مینوی نگاه تو

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

عنوان و نام پدیدآور : مینوی نگاه تو نویسندگان مظفر سالاری... [ و دیگران]؛ [به سفارش] اداره تدوین متون معاونت فرهنگی و ارتباطات.

مشخصات نشر : قم : موسسه علمی فرهنگی دار الحدیث، سازمان چاپ و نشر ، 1393 .

مشخصات ظاهری : 105 ص.

شابک : 978-964-493-791-0

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

یادداشت : نویسندگان مظفر سالاری، مهدی حمیدی پارسا، زهره عارفی، سیداحمد بطحایی، مهدی فیروزجایی.

موضوع : داستان های کوتاه فارسی - قرن 14 -- مجموعه ها

شناسه افزوده : سالاری، مظفر، 1341 -

شناسه افزوده : موسسه علمی - فرهنگی دار الحديث. اداره تدوین متون

رده بندی کنگره : PIR4249/9 1393

رده بندی دیویی : 3/6208فا8

شماره کتابشناسی ملی : 3566526

خیراندیش دیجیتالی : انجمن مددکاری امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشريف) اصفهان

ویراستار کتاب : خانم نرگس قمی

اشاره

مینوی نگاه تو

مظفر سالارى

مهدی حمیدی پارسا

زهره عارفی

سید احمد بطحایی

مهدی فیروزجایی

عنوان و نام پدیدآور : مینوی نگاه تو نویسندگان مظفر سالاری... [ و دیگران]؛ [به سفارش] اداره تدوین متون معاونت فرهنگی و ارتباطات.

مشخصات نشر : قم : موسسه علمی فرهنگی دار الحدیث، سازمان چاپ و نشر ، 1393 .

مشخصات ظاهری : 105 ص.

شابک : 978-964-493-791-0

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

یادداشت : نویسندگان مظفر سالاری، مهدی حمیدی پارسا، زهره عارفی، سیداحمد بطحایی، مهدی فیروزجایی.

موضوع : داستان های کوتاه فارسی - قرن 14 -- مجموعه ها

شناسه افزوده : سالاری، مظفر، 1341 -

شناسه افزوده : موسسه علمی - فرهنگی دار الحديث. اداره تدوین متون

رده بندی کنگره : PIR4249/9 1393

رده بندی دیویی : 3/6208فا8

شماره کتابشناسی ملی : 3566526

مینوی نگاه تو

اداره تدوین متون معاونت فرهنگی و ارتباطات مؤسسه علمی - فرهنگی دارالحدیث

نویسندگان : مظفر سالاری، مهدی حمیدی پارسا، زهره عارفی، سید احمد بطحایی، مهدی فیروزجایی

مدیر تولید : مصطفی پورنجاتی

بازبین ادبی : انجمن داستان نویسان دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم

بازبینی تاریخی : محمود کریمیان • مدیر هنری : حسن فرزانگان

طرح جلد : حسین و نکی فراهانی • صفحه آرا : امید رستمی

قیمت کتاب : 4500 تومان . شمارگان : 1000 جلد

سازمان چاپ و نشر

دفتر مرکزی : قم، میدان شهدا، خیابان معلم، پلاک 125

دورنگار : 37740571 - 025

نمایشگاه دائمی علوم حدیث : قم، خیابان معلم

darolhadith.20@gmail.com

تلفن : 37740523 - 025

صندوق پستی : 37185/4468

تلفن : 37740545 - 025

darolhadith.ir

کلیه حقوق چاپ و نشر برای ناشر محفوظ است .

فهرست مطالب

آستین 9

آن که پشت درماند 33

نماز باران 45

یک مشت خاطره 59

میان مشت بسته 69

شب شوم 75

پیک مصیبت 87

دفتر هدایت 95

راز لبخند 103

بسم الله الرحمن الرحيم

تلاش در جهت شناساندن و ارتباط با الگوهای راستینی چون امام رضا علیه السلام ، وظیفه تمام علاقه مندان به اندیشه حق مدارانه شیعه است. از دیرباز تا کنون آثار متعددی در شخصیت شناسی و مطالب مرتبط با هر یک از معصومان منتشر شده است. اما ارادت شیعیان - و به ویژه ایرانیان - همواره سبب شده است که هر ساله حوزه نشر شاهد رخ نمایی آثار جدیدی در این زمینه ها باشد.

در این میان آثاری که با محوریت امام رضا علیه السلام سامان می یابد از شمارگان بیش تری برخوردار است.

معاونت فرهنگی مؤسسه دارالحدیث پس از درنگی در این گونه آثار و آسیب شناسی آن ها، دریافت که - گذشته از تعدادی اندک - بیش تر منشورات فارسی مرتبط با امام هشتم دچار آسیب هایی چون برخورداری از شیوه های سُنّتی، گستردگی صفحات و یا مجلدات، نداشتن خاستگاه علمی، بی بهرگی از صنایع هنری و عدم جامعیت، است. بر این اساس در راستای همایش ملی حدیث رضوی در سال 1392 که رسالت عمومی سازی اندیشه های آن امام همام را نیز عهده دار بود، تصمیم به خلق مجموعه ای جدید از آثار مرتبط با امام رضا علیه السلام گرفت.

پنج ویژگی «بهره گیری از منابع معتبر»، «گزیده گویی» ، «بهره مندی از صنایع هنری»، «تنوع» و «قابل استفاده بودن برای سلیقه های گوناگون» از نکاتی است که مجموعه حاضر را از آثار مشابه ممتاز می سازد.

شش کتاب مجموعه حاضر عبارت از:

1.

کتاب «ماه هشتم»، مهدی غلامعلی، زندگی نامه امام از ولادت تا شهادت، در قالب متونی کوتاه، روان و علمی شامل 55 بخش (به تعداد سالهای عمر شریف آن حضرت).

2.

کتاب «مینوی نگاه تو» مجموعه ای از داستان های کوتاه با مضمون سیره و شخصیت امام رضا علیه السلام با فضاسازی و شخصیت پردازی داستانی .

3.

کتاب «در حضور دریا »حسین علیزاده، در دو فصل شامل مجموعه های گزیده شعر رضوی شامل اشعاری از حکیم سنایی تا امروز (حدود هزار سال) و «اشعار کوتاه، تک بیتی و رباعیات رضوی».

4.

کتاب «اینجا آسمان نزدیک تر است»، مصطفی پورنجاتی، دل نگاره هایی با مضمون زیارت آستان حضرت امام رضا علیه السلام که اشاراتی غیر مستقیم به معارف امام شناسی دارد.

5.

کتاب «مسیحای طوس»، حمید احمدی جلفایی گلچین چهل کرامت از کرامت های امام هشتم .

6.

کتاب «برگزیده کتابشناسی امام رضا علیه السلام»، هادی ربانی، معرفی گزارش گونه از منابعی که به کار مخاطبان عمومی می آید در دوازده موضوع همراه با مشخصات کتابشناختی .

از نویسندگان ارجمندی که در پیدایش آثار موجود کمر همت بستند صمیمانه سپاسگزاریم و امیدواریم مجموعه فعلی بتواند به دانش خوانندگان بیفزاید و رضایت ایشان را فراهم سازد.

معاونت فرهنگی و ارتباطات

آستین

مظفر سالاری

در حیاط کاروان سرایی بین راه، جمعی دور آتش نشسته بودند و شام می خوردند. هوا فرح بخش، و آسمان پرستاره بود. ابوجسیم طبیب به غلامش گفت: برو و ببین در اصطبل به اسب ها می رسند یا نه. اگر سحرگاه اسب ها آماده نباشند، از چشم تو می بینم .

غلام تعظیم کرد و رفت. ابوجسیم به کنیز جوان و زیبایش اشاره کرد تا در پیاله ی هفت شاگردش شراب بریزد. به پشتی بزرگی تکیه داد و گفت: البته کباب و شراب هست، اما سحرگاه حرکت خواهیم کرد. زیاد نخورید که سنگین نشوید. کاه مال خودتان نیست، کاه دان که مال خودتان است!

همه خندیدند. یکی از شاگردان گفت: جناب استاد! آخرش نفهمیدیم برای چه رنج این سفر را بر خود هموار کردید. ما به درک! به خودتان رحم می کردید! اهواز کجا، ده کوره ای در شوش کجا!

ابوجسیم به کنیزش گفت: پذیرایی کافی است. نمی خواهم خودت را زیاد خسته کنی. برو و بسترم را آماده کن .

کنیز، کوزه را کنار سفره گذاشت و به طرف یکی از اتاق ها رفت که با گچ سفید شده بود و پیه سوزی در آن سوسو می زد . ابوجسیم صاف نشست و گفت: گوش کنید! خوب می دانید که من اهل حساب و کتابم. به هیچ چیز جز درهم و دینار و خوش گذرانی اعتقادی ندارم. این سفر برای عقده گشایی است؛ برای سرمست شدن از جام بادهی انتقام! البته نترسید. نه شمشیری می کشیم و نه زهری در جامی می ریزیم. فقط نگاه می کنیم و آنچه را باید ببینیم می بینیم. همین!

شاگردان که هر کدام برای خودشان طبیبی بودند، به هم نگاه کردند.

• مانند شما جوان بودم که عاشق پری چهره ای به نام ریحانه شدم. او را خواهید دید چشمانی به آن زیبایی هرگز ندیده ام! آن زمان در بغداد، طب می خواندم. از خانواده ای اصیل بود. اولین بار او را با مادرش دیدم که مشغول خرید از مغازه ای بودند. همان نگاه اول، کارم را ساخت! پوشیه اش را بالا زده بود تا

پارچه ای را ببیند. چه انگشتانی! چه قد و بالایی! چه چهره ای! چه شادابی و چه طراوتی! مادرم را به خواستگاری اش فرستادم. شک نداشتم که قبول می کنند؛ اما مادرم که بازگشت گفت او قرار است با دانشجویی که ادبیات می خواند و شاعر است، ازدواج کند. باورکردنی نبود! هنوزم باورم نمی شود که آن جواهر را از ده دادم!

شاگردی که مستی در او اثر کرده بود خندید و گفت: خیلی احمقانه است که دختری دم بخت، به خاطر یک شاعر بی سروپا، دست رد به سینه ی اشراف زاده ای ثروتمند بزند!

•

من می گویم این نوعی از جنون جوانی است!

•

جوانی به جنون می گوید برو کنار که من آمدم!

همه خندیدند .

•

به نظر من، پدر این ریحانه خانم، مقصر است که دختر دسته ی گلش را به یک شاعر داده !

•

حیف آن دختر! انگور شیرینی بوده که نصیب شغال شده!

•

نشنیده بود که می گویند آخر شاعری، اول گدایی!

باز خنده های مستانه، طنین انداز شد. کنیز آمد و با انبر، منقلی را پر از زغال های گل انداخته کرد و به اتاق برد. استاد با حرکت دست، همه را ساکت کرد.

• پدرش مقصر نبود. خودش عاشق آن جوانک شده بود. اینک داریم به دیدن آن ها می رویم. آن جوانک، امروز شاعر

معروفی است. نامش را باید شنیده باشید. دعبل .

همهمه فرو نشست .

• دعبل خزائی؟

استاد سرجنباند.

•

همان که درباره اش گفته اند شعر با او به پایان رسیده؟

•

همان که گفته چهل سال است چوبه ی دار خویش را بر دوش می کشم ؟

•

همان که در شعری از هارون الرشید، پدر خلیفه، بدگویی کرده و هشتمین امام شیعیان را ستوده؟

یکی شان به آواز، آن شعر را خواند: در توس دو قبر است. آرامگاه بهترین مردم و گور بدترین ایشان ! نه آن ناپاک را از همسایگی پاک، بهره ای است، و نه انسان پاک را از همجواری پلید، آسیب و زیانی !

•

این همه بی باکی حیرت انگیز است!

•

سرش بر بدنش زیادی می کند! زبان تند و گزنده ای دارد!

•

شنیده ام ادیب و متکلم بزرگی است و تاریخ ادبیات عرب را خوب می شناسد .

استاد چند بار بر زانویش کوبید تا شاگردانش ساکت شوند.

• به من پیغام داده تا برای مداوای چشم همسرش به روستایی به نام طیبه بروم. می رویم تا آخر و عاقبت این همه بی باکی را ببینیم و عبرت بگیریم! ریحانه ی عزیز دارد کور می شود.
•

عجب ماجرایی! دعبل خبر ندارد که معروف ترین طبیب اهواز، همان رقیب عشقی اوست .

•

اگر همسر بیمارش، شما را بشناسد و از موقعیت و ثروت شما آگاه شود، هوش از سرش خواهد پرید !

•

باید دست التماس به سویتان دراز کند تا بلکه او را مداوا کنید!

•

به او بگویید با اشعار شوهرش خود را معالجه کند!

•

بیچاره آن زن که روزگاری چون فرشته ای زیبا بوده و هزاران آرزوی زیبا در سر داشته!

استاد به زانویش کوبید.

• از حاکم اهواز شنیدم که دعبل و ریحانه، سال ها در کوفه مشغول زندگی بوده اند. بعد به دمشق مصر، مغرب، ری و خراسان سفر کرده اند. هیچ کجا نتوانسته اند دوام بیاورند. هر کجا ساکن شده اند، دعبل با دیدن ناهنجاری ها، زبان به هجو و بدگویی گشوده، از جای خالی اهل بیت پیامبر در رأس حکومت، انتقاد کرده و برای آن که به دست مأموران و مزدوران کشته نشود، مجبور به فرار شده. اکنون به ده کوره ای در شوش پناه آورده اند. صد بار به شما گفتم کاری به دین و سیاست نداشته باشید. این ها آب و نان نمی شود. می رویم تا همگی نتیجه ی دوری از عقل و منطق را ببینید و بیش تر قدر زندگی راحت و بی دغدغه تان را بدانید. کاش لااقل دعبل از این شاعران درباری و متملق بود که شعری می سازند و صله های شاهانه می گیرند !
• شنیده ام از او پرسیده اند چرا پادشاهان و حاکمان را مدح نمی گویی؟ گفته است کسی چنین می کند که به جوایز آن ها طمع بسته است و مرا چنین طمعی نیست .

استاد گفت: این حرف ها بازارگرمی است. همه ی شاعران چاپلوس اند! دعبل خود را به علی بن موسی نزدیک کرد. چرا؟ چون او ولیعهد مأمون بود. به فکر روزگاری بود که مأمون می میرد و امام شیعیان به خلافت می رسد؛ اما حساب هایش درست از آب در نیامد. ولیعهد مرد و مأمون ماند.

•

لابد اکنون دعبل در فقر، دست و پا می زند و همسر تیره بختش، تراخم گرفته است .

•

خدا تعداد بیماران شما و ما را زیاد کند استاد !

•

این از جوانمردی شماست که حاضر شده اید، زنی را که از روی نادانی، دست رد به سینه ی شما زده، مداوا کنید.

•

اما استاد! حاکم اهواز از شما نرنجد که به سراغ دعبل می روید؟

استاد برخاست و به خودش کش و قوسی داد.

• ابله نباش! من کی حاضر می شوم موقعیت خودم را در دارالحکومه به خطر بیندازم! شخص حاکم از من خواست به این سفر بروم و به دعبل بگویم همسرش را مداوا خواهم کرد، مشروط به آن که تا وقتی در شوش است، زبانش را کوتاه نگاه دارد. خرج این سفر و مداوا با اوست. هم فال است و هم تماشا !
• براستی که باید شما را حکیم نامید !

استاد به سوی پله ها رفت. کنیز به استقبالش آمد. استاد که چاق بود، به سنگینی از سه پله بالا رفت و رو به شاگردانش کرد.

• پیش از اذان صبح، راه می افتیم هر کس مانند عوام بخواهد بماند و نماز بخواند، از کاروان عقب خواهد ماند.

دست روی شانه ی کنیز گذاشت و به اتاقش رفت.


در روستای طیبه به میدانی رسیدند که جوی پرآبی از کنارش می گذشت. خورشید می رفت تا در پس شاخه های درختان فرو بنشیند. غلام از زنانی که رخت می شستند پرسید در این جا کسی را به نام دعبل می شناسید؟

پیرزنی دست خیسش را سایه بان چشم ها کرد و به جماعت اسب سوار نگاهی انداخت .

•

معلوم است غریبه اید! این روستا به نام دعبل شناخته می شود. همه جا می گویند روستایی که دعبل، شاعر اهل بیت، در آن خانه دارد.

•

خانه اش کجاست؟

•

این جوی آب را بگیرید و بروید. به دیواری می رسید که جوی آب از زیرش می گذرد. آن جا خانه ی اوست .

دیوار را که طولانی بود و شاخه های درختان بر فرازش دیده می شد، گرفتند و رفتند تا به دری بزرگ رسیدند. در زدند یکی از

شاگردان گفت: این عمارت، ارباب نشین است. پس دعبل، فردی محتشم است، نه شاعری آس و پاس!

دریچه ای میان در باز شد. غلامی سر بیرون آورد.

•

با که کار دارید؟

•

بگو جناب ابوجسیم، طبیب بزرگ اهواز و همراهان، تشریف فرما شده اند.

دریچه بسته شد و در بر پاشنه چرخید. پشت در، باغی بزرگ و سرسبز و ساختمانی دو طبقه، در میان آن، به چشم آمد .

• بفرمایید! ابو علی منتظر شماست .

غلام زنگوله ای را که به شاخه ای آویزان بود به صدا در آورد و در را پشت سر میهمان ها بست. به سرسرا که رسیدند، مردی بلند قامت و خوش قیافه، پا به ایوان گذاشت.

• سلام بر شما! خوش آمدید! من دعبلم .

از چهار پله پایین آمد و با ابوجسیم مصافحه کرد و شانه اش را بوسید.

• آوازه ی شما را زیاد شنیده ام! زبانم از سپاسگزاری قاصر است! امیدوارم بتوانیم از شما و همراهان گرامیتان به شایستگی پذیرایی کنیم !

ابوجسیم خود را در برابر زیبایی و بلند بالایی دعبل، کوچک دید.

• درود بر دعبل، شاعر ارجمند! آرزو دارم بتوانم خدمت

درخوری انجام دهم تا از تیرهای گزندهی شعرت در امان بمانم! شاگردان خندیدند. دعبل که رنجیده بود گفت: حکومتیان تبلیغ می کنند که من شاعری نمک نشناس و زودرنجم و به دنبال بهانه ای می گردم تا هر کس و ناکسی را به نیش کلامم زخمی بزنم. حقیقت آن است که مرا جز با تبهکاران دنیامدار که به مردان خدا و مردمان ستم می کنند، کاری نیست .

دو غلام اسب ها را به اصطبل بردند. ابوجسیم به چشمان میزبان دقت کرد.

• چرا چشمانت چنین قرمز است؟ شاید تو هم گرفتار بیماری همسرت شده ای؟

دعبل با دستمال، اشکش را پاک کرد .

• راستش را بخواهید این روزها زیاد برای همسرم گریه می کنم! کاش این بیماری به من رسیده بود و چشمان او از این آفت دور می ماند!

ابوجسیم که تحت تأثیر علاقه ی دعبل به همسرش قرار گرفته بود و در این اشتیاق می سوخت که هر چه زودتر ریحانه را ببیند گفت: شاعران به خلاف ما طبیبان، با احساس سرو کار دارند و دل نازک اند! می توانم بیمار را ببینم؟

• از راه رسیده اید و خسته اید. فردا هم روز خداست. اکنون به اتاق هایی که برایتان در نظر گرفته شده، راهنمایی خواهید شد تا پذیرایی شوید. ما اینجا حمام با آب گرم هم داریم .
•

تا نور روز هست، می خواهم با شاگردانم بانو را ببینم. فرصت برای استراحت زیاد است .

•

ببخشید! چرا شاگردان شما باید بانوی این خانه را ببینند؟ برای او ناخوشایند است که در محاصره ی مردانی ناآشنا قرار گیرد!

•

ایشان طبیبانی تحصیل کرده اند. شاید لازم شود با آن ها مشورت کنم.

•

خودتان می گویید شاید لازم شود. ابتدا شما بیمار را ببینید. اگر به حضور و تشخیص آن ها نیازی بود، اشکالی ندارد.

استاد به شاگردانش گفت: همین جا باشید. صدایتان می کنم.

دعبل راه افتاد و ابوجسیم او را دنبال کرد. از راهرویی گذشتند. از پله ها بالا می رفتند که ابوجسیم نفس زنان گفت: سال ها پیش به روم و بیزانس سفر کردم. در تنگه ی قسطنطنیه، زنانی سیمین پیکر را می دیدم که نیمه عریان، در دریا با مردان شنا می کردند. صدای خنده شان تا دور دست شنیده می شد. خوب است آن ها بیایند و زنان عفیف مسلمان را ببینند که حتی حاضر نیستند چهره شان را به طبیب نشان دهند! نمی دانم چرا باید این همه فاصله باشد !

• دلیلش آن است که هر کس بر اساس باورهایش زندگی می کند. من هم در افریقا، قبیله هایی را دیدم که لخت، زندگی می کردند و آدم خوار بودند. آیا باید به شکل آن ها در می آمدم تا فاصله ای نباشد؟
•

نه آن درست است و نه این .

•

اسلام که جلوه اراده ی الهی برای چگونه زیستن انسان در دنیاست، زن را چون مرواریدی پوشیده .در صدف عفاف می خواهد تا از چشم هوس بازان، ایمن بماند

در ایوان طبقه ی بالا به دری منبت کاری شده رسیدند.

• لختی تأمل کنید تا همسرم را خبر کنم.

دعبل داخل اتاق شد و پس از دقیقه ای بیرون آمد. پشت در پرده ای گل دار آویخته بود.

• بفرمایید !

ابوجسیم وارد اتاق بزرگ و زیبایی شد که پنجره هایی بلند رو به باغ داشت. کنیزی شمعدانی آورد که ده شمع، روی شاخه هایش روشن بود. شمعدان را روی طاقچه ای گذاشت. کنار آن طاقچه، زنی بلندقامت ایستاده بود و پوشیه ای به صورت داشت. نفس در سینه ی ابوجسیم حبس شد. نزدیک رفت و گفت: لطفاً بنشینید!

زن روی کرسی نشست .

• من طبیبی هستم که از اهواز برای مداوای شما آمده ام. بیماری های چشم را به خوبی می شناسم. اجازه دهید چشم تان را ببینم .

زن، دست از زیر چادر درآورد و به سمت پوشیه برد ابوجسیم با دیدن دست خوش ترکیب او، انگشتان زیبای ریحانه را در سی و دو سال پیش به یاد آورد که در بازار بغداد، پارچه ها را لمس

می کرد. پوشیه که بالا زده شد، ابوجسیم صدای ضربان قلب خود را شنید. انگار کسی در سینه اش مشت به دری می کوفت! زنی به آن زیبایی کم تر دیده بود. چهره اش هنوز مانند گذشته، جوان و شاداب بود. تمام اجزای صورتش در کمال تناسب بودند. اندیشید چرا نتوانستم عمری را با این فرشته زیر یک سقف زندگی کنم؟

• می توانید چشم تان را باز کنید؟

با اشاره ی دعبل، کنیز پنبه در کاسه ای آب زد و به چشمانش کشید. زن اخم کرد و آرام آرام چشم گشود. قلب طبیب در هم فشرده شد. چشم ها بزرگ و کشیده بودند و مژه هایی برگشته و بلند داشتند. چشم چپ را چنان جوش هایی قرمز و عفونتی زردرنگ فرا گرفته بود که سیاهی و سفیدی اش از هم تشخیص داده نمی شد. چشم راست هنوز زیبایی خیره کننده اش را حفظ کرده بود؛ هرچند جراحت هایی در دو گوشه اش دیده می شد. ابوجسیم برای آن که صدای زن را بشنود پرسید: سوزش و خارش هم دارد؟

زن به علامت تأیید، سرتکان داد .

• در بینی و دهان و گوش تان هم چنین جوش ها یا تاول هایی هست؟

کنیز گفت: نه.

• پوست سردچار خشکی شده؟ ریزش مو دارید؟

کنیز گفت: نه.

• دید چشم راست چگونه است؟

زن، شمرده و رسا جواب داد: پیش از این بیماری نیز، چشمانم ضعیف بود؛ اما حالا همه چیز را تار می بینم .

صدایش هم زیبا بود .

• دیگری به این بیماری آلوده نشده؟

دعبل :گفت نه.

• از کی شروع شد؟

زن گفت: یک ماهی هست. هر روز هم دارد بدتر می شود.

ابوجسیم به دعبل گفت: اجازه دهید شاگردانم بیایند و چشم را ببینند .

دعبل به کنیز اشاره کرد. کنیز رفت و با شاگردان بازگشت. ابوجسیم از زن پرسید: اجازه می دهید به پلک ها دست بزنند؟

• هرگز!

ابوجسیم جا خورد و سراپا لرزید. صدای زن چنان متین و قاطع بود که امید به هرگونه پیش روی را از میان می برد!

•

اما طبیب که محرم است.

•

چنین نیست. شوهرم با احکام و احادیث آشنایی خوبی دارد. طبیب جز به هنگام ضرورت نباید بدن نامحرم را لمس یا نگاه کند. جراحت چشمم را دیدید. اگر درمانی دارد، دارو بدهید. اگر ندارد، هیچ!

ابوجسیم برای آن که وقار زن را در هم بشکند گفت: به تشخيص من، این مرض، تراخم است. چشم چپ از هم اکنون

نابینا شده و دیدی ندارد. چشم راست را شاید بتوان از کوری کامل نجات داد. هر چند زیاد هم نباید امیدوار بود!

چشم های دعبل به اشک نشست. زن چشم هایش را بست. پوشیه اش را بر چهره انداخت و ایستاد.

• به خدا پناه می برم! تنها اندوهم از آن است که دیگر نتوانم شوی مهربانم را ببینم!

دعبل نتوانست خود را کنترل کند. صدایش به گریه بلند شد. همسرش با صدای لرزان گفت: تو را به پیمان و محبتی که میان من و توست، در جمع دیگران، چنین گریه نکن! شنیدن صدای گریه ی تو، از این بیماری، بر من ناگوارتر است !

دعبل ساکت شد. زن ادامه داد: از شما طبیبان که از راه دور آمده اید، سپاس گزارم! خداوند هر چه را خیر است برایمان مقدر کند و به شما پاداش نیکو دهد! اگر کاری نیست، بروید تا برای نماز مغرب آماده شوم.

همه جز کنیز از اتاق بیرون آمدند. روی ایوان ایستادند و به غروب خورشید نگاه کردند. ابوجسیم به دعبل گفت: حیف است چنین زنی نابینا شود! کاش کاری از دستمان برمی آمد!

دعبل با چشم اشک بار گفت: اگر خاشاکی به چشم مان برود، آسودگی را از ما می گیرد و بیچاره مان می کند. نمی دانم همسرم با آن همه جوش و عفونتی که چشمش را فرا گرفته ، چگونه تاب می آورد و شب ها می خوابد! در این مدت، ناله ای و یا گلایه ای از

او نشنیده ام !

•

گفتنش برایم سخت است، اما اعتراف می کنم که به عشقی که میان شماست، غبطه می خورم! زنی با این وقار و متانت ندیده بودم! تو مرد خوش بختی هستی دعبل!

•

خدا را برای نعمت هایش سپاس می گویم !

شاگردها با شگفتی به استادشان خیره شدند.


شام که خوردند، دعبل به سراغشان آمد و گفت: مرا ببخشید!

من حتی زمانی که مهمان دارم، ترجیح می دهم با همسرم غذا بخورم .

ابوجسیم گفت: بیا ساعتی کنارمان بنشین. هنوز زود است بخوابیم .

شاگردان جا باز کردند. دعبل کنار استاد نشست و به بالشی تکیه داد.

• ماگمان می کردیم تو مردی تنگ دستی و اهل و عیالت در عسرت به سر می برند. این ثروت و مکنت را از شاعری به دست آورده ای؟

در پرتو شمع، چهره ی دعبل، مهابت و گیرایی بیش تری یافته بود.

•

آنچه دارم از برکت پیامبر و خاندان اوست.

•

شنیده ام شعری برای علی بن موسی خوانده ای و صله ی

خوبی گرفته ای .

•

قبیله ی ما همه از شیعیان غیورند. جد اعلای پدرم از یاران علی بن ابی طالب بود و در صفین با معاویه جنگید و با سه برادرش به شهادت رسید. خزاعه چنان عاشق اهل بیت اند که معاویه گفته بود « قبیله ی خزاعه در دوستی علی چنان اند که اگر برای زنان شان نیز امکان داشت، در کنار شوهرانشان با ما می جنگیدند !» حالا که مبارزه با شمشیر در کنار پیشوایان مان مقدور نیست، با سلاح شعر با دشمنان مقابله می کنیم. خوب است بدانید که پدرم، عمویم، پسرعمویم و برادرانم، همه شاعرند.

•

پس برای صله، شعر نمی گویی.

•

زمانی که مولایم علی بن موسی الرضا به خراسان رفت، به زیارتش رفتم و قصیده ی تائیه را با سوز و گداز برایش خواندم. بسیار گریست. این قصیده، حماسه ی تاریخ بنی هاشم و منقبت نامه ی آل علی است که در آن از مظلومیت این خاندان سخن گفته ام و کسانی را که در دور کردن اهل بیت از حکومت ، نقش داشته اند، نکوهش کرده ام. مثلاً در جایی گفته ام هر قبیله ای از عرب که می شناسم، در خون خاندان علی شرکت داشته اند؛ چنان که شرکت کنندگان در قمار، در تقسیم گوشت گوسفند سربریده، شریک و یکسان اند. حضرتش قصیده ام را که شنید، سه بار آفرینم گفت و ده هزار درهم از سکه هایی که به نام ایشان، ضرب زده بودند به من بخشید. به عراق که بازگشتم، شیعیان، هر کدام از

آن درهمها را به ده درهم .خریدند در همان دیدار، از مولایم لباسی را خواستم که در آن نماز گزارده باشد. آن را نیز به من بخشید. زمانی که وارد قم شدم، مردم آن جا پیشنهاد کردند که آن جامه را به سیصد هزار درهم به آن ها بفروشم، نپذیرفتم .

• چه غرامتی! می فروختی!

دعبل خندید .

•

شما ارزش چنین لباسی را درک نمی کنید!

•

تو هم به ارزش واقعی درهم و دینار واقف نیستی! سرانجام چه شد؟

•

آن را به زور گرفتند و سیصدهزار درهم را دادند. گفتم لباس غصبی که شما را سودی نمی دهد! برای آن که راضی ام کنند، یکی از دو آستین لباس را به من دادند.

•

آن را نیز به آنها می فروختی و کنیزی زیبا می خریدی. آستینی از یک لباس مستعمل به چه دردی می خورد!

•

آن قصیده را که مورد پذیرش امامم قرار گرفته و آن آستین را در کفنم گذاشته ام تا آنگاه که لباس آخرت را پوشیدم، خداوند از کارهای ناپسندم درگذرد.

•

اگر عاقلی بپرسد از کجا می دانی که آن قصیده و یا تکه ای از یک لباس را در دیار مردگان، بها و اعتباری است، چه جواب می دهی؟

•

ما شیعیان معتقدیم که بدون پذیرفتن ولایت اهل بیت،

که جانشینان حقیقی پیامبرند، در آخرت، هیچ عملی پذیرفته نخواهد شد. قصیده ای که گفته ام، مورد تأیید ولی خدا قرار گرفته و لباس شخصی شان را که به من بخشیده اند، نشانه ی رضایت ایشان از من است.

• من هم در قرآن خوانده ام که یوسف به برادرانش گفت پیراهنم را برای پدرم ببرید تا آن را روی چشمانش بگذارد و بینایی اش را دوباره به دست آورد. چنین چیزی را خوانده ام؛ اما بر اساس قواعد علمی، باورش برایم سخت است!

دعبل، گریان از جا جست و ابوجسیم را در آغوش کشید.

•

از تو ممنونم! خدا تو را به آنچه حق است، هدایت کند که چنین کاری را به یادم آوردی! چرا خودم درنیافتم !

•

چه شد مرد! مرا که ترساندی !

دعبل سراسیمه پا در ظرف های میوه گذاشت و رفت. ابوجسیم که متأثر شده بود، به شاگردانش گفت: می بینید چه به سرش آمده؟ دلم برایش می سوزد! مرد دوست داشتنی و ساده دلی است! همسر زیبا و وفادارش دارد جلوی چشمانش کور می شود و او کارش به جنون نکشد خوب است !

•

یک دفعه کجا رفت؟

•

گمان کنم رفت تا آن آستین را روی چشمان همسرش بگذارد. بیچاره!

یکی از شاگردان پرسید: یعنی برای آن بانو نمی شود کاری

کرد؟ راستش مهر این زن و شوهر به دلم نشسته است!

استاد آهی کشید و گفت: باور کنید اگر کاری از دستم بر می آمد، کوتاهی نمی کردم!


کنیز پنبه در آب گرم زد. آرام بر مژگان ریحانه کشید. پنبه ی آلوده به خون و چرک را توی پیاله ای انداخت.

•

ناراحتم که نمی توانم وضویی دلخواه بگیرم و باید با این چشم پر از خون و چرک، نماز بخوانم !

•

ناراحت نباشید! شاید خدا همین نمازها را از شما بهتر بپذیرد. به دلم افتاده که به زودی سلامت خود را به دست می آورید! دوباره با هم به باغ می رویم، میوه می چینیم و شما سهم همسایگان و نیازمندان را جدا می کنید .

ریحانه آه کشید.

• یادش بخیر !

دعبل با صندوقچه ای در دست، وارد اتاق شد. به پهنای صورت اشک می ریخت و هق هق می کرد. همسرش روی تخت نشست و چشم باز کرد .

•

چه شده ابوعلی که باز گریه می کنی؟

•

ببین کارم به کجا کشیده که آن طبیب باید یادآوری ام کند! نمی دانم حواسم کجاست !

دعبل صندوقچه را زمین گذاشت و خودش هم کنارش

نشست. درش را باز کرد و از میان کفنی، کیسه ای را بیرون آورد. بوسید و بر چشم گذاشت .

• از یاد برده بودم که چنین گنجی را در خانه دارم .

زن لبخند زد و دست ها را دراز کرد. دعبل کیسه را گشود، آستین را بیرون کشید و توی دستان لرزان همسرش گذاشت. ریحانه آن را بوسید و بویید .

•

هنوز معطر است !

•

آن را روی چشمانت ببند و بخواب. بلکه خدای مهربان، به برکت صاحب این تکه از لباس، از سوزش و دردی که تحمل می کنی بکاهد! آرزو دارم یک شب هم که شده، راحت بخوابی و صدای آرام نفس هایت را بشنوم!

•

نمی خواهم آلوده شود.

دعبل مشتی پنبه برداشت و به همسرش کمک کرد دراز بکشد.

• نگران نباش !

پنبه را صاف کرد و روی چشم هایش گذاشت. آستین را که سپید بود، رویش بست. دقیقه ای گذشت. ریحانه دست شوهرش را جست و آن را به گونه چسباند.

• عجیب است! احساس می کنم جوش های زیر پلک هایم کم تر می سوزند. آن زنبورها دیگر چشمم را نیش نمی زنند !

خمیازه ای کشید و باز لبخند زد .

• انگار یک سال است نخوابیده ام !

دست شوهرش را به لب برد .

• تو هم یک امشب را نگران من نباش و استراحت کن .

کنیز لحاف را تا شانه ی زن، بالا کشید. دعبل صندوقچه را برداشت و بی صدا از اتاق بیرون رفت.


آفتاب زده بود. استاد و کنیزش در اتاقی بزرگ، هم چنان در خواب بودند. یکی به در زد. کنیز از خواب پرید .

• کیست؟

ابوجسیم غلتید و زیر لب نالید: ببین کدام نادانی است که این موقع به در می کوبد !

• بیدار شوید! اربابم منتظر شماست.

ابوجسیم از جا پرید و به در و دیوار نگاه کرد. به کنیز گفت: پرده را کنار بزن! ابریق و تشت را بیاور تا دست و رویم را بشویم .

صدا بلند کرد.

•

چه شده؟ اربابت چکار دارد؟

•

سفره ی صبحانه پهن است. ابوعلی منتظر شماست.

•

برو و بگو تا دقیقه ای دیگر می آیم.

از اتاق که بیرون آمد، شاگردانش را دید که با چشم های پف کرده، انتظارش را می کشیدند .

• یعنی چشمان من هم مانند چشمان شماست؟
• زیاد شام خوردیم استاد .

ساختمان را دور زدند و به ایوان رسیدند. آن جا روی فرش، سفره ای رنگین گسترده بود. دعبل و غلامانش نشسته بودند. مهمان ها از پله ها بالا رفتند. ابوجسیم کنار دعبل نشست و به چهره اش خیره شد.

• آه! باز هم که چشمانت قرمز است! به خودت رحم کن مرد! تا کسی ساعتی نگرید، چشمانش چنین به خون نمی نشیند!

اشک دعبل سرازیر شد و در میان گریه گفت: من این چشم ها را برای گریستن می خواهم!

• به خدا شرمنده ام که ما در خواب ناز بوده ایم و تو چنین می گریسته ای !

دعبل، طبیب را به خود فشرد و پیشانی و شانه اش را بوسید.

• از شما ممنونم ابوجسیم !

شاگردان به هم نگاه کردند. استادشان گفت: آرام بگیر مرد! قول می دهم تمام سعی ام را به کار گیرم. بهتر است در این باغ زیبا و در این هوای فرح بخش، صبحانه مان را بخوریم و کارمان را شروع کنیم. داروهایی با خود آورده ام که ویژه ی مداوای اشراف و درباریان است. از چین و هند آورده اند. هم وزن برخی، طلای سرخ داده ام. بدون هیچ چشم داشتی، همه را می جوشانم و با عصاره شان چشمان بیمارت را شست و شو می دهم. تا ببینیم خدا چه می خواهد !

دعبل لبخند زد و به کنیز همسرش که گوشه ای ایستاده بود گفت: به بانو بگو در این هوای بهشتی، برای لحظه هایی، در جمع ما حاضر شود.

کنیز رفت و غلامی اندکی دورتر از سفره، کرسی کوتاهی گذاشت. دقیقه ای بعد کنیز بازگشت و تشک کوچکی روی کرسی گذاشت. ریحانه از راهرو پیش آمد و آرام روی کرسی نشست. چهره اش پشت پوشیه، پنهان بود. ابوجسیم باز از تناسب سر و گردن و شانه های زن به شگفت آمد. دعبل به او گفت: به چشمانش نگاهی بیندازید تا صبحانه را شروع کنیم .

ابوجسیم برخاست و به زن نزدیک شد. زن دست کرد و پوشیه اش را به آرامی بالا زد. ناگهان آه از نهاد همه برآمد! زیباترین چشمانی که میهمانان به عمرشان دیده بودند، در کمال سلامت و تلألو به آنها نگاه می کرد. هیچ علامتی از جراحت و بیماری در آن ها دیده نمی شد.

• قبلاً چشمانم اندکی ضعیف بود. به برکت مولایم، حالا همه چیز را واضح و آشکار می بینم ! (1)

1) بر اساس کرامتی نقل شده از سفینة البحار، ج 1، ص 448.

آن که پشت در ماند

مظفر سالاری

بگذار تو را در این داستان، خراسانی بنامیم. چاره چیست؟ نامت در تاریخ ثبت نشده. کسی چه میداند شاید نام واقعی ات، عیسی بن عبدالعزیز صابونی نیشابوری بوده. یسع بن حمزه که راوی این ماجراست، می توانست دنبال سرت راه بیفتد و نامت را بپرسد. او چنین نکرده. از او چنین انتظاری نمی رود. فکرش را بکن. هر روز صدها نفر با امام همام، علی بن موسی علیه السلام دیدار می کرده اند و هر یک به نوعی از خرمن آن یوسف مصر کرامت ، خوشه ای می چیده اند. یسع بن حمزه، یا هر راوی دیگر، که نمی توانسته نام همگی را بپرسد و به حافظه ی تاریخ بسپارد. از ما می پرسی باید کلاهت را به آسمان بیندازی که مورد محبت امام رئوف قرار گرفته ای. همین افتخار، تو را بس است! یادت

باشد تنها به برکت دیدار کوتاهی که با حضرتش داشته ای، پس از گذشت قرن ها، اینک از تو حرف می زنیم. و گرنه تو نیز یکی می بودی از جمله کسانی که در تاریخ، هیچ اشاره ای به آن ها نشده و انگار که هیچ گاه نبوده اند.

يسع بن حمزه آورده که بلندقد و گندمگون بوده ای. گفته که تو خودت را از دوست داران اهل بیت و مردی ثروتمند معرفی کرده ای. نقل می کند که گفته ای: به لطف خدا ثروتمندم.

نمی دانیم از شیعیان بوده ای و یا تنها از محبان علی و اولادش. از حج بر می گشته ای که پول هایت را گم کرده ای. در آن مجلس گفته ای: پول هایم را گم کرده ام .

می توانستی بگویی: پول هایم را دزدیده اند.

محکمه پسندتر بود. اما نگفته ای. شاید به این دلیل که مطمئن نبوده ای. شاید هم در محضر امام - که از آنچه بر شیعیانش می گذرد، آگاه است - می خواسته ای سخن به قاعده بگویی تا غباری از کدورت بر رخسار ایشان ننشیند. اگر شیعه ای آگاه بوده ای و چنین اندیشیده ای، آفرینت باد !

کیسه یا کیسه هایی سکه، انگشتری کوچک نبوده که به سادگی گم شود. چطور ممکن است چند کیسه ی پول را دفعتاً گم کرده باشی؟ توضیح نداده ای. از روی ادب حضور، کوتاه و گزیده حرف زده ای. امام در این باره، سؤالی از تو نکرده است. ما هم به احترام ایشان، پیگیر موضوع نمی شویم. برای ما مهم

نیست که مردی محتشم و هوشمند، چگونه آن کیسه ها را گم کرده، آن هم در سفری پر خطر و طولانی که باید با ده چشم و گوش، مراقب خودت و داراییات بوده باشی. کاش می توانستی پاسخ مان دهی که چرا با کاروانی از خراسانیان همراه نبوده ای تا در هنگام گرفتاری، یاری ات کنند؟ آیا عاقلانه است که مردی ثروتمند، تنها راهی سفر حج شود؟ به اینها نیز کار نداریم. امام از روی بزرگواری، چیزی در این باره نپرسیده و ما نیز کنجکاوی نمی کنیم. شاید ماجرا به شکلی رقم خورده که تو سعادت زیارت مولایت را به دست آوری. چه کسی جز خدا و برگزیدگانش از پشت پرده خبر دارد! چه بسا اگر به تیره روزی دچار نمی شدی، چندان به یاد خورشید مدینه نمی افتادی. گویا مقدر بوده که چنین شود.

معلوم مان نشد که توشه ی راه را در مکه گم کرده ای یا در مدینه و یا در بین راه؟ این هم مهم نیست. ما به عنوان کسانی که بر اساس داده های تاریخی، قلم می زنیم، می توانیم چاله های سیاه نداده های تاریخی را چنین پرکنیم و بپوشانیم که روی شترت چرت می زده ای. آرام آرام از کاروان جدا افتاده ای. پیش از آن که بیدار شوی، گرهی باز شده و کیسه ی درهم و دینارت از بارافتاده و نفهمیده ای. بیدار که شده ای، چنان وحشت دور افتادن از هم سفران، تو را فرا گرفته که از بازدید بارت، غافل مانده ای. می شود گمان کرد که با مشقت، راه هایی را جسته ای تا عاقبت دیرهنگام خود را به استراحت گاهی رسانده ای. با

اندوه تمام دریافته ای که هم، قافله ات به آن کاروان سرا نیامده و هم، کیسه ات را انداخته ای. اگر تنها پول را گم کرده بودی، می توانستی به همراهان، دل خوش کنی. اگر تنها هم سفران را از دست داده بودی، این شانس را داشتی که به سکه هایت متکی باشی. تو هر دو را از دست داده بودی تا گوهری شب چراغ را به دست آوری! شاید سپیده دم روز بعد، چند فرسنگ را بازگشته ای تا گم شده را بیابی که نیافته ای .

در حالی خود را به محضر امام رسانده ای که نه پولی داشته ای و نه هم سفری. دلمان برایت می سوزد! نداری و تنهایی و غربت، کم مصیبتی نیست! بگذار از فرصت استفاده کنیم و به خیل خوانندگان ارجمندمان یادآور شویم که همین شرایط دشوار، سبب ساز شد تا تو ای خراسانی قدبلند گندمگون، به دیدار پیشوای شیعیان بشتابی و از مهرش برخوردار شوی. کاش ما و جمله ی خوانندگان این سطور، به جای تو، آن همه رنج می بردیم و سرانجام جمال آسمانی آن دلبند مهربان را زیارت می کردیم! بگذریم.

بنا به گزارش یسع بن حمزه، در حالی که جماعتی در اطراف امام نشسته و به سخنانش گوش سپرده بودند، تو انگار خسته سراسیمه از راه رسیده ای و سخن آغاز کرده ای.

• سلام بر تو ای فرزند رسول خدا! مردی هستم از دوست داران تو و دوست داران پدران و نیاکان تو. از حج برمی گردم. پول هایم را

گم کرده ام. اینک چیزی ندارم تا با آن باز گردم. اگر صلاح می دانی مرا به شهرم برسان. به لطف خدا ثروتمندم. هر وقت به دیارم رسیدم، به همان میزان که به من کمک کرده ای، برایت صدقه خواهم داد.

می گوید: مردی بلندقد و گندمگون وارد شد و گفت: سلام برتو ای فرزند رسول خدا ...

پیش از آن می گوید: گروه زیادی در خدمت ایشان (امام رضا) بودند و از حلال و حرام می پرسیدند ...

بعید است از راه نرسیده، کلام حضرت و یا سخن کسی را که چیزی می پرسیده، قطع کرده باشی. شاید سلام که داده ای، سکوتی فراگیر شده و تو از این فرصت، برای استمداد، کمک گرفته ای. شاید کنار در و یا گوشه ای دیگر ایستاده ای و در سکوت میان دو پرسش، حرف دلت را زده ای. می دانیم که ایستاده سخن گفته ای. از گزارش چنین بر می آید. از سویی کسی که ایستاده حرف می زند، سخنش بهتر شنیده می شود و مورد توجه قرار می گیرد.

عجله داشته ای. می توانستی گوشه ای بنشینی و بردباری به خرج دهی تا مجلس به پایان رسد و جمعیت پراکنده شود. شایسته تر نبود که در خلوت، کنار آن نازنین می نشستی و از بلایی که مبتلایش شده بودی می گفتی؟ دوست نداریم دستی از دور بر آتش گیریم و درباره ات قضاوت کنیم. ما که در آن جا نبوده ایم و از دل تو خبر نداریم! راستش را بخواهی ای خراسانی و یا ای

عیسی بن عبدالعزیز صابونی نیشابوری! برایمان چندان مهم نیست که پیش داستان تو چیست و در آن مجلس مبارک، در دلت چه می گذشته و چه کرده ای! آنچه اهمیت دارد، برخورد کرامت آمیز آن یادگار پیامبر و اهل بیت است با یکی چون تو. از ما نرنج، اما حقیقت آن است که به فرض، هرچه تو بیش تر مبادی آداب را رعایت نکرده باشی، درخشش بزرگواری امام بیش تر خواهد بود. هرچه از تو گفتیم کافی است. می خواستیم خوانندگان، موقعیت را به دست آورند.

حال امام باید چه کند؟ مردی بلندقد و محترم که قیافه اش به گدایان حرفه ای نمی خورد، سراسیمه وارد مجلس شده و از گرفتاری اش گفته. همان جا ایستاده تا چاره ای برایش اندیشیده شود. شاید برداشت خراسانی آن است که پرسش و پاسخ برای روزگاری است که اوضاع بر وفق مراد باشد. وقتی من از کاروان و دارایی ام دور افتاده ام، باید وضع فوق العاده اعلام شود و ابتدا مرا از بدبیاری ام نجات دهند.

خراسانی ایستاده بوده و نگاهت می کرده. او و حاضران در انتظار عکس العمل تو بوده اند، می توانسته ای بفرمایی: ساکت باش و بنشین تا بلکه در این پرسش و پاسخ، چیزی بیاموزی!

می توانسته ای به سلیمان جعفری و یا خیثمه و یا یکی دیگر از اصحاب که دستش به دهانش می رسید فرمان دهی تا نیاز او را کفایت کنند. راه دیگر آن بود که اشاره کرده باشی تا یکی گوشه ی

لباس، کاسه کند و در جمعیت افتد و پولی جمع آورد و به خراسانی دهد.

• بنشین! رحمت خدا بر تو باد!

به خراسانی که به هزار امید به درگاهت، روی نیاز آورده بود، چنین فرموده ای. بر اساس آنچه از تو سراغ داریم، می دانیم که این کلام، با لبخند و مهر همراه بوده. خراسانی می توانسته به دارالحکومه برود. بوده اند کسانی که در مسجد و بازار، به در راه ماندگان سکه ای و یا قرصی نان می داده اند. خراسانی از شما خاندان نبوت، چیزی می دانسته که همه را رها کرده و به سوی شما آمده .

اگر مجلس را پایان می دادی، کسانی که از دور و نزدیک آمده بودند تا در محضرت، پرسش شان را به پاسخی اطمینان بخش برسانند، دلگیر می شدند. اگر فی المجلس دست در جیب می کردی و سکه هایی به خراسانی می دادی، او در آن جمع، خجالت می کشید. سخت است بر مردی با مکنت و محتشم که چنین کمک شود. خراسانی صدقه نخواسته بود. گفته بود: هر وقت به شهرم رسیدم، به همان میزان که کمک شوم، از طرف شما صدقه خواهم داد.

در لحن شما چنان لطف و عطوفتی بوده که خراسانی بی درنگ نشسته و تا پایان مجلس، سخنی نگفته. در آب نگاه و سخن شما چیزی بوده که کوزه ی خالی امید خراسانی را آکنده

و لبریز ساخته. خیالش راحت بوده که مشکلش حل خواهد شد. شاید با آرامش و اطمینان به پرسش و پاسخ ها گوش سپرده باشد، چرا که دیگر از این فرصت و اقبال ها، کم به دستش می افتاده.

یسع بن حمزه می گوید: امام علیه السلام به حاضران توجه کرد و با آن ها سخن گفت تا همه رفتند و مجلس خلوت شد و تنها من و سلیمان جعفری و خیثمه و آن خراسانی ماندیم ...

حالا همه ی حواس خراسانی جمع بوده که چه خواهد شد و مظهر کرامت الهی با او چه خواهد کرد. در این لحظه ها شاید غیر از امام، دیگران آن خراسانی را که همچنان گوشه ای نشسته بوده، از یاد برده بودند.

نمی خواسته ای میهمان آن روز را بیش از این در انتظار بگذاری. می توانسته ای صبر کنی تا آن سه تن نیز بروند. شاید در این صورت خراسانی هم احساس میکرده که باید برود. خواست خدا آن بوده که این سه تن بمانند و این ماجرا را برای آیندگان گزارش کنند. برخاسته ای و چنان که او بشنود، به آن سه تن فرموده ای: اجازه می دهید لختی به اتاق بروم؟

این را از خراسانی نپرسیده ای تا خجالت نکشد. بلند گفته ای که او بشنود. نگفته ای به اتاق می روم تا چیزی برای این رفیق در راه مانده مان بیاورم. نگفته ای بیایید پولی روی هم بگذاریم و به این ابن السبیل بدهیم. این ها را و هزار حرف دیگری که می شد بر زبان آورد، که در آن ذره ای منت و به رخ کشیدن باشد، نگفته ای.

سلیمان که شاید حکمت این اجازه گرفتن را در نیافته بود گفت: بفرمایید! شما صاحب اجازه اید و ما باید از محضرتان رخصت بطلبيم.

بی آن که به خراسانی نگاه کرده باشی، به اتاق رفته ای. در را پشت سرت نبسته ای تا خراسانی مضطرب نشود و بداند که عن قریب باز خواهی گشت. زیاد آن جا نمانده ای تا او بلاتکلیف و حیران نمانده باشد. به کنار در آمده ای. در را پیش کرده ای تا پنهان بمانی. برای این که خراسانی برای لحظه ای هم، دچار افسوس و نومیدی نشده باشد که چرا در را می بندی، بلافاصله فرموده ای: برادر خراسانی مان کجاست؟

او از جا جهیده و پاسخ داده: این جا هستم مولای من.

با آن که فرزند پیامبر را می شناخته ای، اما شاید در آن دقایق، برای آنی هم که شده، این تصور چون جوانه ای در ذهنت روییده که شاید آن حضرت به خاطر خستگی و کثرت مراجعان، تو را از یاد برده. سراغت را که گرفته، خیالت راحت شده. برخاسته ای و پیش رفته ای، اما این بار، این پرسش، چنگ بر دلت زده که چرا آن بزرگوار، در را بسته اند؟ به در بسته نزدیک شده ای. از بالای در، دست امام با کیسه ای سکه بیرون آمده. خوشحال شده ای. این خیلی بیش تر از پولی به نظر می آمده که گم کرده بودی. از ذهنت گذشته: درهم است یا دینار؟ نقره است یا زر؟ اگر درهم باشد، باز هم زیاد است!

• این دویست دینار را بگیر!

نفست بند آمده و گرمای شادی در رگ هایت دویده. دویست دینار! با آن می شده خانواده ای را سامان داد. اندیشیده ای: هر چند زیاد است، اما قرض است. باید به وطنم که بازگشتم، در اولین فرصت، به نیابت از صاحبش، صدقه دهم.

دو دستی کیسه ی سنگین را گرفته ای، دست حضرت بالاتر از آن بوده که بتوانی بگیری و ببوسی .

• این را کمک خرج راهت قرار بده و از آن برکت بخواه. نمی خواهد از طرف من، صدقه بدهی.

پس این یک هدیه بوده. حالا که با بخشش کریمانه ی علی بن موسی علیه السلام ، تمام غم و اندوهت چون تکه ابرهایی سیاه در مقابل تندباد، پراکنده شده و پرندگان شادی و امید بر آسمان آفتابی دلت پرواز می کرده اند، دوست داشته ای بمانی و این بار بی دغدغه و تشویش، از محضرش سیراب شده باشی. شاید هم امام مایل بوده ساعتی با تو می نشسته و از کار و بار و هم شهریانت جویا می شده .

• برو تا نه من تو را ببینم و نه تو، مرا

ناگاه فهمیده ای که چرا امام از بالای در، کیسه ی سکه را به تو داده و خود را نشان نداده اند. فهمیده ای که چرا ترجیح داده بروی. نمی خواسته شرم از نیازمندی، و فروتنی به خاطر کمک را در چهره و حرکاتت ببیند. آن قدر زیرک بوده ای که درخواست

ایشان را انجام دهی. خداحافظی کرده ای و رفته ای و این خاطره برایت مانده که هیچ کس جز برگزیدگان الهی نمی تواند چنان زیبا و احترام آمیز با دیگران برخورد کند.

بعدها شاید توای خراسانی، تصمیم گرفته باشی که بار دیگر به مکه و مدینه سفر کنی و این بار، مدتی را فارغ البال در محضر امام بمانی و دل و روحت را جلا دهی. نمی دانسته ای دیری نمی گذرد که آن حضرت به خراسان خواهد آمد و برای همیشه آن جا خواهد ماند. ما و جمله ی خوانندگان این داستان، امیدواریم که تو بارها و بارها در آن سرزمین، به دیدار آن غریب که غریب نواز بوده و هست، شتافته و تا زمان شهادت، از وی جدا نشده باشی! امید که اکنون نیز با او و اصحاب و یارانش، محشور و همنشین باشی! (1)


1) بر اساس روایتی از الکافی، جلد 4، ص 23 .

نماز باران

مهدی حمیدی پارسا

مدتی است باران نیامده. وقت آب خوردن کشتزارهاست، اما خبری از باران نیست. چاه ها هم کم آب شده اند و نزدیک است خشک شوند. همین وضع بماند، امسال گندم و جو کمیاب می شود. قحطی می آید. آن هم در خراسان که مرکز امپراطوری عظیم عباسیان است. آن هم در زمانی که با انتقال علی بن موسی به مرو، به حکومت مان اعتبار و مشروعیت داده ایم. چقدر سخت بود مجاب کردن وزیران و مشاورانی که تا نوک دماغ شان را می بینند، به این کار، و از آن سخت تر راضی کردن او بود به آمدن .

با بوسهل زوزنی که با باقی مشاوران ، فرق دارد داشتیم برای آینده حکومت، حساب و کتاب می کردیم. گفت: می دانی که فرزندان علی، برای بنی عباس، مساوی اند با دردسر، برای پدرت هارون هم همین بساط بود.

درست می گفت. بالاخره آن ها مدعی هستند و حکومت را حقِ غصب شده خود می دانند. اهل معامله هم نیستند. دو نوازنده داشتند عود و دف می زدند و کنیز مغنیه ای آواز می خواند. بوسهل اشاره کرد که بیرون روند. تنها که شدیم گفت: علی بن موسی، بزرگ علویان است. او را که مهار کنی، انگار همه شان را مهار کرده ای.

گفتم: توضیح واضحات می دهی بوسهل! ما این جا در خراسانیم و او در مدینه. مرکز حکومت خراسان است، اما مدینه بی رونق نیست. شهر پیامبر است و محل مراجعه مردم از همه اطراف و اکناف. نمی شود از اینجا مراقب مردی باشی که در مدینه، از حاکم منصوب ما قدرت مندتر است .

بوسهل خیره شد به پرده پرنقش و نگار روبه رو. ابروهایش به هم نزدیک و چین های پیشانیش عمیق شد. داشت طرح و نقشه ای می ریخت .

•

می گویند دشمنت را نزدیک خودت نگه دار .

•

یعنی به خاطر علی بن موسی بروم مدینه ؟

ابروهایش را بالا انداخت و گفت: خیر امیر، او را به خراسان بیاور.

روزهای زیادی درباره ی این طرح اندیشیدیم و شور کردیم. امر خطیری بود که اگر به نحو احسن انجام نمی شد، بهتر بود اصلاً انجام نشود. بنا شد علی بن موسی بشود ولیعهد ما. نقشه ی خوبی

بود؛ شریک جرم کردن منتقد، در خوب و بد حکومت. نشد اما شرط گذاشت که در امور حکومت مداخله نکند. زیرک است این مرد. آنچه می خواستیم و آن طور که می خواستیم نشد، اما حالا که این جاست، خیلی کارها می شود کرد.

درباریان از بودنش در این سمت، خوشنود نیستند. مثل عجوزه ها در گوش هم پچ پچ می کنند. شایعه کرده اند که این خشک سالی از شومی قدم علی بن موسی است. تا به حال با هر کدام شان که در حضورم از او بد گفته برخورد تندی کرده ام. گمانشان این است که من مرید اویم. شاید هم باشم. از وقتی به مرو آمده، بیش تر در چشمم بزرگ شده است، در چشم همه، بزرگ شده، حتی اهل و عیال خودم. هر چه هم بزرگ تر می شود، نفرتم از او بیش تر می شود. بوسهل گاهی به کنایه می گوید «حضرت امیر گویا شیفته ی دشمنش است.» جای مهره ها را در صفحه ی شطرنج سیاست، خوب بلدم، اما بعضی وقت ها دستم می لرزد، شک می کنم. شده ام امیر خواستن ها و نخواستن ها امیر عشق و نفرت ...

• قدم علی بن موسی شوم است!

یکی از وزیران می گفت: پیرمردها و پیرزن ها می گویند تا جایی که یادمان می آید در خراسان خشک سالی نبوده. بارش کم و زیاد می شده، اما مثل امسال آسمان بخیل نمی شده که از یک قطره هم دریغ کند. این بلا اگر پا و قدم علی بن موسی نیست، پس

چیست؟

با این حرف های عوامانه چه کنم؟ بوسهل می گوید: استفاده کن. جهل عوام، بهترین وسیله برای حاکم است.

می خواهم از علی بن موسی بخواهم نماز باران بخواند. برد برد است این بازی برای ما. یا باران می بارد که خشک سالی رفع می شود و معلوم می شود حرف های بدخواهان یاوه بوده. آن وقت این حرف می پیچد که وقتی ولیعهد چنین کسی است، خود امیر کیست؟ یا باران نمی بارد که ابن موسی در چشم مردم، خوار می شود و آن ها می فهمند آنچه هوادارانش از ایمان و فضل و تقوا درباره اش می گویند، نسبتی با حقیقت ندارد. از منجم های خبره، خبر گرفته ام. می گویند امسال در تقدیر خراسان، بارانی نیست.

روز جمعه به دیدار علی بن موسی می روم و می خواهم دعایی کند تا خداوند بارانی برای این رعیت بیچاره که همه چیزش همین یکی دو جریب زمینش است بفرستد. جماعتی را هم با خود همراه می کنم تا حضورشان او را در تنگنا قرار دهد و نتواند خواسته ام را رد کند. مقابل آن جمع، رد هم کند، غرض حاصل می شود.


چرا قطع نمی شود صدای شرشر این باران که هر قطره اش مثل سوزنی در مغز من فرو می رود؟ این دو ساعت، به قدر یک سال، باران باریده و همچنان آسمان چنان دست و دل بازانه، زمین را با باران نوازش می کند که گویا می خواهد هر چه دارد، بی کم و

کاست نثار کند. اهل حرم ما، چند ظرف را زیر باران پر کرده اند تا بنوشند. جامی هم برای من آورده اند. می گویند آب گوارایی است. ترجیح می دهم از تشنگی بمیرم تا اینکه از آبی سیراب شوم که از دعای علی بن موسی است.

جمعه، قبل از طلوع آفتاب، قاصدی را فرستادم تا به او خبر دهد خلیفه قصد دارد به ملاقاتش برود. قاصد دیر بازگشت. ظاهراً علی بن موسی در سجده بعد از نماز صبح بوده. قاصد صبر می کند تا آفتاب طلوع کند و او سر از سجده بردارد. وقتی رسیدیم، آمد جلوی در به استقبال مان. جماعتی از فرماندهان سپاه و کارگزاران گرفته تا زنان حرم دنبالم بودند. زنان را به اندرونی راهنمایی کرد. مردان در حیاط ماندند و من و خودش، وارد اتاقی کوچک شدیم. بدون مقدمه و تعارف گفتم: پسر عمو! مردم از کم آبی در فشارند. کاش دعایی می کردید تا خداوند از آسمان باران فرو فرستد!

لبانش به ذکر می جنبید. چند لحظه تامل کرد. بعد آرام و با طمانینه گفت: ان شاالله !

ملازمی جلوی در ایستاده بود و آنچه را بین ما می گذشت، برای باقی نقل می کرد. پرسیدم: همین امروز، این کار را انجام می دهید؟

گفت: تا دوشنبه صبر کنیم .

ملازم بلند تکرار کرد: علی بن موسی تا دوشنبه صبر می کنند.

می خواست وقت بخرد تا چاره ای بیندیشد و من نباید

می گذاشتم. گفتم: تأخیر برای چیست؟ امروز جمعه است و بهترین وقت برای دعا .

فرش کف اتاق، زبر و خشن بود. نوع نشستنم را تغییر می دادم تا راحت تر تحمل کنم. به غلامی اشاره کرد تا پوستینی زیر پایم بیندازد. روی پوستین که نشستم گفت: جدم رسول خدا را در خواب دیدم که جدّم امیرمؤمنان، علی با او بود. به من فرمود: فرزندم! تا روز دوشنبه صبر کن. آن گاه به صحرا رو و از خداوند، طلب باران کن. خداوند متعال برای مردم، باران خواهد فرستاد. به آنان خبرده آنچه را خداوند عزیز به تو بنمایاند که مردم بدان آگاه نیستند از موقعیت تو در میان شان، تا تو را بشناسند و علم شان درباره ی تو زیاد شود و به فضل و مقام و اعتبار تو در نزد خداوند عزوجلّ، آگاه گردند .

دیگر نمی شد حرفی زد. چه می شود گفت به مردی که فرزند پیامبر است، وقتی سخنی را منتسب می کند به جدش. گفتم: پس حتماً باید تا دوشنبه صبر کرد.

نگران شدم. ما قُصِدَ لم يقع وما وقع لم يُقصد. جمعی را با خود آورده بودم تا شاهد عجز علی بن موسی باشند و حال شاهد بیان روایتی از پیامبر از طریق او بودند. بیش تر نگران شدم وقتی کلامش را یک بار دیگر در ذهن مرور کردم.

• خداوند باران را خواهد فرستاد .

نکند او دعا کند و باران بیاید. از روزی که به مرو آمده، توجه

مردم، بیش تر به او است تا به من. حال اگر کرامتی هم از او ببینند که دیگر هیچ!

به قصر بازگشتم و فی الفور بوسهل را احضار کردم. وقتی رسید و از سبب پریشانی ام پرسید، با خشم گفتم: وای بر تو اگر بعد از دعای علی بن موسی، قطره ای باران از آسمان ببارد!

کلامی را که از پیامبر نقل کرده بود، برایش گفتم. گفت: امیر! جسارت است، اما این، ترفند این خانواده است. هر جا در می مانند، سخنی را به نقل از پدرانشان از پیامبر روایت می کنند. تا دوشنبه صبر کنید، رسوا شدن کذاب را می بینید .

حرف های بوسهل، آب بر آتش نبود، هیزم بود. بیش تر عصبانی شدم. خوش ندارم کسی به علی بن موسی اهانت کند. با تندی مرخصش کردم. وقتی داشت می رفت، روی برگرداند و مقابل کنیزانی که داشتند بساط آرامش اعصابم را فراهم می کردند گفت: قبلا هم گفته ام که گویا امیر، شیفته ی دشمنشان هستند. عاقبت نفهمیدیم چه رفتاری باید با پسر عموتان داشته باشیم.

شنبه و یکشنبه را با همین حال پریشان گذراندم تا بالاخره امروز رسید. علی بن موسی قصد داشت روز که بالا آمد، راهی صحرا شود. چند قاصد گماردم تا اخبار را دقیقه به دقیقه و موبه مو به من برسانند. از اول صبح، مدام به آسمان نگاه می کردم تا ببینم اثری از باران هست یا خیر. دریغ از یک لکه ابر! آسمان مثل روزهای قبل، با دستان بسته، فقط زمین را نگاه می کرد. خورشید که به

نیمی از نصف آسمان رسید، قاصدان خبر آوردند علی بن موسی عازم صحراست و مردم، جمله در پی او روان شده اند.

خدایا! این چه داستانی است! من علی بن موسی را از مدینه به مرو آوردم و در حضور مردم از او تمجید کردم. من او را ولیعهد خود قرار دادم تا طفیلی من باشد، اما زود از من پیشی گرفت و مرا در ذیل خود قرار داد. اگر باران نبارد، من و او، هر دو با هم در معرض شماتت مردم قرار می گیریم و اگر باران ببارد، من بیش تر زیر سایه او محو می شوم.

خبر آوردند علی بن موسی، عمامه از سر برداشته و پابرهنه بر خاک داغ صحرا، پیاده می رود. بیرون شهر، منبر کوچکی درست کردند و او رفت روی آن و حمد و ثنای الهی را به جای آورد. می گفتند حالتش چنان بوده که مردم همه متأثر از او به حال خشوع، دست ها را بر آسمان بلند کرده و از خداوند طلب باران می کرده اند. این خبر را که از قاصد شنیدم، باز به آسمان نگاه کردم. نزدیک ظهر بود و خورشید همچنان یکه فرمانروای آسمان بود. از چنین آسمانی، باران بعید بود. ته دلم شاد شد. چه می دانستم آسمان دارد فریبم می دهد و چند لحظه بعد، آن روی دیگرش را نشان می دهد .

خبر رسید که علی بن موسی روی منبر می گوید: ای پروردگار من! تویی که حق ما اهل بیت را عظیم قرار دادی تا مردم به امر تو، دست به دامن ما شوند و از ما یاری طلبند و امیدوار کرم تو

باشند و رحمتت را بجویند و به احسان تو چشم دوزند و بخششت را طلبند. پس سیراب کن ایشان را به بارانی پرسود، فراگیر، بی وقفه و بی درنگ، و بی ضرر و زیان! ابتدایش پس از بازگشتن ایشان از این صحرا به منازلشان و قرارگاه هایشان باشد !

و تا این جملات تمام می شود، باد وزیدن می گیرد. باد شدیدی بود که عمامه از سرم انداخت. ابتدا فقط باد بود. بعد آرام آرام ابرها هم پدیدار شدند. سر و صدای مردم را از خارج قصر می شنیدم. همه حیرت زده بودند. اهل حرم هم آمدند به حیاط قصر تا شاهد سحر علی بن موسی باشند. زیر لب الله اکبر می گفتند و از عظمت ولیعهد ما دم می زدند. صدای رعد و برق هم به صدای باد اضافه شد. آسمان ظهر، مثل دَم غروب، تاریک روشن شده بود. همه منتظر باران بودند، اما ابرها با همان سرعتی که آمده بودند رفتند، بی قطره ای که ببارند. خوشنود شدم و ناخودآگاه دست ها را بلند کردم و گفتم: الحمد لله !

زن ها از این عمل متعجب شدند، اما تا خواستند حرفی بزنند، نهیب شان زدم که بروند داخل. خودم هم پی آن ها رفتم داخل قصر و گفتتم چیزی برای نوشیدن بیاورند. پریشانی و ترس، عجیب آدم را تشنه می کند.

جرعه ای از گلویم پایین نرفته بود که قاصدی از صحرا خبر آورد گفت: ابرها که آمدند، مردم به جنبش افتادند. گویا قصد گریز از باران داشتند، اما علی بن موسی به آن ها گفت: «ای مردم!

آرام باشید. صفوف را به هم نزنید. این ابرها از آن شما نیستند. به سوی فلان بلد می روند.» و مردم آرام شدند.

خندیدم، بلند و طولانی، گفتم: غیب گویی می کند پسر عموی ما؟

قاصد را مرخص کردم. خاطرم اندکی آسوده تر شده بود. چشم هایم را بستم و سرم را به عقب تکیه دادم. خیالم مشغول کنیزی شد که بوسهل، وصفش کرده بود. گفته بودم می خواهمش و او با چرب زبانی همیشگی گفته بود حتما. شایسته تر است زنان زیبا در حرم امیر باشند .

نفهمیدم کی خوابم برد، اما با صدای رعد و برق از جا پریدم. خودم را به ایوان قصر رساندم. ابرهای سیاه، دوباره آسمان را پوشانده بودند. چه خبر است؟ خدا هم بازی اش گرفته انگار! هاج و واج ابرها را که با سرعت از بالای سرم می گذشتند نگاه می کردم. یکی از زنان، سرش را از لای در آورده بود بیرون و آنچه را می دید، برای باقی روایت می کرد. آسمان، برق پرنوری زد و پشت بندش صدای رعد غرانی آمد. زن جیغی کشید و سرش را مثل لاک پشتی از لای در جمع کرد. پوزخندی زدم که در واقع زهرخند بود. روز عجیبی بود! به فاصله چند دقیقه چرت، باز ابرها آمدند و این بار هم به همان سرعت دفعه قبل رفتند. آسمان بالای سرما آبی شد و ابرها در سمت چپ آسمان، همچنان سریع دور

می شدند .

زن بازداشت از لای در، بیرون را می پایید. گفتم: بیا بیرون و نترس! اشکالی ندارد. امروز کنیزی همراه امیرمأمون، در ایوان حاضر باشد چه باک! این هم به عجایب امروز اضافه شود.

زن آمد داخل ایوان. شرمنده بود و گونه بزک کرده اش سرخ تر می نمود. تا سرش را بلند کرد که عشوه گری ای کند، با دهان باز، به سمت راست آسمان اشاره کرد. توده ای ابر، سیاه تر و غلیظ تر از دفعه های قبل، سمت ما می آمد. به گمانم علی بن موسی، ما را مسخره کرده بود و داشت از آزارمان لذت می برد. به ابر اشاره کردم و به زن گفتم: این اگر سحر نیست، پس چیست؟

زن هنوز دهانش باز بود. زیر لب گفت: کرامت !

با غیظ نگاهش کردم. ترسید، آن قدر که بدنش لرزید.

آن ابرها هم رفتند و شبیه همین اتفاق، یک بار دیگر تکرار شد، و یک بار دیگر هم تکرار شد. قاصدی خبرآورد که هر کدام از ابرهای که می آیند علی بن موسی می گوید «مردم آرام باشید! این مربوط به شما نیست و به فلان بلد می رود.» مردم به هم می گویند خداوند به برکت دعای او می خواهد به همه شهرها و روستاهای اطراف باران بفرستد.

گفتم بوسهل را احضار کنند. بدتر از این نمی شد. باید چاره ای می اندیشیدیم. به این دل خوش بودم که هنوز بارانی نباریده، اما این دل خوشی هم چند دقیقه ی بعد، با صدای شرشر باران برباد رفت.

ساعتی از شروع باران گذشته و شدت آن بیش تر شده که کم تر نشده، بوسهل نرسیده. مردک می داند خشمگینم. خودش را پنهان کرده است. یکی از کارگزاران قصر که همراه مردم فرستاده بودمش، گزارش داد که ابرها همین طور می گذشتند و مردم با دیدن هرابر، به جنب و جوش می افتادند و علی بن موسی، آن ها را آرام می کرد. تا این که ابری آمد و او آن را به مردم نشان داد و گفت: «این ابر را خداوند عزّ و جلّ به سوی شما برانگیخته. پس او را به جهت تفضّلی که بر شما کرده است سپاس گویید. اکنون برخیزید و بقرارگاه ها و منزل های خود بروید. این ابر، بالای سر شماست و نمی بارد تا به خانه ها و منازل خود برسید. آن گاه باریدن می گیرد و آن مقدار برشما خیر می بارد که شایسته ی کرم خداوندی است، و سزاوار شأن و جلال او.» این جملات را که گفت، از منبر پایین آمد و همراه مردم به سمت شهر حرکت کرد. ابر آسمان را پوشانده بود، اما نمی بارید. مردم وارد شهر شدند و به خانه هایشان رسیدند. آن گاه باران شروع شد. مردم زیادی زیر باران جلوی خانه علی بن موسی جمع شدند تا به سبب کرامتی که خداوند به ایشان مرحمت کرده بود به او تبریک بگویند. او از خانه خارج شد و به مردم گفت: « ايّها النّاس ! از خدا بترسید و نعمت های او را قدر بدانید و به نافرمانی کردن، نعمت ها را از خود گریزان نکنید، بلکه نعم الهی را به طاعت و بندگی و شکرگزاری بر آن ها و بر عطایای پی درپی خداوندی، دائمی و همیشگی کنید، و بدانید که شما

نتوانید به هیچ چیز، او را شکر کنید .»

گفتم: کافی ست !

و مرد ساکت شد. از او پرسیدم: به نظرت این سحر نیست؟

گفت: هر چه امیر بگوید، همان است .

دروغ می گفت، معلوم بود درونش چیز دیگری می گوید، یقه اش را گرفتم و گفتم: دروغ می گویی !

زبانش بند آمد. هلش دادم سمت در و گفتم از قصر بیرونش کنند.

کجایی بوسهل؟ دارم دیوانه می شوم! چه کنم با علی بن موسی که بودنش آزارم می دهد، اما انگار این آزار را دوست دارم، کابوسی است که می خواهم تکرار شود، تا به حال فقط شایعه ی صاحب کرامت و مستجاب الدعوه بودن درباره ی او بود. حال این چیزی است که همه با چشم خود دیده اند. بیش از پیش در سایه ی او دیده نمی شوم. دارم دیوانه می شوم! این صدای باران دارد دیوانه ام می کند! باید بگویم نوازنده ها بنوازند و کنیزان بخوانند تا صدای این باران، زیر صدای موسیقی دفن شود... (1)


1) ر.ک: عيون أخبار الرضا علیه السلام ، باب 41 ، حدیث 1 .

یک مشت خاطره

زهره عارفی

ای محمد! شاید ناراحت بشوی اگر بگویم من کنیز بودم، اما بودم. حالا خیلی فرق نمی کند که من چه بودم. کنیزی هم عالم خودش را دارد، همان طور که بزرگ زاده بودن. کنیزی خوشی هایی دارد که دیگران نمی فهمند. حالا هم که پیر شده ام، گاهی آرزو می کنم کاش کنیز مانده بودم. عرب ها نانشان خشک بود و خورش شان شیر یا خرما. اما ما کنیزها گاهی غذاهایی می خوردیم که مردم عادی به خواب هم نمی دیدند. در عوض زیاد کار می کردیم، شاید برای همین به همه کنیزها، غدر می گفتند، اما من فرق می کردم. عباس بن احنف، دایی جدت که به خانه مان آمد، مرا که دید، ازم خوشش آمد، شاعر بود. چند سوال پرسید. جواب دادم. گفت: کجا به این می آید که غدر یا غادره باشد!

بعد اسمم را عوض کرد. این اسم را مدیون علی بن موسی الرضا هستم، تمام جواب ها را از او شنیده بودم. عباس بن احنف برایم خواند: یا غدر زین باسمک الغدر

دنبالش یک چیزی می گفت. یادم رفته. منظورش این بود که روزگار با تو بی وفا نبوده. بعدها از او پرسیدم: از کجا می دانی به من بی وفایی نشده؟

گفت: از وجناتت پیداست!

محمد بن یحیی سیبی از ظرف برداشت، گاز زد و گفت: زیادی هم دست و دل بازی! جای تو بودم، این سیب ها را پنهان می کردم.

•

من کنیز بزرگان بوده ام.

•

مأمون، مال بادآورده را می بخشید. شما چه داری که ببخشی؟

همین که می بینی. گاهی وقت ها مأمون می ایستاد و با شادی و فریاد، سکه های زر را جلوی مان می انداخت و خنده اش قصر را پر می کرد. چه شور و نشاطی! یک بار برای یک سکه، دست یک کنیز را گاز گرفتم .

پیرزن خندید و گفت: خب تازیانه اش را هم خوردم. ابوالحسن اما بخشش که می کرد، مثل خودش بی صدا و آرام بود. می رفت توی اتاق و کیسه هدیه را از میان در بیرون می آورد و به درخواست کننده می داد. همین اندازه. بعد تا او برود، از اتاقش

بیرون نمی آمد.

محمد گفت: نگفتید چطور شد به خراسان آمدید؟

• داشتم می گفتم. گفتم که کنیز بودم. این را گفته بودم. زیاد حرف می زنم؟ به دل نگیر. دیگر مثل آن وقت ها زرنگ و زبل نیستم که همه چیز یادم بماند. یک دختر ده دوازده ساله. سیاه چرده، مثل بیش تر کوفی ها، اما نه سیاه زنگی، که قبراق و زرنگ و کاری. در یک مجلس، همه حرف ها را می شنیدم و بی کم و کاست، مثل بلبل، تعریف می کردم. فکر نکنی خبرچین بودم. نه، ما کنیزها با خبرچین ها فرق می کردیم. می دانی! کنیز که باشی، انگار گوش هایت تیز می شود و چشم هایت جاسوس.

محمد بن یحیی نمد کلفت روی کوزه آب را برداشت. تری روی کوزه، دستش را خنک کرد. کف دست را به صورت چسباند. جده اش گفت : محمد! گرمازده شده ای؟ آب نخور. بگذار برایت شربت درست کنم. از آن شربتی که ابوالحسن برای ابوهاشم جعفری درست کرد برایت نگفته ام؟

•

فکر می کنم همه چیز را گفته باشید، الا این که چطور به خراسان آمدید؟

•

خسته ات کردم! حق داری. می دانی! کنیز که باشی این طور می شوی. یک جا باید گوش بشوی و زبان به دهان بگیری، یک جا زبان بشوی و همه چیز را مو به مو بگویی، مبادا فکر کنند به دردشان نمی خوری. اما بهتر است آدم از روز اول، کنیز یک نفر

باشد و اگر آن یک نفر، حاکم باشد، نانت توی روغن است. هرچند هريُسرى، عُسری هم دارد. به ما کنیزها بیش تر از شاهزاده ها و بزرگان، خوش می گذشت. اما خب، وقتی این یکی می خردت و به آن یکی هدیه ات می دهد، سر و گوشت باز می شود. فرق حاکم و وزیر را می فهمی، اصلاً بزرگ و بزرگ زاده را با کسی که اصل و نسب دارد، از هم تشخیص می دهی .

محمد! فکر نکن ساده است. فکر نکن راحت می توانی از قصر و شاه و خوشی هایش دل کند و حتی به ولیعهد دل خوش شد. آن هم ولیعهدی که از خون و گوشت شاه نباشد. من که می گویم همه اش یک بازی بود. نبود؟ بود .

•

باید به این ها هم فکر کنم؟

•

باید فکر کنی. چرا فکر نکنی؟

پیرزن کاسه گلی را از گنجه کوچک پشت سرش بیرون آورد و از کیسه کوچکی، شکر داخل آن ریخت و گفت: چه می گفتم؟ برای چه گفتم باید فکر کنی؟

•

از ولیعهدی علی بن موسی گفتید.

•

آهان! هیچ فکر کرده ای چرا بعضی ها نزد مردم عزیز ترند؟ ما هم به قدر خودمان می فهمیم. گاهی فکرهای ما مهم تر است. چون ما مثل بیش تر مردم فکر می کنیم. شاید برای همین بود که در قصر مأمون، وزیر و سردار و این ها ما را به خلوت شان می بردند، و سؤال پیچ مان می کردند و... حالا بگذریم. وقت هایی

که در قصر برو و بیا زیاد می شد، ما کنیزها خیلی عزیز می شدیم. خوش می گذشت. خیلی. یک بزرگ زاده هیچ وقت لذت غذای خوب خوردن را نمی فهمد، اما ما می فهمیدیم. ما از غذای آن ها نمی خوردیم، اما ناخنک می زدیم. می دانی چه لذتی دارد دزدانه چیز خوردن، حتی اگر بعدش ادبت کنند؟

پیرزن لبخندی زد و کاسه آب را از دست محمد گرفت و دوسه جرعه نوشید. بعد اشاره کرد تا محمد بن یحیی کیسه ی آرد را بیاورد.

• دهانم زود به زود خشک می شود. ببین!

و دهانش را باز کرد و زبان کلفت و ترک خورده اش را تا نیمه بیرون آورد و چندبار به لب و دندان های بالایی اش کشید.

•

در قصر مأمون، کم تر آب می خوردیم. همه اش شربت بود، آن هم چه شربتی! امروز ببین چه شربتی برایت درست می کنم! چه می گفتم؟

•

از غذا خوردن .

•

بله ابوالحسن با غلام هایش غذا می خورد، سر یک سفره، ما زن ها سفره مان جدا بود، اما تا یقین نمی کرد همه خورده اند، غذا نمی خورد.

مکثی کرد و لبش را گاز گرفت.

• باز یادم رفت چه می گفتم. نخند. عوضش از کودکی ام همه چیز را به یاد دارم. من در کوفه خانه زاد بودم. اغلب نان و خرمایی

می خوردیم. انگار همین هم در توانشان نبود. بالاخره تصمیم گرفتند مرا بفروشند. همین که در بازار برده فروش ها، فروشنده مرا بالای سنگ برد و روبنده ام را برداشت، کاروانی از عجم ها مرا خریدند. در کاروان، چند شتر بود با بار فراوان و چند شتر بی جهاز و یکی - دوتا هم کجاوه داشتند. با کنیزهای دیگر به نوبت سوار می شدیم. آخرهای راه، پاهایمان آبله زده بود. لب هایمان ترک خورده بود. اما عباس بن احنف می گفت اگر دنیا به تو بی وفا بود، از کوفه به خراسان نمی آمدی. مگر در کوفه چه بودی؟ حالا یک باره چه شدی! شانس آورده ای.

مردی که مرا خرید تا نگاهم کرد، گفت: به این نمی آید کنیز باشد! این چشم ها سر به زیر نیست. کسی که مرا می فروخت، گفت: به چشم هایش نگاه نکن. ببین چه بدنی دارد! مثل زن های عجم، وارفته نیست. این بدن و عضلاتش به درد کار کردن می خورد. از همان بچگی یادمان می دادند که چطور راه برویم و بار ببریم و بیاوریم که کمرمان زود خم نشود و بدن هامان سفت و چغر بماند. خوش حال بودم که به خراسان می آیم، چون می گفتند مردان عجم با کنیزها خوب هستند. وقتی رسیدیم، تازه فهمیدم به بهشت آمده ام !

•

بهشت ؟

•

بهشت را که ندیده ام، اما ابوالحسن از قرآن، چیزهایی درباره ی بهشت می گفت که شبیه آن چیزهایی بود که در قصر

مأمون دیده بودم؛ دار و درخت ساختمان های مجلل و همه نوع خورد و خوراک و لباس های فاخر. روزهای خوشی بود، اما خیلی دوام نیاورد. اصلاً انگار خوشی ها باید کوتاه باشند. همان موقع ها بود که گفتند ابوالحسن به خراسان آمده. بعد مأمون دست و دل بازی کرد و مرا به او بخشید کنیزی همین بدی ها را دارد. اختیارت دست خودت نیست. نمی خواستم بروم، اما با خودم گفتم، ولیعهدها معمولاً از شاه ها خوش گذران ترند.

•

چند سالتان بود؟

•

درست یادم نیست، شاید هفده، شاید کم تر شاید بیش تر.

•

اگر الان صد سالتان باشد، حرف بیش از هشتاد سال پیش است.

پیرزن طوری خندید که دندان های بلند و زردش پیدا شد.

•

حالا هم از تو سالم ترم.

•

پس حسابی خوش گذرانده ای!

•

در خانه ابوالحسن؟ چه می گویی! خوشی های مان در قصر بود. در خانه ابوالحسن، نه نازت را می کشیدند و نه نازت را می خریدند. چشم و گوش شدن در آن خانه فایده ای نداشت. ابوالحسن می گفت کسی که از خدا توفیق بخواهد و تلاش نکند، خود را مسخره کرده. هر روز اول سپیده، زنی می آمد و به زور، بیدارمان می کرد تا نماز بخوانیم. گاهی فقط بلند می شدم تا ابوالحسن را ببینم. آن موقع سحر، با عود خام هندی، بخور

می داد. بعد هم مشک و گلاب می زد و مشغول نماز می شد، همان اول وقت. یاد ندارم غیر از اول وقت، نماز خوانده باشد. دلم می خواست بخوابم و خواب قصر را ببینم، اما از لای پلک هایم ابوالحسن را نگاه می کردم. بعد از نماز به سجده می رفت و تا آفتاب بلند نمی شد، سرش را بلند نمی کرد. حرص می خوردم. در سرما و گرما این کارش بود. گاهی سرم را به بالشم می چسباندم که او را نبینم. خوابم می برد. بیدار که می شدم، او هنوز در سجده بود. وقتی هم بلند می شد، به اتاق مخصوصش می رفت و مشغول رسیدگی به کارهای مردم می شد. آدم های زیادی می آمدند و می رفتند. او همین طور آرام آرام حرف می زد و کارشان را انجام می داد. همه اهل خانه را هم مثل خودش کرده بود. هیچ کس صدایش بلند نمی شد. گاهی ساعت ها می نشستم و نگاهش می کردم. به سوال های مردم و جواب هایی که می داد، گوش می کردم، بیش تر از خدا و پیغمبر می گفت.

پیرزن آرد و آب و شکر را به هم آمیخت و بعد ظرف شربت را به سمت محمد دراز کرد.

• جرعه جرعه بنوش تا طعمش را خوب بفهمی. بنوش، بنوش که تشنگی ات را از بین می برد .

محمد کاسه را از دهانش کنار آورد. چشمش را باز کرد و گفت: عجب شربتی! جدم می گفت زیاد به شما تبرک می جسته.

• همان روز که امام مرا به او هدیه داد، با من قرار گذاشت که

بعد از مرگش آزاد باشم.

•

جدم شما را زن عاقلی می دانست، اما انگار پیری، عقل تان را ضایع کرده! مالتان را این طور نبخشید !

•

از میان دو گروهی که با هم روبه رو می شوند، پیروزی با گروهی است که بخشش بیش تری داشته باشد. می بینی؟ عقلم سر جایش است، حرف های ابوالحسن را هنوز هم بپرسی، یک به یک برایت می گویم. محمد! خوشی ها مثل این شربت، خیلی زود تمام می شود، اما خدا کند خاطره شربت درست کردن مرا در گرمای ظهر تابستان از یاد نبری و در عوضش برایم کاری بکنی .

به قسمت بالای اتاق اشاره کرد .

•

آن صندوقچه را برایم بیاور .

•

گنج است ؟

•

گنجم کجا بود؟

•

از قصر مأمون، از قصر ولیعهدش!

•

گنج قصر، خوشی هایش بود. گنج موسی الرضا هم این جاست.

بعد با دست به سرش زد و گفت: خانه ی علی بن موسی الرضا، فقط باید آرام می بودی و گوش می دادی. آن قدر گوش می دادم که دیگر جواب همه ی سوال ها را حفظ بودم. پدربزرگت عبدالله، زیاد به خانه ابوالحسن می آمد. سوال های عجیبی می کرد. امام جوابش را می داد. گاهی هم من سوال هایش را جواب می دادم. یک روز به امام گفت این غدر را به من ببخشید. خیلی خوشحال

شدم. انگار بهشت را به من داده باشند .در خانه ی عبدالله دیگر کنیز خودم بودم و خانم خودم. یک روز عباس آمد. برایت گفته ام؟ عباس ابن احنف، شاعر بود. مرا که دید، از من خوشش آمد و گفت این را به من ببخش. جدّت گفت این مُدبّره است. بعد از مرگم آزاد خواهد بود. عباس برایم شعر خواند. فکر کنم تا به حال برایت این شعر را نخوانده باشم. آن را درست به یاد ندارم. منظورش این بود که دنیا خوب نکرد که اسم تو را بی وفا نهاد. گفته بودم؟

محمد صندوقچه را به دست پیرزن داد و گفت: صدها بار.

• خب از یک عمر کنیزی، همین یک مشت خاطره برایم مانده.

بعد گفت: محمد! می شنوی؟ بوی این بسته را می فهمی؟

•

حالا کنیزی بهتر است یا خانم بودن؟

•

تا کنیز که باشی !

•

خب، مأمون یا علی بن موسی یا جدم؟

•

تو چه حدس می زنی؟ حیف که خوشی هایش رفت، اما خاطراتی هست که تا عمر داری با تو است.

پیرزن دوباره بسته را نزدیک بینی اش گرفت و بعد به سختی با دست های پر از چروکش گره آن را باز کرد و از میانش برگه ای بیرون آورد.

• محمد ابوالحسن گفت عمر درازی می کنم. حالا باید صد سالم باشد. این را از خانه ابوالحسن آورده ام. می خواهم وقتی مُردم آن را داخل کفنم بگذاری .

میان مشت بسته

زهره عارفی

مشتش را کنار در به دیوار کوبید و لب هایش را روی هم فشار داد. به سمت در رفت یک لحظه ایستاد. پشت به دیوار کرد و همان جا روی زمین نشست. چه خدمت ها که کردم! این هم دستمزدم. اصلا حقم همین است. چرا که نه؟ خوب مزدم را دادند!

همین طور که دو زانویش را بغل کرده بود، شروع به تکان دادن پای راستش کرد. این کار را اغلب می کرد. همسرش همیشه می گفت: «یونس به جای این که پایت را این قدر تکان بدهی، بلند شو راه برو.» اگر الان بود، برایش آب می آورد. کاش الان این جا بود! باید با یکی حرف می زد. باید بود و می دید، زحمت های چند ساله اش چطور در چند دقیقه به باد هوا رفت. حداقل زنش می دانست او چطور آدمی است.

دست راستش را سمت چپ سینهاش گذاشت و نفس عمیقی کشید. بلند شد طول اتاق را برای دهمین بار یا شاید بیش تر رفت و برگشت. سرش را کنار پنجره اتاق گذاشت و بیرون را نگاه کرد.

ابوالحسن طبق معمول روی دوپا نشسته بود. برخلاف همیشه سرش پایین بود. کاش سرش را بلند می کرد و چشم در چشم این جماعت بی آبرو می انداخت! همین برای یونس کافی بود، همین قدر که او نگاهشان کند. یقین داشت از شرم سرخ می شوند. همان دوستش که آن روز، روی شانه اش زده بود و گفته بود: «یونس اگر کمک تو نبود، از پا درآمده بودم.» او هم در میان جماعت بود. حرفی نمی زد. باید چیزی می گفت. چرا لال شده بود؟ نمی توانست دهان باز کند و بگوید: آخر یونس چه بدی در حق شما کرده که درباره اش این طور حرف می زنید؟ او که فقط از دین خدا برایتان می گوید .

دستش را مشت کرد. باید چند ضربه آرام به پنجره می زد تا یکی از دوستانش متوجه او شود و جلو بیاید. باز مشتش را کف دست دیگر کوبید. همین طور که ایستاده بود، پایش را تکان داد. نمی دانست به سمت راست برود یا چپ. اصلاً چه فرقی می کرد؟ مگر این اتاق چند قدم بود؟ سه قدم این طرف برود یا دو قدم آن طرف.

صدایی از حیاط بلند شد. خودش بود. همان مرد بصری که یک بار درباره قیامت از او سوال کرده بود. صدای کلفت

و خراشیده اش را تا آخر عمر هم نمی توانست از یاد ببرد. آن روز می خواست دست یونس را ببوسد. حالا باز صدایش دارد حیاط را می لرزاند.

• ابوالحسن! هرچه از یونس بگویم کم گفته ام! در تعجبم که او به خانه شما رفت و آمد می کند!

این دیگر پررویی و وقاحت است !

پرده جلوی در را کنار زد. آستین لباسش را ورمالید. چشمش را بست و گفت: «خدایا توکل بر تو!» بعد بلند نفس کشید، یک بار ، دوبار.

آرام باش یونس، آرام! صبر کن! ابوالحسن کم به تو خوبی کرده؟ هیچ وقت چیزی گفته که به ضرر تو باشد؟ صبر کن مرد! لازم باشد خودش خبرت می کند. خودش گفت: «ساکت باش! اگر لازم شد ،صدایت می زنم.» اما نمی زنی، اما نمی زنی. صدایم بزن دیگ!ر این حق من است. نیست؟

انگشت ها را لای هم گره کرد و دو مشتی، چندبار پشت سر هم، کوتاه و تند به پیشانی کوبید. این انصاف است؟ این نتیجه خوبی است؟ چرا نباید از خودم دفاع کنم؟ چرا؟

همهمه ای در حیاط پیچید. یونس خودش را سمت دیوار کشید و کنار پنجره ایستاد. نور از راست می تابید و می شد چهره ابوالحسن را دید. سرش را بلند کرده بود، اما نگاهش به طرف مهمان هایی که از بصره آمده بودند نبود. آرام بود، اما چشمانش

برقی نداشت.

• در امان خدا !

این آخرین جمله ابوالحسن بود. صدای بسته شدن در خانه هنوز نیامده بود که یونس از آن اتاق، بیرون پرید .

•

ابا الحسن! ابا الحسن! باورتان می شود؟ چرا صدایم نزدید؟ خدای من! چرا از من خواستید این مدت، داخل آن اتاق بمانم و لال شوم؟ ناسزاهای شان به کنار، شما فکر می کنید من چنین آدمی هستم که آن ها می گفتند، بد و نابکار؟ مرا بگو چقدر باید احمق باشم که با این آدم ها بده و بستان و نشست و برخاست دارم !

•

از چه ناراحتی؟ این حرف ها چه اهمیتی دارند!

•

ندیدید چطور درباره من قضاوت می کردند؟

•

سعی کن همیشه با مردم به اندازه ی کمال و معرفت شان حرف بزنی.

•

من همیشه خوبی این مردم را خواسته ام.

•

تو نباید به این ها مطالبی را می گفتی که درک نمی کنند.

•

من سعی کردم مطالبی را که از شما یاد گرفته ام، بی کم و کاست به این ها بگویم .

•

پس چرا ناراحتی؟

•

حالا شما در مورد من چه فکری می کنید؟

•

یونس، نگاه کن !

ابوالحسن دستش را مشت کرد و جلوی یونس گرفت.

•

توی دست من سنگ است یا مروارید؟

•

من چه بگویم؟ خودتان بهتر می دانید !

•

وقتی مرواریدی در دست داری و مردم بگویند که سنگ است یا این که سنگ باشد و مردم بگویند، در است، این حرف چه تاثیری دارد وقتی تو دقیقاً می دانی که در دستت چیست؟

یونس که حالا دیگر آرامش خود را باز یافته بود، به شوخی پرسید: حالا در دستتان چیست؟

ابوالحسن دست روی دست یونس گذاشت و گفت: دیگر پایت را تکان نمی دهی! من یونس را بهتر از خودش و همسرش می شناسم !

شب شوم

سید احمد بطحایی

گویی باید می رفتم. هر تدبیری اندیشیدم سودی نبخشید. انگار دستی مرا به این معامله فراخوانده بود. پسرم، عمران مریض شده بود و هیچکس نبود که جای خودم به این سفر بفرستم. به ناچار از شهر بیرون زدم به قصد معامله با حمید بن قحطبه طوسی.

به محض این که وارد شهر شدم به در خانه اش رفتم. در زدم غلامش در را باز کرد. وقتی فهمید من آمده ام، از حجره اش بیرون آمد و مرا در آغوش کشید. وارد اتاق که شدم جوی آبی دیدم که از وسط اتاقش می گذرد. در کنار جوی آب، فرشی ایرانی انداخته و کنارش چند نوع طعام و میوه جمع شده بود. تعجب کردم. نشنیده بودم حمید بن قحطبه طوسی با آن همه مدحی که از او

شنیده بودم، رمضان را این گونه بگذراند. باور چنین منظره ای برایم سخت بود. گرد از لباس گرفتم و کنارش نشستم و به متکایی تکیه دادم. طشت و تنگی آوردند و حمید دست هایش را شست. پس از او دست هایم را شستم. در حین صحبت از معاملات و تجارت پارچه و حریر فراموش کردم که ماه رمضان است. دست به ظرف میوه بردم و سیبی سرخ برداشتم. سپس یادم آمد روزه هستم و سیب را داخل ظرف برگرداندم .

حمید همان طور که دانه های درشت انگور را از خوشه جدا می کرد و در دهان می گذاشت، به من گفت چرا نمی خوری؟

گفتم: ای امیر! رمضان است و خود می دانی که نه مریض هستم و نه مشکلی دارم. شما هم لابد عذر و ناراحتی دارید که بدان افطار می کنید .

ناگهان خوشه انگور از دستانش رها شد و به داخل جوی افتاد. دانه های سرخ انگور از خوشه جدا شدند و یک به یک در آب جاری شدند. با صدای بغض آلود گفت :

مریض نیستم و ناراحتی که باعث روزه خوردن شود نیز ندارم. چشمانش به آنی چون کاسه ای خون سرخ شدند. به سان دانه های انگور در جوی . انگار که آب جوی در چشمانش نشسته باشد، نمناک شده و اشک بر روی گونه و محاسنش سرازیر شد.

با آن که متعجب شدم ولی چیزی نگفتم. پیش خودم گفتم اگر بخواهد خودش می گوید چه شده. غلامش را خواند تا بساط

طعام و میوه را جمع کنند.

هر چه صبر کردم و در پرسش امساک کردم، سودی نبخشید. حمید همان طور متأثر سر به زیر افکنده بود و بی صدا می گریست . حمید بن قحطبه از آن ها نبود که به این سادگی ناراحت شود و به سان زنان و بچه ها بگرید. طاقت نیاوردم. قدری مکث کردم و با تأنی گفتم:

• چه چیز باعث شد گریه کنید؟

لحظه ای ساکت ماند و به جریان آب نگاه کرد. هنوز محاسنش از اشک نم داشت. بی آن که سرش را بالا بیاورد، گفت:

• زمانی که هارون در طوس بود، شبی، غلامی را نزد من فرستاد تا پیش او بروم. به پیش امیر که رسیدم، در مقابلش، شمعی روشن و شمشیری سبز که از غلاف در آمده بود دیدم. سوی دیگرش نیز خادمی دست به شمشیر قرار داشت. در مقابلش ایستادم. همان طور که روی صندلی اش نشسته بود سرش را بالا آورد و رو به من گفت: «تا چه حدی از امیرالمؤمنین اطاعت می کنی؟» اصلا حدس هم نمی زدم چه چیزی ممکن است از من بخواهد. پیش خودم گفتم حکماً به مانند دفعات قبل دخترکی از میان کنیزانم را طلب کرده، یا می خواهد برای گرفتن رضایت و همراهی گروه و قبیله ای واسطه شوم. گفتم: با جان و مال در خدمتم. سرش را پایین انداخت و اجازه خروج داد.

به خانه که بر می گشتم مدام با خود می گفتم دلش اسیر کدام یک از کنیزان شده؟ نکند عطیه را طلب کند یا همراهی کدام قبیله

را می خواهد. برای چه هدفی؟ در خانه تا خواستم وارد بستر شوم، باز درب خانه به صدا درآمد. نمی دانم چرا، ولی ترس تمام وجودم را گرفته بود. می فهمی عبیدالله! من حمید بن قحطبه طوسی، فاتح تمام جنگ های تن به تن. منی که مردم از سایه ام نیز فرار می کنند، ترس به جانم افتاده بود. از شنیدن صدای کوبیدن در، تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد. می دانم نمی فهمی. این که کسی چون من از شنیدن صدای درب هراس به دلش بیفتد. در را که باز کردم همان فرستاده مأمون بود. تنها آمده بود. مانند دفعه قبل سربازی همراهش نبود. گفت: امیر تو را فرا خوانده است، با خود گفتم: دیگر کارم تمام است و می ترسیدم که مبادا قصد کشتنم را داشته باشد و احتمالاً دفعه گذشته. از من خجالت کشیده است. گفتم لابد فهمیده عطیه را به او نمی دهم. اسب را زین کردم و همراهش رفتم. افسار اسب در دستم می لرزید. در راه نسیم خنکی می وزید ولی تمام لباس هام از عرق خیس شده بود. تا به کاخش برسم نیمی از عمرم تمام شد. به حضورش رفتم، باز هم با همان لبخند گفت: تا چه حد از امیرالمؤمنین اطاعت می کنی؟

با مکث گفتم: با جان و مال و زن و فرزند.

«فرزند را که می گفتم دل از سالم و حمیده بریده بودم. توی چشم هایم نگاه کرد و خندید. از ترس نتوانستم به چشم هاش نگاه کنم. هیچ وقت این گونه نبودم. این قدر مضطرب و هراسناک. با همان لحن سرد و خونسرد گفت به خانه برگردم. به خانه که

رسیدم دیگر زین اسب را در نیاوردم. حتی به بستر هم نرفتم. داخل حیاط کنار حوض نشستم. دستی به آب زدم. می خواستم کسی کنارم بود تا آرامم می کرد. کسی که مرا از این واهمه رها سازد. چیزی نگذشته بود که باز صدای در بلند شد. این بار با ضرباتی محکم تر و سریع تر به در می زد. انگار که منتظرش بوده باشم، سریع برخاستم و در را باز کردم. همان فرستاده قبلی بود. این بار بدون آن که از اسب پیاده شود گفت: امیر تو را فرا خوانده است . به حضور امیر رفتم. آن ترس و اضطراب بیش از پیش به جانم هجوم آورده بود. می فهمی چه می گویم عبیدالله؟ دوست داشتم آن شب، روح از تنم می رفت و به نزد هارون نمی رفتم. حتی به فکرم آمد فرستاده را با ضربه ای بکشم و فرار کنم، ولی دیگر نا و توانی در تن نداشتم. به نزد امیر رفتم. با جسمی که سست و بیجان شده بود. گویی روحم را در خانه گذاشته بودم. امیر انگار از دفعه قبل همان جا نشسته بود. حتی خنده و چشم هاش هم همان گونه بودند. این بار با لحن خونسرد و هم انگیزتری گفت:

• تا چه حد از امیرالمؤمنین اطاعت می کنی؟

کمی عقب رفتم. به زور روی پا بند بودم. با صدایی که اضطرابش را حتی فرستاده هم فهمیده بود، گفتم: با جان و مال و زن و فرزند و دین!

«دین» را آرام تر و بالکنت گفتم. زبانم پیچیده بود به هم. هارون این بار با اطمینان بیش تری خندید. وقتی می خندید

دهانش تا جایی که جا داشت باز شده بود. صدای قهقه اش در فضا پیچید. حس کردم تمام شهر صدای خنده اش را شنیده اند. رعب و وحشتم چند برابر شده بود. خودم را لعنت کردم که چرا آمده بودم. چرا از شهر نگریخته بودم. چرا شهامتش را نداشتم که بگویم: نه امیر، من طاقت این همه سؤال را ندارم. من نمی توانم از شما اطاعت کنم .

خنده اش که فروکش کرد، گفت :

• این شمشیر را بگیر و آن چه را که این خادم به تو دستور می دهد، اجرا کن .

خادم همان شمشیر تراش خورده سبز رنگ را از سکوی کنار هارون برداشت و به دست من داد. شمشیر هنوز توی دستم جاگیر نشده بود که بود که روی زمین افتاد و صدایش به در و دیوار نقاشی شده کاخ خورد و در سالن پیچید. گویی صدها شمشیر روی زمین افتاده بودند و با هم می جنگیدند

خادم هارون مرا به بیرون شهر برد. تاریکی شب به سان پارچه ای تمام جاده را پوشانده بود. آن قدر راه پیچ و خم دار بود که بعدها هر چه جستجو کردم نتوانستم دوباره آن مسیر را پیدا کنم. در بیابان به خانهای رسید با دری کهنه و دیوارهایی پوسیده درب خانه قفل بود. بازش کرد. گوشه حیاط چاهی قرار داشت با چرخی چوبی بالای سرش و دلوی زهوار در رفته در کنارش. در سه گوش حیاط سه اتاق بود که بر درب آن ها قفلی زنگ زده قرار داشت.

خادم لحظه ای ایستاد و به درها نگاه کرد. بعد که نگاهی به هر سه انداخت با قدم هایی سریع و محکم به طرف دری که طرف راست در خانه بود رفت. دسته کلیدی از گوشه کمرش بیرون کشید و پس از امتحان کردن چندین کلید قفل را باز کرد. هنوز مبهوت آن خانه و فضای غریب آن جا بودم که با فریاد خادم به خود آمدم. پیاش وارد اتاق شدم و صحنه ای را دیدم که هنوز در خاطرم است. بیست پیرمرد و جوان در گوشه و تکیه به دیوار اتاق نشسته بودند. چند نفرشان مشغول نماز بودند. و چند نفرشان هم در وسط اتاق خوابیده بودند که با صدای ما بیدار شدند. صورت بهت زده آن ها کم از واهمه من نداشت. انگار آن ها هم منتظر بودند ببیند چه می خواهد بشود. چرا این موقع شب به سراغشان رفته ایم. اصلاً آن ها که بودند که این جا و این گونه نگهداری می شدند. از گیسوان و ریش های بلندشان پیدا بود که لااقل چند ماه است این جا در بند هستند. خط و خراش کهنه و تازه روی بدن هاشان نشان از شلاق هایی بود که هر روز بر دست و پا و صورتشان می نشست. غلام نگاهی به شمشیر در دستم کرد و گفت: - امیرالمؤمنین تو را مأمور قتل این ها کرده است.

دستان حمید وقتی از آن خانه می گفت چنان می لرزید که ترسیدم در لحظه ای جان از بدنش خارج شود.

• دستانم را می بینی؟ نترس عبیدالله من ماه هاست با این لرزش زندگی می کنم. زجر می کشم. نمی دانی چه رعشه ای به

جانم انداخته این لرزش ها.

ترسیدم حمید در آنی بمیرد. انگار بالای سر محتضری رسیده باشم. - ابن قحطبه بگذار برای بعد. الان زمان مناسبی برای سخن گفتن نیست. بهتر است...

نگذاشت سخنم تمام شود. همان طور که لرزش تن و بدنش بیش تر می شد حرفم را قطع کرد .

• نه عبیدالله . بگذار بگویم. بگذار بگویم و بعد بمیرم. سینه ام تنگ شده عبیدالله . نمی دانی پس از آن واقعه، هر شب چه کابوس هایی می بینم. نمی دانی این لرزش دست ها وقتی شروع می شود چه با تن و بدنم می کند. می بینی شان؟

مثل من به دست هایش نگاه کرد. انگار برای خودش هم عجیب باشد و برای اولین بار می بیندشان.

• این دست ها نیستند که می لرزند، این ها فرار قطره های خون در بدنم است. می دانم هر کدام شان از سر این رسوایی می خواهند فرار کند. گوشه ای بخزند که هم را نبینند. مثل من که این جا داخل این خانه خود را حبس کرده ام. به خدا قسم آن موقع نمی دانستم تمام شان از سادات هستند. یعنی نه این که ندانم. خادم امیر چیزی گفت. ولی آن موقع نفهمیدم. نمی دانم به خدا. شاید هم می دانستم سادات علوی هستند. آن لحظه اصلا از خودم بی خود شده بودم، یک تن بی روح، بی اراده، سست. خادم یکی یکی آن ها را جلو می آورد و من گردن می زدم. عبیدالله تو خودت در چندین

جنگ هم رکابم بودی. دیدی وقتی به قلب سپاه می زنم چگونه سر مردان جنگی پشتم روی زمین می افتند. دیده ای چگونه شن های صحرا از خون شمشیرم سرخگون می شود . اما نمی دانم گردن زدن آن چند پیرمرد و جوان لاغر و نحیف با من چه کرد. عبیدالله من آن شب مُردم. نفسم قطع شد. شدم اینی که می بینی کالبدی است از یک مرد جنگی که شجاعتش شهره پیرها و جوان های هر قبیله ای بوده و الان از سایه خود هم می ترسد. از شنیدن صدای در، لرزه تمام بدنم را می گیرد. بدنم عرق می کند. مثل الان که می بینی، صورتم سرخ می شود. خون می دود به تمام رگ هام. اما عبیدالله این ها تمام واقعه نیست. وقتی سر آن بیست نفر را زدم، خادم مرا به اتاق دوم برد و قفل آن جا را باز کرد. باز هم حدود بیست نفرمانند اتاق قبلی. و باز فرمان خادم و گردن زدن آن ها با شمشیری که خون تمامش را گرفته بود. یقین دارم شمشیر به عمرش آن همه خون جاری نکرده و جان نستانده بود. و سپس اتاق سوم و باز هم گروه دیگری به مانند دو اتاق قبل. و من هر چه که خادم گفت انجام دادم. ولی هیچ کدام شان نه التماس کردند و نه ترسیدند. عبیدالله من به جای آن ها ترسیده بودم. چشم هاشان آن قدر مطمئن و محکم بود که می ترسیدم به صورت و چشم هاشان نگاه کنم. انگار با روحشان به جنگ شمشیر من آمده بودند، یا من به جنگ آن ها. همه را گردن زدم تا اینکه دو نفر ماندند. یکی پسرکی که مو به صورت در نیاورده بود و با حالتی که روح خادم را

هم خراش می داد مادرش را صدا می کرد و دیگر پیرمردی که تازه نمازش را تمام کرده بود. ماندم از کدام شروع کنم. فکر کردم پیرمرد را اول خلاص کنم. به سمتش رفتم. شمشیر را بالا بردم. با آرامش و بی هیچ ترسی گفت: خداوند مرگت دهد! فردا که به حضور جد ما برسی، برای کشتن فرزندان رسول الله چه عذری داری؟

در آن موقع شمشیر خودش روی گردن پیرمرد پایین آمد و بدن خونینش روی زمینی که بر آن سجده می کرد آرام گرفت. تنها پسرک مانده بود. گوشه ای نشسته بود و سرش را در زانوهاش فرو کرده بود و مدام مادرش را صدا می زد. ناله حزین و خش دار «یوما»یش در و دیوار اتاق را به گریه می انداخت. من هم منقلب شده بودم. لرزش دست و پایم بیش تر شده بود. مدام شمشیر را محکم توی دستانم می گرفتم تا با رعشه دستم زمین نیفتد. خواستم از کشتن آن پسرک صرف نظر کنم که خادم با دست محکم به پشتم زد و نگاه غضب ناکی کرد که شمشیر را روی آن پسرک بلند کردم. شمشیر را پایین نیاورده بودم که پسرک نگاهم کرد. هنوز چشم هاش را یادم هست. هر روز در خواب می بینمش. با همان چشم هاش نگاهم می کند. انگار می خواهد جانم را بگیرد. و من که مسخ شده بودم شمشیر را پایین آوردم. عبیدالله ! دیگر از آن روز نه در بیداری راحتم و نه در خواب. مدام چشم هاشان توی ذهنم می آید. از من سؤال می کنند و من می مانم. تنها نگاه شان می کنم و رعشه به جانم می افتد. عبیدالله! این دستم را می بینی؟

همین که پا رویش گذاشته ام تا بیش از این نلرزد. این همان دستی است که شمشیر را به دست گرفته بود. همان دستی که اجساد و سرهای آنها را داخل چاه انداخت .

همان طور که با پایش دستش را لگدمال می کرد خواستم از کنارش بلند شدم و خانه اش را ترک کنم که رو به من کرد و گفت: حال چطور می توانم با این حال، روزه بگیرم و نماز بخوانم. من یک مرده ام من سال هاست مرده ام.

چشم هاش زردرنگ شده بودند و می لرزیدند. انگار که با چشم هایش حرف می زد. سرش را به زیر افکند و با خودش حرف می زد. هر چه خواستم بشنوم چه می گوید، نشد. از غفلتش استفاده کردم و آن جا را ترک کردم. بعد از آن سفر خواستم جریان آن شب و حالات حمید بن قحطبه را به ابوالحسن برسانم تا بگویم سرنوشت ظلم به خاندانت با حمید چه کرده است. ابتدا خواستم نامه بنویسم و شرح ماجرا دهم. ولی صبر کردم دوست داشتم چهره و چشمان علی بن موسی علیه السلام را هنگام شنیدن این جریان ببینم. دلم برای خنده های حضرت تنگ شده بود. بعد از آمدن به طوس شنیده بودم دیگر خنده بر لبان مبارکش نیامده. تا این که تجارت را بهانه کردم و برای دیدارش راهی خراسان شدم. موقع اذان ظهر وارد طوس شدم. قبل از رفتن به بازار و حتی تحویل اجناس و شتران با پرس وجو به سمت مسجد روانه شدم. تصور خنده های رضایت آمیز ابوالحسن بیش از هر چیزی خوشحالم

می کرد وقتی رسیدم نماز تمام شده بود و عده ای دور امام حلقه زده بودند، تا به خدمت ایشان رسیدم با بزرگواری برخواست و در آغوشم گرفت و از احوالم جویا شد. طوری با من برخورد کرد، گویی من امام او هستم و او یک انسان ساده. پس از ادب به ایشان داستان حمید را گفتم. تا جریانش را شنید، اخم به پیشانی انداخت. دیگر خبری از خنده و شوخی های موقع دیدارم نبودم. انگار غم به دل ابوالحسن علیه السلام نشسته و خبر مرگ عزیزی را شنیده باشد. چهره شان گرفته و درهم کشیده شد. عرض کردم :

• مولای من از شنیدن کشته شدن سادات این گونه شدید؟

با تأنی فرمودند: آن ها به دیدار جدشان رسول الله صلی الله علیه وآله رفته اند و ما نیز مشتاق ملاقات جدمان هستیم. ناراحتی ام برای خود حمید بن قحطبه و ناامیدی اش است، نه کشتن سادات. حتی ظلمی شدیدتر از این هم نباید کسی را از رحمت خدا ناامید کند. رحمت و مهربانی خدا بسیار عظیم تر از آن است که گناه حمید مانع آن باشد.

سر به پایین گرفتم و انگار که چون موسی علیه السلام دریایی برایم باز شده باشد متعجب شدم و به این فکر کردم که حمید نه در کشتن سادات که در ناامیدی از لطف خدا، خود را به کشتن داده است. (1)


1) عيون أخبار الرضا علیه السلام ، باب نهم، حدیث 1.

پیک مصیبت

سید احمد بطحایی

مردم مدینه مدت ها بود خبری از علی بن موسی علیه السلام نداشتند. می دانستند در طوس است و به ناچار ولیعهدی مأمون را پذیرفته . حتی گاه گاهی فرستاده ای از امام می آمد و پاسخ سؤالات مردم را می داد و آن ها را از حال امام آگاه می کرد. ولی این بار اوضاع فرق داشت. ماه ها بود خبری از امام نشده بود و حالا قرار بود پیکی از طوس بیاید. ولی چرا یاسر. چرا مثل همیشه یک فرستاده عادی نیامده بود. چرا یاسر خادم و نزدیک ترین فرد به امام در قصر مأمون، به مدینه می آمد. قرار بود عصر، قبل از غروب برسد، هرچند گروهی پس از اذان صبح، به نزدیک دروازه ی شهر آمدند. شاید چون شایعه شده بود یاسر همراه امام می آید. این غم در

چهره ی محمد بن علی علیه السلام برای چه بود. مگر نه این که خبر از پدرش می رسید. همه چیز برای مردم مدینه عجیب شده بود. آمدن پیک، ناراحتی چند هفته ای امام و حتی بی خبری چند ماهه از ایشان. رفت و آمدهای بی سر و صدای علی بن عبدالرحمن و یحیی بزنطی به خانه محمد بن علی علیه السلام در این چند هفته، آن قدر زیاد شده بود که حتی کودکانی که نزدیک خانه فرزند امام رضا، بازی می کردند، فهمیده بودند در طوس خبرهایی است که حال فرزندش این قدر منقلب شده و رفت و آمدها این چنین مشکوک.

نزدیک ظهر که شد بازار دیگر خلوت شده بود. صدای اذان از بالای مسجد، نیمی از مدینه را در نوردیده بود. انگار در صدای مؤذن هم انتظار نشسته بود. محمد بن علیعلیه السلام که وارد مسجد شد، همه منتظر بودند چیزی بگوید، از پدرش یا حتی از یاسر، حرفی بزند. ولی فرزند امام به سمت محراب رفت و به نماز ایستاد. مسجد شلوغ تر از هر روز شده بود. آن ها که دیر رسیده بودند، بیرون مسجد، نماز را به جماعت بستند. صف نماز تا انتهای حیاط مسجد کشیده شده بود. نماز که تمام شد زن و مرد به سرعت از مسجد خارج شدند و به سمت دروازه های شهر رفتند، انگار بخواهند به استقبال امام بروند. نزدیک عصر که شد، مدام خبر می رسید یاسر به نزدیک شهر رسیده . تقریباً در بازار و کوچه ها کسی نبود، نه کودکی بازی می کرد و نه فروشنده ای جنس می فروخت.

گروهی برای حاجت شان، آماده ی ادای نذرشان شده بودند و

گروهی منتظر بودند تا شاید علی بن موسی علیه السلام را ببینند و به فرزند خردسالش نشان دهند. چند مرد هم منتظر بودند تا اگر امام هم با یاسر می آمد، گوسفند و گاوشان را جلوی پایش قربانی کنند. از ظهر تا به عصر برایشان به اندازه چند سال گذشته بود انگار.

نزدیک غروب که شد، چند جوان مشعل ها را روشن کردند. اکثر مردها بیرون دروازه و زن ها و کودکان، داخل شهر، پشت دروازه منتظر یاسر یا شاید امام ایستاده بوند. همه چشم ها یک آن دوخته شد به غباری که از پشت تپه یصعا، نزدیک مدینه، بلند شده بود. پچ پچ زن ها و گفت وگوی مردها بیش تر شد. مردان روی انگشتان پا بلند شدند تا چیز بیش تری ببینند.

غبار نزدیک و نزدیک تر شد و پس از آن، مردی سوار بر اسبی مشکین موی دیده شد. جمعیت کوچه باز کرد تا سوار به میان جمع بیاید. مردها چند قدمی به نزدیک تر شدند و زن ها گردن کشیدند تا بشناسندش .

•

یاسر است؟

•

چرا تنها؟

به نزدیک دروازه که رسید، افسار اسب را کشید تا سرعتش کم شود. اسب، آرام به جلو دروازه رسید. مرد جوانی افسار اسب را گرفت تا سوارش بتواند پیاده شود. مرد پیاده شد. نقاب از چهره برداشت. یاسر بود.

مردم با دیدن چشم های یاسر فهمیدند خبری شده. از آن

خبرهایی که چند ماه بود منتظرش بودند. مرد میان سالی از میان جمعیت، الله اکبر بلندی سرداد و به دنبالش مردان و زنان، چند بار تکبیر گفتند. اما چهره یا سر شکسته تر از آن بود که خبر خوبی داشته باشد. آن قدر غمگین و ماتم زده بود که هیچ کس جرأت نکرد بپرسد چه خبر از ابوالحسن علیه السلام ؟ یا بگوید چرا تنها آمده و امام با او نیست؟

یاسر روی سنگ سیاه بزرگی که کنار دروازه بود ایستاد و بی مقدمه شروع به صحبت کرد.

• بعد از آخرین بار که امام در کاخ مأمون بودند، حالشان بد شد. در راه، در جایی که میان ما و طوس، هفت منزل، باقی مانده بود.

لرزش در صدایش، آن قدر زیاد بود که زنان و کودکان هم متوجه شدند، لرزشی مخلوط با ترسی مبهم .

• و تا ما به طوس رسیدیم ، بیماری ابوالحسن، علی بن موسی علیه السلام شدت یافت. ناچار چندین روز در طوس اقامت کردیم.

تا این را گفت، مردان چین به پیشانی انداختند و زن ها لب گزیدند. دیگر خبری از سر و صدای بازی کودکان نبود. حتی آن ها هم چشم به لب های یاسر دوخته بودند که چه می خواهد بگوید.

• مأمون روزی دو بار، به عیادت آن حضرت می آمد.

تا نام مأمون را شنیدند، صورت هاشان گرفته شد. اخم در نگاه و چشم هاشان نشست.

• در یکی از روزها که حال ابوالحسن علیه السلام بسیار خراب شده بود، بعد از این که نماز ظهرش را خواند، به من گفت: ای یاسر! چرا این مردم (همراهان و غلامان) چیزی نمی خورند؟

مردم مبهوت مانده بودند. مانند چوب خشکی ایستاده بودند و میخ حرف های یاسر شده بودند تا از خوب شدن امام بگوید، تا از سلامتی ابوالحسن خبر دهد.

• عرض کردم ای سرور من! با این وضعی که شما دارید، آن ها چطور می توانند چیزی بخورند. ابوالحسن تا این را که شنیدند کمر خمیده را راست کردند. با سختی بسیار از جا برخاستند و فرمودند: غذا را بیاورید، و همه کارکنان خود را خواندند. کسی نماند مگر آن که بر سر سفره نشست. امام از هر یک، جدا جدا، احوال پرسید و از وضع شان جستجو کرد. یادم است که حتی سراغ نگهبان ها را گرفتند. همه که غذا خوردند، فرمود: برای زنان هم ببرید. برای آن ها غذا بردند. تا مطمئن نشدند همه غذا خورده و سیر شده اند، دست به سفره نبردند. وقتی این کار تمام شد، ضعف شدیدی به ایشان دست داد و بی هوش افتادند. صدای شیون از حاضران برخاست. کنیزان مأمون و همسرانش سر و پا برهنه به آن جا ریختند و فغان و شیون، سراسر طوس را گرفت. صدای گریه چند زن از میان جمعیت بلند شد. باقی مردم انگار هنوز منتظر شنیدن شفا یافتن ابوالحسن بودند که خود را کنترل می کردند. با این حال اشک بود که از صورت مات و غم بار زن و

مرد سرازیر شده بود.

• مأمون، خود مضطرب بود و سر و پا برهنه به دور امام می چرخید. با اظهار تأسف می گریست و اشک بر صورتش سرازیر بود.

صدای گریه جمعیت تبدیل به شیون شده بود. زن ها بدون خجالت، ناله می کردند و مردها گریه شان را پنهان نمی کردند.

• در این موقع، حضرت به هوش آمد. مأمون گفت: «ای آقای من! نمی دانم کدام یک از این دو مصیبت سخت و مشکل تر است، این که تو را از دست می دهم، یا سخن این مردم که مرا به قتل تو متّهم می کنند و می گویند مسمومت کرده ام؟»

چشم های یاسر هم نمناک شده بود، ولی سعی می کرد بغض صدایش را مخفی کند .

• چهره امام چنان زرد و پژمرده شده بود که هر آن، انتظار می رفت باز از هوش برود. سرانجام گوشه چشم باز کرد و به مأمون گفت: با ابوجعفر (فرزندم) به نیکی رفتار کن، زیرا عمر تو و عمر او چنین است - و دو انگشت سبابه خود را کنار هم قرار داد.

ناله های مردم بیش تر شد. گویی فهمیده باشند چرا محمد بن علی علیه السلام این چند هفته ، اندوهگین بوده است.

• چون شب شد و پاسی از آن گذشت، کار آن حضرت تمام شد و دیده از دنیا بربست .

تا این را گفت، شیون زن ها به یک باره چنان فزونی گرفت که

انگار خبر مرگ فرزندشان را شنیده اند. دست ها بالا می رفت و روی سر و صورت پایین می آمد. مردان مدینه نیز دیگر بلند بلند گریه می کردند و با دست بر پیشانی می زدند. حتی کودکان خردسال هم بی آن که بدانند چه کسی را از دست داده اند، همچون پدر مرده ها گریه می کردند. دیگر مدینه را غم گرفته بود. گویی ساکنانش بر تمام غم ها و مصیبت هایی که بر این شهر گذشته بود می گریستند. یاسر هم دیگر سعی نکرد خودش را کنترل کند. بغضش رها شد و اشک هاش سرازیر، اما باز بریده بریده ادامه داد.

• صبح روز بعد، مردم جمع شدند. می گفتند: این مرد او را با حیله به قتل رسانده، و مرادشان مأمون بود. با صداهای به هم پیچیده، مرتب شعار می دادند که فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کشته شد.

تا این را گفت، زنان و مردان با شدت بیش تری بر سر و صورت زدند و با یاسر، لا اله الا الله گویان به طرف خانه ابوجعفر، جواد علیه السلام راه افتادند. (1)


1) ر.ک: شهادت نامه - عيون أخبار الرضا علیه السلام ، باب 62 ، حدیث 1.

دفتر هدایت

مهدی فیروزجایی

دست چپش را مشت کرد و کوبید روی سینه اش. با صدایی کلفت و دو رگه گفت: آتش می گیرم وقتی می بینم تو، حسن بن على وشاء، کسی که در علم حدیث امامان، غوطه وری، چنین دچار تردید شده ای و مرام واقفیه را قبول نداری! باور کن پس از موسای کاظم دیگر امامی نیست.

نفسی عمیق کشیدم و گفتم: زیاد بن مروان ! من ابوالحسن الرضا را امام خود نمی دانم، مگر آن که مطمئن شوم.

زیاد با دست راست به شانه ام زد.

• ببینم! اصلا شنیده ای چه کسی موسی بن جعفر را غسل داده؟ علی بن موسی اگر امام باشد، باید پیکر پدر بزرگوارش را غسل داده باشد. هر امام باید امام قبل از خود را غسل دهد.

باز مثل همیشه نفسم تنگ شده بود. باز به سختی نفسی عمیق کشیدم. سینه ام تنگ شده بود. گفتم: همه ی باورهایم را با تحقیق به دست آورده ام. حالا هم می خواهم اطمینان خاطر پیدا کنم. باید بیش تر تحقیق کنم. انشاء الله جواب این سئوال را هم می گیرم. تا به حال، لطف خدا بر سرم بوده، از این پس هم...

زیاد با صدایی بلندتر از قبل گفت: جعفربن محمد باقر که جانم فدایش باد فرمود: «کاظم علیه السلام ، قائم بعد از من است.» این یعنی او، غایب شده و بعد از او امامی نمی آید. تو به حرفش اعتماد نداری؟

به پشتی که از پشم شتر بود، تکیه دادم این بار هرچه کردم نتوانستم نفس عمیق بکشم. با آستین دشداشه، عرق پیشانی ام را پاک کردم.

• من هم همین را می گویم، ولی برخی بر این باورند که منظور از قائم، قائم منتظر نیست، بلکه منظور امامی است که به وظایفش قیام می کند .

زیاد از جایش بلند شد. با صدایی آرام تر گفت: می ترسم این شیطان که وسوسه ات می کند، برتو چیره شود.

خداحافظی کرد و از در بیرون رفت. تا در حیاط بدرقه اش کردم و گفتم: پناه بر خدا و هزار لعنت بر شیطان!

زیاد ایستاد. برگشت و خیره نگاهم کرد .

• در تردید به سر بردن، برلبه پرتگاه دویدن است.

گفتم: لطف خدا، یاری کننده حق جویان است.

زیاد که رفت، در را بستم و برگشتم. سمت تاقچه کتاب ها رفتم. دفتر را برداشتم. ورق زدم. دوباره با آستین، عرقم را پاک کردم. سر بالا بردم و گفتم: خدایا از لطفت محرومم نکن!

هر چه یاد می گرفتم می نوشتم. گاهی هم، سئوال هایی برایم پیش می آمد. آن ها را هم می نوشتم. مدت ها منتظر آزادی امام از زندان بودم. بعد از شنیدن خبر غیبتش دلتنگ شدم. آرزو کرده بودم پرده کنار رود تا دیداری تازه کنم. اما خبر شهادت او و اعلان امامت علی بن موسی الرضا، آشفته ام کرد. ابتدا باور نکردم. با خودم می گفتم: نه، شایعه است، دوروغ است. پسر موسی بن جعفر چنین نمی کند.

وقتی دانستم دوروغ نیست، آشفتگی ام بیش تر شد. باید مردم را آگاه می کردم و از گمراهی نجات شان می دادم. اما گاهی هم با خود می گفتم: نکند خودم گمراه شده باشم و اصلاً غیبتی درکار نباشد. مگر می شود ابوالحسن، پسر موسی بن جعفر، منحرف شده باشد!

دفتر را بستم و روی تاقچه گذاشتم. پنجره چوبی کنار تاقچه را باز کردم و همان جا نشستم. نسیمی وزید و صورتم را نوازش داد. آهی کشیدم. فکرهای گوناگون به ذهنم می آمد و می رفت.

• نکند غیبت موسی بن جعفر علیه السلام دروغ باشد؟ نکند امامت ادامه داشته باشد؟ نکند گمراه شده باشم؟

مدتی بود که روزها و شب هایم را با این فکرها سپری می کردم .

شک و تردید امانم را گرفته بود. نمی توانستم دست روی دست بگذارم. دوستانی که معتقد بودند امام موسی کاظم غایب شده و امامت دیگر ادامه ندارد، تمام تلاش شان را می کردند تا از تردید نجاتم دهند. بشارت امام صادق از قائم بودن فرزندش موسی را که به یادم می آوردند، کمی آرام می شدم و با خود می گفتم: امام صادق که بیهوده سخن نگفته .

ولی باز سئوال های دیگری به ذهنم می آمدند. نمی دانستم چه کنم. یادداشت هایم شده بودند یک دفتر .

روزها با برخی که امامت ابوالحسن الرضا را قبول کرده بودند، بحث می کردم. حدیث امام صادق را می خواندم. به آن استدلال می کردم. آن ها معتقد بودند من معنی حدیث را درست نفهمیده ام. می گفتند: از کجا می دانی منظورش زنده بودن و غیبتی همانند غیبت مهدی علیه السلام است؟

تردید و دو دلی، خوره جانم شده بود. باید کاری می کردم. با خود می گفتم اگر علی بن موسی الرضا، امام باشد و من در این حال شک و تردید بمیرم. آیا در حال جاهلیت مرده ام و از سعادت همیشگی محروم شده ام؟

زمانی که با واقفیه می نشستم، شک و دو دلی ام بیش تر می شد. زیادبن مروان می گفت: این یک احتمال بسیار ضعیف است که پس از امام کاظم، امام دیگری باشد .

در پاسخش می گفتم: اگر آن احتمال، درست باشد، چه؟

این ها باعث شد تا با جدیت دست به کار شوم. بالاخره تصمیمم را گرفتم. دفترم را برداشتم. زیر عبایم مخفی کردم. همسرم که در حال دوختن لباس بود، سر بالا گرفت و گفت: حسن! چه شده؟ مگر به گفته امام صادق ایمان نداری؟ چرا در باورت تردید کرده ای؟

گفتم: در همه ی باورهایم که تردید ندارم. به خدای یگانه، ایمان دارم. پیامبرش را و قرآنش را قبول دارم. امامت امامان را از علی علیه السلام تا موسی بن جعفر علیه السلام قبول دارم.

کمی مکث کردم و باز ادامه دادم: ولی امروز بر سر یک دوراهی گیر کرده ام. مطمئنم که یکی از این دو راه، بیراهه است.

دست هایم را به طرف آسمان گرفتم.

• خدایا! خدایا! راه درست را نشانم بده! می خواهم از گمراهی نجات پیدا کنم. تو را به دریای لطف بیکرانت سوگند اگر علی بن موسی الرضا امام است، نشانم بده و اگر نیست بازهم نشانم بده !

همسرم چین به پیشانی انداخت و گفت: اگر راه راست را یافتی و از این بلاتکلیفی رها شدی، مرا نیز بی نصیب نگذار .

گفتم: تو نیز برایم دعا کن که هدایت شوم!

از خانه بیرون رفتم. چاره ای جز آزمون نبود. باید امتحانش می کردم. می خواستم بدانم چقدر از گفته های پدر و اجدادش با خبر است. دفترم را، یعنی همه ی دانشی را که در طول سال ها،

نزد موسی بن جعفر آموخته بودم، با خود برداشته بودم تا با ده ها سؤال، او را بسنجم .

با خودم گفتم: اگر راست می گوید، باید مثل پدرش، از دانشی سرشار و بی پایان برخوردار باشد. تشخیص این که او از این علم بر خوردار است یا نه، سخت نبود. با مطرح کردن پرسش هایی که یادداشت کرده بودم و با ساعتی بحث و گفتگو، مشخص می شد که چکاره است.

توی راه، محمد بن جاسم را دیدم. سال ها با هم دوست بودیم. نزدیک که شد سلامش کردم. جوابم را نداد و به راهش ادامه داد. دویدم و دستش را گرفتم .

• چه شده؟ چرا جواب سلامم را نمی دهی؟

محمد برگشت و گفت: ما را دیگر با تو کاری نیست!

گفتم: ما که با هم نان و نمک خورده ایم .

• اگر می خواهی دوستی مان ادامه یابد، باید توبه کنی و به همگان بگویی که امامت علی بن موسی الرضا را قبول نداری.

سری تکان دادم و گفتم: دیگر خسته و پریشان شده ام. دنیایم مثل آخرت یزید، تیره و تار شده! دارم می روم تا همه چیز را معلوم کنم.

به منزل ابوالحسن نزدیک شدم. همه ی آن چه را برای امتحانش تدارک دیده بودم، برای چندمین بار مرور کردم. لحظه ای ایستادم. دفتر را بیرون آوردم. ورق زدم. به صفحاتش

نگاه کردم. دوباره بستم و زیر عبا مخفی کردم. با خود گفتم: ای کاش فرصت کافی داشته باشد تا بتوانیم مفصل بحث کنیم!

به منزلش رسیدم. در نیمه باز بود. مردم می آمدند و می رفتند. بر در کوبیدم. یکی از داخل گفت: بفرمایید! در که باز است.

از راهرو و راه باریک وسط حیاط گذشتم. دو طرف راه، باغچه ای از سبزیجات بود. در انتهای باغچه، درخت خرمایی قد برافراشته بود. شاخ و برگ انگور، نیز قسمت هایی از دیوار کاه گلی را پوشانده بود. از پله های سنگی بالا رفتم. وارد ایوان شدم. شلوغ بود. هرکس منتظر بود تا نوبتش شود. گوشه ای روی زیراندازی از پوست گوسفند نشستم، سرم را پایین انداختم و به مباحثه ی داغی که در پیش بود اندیشیدم.

در حجره روبه رویم، باز شد. حجره محل ملاقات امام با مردم بود. چند پله بالاتر از سطح ایوان قرار داشت. غلامی بلندقامت، سرش را سمت جمعیت چرخاند و گفت: حسن بن علی و شاء کیست؟

همه سرها سوی من برگشت. جا خوردم. سر بالا گرفتم. نیم خیز شدم. روی زانوهایم نشستم .

• بله، من هستم، با علی بن موسی الرضا کاری خصوصی دارم.

غلام از پله ها پایین آمد و به من نزدیک شد. متوجه دفتری شدم که در دستش بود. بلند شدم. غلام مقابلم ایستاد. دفتر را به طرفم گرفت و گفت: بفرمایید! امام فرمودند: جواب سئوال هایت

در این دفتر است .

نم دهانم خشک شد. هر طور بود پرسیدم: سئوال های من؟

• بله، بگیر. این طور گفتند. باید بروم. امروز سرم خیلی شلوغ است.

با دست های لرزان، دفتر را گرفتم و دوباره نشستم. دفتر را باز کردم. هرچه در دفتر خود نوشته بودم، با جواب و توضیحاتی کامل در این دفتر امام آمده بود. سر به آسمان بردم و خدا را سپاس گفتم. بلند شدم. به حیاط رفتم. گل محمدی داخل باغچه را موقع آمدن ندیده بودم. هشت غنچه زیبا، روی شاخه هایش خودنمایی می کرد. دفترها را در دستانم می فشردم. سبکبال و شادمان، سوی خانه دویدم تا هر چه زودتر آن چه را شاهدش بودم، برای همسرم تعریف کنم و آن دفتر مبارک را نشانش دهم.

راز لبخند

مهدی فیروزجایی

طبیب گفت: فایده ای ندارد .

پدر گفت: امیدی نیست؟

طبیب لبش را مچاله کرد و سری به تأسف جنباند .

• دفعه قبل که دیدمش گفتم ده روز بیشتر دوام نمی آورد و امروز روز دهم است. می بینید که لحظه به لحظه حالش دارد بدتر می شود.

وسایلش را جمع کرد. داخل کیف گذاشت و بلند شد.

• به نظر من چانه اش را ببندید.

اویس که قدی کوتاه و ریش جو گندمی داشت ، رو به غلامِ خانه کرد و گفت: دستمالی بیاورید .

پدر، دستمال سفید را از غلام گرفت. بر بالین عمو زانو زد و چانه اش را بست. آرام بیخ گوش پدر گفتم: افسوس! آخرین نفس هایش را می کشد .

بغض پدر شکست و اشکش سرازیر شد.

اویس رو به پدرم کرد.

• برخودت مسلط باش، اسحاق !

اویس سر بالا گرفت. نفسی عمیق کشید و گفت: خدایا! به تو پناه می برم !

پدرم با هق هق گریه گفت: نمی توانم تحمل کنم .

• عمر، دست خداست.

پدر دستی بر ریش بلند سیاهش کشید

• طبیب که بی حساب، حرف نمی زند .

طبیب چنان حاذق بود که بی حساب حرف نمی زد. بارها مدت زمان زنده ماندن برخی بیماران را دقیق حدس زده بود.

اویس بربالین عمو نشست تا قرآن بخواند. طبیب خدا حافظی کرد و رفت. پدر به او گفت: باید پسر عمویمان علی بن موسی الرضا را خبر کنیم.

اویس قرآن را بست. از جایش بلند شد و با عجله بیرون رفت. پدر بر بالین برادرش آرام آرام اشک می ریخت. بردارها و پسرعموهایم دور عمو، حلقه زده بودند.

ساعتی بعد، صدای در خانه به گوش رسید. غلام رفت تا در

را باز کند. علی بن موسی الرضا آمده بود. همه برای استقبال از او ایستادیم. علی بن موسی وارد اتاق شد و به همه سلام کرد و احوال پرسید. پدر آغوشش را باز کرد.

• پسرعموی عزیزم! محمد دارد از دنیا می رود. با داغ برادر چه کنم؟

چند لحظه هم دیگر را در آغوش گرفتند. شانه های پدر می لرزید. همه منتظر بودند تا امام رضا نیز برای همدردی با پسر عمویش، شروع به گریستن کند، اما او در جواب حرف ها و گریه ها و اشک ها، لبخند می زد و آرام می خندید. حاضران از دیدن این صحنه، متعجب شدند. امام دامن لباسش را جمع کرد و بر بالین عمو نشست. برخی سر در گوش هم چیزهایی می گفتند. امام پس از دقیقه ای برخاست. گفتم: پسر عموجان ! کجا می روید؟ عموی مان در حال جان دادن است.

علی بن موسی همچنان که لبخند می زد، نگاهی به عمو و بعد هم به پدرم کرد و گفت: چیزی به اذان نمانده. باید برای نماز آماده شوم.

او را تا در خانه، همراهی کردیم. قبل از آن که برود، بیخ گوش اویس گفت: اسحاق برای برادرش بی تابی می کند، ولی محمد زنده می ماند و بر او خواهد گریست .

من این سخن را با بهت و حیرت شنیدم .

امام که رفت، یکی از حاضران گفت: ابوالحسن به حال

محتضر می خندید؟

دیگری که با امام، دشمنی داشت گفت: از این که می بیند پسر عمویش دارد از دنیا می رود، خوشحال است.

اویس گفت: از خدا بترسید و دربارهی حجت خدا، از روی نادانی، قضاوت نکنید. به زودی راز این لبخند را خواهید فهمید.

برخی به حرف اویس پوزخند زدند.

چندی نگذشت که متوجه شدم نفس های عمو آرام شده است. چشم از او برگرداندم. گمان کردم دیگر نفس نمی کشد. پدرم با دو دست بر سر کوبید. دوباره نگاهی به صورت عمو کردم. لب هایش حرکت کرد. انگار چیزی می خواست بگوید. چند روزی بود که حرف نزده بود. چانه اش را باز کردم. بار دیگر نفسی عمیق کشید. لبش را تکان داد و گفت : آب!

غلامش را صدا زدم و گفتم آبی برایش بیاورید. پدر که از شادی، دست پاچه شده بود، گفت: خودم، خودم برای برادرم آب می آورم.

عمو تلاش کرد تا از جایش بلند شود. دستش را گرفتم و کمک کردم تا بنشیند. منتظر پدر بودیم تا آب بیاورد. مدت زمانی گذشت و خبری از او نشد. حال عمو لحظه به لحظه بهتر می شد. غلام رفت تا سراغی از پدر بگیرد. ناگهان سراسیمه برگشت و با فریاد گفت: بیایید! بیایید که آقا حالشان بد شده.

به ایوان دویدیم. پدر کنار مشک افتاده بود. از دهانش خون

می آمد. نفس نمی کشید. عمویم کنارش نشست و بر سرش زد. گرچه از اضطراب و اندوه، نفسم بالا نمی آمد، اما با شگفتی تمام، به یاد لبخند پسرعموی مان علی بن موسی الرضا بودم و جمله ای که کنار در به اویس گفته بود.