مجله مکتب وحى سال اول - شماره دوم - دی 1386

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

مکتب وحی

سال اول / شماره دوم / دی 86

www.maktabvahy.com

آن چه در این شماره می خوانید:

•

سلسله مباحث تحقیقی در «عقاید وهّابیّت»

•

نکاتی چند درباره اهل کتاب

•

استمداد حضرت سلیمان از حضرت علی علیه السلام

•

تحقیقی در تصوف

•

جایگاه رفیع عقل

•

قصیده جلجلیه و ظهور حق

•

میزان در کشف و شهود

سر دبیر: جعفر فاضل

مدیر داخلی: باقر پور کاشانی

محققین: هاشمی، طالبیان، خالق زاده، عرب شاهی

ویراستار: بختیاری

تایپ: شبابی، نقیبی، شهامی، نوروزی

کادر فنی: مهذب، مصطفی ناصری، مهدی ناصری

خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان

ویراستار کتاب: زهرا روؤفی

اشاره

بسم اللّه الرحمن الرحیم

اعیاد سعید غدیر خُم و قربان فرخنده و گرامی باد

غدیر آغاز گل بانگ ولایت *** غدیر آوای جاوید هدایت

غدیر آیینه ی زیبای رحمت *** غدیر اکمال دین، اتمام نعمت

مكتب وحى: سال اول / شماره 2 / دی 1386

سر مقاله / سر دبیر...2

سلسله مباحث تحقیقی در «عقاید وهّابیّت» / آیت اللّه سیّد جعفر سیّدان...3

بی مانند خلایق (شعر) / استاد معصومی...6

مباحثی کوتاه پیرامون اهل كتاب / حجت الاسلام استاد مردانی...7

امام على عليه السلام و استمداد حضرت سليمان عليه السلام...10

تحقیقی در تصوف / سید محمود هاشمی...12

اظهار نظر درباره «فرقه شیخیه»...15

جایگاه رفیع عقل / جعفر فاضل...16

برخی از فتاوای ابن عربی / روح اللّه عرب شاهی...20

قصيده جلجليّه و ظهور حق...21

معرفی سایت...23

میزان در کشف و شهود / وحید باقر پور کاشانی...24

معرفی کتاب...26

مناسبت های ماه ذی الحجه...27

غديريه (شعر) / استاد معصومی...28

آب حیات در چشمه ی جوشان غدیر...28

نشانی: مشهد مقدس - خ آزادی - پشت باغ نادری - ک سالاری - پ 86

URL:http://www.maktabvahy.com تلفن تماس: 2220903 - 0511

سر دبیر: جعفر فاضل

مدیر داخلی: باقر پور کاشانی

محققین: هاشمی، طالبیان، خالق زاده، عرب شاهی

ویراستار: بختیاری

تایپ: شبابی، نقیبی، شهامی، نوروزی

کادر فنی: مهذب، مصطفی ناصری، مهدی ناصری

سر مقاله

ابتدای هر سخن نام اله *** که مدد باشد مرا و هم پناه

بهترین گفتار شیرین، نام وی *** هر چه هستی دارد از اِنعام وی

بعد حمد و شکر خلاقّ جهان *** هست نعت خاتم پیغمبران

رحمت حق، بر خود و بر عترتش *** پیشوایان گرامِ امتش

اکنون که به شکر خدای تعالی زمینه ی گفت گوی مسالمت آمیز در مباحث مختلف به خصوص اعتقادی باز شده است، چه بسیار بجاست که صاحبان علم و فضیلت، از مبانی اعتقادی مکتب وحی دفاع کنند و عقاید خرافه ای را که توسط عده ای دل باخته به مکاتب غیر وحیانی، وارد حوزه عقاید دینی شده است، شناسایی و از حوزه دین خارج سازند.

ما به مدد حضرت حق، در شماره اول مکتب وحی این کار را شروع کردیم و این مهم را در شماره دوم آن ادامه می دهیم. باشد که مورد رضایت ذات احدیت قرار گیرد.

بعضی از مطالبی که در این مجله تقدیم حضور شما می شود، ممکن است با برخی مطالبی که تاکنون شنیده اید سازگار نباشد و این باعث تعجب شما شود. چرا که آن مطالب در اثر کثرت تکرار، به خصوص در کتب درسی و رسانه ها، حالت ثبوت ذهنی یافته باشد و شما با آن مأنوس شده باشید.

لذا سفارش می کنیم مطالب ما را هم بخوانید و طبق توصیه ی قرآن مجید بهترین را انتخاب کنید که در سوره ی زمر آیه ی 18 در صفات بندگان خدا می فرماید:

الَّذِينَ يَستَمِعُونَ القَولِ فَيَتَّبِعونَ أَحْسَنَه، اولئِكَ الَّذِينَ هَدِيهُمُ اللّه وَ أُولئِكَ هُم اوُلوا الالبابِ (بندگان من) کسانی اند که سخنان را گوش می دهند و از بهترین آن، پیروی می کنند، و آنانند که خداوند ایشان را هدایت کرده است و هم آنانند صاحبان خرد و اندیشه.

سر دبیر

سلسله مباحث تحقیقی در عقاید وهابیّت: آیت اللّه سیّد جعفر سیّدان

بخش دوّم

در شماره قبلی با بخش اول سلسله مباحث تحقیقی در عقاید وهابیّت از مجموعه درس های استاد محترم حضرت آیت اللّه سید جعفر سیّدان آشنا شدید استاد در ابتدا به توضیح واژه های «عبادت» و «شرک» پرداختند و سپس استدلال وهابیون را در جهت نفی توسل ذکر نموده و آن گاه در مقام جواب، به واقعیت توسل پرداخته و اقسام آن را به اجمال ذکر کردند در این شماره، بررسی قسم اول و دوم از اقسام هشت گانه توسل را خواهید خواند.

قسم اول: خداوند عزّوجل را به حق انبیا و اولیا خواندن، بدون خطاب به آن ها، در زمان حیات و زندگی دنیوی آنان.

قسم دوّم: خداوند را به حق انبیا و اولیا خواندن، بدون خطاب به آن ها، پس از فوت و در زندگی اخروی آنان. و اینک ادامه ی بحث :

قسم اوّل و دوم از توسّل

وهابیون می گویند: توسّل به این دو صورت شرک است و جائز نیست، زیرا چنین گفتاری مثل:اللّهمَّ إِنِّى استَلْكَ بحَقِّ نَبِيِّكَ (1....) واسطه قرار دادن بین خود و خدا است و خداوند علیّ أعلى در قرآن می فرماید: أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذُوا عِبادى مِن دوُنِى أُولِياءَ (2)«آیا کفار پندارند که بندگان من، غیر من کسی را دوست و یاور خود خواهند گرفت؟» (هرگز به غیر من نپردازند).

پس چنین توسّلی مذموم و نهی شده است.

و در کتاب «الهديّة السّنيّه» در عنوان «الشّفاعة و الوساطة حقّ اللّه و حق رسوله و أوليائه» گوید: فَنَحنُ نَقُولُ: ليسَ لِلناسِ مِن دونِ اللّه ولى و لا نَصيرٌ و سايرُ الشُّفَعاءِ مُحَمَّد صَلَّى اللَّهُ عَلِيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم سَيِّدُهُم وَ أَفضَلُهُم فَمَن دُونَه لا يَشْفَعُونَ لأَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِهِ مَن ذَا اللَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلا بِإِذنِهِ (3)أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذوا عِبادى مِن دوُنى أولِياءَ (4)يَعلَمُ ما بَينَ أَيْدِيهِم وَ ما خَلَفَهُم (5)و

إِذا كانَ كَذلِكَ، فَحَقيقَةُ الشَفَاعَةَ كُلُّهَا اللَّهِ، فَلَا تُسْئَلُ فِي هَذِهِ الدَارِ إِلَّا مِنهُ سُبحانَهُ و تَعالى وَ أَن يَشفَع فيه نَبِيُّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَجَمِيعُ الأَنبياءِ و الأولِياءِ لا يُجْعَلُونَ وَسَائِلُ وَ وَسَائِطُ بَينَ اللّه و بَينَ الخَلقِ في جَلبِ الخَيْرِ و رَفعِ الشَّرِّ ولا يُجْعَل لَهُم مِن حَقِّهِ شَيْءٌ، لِأَنَّ حَقَّهُ تَعالى وَ تَقَدَّسَ غَيْرُ جِنسِ حَقَّهُم، فَإِنَّ حَقَّ عِبادَتِهِ بأنواعِها بِما شَرَعَ في كِتابهِ وَ عَلى لِسانِ رَسُولِهِ، وَ حَقٌّ أَنبيائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلامُ الإِيمَانُ بِهِم و بِما جاتُوا و مُوالاتُهُم و تَوقيرُهُم وَ إِتِّباعُ النُّورِ الَّذِى أُنزلَ مَعَهُم إِلى أن قالَ: وَ كَذلِكَ حَقٌّ أَولِيائِهِ مَحَبَّتُهُم وَ الرضا عَنهُم وَ الإيمانُ بكَراماتِهِم لا دُعاتُهُم لِيَجعَلُوا لِمَن دَعاهم خَيراً. (6) و در کتاب «الهديّة السنيّه» در عنوان شفاعت و واسطه قرار دادن حق خدا و حق رسول و اولیائش، گوید: پس ما قائلیم که برای مردم جز خدا، سرپرست و یاوری نیست. و سایر شفیعان که سرور و با فضیلت ترین آن ها حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله و سلم می باشد، کسی نمی تواند شفاعت کند مگر به اذن خداوند.

(و حضرت حق می فرماید): «کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟!»

عکس


1) پروردگارا به حق پیغمبرت از تو من می خواهم ...

2) الكهف 102.

3) البقره 255.

4) الكهف 102.

5) الانبياء 28.

6) الهديه السنيه، ص 5

«آیا کافران گمان کردند می توانند بندگان مرا به جای من اولیای خود انتخاب کنند»

«و آن ها جز برای کسی که خدا از او خشنود است شفاعت نمی کنند و از ترس او بیمناکند»

چون این گونه بود، پس حقیقت شفاعت فقط برای خداست پس در این عالم چیزی خواسته نمی شود جز از او که منزه و برتر است و حتی اگر پیغمبرش شفاعت کند، انبیاء و اولیاء وسیله و واسطه بین خدا و خلق در جلب خیر و رفع شر قرار نمی گیرند.

و برای ایشان از حق خدا چیزی قرار داده نمی شود زیرا حق خداوند متعال و مقدس, غیر جنس حق انبیاست، و حق بندگان و انواع آن، آن چیزی است که در کتابش و به زبان رسولش جاری شده است.

و حق انبياء عليهم السلام بر مردم ایمان به آن ها و آن چه آورده اند، می باشد و محبت و احترام و پیروی از کتابی است که بر ایشان نازل شده، و هم چنین حق اولیای الهی محبت، رضایت و ایمان به کرامت ایشان است، نه خواندن ایشان تا برای رسیدن به خیر.

و نیز در کتاب مذكور (المنسوب لعبد العزيز بن محمد بن مسعود) گوید:

[وَ أَمَّا الأقسامُ عَلَى اللّه بِمَخلُوقٍ فَهُوَ مَنهِيُّ عَنهُ بِاتِّفَاقِ العُلَمَاءِ، وَ هَل هُوَ (مَنْهى عَنهُ نَهى تَنزِيهُ أو تَحريمً، عَلَى القَولَين، أَصَحُّها أَنَّهُ عَلى كَراهَةٍ تَحريم وَ اختارَهُ العَزِيزُ بنُ عَبدُ السَّلامِ في فَتاويه، قالَ بُشْرُ بنُ الوَليد، سَمِعتُ أَبا يُوسُف يَقُولُ: قالَ أَبُو حَنِيفَه: «لا يَنبَغِي لِأَحَدٍ أَن يَدعُو اللَّهَ إِلَّا بِهِ وَ أُكرِهَ أَن يَقُولَ بِمَعاقِدِ العِزِّ مِن عَرشِك، أَو بِحَقِّ خَلْقِكَ (وَ هُوَ قَولُ) لِأَبِى يُوسُف بِمَعاقِدِ العِزِّ مِن عَرشِكَ هُوَ اللّهُ تَعالى، فَلا أكرِهَ هذا و أكرِهَ هذا وَ أكرِهَ بِحَقِّ فُلان أو بِحَقِّ أَنبِيائِكَ وَ رُسُلِكَ وَ بِحَقِّ البَيتِ وَ المَشعَرِ الحَرامِ، قالَ القَدوَرى؛ اَلمَسأَلَةُ بِحَقِّ المَخلُوقِ لا تَجُورُ لِهذا فَلا تَقُولُ: اَستَلُكَ بِفُلان وَ مَلائِكَتِكَ وَ أَنبِيائِكَ وَ نَحوِ ذَلِكَ، لِأَنَّهُ لَا حَقٌّ لِلمَخلُوق عَلَى الخالق اِنتهَى]). (1) و نیز در کتاب مذکور گوید: و اما قسم دادن خدا به مخلوق، به اتفاق علماء نهی شده است و آیا این نهی تنزیهی است یا تحریمی، صحیحش (این است که) نهی تحریمی است که (این را) عزیز بن عبد

السلام در فتاوایش اختیار کرده. بشر بن ولید گوید که از ابو یوسف شنیدم که می گوید: که ابو حنیفه گفته: «برای احدی جایز نیست خواستن خدا مگر به خودش و مکروه است اگر بگوید: بمقاعد العزّ من عرشک یا به حق خلقت که قولی است از ابو یوسف که بمقاعد العزّ من عرشک، آن خدای تعالی است، پس این کراهتی ندارد و کراهت دارد (بگوید) به حق فلانی یا به حق انبیائت و فرستاده هایت و به حق کعبه و به حق مشعر الحرام. قدوری گوید: خواستن (از خدا) به حق مخلوق جایز نمی باشد. پس نگویی (خدایا) می خواهم به حق فلانی و ملائکه ات و پیامبرانت و مانند آن، زیرا برای مخلوق بر خالق حقی نیست.

جواب از استدلال

اشاره

و امّا در جواب از استدلال مذکور عرض می شود، قسمتی از آیات نقل شده در استدلال (2)مربوط به بحث شفاعت است و انشاء اللّه به تفصیل بحث خواهد شد و آن چه مربوط به بحث «حقّ» است، تقسیم معنای «حق» است که در استدلال مذکور آمده است. بنابراین جواب استدلال مذکور چنین است:

الف) دلیل عقلی:

اشاره

مقصود از حق اولياء اَللهمَّ إِنِّي أسئلك بحَقِّ مُحَمَّدٍ (صلی اللّه علیه و آله و سلم) حق اُلُوهیّت نیست، تا گفته شود، جنس حق خداوند غیر از جنس حق اولیاء است، بلکه مقصود مقاماتی است که خداوند در اثر عبودیّت آن ها، به ایشان عطا فرموده است و خداوند را به مقام آن ها، نزد پروردگار خواندن امری معقول است و از ناحیۀ خداوند هم نهی نرسیده و آیات مذکور أَفَحَسِبَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَن یَتَّخِذُوا عِبَادِی مِن دُونِی أَوْلِیَاءَ (3)و مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ (4)ارتباطی به این بحث ندارد. و جای بسی تعجّب و تأسّف است که خواندن خداوند را به عمل صالح، چنان که در کُتُب وهّابیّت بدان تصریح شده است (و حدیث صحیح غار را مثال می آورند)، صحیح باشد ولی خواندن خدا را به حقّ کسانی که بهترین اعمال صالح (شایسته) از آن ها سر زده است و آموزنده همۀ اعمال صالحه بودند، غیر جائز و شرک باشد.

عکس


1) الهديه السنيه، ص 18.

2) الهدية السنية، ص 5

3) الكهف 102. «آیا کافران گمان کردند می توانند بندگان مرا به جای من اولیای خود انتخاب کنند.»

4) البقره 255. «کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟!»

[سمهودی شافعی در «وَفاءُ الوَفاءِ بِأخبارِ دارِ المُصطَفى» از سبکی نقل می کند که به او گفته: بعد از آن که جایز است بوسیلۀ اعمال صالح به خدا توسّل پیدا کرد، چنان که در حدیث صحیح غار (1)آمده است، پس توسّل به پیامبر صلی اللّه علیه و آله بهتر و شایسته تر است ... ]

نتیجه

از مطالب گذشته روشن شد که گفتن «اللهمَّ إِنِّي أَسْتَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ صلى اللّه عليه و آله» و أمثال آن، به طور عقلی جایز و از شرع مقدس اسلام نهی نرسیده است و توسّل به این معنی شرک نیست، بلکه امری جایز و راجح است، و نیز جواب آن چه از «کتاب الهدیّۀ السنيّة ص 18» نقل شد، روشن گردید که مقصود از حق طلب نبوده و نیست تا گفته شود لا حقَّ لِلمَخلُوقِ عَلَىَ الخالِقِ بلکه مراد آن است که خداوند تعالی در اولیاء و بندگان پرهیزگارش شرافت و کرامتی قرار داده و خواندن خدا را به آن شرافت، امری معقول است.

ب) دلیل نقلی:

اشاره

اضافه بر آن چه گفتیم، توسّل به معنائی که مورد بحث است به نقل اهل سنّت در ادعیّه رسیده و در همان کتاب (2)بمناسبت بحث توسل این دعا را از ترمذی و حاکم و ابن ماجه (3)نقل کرده: اللهم أَسْئَلُكَ وَ اَتَوَجَّهَ (أَتوَسَّلُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ (مُحَمَّدٍ صلى اللّه علیه و آله) نَبيِّ الرَّحْمَةَ يا مُحَمَّدٍ صلى اللّه عليه و آله يا رَسُولَ اللّه أتوَجَّهُ (أَتَوَسَّل) بِكَ إلى رَبِّى في حاجَتي لِيَقضيها (لِتُقضى) لِى اللّهمَّ فَشَفَعهُ فِىَّ). [لازم به ذکر است، عثمان بن حنیف می گوید: مردی نابینا نزد پیامبر صلی اللّه علیه و آله آمد و از نابینائی خود شکوه نمود، حضرت این دعا را به او تعلیم دادند.]

و در توضیح آن می گوید: این دعا می رساند که از خداوند درخواست می شود که پیامبر را شفیع من قرار بده و از رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله سؤال نشده است.

کلام استاد: ولی آن چه مربوط به بحث ما است، به خوبی از این دعا ثابت می شود، زیرا در این دعا کلمۀ «بِنبیّک» مُشعِر است به همان مقام گرامی پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و حقّی که برای ایشان مقرّر فرموده است.

پس به حق پیامبر صلی اللّه علیه و آله، خدای تعالی را خواندن و قسم دادن بلا مانع و بلا اشکال خواهد بود و امّا آن چه مربوط به بحث شفاعت است، در جای خودش از آن بحث خواهد شد (انشاء اللّه).

مطلب دیگری که صحّت این چنین توسّلی را روشن می سازد، این است که خواندن خداوند به نحو مذکور (قسم به حق اولیاء) دعا است و عمومات أدلّۀ دعاء مانند: اُدْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ (4)شامل عبادات مذکور می باشد.

نتیجه

توسّل به معنای اوّل و دوّم (خداوند را به حقّ أولياء و أنبياء قسم دادن در حال حیات و پس از فوت) بلا اشکال خواهد بود، بلکه به طور عقلی و نقلی پسندیده است و معلوم شد که مقصود از حقّ ما ثَبَتَ لَهُم مِنَ الكَرامَة عِندَ اللّهِ كَما جَعَلَهُ اللّهُ (یعنی (حق) آن کرامتی است که نزد خداوند برای ایشان وجود دارد، همان طور که خداوند قرارش داده است) می باشد، همان طوری که از قول خداوند تعالی وَ لَقَد أَرسَلنا مِن قَبْلِكَ رُسُلاً إِلى قَومهِمِ فَجَاءوُهُم بِالبَيِّنَاتِ فَانتَقَمنا مِنَ الَّذِينَ اَجرمَوا (5)این معنی بدست می آید و چنین عباراتی در کتب معتبره عامّه و خاصه فراوان است و برای نمونه چند حدیث از کتب عامّه نقل می شود:

1- عَن عُمَر بن الخَطَّاب، قالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ سَلَّم لَمَّا اقتَرفَ آدمُ الخَطيئَةَ، قالَ: يَا رَبِّ أَسأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّم لَمّا غَفَرت لى ... فَقَالَ اللّهُ: صَدَقَت يَا آدَمُ إِنَّهُ لَأَحَبُّ الخَلقِ إِلَىَّ، أُدعُنى حَقَّهُ فَقَد غَفَرْتُ لَکَ و لَو لَا مُحَمَّدٍ ما خَلَقْتُكَ (6)

از عمر بن خطاب که گوید: پیامبر خدا فرمود: چون حضرت آدم مرتكب خطا گردید، گفت: ای پروردگارم به حق محمد صلى اللّه عليه و سلم از تو می خواهم که مرا بیامرزی ... پس خداوند فرمود: راست گفتی ای آدم، زیرا که او (محمد) محبوب ترین مخلوقات نزد من است، مرا به حق او بخوان که البته خواهم آمرزید و اگر او نبود، تو را خلق نمی کردم.


1) بخاری آن را نقل کرده. صحیح البخارى، كتاب الانبياء، حدیث الغار، ح 1، 5/5، ناشر دار القلم.

2) الهدية السنية، ص 19

3) صحیح جامع ترمذی، کتاب جامع الدعوات - باب 7 عن عثمان بن حنيف، 182/3 و مستدرک علی الصحیحین - كتاب الدعاء و تكبير و التهلیل، 519/1 و 527/1، ذیل کتاب صلوة التطوع، 313/1 و سنن ابن ماجه کتاب اقامة الصلاة و السنة فيها - باب ما جاء في الصلاة الحاجة ح 1385، 441/1 و ایضاً مسند احمد بن حنبل - مسند الشاميين حديث عثمان بن حنيف، 138/4 و ايضاً الترغيب و الترهيب من الحديث الشريف - للمنذرى كتاب النوافل - باب الترغيب فى صلاة الحاجة و دعائها، 473/1 در انتهاء روایت نقل می کند «فرجع و قد كشف اللّه عن بصره».

4) الغافر 60. «مرا بخوانید تا دعای شما اجابت کنم.»

5) الروم 47. «قبل از تو پیامبرانی به سوی قوم شان فرستادیم، ... و همواره یاری مومنان حقی است بر ما»

6) المستدرک علی الصحیحین، کتاب تواريخ المتقدمين من النبياء و المرسلين، ح 238، 615/2

2- رَوَى الحاكِمُ فِى الكبير وَ الأوسَطِ مِن قَولِ رَسُولُ اللّه صَلَّىَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّم اِغْفِرلى لِأُمّى فاطِمَةَ بِنتِ أَسَد و وسَّع عَلَيْها مَدخَلَها بِحَقِّ نِبيِّكَ وَ الأَنبِياءِ الَّذِينَ مِن قَبلى. (1)

حاکم در الکبیر و الاوسط از قول رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گوید: که (خدایا) مادرم فاطمه بنت اسد را بیامرز و به حق پیغمبرت و پیامبران قبل از من، ورود او را (به عالم دیگر) راحت و وسیع گردان.

3- ما رَواهُ ابنُ ماجَه بإسِنادِه عَن أبي سَعيدِ الخِدري (رضی اللّه) قالَ: قالَ رَسُولُ اللّهِ صَلَّىَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّم مَن خَرَجَ مِن بَيْتِهِ إِلَى الصَّلاةَ فَقالَ: «الّلهُمَّ إِنِّى اَسْتَلُكَ بحَقِّ السّائِلِينَ عَلَيْكَ وَ اَسأَلُكَ بِحَقِّ مَمشاىِ هذا. فَإنّى لَم اَخرُج اشراً و لا بَطَراً و لا رِياءً و لا سُمعَةً. و خَرجَت اتّقاءَ سَخَطِكَ وَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِكَ فَأَسْتَلْكَ أَن تُعيدَنَى مِنَ النَّارِ وَ أَن تَغفِرَ لَى ذُنُوبي. إِنَّهُ لا يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاّ أَنتَ. أَقبَل اللّهُ عَلَيْهِ بِوَجهِهِ، وَ استَغفَرَ بهِ سَبْعُونَ أَلف مَلَک. (2)

ابن ماجه به اسنادش از ابو سعید خدری روایت کرده که پیامبر صلّی اللّه عليه و سلّم فرمود: کسی که از خانه اش برای نماز خارج شد بگوید: «پروردگارا که من تو را به حق گدایانت و به حق پیاده روی ام می خوانم که من از روی پر نعمتی و سر مستی و ریا و سمعه خارج نمی شوم و برای پرهیز از خشمت و جلب رضایت تو، خارج شدم، پس از تو می خواهم که مرا از آتش پناهم دهی و گناهانم را بیامرزی که گناهان را نمی آمرزد مگر تو، خداوند به وجهش به او رو کرد و او را هفتاد هزار ملک آمرزش طلبیدند.»

4- عَن أنس: أنَّ عُمَرَ بنَ الخَطّاب رَضِيَ اللّه عَنه كانَ إِذا قَحَطُوا اِستَسقى بِالعَبّاسِ بنِ عَبدُ المُطَلب فَقَالَ: اللَّهُمَّ إِنَّا كُنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَيكَ بِنَبِيِّنَا فَتَسقينا و إِنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَيكَ بِعَمِّ نَبِيِّنَا فَاسْقِنا قَالَ: فَيَسقُونَ. (3)

از انس (بن مالک) این که عمر بن خطاب هنگامی که قحطی باران شد به عباس بن عبد المطلب طلب باران کرد، پس گفت: پروردگارا ما به سبب پیغمبر مان به تو متوسل می شویم که ما را باران عنایت کنی و به سبب عموی پیغمبر مان به تو متوسل می شویم، پس ما را باران عنایت فرما، گوید پس باران آمد. (و بهره مند شدند)

بی مانند خلایق

ای روی بی مثال تو، وجه خدا على *** مسند نشین بارگه کبریا، علی

تا مولد تو شد، حرم پاک کبریا *** گشته مطاف و قبله ی اهل ولا علی

اکمال دین حقّی و اتمام نعمتی *** باشد غدیر، شاهد این مُدَّعا علی

آیات حق، به وصف جمال و کمال توست *** زآن شِمّه ایست، مدح تو در هل اَتی، علی

قرآن تمام آمده، در بای بسمله *** و آن نقطه هم تویی که بود تحت با، علی

قُلْ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه آیتی است *** رمز ولایتت، به همه ما سوى على شاهد به کار خلقی و چشم خدا تویی *** باشد گواه گفته ی حَق، قُلْ كَفی علی

ظرف مَشِيّتيّیُ و خدا را اراده ای *** با یک اشاره زنده کنی، مرده را علی

نشناخت کس خدا و نبی را به غیر تو *** نشناخت جز خدا و پیمبر، تو را علی

همتای تو، بجز نبی و فاطمه نبود *** هم چون خدای، فرد و وحیدی تو یا علی

روز غدیر، نور علی نور شد عیان *** تا یافتی به دست پیمبر تو جا، علی

هر کس که گشت داخل حصنِ ولای تو *** ایمن بود ز آتش روز جزا على

(استاد معصومی)


1) العلل المتناهيه لابن جوزى و التّوسل للألبانی، 102 به نقل از موسوعۀ اطراف الحديث النبوي.

2) سنن ابن ماجه، ابواب المساجد و الجماعات - باب المشى الى الصلوه، ح 778، 256/1

3) صحيح البخاری، کتاب الاستسقاء، باب 640، سؤال الناس الامام الاستسقاء اذا قحطوا، ح 947، 453/2، طبع دار القلم

سلسله مباحثی پیرامون اهل کتاب: بخش دوّم

اشاره

آن چه در این شماره می خوانید ادامه ی مطالب مندرج در شماره ی قبل است، که توسط استاد حجت الاسلام مردانی ایراد گردیده است، که با قدری تصرف و ویرایش تقدیم می شود.

تتمه بحث پیرامون پاک یا نجس بودن اهل کتاب

گفته شد، عده ای از فقها آن ها را پاک می دانند و نجاست آن ها را، سیاسی می دانند و گفته می شود این به خاطر این است که ارتباط مسلمین با آنان قطع شود تا مسلمانان از خط تأثیرات منفی اهل کتاب محفوظ بمانند. تعدادی از مراجع هم آن ها را نجس می دانند و هر دو گروه برای نظر خود شان به قرآن استناد کرده اند.

وَ طَعامُ الَّذِينَ أُوتُوا الكِتابَ حِلٌّ لَكُم (1) این آیه می فرماید: طعام کسانی که اهل کتاب هستند، برای شما حلال است.

در این آیه، بين مجتهدین در مورد معنای طعام اختلاف است بعضی می گویند یهود و نصاری (2)اگر نجس هم باشند، گندم و جو آن ها نجس نیست و عده ای هم می گویند «ما يُطعِمُ بِه» که شامل چیز های دیگر مثل غذا های پخته و دیگر غذا ها هم می شود، نیز نجس نمی باشد.

البته این اختلاف در مورد یهود و نصاری، اختلاف اجتهادی است. یعنی حقیقت آن طور که باید و شاید برای ما واضح نیست، لذا برای تحقیق پیرامون این مطلب، کتابی به نام «منابع فقه» نوشته محمد تقی جعفری که دارای چند موضوع است معرفی می شود که یکی از آن موضوعات مربوط به اهل کتاب است و ایشان روایات

مربوط به این موضوع را در آن جا جمع آوری کرده اند، منتهی صادر کردن فتوی به عهده مجتهد است. (3)

اجتهاد و اجتهاد در مقابل نص:

چون روایات مختلف است، در اجتهاد هم، فتوا ها مختلف شده است، این جا بر مجتهدین هم نمی توان خرده گرفت؛ چون مجتهد زحمت کشیده و تشخیص او چنین بوده است و در علم اصول هم داریم که «للمصيب اجران و للمخطىء اجرٌ واحد» (4)در این جا لازم به ذکر است این که، اهل سنت مقام پیامبر اکرم (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) را در حد یک مجتهد پایین می آورند و دیگران را در مقابل پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلم) قرار می دهند و می گویند: «پیامبر هم اجتهاد کرده است و شخص دیگر هم اجتهاد کرده، پس هر کدام نظری داشته اند» که این مخالف نظر شیعه می باشد و هر چند اگر کمی بررسی کنیم، از خود عامه کسانی هستند که به خلاف این مطلب اعتراف کرده اند. به طور مثال، فخر رازی در چندین جا در تفسیر خودش می نویسد: به هیچ وجه پیغمبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) اجتهاد نکرده اند و هر چه گفته اند وحى بوده است و این به طور دقیق عقیده شیعه است.

عکس

^ 7.jpg


1) مائده 5

2) مقصود از تعابیر مسیحی، ارمنی و نصرانی یکی است

3) اهل سنت بالاتفاق اهل کتاب را پاک می دانند

4) یعنی برای مجتهدی که به حق فتوا داده، دو اجر و برای مجتهدی که به خطا فتوا داده یک پاداش داده می شود.

نظر شیعه این است که وحی بر دو قسم است:

1- وحی قرآنی: وحی قرآنی همین قرآن است و به اعتقاد ما این قرآن در زمان پیغمبر اسلام (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) تنظیم شده است و ائمه اطهار علیهم السلام در زمان خود شان به همین قرآن استناد و استشهاد کرده اند.

2- وحی غیر قرآنی: یعنی قسمتی از وحی که در قرآن نیامده و پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم) در موارد مختلف و به مناسبت های مختلف، آن را برای مردم نقل کرده اند. لذا بعضی مانند مرحوم سید شریف الدین، سخنان افرادی را که در مقابل سخن پیامبر (صلی اللّه عليه و آله و سلم) مطلبی گفته اند، اجتهاد در مقابل نص می دانند. چون کلام پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلم) نیز همانند وحی است. به طور مثال از کلام های قطعی پیامبر حدیث ثقلین است. (1)

در این حدیث ثَقَلین که شک و شبهه ای در آن نیست و مورد قبول شیعه و سنی است، حضرت فرموده اند:

إِنِّي تَارِكُ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِترُتى، لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَى الْحَوْضَ، مَا إِنْ تَمَسَّكتُمْ بِهِمَا، لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَبَداً (2) توجه به چند نکته در این حدیث لازم است. اول این که «لَن» نفی ابد است و معنایش این است که این ها هرگز از هم جدا نمی شوند. دیگر این که شاید اگر صد مورد این حدیث نقل شده، یک مورد آن به جای کلمه عترتی واژه سنتی دارد و به هر حال سنتی هم به با کمی دقت به همان عترتی بر می گردد.

نکته دیگر که همان کلام سوره توبه است، از این جا بدست می آید که می فرماید: كُونُوا مَعَ الصادِقِينَ (3)یعنی هم چنان که تا روز قیامت باید با قرآن باشید، با صادقین نیز باشید.

و این جا «كونوا من الصادقین» نیست و نمی فرماید از صادقین باشید، چون احدی نمی تواند از صادقین کامل باشد. (4)پس اگر

کسی در مقابل وحی یعنی قرآن یا کلام پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) ايستاد و گفت: مُتْعَتَانِ کَانَتَا فِی عهدِ رَسُولِ اللَّهِ وَ أنَا احَرِّمُهُما (5)تا آن جا که به عبد اللّه پسر عمر می گویند: متعه حرام است یا حلال می گوید حلال می گویند پدرت حرام کرده، می گوید: مگر هر چیز که پدرم حرام کند حرام می شود و از عالم سنی دیگر در مورد متعه می پرسند، می گوید حلال است، می گویند طبق چه سندی؛ می گوید: «طبق قول عمر که می گوید «متعتان محلل تان كانتا في عهد رسول اللّه ... حلالاً» و عمر می گوید من حرام کرده ام، پس در زمان رسول اللّه (صلی اللّه على و آله و سلّم) حلال بوده است» به این می گویند اجتهاد در مقابل نص، هر چند که اجتهادی هم در کار نبوده است.

توحید و شرک در طاعت در قرآن

شیطان در روز قیامت پیدا می شود و می گوید: إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُم وَعدَ الحَقِّ و وَعَدَتَكُم فَأَخلَفْتُكُم ... (6)

خدا به شما وعده حق داد و من هم شما را وعده دادم، ولی خلف وعده کردم، چرا مرا ملامت می کنید، خود تان را ملامت کنید! نه من می توانم شما را نجات دهم و نه شما می توانید من را نجات دهید، اما این را بدانید که شما مشرک هستید ولی من مشرک نیستم و من بیزارم از آن شرکی که برای خدا قائل شدید!

در تفسیر این آیه، برای شخصی سوال پیش آمد و پیش امام صادق (علیه السلام) رفت، ایشان فرمودند: این شرک اطاعتی است. شرک اطاعتی یعنی این که مردم فقط باید از خدا اطاعت کنند و اگر از غیر خدا هم اطاعت می کنند باید طبق دستور خدا باشد. این مردم آمدند در اطاعت، شیطان را شریک خدا قرار دادند و شیطان هم می گوید من شریک خدا نیستم.

در جای دیگر جابر بن عبد اللّه انصاری پیش پیغمبر (صلّی اللّه علی و آله و سلّم) آمده و می گوید: « یا رسول اللّه این آیه را من


1) در دوران مرحوم آیت اللّه بروجردی آقایی به نام حاج شیخ قوام بشنوه ای این حدیث را جمع آوری کرد و برای الازهر مصر فرستاد و آن ها بررسی کردند و خود شان هم این را چاپ کردند و برای مؤلف آن هم فرستادند.

2) صحیح مسلم 4/ 1874 - سنن ترمذی 5/ 662 - کنز العمال 104/13 - مسند احمد بن حنبل 3/ 17/14 - مختلف الشیعه حلی 33/6 - المعتبر حلی 23/1 الخلاف طوسی 28/1

3) سوره توبه آیه 119

4) که در این مورد در تفسیر برهان، نور الثقلین و صافی روایات زیادی آمده است دال بر این که این صادقین فقط ائمه اطهار علیهم السلام هستند و غیر ائمه اطهار عليهم السلام را شامل نمی شود.

5) شرح ابن ابی الحدید 1 /182 - من لا يحضره الفقیه 3 / 459 - شفاء الصدور 246/2

6) سوره ابراهیم آیه 22

نمی فهمم که می فرماید: يَايُهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَسُولَ وَ أُولِى الأمر مِنكُم (1)حضرت فرمودند کدام قسمت را نفهمیدی؟! گفت: خدا و رسول که مشخصّ است، ولی اولی الامر چه کسانی هستند؟ حضرت فرمودند: هُمْ خُلَفَائِی این ها جانشینان

من هستند، اولین آن ها علی بن ابی طالب (عليه السلام) است و به ترتیب تا امام زمان (علیه السلام) شمردند و فرمودند ایشان غایب می شوند تا حدی که عده ای از عقیده خود بر می گردند و ...»

عَنِ الصادقِ جَعفَر بن مُحَمَّد عَنْ أَبِيهِ عَن جَدِّه عَن عَلَى عَلَيهِ السَلام قالَ، قَالَ رَسُولُ اللّه صَلّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم: الاَئِمَّهُ بَعدى اِثنا عَشَرَ أَوَلَهُمْ عَلَّى بنَ أَبى طالِب وَ آخِرُهُم القائِم هُم خُلَفائى وَ اَوصیائی وَ اَولیایی وَ حُجَّهُ اللّه عَلَى أُمَّتِي بَعدِي ، اَلْمُقِّرُ بِهِم مُومِنُ وَ المُنكِرُ لَهُم كَافِرُ. (2) نتیجه این که ما پیامبران را مثل افراد عادی نمی دانیم چون در عین حالی که بشرند، ولی بشری هستند که طبق آيه قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُم يوُحى إِلىَّ (3)و نزول وحی، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را ممتاز کرده است و البته همین نزول وحی اختصاصی به پیامبر اکرم (صلی اللّه علیه و آله و سلم) دارد ولی نزول ملائکه در مورد ائمه اطهار عليهم السلام وجود دارد. چون امام على (عليه السلام) باب علم پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلم) است و هم چنین ائمه دیگر، نیز وارث علم پیامبرند و لذا در قرآن تَنَزَّلُ المَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ (4)«تَنَزَّلُ» مداومت و استمرار را می رساند نه به قول اهل سنت که می گویند یک دفعه نازل شد و تمام شد.

در نهایت این که ما ائمه اطهار علیهم السلام را اولو الامر می دانیم و اطاعت شان را مثل اطاعت خدا واجب و فریضه می دانیم:

و نتیجه بحث این که کتاب خدا را باید به قرآن و عترت تفسیر گرفتار کرد «کتاب اللّه و عترتی» نه چیز دیگر.

پیش گویی حضرت یوسف از ظهور حضرت موسی (علیه السلام):

حضرت یوسف (عليه السلام) در مورد حضرت موسی (علیه السلام) پیش گویی کرده بود. که حضرت یوسف (علیه السلام) گفته بودند؛ در میان بنی اسرائیل شخصیّتی، از ناحیه (5)

حضرت ابراهیم (علیه السلام) را به همراه ساره پیش حاکم شان می آورند، حاکم خواست به این زن دست درازی کند ولی به حکم خدا دستش خشک شد و بعد توبه کرد و حضرت ابراهيم (عليه السلام) دعا کرد و به صورت اول برگشت و دوباره خواست دست درازی کند...، در نهایتاً او توبه حقیقی کرد و ابراهیم (علیه السلام) برای او دعا کرد و آن پادشاه هاجر را هم به ساره بخشید و چون جناب ابراهیم (علیه السلام) از ساره دارای فرزند نمی شد، ساره به ابراهیم (علیه السلام) گفت: من هاجر را به تو بخشیدم، تا شاید خدا از او فرزندی به ما عنایت کند و نتیجه آن اسماعیل (علیه السلام) بود که خدا به هاجر عنایت کرد که بعد جناب ابراهیم (علیه السلام) هاجر و اسماعیل را بخاطر ناراحتی ساره و به فرمان الهی به بیابان برد و سر انجام آن ها را در پناه خداوند در بیابان رها کرد و ... از طرف دیگر، خداوند متعال به ساره هم پسری از حضرت ابراهیم (علیه السلام) عنایت کرد که نام او را اسحاق گذاشتند. بعد ها جناب اسحاق (علیه السلام) ازدواج کرد و خداوند به او دو فرزند عنایت فرموده، یکی به نام یعقوب و یکی به نام عیس یا عیسو عنایت کرد. در این جا اسرائیل نام یعقوب است و بنی اسرائیل فرزندان

یعقوب می باشند و از طرفی فرزندان اسماعیل (علیه السلام) را هم بنی اسماعیل و به تعبیر عرب ها مستعربه می گویند. در نهایت این که یکی از فرزندان یعقوب حضرت یوسف (علیه السلام) است که اولین کسی است که حقیقت ظهور موسی را پیش گویی کرده است.

پروردگار پیغمبر می شود که این بنی اسرائیل را از زیر یوق قبطي ها نجات می دهد و لذا این ها منتظر حضرت موسی (علیه السلام) بودند. (6)

ادامه دارد...


1) سوره نساء - آیه 59 / ای اهل ایمان فرمان خدا و رسول خدا و فرمانداران (از طرف رسول) را اطاعت کنید.

2) عيون الاخبار الرقه 61/2

3) سوره کهف - آیه 110

4) سوره قدر - آیه 4

5) ما یک بنی اسرائیل داریم و یک غیر بنی اسرائیل، و همه از نظر درجه به حضرت ابراهیم (علیه السلام) می رسند. حضرت ابراهیم (علیه السلام) هم پدر بنی اسرائیلی ها هست، هم پدر بنی اسماعیلی ها، به این طریق که: حضرت ابراهیم (علیه السلام) زنی به نام ساره (یا سارا) داشته که در زمان نمرود چون ایشان را تبعید کردند، ایشان به سر زمین قبطی ها که می رسد، زن زیبای خود را در میان صندوقی قرار داده و درب آن را می بندد تا نا محرم او را نبیند و سر مرز، ماموران درب صندوق را باز می کنند، و می بینند زنی زیبا درون آن است.

6) موسی (علیه السلام) در زمان رامسیس دوم به دنیا آمد و به امر پروردگار مادرش او را به میان صندوقی گذاشت و او را به رود نیل انداخت (که گفته شده: نجاری که صندوق را ساخت چند مرتبه می خواست قضیه را اطلاع دهد ولی به لکنت زبان گرفتار می شد و سر انجام اولین کسی که به موسی ایمان آورد همین نجار بود) و آب آن صندوق را آب به کاخ فرعون آورد و فرعون و آسیه آن را از آب گرفتند و فرعون گفت این همان موسی است و آسیه مخالفت کرد در نهایت قرار شد امتحان شود، و راجع به امتحان می نویسند آتش و عسل گذاشتند، که اگر پیغمبر باشد عسل می خورد و در غیر این صورت آتش خواهد خورد، بالاخره موسی (علیه السلام) دست به طرف عسل برد ولی جبرئیل دست او را به سمت آتش برد و آتش بر دهانش گذاشت و در ظاهر در این جا ثابت شد که این کودک از بچه های عادی است. لذا نزد فرعون و آسیه ماند و او را بزرگش کردند. موسی به مدت 33 سال در کاخ فرعون زندگی می کند و پس از آن که فردی از درباری ها را می کشد از آن جا فرار می کند و 10 سال هم نزد حضرت شعیب (علیه السلام) چوپانی می کند و هنگام برگشت در وادی ایمن به مقام رسالت می رسد و بعد از 43 سال که پدرش از دار دنیا رفته به خدمت مادر می رسد و بعد ها با هارون به نزد فرعون می آید.

امام على علیه السلام و استمداد حضرت سليمان عليه السلام

اشاره

در جنگ جهانی اول (1916 میلادی) هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی، در چند کیلومتری بیت المقدس، مشغول سنگر گیری و حمله بودند، در دهکده کوچکی به نام «اونتره» یک لوح نقره ای پیدا کردند، که حاشیه اش به جواهرات گران بها مرصّع و در وسطش خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود و چون آن را نزد فرمانده خود «میجرای گریندل» بردند هر چه کوشید نتوانست از آن چیزی بفهمد، ولی دریافت که این نوشته به زبانی باستانی است و سر انجام از طریق وی به دست سر پرستان ارتش بریتانیا رسید «لیفتونانت» و «گلدستون» و ایشان هم آن را به باستان شناسان بریتانیا سپردند. پس از پایان جنگ (سال 1918 میلادی) درباره ی لوح مذکور به تحقیق و بررسی پرداختنند و کمیته ای تشکیل دادند که اساتید شناخت زبان های باستانی آمریکا، فرانسه، بریتانیا، آلمان و سایر کشور های اروپایی جزء آن کمیته بودند، پس از چند ماه بررسی در سوم ژانویه 1920 معلوم شد که این لوح مقدسی است با نام « لوح سلیمانی » و سخنانی از حضرت سلیمان عليه السلام را در بر دارد که با الفاظ عبرانی قدیم، نگارش یافته است و ما اکنون ترجمه ی لوح حضرت سليمان عليه السلام را در این جا می آوریم:

«یاه احمد! مقذا» ای احمد! به فریادم رس.

«یاه ایلی! انصطاه» یا علی! مرا مدد فرمای.

«یاه باهتول! اکاشئی» ای بتول! نظر مرحمه

«یاه حاسن! اضو مظع» ای حسن! کرم فرمای.

«يا حاسين! بار فو» یا حسین! شادمانی بخش.

«امو سلیمان صوه عنخب ز الهلاد اقتا» این سلیمان اکنون به این پنج بزرگوار استغاثه می کند.

«بذت اللّه کم ایلی» و على قدرة اللّه است.

اعضای کمیسیون چون بر مضمون نوشته لوح مقدس، اطلاع یافتند، هر یک با دیده ی تعجب به دیگری نگریستند و انگشت حیرت به دندان گزیدند و پس از تبادل نظر قرار بر این شد که لوح در موزه ی سلطنتی بریتانیا گذاشته شود. اما چون این خبر به اسقف اعظم انگلستان رسید، یک فرمان محرمانه ای به کمیته نوشت، که خلاصه اش این است:

«اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دیدگاه مردم قرار گیرد، اساس مسیحیت متزلزل خواهد شد و سر انجام خود مسیحیان جنازه ی مسیحیت را بر دوش بلند نموده و در قبر فراموشی دفن خواهند کرد. لذا بهتر آن است که لوح مذکور در راز خانه کلیسای انگلستان گذارده شود و جز اسقف و اهل سرّ، کسی آن را نبیند. (1)


1) به کتاب Wonderful stories of Islam چاپ لندن ص 249 مراجعه شود.

عکس

^ 11.jpg

کسانی که این لوح را دیدند و بینشی داشتند، گرایشی عجیب به اسلام پیدا کردند و همان وقت بین دو نفر از دانش مندان به نام های «وليم» و «تامس» پیرامون لوح، گفت گو هایی شد که به اسلام آوردن هر دو انجامید سپس ولیم، «کرم حسین» و تامس «فضل حسین» نامیده شد. (1)

پیش گویی شری کرشن جی در مورد امام علی (علیه السلام)

*پیش گویی شری کرشن جی در مورد امام علی (علیه السلام) (2)

در جنگ مشهوری که بین «پاندوها» و «کوروها» واقع شد «شری کرشن جی» به میدان جنگ تشریف آورد و چون دید طرف داران حق، بسیار اندک و طرف داران باطل بی شمارند و مانند مور و ملخ زمین را فرا گرفته اند پیروان خود را موعظه کرد و آن

چه لازم بود، به آن ها فرمود. سپس به گوشه ای رفت و زمین ادب بوسید و با پروردگار خود به مناجات پرداخت و گفت:

«ای خدای جهان و روح عظیم هستی! ترا به ذات پاک خودت سوگند می دهم و به آن کسی که باعث ایجاد زمین و آسمان شده و حبیب تو است و به آن کسی که عزیز و بسیار محبوب او و نامش «آهلى» (على) است و نزدیک «سنگ سیاه» (حجر الاسود) در بزرگ ترین پرستش گاه های جهان جلوه گر خواهد شد، عرض حال مرا بشنو و خواسته ام را بپذیر، اهریمنان و دروغ گویان را نابود ساز، و راستان را پیروزی مرحمت فرمای. ای خدا! ای ایلا! ای ایلا! ای ایلا.» (3)


1) به کتاب علی علیه السلام و پیامبران ص 27 و «مجلۀ السلام» چاپ دهلی فوریه 1927 میلادی و مجله ی «مسلم کرانیکل» چاپ لندن 30 دسامبر 1926 م مراجعه شود.

2) کلمۀ «شری» و «جی» که در اول و آخر اسم آورده شده، جزء اسم نیست و برای احترام می باشد، مانند حضرت، جناب آقای، و... که در فارسی معمول است. هندو ها وی را پیامبر عظیم الشان می دانند و کتاب «بهگوت گیتا» را که مشتمل بر تعالیم و گفتار های اوست، بسیار مقدس می شمارند، این کتاب شامل فلسفه، عرفان، تمدن، مواعظ و غیره بوده و به زبان های مختلف ترجمه شده است. «به نقل از کتاب سوشل استید یز ص 125».

3) كتاب على عليه السلام و پیامبران ص 21-19

تحقیقی در تصوف

اشاره

سید محمود هاشمی

مقدمه:

اگر چه فطرت انسان ها بر یگانه پرستی استوار است و هر یک از افراد بشر خواهان رشد، کمال و سعادت جاویدان، و در نتیجه جویای حقیقت و گریزان از باطل اند، ولی رازی که در کار است، این که سردمداران باطل و شیاطین رو به صفت، برای نیل به اهداف نا پسند خود، خویشتن را به لباس حق می آرایند و چهره ی باطل خود را با نقابی از راستی و درستی می پوشانند؛ (1)

آری، چنین است که گرگ، لباس شبان بر تن کرده و خود را امین گله ی سر گردان بشریت جلوه می دهد و سبب گرایش مردم به باطل می شود.

بدین گونه است که باطل، در دین و آیین پیامبران پیشین، رخنه کرد و آن ها را به تباهی کشانید و دچار تحریفی عمیق کرد، به گونه ای که از آیین پیامبران الهی جز نامی باقی نمانده است، تا این که نوبت به آخرین دین الهی یعنی اسلام رسید، پیامبر اسلام، حضرت محمد مصطفى صلى اللّه عليه و آله به حکم خداوند، به عقول انسان ها بسنده نکرد، و برای حراست از آخرین آیین الهی و روشن ماندن راه هدایت، برای آنان که جویای حقیقت و گریزان از باطل اند، دو گوهر گران بها به نام قرآن و عترت را به امانت گذارد. (2)تا این دو گوهر گران بها بسان دو چشم تیز بین، در طول قرن ها آیین اسلام را از خطر تحریف و کج اندیشی باطل گرایان، در امان نگه دارد.

با این وصف، چنان که آن حضرت پیش گویی فرموده بود در میان امت او هفتاد و سه فرقه پدید آمد، که از آن میان فقط یک فرقه اهل نجاتند، (3)و آن فرقه ای است که قرآن و عترت را فرا سوی امیال و هوا ها، و افکار و اندیشه ها و توهّمات خود داشته باشد.

و امروز که عقاید جوانان ما، در مقابل هجومی از شبهات و تفکرات مختلف می باشد، وظیفه روشن گری و تبیین صراط مستقیم، بیش تر احساس می شود، تا سدی باشد، در مقابل آنان که تور های افکار آلوده خود را به آیات و روایات آراسته و در این بحر مواج، به امید صید افکار جوانان این مرز و بوم، گسترانیده اند.

یکی از فرقه های منحرف صوفیه است، و این فرقه با آن که نامی آشنا در اذهان مردم دارد، ولی عموم جامعه از اصول عقاید آن ها اطلاعی ندارند.

روایات متعدّدی از ائمه اطهار علیهم السلام در انحراف و مذمت صوفیه وارد شده است که باید به آن توجه شود، ولی امروز صوفیه، عقاید خود را با نام های جدید و سبک هایی نو به بازار افکار و ایده ها عرضه می کنند. و این خود خطری است که به سلامت فکری جامعه صدمه می زند.

نوشته ای که در پیش رو دارید، برای آشنا ساختن مردم با فرقه صوفیه و آداب و عقاید آنان است تا به هر شکل و لباسی که در آیند، شناخته شوند.

معنای کلمه صوفی:

درباره ی واژه ی «صوفی» و ریشه ی لغوی آن، آرا و نظرات گوناگونی ذکر شده است. لغویّون و فرهنگ نویسان قدیم، محققان اسلامی و مؤلفان صوفیّه و مستشرقین و ایران شناسان، هر یک ادعایی داشته و این کلمه را مشتق از ریشهای دانسته و ضبط کرده اند. (4)


1) عَن أبي جَعفَر عَليه السلام قالَ خَطَبَ أميرُ المُؤمِنِينَ عَليه السَلام النّاسَ فقال: أَيُّها الناسُ إِنَّما بَدءُ وُقُوعِ الفِتَن أهواء تُتَّبَع، وَ أحكامُ تُبتدَع، يُخالَفُ فيها كِتابُ اللّهِ، يَتولّى فيها رِجالُ رجالاً، فَلَو أَنَّ الباطِلَ خَلَصَ لَم يَخِف عَلى ذِي حَجْى، و لَو أَنَّ الحَقَّ خَلَص لَم يَكُن اِختِلاف و لكِن يُؤخَذُ مِن هذا ضغِثُ و مِن هذا ضِعْتُ فيُمزجان فَيَجيئانِ مَعاً فَهُنَالِكَ اسْتَحوذَ الشَّيطانُ عَلى أوليائِهِ و نَجَا الَّذِينَ سَبَقَت لَهُم مِن اللّهِ الحُسنى.

2) حدیث ثقلین از احادیث متواتر میان شیعه و سنّی است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله در آن حدیث فرمود: إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ، وَ إِنَّکُمْ لَنْ تَضِلُّوا مَا اتَّبَعْتُمُوهُمَا وَ اسْتَمْسَکْتُمْ بِهِمَا؛ «من در میان شما دو گوهر گران بها به امانت گذارده ام: کتاب خدا و عترتم، و شما تا هنگامی که از آن دو پیروی کنید و به آن دو در آویزید گم راه نشوید» (ينابيع المودّة، ص 28)

3) «عَن عَلىّ بن أبى طالب عليه السلام قالَ: سَمِعتُ رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ: إِنَّ أمَّتى سَنُفَرِّقُ بَعدى عَلى ثَلاث و سَبعينَ فِرقَةً فِرقَهُ مِنها ناجِيَةً وَ اثْنَتَانِ وَ سَبعُونَ فِي النَّارِ؛

4) زمخشری، اساس البلاغه - ابن خلدون، مقدمه، ص 647 - طریحی، مجمع البحرين، ماده صوف - ترجمه رساله قشیریه، ص 468 - تاج العروس، راغب اصفهانی، المفردات - سمعانى، الأنساب - رياض السياحه، ص 306

مؤلف كتاب «تاریخ تصوف در اسلام» پس از نقل اقوال و عقاید مسلمانان و بعضی از مستشرقین درباره ی اصل و اشتقاق کلمه ی «صوفی» و «متصوّف» می نویسد:

«حاصل آن که، نزدیک ترین قول ها به عقل و منطق و موازین لغت این است که «صوفی» کلمه ای است عربی و مشتق از لغت «صوف» یعنی پشم و وجه تسمیه ی زهّاد و مرتاضین قرون اول اسلام است به «صوفی» آن است که لباس پشمینه ی خشنی می پوشیدند، و نیز لغت «تصوّف» مصدر باب تفعّل است که معنای آن پشمینه پوشیدن است، همان طور که «تقمّص» به معنی پیراهن پوشیدن است.» (1)

تعریف تصوّف

درباره ی معنی «تصوّف» و این که «صوفی» چه کسی را گویند، باید اعتراف کرد که یک تعریف جامع که حاوی طریقه و روش صوفیه باشد و مورد قبول همگان نیز قرار گرفته باشد، یافت نمی گردد، زیرا تفاوت های بسیاری در تفصیلات و وقایع تصوّف وجود دارد و علاوه بر تحوّلات و تطوّرات داخلی که در نهضت های تصوف حادث شده، عکس العمل های خارجی و تأثیرات تاریخی که آثار آن ها در محیط های گوناگون تصوّف نفوذ داشته است، منجرّ به اختلافات و انشعابات بسیار و انقساماتی در پایه ی نظری این مکتب اِلحادی گردیده است.

گویند: «ابو منصور عبد القادر» در «بغداد» (متوفّی 429 ه.ق) بر حسب حروف ابجد با توجه به تألیفات بزرگان صوفیّه، در حدود یک هزار تعریف درباره ی تصوّف و صوفیّه، و نظریه های آنان جمع آوری کرده است. (2)

البته مشایخ صوفیه، صد ها تعریف برای تصوف و معنی صوفی ذکر کرده اند و از هر کدام از اقطاب و رؤسای این فرقه، چند تعریف دربارۀ تصوّف نقل شده است.

«سهروردی» در کتاب «عوارف المعارف» صد ها تعریف در ماهیت «تصوف» و صوفی می شمارد. (3)

و اقوال المشايخ فى ماهى التصوف تزيد على ألف قول «اقوال مشایخ صوفیه در تعریف تصوف بیش از هزار قول است.»

و نیز «نیکلسن» بعد از مطالعه ی کتب صوفیه تا اوایل قرن پنجم توانسته است در حدود 87 تعریف گوناگون در مورد تصوّف فراهم آورد. وی پس از انتخاب چند تعریف در کتاب «صوفیه اسلام» می گوید:

«تعریف های بسیار در فارسی و عربی از تصوف شده ولی بعد از همه ی آن ها باید گفت: که تصوف را نمی توان تعریف کرد».

بدین ترتیب آشکار می گردد که تا چه اندازه تباین و اختلاف در فروع نظریه ی تصوف وجود داشته است و به قول «ابو سعید بن اعرابی صوفی» (م 340 ه-) صوفيه قایل به جمع بودند، اما صورت این جمع

نزد هر دسته از آنان، بر خلاف آن چه بوده که در نزد دیگری است و با این ترتیب در اسما، متفق و در معانی، مختلف بودند، زیرا مفهوم در آن چه زیر اسم نهان است، محصور نیست. چون اسم از معارف است. (4)

به قول یکی از نویسندگان معروف: «مشایخ در بیان معنی تصوّف بسیار سخن گفته اند ولی گفته ی آنان چیزی بر ما مکشوف نمی کند، بلکه به قول طلّاب قدیم: همه شرح الاسم است یعنی عبارتی است در بیان خوبی تصوّف نه شرح ماهیت آن». (5)

بنا بر این باید گفت: «تصوف یک مذهب خاصّ و منظم و محدود نیست و یک طریقه ی التقاطی است، که از بهم آمیختن عقاید و افکار گوناگونی به وجود آمده و به همین جهت حد و حصری ندارد و در طی قرون و اعصار با مقتضیات و شرایط و افکار هر دوره تغییر شکل داده است.» (6)

پس حرف صحیح تر آن است که بگوییم: تعداد تعریف های صوفیه، بیش از تعداد مشایخ و سران صوفیه در طول تاریخ است، زیرا برخی از مشایخ برای تصوف بیش از یک تعریف گفته اند.

تاریخ پیدایش تصوّف

بسیاری از دانشمندان و مورخان و نویسندگان غرب و حتی نویسندگان خود صوفیه تصریح کرده اند که: نامی از تصوّف در زمان پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم نبوده و این نام در اواخر قرن دوم هجری یا اندکی بعد از آن پیدا شده است. (7)

پس لفظ «صوفی» از هر ریشه ای که مشتق شده باشد، قدر مسلم این است که استعمال آن از اواخر قرن دوم شروع شده و بعد شایع گردیده است و قبل از آن از صوفی اسمی نبوده و پس از ورود ملل مختلف به اسلام، فِرَق گوناگونی بخصوص صوفیه پدیدار شده اند. در ظاهر «جاحظ» (م 225 ه-) نخستین کسی است که این کلمه را در کتاب «البيان و التبين» استعمال کرده است، (8)و اولین کسی که این نام بر او اطلاق شده است «ابو هاشم کوفی» می باشد و قبل از او کسی به این نام خوانده نشده است. (9)

جامی می گوید: ابو هاشم با سفیان ثوری معاصر بود و سفیان درباره ی او گوید:

«لَو لا أَبو هاشِمُ الصُّوفى ما عَرَفتُ دَقَائِقَ الرِياءِ» اگر ابو هاشم صوفی نبود، من دقایق ریا را نمی شناختم و پیش از وی بزرگانی بوده اند در زهد و ورع و معاملت نیکو در طریق توکل و طریق محبّت، لیکن اول کسی


1) دکتر قاسم غنی، تاریخ تصوف در اسلام، ص 45

2) نفحات االانس، مقدمه، مصحّح، ص 15

3) عبارت كتاب عوارف المعارف سهروردی این چنین است:

4) مقدمه نفحات ، ص 16.

5) علی دشتی، دردیار صوفیان، ص 9، چاپ جاویدان

6) عمید زنجانی، تاریخ تصوف ، ص 156

7) ترجمه ی رساله ی قشیریه، ص 24 - نفحات الأنس، ص 28

8) البيان و التبين، ج 1، ص 232، چاپ مصر

9) نفحات الانس، ص 31

که وی را صوفی خواندند، وی بود و پیش از وی کسی را به این نام نخوانده بودند. (1)

حال از آن جا که ابو هاشم کوفی و سفیان ثوری (که به گفته ی بزرگان صوفیه، از بنیان گذاران و پیش کسوتان در تصوف بودند) در عصر امامان معصوم زندگی می کرده اند، جای دارد نظر معصومين عليهم السلام را در مورد آن ها بدانیم.

از امام حسن عسکری (علیه السلام) روایت شده که فرمودند: از امام صادق (علیه السلام) از حال ابو هاشم کوفی سوال شد، ایشان فرمودند: «او بطور جدی فاسد العقيده است، او همان کسی است که از روی بدعت، مذهبی اختراع کرد که به آن تصوّف گفته می شود و آن را فرار گاه عقیده ی خبیث خود ساخت.» (2)

و کلینی به سند صحیح از سدیر صیرفی روایت کرده است که من روزی از مسجد بیرون می آمدم و امام باقر (علیه السلام) داخل مسجد می شد، دست مرا گرفت رو به کعبه کرد و فرمود: «ای سدیر، مردم مامور شدند از جانب خداوند که بیایند و این خانه را طواف کنند و به نزد ما آیند و ولایت خود را بر ما عرض نمایند.»

سپس فرمود: ای سدیر، می خواهی کسانی را که مردم را از دین خدا، جلو گیری می کنند به تو نشان دهم؟ آن گاه به ابو حنیفه و سفیان ثوری که در مسجد حلقه زده بودند، نگریست و فرمود: این ها هستند که بدون هدایت از جانب خدا و سندی آشکار، از دین خدا جلو گیری می کنند، اگر این پلیدان در خانه های خود بنشینند و مردم را گم راه نکنند، مردم به سوی ما می آیند و ما ایشان را از جانب خدا و رسول خبر می دهیم. (3)

و به گفته ی «کیوان قزوینی» معروف به «منصور علی شاه» که خود مدت ها از جمله مشایخ فرقه ی گنابادی بود:« اول کسی که زیر بار این ننگ و بدعت رفت، و در باطن فخر و به ظاهر هم در اواخر عنوان ثابتی شد، ابو هاشم کوفی بود که رنج ها به خود راه داد تا ارّاده ی صوفیّه راه افتاد.» (4)

مولف اصول الديانات معتقد است که: «منظور ابو هاشم کوفی از وضع این مسلک آن بود که دین اسلام را بر هم زند.» (5)

دکتر طه حسین درباره ی پیدایش تصوف در جامعه ی اسلامی می نویسد:

«تصوف در آغاز به صورت ترک دنیا و زهدی بود که طرف داران آن زیاده روی کردند. رسول اکرم صلى اللّه عليه و آله و سلم آن را ناروا شمرد، چه عثمان بن مظعون را از رهبانیتش باز داشت و بر عبد اللّه بن عمرو بن عاص که تصمیم گرفت تمام عمر روزه بگیرد و در خواندن

قرآن زیاده روی می کرد، سخت گیری نمود و می خواست که اصحابش، دین خود را سهل و آسان گیرند و آن ها را به یاد قرآن می آورد که خداوند متعال برای ایشان آسانی خواسته نه دشواری يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ. (6)و در دین برای ایشان سختی قرار نداده است مَا يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَجٍ. (7)صحابه ای را که در روزه و نماز، زیاده روی می کردند، فرمود: که هم روزه بگیرند و هم افطار کنند و هم به نماز شب برخیزند و هم بخوابند و آن چه را خدا

برای ایشان حلال کرده است بر خویش حرام نگردانند، پا فشاری بدعت مذهبی اختراع کرد که به آن تصوّف گفته می شود و آنرا فرارگاه پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم در این امر به آنجا رسید که قسمتی از عبادات خود را از اصحاب پنهان می داشت که مبادا کار بر آنان دشوار گردد و خود را به آن چه او انجام می دهد، مقید سازند و بیش از حد طاقت، خود را به زحمت اندازند، آنان را نهی کرد که روزه ی وصال بگیرند و در شب و روز، پشت سر هم امساک نمایند ...»

و در ادامه می نویسد:

«علیرغم این سخت گیری پیغمبر صلی اللّه عليه و آله و سلم ترک دنیا، معمول شد و دسته ای از مسلمانان شایسته، جز با آن که نرمی زندگی را رها کنند و در راه بندگی و بد گذرانی و ترک لذت، بر خود سخت گیری نمایند، تن ندادند. البته ترک دنیا به این صورت اشکال مهمی ندارد، چه مردم اگر بتوانند زاهد شوند و از زهد آن ها بدی به دیگران نرسد، در این کار آزاد می باشند. لیکن چیزی نگذشت که این ترک دنیا در آن هنگام که فرقه هایی پدید آمد، تغییر قیافه داد و به تدریج بر دشواری و پیچیدگی آن افزوده می شد، تا آن که تصوّف از آن پدید آمد. و هنگامی که ارتباط مسلمانان با فرهنگ های بی گانه، شدت یافت، دشوار تر و پیچیده تر شد، چیزی نگذشت که تصوّف تحت تاثیر آشنایی مسلمانان با فرهنگ هند و ایران و بخصوص فرهنگ یونان قرار گرفت و ترک دنیا از صورت کوشش در عبادت و زیاده روی در آن، به صورت چاره جویی برای متّحد شدن یا پیوستن با خدا یا شناخت او از طریق اشراق در آمد.

سپس تصوف به مذاهب باطنیان آمیخته شد و بیش از پیش دشوار و پیچیده گشت و از آن چه مردم از معارف دینی می شناختند، منحرف گردید و خود به صورت مذهبی جداگانه بلکه مذهب هایی مورد

اختلاف اختلاف کنندگان در آمد متصوّفه سخنانی گفتند که مورد انکار فقها و محدثین و متکلمین قرار گرفت ...» (8)

ادامه دارد...


1) اثنی عشریه ص33 - حديقه الشیعة ص 564

2) اصول کافی ج 1 ص 3 - 392.

3) استوار نامه، ص22.

4) به نقل از کوی صوفیان تا حضور عارفان، ص 41

5) همان مدرک

6) سوره ی بقره 185. (خداوند راحتی شما را می خواهد نه زحمت)

7) سوره ی مائده 6. (خداوند نمی خواهد مشکلی برای شما ایجاد می کند)

8) طه حسین. آیینه اسلام، ترجمه مرحوم دکتر محمد ابراهیم آیتی، ص 231 - 230 چاپ انتشار.

اظهار نظر درباره: فرقه شیخیه

مشهد مقدس به برکت وجود پر نور حضرت ثامن الائمه على بن موسی الرضا عليه الاف التحيه و الثناء، همواره محیط علم و دانش بوده و هست. حوزه ی مشهد یکی از حوزه های مطرح جهان اسلام است و در دامن خود، علما و دانش مندان بزرگی را پرورش داده است.

ولی متاسفانه، در این شهر فرقه های انحرافی متعددی، در حال فعالیت هستند که بعضی از آن ها جنبه ی مذهبی دارند و عده ای مردم بی سواد ولی پاک سیرت را به خود جذب کرده و مسجد و مدرسه هم ساخته اند. آیا شایسته است که حوزه ی غنی مشهد ساکت بنشیند و اقدام ننماید؟

یکی از این فرقه ها شیخیه است.

تابعین شیخ احمد احسائی را شیخیه می گویند. بعد از شیخ احمد احسائی، افراد زیادی مدعی جانشینی او بودند. مانند خاندان حجت الاسلام (به ترتیب میرزا محمد مامقانی، میرزا محمد حسین و میرزا محمد تقی و میرزا اسماعیل و در نهایت میرزا ابو القاسم) و نیز خاندان ثقه الاسلام (میرزا) موسی و میرزا محمد) و نیز میرزا حسن گوهر و میرزا باقر اسکویی همدانی و بعد از او میرزا موسی احقاقی و بعد از او میرزا حسن و در نهایت میرزا محمد باقر و نیز علی محمد باب که منحرف ترین انشعاب شیخیه را پدید آورد و نیز کسانی که سید کاظم رشتی را جانشین شیخ احمد احسائی دانستند، به دو دسته تقسیم شدند :

الف) باقریه پیروان محمد باقر خندق آبادی

ب) کریم خانیه که به آن ها نیز به دو دسته قسمت شدند: گروهی پیرو حاج رحیم خان و گروهی پیرو حاج محمد خان و بعد از او زین العابدین خان و سپس از ابو القاسم خان ابراهیم و بعد از او عبد الرضا خان پیروی کردند.

در مشهد، این مسلک اخیر فعالیت بیش تری دارد و به شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی و محمد خان کرمانی، فوق العاده اعتقاد دارند و احترام می گذارند.

از آن جا که عمده ی رهبران این مسلک، بی توجه به عقل و نیز عاری از بضاعت علمی اند، علما شأن خود را اجل از بحث و مناظره با آنان می دانند و این مطلب، زمینه را برای تبلیغات آنان مساعد کرده است.

به نظر شما چه باید کرد ؟

پاره ای از عقائد شیخیه در باب توحید تنها جهت اطلاع: منتظر اظهار نظر شما هستیم بخصوص طرفداران این فرقه:

الف) شيخيه معتقدند که خدا دو ذات (ذات غيبيه باطنيه و ذات ظاهریه) دارد. بدیهی است این نوعی ثنویت است و با توحید ذات احدیت، منافات صریح دارد. (1)

ب) شیخیه معتقدند: ذات خدا مخفی است و ذات مخفی عبادت نمی شود و لذا کلیه تکالیف شرعی (عبادات) را نسبت به ذات حضرت حق ساقط، می کنند. (2)

ج) شیخیه ائمه اطهار علیهم السلام را ذات ظاهر شده خدا، می دانند که باید پرستیده شوند. لذا می گویند در نماز، خطاب به امامان بگوئید: ایاک نعبد و ایاک نستعین. (3)

شکی نیست این عبارت ها و مطالب، بوی شرک می دهد ولی ممکن است بعضی برای این عبارت ها توجیهاتی را داشته باشند ما حاضریم که بشنویم ... منتظریم.


1) شرح الزياره شیخ احمد احسائی 86/1

2) شرح الزياره شیخ احمد احسائی 1/ 77

3) شرح الزياره شیخ احمد احسائی 1/ 77

عقل: جایگاه رفیع

اشاره

جعفر فاضل

عقل چراغ پر فروزی که خدای رب العالمین به بشر عنایت نمود که بوسیله آن، حق را از باطل تمییز داده و راه از چاه باز شناسد.

خداوند پس از آن که عقل را آفرید، به او چنین خطاب نمود:

أَمَا إِنِّی إِیَّاکَ آمُرُ وَ إِیَّاکَ أَنْهَی وَ إِیَّاکَ أُعَاقِبُ وَ إِیَّاکَ أُثِیبُ «(ای عقل) تو را امر می کنم و تو را نهی می کنم و بر اساس تو عقاب می کنم و پاداش می دهم.» (1)

بر این اساس، هر کس به اندازه ی عقلش مورد محاسبه قرار می گیرد. در این مورد امام باقر علیه السلام فرمود:

إِنَّمَا یُدَاقُّ اَللَّهُ اَلْعِبَادَ فِی اَلْحِسَابِ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ عَلَی قَدْرِ مَا آتَاهُمْ مِنَ اَلْعُقُولِ فِی اَلدُّنْیَا (2) «همانا خداوند، حساب بندگان را در روز قیامت، به اندازه عقلی که در دنیا به آن ها داده است، مورد محاسبه قرار می دهد.»

حضرت امیر المؤمنين عليه السلام درباره ی عقل فرمود:

اَلْعَقْلُ رَسُولُ اَلْحَقِّ (3) «عقل فرستاده ی حضرت حق، به سوی بندگان است»

اما عقل، با تمام شرافتش، محدود است. بدیهی است رشد بشر با عقل محدود، محدود خواهد بود. لذا خدای تعالی بر اساس لطفش پیامبران را فرستاد تا علاوه بر این که عقل ها را فعال کنند، آن چه لازمه ی هدایت بشر است و از حد عقل خارج است به بشر بیاموزند؛ تا هدایت بشر، سیر صعودی پیدا کند. حضرت امیر (علیه السلام) فرمود:

اَلْعَقْلُ شَرْعٌ مِنْ داخِلٍ و الشَّرعُ عَقْلٌ مِنْ خارجٍ (4) «عقل، شریعتی است از درون و شریعت، عقلی از بیرون است».

چکیده ی مطلب:

1- عقل حجت خداست و باید تبعیت شود.

2- عقل معصوم است ولی محدود است و در محدوده ی واقعی خود خطا پذیر نیست.

3- عقل جداکننده ی انسان از حیوان است.

4- هر کس به اندازه عقلش مورد محاسبه قرار می گیرد.

5 - عقل و شرع مویّد یک دیگرند.

عقل بین افراط و تفریط

مقوله ی عقل همواره بین افراط و تفریط شناور بوده است.

دیدگاه های مختلفی درباره ی عقل وجود دارد. بعضی چون حنابله (5)به عقل چندان بهایی نمی دهند و درباره ی عقل راه تفریط را طی کردند (6)و بعضی چون فلاسفه از عقل انتظار زیادی دارند و در مورد قدرت و محدوده ی عقل راه افراط را پیش گرفته اند.


1) شرح اصول کافی مازندرانی 71/1

2) الكافر 11/1 کافی از کتاب عقل و جهل ح 7 - الحدائق الناضره 25/18 المحاسن 195/1 - شرح کافی 79/1.

3) غرر الحکم و درر الکلم ص 50 ح 296 - عيون الحكم و المواعظ ص 27 - العقل و الجهل ری شهری ص 74 میزان الحکمه 23033/3

4) مجمع البحرین 5 / 425 - 2 / 1249

5) ابن جوزی در مناقب احمد بن حنبل ص 156، او را صد در صد سنت گرا و متعصب خوانده است. و نوشته است ابن حنبل معتقد بود که باید عقاید دینی را از ظواهر قرآن و حدیث بدست آورد نه از راه استدلال و بحث های منطقی، از این رو، وی پرداختن به مباحث کلامی را بدعت دانسته و متکلمان را مذمت بسیار کرده است. احمد بن حنبل می گوید: با متکلمین مجالست نکنید، هر کس علم خود را از این طریق کسب کند، دین خود را هدف درگیری ها و طعن دشمنان قرار داده است.

6) معروف ترین مذاهب عامه عبارت است از شافعی، حنفی، مالکی و حنبلی که هیچ کدام بطور صریح، عقل را از منابع اجتهاد و استنباط، ذکر نکرده اند تفصیل مطلب را به کتاب الامام الصادق و المذاهب الاربعه ج 1 ص 520 مراجعه نمایید.

داوری درباره ی عقل هرگز به سامان نمی رسد مگر این که عقل و حوزه کاربرد آن را بشناسیم.

مستفاد از ادله و نیز حکم خود عقل، این است که عقل محدودیت دارد. امام صادق علیه السلام فرمودند: همان طور که بینایی و شنوایی ما محدود است، عقل ما نیز محدود است.

البته محدودیت عقل، مورد قبول عموم فلاسفه است، تا حدی که ملاصدرا می گوید: معارف حق، مقید به آن چه که من ترسیم نموده ام، نمی باشد زیرا حق، وسیع تر از آن است که عقلی به آن احاطه پیدا نماید (1)ولی در عمل می بینیم وارد عرصه ی تفکر در ذات حق شده اند که از حوزه عقل خارج است. آیا پرسش از این که حقیقت خدا وجود است یا غیر آن، ورود در حوزه ی ذات نیست؟

عَنِ السَجاد (عليه السلام): سُبْحانَ مَنْ لَم يَجْعَلْ في أَحَدٍ مِنْ مَعْرِفَةَ نِعَمِهِ الّا الْمَعْرِفَةَ بِالتَقْصِيرِ عَنْ مَعْرِفَتِها، كَما لَم يَجْعَل فِي أَحَدٍ مِنْ مَعرِفَةِ ادراكه أكثر من الْعِلْمِ بِأَنَّهُ لا يُدركُه﴾ (2)

منزه است خدایی که شناخت کنه نعمت هایش را برای هیچ کس قرار نداده مگر به این اندازه که بفهمند قابل شناخت نیستند همان طور که درکی بالا تر از این که خدا قابل درک نیست برای کسی درباره ی خودش قرار نداده است.

عَن أمير المُؤمِنِينَ (عليه السلام الحَمْدُ للّهِ الذي أَعْجَزَ الأَوهامَ أن تَنالَ الاّ وُجُودُه وَ حَجَبَ الْعُقوُل أَن تَتَخَيَّلَ ذاتِهِ). (3) سپاس خدایی را که گمان ها را جز در فهم بودنش، ناتوان ساخت و عقل ها را از تخیّل ذاتش ممنوع و محجوب کرده.

وَ فِي المُناجاةَ الْخَمْسِ عَشْرَةَ المَنسُوبَةَ اِلىَ السّجّادِ عليه السلام (المناجاة الثانية عشرةَ، مُناجاةُ العارِفينَ: عَجَرْتِ العُقُولُ عَنْ اِدراکِ كُنْهِ جَمالِكُ ... وَ لَم تَجعَل لِلْخَلْقِ! طَريقاً إلى مَعْرِفَتِك اِلّا بِالْعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِک) (4) عقل ها از فهم کنه ذات جمالت ناتوان هستند ... و برای آفریده هایت، راهی به معرفتت جز اظهار عجز از شناختت قرار ندادی.

عَن أبراهيمَ قالَ قالَ أَبُو جَعَفر عليه السلام : تتَکَلَّموا فی خَلقِ اللّهِ ولا تَتَکَلَّموا فِی اللّهِ ؛ فَإِنَّ الکَلامَ فِی اللّهِ لا یَزدادُ إِلاّ تَحَیُّرا. (5) درباره ی آفریده های خدا، صحبت کنید، ولی در ذات خدا سخن به زبان جاری نکنید که صحبت کردن درباره ی (ذات) خدا چیزی جز تحیر و سرگردانی نیاورد.

عَن الباقر عليه السلام إِیَّاکُمْ وَ اَلتَّفَکُّرَ فِی اَللَّهِ وَ لَکِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَی عَظَمَتِهِ فَانْظُرُوا إِلَی عَظِیمِ خَلْقِهِ. (6) از اندیشیدن در ذات خدا بپرهیزید و لکن هنگامی که اراده کردید به عظمت او بنگرید، پس به عظمت آفرینش نظر کنید (و بیندیشید).

بعضی از فلاسفه می گویند: این مباحثی که ما عنوان کردیم، ورود در حوزه تفکر در ذات، نیست. به این دسته می گوییم چه بحثی از مباحث در مورد خدا و ذات حق بوده که شما وارد آن نشده باشید؟ نشانی آن را به ما بدهید. آیا طبق نظر شما، غایت فلسفه، ادراک حقایق موجودات نیست؟

بعضی از فلاسفه چون صاحب المیزان، معتقدند که تفکر در ذات حق، تنها برای کسانی که تبحّری در مسایل عقلی ندارند، غیر مجاز است. بنابراین ایشان پذیرفته اند که مباحث فلسفی موجود، وارد حوزه تفکر در ذات شده است.

صاحب المیزان در مورد روایاتی که از تفکر در ذات حق نهی می کند، می نویسد:

أَقُولُ وَ فِى النَهى عَن التَفَكَّر فِى اللّه سُبحانَهُ رِواياتٌ كَثيرَةٌ أَخَر، مُودَعَةٌ في جَوامِعِ الفَريقَين، وَ النّهىِ اِرشادِئُ مُتَعَلِّقٌ بِمَن لا يَحسُنُ الوُرُود فِي المَسائِل العَقلِيَّةَ العَميقَةَ فَيَكُونَ خَوضُهُ فيها تَعرّضاً لِلهَلاكِ الدائِم. (7) « ... و در مورد نهی از تفکر درباره ی خدای سبحان می گویم که روایات زیادی که در کتاب های جامع شیعه و سنّی آمده است و نهی در این روایات ارشادی است و این نهی در مورد کسی است که در مسایل عقلی عمیق، تبحری ندارد. چه ورود او در این مسایل باعث هلاکت دایمی او خواهد بود.»

کاری که عموم فلاسفه انجام دادند، تا بتوانند فلسفه را با تعقل مساوی کنند، دخل و تصرف در تعاریف کلمات است. فلسفه را طوری تعریف می کنند، تا با عقل هماهنگ شود، و سپس ادعا کنند که فلسفه همان تعقل است. و هر کس در باره عقل چیز دیگری بگوید چون مطابق اصطلاحات خود ساخته ی آنان، سخن نگفته است، متهم به بی سوادی می شود.


1) مقدمه اسفار 1 / 10

2) تحف العقول: 283 - الكافي 8 - 394 - صحیفه سجایه دعای ششم - بحار 141/75

3) توحید صدوق 73 - بحار 221/4 - الامالی صدوق 399

4) میزان الحکمه 1894/3 - (بحار 150/94)

5) التوحيد الصدوق 454 - شرح اصول کافی مازندرانی 147/3- وسایل الشیعه 196/16

6) کافی 93/1 - وسایل الشیعه 195/16

7) الميزان في تفسير القرآن ص 58 ج 19

به حضرت استاد می گوییم:

اول: حمل این روایات با صراحت ویژه ای که در نهی از تفکر در ذات حق دارد، به نهی ارشادی خلاف ظاهر است و علاوه بر این که شاهد و قرینه بر آن وجود ندارد.

دوم: از نقطه نظر عقلی، ذات حضرت حق دست نا یافتنی است. لذا نهی ارشادی مذکور، حتی محتمل هم نیست.

سوم: در روایات تصریح شده است که حتی قوی ترین افکار و دقیق ترین بینش به ذات حق تعالی، راهی ندارند، لذا استنباط استاد طباطبایی، از قبیل اجتهاد در مقابل نص است.

چکیده ی مطلب:

1- عقل معصوم است و حجت الهی است.

2- عقل محدود است و در محدوده ی خود درست عمل می کند.

3- بی توجهی به عقل و نیز انتظار بیش از حد از عقل داشتن، هر دو باعث خروج از راه مستقیم می شود.

4- تفکر در ذات حضرت حق، از نظر عقل و شرع ممنوع است؛ زیرا ذات حضرت حق و رای درک هر مخلوقی است.

تساوی فلسفه با عقل!

با توجه به محدودیت عقل، نمی توان از عقل انتظار داشت، در همه ی حوزه ها وارد شود و به هدف برسد. ولی باز به این نکته نیز باید توجه داشت که عقل در محدوده ی خود، به طور کامل معصوم است و درست عمل می کند و اشتباه در نتیجه، مربوط به عاقل است نه عقل.

در اهمیت عقل و احکام آن، هیچ شک و شبهه ای نیست. با همین عقل به صحت ادعای انبیا رسیدیم و بوسیله همین عقل به امامت و حقانیت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام پی بردیم. لذا عقل را زیر بنای همه ی حقایق می دانیم ولی سخن این جاست وقتی که به وسیله عقل به وحی رسیدیم، آیا کار عقل تمام می شود و باید عقل را کنار گذاشت؟ و یا باز هم کار عقل ادامه دارد و هرگز عقل از حجیت نمی افتد؟

به نظر نمی رسد صاحب نظری، پیدا شود و بگوید که عقل قبل از رسیدن به وحی حجت بود و بعد از رسیدن به وحی از حجیت افتاد، این سخن به طور کامل، غیر منطقی است و دلیلی بر آن وجود ندارد. حال چنانچه پرسیده شود که اگر حکم عقل با وحی سازگار نبود، تکلیف چیست؟

به طور اساسی، چنین امری تنها در حد تصوّر است، زیرا ممکن نیست که حکم عقل با مفاد وحی، تنافی داشته باشد. در بعضی از امور است که عقل در آن مورد، حکمی ندارد که مشخص است حکم شریعت باید اخذ شود. در بعضی موارد ظاهر متن وحی، با عقل سازگار نیست، بدیهی است که به وسیله عقل توجیه می شود، مانند این که قرآن می فرماید: يَدُ اللّهِ فَوقَ أَيديهِم «دست خدا فوق همه ی

دست ها است.» که مشخص است که خدا جسم و جسمانی نیست، در این جا مطابق حکم عقل توجیه می شود، که مراد از «ید»، قدرت است که قدرت خدا، ما فوق همه ی قدرت ها ست. البته در این قسمت باید با احتیاط کامل، حرکت نمود و نمی توان به سرعت و شتاب حکم کرد، که این آیه ظاهرش مخالف حکم عقل است چه، گاه موهومات جای معقولات را می گیرند. به عبارت دیگر اگر در موردی، عقل حکمی داشته باشد: حکم عقل با شرع، مخالفت ندارد.

باید توجه شود وقتی می گوییم عقل، منظور همین عقلی است که به وسیله آن، حق را از باطل تمییز می دهیم، با آن فکر می کنیم، می فهمیم و نتیجه می گیریم و صحیح نیست که گفته شود عقل (تعقل) همان فلسفه است.

ما در عین حالی که به عقل و احکام آن بها می دهیم، ولی فلسفه را مساوی تعقل نمی دانیم. زیرا در تک تک اهمّ مسایل فلسفه، سخن و نقد داریم.

جناب ملاصدرا در آخرین فصل «الهیات اسفار» که در توفیق بین شریعت و حکمت در دوام فیض باری تعالی و حدوث عالم، عنوان شده است، می نویسد:

فَصلُ في طَريق التَوفيق بَينَ الشَريَعةَ وَ الحِكمَةَ في دَوامِ فَيض البارى و حُدوثِ العَالَمِ، قَد أَشَرنا مِراراً أَنَّ الحِكمَةَ غَيْرُ مُخالِفَة لِلشَّرائعِ الحَّقةِ الالهيَّةِ ... (1) در واقع ملاصدرا فلسفه را که از آن تعبیر به حکمت می کند را مخالفت شریعت نمی داند. زیرا معتقد است که قوانین فلسفه، همه، احکام عقلی یقینی و ضروری هستند، لذا در جای دیگر می گوید:

وَ حاشَى الشَريعَةَ الحَقَّةَ الالهِيَّةَ البَيضاء أَن تَكُونَ أَحكامُها مُصادِمَةً لِلمعارِفِ اليَقينيةِ الضَرُورِيَّةِ (2) «و دور است که احکام دین روشن خداوند با معارف قطعیِ یقینی تعارض داشته باشد. »

چگونه فلسفه موجود، همان تعقل باشد در حالی که بسیاری از قواعد و قوانین فلسفه، مخالفت روشن با متن شریعت دارد، در حالی که مشخص است که حکم عقل باید مبین شرع باشد و یا آن را توجیه کند، نه آن که آن را رد کند.

ابن رشد نیز بر اساس همین فکر که فلسفه همان حکم عقل است، رساله ی «فَصلُ المَقال فى ما بَينَ الحِكمَةَ وَ الشَريَعةَ مِن الاتّصال» را می نویسد و تلاش فراوان می کند که این مطلب را تثبیت کند که میان شریعت و حکمت، هیچ گونه جدایی نیست. در حالی که سخن درست این است، که بین حکم عقل و شریعت، هیچ گونه جدایی نیست، نه این که بین فلسفه و شریعت جدایی است، زیرا موارد افتراق


1) ج 3 ص 85.

2) اسفار ج 4 ص 75

قطعی بین فلسفه و شریعت، فراوان است که نمی توان از آن گریزی داشت. به خصوص که در اهم مسایل، مثل اصالت وجود یا ماهیت و مثل حرکت جوهری بین فلاسفه، اختلاف نظر است، حال کدام یک موافق شرع و کدام مخالف است؟!

و بر اساس همین فکر که فلسفه همان تعقل است، استاد طباطبایی در ابتدای رساله ی «على و الفلسفة الالهیه» می نویسد:

حَقّاً أَنّه لَظُلْمٌ عَظِيمٌ أَن يُفَرَّقَ بَين الدينِ الالهي وَ بَينَ الفَلسَفَةَ الالهِيَّةَ «به حق که ظلم بزرگی است که اگر بین دین خدا و فلسفه الهی، فرق گذاشته شود.»

به حضرت استاد چنین عرض می کنیم که هیچ کس در اهمیت تعقل، بحث و گفت گو ندارد و نیز هیچ کس در صحت فلسفه الهی، که بر اساس تعقل باشد، نیز شکی ندارد ولی این فلسفه ای که بر اساس مبانی یونانی ها بنا شده است، آیا همان فلسفه ی الهی است؟!

کاری که عموم فلاسفه انجام داده اند، تا بتوانند فلسفه را با تعقل مساوی کنند، دخل و تصرف در تعاریف کلمات است. فلسفه را طوری تعریف می کنند، تا با عقل هماهنگ شود، و سپس ادعا کنند که فلسفه همان تعقل است. و هر کس در باره ی عقل چیز دیگری بگوید چون مطابق اصطلاحات خود ساخته ی آنان، سخن نگفته است، متهم به بی سوادی می شود.

فلاسفه می گویند: فلسفه علمی است که در مورد امور کلی و عوارض «مَوجَودُ بُما هُوَ مَوجُودٌ» بحث می کند و عقل را مدرک همان اموری می دانند که موضوع مسایل فلسفی را ترتیب می دهد و بدین ترتیب، زیر بنای ادعای اتحاد فلسفه با تعقل را بوجود می آورند. (1)

اول: ادراکات حسی که متوقف بر حصول ماده خارجی و وضع خاص بین مدُرِک و مُدرک است و شامل ادراکات حواس پنج گانه است.

دوم: ادراکات خیالی که در آن صورت خیالی شیئی که قبل احساس شده، تصور می گردد، بدون این که ماده خارجی آن حاضر شود و انسان قادر است با ترکیب آن صور، صورت های دیگری را ایجاد کند.

سوم: ادراکات وهمی، که بر خلاف خیال، فاقد صورت است، لکن معنایی جزیی می باشد، مانند محبت مادر زید به زید.

چهارم: ادراکات عقلی یعنی ادراکی که نه مشروط به حضور ماده خارجی می باشد و نه صورت دارد و نه امری جزیی است.

حال اگر ما همه این تعاریف را بپذیریم لکن پرسش این جاست که آیا آن چه، آن را فلاسفه به عنوان مدرکات قطعی عقل ارائه داده اند، به واقع عقلی است؟

آیا خدا، وجود است یا خالق وجود است؟

آیا خدا، عقل است یا خالق عقل است؟

آیا خدا، علت تامه اصطلاحی است یا خالق قانون علیت است؟

آیا خدا، هم جنس و هم سنخ موجودات است یا غیر از آن است؟

آیا خدا، مجبور است خلق کند یا قادر مختار است؟

اگر به سراغ فلسفه صدرایی بروید، به خدایی هم جنس موجودات، مجبور به خلقت و عاری از هر گونه اختیار، می رسید. ولی خدای قرآن، هم جنس مخلوق نیست و دارای اختیار تامّ است؛ اگر بخواهد خلق می کند و اگر نخواهد خلق نمی کند.

چکیده ی مطلب:

1- عقل حجت الهی است ولی محدود است و تنها در محدوده ی خود، معصوم است.

2- عقل اشتباه نمی کند ولی عاقل معصوم نیست و اشتباه می کند.

3- فلسفه ی موجود مساوی، با عقل و تعقل نیست. چون سفسطه فراوان دارد.

4- مخالفت با فلسفه ی موجود مخالفت با عقل و تعقل نیست.

5- تخالف محصول فلسفه ی موجود، با معارف الهی، نشان از عدم تساوی فلسفه با عقل دارد. چه، هرگز عقل با وحی تنافی ندارد.

در شماره ی بعدی درباره ی نسبت فلسفه با حکمت مطالبی خواهید خواند.

عکس

^ 19.jpg


1) مخفی نباشد، مراد فلاسفه از عقل، قسم چهارم از اقسام مدرکات انسان است. فلاسفه، ادراکات انسان را در علم حصولی به چهار گونه تقسیم کرده اند.

برخی از فتاوای ابن عربی: صرفاً جهت اطلاع!

اشاره

روح اللّه عرب شاهی

امروزه سخن دربارۀ ابن عربی بسیار است، بعضی او را واصل به حق و بعضی او را دور از حق معرفی می کنند، بعضی او را از عامه و بعضی از خاصه، نظر شما چیست؟ بهتر است که قدری با فتاوی ابن عربی آشنا شوید که شاید بدین وسیله، به جواب سؤالات خود نزدیک شوید.

1- کسی که نماز خود را حتی از روی عمد ترک کند، قضا ندارد.

«علماء در این امر اختلاف کردند، لذا بعضی معتقدند که قضای نماز بر ترک کننده عمدی نماز واجب است و بعضی قائل هستند که قضای نماز بر ترک کننده عمدی نماز واجب نیست و من هم به آن قائل هستم و البته علمای اهل سنت در این اختلاف ندارند که او گناه کار است ولی درباره فرد بی هوش، برخی اعتقاد دارند که بر او قضای نماز، واجب نیست و من هم به همین قائلم.» (1)

2- پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم غنا گوش می کردند.

«چون روز عید روز سرور و خوش حالی و زینت است و در آن روز نفوس، بر طلب بهره مندی و کامیابی شان از نعمت ها استیلا و توان دارند و آن ها (نفوس) را شرع در آن روز به تحریم روزه، یاری کرده و برای شان در این روز بازی و زینت مقرر کرده است و در این روز سیاه پوستان حبشی در مسجد رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم [بازی می کردند و آن حضرت ایستاده و ایشان را می نگریست، و عایشه پشت سر آن حضرت ایستاده بود و در این روز دو ترانه خوان به خانه آن حضرت وارد شدند و در بیت او، ترانه خواندند و آن حضرت می شنید و چون ابو بکر صدیق هنگامی که وارد خانه شد و آن دو را مشاهده کرد - خواست با آن ها تندی کند - رسول خدا به او فرمود: این دو را ای ابابکر وا گذار، زیرا امروز روز عید است.» (2)

3- رو به قبله بودن در هنگام غایط و بول کردن جایز است.

«از این آداب در باب رو به قبله بودن در هنگام غائط و بول و پشت کردن به قبله، سه مذهب وجود دارد، پس بعضی قائلند که در هنگام غائط یا بول کردن در هر موضعی که باشد، رو به قبله بودن جایز نیست و بعضی هم بطور مطلق رو به قبله بودن را جایز می دانند و من هم به همین قائلم.» (3)

4- نماز جمعه بر مسافر واجب است.

«برخی قائلند که نماز جمعه بر مسافر واجب می شود و من هم بدان قائل هستم.» (4)

5- روزه به خوردن و آشامیدن عمدی، قضا و کفاره ندارد.

«هر روزه داری که از روی عمد بخورد و بیاشامد، گروهی قائل هستند که بر او قضاء روزه واجب است ... ولی آن چه من قائلم، این است که بر او قضا و کفار های واجب نیست، پس آن روزه را هیچ وقت قضاء نمی کند.» (5)


1) «اختلف العلماء فيه، فمن قائل ان العامد يجب عليه القضاء و من قائل لا يجب عليه القضاء و به اقول و ما اختلف فيه احد انه آثم، و اما المُغمى عليه فمن قائل لا قضاء علیه و به اقول ...» (الفتوحات المكيه ج 1 ص 478)

2) انّ العيد، لما كان يوم فرح و زينه و سرور، استولت فيه النفوس على طلب حظوظها من النعيم و ايدها الشرع في ذلك بتحريم الصوم فيه و شرع لهم اللعب في هذا اليوم و الزينه و فى هذا اليوم لعبت الاحابشه في مسجد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و هو واقف ينظر اليهم عايشه رضى اللّه عنها خلفه صلى اللّه عليه و سلم و في هذا اليوم، دخل بيت رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم مغنيات فغنتا في بيت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و رسول اللّه يسمع و لما اراد ابو بكر الصديق «رضي اللّه عنه» حين دخل ان يغير عليهما قال له رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم، دع هما یا ابا بکر فانه يوم عيد، فلما كان هذا اليوم، يوم حظوظ النفس، شرع اللّه تضاعف التكبير في الصلاة .... (الفتوحات المكّيه ج 1 ص 519)

3) ... من هذه الآداب فى استقبال القبلة بالغايط و البول و استدبارها، فكانوا فيها على ثلاثة مذاهب، فمن قائل الى انه لا يجوز استقبال القبلة الغائط أو بول اصلا في ای موضع کان و من قائل انه يجوز ذلک باطلاق و به اقول». (الفتوحات المكيه ج 1 ص 385)

4) «فمن قائل ان الجمعه تجب على المسافر و به اقول». (همان ج 1 ص 458)

5) «من اكل و شرب متعمداً: فقال قوم عليه القضاء .... و الذي اقول به انه لا قضاء عليه و لا كفارة فانه لا يقضيه ابدا ...». (همان ج 1 ص 619)

قصیده ی جلجلیّه و ظهور حق

عمرو بن عاص بن وائل عنصری فرومایه و از خاندانی پست بود و اسم او، همراه با معاویه بن ابی سفیان در صدر اسامی دشمنان امیر مؤمنان حضرت علی علیه السلام قرار دارد.

عمرو بن عاص در کشمکش هایی که با معاویه بر سر خراج مصر داشت، برای نپرداختن خراج و ساکت کردن معاویه، قصیده ای در مدح حضرت على امير المؤمنین علیه السلام سرود که به قصیده ی جلجلیّه مشهور شده است، البته ذکر فضایل حضرت امیر علیه السلام از چنین فردی نشانه ایمان و محبت او نیست، بلکه ترفندی برای کوچک کردن معاویه و به دست آوردن خراج مصر بود.

قابل ذکر است بعضی از گروه ها برای فرار از قبول پیام غدیر، «ولی» را در «من كنت مولاه فهذا على مولاه» به معنای دوست گرفته اند در حالی که در این جا ولی، به معنای امام و سر پرست است، این مطلب آن قدر روشن است که در اشعار عمرو عاص نیز به وضوح ذکر شده است. (1)

شهد الأنام بفضله حتّى العدا *** و الفضل ما شهدت به الاعداء

فتلألأت أنواره لذوى النهى *** فتزحزت عن غيّه الظلماء

(همۀ مردم بر فضل و برتری او گواهی دادند، حتی دشمنانش، و فضل و برتری آن است که دشمنان به آن گواهی دهند. پس انوار او بر خردمندان روشن گشت. پس تاریکی از بر پا شدن آن، انوار شد).

مُعاوِيَةُ الحالَ لا تَجْهَلُ *** وَ عَنْ سُبُل الحَقِّ لَا تَعدِلُ

نَسيت اِختيالي في جلّقِ *** عَلَى أَهْلِها يَومَ لُبسِ الحُلى؟

وَ لو لاى كُنتَ كَمِثل النِساءِ *** تُعافُ الخُرُوجَ مِنَ المَنزِلِ

نَصَرناكَ مِنْ جَهْلِنا يَابْنَ هِندِ *** عَلَى النَبَأَ الْأَعْظَمِ الْأَفضَلِ

وَ حَيثُ رَفَعْنَاكَ فَوقَ الرُؤوُسِ *** نَزَلْنا إِلَى أَسْفَلِ الْأَسْفَلِ

وَ كَم قَدْ سَمِعْنَا مِنَ الْمُصْطَفَى *** وَصايا مُخَصَّصةً في عَلىٍّ

و فِي يَومِ «خُمّ» رَقى مِنبَراً *** يَبلغ وَ الرَكْبُ لَم يَرحَلِ

وَ فِي كَفِّهِ كَفَهُ مُعْلِنا *** يُنادى بِأَمرِ الْعَزِيزِ الْعَلِيِّ

أَلَسْتُ بِكُمْ مِنْكُم فِى النُفُوسِ *** بأولى؟ فَقَالُوا : بَلَى فَافُعَلْ

فَانْحَلْهُ إِمرَةَ الْمُؤْمِنِينَ *** مِنَ اللَّهُ مُسْتَخْلِفُ المُنْحَلِ

و قالَ: فَمَن كُنتُ مَولىٌ لَهُ *** فَهذا، لَهُ الْيَومَ نِعْمَ الوَلِيِّ

فَوالِ مُوالِيهِ يا ذَا الْجَلالِ *** وَ عادِ مُعادِى أَخِ المُرْسَلِ

وَ لا تَنقُضُوا العَهْدَ مِن عِترَتى *** فَقاطِعهِم بي، لَمْ يَوُصَلِ

فَبَخْبَحَ شيخُكَ لِما رَأَى *** عُرِى عَقْدِ حَيدَرَ لَم تَحلَلِ

فَقالَ: وَلِيُّكُمْ فَأَحْفَظُوهُ *** فَمَدْخَلُهُ فِيكُم مَدْخَلَى

إِنَّا وَ مَا كَانَ مِنْ فِعْلِنا *** لَفي النارِ فِي الدَرَکِ الْأَسْفَلِ

وَ ما دُم عُثْمَانَ مُنجِّ لَنا *** مِنَ اللّهِ فِى الْمَوقِفِ الْمَخْجَلِ

و إِنَّ عَلّياً غَداً خَصْمُنا *** وَ يَعَتَزُّ بِاللَّهِ وَ الْمُرسَلِ

يُحاسِبُنَا عَنْ أَمُورَ جَرَتْ *** وَ نَحْنُ عَنِ الْحَقِّ فِي مَعْزَلٍ

فَما عُدْرُنا يَومَ كَشفِ الغِطَاءِ *** لَكَ الوَيْلُ مِنْهُ غَدَاً ثُمَّ لى

أَلا يَا بْنَ هِنْدِ أَبَعْتَ الجَنانَ *** بِعَهْدٍ عَهَدْت وَلَمْ تُوفِ لِى

وَ مَالَكَ فِيها وَلَا ذَرَةٌ *** وَلا لِجُدُودِكَ بِالأوّلِ

فَإِنْ كَانَ بَيْنَكُما نِسْبَةُ *** فَأَيْنَ الْحِسامُ مِنَ الْمَنجَلِ

و أَيْنَ الْحِصَا مِنْ نُجُومِ السَمَاءِ *** وَ أَيْنَ مُعَاوِيَةُ مِنْ عَلِیّ؟

فَإِنْ كُنْتَ فِيها بَلَغْتَ المُنى *** فَفي عُنُقى عَلُقُ الجُلجُلِ


1) شاعر در این زمینه چه زیبا سروده:

اینک ترجمه ی منظوم برخی از ابیات تقدیم می شود. (1)

معاویه، بر من مشو نا سپاس *** مزن خود، به نادانی و التباس

بیاد آر، کاندر هواداریت *** چها کردم اندر پی یاریت

به شام و باهلش، ز مکر و فریب *** چه غوغا بپا کردم ای نا نجیب

که تا خلق، سویت شتابان شدند *** چو گاوان بگسسته از قید و بند

دگرگون نمودم من آیین شان *** به نام تو آمیختم دین شان

چو با پیشوای ره راستی *** به عصیان و طغیان، تو برخاستی

بدانسان، دگرگون نمودم امور *** که افکندم آن خلق را در غرور

اگر چه ترا آن مقام بلند *** نبد در خور ای پست نا ارجمند

تو را من نمایاندم اندر جهان *** ز من نامور گشتی و قهرمان

گران است بر من که نشناختی *** مرا، ای جگر خوار زاده ی دنی

اگر من نبودم هوادار تو *** وزیر و مشیر و نگه دار تو

نبودت بر این جای گه هیچ راه *** نبودی تو فرمان روا هیچ گاه

اگر من نبودم، تو هم چون زنان *** پس پرده در خانه بودی، نهان

نمودیم از جهل، یاری تو را *** ایا زاده ی هند شوم دغا

ببردیمت اندر فراز از نشیب *** زپستی بماندیم خود، بی نصیب

بنا حق تو را بر شه سر فراز *** مقدم نمودیم از حرص و آز

شهی کز پیمبر، بامر اله *** شد او بر همه سرور و داد خواه

چه بسیار، درباره اش مصطفی *** سفارش به امت نمودم از وفا

وصایای پیغمبر پاک دین *** بشأن علی، آن ولی امین

شنیدیم بسیار در هر مقام *** که تصریح فرمود او را به نام

به روز غدیر، آن شه انبیا *** به منبر بر آمد، چو بدر سما

به امر خداوندگار عزیز *** به بانگ رسا، آن شه با تمیز

در آن دم، که کف بر کفش، داشت جفت *** بر جملگی این در نغز، سفت

که آیا نیم من سزاوار تر *** ز جان شما بر شما سر بسر

بگفتند: آری تو، اولی ز ما *** بما هستی ای سرور و رهنما

در آن دم نمود، آن شه ملک دین *** علی را امیر همه ی مؤمنین

بفرمود من کنت مولاه را *** که جمله شناسند، آن شاه را

پس آن گه، بر آورد دست دعا *** بدرگاه بی چون و گفت: ای خدا!

هر آن کس که او را بود دوست دار *** و را دوست باش و و را دستیار

هر آن کس به کینش ببندد میان *** و را باش دشمن، بهر دو جهان

سپس گفت: با عترت پاک من *** مبادا که باشید پیمان شکن !

هر آن کس که از عترتم شد جدا *** دگر با منش نیست راه بقا

معاویه! با این اساس متین *** که بر پا نمود، آن نبی امین

بباید نماییم، خود اعتراف *** که جمله گرفتیم راه گزاف

نمودیم خود را در این جور و کین *** گرفتار در اسفل سافلین

به درگاه حق جملگی شرم سار *** اسیر عذاب و گرفتار نار

نه جبران شرمندگی ها شود *** نه از خون عثمان نجاتی بود

علی آن عزیز خدای ودود *** بود خصم ما جمله يوم الورود

ز حق دور و در جور خود سوختیم *** زهی زشت نامی که اندوختیم

حساب من و تو به دست علی است *** بلی روز محشر محاسب علی است

چه عذری است ما را به روز جزا *** در آن دم که افتد ز رخ پرده ها

پس ای وای بر تو، در آن روز سخت *** سپس بر من مجرم تیره بخت

آیا زاده ی هند بد باختی! *** سر انجام، خود را تبه ساختی

تو عهدی که با من نمودی، چه شد؟ *** و فایی نکردی تو بر عهد خود

چو بر اوج عزت شدی، مستقر *** تو را عهد و پیمان برفت از نظر

به اغیار دادی عطای زیاد *** ولی یار خود را ببردی ز یاد

بدادی به عبد الملک، مصر را *** نمودی در این کار، بر من جفا

به هر حال اکنون که مصر از من است *** به وصلش دلم، راحت و ایمن است

نما از خراجش، تو صرف نظر *** ز تکرار این گفت گو، در گذر


1) این ابیات به وسیله جناب آقای محمد تقى واحدی سروده شده است

تو را گر به مصر است، چشم امید *** ز بام تو، مرغ تمنّا پرید

و گرنه کنم، آن چه نا کردنی است *** بگویم، هر آن چه که نا گفتنی است

بر انگیزم از مصر، خیل و سپاه *** کنم روزگار ترا بس تباه

دل خلق، بر تو دگرگون کنم *** حجاب غرور از میان بر کنم

کنم خلق را، آگه از حال تو *** بر آرم ز بُن، نخل آمال تو

عیان سازم این نکتۀ نغز را *** برون آرم از پوست، این مغز را

که از منصب إمرة المؤمنين *** تو دوری، تو را نیست حقی چنین

خلافت کجا و تو اندر کجا! *** چه نسبت بود بین ارض و سما

معاویه، آن عنصر جاهلی *** نباشد قرین با علی ولی

خلاصه، معاویه این را بدان *** نباشی تو از مکر من در امان

مپندار که اکنون شدی کامیاب *** دگر نیست با عمرو عاصت حساب

منم اشتر پیش آهنگ تو *** به گردن، را هست آن زنگ تو

چو جنبد سرم، زنگ آرد صدا *** از این زنگ سنگت شود بر ملا

چون معاویه این اشعار را خواند از دریافت خراج مصر صرف نظر کرد و دیگر متعرّض عمر و عاص نشد.

شاعر گوید:

یروی مناقبهم لنا أعداوهم *** لا فضل إلاّ ما رواه حسود

و إذا رأوها مبغوصهم لم یکن *** للعالمين عن الولاة مجيد

مناقب اهل بيت عليهم السلام را دشمنان شان برای مان می گویند و این برای آن دشمنان فضیلتی نیست چه به فضایل اهل بيت عليهم السلام حسد می ورزند. وقتی دشمنان شان چنین فضایلی را بیان می کنند؛ دیگر ولایت شان برای جهانیان قابل انکار نیست.

عکس

^ 23.jpg

میزان در کشف و شهود

آیا هر کشفی قابل است؟

گر چه مساله کشف و شهود از نظر عقل استحاله ندارد. چه ممکن است اموری با حواس پنج گانه ما حس نشود ولی در حالتی خواص،

برای انسان به نحوی منکشف گردد. ولی این به معنای صحت هر کشفی نیست. عرفا از جمله قیصری قایل اند که الهامات و واردات قلبی که از مکاشفات است به رحمانی «ملکی» و شیطانی «جنّی» تقسیم می شود. بنابراین هر کشفی حتی در نظر اهل کشف، قابل اعتماد نیست.

همان طور که گذشت عقیده ی عرفا غالبا مبتنی بر ادعای کشف و شهود است ولی باید به این واقعیت توجه داشت که هر کشف و شهودی صادق نیست و گاه از ناحیه شیطان است. و از طرفی همان کشفی که صادق است و واقعیت را برای ما بیان کند حجت نیست و لذا بر اساس کشف و شهود نمی توان به چیزی اعتقاد ورزید و نه حکم کرد. بنابراین، مکتب عرفان که بر اساس کشف و شهود است بر فرض هم، مکاشفات آنان واقعی باشد برای دیگران بی فایده است و هر حکمی مثل وحدت وجود که بر اساس کشف بیان کنند بی اعتبار و غیر حجت است. پس عرفان یک مکتب نیست، بلکه یک تجربه ی شخصی است.

آقای حسن زاده آملی در جواب این سوال که آیا هر مکاشفه ای رحمانی است چنین بیان داشتند: «در مسئله حجیت مکاشفات، باید قرآن آن را امضا کند و با موازین شرعی تطبیق نماید. (1)

قابل ذکر است که در غیر حجج الهی، هیچ مکاشفه ای حجیّت ندارد که گفته شود میزان حجیتش این است و آن نیست. این مطلب، راه را بر مدعیان راست گو می بندد چه برسد به دروغ پردازان و یا خیال باورانی که تخیلات خود را، به عنوان عقیده عرضه می کنند.

لذا مكاشفه، همانند خواب، گاه صادق و گاه کاذب است و مانند خواب حجیت ندارد. به نظر می رسد که این فناری در مصباح الانس به این نکته توجه داشته، زیرا او از مکاشفه ی صحیح و فاسد سخن گفته است نه مکاشفه حجت و غیر حجت. وی می نویسد:

«وارادات و القائات قلبی بر دو قسم است، القائات صحیح و القائات فاسد که وثوق بدان ها نشاید خود القائات فاسد نیز یا نفسانی است که هاجس نامیده می شود و یا شیطانی است که آدمی را به معصیت حق


1) احیاگر عرفان - محمد بدیعی ص 297

تعالی وا می دارد که این قسم را وسواس می نامند. معیار تمییز و تشخیص دو قسم صحیح و فاسد، ترازوی شریعت است.» (1)

در قرآن کریم به مواردی از کشف و شهود اشاره شده است. باید توجه داشت که شهود انبیا هم صادق و هم حجت است ولی شهود مومنین صادق است ولی حجت نیست.

در شرع مقدس آمده است که در حال احتضار و آستانه مرگ حالت شهودی به انسان دست می دهد که می تواند قسمتی از جهان غیب را مشاهده نماید، از آن جمله دیدن ملایکه می باشد.

امام باقر (علیه السلام) فرمودند: هنگامی که جان به گلوی کفار می رسد فرشتگان به صورت و پشت آن ها می زنند و می گویند: جان های خود را خارج کنید ... و این است معنی آیه ی يَوْمَ يَرَوْنَ الملائكَةَ لا بُشْرَى يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ و يَقُولُونَ حجراً مَحْجُوراً، (2)روزی که می بینید ملائکه را، روز بشارت مجرمان نخواهد بود و [مجرمان] می گویند ما را امان دهید، ما را معاف دارید.» (3)

علامه مجلسی (رحمة اللّه) از ابو حمزۀ ثمالی از امام باقر (علیه السلام) نقل می کند که: که امام باقر (علیه السلام) دیدار پیامبر اکرم و امیر المؤمنین را هنگام مرگ نقل می کنند و بشارتی که آن دو بزرگوار به مؤمن هنگام مرگ می دهند را بیان می فرمایند. سپس حضرت به ابو حمزه فرمودند: مطلبی که گفتم خدای متعال در قرآن کریم در آیهٔ شریفهٔ [یونس - 63 و 64] تذکر داده است:

الَّذینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْری فِی الْحَیَوهِ الدُّنیا وَ فِی الْآخِرَهِ لا تَبْدِیلَ لِکَلِماتِ اللّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ کسانی که ایمان آورده اند و تقوا ورزیده اند برای آنان بشارت است در زندگی دنیا و آخرت و خُلف و خلاف ندارد وعده های الهی، این همان رستگاری عظیم است. (4)

پس به وضوح از دو مدرک فوق استفاده می شود که مؤمن و کافر در حال احتضار و زندگی دنیایی قسمتی از عالم غیب را مشاهده می کنند این در حالی است که اطرافیان او از درک آن عاجزند.

شاهد دیگری در قرآن در سوره ی مبارکه انعام آیه ی 75 می باشد که حضرت حق می فرماید:

وَ كَذَلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ این چنین ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا اهل یقین گردد.

خداوند متعال در این آیه می فرماید که ما ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم (علیه السلام) نشان دادیم و او اهل یقین شد.

در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) می خوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:

كُشِطَ لابراهِيْمَ السَّمَوَاتُ السَّبْعُ حَتَّى نَظَرَ ما فَوْقَ العَرْشِ كُشِطَ لَهُ الارْضَوْنَ السَّبْعُ و فَعِلَ بمُحَمَّدٍ صلى اللّه عليه و آله و سلم مِثلُ ذلِك ... و الائمَةُ مِن بَعْدِهِ قَدْ فُعِلَ بهِمْ مِثْلُ ذلك خداوند پرده ها را از آسمان های هفت گانه از برابر دیدگان ابراهیم کنار زد تا نگاه به ما فوق عرش افکند، هم چنین پرده ها را از زمین های هفت گانه برای او کنار زد، و همین کار را با محمد صلی اللّه علیه و آله و سلم انجام داد ... و با امامان بعد از او» (5)

در تفسیر «برهان» احادیث متعددی در این زمینه نقل شده است که همگی نشان می دهد این درک و دیدن نوع خاصی است که مربوط به عده ای خاصی است.

در تفسیر «در المنثور» نیز روایتی از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم و روایتی از ابن عباس نقل شده که نشان می دهد خداوند پرده ها را کنار زده و ملکوت آسمان یعنی اسرار قدرت و حاکمیت خود را بر اسرار عالم هستی به ابراهیم نشان داد. (6)

شاهد دیگر در سوره ی مبارکه ی توبه، آیه ی 105 می باشد که حضرت حق می فرماید:

وَ قُلْ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّه عَمَلَكُم وَ رَسُولُهُ و المُومُنونَ و سَتُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الغَيْبِ و الشَّهَادَةَ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنتُم تَعْمَلُوْنَ و بگو عمل کنید. خداوند و فرستاده ی او و مؤمنان، اعمال شما را می بینند، و به زودی به سوی کسی باز می گردند که پنهان و آشکار را می داند و شما را به آن چه عمل می کردید خبر می دهد.

منظور از مومنان در این آیه، اهل بیت عصمت و طهارت اند نه هر مومنی. فخر رازی، در تفسیر خود می گوید: منظور همه ی مومنان است، و بعد گرفتار این مشکل می شود که همه ی مومنان از اعمال نیک و بد یک دیگر آگاه نمی گردند، سپس در پاسخ می گوید منظور این است که خبرش به آن ها می رسد، که البته این تکلّفی است بی حاصل و توجیهی است کاملاً بر خلاف ظاهر. به علاوه روایات فروانی از ائمه اهل بیت (علیهم السلام) در ذیل این آیه نقل شده است که همگی نشان می دهد اعمال بندگان هر صبح گاهان (یا بدون ذکر صبح گاهان) بر پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم و امامان (عليهم السلام) عرضه می شود و آن ها این اعمال را می بینند، اگر معصیت باشد ناراحت می شوند و اگر طاعت باشد خوشنود می گردند. (7)

ادامه دارد ...


1) مصباح الانس ص 15

2) فرقان، 22

3) تفسیر برهان ج 3 ص 158 ح 1

4) بحار ج 6 ص 178 ح 6 کتاب العدل و المعاد - باب مايعاين المؤمن و الكافر عند الموت

5) تفسیر برهان ج 1 ص 531 ح 2 (حدیث 3 و 4 نیز همین معنی را می رساند).

6) «دار المنثور» ج 3 ص 24

7) در تفسیر «برهان» ذیل آیۀ فوق، و در بحار الانوار ج 23 ص 326 به بعد ده ها روایت در این زمینه نقل شده است و در ج 2 ص 157 به بعد، و در اصول کافی ج 1 «باب عرض الاعمل» به طور مشروح آمده است.

معرفی کتاب

غدير شناسی

مولف: مرحوم محمد دشتی

ناشر: موسسه ی فرهنگی تحقیقاتی امیر المومنين (عليه السلام)

قیمت پشت جلد: 8000 ریال

محتوای کتاب: نویسنده در این کتاب به شکل پرسش و پاسخ های ساده و روان کوشیده است تا رخداد بزرگ و تاثیر گذار غدیر را به خوانندگان خود معرفی نماید. از دیگر ویژگی های این کتاب مستندات و منابعی است که در پا نوشت هر پرسش و پاسخ از سوی نویسنده گرد آوری و در اختیار خوانندگان قرار داده شده است. نویسنده با بهره گیری از ده ها کتاب و منابع اصیل و معتبر کوشید تا پاسخ ها به صورت علمی به خوانندگان فرهیخته و علاقه مندان باز شناسی حقیقت غدیر قرار گیرد.

عکس

^ 26-1.jpg

رهبری امام على عليه السلام در قرآن و سنت

مولف: سیّد عبد الحسين شرف الدین موسوی (ترجمه فارسى المراجعات)

مترجم: محمد جعفر امامی

ناشر: شرکت چاپ و نشر بين الملل - تهران / چاپ دوم، 1380

شابک: 9-06-7126-964 / قیمت پشت جلد: 13200 ریال

محتوای کتاب: از جمله قوی ترین کتب در اثبات حقانیت تشیع می باشد. و در عین حال کتابی است از نظر فصاحت، بلاغت، تنظیم کلمات، و ترتیب جملات، کم نظیر، بدان گونه که انسان علاقمند می شود، کتاب را نه تنها به خاطر محتویاتش بلکه به خاطر الفاظش، چندین بار بخواند. از نکات جالب در آن رعایت ادب، و احترام در بحث می باشد که در سراسر این کتاب به چشم می خورد.

عکس

^ 26-2.jpg

الهيات در نهج البلاغه

مولف: آیت اللّه صافی گلپایگانی

ناشر: بوستان کتاب قم/ 1385

محتوای کتاب: اثر حاضر می کوشد تا گوشه ای از معارف ناب دینی شیعی را درباره ی خدا شناسی با این سر فصل ها ارائه دهد: ادله ی اثبات وجود خدا، جنبه های مختلف توحید، ادله ی توحید ذاتی، توحید صفاتی و افعالی، صفات ثبوتی، علم خدا، قدرت خدا، صفات سلبی، عدل الهی، سنن تکوینی الهی و عنایت الهی به هدایت انسان ها.

عکس

^ 26-3.jpg

السَّلام عَلى مَن خاطَبَة جَبرَئيل بِأمَرَة المُومِنين

مناسبت هاي ماه ذى الحجه

روز...مناسبت...سال

1 ذی الحجه...ازدواج حضرت امیر المومنین علی علیه السلام با حضرت فاطمه سلام اللّه عليها...2 ه-

2 ذى الحجه...وفات سید محمد محقق داماد...1388 ه-

3 ذی الحجه...ورود رسول اکرم (صلی اللّه علیه و آله) به مکه ی مکرمه...10 ه-

5 ذی الحجه...وفات شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی صاحب كتاب نهاية الدراية...1361 ه-

7 ذى الحجه...شهادت امام محمد باقر (علیه السلام)...114 ه-

وفات آیت اللّه سید محمد تقی خونساری...1371 ه-

8 ذى الحجه...يوم التروية

خروج امام حسین (علیه السلام) از مکه به عراق...60 ه-

9 ذى الحجه...روز عرفه

شهادت مسلم بن عقیل پسر برادر امام علی (علیه السلام)...60 ه-

وفات سید ابی حسن موسوی الاصفهانی...1365 ه-

10 ذى الحجه...عید قربان

وفات شیخ فضل بن حسن طبرسی صاحب کتاب تفسیر مجمع البیان...548 ه-

13 ذی الحجه...وفات شیخ محمد تقی شیرازی رهبر انقلاب 1920 عراق (ثورة العشرين)...1338 ه-

14 ذی الحجه...شقّ القمر، معجزه ی پیامبر اکرم (دو نیم کردن ماه)...5 سال قبل از هجرت

15 ذی الحجه...ولادت امام هادی (علیه السلام)...212 ه-

18 ذی الحجه...عید غدیر، بزرگ ترین عید اسلامی، روز اکمال دین...10 ه-

کشته شدن عثمان بن عفان...34 ه-

وفات شیخ محمد طوسی معروف به خواجه نصیر الدین صاحب کتاب تجريد الاعتقاد...672 ه-

وفات شیخ علی عاملی کرکی معروف به محقق ثانی صاحب کتاب جامع المقاصد...940 ه-

20 ذی الحجه...وفات شیخ محمد کاظم خراسانی معروف به آخوند خراسانی صاحب کتاب الکفایة...1329 ه-

22 ذی الحجه...وفات شیخ هادی سبزواری صاحب كتاب المنظومة...1290 ه-

شهادت میثم تمار...60 ه-

وفات شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان...1359 ه-

24 ذی الحجه...روز مباهله...9 ه-

روز خاتم بخشی امام امیر المؤمنین علی علیه السلام

شهادت شیخ مرتضی بروجردی صاحب کتاب مستند العروة الوثقى...1418 ه-

25 ذی الحجه بیعت با امام امیر المؤمنین علی (علیه السلام)...35 ه-

نزول سوره ی دهر (هل اتی) درباره ی اهل البيت عليهم السلام

27 ذی الحجه...وفات سید علی پسر امام صادق (علیه السلام) صاحب کتاب مسائل علی بن جعفر...210 ه-

غدیریّه

اشاره

(استاد معصومی)

دوباره فرّ جوانی، به چرخ پیر آمد *** جهان چو جنّت فردوس، دل پذیر آمد

رسید خلق جهان را زمان عیش و سرور *** چنین زمانه در ایّام بی نظیر آمد

برای اهل ولا، سر خط برات بهشت *** ز سوی خالق بخشنده ی قدیر آمد

بیا که عید سعید غدیر خم باشد *** زمان باده زدن، از خم غدیر آمد

امین وحی ز حق داشت امر بلّغ را *** پی رسالت، این امر بس خطیر آمد

برای آن که ببیند بشر، جمال خدا *** بر او جهاز شتر منبر و سریر آمد

نبی گرفت ید اللّه و برد بر سر دست *** قرآن، شمس ضحی با مه منیر آمد

بگفت هر که و را من امیر و مولایم *** علی ز بعد منش، رهبر و امیر آمد

برای دشمن او کرد تا ابد نفرین *** دعا برای محبّانش از بشیر آمد

شد از کلام نبی چشم دوستان روشن *** ولی به چشم عدو، این سخن چو تیر آمد

نوای هلهله و شادی از زمین بر خاست *** ز عرش، بهر درودش، مَلَک به زیر آمد

علی به امر خدا جانشین احمد شد *** بر او برادر و هم سنگر و وزیر آمد

علی وصیّ نبی گشت و سر افراز آمد *** عدوی او ز حسد، خوار و سر به زیر آمد

که را سزد بجز او، خلعت اولی الامرى *** علی به دین خدا، یاور و نصیر آمد

بجز علی که سلونی بگفت، بر منبر *** بجز علی که به علم خدا، خبیر آمد

بجز علی به یتیمان چه کس پدر بودی *** بجز علی که به دل جویی صغیر آمد

آب حیات در چشمه ی جوشان غدیر

خطبه ی غدیر از غنی ترین متون دینی ماست که بجاست از متون درسی شود. ذکر موضوعاتی از جمله بیان صفات خداوند تعالی 110 مورد / مقام پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلم) 10 مورد/ ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) 50 مورد / ولایت ائمه (علیهم السلام) 10 مورد/ فضائل امیر المؤمنین (علیه السلام) 20 مورد / صفت شیعیان اهل البيت (علیهم السلام) و دشمنان ایشان 25 مورد / قرآن و تفسیر آن 12 مورد / حلال و حرام 20 مورد / بیعت با امامان (علیهم السلام) 10 مورد و حضرت مهدی (علیه السلام) 20 مورد، در خطبه ی غدیر شاهد واضحی است بر این مدعا.

بنابراین رسول خدا - صلى اللّه عليه و اله و سلم - در غدیر خم فقط حضرت امیر المومنین علیه السلام را به عنوان جانشین بلافصل خود معرفی و نصب ننموده اند، بلکه مردم را با امامان بعد، به خصوص حضرت مهدی علیه السلام آشنا ساختند.

سخنان زیبا و دل نشین خاتم الانبیا در وصف خاتم الاوصیا در غدیر خم، شنیدنی است:

الا ان خاتم الائمه منا القائم المهدى...

بدانید که آخرین امامان، مهدی قایم از ماست. غالب بر ادیان، انتقام گیرنده از ظالمان، فتح کننده ی سر زمین ها اوست. او بر اهل شرک غالب خواهد شد و آنان را هدایت می کند.

بدانید انتقام گیرنده ی خون اولیای خدا و یاری دهنده دین خدا اوست.

بدانید او از دریای عمیق معارف الهی استفاده کرده ...

آگاه باشید، او انتخاب شده و اختیار شده ی از ناحیه خداست. آگاه باشید، او وارث هر علمی است و بر همه ی علوم احاطه دارد.

بدانید، او خبر دهنده از ناحیه ی خدا و محکم کننده ی نشانه های خدا است. او هدایت یافته محکم بنیان است که کار ها همه به او سپرده شود.

او همان کسی است که پیشینیان به او بشارت دادند. او آخرین حجت خداست که بعد از او حجتی نخواهد بود. هیچ حقی نیست مگر همراه اوست و هیچ نوری نیست مگر نزد اوست.

شعر غدیر

پیام نور به لب های پیک وحی خداست *** بخوان سرود ولایت که عید اهل ولاست

غدیر بر همه حق باوران، تجلیّ حق *** غدیر بر همه گم گشتگان، چراغ هُداست

غدير حاصل تبلیغ انبیا همه عمر *** غدیر میوه ی توحید اولیا همه جاست

غدیر آیینه ی «لا اله الاّ هو» *** غدیر آیت «سبحان ربی الاعلی» ست

غدیر هدیه ی نور از خدا به پیغمبر *** غدیر نقش ولای علی به سینه ی ماست

غدیر با همگان هم سخن، ولی خاموش *** غدیر با همه کس آشنا، ولی تنهاست

غدیر صفحه ی تاریخ «و ال من والاه» *** غدیر آیه ی توبیخ «عاَدَ من عادا» ست

هنوز از دل تفتیده ی غدیر، بلند *** صدای مدحِ علی با نوای روح فزاست

هنوز لاله ی «اکملتُ دینَکم» روید *** هنوز طوطی «اَتممتُ نعمتی» گویاست

هنوز خواجه ی لولاک را نِداست بلند: *** که هر که را پیمبر منم، علی مولاست

علی بوَد پدر امّت و برادر من *** علی سفیر خدا و علی امیر شماست

علی ست حج و علی کعبه و علی زمزم *** علی صفا و علی مروه و علی مسعاست

علی صراط و علی محشر و علی میزان *** علی بهشت و علی کوثر و علی طوباست

على حقیقت توحید بر زبان کلیم *** على تجلّى طور و علی ید بیضاست

شاعر: میثم (غلام رضا سازگار)

من كنت مولاه فهذا على مولاه

اللهم وال من والاه

و عاد من عاداه

و انصر من نصره

و اخذل من خذله