ghaemiyeh.com
سرشناسه:میرحامدحسین کنتوری، 1830 - 1888م.
عنوان قراردادی:عبقاتالانوار فی امامهالائمهالاطهار .برگزیده
تحفه اثنی عشریه .شرح
عنوان و نام پديدآور:عبقاتالانوار فی امامهالایمهالاطهار: حدیث نور/ تالیف میرحامدحسین نیشابوری لکهنوی؛ اشراف سیدعلی حسینیمیلانی؛ تحقیق، تصحیح و تعلیق رضا امیریسیرجانی؛ [برای] بنیاد فرهنگی امامت.
مشخصات نشر:قم: موسسه فرهنگی هنری امامت اهل بیت(ع)، 1444ق-= 1402 -
مشخصات ظاهری:ج.
شابک:دوره: 978-600-8518-42-6 ؛ ج.1: 978-622-7050-17-2
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:زبان : عربی.
يادداشت:این کتاب برگزیده کتاب "عبقاتالانوار" تالیف میرحامدحسین هندی بوده که خود نیز ردیهای بر کتاب "التحفهالاثنی عشریه" تالیف عبدالعزیزبناحمد دهلوی است.
عنوان دیگر:حدیث نور .
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت
موضوع:Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate
موضوع:دهلوی، عبدالعزیزبن احمد، 1159 - 1239ق. تحفه اثنی عشریه -- نقد و تفسیر
موضوع:احادیث خاص ( نور)
*Hadiths, Special (Nur)
موضوع:امامت
Imamate
امامت -- احادیث
Imamate -- Hadiths
شیعه -- دفاعیهها
Shi'ah -- Apologetic works
شیعه -- ردیهها
Shi'ah -- Controversial literature
شناسه افزوده:حسینی میلانی، سیدعلی، 1326 -
شناسه افزوده:امیری، رضا، 1368خرداد-، مصحح
شناسه افزوده:دهلوی، عبدالعزیزبن احمد، 1159 - 1239ق. تحفه اثنی عشریه. شرح
شناسه افزوده:بنیاد فرهنگی امامت. مرکز تخصصی امامت اهل بیت(ع)
رده بندی کنگره:BP223
رده بندی دیویی:297/45
شماره کتابشناسی ملی:9281261
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا
اشراف: آیة الله سید علی حسینی میلانی دامت برکاته
عبقات الأنوار فی امامة الائمة الاطهار
آیة الله العظمى علامه میر حامد حسین نیشابوری لکهنوی رحمةالله
1246-1306
حدیث سفینه
تصحیح تحقیق و تعلیق
رضا امیری سیرجانی
بسم الله الرحمن الرحیم
عبقات الانوار فی امامه الائمه الاطهار علیهم السلام
بسم الله الرّحمن الرّحیم
الحمد لله ربّ العالمین والصّلاة والسّلام علی خیر خلقه محمّد وآله الطّاهرين لا سيّما بقيّة الله في الأرضين ولعنة الله علی أعدائهم أجمعين
امامت حقّۀ ائمۀ اطهار علیهم
السّلام محور مجموعۀ معارف دینی و تمام علوم اسلامی و همۀ مسائل اعتقادی و عملی است، و جایگاه امامت در معرفت مبدأ و معاد، پیامبر شناسی، تفسیر قرآن، احكام حلال و حرام، و غیر ذلك، حقیقتی غیر قابل انكار است.
خدای تعالی در جایجای قرآن مجید به «ایمان» و «عمل صالح» دعوت نموده، و هر فرد مسلمان باید دارای اعتقاد صحیح و عمل صالح باشد، و دین اسلام در همین دو كلمه خلاصه میشود، امّا این دو را در «قرآن» و «سنّت» باید جستجو كرد و پیروی نمود.
قرآن، كلام الله، و به اجماع همۀ مسلمین حجّت است، و در این جهت بحثی نیست، اما احتیاجبه «تبیین» دارد، و در این جهت باید به «سنّت» رجوع شود كه فرموده <وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ>(1)و رسول الله صلّی الله علیه و آله به قول و فعل و تقریر خویش حقایق قرآن كریم را در ابعاد گوناگون «تبیین» فرموده.
و امام بر حقّ -كه جانشین رسول الله است در همۀ وظائف- عهده دار «تبیین» است بعد از رسول خدا كه فرموده: «يا علي، أنت تبيّن للنّاس ما اختلفوا فيه من بعدي.»(2)
و نيز فرموده: «بك -يا علي- يهتدي المهتدون من بعدي.»(3)يعنی: در اعتقاد صحیح و عمل صالح به امام بر حقّ باید رجوع كرد و از او باید آموخت، و این است كه امام صادق علیه السّلام فرموده: «بنا عرف الله» اشاره به «اعتقاد صحیح» و «بنا عبد الله» اشاره به «عمل صالح».(4)
و این جایگاه امامت و محوریّت امام بعد از رسول الله است.
و برای همین است كه خود ائمۀ اطهار و اصحابشان از روز اوّل به اثبات
امامت امیرالمؤمنین و اهل بیت طاهرین علیهم السّلام اهتمام ورزیده، و بزرگان امامیه در طول تاریخ سعی فراوان مبذول داشتهاند، و هموارهبر امّت تأكید شده كه اگر خداشناسی میخواهید، اگر فهم قرآن میخواهید، اگر تفقّه در حلال و حرام شریعت میخواهید، باید به اهل بیت رسول الله مراجعه كنید، و با دلائل عقلی و نقلی عدم صلاحیّت دیگران را برای هدایت امّت بیان نموده، و كتابهایی كه در باب امامت باقی گذاشتهاند -گذشته از آنچه از دست رفته- قابل احصاء نیست.
در این بین «علّامه میر حامد حسین» با منهج خود -كه بهنظر اینجانب قویترین مناهج امامیّه در اثبات امامت است- راه اثبات امامت اهل بیت و نفی امامت دیگران را روشن و حجّت را بر همگان تمام كرده است.
كتاب «عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار» كه به گفته شیخ بزرگوار ما مرحوم حاج آقا بزرگ طهرانی: «هو أجلّ ما كتب في هذا الباب من صدر الإسلام إلى الآن.» و به گفته مرحوم علامه امینی: «ذلك الكتاب المعجز المبين الذي لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه.» به آنطوریكه باید منتشر نشده، و مؤلّف بزرگ آن -كه به گفتۀ سیّد الطائفه میرزای شیرازی: «عديم النظیر» بوده- به طور مناسب شناخته و معرفی نشده.
اینجانب كه به توسّط نواده ایشان در جوانی با این كتاب آشنا شدم و تا به امروز با آن زندگی میكنم، مفتخرم كه پس از سالیان متمادی آرزوی بزرگانی را همچون علّامه سیّد محسن امین عاملی كه فرموده: «حبّذا لو ينبري أحد لتعريبها وطبعها بالعربيّة ولكنّ الهمم عند العرب خامدة» تحقّق بخشم، و كتاب
«نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار»تألیف گردید.
و خدا را شاكرم كه موفّق شدم مباحث امامت را برای اولین بار طبق منهج صاحب «عبقات الأنوار» در حوزههای علمیه مطرح و دائر كنم، و جمعی از شیفتگان اهل بیت را برای دفاع از مقام ولایتشان تربیت نمایم.
اكنون تصمیم گرفتهام كه متن كامل كتاب «عبقات الأنوار» را با تحقیق علمی كم نظیر توسط یكی از نور چشمان خود، جناب فاضل ارجمند و محقّق توانا حجة الإسلام آقای امیری منتشر شود، و از مركز حقایق اسلامی و بنیاد فرهنگی امامت خواستهام حدّ اكثر همكاری را با ایشان داشته باشند تا هر چه سریعتر این اثر در اختیار عموم اهل تحقیق قرار گیرد.
از خداوند متعال دوام توفیقات، و از حضرت ولی عصر عجّل الله فرجه الشریف مزید عنایات را خواستارم.
علي الحسيني الميلاني
بنابر اعتقاد مسلمانان، قرآن کریم و سنّت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله دو حجّت معتبری هستند که بایستی در همۀ مسائل اختلافی و بحثبرانگیز به آن دو حجّت معتبر مراجعه کرد و این روش اعتقادی، همان آموزۀ قرآن کریم است که میفرماید: <فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ>(1).
رسول خدا صلّی الله علیه و آله اصول و فروع دین را بر محور دو منبع غنی قرآن و سنّت، در عصر خویش بیان و امور الهی را طبق آنها پیاده کرده و دین اسلام را به صورت کامل به پیروان خود رساند.
سرنوشتسازترین اصل دینی که اصول دیگر تحت تأثیر آن قرار دارند، اصل ولایت و امامتاهل بیت علیهم السّلام است که آیات فراوان از قرآن مجید بر آن دلالت دارد و پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله با تمام توان آن را از ناحیۀ خدای متعال ابلاغ کرد، مردم را با آن آشنا نمود، و در روز غدیر خم حجّت بر همگان تمام گردید.
1) . سورۀ نساء 4: 59.
امّا با رحلت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله آیۀ مبارکۀ <أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ>(1)تحقّق پیدا کرد، و اختلاف بین امّت واقع شد، و امتحان این امّت همچون امم سابقه که خدای تعالی فرموده <أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ 2 وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ>(2)شروع شد.
عالمان بزرگ شیعه در قرون متمادی به پیروی از ائمۀ اطهار علیهم السّلام و بزرگان تشیّع از صحابه و تابعین و با استناد به آیات قرآن کریم و فرمایشات قطعی رسول خدا صلّی الله علیه و آله هماره از امامت و ولایت امیرالمؤمنین و اهل بیت طاهرین علیهم السّلام دفاع نموده و در این مسیر پژوهشی - علمی، با تحمّل زحمتهای طاقتفرسایی، آثار گرانبهایی را از خود به یادگار نهادهاند.
اسامی بزرگان علماء شیعه در جاهای مختلف همچون کوفه و بغداد و نجف و حلّه در تاریخ ثبت شده و آثارشان در اختیار اهل تحقیق قرار گرفته است.
و امّا اسامی و احوالات و آثار بزرگانمذهب حقّه در هندوستان هنوز شناخته نشده بود ...
در قلب شبه قارّه و در شهر لکهنو به وسیلۀ علّامه سیّد دلدارعلی غفرانمآب أعلی الله مقامه -از نوادگان امام هادی علیه السّلام- حوزۀ علمیه تأسیس شد، و این حوزه به توسّط آن بزرگوار و فرزندان عالیقدر و سایر شخصیتهای
علمی دیگر به یکی از قطبهای علمی شیعه شهره گشت، و آنگاه به وسیلۀ شاگرد برجستۀ این مکتب، علّامه میر حامد حسین أعلی الله مقامه به اوج خود رسید.
عالمان فرهیختۀ این حوزه با مهرورزی به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام به قلمفرسایی در اصل ولایت و امامت و دفاع از این حریم پاک پرداختند، والاترین و شیواترین قلم را در این عرصه خلق کردند، گنجینۀ نگارشی کمنظیری را پیش روی حقیقتجویان قرار دادند و آنان را به مکتب ائمۀ اطهار علیهم السّلام هدایت کردند که موسوعۀ ماندگار و نفیس عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار علیهم السّلام گواه صدق سخن ماست.
اسفا که بعد از گذشت چندین قرن، این مکتب پربار، مهجور مانده و حتّی در محافل علمی شیعی چندان معرفی نشده و آثار فاخر آن در دسترس عالمان و دانشپژوهان قرار نگرفته است.
در این راستا فقیه والا مقام حضرت آیت الله سیّد علی حسینی میلانی دامت برکاته به معرفی و ترویج این مکتب غنی پرداختند و با تدریس، سخنرانی و نگارش کتابهای ارزشمندی، برگ زرّینی را در شناسایی این مکتب برای حوزههایعلم و دانش گشودند، از جمله موسوعۀ ارزشمند عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار علیهم السّلام را با عنوان نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار احیا کردند.
معظم له -که معتقدند روش مکتب علماء لکهنو قویترین منهج در اثبات امامت و دفع شبهات از ولایت است- با تأسیس بنیاد فرهنگی امامت، حرکتی
نو در عرصۀ ولایت و امامت ایجاد کردند، و با تمام توان از سویی، به تبیین گستردۀ این مسألۀ حیاتی پرداختند، و از سوی دیگر، در دفاع از این حریم پاک با احیای آثار عالمان لکهنو، راه نوی را در حوزههای علمی برای حقیقتجویان گشودند.
اینک معاونت پژوهش بنیاد فرهنگی امامت، احیای تراث امامتی عالمان لکهنو را در دستور کار خود قرار داده، و کلان پروژۀ (سلسلۀ احیای آثار علمای لکهنو) را آغاز کرده است که با رهنمودهای معظم له در تحقیق این سلسله آثار ارزشمند، از دقیقترین روشهای احیای تراث بهره خواهد برد.
کتاب ارزشمند عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار علیهم السّلام (حدیث سفينه) فاخرترین اثر از آثار علمای لکهنوست که اینک به تصحیح و تحقیق حجة الإسلام والمسلمین رضا امیری سیرجانی در اختیار پژوهندگان عرصۀ امامت و ولایت قرار میگیرد.
امید است این تلاش اعتقادی - فرهنگی مورد رضا و عنایت حضرت بقیة الله الأعظم امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف قرار بگیرد.
بنیاد فرهنگی امامت
معاونت پژوهش
بسم الله الرّحمن الرّحيم
الحمد لله ربّ العالمين والصّلاة والسّلام على سيّد الأنبياء والمرسلين محمّد وآله الطيّبين الطاهرين واللعن على أعدائهم ومخالفيهم أجمعين
امامت حقّۀ ائمّۀ اطهار علیهم السّلام عنان دین خدا و سامان دنیای خلق است. اصول اعتقادی، فقه و اخلاق، رهین امامتاند. امامت نه چالشی تاریخی و نه نزاع بر حکومت؛ بلکه بنیاد و اساس دین الهی است که پس از تبلیغ عمومی آن خدای متعال فرمود: <الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا>(1).
چگونه میتوان از جایگاه و اهمیّت امامت سخن گفت در حالیکه نخستین مبلّغ امامت، پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم، مخاطَب به خطاب:
1) . سورۀ مائده 5: 3.
<يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ>(1)شدند؟!
پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم در غدیر خمّ امر الهی را اطاعت کرده و امامتِ امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السّلام را ابلاغ نمودند. مؤمنانی از یاران رسول خدا که امر خدای عزّ وجلّ را شنیدند با امیر مؤمنان علی بن ابیطالب بیعت کرده و بر این بیعت باقی ماندند. و مردمی که حرمت مصاحبت با پیامبر نشناختند، بخٍ بخٍ گویانْ نفاق دیرین پیشه کرده و از هدایت محروم گشتند.
جدایی این منافقان مریض دلْ از امامت، شروع ظلمی عالم گیر بود که خاکستر آن نه تنها بر سر مسلمانان بلکه بر تارک عالَم نشست.
از زمان پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم تا عصر دوازدهمین امام عجّل الله تعالی فرجه الشّریف، همواره عالِمانی حقجو و حقشناس بودهاند که امامت ائمّۀ اطهار علیهم السّلام را شناخته و از صمیم قلب به بیان و بنان به خدمت آن آستان مقدّس در آمدهاند.
گنبد گیتی ستارگانی پرفروز دارد؛ مقداد بن الأسود، هشام بن الحکم، شیخ مفید، سیّد مرتضی، شیخ طوسی، علامه حلّی، سیّدشرفالدین، علامه امینی و ... که جملگی به خدمت آستان امیر مؤمنان علیه السّلام در آمده و اعتلای سپهر یافتند.
و در این گنبد دوّار، آسمان لکهنو بس درخشان است؛ علّامه سیّد دلدار علی غفرانمآب، سیّد محمّد سلطان العلماء، مفتی سیّد محمّدقلی، سیّد
1) . سورۀ مائده 5: 67.
اعجاز حسین، علّامه میر حامد حسین، سیّد ناصر حسین، سید محمّد سعید و ...
گزافه نیست اگر شمس این آسمان را علّامه میر حامد حسین موسوی لکهنوی بدانیم و یدبیضای او را کتاب شریف عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار علیهم السّلام.
حدیث شريف سفينه در کتاب تحفه اثنا عشریه به عنوان حدیثی مستقلّ عنوان نشده است، بلكه عبدالعزیز دهلوی به تبعیّت از نصرالله کابلی این حدیث را ذیل حدیث شریف ثقلین بیان کرده است. از همین رو علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه نیز در کتاب شریف عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار عليهم السّلام مجلّدی مستقلّ به این حدیث اختصاص نداده و ذیل مجلّد حدیث ثقلین از این حدیث شریف نیز بحث کرده است.
حدیث سفینه از صفحۀ 705 مجلّد دوّم حدیث ثقلین آغاز شده و در صفحۀ 891 به پایان رسیده است. کتابت این مجلّد به تاریخ نیمۀ ماه جمادی الآخرة سال 1351 هجری توسّط صفدرحسین کاظمینی به سر انجام رسیده است.
اكنون با عنایات حضرت ولیّ عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف آخرین حدیث از منهج دوم كتاب عبقات الأنوار في إمامة الأئمّة الأطهار عليهم السّلام، با تصحیح و تحقیق، به سامان رسیده است. امید است که این چاپ نیز در
بلاد عالم منتشر شده و به برکت اخلاص و سوز دل مؤلّفش رحمت و رضوان خدا بر او ایمان اهل ایمان تقویت شده و اهل باطل نیز به صراط مستقیم هدایت شوند یا به غیظشان بمیرند.
متن پیش رو در دو مرحله به دقّت مقابله شده است:
مقابلۀ متن تایپ شده با نسخۀ چاپ سنگی؛
مقابلۀ نقل قولها با متن مصادر و ثبت اختلافها.
كثرت ارجاعات در كلام علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه، تنوع مصادر، و مخطوط بودن بخشی از منابع، مرحلۀ مستند سازی را یكی از دشوارترین مراحل تحقیق كتاب عبقات الأنوار قرار داده است.
در این تحقیق، آیات، احادیث، نقل قولها و دیگر ارجاعات تا حدّ امكان به صورت كامل و از مناسبترین چاپها تخریج و مستند شده است.
بهناخواه، مواردی به علّتهایی همچون یافت نشدن مصدر، ویا ناقص بودن مصدرِ موجود، مستند نشده كه تذکّر داده شده است.
همان طور كه بر اهل فنّ واضح و روشن است، بهترین منهجِ تحقیق و
تصحیح تراث، روشی است که نزدیکترین متن به متن مؤلّف، و مقصود او، و نصّی صحیح و بدون تصحیف با مراعات ذکر ارجح اختلافها در متن بر اساس مقصود نویسنده، ارائه شود.
پس از مستند سازی، نقلها با متن چاپسنگی مقابله شد و اختلافها ثبت گردید. سهو قلم كاتبان از یكسو، و تصحیح انتقادی نداشتن برخی مصادر از سوی دیگر، سبب شد تا اختلافها به سه دسته تقسیم شوند:
مواردی كه متن عبقات الأنوار صحیح و مصدر غلط است؛
مواردی كه متن عبقات الأنوار اشتباه و مصدر صحیح است؛
مواردی كه متن عبقات الأنوار و مصدر هر دو اشتباه هستند.
بر اساس سه اصلِ:
أ. اولویت داشتن ارائۀ متن صحیح؛
ب. اولویت داشتن متن عبقات الأنوار؛
ج. گزارش حداكثری اختلافها؛
متن حدیث سفينه تقویم نصّ و تصحیح شد، و اختلافها نیز در پانوشت ثبت شدند(1).
در مواردی نیز تعلیقاتی به اقتضای ضرورت، در پانوشت اضافه شد.
امید است كه این کار مورد رضایت و دعای خیر علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه قرار گیرد؛ كه ایشان در پایان نسخۀ فتوحات حیدریه میفرمایند:
1) . اختلاف تحيّات در برخی از چاپها که توسّط محقّق کم و زیاد شده است، ثبت نشد.
«واجتهدتُ بحسب وسعي في تصحيح عبارات الكتب المنقولة عنها وقابلتُ على أكثرها، لكن لِسُقم النسخ بقي أغلاط وشبهات، فإنْ تيسّرنا النسخ الصحيحة، نصحّحها إن شاء الله تعالى، وإلّا فمن تيسّرته، فعليه تصحيحها وأجره على الله <فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنين>(1).»
در پایان، ذكر دو نكته لازم است:
عناوین مطالب توسّط محقّق اضافه شده است.
رسم الخط قدیم به رسم الخط جدید تغییر یافت.
علائم استفاده شده در این تحقیق عبارتند از:
« » ابتدا و انتهای نقل قولها
< > زیادی متن عبقات الأنوار بر مصدر
( ) زیادی مصدر بر متن عبقات الأنوار
[ ] زیادی محقّق
ح رمز نسخۀ چاپ سنگی
م رمز مصادر
1) . سورۀ هود 11: 115.
سپاس ویژه دارم از حضرت آیت الله سیّد علی حسینی میلانی دامت بركاته كه از سر لطف مجلّد اين حديث را مطالعه نموده و با بیان نكات ارزشمند خویش، راقم سطور را مرهون الطافشان كردهاند.
نه تنها اشاعت كتاب شریف عبقات الأنوار، بلكه احیای امر امامت در عصر حاضر مرهون حضرتشان است كه با تلاش طاقتفرسا كتاب عبقات الأنوار را از پس سالها مهجوریّت زنده نموده،و بنای دانش امامت را در حوزههای علمیه تشیید و تثبیت كردهاند.
همچنین از سروران عزیز، حجج اسلام آقایان عليرضا احمدی، مجید مطهری راد، و مصطفی مرادقلی أدام
الله عزّهم کمال تشکر را دارم که زحمت طاقتفرسای تخریج و مقابلۀ این اثر ارزشمند را با دقت به عهده گرفتند.
و نیز سزاوار است از بنياد فرهنگی امامت كه ظلّ عنایات و ارشادات مؤسّس عظیم القدر حضرت آيت الله سیّد علی حسینی میلانی متّعنا الله بطول بقائه وبركاته خدمات ارزشمندی در راه ترویج امر امامت امیرالمؤمنین سلام الله علیه ارائه كرده، تشكر نمایم كه نشر و ترويج این اثر سترگ و ارزشمند را عهدهدار شده است.
در پایان:
این تلاش بس خرد را به حامل پرچم امامت، منقذ و معقد آمال بشریّت، حضرت بقيّة الله الأعظم عجّل الله تعالی فرجه الشریف تقدیم داشته و عذر خواهم
كه؛ إنّ الهدایا علی قدر مهديها.
اميدوارم كه حضرتش بر راقم سطور منّت نهاده و توفیق انتشار دیگر مجلّدات این اثر شریف را به او عطا كند.
رضا امیری سیرجانی
رجب المرجّب
از بس که مخاطب ما میخواهد که در قول آتی خود بر مضمون حدیث سفینه کلام خدیعت انضمام نماید و در صَرْف آن از مطلوب و مرام اهل حقّ کرام راه زیغ و عدوان بپیماید، لهذا مناسب آن است که ما أوّلاً در اثبات و احقاق حدیث سفینه -رغماً لأنف بعض أصحاب البغضاء والضّغینة- همّت خود برگماریم، و ثانیاً در تبیین و توضیح دلالت این حدیث شریف بر امامت و خلافت اهل بیت علیهم السّلام بیانی موجز بر روی کار آریم، و بعد از آن به نقض بقیۀ کلام سخافت نظام مخاطب متبوع العوام پردازیم، و پرده از روی تلبیسات و تدلیسات حضرتش براندازیم.
پس باید دانست که خیلی مغتنم است از شاه صاحب که این حدیث شریف -أعني حدیث سفینه- را به اتّباع پیر و مرشد خود -خواجه کابلی صاحب صواقع(1)- قبول فرمودند(2)
و راه تضعیف و توهین آن نپیمودند، ورنه اگر
1) . الصواقع الموبقة - مخطوط کتابخانۀ ناصریه: برگ 250 أ.
2) . کتاب تحفه اثنا عشریه ملقّب به ”نصیحة المؤمنین وفضیحة الشیاطین“ سرقت علمی از کتاب الصواقع الموبقة لإخوان الشياطين والضلال والزندقة است. عبدالعزیز دهلوی با برگردان کتاب الصواقع الموبقة از عربی به فارسی و تغییرات جزئی در آن، کتاب تحفه اثنا عشریه را منتشر کرد. برخی دیگر از آثار عبدالعزیز دهلوی نیز سرقت علمی است.
به اتّباع بعض اسلاف نا انصاف خود در این حدیثِ شریف طریق قدح و جرح مسلوک میساختند و به ردّ و تضعیف آن میپرداختند، کدام کس مانع میشد؟!
مگر نمیدانی که ابن تیمیّه حرّانی -که سرکرده خیل عثمانی و پیشرو عصابۀ مروانی میباشد- از راه کمال عصبیّت و عناد و حروریّت و لِداد، بنا بر سجیّۀ نامرضیۀ خود، در این حدیث نیز طعن مردود و جرح مطرود آغاز نهاده، داد نهایت خلاعت و رقاعت داده، چنانچه در منهاج میگوید:
«أمّا قوله: ”مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح“ فهذا لا یُعرف له إسناد أصلاً صحیح ولا ضعیف، ولا هو في شيء من کتب الحدیث(1)
التي یُعتمد علیها، وإن کان(2)قد رواه من یروي أمثاله مِن حطّاب اللّیل الذین یروون الموضوعات، فهذا ممّا یزیده وهناً <وضعفاً>.»(3)
و بطلان و هَوان این کلام سخافت انضمام اگر چه بر بُرنا و پیر واضح و
لائح است، لیکن برای مزید تبصیر و تذکیر ارباب ایمان و اسلام، و تسکیت و تبکیت خصام اغثام(1)
میگویم که:
این حدیث شریف را بسیاری از علماءِ اعلام و عظمای فخام متقدّمین و متأخّرین سُنّیّه به اسانید متکاثره و طرق متضافره روایت کردهاند(2)
بر اساس روایت ابتدائی صحیح مسلم [1: 9]: ” من حدّث عنّي بحديث يرى أنّه كذب، فهو أحد الكاذبين“ اکتفا به نقل حدیث -بدون در نظر گرفتن صحّت یا ضعف سند- مفید فائده بوده و یکی از پاسخها به شبهۀ وضع و جعل حدیث است.
،و به اثبات و احقاق آن -رغم آناف نواصب لِئام و جدع معاطس(3)خوارج طغام- به عمل آورده، مثل:
[1] محمّد بن إدریس الشّافعي صاحب المذهب المعروف، المتوفّی سنة 204؛
[2] وأحمد بن حنبل الشّیباني صاحب المسند المشهور، المتوفّی سنة 241؛
1) . با وجود کثرت استفاده از واژۀ «اغثام» در کتب علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه، پس از مراجعه به لغتنامههاى فارسی و عربی، استعمال و معنای روشنی برای این واژه یافت نشد.
2) . علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه در این حدیث شریف به نقل اسانید اکتفا کرده و با اینکه حدیث سفینه به سند صحیح روایت شده است، به تفصیل صحّت آن را بیان نکرده است. بنظر میآید پذیرش عبدالعزیز دهلوی از یکسو و اکتفا به ردّ ابن تیمیه از سوی دیگر، سبب این امر است.
3) . معاطس: جمع «معطس» به معناى: بینیها.
[3] ومسلم بن الحجّاج القُشیري صاحب الصحیح، المتوفّی سنة 261؛
[4] وأبومحمّد عبداللّه بن مسلم بن قتیبة الدّینوري، المتوفّی سنة 276؛
[5] وأبوبکر أحمد بن عمر بن عبدالخالق البصري المعروف بالبزّار صاحب المسند، المتوفّی سنة 292؛
[6] وأبویعلی أحمد بن علي التمیمي الموصلي صاحب المسند، المتوفّی سنة 307؛
[7] وأبوجعفر محمّد بن جریر الطّبري صاحب التفسیر والتّاریخ، المتوفّی سنة 310؛
[8] وأبوبکر محمّد بن یحیی الصُّولي صاحب کتاب الأوراق، المتوفّی سنة 335؛
[9] وأبوالفرج عليّ بن الحسین الإصفهاني، المتوفّی سنة 356؛
[10] وأبوالقاسم سلیمان بن أحمد الطّبراني صاحب المعاجم المشهورة، المتوفّی سنة 360؛
[11] وأبواللیث نصر بن محمّد السّمرقندي، المتوفّی سنة 375؛
[12] وأبوعبداللّه محمّد بن عبداللّه المعروف بالحاکم النّیسابوري صاحب المستدرك، المتوفّی سنة 405؛
[13] وأبوسعد عبدالملك بن محمّد النّیسابوري الخرکوشي، المتوفّی سنة 407؛
[14] وأبوبکر أحمد بن موسی بن مَرْدُویه الإصبهاني، المتوفّی سنة 410؛
[15] وأبوإسحاق أحمد بن محمّد بن إبراهیم الثّعلبي، المتوفّی سنة 427؛
[16] وأبومنصور عبدالملك بن محمّد الثّعالبي، المتوفّی سنة 430؛
[17] وأبونعیم أحمد بن عبداللّه الإصبهاني، المتوفّی سنة 430؛
[18] وأبوعمر یوسف بن عبداللّه المعروف بابن عبدالبرّ النّمري القرطبي، المتوفّی سنة 463؛
[19] وأبوبکر أحمد بن عليّ بن ثابت المعروف بالخطیب البغدادي، المتوفّی سنة 463؛
[20] وأبوالحسن عليّ بن أحمد بن محمّد بن متّویه الواحدي، المتوفّی سنة 468؛
[21] وأبوالحسن عليّ بن محمّد بن الطیّب الجُلّابي المعروف بابن المغازلي، المتوفّی سنة 483؛
[22] وأبوالمظفّر منصور بن محمّد السّمعاني، المتوفّی سنة 489؛
[23] [وأبومنصور شهردار بن شيرويه الديلمي، المتوفّى سنة 558؛]
[24] وعمر بن محمّد بن خضر الموصلي -المعروف بالملّاء- صاحب السّیرة المعروفة؛
[25] وأبوالحسین محمّد بن حامد بن السّري صاحب کتاب السنّة؛
[26] وأبومحمّد أحمد بن محمّد بن عليّ العاصمي؛
[27] وأبوعبداللّه محمّد بن مسلم بن أبيالفوارس الرّازي؛
[28] ومجدالدین أبوالسّعادات مبارك بن محمّد بن محمّد بن عبدالکریم الجزري المعروف بابن الأثیر، المتوفّی سنة 606؛
[29] وفخرالدین محمّد بن عمر بن الحسین بن الحسن بن علي التیمي
البکري المعروف بالفخر الرازي، المتوفّی سنة 606؛
[30] وأبوسالم محمّد بن طلحة القرشي النّصیبي الشّافعي، المتوفّی سنة 652؛
[31] وشمسالدّین أبوالمظفّر یوسف بن قزغلي الحنفي المعروف بسبط ابن الجوزي، المتوفّی سنة 654؛
[32] وأبوعبداللّه محمّد بن یوسف بن محمّد الکنجي الشّافعي، المتوفّی سنة 658؛
[33] ومحبالدّین أبوالعبّاس أحمد بن عبداللّه الطبري المکّي الشّافعي، المتوفّی سنة 694؛
[34] وجمالالدّین أبوالفضل محمّد بن مکرّم الأنصاري، المتوفّی 711؛
[35] وصدرالدّین أبوالمجامع إبراهیم بن محمّد بن المؤیّد الحمّوئي، المتوفّی 722؛
[36] وشهابالدّین محمود بن سلمان بن فهد بن محمود الحلبي، المتوفّی سنة 725؛
[37] ونظامالدّین الحسن بن محمّد بن الحسین النّیسابوري المعروف بالنّظام الأعرج الذي کان حیّاً إلی سنة (1)728 ؛
[38] ووليّالدّین أبوعبداللّه محمّد بن عبداللّه الخطیب التّبریزي صاحب المشکاة الذي کان حیّاً إلی سنة 740 (2)
[39] وحسن بن محمّد الطیبي شارح المشکاة، المتوفّی سنة 743؛
[40] وجمالالدّین محمّد بن یوسف بن الحسن الزّرندي المدني الأنصاريّ، المتوفّی سنة بضع وخمسین وسبع مئة؛
[41] وسیّد علي بن شهابالدّین الهَمَداني صاحب کتاب المودّة في القربی، المتوفّی سنة 786؛
[42] ونورالدّین علي بن أبيبکر بن سلیمان الهیثمي، المتوفّی سنة 807؛
[43] والسّیّد الشّریف عليّ بن محمّد الجرجاني، المتوفّی سنة 816؛
[44] وأبوالعبّاس أحمد بن علي القلقشندي، المتوفّی سنة 821؛
[45] ومحمّد بن محمّد بن محمود الحافظي البخاري المعروف بخواجه پارسا، المتوفّی سنة 822؛
[46] وأبوبکر علي الحمويّ المعروف بابن حجّة، المتوفّی سنة 837؛
[47] وملكالعلماء شهابالدین بن شمسالدین الزّاولي الدّولتآبادي، المتوفّی سنة 849؛
[48] ونورالدّین عليّ بن محمّد المعروف بابن الصّبّاغ المالکي، المتوفّی سنة 855؛
[49] وکمالالدّین حسین بن معینالدین الیزدي المیبذي الذي کان حیّاً إلی سنة 890 (1)
[50] واختیارالدین بن غیاثالدین الهروي الذي کان حیّاً إلی سنة 897(2)؛
[51] وعبدالرّحمن بن عبدالسّلام الصّفوري؛
[52] ومحمود بن أحمد الگیلاني؛
[53] وشمسالدّین أبوالخیر محمّد بن عبدالرّحمن السّخاوي، المتوفّی سنة 902؛
[54] وحسین بن علي الکاشفي، المتوفّی سنة 910؛
[55] وجلالالدّین عبدالرّحمن بن أبيبکر السیوطي، المتوفّی سنة 911؛
[56] ونورالدّین علي بن عبداللّه السّمهودي، المتوفّی سنة 911؛
[57] وأحمد بن محمّد بن علي الهیتمي المکّي المعروف بابن حجر، المتوفّی سنة 973؛
[58] وعلي بن حسامالدّین المتّقي، المتوفّی سنة 975؛
[59] ومحمّد طاهر الفتني الگُجَراتي، المتوفّی سنة 986؛
[60] وشیخ بن عبداللّه العیدروس الیمني، المتوفّی سنة 990؛
[61] وکمالالدین بن فخرالدین الجهرمي؛
[62] وجمالالدین عطاءاللّه بن فضلاللّه الشیرازي؛
[63] وعلي بن سلطان الهروي المعروف بعليّ القاري، المتوفّی سنة 1014؛
[64] وعبدالرّؤوف بن تاجالعارفین المناوي، المتوفّی سنة 1031؛
[65] والشیخ أحمد بن عبدالأحد العمري السهرندي المعروف بالمجدّد، المتوفّی سنة 1034؛
[66] ومحمّد صالح الحسیني التّرمذي؛
[67] وأحمد بن الفضل بن محمّد باکثیر المکّي، المتوفّی سنة 1047؛
[68] والشیخ عبدالحقّ بن سیفالدّین الدهلوي، المتوفّی سنة 1052؛
[69] وعليّ بن محمّد بن إبراهیم العزیزي، المتوفّی سنة 1070؛
[70] ومحمّد بن أبيبکر الشِلّي، المتوفّی سنة 1093؛
[71] ومحمّد بن محمّد بن سلیمان المغربي، المتوفّی سنة 1094؛
[72] ومحمود بن محمّد بن علي الشّیخاني القادري الذي کان حیّاً إلی سنة 1094؛
[73] وحسامالدّین بن محمّد بایزید بن بدیعالدّین السّهارنپوري الذي کان حیّاً إلی سنة 1106؛
[74] ومرزا محمّد بن معتمدخان البدخشي الذي کان حیّاً إلی سنة 1126؛
[75] ومحمّد صدر العالم الذي کان حیّاً إلی سنة 1146؛
[76] وولياللّه أحمد بن عبدالرّحیم العمري الدّهلوي، المتوفّی سنة 1176، وهو والد المخاطب؛
[77] ومحمّد بن سالم الحفني، المتوفّی سنة 1181؛
[78] ومحمّد بن إسماعیل بن صلاح الأمیر الصّنعاني، المتوفّی سنة 1182؛
[79] ومحمّد بن علي الصبّان المصري الذي کان حیّاً إلی سنة 1185 (1)
[80] ومحمّد مرتضی بن محمّد الواسطي البلجرامي، المتوفّی بعد سنة 1200(2)؛
[81] والشیخ أحمد بن عبدالقادر بن بکري العجیلي الذي کان حیّاً إلی سنة 1203 (3)
[82] ومحمّدمبین بن محبّاللّه الأنصاري اللّکهنوي، المتوفّی سنة 1220؛
[83] ومحمّد ثناءاللّه العثماني النّقشبندي المجدّدي، المتوفّی سنة 1225؛
[84] ومحمّد سالم الدّهلوي البخاري؛
[85] وجمالالدّین محمّد بن عبدالعلي القرشي الهاشمي؛
[86] وولياللّه بن حبیباللّه الأنصاري اللّکهنوي، المتوفّی سنة 1270؛
[87] ومحمّد رشیدالدّین خان الدّهلوي؛
[88] [وعاشق علي خان الدّهلوي]؛
[89] والشیخ حسن العدوي الحمزاوي المعاصر؛
[90] وأحمد بن زیني دحلان المکّي المعاصر؛
[91] والسیّد مؤمن بن حسن مؤمن الشبلنجي المعاصر؛
[92] والشیخ سلیمان بن إبراهیم البلخي المعاصر؛
[93] والشیخ حسن الزّمان التّرکماني المعاصر.
امّا شافعی، پس این حدیث شریف را به سند خود از حضرت ابیذرّ غفاری علیه آلاف الرحمة من اللّه الخالق الباري روایت نموده، چنانچه صدرالدّین أبوالمجامع الحمّوئي در کتاب فرائد السّمطین -علی ما نقل عنه- آورده:
«وقد أخبرني(1)
جماعة، منهم: العلّامة نجمالدین عثمان (بن) الموفّق الأذکاني فیما أجازوا لي روایته عنهم، قالوا: أنبأنا المؤیّد بن محمّد بن علي الطوسيّ، عن عبدالجبّار بن محمّد الخُواري(2)
إجازةً، قال: أنبأنا (الإمام) أبوالحسن عليّ(3)الواحدي، قال: أنبأنا الفضل بن أحمد بن محمّد بن إبراهیم، أنبأنا أبوعلي بن أبيبکر الفقیه، أنبأنا محمّد بن إدریس الشّافعي، نبّأنا(4)المفضّل بن صالح، عن أبيإسحاق السَّبیعي، عن حَنَش بن المُعتمِر الکِناني، قال:
سمعت أباذرّ وهو آخذ بباب الکعبة وهو یقول:
أیّها النّاس! من عرفني فأنا من قد عرفتم، ومن لا یعرفني فأنا أبوذرّ؛ إنّي سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثلسفینة نوح، من دخلها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(5)
و شافعی تنها بر روایت کردن این حدیث شریف اکتفا ننموده بلکه آن را در اشعار آبدار خود به کمال حسن نظم هم فرموده، چنانچه علّامه عُجیلی در ذخیرة المآل گفته:
«<أمّا> شهادة الأئمّة الأربعة، فمن کلام الإمام الشّافعي (رحمه الله):
ولمّا رأیت النّاس قد ذهبت بهم***مذاهبهم في أبحر الغيّ والجهل
رکبت علی اسم اللّه في سفن النّجا***وهم أهل بیت المصطفی خاتم الرسل
وأمسکت حبل اللّه وهو ولاهم***کما قد أمرنا بالتّمسّك بالحبل
إذا افترقوا في الدّین سبعين فرقة(1)***ونیّفاً علی ما جاء في واضح(2)النّقل
ولم یك ناج منهم غیر فرقة***فقل <لي> بها یا ذا الرّجاحة(3)والعقل
أ في الفرقة الهلّاك(4)آل محمّد؟***أم الفرقة اللاتي نجت منهم؟ قل لي
فإن قلت في النّاجین فالقول واحد***وإن قلت في الهلّاك حفت عن العدل
إذا کان مولی القوم منهم فإنّني***رضیت بهم لا زال في ظلّهم ظلّي
رضیت علیّاً لي إماماً ونسله***وأنت من الباقین في أوسع الحلّ
فهذه شهادة الشّافعي -کما تسمع- مصرّحة برکوب تلك السّفینة النّاجیة، وتمسّکه بذلك الحبل، وأنّهم في الفرقة النّاجیة، ومن حکم علیهم بالهلاك فقد حاف عن العدل، ورضاه بإمامة آل فاطمة وتحلیل آل هند وآل مرجانةوأشباههم، فأین المقلّدون؟»(5)
اما احمد بن محمّد بن حنبل شیبانی، پس روایت کردن او این حدیث شریف را از مطالعۀ مشکاة المصابیح ثابت و محقّق میگردد. چنانچه در کتاب مذکور در «باب مناقب أهل بیت النبيّ صلّى الله عليه وسلّم» مسطور است:
«عن أبيذرّ أنّه قال -وهو آخذ بباب الکعبة-:
سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: ألا إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
و به حمد اللّه روایت کردن احمد بن حنبل این حدیث شریف را از کلام ابن حجر مکّی در صواعق و نصراللّه کابلی در صواقع نیز واضح و آشکار است، کما ستعرف فیما بعد إن شاء اللّه تعالی(3).
امّا مسلم بن حجّاج القُشیري صاحب الصحیح،پس روایت کردن او
حدیث سفینه را از افادۀ ابن حجر مکّی و مولوی ولی اللّه لکهنوی ثابت و محقّق است.
ابن حجر مکّی در صواعق آورده:
«وجاء من طرقٍ عدیدة یقوّي بعضُها بعضاً: ”إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا“، وفي روایة مسلم: ”ومن تخلّف عنها غرق“، وفي روایةٍ: ”هلك“. ”وإنّما مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل من دخله غفر له الذّنوب“.»(1)
و عبارت مرآة المؤمنین مولوی ولیّ اللّه لکهنوی، آینده إن شاء اللّه تعالی مذکور خواهد شد(2).
اما ابن قتیبه، پس این حدیث شریف را از حضرت ابیذرّ رضوان اللّه علیه اخراج نموده، چنانچه در کتاب المعارف گفته:
«أبوذرّ الغفاري رضي اللّه عنه:
قال أبوالیقظان: اسمه جُندب بن السَّکَن، ولقبه بُریر.
وقال الواقدي: اسمه بُریر بن جُنادة.
وقال آخرون: جُندب بن جُنادة.
قال(1): وحدّثني أبوالخطّاب، قال: حدّثنا أبوعتّاب سهل بن حمّاد، قال:حدّثنا(2)عمرو بن ثابت(3)، عن أبيإسحاق(4)، عن حنش بن المعتمر، قال:
جئت وأبوذرّ آخذ بحلقة باب الکعبة وهو یقول:
أنا أبوذرّ الغفاريّ، مَن لم یعرفني فأنا جُندب صاحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم، سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: ”مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا“.
وهو من غِفار. وغفار قبیلة من کنانة، وهو غفار بن مُلیك(5)
بن ضمرة بن بکر بن عبد مناة بن کنانة بن خزیمة.
وأسلم أبوذرّ بمکّة، ولم یشهد بدراً و لا أحداً و لا الخندق؛ لأنّه حین أسلم رجع إلی بلاد قومه فأقام (فيها) حتّی مضت هذه المشاهد، ثمّ قدم المدینة علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم. وکان عثمان سیّره إلی الرّبذة، فمات بها سنة اثنتین وثلاثین، ولیس له عقب.»(6)
و نیز ابن قتیبه این حدیث شریف را در کتاب عیون الأخبار آورده، چنانچه در جزء ثانی کتابِ مذکور مسطور است:
1) . عبارت «قال» کلام راوی کتاب المعارف است. یعنی: «قال ابن قتیبة».
2) . «م»: «أخبرنا».
3) . «ح»: «عمر بن ثابت». شيخ سهل بن حمّاد: «عمرو بن أبيالمقدام ثابت بن هرمز» است.
4) . «ح»: «ابن إسحاق». حاشیۀ «ح»: «ظ أبيإسحاق».
5) . «م»: «ملیل». در نقلهای بسیاری «ملیل» ضبط شده است.
6) . المعارف: 252 - 253.
«حنش بن المعتمر(1)قال:
جئت وأبوذرّ آخذ بحلقة باب الکعبة وهو یقول:
أنا أبوذرّ الغفاريّ، من لم یعرفني فأنا جندب صاحب رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم، سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا.»(2)
اما ابوبکر بزّار، پس این حدیث شریف را در صحیح خود از ابن عباس و ابن الزّبیر روایت نموده، کما سیأتي إن شاء اللّه تعالی فیما بعد في عبارات أعلام القوم تفصیلاً وإجمالاً.(3)
اما أبویعلی الموصلي، پس این حدیث شریف را در مسند خود آورده، چنانچه در کتاب مذکور -علی ما نقل عنه- گفته:
«حدّثنا سوید بن سعید، حدّثنا مفضّل بن عبداللّه، عن أبيإسحاق، عن حنش، قال:
سمعت أباذرّ رضي اللّه عنه وهو أخذ بحلقة الباب یقول: أیّها النّاس! من عرفنی فقد عرفني، ومن أنکرني فأنا أبوذرّ، سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح علیه الصّلاة والسّلام، من دخلها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(1)
«عن أبي يعلى، عن سويد بن سعيد، عن مفضّل بن عبدالله، عن أبيإسحاق عن حنش، عن أبيذرّ: سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول: إنّما مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من دخلها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»
همچنین ابن کثیر در تفسیر خود [7/ 203 - 204] میگوید:
«قال الحافظ أبويعلى: حدّثنا سويد بن سعيد، حدّثنا مفضّل بن عبدالله، عن أبيإسحاق، عن حنش، قال: سمعت أباذرّ وهو آخذ بحلقة الباب يقول: يا أيّها الناس! من عرفني فقد عرفني، ومن أنكرني فأنا أبوذرّ، سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول: إنّما مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من دخلها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»
او این حدیث را در جامع المسانید والسنن [9/ 394] نیز روایت کرده امّا محقّق کتاب در پانوشت مینویسد: «لم أجده في مسند أبييعلى المطبوع.»
این حدیث به سندی دیگر نیز از ابو یعلی موصلی روایت شده است. ابوالشیخ اصفهانی در أمثال الحدیث [384] میگوید:
«أخبرنا أبويعلى، ثنا عبدالله بن عمر بن أبان، ثنا عبدالكريم بن هلال القرشي، قال: أخبرني أسلم المكّي، ثنا أبوالطّفيل، أنّه رأى أباذرّ قائماً على هذا الباب وهو ينادي: ألا من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني فأنا جندب، ألا وأنا أبوذرّ، سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول: مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا ومن تخلّف عنها غرق».
حافظ بوصیری نیز در کتاب إتحاف الخیرة المهرة بزوائد المسانید العشرة [7/ 229] این حدیث را از ابوالطفیل از ابوذرّ نقل کرده است.
1) . این حدیث شریف از چاپهای جدید کتاب مسند أبييعلی حذف شده است. از جمله ناقلان این حدیث از ابویعلی موصلی، حافظ مزّی است. او در تهذیب الکمال في أسماء الرجال [28/ 411] میگوید:
اما محمّد بن جریر طبری، پس این حدیث شریف را در کتاب تهذیب الآثار که در آن التزام ذکر احادیث صحیحه کرده(1)
به روایت حضرت ابیذرّ رحمه اللّه اخراج نموده، کما ستعرف فیما بعد إن شاء اللّه تعالی(2).
اما ابوبکر صولی، پس در کتاب الأوراق این حدیث شریف را به روایت ابن عبّاس آورده، چنانچه آینده إن شاء اللّه تعالی از قول مستحسنِ فاضل معاصر خواهی دانست(3)
همچنین ابن المغازلی نیز در کتاب المناقب [187] میگوید:
«أخبرنا أبوالحسن أحمد بن المظفّر بن أحمد العطّار الفقيه الشافعي رحمه الله، حدّثنا أبومحمّد عبدالله بن محمّد بن عثمان الملقّب بابن السقّاء الحافظ الواسطي، قال: حدّثني أبوبكر محمّد بن يحيى الصُّولي النحوي، حدّثنا محمّد بن زكريا الغلابي، حدّثنا جهم بن السباق أبوالسباق الرياحي، حدّثني بشر بن المفضّل، قال: سمعت الرشيد، يقول: سمعت المهدي، يقول: سمعت المنصور، يقول: حدّثني أبي، عن أبيه، عن ابن عبّاس قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
همچنین سیوطی در تاریخ الخلفاء [437] ذیل عنوان «أحاديث من رواية المنصور» مینویسد:
«قال الصُّولي: حدّثنا محمّد بن زكريا اللؤلؤي، حدّثنا جهم بن السبّاق الرياحي، حدثني بشر بن المفضّل، سمعت الرشيد يقول: سمعت المهدي يقول: سمعت المنصور يقول: حدّثني أبي، عن أبيه، عن ابن عبّاس قال: قال النبي صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا، ومن تأخّر عنها هلك».
.اما ابوالفرج اصفهانی، پس این حدیث شریف را در کتاب مرج البحرین به سند خود از جناب ابیذرّ رضوان اللّه علیه روایت کرده، چنانچه آینده إن شاء اللّه تعالی از عبارت تذکرة خواص الأمّة تصنیف سبط ابن الجوزی خواهی دانست(1).
اما أبوالقاسم سلیمان بن أحمد الطبراني، پس حدیث سفینه را در معجم صغیر روایت نموده، چنانچه گفته:
«حدّثنا الحسین بن أحمد بن منصور سجّادة(2)البغدادي، (حدّثنا عبدالله بن داهر الرازي،) حدّثنا عبداللّه بن عبدالقدّوس، عن الأعمش، عن أبيإسحاق،
عن حنش بن المعتمر أنّه سمع أباذرّ الغفاريّ یقول:
سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم یقول: مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح <في قوم نوح>، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك، ومثل باب حطّة في بني إسرائیل.لم یروه عن الأعمش إلّا عبداللّه بن عبدالقدّوس.»(1)
و نیز طبرانی در معجم صغیر گفته:
«حدّثنا محمّد بن عبدالعزیز بن محمّد بن ربیعة الکِلابي أبومُلیل الکوفي، حدّثنا أبي، حدّثنا عبدالرّحمن بن أبيحمّاد المقرئ، عن أبيسلمة الصّائغ، عن عطیّة، عن أبيسعید الخدري:
سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم یقول: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، وإنّما (مثل) أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل، من دخله غفر له.
لم يروه عن أبيسلمة إلّا ابن أبيحمّاد، تفرّد به عبدالعزیز بن محمّد.»(2)
همچنین در المعجم الأوسط [5/ 354 شمارۀ 5536] روایت کرده است:
«حدّثنا محمّد بن عثمان بن أبيشيبة، قال: ثنا علي بن حكيم الأودي، قال: ثنا عمرو بن ثابت، عن سماك بن حرب، عن حنش بن المعتمر قال:
رأيت أباذرّ وهو آخذ بحلقة الكعبة، وهو يقول: أنا أبوذرّ الغفاري، من لم يعرفني فأنا جندب الغفاري، سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول: مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق».
و همچنین در المعجم الکبیر [3/ 45 شمارۀ 2636] میگوید:
«حدّثنا عليّ بن عبدالعزيز، حدّثنا مسلم بن إبراهيم، ثنا الحسن بن أبيجعفر، حدّثنا علي بن زيد بن جدعان، عن سعيد بن المسيّب، عن أبيذرّ رضي الله عنه قال:
قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومن قاتلنا في آخر الزمان فكأنّما قاتل مع الدجال».
و همچنین در آن [3/ 46 شمارۀ 2638 و 12/ 34 شمارۀ 12388] روایت کرده:
«حدّثنا علي بن عبدالعزيز، حدّثنا مسلم بن إبراهيم، ثنا الحسن بن أبيجعفر، عن أبيالصهباء، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس رضي الله عنه قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا ومن تخلّف عنها غرق».
اما أبواللیث السّمرقندي، پس این حدیث شریف را در کتاب المجالس اثبات نموده، چنانچه در کتاب مذکور در تفسیر سورۀ والتّین می گوید:
«<وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ> عليّ، شبّهه بمکّة؛ لأنّ من دخل مکّة صار آمناً من عذاب اللّه، کذلك عليّ، بقوله علیه الصّلاة و السّلام: مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(1)
اما حاکم نیسابوری پس این حدیث شریف را در مستدرك علی الصّحیحین به روایت حضرت ابیذرّ رضوان اللّه علیه اخراج نموده، چنانچه در
1) . به این مصدر دست نیافتیم.
مستدرك در کتاب التّفسیر در تفسیر سورۀ هود گفته:
«أخبرنا میمون بن إسحاق الهاشميّ، ثنا أحمد بن عبدالجبّار، ثنا یونس بن بکیر، ثنا المفضّل بن صالح، عن أبيإسحاق، عن حنش الکناني، قال:
سمعت أباذرّ یقول وهو آخذ بباب الکعبة: أیّها النّاس! من عرفني فأنا من عرفتم، ومن أنکرني فأنا أبوذرّ، سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
<و> هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم ولم یخرّجاه.».(1)
و نیز حاکم نیسابوری در مستدرك علیالصّحیحین در کتاب المناقب در مناقب اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«أخبرني أحمد بن جعفر بن حمدان الزاهد ببغداد، حدّثنا(2)
العبّاس بن إبراهیم القراطیسي، ثنا محمّد بن إسماعیل الأحمسي، حدّثنا مفضّل بن صالح، عن أبيإسحاق، عن حنش الکناني، قال:
سمعت أباذرّ (رضي الله عنه يقول) وهو آخذ بباب الکعبة: من عرفني فأنا من عرفني، ومن أنکرني فأنا أبوذرّ، سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: (ألا إنّ) مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح من(3)
قومه، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، <ومثل حطّة لبني إسرائیل>.»(4)
اما خرکوشی، پس این حدیث شریف را در کتاب شرف النّبوّة(1)
آورده(2)
«قال أبوسعيد الخدري: سمعت رسول الله صلّى الله عليه وسلّم يقول: إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، وإنّما مثل أهل بيتي فيكم مثل باب حطّة في بني إسرائيل، من دخله غفر له.»
همچنین در آن [5/ 289 شمارۀ 2231] مینویسد:
«عن ابن عبّاس قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»
،چنانچه آینده إنشاء اللّه تعالی از تصریح ملکالعلماء دولتآبادی در هدایة السّعدا خواهی دانست(3).
اما ابن مَرْدُویه، پس این حدیث شریف را به روایت جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام و حضرت ابن عبّاس اخراج نموده، چنانچه آینده إن شاء اللّه تعالی از
1) . حاشیۀ «ح»: «کتاب شرف النبوة از مشاهیر کتب و اسفار است. محبّ طبری در صدر ریاض نضرة [1/ 8] آن را در ضمن مآخذ کتاب خود ذکر کرده، و مصطفی بن عبدالله قسطنطینی در کشف الظنون [2/ 1045] گفته: شرف النبوة من كتب الأحاديث، لأبيسعيد عبدالملك بن أبيعثمان محمّد الواعظ، الخركوشي، المارّ ذكره، كذا في فضائل العشرة. 12. ن».
2) . خرکوشی در شرف النبوّة (= شرف المصطفی) [5/ 221 شمارۀ 2167] مینویسد:
3) . بنگرید به صفحۀ: 93.
عبارت أساس سیوطی خواهی دانست(1).
اما ثعلبی، پس روایت کردن او این حدیث شریف را از عبارت کنوز الحقائق مناوی و ینابیع المودّة بلخی واضح و لائح است، کما ستعرف فیما بعد إن شاء الله تعالى(2).
اما أبومنصور عبدالملك بن محمّد الثّعالبي النّیسابوري، پس این حدیث شریف را در کتاب ثمار القلوب في المضاف والمنسوب آورده،چنانچه گفته: «سفینة نوح: قال النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم: إنّ عترتي کسفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تأخّر عنها هلك.
وأخذ هذا المعنی أبوعثمان الخالدي، فقال من قصیدة:
سفینة نوح فمن یعتلق*** کسانیه حبّي لأهل الکساء
أ عاذل انّ کساء التّقی***بحبلهم یعتلق بالنّجاء.»(3)
امّا ابونعیم اصفهانی، پس این حدیث شریف را در کتاب منقبة المطهّرین(1)
به طرق عدیده و سیاقات سدیده اخراج نموده، چنانچه در کتاب مذکور -علی ما نقل عنه- به سند خود آورده:
«عن أبيذرّ، قال: قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق، ومن قاتلنا في آخر الزّمان فکأنّما قاتل مع الدّجّال.»
و نیز در کتاب مذکور -علی ما نقل عنه- به سند خود آورده:
«عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»
و نیز در کتاب مذکور -علی ما نقل عنه- به سند خود آورده:
«عن أبيسعید الخدري، قال: سمعت رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم یقول: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، إنّما مثل أهل بیتي مثل باب حطّة، من دخله غفر له.»و نیز در کتاب مذکور -علی ما نقل عنه- به سند خود آورده:
«عن حنش بن المعتمر، قال: رأیت أباذرّ آخذ بعضادتي باب الکعبة
1) . نسخهای از کتاب «منقبة المطهّرین» موجود نیست. مرحوم ابن شهر آشوب و سیّد ابن طاوس از کتاب او نقل میکنند. و شهابالدین ایجی از اهل سنّت نیز از این کتاب در مقدّمۀ توضیح الدلائل یادکرده است.
وهو یقول: من عرفني فقد عرفني ومن لم یعرفني فأنا أبوذرّ الغفاري، سمعت رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح في قوم نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك، ومثل باب حطّة في بني إسرائیل.»
امّا ابن عبدالبرّ القرطبي، پس این حدیث را در کتاب الانباه علی قبائل الرواة آورده چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«وذكر ابن سنجر في مسنده:
حدّثنا قاسم بن محمّد، قال: ثنا خالد بن سعد، قال: ثنا أحمد بن عمرو بن منصور، قال: ثنا محمّد بن عبدالله بن سنجر، قال: ثنا مسلم بن إبراهيم، قال: ثنا الحسن بن عليّ أبوجعفر، قال: ثنا أبوالصّهباء، عن سعيد بن جبير، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، مَن ركب فيها نجا ومن تخلّف هلك.»(1)
امّا خطیب بغدادی، پس این حدیث شریف را در تاریخ بغداد در ترجمۀ علی بن محمّد بن شدّاد آورده چنانچه در کتاب مذکور گفته:
1) . الانباه على قبائل الرواة: 41.
«عليّ بن محمّد بن شدّاد أبوالحسن المُطرّز:
حدّث عن محمّد بن محمّد الباغندي وأبيالقاسم البغوي.
حدّثنا عنه عبیدالله بن محمّد بن عبید<الله> النجّار.أخبرنا النجّار، حدّثنا أبوالحسن علي بن محمّد بن شدّاد المطرّز، حدّثنا محمّد بن محمّد بن سليمان الباغندي، حدّثنا أبوسهيل القطيعي، حدّثنا حمّاد بن زيد بمكّة وعيسى بن واقد، عن أبان بن أبيعيّاش، عن أنس بن مالك، قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: إنّما مثلي ومثل أهل بيتي كسفينة نوح، من ركبها نجا، ومن تخلّف عنها غرق.»(1)
همچنین در کتاب المتّفق والمفترق [1/ 676] مینویسد:
«أخبرنا الحسن بن أبيبكر، أخبرنا عثمان بن أحمد الدقّاق، حدّثنا محمّد بن الفرج الأزرق، حدّثنا مسلم بن إبراهيم، حدّثنا الحسن بن أبيجعفر، حدّثنا عليّ بن زيد، عن سعيد بن المسيّب، عن أبيذرّ رضي الله عنه قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وعلى آله وسلّم: مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح، من ركب فيها نجا ومن تخلّف عنها غرق».
اما واحدی، پس این حدیث شریف را از صحیح حاکم نقل نموده، چنانچه در تفسیر خود -علی ما نقل عنه- آورده:
«روی الحاکم في صحیحه عن أحمد بن جعفر بن حمدان، عن عبّاس بن إبراهیم القراطیسي، عن محمّد بن إسماعیل الأحمسي، عن المفضّل بن صالح، عن
1) . تاريخ بغداد: 12/ 90 شمارۀ 6507.
أبيإسحاق، عن حنش الکناني، قال:
سمعت أباذرّ وهو آخذ بباب الکعبة: من عرفني فأنا من عرفني، ومن أنکرني فأنا أبوذرّ، سمعت النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم یقول: مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح في قومه، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثل(1)حطّة لبني إسرائیل.»(2)و روایت کردن واحدی، این حدیث را به سند دیگر از حضرت ابیذر غفاری رضوان اللّه علیه از عبارت فرائد السّمطین حمّوئی إن شاء اللّه تعالی آینده خواهی دانست(3).
امّا ابن المغازلی، پس این حدیث شریف را به اسانید متعدّده روایت نموده و به اخراج آن از ابن عبّاس به دو طریق، و از حضرت ابیذر رضوان اللّه علیه به دو طریق، و از سلمة بن الأکوع به یک طریق، در امتنان اهل حقّ و ایقان افزوده، چنانچه در کتاب المناقب -که نسخۀ عتیقۀ آن به خطّ عرب پیش نظر قاصر حاضر است- گفته:
«قوله علیه السّلام: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح:
أخبرنا أبوالحسن أحمد بن المظفّر بن أحمد العطّار الفقیه الشّافعي رحمه اللّه،
نا(1)
أبومحمّد عبداللّه بن محمّد بن عثمان الملقّب بابن السّقاء الحافظ الواسطي، قال: حدّثني، أبوبکر محمّد بن یحیی الصُّولي النّحوي(2)،
نا محمّد بن زکریا الغلّابي، نا جهم بن السبّاق (أبوالسبّاق) الرّیاحي، حدّثني بشر بن المفضّل، قال: سمعت الرشید، یقول: سمعت المهديّ، یقول: سمعت المنصور، یقول: حدّثني أبي، عن أبیه، عن ابن عبّاس، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه (وعلى آله) وسلّم: مثل أهل بیتي (فيكم) مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.أخبرنا محمّد بن أحمد بن عثمان، نا(3)
أبوالحسین محمّد بن المظفّر بن موسی بن عیسی الحافظ إذناً، نا(4)
محمّد بن محمّد بن سلیمان الباغندي، نا سوید، نا عمر بن ثابت، عن موسی بن عبیدة، عن إیاس بن سلمة ابن الأکوع، عن أبیه، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه (وعلى آله) وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا.
أخبرنا محمّد بن أحمد بن عثمان(5)،أنا(6)أبوالحسین محمّد بن المظفّر بن موسی
ابن عیسی الحافظ إذناً، نا محمّد بن محمّد بن سلیمان، نا سوید، نا المفضّل بن عبداللّه، عن أبيإسحاق، عن ابن المعتمر، عن أبيذرّ، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و (على) آله وسلّم: إنّما مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
أخبرنا أبوغالب محمّد بن أحمد بن سهل النحوي رحمه اللّه، نا أبوعبداللّه محمّد بن علي السّقطي إملاءً، نا أبویوسف بن سهل، نا الحضرمي، نا محمّد بن عبدالعزیز بن أبيرزمة، نا سلیمان بن إبراهیم، نا الحسن بن أبيجعفر، نا أبوالصّهباء، عن سعید بن جبیر، عن ابن عبّاس، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و (على) آله وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها هلك(1).
أخبرنا أبونصر الطحّان(2)
إجازةً، عن القاضي أبي الفرج الخيوطي(3)، نا أبوالطیّب ابن فرح(4)، نا إبراهیم، نا إسحاق بن سنان، نا مسلم بن إبراهیم، نا الحسن بن أبيجعفر، نا عليّ بن زید، عن سعید بن المسیّب، عن أبيذرّ، قال:قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و (على) آله وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق. ومن قاتلنا (في) آخر الزّمان، فکأنّما قاتل مع الدّجّال.»(5)
اما ابوالمظفّر سمعانی، پس این حدیث شریف را در کتاب فضائل الصّحابة روایت نموده، چنانچه در کتاب مذکور -علی ما نقل عنه- به سند خود آورده:
«قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق.»(1)
سمعانی این حدیث را در تفسیر [3/ 472] خود نیز روایت کرده است. او ذیل آیۀ شریفۀ <فَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي نَجَّانَا مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ> میگوید:
«أي: الكافرين. وفي بعض الأخبار عن النبيّ أنّه قال: مثل أهل بيتي كمثل سفينة نوح، من ركبها سلم ومن لم يركبها هلك.»
و روایت کردن سمعانی این حدیث شریف را از ینابیع المودّة سلیمان بلخی نیز واضح و لائح است، کما ستقف فیما بعد إن شاء اللّه تعالى(2).
امّا شهردار دیلمی، پس این حدیث شریف را در مسند الفردوس به روایت ابوسعید خدریاخراج نموده، کما ستعرف فیما بعد إن شاء اللّه تعالی(3).
امّا عمر ملّاء، پس این حدیث شریف را در سیرت خود که مسمّی به وسیلة المتعبّدین است به روایت ابن عباس آورده(1)
«وعن ابن عبّاس رضي الله عنهما قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي مثل سفينة نوح عليه السّلام، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»
،چنانچه آینده إن شاء الله تعالى از عبارت ذخائر العقبی تصنیف محبّ طبری خواهی دانست(2).
امّا ابن السری، پس این حدیث شریف را در کتاب السنّة(3)
به روایت جناب امیرالمؤمنین علیه
السّلام اخراج نموده، کما ستعرف من عبارة المحبّ الطبري في ذخائر العقبی(4).
امّا عاصمی، پس این حدیث شریف را در زین الفتی در مشابهت جناب
1) . ملّاء در وسیلة المتعبّدین [5 قسم 2/ 199] مینویسد:
2) . بنگرید به صفحۀ: 82.
3) . حاشیۀ «ح»: «کتاب السنّة ابن السری از مآخذ محبّ طبری است. و محبّ طبری آن را در صدر ریاض نضرة [1/ 10] ذکر کرده، و مصطفی بن عبدالله قسطنطینی نیز آن را در کشف الظنون [2/ 1426] مذکور ساخته. 12. ن.»
4) . بنگرید به صفحۀ: 82.
نوح و جناب امیرالمؤمنین علیهما السّلام به اسانید عدیده آورده، چنانچه گفته:
«وأمّا السّفینة، فقوله تعالی: <وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا> إلی قوله وقال اللّه تعالی <اِرْکَبُوا فِیها بِسْمِ اللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها> فمن رکب سفینة نوح نجا من الغرق، ومن تخلّف عنها صار من المغرقین.
قوله تعالی: <وَ نادی نُوحٌ ابْنَهُ وَ کانَ في مَعْزِلٍ یا بُنَيَّ ارْکَبْ مَعَنا وَ لا تَکُنْ مَعَ الْکافِرِینَ> إلی قوله: <وَ حالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ>؛ فکذلك المرتضی رضوان اللّه علیه وأهل بیته، کانوا سفینة نوح، من رکبها نجا. وذلك قوله صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح.
أخبرني شیخي الإمام رحمة اللّه علیه، قال: أخبرنا الشیخ أبوإسحاق إبراهیم بن جعفر الشّورمیني رحمة اللّه علیه، قال: أخبرنا أبوالحسن علي بن یونس بن الهیّاج الأنصاري، قال: حدّثنا الحسن بن عبداللّه وعمران بن عبداللّه وعیسی بن علي وعبدالرّحمن(1)
النّسائيّ، قالوا: حدّثنا عبدالرّحمن بن صالح، قال: حدّثنا عليّ بن عابس، عن أبيإسحاق، عن حنش، قال:
رأیت أباذرّ متعلّقاً بباب الکعبة وهو یقول: من یعرفني فلیعرفني ومن لم یعرفني فأنا أبوذرّ، قال حنش: فحدّثني بعض أصحابي أنّه سمعه یقول: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: إنّي تارك فیکم الثّقلین: کتاب اللّه وعترتي أهل بیتي؛ فإنّهما لن یفترقا حتّی یردا عليّ الحوض، ألا و إنّ أهل بیتي فیکم مثل باب بني إسرائیل ومثل سفینة نوح.
وأخبرني شیخي الإمام رحمة اللّه علیه، قال: أخبرنا الشیخ إبراهیم بن جعفر
1) . حاشیۀ «ح»: «ظ أبوعبدالرّحمن».
الشّورمیني رحمه اللّه، قال: أخبرنا أبوالحسن عليّ بن یونس الأنصاري، قال: حدّثنا الحسن بن عبداللّه وعمران بن عبداللّه وعیسی بن علي وعبدالرحمن(1)قالوا: حدّثنا مسلم بن إبراهیم، قال: حدّثنا الحسن -یعني ابن أبيجعفر- قال: حدّثنا عليّ بن زید، عن سعید بن المسیّب، عن أبيذرّ، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: إنّما مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق. ومن قاتلنا في آخر الزّمان کمن قاتلنا مع الزّمان(2)
وأخبرني شیخي محمّد بن أحمد رحمه اللّه، قال: حدّثنا أبوسعید الرّازي الصّوفی، قال: حدّثنا محمّد بن أیّوب الرّازيّ، قال: حدّثنا مسلم بن إبراهیم، قال: حدّثنا حسن بن أبيجعفر، قال: حدّثنا أبوالصّهباء، عن سعید بن جبیر، عن ابن عبّاس قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
وأخبرني شیخي محمّد بن أحمد رحمه اللّه، قال: حدّثنا عليّ بن إبراهیم، قال: حدّثنا أحمد بن محمّد بن بالویه، قال: حدّثنا جعفر بن محمّد، قال: أخبرنا محمّد بن یحیی، قال: حدّثنا مسلم بن إبراهیم، قال: حدّثنا الحسن بن أبيجعفر، قال: حدّثنا عليّ بن زید، عن سعید بن المسیّب، عن أبيذرّ، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم. وذکر الحدیث بنحو الحدیث الأوّل.
وأخبرني شیخي محمّد بن أحمد رحمه اللّه قال: حدّثنا أبوسعید الرّازي الصّوفي قال: قرئ علی أبيالحسن علي بن محمّد بن مهرویه القزویني بها في الجامع وأنا أسمع، قال: حدّثنا أبوأحمد داود بن سلیمان الفرّاء(1)،
قال: حدّثنا عليّ بن موسی الرّضا، قال: حدّثني أبي موسی بن جعفر، عن أبیه جعفر بن محمّد، عن أبیه محمّد بن عليّ بن الحسین، عن أبیه عليّ بن الحسین، عن أبیه الحسین بن عليّ، عن أبیه عليّ بن أبيطالب کرّم اللّه وجوههم قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها زجّ في النّار.
قلت: والمرتضی رضوان اللّه علیه لا یشكّ موحّد ولا ملحد أنّه من أهل بیتالنّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم.»(2)
امّا ابن أبيالفوارس الرازي، پس این حدیث شریف را در اربعین خود به حتم و جزم آورده، کما عرفت من عبارته الماضیة في تخریج حدیث الثقلین(3)
«وقال النبيّ صلّى الله عليه وسلّم: إنّي تارك فيكم كتاب الله وعترتي أهل بيتي، فهما خليفتان بعدي، أحدهما أكبر من الآخر، سبب موصول من السماء إلى الأرض، فإن استمسكتم بهما لن تضلّوا؛ فإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض يوم القيامة، فلا تسبقوا أهل بيتي بالقول فتهلكوا، ولا تقصروا عنهم عنهم فتذهبوا؛ فإنّ مثلهم فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها هلك، ومثلهم فيكم كمثل باب حطّة في بني إسرائيل من دخله غفر له.»
،وستعرف فیما بعد أیضاً إن شاء اللّه تعالى(1).
امّا ابن الأثیر الجزري، پس این حدیث شریف را در نهایة اللّغة» ثابت نموده، چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«زخخ. فیه: ”مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من تخلّف عنها زخّ به فيالنّار“، أي: دفع ورمي، یقال: زخّه یزخّه زخّاً.»(2)
امّا فخرالدین رازی، پس حدیث سفینه را در مفاتیح الغیب در تفسیر آیۀ مودّت ذکر نموده(3)، کما ستسمع فیما بعد إن شاء اللّه تعالی(4).
امّا محمّد بن طلحه شافعی، پس حدیث سفینه را در ضمن اشعار مدح أهل بیت علیهم السّلام ثابت نموده، چنانچه در مطالب السّؤول في مناقب آل الرّسول گفته:
یا ربّ بالخمسة أهل العبا***ذوي الهدی والعمل الصّالح
ومن هم سفن نجاة ومن***والاهم(1)ذو متجر رابح
ومن لهم مقعد صدق إذا***قام الوری في الموقف الفاضح
لا تخزني واغفر ذنوبي عسی***أسلم من حرّ لظی لافح(2)
فإنّني أرجو بحبّي لهم***تجاوزاً عن ذنبي الفادح
فهم لمن والاهم جنّة***تنجیه من طائره البارح
وقد توسّلت بهم راجیاً***نجح سؤال(3)المذنب الطالح
لعلّه یحظی بتوفیقه***فیهتدي بالمنهج الواضح.»(4)
امّا سبط ابن الجوزی، پس حدیث سفینه را در تذکرة خواص الأمّة آورده،
چنانچه گفته:
«وذکر أبوالفرج الأصبهاني في کتاب مرج البحرین بإسناده إلی أبيذرّ، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح علیه السّلام، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»(1)
امّا حافظ کنجی شافعی، پس حدیث سفینه را به سند متّصل از جناب ابیذرّ غفاری و نیز به سند دیگر از ابوسعید خدری روایت کرده، چنانچه در کفایة الطالب گفته:
«أخبرنا نقیب النّقباء أبوالحسن عليّ بن محمّد بن إبراهیم الحسینيّ(2)
وغیره بدمشق.وأخبرنا الحافظ یوسف بن خلیل الدّمشقي بحلب، قالوا:
أخبرنا أبوالفرج یحیی بن محمود الثقفيّ، أخبرنا أبوعدنان وفاطمة بنت عبداللّه، قالا(3):
أخبرنا أبوبکر ابن زبدة، أخبرنا الحافظ أبوالقاسم سلیمان بن أحمد بن أیّوب الطبراني(4)،
حدّثنا الحسن بن أحمد بن منصور سجّادة، (حدّثنا عبدالله
بن داهر الرازي،) حدّثنا عبداللّه بن عبدالقدّوس، عن الأعمش، عن أبيإسحاق، عن حنش بن المعتمر(1)
أنّه سمع أباذرّ الغفاريّ یقول:
سمعت رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم یقول: مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح (في قوم نوح،) من رکبها نجا ومن تخلّف عنها(2)
هلك. ومثل باب حطّة في بني إسرائیل.
أخرجه إمام (أهل) الحدیث في معجم شیوخه کما أخرجناه سواء.
ورواه عن أبيسعید بسندٍ آخر کما أخبرنا الحافظ أبوالحجّاج یوسف بن خلیل الدمشقي بحلب، قال: أخبرنا الأمین(3)
أبوعلي داود بن سلیمان بن أحمد (بن) مولانا(4)وزیر وزراء الشّرق والغرب محیي الشّریعة نظام الملك أبيعلي الحسن بن إسحاق، قال: أخبرتنا فاطمة الجوزدانیّة وخجستة الصالحیة، قالتا(5):
أخبرنا أبوبکر بن زبدة، أخبرنا الحافظ أبوالقاسم سلیمان بن أحمد الطبراني، حدّثنا محمّد بن عبدالعزیز بن محمّد بن ربیعة(6)،
حدّثنا عبدالرحمن بن أبيحمّاد المقرئ، عن أبيسلمة الصّائغ، عن عطیّة، عن أبيسعید الخدري، قال:
سمعت رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم یقول: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل
سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. وإنّما مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل، من دخله غفر له.قلت: هو في هذه التّرجمة في کتابه، و أمّا الکلام علی لفظه فظاهر عند أهل النّقل.»(1)
امّا محبّ طبری، پس حدیث سفینه را به روایت ابن عبّاس در روایت جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام آورده، چنانچه در ذخائر العقبی في مناقب ذوي القربی گفته:
«ذکر أنّهم کسفینة نوح علیه السّلام من رکبها نجا:
عن ابن عباس رضي الله عنهما قال: قال رسول اللّه صلّی الله علیه وسلّم: مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
أخرجه الملّاء في سیرته.
وعن علي رضي الله عنه قال: قال رسول اللّه صلّی الله علیه وسلّم: مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تعلّق بها فاز، ومن تخلّف عنها زجّ في النّار. أخرجه ابن السّري.»(2)
امّا ابن منظور افریقی، پس این حدیث شریف را در لسان العرب آورده، چنانچه در لغت «زخخ» گفته:
«وفي الحدیث: ”مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من تخلّف عنها زخّ به في النّار“. أي: دفع ورمي. یقال: زخّه یزخّه زخّاً.»(1)
امّا صدرالدین حمّوئی، پس این حدیث شریف را به روایت ابوسعید خدری اخراج نموده، چنانچه در کتاب فرائد السّمطین -علی ما نقل عنه- آورده:
«أخبرني(2)الشّیخ الصّالح کمال الدّین أبوعبداللّه محمّد بن محمّد بن علي (السيّد قاني) الجویني (رحمه الله) فیما کتب إليّ(3)وأجاز لي في روایته في ذي الحجّة سنة أربع وستّین وستّمائه، قال: أنبأنا الإمام جمال الدّین أبوالفضل جمال بن معین الطبري، قال: أنبأنا زاهر بن طاهر بن محمّد المسلمي(4)، (أنبأنا أبوالفتوح حمزة بن محمّد بن علي الملقّب ببحسول الهمداني، قال:) أنبأنا أبوالفتح محمّد بن علي بن
عبداللّه المذکّر بهرات، قال: أنبأنا إسماعیل بن زاهر البوقاني(1)في کتابه، قال: أنبأنا أبوالحسن أحمد بن إبراهیم الأصفهاني، قال: نبّأنا(2)سلیمان بن أحمد الطبراني، قال: نبّأنا(3)محمّد بن عبدالعزیز الکلابي، قال: أنبأنا(4)عبدالرّحمن بن حمّاد المقرئ، عن أبيسلمة الصّائغ، عن عطیّة العوفي، عن أبيسعید الخدري، قال:
سمعت رسول اللّه(5)صلّی الله علیه وسلّم یقول: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف غرق. وإنّما مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل، من دخله غفر له.»(6)و نیز حمّوئى این حدیث شریف را به روایت حضرت ابیذرّ اخراج نموده، کما عرفت فیما سبق(7). و از تصریح سلیمان بن ابراهیم بلخی در ینابیع المودّة واضح و لائح است که حمّوئی این حدیث شریف را به روایت ابن عبّاس نیز اخراج نموده، کما ستعرف فیما بعد إن شاء اللّه تعالی(8).
امّا شهابالدین محمود حلبی، پس این حدیث را در ضمن نسخۀ تقلیدی -که از جانب سلطان محمّد بن قلاوون به نام پسر او احمد نوشته- ثابت نموده، چنانچه در نسخۀ تقلید مذکور، بعد ذکر جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم مسطور است:
«صلّی اللّه علیه وعلی آله سفن النّجاة المؤمنین من المخاوف، المنقذین من المهالك.»
و این تقلید را بالتّمام قلقشندی در کتاب صبح الأعشی وارد نموده(1).
امّا نظامالدین الأعرج النّیسابوري، پس این حدیث شریف را در تفسیر غرائب القرآن آورده،چنانچه در تفسیر آیۀ مودّت گفته:
«قال بعض المذکّرین: إنّ النبيّ صلّى الله عليه وسلّم قال: مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»(2)إلخ.
امّا خطیب تبریزی، پس این حدیث شریف را در مشکاة المصابیح در «باب مناقب أهل بیت النبي صلّى الله عليه وسلّم» آورده، چنانچه در ما سبق دانستی و آینده نیز إن شاء اللّه تعالی خواهی دانست(1).
امّا حسن بن محمّد الطیبي، پس حدیث سفینه را در کاشف شرح مشکاة ثابت نموده، چنانچه گفته:
«قوله: ”وهو آخذ بباب الکعبة“ أراد الرّاوي بهذا مزید توکیدٍ لإثبات هذا (الحديث)، وکذا أبوذرّ اهتمّ بشأن روایته، فأورده في هذا المقام علی رؤوس الأناس(2)
لیتمسّکوا به.
وفي روایة (أخرى) له يقول(3):”من عرفني فأنا من قد عرفني، ومن أنکرني فأنا أبوذرّ، سمعت النبيّ صلّى الله عليه وسلّم: ألا إنّ مثل أهل بیتي“ الحدیث. أراد (بقوله: فأنا من قد عرفني و) بقوله: فأنا أبوذرّ: (أنا) المشهوربصدق اللّهجة وثقة الرّوایة وأنّ هذا حدیث(4)
صحیح لا مجال للرّد فیه. وهذا تلمیح إلی ما روینا عن
عبداللّه بن عمرو بن العاص یقول: سمعت رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم یقول: ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء أصدق من أبيذر. وفي روایة أبيذرّ: من ذي لهجة أصدق ولا أوفی من أبيذرّ، شبه عیسی بن مریم. فقال عمر بن الخطّاب (رضي الله عنه) کالحاسد (له): یا رسول اللّه! أ فتعرف ذلك (له)؟ قال: (أعرف) ذلك فاعرفوه! أخرجه التّرمذي وحسّنه الصّاغاني(1)في کشف الحجاب.
شبّه الدّنیا بما فیها(2)من الکفر والضلالات والبدع والأهواء الزّائغة ببحر لجّيّ یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض، وقد أحاط بأکنافه وأطرافه الأرض کلّها ولیس فیه خلاص و (لا) مناص إلّا تلك السّفینة، وهي محبّة أهل بیت رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم.»(3)
امّا جمالالدین زرندی، پس این حدیث شریف را به روایت ابیالطفیل از حضرت ابیذرّ رضوان اللّه علیه آورده، چنانچه در نظم درر السّمطین زیر عنوان «ذکر وصاة رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم بأهل بیته وفضل مودّتهم وأنّ محبّتهم من الإیمان باللّه تعالی ورسوله صلّی اللّه علیه وسلّم» گفته:
«وعن أبيالطفیل أنّه رأی أباذرّ قائماً <وهو> ینادي: من عرفني فقد عرفني
ومن لم یعرفني فأنا جندب، ألا وأنا أبوذرّ! سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم يقول: مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومنتخلّف عنها غرق، وإنّ مثل أهل بیتي فیکم کمثل باب حطّة.»(1)
و نیز زرندی در نظم درر السّمطین گفته:
«القسم الثاني من السّمط الأوّل في مناقب أمیرالمؤمنین، وإمام المتّقین، <عین> مناهج الحقّ والیقین، ورأس الأولیاء والصدّیقین، زوج فاطمة البتول(2)،
قرّة عین الرّسول، ابن عمّه، وباب مدینة علمه، مؤازره وأخیه، وقرّة عین صنو أبیه، المرتضی المجتبی الذي في الدّنیا والآخرة إمام سیّد، وفي ذات اللّه سبحانه وتعالی وإقامة دینه قوي أید، ذي القلب العقول والأذن الواعیة، والهمّة التي هي بالعهود والذّمام وافیة، یعسوب الدّین وأخي رسول ربّ العالمین.
محمّد العالي سرادق مجده***علی قمّة العرش المجید تعالیا
عليّ علا فوق السماوات قدره***ومن فضله نال المعالي الأمانیا
فأسّس بنیان الولایة متقناً***وحاز ذووا التّحقیق منه الأمانیا(3)
اللّیث القاهر(4)، والعقاب الکاسر، والسّیف البتور، والبطل المنصور، والضیغم الهصور، والسیّد الوقور، والبحر المسجور، والعلم المنشور، والعباب الزاخر الخضم، والطّود الشّاهق الأشمّ، وساقي المؤمنین من الحوض بالأوفی والأتمّ، أسد اللّه الکرّار، أبي الأئمّة الأطهار، المشرّف بمزیّة من کنت مولاه فعليّ مولاه، (و) المؤیّد بدعوة
اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه، کاسر الأنصاب، وهازم الأحزاب، المتصدّق بخاتمه في المحراب، فارس میدان الطعان والضّراب، هزبر کلّ عرین وضرغام کلّ غاب، الذي کلّ لسان کلّ معتاب ومغتاب، وبیان کلّ ذامّ ومرتاب، عن قدح في قدح معالیه لنقاء جنابه(1)
عن کلّ ذمّ وعاب، المخصوص من الحضرة النبویّة بکرامة الأخوّة والانتخاب، المنصوص علیه بأنّه لدار الحکمة ومدینة العلم باب، وبفضله واصطفائه نزل الوحي ونطق الکتاب، المکنّی بأبي الرّیحانتین وأبي الحسن وأبيالتراب،
هو النّبأ العظیم وفلك نوح*** وباب اللّه وانقطع الخطاب.»(2)
و نیز زرندی در کتاب الاعلام گفته:
«باب في خلافة أمیرالمؤمنین أبيالحسن عليّ بن أبيطالب بن عبدالمطّلب الهاشمي رضي اللّه عنه، یجتمع مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم في عبدالمطّلب، فهو ابن عمّه، وباب مدینة علمه، ومؤازره ومؤاخیه، وقرّة عین صنو أبیه، وزوج فاطمة البتول، وقرّة عین الرّسول، أوّل هذه الأمّة إسلاماً، وأوفاها عهداً وذماماً، یعسوب الدّین، مبیّن مناهج الحقّ والیقین، ورأس الأولیاء والصّدّیقین، وإمام البررة المتّقین، البحر المسجور، والعلم المنشور، واللّیث الهصور، والسّیف البتور، ذو الکرامات الظاهرة، والبراهین القاطعة، والحجج البالغة، أسد اللّه الکرّار، أبوالأئمّة الأطهار، المخصوص من الحضرة النّبویّة بکرامة الأخوّة والانتخاب، والمنصوص علیه بأنّه لدار الحکمة ومدینة العلم باب، المکنّی بأبيالرّیحانتین وأبيالحسن وأبيالتّراب،
هو النّبأ العظیم وفلك نوح*** وباب اللّه وانقطع الخطاب.»(1)
از این دو عبارت واضح و لائح است که حافظ زرندی در مدح جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام شعر مشهور:
هو النّبأ العظیم وفلك نوح*** وباب اللّه وانقطع الخطاب
آورده، و پر ظاهر است که این شعر بلا ارتیاب مثبتِ حدیث سفینه میباشد. و إن شاء اللّه عن قریبٍ خواهی دانست که قائل این شعر عمرو بن العاص است، فکن من المنتظرین.(2)
امّا علی همدانی، پس این حدیث شریف را به روایت جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام آورده،چنانچه در کتاب مودّة القربی در مودّت ثانیه گفته:
«<و> عن علي علیه السّلام، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح، من تعلّق بها نجا ومن تخلّف عنها(3)زخّ في النار.»(4)
و نیز علی همدانی این حدیث شریف را به روایت جناب ابوذرّ رضوان اللّه علیه آورده، چنانچه در کتاب مودّة القربی در مودّت ثانیه عشر گفته:
«عن أبيذرّ رضي اللّه عنه (وهو آخذ بباب الکعبة وهو یقول: أیّها النّاس، من
عرفني فأنا قد عرفتم، ومن أنکرني فأنا أبوذرّ): سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن رغب عنها غرق.»(1)
امّا نورالدین هیثمی، پس این حدیث شریف را در کتاب مجمع الزّوائد -علی ما نقل عنه- به روایت ابن الزّبیر و حضرت ابیذرّ رضوان اللّه علیه آورده و آن را از علمای کبار خود مثل بزّار و طبرانی و ابویعلی و احمد بن حنبل نقل کرده.(2)
امّا سیّد شریف جرجانی، پس این حدیث شریف را در حاشیۀ خود بر مشکاة ثابت نموده، چنانچه در حاشیۀ مذکوره به شرح قول حضرت ابیذرّ رضوان الله عليه: ”سمعت النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم یقول: ألا إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح“، إلخ، گفته:
«<قوله:> سمعت النّبيّ <إلخ>، وفي روایة قال: من عرفني فأنا من عرفني ومن أنکرني فأنا أبوذرّ، سمعت النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم إلخ. کان مشهوراً بصدق اللّهجة، قال صلّی اللّه علیه وسلّم: ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء أصدق من أبيذرّ.»(3)
امّا ابوالعباس قلقشندی، پس این حدیث شریف را در کتاب صبح الأعشی در دو مقام ذکر نموده، کما لا یخفی علی من راجعه.(1)
امّا خواجه پارسا البخاري، پس حدیث سفینه را در فصل الخطاب ثابت نموده، چنانچه نقلاً عن تفسیر الرازي گفته:
«وسمعت بعض المذکّرین یقول: إنّ الرسول صلّی اللّه علیه وسلّم قال: مثلأهل بیتي کمثل سفینة نوح علیه <الصّلاة> والسّلام من رکب فیها نجا.»(2)إلخ.
امّا ابن حجّه حموی، پس این حدیث شریف را در عهدی که از جانب مستعین باللّه العباسي به نام مظفّر شاه نوشته ذکر نموده، چنانچه گفته: «نحمده حمد من علم أنّ آل هذا البیت الشّریف کسفینة نوح وتعلّق بهم فنجا».
و این عهد را شیخ ابوالعبّاس احمد قلقشندی در کتاب صبح الأعشی
بالتّمام نقل کرده، کما لا یخفی علی من راجع(1).
امّا ملک العلماء دولت آبادی، پس این حدیث شریف را به کمال اهتمام ثابت نموده، چنانچه در هدایة السّعدا(2)در جلوه ثالثه از هدایۀ ثانیه گفته:
«اگر ایمان به خدا داری شرط ایمان بجا آر، در طوفان غوغاء آخر الزّمان ظهر الفساد في البرّ والبحر، فساد القلوب علی قدر فساد الزمان، غرق غره نگردی.
في شرف النّبوة والمشکاة: روی أحمد عن أبيذرّ أنّه قال آخذاً بثیاب الکعبة: سمعت النبيّ یقول: ألا! مثل أولادي(3)فیکم کمثل سفینة نوح، فمن(4)رکبها نجا ومن زاغ عنها هلك؛ لأنّ من کان في البحر فالسّفینة شرط النّجاة.
وفي التشریح: ونوح علیه السّلام لن یخرق سفینة ولا یعیبها واحد من الملّاحین، والسّفینة إن صلح حالها صلح حال نوح، وإن غرقت دلّت علی عدم النّجاة، وقد أمر برکوب السّفینة لنجاتها وأهلها(5)،والمراد من هذا الحدیث نجاة المتشبّثين(6)بأهله وعترته لیفوزوا برضوانه وجنّته.
وفي التشریح عند ذکر هذا الحدیث: والمأمور بمتابعته لا یصیر تبعاً حتّی یتبعه، والمندوب إلی إمامته لا یصیر مأموماً حتّی یوافقه، فعلم کلّ عالم وفعل کلّ مؤمن دلّ علی مخالفة النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم فهو زندقة وشیطنة.
حاصل، مصطفی فرمود صلّى الله عليه وسلّم: حبّ فرزندان من در ایمان شما شرط همچو کشتی نوح است هر که در طوفان زمانۀ آخر که ”أصبح الرّجل مؤمناً وأمسی کافراً“ و بدار انجام و شور عام خواهد که ایمان سلامت برد او با ایشان با حرمت و رعایت باشد و هر که آواره و خراب و در پریشانی و بدبختی گرفتار شده هر آینه رعایت و محبّت رسول بگذارد و هلاک شود، چه گویم اگر که باشد و چه بود.
و این حدیث نیز دلیل است که حبّ ایشان برای صحّت ایمان شرط است از آنکه روز طوفان نوح کشتی گرفتن شرط و علامت ایمان بوده، مؤمن و کافر از وی معلوم میشد، کقوله عزّ وجلّ: <فَأَنْجَیْناهُ وَ الَّذِینَ مَعَهُ في الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً عَمِینَ>(1)، یعنی روز طوفان شرط نجات از غرق کشتی بود و چون نوح بدید پسر را <وَ کانَ في مَعْزِلٍ یا بُنَيَّ ارْکَبْ مَعَنا وَ لا تَکُنْ مَعَ الْکافِرِینَ>(2)ای پسر! بنشین بر کشتی که امروز نجات کشتیست، با کافران مباش، <لا عاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِلاّ مَنْ رَحِمَ>(3)، نیست نجات امروز مگر کسی که توفیق نشستن کشتی یافت بر وی رحمت خداست.
و امروز فرزندان رسول مانند کشتی نوحاند هر که گرفت ایمان بسلامتبرد، و هر که گذشت هلاک و خراب گشت.»
و نیز دولت آبادی در هدایة السّعدا در جلوۀ اولی از هدایت رابعه گفته:
«وفي شرف النّبوّة والمشکاة:
روی أحمد عن أبيذرّ أنّه قال آخذاً بباب الکعبة: سمعت النّبيّ یقول: ”مثل أولادي(1)
فیکم کمثل سفینة نوح، فمن(2)
رکبها نجا ومن زاغ عنها هلك.“
ترجمه: مصطفی صلّی اللّه علیه وسلّم فرمود: و در آن حال درِ کعبه گرفته بود(3)
گفت: مانند اولاد من در شما همچو کشتی نوح است، پس هر که چنگ در زد در آن نجات یافت و هر که گذاشت در ضلالت هلاک شد.
و این فرمان در وقت صحابه شده بود از آنکه مصطفی میدانست که در آخر الزّمان طول مدت شود از غیبت مصطفی صلّی اللّه علیه وسلّم، ظهر الفساد في البرّ والبحر، فساد القلوب علی قدر فساد الزّمان، خیر القرون قرني ثمّ من یلیه ثمّ من یلیه ثمّ یفشو الکذب، آن روز دریای فساد زمانه در موج آید، ومن کان في البحر لا ینجو إلّا بالسّفینة. و بیان این حدیث در جلوۀ اولی(4)از هدایت ثانیه گفته شد.»(5)
و نیز دولت آبادی در هدایة السّعدا در هدایت تاسعه گفته:
«الجلوة السادسة(1)
والعشرون في عزّتهم بخطاب سفینة نوح: یعنی یکی از عزّت سادات آن است که مصطفی فرمود: اولاد من در شما مانند کشتی نوح است، هر که گرفت رست، بیت:چه غم دیوار امّت را که باشد چون تو پشتیبان
چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
و هر که گذاشت هلاک شد. مصراع ”هر که بی کشتی در آید غرق در دریا شود“.
و این تمام حدیث به نقل شرف النبوّة در جلوۀ ثالثه از هدایة ثانیه و نیز در جلوۀ اولی از هدایة رابعه گفتیم.»(2)
و نیز دولت آبادی در هدایة السّعدا در جلوۀ سادسه هدایة رابعه عشر گفته:
«وفي شرف النّبوّة والمشکاة: مثل أولادي(3)
فیکم کمثل سفینة نوح، فمن(4)
رکبها نجا ومن ترکها هلك.»
امّا ابن الصبّاغ مالکی، پس این حدیث شریف را به روایت حضرت
ابیذرّ رضوان اللّه علیه آورده، چنانچه در فصول مهمّه در ذکر فضائل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«تنبیه علی ذکر شيء ممّا جاء في فضلهم وفضل محبّیهم.
عن رافع مولی أبيذرّ قال:
صعد أبوذر (رضي الله عنه) علی عتبة باب الکعبة وأخذ بحلقة الباب وأسند ظهره إلیه وقال: أیّها النّاس! من عرفني فقد عرفني ومن أنکرني فأنا أبوذرّ، سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه <وسلّم> یقول: <مثل> أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا، ومن تخلّف عنها زجّ في النّار. وسمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه <وسلّم> یقول: اجعلوا أهل بیتي(1)منکم مکان الرّأس من الجسد ومکان العینین من الرّأس، فإنّ الجسد لا یهتدي إلّا بالرّأس ولا یهتدي الرّأس إلّا بالعینین.»(2)
امّا میبذی، پس این حدیث شریف را در فواتح شرح دیوان منسوب به جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام به روایت ابیذرّ رضوان اللّه علیه آورده، چنانچه در کتاب مذکور بعد ذکر حدیث ثقلین گفته:
«و احمد از ابوذرّ غفاری <رضي اللّه عنه> روایت کند که نبی صلّی اللّه علیه وسلّم فرمود: ألا إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(3)
امّا اختیارالدین بن غیاثالدین الهروي، پس این حدیث شریف را در کتاب أساس الاقتباس آورده، چنانچه در کلمۀ رابعه افتتاح بعد ذکر آیات گفته:
«الأحادیث: مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»(1)
امّا صفوری، پس حدیث سفینه را در نزهة المجالس آورده، چنانچه در باب مناقب جناب سیّده علیها السّلام گفته:
«وعن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، منرکبها سلم ومن تخلّف عنها زجّ في النّار.»(2)
امّا محمود بن احمد گیلانی، پس حدیث سفینه را در مناظر الانشا آورده، چنانچه در کتاب مذکور در امثلۀ بودن مشبّه و مشبّه به حسّی و وجه شبه عقلی گفته:
«مثال دیگر: چنانکه رسالت پناه علیه من الصّلوات أفضلها ومن التّحیّات أکملها
فرموده است:(1)
أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکب(2)فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
تشبیه کرده است اهل بیت را به سفینۀ نوح <علیه السّلام> و هر دو حسّیاند، وجه شبه <ما> بینهما سبب حصول نجات است که عقلی است.»(3)
انتهی.
امّا سخاوی، پس در جمع طرق این حدیث شریف سعی مشکور و جهد موفور به عمل آورده و به نقل الفاظ و سیاقات و اثبات اسمای مخرّجین و روات آن مسلک احبار کبار خود سپرده، چنانچه در کتاب استجلاب ارتقاء الغرف بحبّ أقرباء الرّسول وذوي الشرف در باب سادس کتاب مذکور که آن را معنون به این عنوان نموده «باب الأمان ببقائهم والنّجاة في اقتفائهم»مىگوید:
«وعن أبيإسحاق السّبیعي، عن حنش بن المعتمر الصّنعاني، عن أبيذرّ رضي اللّه عنه، سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: (مثل) أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح في قومه، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. ومثل حطّة لبني إسرائیل.
أخرجه الحاکم من وجهین عن أبيإسحاق، هذا لفظ أحدهما ولفظ الآخر: ألا إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح. وذکره دون قوله: ومثل حطّة إلی آخره.
وکذا هو عند أبيیعلی في مسنده.
وأخرجه الطبراني في معجمه الأوسط والصّغیر من طریق الأعمش عن أبيإسحاق وقال: إنّ عبداللّه بن عبدالقدّوس تفرّد به عن الأعمش.
ورواه في الأوسط أیضاً من طریق الحسن بن عمرو الفقیمي، عن أبيإسحاق؛ ومن طریق سماك بن حرب، عن حنش.
وأخرجه أبویعلی أیضاً من حدیث أبيالطفیل عن أبيذرّ رضي اللّه عنه بلفظ: إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق. وإنّ مثل أهل بیتي (فيكم) مثل باب حطّة.
وأخرجه البزّار من طریق سعید بن المسیّب، عن أبيذرّ نحوه. وعن أبيالصّهباء، عن سعید بن جبیر، عن ابن عبّاس رضي اللّه عنهما، قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
أخرجه الطبراني وأبونعیم في الحلیة والبزّار وغیرهم.
وعن عبداللّه بن الزبیر رضي اللّه عنهما: أنّ النبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها سلم ومن ترکها غرق.
رواه البزّار.
وعن أبيسعید الخدري رضي اللّه عنه: سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. وإنّما مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل، من دخله غفر له.
رواه الطبراني في الصّغیر والأوسط.
وبعض هذه الطرق یقوّي بعضاً.»(1)
امّا کاشفی، پس این حدیث شریف را در رسالۀ علیّة في الأحادیث النّبویّة ثابت کرده، چنانچه گفته:
«امّا(2)روز عاشورا بود که کشتی نوح (عليه السّلام) بر کوه جودی قرار گرفت، و هم در این روز بود که کشتی مثل اهل بیتي <کمثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا> به طوفان بلا در دشت کربلا غرقه شد و تا روز قیامت درد مصیبت عترت بر جان پژمردۀ(3)این امت مانده <است>.»(4)
و نیز کاشفی این حدیث شریف را در نظم هم ثابت نموده، چنانچه در رسالۀ علیّة زیر عنوان فضیلت اهل بیت کرام گفته:
«هم الکلمات الطیّبات التي بها***یتاب علی الخاطي فیحبی ویزلف
هم البرکات النّازلات علی الوری***تعمّ جمیع المسلمین و تکنف
هم الباقیات الصّالحات بذکرها***لذاکرها خیر الثّواب یضعّف(5)
هم الحرم المأمون من أجل أهله(6)***وأعداؤه من حوله یتخطّف
هم الوجه وجه اللّه و الجنب جنبه***وهم فلك نوح خاب عنه المخلّف.»(1)
و نیز کاشفی در آخر رسالۀ علیّة گفته:
«ای عزیز! این راه را بی حمایت رهبری نتوان رفت؛ که در هر قدمی خطریست، و هر که در ظلّ دولت صاحب دلی باشد همان مثال متابعان نوح <عليه السّلام> آید(2). (و کشتی ”مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح“ اینجا راست میآید.)
بهر آن(3)فرمود پیغمبر که من***همچو کشتی ام بطوفان زمن
ما و اهل بیت(4)چون کشتی نوح*** هر که دست اندر زند یابد فتوح.»(5)
امّا جلالالدین سیوطی، پس حدیث سفینه را به وجوه سدیده در کتب عدیده خود آورده، چنانچه در تفسیر درّ منثور گفته:
«وأخرج الحاکم عن أبيذرّ <رحمه اللّه> قال:
سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»(6)
و نیز سیوطی در جامع صغیر گفته:
«إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
ك. عن أبيذرّ.»(1)
و نیز سیوطی در جامع صغیر گفته:«مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
البزّار عن ابن عبّاس وعن ابن الزبیر. ك. عن أبيذرّ.»(2)
و نیز سیوطی در خصائص کبری گفته:
«وأخرج أبویعلی البزّار والحاکم عن أبيذرّ: سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: (ألا) إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك(3).»(4)
و نیز سیوطی در إحیاء المیّت بفضل أهل البیت گفته:
«الحدیث الرابع والعشرون(5):
أخرج البزّار عن عبداللّه بن الزّبیر (رضي الله عنهما) أنّ النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن ترکها غرق.
الحدیث الخامس والعشرون:
1) . الجامع الصغير: 1/ 373 شمارۀ 2442.
2) الجامع الصغیر:2/533 شمارۀ 8162.
3) . «م»: «غرق».
4) الخصائص الکبری: 3/ 364.
5) حاشیۀ «ح»: «این عبارت از نسخه کبری از إحیاء المیّت نقل شده که در آن شصت حدیث مرقوم است، و در نسخۀ صغری از إحیاء المیّت که در آن چهل حدیث مسطور است نیز حدیث سفینه در حدیث بست و یکم و دوم منقول است. فتنبّه. 12. ن».
أخرج البزّار عن ابن عبّاس (رضي الله عنهما)، قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها(1)غرق.
الحدیث السّادس والعشرون:
أخرج الطبراني عن أبيذرّ (رضي الله عنه): سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: مثل أهل بیتي (فيكم) کمثل سفینة نوح (في قوم نوح)، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. ومثل <باب> حطّة <في> بني إسرائیل.
الحدیث السّابع والعشرون:أخرج الطبراني في الأوسط عن أبيسعید الخدري (رضي الله عنه): سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: إنّما مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. وإنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل حطّة <في> بني إسرائیل، من دخل غفر له.»(2)
و نیز سیوطی در نهایة الإفضال في تشریف الآل گفته:
«عن أبيذر <رضي اللّه عنه> أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم قال: إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
أخرجه الحاکم وهو صحیح.»(1)
و نیز سیوطی در أساس گفته:
«عن عبداللّه بن الزبیر: أنّ النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن ترکها غرق.
رواه البزّار في مسنده، <وأخرج ابن مَرْدُویه مثله من حدیث علي وابن عبّاس.>
(الحديث التاسع عشر:)
عن أبيذرّ: سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: ألا إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. ومن قاتلنا في آخر الزّمان کان کمن قاتل مع الدّجّال.
رواه البزّار وأبویعلی في مسندیهما(2)،والطبراني في الأوسط، والحاکم وصحّحه.»(3)
همچنین سیوطی این حدیث شریف را در دیگر کتب خود روایت کرده است؛ مانند: جمع الجوامع [2/ 640 شمارۀ 2601]:
«إنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. ك. عن أبيذرّ.»
[3/ 23 شمارۀ 3325]:
«إنّما مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. ابن جرير عن أبيذرّ.»
[8/ 236 - 237 شمارۀ 1361 - 1362]:
«مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح في قوم نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
بز، طب عن ابن عبّاس، بز عن عبدالله بن الزبير، ابن جرير، والخطيب في المتفق والمفترق عن أبيذرّ.
مثل أهل بيتي فيكم كمثل سفينة نوح في قوم نوح، من ركب فيها نجا ومن تخلّف عنها هلك، ومثل باب حطّة في بني إسرائيل.
طب عن أبيذرّ.»
اما سمهودی، پس این حدیث شریف را به کمال اهتمام اثبات نموده، چنانچه در جواهر العقدین گفته:
«<الذّکر> الخامس: ذکر أنّهم أمان الأمّة وأنّهم کسفینة نوح علیه (الصّلاة) السّلام من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»(1)
و نیز در جواهر العقدین گفته:
«وعن أبيإسحاق السّبیعي، عن حنش بن المعتمر الصّنعاني، عن أبيذرّ رضي اللّه عنه: سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: مثل أهل بیتي فیکم کمثل(2)
سفینة نوح (في قومه) من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثل حطّة لبني إسرائیل.
أخرجه الحاکم من وجهین عن أبيإسحاق. هذا لفظ أحدهما ولفظ الآخر:
(ألا) إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح.وذکره دون قوله: ومثل حطّة إلی آخره.
وکذا هو عند أبيیعلی في مسنده.
وأخرجه الطبراني في الصّغیر والأوسط من طریق الأعمش عن أبيإسحاق وقال: إنّ عبداللّه بن عبدالقدّوس تفرّد به عن الأعمش.
ورواه في الأوسط أیضاً من طریق الحسن بن عمرو الفقیمي، وأبونعیم عن أبيإسحاق، ومن طریق سماك بن حرب عن حنش.
وأخرجه أبویعلی أیضاً من حدیث أبيالطفیل عن أبيذرّ رضي اللّه عنه بلفظ: (إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق. و) إنّ (مثل) أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة.
وأخرجه البزّار من طریق سعید بن المسیّب عن أبيذرّ نحوه.
وکذا أخرجه الفقیه أبوالحسن ابن المغازلي وزاد: ومن قاتلنا آخر الزّمان فکأنّما قاتل مع الدّجال
وعن أبيالصّهباء عن سعید بن جبیر عن ابن عبّاس رضي اللّه عنهما، قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. أخرجه الطبراني وأبونعیم في الحلیة والبزّار وغیرهم.
وأخرجه الفقیه أبوالحسن ابن المغازلي في المناقب من طریق بشر بن المفضّل(1)قال: سمعت الرّشید یقول: سمعت المهديّ یقول: سمعت المنصور یقول:
1) «ح»: «بشر بن الفضل». حاشیۀ «ح»: «ظ المفضّل».
حدّثني أبي عن أبیه (عن ابن عبّاس رضي الله عنهما به إلّا أنّه قال: ومن تأخّر عنها هلن.
وأخرجه أیضاً من طریق أیاس بن سلمة بن الأکوع عن أبیه) رضي اللّه عنه قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا.
وعن عبداللّه بن الزّبیر رضي اللّه عنهما(1)أنّ النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا(2)ومن ترکها غرق.
رواه البزّار.
وعن أبيسعید الخدري رضي اللّه عنه سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول:إنّما مثل أهل بیتي فیکم <کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. وإنّما مثل أهل بیتي فیکم> مثل باب حطّة في بني إسرائیل من دخله غفر له.
رواه الطبراني في الصّغیر والأوسط.»(3)
امّا ابن حجر هیتمی مکّی، پس این حدیث شریف را در صواعق محرقه در باب حادي عشر في فضائل أهل بیت النّبوي، بالتّکرار ثابت نموده، چنانچه
در فصل اوّل باب مذکور که در آن آیات وارده در شأن اهل بیت علیهم السّلام ذکر کرده در تحت آیۀ سابعه گفته:
«وجاء من طرق عدیدة یقوّي بعضها بعضاً: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا.
وفي روایة مسلم: ومن تخلّف عنها غرق
وفي روایة: هلك، وإنّما مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل من دخله غفر له.
وفي روایة: غفر له الذّنوب.»(1)
و نیز ابن حجر در صواعق در فصل ثانی در باب حادی عشر که در آن احادیث وارده در شأن اهل بیت علیهم السّلام ذکر کرده، گفته:
«الحدیث الثاني:
أخرج الحاکم عن أبيذرّ (رضي الله عنه) أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم قال: إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.و في روایة للبزّار: عن ابن عبّاس وعن ابن الزّبیر، وللحاکم عن أبيذرّ أیضاً: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»(2)
همچنین در الصواعق المحرقة [2/ 675] مینویسد:
«وجاء من طرق كثيرة يقوّي بعضها بعضاً: ”مثل أهل بيتي“ وفي رواية: ”إنّما مثل أهل بيتي“ وفي أخرى: ”إنّ مثل أهل بيتي“ وفي رواية: ”ألا إنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح في قومه، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. وفي رواية: ”من ركبها سلم ومن لم يركبها غرق، وإنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل باب حطة في بني إسرائل، من دخله غفر له“.»
و نیز ابن حجر در منح مکّیّه بشرح قصیده همزیّه این حدیث را ثابت نموده و به صحّت آن معترف گردیده، چنانچه در شرح شعر:
آل بیت النّبيّ طبتم وطاب ال-*** مدح لي فیکم وطاب الرّثاء
گفته:
«وصحّ حدیث: إنّ مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(1)
امّا علی متّقی، پس در کنز العمّال این حدیث شریف را به طرق عدیده و سیاقات سدیده آورده، چنانچه در کتاب مذکور در کتاب الفضائل در فصل اوّل باب خامس گفته:
«إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.ك(2)،
عن أبيذرّ.»(3)
و نیز در کنز العمّال گفته:
«مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
البزّار عن ابن عبّاس وعن ابن الزّبیر. ك(1)
عن أبيذرّ.»(2)
و نیز در کنز العمّال گفته:
«إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. ابن جریر(3)عن أبيذرّ.
مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح(4)
من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها هلك، ومثل باب حطّة في بني إسرائیل.
طب(5)
عن أبی ذرّ.»(6)
اما محمّد طاهر فَتَنی، پس در مجمع البحار این حدیث شریف را آورده، چنانچه در کتاب مذکور در لغت «زخخ» گفته: «نه(7):
مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من تخلّف عنها زخّ به في النّار. أي:
وقع ورمي. من زخّه یزخّه.»(1)
امّا شیخ بن عبداللّه بن شیخ بن عبداللّه العیدروس الیمني، پس حدیث سفینه را در عقد نبوی و سرّ مصطفوی(2)
آورده و تصریح به صحّت آن کرده، چنانچه گفته:
«وصحّ حدیث: إنّ مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»
و نیز در عقد نبوی گفته:
«ووجه تشبیههم بالسّفینة: أنّ من أحبّهم وعظّمهم شکراً لنعمة مشرّفهم صلّی اللّه علیه وسلّم وأخذاً بهدي علمائهم، نجا من ظلمات المخالفات، ومن تخلّف عن ذلك غرق في بحر ظلمات کفر النعم وهلك في مفاوز الطغیان.»
امّا کمالالدین جهرمی، پس این حدیث شریف را در براهین قاطعه مکرّر ثابت نموده، چنانچه در کتاب مذکور در تفسیر آیۀ هفتم از آیات فضائل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«و از طرق متعدّده -که بعضی از آن مقوّی بعض است- وارد شده که: مثل اهل بیت من در میان شما مثل کشتی نوح است، هر کس که بر آن سوار شد نجات یافت.
و در روایت مسلم آن است که: ومن تخلّف عنها غرق. و هر کس که از آن تخلّف کرد غرق شد.
و در روایتی دیگر: هر کس که تخلّف کرد هلاک شد، و جز این نیست که مثل اهل بیت من در میان شما مثل باب حطّه است در میان بنی اسرائیل؛که هر کس در آن باب در آمد آمرزیده شد. و در یک روایت آنکه گناهان وی آمرزیده شد.»(1)
و نیز در آن گفته:
«و امّا وجه تشبیه اهل بیت به کشتی نوح آن است که هر کس(2)اهل بیت پیغمبر را دوست دارد و تعظیم ایشان کند و پیروی علمای ایشان نماید شکر نعمت خدا و رسول خدا بجا آورده باشد و(3)از ظلمت مخالفان نجات خواهد یافت، و هر کس که از این معنی تخلّف کند در بحر کفران نعمت غرق خواهد شد و در بیابان طغیان هلاک خواهد گشت.»(4)
و نیز در براهین قاطعه در ذکر اخبار وارده در شأن اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«حدیث دوم:
مروی است به روایت حاکم از ابوذرّ رضي اللّه عنه که رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم فرمود: مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. مثل و شأن اهل بیت من در میان شما مثل کشتی نوح است که هر کس که بر آن کشتی سوار شد نجات یافت و هر کس که تخلّف ورزید و تقاعد جست از آن هلاک شد.
و در روایت بزّار از ابن عبّاس و ابن زبیر رضي اللّه عنهم و در روایت حاکم از ابوذرّ نیز وارد شده به این طریق که: مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است، هر کس که بر آن سوار شد نجات یافت و هر کس که تخلّف ورزید غرق(1)شد.»(2)
امّا جمالالدین محدّث، پس این حدیث شریف را در صدر کتاب الأربعین در ضمن اوصاف جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام ثابت نموده، چنانچه گفته:
«هذه أربعون حدیثاً في مناقب أمیرالمؤمنین، وإمام المتّقین، ویعسوب المسلمین، ورأس الأولیاء والصّدّیقین، ومبیّن مناهج الحقّ والیقین، کاسر الأنصاب، وهازم الأحزاب، المتصدّق في المحراب، فارس میدان الطعان والضّراب، المخصوص
(من الحضرة النبويّة) بکرامة الأخوّة والانتجاب(1)، المنصوص علیه بأنّه لدار الحکمة ومدینة العلم باب، وبفضله واصطفائه نزل الوحي ونطق الکتاب، المکنّی بأبي الریحانتین (وأبيالحسن) وأبيتراب،
هو النّبأ العظیم وفلك نوح
وباب اللّه وانقطع الخطاب.»(2)
امّا علی قاری، پس این حدیث شریف را در مرقاة شرح مشکاة ثابت نموده و به نقل افادات بعض علمای اعلام خود در تشیید مبانی آن کما ینبغي افزوده، چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«”وعن أبيذرّ“ قال المؤلّف: هو جندب بن جنادة الغفاري، وهو من أعلام الصّحابة وزهّادهم، أسلم قدیماً بمکّة، ویقال: کان خامساً في الإسلام ثمّ انصرف إلی قومه فأقام عندهم إلی أن قدم المدینة علی النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم بعد الخندق ثمّ سکن الرّبذة إلی أن مات بها سنة اثنین وثلاثین في خلافة عثمان، وکان یتعبّد قبل مبعث النّبيّ صلّی اللّه علیه و سلّم. روی عنه خلق کثیر من الصّحابة والتّابعین.
”أنّه قال“ أي أبوذرّ ”وهو آخذ“ أي متعلّق ”بباب الکعبة“ قال الطیبي: أراد الرّاوی بها(3)مزید توکید لإثبات هذا الحدیث، وکذا أبوذرّ اهتمّ بشأن روایته،
فأورده في هذا المقام علی رؤوس الأنام؛ لیتمسّکوا به.
”سمعت النّبي“ وفي نسخة صحیحة: رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم ”یقول: ألا! إنّ مثل أهل بیتي“ بفتح المیم والمثلّثة أي شبههم ”فیکم مثل سفینة نوح“ أي في سببیّة الخلاص من الهلاك إلی النّجاة. ”من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك“ فکذا من التزم محبّتهم ومتابعتهم نجا في الدّارین وإلّا فهلك فیهما ولو کان یفرق المال والجاه أو أحدهما.
”رواه أحمد“ وکذا الحاکم لکن بدون لفظ انّ. قال الطیبي: وفي روایة أخری لأبيذرّ یقول: من عرفني فأنا من قد عرفني ومن أنکرني فأنا أبوذرّ، سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: ألا! إنّ مثل أهل بیتي، الحدیث. أراد بقوله: فأنا من قد عرفني، وبقوله: فأنا أبو ذرّ، أنا المشهور بصدق اللّهجة وثقة الرّوایة، وإنّ هذا الحدیث صحیح لا مجال للرّدّ فیه. وهذا تلمیح إلی ما روینا عن عبداللّه بن عمرو بن العاص قال: سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: لا أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء أصدق من أبيذرّ، وفي روایة لأبيذرّ: من ذي لهجة أصدق ولا أوفی من أبيذرّ شبه عیسی بن مریم. فقال عمر بن الخطاب -کالحاسد-: یا رسول اللّه! أفتعرف ذلك له؟ قال: أعرف ذلك فاعرفوه! أخرجه التّرمذيّ وحسّنه الصّغاني في کشف الحجاب.»(1)
امّا مناوی، پس این حدیث شریف را در کنوز الحقائق آورده، چنانچه در
1) مرقاة المفاتیح: 10/ 552 - 553 شمارۀ 6183.
کتاب مذکور در احادیث حرف المیم گفته:
«مثل عترتي کسفینة نوح من رکب فیها نجا. ثعلبي.»(1)
امّا مجدّد سهرندی، پس حدیث سفینه را در خاتمه رسالۀ کلامیه خود آورده، چنانچه گفته:
«وعن أبيذرّ أنّه قال وهو آخذ بباب الکعبة: سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: ألا! إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(2)
امّا محمّدصالح ترمذی، پس این حدیث شریف را در کتاب مناقب مرتضوی آورده، چنانچه در باب دوم آن گفته:
«منقبت:
قال النبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم: ألا! إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
ترجمه: در مسند أحمد بن حنبل، و مشکاة، و شرف النّبوّة، و هدایة السّعداء
از ابیذرّ غفاری رضي اللّه عنه مرویست که او درِ کعبه را گرفته میگفت: شنیدم از رسول که میفرمود: مثل اهل بیت من در شما مثل سفینۀ نوح است، هر که سوار شد بر آن کشتی خلاصی یافت و هر که تخلّف کرد هلاک شد.»(1)
امّا أحمد بن الفضل المکّي، پس این حدیث شریف را به روایات عدیده و طرق سدیده درکتاب وسیلة المآل في عدّ مناقب الآل آورده، چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«وعن ابن عبّاس رضي اللّه عنهما قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
وأخرجه الملّاء في سیرته، والطبراني، وأبونعیم، والبزّار، وغیرهم.
وأخرج أبوالحسن المغازلي في المناقب من طریق بشر بن المفضّل(2)، قال: سمعت الرّشید یقول: سمعت المهديّ یقول: سمعت المنصور یقول: حدّثني أبي، عن أبیه، عن ابن عبّاس رضي اللّه عنهما قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تأخّر عنها هلك.
وعن ابن الزّبیر رضي اللّه عنهما قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها سلم ومن ترکها غرق.
أخرجه البزّار.
وعن عليّ کرّم اللّه وجهه قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تعلّق بها فاز، ومن تأخّر عنها زجّ في النّار.
أخرجه ابن السّري.
وعن أبيذرّ الغفاري رضي اللّه عنه قال: سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح في قومه، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثل حطّة بني إسرائیل.
أخرجه الحاکم.
وأخرج أبویعلی عن أبيالطفیل عن أبيذرّ رضي اللّه عنه ولفظه: إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا، ومن تخلّف عنها غرق، وإنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة وأخرج أبوالحسن المغازلي عنه وزاد فیه: ومن قاتلنا آخر الزّمان فکأنّما قاتل مع الدجّال.وعن أبيسعید الخدري رضي اللّه عنه قال: سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق، وإنّما مثل أهل بیتي فیکم باب حطّة في بني إسرائیل، من دخله غفر له.
رواه الطبراني في الأوسط والصّغیر.»(1)
امّا شیخ عبدالحقّ الدهلوي، پس حدیث سفینه را در رسالۀ تحقیق الإشارة إلی تعمیم البشارة آورده، چنانچه گفته:
«إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. رواه الحاکم في المستدرك، وابن جریر عن أبيذرّ.
وفي روایة البزّار عن ابن عبّاس وابن الزبیر(2)
رضي اللّه عنهم(3): غرق بدل هلك.»(4)
و نیز عبدالحقّ دهلوی این حدیث شریف را در لمعات شرح مشکاة ثابت نموده، چنانچه در شرح این حدیث گفته:
«قوله: ”وهو آخذ بباب الکعبة“، وزاد في روایة: ”وهو“ أي أبوذرّ ”یقول: من عرفني فأنا من قد عرفني ومن أنکرني فأنا أبوذرّ“ أي المشهور بصدق اللهجة، تلمیحاً إلی قوله: ”ما أظلّت الخضراء ولا أقلّت الغبراء علی أصدق لهجة من أبيذرّ“.»(5)
و نیز عبدالحقّ دهلوی این حدیث شریف را در أشعة اللّمعات ترجمۀ مشکاة ثابت نموده، چنانچه گفته:
«وعن أبيذرّ (رضي الله عنه أنّه) قال وهو آخذ بباب الکعبة: سمعت النّبيّ (صلّی الله علیه وسلّم یقول: ألا! إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. رواه أحمد.
ترجمه:) روایت است از ابیذرّ که وی گفت و حال آنکه وی گیرنده است در کعبه را: شنیدم پیغمبر را میگفت آن حضرت: آگاه باشید که حال عجیب و داستان اهل بیت من در میان شما به مثل و داستان کشتی نوح است، کسی که سوار شد کشتی نوح را رستگار شد، و کسی که پس ماند و سوار نشد آن را هلاک شد.»(1)
و نیز عبدالحقّ دهلوی در رجال مشکاة در ترجمۀ جناب فاطمه سلام اللّه علیها گفته:
«وفضائل فاطمة کثیرة لا تعدّ ولا تحصی، منها ما جاء مجملاً في عنوان أهل البیت، مثل قوله صلّی اللّه علیه وسلّم: إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. وزاد في روایة: ومثل باب حطّة.»(2)
و نیز عبدالحقّ دهلوی در رسالۀ مناقب أهل البیت علیهم السّلام این حدیث را نظماً ثابت نموده، چنانچه در آخر آن گفته:
«بحمد اللّه این نامه اتمام یافت***به توفیق ایزد سرانجام یافت
اگر چند از روی صنعت کم است***ز بار تکلّف نه پشتش خم است
ولی بارهای دو عالم بر اوست***شرفنامۀ نسل آدم در اوست
غریق گنه را بوی التجا***چو کشتی نوح، إن رکب قد نجا.»(1)
امّا عزیزی، پس این حدیث شریف را در سراج منیر شرح جامع صغیر اثبات نموده و به نقل تصحیح آن از حاکم در تشیید مبانی آن افزوده، چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«”إنّ مثل أهل بیتي“ هم عليّ وفاطمة وابناهما وبنوهما ”فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك“ قال المناوي: وجه الشبه بینهما أنّ النّجاة ثبتت لأهل سفینة نوح، فأثبت لأمّته بالتّمسّك بأهل بیته النّجاة، انتهی. ولعلّ المقصود من الحدیث(2)
الحثّ علی إکرامهم واحترامهم واتّباعهم في الرّأي.
”ك عن أبيذرّ“.»(3)
و نیز عزیزی در سراج منیر گفته:
«”مثل أهل بیتي“ زاد في روایة: فیکم ”مثل سفینة نوح“ في روایة: في قومه
”من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق“ قال المناوي: ولهذا ذهب جمع إلی أنّ قطب الأولیاء في کلّ زمن لا یکون إلّا منهم. ”البزّار عن ابن عبّاس وعن ابن الزّبیر.
ك. عن أبيذرّ“ وقال: صحیح.»(1)
امّا محمّد بن أبيبکر الشلّي، پس این حدیث شریف را به روایات عدیده و سیاقات سدیده در کتاب مشرع رویّ آورده، چنانچه در کتاب مذکور زیر عنوان «فضل أهل البیت» گفته:
«وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي فیکم کسفینة نوح في قومه،من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثل حطّة لبني إسرائیل.
وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: ألا إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة.
وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. وفي روایة: ومن تأخّر عنها هلك.
وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا.
وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها سلم ومن ترکها غرق.
1) السراج المنیر: 4/ 231.
وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق. وإنّما مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل، من دخله غفر له.»(1)
و نیز شلّی در مشرع رویّ این حدیث را به عنوان نظم ثابت نموده، چنانچه بعد ذکر بعض روایات حدیث کسا گفته:
«وفي أهل الکساء یقول الشّاعر:
بأبی خمسة هم جنبوا الرّج-***-س کرام وطهّروا تطهیرا
من تولاّهم تولاّه ذو العر***ش ولقّاه نضرة وسرورا
وعلی مبغضیهم لعنة اللّ-***-ه وأصلاهم الملیك سعیرا
وقال (آخر):
أ عاذل إنّ کساء التّقی***کساني حبّي لأهل الکساء
سفینة نوح ومن یعتصم***بحبلهم یعتلق بالنّجاء» (2)
امّا محمّد بن محمّد بن سلیمان المغربي، پساین حدیث شریف را در کتاب جمع الفوائد آورده، چنانچه در کتاب مذکور در مناقب اهل البیت علیهم السّلام گفته:
«ابن الزّبیر رفعه: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن ترکها
غرق. للبزّار. (و) زاد في الأوسط: [؟] وإنّما مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل، من دخله غفر له.»(1)
امّا محمود شیخانی قادری، پس این حدیث شریف را در صراط سويّ في مناقب آل النبي ثابت نموده و به روایات عدیده آورده، چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«واعلم أنّ أهل البیت أمان للأمّة وأنّهم کسفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»(2)
و نیز در صراط سويّ گفته:
«و عن أبيذرّ رضي اللّه عنه: سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح في قومه، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثل حطّة لبني إسرائیل.
أخرجه الحاکم.
هذا في لفظٍ، وفي لفظ آخر: ألا! إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح.
وزاد في روایة أبيالحسن المغازلي: ومن قاتلنا آخر الزّمان فکأنّما قاتل مع الدّجّال.
وعن أبيسعید الخدري رضي اللّه عنه: سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول:
إنّما مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف غرق، و إنّما مثل أهل بیتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل، من دخله غفر له الذّنوب.کما في روایة.»
و نیز قادری در صراط سويّ در ذکر منصور دوانقی گفته:
«ومن روایة المنصور وعدم العمل بها: أنّه کان یقول في أکثر مجالسه:
حدّثني أبي، عن أبیه، عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تأخّر عنها هلك.»
امّا سهارنپوری، پس این حدیث شریف را به روایت حضرت ابیذرّ رضوان اللّه علیه آورده، چنانچه در مرافض در بیان احادیث وارده در شأن اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وعن أبيذرّ أنّه قال وهو آخذ بباب الکعبة: سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم: ألا! إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. رواه أحمد.
گفت ابوذر و حال آنکه وی گیرنده بود در کعبه را: شنیدم پیغمبر خدا صلّی اللّه علیه وسلّم را میگفت: آگاه باشید حال و داستان اهل بیت من در میان شما مثل حال و داستان کشتی نوح است، کسی که سوار شود کشتی نوح را رستگار
شد، و کسی که باز ماند و سوار نشد هلاک گشت. روایت کرد این حدیث را احمد.»(1)
امّا مرزا محمّد بن معتمدخان، پس این حدیث شریف را در نزل الأبرار بما صحّ في مناقب أهل البیت الأطهار -که در آن التزام ایراد احادیثصحیحه نموده- آورده، چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«وأخرج أحمد وابن جریر والحاکم عن أبيذرّ (الغفاري) رضي الله عنه أنّه قال وهو آخذ بباب الکعبة: سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: ألا! إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
وفي روایة أخری عند الحاکم: غرق، بدل هلك.
وهو عند البزّار عن عبداللّه بن عبّاس وعبداللّه بن الزبیر رضي اللّه عنهما.»(2)
و نیز مرزا محمّد بدخشی این حدیث شریف را در مفتاح النّجا به طرق عدیده آورده، چنانچه در فصل ثانی باب اوّل گفته:
«وأخرج الإمام (الجليل) أبوعبداللّه أحمد بن محمّد بن حنبل الشّیباني المروزي البغدادي في مسنده، والإمام أبوجعفر محمّد بن جریر الطبري في تهذیب الآثار، والحاکم في المستدرك عن أبيذرّ رضي اللّه عنه أنّه قال وهو آخذ بباب الکعبة:
سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: ألا! إنّ مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
وعند الطبرانی في الکبیر عنه: مثل أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح في قوم نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها هلك، ومثل باب حطّة في بني إسرائیل
وأخرج الحافظ أبوبکر أحمد بن عمرو بن عبدالخالق البزّار البصري عن عبداللّه بن عبّاس وعبداللّه بن الزبیر، <و> الحاکم عن أبيذرّ رضي الله عنه، قالوا: قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بیتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»(1)
و نیز میرزا محمّد بدخشی این حدیث شریف را در صدر مفتاح النّجا به حتم و جزم آورده، چنانچه گفته:«أمّا بعد، فلا یخفی أنّه لیس لنجاة العقبی ذریعة أقوی من محبّة آل المصطفی علیه من الصّلوات ما هو الأزکی ومن التّحیّات ما هو الأصفی؛ لأنّ اللّه عزّ وجلّ أوجب محبّتهم علی کلّ مؤمن مخلص وموقن خالص، حیث قال: <قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبی>(2)، و أوصی النّبی صلّى الله عليه وسلّم فیهم کلّ مؤمن من جنّ وإنس وملك، وقال: مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(3)
و نیز مرزا محمد بدخشانی این حدیث شریف را در صدر تحفة المحبّین
بحتم و جزم ثابت نموده، چنانچه گفته:
«أمّا بعد، فلا یخفی علی أولي النّهی أنّ محبة آل النّبي صلّی اللّه علیه وسلّم وأصحابه جزء للإیمان، وتعظیم هؤلاء الکرام رکن عظیم للإیقان؛ فإنّه صلّی اللّه علیه وسلّم حثّ علی ولائهم ودعا بالخیبة والخسار لأعدائهم حیث قال: مثل أهل بیتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(1)
امّا محمّد صدر العالم، پس حدیث سفینه را به روایت حضرت ابىذرّ و ابن عبّاس و ابن الزبیر در معارج العلی آورده، چنانچه در تحت آیۀ رابعه از آیات فضائل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وأخرج أحمد والحاکم عن أبيذرّ، والبزّار عن ابن عبّاس وابن الزّبیر: أنّ النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال: إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، منرکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(2)
امّا ولياللّه العمري الدّهلوي والد المخاطب، پس حدیث سفینه را در رسالۀ مقدمۀ سنیّه آورده، چنانچه گفته:
«وعن أبيذرّ، قال وهو آخذ بباب الکعبة: سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: ألا! إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.»(1)
و نیز ولیاللّه در قرّة العینین بعد ذکر بعض احادیث در فضائل جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«وقال: مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثل حطّة لبني إسرائیل.
أخرج الحاکم هذه الأحادیث کلّها في المستدرك.»(2)
و روایت کردن شاه ولیاللّه حدیث سفینه را و اعتقاد او به این حدیث شریف از افادۀ مخاطب ما هم ثابت میباشد، چنانچه مخاطب در رساله که در آن عقائد والد خود ذکر نموده میفرماید:
«فصل دوم در بیان اعتقاد ایشان در جناب حضرات اهل بیت علی صاحب البیت وعلیهم الصّلاة والسّلام:
باید دانست که اعتقاد در جناب آن حضرات دو مرتبه دارد:
مرتبۀ اوّل که به اتّفاق شیعه و سنّی لازمِ ایمان و رکن اسلام است، و عوام و خواصّ در آن شریکاند، اگر شخصی در آن مرتبه قصور کند درخوارج و نواصب معدود شود و از دائرۀ ایمان و اسلام بیرون رود، معاذ اللّه من ذلك، و آن مرتبه همین است که محبّت آن حضرات را مثل ایمان به پیغمبر فرض شمارد و عداوت
آن حضرات را مثل کفر حرام انگارد، و آن حضرات را یقیناً از اهل بهشت داند و به تعظیم و توقیر پیش آید.
و این مرتبه را حضرت ایشان در رسالۀ حسن العقیده که عقائد خود را در آن جمع نمودهاند و خدای تعالی و ملائک و جنّ و انس را بر آن عقائد شاهد گرفتهاند بیان میفرمایند به این عبارت: ونشهد بالجنّة والخیر لفاطمة والحسن والحسین رضي اللّه عنهم ونوقّرهم ونعترف بعظم محلّهم في الإسلام. یعنی: گواهی میدهیم به بهشت و نیکی برای فاطمۀ زهراء و حسن و حسین رضي اللّه عنهم و توقیر و تعظیم میکنیم ایشان را و اعتراف میکنیم به بزرگی در اسلام.
و لازم این مرتبه اعتقاد آن است که دشمنان آن جناب را مبغوض دارد، و این معنی را در قصیدۀ ”أطیب النّغم في مدح سیّد العرب والعجم“ که از منظومات ایشان است و شرح فارسی آن قصیده هم از تصانیف ایشان است به این عبارت ادا میفرمایند:
وآل رسول اللّه لا زال أمرهم*** قویماً علی إرغام أنف النّواصب
یعنی اهل بیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم همیشه باد حال ایشان راست و درست، به خاک آلوده کردن بینی جمعی که عداوت اهل بیت دارند، انتهی.
بندۀ ضعیف گوید: خاک آلوده کردن بینی در محاورۀ عرب کنایت از خواری و ذلّت و هلاک است. و نواصب فرقه را گویند که عداوت اهل بیت داشته باشند. پس در این بیت هم اظهار تولّا است به جناب حضرات و هم دعای بد و تبرّاست از دشمنان ایشان .
ضمیمۀ این مرتبه اعتقاد آن است که مناقب آن حضرات را که از روی
احادیث و آیات ثابت است در تصانیف خود روایت کنند، و این معنی را بفضله تعالی حضرت ایشان در تصانیف خود به حدّی استیعاب فرمودهاند که کم کسی آن مقدار در این باب سعی و جهد کرده باشد. آن همه را اگر در اینجا نقل کنیم مجلّدات میباید پرداخت، و اگر کسی را اشتیاق این مطلب باشد کتاب إزالةالخفا و دیگر تصانیف کبار ایشان را مطالعه نماید، امّا به طریق نمونه چیزی از این باب هم ذکر میکنیم.
در کتاب مقدّمۀ سنیّه که در مدینۀ منوّره تصنیف فرمودهاند میفرماید: ونختم الرّسالة بالخاتمة الحسنة: ذکر مناقب أهل بیت رضي اللّه عنهم. یعنی باید که ختم کنیم این رساله بخاتمۀ نیک که ذکر مناقب اهل بیت است رضي اللّه عنهم.
بعد از آن مناقب این حضرات را به تفصیل تمام بیان کردهاند، از آن جمله آیۀ تطهیر را از روی احادیث ثابت کردهاند که در حقّ این پنج تن پاک نازل شده و گفتهاند که مراد از رجس گناه و شرک است و این حضرات از گناه و شرک پاک بودند. و از آن جمله آیۀ مباهله و دیگر آیات را در حقّ آن حضرات اعتقاد کردهاند. و حدیث: ”إنّي تارك فیکم الثقلین“ و حدیث ”أنا حرب لمن حاربهم وسلم لمن سالمهم“ و حدیث ”ألا! إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك“ و احادیث دیگر را در شأن این حضرات روایت کردهاند.»(1)
1) . به این رساله دست نیافتیم.
امّا حفنی، پس این حدیث شریف را در حاشیۀ جامع صغیر ثابت نموده، چنانچه گفته:
«قوله: ”من رکبها نجا“ إلخ، أي من رکب سفینة نوح نجا إلخ، فکذلك من تمسّك بأهل بیته صلّی اللّه علیه وسلّم نجا، بمعنی الاقتداء بهم إن کانوا علماء، وإلّا فبمعنی اعتقادهم واحترامهم ومحبّتهم.»(1)
و نیز حفنی در حاشیۀ جامع صغیر گفته:
«قوله: ”غرق“ من باب تعب، کما في المصباح، فینبغي احترامهم والاقتداء بعلمائهم.»(2)
امّا محمّد بن إسماعیل الأمیر الصّنعاني، پس این حدیث شریف را در روضۀ ندیّه به روایات عدیده از کتب اعلام خود ثابت نموده، چنانچه در کتاب مذکور در شرح شعر:
فغدت عترته من أجلها*** عترة المختار نصّاً نبویّا
گفته:
«وأهل بیته علیهم السّلام هم السّفینة المشار إلیها فیما أخرجه الحاکم في مستدرکه من حدیث أبيذرّ الغفاري رضي اللّه عنه عنه صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي <فیکم> مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
وأخرج الملّاء في سیرته من حدیث ابن عبّاس: مثل أهل بيتي کسفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
وأخرج ابن السّري من حدیث علي علیه السّلام، قال: قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي کسفینة نوح، من رکبها نجا ومن تعلّق بها فاز ومن تخلّف عنها زجّ به في النّار. أفاده المحبّ في الذّخائر.»(1)
امّا محمّد بن علي الصبّان المصري، پس حدیث سفینه را در إسعاف الرّاغبین في سیرة المصطفی وفضائل أهل بیته الطاهرین آورده و به اعتراف روایت کردن جماعتی از اصحاب سنن آن را از صحابه متعدّدین طریق انصاف سپرده، چنانچه در باب ثانی کتاب مذکور گفته:
«وروی جماعة من أصحاب السّنن عن عدّة من الصّحابة أنّ النّبيّ صلّیاللّه علیه وسلّم قال: مثل أهل بيتي فیکم کسفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
وفي روایة: غرق، وفي أخری: زجّ في النار. وفي أخری عن أبيذرّ زیادة: وسمعته
1) الروضة الندیة شرح التحفة العلوية: 270.
یقول: اجعلوا أهل بيتي منکم مکان الرأس من الجسد ومکان العینین من الرأس(1)ولا یهتدي(2)الرّأس إلّا بالعینین.»(3)
امّا محمّد مرتضی الزبیدي، پس این حدیث شریف را در تاج العروس آورده، چنانچه در لغت «زخّ» میگوید:
«<و> زخّه یزخّه زخّاً: دفعه وأوقعه في وهدة، أي المکان المنخفض، وفي الحدیث: مثل أهل بيتي مثل سفینة نوح، من تخلّف عنها زخّ به في النّار، أي: دفع ورمي.»(4)
امّا عجیلی، پس این حدیث شریف را در ذخیرة المآل به عناوین شتّی اثبات فرموده و به تحقیق و تصدیق آن مرّةً بعد أخری قصب السّبق از مجارین مضمار خویش ربوده، چنانچه در صدر ذخیرة المآل گفته:
«بسم الله الرّحمن الرّحیم (وبه نستعین علی أمور الدنیا والدین). الحمد للّه الذي جعل أهل البیت کسفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها أهلكهالغرق.»(1)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل در ذکر آل جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم گفته:
«وهم سفینة النّجاة وحبل الاعتصام وقرناء کتاب اللّه إلی ورود الحوض. وقد حثّ صلّی اللّه علیه وسلّم علی التّمسّك بهم ورکوب سفینتهم والأخذ بهدیهم وتقدیمهم والتّعلّم منهم، وحاشاه أن یأمر بالتّمسّك بحبل مقطوع أو رکوب سفینة مخروقة أو بأخذ هوی(2)مبتدع أو تقدیم ضالّ أو تعلّم(3)من مخالف لسنّته.»(4)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل در ذکر اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وقد عهد إلینا مشرّفهم صلّی اللّه علیه وسلّم أن نحبّهم ونحترمهم ونعتقد طهارتهم وفضلهم وأنّ لهم عند اللّه عهداً أن لا یدخل واحداً منهم النّار، فهل تری الحکم علیهم بالهلاك وهم السّفینة؟! وتأخیرهم وهم المقدّمون، وتسمیة حبّهم رفضاً وهو واجب، وترك التّمسّك بهم وهم حبل اللّه وقرناء کتابه(5)
من الوفاء بالعهود؟! أم (من) خفر ذمّة صاحب الحوض المورود؟!»(6)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل در ذکر اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«والمقرّر أنّ مودّة القربی وموالاتهم من العقائد اللّازمة وأنّ الاعتزاء إلیهم والاقتداء بهم هو مذهب إمامي(1)
الذي قلّدته في شرائع دینه وبدائع فنونه، فإنّه راجي في حلّة الاتّباع هو الشّاهد لصدق(2)
التّقلید عند النّزاع، <و> کیفوأنا أصلّي علیهم في کلّ صلاة فرضاً لازماً، وأسأل الهدایة إلی صراطهم المستقیم في کلّ یوم خمس مرّات، وهم حبل الاعتصام وسفینة النّجاة، فهل یحسن أن أوثر بهم أحداً أو أستبدل بهم ملتحداً؟! کلّا! واللّه، بل المزاحمة علی هذا المورد العذب سبیلي، والعضّ بالنّواجذ علی تلك السّنن اعتقادي وقیلي.»(3)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل گفته:
«سفینة تجري وترسي باسمه*** رکبت فیها طالباً لرسمه
ف- <اِرْکَبُوا فِیها بِسْمِ اللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ 41 وَ هِيَ تَجْرِی بِهِمْ في مَوْجٍ کَالْجِبالِ وَ نادی نُوحٌ ابْنَهُ وَ کانَ في مَعْزِلٍ یا بُنَیَّ>(4)ولم یکن أحد من أبناء الحسنین في معزل؛ لأنّهم السفینة نفسها، وهم الألواح والدُّسُر(5)،
فهي ناجیة منجیة، <فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرِینَ>(6)ومن تأمّل قوله <إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ> ظهر کمال المغفرة والمرحمة(7)
لمن رکب السّفینة، فکیف یقول بالهلاك
من لیس له إدراك؟»(1)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل در ذکر دلائل صحیحه محفوظیّت اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«ومنها حدیث: أهل بيتي کسفینة نوح <إلخ>، فإذا کانت السفینة منجیة لمن رکبها من الغرق، لزم أن تکون هي ناجیة من باب أولی، وإذا حکمنا -والعیاذ باللّه- بالهلاك، لزم أن یکون الصّادق الأمین قد غشّ أمّته حیث أمرهم برکوب سفینة مخروقة هالکة! حاشا للّه(2)
من ذلك! فقد قال: من غشّنا لیس(3)منّا، والدّین النّصیحة فقد نصح وأنصح وأوضح صلّی اللّه علیه وسلّم.»(4)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل در قصیدۀ خود گفته:
«وهم السّفینة للنّجاة وحبّهم *** فرض وحبل تمسّك وأمان
حاشاه یأمرنا برکب سفینة*** مخروقة أم زاغت البصران»(5)
و نیز در ذخیرة المآل در ضمن همین قصیده گفته:
« سمّاهم فلك النّجاة و قلت في*** دعواك قد غرقوا من الطّوفان»(6)
و نیز در ذخیرة المآل اشعار شافعی را که مشتمل بر نظم حدیث سفینه
است آورده و بعد آن -کما سمعت سابقاً(1)- گفته:
«فهذه شهادة الشّافعي کما تسمع مصرّحة برکوب تلك السّفینة النّاجیة.»(2)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل نقلاً عن کتاب الأثمار گفته:
«وأهل الحلّ والعقد(3)
من أهل البیت علیهم السّلام هم الجماعة المطهّرة المعصومة(4)
والسفینة النّاجیة المرحومة، بالأدلّة التّفصیلیّة والإجمالیّة النقلیّة والعقلیّة، فیجب أن یکون بهم(5)في الفروع الاقتداء وإلیهم في الأصولالاعتزاء.»(6)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل در شرح شعر:
فارکب علی اسم اللّه لا تخلّف*** تنجو من الطوفان یوم التّلف
گفته:
«و وجه تشبیههم بالسفینة: أنّ مَن أحبّهم وعظّمهم -شکراً لنعمة مشرّفهم(7)وأخذاً بهدي علمائهم- نجا من ظلمات المخالفات، ومن تخلّف عن ذلك غرق في بحر کفران(8)النّعم وهلك في مفاوز الطغیان.»(9)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل بعد ذکر بعض موضوعات شنیعه که وضّاعین انکاس در باب اصحاب منحرفین منسوب به اهل بیت علیهم السّلام نمودهاند، گفته:
«فهذه أقوال سفینة نوح ومعتقداتهم في أصحاب جدّهم وأنصاره وأصهاره ووزرائه، ولا یخفی من رکب السفینة نجا(1)
ومن تخلّف عنها غرق.»(2)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل در ضمن قصیده بائیۀ خود گفته:
فخلّف المصطفی فینا(3)وترکته*** سفینة اللّه یا قوم(4)
لها رکبوا»(5)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل گفته:
«سفینة ینجو بها من رکبا*** وهالك في النّار من تجنّبا
أخرج الطبراني وأبونعیم عن ابن عبّاس رضي الله عنهما <قال: قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: مثل أهل بيتي کسفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
فثبت لهم بذلك النّجاة؛ لأنّها إذا کانت منجیة لغیرها فهي أولی بأن تکون ناجیة. قال السیّد السمهودي (رحمه الله) وغیره: فمن حفظ الحرمات الثّلاث -حرمة الإسلام وحرمة النبيّ صلّى الله عليه وسلّم وحرمة رحمه- فقد رکب في سفینة النّجاة، ومن لم یحفظهنّ فقد تخلّف عن سفینة النجاة ومحصّل حدیث السّفینة وإنّي تارك فیکم: الحثّ علی التعلّق بحبلهم وحبّهم
وعلمهم والأخذ بهدي علمائهم ومحاسن أخلاقهم وشیمهم، فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفة وأدّی شکر النّعمة، ومن تخلّف عنهم غرق في بحار الکفر(1)
وتیار الطغیان فاستوجب(2)
النّیران، فقد ورد أنّ بغضهم یوجب دخول النّار، وکلّ عمل بدون ولائهم غیر مقبول، وکلّ مسلم عن حبّهم مسؤول، وأذاهم علی کاهل الصّبر محمول.»(3)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل بعد ذکر حدیث ثقلین گفته:
«ومحصّله: ما تقدّم في محصّل حدیث السّفینة مِن الحثّ علی إعظامهم والتعلّق بحبلهم وحبّهم وعلمهم والأخذ بهدي علمائهم ومحاسن أخلاقهم؛ شکراً لنعمة مشرّفهم صلوات اللّه علیه وعلیهم.»(4)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل در شرح شعر:
تعلّموا منهم وقدّموهم*** تجاوزوا عنهم وعظّموهم
گفته:
«ولمّا أمرنا (رسول الله صلّى الله عليه وسلّم) بتقدیمهم، فتأخیرهم عن مقاماتهم الشّریفة مخالفة للمشروع، ومِن مقاماتهم مقارنة القرآن، ودوامالتّطهیر من المعاصي والبدع إمّا ابتداءً وإمّا انتهاء، ووجوب التّمسّك بهم، واعتقاد أنّهم سفینة ناجیة منجیة، ومن قال خلاف ذلك فقد أخّر مَن(5)قدّم اللّه ورسوله(6)، قال صلّى الله عليه
وسلّم: إنّما جعل الإمام لیؤتم به و(1)المأموم أسیر(2)الإمام، والمتابعة واجبة، والتقدّم علیه حرام، ومن أخّرهم عن مقاماتهم فصلاته باطلة، وتأخیر من یستحقّ التّقدیم في الموضع الذي استحقّه(3)
من عکس الحقائق، فاعتبروا یا أولي الأبصار.»(4)
امّا مولوی محمّد مبین لکهنوی، پس حدیث سفینه را در کتاب وسیلة النّجاة به نقل از اعاظم ائمّۀ ثقات و اکابر اثبات خود آورده، چنانچه گفته:
«وأخرج أحمد في مسنده وابن جریر والحاکم في مستدرکه عن أبيذرّ الغفاري أنّه قال وهو آخذ بباب الکعبة: سمعت النبيّ یقول: ألا إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. وهذا أیضاً في المشکاة.
ترجمه: احمد و ابن جریر و الحاکم در مستدرک از ابىذرّ غفاری روایت کرده که گفت ابوذرّ در حالی که گرفته بود دروازۀ کعبه را: شنیدم از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله که میفرمود: آگاه باشید که مثل اهل بیت من میان شما مثل کشتی نوح است، کسی که سوار شد در کشتی نوح نجات یافت از عذاب دنیا و عقبی، و کسی که باز ماند و تخلّف ورزید غرق شد و هلاک گشت و به نکال دنیا و
عقبی گرفتار ماند، همین طور کسی که فرمانبرداری(1)آل رسول خدا و ادای حقوق ایشان -کما هو أحری- کرد به درجات اعلی و مقامات اقصی در دنیا و عقبی فائز گردید، و هر که -نعوذ باللّه منه- انحرافی از این بزرگان شفیعان روز حشر ورزید، گرفتار عذاب ابد گردید.
منکر این حرف این دم در نظر*** شد ممثّل سرنگون اندر سقر»(2)
امّا ثناءاللّه پانی پتی، پس این حدیث شریف را در سیف مسلول ثابت نموده، چنانچه در کتاب مذکور به جواب حدیث ثقلین گفته:
«جواب این حدیث مثل حدیث: مثل أهل بيتي کسفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك(3)،
این هر دو حدیث دلالت بر امامت ندارند بلکه دلالت دارند بر آنکه فلاح موقوف است بر دوستی اهل بیت نبوّت و عترت پیغمبر صلّی اللّه علیه وسلّم دین از آنها سند باید کرد و هدایت از آنها باید گرفت(4).»(5)
امّا محمّد سالم دهلوی بخاری، پس حدیث سفینه را در أصول الإیمان آورده، چنانچهگفته:
«و نیز در حدیث شریف آمد: إنّ مثل أهل بيتي فیکم کمثل سفینة نوح، فمن رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. یعنی: تحقیق اهل بیت من در دنیا مانند کشتی نوحاند علیه السّلام، کسی که سوار شد در آن نجات یافت و کسی که خلاف کرد از آن هلاک شد.» (1)
امّا جمالالدین محمّد بن عبدالعلي القرشي الهاشمي، پس این حدیث شریف را در کتاب تفریح الأحباب في مناقب الآل والأصحاب آورده، چنانچه گفته:
«عن أبيذرّ أنّه قال وهو آخذ بباب الکعبة: سمعت النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم یقول: ألا! إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
رواه أحمد.»(2)
امّا ولیاللّه لکهنوی، پس حدیث سفینه را در مرآت المؤمنین في مناقب آل سیّد المرسلین اثبات نموده، چنانچه در کتاب مذکور در بیان آیۀ خامسه از آیات فضائل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وجاء بطرق عدیدة یقوّي بعضها بعضاً: إنّما مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا، وفي روایة مسلم: ومن تخلّف عنها غرق، وفي روایة: هلك.وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: إنّما مثل أهل بيتي فیکم مثل باب حطة في بني إسرائیل، من دخله غفر له الذّنوب.
ووجه تشبیهه صلّی اللّه علیه وسلّم أهل بیته بالسّفینة: أنّ مَن أحبّهم وعظّمهم شکراً لنعمة مشرّفهم صلّی اللّه علیه وآله وسلّم وأخذ بهذا نجا من ظلمة المخالفات، ومن تخلّف عن ذلك غرق في بحر کفر النّعم وهلك في مفاوز الطغیان.» (1)
امّا رشیدالدین خان دهلوی، پس این حدیث شریف را در رسالۀ الحقّ المبین في فضائل أهل بیت سیّد المرسلین نقلاً عن نزل الأبرار بما صحّ من مناقب أهل البیت الأطهار آورده، چنانچه در رسالۀ مذکوره گفته:
1) . به این مصدر دست نیافتیم.
«وصاحب مفتاح النّجا در نزل الأبرار بما صحّ من مناقب أهل البیت الأطهار میفرماید: أخرج مسلم عن زید بن أرقم رضي الله عنه: قام رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یوماً فینا خطیباً بماء یدعی خمّاً بین مکّة والمدینة، فحمد اللّه وأثنی علیه ووعظ وذکّر ثمّ قال: أمّا بعد! ألا یا أیّها النّاس! إنّما أنا بشر یوشك أن یأتیني رسول ربّي فأُجیب، وإنّي تارك فیکم الثقلین: أوّلهما کتاب اللّه فیه الهدی والنّور، فخذوا بکتاب اللّه واستمسکوا به. فحثّ علی کتاب اللّه ورغّب فیه، ثمّ قال: وأهل بیتي.
و نیز میفرماید:
أخرج أحمد وابن جریر والحاکم عن أبيذرّ الغفاري رضي الله عنه أنّه قال وهو آخذ بباب الکعبة: سمعت النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم یقول: ألا! إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.» (1)
و نیز رشیدالدین خان در رساله الحق المبین حدیث سفینه را نقلاً عن تفسیر فتحالعزیز آورده، چنانچه گفته:
«ولهذا در حدیث شریف وارد است: مثل أهل بيتي کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.» (2)
و نیز رشیدالدین خان در إیضاح لطافة المقال حدیث سفینه را از تحفۀ استاد خود نقل کرده، چنانچه گفته:
«و نیز در باب هفتم که در امامت است در مبحث حدیث: إنّي تارك فیکم الثّقلین میفرماید که حدیث: مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها
نجا ومن تخلّف عنها غرق، دلالت نمیکند مگر بر آنکه فلاح و هدایت مربوط به دوستی ایشان و منوط به اتّباع ایشان است، و تخلّف از دوستی و اتّباع ایشان موجب هلاک. و این معنا بفضل اللّه تعالی محض نصیب اهل سنّت است و بس، از جمیع فرق اسلامیّه، و خاصّ است به مذهب اهل سنّت، لا یوجد في غیرهم؛ زیرا که ایشان متمسّکاند به حبل وداد جمیع اهل بیت، به خلاف شیعه که هیچ فرقه ایشان جمیع اهل بیت را دوست نمیدارند، و بعضی یک طائفه را محبوب میسازند و بقیه را مبغوض میدارند، و بعضی طائفۀ دیگر را.» انتهی مختصراً.(1)
امّا عاشق علی خان دهلوی، پس این حدیث شریف را در ذخیرة العقبی في ذکر فضائل أئمّة الهدی ثابت نموده، چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«الحقّ چنین دلیری و جرأت خاصّۀ همین حضرات است که دروغ گویم بر روی تو و إلّا مثل آفتاب روشن و هویداست که سرمایۀ نازش و افتخار فرقۀ حقّه همین رکوب سفینه اهل بیت و تمسّک به حدیث ثقلین است، وهو لایوجد في غیرهم.» (2)
و نیز در ذخیرة العقبی گفته:
«چون به قدر ضرورت که مناسب وقت بود از رفع شبهات اختلاف در
معاملات ظاهر نبذی تحریر یافت، اکنون وقت آن رسید که حقیقت امامت و ما یتعلّق بها که مراد کامل حدیث ثقلین و حدیث سفینه است از اقرار علمای متکلّمین اهل سنّت و از اقوال اصحاب طریقت و حقیقت که بزرگان دین و گل سر سبد این فرقۀ ناجیهاند مع شواهد عبارات کتب حقّه زیب کلام گردد.»
و نیز در ذخیرة العقبی حدیث سفینه را نقلاً عن تفسیر فتح العزیز آورده چنانچه گفته:
«ولهذا در حدیث شریف وارد است: مثل أهل بيتي فیکم کسفینة نوح، من رکب نجا ومن تخلّف عنها غرق.»
و نیز در ذخیرة العقبی حدیث سفینه را از رساله که موضوع آن بیان عقیدۀ شاه ولی اللّه است نقل کرده گفته:
«وحدیث: إنّي تارك فیکم الثّقلین، و حدیث: أنا حرب لمن حاربهم وسلم لمن سالمهم، و حدیث: ألا إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك، و احادیث دیگر در شأن این حضرات روایت کردهاند.»
و نیز در ذخیرة العقبی حدیث سفینه را بواسطۀ فاضل رشید از صاحب تحفه نقل کرده، کما لا یخفی علی من راجع.
امّا حسن عدوی حمزاوی معاصر، پس این حدیث شریف را در مشارق الأنوار في فوز أهل الاعتبار آورده، چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«وأمّا بیان ما ورد في أهل بیته علی العموم صلّی اللّه علیه وسلّم وذریّتهم وبیان أنّ صلتهم تکون صلة لرسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم:
اعلم(1)وفّقنا اللّه وإیّاك لخدمة أهل بیته صلّی اللّه علیه (وسلّم) أنّ اللّه قد أمرنا علی لسان نبیّه بالمودّة لأهل بیته بقوله: <قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ في الْقُرْبی>(2)ومن أفراد المودّة والصّلة زیارتهم مقدّماً لهم علی غیرهم متوسّلاً بهم إلی شفاعة جدّهم.
قال المحقّق ابن حجر: أخرج الدّیلمي مرفوعاً: من أراد التّوسّل وأن یکون له عندي ید أشفع له بها یوم القیامة، فلیصل أهل بيتي ویدخل السّرور علیهم.
قال: وأخرج الإمام أحمد في مسنده عنه صلّی اللّه علیه وسلّم: إنّي أوشك أن أُدعی فأُجیب وإنّي تارك فیکم الثّقلین کتاب اللّه عزّ وجلّ حبل ممدود من السّماء إلی الأرض وعترتي أهل بيتي، وإنّ اللّطیف <الخبیر> أخبرني أنّهما لن یتفرّقا حتّی یردا عليّ الحوض، فانظروا بما ذا تخلفونی فیهما، وفي روایة: إنّما أهل بیتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکب فیها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
قال: وفي روایة صحّحها الحاکم علی شرط الشّیخین: النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بيتي أمان لأمّتي من الاختلاف، فإذا خالفتها قبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابلیس آه.
و لعلّ المراد من الغرق ما یلحقهم من العذاب لولا وجودهم کما یدلّ علیه ما في بعض الرّوایات: فإذا ذهب أهل بيتي جاء أهل الأرض من العذاب ما کانوا
یوعدون، ویحتمل أنّ المعنی أنّ من أحبّهم وعمل بمقتضی سنّة جدّهم نجا من ظلمة الاغیار(1)والطغیان ومن تخلّف عنها غرق في بحر کفر النعمة والبهتان.»(2)
امّا احمد بن زینی دحلان معاصر، پس این حدیث شریف را در کتاب الفتح المبین ذکر نموده و به اعتراف صحّت آن از طرق کثیره در خبرت ارباب بصیرت افزوده، چنانچه در کتاب مذکور در ذکر فضائل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وصحّ عنه صلّی اللّه علیه وسلّم من طرق کثیرة أنّه قال: إنّما مثل أهل بيتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، وفي روایة: هلك، ومثل أهل بيتي فیکم کمثل باب حطّة في بني إسرائیل من دخله غفر له.» (3)
امّا شبلنجی معاصر، پس این حدیث شریف را در نور الأبصار آورده، چنانچه در باب ثانی کتاب مذکور گفته:
«وروی جماعة من أصحاب السّنن عن عدّة من الصّحابة أنّ النّبيّ صلّی اللّه
علیه وسلّم قال: مثل أهل بيتي فیکم کسفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك، وفي روایة: غرق، وفي أخری: زجّ في النّار.»(1)
امّا سلیمان بلخی معاصر، پس این حدیث شریف را در ینابیع المودّة جابجا آورده و به ذکر آن مرّةً بعد مرّة قصب السّبق از اقران وامثال خود برده، چنانچه در کتاب مذکور گفته:
«الباب الرابع في حدیث سفینة نوح وباب حطّة بني إسرائیل وحدیث الثّقلین وحدیث یوم الغدیر:
في مشکاة المصابیح عن أبيذرّ رضي اللّه عنه أنّه قال وهو آخذ بباب الکعبة: سمعت النّبيّ صلّی اللّه علیه و سلّم یقول: إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. رواه أحمد.
وفي جمع الفوائد: ابن الزبیر رفعه: مثل أهل بيتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن ترکها غرق، للبزّار. و زاد في الأوسط: وإنّما مثل أهل بيتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل من دخله غفر له.
أبوالطفیل عن أبيذرّ وهو آخذ بباب الکعبة، رفعه: إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك، وإنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل من دخله غفر له. أخرجه الطبراني في الأوسط
1) نور الأبصار في مناقب آل بيت النبيّ المختار: 229.
والصّغیر وأبویعلی وأحمد بن حنبل عن أبيذرّ، انتهی جمع الفوائد.
أیضاً أخرجه البزّار وابن المغازلي عن سعید بن جبیر عن ابن عبّاس، وعن سلمة بن الأکوع، وعن ابن المعتمر عن أبيذرّ، وعن سعید بن المسیّب عن أبيذرّ.
وأیضاً أخرجه الحمویني عن أبيسعید الخدري بزیادة: وإنّما مثل أهل بيتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل من دخله غفر له.
أیضاً أخرجه أبویعلی والبزّار والطبراني في الأوسط والصّغیر عن أبيسعید الخدري حدیث السّفینة وباب الحطة.
أیضاً ابن المغازلي أخرجه عن أبيذرّ حدیث السّفینة والحطّة.
أیضاً الحمویني أخرجه عن حنش(1)
بن المعتمر عن أبيذرّ.
وأخرجه المالکيّ في الفصول(2)
المهمّة عن رافع مولی أبيذرّ.
وأخرج أیضاً حدیث السّفینة الثّعلبيّ والسّمعانيّ أیضاً عن سلیم بن قیس الهلالي، قال: بینا أنا وحنش(3)
بن معتمر بمکّة إذ قام أبوذرّ وأخذ بحلقة باب الکعبة فقال: من عرفني فقد عرفني فمن لم یعرفني فأنا جندب بن جنادة أبوذرّ،فقال: أیّها النّاس! إنّي سمعت نبیّکم صلّی اللّه علیه وسلّم یقول: مثل أهل بيتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن ترکها هلك، ویقول: مثل أهل بيتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل، من دخله غفر له، و یقول: إنّي تارك فیکم ما إن تمسّکتم به
لن تضلّوا: کتاب اللّه وعترتي، ولن یفترقا حتّی یردا عليّ الحوض.
الحمویني في فرائد السّمطین بسنده عن سعید ابن جبیر عن ابن عبّاس رضي اللّه عنهما قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: یا علي! أنا مدینة العلم وأنت بابها ولن تؤتی المدینة إلّا من قبل الباب، وکذب من زعم أنّه یحبّني ویبغضك؛ لأنّك منّي وأنا منك، لحمك لحمي، ودمك دمي، وروحك من روحي، وسریرتك من سریرتي، وعلانیتك من علانیتي،(1)سعد من أطاعك، وشقي من عصاك، وربح من تولّاك، وخسر من عاداك، فاز من لزمك، وهلك من فارقك، مثلك ومثل الأئمّة من ولدك بعدي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثلکم کمثل النّجوم، کلّما غاب نجم طلع نجم إلی یوم القیامة.»(2)
و نیز بلخی در ینابیع المودّة در باب رابع وأربعون گفته:
«أیضاً أخرج الحمویني عن سعید بن جبیر عن ابن عبّاس، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم: یا علي! أنا مدینة الحکمة وأنت بابها ولن تؤتی المدینة إلّا من قبل الباب، وکذب من زعم أنّه یحبّني و یبغضك؛ لأنّك منّي وأنا منك، لحمك من لحمي، ودمك من دمي، وروحك من روحي، وسریرتك من سریرتي، وعلانیتك من علانیتي، وأنت إمام أمّتي ووصیّي، سعد من أطاعك، وشقي من عصاك، وربح من تولّاك، وخسر من عاداك، فاز من لزمك، وهلك من فارقك، ومثلك ومثل الأئمّة من ولدك(3)
مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف
عنها غرق، ومثلکم مثل النجوم کلّما غاب نجم طلع نجم إلی یوم القیامة.»(1)و نیز بلخی در ینابیع المودّة در باب سادس و خمسون نقلاً عن کنوز الحقائق گفته:
«مثل عترتي کسفینة نوح، من رکبها نجا. للثّعلبي.»(2)
و نیز در ینابیع در همین باب نقلاً عن الجامع الصّغیر آورده:
«إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك. للحاکم عن أبيذرّ.»(3)
و نیز نقلاً عن الجامع الصّغیر آورده:
«مثل أهل بيتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
للبزّار عن ابن عبّاس وعن ابن الزّبیر، وللحاکم عن أبيذرّ.»(4)
و نیز در ینابیع المودّة نقلاً عن ذخائر العقبی آورده:
«وعن علي مرفوعاً: مثل أهل بيتي کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تعلّق بها فاز، ومن تخلّف عنها زجّ في النّار.
أخرجه ابن السّري.
وعن ابن عبّاس مرفوعاً: مثل أهل بيتي کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.
أخرجه الملّاء في سیرته.»(1)
و نیز در ینابیع المودّة نقلاً عن مودّة القربی آورده:
«علي علیه السّلام، رفعه: مثل أهل بيتي کمثل سفینة نوح، من تعلّق بها نجا ومن تخلّف عنها أولج في النّار.»(2)
و نیز در ینابیع المودّة نقلاً عن مودّةالقربی آورده:
«أبوذرّ: وهو آخذ باب الکعبة ویقول: أیّها النّاس! من عرفني عرفني ومن لم یعرفني فأنا أعرّفهم: أنا أبوذرّ، سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم یقول: مثل أهل بيتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن رغب عنها غرق.»(3)
و نیز در ینابیع المودّة نقلاً عن الصّواعق آورده:
«وجاء من طرق عدیدة یقوّي بعضها بعضاً: إنّما مثل أهل بيتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، وفي روایة: وإنّما مثل أهل بيتي فیکم مثل باب حطّة في بني إسرائیل من دخله غفر له.»(4)
و نیز در ینابیع المودّة نقلاً عن الصّواقع آورده:
«ووجه تشبیههم بالسّفینة: أنّ من أحبّهم وعظّمهم(5)وأخذ بهدي علمائهم نجا من ظلمة المخالفات، ومن تخلّف عن ذلك غرق في بحر کفران النّعم وهلك في
مفاوز الطغیان.»(1)
و نیز در ینابیع المودّة نقلاً عن الصّواعق آورده:
«الثّاني: أخرج أحمد والحاکم عن أبيذرّ أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم قال: إنّ مثل أهل بيتي فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك.
وفي روایة للبزّار عن ابن عبّاس وعن ابن الزّبیر، وللحاکم عن أبيذرّ أیضاً: مثل أهل بيتي مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق.»(2)
امّا حسن الزمان معاصر، پس این حدیث شریف را در قول مستحسن به روایات عدیده آورده و به اثبات آن علی أحسن الوجوه طریق اذعان سپرده، چنانچه در کتاب مذکور بعد نقل بعض افادات اسلاف خود گفته:
«وإلیه الإشارة في الآیة الکریمة <إِنّا لَمّا طَغَی الْماءُ حَمَلْناکُمْ في الْجارِیَةِ 11 لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ>(3)مع حدیث: ألا إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك، وفي لفظ: غرق.
رواه أحمد وابن جریر والحاکم عن أبيذرّ الغفاري، والصُّولي من جهة الرّشید عن آبائه عن ابن عبّاس، والبزّار عنه وعن ابن الزّبیر.
وحدیث: سألت اللّه أن یجعلها أذنك -یا علي- فقال علي: ما سمعت من رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم شیئاً فنسیته.
وحدیث: یا علي، إنّ اللّه أمرني أن أدنیك وأعلّمك لتعي، أنزلت هذه الآیة: <وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ>، فأنت أذن واعیة لعلمي(1)
و مخفی نماند که بودن اهل بیت علیهم السّلام مثل سفینه نوح امریست که برای آن شواهد عدیده و آثار عتیده در ارشادات خود اهل بیت علیهم السّلام و کلمات صحابۀ سرور انام صلّی اللّه علیه وآله ما هَمَر غَمام و افادات تابعین اعلام موجود و مسرود است.
پس از آن جمله است ارشاد با سداد جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام: «إنّما مثلنا في هذه الأمّة کسفینة نوح وکباب حطّة في بني إسرائیل».
و این ارشاد آن جناب را جلالالدّین سیوطی در تفسیر درّ منثور آورده، چنانچه در تفسیر آیۀ <وَ إِذْ قُلْنَا اُدْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَکُمْ خَطایاکُمْ>(1)گفته:
«وأخرج ابن أبيشیبة عن عليّ بن أبيطالب، قال: إنّما مثلنا في هذه الأمّة کسفینة نوح وکباب حطّة في بني إسرائیل.»(2)
و از مطالعۀ کنز العمّال علی متّقی -که تبویب جمع الجوامع سیوطى است- واضح و لائح میگردد که این ارشاد با سداد جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام را به زیادت بعض الفاظ مفیده ابوسهل قطّان و ابن مردویه نیز روایت کردهاند، چنانچه در کنز العمّال در تفسیر سورۀ هود مذکورست:
«عن عبّاد بن عبداللّه الأسدي قال: بینا أنا عند عليّ بن أبيطالب رضي اللّه عنه في الرّحبة إذ أتاه رجل فسأله عن هذه الآیة <أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ>(1)فقال: ما من رجل من قریش جرت علیه المواسي إلّا قد نزلت فیه طائفة من القرآن، واللّه لأن یکونوا یعلموا ما سبق لنا أهل البیت علی لسان النّبيّ الأمّي صلّی اللّه علیه وسلّم أحبّ إليّ من أن یکون لي ملء هذهالرّحبة ذهباً وفضّةً، واللّه إنّ مثلنا في هذه الأمّة کمثل سفینة نوح في قوم نوح، وإنّ مثلنا في هذه الأمّة کمثل باب حطّة في بني إسرائیل.
أبوسهل القطّان في أمالیه، وابن مردویه.»(2)
و از آن جمله است کلام بلاغت نظام آن جناب: «أنا من سنخ أصلاب أصحاب السّفینة، وکما نجا في هاتیك من نجا ینجو في هذه من ینجو».
چنانچه أحمد بن إسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح الکاتب العبّاسي المعروف بالیعقوبي(3)در تاریخ خود آورده که جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام در ضمن خطبۀ بلیغۀ خود فرموده:
«فأین یتاه بکم بل أین تذهبون عن أهل بیت نبیّکم؟! أنا من سنخ أصلاب أصحاب السّفینة، وکما نجا في هاتیك من نجا ینجو في هذه من ینجو، ویل رهین لمن تخلّف(4)عنهم، إنّي فیکم کال کهف لأهل الکهف، وإنّي فیکم باب
حطّة، مَن دخل منه نجا ومن تخلّف عنه هلك، حجّة من ذي الحجّة في حجّة الوداع: إنّي قد ترکت بین أظهرکم ما إن تمسّکتم به لن تضلّوا بعدي أبداً: کتاب اللّه وعترتي أهل بیتي.»(1)
و از آن جمله است کلام هدایت التیام آن جناب: «فنحن أنوار السّماوات والأرض وسفن النّجاة».
و این کلام حقّ انضمام آن جناب در ضمن خطبۀ بلیغه واقع شده که مرآة جمال و کمال جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم و اهل بیتآن جناب میباشد، و به کلمات حقائق آیات خود انوار لامعۀ حقّیّت مذهب اهل حقّ کرام بر سجاجل قلوب ارباب الباب و احلام میپاشد.
علّامه شمسالدین أبوالمظفّر یوسف بن قزغلي البغدادي الحنفي المعروف بسبط ابن الجوزي در تذکرۀ خواص الأمّة در باب سادس(2)
که آن را به این عنوان بلیغ معنون نموده «الباب السّادس في المختار من کلامه علیه السّلام کان علیه السّلام ینطق بکلام قد حفّ بالعصمة ویتکلّم بمیزان الحکمة، کلام ألقی اللّه علیه المهابة، فکلّ من طرق سمعه راعه فهابه، وقد جمع اللّه له بین الحلاوة والملاحة والطلاوة والفصاحة، لم یسقط منه کلمة ولا بارت له حجّة، أعجز النّاطقین، وحاز قصب السّبق في السّابقین، ألفاظ یشرق علیها نور النّبوّة ویحیّر الأفهام والألباب، وقد اخترت منه ما أودعته في هذا الکتاب من (فنون)(3)
العلوم والآداب» میفرماید:
«خطبة (أخرى) في مدح النبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم (والأئمّة):
أخبرني أبوطاهر الخزیمي، أنبأ(1)
أبوعبداللّه الحسین بن علي، أنبأ عبداللّه بن عطاء الهروي، أنبأ عبدالرّحمان بن عبید الثّقفي، أنبأ الحسین بن محمّد الدّینوري، أنبأ عبداللّه بن إبراهیم الجرجاني، نبّأنا(2)محمّد بن علي بن الحسین العلوي، أنبأ أحمد بن عبداللّه الهاشمي، ثنا(3)
الحسن بن علي بن محمّد بن علي بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسین بن علي بسنده إلى الحسينبن عليّ(4)، قال:
خطب أبي أمیرالمؤمنین یوماً بجامع الکوفة خطبةً بلیغةً في مدح رسول اللّه صلّی الله علیه وسلّم، فقال بعد حمد اللّه:
لمّا أراد اللّه أن ینشئ المخلوقات ویبتدع الموجودات أقام الخلائق في صورة (واحدة) قبل دحو الأرض ورفع السّماوات، ثمّ أفاض نوراً من نور عزّه، فلمع قبساً من ضیائه وسطع، ثمّ اجتمع في تلك الصّورة وفیها هیئة نبیّنا صلّی الله علیه سلّم فقال له اللّه تعالی: أنت المختار وعندك مستودع الأنوار وأنت المصطفی المنتخب الرّضا المنتجب المرتضی، من أجلك أضع البطحاء وأرفع السّماء وأجری الماء وأجعل الثّواب والعقاب والجنّة والنّار، وأنصب أهل بیتك علماً للهدایة وأودع أسرارهم من سرّي بحیث لا یشکل علیهم دقیق ولا یغیب عنهم خفيّ وأجعلهم حجّتي علی بریّتي والمنبّهین علی قدري والمطّلعین علی أسرار خزائني.
ثمّ أخذ الحقّ سبحانه علیهم الشّهادة بالرّبوبیّة والإقرار بالوحدانیّة (وإنّ الإمامة فیهم والنور معهم ثمّ إنّ الله سبحانه وتعالی في غیبه، وغیبها) في مکنون علمه، ونصب العوالم وموّج الماء وأثار الزّبد وأهاج الدّخان، فطفا عرشه علی الماء، ثمّ أنشأ الملائکة من أنوار أبدعها وأنواع اخترعها، ثمّ خلق اللّه الأرض وما فیها، ثمّ قرن بتوحیده نبوّة نبیّه محمّد <صلّی الله علیه وآله> وصفیّه فشهدت(1)السّماوات والأرض والملائکة والعرش والکرسيّ والشّمس والقمر والنّجوم وما في الأرض له بالنّبوّة، فلمّا خلق آدم أبان للملائکة فضله وأراهم ما خصّه به من سابق العلم فجعله(2)
محراباً وقبلة لهم فسجدوا(3)له (وعرفوا حقّه) ثمّ (إنّ الله تعالى) بیّن لآدم حقیقة ذلك النّور ومکنون ذلك السّر، فلمّا حانت أیّامه أودعه شیثاً ولم یزل ینقل من الأصلاب الفاخرة إلی الأرحام الطاهرة إلی أن وصل إلی عبدالمطّلب ثمّ إلی عبداللّه ثمّ إلی نبیّه صلّی الله علیه وآله فدعا النّاس ظاهراً وباطناً وندبهم سرّاً وعلانیةً واستدعی الفهوم إلی القیام بحقوق ذلك السّر (اللطیفوندب العقول إلی الإجابة لذلك المعنی) المودع في الذّرّ قبل النّسل، فمن وافقه قبس من لمحات ذلك النّور واهتدی إلی السّر وانتهی إلی العهد المودع (في باطن الأمر وغامض العلم) ومن غمرته الغفلة وشغلته المحنة، استحقّ(4)البعد.
ثمّ لم یزل ذلك النّور ینتقل فینا ویتشعشع في غرائزنا، فنحن أنوار السّماوات
والأرض(1)وسفن النجاة، وفینا مکنون العلم وإلینا مصیر الأمور وبمهدیّنا تقطع الحجج خاتمة الأئمّة ومنقذ الأمّة ومنتهی النّور (وغامض السرّ)، فلیهنأ(2)من استمسك بعروتنا وحشر علی محبّتنا.»(3)
و از آن جمله است قول جناب امام زین العابدین علیه
السّلام: «نحن الفلك الجاریة في اللّجج الغامرة، یأمن من رکبها ویغرق من ترکها».
چنانچه سلیمان بن ابراهیم بلخی در ینابیع المودّة در باب ثالث آن گفته:
«وقال عليّ بن الحسین رضي اللّه عنهما:
نحن الفلك الجاریة في اللّجج الغامرة، یأمن من رکبها ویغرق من ترکها.»(4)
و نیز بلخی در ینابیع المودّة در باب تاسع وثمانون گفته:
«أخرج الحافظ الجعابي أنّ الإمام زین العابدین رضي اللّه عنه قال: نحن الفلك الجاریة في اللّجج الغامرة، یأمن من رکبها ویغرق من ترکها، وإنّ اللّهتبارك وتعالی أخذ میثاق من یحبّنا وهم(5)
في أصلاب آبائهم فلا یقدرون علی ترك ولایتنا؛ لأنّ اللّه عزّ وجلّ جعل جبلّتهم(6)علی ذلك، انتهی.»(7)
و از آن جمله است قول عمرو بن العاص در باب جناب امیرالمؤمنین علیه
السّلام: «هو النبأ العظیم وفلك نوح».
و این قول عمرو بن العاص در قصیدۀ او واقع شده که اکابر علمای اهل سنّت آن را نقل نمودهاند.
أبومحمّد حسن بن أحمد بن یعقوب الهَمْداني الیمني در کتاب الإکلیل -علی ما نقل عنه- گفته:
«روي أنّ معاویة بن أبيسفیان قال یوماً لجلسائه:
مَن قال في عليّ -علی ما فیه- فله هذه البدرة!
فقال کلّ منهم کلاماً غیر موافق من شتم أمیرالمؤمنین علیه السّلام إلّا عمرو بن العاص، فإنّه قال أبیاتاً اعتقدها وخالفها بفعاله!
بآل محمّد عرف الصّواب***وفي أبیاتهم نزل الکتاب
و هم حجج الإله علی البرایا***بهم وبجدّهم لا یستراب
و لا سیّما أبي حسن علي***له في المجد مرتبة تهاب
إذا طلبت صوارمهم(1)نفوسا***فلیس بها سوی نعم جواب
طعام حسامه مهج الأعادي***وفیض دم الرّقاب لها شراب
وضربته کبیعته بخمّ***معاقدها من النّاس الرّقاب
إذا لم تبرء من أعداء علي***فما لك في محبّته ثواب
هو البکّاء في المحراب لیلا***هو الضحّاك إن آن الضّراب
1) حاشیۀ «ح»: «صوارمه».
هو النّبأ العظیم وفلك نوح***وباب اللّه وانقطع الجواب(1)
فأعطاه معاویة البدرة وحرّم الآخرین.»(2)
و جمالالدین محدّث شیرازی در کتاب تحفة الأحبّاء من مناقب آل العباء گفته:
«و آورده که روزی معاویة بن أبيسفیان با عمرو بن عاص در مجمعی از صنادید مملکت شام گفت: علی را وصفی بگوی. و در بعضی از کتب تواریخ هست که چون خبر شهادت یافتن امیرالمؤمنین علی به شام رسید معاویه گفت: الآن انقطع العداوة! و در مجلسی که خواصّ او و اشراف شام حاضر بودند یک بدرۀ زر در پیش خود داشت، گفت: هر که برخی از صفات و فضائل و چندی از خواصّ و مزایای علي بن أبيطالب در این محفل بیان کند مر او راست این بدرۀ زر! عمرو خود را از مرتبۀ مکابره و معانده گذرانیده به مقتضای إنّ الکذوب قد یصدق این ابیات را بدیهة بر منصّه عرض جلوه داد، یا خود طمعاً بالبدرة الموعودة المشار إلیها زبان به حقّ و صدق و راستی گشاد که شعر:
بآل محمّد عرف الصّواب***وفي أبیاتهم نزل الکتاب
و هم حجج الإله علی البرایا***بهم وبجدّهم لا یستراب
إذا طلبت صوارمه نفوسا***فلیس بها سوی نعم جواب
طعام سيوفه مهج الأعادي***وفیض دم الرّقاب لها شراب
ومن لم يبرء من أعداء علي***فليس له النجاة ولا ثواب
أمير المؤمنين علي ذخري البکّاء هو الفردوس لا يخفى عليكم***شفيع لي إذا قام الحساب
هو النّبأ العظیم وفلك نوح***هو الساقي على(1)الحوض الشراب
وباب الله وانقطع الخطاب
معاویه گفت:
وملیحة شهدت لها ضرّاتها***والفضل ما شهدت به الأعداء»(2)
از آن جمله است نامۀ حسن بصری به نام جناب امام حسن علیه
السّلام که در آن حسن بصری به مضمون حدیث سفینه مکرّر اعتراف نموده، و این نامۀ او را اکابر علمای سنّیّه در کتب و اسفار دینیّۀ خود نقل کردهاند.
أبوالحسن علي بن عثمان الغزنوي در کتاب کشف المحجوب لأرباب القلوب گفته:
«ومنهم: جگر بند مصطفی و ریحان دل مرتضی و قرّة العین زهراء أبومحمّد الحسن بن علي کرّم اللّه وجهه، و وی را اندر این طریقت نظر تمام بود، و اندر دقائق عبارات این معنا حظّ وافر، تا حدّی که گفت اندر حال وصیتش: ”علیکم بحفظ
السّرائر؛ فإنّ اللّه مطّلع علی الضّمائر“ بر شما باد به حفظ اسرار که خداوند عزّ وجلّ دانندۀ ضمائر است. و حقیقت این معنا آن بود که بنده مخاطب است به حفظ اسرار همچنان که به حفظ اظهار، پس حفظ اسرار عدم التفات به اغیار بود و حفظ اظهار از مخالفت جبّار، و همی آرند که قدریان چون غلبه گرفتند و مذهب اعتزال اندر جهان پراکنده شد، حسن بصری رحمه اللّه به حسن بن علی کرّم اللّه وجهه نامه نوشت:
”بسم الله الرّحمن الرّحیم
السّلام علیك یابن رسول اللّه وقرّة عینه ورحمة اللّه وبرکاته.
أمّا بعد، فإنّکم معاشر بني هاشم کالفلك الجاریة في بحر لجّيّ ومصابیحالدّجی وأعلام الهدی والأئمّة القادة الذین من تبعهم نجا، کسفینة نوح المشحونة التي یؤول إلیها المؤمنون وینجو فیها المتمسّکون، فما قولك یابن رسول اللّه عند حیرتنا في القدر واختلافنا في الاستطاعة لتعلمنا بما تأکّد علیه رأیك؛ فإنّکم ذریّة بعضها من بعض، بعلم اللّه علمتم وهو الشّاهد علیکم، وأنتم شهداء اللّه علی النّاس، والسّلام“.
معنی این آن بود که:
سلام خدا بر تو باد ای پسر پیغمبر و روشنائی چشم او و رحمت خدا و برکات او به شما باد که شما جملگی بنی هاشم چون کشتیهای روانید اندر دریای ژرف و ستارگان تابنده و علامات هدایت و امامان دین، هر که متابع شما بود نجات یابد چون متابعان کشتی نوح که بدان نجات یافتند مؤمنان، و تو چه گویی ای پسر پیغمبر اندر حیرت ما اندر قدر و اختلاف ما اندر استطاعت تا ما
بدانیم که روش تو اندر آن چیست و شما ذرّیت پیغمبرید و هرگز منقطع نخواهد گشت، علمتان به تعلیم خدائیست عزّ وجلّ و او نگاه دارنده و حافظ شماست و شما از(1)آن خلق.»(2)
و ملک العلماء شهاب الدین دولت آبادی در هدایة السّعدا گفته:
«في کشف المحجوب: کتب الحسن البصري إلی أمیرالمؤمنین حسن بن علي رضي اللّه عنه مکتوباً:
السّلام علیك یابن رسول اللّه ورحمة اللّه وبرکاته!
وبعد، فأنتم معاشر بني هاشم الفلك الجاریة في اللّجج -أي: البحر- ومصابیح الدّجی وأعلام الهدی والأئمّة القدوة الذین من تبعهم نجا کسفینة نوح المشحونة التي یؤول إلیها المؤمنون وینجو فیها المتمسّکون، فأنتم ذریّة بعضها من بعض، بعلم اللّه علمتم ولهو الشّاهد علیکم وأنتم شهداء علی النّاس، أنتم شهداء علی النّاس، أنتم شهداء علی النّاس.»(3)و عبدالرحمن بن عبدالرسول چشتی در مرآة الأسرار گفته:
«و همْ وی در کشف المحجوب میآرد که چون قدریان غلبه گرفتند و مذهب اعتزال اندر جهان پراکنده شد(4)
حسن بصری رضي اللّه به حسن بن علی کرّم اللّه وجهه نامۀ عربی نوشت که آن این است:
”بسم الله الرّحمن الرّحیم
السّلام علیك یابن رسول اللّه وقرّة عینه(1)
ورحمة اللّه وبرکاته.
أمّا بعد، فإنّکم معاشر بني هاشم کالفلك الجاریة في بحر لجّيّ ومصابیح الدّجی وأعلام الهدی والأئمّة القادة الذین من یتبعهم نجا، کسفینة نوح المشحونة التي یؤول إلیها المؤمنون وینجو فیها المستمسکون، فما قولك یابن رسول اللّه عند حیرتنا في القدر واختلافنا في الاستطاعة لتعلّمنا بما تأکّد علیه رأیك؛ فإنّکم ذریّة بعضها من بعض، بعلم اللّه علمتم، فهو الشّاهد علیکم وأنتم شهداء اللّه علی النّاس. والسّلام».
معنا آن بود که سلام خدای بر تو باد ای پسر پیغامبر و ای روشنائی(2)چشم او <و> رحمت خدا و برکات او بر شما باد، (كه) شما جملگی بنی هاشم چون کشتیهای روانید در(3)
دریای ژرف و ستارگان تابنده و علامات هدایت و امامان دین، هر که متابع شما بود نجات یابد چون متابعان کشتی نوح که بر آن نجات یافتند(4)
مؤمنان، و تو چه گویی ای پسر پیغامبر(5)!
اندر حیرت ما اندر قدر و اندر اختلاف ما اندر استطاعت تا ما بدانیم که روش تو اندر آن چیست، و شما ذریّت پیغمبرید و هرگز منقطع نخواهد شد، علمتان به تعلیم خدائیست عزّ
وجلّ و او نگاهدارنده و حافظ شماست و شما از آن(1)خلق»(2)إلخ.
و محمّد محبوب عالم بن صفی الدّین جعفر بدر عالم، در تفسیر شاهی در تفسیر آیۀ <قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعِینَ>(3)گفته:
«في جواهر العلوم:
قیل: إنّ الحسن البصري کتب إلی الإمام الحسن بن علي رضی اللّه تعالی عنهما:
من الحسن البصري إلی الحسن بن رسول اللّه صلّی اللّه تعالى علیه وآله وسلّم:
أمّا بعد، فإنّکم معاشر بني هاشم الفلك الجاریة في اللّجج الغامرة، مصابیح الدّجی وأعلام الهدی والأئمّة القادة الذین من تبعهم نجا والسّفینة التي یؤول إلیها المؤمنون و ینجو فیها المتمسّکون.
قد کثر -یابن رسول اللّه- عندنا الکلام في القدر واختلافنا في الاستطاعة، فتعلّمنا ما تری(4)علیه رأیك ورأی آبائك فإنّکم ذریّة بعضها من بعض، من علم اللّه علمتم وهو الشاهد علیکم وأنتم الشّهداء علی النّاس، والسّلام.
فأجابه الحسن بن علي رضي اللّه تعالی عنهما:
من الحسن بن علي إلی الحسن البصري:
أمّا بعد! فقد انتهی إليّ کتابك عند حیرتك وحیرة من زعمت من أمّتنا
وکیف ترجعون إلینا وأنتم تدينون بالقول دون العمل؟! واعلم أنّه لولا ما تناهی إليّ من حیرتك وحیرة الأمّة قبلك لأمسکت عن الجواب، ولکنّي النّاصح ابن النّاصح الأمین، والذي أنا علیه أنّه من لم یؤمن بالقدر خیره وشرّه فقد کفر، ومن حمل المعاصي علی اللّه عزّ وجلّ فقد فجر، إنّ اللّه تعالی لا یطاع بإکراه ولا یعصی بغلبة ولا أهمل العباد من الملکة، ولکنّه عزّ وجلّ المالك لما ملّکهموالقادر علی ما علیه أقدرهم، فإن ائتمروا بالطاعة لم یکن اللّه تعالی لهم صادّاً ولا عنها مانعاً، وإن ائتمروا بالمعصیة فشاء سبحانه أن یمنّ علیهم فیحول بینهم وبینها فعل، وإن لم یفعل فما هو حملهم علیها إجباراً ولا ألزمهم بها إکراهاً بل احتجاجه جلّ ذکره علیهم أن عرّفهم وجعل لهم السبیل إلی فعل ما دعاهم إلیه وترك ما نهاهم عنه، <فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ>(1). والسّلام.»(2)
و هر گاه بر طرق حدیث سفینه و شواهد آن آگاهی یافتی، پس بدانکه این حدیث شریف به چند وجه دلالت بر امامت و خلافت اهل بیت علیهم السّلام دارد.
وجه اول آنکه این حدیث شریف دلالت دارد بر وجوب اتّباع اهل بیت علیهم السّلام علی الإطلاق، و وجوب اتّباع علی الإطلاق بعد خدا و رسول صلّی اللّه علیه وآله وسلّم برای احدی جز امام زمانه و خلیفۀ آن جناب ثابت نیست، کما دریت فیما سبق في أدلّة دلالة حدیث الثقلین علی المطلوب، واللّه الهادي لعباده إلی اللّقم الملحوب.
و آنچه شهاب الدّین دولت آبادی در هدایة السّعدا از کتاب تشریح در شرح مطالب حدیث سفینه نقل کرده و سابقاً آن را شنیدی(1)، در این مقام قابل توجّه ارباب افهام و لائق غور اصحاب احلام است.
و همچنین آنچه عجیلی در ذخیرة المآل آورده و در آخر عبارات او عن قریب مذکور گشته(2)
موجب کمال انبساط خواطر ناظرین با ایقان و ممعنین با ایمان میباشد؛ لأنّ فیه إثبات الزّعامة والإمامة علی وجهٍ بلیغ تهتزّ له طباع ذوي السّلامة والاستقامة.
وجه دوم آنکه این حدیث شریف دلالت دارد بر آنکه اتّباع اهل بیت علیهم السّلام موجب نجات است. و پر ظاهر است که این معنی نزد کسی که ادنی بصیرتی داشته باشد دلیل عصمت این حضرات میباشد. و عصمت این حضرات بلا شبهه موجب امامت و خلافتشان است. و مجوّز تقدّم غیر معصوم بر معصوم نزد ارباب عقول و حلوم نهایت مدحور و ملوم میباشد.
و اگر چه دلالت این حدیث بر موجب نجات بودن اتّباع اهل بیت علیهم السّلام أظهر من الشّمس وأبین من الأمس است، و مخاطب ما هم طوعاً وکرهاً اعتراف به آن دارد، لیکن بحمد اللّه تعالی این معنی را به غرض مزید افحام خصام از کلمات دیگر علمای اعلام سنّیّه هم ظاهر و باهر مینمایم.
واحدی در تفسیر خود -علی ما نقل عنه- آورده:
«انظر کیف دعا الخلق إلی النّسب إلی ولائهم والسّیر تحت لوائهم بضرب مثلهم بسفینة نوح علیه السّلام جعل ما في الآخرة من مخاوف الأخطار وأهوال النّار کالبحر الذي لجّ براکبه فیورده مشارع المنیّة ویفیض علیه سجال البلیّة، وجعل أهل بیته علیه وعلیهم السّلام سبب الخلاص من مخاوفه والنّجاة من متالفه، وکما لا یعبر البحر الهیّاج عند تلاطم الأمواج إلّا بالسّفینة، کذلك لا یأمن نفخ الجحیم ولا یفوز بدار النّعیم إلّا من تولّی أهل بیت الرسول صلوات اللّه علیه وعلیهم وتخلّی لهم ودّه ونصیحته وأکّد في موالاتهم عقیدته؛ فإنّ الذین تخلّفوا عن تلك السفینة آلوا شرّ مآل وخرجوا من الدّنیا إلی أنکال وجحیم ذات أغلال، وکما ضرب مثلهم
بسفینة نوح قرنهم بکتاب اللّه تعالی فجعلهم ثاني الکتاب(1)
وشفعالتنزیل.»(2)
و عاصمی در زین الفتی بعد ذکر حدیث سفینه گفته:
«ومعنی الحدیث عندنا: مَن أحبّ أهل البیت بقلبه وأثنی علیهم بلسانه واقتدی بهم في أقوالهم ولا یزید علی ما ذکر من مقالهم، فقد نجا من البدعة والتّغال، ومن زاد علی ما قالوه ونسبهم إلی خلاف ما نسبوا إلیه أنفسهم، فقد هلك؛ إذ لم یرض بهم قدوةً وإماماً ولم یقتد بهم شرفاً واحتراماً کالرّافضة والنّاصبة!»(3)
و بر ناظر خبیر پوشیده نیست که آنچه عاصمی در این کلام بعد اقرار به حقّ به سوی باطل طفره زده و در آخر آن متعلّق به اهل حقّ تفوّه نموده، مصداق مثل ”رمتني بدائها وانسلّت“(4)میباشد؛ زیرا که در حقیقت کار اهل سنّت است که بر اهل بیت علیهم السّلام افترا مینمایند و در نسبت ایشان مرتکب خلاف واقع میشوند. اما اهل حقّ، پس ساحت علیای شان از وصمت این تهمت بالاتر است، و ایشان بحمد اللّه هرگز سر مو از ارشادات اهل بیت علیهم السّلام تجاوز نمینمایند، ومن ادّعی خلاف ذلك فلیأت علیه ببرهان وأنّى له ذلك وأین إلی آخر الزمان؟!
و نورالدین سمهودی در جواهر العقدین در بیان تنبیهات ذکر خامس گفته:
«ثانیها: قوله صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح في قومه، الحدیث.
<و> وجهه: أنّ النّجاة ثبتت لأهل السّفینة من قوم نوح علیه السّلام، وقدسبق في الذّکر <قبله> في حثّه صلّی اللّه علیه وسلّم علی التّمسّك بالثّقلین: کتاب اللّه وعترته.
قوله صلّی اللّه علیه وسلّم: فإنّهما لن یفترقا حتّی یردا عليّ الحوض. وقوله في بعض الطرق: نبّأني (بذلك) اللّطیف الخبیر: فأثبت لهم بذلك النّجاة وجعلهم وصلة إلیها، فتمّ التّمثيل(1)
المذکور، ومحصّله الحثّ علی التّعلّق بحبلهم <و> حبّهم وإعظامهم؛ شکراً لنعمة مشرّفهم(2)صلّی اللّه وسلّم علیه وعلیهم، والأخذ بهدي علمائهم ومحاسن أخلاقهم وشیمهم، فمن أخذ بذلك نجا من ظلمات المخالفة وأدّی شکر النّعمة الوافرة، ومن تخلّف عنه غرق في بحار الکفران وتیار الطغیان فاستوجب النّیران.»(3)
و ابن حجر هیتمی مکّی در صواعق بعد ذکر حدیث سفینه گفته:
«و وجه تشبیههم بالسّفینة فیما مرّ أنّ مَن أحبّهم وعظّمهم شکراً لنعمة مشرّفهم صلّی اللّه علیه وسلّم وأخذ بهدي علمائهم نجا من ظلمة المخالفات، ومن تخلّف عن ذلك غرق في بحر کفر النّعم وهلك في مفاوز(4)الطغیان.»(5)
وجه سوم آنکه این حدیث شریف دلالت دارد بر افضلیّت اهل بیت علیهم السّلام بر قاطبه خلائق؛ زیرا که اگر سوای این حضرات کسی دیگر -معاذ اللّه- افضل میبود، لابدّ جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم همان کس را شبیه سفینه نوح قرار داده، امّت را بر اتّباع و اطاعت او آماده میفرمودند.
و دلالت این حدیث شریف بر افضلیّت اهل بیتعلیهم السّلام اگر چه کالنّور في الظلام خود ظاهر و باهر است، لیکن کلمات سابقه اکابر علمای سنّیّه نیز مظهر و مبیّن آن است، کما لا یخفی علی النّاظر البصیر، ولا ینبّئك مثل خبیر.
وجه چهارم آنکه این حدیث شریف دلالت دارد بر وجوب محبّت اهل بیت علیهم السّلام علی الإطلاق، و وجوب محبّت علی الإطلاق -کما دریت في مجلّد آیة المودّة(1)-
دلیل وجوب اطاعت و عصمت و افضلیّت این حضرات است. و این همه مستلزم امامت میباشد، کما مرّ غیر مرّة.
وجه پنجم آنکه این حدیث شریف دلالت دارد بر آنکه محبّت اهل
1) . مجلّد آیۀ مودّت جزء منهج نخست عبقات الأنوار است. این منهج به صورت کامل به دست نیامده، لکن نسخۀ ابتدائی آن -كه به خطّ علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه موجود است- توسّط بنیاد فرهنگی امامت به چاپ رسیده است.
بیت علیهم السّلام سبب نجات است، و در کمال ظهور است که این معنا مستلزم عصمت این حضرات میباشد؛ زیرا که اگر -معاذ اللّه- از این حضرات امری خلاف رضای ربّ الأرباب به ظهور رسد، هرگز محبّتشان جائز نخواهد شد، چه جای آنکه سبب نجات در دنیا و آخرت شود! وهذا في الوضوح والظهور کالنّور علی شاهق الطور، و هر گاه عصمت این حضرات ثابت شد در امامتشان ریبی باقی نماند.
وجه ششم آنکه این حدیث شریف دلالت داردبر کفر و ضلال متخلّفین از اهل بیت علیهم السّلام، و تخلّف حضرات خلفای ثلاثه و احزابشان از اهل بیت علیهم السّلام أظهر من الشّمس وأبین من الأمس است. ولقد أثبته علمائنا الأعلام أحلّهم اللّه دار السّلام في کتب الکلام، بحیث لا یرتاب فیه أولوا الأحلام. پس خلافتشان به سبب این تخلّف فاسد و باطل گردید، و بُعدشان از این مرتبۀ علیا و منزلت کبری به حدّ تحقّق و ثبوت رسید. و بَعد از این کیست که در وضوح و ظهور خلافت بلا فصل جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام از این حدیث شکّ و ارتیاب داشته باشد و از آفتاب امامت آن جناب مثل خفّاش اعراض نموده خاک مذلّت بر سر خود پاشد؟!
وجه هفتم آنکه این حدیث شریف دلالت دارد بر آنکه نفوس قدسیّۀ اهل بیت علیهم السّلام مثل سفینه نوح ممیّز بین المؤمن و الکافر هستند. و این
معنا هم بحمد اللّه تعالی موجب ریاست عامّه و امارت تامّه ایشان است؛ زیرا که تمییز بین المؤمن والکافر بلا شبهه مرتبۀ عظمی است که غیر معصوم دارای آن نمیتواند شد.
وجه هشتم آنکه این حدیث شریف دلالت دارد بر آنکه بقای امام معصوم از نفوس قدسیّه حضرات اهل بیت علیهم السّلام إلی یوم القیامة لازم است تا همیشه برای امّت طبقةً بعد طبقه رکوب سفینه منجیه متحقّق شده باشد. و این معنا به نحوی که دلیل حقّیّت مذهب اهل حقّ و بطلان مذهب مخالفین است محتاج به بیان نیست.
وجه نهم آنکه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم حدیث سفینه را در ضمن سیاق طولانی حدیث «إنّي تارك فیکم» که هر هر جمله بلکه هر هر کلمۀ آن نور بصیرت برای اهل ایمان میافزاید و روی شاهد حقّ را به انواع زیب و زینت إلی أقصی الغایة میآراید، به نحوی بیان فرموده که بعد ملاحظۀ آن در دلالت این حدیث شریف بر امامت اهل بیت علیهم السّلام هرگز ریبی عارض خواطر عقلاً نمیشود و اصلاً تشکیکی در صحّت استدلال اهل حقّ به آن در قلوب البّا فرو نمیرود، الحال آن ارشاد هدایت بنیاد را به گوش دل باید شنید و وضوح امر حقّ را کالصّبح المسفر به چشم بصیرت باید دید.
أبوعبداللّه محمّد بن مسلم بن أبيالفؤارس الرّازي در صدر أربعین فضائل جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام -کما سمعت سابقاً(1)-
گفته:
«وقال النبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم: إنّي تارك فیکم کتاب اللّه وعترتي أهل بیتي، فهما خلیفتان بعدي، أحدهما أکبر من الآخر، سبب موصول من السّماء إلی الأرض، فإن استمسکتم بهما لن تضلّوا، فإنّهما لن یفترقا حتّی یردا عليّ الحوض یوم القیامة، فلا تسبقوا أهل بيتي بالقول فتهلكوا ولا تقصروا عنهم فتذهبوا، فإنّ مثلهم فیکم کمثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها هلك، ومثلهم فیکم کمثل باب حطّة في بني إسرائیل من دخله غفر له.
ألا! وإنّ أهل بيتي أمان لأمّتي، فإذا ذهب أهل بيتي جاء أمّتي ما یوعدون.
ألا! وإنّ اللّه عصمهم من الضّلالة وطهّرهم من الفواحش واصطفاهم علی العالمین.
ألا! وإنّ اللّه أوجب محبّتهم وأمر بمودّتهم.ألا! وإنّهم الشّهداء علی العباد في الدّنیا ویوم المعاد.
ألا! وإنّهم أهل الولایة الدّالّون علی طرق الهدایة.
ألا! وإنّ اللّه فرض لهم الطّاعة علی الفرق والجماعة، فمن تمسّك بهم سلك ومن حادّ عنهم هلك.
ألا! وإنّ(2)
العترة الهادیة الطّیّبین دعاة الدّین وأئمّة المتّقین وسادة المسلمین وقادة المؤمنین وأمناء ربّ العالمین علی البریّة أجمعین، الذین فرّقوا بین الشكّ والیقین وجاؤا بالحقّ المبین.»(3)
وجه دهم آنکه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله الأطیاب حدیث سفینه را در بعض مواقع به خطاب اصحاب خود به سیاقی ارشاد نموده که امامت ائمۀ اثنا عشر علیهم السّلام را کالشمس في رابعة النّهار واضح و آشکار میگرداند، و متبوع و مطاع واجب التّمسّك والاتّباع بودن این حضرات را به نصّ جلی که مشتمل بر احسن کلمات بلاغت آیات و اجمل جملات براعت سمات میباشد به منصّۀ شهود میرساند.
ابومنصور شهردار بن شیرویه دیلمی که از اجلّۀ معاریف حفّاظ و اکابر مشاهیر ایقاظ سنّیّه است، و جلالت شأن و رفعت مکان او به تصریح این حضرات در مجلّد حدیث ولایت به تفصیل جمیل شنیدی و به کمال استناد و اعتماد و اشتهار و اعتبار او نزدشان به خوبی وارسیدی(1)، در کتاب مسند الفردوس که به فردوس کبیر نیز مسمّی میشود -علی ما نقل عنه- آورده:
«عن أبيسعید الخدري، قال: صلّی بنا رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم صلاةالأولی ثمّ أقبل بوجهه الکریم علینا فقال: یا معاشر أصحابي! إنّ مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح وباب حطّة في بني إسرائیل، فتمسّکوا بأهل بیتي بعدي الأئمّة الرّاشدین من ذرّیّتي، فإنّکم لن تضلّوا أبداً.
فقیل: یا رسول اللّه، کم الأئمّة بعدك؟
قال: اثنا عشر من أهل بیتي، أو قال: من عترتي.»(2)
از این روایت سراسر هدایت واضح و لائح است که جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بعد نماز جماعت که محلّ اجتماع مسلمین بود به خطاب اصحاب خود ارشاد فرمود که: ای گروه یاران من! به تحقیق که مثال اهل بیت من در میان شما مثال سفینۀ نوح است و مثال باب حطّه است در بنی اسرائیل، پس تمسّک بنمائید به اهل بیت من بعد از من، که ایشان ائمّه راشدین از ذرّیّت من هستند، به تحقیق که شما در حال تمسّک به ایشان هرگز گمراه نخواهید شد تا به ابد.
و هر گاه بعد استماع این ارشاد هدایت بنیاد بعض حاضرین عرض کردند که یا رسول اللّه! ائمّه بعد جناب شما چقدر خواهند شد؟
آن جناب در جواب ارشاد فرمود که دوازده نفر از اهل بیت من خواهند شد، یا آنکه فرمود که دوازده نفر از عترت من خواهند شد.
و این حدیث شریف اثیر به چند وجه ناظر بصیر را به سوی حقّ منیر رهنمائی مینماید:
اول آنکه در این حدیث مذکور است که جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم به خطاب اصحاب خود، بودن اهل بیت علیهم السّلام در ایشان مثل سفینه حضرت نوح علیه السّلام مبیّن نموده.دوم آنکه اهل بیت علیهم السّلام را مثل باب حطّه معیّن فرموده.
سوم آنکه اصحاب خود را بعد خود حکم تمسّک به اهل بیت علیهم السّلام داده.
چهارم آنکه اهل بیت علیهم السّلام را به وصف جلیل «ائمّه راشدین» ستوده.
پنجم آنکه در صورت تمسّک به اهل بیت علیهم السّلام اصحاب خود را از ضلال و گمراهی مأمون فرموده.
ششم آنکه بعد سؤال بعض سائلین از عدد ائمّه علیهم السّلام که بعد آن جناب خواهند شد، ارشاد کرده که ایشان دوازده نفر خواهند شد از اهل بیت من یا از عترت من.
و بعد ملاحظه این تصریحات صریحه و ارشادات نصیحه که هر یک از آن برای واجب الإطاعة بودن اهل بیت علیهم السّلام کافی و وافی است، هرگز کار عاقلی نیست که در دلالت حدیث سفینه بر امامت ائمّه اثنا عشر علیهم السّلام شکّ و ریب آرد و همّت خود بر معاندت حقّ ابلج و موازرت باطل لجلج برگمارد.
وجه یازدهم آنکه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله ما همر سحاب حدیث سفینه را به مخاطبۀ جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام به اسلوب بدیع و سیاق رفیع که هر هر جملۀ آن دلیل ساطع و برهان قاطع امامت و خلافت آن جناب است بیان فرموده، و بر مخصوص بودن این حدیث شریف به آن جناب و ائمّه طاهرین از اولاد آن جناب سلام اللّه علیهم أجمعین نصّ صریح نموده.
و بعد ملاحظۀ آن کار احدی از اهل عقول واحلام نیست که در دلالت این حدیث شریف بر امامت و خلافت ائمّه اثنا عشر علیهم السّلام قیل و قال نماید، و هیچ مجادلی را تاب آن نیست که حرفی به مقابلۀ اهل حقّ در این باب آراید.
علّامه سلیمان بن إبراهیم القندوزي در ینابیع المودّة کما سمعت سابقاً(1)
گفته:
«أخرج الحمویني عن سعید بن جبیر عن ابن عبّاس، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم:
یا علي! أنا مدینة الحکمة وأنت بابها ولن تؤتی المدینة إلّا من قبل الباب، وکذب من زعم أنّه یحبّني ویبغضك؛ لأنّك منّي وأنا منك، لحمك من لحمي ودمك من دمي وروحك من روحي وسریرتك من سریرتي وعلانیتك من علانیتي، وأنت إمام أمّتي ووصیّي، سعد من أطاعك وشقي من عصاك وربح من تولّاك وخسر من عاداك، فاز من لزمك وهلك من فارقك، ومثلك ومثل الأئمّة من ولدك(2)مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثلکم مثل النّجوم کلّما غاب نجم طلع نجم إلی یوم القیامة.»(3)
وجه دوازدهم آنکه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم مضمون بلاغت مشحون حدیث سفینه را در حدیث دیگر -که به وجوه عدیده مصرّح به خلافت و امامت ائمّه طاهرین سلام اللّه علیهم أجمعین میباشد- به عنوانی ذکر فرموده که اگر عاقل بصیر ادنی تأمّلی در آن نماید اصلاً ریبی در دلالت حدیث سفینه بر مطلوب اهل حقّ دامن گیر او نخواهد گردید و امر حقّ را کالصّبح
المسفر المنیر واضح و مستنیر دیده، به صد جان و دل به اعتقاد آن خواهد گروید.حالا الفاظ مبارکۀ آن حدیث شریف را شنیده، آن را از آیات حقّ باید شمرد، و حظّ وافر از کمال بلاغت و تمام ابلاغ جناب بشیر نذیر علیه وآله آلاف السّلام من الملك القدیر باید برد.
سیّد علی همدانی در مودّة القربی کما علمت سابقاً(1)
گفته:
«عن علي علیه السّلام قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم: من أحبّ أن یرکب سفینة النّجاة ویستمسك بالعروة الوثقی ویعتصم بحبل اللّه المتین، فلیوال علیّاً بعدي ولیعاد عدوّه ولیأتمّ بالأئمّة الهداة من ولده، فإنّهم خلفائي وأوصیائي وحجج اللّه علی خلقه بعدي وسادة أمّتي وقادة الأتقیاء إلی الجنّة، حزبهم حزبي وحزبي حزب اللّه، وحزب أعدائهم حزب الشّیطان.»(2)
و این حدیث شریف را سلیمان بن ابراهیم بلخی نیز در ینابیع المودّة آورده، کما دریت فیما سبق(3).
وجه سیزدهم آنکه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله الأطیاب، سفینه
نجات بودن اهل بیت علیهم السّلام را در حدیث اشباح خمسه به نهجی ارشاد فرموده که بعد ملاحظۀ آن در دلالت حدیث سفینه بر افضلیّت این حضرات از تمامی کائنات شبهه باقی نمیماند، و اندک توجّه هم در مفادآن امامت و خلافت این حضرات را به وجوه عدیده بمنصّۀ عالیۀ شهود میرساند.
صدرالدین أبوالمجامع إبراهیم بن محمّد بن المؤیّد الحمّوئي در فرائد السّمطین -علی ما نقل عنه- گفته:
«أخبرنا(1)
الشّیخ العدل بهاءالدّین محمّد بن یوسف البرزاليّ بقراءتي علیه (ببستانة) بسفح جبل قاسیون ممّا یلي عقبة دمر ظاهر مدینة دمشق المحروسة، قلت له: أخبرك الشیخ أحمد بن الفرج(2)الأمويّ إجازةً، فأقرّ به.
ح.(3)وأخبرني(4)الشیخ الصّالح جمالالدّین أحمد بن محمّد بن محمّد المعروف بدکویه(5)القزوینيّ وغیره إجازةً بروایتهم عن الشیخ الإمام إمام الدّین أبيالقاسم عبدالکریم بن محمّد بن عبدالکریم الرافعي القزویني إجازةً، قالا(6):
أنبأنا الشیخ العالم عبدالقادر بن أبيصالح الجیلي، قال: أنبأ(7)أبوالبرکات
هبةاللّه بن موسی السّفطيّ(1)، قال: أنبأ(2)القاضي أبوالمظفّر هنّاد بن إبراهیم النّسفي، قال: أنبأ أبوالحسن محمّد بن موسی بن کریب(3)، قال: أنبأنا محمّد بن الفرحان، حدّثنا(4)محمّد بن یزید القاضي، حدّثنا اللّبیب بن سعید(5)، عن العلاء بن عبدالرّحمان، عن أبیه، عن أبيهریرة، عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم أنّه قال:لمّا خلق اللّه تعالی أبا البشر ونفخ فیه من روحه، التفت آدم یمنة العرش فإذا نور(6)خمسة أشباح سجّداً و رکّعاً، قال آدم: یا ربّ! هل خلقت أحداً من طین قبلي؟
قال: لا یا آدم!
قال: فمن هؤلاء الخمسة (الأشباح) الذین أراهم في هیئتي وصورتي؟
قال: هؤلاء خمسة من ولدك، لولاهم ما خلقتك ولولاهم ما خلقت الجنّة ولا النّار ولا العرش ولا الکرسي ولا السّماء ولا الأرض ولا الملائکة ولا الإنس ولا الجنّ، هؤلاء خمسة شققت لهم خمسة أسماء من أسمائي(7)، فأنا المحمود وهذا محمّد،
1) . «م»: «الثقفي».
2) . «م»: «أنبأنا».
3) . «م»: «أنبأنا الحسن بن محمّد بن موسی بتکریت».
4) . «م»: «قال أنبأنا».
5) . «م»: «[قال] حدّثنا قتیبة [قال] حدّثنا اللیث بن سعد» به جاى «حدّثنا اللّبیب بن سعید».
6) . «م»: «في النور» به جاى «نور».
7) «م»: «هؤلاء خمسة شققت لهم خمسة أسماء من أسمائي، لولاهم ما خلقت الجنّة ولا النّار ولا العرش ولا الکرسي ولا السّماء ولا الأرض ولا الملائکة ولا الإنس ولا الجنّ» به جاى « ولولاهم ما خلقت الجنّة ولا النّار ولا العرش ولا الکرسي ولا السّماء ولا الأرض ولا الملائکة ولا الإنس ولا الجنّ، هؤلاء خمسة شققت لهم خمسة أسماء من أسمائي».
وأنا العالي وهذا عليّ، وأنا الفاطر وهذه فاطمة، وأنا الإحسان وهذا الحسن، وأنا المحسن وهذا الحسین آلیت بعزّتي أنّه لا یأتیني أحد بمثقال حبّة(1)
من خردل من بغض أحدهم إلّا أدخلته ناري ولا أبالي.
یا آدم! هؤلاء صفوتي من خلقي، بهم أنجیهم و (بهم) أهلكهم، فإذا کان لك إليّ حاجة فبهؤلاء توسّل.
فقال النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم: نحن سفینة النّجاة من تعلّق بها نجا ومن حاد عنها هلك، فمن کان له إلی اللّه حاجة فلیسأل بنا أهل البیت.»(2)
وجه چهاردهم آنکه در ما سبق از طرق عدیده حدیث سفینه دریافتی که جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله الأطیاب حدیث سفینه را با حدیث باب حطّه یکجا ذکر فرموده، و پر ظاهر است که حدیث باب حطّه دلیل قاطع لزوم انقیاد تامّ و وجوباطاعت مطلقۀ اهل بیت علیهم السّلام و مفید عصمت و طهارت این ذوات با برکات و مثبت کفر معرضین و مدبرین از این حضرات میباشد. پس همچنین حدیث سفینه نیز دلیل این مطلب خواهد شد. و مطلوب و مقصود صاحب مقام محمود از ذکر این حدیث مسعود به عنوان طلح منضود، اثبات امامت و خلافت این اشباح مقدّسه مطهّره و اظهار عصمت و طهارت این نفوس مبارکه منوّره خواهد بود.
وجه پانزدهم آنکه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام کما سمعت سابقاً من الدّر المنثور ارشاد فرموده که مثل ما در این امّت مثل سفینۀ نوح و مثل باب حطه است(1)،
و این ارشاد باسداد وجوب اطاعت و لزوم انقیاد آن جناب و دیگر اهل بیت علیهم السلام را بکمال صراحت واضح می گرداند و فضیلت و أکرمیّت این حضرات را بأعلای مراتب وضوح و صراحت می رساند، و بعد از آن هرگز عاقلی در امامت و خلافت این نفوس قدسیّه شکّ نمی تواند کرد.
وجه شانزدهم آنکه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام در خطبۀ بلیغه خود که سابقاً از تاریخ یعقوبی(2)
نقل شده سفینه بودن اهل بیت علیهم
السّلام را با واقعۀ روز غدیر یکجا ذکر فرموده، در ایمان موقنین و ایقان مؤمنینإلی أقصی الغایة افزوده، و این معنی نزد اهل خبرت و اعتبار و نقد و استبصار، دلیل واضح است بر اینکه حدیث سفینه مثل حدیث غدیر از ادلّۀ واضحه و براهین لائحۀ امامت آن جناب میباشد.
وجه هفدهم آنکه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام در خطبۀ مذکوره سفینه
بودن اهل بیت علیهم السّلام را با حدیث ثقلین انضمام داده، ابواب معرفت بر وجوه مستبصرین گشاده، و این معنا برای الباب در اثبات امامت و خلافت آن جناب کافی و وافی است. و این انضمام بلاغت نظام شبهات مدغلین معاندین و تشکیکات مرتابین جاحدین را نافی و عافی است.
وجه هیجدهم آنکه خاصّۀ ایزد باری حضرت ابيذرّ غفاری علیه آلاف التحیّات من اللّه ما هطلت الغوادي والسواري بعد اخذ حلقۀ باب کعبه و تعریف نفس نفیس خود، حدیث سفینه را از جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم روایت نموده، در اثبات اهمیّت آن به احسن وجوه و ابلغ طرق افزوده، چنانچه سابقاً در روایت مسند ابویعلی(1)
و غیر آن دیدی، و تفصیل آن از عبارت طیبی در کاشف شرح مشکاة(2)و دیگر عبارات شنیدی.
و پر ظاهر است که این اهتمام خاصّ از این صحابی با اختصاص در نقل این حدیث طیّب المصاص نزد اهل ایمان و اخلاص، کاشف از آن است که این حدیث رفیع المکان بلا شبهه نزد آن صحابی جلیل الشّأن دلیل وصول اهل بیت علیهم السّلام به مرتبۀ مطاعیّت خلائق و منصب متبوعیّت انام میباشد، هذا هو الذي یرغم آناف الأعداء اللّئام ویرفع رؤوس الأولیاء الکرام.
وجه نوزدهم آنکه حضرت ابىذرّ غفاری حدیث سفینه را با حدیث باب حطّه مقروناً روایت فرموده، جلالت شأن و رفعت مکان و طهارت کامله و عصمت فاضله و افضلیّت و اکرمیّت حضرات اهل بیت علیهم السّلام را باتّباع جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم و جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام به احسن وجوه وانموده، کما دریت فیما سبق من روایة الطبراني(1)
وغیره.
و بعد ملاحظۀ این مطلب کار خردمندی نیست که از دلالت حدیث سفینه بر خلافت و امامت این ذوات قدسیّه انکار نماید و مسلک عدول و انحراف از سفینۀ منجیه و باب حطّه به اقدام عناد و لداد پیماید.
وجه بستم آنکه در ما سبق از فصول مهمّه ابن الصبّاغ مالکی و غیر آن دانستی(2)
که حضرت ابىذرّ غفاری بر عتبۀ خانۀ کعبه رفته به اهتمام تمام اوّلاً حدیث سفینه را روایت فرموده، من بعد به غرض ایضاح معانی و تشیید مبانی آن حدیث: «اجعلوا أهل بیتي منکم مکان الرّأس من الجسدومکان العینین من الرّأس» را که دلیل واضح و برهان لائح ریاست و امارت و امامت و خلافت و افضلیّت و اکرمیّت و عصمت و طهارت اهل بیت علیهم السّلام است به معرض بیان آورده به اظهار حقّ ابلج، باطل لجلج را به اقدام ابطال فرموده، و گمان ندارم
که بعد از این هیچ عاقلی در معنای حقیقی حدیث سفینه شک و ارتیاب آرد و از دلالت آن بر امامت و خلافت اهل بیت علیهم السّلام انکار نموده، دین و ایمان خود را به دست خدوع غرور بسپارد!
وجه بست و یکم آنکه حضرت ابىذرّ غفاری در بعض احوال هدایت اشتمال خود بعد اخذ حلقۀ باب کعبه به کمال اهتمام و تمام احتفال حدیث سفینه و حدیث باب حطّه و حدیث ثقلین را یکجا در معرض بیان آورده، طریق فتح ابواب عرفان برای اهل ایمان و ایقان و سبیل ختم حجّت و برهان بر اصحاب عدوان و شنآن به احسن بیان و اقهر سلطان سپرده، چنانچه سابقاً از عبارت باب سابع ینابیع المودّة سلیمان بلخی دانستی(1).
و هرگز متوهّم نیست که بعد از این کسی از اهل انصاف در دلالت حدیث سفینه بر امامت و خلافت ارتیابی خواهد داشت، یا آنکه در بودن آن دلیل حقّیّت مذهب امامیّه اثنا عشریّه قیل و قال آغاز نهاده، اعلام صفاقت و رقاعت خواهد افراشت، وللّه الحمد علی ذلك، وهو المنوّر المزحزح للظلم الحوالك.
1) . بنگرید به صفحۀ: 138.
و هر گاه بحمد اللّه المنعام از اثبات حدیث سفینه و بیان دلالت آن بر خلافت اهل بیت علیهم السّلام فراغ دست داد، پس اینک باید دانست که آنچه شاه صاحب متعلّق به این حدیث شریف در اینجا تفوّه نمودهاند(1)،
سراسر موجب تأنیب و تثریب ایشان میباشد.
قوله:
«و همین قسم حدیث: ”مثل أهل بيتي فیکم مثل سفینة نوح، من رکبها نجا ومن تخلّف عنها غرق“ دلالت نمیکند مگر بر آنکه فلاح و هدایت مربوط به دوستی ایشان و منوط به اتّباع ایشان است، و تخلّف از دوستی و اتّباع ایشان موجب هلاک.»
أقول:
هر گاه حسب اعتراف شاه صاحب حدیث سفینه دلالت دارد بر آنکه فلاح و هدایت مربوط به دوستی اهل بیت علیهم السّلام و منوط به اتّباع ایشان است، و تخلّف از دوستی و اتّباعشان موجب هلاک است، پس چرا حضرتش اعتراف به خلافت و امامت این حضرات نمیفرماید؟ و چگونه راه نکوص و عدول از قبول عقیدۀ حقّه بودن ایشان خلفای رسول علیه وآله آلاف السّلام ما هبّ القبول میپیماید؟! زیرا که در ما سبق بتفصیل جمیل دانستی که وجوب دوستی
1) . تحفه اثنا عشریه: برگ 177.
و اتّباع این نفوس قدسیّه بلا شبهه و ارتیاب به وجوه عدیده مثبِت خلافت و دلیل ظاهر ریاست و زعامت ایشان است،وهکذا موجب نجات بودن دوستی و اتّباعشان، و موجب هلاک بودن تخلّف از دوستی و اتّباعشان، برهان باهر ریاست عامه و خلافت تامۀ این ذوات مقدّسه است. و خود مخاطب -بحمد اللّه- آینده معترف میشود که «معنی امام همین است که اتّباع او موجب نجات آخرت باشد»(1).
پس بعد از این از عقیدۀ حقّۀ امامت و خلافت ائمّه اثنا عشر سلام اللّه علیهم أجمعین انحراف ورزیدن، و برای خلافت و ریاست، فلان و بهمان را برگزیدن، یقیناً باطل و ناصواب و سائق به سوی اقصای تبار و تباب است، والحمد للّه علی ظهور نور الحقّ في کلّ باب، وبوار متاع الباطل عند أولی الألباب.
قوله:
«و این معنا بفضل اللّه تعالی محض نصیب اهل سنّت است و بس، از جمیع فرق اسلامیه، و خاص است به مذهب اهل سنّت، لا یوجد في غیرهم!»
أقول:
بر عاقل هوشیار و متدبّر نصفت شعار کالشمس في رابعة النّهار واضح و آشکار است که اهل سنّت هرگز حظّی از ولا و اتّباع اهل بیت علیهم السّلام ندارند، چه جای آنکه این معنی محض نصیب ایشان باشد؟! سبحان اللّه! کسانی که
1) تحفه اثنا عشریه: برگ 177 أ.
ظالمین و غاصبین و محاربین و مقاتلین و سامّین و قاتلین و سابّین و شاتمین و منحرفین و مبغضین اهل بیت علیهم السّلام را دوست دارند، بلکه مقتدا و پیشوای خود انگارند، به چه رودعوی دوستی و ولای حضراتشان میتوانند کرد؟!
و آنانکه علی الإعلان نفی عصمت اهل بیت علیهم السّلام کنند و تخطیه و توهیم این حضرات در اقوال و افعال و مذاهب و اعمالشان نمایند، و اجماع اهل بیت علیهم السّلام را حجّت ندانند، و در ادلّۀ آن قدح و جرح آغاز نهند -کما لا یخفی علی ناظر کتب کلامهم وأسفار أصولهم(1)-
چگونه خود را متّبع و مطیع این حضرات ثابت خواهند کرد؟! هل هذا إلّا مصادمة العیان ومباهتة تتحیّر لها الأحلام والأذهان؟!
قوله:
«زیرا که ایشان متمسّکاند به حبل و داد جمیع اهل بیت، و بر قیاس کتاب اللّه که <أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ>(2)و در رنگ ایمان بالأنبیا که <لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ>(3)با بعض، محبّت و ایمان، و با بعض بغض و کفران نمیورزند.»
أقول:
ادّعایی که شاه صاحب در این کلام جالب الملام نمودهاند، ادّعائی است باطل و انتحالی است عاطل، که برای تکذیب و توهینش بالتفصیل دفاتر طوال هم کفایت نمیکند، و به مطالعه آن بسیاری از آیات قرآن مجید و فرقان حمیدبیاد مىآید.
از آن جمله است قول خداوند عالم <إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّك لَرَسُولُ اللّهِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ إِنَّك لَرَسُولُهُ وَ اللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَكاذِبُونَ>(1).
و از آن جمله است قول خداوند عالم <وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِینَ 8 یُخادِعُونَ اللّهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ ما یَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ>(2).
و از آن جمله است قول حقّ تعالی <وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُك قَوْلُهُ في الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللّهَ عَلی ما في قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ>(3).
و از آن جمله است قول خداوند عالم <قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما في صُدُورِكمْ أَوْ تُبْدُوهُ یَعْلَمْهُ اللّهُ>(4).
و از آن جمله است قول حقّ جلّ و علا <وَ یَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِك بَیَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَیْرَ الَّذِي تَقُولُ وَ اللّهُ یَكتُبُ ما یُبَیِّتُونَ>(5).
و از آن جمله است قول حقّ تعالی <یا أَیُّهَا الرَّسُولُ لا یَحْزُنْك الَّذِینَ یُسارِعُونَ في الْكفْرِ مِنَ الَّذِینَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ>(1).
و از آن جمله است قول خداوند عالم <وَ یَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكمْ وَ ما هُمْ مِنْكمْ وَ لكنَّهُمْ قَوْمٌ یَفْرَقُونَ>(2).و از آن جمله است قول حقّ تعالی <أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ ما هُمْ مِنْكمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ یَحْلِفُونَ عَلَی الْكذِبِ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ>(3).
و از آن جمله است قول ایزد متعال <یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَمِیعاً فَیَحْلِفُونَ لَهُ كما یَحْلِفُونَ لَكمْ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلی شَیْ ءٍ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْكاذِبُونَ>(4).
و از آن جمله است قول حقّ عزّ و جلّ <لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ>(5).
و از آن جمله است قول اللّه تبارك وتعالی <قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَكبَرُ>(6).
و از آن جمله است قول خلّاق عالم جلّ وعلا <یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَیْسَ في قُلُوبِهِمْ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما یَكتُمُونَ>(7).
و علاوه بر این هم آیات بسیار است كه در این مقام قابل تلاوت است، خصوصاً قول خداوند عالم <قُلْ هاتُوا بُرْهانَكمْ إِنْ كنْتُمْ صادِقِینَ>(1)و بالخصوص قول حقّ سبحانه و تعالی <فَمَنْ حَاجَّك فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَك مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ>(2).
و لنعم ما قال بعض علمائنا الأعلام في جواب مخاطبنا في هذا المقام:
«تمسّک به حبل وداد عترت بدون تبرّی از اعادی غیر مسلّم، کما قیل:
تودّ عدوّي ثمّ تزعم أنّني*** صدیقك إنّ الرّأي عنك العازب
و اظهار وداد لسانی معنی تمسّک نیست، چنانچه تعلیق کتاب اللّه و قول ”حسبنا کتاب اللّه“ بدون عمل بر آن غیر مفید، و حال ثقلین أعني اهل بیت و قرآن در تمسّک یکسان است، لقران العترة بالقرآن.
بالجمله، ادّعای سنّیّان موالات و اتّباع اهل بیت را با وجود موالات و اتّباع محاربین و اعادی ایشان مثل عائشه و طلحه و زبیر و معاویه و نظرایشان اگر صحیح باشد، پس موالات و اتّباع شیعیان، شیخین و اخوان آنها را با وجود لعن و طعن بر آنها -که استحقاق آن از اخبار سنّیان ظاهر میشود- چرا صحیح نبوده باشد؟!»(3)انتهی کلامه، رفع في الخلد مقامه.
و علاوه بر این هر که قدری هم تتبّع کتب سنّیه بنماید به خوبی میداند
که ادّعای تمسّک اهل سنّت به حبل وداد جمیع اهل بیت علیهم السّلام مصداق <كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا>(1)میباشد، و کلمات ناصبیّت آیات و مضامین حروریّت سمات در کتب ایشان به حدّی موجود است که احصای آن در دفاتر کبار هم خیلی عسیر و دشوار مینماید، لیکن در این مقام برای تنبیه أولی الأحلام بعض عبارت خارجیّت صفات از مصنّفات والد مخاطب نقل مینمائیم، تا واضح و آشکار گردد که دعوی شاه صاحب چه قدر از واقعیّت بعید افتاده است، و اگر چه قلم عرفان شیم از نقل این گونه عبارات کفرآمیز، آبی و مستنکف است لیکن به مفاد ”الضّرورات تبیح المحظورات“ و نظر به مقولۀ ”نقل کفر کفر نباشد“ اضطراراً به طور انموذج بعض آن را ذکر نمودن ضروری است.پس بشنو که ولی اللّه در إزالة الخفاء در فصل پنجم مقصد اوّل گفته:
«باید دانست که آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم در احادیث متواتره بالمعنی افاده فرمودند که حضرت عثمان مقتول خواهد شد و نزدیک به قتل او فتنۀ عظیمه خواهد برخاست که تغیّر(2)اوضاع و رسوم مردم کند و بلای آن مستطیر باشد، زمانی که پیش از آن فتنه است آن را به اوصاف مدح ستودند و ما بعد آن را به اصناف ذمّ نکوهیدند، و استقصا نمودند در بیان آن فتنه تا آنکه مطابقت موصوف بر آنچه واقع شد بر هیچ فردی مخفی نماند، و به ابلغ بیان واضح ساختند که انتظام خلافت خاصّه به آن فتنه منقطع خواهد شد و بقیّۀ برکات ایّام نبوّت
روی به اختفا خواهد آورد، و این معنا را تا به حدّی ایضاح کردند که پرده از روی کار برخاست و حجّة اللّه به ثبوت آن قائم شد و آن خبر در خارج متحقّق گشت به آن وجه که حضرت مرتضی با وجود رسوخ قدم در سوابق اسلامیّه و وفور اوصاف خلافت خاصّه و انعقاد بیعت برای او و وجوب انقیاد رعیّت في حکم اللّه به نسبت او، متمکّن نشد در خلافت، و در اقطار ارض حکم او نافذ نگشت، و تمامه مسلمین تحت حکم او سر فرود نیاوردند، و جهاد در زمان وی رضي اللّه عنه بالکلیّه منقطع شد، و افتراق کلمۀ مسلمین به ظهور پیوست، و ایتلاف ایشان رخت به عدم کشید، و مردم به حروب عظیمه با او پیش آمدند، و دست او را از تصرّف ملک کوتاه ساختند، و هر روز دائرۀ سلطنت او -لا سیّما بعد تحکیم- تنگتر شدن گرفت، تا آنکه در آخر به جز کوفه و ما حول آن برای ایشان صافی نماند! و هر چند این خللها در صفات کاملۀ نفسانیّۀ ایشان خللی نینداخت لیکن مقاصد خلافت -علی وجهها- متحقّق نگشت. و بعد حضرت مرتضی چون معاویة بن ابیسفیان متمکّن شد، اتّفاق ناس بر وی به حصول پیوست و فرقت جماعه مسلمین از میان برخاست.»(1)
و نیز ولی اللّه در إزالة الخفا در بیان فتور عظیم افتادن در ارکان اسلام گفته:
«معلوم است از تاریخ که اقامت حجّ بعد حضرت عثمان هیچ خلیفه بهذات خود نکرده است بلکه نائبی را مقرّر میکردند، و حضرت مرتضی برای آن اقامت حجّ به ذات خود نتوانست نمود، بلکه در بعض سنین نائب هم نتوانست فرستاد، کما هو مذکور في المستدرك.
1) إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء: 1/ 478 - 480.
و معاویة بن ابیسفیان، ابان بن عثمان را امیر الحجّ ساخته بود در ایّام خلافت خود، حال آنکه خلفای سابق اقامت حجّ به نفس خود میکردند إلّا بعذر و اقامت حجّ ضمیمه خلافت بود بلکه از خواصّ خلیفه، چنانکه بر تخت نشستن و تاج بر سر نهادن یا در کوشک پادشاهان(1)
پیشین اقامت نمودن در اکاسره و قیاصره علامت پادشاهی(2)
بود.»(3)
و نیز ولی اللّه در إزالة الخفا در فصل پنجم مقصد اوّل گفته:
«به نقل متواتر -که در شرعیّات نقلی معتمدتر از آن یافته نمیشود- به ثبوت پیوسته که آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم فتنه را که نزدیک مقتل حضرت عثمان پیدا شد مطمح اشاره ساختهاند، و آن را به تفصیلی که زیاده از آن در شرایع یافته نشود بیان فرمودهاند، و آن را حدّ فاصل نهادهاند در میان زمان خیر و زمان شرّ، و گواهی دادهاند که در این وقت خلافت علی منهاج النّبوّة منقطع شود <و> ملک عضوض پدید آید، و معنی لفظ عضوض دلالت میکند بر حروب و مقاتلات و جهیدن یکی بر دیگری و منازعت یکی با دیگری در ملک.
و لهذا در احادیث بسیار خلفای ثلاثه را در یک حکم جمع کردند تا آنکه ظنّ قوی بهم رسید که هر سه بزرگ في مرتبة من المراتب متّفقاند و غیر ایشان در آن مرتبه شریک ایشان نیست! و در بعض احادیث لفظی که مشعر به انقطاع خلافت باشد ارشاد فرمودند (و) در حدیث ”تحرّك جبل“ به روایت حضرت
عثمان و انس ذکر هر سه بزرگ رفت، و در قصّۀ حائط به روایت ابوموسی مذکور هر سه فقط، و در حدیث وزن با امّت به روایت جمعی ذکر هر سه، و در بعض الفاظ ”ثمّ رفع المیزان“ و در رؤیای ظلّه همچنان، و در حدیث ابن عمر ”کنّا نخیّر الحدیث“ بیان همین سه بزرگ، بعد از آن ابن عمرگفته است: ”نسکت“ و در رؤیای ”نوّط بعضهم ببعض“ ذکر همین هر سه، و در رؤیاى ”دلو دلي من السّماء“ مذکور هر سه، و در مرتبۀ چهارم ”انتشاط عرقوه“ ظاهر گردید، و در قصّۀ سؤال بنی مصطلق بعد ذکر هر سه ”فتبّا لکم“ و در قصّۀ تأسیس مسجد و وضع احجار لفظ حصر که ”هم الخلفاء“ وارد شد، و در قصّۀ اشترای قلائص بعد ذکر هر سه عزیز گفته شد ”فتبّا لك“، و در قصّه تسبیح حصی بر همین سه کس اکتفا رفت، و در قصّۀ ”تزول رحی الإسلام“ زمانی معیّن گشت که به ابلغ وجه برین فتنه دلالت نمودند، بعد از آن فرمودند ”فإن یهلكوا فسبیل من هلك وإن یقم لهم دینهم یقم لهم سبعین عاماً“. قال البغويّ: أراد بالدّین الملك. قال أبوسلیمان: ویشبه أن یکون أرید بهذا ملك بني أمیّة وانتقاله عنهم إلی بني العبّاس وکان ما بین أن استقرّ الملك لبني أمیّة إلی أن ظهرت الدّعاة بخراسان وضعف أمر بني أمیّة ودخل الوهن فیه نحو من سبعین سنة، و در حدیث ”الخلافة بالمدینة والملك بالشّام“ تعیّن ملک واقع شد، إلی غیر ذلك ممّا لا یحصی.
باقی ماند آنکه در حدیث ابیبکره ثقفی وارد شده ”الخلافة بعدي ثلاثون سنة“ حقیقت معنى آن نیز باید(1)
دانست که خلافت خاصّه منتظمه مرکّب است از دو وصف: وصف اوّل، وجود خلیفۀ خاص، و وصف ثانی نفاذ تصرّف و اجتماع
1) «م»: «بباید».
کلمۀ مسلمین، و انتفای مجموع حاصل میشود به نفی یکی از این دو وصف و به نفی هر دو معاً، و حکمت الهی مقتضی تدریج است بین کلّ ضدّین، پس در حالت اولی این مجموع مفقود شد به فقد وصف اجتماع کلمۀ مسلمین و عدم انتظام ملک.
پس حضرت مرتضی به صفات کاملۀ خلافت خاصّه اتّصاف داشتند و خلافت ایشان شرعاً منعقد شد، لیکن فرقت مسلمین پدیدار گشت و تصرّف ایشان در اقطار ارض نفاذ نیافت، چنانکه پادشاهی(1)عادل مدرّسی را در مدرسه نصب میفرماید و طلبۀ علم را امر کند که از جناب او استفاده کنند لیکن طلبۀ علم را به اتّفاقات بسیار که بعض آن به اختیار ایشان باشد و بعض به غیر اختیار وجود استفاده بالفعل صورت نگرفت. در این وقت هر دو استعمال صحیح باشد، میتوان گفت در این مدرسه مدرّسی هست امّا مردم بروی نمیخوانند و جمع نمیشوند، و نیز میتوان گفت که در این مدرسه مدرّسی نیست، یعنی متّصف به درس بالفعل، فیما نحن فیه، هم چنان خلیفۀ خاص متّصف به اوصاف کامله موجود است و خلافت او بالفعل نیست.»(2)
و نیز در إزالة الخفا در آخر مقصد اول گفته:
«و سه کس را نام بردهاند که در زمان خیر متولّی خلافت خواهند بود: صدّیق اکبر، و عمر فاروق، و ذی النّورین، و در زمان فتنه به حضرت مرتضی بیعت کنند لیکن خلافت او منتظم نشود و قوم بر وی مجتمع نشوند، إلی غیر ذلك
تا آنکه به رأی العین دانستیم که مراد همین حالت است که بعد قتل حضرت عثمان به ظهور آمد از اختلاف ناس در حرب جمل و صفّین. بعد این همه به ضرورت عقل دریافته شد که هر چند برای مرتضی بیعت کردهاند و خلافت منعقد ساختند و در حکم شرع که بنای آن مظنّات است لازم شد اطاعت او، لیکن مراد حقّ اصلاح عالم است که خلافت وسیله آن است که برای تقریب آن مقصود مشروع ساخته، و اگر مراد حقّ میبود از وجود متخلّف نمیشد، و مرتضی در این خلافت مانند نی در دهان نائی نبود و نه مانند جارحه برای اتمام مراد حقّ، و قوم مأمور نشدند که تحت رایت او قتال کنند چنانکه مأمور شدند به قتال تحت رایت مشایخ ثلاثه.
و مطابق آنچه از این احادیث مفهوم شد به معاینه در خارج دیدیم که در زمان حضرت مرتضی عنایت الهی که سابق فوج فوج نازل میشد مستتر گشت، کوشش بسیار فائده اندکی هم نداد و خیریّت که عبارت از الفت مسلمین فیما بینهم و ترک منازعه است و اتّفاق بر جهاد کفّار و روز بروز شکست بر کفّار افتادن رو به استتار نهاد، و معنی <وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِي ارْتَضی لَهُمْ>(1)یعنی لیمکّننّ بسعیهم دینهم، صورت نه بست، و تمکین في الأرض که برای دفع کفّار و اعلاء کلمة الإسلام مقرّر بود واقع نشد، <وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِیراً>(2)در این زمان متحقّق نگشت، و در تمام مسلمین حکم او نافذ نشد، و مسلمین -کلّهم- تحت حکم او در نیامدند، و هیچ عاقلی برینمعنی انکار نمی تواند کرد،
چنانکه نمیتواند انکار نمود که آفتاب امروز از مشرق ظاهر شده است، لیکن نکته دیگر است که غیر اهل بصیرت نمیشناسد.
بهر نظر مه من جلوه میکند لیکن*** کس آن کرشمه نبیند که من همی نگرم
و آن نکته آن است که انبیاء بر امّت خود و خلفاء بر رعیّت خود فضیلتی که یافتهاند سرّ آن و مُخ در آن جارحه تدبیر الهی بودن است و واسطه اصلاح عالم شدن، و این سرّ و مخ در خلفای ثلاثه -علی وجهه- متحقّق بود بشهادة النقل والعقل و در حضرت مرتضی نه.
هر چند این معنا در حقّ وی رضي الله عنه نقصی پیدا نکرد؛ زیرا که وی ساعی بود در اقامت دین اگر چه میسّر نشد، لیکن فضیلت جارحه الهی بودن دیگر است و آن اگر میبود احکام خلافت خاصه از وی متخلّف نمیشد، و این اقوی وجوه افضلیّت مشائخ ثلاثه است بر حضرت مرتضی.
تفاضل اصحاب یمین با هم به اعتبار صحّت نیّت و کثرت عمل است و تفاضل این بزرگواران با هم به اعتبار مانند نی در دست نائی بودن است و مانند حجر در دست رامی <وَمَا رَمَيتَ إِذ رَمَيتَ وَلَكِنَّ ٱللَّهَ رَمَى>(1)بوئی است از این بوستان وإنّي مكاثر بكم الأُمم رمزی است از این داستان، آن حضرت صلّی الله علیه وسلّم به اعتبار صحّت نیّت افضل نشدند از آن انبیاء که امّت ایشان کم بود از امّت آن حضرت صلّی الله علیه وسلّم، بلکه هر چند امّت بیشتر جارحیت فیوض الهی قویتر.
1) . سورۀ انفال 8: 17.
تشریف دست شاهان چو گان برد و لیکن ***بی گوی روز میدان چو گان چه کار دارد
آن حضرت صلّی الله علیه وسلّم به سبب فتح مکّه متزاید نشدند در نبوت خود و اوصاف باطنیه خود، که خدای تعالی آن حضرت صلّی الله علیه وسلّم به آن مخصوص گردانیده بود، بلکه هر چند بدن فتوح بالیدهتر روح <إِنَّا فَتَحنَا لَكَ فَتحاً مُّبِيناً 1 لِّيَغفِرَ لَكَ ٱللَّهُ>(1)روشنتر.
سوال: اگر گوئی این سخن در حرب جمل و صفّین مسلّم است؛ زیرا کهاین حرکات عنیفه مقتضی تحیّز نشدند بلکه ساعت به ساعت اختلاف مسلمین و فقد جمعیت ایشان بر روی کار آمد، لیکن در حرب نهروان جارحه فیض الهی بوده است، زیرا که آن حضرت صلّی الله علیه وسلّم در حقّ آن جماعه فرمودهاند: لئن أدركتهم لأقتلنّهم قتل عاد.
گوئیم: اینجا تحقیقی است شریف، فرق است در آنکه شیوع اسلام و ایتلاف مسلمین فیما بینهم کَبت کفّار و شکست ایشان روز به روز متزاید شود و در آنکه از میان مسلمین فرقۀ مارقه به سبب شبهه که از بعض احکام خلیفه ناشی شده است سر بر آرند و با مسلمانان بپیچند و خلیفه سعی در کبت آن جماعه فرماید.
مثل اوّل آن است که طفل را پرورش دهند تا از مرتبه طفلی به سنّ ترعرع برسد و از آن مرتبه به حدّ جوانی ترقّی نماید، و مثل ثانی مثل آنکه استاد نجّار برای مصلحتی مهمّه تیشه بر چوب میزد اتّفاقاً خطا کرد تیشه بر پای خودش
1) . سورۀ فتح 48: 1 - 2.
رسید، در این حالت واجب شد بر وی که ترک شغل نجّاری کند و به اصلاح پای خود مشغول گردد. (و) در این مبحث غلط نکنی و این نکته دقیقه را بر غیر محمل آن فرود نیاری، غرض من آن نیست که حضرت مرتضی خلیفه نبود یا در حکم شرع خلافت او منعقد نگشت یا سعی او در حروبی که پیش آمدند للّه في اللّه نبود، أعوذ باللّه من جمیع ما کره اللّه، بلکه مقصود من این است که فضیلت جارحه فیض الهی بودن ظاهر نشد در این مقاتلات و إلّا خیریّت و اصلاح خلق فوج فوج ظهور مینمود، و این دقیقه زبان فقهاء و متکلّمین از تقریر آن کوتاه است إثباتاً ونفیاً از آن گفتگو ندارند، و فقهای صحابه به برکت صحبت آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم این نکته را شناختهاند و در احادیث صحیحه به آن نکته اشاره رفته.»(1)
و نیز ولی اللّه در قرّة العینین گفته:
«بالجمله در زمان خلافت مرتضی مردم چهار گروه گشتند، جمعی با حضرت مرتضی رفیق شدند، و دلیل ایشان آن است که مرتضی بهترین مردم است در این عصر و احقّ است به خلافت، و جمعی که مخالفت میکنند راه به فساد دارند و اخمال فساد و سعی در انتظام خلافت مطلوب است، و جمعی دیگر مخالف شدند و به جنگ برآمدند، و شبهۀ ایشان آنکه خلافت مرتضی منعقد نشده است و بیعت اهل مدینه بکره بود یا به سبب اغراض نه به اجتهاد و بیعت اهل کوفه هم همچنان، و در قتل حضرت عثمان شرکت داشت و با قاتلان ایشان آشتی، و
1) إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء: 2/ 571 - 575.
این معنا را مسقط عدالت میدانستند، و در قضیّۀ(1)
تحکیم خود را خلع کرد(2)، و به حقیقت مرتضی از لوث قتل مبرّا بود امّا بظاهر شبهه گونه میآمد(3)، از این جهت آن مخالفان در مقابلۀ مرتضی مجتهد مخطی بودند.»(4)
و نیز در قرّة العینین گفته:
«جمعی دیگر از فقهاء صحابه مثل سعد بن ابیوقّاص و عبداللّه بن عمر و اسامة بن زید و ابوموسی و ابومسعود تقاعد کردند، و دلیل ایشان آن بود که آن حضرت صلّى الله عليه وسلّم امر کردند(5)به قعود در ایّام فتنه، و این حدیث متواتر است، و از جنگ در میان مسلمانان نهی فرمود، (و) ایشان با این همه ثنای حضرت مرتضی میکردند و ذکر مناقب او مینمودند و او را احقّ بالخلافه میدانستند.
از کلام بعضی شبهه در عقد خلافت معلوم میشود و از کلام بعضی نه.
تنبیه:
گمان اکثر ناس آن است که مستمسک این جماعت عمومات نهی است از قتال مسلمین، و آن به حقیقت مخصوص است به قتال همراه امام حقّ، اگر چه ایشان این قسم نفهمیدند، و این از بعض الظنّ است، بلکه مستند ایشان احادیث متواتره در نهی از این قتال به اوصافی و علاماتی که بر آن منطبق یافتند، و متون این
احادیث از دو صد زیاده در کتب متداوله مذکور است، و حساب طرق منشعبه او از حدّ احصا بیرون، بلکه از تتبّع احوال چنان متبادر میشود که مستند قومی که قتال نمودند قیاس است، اگر نصرت خلیفه نکنند فساد عالم لازم میآید، و سعی در اخمال فساد مأمور به است در شرع، وعمومات جواز قتال با ظالمان، و استحقاق مرتضی خلافت را به سوابق و خصائص خود. و مستند این فریق نصوص که ردّ آن قیاس در این مسئله کند و مخصوص عمومات باشد، واللّه أعلم.»(1)
و نیز در قرّة العینین گفته:
«امّا افضلیّت شیخین به اعتبار تشبّه به اراده بعثت پس به دو وجه میباید دانست: یکی بشارات صریحه که در منامات واقع شد مصرّح اند(2)به حال شیخین نه بحال مرتضی. دوم آنچه واقع شد در خارج؛ زیرا که وجوه(3)
خارجی مبیّن و مفسّر بشارات صادق مصدوق است، پس آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم در حقّ شیخین بشارت دادند که خلیفه خواهند شد و کار دین از دست ایشان منتظم خواهد شد و فتوح بسیار بر دست ایشان از مکمن غیب به ظهور خواهد رسید، و واقع شد آنچه بشارت دادند، بخلاف مرتضی! که فتوح اسلام در ایّام خلافت وی متحقّق نشد، و خود چه امکان دارد که آن حضرت صلّى الله عليه وسلّم بشارت دهند(4)به چیزی که واقع نشود؟!»(5)
و نیز در قرّة العینین گفته:
«و در زمان حضرت مرتضی اجماعی منعقد نگشت و مشاورتی با علما در میان نیامده(1)و علمی که در همه اهل اسلام شائع گردد ظاهر نشد! و این معنی بر شخصی که ادنی معرفتی به آثار سلف داشته باشد واضح غیر محتاج به بیان است.»(2)
و نیز در قرّة العینین گفته:
«و دین عبارت است از چیزیکه(3)
مردمان بر وی جمع شوند و از صاحبملّت نقل کنند، و اصحاب مرتضی مختلف شدند در فهم کلام او و به مذاهب شتّی رو نهادند. مثلاً جمعی از وی روایت کردند تبرئه خود از شرکت در دم عثمان <رضي اللّه عنه>، و جمعی از کلام وی رضای قتل وی فهم کردند که قتله اللّه وأنا معه! قال ابن سیرین: رواه ابن أبيشیبة.
همچنین در هر حادثه مشکله از فقه و غیر آن مثل تحریم متعه و غسل رجلین کلمههای دقیقه از حضرت مرتضی شنیدند (و) در تطبیق آن متحیّر ماندند و فتح باب اختلاف واقع شد.»(4)
و نیز در قرّة العینین گفته:
«امّا افضلیّت شیخین به اعتبار تشبّه در جزء عملی نفس ناطقه به نسبت سیاست مدن و ترتیب جیوش، پس امری است ظاهر کالشّمس في رابعة النّهار.
در وقت شیخین عالم مجتمع بود بر رأی واحد و اختلاف در میان ایشان نی، با هم همه متّفق مشغول به جهاد کفّار بودند، <أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ>(1)صفت حال ایشان بود!
و در ایّام حضرت مرتضی اختلاف در اختلاف واقع شد و مردمان احزاب متحزّبه گشتند، سیوف مسلمین از کفّار مغمود گشت و در میان خودها مسلول، و هر تدبیری که برای ردّ این بیانتظامی واقع شد خرق را متّسع ساخت و عائد به امنی و اطمینانی نشد تا آنکه همه امر از دست مرتضی رضي اللّه عنه بر آمد و به جز حوالی کوفه در تصرّف نماند، آن نیز با هزاران منازعت و مزاحمت! موافق و مخالف بر اصل این حکایت متّفقاند، هر چند در تصدیق و تخطئه و (در) معذور داشتن و عکس آن مختلف باشند.»(2)
و نیز در قرّة العینین گفته:
«مصاحبان شیخین همه متأدّب ماندند به شریعت و راغب به احسان و از کسی حرکت(3)
شنیعه ظاهر نشد، و مصاحبان حضرت مرتضی اکثر ایشان سپاهیمنشان بودند اهل طمع و حرص و حسد و حقد، و با حضرت مرتضیخلوص محبّت نداشته(4)
و نه رسوخ انقیاد، (چنانكه) جناب مرتضی <رضي اللّه عنه> مکرّر از ایشان بر سر منبر شکایتها میکرد که کاشکی اهل کوفه را صرف کنم(5)
با اهل شام مانند صرف دراهم و دنانیر، ده کس را دهم و یکی را بستانم! و بی وفائیها از ایشان ظاهر شده(1)چنانکه تا حال ”الکوفيّ لا یوفي“ مثل سائر است، و با حسن مجتبی و حسین شهید کربلا رضي اللّه عنهما آنچه از بی وفائیها کردند محتاج بیان نیست.
و جمعی که خلوص محبّت و رسوخ انقیاد داشتند در اعتقاد خود شتر و گربه افتادند، جمعی افراط کردند در اعتقاد و تعظیم تا آنجا رسانیدند که حدّ غیر نبی نباشد و حضرت مرتضی ایشان را از آن افراط مکرّر باز میداشت و ایشان منزجر نشدند، چنانکه قصّههای بسیار به نسبت آن جماعت که در صحابه طعن میکردند منقول است.
و جمعی تفریط کردند دون آنچه در حقّ او میبایست.
و جمعی متوسط الحال بودند و ایشان اصحاب عبداللّه بن مسعوداند.
و در حمل کلام او بر معنی مناسب نیز مختلف شدند، جمعی این همه مبالغهها و تأکیدها که بر سر منبرها میفرمودند اصغا نمیکردند و میگفتند مرد محارب است میگوید خلاف آنچه در خاطر دارد! و همین عقیده فاسده تخم مذاهب فاسده شد از تقیّه و اختیار آنچه مخالف جمهور باشد چنانکه شیعه میگویند، و جمعی حمل کردند کلام او را بر آنچه موافق جماعت باشد و ایشان اصحاب عبداللّه بن مسعود بودند و روایات ایشان همان است عمده نزدیک اهل سنّت و جماعت، پس اگر تأثیر حضرت مرتضی ایشان را <در> میگرفت این اختلافها
1) . «م»: «شد».
پیدا نمیشد، چنانکه در زمان آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم و شیخین پیدا نشد.»(1)
و نیز در قرّة العینین در مقام ادّعای انحطاط امیرالمؤمنین علیه السّلام از «مرّ الحقّ» گفته:«و این سخنی است که بر سبیل تنزّل گفته میشود و إلّا اگر ”مرّ الحقّ“ را برشگافیم به نسبت تجوّز در مآکل و ملابس و تقلیل معاش و مانند آن مسلّم است و با مبحث ما تعلّقی ندارد و اختصاص آن مسلّم نیست، و اگر به نسبت اموری که به خلافت و ریاست تعلّق دارد و به نسبت ترک مقاتلات مسلمین که خطر اعظم است نگریم(2)
”مرّ الحقّ“ به جانب شیخین است، و نهایت امر مرتضی آن باشد که لا له و لا علیه! و اگر به نسبت قلّت اعتنا به تألیف جمعی که همراه او بود اعتبار کنم، پس ”مرّ الحقّ“ تألیف ایشان است، چنانکه آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم کردند؛ زیرا که انتظام مسلمین چون به غیر این معنا متحقّق نمیشود (و) این معنا یکی از امور مهمّه باشد.
و همچنین اگر غموض سخن را برشگافیم به نسبت علوم دقیقه محلّ بحث نیست بلکه واقع هم نیست؛ چنانکه به تفصیل بیان کردیم، و اگر به نسبت توریه در سخن و دور دور رفتن در مقتضای ”الحرب خدعة“ اعتبار کنیم، موجب مدحی نمیباشد. و همچنین دعوی مائل بودن به تجرّد با وجود آن همه مداخلات و منازعات و کشش و کوشش که سابقاً از هیچ خلیفه مثل آن ظاهر نشد، اگر
چه منتج ثمرات نگردید گنجایش تسلیم ندارد!»(1)
و نیز در قرّة العینین گفته:
«و حضرت مرتضی در ایّام خلافت خود در شغل مناقشهها و منازعهها افتاد و در ایّام او هیچ بلد مفتوح نشد و هیچ فتحی ظاهر نگردید، بلکه جهاد بالکلّیّة مسدود ماند، پس به اعتبار تحمّل اعباء جهاد، شیخین افضل و ارجح شدند.»(2)
و نیز در قرّة العینین گفته:
«امّا فضیلت شیخین به اعتبار صفات قلبیه که آن را به عرف اهل زمان به طریقه تعبیر کنند، پس به دو وجه بیان کنیم:
اوّل آنکه زهد مرتضی از قسم زهد اولیاء بود و زهد شیخین مانند زهد انبیا! و ورع مرتضی از قسم ورع اولیا بود و ورع شیخین مانند ورع انبیا! و دلیل واضح بر این مدّعا آن است که اتّفاق جمیع اهل تاریخ است بر آنکهورع مرتضی و زهد او سبب عدم انتظام خلافت او شد، و ورع شیخین و زهد ایشان سبب انتظام خلافت ایشان گشت! و معلوم است که اوصاف کامله انبیا به وجهی واقع است که مانع ریاست عالم نمیشود به خلاف زهد اولیا!
(و) وجه ثانی آنکه، اعظم انواع زهد آن است که بی رغبتی کند در خلافت که صورت جاه است، بلکه اگر به حقیقت رجوع کنیم زهد ترک مقتضای نفس خود است هر چه باشد، پس اگر شخصی که مقتضای نفس او مال است
نه جاه، زهد او ترک مال باشد از خوف خدا یا به جهت تفرّغ برای ذکر او نه ترک جاه، و شخصی که مقتضای نفس او جاه باشد نه مال، زهد او ترک جاه باشد نه ترک مال. پس حضرت مرتضی سعیها کرد برای خلافت و جنگها به عمل آورد <و> تدبیرها نمود؛ هر چند این همه بر حسب اجتهاد وی باشد و به رخصت شرع <بود>، لیکن کسی که اصل این حادثه ها از وی واقع نشد، حال او اصفاست از کسی که به این حادثه ها افتاد!
و اعظم انواع ورع آن است که ترک کند مقاتلات را بین المسلمین؛ زیرا که قتل خطر او اعظم است و اثم او اشدّ، پس اگر چه در شرع وجه اباحت یافته شود به ادنی شبهه ترک نماید، و این مقاتلات در شیخین واقع نشد به خلاف حال مرتضی.
و همچنین تواضع اعظم انواع او تواضع با اقران خود است در فنّی(1)
که با ایشان در آن فنّ همعنان باشند، و شیخین با اهل علم و با مستحقّین خلافت در زمان خود به غایت تواضع داشتند زیاده از حضرت مرتضی.
و همچنین هر صفتی از این صفات چون برشگافیم(2)
انواع بسیار دارد، و اعظم انواع آن در شیخین مییابیم!
و اگر زهد و ورع به معنی تقلّل در معاش بگیریم فضل حضرت مرتضی به حسب آن نیز محلّ تأمّل است! عن محمّد بن کعب القرظي: أنّ علیّاً قال: لقد رأیتني مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم و إنّي لأربط الحجر علی بطني من الجوع وإنّ
صدقتي الیوم لأربعون ألفاً، وفي روایة: وإنّ صدقة مالي لتبلغ أربعین ألف دینار. أخرجه أحمد.و اگر به معنی احتیاط در تصرّف بیت المال اعتبار کنم(1)، همه در آن مساوی(2)الأقداماند، از قصص اختصاص حضرت مرتضی به آن ظاهر نمىشود.»(3)
و نیز در قرّة العینین در مقام تنقیص علم جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«بلکه غلط از حضرت مرتضی واقع شد! و آن غلط در نفس مسئله فقهیّه بود در قصّۀ احراق مرتدّ، و عبداللّه بن عبّاس بر آن متنبّه ساخت.
عن عکرمة: أنّ علیّاً حرّق قوماً ارتدّوا عن الإسلام، فبلغ ذلك ابن عبّاس فقال: لو کنت أنا لقتلتهم بقول رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم، قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: ”من بدّل دینه فاقتلوه“ و لم أکن لأحرّقهم؛ لأنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم قال: ”لا تعذّبوا بعذاب اللّه“.
فبلغ ذلك علیّاً، فقال: صدق ابن عبّاس!
أخرجه التّرمذي.
بلکه قضایای فاروق به محضر جمّ غفیر از فقهای صحابه میبود، اگر في الجملة انحرافی در قضا واقع میشد در معرض مباحثه میآمد، معهذا انگشت ننهادند مگر بر قدری یسیر، و در آن مسائل جای تفتیش باقی است، و قضایای
حضرت مرتضی به محضر صحابه واقع نمیشد، و ممکن(1)که غلطهای بسیار در آن مستور میماند، چون عبداللّه بن عباس بر سجلّات مرتضی مطّلع شد، اعتراض نمود.
عن (ابن) أبيملیکة، قال: کتبت إلی ابن عبّاس أسأله أن یکتب لي کتاباً ویحفي عنّي، فقال: ولد ناصح أنا أختار له الأمور اختیاراً وأحفی عنه، قال: فدعا بقضاء عليّ فجعل یکتب منه أشیاء ویمرّ به الشيء فیقول: واللّه ما قضی بهذا عليّ إلّا أن یکون ضلّ!
أخرجه مسلم في مقدّمة صحیحه.پس عدم ذکر غلطات حضرت مرتضی در کتب متداوله به جهت اختفاء علم او و اختلاط قضایای او است چون روات او مستور الحال غیر حفّاظ بودهاند.»(2)
و نیز در قرّة العینین در مقام تنقیص زهد جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«باید دانست که حضرت مرتضی -لا محاله- نصیب اوفی داشت از زهد، و اخبار زهد وی بسیار صحیح شده و رجحان او بر بسیاری از صحابه نیز متحقّق است، امّا به نسبت شیخین محلّ تأمّل است؛ زیرا که بیرغبتی به دنیا اعظم آن بیرغبتی است در خلافت، و این معنا در صدّیق و فاروق به وجه اتمّ ظاهر شد. قال أبوبکر: واللّه ما طلبتها في لیل ولا نهار! به خلاف حضرت مرتضی که سعیها
در طلب انشاء خلافت و استمرار آن بکار برد.»(1)
و نیز در قرّة العینین در مقام تنقیص عبادت جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«باید دانست که در کثرت عبادت حضرت مرتضی و رجحان او بر بسیاری از صحابه در آن فضیلت هیچ شبهه نیست، امّا فضیلت او به نسبت شیخین غیر مسلّم است(2).
عن الزّهري، قال: أخبرني عليّ بن الحسین: أنّ حسین بن علي أخبره: أنّ عليّ بن أبيطالب أخبره: أنّ رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم طرقه وفاطمة بنت النّبي صلّی اللّه علیه وسلّم فقال: أ لا تصلّیان؟ فقلت: یا رسول! أنفسنا بید اللّه فإذا شاء (الله) أن یبعثنا بعثنا! فانصرف حین قلت ذلك ولم یرجع إلي شيء، ثمّ سمعته وهو مولّ یضرب فخذه وهو یقول: وکان الإنسان أکثر شيء جدلاً! أخرجه البخاريّ.
وفي روایة لأحمد: دخل عليّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم وعلی فاطمة من اللّیل فأیقظنا للصّلاة، قال: ثمّ رجع إلی بیته، فصلّی هویّاً من اللّیل، قال: فلم یسمع لنا حسّاً، قال: فرجع إلینا فأیقظنا وقال: قوما فصلّیا! قال: فجلست وأنا أعرك عیني وأقول: إنّا واللّه ما نصلّي إلّا ما کتب (الله) لنا، إنّما أنفسنا بید اللّهفإذا شاء (الله) أن یبعثنا بعثنا! قال: فولّی رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم وهو یقول ویضرب بیده علی فخذه: ما نصلّي إلّا ما کتب (الله) لنا! ما نصلّي إلّا ما کتب لنا! وکان الإنسان أکثر شيء جدلاً!
وعن سریّة لعليّ، قالت: قال عليّ: کنت رجلاً نؤوماً (و) کنت إذا صلّیت المغرب وعليّ ثیابي نمت. ثمّ قال یحیی بن سعید: فأنام قبل العشاء فسألت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم عن ذلك فرخّص لي. أخرجه أحمد.»(1)
و نیز در قرّة العینین در مقام تنقیص حسن خلق جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«باید دانست که حسن خلق و طلاقت وجه نه همین مزاح است فقط، بلکه مرتبه هر کسی شناختن است، کلمه مرتضویه ”لا خمسین إلّا رضف(2)الجنادل وأخطأت إستك الحفرة وأضراطه(3)“ عند ذکر أبيهریرة، با کلمۀ فاروق ”لولا عليّ لهلك عمر“ باید سنجید، و معامله که حضرت مرتضی در باب عقیل مرعی داشت و عقیل به آن سبب از وی جدا شده به شام رفت با خلق حضرت <محمّد> مصطفی صلّی اللّه علیه وسلّم که عبّاس را به مال کثیر تألیف فرمود(4)باید سنجید!
و به حقیقت طلاقت وجه را با خلافت ربطی نیست الّا بالعرض، و آن آن است که این طلاقت سبب تألیف قلوب و ترک اختلاف بر خلیفه میشود، و تألیف و ترک اختلاف، سبب امن عام و اطمینان مسلمین میگردد، و چون آن مطلب از دست شیخین خوبتر از حضرت مرتضی متحقّق شد، طلاقت وجه را
کجا گنجایش مباحثه است! لا عبرة بالمظنّة بعد حصول المئنّة(1)!
و بعد از این همه، رجحان مرتضی در اصل طلاقت که خالی از دعابه باشد، غیر مسلّم است.»(2)
و نیز در قرّة العینین در مقام تنقیص فصاحتجناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«و بعد از این همه باید دانست که فصاحت لسان به اعتبار ذات خود با خلافت نبوّت ربطی ندارد و الّا شعرا گوی مسابقت از علما و اولیا ربودهاند، بلکه اینجا مطلوب بالعرض <است> به سبب آنکه خلافت نبوّت موقوف است بر اظهار علوم حقّه، و آن به فصاحت به وجه اتمّ متحقّق میگردد.
و واقع آن است که هر معضله که پیش آمد در زمان شیخین، شیخین آن را بر وجهی تقریر کردند که مخالفت و منازعت برخاست و مخالفان و منازعان را طاقت دم زدن نماند، منصف را باید تأمّل کرد که فاروق در تقریر مطالب خود خصوصاً قضیّۀ مرتضی و عباس را به چه نوع به اقصی مراتب بلاغت ادا نمود، و در قضیّۀ وقف ارض شام و عراق به چه آئین داد بیان داد! به خلاف مرتضی که در ایّام او معضلات بسیار پیش آمدند و یکی از آن معضلات حلّ نشد! تا حال فقیر را معلوم نیست که صحابی از اجتهاد خود به حسن تقریر مرتضی رجوع کرده باشد.»(3)
و نیز در قرّة العینین در مقام تنقیص سداد رأی جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«امّا در حلّ و عقد امور خلافت، رجحان مرتضی به اعتبار این خصلت بر شیخین غیر مسلّم است؛ زیرا که صدّیق در وقت ارتداد عرب تدبیرها اندیشید و همه مثمر فوائد خویش گشتند، و فاروق از فتح قادسیّه و یرموک و بناء بصره و کوفه مصلحتها بخاطر بست و همه آن مثمر خیرات بسیار و منافع بیشمار گشتند، به خلاف حضرت مرتضی که در ایّام خلافت خود هر تدبیری که اندیشید منعکس گشت و مثمر خلاف مطلوب شد، و اهل رأی در هر حادثه مشوره دادند و مشورۀ ایشان پیش مرتضی درجه پذیرائی نیافت.
ابن عباس این همه ماجرا را اجمالاً تقریر کرد، قال: کان واللّه قد ملئ علماً وحلماً من رجل غرّته سابقته وقرابته، فقلّ ما أشرف علی شيء من الدّنیا إلّا فاته، أخرجه أبوعمرو.
و امام حسن مجتبی رضي اللّه عنه تفصیلاً عن طارق بن شهاب قال: جاءنا قتل عثمان، فذکر القصّة حتّی إذا کنت بالرّبذة إذا عليّ بها، فصلّی بهم العصر، فلمّا سلّم أسند ظهره في مسجدها واستقبل القوم، قال: فقام إلیه الحسن بن عليیکلّمه وهو یبکي، قال: فقال له عليّ: تکلّم ولا تحنّ حنین الجاریة! قال: أمرتك حین حصر النّاس هذا الرجل(1)
أن تأتي مکّة فتقیم بها فعصیتني، ثمّ أمرتك حین قتل أن تلزم بیتك حتّی ترجع إلی العرب عوازب أحلامها، فلو کنت في جحر ضبّ لضربوا إلیك آباط الإبل حتّی یستخرجوك من جحرك، فعصیتني، وأنا أنشدك باللّه
1) . «م»: «الرحیل».
أن تأتي العراق (فتقتل) بحال مضیعة. قال: فقال عليّ: أمّا قولك آتي مکّة فلم أکن بالرّجل الذي تستحلّ بي(1)
مکّة، وأمّا قولك قتل النّاس عثمان فما ذنبي إن کان النّاس قتلوه، الحدیث.
أخرجه ابن أبی شیبة.
پس سداد رأی نتوان شناخت الّا به آنکه هر تدبیری که اندیشد مثمر برکات گردد، (يا) چون تزاحم واقع شود در آرا و وی رأی زند خارج مصدّق رأی او گردد، و این معنا در شیخین به وجه اتمّ ظهور نمود به خلاف مرتضی.»(2)
و نیز در قرّة العینین در مقام تنقیص خوارق عادات جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«باید دانست که خوارق عادات از شیخین و مرتضی همه ایشان منقول است، لیکن اینجا سخنی باقی است و آن آن است که کرامات شیخین بما رسیدهاند به طریق نقل صحیح به خلاف کرامات مرتضی!»(3)
و نیز در قرّة العینین در مقام تنقیص اخوّت جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«معهذا قضیّۀ مواخاة مشعر به آن است که آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم به اعتبار حاجت خود هیچ کس را برادر خود نساخت؛ زیرا که آن حضرت را رفقا و خدم بسیار بودند از مهاجرین و انصار، و چون رقّتی و بکائی در حضرت
مرتضی مشاهده فرموده بود(1)
به جهت حاجت او (او) را تشریف اخوّتداد!»(2)
و نیز در قرّة العینین در مقام انکار کثرت انتفاع از جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«بباید دانست که في الحقیقة کثرة انتفاع در اسلام به شیخین واقع شده است؛ زیرا که جمع قرآن و حمل ناس بر روایت حدیث و تنقیح مسائل شرعیّه و فتح عرب و عجم بر وقت(3)
شیخین واقع شده، و اکثر اهل اسلام حنفیان و مالکیان و شافعیاناند، و اصل مذاهب ایشان معتمد است بر مسائل اجماعیّه شیخین به جز در مسائلی چند بر آثار مرتضی اعتماد ندارند، و بر دست مرتضی فتح اسلام واقع نشد، و در هیچ فنّی از فنون شرع اعتماد کلّی بر آثار مرتضی بظهور نیامد، و بر دست ایشان خلافت منتظم نگشت، پس انتفاع امّت به شیخین اعظم است از انتفاع ایشان به مرتضی، بلکه مقرّر است که به کثرت اتباع ثواب به متبوع میرسد و اتباع شیخین اهل سنّتاند که غالب و فاش در بلدان اسلام ایشاناند، و از ذرّیّه حضرت مرتضی سه فرقه ضالّه برآمدند که هیچ تقصیر نکردند در بر هم زدن دین محمّدی، اگر حفظ او تعالی شامل حال این ملّت نبودی! از آن جمله شیعۀ امامیّه که نزدیک ایشان قرآن به نقل ثقات ثابت نیست؛ زیرا که نقل صحابه و قرّاء سبعه پیش ایشان حجّت نیست، و روایت از ائمّۀ ایشان منقطع <است.> و همچنین احادیث مرفوعه روایت ندارند و استفاضه
احادیث پیش ایشان متصوّر نیست، و در ختم نبوّت زندقه پیش گرفتهاند، و زیدیّه اکثر عقائد اسلامیّه که به احادیث ثابت شده منکراند و سبب جنگها و جدلها شدند، و اسماعیلیّه خود اخبثاند از همه، به حقیقت مذهب ایشان سست کردن اسلام است و بدعات بیشمار در عقیده و عمل اهل اسلام از این سه فریق پیدا شده که تفصیل آن طولی تمام میطلبد، اگر چه حضرت مرتضی از لوث ایشان بری است، وبال ایشان راجع نیست مگر بریشان، لکن ثواب هم از جهت ایشان به حضرت مرتضی راجع نشد؛ پس به شیخین انتفاع بیشتر شد، و انتفاع از ایشان غیر مشوب است به ضرر،و ثوابی که به شیخین راجع است به اعتبار تابعان اکثر است از ثوابی که به حضرت مرتضی راجع شود، پس شیخین افضلاند به اعتبار کثرة ثواب!»(1)
و نیز در قرّة العینین در جائی که تنقیص کمالات نفسانیّة و بدنیّه و خارجیّۀ جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام نموده گفته:
«و اگر در اولاد حضرت مرتضی اخیار اعلام پیدا شده(اند) غیر ایشان نیز پیدا شدهاند که مصدر اضلال عالم گشته و منشأ اسماعیلیّه و زیدیّه و امامیّه بوده، در تاریخ قریب صد علوی را توان یافت که خروج کرده عالمی را بباد دادهاند! آخر همه خود نیز بباد رفتند، و از اولاد شیخین هیچ کس پیدا نشده الّا ائمّۀ هدی مثل عبداللّه بن عمر و حضرت عائشه و سالم و قاسم و عبيداللّه(2)
بن عمر عمری و غیر ایشان، و بعد از آن ائمّه طریقت مانند شیخ شهابالدین
سهروردی و اصحاب تصنیف مانند امام رازی و صاحب مشکاة و غیر ایشان، و جماعات بسیار به سبب ایشان مهتدی شدهاند(1)یا عوام لا للنّاس و لا علیهم، و هیچ کس از ایشان خروج نکرده(2)و سبب تقاتل مسلمین نگشت!»(3)
و از جمله عجائب دهر و غرائب عصر این است که این عدوّ اللّه را بر این همه مزخرفات واهیه که مشتمل بر خزعبلات نامتناهیه است و از جانب خود آن را بر صفحۀ قرطاس ناصبیّت اساس ریخته است سیری حاصل نگردید تا آنکه در همین کتابِ پر کذب و مین أعني قرّة العینین از جانب نواصب شام و حروریّه لئام وکالت فضولی اختیار نموده -نعوذ باللّه من ذلك- به ذکر مطاعن جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام بهاطناب و اسهاب تمام صراحة مسلک مهلک نصب و خروج به اقدام جسارت سراسر خسارت پیموده، و چنان بی باکانه مهملات باطله و ترّهات عاطله مرقوم ساخته، و به نحوی سوی تسطیر اکاذیب صریحه و مفتریات فضیحه تاخته، که اگر ارواح خبیثۀ آن اشقیا بر آن مطّلع شوند یقیناً اعتراف تفوّق این وکیل پر تسویل و تضلیل بر خود نمایند و به مفاد ”کم ترك الأوّل للآخر“ اذعان نموده، در ترویح روح آن شموس جموح إلی أقصی الغایة بیفزایند.
و چون نقل آن کلام ضلالت التیام بعد عبارات مذکوره آنفاً، چندان ضروری نبود؛ لهذا از ذکر آن اعراض ورزیدیم، لیکن ناظر بصیر اگر خواهد رجوع
به کتاب مذکور نماید(1)
و دریابد که چگونه این وکیل فضولی نواصب و خوارج از جانبشان هنگام تقریر عَلَم تزویر بر افراخته و در مقام تحریر جواب از راه قلّت حیا سپر انداخته، ولیس هذا بأوّل قارورة کسرت في الإسلام، کما لا یخفی علی أولي الألباب والأحلام.
قوله:
«به خلاف شیعه که هیچ فرقه ایشان جمیع اهل بیت را دوست ندارد، بعضی یک طائفه را محبوب میسازند و بقیه را مبغوض میدارند و بعضی طائفه دیگر را.»
أقول:
در ما سبق بحمد اللّه المنّان المنعام به تفصیل تمام واضح و مبرهن و معلوم و متیقّنگردیده که در حدیث ثقلین و حدیث سفینه مراد از اهل بیت صاحبان عصمت و طهارت علیهم
السّلام هستند، و بلا ریب فرقۀ حقّۀ شیعۀ اثنا عشریّه جمیع اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام را از صمیم قلب دوست میدارند، و ایشان را مفترض الطّاعة و واجب الاتّباع دانسته، همّت خود را بر اطاعت و انقیاد و تمسّک و اتّباعشان بر میگمارند.
امّا فرق ضالّه زیدیه و اسماعیلیه و غیرهم که خود را متسمّی به شیعه ساختهاند و به سبب عداوت با بعض ائمّۀ اثنا عشر سلام اللّه علیهم أجمعین و
1) . قرة العینین: 274.
اعراض از اتّباعشان و نصب غیر معصومین به جای معصومین، یقیناً تارک عمل بر حدیث ثقلین و متخلّف از سفینه نجات میباشند؛ پس هرگز -در حقیقت- شیعه نیستند بلکه مثل نواصب و خوارج هستند. و ادّعای ایشان تشیّع را مثل ادّعای باطل اهل سنّت است که خود را شیعۀ اولی میگویند و آیات و احادیث مدح شیعه را بر خود فرود آوردن میخواهند، وذلك عند أولي الألباب باطل ومحال، وهم یجادلون اللّه وهو شدید المحال.
قوله:
«و همین است حال اتّباع که اهل سنّت یک طائفه را خاص نمیکنند از هر همه روایات دین خود میآرند و بدان تمسّک میجویند؛ چنانچه کتب تفسیر و حدیث و فقه بر ایشان گواه است.»
أقول:
بر أولی الألباب در حیّز خفا و احتجاب نیست که حال اتّباع اهل سنّت اهل بیت علیهمالسّلام را مثل حال اتّباع منافقین است برای جناب خاتم النّبیّین صلوات اللّه علیه وآله أجمعین، بلکه بدتر از آن میباشد؛ زیرا که ادّعای اتّباع اهل بیت علیهم السّلام آغاز نهادن و باز خود را در اصول دین اشعری و ماتریدی و کرّامی گفتن، و در فروع دین خویش را حنفی و مالکی و شافعی و حنبلی وانمودن، طرفه ماجراست! و چیزیست که منافقین هم جسارت بر آن نداشتند؛ زیرا که منافقین در انحراف از اتّباع نبوی اگر چه هر گونه مشاقّت و معاندت و
مخالفت و معادات آن جناب را ارتکاب میکردند، لیکن خود را به اعادی آن جناب نمیبستند و خویشتن را یهودی و نصرانی و صابی و مجوسی نمیگفتند، و این حضرات با وصف دعوای اتّباع اهل بیت علیهم السّلام به اعدا و مخالفین اهل بیت سلام اللّه علیهم أجمعین بلا تستّر و احتجاب اعتزا و انتساب مینمایند و مسالک پر مهالک ایشان را در اصول و فروع بلا خوف و خطر میپیمایند.
امّا آنچه شاه صاحب در این کلام جالب ملام ادّعا نمودهاند که اهل سنّت یک طائفه را خاصّ نمیکنند، از همه روایات دین خود میآرند و بدان تمسّک میجویند، پس مردود و منقوض است باینکه:
نقل روایات از اهل بیت علیهم السّلام مثل دیگر آحاد ناس، دلیل تمسّک و اتّباع این نفوس مقدّسه نیست، تا وقتی که ایشان را مثل قرآن معصوم ندانند و حکم ایشان را مثل حکم خدا و رسول صلّی اللّه علیه وآله وسلّم واجب الاتّباع نگردانند.
ولنعم ما قال بعض الأعلام لإفحام مخاطبنافي هذا المقام:
«اگر مجرّد نقل روایات از شخصی دلیل محبّت و اتّباع او باشد، پس بخاری که از خوارج روایات را نقل کرده، تابع و راکب سفینه خوارج باشد؛ فلا یکون من راکبي سفینة أهل البیت علیهم السّلام و إلّا لزم اجتماع النّقیضین.»(1)
انتهی ملخّص کلامه، زاد اللّه في إکرامه.
و علاوه بر این هرگز ثابت نیست که اهل سنّت از جمیع اهل بیت علیهم السّلام روایات دین خود میآرند و بدان تمسّک میجویند، مگر نمیدانی که اکابر
1) . البوارق الموبقة: 325.
و اجلّۀ سنّیّه در حقّ مرویّات و اقوال ائمّه طاهرین سلام اللّه علیهم أجمعین بلکه در باب ذوات قدسیۀ این حضرات من حیث النقل والرّوایة والمذهب والعلم وغیر ذلك چه خیالات فاسده و مزعومات کاسده دارند؟! و در شأن ایشان کدامین کلمات ردیّۀ موبقه و جملات مردیۀ مزهقه بر زبان خلاعت ترجمان میآرند؟! و اگر چه برای ذکر این چنین کلمات باطله و هفوات عاطله تفصیلاً دفاتر طوال هم کفایت نمیکند، لیکن إجمالاً مطالعۀ منهاج ابن تیمیه خذله اللّه و إزالة الخفا و قرّة العینین شاه ولی اللّه و ملاحظه همین کتاب تحفه مخاطب برای این مطلب کافی و وافی است. و ما در این مقام -به نهایت اختصار- بعض عبارات از کتب علمای سنّیه متعلّق به ائمّه اثنی عشر علیهم السّلام نقل مینمائیم تا ناظر بصیر از آن حسن اعتقاد کُبرای اهل سنّت نسبت به اهل بیت علیهم السّلام دریافت نماید و حالِ کمال اتّباع و اقتدایشان به ذریّۀ طاهره سلام اللّه علیهم أجمعین به رأي العین مشاهده نموده، در تثریب و ملام شاهصاحب و اسلافشان إلی أقصی الغایة بیفزاید.
پس متعلّق به آن جناب عبارات عدیده آنفاً(1)
مذکور شده و در اینجا نیز بعض عبارات باید دید تا انحراف حضرات اهل سنّت از اتّباع آن جناب أظهر من الشّمس گردد.
ابن تیمیه در منهاج در ذکر کتب مشتمله بر احکام زکات گفته:
1) . بنگرید به صفحۀ: 184.
«وأمّا الکتاب المنقول من(1)عليّ ففیه أشیاء لم یأخذ بها أحد من العلماء، مثل قوله في خمس وعشرین: خمس شاة.»(2)
و نیز ابن تیمیه در منهاج گفته:
«وقد جمع الشّافعيّ ومحمّد بن نصر المروزي کتاباً کبیراً فیما لم یأخذ به المسلمون من قول عليّ؛ لکون قول غیره من الصّحابة أتبع للکتاب والسّنة!»(3)
و نیز ابن تیمیه در منهاج گفته:
«ولم یعرف لأبيبکر فتیا ولا حکم خالف نصّاً، وقد عرف لعمر وعثمان وعلي من ذلك أشیاء، والذي عرف لعليّ أکثر ممّا عرف لهما مثل قوله في الحامل المتوفّی عنها زوجها إنّها تعتدّ أبعد الأجلین، و <قد ثبت> في الصّحیحین عن النّبی صلّى الله عليه وسلّم أنّه قال لسبیعة (الأسلمية) لمّا وضعت بعد وفاة زوجها بلیال(4): فانکحي من شئت. ولمّا قالت له: إنّ أبا السّنابل قال: ما أنت بناکحة حتّی یمضي علیك آخر الأجلین، قال: کذب أبوالسّنابل.
وقد جمع الشّافعي في کتاب خلاف عليّ وعبداللّه من أقوال عليّ التيترکها النّاس لمخالفتها النّص أو معنی النصّ جزءً کثیراً، وجمع بعده محمّد بن نصر المروزيّ أکثر من ذلك.»(5)
و سبکی در طبقات شافعیه در ترجمه محمّد بن نصر المروزي گفته:
«وقال الشّیخ أبوإسحاق الشّیرازي: صنّف محمّد هذا کتباً ضمّنها الآثار والفقه، وکان من أعلم النّاس باختلاف الصّحابة ومن بعدهم في الأحکام، وصنّف کتاباً فیما خالف فیه أبوحنیفة علیّاً وعبداللّه رضي اللّه عنهما.»(1)
و ولی اللّه در قرّة العینین گفته:
«امّا افضلیّت شیخین به اعتبار نشر علوم دین:
بیان آن آن است که افضل علوم، قرآن عظیم است، و جمع کنندۀ قرآن و نصب کننده قاریان در آفاق شیخیناند، و حضرت مرتضی هر چند روایت قرآن کرده است امّا روایت آن نکردهاند الّا اصحاب عبداللّه بن مسعود از اهل کوفه مثل زرّ بن حبيش(2)
و ابوعبدالرّحمن السّلمي، و ایشان اوّل بار قرآن را بر عبداللّه بن مسعود خوانده بودند و بر مرتضی دوباره گذرانیدند و اگر نمیگذرانیدند هم روایت ایشان صحیح میبود.
عن سعد بن عبیدة(3)
عن أبيعبدالرّحمن السّلمي، عن عثمان، عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال: خیرکم من تعلّم القرآن وعلّمه. قال: وأقرأني(4)
أبوعبدالرّحمن في
1) . طبقات الشافعیة الکبری: 2/ 247.
2) «ح»: «زرّ بن جيش». حاشيۀ «ح»: «الصحیح حبیش بمهمله وموحّدة ومعجمة مصغّراً کما في التقریب [215 شمارۀ 2008] 12.»
3) . «ح»: «سعد بن أبيعبيدة». حاشیۀ «ح»: «الصحیح سعد بن عبیدة کما لا یخفی علی ناظر التهذیب [3/ 478 شمارۀ 889] والتقریب [232 شمارۀ 2249] وغیرهما من کتب علم الرجال. 12 ن».
4) حاشیۀ «ح»: «لیس في هذا لکلام أثر من قراءة أبيعبدالرحمن السلمي علی عبدالله بن مسعود. فتنبّه. 12 ن».
إمرة عثمان حتّی کان الحجّاج، قال: وذلك الذي أقعدني مقعدی هذا. أخرجه البخاري.
و بعد از قرآن عظیم حدیث آن حضرت است صلّی اللّه علیه وسلّم، و فاروقمحدّثین را در آفاق فرستاد و اصل علم حدیث همان است، از جمله ایشان عبداللّه بن مسعود بود در کوفه، و روایت او در کوفه ثابت است، و از جملۀ ایشان ابوموسی و جمعی دیگر در بصره، و همچنان در شام جمعی از صحابه.
امّا مرتضی در بلاد کسی را نصب نکرد، وی در حدیث مثل عبداللّه بن مسعود است لیکن اینجا فرقی هست که اهل حدیث آن را میدانند و آن آن است که اصحاب عبداللّه بن مسعود ثقات و فقهااند، و روات حضرت مرتضی لشگریان مستور الحال! و حدیث مرتضی بدرجۀ صحّت نرسیده (است) الّا آنچه اصحاب عبداللّه بن مسعود روایت کردهاند. عن (ابن) أبيملیکة، قال: کتبت إلی ابن عبّاس أسأله أن یکتب لي کتاباً ویحفي عنّي، فقال: ولد ناصح أنا أختار له الأمور اختیاراً وأحفي عنه. <و> قال: فدعا بقضاء عليّ فجعل یکتب منه أشیاء ویمرّ به الشيء فیقول: واللّه ما قضی بهذا عليّ إلّا أن یکون ضلّ!
وعن أبيإسحاق، قال: لمّا أحدثوا تلك الأشیاء بعد علي، قال رجل من أصحاب عليّ: قاتلهم اللّه! أيّ علم أفسدوا.
وعن ابن عبّاس، قال: سمعت المغیرة يقول: لم یکن یصدق علی عليّ في الحدیث عنه إلّا من أصحاب عبداللّه بن مسعود.
روی الأحادیث الثّلاثة مسلم في مقدّمة صحیحه.
و امّا اهل مدینه و اهل شام از حضرت مرتضی حدیث ندارند الّا قلیلی.
و بعد از قرآن و حدیث، مدار اسلام بر فقه است و امّهات فقه مسائل اجماعیّه عمر فاروق است. و اگر اکثر اهل اسلام را بنظر امتحان نگاه کنی حنفیان و مالکیان و شافعیاناند.
امّا مذهب مالک پس مبنای آن موطّأ است و در موطّأ از روایت مرتضی به جز چند حدیث مرفوعه(1)و چند اثر شمرده منقول نیست، و همچنین در مسند ابی حنیفه و آثار امام محمّد که مبنای فقه حنفیه است از روایت مرتضی به جز چند حدیث مرفوع و چند اثر شمرده شده زیاده از آنچه در موطّأ است به قلیلی منقول نیست، و همچنین در مسند شافعی که مبنای مذهب شافعیّه است از روایت مرتضی به جز چند حدیث مرفوع و چند اثر موقوف که به نسبت احادیث مرویّه آخر (از) دیگران در نهایت قلّت است، منقول نیست.
و کسی که بر اصول و امّهات این مذاهب اطّلاع دارد، شک نمیکند درآن که اصل این (مذاهب) مسائل اجماعیّه فاروق است، و آن مانند امر مشترک است در میان همه آنها. بعد از آن اعتماد بر فقهای صحابه از اهل مدینه مانند ابن عمر و عائشه و فقهاء سبعه از کبار تابعین و زهری و مانند آن از صغار تابعین مدینه اصل مذهب مالک است که صورت خاص مذهب او از آن پیدا شده، همچنین اعتماد بر فتاوی عبداللّه بن مسعود در غالب حال و بر قضا با مرتضی در بعض احوال به آن شرط که اصحاب عبداللّه بن مسعود روایت کرده باشند و اثبات نموده، و بعد از آن بر تحقیقات ابراهیم نخعی و شعبی و تخریجات ایشان اصل مذهب ابیحنیفه است که به سبب آن صورت خاص مذهب او پیدا شده،
1) . حاشیۀ «ح»: «ظ مرفوع».
(و) همچنین تفتیش معتمد فقهای مکّه و مدینه و عرض اقوال ایشان بر احادیث مرفوعه و تثقیف آنها بر قواعد اصول و <بر> تطبیق مختلفات از آنها و مأخذ(1)آن سبب صورت خاص مذهب شافعی شده است.
و جمع و تنقیح احادیث مرتضی و <آثار مرویّه وی بعد تقریر این مذاهب و تأسیس مبانی آن واقع شده است، پس اعتماد کلّی در فقه و بر مذاهب مشهوره بر> آثار مرتضی نیست، امّا این معنا را به جز ماهر در اصول و امّهات این مذاهب نمیتواند شناخت.»(2)
و نیز ولی اللّه در قرّة العینین گفته:
«باید دانست که حضرت مرتضی یکی از کاملان و مکمّلان است و حقیق است به آنکه جمیع فضلا به او استناد کنند، لیکن در خارج اگر کسی را دیدۀ حقّ شناس باشد به ضرورت عقل میداند که استناد جمیع فضلا به شیخین اکثر است از استناد ایشان به حضرت مرتضی.
تفصیل این اجمال آنکه فضلاء را چون برشگافیم چند جماعتند: قرّا و فقهاء و (محدّثين و) مفسّرین و اصولیّین و صوفیّه و متکلّمین و اهل عربیّت.
أمّا قرّا، پس اشهر ایشان هفت کساند. و اصل مذهب ایشان اختیار موافقت روایت است با رسم مصحف عثمانی، و مصحف عثمانی مأخوذ از شیخین است، و روایت قرائت به انواع مختلفه بود و فیصل کنندۀ این اختلاف رجوع است به قرارداد شیخین لا غیر، و سلسلۀ این قرّا نمیرسد الّا به جمعی که فاروق
ایشان را به جهت تعلیم قرآن نصب فرمود، مگر زرّ بن حبیش وابوعبدالرّحمن السّلمی که بعد از آنکه قرآن را بر عبداللّه بن مسعود گذرانیده بودند بر مرتضی دوباره گذرانیدند، و آنچه امروز از روایت مرتضی پیش قرّا باقی است روایت این دو کس است فقط، و اکثر روایت ایشان از عبداللّه بن مسعود است.
أمّا فقها، پس اشهر ایشان حنفیان و شافعیان و مالکیاناند، و بنای مذهب ایشان اجماعیات فاروق است و امّهات کتب ایشان از مرتضی روایت ندارند الّا اندکی، و کسی که در اینجا شبهه دارد گو موطّأ و مسند شافعی و آثار امام محمّد و مسند ابیحنیفه ببین.
و امّا محدّثین، پس اقوی حدیث و اکثر آن پیش ایشان روایت ابوهریره و ابن عمر و عائشه و عبداللّه بن مسعود و عبداللّه بن عبّاس و انس و ابوسعید خدری و جابر است، و ایشان مسمّی به مکثریناند، و بعد از ایشان جمعی که فاروق ایشان را در آفاق نصب کرده بود چون ابوموسی بر بصره و ابودردا بر شام و عبداللّه بن عمرو بن العاص، و علی هذا القیاس. و چون به تحقیق در مینگریم علم همه ایشان مستمدّ است از شیخین، یا آن است که از شیخین روایت کردهاند و ارسال نموده یا آن است که اصل حدیث ایشان را مسموع بود از آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم امّا تحقیق و تثبیت کردهاند آن را بر(1)
شیخین. و اهل مدینه و اهل شام و اهل یمن و اهل مصر از مرتضی روایت ندارند الّا در غایت قلّت، و اهل کوفه روایت دارند امّا پیش محدّثین اکثر روات حضرت مرتضی مستور الحالاند غیر حفّاظ در روایت از مرتضی، پیش ایشان صحیح نشده است الّا از قِبل اصحاب
1) . «م»: «از».
عبداللّه بن مسعود. عن ابن عبّاس قال: سمعت المغیرة یقول: لم یکن یصدق علی عليّ في الحدیث عنه إلّا من أصحاب عبداللّه بن مسعود. أخرجه مسلم في مقدّمة صحیحه.
و چون حضرت مرتضی در خطب و مجالس شیخین حاضر میشد و در مشاوره مسائل فقه(1)مشارکت میکرد در امّهات علم حدیث استمدادها نموده است از شیخین! چنانکه از تتبّع قرائن احوال ظاهر میشود، مع هذا از مکثرین نیست و از حدیث او صحیح نشده الّا اندکی، بلکه یکی از عجائب ایناست که مثل ابوهریره که صحبت او با آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم قلیل است و در فقه به پایهای بسیار فرودتر از مرتضی پنج هزار حدیث روایت کرده باشد! و ثقات از وی آن را یاد کرده(2)
باشند، و حضرت مرتضی با وجود صحبت دائمه و کمال فقاهت و تمام حفظ و انضمام استماع حدیث از صدّیق و فاروق بسیاری را از حدیث با مسموعات خویش و عدم مانع از روایت که عبارت از قلّت بقاء است بعد آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم چنانچه در صدّیق اکبر بوده است یا اشتغال به امور ناس در تمام عمر خود چنانکه در فاروق بود، یا قلّت اشتغال به مشاورت در مسائل فقهیّه چنانکه در طلحه و زبیر بود، مدّتهای دراز به مدینه باشد و روایت نکند و مردمان از وی حدیث یاد نگیرند! باز در کوفه چون روایت کند حدیث او تا پانصد برسد و آن نیز مختلّ گردد و به شرط صحّت نرسد الّا قلیلی! <وَلکِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یُرِیدُ>(3)»(4)
و در ما سبق دانستی که ولی اللّه در قرّة العینین در مقام انکار کثرت انتفاع از جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«و اکثر اهل اسلام حنفیان و مالکیان و شافعیان، و اصل مذاهب ایشان معتمد است بر مسائل اجماعیّۀ فاروق(1)،
به جز در مسائلی چند بر آثار مرتضی اعتماد ندارند، و بر دست مرتضی فتح اسلام واقع نشد، و در هیچ فنّی از فنون شرع اعتماد کلّی بر آثار مرتضی به ظهور نیامد و بر دست ایشان خلافت منتظم نگشت!»(2)انتهی.
و از جمله طامات موبقۀ ولی اللّه است آنچه در اواخر قرّة العینین گفته:
«تنبیه
باید دانست که رسوم صوفیّه و اسم(3)
تصوّف در زمان صحابه و تابعیننبود، ترک اکتساب و لباس مرقّع و ترک نکاح و نشستن در خانقاهات در آن زمان عادت نداشتند، و اشارات توحید و رموز اضمحلال همه اشیا و وجود واحد از ایشان منقول نشد، آنچه از آن قرون منقول شده است توزیع اوقات بر عبادات <است> و احوالی که از تهذیب لطیفه عقل و قلب و نفس خیزد، و این مقدمه کالبدیهی است نزدیک تتبّع آثار سلف که به روایت صحیحه در کتب معتبره مروی شده است.
ظنّ اهل زمان آن است که من بین آن قرون از حضرت امیرالمؤمنین علی کرّم
اللّه وجهه و حضرت حسنین خاصّةً امثال این امور منقول است، و این ظنّ محلّ نظر است؛ زیرا که کتب معتبره اهل سنّت را تتبّع کردیم هیچ جا کلمه از این باب دیده نشد، و از حضرت حسنین و امام زین العابدین خود روایت بسیار کم آمده است، و اگر کلمات زهدیّه و وعظیّۀ این بزرگواران شمریم آن از قبیل لطائف بارزه خواهد بود، و سائر صحابه و تابعین نیز در آن مشارکاند، کما لا یخفی. و اگر ظهور کرامات و خرق عادات را اعتبار(1)
کنیم آن نیز در آن طبقه قلیل الوقوع است و غیر مخصوص به حضرت امیر و فرزندان ایشان.»(2)
انتهی کلامه ولا ینتهى ملامه.
پس نسبت به ایشان نیز بعض عبارات باید شنید.
ابن تیمیّه خذله اللّه در منهاج جائی که بر نقل ائمّه معصومین علیهم السّلام از جدّ بزرگوار خود صلوات اللّه علیه وآله کلام کرده گفته:
«وأمّا الحسن والحسین فمات النبيّ صلّى الله عليه وسلّم وهما صغیران في سنّ التّمییز، فروایتهما عن النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم قلیلة.»(3)
و نیز ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج جائیکه فضائل حسنین علیهما السّلام را ردّ کرده گفته:
«وأمّا کونهما أزهد الناس وأعلمهم في زمانهم، فهذا قول بلا دلیل. وأمّا قوله:
وجاهدا في اللّه حقّ جهاده حتّی قتلا، فهذا کذب علیهما!»(1)
و عبارت اواخر قرّة العینین(2)
که عن قریب گذشته نیز مثبت کمال انحراف سنّیّه از جناب حسنین علیهما السّلام میباشد.
و سبکی در إبهاج شرح منهاج گفته:
«لکنّ الحسن رضي اللّه عنه لم تتّسع مهلته ولم تبرز أوامره ولا عرفت طریقته؛ لقلّة المدّة.»(3)
از این عبارت ظاهر است که مهلت جناب امام حسن علیه السّلام وسیع نشد و اوامر آن جناب ظاهر نگردید و طریقۀ آن جناب معروف نگشت به سبب قلّت مدّت. و پر ظاهر است که هر گاه نزد حضرات اهل سنّت طریقۀ جناب امام حسن علیه السّلام معروف نباشد، چگونه این حضرات را اتّباع آن جناب نصیب خواهد شد.
و از جملۀ عجائب این است که بعض اکابر این حضرات با وصف دعوای سنّیّت در بودن جناب امام حسن علیه السّلام خامس خلفای راشدین کلام دارند و به تقریر منافقانه نفی خلافت از آن جناب مینمایند و عمر بن عبدالعزیز را خامس خلفای راشدین قرار میدهند! چنانچه ابن حجر مکّی در منح مکیّه شرح قصیده همزیه گفته:
«وممّا یبطل توجیه تلك الکلمة ما ذکرته في مختصر(1)تاریخ الخلفاء للحافظ السّیوطي أنّ رجلاً سمّی یزید أمیر المؤمنین فأمر عمر بن عبدالعزیز -خامس أو سادس الخلفاء الرّاشدین ولا یرد الحسن رضي اللّه تعالی عنه علی الذین عبّروا بالأوّل فإنّه وإن کان منهم بنصّ الحدیث الصّحیح علی أنّ الخلافة بعده صلّی اللّه علیه وسلّم ثلاثون سنة ومدّة خلافته ستّة أشهر تکملة هذه الثلاثین؛ لأنّها لم تطل ولم یدن له ما دان للأربعة من جمیع بلاد الإسلام، فکأنّه اندرج في خلافة أبیه فهما کرجل واحد فهو من الأربعة وحینئذ تعیّن أنّ خامسهم عمر رضي اللّه (تعالى) عنه- بضربه عشرین سوطاً.»(2)إلخ.
و از جمله عبارات ناصبیّت آیات که دلیل بیّن انحراف از جناب امام حسن علیه السّلام میباشد، عبارت ابن الهمام است که در آن اسائت ادب را در حقّ آن جناب بیپرده به عمل آورده، چنانچه در فتح القدیر در کتاب الطلاق گفته:
«وأمّا وصفه فهو أبغض المباحات إلی اللّه تعالی، علی ما رواه أبوداود وابن ماجه عنه صلّی اللّه علیه وسلّم أنّه قال: ”إنّ أبغض المباحات عند اللّه الطلاق“، فنصّ علی إباحته وکونه مبغوضاً وهو لا یستلزم ترتّب لازم المکروه الشّرعي إلّا لو کان مکروهاً بالمعنی الاصطلاحي، ولا یلزم ذلك من وصفه بالبغض إلّا لو لم یصفه بالإباحة لکنّه وصفه بها لأنّ أفعل التّفضیل بعض(3)ما أضیف إلیه، وغایة ما فیه
أنّه مبغوض إلیه سبحانه وتعالی ولم یترتّب علیه ما رتّب علی المکروه، ودلیل نفي الکراهة قوله تعالی: <لا جُناحَ عَلَیْکُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ>(1)، وطلاقه صلّی اللّه علیه وسلّم حفصة ثمّ أمره سبحانه وتعالی أن یراجعها فإنّها صوّامة قوّامة. وبه یبطل قول القائلین: لا یباح إلّا لکبر، لطلاق سودة أو ریبة، فإنّ طلاقه حفصة لم یقرن بواحد منهما. وأمّا ما روي: ”لعن اللّه کلّ ذوّاق مطلاق“، فمحمله الطلاق بغیر حاجة بدلیل ما روی من قوله صلّی اللّه علیه وسلّم: ”أیّما امرأة اختلعت من زوجها بغیر نشوز فعلیها لعنة اللّه والملائکة والنّاس أجمعین“. ولا یخفی أنّ کلامهم فیما سیأتي من التّعالیلیصرّح بأنّه محظور لما فیه من کفران نعمة النّکاح وللحدیثین المذکورین وغیرهما.
وإنّما أبیح للحاجة، والحاجة ما ذکرنا في بیان سببه، فبین الحکمین منهم تدافع، والأصحّ حظره إلّا لحاجة للأدلّة المذکورة، ویحمل لفظ المباح علی ما أبیح في بعض الأوقات أعني أوقات تحقّق الحاجة المبیحة وهو ظاهر في روایة لأبيداود: ”ما أحلّ اللّه شیئاً أبغض إلیه من الطلاق“، وأنّ الفعل لا عموم له في الزّمان غیر أنّ الحاجة لا تقتصر علی الکبر والرّیبة، فمن الحاجة المبیحة أن یلقی إلیه عدم اشتهائها بحیث یعجز أو یتضرّر بإکراهه نفسه علی جماعها، فهذا إذا وقع فإن کان قادراً علی طول غیرها مع استبقائها ورضیت بإقامتها في عصمته بلا وطء أو بلا قسم فیکره طلاقه کما کان بین رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم وسودة، وإن لم یکن قادراً علی طولها أو لم ترض هي بتري حقّها فهو مباح؛ لأنّ مقلّب القلوب ربّ العالمین.
1) . سورۀ بقره 2: 236.
وأمّا ما روي عن الحسن، وکان قیل له في کثرة تزوّجه وطلاقه، فقال: ”أحبّ الغنی، قال اللّه تعالی: <وَ إِنْ یَتَفَرَّقا یُغْنِ اللّهُ کُلّاً مِنْ سَعَتِهِ>(1)، فهو رأي منه إن کان علی ظاهره! وکلّ ما نقل عن طلاق الصّحابة رضي اللّه عنهم کطلاق عمر رضي اللّه عنه أمّ عاصم، وعبدالرّحمن بن عوف تماضر، والمغیرة بن شعبة الزّوجات الأربع دفعة واحدة فقال لهنّ: أنتنّ حسنات الأخلاق ناعمات الأطواق طویلات الأعناق، اذهبن فأنتنّ طلاق! فمحمله(2)وجود الحاجة ممّا ذکرنا. وأمّا إذا لم تکن حاجة فمحض کفران نعمة وسوء أدب فیکره، واللّه سبحانه وتعالی أعلم.»(3)
و چون علّامه محمّد معین بن محمّد امین سندی در اظهار شناعت و فظاعت این کلام ناصبیّت انضمام ابن الهمام افادۀ انیقۀ مبسوطه رقم نموده و در آن جابجا اعتراف به امر حقّ فرموده، لهذا به نقل آن میپردازم.
پس باید دانست که علّامۀ مذکور در دراساتاللّبیب بعد ذکر حجیّت عمل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وعلی هذا الذي أعتقد في أهل بیت النّبوّة أنتقد علی إمام الحنفیّة کمال الدّین ابن الهمام موضعین من کتابه فتح القدیر، فقد أحرق قلبي بما أفرط فیهم مع وفور علمه وحسن سیرته وشمائله، فسترنا اللّه وإیّاه بجمیل عفوه ورحمته، بعزّهم وجاههم، علی جدّهم وعلیهم أفضل الصّلوات والتّسلیمات:
أحدهما في مباحث الطلاق حیث ذکر قوله صلّی اللّه (تعالى) علیه وسلّم ”لعن
اللّه کلّ ذوّاق مطلاق“ وحرّم بذلك فعله، ثمّ قال: وأمّا ما فعله الحسن فرأي منه! یعني ما فعله رضي اللّه تعالی عنه من کثرة الطلاق فرأي منه في مقابلة النصّ من غیر تمسّك بنصّ آخر!
و لا جواب عن هذا، فلا یقبل؛ فإنّ ما یکون بتمسّك من نصّ أو جواب عمّا یرد علیه، لیس هذا عنوان ذکره، فیفید عدم قبول قوله رضي الله عنه مع أنّ الحنفیّة یقبلون ألف رأي کذلك عن علمائهم ویرتکبون لأقوالهم تأویل النّصوص، بل یدّعون نسخها حمایةً لهم، ولا یأتون في آرائهم بمثل هذا القول الذي جاء به إمام من أئمّتهم في رأي الحسن رضي اللّه تعالی عنه غیر مبال لإصلاحه وطرحه محجوجاً بالحدیث!
وثانیهما في باب الغنائم حیث تکلّم علی قول أبيجعفر محمّد بن عليّ الباقر رضي اللّه تعالی عنهما فیما أخبر به عن جدّه علي بن أبيطالب رضي اللّه تعالی عنه أنّه کان یری سهم ذوي القربی، لکن لم یعطهم مخافة أن یدّعی علیه بخلاف سیرة أبيبکر وعمر رضي اللّه تعالی عنهما بکلامٍ محصوله: کون خبره ذلك خلاف الواقع، فیکون ذلك إمّا من جهله بمذهب عليّ بن أبيطالب رضي الله عنه أو سهوه أو نسیانه أو کذبه علیه لترویج مذهبه ومذهب الأئمّة من ولده! وکلّ ذلك <تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ>(1)، ولو کان رأیاً من أبيجعفر رضي اللّه تعالی عنه فردّه بما بدی له من الدّلیل لکان أهون من ردّ ما روی وأخبر به، فالفجیعة کلّ الفجیعة علی الأمّة(2)أن خلت کتب المذاهب الأربعة عن مذهب أئمّة أهل البیت رضي اللّه
تعالی عنهم أجمعین، ثمّ إذا وجد فیها شيء من ذلك یعارضبمثل هذا!
ولقد سبقت منّا رسالة مفردة في انتقاد الموضعین، تکلّمنا فیها علی الثّاني واستوفینا الکلام في الجواب عن الإمام الحقّ رضي اللّه تعالی عنه، فلنکتف به ولنتکلّم علی الأوّل:
فاعلم أنّ الأئمّة الطّاهرین رضي اللّه تعالی عنهم یحرّمون الرّأي والقیاس، ولهذا لمّا دخل أبوحنیفة علی جعفر بن محمّد رضي اللّه تعالی عنه -علی ما حکاه الشّعرانيّ في اللّواقح- قال له: ”بلغني أنّك تقیس، لا تقس! فإنّ أوّل من قاس إبلیس“. فاستناد(1)ذلك إلی الإمام الحسن باطل؛ وإنّما عملهم علی النّصوص والإلهام والکشف والفهم من اللّه سبحانه في معانیها.
ثمّ إنّ النّبيّ صلّی اللّه (تعالى) علیه (وآله) وسلّم لعن في هذا الحدیث کلّ ذوّاق مطلاق، فخصّ ما عمّ، فأفاد النّهي عن کثرة الطلاق المسبّب بکثرة التّلذّذ من صاحبه بالنّساء لرداءة حاله في شرّة شهوته المفضي إلی ارتکاب أبغض المباحات إلی اللّه تعالی، فالمطلاق لا للذّوق بل لأمر صحیح في نفسه لا یتوجّه إلیه هذا اللّعن کالذي اتّفق له في کلّ زوجة ما لم یضیّق الشّرع في دفعه عن نفسه کالمرض السّاري أو العقم ولم یکن قادراً إلّا علی نفقة الواحدة أو النّشوز أو الفسق أو غیرها أو یکون طبیباً یرید الاطّلاع علی ما یختصّ بطبائعهنّ ممّا لا یتیسّر من غیر محرمیّته نکاح بجماعة منهنّ، وهذا ممّا أخبر به بعض المتبصّرین بالطّبائع المختصّة بهنّ عن نفسه وعمله أو یکون فقیهاً یرید الاطّلاع علی دقائق مسائل الحیض ممّا یتوقّف علی المحرمیّة، و کلّ ذلك مقاصد صحیحة لکثرة الطلاق ولا یصدق علی
1) . حاشیۀ «ح»: «ظ فإسناد».
أحد ممّن یطلّق لما ذکر ”ذوّاق“ فإنّه ظاهر فیمن حمله کثرة الذّوق بعسیلة الجماع علی کثرة الطلاق، فإذا کان اللّفظ ظاهراً في مثل هذا المحمل ولم یکن نصّاً في معارضة العمل من مثله رضي الله عنه یجب أن یحمل علی أحسن المحامل ولو علی الإرسال وعدم التّعین لها فیقال: النّهي مخصوص بکلّ حریص شرّة لا یحمله علی الطلاق إلّا الشهوة واللّذة. وأدنی المقبلین علی الآخرة(1)فضلاً عن المتوجّهین إلی اللّه تعالی یستنکف أن یرتکب ذلك لذلك، کما لا یخفی هذا علی من شاهد بعده عن بعض المشتغلین بالخیر في زماننا. فما ظنّك بالإمام الحقّ سیّد أقطاب اللّه في أرضه.فکان الواجب أن یقول: وأمّا ما فعله الإمام الحسن رضي اللّه تعالی عنه فله في ذلك مقاصد حسنة لا ترد بها الحدیث حجّة، فما أحوجه إلی ذلك وترك ما قال لما عرفت أنّ الحدیث لیس متعیّناً في معارضة فعله رضي اللّه تعالی عنه، بل عندنا معارضة الأحادیث الصّحیحة بعمل هؤلاء الأئمّة رضي اللّه تعالی عنهم <و> الثّابت عنهم ثبوت الحدیث المعارض عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم علی فرض وجودها لها حکم معارضة النّصوص بعضها ببعض، فإن فهم الجمع فیها وإلّا یتوقف مع الجزم بأن لا تعارض بینهما(2)في نفس الأمر.
ثمّ إنّ الإرسال في محمل حسن لعمله رضي اللّه تعالی عنه یکفینا في الجواب بعد ما اتّضح علیك أنّ النّصّ لا یقوم معارضاً بعمله رضي الله عنه إلّا بالتزام أنّه فعله لما یستنزه منه أصفیاء الطریقة، والجزم بتعیّنه فیه ممّا یعدّ جحوداً بأهل هذا البیت المقدّس أعاذ اللّه سبحانه کلّ مسلّم عن ذلك، وقد بدا لي بحمد اللّه سبحانه
وجهان لفعله رضي الله عنه اللّائق بحاله علی المعني من ذلك:
أحدهما: أنّ للعارفین في مجالي النّساء تجلّي إلهيّ خاصّ أشار أعرف خلق اللّه صلّی اللّه تعالی علیه وسلّم إلی ذلك بقوله: ”حبّب إليّ من دنیاکم ثلاث“ وذکر النّساء. وسرّ ذلك یطلب من الحکمة الفردیّة في الفصّ(1)
المختتم به کتاب فصوص الحکم وفي غیره من کلام الشیخ الأکبر رحمه اللّه تعالی، وتلوّن العارف بالتّجلّیات الإلهیة خیر عنده من التمکّن وکلّ شيء من الأشیاء فیه سرّ إلهيّ یختصّ بذلك الشّيء، فمباشرة کثرة النّساء تعرض للنّفحات الإلهیّة المتجدّدة ولا یتیسّر تلك الکثرة إلّا بکثرة الطلاق والأنکحة، وفي حلّ النّکاح سرّ لیس في ملك الیمین، فإنّه وهب وقبول لسرّ متحرّك بین الزّوجین صلة بین المتفرّقین، ولایوجد ذلك في ملك الیمین؛ فإنّ حلّ المباشرة فیه عرض طرء علی الملك ولیس العقد عقد الوصلة وجمع التّفرقة والنّکاح والتّزویج ینبئان لغة عن ذلك، إذ النّکاح بمعنی الضمّ، والتّزویج بمعنی التّلفیق، وهو لیس سرّ الملك ومعناه من حیث أنّه ملك کما هو معنی النّکاح والتّزویج وسرّهما من <حیث> الحقیقة. و هذا یؤیّد مذهب الشّافعي من أنّ النّکاح لا ینعقد بلفظ التملیك للمباینة بینهما معنی؛ لأنّ لوازم المعاني غیر داخلة في أصلابها، فلزوم التّلفیق والضمّ شرعاً بملك الیمین لا یؤثّر في زوال المباینة المذکورة کما لا یخفی.فکثرة طلاقه ونکاحه رضي الله عنه کان صورة لتلوّنه رضي الله عنه بالتّجلّیات الإلهیّة المتلوّنة الغیر المتکرّرة، ویرزق اللّه عباده الکمّل من نفسه بما شاء من مجالیه المعنویّة والرّوحیّة والمثالیّة والحسّیة، ولیس الحسّ دون العوالم إلّا بالنسبة إلی
1) . «م»: «النصّ».
المترقّي منه إلی العوالم العلویّة. وأمّا بالنّسبة إلی العارف الصّاعد الرّاجع، فالأمر علی العکس(1)(من) ذلك، وهو معنی قولهم ”مقام النّزول أتمّ من مقامات العروج“ وإلیه الإشارة بقوله تعالی <وَ لَقَدْ کَتَبْنا في الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُون>(2)وبقوله صلّی اللّه تعالی علیه وسلّم ”أعطیت مفاتیح خزائن الأرض (كلّها) وجعلت لي الأرض مسجداً وطهوراً“ وبیان هذه الأسرار محلّها کتابنا أنوار الوجد، وهذا القدر یکفي منه ههنا.
وهذا الوجه في فعله رضي الله عنه تحفة مهداة إلی أهل الطریق من الفقراء الصّادقین، فقد علم کلّ أناس مشربهم، <و إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها>.(3)
وثانیهما أنّه قد ثبت في الحدیث ما دلّ علی أنّ أهل بیته صلّی اللّه تعالی علیه وسلّم لا یتزوّجون إلّا من أهل الجنّة، فأراد رضي اللّه عنه دخول صهره في هذه البشارة وشقاوة جعدة لا ینافي سعادة أهله الذین وصلوا بالإمام الحقّ، وکأنّه بإرادته هذه تنبّه رجل من همدان حیث قال ما قال. وقصّة ذلك ما أورده ابن سعد: أنّ علیّاً رضي اللّه تعالی عنه لمّا دخل الکوفة قال: یا أهل الکوفة! إنّ الحسن رجل مطلاق فلا تزوّجوه! فقام رجل من همدان فقال: لنزوجنّه فما شاء أمسك وما(4)شاء طلّق! انتهی.
فذهب بخیر الدّنیا والآخرة، وذلك فضل اللّه یؤتیه من یشاء واللّه ذو الفضل
العظیم.»(1)
و از جمله دلائل حسن اعتقاد حضرات سنّیّه در باب جناب امام حسن علیه السّلام آن است که آن جناب را بر افعال عصمت اشتمال جنابامیرالمؤمنین علیه السّلام معترض و خورده گیر وا مینمایند، چنانچه سابقاً شنیدی که شاه ولى اللّه در قرّة العینین گفته:
«اهل رأی در هر حادثه مشوره دادند و مشوره ایشان پیش مرتضی درجه پذیرائی نیافت، ابن عبّاس این همه ماجرا را إجمالاً تقریر کرد، قال: کان واللّه قد ملئ علماً وحلماً من رجل غرّته سابقته وقرابته، فقلّما أشرف علی شيء من الدّنیا إلّا فاته! أخرجه أبوعمر. و امام حسن مجتبی رضي اللّه عنه تفصیلاً، عن طارق بن شهاب، قال: جاءنا قتل عثمان، فذکر القصّة، حتّی إذا کنت بالرّبذة إذا عليّ بها فصلّی بهم العصر فلمّا سلّم أسند ظهره في مسجدها واستقبل القوم، قال: فقام إلیه الحسن بن علي یکلّمه وهو یبکي، قال: فقال له عليّ: تکلّم ولا تحنّ حنین الجاریة! قال: أمرتك حین حصر النّاس هذا الرجل(2)أن تأتي مکّة فتقیم بها، فعصیتني! ثمّ أمرتك حین قتل أن تلزم بیتك حتّی ترجع إلی العرب عوازب أحلامها، فلو کنت في جحر ضبّ لضربوا إلیك آباط الإبل حتّی یستخرجوك من جحرك، فعصیتني! وأنا أنشدك باللّه إن تأتي العراق فتقتل بحال مضیعة! قال: فقال عليّ: أمّا قولك آتي مکّة فلم أکن بالرّجل الذي تستحلّ بي(3)
مکّة، وأمّا قولك قتل النّاس
عثمان، فما ذنبي إن کان النّاس قتلوه؟ الحدیث. أخرجه ابن أبيشیبة.»(1)
196.
و از جملۀ براهین حسن اعتقاد حضرات اهل سنّت در باب جناب امام حسین علیه السّلام کلام کفر التیام ابن العربی و امثال اوست در حقّ آن جناب و قاتلان آن جناب، چنانچه ابن حجر مکّی در منح مکّیّه در ذکر یزید ملعون گفته:
«بل قال أحمد بن حنبل بکفره وناهیك به ورعاً وعلماً یقضیان بأنّه لم یقل ذلك إلّا لقضایا وقعت منه صریحة في ذلك ثبتت عنده، وإنْ لم تثبت عند غیره کالغزالي، فإنّه أطال في ردّ کثیر ممّا نسب إلیه کقتل الحسین، فقال: لم یثبت من طریق صحیح أنّه قتله ولا أمر بقتله! ثمّ بالغ في تحریم سبّه ولعنه،وکابن العربي المالکي فإنّه نقل عنه ما یقشعرّ منه الجلد أنّه قال: لم یقتل یزید الحسین إلّا بسیف جدّه! أي بحسب اعتقاده الباطل أنّه الخلیفة والحسین باغ علیه، والبیعة سبقت لیزید ویکفي فیها بعض أهل الحلّ والعقد وبیعته کذلك لأنّ کثیرین أقدموا علیها مختارین لها، هذا مع عدم النّظر إلی استخلاف أبیه له، أمّا مع النّظر لذلك فلا یشترط موافقة أحد من أهل الحلّ والعقد علی ذلك!»(2)إلخ.
و نیز ابن حجر مکی در منح مکّیّه گفته:
«وقول بعضهم ”لا ملام علی قتلة الحسین؛ لأنّهم إنّما قتلوه بسیف جدّه الآمر بسلّه علی البغاة وقتالهم“ لا یعوّل علیه.» (3)إلخ.
و مناوی در فیض القدیر گفته:
«قیل لابن الجوزي وهو علی الکرسي: کیف یقال یزید قتل الحسین وهو بدمشق والحسین بالعراق(1)
فقال:
سهم أصاب ورامیه بذي سلم*** من بالعراق لقد أبعدت مرماکا
وقد غلب علی ابن العربي الغضّ من أهل البیت حتّی قال: قتله بسیف جدّه!»(2)
و محمّد بن أبيبکر الشلّي الحضرمي در مشرع روي در ذکر یزید لعنه اللّه گفته:
«<ولقد> وقع لابن العربي المالکي ما یقشعرّ منه الجلد، فإنّه قال: لم یقتل یزید الحسین إلّا بسیف جدّه الآمر بسلّه علی البغاة وقتالهم، والبیعة سبقت لیزید ویکفي فیها بعض أهل الحلّ والعقد، وبیعته کذلك، لأنّ کثیرین أقدموا علیها مختارین لها، هذا مع عدم النّظر إلی استخلاف أبیه له، أمّا مع النّظر لذلك فلا یشترط موافقة أحد من أهل الحلّ والعقد علی ذلك»(3)إلخ.
و از جمله عجائب این است که ابن خلدون مغربی هم اسائت ادب را در حقّ جناب امام حسینعلیه السّلام إلی أقصی الغایة رسانیده، و لهذا بعض اکابر حفّاظ سنّیّه که حظّی از انصاف داشتند مبالغه در عیب او میفرمودند و بعد ذکر جسارت او به لعن و سبّ او مبادرت نمودند، چنانچه سخاوی در ضوء
لامع در ترجمه ابن خلدون گفته:
«قال(1):
وقد کان شیخنا الحافظ أبوالحسن -یعني الهیثمي- یبالغ في الغضّ منه، فلمّا سألته عن سبب ذلك ذکر لي أنّه بلغه أنّه ذکر الحسین بن عليّ رضي اللّه عنهما في تاریخه، فقال: قتل بسیف جدّه! ولمّا نطق شیخنا(2)بهذه اللفظة أردفها بلعن ابن خلدون وسبّه وهو یبکي. قال شیخنا في رفع الإصر(3)
ولم توجد هذه الکلمة في التّاریخ الموجود الآن وکأنّه ذکرها في النّسخة التي رجع عنها.»(4)
از این عبارت ظاهر است که حافظ ابوالحسن هیثمی مبالغه در عیب ابن خلدون مینمود و بعد استفسار سبب این مبالغه افاده فرمود که او را خبر رسیده که ابن خلدون در تاریخ خود در حقّ جناب امام حسین علیه السّلام گفته: ”قتل بسیف جدّه!“ و هر گاه حافظ مذکور به این لفظ نطق نمود در عقب آن ابن خلدون را به لعن و سبّ نواخت در حالی که گریه میکرد. و ابن حجر عسقلانی در کتاب رفع الإصر اگر چه گفته که این کلمه در تاریخ ابن خلدون که الآن موجود است یافته نشد، لیکن با این همه افاده نمودهکه گویا ابن خلدون آن را در نسخه که از آن رجوع کرده ذکر نموده است.
و بر ناظر بصیر واضح و لائح است که تا به حال در مقدّمه تاریخ ابن
1) . حاشیۀ «ح»: «أي: المقریزي 12».
2) حاشیۀ «ح»: «أي: ابن حجر».
3) . حاشیۀ «ح»: «رفع الإصر عن قضاة مصر للشيخ شهاب الدين أحمد بن علي، المعروف: بابن حجر العسقلاني المتوفّى سنة اثنتين وخمسين وثمانمائة. أوله: الحمد لله الذي لا معقّب لحكمه الخ) 12 کشف الظنون [1/ 909].
4) . الضوء اللامع لأهل القرن التاسع: 4/ 147.
خلدون کلمات عدیده متعلّق به یزید ملعون و جناب امام حسین علیه السّلام موجود است که ابن خلدون در آن خبث سریرت خود را ظاهر ساخته و پرده از ناصبیّت و خارجیّت خود برانداخته، چنانچه در فصل ولایت عهد گفته:
«وعرض هنا أمور تدعو الضّرورة إلی بیان الحقّ فیها.
فالأوّل منها ما حدث في یزید من الفسق أیّام خلافته، فإیّاك أن تظنّ بمعاویة رضي اللّه عنه أنّه علم ذلك من یزید، فإنّه أعدل من ذلك وأفضل، بل کان یعذله أیّام حیاته في سماع الغناء وینهاه عنه وهو أقلّ من ذلك، وکانت مذاهبهم فیه مختلفة، ولمّا حدث في یزید ما حدث من الفسق اختلف الصّحابة حینئذ في شأنه، فمنهم من رأی الخروج علیه ونقض بیعته من أجل ذلك، کما فعل الحسین وعبداللّه بن الزّبیر رضي اللّه عنهما ومن اتّبعهما في ذلك، ومنهم من أباه لما فیه من إثارة الفتنة وکثرة القتل مع العجز عن الوفاء به، لأنّ شوکة یزید یومئذ هي عصابة بني أمیّة وجمهور أهل الحلّ والعقد من قریش وتتبع(1)
عصبیّة مضر أجمع وهي أعظم من کلّ شوکة ولا تطاق مقاومتهم، فأقصروا عن یزید بسبب ذلك وأقاموا علی الدّعاء بهدایته والرّاحة منه، وهذا کان شأن جمهور المسلمین، والکلّ مجتهدون ولا ینکر علی أحد من الفریقین، فمقاصدهم في البرّ وتحرّي الحقّ معروفة، وفّقنا اللّه للاقتداء بهم.»(2)
و در این عبارت مشتمل بر جسارت، مضامین چند مندرج گردیده که قابل عبرت ارباب خبرتست:
اوّل آنکه: ابن خلدون ادّعا نموده که فسق یزید ملعون در ایّام خلافت او حادث گردیده، و غرضاز این مطلب تبرئه یزید است از فسق در زمان ولایت عهد.
دوم آنکه: به تصریح تمام ناظر را تحذیر نموده از اینکه گمان نماید به معاویه که او فسق یزید را میدانست.
سوم آنکه: معاویه
طاغیه را که به نصّ نبوی داعی إلی النّار بود و مخازی و مطاعن او از حدّ حصر و حساب افزون است اعدل و افضل گفته.
چهارم آنکه: گفته که معاویه یزید را در ایّام حیات خود در باب سماع غنا ملامت میکرد و نهی میکرد، و این امر اقلّ از فسق است و مذاهب اصحاب و تابعین در آن مختلف بود.
پنجم آنکه: بار دیگر حدوث فسق یزید را مدّعی شده و گفته که هر گاه فسق یزید حادث شد صحابه در باب او مختلف شدند.
ششم آنکه: به تصریح صریح نسبت خروج و نقض بیعت به جناب امام حسین علیه السّلام و ابن الزّبیر و تابعین ایشان نموده.
هفتم آنکه: نسبت به فریق دیگر صحابه گفته که ایشان از خروج و نقض بیعت یزید انکار کردند و آن را سبب اثاره فتنه و کثرت قتل دانستند.
هشتم آنکه: جمهور اهل حلّ و عقد را از قریش همراه یزید وانموده.
نهم آنکه: فریق دیگر صحابه را که تاب مقاومت یزید نداشتند از جملۀ داعیان هدایت یزید و حصول راحت از او ظاهر کرده و جمهور مسلمین را در این
باب با ایشان شریک دانسته.
دهم آنکه: هر دو فریق صحابه را مجتهد وا نموده و کسی را قابل انکار ندانسته ومقاصدشان را در نیکوی و طلب حقّ معروف گفته و از خدا دعا کرده که او را و امثال او را توفیق اقتدا به ایشان کرامت کند.
و ابن خلدون در مقدّمۀ تاریخ خود عبارتی دیگر آورده که کاشف بسیاری از اسرار و هاتک کثیری از استار میباشد، چنانچه گفته:
«وأمّا الحسین فإنّه لمّا ظهر فسق یزید عند الکافّة من أهل عصره، بعثت شیعة أهل البیت بالکوفة للحسین أن یأتیهم فیقوموا بأمره، فرأی الحسین أنّ الخروج علی یزید متعیّن من أجل فسقه، لا سیّما من له القدرة علی ذلك وظنّها من نفسه بأهلیّته وشوکته، فأمّا الأهلیّة فکانت کما ظنّ وزیادة، وأمّا الشّوکة فغلط یرحمه اللّه فیها! لأنّ عصبیّة مضر کانت في قریش وعصبیّة <قریش في> عبدمناف <وعصبیّة عبدمناف> إنّما کانت في بني أمیّة، تعرف ذلك لهم قریش وسائر النّاس ولا ینکرونه، وإنّما نسي ذلك أوّل الإسلام لما شغل النّاس من الذّهول بالخوارق وأمر الوحي وتردّد الملائکة لنصرة المسلمین، فأغفلوا أمور عوائدهم وذهبت عصبیّة الجاهلیة ومنازعها ونسیت ولم یبق إلّا العصبیة الطّبیعیة في الحمایة والدّفاع ینتفع بها في إقامة الدّین وجهاد المشرکین، والدّین فیها محکّم والعادة معزولة حتّی إذا انقطع أمر النّبوّة والخوارق المهولة تراجع الحکم بعض الشّيء للعوائد، فعادت العصبیّة کما کانت ولمن کانت، وأصبحت مضر أطوع لبني أمیّة من سواهم بما کان لهم من ذلك قبل، فقد تبیّن لك غلط الحسین! إلّا أنّه في أمر دنیوي لا یضرّه الغلط فیه! وأمّا الحکم الشّرعي فلم یغلط فیه؛ لأنّه منوط بظنّه، وکان ظنّه القدرة علی ذلك، ولقد
عذله ابن العبّاس وابن الزّبیر وابن عمر وابن الحنفیّة أخوه وغیره في مسیره إلی الکوفة وعلموا غلطه في ذلك! ولم یرجع عمّا هو بسبیله لما أراده اللّه!
وأمّا غیر الحسین من الصّحابة الذین کانوا بالحجاز ومع یزید بالشّام والعراق ومن التّابعین لهم، فرأوا أنّ الخروج علی یزید وإن کان فاسقاً لا یجوز لما ینشأ من الهرج والدّماء، فأقصروا عن ذلك ولم یتابعوا الحسین ولا أنکروا علیه ولا أثّموه؛ لأنّه مجتهد وهو أسوة المجتهدین، ولا یذهب بك الغلط أن تقول بتأثیم هؤلاء بمخالفة الحسین وقعودهم عن نصره، فإنّهم أکثر الصّحابة وکانوا مع یزید ولم یروا الخروج علیه وکان الحسین یستشهد بهم وهو <یقاتل> بکربلاء علی فضله وحقّه ویقول: سلوا جابر بن عبداللّه وأباسعید الخدريوأنس بن مالك وسهل بن سعد(1)
وزید بن أرقم وأمثالهم، ولم ینکر علیهم قعودهم عن نصره ولا تعرّض لذلك لعلمه أنّه عن اجتهاد <منهم کما کان فعله عن اجتهاد منه.
وکذلك لا یذهب بك الغلط أن تقول بتصویب قتله لما کان عن اجتهاد> وإن کان هو علی اجتهاد ویکون ذلك کما یحدّ الشّافعي والمالکيّ (و) الحنفيّ علی شرب النّبیذ! واعلم أنّ الأمر لیس کذلك، وقتاله لم یکن عن اجتهاد هؤلاء، وإن کان خلافه عن اجتهادهم، وإنّما انفرد بقتاله یزید وأصحابه ولا تقولنّ إنّ یزید وإن کان فاسقاً ولم یجز هؤلاء الخروج علیه فأفعاله عندهم صحیحة.
واعلم أنّه إنّما ینفذ من أعمال الفاسق ما کان مشروعاً وقتال البغاة عندهم من شرطه أن یکون مع الإمام العادل وهو مفقود في مسئلتنا فلا یجوز قتال الحسین مع یزید ولا لیزید بل هي من فعلاته المؤکّدة لفسقه والحسین فیها شهید مثاب
1) . «ح» و «م»: «سهل بن سعيد». حاشيۀ «ح»: «ظ سعد».
وهو علی حقّ واجتهاد، والصّحابة الذین کانوا مع یزید علی حقّ أیضاً واجتهاد! وقد غلط القاضي أبوبکر ابن العربي المالکيّ في هذا، فقال في کتابه الذي سمّاه بالعواصم والقواصم ما معناه أنّ الحسین قتل بشرع جدّه، وهو غلط، حملته علیه الغفلة عن اشتراط الإمام العادل، ومن أعدل من الحسین في زمانه في إمامته وعدالته في قتال أهل الآراء؟!»(1)
و در این عبارت نفاق آمیز و شقاق انگیز با وصف احتراس و احتراز از ظهور عداوت شدیده، ابن خلدون مضامین عدیده آورده که تنبیه بر آن لازم است.
اوّل آنکه: به قول خود ”فرأی الحسین أنّ الخروج علی یزید متعیّن“، إلخ -معاذ اللّه- نسبت خروج بر یزید به جناب امام حسین علیه السّلام نموده.
دوم آنکه: به قول خود ”وأمّا الشّوکة فغلط یرحمه اللّه فیها“ ثابت نموده که جناب امام حسین علیه السّلام -معاذ اللّه- در گمان شوکت خود غلط کرده.سوم آنکه: تصریح نموده به اینکه ابن عبّاس و ابن الزبیر و ابن عمر و ابن الحنفیّه ملامت کردند جناب امام حسین علیه السّلام را در رفتن آن جناب به سوی کوفه و غلط آن جناب را در این باب دانستند.
چهارم آنکه: اعتراف
نموده به اینکه صحابه که در حجاز بودند و صحابه که در شام همراه یزید بودند و صحابه که در عراق بودند و تابعین این صحابه رأیشان این بود که خروج بر یزید جائز نیست اگر چه او فاسق باشد، پس باز ماندند از آن و متابعت جناب امام حسین علیه السّلام نکردند.
1) . تاریخ ابن خلدون: 1/ 269 - 271.
پنجم آنکه: به صراحت تمام منع کرده از قول به گناهکاری اشخاصی که مخالفت جناب امام حسین علیه السّلام نمودند و از نصرت آن جناب قعود کردند و همراه یزید بودند و رأیشان نبود که خروج بر یزید واقع شود.
ششم آنکه: به قول خود ”ولا تقولنّ إنّ یزید“، إلخ بار دیگر ظاهر نموده که نزد اصحاب خروج بر یزید جایز نبود.
هفتم آنکه: به قول خود ”وقتال البغاة عندهم من شرطه أن یکون مع الإمام العادل وهو مفقود في مسئلتنا فلا یجوز قتال الحسین مع یزید ولا لیزید“ ظاهر نموده که -معاذ اللّه- جناب امام حسین علیه السّلام باغی بود! لیکن چون مقاتلین آن جناب امام عادل همراه خود نداشتند لهذا قتال آن جناب جائز نبود، مقتضای این عبارت آن است که اگر مقاتلین آن جناب امام عادل همراه خود میداشتند قتال آن جناب جائز میشد!هشتم آنکه: به قول خود ”والصّحابة الذین کانوا مع یزید علی حقّ أیضاً واجتهاد“ اعتراف صحیح نموده به اینکه صحابه که همراه یزید بودند بر حقّ بودند و مجتهد بودند.
نهم آنکه: جسارت سراسر خسارت ابن العربی را در باب جناب امام حسین علیه السّلام محض معبّر به غلط نموده، حال آنکه وصول آن به مرتبۀ کفر و الحاد أظهر من الشّمس وأبین من الأمس است.
دهم آنکه: جسارت سرا پا خسارت ابن العربی را از راه حسن ظنّ محمول بر غفلت از حکم اشتراط امام عادل دانسته به راه کرم عذری برای او و امثال او
تراشیده، ولا یخفی علی النّاظر اللّبیب أنّ کلّ ذلك من خدعه التي لا تزیده غیر تتبیب.
و از جمله دلائل واضحه انحراف اسلاف این حضرات از جناب امام حسین علیه السّلام آن است که عبداللّه بن عمر صحابی آن حضرت را معاذ اللّه من ذلك طالب دنیا میدانست و آن جناب را بر سفر عراق ملامت نمود و به عنوانی منع کرد که برای اهل ایمان و اصحاب عرفان خیلی دلخراش است. و نیز بعد سفری شدن آن جناب در حقّ آن جناب کلمات خرافت سمات که کاشف از کمال سوء سریرت اوست بر زبان میآورد.
سیوطی در تاریخ الخلفاء در ذکر جناب امام حسین علیه السّلام گفته:
«وقال له ابن عمر: لا تخرج! فإنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم خیّره اللّه بین الدّنیا والآخرة، فاختار الآخرة، وإنّك بضعة منه ولا تنالها، یعني الدّنیا!فاعتنقه(1)وبکی وودّعه. فکان ابن عمر یقول: غلبنا حسین بالخروج ولعمري لقد رأی في أبیه وأخیه عبرة!»(2)
و سمهودی در جواهر العقدین گفته:
«وجاء ابن عمر للحسین(3)
<رضي اللّه عنهم> وقد بلغه مسیره وهو بمال له، ولحقه علی مسیرة یومین أو ثلاثة ولامه علی المسیر وذکر (نحو) ما قاله ابن عبّاس. فلمّا رآه مصرّاً علی المسیر قبّل ما بین عینیه وبکی وقال: أستودعك اللّه من قتیل.
وفي روایة للشعبي أنّ ابن عمر قال للحسین: إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم خیّر بین الدّنیا والآخرة فاختار الآخرة، وإنّکم بضعة من رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم.
وفي روایة: أنّه لن ینالها -یعني الدّنیا- وولایتها أحد منکم فارجع! فأبی فاعتنقه وقال: استودعك اللّه من مقتول، والسّلام.
وقد أخرجه البزّار برجال ثقات عن الشّعبي إلّا أنّه قال: فقال -أي الحسین-: إنّی أرید العراق، فقال: لا تفعل! فإنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم قال: خیّرت بین (أن) أکون نبیّاً ملکاً أو نبیّاً عبداً. فقیل لي: تواضع! فاخترت أن أکون نبیّاً عبداً، وإنّك بضعة من رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم فلا تخرج! فأبی، فودّعه وقال: استودعك اللّه من مقتول.»(1)
و شیخ بن عبداللّه بن العیدروس الیمني در عقد نبوی گفته:
«وجاء ابن عمر إلی الحسین لمّا توجه إلی العراق فأدركه بعد مسیر لیلتین أو ثلاث، فقال: ناشدتك اللّه! إنّ أهل العراق قوم قتلوا أباك وخذلوا أخاك، فلمّا یئس منه عانقه وقبّل بین عینیه وقال: أستودعك اللّه من قتیل سمعت رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم یقول: إنّ اللّه عزّ وجلّ أبی لكم الدّنیا.»(2)
و نیز در عقد نبوی گفته:
«وقال ابن عمر للحسین: لا تخرج، فإنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم خیّره اللّه بین الدّنیا والآخرة فاختار الآخرة، وإنّك بضعة من رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم
وإنّه لن تنالها -یعني الدّنیا- وولایتها أحد منكم، فارجع.
فأبی، فاعتنقه وبكی وودّعه وقال: استودعتك اللّه من مقتول، والسّلام.
وكان ابن عمر یقول: غلبنا حسین بالخروج، ولعمري لقد رأی في أبیه وأخیه عبرة ورأی من الفتنة وخذلان النّاس لهم ما كان ینبغي له أن لا یتحرّك ما عاش وأن یدخل في صالح ما دخل فیه النّاس؛ فإنّ الجماعة خیر.»
و محمّد بن أبيبكر الشلّي الحضرمي در مشرع رويّ در ذكر جناب امام حسین علیه السّلام گفته:
«وجاءه ابن عمر وكان بمال له -أي: بأرض- فلحقه علی مسیرة یومین، ولامه علی السیر(1)
وقال: إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم خیّر بین الدّنیا والآخرة، فاختار الآخرة، وإنّكم بضعة من رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم وإنّه لن ینالها ولا ولایتها أحد منكم، فارجع، فأبی فاعتنقه وقبّل بین عینیه وبكی وقال: أستودعك اللّه من قتیل.»(2)
و شیخ محمّد صبّان مصری در إسعاف الرّاغبین گفته:
«فخرج الحسین من مكّة قاصداً للعراق ولم یعلم بخروجه ابن عمر، فخرج خلفه فأدركه علی میلین من مكّة، فقال: ارجع، فأبی، فقال: إنّي محدّثك حدیثاً: إنّ جبرئیل أتی النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم فخیّره بین الدّنیا والآخرة، فاختار الآخرة، وإنّك بضعة منه -واللّه- لا یلیها أحد منكم، فقال: إنّ معی حملین من كتب أهل العراق ببیعتهم، فقال: ما تصنع بقومٍ قتلوا أباك وخذلوا أخاك، فأبی إلّا المضيّ،
فاعتنقه وبكی وقال: استودعتك اللّه من قتیل، ثمّ سافر فكان ابن عمر یقول: غلبنا الحسین بالخروج، ولعمري لقد رأی في أخیه وأبیه عبرة.»(1)
و خود مخاطب در رسالۀ سرّ الشّهادتین گفته:«وأخرج البیهقيّ عن الشعبي قال: إنّ ابن عمر قدم المدینة فأخبر أنّ الحسین قد توجّه إلی العراق فلحقه في مسیرة لیلتین من الرّبذة، فقال له: إنّ اللّه تعالی خیّر نبیّه بین الدّنیا والآخرة، فاختار الآخرة ولم یرد الدّنیا، وإنّكم بضعة منه -واللّه- لا یلیها أحد منكم أبداً وما صرفها اللّه (تعالى) عنكم إلّا للّذي هو خیر لكم، فارجعوا(2)، فأبی فاعتنقه ابن عمر، وقال: أستودعك اللّه (تعالى) من قتیل.»(3)
و قیامت كبری این است كه بنا بر مرویّات این حضرات ابوسعید خدری كه صحابی جلیل بود -العیاذ باللّه- یزید را امام جناب امام حسین علیه السّلام میدانست و آن جناب را از خروج بر او منع میكرد. چنانچه شیخ بن عبداللّه العیدروس الیمني در عقد نبوی گفته:
«وقال أبوسعید الخدريّ: غلبني الحسین علی الخروج، وقد قلت له: اتّق اللّه في نفسك والزم بیتك فلا تخرج علی إمامك.»(4)
و از جملۀ براهین بیّنه انحراف این حضرات از جناب سید الشهدا علیه السّلام این است كه آن جناب را -العیاذ باللّه- در سفر شهادت ظفر خود،
مخالف وصیّت برادر عالی مقدار خود قرار میدهند، و در این باب آنچه افترا كردهاند مخبر از كمال جسارت و كاشف از نهایت خسارت است.
ابن عبدالبرّ قرطبی در استیعاب در ترجمۀ جناب امام حسن علیه السّلام گفته:
«وروینا من وجوه: أنّ الحسن بن عليّ لمّا حضرته الوفاة قال للحسین أخیه: یا أخي، إنّ أبانا رحمه اللّه تعالی لمّا قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّماستشرف لهذا الأمر ورجا أن یكون صاحبه، فصرفه اللّه عنه وولیها أبوبكر، فلمّا حضرت أبابكر الوفاة تشوّف إلیها(1)
(أيضاً) فصرفت عنه إلی عمر، فلمّا احتضر عمر جعلها شوری بین ستّة هو أحدهم، فلم یشك أنّها لا تعدوه، فصرفت عنه إلی عثمان، فلمّا هلك عثمان بویع ثمّ نوزع حتّی جرّد السّیف وطلبها، فما صفا له شيء منها، وإنّي -واللّه- ما أری أن یجمع اللّه فینا -أهل البیت- النّبوّة والخلافة، فلا أعرفنّ ما استخفّك سفهاء أهل الكوفة فأخرجوك.»(2)
و سیوطی در تاریخ الخلفاء گفته:
«قال ابن عبدالبرّ: وروینا من وجوه: أنّه لمّا احتضر قال لأخیه: یا أخي، إنّ أباك استشرف لهذا الأمر، فصرفه اللّه عنه وولیها أبوبكر، ثمّ استشرف لها، فصرفت عنه إلی عمر، ثمّ لم یشكّ وقت الشوری أنّها لا تعدوه، فصرفت عنه إلی عثمان، فلمّا قتل عثمان بویع <عليّ> ثمّ نوزع حتّی جرّد السّیف، فما صفت له، وإنّي -واللّه- ما أری أن یجمع اللّه فینا النّبوّة والخلافة فلا أعرفنّ ما استخفّك سفهاء الكوفة
فأخرجوك.»(1)
و سمهودی در جواهر العقدین گفته:
«وقد كان فیما قاله الحسن عند ما احتضر لأخیه الحسین رضي الله عنهما:
أبی اللّه أن یجعل فینا -أهل البیت- النّبوّة والدّنیا والخلافة والملك، فإیّاك وسفهاء أهل الكوفة أن یستخفّوك فیخرجوك فیسلّموك فتندم <وَلَاتَ حِينَ مَنَاصٍ>(2).
وقال أبوعمر النمري(3): روینا من وجوه أنّ الحسن بن عليّ لمّا حضرته الوفاة قال للحسین أخیه رضي الله عنهم: یا أخي، إنّ أباك حین قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم استشرف لهذا الأمر ورجا أن یكون صاحبه، فصرفه اللّه عنه وولیها أبوبكر رضي الله عنهما، فلمّا حضرت أبابكر الوفاة تشوّف إلیها(4)أیضاً فصرفت عنه إلی عمر رضي اللّه عنهما، فلمّا قبض عمر جعلها شوری بین ستّة هو أحدهم فلم یشكّ أنّها لا تعدوه، فصرفت عنه إلی عثمان رضي اللّه عنهما فلمّا هلك عثمان بویع له ثمّ نوزع فجرّد(5)
السّیف فطلبها(6)فما صفا له شيء منها، وإنّي -واللّه- ما أری أن یجمع اللّه فینا -أهل بیت النّبوة- النّبوّة والخلافة(7)، فلا أعرفنّ ما استخفّك سفهاء أهل الكوفة فأخرجوك.
قلت: وقد تذكّر ذلك الحسین لیلة قتله، فكان یترحّم علی أخیه الحسن رضي الله عنهما.»(1)
و ابن حجر مكّی در صواعق در حال جناب امام حسن علیه السّلام گفته:
«ولمّا احتضر قال لأخیه: یا أخي، إنّ أباك قد استشرف لهذا الأمر، فصرفه اللّه عنه وولیها أبوبكر، ثمّ استشرف لها وصرفت عنه إلی عمر، ثمّ لم یشكّ وقت الشّوری أنّها لا تعدوه، فصرفت عنه إلی عثمان، فلمّا قتل عثمان بویع ثمّ نوزع حتّی جرّد السّیف، فما صفت له وإنّي -واللّه- ما أری أن یجمع اللّه فینا النّبوّة والخلافة فلا أعرفنّ بما استخفّك سفهاء الكوفة فأخرجوك.»(2)
و نیز ابن حجر مكی در صواعق در حال جناب امام حسین علیه السّلام گفته:
«ومرّ قول أخیه الحسن له: إیّاك وسفهاء الكوفة أن یستخفّوك فیخرجوك ویسلّموك فتندم <وَلَاتَ حِينَ مَنَاصٍ>(3). وقد تذكّر ذلك لیلة قتله فترحّم علی أخیه الحسن رضي الله عنهما.»(4)
و نیز ابن حجر مكی در منح مكیّة در ذكر جناب امام حسین علیه السّلام گفته:«ومن جملة كلامه لأخیه رضي الله عنهما لمّا احتضر: یا أخي، إنّ أباك استشرف
لهذا الأمر المرّة بعد المرّة فصرفه اللّه (عنه) إلی الثّلاثة قبله، ثمّ ولي فنوزع حتّی جرّد السّیف فما صفت له وإنّي -واللّه- ما أری أن یجمع اللّه فینا النّبوّة والخلافة، وربّما یستخفّنّك سفهاء الكوفة فیخرجونك.»(1)
و شیخ بن عبداللّه بن شیخ بن عبداللّه العیدروس الیمني در عقد نبوی گفته:
«وقال أبوعمر النّمري: روینا من وجوه أنّ الحسن بن علي لمّا حضرته الوفاة قال للحسین أخیه رضي الله عنهما: یا أخي، إنّ أباك حین قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم استشرف لهذا الأمر ورجا أن یكون صاحبه، فصرفه اللّه عنه وولیها أبوبكر رضي الله عنهما فلمّا حضرت أبابكر الوفاة تشوّف لها أیضاً فصرفت عنه إلی عمر رضي الله عنهما، فلمّا قبض عمر رضي الله عنه جعلها شوری بین ستّة هو أحدهم فلم یشكّ أنّها لا تعدوه، فصرفت عنه إلی عثمان، فلمّا هلك عثمان بویع له ثمّ نوزع حتّی جرّد السّیف فطلبها فما صفا له شيء منها، وأبی اللّه أن یجمع فینا -أهل البیت- النّبوّة والدّین والخلافة والملك، فإیّاك وسفهاء أهل الكوفة أن یستخفّوك فیخرجوك.»(2)
و نیز در عقد نبوی گفته:
«وقد كان فیما قاله الحسن عند ما احتضر لأخیه الحسین رضي الله عنهما أبی اللّه أن یجمع فینا -أهل البیت- النّبوّة والدّین والخلافة والملك، فإیّاك وسفهاء أهل الكوفة أن یستخفّوك فیخرجوك ویسلّموك فتندم <وَلَاتَ حِينَ مَنَاصٍ>(3).»
و محمّد بن أبيبكر الشلّي الحضرمي در مشرع رويّ در ذكر جناب امام حسین علیه السّلام گفته:
«وقد كان فیما قاله الحسن عند ما احتضر لأخیه الحسین: أبی اللّه أن یجعل فینا -أهل البیت- النّبوّة والدّنیا والخلافة والملك، فإیّاك وسفهاء أهلالكوفة أن یستخفّوك فیخرجوك ویسلّموك(1)
فتندم <وَلَاتَ حِينَ مَنَاصٍ>(2)، یا أخي، إنّ أباك حین قبض رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم استشرف لهذا الأمر ورجا أن یكون صاحبه، فصرفه اللّه عنه وولیه أبوبكر رضي الله عنه، فلمّا حضرت الوفاة أبابكر تشوّف(3)لها أیضاً، فصرفت عنه إلی عمر، فلمّا قبض عمر جعلها شوری بین ستّة هو أحدهم فلم یشكّ أنّها لا تعدوه، فصرفت عنه إلی عثمان، فلمّا هلك عثمان بویع له ثمّ نوزع حتّی جرّد السّیف وطلبها فما صفا له شيء منها، وإنّي -واللّه- ما أری أن یجمع اللّه فینا -أهل البیت- النّبوّة والخلافة، فلا أعرفنّ ما استخفّك سفهاء الكوفة. وقد تذكّر ذلك الحسین لیلة قتله فكان یترحّم علی أخیه الحسن.»(4)
و نیز در مشرع رويّ در ذكر امام حسن علیه السّلام گفته:
«ولمّا احتضر قال لأخیه الحسین: إیّاك وسفهاء أهل الكوفة، إلی آخر ما مرّ.»(5)
و محمّد صبّان مصری در إسعاف الرّاغبین در ذكر جناب امام حسن علیه السّلام گفته:
«ولمّا احتضر قال لأخیه الحسین: یا أخي، أوصیك أن لا تطلب الخلافة، فإنّي -واللّه- ما أری أن یجمع اللّه فینا النّبوّة والخلافة، فایّاك أن یستخفّك سفهاء الكوفة ویخرجوك فتندم من حیث لا ینفعك النّدم.»(1)
و از جمله عبارات ناصبیّت سمات، عبارت غوث حضرات سنّیّه است كه در باب روز شهادت جناب امام حسین علیه السّلام به قلم حروریّت رقم بر صفحه قرطاس خارجیّت اساس ریخته، رسن دینو ایمان خود را به انامل نكث و قسوط و مروق تارتار گسیخته، چنانچه در غنیة الطالبین در ذكر روز عاشورا گفته:
«فصل:
وقد طعن قوم علی من صام هذا الیوم العظیم وما ورد فیه من التّعظیم وزعموا أنّه لا یجوز صیامه لأجل قتل الحسین بن علي رضي الله عنهما وقالوا: ینبغي أن یكون(2)
المصیبة فیه عامّة لجمیع النّاس؛ لفقده فیه، وأنتم تتّخذونه یوم فرح وسرور وتأمرون فیه بالتّوسعة علی العیال والنّفقة الكثیرة والصّدقة علی الفقراء والضّعفاء والمساكین، ولیس هذا من حقّ الحسین رضي الله عنه علی جماعة المسلمین.
وهذا القائل خاطئ(3)ومذهبه قبیح فاسد؛ لأنّ اللّه تعالی اختار لسبط(4)نبیّه صلّی اللّه علیه وسلّم الشّهادة في أشرف الأیّام وأعظمها وأجلّها وأوقعها(5)عنده؛
لیزیده بذلك رفعة في درجاته وكراماته مضافة إلی كرامته وبلّغه منازل الخلفاء الرّاشدین الشهداء بالشّهادة، ولو جاز أن نتّخذ(1)
یوم موته یوم مصیبة لكان یوم الإثنین أولی بذلك إذ قبض اللّه تعالی نبیّه (محمّداً) صلّی اللّه علیه وسلّم فیه، وكذلك أبوبكر الصّدّیق رضي الله عنه قبض فیه، وهو ما روی هشام بن عروة عن عائشة رضي الله عنهما قالت: قال أبوبكر رضي الله عنه (لي): أيّ یوم توفّي النبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم فیه؟ قلت: یوم الإثنین، قال رضي الله عنه: إنّي أرجو أن أموت فیه. فمات رضي الله عنه فیه. وفقد رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم وفقد أبيبكر رضي الله عنه أعظم من فقد غیرهما.
وقد اتّفق النّاس علی شرف یوم الإثنین وفضیلة صومه وأنّه تعرضأعمال العباد فیه(2)
وفي یوم الخمیس ترفع الأعمال(3)، (و) كذلك یوم عاشوراء لا یتّخذ یوم مصیبة، ولأنّ یوم عاشوراء إن اتّخذ(4)
یوم مصیبة لیس بأولی من أن یتّخذ یوم فرح وسرور لما قدّمنا ذكره وفضله من أنّه یوم نجا اللّه تعالی فیه أنبیاءه من أعدائهم وأهلك فیه أعدائهم الكفّار من فرعون وقومه غیرهم وأنّه تعالی خلق السّماوات والأرض والأشیاء فیه وآدم علیه السّلام وغیر ذلك، وما أعدّ اللّه تعالی لمن صامه من الثّواب الجزیل والعطاء الوافر وتكفیر الذّنوب وتمحیص السّیّئات، فصیام عاشوراء بمثابة بقیّة الأیّام الشریفة كالعیدین والجمعة وعرفة وغیرها.
ثمّ لو جاز أن یتّخذ هذا الیوم <یوم> مصیبة لاتّخذه الصّحابة والتابعون رضي
الله عنهم؛ لأنّهم أقرب إلیه منّا وأخصّ به، وقد ورد عنهم الحثّ علی التّوسعة علی العیال فیه والصّوم فیه.
من ذلك ما روي عن الحسن رحمة اللّه تعالی علیه أنّه قال: <كان> صوم یوم عاشوراء فریضة، وكان عليّ رضي الله عنه یأمر بصیامه، فقالت لهم عائشة رضي الله عنها: من یأمركم بصوم یوم عاشوراء؟ قالوا عليّ رضي الله عنه، قالت: إنّه أعلم من بقي بالسّنّة.
وروي عن عليّ رضي الله عنه (أنّه) قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: من أحیا لیلة عاشوراء أحیاه اللّه تعالی ما شاء. فدلّ علی بطلان ما ذهب إلیه هذا القائل، واللّه أعلم.»(1)
پس قلّت روایت اهل سنّت از آن جناب حسب اعتراف شاه ولی اللّه در قرّة العینین(2)
كما سبق دانستی.
و از جمله عجائب مزعومات فاسدۀ اینحضرات آن است كه -معاذ اللّه- جناب امام زین العابدین علیه السّلام را آخذ و مستفید از مردمان دون پست مرتبه میدانند و آن جناب را منتفع از آن جماعت دون و آن هم در دین وا مینمایند.
ابن حجر عسقلانی در تهذیب التّهذیب در ترجمه آن جناب گفته:
«وقال مالك: قال نافع بن جبیر بن مطعم لعلي بن الحسین: إنّك تجالس
أقواماً دوناً! فقال عليّ بن الحسین: إنّي أجالس من أنتفع بمجالسته في دیني.»(1)
و از جمله افتراءات بیّنۀ اهل سنّت كه برای تنقیص شأن جناب سیّد سجّاد علیه آلاف سلام ربّ العباد بر بافتهاند این است كه -معاذ اللّه- آن جناب علاوه بر فلان و بهمان از مروان بن الحكم لعین بن لعین كه با قطع نظر از دیگر مطاعن قبیحه و مشائن(2)فضیحه او ناصبیّتش به حدّی رسیده كه به حسب اعتراف مخاطب(3)ما رئیس گروه شقاوت پژوه نواصب بود روایت میفرموده، و این امر در شناعت و فظاعت به حدّی رسیده كه احدی از عقلا در كذب صریح و افک قبیح بودنش ارتیاب نمیكند.
حالا بعضی از عبارات كه مشتمل بر این بهتان واضح البطلان میباشد باید شنید.
محییالدین نووی در تهذیب الأسماء واللّغات در ترجمۀ جناب امام زین العابدین علیه السّلام گفته:«سمع: أباه، وابن عبّاس، والمِسْور، وأبارافع، وعائشة، وأمّ سلمة، وصفیّة أزواج النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم، ومروان بن الحكم، وسعید بن المسیِّب، وآخرین من التّابعین.»(4)
و ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج در ذكر جناب امام زین العابدین علیه السّلام گفته:
«أخذ عن أبیه، وابن عبّاس، والمِسْور بن مَخْرَمة، وأبيرافع مولی النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم، وعائشة، وأمّ سلمة، وصفیّة أمّهات المؤمنین، وعن مروان بن الحكم، وسعید بن المسیّب، وعبداللّه بن عثمان (بن عفّان)، وذكوان مولی عائشة وغیرهم رضي الله عنهم.»(1)
و ذهبی در كاشف گفته:
«مروان بن الحكم <الأموي>: ولد سنة اثنتین، ولم یصحّ له سماع، وله عن عثمان وبسرة(2)،
وعنه: عروة، ومجاهد، وعليّ بن الحسین.»(3)
و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التّهذیب گفته:
«ع.(4)
علي بن الحسین بن علي بن أبيطالب الهاشمي، أبوالحسین، ویقال: أبوالحسن، ویقال: أبومحمّد، ویقال: أبوعبداللّه، المدني، زین العابدین.
روی عن: أبیه، وعمّه الحسن، وأرسل عن جدّه علي بن أبيطالب. وروی عن: ابن عبّاس، والمِسْور بن مخرمة، وأبيهریرة، وعائشة، وصفیّة بنت حیّي، وأمّ سلمة، وبنتها زینب بنت أبيسلمة، وأبيرافع مولی النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم، وابنه عبیداللّه بن أبيرافع، ومروان بن الحكم، وعمرو بن عثمان، وذكوان أبيعمرو مولی عائشة، وسعید بن المسیّب، وسعید بن مرجانة، وبنت عبداللّه بن جعفر.»(5)
و نیز ابن حجر عسقلانی در تهذیب التّهذیب گفته:
«خ. 4.(1)مروان بن الحكم بن أبيالعاص بن أمیّة بن عبدشمس بن مناف بن قصي الأمويّ، أبوعبدالملك، ویقال: أبوالقاسم، ویقال: أبوالحكم، أمّه آمنة بنت علقمة بن صفوان الكناني، وتكنّی أمّ عثمان المدني، ولد بعد الهجرة بسنتین، وقیل: بأربع.
وروی عن: النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم ولا یصحّ له منه سماع، وروی أیضاً عن: عثمان، وعلي، وزید بن ثابت، وأبيهریرة، وبسرة بنت صفوان، وعبدالرّحمن بن الأسود بن عبدیغوث.
روی عنه ابنه عبدالملك، وسهل بن سعد السّاعدي وهو أكبر منه، وسعید بن المسیّب، وعليّ بن الحسین، وعروة بن الزّبیر، وأبوبكر بن عبدالرّحمن بن الحارث، وعبیداللّه بن عبداللّه بن عتبة، ومجاهد، وأبوسفیان مولی ابن أبيأحمد.»(2)
و ولي الدین الخطیب التبریزي در رجال مشكاة در ترجمۀ مروان گفته:
«روی عن نفر من الصّحابة، منهم: عثمان، وعلي، و(روى) عنه (نفر من التابعين، منهم:) عروة بن الزّبیر، وعليّ بن الحسین <رضي اللّه تعالی عنهم>.»(3)
و عبدالحقّ دهلوی در رجال مشكاة در ترجمۀ مروان گفته:
«روی عن نفر من الصّحابة، منهم: عثمان وعليّ، وروی عنه: عروة بن الزبیر، وعليّ بن الحسین أعني الإمام الجلیل زین العابدین، وغیرهما.»(4)
و نیز گمان فاسد اكابر سنّیّه آن است كه جناب امام زین العابدین علیه السّلام مثل آحاد مسلمین تعلّم حدیث از علماء حدیث میكرد، چنانچه ابن تیمیّه خذله اللّه در منهاج گفته:
«وأمّا قوله: ”وأخذوا أحكامهم الفروعیّة عن الأئمّة المعصومین النّاقلین عن جدّهم رسول اللّه صلّی اللّه <تعالی> علیه وسلّم“ إلخ.
فیقال أوّلاً: القوم المذكورون إنّما كانوا یتعلّمون الحدیث(1)من العلماء به كما یتعلّم سائر المسلمین، وهذا متواتر عنهم، فعليّ بن الحسین یروي تارةً عن أبان بن عثمان بن عفّان عن أُسامة بن زید مولی(2)
النّبيّ صلّی اللّه <تعالی> علیه وسلّم: ”لا یرث المسلم الكافر ولا الكافر المسلم“ رواه البخاريّ ومسلم(3). وأبوجعفر محمّد بن علي یروي عن جابر بن عبداللّه حدیث مناسك الحجّ الطویل، وهو أحسن ما روي في هذا الباب ومن هذه الطریق رواه مسلم في صحیحه من حدیث جعفر بن محمّد(4)عن جابر.»(5)
و از جمله دلائل انحراف سنّیّه از جناب امام زین العابدین علیه السّلام
1) «م»: «حدیث جدّهم».
2) . «م»: «قول» به جاى «مولى».
3) «م»: + «[في الصحیحین، وسمع من أبيهریرة قول النبي صلّی الله علیه وسلّم: من أعتق رقبة مؤمنة أعتق الله بكلّ عضو منها عضواً من النار حتّی فرجه بفرجه. أخرجاه في الصحیحین، ویروي عن ابن عبّاس رضي الله عنه عن رجال من الأنصار رمي بنجم فاستنار رواه مسلم.]
4) «م»: + «[عن أبیه]».
5) . منهاج السنّة: 2/ 454 - 456.
آن است كه ابن حجر عسقلانی در فتح الباري در شرح جملۀ ”وقال عليّ بن الحسین یعن: مثنی أو ثلاث أو رباع“ گفته:
«وهذا من أحسن الأدلّة في الرّدّ علی الرّافضة؛ لكونه من تفسیر زینالعابدین وهو من أئمّتهم الذین یرجعون إلی قولهم ویعتقدون عصمتهم.»(1)
و عینی در عمدة القاري گفته:
«واستدلاله بقول علي بن الحسین زین العابدین رضي اللّه (تعالى) عنه من أحسن الأدلّة في الردّ علی الرّوافض؛ لكونه من أئمّتهم الذین یرجعون إلی قولهم ویدّعون أنّهم معصومون.»(2)
و قسطلانی در إرشاد السّاري گفته:
«قال في الفتح: وهذا من أحسن الأدلّة في الردّ علی الرّافضة؛ لكونه من تفسیر زین العابدین وهو من أئمّتهم الذین یرجعون إلی قولهم ویعتقدون عصمتهم، انتهی.»(3)
از این عبارات ثلاثۀ ابن حجر عسقلانی و عینی و قسطلانی ظاهر است كه احتجاج بخاری به كلام جناب امام زین العابدین علیه السّلام از احسن ادلّه است در ردّ رافضه؛ زیرا كه جناب امام زین العابدین علیه السّلام از آن ائمّه روافض است كه ایشان به سوی قولشان رجوع میكنند و اعتقاد عصمت ایشان دارند، و این كلمات به لحن قول دلالت مینماید بر آنكه حضرات اهل
سنّت آن جناب را امام نمیدانند و به سوی قولشان رجوع نمیكنند و معتقد عصمتشان نیستند.
و از اینجا فرق حقّ و باطل بر ناظر بصیر كالصّبح المنیر روشن و مستنیر میشود، و بطلان دعوی شاه صاحب در باب اتّباع جملۀ اهل بیت علیهم السّلام كالشّمس في رابعة النهار آشكار میگردد.
مخفی نماند كه در آیه <فَانْكحُوا ما طابَ لَكمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وثُلاثَ ورُباعَ>(1)هرگز كسی از اهل حقّ خلاف قول جناب امام زین العابدین علیه السّلام نرفته است، و نسبت تجویز زیادت بر اربع به ایشان باطل محض میباشد، پس این همه خوشوقتیهای ابن حجر و عینی و قسطلانی به ذكر نمودن بخاری قول جناب امام زین العابدین علیه السّلام را خیلی بیمحلّ و سراسر بیجاست، و آن را احسن ادلّه بر ردّ قول اهل حقّ دانستن، محض تهجّم و تهجّس و تقوّل و اعتداست.
آری، در اسلاف حضرات اهل سنّت بعض بزرگان دین چنان گذشتهاند كه از آیۀ مذكوره جواز نكاح زیاده از چار(2)زن گمان نموده، راه عدوان و طغیان پیمودهاند. مگر نمیدانی كه فخرالدین عثمان بن علي الزّیلعي الحنفي در تبیین الحقائق شرح كنز الدقائق گفته:
«وقال القاسم بن إبراهیم: یجوز التّزوّج بالتّسع؛ لأنّ اللّه تعالی أباح نكاح ثنتین بقوله ”مَثْنی“ ثمّ عطف علیه ”ثُلاثَ ورُباعَ“ بالواو، وهي للجمع، فیكونالمجموع تسعاً! ومثله عن النخعي(1)
إبراهیم بن یزید بن قیس بن الأسود بن عمرو بن ربیعة بن ذهل بن سعد بن مالك بن النخع النخعي الكوفي:
فقیه أهل الكوفة، <كنیته> أبوعمران، تكرّر في المختصر، وذكره في المهذّب في میراث أهل الفرض، ثمّ في الشهادات في مسألة التوبة.
وأمّه: ملیكة بنت یزید بن قیس أخت الأسود بن یزید، وهو تابعي جلیل دخل علی عائشة رضي الله عنها ولم یثبت له منها سماع.
وسمع جماعات من كبار التابعین، منهم: علقمة، وخالاه الأسود وعبدالرحمن ابنا یزید، ومسروق، وأبوعبیدة بن عبدالله، وغیرهم.
روی عنه جماعات من التابعین، منهم: السبیعی <وابن عوف> وحبیب بن أبيثابت، وسماك بن حرب، والحكم، والأعمش، وابن عون، وحمّاد بن أبيسلیمان شیخ أبيحنیفة.
وأجمعوا علی توثیقه وجلالته وبراعته في الفقه.
روینا عن الشعبي أنّه قال حین توفّي النخعي: ما ترك أحد أعلم منه أو أفقه، قیل: ولا الحسن وابن سیرین؟ قال: ولا الحسن و<لا> ابن سیرین، ولا من أهل البصرة ولا الكوفة ولا الحجاز ولا الشام.
وروینا عن أحمد بن صالح العجلي قال: لم یحدّث النخعي عن أحد من أصحاب النبي صلّی الله علیه وسلّم. وقد أدرك منهم جماعة ورأی عائشة.
وروینا عن الأعمش قال: كان النخعي صیرفي الحدیث.
وقال أبوزرعة: النخعي علم من أعلام أهل الإسلام.
وقال العجلي: كان النخعي صالحاً فقیهاً متوفیاً قلیل التكلّف.
توفّي سنة ستّ وتسعین وهو ابن تسع وأربعین سنة. وقال البخاري: ابن ثمان وخمسین سنة.»
وابن أبيلیلی(2)
عبدالرحمن بن أبيلیلی: مذكور في المختصر في تفریق الخمس. وفي المهذّب في أواخر الصیام، وفي أول باب إقامة الحدّ.
هو: أبوعیسی عبدالرحمن بن أبيلیلی -واسم أبيلیلی: یسار، وقیل: بلال، وقیل: بلیل، وقیل: داود- الأنصاري الأوسي الكوفي.
وأبولیلی صحابي شهد أحداً وما بعدها من المشاهد مع رسول الله صلّی الله عليه وسلّم ثمّ انتقل إلی الكوفة فسكنها، وحضر مع عليّ بن أبيطالب رضي الله عنه مشاهده، وقتل معه بصفّین.
وأمّا ابنه عبدالرحمن -صاحب الترجمة- فتابعي كبیر جلیل. ولد لستّ سنین بقیت من خلافة عمر بن الخطّاب رضي الله عنه.
روی عن: عمر، وعثمان، وعلي، وسعد، وأبيّ بن كعب، وابن مسعود، وأبيذرّ، وحذیفة، وابن عمر، ومقداد، وأبيأیّوب، وأبيالدرداء، وزید بن أرقم، وأنس بن مالك، وكعب بن عجرة، وصهیب، وخوّات بن جبیر، وأبيموسی، والبَراء بن عازب، وسهل بن حنیف، وأبيسعید الخدري، وسمرة بن جندب ، وأبيجحیفة، وعبدالله بن زید، وقیس بن سعد، وأبیه أبيلیلی، وأم هانئ رضي الله عنهم.
روی عنه: ابنه عیسی، ومجاهد، وثابت، والحكم، والشعبي، وابن سیرین، وعمرو بن میمون، وعمرو بن مرّة، وآخرون من التابعین.
واتّفقوا علی توثیقه وجلالته.
قال یحیی بن معین: لم یسمع عبدالرحمن بن أبيلیلی عمر بن الخطاب ولم یره، فقیل له: الحدیث المروي: كنّا مع عمر نتراءی الهلال؟ فقال: لیس بشيء.
قال الشافعي وغیره: لم یدرك ابن أبيلیلی بلالاً؛ لأنّ بلالاً توفّي سنة عشرین بالشام وولد ابن أبيلیلی قبل ذلك بنحو سنة بالكوفة.
وقال عطاء بن السائب: قال عبدالرحمن بن أبيلیلی: أدركت عشرین ومائة من أصحاب النبيّ صلّی الله علیه وسلّم كلّهم من الأنصار.
وقال عبدالملك بن عمیر: رأیت عبدالرحمن بن أبيلیلی في حلقة فیها نفر من أصحاب رسول الله صلّی الله علیه وسلّم یستمعون لحدیثه وینصتون له، منهم: البراء بن عازب.
وقال عبدالله بن الحارث: ما شعرت أنّ النساء ولدن مثل عبدالرحمن بن أبيلیلی.
توفّي سنة ثلاث وثمانین.»
.»(3)و بدرالدین محمود بن أحمد العیني الحنفي در رمز الحقائق شرح كنز
الدقائق گفته:
«وقال القاسم بن إبراهیم: یجوز التزوّج بالتّسع، ومثله عن النخعي، وابن أبيلیلی؛ لأنّ الواو للجمع.»(1)
و قاضي القضاة محمّد بن علي بن محمّد الشّوكاني در نیل الأوطار گفته:
«وذهبت الظّاهریّة إلی أنّه یحلّ للرجل أن یتزوّج تسعاً، ولعلّ وجهه قوله تعالی <مَثْنی وثُلاثَ ورُباعَ>(2)، ومجموع ذلك لا باعتبار ما فیه من العدل تسع،و بدرالدین محمود بن أحمد العیني الحنفي در رمز الحقائق شرح كنز الدقائق گفته:
«وقال القاسم بن إبراهیم: یجوز التزوّج بالتّسع، ومثله عن النخعي، وابن أبيلیلی؛ لأنّ الواو للجمع.»(3)
و قاضي القضاة محمّد بن علي بن محمّد الشّوكاني در نیل الأوطار گفته:
«وذهبت الظّاهریّة إلی أنّه یحلّ للرجل أن یتزوّج تسعاً، ولعلّ وجهه قوله تعالی <مَثْنی وثُلاثَ ورُباعَ>(4)، ومجموع ذلك لا باعتبار ما فیه من العدل تسع،وحكي ذلك عن ابن الصّباغ(5)
عبدالسیّد بن محمّد بن عبدالواحد بن أحمد بن جعفر، أبونصر ابن الصبّاغ، البغدادي، فقیه العراق.
مولده سنة أربع مئة.
أخذ عن القاضي أبيالطیّب الطبري، ورجّح في المذهب علی الشیخ أبيإسحاق.
وكان خیّراً دیّناً، درّس بالنظامیّة أوّل ما فتحت، وذلك في سنة تسع وخمسین ثمّ عزل بعد عشرین یوماً بالشیخ أبيإسحاق، ودرّس بها بعد موت الشیخ بسنة وأعفي «م»: «أضر» فتولّاها المتولّي، فحمله أهله على طلبها فخرج إلی نظام الملك بإصبهان فأمر أن یبنی له غیرها فعاد من إصبهان ومات بعد ثلاثة أیام من عوده.
وكان ورعاً، نزهاً، ثبتاً، صالحاً، زاهداً، فقیهاً، أصولیاً، محقّقاً. [«م»: + «قال ابن عقیل: كملت له شرائط الاجتهاد المطلق. وقال ابن خلّكان: وكان ثبتاً صالحاً له كتاب الشامل وهو من أصحّ كتب أصحابنا وأثبتها أدلة. قال ابن كثیر: وكان من أكابر أصحاب الوجوه.»]
توفّي في جمادی الأولی. وقیل: في شعبان سنةسبع [«م»: + «وسبعین»] وأربع مئة. ودفن بداره ثمّ نقل إلی باب حرب.
ومن تصانیفه: الشامل وهو الكتاب الجلیل المعروف، وكتاب الكامل في الخلاف بیننا وبین الحنفیة وهو قریب من حجم الشامل، وكتاب الطریق السالم وهو مجلّد قریب من حجم التنبیه مشتمل علی مسائل وأحادیث وبعض تصوّف ورقائق.»
والعمراني(6)
یحیی بن أبيالخیر بن سالم [«م»: + «بن أسعد بن یحیی»] أبوالخیر العمراني البیاني [«م»: «الیماني»]. صاحب البیان.
ولد سنة تسع وثمانین وأربعمائة.
تفقّه علی جماعات، منهم: زید البقاعي.
كان شیخ الشافعیة ببلاد الیمن.
وكان إماماً، زاهداً، ورعاً، عالماً، خیّراً، مشهوراً الإسم، بعید الصیت، عارفاً بالفقه وأصوله والكلام والنحو، من أعرف أهل الأرض بتصانیف الشیخ أبيإسحاق الشیرازي في الفقه والأصول والخلاف. یحفظ المهذّب عن ظهر قلب. وقیل: إنّه كان یقرأه في كلّ لیلة واحدة. وكان ورده في كلّ لیلة أكثر من مائة ركعة بسبع من القرآن العظیم.
رحل إلیه الطلبة من البلاد. قال النووي في التنقیح: إنّه یحكي طریقة العراقیین، وفي بعض الأماكن ینقل الطریقتین.
توفّي سنة ثمان وخمسین وخمس مئة.
ومن تصانیفه: البیان في نحو عشر مجلّدات، جمع فیه فروعاً زائدة علی المهذّب من كتب معدودة، وكتاب السؤال عمّا في المهذّب من الإشكال وهو مختصر، والفتاوی مختصر أیضاً، وغرائب الوسیط، ومختصر الاحیاء، وله في علم الكلام كتاب الانتصار في الرد علی القدریة، وابتدأ بتصنیف الزوائد في سنة سبع عشرة فمكث فیها أربع سنین إلّا قلیلاً، وكان ذلك منه بإشارة شیخه زید البقاعي وابتدأ بتصنیف البیان سنة ثمان وعشرین، وفرغ منه في [«م»: + «سنة»] ثلاث وثلاثین.»
.»(7)1) . رمز الحقائق في شرح كنز الدقائق: 1/ 143.
2) . سورۀ نساء 4: 3.
3) . رمز الحقائق في شرح كنز الدقائق: 1/ 143.
4) . سورۀ نساء 4: 3.
5) . حاشیۀ «ح»: «قال أبوبكر الأسدي في كتابه طبقات الشافعیة [1/ 269 - 270]:
6) حاشیۀ «ح»: «قال أبوبكر الأسدي في كتابه طبقات الشافعیة [1/ 372 - 374]:
7) . نیل الأوطار: 6/ 178.
و نظامالدین نیسابوری در تفسیر غرائب القرآن در تفسیر آیۀ <فَانْكحُوا ما
طابَ لَكمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وثُلاثَ ورُباعَ>(1)دو مسئله ذكر كرده، و بعد بیان مسئلۀ اولی گفته:
«الثّانیة: ذهب جماعة إلی أنّه یجوز التّزوّج بأيّ عدد أرید، لأنّ قوله <فَانْكحُوا ما طابَ لَكمْ مِنَ النِّساءِ> إطلاق في جمیع الأعداد؛ لصحّة استثناء كلّ عدد منه، وقوله <مَثْنی وثُلاثَ ورُباعَ> لا یصلح مخصّصاً لذلك العموم؛ لأنّ تخصیص بعض الأعداد بالذّكر لا ینافي ثبوت الحكم في الباقي، بل نقول: ذكرها یدلّ علی نفي الحرج والحجر مطلقاً فإنّ من قال لولده: افعل ما شئت، اذهب إلی السوق وإلی المدرسة وإلی البستان، كان تصریحاً في أنّ زمام الاختیار بیده ولا یكون تخصیصاً، وأیضاً ذكر جمیع الأعداد متعذّر فذكر بعضها تنبیهاً علی حصول الإذن في جمیعها.
1) . سورۀ نساء 4: 3.
ولئن سلّمنا؛ لكنّ الواو للجمع المطلق، فیفید الإذن في جمع تسعة بلثمانیة عشر لتضعیف كلّ منها.
وأمّا السّنّة، فلمّا ثبت بالتّواتر أنّه صلّی اللّه علیه وسلّم مات عن تسع وقد أمرنا باتّباعه في قوله <فَاتَّبِعُوهُ> وأقلّ مراتب الأمر الإباحة، وقد قال صلّی اللّه علیه وسلّم: ”فمن رغب عن سنّتي فلیس منّي“.
والمعتمد عند الجمهور في جوابهم أمران:
أحدهما الخبر كنحو ما روي أنّ نوفل بن معاویة أسلم وتحته خمس نسوة، فقال صلّی اللّه علیه وسلّم: ”أمسك أربعاً وفارق واحدة“.
وزیّف بأنّ القرآن دلّ علی عدم الحصر، ونسخ القرآن بخبر الواحد غیر جائز، وبأنّ الأمر بمفارقة الزّائدة قد یكون لمانع النسب أو الرّضاع.
وأقول: إنّ القرآن لم یدلّ علی عدم الحصر، غایته أنّه لم یدلّ علی الحصر فیكون مجملاً، وبیان المجمل بخبر الواحد جائز، وأیضاً قوله: ”أمسك أربعاً“ علی الإطلاق وكذا ”فارق واحدة“ دلیل علی أنّ المانع هو الزّیادة علی الأربع لا غیرها، وكذا في نظائر هذا الحدیث.
وثانیهما إجماع فقهاء الأمصار.
وضعّف بأنّ الإجماع مع وجود المخالف لا ینعقد، وبتقدیر التّسلیم فإنّ الإجماع لا ینسخ ولا ینسخ به.
والجواب: أنّ المخالف إذا كان شاذّاً فلا یعبأ به، والقرآن لم یدلّ علی عدم الحصر حتّی یلزم نسخ الإجماع إیّاه، ولكنّ الإجماع دلّ علی وجود مبیّن في زمان الرّسول صلّی اللّه علیه وسلّم، ولئن سلّم أنّ القرآن دلّ علی عدم الحصر، فالإجماع
یكشف عن وجود ناسخ في عهده وذلك جائز بالاتّفاق.
لا یقال: فعلی تقدیر الحصر كان ینبغي أن یقال: مثنی أو ثلاث أو رباع، بأو الفاصلة.
لأنّا نقول: یلزم حینئذ أن لا یجوز النّكاح إلّا علی أحد هذه الأقسام، فلا یجوز لبعضهم أن یأتي بالتثنیة ولفریق ثان بالثلاث ولآخرین بالتربیع، فیذهب معنی تجویز الجمع بین أنواع القسمة الذي دلّت علیه الواو.»(1)
پس در غضّ و تنقیص آن جناب اگر چه عبارت سابقه منهاج كافی و وافیست(2)،
لیكن مزید بر آن باید شنید كه ابن تیمیّه خذله اللّه در منهاج گفته:
«وأمّا سائر الإثني عشر، فلم یدركوا النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم، فقول القائل(3): إنّهم نقلوا عن جدّهم، إنْ أراد بذلك أنّه أوحی إلیهم ما قال(4)
جدّهم، فهذه نبوّة كما كان یوحی إلی النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم ما قاله غیره من الأنبیاء، وإنْ أراد أنّهم سمعوا ذلك من غیرهم، فیمكن أن یسمع من ذلك الغیر الذي سمعوه منهم سواء كان ذلك من بني هاشم أو غیرهم، فأيّ مزیّة لهم في النّقل عن جدّهم إلّا بكمال العنایة والاهتمام؟
فإنّ(1)كلّ من كان أعظم اهتماماً وعنایةً بأحادیث النّبيّ صلّی اللّه تعالی علیه وسلّم وتلقّیها من مظانّها كان أعلم بها، ولیس (هذا) من خصائص هؤلاء، بل في غیرهم مَن هو أعلم بالسّنة من أكثرهم، كما یوجد في كلّ عصر (كثير) من غیر بني هاشم أعلم بالسّنة من أكثر بني هاشم؛ فالزّهري أعلم بأحادیث النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم وأحواله وأقواله باتّفاق أهل العلم من أبيجعفر محمّد بن عليّ وكان معاصراً له.»(2)
و در این عبارت علاوه بر دیگر مضامین الحادآگین، به صراحت مذكور است كه -معاذ اللّه- زهری به اتّفاق اهل علم اعلم است به احادیث جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم و احوال و اقوال آن جناب از امام محمّد باقر علیه السّلام! و قبائح و فضائح زهری علی العمومو به خصوص در باب نقل و روایت احادیث، نه چنان است كه بر ناظر متتبّع پوشیده باشد، وقد سمعت شطراً منها في حدیث مدینة العلم(3).
فیا للعجب! كه شیخ الإسلام سنّیّه این چنین مقدوح مجروح را از جناب امام محمّد باقر علیه السّلام اعلم گوید! و باز حضرات سنّیّه ادعای موالات و اتّباع آن جناب نمایند!
و نیز ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج جائی كه انكار فضائل جناب امام محمّد باقر علیه السّلام آغاز نهاده گفته:
«وأمّا كونه أعلم أهل زمانه فهذا یحتاج إلی دلیل، والزّهري من أقرانه وهو
عند النّاس أعلم منه، ونقل تسمیته بالباقر عن النبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم لا أصل له عند أهل العلم، بل هو من الأحادیث الموضوعة، وكذلك حدیث تبلیغ جابر له السّلام هو من الموضوعات عند أهل العلم بالحدیث.»(1)
و سابقاً از عبارت دراسات اللّبیب(2)
دانستی كه علّامه محمّد معین سندی در آن افاده نموده كه ابن الهمام در فتح القدیر در دو مقام در حقّ اهل بیت علیهم السّلام كلامی آورده كه احراق قلب علّامۀ مذكور كرده، در مقام اوّل كلامی متعلّق به كثرت طلاق جناب امام حسن علیه السّلام نموده و در آن كلام جناب امام حسن علیه السّلام را -معاذ اللّه- مرتكب رأی به مخالفت نصّ ظاهر ساخته، و در مقام دیگر در باب جناب امام محمّد باقر علیه السّلام كلامی ذكر كرده كه محصول آن این ست كه خبر آن جناب در باب سهم ذویالقربی خلاف واقع است و منشأ آن یا جهل است به مذهب علی بن ابیطالب علیه السّلام یا سهو و نسیان است یا كذب است بر آن جناب، برای ترویج مذهب خود و مذهب ائمه از اولاد آن جناب! و هر امر از این امور چیزی است كه مقشعرّ میشود از آن جلود آنانكه خوف میكنند از پروردگار خود.
و نیز دانستی كه علّامۀ مذكور افاده نموده كه اگر آنچه امام محمّد باقر علیه السّلام فرموده است رأی آن جناب میبود و ابن الهمام آن را ردّ میكرد به دلیلی كه برای او ظاهر شده بود، اهون بود از ردّ آنچه آن جناب روایت آن فرموده و خبر به آن داده.
و بعد از این علّامۀ موصوف از سر انصاف گفته كه مصیبت تمام مصیبت بر امّت آن است كه كتب مذاهب اربعه از مذهب ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام خالی است. و بعد از این اگر چیزی از آن در آن یافته میشود به مثل این كلام معارضه كرده میآید! وفي كلّ ما أفاده هذا العلّامة عبرة لأهل الدّین والاستقامة.
پس بعض عبارات نسبت به آن جناب هم باید شنید و به كنه عدوان و طغیان سنّیّه در حقّ آن جناب باید رسید.
ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج گفته:
«وبالجملة، فهؤلاء الأئمّة الأربعة لیس منهم(1)من أخذ عن جعفر شیئاًمن قواعد الفقه، لكن رووا عنه الأحادیث(2)كما رووا عن غیره، وأحادیث غیره أضعاف أحادیثه، ولیس بین حدیث الزّهري وحدیثه نسبة لا في القوّة ولا في الكثرة، وقد استراب البخاريّ في بعض حدیثه لما بلغه عن یحیی بن سعید القطّان: ”فیه كلام“ فلم یخرج له <ویمتنع أن یكون حفظه للحدیث كحفظ من یحتجّ بهم البخاري>.»(3)
و ذهبی در میزان الاعتدال در ترجمۀ جناب امام جعفر صادق علیه السّلام گفته:
«لم یحتجّ به البخاريّ، قال یحیی بن سعید: مجالد أحبّ إليّ منه، في نفسي منه شيء.
وقال مصعب عن الدّراوردي(1)، قال: لم یرو مالك عن جعفر حتّی ظهر أمر بني العبّاس.
عن(2)مصعب بن عبدالله: كان مالك لا یروي عن جعفر حتّی یضمّه إلی أحد.
وقال أحمد بن سعد بن أبيمریم: سمعت یحیی یقول: كنت لا أسأل یحیی بن سعید عن جعفر بن محمّد، فقال لي: لم لم تسألني(3)
عن حدیث جعفر؟ قلت: لا أریده! فقال لي: إن كان یحفظ فحدیث أبیه المسند(4)،(5).»(6)
و نیز ذهبی در مغنی به ترجمۀ آن جناب گفته:«لم یخرج له البخاريّ، وقد وثّقه ابن معین وابن عدي. وأمّا(7)
القطّان فقال: مجالد أحبّ إليّ منه.»(8)
و نیز ذهبی در تذهیب به ترجمۀ آن جناب گفته:
«قال ابن المدیني: سئل یحیی القطّان عن جعفر بن محمّد، فقال: في نفسي منه شيء.»(9)
این کتاب تذهیب کتاب «تهذيب الکمال في أسماء الرجال» مزّی است. ذهبی علاوه بر اختصار مطالب کتاب، زیاداتی نیز بر متن افزوده است.
1) . عبدالعزیز بن محمّد بن عبید جُهنی مدنی دراوردی. برای مطالعۀ شرح احوال او بنگرید به: سیر أعلام النبلاء: 8/ 366 - 369 شمارۀ 107.
2) . «م»: «قال».
3) «م»: «لا تسألني».
4) . مراد حدیث جابر در مسئلۀ حجّ است.
5) . «م»: «المسدد».
6) . میزان الاعتدال: 1/ 414.
7) «م»: «فأمّا».
8) . المغني في الضعفاء: 1/ 134.
9) . تذهیب تهذیب الكمال في أسماء الرجال: 2/ 150.
و نیز ذهبی در كاشف به ترجمۀ آن جناب گفته:
«سمع: أباه، والقاسم، وعطاء، وعنه: شعبة والقطّان، وقال: في نفسي منه شيء.»(1)
ابن حجر عسقلانی در تهذیب به ترجمۀ آن جناب گفته:
«قال الدّراوردي: لم یرو مالك عن جعفر حتّی ظهر أمر بني العبّاس. وقال مصعب الزّبیري: كان مالك لا یروي عنه حتّی یضمّه إلی آخر. وقال ابن المدیني: سئل یحیی بن سعید عنه، فقال: في نفسي منه شيء ومجالد أحبّ إليّ منه.»(2)
و نیز ابن حجر در تهذیب به ترجمۀ آن جناب گفته:
«وقال سعید بن أبيمریم: قیل لأبيبكر بن عیّاش: ما لك لم تسمع من جعفر وقد أدركته؟ قال: سألناه عمّا یتحدّث به من الأحادیث: أ شيء سمعته؟قال: لا، ولكنّها روایة رویناها عن آبائنا.»(3)
و نیز در تهذیب به ترجمۀ آن جناب گفته:
«وقال أحمد بن سعد بن أبيمریم عن یحیی: كنت لا أسأل یحیی بن سعید عن حدیثه، فقال لي: لم لا تسألني عن حدیث جعفر بن محمّد؟ قلت: لا أریده، فقال لي: إنّه كان یحفظ.»(4)
و نیز در تهذیب به ترجمۀ آن جناب گفته:
«وقال ابن سعد: كان كثیر الحدیث ولا یحتجّ به ویستضعف، سئل مرّة (سمعت) هذه الأحادیث من أبیك؟ فقال: نعم، وسئل مرّة فقال: إنّما وجدتها في كتبه.
قلت: یحتمل أن یكون السؤالان وقعا عن أحادیث مختلفة، فذكر فیما سمعه أنّه سمعه وفیما لم یسمعه أنّه وجده. وهذا یدلّ علی تثبّته.»(1)
و مناوی در فیض القدیر در شرح حدیث ”أدّبوا أولادكم علی ثلاث خصال: حبّ نبیّكم، وحبّ أهل بیته، وقراءة القرآن“ در مقام قدح این حدیث گفته:
«لم یرمز له بشيء، وهو ضعیف؛ لأنّ فیه (شيء، و) صالح بن أبيالأسود، له مناكیر. وجعفر بن محمّد الصّادق، قال في الكاشف: عن القطّان: في النّفس منه شيء.»(2)
پس نسبت به آن جناب هم بعض عبارات باید شنید:
ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج گفته:
«وأمّا موسی بن جعفر وعلي بن موسی ومحمّد بن علي فلا یستریب منله من العلم نصیب أنّ مالك بن أنس وحمّاد بن زید <و> حمّاد بن مسلمة واللّیث بن سعد والأوزاعي ویحیی بن سعید ووكیع بن الجرّاح وعبد اللّه بن المبارك والشّافعي
وأحمد بن حنبل وإسحاق بن راهویه وأمثالهم، أعلم بأحادیث النّبيّ صلّی اللّه <تعالی> علیه وسلّم من هؤلاء.
وهذا أمر تشهد به الآثار التي تعاین وتسمع، كما تشهد الآثار بأنّ عمر بن الخطّاب رضي الله عنه كان أكثر(1)
فتوحاً وجهاداً بالمؤمنین وأقدر علی قمع الكفّار والمنافقین من غیره مثل عثمان وعلي رضي الله عنهم أجمعین.
وممّا یبیّن ذلك أنّ القدر الذي ینقل(2)
عن هؤلاء من الأحكام المسندة إلی النّبيّ صلّی اللّه <تعالی> علیه وسلّم ینقل عن أولئك ما هو أضعافه.»(3)
و ذهبی در میزان الاعتدال به ترجمۀ امام موسی الكاظم علیه السّلام گفته:
«روی عنه بنوه عليّ الرّضا وإبراهیم وإسماعیل وحسین وأخواه عليّ ومحمّد، وإنّما أوردته لأنّ العقیليّ ذكره في كتابه وقال: حدیثه غیر محفوظ، یعني في الإیمان، قال: الحمل فیه علی أبيالصّلت الهروي، قلت: فإذا كان الحمل فیه علی أبيالصّلت فما ذنب موسی تذكره؟!»(4)
و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التّهذیب به ترجمۀ آن جناب گفته: «روی عن: أبیه، وعبداللّه بن دینار، وعبدالملك بن قدامة الجمحي.»(5)
و نیز در تهذیب بعد نقل متولّد شدن آن جناب در سنۀ ثمان وعشرین
ومئه گفته:
«:قلت إنْ ثبت أنّ مولده سنة ثمان، فروایته عن عبداللّه بن دینارمنقطعة؛ لأنّ عبداللّه بن دینار توفّي سنة سبع وعشرین.»(1)
و ابن حِبّان در كتاب الثقات در ترجمۀ جناب امام جعفر صادق علیه السّلام گفته:
«یحتجّ بروایته ما كان من غیر روایة أولاده عنه؛ لأنّ في حدیث ولده عنه مناكیر كثیرة، وإنّما مرّض القول فیه من مرّض من أئمّتنا، لما رأوا(2)في حدیثه من روایة أولاده، وقد اعتبرت حدیثه من <حدیث> الثّقات عنه(3)مثل ابن جریح والثّوري ومالك وشعبة وابن عیینة ووهب بن خالد ودونهم(4)،
فرأیت أحادیث مستقیمة لیس فیها شيء یخالف حدیث الأثبات، ورأیت في روایة ولده عنه أشیاء لیست(5)من حدیثه ولا من حدیث أبیه ولا من حدیث جدّه، ومن المحال أن یلزق به ما جنت ید(6)
غیره.»(7)
و ابن حجر عسقلانی در تهذیب در ترجمۀ جناب امام جعفر صادق علیه
السّلام نقلاً عن ابن حبّان آورده: «یحتجّ بحدیثه من غیر روایة أولاده عنه.»(1)
و از اینجا آنچه از بی ادبی و جسارت در شأن والا شأن جناب موسی الكاظم علیه السّلام ظاهر میشود، محتاج به بیان نیست.
پس بعض عبارات ناصبیّت آیات نسبت به آن جناب هم مذكور میشود:ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج علاوه بر عبارت سابقه جائی كه انكار فضائل جناب امام رضا علیه السّلام بالخصوص نموده گفته:
«أمّا قوله: ”(إنّه) كان(2)
أزهد النّاس وأعلمهم“ فدعوی مجرّدة بلا دلیل، فكلّ من غلا في شخص أمكنه أن یدّعي له هذه الدّعوی، كیف والنّاس یعلمون أنّه كان في زمانه من هو أعلم منه و (من هو) أزهد منه! كالشّافعي، وإسحاق بن راهویه، وأحمد بن حنبل، وأشهب بن عبدالعزیز، وأبيسلیمان الدّاراني، ومعروف الكرخي، وأمثال هؤلاء، هذا ولم یأخذ عنه أحد من أهل العلم بالحدیث شیئاً ولا روی له حدیثاً في كتب(3)
السّنّة، وإنّما یروي له أبوالصّلت الهروي وأمثاله نسخاً عن آبائه، فیها من الأكاذیب ما (قد) نزّه اللّه عنه الصّادقین (من غير أهل البيت، فكيف بالصادقين) منهم.
وأمّا قوله ”إنّه أخذ عنه الفقهاء المشهورون(4)كثیراً“ فهذا من أظهر الكذب!
هؤلاء فقهاء الجمهور المشهورون لم یأخذوا عنه ما هو معروف، وإنْ أخذ عنه بعض من لا یعرف من فقهاء الجمهور، فهذا لا ینكر؛ فإنّ طلبة الفقهاء قد یأخذون عن المتوسّطین في العلم ومن هم دون المتوسّطین.»(1)
و محمّد بن طاهر مقدسی در تذكرة الموضوعات گفته:
«”ادهنوا بالبنفسج؛ فإنّه حارّ في الشّتاء، بارد في الصّیف“. رواه عليّ بن موسی الرّضا عن آبائه، كان یأتي عنهم بالعجائب.»(2)
و نیز مقدسی در تذكرة الموضوعات گفته:
«”كان إذا عطس، قال له عليّ: رفع اللّه ذكرك“. فیه عليّ بن موسی المعروف بالرّضا، كان یأتي عن آبائه بالعجائب.»(3)
و نیز مقدسی در تذكرة الموضوعات گفته:
«”لمّا أسري بي إلی السّماء سقط من عرقي فنبت منه الورد“. فیه عليّ بن موسی الرّضا، كان یأتي عن آبائه بالعجائب.»(4)
و نیز مقدسی در تذكرة الموضوعات گفته:
«”من أكل رمّانة حتّی یتمّها(5)أنار اللّه قلبه“. فیه عليّ بن موسی الرّضا، كان
یأتي عن آبائه بالعجائب.»(1)
و نیز مقدسی در تذكرة الموضوعات گفته:
«”من أدّی فریضة فله عند اللّه دعوة مستجابة“. فیه عليّ بن موسی یأتي عن آبائه بالعجائب.»(2)
و نیز مقدسی در تذكرة الموضوعات گفته:
«”الإیمان معرفة بالقلب وإقرار باللّسان وعمل بالأركان“. فیه عليّ بن موسی الرّضا، یأتي عن آبائه بالعجائب.»(3)
و نیز مقدسی در تذكرة الموضوعات گفته:
«”الحناء بعد النّورة أمان من الجذام“ فیه عليّ بن موسی الرّضا، كان یأتي عن آبائه بالعجائب.»(4)
و نیز در تذكرة الموضوعات گفته:
«”السّبت لنا والأحد لشیعتنا والاثنین لبني أمیّة والثّلاثاء لشیعتهم والأربعاء لبني العبّاس والخمیس لشیعتهم والجمعة لسائر النّاس ولیس فیهسفر“ فیه عليّ بن موسی الرّضا، كان یأتي بالعجائب.»(5)
و عبدالكریم سمعانی در كتاب الأنساب گفته:
«الرّضا، بكسر الرّاء وفتح الضّاد المعجمة، هذا لقب أبيالحسن عليّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسین بن عليّ بن أبيطالب الهاشمي المعروف بالرّضا. قال أبوحاتم ابن حبّان البُستيّ: یروي عن أبیه العجائب، روی عنه أبوالصّلت وغیره، كأنّه كان یهم ویخطئ.»(1)
و ذهبی در میزان الاعتدال به ترجمۀ جناب امام رضا علیه السّلام گفته:
«قال ابن طاهر: یأتي عن أبیه بعجائب.
قلت: إنّما الشّأن في ثبوت السّند إلیه وإلّا فالرّجل قد كذب علیه ووضع علیه نسخة سائرها الكذب(2)علی جدّه جعفر الصّادق. فروي عنه أبوالصّلت الهرويّ أحد المتّهمین، ولعلي بن مهدي القاضی عنه نسخة، ولأبيأحمد عامر بن سلیمان الطائي عنه نسخة كبیرة، ولداود بن سلیمان القزویني عنه نسخة. مات سنة ثلاث ومائتین.
قال أبوالحسن الدّارقطنيّ: أنا(3)
ابن حبّان في كتابه، قال: عليّ بن موسی الرّضا یروي عن أبیه(4)
عجائب، یهم ویخطئ.»(5)
و نیز ذهبی در مغنی به ترجمۀ آن جناب گفته:
«قال ابن طاهر: یأتي عن آبائه بعجائب. قلت: الشأن في صحّة الإسناد
إلیه، فإنّه كذب علیه وعلی جدّه.»(1)
و ابن حجر عسقلانی در تهذیب التّهذیب به ترجمۀ آن جناب گفته:
«وقال أبوسعد ابن السّمعاني في الأنساب: قال أبوحاتم ابن حبّان: یروي عن أبیه العجائب، كانّه كان یهم ویخطئ.»(2)
پس در شأن این حضرات هم بعض عبارات ناصبیّت آیات علمای سنّیّه علاوه بر آنچه در ما سبق گذشته باید شنید.
فخر رازی در نهایة العقول گفته:
«والعجب أنّهم یزعمون في التّقيّ <والنّقيّ> والحسن العسكري أنّهم كانوا عالمین بجمیع المسائل الأصولیّة والفروعیّة جملها وتفاصیلها، مع أنّهم كانوا في زمان كثر خوض العلماء في أصناف العلوم وكثرت تصانیفهم ومع ذلك فلم یظهر من أحد منهم شيء من العلوم لا بالقلیل ولا بالكثیر ولم یحضروا محفلاً ولا تكلّموا في شيء من المسائل مع المخالفین ولم یظهر منهم تصنیف منتفع <به> كما ظهر من الشّافعي <رضي الله عنه> ومحمّد بن الحسن <رحمة اللّه علیه> وغیرهما من الفقهاء والمتكلّمین والمفسّرین.»(3)
و ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج گفته:
«الثّالث أن یقال: القول بالرأي والاجتهاد والقیاس والاستحسان خیر من الأخذ بما ینقله مَن یعرف بكثرة الكذب عمّن یصیب ویخطئ نقل غیر مصدّق عن قائل غیر معصوم، ولا یشك عاقل أنّ رجوع مثل: مالك، وابن أبيذئب، وابن الماجشون، واللّیث بن سعد، والأوزاعي، والثّوري، وابن أبيلیلی، وشریك، وأبيحنیفة، وأبيیوسف، ومحمّد بن الحسن، وزُفر، والحسن بن زیاداللّؤلؤي(1)،
والشّافعي، والبُوَیطي، والمُزني، وأحمد بن حنبل،(2)
وأبيداود السّجستاني، والأثرم، وإبراهیم الحربي، والبخاري، وعثمان بن سعید الدّارمي، وأبيبكر بن خزیمة، ومحمّد بن جریر الطبري، ومحمّد بن نصر المروزي، وغیر هؤلاء إلی اجتهادهم واعتبارهم، مثل أن یعلموا سنّة النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم الثّابتة عنه ویجتهدوا في تحقیق مناط الأحكام وتنقیحها وتخریجها، خیر لهم من أن یتمسّكوا بنقل الرّوافض عن العسكریّین وأمثالهما؛ فإنّ الواحد من هؤلاء لأعلم بدین اللّه ورسوله من العسكریّین أنفسهما، فلو أفتاه أحدهما بفتیا كان رجوعه إلی اجتهاده أولی من رجوعه إلی فتیا أحدهما، بل ذلك هو الواجب علیه فكیف إذا كان ذلك نقلاً عنهما من مثل الرّافضة، والواجب علی مثل العسكریّین وأمثالهما أن یتعلّموا من الواحد من هؤلاء.»(3)
و نیز ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج گفته:
«الثّاني أن یقال: القیاس ولو (قيل) إنّه ضعیف، هو خیر من تقلید من لم یبلغ في العلم مبلغ المجتهدین، فإنّ كلّ من له علم وإنصاف یعلم أنّ مثل: مالك،
واللّیث بن سعد، والأوزاعي، وأبيحنیفة، والثّوري، وابن أبيلیلی، ومثل: الشّافعي، وأحمد، وإسحاق، وأبيعبید، وأبيثور أعلم وأفقه من العسكریّین وأمثالهم، وأیضاً فهؤلاء خیر من المنتظر الذي لا یعلم ما یقول.»(1)
و نیز ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج جائی كه انكار فضائل أئمّه علیهم السّلام آغاز نهاده گفته:
«وأمّا من بعد موسی، فلم یؤخذ عنهم من العلم ما یذكر به أخبارهم في كتب المشهورین (بالعلم) وتواریخهم؛ فإنّ أولئك الثّلاثة توجد أحادیثهم في الصّحاح والسّنن والمسانيد وتوجد فتاویهم في الكتب المصنّفة في فتاوی السّلف، مثل: كتب ابن المبارك، وسعید بن منصور، وعبدالرّزاق، وأبيبكر بنأبيشیبة وغیر هؤلاء، وأمّا من بعدهم فلیس له(2)
روایة في الكتب الأمّهات من (كتب) الحدیث ولا فتاوی في الكتب المعروفة التي نقل فیها فتاوی السّلف، ولا لهم تفسیر(3)
و<لا> غیره <ولا لهم> أقوال معروفة.»(4)
و ابن الجوزی در كتاب الموضوعات در باب فضل فاطمه سلام اللّه علیها گفته:
«الحدیث الثّاني في ذكر حسن فاطمة (عليها السّلام):
أخبرنا(5)أبوبكر محمّد بن أبيطاهر البزّار، <قال:> أنبأ(6)القاضي أبوالحسین
بن المهتدي، <قال:> حدّثنا أبوالفرج الحسن بن أحمد، <قال:> حدّثنا عبداللّه بن محمّد بن جعفر بن شاذان، <قال:> ثنا(1)
أحمد بن محمّد بن مهران الجمّال(2)، <قال:> حدّثني الحسن بن <علي> صاحب العسكر، <قال:> حدّثني عليّ بن محمّد، <قال:> حدّثني أبي محمّد بن عليّ، <قال:> حدّثني أبي عليّ بن موسی الرّضا، <قال:> حدّثني أبي موسی بن جعفر، <قال:> حدّثني أبي جعفر بن محمّد، عن أبیه محمّد بن علي، عن جابر بن عبداللّه، قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه <وعلی آله> وسلّم:
لمّا خلق اللّه آدم علیه السّلام وحوّاء تبخترا في الجنّة وقالا: ما خلق اللّه خلقاً أحسن منّا! فبینا(3)
هما كذلك إذاً هما بصورة جاریة لم یر الرّاؤون أحسن منها، لها نور شعشعاني یكاد یطفئ الأبصار، علی رأسها تاج وفي أذنیها قرطان.
فقالا: یا ربّ! ما هذه الجاریة؟!قال: صورة فاطمة بنت محمّد سیّدة ولدك(4).
فقال: ما هذا التّاج علی رأسها؟
قال: هذا بعلها عليّ بن أبيطالب.
قال: فما هذا القرطان؟
قال: ابناها الحسن والحسین. وجد ذلك في غامض علمي قبل أن أخلقك بألفي عام.
<قال المصنّف:>(1)هذا حدیث موضوع. والحسن بن علي صاحب العسكر هو الحسن بن علي بن محمّد بن <علي بن> موسی بن جعفر أبومحمّد العسكري، أحد(2)
من یعتقد(3)فیه الشّیعة الإمامة. روی هذا الحدیث عن آبائه ولیس بشيء.»(4)
و سیوطی در لآلی مصنوعه گفته:
«أبوالحسین ابن المهتدي باللّه في فوائده:
أنا(5)أبوالفرج الحسن بن أحمد بن علي الهُماني(6)، ثنا(7)عبداللّه(8)بن محمّد بن جعفر بن شاذان، ثنا(9)أحمد بن محمّد بن مهران بن جعفر الرازي بحضرة أبيخیثمة، حدّثني مولاي الحسن بن علي صاحب العسكر، حدّثني <أبي> عليّ بن محمّد، حدّثني أبي محمّد بن علي، حدّثني أبي عليّ بن موسی الرّضا، حدّثنيأبي موسی بن جعفر، حدّثني أبي جعفر بن محمّد، عن أبیه محمّد بن علي، عن جابر بن عبداللّه، مرفوعاً:
لمّا خلق اللّه تعالی آدم وحوّاء تبخترا في الجنّة وقالا: ما خلق اللّه خلقاً
1) . در این موارد که گفته میشود «قال المصنّف» یا نام صاحب نویسنده ذکر میشود، راوی کتاب و شاگرد نویسنده این کلام را نوشته است.
2) . «م»: «آخر».
3) . «م»: «تعتقد».
4) . الموضوعات: 1/ 414 - 415.
5) . «م»: «أنبأنا».
6) «م»: «الهمداني». نسخۀ چاپ حجری صحیح است. بنگرید به: الأنساب للسمعاني: 13/ 419.
7) . «م»: «حدّثنا».
8) . «م»: «أبوعبدالله».
9) . «م»: «حدّثنا».
أحسن منّا! فبینا(1)
هما كذلك إذ هما بصورة جاریة لم یر الرّاؤون أحسن منها، لها نور شعشعانيّ یكاد یطفئ الأبصار، علی رأسها تاج وفي أذنیها قرطان، فقالا(2):
یا ربّ، ما هذه الجاریة؟
قال: صورة فاطمة بنت محمّد سیّد ولدك!
فقالا: ما هذا التّاج علی رأسها؟
قال: هذا بعلها عليّ بن أبيطالب.
قالا(3): فما هذان القرطان؟
قال: ابناها الحسن والحسین، وجد ذلك في غامض علمي قبل أن أخلقك بألفي عام.
موضوع، الحسن العسكريّ لیس بشيء.»(4)
و شیخ رحمة اللّه السندي در مختصر تنزیه الشّریعة گفته:
«حدیث: ”لمّا خلق اللّه تعالی آدم وحوّاء تبخترا في الجنّة، وقال: ما خلق اللّه خلقاً أحسن منّا“ الحدیث، وآخره: وجد ذلك في غامض علمي قبل أن أخلقك بألف(5)
عام. ابن المهتدي في فوائده، فیه عبداللّه والحسن ولعلّه من وضع أحدهما.»(6)
و محمّد طاهر گجراتی فتنی در قانون الموضوعات كه در اوّل آن گفته: «لمّا
استرحت عنأعباء جمع الموضوعات وما فیها من تنقیدات الفضلاء البررة، حرّكني بعض الأعزّة ومیز الأحبّة وصدق الطویّة وفرط المحبّة أن أجمع الضّعفاء من الرّواة الكذّابین وأسرد الوضّاع والمفترین لیكون قانوناً كلّیّاً في معرفة الأخبار الموضوعات وضبط الضّعاف والمفتریات»(1)
در حقّ جناب امام حسن عسكری علیه السّلام میگوید:
«الحسن بن علي صاحب العسكر، لیس بشيء.»(2)
و عبد الوهّاب بن محمّد غوث المدارسي در كشف الأحوال في نقد الرّجال كه آن را برای ذكر ضعفاء و متروكین وغیرهم تصنیف نموده گفته:
«الحسن بن علي صاحب العسكر، لیس بشيء، سمع عليّ بن محمّد، روی عنه أحمد بن محمّد بن مهران الرّازي في مناقب أهل البیت.»(3)
و ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج در مقام انكار فضائل ائمۀ اطهار علیهم السّلام گفته:
«وأمّا قوله: ”وكان ولده الحسن العسكريّ عالماً زاهداً فاضلاً عابداً أفضل أهل زمانه، وروت عنه العامّة كثیراً“.
فهذا من نمط(4)ما قبله من الدّعاوي المجرّدة والأكاذیب البيّنة(5)
فإنّ العلماء المعروفین بالرّوایة الذین كانوا في زمن هذا الحسن بن علي العسكری لیست لهم
عنه روایة مشهورة في كتب أهل العلم، وشیوخ أهل كتب السّنّة(1)
البخاري ومسلم وأبيداود والترمذي والنّسائي وابن ماجه كانوا موجودین في ذلك الزمان وقریباً منه قبله وبعده، وقد جمع الحافظ أبوالقاسم ابن عساكرأسماء(2)شیوخ الكلّ(3)، یعني شیوخ هؤلاء الأئمّة، فلیس في هؤلاء الأئمّة من روی عن الحسن بن علي العسكري مع روایتهم عن ألوف مؤلّفة من أهل الحدیث، فكیف یقال: روت عنه العامة كثیراً وأین هذه الروایات؟ وقوله: ”إنّه كان أفضل أهل زمانه“ هو من هذا النّمط.»(4)
و نیز ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج در ذكر جناب امام ثانی عشر علیه السّلام گفته:
«وهذا لو كان موجوداً معلوماً لكان الواجب في حكم اللّه الثّابت بنصّ القرآن والسّنّة والإجماع أن یكون محضوناً عند من یحضنه في بدنه كأمّه وأمّ أمّه ونحوهما من أهل الحضانة، وأن یكون ماله عند من یحفظه، إمّا وصيّ أبیه إن كان له وصي وإمّا غیر الوصيّ إمّا قریب وإمّا نائب لدی السلطان، فإنّه یتیم لموت أبیه واللّه تعالی یقول <وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ ولا تَأْكلُوها إِسْرافاً وبِداراً أَنْ یَكبَرُوا>(5)فهذا لا یجوز تسلیم ماله إلیه حتّی یبلغ النّكاح ویؤنس منه الرّشد، كما ذكر اللّه تعالی ذلك في كتابه، فكیف یكون من یستحقّ الحجر علیه في بدنه وماله إماماً لجمیع المسلمین معصوماً لا یكون أحد
مؤمناً إلّا بالایمان به.
ثمّ (إنّ) هذا باتّفاق منهم سواء قدّر وجوده أو عدمه لا ینتفعون به لا في الدّین ولا في الدّنیا ولا علّم أحداً شیئاً ولا عرف له صفة من صفات الخیر ولا الشّرّ فلم یحصل به شيء من مقاصد الإمامة ومصالحها لا الخاصّة ولا العامّة، بل إن قدّر وجوده فهو ضرر علی أهل الأرض بلا نفع أصلاً، فإنّ المؤمنین به لم ینتفعوا به <أصلاً> ولا حصل لهم به لطف ولا مصلحة، والمكذّبون به یعذّبون عندهم علی تكذیبهم به، فهو شرّ محض لا خیر فیه! وخلق مثل هذا لیس من فعل الحكیم العادل.»(1)
و نیز ابن تیمیه خذله اللّه در منهاج گفته:«ثمّ إنّهم یقولون إنّ اللّه یجب علیه أن یفعل أصلح ما یقدر علیه للعباد في دینهم ودنیاهم، وهو یمكّن الخوارج الذین یكفرون به بدار لهم فیها شوكة، ومن قتال أعدائهم، ویجعلهم(2)
والأئمّة المعصومین في ذلّ أعظم من ذلّ الیهود والنّصاری وغیرهم من أهل الذّمّة! فإنّ أهل الذّمّة یمكنهم إظهار دینهم وهؤلاء الذین یدّعی أنّهم حجج اللّه علی عباده ولطفه في بلاده وأنّه لا هدی إلّا بهم ولا نجاة إلّا بطاعتهم ولا سعادة إلّا بمتابعتهم قد غاب خاتمتهم (من أكثر) من أربع مئة وخمسین سنة فلم ینتفع به أحد في دینه ودنیاه، وهم لا یمكنهم إظهار دینهم كما تظهر الیهود والنّصاری دینهم.»(3)
و از جمله عبارات دالّه بر سوء اعتقاد در باب حضرات ائمّه علیهم السّلام عبارتیست كه فخر رازی در كتاب محصّل آورده، چنانچه در آخر بحث امامت جائی كه ذكر تقیّه به میان آورده گفته:
«ولنختم هذا الكلام بما یحكی عن سلیمان بن جریر الزّیدي أنّه قال: إنّ أئمّة الرّافضة وضعوا مقالتین لشیعتهم لا یظفر معهما أحد علیهم:
الأوّل: القول بالبداء، فإذا قالوا إنّه سیكون لهم قوّة وشوكة ثمّ لا یكون الأمر علی ما أخبروه، قالوا بدا للّه تعالی فیه. قال زرارة بن أعین من قدماء الشّیعة وهو یخبر عن علامات ظهور الإمام رضي الله عنه هذه الأبیات:
فتلك أمارات تجيء بوقتها***ومالك عمّا قدّر اللّه مذهب
ولو لا البدا سمّیته غیر فائت***ونعت البدا نعت لمن یتقلّب
و لو لا البدا ما كان ثمّ تصرّف***وكان كنار دهرها تتلهّب
و كان كضوء مشرق بطبیعة***وللّه عن ذكر الطبائع مرغب
والثّاني: التّقیّة، فكلّما أرادوا شیئاً یتكلّمون به، فإذا قیل لهم هذا خطأ وظهر بطلانه، قالوا: إنّما قلناه تقیّة.»(1)از این عبارت ظاهر است كه فخر رازی كلام جسارت التیام سلیمان بن جریر زیدی را كه از راه خبث نفس نسبت به حضرات ائمّه علیهم السّلام تفوّه به آن نموده، به ابتهاج تمام در خاتمۀ كلام خود آورده، طریق تسلیم و قبول آن را به اقدام سرور و ابتهاج پیموده، وذلك أظهر دلیل علی اتّباع الرّازي وتیرة النّواصب اللّئام ووطئه قدّة الخوارج الأغثام.
1) . محصّل أفكار المتقدّمین والمتأخرین من العلماء والحكماء والمتكلّمین: 249 - 250.
و مخفی نماند كه مقالۀ شنیعه سلیمان بن جریر را محمّد بن عبدالكریم الشّهرستاني الشافعي هم در كتاب ملل و نحل وارد نموده، چنانچه در ذكر سلیمان مذكور گفته:
«ثمّ إنّه طعن في الرّافضة فقال: إنّ أئمّة الرّافضة قد وضعوا مقالتین لشیعتهم لا یظهر أحد قطّ <بهما> علیهم:
إحداهما: القول بالبداء، فإذا أظهروا قولاً إنّه سیكون لهم قوّة وشوكة وظهور ثمّ لا یكون الأمر علی ما أخبروه(1)
قالوا: بدا للّه تعالی في ذلك.
والثّانیة: التّقیّة، وكلّ(2)ما أرادوا تكلّموا به، فإذا قیل لهم (في) ذلك (أنّه) لیس بحقّ وظهر لهم البطلان، قالوا: إنّما قلناه تقیّة وفعلناه تقیّة.»(3)
و از جمله عجائب جسارات مخاطب فظیع الحركات این است كه او در بعض حواشی همین كتاب تحفه عبارت مذكورۀ ملل و نحل شهرستانی را به تحریف و تبدیل كلمات و جملات عدیده و اضافه و اقحام خرافات و مهملات عتیده وارد ساخته، پرده از دین و دیانت و صدق و امانت خود به دست خویش برانداخته، چنانچه در حاشیۀ كید صد و هفتم از باب مكائد خود گفته:«قد نقل صاحب الملل والنّحل عن سلیمان بن جریر من الزّیدیّة أنّه قال:
إنّ أئمّة الرّفض وضعوا مقالتین لشیعتهم لا یظهر أحد قطّ بهما علیهم:
أحدهما: القول بالبداء، فإذا تلیت علیهم الآیات الدّالّة علی مدح الصّحابة
والثّناء الحسن علیهم، أوّلوها بالبداء وقالوا: بدا للّه تعالی في حالهم! وكذا إذا أخبروا أتباعهم بأنّه سیكون لهم شوكة وقوّة ثمّ لا یكون الأمر علی وفق ما وعدوه، قالوا: بدا للّه في ذلك.
والثّانیة: التّقیّة، فكلّما رویت عندهم عن أمیرالمؤمنین والأئمّة ما یدلّ علی الثّناء الحسن في حقّ الصّحابة والألفة معهم والمؤانسة بهم والمصاهرة والمؤاكلة والمشاربة والصّلاة خلف الخلفاء وروایة الحدیث عنهم ولهم، قالوا: هذا كلّه محمول علی التّقیّة! بل بعض فضلائهم إذا تكلّم بكلام باطل، فقیل له: هذا باطل عندك وعلی وفق قواعدك وقواعد أصحابك وروایات أئمّتك، قال: إنّما قلناه تقیّة وتلبیساً للأمر.
وأقول: هیهنا مقالة ثالثة هي حصنهم الحصین وحرزهم الحریز! وهي الرّجعة، فإنّ الآیات الدّالّة علی غلبة الحقّ وأهله وكذا الأحادیث المبشّرة بحصول الأمن والغنی والجاه والثّروة إذا أوردت علیهم قالوا: هذه المواعید كلّها یكون عند الرّجعة.»(1)
و در این عبارت شاه صاحب علاوه بر تحریفات جزئیّه كه از نظر ناظر بصیر پوشیده نیست، مرتكب تحریفات كلّیه و اضافات عظیمه گردیدهاند.
از آن جمله آنكه در مقام ذكر بدا این عبارت سراسر جسارت افزودهاند: «فإذا تلیت علیهم الآیات الدّالّة علی مدح الصّحابة والثّناء الحسن علیهم أوّلوها بالبداء وقالوا: بدا للّه في حالهم» و این جسارتی است كه علاوه بر تحریف صریح و اقحام فضیح، مشتمل بر كذب ظاهر و بهتان باهرست.
و از آن جمله آنكه در مقام ذكر تقیّه اینعبارت سرا پا خسارت افزودهاند:
1) تحفه اثنا عشریه - نسخۀ محشّی: 203.
«فكلّما رویت عندهم عن أمیرالمؤمنین والأئمّة ما یدلّ علی الثّناء الحسن في حقّ الصّحابة والألفة معهم والمؤانسة بهم والمصاهرة والمؤاكلة والمشاربة والصّلاة خلف الخلفاء وروایة الحدیث عنهم ولهم، قالوا: هذا كلّه محمول علی التّقیّة».
و از آن جمله آنكه به جای این عبارت اصلیّه ملل و نحل: «وكلّما أرادوا تكلّموا به، فإذا قیل لهم: ذلك لیس بحقّ وظهر لهم البطلان، قالوا: إنّما قلناه تقیّة وفعلناه تقیّة» این عبارت ممسوخه آورده: «بل بعض فضلائهم إذا تكلّم بكلام باطل فقیل له: هذا باطل عندك وعلی وفق قواعدك وقواعد أصحابك وروایات أئمّتك، قال: إنّما قلناه تقیّةً وتلبیساً للأمر».
و از آن جمله آنكه بعد این همه تحریفات عظیمه و تصرّفات ملیمه عبارتی كه مشتمل بر ذكر رجعت است افزوده و آن را مصدّر به أقول نموده، تا باشد كه ناظر غیر ماهر آنچه قبل از أقول مذكور شده بالتّمام كلام سلیمان بن جریر زعم نماید و ما بعد آن را كلام صاحب ملل و نحل گمان كند! وكلّ هذا ممّا یتعجّب منه النّاظرون المبصرون ویثبت أنّ المخاطب زعیم الذین قیل في حقّهم <إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ مُفْتَرُونَ>(1)!
و از جمله عبارات ناصبیّت آیات كه كاشف اسرار و هاتک استار و مثبت انحراف اهل سنّت از حضرات ائمّه اطهار سلام اللّه علیهم ما اختلف اللیل والنّهار میباشد، عبارت جلال دوانی(2)
الأعلام: 6/ 32؛ معجم المفسّرین: 2/ 492؛ سلّم الوصول إلی طبقات الفحول: 3/ 106.
است در شرح عقائد عضدی، چنانچه در
شرح مذكور جائی كه عضدی در عقائد حدیث افتراق امّت بر هفتاد و سه فرقه ذكر كرده و بعد آن دعوای فرقۀ ناجیه بودن اشاعره آغاز نهاده، مسطور است:
«فإن قلت: كیف حكم بأنّ الفرقة النّاجیة هم الأشاعرة وكلّ فرقة تزعم أنّها النّاجیة؟
قلت: سیاق الحدیث مشعر بأنّهم مقتدون بما(1)روي عن النّبيّ علیه السّلام وأصحابه، وذلك إنّما ینطبق علی الأشاعرة، فإنّهم یتمسّكون في عقائدهم بالأحادیث الصّحیحة المرویّة عنه علیه السّلام وعن أصحابه رضي الله (تعالى) عنهم لا یتجاوزون عن ظواهرها إلّا بضرورة(2)، ولا یسترسلون مع عقولهم كالمعتزلة ومن یحذو حذوهم، ولا مع النّقل عن غیرهم كالشّیعة المتشبّثین بما(3)روي عن أئمّتهم، لاعتقادهم العصمة فیهم. انتهی.»(4)
این كلام به اصرح دلالات دلالت دارد بر آنكه شیعه اتّباع احادیث مرویّه از ائمّه علیهم
السّلام كه اعتقاد عصمت آنها دارند میكنند و حضرات اهل سنّت از آن تحاشی و انكار تمام بر زبانمیآرند و بر این معنا فخر و مباهات ما لا كلام دارند، بلكه ترک اتّباع اهل بیت علیهم السّلام را دلیل حقّیّت خود میپندارند.
و حسین خلخالی(1)
الأعلام: 2/ 235؛ معجم المفسّرین: 1/ 152؛ سلّم الوصول إلی طبقات الفحول: 2/ 59.
در حاشیۀ شرح عقائد قیامت كرده اعتقاد محفوظیّت ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام را از كذب و افترا، باطل و شنیع انگاشته به اظهار حال واقعی مذهب اهل حقّ و مشرب خود پرداخته، حیث قال:«قوله: المتّبعین(2)
بما روي عن أئمّتهم من غیر استنادهم(3)
المرويّ إلی النّبيّ علیه السّلام وأصحابه، وذلك الاتّباع منهم لأجل اعتقادهم العصمة في أئمّتهم وعدم صدور الكذب والافتراء منهم، انتهی»(4)
و این بانگ بیهنگام و كلام ناصبیّت نظام صریح است در این كه اعتقاد عصمت ائمّه علیهم السّلام و عدم صدور كذب و افترا از این حضرات مخصوص اهل حقّ است، وللّه الحمد علی ذلك حمد الشّاكرین، و سنّیّه به این اعتقاد نمیگرایند و تصویب آن نمینمایند، بلكه آن را منكر و قبیح میشمارند و مخالفت آن را دلیل حقیّت مذهب خود میپندارند.
پس این مذهب سنّیّه را مبارکباد كه لیاقت اعتقاد آن جز ایشان كسی ندارد! و هیچ مسلمیرا تاب آن نیست كه تصوّر آن نماید فكیف كه راه تصدیق آن پیماید!
قوله:
«و اگر كتب اهل سنّت را اعتبار نكنند، مرویات شیعه را كه از عقائد الهیه گرفته تا فروع فقهیه موافق اهل سنّت در این رساله نقل كرده شد، چه جواب است؟!»
أقول:
جواب استدلالات فاسده و احتجاجات كاسده شاهصاحب به مرویّات شیعه -كه از راه جهل یا تجاهل در مباحث اصول و فروع آوردهاند- بحمد اللّه المنعام علمای اعلام و محقّقین فخام اهل حقّ كرام در مصنّفات خود كه برای نقض ابواب تحفۀ مردوده تصنیف فرمودهاند(1)
سيف الله المسلول على مخرّبي دين الرسول؛ ملقّب به: الصارم البتّار لقدّ الفجّار وقطّ الأشرار والكفّار. تألیف: جمالالدین میرزا محمّد بن عبدالنبی نیشابوری هندی اکبرآبادی / نقد همۀ ابواب.
نزهة الإثني عشرية في الردّ على التحفة الإثني عشرية؛ تألیف: میرزا محمّد بن عنایت احمد خان کشمیری دهلوی ملقّب به کامل / نقد همۀ ابواب.
تجهيز الجيش لكسر صنمي قريش؛ تألیف: حسن بن امان الله دهلوی عظیم آبادی / نقد همۀ ابواب.
السیف الناصري؛ تألیف: علّامه سیّد محمّدقلی کنتوری / نقد باب اول.
تقلیب المکائد؛ تألیف: علّامه سیّد محمّدقلی کنتوری / نقد باب دوم.
برهان السعادة؛ تألیف: علّامه سیّد محمّدقلی کنتوری / نقد باب هفتم.
تشييد المطاعن لكشف الضغائن؛ تألیف: علّامه سیّد محمّدقلی کنتوری / نقد باب دهم.
مصارع الأفهام لقلع الأوهام؛ تألیف: علّامه سیّد محمّدقلی کنتوری / نقد باب یازدهم.
هدایة العزیز؛ تألیف: خیرالدین محمّد هندی / نقد باب چهارم.
الصوارم الإلهيات في قطع شبهات عابد العزي واللات؛ تألیف: علّامه سید دلدارعلی نقوی لکهنوی / نقد باب پنجم.
حسام الإسلام و سهام الملام؛ تألیف: علّامه سید دلدارعلی نقوی لکهنوی / نقد باب ششم.
خاتمة الصوارم؛ تألیف: علّامه سید دلدارعلی نقوی لکهنوی / نقد باب هفتم.
رسالۀ غیبت؛ تألیف: علّامه سید دلدارعلی نقوی لکهنوی / نقد باب هفتم.
إحياء السنة و إماتة البدعة بطعن الأسنّة؛ تألیف: علّامه سید دلدارعلی نقوی لکهنوی / نقد باب هشتم.
ذوالفقار؛ تألیف: علّامه سید دلدارعلی نقوی لکهنوی / نقد باب دوازدهم.
البوارق الموبقة؛ تألیف: علّامه سیّد محمّد بن سیّد دلدار علی / نقد باب هفتم.
الإمامة؛ تألیف: علّامه سیّد محمّد بن سیّد دلدار علی / نقد باب هفتم.
طعن الرماح؛ تألیف: علّامه سیّد محمّد بن سیّد دلدار علی / نقد باب دهم.
الجواهر العبقرية؛ تألیف: سید محمّد عبّاس موسوی / نقد باب هفتم.
برای تفصیل بیشتر بنگرید به مقالۀ: «موقف الشیعة من هجمات الخصوم وخلاصة عن کتاب عبقات الأنوار».
،به نحوی مرقوم و مسطور نمودهاند
1) . علماء شیعه أعلی الله مقامهم نقدها و ردّیههای متعددی بر کتاب تحفه اثنا عشریه نوشتهاند. این ردّیهها به دو دسته: نقد تمام کتاب، و نقد بابی خاص؛ تقسیم میشوند. برخی از ردّیهها عبارتند از:
كه اولیای شاهصاحب به ملاحظۀ آن غریق بحر فكر و منغمس لجّۀ تحیّر شده از عالم قیل و قال میگذرند، و تخلّف خود را از سفینه اهل بیت علیهم السّلام به رأي العین مشاهده نموده، خلاص و نجات خود را از محالات میشمرند! ولقد كان لهم أن یعتبروا بقول اللّه ربّ العالمین <وَ أَغْرَقْنَا الَّذِینَ كذَّبُوا بِآیاتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِینَ>(1).
1) . سورۀ اعراف 7: 64.
قوله:
«و در این مقام بعضی از خوش طبعان شیعه تقریری دارد خیلی دل فریب لابدّ ذكر آن تقریر و حلّ آن تزویر نموده آمد. گفته است كه تشبیه اهل بیت در این حدیث به سفینه اقتضا مینماید كه محبّت جمیع اهل بیت و اتّباع كلّ ایشان در نجات و فلاح ضرور نیست؛ زیرا كه اگر شخصی در یک كنج كشتی جا گرفت بلا شبهه از غرق او را نجات حاصل شد، بلكه دَوَران در تمام كشتی و گاهی به كنجی نشستن و گاهی به كنج دیگر معمول و عادی نیست، پس شیعه چون متمسّک به بعض اهل بیت شدند و اتّباع بعضی از ایشان پیش گرفتند، بلا شبهه ناجی باشند و طعنی كه اهل سنّت بر ایشان بابت انكار بعض اهل بیت مینمایند دفع شد، والحمد للّه.»
أقول:
این تقریر سفاهت تخمیر را هرگز كسی كه از شیعه بر زبان نمیآرد ولو در مقام خوش طبعی باشد، همانا كه شاهصاحب از راه خدع و تزویر این تقریر را به بعضی از خوش طبعان شیعه نسبت نموده در صَفاقت(1)و وقاحت خود افزودهاند، و غالب آن است كه این تقریر عمل ید خود شاهصاحب میباشد كه به غرض توهین و تهجین اهل حقّ و یقین و تنشیط قلوب ندّافین و نسّاجین اهل نحلۀ خود آن را بر منوال حیاكت و حكایت نسج ساخته به جواب آن پرداخته اند. و الّا اولیایشان بیان فرمایند كه كدام شیعه خوش طبع این تقریر را به مقابلۀ اهل
1) . صفاقت: بیحیائی.
سنّت یا به جای خود به معرض بیان آورده؟!
و اگر همین جور تقریرات را مناط ردّ و قدح و نقض و ابرام ساختهآید و در مقام مناظره و كلام و محاجّه و خصام دست آویز خود كرده شود، یقیناً بساط تحقیق و تدقیق نوردیده و عالم تأمّل و تحدیق مبتلای انقلاب گردیده بنظر خواهد آمد.
سبحان اللّه! شاهصاحب را یارای آن نیست كه متعلّق به حدیث سفینه تقریری از تقریرات اهل حقّ از كتب و اسفارشان نقل نمایند و جواب آن -خواه به نهج معقول باشد یا غیر معقول- رقم فرمایند، لیكن این چنین طامّات و هفوات را كه ابن هَبَنّقه(1)
را هم از آن ابا و استنكاف عارض میشود، خواه مخواه به گردن شیعه میاندازند و جواب آن به زعم خود داده، ناظرین ماهرین را مبتلای حیرت و استعجاب میسازند!
بالجمله، ما هرگز قبول نمیكنیم كه كسی از اهل ایمان این چنین تقریر بادی الهوان را بر زبان جاری كرده باشد، و هر كه ادنی عثوری بر اعتقادات اهل حقّ دارد هرگز باورنخواهد كرد كه كسی از عوامّ مؤمنین هم گفته باشد كه محبّت جمیع اهل بیت و اتّباع كلّ ایشان در نجات و فلاح ضرور نیست، یا آنكه جاهلی از امامیّه تفوّه نموده باشد كه شیعه چون متمسّک به بعض اهل بیت شدند و اتّباع بعضی از ایشان پیش گرفتند بلا شبهه ناجی باشند، هل هذا إلّا كذب بهتان لا یتفوّه به أحد من أهل الایمان؟!
آری، اگر اهل سنّت این چنین تقریر واهی و تفوّه موجب هلاک و تباهی
1) . مثالی که برای مرد بسیار احمق استفاده میشود.
بر زبان آرند بجاست، و نزد ایشان اظهار این معنی رواست؛ زیرا كه ایشان با وصف ادّعای محبّت اهل بیت عصمت و طهارت، مسلک مهلک محبّت اعدا و مخالفین ایشان میسپارند و در حقّ ائمّه معصومین علیهم السّلام كلمات ناصبیّت آیات كه شطری از آن شنیدی بلا محابا بر زبان میآرند، و اجماع اهل بیت علیهم السّلام را حجّت نمیدانند، بلكه این اركان دین را قابل تقلید، بلكه لائق اخذ احادیث و روایات هم ندانسته، مركب كفر مِهین در راه ضلال مبین میرانند.
و هر چند بعد این كلام ما كه كاشف اسرار و هاتک استار مخاطب خلیع العذار است، حاجتی نیست كه توجّهی به سوی كلمات بارده و هفوات شاردۀ مخاطب كه در جواب این تقریر مخترع آورده كردهاید، لیكن برای مزید افحام و الزام خللی كه در خلال نسج عنكبوتی مخاطب مندمج میباشد به معرض اظهار میآرم و پس از انكشاف تلبیس و تزویر مخاطب عظیم التّغریر، آنچه در حقّ آن سالک مسالک تخسیر لازم میآید به ناظر بصیر و ممعن خبیر میسپارم.
قوله:
«اهل سنّت در این جواب او به دو وجه سخن دارند.
اول بطریق نقض، آنكه در این صورت امامیه را باید كه زیدیه و كیسانیه و ناوسیه و افطحیه را گمراه ندانند و ناجی و مفلح انگارند؛ زیرا كه هر یكی از این فرق مذكوره و امثال ایشان كنجی از این كشتی وسیع گرفته و در آن كنج جای خود
ساخته و یک كنج كشتی برای نجات از غرق كافی است.»
أقول:
بحمد اللّه در ما سبق به ادلّۀ قاهره و براهین باهره معلوم شد كه مصداق حدیث سفینه نفوس قدسیۀ ائمّۀ معصومین سلام اللّه علیهم أجمعین میباشند، و راكب سفینۀ اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام همان كس است كه این حضرات را به وصف جمیل ”عصمت“ متّصف بداند و جملۀ اقوال و افعالشان را مثل آیات قرآن مجید و فرقان حمید از خطا و خلل و عثار و زلل مبرّا دانسته، عصمت و امامتشان را جزو اعتقاد خود گرداند.
و چون این معنا در زیدیّه و كیسانیّه و ناوسیّه و افطحیه و امثالهم یافته نمیشود، لهذا ایشان از ركوب سفینۀ ناجیۀ منجیه به مراحل قاصیه دور، و در گرداب هلاک و خسار و تَباب و تَبار(1)
منغمس و مغمور میباشند!
و هر گاه ایشان را اصل ركوب نصیب نشده باشد، چگونه میتوان گفت كه هر یكی از ایشان كنجی از این كشتی وسیع گرفته و در آن كنج جای خود ساخته، و یک كنج كشتی برای نجات از غرق كافی است؟! هل هذا إلّا إفك وبهتان وتقوّلبما یكذبه المشاهدة والعیان؟!
قوله:
«بلكه در این صورت تعیّن ائمّه اثنا عشر نیز مخدوش گشت؛ زیرا كه هر
1) . تباب: زیان کار شدن. تبار: هلاک.
كنج كشتی در نجات بخشیدن از دریا كافی است. و معنی امام همین است كه اتّباع او موجب نجات آخرت باشد. و تمام مذهب اثنا عشریه بلكه امامیه بر هم شد.»
أقول:
چون به نصوص نبویّه علی صاحبها وآله آلاف السّلام والتّحیّة و ارشادات خود اهل بیت علیهم السّلام و دیگر ادلّۀ قاطعه و براهین ساطعه ثابت گردیده كه مصداق حدیث سفینه ائمّه معصومین اثنا عشر علیهم السّلام هستند، باز چگونه این مطلب حقّ به امثال این شبهات ركیكۀ واهیه مخدوش میتواند شد؟
و بر كسی كه ادنی شعوری داشته باشد واضح و لائح است كه هر گاه ركوب سفینۀ ناجیۀ منجیه موقوف بر اعتقاد عصمت و امامت ائمّه اثنا عشر علیهم السّلام شد، تحقّق ركوب سفینۀ ناجیۀ منجیه برای غیر امامیّۀ اثنا عشریّه از جمله محالات گردید. و در كمال ظهور است كه به غیر ركوب سفینه هیچ كنج كشتی حاصل نمیتواند شد، چه جای نجات از موج دریا؟!
پس تصوّر ركوب كشتی و حصول كنجی و نجات از موج دریا برای غیر امامیّۀ اثنا عشریّه مصداق <ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ> میباشد، و كسی كه معتقد امامت ائمّه اثنا عشر علیهم السّلام نیست برای اظهار سوء حال و خسران مآل او قول خداوند عالم <أَوْ كظُلُماتٍ في بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌمِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَكدْ یَراها ومَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ>(1)كافی و وافی است.
بالجمله، برهمی مذهب اثنا عشریّه بعد فهم معنای حقیقی حدیث
1) . سورۀ نور 24: 40.
سفینه خیال محال است، و هر كه مطلب صحیح این حدیث شریف فهمیده نزد او بنای مرصوص این مذهب حقّ ارسخ من الجبال است.
قوله:
«و اگر این كلمه را زیدیه گویند همین حرف در مقابل آنها گفته خواهد شد.»
أقول:
اگر چه ما كاری به زیدیه نداریم و ایشان را به سبب عقائد باطله و مذاهب فاسده شان از فرق ضالّۀ هالكه میشماریم، لیكن این قدر میگوئیم كه زیدیه هرگز نخواهند گفت كه تشبیه اهل بیت در این حدیث به سفینه اقتضا مینماید كه محبّت جمیع اهل بیت و اتّباع كلّ ایشان در نجات و فلاح ضرور نیست، إلی آخر ما ساقه المخاطب؛ زیرا كه این كلام سخافت انضمام در فساد و بطلان به حدّی رسیده كه هر محقّ و مبطل از آن ابا مینماید و هرگز زبان خود را به آن نمیآلاید، و هر كه كلمات زیدیّه را متعلّق به حدیث سفینه در ذخیرة المآل عجیلی(1)
و غیر آن دیده باشد میداند كه ایشان اگر چه خلطحقّ یا باطل نموده، كلمات بسیار چاویدهاند(2)،
لیكن كسی از ایشان به مثل این كلام سخافت التیام متفوّه نگردیده.
قوله:
«پس تعیّن مذهبی برای خود، هیچ فرقه را از فرق شیعه درست نیست، بلكه جمیع مذاهب را باید كه حقّ دانند و صواب انگارند.»
أقول:
چون احدی از فرق شیعه متفوّه به تقریر اختراعی شاهصاحب نشده، پس این كلامِ نافرجام شاهصاحب سراسر بیجاست، و از قبیل بناء الفاسد علی الفاسد میباشد. آری حضرات اهل سنّت خصوصاً شاه صاحب اگر جمیع مذاهب را حقّ بدانند، حقّ ایشان است؛ زیرا كه به مذاقشان همه ازوست بلكه همه اوست.
قوله:
«حال آنكه در میان مذاهب اینها تناقض و تضادّ واقع است، و هر دو جانب تناقض را حقّ دانستن در غیر اجتهادیّات قائل به اجتماع نقیضین شدن است كه بدیهي الاستحاله است.»
أقول:
این تقریر وقاحت تخمیر كه شاهصاحب برای اظهار معقولیّت خود بر زبان صَفاقت ترجمان آوردهاند، در مفاد آن اگر قدری تأمّل میكردند هرگز متفوّه به آن نمیشدند؛ زیرا كه اختلاف مذاهب پیشوایان اهل سنّت أظهر من الشّمس وأبینمن الأمس است، و هر كه ادنی نظری بر كتب و اسفار سنّیّه بیندازد از اختلاف مذاهبشان در اصول و فروع متحیّر میگردد، و اختلافاتی
كه در طبقات اسلاف و اخلاف ایشان گذشته و موجود است ناظر بصیر را به چارمَوجۀ(1)
حیرت میاندازد!
و از جمله عجائب این است كه محبّت بعض حضرات اهل سنّت به اختلاف مذاهب به حدّی رسیده كه تعدّد مذاهب را به عدد صحابه به نظر قبول و استحسان مینگرند، و مذاهب صحابه را به یک لک(2)و چارده هزار مذهب رسانیده، هر یكی را قابل اقتدا و موجب اهتدا گمان مینمایند!
علّامۀ عجیلی در ذخیرة المآل گفته:
«وقد وضع الشّیخ الرّبّاني <و> إمام <أهل> الكشف عبدالوهّاب الشعرانيّ قدّس اللّه روحه(3)في میزانه (أمثلة) لاختلاف المذاهب، فمثال(4)
كالشجرة وكتب علیه(5):
فانظر -یا أخي- إلی العین التي <في> أسفل الشّجرة وإلی الفروع والأغصان والثّمار، تجدها كلّها متفرّعة من أصل الشّجرة وهي الشّریعة، والفروع الكبار مثال أقوال أئمّة المذاهب، والفروع الصّغار مثال أقوال المقلّدین، والأغصان المتفرّعة من جوانب الفروع مثال أقوال الطلبة المقلّدین، والنّقط الحمر التي في أعلی الأغصان مثال المسائل المستخرجة من أقوال العلماء، فلم یخرج أحد(6)من عین شریعته
وشجرة علمه، وما من قول من أقوال هؤلاء الأئمّةإلّا وهو متفرّع من هذه الشّجرة وفروعها وأغصانها!
ثمّ وضع مثالاً آخر لاتّصال سائر المذاهب بعین الشّریعة، وخطّ خطوطاً كثیرة تشرع إلی العین الوسطی من سائر الجوانب، ولم یحصرها في أربعة ولا خمسة بل ذكر نحو ثمانیة عشر مذهباً كما(1)
جعلها <غیره> مئة ألف وأربعة عشر ألفاً علی عدد الصّحابة رضي الله عنهم وبأیّهم اقتدیتم اهتدیتم.»(2)
و بالاتر از این همه آن است كه بعضی از اكابر این حضرات در تصویب مذاهب مختلفه به حدّی مبالغه دارند كه از جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم حدیثی میآرند به این مضمون كه آن جناب -معاذ اللّه- ارشاد فرموده كه شریعت من بر سی صد و شصت طریقه آمده ست، نمیرود كسی در طریقه از آن طرق مگر اینكه نجات مییابد! و بعد از آن تأییدش به حدیث نجوم مینمایند و در تحیّر اصحاب عقول و احلام إلی أقصی الغایة میافزایند.
علّامه عجیلی در ذخیرة المآل كلامی از شیخ عبدالوهّاب شعرانی نقل نموده كه در آخر آن واقع است:
«وقد روی الطبراني مرفوعاً: أنّ شریعتي جاءت علی ثلاث مئة وستّین طریقة، ما سلك أحد منها طریقة(3)
إلّا <و> نجا! ویؤیّده حدیث: أصحابي كالنّجوم بأیّهم
اقتدیتم اهتدیتم انتهی <كلام الشّعراني نفع اللّه به>»(1)
قوله:
«دوم بطریق حل، آنكه جا گرفتن در یک كنج كشتی وقتی نجات بخش از غرق دریاست كه در كنج دیگر از آن كشتی رخنه نكند، و چون در یک كنج نشست و در كنج دیگر رخنه كردن آغاز نهاد، بلا شبهه غرق خواهد شد، و هیچ فرقه از فرق شیعه نیست إلّا در یک كنج این كشتی نشسته و در كنج دیگر رخنه پیدا كرد.»
أقول:
این كلام سفاهت انضمام شاهصاحب از كلام سابق اوهن و افسد است، و آنچه به طریق حلّ افاده میفرمایند از آنچه به طریق نقض افاده نموده بودند طریفتر افتاده است؛ زیرا كه هر صاحب فهم میداند كه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم در حدیث سفینه، اهل بیت خود را مثل سفینه نوح قرار داده، و مصداق اهل بیت آن جناب در این حدیث مثل حدیث ثقلین ائمّه اثنا عشر علیهم السّلام هستند، كما ثبت مرّةً بعد مرّة، پس كسی كه اثنا عشری نباشد او را ركوب سفینه اهل بیت علیهم السّلام كی نصیب شده تا گفته شود كه در یک كنج كشتی نشسته است و كنج دیگر را رخنه میكند؟! بلكه او متخلّف از این سفینه است و مصداق ”من تخلّف عنها غرق“ میباشد.
1) ذخیرة المآل: برگ 39 أ.
امّا اثنا عشریه پس چون -بحمد اللّه- راكب سفینۀ اهل بیت علیهم السّلام هستند و همۀ اجزای سفینه را محترم و معظّم و سبب نجات خود میدانند، تصوّر باطلِ رخنه كردن كشتی نسبت به ایشان نقش بر آب است.
و از جمله عجائب روزگار كه سرمایۀ حیرت بینهایت اولی الأبصار میباشد این ست كه شاهصاحب سفینۀ اهل بیت علیهم السّلام را مثل سفینۀ چوبی كه مردمان ناقص الصّنعة میسازند تصوّر نموده ولهذا آن را قابل رخنه كردن تصوّر مینماید! حال آنكه این سفینه خدا سازست كه اگر جنّ و انس مجتمع شوند در آن هیچ رخنه نمیتوانند كرد <ولَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً >(1).
بالجمله، كسانی كه راكب این سفینۀ متینه هستند، نسبت به ایشان تصوّر رخنه كردن از هر جهت خیال محال است. و كسانی كه راكب این سفینه نشدند، ایشان را غرق و هلاک بحر فنا كی قابل این امر گذاشته كه تصوّر باطل ركوب و رخنه اندازی در این سفینه نمایند؟!
آری این همه تصوّرات باطله و توهّمات عاطله كار شاهصاحب و اولیایشان است كه تفرقه ما بین سراب و آب نكرده، طریق زیغ و اعوجاج میسپرند و تمییز خطا از صواب ننموده در بحر غیّ و ضلال منغمس و منغمرند.
قوله:
«آری اهل سنّت هر چند در كنجهای مختلفه سیر و دور مینمایند، امّا
1) . سورۀ اسراء 17: 88.
كشتی ایشان سالم است، در هیچ كنج رخنه نكردهاند تا از آن طرف موج دریا درآید و غرق كند.»
أقول:
این همه بالاخوانی شاهصاحب مبنی بر مزعومات فاسده و موهومات كاسدۀ ایشان است كه در ما سبق بطلان آن به دلائل ساطعه و براهین قاطعه واضح و لائح گردیده، و هر كهدر بیانات شافیۀ اهل حقّ نظری كرده به خوبی میداند كه مصداق ”أهل بیتي“ در حدیث سفینه بالخصوص ائمّه اثنا عشر علیهم
السّلام هستند، و راكب سفینۀ اهل بیت علیهم السّلام همان كس است كه معتقد عصمت و امامت ایشان بوده باشد. و در اصول و فروع اتّباع و اقتفای ایشان بكند و به فلان و بهمان اصلاً كاری ندارد، وبحمد اللّه از این فضیلت عظمی و موهبت كبری اهل سنّت یكسر محروم و بینصیب هستند، و كلمات ناصبیّت آیاتشان در خصوص ائمّۀ اثنی عشر علیهم السّلام(1)
دلالت صریحه دارد بر اینكه ایشان اعدی عدوّ این حضرات میباشند و به افعال و اقوال خود بغض و عداوت این نفوس قدسیّه را واضح و آشكار نموده خاک مذلّت و صغار بر رؤوس خود میپاشند!
و از اینجا كالنّور علی شاهق الطور بر هر ذي شعور ظاهر و باهر میشود كه اهل سنّت هرگز راكب سفینه اهل بیت علیهم السّلام نیستند، و چون ایشان را ركوب این سفینه نصیب نشد نه نشستن در كنجی برایشان ممكن است و نه سیر و دور در كنجهای مختلفه در امكانشان میباشد، بلكه ایشان هیچ كشتی
1) . بنگرید به صفحۀ: 212.
-ولو شكسته و رخنه دار بوده باشد- ندارند، چه جای آنكه كشتی ایشان سالم بوده باشد.
بلی ایشان مثل كفّار قوم نوح علیه السّلام هستند كه به سبب تخلّف از سفینۀ نوح علیه السّلام غرق دریای هلاک گشتند، فصدق علیهم قوله تبارك وتعالی: <مِمّا خَطِیئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً فَلَمْ یَجِدُوا لَهُمْ مِنْدُونِ اللّهِ أَنْصاراً>(1).
قوله:
«و باختیار روش اهل سنّت الزام توان داد نواصب را در انكار این دو حدیث كه به دلیل عقلی در صحّت این هر دو قدح كردهاند و گفتهاند كه مفاد این هر دو حدیث تكلیف به ممتنعات عقلیه است كه بالبداهة محال است؛ زیرا كه:
اگر تمسّک به جمیع اهل بیت نموده آید، و بلا شبهه در عقائد و فروع ایشان اختلاف و تناقض رو داده، میباید كه امّت مكلّف باشد به جمع بین النقیضین، وهو محال بالبداهة.
و اگر تمسّک به بعض ایشان كرده آید یا به تعیّن خواهد بود یا به غیر تعیّن، در شقّ اول ترجیح بلا مرجّح لازم خواهد آمد، و در روایات تعیّن حقّ به جانب خود نیز اینها را اختلاف واقع است، باز همان آش اجتماع النقیضین در كاسه میآید یا ترجیح بلا مرجّح، واگر شقّ ثانی مراد باشد لازم آید تجویز عقائد مختلفه و شرائع متفاوته در یک دین واحد از خود شارع، حال آنكه <لِكلٍّ جَعَلْنا
1) . سورۀ نوح 71: 25.
مِنْكمْ شِرْعَةً ومِنْهاجاً>(1)صریح مخالف این تجویز است و به ضرورت دینیه استحالۀ آن ثابت.
و هیچ فرقه از فرق شیعه از عهدۀ جواب این خدشۀ آن اشقیا نمیتواند بر آمد إلّا چون روش اهل سنّت اختیار كند.»
أقول:
بر ناظر بصیر و متتبّع خبیر واضح و مستنیر است كه شاهصاحب جابجا در كتاب خود وكالت فضولی نواصب اختیار نموده نامه اعمال خود را سیاه و حال زار خود را تباه كردهاند! و این مقام هم از جمله آن مقامات است.
اگر اولیای شاهصاحب این مطلب را قبول نكنند و جانی در تن و مهارتی در فن داشته باشند، بر ایشان لازم و واجب است كه این تقریر نواصب را از كتب ایشان برآورده، پیش اهل حقّ بگذارند تا صدق و راستی نقل و حكایت شاهصاحب بر اصحاب انظار و ارباب ابصار واضح و آشكار گردد، <فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا ولَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النّاسُ والْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِینَ>(2).
و حقیقت حال این است كه این تقریر ضلالت تخمیر كه شاهصاحب وكالةً عن النّواصب ذكر كردهاند مأخوذ از كلمات سخافت آیات بعض علمای اهل سنّت است كه در جواب حدیث ثقلین و حدیث سفینه ملجأ و مضطرّ شده بر السنۀ سلیطه خود آورده اند!
مگر نمیدانی كه ابراهیم كردی(3)كه از مشایخ اجازه شاه ولی اللّه والد مخاطب است(4)
و خود مخاطب در همین كتاب تحفه(5)
در مبحث آیه <إِنَّما وَلِیُّكمُ اللّهُ>(6)او را به كمال تبجیل و تفخیم یاد نموده و به بعض هفوات او احتجاج كرده، در كتاب نبراس میگوید:
«وأمّا خبر السّفینة و ”إنّي تارك فیكم“ لا دلالة فیه إلّا علی أنّ المتمسّك بهم غیر ضالّ، ولا دلالة فیه علی أنّ تقلیدهم أولی، كما لا دلالة فیه علی أنّ المتمسّك بغیرهم من التّابعین للكتاب والسّنّة لیس علی هدی! وأقرب ما یتبیّنبه أنّه لا دلالة في ذلك علی الأولویّة، إنّ الأولویّة لا تثبت بهذه الأحادیث إلّا إذا دلّت علی
أنّهم لا یخطئون أبداً، ولا دلالة فیها علی ذلك كما یشهد به الواقع، لما مرّ أنّهم قد اختلفوا باعترافكم ونقلكم في المسائل الأصولیّة، وقد اعترفتم بأنّ الحقّ في الأصول واحد، وإذا كان الحقّ واحداً وهم قد اختلفوا اختلافاً متناقضاً، دلّ ذلك علی تطرّق الخطأ الإجتهادي إلیهم قطعاً ولا محیص لإنكاره، وكلّما تطرّق إلیهم كانوا كسائر المجتهدین من الأمّة، فلا أولویّة بهذه الأحادیث أصلاً.»(1)
و سابقاً شنیدی كه خود شاهصاحب در حاشیۀ كتاب خود در همین مبحث آوردهاند:
«والحاصل: أنّ المراد بالعترة إمّا جمیع أهل بیت السّكنی أو جمیع بني هاشم أو جمیع أولاد فاطمة <وعلي>. وعلی كلّ تقدیر: فالتّمسّك المأمور به إمّا بكلٍّ منهم أو بكلّهم أو بالبعض المبهم أو بالبعض المعیّن، والشّقوق كلّها باطلة.
أمّا الأوّل، فلأنّه یستلزم التّمسّك بالنّقیضین في الواقع، لاختلاف العترة فیما بینهم في أصول الدّین كما مرّ مفصّلاً.
وعلی الثّاني، یلغو الكلام؛ لأنّ التّمسّك بما أجمع علیه كلّهم <بحیث> لا یشذّ عنه فرقة لا یجدي نفعاً إذ البحث في المسائل الخلافیّة.
وعلی الثالث، یلزم تصویب الطرفین المتخالفین، ویلزم علی الإمامیّة تصویب الزّیدیّة والكیسانیّة وبالعكس.
وعلی الرّابع، یلزم التّجهیل والتّلبیس في التّبلیغ؛ إذ البعض المراد غیر مذكور في الكلام فیفضی إلی النّزاع في تعیینه كما هو الواقع.»(2)
بالجمله، از این عبارات بر اولی الأحلام به كمال ظهور منجلی گردید كه تقریری كه شاهصاحب از جانب نواصب نقل كردهاند مأخوذ از هفوات خود اهل سنّت میباشد.
و هر چند بطلان این هفوات و سقطات از افادات متینه و تحقیقات رزینه ما كه در ماسبق ذكر نمودهایم واضح و لائح شده، لیكن در اینجا باز به غرض افاده ناظرین اختصاراً میگویم كه چون مصداق اهل بیت در حدیث ثقلین و حدیث سفینه بلا ریب حضرات ائمّه اثنا عشر علیهم السّلام میباشند، و هرگز در عقائد و فروع ایشان اختلاف و تناقض نیست، لهذا مساغی برای این قیل و قال و محلّی برای این مقالِ ضلالت اشتمال كه شاهصاحب بر زبان آوردهاند نیست. وبحمد اللّه مراد بودن ائمّه اثنا عشر علیهم السّلام در حدیث ثقلین و معصوم بودنشان از خطا و زلل و اتّفاق و اجتماعشان در مذهب و فقدان اختلاف در میانشان امریست -كه علاوه بر دلائل قاطعه و براهین ساطعه كه اهل حقّ ذكر مینمایند- از افادات محرّره و اعترافات مكرّرۀ منصفین علمای اهل سنّت مثل علّامه محمّد معین سندی در دراسات اللّبیب(1)بلا شبهه ثابت و محقّق شده، و هر گاه اعیان اهل بیت علیهم السّلام معلوم گردید و عصمت و اتّفاقشان در اصول و فروع به منصّه شهود رسید، همۀ كلمات سخیفه و جمله جملات ركیكه كه شاهصاحب به وكالت نواصب نقل كردهاند باطل برآمد.
و ظاهر گشت كه مكلّف شدن امّت به جمع بین النّقیضین در صورت تمسّک به جمیع اهل بیت و احتمال تمسّک به بعضشان و بودن آن به تعیّن یا
1) . دراسات اللبیب في الأسوة الحسنة بالحبیب: 246 - 248.
به غیر تعیّن و لزوم ترجیح بلا مرجّح در شقّ اوّل؛ و اختلاف روایات تعیّن و آمدن آش اجتماع النقیضین در كاسه یا ترجیح بلا مرجّح و تجویز عقائد مختلفه و شرایع متفاوته در شقّ ثانی،همه حرفهای پوچ و بیمعنی است كه سراسر بیمحلّ و بیجا صرف شده، و اصلاً ضرری به اهل حقّ نمیرساند بلكه كمال اجنبیّت وكیل نواصب از ادراک حقائق و نهایت بُعد او از ساحت اكتناه(1)
دقائق واضح میگرداند.
و علاوه بر این، این تقریر كه مخاطب وكالةً از نواصب لئام آورده، اگر وقعی برای آن گذاشته شود هادم اساس اسلام میباشد؛ زیرا كه مثل آن كفّار اشرار در حقّ كتاب اللّه نسج میتوانند كرد، ولنعم ما قال بعض علمائنا الأعلام في هذا المقام:
«امّا آنچه این ناصب از نواصب نقل كرده پس آن در حقیقت قدح در اسلام است، مثلاً كفّار را میرسد كه بگویند آیات كتاب الهی متناقضند و متخالف، و تكلیف به عمل علی كلّ من المتناقضین محال است. و اگر تمسّک به بعض آیات نمایند، پس اگر علی التّعیین باشد، ترجیح بلا مرجّح لازم آید، و ایضاً وجوه مخصّصه مختلف میباشند و هر كسی بنابر عقیده خود وجه ترجیحی قرار میدهد، پس آمدن همان آش اجتماع النّقیضین در كاسه یا ترجیح بلا مرجّح لازم است، وبر شقّ ثانی تجویز شرائع متفاوته لازم آید.
<و نیز این تقریر شاه صاحب كه به وكالت نواصب اختراع آن كردهاند برای حدیث نجوم كه شاه صاحب و اولیایشان خیلی دلداده آن هستند نهایت
1) . اکتناه: به کنه چیزی رسیدن.
مضرّ است؛ زیرا كه بلا شبهه میتوان گفت كه> اقتدای اصحاب(1)كه مثل نجوماند اقتدا به كلّ اصحاب است یا ببعض، علی الأوّل یلزم اجتماع النّقیضین، وعلی الثّاني بعض معیّن مرادند یا غیر معیّن، علی الأوّل یلزم التّرجیح بلا مرجّح.
و ایضاً روایات اقتدا به اصحاب و ارتدادشان علی الأعقاب متعارضند، پس همان آش در كاسه شاه صاحب میآید. و نیز شیعه چون اقتدا به افضل اصحاب دارند، پس چرا مورد ملام باشند؟! وعلی الثّاني تجویز المتنافیات لازم میآید.»(2)
هكذا أفاد بعض الأعلام رفع اللّه مقامه في دار السّلام.
و هر گاه این همه دانستی بر تو واضح و لائح گردید كه مسلک اهل حقّ در باب احتجاج و استدلال به حدیث ثقلین و حدیث سفینه چنان روشن و مستقیم است كه ارباب انصاف را در آن اصلاً گنجایش قیل و قال نیست، و تقریراتشان در این خصوص مثل بنیان مرصوص است و به حدّی مبرّم و محكم افتاده كه اصلاً خدشه بر آن وارد نمیشود.
و از اینجاست كه شاه صاحب گاهی از جانب بعض مجاهیل شیعه در باب حدیث سفینه تقریر تراشی میفرمایند تا بر آن زَنَخ(3)
زنی نمایند، و گاهی وكالت فضولی نواصب اختیار نموده، میخواهند كه به دلیل عقلی در صحّت حدیث ثقلین و حدیث سفینه قدح كنند و تمام فرق شیعه را از جواب خدشۀ آن اشقیا عاجز ظاهر سازند، حال آنكه از این اضطراب و سرگردانیشان اصلاً آبی
بر روی كار نمیآید، بلكه سعی بیحاصل و جهد لا طائلشان جمله بر باد میرود.
و بر هر عاقل متدبّر به خوبی منكشف میگردد كه آنچه شاهصاحب از بعض خوش طبعان شیعه نقل كردهاند، افترای محض میباشد، و خاک مذلّت و هوان بر سر خود مخاطب حلیف البهتان میپاشد!
و آنچه به عنوان وكالت از جانب نواصب لئام به معرض بیان آوردهاند، همه از انباناسلاف نا انصاف خود برداشته، تخم ناصبیّت و انحراف در مزارع قلوب اولیای خود كاشتهاند، و در مقام جواب به نحوی كه پهلو تهی كردهاند بر ناظر بصیر واضح و مستنیر است.
و عجبتر آنكه -با وصف این وكالت سراسر ضلالت- دعوی میفرمایند كه روش ایشان برای خلاص از خدشۀ نواصب لئام یگانه تدبیر است! حال آنكه روش ایشان بلا ریب روش غراب است و متّبع ایشان بلا شبهه واصل إلی التَّبار والتَّباب(1)!
و از جمله عجائب مضحكه این است كه شاهصاحب در باب حدیث سفینه بر آنچه در متن كتاب خود ذكر كرده بودند اكتفا نورزیده، در حاشیۀ آن از بعض علمای خود تقریری سخیفتر نقل كرده به استحسان آن گرویدهاند، چنانچه میفرمایند:
«ملّا یعقوب مُلْتانی كه از علمای اهل سنّت است گفته است كه در حدیث
1) . تبار:هلاک. تباب: متضرر شدن.
پیغمبر صلّى الله عليه وسلّم تشبیه اهل بیت به سفینه و تشبیه صحابه به نجوم، اشاره میكند كه شریعت را از صحابه باید گرفت و طریقت را از اهل بیت؛ زیرا كه خوض در حقیقت و معرفت بدون اعمال طریقت و محافظت شریعت محال است، چنانچه سفر دریای ظاهر بدون ركوب كشتی و اهتدا به نجوم محال است، و فقط سوار شدن بر كشتی هر چند نجات بخش از غرق است امّا وصول به مقصد بدون مراعات نجوم محال است، چنانچه فقط مراعات نجوم بدون كشتی بیاثر و باطل.در این نكته تأمّل باید كرد كه بسیار عمیق است. انتهی.»(1)
و اين تقریر سراسر تزویر كه اصل(2)
والحاصل أنّ هذه الآیه تدلّ علی وجوب حبّ آل رسول الله صلّی الله علیه وسلّم وحبّ أصحابه، وهذا المنصب لا یسلم إلّا علی قول أصحابنا أهل السنّة والجماعة الذین جمعوا بین حبّ العترة والصّحابة. وسمعت بعض المذكرین قال: إنّه صلّی الله علیه وسلّم قال: مثل أهل بیتي كمثل سفینة نوح، من ركب فیها نجا. وقال صلّی الله علیه وسلّم: أصحابي كالنجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم. ونحن الآن في بحر التكلیف و تضربنا أمواج الشبهات والشهوات، وراكب البحر یحتاج إلی أمرین: أحدهما: السفینة الخالیة من العیوب والثقب، والثاني: الكواكب الظاهرة الطالعة النیّرة. فإذا ركب تلك السفینة ووقع نظره علی تلك الكواكب الظاهرة كان رجاء السلامة غالباً، فكذلك ركب أصحابنا أهل السنّة سفینة حبّ آل محمّد ووضعوا أبصارهم علی نجوم الصحابة، فرجوا من الله تعالی أن یفوزوا بالسّلامة والسعادة في الدنیا والآخرة.
از این عبارت ظاهر است كه تقریر مشتمل بر حدیث سفینه و حدیث نجوم تقریریست كه صاحب تفسیر كبیر آنرا از بعض مذكرین شنیده، به عنوان استحسان ناقل آن گردیده، لیكن بس عجیب و غریب است كه بعضی از علمای سن!یه چنان دلداده این تقریر تغریر شدهاند كه تعمّداً یا ذهولاً آنرا به فخر رازی نسبت میكنند. مگر نمیدانی كه علّامه طیبی در كاشف شرح مشكاة [12/ 3919] در شرح حدیث سفینه گفته:
شبّه الدنیا لما فیها [«م»: بما فيها] من الكفر والضلالات والبدع والأهواء الزائغة ببحر لجّي یغشاه موج من فوقه موج، من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض، وقد أحاط بأكنافه وأطرافه الأرض كلّها، ولیس منه خلاص ومناص إلّا تلك السفینة، وهي محبّة أهل بیت رسول الله صلّی الله علیه وسلّم وما أحسن انضمامه مع قوله: مثل أصحابي مثل النجوم من اقتدی بشيء <منها> اهتدی. قال الإمام فخرالدین الرازي في تفسیره: نحن معاشر أهل السنّة بحمدالله ركبنا سفینة محبّة أهل بیت النبيّ صلّى الله عليه وسلّم واهتدینا بنجم هدي أصحاب النبي صلّی الله علیه وسلّم ونرجو النجاة من أهوال القیامة ودركات الحجیم والهدایة إلی ما یزلفنا إلی درجات الجنان والنعیم المقیم.
و ملّا علی قاری در مرقاة شرح مشكاة [10/ 553] در شرح حدیث سفینه نقلاَ عن الطیبی آورده:
شبّه الدنیا بما فیها من الكفر والضلالات والبدع والجهالات والأهواء الزائغة ببحر لجّي یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض، وقد أحاط بأكنافه وأطرافه الأرض كلّها ولیس منه خلاص ولا مناص إلّا تلك السفینة وهي محبة أهل بیت الرسول صلّی الله علیه وسلّم وما أحسن انضمامه مع قوله: مثل أصحابي مثل النجوم من اقتدی بشيء منه [حاشيۀ «ح»: منها] اهتدی. ونعم ما قال الإمام فخرالدین الرازي في تفسیره: نحن معاشر أهل السنّة بحمدالله ركبنا سفینة محبّة أهل البیت واهتدینا بنجم هدي أصحاب النبي صلّی الله علیه وسلّم فنرجو النجاة من أهوال القیامة ودركات الجحیم والهدایة إلی ما یوجب درجات الجنان والنعیم المقیم انتهی. وتوضیحه أنّ من لم یدخل السفینة كالخوارج هلك مع الهالكین في أول وهلة، ومن دخلها ولم یهتد بنجوم الصحابة كالروافض ضلّ ووقع في ظلمات لیس بخارج منه.»
بطلان و هوان این هفوات بارده و سقطات شارده از آنچه در متن به جواب ملتانی و به جواب شاهصاحب مذكور میشود بر ارباب ألباب ظاهر و باهر است. 12 منه ره».
و مأخذآن تقریر سخافت تخمیر بعضمذكرین پر تغریر میباشد موهون و مردود است به وجوه عدیده و براهین سدیده:
اول آنكه مبنای این تقریر بر حدیث: ”أصحابي كالنّجوم“ است، حال آنكه قدح و جرح آن حسب افادات علمای اعلام سنّیّه به تفصیلتمام در ما سبق شنیدی(1)، و حال پر اختلال آن به نظر حقیقت بین دیدی، پس تمسّک مُلتانی به این حدیث فاسد المبانی نزد ارباب تحقیق و تنقید، موجب نهایت تعییر و تندید(2)
است.
دوم آنكه بر فرض صحّت حدیث ”أصحابي كالنّجوم“ مراد از اصحابی در آن ”أهل بیتي“ است، وبحمد اللّه این مطلب از تحقیقات انیقه ما كه در این كتاب و در كتاب استقصاء الإفحام به تفصیل تمام مذكور شده(3)،
ثابت و محقّق گردیده. پس هویدا و آشكار گردید كه بنابر حدیث نجوم اخذ شریعت از اهل بیت علیهم السّلام باید كرد نه از اغیار، واللّه الواقي عن سلوك مسلك التّباب والتّبار.
سوم آنكه اگر بالفرض در حدیث ”أصحابي كالنّجوم“ مراد از ”أصحابي“ ”أهل بیتي“ نبوده باشد، باز هم چون اهل بیت عصر نبوی علیهم السّلام بلا شبهه و ارتیاب داخل در زمره اصحاب بودند، بلكه نزد اهل ایمان و یقین، رأس و رئیس ایشان محسوب میشدند، لهذا حدیث ”أصحابي كالنّجوم“ اهل بیت علیهم
السّلام را هم شامل خواهد بود. و پر ظاهر است كه هر گاه اهل بیت علیهم السّلام به سبب اتّصاف به وصف صحابیّت در مصداق حدیث نجوم داخل گشتند، اخذ شریعت از ایشان واجب و لازم گردید، و تنحیهو تبعیدشان از مقام منیع نشر شریعت و قصر و حصر ایشان در دائرۀ ارشاد و طریقت به سر حدّ بطلان رسید، ولقد صدق اللّه الحمید المجید في قوله: <وإِنَّ الظّالِمِینَ لَفِي شِقاقٍ بَعِیدٍ>(1).
چهارم آنكه هر گاه حدیث نجوم بر نفوس قدسیه اهل بیت علیهم السّلام شامل آمد و این حضرات در مصادیق آن داخل شدند و حدیث سفینه بلا منازعت مختصّ به ایشان گشت، مصدّق و محقّق گردید كه این حضرات قدسی صفات به لحاظ جمع بین الفضیلتین احقّ و اولی بالتقدیم هستند؛ هم در مقام اخذ شریعت و هم در محلّ اخذ طریقت. و ثابت و مبرهن شد كه حدیث نجوم و حدیث سفینه هر دو دلیل واضح و برهان لائحِ جلالت شأن و عظمت مكان و تقدّم و تفوّق و زعامت و امامت این اركان دین مبین و اعلام شرع متین و حجج اللّه علی العالمین میباشد، و تقریر سراسر تزویر ملتانی غریر منقلب شده، خاک مذلّت و هوان بر سر خودش میپاشد.
پنجم آنكه اگر بالفرض حدیث نجوم تعلّقی به اهل بیت علیهم السّلام نداشته باشد، باز هم مفاد آن هرگز این نیست كه شریعت را از اهل بیت علیهم السّلام نباید گرفت، و چگونه كسی از عقلا اقدام بر این میتوان كرد حال آنكه آیات متكاثرۀ قرآن مجید و احادیث متضافرۀ رسول ربّ حمید صلّی اللّه علیه وآله الصّنادید ما دام للحمام تغرید اخذ شریعت را از اهل بیت عصمت و طهارت
1) . سورۀ حج 22: 53.
واجب و لازم میگرداند، و بودن این حضرات معادن علم و حكمت و منابع دین و شریعت بهمنصّۀ شهود میرساند. پس بنابر حدیث نجوم اصحاب را قابل اخذ شریعت گمان كردن و نفوس قدسیّۀ اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام را قابل اخذ شریعت ندانستن، غضب خالق را خریدن و روح نبوی را به اقبح وجوه رنجانیدن است.
ششم آنكه حدیث سفینه را صرف مشیر به اخذ طریقت از اهل بیت علیهم السّلام دانستن و آن را دلیل اخذ شریعت از این نفوس قدسیّه نگردانیدن، خلاف تحقیقات علمای اعلام و محقّقین عظام سنّیّه است. و هر كه افادات ایشان را دیده است و جرعه از افاضات شان كشیده، به خوبی میداند كه ایشان این حدیث شریف را آمر و حاكم به اخذ شریعت از اهل بیت علیهم السّلام میدانند، و این مطلب را به عناوین شتّی از عبارات و كلمات خویش ظاهر و باهر میگردانند، وقد رأیت فیما أسلفناه شطراً من عبارات هؤلاء الأعلام، فعلیك النّظر فیها بالإمعان والإنعام.(1)
هفتم آنكه دلالت حدیث سفینه بر وجوب اخذ شریعت از اهل بیت علیهم السّلام به حدّی واضح و لائح است كه نصراللّه كابلی كه خواجۀ شاهصاحب است به آن اعتراف نموده و به الجاء قادر علی الإطلاق رجوع خلفاء و صحابه را به سوی جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام در مسائل مشكله، ناشی از این مطلب دانسته، چنانچه در صواقع بعد ذكر حدیث سفینه گفته:
«ولا شكّ أنّ الفلاح منوط بولائهم وهدیهم، والهلاك بالتخلّف <عنهم>.ومن
1) . برای نمونه بنگرید به صفحۀ: 227.
ثمّة كان الخلفاء والصّحابة یرجعون إلی أفضلهم فیما أشكل علیهم من المسائل، وذلك لأنّ ولاءهم واجب وهدیهم هدي النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم.»(1)
پس بعد از این، پسندیدن مخاطب خرافت ملتانی را جز آنكه كاشف از عقوق پدر معنوی خود باشد، دیگر چه توان گفت؟!
هشتم آنكه دلالت حدیث سفینه بر لزوم اخذ شریعت از اهل بیت علیهم السّلام امری است كه از كلام خود شاهصاحب صراحةً واضح و آشكار است. بیانش اینكه شاهصاحب كما سمعت در متن كتاب خود فرمودهاند: «و همین قسم حدیث ”مثل أهل بیتي فیكم مثل سفینة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق“ دلالت نمیكند مگر بر آنكه فلاح و هدایت مربوط به دوستی ایشان و منوط به اتّباع ایشان است، و تخلّف از دوستی و اتّباع ایشان موجب هلاک.»(2)
و نیز شاهصاحب در متن كتاب خود فرمودهاند:
«و همین است حال اتّباع كه اهل سنّت یک طائفه را خاص نمیكنند، از هر همه روایات دین خود میآرند و بدان تمسّک میجویند، چنانچه كتب تفسیر و حدیث و فقه ایشان بر آن گواه است.»(3)
انتهی.
و بعد این اعتراف صریح در متن كتاب، در حاشیه آن كلام سخیف ملتانی را ذكر كردن و حدیث نجوم را دلیل اخذ شریعت از اصحاب، و حدیث سفینه را دلیل اخذ طریقت از اهل بیت علیهم السّلام وانمودن، علانیةً طرق
مناقضه و مباهته پیمودن است.
نهم آنكه اگر این تقریر ملتانی حظّی از صحّت داشته باشد، لازم میآید كه جماعت اصحابو زمرۀ اهل بیت علیهم السّلام هر دو -العیاذ باللّه- خلاف حكم نبوی نموده باشند؛ زیرا كه پر ظاهر است كه اهل بیت علیهم السّلام هرگز اخذ شریعت از اصحاب ننمودند، و همچنین اصحاب راه اخذ طریقت از اهل بیت نپیمودند. و اگر بعضی را فرض كنیم كه سالک این راه بودند، اكثر كه بلا شبهه منحرف از این طریق گردیدند. پس اینک ملتانی را باید كه قدری در مآل تقریر سفاهت تخمیر خود اندیشه نماید و ببیند كه این كلام نافرجامش او را به كدام وادی مهلک میاندازد و به چه بلای بیدرمان مبتلا میسازد، فلیضحك قلیلاً ولیبك كثیراً.
دهم آنكه اظهار ملتانی كه خوض در بحر حقیقت و معرفت بدون اعمال طریقت و محافظت شریعت محال است، برای حضرات صوفیّه قیامت كبری بر سر میآرد؛ زیرا كه حضراتشان بسیاری از نامقیّدان و قلندران را -كه اصلاً به اعمال طریقت و محافظت شریعت كاری نداشتند و تجاهر به منكرات و قبائح میكردند و اعلان به فسق و فجور مینمودند- واصل به حقّ و عارف كامل میدانند، كما لا یخفی علی ناظر لواقح الأنوار و نفحات الأنس وغیر ذلك من كتب المتصوّفین الأعلام، وقد بیّنا شطراً من أحوالهم في كتابنا استقصاء الإفحام(1). پس این همه بزرگان دین خود را به این كلمه ازرا و تهجین نمودن، سراسر از مصلحت اندیشی دور افتادن و داد انحراف از این جماعت بدیعة
1) . ما تا زمان تحقیق این مجلّد، نسخۀ کامل کتاب شریف «استقصاء الإفحام» را بدست نیاوردیم.
الأطراف دادن است.یازدهم آنكه ادّعای ملتانی كه سفر دریای ظاهر بدون ركوب كشتی و اهتدا به نجوم محال است، دعوی بیدلیل بلكه دلیل بیخبری اوست از واضحات جلیّه، چه هر ذی بصری میداند كه ضرورت اهتدا به نجوم در وقتی لاحق میشود كه طریق مظلم باشد، چنانچه خداوند عالم میفرماید <وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَكمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها في ظُلُماتِ الْبَرِّ والْبَحْرِ>(1)، لیكن در صورت تبیّن طریق و عارف بودن كشتیبان و وزیدن باد مراد و جریان سفینه به إذن اللّه، راكب سفینه را هرگز احتیاجی به نجوم نمیافتد و سفینهاش یقیناً به ساحل نجات و منزل مقصود میرسد، وذلك ظاهر عند الراكب البصیر <ولا یُنَبِّئُك مِثْلُ خَبِیرٍ>(2).
دوازدهم آنكه قول ملتانی كه فقط سوار شدن بر كشتی هر چند نجات بخش از غرق است امّا وصول به مقصد بدون مراعات نجوم محال است، كلامی است كه اجنبیّت او از درک حقائق بر هر صغیر و كبیر واضح و لائح میگرداند؛ زیرا كه ما عن قریبٍ ثابت نمودیم كه در سفر دریا وصول به مقصد بدون مراعات نجوم ممكن است. و علاوه بر این میگوئیم هر گاه مقصود اصلی نجات از غرق بوده باشد، سوار شدن در كشتی كفایت میكند و احتیاجی به مراعات نجوم نیست، كما هو ظاهر عند أولی البصائر والأبصار وإن كان خفیّاً عن النّواصب الفاقدین للأنظار.
سیزدهم آنكه كلام ملتانی كه فقط مراعات نجوم بدون كشتی بیاثر و
باطل است، اعترافیاست كه امر حقّ را بر زبان او جاری نموده، لیكن به مفاد ”كلمة حقّ یراد بها باطل“ مقصود او از این كلام غیر محمود است؛ زیرا كه حسب دستور كلمات سابقهاش به این كلام هم میخواهد كه حدیث نجوم را در حقّ اسلاف نا انصاف خود فرود آرد، حال آنكه به لحاظ بیانات سابقۀ ما واضح و لائح گردیده كه احتجاج اهل سنّت به حدیث نجوم به نحوٍ من الأنحاء درست نمینشیند و هیچ محملی از محامل مقرّرۀ ایشان در اذهان اصحاب انصاف جا نمیگزیند.
چهاردهم آنكه فرمایش شاهصاحب كه در این نكته تأمّل باید كرد كه بسیار عمیق است! فرمایشی است سراسر بیجا؛ زیرا كه این نكتۀ سطحیّه هرگز عمقی ندارد و آثار فساد و بطلان و اعلام مهانت و هوان بر سطح آن به حدّی واضح و نمایان است كه هیچ ناظری را -به شرطی كه بصیر بوده باشد- احتیاج به تأمّل در آن نیست.
تنبیه و ایقاظ یرغم أنف كلّ جعظری جوّاظ(1)
بر اصحاب ابصار و ارباب انظار كالشمس في رابعة النّهار واضح و آشكار است كه ملتانی و شاه صاحب هر دو در فهم معنای حدیث سفینه طریق جور و اعتساف گزیده از مطلب واضح این حدیث شریف تعامی صریح ورزیدهاند.
بیانش اینكه:
1) . جَعظَری و جوّاز: مردم بسیار خوار.
جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بلا ریب و بلا اشتباه اهل بیت علیهم السّلام را به سفینۀ نوح علی نبیّنا وآله وعلیه السّلام تشبیهدادهاند نه به سفینه كه مردمِ دیگر آن را ساخته باشند، و در كمال ظهور است كه سفینۀ نوح علیه السّلام هرگز محتاج به نجوم نبود، به چند وجه:
اول آنكه مقصود اصلی از ركوب آن سفینه نجات از غرق در طوفانی بود كه به عنوان عذاب بر قوم حضرت نوح نازل شده بود. و این معنا به مجرّد ركوب سفینه مذكوره حاصل میشد و هرگز موقوف بر مراعات نجوم نبود. و بحمد اللّه در وقت تشبیه اهل بیت علیهم السّلام به سفینۀ نوح، همین مقصود محمود اصالةً پیش نظر جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بود، و از اینجاست كه فرمود: ”من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق“. پس سفینه كه مشابه سفینه جناب نوح علیه السّلام باشد، ركوبش را كافی ندانستن و راكبین آن را محتاج به نجوم وانمودن سراسر راه ضلال و اضلال پیمودن است.
دوم آنكه همراهی حضرت نوح علیه السّلام كه پیغمبر اولی العزم و نبیّ معصوم بود برای راكبین سفینه از جمله اسباب یقینیّۀ اهتدا و نجات و موجب بینیازی از تمامی آثار و علامات بود. و بعد ادراک این معنا احدی از ارباب احلام بلكه هیچ كسی از سفهای اخفّاء الهام هم نخواهد گفت كه این چنین كشتی را احتیاجی به نجوم بوده باشد.
سوم آنكه جناب احدیّت جلّ وعلا در باب سفینۀ نوح علیه السّلام در سورۀ هود میفرماید <وَ اصْنَعِ الْفُلْك بِأَعْیُنِنا ووَحْیِنا>(1)، و در كمال ظهور است كه هرگاه
1) . سورۀ هود 11: 37.
سفینۀ نوح علیه السّلام به دست حقّ پرست آن جناب و پیش نظر ربّ الأرباب و مطابق وحی خالق آب و تراب، مرتّب شده باشد؛ باز چنین سفینه را در سیر محتاج نجوم گمان كردن، سراسر راه ظلم و عدوان و جهل و طغیان سپردن است.
چهارم آنكه حقّ جلّ وعلا در سورۀ هود در باب سفینه حضرت نوح علیه السّلام فرموده <بِسْمِ اللّهِ مَجْراها ومُرْساها>(1)و طبری در تفسیر خود، در تفسیر این كلام بلاغت نظام گفته:
«حدّثنا أبوكریب، قال: ثنا جابر بن نوح، قال: ثنا: أبورَوْق، عن الضّحّاك في قوله: <اِرْكبُوا فِیها بِسْمِ اللّهِ مَجْراها ومُرْساها> قال: إذا أراد أن ترسي، قال: ”بسم اللّه“ فأرست(2)
وإذا أراد أن تجري قال: ”بسم اللّه“ فجرت.»(3)
و بغوی در تفسیر معالم التّنزیل گفته:
«قال الضحّاك: كان نوح إذا أراد أن تجري السّفینة، قال: ”بسم اللّه“ فجرت، وإذا أراد أن ترسو قال: ”بسم اللّه“فرست.»(4)
و فخر الدین رازی در تفسیر خود گفته:
«قال ابن عبّاس: (يريد) تجري بسم اللّه وقدرته، وترسو بسم اللّه وقدرته، وقیل: كان إذا أراد
أن تجری بهم قال: ”بِسْمِ اللّهِ مَجْراها“ فتجري وإذا أراد أن ترسو، قال: ”بِسْمِ اللّهِ مُرْساها“ فترسو.»(1)
و نظام اعرج نیسابوری در تفسیر خود گفته:
«یروی أنّه كان إذا أراد أن تجری، قال: ”بسم اللّه“ فجرت، وإذا أراد أنترسو، قال: ”بسم اللّه“ فرست.»(2)
و علاءالدین الخازن البغدادي در تفسیر خود گفته:
«یعني: بِسْمِ اللّهِ إجراؤها (وإرساؤها). قال الضّحّاك: كان نوح إذا أراد أن تجري السّفینة قال: ”بسم اللّه“ فتجري، وكان إذا أراد أن ترسو -یعني تقف- قال: ”بسم اللّه“فترسو. أي تقف.»(3)
و سیوطی در تفسیر درّ منثور گفته:
«وأخرج ابن جریر عن الضحّاك قال: كان إذا أراد أن ترسي، قال: ”بسم اللّه“ فأرست(4)، وإذا أراد أن تجري، قال: ”بسم اللّه“ فجرت.»(5)
و در كمال ظهور است كه این چنین سفینه كامله مكمله كه به نام خدا جاری شود و به نام خدا توقّف كند، محتاج به نجوم نمیتواند.
پنجم آنكه جناب ربّ الأرباب در باب سفینۀ حضرت نوح علیه السّلام در سورۀ قمر میفرماید <وَ حَمَلْناهُ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ ودُسُرٍ 13 تَجْرِی بِأَعْیُنِنا جَزاءً لِمَنْ كانَ
كفِرَ>(1)، وطبری در تفسیر خود آورده:
«وقوله: <تَجْرِی بِأَعْیُنِنا> یقول جلّ ثناؤه: تجري السّفینة التي حملنا نوحاً فیها بمرأی منّا ومنظر. وذكر عن سفیان في تأویل ذلك: ما حدّثنا ابن حمید، قال: ثنا مهران، عن سفیان، في قوله: <تَجْرِی بِأَعْیُنِنا> یقول: بأمرنا.»(2)
و ثعلبی در تفسیر خود آورده:«<قوله عزّ وجلّ> <تَجْرِی بِأَعْیُنِنا> أي بمرأی منّا. مقاتل بن حیّان: بحفظنا، ومنه قول النّاس للمودّع: عین اللّه علیك. مقاتل بن سلیمان: لوحینا(3). سفیان: بأمرنا.»(4)
و بغوی در تفسیر خود گفته:
«<تَجْرِی بِأَعْیُنِنا> أي بمرأی منّا. وقال مقاتل بن حیّان: بحفظنا، ومنه قولهم للمودّع: عین اللّه علیك. وقال سفیان: بأمرنا.»(5)
و خازن بغدادی در تفسیر خود گفته:
«<تَجْرِی> یعني السّفینة <بِأَعْیُنِنا> یعني بمرأی منّا. وقیل: بحفظنا. وقیل: بأمرنا.»(6)
و ابن كثیر شامی در تفسیر خود گفته:
«وقوله: <تَجْرِی بِأَعْیُنِنا> أي: بأمرنا بمرأی منّا وتحت حفظنا وكلاءتنا.»(1)
و پر ظاهر است كه هر گاه جریان سفینۀ نوح علیه السّلام پیش نظر جناب احدیّت و به حكم او تعالی شأنه و زیر حفظ و صیانت آن قادر متعال بود، باز چگونه عاقلی میتوان گفت كه اصحاب این سفینه محتاج به كواكب و نجوم بودند؟!
ششم آنكه سفینۀ نوح علیه السّلام چون از عجائب آیات الهیّه بود لهذا خود به وحی ربّانی مشرّف میگشت و با جناب نوح علیه السّلام جابجا كلام میكرد. و در كمال ظهور است كه این چنین سفینه را در سیر و طواف احتیاجی به نجومنمیافتد.
محمّد بن عبداللّه الكسائي در قصص الأنبیاء در قصّۀ حضرت نوح آورده:
«قال: وأوحی اللّه إلی السّفینة أن تطوف أقطار الأرض، فعند ذلك أطبق نوح أبوابها وجعل یتلو صحف شیث وإدریس وكانوا لا یعرفون اللّیل والنّهار في السّفینة إلّا بخرزة بیضاء كانت مركبة في السفینة، إذا نقص ضوءها علموا أنّه لیل وإذا زاد ضوءها علموا أنّه نهار، وكان الدّیك یصقع عند الصّباح فیعلمون أنّه قد طلع الفجر.
قال وهب: إذا صقع الدّیك یقول: سبحان الملك القدّوس، سبحان من أذهب اللّیل وجاء بالنّهار. یا نوح: الصّلاة، یرحمك اللّه!
قال: والدّنیا كلّها أطبقت بالماء ولا یری فیها جبل ولا حجر ولا شجر، وكان الماء قد علا أعلی الجبال أربعین ذراعاً، وسارت السّفینة حتّی وقعت ببیت المقدس،
1) . تفسیر ابن كثیر: 7/ 477.
ثمّ وقفت وقالت: یا نوح! هذا البیت المقدس الذي یسكنه الأنبیاء من ولدك علیهم السّلام، ثمّ كرّت راجعة حتّی صارت (إلى) موضع الكعبة وطافت سبعاً ونطقت بالتّلبیة، فلبّی نوح ومن معه في السّفینة، وكانت لا تقف في موضع إلّا تنادیه وتقول: یا نوح! هذه بقعة كذا وهذا جبل كذا وكذا حتّی طافت بنوح الشّرق والغرب، ثمّ كرّت راجعة إلی دیار قومه، وقالت: یا نوح! یا نبيّ اللّه! أ لا تسمع صلصلة السّلاسل في أعناق قومك <مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْصَارًا>(1)قال: ولم تزل السّفینة كذا ستّة أشهر، أوّلها رجب وآخرها ذي الحجّة.»(2)
هفتم آنكه سبب اصلی سیر سفینۀ حضرت نوح علیه السّلام و نجات از غرق و هلاک، ذوات مقدّسۀ اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام بودند. و پر ظاهر است كه هر گاه برای سفینۀ نوح علیه السّلام بركات این نفوس عالیه حاصل باشد، باز چگونه احتیاجی به سوی نجوم سما برای آن در متخیّلۀ اهل ایمان و ارباب عرفان خواهدگذشت؟!
حالا، خبری كه دلیل این مطلب است و از عجایب آیات الهیّه میباشد و حقیّت مذهب اهل حقّ از آن كالشّمس في رابعة النّهار واضح و آشكار است باید شنید، و جلوۀ ظهور حقّ به چشم بصیرت عیاناً باید دید.
حافظ بارع مورّخ العصر مفید العراق محبّالدّین أبوعبداللّه محمّد بن محمود بن الحسن بن هبةاللّه بن محاسن بن النجّار البغدادي كه از اجلّۀ حفّاظ اعلام و اثبات عظام سنّیّه است، و جلالت شأن و رفعت
مكان او بر ناظر تذكرة الحفّاظ(1)
ذهبی، و عبر(2)
ذهبی، و دول الإسلام(3)
ذهبی، و فوات الوفیات(4)
صلاحالدّین كتبی، و وافي بالوفیات(5)صلاحالدین صفدی، و مرآة الجنان(6)
یافعی، و طبقات شافعیه(7)
تاجالدین سبكی، و طبقات شافعیه(8)
جمالالدین اِسنوی، و طبقات شافعیه(9)تقیالدین اسدی، و مدینةالعلوم(10)ازنیقی، و ابجد العلوم(11)و تاج مكلّل(12)
و إتحاف النّبلاء(13)
مولوی صدّیق حسن خان معاصر، ظاهر و باهر است، در ذیل كتاب تاریخ بغداد كه از مشاهیر كتب و مصنّفات او میباشد -علی ما نقل عنه- در ترجمۀ حسن بن أحمد المحمدي به سند خود میآرد:
«عن أنس بن مالك، عن النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم أنّه قال:
1) . تذكرة الحفّاظ: 4/ 147 - 148.
2) . العبر في خبر من غبر: 3/ 148 - 249.
3) . دول الإسلام: 2/ 160.
4) . فوات الوفیات: 4/ 36 - 37.
5) . الوافي بالوفیات: 5/ 8 - 10.
6) . مرآة الجنان وعبرة الیقظان: 4/ 86.
7) . طبقات الشافعیة الكبری: 8/ 98 - 99.
8) . طبقات الشافعیة: 2/ 282.
9) . طبقات الشافعیة: 2/ 156 - 158.
10) . به این مصدر دست نیافتیم.
11) . أبجد العلوم: 3/ 97.
12) . التاج المكلّل من جواهر مآثر الطراز الآخر والأول: 170 - 171.
13) . إتحاف النبلاء المتّقین بإحیاء مآثر الفقهاء المحدّثین: 368.
لمّا أراد اللّه عزّ وجلّ أن یهلك قوم نوح عليه السّلام أوحی اللّه إلیه أن شقّ ألواح السّاج، فلمّا شقّها لم یدر ما صنع، فهبط جبرائیل عليه السّلام فأراه هیئة السّفینة ومعه تابوت فیه مئة ألف مسمار وتسعة وعشرون ألف مسمار، فسمّر المسامیر كلّها في السّفینة إلی أن بقیت خمسة مسامیر.
فضرب بیده إلی مسمار منها فأشرق في یده وأضاء كما یضيء الكوكب الدّريّ في أفق السماء. فتحیّر من ذلك نوح، فأنطق اللّه ذلك المسمار بلسان طلق ذلق فقال: أنا علی اسم خیر الأنبیاء محمّد بن عبداللّه.
فهبط جبرائیل، فقال له: یا جبرائیل! ما هذا المسمار الذي ما رأیت مثله؟
قال: هذا بسم خیر الأوّلین والآخرین محمّد بن عبداللّه صلّى الله عليه وسلّم أسمره في أوّلها علی جانب السّفینة الأیمن.
ثمّ ضرب بیده علی مسمار ثان فأشرق وأنار. فقال نوح عليه السّلام وما هذا المسمار؟ قال: مسمار أخیه وابن عمّه عليّ بن أبيطالب، فأسمره علی جانب السّفینة الیسار في أوّلها.
ثمّ ضرب بیده إلی مسمار ثالث فزهر وأشرق وأنار. فقال له جبرائیل عليه السّلام: هذا مسمار فاطمة عليها السّلام، فأسمره إلی جانب مسمار أبیها صلّى الله عليه وسلّم.
ثمّ ضرب بیده إلی مسمار رابع فزهر وأنار. فقال له: هذا مسمار الحسن عليه السّلام فأسمره إلی جانب مسمار أبیه عليه السّلام.ثمّ ضرب بیده إلی مسمار خامس فأشرق وأنار وبكی وأظهر النّداوة. فقال: یا جبرائیل! ما هذه النّداوة؟ فقال: هذا مسمار الحسین بن عليّ سیّد الشّهداء فأسمره إلی جانب مسمار أخیه.
ثمّ قال النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم قال اللّه تعالی: <وَ حَمَلْناهُ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ ودُسُرٍ>(1).
قال النّبي صلّى الله عليه وسلّم: الألواح خشب السّفینة ونحن الدّسر، ولولانا ما سارت السفینة بأهلها.»(2)
و از جمله صنائع شنائع و بدائع خدائع شاهصاحب آن است كه: به غرض فاسد صرف حدیث سفینه از مفاد حقیقی و مطلب اصلی آن، در تفسیر خود -كه مسمّی به فتح العزیز است- به تقلید ناسدید ملّا یعقوب ملتانی، تقریری عجیب و تزویری غریب آورده، و اگر چه برای خدع قلوب عوامّ و تغریر زرافه(3)اغثام، مسلک ظاهریِ تبجیل و اعظام اهل بیت كرام علیهم آلاف الصّلاة والسّلام سپرده، لیكن در حقیقت به جانبداری و حمایت اصحابِ مستحقّین عتاب، قصب السّبق از خوارج و نصّاب برده، و به ذكر حدیث نجوم در مقابل حدیث سفینه و احتجاج و استدلال به آن بر دعوای باطلۀ كمال علمی صحابه به اقبح وجوه پیش پا خورده!
و ما در این مقام عین كلام مخاطب متبوعالعوام نقل مینمائیم و بعد از آن بعون اللّه المنعام تمییز صحیح از فاسد و تزییل رائج از كاسد نموده، در تبصیر ناظر خبیر میافزائیم.
پس مخفی نماند كه شاه صاحب در تفسیر فتح العزیز در تفسیر سورۀ حاقّه گفته:
«<حَمَلْناكمْ في الْجارِیَةِ>(1)یعنی برداشتیم شما را در سفینۀ جاریه كه هم در آب طوفان بود وهم غرق نمیشد. پس با وجود شركت در عذاب شما را محفوظ داشتیم به طفیل آنكه در اصلاب مؤمنین بودید و كشتی شما بر مادّۀ عذاب كه آب طوفان بود به كمال آهستگی جاری شد، چنانچه مؤمنین روز قیامت بر پل صراط كه بر پشت جهنّم باشد جاری شوند.
و در تعلیم این تدبیر شما را منفعتی دیگر برای شما اراده فرمودهایم كه <لِنَجْعَلَها لَكمْ تَذْكرَةً>(2)یعنی تا بگردانیم آن كشتی را برای شما یادگار، و در هر جا كه خوف غرق داشته باشید و خواهید كه سطح آب را قطع كرده از ملكی به ملكی و از كناری به كناری انتقال نمائید، همین قسم خانه روانی از اجسام نباتیّه خشبیّه درست كرده، بكار برید، و به تأمّل عقلی پیبرید كه نجات از ثقل طبیعی گناهان كه مانند آب غرق كنندهاند و در قعر هاویه میاندازند بدون آنكه توسّل به كسانی كرده آید كه خود را ”ظرف ألطف اللّطفا“ ساخته باشند مانند چوب كه خود را ظرف هوای لطیف كرده است، ممكن نیست. پس به هر نوع كه ممكن شود خود را در دل آن ظروف لطیفه جا باید داد كه بركت آن لطیف كه مظروف آن ظروف است شامل حال ما هم شود، و به حكم آنكه ما هم مظروف آن ظروفایم و آن لطیف هم مظروف آن ظروف است اتّحاد ظرف با آن لطیف بهم رسانیم و خود
را از ثقل گناهان وارهانیم.
و آن ظروف لطیفه در هر وقت كمیاب و نادر الوجود میباشند، لا جرم در طلب و تفتیش آنها باید شد و به دل و جان در متابعت و محبّت آنها باید كوشید كه در دلهای آنها جا پیدا كنیم. و برای این امّت مرحومه آن ظروف لطیفه اهل بیت مصطفویاند علیهم السّلام كه محبّت ایشان و متابعت ایشانموجب آن میگردد كه در دلهای آنها این كس را جای پیدا شود، و چون آن دلها از نور لطیف حضرت باری جلّ اسمه معمور و مملوّ است، به سبب مشاركت ظرف و مجاورت مكان (با) آن جناب مناسبتی پیدا آید كه در دفع ثقل طبعی گناهان حكم تریاق دارد، ولنعم ما قیل، بیت:
مور بیچاره هوس كرده كه در كعبه رسد
دست در پای كبوتر زد و ناگاه رسید
و لهذا در حدیث شریف وارد است كه: ”مثل أهل بیتي فیكم مثل سفینة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق“ یعنی مثال اهل بیت من در شما مثال كشتی حضرت نوح است، هر كه سوار شد در آن كشتی از طوفان نجات یافت وهر <كس> كه پس ماند از آن كشتی غرق طوفان گشت.
و وجه تخصیص حضرات اهل بیت علیهم السّلام به این مراتب و فضیلت آن است كه كشتی حضرت نوح علیه السّلام صورت كمال عملی آن جناب بود، و حضرات اهل بیت <علیه السّلام> را نیز حقّ تعالی صورت كمال عملی جناب خاتم المرسلین <صلّى الله عليه وسلّم> گردانیده بود كه عبارت از طریقت است؛ زیرا
كه كمال عملی آن جناب بدون مناسبت شخص با آن جناب در قوای روحیّه در عصمت و حفظ و فتوّت و سماحت متصوّر نیست كه در كسی جلوهگر شود، و این مناسبت بدون ولادت و علاقۀ اصلیّت و فرعیّت ممكن الحصول نیست، پس این كمال را با جمیع شعب آن كه معدن ولایات مختلفه است در این مجری جاری كردند و از همین ناودان ریختند، وهمین است معنی امامت كه یكی مر دیگری را از ایشان به آن وصیّ ساخت، و همین است سرّ آنكه این بزرگواران مرجع سلاسل اولیای امّت شدند و هر كه تمسّک به حبل اللّه مینماید چار و ناچار سند استفاضۀ او به این بزرگواران منتهی میگردد ودر (اين) كشتی مینشیند.
به خلاف كمال علمی آن جناب كه بیشتر در صحابۀ كرام جلوهگر ماند؛ زیرا كه انطباع آن كمال را صحبت تلمیذ با استاد تا مدّت دراز و تفطّن به مرضیّات او و آموختن آئین در آمد در حلّ مشكلات و استخراج مجهولات از او ضرور است، و لهذا فرمودهاند كه: ”أصحابي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم“.
و چون قطع دریای حقیقت بدون جناح علمی و جناح عملی ممكن نیست، مرد مسلمان را به هر دو جناح تمسّک ضرور افتاد، چنانچه قطع دریا بدونسواری كشتی و مراعات حال نجوم تا سمت توجّه را از غیر سمت توجّه امتیازی حاصل شود ممكن نیست، و لهذا فرمودهاند <وَ تَعِیَها>(1)یعنی و یاد دارد قصّۀ این كشتی را و كیفیّت نجات از غرق طوفان را كه مؤمنین را به این تدبیر حاصل شد <أُذُنٌ واعِیَةٌ> یعنی گوشی كه یاد دارندۀ این قسم امور است.
در حدیث شریف وارد است كه چون این آیت نازل شد آن حضرت علیه
1) . سورۀ حاقّه 69: 12.
السّلام حضرت مرتضی علی كرّم اللّه وجهه را فرمودند كه: ”سألت اللّه أن یجعلها أذنك یا علي“ و تخصیص حضرت امیرالمؤمنین به این شرف و مرتبت برای همین نكته است كه معنی كشتی بودن اهل بیت بدون توسط حضرت امیر متصوّر نبود؛ زیرا كه اهل بیت آن حضرت علیه السّلام كه قابل امامت این طریق بودند در آن وقت صغیر السنّ بودند و تربیت ایشان به دیگری حواله كردن منافی شأن كمال آن حضرت عليه السّلام بود، لا جرم قواعد نجات از ثقل گناهان را به حضرت امیرالمؤمنین القا فرمودن و ایشان را امام ساختن و كمال عملی خود را به صورت ایشان مصوّر نمودن؛ ضرور افتاد كه ایشان به حكم ابوّت آن كمال را تر و تازه به صاحب زادها رسانند. و این سلسله تا قیام قیامت به توسّط ایشان جاری ماند، و لهذا حضرت امیرالمؤمنین را یعسوب المؤمنین خطاب دادهاند.
و معهذا جناب حضرت امیر به سبب آنكه در كنار آن حضرت علیه السّلام پرورش یافته بودند و علاقۀ دامادی با آنجناب داشتند، و از طفلی در هر امر رفیق و شریک مانده، حكم فرزند گرفته بودند، و به سبب قرابت قریبه كه داشتند، مناسبت كلّی در قوای روحانی با آن جناب ایشان را حاصل بود، پس جناب حضرت امیر گویا ظلّ و صورت كمال عملی آن جناب بودند كه عبارت از ولایت و طریقت است. و به دعای آن حضرت علیه السّلام آن استعداد ایشان تضاعف پذیرفت و به نهایت مرتبۀ كمال رسید، چنانچه آثار آن در ظاهر و باطن اولیاء اللّه از هر طریقه و هر سلسله ظاهر و هویداست. والحمد للّه.»(1)انتهی كلام المخاطب في تفسیره.
1) . فتح العزیز: 65 - 66.
و این كلام خدع انضمام كه مشتمل بر حقّ و باطل و محتوی بر متحلّی و عاطل میباشد، موجب تأنیب و تثریب(1)مخاطب لبیب أریب است به وجوه عدیده:
اول
اول آنكه شاه صاحب در این كلام معترف شدهاند كه نجات از ثقل طبیعی گناهان كه مانند آب غرق كنندهاند و در قعر هاویه میاندازند، بدون آنكه توسّل به كسانی كرده آید كه خود را ظرف ألطف اللّطفا ساخته باشند، مانند چوب كه خود را ظرف هوای لطیف كرده است، ممكن نیست.
و این كلام اگر چه در بادی النّظر مقصور بر مدح اهل بیت علیهم السّلام است و مخاطب با آن میخواهد كه اهل بیت علیهم السّلام را ذریعه نجات از گناهان قرار دهد، لیكن -من حیث لا یشعر- برای اصحاب موادّ قدح و جرح عظیم فراهم مینماید؛ زیرا كه از این كلام هر عاقل به خوبی پی میبرد به اینكه در اصحاب كسی نبود كه خود را ظرف ألطف اللّطفا ساخته باشد، و احدی از ایشان مثل چوب هم نبود كه خود را ظرف هوای لطیف كرده است! گو، در قرآن مجید خداوند عالم برای جملۀ از ایشان آیۀ <خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ>(2)نازل فرموده ابواب عذل و عتاب برایشان گشوده!
دوم
دوم آنكه شاهصاحب در این كلام ارشاد میفرمایند كه به هر نوع كه ممكن شود خود رادر دل آن ظروف لطیفه جا باید داد كه بركت آن لطیف كه مظروف آن ظروف است شامل حال ما هم بشود.
و این كلام هم برای اصحاب معظّمین اهل سنّت أعني خلفای ثلاثه وأحزابهم سرمایۀ كمال زجر و ملام بهم میرساند؛ زیرا كه ایشان گاهی متوجه نشدند كه خود را در دل آن ظروف لطیفه جا دهند، و بركت آن لطیف خبیر را كه مظروف آن ظروف است شامل حال خود نمایند، بلكه همیشه در پی كسر آن ظروف لطیفه ماندند و دلهای ایشان را به اقبح وجوهِ ظلم و اعتدا شكستند، وهلمّ جرّاً اتباع و اشیاعشان قرناً بعد قرنٍ ودهراً بعد دهرٍ پیروی ایشان نمودهاند و مینمایند، و مسالک عجیبه و مناهج غریبۀ ایذا و ایلام اهل بیت كرام علیهم آلاف التّحیّة والسّلام به اقدام حیف و اجرام میپیمایند!
سوم
سوم آنكه شاهصاحب در این كلام گفتهاند كه به حكم آنكه ما هم مظروف آن ظروفایم و آن لطیف هم مظروف آن ظروف است، اتّحاد ظرف به آن لطیف بهم رسانیم و خود را از ثقل گناهان وارهانیم.
و این كلام اگر چه به ظاهر خود خادع قلوب عوام است، لیكن نزد محقّقین عرفا مقبول نیست؛ زیرا كه ادّعای اتّحاد ظرفی عصاة مخلوقین با خالق ولو مجازاً باشد، خالی از جسارت و ترک ادب نیست. آری به زبان ادب ترجمان میتوان گفت كه به بركت محبّت آن ظروف لطیفه و لطف خبیر لطیف كه خالق آن ظروف لطیفه مطهّره است، امید باید كرد كه ثقل و كثافت ذنوب از ما دوری خواهد گزید و به اذن اللّه جای ما در دلایشان پیدا خواهد گردید. و چنانچه در دل شاهان محبّت شاهنشاه خود با محبّت رعایای خیرخواه خود مجتمع میشود، همچنین در قلوب اهل بیت علیهم السّلام محبّت الهیه با محبّت شیعیان خود صورت اجتماع خواهد گرفت، وكفی بذلك عزّاً وفخراً.
چهارم
چهارم آنكه شاهصاحب در این كلام معترف شدهاند به اینكه آن ظروف لطیفه در هر وقت كمیاب و نادر الوجود میباشند.
و این اعتراف سراسر انصاف اگر به نظر غائر(1)
بینی دلیل ظاهر و برهان باهر است بر حقّیّت مذهب شیعه؛ زیرا كه مراد شاهصاحب از این ظروف لطیفه ذوات قدسیّۀ حضرات اهل بیت علیهم السّلام میباشد، و بلا ریب كسانی كه مصداق اهل بیت علیهم السّلام هستند و در هر وقت كمیاب و نادر الوجود میباشند، همان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام هستند كه اهل حقّ بالاتّفاق قائل به عصمت ایشان میباشند، و بسیاری از اهل خلاف و شقاق نیز به إلجاء قادر علی الإطلاق معترف به عصمت ایشان شدهاند(2)، پس سعی نامشكور شاهصاحب به جواب آیۀ تطهیر و حدیث ثقلین و حدیث سفینه و دیگر مقامات در خصوص تعمیم و تكثیر مصادیق اهل بیت، و گمان اینكه اهل حقّ جمیع اهل بیت را دوست نمیدارند، همه باطل و عاطل برآمد، وللّه الحمد علی ظهور الحق الأبلج، وبوار الباطل اللَّجْلَج.
پنجم
پنجم آنكه شاهصاحب در این كلام گفتهاند كه لا جرم در طلب و تفتیش آنها باید شد و به دل و جان در متابعت و محبّت آنها باید كوشید كه در دل های آنها جا پیدا كنیم.
و این كلام برای ارباب عقول و احلام باعث میشود بر آنكه به خطاب شاهصاحب عرض نمایند كه: هر گاه جناب شما معترف به این امر هستید،
پس باید كه به عقد قلب و اطلاق لسان بیزاری نمایید از كسانی كه گاهی به قصد حسن اتّباع در طلب و تفتیش آنها نشدند، و هرگز به دل و جان در متابعت و محبّت آنها نكوشیدند، و اصلاً در دلهای آنها جا پیدا نكردند، بلكه همواره طلب و تفتیش نسبت به اهل بیت علیهم السّلام به غرض ارتكاب جرم ظلم و جور و جبر و قهر و كشف بیت و قصد احراق و هتک ناموس و قتل و حبس و نهب و غارت و غصب حقوق و اظهار عقوق به عمل آوردند، و طرق ابداع انواع تهجین و تزویل و ایجاد اقسام توهین و تذلیل به اقدام اجرام علی التّسلسل و الدّوام سپردند، و به عوض آنكه به دل و جان در متابعت و محبّت كوشند، به هزار دل و جان در بغض و عداوت و محایدت و مجانبت كوشیدند، و اخلاف خلاف به ایدی جنف و اعتساف در ظروف قلوب پر از عناد و انحراف دوشیدند، و به جای آنكه جا در دلها پیدا كنند به كسر اوعیۀ قلوب پرداختند، و صدور را آماجگاه سهام ایذا و ایلام ساختند، و در میادین بغی و طغیان و غیّ و عدوان اعلام نصب و خروج بیمحابا افراختند، و به محاربۀ اولیاء اللّه جای خود در درک اسفل نار پیدا ساختند، فویللهم ولأتباعهم الجاحدین للحقّ والمعاندین، وتبّاً وسحقاً لهم من یومنا هذا إلی یوم الدّین.
ششم
ششم آنكه شاه صاحب در این كلام به صراحت معترف شدهاند كه برای این امّت آن ظروف لطیفه اهل بیت مصطفویاند علیهم السّلام كه محبّت ایشان و متابعت ایشان موجب آن میگردد كه در دلهای آنها این كس را جائی پیدا شود، و چون آن دلها از نور لطیف حضرت باری جلّ اسمه معمور و مملوّ است، به سبب مشاركت ظرف و مجاورت مكان به آنجناب مناسبتی پیدا آید كه در
دفع ثقل طبعی گناهان حكم تریاق دارد، ولنعم ما قیل، بیت:
مور بیچاره هوس كرده كه در كعبه رسد ***دست در پای كب-وت-ر زد و ناگاه رسی-د
و این اعتراف شاه صاحب نزد اهل انصاف دلیل آن است كه اهل بیت علیهم السّلام بلا ریب افضل خلائق و اكرم برایا و شفعاء مذنبین و موصلین متوسّلین إلی قرب ربّ العالمین هستند. و بعد از این نزد هر عاقلی واضح و لائح میشود كه كلمات باطله و مقالات عاطلۀ شاهصاحب و شاه ولیّ اللّه و دیگر اسلاف نا انصافشان در باب تقدیم و ترجیح اغیار بر اهل بیت اطهار علیهم سلام اللّه آناء اللیل وأطراف النّهار همه ناشی از وساوس خدوع غرور، و از قبیل تفضیل ظلمات بر نور میباشد، و گونۀ دین و ایمان ایشان را به ناخن كفر و الحاد میخراشد، <ولا یَحِیقُ الْمَكرُ السَّیِّئُ إِلّا بِأَهْلِهِ>(1).
هفتم
هفتم آنكه شاهصاحب در این كلام بعد احتجاج به حدیث سفینه گفتهاند كه وجه تخصیص حضرات اهل بیت علیهم السّلام به این مراتب و فضیلت، آن است كه كشتی حضرت نوح علیه السّلام صورت كمال عملی آن جناب بود و حضرات اهل بیت را نیز حقّ تعالی صورت كمال عملی جناب خاتم المرسلین گردانیده بود كه عبارت از طریقت است.
و این كلام شاهصاحب مصداق ”كلمة حقّ یراد بها باطل“ میباشد؛ زیرا كه بلا شكّ وریب حقّ تعالی حضرات اهل بیت علیهم السّلام را صورت كمال
1) . سورۀ فاطر 35: 43.
عملی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم گردانیده بود، لیكن این نفوس قدسیّه نه تنها مظهر كمال عملی آن جناب بودند بلكه كمال علمی و كمال عملی آن جناب هر دو علی وجه الكمال والتّمام از اهل بیت كرام علیه وعلیهم آلاف السّلام من الرّبّ المنعام كالشّمس في رابعة النّهار واضح و آشكار بود، و این ذوات با بركات مظاهر كامله و مجالی تامّۀ جمله صفات فاضله و ملكات عالیۀ جناب خاتم النّبیین صلّی اللّه علیه وآله الطیّبین المطیّبین بودند، و نزد محقّقین علما و محقّقین عرفا در بودن این حضرات حكّام شریعت و هدات طریقت و ائمّۀ امّت و حجج بریّت اصلاً كلامی نیست، ومن أراد التّفصیل فلیراجع جواهر العقدین للعلّامة السّمهودي النبیل، وذخیرة المآل للفاضل العجیلي الجلیل، ففیهما من الكلمات الحقّة ما هو حجّة في هذا الباب، وفیه تذكرة وذكری لأولی الألباب .
هشتم
هشتم آنكه شاهصاحب در این كلام تصریح فرمودهاند كه كمال عملی آن جناب بدون مناسبت شخص با آن جناب در قوای روحیّه در عصمت و حفظ و فتوّت و سماحت متصوّر نیست كه در كسی جلوهگر شود، و این مناسبت بدون ولادت و علاقۀ اصلیّت و فرعیّت ممكن الحصول نیست.
و از این كلام بر اولی الأحلام به كمال ظهور و وضوح واضح و لائح میشود كه كمال عملی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله الأطیاب و مناسبت با آن جناب در قوای روحیّه و عصمت و حفظ و فتوّت و سماحت و شرف ولادت و علاقۀ اصلیت و فرعیت همه بحمد اللّه نصیب اهل بیت كرام علیهم السّلام است و بس، و برای اصحاب ممدوحین اهل سنّت خصوصاً حضرات ثلاثه حصول
این فضائل عالیه و مناقب متعالیه متصوّر و ممكن هم نیست چه جای آنكه محقّق بوده باشد.
و پر ظاهر است كه با وجود این گونه نفوس قدسیّه كه دارای كمال عملی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بودند و مناسبت با آن جناب در قوای روحیه داشته باشند و عصمت و حفظ و فتوّت و سماحتشان محقّق باشد و شرف ولادت نبویّه بر ایشان حاصل بود و علاقۀ اصلیّت و فرعیّت در میان جناب رسالت مآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم و این ذوات با بركات ثابت گردد، چگونه عقل عاقلی حكم میتوان كرد كه ایشان را در باب خلافت مهجور و متروک باید داشت و برای خلافت آن جناب فلان و فلان و فلان را كه هرگز به گرد كاروان این جامعین فضائل و مناقب نرسیده و اصلا گِرْد این قباب عزّ و جلال نگردیدهاند منصوب ساخته، بیحجابانه رایات خلافت و شقاق و اعلام اعتساف و افتراق باید افراشت؟!
نهم
نهم آنكه شاهصاحب در این كلام معترف شدهاند به اینكه كمال عملی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم را با جمیع شعب آن كه معدن ولایات مختلفه است در این مجرىٰ یعنی نفوس قدسیۀ اهل بیت علیهم السّلام جاری كردند و از همین ناودان ریختند، و همین است معنی امامت كه یكی مر دیگری را از ایشان وصی ساخت.
و این اعتراف اگر چه افضلیّت اهل بیت علیهم السّلام را كالشّمس في رابعة النّهار واضح و آشكار میكند و ریشۀ اعتقاد فاسد رجحان اغیار را از بیخ و بُن بر میكند، لیكن چون مقصود منكود شاهصاحب از آن اثبات كمال عملی
جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم است در اهل بیت علیهم السّلام دون الكمال العلمي، پس به وجوه لا تعدّ ولا تحصی جالب ملام ارباب عقول و احلام است؛ زیرا كه وصول كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم به اهل بیت عصمت و طهارت سلام اللّه علیهم أجمعین و اعلمیّت این حضرات از قاطبۀ مخلوقات و تمامی كائنات امری است كه نزد اهل ایمان و بصیرت از شدّت وضوح و انجلا محتاج به دلیل و برهان نمانده، و اگر ادلّۀ این مطلب از آیات قرآنیّه و احادیث نبویّه و قضایای علویّه و وقائع رجوع اصحاب و دیگر براهین مبهرۀ اولی الألباب بیان كرده آید، دفاتر كبار هم برای آن وفا نمیكند، وبحمد اللّه بسیاری از ادلّۀ قاطعه و حجج ساطعۀ این مطلوب و مرام در مجلّد حدیث ”أنا مدینة العلم وعليّ بابها“ به نهجی مبیّنو مبرهن شده كه ارباب جحود و انكار را هم جای دم زدن در آن باقی نیست. پس تقصیر شاهصاحب در اثبات كمال علمی اهل بیت علیهم السّلام سوای آنكه كاشف از سوء سریرت و نقص بصیرتشان باشد، اصلاً نفعی به ایشان نمیبخشد و هرگز به آن پای اعتقاد ارباب صدق و سداد نمیبخشد.
و هر كه ادنی تأمّلی در حقائق نماید به خوبی پی میبرد به اینكه اعتراف شاهصاحب در حقّ اهل بیت علیهم السّلام به امامت ایشان و وصی ساختن یكی مر دیگری را، صراحةً تأیید مذهب اهل حقّ مینماید و بصر و بصیرت منصفین را إلی أقصی الغایة میافزاید؛ لیكن حمل آن بر امامت مصطلحۀ اهل تصوّف كه مدّ نظر شاهصاحب است هرگز درست نیست، و قطع نظر از ادلّه و براهین كثیره كه اهل حقّ در مبحث امامت ذكر میكنند، آنچه نحیف متعلّق
به دلالت حدیث ثقلین و حدیث سفینه در این مجلّد به معرض بیان آوردهام، قطعاً واضح و لائح مینماید كه این هر دو حدیث به وجوه عدیده دلالت بر خلافت و امامت ظاهر حضرات اهل بیت علیهم السّلام دارد، پس سعی نامشكور شاهصاحب در اینجا در ستر حقّ و كتمان حقیقت محض بی ثمر میباشد.
و علاوه بر این بطلان قصر امامت و وصایت ائمّه اطهار علیهم آلاف السّلام ما اختلف اللّیل والنّهار بر قطبیّت و ارشاد و منبعیّت فیض ولایت، در مجلّد حدیث تشبیه به جواب كلام شاهصاحب بتفصیل تمام مذكور شده(1)، و به دلائل باهره وحجج قاهره ثابت گردیده كه این حضرات برای ریاست عباد و حكومت بلاد و خلافت مصطلحۀ متكلّمین نقّاد و امامت معروفه بین العلماء الأمجاد، منصوب مِن اللّه بودند و در مقامات اظهار حقّ مسلک هدایت خلق به اظهار زعامت كبری و افتراض طاعت خود در جمیع امور دین و دنیا میپیمودند.
دهم
دهم آنكه شاهصاحب در این كلام اعتراف فرمودهاند كه این بزرگواران -یعنى اهل بیت علیهم السّلام- مرجع سلاسل اولیای امّت شدند، و هر كه تمسّک به حبل اللّه مینماید چار و ناچار سند استفاضۀ او به این بزرگواران منتهی میگردد و در این كشتی مینشیند.
و این اعتراف اگر چه ناقض ظهور ظالمین اهل بیت علیهم السّلام و قاصم اصلاب غاصبین حقوق ایشان میباشد، مرغم آناف منكرین و جادع معاطس جاحدین فضل ایشان نیز هست، مگر نمیدانی كه ابن تیمیّه حرّانی بلكه والد صوری مخاطب شانی در انكار این مطلب چها خرافات شنیعه و مزخرفات
1) . از جمله بنگرید به بخش دلالت حدیث تشبیه (چاپ سنگی): 243.
فظیعه بر زبان آورده، طریق انكار ثابتات و جحود واضحات سپردهاند! وذلك ظاهر لمن طالع منهاج السّنّة و إزالة الخفا و قرّة العینین، وقد نقلنا بعض عباراتها في مجلّد حدیث التّشبیه إظهاراً لكذب أهل المین(1).
یازدهم
یازدهم آنكه شاهصاحب در این كلام تغریر انضمام بعد این همه اعترافات مكرّره در حقّاهل بیت علیهم السّلام آخر بر رو افتاده به اظهار انحراف باطنی خود از این حضرات داد ناصبیّت داده، حیث قال: «به خلاف كمال علمی آن جناب كه بیشتر در صحابه كرام جلوهگر ماند؛ زیرا كه انطباع آن كمال را صحبت تلمیذ با استاد تا مدّت دراز و تفطّن به مرضیّات او و آموختن آئین در آمد در حلّ مشكلات و استخراج مجهولات از او ضرور است، ولهذا فرمودهاند كه: ”أصحابي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم“» انتهی.
و این ادعای باطل كه از شاه صاحب سر بر زده هرگز نزد اصحاب انصاف حظّی از واقعیت ندارد، و هر كه ادنی مروری و عثوری بر كتب و اسفار محقّقین كبار داشته باشد به یقین میداند كه كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله الأطیاب به نهجی كه از اهل بیت آن جناب علیهم آلاف السّلام من ربّ الأرباب به ظهور رسیده، هرگز از اصحاب آن جناب ظاهر نگردیده، و كمال علمی اصحاب را با كمالات علمیّۀ اهل بیت علیهم السّلام نسبت ذرّه با آفتاب و نسبت قطره با بحر محیط حاصل نیست، و چگونه چنین نباشد حال آنكه حضرات اهل بیت علیهم السّلام بنا بر نصوص كثیرۀ جناب رسالتمآب صلّی اللّه
1) . عبقات الأنوار (بخش دلالت حدیث تشبیه / چاپ سنگی): 193. همچنین بنگرید به: منهاج السنّة: 8/ 43؛ إزالة الخفاء: 4/ 275؛ قرّة العينين: 298.
علیه وآله وسلّم ابواب علم آن جناب هستند و جملۀ اصحاب مأمور شدهاند كه به نهج سائلین بر این ابواب آمده، حظّ و نصیب خود ربایند؟! و از اینجاست كه همۀ ایشان رجوع به جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام مینمودند و آن جناب هیچگاه رجوعی به كسی از اصحاب ننموده.
و اگر چه شواهد كثیرۀ این مطلب در مجلّدات حدیث مدینة العلم بالتّفصیل به نظرت رسیده باشد، لیكن در اینجا هم بعض عبارات مذكور میشود.فخر رازی در رسالۀ فضائل شافعی از شافعی كلامی نقل كرده كه در آن در ذكر جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام واقع است:
«وأكثر ما أخذ عنه في زمان عمر وعثمان (رضي الله عنهما)؛ لأنّهما كانا یسألانه ویرجعان إلی قوله، وكان عليّ كرّم اللّه وجهه (قد) خصّ بعلم القرآن والفقه؛ لأنّ النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم دعا له وأمره أن یقضي بین النّاس، وكانت قضایاه ترفع إلی النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم فیمضیها.»(1)
و علّامه نووی در تهذیب الأسماء به ترجمۀ جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«وسؤال كبار الصّحابة له ورجوعهم إلی فتاواه وأقواله في المواطن الكثیرة والمسائل المعضلات مشهورٌ.»(2)
و كرمانی در كواكب دراري شرح صحیح بخاري در ترجمۀ آن جناب گفته:
«وسؤال كبار الصّحابة ورجوعهم إلی فتاواه وأقواله في المسائل المعضلات
أیضاً مشهور.»(1)
و ابن روزبهان در كتاب الباطل خود گفته:
«رجوع الصّحابة إلیه في الفتوی غیر بعید؛ لأنّه كان <من> مفتي الصّحابة، والرّجوع إلی المفتي من شأن المستفتین، وأنّ رجوع عمر إلیه كرجوع الأئمّة وولاة العدل إلی علماء الأمّة.»(2)
و ملّا علی قاری در شرح فقه أكبر گفته:
«والمعضلات التي سأله كبار الصّحابة (عنها) ورجعوا إلی فتواه، فیها <فضائل> كثیرة شهیرة تحقّق قوله علیه (الصّلاة و) السّلام: ”أنا مدینة العلم وعليّبابها“، وقوله علیه (الصّلاة و) السّلام: ”أقضاكم عليّ“.»(3)
و ملّا یعقوب لاهوری در شرح تهذیب الكلام گفته:
«وكفاك شاهداً علی كونه أعلم: أنّ سلاسل العلماء من المفسّرین وأهل العربیّة وغیرهم والعرفاء تنتهي(4)
إلیه وأنّ الحكماء كانوا یعظمونه غایة التّعظیم وأنّ الكبراء من الصّحابة یرجعون إلیه فیما كان یشكل علیهم وهو المجیب عن شبهات الیهود وظلمات النّصاری كما هو المعروف والمشهور.»(5)
و شیخ محمّد بن سالم بن أحمد الشّافعي المصري الشّهیر بالحفني در
حاشیۀ خود بر جامع صغیر سیوطی گفته:
«قوله: ”عیبة علمي“، أي وعاء علمي الحافظ له؛ فإنّه <باب> مدینة العلم، ولذا كانت الصّحابة تحتاج إلیه في فكّ المشكلات.»(1)
و عجیلی در ذخیرة المآل گفته:
«ولم یكن یسأل منهم واحداً، وكلّهم یسأله مسترشداً، وما ذلك إلّا لخمود نار السّؤال تحت نور الاطّلاع.»(2)
و از همه بالاتر این است كه نصراللّه كابلی كه خواجۀ علی الإطلاق شاهصاحب است، در صواقع بعد ذكر حدیث سفینه كما سمعت سابقاً گفته:
«ولا شكّ أنّ الفلاح منوط بولائهم وهدیهم والهلاك بالتّخلّف <عنهم>، ومن ثمة كان الخلفاء والصّحابة یرجعون إلی أفضلهم فیما أشكل علیهم من المسائل، وذلك لأنّ ولائهم واجب وهدیهم هدي النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم.»(3)
و بعد از این لازم است كه شاهصاحب ازافراط خجلت سر برندارند و همّت خود بر توبه و انابت از مخالفت خواجۀ خود برگمارند و به اجهار و اعلان اعتراف نمایند كه حدیث سفینه دلیل قاهر و برهان باهر است بر اینكه اهل بیت علیهم السّلام وارث بالاستحقاق كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بودند و به انوار هدایت و ارشاد خود بصر و بصیرت اهل ایمان میافزودند.
و مخفی نماند كه وراثت كاملۀ كمالات علمیّۀ جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم برای اهل بیت عصمت علیهم السّلام علاوه بر آنكه از احادیث جناب سرور كائنات علیه وآله أفضل التّحیّات والتّسلیمات و ارشادات خود اهل بیت علیهم السّلام و اعترافات صحابه(1)
سأل نافع بن الأزرق ابن عباس رضي الله عنه فقال له: تفتي الناس في النملة والقملة، صف لي إلٰهك الذي تعبد؟
فأطرق ابن عباس رضي الله عنه وكان الحسین جالساً ناحیة، فقال: إليّ یابن الأزرق.
فقال: لست أیّاك أسأل.
فقال ابن عبّاس: إنّه من أهل بیت النبوة، وهم ورثة العلم.
فأقبل نافع نحو الحسین عليه السّلام، فقال له الحسین عليه السّلام: یا نافع، إنّ من وضع دینه علی القیاس لم یزل الدهر في الالتباس سائراً، ناكباً عن المنهاج، ظاعناً بالاعواج، ضالّاً عن السبیل، قائلاً غیر الجمیل، یابن الأزرق، أصف إلهي بما وصف به نفسه وأعرّفه بما عرّف به نفسه: لا یدرك بالحواسّ ولا یقاسّ بالنّاس، قریب غیر ملتصق وبعید غیر منتقص، یوحد ولا یبعض، معروف بالآیات، موصوف بالعلامات، لا إله إلّا هو الكبیر المتعال.
فبكی ابن الأزرق، وقال: ما أحسن كلامك.
قال له الحسین: إیهاً عنك، إنّك تشهد علی أبي وعلی أخي بالكفر وعليّ؟
قال ابن الأزرق: أما والله یا حسین، لئن كان ذلك لقد كنتم منار الإسلام ونجوم الأحكام.
فقال له الحسین: إنّي سائلك عن مسألة؟
قال: سل.
فقال: وأمّا الجدار فكان لغلامین یتیمن في المدینة، یابن الأزرق: من حفظ في الغلامین؟
قال ابن الأزرق: أبوهما.
قال الحسین: فأبوهما خیر أم رسول الله صلّی الله علیه وسلّم.
قال ابن الأزرق: أنبأ الله تعالی أنّكم قوم خصمون. 12.
ذاكر حسین الموسوي عفا الله عنه.»
و اقوال تابعین به نحوی ثابت و محقّق
1) حاشیۀ «ح»: «از جمله شواهد اعترافات صحابه بر وراثت علم برای اهل بیت علیهم السّلام خبر لطیف مكالمۀ نافع بن الأزرق با ابن عبّاس است. و این خبر را شیخ بن عبدالله بن شیخ بن عبدالله العیدروس الیمني در عقد نبوی در حالات جناب امام حسین علیه السلام آورده، چنانچه گفته:
است كه اصلاً ارباب امعان و انصاف را در آن گنجایش شک و شبهه و ارتیاب نیست، بحمد اللّه بسیاری از علمای اعلام و كملای فخام سنّیّه در كتب و اسفار دینیۀ خود قائل و معترف به آن میباشند. و شطری از عبارات اجلّۀ اهل سنّت در این باب در مجلّد دوم حدیث مدینة العلم به تفصیل جمیل مذكور گردید، ومن شاء فلیرجع إلیه(1).
و محلّ كمال عجب است كه شاهصاحب در این كلام جالب ملام، چنان در گرداب عصبیّت سر فرو بردهاند كه برای اثبات جلوه گری كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم در صحابه سه چیز برای ایشان ادّعا نماید:اول: صحبت تلمیذانه با آن جناب تا مدّت دراز.
دوم: تفطّن به مرضیّات آن جناب.
سوم: آموختن آئین درآمد در حلّ مشكلات و استخراج مجهولات.
و هرگز خیال نمیكنند كه این اوصاف برای اهل بیت علیهم السّلام علی وجه الكمال والتّمام حاصل بود. و سوای دشمن عقل و انصاف كیست كه تحقیق این اوصاف را از نفوس قدسیّۀ این حضرات سلب كند؟ و ایشان را دارای
1) . عبقات الأنوار (مجلّد دلالت حدیث مدینة العلم / چاپ سنگی): 226.
صفات تلامذه هم نداند؟!
و هر گاه این اوصاف در اهل بیت علیهم السّلام به اكمل وجوه محقّق باشد، چگونه عاقلی تسلیم خواهد كرد كه كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بیشتر در صحابه جلوه گر بود؟! حاشا وكلّا!
بلكه هر عاقل بصیر، كمالات علمیّۀ جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم را در این نفوس قدسیّه بیشتر و بالاتر از همۀ خلائق جلوهگر میبیند، و جامعیّت همین حضرات برای كمالات نبویّه به قلبش مینشیند؛ زیرا كه این حضرات قطعاً ویقیناً اهل بیت نبوّت و رسالت هستند و بلا شبهه و ارتیاب در زمرۀ اصحاب هم منسلک میباشند.
و از اینجا ظاهر و باهر گردید كه سعی نامشكور شاهصاحب در تفریق كمال عملی و كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم هرگز فائده به حالشان نبخشید و آفتاب كمالات نبویّه با جمیع انوار و اضواء خود از مطالع نفوس قدسیّۀ اهل بیت علیهم السّلام طلوع نموده، برقلوب موقنین درخشید.
و حیرتم به سوی خود میكشد كه چگونه شاهصاحب در مقام تمجید صحابه ذكر صحبت ایشان با آن جناب تا مدّت دراز، و تفطّن به مرضیّات آن جناب، و آموختن آئین درآمد در حلّ مشكلات و استخراج مجهولات از آن جناب، ذكر میفرمایند و به خیال نمیآرند كه بسیاری از صحابه با وصف طول صحبت تفطّن به مرضیّات آن جناب بهم نرسانیدند و از آموختن آئین درآمد در حلّ مشكلات و استخراج مجهولات از آن جناب به مراحل قاصیه دور و بر كنار بودند.
مگر نمیدانی كه ابوبكر و عمر و عثمان كه نزد شاهصاحب عمدۀ اصحاب هستند، در مقامات عدیده متفطّن به مرضیّات آن جناب نشدند، بلكه دیده و دانسته خلاف مرضیّ آن جناب به عمل آوردند و مستوجب قهر و نهر گردیدند، و بلادت و جهالت ایشان از درک مسائل واضحه و معارف لائحه به نحوی واضح و آشكار شد كه ضرب المثل گردید و بر صبیان و اطفال بلكه نسوان و ربّات الحجال هم منكشف گشته به حدّ یقین رسید، كما فصّل في كتاب تشیید المطاعن علی وجهٍ یبهر الألباب، وبیّن أیضاً في مجلّد حدیث مدینة العلم من هذا الكتاب.
دوازدهم
دوازدهم آنكه شاهصاحب در این كلام خلاعت انضمام برای اثبات مطلوب منكوب خود احتجاج به حدیث ”أصحابي كالنّجوم“ نموده خود را عرضۀ ملام ارباب احلام فرمودهاند، حال آنكه در ما سبق دانستی كه این حدیث بنابر تحقیق اكابر حفّاظ و اعاظم ایقاظ سنّیّه نهایت مطعون و موهون است، و باطل و موضوع و مكذوب بودن آنبه حسب تصریح اعلام احبار و نقّاد كبار اهل سنّت ثابت و محقّق میباشد، و بسیاری از ادلّه و براهین بطلان و هوان آن به اعتبار مضمون متن و مؤدّای الفاظ و كلماتش نیز سابقاً مرقوم و مسطور گردیده.
پس احتجاج شاهصاحب به این حدیث موضوع و آن هم به مقابلۀ حدیث سفینه و آن هم برای اثبات این معنا كه كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بیشتر در صحابه جلوه گر ماند منظر <ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ>(1)در انظار اهل اعتبار پیش مینماید، و برای اولیای شاهصاحب سرمایۀ تخجیل
1) . سورۀ نور 24: 40.
و تشویر(1)
به تكثیر و توفیر خارج از حدّ تقریر و تحریر میافزاید.
و اگر چه افادات نقّاد اعلام و جهابذۀ فخام سنّیّه متعلّق به قدح و جرح حدیث نجوم به حدّی كه در ما مضی به جواب مخاطب فاقد الدّرایة مذكور و مسطور شده، ما فوق الكفایة است؛ لیكن در این مقام نیز بعض عبارات اجلۀ علمای اهل سنّت كه به ایضاح تمام مبدی فساد و بطلان و وهن و هوان آن است، مرقوم میشود.
ابطال حدیث نجوم در کلام ابن حزم
ابن حزم اندلسی(2)در كتاب الإحكام في أصول الأحكام در باب ذمّ اختلاف
گفته:
«وقد غلط قوم، فقالوا: الاختلاف رحمة، واحتجّوا بما روي عن النّبيّصلّی اللّه علیه وسلّم: ”أصحابي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم“.
قال أبومحمّد(3): وهذا من أفسد قول یكون؛ لأنّه لو كان الاختلاف رحمة لكان الاتّفاق سخطاً! وهذا ما لا یقوله مسلم؛ لأنّه لیس إلّا اتّفاق أو اختلاف، ولیس إلّا رحمة أو سخط. وأمّا الحدیث المذكور فباطل مكذوب من تولید أهل الفسق لوجوه ضروریّة:
أحدها: أنّه لم یصحّ من طریق (النقل).
والثاني: أنّه صلّی اللّه علیه وسلّم لم یجز أن یأمر بما نهی عنه، وهو علیه السّلام قد أخبر أنّ أبابكر قد أخطأ في تفسیرٍ فسّره، وكذب عمر في تأویلٍ تأوّله في الهجرة، وكذب أُسید بن حُضیر في تأویلٍ تأوّله فیمن رجع علیه سیفه وهو یقاتل، وخطّأ أبا السّنابل في فتیا أفتی بها في العدّة، وقد ذكرنا هذا المعنی في باب إبطال التّقلید من كتابنا هذا مستوعباً، فأغنی عن إیراده ههنا، وفیما ذكرنا كفایة.
فمن المحال الممتنع الذي لا یجوز ألبتّة أن یكون علیه السّلام یأمر باتّباع ما قد أخبر أنّه خطأ، فیكون حینئذ أمر بالخطاء، تعالی اللّه عن ذلك، وحاشاه علیه السّلام من هذه الصّفة، وهو علیه السّلام قد أخبر أنّهم یخطئون فلا یجوز أن یأمر(1)
باتّباع من یخطئ إلّا أن یكون علیه السّلام أراد نقلهم لما رووا عنه، فهذا صحیح؛ لأنّهم(2)رضي الله عنهم كلّهم ثقات، فمن أیّهم نقل فقد اهتدی النّاقل.
و الثالث: أنّ النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم لا یقول الباطل بل قوله الحقّ، وتشبیه المشبّه للمصیبین بالنّجوم تشبیه فاسد وكذب ظاهر؛ لأنّه من أراد جهة مطلع الجدي فأمّ جهة مطلع السّرطان لم یهتد بل قد ضلّ ضلالاً بعیداً وأخطأ خطأً فاحشاً وخسر خسراناً مبیناً، ولیس كلّ النّجوم یهتدی بها في كلّ طریق، فبطل التّشبیه المذكور ووضح كذب ذلك الحدیث وسقوطه وضوحاً ضروریّاً.»(3)
از این عبارت ظاهر است كه ابن حزم درقدح و جرح حدیث نجوم خیلی مبالغه بكار برده و طریق توهین و تهجین آن بلا تردّد و تلعثم به وجوه
عدیده سپرده:
اول آنكه در شأن حدیث نجوم گفته كه آن باطل است.
دوم آنكه در حقّ آن گفته كه مكذوب است.
سوم آنكه افاده نمود كه حدیث نجوم از تولید اهل فسق است، یعنی اهل فسق و فجور این كذب و زور را ساخته و پرداختهاند.
چهارم آنكه تصریح نموده به اینكه برای این مطلب وجوه ضروریّه است.
پنجم آنكه اعتراف نموده به اینكه این حدیث از هیچ طریق صحیح نشده.
ششم آنكه افاده نموده كه جائز نیست كه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم امر نماید به چیزی كه از آن نهی فرموده است. و این افاده دلالت مینماید بر آنكه حدیث نجوم مشتمل بر امر منهیّ عنه و حرام میباشد.
هفتم آنكه ابن حزم در این عبارت برای توهین مضمون حدیث نجوم بعض واقعات دالّه بر اینكه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم تخطئه و تكذیب اصحاب خود فرموده است به معرض بیان آورده، و در این واقعات واقعۀ تخطئه ابوبكر و تكذیب عمر نیز مذكور ساخته، به اظهار انحطاطشان از مرتبۀ اقتدا كما ینبغي پرداخته.
هشتم آنكه برای اظهار كمال وهن و هوان مفاد حدیث نجوم افاده نموده كه از جمله محال ممتنع كه قطعاً جائز نیست، این است كه آنجناب امر نماید به اتّباع چیزی كه خطا میباشد، پس خواهد بود در این وقت كه امر كرده
باشد به خطا.
نهم آنكه برای اظهار شناعت این مطلب كلمۀ ”تعالی اللّه عن ذلك“ بر زبان قلم جاری نموده، و از اینجا ظاهر میگردد كه حدیث نجوم دلالت بر چیزی دارد كه به ساحت علیای جناب احدیّت نقص را منسوب مینماید، و از این جهت ابن حزم بعد ذكر آن جملۀ ”تعالی اللّه عن ذلك“ بر زبان قلم جاری مینماید.
دهم آنكه ابن حزم بقول خود ”وحاشاه علیه السّلام من هذه الصّفة“ ظاهر نموده كه نسبت امر نمودن جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم به خطا امریست قابل تحاشی. پس واضح و لائح گردید كه نسبت حدیث نجوم هم به آنجناب همینجور میباشد.
یازدهم آنكه ابن حزم به غرض توهین حدیث نجوم باز اعتراف نموده به اینكه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم خبر داده است به اینكه اصحاب آن جناب خطا میكنند.
دوازدهم آنكه به تصریح صریح افاده نموده كه جائز نیست كه آن جناب حكم كند ماها را به اتّباع كسی كه خطا میكند.
امّا آنچه ابن حزم بعد از این به تقلید ناسدید بعضی اسلاف خود دعوی نموده كه كلّ اصحاب در نقل ”ثقات“ هستند. پس بطلان و هوان آن مفصّلاً در ما سبق به نحوی بیان شده كه هرگز عاقل منصف را در آن شكی و ریبی عارض نمیشود.
سیزدهم آنكه ابن حزم در این عبارت دلیلی عقلی برای ابطال حدیث نجوم ذكر كرده كه كمال بُعدمستدلّین و محتجّین به حدیث نجوم از ساحت فهم و فراست واضح و لائح مینماید، و خیلی در تخجیل و تشویرشان میافزاید.
توضیح این مطلب آنكه ابن حزم افاده نموده كه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم سخن باطل نمیفرماید، بلكه قول آن جناب حقّ است و تشبیه مشبّه برای مصیبین بالنّجوم تشبیه فاسد و كذب ظاهر است؛ زیرا كه هر شخص كه اراده جهت مطلع ستاره جدی داشته باشد و او قصد كند جهت مطلع ستاره سرطان را، هرگز مهتدی نخواهد شد؛ بلكه گمراه خواهد شد به ضلال بعید و مخطی خواهد شد به خطاى فاحش و زیانكار خواهد شد به خسران مبین.
و بحمد اللّه از اینجا ظاهر و باهر گردید كه حضرات دلدادگان حدیث نجوم كه اقتدای هر صحابی را سبب اهتدا دانسته بر قول او عمل میكنند، هرگز مهتدی نیستند بلكه گمراه هستند به ضلال بعید و مخطی هستند به خطای فاحش و زیانكار هستند به خسران مبین.
چهاردهم آنكه ابن حزم بر این افادۀ متینه اكتفا نكرده به مزید تصریح گفته كه «لیس كلّ النّجوم یهتدی بها في كلّ طریق، فبطل التشبیه المذكور» یعنی تمام نجوم چنان نیستند كه اهتداء به ایشان در هر طریق حاصل گردد، پس تشبیه مذكور باطل شد. و این افاده به نحوی كه جگر فریفتگان حدیث نجوم را میخراشد، محتاج به بیان نیست.
پانزدهم آنكه ابن حزم بعد این افادۀ خود در آخر كلام گفته: «ووضح كذب
ذلك الحدیث وسقوطه وضوحاً ضروریّاً» یعنی واضح گردید كذب این حدیث و سقوطآن به وضوحی كه بدیهی میباشد.
و از اینجا واضح و لائح میگردد كه حضرات محتجّین و مستدلّین به حدیث نجوم چنان بیبصر و بصیرت واقع شدهاند كه از ادراک ضروریّات و فهم بدیهیّات عاجز و قاصر میباشند، و با احتجاج و استدلال به چنین حدیث مكذوب و ساقط -كه ضروریّ الهوان و بدیهيّ البطلان است- گونۀ دین و ایمان خود را میخراشند، ولقد حقّ أن یتلی في هذا المحلّ لأهل المقام الأمین: <فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا والْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ>(1).
و نیز ابن حزم اندلسی در كتاب الإحكام في أصول الأحكام در باب حقّ بودن قول واحد و بطلان مصیب بودن هر مجتهد گفته:
«واحتجّوا بما روي عن النّبي صلّی اللّه علیه وسلّم: ”أصحابي كالنّجوم“.
قال أبومحمّد: وقد تقدّم إبطالنا لهذا الحدیث، وبیّنّا أنّه كذب في باب ذمّ الاختلاف من كتابنا هذا، فأغنی عن ترداده.»(2)
از این عبارت ظاهر است كه قائلین به مذهب تصویب، احتجاج به حدیث نجوم نمودهاند، و ابن حزم به جوابشان اعتراف به بطلان این حدیث مینماید و صراحةً میگوید كه: متقدّم شده باطل كردن ما این حدیث را و بیان كردیم ما كه آن كذب میباشد در باب ذمّ اختلاف از این كتاب ما، پس بینیاز كرد آن ابطال و بیان از تكرار آن.
و از این عبارت مختصرۀ ابن حزم نیز به وجوه عدیده بطلان و كذب این حدیث واضح و لائح میگردد، كما لا یخفی علی النّاظر البصیر.و نیز ابن حزم اندلسی در كتاب الإحكام در باب ابطال تقلید گفته:
«وأمّا الرّوایة ”أصحابي كالنّجوم“: فروایة ساقطة، وهذا حدیث حدّثنیه أبوالعبّاس أحمد بن عمر بن أنس العذري، قال: أنا أبوذرّ عبد بن أحمد بن محمّد الهرويّ الأنصاريّ، قال: أنا عليّ بن عمر بن أحمد الدّارقطنيّ، ثنا القاضي أحمد بن كامل [بن] خلف، ثنا عبداللّه بن روح، ثنا سلّام بن سلیمان، ثنا الحارث بن غصین، عن الأعمش، عن أبيسفیان، عن جابر، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: ”أصحابي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم“.
قال أبومحمّد: أبوسفیان ضعیف، والحارث بن غصین هذا هو أبووهب الثّقفيّ، وسلّام بن سلیمان یروي الأحادیث الموضوعة وهذا منها بلا شكّ، فهذه روایة ساقطة من طریق ضعف إسنادها.
وكتب إليّ أبوعمر یوسف بن عبداللّه بن عبدالبرّ النّمريّ أنّ هذا الحدیث روي أیضاً من طریق عبدالرّحیم بن زید العمّيّ، عن أبیه، عن سعید بن المسیّب، عن ابن عمر، ومن طریق حمزة الجزري، عن نافع، عن ابن عمر. قال: وعبدالرّحیم بن زید وأبوه متروكان، وحمزة الجزريّ مجهول.
وكتب إليّ النّمريّ: حدّثنا محمّد بن إبراهیم بن سعید أنّ أباعبد بن مفرّج حدّثهم قال: ثنا محمّد بن أیّوب الصَّموت، قال: قال لنا البزّار: وأمّا ما یروی عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم ”أصحابي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم“ فهذا الكلام لا یصحّ عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم.
قال أبومحمّد: فقد ظهر أنّ هذه الرّوایة لا تثبت أصلاً بل لا شكّ أنّها مكذوبة؛ لأنّ اللّه تعالی یقول في صفة نبیّه صلّی اللّه علیه وسلّم <وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی 3 إِنْ هُوَ إِلّا وَحْيٌ یُوحی>(1)فإذا كان كلامه علیه السّلام في الشّریعة حقّاً كلّه وواجباً، فهو من اللّه تعالی بلا شكّ، وما كان من اللّه تعالی فلا اختلاف فیه، بقوله تعالی <ولَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً كثِیراً>(2)وقد نهی تعالی عن التّفرّق والاختلاف بقوله <ولا تَنازَعُوا>(3)فمن المحال أن یأمر رسولاللّه صلّی اللّه علیه وسلّم باتّباع كلّ قائل من الصّحابة رضي الله عنهم وفیهم من یحلّل الشّيء وغیره منهم یحرّمه! ولو كان ذلك لكان بیع الخمر حلالاً اقتداءً بسمرة بن جندب! ولكان أكل البرد للصّائم حلالاً اقتداءً بأبيطلحة! وحراماً اقتداءً بغیره منهم! ولكان ترك الغسل من الإكسال واجباً اقتداءً بعليّ(4)
قال أبوبكر محمّد بن أبيسهل السرخسي في كتابه المبسوط [1/68 - 69] قال:
”وإذا التقی الختانان وغابت الحشفة وجب الغسل، أنزل أو لم ینزل، وهو قول المهاجرین عمر وعليّ وابن مسعود رضي الله تعالی عنهم، فأمّا الأنصار كأبيسعید وحذیفة وزید بن ثابت الأنصاري رضي الله تعالی عنهم قالوا: لا یجب الاغتسال بالإكسال ما لم ینزل. وبه أخذ سلیمان الأعمش رضي الله تعالی عنه لظاهر قوله صلّی الله علیه وسلّم: إنّما الماء من الماء.
ولنا حدیث شاذّ [ظ عائشة] أنّ النبيّ صلّی الله علیه وسلّم قال: إذا التقی الختانان وجب الغسل أنزل أو لم ینزل. وهو قول المهاجرین عمر وعلي وابن مسعود. والأصحّ أنّ عمر رضي الله تعالی عنه لم یسوّغ للأنصار هذا الاجتهاد حتّی قال لزید: أي عدوّ نفسك ما هذه الفتوی التيّ تقشّعت عنك؟ فقال: سمعت عمومتي من الأنصار یقلن ذلك، فجمعهنّ عمر وسألهنّ، فقلن: كنا نفعل ذلك علی عهد رسول الله صلّی الله علیه وسلّم ولا نغتسل. فقال عمر: أوكان یعلم به رسول الله صلّی الله علیه وسلّم؟ فقلن: لا. فقال: لیس بشيء. وبعث إلى عائشة رضي الله تعالی عنها فسألها، فقالت: فعلت ذلك مع رسول الله صلّی الله علیه وسلّم فاغتسلنا. فقال عمر رضي الله تعالی عنه لزید: لئن عدت إلى هذا لأذیتك. والمعني أنّ هذا الفعل سبب لاستطلاق وكاء المني عادة، فقام مقام خروج المني احتیاطاً؛ لأنّه مغیب عن بصره فربما لم یقف علیه ما خرج لقلّته، فالموضع موضع الاحتیاط من هذا الوجه.
قال: ولا یجب الغسل بالجماع فیما دون الفرج ما لم ینزل: لأنّ ما دون الفرج لیس نظیر الفرج في استطلاق وكاء المني بمسّه، والدلیل علیه حكم الحدّ وإلیه أشار علي رضي الله تعالی عنه في الإكسال، فقال: یوجب فیه الحد ولا یوجب فیه صاعاً من ماء“. انتهی.
وقال علاءالدین الكاشاني في كتاب البدائع [بدائع الصنائع في ترتیب الشرائع: 1/ 36] في ذكر الأمور المثبتة للجنابة:
”والثاني إیلاج الفرج في الفرج في السبیل المعتاد سواء أنزل أو لم ینزل، لما روي أنّ الصحابة رضي الله عنهم لمّا اختلفوا في وجوب الغسل بالتقاء الختانتین بعد النبيّ صلّی الله علیه وسلّم وكان المهاجرون یوجبون الغسل، والأنصار لا، بعثوا أباموسی الأشعري إلی عائشة رضي الله عنها فقالت: سمعت رسول الله صلّی الله علیه وسلّم یقول: إذا التقی الختانان وغابت الحشفة وجب الغسل أنزل أو لم ینزل فعلت أنا ورسول الله صلّى الله عليه وسلّم واغتسلنا. فقد روت قولاً وفعلاً. وروي عن علي رضي الله عنه: أنّه قال في الإكسال يوجب الحدّ أفلا يوجب صاعاً من ماء.“ انتهی
وقال كمالالدین محمّد بن عبدالواحد السیواسي المعروف بابن الهمام في فتح القدیر [در نسخه موجود یافت نشد]:
”وذكر في المبسوط: وإذا التقی الختانان وغابت الحشفة وجب الغسل أنزل أو لم ینزل، وهو قول المهاجرین كعمر و علي و ابن مسعود رضي الله عنهم وأمّا الأنصار كأبيّ بن كعب وحذیفة وزید بن ثابت رضي الله عنهم قالوا: لا یجب الاغتسال بالإكسال ما لم ینزل، وبه أخذ سلیمان الأعمش؛ لظاهر قوله علیه السّلام: الماء من الماء.
ولنا أنّ النبيّ علیه الصلاة والسلام قال: إذا التقی الختانان وجب الغسل أنزل أو لم ینزل. والأصحّ أنّ عمر رضي الله عنه لم یسوّغ الأنصار هذا الاجتهاد حتّی قال لزید: أي عدوّ نفسه ما هذه الفتوی التي ظهرت عنك؟ فقال: سمعت عمومتي من الأنصار یقولون كذلك، فجمعهم عمر رضي الله عنه فسألهم، فقالوا: كنّا نفعل علی عهد رسول الله صلّی الله علیه وسلّم ولا نغتسل. فقال: أو كان یعلم رسول الله صلّی الله علیه وسلّم؟ فقالوا: لا. فقال: لیس بشيء. وبعث إلى عائشة رضي الله عنها فسألها، قالت: فعلت ذلك مع رسول الله صلّی الله علیه وسلّم واغتسلنا. فقال عمر لزید: لئن عدت إلى هذا لأذیتك.
ولا یعارض هذا الحدیث قوله علیه السّلام: الماء من الماء؛ لأنّ الماء موجود في الالتقاء تقدیراً؛ لأنّه سبب الإنزال إذ الغالب في مثله الإنزال وهو مغیب عن بصره وربما یخفی علیه الإنزال لقلّته، فأقیم السبب الظاهر -وهو الالتقاء- مقام الإنزال، فیكون الماء موجوداً تقدیراً، فیجب الغسل بالحدیث، فكان هذا منّا قولاً بموجب العلة ولأنّه لمّا قام مقام الإنزال في حقّ وجوب الحد، فلأن یقوم مقامه في حدّ وجوب الاغتسال أولی، ولهذا احتجّ عليّ رضي الله عنه علی الأنصار، فقال: یوجبون الرجم ولا یوجبون صاعاً من الماء.“ انتهی. 12. ن».
وعثمان وطلحةوأبيأیّوب وأبيّ بن كعب،
وحراماً اقتداءً بعائشة وابن عمر، ولكان بیع الثمر قبل ظهور الطیب فیها حلالاً
اقتداءً بعمر حراماً اقتداء بغیره منهم! وكلّ هذا مرويّ عندنا بالأسانید الصّحیحة تركناها خوف التّطویل بها، وقد بیّنا آنفاً إخباره علیه السّلام أبابكر بأنّه أخطأ، وقد كان الصّحابة یقولون بآرائهم في عصره علیه السّلام فیبلغه ذلك فیصوّب المصیب ویخطّئ المخطئ، فذلك بعد موته علیه السّلام أفشی وأكثر.»(1)
از این عبارت ظاهر است كه ابن حزم در باب ابطال تقلید هم بر حدیث نجوم حملات شدیده به وجوه عدیده نموده:
اوّل آنكه به صراحت اعتراف نموده كه روایت ”أصحابي كالنّجوم“ روایت ساقطه است.
دوم آنكه حدیث نجوم را مسنداً روایت كرده و بعد از آن افاده نموده كه ابوسفیان -كه راوی این حدیث از جابر است- ضعیف است.
سوم آنكه در باب حارث بن غصین -كه راوی این حدیث از اعمش است- افاده نموده كه او ابووهب ثقفی است. و غالباً مقصد ابن حزم از این توضیح آن است كه این راوی در این سند چونوأبيأیّوب وأبيّ بن كعب، وحراماً اقتداءً بعائشة وابن عمر، ولكان بیع الثمر قبل ظهور الطیب فیها حلالاً اقتداءً بعمر حراماً اقتداء بغیره منهم! وكلّ هذا مرويّ عندنا بالأسانید الصّحیحة تركناها خوف التّطویل بها، وقد بیّنا آنفاً إخباره علیه السّلام أبابكر بأنّه أخطأ، وقد كان الصّحابة یقولون بآرائهم في عصره علیه السّلام فیبلغه ذلك فیصوّب المصیب ویخطّئ المخطئ، فذلك بعد موته علیه السّلام أفشی وأكثر.»(2)
از این عبارت ظاهر است كه ابن حزم در باب ابطال تقلید هم بر حدیث
نجوم حملات شدیده به وجوه عدیده نموده:
اوّل آنكه به صراحت اعتراف نموده كه روایت ”أصحابي كالنّجوم“ روایت ساقطه است.
دوم آنكه حدیث نجوم را مسنداً روایت كرده و بعد از آن افاده نموده كه ابوسفیان -كه راوی این حدیث از جابر است- ضعیف است.
سوم آنكه در باب حارث بن غصین -كه راوی این حدیث از اعمش است- افاده نموده كه او ابووهب ثقفی است. و غالباً مقصد ابن حزم از این توضیح آن است كه این راوی در این سند چونبه اسم مذكور شده است لهذا حالش مشتبه نشود و واضح گردد كه او ابووهب ثقفی مجروح و مقدوح است.
و مؤیّد این مطلب آن است كه علّامه ابن عبدالبرّ قرطبی در كتاب العلم جائی كه قدح در حدیث نجوم نموده بعد ذكر این حدیث به سندی كه در آن حارث بن غصین واقع است، گفته: «هذا إسناد لا تقوم به حجّة؛ لأنّ الحارث بن غصین مجهول.»(1)
چهارم آنكه در باب سلّام بن سلیمان -كه راوی این حدیث از حارث بن غصین است- افاده نموده كه او احادیث موضوعه روایت میكند.
پنجم آنكه اشاره به حدیث نجوم نموده گفته: «وهذا منها بلا شكّ» یعنی این حدیث از آن موضوعاتست كه سلّام روایت آن میكند. و پر ظاهر است كه برای ابن حزم در اظهار موضوع بودن حدیث نجوم كافی بود كه بگوید «هذا منها»
1) . جامع بیان العلم وفضله: 2/ 925.
لیكن به إلجاء قادر علی الإطلاق كلمۀ «بلا شكّ» را هم اضافه نموده، طریق اظهار كمال قطعیّت به وضع آن پیموده.
ششم آنكه بر این قدر هم اكتفا ننموده به صراحت گفته: «فهذه روایة ساقطة من طریق ضعف إسنادها» یعنی این روایت ساقطه است از راه ضعف اسناد آن.
هفتم آنكه ابن حزم برای اثبات مزید وهن و هوان حدیث نجوم از ابن عبدالبرّ نمری نقل نموده كه این حدیث از طریق عبدالرّحیم بن زید عمّیّ از سعید بن المسیّب از ابن عمر، واز طریق حمزۀ جزری از نافع از ابن عمر هم مروی شده، لیكن عبدالرّحیم بن زید وپدرش هر دو متروک هستند و حمزۀ جزری مجهول است.
هشتم آنكه ابن حزم بواسطۀ ابن عبدالبرّ مسنداً از حافظ بزّار قدح حدیث نجوم نقل نموده.
نهم آنكه بعد این همه، ابن حزم باز بر سر قدح و جرح حدیث نجوم رسیده و به صراحت گفته: «فقد ظهر أنّ هذه الرّوایة لا تثبت أصلاً!» یعنی ظاهر شد كه این روایت اصلاً ثابت نیست! و پر واضح است كه در اینجا جمله «هذه الرّوایة لا تثبت» برای بیان وهن و هوان حدیث نجوم كفایت میكرد، مگر ابن حزم به اضافۀ كلمۀ «أصلاً» نهایت فساد و بطلان آن به منصّۀ شهود نهاده.
دهم آنكه بعد از این كمال ترقّی نموده و برای اظهار قطعیّت كذب بودن آن گفته: «بل لا شك أنّها مكذوبة!» یعنی بلكه شک نیست كه این روایت مكذوبه است! و بر اهل بصیرت و خبرت واضح و عیان است كه به جای
جملۀ «بل هي مكذوبة» جملۀ «بل لا شك أنّها مكذوبة» آوردن نهایت جزم ابن حزم را به كذب بودن آن ظاهر و باهر مینماید.
یازدهم آنكه در مقام توجیه قطعیّت مكذوب بودن حدیث نجوم گفته كه به تحقیق كه خداوند عالم در صفت نبیّ خود صلّی اللّه علیه وآله وسلّم میفرماید: <وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلّا وَحْیٌ یُوحی> پس هر گاه كلام آن جناب در شریعت كلام حقّ و واجب شد پس آن بلا شک از خداست، و هر چه از خدا باشد در آن اختلاف نیست به سبب قول خدا <وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً كثِیراً> و به تحقیق كه خدای تعالی از تفرّق و اختلاف نهی فرموده است بهقول خود <وَ لا تَنازَعُوا> ، پس از قبیل محال است كه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله حكم دهد به اتّباع هر قائل از صحابه، حال آنكه در ایشان كسی هست كه چیزی را حلال وا مینماید و غیر او از ایشان همان چیز را حرام وا مینماید! و این تقریر ابن حزم به نحوی كه استیصال شافه حدیث نجوم مینماید أظهر من الشّمس وأبین من الأمس است.
دوازدهم آنكه ابن حزم بعد از این نبذی از فتاوی مختلفه صحابه كه در آن اختلاف بیّن در تحلیل و تحریم و وجوب و حرمت واقع شده به معرض بیان آورده، و به غرض تشنیع اتّباع هر یكی را بنا بر حدیث نجوم صحیح وانموده، راه اسكات و افحام مثبتین این حدیث به اقدام الزام سرمه ریز گلوی خصام پیموده. و اگر چه در مسئلۀ اكسال آنچه نسبت به جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام نموده غلط محض و بهتان بحت است، لیكن مسائلی كه از دیگر صحابه ذكر كرده قابل جحود و انكار نیست.
سیزدهم آنكه ابن حزم به غرض توهین حدیث نجوم و اظهار بطلان حكم جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم به اتّباع هر قائل از صحابه، گفته كه: ما بیان كردیم سابقاً خبر دادن آن جناب ابوبكر را به اینكه او خطا كرده است، و غرض ابن حزم از این مطلب آن است كه هر گاه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم ابوبكر را به خطاء او خبر داده باشد، محال است كه به ذریعه حدیث نجوم به اتّباع او حكم فرماید.
چهاردهم آنكه ابن حزم اظهار نموده كه صحابه در عصر آن جناب به آراء خود كلام میكردند وكلامشان به آن جناب میرسید و آن جناب مصیب را تصویب و مخطی را تخطئه میفرمود. و مقصود از این كلام آن است كه چون جسارت صحابه بر تقوّل به آراء خود در عصر آن جناب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم معلوم است، و تصویب و تخطئه آن جناب ایشان را نیز متیقّن؛ پس چگونه عاقلی تجویز خواهد كرد كه آن جناب حدیث نجوم را بر زبان مبارک آورده به اتّباع هر مصیب و مخطی از صحابه امر فرموده باشد؟!
پانزدهم آنكه ابن حزم در آخر كلام ظاهر نموده كه صحابه از تقوّل به آراء خویش با وصف تنبیه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم باز نیامدند و همواره بر همین وتیره بودند بلكه بعد وفات آن جناب این تقوّلشان افشی و اكثر گردید. و مقصود ابن حزم از این اظهار آن است كه هر گاه تقوّل صحابه به آراء خود بعد عصر نبوی افشی و اكثر گردید و برای ایشان مانعی و رادعی كه از راه هدایت و ارشاد تنبیه ایشان میفرمود باقی نماند، باز چگونه عاقلی اتّباع اقوال مختلفه شان میتوان كرد؟ و بنا بر حدیث نجوم ایشان را با وصف اختلاف
شدید قابل تقلید و اتّباع دانسته، مطاع و متّبع خود توان ساخت؟! ولعمري إنّ ابن حزم وإنْ كان لنصبه وعداوته ملوماً مدحوراً مستحقّاً للرّجوم، لكنّه یستأهل التّرحیب في إبطاله وإفساده لحدیث النّجوم.
و ابن القیّم -كه از اكابر علمای اعلامسنّیّه است(1)- به جواب احتجاج بعض مقلّدین به حدیث نجوم وجوه عدیده ذكر كرده، و در وجه ثالث بعض اختلافات صحابه را در مقام تعجیز مقلّدین ذكر نموده، چنانچه گفته:
«الثّالث: إنّ هذا یوجب علیكم تقلید من ورّث الجدّ مع الإخوة منهم ومن أسقط الإخوة به معاً، وتقلید مَن قال: الحرام یمین، ومن قال: هو طلاق، وتقلید من حرّم الجمع بین الأختین بملك الیمین ومن أباحه، وتقلید من جوّز للصّائم أكل البرد ومن منع منه، وتقلید من قال: تعتدّ المتوفّی عنها بأقصی الأجلین، ومن قال: بوضع الحمل، وتقلید من قال: یحرم علی المحرم استدامة الطیب، وتقلید من أباحه، وتقلید من جوّز بیع الدّرهم بالدّرهمین وتقلید من حرّمه، وتقلید من أوجب الغسل من الإكسال وتقلید من أسقطه، وتقلید من ورّث ذوي الأرحام ومن أسقطهم، وتقلید من رأی التّحریم برضاع الكبیر ومن لم یره، وتقلید من منع تیمّم الجنب ومن أوجبه، وتقلید من رأی الطلاق الثّلاث واحداً ومن رآه ثلاثاً، وتقلید من أوجب فسخ الحجّ إلی العمرة ومن منع منه، وتقلید من أباح لحوم الحمر الأهلیّة ومن منع منها، وتقلید من رأی النّقض بمسّ الذّكر ومن لم یره، وتقلید من
1) . العبر في خبر من غبر: 4/ 155؛ أعيان العصر وأعوان النصر: 4/ 366؛ الوافي بالوفيات: 2/ 195؛ البداية والنهاية: 18/ 523؛ النجوم الزاهرة في ملوك مصر والقاهرة: 10/ 249.
رأی بیع الأمة طلاقها ومن لم یره، وتقلید من وقف المؤلي عند الأجل ومن لم یقفه، وأضعاف (أضعاف) ذلك ممّا اختلف فیه أصحاب رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم، فإن سوّغتم هذا فلا تحتجّوا لقول علی قول ومذهب علی مذهب، بل اجعلوا الرّجل مخیّراً في الأخذ بأيّ قول شاء من أقوالهم، ولا تنكروا علی من خالف مذاهبكم(1)
واتّبع قول أحدهم، وإن لم تسوّغوه فأنتم أوّل مبطِل لهذا الحدیث ومخالف له وقائل بضدّ مقتضاه، وهذا ممّا لا انفكاك لكم منه.»(2)
و علّامه سبكی در ابهاج شرح منهاج بعد ذكر حدیث ”علیكم بسنّتي وسنّة الخلفاء الرّاشدین من بعدي“ و حدیث ”اقتدوا بالّذین من بعدي أبيبكر وعمر“ گفته:
«وأجاب الإمام وغیره عن الخبرین بالمعارضة بقوله: ”أصحابي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم“ وهو حدیث ضعیف.»(3)
و نیز علامه سبكی در ابهاج شرح منهاج بعد ذكر حدیث نجوم گفته:
«واعلم أنّ هذا الحدیث رواه ابن منده، أنا أبي الإمام أبوعبداللّه(4)
محمّد بن إسحاق بن منده، أنا أبوالحسن(5)عمر بن الحسن بن علي، حدّثنا عبداللّه بن روح
المدائني، حدّثنا سلّام بن سلیمان، حدّثنا الحارث بن غُصین(1)، عن الأعمش، عن أبيسفیان(2)، عن جابر بن عبداللّه رضي الله عنهما، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: مثل أصحابي في أمّتي مثل النّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم.
وروی نعیم بن حمّاد الخزاعيّ، عن عبدالرّحیم بن زید العمّيّ، عن أبیه، عن سعید بن المسیّب، عن عمر مرفوعاً: سألت ربّي فیما اختلف فیه أصحابي من بعدي فأوحی إليّ: یا محمّد! إنّ أصحابك عندي بمنزلة النّجوم بعضها أضوأ من بعض، فمن أخذ بشيء ممّا هم علیه علی اختلافهم عندي علی هدی!
وهذا حدیث قال فیه أحمد: لا یصحّ. ثمّ إنّه منقطع، فإنّ ابن المسیّب لم یسمع من عمر شیئاً.»(3)و نیز سبكی در ابهاج شرح منهاج گفته:
«واحتجّ من قال بأنّ قول الصّحابي حجّة مطلقاً بما روي من قوله صلّی اللّه علیه وسلّم: أصحابي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم، فدلّ علی أنّ الاقتداء بهم هدی، وطلب الهدی واجب، وقد سلف في الإجماع الكلام علی هذا الحدیث.»(4)
و أبوإسحاق إبراهیم بن موسی اللّخمي الشاطبي(1)
در كتاب الموافقات في أصول الأحكام در مسئلۀ ”الشّریعة كلّها ترجع إلی قول واحد“ در مقام استدلال مدّعیان اختلاف در شریعت گفته:
«وطائفة أیضاً رأوا أنّ قول الصّحابي حجّة، فكلّ قول صحابي -وإن عارضه قول صحابي آخر- كلّ واحد منهما حجّة، وللمكلّف في كلّ واحد منهما متمسّك. وقد نقل هذا المعنی عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم حیث قال: أصحابي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم.»(2)
و در مقام جواب از استدلال مدّعیان اختلاف گفته:
«وأمّا مسألة قول الصّحابي، فلا دلیل فیه لأمرین: أحدهما أنّ ذلك من قبیل الظنیّات إن سلّم صحّة الحدیث، علی أنّه مطعون في سنده، ومسألتنا قطعیّة، ولا یعارض الظّنّ القطع.»(3)
و ابن أمیر الحاج الحلبي در كتابالتّقریر والتّحبیر در مقام ردّ استدلال مصوّبه به حدیث نجوم گفته:
«علی أنّ الحدیث له طرق بألفاظ مختلفة ولم یصحّ منها شيء علی ما قالوا! وقد أشبعنا القول فیه في مسألة: ”ولا ینعقد بأهل البیت“(1)من مسائل الإجماع.»(2)
و محمّد بن إسماعیل الأمیر الصّنعاني در رسالۀ إرشاد النقّاد إلی تیسیر الاجتهاد گفته:
«والخامس من أدلّة المقلّدین: الحدیث المشهور ”أصحابي كالنّجوم فبأیّهم اقتدیتم اهتدیتم“.
والجواب: أنّ الحدیث قد روي عن عمر من طرقٍ لا یصحّ منها شيء.
قال البزّار: وأمّا ما یروی عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم: أصحابي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم؛ فهذا الكلام لا یصحّ عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم.»(3)
و عبدالعلي بن نظامالدّین الأنصاري در فواتح الرّحموت شرح مسلّم الثّبوت در مسئلۀ ”المجتهد بعد اجتهاده ممنوع من التّقلید“ گفته:
«قالوا: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وأصحابه وسلّم: أصحابي كالنّجوم فبأیّهم اقتدیتم اهتدیتم. قلنا: هذا الحدیث مضعّف.»(4)
1) حاشیۀ «ح»: «هذا من سبق القلم، وإلّا فالمسألة التي أشبع القول فیها في حدیث النجوم، هي مسألة عدم انعقاد الإجماع بالخلفاء الأربعة وبالشیخین، كما لا یخفی علی المراجع. 12. ن».
2) التقریر والتحبیر علی تحریر الكمال ابن الهمام: 3/ 396.
3) . إرشاد النقاد إلی تیسیر الاجتهاد: 173 - 174.
4) . فواتح الرحموت بشرح مسلّم الثبوت: 2/ 426.
سيزدهم
سیزدهم آنكه شاهصاحب در این كلام افادهفرمودهاند كه چون قطع دریای حقیقت بدون جناح علمی و عملی ممكن نیست، مرد مسلمان را به هر دو جناح تمسّک ضرور افتاد.
و این افاده شاهصاحب كه برای اظهار كمال عرفان خود به معرض بیان آوردهاند، اگر چه ناظر غیر ماهر را در بادی النّظر درست مینماید، لیكن خالی از تخدیع و تلمیع نیست؛ زیرا كه مبنای آن بر تفریق مجالی و مظاهر علم و عمل است و اساس آن زعم فاسد ظهور كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم از اصحاب، و ظهور كمال عملی آن جناب از اهل بیت علیهم السّلام میباشد. حال آنكه در ما سبق دانستی كه بحمد اللّه اهل بیت آن جناب علیه وعلیهم آلاف السّلام من الملك الوهّاب مجمع بحرین علم و عمل نبوی بودند، و كمالات علمیّه و كمالات عملیّه آن جناب همه در این نفوس قدسیّه علی وجه الكمال والتّمام جلوه گر بود، و جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم امّت خود را در مقامات كثیره و مواقف شهیره مأمور و محكوم نموده است كه اتّباع اهل بیت علیهم السّلام -كه وارث جمیع كمالات نبویّه هستند- در علم و عمل هر دو نمایند. و حدیث مدینة العلم و حدیث ثقلین و حدیث سفینه و دیگر احادیث متكاثره بلكه آیات متوافرۀ قرآن مجید و فرقان حمید كه اصحاب ما رضوان اللّه علیهم در كتب كلامیّۀ خود ذكر كردهاند همه دلالت بر همین مطلب دارد.
پس ظاهر گردید كه اگر قطع دریای حقیقت بدون جناح علمی و جناح عملی ممكن نیست، و مرد مسلمان را به هر دو جناح تمسّک ضرور افتاده
است، محض اتّباع اهل بیت علیهم السّلاماو را برای علم و عمل هر دو یقیناً كافی و وافی است، و هر كه اعراض از این حضرات ورزیده است او مثل طائر مقصوص الجناحین نه حظّی از علم دارد نه عمل، واللّه العاصم عن الوقوع في الخطاء والخطل وهو الموفّق للاجتناب عن الزیغ والزّلل.
چهاردهم
چهاردهم آنكه شاهصاحب در این كلام صریح الانثلام در مقام تمثیل فرمودهاند كه قطع دریا بدون سواری كشتی و مراعات حال نجوم تا سمت توجّه را از غیر سمت توجّه امتیازی حاصل شود ممكن نیست.
و بطلان و هوان این ادّعا در ما نحن فیه به اوضح وجوه و اصرح طرق در ما سبق به جواب كلام ملتانی مفصّلاً مبیّن و مبرهن شده، و ثابت و محقّق گشته كه بحث و كلام در سفینۀ نوح هست، و آن سفینه خاصّةً در سیر و دور خود هرگز محتاج به نجوم نبود، و جریان آن به أمر الهی و وحی ربّانی به ظهور میپیوست.
و گذشته از این، سفینۀ عامّه كه مردم دیگر میسازند هم در بسیاری از مواقع محتاج به نجوم نمیگردد، كما فصّل فیما سبق بكمال التّوضیح والتّبیین، واللّه العاصم عن نزغات المتعوّدین للتّخدیع والتّفتین.
پانزدهم
پانزدهم آنكه شاه صاحب در این كلام معترف شدهاند كه به حسب دعای مستجاب جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم مصداق <أُذُنٌ واعِیَةٌ> گوش حقّ نیوش جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گردید. و بر هر عاقل ذی شعور كالصّبح المسفر بالضّیاء والنّور واضح ولائح است كه این معنا دلیل صریح و
برهان صحیح اعلمیّت مطلقۀ جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام میباشد، وبحمد اللّه افادات بسیاری از علمای اعلام سنّیّه نیز مشیّد و مؤكّد این مقصود محمود است.
پس تعجّب است و كمال تعجّب كه چسان شاهصاحب با وجود ثبوت اعلمیّت مطلقۀ جناب ولایتمآب از حدیث و كتاب مسلک انحراف از آن میپیمایند و به ادّعای این معنا كه -معاذ اللّه- كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بیشتر در صحابۀ كرام جلوه گر ماند، ترجیح باطل لجلج بر حقّ ظاهر ابلج نموده، در ظلمت غوایت و اعتساف كج روی اختیار مینمایند.
و علاوه بر این چون اعلمیّت دلیل خلافت است -كما بیّن غیر مرّة- پس چرا اذعان به خلافت بلا فصل جناب امیرالمؤمنین نمیكنند و به اعتقاد خلافت فلان و بهمان اساس انصاف به معاول جور و اعتساف میكنند.
شانزدهم
شانزدهم آنكه شاهصاحب در این كلام خدع التیام ادّعا نمودهاند كه تخصیص حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام به این شرف و مرتبت یعنی مصداق <أُذُنٌ واعِیَةٌ> شدن برای همین نكته است كه معنى كشتی بودن اهل بیت بدون توسّط حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام متصوّر نبود.
حال آنكه این ادّعا مسلم نیست، و هر كه ادنی سیری در حدائق علم و عرفان نموده است به خوبی میداند كه چون خداوند عالم جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام را به سبب اعلمیّت كاملۀ آن جناب مصداق <قُلْ
كفی بِاللّهِ شَهِیداً بَیْنِی وبَیْنَكمْ ومَنْعِنْدَهُ عِلْمُ الْكتابِ>(1)گردانیده است و جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم آن حضرت را به مرتبۀ ”باب مدینة العلم“ رسانیده، إلی غیر ذلك من الآیات والأحادیث الدّالّة علی غزارة علمه، لهذا آن جناب مستحقّ كامل بود برای اینكه <أُذُنٌ واعِیَةٌ> گردد. و چون آن جناب سبب نجات كشتی نوح عليه السّلام بود -كما مرّ في حدیث المسامیر(2)-
و نیز مشبّه به كشتی نوح عليه السّلام بود، حسب ارشاد با سداد حضرت خیر العباد علیه آلاف السّلام إلی یوم المعاد؛ لهذا ذكر آن جناب عليه السّلام به این وصف جمیل در قرآن مجید بعد بیان حال كشتی نوح عليه السّلام اولی و احری گردید.
وبحمد اللّه معنی كشتی بودن اهل بیت علیهم السّلام برای هر یک از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام استقلالاً متصوّر بود و هست، و جمله اهل بیت عصمت و طهارت سلام اللّه علیهم أجمعین -سواء كانوا كباراً أم صغاراً- در عهد نبوی به مرتبۀ سفینۀ نوح رسیده، وسیلۀ نجات امّت گردیده بودند، وذلك ظاهر كلّ الظّهور و لكن <مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ>(3).
هفدهم
هفدهم آنكه شاهصاحب در این كلام ادّعا نمودهاند كه اهل بیتِ جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم كه قابل امامت این طریق بودند در وقت آن جناب صغیر السنّ بودند و تربیتایشان به دیگری حواله كردن منافی شأن كمال آن حضرت بود، لا جرم قواعد نجات از ثقل گناهان را به حضرت
امیرالمؤمنین عليه السّلام القا فرمودن و ایشان را امام ساختن و كمال عملی خود را به صورت ایشان مصوّر نمودن، ضرور افتاد كه ایشان به حكم ابوّت آن كمال را تر و تازه به صاحبزادهها رسانند، و این سلسله تا قیام قیامت به توسّط ایشان جاری ماند.
و این تقریر پر تزویر اگر چه به ظاهر خود خادع عوام میباشد، لیكن نزد ناقد بصیر خالی از مكائد و مصائد تفریط و تقصیر نیست؛ زیرا كه:
أولاً اهل بیت علیهم السّلام را قابل امامت كبری و خلافت عظمی ندانستن و امامت ایشان را در امامت طریقت منحصر كردن، ظلم صریح و جور قبیح است.
ثانیاً حسنین علیهما السّلام را قابل امامت طریقت بالأصالة دانستن و جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام به حسب ضرورت لائق امامت گردانیدن، نفاقیست عجیب و شقاقیست غریب كه مثل آن از منافقین عهد نبوی هم ظاهر نشده، ولو كانوا سابقي الأقدام في مضمار معاندة أبيالحسنین علیه السّلام.
ثالثاً حسنین علیهما السّلام را در عهد نبوی به سبب صغر سنّ لائق امامت طریقت ندانستن و خالی از كمال عملی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم وانمودن،
طریق نصب صریح و جهل فضیح پیمودن است.
رابعاً سبطین علیهما السّلام را در عهد نبوی از علم قواعد نجات از ثقل گناهان عاری ظاهركردن، ناصبیّت بادیه و حروریّت عادیه هست.
خامساً اعتراف به اینكه تربیت حسنین علیهما السّلام را به دیگری حواله كردن منافی شأن كمال آن حضرت بود، و با این اعتراف اعتقاد داشتن به
آنكه ابوبكر و عمر و عثمان خلفای بر حقّ بودند و معاذ اللّه حسنین علیهما السّلام از رعایایشان -كما هو مقتضی مذهب أهل السنّة- غیّ و ضلال ظاهر و آشكار است؛ زیرا كه هرگاه زیر تربیت اغیار ماندن این دو نور، نظر جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم منافی شأن كمال آن حضرت است، زیر امارت و ریاست و حكومت و خلافت اغیار ماندن حسنین علیهما السّلام به هزار اولویّت منافی شأن نبوی خواهد بود، فانكشف بحمد اللّه عوار مذهب أهل السنّة والجماعة، وبان أنّ عقیدة خلافة الثّلاثة خلاعة وأیّة خلاعة.
سادساً اظهار این معنا كه قواعد نجات از ثقل گناهان را به حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام القا فرمودن و ایشان را امام ساختن و كمال عملی خود را به صورت ایشان مصوّر نمودن ضرور افتاد، جالب نهایت تقریع برای شاهصاحب میباشد؛ زیرا كه بر متتبّع اخبار و احادیث نبویّه واضح و لائح است كه جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم محض قواعد نجات از ثقل گناهان را به جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام القا نفرموده بود، بلكه جمله علوم خود را به آن جناب سپرده بود، چنانچه در مجلّدات حدیث مدینة العلم به تفصیل و تشریح تمام مبیّن شده.
و نیز آن جناب، جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام را محض امام طریقت و ارشاد نساخته بود،بلكه امامت كبری و زعامت عظمی و خلافت ظاهره و باطنه هر دو را تفویض جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام فرموده بود، و به كرّات و مرّات از ابتدای اوقات بعثت تا آخر احیان رسالت قولاً و فعلاً در این باب اتمام حجّت بر امّت نموده بود، و نیز محض كمال عملی خود را به صورت
جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام مصوّر ننموده بود، بلكه آن جناب را مظهر جمله كمالات علمیّه و عملیّه و مرآة تمامی فضائل وهبیّه و اكتسابیّه خود گردانیده بود.
و هر چند شواهد صریحه و براهین صحیحۀ این مطلب افزون از حدّ و عدّ و حصر و شمار است، لیكن آیۀ <أَنْفُسَنا وأَنْفُسَكمْ>(1)و حدیث ”أنت منّي وأنا منك“ اوضح و اصرح ادلّه است در این باب، واللّه العاصم عن التّبار والتّباب.
سابعاً اظهار این معنا كه ضرورت القای قواعد نجات از ثقل گناهان به جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام و امام ساختن ایشان و كمال علمی خود را به صورت ایشان مصوّر نمودن، این بود كه ایشان -یعنی جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام- به حكم ابوّت آن كمال را تر و تازه به صاحبزادهها -یعنی حسنین علیهما السّلام- برسانند، دلیل جهل شاهصاحب هست از مراتب اهل بیت علیهم السّلام عموماً، و از منازل جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام و حسنین علیهما السّلام خصوصاً؛ زیرا كه بر متتبّع خبیر و ناظر بصیر واضح و لائح است كه ائمّۀ اهل بیت علیهم السّلام ولو صغیر السّنّ باشند، دارای جملۀ كمالاتعلمیّه و عملیّۀ نبویّه بودند، و حسنین علیهما السّلام را در این باب امتیاز خاص حاصل بود، وبحمد اللّه تعالی این مطلب را به براهین قاطعه و ادلّۀ ساطعه والد علّام أحلّه اللّه دار السّلام در تشیید المطاعن به بسط تمام مبیّن و مبرهن فرمودهاند، فمن شاء فلیرجع إلیه(2).
و امام ساختن جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام به ضرورتی كه شاهصاحب در متخیّلۀ خود دارند هرگز صورت نگرفته بلكه امامت آن جناب با وجود حسنین علیهما السّلام به سبب افضلیت آن جناب است بر حسنین علیهما السّلام به وجوه عدیده، و ازینجاست كه آن جناب فرموده است: ”الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنّة وأبوهما خیر منهما“(1)
و این حدیث را طرق بسیار است، كما لا یخفی علی من راجع كتب القوم، ویكفي للنّاظر البصیر، أنّ ابن ماجه الخبیر، صاحب كتاب السّنن الشّهیر، ذكره في فضل علي بن أبيطالب علیه آلاف السّلام من الملك القدیر.
و نیز آن جناب در حدیث حظیرۀ بنی النّجار دو بار فرموده: ”هما فاضلان في الدّنیا وفاضلان في الآخرة وأبوهما خیر منهما“ و این حدیث را علّامه بدخشی در مفتاح النّجا از حافظ ابن الأخضر الجنابذي صاحب معالم العترة نقلنموده(2)،وبحمد اللّه امامت حسنین علیهما السّلام در عهد نبوی بلا ریب ثابت و محقّق شده بود، و از اینجاست كه آن جناب در حقّ این دو بزرگوار فرموده است: ”الحسن والحسین إمامان قاما أو قعدا“ و این حدیث را فاضل معاصر مولوی صدّیق حسن خان قنوجی در كتاب سراج وهّاج(3)
آورده، و نیز آن جناب فرموده است به خطاب جناب امام حسین علیه السّلام كه: ”أنت إمام ابن إمام
1) سنن ابن ماجه: 1/ 86 شمارۀ 118؛ المعجم الكبير للطبراني: 3/ 39، 65، 19/ 292؛ الشريعة للآجرّي: 5/ 2141 شمارۀ 1624؛ المستدرك على الصحيحين: 3/ 182 شمارۀ 4779، 3/ 182 شمارۀ 4780 و ...
2) مفتاح النجا في مناقب آل العبا - مخطوط کتابخانۀ آیت الله مرعشی: برگ 86 أ.
3) . در نسخۀ چاپ جدید السراج الوهّاج یافت نشد.
أخو إمام“ و این حدیث را بلخی در ینابیع المودّة(1)
ذكر كرده است. و نیز امام بودن این دو بزرگوار از احادیث كثیره كه در شأن ائمّه اثنا عشر علیهم السّلام وارد شده و طرفی از آن در ما سبق مذكور گردیده و آینده هم إن شاء اللّه تعالی در محلّ مناسب مسطور میشود به كمال ظهور و نهایت سفور واضح و لائح است، فلا تكن من الذّاهلین ونعوذ باللّه من كید الخادعین الجاهلین.
ثامناً اظهار این معنا كه مقصود جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم از تكمیل جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام به كمال عملی این بود كه آن جناب به حكم ابوّت این كمال را به حسنین علیهما السّلام برسانند، بعد غضّ بصر از معروضات سابقه هم درست نمیشود؛ زیرا كه هر عاقل ذی شعور كه ادنی بهره از معرفت داشته باشد میداند كه بعد فرض ادّعای شاهصاحب،رسانیدن جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام این كمال را به حسنین علیهما السّلام به حكم ابوّت نبود بلكه به حكم نبوّت بود، آن جناب هر آنچه نسبت به حسنین علیهما السّلام میفرمود همه را به حكم نبوی به عمل آورده بود، پس تعلیل رسانیدن این كمال به حكم ابوّت تقصیر صریح و تفریط قبیح است.
تاسعاً اظهار این معنا كه مقصود جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم از رسانیدن جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام كمال عملی نبوی را به حسنین علیهما السّلام آن بود كه این سلسله تا قیام قیامت به توسّط ایشان جاری ماند، خالی از تقصیر بیّن نیست؛ زیرا كه هرگز مقصود جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم این نبود كه محض سلسلۀ كمال عملی آن جناب تا قیام قیامت به توسّط
1) . ینابیع المودة: 2/ 44.
جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام یا به توسّط حسنین علیهما السّلام جاری بماند، بلكه مقصود محمود آن جناب آن بود كه سلسلۀ جمله كمالات علمیّه و عملیّۀ آن جناب علی وجه الكمال در اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام تا قیام قیامت جاری ماند، كما لا یخفی علی من له أدنی بصیرة في أحادیثه الصّحیحة الدّالّة علی وراثتهم الباقیة السّاریة، ویكفي في هذا الباب التّأمّل في حدیث الثّقلین وحدیث السّفینة الجاریة.
عاشراً بعد ذكر صغر سنّ حسنین علیهما السّلام و قابل تربیت بودنشان القاء قواعد نجات از ثقل گناهان را به جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام در مرتبۀ اولی ذكر كردن، و امام ساختن آن جناب را در مرتبۀ ثانیه آوردن، و مصوّركردن كمال عملی را به صورت آن جناب در مرتبۀ ثالثه مذكور ساختن، و رسانیدن جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام كمال عملی را به حسنین علیهما السّلام به حكم ابوّت در مرتبۀ رابعه گذاشتن، و جریان سلسلۀ كمال عملی را تا قیام قیامت در مرتبۀ خامسه نهادن، همه برای آن است كه ناظر غیر ماهر در حقّ اهل بیت علیهم السّلام مقصّر گشته از حقّ واضح و صدق لایح كه امامت مطلقه و خلافت عامّۀ این حضرات است و حدیث سفینه به كمال ظهور و وضوح بر آن دلالت دارد، منصرف الخاطر گردد، و آن را بر امامت طریقت و خلافت ولایت به حسب تخدیع و تلمیع شاهصاحب فرود آرد، حال آنكه این كید شاهصاحب پیشرفتنی نیست، <ولا یَحِیقُ الْمَكرُ السَّیِّئُ إِلّا بِأَهْلِه>(1).
هجدهم
هجدهم آنكه شاهصاحب در این كلام در مقام تعلیل امام ساختن جناب
1) . سورۀ فاطر 35: 43.
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمودهاند كه لهذا حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را یعسوب المؤمنین خطاب دادهاند.
و این اعتراف صریح نزد عاقل خبیر برای بطلان مذهب شاهصاحب و صحّت مذهب اهل حقّ كافی ووافی است؛ زیرا كه هر گاه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام به نصّ نبوی مشرّف به خطاب ”یعسوب المؤمنین“ مخاطب گردید، حقّ حقیق به مركز خود رسید و خلافت و امامت و امارت و زعامت آن جناب برای جملۀ مؤمنین كالشّمس في رابعة النّهار واضح و آشكار آمد، و تقدّمِ ثلاثهبر آن جناب موجب تباب و تبار گشت، وللّه الحمد علی ذلك.
نوزدهم
نوزدهم آنكه شاهصاحب در این كلام اعتراف نمودهاند كه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام به سبب آنكه در كنار آن حضرت صلّی اللّه علیه وآله وسلّم پرورش یافته بودند و علاقۀ دامادی با آن جناب داشتند و از طفلی در هر امر رفیق و شریک مانده حكم فرزند گرفته بودند.
و این اعتراف اگر چه برای ظهور افضلیّت تامّه و ثبوت امامت عامّۀ جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام بحمد اللّه تعالی به احسن وجوه كفایت میكند، لیكن در تحت آن تخدیعی عجیب پوشیده است و آن این است كه ناظر غیر ماهر جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام را در حكم فرزند جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم دانسته، در آیۀ مباهله مصداق <أَنْفُسَنا>(1)نداند بلكه مصداق <أَبْناءَنا> گرداند! و آنچه شاهصاحب در همین كتاب تحفه از راه عدوان در مقام
1) . سورۀ آل عمران 3: 61.
آیۀ مباهله ادّعا كردهاند كه حضرت امیر در «أبناء» داخل است(1)در ذهن او جاگزین شود. و حال آنكه بطلان این معنا بر ناظر افادات علمای اعلام فریقین واضح و لائح است، و خدع و تزویر شاهصاحب اصلاً در قلب ناظر بصیر و متتبّع خبیر گنجایشی پیدا نمیكند، وقد ظهر فساد ما أبدأه المخاطب من اللّغو والكذاب في المنهج الأوّل من هذاالكتاب(2).
بستم
بستم آنكه: شاهصاحب در این كلام معترف شدهاند به اینكه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام را به سبب قرابت قریبه كه داشتند مناسبت كلّی در قوای روحانی با جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم حاصل بود.
و این اعتراف جالبِ صد ملام برای شاهصاحب و اسلاف ایشان میباشد؛ زیرا كه بعد جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بزرگواری را كه دارای قرابت قریبه با آن جناب بوده باشد و مناسبت كلّی در قوای روحانی با آن جناب داشته باشد، ترک كردن و برای خلافت، ابوبكر را -كه از شرف قرابت قریبه به فراسخ بعیده ابعد بود و در قوای روحانیّه هیچ مناسبتی با جناب نبوی نداشت- اختیار كردن، ظلمی است شدید و حیفیست عنید و جوریست مدید و ضلالیست بعید.
بست و يكم
بست ویكم: آنكه شاهصاحب در آخر این كلام باز مسلک تخدیع و
تزویر پیموده، ابدای زیغ ما في الضمیر خود نموده، اظهار كردهاند كه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گویا ظلّ و صورت كمال عملی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم بودند كه عبارت از ولایت و طریقت است.
و این اظهار چنانچه مكرّر دانستی مبنی بر تفریط بادی و تقصیر عادیست، و هر كه بهرهاز انصاف دارد به لحاظ ادلّه و براهینِ لا تعدّ ولا تحصی میداند كه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام یقیناً نفس جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله الأطیاب بود و ذات والا صفات جناب امیر كلّ امیر علیه آلاف السلام من الملك القدیر مظهر جمله كمالات علمیّه و عملیۀ آن جناب گشته، آئینه وار صورت جناب بشیر و نذیر و سراج منیر صلّی اللّه علیه وآله وسلّم را مینمود. و این تجلّی كامل موجب آن گردید كه آن جناب به نصّ خدا و نصّ رسول صلّی اللّه علیه وآله ما هبّ القبول وصیّ بر حقّ و خلیفۀ مطلق آن حضرت گشته بر اعلای مناصب و ارفع مراتب كه ریاست عامّۀ دینیّه و دنیویّۀ خلق خداست رسید، وذلك ظاهر باهر كالشّمس في رابعة النّهار وإن عمیت عنه عیون الفاقدین للبصائر والأبصار.
بست و دوم
بست ودوم آنكه شاهصاحب در آخر كلام اعتراف كردهاند كه به دعای جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم استعداد
جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام تضاعف پذیرفت و به نهایت مرتبۀ كمال رسید.
حال آنكه این اعتراف نیز خالی از تخدیع و تلمیع نیست؛ زیرا كه قصر و حصر استعداد جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام یا كمال موجود ذات آن جناب در ولایت و طریقت، تضجیع جالب التّقریع میباشد، و هر عاقل خبیر و ناظر
بصیر -كه رائحۀ انصاف به مشامش رسیده باشد- متیقّن میشود به اینكه در ذات والا صفات جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام نه تنها استعداد جمله كمالات نبویّه موجود بود، بلكه تمامی آن كمالات علی الوجه الأتمّ الأكمل به رأی العین مشهود میشد. و اگر از همۀ ادلّه و براهین قطع نظر كنیم آیۀ مباهله و حدیث مدینة العلم برای ثبوت این مطلب كافی و بسنده است، و تحقیقات علمای اعلام كه مؤیّد به افادات علمای سنّیّه است در خصوص این دو دلیل قاطع السن ارباب اضلال و تضلیل میباشد.
بست و سوم
بست و سوم آنكه شاهصاحب در آخر كلام اعتراف كردهاند كه آثار كمال ولایت و طریقت جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام در ظاهر و باطن اولیاء اللّه از هر طریقه و هر سلسله ظاهر و هویداست.
و این اعتراف اگر چه كمر منكرین فضائل علویّه را میشكند و بسیاری از طامات ابن تیمیّه بلكه هفوات والد ماجد شاهصاحب را از بیخ و بن برمیكند، لیكن باز هم خالی از گوشۀ تفریط نیست؛ زیرا كه آثار كمال علوی نه تنها در ظاهر و باطن اولیاء اللّه اهل دنیا ظاهر و هویداست، بلكه آثار كمالات علویّه از ساكنان عالم علوی و زمرۀ ملائكۀ مقرّبین و معاشر انبیا و مرسلین و اوصیاء رسل و نبیّین صلوات اللّه علیهم أجمعین ظاهر و باهرست.
و این معنا بحمد اللّه به تفصیل تمام در مجلّدات حدیث مدینة العلم و حدیث تشبیه و حدیث نور به تفصیل تمام مبیّن و مبرهن گردیده، من شاء فلیرجع إلیها.
بالجمله آنچه شاهصاحب در تفسیر خود در خصوص حدیث سفینه جاویده بودند حقیقتش به نظر بصیرت دیدی و به كنه خدع و تزویر عزیزی كما ینبغي رسیدی، و دانستی كه مقصود منكود شاهصاحب و اولیایشان از این گونه تفوّهات آناست كه امر امامت مطلقۀ جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام را كه از آیات بسیار و احادیث بیشمار ثابت است كم وزن و قلیل الأثر وانمایند، و در پرده اظهار محبّت اهل بیت علیهم السّلام وادی پر خار ناصبیّت و حروریّت پیمایند، ولكنّهم في سوء صنیعهم وستر شنیعهم قاصرون خاسرون، <یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ واللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ ولَوْ كرِهَ الْكافِرُونَ>(1).
كمال عجب است از شاهصاحب كه در این كلام خدیعت انضمام به مقابلۀ حدیث سفینه، حدیث ”أصحابي كالنّجوم“ را -كه حسب تصریحات اكابر و اعلامشان كذب و باطل و موضوع است- آوردند و آن را در مقام ادّعای باطلِ جلوه گری كمال علمی جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم در صحابۀ كرام ذكر نموده، راه ظلم صریح و جور قبیح سپردند، و هرگز التفاتی ننمودند به اینكه در احادیث كثیرۀ اهل سنّت تشبیه اهل بیت علیهم السّلام به نجوم وارد شده، و آن جناب در بسیاری از احادیث، امّت خود را به اقتدای اهل بیت علیهم السّلامِ خود به كمال اهتمام حكم داده، و از آنجا كه استیفای این
1) . سورۀ صفّ 61: 8.
احادیث و بیان طرق آن خیلی عسیر و دشوار است؛ لهذا نبذی از آن در این مقام مذكور و مسطور میشود و ما سوای آن در دیگر مقامات مناسبه إن شاءاللّه تعالی مرقوم و مذكور خواهد شد.
پس از آن جمله است حدیث: ”أهل بیتي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم“.
و این حدیث بحمد اللّه در نسخۀ نُبَیط بن شَریط اَشجعی صحابی موجود است. و این نسخه از شیوخ اهل سنّت به اسانید عالیه روایت شده است، كما ستعرف عن قریب إن شاء اللّه تعالی.(1)
لیكن كمال عجب است كه بعضی از حضرات سنّیّه به وجه نهایت تعصّب و عدوان و بغی و طغیان، وادی پر خار ردّ و انكارِ این حدیث شریف پیموده، از راه جهل یا تجاهل نبیط صحابی را به وصف كذّاب ستودهاند.
محمّد طاهر فَتَنی در تذكرة الموضوعات گفته: «أهل بیتي كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم. من نسخة نُبیط الكذّاب.»(2)
و قاضی القضاة شوكانی با وصف آن همه طول باع و سعت اطّلاع -كه معتقدین او اذعان به آن دارند- در فوائد مجموعه گفته: «حدیث أهل بیتي
كالنّجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم. قال في المختصر: هو من نسخة نبیط الكذّاب(1).»(2)و پر ظاهر است كه وصف نبیط به كذّاب هرگز بر اصول اهل سنّت مستقیم نمیشود؛ زیرا كه نبیط و پدرش شریط هر دو صحابی جلیل هستند، و این حضرات مبالغه كه در تعدیل و تبجیل جمله صحابه دارند، مخفی و متحجب نیست. پس نسبت نبیط صحابی به كذب و وصف او به كذّاب كه صیغۀ مبالغه است چگونه درست خواهد شد؟! حالیا بعض عبارات كبار اهل سنّت كه متعلّق به صحابیّت شریط و نبیط است باید شنید.
حافظ المغرب ابن عبدالبرّ القرطبي در استیعاب گفته:
«شَریط بن أنس بن مالك بن هلال الأشجعي. شهد حجّة الوداع مع النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم وسمع منه(3)
خطبته، وكان ردفه یومئذ ابنه نُبیط بن شریط وكلاهما مذكور في الصّحابة.»(4)
و ذهبی در تجرید الصّحابة گفته:
«شریط بن أنس بن مالك بن هلال الأشجعي، جدّ سلمة بن نبیط،
1) . عبدالرحمن بن یحیی معلّمی یمانی محقّق کتاب الفوائد المجموعة متوجّه اشکال علّامه میر حامد حسین رحمة الله علیه شده؛ از این رو با اعتراف به اینکه در دو نسخۀ کتاب «الکذّاب» آمده، متن را به «المکذوبة» تغییر داده است. البته او برای اجتهاد خود در تصحیح متن وجهی ذکر کرده است که وجیه نبوده و در مقامی دگر باید بحث شود.
2) الفوائد المجموعة في الأحاديث الموضوعة: 397
3) «م»: «فیه».
4) . الاستیعاب في معرفة الأصحاب: 2/ 708.
و ابن حجر عسقلانی در اصابه گفته:
«شَریط -بفتح أوّله- ابن أنس بن مالك بن هلال الأشجعي، والد نبیط. له ولنبیط صحبة.
قال ابن السّكن: له صحبة وروایة، وهو معدود في الكوفیّین، وروی أحمد من طریق نبیط بن شریط، قال: إنّي ردیف أبي في حجّة الوداع إذ تكلّم النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم فوضعت یدي علی عاتق أبي، فسمعته یقول: إنّ دماءكم وأموالكم علیكم حرام، الحدیث.
وأخرجه البغويّ وابن السّكن من وجه آخر، فقال: عن نبیط بن شریط،عن أبیه شریط بن أنس.
وقال ابن السّكن: لم یرو عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم غیر هذا الحدیث.
وروی ابن مندة من طریق وكیع: سمعت سلمة بن نبیط یقول: (أبي و) جدّي من أصحاب النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم.
ومن طریق عبدالحمید الحمّاني عن سلمة، قال: كان أبي وجدّي وعمّي من أصحاب النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم.
وهكذا أخرجه أحمد في كتاب الزّهد عن الحمّاني.»(3)
و محمّد مرتضی الزَّبیدي در تاج العروس گفته:
«وشریط -كزبیر- والد نبیط، وهو شریط بن أنس <بن مالك> بن هلال الأشجعي، صحابيّ ولابنه نبیط صحبة أیضاً، وله أحادیث(1)
ذكر نسخة نبیط».
،(و) قد جمعت في كرّاسة لطیفة رویناها عن الشّیوخ بأسانید عالیة، روی عنه ابنه سلمة بن نبیط، وحدیثه في سنن النّسائي.»(2)
و ابن عبدالبر قرطبی در استیعاب گفته:
«نبیط بن شریط بن أنس بن مالك بن هلال الأشجعي، رأى النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم وسمع خطبته في حجّة الوداع وكان ردیف أبیه یومئذ، معدود في أهل الكوفة.
روی عنه أبومالك الأشجعي، ونعیم بن أبيهند وهو والد سلمة بن نبیط المحدّث.
أخبرنا عبداللّه بن محمّد، حدّثنا محمّد بن عثمان، حدّثنا إسماعیل بن إسحاق، حدّثنا عليّ بن المدیني، قال: نبیط بن شریط (بن أنس) الأشجعي قد رأی النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم وسمع خطبته في حجّة الوداع. وهو أبوسلمة ابن نبیط.»(3)
و مجدالدین ابن الأثیر الجزري در جامع الأصول گفته:
«نبیط بن شریط، هو: أبوسلمة نبیط بن شریط بن أنس بن مالك بن هلال الأشجعي. رأی النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم وسمع خطبته في حجّة الوداع، وكان ردف أبیه یومئذ. وعداده في أهل الكوفة وحدیثه عندهم. روی عنه ابنه سلمة،
وأبومالك الأشجعيّ، ونعیم بن أبيهند.
نُبیط: بضمّ النّون وفتح الباء الموحّدة وسكون الیاء تحتها نقطتان. وشَریط: بفتح الشّین المعجمة وكسر الرّاء. ونُعیم بضمّ النّون وفتح العین.»(1)
و عزّالدین ابن الأثیر الجزري در أسد الغابة گفته:
«ب. د. ع.(2)نبیط بن شریط بن أنس بن مالك بن هلال الأشجعي.
یروي عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم. روی عنه ابنه سلمة.
أخبرنا أبوالقاسم یعیش بن علي بإسناده إلی أبيعبدالرّحمن النّسائي:
أخبرنا عمرو بن علي، حدّثنا یحیی، عن سفیان، عن سلمة بن نبیط، عن أبیه، قال:
رأیت رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم یخطب علی جمل أحمر بعرفة قبل الصّلاة.
و ذهبی در تجرید الصّحابة گفته:
«نبیط بن شریط بن أنس الأشجعي، له أحادیث، وعنه ابنه سلمة، في سنن النّسائيّ. ب. د. ع.»(5)
و نیز ذهبی در كاشف گفته:
«نبیط بن شریط الأشجعي، كوفيّ، له صحبة، عنه ابنه سلمة ونعیم بن أبيهند.»(1)
و ابن حجر عسقلانی در اصابه گفته:
«نبیط بن شریط <-بالتّصغیر فیهما، لكن في جامع الأصول والتّقریب نبیط بالتّصغیر وشریط بالتّكبیر-> ابن أنس بن مالك بن هلال الأشجعي، نزل الكوفة، وقع ذكره في حدیث والده شریط.
وله روایة عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم. وعن سالم بن عبید.
روی عنه ابن سلمة ونعیم بن أبيهند وأبومالك الأشجعي.
قال ابن أبيحاتم: له صحبة، وبقي بعد النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم زماناً.»(2)
و نیز ابن حجر عسقلانی در تهذیب گفته:
«د. تم. س. ق.(3)نبیط بن شریط الأشجعي الكوفي.
روی عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم. وعن سالم بن عبید، وأنس بن مالك. وعنه: ابنه سلمة، ونعیم بن أبيهند، وأبومالك الأشجعي.
قال ابن أبيحاتم: نبیط بن شریط الأشجعي الكوفي والد سلمة بن نبیط، له صحبة، وهو نبیط بن جابر من بني مالك بن النّجّار، زوّجه النّبيّ صلّی اللّه علیه وآله وسلّم الفریعة بنت سعد بن زرارة، وبقي نبیط بعد النّبيّ صلّی اللّه علیه وآله وسلّم زماناً.
قال عثمان الدّارمي: سألت ابن معین عن نبیط بن شریط، فقال: هو أبوسلمة ثقة.
وكذا قال ابن أبيحاتم.
وقد فرّق ابن عبدالبرّ في الصّحابة بین نبیط بن شریط بن أنس بن هلال الأشجعي وبین نبیط بن جابر الأنصاري النجّاري، وهو الصواب. قلت: واعتمد صاحب الكمال قول ابن أبيحاتم، فقال: إنّ اسم شریط جابر. وهذا لیس بشيء؛ لأنّ الأشجعيّ والنجّاريّ لا یجتمعان في نسب واحد.وممّن فرّق بینهما ابن سعد، فذكر نبیط بن جابر فیمن شهد أحداً؛ وأبوالقاسم البغويّ، فقال في نبیط بن جابر: لیس له حدیث، وقال في نبیط بن شریط بعد أن أورد له حدیثه إنّه قال: كنت مع أبي في حجّة الوداع، الحدیث؛ لا أعلم له غیر هذا، انتهی.
وإنّما قال ابن معین فیه إنّه ثقة؛ لأنّه لیس عنده إلّا مجرّد الرّؤیة، فبنی علی أنّه تابعي، واللّه تعالی أعلم.»(1)
و نیز ابن حجر عسقلانی در تقریب گفته: «نبیط -بالتّصغیر- ابن شریط -بفتح المعجمة- الأشجعي الكوفي، صحابي صغیر یكنّی أباسلمة.»(2)
و صفیالدین خزرجی در مختصر تذهیب گفته:
«نبیط بن شریط -بفتح المعجمة- ابن أنس بن مالك بن هلال الأشجعي،
صحابيّ له حدیث، وعنه ابنه سلمة ونعیم بن أبيهند.»(1)
و گمانم نیست كه احدی از اهل سنّت بعد ملاحظه این عبارات در صحابیّت شریط و نبیط شک خواهد نمود، و در ثقت و عدالت این هر دو صحابی تردّد را به خاطر خود راه داده، مسلک ارتیاب در حدیث ایشان خواهد پیمود.
و از آن جمله است حدیث: ”النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأهل الأرض“.
و این حدیث را بسیاری از علمای سنّیّه روایت نمودهاند و به ذكر آن در كتب و اسفار دینیّۀ خود مسلک ارغام انوف جاحدین پیمودهاند.احمد بن حنبل شیبانی(2)در كتاب المناقب -علی ما نقل عنه- گفته:
«وفیما كتب إلینا (أيضاً)(3)یذكر أنّ یوسف بن نفيس(4)
حدّثهم قال: حدّثنا(5)عبدالملك بن هارون بن عنترة، عن أبیه، عن جدّه، عن عليّ <بن أبيطالب رضي
1) . خلاصة تذهيب تهذيب الکمال: 400.
2) . حدیث به اين سند از زیادات ابوبکر قطیعی است.
3) «ح»: + «محمّد بن علي الحضرمي». «محمّد بن عبدالله الحضرمي» صحيح است. فضائل الصحابة: 2/ 670.
4) «ح»: «يوسف بن يعيش» تصحيف است. «يوسف بن نفيس البغدادي» استاد محمّد بن عبدالله مطیّن است. تاریخ بغداد: 14/ 305 شمارۀ 7614.
5) «م»: رمز «قثنا».
الله عنه> قال:
قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء، فإذا(1)ذهبت النّجوم ذهبوا(2)وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.»(3)
و روایت كردن احمد این حدیث را در كتاب المناقب از عبارات دیگر علما نیز خواهی دانست إن شاء اللّه تعالی.
و محبّالدین طبری در ذخائر العقبی گفته:
«عن عليّ رضي الله عنه(4)قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء، فإذا ذهبت النّجوم ذهب(5)
أهل السّماء؛ وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب(6)
أهل بیتي ذهب أهل الأرض.أخرجه أحمد في المناقب.»(7)
و ملكالعلماء شهابالدّین دولتآبادی در هدایة السعدا گفته:
«الجلوة الثّلاثون في عزّتهم بخطاب ”أمان الأمّة وشفیع القیامة“:
یكی از عزّت ایشان آن است كه مصطفی صلّى الله عليه وسلّم ایشان را امان و شفیع خواند.
في الأربعین: أولادي أمان لأهل الأرض وشفیع یوم القیامة.
ترجمه: مصطفی فرمود صلّى الله عليه وسلّم: اولاد من امان است، تا آنكه در دنیا باشد عذاب و قهر نازل نشود، <وَمَا كانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وأَنْتَ فِیهِمْ>(1). جزء از وصف كلّ و فرع از حكم اصل خارج نیست. پس معلوم شد هرگز در شاهراه شریعت و نهج طریقت خللی روی ننماید، و قواعد و اركان موصوص و بنیان مرصوصْ مدروس نگردد، و به بركت آنكه در میان امّت او كتاب آسمانی و تنزیل یزدانی و منشور سبحانی مقتدای باقی و دودمان طاهر و خاندان ظاهر لا یزالی كه امان اهل ایمان به قدم ایشان است و بقاء عالم به طفیل ایشان است، ”إذا انقرضوا أتی لأهل الأرض ما یوعدون“ كذا في شرف النّبوّة. ”النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهبت النّجوم أتی لأهل السّماء ما یوعدون(2)
وزاد في غیره: ”إذا انقرضوا صبّ اللّه علیهم العذاب صبّاً“.
حاصله: مصطفی فرمود صلّى الله عليه وسلّم: ستارگان مر آسمان را امانند، چون ستارگان بریزند -كقوله تعالی <وَ إِذَا النُّجُومُ انْكدَرَتْ>(3)- قیامت آید آسمانیان را، و اولاد من امانند زمینیان را، چون ایشان را بردارند بریزند بر زمینیان عذابی سخت، و قیامت شود، و اولاد من در قیامت شفیع باشند.
لفظ شفیع در حدیث هر چند مفرد است، مراد جمع است؛ كقوله تعالی:<فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وجِبْرِیلُ وصالِحُ الْمُؤْمِنِینَ>(1). في الكشّاف: أرید به الجمع، كقولك: لا یفعل هذا صالح من النّاس، یرید الجنس كقولك: لا یفعله من صلح منهم. وفي الدّرر: المراد من صالح المؤمنین: عليّ بن أبی طالب رضي الله عنه.
شفیع به لفظ واحد فرمود تا هر یكی از ایشان صاحب شفاعت باشد. و این نیز صفت خاص رسول اللّه است كقوله تعالی: <ولَسَوْفَ یُعْطِیك رَبُّك فَتَرْضی>(2)في العمدة: هو شفاعته لجمیع المؤمنین. وفي الدّرر: قال صلّى الله عليه وسلّم: ”إذاً لا أرضی وواحد من أمّتي في النّار“.
و در مئة المسائل مولانا حمیدالحقّ والدّین میگوید: هر كه را مهمّی پیش آید بوسه بر پای علوی دهد و یا منشورها بر چشم نهد و بگوید: الهی به حرمت محمّد و آل او حاجت من برآر! بخدا كه برآید، و این تجربه أولی الألباب است تا تو بدانی بقاء تو از طفیل قدم ایشان است، حقِّ ایشان گزاری و امیدوار شفاعت ایشان باشی. این اشراف كسانیاند كه جبرئیل پدر ایشان حسین را بر آسمان برده و شفیع خود آورده.
وقد ذكرناه في الجلوة الثّالثة من الهدایة الثّامنة، <مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ ومَنْ أَساءَ فَعَلَیْها>(3)، عصمنا اللّه من المعترض الزّنیم.»(4)
و حافظ سخاوی در استجلاب ارتقاء الغرف در باب سادس آن كه آن را معنون به این عنوان نموده ”باب الأمان ببقائهم والنّجاة في اقتفاءهم“ میفرماید:
«وعن عليّ بن أبيطالب رضي الله عنه، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السماء، فإذا ذهب النجوم ذهب أهل السّماء، وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.
أخرجه أحمد في المناقب، وذكره الدّیلميّ وابنه معاً بلا إسناد.»(1)و سمهودی در جواهر العقدین در ذكر خامس قسم ثانی كه آن را معنون به این عنوان نموده ”الذّكر الخامس: ذكر أنّهم أمان للأمّة وأنّهم كسفینة نوح من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق“ گفته:
«وعن علي (بن أبيطالب) رضي الله عنه، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء، فإذا ذهب النّجوم ذهب أهل السّماء، وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.
أخرجه أحمد في المناقب.»(2)
و ابن حجر مكی در صواعق در تحت آیۀ سابعه مناقب اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وفي أخری لأحمد: فإذا ذهب النّجوم ذهب أهل السّماء، وإذا ذهب أهل
بیتي ذهب أهل الأرض.»(1)
و نیز ابن حجر در صواعق جائی كه تلخیص كتاب مناقب أهل البیت تصنیف حافظ سخاوی نموده در باب ”الأمان ببقائهم“ گفته:
«وفي روایة لأحمد وغیره: النّجوم أمان لأهل السّماء فإذا ذهبت النّجوم ذهب أهل السّماء، وأهل بیتي أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.»(2)
و شیخ بن عبداللّه بن شیخ بن عبداللّه العیدروس الیمني در عقد نبوی گفته:
«وقال الشّریف السّمهوديّ في معنی قوله صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا هلك أهل بیتي جاء أهلالأرض من الآیات ما كانوا یوعدون.
قال: ویحتمل -وهو الأظهر عندي- أنّ كونهم أماناً للأمّة أهل البیت مطلقاً، وأنّ اللّه لمّا خلق الدّنیا بأسرها من أجل النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم جعل دوامها بدوامه ودوام أهل بیته، فإذا انقضوا طوی بساطها.»(3)
و كمالالدین جهرمی در براهین قاطعه گفته:
«و در یک روایت از احمد چنین وارد شده كه زمانی كه نجوم رفت، اهل آسمان
نیز خواهند(1)
رفت، و هرگاه كه اهل بیت من رفتند(2)اهل ارض نیز خواهند(3)رفت.»(4)
و ملّا علی قاری در مرقاة شرح مشكاة در ذیل شرح حدیث سفینه گفته:
«ویؤیّده ما أخرجه أحمد في المناقب عن علي، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء فإذا ذهبت النّجوم ذهب أهل السّماء، وأهل بیتي أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.»(5)
و احمد بن فضل مكّی در وسیلة المآل گفته:
«عن سیّدنا علي كرّم اللّه وجهه ورضي <اللّه> عنه قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.
أخرجه أحمد بن حنبل في المناقب.»(6)و محمّد بن أبيبكر الشلّي الحضرمي در كتاب المشرع الرّوي گفته:
«وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: النجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فاذا هلك أهل بیتي جاء أهل الأرض من الآیات ما كانوا یوعدون.
وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء فإذا ذهب النّجوم
ذهب أهل السّماء، وأهل بیتي أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.»(1)
و محمود شیخانی قادری در صراط سوی گفته:
«وعن علي بن أبيطالب رضي الله عنه قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء فإذا ذهب النّجوم ذهب أهل السّماء، وأهل بیتي أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.
أخرجه أحمد في المناقب.»(2)
و محمّد بن اسماعیل بن صلاح الأمیر الصّنعاني در روضه ندیه گفته:
«وأخرج أحمد في المناقب من حدیث علي علیه السّلام قال:
قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السماء (فإذا ذهب النّجوم ذهب أهل السماء) وأهل بیتي أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بیتي(3)ذهب أهل الأرض(4).»(5)
و محمّد بن عليّ الصبّان المصري در إسعاف الرّاغبین گفته:«وفي أخری(6)
لأحمد: إذا ذهب النّجوم ذهب أهل السّماء، وإذا ذهب أهل
بیتي ذهب أهل الأرض.»(1)
و عجیلی در ذخیرة المآل در شرح شعر:
أمان أهل الأرض ممّا یوعد
مثل النّجوم في السّماء تقد
گفته:
«وفي روایة: أهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا هلك أهل بیتي جاء أهل الأرض من الآیات ما یوعدون.
وفي روایة: إذا ذهب النّجوم ذهب أهل السّماء، وإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.»(2)
و مولوی ولی اللّه لكهنوی در مرآة المؤمنین در تحت آیه خامسۀ فضائل اهل بیت علیهم السّلام بعد نقل بعض احادیث گفته:
«وأیضاً: وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا هلك أهل بیتي جاء أهل الأرض من الآفات(3)ما كانوا یوعدون.
وفي روایة أخری: فإذا ذهب النّجوم ذهب أهل السّماء وإذا ذهب أهل البیت ذهب أهل الأرض.»(4)
و احمد بن زینی بن احمد دحلان المكّي الشّافعي در كتاب الفتح المبین گفته:
«وفي روایة للإمام أحمد: فإذا ذهبت النّجوم ذهبت السّماء(1)وإذا ذهبأهل بیتي ذهب أهل الأرض.
وفي روایة: فإذا هلك أهل بیتي جاء أهل الأرض من الآیات ما كانوا یوعدون.»(2)
و شیخ سلیمان بلخی در ینابیع المودّة گفته:
«الباب الثالث في بیان أنّ دوام الدّنیا بدوام أهل بیته صلّی اللّه علیه وعلیهم وبیان أنّهم سبب لنزول المطر والنّعمة وبیان فضائلهم.
أخرج أحمد في المناقب عن عليّ كرّم اللّه وجهه، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء فإذا ذهبت النّجوم ذهب أهل السّماء، وأهل بیتي أمان لأهل الأرض فإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.
أیضاً أخرجه ابن أحمد في زیادات المسند والحمویني(3)في فرائد السّمطین عن علیّ كرّم اللّه وجهه.
أیضاً أخرجه الحاكم عن محمّد الباقر عن أبیه عن جدّه عن عليّ رضي الله عنهم.
وأخرج أحمد عن أنس رضي الله عنه قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بیتي جاء أهل الأرض من الآیات ما كانوا یوعدون.
وقال أحمد: إنّ اللّه خلق الأرض من أجل النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم فجعل دوامها بدوام أهل بیته وعترته صلّی اللّه علیه وسلّم.»(1)
و نیز بلخی در ینابیع المودّة در همین باب گفته:
«أخرج الحمویني(2)عن أبيسعید الخدري قال:قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: أهل بیتي أمان لأهل الأرض كما أنّ النّجوم أمان لأهل السّماء.
أیضاً أخرجه(3)
الحاكم عن قتادة عن عطاء عن ابن عبّاس.
أخرج الحاكم عن جابر بن عبداللّه وأبيموسی الأشعري وابن عبّاس رضي الله عنهم قالوا:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهبت النّجوم ذهب أهل السّماء وإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.»(4)
و نیز بلخی در ینابیع المودّة در باب سادس وخمسون نقلاً عن ذخائر العقبی آورده:
«وعن علي رضي الله عنه مرفوعاً(5): النّجوم أمان لأهل السّماء فإذا ذهبت النّجوم ذهب أهل السّماء، وأهل بیتي لأمان لأهل الأرض، فإذا ذهب أهل بیتي
ذهب أهل الأرض.
أخرجه أحمد في المناقب.»(1)
و نیز بلخی در ینابیع المودّة در باب تاسع وخمسون در ذیل آیه سابعه نقلاً عن الصّواعق آورده:
«وفي روایة: وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا هلك أهل بیتي جاء أهل الأرض من الآیات ما كانوا یوعدون.
وفي أخری لأحمد: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأهل الأرض، فإذا ذهب النّجوم ذهب أهل السّماء وإذا ذهب أهل بیتي ذهب أهل الأرض.»(2)
و از آن جمله است حدیث: ”النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي“.
و این حدیث شریف را بسیاری از علمای اعلام و كملای فخام سنّیّه در كتب خود آوردهاند.
محبّالدین طبری در ذخائر العقبی در باب خامس گفته:
«ذكر أنّهم أمان لأمّة محمّد صلّى الله عليه وسلّم:
عن إیاس بن سلمة، عن أبیه، قال: قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم:
النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
أخرجه أبوعمرو الغفاري.»(1)
و أبوالمجامع إبراهیم بن محمّد الحمّوئي در كتاب فرائد السّمطین -علی ما نقل عنه- گفته:
«حدّثنا(2)
الإمام <الأطهر> قطبالدّین المرتضی بن محمود بن محمّد بن محمّد الحسنيّ إجازةً في شهور سنة إحدی وسبعین وستّ مئة بهمدان، قال: أنبأنا والدي رحمه الله. <ح.>
وأخبرنا(3)
الإمام مجدالدین أبوالحسن محمّد بن یحیی بن الحسين الكرجيّ(4)
بقراءتي علیه(5)ظاهر قریة قهود وهي التي تدعی (ب--:) قلعة سقور(6)،
قال: (و) أنبأنا جدّي لأمّي مجدالدّین أبومحمّد عبدالرّحمن ابن الإمام مجدالدّین أبيالقاسمعبداللّه بن حیدر (القزويني، قال:) أنبأنا شیخ الإسلام جمالالسنّة معینالدّین أبوعبداللّه محمّد بن حمّویه الحمویني(7)،(8)
قال: أنبأنا جمالالإسلام أبوالمحاسن عليّ بن الفضل
1) ذخائر العقبی في مناقب ذوي القربی: 49.
2) . «م»: «أخبرنا».
3) «م»: «أنبأنا».
4) «ح»: «مجدالدین أبوالحسن محمّد بن یحیی بن الحسن الكرخي». او «مجدالدين أبوالحسن محمّد بن يحيى بن الحسين بن عبدالكريم العجلي الكرجي» است. مجمع الآداب في معجم الألقاب: 4/ 533 شمارۀ 4391.
5) . «م»: + «[في]».
6) . «م»: «نقور قلعة».
7) . «م»: «الجویني».
8) «م»: + «سلام الله علیه ولا زالت رسائل لطفه ورضاه متواصلة إلیه».
الفارمدي(1)
(رضي الله عنه)، <قال: أنبأنا والدي شیخ الإسلام أبوعلي الفضل بن علي بن محمّد الفارمدي،> قال: أنبأنا الإمام أبوالقاسم عبداللّه بن علي شیخ وقته المشار إلیه في الطریقة ومتقدّم أهل الإسلام والشّریعة (رضي الله عنه)، قال: أنبأنا (شيخ الإسلام) أبوزید عبدالرحمن بن محمّد بن أحمد یوم الثّلاثاء السّابع من شوّال سنة ستّ وأربع مئة، نبّأنا(2)أبوالعبّاس محمّد بن یعقوب الأصمّ، نبّأنا(3)
نبّأنا(6)موسی بن عبیدة، نبّأنا(7)إیاس بن سلمة بن الأكوع، عن أبیه(8):
أنّ رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم قال: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(9)
و جمالالدین زرندی در نظم درر السّمطین گفته:
«وورد عنه صلّی اللّه علیه وسلّم أنّه قال: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي. وفي روایة: أمان لأهل الأرض.»(10)
و جلالالدین سیوطی در جامع صغیر گفته:«النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
<ع.(1)
عن سلمة بن الأكوع>.»(2)
و از رمز «ح» كه در مقابل این حدیث مرقوم است واضح میشود كه نزد سیوطی این حدیث حسن است.
و ابن حجر مكّی در صواعق در فصل احادیث وارده در شأن اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«الحدیث الثّاني عشر: أخرج أبویعلی عن سلمة بن الأكوع أنّ النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(3)
و ملّا علی متّقی در كنز العمّال گفته:
«النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
نیز ملّا علی متّقی در كنز العمّال گفته:
«النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
ش(1).
ومسدّد والحكیم. ع(2).
طب(3).
وابن عساكر عن سلمة بن الأكوع.»(4)
و كمالالدین جهرمی در براهین قاطعه گفته:
«حدیث دوازدهم: روایت كرد ابویعلی از سلمة بن الاكوع كه پیغمبرصلّی اللّه علیه وسلّم گفت:
النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي. ستاره ها امان و حافظ اهل آسماناند و اهل بیت من امان و حافظ امّت من اند.»(5)
و احمد بن فضل مكّی در وسیلة المآل گفته:
«وعن إیاس بن سلمة عن أبیه، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
أخرجه أبوعمرو الغفاري، ومسدّد، وابن أبيشیبة، وأبویعلی في مسانیدهم والطبراني.»(6)
و علی عزیزی در سراج منیر شرح جامع صغیر گفته:
«”النجوم أمان لأهل السماء“ بالمعنی المقرّر و”أهل بیتي أمان لأمّتي“ أراد
1) . حاشيۀ «ح»: «أي أخرجه ابن أبيشیبة».
2) . حاشيۀ «ح»: «أي أخرجه أبویعلی».
3) . حاشيۀ «ح»: «أي أخرجه الطبراني».
4) . كنز العمّال: 12/ 101 - 102 شمارۀ 34188.
5) براهین قاطعه - مخطوط كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى: برگ 262 ب - 263 أ.
6) وسیلة المآل في عدّ مناقب الآل - مخطوط كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى: 51.
بأهل بیته علماءهم، ویحتمل الإطلاق؛ لأنّ اللّه تعالی لمّا خلق الدّنیا لأجله جعل دوامها بدوام أهل بیته.
ع(1). عن سلمة بن الأكوع. وإسناده حسن.»(2)
و مرزا محمّد معتمد خان بدخشی در مفتاح النّجا گفته:
«وأخرج الحفّاظ أبوبكر عبداللّه بن محمّد بن أبيشیبة العبسي الكوفيّ وأبوالحسن مسدّد بن مسرهد الأسدي البصريّ في مسندیهما، وأبوعبداللّه محمّد بن علي الحكیم التّرمذيّ في نوادر الأصول(3)، وأبویعلی أحمد بن عليّ التّمیميالموصليّ في مسنده، والطبرانيّ في الكبیر، وابن عساكر:
عن إیاس بن سلمة بن الأكوع عن أبیه <رضي الله عنه> عن النّبيّ صلّی الله علیه وسلّم قال: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(4)
و محمّد صدر عالم دهلوی در معارج العلی گفته:
«الآیة الرّابعة: قال اللّه تعالی: <وما كانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وأَنْتَ فِیهِمْ>(5).
أشار صلّی اللّه علیه وسلّم إلی وجود ذلك المعنی في أهل بیته (و) أنّهم أمان لأهل الأرض كما كان هو صلّی اللّه علیه وسلّم أماناً لهم.
1) حاشیۀ «ح»: «أي أخرجه أبویعلی».
2) . السراج المنیر شرح الجامع الصغیر في حدیث البشیر النذیر: 4/ 359.
3) . بنگرید به: نوادر الأصول: 2/ 840 شمارۀ 1133: «حدّثنا أبي رحمه الله، ثنا الحماني، ثنا ابن نمير، عن موسى بن عبيدة، عن إياس بن سلمة بن الأكوع، عن أبيه قال: قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم: النجوم أمان لأهل السماء وأهل بيتي أمان لأمّتي».
4) مفتاح النجا في مناقب آل العبا - مخطوط كتابخانۀ آيت الله مرعشى: برگ 7 أ.
5) . سورۀ انفال 8: 33.
وفي ذلك أحادیث كثیرة، منها ما أخرج ابن أبيشیبة، ومسدّد، وأبویعلی، والطبراني، وابن عساكر عن إیاس بن سلمة بن الأكوع عن أبیه قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتی أمان لأمّتي.»(1)
و محمّد بن اسماعیل بن صلاح الأمیر الصّنعاني در روضه ندیّه گفته:
«وأخرج أبوعمرو الغفاري(2)
عن إیاس بن سلمة، عن أبیه قال:
قال (رسول الله صلّى الله عليه وسلّم): النّجوم أمان لأهل السّماء، وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(3)
و عجیلی در ذخیرة المآل در شرح شعر:
أمان أهل الأرض ممّا یوعد
مثل النّجوم في السّماء تقد
گفته:
«وفي ذلك أحادیث كثیرة، منها: ”النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي“.»(4)
و مولوی مبین لكهنوی در وسیلة النّجاة گفته:
«وعن تبویب الجامع الصّغیر عن ابن عساكر عن عليّ: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(5)
و محمّد سالم بن سلام اللّه الدّهلوي البخاري در رسالۀ أصول الإیمان در فصل پنجم آن بعد نقل حدیثی از كتاب شرف النّبوّة ابوسعید گفته:
«و نیز آورده: بدرستی كه آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم آفتاب فضل و كمال بینقصاناند و اهل بیت آن حضرت صلّى الله عليه وسلّم مانند ستارهها در آن، چنانچه وارد شده: فرمود صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(1)
و ولی اللّه لكهنوی در مرآة المؤمنین گفته:
«الآیة الخامسة: قوله تعالی: <وما كانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وأَنْتَ فِیهِمْ>(2):
في الصّواعق: أشار صلّی اللّه علیه وسلّم إلی وجود ذلك المعنی في أهل بیته، فإنّهم أمان للأرض كما كان هو صلّی اللّه علیه وسلّم أماناً لهم.
قال صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(3)و احمد بن زینی بن احمد دحلان مكّی در فتح مبین گفته:
«أخرج أبویعلی عن سلمة بن الأكوع رضي الله عنه: أنّ النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي من الاختلاف.»(4)
و سلیمان بن ابراهیم بلخی در ینابیع المودّة در باب ثالث آن گفته:
«أخرج الحموینيّ(5)عن سلمة بن الأكوع عن النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم قال:
النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(1)
و نیز سلیمان بلخی در ینابیع المودّة در باب ثالث آن گفته:
«وفي نوادر الأصول عن سلمة بن الأكوع قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
وفي الصّواعق: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
أخرجه جماعة.»(2)
و نیز بلخی در ینابیع المودّة در باب سادس وخمسون نقلاً عن الجامع الصّغیر گفته:
«النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
لأبيیعلی عن سلمة بن الأكوع.»(3)
و نیز بلخی در ینابیع المودّة در باب سادس وخمسون نقلاً عن ذخائر العقبی آورده:
«وعن إیاس بن سلمة عن أبیه مرفوعاً (قال:قال رسول الله صلّى الله عليه وسلّم:) النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
أخرجه أبوعمرو الغفاري.»(4)
و نیز بلخی در ینابیع المودّة در باب تاسع وخمسون نقلاً عن الصّواعق گفته:
«الآیة السابعة <وما كانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وأَنْتَ فِیهِمْ>(1):
أشار صلّی اللّه علیه وسلّم إلی وجود ذلك المعنی في أهل بیته، وأنّهم أمان لأهل الأرض كما كان صلّی اللّه علیه وسلّم أماناً لهم.
وفي ذلك أحادیث كثیرة، منها: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.
أخرجه جماعة.»(2)
و نیز شیخ سلیمان بلخی در ینابیع المودّة در باب تاسع وخمسون در ضمن احادیث وارده در فضائل اهل بیت سلام اللّه علیهم أجمعین نقلاً عن الصّواعق میگوید:
«الثّاني عشر: أخرج أبویعلی عن سلمة بن الأكوع مرفوعاً: النّجوم أمان لأهل السماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(3)
و نیز شیخ سلیمان بلخی در باب خامس وستّون گفته
«وفي نوادر الأصول: حدّثنا أبي قال: حدّثنا الحمانيّ، قال: حدّثنا ابن نمیر، عن موسی بن عبیدة بن إیاس بن سلمة بن الأكوع، عن أبیه رضي الله عنه قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(4)
و از آن جمله است حدیث منقول از جابر: ”النّجوم أمان لأهل السّماء فإذا ذهبت أتاها ما یوعدون، وأنا أمان لأصحابي ما كنت فإذا ذهبت أتاهم ما یوعدون، وأهل بیتي أمان لأمّتي فإذا ذهب أهل بیتي أتاهم ما یوعدون“.
و این حدیث شریف را هم كبرای اهل سنّت نقل كردهاند، چنانچه مرزا محمّد بدخشی در مفتاح النّجا گفته:
«وأخرج الحاكم في المستدرك عن جابر بن عبداللّه رضي الله عنه:
إنّ النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم قال: النّجوم أمان لأهل السّماء فإذا ذهبت أتاها ما یوعدون، وأنا أمان لأصحابي ما كنت فإذا ذهبت أتاهم ما یوعدون، وأهل بیتي أمان لأمّتي فإذا ذهب أهل بیتي أتاهم ما یوعدون.»(1)
و محمّد صدر العالم دهلوی در معارج العلی در تحت آیۀ رابعه فضائل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وأخرج الحاكم عن جابر قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل السّماء فإذا ذهبت أتاها ما یوعدون، وأنا أمان لأصحابي ما كنت فإذا ذهبت أتاهم ما یوعدون، وأهل بیتي أمان لأمّتي فإذا ذهب أهل بیتي أتاهم ما یوعدون.»(2)
و از آن جمله است حدیث منقول از ابنعبّاس: ”النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق، وأهل بیتي أمان لأمّتي من الاختلاف، فإذا خالفتها قبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبلیس».
و این حدیث را بسیاری از علمای اعلام اهل سنّت در كتب خود روایت كردهاند، كما عرفت فیما سبق من عباراتهم التي ذكرناها في الجواب عن حدیث سنّة الخلفاء.(1)
و در اینجا نیز بعض عبارات مذكور میشود.
علّامه سیوطی در إحیاء المیّت نسخۀ صغیره گفته:
«الحدیث التّاسع والعشرون:
أخرج الحاكم عن ابن عبّاس، قال: قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بیتي أمان لأمّتي من الاختلاف فإذا خالفتها قبیلة اختلفوا فصاروا حزب إبلیس.»(2)
و نیز سیوطی در إحیاء المیّت نسخۀ كبیره گفته:
«الحدیث الخامس والثّلاثون:
أخرج الحاكم عن ابن عبّاس (رضي الله عنهما)، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق، وأهل
بیتي أمان لأمّتي(1)
من الاختلاف، فإذا خالفتها قبیلة (من العرب) اختلفوا فصاروا حزب إبلیس.»(2)
و كمالالدین جهرمی در براهین قاطعه گفته:
«و در روایتی كه حاكم آن را به شرط بخاری و مسلم صحیح كرده<است> آن است كه نجوم امان اهل ارض است از غرق، و اهل بیت من امان امّت من است از اختلاف، پس هر گاه كه قبیله از عرب مخالفت اهل بیت كرد اختلاف در میان امّت واقع شد و از جمله لشكر ابلیس گشتند.»(3)
و أحمد بن الفضل بن محمّد باكثیر المكّي در وسیلة المآل گفته:
«وعن ابن عبّاس رضي الله عنهما أنّه قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق، وأهل بیتي أمان لأمّتي من الاختلاف، فإذا خالفتها قبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبلیس.
أخرجه الحاكم وقال: صحیح الإسناد.»(4)
و محمّد بن أبيبكر الشلّي الحضرمي در كتاب المشرع الرّوي گفته:
«وقال صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق، وأهل بیتي
أمان لأمّتي من الاختلاف، فإذا خالفتها قبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبلیس.»(1)
و مرزا محمّد بدخشی در مفتاح النّجا گفته:
«وأخرج الحاكم -وصحّحه علی شرط الشّیخین- عن ابن عبّاس رضي اللّه عنه(2)قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بیتي أمان لأمّتي من الاختلاف، فإذا خالفتها قبیلة اختلفوا فصاروا حزب إبلیس.»(3)و محمّد بن علي الصبّان در إسعاف الرّاغبین گفته:
«وفي روایة -صحّحها الحاكم علی شرط الشیخین-: النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بیتي أمان لأهل الأرض من الاختلاف، وقد یشیر إلی هذا المعنی قوله تعالی: <وما كانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وأَنْتَ فِیهِمْ>(4). أقیم أهل بیته مقامه في الأمان؛ لأنّهم منه وهو منهم، كما ورد في بعض الطرق.»(5)
و مولوی مبین در وسیلة النجاة گفته:
«وفي روایة -صحّحها الحاكم علی شرط الشّیخین-: النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بیتي أمان لأمّتي من الاختلاف، فإذا خالفتها قبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبلیس.
هذا في الصّواعق.»(6)
و مولوی ولیاللّه لكهنوی در مرآة المؤمنین در تحت آیۀ خامسه فضائل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وفي روایة: النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق وأهل بیتي أمان لأمّتي من الاختلاف، فإذا خالفتها قبیلة من
العرب اختلفوا فصاروا حزب إبلیس.»(1)
و سلیمان بن ابراهیم بلخی در ینابیع المودّة در باب پنجاه و نهم در ذیل آیۀ <وما كانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وأَنْتَ فِیهِمْ>(2)از آیات وارده در فضائل اهل بیت سلام اللّه علیهم أجمعین نقلاً عن الصّواعق گفته:
«وفي روایة -صحّحها الحاكم علی شرط الشّیخین-: النّجوم أمان لأهلالسّماء وأهل بیتي أمان(3)لأهل الأرض من الغرق وأهل بیتي أمان لأمّتي من الاختلاف، فإذا خالفتهم قبیلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبلیس.»(4)
و از آن جمله است حدیث: شمس قمر وزهره وفرقدین.
و این حدیث را أبوإسحاق أحمد بن محمّد بن إبراهیم الثّعلبي كه
جلالت شأن او نزد اهل سنّت در مجلّد آیه <إِنَّما وَلِیُّكمُ اللّهُ>(1)و مجلّد حدیث غدیر(2)
به تفصیل تمام مبیّن و مبرهن گردیده، در كتاب العرائس آورده، چنانچه در بیان زینت ارض گفته:
«وزیّنها أیضاً بالأنبیاء علیهم السّلام وزیّن الأنبیاء بأربعة إبراهیم الخلیل <علیه السّلام> وموسی الكلیم وعیسی الوجیه ومحمّد الحبیب صلوات اللّه علیهم أجمعین، وهم أهل الكتاب وأصحاب الشّرائع وأولو العزم. وزیّنها أیضاً بآل محمّد صلّی اللّه علیه وسلّم، وزیّنها أیضاً بأربعة عليّ وفاطمه والحسن والحسین رضي الله عنهم.
وروی یزید الرّقاشيّ عن أنس بن مالك قال: صلّی بنا رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم صلاة الفجر، فلمّا انفتل من الصّلاة أقبل علینا بوجه الكریم فقال: معاشر المسلمین! من افتقد الشّمس فلیستمسك بالقمر ومن افتقد القمر فلیستمسك بالزّهرة ومن افتقد الزّهرة فلیستمسك بالفرقدین. فقیل: یا رسول اللّه! ما الشّمس؟ وما القمر؟ وما الزّهرة؟ وما الفرقدان(3)؟
فقال: أنا الشّمس،وعليّ القمر، وفاطمة الزّهرة، والحسن والحسین الفرقدان في كتاب اللّه تعالی لا یفترقان حتّی یردا عليّ الحوض.»(4)
و نیز این حدیث شریف را أبوالفتح محمّد بن علي بن إبراهیم النّطنزي -كه عظمت و جلالت و رفعت و نبالت او نزد حضرات سنّیّه بر ناظر كتاب
الأنساب سمعانی(1)،
و ذیل تاریخ الخطیب تصنیف حافظ ابن النّجار بغدادی(2)، ووافي بالوفیات(3)
صلاحالدین خلیل بن أیبك الصّفدي واضح و لائح است، كما دریت في مجلّد حدیث الغدیر(4)-
به سند خود روایت نموده، چنانچه در كتاب الخصائص العلویّة علی سائر البریّة -علی ما نقل عنه- گفته:
«أخبرنا أبوالفتوح المحسّد بن أبيطاهر حامد بن محمّد بن أبيالصّباح المهاباذي فیما قرأت علیه من أصل سماعه، قال: حدّثنا الحافظ أبومسعود سلیمان بن إبراهیم بن محمّد بن سلیمان، قال: حدّثنا أبوالحسن عليّ بن جعفر الإمام قال: حدّثنا عمر بن أحمد بن علي بن إبراهیم بن عیسی بن جریر بن موسی البغدادیّ بالبصرة إملاءً سنة سبع وخمسین وثلاث مئة، قال: أخبرني القاضي یوسف بن یعقوب بن إسماعیل بن حمّاد بن زید بن درهم، قال: حدّثنا عمرو بن مرزوق، عن شعبة بن الحجّاج، عن الأعمش، عن أبيعبدالرّحمن، عن أنس بن مالك قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم:
اطلبوا الشّمس، فإذا غابت فاطلبوا القمر، فإذا غاب القمر فاطلبواالزّهرة، وإذا غابت الزّهرة، فاطلبوا الفرقدین.
قلنا: یا رسول اللّه! ومن الشّمس؟ قال: أنا.
قلنا: ومن القمر؟ قال: عليّ.
قلنا: فمن الزّهرة؟ قال: فاطمة.
قلنا: فمن الفرقدان(1)؟
قال: الحسن والحسین علیهما السّلام.»(2)
و نیز این حدیث شریف را محمّد بن خاوند شاه بن محمود الهروي در تاریخ روضة الصّفا آورده، چنانچه در جلد سوم آن در حالات جناب امام حسین علیه السّلام گفته:
«جابر بن عبداللّه روایت كرد(3)
كه حضرت رسول فرمود كه ”اهتدوا بالشّمس، فإذا غابت الشّمس فاهتدوا بالقمر، وإذا غاب(4)
القمر فاهتدوا بالزّهرة، فإذا غابت الزّهرة فاهتدوا بالفرقدین.
فقیل: یا رسول اللّه! ما الشّمس وما القمر وما الزّهرة وما الفرقدان(5)؟
فقال: الشّمس أنا، والقمر عليّ، والزّهرة فاطمة، والفرقدان الحسن والحسین.
یعنی راه راست طلبید به نور آفتاب، و اگر خورشید غائب گردد به روشنائی ماه طلب هدایت كنید، و اگر ماه محجوب شود به زهره طلب راه راست نمائید، و اگر زهره مسدود گردد به نور فرقدان طالب طریق مستقیم شوید.
پرسیدند كه یا رسول اللّه! عبارت از آفتاب كدام است و زهره و فرقدان كیانند؟
فرمود كه آفتاب منم، و ماه علی است، و زهره فاطمه، و فرقدان حسن و
حسیناند.»(1)
و نیز این حدیث شریف را غیاثالدّین ابن همامالدّین الحسیني المدعوّ بخواند امیر در حبیب السیر ذكر نموده، چنانچه در ذكر احادیث و اخبار وارده در شأن جناب امام حسین علیه السّلام آورده:
«و از جابر بن عبد اللّه رضي الله عنه منقول است كه رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم گفت كه: ”اهتدوا بالشّمس، فإذا غابت الشّمس فاهتدوا بالقمر، فإذا غاب القمر فاهتدوا بالزّهرة، فإذا غابت الزّهرة فاهتدوا بالفرقدین“. گفتند: یا رسول اللّه! آفتاب كدامست و ماه كیست و زهره چیست و فرقدان كیانند؟ جواب داد كه آفتاب منم، و ماه علی بن ابىطالب است، و زهره فاطمه زهرا است، و فرقدین حسن وحسیناند.»(2)
و از آن جمله است حدیث: ”یا عليّ! إنّ الحسن والحسین من أولادك كالبدر بین النّجوم“.
و این حدیث را شهابالدّین دولت آبادی در هدایة السّعدا ثابت نموده و به تشریح آن قلوب نواصب را به قدم صدق پامال فرموده، چنانچه در هدایۀ تاسعه گفته:
«الجلوة الحادي(3)والثلاثون: فیما أعزّهم رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم بخطاب البدر:
یعنی مصطفی صلّى الله عليه وسلّم به عزّت، ایشان را بدر خواند، یعنی ماه شب چهاردهم بیكدورت و غلّ و غشّ و بیعیب و روشن، هركه خاک سویماه اندازد بر روی او باز گردد، هیچ دریا از دهن سگ پلید نشود.
في الأربعین: یا علي! إنّ الحسن والحسین من أولادك كالبدر بین النّجوم.
ترجمه: مصطفی فرمود صلّى الله عليه وسلّم: یا علی! حسن و حسین میان فرزندان تو چون ماه شب چهاردهماند.»(1)
و از آن جمله است حدیث: كواكب بودن اولاد جناب فاطمه سلام اللّه علیها.
و این حدیث را شهابالدّین دولتآبادی در هدایة السّعدا آورده، و طریق اثبات و تأیید آن به اقدام استدلال و احتجاج واضح الانبلاج سپرده، چنانچه در كتاب مذكور در هدایه تاسعه مسطور است:
«الجلوة الثّانیة والثّلاثون في عزّتهم بخطاب الكواكب:
یعنی عزت ایشان است كه مصطفی صلّى الله عليه وسلّم فرمود و ایشان را كواكب خواند.
في التّشریح: عن ابن عبّاس قال صلّى الله عليه وسلّم: ألا إنّ اللّه عزّ وجلّ زیّن السّماء الدّنیا بزینة الكواكب، وزیّن الدّنیا بالكواكب.
قیل: وما الكواكب یا رسول اللّه!
قال: أولاد فاطمة.
یعنی: آگاه باشید خداوند تعالی بیاراست آسمان را به ستارگان و بیاراست
1) . به نسخۀ کامل این مصدر دست نیافتیم.
دنیا را به اولاد فاطمه.
وفي تفسیر سورة یوسف للإمام ضیاءالحق والدّین السّنامي رحمه الله عند قوله تعالی <إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ كوْكباً>(1)دلّت الآیة علی أنّ أولاد نبیّنا كالكواكب أولی؛ لأنّ أولاد یعقوب لمّا كانوا كالكواكب فلأن یكون أولاد نبیّنا -وهو أفضل من یعقوب- كالكواكب أولی.
حاصله: امام ضیاءالحقّ والدّین رحمه الله گفت: از دلالت آیه معلوممیشود كه فرزندان یعقوب كواكب باشند، فرزندان رسول ما -كه او از یعقوب بهتر است- بر طریق اولی كواكب باشند. از اینجاست كه مصطفی فرمود صلّى الله عليه وسلّم: چگونه هلاک شود امّت من؟! در اوّل ایشان منم و میانۀ ایشان اولاد من است كواكب دنیا، رجوماً للشّیاطین، وحفظاً من كلّ شیطان مارد، وما تمسّكتم به لن تضلّوا من بعدي سرّ این معناست. یعنی هركه به ایشان تمسّک كند شیطان و ضلالت از وی دور شود، عصمنا اللّه من المعترض الزّنیم.»(2)
و از آن جمله است حدیثی كه در آن، آن جناب به خطاب جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام ارشاد فرموده: ”مثلك ومثل الأئمّة من ولدك بعدي مثل سفینة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثلكم كمثل النّجوم كلّما غاب نجم طلع نجم إلی یوم القیامة“.
چنانچه سلیمان بن ابراهیم بلخی در ینابیع المودّة در باب رابع -كما
سمعت سابقاً(1)- گفته:
«الحموینيّ في فرائد السّمطین بسنده عن سعید بن جبیر عن ابن عبّاس رضي الله عنهما قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: یا عليّ! أنا مدینة العلم وأنت بابها ولن تؤتی المدینة إلّا من قبل الباب، وكذب من زعم أنّه یحبّني ویبغضك؛ لأنّك منّي وأنا منك، لحمك ([من]) لحمي ودمك من دمي وروحك من روحي وسریرتك من سریرتي وعلانیتك من علانیتي، ([وأنت إمام أمّتي وخلیفتي علیها بعدي])، سعد من أطاعك وشقي من عصاك وربح من تولّاك وخسر من عاداك وفاز من لزمك وهلك من فارقك، مثلك ومثل الأئمّة من ولدك بعدي مثل سفینة نوح، من ركبها نجا ومن تخلّف عنها غرق، ومثلكم كمثل النّجوم كلّما غاب نجم طلع نجم إلییوم القیامة.»(2)
و بلخی این حدیث شریف را به همین الفاظ در باب رابع وأربعون(3)
نیز آورده، و این حدیث شریف كه هر هر جملهاش از آیات ساطعه و بیّنات قاطعه است به نحوی كه مثبت حقّیّت مذهب اهل حقّ و سداد است، هر عاقل بصیر و متأمّل خبیر آن را به خوبی میداند و مضمون بلاغت مشحون آن بودن حضرات اهل بیت علیهم السّلام مثل سفینه و مثل نجوم كالشّمس في رابعة النّهار واضح و آشكار میگرداند.
و مخفی نماند كه برای این احادیث شریفه مؤیّدات عدیده است از ارشادات حضرات اهل بیت علیهم السّلام و آثار صحابه كرام و اقوال علمای اعلام.
پس از آن جمله است ارشاد با سداد جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام: ”ألا! إنّ مثل آل محمّد صلّی اللّه علیه وآله كمثل نجوم السّماء إذا خوی نجم طلع نجم“.
و این ارشاد با سداد در ضمن خطبۀ بلیغه واقع شده كه الفاظش این است:
«الحمد للّه النّاشر في الخلق فضله والباسط فیهم بالجود یده، نحمده في جمیع أموره ونستعینه علی رعایة حقوقه. ونشهد أن لا إله غیره وأنّ محمّداً عبده ورسوله أرسله بأمره صادعاً وبذكره ناطقاً، فأدّی أمیناً ومضی رشیداًوخلّف فینا رایة الحقّ، من تقدّمها مرق ومن تخلّف عنها زهق ومن لزمها لحق، دلیلها مكیث الكلام بطيء القیام سریع إذا قام، فإذا أنتم ألنتم له رقابكم وأشرتم إلیه بأصابعكم جاءه الموت فذهب به، فلبثتم بعده ما شاء اللّه حتّی یطلع اللّه لكم من یجمعكم ویضمّ نشركم، فلا تطمعوا في غیر مقبل ولا تیأسوا من مدبر فإنّ المدبر عسی أن تزلّ إحدی قائمتیه وتثبت الأخری فترجعا حتّی تثبتا جمیعاً، ألا! إنّ مثل آل محمّد صلّی اللّه علیه وآله كمثل نجوم السّماء إذا خوی نجم طلع نجم، فكأنّكم قد تكاملت من اللّه فیكم الصّنائع وأراكم ما كنتم تأملون.»(1)
1) . نهج البلاغة: 145 - 146.
و علّامه عبدالحمید بن أبيالحدید المدائني البغدادي در شرح نهج البلاغة در شرح این خطبۀ بلیغه گفته:
«ورایة الحقّ: الثقلان المخلّفان بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وهما الكتاب والعترة.»(1)
و نیز در شرح این خطبه گفته:
«یقول علیه السّلام: من كان منكم(2)متقدّماً لها أو متأخّراً عنها فقد خرج عن الحقّ، ومن لازمها لحق الحقّ. ثمّ قال: دلیلها مكیث الكلام. یعني نفسه علیه السّلام؛ لأنّه المشار إلیه من العترة وأعلم النّاس بالكتاب.»(3)
و نیز در شرح این خطبه گفته:
«واعلم أنّ هذه الخطبة خطب بها أمیر المؤمنین عليه السّلام في الجمعة الثّالثة من خلافته وكنّی فیها عن حال نفسه وأعلمهم فیها أنّهم سیفارقونه ویفقدونه بعد اجتماعهم علیه وطاعتهم لهم وهكذا وقع الأمر.»(4)
و نیز در شرح این خطبه گفته:
«ثمّ أخبرهم أنّهم ”یلبثون بعده ما شاء اللّه“ ولم یحدّ(5)ذلك بوقت معیّن ثمّ ”یطلع اللّه لهم من یجمعهم ویضمّهم“ وهو(6)من أهل البیت عليهم السّلام وهذه
إشارة إلی المهديّ <عليه السّلام> الذي یظهر في آخر الزّمان(1)، (و) عند أصحابنا (أنّه) غیر موجود الآن وسیوجد، وعند الإمامیّة موجود الآن.»(2)
و نیز در شرح این خطبه گفته:
«ثمّ ذكر (عليه السّلام) أنّهم ”كنجوم السّماء كلّما خوی نجم طلع نجم“: خوی مال للمغیب. ثمّ وعدهم بقرب الفرج وقال(3): إنّ تكامل صنائع اللّه عندكم ورؤیة ما تأملونه أمر قد قرب وقته وكأنّكم به وقد حضر، وكأنّ وهذا علی نمط المواعید الإلهیّة بقیام السّاعة فإنّ الكتب المنزلة كلّها صرّحت بقربها وإن كانت بعیدة عندنا؛ لأنّ البعید في معلوم اللّه قریب وقد قال سبحانه: <إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً 6 ونَراهُ قَرِیباً>(4).»(5)
و از آن جمله است فرمودن جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام در حقّ اهل بیت علیهم
السّلام: «وهم الدّعاة وهم النّجاة وهم أركان الأرض وهم النّجوم بهم یستضاء».
و این ارشاد با سداد آن جناب در ضمن كلامی واقع شده كه آن را حافظ جلیل أبوسعد عبدالملك بن محمّد النّیسابوري الخركوشي در كتاب شرف المصطفی آورده كما سمعت سابقاً. وچون اعادۀ نقل آن كلام بلاغت نظام در اینمقام مناسب است، لهذا به ذكر آن باز مستسعد میشوم.
پس باید دانست كه حافظ مذكور در كتاب مزبور -علی ما نقل عنه- آورده كه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام قریب به زمان وفات خود به خطاب مسلمین حاضرین ارشاد فرمود:
«وفیكم من یخلف من نبیّكم صلّى الله عليه وسلّم ما إن تمسّكتم به لن تضلّوا، وهم الدّعاة، وهم النّجاة، وهم أركان الأرض، وهم النّجوم بهم یستضاء من شجرة طاب فرعها وزیتونة طاب(1)أصلها، نبتت في الحرم وسقیت من كرم، من خیر مستقرّإلی خیر مستودع، من مبارك إلی مبارك، صفت من الأقذار والأدناس ومن قبیح ما نبه شرار النّاس، لها فروع طوال لا تنال، حسرت عن صفاتها الألسن، وقصرت عن بلوغها الأعناق، فهم الدّعاة وبهم النّجاة، وبالنّاس إلیهم حاجة، فاخلفوا رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم بأحسن الخلافة، فقد أخبركم أنّهم والقرآن ثقلان وأنّهما لن یفترقا حتّی یردا عليّ الحوض. فالزموهم تهتدوا وترشدوا ولا تتفرّقوا عنهم ولا تتركوهم، فتفرّقوا وتمزّقوا.»(2)
از آن جمله است قول جناب امام زین العابدین علیه السّلام: «نحن أمان لأهل الأرض كما أنّ النّجوم أمان لأهل السّماء».
چنانچه سلیمان بن ابراهیم بلخی در ینابیع المودّة در باب ثالث گفته:
«وأخرج الحموینيّ(3)بسنده عن الأعمش، عن جعفر الصّادق، عن أبیه، عن
جدّه علي بن الحسین رضي الله عنهم قال:نحن أئمّة المسلمین وحجج اللّه علی العالمین وسادة المؤمنین وقادة الغرّ المحجّلین وموالي المسلمین، ونحن أمان لأهل الأرض كما أنّ النّجوم أمان لأهل السّماء، ونحن الذین بنا تمسك السّماء أن تقع علی الأرض إلّا بإذن اللّه(1)، وبنا ینزل الغیث وینشر(2)
الرّحمة وتخرج بركات الأرض، ولو لا ما علی الأرض منّا لساخت(3)
بأهلها.
ثمّ قال: ولم تخل الأرض منذ خلق اللّه آدم علیه السّلام من حجّة للّه فیها ظاهر مشهور أو غائب مستور ولا تخلو إلی أن تقوم السّاعة من حجّة فیها، ولو لا ذلك لم یعبد اللّه.
قال الأعمش: قلت لجعفر الصّادق رضي الله عنه: كیف ینتفع النّاس بالحجّة الغائب المستور؟ قال: كما ینتفعون بالشّمس إذا سترها سحاب.»(4)
و نیز بلخی در ینابیع المودّة در باب تاسع وثمانون گفته:
«وأخرج الشیخ الحموینيّ(5)في فرائد السّمطین بسنده عن سلیمان الأعمش بن مهران، عن جعفر الصّادق، عن أبیه، عن جدّه عليّ بن الحسین رضي الله عنهم، قال:
نحن أئمّة المسلمین وحجج اللّه علی العالمین وسادات المؤمنین وقادة الغرّ المحجّلین وموالي المسلمین، ونحن أمان لأهل الأرض كما أنّ النّجوم أمان لأهل السّماء، وبنا یمسك السّماء أن تقع علی الأرض إلّا بأذنه، وبنا ینزّل اللّه الغیث
وتنشر الرّحمة وتخرج بركات الأرض، ولولا ما علی الأرض منّا لساخت بأهلها.
ثمّ قال: ولم تخل الأرض منذ خلق اللّه آدم علیه السّلام من حجّة للّه فیها؛ إمّا ظاهر مشهور أو غائب مستور، ولا تخلو الأرض إلی أن تقوم السّاعة من حجّة فیها، ولولا ذلك لم یعبد اللّه.قال سلیمان: فقلت للصّادق جعفر(1)
رضي الله عنه: كیف ینتفع النّاس بالحجّة الغائب المستور؟ قال: كما ینتفعون بالشّمس إذا سترها سحاب.»(2)
امّا آثار صحابه كرام پس از آن جمله است قول حضرت ابن عبّاس علیه رضوان ربّ النّاس در حقّ اهل بیت علیهم السّلام: «فهم الأئمّة الدّعاة والسّادة الولادة والقادة الحماة والخیرة الكرام والقضاة والحكّام والنّجوم والأعلام والعترة الهادیة والقدوة العالیة والأسوة الصّافیة».
و این ارشاد با سداد در ضمن كلام طویلی واقع شده است كه حضرت ابن عبّاس آن را به خطاب بعض اعراب در قالب فصاحت و بلاغت ریخته است، چنانچه عاصمی در زین الفتی گفته:
«وأمّا الأسماء التي سمّاه بها ابن عمّه حبر الأمّة وبحرها عبداللّه بن عبّاس رضي الله عنه، فإنّه روی عن سعد(3)بن طریف عن الأصبغ بن نباتة، قال:
أسلم أعرابيّ علی یدي أمیرالمؤمنین علي بن أبيطالب رضي الله عنه فخلع
علیه عليٌّ حلّتین.
وخرج الأعرابيّ من عنده فرحاً مستبشراً وبحضرة الباب قوم من الخوارج، فلمّا أن نظروا إلی الأعرابيّ وفرحه بإسلامه علی یدي عليّ حسدوه علی ذلك، وقال بعضهم لبعض: أ ما ترون فرح هذا الأعرابيّ بإسلامه؟! تعالوا ننزله عن ولایته ونردّه عن إمامته!
فأقبلوا بأجمعهم علیه وقالوا له: یا أعرابيّ! من أین أقبلت؟
قال: من عند أمیرالمؤمنین.
قالوا: وما الذي صنعت عنده؟
قال: أسلمت علی یدیه.قالوا: ما أصبت رجلاً تسلم علی یدیه إلّا علی یدي رجل كافر؟!
فلمّا سمع ذلك الأعرابيّ غضب غضباً شدیداً وثار القوم في وجهه وقالوا: لا تغضب! بیننا وبینك كتاب اللّه.
فقال: اتلوه!
فتلا بعضهم: <إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ كفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كفَرُوا> إلی قوله: <سَبِیلاً>(1).
فقال لهم الأعرابيّ: ویلكم! فیمن هذه الآیة؟
قالوا: في صاحبك الذي أسلمت علی یدیه!
فازداد الأعرابيّ غضباً وضرب بیده إلی قائمة سیفه وهمّ بالقوم.
ثمّ إنّه رجع إلی نفسه وكان عاقلاً، فقال: لا واللّه، لا عجلت علی القوم وأسأل
1) . سورۀ نساء 4: 137.
عن هذا الخبر، فإن كان كما یقولون خلعت علیّاً وإن كان علی خلاف ما یقولون جالدتهم بالسّیف إلی أن تذهب نفسي.
قال: فأتی ابن عبّاس وهو قاعد في مسجد الكوفة، فقال: السّلام علیك یابن عبّاس!
قال له ابن عبّاس: وعلیك السّلام.
قال: ما تقول في أمیرالمؤمنین؟
قال: أيّ الأمراء تعني یا أعرابيّ؟
قال: عليّ بن أبيطالب. قال: وكان ابن عبّاس متّكئاً فاستوی قاعداً، ثمّ قال له:
لقد سألت یا أعرابيّ عن رجل عظیم، یحبّ اللّه ورسوله ویحبّه اللّه ورسوله، ذاك واللّه صالح المؤمنین، وخیر الوصیّین، وقامع الملحدین(1)، وركن المسلمین، ویعسوب المؤمنین، ونور المهاجرین، وزین المتعبّدین، ورئیس البكّائین، وأصبر الصّابرین، وأفضل القائمین، وسراج الماضین، وأوّل السّابقین من آل یس، المؤیّد بجبرئیل الأمین، والمنصور بمیكائیل المتین، والمحفوظ بجند السّماء أجمعین، والمحامي عن حرم المسلمین، ومجاهد أعدائه النّاصبین، ومطفئ نیران الموقدین، وأصدق بلابل النّاطقین، وأفخر من مشی من قریش أجمعین، عین رسول ربّ العالمین، ووصيّ نبیّه في العالمین، وأمینه علیالمخلوقین، وقاصم المعتدین، وجُراز المارقین، وسهم من مرامي اللّه علی المنافقین، ولسان حكم العابدین، ناصر دین اللّه في أرضه، ووليّ أمر اللّه في خلقه، وعیبة علمه، وكهف كتبه، سمح، سخيّ، سند،
1) . «ح»: «الملحلين». حاشيۀ «ح»: «ظ الملحدین».
حیيّ، بهلول، بهيّ، سنحنح، جوهريّ، زكيّ، رضيّ، مطهّر، أبطحيّ، باسل، جريّ، قرم، همام، صابر، صوّام، مهذّب، مقدام، قاطع الأصلاب، عالي الرّقاب، مفرّق الأحزاب، المنتقم من الجهّال، المبارز للأبطال، الكیّال في كلّ(1)الإفضال، أضبطهم عناناً، وأثبتهم جناناً، وأمضاهم عزیمةً، وأشدّهم شكیمةً، وأسدّهم نقیبةً، أسد بازل، صاعقة مبرقة، یطحنهم في الحروب إذا ازدلفت الأسنّة وقرنت الأعنّة طحن الرّحی بثقالها ویذروهم ذرو الریح الهشیم، باسل، بازل، صندید(2)،هزبر، ضرغام، عازم، عزام، خطیب، حصیف(3)، محجاج، مقول، ثجّاج، كریم الأصل، شریف الفضل، نقيّ العشیرة، فاضل القبیلة، عبل الذّراع، طویل الباع، ممدوح في جمیع الأفق(4)،أعلم من مضی، وأكرم من مشی، وأوجب من ولي بعد النّبيّ المصطفی، لیث الحجاز وكبش العراق، مصادم الأبطال والمنتقم من الجهّال، زكي(5)الرّكانة، منیع الصّیانة، صلب الأمانة، من هاشم القمقام ابن عمّ نبيّ الأنام، السیّد الهمام الرّسول الإمام مهدي الرّشاد المجانب للفساد الأشعب الحائم(6)والبطل المحاجم(7)واللّیث المزاحم، بدريّ، أحديّ، حنفيّ، مكّيّ، مدنيّ، شعشعانيّ، روحانيّ، نورانيّ، له من الجبال شوامخها ومن الهضاب ذراها وفي الوغا لیثها ومن العرب سیّدها، اللّیث المقدام والبدر التّمام
والماجد الهمام، مبجّل الحرمین ووارث المشعرین وأبوالسّبطین الحسن والحسین، من أهل بیت أكرمهم اللّه بشرفه وشرّفهم بكرمه وأعزّهم بهداه وخصّهم لدینه واستودعهمسرّه واستحفظهم علمه،(1)عمداً لدینه وشهداء علی خلقه وأوتاد أرضه، ونحبی(2)في علمه، اختارهم واصطفاهم وفضّلهم واجتباهم علماً لعباده(3)أولاهم(4)علی الصّراط، فهم الأئمّة الدّعاة والسّادة الولاة والقادة الحماة والخیرة الكرام والقضاة والحكّام والنجوم والأعلام والعترة الهادیة والقدوة العالیة والأسوة الصّافیة، الرّاغب عنهم مارق، واللّازق بهم لاحق، هم الرّحم الموصولة والأئمّة المتخیّرة والباب المبتلی به النّاس، من أتاهم نجا ومن نأی عنهم هوی، حطّة لمن دخلهم وحجّة علی من تركهم، هم الفلك الجاریة في اللّجج الغامرة یفوز من ركبها ویغرق من جانبها، یتصدّع عنهم الأنهار المتشعّبة وینفلق عنهم الأقاویل الكاذبة، هم الحصن الحصین والنّور المبین وهدی لقلوب المهتدین والبحار السّائغة للشّاربین وأمان لمن تبعهم أجمعین، إلی اللّه یدعون وبأمره یعملون وإلی آیاته یرشدون، فیهم توالت رسله وعلیهم هبطت ملائكته وإلیهم بعث الرّوح فضلاً من ربّه(5)ورحمة، فضّلهم ذلك وخصّهم، وضربهم مثلاً لخلقه، وأتاهم ما لم یؤت أحداً من العالمین من الیمن والبركة، فروع طیّبة وأصول مباركة، معدن الرّحمة وورثة الأنبیاء، بقیّة النّقباء وأوصیاء الأوصیاء، منهم الطّیب ذكره المبارك اسمه أحمد الرّضي ورسوله الأمّيّ من
الشّجرة المباركة، صحیح الأدیم واضح البرهان، والمبلّغ من بعده ببیان التّأویل وبحكم التّفسیر عليّ بن أبيطالب، علیه من اللّه الصّلاة الرضیّة والزّكاة السّنیّة، لا یحبّه إلّا مؤمن تقيّ ولا یبغضه إلّا منافق شقيّ.
قال: فلمّا سمع الأعرابيّ ذلك، ضرب بیده إلی قائمة سیفه وقام مبادراً فضرب ابن عباس یده إلیه وقال: إلی أین یا أعرابی؟ قال: أجالد القوم أو تذهب نفسي!
قال ابن عباس: اقعد یا أعرابيّ! فإنّ لعليّ محبّین لو قطعتهم(1)إرباً إرباًما ازدادوا له إلّا حبّاً، وإنّ لعليّ بن أبيطالب مبغضین لو ألعقهم العسل ما ازدادوا له إلّا بغضاً!
قال: فقعد الأعرابيّ وخلع علیه ابن عباس حلّتین حمراوین.»(2)
و از آن جمله است كلام بلاغت نظام حضرت مقداد علیه آلاف الرحمة من ربّ العباد كه در آن وصف اهل بیت علیهم السّلام به نجوم وارد شده.
و این كلام حقائق نظام در حقیقت از جمله آیات واضحه و بیّنات لائحۀ حقیّت مذهب اهل حقّ میباشد، و انوار فضائل عترت نبویّه را بر قلوب اهل ایمان و عرفان به اكمل وجوه میپاشد.
أبوبكر أحمد بن عبدالعزیز الجوهري در كتاب السّقیفة -علی ما نقل عنه- به سند خود آورده:
«عن المعروف بن سوید، قال:
كنت بالمدینة أیّام بویع عثمان، فرأیت رجلاً في المسجد جالساً وهو یصفق
بإحدی یدیه علی الأخری والنّاس حوله ویقول: وا عجباً من قریش واستئثارهم بهذا الأمر علی أهل هذا البیت <الذین أنزل اللّه فیهم هذه الآیة: <إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ ویُطَهِّرَكمْ تَطْهِیراً>(1)> معدن الفضل، ونجوم الأرض، ونور البلاد، واللّه إنّ فیهم لرجلاً ما رأیت بعد رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم أولی منه بالحقّ ولا أقضی بالعدل ولا آمر بالمعروف ولا أنهی عن المنكر.
فسألت عنه، فقیل: هذا المقداد، فتقدّمت إلیه وقلت: أصلحك اللّه! من الرّجل الذي تذكر؟فقال: ابن عمّ نبیّك (رسول الله صلّى الله عليه وسلّم) عليّ بن أبيطالب.
قال: فلبثت ما شاء اللّه. ثمّ إنّي لقیت أباذرّ(2)رحمه اللّه فحدّثته ما قال المقداد، فقال: صدق! قلت: فما یمنعكم أن تجعلوا الأمر فیهم؟ قال: أبی ذلك قومهم! قلت: فما یمنعكم أن تعینوهم؟ قال: مه! لا تقل هذا، إیّاكم والفرقة والاختلاف! قال: فسكتّ عنه.
ثمّ كان من الأمر بعد ما كان.»(3)
و جمال الدین محدّث شیرازی در اربعین خود گفته:
«وعن المعروف(4)بن سوید، قال:
كنت بالمدینة حین بویع عثمان فرأیت رجلاً وهو یصفق بإحدی یدیه علی الأخری، فقلت: ما شأنك یا هذا؟
قال: عجباً لقریش واستئثارهم بهذا الأمر عن أهل هذا البیت الذي أنزل
اللّه فیهم هذه الآیة: <إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ ویُطَهِّرَكمْ تَطْهِیراً>، أهل بیت النّبوّة ومعدن الفضیلة ونجوم الأرض ونور البلاد. واللّه إنّ فیهم رجلاً ما رأیت رجلاً بعد محمّد صلّی اللّه علیه وآله أقول بالحقّ ولا أقضی بالعدل ولا آمر بالمعروف منه.
قلت: من أنت؟ یرحمك اللّه!
قال: أنا المقداد بن عمرو.
قلت: من هذا الذی ذكرت؟
قال: ابن عمّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله وسلّم عليّ بن أبيطالب.
قال: فلبثت ما شاء اللّه ثمّ لقیت أباذرّ فحدّثته بما قال المقداد، فقال: صدق أخي.»(1)
و از آن جمله است كلام هدایت التیام خاصّۀباری حضرت ابىذرّ الغفاری كه در آن ابواب احقاق حقّ به كمال اعلان و اجهار گشاده و به اظهار بودن اهل بیت علیهم السّلام مثل نجوم هادیه با ذكر دیگر فضائل و مناقب، داد فصاحت و بلاغت داده.
چنانچه علّامه أحمد بن إسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح الكاتب العبّاسي المعروف بالیعقوبي در تاریخ خود آورده:
«وبلغ عثمان أنّ أباذرّ یقعد في مسجد رسول اللّه ویجتمع إلیه النّاس ویحدّث بما فیه الطعن علیه وأنّه وقف بباب المسجد، فقال: أیّها النّاس! من عرفني فقد
1) الأربعون في فضائل الإمام أمیرالمؤمنین علیه السلام ویلیه أسماء أولاده علیهم السلام: 65.
عرفني، ومن لم یعرفني فأنا أبوذرّ الغفاريّ، أنا جندب بن جنادة الرّبذيّ، إنّ اللّه اصطفی آدم ونوحاً وآل إبراهیم وآل عمران علی العالمین، ذریّة بعضها من بعض واللّه سمیع علیم. فهم(1)الصّفوة من نوح، والآل(2)من إبراهیم، والسّلالة من إسماعیل، والعترة الهادیة من محمّد، آیة(3)شرف شریفهم، واستحقّوا الفضل في قوم هم فینا كالسّماء المرفوعة وكالكعبة المستورة أو كالقبلة المنصوبة أو كالشّمس الضّاحیة أو كالقمر السّاري أو كالنجوم الهادیة أو كالشّجرة الزّیتونية(4)، أضاء زیتها وبورك زندها(5)، ومحمّد وارث علم آدم وما فضّل(6)به النّبیّون، وعليّ بن أبيطالب وصيّ محمّد ووارث علمه.
أیّتها الأمّة المتحیّرة بعد نبیّها!
أما! لو قدّمتم من قدّم اللّه، وأخّرتم من أخّر اللّه، وأقررتم الولایة والوراثة في أهل بیت نبیّكم؛ لأكلتم من فوق رؤوسكم ومن تحت أقدامكم، ولما عال وليّ اللّه ولا طاش سهم من فرائض اللّه ولا اختلف اثنان في حكم اللّه إلّا وجدتم علم ذلك عندهم من كتاب اللّه وسنّة نبیّه.
فأمّا إذا فعلتم ما فعلتم فذوقوا وبال أمركم، <وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ>(7).»(8)
متعلّق به بودن اهل بیت علیهم السّلام مثل نجوم و كواكب در هدایت خلق و امان اهل دنیا و غیر ذلك، پس بسیار از بسیار است. شطری از آن در این مقام مذكور مینمایم.
پس باید دانست كه ملكالعلماء شهابالدّین بن شمسالدّین دولتآبادی در هدایة السّعدا جلوۀ ثالثه از هدایت ثانیه بعد ذكر حدیث تمسّک به كتاب اللّه و اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«و بعد از من گفت از آنكه چون نور رسالت میتافت، به روشنائی ستارگان حاجت نبود، چون آفتاب رسالت غروب شد به ستارگان توجّه لازم آمد، با وجود آفتاب نظر به مه نكنند چون مه نگرند ستاره كم شمرند.»(1)
انتهی.
و نیز شهابالدین دولتآبادی در هدایة السعدا در جلوۀ اولی از هدایت رابعة عشر گفته:
«نكته و دقیقه اینجا آن بود، چون در خیر القرون آفتاب رسالت تابان و روشن است، در حالت غروب علیّ ولیّ مقابل خود كالشّمس للبدر المنیر نائب خود داشته: یا عليّ! إنّك منّي بمنزلة هارون من موسی ولا نبيّ بعدي، من كنت مولاه فعليّ مولاه. تا انقراض عالم بر من ایمان و بر تو اعتقاد آرند،و چون زمانه آخر آید و مانند شب تار شود: <ظَهَرَ الْفَسادُ في الْبَرِّ والْبَحْرِ>(2)فساد القلوب علی قدر فساد الزّمان، ثمّ یفشو الكذب، ودر آن وقت كه ماهتاب ولایت علیّ ولیّ غروب
كند به ستارگان ولایت كه خلفاء علیّ ولیّاند اذن و اجازت پاینده و باقی باشد، <وبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ>(1)، وبأیّهم اقتدیتم اهتدیتم. چون مصطفی مانند آفتاب و علی مانند ماهتاب و خلیفهگان علیّ ولیّ مثل ستارگاناند، با وجود آفتاب به مه ننگرند و با وجود ماه ستارگان نشمرند.»(2)
انتهی.
و ابن الصبّاغ مالكی در فصول مهمّه در ذكر فضائل جناب امام محمّد باقر علیه السّلام آورده:
«روی عنه معالم الدّین بقایا الصّحابة <رضي الله عنهم أجمعین> ووجوه التّابعین (ورؤساء فقهاء المسلمين، وصار بالفضل به) وسارت بذكر علومه الأخبار وأنشدت في مدائحه الأشعار، فمن ذلك ما قاله مالك بن أعین الجُهني من قصیدة یمدحه بها(3)، (قال):
إذا طلب النّاس علم القرآ***ن (و) كانت قریش(4)علیه عیالا
و إن قال <ابن> ابن بنت النّبيّ(5)***تلقّت یداه فروعاً طوالا
نجوم تهلّل للمدلجین***جبال تورّث علماً جبالا»(6)
و حسین بن علي الكاشفي در رساله علمیّه گفته:
«زبان (بيان) در صفت آل محمّد به كلال منسوب است، و جمال <با> كمال
ایشان از باصرۀ بصیرت ارباب قیل و قال محجوب؛ چرا كه(1)
ایشانند كه نجوم بروج هدایتاند و بروج نجوم ولایت، سلاطین اقالیم عصمت خواقین مدائن حكمت، شیران بیشۀ فتوّت، فارسان عرصۀ مروّت، مسندنشینان قصر حرمت، سلطان نشانان مصر عزّت، ثمرات شجرۀ(2)
كرامت، قطرات رشحات امامت، عالمان اسرار ربّانی، خازنان فیوض سبحانی، مالكان طریق رشاد، سالكان طرق ارشاد، خاصّان بارگاه اله، نائبان محمّد رسول اللّه <صلّی اللّه علیه وآله وسلّم>.»(3)
انتهی.
و نورالدین سمهودی در جواهر العقدین در تنبیه اوّل از تنبیهات ذكر خامس گفته:
«یحتمل أنّ المراد من أهل البیت الذین هم أمان الأمّة علماؤهم الذین یقتدی(4)بهم كما یهتدی بنجوم السماء، وهم الذین إذا خلت الأرض منهم جاء أهل الأرض من الآیات ما كانوا یوعدون وذهب أهل الأرض، وذلك عند موت المهديّ الذي أخبر صلّی اللّه علیه وسلّم به.»(5)
و ابن حجر مكّی در صواعق در تحت آیۀ سابعه فضائل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وقال بعضهم: یحتمل أنّ المراد بأهل البیت الذین هم أمان علماؤهم؛ لأنّهم الذین یهتدی بهم كالنجوم والذین إذا فقدوا جاء أهل الأرض من الآیات ما
یوعدون.»(1)
و شیخ أحمد بن الفضل بن محمّد باكثیر المكّي الشّافعي در وسیلة المآل في عدّ مناقب الآل گفته:
«وأخرج الدّارقطنيّ في الفضائل عن معقل بن یسار(2)رضي الله عنه، قال:
سمعت أبابكر رضي الله عنه یقول: عليّ بن أبيطالب عترة رسول اللّه صلّیاللّه علیه وسلّم، أي الذین حثّ النّبيّ صلّی اللّه علیه وسلّم علی التّمسّك بهم والأخذ بهدیهم؛ فإنّهم نجوم الهدی، من اقتدی بهم اهتدی، وخصّه أبوبكر بذلك رضي الله عنه؛ لأنّه الإمام في هذا الشّأن وباب مدینة العلم والعرفان، فهو إمام الأئمّة وعالم الأمّة.»(3)
و محمود بن محمّد بن علی شیخانی قادری مدنی در صراط سویّ بعد ذكر حدیث امان بودن اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«قال شیخنا: المراد من أهل البیت الذین هم أمان للأمّة علماؤهم الذین یهتدی بهم كما یهتدی بنجوم السماء، وهم الذین إذا خلت الأرض منهم جاء أهل الأرض من الآیات ما كانوا یوعدون وذهب أهل الأرض، وذلك عند موت المهديّ الذي أخبر النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم به.»(4)
و فاضل شبراوی در كتاب الإتحاف گفته:
«وقد أكرم اللّه تعالی آل بیت نبیّه بأن جعل فیهم القطبانیّة، ومنهم المجدّد
علی رأس كلّ سنة لهذه الأمّة أمرَ دینها، فقد قال الرّشید لموسی الكاظم -وهو جالس عند الكعبة-: أنت الذي تبایعك النّاس سرّاً؟!
فقال له: أنا أمام أهل القلوب وأنت إمام الجسوم! وما أحسن ما قیل:
ملوك علی التّحقیق لیس لغیرهم***من الملك إلّا وزره وعقابه
شموس الهدی منهم ومنهم بدوره***وأنجمه منهم ومنهم شهابه»(1)
و نیز شبراوی در إتحاف در ذكر جناب امام محمّد باقر علیه السّلام گفته:
«سارت بذكر علومه الأخبار وأنشدت مدائحهفي الأشعار(2)، فمن ذلك قول مالك الجهني فیه:
إذا طلب النّاس علم القرآ***ن كانت قریش علیه(3)عیالا
و إن فاه فيه ابن بنت النّبيّ***تلقّت یداه فروعاً طوالا
نجوم تهلّل للمدلجین***فتهدی بأنوارهنّ الرّجالا»(4)
و احمد بن عبدالقادر عجیلی در ذخیرة المآل گفته:
«وقد أوجدهم اللّه في كلّ عصر ومصر، ووجودهم أمان من العذاب كالنجوم أمان لأهل السّماء، <وما كانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وأَنْتَ فِیهِمْ>(5)، وهو منهم وهم منه كما ورد.»(6)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل گفته:
«”ولم أحلّ عاطلاً عن الحلی“ فإنّهم رضي الله عنهم حلیة الوجود، ولذلك ورد: أهل بیتي كالنجوم أمان لأهل الأرض، ومع كونها(1)أماناً فهي زینة وهدایة كما نطق به القرآن وأهل البیت كذلك.»(2)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل گفته:
«أمان أهل الأرض ممّا یوعد(3)*** مثل النجوم في السّماء تقد
قال اللّه: <وما كانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وأَنْتَ فِیهِمْ>(4)، وقد أشار صلّی اللّه علیه وآله وسلّم إلی وجود ذلك المعنی في أهل بیته وأنّهم أمان أهل الأرض من العذاب كما كان صلّى الله عليه وسلّم أماناً لهم في حیاته، وفي ذلك أحادیث كثیرة منها: النجومأمان لأهل السّماء وأهل بیتي أمان لأمّتي.»(5)
إلخ.
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل گفته:
«و حرمة اللّه مصابیح الدّجی*** أهل المحاریب إذا اللّیل سجی
وذلك أنّهم أحد الحرمات الثّلاث وكالنجوم لأهل الأرض، وفي صفات خواصّهم قال الحدّاد:
قوم إذا أرخی الظلام سدوله*** لم تلفهم رهن الوطا والمضجع»(6)
و نیز عجیلی در ذخیرة المآل قصیده از ابن علوان آورده كه در آن مذكور است:
خذها هدیت فإنّها إملاء***ممّن له ابدا علیه ولاء
من أنجم نبویّة علویّة***سطعت فلیس لنورها إخفاء»(1)
و محمّد سالم الدهلوي البخاري در رسالۀ أصول الإیمان گفته:
«حاصل آنكه در فضل و شرف مراتب و جزئیّت به آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم مثل این چهار كس -یعنی حضرت علیّ كرّم اللّه وجهه و حضرت فاطمة الزّهراء و امام حسن و امام حسین علیهم الصّلاة والسّلام هیچكس نرسد.
فإنّه شمس فضل هم كواكبها*** یظهرن أنوارها للنّاس في الظلم
یعنی بدرستی كه آن حضرت آفتاب بزرگیاند و ایشان كواكب آن، ظاهر شده انوار ازیشان برای مردمان در تاریكی.»(2)
انتهی.
و نیز محمّد سالم بخاری در رساله أصول الإیمان بعد نقل حدیثی از كتاب شرف النبوّة گفته:
«و نیز آورده: بدرستی كه آن حضرت صلّی اللّه علیه وسلّم آفتاب فضل وكمال بینقصاناند و اهل بیت آن حضرت مانند ستارهها در آن.» انتهی.
و شبلنجی در نور الأبصار گفته:
«و لأبيالحسن ابن جبیر رحمه اللّه:
أحبّ النّبيّ المصطفی وابن عمّه***علیّاً وسبطیه وفاطمة الزّهراء
هم أهل بیت أذهب اللّه (الرجس) عنهم***وأطلعهم أفق الهدی أنجما زهرا
موالاتهم فرض علی كلّ مسلم***وحبّهم أسنی الذّخائر للأخری»(1)
و فاضل معاصر شیخ حسن عدوی حمزاوی در مشارق الأنوار در ذكر فاطمه بنت الحسین علیهما السّلام گفته:
«ویعجبني مدحاً في حضرتها وآل البیت علی العموم الذین شیّدوا الدّین وصاروا في الاهتداء بهم كالنجوم: قول الهمام الفاضل (و) الإمام الكامل ولدنا الشّیخ أحمد المالكي لقباً الشّافعي مذهباً الأبیاري بلداً»(2)
إلخ.
و از جمله احادیث دالّه بر وجوب اقتدای اهل بیت علیهم السّلام این ارشاد جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم است: «من سرّه أن یحیی حیاتی ویموت مماتی ویسكن جنّة عدن غرسها ربّي فلیوال علیّاً من بعدي ولیوال ولیّه ولیقتد بالأئمّة من بعدي.» الحدیث.
و این حدیث را به روایت ابن عبّاس اكابر علمای اعلام و حفّاظ فخام سنّیّه روایت كردهاند.
ابونعیم احمد بن عبداللّه اصفهانی در حلیة الأولیاء در ترجمۀ جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام گفته:
«حدّثنا محمّد بن المظفّر، نا(1)
محمّد بن جعفر بن عبدالرّحیم، نا أحمد بن محمّد بن یزید بن سُلیم(2)،
نا عبدالرحمن بن عمران بن أبيلیلی أخو محمّد بن عمران، نا یعقوب بن موسی الهاشمي، عن ابن أبيرواد، عن إسماعیل بن أمیّة، عن عكرمة، عن ابن عبّاس، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: من سرّه أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویسكن جنّة عدن غرسها ربّي، فلیوال علیّاً من بعدي ولیوال ولیّه ولیقتد بالأئمّة من بعدي؛ فإنّهم عترتي، خلقوا من طینتي، رزقوا فهماً وعلماً، ویل للمكذّبین لفضلهم(3)من أمّتي القاطعین فیهم صلتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي.»(4)
و نیز ابونعیم اصفهانی در كتاب منقبة المطهّرین -علی ما نقل عنه- به سند خود آورده:
«عن ابن عبّاس، قال:
قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: من سرّه أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویسكن جنّة عدن غرسها ربّي، فلیوال علیّاً من بعدي ولیوال ولیّه ولیقتد بالأئمّة من بعدي؛ فإنّهم عترتي، خلقوا من طینتي، رزقوا فهماً وعلماً، ویل للمكذّبین لفضلهم من أمّتي القاطعین فیهم صلتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي.»(5)
و عبدالكریم بن محمّد الرّافعي الشّافعي در كتاب التّدوین گفته:
«الحسن بن حمزة العلويّ الرّازي أبوطاهر:
قدم قزوین وحدّث بها عن سلیمان بن أحمد، روی عنه أبومضر ربیعة بن عليّ العجليّ.فقال: ثنا(1)
أبوطاهر الحسن بن حمزة العلويّ، قدم علینا قزوین سنة أربع وأربعین وثلاث مئة، ثنا سلیمان بن أحمد، ثنا عمر بن حفص السّدوسي، ثنا إسحاق بن بشر الكاهلي، ثنا یعقوب بن المغیرة الهاشمي، عن ابن أبيرواد(2)، عن إسماعیل بن أمیّة، عن عكرمة، عن ابن عبّاس (رضي الله عنهما)، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: من سرّه أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویدخل جنّة عدن، فلیوال علیّاً من بعدي <ولیقتد بأهل بیتي من بعدي>؛ فإنّهم عترتي خلقوا من طینتي ورزقوا فهمي وعلمي، فویل للمكذّبین (بفضلهم) من أمّتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي.»(3)
و حمّوئی(4)در فرائد السّمطین -علی ما نقل عنه- آورده:
«أخبرني الخطیب نجمالدّین(5)عبداللّه <بن> أبيالسّعادات بن منصور بن أبيالسّعادات البابصري(6)بقراءتي علیه ببغداد بجامع المنصور، أنبأنا الشّیخ الإمام
أحمد بن یعقوب(1)بن عبداللّه المارستانيّ سماعاً علیه، قال: أنبأنا أبوالفتح محمّد بن عبدالباقي بن أحمد المعروف بابن البطي إجازةً إن لم یكن سماعاً، قال: أنبأنا أبوالفضل حمد بن أحمد الأصبهاني، قال: أخبرنا أبونعیم أحمد بن عبداللّه الحافظ، قال: حدّثنا محمّد بن المظفّر، قال: حدّثنا(2)محمّد بن جعفر بن عبدالرّحیم، حدّثنا أحمد بن محمّد بن یزید بن سلیم، (قال:) حدّثنا عبدالرّحمن بن عمران بن أبيلیلی أخو محمّد بن عمران، (قال:) حدّثنا یعقوب بن موسی الهاشمي، عن ابن أبيرواد، عن إسماعیل بن أمیّة، عن عكرمة، عن ابن عبّاس، قال:قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: من سرّه أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویسكن جنّات(3)غرسها ربّي، فلیوال علیّاً من بعدي ولیوال ولیّه ولیقتد بالأئمّة من بعدي؛ فإنّهم عترتي، خلقوا من طینتي، ورزقوا فهماً وعلماً، ویل للمكذّبین بفضلهم من أمّتي القاطعین فیهم صلتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي.»(4)و حافظ محمّد بن یوسف كنجی شافعی در كفایة الطالب گفته:
«الباب السادس والخمسون في تخصیص عليّ بكونه إمام الأولیاء:
أخبرنا أبوطالب عبداللّطیف بن محمّد الجوهريّ وغیره ببغداد، أخبرنا أبوالفتح محمّد بن عبدالباقي، أخبرنا أبوالفضل بن أحمد، حدّثنا أحمد بن عبداللّه، حدّثنا محمّد بن المظفّر، حدّثنا محمّد بن جعفر بن عبدالرّحیم، حدّثنا أحمد بن محمّد بن زید بن سلیم، حدّثنا عبد الرّحمن بن عمران بن أبيلیلی أخو محمّد بن
عمران، حدّثنا یعقوب بن موسی الهاشميّ، عن أبيرواد، عن إسماعیل بن أمیّة، عن عكرمة، عن ابن عبّاس، قال:
قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: من سرّه أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویسكن جنّة عدن <التي> غرسها ربّي عزّ وجلّ؛ فلیوال علیّاً من بعدي ولیوال ولیّه ولیقتد بالأئمّة (من) بعدي؛ فإنّهم عترتي، خلقوا من طینتي، رزقوا فهماً وعلماً، (و) ویل للمكذّبین بفضلهم من أمّتي القاطعین فیهم صلتي لا أنالهم اللّه شفاعتي.»(1)
و ملّا علی متّقی در كنز العمّال آورده:
«من سرّه أن یحیی حیاتي ويموت(2)
مماتي ویسكن جنّة عدن (التي) غرسها ربّي، فلیوال علیّاً من بعدي ولیوال ولیّه ولیقتد بأهل بیتي من بعدي؛ فإنّهم عترتي، خلقوا من طینتي، ورزقوا فهمي وعلمي، فویل للمكذّبین بفضلهم من أمّتي، القاطعین فیهم صلتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي.طب(3)
والرّافعيّ عن ابن عبّاس.»(4)
و عبدالحقّ دهلوی در تحقیق الإشارة إلی تعمیم البشارة گفته:
«من سرّه أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویسكن جنّة عدن غرسها ربّي، فلیوال علیّاً بعدي ولیوال ولیّه ولیقتد بأهل بیتي من بعدي؛ فإنّهم عترتي، خلقوا من طینتي، ورزقوا فهمي وعلمي، فویل للمكذّبین بفضلهم من أمّتي والقاطعین
فیهم صلتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي.
رواه الطبرانيّ، والرّافعيّ عن ابن عبّاس.»(1)
و نیز عبدالحقّ در رجال مشكاة در ذكر احادیث فضائل اهل بیت علیهم السّلام گفته:
«وقوله: من سرّه أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویسكن جنّة عدن غرسها ربّي، فلیوال علیّاً من بعدي ولیقتد بأهل بیتي من بعدي؛ فإنّهم عترتي، خلقوا من طینتي، ورزقوا فهمي وعلمي، فویل للمكذّبین بفضلهم من أمّتي القاطعین فیهم صلتي، لا أنالهم اللّه من شفاعتي.»(2)
و سلیمان بن ابراهیم بلخی در ینابیع المودّة در باب ثالث وأربعون آورده:
«أخرج أبونعیم الحافظ والحموینيّ(3)عن عكرمة عن ابن عبّاس، قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم: من سرّه أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویسكن جنّات عدن التي غرس فیها قضیباً ربّي، فلیوال علیّاً ولیوال ولیّه ولیقتد بالأئمّة من ولده من بعده؛ فإنّهم عترتي، خلقوا من طینتي، ورزقوا فهماً وعلماً، وویل للمكذّبین بفضلهم من أمّتي القاطعین فیهم صلتي، لا أنالهم اللّهشفاعتي.»(4)
و نیز در ینابیع المودّة نقلاً عن شرح نهج البلاغة آورده:
«الثّاني عشر:
من سرّه أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویسكن جنّة عدن عند شجرة(1)طوبی التي غرسها ربّي، فلیوال علیّاً من بعدي ولیوال ولیّه ولیقتد بالأئمّة من بعدي؛ فإنّهم عترتي خلقوا من طینتي ورزقوا فهماً وعلماً، فویل للمكذّبین (لهم) من أمّتي القاطعین فیهم صلتي، لا أنالهم اللّه شفاعتي.
ذكره صاحب الحلیة أیضاً.»(2)
و از جمله شواهد و مؤیّدات این حدیث، حدیثی است كه بعض علمای اعلام اهل سنّت آن را به روایت جناب امام حسین علیه السّلام آوردهاند، چنانچه أبوالمؤیّد موفّق بن أحمد الخوارزمي در كتاب المناقب گفته:
«وأخبرنا الإمام الأجلّ أخي شمس الأئمّة أبوالفرج محمّد بن أحمد بن المكّيّ، قال: أخبرنا الإمام الزّاهد أبومحمّد إسماعیل بن عليّ بن إسماعیل، <قال:> حدّثنا الإمام السّیّد(3)
الأجلّ المرشد باللّه أبوالحسن(4)یحیی بن الموفّق باللّه، <قال:> أخبرنا أبوطاهر محمّد بن عليّ بن محمّد بن یوسف الواعظ ابن العلّاف، <قال:> أخبرنا أبوجعفر محمّد بن أحمد بن محمّد بن حمّاد المعروف بابن متيم، <قال:> أخبرنا(5)أبومحمّد القاسم بن جعفر بن محمّد بن عبد(الله) بن محمّد بن عمر بن عليّ بن أبيطالب <قال:> حدّثني (أبي) جعفر <بن> محمّد، (عن أبيعبدالله جعفر بن محمّد بن عليّ الباقر،) عن أبیه محمّد بن علي الباقر،عن أبیه عليّ بن الحسین <بن عليّ>
(سيّد العابدين) عن أبیه الحسین (بن عليّ) الشّهید، قال:
سمعت جدّي رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله یقول: من أحبّ أن یحیی حیاتي ویموت مماتي ویدخل الجنّة التي وعدني ربّي فلیتولّ عليّ بن أبيطالب وذریّته <الطاهرین> أئمّة الهدی ومصابیح الدّجی من بعده؛ فإنّهم لن یخرجوكم من باب الهدی إلی باب الضّلالة.»(1)
و نیز از جمله شواهد و مؤیّدات این حدیث حدیثی است كه بعض حفّاظ عظام سنّیّه آن را به روایت زیاد بن مطرّف صحابی اخراج كردهاند، چنانچه حافظ جلیل ابوجعفر محمّد بن جریر طبری در كتاب ذیل المذیل گفته:
«حدّثني زكریّا بن یحیی بن أبان المصرسّ، قال: ثنا(2)أحمد بن إشكاب، قال: ثنا یحیی بن یعلی المحاربيّ، عن عمّار بن رزیق الضّبّي، عن أبيإسحاق الهمداني، عن زیاد بن مطرّف، قال:
سمعت رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم یقول: من أحبّ أن یحیی حیاتي ویموت میتتي ویدخل الجنّة التي وعدني ربّي قضباناً من قضبانها غرسها في جنّة الخلد، فلیتولّ عليّ بن أبيطالب وذرّیّته من بعده؛ فإنّهم لن یخرجوهم من باب هدی ولن یدخلوهم في باب ضلالة.»(3)
و چون این احادیث یسیرۀ جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم را كه نسبت به دیگر احادیث كثیرۀ آن جناب در حقّ اهل بیت علیهم السّلام مثل
قطره از دریا و لمعه از بیضا میباشد، به چشم حقیقت بین دیدی و به لوائح عظمت و جلالت و رفعت و نبالت و امامت و خلافت و ریاست و عصمت این حضرات به قدر فهم خودوارسیدی، نهایت بطلان و فساد كلام مخاطب مبطن ضغینه متعلّق به حدیث ثقلین و حدیث سفینه بار دیگر بر تو كالشّمس في رابعة النّهار واضح و آشكار گردید. و بنای تمسّک شاهصاحب به احادیث موضوعۀ اسلاف خود خصوصاً استدلالشان به حدیث «اقتدوا بالّذین من بعدي أبيبكر وعمر» و احتجاجشان به حدیث «أصحابي كالنّجوم» به آب رسید.
و هر گاه كلام حقائق نظام ما منتهی به این مقام شد، مناسب چنان مینماید كه در آخرِ كلام، حدیثی از كتب بعض حفّاظ اعلام سنّیّه نقل نمایم كه از جمله دلائل قاطعه باشد برای این معنی كه متبعین ثقلین -بحمد اللّه- شیعیان جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام و قائلین به امامت آن جناب هستند. و إن شاء اللّه تعالی روز قیامت همین اشخاص با اختصاص زیر رایت آن جناب بر حوض كوثر وارد خواهند شد، و از جانب جناب احدیّت جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله آثار جلیله كرامت بر ایشان به ظهور خواهد رسید. و آن حدیثی است كه خاصّه باری جناب ابیذر غفاری آن را از جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم روایت فرموده و به تحدیث آن در ایمان اهل یقین و عرفان إلی أقصی الغایه افزوده.
حالا آن حدیث جلیل را كه از جمله حجج و آیات حقّ و سداد و اعلام و رایات صواب و رشاد میباشد، و هر هر جملهاش صحّت مذهب اهل حقّ را كالنّور علی شاهق الطور به وضوح و ظهور رسانیده اضواء صفا و ولا بر قلوب
اصفیا و اولیا إلی ما لا نهایة له میپاشد، باید شنیدو به كنه افضال ربّ متعال كه شامل احوال مؤمنین نیک مآل در دنیا و آخرت است باید رسید.
حافظ جلیل و ناقد نبیل سنّیّه محمّد بن یوسف كنجی شافعی در كتاب كفایة الطالب گفته:
«الباب السّادس في كرامة اللّه لعليّ بن أبيطالب وفضل محبّته.
أخبرنا محمّد بن عبدالواحد بن أحمد بن المتوكّل علی اللّه ببغداد، عن(1)محمّد بن عبیداللّه، حدّثنا عبدالحمید بن عبدالرحمن، حدّثنا محمّد بن عبداللّه، حدّثنا حسین بن محمّد <بن> الفرزدق، حدّثنا حسین بن عليّ بن بزیع، حدّثنا یحیی(2)
بن الحسن بن الفرات، حدّثنا أبوعبدالرّحمن المسعوديّ وهو عبداللّه بن عبدالملك، عن الحارث بن حصیرة، عن صخر بن الحكم الفزاري، عن حِبّان(3)
بن الحارث الأزدي، عن الرّبیع بن جمیل الضّبّي، عن مالك بن ضمرة الدّوسي، عن أبيذرّ الغفاري قال:
قال رسول اللّه صلّى الله عليه وسلّم: ترد علَيّ الحوض رایة أمیرالمؤمنین، وإمام الغرّ المحجّلین، فأقوم فآخذ بیده فیبیّض وجهه ووجوه أصحابه وأقول: ما خلفتموني في الثقلین بعدي؟ فیقولون: تبعنا الأكبر وصدقناه ووازرنا الأصغر ونصرناه وقاتلنا معه.
فأقول: ردّوا رواء مرویّین! فیشربون شربة لا یظمأون بعدها (أبداً)، وجه إمامهم كالشّمس الطالعة، ووجوههم كالقمر لیلة البدر أو كأضوء نجم في السّماء.
وفي هذا الخبر بشارة ونذارة من النّبيّ صلّى الله عليه وسلّم؛ أمّا البشارة فلمن آمن باللّه عزّ وجلّ ورسوله وأحبّ أهل بیته، وأمّا النّذارة فلمن كفر باللّه ورسوله وأبغض أهل بیته وقال ما لا یلیق بهم ورأی رأي الخوارج والنّواصب،وهو بشارة لمن أحبّ أهل بیته وأنّه(1)
یرد الحوض ویشرب منه فلا یظمأ(2)أبداً.(3)
والظّمأ هو عنوان دوام العطش وحرمان دخول جنّة المأوی.
وأمّا الثّقلان فأحدهما كتاب اللّه عزّ وجلّ والآخر عترة النّبيّ وأهل بیته <علیهم السّلام>، وهما أجلّ الوسائل وأكرم الشّفعاء عند اللّه <عزّ وجلّ>.»(4)
و بر ناظر بصیر و متتبّع خبیر پوشیده نیست كه این حدیث شریف به سیاقی كه حافظ كنجی آن را آورده جزوی است از حدیث طویل «خمس رایات» كه جناب ابیذرّ غفاری علیه آلاف الرّحمة من اللّه الباري آن را بتمامه وكماله از جناب رسالتمآب صلّی اللّه علیه وآله وسلّم روایت فرموده، كما لا یخفی علی ناظر الباب التّاسع والستین بعد المئة من كتاب الیقین(5)، لیكن حافظ كنجی یا كسی دیگر از مشایخ او به كدامی مصلحت سانحه آن را مختصر نموده؟! و این سیاق مختصر نیز برای ظهور حقّ و زهوق باطل كافی و وافی است.
و بعد ملاحظۀ احادیث سابقه و این حدیث، عاقل لبیب و منصف اریب
را شبهه باقی نمیماند در اینكه جناب امیرالمؤمنین علیه السّلام و دیگر ائمۀ اهل بیت علیهم السّلام كه از ذرّیّت آن جناب میباشند، خلفای بر حقّ و واجب الاقتداء و لازم الاتّباع هستند، خلافت و امامت و عصمت و كرامتشان محتوم و متیقّن است، و اینكه متّبعینثقلین و راكبین سفینۀ اهل بیت به جز شیعۀ اثنا عشریّه كه قائل به خلافت و امامت ایشان هستند كسی دیگر نیست، و حسن عاقبت و خوبی خاتمه مخصوص به ایشان است.
والحمد للّه المفضل المنعام، علی هذا الفضل والإنعام، وصلّی اللّه علی سیّدنا أبيالقاسم محمّد المعتام، وآله البررة الكرام، شفعاء یوم الحشر والقیام، وكفلاء خیر العاقبة وحسن الختام.
تمّت كتابة هذا الكتاب المستطاب علی ید أفقر عباد اللّه الغني، صفدر حسین الكاظیمني. عفا عنه ربّه یوم الحساب في أوسط شهر جمادی الآخرة سنة 1351 هجری
والحمد للّه ربّ الأرباب وصلّی اللّه علی محمّد وآله الأطیاب.
1.أبجد العلوم: ابوالطيّب صدّيقخان بن حسن قنّوجى (1307)، تحقيق: عبدالجبّار زكار، جلد اول: منشورات وزارة الثقافة والإرشاد القومي، دمشق، 1978 م، جلد دوم و سوم: دار الكتب العلمية، بيروت.
2.إبطال الباطل: فضل بن روزبهان بن فضلالله خنجى.
3.الإبهاج في شرح المنهاج: تقيالدين ابوالحسن على بن عبدالكافى سبكى (756) و فرزندش تاجالدين ابونصر عبدالوهاب (771)، تصحيح: گروهی از محقّقین به اشراف ناشر، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1404ه- - 1984 م.
4.إتحاف الخيرة المهرة بزوائد المسانيد العشرة: ابوالعباس احمد بن ابىبكر بن اسماعيل بوصيرى (840)، تحقيق: دار المشكاة للبحث العلمي، دار الوطن للنشر، رياض، چاپ اول، 1420 ق - 1999 م.
5.إتحاف النبلاء المتّقين بمآثر الفقهاء المحدّثين: ابوالطيّب محمّد صدّيقخان بن حسن بخارى قنّوجى (1307)، مطبع نظامی، کانپور، 1288 ق.
6.الإتحاف بحبّ الأشراف: عبدالله بن محمّد بن عامر شبراوى شافعى (1171)، المطبعة الأدبية، مصر.
7.الإحكام في أصول الأحكام: ابومحمّد على بن احمد بن سعيد بن حزم اندلسى (456)، تحقيق: احمد محمّد شاكر، دار الآفاق الجديدة، بيروت.
8.إحياء الميت بفضائل أهل البيت: جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (911)، کوشش: سيد عباس احمد صقر حسين، دار المدينة المنورة، مدینۀ منوره، چاپ اول، 1420 ق.
9.الأربعين في مناقب أميرالمومنين عليه السّلام ویلیه أسماء أولاده عليهم السلام: جمالالدين عطاء الله هروى شيرازى، تحقیق: محمد حسن زبری، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، مشهد مقدس، چاپ دوم، 1421.
10.اربعين: محمّد بن مسلم بن ابىالفؤارس رازى، مخطوط کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، شمارۀ 7016، شمارۀ دفتر 14788.
11.إرشاد الساري لشرح صحيح البخاري: ابوالعبّاس شهابالدين احمد بن محمّد قسطلانى (923)، دار إحياء التراث العربي، بيروت (افست: مطبة أميرية، بولاق، چاپ هفتم، 1327 ه-).
12.إرشاد النقّاد إلى تيسير الاجتهاد: محمّد بن اسماعيل بن صلاح صنعانى معروف به امير (1182)، تحقيق: صلاح الدين مقبول احمد، الدار السلفية، كويت، چاپ اول، 1405 ه-.
13.الإرشاد إلى مهمّات الإسناد: احمد بن عبدالرحيم معروف به شاه ولىالله دهلوى (1176)، تحقيق: بدر بن على بن طامى عتيبى، دار الآفاق، چاپ اول، 1430 ه- - 2009 م.
14.إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء: احمد بن عبدالرحيم معروف به شاه ولیالله دهلوی (1176)، قديمى كتب خانه، کراچی.
15.أساس الاقتباس: اختيارالدين ابن سيّد غياثالدين حسينى (928)، مهران، استانبول، 1298.
16.الأساس في مناقب بني العبّاس: جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (911)، مخطوط ضمن مجموعه رسائل در کتابخانۀ برلین.
17.استجلاب ارتقاء الغرف بحبّ أقرباء الرسول وذوي الشرف: محمّد بن عبدالرحمن سخاوى (902)، تحقيق: خالد بن احمد صمّى بابطين، دار البشائر الإسلامية.
18.استخراج المرام من استقصاء الإفحام: سيد على حسينى ميلانى، مركز تحقيق و ترجمه و نشر آلاء، قم، چاپ اول، 1383 ش - 1425 ق.
19.استقصاء الإفحام واستیفاء الإنتقام في نقض منتهی الکلام: علّامه میر حامد حسین لکهنوی (1306)، مجمع البحرين، لودهيانه، 1276.
20.الاستيعاب في معرفة الأصحاب: ابوعمر يوسف بن عبدالله بن محمّد بن عبدالبرّ قرطبى (463)، تحقيق: على محمّد بجاوى، دار الجيل، بيروت، چاپ اول، 1412 ه- - 1992 م.
21.أُسد الغابة في معرفة الصحابة: عزّالدين ابوالحسن على بن ابىالكرم محمّد معروف به ابن اثير (630)، تحقيق: على محمّد معوّض و عادل احمد عبدالموجود، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، 1424 ه- - 2003 م.
22.إسعاف الراغبين في سيرة المصطفى وفضائل أهل بيته الطاهرين: محمّد بن على صبّان (1206)، المطبعة الأزهرية، مصر، چاپ اول، 1316 ه-. چاپ شده در حاشیۀ: مشارق الأنوار في فوز أهل الاعتبار.
23.أسماء رجال المشكاة: عبدالحقّ بن سيفالدين محدّث دهلوى (1055).
24.أشعّة اللمعات (شرح مشكاة المصابيح): عبدالحقّ بن سيفالدين محدّث دهلوى (1055)، تحقيق: عبدالمجيد مرادزهى خاشى، مكتبة صحيح ابن حبان بستى، افغانستان.
25.الإصابة في تمييز الصحابة: ابوالفضل احمد بن على بن حجر عسقلانى (852)، تحقيق: عادل احمد عبدالموجود و على محمّد معوّض، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1415 ه- - 1995 م.
26.أصول الإيمان في حب النبي وآله من أهل السعادة والإيقان: محمّد سالم دهلوى بخارى.
27.الأعلام (قاموس تراجم لأشهر الرجال والنساء من العرب والمستعربين والمستشرقين): خيرالدين بن محمود بن محمّد زركلی دمشقی (1396)، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ اول، 2002 م.
28.إعلام الموقّعين عن ربّ العالمين: ابوعبدالله محمّد بن ابىبكر معروف به ابن قيّم جوزيه (751)، تحقيق: مشهور بن حسن آل سلمان، دار ابن الجوزي، عربستان، چاپ اول، 1423 ه-.
29.الاعلام: محمّد بن يوسف زرندى (747).
30.أعيان العصر وأعوان النصر: صلاحالدين خليل بن ايبك صفدى (764)، تحقيق: على ابوزيد و نبيل ابوعشمه و محمّد موعد و محمود سالم محمّد، دار الفكر، دمشق، چاپ اول، 1418 ه- - 1998 م.
31.الإكليل: حسن بن احمد بن يعقوب (334).
32.الإكمال في أسماء الرجال: محمّد بن عبدالله خطيب تبريزى (741)، تحقيق: صدقى محمّد جميل عطّار، دار الفکر، بیروت، 1414 ق - 1994 م.
33.الإنباه على قبائل الرواة: ابوعمر يوسف بن عبدالله بن محمّد بن عبدالبرّ (463)، تحقيق: ابراهيم ابيارى، دار الكتاب العربي، بيروت، چاپ اول، 1405ه- - 1985م.
34.الأنساب: ابوسعد عبدالكريم بن محمّد بن منصور سمعانى (562)، تحقيق: جمعى از محقّقين، دائرة المعارف العثمانية، حيدر آباد، چاپ اول، 1382 ه- - 1962 م / 1402 ه- - 1982 م.
35.إيضاح لطافة المقال: رشيدالدين بن امينالدين دهلوى (1243).
36.بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار: علّامه شیخ محمّدباقر مجلسی (1110)، تحقیق: جمعی از محقّقین، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم، 1403 ق.
37.البحر المحيط في أصول الفقه: ابوعبدالله بدرالدين محمّد بن عبدالله بن بهادر زركشى (794)، دار الكتبي، چاپ اول، 1414ه- - 1994م.
38.البداية والنهاية: ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى (774)، تحقيق: عبدالله بن عبدالمحسن تركى، هجر للطباعة والنشر، مصر، چاپ اول، 1418 ه- - 1997 م.
39.بدائع الصنائع في ترتيب الشرائع: علاءالدين ابوبكر بن مسعود بن احمد حنفى (587)، دار الكتب العلمية، چاپ دوم، 1406ه- - 1986م.
40.براهین قاطعه در ترجمۀ صواعق محرقه: کمالالدین بن فخرالدین جهرمی، مخطوط کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، شمارۀ 10678.
41.البوارق الموبقة: سيّد محمّد بن سيّد دلدار على (1284)، مجمع البحرين، لودهيانه.
42.تاج العروس من جواهر القاموس: ابوالفيض محمّد بن محمّد ملقّب به مرتضى زبيدى (1205)، تحقيق: جمعی از محقّقین به اشراف وزارة الإعلام، مطبعة حكومة الكويت وزارة الإعلام، 1385 ه- - 1965 م / 1422 ه- - 2001 م.
43.التاج المكلّل من جواهر مآثر الطراز الآخر والأوّل: ابوالطيّب محمّد صدّيق خان بن حسن بخارى قنّوجى (1307)، وزارة الأوقاف والشؤون الإسلامية، قطر، چاپ اول، 1428 ه- - 2007 م.
44.تاريخ ابن خلدون (ديوان المبتدأ والخبر في تاريخ العرب والبربر ومن عاصرهم من ذوي الشأن الأكبر): ابوزيد عبدالرحمن بن محمّد ابن خلدون (808)، تحقيق: خليل شحاده، دار الفكر، بيروت، چاپ اول، 1401 ه- - 1981 م.
45.تاريخ الخلفاء: جلالالدين عبدالرحمن بن ابیبكر سيوطی (911)، دار ابن حزم، بيروت، چاپ اول، 1424 ه- - 2003 م.
46.تاريخ اليعقوبي: احمد بن ابىيعقوب بن جعفر، دار صادر، بيروت.
47.تاريخ بغداد (وذيوله) أو مدينة السلام: ابوبكر احمد بن علی بن ثابت خطيب بغدادی (463)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، 1425 ه- - 2004 م.
48.تاريخ روضة الصفا: مير محمّد بن سيّد برهانالدين خواوند شاه مشهور به مير خواند (903)، تقديم: عباس پرویز، مركزى - خيام - پیروز، تهران، 1338 ش.
49.تبيين الحقائق شرح كنز الدقائق وحاشية الشلبي: عثمان بن على بن محجن بارعى زيلعى حنفى (743)، المطبعة الكبرى الأميرية، بولاق، چاپ اول، 1313 ه-.
50.تجريد أسماء الصحابة: شمسالدين ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748)، دار المعرفة، بيروت.
51.تحفة الأحبّاء من مناقب آل العباء: جمالالدين محدّث شيرازى.
52.تحفة المحبّين بمناقب الخلفاء الراشدين: محمّد بن رستم معتمدخان بن قباد بدخشی (بعد 1126)، مخطوط، کتابخانۀ ناصريه، لكهنو.
53.تحفه اثنا عشريه (محشّی): عبدالعزيز بن احمد دهلوى (1239)، دهلی، 1271 ق.
54.تحفه اثنا عشريه: عبدالعزيز بن احمد دهلوى (1239)، كلكته - هند، 1215 ق.
55.تحقيق الإشارة إلى تعميم البشارة: عبدالحقّ بن سيفالدين محدّث دهلوى (1055)، مخطوط المكتبة القاسمية، السند.
56.التدوين في أخبار قزوين: ابوالقاسم عبدالكريم بن محمّد رافعی قزوينی (623)، تحقيق: شيخ عزيز الله عطاردی، دار الكتب العلمية، بيروت، 1408ه- -1987م.
57.تذكرة الحفّاظ: شمسالدين ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748)، تحقيق: عبدالرحمن بن يحيى معلّمى، دائرة المعارف العثمانية، حيدر آباد، چاپ سوم، 1377 ه-.
58.تذكرة الخواصّ من الأمّة بذكر خصائص الأئمّة: شمسالدين ابوالمظفّر يوسف بن قزأوغل
سبط ابن جوزی (654)، تحقيق: شيخ حسين تقی زاده، مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمي لأهل البيت عليهم السّلام، چاپ اول، 1426 ه-.
59.تذكرة الموضوعات: محمّدطاهر بن على صديقى هندى فتنى (986)، إدارة الطباعة المنيرية، چاپ اول، 1343 ه-.
60.تذهيب تهذيب الكمال في أسماء الرجال: شمسالدين ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748)، تحقيق: غنيم عبّاس غنيم و مجدى سيّد امين، الفاروق الحديثة للطباعة والنشر، قاهره، چاپ اول، 1425 ه- - 2004 م.
61.تشييد المطاعن لكشف الضغائن: علّامه مفتى سيّد محمّد قلى نيشابورى كنتورى (1260)، تحقيق: جمعی از محقّقین، ايران.
62.تفريح الأحباب في مناقب الآل والأصحاب: جمالالدین محمّد بن عبدالعلى قرشى هاشمى، دهلى، 1311.
63.تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم): ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى (774)، تحقيق: سامي بن محمّد سلامة، دار طيبة للنشر والتوزيع، چاپ دوم، 1420 ق - 1999 م.
64.تفسير البغوي (معالم التنزيل): ابومحمّد حسين بن مسعود بغوى (516)، تحقيق: محمّد عبدالله نمر و عثمان جمعة ضميريه و سليمان مسلم حرش، دار طيبة، رياض، چاپ اول، 1409 ه- - 1989 م.
65.تفسير الثعلبي (الكشف والبيان عن تفسير القرآن): ابواسحاق احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى (427)، تحقيق: گروهی از محقّقين به اشراف صالح باعثمان و حسن الغزالي و زيد مهارش و أمين باشه، دار التفسير، جدة، چاپ اول، 1436 ه- - 2015 م.
66.تفسیر الخازن (لباب التأویل في معاني التنزیل): علاءالدين ابوالحسن على بن محمّد معروف به خازن (741)، تصحيح: عبدالسلام محمّد على شاهين، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1425 ه- - 2004 م.
67.تفسير الرازي (مفاتيح الغيب = التفسير الكبير): محمّد بن عمر بن الحسن ملقّب به فخرالدين رازى (606)، تقديم: خليل الميس، دار الفكر، بيروت، چاپ اول، 1401 ه- - 1981 م.
68.تفسير السمعاني (تفسير القرآن): ابوالمظفّر منصور بن محمّد سمعانى (489)، تحقيق: ياسر بن ابرهيم (مجلّد 1 و 2) و غنيم عبّاس (مجلّد 3 – 6)، دار الوطن، الرياض، چاپ اول، 1418 ه- - 1997 م.
69.تفسير الطبري (جامع البيان عن تأويل آي القرآن): ابوجعفر محمّد بن جرير بن يزيد طبرى (310)، تحقيق: عبدالله بن عبدالمحسن تركى، دار هجر، قاهره، چاپ اول، 1422 ه- - 2001 م.
70.تفسير النيسابوري (غرائب القرآن ورغائب الفرقان): نظامالدين حسن بن محمّد بن حسين قمّى نيشابورى (850)، تحقيق: زكريّا عميرات، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1416 ه- - 1996 م.
71.تفسير شاهى: ابوالمجد محمّد محبوب عالم (ق 11).
72.تقريب التهذيب: ابوالفضل احمد بن على بن حجر عسقلانى (852)، تحقيق: محمّد عوّامه، دار الرشيد، حلب، چاپ سوم، 1411 ه- - 1991 م.
73.التقرير والتحبير على التحرير: ابوعبدالله محمّد بن محمّد معروف به ابن امير حاج حنفى (879)، دار الكتب العلمية، چاپ دوم، 1403ه- - 1983م.
74.تهذيب الآثار وتفصيل الثابت عن رسول الله صلّى الله عليه وسلّم من الأخبار (مسند علي بن أبيطالب): ابوجعفر محمّد بن جرير بن يزيد طبری (310)، تحقيق: محمود محمّد شاكر، مطبعة المدني، قاهره.
75.تهذيب الأسماء واللغات: ابوزكريّا محيىالدين يحيى بن شرف نووى (676)، تحقيق: شركة العلماء بمساعدة إدارة الطباعة المنيرية، دار الكتب العلمية، بيروت.
76.تهذيب التهذيب: ابوالفضل احمد بن على بن حجر عسقلانى (852)، تحقيق: گروه
محقّقین مجلس دائرة المعارف النظامية، مجلس دائرة المعارف النظامية، حيدر آباد، چاپ اول، 1325 ه- / 1327 ه-.
77.تهذيب الكمال في أسماء الرجال: ابوالحجّاج جمالالدين يوسف بن عبدالرحمن بن يوسف مزّى (742)، تحقيق: بشّار عوّاد معروف، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ اول، 1400 ه- - 1980 م / 1413 ه- - 1992 م.
78.الثقات: ابوحاتم محمّد بن حبّان بن احمد تميمى بستى (354)، تحقيق: محمّد عبدالرشيد و سيّد محمّد حميدالله خان، دائرة المعارف العثمانيّة، حيدر آباد، چاپ اول، 1393 ه- - 1973 م.
79.ثمار القلوب في المضاف والمنسوب: ابومنصور عبدالملك بن محمّد بن اسماعيل ثعالبى (429)، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، دارالمعارف.
80.جامع الأُصول في أحاديث الرسول: ابوالسعادات مجدالدين مبارك بن محمّد ابن اثير جزرى (606)، تحقيق: عبدالقادر ارناؤوط، مكتبة الحلواني - مطبعة الملاح - مكتبة دار البيان، چاپ اول، 1389 ه- - 1969 م / 1392 ه- - 1972 م.
81.الجامع الصغير في أحاديث البشير النذير: جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (911)، دار الفكر، بيروت، 1428 ه- / 1429 ه- - 2008 م.
82.جامع المسانيد والسنن الهادي إلى أقوم سنن: ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى (774)، تحقيق:عبدالملك بن عبدالله بن دهيش، دار خضر، بيروت، چاپ دوم، 1419 ه- - 1998 م.
83.جامع بيان العلم وفضله: ابوعمر يوسف بن عبدالله بن عبدالبرّ (463)، تحقيق: ابىاشبال زهيرى، دار ابن الجوزي، عربستان، چاپ اول، 1414 ه- - 1994 م.
84.جمع الجوامع (المعروف بالجامع الكبير): جلالالدين عبدالرحمن بن ابیبكر سيوطی (911)، الأزهر الشريف - دار السعادة للطباعة، مصر، چاپ دوم، 1426 ه- - 2005 م.
85.جمع الفوائد من جامع الأصول ومجمع الزّوائد: محمّد بن محمّد بن سليمان ابن الفاسى بن طاهر سوسى مالكى (1094)، مشروع المكتبة الجامعة، مكة المكرّمة، چاپ اول، 1404 ه- - 1983 م.
86.جمهرة اللغة: ابوبكر محمّد بن الحسن بن دريد (321)، تحقيق: رمزي منير بعلبكي، دار العلم للملايين، بيروت، چاپ اول، 1987م.
87.جواهر العقدين في فضل الشرفين: علی بن عبدالله حسنی سمهودی (911)، تحقيق: دکتر موسى بنای عليلی، مطبعة العاني، بغداد، 1405 ق - 1984 م.
88.حاشية الجرجاني على مشكاة المصابيح: سیّد شریف جرجانی (816)، مکتبة البشری، پاکستان، چاپ اول، 1431 ه- - 2010 م.
89.حاشية الحفني على الجامع الصغير من حديث البشير النذير: ابوالمكارم محمّد بن سالم بن احمد حفنى شافعى (1181)، تصحيح: على صقر و سيّد حمّاد فيومى عجماوى، دار النوادر، سوريه، چاپ اول، 1434 ه- - 2013 م.
90.حبيب السير في اخبار افراد بشر: غياثالدين بن همامالدين حسينى مشهور به مير خواند، به كوشش: محمّد دبير سياقى، خيّام، تهران، چاپ چهارم، 1380 ش.
91.الحقّ المبین في فضائل أهل بیت سیّد المرسلین: رشيدالدين بن امينالدين دهلوى (1243).
92.حلية الأولياء وطبقات الأصفياء: ابونعيم احمد بن عبدالله بن احمد اصفهانى (430)، السعادة، مصر، 1357 (افست: مكتبة الخانجي، قاهره – دار الفكر، بيروت، 1416 ه- - 1996 م).
93.الخصائص العلویّة علی سائر البریّة: ابوالفتح محمّد بن على بن ابراهیم نطنزى.
94.الخصائص الكبرى (كفاية الطالب اللبيب في خصائص الحبيب): جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (911)، تحقيق: محمّد خليل هراس، دار الكتب الحديثة، مطبعة المدني، قاهره.
95.خلاصة تذهيب تهذيب الكمال في أسماء الرجال: صفىالدين احمد بن عبدالله خزرجى انصارى (بعد 923)، المطبعة الكبرى المنيرية، بولاق، چاپ اول، 1301 ه-.
96.الدرّ المنثور في التفسير بالمأثور: جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (911)، تحقيق: عبدالله بن عبدالمحسن تركى، هجر مركز هجر للبحوث والدراسات العربية والإسلامية، قاهره، چاپ اول، 1424 ه- - 2003 م.
97.دراسات اللبيب في الأسوة الحسنة بالحبيب: محمّدمعين بن محمّدامين سندى (1161)، تحقيق: محمّد عبدالرشيد نعمانى، لجنة إحياء الأدب السندي، مطبعة العرب، پاکستان، چاپ اول، 1957 م.
98.دلائل الصدق لنهج الحقّ: محمّد حسن مظفّر (1375)، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، بیروت، چاپ اول، 1438 ه- - 2017 م.
99.دول الإسلام: شمسالدين ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748)، تحقيق: حسن اسماعيل مروه، دار صادر، بيروت، چاپ اول، 1999 م.
100.ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى: محبالدين احمد بن عبدالله طبرى (694)، تحقيق: اكرم بوشى، مقدمه: محمود ارناؤوط، مكتبة الصحابة، جدّة، 1415 ه- - 1995 م.
101.ذخيرة المآل في شرح عقد اللآل: احمد بن عبدالقادر عجيلى (1182)، مخطوط کتابخانۀ دار الكتب الظاهرية، دمشق، شمارۀ: 7121.
102.ذخیرة العقبی في ذکر فضائل أئمّة الهدی: عاشق على خان دهلوى.
103.ذيل تاريخ بغداد: محبّالدّین ابوعبداللّه محمّد بن محمود بن حسن بن نجّار بغدادى (643)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ دوم، 1425 ه- - 2004 م.
104.الرسالة العلمیة في الأحادیث النبویة: کمالالدین حسین کاشفی بیهقی سبزواری (910)، تصحیح و تعلیق: سیّد جلالالدین حسینی ارموی، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی،
چاپ دوم، 1362 ش.
105.الرسالة العلية في الأحاديث العلوية (شرح چهل حدیث نبوی): کمالالدین حسین کاشفی بیهقی (910)، تصحیح و تعلیق: سید جلالالدین حسینی ارموی، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، 1362.
106.رساله كلاميه: شيخ مجدّد احمد سهرندى.
107.رسالۀ مناقب أهل البیت علیهم السّلام: عبدالحقّ بن سيفالدين محدّث دهلوى (1055).
108.رمز الحقائق في شرح كنز الدقائق: ابومحمّد بدرالدين عينى محمود ابن احمد بن موسى حنفى (855)، دار الطباعة العامرة، 1285.
109.الروضة النديّة شرح التحفة العلويّة: عزّالدين محمّد بن اسماعيل صنعانى معروف به امير (1182)، تحقيق: مرتضى بن زيد محطورى حسنى، مطبوعات مكتبة مركز بدر، صنعاء، چاپ دوم، 1432 ه- - 2011 م.
110.الرياض النضرة في مناقب العشرة: ابوالعبّاس محبالدين احمد بن عبدالله طبری (694)، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1405 ه- - 1984 م.
111.زهر الفردوس (الغرائب الملتقطة من مسند الفردوس): احمد بن على بن حجر عسقلانى (852)، تحقيق: جمعی از محققین، جمعية دار البر، امارات، چاپ اول، 1439 ه- - 2018 م.
112.زين الفتى في شرح سورة هل أتى: احمد بن محمّد بن على بن احمد عاصمى.
113.سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد: محمّد بن يوسف صالحى شامى (942)، تحقيق وتعليق: عادل احمد عبدالموجود و على محمّد معوض، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1414 ه- - 1993 م.
114.سرّ الشهادتين: عبدالعزيز بن احمد دهلوى (1239)، المنشى نولكشور، لكهنو، 1313 ه- - 1886 م.
115.السراج المنير شرح الجامع الصغير في حديث البشير النذير: على بن احمد ابن نورالدين مشهور به عزيزى، تحقیق: سید علی بقلی، قاهره، 1278.
116.السراج الوهّاج من كشف مطالب صحيح مسلم بن الحجّاج: ابوالطيّب صدّيق حسن خان قنّوجى (1307)، تحقيق: عبدالله بن ابراهيم انصارى، الشؤون الدينية، قطر.
117.السقيفة وفدك: ابوبكر احمد بن عبدالعزیز جوهرى (323)، تحقيق: باسم مجيد ساعدى، العتبة الحسينية المقدّسة، 1431 ه- - 2010 م.
118.سلاسل الذهب: بدرالدين محمّد بن عبدالله بن بهادر زركشى (794)، تحقيق: محمّد مختار بن محمد امين شنقيطى، ناشر: محقق، المدينة المنورة، چاپ دوم، 1423 ه- - 2002 م.
119.سلّم الوصول إلى طبقات الفحول: مصطفى بن عبدالله مشهور به حاجى خليفه يا كاتب چلبى (1067)، اشراف: اكمل الدين احسان اوغلى، تحقيق: محمود عبدالقادر ارناؤوط، تدقيق: صالح سعداوى صالح، مركز الأبحاث للتاريخ والفنون والثقافة الإسلامية - ارسيكا، استانبول، 2010 م.
120.سنن ابن ماجه (السنن): ابوعبدالله محمّد بن يزيد قزوينى (273)، تحقيق: شعيب ارنؤوط و دیگران، دار الرسالة العالمية، چاپ اول، 1430 ه- - 2009 م.
121.سير أعلام النبلاء: شمسالدين ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748)، تحقيق: جمعی از محقّقین به اشراف: شعيب ارنؤوط، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ اول، 1401 ه- - 1981 م / 1405 ه- - 1985 م.
122.سيف مسلول: قاضى ثناءالله پانى پتى (1216).
123.شرح الطيبي على مشكاة المصابيح (الكاشف عن حقائق السنن): شرفالدين حسين بن عبدالله طيبى (743)، تحقيق: د. عبدالحميد هنداوى، مكتبة نزار مصطفى الباز، مكة مكرمه - الرياض، چاپ اول، 1417 ه- - 1997 م.
124.شرح العقائد العضدية: جلالالدین محمّد بن اسعد صدیقی دوانی (918)، مكتبة الشروق الدولية.
125.شرح تهذيب الكلام: ملا يعقوب بنبانى لاهورى، مخطوط کتابخانۀ هاتون هاروارد.
126.شرح عقائد: حسین بن حسن حسینی خلخالی (1014).
127.شرح فتح القدير: كمالالدين محمّد بن عبدالواحد سيواسى معروف به ابن الهمام حنفى (861)، تعليق و تخريج: عبدالرزّاق غالب مهدى، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1424 ه- - 2003 م.
128.شرح نهج البلاغة: عبدالحميد بن هبةالله ابن ابىالحديد (656)، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، دار إحياء الكتب العربية - عيسى البابى حلبى، چاپ دوم، 1386 ه- - 1967 م.
129.شرف المصطفى (مناحل الشفا ومناهل الصفا بتحقيق كتاب شرف المصطفى): ابوسعد عبدالملك بن محمّد بن ابراهيم خركوشى نيشابورى (407)، رواية ابىالقاسم عبدالكريم بن هوازن قشيرى (465)، تحقيق: نبيل بن هاشم غمرى آل باعلوى، دار البشائر الإسلاميّة، مكّة مكرّمه، چاپ اول، 1424 ه- - 2003 م.
130.الشريعة: ابوبكر محمّد بن الحسين بن عبدالله آجُرّى (360)، تحقيق: عبدالله بن عمر بن سليمان دميجى، دار الوطن، رياض، چاپ اول، 1418 ه- - 1997 م.
131.صبح الأعشى في صناعة الإنشاء: ابوالعباس احمد بن علی قلقشندی (821)، دار الکتب المصرية، قاهره، 1340 ه- - 1922 م.
132.صحيح مسلم: ابوالحسن مسلم بن الحجّاج قشيرى نيشابورى (261)، تحقيق: محمّد فؤاد عبدالباقى، دار إحياء الكتب العربيّة - عيسى البابى الحلبي وشركاه - دار الحديث، قاهره، چاپ اول، 1412 ه- - 1991 م.
133.الصراط السوي في مناقب آل النبي: محمود بن محمّد شيخانی قادری.
134.الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة: احمد بن محمّد بن على بن حجر هيتمى (974)، تحقيق: عبدالرحمن بن عبدالله تركى و كامل محمّد الخرّاط، دار الوطن، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ اول، 1417 ه- - 1997 م.
135.الصواقع الموبقة (لإخوان الشياطين والزندقة): نصيرالدين محمّد مشهور به خواجه نصرالله کابلی مكی، مخطوط بهخط: حمد علی، کتابخانۀ ناصریه، هند، تاريخ تحرير: 1266 ه-.
136.الضوء اللامع لأهل القرن السابع: شمسالدين محمّد بن عبدالرحمن بن محمّد سخاوی (902)، دار الجيل، بيروت.
137.طبقات الشافعية الكبرى: تاجالدين عبدالوهّاب بن تقىالدين سبكى (771)، تحقيق: محمود محمّد طناحى و عبدالفتاح محمّد حلو، هجر للطباعة والنشر، مصر، چاپ دوم، 1413 ه- - 1992 م. (چاپ اول: دار إحياء الكتب العربيّة، 1383 ه- - 1964 م / 1396 ه- - 1967 م).
138.طبقات الشافعيّة: ابوبكر بن احمد بن محمّد تقىالدين ابن قاضى شهبه اسدى دمشقى (851)، تصحيح: حافظ عبدالعليم خان، مجلس دائرة المعارف العثمانيّة، هند، چاپ اول، 1398 ه- - 1978 م / 1400 ه- - 1980 م.
139.العبر في خبر من غبر: شمسالدين ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748)، تحقيق: محمّد سعيد بن بسيونى زغلول، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1405 ه- - 1985 م.
140.العرائس (قصص الأنبياء): ابواسحاق احمد بن محمّد بن ابراهیم ثعلبى (427)، مكتبة الجمهورية العربية، مصر.
141.العسل المصفّى من تهذيب زين الفتى في شرح سورة هل أتى: احمد بن محمّد بن علی عاصمی (378)، تهذیب: محمّدباقر محمودی، مجمع إحیاء الثقافة الإسلامية، چاپ اول، 1418 ه-.
142.العقد النبوي والسرّ المصطفوي: شيخ بن عبدالله بن شيخ بن عبدالله عيدروس (990).
143.عمدة القاري في شرح صحيح البخاري: ابومحمّد بدرالدين عينى محمود ابن احمد بن موسى حنفى (855)، گروهی از محقّقين، دار الفكر، (افست: إدارة الطباعة المنيرية، 1348 ه-).
144.عیون الأخبار: ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينوری (276)، تحقيق: یوسف علي طویل، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول، 1406 ه- - 1986 م.
145.غنية الطالبين: سيّد محيىالدين عبدالقادر جيلانى، مطبع اميد، لاهور.
146.فتح الباري شرح صحيح البخاري: احمد بن على بن حجر عسقلانى (852)، تحقيق: محب الدين خطيب، المكتبة السلفية.
147.فتح العزیز (تفسیر عزیزی): عبدالعزيز بن احمد دهلوى (1239)، تخريج و تعليق: عبدالرحیم زرنجی، احسان، تهران، 1399 ش.
148.الفتح المبين في فضائل الخلفاء الراشدين وأهل البيت الطاهرين: احمد زينى دحلان (1304).
149.فرائد السمطين في فضائل المرتضى والبتول والسبطين والأئمة من ذريتهم عليهم السلام: ابراهيم بن محمّد بن مؤيّد جوينى حمّوئى (730)، تحقيق: شيخ محمّد باقر محمودى، مؤسسة المحمودي للطباعة والنشر، بيروت، چاپ اول، 1398 ه- - 1978 م.
150.الفردوس بمأثور الخطاب: ابوشجاع شيرويه بن شهردار بن شيرويه ديلمىّ همدانى (509)، تحقيق: سعيد بن بسيونى زغلول، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1406 ه- - 1986م.
151.فصل الخطاب بوصل الأحباب: محمّد بن محمّد حافظى بخارى مشهور به خواجه محمّد پارسا (822)، مطبع غلامى، تاشكند، 1331 ه-.
152.الفصول المهمّة في معرفة الأئمّة: علي بن محمّد بن احمد مالكى مكّى (855)، تحقيق: سامى غريرى، دار الحديث، قم، چاپ اول، 1422 ه-.
153.فضائل الصحابة: ابوعبدالله احمد بن محمّد بن حنبل شيبانى (241)، تحقيق: وصىالله بن محمّد عبّاس، مركز البحث العلمي وإحياء التراث الإسلامي - جامعة اُمّ القرى - دار العلم، مكّة مكرّمه، چاپ اول، 1403 ه- - 1983 م.
154.فوات الوفيات (والذيل عليها): صلاحالدين محمّد بن شاكر كتبی (764)، تحقيق: احسان عبّاس، دار صادر، بيروت، چاپ اول، 1973 - 1974 م.
155.الفواتح (شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علی بن أبيطالب علیه السلام): قاضی کمالالدین میر حسین بن معینالدین میبدی یزدی (909)، تصحیح: حسن رحمانی و سید ابراهیم اشک شیرین، میراث مکتوب، چاپ اول، 1379 ش.
156.فواتح الرحموت بشرح مسلّم الثبوت: عبدالعلى محمّد بن نظامالدين سهالوى لكهنوى (1225)، تصحيح: عبدالله محمود محمّد عمر، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1423 ه- - 2002 م.
157.الفوائد المجموعة في الأحاديث الموضوعة: محمّد بن على بن محمّد شوكانى (1250)، تحقيق: عبدالرحمن بن يحيى معلّمى، دار الكتب العلمية، بيروت، 1416 ه- - 1995 م.
158.فيض القدير شرح الجامع الصغير: زينالدين محمّد معروف به عبدالرؤوف بن تاجالعارفين بن على مناوى قاهرى (1031)، تحقيق: گروهی از محقّقين، المكتبة التجارية الكبرى، مصر، چاپ اول، 1356 ه-، (چاپ مجدّد: دار المعرفة، بيروت، چاپ دوم، 1391 ه- - 1972 م).
159.قانون الأخبار الموضوعة والرجال الضعفاء: محمّد طاهر بن على صديقى فتنى هندى گجراتى (986)، دار إحیاء التراث العربي، بیروت، چاپ دوم، 1399 ه- (چاپ شده در ذیل: تذکرة الموضوعات فتنی).
160.قرّة العينين في تفضيل الشيخين: احمد بن عبدالرحيم معروف به شاه ولیالله دهلوی (1176)، مطبع مجتبائي، دهلی، 1310 ه-.
161.قصص الأنبياء: محمّد بن عبدالله كسائى (ق 5)، تصحيح: إسحاق بن ساؤول ايزنبرغ، مطبعة بريل، ليدن، 1922 ه-.
162.القول المستحسن في فخر الحسن: مولوى حسن زمان، مطبعة عزيز دكن، دكن، چاپ دوم، 1312.
163.الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستّة: شمسالدين ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748)، تحقيق: محمّد عوّامه و احمد محمّد نمر الخطيب، دار القبلة للثقافة الإسلامية - مؤسسة علوم القرآن، جدّة، چاپ اول، 1413 ه- - 1992 م.
164.كتاب الأمثال في الحديث النبوي: ابومحمّد عبدالله بن محمّد بن جعفر معروف به ابىالشيخ اصفهانى (369)، تحقيق: دكتور عبدالعلي عبدالحميد حامد، الدار السلفية، الهند، چاپ دوم، 1408 - 1987م.
165.كشف الأحوال في نقد الرّجال: عبد الوهّاب بن محمّد غوث مدارسى.
166.كشف الظنون عن أسامي الكتب والفنون: مصطفى بن عبدالله مشهور به حاجی خليفه و کاتب چلبی (1067)، تحقيق: محمّد شرفالدين يالتقايا و رفعت بيلگه كليسی، دار إحياء التراث العربي، بيروت. (افست از: مكتبة المثنى، بغداد).
167.كشف المحجوب: على بن عثمان هجویری، به کوشش: فریدون آسیابی عشقی زنجانی.
168.كفاية الطالب في مناقب علي بن أبيطالب عليه السلام: فخرالدين محمّد بن يوسف بن محمّد گنجی شافعی (658)، دار إحياء تراث أهل البيت عليهم السّلام، تهران، چاپ سوم، 1404 ه- - 1362 ش.
169.كنز العمّال في سنن الأقوال والأفعال: علاءالدين علی بن حسامالدين برهانپوری مشهور به متقی هندی (975)، تحقيق: بكری حيانی و صفوة السقا، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ پنجم، 1405 ه- - 1985 م.
170.كنوز الحقائق في حديث خير الخلائق: زينالدين محمّد معروف به عبدالرؤوف بن
تاجالعارفين مناوی قاهری (1031)، دار الطباعة الأميرية، قاهره - بولاق، 1286 ه-.
171.الكواكب الدراري في شرح صحيح البخاري: شمسالدين محمّد بن يوسف بن على كرمانى (786)، تحقيق: محمّد محمّد عبداللطيف، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ دوم، 1401ه- - 1981م (افست: المطبعة البهية المصرية، 1356 ه-).
172.اللآلي المصنوعة في الأحاديث الموضوعة: جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (911)، تحقيق: ابوعبدالرحمن صلاح بن محمّد بن عويضة، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1417 ه- - 1996 م.
173.لسان العرب: محمّد بن مكرّم ابن منظور انصارى (711)، دار صادر، بيروت، چاپ سوم، 1414 ق.
174.لمعات التنقيح في شرح مشكاة المصابيح: عبدالحقّ بن سيفالدين بن سعدالله بخارى دهلوى حنفى (1052)، تحقيق و تعليق: دكتر تقىالدين ندوى، دار النوادر، دمشق، چاپ اول، 1435 ه- - 2014 م.
175.المبسوط: محمّد بن احمد سرخسى (483)، دار المعرفة، بيروت، 1414ه- - 1993م.
176.المتّفق والمفترق: ابوبكر احمد بن على بن ثابت خطيب بغدادى (463)، تحقيق: محمّد صادق آيدن حامدى، دار القادري، دمشق، چاپ اول، 1417 ه- - 1997 م.
177.مجمع الآداب في معجم الألقاب: ابوالفضل كمالالدين عبدالرزّاق بن احمد معروف به ابن الفوطى (723)، تحقيق: محمّد كاظم، مؤسسة الطباعة والنشر وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامي، تهران، چاپ اول، 1416 ه-.
178.مجمع الأمثال: ابوالفضل احمد بن محمّد بن ابراهيم نيشابورى (518)، تحقيق: محمّد محيىالدين عبدالحميد، مطبعة السنّة المحمدية.
179.مجمع الزوائد ومنبع الفوائد: ابوالحسن نورالدين على بن ابىبكر بن سليمان هيثمى (807)، دار الكتاب العربي، بيروت، چاپ سوم، 1402 ه- - 1982 م.
180.مجمع بحار الأنوار في غرائب التنزيل ولطائف الأخبار: محمّد طاهر بن على صدّيقى هندى گجراتى (986)، مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانية، چاپ سوم، 1387 ه- - 1967م.
181.محصّل أفكار المتقدّمين والمتأخّرين من الحكماء والمتكلّمين (كتاب المحصّل): محمّد بن عمر بن الحسن ملقّب به فخرالدين رازى (606)، تحقيق: حسين اتاى، افست: منشورات الشريف الرضي، قم مقدّسه، چاپ اول، 1420 ه- - 1999 م.
182.مختصر تنزيه الشريعة عن الأحاديث الموضوعة: رحمة الله بن عبدالله سندى حنفى مكى (993)، مخطوط کتابخانۀ ممتاز العلماء، خط: محمّد صالح، کتابت: 1124 ه-.
183.مدينة العلوم: محمّد بن قطب الدين ازنيقى حنفى (885).
184.مرآة الأسرار: عبدالرحمن بن عبدالرسول دينتهوى (1094)، مخطوط، كاتب جزء اول: محمّد كامران بيگ، و جزء دوم: ابومحمّد برهان پوری، سال كتابت: 1331 ه-، كتابخانۀ مجلس شوراى اسلامى، تهران.
185.مرآة الجنان وعبرة اليقظان في معرفة ما يعتبر من حوادث الزمان: ابومحمّد عبدالله بن اسعد بن على يافعى (768)، تحقيق: خليل منصور، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1417 ه- - 1997 م.
186.مرآة المؤمنين في مناقب آل سيّد المرسلين: مولوى ولىالله بن حبيبالله لكهنوى (1270).
187.مرافض الروافض: حسامالدین بن محمّد بايزيد سهارنپوری.
188.مرقاة المفاتيح في شرح مشكاة المصابيح: ابوالحسن على بن سلطان محمّد ملّا قارى هروى (1014)، تحقيق: صدقى محمّد جميل عطّار، دار الفكر، بيروت، 1414 ه- - 1994 م.
189.المستدرك على الصحيحين: محمّد بن عبدالله حاكم نيشابوری (405)، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1411 ق - 1990 م.
190.مسند الفردوس: ابومنصور شهردار بن شيرويه بن شهردار ديلمى (558).
191.المسودة في أصول الفقه: سه نفر از آل تیمیه (مجدالدين عبدالسلام بن تيميه (652) ، عبدالحليم ابن تيميه (682)، احمد بن تيميه (728))، تحقیق: محمّد محيیالدين عبدالحميد، دار الكتاب العربي.
192.مشارق الأنوار في فوز أهل الاعتبار: حسن عدوى حمزاوى (1303)، المطبعة الكاستلية، مصر، چاپ دوم، 1275.
193.المشرع الروي في مناقب السادة الكرام: محمّد بن ابىبكر شلّى باعلوى (1093)، المطبعة العامرة الشرفية، چاپ اول، 1319 ه-.
194.مشكاة المصابيح: ابوعبدالله ولیالدين محمّد بن عبدالله خطيب تبريزی (741)، تحقيق: محمّد ناصرالدين البانی، المكتب الإسلامي، بيروت، چاپ دوم، 1399 ه- - 1979 م.
195.مصنّف ابن أبيشيبة (الكتاب المصنّف في الأحاديث والآثار): ابوبكر عبدالله بن محمّد بن ابىشيبة عبسى (235)، تحقيق: كمال يوسف حوت، دار التاج، بيروت، چاپ اول، 1409 ق - 1989 م.
196.مطالب السؤول في مناقب آل الرسول: كمالالدين محمّد بن طلحه شافعى (652)، اشراف: سيّد عبدالعزيز طباطبائى، مؤسسة البلاغ، بيروت، چاپ اول، 1419 ه-.
197.معارج العلى في مناقب المرتضى: محمّد صدر عالم بن فخرالإسلام عمری دهلوی صوفی (ق 12)، تحقيق: سيّد نبيل حسنی، العتبة الحسينية المقدّسة - مؤسسة علوم نهج البلاغة، كربلاء مقدّسه، چاپ اول، 1438 ه- - 2016 م.
198.المعارف: ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينوری (276)، تحقيق: ثروت عكاشة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، قاهره، چاپ دوم، 1992 م.
199.معجم ابن الأعرابي: ابوسعيد ابن اعرابى احمد بن محمّد بصرى صوفى (340)، تحقيق وتخريج: عبدالمحسن بن ابراهيم بن احمد حسينى، دار ابن الجوزي، عربستان، چاپ
اول، 1418 ه- - 1997 م.
200.معجم الأدباء (إرشاد الأريب إلى معرفة الأديب): ياقوت بن عبدالله رومى حموى (626)، تحقيق: إحسان عبّاس، دار الغرب الإسلامي، بيروت، چاپ اول، 1414 ه- - 1993 م.
201.المعجم الأوسط: ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايّوب طبرانی (360)، تحقيق: قسم التحقيق بدار الحرمين: طارق بن عوض الله بن محمّد و عبدالمحسن بن ابراهيم حسينی، دار الحرمين، قاهره، 1415 ه- - 1995 م.
202.المعجم الصغير (الروض الداني إلى المعجم الصغير للطبراني): ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايّوب طبرانی (360)، تحقيق: محمّد شكور محمود الحاج أمرير، المكتب الإسلامي، بيروت - دار عمّار، اردن، چاپ اول، 1405 ه- - 1985 م.
203.المعجم الكبير: ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايّوب طبرانی (360)، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد سلفی، مكتبة ابن تيمية، قاهره، چاپ دوم.
204.معجم المفسّرين من صدر الإسلام وحتّى العصر الحاضر: عادل نويهض، مؤسسة نويهض الثقافية للتأليف والترجمة والنشر، بيروت، چاپ سوم، 1409 ه- - 1988 م.
205.المغني في الضعفاء: شمسالدين ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748)، محقّق: دكتر نور الدين عتر.
206.مفتاح النجا في مناقب آل العبا: محمّد بن رستم معتمدخان بن قباد بدخشی (بعد 1126)، مخطوط کتابخانه آية الله مرعشی نجفی رحمه الله تعالى، شمارۀ 5004.
207.المقدّمة السنيّة في الانتصار للفرقة السنية: احمد بن عبدالرحيم معروف به شاه ولیالله دهلوی (1176).
208.الملل والنحل: ابوالفتح محمّد بن عبدالكريم شهرستانى (548)، تحقيق: عبدالعزيز محمّد وكيل، مؤسسة الحلبي، قاهره، 1387 ه- - 1968 م.
209.مناظر الإنشاء: محمود بن محمد گیلانی، مخطوط کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، شمارۀ 90658.
210.المناقب (مناقب أمير المؤمنين علي بن أبي طالب رضي الله عنه): على بن محمّد ابن محمّد جلّابى، معروف به ابن مغازلى (483)، تحقيق: ابوعبدالرحمن تركى بن عبدالله وادعى، دار الآثار، صنعاء، چاپ اول، 1424 ق - 2003 م.
211.مناقب الإمام الشافعي: فخرالدين محمّد بن عمر بن حسين رازى (606)، تحقيق: احمد حجازى سقاء، مكتبة الكليات الأزهرية، قاهره، چاپ اول، 1406 ه- - 1986 م.
212.مناقب مرتضوى: محمّد صالح كشفى ترمذى حنفى (1060)، تصحيح: كورش منصورى، انتشارات روزنه.
213.المناقب: موفّق بن احمد بن محمّد مكّى خوارزمى (568)، تحقيق: شيخ مالک محمودى - مؤسّسة سيّد الشهداء عليه السّلام، جامعه مدرسين، قم مشرّفه، چاپ دوم، 1411 ه-.
214.المنتخب من كتاب ذيل المذيل (تاریخ الطبري): چاپ شده به نام: ذیول تاریخ الطبري: محمّد بن جریر طبری (310)، تحقیق: محمّد ابوالفضل ابراهیم، دار المعارف، قاهره.
215.منح الروض الأزهر في شرح الفقه الأكبر: ابوالحسن على بن سلطان محمّد ملا قارى هروى (1014)، به همراه: التعليق الميسّر على شرح الفقه الأكبر: وهبى سليمان غاوجى، دار البشائر الإسلاميّة، بيروت، چاپ اول، 1419 ه- - 1998 م.
216.المنح المكيّة في شرح الهمزيّة (أفضل القرى لقرّاء أمّ القرى): شهابالدين احمد بن محمّد بن على بن حجر هيتمى (974)، تحقيق و تعليق: احمد جاسم المحمّد و بوجمعة مكرى، دار المنهاج، لبنان، چاپ دوم، 1426 ه- - 2005 م.
217.منقبة المطهّرين: ابونعيم احمد بن عبدالله بن احمد اصفهانى (430).
218.منهاج السنّة النبويّة: احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام معروف به ابن تيميّة
حرانى (728)، تحقيق: محمّد رشاد سالم، جامعة محمّد بن سعود الإسلاميّة، چاپ اول، 1406 ه- - 1986 م.
219.الموافقات في أصول الأحكام: ابراهيم بن موسى بن محمد لخمى شاطبى (790)، تحقيق: ابوعبيده مشهور بن حسن آل سلمان، دار ابن عفّان، چاپ اول، 1417ه- - 1997م.
220.المودّة في القربى (مودّة القربی): سيّد علی بن شهابالدين حسن بن محمّد حسينی همدانی (786)، مخطوط، در ضمن مجموعهای در مركز إحياء التراث الإسلامي (از صفحۀ: 594 تا 628)، شمارۀ مجموعه: 37.
221.الموضوعات: جمالالدين عبدالرحمن بن على بن محمّد جوزى (597)، تحقيق: عبدالرحمن محمّد عثمان، المكتبة السلفيّة، مدينۀ منوّره، چاپ اول، 1386 ه- - 1966 م.
222.ميزان الاعتدال في نقد الرجال: شمسالدين ابوعبدالله محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748)، تحقيق: على محمّد بجاوى، دار المعرفة للطباعة والنشر، بيروت،چاپ اول، 1382 ه- - 1963 م.
223.نبراس الإيناس بأجوبة سؤالات أهل فاس: ابراهيم بن حسن كردى كورانى (1101)، مخطوط كتابخانۀ أمّ القرى.
224.النجوم الزاهرة في ملوك مصر والقاهرة: ابوالمحاسن جمالالدين يوسف بن تغرى بردى (874)، تحقيق: دار الكتب المصريّة، وزارة الثقافة والإرشاد القومي، مصر.
225.نزل الأبرار بما صحّ من مناقب أهل البيت الأطهار: ميرزا محمّد بن رستم معتمدخان بن قباد بدخشی (بعد 1126)، تحقيق: د. محمّد هادی امينی، مكتبة الإمام أميرالمؤمنين عليه السّلام العامّة، اصفهان، چاپ اول، 1403 ه- - 1362 ش.
226.نزهة المجالس ومنتخب النفائس: عبدالرحمن بن عبدالسلام صفورى (894)، المطبعه الكاستلية، مصر.
227.نسخة نبيط بن شريط الأشجعي (رواية أبيالحسن أحمد بن القاسم بن الدقّاق): تحقيق: خلاف محمود عبدالسميع، دار الكتب العلمية، بيروت، چاپ اول، 1423 ه- - 2002 م. (چاپ شده به همراه: الفوائد ابن منده).
228.نظم درر السمطين في فضائل المصطفى والمرتضى و البتول و السبطين عليهم السلام: جمالالدين محمّد بن يوسف زرندى حنفى (750)، تحقيق: على عاشور، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ اول، 1425 ه- - 2004 م.
229.نهاية الإفضال في تشريف الآل: جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى (911)، مخطوط كتابخانۀ الفيضية المباركشاهوية البكرية المكية، شمارۀ 1197.
230.نهاية العقول في دراية الأصول: محمّد بن عمر بن الحسن ملقّب به فخرالدين رازى (606)، تحقيق: د. سعيد عبداللطيف فوده، دار الذخائر، بيروت، چاپ اول، 1436 ه- - 2015 م.
231.النهاية في غريب الحديث والأثر: مجدالدين ابوالسعادات مبارك بن محمّد بن محمّد جزرى ابن اثير (606)، تحقيق: طاهر احمد زاوى و محمود محمّد طناحى، المكتبة الإسلاميّة.
232.نهج البلاغة: ابوالحسن محمّد بن الحسين موسوى بغدادى مشهور به سيّد رضى (406)، تحقيق: صبحي الصالح، دار الهجرة، قم، چاپ اول، 1414 ه-.
233.نوادر الأصول (النسخة المسندة من نوادر الأصول في معرفة أحاديث الرسول): ابوعبدالله محمّد بن على معروف به حكيم ترمذى (حدود 320)، کوشش: اسماعیل ابراهیم متولی عوض، مكتبة الإمام البخاري، قاهره، چاپ اول، 1429 ق - 2008 م.
234.نور الأبصار في مناقب آل بيت النبيّ المختار: مؤمن بن حسن مؤمن شبلنجى (ق 13)، افست: منشورات الشريف الرضي.
235.نيل الأوطار: محمّد بن على بن محمّد شوكانى يمنى (1250)، تحقيق: عصامالدين
صبابطى، دار الحديث، مصر، چاپ اول، 1413ه- - 1993م.
236.هداية السعداء: ملكالعلماء شهابالدين ابن شمسالدين دولتآبادى هندى (849)، مخطوط کتابخانۀ آية الله العظمی سید محمّدهادی میلانی رحمة الله علیه.
237.الوافي بالوفيات: صلاحالدين خليل بن ايبك صفدى (764)، تحقيق: احمد ارناؤوط و تركى مصطفى، دار إحياء التراث العربي، بيروت، چاپ اول، 1420 ه- - 2000 م.
238.وسيلة المآل في عدّ مناقب الآل: احمد بن فضل بن باكثير (1047)، مخطوط کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، شمارۀ 694.
239.وسيلة المتعبّدين إلى متابعة سيّد المرسلين (كتاب الوسيلة): عمر بن محمّد بن خضر موصلى معروف به ملّاء (570)، تصحيح ناشر، دائرة المعارف العثمانية، حيدرآباد - هند، چاپ اول، 1400 ه- - 1980 م.
240.اليقين باختصاص مولانا عليّ بإمرة المؤمنين عليه السّلام: سيّد رضىالدين على بن طاووس حلّى (664)، دار العلوم، بيروت، چاپ اول، 1410 ه- - 1989 م.
241.ينابيع المودّة لذوي القربى: سليمان بن ابراهيم قندوزی حنفی (1294)، تحقيق: سيّد علی جمال اشرف حسينی، اسوه، قم مشرّفه، چاپ دوم، 1422 ه-.