذکر میکند و آن پیروی از پیامبر اسلام ص است،زیرا ایمان به خدا از ایمان به پیامبر ص و پیروی از مکتبش جداییناپذیر است،همچنین
تقوا و زکات نیز بدون پیروی از رهبری او تکمیل نمیشود.
لذا میگوید:"کسانی مشمول این رحمت میشوند که از فرستاده پروردگار پیروی کنند"( اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ ).
سپس برای این رسول،شش صفت علاوه بر مقام رسالت بیان میکند:
1-او پیامبر خدا است(النبی).
نبی به کسی گفته میشود که پیام خدا را بیان میکند و به او،وحی نازل میشود-هر چند مامور به دعوت و تبلیغ نباشد-اما رسول کسی است که علاوه بر مقام نبوت،مامور به دعوت و تبلیغ به سوی آئین خدا و ایستادگی در این مسیر میباشد.
در حقیقت رسالت مقامی است بالاتر از نبوت،بنا بر این در معنی رسالت، نبوت هم افتاده است،ولی چون آیه در مقام تشریح و توضیح و تفصیل پیامبر ص است،آن دو را مستقلا ذکر کرده.در واقع آنچه به طور سربسته در مفهوم رسول افتاده،به صورت مستقل و روشن به عنوان تجزیه و تحلیل صفات او ذکر شده است.
2-پیامبری که درس نخوانده و از میان توده جمعیت برخاسته،از سرزمین مکه ام القری،کانون اصلی توحید طلوع کرده است(الامی).
درباره مفهوم"امی"که از ماده"ام"بمعنی مادر یا"امت"به معنی جمعیت گرفته شده است در میان مفسران گفتگو است،جمعی آن را به معنی درس نخوانده میدانند،یعنی به همان حالتی که از مادر متولد شده باقی مانده و مکتب استادی را ندیده است،و بعضی آن را به معنی کسی که از میان امت و توده مردم برخاسته،نه از میان اشراف،و مترفین و جباران،و بعضی به مناسبت اینکه مکه را"ام القری"میگویند این کلمه را مرادف"مکی"دانستهاند.
روایات اسلامی که در منابع مختلف حدیث وارد شده نیز بعضی آن را
به معنی درس نخوانده و بعضی آن را به معنی مکی تفسیر کردهاند (1).
ولی هیچ مانعی ندارد که کلمه"امی"اشاره به هر سه مفهوم بوده باشد و بارها گفتهایم که استعمال یک لفظ در چند معنی،هیچگونه مانعی ندارد،و در ادبیات عرب شواهد فراوانی برای این موضوع وجود دارد.(درباره امی بودن پیامبر ص بعد از تکمیل تفسیر این آیه مشروحا بحث خواهیم کرد).
3-"پیامبری که صفات و علامات و نشانهها و دلائل حقانیت او را در کتب آسمانی پیشین(تورات و انجیل)مشاهده میکنند"( اَلَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِیلِ ).
در زمینه وجود بشارات مختلف در کتب عهدین(تورات و انجیل)حتی تورات و انجیل تحریف یافته کنونی نیز پس از تکمیل تفسیر این آیه بحث جداگانه خواهیم داشت.
4-"پیامبری که محتوای دعوت او با فرمان عقل کاملا سازگار است،به نیکیها و آنچه خرد آن را میشناسد و نزدش معروف است،دعوت میکند،و از بدیها و زشتیها و آنچه خرد ناشناس میشمرد،نهی مینماید"( یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهٰاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ ).
5-محتوای دعوت او با فطرت سلیم همآهنگ است،"طیبات و آنچه را طبع سلیم میپسندد،برای آنها حلال میشمرد،و آنچه خبیث و تنفرآمیز میباشد بر آنها تحریم میکند"( وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبٰاتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبٰائِثَ ).
6-او بسان مدعیان دروغین نبوت و رسالت که هدفشان به زنجیر کشیدن تودههای مردم و استعمار و استثمار آنها است،نیست،نه تنها بندی بر آنها نمیگذارد،بلکه"بارها را از دوش آنان برمیدارد،و غل و زنجیرهایی را که
1) 1) برای اطلاع از این روایات به تفسیر نور الثقلین جلد 2 صفحه 78 و 79 و تفسیر روح المعانی جلد 9 صفحه 70 ذیل آیه مورد بحث مراجعه فرمائید.
بر دست و پا و گردنشان سنگینی میکرد،میشکند( وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلاٰلَ الَّتِی کٰانَتْ عَلَیْهِمْ ) (1).
و چون این صفات ششگانه به ضمیمه مقام رسالت که مجموعا هفت صفت میشود،رویهمرفته نشانه روشن و دلیل آشکاری بر صدق دعوت او است اضافه میکند:"کسانی که به او ایمان بیاورند و مقامش را بزرگ بشمرند و او را در ابلاغ رسالتش یاری کنند،و از نور آشکاری که با او نازل شده یعنی قرآن مجید پیروی کنند،بدون شک چنین افرادی رستگارانند"( فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ).
"عزروه"از ماده"تعزیر"به معنی حمایت و یاری کردن آمیخته با احترام و بزرگداشت است،و بعضی گفتهاند که اصل آن به معنی،"منع و جلوگیری" است،اگر جلوگیری از دشمن باشد،مفهوم آن یاری کردن است،و اگر جلوگیری از گناه باشد،مفهوم آن مجازات و تنبیه است،و لذا به مجازاتهای خفیف تعزیر میگویند.
قابل توجه اینکه در آیه فوق به جای"انزل الیه"" أُنْزِلَ مَعَهُ "(با او نازل گردید)آمده است،در حالی که میدانیم شخص پیامبر ص نزولی از آسمان نداشت،ولی چون نبوت و رسالت او همراه قرآن از طرف خدا نازل شد، تعبیر به"معه"شده است.
1) 1) "اصر"در اصل به معنی نگهداری و محبوس کردن است،و به هر کار سنگینی که انسان را از فعالیت باز میدارد"اصر"گفته میشود،اگر عهد و پیمان و یا مجازات و کیفر را"اصر"میگویند به خاطر محدودیتهایی است که برای انسان ایجاد میکند.
1-پنج دلیل برای نبوت در یک آیه در هیچیک از آیات قرآن دلائل حقانیت دعوت پیامبر اسلام ص همانند آیه فوق یک جا بیان نشده است،اگر درست در صفات هفتگانهای که خداوند در این آیه برای پیامبرش ذکر کرده دقت کنیم،پنج دلیل روشن برای اثبات نبوت او خواهیم یافت.
نخست اینکه او"امی"بود و درس نخوانده،اما با اینحال کتابی آورد که نه تنها سرنوشت مردم حجاز را دگرگون ساخت،بلکه نقطه بازگشت مهمی در تاریخ بشریت بود،حتی آنها که او را به نبوت نپذیرفتهاند در عظمت کتاب و تعلیماتش تردید ندارند،آیا از یک انسان درس نخوانده،و مکتب ندیده، و پرورش یافته یک محیط جهل و بربریت روی حسابهای عادی ممکن است چنین کاری انجام پذیرد؟.
دوم اینکه دلائل نبوت او با تعبیرات مختلف در کتب آسمانی پیشین وجود دارد آن چنان که انسان را به حقانیت او مطمئن میسازد،بشاراتی در آنها آمده است که تنها بر او تطبیق میگردد.
سوم اینکه محتویات دعوت او با عقل و خرد سازگار است،زیرا دعوت به معروف و نهی از منکرات و زشتیها میکند،و این موضوع با مطالعه تعلیماتش به خوبی روشن است.
چهارم محتویات دعوت او با طبع سلیم و فطرت هماهنگ است.
پنجم اگر او از طرف خدا نبود،حتما به خاطر منافع خویش دست به چنین کاری میزد و در این صورت نه تنها نباید غل و زنجیرها را از مردم بگشاید بلکه باید آنها را هم چنان در جهل و بیخبری نگهدارد تا بهتر بتواند آنها را استثمار کند،در حالی که میبینیم او زنجیرهای گران را از دست و پای بشریت گشود:
زنجیر جهل و نادانی از طریق دعوت پیگیر و مستمر به علم و دانش.
زنجیر بتپرستی و خرافات از راه دعوت به توحید.
زنجیر انواع تبعیضات و زندگی طبقاتی از طریق دعوت به اخوت دینی و برادری اسلامی،و مساوات در برابر قانون.
و زنجیرهای دیگر،هر یک از اینها به تنهایی دلیلی است بر حقانیت دعوت او و مجموع آنها دلیلی روشنتر.
درباره مفهوم"امی"همانطور که در بالا گفته شد،سه احتمال معروف وجود دارد،نخست اینکه به معنی درس نخوانده است، دوم اینکه به معنی کسی است که در سرزمین مکه تولد یافته و از مکه برخاسته است،سوم به معنی کسی است که از میان امت و توده مردم قیام کرده است،ولی معروفتر از همه تفسیر اول است که با موارد استعمال این کلمه نیز سازگارتر میباشد،و همانگونه که گفتیم ممکن است هر سه معنی با هم مراد باشد.
در اینکه پیامبر اسلام ص به مکتب نرفت و خط ننوشت،در میان مورخان بحثی نیست و قرآن نیز صریحا در آیه 48 سوره عنکبوت درباره وضع پیامبر ص قبل از بعثت میگوید وَ مٰا کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتٰابٍ وَ لاٰ تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتٰابَ الْمُبْطِلُونَ :"پیش از این نه کتابی میخواندی و نه با دست خود چیزی مینوشتی تا موجب تردید دشمنانی که میخواهند سخنان ترا ابطال کنند گردد".
اصولا در محیط حجاز به اندازهای باسواد کم بود که افراد باسواد کاملا معروف و شناخته شده بودند،در مکه که مرکز حجاز محسوب میشد تعداد کسانی که از مردان میتوانستند بخوانند و بنویسند از 17 نفر تجاوز نمیکرد
و از زنان تنها یک زن بود که سواد خواندن و نوشتن داشت (1).
مسلما در چنین محیطی اگر پیامبر ص نزد معلمی خواندن و نوشتن را آموخته بود کاملا معروف و مشهور میشد.و به فرض اینکه نبوتش را نپذیریم او چگونه میتوانست با صراحت در کتاب خویش این موضوع را نفی کند؟آیا مردم به او اعتراض نمیکردند که درس خواندن تو مسلم است،این قرینه روشنی بر امی بودن او است.
و در هر حال وجود این صفت در پیامبر ص تاکیدی در زمینه نبوت او بود تا هر گونه احتمالی جز ارتباط به خداوند و جهان ما وراء طبیعت در زمینه دعوت او منتفی گردد.
این در مورد دوران قبل از نبوت و اما پس از بعثت نیز در هیچیک از تواریخ نقل نشده است که او خواندن و نوشتن را از کسی فرا گرفته باشد،بنا بر این به همان حال امی بودن تا پایان عمر باقی ماند.
ولی اشتباه بزرگی که باید در اینجا از آن اجتناب کرد این است که درس نخواندن غیر از بیسواد بودن است و کسانی که کلمه"امی"را به معنی "بیسواد"تفسیر میکنند،گویا توجه به این تفاوت ندارند.
هیچ مانعی ندارد که پیامبر ص به تعلیم الهی،"خواندن"-یا-"خواندن و نوشتن"را بداند،بی آنکه نزد انسانی فرا گرفته باشد،زیرا چنین اطلاعی بدون تردید از کمالات انسانی است و مکمل مقام نبوت است.
شاهد این سخن آن است که در روایاتی که از امامان اهل بیت ع نقل شده میخوانیم:پیامبر ص میتوانست بخواند و یا هم توانایی خواندن داشت و هم توانایی نوشتن (2).
اما برای اینکه جایی برای کوچکترین تردید برای دعوت او نماند از این توانایی استفاده نمیکرد.
و اینکه بعضی گفتهاند توانایی بر خواندن و نوشتن،کمالی محسوب نمیشود،بلکه این دو علم کلیدی برای رسیدن به کمالات علمی هستند نه علم واقعی و کمال حقیقی پاسخش در خودش نهفته است،زیرا آگاهی از وسیله کمالات خود نیز کمالی است روشن.
ممکن است گفته شود در دو روایت که از ائمه اهل بیت ع نقل شده، صریحا تفسیر"امی"به درس نخوانده،نفی گردیده است،و تنها به معنی کسی که به"ام القری"(مکه)منسوب است،تفسیر شده (1).
در پاسخ میگوئیم یکی از این دو روایت به اصطلاح"مرفوعه"است و سند آن فاقد ارزش،و روایت دوم از"جعفر بن محمد صوفی"نقل شده که از نظر علم رجال شخص مجهولی است.
و اما اینکه بعضی تصور کردهاند که آیه دوم سوره جمعه یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَةَ و آیات دیگری که به این مضمون است،دلیل بر آن است که پیامبر ص قرآن را از روی نوشته بر مردم میخواند کاملا اشتباه است،زیرا تلاوت هم به خواندن از روی نوشته گفته میشود و هم به خواندن از حفظ،کسانی که قرآن یا اشعار یا ادعیه را از حفظ میخوانند، تعبیر به تلاوت در مورد آنها بسیار فراوان است.
از مجموع آنچه گفتیم چنین نتیجه میگیریم که:
1-پیامبر ص به طور قطع،نزد کسی خواندن و نوشتن را فرا نگرفته بود،و به این ترتیب یکی از صفات او این است که نزد استادی درس نخوانده است.
1) 1) تفسیر برهان جلد 4 صفحه 332 و تفسیر نور الثقلین جلد 2 ص 78 ذیل آیه مورد بحث.
2-هیچگونه دلیل معتبری در دست نداریم که پیامبر ص قبل از نبوت یا بعد از آن"عملا"چیزی را خوانده یا نوشته باشد.
3-این موضوع منافاتی با آن ندارد که پیامبر ص به تعلیم پروردگار قادر بر خواندن یا نوشتن بوده باشد.
گرچه شواهد قطعی تاریخی و همچنین محتویات کتب مقدسه یهود و نصاری (تورات و اناجیل)نشان میدهد که اینها کتابهای آسمانی نازل شده بر موسی و عیسی ع نیستند و دست تحریف به سوی آنها دراز شده است بلکه بعضی از میان رفتهاند و آنچه امروز به نام کتب مقدسه در میان آنها است مخلوطی است از زائیدههای افکار بشری و قسمتی از تعلیماتی که بر موسی ع و عیسی ع نازل گردیده و در دست شاگردان بوده (1).
بنا بر این اگر جملههایی که صراحت کامل درباره بشارت ظهور پیامبر اسلام ص داشته باشد در آنها دیده نشود جای تعجب نخواهد بود.
ولی با این حال در همین کتب تحریف یافته عباراتی دیده میشود که اشاره قابل ملاحظهای به ظهور این پیامبر بزرگ دارد که جمعی از دانشمندان ما آنها را در کتابها یا مقالههایی که در این موضوع نگاشتهاند جمعآوری نموده،و چون ذکر آن همه بشارات و بحث و گفتگو پیرامون دلالت آنها بطول میانجامد ما تنها به چند قسمت به عنوان نمونه اشاره میکنیم.
1-در تورات سفر تکوین فصل 17 شماره 17 تا 20 چنین میخوانیم:
"و ابراهیم به خدا گفت که ای کاش اسماعیل در حضور تو زندگی نماید...و در
1) 1) برای آگاهی بیشتر بر مدارک این سخن به کتاب"رهبر سعادت یا دین محمد" و کتاب"قرآن و آخرین پیامبر"مراجعه فرمائید.
حق اسماعیل(دعای)ترا شنیدم اینک به او برکت دادم و او را بارور گردانیده به غایت زیاد خواهم نمود و دوازده سرور تولید خواهد نمود و او را امت عظیمی خواهم نمود".
2-در سفر پیدایش باب 49 شماره 10 میخوانیم:
"عصای سلطنت از یهودا و فرمانفرمایی از پیش پایش،نهضت خواهد نمود تا وقتی که"شیلوه"بیاید که به او امتها جمع خواهد شد".
قابل توجه اینکه یکی از معانی شیلوه-طبق تصریح مستر هاکس در کتاب قاموس مقدس-فرستادن میباشد و با کلمه"رسول"یا رسول اللّٰه موافق است.
3-در انجیل یوحنا باب 14 شماره 15 و 16 چنین میخوانیم:"اگر شما مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید و من از پدر خواهم خواست و او تسلی دهنده دیگر به شما خواهد داد که تا به ابد با شما خواهد ماند".
4-و در همان انجیل یوحنا باب 15 شماره 26 میخوانیم:"و چون آن تسلی دهنده بیاید که من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد یعنی روح راستی که از طرف پدر میآید او درباره من شهادت خواهد داد".
5-و نیز در همان انجیل یوحنا باب 16 شماره 7 به بعد میخوانیم:"لیکن به شما راست میگویم که شما را مفید است که من بروم که اگر من نروم آن تسلی دهنده به نزد شما نخواهد آمد اما اگر بروم او را به نزد شما خواهم فرستاد...
اما چون او یعنی روح راستی بیاید او شما را به تمامی راستی ارشاد خواهد نمود، زیرا که او از پیش خود سخن نخواهد گفت بلکه هر آنچه میشنود خواهد گفت و شما را به آینده خبر خواهد داد" (1).
1) 1) تمام عباراتی که در بالا از کتب عهد قدیم و جدید ذکر شد از ترجمه فارسی است که در سال 1878 در لندن زیر نظر جمعی از مترجمین معروف مسیحی از اصل زبان عبری به زبان فارسی برگردانده شده است،نقل کردیم.
نکته شایان توجه اینکه:در اناجیل فارسی در جملههای بالا که از انجیل یوحنا است کلمه"تسلی دهنده"آمده،ولی در انجیل عربی چاپ لندن(مطبعه ویلیام وطس-سال 1857)به جای آن"فارقلیطا"ذکر شده است.
قُلْ یٰا أَیُّهَا اَلنّٰاسُ إِنِّی رَسُولُ اَللّٰهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ اَلنَّبِیِّ اَلْأُمِّیِّ اَلَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ کَلِمٰاتِهِ وَ اِتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (158)
158-بگو:ای مردم!من فرستاده خدا به سوی همه شما هستم،همان خدایی که حکومت آسمانها و زمین از آن او است،معبودی جز او نیست،زنده میکند و میمیراند پس ایمان بیاورید به خدا و فرستادهاش،آن پیامبر درس نخواندهای که ایمان به خدا و کلماتش دارد و از او پیروی کنید تا هدایت یابید.
دعوت جهانی پیامبر
در حدیثی از امام مجتبی ع چنین میخوانیم:عدهای از یهود نزد پیامبر ص آمدند و گفتند:ای محمد تویی که گمان میبری فرستاده خدایی و همانند موسی ع بر تو وحی فرستاده میشود؟! پیامبر ص کمی سکوت کرد،سپس فرمود:آری منم سید فرزندان آدم و به این افتخار نمیکنم،من خاتم پیامبران و پیشوای پرهیزکاران و فرستاده پروردگار جهانیانم.
آنها سؤال کردند به سوی چه کسی؟به سوی عرب یا عجم یا ما؟ خداوند آیه فوق را نازل کرد،و رسالت پیامبر ص را به تمام جهانیان با صراحت در ضمن آن شرح داد" (1).
ولی با این حال پیوند و ارتباط آیه با آیه قبل در زمینه صفات پیامبر ص و دعوت به پیروی از آئین او جای انکار نیست.
نخست به پیامبر ص دستور میدهد:"بگو ای مردم من فرستاده خدا به سوی همه شما هستم"( قُلْ یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّٰهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً ).
این آیه همانند آیات بسیاری دیگر از قرآن مجید،دلیل روشنی بر جهانی بودن دعوت پیامبر اسلام ص است.
در آیه 28 سوره سبا نیز میخوانیم وَ مٰا أَرْسَلْنٰاکَ إِلاّٰ کَافَّةً لِلنّٰاسِ :"ترا جز به سوی همه مردم نفرستادیم".
و در آیه 19 سوره انعام میخوانیم: وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ :"این قرآن به من وحی شده تا شما و تمام کسانی را که قرآن به آنها میرسد انذار کنم".
و در آغاز سوره فرقان میخوانیم: تَبٰارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقٰانَ عَلیٰ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعٰالَمِینَ نَذِیراً :"پاینده و برقرار است خداوندی که قرآن را بر بندهاش فرستاد که جهانیان را از مسئولیتهایشان بیم دهد".
اینها نمونه آیاتی است که گواه جهانی بودن دعوت پیامبر اسلام ص است و در این باره باز هم به خواست پروردگار ذیل آیه 7 سوره شوری بحث خواهیم کرد،و در ذیل آیه 92 سوره انعام نیز بحث نسبتا مشروحی در این زمینه داشتیم (2)سپس خدایی را که پیامبر ص به سوی او دعوت میکند با سه صفت معرفی میکند:
"خداوندی که حکومت آسمانها و زمینها از آن او است"( اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).
"خداوندی که معبودی شایسته پرستش جز او وجود ندارد"( لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ ).
"خداوندی که زنده میکند و میمیراند و نظام حیات و مرگ به فرمان او است" ( یُحیِی وَ یُمِیتُ ).
و به این ترتیب،الوهیت غیر خالق آسمان و زمین،و هر گونه بت،و همچنین تثلیث مسیحیت را نفی میکند،و نیز قدرت پروردگار را بر رسالت جهانی پیامبر ص و توانایی او را بر امر معاد تاکید میکند.
و در پایان از همه مردم جهان دعوت میکند که"به خدا و فرستاده او پیامبر درس نخوانده و قیام کننده از میان تودههای جمعیت،ایمان بیاورند"( فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ ).
"پیامبری که تنها دیگران را دعوت به این حقایق نمیکند،بلکه در درجه اول خودش به آنچه میگوید،یعنی به خدا و سخنان او ایمان دارد"( اَلَّذِی یُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ کَلِمٰاتِهِ ).
نه تنها آیاتی را که بر خودش نازل شده میپذیرد،بلکه تمام کتب راستین انبیاء پیشین را نیز میپذیرد.
ایمان او به آئینش که از خلال اعمال و رفتارش آشکار است،خود دلیل روشنی بر حقانیت او است،زیرا عمل یک گوینده،نشان میدهد که تا چه اندازه به گفته خود مؤمن است،و ایمان او به گفتارش یکی از نشانههای صدق و راستگویی او است،تمام تاریخ پیامبر ص به این حقیقت گواهی میدهد،که او بیش از همه به تعلیمات خویش و آیات قرآن پایبند بود و ایمان داشت.
آری"از چنین پیامبری باید پیروی کنید،تا نور هدایت در قلب شما بتابد و در مسیر سعادت قرار گیرید"( وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ).
اشاره به اینکه ایمان به تنهایی کافی نیست،بلکه در صورتی مفید خواهد بود که با پیروی عملی تکمیل گردد.
جالب توجه اینکه آیه فوق در مکه نازل شده است که در آن روز پیروان اسلام،در اقلیت شدیدی قرار داشتند،آن چنان که شاید کمتر کسی احتمال میداد پیامبر ص حتی بر مکه مسلط شود،تا چه رسد به جزیره عرب و یا قسمت مهم دنیا.
بنا بر این کسانی که فکر میکنند پیامبر اسلام ص نخست مدعی رسالت بر مکه بود و هنگامی که آئینش بالا گرفت به فکر تسلط بر حجاز افتاد و سپس در فکر کشورهای دیگر فرو رفت و نامه به سلاطین دنیا نوشت و اعلام جهانی بودن آئینش را کرد پاسخ همه آنها را آیه فوق که در مکه نازل شده است میدهد، و میگوید:او از آغاز کار دعوت جهانی خود را آشکار ساخت.
وَ مِنْ قَوْمِ مُوسیٰ أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ (159) وَ قَطَّعْنٰاهُمُ اِثْنَتَیْ عَشْرَةَ أَسْبٰاطاً أُمَماً وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ إِذِ اِسْتَسْقٰاهُ قَوْمُهُ أَنِ اِضْرِبْ بِعَصٰاکَ اَلْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اِثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ وَ ظَلَّلْنٰا عَلَیْهِمُ اَلْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَیْهِمُ اَلْمَنَّ وَ اَلسَّلْویٰ کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (160)
159-و از قوم موسی گروهی به سوی حق هدایت میکنند و حاکم به حق و عدالتند.
160-و آنها را به دوازده گروه که هر یک شاخهای(از دودمان اسرائیل)بودند تقسیم کردیم و هنگامی که موسی تقاضای آب(برای قوم تشنه کامش در بیابان)کرد به او وحی فرستادیم که عصای خود را بر سنگ بزن ناگهان دوازده چشمه از آن بیرون ریخت آن چنان که هر گروه چشمه خود را میشناختند و ابر را بر سر آنها سایبان ساختیم و بر آنها"من"و"سلوی"فرستادیم(و به از آنان گفتیم)از روزیهای پاکیزه که به شما دادهایم بخورید(و سپاس خدا را بجا آورید ولی آنها نافرمانی و ستم کردند)اما به ما ستم نکردند لکن به خودشان ستم نمودند.
در آیات فوق باز سخن پیرامون بنی اسرائیل و سرنوشت و رویدادهای تاریخ آنها است.
در آیه نخست اشاره به واقعیتی میکند که شبیه آن را در قرآن دیدهایم
واقعیتی که حکایت از روح حقطلبی قرآن دارد،و آن احترام به موقعیت اقلیتهای صالح است یعنی:چنان نبود که بنی اسرائیل یکپارچه فاسد و مفسد باشند و این نژاد عموما مردمی گمراه و سرکش معرفی شوند،بلکه در برابر اکثریت مفسده جو،اقلیتی وجود داشتند صالح و ناهماهنگ با کارهای اکثریت،قرآن برای این اقلیت صالح اهمیت خاصی قائل شده است و میگوید:"از قوم موسی ع گروهی هستند که دعوت به سوی حق میکنند و حاکم به حق و عدالتند"( وَ مِنْ قَوْمِ مُوسیٰ أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ ).
این آیه ممکن است اشاره به گروه کوچکی باشد که تسلیم در برابر سامری و دعوت او نشدند و همه جا حامی و طرفدار مکتب موسی ع بودند و یا گروههای صالح دیگری که بعد از موسی ع بروی کار آمدند.
ولی این معنی با ظاهر آیه چندان سازگار نیست،زیرا" یَهْدُونَ " و" یَعْدِلُونَ "فعل مضارع است و حد اقل حکایت از زمان حال یعنی عصر نزول قرآن میکند و وجود چنین گروهی را در آن زمان اثبات مینماید،مگر اینکه کلمه"کان"در تقدیر بگیریم،تا آیه اشاره به زمان گذشته بوده باشد و میدانیم تقدیر گرفتن بدون وجود قرینه خلاف ظاهر است.
و نیز میتواند ناظر به اقلیتی از یهود که در عصر پیامبر ص میزیستند بوده باشد همانها که تدریجا و پس از مطالعه کافی روی دعوت پیامبر ص سرانجام اسلام را پذیرفتند و در جمع مسلمانان راستین و حامیان مخلص درآمدند،این تفسیر با ظاهر آیه و فعل مضارع که در آن به کار رفته است هماهنگتر است.
و اینکه در پارهای از روایات شیعه و اهل سنت وارد شده که این آیه اشاره به گروه کوچکی است از بنی اسرائیل که در ما وارء چین زندگی دارند،زندگی عادلانه و توأم با تقوا و خداشناسی و خداپرستی،علاوه بر اینکه با آنچه از وضع جهان آگاهیم سازگار نیست و تواریخ موجود این موضوع را تایید نمیکند،
احادیث مزبور از حیث سند معتبر نمیباشد،و نمیتوان به عنوان یک حدیث صحیح طبق قواعد علم رجال روی آنها تکیه کرد.
*** در آیه بعد اشاره به چند قسمت از نعمتهای خدا بر بنی اسرائیل میکند.
نخست میگوید:"ما آنها را به دوازده گروه تقسیم کردیم"(تا نظمی عادلانه و دور از برخوردهای خشونتآمیز در میانشان حکومت کند)( وَ قَطَّعْنٰاهُمُ اثْنَتَیْ عَشْرَةَ أَسْبٰاطاً أُمَماً ).
روشن است هنگامی که یک ملت دارای تقسیمبندیهای صحیح و منظم بوده باشد،و هر بخش و یا هر گروه تحت رهبری رهبر لایقی قرار گیرد،اداره آنها آسانتر و رعایت عدالت در میانشان سهلتر خواهد بود،و به همین دلیل تمام کشورهای جهان میکوشند از این اصل پیروی کنند.
کلمه"اسباط"جمع"سبط"(بر وزن ثبت و همچنین بر وزن سفت) در اصل به معنی توسعه و گسترش چیزی به آسانی و راحتی است،سپس به فرزندان -مخصوصا نوهها-و شاخههای یک فامیل،سبط و اسباط گفته شده است.
در اینجا منظور از اسباط همان تیرههای بنی اسرائیل است که هر کدام از یکی از فرزندان یعقوب ع منشعب شده بودند.
نعمت دیگر اینکه هنگامی که بنی اسرائیل در بیابان سوزان،به سوی بیت المقدس در حرکت بودند و گرفتار عطش سوزان و تشنگی خطرناکی شدند، و از موسی ع تقاضای آب کردند،"به او وحی فرستادیم که عصایت را بر سنگ بزن و او چنین کرد،ناگهان دوازده چشمه از سنگ جوشید"( وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ مُوسیٰ إِذِ اسْتَسْقٰاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصٰاکَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتٰا عَشْرَةَ عَیْناً ).
و آن چنان این چشمهها در میان آنها تقسیم شد"که هر کدام به خوبی چشمه خود را میشناختند"( قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ ).
از این جمله استفاده میشود که این دوازده چشمه که از آن صخره عظیم جوشید نشانهها و تفاوتهایی داشته است،آن چنان که هر کدام از اسباط بنی اسرائیل چشمه خود را میشناختند و این خود سبب میشد که اختلافی در میان آنها بروز نکند و نظم و انضباط حکمفرما گردد و آسانتر سیراب شوند.
نعمت دیگر اینکه در آن بیابان سوزان که پناهگاهی وجود نداشت،"ابر را بر سر آنها سایهافکن ساختیم"( وَ ظَلَّلْنٰا عَلَیْهِمُ الْغَمٰامَ ).
بالآخره چهارمین نعمت این بود که"من و سلوی را به عنوان دو غذای لذیذ و نیروبخش بر آنها فرستادیم "( وَ أَنْزَلْنٰا عَلَیْهِمُ الْمَنَّ وَ السَّلْویٰ ).
درباره"من"و"سلوی"این دو غذای مطبوع و مفید که خداوند به بنی اسرائیل در آن بیابان ارزانی داشت،مفسران تفسیرهای گوناگونی دارند که ما در جلد اول همین تفسیر ذیل آیه 57 سوره بقره بیان کردیم و گفتیم بعید نیست که"من"یک نوع عسل طبیعی بوده که در دل کوههای مجاور وجود داشته و یا شیرههای مخصوص نباتی بوده که در درختانی که در گوشه و کنار آن بیابان میروئیده ظاهر میشده است،و"سلوی"یک نوع پرنده حلال گوشت شبیه به- کبوتر بوده است (1).
و به آنها گفتیم"از غذاهای پاکیزهای که در اختیار شما گذاردهایم بخورید" (و فرمان خدا را به کار بندید)( کُلُوا مِنْ طَیِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاکُمْ ).
اما آنها خوردند و کفران و ناسپاسی کردند،آنها"به ما ستم نکردند بلکه به خودشان ستم روا داشتند"( وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ) باید توجه داشت که مضمون این آیه با تفاوت مختصری،در سوره بقره آیات 57 و 60 آمده است،منتهی در آنجا به جای"انبجست"،"انفجرت".
آمده است،و به عقیده جمعی از مفسران تفاوت این دو عبارت در این است که
1) 1) توضیح بیشتر درباره"من و سلوی"را در جلد اول تفسیر نمونه از صفحه 178 تا 180 مطالعه فرمائید.
که"انفجرت"به معنی"بیرون ریختن آب با فشار و کثرت"است،ولی "انبجست"به معنی"بیرون ریختن آب بطور مختصر و کم"است،و این تفاوت شاید اشاره به آن است که چشمههای آب ناگهانی از آن صخره عظیم بیرون نریخت تا مایه وحشت گردد،و توانایی کنترل آن را نداشته باشند بلکه نخست به آرامی بیرون ریخت و سپس گسترش پیدا کرد و به حد وفور رسید.
بعضی دیگر از مفسران معتقدند که این دو کلمه هر دو به یک مفهوم است.
وَ إِذْ قِیلَ لَهُمُ اُسْکُنُوا هٰذِهِ اَلْقَرْیَةَ وَ کُلُوا مِنْهٰا حَیْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَ اُدْخُلُوا اَلْبٰابَ سُجَّداً نَغْفِرْ لَکُمْ خَطِیئٰاتِکُمْ سَنَزِیدُ اَلْمُحْسِنِینَ (161) فَبَدَّلَ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلاً غَیْرَ اَلَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِجْزاً مِنَ اَلسَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَظْلِمُونَ (162)
161-و(به خاطر بیاورید)هنگامی را که به آنها گفته شد در این قریه(بیت المقدس) ساکن شوید و از هر جا(و بهر کیفیت)بخواهید از آن بخورید(و بهرهگیرید) و بگوئید خداوندا!گناهان ما را بریز،و از در(بیت المقدس)با تواضع وارد شوید،اگر چنین کنید گناهان شما را میبخشیم و نیکوکاران را پاداش بیشتر خواهیم داد.
162-اما کسانی که از آنها ظلم و ستم(بر خویشتن)کردند این سخن(و آن برنامهها) را دگرگون ساختند و غیر از آنچه به آنها گفته شده بود انجام دادند لذا بخاطر ستمی که روا داشتند بلائی از آسمان بر آنها فرستادیم.
در تعقیب آیات گذشته در این دو آیه اشاره به قسمت دیگری از مواهب پروردگار به بنی اسرائیل و طغیانگری آنان در برابر این مواهب شده است.
نخست میگوید:"به خاطر بیاورید هنگامی را که به آنها گفته شد در این سرزمین(بیت المقدس)ساکن گردید و از نعمتهای فراوان آن،در هر نقطه و هر گونه که میخواهید استفاده کنید"( وَ إِذْ قِیلَ لَهُمُ اسْکُنُوا هٰذِهِ الْقَرْیَةَ وَ کُلُوا مِنْهٰا حَیْثُ شِئْتُمْ ).
و به آنها گفتیم"از خداوند تقاضای ریزش گناه و بخشش خطاهایتان کنید،و از در بیت المقدس با خضوع و تعظیم وارد شوید"( وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَ ادْخُلُوا الْبٰابَ سُجَّداً ).
"که اگر این برنامهها را انجام دهید،خطاهایی را که مرتکب شدهاید میبخشیم،و به نیکوکاران پاداش بیشتر و بهتر خواهیم داد"( نَغْفِرْ لَکُمْ خَطِیئٰاتِکُمْ سَنَزِیدُ الْمُحْسِنِینَ ).
*** ولی با اینکه درهای رحمت به روی آنها گشوده بود،و اگر از فرصت استفاده میکردند میتوانستند،گذشته و آینده خود را اصلاح کنند،اما ستمکاران بنی اسرائیل نه تنها استفاده نکردند بلکه"فرمان پروردگار را بر خلاف آنچه به آنها گفته شده بود عمل کردند"( فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَوْلاً غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ ).
"سرانجام به خاطر این نافرمانی و طغیان و ظلم و ستم بر خویشتن و بر- دیگران عذابی از آسمان بر آنها نازل کردیم"( فَأَرْسَلْنٰا عَلَیْهِمْ رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ بِمٰا کٰانُوا یَظْلِمُونَ ).
باید توجه داشت که مضمون این دو آیه نیز با تفاوت مختصری در سوره بقره آیه 58 و 59 آمده است و ما تفسیر آن را بطور مشروحتر در جلد اول صفحه 182 و 183 آوردیم.
تنها تفاوت مهمی که میان آیات مورد بحث و آیات سوره بقره است این است که در اینجا در پایان میگوید بِمٰا کٰانُوا یَظْلِمُونَ و در آنجا بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ و شاید تفاوت این دو به خاطر آن باشد که گناهان دارای دو جنبه است،یکی جنبه مربوط به پروردگار و دیگری جنبه مربوط به خود انسان،قرآن در آیه سوره بقره با تعبیر به"فسق"که مفهومش خروج از اطاعت و فرمان خدا است، اشاره به جنبه اول کرده و در آیه مورد بحث با تعبیر به"ظلم"اشاره به جنبه دوم نموده است.
قابل توجه اینکه بنی اسرائیل،مامور بودند که به هنگام ورود به بیت- المقدس دل و جان و روح خود را با یک توبه خالصانه و واقعی که در کلمه"حطه" خلاصه میشد،از آلودگی به گناهان گذشته بشویند،و از آن همه جرائمی که قبل از ورود به بیت المقدس مخصوصا آزارهایی که به پیامبر بزرگشان موسی بن عمران نمودند از خدا تقاضای بخشش کنند.
کلمه"حطه"که در واقع شعار آنها به هنگام ورود به بیت المقدس بود، صورت اختصاری از جمله"مسئلتنا حطه"یعنی"تقاضای ما ریزش گناهان ما و یا ریزش باران عفو و رحمتت بر ما است"زیرا"حطه"در اصل به معنی نزول چیزی از طرف بالا است.
اما این شعار مانند همه شعارها به این مفهوم نبود که تنها الفاظی را بر-
زبان جاری کنند بلکه میبایست زبانشان ترجمان روح و تمام ذرات وجودشان باشد اما همانطور که در آیه بعد آمده است بسیاری از آنها حتی این شعار تربیتی را مسخ کردند،و به شکل زنندهای در آوردند و آن را یک وسیله مسخره و تفریح ساختند.
وَ سْئَلْهُمْ عَنِ اَلْقَرْیَةِ اَلَّتِی کٰانَتْ حٰاضِرَةَ اَلْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی اَلسَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتٰانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ یَوْمَ لاٰ یَسْبِتُونَ لاٰ تَأْتِیهِمْ کَذٰلِکَ نَبْلُوهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ (163) وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اَللّٰهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً قٰالُوا مَعْذِرَةً إِلیٰ رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (164) فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا اَلَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلسُّوءِ وَ أَخَذْنَا اَلَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذٰابٍ بَئِیسٍ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ (165) فَلَمّٰا عَتَوْا عَنْ مٰا نُهُوا عَنْهُ قُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ (166)
163-و از آنها درباره(سرگذشت)شهری که در ساحل دریا بود سؤال کن،و (بخاطر بیاور)هنگامی را که آنها در روز شنبه تجاوز(و طغیان در برابر قانون خدا)میکردند،همان هنگام که ماهیانشان روز شنبه(که روز تعطیل و استراحت- شان بود)آشکار میشدند اما در غیر روز شنبه به سراغ آنها نمیآمدند،اینگونه آنها را به چیزی آزمایش کردیم که در برابر آن نافرمانی مینمودند.
164-و هنگامی را که گروهی از آنها(به گروه دیگر)گفتند چرا جمعی(گنهکار)را اندرز میدهید که سرانجام خداوند آنها را هلاک خواهد کرد و یا به عذاب شدیدی گرفتار خواهد ساخت(آنها را به حال خود واگذارید تا نابود شوند)گفتند:
(این اندرزها)برای اعتذار(و رفع مسئولیت)در پیشگاه پروردگار شماست، به علاوه شاید آنها(بپذیرند و از گناه بازایستند و)تقوی پیشه کنند.
165-اما هنگامی که تذکراتی را که به آنها داده شده بود فراموش کردند،نهی کنندگان از بدی را رهایی بخشیدیم و آنها را که ستم کردند به عذاب شدیدی بخاطر نافرمانیشان
گرفتار ساختیم.
166-هنگامی که در برابر فرمانی که به آنها داده شده بود سرکشی نمودند به آنها گفتیم به شکل میمونها در آئید و طرد شوید.
یک سرگذشت عبرتانگیز
در این آیات صحنه دیگری از تاریخ پرماجرای بنی اسرائیل،که مربوط به جمعی از آنها است که در ساحل دریایی زندگی میکردند،آمده است،منتها روی سخن در آن به پیامبر اسلام ص است،و به او میگوید که از یهود معاصر خویش درباره این جمعیت سؤال کند یعنی این خاطره را به وسیله سؤال در ذهن آنان مجسم ساز،تا از آن پند گیرند،و از سرکشی و کیفری که در انتظار سرکشان است بپرهیزند.
این سرگذشت،چنان که در روایات اسلامی به آن اشاره شده مربوط به جمعی از بنی اسرائیل است که در ساحل یکی از دریاها(ظاهرا دریای احمر بوده که در کنار سرزمین فلسطین قرار دارد)در بندری بنام"ایله"(که امروز بنام بندر ایلات معروف میباشد)زندگی میکردند و از طرف خداوند به عنوان آزمایش و امتحان دستوری به آنها داده شد و آن اینکه صید ماهی را در آن روز تعطیل کنند اما آنها با آن دستور مخالفت کردند و گرفتار مجازات دردناکی شدند که شرح آن را در این آیات میخوانیم.
در نخستین آیه میفرماید:"از قوم یهود معاصر خویش ماجرای شهری را که در کنار دریا قرار داشت سؤال کن"(و اسئلهم عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کٰانَتْ حٰاضِرَةَ الْبَحْرِ ).
(و به یاد آنها بیاور زمانی را که در روز شنبه از قانون پروردگار تجاوز
میکردند"( إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ ).
زیرا روز شنبه تعطیل آنها بود و وظیفه داشتند،دست از کار و کسب و صید ماهی بکشند و به مراسم عبادت آن روز بپردازند،اما آنها این دستور را زیر پا گذاردند.
سپس قرآن آنچه را در جمله قبل سربسته بیان کرده بود چنین شرح میدهد به خاطر بیاور"آن هنگام را که ماهیان در روز شنبه در روی آب آشکار میشدند و در غیر روز شنبه ماهی کمتر به سراغ آنها میآمد"( إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتٰانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً ).
"سبت"در لغت به معنی تعطیل عمل برای استراحت است و اینکه در قرآن در سوره"نبا"میخوانیم وَ جَعَلْنٰا نَوْمَکُمْ سُبٰاتاً "خواب شما را مایه راحت شما قرار دادیم"نیز اشاره به همین موضوع است،و روز شنبه را از این جهت"یوم السبت"نامیدهاند که برنامههای کسب و کار معمولی در آن تعطیل میشد، سپس این نام بر این روز باقی ماند.
بدیهی است جمعیتی که در کنار دریا زندگی میکنند،قسمت مهمی از تغذیه و درآمدشان از طریق صید ماهی است،و گویا به خاطر تعطیل مستمری که قبلا در روز شنبه در میان آنها معمول بود،ماهیان در آن روز احساس امنیت از نظر صیادان میکردند و دسته دسته به روی آب ظاهر میشدند،اما در روزهای دیگر که صیادان در تعقیب آنها بودند در اعماق آب فرو میرفتند! این موضوع خواه جنبه طبیعی داشته،و یا یک جنبه فوق العاده و الهی، وسیلهای بود برای امتحان و آزمایش این جمعیت،لذا قرآن میگوید:"ما این چنین آنها را به چیزی که در برابر آن مخالفت میکردند آزمایش میکردیم" ( کَذٰلِکَ نَبْلُوهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ ).
در حقیقت جمله" بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ "اشاره به آن است که آزمایش آنها
به چیزی بود که آنها را به سوی خود جلب و به نافرمانی دعوت میکرد و همه آزمایشها همین گونه است،زیرا آزمایش باید میزان مقاومت افراد را در برابر کشش گناهان مشخص کند و اگر گناه کششی به سوی خود نداشت،آزمایش مفهومی نمیداشت.
***هنگامی که این جمعیت از بنی اسرائیل در برابر این آزمایش بزرگ که با زندگی آنان کاملا آمیخته بود قرار گرفتند،به سه گروه تقسیم شدند:
"گروه اول"که اکثریت را تشکیل میدادند،به مخالفت با این فرمان الهی برخاستند.
"گروه دوم"که قاعدتا اقلیت کوچکی بودند،در برابر گروه اول به وظیفه امر به معروف و نهی از منکر قیام کردند.
"گروه سوم"،ساکتان و بیطرفان بودند،که نه همگامی با گناهکاران داشتند و نه وظیفه نهی از منکر را انجام میدادند. در آیه دوم مورد بحث،گفتگوی این گروه را با نهی کنندگان شرح میدهد و میگوید:"بخاطر بیاور هنگامی که جمعی از آنها به جمع دیگری گفتند:چرا قومی را اندرز میدهید که خداوند سرانجام آنها را هلاک میکند و یا به عذاب دردناکی کیفر خواهد داد"( وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّٰهُ مُهْلِکُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِیداً ) (1).
1) 1) تعبیر به"امة منهم"نشان میدهد که گروه دوم از گروه گنهکاران کمتر بودند زیرا از آنها تعبیر به"قوما"شده است(بدون کلمه"منهم")در بعضی از روایات چنین میخوانیم که جمعیت شهر هشتاد و چند هزار نفر بود و از آنها 70 هزار نفر دست به گناه آلودند!(تفسیر برهان جلد دوم صفحه 42).
"آنها در پاسخ گفتند:ما به خاطر این نهی از منکر میکنیم که وظیفه خود را در پیشگاه پروردگارتان انجام داده و در برابر او مسئولیتی نداشته باشیم، بعلاوه شاید سخنان ما در دل آنها مؤثر افتد و دست از طغیان و سرکشی بردارند" ( قٰالُوا مَعْذِرَةً إِلیٰ رَبِّکُمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ ).
از جمله بالا چنین استفاده میشود که اندرز دهندگان برای دو هدف این کار را انجام میدادند یکی به خاطر این که در پیشگاه خدا معذور باشند و دیگر اینکه شاید در دل گنهکاران مؤثر افتد،و مفهوم این سخن چنین است که حتی اگر احتمال تاثیر هم ندهند باید از پند و اندرز خودداری ننمایند،در حالی که معروف این است که شرط وجوب امر به معروف و نهی از منکر احتمال تاثیر است.
ولی باید توجه داشت که گاهی بیان حقایق و وظائف الهی بدون احتمال تاثیر نیز واجب میشود و آن در موردی است که اگر حکم خدا گفته نشود و از گناه انتقاد نگردد کم کم بدست فراموشی سپرده میشود و بدعتها جان میگیرند و سکوت دلیل بر رضایت و موافقت محسوب میشود،در این گونه موارد لازم است حکم پروردگار آشکارا همه جا گفته شود هر چند اثری در گنهکاران نگذارد.
این نکته نیز شایان توجه است که نهی کنندگان میگفتند:میخواهیم در پیشگاه"پروردگارتان"معذور باشیم،گویا اشاره به این است که شما هم در پیشگاه خدا مسئولیت دارید و این وظیفه تنها وظیفه ما نیست،وظیفه شما نیز میباشد.
*** آیه بعد میگوید:سرانجام،دنیاپرستی بر آنان غلبه کرد"و فرمان خدا را به دست فراموشی سپردند،در این هنگام آنها را که از گناه نهی میکردند رهایی بخشیدیم،ولی ستمکاران را به کیفر سختی به خاطر فسق و گناهشان مبتلا ساختیم"
( فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِینَ ظَلَمُوا بِعَذٰابٍ بَئِیسٍ بِمٰا کٰانُوا یَفْسُقُونَ ) (1).
شک نیست که این فراموشی،فراموشی حقیقی که موجب عذر است نبود، بلکه آن چنان بیاعتنایی به فرمان خدا کردند که گویی به کلی آن را فراموش نمودهاند.
*** سپس مجازات آنها را چنین شرح میدهد:هنگامی که"در برابر آنچه از آن نهی شده بودند،سرکشی کردند به آنها گفتیم به شکل میمونهای طرد شده در آئید"( فَلَمّٰا عَتَوْا عَنْ مٰا نُهُوا عَنْهُ قُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ ) (2)روشن است که امر"کونوا"(بوده باشید)در اینجا یک فرمان تکوینی است،همانند إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (سوره یس آیه 28)
در اینکه این جمعیت،قانونشکنی را از کجا شروع کردند،در میان مفسران گفتگو است، از بعضی از روایات چنین استفاده میشود که نخست دست به حیله به اصطلاح شرعی زدند،در کنار دریا حوضچههایی ترتیب دادند و راه آن را به دریا گشودند،روزهای شنبه راه حوضچهها را باز میکردند،و ماهیان
فراوان همراه آب وارد آنها میشدند،اما به هنگام غروب که میخواستند به دریا بازگردند راهشان را محکم میبستند،سپس روز یکشنبه شروع به صید آنها میکردند و میگفتند خداوند به ما دستور داده است صید ماهی نکنید،ما هم صید نکردهایم بلکه تنها آنها را در حوضچهها محاصره نمودهایم! (1)بعضی از مفسران گفتهاند آنها روز شنبه قلابها را به دریا میافکندند، سپس روز بعد آن را از دریا بیرون میکشیدند و به این وسیله صید ماهی مینمودند.
و از بعضی از روایات دیگر برمیآید که آنها بدون هیچ حیلهای با بیاعتنایی کامل روزهای شنبه مشغول صید ماهی شدند.
ولی ممکن است همه این روایات صحیح باشد به این ترتیب که در آغاز از طریق حیله به اصطلاح شرعی-به وسیله کندن حوضچهها و یا انداختن قلابها- کار خود را شروع کردند،این کار،گناه را در نظر آنها کوچک و آنان را در برابر شکستن احترام روز شنبه جسور ساخت،کم کم روزهای شنبه علنا و بیپروا به صید ماهی مشغول شدند و از این راه مال و ثروت فراوانی فراهم ساختند.
ظاهر آیات فوق این است که از آن سه گروه(گنهکاران،ساکتان و اندرز دهندگان)تنها گروه سوم از مجازات الهی مصون ماندند و به طوری که در روایات آمده است آنها هنگامی که دیدند اندرزهایشان مؤثر واقع نمیشود ناراحت شدند و گفتند ما از شهر بیرون میرویم،شب هنگام به بیابان رفتند و اتفاقا در همان شب کیفر الهی دامان دو گروه دیگر را گرفت.
و اما اینکه بعضی از مفسران احتمال دادهاند که تنها گروه گنهکار گرفتار
1) 1) تفسیر برهان جلد 2 صفحه 42-این سخن از ابن عباس نیز در تفسیر مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث نقل شده است.
عذاب شدند و ساکتان نیز رهایی یافتند با ظاهر آیات فوق به هیچوجه سازگار نیست.
از آیات فوق چنین برمیآید که کیفر مسخ شدن،منحصر به گنهکاران بود زیرا میگوید فَلَمّٰا عَتَوْا عَنْ مٰا نُهُوا عَنْهُ ...(هنگامی که در برابر آنچه نهی شده بودند سرکشی کردند...)ولی از طرفی از آیات فوق نیز استفاده میشود که تنها اندرز دهندگان از مجازات رهایی یافتند،زیرا میگوید أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ (آنها را که نهی از منکر میکردند رهایی بخشیدیم).
از مجموع این دو چنین استفاده میشود که هر دو گروه مجازات شدند،ولی مجازات مسخ،تنها مربوط به گنهکاران بود،و مجازات دیگران احتمالا هلاکت و نابودی بوده است،هر چند گنهکاران نیز چند روزی پس از مسخ شدن-طبق روایات-هلاک شدند. (1)
"مسخ"یا به تعبیر دیگر"تغییر شکل انسانی به صورت حیوان"مسلما موضوعی بر خلاف جریان عادی طبیعت است،البته"موتاسیون"و جهش و تغییر شکل حیوانات به صورت دیگر در موارد جزئی دیده شده است،و پایههای فرضیه تکامل در علوم طبیعی امروز بر همان بنا نهاده شده،ولی مواردی که در آن موتاسیون و جهش دیده شده صفات جزئی حیوانات است،نه صفات کلی،یعنی هرگز دیده نشده است که نوع حیوانی بر اثر"موتاسیون"تبدیل به نوع دیگر شود،بلکه
1) 1) و اگر از پارهای از روایات چیزی بر خلاف این موضوع استفاده میشود،علاوه بر اینکه در مقابل ظاهر آیات نمیتوان به آن اعتماد کرد،از نظر سند نیز آنها را تضعیف کردهاند و احتمال دارد که راوی در نقل روایت گرفتار اشتباهی شده باشد.
خصوصیاتی از حیوان ممکن است دگرگون گردد،و تازه جهش در نسلهایی که به وجود میآیند دیده میشود،نه اینکه حیوانی که متولد شده است با جهش تغییر شکل دهد،بنا بر این دگرگون شدن صورت انسان یا حیوانی به صورت نوع دیگر امری است خارق العاده.
اما بارها گفتهایم مسائلی بر خلاف جریان عادی طبیعی وجود دارد،گاهی به صورت معجزات پیامبران و زمانی به صورت اعمال خارقالعادهای که از پارهای از انسانها سر میزند،هر چند پیامبر نباشند(که البته با معجزات متفاوت است) بنا بر این پس از قبول امکان وقوع معجزات و خارق عادات،مسخ و دگرگون شدن صورت انسانی به انسان دیگر مانعی ندارد.
و همانطور که در بحث اعجاز انبیاء گفتهایم،وجود چنین خارق عاداتی نه استثناء در قانون علیت است نه بر خلاف عقل و خرد،بلکه تنها یک جریان "عادی"طبیعی در اینگونه موارد شکسته میشود که نظیرش را در انسانهای استثنایی کرارا دیدهایم (1).
بنا بر این هیچ مانعی ندارد که مفهوم ظاهر کلمه"مسخ"را که در آیه فوق و بعضی دیگر از آیات قرآن آمده است بپذیریم و بیشتر مفسران هم همین تفسیر را پذیرفتهاند.
ولی بعضی از مفسران که در اقلیت هستند معتقدند که مسخ به معنی"مسخ روحانی"و دگرگونی صفات اخلاقی است،به این معنی که صفاتی همانند میمون
1) 1) بعضی از نویسندگان معاصر،با ذکر مدارک زندهای نمونههای فراوانی از انسانها یا حیوانهای استثنایی را جمعآوری کردهاند که کاملا جالب است از جمله کسانی که با انگشتان خود میتوانستند خطوط را بخوانند!یا بانویی که به فاصله دو ماه وضع حمل مجدد کرد و در هر نوبت دو فرزند به دنیا آورد!و یا کودکی که قلبش در بیرون قفسه سینه قرار داشت و بانویی که تا لحظه وضع حمل از باردار بودن خود هیچگونه اطلاعی نداشت!و مانند اینها،برای اطلاع از مدارک آنچه در بالا گفته شد به کتاب"آیا صبح نزدیک نیست" صفحه 84 تا 86 مراجعه نمائید.
یا خوک در انسانهای سرکش و طغیانگر پیدا شد،رو آوردن به تقلید کورکورانه و توجه شدید به شکمپرستی و شهوترانی که از صفات بارز این دو حیوان بود در آنها آشکار گشت.
این احتمال از یکی از قدمای مفسرین به نام"مجاهد"نقل شده است.
و اینکه بعضی ایراد کردهاند که مسخ بر خلاف قانون تکامل و موجب بازگشت و عقبگرد در خلقت است،درست نیست،زیرا قانون تکامل مربوط به کسانی است که در مسیر تکاملند،نه آنها که از مسیر انحراف یافته و از محیط شرائط این قانون به کنار رفتهاند،فی المثل یک انسان سالم در سنین طفولیت مرتبا رشد و نمو میکند اما اگر نقائصی در وجود او پیدا شود،ممکن است نه تنها رشد و نموش متوقف گردد بلکه رو به عقب برگردد،و نمو فکری و جسمانی خود را تدریجا از دست بدهد.
ولی در هر حال باید توجه داشت که مسخ و دگرگونی جسمانی متناسب با اعمالی است که انجام دادهاند،یعنی چون عدهای از جمعیتهای گنهکار بر اثر انگیزه هواپرستی و شهوترانی دست به طغیان و نافرمانی خدا میزدند و جمعی با تقلید کورکورانه کردن از آنها،آلوده به گناه شدند،لذا به هنگام مسخ، هر گروه به شکلی که متناسب با کیفیت اعمال او بوده ظاهر میشده است.
البته در آیات مورد بحث تنها سخن از"قرده"(میمونها)به میان آمده است و از خنازیر(خوکها)سخنی نیست،ولی در آیه 60 سوره مائده گفتگو از جمعیتی به میان آمده است که به هنگام مسخ به هر دو صورت فوق(بعضی قرده و بعضی خنازیر) تغییر چهره دادند، که به گفته بعضی از مفسران مانند ابن عباس،آن آیه نیز در باره همین اصحاب سبت است که پیر مردان سرجنبانان شکمپرست و شهوتپرستشان به خوک و جوانان مقلد چشم و گوش بسته که اکثریت را تشکیل میدادند به میمون تغییر چهره دادند.
ولی در هر حال،باید توجه داشت که طبق روایات،مسخشدگان تنها چند روزی زنده میماندند و سپس از دنیا میرفتند،و نسلی از آنها به وجود نمیآمد.
گرچه در آیات فوق اشارهای به حیلهگری اصحاب سبت در زمینه گناه نشده است،ولی همانطور که اشاره کردیم،بسیاری از مفسران در شرح این آیات اشاره به داستان کندن"حوضچهها"و یا نصب"قلابها"در دریا در روز شنبه کردهاند، و در روایات اسلامی نیز این موضوع دیده میشود،بنا بر این مجازات و کیفر الهی که با شدت درباره این گروه جاری شد،نشان میدهد که چهره واقعی گناه هرگز با دگرگون ساختن ظاهر آن و به اصطلاح کلاه شرعی درست کردن،دگرگون نمیگردد،حرام،حرام است،خواه صریحا انجام گیرد،یا زیر لفافههای دروغین و عذرهای واهی.
آنها که تصور میکنند،گناه را میتوان با تغییر چهره صوری تبدیل به یک عمل مجاز کرد در حقیقت خود را فریب میدهند،و بدبختانه این کار در میان بعضی از بیخبرانی که خود را به دین منتسب میکنند،فراوان دیده میشود،و همانست که چهره مذهب را در نظر افراد دور افتاده سخت بدنما کرده است.
عیب بزرگی که این عمل دارد-علاوه بر زشت نشان دادن چهره مذهب- این است که گناه را در نظرها کوچک میکند و از اهمیت آن میکاهد و افراد را چنان جسور در برابر گناه میسازد که پس از انجام اینگونه کارها کم کم آماده برای انجام گناهان بطور صریح و آشکار میشوند.
در نهج البلاغه میخوانیم که علی ع از پیامبر ص چنین نقل میکند:
"روزی فرا میرسد که مردم به وسیله اموالشان آزمایش میشوند،بر خدا منت
میگذارند که دیندارند،و در عین حال در انتظار رحمت اویند و از مجازات او خود را در امان میبینند
یستحلون حرامه بالشبهات الکاذبة و الاهواء الساهیة فیستحلون الخمر بالنبیذ و السحت بالهدیة و الربا بالبیع :"حرام خدا را با شبهات دروغین و خیالات واهی حلال میشمرند،شراب را تحت عنوان نبیذ (1)و رشوه را به عنوان هدیه(و حق و حساب)و ربا را به نام بیع،برای خود حلال میپندارند"(نهج البلاغه آخر خطبه 156).
باید توجه داشت که انگیزه اینگونه حیلهها یا پوشیدن چهره زشت باطنی خود در افکار عمومی است،و یا فریب دادن و جدان و کسب آرامش کاذب درونی.
درست است که ماهی گرفتن از دریا برای ساحلنشینان کار خلافی نیست گاهی ممکن است خداوند برای امتحان و آزمایش،جمعیتی را موقتا از این موضوع نهی کند،تا مقدار فداکاری آنها روشن شود،و این یکی از اشکال امتحان خداوند است به علاوه روز شنبه در آئین یهود،روز مقدسی بود و دستور داشتند برای احترام آن روز و رسیدن به عبادت و برنامههای مذهبی دست از کسب و کار بکشند،ولی ساحلنشینان"ایله"همه این مسائل را نادیده گرفتند و آن چنان مجازات شدند که زندگینامه آنها درس عبرتی برای آیندگان شد.
1) 1) "نبیذ"عبارت از این بوده که مقداری خرما یا کشمش را در ظرفی که مقداری آب در آن بود میریختند و چند روزی میگذاشتند،و سپس مینوشیدند گرچه رسما شراب نبود،ولی بر اثر گرمی هوا مواد قندی آن تبدیل به الکل خفیفی میشد.
وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکَ لَیَبْعَثَنَّ عَلَیْهِمْ إِلیٰ یَوْمِ اَلْقِیٰامَةِ مَنْ یَسُومُهُمْ سُوءَ اَلْعَذٰابِ إِنَّ رَبَّکَ لَسَرِیعُ اَلْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (167) وَ قَطَّعْنٰاهُمْ فِی اَلْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ اَلصّٰالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذٰلِکَ وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ اَلسَّیِّئٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (168)
167-و(نیز بخاطر بیاور)هنگامی را که پروردگارت اعلام کرد تا دامنه قیامت کسی را بر آنها مسلط خواهد ساخت که آنها را به طور مداوم در عذاب سختی قرار دهد، زیرا پروردگارت مجازاتش سریع(در عین حال در مقابل توبهکاران)آمرزنده و مهربان است.
168-و آنها را در زمین به صورت گروههایی پراکنده ساختیم،گروهی از آنها صالح و گروهی غیر آن هستند و آنها را به"نیکیها"و"بدیها"آزمودیم شاید بازگردند.
پراکندگی یهود
این آیات در حقیقت اشاره به قسمتی از کیفرهای دنیوی آن جمع از یهود است که در برابر فرمانهای الهی قد علم کردند و حق و عدالت و درستی را به زیر پا گذاردند.
نخست میگوید:"به خاطر بیاور زمانی که پروردگار تو اعلام داشت که بر این جمعیت گنهکار،عدهای را مسلط میکند،که به طور مداوم تا دامنه قیامت
آنها را در ناراحتی و عذاب قرار دهند"( وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکَ لَیَبْعَثَنَّ عَلَیْهِمْ إِلیٰ یَوْمِ الْقِیٰامَةِ مَنْ یَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ ) "تاذن"و"اذن"هر دو به معنی اعلام کردن است،و نیز به معنی سوگند یاد کردن آمده است،در این صورت معنی آیه چنین میشود که خداوند سوگند یاد کرده است که تا دامنه قیامت چنین اشخاصی در ناراحتی و عذاب باشند.
از این آیه استفاده میشود که این گروه سرکش،هرگز روی آرامش کامل نخواهند دید،هر چند برای خود حکومت و دولتی تاسیس کنند،باز تحت فشار و ناراحتی مداوم خواهند بود،مگر اینکه براستی،روش خود را تغییر دهند، و دست از ظلم و فساد بکشند.
و در پایان آیه اضافه میکند که"پروردگار تو هم مجازاتش برای مستحقان، سریع است،و هم نسبت به خطاکاران توبهکار آمرزنده و مهربان".( إِنَّ رَبَّکَ لَسَرِیعُ الْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ ) و این جمله نشان میدهد که خداوند راه بازگشت را به روی آنان باز گذارده، تا کسی گمان نبرد که سرنوشت اجباری توأم با بدبختی و کیفر و مجازات برای آنها تعیین شده است.
*** در آیه بعد به پراکندگی یهود در جهان اشاره کرده میگوید:"ما آنها را در زمین متفرق ساختیم و به گروههای مختلفی تقسیم شدند،بعضی از آنها صالح بودند به همین دلیل هنگامی که فرمان حق و دعوت پیامبر اسلام ص را شنیدند، ایمان آوردند،و جمعی دیگر چنین نبودند"و حق را پشت سر انداختند و برای تامین زندگی مادی خود از هیچ کاری فروگذار نکردند( وَ قَطَّعْنٰاهُمْ فِی الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصّٰالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذٰلِکَ ).
باز در این آیه،این حقیقت تجلی میکند که اسلام هیچگونه خصومتی با نژاد یهود ندارد و به عنوان پیروان یک مکتب و یا وابستگان به یک نژاد،آنها را محکوم نمینماید بلکه مقیاس و معیار سنجش را اعمال آنها قرار میدهد.
سپس اضافه میکند"ما آنها را با وسائل گوناگون،نیکیها و بدیها آزمودیم شاید بازگردند"( وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ السَّیِّئٰاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ) گاهی آنها را تشویق کردیم و در رفاه و نعمت قرار دادیم،تا حس شکر گزاری در آنها برانگیخته شود و به سوی حق باز آیند،و گاهی به عکس آنها را در شدائد و سختیها و مصائب فرو بردیم،تا از مرکب غرور و خود پرستی و تکبر فرود آیند و به ناتوانی خویش پی برند،شاید بیدار شوند و به سوی خدا بازگردند، و هدف در هر دو حال مساله تربیت و هدایت و بازگشت به سوی حق بوده است.
بنا بر این"حسنات"هر گونه نعمت و رفاه و آسایشی را شامل میشود همانطور که"سیئات"هر گونه ناراحتی و شدت را فرا میگیرد،و محدود ساختن مفهوم این دو در دایره معینی هیچگونه دلیل ندارد.
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا اَلْکِتٰابَ یَأْخُذُونَ عَرَضَ هٰذَا اَلْأَدْنیٰ وَ یَقُولُونَ سَیُغْفَرُ لَنٰا وَ إِنْ یَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ یَأْخُذُوهُ أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثٰاقُ اَلْکِتٰابِ أَنْ لاٰ یَقُولُوا عَلَی اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْحَقَّ وَ دَرَسُوا مٰا فِیهِ وَ اَلدّٰارُ اَلْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (169) وَ اَلَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتٰابِ وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ اَلْمُصْلِحِینَ (170)
169-بعد از آن فرزندانی جانشین آنها شدند که وارث کتاب(آسمانی،تورات)گشتند (اما با این حال)متاع این دنیای پست را گرفته(بر حکم و فرمان خدا ترجیح دادند)و میگفتند(اگر ما گنهکاریم)خداوند به زودی ما را میبخشد(ما از کرده خود پشیمانیم)اما اگر متاع دیگری همانند آن به دستشان بیفتد آن را میگیرند(و باز حکم خدا را پشت سر میافکنند)آیا پیمان کتاب(خدا)از آنها گرفته نشده که بر خدا(دروغ نبندند و)جز حق نگویند و آنان بارها آن را خواندهاند،و سرای آخرت برای آنها که پرهیزگاری پیشه کنند بهتر است آیا نمیفهمید؟! 170-و آنها که به کتاب(خدا)تمسک جویند و نماز را برپا دارند(پاداش بزرگی خواهند داشت زیرا)ما پاداش مصلحان را ضایع نخواهیم کرد.
در آیات گذشته سخن از نیاکان آنها بود،ولی در آیه فوق،بحث از فرزندان و اخلاف آنها به میان آمده است.
نخست یادآور میشود که"فرزندانی جانشینشان شدند که کتاب آسمانی
یعنی تورات را از پیشینیان خود به ارث بردند،اما با این حال فریفته متاع بی ارزش این جهان ماده شدند،حق و هدایت را با منافع مادی خویش معاوضه میکردند" ( فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْکِتٰابَ یَأْخُذُونَ عَرَضَ هٰذَا الْأَدْنیٰ ).
"خلف"(بر وزن حرف)چنان که بعضی از مفسران گفتهاند غالبا به معنی فرزندان ناصالح است در حالی که خلف(بر وزن شرف)به معنی فرزند صالح میآید (1).
سپس اضافه میکند:هنگامی که آنها در کشمکش و جدان از یک سو،و منافع مادی از سوی دیگر قرار میگیرند،دست به دامن امیدهای کاذب زده، "میگویند ما این منفعت نقد را مشروع یا نامشروع به چنگ میآوریم،خداوند رحیم و مهربان است و بزودی ما را خواهد بخشید"( وَ یَقُولُونَ سَیُغْفَرُ لَنٰا ).
این جمله نشان میدهد که آنها بعد از انجام چنین کاری یک نوع پشیمانی زودگذر و حالت توبه ظاهری به خود میگرفتند،ولی بطوری که قرآن میگوید:
این ندامت و پشیمانی آنها به هیچوجه ریشه نداشت به همین دلیل"اگر سود مادی دیگری همانند آن به دستشان میآمد،آن را میگرفتند"( وَ إِنْ یَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِثْلُهُ یَأْخُذُوهُ ).
"عرض"(بر وزن غرض)به معنی موجود عارضی و کم دوام و ناپایدار است،و به متاع جهان ماده از اینرو عرض گفتهاند که معمولا ناپایدار است، روزی به سراغ انسان میآید،آن چنان که حسابش از دست میرود،و روزی آن چنان از دسترس انسان دور میشود که در انتظار ذرهای از آن،آه میکشد، بعلاوه اصولا همه نعمتهای این جهان ناپایدار و فناپذیر است (2).
در هر حال این جمله اشاره به رشوهخواریهای جمعی از یهود،و تحریف آیات آسمانی به خاطر آن،و فراموش کردن احکام پروردگار به خاطر تضاد با منافع آنها میکند.
لذا به دنبال آن میفرماید:"آیا اینها به وسیله کتاب آسمانیشان تورات پیمان نبسته بودند که بر خدا دروغ نبندند و احکام او را تحریف نکنند و جز حق چیزی نگویند؟!"( أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثٰاقُ الْکِتٰابِ أَنْ لاٰ یَقُولُوا عَلَی اللّٰهِ إِلاَّ الْحَقَّ ).
سپس میگوید:اگر آنها از آیات الهی آگاهی نداشتند و دست به این اعمال خلاف میزدند ممکن بود برای خودشان عذری بسازند،ولی اشکال کار این است که"آنها کرارا محتویات تورات را دیده و فهمیده بودند"در عین حال آن را ضایع ساختند و فرمانش را پشت سر انداختند( وَ دَرَسُوا مٰا فِیهِ ).
"درس"در لغت به معنی تکرار چیزی است و از آنجا که به هنگام مطالعه و فرا گرفتن چیزی از استاد و معلم،مطالب تکرار میگردد به آن،درس گفته شده است،و نیز اگر میبینیم"کهنگی و فرسودگی"را"درس و اندراس" میگویند به خاطر آن است که باد و باران و حوادث دیگر پی در پی بر بناهای کهنه گذشته و آنها را فرسوده ساخته است.
سرانجام میفرماید:اینها اشتباه میکنند،و این اعمال و متاعها سودی برای آنها نخواهد داشت،بلکه"سرای دیگر برای پرهیزکاران بهتر است" ( وَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ ).
"آیا شما حقایقی را به این روشنی درک نمیکنید"( أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ).
*** در برابر گروه فوق اشاره به گروه دیگر میکند که آنها نه تنها از هر
گونه تحریف و کتمان آیات الهی بر کنار بودند،بلکه به آن تمسک جسته و مو به مو آنها را اجرا کردند،قرآن این جمعیت را"مصلحان جهان"نام نهاده و اجر و پاداش مهمی برای آنها قائل شده و در باره آنها چنین میگوید:"کسانی که تمسک به کتاب پروردگار جویند و نماز را برپا دارند پاداش بزرگی خواهند داشت زیرا ما پاداش مصلحان را ضایع نخواهیم ساخت"( وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتٰابِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰةَ إِنّٰا لاٰ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ ).
در اینکه منظور از این کتاب تورات است یا قرآن مجید،مفسران دو گونه تفسیر دارند ولی با توجه به آیات گذشته،ظاهر این است که اشاره به گروهی از بنی اسرائیل باشد که حساب خودشان را از افراد گمراه جدا ساختند.
البته شک نیست که تمسک جستن به تورات یا انجیل-با توجه به بشاراتی که در آنها راجع به پیامبر اسلام ص آمده است-از ایمان به این پیامبر جدا نخواهد بود.
تعبیر به" یُمَسِّکُونَ "که به معنی تمسک جستن است،نکته جالبی را در بر دارد،زیرا تمسک به معنی گرفتن و چسبیدن به چیزی برای حفظ و نگهداری آن میباشد،و این صورت حسی آن است،و صورت معنوی آن این است که انسان با کمال جدیت پایبند به عقیده و برنامهای باشد و در حفظ و حراست آن بکوشد،تمسک به کتاب الهی این نیست که انسان صفحات قرآن و تورات و یا کتاب دیگری را محکم در دست بگیرد و در حفظ و حراست جلد و کاغذ آن بکوشد،بلکه تمسک واقعی آن است که اجازه ندهد کمترین مخالفتی با آن از هیچ سو انجام شود و در تحقق یافتن مفاهیم آن از جان و دل بکوشد.
***آیات فوق به خوبی نشان میدهد که اصلاح واقعی در روی زمین بدون
تمسک به کتب آسمانی و فرمانهای الهی امکانپذیر نمیباشد،و این تعبیر بار دیگر این حقیقت را تاکید میکند که دین و مذهب تنها یک برنامه مربوط به جهان ما وراء طبیعت و یا سرای آخرت نیست،بلکه آئینی است در متن زندگی انسانها، و در طریق حفظ منافع تمام افراد بشر و اجرای اصول عدالت و صلح و رفاه و آسایش و بالآخره هر مفهومی که در معنی وسیع اصلاح جمع است.
و اینکه میبینیم از میان فرمانهای خدا مخصوصا روی"نماز"تکیه شده است به خاطر آن است که نماز واقعی پیوند انسان را با خدا چنان محکم میکند که در برابر هر کار و هر برنامه او را حاضر و ناظر میبیند و مراقب اعمال خویش و این همان است که در آیات دیگر از آن تعبیر به تاثیر نماز در دعوت به امر به معروف و نهی از منکر شده است،و ارتباط این موضوع با اصلاح جامعه انسانی روشنتر از آن است که نیاز به بیان داشته باشد.
*** از آنچه گفته شد روشن میشود که این یک برنامه ویژه قوم یهود نبوده است بلکه اصلی است در زندگی امتها و ملتها،بنا بر این آنان که با کتمان کردن حقایق و تحریف آنها متاعی ناپایدار و منافعی زودگذر برای خود فراهم میسازند و به هنگامی که نتائج شوم کار خود را میبینند،حالت یک توبه دروغین به خود میگیرند توبهای که در برابر لبخند یک منفعت مادی دیگر همچون برف در آفتاب تابستان آب میشود،در حقیقت مخالفان اصلاح در جوامع انسانی هستند و منافع جمع را فدای منافع شخص خود میکنند،خواه این کار از یک یهودی سر بزند یا یک مسیحی و یا یک مسلمان!
وَ إِذْ نَتَقْنَا اَلْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وٰاقِعٌ بِهِمْ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اُذْکُرُوا مٰا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (171)
171-و(نیز بخاطر بیاور)هنگامی را که کوه را بر فراز آنها همچون سایبانی بلند کردیم،آن چنان که گمان کردند بر آنها فرود خواهد آمد(و در این حال از آنها پیمان گرفتیم و گفتیم)آنچه را به شما(از احکام و دستورات)دادهایم با قدرت(و جدیت)بگیرید و آنچه را در آن است به یاد داشته باشید(و عمل کنید)تا پرهیزگار شوید.
"نتقنا"از ماده"نتق"(بر وزن قلع)در اصل به معنی کندن چیزی از جایش و به سوی دیگری پرتاب کردن است،به زنانی که زیاد فرزند میآورند نیز"ناتق"میگویند،زیرا به آسانی فرزند را از محیط رحم جدا کرده و به خارج میگذارند.
این آیه آخرین آیهای است که در این سوره پیرامون زندگی بنی اسرائیل سخن میگوید و در آن سرگذشت دیگری را به جمعیت یهود یادآوری میکند، سرگذشتی که هم درس عبرت است و هم دلیل بر سپردن یک پیمان،میگوید:
"به خاطر بیاورید هنگامی که کوه را بالای سر آنها قرار دادیم،آن چنان که گویی سایبانی بر سر آنها بود"( وَ إِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ ).
"و آن چنان که آنها گمان میبردند بر سرشان سقوط خواهد کرد" وحشت و اضطراب سراسر وجودشان را گرفت،و به تضرع افتادند( وَ ظَنُّوا أَنَّهُ وٰاقِعٌ بِهِمْ ).
در همان حال به آنها گفتیم"آنچه را از احکام به شما دادهایم با جدیت و قوت بگیرید" ( خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ ).
"و آنچه در آن آمده است به خاطر داشته باشید تا پرهیزگار شوید" از کیفر خدا بترسید و به پیمانهایی که در آن از شما گرفتهایم عمل کنید ( وَ اذْکُرُوا مٰا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ ).
این آیه با تفاوت مختصری در سوره بقره آیه 63 گذشت،و همانطور که در آنجا گفتیم طبق گفته مفسر معروف طبرسی در مجمع البیان از قول ابن زید، این جریان هنگامی بود که موسی ع از کوه طور باز میگشت و احکام تورات را با خود میآورد،موقعی که وظایف واجب و دستورات حلال و حرام را به قوم خود اطلاع داد،آنها تصور کردند عمل به اینهمه وظائف کار مشکلی است و به همین جهت بنای مخالفت و نافرمانی گذاردند،در این هنگام قطعه عظیمی از کوه بالای سر آنها قرار گرفت آنها چنان در وحشت فرو رفتند که دست به دامن موسی ع زدند،موسی ع در همان حال گفت:اگر پیمان وفاداری به این احکام ببندید این خطر برطرف خواهد شد،آنها تسلیم شدند و در پیشگاه خدا سجده کردند و بلا از سر آنها گذشت.
کردهایم و فشرده آن را در اینجا میآوریم.
سؤال اول-آیا پیمان گرفتن در این حال جنبه اجباری ندارد؟
پاسخ-شک نیست که در آن حال یک نوع اضطرار بر آنها حکومت میکرده، ولی مسلما بعدا که خطر برطرف شد ادامه راه را با اختیار خود میتوانستند انتخاب کنند.
به علاوه اجبار و اکراه در عقیده معنی ندارد،ولی در برنامههای عملی که ضامن خیر و سعادت انسان است چه مانعی دارد که با اجبار مردم را به آن وادار کنند،آیا اگر کسی را به اجبار وادار به ترک اعتیاد و یا رفتن از راه امن و امان و خودداری از راه خطرناک کنند عیب دارد؟ سؤال دوم-چگونه کوه بالای سر آنها قرار گرفت؟ پاسخ-بعضی از مفسران معتقدند که به فرمان خدا کوه طور از جا کنده شد و همچون سایبانی بر سر آنها قرار گرفت.
بعضی دیگر میگویند بر اثر یک زلزله شدید چنان کوه تکان خورد که افرادی که پای کوه بودند،سایه قسمت بالای آن را بر سر خود مشاهده کردند.
این احتمال نیز وجود دارد که قطعه عظیمی از کوه کنده شد و در یک لحظه زودگذر بر فراز سر آنها قرار گرفت،سپس از آنجا گذشت و به کناری افتاد.
و در هر حال شک نیست که این یک موضوع خارق العاده بوده است نه یک جریان طبیعی.
موضوع دیگری که باید در آیه مورد توجه قرار گیرد این است که نمیگوید کوه بر سر آنها سایبان شد،بلکه میگوید همانند سایبانی گردید(کانه ظلة).
این تعبیر یا به خاطر آن است که سایبان را معمولا برای اظهار محبت بالای سر افراد قرار میدهند،در حالی که در آیه مورد بحث این کار به عنوان یک بلا و تهدید بود و یا به خاطر این است که سایبان امری است پایدار در حالی که قرار گرفتن کوه بالای سر آنها جنبه موقتی و ناپایدار داشت.
***گفتیم با این آیه آیات مربوط به سرگذشت بنی اسرائیل و حوادث گوناگون و خاطرات شیرین و تلخ در مورد آنها(در این سوره)پایان میپذیرد،و این سرگذشت آخرین سرگذشت انبیاء است که در این سوره آمده است.
ذکر این آیه در پایان سرگذشت آنها در این سوره-با اینکه آخرین جریان مربوط به این جمعیت نیست- ممکن است به خاطر این باشد که هدف نهایی از تمام این ماجراها همان تمسک به آیات پروردگار و عمل به پیمانهای او و برای رسیدن به تقوا و پرهیزکاری است که در این آیه و آیه پیش از آن بیان شده است.
یعنی تمام رسالت موسی ع و سایر انبیاء و مبارزات و درگیریهای مستمر و سخت آنان،و ناراحتیها و شدائد طاقتفرسایی که تن به آن دادند،همه برای آن بوده است که فرمان خدا و اصول حق و عدالت و پاکی و تقوا در میان همه به طور کامل اجرا گردد.
"پایان جلد ششم" "تفسیر نمونه"