ghaemiyeh.com
سرشناسه : احمدی، حسن
عنوان و نام پديدآور : سر دیدار: اسرار نهفته در دیدار و زیارت خداوند و انبیا با اباعبداللهالحسین علیهالسلام / حسن احمدی.
مشخصات نشر : قم: طوبای محبت، 1384.
مشخصات ظاهری : 245 ص.
شابک : 15000 ریال : 964-8894-09-4
يادداشت : پشت جلد به انگلیسی:Hasan Ahmadi. Visitation secret.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : سر دیدار: اسرار نهفته در دیدار و زیارت خداوند و انبیا با اباعبداللهالحسین.
موضوع : حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- آرامگاه -- زیارت
موضوع : زیارت و زائران
شناسه افزوده : موسسه فرهنگی انتشاراتی طوبای محبت
رده بندی کنگره : BP263/2/الف3س4 1384
رده بندی دیویی : 297/7645
شماره کتابشناسی ملی : 2156418
بسم الله الرحمن الرحیم
سرّ ديدار
كتاب عرفانى و ولائى
شناسنامه
قَالَ أبُوعَبداللّه عليهالسلام ... والّبُقْعَة المُبارَكَةَ هِىَ كَرْبَلا .. .
امام صادق(ع) فرمود : ... بُقعه مباركه (كه موسى(ع) با پروردگار سخن گفت) كربلا بود.
(كامل الزيارة ، ص 48؛ بحار ، ج 100 / 229 ح 14 .
قَالَ أبُو جَعْفَرٍ(ع) : ألْغاضَريّةَ هِىَ البُقْعَة اَلّتى كَلَّمَ اللّه فيها موسَى ابن عمران . بحار الانوار ، ج 101 ، ص 109 ، ح 13 .
امام باقر(ع) مىفرمايد : غاضريّه جايگاهى است كه موسى ابن عمران(ع) با پروردگار سخن گفت.
عَنْ عَلى ابن الحُسِين(ع) ... حَتّى أتَت كَربَلا فَوَضَعَتْه فى مَوْضِعِ قَبْرِ الحُسَيْن ثُمَّ رَجَعَتْ مَنْ لَيْلَتِها .
امام زين العابدين(ع) فرمود : «آن گاه كه مريم عيسى را به دنيا آورد» به كربلا آمد و عيسى(ع) را كنار جايگاه قبر حسين(ع) نهاده و شبانه برگشت. تفسير برهان ، ج 3 / 9 ح 5
عَنْ ابى عبداللّه(ع) فى قوله تعالى : «اِنّى سَقيمٌ» .. فَقالَ اِنّى سَقيمٌ لِما تَحِلّ بالحُسَينْ.
امام صادق(ع) ذيل اين آيه شريفه مىفرمايد : ابراهيم(ع) گفت من بيمارم به جهت آنچه به حسين(ع) خواهد رسيد.
تفسير برهان ، ج 4/25
عنوان صفحه
فهرست مطالب··· 7
پيشگفتار··· 9
معنا و انگيزهى زيارت··· 15
ديدار شونده كسيت؟··· 30
خداوند مشتاق ديدار حسين عليهالسلام··· 46
انبيا در ديدار سرزمين كربلا··· 63
آدم عليهالسلام در ديدار كربلا··· 71
نوح در ديدار كربلا··· 74
اسماعيل در ديدار كربلا··· 76
ابراهيم خليل عليهالسلام در سرزمين كربلا··· 78
سليمان عليهالسلام در ديدار سرزمين كربلا··· 81
موسى عليهالسلام در ديدار سرزمين نينوا··· 85
يحيى عليهالسلام در ديدار سرزمين كربلا··· 90
روح خدا در ديدار سرزمين خون خدا··· 98
ديدار هفته به هفته ، يا زيارت در عالم برزخ··· 104
تجلى و ديدار نور از نور··· 111
گرفتن پيمان ولايت و شهادت از محمد و آل محمّد عليهمالسلام··· 118
اندوه بسيارحضرت زهرا عليهاالسلام در ديدار فرزندش حسين عليهالسلام··· 122
رسول الله صلىاللهعليهوآله در ديدار ثار الله··· 126
محور ولايت در سرزمين خون و شهادت··· 131
زينب عليهاالسلام تنها زائر روزگار··· 136
بهترين ديدار يا برترى در زيارت ها··· 144
سر ديدار··· 153
ديدار مؤمن يا زيارت خداوند··· 164
سر ارتباط در ديدارهاى فاميلى··· 173
دشمنان دوستى و ديدار··· 179
ملائكه چگونه به ديدار مىروند؟··· 186
آشنايى و زيارت حيوانات از كربلا··· 196
يك ديدار كامل با آداب نمونه··· 212
اساس عجائب امور و علت رفع گرفتارىها و بيمارىها··· 225
شهادت جزء ديگر ولايت··· 228
آثار زيارت به حسب شناخت و مراتب ديداركننده··· 238
بسم اللّه الرحمن الرحيم
عن ابى عبداللّه عليهالسلام ... واللّه يزوره فى كل جمعة يهبط مع الملائكة إليه والأنبياء والأوصياء ومحمّد صلىاللهعليهوآله أفضل الأنبياء ونحن أفضل الأوصياء ...(1)
وفى روايةٍ عنه عليهالسلام ... واللّه يزوره ... ويقعد معه ويصافحه ...
سپاس و ستايش از براى پروردگار قديم هميشگى، كه به هيچ گونه شناخته، و محيط افكار كوتاه واقع نشود، خداوندى كه به مجموعهى آفرينش خود را ظاهر ساخت، و پندارهاى ديدار و تجلى و لقاء وصال را از ذات خود به گوشهى انزوا نشانيد، و خويش را به آيات و آثار براى همگان آشكار نمود، و به مشاهدات قلب سايرين را به وصال خود رهنمون شد، و چون هيچ موجودى او را احاطه نمىكرد، پس مشتاقان ديدار را به ملاقات حقيقت وجه و جمال خود فرا خواند، و نااهلان را به فراق و حرمان نشانيده است.
1) . بحار الانوار ج 101 / ص 60 / ح 32.
صلوات و بركات مخصوص پروردگار به نور ولايت مطلق، كه روزگاران محو كبريايى و بزرگى، به شكرانهى الطاف پروردگار، به بندگى حق مشغول بود، كه از پرتو درخشندگى وى، يكايك موجودات جهان، از هستى بهره گرفتند.
درود و سلام بى پايان به حجابهاى بزرگ الهى محمد و آل محمد عليهمالسلام، آنان كه به پرده جلال و جمال پروردگار خويش را مستور نمودند، كسانى كه به پرتو نور عظمت خود را از ديدگان همگان پنهان نمودهاند.
صلوات بى پايان بر اسرار نهفتهى خداوند، برجايگاه تجليات ربوبى، نمونههايى از مجموعه اسماء و صفات و بزرگوارى، كسانى كه ميزان ديدار پروردگار، و اندازهى شوق وصال يار به شمار آمدهاند، آنان كه انتها درجهى ترقّى و كمال ديدار را، با برداشتن موانع، و پاره نمودن پردهها به آخر رساندند.
بزرگوارانى كه با دانش و توانايى احاطى خود، به همهى هستى نظارهگر هستند، سرورانى كه به نيروى لايزال الهى، خويش را در همهى مكانها و زمانها، به صورتهاى نيكو، ظاهر مىسازند، آنان چشم بيناى الهى، دست تواناى خدايى، و گوش شنواى ربوبى، و قلب آگاه پروردگار مىباشند.
صلوات و درود بر برترين، و كاملترين اُسوهى جهان هستى، خاتم پيامبران محمد بن عبداللّه صلى اللّه عليه و آله كه با پرواز ملكوتى خويش، حجابها و درياهاى دوازدهگانهى نورانى را كنار زده، در حالى كه محو جمال و كبريايى بود، و با خداى خويش پنهان به نجوا نشسته بود.
درود بى پايان به ممسوس ذات حق، على عالى اعلى، كه همچون موسى، با خداى خويش به نجوى نشست، و به تمناى وصال، به ميقات يار آمده، و رازهايى نهايى حبيب و محبوب را از نزديك شنيد، كه تنها گفتگو در آن ميان، سخن از پيمان ولايت بود، كه با شكوفايى آن نيز نعمتهاى مادى و معنوى را به جهانيان كامل نمود.
همهى بركات و رضايتها از براى قلب عالم امكان، يگانه اسوهى ايثار و فداكارى و شهادت، كه از همهى هستى خويش گذشت، و در انتها درجهى صبر و رضا، خود را تسليم حق، و فانى در نور عظمت نمود.
سلام به روح پاكيزه تسكين يافته سالار شهيدان حسين بن على عليهالسلام، كه تيرگىها را زدود، و با خداى خويش به خلوت نشست، او سراپا شيفتهى وصال گرديد، و آفرينش را مجذوب يك لحظه اشتياق خود نمود، به گونهاى كه خداى بزرگ را در كنار عرش به مديحه ثرايى واداشت.
سلام به آن سر بريدهى نورانى، كه بر بالاى نى، آيهى وصال تلاوت نمود، گرچه تيرگىها به هر دير و كنيسه به ظاهر مانع لقاء او گشتند، امّا او انتها درجهى اشتياق لقاء در نور عظمت، و درجهى شهادت را، با قطرات خون تازهى خويش به همگان نماياند، و عالم و آدم بلكه خدا را فريفتهى خود كرد.
سلام به گودال به خود آغشته مظلوم نينوا، و ميعادگاه طالبان وصال، و به خون خدا، كه خود خواست خون خويش را ريخته آن گاه جهانيان را به ماتم نشاند.
صلوات و بركات مخصوص پروردگار جهانيان، نثار دوازده هزار
حجاب نورانى، كه همچون خورشيد درخشان طلوع نموده، و همه هستى را به يگانگى خداى بزرگ فرا خوانده، و آنان را به كمالات خويش هدايت نمودند.
و سلام بر منتقم خون خدا مهدى زهرا عليهاالسلام و به خونخواه شهيدان كربلا، كه جهانيان را به انتظار نشانيده، تا روزى از پس پردهى غيبت به در آيد، و پردههاى تيرگى و تباهى را از ميان برداشته، و همگان را به نور عالمتاب خويش هدايت فرمايد.
رضوان و رحمت خداوند بر دلهاى نورانى مؤمنان و شيعيان، كه با اتصال به انوار پاكيزهى محمد و آل محمد عليهمالسلام پردههاى ظلمت را دريده، و خويش را به نور ولايت، و كانون هدايت، و به شاهراه كمال و سعادت رسانيدند.
و رضايت بزرگ پروردگار از براى پرهيزكاران و صالحان روزگار، از انبياء و اوصياء، كه به شوق ديدار و وصال حق، با ارادهاى خللناپذير، به جهت اتصال به منابع نور و هدايت و كمال، كنار مرقد به خون خفتهى سالار شهيدان آمده، تا در آن جا ديدارى تازه كنند، و به آن وسيله كمبودهاى مادى و معنوى خويش را جبران نمايند.
نفرين به مجموعهى تيرگىها و تباهىها، كه با ظلمت خويش پردههاى گوناگون گمراهى را دريده، و جهانيان را از اتصال به منبع نور و كمال محروم ساختند.
نفرين به دودمان كثيف ابوسفيان و معاويه و يزيد، آن جرثومههاى كفر و طغيان و تباهى، كه مىپنداشتند مىتوانند با تيرگى و تباهى خود، پردهاى بر اندام نورانى و چهرهى درخشان قرآن ناطق افكنند.
از آن جا كه ارادهى خللناپذير الهى بر آن قرار گرفته، كه چهره و
جمال تابنده خويش را به جهانيان بنماياند، لذا هر روز به درخشش آن افزوده، و آفرينش را از ظلمت كفر و تباهى رهانيده است.
حمد وسپاس فراوان به بزرگى مجموعهى آفرينش، بر محور و محبوب قلبها، كه اندكى از الطاف و عنايات خود را شامل حال اين حقير بى بضاعت نمود، و از آن جا كه رسيدن به وصال وجه و جمال، و ملاقات با يار دلربا، با هديه امكانپذير مىشود لذا بر آن شدم چون مورى غذاى خويش بر دهان گرفته، و نزد سلطان جهان آقا و ولى امر، صاحب الزمان روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، به التجاء آمده، و از خوان كريمانهى او بخشش لغزشها و كمبودهاى خود را طلب نمايم.
گرچه تأليفات بسيار پيرامون ادعيه و زيارات از بزرگان دين به انتشار در آمده، و در لابلاى آنها كم و بيش به اسرار پنهان، و بزرگوارى خاندان جليل القدر محمد و آل محمد عليهالسلام، اشاره شده است، با چنين وصف چه بسيار كمالات و مراتب و شئونات بلند، در ارتباط با ايشان مخفى مانده، كه كمتر كسى يادآور آنها شده است.
لذا بزرگوارى هميشگى ايشان اين بار نيز نصيب جرعه نوش دانش ايشان گرديده، و مرا بر آن داشت، اندكى از آن را به رشتهى تحرير در آورم، و قلوب شيعيان را بيش از پيش به بزرگوارى و بزرگى مظلوميت و زيارت سيد الشهداء عليهالسلام متوجه نمايم.
و آن را ذخيره قبر براى روزى كه اضطراب و وحشت، همگان را فرا گرفته، و هيچ موجودى را نيروى جبران كمبودها نباشد، قرار دهم.
آن روز كه صدرنشين عرش همهى موانع و تيرگىها را زدوده، و
عرصهى محشر را به نور رأفت و خشنودى پر مىكند، به اميد آن روز كه او نيز به لطف خاص خويش، مرا مورد لطف قرار دهد، چرا كه طى مسافت و طريق هدايت از مسير اباعبداللّه الحسين عليهالسلام سريعتر و آسانتر است.
يا أَيُّهَا العَزِيزُ مَسَّنَا وَ اَهْلَنَا الْضُّروجَئنَا بِبِضاعَةٍ مُزجاة فأوْفِ لَنَا الكيل وَ تَصَدّق عَلَيْنا اِنّ اللّه يَجْزِى الْمُتَصَدّقين.
زيارت يعنى ديدارى تازه، يا ديد و بازديد.
روشن و بديهى است كه پيدايش هر ديدارى استوار بر هر دوستى يا شناسايى است، كه در زمانهاى پيش از ملاقات تحقق يافته، كه اكنون با تجديد آن ميثاق، معناى واقعى زيارت هويدا مىگردد.
آيا مىشود دوستى اشتياق ديدار دوست را نداشته؟ و او را فراموش كند؟
اصولاً معنى ندارد هر انسان صاحب شعور و وجدان، از براى ديدار دوست خود كوچكترين تعلل و كندى در خود بيابد، بلكه با خرسندى و شادابى خود را براى ديدار وى مهيا مىكند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ديدارها دوستى آفرين است.(1)
البته چون مراتب ارتباطات، گوناگون، و ميان هر دوست متفاوت مىباشد، كه ناگزير بازگشت به اين مىنمايد: كه دو دوست تا چه مقدار به حقيقت خود، و چه اندازه دوستى به يكديگر، آشنايى داشته و دارند، لذا به همان اندازه آرزوى وصال تجديد ديدار، بر هر كدام از ايشان هويدا مىگردد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: با ميل و رغبت يكديگر را زيارت كنيد كه دوستى را زياد مىكند.(2)
لذا گاه گاهى كه دو محبوب از جهات گوناگون خود را يافته، و يكديگر را آزموده، و به هم شناخت داشته باشند، آن هنگام اشتياق و
وله ديدارها چنان آشكار مىگردد، كه تحمل دورى و جدايى از يكديگر نمىتوانند.
پس همهى زيارتها و ديدارها، نتيجهى همهى شناختها، همهى اميدها و آرزوها، و تجلى و ظهور همهى شوقها، و محبتهاى درونى است.
اكنون با توجه به معناى زيارت يادآور مىشويم كه:
سراپا معارف حقّهى انبياء بزرگ و مجموعهى آيات قرآن،(1)و آثار و سنت پيامبر(2)
وَ اَلْحِقْنى بنُور عِزّكَ الابهج فَاَكُونَ لَكَ عارِفاً... اَنرْ اَبصار قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها اِلَيكْ حَتّى تَخْرقَ اَبْصارُ الْقُلُوب حُجُبَ النُور فَتَصِلَ اِلى مَعْدِنِ العَظمَة... مناجات شعبانيه
...فكيف اصبر على فراقك... (دعاى كميل)
قال على عليهالسلام فى مَعنى قَدقامَت الصَّلوة اى قَدْ حانَ وَقتُ اَلزّيارَة
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهمَنْ اَحَب لِقاءَ اللّه اَحَبَّ اللّهُ لِقائَه، و من كَرِهَ لقاء اللّه كَرِهَ اللّهُ لقائه. بحارالانوار 6، ص 103.
صلىاللهعليهوآله را چنانچه مؤمن با تأمل بنگرد، مىيابد كه الفاظ و تعبيرهايى هم چون زيارت ، وصال ، نظر به وجه، تجلى اعظم و مشاهدهى به قلب، كه نقطهى مقابل آن فراق ، بُعد و حرمان تعبير شده است، كه پروردگار عالميان از براى مؤمنين جلوه مىكند، و مشتاقان ديدار نيز محو درياى وصال و وجه و جمال پروردگار مىباشند.گرچه معناهايى گذرى بر آن گونه ملاقات و وصال، و ديدار حق،
1) . « وجوه يومئذ ناظره الى ربها ناظره.» قيامت 2423/ «لايرجون لقائنا.» يونس 8/17/13 قال اللّه تعالى: و اتقوااللّه و اعلموا انكم ملاقوه. بقره 224. «بل هم بلقاء ربهم كافرون. سجده 10 «فد خَسِرَالذين كذبوا بلقاء اللّه انعام 32. «لَعَلَّهُمْ بلقاء ربهم يومنون.» «قد خَسِرَ الذين كذبوا بلقاء اللّه.» انعام 156. و ان كثير من الناس بلقاء ربهم كافرون. روم 8.»
2) . و لا تحرمنى النظر الى وجهك...
يادآور شدهاند، از باب نمونه رسيدن به ثواب و پاداش روز قيامت عنوان شده است.(1)
قال صدوق ره: زيارة اللّه تعالى زيارة انبيائه و حججه عليهالسلام، من زارهم فقد زار اللّه بحارالانوار ج 100، ص 44، ح 42.
اما از آن جا كه مؤمن پاكيزه در مقام تنزيه حضرت احديّت مىباشد، مىيابد كه احاطه به ذات و كنه پروردگار و شناخت آن، براى هيچ كس امكانپذير نمىباشد، و هم چنين معناى تجلى و ديدار وصال پروردگار با اساس توحيد پرهيزكاران منافات دارد، زيرا به هر معنى كه اراده شود، تجلى و وصال و ديدارى خواهد بود، كه موهوم و مفهوم و آفريدهى افكار ناقص و كوتاه ما مىباشد، كه هرچه درك و فهم بر آن تعلق گيرد ساخته و پرداختهى افكار ناقص ما و آفريدهى موهوم ذهن ما و محيط فكر كوتاه ما خواهد بود، كه خداوند از آن منزّه است.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايد: دقيقترين معنايى كه به خاطر شما و فكر شما مىآيد، آفريدهى فكر شماست، و به شما باز مىگردد. اما از آنجا كه همهى موجودات به حسب فطرت خدادادى محبوب حقيقى خود را يافتهاند،به همان اندازه اظهار دوستى و آرزوى وصال و تجديد ديدار در وجود ايشان شعلهور است . بنابر اين، هر آن چه از اين گونه تعابير در تيررس ديد ما قرار گيرد، گوييم مقصود از ديدار وصال، و نظر به وجه، و مشاهدات قلبى كه مؤمن پاكدامن را به دوست هميشگى نزديك مىنمايد، هر آينه ديدار اولياء حضرت حق جلّ و علا، يعنى محمد و آل محمّد عليهمالسلام مىباشد، چرا كه آن
1) . تفسير برهان ج 4، ص 534.
بزرگواران وجه و نور احاطى و مظاهر بلكه حقيقت اسماء و صفات ربوبى ميان ممكنات مىباشند لذا ديدار پيامبر صلىاللهعليهوآله در معراج نيز از نور عظمت حضرت ذوالجلال ، پس از تنزّل حضرت ختمى مرتبت مىباشد تا از براى پيامبر صلىاللهعليهوآله گفته نشود ، براى او نيز يك نمونه تجلى به ذات تحقق پيدا كرده است ، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حقيقت خود تنزل نموده ، و اكنون كه به حقيقت خود كه همان نور عظمت باشد ، نظارهگر است .
بالوجدان اين موجود نازله ، توان تحمّل آن مثل اعلاىِ الهى و آن نور عظمت و بزرگوارى كه اول آفريدهى او است، خواهد داشت، چرا كه چون حقيقت خود اوست به او نزديك شده، كقاب قوسين او ادنى و ابدا اضطراب و ترس احساس نكرده و فرار ننموده است، اما چنانچه موسى كليم، تمناى وصال نمود، نور يكى از شيعيان كروّبى محمد و آل محمد عليهمالسلام را به وى نمودند، مع الاسف از ترس فرار نمود و بىهوش بر زمين افتاد.
رسول مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كه مشتاق لقاء خداوند است پروردگار مشتاق ديدار او مىباشد، و هر آن كه كراهت وصال دارد محروم از ديدار حقتعالى خواهد بود.(1)
آيا ديدار پروردگار ناخوشايند ابراهيم خليل بود؟
امير مؤمنان على عليهالسلام مىفرمايد: آن گاه كه خداى بزرگ اراده فرمود، جان دوست خود ابراهيم عليهالسلام را بگيرد، ابراهيم عليهالسلام به ملك الموت گفت: آيا پروردگار به مرگ دوست خويش راضى مىشود، ملك الموت به نزد پروردگار بازگشت و عرض كرد، بارلاها شنيدى
1) . بحارالانوار ج 6 ص 133.
دوست تو ابراهيم چه مىگويد؟ خطاب رسيد آرى، به سوى وى بازگرد و به او بگو: آيا دوستى را ديدهاى كه براى ديدار و ملاقات دوست خود سستى در خود يافته و ديدار وى ناخوشايند او باشد؟(1)
از امير مؤمنان على عليهالسلام سؤال شد، به چه جهت مشتاق لقاء حق گرديدهاى؟ آن حضرت فرمود: از آنجا كه پروردگار عالميان مرا فراموش ننمود، و براى من دين ملائكه و پيامبران خود را اختيار كرد، و مرا به آن گرامى داشت به اين جهت دوستدار ديدار او شدم.(2)
پروردگار عالميان نيز درود و ثناء از تنها محبوب خود على بن ابى طالب عليهالسلام به اندازهاى، عنوان نمود، كه در كنار عرش طنين شوق، و ديدار نفس رسول را، براى ملائكه اين گونه ابراز مىدارد.
ذيل آيه شريفه، «وترى الملائكه حافين حول العرش» پيامبر بزرگوار اسلام صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: در آن شب كه به آسمان بالا رفتم ناگاه على بن ابى طالب را در زير عرش در حال ستايش و تقديس حق، در مقابل خود نگريستم، به جبرئيل گفتم، على پيش از من به اين جا آمده، او گفت: هرگز! اكنون برايت بازگو مىكنم.
چون خداى بزرگ بر بالاى عرش، نيكىهاى على عليهالسلام را فراوان عنوان مىداشت، عرش را شيفتهى او نمود، لذا خداوند ملكى را به
صورت على عليهالسلام آفريد، تا با ديدار او اشتياق و وله عرش فرو نشيند، آن گاه پاداش تسبيحات آن ملك را، براى شيعيان اهل بيت او قرار داد.(3)
آرى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز هميشه سراپا مشتاق پسرعموى خود على بن ابى طالب عليهالسلام بود.
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله از منزل بيرون آمد، در حالى كه لباس پشمينه به خود پيچيده بود، به او عرض كردم، چه كسى شما را اين گونه پوشانيده؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: دوست من ، اختيار شدهى من ، وارث من ، برادر من ، شنواترين مردم به من ، آقاى مردم بعد از من ، پيشواى آنان كه نور از پيشانى ايشان مىدرخشد ، اول مؤمنى كه تسليم من شد و ايمان خويش را پاكيزه نمود - و امام روى زمين، يعنى على بن ابى طالب عليهالسلام مرا اين گونه پوشانيد.
آن گاه شوق محبت و ديدار على عليهالسلام همه وجود رسول خدا صلىاللهعليهوآله را فرا گرفت، آن قدر بر آن گريست، كه اشك آن حضرت هم چون دُرّ فرو ريخت.(1)
اما آن كه از همه بيشتر خود را فانى در ديدار، و رضاى حق نمود، او سالار شهيدان حسين بن على بن ابى طالب عليهالسلام بود، چه ديدارى كه تنها خداى عزوجل خونبهاى او گرديد، آن جا مىخوانيم «السلام عليك يا ثار اللّه و ابن ثاره».
چنان فانى در مقام وصل يار گرديد، كه حقيقت وصل و وصال و وجه و جمال گرديد.
در حديث قدسى است: كه حق تعالى مىفرمايد: هر كه مرا طلبيد مرا يافت، و هر كه مرا يافت مرا شناخت، و هر كه مرا شناخت عاشق ديدار من شد، و هر كه دلباخته من شد، او را دوست مىدارم آن گاه او
1) . بحارالانوار ج 38 ص 96.
را به شهادت مىرسانم ، سپس خود خونبهاى وى مىگردم.
آرى خدا خواسته حسين عليهالسلام را شهيد ببيند، كه: ان اللّه شاء ان يراك قتيلا.
لذا در آن هنگامهى غمانگيز، و مصيبت بزرگ، آن چنان از جانب پروردگار عالميان نشانهها و آثار عجيب و غريب، نمودار گرديد، كه تماما بيان گر آن بود كه دوست تحمل مصيبت دوست را ندارد، چرا كه آسمان خون باريد، گرد و غبارى قرمز رنگ آسمان را تيره و تار نمود، فرياد ملائكه ميان زمين و آسمان طنين وحشت زايى آفريد، همهى ارواح انبيا و اوصيا و صالحان روزگار، از عالم غيب به فغان و امداد آمدند(1)و هر موجود صاحب شعور از رسيدن مصيبت به صاحب ولايت، اندوهگين شدند، و همه با فرياد آفريننده خود به يك صدا اظهار داشتند. «كه: «يا حسين يا من ديته على، على الدنيا بعدك العفا».
آرى اين همان مقام رضوان بزرگ الهى، و انتها درجهى ديدار دوست از دوست مىباشد، كه شكوفايى و ثمرات آن در كنار مرقد مطهّر آن مظلوم آشكار مىگردد، و در دنيا شفاى بزرگ، و در آخرت شفاعت بزرگ، را به دنبال دارد.
بنابراين، چون پروردگار عالميان از صفات ممكنات منزه است، ديدار و لقاء در وجه براى او نيز معنا ندارد. لذا آنان كه حقيقت مقام توحيد، سرّ توحيد ، حقيقت تنزيه ، نشانه و جايگاه تجليات ربوبى و حقيقت اسماء و صفات اولوهى ميان آفريدهها بودهاند.
1) . «ان ارواح المؤمنين قد اجابوا فى تلك الصرخه و الاستغاثه، و ان كانوا ممن خلق ابدانهم قبل زمن الشهاده». گزيدهاى از زيارت شهداى كربلا.
آنان كه معناى كامل براى جنب اللّه ، امراللّه ، حكم اللّه ، علم اللّه ، قدرهاللّه ، لسان اللّه ، يداللّه ، عين اللّه ، اذن اللّه ، و آينه سراپا مجسم، از مجموعه صفات جمال و جلال و كبريايى و بزرگوارى مىباشند.
كسانى كه ولايت ايشان ولايت خدا شناخت ايشان شناخت پروردگار دوستى و دشمنى ايشان دوستى و دشمنى پروردگار مىباشد. بزرگوارانى كه رهگذر و مسير آگاهىها، و دوستىها و دشمنىها قرار گرفتهاند، آنان نيز ميزان و سنجش اشتياق ديدار، و اندازهى اشتعال ملاقاتها، به شمار مىروند.
لذا هر كس و هر موجود به هر اندازه، به كانون محبّت، و به جايگاه اسرار نهفتهى پروردگار نزديك شد، به همان اندازه مورد الطاف و عنايات حضرت رب الارباب واقع مىشود. و از مسير وصال و ديدار آن يگانه محبوب عالم آفرينش كسب فيض مىنمايد.
از سوى ديگر: در جاى خود بيان شده كه فرقى ميان زندگانى و مرگ حضرات معصومين عليهمالسلام نبوده، و آن بزرگواران حقيقت زندگانى و منابع كمال و دانش و بينايى مىباشند.
چرا كه مؤمن مىيابد، حضرت حق جل و علا آن چنان كه ايشان عليهمالسلامرا سروران عالم آفرينش به جهانيان اعلام داشته است، دوستى و دشمنى خود را بر محور دوستى و دشمنى ايشان بيان فرموده، اكنون اى دوستدار و سراپا محو درياى بىپايان محبت الهى، و اى سراپا مشتاق ديدار پروردگار، خدا خواسته چنانچه ارادهى ديدار نمودى، او ديدار خود را، ديدار اولياء خود خوانده است. آرى همان دوستى كه تو را بر آن داشت، به شوق و لقاء حضرت حق بال گشودهاى، اكنون بنگر كه شوق لقاء او خلاصه شده است در ديدار
تنها محبوب پروردگار، يعنى محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين كه حقيقت جلوه و لقاء و وجه باقى پروردگار مىباشند.(1)
عن ابى عبداللّه عليهالسلام قال قلت له، اخبرنى عن اللّه عزوجل هل يراه المؤمنون يوم القيامه؟ قال: نعم، و قد راوه قبل يوم القيامه، قلت متى؟ قال حين قال اللّه لهم «الست بربكم قالوا بلى» ثم سكت ساعه ثم قال: و ان المؤمنين ليرونه فى الدنيا قبل يوم القيامه، الست تراه فى وقتك هذا؟ قال ابو بصير: فقلت له جعلت فداك، فاحدث بهذا عنك؟ فقال لا، فانك اذا حدثت به فانكره منكر جاهل بمعنى ما تقول، ثم قدر ان ذلك تشبيه بكفر، و ليست الرويه بالقلب، كالرويه بالعين، تعالى اللّه عما يصفه المشبهون و الملحدون. برهان ج 4 ص 408 ح 6.
قال سمعت اباعبداللّه... و من صام ثلاثه ايام «من شعبان» زار اللّه فى عرشه...
فى كتاب فضائل الاشهر الثلاثه قال مصنف هذالكتاب... يعنى زيارة اللّه عزوجل زيارة حجج اللّه تعالى، من زار هم فقد زار اللّه، و من يكون فى الجنه من المحل... حتى يزور هم فيها، فمحله عظيم، و زيارتهم زيارتة اللّه، كما ان طاعتهم طاعة اللّه، و معصيتهم معصية اللّه، و متابعتهم متابعة اللّه....
و فى الروايات الكثيره وردت عنهم عليهمالسلام: بانهم وجه اللّه الباقى بعد فناء كل شيى، و نشير الى بعضها هاهنا
قال سئل ابو عبداللّه عليهالسلام عن قوله تعالى «كل شيى هالك الا وجهه» فقال ما يقولون فيه؟ قلت يقولون: يهلك كل شيى الا وجه اللّه، فقال سبحان اللّه، لقد قالوا قولا عظيما، انما عنى بذالك، وجه اللّه الذى يوتى منه. برهان ج 4 ص 240 ح 1
و فى رواية اخرى: نحن وجه اللّه الذى يوتى اللّه عزوجل منه.
عن امير المؤمنين عليهالسلام: من نظر الينا فقد نظر الى اللّه...
1) . قال قلت لعلى بن موسى الرضا عليهالسلام يابن رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهما تقول فى الحديث الذى يرويه اهل الحديث، ان المؤمنون يرون ربهم فى منازلهم فى الجنه، فقال عليهالسلام يا ابا الصلت: ان اللّه تعالى فضل نبيه صلىاللهعليهوآله على جميع خلقه، من النبيين و الملائكه، و جعل طاعته و مبايعته و زيارته فى الدنيا و الآخره زيارته فقال عزوجل «من يطع الرسول فقد اطاع اللّه» و قال «ان الذين ببايعون اللّه ... فوق ايديهم» و قال النبى صلىاللهعليهوآله من زارنى فى حيوتى فقد زار اللّه تبارك و تعالى، قال قلت له يابن الرسول صلىاللهعليهوآله، فما معنى الخبر الذى رووه ان ثواب لا اله الا اله، النظر الى وجه اللّه تعالى؟ فقال يا ابا الصلت من وصف اللّه، بوجه كالوجوه، فقد كفر ولكن وجه اللّه تعالى، انبياءه و رسله و حججه عليهمالسلام، هم الذين بهم يتوجه الى اللّه عزوجل و الى دينه و معرفته، قد قال اللّه تعالى «كل من عليها فان و يبقى وجه ربك» و قال عزوجل «كلشيى ها لك الا وجهه» فالنظر الى انبياء اللّه فى درجاتهم، ثواب عظيم للمؤمنين يوم القيامه، و قد قال النبى من ابغض اهل بيتى و عترتى لم يرنى، و لم اره يوم القيامه، و قال عليهالسلامان منكم من لا يرانى بعد ان يفارقنى يا ابااصلت ان اللّه لا يوصف بمكان، و لا تدركه الابصار و الاوهام. برهان ج 4 ص 407 ح 5 .
بنابراين چنانچه ريشه محبّت و شوق ديدار در همهى موجودات نهفته شده است، و اساس و شالودهى اين گونه ديدار، ميان انسانها، و عهد و پيمان چنين ملاقات در عالم ذر گرفته شده است، چرا كه ملاقات و تجديد ديدار، نتيجه محبت و ولايتى است كه، در عالم پيشين بر محور تنها محبوب و تنها فدايى پروردگار، سيدالشهدا عليهالسلام جلوه گر شده است.(1)
و فى حديث القدسى:... جعلتكم استقبل بكم و اسئل بكم فكل شيى هالك الا وجهى و انتم وجهى لا تهلكون و لا يهلك من تولاّكم... مقدمه برهان ص 334
لذا شكوفايى محبت حق، تجلى در زيارت محبوب كرده، و اصولاً شوق ديدار به اندازهى آن چه در اخذ پيمان بوده، تجديد و آشكار گرديده و مىگردد، البته اوست كه «حبّب اليكم الايمان وزيّنه فى قلوبكم»و معناى اين كه يكايك انبياء بزرگ الهى به زيارت و ديدار سيدالشهدا عليهالسلام در زمين كربلا آمدند، با آن كه هنوز پسر پيغمبر صلىاللهعليهوآله آخرالزمان نيامده و اصولاً از شهادت وى خبرى نيست همين
1) . سئل على عليهالسلام عن الحب و البغض قال ان اللّه تعالى خلق الارواح قبل الاجساد بالفى عام فاسكنها الهواء فمهما تعارف هناك ائتلف هاهنا و مهما تناكر هناك اختلف هاهنا. بحارالانوار ج 61 ص 41 ح 12
مىباشد، چرا كه از آنان پيمان ولايت و محبت گرفته شده بود.(1)و بر آن عهد در اين دنيا تجديد ديدار مىنمايند، و پيرامون خاكى كه به جهت آن حقيقت شرافت پيدا نموده مىگردند، و بدان وسيله كسب شرافت و كمال مىكنند.
بايد گفت: پيمان ولايت و محبت و زيارت و شفاعت، از يكايك موجودات عالم گرفته شده، و كوچك و بزرگ ذرات عالم آفرينش به حسب ادراكات و شعور نهفته در درون خود، از اين ديدار بهره بردهاند، و همه موظف به زيارت سيد الشهدا عليهالسلام شدهاند، كه قرآن مىفرمايد: «ان من شيى الا يسبح بحمده» بايد گفت هيچ موجودى نيست مگر آن كه توفيق درك فيض لقا و وصال، چه با ميل و رغبت و چه با اكراه، در او هويدا مىگردد، چرا كه چنان چه به نهاد خود بنگرد، مىيابد كه حسين بن على عليهالسلام، حق زندگانى جاودانه و... بر تمام عالميان دارد، او مىيابد كه سيد الشهدا عليهالسلام بر آب و خاك و هوا، بر خورشيد و ماه ستارگان، بر انسان و جن و پرى و بر جماد و نبات و حيوان، حق حيات و زندگانى دارد، كه چنان چه ارادهى حق تعالى به بقاء عالم تعلق نمىگرفت، مىبايست پس از شهادت يگانه فدايى و محبوب پروردگار، نظام آفرينش واژگون گردد. آرى خداى بزرگ جانهاى دوستانش را گرفت و در مقابل بهشت را بر ايشان گوارا نمود.(2)
كه بهشت حقيقى مؤمنان در دنيا، كربلا، و ديدار حسين بن على صلوات اللّه عليه مىباشد. لذا از آن زمان كه دست آدم از بهشت كوتاه گرديد، او به گفتن «يا قديم الاحسان بحقّ الحسين» حزن و اندوه تازه گرفت، و پس از آن كه گناه وى بخشوده شد، به وى گفتند اى آدم اكنون به مقامى دست يافتى، كه به آن وسيله تقرب يافته و آمرزيده گرديدى، اكنون از بالاى چهار پاى خويش پائين بيا، كه اين جا سرزمين كربلا، و ميعادگاه عاشقان خون خدا، و وصال است، فرود آى و ديدارى تازه نموده، تا گمشده خويش را يافته، آيا طالب حوّا نيستى؟ لذا سيد الشهدا عليهالسلام نزد همهى انبيا شناخته شده بود، و شهادت وى نيز مشهور و مشهود آن بزرگواران بود.(1)
بنابراين چنان چه اباعبداللّه الحسين عليهالسلام شريفترين و برترين و محبوبترين آفريدهها نزد پروردگار باشد، شهادت وى نيز برتر از شهادت همه انبياء و جانشينان آنان خواهد بود و ملاقات قبر وى نيزبرتر از زيارت همهى پيامبران، و همهى آفرينش مىباشد چرا كه آن مظلوم نزد پروردگار برتر از همه انبيا و اوليا بوده، پس ديدار و زيارت قبر او نيز ملاقات همه شهدا از انبيا و اوصيا خدا قلمداد گرديده است، و در مقابل دشمنان وى نيز بدترين دشمنان خدا بر عالم مىباشند، پس يزيد نه تنها لعنت شدهى همه موجودات زمينى است، بلكه لعنت شدهى اهل آسمانها نيز مىباشد، آرى يك الماس به اندازه همه سنگريزههاى روى زمين بلكه بيشتر ارزش دارد،
به اين جهت يك ضربت شمشير امير مؤمنان على عليهالسلام در جنگ
1) . در دعاى سوم شعبان رسيده «اللهم انى اسئلك بحق المولود فى هذا اليوم الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته...»
خندق برتر از بندگى جن و انس به شمار رفته است.
چرا يك نفس كشيدن حضرت امير عليهالسلام، در ليلة المبيت بر بندگى و عبادت همه آفرينش مىارزد؟!
اينها اغراق نيست، حجّتهاى الهى نزد پروردگار محبوبترين آفريدهها هستند، يك رفتار پسنديده آنان نيز، از كردار همه آفرينش برتر است، چرا كه يك شهادت ايشان نيز به مراتب برتر و بالاتر از نابودى همه آفرينش مىباشد، براى همين است كه گريه به اندازه بال پشه همه گناهان را مىآمرزد، زيرا كه با اندكى اشك خود را با اتصال به مبدأ رحمت و شفقت، كه سيد الشهدا عليهالسلام سرچشمه عطوفت و رأفت و نرمى دل مىباشد، حقيقت خود را درك كرده و مىيابد، و شعور او نسبت به حقيقت خود، در رسيدن مصيبت، در او انقلاب درونى ايجاد نموده، و سوزش دل پيدا مىنمايد، از آن جا كه مبدأ ما از عليين مىباشد، لذا با جارى شدن، و سوزش قلب، موانع را برداشته، و خود را به عليين، و اهل بهشت مىرسانيم، و جاى هيچ گونه بُعدى نمىباشد، البته درجات اهل بهشت به مقدار همين انقلاب درونى گوناگون مىباشد، چرا كه هر كس تحّول درونى در وجود خود بيشتر يافت، سوزش دل در او بيشتر نمايان و گريهاش بيشتر خواهد بود.
پس در آن عالم، يگانه محبوب عالم آفرينش تنها فدايى حضرت حق، از سر تسليم و سراپا شيفته محبت و لقاء حق تعالى، پيمان شهادت با پروردگار عالميان بست، و در اين جهان در مقام آزمايش از جان و مال و فرزند، و هر چه منتسب به وى بود گذشت.
اكنون نيز خداى بزرگ اراده نموده، از مسير همان يكّه تاز ميدان عشق و سراپا محو ديدار و فدايى خود ديدار را تازه گردد، و چنان چه
هر موجودى اراده كسب فيض و لقاء و وصال داشت، كنار مرقد پاكيزه خون خدا آمده، و براى رسيدن به مراتب بلند، از آن سو از فيوضات حق بهره كافى گرفته، و پيمان ولايت و محبت و ديدار به شوق رضاى پروردگار و اداى ذى حق وصله پيامبر صلىاللهعليهوآله در كربلا تجديد نمايد.(1)
عن ابى عبداللّه عليهالسلام قال: من اراداللّه به الخير قذف فى قلبه حب الحسين عليهالسلام، و حب زيارته.
عن الصادق عليهالسلام من احب ان يكون مسكنه فى الجنه، فلا يدع زيارة المظلوم، قلت من هو؟ قال الحسين عليهالسلامصاحب كربلا، من اتاه شوقا اليه، و حب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، و حب فاطمه، و حب على عليهمالسلام، اقعده اللّه على موائد الجنه، يا كل معهم و الناس فى الحساب.
بحارالانوار 101، ص 66/55.
و عن ابى عبداللّه اذا كان يوم القيامه نادى مناد، اين زُوّار الحسين عليهالسلام؟ فيقوم عنق من الناس لا يحصيهم الا اللّه عزوجل، فيقول لهم ماذا ارادتم بزيارة قبر الحسين عليهالسلام؟ فيقول يا رب حبا لرسول اللّه صلىاللهعليهوآله و حبا لعلى و فاطمه عليهمالسلام، و رحمة له مما ارتكب منه... فقالاللّه... الحقوا بلواء رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، فيكونون فى ظله... بحارالانوار ج 101، ص 21.
و در قيامت نيز كه همگان مأيوسانه و سرافكنده، با كوله بارى از خطا و لغزش، ترسان و لرزان، در محضر پروردگار قدم مىگذارند، آن جا مقام شفاعت كبرى و مرتبه بلند، و بزرگوارى سيدالشهداء نيز هويدا مىگردد.(2)
مجموعه گفتار اين باب در اين روايت هويدا است، مقام گرفتن و تجديد پيمان و مرتبه شوق و محبت و هم چنين حقيقت زيارت، و پاداش آن كه شفاعت باشد.
روضة المتقين ج 5 ص 360. كافى ج 4 ص 567.
من لايحضره ج 2: ص 577. وسائل ج 10، ص ص 347 عيون ج 2 ص 265 علل ج 2 ص 459.
1) . قال ابوعبداللّه عليهالسلام... دع الناس يذهبون حيث شائوا، و اللّه ليباهى بزائر الحسين عليهالسلام اتوه شوقا اليه، و الى فاطمه بنت رسول اللّه محمد صلىاللهعليهوآله، يا ملائكتى هولاء زوار قبر الحسين عليهالسلامحبيب محمد صلىاللهعليهوآله رسولى، و محمد صلىاللهعليهوآله حبيبى، و من احبنى احب حبيبى، و من أحبّ حبيبى احب من يحبه...
2) . عن ابي الحسن الرضا عليهالسلام: ان لكل امام عهد فى عنق اوليائه و شيعته و ان من تمام الوفاء بالعهد، زيارة قبورهم، فمن زار هم رغبة فى زيارتهم، و تصديقا بما رغبوا، كان أئمتهم شفعائهم يوم القيامة.
آرى، معناى اين كه حضرات معصومين عليهمالسلام در هنگام مرگ و پس از آن، به ديدار مؤمن و نزد وى حاضر مىشوند، و او را بشارت به نعمتها و بهشت جاودان مىدهند، همين مىباشد.(1)
چرا كه مؤمن يك عمر شوق و اشتياق ديدار داشت، او به انتظار رسيدن زمانى كه حقيقت خود را باز يابد، روزگاران به تلافى ديدار قبور پاكيزه ايشان نشسته بود، اكنون كه هنگامه نگرانى و اضطراب رسيده، و نفس به گلوگاه مىفشارد، چشم به راه محبوب خود است آيا سزاوار نيست سروران جهان و آفرينش به ديدار وى آمده، و او را به نعمتها و بهشت جاودانه بشارت دهند.(2)
1) . سراپا آيات و روايت بيانگر اين حقيقت مىباشد. كه در اينجا به مختصرى از مدارك آن اشاره مىشود مجلسى رحمة اللّه عليه مىگويد: اعلم ان حضور النبى صلىاللهعليهوآله و الائمه عليهالسلام عند الموت، مما قد ورد به الاخبار المستفيضه، و قد اشتهر بين الشيعه غاية الاشتهار، و انكار ذلك لمحض استبعاد الاوهام ليس من طريقه الاخيار، بحارالانوار ج 6 ص 200.
2) . بحار الانوار ج 6 ص 200/162/ 2653 و ج 39 ص 237 و ج 45 ص 312 و ج 49ص 71 ص 244 ص 174 و مدارك اخرى ذكرها صاحب المستدرك السفينه و الذى ورد طريق العامه فى احقاق الحق چ 9 ص 459.
ان الحجة قبل الخلق، و مع الخلق و بعد الخلق.(1)
چون اراده حق تعالى بر آن قرار گرفت موجودى بيافريند، و او را برترين و كاملترين و گرامىترين مخلوقات خود معرفى نمايد، و به واسطه وى نعمتهاى بى منتهاى خود را به ديگران منّت گذارد، انوار پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام را آفريد، و آن را با كاملترين ارواح (روح القدس) خويش همراه نمود، و در پيكره مطهره خاندان عصمت جا داد.
بنابر اين آن انسان كامل، كه مقصد و مقصود همه آفرينش بوده، و حقيقت ولايت كليه گشته، و بر بزرگوارى او و ولايت او پيمان گرفته شده، همان حقيقتى است كه در زيارت جامعه مىخوانيم «اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحده» و چنين هيكله الهيه، و روح كليه مطهّره، پس از جدايى ميان بدن و روح كه مرگ حاصل مىگردد، روح ايشان پس از سه روز، دوباره به بدن بازگشته، و به مكان اوليّه خود مراجعت نموده، و در آن جا در مقام رضوان بزرگ خداوند، متنعّم به نعمات الهى هستند. در اين جا اين سؤال براى انسان تداعى مىشود پس در قبور ايشان آيا شخصى مدفون هست يا نه؟
عنوان بيانات گوناگون پيرامون اين موضوع، نيازمند به يادآورى چند نكته اساسى است، كه از لابلاى آثار و معارف بلند عصمت و طهارت عليهمالسلام استفاده مىشود.
از مجموعه رواياتى كه پيرامون روح القدس سخن گفته، چنين به
1) . بحارالانوار ج 23 ص 38 ح 66.
دست مىآيد، كه همه پيامبران و اوصياء ايشان و ملائكه مكّرم، داراى روح اختصاصى پاكيزه، كه عصمت از او نشأت گرفته مىباشند، كه از ابتدا زندگانى در كالبد پيامبران و جانشينان آنان دميده مىشود، و با آن تا كنار عرش را نظاره گر هستند، و بدان روح شرق و غرب جهان، و آسمان و زمين را سير مىكنند.
گرچه ارواح حضرات معصومين عليهمالسلام با ساير ارواح پاكيزه امتيازات فراوانى دارند،زيرا حقيقت و ريشه پيدايش آن ارواح، ارواح پاكيزه كليه الهيه، و حقيقت نوريّه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشد، چرا كه اول مخلوق و كاملترين موجود در همه مراتب از مرتبههاى آفرينش مىباشند.
گرچه اين روح داراى افراد و مراتب گوناگون مىباشد، اما برترين درجه از آن روح پاكيزه متعلق به خود پيامبر صلىاللهعليهوآله و حضرات معصومين عليهمالسلام بوده و مىباشد.
پس از توجه به اين نكته، بايد گفته شود، مرگ براى پيامبران و جانشينان آنان و ملائكه كه در حقيقت داراى روح پاكيزه مىباشند، چگونه است؟ چرا كه مرگ يعنى جدايى بدن و روح، كه مؤمن پس از خروج روح ايمانى از جسد، و خشكيده شدن روح حيوانى، كه از بخار خون تشكيل يافته، جَسَد را در قبر مىگذارد، و روح در غالب مثالى همانند بدن دنيايى به بهشت برزخى رفته، و در آنجا متنعم به نعمت خواهد بود.(1)
بحار الانوار ج 61 ص 35 و ج 10 ص 185 و ج 61 ص 50 و ج 6 ص 234/257.
1) . قال عليهالسلام «و صيرتك الروح الى الجنه،فى صوره كصورته،بحار الانوار ج 6 ص 922/268/269/270 و در جايى ديگر فرمودهاند «الروح باق الى يوم ينفع فى الصوره»
چنين گمان نشود به آن چه تاكنون گفته شد، ديگر مرگ براى اجساد و ابدان مقدسه آنان نخواهد بود،چون روح القدس براى هميشه زنده خواهد بود.
زيرا مىگوييم: اصولاً روح القدس، و روح پاكيزه همه انبيا و اوصيا، بلكه روح خاتم الانبياء و ساير معصومين عليهمالسلامرا مرگ فرا خواهد گرفت، كه حقتعالى فرمود: اى محمد صلىاللهعليهوآله اول عهدى كه پيمان او را از ميان پيشوايان گرفتم، پيمان بر ولايت على عليهالسلام بود، و آخرين كسى كه روح او را از ميان ايشان بگيرم، روح او خواهد بود.(1)
... فلما بلغت السماء الرابعه نظرت الى ملك الموت فقال لى يا محمد: ما خلق اللّه خلقا لا اقبض روحه بيدى ما خلا انت و على، فان اللّه جل جلاله يقبض ارواحكما بقدرته... بحارالانوار ج 18 ص 300 ... احقاق الحق ج 6 ص 135... اللّه يتوفى روح النبى و روح على عليهما السلام...
البته در آن هنگام نيز چون سروران عالم آفرينش، آفريده اول، و حقيقت روح كليه الهيه، و روح من الامر، و وجه باقى پروردگار مىباشند، باقى به حضرت حق مىباشند، كه همگان از فهم و درك اين معنى عاجز مىباشند.
چون حضرات معصومين عليهمالسلام مظهر و آينه تمام نماى جمال و جلال و كبريايى پروردگار مىباشند، خواست ايشان خواست خداوند، و جز خواست او چيزى نخواهند، دانش و بينش و توانايى اين بزرگواران دانايى و توانايى خداوندى است، كه احاطه قيومى بر
1) . يا محمد صلىاللهعليهوآله، على اول ما آخذ ميثاقه من الائمه، يا محمد على آخر من اقبض روحه من الائمه. بحارالانوار ج 53 ص 68
همه آفرينش دارد و همه ذرات عوالم هستى نزد آن بزرگواران و سروران و حجتهاى پروردگار پيش از آفرينش مخلوقات و با آن و پس از آن مىباشند.
بنابراين آنان كه حجت الهى و واسطه فيض ميان ممكنات و آفريدههاى پروردگار هستند، از جنبه جسم نيز براى ايشان فرقى نمىكند، در كدامين وقت و زمان و مكان باشند، چرا كه ايشان به حقيقت خود احاطه معنويه به همهى آفرينش، حتى بر حقيقت زمان و مكان نيز داشته و دارند، زيرا اول آفريده و آگاه بر همهى آفريدهها مىباشند، كه فرمود: «و شهداء على خلقه» اين كه هميشه امير المؤمنين على عليهالسلام مىفرمود: من بودم كه ابراهيمخليل عليهالسلامرا از آتش بيرون آوردم، و نجات بخشيدم، من بودم كه عيسى عليهالسلام را در گهواره
انجيل آموختم، من بودم كه موسى و هارون عليهالسلامرا از دست فرعونيان رهانيدم، من بودم كه انبياء پيشين را يارى كردم، چرا كه حقيقت نورى و روحى او، قبل از آفرينش جسم دنيايى در قالبهاى مثالى بسيار نيكو جلوه مىنمود، و يار و ياور همه انبياء بزرگ بوده است، كه فرمود: من تمامى انبيا را يارى نمودم، اما آنان مرا يارى نكردند و زود باشد كه مرا يارى كنند.
آرى خداوند خواسته برترين و شريفترين فرد جهان هستى را چنان مورد احترام و تكريم خود قرار دهد، كه به واسطه وى، ديگران را از نعمتهاى خويش بهرهمند نمايد، و آنان را مورد اكرام و يارى قرار دهد.
اما در پيامبران و اوصياء آنان گفته مىشود، چون اجسام ايشان از خالص طينت عليين بوده، كه حقيقت حيات است، لذا مرگ در ايشان
با ديگران متفاوت است، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بدن ما گروه پيامبران همانند بدنهاى اهل بهشت مىرويد.(1)
بنابراين جسم ايشان كه همچون روح بهشتيان است، و پاكيزهتر و خالصتر از روح مؤمن كامل مىباشد، به يقين در قبر باقى نخواهد ماند.
لذا مرگ در پيامبران به خروج روح پاكيزهاى كه حقيقت حيات و بقاء است مىباشد، بنابراين جسم ايشان مندرس و پوسيده نمىشود، چرا كه جسم ايشان در اختيار روح پاكيزه آنان مىباشد، پيامبر صلى اللّه عليه و آله و حضرات معصومين عليهمالسلام، حقيقت روح ايمان هستند، كه نور ايمان و عقل و علم از ايشان معنا يافته است، و ابدا شيطان را بر ايشان كوچكترين سلطهاى نيست، پس هرگز اين حقائق نورانيه از ايشان جدا نبوده است، و به تصريحات سنت مسلمّه آشكار گرديده است كه روح همه مؤمنان و صالحان روزگار، از زيادى طينت و خميره، و جسم پيامبر و معصومين عليهمالسلامآفريده شده است، و چنان چه ارواح مؤمنين تا نفح صور نمىميرند، چگونه جسمهاى ايشان عليهمالسلام، كه از خالص طينت عليّين است، مرگ داشته باشد.
اما چون مردم ايشان را پروردگار نپندارند، و در تحت قانون مرگ
1) . قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله انا معشر الانبياء ينبت اجسادنا على ارواح اهل الجنه بحارالانورا ج 16 ص 239 و فى روايه فقال لابى عبداللّه عليهالسلام، دليل ماندعى ان ترابنا يكون غضا طريا موجودا غير معدوم، عن جميع اهل الدنيا لا ينقطع، فاضطرب اضطرابا شديدا بحارالانوار ج 46 ص 310 عن على عليهالسلام... الامام يا طارق بشر ملكى وجسد سماوى و امر الهى و روح قدسى و مقام على و نور جلى... بحارالانوار ج 25 ص 172 برهان ج 3 ص 368.
همگانى درآيند،(1)
قال الله تعالى: «انك ميت و انهّم ميتّون».
لذا براى جدايى ميان روح و جسم پاكيزه آنان، نياز به سببى همچون شهادت مىباشد،(2)آن هم نه جدايى هميشگى، بلكه شوق علاقه ميان روح و جسم به امر حَقّ، مرگ سه روزه ايجاد مىكند، و از آن پس دوباره به بدن بازگشته، و به آسمان و مكان اوليه خود مراجعت مىكند، لذا پيامبر فرمود: من نزد حق گرامىتر از آن مىباشم كه بيش از سه روز مرا در زمين رها نمايد.(3)امام صادق عليهالسلام فرمود: هيچ پيامبر و جانشين او بيش از سه روز، در زمين نمىماند، با روح و استخوان و گوشت به آسمان بالا مىرود.
چرا كه بدن آنان، از خالص طينت عليين نشو و نما گرفته است، پس از مرگ نيز بايد به جايگاه اوليه خود باز گردد، چنانچه و بدون ترديد روح مؤمن به آنجا باز مىگردد. بنابراين اگر گفته شود حضرات معصومين عليهمالسلامدر حفظ و حراست مشيت الهى مىباشند، اغراق
نشده، و گرفتن روح پاكيزه آنان نيز، به دست مشيت حق است، چرا كه مرتبهاى كه جبرئيل و اسرافيل و عزرائيل و ساير ملائكه مقرب از روح پاكيزه را دارا هستند، به مراتب پايينتر از روح پاكيزه و مطهره ايشان مىباشند.
لذا چنين توانايى به وى عنايت فرموده است كه به صورتهاى گوناگون و نيكو در مكانها و زمانهاى مختلف جلوه نموده، و در نهان
يارى كننده پيامبران گذشته مىباشد كه فرمود: «كنت مع الانبياء سرا و مع النبى جهرا».
شواهد بسيار موجود است بر اين كه تمامى اين صورتهاى نمايان شده صورتهايى بوده كه خود را از قالب عنصرى دنيايى تخليه نموده است، چرا كه جسم هر شخص تكيه گاهش جسد دنيايى مىباشد، چرا كه از دنياست.
البته روشن است كه جسم و پيكره حضرات معصومين عليهمالسلام تابع اراده روحى ايشان بوده، چرا كه به هر سو خواهند وى را مىبرند، گر چه بشرى هستند كه در صورت و به مثال آدميان هستند، اما در حقيقت جسد ايشان از آن جايى مىباشد كه با تفاوت روح ما از آن جا آفريده شده است، اكنون به جهت ازدياد معرفت مؤمنين به مواردى از اين گونه ظهورات در قالبهاى مثالى اشاره مىشود.
مگر نه آن بود كه جبرئيل خود را به صورت انسان براى مريم عليهاالسلام ظاهر نمود، آن جا كه قرآن مىفرمايد: «فتمثل لها بشرا سويا».
مگر همين جبرئيل به صورت دحيه كلبى هميشه بر پيامبر فرود نمىآمد؟
پروردگار عالميان به خضر يك چنان توانايى عنايت فرمود كه توانا است كه به هر گونه و هر صورت خود را ظاهر سازد.
و همچنين گرفتارى ايوب عليهالسلام نيز به جهت ترديد در صورت مثالى على عليهالسلامبود و بر آن آزموده شده بود.(1)
مگر ملائكه به صورت بشر براى هلاك كردن قوم نوح عليهالسلام(يا ابراهيم عليهالسلام) نزد ايشان حاضر نشدند؟
مگر نه آن است كه شياطين توانا هستند به هر صورت خود را ظاهر سازند(2)؟
چنان چه حضرت موسى عليهالسلام هنگامى كه دستور نجات از بيابان تيه داده شد بر بالاى درب كوتاهى مثال صورت پيامبر و على را آويخته، و بر اسرائيليان لازم نمود كه هنگام ورود به شهر بر آن دو صورت تعظيم و تكريم نموده، سپس داخل شهر اريحا شوند.
مگر خداوند عالميان در جنگ بدر پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را به ملائكهاى كه به صورت على عليهالسلام بودند يارى ننموده است؟!(1)
يا آن كه پروردگار صورت على عليهالسلام را در بالاى آسمانها و در كنار بيت معمور، به ملائكه خود نشان نداده است؟(2)
عن جعفر بن محمد عن ابيه قالا... فلما ضربه العين ابن ملجم على راسه عليهالسلامصارت تلك الضربة فى صورته التى فى السماء فالملائكه ينظرون اليه غدوة و عشية يلعنون قاتله ابن ملجم لعنهاللّه... فلما قتل الحسين بن على هبطت الملائكه و حملت حتى اوقفته مع صوره على فى السماء الخامسه فكل ما هبطت الملائكه من السماوات... لعنوا يزيد و ابن زياد و قاتلى الحسين ابن على الى يوم القيامه قال الاعمش قال لى الصادق عليهالسلام هذا من مكنون العلم و مخزونه لا تخرجه الا الى اهله. اسرار الشهاده ص 455.
چنان چه وقتى پيامبر به معراج تشريف بردند صورتهاى مثالى نورى و روحى امير مؤمنان و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام را ديدار نمودند.
1) . بحارالانوار ج 19 ص 285 و ج 41 ص 99 و مدينة المعاجز ص 142.
2) . قال النبى ليلة اسرى بى الى السماء فبلغت السماء نظرت الى صورة على ابن ابيطالب فقلت حبيبى جبرئيل ما هذه الصورة، فقال جبرئيل اشتهت الملائكه ان ينظروا الى صورة، على فقالوا ربنا ان بنى آدم فى دنيا هم يتنعمون غدوة و عشية بالنظر الى على بن ابيطالب حبيب حبيبك محمد و خليفته و امينه فمتعت بصورته قدر ما تمتع اهل الدنيا به، فصور لهم صورة من نور قدسه عزوجل فعلى عليهالسلامبين ايديهم ليلاً و نهارا يزورونه و ينظرون اليه غدوة و عشية.
آيا هنگام وضع حمل خديجه و فاطمه زهرا و فاطمه بنت اسد چهار بانوى مجلله بهشتى نمودار نگرديدهاند؟
آيا پروردگار عالميان صورت مهدى عليهالسلام را به ملائكه خود در آسمانها نشان نداد؟ كه با اين شخص از آنان انتقام خواهم كشيد؟
چنان چه حضرت امير عليهالسلام صورت پيامبر را بر مسجد قبا به ابوبكر نشان داد.
آيا امام مجتبى عليهالسلام پرده از كنار تربت پدر بزرگوار خويش كنار نزد؟ و انبياء بزرگ را در آن جا ديدار نكرد؟
همان گونه كه شب يازدهم محرم پيامبر و على و فاطمه و امام مجتبى عليهمالسلام و ساير پيامبران در كربلا به ديدار سالار شهيدان آمدند
چنان چه امام سجاد عليهالسلام فرمود: از اين مردم بپرس آيا على بن الحسين مىتواند خود را به صورت فرزند خويش امام باقر عليهالسلام ظاهر سازد؟ و موارد گوناگون ديگر كه عنوان نمودن آنها نياز به كتابى جداگانه دارد.(1)
اصولاً كسانى كه خود تغيير دهنده صورتها به شكلهاى گوناگون مىباشند آيا از تغيير دادن صورت خود به شكلهاى گوناگون نيكو عاجز خواهد بود؟ هرگز!
چنان چه ابن شهر آشوب در قضيه مالك اشتر و آب آوردن وى و تغيير يافتن صورت او به صورت حجل و يزيد و معاويه را يادآور شده
1) . بحارالانوار ج 27 ص 303 ح 4 و ج 46 ص 131 و ج 27 ص 305 ح 5 الى 9 توحيد صدوق ص 126 قال المجلسى بعد ذكر هذه الاخبار: ان الظاهر ان رؤيتهم فى اجسادهم المثاليه او ارواحهم المجسّمة و لا يبعد اجسادهم الاصلية ايضا و الايمان الاجمالى فى تلك الامور كاف للمتدّين المسلم لما ورد عنهم، ورّد علم تفاصيلها اليهم.
و ناگزير آن را از عجائب و غرائب و شئونات امير مؤمنان عليهالسلام پنداشتهاند.(1)
پس يكايك حضرات معصومين عليهمالسلام توانا هستند در يك زمان صورتهاى مثالى بسيارى داشته باشند در حالى كه بدن عنصرى آنان در يك مكان مستقر باشد چنان چه حضرت سجاد عليهالسلام به مردى از اهل يمن كه نزد وى بود فرمود: از وقتى كه بر ما وارد شدهاى چهار هزار عالم را سير نموده و از مكان خويش حركت نكردهام.
اكنون آيا حضرات معصومين محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين كه داناتر و تواناتر و برتر و شريفتر و گرامىتر نزد پروردگار عالميان از همه موجودات و همه جهان آفرينش مىباشند نخواهند توانست خود را به صورتهاى گوناگون در مكانهاى مختلف ظاهر سازند؟
خود فرمودند: «نحن وجه اللّه الذى نتقلب بين اظهركم»
چنان چه در زيارت مىخوانيم: سلام بر شما كه چشم بيناى الهى هستيد، شهادت مىدهم كه سلام مرا مىشنويد و جوابگوى آن مىباشيد.
لذا چه بسيار روايت وارد شده است كه خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام بر بالين محتضر در هنگام مرگ ظاهر مىشوند و اين حقيقت بيانگر آن است كه آن بزرگواران توانا هستند كه در يك لحظه در مكانهاى گوناگون با صورتهاى نيكو خود را ظاهر ساخته و جلوه نمايند.
چنان چه سيد شهدا عليهالسلام در مجلس ابن زياد لعنة اللّه بود و قرآن
1) . بحارالانوار ج 42 ص 35.
تلاوت مىنمود و در واقعه حضور انبياء عليهمالسلام بزرگ در صحنه كربلا حضور داشت.
اكنون گفته مىشود: آيا يكايك حضرات معصومين عليهمالسلام را در قبرهاى محفور خود مدفون ننمودهاند؟ و آيا آن چه كه انبياء بزرگ و جانشينان آنان و سايرين از زيارت بهره برده و مىبرند چه بوده است؟
از سوى ديگر اكنون مؤمنان و صالحان روزگار چه چيز را در قبر زيارت مىكنند؟ و آيا آن چه در ملاقات انبيا عليهمالسلام در زيارت سالار شهيدان حسين بن على عليهالسلام مورد ديدار بوده آن چگونه و چه بوده است؟ اينها پرسشهايى است كه پس از توجه و اعتراف و اعتقاد به دو نكته قبل ايراد مىگردد. چون قبر روزنهاى است كه به سوى عالم برزخ گشوده مىشود بدون ترديد ارواح مؤمنين پس از سؤالات نكير و منكر در قالب مثالى به بهشت برزخى رهسپار مىشوند، و در آنجا متنعم به نعمتها مىباشند.
از سوى ديگر: آشكار است كه بدنهاى مقدسه حضرات معصومين عليهمالسلام با ساير بدنها تفاوتهاى آشكارى داشته و دارد و آن چه تاكنون ما نيز در صدد بيان آن بودهايم اختصاص به خاندان بزرگ محمد و آل محمد عليهمالسلام دارد و هيچ كس را سزاوار مقايسه و سنجش با ايشان نبوده و نيست. لذا در اين مورد عدهاى گويند پس از جدايى ميان روح و بدن از براى يكايك ائمه معصومين كه با شهادت براى ايشان تحقق پيدا مىنمايد روح پاكيزه آنان از جسد اصلى ايشان جدا شده پس از آن به آسمان بالا مىرود و پس از سه روز يا چهل روز به مكان دفن باز مىگردد و پس از آن با بدن اصلى اوليه با گوشت و استخوان و ساير ارواح مختصه خويش به آسمان باز مىگردد و در
كنار عرش پروردگار متنعم به نعمتهاى پروردگار خواهد بود كه در خصوصيات روح پاكيزه فرمودهاند «لا يفارقهم و لا يفارقونه»(1)
و آن چه كه در قبرهاى ايشان به جاى مىماند، يكى از قالب هايى است كه در همه جا داشتهاند او نيز همانند ساير بدنهاى مادى دنيايى مىباشد.
عدهاى ديگر گويند: پس از آن كه روح پيامبران از جسدهاى پاكيزه ايشان جدا شد، روح القدس در قالب مثالى برزخى خواهد بود و آن چه كه به آسمان بالا مىرود، همان روح با اجساد مثاليه برزخيه مىباشد، همانند آن چه را كه براى مؤمنين عنوان مىدارند، لذا آنان را در اين قانون با همگان از نيكان روزگار شريك مىدارند. عمده دليل اين گروه فرمايش امام صادق عليهالسلام مىباشد آن جا كه فرمود: هر گاه به ديدار اميرالمؤمنين على عليهالسلام به عنوان زيارت مهيا شوى آگاه باش كه از استخوانهاى آدم عليهالسلامو بدن نوح و جسم حضرت امير عليهالسلام ديدار مىكنى.(2)
بايد گفت البته آن شخص كه به زيارت مىرود در مكان قبر آن بزرگواران جز استخوان و هيكل مدفون شده چيز ديگرى نمىيابد اما توجه به اين مطلب نيز ضرورى است اين كه گفته شد، بدن مثالى پيامبران و اوصيا مىباشد يعنى مثال همان را كه در زمان زندگانى داشتهاند و خضر در مكانهاى گوناگون آن را دارا مىباشد ايشان نيز دارند. اين گونه تحليل طريق جمع ميان آن روايتى است كه فرمودند:
موسى عليهالسلام جسد يوسف را همراه خود به بيت المقدس آورد، يا فرمايش حضرت امير عليهالسلام به اهل شوش كه جسد دانيال هويدا گشته است، و يا آن كه در زمان متوكل لعنه اللّه قبر سيد الشهدا عليهالسلام را شكافتند و بدن مطهر وى را بر روى بوريا يافتند. و چنان چه پذيرفته شد كه آن چه در قبر مدفون گرديده، اجساد اصليه ايشان عليهمالسلاممىباشد، و در اين قانون با همه مؤمنان يكسان مىباشند اينها با رواياتى كه فرمودند: پس از سه روز با گوشت و استخوان و روح به آسمان بالا مىروند و براى هميشه در كنار عرش در نعمتهاى پروردگار غوطه ور هستند منافات خواهد داشت.(1)
قال سمعت اباعبداللّه عليهالسلام يقول لا تمكث جثة نبي و لا وصى نبى فى الارض اكثر من اربعين يوما. بحارالانوار ج 100 ص 130 ح 17.
و الروايات بهذالمضى كثيرة راجع الى البحار مجلد 27 ص 305 ح 4/5/6/7/8/9/12/13.
روى عن النبى انا اكرم على اللّه منان يدعنى فى الارض اكثر من ثلاث. بحارالانوار ج 100 ص 131.
اصولاً حقيقت خميره بزرگان عالم آفرينش محمد و آل محمد عليهمالسلام هم چون ارواح مؤمنين لطافت فوق العاده دارد و جسدهاى ايشان تابع اراده ارواح پاكيزه آنان بوده كه به هر كجا خواهند آن را مىبرند.
لذا تفاوتهاى بسيار در بدنهاى آن بزرگواران و ابدان سايرين است، چرا كه اگر روح مؤمن به آسمان برده شود اما جسم امام عليهالسلام با آن كه حقيقت روح مؤمن است چنين نباشد، در اين صورت هيچ گونه جدايى و برترى ميان ايشان و ديگران نخواهد بود.
1) . كافى ج 4 ص 567 ، من لايحضر الفقيه ج 2 ص 345 ، بحار ج 100 ص 130 ، روضه المتقين ج 100 ص 130 ح 17.
عبداللّه بن بُكير گويد: كنار خانه خدا با امام صادق عليهالسلام ملاقات نمودم عرض كردم يا بن رسول اللّه چنان چه قبر سيد شهدا حسين بن على عليهالسلامشكافته شود آيا او در قبر يافته مىشود؟ امام صادق عليهالسلام در ابتدا فرمود: چه سؤال بزرگى نمودى آنگاه فرمود:
جد ما حسين عليهالسلام با پدر و مادر و برادر در منزلگاه رسول خدا روزى مىخورد، او در طرف راست عرش بر كرسى عظمت و بزرگوارى تكيه زده است.(1)...
شايد به گمان آيد چون عبداللّه مىپنداشت كه اجساد طيّبه انبيا و اوليا، مانند سايرين مىپوسد امام عليهالسلاماين معنا را بر او خاطر نشان داشته كه كسى كه جايگاه او در عرش باشد، چگونه جسد مطهّرش پوسيده مىشود.
گمان مىشود كه عبداللّه بن بُكير از سيد الشهدا عليهالسلام پرسيد: زيرا نسبت به ساير معصومين عليهمالسلام يقين داشت كه اجساد آنان به آسمانها صعود مىكند او از آن جا كه پيكر سيد الشهدا اباعبداللّه روحى لنفس الفداء را پاره پاره و سر جدا شنيده بود براى او مورد سؤال بود لذا از آن حضرت پرسيد.
از سوى ديگر چنان چه روشن و مبرهن است كه دانايى و توانايى امام از دانايى و توانايى پروردگار بوده كه به هر چه دانا و توانا هستند و فرقى ميان زندگانى و مرگ در اين جهت ميان ايشان نبوده و نيست، پس اين خاندان عصمت و طهارت توانا هستند در صورتها و قالبهاى مثالى نيكو ظاهر شوند.
بنابراين پس از گذشت از اين دنيا و جدايى چند روزه ميان بدن و
1) . بحارالانوار ج 27 ص 300 ح 4.
روح، و بازگشت جسم و روح به مكان اوليه خود، آن چه كه در قبر محفور باقى مىماند، يكى از آن صورتهاى مثالى نيكويى است، كه به عنوان تجديد پيمان با حقيقت ولايت، و روح القدس به يادگار ميان انسانها گذارده شده است، همان است كه مورد ديدار و زيارت واقع مىشود.
علامه بزرگوار مرحوم دربندى در توجيه اين گونه فرمايشات خاندان عصمت اينگونه عنوان داشته كه روايات از باب تقيه وارد شده است چرا كه معصومين عليهمالسلام القاء اين گونه شبهات مىنمودند تا قبور آن بزرگواران از صدمه خلفاء ستمگر و بنى العباس محفوظ بماند.(1)
ناگفته نماند، با چنين وصف بايد گفت: پس چرا با يادآورى آن بزرگواران، مع الاسف قبر سيد الشهدا عليهالسلام مورد تهاجم و تجاوز متوكل عباسى لعنه اللّه واقع شد، و اين گونه سخنان مانع تجاوز به حريم مقدس آن مظلوم نشد. اصولاً يادآورى اسرارى هم چون بالا رفتن بدنهاى ايشان ميان گروه سنىهاى منكر حقوق خاندان معصومين عليهمالسلام با اساس تقيّه منافات داشته و دارد.
آرى، آن انسان كامل و شريف كه برتر از جن و ملك و ساير موجودات كه تحمل ولايت نموده و حقيقت ولايت كليه گشته و مقصد و مقصود عوالم گوناگون و از براى او پيمان گرفته شده، و به مقدار پذيرش ولايت او پاداش داده شده است، همان حقيقت محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين مىباشند.(2)
آنان را به برترين مرتبه از مراتب روح پاكيزه گرامى داشته، و جسم ايشان عليهمالسلام را از خالص طينت بهشت فردوس، كه خميرهاش به مثال ارواح بهشتيان مىباشد، به هم آميخت، كه در زيارت جامعه مىخوانيم «اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحده طابت و طهرت بعضها من بعض» چنان نيرو و توانايى به آنان عنايت فرمود، كه خود را با بدنهاى مثالى در قبر گذارده باشند و خود به آسمانها عروج نمايند مگر نه آن است كه جسد پاكيزه عيسى مسيح عليهالسلام به آسمانها عروج نموده است؟
چرا كه صعود به آسمانها با گوشت و استخوان براى حقيقت روح كليه الهيه امرى آسان مىباشد، زيرا جسم آنان هم چون روح ما از جوهره بهشتى است.
پس از بيانات گذشته يادآورى اين نكته لازم است كه هر آن چه از دعاها و زيارتها كه در هنگام ديدار با قبور مطهره ايشان وارد شده، و رنگ استحباب به خود گرفته است تماما بيانگر آن است كه پيمان ولايت و محبت در اين ديدار تازه گردد، و چون ايشان واسطه فيوضات پروردگار ميان آفرينش مىباشند، از مسير اين بزرگواران كسب تقرب پيدا شود، زيرا ايشان احاطه بر عوالم گوناگون دارند، لذا هر كه نزد قبور ايشان به عنوان زيارت و تقرب به خداوند حاضر گردد، بر او آگاه بوده، و با مهربانى و رأفت از خداوند طلب حوائج او را مىنمايم، آرى كور و كر و لال و مفلوج و تمام بيمارىهاى زمين گير را شفا مىدهند، بلكه به خواست خداوند مرده زنده مىكنند، تمامى اين گونه كرامتها بزرگوارى است، كه حق تعالى آنان را به آن وسيله گرامى داشته است.
پروردگار عالميان حقيقتى دانا و توانا ازلى و ابدى است كه هيچ گونه و به هيچ وجه به پندارها و تفكرات احاطه و شناخته نشود كه هر چه صاحبان خرد و دانايان گويند آفريدهى افكار كوتاه ايشان و محيط فكرهاى ناقص آنان مىباشد كه در نتيجه توحيد آنان شرك خواهد شد.
آن گاه كه خواست پروردگار بر اين قرار گرفت گنج پنهان خود را آشكار سازد، از نور فروزان اولين و برترين محبوب آفرينش نورى آفريد، كه همه موجودات را واله و شيداى او نمود، بلكه خود مشتاق و خون بهاى او گرديد، آن هنگام كه نه عرش و كرسى و لوح و قلم بود و نه خورشيد و ستاره و ماه، آن زمان كه هيچ موجود كوچك و بزرگى به هيچ وجه واقعيتى نداشت، او هزاران هزار روزگار محو ديدار جمال و جلال و بزرگوارى خداوند روزگاران سپرى نمود، و پروردگار بزرگ را مجذوب حركات شورانگيز مستانه خود نموده بود، به گونهاى كه حق تعالى قسم ياد نمود، چنان چه شما نبوديد، هيچ موجودى را نمىآفريدم، زيرا خواست او بر آن قرار داشت كه از مسير وسيله، موجودات را بهرهمند سازد، آن گاه بزرگوارى و سلطنت و توانايى و دانايى و حكمت خود را بر اندام او پوشانيد، چشم او را بينا، گوش او را شنوا، زبان او را گويا، خواست او را خواست خود، رضاى او را رضاى خود، ديدار او را ديدار خود، آمد و شد او را آمد و شد خود و... آن را از براى او خواند، خلاصه ملك و ملكوت را نزد حقيقت ولايت كليه و روح پاكيزه و آن هيكل الهيه فرمانبردار گرداند، و سپس از حركات شورانگيز وى كه در حال بندگى محو جمال يار
گرديده بود، اساس هستى را پايه گذارى كرد.
عرش را آفريد او را دو گوشواره آن قرار داد، سپس با خط نور كنار آن نوشت حسين عليهالسلام چراغ هدايت، و كشتى نجات است، آن گاه به قلم خطاب نمود بنويس، چون سخن از بزرگوارىها و فداكارىها و حركات مجذوبانه وى به ميان آمد، اولين گفته و نوشته لوح و قلم نيز يادآورى فداكارى و جانبازى اسوه ايثار و شهادت گرديد، چون آسمان و زمين را به پا داشت، سيد الشهدا عليهالسلام را زينت بخش آن به جهانيان معرفى نمود، بلكه بزرگوارى او را نزد اهل آسمانها به مراتب بيش از آن چه ميان اهل زمين است مورد گفتگو قرار داد.
به يك سجده شكر كه در مقابل چنين شكوه و بزرگوارى كه حق تعالى به او عنايت نموده بود، صد و بيست و چهار هزار پيامبر بزرگ را به گرداگرد خود همچون حاجيان مشغول طواف و سپاس گذارى يافت.
چنان چه ارادهى آفريننده جهان به آفرينش انسانها قرار گرفت، اعتراض ملائكه گوش فلك را پر نمود، و گفتند: بارالها اين انسان متمرّد و خودخواه، و نافرمان به چه كار آيد، خطاب ملوكانه صادر گرديد كه خود چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد، «انى اعلم ما لا تعلمون»
امام عليهالسلام مىفرمايد: ملائكه نظر به شهادت مظلومانه سالار شهيدان سرور آزادگان جهان نمودند، لذا خطاب گرديدند، آيا ميان شما چه بسيار ملائكه مقرب «فطرس، صلصائيل، دردائيل» نبودند كه در اثر نافرمانى از مقام خود سقوط نموده بودند؟ آيا اين مظلوم جان باخته، فرزند پيغمبر بال و پر تازه به ايشان نداد؟ مگر شما به جهت توسل و
نزديكى به بارگاه من او را نزد من شفيع نكرديد؟ اكنون من براى همه عالميان و آدميان و اهل زمين شفيعى قرار دادم، كه همه لغزشهاى بزرگ در مقابل بزرگى و بزرگوارى و شهادت او كوچكى مىكند كه حسين عليهالسلام باب مبتلى همه موجودات است، آرى خود خواستهام او را شهيد ببينم، و خود خون بهاى او مىگردم كه در حديث قدسى مىفرمايد، هر كه مرا طلبيد مرا يافت، و هر كه مرا يافت مرا شناخت، و هر كه مرا شناخت، واله و شيداى ديدار من شد، و هر كه دلباخته من شد او را دوست مىدارم، آن گاه او را به شهادت مىرسانم، سپس خود خون بهاى وى مىگردم.
اكنون هر آفريدهاى به واسطه آقاى شهيدان جهان حسين بن على عليهالسلامبه سوى من تقرّب جويد، و به ديدار او كه ديدار من است نائل آيد، به خاطرخواهى او وى را مىبخشم، و او را مورد الطاف شايانه خود قرار مىدهم.
چنان چه هميشه يادآور شدهايم و از توحيد خالص مؤمنان روشن بوده كه حق تعالى حقيقتى است كه ذات او به هيچ گونه شناخته نمىشود، بلكه تمامى آمد و شدها و تجلى ديدارها و ملاقاتها، ديدار اولياء حق محمد و آل محمد عليهمالسلامخوانده شده است.
با توجه به اين نكته امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: در هر شب جمعه حق تعالى با ملائكه و همه پيامبران از آدم تا خاتم و جانشينان آنان و يكايك معصومين عليهمالسلام به ديدار مظلوم كربلا حسين مرتضى صلوات اللّه عليهما مىآيند.(1)
قال ابو عبداللّه عليهماالسلام... و اللّه يزوره فى كل جمعه يهبط مع الملائكه... و يقعد معه و يصافحه...
عنه عليهالسلام من زاره او بات عنده ليلة كان كمن زاراللّه فى عرشه، قلت كمن زاراللّه فى عرشه؟ قال نعم اذا كان يوم القيمة كان على عرش اللّه عزوجل اربعة من الاولين و اربعة من الاخرين فاما الاوّلون فنوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهمالسلام و اما الآخرون محمد و على و الحسن و الحسين عليهمالسلام عيون ج 2 ص 259 ح 20
قال الصدوق معنى قوله كان كمن زاراللّه فى عرشه ليس تشبيه لان الملائكه تزور العرش و الوذبه، و تطوف حوله و تقول نزور اللّه فى عرشه، كما نقول نحجّ بيت اللّه الحرم و نزور اللّه لان اللّه تعالى ليس بموصوف بمكان، تعالى عن ذلك علوا كبيرا.
1) . عن صفوان قال قال ابى عبداللّه عليهالسلام لما اتى الحيرة هل لك فى قبر الحسين عليهالسلامقلت و تزوره جعلت فداك قال : و كيف لا ازوره؟ و اللّه يزوره فى كل جمعه يهبط مع الملائكه اليه و الانبياء و الاوصياء و محمد صلىاللهعليهوآله افضل الانبياء و نحن افضل الاوصياء فقال صفوان جعلت فداك فنزوره فى كل جمعه حتى ندرك زيارة الرب قال نعم يا صفوان الزم تكتب لك زيارة قبر الحسين عليهالسلام و ذلك تفضيل. بحارالانوار ج 101 ص 60 ح 32 كامل الزيارات ص 112.
اكنون بايد گفت: خداوند آن هم در شب جمعه، با آن تشكيلات وسيع به ديدار مىآيد يعنى چه؟
مقصود آن است كه همان حقيقت ولايت كليه نوريه، و فانيه در جمال و لقاء نور عظمت پروردگار، كه در كنار عرش سكنى گزيده است.(1)
«... اما تعلم انه من خاف لخوفنا اظله اللّه فى ظل عرشه و كان محدثة الحسين عليهالسلامتحت العرش» و فى روايه «من زار الحسين كان من محدثى اللّه فوق عرشه».
و فى روايه «من زاره يوم عاشورا فكانما زار اللّه فوق عرشه».
و فى روايه «و يوسمون فى وجوههم بميسم نور عرش اللّه هذا زائر قبر خير الشهداء...» معالى السبطين ج 1 ص 85.
توضيح بيشتر را در ديدار خدا از كربلا عنوان داشتهايم بدان جا مراجعه شود.
با ملائكه بزرگ و ارواح پيامبران، و برترين روح پاكيزه، و1) . عن ابى عبداللّه عليهالسلام «ان الحسين عليهالسلام عند ربه عزوجل ينظر الى معسكره و من حلّه من الشهداء معه».
يكايك خاندان معصومين عليهمالسلام، مشتاق ملاقات گرديده، و به ديدار مظهر وجه، و عظمت پروردگار، ديدارى تازه مىكنند، زيرا هنگامه فرود آمدن بركات و فيوضات به ممكنات است، كه از جانب مشيت الهى، به سوى آينه حق نماى وجه و جمال سرازير گشته، چرا كه حسين بن على عليهالسلام وسيله و واسطه فرود الطاف و بركات پروردگار مىباشد. در اين جا دو نكته لازم به بيان است: يكى آن كه چرا شب جمعه اختصاص به ملاقات گرديده؟ ديگر آن كه چرا عالى به ديدن دانى آيد؟ بايد گفت: اولاً جمعه روز تجديد پيمان است.(1)
روز عهد معهود بر ولايت است، روز گرفتن پيمان بر مظلوميت سيد شهدا عليهالسلام، و روز عزت و شادمانى مؤمنين بر ولايت است، روزى است كه عنايات حق تعالى به وسيله اباعبداللّه الحسين عليهالسلام به همه جهانيان خصوصا به زائرين آستانش سرازير مىگردد.
شب جمعه شب تثبيت امر است، شب امضاء حكم است، شب ايصال حكم فيض پروردگار است، چنان چه در شب قدر امورات يك
1) . قال قال ابوجعفر عليهالسلام... فقال يا جابر سمى اللّه الجمعة جمعة لان اللّه عزوجل جَمَعَ فى ذلك اليوم الاولين و الاخرين، و جميع ما خلق اللّه من الجن و الانس، و كل شيى خلق ربنا و السموات و الارضين و البحار و الجنه و النار و كل شى خلق اللّه فى الميثاق فأخذ الميثاق منهم بالربوبيه و لمحمد و لعلى بالولايه بحارالانوار ج 24 ص 400 عن جعفر بن محمد قال... فواللّه ان اروحنا و ارواح النبيين تنال العرش كل ليلة جمعة... بحارالانوار ج 6 ص 144 عن ابى الحسن الاول قال سمعته يقول: خلق اللّه الانبياء و الاوصياء يوم الجمعة و هو اليوم الذى اخذ اللّه ميثاقهم... بحارالانوار ج 15 ص 22 عن ابى عبداللّه عليهالسلام قال من زار الحسين عليهالسلام فى كل جمعة غفراللّه له البتة و لم يخرج من الدنيا و فى نفسه حسرة منها و كان مسكنه فى الجنه مع الحسين ابن على عليهالسلام. بحارالانوار ج 101 ص 96/17.
سال همه آفرينش به دست باكفايت صاحب الامر روحى لتراب مقدمه الفداء ارسال مىگردد، و تا سال آينده به مرحله اجرا گذارده مىشود، امّا قدر حسين عليهالسلام كجا و قدر صاحب الامر عليهالسلامكجا...
و ثانيا بايد گفت: جسم و طينت و روح و نور و مشيت و امر و حكم الهى، كه همه اين شئونات حقيقت محمد و آل محمد عليهمالسلام است، يك جوهره مىباشند، آرى حسين بن على عليهما السلام يك حقيقتى است كه گاهى در عرش، و گاهى ميان ملائكه، و گاهى بر زمين كربلا، و گاهى ميان دلهاى دوستانش جا دارد، چرا كه شرافت آن مكان نيز به جهت آن مظلوم عالم است، اما چون اراده خللناپذير حق بر آن قرار گرفته، كه در تمام آفرينش مكانهاى پاكيزه به جهت اتصال به منبع ولايت محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم طريق فرود بركات گردد، كه همه موجودات از آن بهره كافى گرفته، و در گرفتارىها و مشكلات به آن جا پناه برده و بدان وسيله خود را نجات بخشند، لذا در اين دنيا بهترين مكان «كربلا» نيز محل ورود و خروج حقيقت ولايت و جايگاه فرود عنايات رحمانيه و رحيميه حق گرديده است.
جبرئيل نازل شده و فرمود: پروردگارت سلام مىرساند و بشارت
اين مولود پاكيزه را به تو مىدهد، او فدايى من است، خاطر غمناك زهرا عليهاالسلام را بگو از اين حادثه محزون نباشد، خود خواستهام او را آغشته به خون بينم، و پاداش شما آن است كه امامت و جانشينى تو را در اولاد او قرار مىدهم، آن جا كه فرمود: «و وصينا الانسان بوالديه حملته كرها و وضعته كرها»
چنان پروردگار شيفته جان و روح و خون خود گرديده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند على اعلى در اين ساعت به بهترين صورت
بر من نمايان گرديد و فرمود: اى محمد صلىاللهعليهوآله آيا حسين عليهالسلام را دوست دارى گفتم آرى حسين عليهالسلام ميوه دل من، نور چشم من، پوست مابين بينايى من، ثمره قلب من است، آن گاه دست خود را بر سر حسين عليهالسلام نهاد و فرمود: اى محمد اين مولود بر شما مبارك باد، بركات و درودها و رحمت و رضوان من بر او باد، هر آينه او از ابتداى دنيا تا انتهاى آن آقاى شهيدان مىباشد، او آقاى جوانان همهى آفريدها است، و پدر او برتر از او مىباشد سپس حق تعالى فرمود: اى محمد سلام مرا به او برسان، و او را بشارت ده كه او پرچم هدايت و راهنماى دوستان من است، ميان اهل آسمان و زمين و جنيان و انسانها، نگهبان و شاهد و خزينه دار دانش و حجت بر آفريدهاى من او مىباشد.
آن چنان خداى بزرگ او را به عنايات خاصه خود مورد توجه قرار داده است، كه يكايك مضامين فرمايشات او بيانگر مقام بلند پايه سالار شهيدان اباعبداللّه الحسين عليهالسلام مىباشد.
رفتار و گفتار برجستهاى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به مظلوم كربلا سيّد الشهداء عليهالسلام ظاهرگرديده است گوياى شوق فراوان او نسبت به ديدار او است، آرى همان دستى كه در شب معراج خداى اكبر بر كمر پيامبر خود گذارد، كه احساس خنكى آن تا هنگام مرگ بر قلب رسول خدا مشاهده مىشود، اكنون همان دست بر سر مقدس سيد شهيدان جهان قرار مىگيرد.
گر چه به ظاهر گوياى افاضات و رحمتهاى واسعه مخصوصهاى است كه بر قلب و مغز، دو عضو رئيسه بدن نهاده شده، و هر دو را واله و شيداى حق نموده است.
اگر چه يك آيه پيامبر را پير نمود، اما دستى كه بر كمر و موضع
قلب نهاده شد، تسكينى بود كه در مقابل مصيبات طاقت فرسايى بوده است كه بر قلب آن اسوهى آفرينش نشسته، آن هم به جهت آزارى بوده، كه بر ذريّه و پاره تن و روح و جان او حسين عليهالسلام وارد شده است، اما دستى كه بر سر نهاده شد، آن نيز آرامشى است كه آيه صبر بر لبان او هويدا گرديده، چرا كه ديرى نمىپايد، كه اين سر نيز در راه لقاء و وصال حق از بدن جدا شده و آواره هر كوى و برزن مىشود اما اين كجا و آن كجا...
چنان چه يك جمله كه بيانگر اشتياق و وله حق تعالى را در اين ديدار خواسته باشيم، همين بس كه فرمود: سلام مرا به حسين عليهالسلام برسان، به به، عجب مولود مبارك، كه درودهاى من و بركات و رحمتها و رضايتهاى من از براى او باشد.
با آن كه سيد الشهداء عليهالسلام اساس و ريشه همهى نعمتها و بركتهاى مادى و معنوى است و مجموعه رضايت حق در او خلاصه شده است او جايگاه رحمت بى منتهاى حق گرديده است اكنون چه شده كه حق تعالى او را اين گونه مخاطب مىسازد.
بايد گفت: اكنون كه بهترين و برترين فرد عالم آفرينش را آفريدم، و او را فدايى خود يافتم، بهاء و قيمت خون او آن است كه دوست دارم عنايات و رحمتها و الطاف و افاضات و رضايتها و بركات رحمانيه و رحيميه خود را كه از جانب من به همهى موجودات فرود مىآيد، از جانب او و به وسيلهى او جارى كنم، كه رضوان و رحمت بزرگ و بى منتهاى من او مىباشد. چرا كه نگهبان و حافظ و گواه ميان همه آفريدههاى من حسين عليهالسلام است، لذا چه مىشود كه مشتاقان ديدار و وصال حق و عاشقان ديدار و لقاء پروردگار نيز به ملاقات و
زيارت قبر آغشته به خون شيفته حق روند، و از جانب او به وصال حضرت حق وجل و علا ديدارى تازه كنند.
چرا كه سيد الشهداء عليهالسلام هر چه داشت از جان و مال و فرزند، فدايى حق نمود، اكنون خداوند نيز خواسته، همهى آفرينش از مسير او به وى تقرب جويند و كمبودهاى خويش را جبران كنند.(1)
عن الصادق عليهالسلام ان اللّه تعالى يتجلى لزوار قبر الحسين قبل اهل عرفات فَيَفْعَلْ بهم و يقضى حوائجهم و يغفر ذنوبهم و يشفعهم فى مسائلهم...
فى رواية... فاذا اتاه اللّه ناجاه اللّه فقال اللّه عبدى سلنى اعطك ادعنى اجبك...
فى رواية... من زاره كان اللّه من وراء حوائجه و كفى ما اهمه من امر دنياه...
و فى رواية... و ان اللّه نظرلك و ذخرها لك عنده...
و فى رواية... فكانما زاراللّه و حق على اللّه ان لا يعذبه بالنار...
آن هنگام كه سخن از پيمان شهادت مىشود، براى پيامبرش اينگونه عنوان مىدارد:(2)اى محمد صلىاللهعليهوآله حسين با من چنين پيمان بسته، كه خود را فدايى من كند، من نيز مقام شفاعت كبرى خود را به وى عنايت كنم و جان او و دوستانش و اموال ايشان را مىستانم و در مقابل بهشت برين را به ايشان بخشيدم آيا راضى شدى؟
اين جا ابتدا ولادت آن مظلوم جان باخته بود، كه به عنوان تسلى خاطر پيامبر و صديقه طاهره، پروردگار عالميان بر پيامبر ظاهر گرديده، و آنان را با ابراز احساسات خداگونه خويش آرامش مىبخشد.
اما گاه گاهى سخن از ديدار حبيب و محبوب به ميان مىآيد و در
مقام اسماء و صفات ظاهر مىگردد و با فدايى خود به نجوى مىنشيند مگر پيامبر به مردم نفرمود خدا با على نجوى مىكند؟! مگر موسى در كوه طور با پروردگار خود نجوى نداشت؟! اكنون چه مىشود دمادم شهادت كه فرا مىرسد، يك بار ديگر با تنها فدايى و ياور خود مخفيانه، راز و نياز عنوان دارد، و او را مورد الطاف شايانه و شاهانه دوست قرار گيرد.
أنس مىگويد: همراه سيد الشهداء عليهالسلام بودم كه آن حضرت در كنار قبر خديجه پاكيزه گريان بود، آن گاه فرمود: اى انس از من دور شو تا با خداوند خلوت كنم . گويد: خود را پنهان كردم، اما او را يافتم كه نماز خويش را طول داد، سپس شنيدم گويا با كسى اين گونه نجوى دارد:
يارب يارب انت مولاه
فارحم عبيدا اليك ملجاه
يا ذالمعالى عليك معتمدى
طوبى لمن كنت انت مولاه
ناگهان صدايى دلربا ميان آسمان و زمين مرا متوجه خود ساخت:
لبيك عبدى و انت فى كنفى
و كلما قلت قد علمناه
صوتك تشتاقه ملائكتى
طوبى لمن كنت انت مولاه
سل ما تشاء بلاخوف و لا وجل
و لا حساب انى انا اللّه(1)
ساليانى پيش از شهادت مظلومانه عزيز فاطمه عليهاالسلام خطاب عاشقانه و مستانهاى به زبان وحى گوش آدميان را طنين افكند، كه حاكى از شوق ديدار پروردگار به حسين بن على عليهما السلام بود آن
1) . معالى السبطين ج 1 ص 62.
جا كه او را با خطاب «فادخلى فى عبادى» به ميهمانى دعوت نمود.(1)
سيد الشهداء عليهالسلام برترين و كاملترين افراد جهان و وجه باقى و نور احاطى پروردگار است، روح پاكيزه او روح كليه الهيه، و جسم و جان او خميره بهشت فردوس است، اى روح تسكين يافته من، اكنون بهشت آغوش خود را گشوده، پيش آى و با پروردگار خويش ديدارى تازه كن، كه هنگام وصل فرا رسيده است.
از آن هنگام كه حسين بن على عليهماالسلام چشم به جهان گشود و جهانيان را به غم و اندوه نشانيد، از آن زمان كه قنداقه يگانه فدايى و محبوب حق به دست آقاى عالميان سپرده شد، خداى بزرگ به زبان وحى سخن از بزرگى مصيبت و مظلوميت او عنوان مىدارد، به گونهاى كه بر بالاى آسمانها و كنار سدرة المنتهى روضه خوان و مديحه ثراى او گشته، كه مجموعه هستى را بر اين مصيبت داغ دار نموده است، جمعى از ملائكهى مقرب خود را جمع نموده و بر اين فاجعه اسفناك گريان و غمناك نشستهاند.(2)
خود براى موسى كليم روضه عطش اين گونه عنوان مىدارد، كه «...يا موسى صغيرهم يميته العطش و كبيرهم جلده منكمش...»
1) . قال قال ابو عبداللّه عليهماالسلام اقرئوا سورة الفجر فى فرائضكم و نو افلكم فانها سورة حسين بن على عليهما السلام و ارغبوا فيها رحمكم اللّه فقال له ابو اسامه و كان حاضر المجلس كيف صارت هذه السورة للحسين خاصه؟ فقال الا تسمع الى قوله تعالى «فادخلى فى عبادى» انما يعنى الحسين بن على فهو ذو النفس المطمئنه الراضية المرضية و اصحابه من آل محمد الراضون عن اللّه يوم القيامة و هو راض عنهم... برهان ج 4 - 461.
2) . فى زيارة الناحيه... و اقيمت لك الماتم فى اعلى عليين و لطمت عليك الحور العين و بكت السماء و سكانها...
ملك مقرب خود را مأمور مىسازد براى آدم ابوالبشر از تشنه كام كربلا سخن به ميان آورد...
«...يا آدم و لو تراه و هو يقول و اعطشا حتى يحول العطش بينه و بين السماء كالد خان...»
به گونهاى كه فاجعهى سوزناك سالار شهيدان حسين بن على عليهماالسلام ميان مجموعه آفرينش اثر گذارده، كه حوريان در بهشت به خود لطمه مىزنند، ملائكه به يارى بر مىخيزند، و تا قيامت بزرگى اندوه و غم را فراموش نمىكنند.
آسمان خون مىبارد، غبار خون آسمان را تيره مىسازد، گويا حق تعالى غضب نموده(1)و ارواح انبيا و اوصياء بزرگ الهى، از عالم غيب طنين ناله و فغان برداشته، جنيان بامداد برخواسته، و خاك غم به سر مىريزند.
اما آن كه بيش از همه در اين واقعه محزون است، جز پروردگار و آفريننده جهانيان شخص ديگرى نمىباشد!!!.
ديرى نمىيابد كه فريادى رسا در ميان زمين و آسمان همگان را اضطراب مىگيرد چه شده است؟!! مگر هنگام نزول بلا فرا رسيده كه نزديك است عالم واژگون، و غضب و قهر الهى دامن گير همهى هستى گردد.؟!!
طنين وحشت زايى از جانب صاحب اختيار جهانيان برخواسته است، اى امت حيران نافرمان، از اين پس بهرهاى از روز فطر و قربان نخواهيد برد.(2)
و فى روايه اخرى عن ابو عبداللّه ان الحسين بن على لما قتل اتاهم آت و هم فى العسكر، فصرخ فربز فقال لهم و كيف لا اصرخ، و رسول اللّه قائم ينظر الى الارض مرة، و ينظر الى حربكم مرة، و انا اخاف ان يدعوا اللّه على اهل الارض فاهلك فيهم... معالى السبطين ج 2 ص 26
1) . معالى السبطين ج 1/183 و ايضاً...تعزّى بعزاء اللّه...
2) . عن الصادق لما ضرب الحسين بن على عليهماالسلام بالسيف ثم ابتدر ليقطع راسه نادى من قبل رب العزه تبارك و تعالى من بطنان العرش فقال: الا ايتها الامة المتحيرة الظالمة بعد نبيها، لا وفقكم اللّه لا ضحى و لا فطر، ثم قال ابو عبداللّه عليهالسلام لا جرم و اللّه ما وفقوا، و لا يوفقون ابدا حتى ثائر الحسين...
زيرا تجلى و شكوفايى پيمان با ولايت در اين روزها بسته و تحكيم شده است، آنان با چنين جنايت خود را براى هميشه از اتصال به حقيقت ولايت محروم نمودند.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: پس از انتقام از خون سيد الشهداء عليهالسلام به دست منتقم خون خدا، آن گاه از اين روزها بهره خواهند برد، چرا كه دوباره حقيقت ولايت را باز مىيابند. با چنين وصف آيا غضب الهى فروكش مىنمايد؟ بايد گفت: هرگز...!!!
اما چون حسين بن على عليهماالسلام مظهر صفت رحمت براى جهانيان است، ناگهان با يك كلام او، آرامش دوباره بر همه جهان حكم فرما مىشود، كه در مقام صبر و شكرگذارى اختصاصى خداوند ايراد مىكند «الهى رضىً برضاك صبرا على بلائك لا معبود سواك» درست همان گفتارى كه از عقيله بنى هاشم عليا مخدره زينب كبرى عليهماالسلام هنگام عبور از قتلگاه ايراد گرديد، كه صبر از تحمل بزرگى صبر وى به شگفت آمد، آن جا كه فرمود: «الهى اين قربانى را از محمد و آل محمد قبول بفرما» در اين ساعت غضب پروردگار فرو نشست، رضاى خداى بزرگ در رضاىِ محبوب جلوه نمود، چرا كه سيد الشهداء مرتبهى بزرگ رضاى الهى را دارد و از آن پس انتقام از مصيبت و
فاجعه بروز موعود به تأخير افتاد.
حسين بن على عليهما السلام جسم و جان و روح و وجه باقى پروردگار است، او با دلى آرام و قلبى تسكين يافته به سوى پروردگار خويش شتافت،بلكه سيد الشهداء عليهالسلامبه حقيقت و جايگاه اوليه خود بازگشت نمود.(1)
بحارالانوار ج 101 ص 69 ح 2.
او آغشته به رضوان بزرگ الهى گشت، بلكه رضايت پروردگار در او تجلى نمود، ياران او نيز كه رضوان پروردگار بر ايشان باد، فرداى قيامت خدا را ديدار مىكنند، در حالى كه از ايشان راضى خواهد بود، و پاداش آنان فردوس برين مىگردد، با چنين وصف آيا انتقام فاجعه بزرگ از جانب حق تعالى بدين جا خاتمه مىپذيرد، پيش از اين نيز به زبان پيامبر يادآور شده بود كه «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا» روز نخواهى خون خواهى خواهد رسيد.
حسين عليهالسلام قلب عالم بود، سيد الشهداء برتر از همهى آفرينش، و شهادت او بزرگتر از شهادت همهى آفرينش است، اكنون خون خواه او نيز خداوند عالميان است، بنابراين آن هنگام كه تجلى و ظهور سلطنت كليه الهيه ميان انسانها بهپا شود، سيطره و نفوذ فرمانروايى خاندان عصمت و طهارت شرق و غرب عالم را فرا گيرد و تنها منتقم خون خدا به خون خواهى اباعبداللّه بهپا خيزد، آن روز روز انتقام از مظلوم كربلا است، هنگامه سلطنت، يعنى هنگامه انتقام و قصاص از خون سيد شهيدان جهان مىباشد.
1) . فقلت لا بى عبداللّه عليهالسلام هذه الخلال تنال بالحسين، فما له فى نفسه قال ان اللّه تعالى الحقه بالنبى فكان فى درجته و منزلته ثم تلا ابو عبداللّه و الذين آمنو...
در آن هنگام فرياد روح بخش منتقم حقيقى گوش جهانيان را پر مىكند «باى ذنب قتلت» در آن ميان آيا تنها از كشندگان وى قصاص به عمل خواهد آمد؟ آيا تنها متجاوزان به حقوق او و خاندان معصومين مورد انتقام قرار خواهند گرفت؟ آيا آنان كه در صحنه كربلا حضور داشتند، و يا به هر گونه در قضاياى شهادت آن مظلوم شريك جرم بودند،و يا سياهى لشگر محسوب مىشدند مورد مؤاخذه واقع مىشوند؟
بايد گفت: هر كس از ابتداى آفرينش تا انتهاء آن راضى به چنين جنايت باشد. مورد انتقام واقع خواهد شد، چرا كه حسين بن على عليهما السلام محبوبترين آفريدهها نزد پيامبر بوده است، يك شهادت او نيز به اندازه نابودى همهى جهانيان بلكه همهى آفرينش ارزش دارد. با چنين وصف، آيا مسئله عاشورا، و انتقام از خون خدا، بدينجا خاتمه مىپذيرد؟ بايد گفت هرگز!!!
دادخواه و خونبهاى او خداوند است هنوز روز موعود و خون خواهى بزرگ باقى مانده است، براى آن روز كه خطاب مىرسد: اى اهل محشر سر فرود آوريد فاطمه پهلو شكسته عليهاالسلام با پيراهن غرقه به خون فرزندش حسين عليهالسلام، به عنوان دادخواهى به پا خواسته، آن روز روز ديدار و زمان انتقام است، همان دستى كه روزى به عنوان رحمت و عطوفت بر سر سالار شهيدان گذارده شد، و سر را شيداى خود در هر كوى و بيابان نمود، اكنون آن سر دست قدرت غضبناك پروردگار را شيفته خود نموده، كه به عنوان دادخواهى و انتقام برخواسته است.
آن چنان غضب پروردگار ميانه محشر شعله آتش مىافروزد، كه زبانه آتش همچون مرغ كه دانه مىچيند، بر ايشان فرياد كشيده، و آنان
را به وادى عذاب و نقمت و نيستى فرا مىخواند، چنان چه سابقا يادآور شديم: كه حضرات معصومين عليهمالسلام آينه تمام نماى اسماء و صفات پروردگار هستند خصوصا سيد الشهداء عليهالسلام كه نمونه كامل تجلى و ظهور عنايات كريمانه حق تعالى گرديده است.
آن زمان كه قيامت بهپا شود و ديدگان همگان به سوى او دوخته گردد، و نفسها در سينهها به طپش در آيد، آن زمان كه هنگامه بر پايى نمونه كامل عدل الهى آشكار گردد چه كسى است كه غضب مىكند؟ چه حقيقتى حكم مىكند؟ و غم و غصه از چه شخصى فرو نشانيده مىشود؟
چون همه آمد و رفتها از مسير حقيقت ولايت، و مشيت حكم آن صادر مىشود، از سوى ديگر حسين بن على عليهماالسلام اساس و بنياد ولايت كليه و مشيت الهى است لذا آن روز، روز ظهور انتقام ولايت كليه است، روز شوكت و تجلى نيرومندى حقيقت نور خدا مىباشد، آن روز، روز حسين عليهالسلام است.
پيغمبر فرمود: چون قيامت فرا مىرسد، براى دخترم فاطمه بارگاهى از نور آويخته مىگردد... آن روز حسين عليهالسلام من، به بهترين مثال نورى و صورت نيكو جلوه مىنمايد و با دشمنان خود مخاصمه مىكند...(1)
1) . عن الصادق عليهالسلام... ان الذى يلى حساب الناس قبل يوم القيامه، الحسين بن على عليهماالسلام فاما يوم القيامه فانما هو بعث الى الجنه و بعث الى النار. بحار ، ج 53 ، ص 43 ، باب 29 ح 13 عن الصادق عليهالسلام فى قوله تعالى «ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم» قال اذا حشراللّه الناس فى صعيد واحد اجل اللّه أشيا عنا ان يناقشهم فى الحساب، فنقول الهنا هولاء شيعتنا فيقول اللّه عزوجل قد جعلت امر هم اليكم، و قد شفعتكم فيهم، و غفرت لمسيئهم، ادخلوا هم الجنه بغير حساب، بحارالانوار ، ج 8 ، ص 5 ، ح 56 ؛ برهان ، ج 4 ، ص 456 ؛ تأويل الايات ، ج 2 ، ص 788 .
در جاى ديگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: دخترم فاطمه عليهاالسلام به سوى محشر بر مىخيزد... آن گاه بر استوانهاى از ستونهاى عرش خود را مىآويزد، و مىفرمايد: اى حقيقت عدل، اكنون ميان من و كشندگان فرزندم حكم فرما.
آرى بالا و پائين عرش جايگاه حسين فاطمه عليهاالسلام است آقا اباعبداللّه عليهالسلامصدر نشين عرش و از آن جا حكم فرما است.
در آن روز يك نمونه از صورت مثالى حسين بن على عليهماالسلام كه مظهر قهر و غضب الهى است هويدا مىگردد، و دشمنان خود را براى هميشه به جايگاه حقيقى و سجينى آنان، كه براى ايشان مهيا شده فرا مىخواند.
چرا كه در تمامى صفات، هر آن چه به اولياى خود نسبت مىدهد، همه آن را به خود منتسب مىنمايد.
لذا حساب و كتاب همهى آفرينش با حسين عليهالسلام خواهد بود، هر كه را او خواهد به بهشت، و هر كه را او نخواهد به جهنم مىفرستد كه فرمود: «ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم»(1)
فاضل بروجردى در كتاب نورالانور گويد: چون مردم امام زمان عجل اللّه را پس از ظهور به قتل و بىرحمى متهم سازند آن حضرت بر منبر بالا رود و يك تاى نعلين سيد الشهداء عليهالسلام را بيرون آورد و مىفرمايد: اگر همه دشمنان را بكشم در مقابل اين بند نعلين نخواهد شد. مكيال المكارم ج 1/458.
عن ابى جعفر و ابى عبداللّه عليهماالسلام قالا: ان الناس لما كذبوا برسول اللّه همّ اللّه تبارك و تعالى بهلاك اهل الارض الا على عليهالسلام... ثم بدا له... فرحم المؤمنين... بحار ج 18/213 ح 45.
1) . جبرئيل پس از اخبار پيامبر به شهادت امام حسين عليهالسلام به وى فرمود: گريه نفرماييد... خداوند به زودى به وسيله قائم عجل اللّه تعالى فرجه از براى شما اهل بيت انتقام خواهد گرفت... بحار ج 36 ص 349.
پروردگار عالميان گنج پنهان خود را آشكار نموده است، شريفترين و برترين آفريده خود محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم را بر تمام آفرينش به بزرگى ياد نموده است اكنون زمان آن فرا رسيده كه به خاطرخواهى و شناسايى شئونات ايشان موجودات ديگرى بيافريند، تا وى را شناخته و از مسير آنان بزرگى خود را به جهانيان آشكار سازد.
جوهرى آفريد و آن را برترين و كاملترين جلوه از براى نور عظمت خود به عالميان شناساند، آنگاه پيامبران را از آن آفريد.(1)
بحارالانوار ج 26 ص 307 ح 69 و ص 318 ح 86
قال النبى ان الانبياء و الاوصياء مخلوقون من نور عظمه اللّه...
من لا يحضر الفقيه ج 4 ص 297
آن گاه عصاره نورى و طينت پاكيزه و درخت تنومند و پربار حقيقت ولايت كليه را انبياء بزرگ خود قرار داد، پس از محمد و آل محمد اول تسبيح و تقديس كننده را ايشان خواند، آن گاه همه آفرينش بلكه بهترين آنان از پيامبران و جانشينان آنان را ريزه خوار خوان كريمانه و جرعه نوش درياى بى كرانه كمالات و فضايل و دانش سرشار و بزرگوارى ايشان شمرده است، به گونهاى كه راه رسيدن به مقامات بلند همچون مقام كليمى و خليلى و روح اللهى را براى آنان جز از مسير شناخت و پذيرش فرمانروايى و بزرگوارى اسوههاى عالم
1) . قال اللّه تعالى «و اسال من ارسلنا من قبلك من رسلنا» زخرف 45
آفرينش از طريق ديگر به جهانيان ابلاغ نفرموده است.(1)
... و الذى نفسى بيده ما استوجب آدم ان يخلقه اللّه و ينفخ فيه من روحه و ان يتوب عليه و يرده الى جنته الا بنبوتى و الولايه لعلى بعدى و الذى نفسى بيده ما كلم اللّه موسى تكليما و لا اقام عيسى آية للعالمين الا بنبوتى و معرفه على بعدى و الذى نفسى بيده ما تنّبا نبى قط الا بمعرفته و الاقرار لنا بالولاية...
براى آگاهى بيشتر در اين زمينه به بحار ج 26 ص 267 مراجعه شود.
آرى، همگان از مسير خاندان پاكيزهى محمد و آل محمد عليهالسلام كسب فيض نموده و به هر مقدار به كانون ولايت كليه الهيه نزديك
شدند، به همان اندازه از آن حقيقت بهره بردهاند، و برترين شئون و منزلت و بالاترين جاه و مقام براى يكايك ايشان آن بوده، كه خود را در شمار شيعيان آن بزرگواران قلم داد كردهاند آن جا كه قرآن فرموده «ان من شيعته لابراهيم»(2)
از آن زمان كه دستور گرفتن پيمان ولايت از جانب پروردگار صادر گرديد، همان زمان حكم عهد معهود بر شهادت به امضاء حق جل و علا رسيد.(3)
عن الباقر عليهالسلام انه سئل عن هذه الآية... فقال عليهالسلام يعنى بالميثاق.
در دعاء سوم شعبان آمده «اللهم انى اسئلك بحق المولود فهذا اليوم الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته».
قال النبى لعالم الذر... جعلتكم استقبل بكم و اسئل بكم فكل شيى هالك الا وجهى و انتم وجهى...
و فى الزياره الناحيه... كنت لّلرسول ولدا و للقرآن سندا... حافظا للعهد و الميثاق...
و فى زيارة الاربعين... اشهد انك و فيت بعهد اللّه...
عن ابى عبداللّه... فلما توفى الحسن و مضى فتح الحسين الخاتم الثالث فوجد فيها ان قاتل فاقتل و تقتل و اخرج باقوام للشهادة... بحارالانوار ج 48 ص 28
قال عليهالسلام فى العذيب الى كربلا... ان بيننا و بين القوم عهدا و ميثاقا... مقتل الحسين ص 222
... اذا وقعت صحيفة قد نزلت من السماء فى يده الشريفة فلما فتحها و نظر فيها فاذا هى هو العهد الماخوذ اليه بالشهاده قبل خلق الخلق فى هذه الدنيا...
موسوعة كلمات الحسين ص 481 اسرار الشهاده ص 402 معالى السبطين ج 2 ص 9-18.
در آن هنگام جز حقيقت محمد و آل محمد عليهمالسلام توان تحمل چنان امامت بزرگ الهى را نداشتند، و از آن زمان كه صورت شهادت به ملائكه نموده شد، در مقابل بزرگى فاجعه كربلا و مصيبتى كه بر قلب عالم امكان وارد شده بود، فرياد اعتراض ملائكه گوش فلك را پر نموده بود و ميان آفرينش هيچ كس لياقت لقاء و وصال حق و فناء و شهادت در وجه باقى الهى را جز آقاى شهيدان عالميان نداشت و اين روز هنگامه فاجعه و حادثه هولناك خون و شهادت و پيدايش مبدأ بازگشت و يافتن مبدأ حقيقى بر عالميان آشكار گشت كه در «فقرهاى از زيارت اربعين مىخوانيم «... اشهد انك و فيت بعهد اللّه...»
ولايت مظهر تمام و كمال بزرگى و بزرگوارى به خداوند گرديد، اما شهادت نمونه آشكار مظلوميت و ايثار و شهادت گرديد. آن روز روز شناسايى و هدايت، و هنگامه تجلى و ظهور كمال و نجات همگانى جهانيان شناسايى شد، پيمان امامت بزرگ الهى - ولايت - بر پذيرش دوستى و بزرگوارى سروان عالم آفرينش محمد و آل محمد عليهمالسلام از ذره ذره موجودات آسمانى و زمين گرفته شده است، و يكايك موجودات عالم دانستند، تنها راه نزديكى و تقرب به حق جز از مسير
خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام تحقق نمىپذيرد.
لذا هر چه و هر كه شناخت و اتصالش به مبدأ كمال بيشتر بود، شرافتش بيش خواهد بود، از آسمان و زمين كوه و دشت، حيوان و نبات و جماد، و به طور خلاصه، از ذره ذره آفرينش عهد پذيرش آن، به ميل يا به اكراه و اجبار، گرفته شده است.
اما در آن ميان آنان كه بيش از همه با ميل و رغبت خود را آماده پذيرش نموده، و از سر و جان و مال شيفته و مبتلاى آن گرديدهاند پيامبران بزرگ و جانشينان آنان بودهاند.
با چنين وصف در مقابل بزرگى آقايان و واليان مجموعهى هستى توان تحمل از دست دادهاند، با آن كه هر يك از ايشان داراى روح پاكيزه بودهاند كه هيچ گونه لغزش و گناه در ايشان راه نيافته بود، اما چه بسا آيات قرآن نسبت خطا و گناه به ايشان داده كه در موضوع ديگر چگونگى آن را يادآور شدهايم كه در حقيقت كوتاهى انبياء گذشته نسبت به امر ولايت بوده و به آن جهت سرزنش و يا گرفتار شدهاند، لذا بازگشت براى آنان نيز جز از طريق محمد و آل محمد صلىاللهعليهوآله چيز ديگرى نبوده و نيست.(1)
بحارالانوار ج 14 ص 401 و ج 46 ص 39 و ج 64 ص 52 و ج 65 ص 218.
1) . عن زين العابدين عليهالسلام... قال يا سيدى ان اللّه تعالى لم يبعث نبيا من آدم الى ان صار جدك محمد الا و قد عرض عليه و لا يتكم اهل البيت، فمن قبلها من الانبياء سلم و تخلص، و من توقف عنها فى حملها لقى ما لقى آدم من المعصية و ما لقى نوح من الغرق و ما لقى ابراهيم من النار و ما لقى يوسف من الجب و ما لقى ايوب من البلاء و ما لقى داود من الخطيئه الى ان بعث اللّه يونس فاوحى اللّه اليه ان يا يونس تول اميرالمؤمنين عليا و الائمة الراشدون من صلبه قال فكيف اتولى من لم اره و لم اعرفه فاوحى اللّه الى ان التقمية فالتقمته فمكث فى بطنى اربعين صباحا ينادى «لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين قد قبلت ولايه على ابن ابيطالب و الائمه الراشدين من ولده...
از همان زمان پيمان سوزناك حادثه تنها فدايى پروردگار سرور آزادگان جهان حسين بن على بن ابى طالب عليهما السلام ريخته شد، و همهى هستى را به حزن و غم و اندوه نشانيد، چرا كه حق تعالى مىدانست، اين انسان نافرمان گردنكش به امر ولايت روزى به وى باز خواهد گشت، و حقيقت خود را باز خواهد يافت، لذا حق تعالى يك نفر را فداى عالم نمود، و به خاطر خواهى و راه بازگشت را براى جهانيان خود سيد الشهداء عليهالسلام قرار داد، و يك نمونه از بزرگوارى و الطاف خدا گونه اين مظلوم جان باخته را به جهانيان نمايان ساخت.
بنابراين هر چه و هر كه بيش از ديگران بزرگى فاجعه مصيبتبار و جان سوز قلب عالم امكان را در وجود خود بيابد، به مبدأ حقيقى خود نزديك گرديده كه سيد الشهداء عليهالسلام اساس پيدايش مهربانى و شفقت است، لذا در اين ميان، آنان كه بيش از همه بر شهادت جان گداز مظلومانه اباعبداللّه عليهالسلام گريه نمودند، و بر وجود ايشان اثر گذارد و شوق ديدار او در همهى عوالم بر سايرين بيشتر هويدا بود، كسانى بودند كه از زيادى نور و روح و بدن پاكيزه اباعبداللّه عليهالسلام آفريده شده
بودند، چرا كه آنان بيش از ديگران به حقيقت ولايت نزديك بودهاند، آرى، چنان چه انبياء عليهمالسلام را به حسب آفرينش از زيادى طينت سيد الشهداء عليهالسلامبشماريم، شوق وصال و اشتعال ديدار ايشان عليهالسلام نيز از محبتى ظاهر و نشأت گرفته كه در عوالم پيش به مبدأ و ريشه خود داشتهاند.
لذا از پروردگار خويش در عالم مثال درخواست نمودند، پروردگارا ملكوت فاجعه خونين كربلا و ايثار سيد الشهداء عليهالسلام را به ما بنمايان، آن گاه چون آن را ديدند، از صبر محمد و آل محمد عليهمالسلام به تعجب آمدند و يافتند، كه ايشان برترين و كاملترين(1)اسوه كمالات و فداكارى مىباشند.
بنابراين هر پيامبر كه نحوه اتصال او به مبدأ خود بيشتر بوده، در اين دنيا وله و اضطراب او بر ديدار و حزن و غم او بيش مىباشد.
بنابر آن چه گفته شد، روشن گشت كه انگيزه زيارت انبيا به دست آوردن همان حقيقتى است، كه در عوالم پيش آن را يافته بودند، كه اكنون به مصلحت هايى آن را فراموش نمودهاند. اصولاً چون قبل از اين جهان به سيد الشهداء شناسايى داشته و آگاه بودهاند. با اين تجديد ديدار راه ارتباط معنوى كه با صاحبان ولايت گشوده بودند هموار مىگردد، به اين جهت است كه پس از تجديد ملاقات در ابتدا نفرين بر قاتلان آن مظلوم لازم بر آنان گرديد، زيرا چون شناخت واقعى به حقيقت نوريه و روح پاكيزه آنان براى ايشان امكانپذير نبوده و نيست، ايشان به واسطه نفرين بر دشمنان و كشندگان وى كسب فيض و ثواب به اندازهاى مىكنند، كه در خور شأن آنان بوده و به آن وسيله مقام بلند پيدا كردهاند و به آن سبب خود را به صاحب
1) . ... ما من نسمة خلقت الا و قد رفعت الى آدم فى عالم الذر و عرضت عليهم... و انهم يقتلون فرخ حبيبى محمد المصطفى ثم مثل لادم مقتل الحسين و مصرعه و وثوب امة جدهم اليه...
ولايت و اسوه شهادت و ايثار نزديك مىگردانند.
به بيان ديگر: پس از آن كه خداوند پيامبران را از زيادى بدنهاى پاكيزه ايشان آفريد، برترين و نيكوترين صفات مردان عاقل و هوشمند را به ايشان عنايت فرمودند، كه در آن ميان صفت محبت و ألفت و ديدار آشكارا ديده مىشود.(1)
پس اساس زيارتها و ديدارها مبتنى بر احكام بديهى نزد هوشمندان مىباشد، چرا كه از آن هنگام كه بزرگوارى برترين و كاملترين فرد عالم به جهانيان هويدا گرديد، دوستى و دشمنى او نيز معيار حق و باطل به شمار آمد.
بنابراين هر پيغمبر كه ظرف وجودى او بهرهى كافى از تثبيت محبت و ديدارى گوناگون در خور استعداد خود برد، به حكم عقل سالم بيشتر تقرب پيدا نموده، و بههر اندازه به كانون محبت و شفقت نزديك گرديد، در اين عالم شوق ديدار در وى بيشتر نمودار خواهد بود، لذا درجات انبيا از مرسل و غير مرسل نيز به مقدار بهرهاى است كه از اين ديدار بردهاند.
آرى حسين بن على عليهالسلام باب نجات مؤمنين و شفيع المذنبين است، و همهى انبيا براى بازگشت به جوهره و مراتب بلند خود، و رسيدن به ثوابها و كرامتها، كه براى يك ديدار واقعى نزد پروردگار
1) . فى حديث جنود العقل... و المودة و ضده العداوة... و الحب و ضده البغض... و الالفة و ضده الفرقة... فلا تجمتع هذه الخصال... الا فى نبى او وصى نبى او مؤمن امتحن اللّه قلبه للايمان. بحار ج 1.
مقرّر شده است، جز رفتن به ديدار و ملاقات قبر به خون آغشته سيدالشهداء عليهالسلام براى ايشان از مسير ديگر امكانپذير نيست.
لذا آنان براى رسيدن به آن درجات گوناگون به ديدار آمدهاند تا به كمال واقعى نسبى خويش دست يابند.(1)
و فى حديث اعتراض الملائكه... فقال اللّه لهم... و انى جعلت الحسين لبنى ادم وسيلة و سببا لعلو درجتهم و لرفع نقصا نهم... .
1) . ... و جعلتهم من بعدهم ودايع حجتى والاُساة فى بريتّى لاجبر بهم كسر عبادى و اقيم بهم اودهم ذلك انى بهم و بقلوبهم لطيف خبير... بحار ج 21 ص 312
از آن زمان كه حقيقت ولايت كليه در مقابل عظمت آفريننده جهان به سجده فرو رفته، و به اطراف عرش حلقه وار در گردش بود، صد و بيست و چهار هزار قطره از آن تراوش نمود، كه هر يك از آن قطرات پيامبر گرديد.
از همان زمان بزرگوارى آن انوار از همه انبيا گرفته شد، و به آنها فهمانده شد، كه همه شما در مقابل بزرگوارى محمد و آل محمد عليهمالسلام همچون قطره مىباشيد.
آن چنان آدم عليهالسلام را فريفته عظمت خود گرداند كه موجبات تمناى وصال را در او به وجود آورد و پس از آن موجبات گرفتارى خود را فراهم ساخت، نگاهش را به ساق عرش دوخته، مگر آدم را چه شده است كه همانند زن بچه مرده به گريه نشسته؟ گويا سايهاى از نور ديده كه قلب او خاشع و اشك از چشمان وى جارى گرديده است، چرا كه مصيبتى بر روح و روان او نشسته، كه همه غمهاى ديگر در مقابل بزرگى آن مصيبت كوچك است، چرا كه جبرئيل مرثيه خوان آن گرديده و روضه تشنگى و وله يار را براى دوست مىخواند.
ساليانى كه از بهشت رانده شده بود، و جدايى او از انوار پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام بر وى آشكار گرديده بود، او دويست سال بر آن جدايى گريست، و پس از آن به حقيقت رحمت و مهربانى سيد الشهداء عليهالسلام نزديك شد، لذا حق تعالى به جهت اظهار بزرگوارى سروران عالم، راه بازگشت را نيز براى آدم عليهالسلام، خود سيد الشهداء عليهالسلام خوانده است.
اى آدم اين گونه خداى خويش را بخوان «يا قديم الاحسان بِحَقِّ
الحسين عليهالسلام» مگر آدم را چه شده كه هنگام خواندن نام پنجم همه وجود او را اندوه فرا مىگيرد، گاه گاهى كه شعله محبت و شوق ديدار و آرزوى پاداش براى مصيبت بزرگ او به دل راه مىداد، به انگشت شست مىنگريست، و غم و غصه تازه احساس مىكرد، آرزوى ديدار و تمناى وصال يار، او را به سرزمين خون و ايثار و غم فرا خواند، او به شوق مكانى كه پس از گذشت قرنها، حادثهاى هولناك و جان سوز روى خواهد داد، و سلالهاى از دودمان پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام را به خاك و خون خواهد نشانيد، آواره كوه و بيابان گرديد، در وادى بىآب و علف، حيران، با غم و اندوهى فراوان، كه از مصيبت سيد الشهداء عليهالسلام به دل داشت، به دنبال گمشده خود، به هر گوشه و كنار سير مىنمود، كه ناگاه طنين سوز و گداز را از سرزمينى غمناك و بلا خير بر دل خود احساس كرد.
در آن هنگام، گرفتارى تازه و اندوهى دوباره بر جانش نشست، پروردگارا آيا لغزشى دوباره از من سر زده، كه خون از انگشتان پاى من جارى گرديده است، در اين ميان پيك وحى فرود آمد و او را مخاطب ساخت، اى آدم بزرگى مصيبت دوست تو را كه از يك پيكر مىباشيد، مبتلا ساخته است، چرا كه خون فرزند تو با اين سرزمين آغشته گرديده، برخيز و دشمنان او را نفرين كن، و به حقيقت خود باز گرد.(1)ناگاه غم و اندوه وى برطرف شده و گم گشته خود «حوّا» را يافت.
اكنون زمان آن فرا رسيده كه يگانه محور وجه و جمال را كه در صورت و سجده گاه وى تجلى نموده بود، به يادگار گذارد، لذا چون اراده حق تعالى به انتقال آن نور قرار گرفت، به اين احساس كه حق
1) . بحارالانوار ج 44 ص 242 ح 37.
تعالى چنان بزرگوارى به وى عنايت نموده كه حامل نور گرديده است، به چنين پندار مبتلا به بلا شد، چرا كه مىدانست با انتقال نور پاكيزه به رحمهاى مطهره آن نور را به مصيبت فرزند مىنشاند، لذا خود مبتلا به شهادت هابيل گرديد، تا او نيز بهره و پاداشى از ميان داغديدگان بر فرزند برده باشد.
البته آدم عليهالسلام در اين گرفتارى و ابتلا تا هنگام مرگ مىگريست، بلكه اگر تا نفخ صور ناله مىداشت، به اندازه يك لحظه غم و اندوه پيامبر صلىاللهعليهوآله و فرزندش حسين عليهالسلام در شهادت فرزند خود (علىاكبر)، بهره از مثوبات نمىبرد، چرا كه شهادت سيد الشهداء عليهالسلامو فرزندش على اكبر عليهالسلام به اندازه نابودى همه هستى بلكه بيشتر ارزش داشته و دارد.
على اكبر عليهالسلام شبيه به پيغمبرى بود كه عالم و آدم به خاطر خواهى او آفريده شده بودند، و خوددارى آدم عليهالسلام از انتقال نور به جهت سيد الشهداء عليهالسلام بود، نه به خاطر شهادت فرزند خود، و به همين مقدار نيز از وى پذيرفته شد، او نيز يك فدايى نثار مقدم برترين اسوه شهادت مىكند، و اندوه خود را فداى غم و اندوه او مىنمايد، و به اين وسيله برترين ثوابها را كه براى داغ ديدگان بر فرزند مقرر شده است، كسب مىكند.
يكايك انبياء بزرگ فريفته و شيفته حادثه كربلا شدهاند و تمناى ديدار آن مكان به دل مىبردند، به گونهاى كه زبان زد بزرگ مردان گرديده بود پيغمبر كهنسال داراى شريعت، و بنيان گذار قبله گاه و مركز تجديد بيعت را در جايگاه كعبه به اندوه فرو برده بود.
با آن كه در راه به پا داشتن حقيقت ولايت عمرى را با پايدارى سپرى نموده بود، به گونهاى كه او را زدند و خون از گوش او جارى گرديد، با چنين وصف مگر شيخ المرسلين چه خطا و لغزشى از او صادر گرديده، كه غم و غصه به جان و روان او نشسته است.
زيرا از آن هنگام كه نوح احساس رهايى از ميان امّت را مىشنود، او مأمور مىشود، كشتى به پا دارد، او براى ساختن چنين كشتى نيازمند به ميخهاى بسيار مىباشد، در آن ميان پنج عدد ميخ فوق العاده نظر او را به خود جلب مىكند، او پس از آن كه دست خويش را به ميخ پنجم زد، در ميان دست خود احساس رطوبتى به رنگ خون نمود.
آن گاه خود را اين گونه عتاب نمود، مگر از پيكر من خون جارى گرديده است، آيا خون از مجراى ميخ جوشيدن گرفته است؟ چرا كه او شعور به صاحب اختيار خود دارد، با آن كه او عمرى به خوارى و مذلت زيست و گم گشتگان از ولايت را به شاهراه هدايت راهنمائى نمود اما او هيچ گاه اندوه ميخ را فراموش نمىكرد، آيا مأموريت او به پايان رسيد؟ آن چنان كشتى وى در تلاطم سهمگين و امواج دريا به پيش مىرود، كه ناگاه غمى بروى غمهاى نوح نشست، چه حادثهاى اتفاق افتاده است كه كشتى به گل نشسته، و اضطراب واژگون شدن
كشتى و غرق، همگان را فرا گرفته است.
ناگاه پيك وحى فرود آمد و فرمود: اى نوح آيا ديدارى تازه مىخواهى؟ آيا گم گشته حقيقى خود را طالب نيستى؟ آيا به ياد دارى كه ميخ يادآور چنين غم و ديدار بود؟ اكنون هنگام تجديد عهد مشهور خون و شهادت و بهره بردارى از عنايات پروردگار عالميان است، برخيز و در مناجات خود كشندگان او را نفرين كن، كه تنها وسيله نزديكى به من در اين حقيقت خلاصه شده است.
آيا لغزش نوح نبى چه بود؟ كه اندوه و اضطراب همه وجود او را فرا گرفته بود، بايد گفت: پس از گذشت مأموريت و فرود به جودى، نوح عليهالسلامدر وجود خود احساس آرامش و آسايش از قوم خود نمود، او چنين مىپنداشت كه وظيفه او در ابلاغ ولايت و ايراد بزرگى مصيبت خون و شهادت سالار شهيدان به پايان رسيده است، لذا حق تعالى دوباره او را به ياد مظلوميت شهيد به خون آغشته كربلا آورد، كه اى نوح يك ساعت در روز عاشورا، پسر پيامبر صلىاللهعليهوآله به روى زمين قرار گرفت، كه مساوى با يك عمر زحمات و تلاش بىپايان تو مىباشد، بلكه تلاش بىوقفه تو را از ابتداء زندگانى تا هنگام مرگ را، حسين عليهالسلام تضمين نموده است، و اگر درود بىپايان و نجات ابدى من نصيب تو گرديد، سلام على نوح فى العالمين... تنها به جهت اندوهى است، كه از آن حادثه به روان تو نشسته است، اكنون برخيز و به ديدار خون من آى و هر چه دوست مىدارى از خوان كريمانه او طلب نما، كه سيد الشهداء عليهالسلام باب نجات و مسير وصال مؤمنين است.(1)
1) . بحارالانوار ج 44 ص 230 ح 12 و ص 242 ح 39.
چون اسماعيل صادق الوعد وعده نيكويى از پروردگارش دريافت نمود، او خوب پيمان بر ولايت و ايثار و شهادت را از عالم ذر مىدانست و آن را به پا داشت، بزرگى فداكارى حادثه جان سوز كربلا در مقابل ديدگان او، آرزوى وصال، و پس از آن انتقام از دشمنان سيد الشهداء عليهالسلامرا در وجود خود احساس مىكرد، اما اى كاش او به يقين مىدانست كه حسين بن على عليهالسلامبرترين و شريفترين فرد عالم هستى است، و شهادت او به اندازه فنا و نيستى همه عوالم، بلكه بيشتر ارزش دارد، لذا خود را گرفتار بلا نمود.
اكنون كه چنين پنداشتى، بايد در راه اعتلاء كلمه توحيد كه حسين عليهالسلامسرّ وحدانيت حق است، بيش از پيش گام بردارى، لذا رسالت خود را همگام با ابراز شهادت با شدت بيشتر به پيش برد، تا آن كه او را تكذيب نموده و كشتند، و پوست صورت او را كندند، با چنين وصف آرزوى ديدار و وصال در نهاد او شعله مىكشيد.
او مىگفت: بار پروردگارا تو به من وعده دادى، و وعده تو تخلفناپذير است، من طاقت تحمل دورى را تا بازگشت دوباره به دنيا «رجعت» ندارم، آيا مىشود جايگاه ايثار و خون و شهادت را به من بنمايانى؟ تا از نزديك صحنه انتقام را ببينم، تا آتش اندوه بزرگ در نهاد من بيش از پيش شعله كشيده و بهرهاى از ثواب ديدار كننده واقعى را ببرم.
لذا به دنبال گوسفندان خود آواره دشت و بيابان شد، تا به سرزمينى غمناك وارد گرديد، او هنوز براى رسيدن به وصال در ترديد به سر مىبرد، كه ناگاه حقيقت حال بر او ظاهر گرديد، آن زمان كه
يافت گوسفندان وى از آب فرات نمىآشامند گفت: پروردگارا آيا اين حيوانات نيز حادثه جانگداز نينوا را مىدانند؟ خطاب رسيد آرى، حسين بن على عليهماالسلام از آب نيز بهره دارد، او حقيقت ماء معين مىباشد، با آن كه پنج نهر بزرگ جهان مهريه ما در او است، اما از اين آب محروم مانده، و در اين سرزمين با لب تشنه سر او را از قفا جدا ساختند.
از آن جا كه او حقيقت آب زندگانى است، لذا برترين و پاكيزهترين آبى (خون قلب و اشك ديده) كه تو را به مبدأ اصلى خويش نزديك مىكند، اختصاص به او يافته. لذا برخيز و با گوسفندان خويش هم ناله شده، و چنان چه باور ندارى از اين گوسفندان بپرس؟
ناگاه گوسفندى با زبانى شيوا به سخن آمد، و بزرگى شهادت جان گداز اُسوه شهادت را چنين عنوان داشت.
آيا مىدانى چرا از آب ننوشيدم؟، زيرا در اين سرزمين فرزند پيامبر را در كنار اين نهر لب تشنه سر مىبرند.
پس اى اسماعيل برخيز و بر يزيد نفرين كن و به اين وسيله شناخت خود را به حقيقت شهادت بيشتر نما، تا در اين ديدار به برترين ثواب ديدار كننده گان دست يابى.(1)
1) . بحارالانوار ج 44 ص 243 ح 40 و ص 237 ح 28؛ انوار نعمانيه ج 3/177.
از آن زمان كه بزرگوارى سالار شهيدان حسين بن على عليهالسلام در كنار عرش چشم ابراهيم خليل الرحمن عليهالسلام را متوجه خود نمود، او با ديدار مثال نورى آن انوار پاكيزه، حزن و اندوه به روان خويش نشست، سرّ ديده گريان خود را پس از گرفتن پيمان شهادت يافت، او باور نداشت يك نفر فدايى همه آفرينش گردد.
آن زمان كه پير شريعت و بنيان گذار ملت حنيف ديانت از نافرمانى، و بت پرستى قوم خود به ستوه آمده بود، او چون بتها را بر زمين ريخت احساس خستگى نمود، زيرا به پا داشتن يكتاپرستى حق و زنده كردن ميثاق ولايت و شهادت، نزد وى بزرگ و سنگين مىنمود، لذا از آن جا اندوه مظلوم دشت نينوا را به روان خود جا داد و در عزاى آقاى جوانان اهل بهشت به غم و اندوه نشست، پيمان از خود گذشتگى و فداكارى در مقابل ديدگان او بزرگ جلوه نموده بود، لذا تمناى ايثار فرزند كرد ابراهيم خليل چنين پنداشت كه شايد مانند پيغمبر خاتم كه در مصيبت فرزند به برترين پاداشهاى داغ ديدگان و ايثارگران در راه رضاى حق رسيدهاند، او هم به آن دست، يابد لذا تمناى برترين پاداشها در ذبح فرزند نمود كه در واقع خود را مبتلا به غم و اندوه بيشتر نمود.
اكنون كه بزرگى مصيبت و پيمان ايثار شهادت را فراموش نموده و آن را تمنا كرد، مسئوليت خويش را دو چندان نمود، لذا خطاب شد اى ابراهيم عليهالسلام پدر تو آدم نيز چنين آرزو را به دل برد، و مبتلا به مصيبت فرزند گرديد، گويا شوق و اشتعال مصيبت فرزند در تو بيشتر ظاهر گرديده، لذا بايد شخصا سر فرزند خويش را جدا ساخته، تا غصه و اندوه دو چندان خود را فداى اندوه بسيار پيغمبر خاتم صلىاللهعليهوآله
نمايى با اين وصف به همان مقدار كه در جزع و ناله فرزند زهرا، اندوه و غم به دل راه دادى، به همان اندازه به تو پاداش مىدهند، زيرا كه تو ايثار و فداكارى او را كوچك شمردى، كه آيه نازل گرديد:
«و فديناه بذبح عظيم»(1)
عن ابى عبداللّه عليهالسلام فى قوله تعالى «انى سقيم» قال حسب فراى ما يحل بالحسين فقال انى سقيم لما يحل بالحسين. برهان ج 4 ص 25
لذا دوست خدا از شنيدن فاجعه بزرگ خون خدا، با وله و شوق ديدار آرامش ندارد، او به انتظار روزى نشسته كه ديدار تازه كند، شايد او از نزديك جايگاه خون و شهادت را ديده، و بزرگى حادثه عاشورا بر او هويدا گردد. روزگار بر او گذشت، تا روزى گذر او به سرزمين كربلا افتاد، ناگاه از زين اسب بر زمين واژگون شد و خون از پاى او جارى گرديد، آيا ديدار دوست مجازات دارد؟ آيا لغزشى از دوست هويدا گرديده است؟
پيك وحى فرا رسيده و مىگويد: اى ابراهيم عليهالسلام چنان چه اندكى ترديد در بزرگوارى دوست و فدايى ما و بزرگى اندوه و مصيبت او در دل تو رخنه نموده از اين اسب جويا شو!
مگر او صاحب ولايت و سرزمين خون شهادت را مىشناسد؟ آرى... سيد الشهداء عليهالسلام شيرازه و محور جهان هستى و مشهور ميان همه موجودات است.
ناگهان ناله غمانگيز حيوان ظاهر گرديد، كه اى ابراهيم با نشستن تو بر پشت من بر حيوانات ديگر مباهات نمودم، كه ناگهان پاى من لغزيد و از شرمندگى تو يزيد را نفرين نمودم، زيرا تمام كمبودها از جانب او است، اكنون تو نيز او را نفرين نما و من آمين مىگويم.
1) . تفسير كنز الدقائق ج 11 ص 170 عيون ج 1 ص 166 ح 10
اى ابراهيم عليهالسلام درياب كه يزيد چه جرسومه جنايت و خباثت و تيرگى ميان آفرينش مىباشد هرگاه كه خود را يافتى به همان اندازه به حقيقت ولايت نزديك مىشوى، لذا ديدارى با شناخت بيشتر به مبدأ خود تازه مىكنى كه بهترين پاداش براى آن مىباشد.
پس در حقيقت ديدار از سرزمين كربلا، يعنى تجديد پيمان با ولايت و شهادت، كه به شوق ديدار آن آواره گرديدهاى، اى ابراهيم: اين سرزمين جايگاه خليل من حسين عليهالسلامجگر گوشه زهراى بتول است، نپندارى تنها تو در بيابان بىآب و علف سكنى گزيدى و موجبات تقرب خويش را به درگاه من فراهم نمودى، مظلوم عالم را نيز كنار دو نهر آب تشنه و گرسنه سر بريدند، با آن كه آب و غذاى فراوان در آن جا بود، امّا در مقابل ديدگان او هفتاد و دو نفر از بهترين ياران باوفاى او را قطعه قطعه نمودند.
اى ابراهيم: بنگر در مقابل ذبح فرزند گوسفند براى تو فرستاده شد و آن را ذبح نمودى. امّا اين جا سرزمينى است كه در مقابل ديدگان پدر دل سوخته، شبيهترين فرد به رسول خدا را به شمشير پاره پاره نمودند.
آيا به ياد دارى آن زمان كه هاجر اثر كارد را بر گلوى اسماعيل خود ديد، بر زمين غش كرد، در حالى كه فرزندش در مقابل ديدگان او سالم ايستاده بود؛ نبودى ببينى چگونه در مقابل ديدگان ام ليلا و ساير ذريه پيغمبر، بهتر از هزاران اسماعيل او على اكبر عليهالسلامو ديگر جوانان بنى هاشم هم چون دستههاى گل پر پر گرديده و به خون خويش آغشته گرديدند.
مع الوصف يكايك بانوان حرم حلقه وار اطراف او را گرفته بودند و براى حمايت از حقيقت ولايت و خون خدا، او را مهياى ميدان شهادت نمودند.
پيش از آن كه آوازه شوكت و سلطنت و نيرومندى سليمان عليهالسلام گوش جهانيان را پر نموده باشد، پادشاهى و سلطنت و سيطره خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام بر عوالم گوناگون حكم فرما بوده است. پروردگار تواناى داناى بىنهايت، آنان را مورد عنايت و كرامات بىپايان خويش قرار داد، و ايشان را به همه اشياء عالم دانا و توانا و بينا نمود، آنان را سرپرستان و حكمرانان و اختيارداران همه آفرينش به عالميان شناساند، آن جا كه فرمود: «و آتيناهم ملكا عظيما» «آتيكم اللّه مالم يوت احدا من العالمين».
از آن هنگام كه اراده حقتعالى بر آن قرار گرفت، فيوضات و كرامتها و الطاف خويش را از مسير سببها و وسيلهها به همگان رسانيده، و همه را بدين گونه بهرمند سازد، چرا كه ميان آفرينش، بخشش لغزش گنهكاران، و نيازمندى همه محتاجان و تكامل و ترقى همه كوتهفكران، نياز به برترين و كاملترين وسيله بلند مرتبهاى است، كه وجود او و شئونات او به اندازه همه موجودات ارزش داشته باشد، و چون سالار شهيدان حسين ابن على عليهالسلام در انتهاء درجه رضا و تسليم و برترين مرتبه ايثار و فداكارى مىباشد لذا وسيله همه كمبودها محسوب مىشود چرا كه او پناهگاه همه نيازمندان و چراغ هدايت و كشتى نجات است، بنابراين سيطره و حكمرانى سليمان عليهالسلام ميان همه پادشاهان روزگار زبانزد همگان گرديده است، گويا شرافت و بزرگوارى تنها بوى اختصاص يافته و شايد او از خاطر خود برده، آن زمان راكه پيمان ولايت و بزرگوارى و پادشاهى عظيم محمد و آل محمد عليهمالسلام را به او نمودند.
او چون از پيامبران اولوالعزم نبود، كه با تصميم جدّى و بىوقفه تسليم كامل بزرگوارى خاندان عصمت باشد.
لذا به همان مقدار كه در مقابل نفوذ و سيطره جهانى سروران عالم آفرينش سَر فرود آورده بود، الطاف شايانه آنان نيز نصيب وى گرديد.
مگر سليمان عليهالسلام فراموش نموده است، كه توانايى او با داشتن يك اسم اعظم الهى است، در حالى كه خاندان عصمت داراى هفتاد و دو اسم اعظم، بلكه معنا و حقيقت نامهاى نيكو و بزرگ پروردگار مىباشند، لذا شايد تقصير او بدين جهت، و بازگشت او نيز به وسيله توسّل و تقرّب به خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلامبوده باشد.
لذا در آن هنگام كه نيرومندى خود را در معرض ديد همگان قرار داده بود، به سرزمينى رسيد، كه باد شديد وزيدن گرفت، سه بار او را با اطراف زمين چرخانيد، كه نزديك بود بساط وى واژگون گردد، دستور فرود اجبارى داده شد، مگر چه اتّفاق روى داده؟ آيا نافرمانى از باد هويدا گرديده است؟! تا او رامؤاخذه كنيم،! شايد سليمان بزرگى پيمان شهادت و ولايت را كه در عالم ذر ميثاق آن گرفته شده فراموش نموده است.!!!
باد صاحب اختيارى چون اسمائيل داردكه او نيز خدمتگذار آستان ولايت و داناى به پيمان خون و شهادت ابا عبداللّه عليهالسلام است. او هرگز از انجام سرپيچى نمىكند، او در روز عاشورا طوفان سهمگينى گرديد، كه شرر بر جان دشمنان بود، كه نزديك بود اساس خونخواران را واژگون كند، او نمايانگر قهر و غضب و انتقام الهى بود.
آنگاه باد او را اين گونه خطاب نمود: اى سليمان بنشين تا بزرگى پيمان و بزرگوارى سالار شهيدان را بيش از پيش برايت بازگو نمايم، او
فرزند خاتم پيامبران و جگرگوشه زهراى عليهاالسلام جوان است، كسانى كه به خاطرخواهى آنان عزت و شوكت يافتى، افرادى كه عالم و آدم به خاطر ايشان آفريده شدهاند، و اين سرزمين جايگاه همان خون خدا مىباشد.
در اين وادى دژخيمان دور از خدا و حقيقت، خون خدا را ريخته، و كسانى را چو گل پرپر نمودند، كه اسوه آفرينش بودند.
اكنون زمان آن فرا رسيده تا حقيقت خود را باز يافته، و تنها راه بازگشت و تقرب آن است، كه كشندگان او را نفرين كنى، و با انزجار از رفتار وحشيانه آنان خود، و همه انسانها و جنيان و وحشيان، و هر آن چه فرمانبردار تو مىباشند، به كانون محبت و مهربانى و بزرگوارى نزديك نمايى.
اى سليمان آيا مىپندارى پروردگار عالميان تنها به تو پادشاهى بزرگ عنايت نموده است؟! كه وحشيان و پرندگان و آب و باد و خورشيد و جن و انس و پرى فرمانبردار تو هستند.
با چنين وصف پس چرا و چگونه حقيقت سِرِّ خويش را گم كردى، و مدتى انگشتر خود را نيافتى، چرا كه اهريمن آن را ربوده بود ، اى سليمان نبودى بنگرى چگونه وحشيان بيابان نيز بر مظلوم كربلا نوحهسرايى مىكنند.
آيا نديدى آسمان چگونه بر او گريه خون كرد؟ آيا نديدى پرندگان خود را به خون او آغشته نمودند؟ آيا در شهادت او نديدى چگونه درياها به تلاطم در آمد؟ مگر نديدى چهل روز خورشيد چگونه مىگريست؟ چنان چه با ديده دل بنگرى خواهى يافت، هر كوچك و بزرگ موجودات صاحب اختيار خود را مىشناسد.
كجا بودى آن هنگام كه اهريمن خون آشام به طمع يك انگشتر، انگشت و انگشتر او را بيغما برد.
اى سليمان هنگام مرگ از شوكت و اقتدار خود شرمگين بودى، كه چگونه مىشود جان به جان جانان تسليم كنى، و تايك سال با عزَّت بر عصاى خويش تكيه نمودى، كه كوچكترين آفريده حق، بزرگى تو را در مقابل بزرگى محمد و آل محمد عليهمالسلام به خاك فراموشى سپرد.
اكنون ديده حقبين خويش را بگشاو ببين، اين حسينى كه حقيقت وجه و جمال و وصال حق است، با آن كه او يگانه هستى و سرور همه جهانيان و بهشت بود، چگونه تسليم رضاى حق و واله و شيداى او مىباشد، كه نه تنها با همه وجود خود، بلكه با بهترين و پاكيزهترين انسانهاى جهان، به يك ساعت در راه رضاى حق از خون خويش گذشت، و خدا را خونبهاو مشتاق خود گرداند، كه هيچ زبان و گوشى طاقت گفتن و شنيدن مصيبت جانسوز او را ندارد.
با آن كه موسى كليم عليهالسلام در ميان پيامبران اولوالعزم مرتبه بلندى را دارا است، و بدون تأمل و با تصميم جدى پيمان ولايت و شهادت و بزرگوارى سيد الشهداء عليهالسلام را پذيرفته بود و به خوبى ميثاق عالم ذر را به پا داشت.(1)
اكنون گويا غفلت نموده كه اين گونه در كوه طور مورد خطاب قرار مىگيرد.(2)
اى موسى پدر تو آدم نيز از ميان پيامبران الوالعزم اين گونه خارج شد، چرا كه عهد ميثاق ما را فراموش نمود، و در آن ترديد به خود راه داد، او به تمناى وصال و ديدار بر ما حسد و غبطه برد، لذا بدين جهت از بهشت رانده شد، اكنون تو نيز هم چون آدم تمناى وصال دارى.(3)لذا امام عليهالسلامفرمود: چيزى از نور عرش «جايگاه سيد الشهداء عليهالسلام» را به وى نمودند.(4)
عن المير المؤمنين عليهماالسلام للزنديق... فتقطع الجبل فصار رميما و خرموسى صعقا اى ميتا فكان عقوبته الموت، ثم احياه اللّه و بعثه و تاب عليه و فقال سبحانك تبت اليك و انا اول المؤمنين... . برهان ج 4 ص 544.
فى حديث... انه بداله من نور العرش... . توحيد ص 120.
و فى حديث الطور... قال موسى يا رب و من الحسين عليهالسلام قال له الذى مر ذكره عليك بجانب الطور... .
1) ....ان اللّه لم يترك شيئا كان او يكون من اوّل الدهر الى آخره الافسره - فى عالم الذر - لموسى عليهالسلام. بحار الانوار.
2) . قرآن مىفرمايد: «و لقد عهدنا الى آدم فنسى و لم نجدله عزما.» بحار الانوار ج 24 ص 176 ح 7.
3) . فى قوله تعالى: رب ارنى انظر اليك سئل عنه عليهالسلام: «ما تجلى للجبل» قال... انه تجلى نور محمد و على عليهمالسلام للجبل». بحار الانوار ج 35 ص 28 و ج 36 ص 406.
4) . توحيد صدوق ص 120 ح 4.
اى موسى: آيا مىدانى آن حقيقتى كه تو طالب ديدار آن هستى حقيقت ولايت كليه الهيه و مشيت باقيه و وجه و جمال من مىباشد، چگونه به خود اجازه مىدهى و آرزوى وصال به دل مىپرورانى؟ اينگونه برداشت تو به بزرگوارى عالم آفرينش، نزد من تقصير و جرم شمرده مىشود، بايد دانا و بينا گردى، با آن كه خود دانا و آگاه به اسرار بسيار بود، با چنين وصف آواره كوه و صحرا و در كنار جزيرهاى گرفتار صاحب سرّ پنهان خضر عليهالسلام و داناى به اسرار ديدار گرديد، با آن كه پيرمرد داناى به اسرار پيش از سفر او را يادآور شده بود، كه توان تحمل اسرار مرا ندارى، «انك لن تستطع معى صبرا» اما اكنون زمان آن فرا رسيده، تا سرّ عدم ديدار را بيابد، بنشين تا سخنى از دوستان قديمى خود محمد وآل محمد عليهمالسلامعنوان داريم، كسانى كه برترين و كاملترين اسوه ايثار و فداكارى هستند.
اى موسى آيا گرفتارى و مصيبتهاى جگرگوشه پيغمبر خاتم را نشنيدهاى؟ آنگاه اندكى از ويژگىهاى برجسته آن بزرگواران و چگونگى ابتلائات خون خدا سيد الشّهدا عليهالسلام در روز عاشورا را برشمرد، كه فرياد هر يك به ناله و گريه فضا را پر نمود.(1)
بحار الانوار ج 13 ص 279 / 301 / 306 و ج 26 ص 284 و برهان ج 3 ص 236.
قال ابو عبدالللّه عليهالسلام شاطى الواد الايمن الذى ذكره اللّه فى كتابه هو الفرات و البقعه المباركه هى كربلا و الشجره هى محمد. كامل الزياره ص 48 بحار ج 100 ص 229 ح 14.
و قد سمعت ان الوصال لموسى و تكليماته كانت فى يوم السابع من المحرم...
قال ابو جعفر عليهالسلام الغاضريه هى البقعة الّتى كلم اللّه فيها موسى بن عمران عليهالسلام....
بحار ج 101 ص 109 ح 13.
1) .... ثم حدثه العالم بما يصيب ال محمد من البلاء حتى اشتد بكائهما ثم حدثه من فضل ال محمد حتى جعل موسى يقول يا ليتنى كنت من آل محمد عليهمالسلام...
با آن كه پيمان عدم ديدار لن ترانى ياموسى پيش از آفرينش از او گرفته شده بود، با چنين وصف آيا و له و اشتعال ديدار به اين جا
خاتمه پذيرفته است؟ هرگز...
اكنون نيز آرزو مىكنى كه اى كاش از آل محمد صلىاللهعليهوآله بودم، اى موسى آن هنگام كه تمناى وصال نمودى، بزرگى مصيبت مظلوم كربلا را داناى به اسرار نهان بر تو آشكار نمود، آيا هنوز در بزرگى حادثه خونين نينوا و بزرگوارى خون خدا ترديد دارى.
حسين عليهالسلام پسر همان پيامبر است كه در كوه طور بزرگوارى او را يادآور شدم، در اينجا موسى عليهالسلام عرض كرد...
پروردگارا سخن از بخشش جرم و بزرگى ظالم است، اكنون زمان آن فرا رسيده كه خوارى بزرگ دشمنان او را از زبان وحى بشنود.
اى موسى اگر شفاعت و وساطت و بزرگوارى تنها فدايى من نبود، هر آينه زمين را واژگون مىكردم و كشندگان او را به خوارى بزرگ مىنشانيدم، كه اهل جهنم از بزرگى غضب و انتقام من به من پناه برند.
اكنون يافتى؟ برخيز و در مناجات خود از آنان بيزارى بجوى و آگاه باش، تنها راه نزديكى به حقيقت وجه و جمال و وصال ، اتصال به مبدء واقعى خود مىباشد، كه پس از آن انقلاب درونى در تو ايجاد مىشود، كه گريه به همراه دارد.
از اين جا شعله اشتياق ديدار كربلا در موسى عليهالسلام بيشتر هويدا مىگردد، و بدان اميد روزگارى را واله و سرگردان سير مىكند.
تا روزى با يوشع گذرش به كربلا مىافتد، آرى اكنون زمان آن فرا رسيده كه بيش از پيش سيد الشهداء عليهالسلام را بشناسد. هنوز بر زمين فرود نيامده بود كه بند نعلين او پاره گرديد و خارى به پاى او فرو رفت، و خون جارى گرديد. به درگاه ربوبى به عذرخواهى لغزش برخواست، از ترس و وحشت رنگ صورت او زرد گرديد، زانوهاى وى به حركت در آمد، چشمانش به گودى فرو رفت، جسم نازنين وى به لرزه درآمد
و ضعف شديد بر او مستولى شد، اكنون زمان مناجات با قاضى الحاجات فرا رسيده و موسى عليهالسلام عذر لغزش مىطلبيد. بارالها چه خطايى از من سر زده كه مراخون آلود نموده؟ خطاب رسيد: مگر طالب ديدار نبودى؟ و به جهت گرفتن مدال قهرمانى يد و بيضابه خود فخر نمىنمودى؟
اكنون بنگر سرزمين ديدار و وصال اينجا است، حسين عليهالسلام همان روح پاكيزه و نفس مطمئنه مرضيهاى است كه پيشانى و سر و صورت او هزاران اعجاز يد و بيضاء مىكند، آيا در آن وادى نزد من عصاى خود را نياوردى؟ و از ترس آن - اژدها - فرار نكردى؟ در اين سرزمين سيد الشهداء عليهالسلام مظهر نيرومندى من و شجاعت علوى بود، كه با يك شمشير هزاران نفر را تار و مار نمود، با آن كه گرداگرد او را دشمنان فرا گرفته بودند، و با شمشيرهاى برهنه بر جان وى حملهور بودند، اما او هم چنان تا آخرين نفس، دست از حمايت دين و آثار همه انبياء بر نداشت، تامحو ديدار وجه پروردگار و انوار الهى گرديد.
اى موسى... گويا فراموش نمودهاى آن هنگام كه مىخواستى نزد فرعون با معجزات آشكار بازگردى، با آن كه ما تو را به جانشينى هم چون هارون يارى نموديم، امّا اضطراب و واهمه بسيار روح و روان
شما را آزرده بود. اما نبودى بنگرى، در اين سرزمين غم و غصّه، يكه تاز ميدان ايثار و شهادت، به عنوان امداد و يارى برادر خويش ابوالفضل عليهالسلام همراه او به ميدان آمد، اما تو با عزت و سلامت از نزد فرعون بيرون آمدى، لكن بدتر از وحشيان درنده، ميان خورشيد امامت و ولايت خونين جگر ميدان پيكار و ولايت سيدالشهداء عليهالسلامو ماه برج ولايت و بنى هاشم جدايى افكندند، كه زبان را ياراى ايراد بزرگى مصيبت وى را ندارد، اما آن مظلوم تنهاى با اندوه فراوان، با كمر خميده، ميان يك عده زن و فرزند بازگشت. چنان اشتياق شنيدن غصههاى سالار شهيدان اباعبداللّه روحى لنفس الفداء در وجود موسى عليهالسلام شعلهور شد، كه فرمود: پروردگارا براى من مرثيه بخوان، روضه ديدار براى من عنوان دار... .
اى موسى به ياد آور زمانى كه اسب بىصاحب او با كاكل و يال غرقه به خون، با فرياد جان گداز الظليمه الظليمه... كه مرا نيز به اندوه نشانيد، به طرف خيمه آمد، آن گاه كه كنار خيمه رسيد... و آن زمان كه مظلوم بىغسل و كفن با بدن آغشته به خون سه روز ميان خاك و خون غوطهور بود.
اى موسى نبودى ببينى چگونه خيمههاى ايشان را غارت كرده و آتش زدند و يك گروه از زنان و فرزندان ذريه پيغمبر را اسير هر كوى و صحرا نمودند.
نبودى ببينى چگونه سرهاى ايشان را بر نيزه زدند، و مقابل ديدگان عزيزان او و اجانب چرخانيدن آه آه «صغير هم يميته العطش و كبير هم جلده منكمش»(1)
1) . بحارالانوار، ج 44، ص 144، ح 41 و ص 308.
«سلام عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا»
سلام بر برترين نمونههاى جهانيان آنان كه از ابتداء پيدايش تا زمانى كه به جايگاه ابدى خويش باز گردند، يك پارچه محو ديدار جمال و جلال و عظمت پروردگار مىباشند.
سلام بر يگانه فدايى حق و حقيقت حسين بن على عليهالسلام، او كه با ايثار و فداكارى خويش همه هستى را نجات بخشيد، خود را
نمونه كامل رضا و رحمت حق به جهانيان معرّفى نمود.
سلام بر آموزگار شهادت، او كه به يحيى عليهالسلام و سايرين درس ايثار و شهادت آموخت، چرا پس از گذشت قرنهاى متمادى هنوز مسيحيان جهانيان نياموختهاند، كه خاتم پيامبران محمد بن عبداللّه برترين فرد آفرينش مىباشد، على عليهالسلام نيز جان و نفس رسول است و زهرا عليهاالسلام بتول ميان جهانيان اسوه و پاكيزهترين زن بود، دو فرزند او نيز برتر و گرامىتر از بزرگمردان جهان چون عيسى و يحيى عليهمالسلام مىباشند.
اكنون هنوز شما نصارى نجران در بزرگوارى محمد و آل محمّد عليهمالسلامبه خود ترديد راه دادهايد، و به بزرگى عيسى با پيامبر به مباهله برخواستهايد.
آيا از خاطره بردهايد، عيسى و يحيى و همه انبياء بدين پندار گرفتار بلا شدند؟!
زكريا بزرگى مريم و عيسى عليهمالسلام در مقابل ديدگانش جلوه نموده بود، او نظارهگر بود، در غير موقع براى مريم از آسمان طعام آسمانى فرود مىآيد، او عيسى را روح خدا مىخواند، عيسى مسيح، كلمه
پروردگارى است كه در گهواره به سخن آمده است.
او پيامبرى است كه در گهواره به وى دانش و بينش و اسرار نهان داده شده است.
لذا چون زكريا عليهالسلام چنين بزرگوارى را در مريم يافت، بيش از پيش نزد عيال خود اين گونه سخن از مقام او عنوان مىدارد.
بنگر چگونه پروردگار عالميان مريم عليهاالسلام را به عيسى عليهالسلام گرامى داشته است گويا مريم دسته گل آورده است.
زكريا عليهالسلام با چنين پندار خود را مهياى گرفتارى شديد و بزرگ
نموده است گويا از خاطر برده، آن هنگام كه به ساق عرش مىنگريست، آن زمان را كه ميثاق ولايت محمد و آل محمّد عليهمالسلام و بزرگوارى و دوستى آنان از وى گرفته شده بود.
آيا فرموش نموده؟ زهرا عليهماالسلام نيز حوريه انسيهاى است كه نه تنها برترين زنان جهانيان است، بلكه برتر از همه مردان جهان است، لذا بدين جهت، خود را گرفتار بلا نمود، و براى فرار از نسبتهاى نارواى شيطان، به ميان درخت پناه برد، و سرانجام در ميان درخت به دو نيم گرديد.(1)
گرفتارى خود را پس از ابتلاء، آن هنگام كه سه روز ميان درخت به خون خود آغشته بود، از زبان وحى اين چنين شنيد: اى زكريا اكنون كه گرفتار شهادت و لقاء من كه لقاء اولياء من است، شدى، و خود را همانند اسوه شهادت قطعه قطعه مىيابى، خود را به كانون فداكارى و ايثار نزديك كن، و چون سرور شهيدان عالم درس استقامت را از او پيشه گير....
1) . بحارالانوار، ج 14، ص پژ178، ح 13، ص 164، ح 2، ص 282، ح 25/26/27/28/29/32/36/41.
آيا به ياد دارى ساليانى پيش كه تقاضاى فرزند نمودى، حل مشكل خود را از جايگاه كمالات و واسطه آرزو و آمال، محمد و آل محمد عليهمالسلام از من درخواست نموده، و با نامهاى نيك محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهمالسلام مرا خواندى. آيا به خاطر دارى آن هنگام را كه نام حسين عليهالسلام را بر زبان جارى نمودى، ياد ايثار و شهادت او در وجود تو شعله اندوه و غم بپا نمود، غصه گلوگير و اشك بر چشمان تو جارى گرديد، و اشتياق و اضطراب تو را در ديدار و يادآورى مصائب او بيشتر كرد.
اى زكريا مصيبت بزرگ سيد الشهداء عليهالسلام را كوچك شمردى؟! كه فرزند طلب نمودهاى؟ تا او نيز هم چون حسين فدايى من گردد. تو بدين جهت مبتلا شدى، اكنون گوش فرادار، تا بزرگى حادثه خون خود را بيش از پيش برايت بازگو كنم. در آن هنگامه ايثار و خون، كه بهترين فرد هستى آغشته به خون خويش، به روى زمين غلطان افتاده بود، و از سوز تشنگى لبهاى خشكيده نازنين وى، هم چون جگر سوخته وى طفتيده بود، از يك سو ديدگان مبارك به سوى يك عده زن و فرزند ذريه پيغمبر دوخته و اندوه آنان به دل راه مىداد، و از سوى ديگر ديدگان بىسوى خون آلود خود را به سوى آسمان افكنده و با قلبى سرشار از رضا و تسليم و صبر، صورت و پيشانى خود را به عنوان سپاسگذارى از حق به روى خاك سوزان گذارده بود و با كلمه رضا برضاك انتهاء درجه رضايت را از كردگار خويش درخواست مىنمود. اى زكريا داستان ايثار و شهادت را شنيدى گويا پيمان ولايت و شهادت كه در عالم ذر گرفته شده بود در تو تكرار شد، اما چون از پيامبران اولوالعزم نبودى، كه به بزرگى آن كاملا و بدون تأمل اعتراف
نموده باشى شايد خود را باين جهت گرفتار نمودى!!!
بدين جهت سه روز در جايگاه عبادت، جايگاه مقدس انبياء با گرسنگى و با اندوه و غم فراوان، آرزوى فرزند در وجود خود مىپرورانى، گويا مرتبه بلندى را خواهانى، شايد پاداش بزرگترين اندوه از مصيبتزدگان و داغديدگان فرزند آرزو مىكنى؟! يا آن كه مصيبت بزرگ و شهادت خونين خون خدا را كوچك پنداشتهاى؟! آيا خود را مبتلا نموده و به فيض نائل آمدى كافى نبوده و نيست؟! و پس از آن نيز تقاضاى ايثار شهيدى ديگر و پاداشى بيشتر مىكنى؟! تا او را نيز فدابى حق و ولايت نمايى...
گرچه زكريا عليهالسلام با آرزوى شهادت به درجات مخصوصه شهيدان رسيد، و روشن است، اين گونه گرچه فيض و رحمت و لطف است، اما اين خود يك ابتلاء و گرفتارى است، كه براى شيدايان وصال چيزى جز محو رضا و تسليم، چيز ديگر نبوده و نيست، حسين بن على عليهالسلامبرترين و محبوبترين فرد عالم امكان و مصيبت جانگداز وى نيز ميان آفرينش بىمانند است.
آرى درخواست زكريا در روز اول محرم به هدف اجابت رسيد، چرا؟
زيرا در اولين روز زنده شدن نام و ياد حسين عليهالسلام بود، او در وجود خود احساس درد و اندوه مصيبتهاى جانسوز سرور شهيدان عالم به دل راه داده بود، دست به دعا برد، كه پروردگار عالم نازدانهاى به خاطر خواهى حسين عليهالسلام به وى بخشيده، و او را فدايى وى نمود. آيا پيامد حوادث و درخواستهاى زكريا به اين جا خاتمه پذيرفته است بايد گفت: هرگز!... زكريا فرزند طلبيده، بلكه در حقيقت اندوه و غم
براى خويش خريده است، او گرفتارى و وصال دوست و شهادت براى فرزند خود مهيا ساخته است.
آيا يحيى نيز فراموش نموده كه زكريا عليهالسلام براى يادآورى و تجديد پيمان و خون و شهادت، او را از خداوند خواسته است؟
آيا از خاطر بردهاى آن زمان را كه هرگز از هستى عالم خبرى نبود و انوار پاكيزه محمد و آل محمد عليهالسلامگرداگرد عرش در حال سپاسگذارى بودند؟ كه نور او هم چون قطرهاى آفريده شد؟! آيا به ياد دارد ساليانى طولانى آنان محو عظمت پروردگار مشغول شكرگذارى بودند؟! و او تسبيح و تقديس و تنزيه حق را از آنان آموخته بود؟! اكنون لغزش در او هويدا گرديده، او در مقابل يك كلمه از كلمات بزرگ پروردگار به سجده درآمده است، بزرگى عيسى مسيح او رامتوجه خود نموده، شايد او از كلمات جامعه تامه الهيه غفلت نموده است، گويا پيمان عالم ذر را از ياد برده كه عيسى را بزرگ و بزرگتر شمرده است.
اكنون نيز بايد از مسير او مجازات شود، چرا كه شش ماه پيش از ولادت عيسى عليهالسلام، كه در حقيقت ابتداء ولادت او به شمار مىرفت، يحيى در شكم مادر به عيسى سجده نمود، و از همان مكان بزرگى مقام نبوت او را تصديق نمود، كه دو بانوى پاكيزه جهان مادر وى و مريم بر آن آگاهى تمام داشتند.(1)
گرچه عيسى و يحيى عليهالسلام دو ميزان و معيار حدود و قوانين شريعت پاكيزه مسيحيت به شمار مىآيند، و يحيى به ظاهر به جهت اجراء حدود الهى و حد زانى به پا خواسته، و زانيه روزگار او را به خاك و خون كشيد، اما او خوب مىدانست، طريق ايثار و فداكارى، سپس
1) . بحارالانوار، ج 14، ص 187/189.
ديدار وجه و جمال الهى از مسير اجراء حدود شريعت عيسى عليهالسلام حكم آن به امضاء خواهد رسيد.
لذا در راه اعتلاء كلمه واحد و يكايك فرامين پيغمبر بزرگ عيسى مسيح عليهالسلام كمال كوشش و جديت را داشت، فرزندان هر كه كوى و برزن او را كوچك مىپنداشتند، اما او در حقيقت مردى بزرگ بود، مادران روزگار همانند او نزاييده و نخواهند زاييد، حكمت و كتاب در كودكى به وى عنايت شده بود، خود به آنها فرمود: من به عنوان بازى آفريده نشدهام، و بازيچه ديگران نمىباشم، بلكه خداوند ما را براى كوشش بر مسئله مهم و گرانبها آفريده است.(1)
آرى يحيى خاطره پيمان ولايت و شهادت را خود به يادداشت، و در ميان مردم آن را هميشه بازگو مىنمود.(2)
او هرگز خاطره پيمان ديدار و شهادت حسين ابن على عليهالسلام را فرموش ننموده بود، كه اكنون يادآور آن گردد، گفتههاى زكريا و خواست پدر در شهادت خود را فرموش نكرده است، هر لحظه به ياد ديدار وجه خدا و ملاقات با اسوه شهادت سالار شهيدان جهان را به خاطر مىپروراند. آرى او به آرزوى شهادت و رسيدن به درجات مخصوصهاى كه براى ايثارگران و حاميان از حقيقت ولايت است، خود را مهيا و آماده ساخته بود، بنابراين جايگاه شهداء و ايثارگران در كنار عرش و عليين است، يادآورى و نام ايشان نيز از آن جا آمده، لذا حقتعالى نام يحيى و حسين عليهمالسلام را از ميان نامهاى خويش برگزيده و نامگذارى نموده است.(3)
در هنگام ولادت بشارت يحيى را به زكريا و بشارت حسين عليهالسلام را به فاطمه پاكيزه داد. هر دو در شش ماهگى به دنيا آمدند، ايشان در آسمان از دست حق شير نوشيدند، لذا فدايى خون خدا گرديدند، و حسين فاطمه عليهاالسلام از زبان پيامبر شير نوشيد، و داناى به اسرار شهادت گرديد، و خود را فدايى جد خويش و زبان گوياى توحيد و نبوت كرد.
از ابتداء ولايت همان نورى كه در كنار عرش سايه بر جهانيان افكنده بود، از پيشانى دو فدايى در راه حق و حقيقت يحيى و حسين عليهمالسلامدرخشندگى مىنمود، آرى يحيى فدايى اسوه شهادت گرديد و مدال افتخار شباهت به حسين عليهالسلام را در بهشت در مواردى براى خود كسب نمود، در آنجا نيز خود را همنشين و ريزهخوار خوان عطاياى حسين عليهالسلاممىنمايد.
كشنده يحيى فرزند زنا بود، و كشندگان سيدالشهداء مجموعه زناكاران روزگار، كه در پس آنان شيطان رانده شده جن و انس، كه حقيقت جهنم و سجين هستند، قرار داشتند.
لذا در شهادت اين دو شهيد مظلوم، آسمان خون گريست، چرا كه عليين در آسمان است، جايگاه پاكيزگان و نمو يافتگان از آب بهشتى است، بنابراين افغان و ناله به حقيقت گريه، كه گريه خون باشد، از او جارى خواهد شد.
سر يحيى را در مقابل زانيه روزگار جدا نموده، آن گاه شراب نوشيد، كه آن سر جداى آغشته به خون هم چنان آنان را موعظه و به پرهيزكارى دعوت مىنمود.
اما چه گويم از سر جداى آغشته به خون كربلا، كه در همه جا آيه قرآن به لب داشت، آيه صبر و استقامت بر لبان او جارى بود.
با آن حال آن جر ثومه شقاوت و پستى ازل و ابد، در حالى كه مست شراب بود، در مقابل ديدگان يك عده زن و فرزند ذريه رسول خدا و سَر كشتهگانى كه تشنه و گرسنه آواره دشت و صحرا...
چوب خيزران به دست گرفت و با لبهاى كه پيامبر آن را مىمكيد و بوسه مىداد، بازى و هتّاكى مىكرد و با اشعار خود حقيقت خدا و قرآن و دين را به باد استهزا گرفته بود.
اى يحيى ياد بزرگى اندوه و غم بر دوست گران است و به شنيدن آن نيز رضايت نمىدهد. آرى...
همين لبان نانين مكيده ختم مرسلين
تو چوب مىزنى زكين مزن چگونه مىزنى
سرى كه ديده در جهان فراغ اكبر جوان
زنى تو چوب خيزران مزن چگونه مىزنى
درود و سلام به روح پاكيزه به خون خفته سالار شهيدان، آن روح پاكيزه كه يك لحظه از نور كليه ولايت غفلت نداشت و سراپا محو ديدار وجه و جمال و كبريايى حق مشغول ستايش پرورگار و به انتظار فداكارى و رضاى او نشسته بود.
درود و سلام به روح پاكيزه روح اللّه، كه در ميان آسمانها به انتظار ظهور منتقم خون خدا نشسته است ، با آن كه بزرگوارى رهبان روزگار، روح پروردگار، از زبان اسوه خاتم رسالت، گوش دوستان خاندان عصمت را پر نموده بود، با اين وصف چرا گذشت زمان غم و اندوه او را چند برابر نموده، و آواره دشت و صحرا گرديده است، شايد او پنداشته بود، كه وى به حقيقت بنده پروردگاريست كه شهادت به پاكيزگى مادر مطهرش داده و ديگران را با نسبتهاى ناروا به خوارى نشانيده است، البته چنين بود... عيسى عليهالسلام سخن شيوا و پاكيزه اختيار
شده حقتعالى است.
توجه به نكتهاى بيش از پيش براى او لازم بود، اگر چه روح عصمتساز وى حتى يك لحظه در وجود او غفلت را از او زدوده بود، و وى را از پيامبران اولوالعزم نموده است، شايد او به چنين احساس كه مادر مكرّمهاش مريم عليهاالسلام يكى از زنان پاكدامن، و خود روح خدا مىباشد، آرزوى وصال در او كمتر نمودار بوده است.
شايد سستى او از پيمان ولايت و شهادت كه در ابتداء آفرينش از او با تصميم جدى و كامل گرفته شده بود، او را مبتلا به يهوديان نمود و سرانجام گرفتارى او به آوارگى انجاميد....
پروردگارا مرا آواره كن، خطاب رسيد، اى عيسى، چرا با تصميم
جدى پيمان ولايت و حقيقت روح بزرگ مرا به اتمام نرساندى؟!
اكنون نيز سبب آوارگى تو توسل به عنايت و وساطت حقيقت ولايت خاندان عصمت و طهارت محمد و آل محمّد عليهمالسلام مىباشد.
از اين جا شوق ديدار و اشتعال وصال خون خدا، در نهاد او زبانه مىكشد.
حسين عليهالسلام باب مبتلى همگان گشته، عيسى عليهالسلام را آواره دشت و صحرا نموده و براى ديدار زمين كربلا درس رهبانيت و مشقت و رياضت به او مىآموزد، آرى پيدا كردن جايگاه پاره تن فاطمه عليهماالسلام ميان خاك و خون دشوارى فراوان دارد.
عيسى مسيح عليهالسلام كه با يك اسم اعظم بر آب راه مىرفت، چه شده، يك عمر سرگردان ميان بيابان حيران است؟ سرّ اين قضيه را بايد از هنگام ملاقات جويا شويم.
چرا در دو مورد هنگام ورود به كربلا روح خدا با گروهى از حيوانات برخورد نمود؟! زيرا اراده پروردگار عالميان بر آن قرار گرفته بود، كه بزرگوارى ولايت كليه و روح پاكيزه خود را به عيسى بنماياند، تا وى را به حقيقت بزرگان آفرينش آگاهى بيشتر دهد، تا او ميان جهانيان اظهار بزرگى بيشتر نكند، لذا كوچكترين موجودات خود را در مقابل ديدگان او ظاهر نمود، تا بزرگى آنان را از زبان ايشان آگاه شود، با آنكه خود صاحب اسرار الهى است، اما چرا يك بار با آهو و بار ديگر شير تنومند برخورد نموده و راه او را مسدود نمود ، شايد بتوان گفت: شكستگى و فروتنى با وجود يك جر ثومه تندى سريعتر تأثير مىگذارد، كه مقتضيات زمان و مكان آن را مهيا داشته است.
اكنون هنگام آن فرا رسيده است، انگيزه ورود به سرزمين
اندوهناك را از زبان وحشيان بيابان بشنود و يك حيوان وحشى اينگونه بيانگر مظلوميت خون خدا شود.
اين جا سرزمين عاشقان است، سرزمين آغشته به خون جگر گوشه زهراى جوان است، كه خدا به پاكيزگى او شهادت داده است، بانويى كه مادر مطهره تو خدمتگذار هميشگى او مىباشد، برخيز از خداوند خوارى دشمنان او را آرزو كن، كه وحشيان بيابان و همه آفرينش از آنان بيزار مىباشند.
آيا با توقف و آرامش كوتاه از اين ديدار تسكينيافتهاى، و گمشده خود را يافتى، اندوه او به پايان رسيده و از حيوانات پرسيد: آيا اين سرزمين مكان آرامى است، كه من با خاطر آسوده به بندگى حقتعالى مشغول باشم؟ در جواب گفتند: اى عيسى: شعله ديدار و اشتياق دوست ما را به سرزمينى غمناك آواره نمود، تا به اين جا رسيديم، در اين مكان يافتيم، كه در اين سرزمين، خون خواران و وحشيان ازل و ابد بودند، كه بدن پسر پيغمبر را با نيزهها و شمشيرهاى خود پاره پاره نمودند، آنان جرثومههاى تيرگى و تباهى بودند، ناپاكان و وحشيان درنده خويى بودند، كه دلهاى ذريه پيغمبر آخر الزمان عليهالسلام را آتش زدند، بلكه خيمههاى ايشان را آتش زده و اثاثيه ايشان را به غارت بردند.
اكنون بنگر تو به جهت زهد و فروتنى ، سنگ به شكم خود بسته و لباس خشن به تن نمودهاى، نبودى بنگرى، در آن هنگامه خون و ايثار، آن مظلوم را تشنه و گرسنه سر بريدند، نبوى ببينى، چگونه يك لباس پاره و كهنه نيز براى او باقى نگذارند. آيا عيسى ديدراى كامل به جا آورد و در آن مكان شناخت به حقيقت روح پاكيزه سيد
الشهداء عليهالسلام پيدا نمود، و گم گشته خود را يافت، بايد گفت: ديدار كامل او آن هنگام است، كه با منتقم خون خدا مهدى زهرا و روحى لنفسه الفداء وارد اين سرزمين گردد، و بيش از پيش روح كليه پاكيزه الهى را شناخته، و از كنار مرقد مطهر او بهرههاى معنوى و فيوضات گوناگون نصيب او گردد.
عيسى عليهالسلام كلمه واحدهاى است كه به انتظار ديدار كلمات جامعه تامه الهى نشسته، كه تا او نيز منتقم خون خدا گردد.
كه «اين جامع الكلمه على التقوى».(1)
عن على بن الحسين عليهالسلام فى قوله «فحملته فانتبذت به مكانا قصيا» قال خرجت من دمشق حتى أتت كربلا، فوضعته فى موضع قبر الحسين ثم رجعت من ليلتها. برهان ج 3، ص 9، ص 5 عن موسى بن جعفر عليهالسلام... و النهر الذى ولدت فيه مريم عيسى هل تعرفه قال لا قال هو الفرات... و ليس يساويه بالفرات شيى... برهان ج 3، ص 9، ح 6.
تاكنون به اين نتيجه رسيديم كه: آقا اباعبداللّه عليهالسلامبنده فرمانبردار و راضى به رضاى حق بود، او با شهادت خويش به درجات مختصهاى كه حقتعالى براى او مقرر نموده بود رسيد، بدون ترديد به پيامبر و حقيقت اوّليه خويش ملحق گرديد.
اما چون اراده حقتعالى بر آن قرار گرفته، كه بنده خاص خود را بيازمايد، و از مسير او همگان را بهرهمند سازد، و شفاعت را نصيب وى گرداند، او را فداى خويش و رضاى حق گرداند، و انتهاء درجه رضايت و رحمت و بركت خداوندى را براى خويش كسب نمود، و ديگران نيز براى جبران كمبودهاى خويش از مسير او تقرب به حق خواهند جست كه فرمود: «بورك على مولود عليه بركاتى و صلواتى و رحمتى و رضوانى»
1) . قال اللّه تعالى يا مريم لقد جئت شيئا فريا».
گرچه نافرمانى گردنكشان عالم با شهادت سالار شهيدان به انتهاء درجه خود رسيد، كه اگر اراده حق پس از شهادت وى به خرابى عالم تعلق مىگرفت، همه هستى واژگون مىگرديد، و در مقابل بزرگى فاجعه كوچك بود، چرا كه سيدالشهداء برترين موجود جهان بود، كه به خاطرخواهى او عالم و آدم آفريده شده بودند و شهادت او به اندازه نابودى همه آفرينش، بلكه بيشتر نزد حق ارزش داشت.
اما چون اراده حقتعالى بر آن قرار گرفته بود، كه از مسير اسباب و وسائل ميان آفرينش گام بر دارد، لذا براى بخشش لغزش همه گنهكاران و برآوردن احتياج همه نيازمندان و تكميل عقلهاى همه كوته فكران، وسيلهاى بزرگ نياز است، بايد بهترين آفريده خود، با ارزشترين كيميا يعنى جان و هستى را در طبق اخلاص نهاده و ميان آفرينش نجات بخش عالميان و شفيع گناهكاران گردد.
سيدالشهداء عليهالسلام با ايثار و فداكارى تمام، راضى به رضاى حق و تسليم امر حق گرديد، او خود را فداى رضاى حق نمود، به گونهاى كه مظهر رحمت و عطوفت و مهربانى و بركات پروردگار گرديد.
آرى يكايك انبياء گذشته به مقدار تحمل خود از پيمان شهادت و فداكارى كه از سيد الشهداء به ياد داشتند. و آنان با توجه به آن، به عنوان ديدار و بازگشت به حقيقت خود به آن ديار سفر نموده، شناخت بيشتر پيدا نموده و بازگشت ايشان نيز مورد قبولى حقتعالى قرار گرفت.
چرا كه كربلا جايگاه تجديد پيمان و ديدار به شمار مىآيد، و سيدالشهداء عليهالسلام نيز ميزان كردار همگان بوده و مىباشد، او باب مبتلى همگان است، لذا شهادت او نيز وسيله كمال و رحمت و بركات براى
دوستانش قرار گرفته، كه همه بازگشتها و بخششها و ديدارها و رضايتها و بركتها و رحمتها به بركت و شهادت و از ناحيه او جارى مىگردد، كه باب رحمت واسعه الهى، به سبب نزديكى به او، ديدار قبر او براى همگان گشوده مىگردد.
با آن كه سيدالشهداء عليهالسلام در زمان هيچ يك از انبياء نبوده است و از شهادت وى به ظاهر خبرى نبوده، اما آنان به ديدار مكانى كه در آينده جايگاه ظهور و تجلى پيمان محبت است آمده، و در اين ديدار پيرامون خاكى كه شرافت او نيز به حقيقت ولايت و شهادت اباعبداللّه است، مىگردند و كسب فيض مىكنند.
به گونهاى كه هر پيامبر كه شناخت او نسبت به سيدالشهداء عليهالسلام بيشتر بود، تقاضاى لطف خاصه او و ديدار كربلا در او آشكارتر گرديده است، كه پيش از ولادت آن مظلوم ديدار تازه نموده و تقاضاى دفن در آن سرزمين داشته، كه در آينده از نزديك توفيق ديدار نصيب ايشان گردد.
قال عليهالسلام «و اللّه يزوره فى كل جمعه يهبط مع الملائكه اليه و الانبياء و الاولياء و محمد افضل الانبياء و نحن افضل الاوصياء»
سيدالشهداء عليهالسلام بهترين و برترين فرد جهان هستى است، شهادت و مصيبت او نيز بزرگ، و بالاترين وسيله براى ترقى و تكامل همگان به شمار مىرود، از آن جا كه او معيار و ميزان حق و باطل در همه عوالم شمرده شده است، لذا همه دوستىها و رضايتها و ديدارها از جانب او، و بر او ظاهر مىگردد.
و چون آشكار گشت كه تمامى انبياء بزرگ و جانشينان آنان به انگيزه به پا داشتن پيمان نخستين ولايت و شهادت، خود را آواره نمودهاند، گروهى به آرزوى وصال يار، خود را هم چون اسوه ايثار، به خاك و خون كشيدند، چرا كه شوق شهادت و ديدار حق در وجود آنان شعله مىكشيد، اكنون كه جان به جان آفرين تسليم نمودهاند و تقدير الهى «مرگ» آنان را فراگرفته است و از جايگاه قبر خويش روزنهاى به عالم غيب بر ايشان گشوده شده است، زمان آن فرا رسيده كه همه مؤمنان و نيكان روزگار كه يك عمر به آرزوى ديدار از جان و مال و هستى خويش گذشته بودند، و با غم و اندوه، شعله وصال يار در وجود ايشان شور افكنده بود، اندوه آنان خاتمه پذيرد، و آرامش خاطر يابند و با بشارت كامل بهشتى كه به ايشان وعده داده شده بود، براى ايشان مهيا گرديده رهسپار گردند و در پناه خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام به بهشت و نعمتهاى برزخى دست يابند كه فرمود: «قد ضمنا لكم الجنه بضمان اللّه و ضمان رسوله و ضمان اهل بيته.(1)
1) . بحارالانوار، ج 7، ص 203، 205.
در اين ميان بدون ترديد پيامبران بيش از پيش و با كوشش بيشتر و اله و شيداى ديدار و زيارت حسين بن على عليهماالسلام بوده و هستند، آنان خود را با پروردگار در هر شب جمعه براى زيارت و ديدارى تازه مهيا مىسازند، چرا كه شوق وصال حق و نزديكى به خون خدا و تقرب به رضوان بزرگ پروردگار، در ايشان بيشتر نمودار گرديده است.
اسحاق بن عمار گويد: از حضرت صادق عليهالسلام شنيدم مىفرمايد: در ميان آسمان و زمين هيچ پيامبرى نمىباشد، مگر آن كه از پروردگار خويش زيارت مرقد پاكيزه سيد الشهداء ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام را مسئلت مىنمايند، گروهى از آنان كنار قبر آن مظلوم به ديدار آمده و به آسمان بالا مىروند و عدهاى فرو مىآيند و باز نمىگردند.(1)
و فى روايه اخرى عن ابى عبداللّه قال سمعته يقول... فليس من ملك مقرب و لا نبى مرسل و هو يسال الله ان يزوره ففوج يهبط و فوج يصعد. بحار ج 101 ص 60 ح 33.
عن ابى عبدالله قال من احب ان يصافحه مائة نبى و عشرين الف نبى فليزر قبر الحسين... فان ارواح النبيين تستأذن الله فى زيارته فيوذن لهم. مدينه المعاجز ص 286 و فى روايه... فقال ان موسى بن عمران استاذن ربه فى زياره قبر الحسين فاذن له فاتاه و هو فى سبعين الف ملك فانصرف... بحار ج 101 ص 57 و نحوه ص 59 ح 29، مدينه المعاجز ص 28.
اكنون كه مجموعه تيرگىها زدوده شده و در بى به جهان حقايق بر ارواح گشوده گرديد، زمان آن فرا رسيده است، كه كاملترين و بهترين افراد از مؤمنان و صالحان روزگار، يعنى پيامبران و جانشينان آنان كه به اشتياق وصال و ديدار وجه و جمال، عمرى را سپرى نمودهاند، در عالم برزخ يا عالم اروح، به عنوان يادآورى پيمان ولايت و شهادت، با
1) . بحارالانوار، ج 101، ص 59، ح 27.
قالب هم سنخ آن عالم گرد هم جمع شده و به ديدار جمال نيكوى پرورگار، ديدارى تازه كنند و گفتار آنان يادآورى شهادت و بزرگوارى اسوه ايثار و شهادت باشد.
در اين جا سر ديدار و زيارت در شب جمعه براى انبياء كه پيش از اين نيز متذكر آن شديم آشكار مىگردد.
از آن جا كه عهد معهود شهادت، هم گام به پيمان ولايت، از يكايك انبياء.(1)بلكه از همه موجودات پيش از اين جهان در روز جمعه گرفته شده است، و سر شهادت نيز جبران كمبودهاى كوتهفكران و ترفيع مرتبه صاحب نظران و بازگشت به حق و حقيقت و ولايت عنوان گرديده شده است.
لذا آنان پس از ديدار و زيارت خود در شبهاى جمعه كه با روح پاكيزه به ملاقات آمدهاند، ايشان به مقدار سعه وجودى خود از كنار مرقد به خون خفته ابا عبدالله الحسين عليهالسلام بهره گرفتند، به همان اندازه خويش را به حقيقت روح پاكيزه سيدالشهداء عليهالسلام كه در كنار عرش به زائرين حرمش نظارهگر است، نزديك نمودهاند.
چرا كه سيدالشهداء عليهالسلام نور و روح و جسم پاكيزه وى به حقيقت در كنار عرش سكنى گزيده و به شيعيان و پرهيزكاران زائرين حرم خود مىنگرد لذا در آن هنگامه تجديد پيمان شهادت، نيز به هر اندازه انبياء بزرگ الهى خود را به حقيقت اوليه خويش و كانون ولايت و ايثار نزديك نمايند، به همان مقدار از كنار مزار پاكيزه او راهى براى كمال و تقرب به حق براى خويش مىگشايند، كه فرمود: «ان ارواحنا و ارواح
1) . عن ابى الحسن الاول قال سمعته يقول: خلق الله الانبياء و الاوصياء يوم الجمعه و هو اليوم الذى اخذ الله ميثاقهم. بحارالانوار ج 15 ص 22.
النبيين لتناول العرش كل ليله جمعه»(1)
در اين ميان آن چه كه توجّه همگان را به خود جلب مىكند، التهاب و اضطراب ديدار و اندوه بيش از اندازه روح پاكيزه رسول خدا و فاطمه زهرا و ساير ائمه عليهمالسلام مىباشد.(2)
و فى روايه عنه صلىاللهعليهوآله...: فتصرخ صرخه و اصرخ بصراخها و تصرخ الملائكه لصراخها...
فى رواية فاذا راته شهقه...
و روايات بهذا المعنى كثيره.
كه آنان چگونه با شدّت اشتياق و شوق ملاقات، بالاترين غم و اندوه خويش را ابراز داشتهاند، به گونهاى كه فرياد و شهقه و صراخ و زفره فاطمه زهرا عليهاالسلام در روز محشر آشوب برپا مىكند، آن زمان كه رسول خدا با ارواح انبياء در صحراى كربلا به ديدار فرزند به خون آغشته خويش مىآيد، كه يكايك ظلمهاى دشمنان ولايت را به روح وجان حق و حقيقت و ديانت و مصيبتهاى بيش از اندازه پاره تن خود را از نزديك مشاهده بنمايد، او انتها درجه ديدار دوستانه و اندوه فراوان خويش را اينگونه ابراز مىدارد.
خاكهاى آن سرزمين اندوه و خونين را بر سرو روى خويش ريخته و با جگر گوشه خود به نجوى مىنشيند .
پس از آن كه كرارا يادآور شديم كه يكايك حضرات معصومين از جنبه واقع و حقيقت، نورو روح و بدنهاى پاكيزه آنان، از بالاى
بهشت جاودان و فوق عليين آفريده شده و مسكن گزيدهاند و خود مىدانند در آن مقام و مرتبه چگونه اتصال به نور حق دارند، اما از آن جا كه ايشان نمونههاى كامل نور عظمت حق بودهاند، و در هر عالمى انتها درجه نزديكى و بندگى و كمال خود را به همگان نمودهاند و از خود هيچ نديدهاند، بلكه همه را از خداوند عالميان دانستهاند، سپاس گذار آن بوده و مىباشند، اكنون نيز اسوههاى زيارت و دوستى و نمونههاى عطوفت و اندوه، كاملترين صفات برجسته نيكان روزگار را نمايان گر شدهاند و با كسب آن برترين مقام لقاء و وصال خداوند كه مرتبه رضايت بزرگ پروردگار است، براى خويش اختيار نمودهاند، با آن كه اهل بهشت برزخى مستغرق در لذتها و نعمتهاى الهى هستند، اما برترين زنان و بهترين و كاملترين نمونه جهانيان محو رضايت حق سراپا شيفته ملاقات و جمال پروردگار به ديدار آمده و از آن جا خود را به حقيقت رضوان بزرگ پروردگار و نور ولايت كه اكنون سيد الشهداء ابا عبد اللّه الحسين عليهالسلام نمايان گر آن گرديده است، متّصل نموده و بهره كافى و كامل كه در خورشان ايشان است، كه خود مىداند، بهره مىبرند، كه همگان را هيچ گونه فهم و دركى در چگونگى(1)
فى رواية الجمال..فاطمه تقول يا اباه يا رسول الله...أتاذن لى ان آخذ دم شيبته و اخضب به ناصيتى..فقال لها خذى و ناخذ يا فاطمه فرأيتهم ياخذون من دم شيبه و تمسح به فاطمه ناصيتها و النبى و على و الحسن يمسحون به نحور هم و صدور هم و ايديهم من المرافق..
بحار الانوار ج 45 ص 318.
آن براى ايشان نبوده و نيست، كه خود مىدانند به چه1) ...فجعلوا يبكون و يعزّون النبى زمانا طويلا و هو يحثوا التراب على راسه و شيبته الطاهره...معالى السبطين ج 2 ص 26 .
چيز دست مىيابند.
به طور آشكار از لابلاى قضاياى جانگداز كربلا و شهادت مظلومانه خون خدا و مرور خاندان مصيبت ديده اسرار و هويدا شدن امور عجيبه از كربلا تا به شام روشن مىشود كه:
پس از شهادت آن مظلوم ارواح همه انبيا و اوصيا بزرگ در آن حادثه هولناك حضور داشته و هم چنان به حسب شناخت خود در حال ملاقات و ديدار بودند، آنان تحمل هيچ گونه دورى و جدايى از نور حق را نداشتهاند، زيرا ايشان فانى در وجه و جمال و نور باقى و عظمت حق بودهاند، كه حسين بن على عليهمالسلام نمايانگر آن مىباشد.
در اين جا توجه به نكتهاى لازم مىباشد ، آن چه در قضاياى عاشورا در ديدار انبيا از آن سخن به ميان آمده است، يا ملاقات با بدن پاكيزه و جسد شريف آن مظلوم به خون خفته در ميان بوده،يا ديدار سر نورانى آن سر جداى مظلوم عنوان شده است بايد گفت:
آن چه كه محور ملاقات واقع شده، آن بوده كه ارواح پاكيزه انبيا و اوصيا و ملائكه تماما حضور به هم رسانيده و بدن و سر مطهر آن شهيد مظلوم را زيارت نمودند، چرا كه نمىتوانستند حقيقت آن روح پاكيزه كليه الهى را زيارت نمايند، زيرا آن مرتبه و مقام خود آنان مىباشد، كه در آن مقام خود مىدانند ديدار يعنى چه؟و چگونه و به چه چيز دست يافتهاند، آن چه كه بر تمامى پيامبران لازم بود آن است كه به حسب سعه وجودى خود و بهرهاى كه از روح قدسى داشتهاند، به همان اندازه ديدار تازه نموده و بهره از روح پاكيزه سيد الشهداء عليهالسلام ببرند.
نه آن كه آنان توانسته باشند روح ملكوتيه كلّيه الهى و نور ولايت و عظمت حق ، كه در اطراف عرش جلوه پاكيزه و نورانى داشته، زيارت
كرده باشند، زيرا آن روح پاكيزه پس از شهادت نزد پروردگار خويش مراجعت نموده، و مخاطب به خطاب دوستانه «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضية مرضية» گرديده بود.آرى يادآور اسرار نهانى ورود يكايك انبيا و اوصيا در عوالم گوناگون نيازمند به تدوين صد و بيست و چهار هزار كتاب مىباشد، كه نويسنده آن عالم آل محمد عليهمالسلامبوده باشد، و اسرار نهفته آن مجموعه كمالات و سروران جهانيان را دانسته، و تمامى آن را بازگو نمايد كه تاكنون بر هيچ كس آشكار نگرديده است.
لذا شيرازه اين داستان سر دراز دارد، باشد تا اختيار دار جهانيان ظاهر گردد، و آن را براى جهانيان از آدم تا خاتم بازگو نمايد.
اللّهُمَ عَرّفنى نَفسَكَ فَاِنَّكَ اِنّ لَمْ تُعَرَّفنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِفْ نَبيَّكَ
اَللّهُمَ عَرّفنى رَسُولَك فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَك لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكْ
اَلَّلهُمَ عَرِّفْنى حُجَّتِكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرّفْنى حُجَّتِكَ ظَلَلْتَ عَنْ دينى.
ستايش از براى پروردگار يكتاى بى همتائى است كه نه به چيزى ماند، زنده هميشگى سرمدى بى مانندى است كه خود را به اول آفريدهاش آشكار نمود با آن كه ظاهرتر از هر چيز بود.
او چون خواست خود را از همه هستى جدا سازد، و در مقام تنزيه از حد تشبيه و تعطيل خود را خارج نمايد، گنج پنهان خويش را آشكار ساخت، نورى آفريد و با نور خويش همراه نمود، آن هنگام هيچ چيز به هيچ گونه جز نور ولايت واقعيتى نداشت زيرا همه أشياء را تيرگى فراگرفته و از خود هيچ گونه نورى نداشته، بلكه روشنائى آنها به جهت اتصال به حقيقت نور ولايت و كانون علم و كمال محمد و آل محمّد عليهمالسلاممىباشد، بلكه هيچ كس را ياراى فهم و درك و بيان اندكى از شئونات و مرتبه بلند پايه اين مقام نبوده و نيست، كه حقتعالى چگونه بر ايشان خود را ظاهر نموده و ديدار آنان از حق نيز چگونه بوده و هست.
از همان ابتدا پروردگار عالميان آنان را كامل و تمام ميان آفرينش آفريده و لحظهاى از حق دور نبودهاند، ايشان در آن ميان سراپا و با همه وجود محو ديدار كبريايى و بزرگوارى حقتعالى بودهاند و هزاران هزار روزگار به عظمت خداوند مىنگريستند و به تسبيح و تقديس حضرت ذوالجلال مشغول بودند، اكنون زمان آن فرا رسيده كه از پرتو آن نور ، موجودات ديگر را بيافريند، تا وى را شناخته و به بندگى حق بپردازند، لذا از درخشندگى آن نور، دوازده حجاب نورانى آفريد، كه ايشان روزگاران در ميان آن حجابها مشغول ستايش حق بودند.
با فرود آمدن نور و تنزلات وى، يكايك آفرينش به اندازه استعداد
خود از آن بهره گرفتند،به خاطر خواهى آنان همه هستى را آفريد و اسرار پنهان و نامهاى نيكو و فرمانروايى برجهانيان را به آنان بخشيد.
بزرگوارى سروران عالم آفرينش محمد و آل محمد عليهمالسلام را به همه جهانيان، شناساند و بر آن پيمان ولايت و محبت گرفت،حكم و امر آنان را امر خود ، دوستى و دشمنى آنان را دوستى و دشمنى خود، شناخت آنان را شناخت خود، ديدار آنان را ملاقات خود و خلاصه لقاء و وصال وجه و جمال خود را ديدار و تجلى و وصال آنان معرّفى نمود.
و در نتيجه به جهانيان شناسانده كه مرتبهاى برتر و بالاتر از مرتبه ايشان تصور نمىشود، و تنها راه رسيدن به خود را از مسير خاندان بزرگوار محمد و آل محمد به عالميان ابلاغ فرمود.
چنانچه درگذشته يادآور شديم كه حقتعالى به هيچ گونه براى آفريدهاش تجلى ننموده، بلكه تجلى به اسم و صفات مىباشد، كه مظهر حقيقى و مسير روشن آن محمد و آل محمد عليهمالسلام مىباشد.
بنابراين گفته مىشود،پيامبر برترين و كاملترين آفريده خداوند است، او هميشه در منظر اعلاى الهى جا داشته، رسول خدا دائم الحضور بود، او هميشه به نور عظمت اتصال حقيقى داشت، او با عروج و نزديكى خود وحى را مىشنيد:چرا كه از نور عظمت حق آفريده شده بود و او جز نور عظمت و ولايت چيز ديگرى نبوده، و چنانچه تجلى خداوند را به هر معنا براى او تقرب آفرين پنداريم، هر چه باشد آن را نمىفهميم...
لذا پيامبر گرامى اسلام در مسير تكامل و ترقى امكانى خويش كه به معراج تشريف برد مىگوييم چيزى به دانايى و توانايى و ساير
كمالات او به حقيقت افزوده نشد، او به آنجا بازگشت كه از همانجا آمده بود.(1)
قال الصدوق:دين الاماميه هو الاقرار بمعراج النبى الى السماء...انه عرج به بجسمه و روحه على الصِّحة و الحقيقه..امالى صدوق ره مجلس 93.
پيامبر از ابتداى مسير با عدم توجّه به غير و توجه كامل به پروردگار، محو جمال و جلال گرديده بود، لذا آن چه پيامبر در معراج از نور عظمت ديدار كرد. به جز حقيقت نور ولايت كليه چيزى نبوده است. زيرا ذات حقتعالى براى هيچ موجود و آفريدهاى شناخته نمىشود.
اكنون پيامبر به حقيقت خود عروج نموده و به حقيقت نور خويش بازگشته و به آن نظارهگر مىباشد.(2)
الله تبارك و تعالى و كان بالمكان الذى قال له جبرئيل لما اسرى به تقدّم يا محمد...
قال ابو عبدالله عليهالسلام لو لا ان روحه و نفسه كانت من ذلك المكان، لما قدر ان يبلغه، فكان من الله عزوجل كما قال الله «فكان قاب قوسين أو ادنى». برهان، ج 2 ص 47 ح 12.
زيرا نزد همه دانايان و هوشمندان روشن است، موجودى كه مرتبه بلند خويش را رها نموده و از مقامات اوليه خود در عوالم تنزل نموده، چرا كه حجابهاى دوازدهگانه را پشت سر گذارده، او درياهاى بيست گانه نورانيه را كنار زده است، اكنون اين موجود نازله بدون ترديد توان تحمل آن مثل اعلاو كلمه بلند و نور عظمت را خواهد داشت، چرا كه حقيقت خود او مىباشد، اكنون زمان آن فرا رسيده كه خود را نزديك به حق گرداند، آيا خداى بزرگ مهمان
طلبيده؟ كه در آسمان هياهو به پا شده و خداى بزرگ با كمال صفا و صميميت منزل براى او آراسته و پيغمبر خود را به ميقات وصال و ديدار يار طلبيده است.
بدون ترديد پيامبر همه پردهها را بدون توجه به آنها كنار خواهد زد، و همچون نيم دايره كمان به حق نزديك مىگردد، خداى بزرگ انتها درجه اتّحاد و نزديكى را اين گونه بيان مىدارد، «كقاب قوسين او ادنى دنوا و اقترابا من العلى الاعلى...» خطاب به وى نمود «اُدُنْ مِنّى» نزديكتر آى سپس آن چنان پيامبر ميان نور فرو رفت، كه محو وصال با يار به نجوى نشست.
وى ابدا وحشت و اضطراب و واهمه در وجود خود احساس ننمود.
آرى «ما كذب الفؤادما راى» آن چه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ديده و براى شما بازگو مىكند، با حقيقت ديد قلبى كه از نور عظمت و ولايت در وجود او است، هيچ گونه مخالفت نداشته و نمىكند.
اما چون موسى به ميقات آمد و اظهار تجلى و وصال كرد، جواب لن ترانى شنيد، با آن كه نور يكى از شيعيان كروبى به وى نموده شد، بر روى زمين بىهوش افتاد، با چنين وصف اشتياق ديدار حق در وجود او شعله مىكشيد، اين بار خود تنها براى ديدار جمال و جلال و به عنوان وصال رفت.
امام عليهالسلام مىفرمايد: در اين ديدار كه در كوه طور موسى كليم به ميقات پروردگار آمد، يك قسمت از هشتاد قسمت نور پيامبر را به وى نمودند، كه با اضطراب و ترس فرار كرد.(1)
1) . مستدرك سفينه البحار ج 10 ص 165. روى عن السجاد عليهالسلام و الله ان النور الذى اضاء لموسى جزء من ثمانين جزء من نور جدى.
از طرفى چون ميان اماميّه اتفاق كامل است، كه يكايك حضرات معصومين عليهمالسلام نَفْسِ نفيس پيامبر مىباشند.
چرا كه آنان به حقيقت همان نور ولايت و روح و پيكره الهيهاى مىباشند، كه از نور عظمت پروردگار آفريده شدهاند.
بنابراين چون حقايق نورانيه و روحانيه آن بزرگواران يك حقيقت بوده، كه در آن مرتبه و مقام، همگى محو ديدار حقتعالى روزگاران به سر بردهاند، به اين جهت آنان مظهر جمال و جلوه وجه پروردگار و نمايشگر صفات نيكو و مقامات بلند و منابع ايصال فيوضات ميان جهانيان و همه هستى مىباشند، در اين مقام جدايى ميان هيچ يك از ايشان آشكار نبوده و نيست، به هر يك خداوند خوانده مىشود، چرا كه باب و وسيله و مسير نزديكى به پروردگار مىباشند، به ديدار هر از ايشان موفق شديم، لقاء و وصال و ديدار حقتعالى خواهد بود.
در اين مرتبه يك حقيقت هستند، گرچه پس از تنزلات و به جهات ديگر آنان را از يك ديگر جدا مىسازيم، لذا آنان مظاهر اسماء و صفات پروردگار مىباشند، كه هميشه در حال حضور و محو درياى وجه و جمال و وصال يك ديگر مىباشند.
اكنون يادآورى اين نكته لازم است، كه چون فهم اين مراتب بلند و شئونات گوناگون سروران جهان هستى براى هيچ كس امكانپذير نبوده و نيست، تنها خود مىدانند كه نزديكى و يكى بودن ايشان به يكديگر يعنى چه، و چگونه تحقق مىپذيرد.
اما اى مؤمن سراپا تسليم كمالات خاندان بزرگوار معصومين عليهمالسلام چنان چه اندكى دورنگر باشيم، نهايت قرب و نزديكى پيامبر صلىاللهعليهوآله را به
حسين، و حسين را به پيامبر عليهمالسلام مىيابيم كه در ميان ايشان هرگز جدايى معنا نداشته، زيرا كه يك حقيقت بيش نيستند.(1)
چه نيكو پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها فرمود: «حسين منى و انا من حسين» يعنى چنان چه من و فرزندم حسين را به نظر حقيقت بنگريد، مىيابيد، كه من و او از هم جدا نبودهايم، من از حسين و حسين از من است، حسين عليهالسلاملخته خون قلب من است، حسين روح من است، حسين نور من است، در اين مقام يكايك ايشان يك واقعيتى هستند، كه خود دانا و آگاه بر حقيقت خويش مىباشند، كه فرمود: «اولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد و كلنا محمد»
اين معنا نسبت به همه رواياتى كه مىفرمايد: هر كه ما را زيارت كند پيغمبر را زيارت نموده، يا در عرش پروردگار را ملاقات كرده جارى مىشود، فرموده اى نسبت به زيارت يكايك ايشان در دست رس باشد، يا نباشد(2)كه در حقيقت زيارت هر كدام زيارت ديگرى است، آرى دوستى و ولايت هر يك از ايشان، يا ديدار و زيارت قبر هر كدام از آن بزرگواران، بدون ولايت و دوستى و ديدار ديگران معنا نداشته، بلكه بىارزش خواهد بود.
اصولا سرّ اين كه بسيار ترغيب و سفارش به خواندن زيارت جامعه مىشود همين بوده است، زيرا مؤمن پاكيزه و سراپا شيفته و دوستار آن بزرگواران، ايشان را يك حقيقت مىبيند، لذا زيارت هر يك از
ايشان را ديدار ديگرى خواهد يافت.
چه نيكو در اين مقام امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «من زار واحدا منا كمن زار الحسين» هر كس يكى از ما را زيارت كند، گويا سيدالشهدا عليهالسلام
را زيارت و ديدار نموده است.
«بنا فتح الله و بنا يختم»
سروران جهان هستى محمد و آل محمد عليهمالسلام برترين و كاملترين نمونه كمالات در ميان همه عوالم بودهاند، آن هنگام كه نور ايشان آفريده شد، اول تسبيح و تقديس كننده بودهاند.
خداوند عالميان آنان را دانا و توانا به همگان معرفى نمود، و از كوچك و بزرگ موجودات عالم پيمان بزرگوارى و فرمانروايى آنان را گرفت، بنابراين ولايت غرض نهايى و گنجينه خدايى بود، كه بر همه آفرينش منّت نهاده شده است، و بر همه پيامبران پيمان رساندن آن را لازم نموده است، گرچه عوالم گوناگون ديگرى بوده كه فهم ما از درك آن كوتاه بوده و هست، اما خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام چون فرقان حقيقى ميان حق و باطل و انذاركننده واقعى جهانيان بوده و مىباشد.(1)چرا كه حجتهاى آشكار و واسطههاى نزول و فرود فيوضات و در انتها درجه كمالات ميان موجودات بودهاند، چنان چه حقتعالى با جهل اين گونه مخاصمه نمود، اى جهل بنگر چگونه عقل فرمانبردار من بوده، كه او را مقرب درگاه خويش نمودهام، لذا چون ايشان در همه مراتب و شئونات، برترين اُسوه براى عالميان بودهاند، بنابراين پيمان ولايت و ايثار و شهادت در ابتداء امر، نيز از سروران عالم آفرينش محمد و آل محمد عليهمالسلام گرفته شده است.(2)
عن ابى عبدالله ان بعض قريش قالوا لرسول الله، باى شيى سبقت الانبياء و انت بعثت آخرهم و خاتمهم؟ فقال عليهالسلام انى كنت اول من اقرو اول من اجاب حيث اخذ الله ميثاق النبيين و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى، فكنت اول من قال بلى، فسبقهم الى الاقرار بالله... برهان ج 2 ص 47 ح 25 و فى روايه كان محمد اول من قال بلى... بحارالانوار ج 5 ص 275 ح 58. عن ابى جعفر عليهالسلام قال قال رسول الله ان امتى عرضت على فى الميثاق فكان اول من آمن بى على عليهالسلام و هو اول من صدقنى... و النبى يدعوا الى ولايه على عليهالسلام. برهان ج 2 ص 47 ح 33.
1) . عن ابى جعفر و ابى عبدالله عليهماالسلام قالا: ان الله خالق الخلق و هى فى الاظلّه فارسل محمدا صلىاللهعليهوآله فمنهم من آمن به و منهم من كذبه، ثم خلق الخلق الاخر، فامن به من كان آمن به فى الاظله و حجده من حجد به يومئذ، فقال ما كانوا ليومنوا بما كذبوا به من قبل» بحارالانوار ج 4 ص 259 ح 64.
2) . در حديث مرور اُسرا روز يازدهم از كنار اجساد پاره پاره شهدا، عليا مخدره زينب كبرى به عنوان آرامش خاطر سيد الساجدين عليهالسلامچنين ابراز فرمود: «بانه عهد معهود من عندالله سبق لرسوله...»
شايد چنين پنداشته شود با آن كه سيدالشهداء عليهالسلام خود را فدا ساخته است و به حقيقت او بود، كه پيمان شهادت را پذيرفت، پس چرا اول شخصى كه پيمان ولايت و شهادت به او نموده شده است، رسول خدا بوده، كه به تمام معنا پذيرفته است.
گفته مىشود، پيش از اين نيز يادآور شديم، كه خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام يك حقيقت بيش نبوده و نيستند، چرا كه به حقيقت نور و روح و طينت و تمامى شئونات سلطنتى آنان از نور عظمت و جلال پروردگار مىباشد، گرچه موجبات برترى آنان بر يكديگر به لحاظهاى گوناگون ديگر، از قبيل نبوت و ابوت و غير اينها، يا به جهت بروز كمالات امكانى متناسب به حال خويش، در اين جهان ظاهر گرديده است.
و يا به گونه تشريفات خود انجام گرفته است، چنان چه نزول ملائكه براى ديدار قبر سيدالشهداء عليهالسلام به گونهاى است، كه در ابتدا به ديدار پيامبر و پس از طى سلسله مراتب، به ديدار قبر به خون خفته اباعبدالله عليهالسلام به كربلا مىآيند، لذا چون تنزلات آنان ميان ممكنات
گوناگون بوده است، ظهورات و شئونات ولايتى ايشان نيز ميان جهانيان مختلف ديده مىشود.
اكنون زمان آن فرا رسيده است، پروردگار عالميان تنها امانت خود را كه از انسانها و ساير موجودات پيمان آن را گرفته بود، و به ولايت و دوستى او همه آفرينش سنجيده شدهاند و بر آن وعده داده است، آشكار سازد لذا از آن هنگام كه آدم در بهشت بود و از آن پس خارج گرديد و تا آن زمان كه نوح در كشتى و يا ابراهيم ميان آتش رفت، و تا آن هنگام كه با موسى بود و در كوه طور به ميقات وصال يار آمد، و تا آن موقع كه به عبدالله و ابى طالب منتقل شد.
انوار و ارواح پاكيزه بهترين سلاله از پاكان و نيكان جهان از پاكى به پاكيزهاى ديگر به عنوان وديعه سپرده شد، آنان از پشتى، به پشتى و از رحمى به رحم ديگر، در اصلاب شامخه و ارحام مطهره سير، و به وديعه سپرده شدند.(1)
در آن زمان شرافت و بزرگوارى هر پيامبر به مقدار تحمل بار اين امانت بوده است آنان به هر مقدار از اين انوار بهره برده و پذيرفتند، به همان اندازه سيطره بر جهانيان داشتهاند.(2)
1) . فرازهايى از زيارت حضرت رسول و سيدالشهداء عليهالسلام و روز عيد فطر و قربان و اربعين گوياى سير پاكيزه انوار مقدسه محمد و آل محمد عليهمالسلام در اصلاب شامخه و ارحام پاكيزه مىباشد. به مفاتيح الجنان شيخ عباس صفحات 446، 468، 429، 324 مراجعه شود.
2) . عن امير مومنان... فكان حظّ ادم من الخير انباؤه و نطقه بمستودع نورنا... فدعا الناس ظاهرا و باطنا ونَدَ بهم سرا و اعلانا... من وافقه قبس من مصباح النور المتقدم، اهتدى الى سره، وَ اسْتَبانَ واضح امره، و من البسته الغفله، استحّق السخطه، لم يهتد الى ذلك. بحار ج 57 ص 214 ح 184.
همچنان در اصلاب پدران و رحمهاى پاكيزه مادران مشغول ستايش و تنزيه بودند، و كمتر از لحظهاى غفلت از حق نداشتهاند.
تا كه زمان جدايى به ظاهر فرا مىرسد، نيمى به ابوطالب و ديگر به عبدالله به امانت سپرده شد، چنان بر آن دو بزرگوار اثر نمود كه مانند خورشيد بر پيشانى ايشان درخشندگى داشت، كه هر پرنده و درنده به جهت آن درخشندگى بر ايشان سلام مىنمودند.
شكوفايى و برازندگى اين نور در هنگام ولادت با سعادت رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله و سلم به انتها درجه خويش ظاهر گرديد، كه آسمان مكه را روشن، و دگرگونى بسيار در جهان به وجود آورد.
نيم ديگرش تجلى حق بود كه خانهزاد حق گرديد، كه در حقيقت احياگر نور خدا و پيامبر بود.
سراپا زندگانى پيامبر و امير مؤمنان على عليهماالسلام گوياى اين نكته مىباشد، كه در هيچ مكان و زمان اين دو چكيده و سلاله انبياء گذشته، به حقيقت يك لحظه نيز از يكديگر جدا نبودهاند، قرآن شريف نيز بر اين گفته شهادت داده است، آن جا كه فرموده است: «قل تعالوا ندع ابناءنا و ابنائكم و انفسنا و انفسكم...»
اكنون زمان آن فرا رسيده است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ديدار فرزندش به انتظار نشسته باشد، جان و نفس رسول نيز به آرزوى ديدار وصال مولود پاكيزه، نزد پيامبر آمده و بشارت نسل پاكيزه را از رسول خدا مىطلبد.
در اين مرتبه از ديدار كه از هنگام انتقال نور پاكيزه سيدالشهداء عليهالسلام به دامن مطهره صديقه كبرى فاطمه زهرا سلام الله عليها ابتدا ملاقاتها شروع مىگردد، يادآور مىشويم.
با آن كه والده مكرمهاش خود حقيقت و جوهره نور اول بود، بسيار مىفرمود، كه در شبهاى تيره و تاريك، به جهت نورى كه از جنين من درخشش داشت نياز به روشنايى نداشتم.
از هم آن زمان كه نور او از دريايى به دريايى ديگر به تلاطم درآمد، مادر را به اندوه فراوان خود نشانيد، از همان گاه با مادر خويش سخن از پيمان شهادت داشت.
لذا چون زهراى مرضيه برترين بانوان جهانيان بود، كه پيمان ايثار و فداكارى را به خوبى به ياد داشت و پذيرفته بود، بنابراين اقتضاء اول بودن نيز آن مىشود، كه زودتر از موعود، با كراهت و غم و غصه فراوان، فرزند خويش را از رحم خارج نمايد، كه قرآن مىفرمايد: «و وصينا الانسان بوالديه حملته كرها و وضعته كرها»
لذا همچون يحيى شش ماهه فرزند خود را به دنيا آورد و در همان هنگام، قابله خود را با فرياد شهقه، به گريه و اندوه نشانيد.
او بدون ترديد از شهادت جگرگوشه خود آگاهى كامل داشت و چنان از هنگام ولادت بر آن به غم و اندوه نشست، كه شير از همان ابتدا در وجود او خشكيد، و در اين غم و غصه نه تنها مادر، بلكه همگان را به اندوه فرو برد.(1)آرى سيدالشهدا عليهالسلامروحى لنفسه الفداء
1) .... اعتلّت فاطمه عليهاالسلام لما ولدت الحسين عليهالسلام و جفّ لبنها... بحارالانوار، ج 43 ص 254.
قطرهاى از شير فاطمه عليهاالسلام ننوشيد، او بايد از وجود پيامبر و انگشت ابهام و زبان وى شير بنوشد، چرا كه حسين عليهالسلام تنها فدايى رسول خدا بود، ناگزير پيامبر نيز بايد از اين اندوه بهرهاى داشته باشد.
در ايام زندگانى چند ساله فاطمه عليهاالسلاماحساس ملاقات و شوق ديدار حسين عليهالسلام، لحظهاى از خاطر زهرا عليهاالسلام نمىرفت، او بىديدار حسين عليهالسلامآرامش نداشت.
روزى گريان نزد پدر آمد و فرمود پدر جان مشغول آرد نمودن بودم، حسين من در ميان گهواره بود، ناگاه ناپديد شد، ناگهان پيك وحى فرود آمد، يا رسول الله صلىاللهعليهوآله خاطر آزرده زهرا را بگو، پروردگار مرا امر نموده كه حسين عليهالسلام را به آسمانها بالا برم، تا ملائكه آسمانها تنها دوست و فدايى خدا را ملاقات كنند.
در اين جا پيغمبر حاضر بود و زهرا را آرام نمود، اما روزى پيامبر از مدينه خارج و به سفر تشريف برده بودند و حسين عليهالسلام كودك سه ساله بيش نبود، كه ناپديد گرديد، نوشتهاند، آن چنان اندوه و غم همه وجود زهراىِ مظلومه عليهاالسلام را فرا گرفت، كه هفتاد نوبت از خانه تا مسجد براى يافتن فرزندش بيرون آمد، امّا پس از نوميدى در آخرين مرتبه به فرزندش حسن عليهالسلام فرمود: حسن جان برخيز كه نزديك است قلب من از دورى حسين پاره پاره گردد.(1)
آرى چنان چه سِرِّ كوتاهى عمر فاطمه عليهاالسلام را خواسته باشيم، از آن جا روشن مىگردد، كه هنوز سه روز از رحلت پيامبر نگذشته بود، با
1) . معالى السبطين ج 1 ص 50.... قالت يا ابه سلمت و رضيت و توكلت على الله فمسح عينيها و قال: انى و بعلك و انت و ابنيك فى مكان تقر عيناك و يفرح قلبك.... بحارالانوار ج 44 ص 265.
آن كه مظلوميت شوهر خويش را آشكارا مىديد، اما از همان لحظه به ياد مصيبتهاى فرزندش حسين عليهالسلام آمد، و از همه هستى خويش گذشت، چرا كه بيش از هر چيز در ميان شعله آتش و خون سفارش نازدانه خود را به شوهر خود على، اول مظلوم عالم، عنوان مىداشت.
آرى زهراى جوان به سوزش اندوه فرزندش حسين عليهالسلام دنيا را وداع نمود، چرا كه از همان پشت درب نيم سوخته، خيمههاى آتش گرفته اهل بيت رسالت خود را مىنگريست.
فاطمه زهرا عليهاالسلام مادر پدرى «ام ابيها» است كه رحمت براى عالميان بود، خود مظهر تمام و كمال رحمانيت پروردگار در آخرت مىباشد.
گرچه آن هنگام كه شوهر خويش را مظلومانه به سوى مسجد كشان كشان مىبردند، مظهر قهر و غضب پروردگار به جوش آمد، و فرمود: اكنون كنار قبر پدر بزرگوار خود خواهم رفت، و موهاى خويش را پريشان نموده و شكايت و جفاهاى شما را نزد او خواهم برد.
ناگاه ناله جانسوى او را آرامش بخشيد، دخترم اندوه خود را بگذار براى آن روزى كه به ديدار پيكر به خون آغشته حسين عليهالسلام رويم، آن جا موهاى خود را پريشان نما، لذا در آن روز جانگذار فرمود: «يا اباه يا رسول الله أ تأذن لى ان آخذ من دم شيبه و اخضب به ناصيتى».
در آن جا خود پيامبر نيز محاسن خويش را به خون فرزندش خضاب نمود و انتها درجه ديدار را نشان داد.
آرى چون نزد زهرا سخن از عهد معهود شهادت مىگردد، آن هنگام كه بشارت فرزند را از جبرئيل، همراه با امامت و ولايت در
اولاد وى مىشنود، آن را به حقيقت مىپذيرد، چرا كه به خوبى به خاطر دارد انگيزه پيمانى شهادت فرزندش حسين عليهالسلام جبران كمبود كوته فكران و بخشش لغزش گنهكاران مىباشد، كه اكنون فرزند وى شفاعت و بازگشت بزرگ را به خود اختصاص داده است...
«اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحده»
چنان چه سابقا بادآور شديم كه سروران جهان آفرينش پيامبر و يكايك معصومين عليهمالسلام، حقايق نورانيه و روحانيهاى بودهاند، كه در همه احوال محو ديدار جلوه و جمال پروردگار به سر مىبردند، كه هرگز جدايى در اين مقام ميان هيچ كدام آشكار نبوده و نيست، آنان يك حقيقتى بودهاند كه دائما در حال حضور، محو جلوههاى كمال خويش مشغول تنزيه و تقديس حق تعالى بودهاند.
اكنون سخن به اينجا منتهى مىشود كه محمد و آل محمّد عليهمالسلامكه منابع عطوفت و مهربانى و به حقيقت جايگاه دوستى و الفتها هستند، و اصولا صفات برجسته و كمالات نيكو در واقع از آنان معنا يافته است، اكنون چگونه به زيارت رفته و ديدار در ايشان چه مفهوم و معنا دارد.
بنابراين چون آن حقايق فروزنده و هياكل الهيه را به درجات نازله پايين آورديم، و سخن از مراتب ديدار و پاداش آن به ميان آمد، گوييم.
پيامبر و حضرات معصومين عليهمالسلام بهترين و كاملترين اسوه زيارت و نمونه ديدار و الفتها و مهربانىها به شمار مىروند.
چرا كه در انتها درجه صفات نيكوى هوشمندان روزگار مىباشند و چنان چه يكايك آقايان جهانيان در مجموعه صفات و خصال نيكو بر همگان پيشى گرفتهاند، اكنون نيز كه هنگامه ديدار و شوق و وصال يار و رسيدن به انتها درجه پاداش آن مىباشد، كه آن نيز حقيقت شئونات خود ايشان بوده، بر همگان پيشى گرفتهاند.
بلكه در آن ميان از خود چيزى نداشته، و فانى در آن بودهاند، آنان
سرا پا محو ديدارهاى جلوه يار فرو رفته، كه در حقيقت با همه وجود، خود به زيارت رفتهاند، كه قرآن فرمايد: «كُلِّ شيٍ هالك الا وجهه».
در اين مرتبه گفتهاى جز ديدار او ندارند، كه خود دانند در آن مقام به چه چيز دست مىيابند، لذا چنانچه در روايات وارد شده است، پس از شهادت سيدالشهداء عليهالسلام اول زائر و ديداركننده، خداوند و پيامبران و معصومين عليهمالسلام بودهاند، به حقيقت چنين بوده است، چرا كه آنان نمونه كامل كمالات و صفات برجسته مىباشند، بنابراين بهترين و كاملترين پاداشها و جزاى زائرين اباعبدالله عليهالسلام از براى ايشان ثابت است، و ايشان را در اين مقام هرگز به ديگران قابل مقايسه و سنجش نبوده و نيست.
پس در مرتبه نخست هيچ كس در عالم ديدارى كامل و با محتوا همچون پيامبر و ساير معصومين انجام نداده، و هرگز براى ديگران تحقق نخواهد يافت، كه فرمود: «ان رسول الله فى كربلا... يحثّو التراب على راسه و شيبته الطاهره».
به گونهاى اشتعال و اشتياق ديدار از جناب رسول خدا هويدا بود، كه ميان هر كوى و بر زن به دنبال نازدانه خود مىدويد، او را به آغوش محبت مىكشيد، و لبهاى نازنين وى را مىبوسيد، سر و صورت و گلو و چشم و همه اعضاى او را مىبوسيد، آيا پيامبر روح قرآن را مىبوسيد؟ او را در آغوش مىفشرد و انگشت ابهام و زبان خويش را در دهان وى مىگذارد، در حالى كه آن كودك شير مىنوشيد او را به دامن نشانيده نيكى و ثناء او را مىگفت:
و مىفرمود: فداى تو شوم كه فرزندم ابراهيم فدايى تو شد، با فريادى رسا براى همگان اين گونه بزرگى او را عنوان مىداشت، خون
قلب من حسين عليهالسلام است، روح پيكر من حسين عليهالسلام است، نور چشم من حسين عليهالسلام است، هر گاه به او مىنگرم گرسنگى و تشنگى من فرو مىنشيند، آرى بدون ترديد تا پيامبر تشنه ديدار پاره تن خود مىشد، انتها درجه محبت و شوق ديدار خود را با يك جمله ابراز مىداشت، حسين از من است و من از حسينم عليهالسلام اين كلام را هميشه بر زبان داشت، تا كسى نپندارد پيغمبر يك لحظه از حسين عليهالسلام جدا بوده، با چنين كلام بلند شائبه جدايى ميان خود و فرزندش حسين عليهالسلام را از ميان برمىدارد، آيا اين گونه سخنان و حركات فوق العاده كه انتها درجه دوستى خود را نشان داده، اندوه او فرو مىنشاند، و به اين جا و اين مقدار خاتمه مىپذيرد؟ هرگز.......
پيامبر اول فردى است كه در همه عوالم پيمان ولايت و شهادت را بر روح و جان خويش كاملا به ياد دارد، و آن را پذيرفته و به جهانيان ابلاغ فرموده است.
چرا كه روح كليه و پيكره الهيه در همه جا و همه زمانها حاضر بوده و هست كه فرمود: «ان الحجه قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق»
در اين ميان اندوه و غم نيز به خود او، كه به حقيقت از يك پيكره مىباشند، وارد آمده است، چرا كه سيدالشهداء روحى الفداء همچون پيامبر از حقيقت توحيد حمايت نمود، و خود را فداى آن ساخت، كه در حقيقت با يك كردار پيامبر گونه، خود را به حقيقت پيامبر متّصل نمود، و خود را فدايى حقيقت پيامبر و شئونات وى نمود.
امام صادق عليهالسلام نيز فرمودهاند: چون از آن حضرت پرسيده شده در شهادت سيدالشهداء عليهالسلام براى خود او چه مىباشد، آن حضرت
فرمود: خداوند او را به پيامبر ملحق و به او باز مىگرداند.(1)
پيامبر نيز چه نيكو ابلاغ رسالت و ولايت فرمود، و چه نيكو پيمان ايثار و شهادت را گرفت، مصيبت و فاجعه هولناك و جانگداز اباعبدالله الحسين عليهالسلام به گونهاى خاطر پيامبر رحمة للعالمين را آزرده نموده بود، كه او را در رساندن امر ولايت به سستى نشانيد، تا آيه نازل شد، «ان لم تفعل فما بلغت رسالته» نارضايتى پيامبر بدان جهت بود كه پيمان ولايت همراه با عهد معهود شهادت از او گرفته شده بود، لذا او بايد به همگان دوستى و ولايت ذريه خود را بيشتر برساند، بايد به همگان يادآور شود كه مزد رسالت و ولايت و دوستى من دوستى اهلبيت و ذريه من مىباشد.
و او خوب مىدانست با گرفتن پيمان ولايت در روز غدير دشمنان از خدا بىخبر، طرح آشوب را منافقانه به سر مىپرورانند، و پس از آن نقشه تجاوز و خونريزى را در روز عاشورا به انتها درجه خود مىرسانند.
اكنون زمان آن فرا رسيده كه رسول خدا خود به كربلا آيد، و بيش از پيش فاجعه اسفناك را به جان و روان خود احساس نمايد.
گاهى كه حسين عليهالسلام بزرگتر شده بود، او را روى پاى خويش مىنشانيد، به اميرالمؤمنان مىفرمود: وى را نگه دار سپس بر روى بدن فرزندش مىافتاد و از زير گلو و جايگاه شمشير و نيزه و جاى جاى بدن مطهر او بوسه مىگرفت. او انتها درجه دوستى و ديدار را به اين كيفيت ظاهر مىساخت.
هر گاه كه ملائكه به عنوان ديدار و آرامش خاطر، خاك كربلا را
1) . بحارالانوار، ج 44 ص 264 ح 22.
براى پيامبر مىآوردند، شوق و وله او را بر ديدار كربلا بيشتر مىنمودند، به گونهاى كه بارها خود به عنوان ديدار و زيارت به جايگاه به خون خفته سالار شهيدان ابا عبدالله عليهالسلام عزم سفر نمود.
او با بهترين آداب زيارت به ملاقات آمد، گرد و غبار سرزمين آغشته به غم و اندوه كربلا بر روى او نشسته بود، به آن حال سراسيمه از خواب بر مىخواست، او يك روز در حجره ام سلمه از شدّت اندوه فاجعه گريان مىشود، و اندكى از خاك آن سرزمين را به عنوان همدردى به او مىسپارد، همچنان با حالت اندوه فراوان مىفرمود: «كانى انظر الى معسكر هم و الى موضع رحالهم و تربتهم»(1)
پيامبر تا هنگام شهادت بر مصيبت جگر گوشه و پاره تن خود سيدالشهداء گريان بود، در هنگام وداع آخرين او بود كه فرزند خود را به سينه چسبانيد، و فرمود: «مالى و ليزيد» مرا به يزيد چه كار آيد، آن گاه بىهوش شد، او چون به هوش آمد با چشمان اشكآلود از يكايك اعضاء او بوسه گرفت و جان داد.(2)
كه پيامبر در حقيقت با رضايت كامل خويش بر شهادت آن مظلوم، شفاعت بزرگ الهى را براى خويش كسب نمود.
چنان چه پيش از اين اندكى از اشتياق ديدار و اندوه بسيار رسول خدا و فاطمه عليهمالسلام را در ملاقات سيدالشهداء عليهالسلام يادآور شديم، اكنون نيز اشاره مختصرى به شوق ديدار و اندوه اميرمؤمنان و خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام مىنماييم.
يكايك خاندان بزرگوار و سروران جهان هستى حضرات معصومين عليهمالسلام، پيمان ولايت را از غدير به خوبى به ياد داشته و آن را براى ديگران يادآور مىشدند، آنان به خوبى مىدانستند، طرح و نقشه مخالفت و دشمنى با پيامبر و على از هنگام گرفتن پيمان ولايت در غدير ريخته شده، كه سرانجام آن به مظلوميت و شهادت ابا عبدالله عليهالسلاممىانجامد، در اين ميان شناسنامه و ابو الائمه، پدر غم و اندوه، امير مؤمنان على بن ابى طالب عليهالسلام كه محور ولايت بود، به خوبى از حادثه مظلومانه جگر گوشه خود باخبر بود.(1)على عليهالسلام اول مظلوم عالم پدر شهادت و ايثار و فداكارى است، لذا بيش از ديگر معصومين عليهمالسلام نيز بر مصيبت و اندوه فرزندش اندوهگين مىباشد، كه فرمود: أبوهُما أفضلهما.
لذا چنان چه انگيزه شهادت ابا عبدالله الحسين عليهالسلام و انتها درجه دوستى و شوق ديدار امير مؤمنان على عليهالسلام را در ديدار سيدالشهداء و زيارت كربلا جويا شويم.
بايد گفت سرّ شهادت مظلوم كربلا دشمنى با على و روز غدير بود، يعنى از آن هنگام كه پيمان ولايت گرفته شد، طرح و نقشه خونريزى در عاشورا ريخته شد، چرا كه سيدالشهداء عليهالسلام را به خاطر
1) . قال لابن عباس... لو عرفته كمعرفتى لم تكن تجوزه حتى تبكى كبكانى....
دشمنى با ولايت و على كشتند، كه در حقيقت دشمنى به پيامبر و خداوند بوده است، بنابراين به دشمنى با امير مؤمنان با امام حسن و حسين عليهاالسلام به ستيزه برخواستند، در حالى كه دوستى فراوان رسول خدا نسبت به اين بزرگواران چون روز براى همگان روشن بود، و آن را از زبان پيامبر در مكانهاى و موارد مختلف و بسيار شنيده و ديده بودند.
على پدر حزن و اندوه است، ايثار و فداكارى در راه رضاى حق از رخساره او هويدا است، او اُسوه شجاعت و شهامت و شهادت بود، او خود درس از خودگذشتگى به فرزند آموخته بود، بنابراين مىبايست بزرگى پيمان ولايت و از خود گذشتگى سرور شهيدان عالم و حادثه بزرگ كربلا را بيش از پيش آشكار سازد، لذا پيش از ساير معصومين، و با غم اندوهى بيشتر بر آن ديار وارد مىشود.
اصولا سرّ اين كه امير مؤمنان عليهالسلام در زمانى به ديدار زمين كربلا آمد، كه در حال ستيزگى با دشمنان بود، آن است كه حسين را به بهانه پدر به ظلم فراوان در آن سرزمين در مقابل ديدگان زينب سر مىبرند، لذا بايد از هم اكنون خود به پا خيزد،(1)و به انتقام از جانىهاى از خدا بىخبر به پا خواسته و آنان را مجازات نمايد.(2)
لذا نه تنها خود مىرود بلكه فرزندش حسن و حسين عليهماالسلام را نيز همراه خويش مىبرد. پيامبر به وى فرمود: على جان بايد به آن ديار عزم سفر كنى، لذا چون وارد سرزمين پر غم و اندوه نينوى شد اندكى چشمان مبارك روى هم نهاد، ناگاه مضطربانه
برخواست و حادثه جانسوز را بازگو نمود، او با فرياد بلند به گريه نشست، و انتها درجه شوق ديدار و وصال پروردگار را اين گونه ظاهر نمود، با ديدار صحنه خونين و پرتلاطم كرب و بلا و پس از گريه شديد، با صورت بر زمين، بىهوش افتاد و مدتى محو ديدار رخ يار گرديد.
على پدر شهيد است، چنان چه خون سر خويش را با مظلوميت ريخته، و محاسن را خضاب نمود، اكنون نيز بر مظلوميّت جگر گوشه خود محاسن شريف را با اندوه و گريه خضاب مىكند، و مىفرمايد: واى واى مرا با فرزند ابوسفيان چه كار است.
آيا اندوه و غم وى به اينجا خاتمه مىپذيرد؟ هرگز... بايد خود كنار تربت پاكيزه به خون آغشته فرزند دلبند خويش بنشيند و نه تنها آن را ببويد و ببوسد، بلكه اندكى از آن را به عنوان تجديد پيمان و ديدار هميشگى همراه خود بياورد.
على پدر ايثار و شهامت و شجاعت و فداكارى است، لذا او را تسليت بايد گفت.(1)
به اين جهت در قيامت نيز اختيار ميزان و كوثر و شفاعت و بهشت به دست او خواهد بود. در اين ميان مسموم به زهر جفا سبط اكبر مرتضى امام مجتبى روحى له الفداء، در يكايك قضايا از ابتدا ولادت و از آن زمان كه در دامن محبت جد خويش بود، و تا آن هنگام كه در بستر شهادت افتاده بود، از نزديك محو ديدار برادر، و مظلوميت و ايثار و شهادت برادر خود را ديده و شنيده بود.
لذا يك روز سيدالشهداء به برادر وارد شد، همين كه ديده امام
1) .... ثم يعزّوننى و يقولون يا ابالحسن فقد اقرّ الله عينك يوم يوم الناس لرب العالمين.
مجتبى عليهالسلام به برادر افتاده اشك از ديدگان وى جارى گرديد، و فرمود: «لايوم كيو مك يا ابا عبدالله»
آرى حتى يك لحظه فاجعه اسفناك و خونين كربلا از مقابل ديدگان سيد الساجدين زين العابدين عليهالسلام جدا نشد، او سرا پا محو مظلوميّت و ديدار پدر بود، چرا كه از نزديك حادثه غمانگيز و خونين را ديده بود، و آن چنان غم و اندوه بزرگ آن روز، او را شيداى خويش نموده بود، كه چهل سال و تا هنگام زندگانى هر گاه آب و غذا مىديد، گريان مىشد، پس از واقعه جانسوز كربلا زندگى براى او ديگر مفهومى نداشت، با آن كه راضى و تسليم كامل امر حق بود، با چنين وصف غم و اندوه هولناك عاشورا چنان وجود او را آزرده، و همه هستى وى را نابود نموده بود، كه مىفرمود: «ليت امى لم تلدنى»
يكايك حضرات معصومين عليهمالسلام نيز پس از حادثه غمانگيز عاشوراى ابا عبدالله آن را فراموش نمىكردند.
اصولا تنها همّ و غم آنان بر گريه و زيارت سيدالشهداء حسين بن على عليهالسلام خلاصه شده بود، كه داناى به فرمايش آن بزرگواران به خوبى آن را دانسته و مىيابد.
به گونهاى مصيبت بر صاحب غم و اندوه آقا وى عصر حجه ابن الحسن روحى لتراب مقدمه الفداء اثر نموده است، كه مىفرمايد: اى جدّ بزرگوار آن قدر هر صبح و شام بر تو گريه مىكنم، چنان چه اشك ديدگان من تمام شود، خون گريه مىكنم.
فاجعه اسفناك و جانسوز تو به قدرى بزرگ است، كه سوزش اندوه مصيبت گلوگير من شده است، و من به حسرت ديدار و اندوه فراوان تو، چنان مىگريم تا به اندوه بسيار دنيا را وداع نمايم.
جدّ بزرگوار: چنان چه خداى بزرگ به من وعده داده و وعده او تخلفناپذير است، و من به آرزوى آن روز نشستهام كه او را ديدار نموده، و انتقام خون مظلومانه تو را از خون خواران بىرحم و وحشيان ازل و ابد بگيرم كه «أين الطالب بدم المقتول بكربلا»
«الَلّهُمَّ اَنّا نَرْغَبُ اَلَيْكَ في دَوْلَةِ كَريمَةُ تُعَزِّبُهَا الاِسْلامَ وَ اَهْلَهْ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَ اَهْلَهْ وَ تَجْعَلُنا مِنَ الدُّعاةَ اِلى طاعَتِه.»
آمين رب العالمين
سلام بر ناموس و عصمت صغرى، صابره روزگار، ام المصائب، عليا مخدره، عقيله بنى هاشم، خورشيد درخشنده غم و اندوه، دختر بزرگ امير مؤمنان، زينب عليهاالسلام، او كه هم چون مادر، نمونه كامل بزرگوارى و دانايى و توانايى بود، مجموعه صفات برجسته و كمالات نيكو از سيماى درخشان او نمايان بود، كسى كه پروردگار به پاكيزگى وى شهادت داد، و او را نگهبان حريم توحيد، و احياگر آئين و قوانين و شئونات همه پيامبران از آدم تا خاتم به جهانيان معرفى نمود.
او يگانه بانوى عالمه فاضله، و داناى به اسرار بود، كه از شخصى نياموخته بود.
به يك كلام اين گونه وى را ستود كه مجموعه كمالات و فضائل و نيكويىها و مصيبتها از او معنا يافته، و او تنهاى روزگار بود، برترين و كاملترين نمونه مهربانى و الفت به شمار مىرفت، بلكه همه ديدارها و وصالها به خاطر خواهى او و از او معنا يافته بود.
زينب عليهاالسلام سياست مدارى بود، كه در يك ساعت نقشه هدايت مجموعه آفرينش را ريخت، و باعث حفظ حيثيات يكايك انبياء گشت، بلكه از ابتداء آفرينش تا روز قيامت، كوچك و بزرگ موجودات عالم را، شيدا و فريفته يك حركت روز عاشورا، كه قلم اول از بزرگى آن متحير ماند، نمود، او هم چون پدر در ليلة المبيت حافظ ناموس شريعت و نگهدار دين و ديانت گرديد.
به يك كلمه خلاصه كنيم: كه با چنين وصف او در حقيقت صاحب اختيار مجموعه هستى و همه موجودات عالم گرديد، كه «لولا الحجة لساخت الارض باهلها»
بنابراين: چنان چه يك اندوه فاجعه اسفناك عاشوراى ابا عبداللّه عليهالسلامرا كه به جان و روان آن مظلوم عالم نشسته بود، به كوهها تحميلكنند، كوهها را واژگون مىكند، و روز روشن را چون شب تيره و تار مىنمايد.
در اين جا يك شيمه و خصلت آشكار وى را كه از ابتدا ولادت و اله و شيداى ديدار و زيارت برادر بزرگوار خود بود يادآور مىشويم، و آن را ذخيره قبر و قيامت خويش مىنماييم. از آن هنگام كه سيدالشهداء عليهالسلامروحى لنفسه الفداء پيمان ولايت و شهادت را پذيرفت، او در حالى كه محو درياى وجه و جمال به وصال حق رسيد، و محبوب آفرينش گرديد، از همان زمان جوهره نور و روح يگانه روزگار محو وصال برادر بود.
از آن زمان كه نام حسين بن على عليهماالسلام در آسمانها مشهورتر از ميان اهل زمين بود، نام زينب نيز از جانب پروردگار در لوح محفوظ بود.
در آن ميان قلب سيدالشهداء عليهالسلام محل اراده حق و تجليات انوار الهى بود قلب زينب عليهاالسلام نيز جايگاه درخشش انوار غم و اندوه برادر گرديده، كه در حقيقت حرم الحسين عليهالسلام بود.
سيدالشهداء چراغ هدايت و كشتى نجات به جهانيان معرفى شد، كه در حقيقت آن كشتى شكسته در موج طوفان كربلا را زينب به مقصد و به ساحل رساند، و حيات و بقاء آن مظلوم به ايثار و فداكارى زينب عليهاالسلام كامل گرديد.
حسين بن على عليهماالسلام حقيقت قرآنى بود كه در هنگام قرائت آن را بر زمين مىگذارد و به جهت احترام خواهر برمىخواست
سيدالشهداء روحى لنفسه الفداء نخبه اولاد آدم بود در حالى كه زينب عليهاالسلام از دودمان خاتم بود.
از آن زمان كه جبرئيل خبر از ابتلائات سيدالشهداء به ميان آورد كه خدا خواسته تو را شهيد ببيند، از همان زمان سخن از غم و اندوه زينب عليهاالسلامبه ميان مىآيد، كه پروردگار اراده نموده زينب عليهاالسلام را اسير ببيند.
آرى، حسين عليهالسلام در راه رضاى حق از جان و مال و فرزند و زن و هر چه داشت گذشت، زينب عليهاالسلام نيز از جان و مال و فرزند و بهترين فرد جهان يعنى برادر گذشت، به گونهاى كه ملائكه آسمان از صبر او به تعجب در آمدند.
لذا چنان چه همه موجودات عالم بر سيد الشهداء عليهالسلام گريسته، و كنار مرقد پاكيزهاش كمبودهاى خويش را جبران و پاداش مىطلبند، همه جهانيان نيز بر اندوه زينب عليهاالسلام اندوهگين مىباشند، كه مسير نزديكى به ابا عبداللّه عليهالسلام نيز از طريق وى امكانپذير است، كه فرمود: «بكت عليهن كل شيى ما يرى و ما لا يرى»
از آن زمان كه زهراى مرضيه عليهاالسلام بر زينب حامله شد، روز به روز انواع و اقسام غصه و اندوه بر قلب وى افزوده مىشد، تا آن كه قندانه نازدانه آفرينش به دست خاتم انبيا سپرده شد،ناگهان پيك وحى فرود آمد، كه يا رسول الله، پروردگارت سلام مىرساند، و مىفرمايد:نام او را زينب گذار، در آن ميان نه تنها جبرئيل به گريه فرو رفت،بلكه اندوه گذشته فاطمه و پدر و شوهر و برادر نيز براى چندمين بار تكرار شد، كه فرمود:«ان رسول الله بكا بكاءاً عاليا،و سال الدمع على محاسنه الشريف»
در آن ميان آن كه بيش از همه گريان ديده مىشود، خود ابا عبد الله عليهالسلام است، گرچه نقطهى مقابل اين غم و اندوه را از نهاد زينب در دوستى برادر بايد جويا شد، او نيز سراپا از ميان همان گهواره غرق محبت و ديدار برادر گشته، به گونهاى كه بى ديدار برادر آرامش را از دست مىدهد، لذا تا برادر از حجره بيرون مىرفت، گريان بود، به گونهى كه دوستى فوقالعاده خواهر و برادر مادر را نيز به تعجب وا داشته بود.
به گونهاى كه روزى به برادر شب نمىگذشت، مگر آن كه زينب در آن روز به ديدار برادر مىآمد، شدّت علاقه در هنگام ازدواج به اوج خود رسيد، كه امير مؤمنان على عليهالسلام به در خواست زينب عليهالسلام بر شوهرش عبد الله بن جعفر در ضمن عقد ازدواج شرط نمود، كه بايد همه روزه مرا اجازه دهى تا به ديدار برادرم حسين عليهالسلام نائل آيم.
زينب عليهاالسلام مادر غم اندوه و مصيبت است، او به خوبى خاطره پيمان ولايت و شهادت را به ياد دارد، به آرزوى آن روز نشسته است، او حادثه شهادت را از آن روز به ياد داشت، كه در كوفه تفسير رموز كاف،هاء،ياء،عين،صاد،را از پدر شنيده، و براى بانوان و شاگردان خويش ايراد مىنمود.
او نه تنها از رسول خدا در مكانهاى مختلف حادثه شهادت و اسارت را شنيده بود، و خود را آماده همه گونه گرفتارى نموده بود، بلكه چهار ساله بود، كه از كنار در نيم سوخته و در بستر بيمارى از زبان مادر مكرمه مظلومه خود به ياد داشت و از او ماموريت و نيابت خاص دريافت نمود.
روز يازدهم محرم آن هنگام كه با فرزند برادر كنار بدنهاى پاره پاره
غرق به خون برادر رسيد، و بى تابى باقىمانده از نسل بتول و پاره تن محمد مصطفى را ديد فرمود:پسر برادر«مالى تجود بنفسك» آيا از خاطر بردهاى؟!...هرگز...
سپس فرمود:«انه عهد معهود من عند الله سبق لرسوله».
بنابراين چون اراده حقتعالى بر آن قرار گرفته بود يك نمونه از ايثار و فداكارى و صبر و رضاى خويش را به جهانيان بنماياند، و كمبودهاى همهى هستى را به او جبران نمايد، و سايرين را از آن مسير به پاداشهاى بسيار برساند، تا او شناخته و به بندگى وى بپردازند.
لذا بهترين فرد و كاملترين زن بلكه بهترين و برتر از مردان را انتخاب نمود و به همگان برترى و بزرگوارى او را آشكار ساخت، و او را نمايانگر شهادت و صبر و رضاى خويش شناسند، او را گرفتار مصيبتى بزرگ نمود، كه همهى اندوهها و گرفتارىها در مقابل آن ناچيز مىباشد.
اكنون زمان آزمايش فرا رسيده است، زينب عليهاالسلام به خوبى مىداند كه مصيبتى بزرگ در پيش رو دارد، چرا كه او نمونه جهانيان به شمار مىرفت، اندوه او نيز نمونه خواهد بود، لذا شريك اندوه بزرگ و فراوان برادر گرديد.
از همان ابتدا و روز اول كه وارد سرزمين غم و اندوه و بلاخيز گرديد، چون سخن از شهادت و اسارت به ميان مىآيد، فرمود:گويا امروز جد و پدر و مادر خود را از دست دادهام،آرى او با شهادت برادر حقيقت پيغمبر را از دست مىدهد، لذا بايد خود را نيز فدا كند.
ناگاه مىفرمايد:اى كاش خداوند جان مرا نيز بگيرد «ليت الموت
اعدمنى الحيوه» به گونهاى كه واله و شيفته شهادت مىشود، و بر آن پيراهن پاره مىكند.
نه تنها در يك مورد بلكه در جاى جاى صحنه خونين كربلا حضور به هم مىرساند، كه به حقيقت به استقبال شهادت مىشتافت، او به دنبال فرصتى مناسب بود، تا همهى هستى خود را «جان» فداى برادر كند.
زيرا سيد الشهداء عليهالسلام قلب عالم امكان بود، و به غم و اندوه كه بر قلب و روانش مىنشست، بر جان و روح زينب نشسته، و در غم و اندوه او خود را شريك مىنمود، او همه جا محو ديدار و همدوش برادر بود، لحظهاى مظلوميت برادر را فراموش نمىكرد، اگر چه هر يك از مصيبتهاى آن روز از شهادت ابوالفضل و على اكبر و قاسم و دو فرزند خويش بار غمى بود، كه بر غمهايش افزوده شده بود، اما هيچ كدام صبر و تحمل او را نبود.
لذا چون هنگام جدايى ميان خود و برادر را به ظاهر ديد، گويا آن را باور نداشت لذا فرمود:
برادر اكنون ما را به حرم رسول الله باز گردان، كه مجموعه اين گونه كلمات حاكى از بىتابى بوده، كه او را در فراق و جدايى برادر، سرگردان نموده بود.
بدون ترديد چنان چه عقيله بنى هاشم زينب كبرى سلام الله عليها به پيمان شهادت و اسارت يقين كامل نمىداشت، او بى تابانه از بزرگى مصيبت جان مىداد، وى به خوبى در مقابل رضا و خشنودى حق تسليم، و محو مهربانىها و ديدارهاى برادر بوده.
لذا چون زمان جدايى به ظاهر فرا مىرسد، شوق و اشتعال ديدار
را در بوسيدن يك موضع از بدن برادر «زير گلو» خلاصه مىكند، اما آيا شعله ديدار و وصال و كاميابى از حقيقت وجه و جمال در او فرو مىنشيند؟! هرگز...
او به انتظار فرصتى مناسبتر نشسته، لذا روز يازدهم آن گاه كه خويش را از روى ناقه به زمين افكند، و گم گشته آغشته به خون خود را يافت، او لذت ديدار را با بوسيدن رگهاى بريده، به انتها درجهى خود رساند، او جايگاهى را بوسيد، كه از ابتداء آفرينش تا انتهاء آن هيچ كس آن را نبوسيده و نخواهد بوسيد.
اكنون بايد شكر رسيدن به وصال دوست و انتها درجهى رضاى خود و برادر را در رضاى حق ثابت كند، لذا فرمود: «پروردگارا اين قليل قربانى را از محمد و آل محمد عليهمالسلام قبول بفرما».
از اين پس غمى بر غمهايش افزوده شد، ديگر سخن از وصال وجه و جمال براى او جا ندارد، چرا كه او را با تازيانه از آن سرزمين و از برادر جدا نمودند، اما مگر جدايى از خاطر او مىرود.
بزرگى فراق زانوهاى او را سست نموده، كه نماز را نشسته مىخواند، وى را سرگردان بيابانها و خرابه نشين نموده است، لذا او بايد براى رسيدن به وصال گرسنگى ببرد كه:ناگهان خورشيدى بر قلب زينب درخشش نمود، كه بازتاب آن خون بود، كه بر چوبهى محمل نقش بست، كه در واقع تسكين و آرامش شوق ديدار بود، كه بر قلب زينب نشست.
فرمود:برادر خوش آمدى، اكنون اگر با من سخن نمىگويى، با نازدانهات فاطمه چند كلامى سخن گو، كه نزديك است روح او از بدن بيرون آيد ناگاه ديدگان به خون آغشته به حركت در آمد و
تسكينى به جان و روح خواهر داد، سيد الشهداء عليهالسلام آيه فراق بر زبان مبارك جارى نمود و شيداى خود را اين گونه آرام نمود.
خواهرم مىپندارى بين من و تو جدايى افكندند هرگز!...
وسيعلم الذين ظلموا آل محمد حقّهم اَىّ منقلب ينقلبون
چنان چه ياد آور شديم كه سروران جهان آفرينش حضرات معصومين عليهمالسلام حقائق نورانيه با ارواح پاكيزه مىباشند، كه از نور عظمت حقتعالى آفريده شدهاند. همگى آنان يك حقيقتى هستند، كه مجموعه كمالات نيكو و فيوضات بر همهى آفرينش مىباشند.
در اين مرتبه و مقام دوستى و ولايت عدهاى از آنان بدون ديگرى، و يا زيارت و ديدار گروهى بدون ديگرى، امكانپذير نيست، چرا كه جدايى ميان هيچ كدام آشكار نمىباشد، كه به ديدار و زيارت هر كدام از ايشان موفق شويم، ملاقات و وصال و ديدار وجه پروردگار خواهد بود.
در اين معنى هيچ گونه ترديد نمىباشد، فرمودهاى و روايتى نسبت به زيارت يكى از ايشان در دسترس ما باشد، يا نبوده باشد، البته روايات بسيارى موجود است، بر اين كه هر كه ما را زيارت كند، پيغمبر را زيارت نموده و يا در عرش خدا را ديدار كرده است.(1)
قال قلت لابى عبد الله عليهالسلام ما لمن زار واحداًمنّا قال كمن زار رسول الله.... بحار ج 100 ص 144.
فى حديث...فاقبل العسكرى علىّ فقال نعم هذه مسالة ابن ابى العرجاء و الجواب منا واحد، اذا كان معنى المساله واحد ، جرى لاخرنا ما جرى لاولنا و اخرنافى العلم و الامر سواء و لرسول و امير المومين فضلهما.
در مقام تفاخر ميان مردم اظهار مفاخره مىشود لكن بحقيقت نزد پروردگار فيوضات از مجرى خويش كه اميرمؤمنان على عليهالسلام پدر حقيقى است فيض جارى مىشود.
فى حديث مفاخره عَلىٍ على الحسين عليهالسلام قطره ج 1 ص 297.
1) . قال دخلت على الكاظم عليهالسلام فقلت له ايما أفضل الزياره لا ميرالمؤمنين اولابى عبد الله او لفلان او فلان و سميت الائمه واحدا بعد واحد فقال لى عبد الرحمن بن مسلم قال: من زار اولنا فقد زار آخرنا و من زار آخرنا فقد زار اولنا و من تولى آخرنا فقد تولى اولنا...بحارج 100 ص 12 ح 26.
ناگفته نماند چون نور پيغمبر به حسب حقيقت از نور عظمت،و از حيث مرتبه برتر و كاملتر و شريفتر ظاهر گرديده است و به حكم عقل بايد اعتراف كنيم، در ساير جهات نيز برتر و كاملتر و شريفتر خواهد بود، كه در واقع مجموعه ديدارها و پاداشها از جانب فرد كامل آن جارى خواهد گرديد كه فرمود «انا عبد من عبيد محمد صلىاللهعليهوآله»
به اين جهت اميرمؤمنان باب دانش پيامبر گرديد، البته ديگران را براى فهم و بيان چگونگى آن هيچ راهى نيست، كه فيوضات در مرحله ظهور آن، چگونه انتشار و گسترش يافته ايت.
در روايات بسيار موجود است كه ملائكه در ديدارهاى خود چون ديد واقع بينانه دارند، و به جهت تشريفات و وظائف خود، ترتيب را ملاحظه نمودهاند لذا در ابتدا به ديدار پيامبر، سپس اميرمؤمنان، آن گاه به ترتيب به ديدار يكايك معصومين عليهالسلام نائل و مشرف مىشوند.
بنابر اين فيوضات و بهرهاى خويش را نيز به سلسه مراتب، از مسير واقعى خود كامياب، و دريافت مىنمايند، چرا كه بيش از ساير موجودات، ملائكه نظر به حقيقت انوار مقدسه محمد و آل محمد عليهمالسلامداشته و دارند.
از لابلاى روايات نكتهاى كه در صدد بيان آن هستيم ياد آور آن مىشويم.
گويد نامهاى به امام هادى عليهالسلام نوشتم، و از برترى زيارت سيد الشهداء و امام جواد و موسى ابن جعفر عليهمالسلام پرسيدم، آن حضرت در
جواب فرمود: ابا عبد الله المقدم چون سيد الشهداء قبل از دو امام ديگر است، زيارت او نيز برتر است، آن گاه فرمود: «هذا اجمع و اعظم اجرا» اين كه تو اين جا را زيارت كنى، سپس قبر سيد الشهداء عليهالسلام را ديدار نمايى، بدون ترديد جامعتر و پاداش آن بيشتر خواهد بود.(1)
عن الصادق عليهالسلام: ليس يخرج شيى من عند الله عزوجل حتى يبداٌ برسول الله صلى الله عليه و آله ثم بامير المومنين عليهالسلام ثم بواحد بعد واحد لكيلا يكون آخرنا اعلم من اولنا..
اصول كافى ج 1/ 255 .
يا روايتى كه در مقام برترى ايراد گرديده است، كه در فراز آخر آن فرمودهاند.... مانند آن است كه رسول خدا و امير مؤمنان عليهالسلام را زيارت نمودهايد «ان لرسول اللّه و لامير المؤمنان فضلهما» مگر آن كه پيغمبر و على عليهالسلام هر دو كسب برترى نمودهاند.
بدون ترديد مؤمن داناى هوشمند، با يادآورى حقائق نورى آن بزرگواران، به خوبى مىيابد، آن برترى كه در پاداش زيارت عنوان گرديده است، طى سلسله مراتب خود مىباشد، كه از مسير رسول خدا و امير مؤمنان عليهما السلام دو پدر امّت، ميان همگان جارى مىگردد.
كه در واقع نظر به حقيقت جريان ثواب و پاداش مىباشد، كه به حقيقت، اصل و ريشه همه خيرات و پاداشها پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
اكنون يادآور مىشويم: چنان چه در صدد معرفى برترين ديدار و يا در مقام بررسى و كسب پاداش بهترين زيارتها در دنيا باشيم، مىگوييم.
بهترين زيارتها، زيارت قبر سيد الشهدا ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام
1) . بحار الانوار ج 102 ص ح 7
مىباشد، و ما پيش از آن كه جنبههاى گوناگون برترى آن را بشماريم به تعدادى از روايات كه پنداشته شده است، كه در صدد برترى زيارت امير مؤمنان و حضرت رضا عليهمالسلامبر زيارت ابى عبداللّه عليهالسلام عنوان نموده و بررسى مىنماييم.
گويد: به على بن موسى الرضا عليهالسلام عرض كردم زيارت حضرت امير مؤمنان عليهالسلاميا زيارت قبر ابى عبداللّه عليهالسلام، كدام يك برتر است...
آن حضرت فرمود: برترى زيارت قبر امير مؤمنان على عليهالسلام بر زيارت سيد الشهداء، مانند برترى خود امير مؤمنان بر ابى عبداللّه الحسين عليهالسلاممىباشد.(1)
با توجه به مطالب گذشته روشن مىشود كه در فرمايش آن بزرگوار چون نظر به جنبه زيارت، و آثار مترتّبه بر آن مىباشد، بدون ترديد زيارت سيد الشهداء عليهالسلامبرتر خواهد بود.
اما چون نظر به جنبه پدرى و پسرى شود و به حقيقت طى سلسله مراتب گردد، البتّه ديدار پدر بر ديدار پسر و فرزند اولى و برتر مىشود، چنان چه در فراز آخر حديث آن حضرت يادآور اين نكته مىباشند.
در حديث ديگر گويد: در مدينه شرفياب محضر مقدّس صادق آل محمد عليهمالسلام شدم و عرض كردم: فدايت شوم به ديدار شما آمدم، پيش از آن كه به ديدار جدّ شما مشرف شدم، آن حضرت فرمود: كار زشتى انجام دادى، و چنان چه از شيعيان ما نبودى، هرگز به تو نگاه نمىكردم، آن گاه فرمود...
بدان، به درستى كه امير مؤمنان عليهالسلام نزد پروردگار برتر از همه
1) .بحار الانوار ج 100 ص 262.
ائمه عليهمالسلام مىباشد، و پاداش كردار آنان براى او مىباشد، و آنان به مقدار كردار خويش برترى مىيابند.(1)از اين فرمايش درست آن چه را سابقا گفتيم آشكار مىگردد، كه در فرمايش آن حضرت نسبت سنجى ميان امير مؤمنان و ساير ائمه عليهمالسلام به جهت پدرى و فرزندى شده است و اين گفتار به دليل «فاعلم» قسمت دوم فرمايش آن حضرت از فراز اول جدا مىگردد، بدون ترديد امير مؤمنان اب الائمه، و به اين جهت برتر از ساير معصومين عليهمالسلام مىباشد، چرا كه پيدايش ايشان از پدر و كردارشان نيز منسوب به پدر خواهد بود، زيرا هرچه به فرزند نسبت داده شود به حقيقت به پدر منتسب است، و اين مطلب در همه جا جارى است، و ما گفتيم پاداش زيارت نيز به حقيقت از مسير رسول خدا و امير مؤمنان عليهالسلامميان آفرينش جارى مىگردد.
گويد: به امام جواد عليهالسلام گفتم: فدايت شوم زيارت حضرت رضا يا زيارت ابا عبداللّه الحسين كدام برتر است؟ آن حضرت فرمود: زيارت پدر من برتر است، چرا كه همه مردم به زيارت ابى عبداللّه عليهالسلام مىروند، اما به زيارت پدر من فقط شيعيان مخصوص «خالص» ما مشرف مىشوند.
در جاى ديگر فرمود: زائرين سيد الشهداء بسيار مىباشند، اما زائرين حرم پدر من كم مىباشند.
اينگونه فرمايش آن بزرگواران گوياى روشنى است، بر اين كه دستور زيارت متوقف به زمان خاص و حكم بُرههاى و مناسب با زمان اختناق بنى العباس دارد، چرا كه پس از گذشت چندين سال از مرگ
1) .بحار ج 100 ص 258 ح 3.
متوكل لعنه اللّه عليه و رونق يافتن حضور زائرين كنار مرقد پاكيزه سيد الشهداء عليهالسلام احترام و شكوفايى ولايت بيش از حد، مردم را متوجه قبر غريب و مظلوم آن حضرت نموده بود.
اما آن چه كه حرمت او مخفى مانده و لازم بود، براى همان عنوان شود، تا شيعيان سراپا مخلص خاندان عصمت و طهارت در آن مكان حضور به هم رسانيده، و احياگر سنت ديدار و زيارت در آن مكان گردند، زيارت على بن موسى الرضا عليهالسلام بوده است.
بديهى است هيچگاه زيارت عدهاى از شيعيان مخلص، موجب برترى زيارت معصوم نمىشود، البته با حضور آنان بهرههاى بيشترى عائد ايشان و ديگران خواهد شد.
اكنون لازم است به اندكى از روايات آن بزرگواران پيرامون سفارشان به زيارت اباعبداللّه الحسين عليهالسلام و برترى آن به ساير زيارات معصومين اشاره كنيم.
البتّه زيارت ابا عبداللّه با پاداش بيشتر از زيارت معصومين مىباشد، كه ما در اينجا سه برهان روشن بر اين مدعى اقامه مىكنيم، و آن را هديه به پيشگاه همايونى سيد الشهداء روحى له الفداء مىنماييم، بدان اميد كه روزى عنايت آن مظلوم به خون آغشته متوجه ما گردد، و از نزديك اندوه نهفته خويش را در آن جا ظاهر سازيم، و بدان وسيله به كانون ولايت نزديك و بهرههاى فراوان ببريم.
1- شناخت و تشخيص يك ديدار و ملاقات جامع و كامل كه پاداش آن بيشتر و تقرب آفرين باشد كه همه آفرينش از آن انواع و اقسام بهرههاى مادى و معنوى برده و در مجموعه صفات و خصائص نمونه و ممتاز باشد، مىتوان گفت زيارت قبر سالار شهيدان ابا
عبداللّه الحسين عليهالسلام مىباشد.
از لابلاى فرمايشات يكايك معصومين اين معيار و سخن را بايد جستجو نمودو هر كس اندك تأمل ميان فرمايشات بزرگان جهان، در اين زمينه نمايد، خواهد يافت، كه وعده و وعيدهايى كه در روايات زيارت سيد الشهداء عليه السلام از حيث كيفيت و چگونگى آن وارد شده است، به مراتب بيش از ساير معصومين مىباشد، به گونهاى كه فرمودند: تارك زيارت سيد الشهداء اهل آتش است، عاق رسول اللّه است.
زيارت ابى عبداللّه عليهالسلام موجبات زيادى روزى و عمر و ساير پاداشهاى ديگر مىشود، بنابراين كثرت روايات وارده با خواص شديد، و آثار عجيب، كه بر آن مترتب گرديده است، گوياى بزرگى زيارت آن مظلوم بر ساير زيارات است چرا كه باب الحسين عليهالسلام اسرع است.
2- انگيزه برترى زيارت سيد الشهداء عليهالسلام را مىتوان در يك جمله خلاصه نمود، و آن اين كه ابا عبداللّه عليهالسلام حق احياء اسلام و همه
شئونات صالحان روزگار رادارد، چرا كه هم چون جدّ خويش احياگر سنتهاى همه انبيا و اوصيا گرديد.
لذا زيارت يعنى زنده كردن آثار و شئونات همه پيامبران، كه از آن جمله احياء حقوق حقّه حضرات معصومين عليهمالسلام مىباشد.
چرا كه خود آن بزرگواران از مسير زنده كردن روز عاشورا و برگزارى مصائب سيد الشهداء عليهالسلام، و زيارت قبر مطهر ثاراللّه، مظلوميت خود را به جهانيان ابلاغ فرمودند.
3- سيد الشهداء روحى الفداء آن نور و روح كليه الهيه است، كه
يك پارچه محو ديدار درياى عظمت و بزرگوارى پروردگار بوده و هست، او خود را فداى حق نمود و در انتها درجه ايمان به يقين و صبر و رضا آرميده، لذا به همين جهت سيد الشهداء عليهالسلام در حقيقت به شهادت خود مسرور و خشنود بود.
درخشندگى نور صورت سالار شهيدان، در آخرين لحظات شهادت گوياى، روشنى بر اين بود، كه او در چه مرتبهاى از شهادت خويش كسب نموده، كه وى را شاداب محو درياى وجه و جمال و غوطهور در صبر و رضاى حق نموده است.
اصولاً خونهايى كه پس از شهادت ابى عبداللّه از سر و بدن آن مظلوم در مكانهاى مختلف جارى گرديد، بدين جهت بود كه او انتها درجه رضاى خود را به حق ظاهر ساخت، و اين اشاره به كمال خشنودى از شهادت خويش مىباشد.
گرچه در مراتب پايينتر چون نظر به مظلوميّت خويش و حادثه سوزناك افكند، انتها درجه مهربانى و رأفت دل را آشكار مىسازد، او را به اندوه فرو مىنشاند و چون ابر بهارى گريان مىسازد.
بنابر آنچه تاكنون گفته شد و نزد همه هوشمندان آشكار است، روشن مىگردد، هر كس هر چيز را از هر فردى درخواست نمايد، بدون ترديد در حال نشاط و شادمانى بهتر و بيشتر بر آن دست مىيابد.
لذا بهترين مسير كه موجبات بخشش گناه و زيادى روزى و پاداشهاى بىشمار را به آسانى مىتوان از آن طريق به دست آورد، رفتن به زيارت قبر سيد الشهداء عليهالسلام مىباشد.
اكنون سرّ اين كه چرا در روز قيامت پيغمبر و ساير معصومين عليهمالسلام
مختار را در ميان آتش جواب نمىفرمايند، مگر خود سيد الشهداء عليهالسلام آشكار مىگردد.
چرا كه اندوه و غم فراوان مظلوم كربلا سيد الشهداء عليهالسلام از خاطر آزرده پيغمبر و على و فاطمه و امام مجتبى عليهمالسلامبيرون نرفته و نمىرود، تا آن كه قاتلان آن مظلوم معذب گردند، اما تنها كسى كه مسير قهر و انتقام حقتعالى قرار گرفته، آقا ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام مىباشد. اكنون نيز رضايت و رحمت حقتعالى از جناب او آشكار مىگردد.
پس اى دوستان خاندان بزرگوار محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين برخيزيم، كه تنها راه نزديكى به رضوان بزرگ خداوند، از مسير ملاقات و زيارت قبر به خون آغشته سيد الشهداء عليهالسلام امكانپذير است كه باب الحسين عليهالسلام اسرع مىباشد.
پروردگار عالميان حقيقى است كه هيچگونه كُنه او شناخته نمىشود، ذات قديمى است كه تعريفها و توصيفهاى جهانيان را او محدود ننمايد، دانا و توانايى بىمانندى است، كه هيچگونه محيط افكار كوتاه واقع نشود، بلكه هر چه گفته شود، از آن برتر بوده، و پندارهاى ناروا به خود ما باز مىگردد.
بسيار يادآور شديم، كه به هيچ معنا دسترسى به خداوند بىهمتاى ازلى و ابدى نمىتوان يافت، بنابراين همه ديدارها و وصالها و تجلىها و مشاهدات قلبى كه براى خداوند گفته شده است، ديدار و وصال به وجه و جمال اولياء او مىباشد، چرا كه سروران جهان آفرينش خاندان محمد و آل محمد عليهمالسلام وجه باقى و نور احاطى و مظاهر نامهاى نيكو و خصال پسنديده حقتعالى مىباشند، لذا [پروردگار جهانيان بزرگوارانى را صاحب اختيار مجموعه هستى قرار داد، سپس دست، چشم، گوش، زبان، و پهلو و امر و حكم خود را براى آنان خواند، دانش و نيرومندى خود را به ايشان عنايت فرمود، دوستى و دشمنى ايشان را دوستى و دشمنى خود خوانده است، اكنون نيز ديدار لقاء و وصال خود را ملاقات و تجلى نور اولياء خود اظهار داشته است، او اينگونه خواسته، كه هرگاه مؤمن اراده نموده، به زيارت و لقاء حق دست يابد، به زيارت سيد الشهداء عليهالسلام آمده و در آنجا خداى بزرگ را زيارت كند.(1)
و فى روايه من زاره يوم عاشورا، فكانما زار اللّه فوق عرشه.
و فى روايه... كان من محدثى اللّه تعالى فوق عرشه.
و فى روايه من زار قبر ابى عبداللّه عليهالسلام بشط الفرات، كمن زار اللّه فى عرشه فوق كرسيّه.
عن ابى عبداللّه عليهالسلام... حتى ان اللّه تعالى يزور الحسين و يصافحه و يقعد معه على سرير، يا مفضل، هذه و اللّه الرّفعة التى ليس فوقها شيى و لا ورآئَها المطالب.
و فى المعالى ج 1 ص 183... تعزّى بعزاء اللّه...
]1) . عن ابى عبداللّه عليهالسلام ما لمن زار قبر رسول اللّه قال كمن زار اللّه فى عرشه. بحار الانوار ج 100 ص 144.
زيرا بهترين و كاملترين انسانها، خود را فداى رضاى حق نمود، از همه هستى خويش گذشت، اكنون نيز چه مىشود كه صاحب اختيار و قيوم جهانيان رضاى خود را در رضاى او ظاهر سازد، و ديدار و زيارت او را ملاقات وجه و جمال خويش خواند.
كسى كه اندك تأمل در توحيد خالص و پاكيزه پزهيزكاران و صالحان روزگار داشته باشد، از طرفى شناخت كامل به حقائِق نورانيّه سروران جهان محمد و آل محمد عليهمالسلام داشته باشد، او اين معنا راخواهد يافت و نيازمند به برهان و استدلال نمىباشد، البته گر چه در اين ميان فرمايشات آن بزرگواران نيز گوياى درستى بر معارف عقلى و فطرى بوده است، اگر چه دشمنان و نا اهلان در صدد انكار آن برآيند.(1)
روضه المتقين ج 5 ص 393.
در اين جا توجه به دو نكته ضرورى است، در ابتدا بايد يادآور شد
1) . پيش از اين معناى كاملى براى ديدار پروردگار اظهار داشتيم و فى روايه... قال فقلت يابن رسول اللّه فما معنى الخبر الذى رووه ان ثواب لا اله الا اللّه، النظر الى وجه الله، فقال يا ابا الصلت من وصف اللّه بوجه كالوجوه فقد كفر و لكن وجه الله انبياءه و رسله و حججه الذين بهم يتوّجه الى اللّه و الى دينه و معرفته و قال عز و جل كل شيى هالك الا وجهه، فالنظر الى وجه انبياء اللّه و رسله و حججه فى درجاتهم ثواب عظيم يوم القيامة و قد قال النبى من ابغض اهل بيتى و عترتى لم يرنى و لم اره يوم القيامة... يا ابا الصلت ان اللّه تعالى لا يوصف بالمكان و لا يدرك بالابصار و الاوهام...
مؤمن به زيارت سيد الشهداء عليهالسلام مىرود يعنى چه؟ پس از آن معناى فرمايشات آنان كه زيارت سيد الشهداء عليهالسلام، زيارت خداوند در بالاى عرش و كرسى است چه مىباشد؟
بديهى است: چون هرگونه ديد و بازديد و ديدارها و ملاقاتها نتيجه و ثمره شوقهاى درونى است، كه شكوفايى آن هنگام زيارت ظاهر مىگردد.
لذا هر بازديد فرع شناسايى است، پيش از زمان ملاقات در دنيا انجام گرفته، و به ثمر رسيده است، و آشكار است كه دوستى و شوق زيارت قبر به خون آغشته سرور آزادگان جهان حسين بن على عليهالسلام، از محبت پروردگار و رسول مكرم اسلام منبعث گرديده است.(1)
قال ابو عبداللّه... اما ترون زوار قبر الحسين عليهالسلام أتوه شوقا اليه و الى فاطمه بنت رسول اللّه... يا ملائكتى هولاء زوار قبر الحسين حبيب محمد رسول اللّه و محمد حبيبى و من احبنى احب حبيبى و من احب حبيبى احب من يحبه...
عن الصادق... من اتاه شوقا اليه و حب رسول اللّه و حب فاطمه و حب امير المؤمنين اقعده اللّه على موائد الجنة... بحار ج 101 ص 66.
عن ابى عبداللّه عليهالسلام... فتقول يا رب حبّاً لرسول اللّه و حبا لعلى و فاطمه و رحمة له مما ارتكب منه... الحقوا بلواء رسول اللّه فيكونون فى ظله... بحار ج 101 ص 21.
عن ابى عبداللّه عليهالسلام قال من اراد اللّه به الخير قذف فى قلبه حب الحسين و حب زيارته... بحار ج 101 ص 76 ح 28.
عن ابى جعفر عليهالسلام من اراد ان يعلم انه من اهل الجنه فليعرض حبنا على قلبه... و من كان لنا محب فليرغب فى زيارة قبر الحسين، فمن كان للحسين زواراً، عرفناه بالحب لنا اهل البيت... بحار ج 101 ص 3 ص 16.
البته بايد گفت به حقيقت اينگونه اظهار ميل و اشتعال درونى، ارتباط آشكار به پيش از اين جهان داشته است، كه فراموشى ما آن را
1) . فى البحار باب الاخلاص فى زيارته و الشوق اليها. بحار ج 101 ص 18.
به جهت هدايت و راهنمايى همگان بوده است، كه اگر دوستىها از خداوند ديده مىشد، ديگران براى به دست آوردن محبت هيچگونه تلاش نمىكردند، و اين معنا با اساس بعثت انبياء مخالفت داشت.
بنابراين تنها انگيزهاى كه مؤمن پرهيزكار هوشمند و داناى با اسرار شناخت بزرگوارى خاندان معصومين عليهمالسلامرا در ديدارش از قبور ايشان به آنجا مىرساند، كه گويا در بالاى عرش و كرسى خداى بزرگ را ديدار نموده، اشتعال و اشتياق و دوستى است، كه بازگشت به عوالم گذشته مىنمايند، كه از آنجا آن را براى خود برگزيده است، كه فرمود: «انه عهد سبق لرسوله» ميثم تمار نيز اين گونه اظهار دوستى حقيقت مىنمايد «اعلم ذالك لعهد عهد الىَّ مولاى امير المؤمنين».
بدين معنى كه همان ديدار و شناخت كه پيش از اين جهان داشته و ارواح پاكيزه آن را براى خويش اختيار نمودهاند اكنون نيز همان را با اين ارواح و انوار پاكيزه تجديد مىكنند، چنان چه مفصّل اين گفته را در پيمان ولايت و عهد معهود شهادت ايراد نموديم.
اما فرمايش امام آن جا كه فرمود: زيارت ابا عبداللّه زيارت پروردگار در بالاى عرش مىباشد، آن خواهد بود كه: چون روح و طينت مؤمن از عليين آفريده و نشو و نمو گرفته است، چنان چه ديدار و زيارتى با شناخت كامل به جا آورد، در حقيقت خود را در مرتبه ترقّى و تكامل به آنجايى مىرساند، كه از همانجا آمده است، يعنى كمال لايق به حال او بوده كه حقيقت نورى و روحى خود را باز يابد.(1)
بحار ج 68 ص 125 ح 26.
و فى روايه... خلق قلوب شيعتهم مما خلقوا منه و ابدانهم من دون ذلك...
تفسير برهان ج 4 ص 438 ح 2.
1) . امام صادق عليهالسلام فرمود: حقتعالى مؤمن را از نور با عظمت خود آفريده است.
آن گاه است كه عرشى و عليينى شده، و در قيامت نيز با عرشيان همنشين مىشود.(1)
بحار ج 101 ص 70.
بلكه او با چنين زيارت نيكو به مكان اوليّه خود بازگشت نموده است، او در آن جا حقيقت خود را كه تسبيح و تقديس از آنجا آموخته بود، باز مىيابد، و همان بندگى را به مرحله كمال ظاهر مىسازد.(2)
به آن چه تاكنون گفته شد، روشن گرديد، كه حقتعالى هيچگونه شباهتى به آفريدهاش ندارد، و تمامى آمد و رفتها، رسيدن به پاداشها و بركتهاى مادى و معنوى است كه از مسير ايشان به همگان جارى مىشود، كه اساس و ريشه و ابتداء و انتهاء همه نعمتها، از مسير سرور شهيدان جهان ابا عبداللّه عليهالسلام جارى ميگردد.
بنابراين از آن جا كه مؤمن پرهيزكار با دانش و بينش و اعتقادى كه به سروران جهان هستى داشته و دارد، او به نور ايمان و عقل و روح زنده، داناى خويش، بلكه با همه وجود، به ديدار قبر به خون آغشته سيد الشهداء روحى لنفسه الفداء آمده، و در آستانه مقدسه آن مظلوم به انتها درجه ترقى و تكامل خويش دست مىيابد، او در اين زيارت به چيزى دسترسى پيدا مىكند، كه ارواح مؤمنين كامل در آنجا يافته
و مسكن گزيدهاند كه فرمود: «من اتى الحسين عارفا بحقه أسكنه اللّه فى عليين»...
چنانچه گفته شد يك قطره اشك چشم، بلكه به اندازه بال پشه، در مصائب سيد الشهداء عليهالسلام بهشت را بر انسان لازم مىگرداند، چرا كه روح مؤمن با رسيدن غم و اندوه بر صاحب روح كليه و قلب و محور هستى اندوهناك شده، به اين جهت شعور او به حقيقت خود و اتصال به مبدأ خويش در او انقلاب به وجود آورده است، و چون حقيقت او از عليين مىباشد، او را بهشتى نموده است، به اين جهت كه ارزش و پاداش يك ذرّه سوز دل و يك قطره اشك چشم، نيز به دست سيد الشهداء عليهالسلام مىباشد.(1)
اسرار الشهادة ص 329.
اكنون به چند نمونه از فرمايشات آن بزرگواران اشاره مىكنيم، كه در صدد بيان اين معنى بوده، كه همه رفت و آمدها و حضور خداوند در عرش ، در حقيقت رفت و آمدها و حضور و ملاقات سيد الشهداء عليهالسلام مىباشد.
در حديثى به اين جا مىرسد كه.... چون قيامت فرا مىرسد سيد الشهداء عليهالسلام در سايه عرش مىنشيند و به گرد خود شيعيان و
1) . ان العبد الباكى على الحسين عليهالسلام يوحى اللّه اليّه، ان لك وديعة عندى فهى هذه الجوهرة السمينه و الدرّة اليتيمه، فانطلق بها الى الانبياء و المرسلين ليقوّموها فياتى بها الانبياء و الرسل واحداً، واحدا فيقولون يا عبداللّه نحن لا نعرف قيمتها فاذهب بها الى سيّد الانبياء و خاتم الرسل فياتى به الى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فيقول رسول اللّه اذهب بها الى ريحانتى سيد الشهداء، فانه يعرف قيمتها فياتى بها الى سيد الشهداء فيقول يا عبداللّه هذه الجوهرة هى دمعتك فى مصابى قد صّورّه اللّه بهذا الصورة الفاضلة، فقيمتها معنا فى درجات الجنان.
زائرين خويش را جمع نموده، آن گاه كرامتها و خشنودى و رضاى كامل خويش را به ايشان مىنماياند، به گونهاى كه هيچ كس را ياراى فهم و درك چگونگى و مقدار آن نمىباشد، بلكه تنها خداى بزرگ بر بزرگى آن آگاه مىباشد.(1)
در جاى ديگر فرمود: آيا مىدانى هر كس به جهت اضطراب ما به خويش اندوه وترس راه دهد، در كنار عرش با ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام هم سخن خواهد بود و حقتعالى وى را از اضطراب و فزع روز قيامت محفوظ خواهد داشت.(2)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: سيد الشهداء حسين بن على عليهالسلام نزد پروردگار خويش بوده و از آن جا به لشكرگاه شهيدان و زائرين حرم پاكيزهاش نظارهگر مىباشد، او گريهكنندگان خود را مىبيند و براى آنان آمرزش مىطلبد...(3)
آرى به حقيقت سيد الشهداء عليهالسلام با گوشت و استخوان و روح پاكيزه خويش نزد روح كليه الهيه و نور ولايت و عظمت حق و جايگاه اوليه خويش بازگشته، و الطاف و عنايات خداگونه خود را كه خداوند اراده نموده، از مسير مشيت خود كه فرود آيد، نصيب ايشان مىنمايد.
در جاى ديگر در معناى ديدار در عرش مىفرمايد: آنگاه كه قيامت
1) . ... انه اذا كان يوم القيمة جلس الحسين فى ظِلّ العرش و جمع اللّه زوّاره و شيعته ليبصروا من الكرامة و النصرة و البهجة و السرور الى امر لا يعلم صفته الا اللّه...
2) . و فى روايه اخرى... اما تعلم انه من خاف لخوفنا اظله اللّه فى ظلِّ عرشه و كان محدثة الحسين تحت العرش و آمنه اللّه من افزاع يوم القيمه.
3) . عن ابى عبداللّه عليهالسلام ان الحسين بن على عند ربه عزّ و جل فينظر الى معسكره و من حلّه من الشهداء معه و ينظر الى زواره... بحار ج 101 ص 64 ح 49.
به پا شود، چهار نفر از آخرين بر عرش پروردگار تكيه مىزنند، اما چهار نفر اول نوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهمالسلام مىباشند، و چهار نفر بعد محمد و على و حسن و حسين عليهمالسلام مىباشند، پس از آن اين رشته به ما منتهى مىشود، هر كه قبور ائمه معصومين عليهمالسلام را زيارت نمايد، هم جوار ما مىباشد.(1)
روضة المتقين ج 5 ص 392.
امام صادق عليهالسلام در حديثى ديگر فرمايد: گويا تختى از نور مىبينم، كه بر عرش آويخته شده است، بارگاهى از ياقوت سرخ كه با جواهر تزيين گرديده شده، نصب مىگردد، آنگاه سيد الشهداء بر آن تخت تكيه مىزند، گرداگرد او نود هزار بارگاه سبز قرار دارد، در آنجا مؤمنين به ديدار و زيارت وى مىروند، بر او سلام مىكنند، آنگاه خداى بزرگ مىفرمايد: بندگان من، اكنون پاداش زيارت را، درخواست نماييد.(2)
در جاى ديگر آن حضرت فرمود: هر كه خوش دارد، بر طعامهاى نور در روز قيامت بنشيند، در دنيا از زائرين حرم سيد الشهداء عليهالسلام باشد.(3)
1) . قال عليهالسلام... كمن زار اللّه فى عرشه قال نعم، اذا كان يوم القيامه كان على عرش الرّحمن اربعة من الاولين و اربعة من الآخرين، فاما الاربعة من الاولين، فنوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهمالسلام و اما الاربعة الذين هم من الآخرين فهم محمد و على و الحسن و الحسين عليهمالسلامثم يمد المطمار اى الصف، فيقعد معنا من زار قبول الائمة...
2) . قال ابو عبداللّه عليهالسلام... كانى بسرير من نور قدوضع و قد ضربت عليه قبه من ياقوتة حمراء مكلّلة بالجواهر و كانى بالحسين عليهالسلام، جالس على ذلك السرير و حوله تسعون الف قبه خضراء و كانى بالمؤمنين يزورونه و يسلّمون عليه فيقول اللّه عز و جل لهم اوليائى سلونى... بحار ج 101 ص 65 ح 53.
3) . عن ابى عبداللّه عليهالسلام من سرّه ان يكون على موائد النور يوم القيمة، فليكن من زوار الحسين بن على عليهمالسلام. بحار الانوار ج 101 ص 72 ح 19.
از زيارت سيد الشهداء از امام باقر عليهالسلام پرسيده شد آن حضرت فرمود: هر كس به زيارت ابى عبداللّه رود و به خاطر رضاى خداوند يك ركعت نماز در آن جا بگذارد در حالى خداوند را ديدار مىكند كه نور وى چشمها را پر مىنمايد.(1)
معالى السبطين ج 1 ص 80.
در فرمايش عليا مخدره زينب كبرى سلام اللّه عليها در روز يازدهم به زين العابدين عليهالسلام آمده....
بر صورتهاى ايشان از نور عرش نشانه زده، كه زائر قبر بهترين شهيد فرزند فاطمه پاكيزه اين شخص مىباشد، چون قيامت بر پا مىگردد، به گونهاى كه نور به پيشانى آنان، كه نشانه زده شدهاند، مىدرخشد، و چشمها را پر مىنمايد، كه بدان شناخته مىشوند.
در آن روز در ميان محشر هر كه از آن نور به وى نشانه شده باشد، وى را بر مىچينيم، و از شدتها و گرفتارىهاى آن روز وى را مىرهانيم.
لذا چون انسان پرهيزكار با زيارت و ملاقات خويش در صدد تجديد پيمان بوده و مىباشد، او به گونهاى اظهار مهربانى و شفقت و دوستى به مبدأ خويش نموده، كه ثمره و نتيجه آن در زيارت وى خلاصه شده است، لذا به هر اندازه كه نزديكى و شناخت او به كانون ولايت وشهادت بيشتر، و بامحتوا بود، به همان مقدار ظهور شوق ديدار در وى نمودار گشته و پاداش نصيب وى مىگردد، او به همان
1) . سئل عن الباقر عليهالسلام عن زيارة الحسين... فقال من زار الحسين وصلى خلفه واحدة يريدبها اللّه عزّ و جل، لقى اللّه يوم يلقاه و عليه من النور ما تغشى منه الابصار....
اندازه راه نزديكى خويش را به حقيقت ارتباط او با روح كليه هموار مىنمايد.(1)
بحار ج 101 ص 66 ح 54.
كه فرمود: «نظر اليه نظرة توجب له الفردوس» «يدخل فى ضمان النبى».
امام صادق عليهالسلام فرمود: مرا رسيده كه يكى دو سال بر شيعيان مىگذرد، و ايشان به زيارت قبر جد ما حسين عليهالسلام مشرف نمىشوند... قسم به پروردگار عالميان آنان از بهرههاى مادى و معنوى و پاداش محروم مىشوند، اين گروه خود را از همنشينى با پيامبر دور و محروم نمودهاند.(2)
از آن جاكه الطاف شايان رسول خدا شامل حال مؤمنى گرديده، كه به جهت خشنودى فاطمه زهراو اداى حق و صله پدر امت، به پا خواسته(3)لذا فاطمه زهرا عليهاالسلام براى او طلب آمرزش نموده، و كمبودهاى او را جبران مىكند.(4)زيرا مؤمن كامل در ديدار و زيارت خود خويش را به مبدأ اصلى خود متصل نموده و به آن جايى دست مىيابد كه حقيقت او بوده است، لذا از اهلبيت شمرده مىشود، به همين جهت است كه پاداش و ثواب همان زيارت كه حج رسول خدا باشد، به وى مىدهند، بل حج رسول اللّه... و چنان چه آن را رها نموده
1) . من عنه عليهالسلام من أراد ... اراد ان يكون فى جوار نبيه و جوار على و فاطمه فلا يدع زيارة الحسين بن على عليهماالسلام.
2) .... اما و اللّه لحظهم اخطأوا و عن ثواب اللّه زاغوا و عن جوار محمد تباعدوا. بحار ج 101 ص 12 ح 1.
3) . قال عليهالسلام ما من باك يبكيه الاّ و قد وصل فاطمه عليهاالسلام و اسعدها عليه و وصل رسول اللّه وادّى حقنا».
4) . بحار ج 101 ص 55 ح 14.
و با ديدار بىمحتوا، بدون آشنايى شناخت و زيارتى ناقص از او صادر گرديد، در حقيقت بايد گفت: آن شخص بهره و پاداش كافى نبرده است، كه در واقع از رسيدن به جايگاه اوليّه خود محروم مانده است، كه فرمود: از همنشينى با خاندان بزرگوار محمّد و آل محمّد عليهمالسلام و اتصال به روح پاكيزه سيد الشهداء محروم مىماند.
لذا چنان چه بدون جهت اينگونه احترامات و وظايف بندگى را ناديده شمارد، عاقّ رسول خدا مىگردد، چرا كه انتها درجه مجموعه زيارتها و ديدارها كه با شناخت كامل انجام گيرد، تجلّى شوق و دوستى است، كه از خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام به دل راه داده، كه با تجديد آن ايشان را خشنود و مسرور مىنمايد.(1)
به يك كلمه خلاصه كنيم، كه انتها درجه ومقصود از زيارت رسيدن به رضاى حقتعالى مىباشد.(2)
كه سيد الشهداء خود را فدا و فانى در رضاى حق كرده است، لذا پاداش زائرين حرمش نيز به دست او سپرده مىشود، او از كنار عرش به زائرين مرقد پاكيزه خود مىنگرد، و كرامت و بزرگوارى و مرتبه بلند و رضايت خداى بزرگ را براى ايشان مىخواهد، و در روز محشر براى ايشان به تماشا مىگذارد، و دوستان خويش را دستگيرى مىنمايد كه فرمود: «ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم»
«و عن ابى جعفر عليهالسلام أيما مؤمِنٍ زار مؤمنا كان زائرً الِلّه عز و جل»
پس از پيدايش انوار درخشنده خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلامدر همه آفرينش نزد پروردگار موجودى كاملتر و شريفتر از پرهيزكاران و صالحان روزگار هم چون انبيا و اوصيا و مؤمنان آفريده نشده است، ايشان نمونه هايى از جلوههاى نور و روح و جوهره پاكيزهاى هستند، كه هميشه در حال ستايش حق به سر برده بودند.
بنابر اين چون حقتعالى مؤمن پرهيزكار را از نور عظمت خويش آفريد او نيز به همان درخشندگى و نورانيّت باطن خود، كه از آن آفريده شده است، به حقيقت مىنگرد.(1)
لذا در تيرگىها و تاريكىهايى كه روشنفكران جهان در آن متحير هستند، آنان هيچگاه در وجود خود ترديد و تحيّر راه نداده و احساسى نمىكنند.(2)
بنابر اين از آن جا كه ايشان از ابتداء آفرينش غرق درياى تجليات انوار پاكيزه معصومين عليهمالسلام بودهاند و در مشكلات و گرفتارىها به آنان پناه برده و كمبودهاى خويش را جبران مىنمودند، اكنون نيز كه به جهان آخرت به عنوان پاداش و جزا قدم نهادند خود را به نور حقيقى خويش مىآويزند و در آن وادى هولناك و وحشتزا و حيرت به جايگاه اوليه خويش بازگشته و همچنان محو بزرگوارى سروران و صاحباختياران جهان هستى، مشغول ستايش حق مىشوند.(3)
آرى از آن هنگام كه پيكره الهى نورانى محمد و آل محمد عليهمالسلام از
گلى در خزانه عرش آفريده شد، و درخت تنومند و پاكيزه خاندان عصمت و طهارت از پنج جوهره پاكيزه بهشتى نشو و نما نمود، از آن زمان هيچ كس را جز پيامبران و پرهيزكاران روزگار از آن خميره بهرهاى نبود، روح و روان پاكيزه مؤمن و شيعه را از زيادى بدنهاى پاكيزه آنان آفريد.(1)
آرى آن انسان كامل و دانا و هوشمند كه برتر از جن و ملك و ساير موجودات آفريده شده است، انسانى شريف و اصيل و پاكدامنى است، كه داراى صفات برجسته و كمالات نيكو، نمونه بندگان پرهيزكار خداوند مىباشد.
لذا چون او از خميره بهشت و باقيمانده طينت معصومين آفريده شده است، برترين خصيصه و نيكوترين شيمهاى كه او را به انتها درجه سعادت مىرساند، اتصال كامل او به حقيقت ولايت و خميره انبيا مىباشد، چرا كه مقصود از آفرينش آن بوده و بر آن عهد و پيمان گرفته شده و به مقدار پذيرش آن ترقّى و كمال و پاداش معنا يافته است.
بنابر اين هر شخص كه نزديكى وى به كانون محبت و ولايت بيشتر بود، تجلى و ظهور شوق ديدار در او بيشتر نمايان مىگردد.
زيرا از آن جا كه مؤمن واقعبين مىباشد، مىيابد كه مؤمنين از جنبه نورانيت و ولايت از يك پيكره بودهاند.
آنگاه او به ديدار دوست مؤمن خود مىرود، به حقيقت او به ديدارروح اوليه خود رفته چرا كه ارواح مؤمنين جزئى از يك پيكره بودهاند.
1) . بحار ج 68 ص 24.
چرا كه ارواح مؤمنين جزوئى از پيكره حضرات معصومين مىباشد كه فرمود: «شيعتنا جزء منا»(1)پس چنان چه انسان پرهيزكار قسمتى از پيكره مؤمن كامل شناخته شود.(2)
هر جزء به متابعت از كل خويش و حقيقت روح هم چنان در صدد تجديد ميثاق و اظهار عطوفت و مهربانى و شفقت و دوستى مىباشد، كه اكنون ثمره ونتيجه آن در اين ديدار و ملاقات خلاصه مىشود.
اكنون با توجه به نكات گذشته يكايك فرمايشات آن بزرگواران كه در ارتباط به ديدار مؤمن وارد شده روشن مىگردد.
آنجا كه فرمودند: هر كس به ديدار دوست مؤمن خود رود، چنان است كه به زيارت و وصال خداى بزرگ دست يافته است.(3)
منها... عنه عليه السلام... و رجلٌ زار اخاه المؤمن فى اللّه عز و جل فهو زائر اللّه... بحار ج 74 ص 352 ح 24 قال رسول اللّه ان اللّه عز و جل يقول ما من مسلم زار مسلماً فليس ايّاه يزور، بل ايّاى يزور، و ثوابه الجنة.
عن ابى عبداللّه عليهالسلام... فمن طعن على المؤمن او ردّ عليه فقد ردّ على اللّه فى عرشه و ليس هو من اللّه فى ولاية...
عن الصادق عليهالسلام... و من زار اخاه المؤمن الى منزله لالحاجة منه اليه كتب فى زوار اللّه....
بحار ج 74 ص 345 ح 5/6
عن ابى عبداللّه عليهالسلام من زار اخاه فى اللّه قال اللّه عز و جل ايّاى زرت و ثوابك علىَّ...
بحار ج 74 ص 345 ح 4.
گرچه معنايى گذرى براى اينگونه روايات مىتوان ايراد نمود، به اينگونه كه چون هر انسان هوشمند به خاطرخواهى پروردگار عالميان و كسب رضاى او به ديدار دوست مؤمن خود رود، او رضاى خويش را فداى رضاى حق نموده است، اكنون نيز خداى بزرگ پاداش كردار پسنديده او را مىدهد، و چنان است كه به ديدار خداوند رفته است.
اصولا توجه به اين نكته از لابلاى فرمايشات آن بزرگواران ضرورى به نظر مىرسد.
با آن كه دو دوست در هنگام ملاقات و ديدار به هر اندازه كه به يكديگر شناخت داشتهاند و از جهات گوناگون يكديگر را آزموده باشند، به همان اندازه ديدار در ايشان شكوفا مىشود.
با چنين وصف چرا در فراز آخر روايات ديدار مؤمنين، سخن از زنده كردن امر ولايت، گفتگو پيرامون بزرگوارى خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلامبه ميان آمده است.(1)
بحار ج 74 ص 3522 ح 20/21.
كه فرمود: «رحم اللّه عبدا احيا امرنا» زيرا اساس و انگيزه برقرارى مجموعه ديدارها به جهت محبت و مهربانى و دستيابى به كانون ولايت و يادآورى مجموعه فضائل و نيكويىهاى خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلاممىباشد، كه در اين ديدار شكوفا شده، و سزاوار است اندكى از آن كمالات برشمرده شود.
بنابر اين محور سخن و انگيزه ديدار دو دوست مؤمن، ديدار از خود ولايت عنوان گرديده شده است، به اين معنا كه گفتگو پيرامون محور حقيقى جهان آقا ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام به ميان آيد، چرا كه
1) . قال ابو جعفر عليهالسلام تزاوروا فى بيوتكم فان ذلك حياة لامرنا رحم اللّه عبدا احيا امرنا.
اساس ديدارها با بدن عنصرى پيرامون گل عالم و نمونه جهان هستى ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام و بر گرد مزار پاكيزه آغشته به خون او ظاهر گرديده است.
لذا آن چه كه در آن ميان به عنوان دستيابى از اينگونه ملاقاتها مورد گفتگو واقع مىشود، يادآورى فضائل و بزرگوارى و صفات نيكو و پسنديده خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام مىباشد، خصوصا يادآورى مظلوميت سيد الشهداء عليهالسلامكه در حقيقت زنده كننده اساس محبت و مهربانى و ديدار است، در نتيجه دوستى به ديدار دوست مؤمن خود رفته است، لذا به همان اندازه كه شناخت به خدا و ائمه عليهمالسلام در وجود خويش اندوخته بود، و مورد گفتگو قرار داده است، به همان مقدار مورد الطاف و پاداش پروردگار و خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام قرار مىگيرد.(1)
بنابر اين ثمره و اساس و پىريزى شالوده زيارت و ملاقات به جهت شناسايى حقيقت ولايت برپا شده است.(2)
كه به ظاهر محور كلام در آن ميان نيز، عنوان نمودن برترىهاى ايشان و يادآورى زشتىها و پستىهاى دشمنان ايشان مىباشد، زيرا آن چه كه بيش از همه مظلوم روزگار واقع شده است، مظلوميت بيش از اندازه حضرات معصومين عليهمالسلام بوده، كه با عنوان شدن آنها دست
شياطين جن و انس كوتاه شده و راه براى بازگشت و جبران كمبودهاى مادى و معنوى براى دوستان ايشان هموار مىگردد.(1)
لذا چنان چه هرگونه تجمع و كنگره و ديدار ميان هر فرد يا دستهاى از انسانها، بلكه ساير موجودات واقع گردد، كه از يادآورى نيكىها و مظلوميت ايشان خالى باشد، همه بر باطل بوده و آن مجالس لهو و بيهوده خواهد بود، و شئونات و پيامد آن دامنگير برپاكنندگان آن بوده و خواهد بود.
البته ناگفته نماند، از آن جا كه بهرهبردارى افراد از مسئله ولايت، به مراتب مختلف آن براى دوستداران خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلامگوناگون مىباشد، لذا هر كس به هر مقدار به مبدأ خويش و كانون ولايت نزديكتر نمودار شد، شوق ديدار در او بيشتر نمايان خواهد گشت.
از سوى ديگر چون پرهيزكاران و نيكان از شيعه، انگيزه ديدار مؤمن را يافتند، شوق ديدار مؤمن را در وجود خويش بيش از ديگران احساس مىكنند، چرا كه مؤمن پرهيزكار به جهت اتصال به ولايت از اهلبيت شمرده شده است، بلكه قدم فراتر گذارده شده و زيارت او ديدار خداوند محسوب گرديده، كه در حقيقت قدر و منزلت اينگونه ملاقات و ديدار به دست با كفايت خداى بزرگ مىباشد، و پاداش آن به هيچگونه به اندازه نيايد.(2)
در اين ميان شيعيان و دوستان واقعى خاندان معصومين عليهمالسلام به
بزرگوارى و شئونات ايشان كاملا اطمينان داشته و آن را به جان و دل پذيرفتهاند، چرا كه توانستهاند به مقدار ظرف وجودى خويش كه نورانيت داشتهاند، از انوار مقدسه بهره برده و امانت بزرگ و گرانبها الهى «ولايت» را بپذيرند، كه در واقع آنان مرتبه بلندى را براى خويش كسب نمودهاند، با چنين وصف همانگونه كه شناخت و آگاهى و پذيرش كامل و به تمام معنا از ولايت خاندان عظيم القدر معصومين عليهمالسلام جز به ايمان و تسليم بر آن امكانپذير نبوده و نيست.
شناخت به كنه و حقيقت مؤمن پرهيزكار و شيعه پاكيزه هم، چون سلمان كه با همه وجود تسليم كامل به شئونات ايشان بوده، براى هيچ كس امكانپذير نمىباشد كه فرمود: «المؤمن لايوصف»(1)
چرا كه لازمه شناختها توصيفهايى است، كه در خور افكار كوتاه يكايك انسانها بوده، كه عنوان مىگردد، و از آنجا كه حقيقت نور و روح صالحان روزگار از نور حق آفريده شده است، لذا لازمه تعريفها و بيانگرىها از اين موجود ناشناخته نيز، احاطه بر نور اول مىباشد كه همگان از دسترسى به آن و دستيابى بر آن سرافكنده شده، و با شرمندگى محرومانه بازگشتهاند.
بدين جهت امام صادق عليهالسلام فرمود: حقوق شيعيان ما بر ما لازمتر از حقوق ما بر ايشان است، چرا كه آنان به جهت ما خود را به مخاطره افكندهاند و ما از جنبه آنان به زحمت نيفتادهايم.(2)
بنابر آن چه تاكنون از ديدار مؤمنين از يكديگر گفته شد آشكار
مىگردد، همانگونه كه ديدار يك شخص پرهيزكار دوستدار خاندان عصمت ديدار خداوند شمرده شده است، توهين به او نيز اهانت به خداوند مىباشد.(1)
در اين ميان شايد بتوان گفت: كربلاى حقيقى و مشهد معنوى دوستان اهلبيت نيز ديدار و ملاقات مؤمن پرهيزكار مىباشد، آن جا كه فرمود: زيارت عبدالعظيم عليهالسلام در رى، زيارت سيد الشهداء عليهالسلام مىباشد.(2)
بحار الانوار ج 102 ص 268 عن الثواب الاعمال، ص 89.
زيرا ارواح شيعيان و مؤمنين از زيادى بدنهاى پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام آفريده شده است و روح آنان از طينت فردوس برين است.(3)
بحار الانوار ج 5 ص 226 ح 4.
و قلبها و روان ايشان جزئى از بدنهاى پاكيزه آنان مىباشد، كه امام صادق عليهالسلام فرمود: «شيعتنا جزءمنا»(4)
و از آنجا كه هر جزء و قسمت به كل و حقيقت خود نسبت داده مىشود، لذا از اهلبيت شمرده شده و به آنان متمايل است.
و بديهى است كه در هيچ گفتهاى نداريم، زيارت از سرزمين كربلا زيارت خداوند باشد، اما راجع به ديدار مؤمن پرهيزكار كامل در مقام ولايت داشته و داريم.(5)
1) . كتاب المومن و التمحيص ص 31.
2) . قال... اما لوانك زُرت قبر عبدالعظيم عندكم لكنت كمن زار الحسين بن على عليهمالسلام.
3) . بحار الانوار ج 102 ص 268 عن الثواب الاعمال، ص 89.
4) . بحار الانوار ج 68 ص 24.
5) . قال دخلت ابى الحسن الهادى و هو محموم عليل فقال يا ابا هاشم، ابعث رجلا من موالينا الى الحائر، يدعوا اللّه لى، فخرجت من عنده، فاستقبلنى على بن هلال فاعلمته ما قال الامام و سئلته ان يكون هو الرَّجل الذى يخرج، فقال السمع و الطاعه و لمن لى اقول انه افضل من الحائر، اذا كان بمنزله من فى الحائر و دعائه لنفسه افضل من دعائى له بالحائر، فاعلمته ما قال فقال... معالى السبطين ج 1 ص 74.
از آن جا كه شرافت و حرمت زمين كربلا، به جهت بدن پاكيزه سيد الشهداء عليهالسلام ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام مىباشد.
بنابر اين ديدار مؤمن كه جزئى از پيكره صاحب ولايت مىباشد، اشرف و برتر از زمين كربلا خواهد بود كه فرمود: «المؤمن اعظم حرمة من الكعبه»(1)
1) . بحار الانوار ج 67 ص 77 / ج 68 / ص 16 / ج 74 ص 222 / 223 / 227 و ج 101 ص 112.
و الذين ينقضون عهد اللّه من بعد ميثاقه و يقطعون ما أمر اللّه به ان يوصل».
پس از آن كه انگيزه ديدار مؤمنين را بر محور ولايت يادآور شديم.
اكنون مناسب است، سرّ صله رحم و ديدارهاى فاميلى را نيز در اين جا عنوان نمايم، تا مؤمنين بيش از پيش به حقيقت خود پى برده و قدر نعمت ولايت را دانسته، نزد پروردگار سپاس گذار آن باشند، كه آن اولين و برترين نعمتهاى خداوند عالميان است.
بدون ترديد، به حقيقت ميان پيمان ولايت و صله رحم ارتباط آشكارى است، كه پس از ايمان به ظاهر و باطن فرمايشات قرآن و روايات عترت طاهره، ارتباط واقعى ميان ظاهر كلمات ايشان با واقع آن به دست مىآيد.(1)
قال ابى عبداللّه عليهالسلام فى قوله تعالى «الذين يصلون ما امر اللّه» قال نزلت فى رحم آل محمد فقد يكون فى قرابتك...
و فى روايه عنه قال عليهالسلام... من ذلك صلة الرَّحم و غاية تاويلها صلتك ايانا.
اصولا اساس پيدايش بستگى و فاميلى از حقيقت محمد و آل محمد عليهمالسلام معنى يافته است، چرا كه از آن زمان كه همه هستى را تيرگى و ظلمت فرا گرفته بود، كاملترين و برترين آفريده حضرت حق نور عظمت و ولايت محمد و آل محمد عليهمالسلام هم چون خورشيد مىدرخشيدند و محور بزرگوارى پروردگار مشغول ستايش پروردگار بودند.
آنان يك لحظه خود را از حضرت حق و علا جدا نساخته بودند،
1) . ارتباط پيمان ولايت وصله رحم در بحار ج 74 ص 130 ح 95 و ص 98 ح 40 و ص 211 به طور تفصيل مجلسى يادآور شدهاند.
معناى كامل بستگى به حق را به جهانيان نمايانده بودند و بدين وسيله به انواع و اقسام بزرگوارى نزديكى خويش را به خداوند ظاهر نموده و براى سايرين نيز از مسير مختلف خود را شناسانده بودند.
هم چون پدر و مادرى كه سبب پيدايش مادى هر انسان مىباشند، و يا نزديكان و خويشان هر فرد كه از جنبههاى حسب و نسب مرتبههاى فاميلى و ساير نسبتها راكسب نموده و موجبات حقوق و شئونات فراوان شده و آن را به خويش اختصاص دهند.
پيغمبر و حضرات معصومين كه اساس و محور پيدايش همه موجودات و پدر واقعى همه آفرينش و امتها مىباشند، چنين مرتبهاى را دارا خواهند بود آنان كه سبب پيدايش همه موجودات گرديدهاند، سرورانى كه حق معنوى، ايمانى بر انسانها و ملائكه و... و مادى بر مجموعه جهان هستى دارند، بدون ترديد ايشان حقوق و شئونات پدر و مادر ظاهرى را نيز به خويش اختصاص داده و پدر واقعى همه امتها مىباشند، كه در نتيجه اساس و محور ديدارهاى فاميلى بوده و مىباشند، همانگونه كه اساس برادرى بر محور ولايت تاسيس شده و مؤمنين با يكديگر برادر شدهاند.
لذا از روايات بسيار در باب صله رحم استفاده مىشود، كه رحم پيامبر به عرش آويخته شده و مىفرمايد: پروردگارا هر كه خود را به من متصل نمايد، او را درياب و هر كه خويش را از من جدا سازد او را رها كن.(1)
بنابر اين مقصود از رحم، محمد و آل محمد عليهمالسلام مىباشد، و پيامبر نيز وابسته به حقيقت اوّليه و نور ولايت بوده، كه حقيقت او اصل
1) . روايات در اين زمينه به طور گسترده آمده است به بحار ج 74 ص 115 مراجعه شود.
ريشه آن مىباشد، آنجا كه فرمود: «بل رحم رسول اللّه منها».(1)
به همين جهت چون در آيات و روايات سخن از ديدار فاميل و بستگان فاميل به ميان آمده، همراه با پذيرش امامت عنوان گرديده شده است، چرا كه ديدارها با محبت و ولايت، كه امانت پروردگار است، همراه گرديده و در حقيقت ديد و بازديد واقعى انجام گرفته است.(2)
اكنون سرورانى كه فرمودند، باديد و بازديد بستگان خويش، حساب و كتاب روز بازپسين را آسان مىنماييد، آشكار مىگردد، زيرا محور ارتباطات و اتصال و تقرب به حقّ اتصال به ولايت عنوان گرديده است.
باين جهت نيز پيمان ولايت در روز غدير ميان مسلمين ايراد و جدايى از آن موجبات گمراهى به همگان معرّفى شد، بنابر اين هر ديد و بازديد كه به عنوان تجديد ميثاق ولايت و به ياد بود احياء حقوق و شئونات ولايت و غدير با خاندان عصمت برپا شود، بدون ترديد مشكلات ميزان و حساب و قيامت را آسان مىگرداند.
لذا چون حقيقت پيامبر از فوق عرش است، خود را به عرش آويخته و در روز محشر از خداى بزرگ رسيدن به مراتب بالا و محو در نور ولايت را براى خود مىطلبد.
از سوى ديگر: چون حقيقت علم و عقل و روح و جوهره پرهيزكاران و صالحان روزگار از زيادى پيكره ائمه معصومين عليهمالسلام آفريده شده است، در قيامت نيز خود را به حقيقت خويش آويخته و آن را باز مىيابند.
بنابر اين، چنان چه اول بلى گوى عالم بر پيمان ولايت، خود پيامبر بوده است، اول پاسخگوى بر ولايت ميان ارحام پاكيزه نيز خود پيامبر خواهد بود، زيرا او حقيقت بدن مؤمنين است.(1)
بدون ترديد هر فرد در ديدار بستگان خويش، حقيقت خود را كه از عليين مىباشد، ديدار مىكند، لذا محور گفتگوهاى ايشان نيز پيرامون زنده كردن امر ولايت و بزرگوارى محمد و آل محمد عليهمالسلام مىباشد.
با چنين برداشت سؤالى در اين جا مطرح است و آن اين كه:
چنان چه بستگان پرهيزكاران و نيكان روزگار، كافر يا منكر ولايت باشند، آيا با اساس و انگيزه صله رحم منافات نخواهد داشت؟
چرا كه شيرازه برقرارى با فاميل به جهت احياء امر ولايت استوار شده و اجراء قانون انسانى اسلامى بستگى با فاميل و صله رحم، به عنوان نزديكى به كانون ولايت وضع شده است، در حالى كه در اين جا موجود نيست.
در پاسخ بايد گفت: از آنجاكه انسان دانا و هوشمند به اسرار ولايت مىداند، پيش از آن كه معنايى براى جدايى بيايد، روح پاكيزه كليه آن بزرگواران به تمام وجود به نور حق متصل بوده و هرگز جدايى معنا نداشته مىيابد كه، تيرگى و دورى از جايگاه و منبع كمال آنان را از حقيقت وصال حق و رحم پاكيزه و پدر واقعى جدا ساخته است.
بنابر اين هر انسان كافر و منكر ولايت، چنان چه با بينش وسيع خود بنگرد، مىيابد، كه حقيقت نسبتها و فاميلىها از پيامبران مىباشد.
1) . بحار ج 74 ص 117 ح 77 «اول ناطق من الجوارح يوم القيامه الرّحم».
لذا او هيچگاه خود را از كانون ولايت جدا نمىسازد، محمد و آل محمد عليهمالسلام را پدران آفرينش و خيرخواه همگان مىپندارد، لذا او چون اين گونه يافت، دست از انكار و ارتداد و گمراهى برمىدارد.
به اين جهت نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همه نسبتها و سببها در روز قيامت، جز حسب و نسب من از يكديگر گسيخته مىگردد.
زيرا بازگشت هر چيز به اصل خود از واقعيات بديهى شمرده مىشود، بر فرض كه كافر بر عناد و كفر خويش در امر توحيد و ولايت ثابت باشد، و تيرگىها و لغزشها دامنگير او شود، اما وظيفه مؤمن چنين اقتضاء مىكند، كه او به جهت اتصال به منبع وحى به ديدار كافر و منكر ولايت برود.(1)
زيرا كه مؤمن به جهت اتصال به ولايت، از مسير فرمايشات ايشان، مىيابد كه آنان رعايت حقوق اسلام و شئونات ولايت را ننمودند، اما او به جهت كمال ايمان، مراعات رحم را نموده و با ارتباط خويش اداى امانت الهى را مىنمايد.
در اين ميان بزرگوارى و الطاف شايانه خاندان جليل القدر محمد و آل محمد عليهمالسلام بيش از پيش بر همگان، بلكه دشمنان آشكار مىگردد، كه چگونه عنايات گسترده خويش را شامل حال دشمنان خود نيز نمودهاند.
اگرچه سود و نفع يك ديدار فاميلى در ابتدا متوجه انسان پرهيزكار مىگردد، اما بيش از آن عائد منكرين ولايت مىشود، كه فرمودند:
1) . قال قلت لابى عبداللّه عليهالسلام يكون لى القرابه على غير امرى ألهم حق؟ قال نعم حق الرّحم لايقطعه شيى و اذا كانوا على امرك كان لهم حقان حقّ الرحم «الولايه» و حق الاسلام. كافى ج 2 ص 157.
عمر كوتاه و روزى كم آنان را، مؤمن با چنين ارتباط و ديد و بازديد برطرف نموده و تضمين مىنمايد.(1)
با توجه به مطالب گذشته يادآورى اين نكته نيز لازم است.
از آنجا كه مقصود از ديد و بازديد ميان بستگان پيرامون و به انگيزه زنده كردن امر ولايت انجام مىگيرد.
لذا چنان چه هنگامى خشونت و تندى و غضب ميان هر فرد از فاميل، شعله اختلاف و جدايى برپا نمايد، تنها فردى كه خواهد توانست، به عنوان ميانجى و اختلاف برانداز قدم ميان گذارد، شخصى مىباشد، كه بيش از سايرين با خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام آشنا باشد و خود را تسليم فرامين سرپرستان دين و دنيا نموده باشد.
زيرا منشأ هر ديد و بازديد در ابتدا از مسير ايشان ظاهر شده، اكنون استحكام و برطرف كننده مشكلات آن نيز، وابسته به پشتكار فاميلى
است، كه بيش از ديگران به كانون ولايت نزديك باشد، كه فرمودند: «فان الرحم اذا مسّتها الرّحم استّقرت».(2)
قال اللّه تعالى «قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفى صدورهم اكبر»(1).
از آن هنگام كه خداوند عالميان نور عقل را از حقائق نورانيه آفريد، با اطاعت وى او را با سپاهى مجهّز مورد اكرام خويش قرار داد، به گونهاى كه رسيدن به انتها درجه كمال را در همگان به مقدار بهرهبردارى از اين موجود ناشناخته معرفى نمود، كه در آن ميان تنها انبيا و اوصيا از آن بهره كافى گرفتند، از آن زمان جهل را از دريايى ظلمانى آفريد، و او را هم چون عقل مورد مكرمت خويش قرار داد و لشگرى همانند لشكر عقل براى او مهيا و مجهّز نمود.
از آن جا كه او پرچم مخالفت با روشنايى و حقيقت عقل را برپا نمود، مورد غضب حقتعالى قرار گرفت و مطرود از عنايات و الطاف او واقع شد.
بنابر اين كه از كوچك و بزرگ موجودات آفرينش و جهان هستى عهد و پيمان ولايت گرفته شده است و از آن جا كه جهل خود را از نور جدا ساخت و مظهر تيرگى و تباهى گرديد، لذا او در ميان سپاهان خود با نافرمانى و دشمنى و انكار، موجبات شقاوت و كفر و شرك و ارتداد خويش را فراهم ساخت.
از آن جا كه مؤمن پاكيزه خود را با انوار مقدسه محمد و آل محمد عليهمالسلامآويخته و نورانيّت چشم و قلب او را روشن نموده است.(2)
لذا آنان مظهر گشادهرويى و برخورد نيكو با صفات پسنديده
مىباشند، به اين جهت فرمودند: اگر شخصى را بدون آن كه به شما بدى كند، دشمن داشتيد، از او بپرهيزيد.(1)
بنابر اين چون الطاف الهى شامل حال ايشان گرديده و آنان به نور عقل و دانش و بينش بهرهمند، وگرامى داشته شدهاند، چنان چه مجموعه دشمنان اسلام به كفر و افكار شيطانى و تيرگىهاى نفسانى، كه ريشه آن جهل است، باقى باشند، آنان از مسير پاكيزه هوشمندان خارج نشده، و ايشان به هر اندازه به كانون درخشان عقل و كمال نزديك باشند، به همان مقدار، شوق ديدار دروجود خود، نسبت به دوستان و خويشاوندان نيز احساس مىكنند، زيرا پيش از آفرينش اين جهان، پروردگار عالميان اصحاب راست و چپ را به هم آويخت و آنان را با داشتن سپاه نور و ظلمت در انتخاب حق و باطل آزاد و با اختيار آفريد.(2)
در اين ميان گروهى كه قساوتهاى شيطانى قلب و همه وجود آنان را به تيرگى و تباهى فرو برده، هم چون كوه، سختدل، و قسى القلب مىباشند.(3)
قال عليهالسلام قلب الكافر اسود منكوس... بحار ج 70 ص 59
و فى روايه... ولا تزر الفجار، فانهم صخره عظيمه...
روايات به اين مضمون فراوان مىباشد به بحار ج 70 ص 53 و ج 78 ص 59.
آنان كه به جهت تيرگى باطن، صفا و صميميت و شفقت و مهربانى را از دست داده، و به طمع رسيدن به مظاهر دنياى پست، از هيچگونه وحشىگرى و تندخويى فروگذار نكردهاند، و بهرهاى از صفات
برجسته انسانهاى هوشمند نبردهاند، و منشأ دشمنى با حق و ولايت بودهاند، به اين جهت سراسر وجود آنان را سرپيچى از حق و صفات جهل فرا گرفته است، زيرا شيطان هميشه بر قلب دشمنان خدا و پاكيزگى نشسته، و درخشندگى و صميميت باطن آنان را ربوده است.
لذا آنان چون حيوانات، بلكه بدتر و پستتر به شمار آمده و هرگز بوى عطوفت و مهربانى و شفقت و دوستى و ديدار و صفا و صميميت از وجود ايشان استشمام نمىشود.(1)
بدون ترديد اين دسته افراد از جدايىها و شيطنتها و محروميتها به نفع خويش لذت مىبرند، چرا كه خلاصه جهل نادانى به شمار آمده و از روح ايمان و نورانيت دل هرگز بهره نبردهاند، آنان چون شمشير كشيدهاى هستند، كه به ظاهر مىدرخشد، ولى خشونت و خون از او مىبارد.(2)
چنان چه در مواردى سخن از ديدار به ميان آيد، بدون شك اساس ارتباط ، در ديدار آنها، نيز بر شيطنت و بر محور دوستى مال و منال دنيا سير مىكند، كه در حقيقت نتايج مجموعه ملاقات و گفتگوى ايشان در آن ميان، با حقه و حيله آميخته است.
چنان چه به زن و فرزند خويش اظهار صفا و مهربانى مىنمايند و در حقيقت آنان را مظاهر و لوازم كسب و كار خويش پنداشته و از آنان براى رسيدن به مقاصد شوم شيطانى خويش بهرهبردارى مىكنند.
بنابراين چون شالوده ملاقات دوستانه آنان بر محور دنيا پايهريزى
شده است، چنان چه در مواردى بر مظاهر دنيا مخاصمه نمايند، يا از ايشان گرفته شود، دشمنان جانى يكديگر مىشوند.(1)
اما از آن جا كه اساس ارتباطات دوستانه مؤمنين با يكديگر بر محور ولايت و دوستى خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام و بر محبت آنان مىباشد لذا به هر گونه مال و منال و مجموعه دنياى پست، موجبات كدورت براى ايشان فراهم آورد، آنان به جهت دوستى و ولايتى كه از خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام به دل راه دادهاند، پيرامون آن، مسائل گوناگون خويش را حل نموده و ارتباطات دوستانه خويش را به خاطرخواهى آقايان آفرينش حفظ مىكنند.
در نتيجه همنشينىهاى معاويه با عمروعاص و ساير همفكرانش در حقيقت، به عقيده خود معاويه، بر معيار ارزشهاى اخلاقى ايمانى انسانى كه براساس تمايلات قلبى و ملاقات دوستانه عطوفتآميز قرار گرفته باشد، نبوده است، بلكه يكپارچه به حيله و حقه و خشونت و تندى آغشته بوده است.
بهترين و شيواترين گفتهاى كه بيانگر همآميختنىهاى آنان را كه براساس شيطينت و شرارت گويا باشد فرمايش امام معصوم عليهمالسلام است آن جا كه فرمود: آن چه معاويه عليه الهاويه از عقل بهره برده بود، بيش از حيله و شيطنت چيز ديگرى نبود.(2)
چرا كه خود آنها براى معاويه گويند هرگز روح ايمان در وجود او
دميده نشده بود، او از ابتدا ايمان نياورده بود، كه اكنون با جنگ با امير مؤمنين عليهالسلام كافر شده باشد.
اكنون به اصل مطلب بازمىگرديم، قبل از اين يادآور شديم كه همه ديدارها براساس آشنايى استوار است، كه اكنون با ملاقات دوستانه مهربانى و محبت دوباره تجديد و نوين مىگردد، كافر، دشمنى كه هيچگونه آگاهى و آشنايى به مراتب و شئونات خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام نداشته و ندارد، چگونه زيارت در وى معنا و مفهوم خواهد داشت؟(1)
بنابراين چون انگيزه ملاقات آنان به عنوان تجديد ايمان به ولايت نبوده، كه از شوق ديدار شكوفا شده باشد كه به ديدار دوستانه دست يابند، هيچ گونه بهره و پاداش نصيب آنان نمىگردد.
اگر گفته شود چه بسا دشمنان توحيد و ولايت كنار مرقد پاكيزه ابا عبدالله آمده، و كمبودهاى مادى و معنوى خود را جبران نمودهاند، بلكه به شرف اسلام و ولايت نائل آمدهاند مىگوييم كه دشمنان خارج از مذهب، چون خود را از لجاج و عناد پاكيزه نموده، و با قلبى سرشار از صفا و صداقت و ايمان و اخلاص به آن بارگاه قدم گذاردهاند، مورد الطاف شاهانه و شايانه هميشگى سروران جهان واقع شده، و موجبات بازگشت خود را فراهم كردهاند، زيرا كه آنان حقيقت روشنايى و هدايت هستند، البته تا مادامى كه پردههاى تيره و تار بر قلبها و ديدگان افكنده نشده باشد كه سيدالشهداء عليهالسلام با نگاه لطف خويش آنان را از نادانى و تيرگى كفر مىرهاند، كه فرمود: «بنا عرف الله».
1) . بحار الانوار ج 69 ص 236 ح 3 و 22 بحار ج 69 ص 247 ح 22.
در اين ميان دشمنان سرسخت حضرات معصومين عليهمالسلام كه پرچم مخالفت و دشمنى را به پا نمودهاند، بدون شك آنان هم چون بنىاميه و بنىالعباس لعنهم الله جميعا دشمنان دوستىها و ديدارها به شمار مىآيند.(1)در ميان آنها نه تنها سخن از دوستى نبوده، بلكه با همه وجود به ستيزه با سروران جهان برخواستهاند، به اين جهت يكايك حضرات معصومين عليهمالسلام فرمودهاند: هر گاه با سنىها و دشمنان ما ملاقات و نشست و برخواستى داشتيد، پنداريد، كه بر سنگ گداخته بر آتش نشستهايد، چرا كه هر لحظه امكان دارد قهر و غضب پروردگار آنان و شما را نيز فرا گيرد.(2)آنان جرثومهها خباثت و خشونت و شيطنت مىباشند، آنان بدسيرتان وحشى صفت بوده و مىباشند، كه شرارت و خونخواهى از وجودشان هويداست، لذاست كه شيطانهاى جن و انس يار و مددكار آنان بوده و مىباشند.(3)
چه نيكو امام صادق عليهالسلام زائرين حرم سيدالشهداء ابا عبدالله الحسين عليهالسلام را در دعاى خويش ستوده است، بار پروردگارا بخشش و آمرزش خويش را نصيب برادران من، و زائرين قبر سيدالشهداء بفرما، آنان كه به جهت خشنودى و رضا و اداى حقوق ما، پيامبر را مسرور نمودهاند، و دشمنان ما را خشمگين ساخته اند...
1) . بحار ج 101 ص 76 ح 28.
2) . بحار ج 74 ص 219.
3) . بحار ج 74 ص 219 و 261 ح 60. عن على بن الحسين عليهمالسلام... ان ابليس فى ذلك اليوم «يوم عاشورا» تطير فرحا فيجول الارض كلها فى شياطينه و عفاريته فيقول يا معشر الشياطين قد ادركنا من ذريه آدم الطيبه و بلغنا فى اهلاكهم الغاية و اورثناهم النار الا من اعتصم بهذه العصابة فاجعلوا شغلكم بتشكيك الناس فيهم و حملهم على عداوتهم و معالى السبطين ج 1 ص 86.
بارلاها شرّ شيطانهاى جن و انس و ستمگران خيره سر را از آنان بازدار... خداوندا دشمنان دوستى و ديدار و زيارت، ايشان را سرزنش نموده، با چنين وصف آنان از هيچ كوششى دريغ نورزيده و به جهت كينهتوزى با دشمنان، خود را در صحنه ديدار حاضر، نموده، و اظهار دوستى و مهربانى مىكنند....
عن الصادق عليهالسلام: «ألا و ان الملائكه زارت كربلا الف عام من قبل ان يسكنه جدى الحسين عليهالسلام و مامن ليلة تمضى الا و جبرئيل و ميكائيل يزورانه...
پروردگار عالميان قيوم و آفريننده و صاحب اختيار مجموعه هستى مىباشد، آن جا كه قرآن مىفرمايد: «بيده ملكوت كلشيى».
از آن هنگام كه انوار و ارواح مقدسه محمد و آل محمد عليهمالسلام محو عظمت آفريننده خود، در حال بندگى با خضوع و خشوع در حال سپاس گذارى و ستايش حضرت حق به سر مىبردند، و هم چنان مورد الطاف شايانه خداى بزرگ قرار گرفته بودند.
از آن زمان چون اراده حقتعالى بر آفرينش موجودات ديگر تعلق گرفت، مجموعه هستى از دسترسى به پروردگار عالميان، خود سرافكنده و محروم مانده بودند.
خداوند براى شناسايى خود، همگان را از مسير نور اول بهرهمند نمود، او موجودات نورى ديگرى آفريد و آنان را در ميان آسمانها به ستايش و بندگى خود فراخواند.
از آن جا كه انوار مقدسه و پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام واسطه و مجارى فيوضات و عنايت و رحمتهاى بىمنتهاى پروردگار در همه عوالم بودهاند.
لذا پيش از آن كه ملائكه خود را شناخته و به بندگى خداى بزرگ مشغول شوند، لطف خاصه و هدايت پنهان آن بزرگواران، در آن مكان نيز شامل حال آنان گرديد، و ايشان را هدايت و راهنمايى نموده، و
تسبيح و تقديس و تنزيه حق را به آنان آموخت .(1)
چرا كه چون نظر به بزرگى انوار مقدسه نمودند پنداشتند، كه آن نور عظمت پروردگار است، كه همه جا را فرا گرفته است، آنان به عنوان هدايت ايشان، سپاس و ستايش خداوند داناى تواناى بىهمتايى كه آفريننده همه موجودات است به ايشان آموختند، بدون ترديد از همين جا بزرگى نور ولايت و بزرگوارى خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام، ديدگان ملائكه را متوجه خود نمود، گرچه شناسايى مقام بلندپايه و منصب شاهانه اولياء و سروران جهان آفرينش، به حقيقت براى هيچ كس امكانپذير نبوده و نيست، و همگان را يارى فهم درك اسرار واقعى و مقامات عالى و شئونات ولايتى ايشان نبوده و نمىباشد.(2)
و همه مأيوسانه با شرمندگى از رسيدن با مقامات بلند و شئونات ايشان و فهم و درك مراتب و صفات برجسته آنان، سرافكنده باز مىگردند، بدون ترديد نه ملك مقرب و پيامبران مرسل و نه پرهيزكاران آزموده شده، هيچ كدام توان تحمل درك حقيقت اسرار و شئونات سلطنتى آن بزرگواران را نداشته و ندارند.(3)اما از آن جا كه يكايك حضرات معصومين عليهمالسلام نمايانگر و نمونه كامل نامهاى نيكوى
1) . قال عليهالسلام... : «بنا اهتدوا السبيل الى معرفه اللّه» . بحار ج 26 ص 35.
2) . امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: از گفتههاى ما سخنانى است كه ملك مقرب ، پيامبر مرسل و بنده آزموده آن را تحمل نمىكند گفتم يابن رسول الله پس چه كسى آن را با جان و دل مىپذيرد فرمود: خود ما توان پذيرش كامل آن را داريم.
3) . فرازى از بهترين مجموعه عرفانى كه به شيعيان خود تعليم فرمودهاند، گوياى مقام بلند آنان و عدم فهم شئونات آنان است كه، در فقرهاى از زيارت جامعه مىخوانيم... و لايطمع فى ادراكه طامع»
پروردگار و صفات برجسته بندگان شايسته او مىباشند، آنان سروران و صاحب اختياران جهان هستى، به معناى كامل و تمام آن مىباشند، لذا بر همه جهانيان از بالا و پايين، شرق و غرب، از انس و جن، و حيوان و نبات و جماد تا انبيا و ملائكه ولايت داشته و دارند، آن جا كه قرآن شريف مىفرمايد: «انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة».
از سوى ديگر از آن جا كه از هر كوچك و بزرگ موجودات جهان عهد و پيمان بر اين گونه بزرگوارى و آقايى گرفته شده است، و همگان آن را به ميل و يا به اكراه پذيرفتهاند.(1)
امام باقر عليهالسلام فرمود: همانا ملائكه با پذيرفتن ولايت ما دين داشتهاند. بصائر ص 87 ح 1، 4 و ص 89 ح 9. عن ابى جعفر عليهالسلام... و الله ان فى السماء لسبعين صنفا من الملائكه لو اجتمع عليهم اهل الارض كلهم يحصون عدد صنف منهم ما احصوهم و انهم ليدينون بولايتنا بحار ج 26 ص 340 ح 6.
چرا كه تنها راه نزديكى و بندگى خداوند بزرگ، از مسير خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام امكانپذير مىباشد، زيرا كه ايشان عليهمالسلام معيار و ميزان حق و باطل به شما مىآيند.بنابراين چون مراتب آفرينش همه موجودات و ملائكه گوناگون مىباشد، لذا هر ملكى كه به كانون ولايت كه مظهر يكتاپرستى حق مىباشد، نزديكتر گرديد، به حقيقت به كمال مطلوب خويش دست يافته است.
1) . از روايات بسيار آشكار مىگردد كه پيش از آن كه پيمان بزرگوارى و سلطنت سروران جهان هستى در ميان انسانها عنوان گردد بر ملائكه نموده شده است كه به چند مورد از مدارك آنها اشاره مىكنيم بحار ج 26 ص 335 ج 39 ص 92 ح 1/3.
بنابراين چون ملائكه بيش از سايرين آگاهى و آشنايى به حقيقت ولايت و صاحب اختياران خود داشته و دارند، به گونهاى كه بر بزرگى آن در هنگام حل مشكلات خود، قسم ياد مىنمايند.(1)
لذا آنان هيچ گونه سرپيچى و نافرمانى، بلكه هرگز حركت و رفتارى بدون رضا و خواست صاحبان ولايت نداشته و ندارند، كه فرمودند: «نحن الذين الينا تختلف الملائكه».(2)
اصولاً ملائكه نيز هم چون ساير آفريدهها در شمار خدمتگذاران آنان و دوستان ايشان به شمار آمدهاند، آن جا كه فرمود: «ان الملائكه خدامنا محبينا»(3)
قال رسول الله صلىاللهعليهوآله... و اما الثالث حبيبى جبرئيل يخدمه الله و لدك... بحار ج 43 ص 273 و ص 319.
با آنكه جبرئيل اشرف ملائكه مقرّب و داراى مقام بلند پايه ميان ملائكه بود او آنگاه كه نظر به مراتب بلند پايه و شئونات برجسته محمّد و آل محمد صلىاللهعليهوآله افكند ، افتخار خدمتگذارى آنان را از آنجا براى خويش برگزيد ، ولى نه تنها از غلامان و خدمتگزاران خانه وحى و آستانه مقدسه منزل فاطمه عليهاالسلام بود و با اجازه بر ايشان وارد مىشد و خود را از اهلبيت قلمداد مىنمود، بلكه نسبت به سيدالشهداء عليهالسلام روحى لنفسه الفداء علاقه فراوانى داشت، و خود را گهواره جنبان فرزند زهرا نموده بود از آن جا كه او نمونه كامل كمالات در ميان ملائكه و مقام جانشينى خداوند و رهبرى ملائكه را دارا بود، از آن زمان يادآور پيمان شهادت بود، چرا كه او به خوبى مىدانست، بازگشت و جبران كمبود همه ملائكه مقرب از مسيرحسين بن على عليهمالسلام امكانپذير است، لذا مىبايست اين بزرگوارى را به همه ملائكه برساند.
او از ابتداى ولادت سيدالشهداء عليهالسلام كه به عنوان تهنيت پيغام اندوه و غم را بر پدر امت ابراز داشت، و او را اندوهگين نمود، خود نيز بر آن غم و اندوه بزرگ به سوگ نشست، هر لحظه جايگاه پاكيزه ملكوتى كربلا را مىنگريست، و گاهى اندكى از آن جوهره مطهره را به عنوان تبرك و يادآورى و ديدار تازه برمىداشت.
به اين جهت در آن واقعه سوزناك خون و شهادت، بسيارى از ملائكه به فرمان خداوند خود را حاضر نموده، و در آن ميان از هيچ گونه انجام وظيفه و دفاع از حريم ولايت دريغ نداشتند.(1)
قال فى طريق المكه... قال ففتحت ابواب السماء و نزلت الملائكه لايحصيهم الا الله تعالى فقال لولا تقارب الاشياء و حبوط الاجر لقاتلهم بهولاء ولكن اعلم يقينا ان هناك مصرعى و مصرع اصحابى و لا ينجومنهم الا ولدى على عليهالسلام.
بنابراين از آن زمان كه ملائكه هم چون فطرس، دردائيل، صلصائيل، و... در پذيرش ولايت و بزرگوارى خاندان معصومين عليهمالسلام به خود ترديد راه داده، و در پذيرش كامل آن تعلل و كندى نمودند، از رحمت واسعه الهى، كه اكنون نمونه تمام و كامل آن در دوستى و فرمانروايى و آقايى محمد و آل محمد عليهمالسلام تجلى نموده، محروم ماندند، كه بر زمين پرتاب شده و پر و بال خويش را يافتند، آنان از حركت و هدايت تكوينى و سير تكاملى خويش باز ماندند، و در ميان جزيرهاى مؤاخذه دنيا را بر عذاب آخرت برگزيدند.
گرچه ملائكه مقرّب الهى داراى روح پاكيزه بودند و خطا و لغزش
1) . ملائكه در سه موضع به عنوان مدد و يارى فرود آمدند. 1. هنگام خروج از مدينه 2. در مكه 3. در كربلا.
در آنان مفهوم ندارد، البته ناگفته نماند، با آن كه ارواح پاكيزه نيز براى آنان به حسب مراتب خود مختلف بوده است، با چنين وصف آن چه كه آنان از آن محروم گرديدهاند و موجبات دورى و سقوط از مراحل بلند خويش را فراهم نمودهاند، اعتراف و تسليم كامل به منصب و مقام خداگونه ولايت كليه الهيّه، كه نمونه روشن آن اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليهالسلام بوده است. مىباشد، چرا كه آن حضرت ابو الائمه و شناسنامه همه معصومين عليهمالسلام بوده است.
از آن جا كه مسير بازگشت به حقيقت ولايت سيدالشهداء ابا عبدالله الحسين عليهالسلام شمرده شده است، لذا با بودن صاحب ولايت اميرمؤمنان على عليهالسلام. به طفل و نازدانه آفرينش پناه بردند و به ايشان فهمانده شد، به نيكى بنگريد، كه تفاوتى ميان كوچك و بزرگ اين خاندان عظيم الشأن نمىباشد.(1)
شايد بتوان از مضامين بعض احاديث استفاده نمود كه علت سقوط ملائكه و بازگشت به مراتب آنان را نه در تقصير آنان دانست بلكه چه بسا گام فراگذارده و غلومى نمودند كه در قضيه دردائيل آمده است. بحارالانوار ج 43 ص 248...
... فجعل يوما يقول فى نفسه أفوق ربنا جل جلاله شى، فعلم الله عزوجل ما قال، فزاده اجنجه مثلها... فلما علم الله عزوجل اتعابه، اوحى الله اليه ايها الملك عدالى مكانك فانا عظيم فوق كل عظيم و ليس فوقى شيى و لايوصف بمكان فسلبه الله اجنحته و مقامه من صفوف الملائكه...
كه شايد مراد از رب صاحب اختياران عالم آفرينش باشند چنان چه در جاى ديگر آمده است: بحار ج 43 ص 251. ان فطرس كان يطوف بالعرش فتلكأفى شيى من امر الله، فقص جناحه و رمى به فى جزيره...
آنان به وساطت سيدالشهداء عليهالسلام راه بازگشت خويش را فراهم
1) . بحارالانوار ج 26 ص 341 ح 10.
نموده و پر و بالى تازه يافتند و به جايگاه اوليه خويش بازگشتند.(1)
بنابر آن چه تاكنون گفته شد، روشن گرديد، كه ملائكه به جهت ديد وسيع و گسترده نورانى خود به حقيقت همه اشياء مىنگرند، و از آن جا كه پيكره نورانى آنان از زيادى روح محمد و آل محمد عليهمالسلام آفريده شده است، بدين جهت آنان بيش از ساير موجودات، آن بزرگواران را شناخته، و بر بزرگوارى و سلطنت و مراتب بلند آنان اعتراف و ايمان داشتهاند و به اين جهت فرياد اعتراض بر آفرينش انسانها برداشتهاند، كه پروردگارا اين انسان نافرمان و متمرد و روگردان از ولايت به چه كار آيد، سپس مخاطب گرديدند. «انى اعلم ما لاتعلمون»
البته آنان چون نظر به بزرگى شهادت و برترين اسوه آفريده پروردگار نموده، و جنايت بىمانند دژخيمان دور از خدا را يافته بودند، فرياد اعتراض برداشتند، اما آنان از نكتهاى غفلت نمودهاند،
كه خداوند عالميان در ميان آفرينش وسيلهاى قرار داده است، كه جبران كننده لغزش و كمبود همه گنهكاران مىباشد، اكنون شما نيز بايد مبدأ بازگشت خويش را بازيافته، و براى دستيابى به مراحل كمال جديّت نماييد.
لذا چون آنان پيش از هر آفريدهاى شرافت و بزرگى جوهره پاكيزه سرزمين كربلا را دانسته بودند، به ديدار جايگاهى كه در آينده فرودگاه و منزلگاه مجموعه پرندگان آسمان است، فرود آمده، و كسب ترقّى و
1) . قال الصادق عليهالسلام... فان الله تعالى قبل توبته بالتمسّح بالحسين عليهالسلام بحار ج 101 ص 367 ح 9.
كمال و شرافت نموده و جبران كمبود مىنمايند.(1)
عن ابى عبدالله عليهالسلام قال... مابين قبر الحسين ابن على الى السماء السابعه مختلف الملائكه. بحار ج 101 ص 62 ح 38.
و فى روايه... قال سمعته يقول قبر الحسين... روضة من رياض الجنه و فيه معراج الى السماء فليس من ملك مقرب و لا نبى مرسل الا و هو يسال الله ان يزوره ففوج يهبط و فوج يسعد. بحار ج 101 ص 60 ح 33.
عن ابى عبدالله عليهالسلام قال... اماتحب ان تكون فيمن تدعوا له الملائكه. بحار ج 101 ص 54 ح 11.
پس از آن واقعه مىبايست، گروهى در آن مكان بمانند و آن بزرگوارى و ايثار و فداكارى را كه مجموعه جهان هستى را مجذوب خود نموده است اظهار، سپس امداد و يارى نموده و بر آن مظلوميت و شهادت به اندوه فراوان فرو روند.
از سوى ديگر: ضمن اينكه كمبودها و لغزشهاى مناسب به حال خويش را جبران مىكنند، واسطه فرود بركات و رحمتهاى بىمنتهاى پروردگار و الطاف سرشار و شايانه سيدالشهداء عليهالسلام روحى لنفسه الفداء گرديده و يكايك دوستان و شيعيان آن مظلوم را از ابتداى حركت تا بازگشت به منزلگاه خويش بدرقه مىنمايند.(2)نه تنها در اين مدت آنان را از شر شياطين جن و انس و مجموعه پليدىها محفوظ مىدارند.
بلكه گروهى از آنان تا هنگام مرگ حافظ و نگهبان آن دوستدار شيعهاى كه به شوق احياء حقوق و شئونات خاندان عصمت عليهمالسلام به پا خواسته، آمدهاند، و هم چنان يادآور آن مظلوميت بوده، و بر آن به
سوگ و اندوه هميشگى فرو رفتهاند، به اين جهت ملائكه نيز از او جدا نشده و نمىشوند.
عدهاى نيز به عنوان ملاقات و ترقى و تكامل به ديدار آمده و در آن جا با حفظ تشريفات و آداب، خويش را به كانون ولايت ابا عبدالله الحسين عليهالسلام نزديك مىنمايند، و باز مىگردند، آنان از پروردگار عالميان قضاء حوائج مؤمنين را مىطلبند و نيكويىها و پاداش كردار خود به آنان مىدهند، بيماران آنان را عيادت نموده و مردگان آنها را تشيع مىكنند.
در اين ميان عدهاى و گروهى از ايشان را مىنگريم، در حالى كه غبارآلود و بااندوه فراوان به گونهاى كه بزرگى مصيبت همه وجود آنان را فراگرفته، و با فرياد و ضجه و ناله به ركوع و سجود فرو رفتهاند.(1)
آنان كمتر از لحظهاى در مقابل عظمت پروردگار سستى به خود راه نداده، و خوابديدگان آنان را فرا نمىگيرد. و همچنان در حال سپاس و ستايش خداى بزرگ به سر مىبرند.
آنان بدين وسيله ترقى و كمال مىيابند و بيش از پيش، حادثه جانگداز عاشورا را بزرگ مىشمارند، چرا كه آن هنگام كه سيدالشهداء عليهالسلام در آن سرزمين سوزناك به خون خويش غلطان افتاده بود، او به حقيقت بندگى و عبادت مجموعه ملائكه، بلكه همه موجودات جهان را در ساعتى به جا آورد او به زانوهاى خويش به ركوع و سجدهاى فرو رفت، كه تا قيامت از آن بر نمىخيزد، در حالى كه خواب نيز ديدگان او را فرا نمىگيرد.
1) . عن ابى عبدالله... فلا يجيبونها من شدة البكاء بحار ج 45 ص 224 ح 17 ج 101 ص 54 ح 9/13 جا آورد.
در آن هنگامهاى كه تيرگىها و تباهىها در آن سرزمين گرداگرد او جمع شده، و در صدد اطفاء نور حق بودند، رفتارى خداپسندانه در راه رضا و بندگى پروردگار از او نمودار گرديد، از فريادها و استغاثهها و حملهها و كشتهها و خونها و... كه هيچ كس را توان فهم آن مصيبت بزرگ را نمىباشد، آرى سيدالشهداء عليهالسلامخود را فداى رضايت بزرگ
خدا نمود و برترين و كاملترين نمونه براى همه صفات پسنديده و رضوان بزرگ و رحمت واسعه پروردگار گرديد، تا همه آفرينش و ملائكه و ساير موجودات از مسير او و كنار مرقد نورانى او بهرهمند گردند.
قالَ عَلىٌ عليهالسلام «بِاَبِى وَ اُمى الْمَقْتُولُ بِظَهْرِ الْكُوفَه وَ الْكَأنىِ اَنْظُرُ اِلى الْوَحْشِ مادة اَعناقِهَا عَلِى قَبْره مِنْ اَنواع اَلْوَحشُ يبكوُنَهُ وَ يَرِثُونَه لَيْلاً حَتّى الصَّباح، فَاِذَا كَانَ كَذلِكَ فَاِيّاكُم وَ الْجَفاء...(1)
و فى رواية اخرى عن ابى عبدالله قال... و لقد حدثنى ابى انه لم يخل مكانه منذ قتل من مصلى يصلى عليه من الملائكة و من الجن و الانس والوحش...
بحارالانوار ج 101 ص 74 و ج 45 ص 205 ح 9.
و فى رواية اخرى... زواره و حوش القفار... بحار ج 45 ص 192 وفى رواية عنه عليهالسلام قال: وكانت الوحش يصوم يوم العاشورا على عهد داود وسائل ج 7 باب 20 ح 4.
عن ابى جعفر عليهالسلام قال بكت الانس و الجن و الطير و الوحش على الحسين ابن على حتى ذرفت دموعها... بحار ج 45 ص 205 ح 8.
بدون ترديد از مجموعه جهان هستى عهد و پيمان بر يگانگى و يكتاپرستى خداوند عالميان گرفته شده است و همه موجودات و ذرّات آفرينش مفطور به فطرت خداپرستى مىباشند.(2)
منها قال الله تعالى: ... فاقم وجهك للدين حنيفا فطرة الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله...
منها قال الله تعالى: اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهور هم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم الست بربكم قالوا بلى... عن ابى عبدالله... كان ذلك معاينة فأراهم المعاينه و اثبت الاقرر فى صدور هم و لولا ذلك ما عرف احد خالقه و لا رازقه...
آنان پس از آگاهى و شناخت و اقرار به پروردگار قيوم و دانا و توانا و آفرينندهاى كه مجموعه تدبيرهاى عالم به دست تواناى او و از جانب او جارى مىشود، و به اندازه آگاهى و شناخت و آشنايى خويش اظهار عبوديت و بندگى و اطاعت او را مىنمايند، آنان از هر
گونه سرپيچى و نافرمانى، كه در نتيجه خذلان و خوارى و قهر و غضب حقتعالى مىباشد، دورى مىجويند.
لذا از آيات شريفه قرآن(1)
قال الله تعالى: «يُسبّح لله ما فى السموات و ما فى الارض»
قال الله تعالى: «و الطير صافات كل قد علم صلاته و تسبيحه» نور / 41
قال الله تعالى: «و سخرنا مع داود الجبال يسبحن و الطير» انبياء /79
آيات شريفه به اين مضمون بسيار مىباشد.
و سنّت سنّيه پيغمبر و خاندان معصومين عليهمالسلام چنين آشكار است، كه مجموعه جهان هستى سپاس گذار و ستايشگر آفريننده و روزى دهنده خود مىباشند، كه به حقيقت هر ذرّه ذرّه موجودات از كوچك و بزرگ آن، در حال تسبيح و تقديس و تنزيه حضرت حقّ بوده، و دانا و آشناى به عظمت و بزرگى پروردگار عالميان بوده و مىباشد.(2)روشن است كه تمام موجودات جهان، به حقيقت داراى كلمات و سخنانى هستند، كه مناسب حال خود آنان است، كه بيان كننده معناى باطنى آن و وسيله سپاسگذارى پروردگار مىباشند، بدون
1) . قال الله تعالى «ان من شيى الا يسبح بحمده و لكن لايفقهون تسبيحهم...» اسرى / 44.
2) . از مجموعه روايات وارده در اين زمينه چنين استفاده مىشود كه همه جهان هستى تسبيح كننده پروردگار مىباشند كه شخصيت بزرگ شيعه مرحوم مجلسى «ره» در تحقيقات پربار بحار با بيانات گوياى خود آن را مرقوم داشتهاند. شخصى از امام صادق عليهالسلام پرسيد: آيا درخت خشك هم تسبيح مىگويد؟ حضرت فرمود: آيا شكستن آن را نمىشنويد؟ همان تسبيح او مىباشد. بحار ج 60 ص 77 ح 2 تا 7 برهان ج 2 ص 422 ح 2 امام صادق عليهالسلام ذيل آيه شريفه «و سخرنا مع داود الجبال» روزى داود از خانه خارج شد در حالى كه زبور مىخواند، او هر گاه مشغول خواندن زبور مىشد هيچ كوه و سنگ و پرنده و درنده و جانبندهاى نبود مگر آن كه با او هماهنگ مىشد و در تسبيح و سپاس و ستايش خداوند با او همراهى مىكرد. بحار ج 84 ص 27.
ترديد اين گونه تكلم با زبان قراردادى هر موجود، و به حسب حال آن چيز تحقّق مىيابد، اگر چه ما تسبيح آنان را نمىفهميم.
بديهى است ميان مسئله يكتايى پروردگار و ولايت و بزرگوارى محمد و آل محمد عليهمالسلام ارتباط آشكارى است، اصولا پذيرش نبوّت همه پيامبران و ولايت همه اولياء بزرگ الهى آميخته با اقرار به يكتاپرستى حق است، و آشكار است كه خاتم پيامبران كاملترين و نمونه پيامبران، و جانشينان او برترين سروران جهانيان شناسانده شدهاند، كه در عالم ذر پيمان آن را از كوچك و بزرگ موجودات گرفتهاند.
ذيل آيه شريفه «انا عرضنا الامانة على السماوات و الارض و الجبال» امانت خود را «ولايت» به آسمانها و زمينها و كوهها... عنوان داشتيم، آنان از پذيرش كامل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند و انسانها آن را اختيار نموده و پذيرفتند.
امير مؤمنان على عليهالسلام مىفرمايد: پروردگار عالميان امانت مرا «ولايت» بر آسمانهاى هفت گانه با پاداش عنوان و اظهار داشت، آنان نپذيرفتند، اما بدون پاداش آن را پذيرفتند، ولايت مرا بر پرندهها عرضه داشتند، اول پرندهاى كه آن را پذيرفت باز و قنبره بود.(1)
اول مرغى كه آن را انكار كرد، جغد و عَنقاء بوده است، لذا جغد از ترس پرندگان ديگر در روز پرواز نمىكند، و عنقاء خود را در درياها مخفى نموده و به چشم نمىآيد.
پروردگار ولايت مرا بر زمينها ابراز داشت، هر مكانى كه ولايت مرا پذيرفت، پاك و پاكيزه، آب آن شيرين و زلال و گوارا گرديد، و هر
1) . نوعى از گنجشك مىباشد.
زمينى كه ولايت مرا نپذيرفت، و انكار كرد، شورهزار با ميوهاى بد طعم و تند و خار زار و نىزار، و آب آن را شور و كدر قرار داد.(1)
چرا كه محرّك اصلى، در سير تكاملى همه موجودات، براى رسيدن به كمال مطلوب، كه آنها را از ضعف و كمبود، به قوّت و كمال مبدّل سازد، همانا سروران و صاحب اختياران ايشان مىباشند، بنابراين هر موجود كه در تحت تعاليم صاحب اختيار و آفريننده و روزى دهنده خود قرار گيرد، به ناچار كمال مطلوب خويش را درمىيابد، و كمبودهاى مادى و معنوى خود را جبران مىنمايد، و بدون ترديد به مراحل بهتر و عالىترى كه در خور استعداد او بوده، دست مىيابد.
چنان چه آب بوده شيرين و گوارا، خاك باشد عقيق و ياقوت و لؤلؤ و معادن گران بها، و چنان چه ميوه باشد، لذيذ و معطر، و اگر حيوان باشد، چاق و فربه و با آواز دل نشين مىگردد.
لذا آنان با استفاده از علّتهاى مادى و طبيعى خويش، كمال كه سزاوار حال خود بوده، كسب نموده، و به هر مقدار به كانون تكوينى نزديك شدند، به صاحب اختيار و گرداننده امور و تأثير دهنده موجودات نزديك شدهاند.
اصولا هر چه و هر كه به اين واسطه، صاحب شرافت و بزرگى و داراى صفات برجسته و كمالات روحى مىگردد.
از آن جا كه اساس و ريشه و جايگاه و معدن آن خاندان بزرگوار
1) . باب عموم احوال حيوانات. بحارالانوار ج 64 باب معادن و احوال جمادات ج 60 بحار ج 23 ص 381 ح 27 ص 262 ح 5 و ج 41 ص 245 ح 13 باب تسبيح و فضله ج 93 مقدمه برهان ص 26.
معصومين عليهمالسلام بوده و مىباشند، و به ايشان نسبت داده مىشود، چرا كه آنان منزل و مأواى همه نيكويىها و بركات مادى و معنوى مىباشند.
از سوى ديگر: هر آن چه بوى زشتى و پستى در او ظاهر گرديد، آن نيز بازگشت به دشمنان آن بزرگواران مىنمايد زيرا باطن و حقيقت، بلكه پيدايش همه زشتىها، پيشوايان ستمگر و دشمنان محمد و آل محمد عليهمالسلام بوده و مىباشند، كه قرآن مىفرمايد: «انما حرم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن»
در اين ميان نكتهاى سزاوار به يادآورى مىباشد، و آن اين است پس از آن كه عنوان نموديم تمامى حيوانات سپاسگذار پروردگار مىباشند، مىگوييم، اكنون چگونگى سخن آنان را چه كسى مىفهمد؟
بديهى است سخن هيچ موجودى از آن بزرگواران مخفى نبوده و نيست، آيا ساير موجودات و حيوانات يادآور بزرگوارى خاندان عصمت و طهارت نيز بوده؟ و صفات برجسته و نيكو و كمالات و آقايى آنان را برشمرده، و بر آن نيز تكلم مىنمايند؟
مرحوم مجلسى مىفرمايد: آگاه و دانا بودن يكايك حضرات معصومين عليهمالسلام به مجموعه لغات ، و كمالات همه آفرينش از روايات بى شمار استفاده مىشود، آن گاه گويد روايات و اخبار در اين زمينه بسيار و به حد تواتر از شيعه و سنى به ما رسيده، كه مجال تأمل و ترديد براى هيچ كس باقى نمىگذارد.
او در مجموعه پربار و با محتواى بحار الانوار، بابهايى را به اين عناوين اختصاص داده است، كه يكايك خاندان بزرگوار
معصومين عليهمالسلامبه تمام زبانها تكلم مىنمايند و تكلم حيوانات را نيز مىشوند.(1)
باب فى استنطاق الحيوانات و النباتات و الجمادات بحار ج 41 ص 230
باب ما أقَّر من الجمادات و النباتات بولايتهم. بحار ج 27 ص 280 و بصائر الدرجات ج 7 باب 11 تا 16
باب ما يحبهم من الدواب و الطيور و انهم يعلمون منطق الطيور و البهائم 49 ص 86 و ج 47 ص 63 و ج 16 ص 82 و ج 41 ص 283. بحار ج 27 ص 261 بابهاى گوناگون ديگرى نيز موجود است.
آقا ثامن الائمه على بن موسى الرضا عليهالسلام نيز فرموده است: خداوند حجّتى كه تمام زبانهاى آفريدهها را نداند ندارد.(2)
در سنين كودكى از آقا اباعبدالله الحسين عليهالسلام از شرايط امام و پيشوا پرسيده شد، كه آيا امام به صداها و سخنان حيوانات آگاه مىباشد؟ سپس آن حضرت يكايك تسبيحات حيوانات را برشمرده، آن گاه فرمود: خداوند هيچ نيافريده مگر آن كه تسبيح و ستايش خداى بزرگ مىكند.(3)در جايى كه قرآن شريف براى سليمان عليهالسلام كه داراى يك اسم اعظم الهى بوده است، اثبات منطق الطير نموده است، خاندان بزرگوار عصمت و طهارت عليهمالسلام كه ولايت تامه كليه الهيه بر تمامى موجودات و به همه آفريدههاى جهان به فرمان خداوند عالميان داشته و دارند، چگونه خواهند بود؟ آيا آنان كه حجتهاى آشكار و دانايان به اسرار و هفتاد و دو نام نيكو و بزرگ پروردگار مىباشند؟(4)چگونهاند؟
آيا با تمام حيوانات و كوهها و سنگريزهها، بلكه هر ذره ذره موجودات سخن نخواهند گفت؟ كه فرمودند: «و قدو الله علمنا منطق الطير و اوتينا من كل شيى»
از آن جا كه اراده خداوند عالميان بر آن قرار گرفته، كه جبران كمبود همه ناقصان و رسيدن به مراتب بلند براى كاملين از موجودات از مسير تنها وسيله و واسطه فيض بخش خويش ابا عبدالله الحسين عليهالسلام ميان جهانيان جارى گردد، زيرا همان گونه كه راه و وسيله تقرب به خود را، خداى بزرگ براى بندگان خويش انواع و اقسام گوناگون قرار داده است، گروهى براى كسب رضاى پروردگار در حال نيايش و تضرع، و عدهاى در نماز و روزه و ساير اعمال و فرامين مىباشند، آنان براى نزديكى به خداوند، از هيچ گونه رفتار و بندگى فروگذار نمىباشند، به همين جهت خداوند عالميان رضاى خويش را در رضاى فدايى خود ظاهر ساخته است، چرا كه سيدالشهداء عليهالسلام در روز عاشورا مجموعه صفات كمال و بندگى حق را به تمام و كمال به جا آورد، اكنون خداوند خواسته است، يك نماز و دعا و زيارت و ساير اعمال از گريه و توسل به ذيل عنايات او را وسيله نزديكى به خويش خواند، لذا اندوه و گريه او قرين به كلمه توحيد شد، گفتن لا اله الا الله بهشت را بر انسان لازم مىگرداند، يك قطره اشك چشم نيز، بر مظلوميت ابا عبدالله عليهالسلام انسان را به بالاى عرش و عليين مىرساند، چرا كه سيدالشهداء عليهالسلام براى احياء كلمه لا اله الا الله و توحيد خويش را فدا ساخت، كه به حقيقت گريه بر مظلوميت او يعنى گريه بر غربت دين و خدا و احياء كلمه توحيد مىباشد، بلكه بدون ترديد بايد گفت از آن جا كه حسين عليهالسلام نمايانگر كلمات جامعه
الهيه بود، كلمه توحيد مرهون تلاش و جانبازى و ايثار ابا عبدالله مىباشد چرا كه او سرّ توحيد، و حقيقت تنزيه و نشانه يكتاپرستى حق جلا و علا مىباشد.
لذا چنانچه كوچكترين لطمه به قلب و محور جهان هستى كه نمونه تمام و كمال وحدانيت پروردگار مىباشد، وارد آيد، اقتضاء مىكند عالم واژگون گردد.
به اين جهت انقلاب و دگرگونى بزرگ در مجموعه هستى روى داد، كوچك و بزرگ موجودات عالم بر اين مصيبت و فاجعه جان گداز با خداى خويش به اندوه و ماتم نشستند، و در فقدان و مظلوميت او به ناله و اندوه و ماتم نشسته، و در اين جا هر موجودى به اقتضاء حال خود به يك گونه اظهار اندوه نمودند.
البته انسان عاقل و هوشمند مىداند، چنان چه سپاسگذارى هر موجود نسبت به خداوند به ملاحظه خود آن موجود مورد توجه قرار مىگيرد، گريه و اندوه هر چيز نيز به ملاحظه حال خود آن چيز مىباشد، كه در اين جا به عنوان نمونه بر مواردى از گريه موجودات و چگونگى ترقى آنها اشاره مىكنيم، اميد است مورد توجه صاحب اختيار جهانيان آقا ولى عصر روحى لتراب مقدمه الفداء قرار گيرد، از آن جا كه انسانها و اجنه و ملائكه و حيوانات از چهارپايان و پرندگان و وحشيان موجوداتى هستند، كه داراى ديدگان و چشم مىباشند.(1)
عن ابى جعفر... فان الحسين عليهالسلام لما قتل عجّت السماوات و الارض و من عليها و الملائكه... بحار ج 45 ص 228/23
عن الحسن بن على عليهمالسلام... و يبكى عليك كل شيى حتى الوحوش فى الفلوات و الحيتان فى البحار. بحر ج 45 ص 218.
فى روايه ميثم «ره»... و لقد اخبرنى مولاى اميرالمومنين عليهالسلام انه يبكى عليه كل شيى حتى الوحوش فى الفلوات و الحيتان و البحر و الطير فى السماء... بحار ج 45 ص 202
قال رسول الله... لفاطمه عليهماالسلام... و يبكيه السموات و الارضون و الملائكه و الوحوش و النباتات و البحار و الجبال. بحار ج 44 ص 254 ح 22.
قال ابو عبدالله عليهالسلام لما قضى بكت عليه السماوات السبع و ما فيهن و الارضون السبع و ما فيهن و ما بينهن و ما ينقلب فى الجنه و النار من خلق ربنا و ما يرى و ما لايرى... بحار ج 45 ص 206.
1) . عن ابى جعفر عليهالسلام بكت الانس و الجن و الطير و الوحش على الحسين بن على عليهمالسلام حتى ذرفت دموعها. بحار ج 45 ص 205 ح 8
پس از آن كه اندوه و مصيبتى بر قلب ايشان وارد شد، سوزش قلب هويدا مىگردد، و خون تبديل به بخار و آب شور مىگردد، و از مجارى مستعّده و چشم خارج مىشود، گاهى كه اندوه از اندازه مىگذرد، بدون تصفيه خارج مىگردد، كه فرمود: «لابكين لك بدل الدموع دما» اما گريه درياها به تلاطم و موجهاى شديد اوست در رودخانهها به راه افتادن و يا خشكيدن آنها است، گريه كوهها به قطعه قطعه شدن آنها، و در ديوارها به شكسته شدن و انهدام آنها مىباشد، گريه مجموعه نباتات و اشجار به كمى و نداشتن ميوه و خشكيدن و زرد شدن برگ آنها مىباشد، گريه خورشيد و ماه و ستاره به گرفتگىها و سرخى و زردى آنان است و گريه آسمانها و هوا به كدورت و دگرگونى و وزش بادهاى شديد و غبارآلود شدن، آن مىباشد.
از آن جا كه حوريان بهشتى از زيادى طينت و نور سيدالشهداء عليهالسلام آفريده شدهاند، لذا آنان سزاوارتر هستند، كه در بهشت به صورت خود لطمه بزنند.
به طور خلاصه بايد گفت: مجموعه جهان هستى با صاحب اختيار و رب حقيقى خود، در يك مجلس وسيع گرد هم آمدهاند، و آن ايثار و فداكارى و بزرگوارى را بزرگ شمرده، و بر يگانه فدايى و محبوب آفرينش به اندوه و گريه نشستهاند، به گونهاى كه خداوند خود خونبهاى آن گرديده، و سايرين را براى رسيدن به كمال از مسير او فرا خوانده است.
به اين جهت كه همه ذرات عوالم از اين حادثه سوزناك بهره بردند، و بر وجود آنان اندوه وارد آمده، با آن كه در پذيرش آن اجبار و اكراه در ميان نبوده است، برخلاف انسانها كه با همه وجود شئونات ولايت را پذيرفتند.
لذا هر موجودى از اين اندوه و گريه بهره برد، بيش از پيش به مظهر كمالات نزديكتر شد، و كسب افتخار و كمال نمود.
از آن هنگام كه عرش اندوه سيدالشهداء اباعبدالله الحسين عليهالسلام را به خود راه داد، او را صدر نشين خود و بر بالا و راست و گوشواره و زينتبخش خود نمود.
از آن زمان كه بهشت بر مصيبت و اندوه ابا عبدالله عليهالسلام به خود لطمه وارد آورد، جايگاه نورانى و قصر سرخ، و درب مخصوص «باب الحسين» براى او گشود، و دشمنان او را از خود محروم نمود.
آسمان و زمين چه نيكو اندوه او را در وجود خويش احساس كرد، كه سيدالشهداء عليهالسلام را زينتبخش به عالميان معرفى نمودند.
از پاكيزهترين جايگاه بهشت، خميره پاكيزهاى كه اساس برپايى زمين گردد، جوهرهاى بر زمين قرار داد، و مجموع سرزمينها را از او، و به خاطر او گسترده نمود، او را پاك و پاكيزه و برترين و كاملترين
جايگاه اوليا و آقايان شهيدان خود قرار داد.
چه نيكو قصه ولايت و شهادت و اندوه را به خود راه داده بود، كه هر ذرّه ذرّه او شفاى درد و اندوه همگان گرديد، آيا به همين اندازه اكتفا كرد؟ هرگز...
بايد ميان عالم بزرگى خود كه به حقيقت بزرگوارى صاحب اختيار خود است، آن را بازگو كند، لذا صد دانه تسبيح بلكه جواهر گرديد، و در ميان انگشتان بهترين دوستان و موالين و كاملترين نمونههاى انسانها به تسبيح و ستايش آن بزرگواران بر آمد، بلكه تحمّل يك ساعت روى زمين قرار گرفتن، آن گونه او، بارگاه با عظمت و قبه عاليه بر آن مكان برپا داشت كه روز به روز بر شوكت و عظمت او افزوده مىشود.
اى دوستان خاندان بزرگوار حضرات معصومين عليهمالسلام، و اى دل سوختگان و گريه كنندگان بر مصائب سرور شهيدان جهان. آيا روشن شد، چرا بوييدن خاك قبر سيدالشهداء عليهالسلام موجب گريه مىشود؟ همان گونه كه براى پيامبران و... اتفاق افتاد، چرا كه اساس پيدايش و كسب شرافت او، به جهت گريه بر اباعبدالله عليهالسلامبود، لذا ورود به آن سرزمين نيز باعث حزن و غم و اندوه و گريه است.
بلكه آن سرزمين مىبايست، جايگاه آمد و شد و بهرهبردارى از بهرههاى مادى و معنوى بر همگان باشد، تا جران به جهت بركت در ميان اموال خويش آن را همراه داشته باشند، اى مؤمن و پرهيزكار و دوستدار سيدالشهداء عليهالسلام، از آن جا كه تو از زيادى خاك و گل و خميره ابا عبدالله عليهالسلام آفريده شدهاى، لذا خوردن آن خاك نيز بر تو حلال شمرده، شده است.
به اين جهت از ابتداى ولادت، كام تو را از خاك كربلا برمىدارند، تو نيز مىبايست، آن تربت پاكيزه را محفوظ داشته، بلكه خود و دوستان و شيعيان و آن را از وساوس شياطين جن و انس در امان دارى.
آيا اكنون يافتى چرا مدفونين همراه خويش خاك كربلا به چشم مىگذارند، و در آن سرزمين بدون محاسبه وارد بهشت مىشوند، بلكه به حقيقت، بهشت واقعى دوستان وى آن جا است، كه با برپايى قيامت، يك پارچه به حقيقت نورانى خويش باز مىگردند.(1)
در اين ميان از آن جا كه حيوانات و هر ذى شعور رب حقيقى و صاحب اختيار واقعى خود را شناختهاند، لذا از آن مسير كسب كمال مىكنند.
به اين جهت با آن كه جغد «بومه» در ابتدا از پذيرش ولايت سرباز زد، و آن را نپذيرفت و موجبات دورى خود را از رحمت واسعه تكوينى حق فراهم نمود، او از ترس ، خود را آواره نموده است، با چنين وصف با نظر به بزرگى شهادت و اندوه ابا عبدالله عليهالسلام، او نيز مانند ساير موجودات وسيله كمال و نجات را براى خويش فراهم نمود، همان گونه كه فطرس و... در ميان ملائكه، و زهير عثمانى را نجات داد، و از اهلبيت شمرد، او نيز با شعور زنده خود يافت، كه انسانهاى وحشى صفت چگونه به پاره پيكر فرزند پيغمبر خاتم صلىاللهعليهوآله ترّحم ننمودند، و هم چون گرگان درنده بدن آن مظلوم را پاره ساختند، لذا اضطراب به او نيز سرايت كرد، دانست به او نيز ترحم نمىنمايند، به اين جهت پس از آن كه به اندوه فرو رفت، از ترس و
1) . بحارالانوار ج 101 ص 109 ح 17.
وحشت آن، روزها روزه، و خود را در كوه و صحرا و خرابهها از چشم همگان مخفى مىدارد، و شبها آذوقه خويش را تهيه مىنمايد.(1)
مگر مرغابىها در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بر مصيبتى كه بر قلب و محور عالم امكان وارد آمد، صيحه برنداشتند، اكنون نيز صيحه برداشته و بر اين مصيبت به اندوه و غم و فرياد و گريه برخواستهاند.(2)مرغان آسمان خود را به خون آن مظلوم آغشته نموده و پس از آن به تمام نواحى پراكنده شدند و در ميان هوا مىگفتند:
ألا قُتِلَ الْحُسَينُ بِكَرْبَلا
اَلا ذَبِحَ الْحُسَيْنُ بِكَربَلا(3)
به اين جهت سفارش شده است كبوتر راعبيه را در خانههاى خويش نگه داريد، چرا كه آنان كشندگان سيدالشهداء عليهالسلام را نفرين مىكنند.(4)
بلكه شياطين را به خود مشغول نموده، و از شما مصروف مىدارند، به گونهاى قصه اندوه و غم حيوانات شهرت پيدا نمود، كه انبياء بزرگ الهى فاجعه هولناك و اسفبار خون و شهادت و درنده خويى و شرارت دشمنان و جرثومههاى تيرگى و تباهى را از زبان حيوانات جويا شدند، چنان چه شير و آهو براى عيسى مسيح اين گونه يزيد را معرفى نمودهاند.
«قاتله لعين الوحوش و الذباب و السباع اجمع خصوصا يوم عاشورا»(5)
1) . بحار ج 45 ص 214 ح 35 و 34.
2) . بحار ج 45 ص 192.
3) . عن ابى عبدالله عليهالسلام قال اتخذوا الحمام الراعبيه فى بيوتكم فانها تلعن قتلة الحسين عليهالسلام. بحار ج 45 ص 213 ح 32 و ج 44 ص 305.
4) . عن ابى عبدالله عليهالسلام قال اتخذوا الحمام الراعبيه فى بيوتكم فانها تلعن قتله الحسين. بحار ج 45 ص 213 ح 32 و ج 44 ص 305.
5) . بحار ج 44 ص 244.
آن گاه كه گوسفندان اسماعيل از كنار شريعه گذر نمودند، از آب فرات ننوشيدند، كه تعجب او را زياد نموده كه ناگاه يكى از آنان با زبان شيوا به سخن درآمد و بزرگى شهادت آن مظلوم را اين گونه بيان داشت.
... قد بلغنا ان ولدك الحسين عليهالسلام سبط محمد يقتل هنا عطشانا فنحن لانشرب من هذه المشرعه حزنا عليه»(1)
آرى خداوند عالميان نيز براى موسى عليهالسلام در كوه طور سخن از عاشورا و گريه وحشيان بيابان و پرندگان آسمانها و ماهيان دريا دارند، آن جا كه مىفرمايد: «هو لعين السمك فى البحار و الوحوش فى القفار و الطير فى الهواء»
نه تنها خداى بزرگ به زبان وحى سخن از چگونگى گريه اسب او ايراد داشته، آن جا كه مىفرمايد: اى موسى نبودى بنگرى آن هنگام را كه اسب بىصاحب او با يال غرق خون و زين واژگون، همهمه و صيحه و شيهه كنان با نواى اندوه و ظلم بيش از اندازه دشمن، به كنار خيام پاكيزه آل الله بازگشت، و اين گونه ناله داشت «الظليمة الظليمة من امة قتلت ابن بنت نبيها»
بلكه صاحب غم و اندوه مهدى فاطمه عليهاالسلام و طالب خون او را به گريه فراوان نشانيده، و او را يادآور بزرگى مصيبت او نموده است.(2)
آن حيوان درس وفادارى و انصاف را به همه دوستان و شيفتگان ولايت آموخت، آن گاه كه با صاحب خود وارد شريعه شد، قطرهاى از
آن آب را ننوشيد، او سر خود را بلند نمود و با زبانى كه حاكى از همه وجود خود بود گفت: اى صاحب من و مولاى من، تا آب ننوشى، من نيز از اين آب نمىنوشم، سپس حضرت به عنوان لطف و ترحم به وى اين گونه فهماند، دست مبارك خويش را به زير آب فرو برد.(1)
اما پس از شهادت آن مظلوم، هم چنان حيوان از مقام ولايت و شهادت حمايت نمود، به گونهاى كه چهل نفر از دشمنان را به جهنم فرستاد، آن گاه خود را به خون صاحب خود آغشته با صيحه و شيهه فراوان، در حالى كه دستان خود را بر زمين مىكوبيد، به كنار خيمهها بازگشت، و در آن جا انتها درجه حزن و غم و اندوه را در فراق صاحب اختيار آفرينش ابا عبدالله الحسين عليهالسلام نشان داد(2)مگر نه آن بود همان شترى كه صبح عاشورا سيدالشهداء عليهالسلام بر آن خطابه فرمود: با آن كه عقال شده بود، پس از شهادت آن مظلوم، آن چنان سر و صورت خود را بر زمين كوبيد، تا جان داد.
چنان چه پس از شهادت آن بزرگوار شيرى هويدا گرديد، و براى جلوگيرى از شرارت بيش از اندازه آن جرثومههاى پستى و زشتى مانع صدمات و لطمات بيشتر بر پيكره ايمان و شهادت گرديد، و خود را حافظ و نگهبان آن و اسوه ايثار و بندگى و رضا و تسليم به جهانيان شناساند.(3)
به آن چه تاكنون گفته شد، ظاهر گرديد، هر يك از موجودات و حيوانات نحوه اتصال او به كانون ولايت و شهادت بيشتر گرديد، تحوّل درونى و دگرگونى و اندوه و غم و گريه و شوق ديدار و زيارت
در وى بيشتر نمايان بوده و مىباشد، و چون حيوانات نيز از اين مسير به حسب حال خود بهره بردهاند، لذا شوق ديدار نيز در ايشان به مراتب خود مختلف ديده مىشود، آنان از اين ملاقاتهاى خود بهرههاى گوناگون كسب نموده، اگر چه چگونگى آن قابل درك و فهم ما نبوده باشد.(1)
در اين ميان يادآورى زيارت وحشيان بيابان در فرمايشات آن بزرگواران، ما را به بزرگى مسئله زيارت آن مظلوم، بيش از پيش آشنا و آگاه مىسازد.
1) . القطره ج 1 ص 113 ح 91.
عَن ابى عَبداللّهِ عليهالسلام «قالَ اِذَا زُرّتَ اَبا عَبْداللّهِ الْحُسَينِ عليهالسلام فَزُّرُه وَ اَنْت حَزين مَكرُوبٌ شَعْث مُغْبرٌ جائِعٌ عَطْشانٌ فَاِنَّ الْحُسَيْن عليهالسلام قُتِلَ حَزينا مَكْروُبا كَئيبا شَعّثا مُغّبَرا جائِعا عَطْشانا».(1)
پروردگار عالميان به بهترين و كاملترين آداب و كردار پسنديده پيامبر صلىاللهعليهوآله و يكايك خاندان معصومين عليهمالسلام را مؤدب و تعليم و آگاه نمود.(2)
سپس آنان را به شريعتى پاكيزه گرامى داشت، مجموعه صفات پسنديده و رفتار نيكوى خدا گونه را به آنان آموخت، آنگاه آنان را زبان گوياى خود به جهانيان معرفى نمود.
در نتيجه آن بزرگواران تربيت كننده همه آفرينش و معلّم انسانها و متّصف به تمام صفات نيكو و آداب گوناگون انسانى اسلامى مىباشند.
و هر كس به اين أدب يافتگان و پاكيزگان و به اين كانون ادب و كمال و دانايى و توانايى نزديك گرديد، بدون ترديد مسير بندگى و نجات و ترقى و كمال را براى خويش هموار نموده است، از آن جا كه راه و روش ترقّى و تكامل براى افراد بشر از مسير گوناگون امكانپذير است، و هر كس به تناسب دانش و بينايى و شناخت خويش، بر آن جديّت و كوشش دارد، عدهاى آن را در خدمت به خلق خلاصه نمودهاند، گروهى ديگر آن را در عبادت و برپايى يكايك فرامين آفريننده جهان ظاهر نمودهاند، و به طور خلاصه گفته مىشود، گرچه
حقتعالى راههاى بندگى و رضايت و بخشايش و نزديكى به خويش را انواع و اقسام گوناگون قرار داده است، نماز را وسيله بالا رفتن و ترقى و كمال پرهيزكاران به خود اظهار داشته است، يكايك رفتار و كردار آموزنده عبادى اجتماعى انسانساز را وسيلههايى براى رسيدن به اوج كمال بيان فرموده است.
اما از آنجا كه سيد الشهداء ابا عبداللّه عليهالسلام تجلىگاه و نمونه تمام و كمال و روشن رفتارهاى خداگونه شمرده شده است، كه بندگان را به پروردگار خويش نزديك مىنمايد، او نمونه يك فرد كامل و نمايانگر مجموعه صفات پسنديده به جهانيان معرفى شده است، و بدون ترديد شهادت او نيز نمونه يك ايثار و فداكارى و بندگى تمام و كمال بود، كه در راه رضاى خداى بزرگ از هيچگونه تلاش فروگذار نكرده، و به حقيقت خويش را فداى يكتاپرستى و وحدانيّت پروردگار نمود.
بايد گفت به حقيقت اسلام مرهون پيكار و زحمات و جانفشانيهاى او گرديد، چرا كه او معناى واقعى و باطن يكتاپرستى و بندگى خداوند عالميان را به جهانيان آشكار ساخت.
حسين بن على عليهماالسلام از جان و مال فرزند، بلكه دنيا گذشت، و خود را فداى حق و حقيقت و روح عبادت نمود، به گونهاى كه روح و جان يكايك فرامين الهى گرديد، او در يك روز بلكه يك ساعت مجموعه فرامين و عبادات ظاهرى و باطنى از واجب و مستحب را به تمام و كمال انجام داد.
از آن جا كه اراده خللناپذير پروردگار بر آن قرار گرفته بود، همگان را از مسير او بهرهمند سازد، لذا ديدار و ملاقات جايگاه و مرقد پاكيزه او را نيز ديدار و ملاقات خود خواند، و براى همگان اظهار داشت، كه
جبران كمبودها و آمرزش لغزشها و رسيدن به پاداشها و مراتب بلند در دنيا و آخرت در اين مكان و از اين مركز و خانه امكانپذير مىباشد.(1)
اكنون كه خويش را به عنوان تجديد با ولايت و اسوه خون و شهادت در اين ديدار، با آگاهى و شناخت دوستانه مهيا ساختهايم و ما در مقام اظهار صفاى باطن خويش، با خلوص و پاكدامنى و صداقت برآمدهايم.
بنگريم چنان چه شهادت سيد الشهداء عليهالسلام ابا عبداللّه الحسين عليهالسلام نمونه يك ايثار و فداكارى تمام و كمال بوده است، اندوه و مصيبت بىمانند و بزرگ او نيز، همچون عظمت و بزرگوارى و مقام بلندپايه او بزرگ مىباشد، كه سخن از ايراد آن ناتوان و فهمها از ادراك آن عاجز است.
آن چه كه يادآورى آن در اين جا به توجّه بيشتر لازم بود، آن است كه آداب زيارت آن شهيد مظلوم عليهالسلام همچون آداب زيارت ساير حضرات معصومين عليهمالسلام نمىباشد.
به اين معنا كه: چنانچه سيدالشهداء عليهالسلام با غم و اندوه فراوان تشنه و گرسنه، ميان گرد و غبار و خاك و خون، در صحرايى خشك و سوزان، در حالى كه جرثومههاى تيرگى و تباهى، گرداگرد او را احاطه نموده بودند، غرق به خون خويش گرديد، و به سوى رضايت پروردگار شتافت.
اكنون تو نيز يادآور بزرگى آن مظلوميت باش، و به عنوان تجديد به او، با ولايت و اسوه شهادت به ديدار آمده و هم چون لحظات آخرين
1) . تهذيب شيخ طوسى ج 6 / ص 44.
آن مظلوم، با گرسنگى و تشنگى، در حالى كه گرد و غبار راه به روى تو و اندوه و غم بر قلب تو نشسته باشد، خود را براى ديدارى دوستانه و پاكيزه مهيا نما، آيا از خاطر بردهايم، كه هر روز كنار مرقد پاكيزه وى هزاران فرشته از آسمان فرود مىآيند، در حالى كه گرد و غبار اندوه و غم همه وجود آنان را فرا گرفته و گريان مىباشند؟(1)آيا به ياد داريم كه ارواح پاكيزه انبيا و اوصيا بلكه خاتم پيامبران و معصومين عليهمالسلام پيش از شهادت او، و پس از آن، با اندوه و گريه فراوان در حالى كه گرد و غبار سر و صورت ايشان را فرا گرفته بود، با فرياد و ناله سوزناك، در آن سرزمين به عنوان ملاقات و ديدار آمدند، اكنون چه معنا دارد يك دوست پرهيزكار كه به شوق تجديد ديدار دوستانه، و اظهار صفا و صميميت باطنى خود با خاندان معصومين عليهمالسلام، راه پر پيچ و خطرناك را با مشكلات فراوان طى نموده است، آذوقه و توشه و... همراه خويش آورد.(2)در ابتداء حركت با پرداخت صدقات مستحبى، پليدىهاى نفسانى و شيطانى را از خود بزداييم(3)و راه وصال و ديدار را هموار نموده، زيارت و ملاقاتى با ميل و اشتياق باطنى انجام داده، پيمان نخستين با ولايت را تحكيم بخشيم، آگاه باشيم در اين بارگاه شكوهمند، جبرئيل بدون اجازه وارد نمىشود، بلكه برترين و بهترين فرشته وحى و ملك مقرب خدمتگذار آستانه پاكيزه او مىباشد، به نيكى و با كمال خضوع و خشوع و مسكنت آن را به پاس داريم، كه بسيارى از ملائكه هر شب و روز از زائرين و نگهبان حريم و
قبه با بركت و فيض بخش او مىباشند، ديدگان خود را به نيكى بگشاييم، و به آگاهى خويش بيفزاييم، كه اين مكان وادى مقدس طور و تجلى گاه نور رب براى موسى كليم مىباشد، كه قرآن مىفرمايد: «فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى».(1)
سرزمينى است كه بر هر گوشه و كنار آن، خون نقش بسته، اكنون تو نيز به عنوان ادب كفشهاى خود را به دور افكن.(2)با كمال ادب و با همه وجود، قلب خويش را از غير دوست جدا نموده و ديدارى دوستانه با ميل و رغبت بدون توجه به ديگران و... با اخلاص و تواضع و صفا و تسليم بر بزرگى مقام ولايت و شهادت، ملاقاتى نيكو و صميمانه به جا آوريم.
اينجا خانه وحى و با ازدحام ملائكه است، آرام باش و با قلبى مطمئن سكوت خود را حفظ نموده، چرا كه فرقى ميان زمان زندگانى و مرگ ايشان نبوده و نمىباشد.(3)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: هر گاه اراده زيارت سيدالشهداء ابا عبدالله الحسين عليهالسلامنمودى، پيش از آن سه روز - چهارشنبه و پنج شنبه - جمعه - را روزه بدار.(4)
عن ابى عبدالله عليهالسلام من زار الحسين فى كل جمعة غفر الله له البته... بحار ج 101 ص 96 ح 17.
آرى هم چون زكريا عليهالسلام كه سه روز روزه1) . قال ابو جعفر عليهالسلام الغاضرية هى البقعه التى كلّم الله فيها موسى بن عمران... بحار ج 101 ص 109.
2) . قال على بن ابى حمزه كنت مع موسى بمنى... ثم بعثنى الى داره بمكه و اتيته و قد صلى المغرب، فدخلت فقال اخلع نعليك انك بالوادى المقدس... بحار ج 48 ص 69 ح 92.
3) .... و علّق نعليك و امش حافيا و امش مشى العبد الذليل بحار ج 101 ص 143 ح 12.
4) . بحار ج 101 ص 148 ح 38.
داشت و درخواست او به وساطت انوار خمسه طيبه و سيدالشهداء عليهمالسلام در روز اول محرم به هدف اجابت رسيد، تو نيز سه روز روزه بدار و به سوى جايگاه حقيقى و مقدَّس پاكيزگان از سر تسليم و اخلاص گام بردار، پس از آن كه نافلههاى نيمه شب جمعه را خواندى، خود را براى زيارت مهيا نما، كه جمعه روز تجديد پيمان با ولايت است،(1)
فى روايه... من خرج... قبل ان ينتظر الجمعه، نادته الملائكه اين تذهب...
روز يافتن مبدأ حقيقى و بازگشت به اسوه خون و شهادت ابا عبدالله الحسين عليهالسلاممىباشد، بدون ترديد از آداب مؤمنين پاكدامن است، كه با غسل و لباس پاكيزه و پاى برهنه با ذلت و وقار و طمأنينه بر آن آستانه مقدّسه قدم گذارند.(2)عن ابى عبدالله عليهالسلام قال من اغتسل بماء الفرات وزار قبر الحسين... بحار ج 101 ص 143 ح 14
و فى رواية ... فاذا فرغت من الغسل فألبس ما طهر من ثيابك، ثم توجّه الى المشهد على ساكنه السلام و عليك السكينه و الوقار و انت متحف خاضع ذليل... بحار ج 101 ص 207
و فى روايه... يلزمك قلة الكلام الا بخير و يلزمك كثرة ذكر الله و يلزمك نظافة الثياب و يلزمك الغسل قبل ان تاتى الحائر و يلزمك الخشوع و كثرة الصلاة و الصلوات على محمد و آل محمد... بحار ج 101 ص 144 ح 11.
چرا كه آن جا حرم خدا و جايگاه خون خداوند است، و ورود در حريم پروردگار با پليدىهاى ظاهر و باطن خلاف ادب است، ناگفته نماند كه تصريح بعضى روايات بر آن است، كه زيارت
سيدالشهداء عليهالسلام غسل ندارد.(1)
و فى رواية... ليس عليك غسل... بحار ج 101 ص 144 ح 17 تا 26.
زيرا مؤمن پاكيزه كه با قلبى آرام سرشار از محبت و صفا و با همه وجود به ديدار دوستانه آمده است،(2)يافته كه سيدالشهداء عليهالسلامدر شب عاشورا به ظاهر بهترين و كاملترين غسل شهادت را انجام داد، و فرداى آن با خون شريف و پاكيزه خود سر و صورت و همه اعضاء خود را شستشو داد، كه درواقع حقيقت پاكيزگى ظاهرى و باطنى را به ما تعليم نمود.لذا از آن جا كه شوق ديدار دوستانه مؤمنين اشتعال اندوه و غم فراوان به دنبال دارد، آنان با آب ديدگان از ابتداء مسير تا كنار مرقد آن مظلوم به خون خفته مىروند، و به شستشوى ظاهر و غسل نياز ندارند، آنان خباثت باطنى و پليدىهاى ظاهر را با اندوه و گريه بسيار خويش كاملا فراموش مىنمايند.
به اين جهت آنان هرگز بوى خوش روغن و سرمه... استفاده نمىكنند.(3)
...و لا تدهن و لا تكتحل و لا تاكل اللحم ما دمت مقيم بها... بحار ج 101 ص 175
...و لاتدهن و لاتكتحل حتى تاتى الفرات و اقل من الكلام و المزاح و اكثر من ذكر الله و اياك و المزاح و الخصومة...
بلكه غبار غم و اندوه و گريه، همه وجود آنان را فرا گرفته است، از همان ابتداء حركت بزرگى شهادت و بزرگوارى خاندان عصمت و
طهارت عليهمالسلام در مقابل ديدگان زائر نمودار مىباشد.
همان گونه كه انوار مقدسه آنان ميان هر دسته و گروه در عوالم مختلف جلوه و ظاهر مىگرديد، و اهل آن عالم مىپنداشتند، آفريننده آنان ايشان مىباشند، چنان چه ملائكه گفتند: «ما اشبه نوره بنور ربنا» چه قدر شباهت به نور پروردگار ما دارد، لذا در آن جا نيز به تعليم پيامبر آموختند، كه خداوند برتر و گرامىتر از براى توصيف و سپاس و ستايش همگان است، اكنون نيز خداوند اراده نموده، كه بزرگى و بزرگوارى سيدالشهداء عليهالسلامرا به جهانيان بنماياند و همه كمالات و پاداشها را از مسير او، و از كنار بارگاه و تربت باصفاى او بهرمند سازد.
بنابراين اى مؤمن پاكيزه كه به شوق وصال حق و ديدار وجه و جمال باقى پروردگار به سوى مرقد پاكيزه و شكوهمند و بلندمرتبه خون خدا وارد سرزمين اندوه و غم و بلاخيز شدهاى، گامها را با استوار آهسته و كوتاه برداشته(1)، و با نالهاى سوزناك كه حاكى از بزرگى مصيبت و اندوه است، مشغول سپاس و ستايش خدا بزرگ شده،(2)
...ثم امش حافيا و عليك السكينه و الوقار بالتكبير و التهليل و التمجيد و التعظيم للّه و لرسوله و الصلاة على محمد و اله بحار ج 101 ص 176
و يلزمك الخشوع و كثرة الصلوة و الصلوة على محمد و آل محمد.
و عليك السكينه و الوقار و انت متحف خاضع ذليل تكبر الله و تحمده و تسبحه و تستغفره و تكثر من الصلاه على نبيه و اله الطاهرين عليهمالسلام. بحار ج 101 ص 207.
قال عليهالسلام فاذا اتيت باب الحائر فقف و قل الله اكبر كبيرا و الحمد الله كثيرا. بحار ج 101 ص 198.
و وارد آستانه مقدسه و با شوكت و جلالت آن مظلوم شده، وبه نيكى بنگر، گرچه مصيبت و فاجعه خونين او به گونهاى بزرگ است، كه هر كوچك و بزرگ موجودات را به اندوه نشانيده است، اما سرّ شهادت سيد الشهداء عليهالسلامبرتر از توصيف و بيان است، چرا كه او بزرگترين مرد جهان آفرينش بود و خود را فداى رضايت و رضوان بزرگ خداوند نمود، به گونهاى كه نمونه كامل رضايت پروردگار گرديد، لذا هم گام با ستايش، تسبيح و تكبير پروردگار عالميان درود و ثناء خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام نيز (صلوات) بر همگان لازم مىباشد، اكنون هنگامه اظهار شوق باطنى شيعيان و دوستان ابا عبدالله الحسين عليهالسلام بر ولايت و حادثه شهادت فرا رسيده، آرى اكنون ديدار دوستانه مؤمنين با ناله و فرياد آشكار مىگردد، كه گفتگو در اين زمينه و پيرامون شوق باطنى و نهاد آنان، خارج از تشخيص و آگاهى بر آن مىباشد.
بنابراين به هر اندازه مؤمنين آشنا و آگاه به بزرگوارى سيدالشهداء عليهالسلام، و بزرگى اندوه او را بر نهاد خويش اندوخته باشند، به همان مقدار آن را ظاهر مىسازند.
آرى ناگهان اندوه گرفتگان بر مصيبات جان گداز تشنه كام به خون آغشته كربلا، غصه گلوگير ايشان شده، و به جهت احترام نه تنها سر و صورت، بلكه همه اعضاء و با همه وجود، خويش را بر خاكهاى كنار درب حريم دوست افكنده و به شكرانه توفيق درك زيارت و شوكت و جلالت آن بارگاه، سجده گاه خويش را بر خاك مذلت افكندهاند و با
سوز و گدازى فراوان، با روح و جان، خود را كنار گودالى آوردهاند، كه روزگارى پيش عزيز فاطمه عليهالسلام در ميان آن غرقه به خون خويش بر زمين افتاده بود و...
اين جا سرزمين شيفتگان و ايثارگران خداوند و ذرّيّه رسول الله مىباشد، چه ناله و ضجه و فريادها داشتهاند، سرزمين غم و اندوه دختر على عليهالسلام عليا مخدره زينب كبرى عليهاالسلام است، او نيز پس از آن كه شمشير و نيزه شكستهها را كه از جاى جاى پاره تن آغشته به خون برادر كنار زد، از جايى بوسه گرفت كه از ابتداى آفرينش انسانها تا انقراض عالم، هيچ كس چنين موضعى را نبوسيده است.
اى آغشته به اندوه و غم و گريه، نزديكتر آى، و به تبعيّت از زينب عليهاالسلام به سوى قبر خم شده و صورت خويش را بر آن تربت پاكيزه بگذار، گاهى گونه راست و گاهى چپ را بر قبر نهاده، و از جاى جاى ضريح پاكيزه او بوسه گرفته، و خويش را به كانون ولايت و صفا و صميميت و مهربانى نزديكتر نموده و اندوه و اشتياق مخفى خود را به مقام و مصيبت سيدالشهداء عليهالسلام اظهار نموده،(1)
كافى ج 1 ص 353 بحار ج 100 ص 127.
عن الصادق عليهالسلام... ثم انكب على القبر و قبله و قل... بحار ج 101 ص 200، 224.
فى روايه... ثم قبلّ الضريح... ج 101 ص 268
و فى روايه... ثم انحنى على القبر و مرغ خديّه عليه... بحار ج 101 ص 330
عن ابى عبدالله عليهالسلام... ثم ضع خدك الايمن على القبر مرة و الا يسر مره و الحّ فى الدعاء و المسئله، فاذا خرجت فلا توّل وجهك عن القبر حتى تخرج... بحار ج 101 ص 281.
كه فرمود: «انا قتيل1) . قد جاء فى كثير من الزيارات الامر بطوف القبر و تقبيله و وضع الخد عليه و اليك بجمله منها... الا ان نطوف حول مشاهدكم قال فرايت محمد بن على الرضا عليهالسلام... يطوف به...
العبره لايذكرنى مومن الا بكى» در اين ميان پس از اظهار آداب ظاهرى، ديدگان حقيقت بين خود را بگشا، كه يكايك مضامين ادعيه وارده كه در زيارت سيدالشهداء عليهالسلام وارد شده است، چيزى جز يادآورى بزرگوارى و مراتب بلند و شئونات و صفات پسنديده و نيكو و بزرگى مصيبت آن آزاد مرد جهان و ايراد رسوايى و خباثت و خون آشامى بيش از اندازه آن جرثومههاى تيرگى و تباهى چيز ديگرى نبوده و نيست، از آن جا كه اظهار مراتب بلند خاندان معصومين عليهمالسلام جز از مسير ابراز مظلوميت سيدالشهداء عليهالسلاماز راه ديگر امكانپذير نبوده است.
بدين جهت تنها يادآورى مصائب بزرگ او از گريهها، فريادها، استغاثهها، جراحتها، خونها، كشتهها و مظلوميت بزرگ او و ذريّه رسول خدا، شعله اندوهى است، كه مؤمنين را به ناله و گريه و ضجه فرا داشته است، كه همه هوشمندان از توصيف آن متحير ماندهاند.
اكنون برخيز و به شكرانه الطاف پروردگار كه در اين مكان نصيب تو شده است، كمبودهاى خويش را جبران نموده، و پاداش بىشمار كسب كرده، از سر تسليم و با فروتنى و اظهار بندگى به نيايش با پروردگار خويش بنشين و نماز شكر به جا آور.(1)
ديدگاه حق بين خود را كاملا بگشائيم كه حسين بن على عليهالسلام نمازى در شب و روز عاشورا خواند، كه همه عالميان را شيفته و دلباخته همان نماز نمود، كه او در واقع مجموعه فرامين و عبادات ظاهرى و باطنى از واجب و مستحب را به تمام و كمال در آن جمع نمود، او در
1) . عن الصادق... وصل عند راسه ركعتين... بحار ج 100 ص 134. و اخرى عن الصادق عليهالسلامنحوه... بحار ج 101 ص 81.
ظهر عاشورا نماز خوف خواند، كه خداوند عالميان را مجذوب تكبير و قرائت و ركوع و سجود آن نمود، آن جا كه فرمود: «و اقمت الصلوه» تكبير آن به حقيقت همان صبر و استقامت و بردبارى و ايستادگى بود، كه با گامهاى استوار خويش ساعتى پياده شكرگذار بود.
چه ركوعى، هنگام فرود از اسب به جا آورد، كه ديگر برنخواست صورت بر خاك گرمگذارده و به سجده شكر فرو رفت و در تشهد آن جان به جانان تسليم نمود.
او در همه احوال مشغول سپاس و ستايش حضرت حقّ جل و علا عمرى را سپرى نمود، اكنون نيز به عنوان راهنمايى مردمان گمراه بر بالاى نيزه آيه وصال، و اظهار نورانيت و هدايت مىكند، او به ظاهر چند شبى از آب و غذا محروم شده، و روزه كامل گرفت، كه خود را از همه محبتهاى دنيايى امساك نمود، بلكه از مجموعه آفرينش خود را آزاد نموده بود، كه ناگاه در دامن پيامبر افطار نمودو خويش را به حقيقت اوليّه خود نزديك نمود، و از حوض كوثر نوشيد، از آن جا كه مؤمن پاكيزه آشنايى كامل به مقام بلند پايه خاندان معصومين عليهمالسلام داشته و دارد، و او با ديدار دوستانه و بااخلاص خود، يادآور بزرگى سرور شهيدان جهان گشته است، لذا از او غفلت و سستى نورزيده، و از سر تسليم هر لحظه متوجّه و آداب ملاقات را مراعات مىكند.
او به جايگاه حقيقى خويش آمده و از آنان استمداد مىجويد، بدين جهت اكنون كه در وادى طور قدم گذارده، گامهاى او از جاى خويش حركت نمىكند، تااز آن مكان مقدس خارج گردد.(1)
قال عليهالسلام... لو يعلم ما فى زيارته لاقتتلوا بالسيوف و لباعوا اموالهم فى اتيانه....
هم چون1) . فى رواية الاعمش... و الله لاافارق قبر الحسين حتى تفارق روحى جسدى... معالى السبطين ج 1 ص 90.
زينب كبرى عليهاالسلام كه فرمود: برادر اگر مىگذاردند كنار بدن پاكيزه تو
مىماندم، تا مرگ فرا گيرد، او نيز مىگويد: «يا ليتنى كنت معكم فنفوز فوزا عظيما» با آن كه همه وجود زائرين او را غم و اندوه فرا گرفته است، آنان پس از بهرهبردارى و جبران لغزشها و كمبودهاى مادى و معنوى فراوان، آرام آرام با اندوه حسرت بسيار، در حالى كه به عقب برنمىگردند، بلكه به پشت راه مىروند، خود را كنار درب آستانه مجلّله مىرسانند و خارج مىشوند، كه در واقع اين گونه رفتار، گوياى عدم تحمل دورى آنان مىباشد، كه امام صادق عليهالسلامفرمود: هر گاه از حرم سيدالشهداء عليهالسلام و ابا عبدالله الحسين عليهالسلامبيرون آمدى، صورت خود را از قبر برمگردان.(1)
1) . بحارالانوار ج 101 ص 281.
از كنار قبور پاكيزه خاندان عصمت و طهارت عليهمالسلام
و اسرار و خواص و ثمرات زيارت سيدالشهداء عليهالسلام
خداوند عالميان صاحب اختيار و قيوم بر مجموعه هستى مىباشد، او به ذات خويش به تمام عوالم وجود به شرق و غرب، آسمانها و زمينها، و به طور خلاصه به هر كوچك و بزرگ موجودات، احاطه قيومى دارد.
از آن جا كه خاندان عظيم الشأن محمد و آل محمد عليهمالسلام جايگاه اراده پروردگار مىباشند او به خواست حكيمانه خويش و به اقتضاء حقائق نورانيه و روحانيه ذوات پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام، به اختيار و انتخاب، مقام ارجمند و مرتبه بلند و منصب ولايت را به ايشان واگذار نمود.
در نتيجه پادشاهى و سلطنت و سيطره بلندپايه خاندان بزرگوار محمد و آل محمد عليهمالسلام، رياست و ولايت و سرپرستى بر مجموعه آفرينش مىباشد، كه همه موجودات فرمانبردار ايشان مىباشند.
پروردگار كريم دانا و توانا، آنان را مورد الطاف و عنايات بىپايان خويش قرار داد، و ايشان را به همه چيز دانا و توانا نمود، آن گاه سلطنت و حاكميت ايشان را بر آسمان و زمين، دنيا و آخرت، جن و انس و ملك، جماد و نبات و حيوان، و به طور خلاصه آنان را اختيارداران همه هستى و حكمران شرق و غرب، به جهانيان معرّفى نمود.(1)
قال الله تعالى «انما وليكم الله ورسوله و الذين آمنوا» مائده / 55.
قال اللّه تعالى «وآتاكم ما لم يُؤتِ أحدا من العالمين» مائده: 20.
قال الله تعالى: «النبى اولى بالمومنين من انفسهم».
قال الله تعالى: «ولاية على بن ابيطالب ولاية اللّه » وفى رواية عنه عليهالسلام وفوض امور الاشياء اليهم فى الحكم و التعرّف و التصرّف و الارشاد و الامر و النهى فى الخلق لانهم الولاة فلهم الامر و الهداية و الولايه...»
1) . سخن در اين زمينه نياز به تدوين كتب بسيار مىباشد كه به تعدادى از آيات اشاره مىشود. قال الله تعالى: «يوتى ملكه من يشاء» آل عمران / 26.
بديهى است خداى بزرگ آنان را به چنين نيرو و توانايى مورد اكرام خويش قرار داده است، تا آنان حافظ و سلطان و فرمانرواى جهان هستى ميان آفرينش شمرده شوند، تا بدين وسيله اندكى از بزرگى و بزرگوارى خاندان جليل القدر محمد و آل محمد عليهمالسلام، ميان آفرينش
بازگو شود و مراتب بلند ايشان و نزديكى ايشان به پروردگار بيش از هر چيز ميان جهانيان آشكار گردد، او اين را خواسته و از خواست او سئوال نشود.(1)
بنابراين يكى از ويژگىهاى برجسته و ممتاز صاحبان ولايت، سلطنت و سيطره بر مجموعه هستى است، و كسى را سزاوار مقايسه و سنجش با اين ذوات مقدسه نبوده و نيست.(2)
بديهى است: از آن جا كه آن بزرگواران نمونه و نشانههاى بزرگ و حجّتهاى پروردگار، با ولايت كليه، بر مجموعه موجودات مىباشند، با اين وصف بايد بر احوالات و سخنان همه موجودات آگاهى كامل و كافى داشته باشند.
لذا چنان چه اراده فرمايند، هر گونه تغيير و تحوّل در ميان آفرينش، از آسمان و زمين ابر و باد و... ماه و خورشيد، حيوان و نبات و جماد و انسان و ملك نمايند، هيچ گونه جاى تعجب نخواهند بود، زيرا اين گونه تصرّف و حاكميت و فرمانروايى لازمه ولايت خداگونهاى است، كه حضرت حق و جل و علا به ايشان عطا نموده است.
آن بزرگواران را به داشتن نامهاى نيكو و اسمهاى اعظم خويش و به ارواح پاكيزه نورانيه يارى و تأييد نموده است، به گونهاى كه به آن اسباب، امورات عجيبه و شئونات خداگونه از ايشان ظاهر مىگردد.
در لابلاى آثار و اخبار و روايات، ادله فراوان موجود است، كه چون اراده خللناپذير پروردگار عالميان بر آفرينش مجموعه هستى تعلق گرفت، تنها انگيزه و منظور حقيقى براى آفرينش همه موجودات اظهار بزرگى و بزرگوارى ذوات پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام عنوان گرديد.(1)
فى تفسير الامام عليهالسلام... ان ولاية محمد و آل محمد هى الغرض الاقصى و المراد الافضل ما خلق الله احدا من خلقه و لابعث احدا من رسله الاليدعوهم الى ولاية محمد و آل محمد و ياخذ عليهم العهد ليقيموا عليه.
به گونهاى كه بر آن بزرگى نيز، از آن ذوات پاكيزه پيمان آن گرفته شد، آنان نيز كوى سبقت را از سايرين ربوده بودند و پيش از همه موجودات به بزرگى و بزرگوارى آن اقرار نمودهاند.(2)
عن الصادق عليهالسلام فى قوله تعالى: «فان توليتم فاعلموا انما على رسولنا البلاغ المبين» قال: ام و الله ما هلك من كان قبلكم و ما هلك من هلك حتى يقوم قائمنا الا فى ترك ولايتنا و جحود حقنا.
او اين گونه اظهار داشته است، كه تنها مسير روشن و پاكيزه براى كمال و نزديكى به خويش را با پذيرش كامل به ولايت و دوستى محمد و آل محمد عليهمالسلام امكانپذير بوده و مىباشد، كه از كوچك و بزرگ موجودات پيمان آن گرفته شده است.
از همان زمان عهد معهود و ميثاق شهادت طرح آن ريخته شد و عالم و آدم بلكه همه هستى را به اندوه و غم نشاند، و راه بازگشت به
ولايت را براى همگان هموار ساخت.(1)
اشهد انك و فيت بعهد الله... زيارت اربعين.
فى قوله «ان الله اشترى من المومنين قال هم الائمه« فى حديث يعنى فى الميثاق»
عن الجواد عليهالسلام «اول ماجرى اللوح على القلم قتل الحسين عليهالسلام».
زيرا حقتعالى خواسته است، تا بار ديگر بزرگوارى ذوات پاكيزه را به جهانيان بنماياند، حقتعالى به خوبى مىداند كه روزى مجموعه موجودات به وى «ولايت» باز خواهند گشت.
لذا تنها مسيرى كه مىتوانست جوابگوى اين خواسته باشد، شهادت بود كه ابى عبدالله عليهالسلام وسيله كامل و باب نجات همگان گرديد.(2)
البته بديهى است هرگز و هيچ گاه بلند مرتبگان را فداى فرو مايگان و ناچيزها نمىكنند، و اصولا با يكديگر قابل سنجش نمىباشند، حقتعالى اين گونه خواسته كه بار ديگر بنده خالص و پاكيزه خويش را بيازمايد و از مسير او همگان را بهرهمند سازد ، لذا او را فداى خويش و رضاى خود نمود، كه وى در منتها درجه رحمت و بركت آرميد.(3)
آن گاه براى سايرين راهى به رحمت واسعه خويش گشود، با آن كه آن بزرگواران هيچ گونه كمبود نداشتند و عمده جهت ابتلاء ايشان به شهادت آن بوده، كه سايرين ايشان را پروردگار نپندارند.(4)
1) عنه عليهالسلام ... كنت للرسول ولدا و للقرآن سندا... حافظا للعهد و الميثاق... زيارت ناحيه.
2) . قال اللّه تعالى ... وجعلتم من بعدهم ودايع حجتى و الاساة فى بريتى لاجبربهم كسر عبادى و اقيم بهم اودهم... و انى جعلت الحسين لبنى آدم وسيله و سببا لعلو درجتهم و لرفع نقصائهم و شفيعا لهم....
3) . عن ابى عبدالله عليهالسلام... يا محمد وانا السلام و التهيّه والرحمة والبركات انت وذريتك بحار ج 44 ص 273.
4) . بحارج 15ص 28 و ج 58 ص 40 و ج 25 ص 6 و 3 و ج 26 ص 336 و ج 57 ص 176.
حقتعالى آنان را به شديدترين و بزرگترين مصيبت و بلا مبتلا نموده و آزمود، تا به سايرين نيز آشكار گردد، كه ايشان نيز آزموده شدهاند و به استحقاق و اختيار مرتبه و مقام يافتهاند.(1)به طور خلاصه آن بزرگواران خود را فداى رضاى حق نمودند و انتها درجه حكمت و كمال و خصيصه شهادت و شفاعت و ارتقاء در نور ولايت، كه هيچ گونه ما را راهى براى فهم آن نبوده، دست يافتهاند، پس شهادت ابى عبدالله عليهالسلام براى آن حضرت فنا در وجه و جمال و رحمت واسعه پروردگار است و در واقع به حقيقت پيامبر گرويدن است، البته براى سايرين بهترين درى براى بازگشت به ولايت، به وسيله شفاعت، ايراد گرديده شده است.
حقتعالى بهترين افراد آفرينش را مبتلا به شديدترين مصائب نمود تا در تمام عوالم به برترين مراتب و مقامات مقربان و كاملترين درجات مختصّه نائل آيند، كه هيچ كس را راهى براى فهم آن نبوده و نيست، تا به همگان نيز اين گونه بزرگى و بزرگوارى نموده شود.(2)
بنابر آن چه تاكنون گفته شد به اين نتيجه دست يافتيم، كه اين خاندان بزرگوار نزد پروردگار آبرومند مىباشند، به گونهاى كه واسطههاى كامل براى مجموعه خوبىها و نيكويىها و بركات براى همگان به شمار آمدهاند، آنان به گونهاى اظهار كمال نموده، كه جهانيان را مجذوب رفتار معجزه آساى خويش و افكار خود
1) . فى زيارة فاطمة الزهرا عليهاالسلام يا ممتحنة امتحنك الله... فوجدك لما امتحنك صابره.
2) . قال عليهالسلام... ان الله عوض الحسين من قتله ان جعل الامامه فى ذريته و الشفاء فى تربته و اجابه ... الدعاء عند قبره فقلت... هذه الخلال تنال بالحسين فماله فى نفسه؟ قال: ان الله تعالى الحقه بالنبى فكان معه فى درجته و منزلته. بحار ج 44 ص 221 و ج 101 ص 69.
نمودهاند، به اين جهت سيدالشهداء عليهالسلام مسير آشكار جبران همه كمبودها شمرده شده است.
بديهى است از آن جا كه شهادت و مصيبت او نمونه يك ايثار و فداكارى است، تنها وسيلهاى كه تقربآفرين نيز هست، كه همگان را به سوى خداى بزرگ نزديك نموده، و در بردارنده بهرههاى مادى و معنوى بوده و محتوى مجموعه صفات نيكو و خصائص ممتاز باشد، تنها در شهادت آن بزرگوار و از كنار مرقد پاكيزه او امكانپذير است، بنابراين سيدالشهداء عليهالسلام وسيله و واسطه بزرگ و جايگاه و مسير بازگشت براى همگان شمرده شده است، اكنون خداى بزرگ نيز خون خواه او است و او اين گونه خواسته، كه مجموعه الطاف و عنايات و فيوضات خويش را از اين كانون فرو ريزد، و همگان را از اين مسير دانايى و توانايى بهرهمند سازد، لذا هر موجود خود را به اين نمونه هستى نزديك نمود، خويش را به خداوند نزديك نموده است، به اين جهت مىگوييم، تنها راه رسيدن به بركتهاى مادى و معنوى و نعمتهاى دنيايى و آخرتى براى همگان، از سوى آن مظلوم بزرگوار امكانپذير است، پروردگار اين گونه خواسته، كه به اين صورت خود را ظاهر كند و آسانترين راه براى رسيدن به مقصود و ترقى در درجات و كمالات انسانى را به بشر بنماياند، كه آن را از مسير زيارت و مرتبه شهادت بلند سيدالشهداء عليهالسلام بايد جستجو كند.
در اين ميان برترين و آسانترين و كاملترين داروى شفابخش كه مجموعه بيمارىها را شفا بخشيده و كمبودها را به سرعت جبران نموده، و كوچكترين مانعى سدّ راه آن نمىشود، بلكه روز به روز آثار و ثمرات آن تا هنگام احتضار و مرگ و قيامت و پس از آن كه
همنشينى با خاندان بزرگوار رسالت است، همه و همه از خواص فراوانى است، كه تنها از كنار مرقد پاكيزه سيدالشهداء عليهالسلام امكانپذير مىباشد، مخفى نباشد، از آن جا كه مؤمن پاكيزه به نيكى يافته، كه اين گونه اظهار ميل و اشتياق درونى ارتباط آشكارى به پيش از اين جهان دارد، اكنون نيز به همان انگيزه آن را در اين مكان تجديد مىكند، پس نتيجه اين گونه زيارتها ثمره شناخت و شوق درونى است، كه به جهت ارتباط با صاحبان ولايت، در نهاد او جوانه و روييده شده است، و در اين ديد و بازديد نيز با ارزشترين بازتاب و بهرهاى كه عائد ديداركننده مىشود، هر آينه بازگشت به جايگاه اوليهاى است، كه بهشت برين و اعلى عليين مىباشد، ديدار كننده در جوار پيامبر و حضرات معصومين عليهمالسلام براى خويش مسكن گزيده است، چرا كه در اين ديدار به عنوان اداى حق خدا و رسول او و رضاى آن بزرگواران گام برداشته است.(1)
عن ابى عبدالله عليهالسلام اذا كان يوم القيامة، نادى مناد اين زوّار الحسين... فيقول له ما اذا ارادتم بزيارة قبر الحسين؟ فتقول يا رب حبّا لرسول الله و حُبّا لعلى و فاطمة و رحمة له مما ارتكب منهم... الحقوا بلواء رسول الله فيكونون فى ظله... بحارالانوار ج 101 ص 21 عن الصادق عليهالسلام... من اتاه شوقا اليه وحب رسول الله و حب امير المومنين اقعده الله على موائد الجنه و ياكل معهم.... بحار ج 101 ص 66 ص 55.
و اين منتها درجه ميل و رغبت عارفان و دانايان به شئونات آن بزرگواران شمرده مىشود، به طور خلاصه تمامى اينها گوياى درستى همراه با شناخت كامل مىباشد كه نتيجهاش رحمت و
1) . عن ابى عبدالله عليهالسلام من اتى الحسين عليهالسلام عارفا بحقه كتبه الله فى اعلى عليين... بحار ج 101 ص 70. عن ابى عبدالله عليهالسلام من اراد ان يكون فى جوار نبيه و جوار على و فاطمه عليهمالسلامفلايدع زيارة الحسين... بحارالانوار ج 101 ص 66.
رضايت خدا و آن بزرگواران مىباشد، كه سراپا فرمايشات آن بزرگواران اين معنا را اثبات مىنمايد.(1)
و فى رواية عنه عليهالسلام... غشيته الرّحمة من اعنان السماء...
عند عنه عليهالسلام و رضا الله خير له... بحار ، ج 101 ، ص 50
عند عنه عليهالسلام و اما ماله عندنا الترّحم اليه كل صباح و مساء... بحار ، ج 101 ، ص 74.
عند عنه عليهالسلام و دعاء محمد و ودعاء امير المومنين و الائمه عليهمالسلام خيرله...
عند عنه عليهالسلام اما تحب ان تكون غدا فيما يصافح رسول الله... بحار ، ج 101 ، ص 9.
عند عنه عليهالسلام ان المومن اذا اتاه عارفا بحقه... بحار ، ج 101 ، ص 143.
البته ديدارى غريبانه براى غريبان است، كه مخصوص به شفاعت مىباشند، و آنان از راستگويان اين امّت قرار گرفتهاند.(2)
فى حديث عند عليهالسلام ... اولئك يا على المخصوصون بشفاعتى... بحار ج 101 ص 121
قال رسول الله صلىاللهعليهوآله للحسين عليهمالسلام... لايزورنى و يزور اباك و اخاك و انت الا الصديقون من امتى... بحار ج 101 ص 119.
قال عليهالسلام... يزوره الغرباء....
اما آن چه كه قابل توجه است، كه مؤمن پاكيزه و دلباخته و فريفته ابا عبدالله عليهالسلام در اين ديدار براى خود كسب مىكند و برتر از آن هرگز مرتبهاى قابل تصور نيست، اختيار همنشينى بر خوان كريمانه و الطاف شايانه ابا عبدالله عليهالسلام مىباشد، كه حقتعالى اراده كرده است، از اين كانون كمال و پاكيزگى سرازير و لبريز گردد، به گونهاى او را همنشين و محدثة الحسين عليهالسلام نموده است، پس مؤمن پرهيزگار
1) . عند عليهالسلام...و انقلب بنعمة من الله و فضلٍ لم يمسسه سوء و اتبع رضوان الله... بحار ، ج 101 ، ص 11.
2) . عن ابى عبدالله عليهالسلام ان عندكم لفضيلة ما أوتى احد مثلها و ما احسبكم تعرفونها كنه معرفتها و لا تحافظون عليها و لا على القيام بها و ان لها لاهلا خاصا قد سموا بها و اعطوها بلاحول منهم ولاقوة الا ما كان من صنع الله لهم و سعادة حباهم بها و رحمة و رافة و تقدم... و امّاما عندنا فالترحم عليه كل صباح و مساء... بحار ج 101 ص 73.
هوشمند و داناى به شئونات آن بزرگواران با شناختى كامل به ديدار آمده، كه خداى بزرگ را بر بالاى عرش ديدار نموده است.
با اين وصف، چون هميشه شيفته و فريفته جلوات نورانيّه و اشراقات خداگونه سرور شهيدان حسين بن على عليهالسلام بوده است، او به روح ايمان و عقل، بلكه با همه وجود، به ديدار جايگاهى آمده، كه او را صاحب ولايت كليه، و نمايانگر دانايى و توانايى، و معدن تمام و كمال رحمت و بركت پروردگار مىدانسته است، و در نتيجه او به چيزى دست يافته، كه خود نيز آن را هرگز توصيف نمىتوان نمود.
او در حقيقت خود را عرش نشين نموده و به خوان كريمانه، آغشته به كرامتها و خشنودىها و رضاى كامل پروردگار مىنشيند.(1)
عن ابى عبدالله عليهالسلام... من سره ان يكون على موائد النور يوم القيامه فليكن من زوار الحسين... بحار ج 101 ص 72.
عند عنه عليهالسلام... اذا كان يوم القيامه جلس الحسين عليهالسلام فى ظِلّ العرش و جمع الله زواره و شيعته ليبصروا من الكرامة و النصرة و البهجة و السرور الى امر لايعلمه صفته الا الله...
و فى حديث... اظله الله فى ظل عرشه و كان محدثه الحسين تحت العرش و آمنه الله من افزاع يوم القيامه...
عن ابى عبدالله عليهالسلام ان الحسين بن على عند ربه عزوجل فينظر الى معسكره و من حله من الشهداء معه و ينظر الى زوّاره... بحار ج 101 ص 64 ح 49.
تاكنون در معناى يك ديدار كامل يادآور شديم، كه شالوده ملاقات سيدالشهداء عليهالسلام از دوستى و شوق باطنى به ذوات پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام نشأت گرفته است.(2)
لذا ترك كننده «زيارت ابى عبدالله عليهالسلام» به ايشان جفا كرده است(1)چرا كه اين گونه نزديكى و اتصال، اداى حق پروردگار و اداى حق رسول خدا و ساير معصومين عليهمالسلام مىباشد.(2)
بلكه او خود را از خير بسيار محروم نموده است.(3)
از آن جا داعى در اين ديدار دستيابى به حقيقت ولايت و ديداركنندگان، به اشتياق كامل و دوستى به خاندان معصومين عليهمالسلام به ديدار آمدهاند، در منطق اخبار رهاكنندگان بر آن نيز خود را عاق والدين حقيقى نمودهاند.(4)
و چون بدون جهت، ايشان، ترك صله رحم نمودهاند، در نتيجه عمر خود را كوتاه نموده و به همين جهت در روايت آمده است، كه زيارت سيدالشهداء عليهالسلامعمر را طولانى مىكند.(5)
لذا اين گونه ديدار كه به عنوان اداى حقوق پروردگار و مزد رسالت و ولايت عنوان نموده است، بر هر مرد و زن لازم و واجب شده است.(6)
1) . عنه عليهالسلام... والجفا و ترك الصلة و البر... بحار ج 101 ص 1 ح 2 ص 7 ح 28، 27 و ص 16 ح 20 و ص 4 ح 23.
2) . فى روايه... ثم لم يزر الحسين عليهالسلام لكان تاركا حق من حقوق رسول الله، لان حق الحسين عليهالسلام فريضة من الله واجبة على كل مسلم. بحار ج 101 ص 3.
3) . بحار ج 101 ص 7 و 48 و 76.
4) . عن ابى عبدالله عليهالسلام... فقد عق رسول الله و قطع حرمته الا من علّة... بحار ج 101 ص 15 ح 14 و ص 2 ح 5. و فى حديث... من غير عله...
5) . بحار ج 101 ص 46 ح 5/12 و ص 48 ح 17/5 و فيه و يَمُدُّ فى العمر...
6) . عن ابى جعفر عليهالسلام... فان اتيانه مفترض على كل واجب مؤمن يقرّ للحسين عليهالسلام بالامامة من الله. بحار ج 101 ص 3 ح 8 ص 71 ح 14 و ص 74 ح 21 و ح 9 و فيه عند عليهالسلام زياره الحسين واجبة على الرجال و النساء.
بنابراين چنان چه فرمودهاند، ترككننده زيارت ابى عبدالله عليهالسلام شيعه نيست،(1)يا ايمانش ناقص است(2)و از خوبىها و بهرههاى نيكو خود را محروم نموده است، بلكه او را در رديف كسانى كه اهل آتش هستند، شمردهاند.(3)
گوياى درستى بر صحت فرمايشات آن بزرگواران مىباشد، مجموعه اين گونه مضامين در لابلاى آثار و اخبار معصومين عليهمالسلام زبان گويايى است، بر آن كه اداى حقوق الهى و شئونات خاندان عصمت و طهارت بر همگان لازم و واجب مىباشد، چنان چه شخصى كه داعيه دوستى و ولايت به سرمى پروراند، و عمرى به انتظار ديدار سپرى نموده است و در نتيجه نكند، هم چون گروهى كه سستى ايشان را فرا گرفته، به قهر و غضب و آتش پروردگار مبتلا شوند، او به اين زيارت خود را از آتش قهر الهى نجات داده است، و چنان چه با اشتياق به زيارت رود، خود را به گروه پاكيزگان و سعادت يافتگان ملحق نموده است.(4)
«به انگيزه ولايت، آثار و خواص زيارت نيز اعطايى خدا و اولياء الله است»
از آن جا مؤمن پاكيزه به انگيزه تجديد ميثاق و اظهار شوق درونى
1) . عن ابى عبدالله عليهالسلام... فليس هو لنا بشيعه. بحار ج 101 ص 3 ح 15.
2) . عن ابى عبدالله عليهالسلام... كان منتقص الايمان... بحار ج 101 ص 3 ح 14/16.
3) . عن ابى عبدالله عليهالسلام... قال هذا رجل من اهل النار... بحار ج 101 ص 3 ح 17.
4) . قال عليهالسلام... ان كان شقيا كتب سعيدا... بحار ج 101 ص 20/28/43... و فى روايه... كتبه من المفلحين المنجحين... من الفائزين...
با ولايت به ديدار آمده است، لذا سزاوار است، مورد توجّهات حضرت حق و عنايات شايانه ولى نعمت خويش قرار گيرد، و از خوان كريمانه يكايك معصومين عليهمالسلام بهره گيرد، لذا مىتوان پاداشها و آثار و خواص چشمگير زيارت را، تنها اعطايى از جناب پروردگار و اولياء او دانست...(1)
عنه عليهالسلام... لم يسال الله حاجة من حوائج الدنيا و الآخرة الاّ اعطاه...
عنه عليهالسلام... لم يسال الله عند قبره حاجة الا قضاها له... بحار الانوار ج 101 ص46/50
عنه عليهالسلام... يدعون لم زاره و يقولون يا رب زوار الحسين و افعل بهم... بحار ج 101 ص 54 و ص 75 و الروايات بهذا المضمون كثيره...
1) . فى روايه... قال ابو عبدالله عليهالسلام و حق على الله ان يعطى ما بذل... بحار ج 101 ص 24
نكته ديگرى كه شايد بتوان از لابلاى فرمايشات آن بزرگواران بهره برد آن است، كه چه بسا اثرات و خواص و پاداشهاى اين ديدار را نيز به مراتب ديداركننده اظهار نمودهاند.(1)چرا كه هر شخص، به هر مقدار، شناخت و ايمان به خاندان بزرگوار معصومين عليهمالسلام داشته، و ديدارى نيكو با كمال خضوع و اخلاص به جا آورد، به همان مقدار از پاداشها و درجات بهره خواهد برد، چنان چه در پاداش زيارت آن حضرت عليهالسلامآمده است، كه ثواب يك حج، يك عمره، يا سى حج پيامبر، يا بيست و پنج حج، يا شصت حج و عمره، يا هزار حج و عمره، يا پاداش هزار شهيد، يا هزار روزهدار، يا هزار صدقه پذيرفته شده، يا آزادى هزار بنده در راه خدا، به او مىدهند.(2)
البته اين زيارتها به حسب زمانها و اشخاص گوناگون مىباشد و ثمرات و خواص بر آنها، نياز به تدوين كتابى ديگر است.
خواص عجيبه خود زيارت
چه بسا از مجموعه اخبارى كه پيرامون پاداش و اثرات و خواص يك ديدار كامل و آثار عجيبه اى كه براى يك زائر و ديداركننده اظهار داشتهاند، بسيارى از آنها از خواص خود زيارت و از ويژگىهاى برجسته خود زيارت مىباشد.(3)كه نسبت به زيارت ساير معصومين عليهمالسلامچنين بازگو نشده است، لذا اين گونه آثار فراوان براى
1) . عنه عليه السلام... اهون ما يكسب زائر الحسين فى كل حسنه الف الف حسنه...
2) . بحار ج 101 ص 42/43.
3) . قال... نروى فى زيارته نرى البركه فى انفسنا و أهلَيْنا و اولادنا و اموالنا و معايشنا و قضاء حوائجنا... بحار ج 101 ص 38. و فى رواية... عنه عليه السلام ادنى ما يكون له ان يحفظه الله فى نفسه و ماله حتى يرّد الى اهله.
افراد خارج از دين و تشيع نيز ظاهر مىشود.(1)اگرچه هر شخص در ديدارش با كمال دوستى و اخلاصى كه به خاندان معصومين عليهمالسلام شنيده و يا دارد، به پا خواسته، و نزديك آمده و به زيارت ايشان راهى شده است، با چنين وصف خاصيت چشمگير زيارت ابى عبدالله عليهالسلام و ثمره و بهره دنيايى و آخرتى آن را هيچ گوينده و نويسندهاى نمىتواند بازگو كند.
چرا كه هيچ كس را ياراى بازگويى اسرار خاندان پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام به حقيقت نبوده و نمىباشد، و چنان چه اندكى از پاداش را ايراد نمودهاند، تنها نمونههايى از مجموعه خواص چشمگيرى است، كه جنبه احياگرى داشته است.
همان گونه كه هيچ كس ياراى اظهار شئونات و مراتب بلند پايه و درجات و مقامات خدا گونه ايشان را نداشته و نمىتواند آن را بازگو كند، مصائب بزرگ ابى عبدالله عليهالسلام را نيز نمىتوان برشمارد، چرا كه آن حضرت عليهالسلامدر شديدترين حالات، تشنه و گرسنه و خسته و مضطرب، غصهدار و غريبانه و بىكسانه، با فريادها و استغاثههاى فراوان، طلب يارى نمود و در مقابل ديدگانش بهترين ياوران و مردان خدا و شبيهترين و پاكيزهترين انسانها به رسول خدا قطعه قطعه و هم چون گل پرپر شدند.
به گونهاى كه در لحظات آخرين كودكان و زنان به امداد وى برخواستند، كه كوهها، بلكه همه هستى توان تحمل اندوه فراوان او را از دست دادهاند، اما او با تسليم و رضاى كامل به امر حق، و با وجود
1) .... عنه عليه السلام قال جعلت فداك لو ان هذا الذى سمعته منك، كان لمن لايعرف الله، لظننت ان النار لاتطعم منه شيئا... بحار ج 101 ص 9.
نفسى آرام، به سوى پروردگار خويش شتافت، و در جوار رحمت واسعه و لطف بى پايان پروردگار آرميد.
او از همه هستى خويش به گونهاى گذشت، كه هيچ زبانى را طاقت گفتن و قلبى را توان شنيدن بزرگى اندوه جان سوز او را ندارد.
و در مقابل پروردگار عالميان، مجموعه الطاف و بركات و رحمتها و رضايتهاى خويش را به وى اختصاص دهد، اكنون چه مىشود امر دنيا و آخرت به وى واگذار شود تا وى هر چه را خواهد و به هر گونه، به تغيير و تحوّل ايجاد نمايد.(1)
از باب مثال و نمونه در لابلاى اخبار و احاديث، فراوان به چشم مىخورد كه ازدياد روزى، شفاى بيماران، رفع گرفتاىها، از قبيل خرابى،غرق،سوختن،ابتلاء به درنده،و به طور خلاصه مجموعه خواستهها و خواهشهاى دنيايى را بر مىآورند.(2)
بله ايشان را در هنگام مرگ و تنگى قبر و سوال نكير و منكر و قيامت و حساب و ميزان و صراط و اعراف و شفاعت و...رهايى مىبخشند.(3)
عنه عليهالسلام... يومنه الله من ضغطة القبر و من منكر و نكير...بحار ، ج 101 ، ص 18.
عنه عليهالسلام... قبل شفاعته فى سبعين مذنبا...
عنه عليهالسلام... يدخلون الجنه قبل الناس باربعين عاما و سائر الناس فى الحساب...بحار ، ج 101 ، ص 65 و 26.
عنه عليهالسلام... يعطى كتابه بيمينه و كان تحت لواء الحسين عليهالسلام.
1) . عن ابى جعفر عليه عليهالسلام...فالى الله عزوجل على نفسه، ان لا ياتيه لهفان ولا مكروب و لا مذنب و لا مغموم و لا عطشان ولا من به عاهه ثم دعا عنده و تقرب، بالحسين ابن على الى الله عزوجلّ الا نفسّ اللّه كربته و اعطاه مسألته و غفر ذنبه و مدفى عمره و بسط فى رزقه.. بحار ج 101 ص 46 ح 5...ما اتاه مكروب الا نفسّ الله كربته و قضى حاجته...بحار ج 1،101 ص 45
2) . عنه عليهالسلام... و يصرف عنه من البلاء مما قد نزل به فيدفع فى ماله...بحار ج 101 ص 50.... عنه عليهالسلام... تدفع الهدم و الغرق و الخرق و اكل السبع...بحار ج 101 ص 9 و 15.
3) . فى روايه عنه عليهالسلام... يفتح له باب الى الجنه...بحار ، ج 101 ، ص 18.
تمام اينها به خواست پروردگار و عوض و پاداش از خود گذشتگى سيدالشهداء عليهالسلام در روز عاشورا است، كه حقتعالى اراده نموده است، كه از مسير او مجموعه كمبودها جبران شود، و كوچكترين مانعى سدّ راه اثرات خواص چشمگير زيارت نمىتواند شد، چرا كه سيد الشهداء عليهالسلاماز همه چيز خود گذشت و حقتعالى همه چيز را به او عطا كرد.
با توجه به آن چه گفته شد، خصوصيت زائرى كه در لابلاى فرمايشات آن بزرگواران توجّه همگان را به خويش جلب مىكند، اين است، كه هر كار و عملى، خاصيت و اثر آن، تا انقضاى آن فعل و يا اندكى پس از آن باقى مىباشد، بلكه اگر بگوييم، خاصيت و ثمره هر فعل براى هميشه باقى مىباشد، اما خود آن عمل خاتمه مىيابد، اما يكى از خواص چشم گير زيارت ابى عبد الله عليهالسلام، تداوم همان عمل و پاداش آن تا روز بازپسين مىباشد و چنين زيارتى براى او از باقيات صالحات شمرده مىشود.(1)
امام صادق عليهالسلام فرمودند: هرگاه مردى به قصد زيارت ابى عبد الله عليهالسلاماز منزل خويش خارج شود، هفتاد هزار ملك از تمامى اطراف راست و چپ، بالا و پايين، او را مشايعت مىكنند، تا به جايگاه و منزلگاه خويش بازگردد، پس هر گاه زيارت ابى عبدالله عليهالسلام نمود،
1) . و عنه عليهالسلام و قد وافى منزله فاين نذهب، فينا ديهم النداءيا ملائكتى قفوا باب عبدى فسبحوا و قدسوا و اكتبوا تلك الى يوم القيامه.
منادى او را ندا دهد، به تحقيق بخشيده شدى، كردار خويش را از سر گير، آن گاه او را تا جايگاهش بدرقه نموده، و او را به خدا مىسپارند، هم چنان تا هنگام مرگ به ديدار وى مىآيند و هر روز به زيارت ابى عبد الله عليهالسلاممشرف مىشوند و پاداش آن زيارت را براى او قرار مىدهند.
روى اين ميزان و آن چه تا كنون در لابلاى آثار اخبار معصومين عليهمالسلام از ويژگىهاى برجسته و آثار و ثمرات يك ديدار نمونه استفاده شد، به وضوح يادآور نكته جامع و كاملى مىشويم، چنان چه از قبور پاكيزه يكايك خاندان بزرگوار معصومين عليهمالسلام به خصوص زيارت ابى عبد الله عليهالسلام هر روز و هر لحظه صدها و هزاران مرد و زن كوچك و بزرگ، نيازها و كمبودهاى مادى و معنوى، دنيايى و آخرتى و...خويش را جبران مىنمايند، و الطاف خدا گونه سرازير و به ايشان عطا مىشود، جاى هيچ گونه ترديد و تامّل نخواهد بود...
بهترين دليل و شيواترين گفتار، بر اين ادّعاى وجود و ثبوت خارجى آن است، كه تاكنون كتابهاى بسيار پيرامون اين موضوع تدوين شده است، كه هر روز در گوشه و كنار تربتهاى پاكيزه آن بزرگوار و يا در مجالس، براى ايشان، بلكه هر چه به ايشان انتساب دارد و هر جايى كه ايشان را واسطه و وسيله به سوى حق قرار دهند، صدها و هزاران بيمار و مفلوج و گرفتار و...را نجات دادهاند و اين گونه عجائب امور و الطاف و عنايات از اين خاندان چيزى نبوده و نيست...
اصولا بازتاب خوارق عادات و توجهات و اشراقات و عنايات ولائيّه ذوات پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام از اندازه و سفارش خارج
است، به گونهاى كه هر ترديد و تزلزل را از صاحبان بصيرت برطرف نموده است.(1)
بحار ج 46 ص 31 و ج 43 ح 31 و مدينه المعاجز ص 2246.
در اين زمينه به ترجمه چند حديث اكتفا نموده و تكميل آنها را به مباحث و لائيّه، و نفوذ خواست و دانايى و توانايى ايشان مراجعه مىدهيم.
گويد از امام صادق عليهالسلام شنيدم: كه از پدران بزرگوار خويش حديث نمود كه ابى عبدالله عليهالسلام به ديدار مريض تب دار سختى رفتند، چون به درب خانه او رسيدند، تب از آن مرد برطرف شد، آن گاه فرمود:آيا به آن چه به شما به حقيقت رسيد راضى شديد، به گونهاى كه تب از شما فرار نمود، آن گاه ابى عبد الله عليهالسلامفرمود:به خدا قسم پروردگار هيچ چيز را نيافريده، مگر آن كه اطاعت نمودن او را از ما بر او امر نموده است، آن شخص گويد: ناگهان صدايى شنيدم درحالى كه كسى را نمىديدم مىگفت: «پذيرفتم» سپس حضرت به او فرمود: آيا امير مؤمنان به تو امر نكرده، كه نزديك دوستان ما نشوى؟ بلكه بر دشمنان ما و هر گناه كارى وارد شوى، تا جبران گناهانى باشد، كه او مرتكب شده است.(2)
گويد از امام زين العابدين عليهالسلام شنيدم فرمود: زنى به نام نظره از قبيله ازد بر پدرم وارد شد، پدرم به او فرمود: جهت سستى و نيامدن تو نزد ما چيست؟آن زن گفت:يابن رسول الله، به جهت بيمارى كه در
پيشاپيش سر من پيدا شده، كمتر خدمت شما مىرسم، كه اندوه و غم مرا فراوان و طولانى نموده است، حضرت به او فرمودند: پيش بيا، آن گاه نزديك آمد و حضرت با انگشت مبارك خويش، بر ريشه سفيدى سر او گذارد، كه ناگاه سياه شد، آن گاه امر فرمود: آينه حاضر نمودند و چون به آن نگريستم، سفيدى سر خود را مبدل، به سياهى يافتم و خشنود شدم، حضرت نيز مسرور گرديد.(1)
آن شخص گويد: نزد ابى عبد الله عليهالسلام بودم جوانى بر حضرت وارد شد، در حالى كه مىگريست، حضرت به او فرمودند: چرا گريانى؟ گفت: مادرم اكنون وفات نمود، در حالى كه اموال فراوان داشت، او وصيت نكرد و به من امر نمود، پيش از آن كه كارى براى وى انجام دهم، شما را آگاه سازم، آن حضرت فرمودند:بر خيزيد تا نزد آن زن رويم و همه برخواستيم، تا به در خانه زن رسيديم، آن حضرت خدا را خواند، تا آن زن زنده شود و به آن چه دوست دارد، به امر خويش وصيت كند، خداوند او را زنده نمود، ناگهان آن زن نشست، در حالى كه شهادت مىگفت،با نگاهى به امام حسين عليهالسلام گفت: اى آقاى من به منزل من داخل شويد و هر چه مىخواهيد، بفرماييد، آن حضرت در كنار زن نشست و فرمود: خدا تو را رحمت كند، وصيت خويش را بازگو، آن زن گفت يابن رسول الله براى من اموالى چنان و چنين است، كه يك سوم آن را براى شما قرار دادم، تا آن گونه كه مىخواهى، براى دوستان خويش قرار دهى، و چنان چه از مخالفان شما باشد، آن اموال را شما بگير، زيرا مخالفين شما را بر اموال مؤمنين هيچ گونه حقى نيست، ناگهان آن زن همان گونه كه در ابتدا
1) . مدينة المعاجز ص 246.
مرده بود، ميت شد، و آن پسر از حضرت درخواست نمود، تا آن حضرت بر مادر وى نماز خواند و متولى امورات او گردد.(1)
در خاتمه توجه به اين نكته نيز ضرورى است:
از آن جا كه مؤمن پاكيزه به جهت تجديد پيمان و به اشتياق فراوان، شيفته و فريفته زيارت شده است، لذا بر او لازم است، بيش از هر چيز به شكرانه اين عنايت و لطف، گوياى بزرگى و بزرگواى ايشان باشد و با تمام وجود و اخلاص، شكر گذار آن و ثناخوان الطاف شاهانه ابى عبدالله الحسين بن على عليهالسلام باشد.
لذا عمده خواسته خويش را، در اين تجديد ميثاق به صاحب ولايت و صاحب اختيار همه هستى، حجة بن الحسن العسكرى روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء قرار مىدهد، و بيش از هر چيز از پروردگار خويش، خواهان شوكت و جلالت و برپايى سلطنت و آقايى و دولت كريمه آن بزرگوار مىباشد، كه تنها خواسته صالحان روزگار همين است.
«اللّهم اَنَا نَشْكُو اِلَيْكَ فَقَدْ نَبينا وَ غَيْبَةِ اَمامِنا»
«وَ شَدَّةِ الزَّمانِ عِلَيْنا وَ وُقُوعِ الْفِتْنَ بِنا»
«وَ تَظاهر الاِْعْداءَ عِلَيْنا»
«وَ كَثْرَةِ عُدُوِّنا»
«و قلة عددنا»
1) . مدينة المعاجز ص 246 معالى السبطين ج 1 ص 69.