ghaemiyeh.com
سرشناسه : درویشانی، علی، 1353-
عنوان و نام پديدآور : بررسی توصیفی ساختار دستوری کتاب «نقض» [کتاب]/علی درویشانی؛ ویراستار حسین پورشریف.
مشخصات نشر : قم: موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، 1391.
مشخصات ظاهری : 218 ص.
فروست : مجموعه آثار کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازیقزوینی؛ 3.
شابک : دوره:978-964-493-618-0 ؛ 978-964-493-616-6
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : به مناسبت برگزاری کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازیقزوینی.
یادداشت : کتابنامه: ص. 193؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : عبدالجلیل قزوینی، عبدالجلیل بن ابوالحسین، 504-585؟ق. . نقض فضائح الروافض -- نقد و تفسیر
موضوع : فارسی -- قرن 6ق -- دستور
موضوع : فارسی -- دستور
شناسه افزوده : پورشریف، حسین، 1354 -، ویراستار
شناسه افزوده : کنگره بزرگداشت عبدالجلیل رازیقزوینی (1390 : قم)
شناسه افزوده : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث. سازمان چاپ و نشر
شناسه افزوده : کتابخانه ٬موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی
رده بندی کنگره : PIR2686/د4ب4 1391
رده بندی دیویی : 4فا5
شماره کتابشناسی ملی : 2764706
يادداشت دبير علمى.......... 7
مقدّمه.......... 13
پيشگفتار.......... 19
فصل اوّل: ويژگىها و برجستگىهاى كتاب «نقض».......... 23
فصل دوم: جمله.......... 49
فصل سوم: فعل.......... 61
فصل چهارم: اسم.......... 85
فصل پنجم: گروههاى اسمى و وابستههاى آن.......... 99
فصل ششم: ضمير.......... 113
فصل هفتم: قيد.......... 123
فصل هشتم: شبه جمله.......... 133
فصل نهم: نقشنماها.......... 139
فصل دهم: انواع وندها.......... 173
فصل يازدهم: دگرگونىِ واجها.......... 179
گزارش نهايى و نتيجهگيرى.......... 185
فهرست منابع و مآخذ.......... 193
فهرست تفصيلى مطالب.......... 197
يادداشت دبير علمى
يك. رى، يكى از كهنترين مراكز تمدّنى ايران است كه قدمت چندين هزارساله دارد و مردمان آن را قومى با تمدن و هنر پيشرفته توصيف كردهاند. اين شهر در سال 22 هجرى به دست مسلمانان افتاد و توسعهاش از آن پس آغاز شد و تا بِدانجا گسترش يافت كه پيش از حمله مغول (سال 616 ق)، آن را يكى از بزرگترين و آبادترين بلاد اسلامى توصيف و جمعيت آن را بالغ بر دو ميليون نفر گزارش كردهاند.(1)
در دوره اسلامى، رى، از سده سوم و چهارم، داراى يك حوزه نسبتا توانمند علمى شد و شخصيتهاى بزرگى را، از شيعه و اهلسنّت، در خود پروراند. عالمان و انديشمندانى چون: ثقهالاسلام كلينى (م 329ق)، ابن قِبّه رازى (ق 4)، ابن مُسكويه (م
321 - 421 ق)، ابو حاتم رازى (م 322 ق)، ابن فارِس رازى (329 - 395ق)، ابو بكر رازى (325 - 385 ق)، محمّد بن زكريا رازى (م 302 ق) و ... در اين دوره مىزيستهاند.
با افول و از رونق افتادن حوزههاى علمى بغداد و قم، رى به سرآمدِ شهرهاى علمى شيعه در آن روزگار تبديل شد و قرن پنجم و ششم، دوران بالندگى علمى رى به شمار مىرود. در اين برهه، عالمانى همچون: ابو الفتوح رازى (ق 6)، صفىالدين رازى (ق 6) صاحب كتاب تبصرة العوام، سديد الدين حمصى رازى (م 600ق) نويسنده كتاب المنقذ من التقليد، شيخ منتجب الدين رازى (504 - 585 ق) نويسنده كتاب الفهرست و قطب الدين رازى (م 696 - 766 ق) تأثيرگذار بودهاند.
1) . ر . ك: أشكال العالم، ص 146؛ عجايب المخلوقات، ص 226؛ آثار البلاد، ص 375؛ معجم البلدان، ج 3، ص 116؛ الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 58؛ تاريخ آستانه رى، ص 33.
دو. از زندگى عبد الجليل رازى، اطلاعات دقيقى در دست نيست. تنها منبع براى شناخت اجمالى او، الفهرست شيخ منتجب الدين رازى است كه معاصر وى بود و نيز كتاب نقض از خود وى كه در لابهلاى آن و به مناسبت، مطالبى را در باره خود، بازگو كرده است.
منتجب الدين، او را چنين توصيف كرده است:
الشيخ الواعظ، نصير الدين عبد الجليل بن أبى الحسين بن أبى الفضل القزوينى، عالم، فصيح، دَيّنٌ.(1)
اين تعبيرها (الشيخ، الواعظ، نصير الدين، عالم، فصيح، دَين) نشاندهنده جايگاه علمى، اجتماعى و معنوى عبد الجليل است.
آثار عبد الجليل، بنا بر كتابهاى الفهرست و نقض، عبارت اند از:
تنزيه عايشة عن الفواحش العظيمة (تأليف شده در سال 533 ق)؛
البراهين فى إمامة أمير المؤمنين (تأليف شده در سال 537 ق)؛
السؤالات و الجوابات (در هفت جلد)؛
مفتاح الراحات فى فنون الحكايات يا مفتاح التذكير؛
رسالهاى در ردّ ملحدان؛
بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» معروف به نقض (تأليف شده بين سالهاى 556 تا 566 ق).
روزگار عبد الجليل، داراى ويژگىها و شاخصههايى است كه آشنايى با آنها در شناخت عبد الجليل و كتاب او بىتأثير نيست، چنان كه از روى عناوين آثار عبد الجليل نيز مىتوان تا حدودى به اين تأثير و ارتباط، پى بُرد.
زمانه عبد الجليل، يعنى نيمه دوم قرن پنجم تا اواخر قرن ششم را مىتوان داراى چند ويژگى عمده دانست:
1) . الفهرست، منتجب الدين، ص 87.
سست شدن پايگاه خلافت در جهان اسلام و نيز در فضاى سياسى؛
رواج باطنىگرى و انديشههاى حسن صباح
اختلافات و منازعات شيعه و سنّى؛
رونق مجالس دينى با جانمايه مباحث كلامى و برگزارى مجالس مناظره؛
همانديشى دينى و تفاهم مذهبى؛
رواج زندقه و دينگريزى.
عبد الجليل، چنان كه عناوين آثارش نشان مىدهد، عالمى است حاضر در زمان كه رخدادهاى فرهنگى زمانهاش را به خوبى درك مىكند. او به منازعات مذهبى دامن نمىزند؛ بلكه با پايبندى به باورها و اعتقادات خويش تلاش مىكند آنها را به هستهاى
استوار، باورپذير و قابل دفاع، فروكاهد. لذا نخستين كتابش تنزيه عايشه است. او مىكوشد پرسشهاى مطرح در جامعهاش را پاسخ دهد و از اين رو، كتاب السؤالات و الجوابات را در هفت جلد مىنگارد. او در كتاب نقض، اتهامهاى بىجاى يك متعصّب را پاسخ مىدهد. اين كتاب، در عين حال، از گستردگى دانش و اطلاعات عبد الجليل پرده برمىدارد و فصاحت و بلاغت و شيوايى نثر او را به نمايش مىگذارد.
سه. پس از برگزارى كنگره بين المللى كلينى در بهار 1388، انديشه برگزارى كنگره بزرگداشت عبد الجليل، به صورت جدّى شكل گرفت و از آغاز سال 1389 با برگزارى جلسات شوراى عالى سياستگذارى و نيز جلسات شوراى علمى كنگره، فعاليتهاى كميته علمى كنگره آغاز شد. محصول دو سال فعاليتهاى اين كميته را در چند بند، فهرست مىكنيم:
الف. آمادهسازى مجموعه آثار كنگره (7 جلد)
كتاب نقض با ويرايش علمى جديد؛
عبد الجليل رازى قزوينى، روزگار و كتاب وى؛
شناختنامه عبد الجليل و «نقض»؛
بررسى توصيفى ساختار دستورى كتاب «نقض»؛
مجموعه مقالات كنگره (در دو جلد)؛
چكيده مقالات با ترجمه عربى و انگليسى.
ب. خبرنامه كنگره (3 شماره)
ج. تهيه لوح فشرده (DVD) از مجموعه آثار كنگره
همچنين شوراى علمى، برنامههاى ديگرى را نيز لازم و مفيد تشخيص داد كه از جهت اجرا متوقّف بر آمادهسازى كتاب نقض با ويرايش جديد بود و از اين رو، انجام يافتن آنها به پس از برگزارى كنگره موكول شد. اين كارها عبارت اند از:
بازنويسى كتاب نقض؛
ترجمه متن بازنويسى شده نقض به زبان انگليسى؛
ترجمه متن بازنويسى شده نقض به زبان عربى.
چهار. سپاسگزارى و قدرشناسى از همه كسانى كه در شكلگيرى و به ثمر نشستن اين كنگره سهم داشتند، وظيفهاى اخلاقى و دينى است. بدين سبب، با يادكرد نام افراد
و سازمانهايى كه به شكلى در آن نقش داشتهاند، كمترين وظيفه را در سپاسگزارى، به جاى مىآوريم.
الف. برگزاركنندگان
اين كنگره با مشاركت علمى، معنوى و مادّى اين مراكز به ثمر نشست كه به ترتيب حروف الفبا عبارت اند از:
آستان حضرت عبد العظيم حسنى عليهالسلام، توليت: آية اللّه محمّد محمّدى رىشهرى؛
انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين محمّد جواد ادبى؛
جامعة المصطفى صلىاللهعليهوآله العالمية، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين عليرضا اعرافى؛
كتابخانه، موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين رسول جعفريان؛
مجمع جهانى اهل بيت عليهمالسلام، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين محمّد حسن اخترى؛
مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى، رئيس: آية اللّه محمّدعلى تسخيرى؛
مركز تحقيقات كامپيوترى علوم اسلامى، رئيس: حجّة الاسلام و المسلمين حميد شهريارى؛
معاونت امور فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، معاون: جناب آقاى بهمن درّى؛
مؤسّسه علمى فرهنگى دار الحديث، رئيس: آية اللّه محمّد محمّدى رىشهرى.
يادآورى مىشود كه جلسات شوراى عالى سياستگذارى، با حضور رؤسا و مديران مراكز و نهادهاى ياد شده برگزار مىگرديد.
ب. اعضاى شوراى علمى كنگره
شوراى علمى كنگره، مركّب از شخصيتهاى علمى حقيقى و نمايندگان علمى مراكز برگزاركننده بود كه به ترتيب حروف الفبا عبارت اند از:
حجّة الاسلام و المسلمين علىاصغر اوحدى (نماينده مجمع جهانى تقريب مذاهب اسلامى)؛
جناب استاد ناصر باقرى بيدهندى (نماينده جامعة المصطفى صلىاللهعليهوآله العالمية)؛
حجّة الاسلام و المسلمين رسول جعفريان؛
جناب استاد قاسم جوادى (صفرى)؛
حجّة الاسلام و المسلمين محمّدحسين درايتى؛
حجّة الاسلام و المسلمين محمّدكاظم رحمان ستايش؛
حجّة الاسلام و المسلمين محمّد سالار (نماينده مجمع جهانى اهل بيت عليهمالسلام)؛
حجّة الاسلام و المسلمين على صدرايى خويى؛
آقاى دكتر پرويز فارسيجانى (نماينده انجمن آثار و مفاخر فرهنگى)؛
جناب استاد ميرهاشم محدّث (فرزند مير جلال الدين محدّث اُرموى، مصحّح كتاب نقض)؛
حجّة الاسلام و المسلمين محمّدمهدى معراجى؛
ج. گروه آمادهسازى آثار، شامل: حروفچينى، ويرايش، نمونهخوانى و صفحهآرايى
آقاى حسين پورشريف (ويراستار)؛
آقاى مهدى جوهرچى (نمونهخوان)؛
آقاى محمّد كريم صالحى (حروفچين و صفحهآرا).
د. گروه اجرايى كنگره
حجّة الاسلام محمّدمهدى خوشقلب (دبير اجرايى)؛
آقاى اميرحسين سعيدى صابر.
ه . مشاوران علمى كنگره
آقاى هادى ربّانى؛
آقاى محمّدهادى خالقى.
همينجا بايد از نويسندگان آثار و مقالات و اساتيدى كه در مراحل مختلف ويرايش جديد كتاب نقض، تلاش و همكارى داشتند، سپاسگزارى كرد كه البته نام آنها بر روى آثار و نيز در شناسنامه كتابها آمده است. همچنين از همه بزرگوارانى كه
در ارزيابى آثار يا دسترسى به آنها يا برقرارى ارتباطات علمى كوشش نمودند، قدردانى مىكنم و تلاش همكاران خود را در بخشهاى مختلف معاونت ادارى - مالى مؤسّسه علمى - فرهنگى دار الحديث مىستايم.
مهدى مهريزى
دبير كميته علمى
جمعه 18 فروردين 1391
14 جمادى الاُولى 1433
6 آوريل 2012
مقدّمه
محقّقان حوزه زبان و ادب فارسى، با توجّه به ديدگاه خاص خود، هركدام تعاريف گونهگونى از زبان ارائه دادهاند. از جمله محمّدرضا باطنى، محقّق معاصر، آن را بدين گونه تعريف مىكند:
زبان، مجموعهاى نامحدود از جملههايى است كه دستور زبان مىتواند بزاياند يا توليد كند. دستور (grammar) نيز به مجموعه محدود قواعدى كه مىتواند مجموعه نامحدودى جمله خلق كند، اطلاق مىشود.(1)
باطنى در جاى ديگرى مىنويسد:
دستور، در دو معناى متفاوت، ولى مربوط به هم به كار برده مىشود: يكى، به مفهوم مجموعه قواعدى است كه اهل زبان در ذهن خود فراگرفتهاند و به كمك آنها مىتوانند جملههاى تازهاى در زبان خود بگويند و جملههاى تازه ديگران را درك كنند؛ دوم، توصيف صورىِ اين قواعد ذهنى است كه زبانشناس، بر روى كاغذ براى ما به تصوير مىكشد. اين تفاوت و تمايز، مثل نقشه ساختمان است با خود ساختمان. به نوعى ديگر مىتوان گفت: دستور، يعنى تصويرى كه زبانشناس از قواعد زبان به دست مىدهد و اين، توصيفى است ازتوانشِ زبانىِ گوينده، نه از كُنش يا رفتار زبانى او؛ چون كنش زبانى، تحت تأثير عوامل غيرزبانى قرار مىگيرد و اغلب نابهسامان مىگردد. بنا بر اين براى دست يافتن به قواعد زيربنايى زبان بايد به
1) . نگاهى تازه به دستور زبان، باطنى، ص 133.
توصيف توانشِ زبانى پرداخت. از اين جاست كه گفته مىشود دستور زبان، يعنى توصيف توانش زبانى اهل زبان. براى مثال اگر كسى در حين انجام دادن يك عمل ضرب يا جمع، دچار اشتباه شود، اشتباه در انجام دادن اين اعمال است، نه در قواعد زيربنايىِ عمل.
پس به نوعى مىتوان گفت كه دستور زبان ساختارى، كار توصيف زبان را بر بنياد پيكره زبانى كه مشتى جملههاى ضبط شده باشد، قرار مىدهد. به گونهاى ديگر، مىكوشد دستور زبان را از كنش زبانى استخراج كند؛ ولى در دستور زبان زايشى، كنش زبانى، مورد اعتنا نيست و نمىتواند مبناى كشف دستور زبان باشد.(1)
خيّامپور نيز در مقدّمه دستور زبان فارسى خود مىنويسد:
مبناى هر زبان، بر اصول و قواعد مخصوصى است كه اهل زبان در محاورات خود از روى قريحه و بى آن كه خود متوجّه باشند، عموما رعايت مىكنند؛ منتها در پارهاى از زبانها اين اصول را مدوّن ساخته و دستورى براى آن به وجود آوردهاند، ولى در بعض ديگر چنين اقدامى نشده است. فرق اين دو، به اعتبار نتيجه آن است كه اگر زبانى داراى قواعد مدوّن و منظّمى باشد، مىتوان آن را به آسانى فراگرفت، و نيز چنين زبانى در سايه قواعدى كه دارد، مىتواند در برابر تحريفات و مداخلههاى ناروا - كه ممكن است از خارج، آن را تهديد كند - مقاومت كند؛ ولى زبانِ بىدستور، نه اين مقاومت را دارد، نه آن سهولت را.
اگر زبان فارسى، تا كنون دوام پيدا كرده است و بر مبانى مستحكم آن، خللى راه نيافته، فقط از داشتن فردوسى، نظامى، سعدى، حافظ و شخصيتهايى مانند آنان است كه از آثار گرانبهايشان سرمشقهاى بارزى به دست اخلاف خود سپردند. به عقيده نگارنده، در نوشتن دستور هر زبان، روش آدهلونگ (Adelung) آلمانى را بايد پيش گرفت؛ يعنى به اصول و قواعدى
1) . همان، ص 136 - 137.
كه ديگران گفته و نوشتهاند، پايبند نبود و توجّه خود را به خودِ زبان معطوف داشت، وگرنه ممكن است اشتباهاتى رخ بدهند، چنان كه دستورهايى كه تا كنون نوشته شدهاند، از اين قبيل اشتباهات، خالى نيستند.(1)
به تعبير كوآين (Quine) يك نظريه زبانشناسى بر پايه آنچه در زبان وجود دارد، همراه با سادگى قواعدى كه اين موجودى را با آنها توصيف و برونيابى مىكنيم، توضيحى است كلّى در باره آنچه خواهد توانست در زبان وجود داشته باشد، به دست خواهد داد.(2)
با توجّه به مطالب ياد شده در باره اهمّيت زبان بايد گفت كه پاسدارى از زبان فارسى، امرى ضرورى است تا پيوند عميق گذشته با حال، گسسته نشود و نسل امروز بتواند با اين ارتباط، از ميراث بزرگان زبان خود، بهرهبردارى كند.
با در نظر گرفتن اين مقدّمه، تدوين دستور توصيفى براى هر كدام از آثار ادبىِ ارزشمند به جا مانده از گذشته، در تحقّق اهداف بلندمدّت ياد شده، از اهمّيت خاصى برخوردار است. در عين حال، پرداختن به چنين موضوعى در زمينه دستور زبان، باعث گسترش سطح ارتباط با آثار پيشينيان مىشود؛ چراكه بدون آشنايى با نكات دستورى نمىتوان با زبان گذشتگان خود، به خوبى ارتباط برقرار كرد و آن را فهميد. اين نكته نيز بايد مورد توجّه قرار گيرد كه دستور زبانها يا بر اساس دستور زبان عربى
نگاشته مىشد، يا بر پايه نظريههاى زبانشناسانى كه اصل را بر قواعد و دستور زبانهاى غربى قرار مىدادند و دستور زبان مىنگاشتند. هرچند كه شايد اشتراكاتى وجود داشت؛ امّا اين كار، زمينههاى ارتباط نزديك با آثار بزرگان، همچنين حفظ ساختار زبان، به همراه جلوگيرى از نفوذ و رشد زبان بيگانه در زبان فارسى را كمتر و كمتر مىكرد.
كوروش صفوى، محقّق معاصر در مقدّمه فن دستور تراكس مىنويسد:
بر اساس مطالعات دستورى ايرانيان و سابقهاى كه از اين قوم در بررسىهاى آواشناسى، نحو، معناشناسى و ديگر موارد موجود است - كه بسيار قديمى است - و مشخّص نيست كه به چه دليل، ناگهان دستور زبان فارسى به ابزارى براى «درست نوشتن و درست گفتن» تبديل شد. گويا ميرزا حبيب اصفهانى براى نخستين بار، واژه «دستور» را براى نام كتاب مجموعه قواعد خود، در نظر گرفت. ميرزا حبيب، به دليل آشنايى با زبان فرانسه، طبقهبندى ارائه شده در كتاب خود را به نوعى، از دستورهاى آن زبان الگو مىگيرد. مثلاً اصطلاح «فرع فعل» دقيقا با وجه وصفى پريسكيانوس (participium)، تطبيق دارد كه به تقليد از فن دستور ديونوسيوس تراكس، از زبان لاتين ترجمه شده است.(1)
اين تأثيرها و سرمشقپذيرىهاى صِرف دستورنويسان، باعث شد تا كنون نتوانيم به دستور زبان واحدى، براى استفاده در حوزه آموزش و رسيدن به اهداف ياد شده برسيم.
در راستاى رسيدن به دستور زبان فارسىِ واحد، موضوع بررسى توصيفى دستور زبان، بر اساس كتاب نقض - كه از آثار ارزشمند فارسى است - ، جهت پژوهش انتخاب شد. در اين راستا، تمام جنبههاى دستورى كتاب نقض عبد الجليل قزوينى، مورد ارزيابى و بررسى قرار گرفت. براى تحقّق اين هدف، چندين كتاب دستورى، به عنوان الگو و شاخص كار، برگزيده شد و در هر بخشى با توجّه به موضوع، پس از بررسى مطالب همه كتاب ياد شده، كاملترين و بهترين آنها به عنوان اصل و الگو قرار گرفت. حاصل اين تلاش، در يك پيشگفتار، يازده فصل و گزارش نهايى و نتيجهگيرى فراهم آمد.
در پيشگفتار، ابتدا به دليل كمتر شناخته شده بودن اين اثر، به معرفى اثر، مؤلّف آن و مصحّح پرداخته شد. سپس در فصل اوّل، بررسى ويژگىهاى تاريخى - جغرافيايى،
1) . فنّ دستور، ديونوسيوس تراكس، ترجمه: كورش صفوى، ص 25 - 28.
برجستگىهاى سبكى و ارزشهاى ديگر اين اثر، مطمح نظر قرار گرفت.
فصل دوم، به دو بخش تقسيم شد كه در بخش اوّل، جملات، از جنبههاى مختلفى چون: تعدّد فعل، بيان مفهوم و مقصود، وجود و عدم فعل، و جملههاى ساده از حيث اركان و ترتيب اجزاى جمله، پرداخته شد. در بخش دوم، به بررسى جملههاى مركّب و تقسيم آن به جملههاى پايه و پيرو و همچنين، نقش جملههاى وابسته، مورد بررسى قرار گرفت.
در فصل سوم، فعل از جنبه ساختمان و ويژگىهاى آن از قبيل: گذر، وجه، معلوم و مجهول، زمان و همچنين افعال معين، افعال غير شخصى و افعال ربطى، مورد بررسى قرار گرفت. اين بخش، تقريبا گستردهترين قسمت اين تحقيق به حساب مىآيد و براى بيان مطالب، از كتاب دستور تاريخى فعل احمدى گيوى، بيشترين بهره برده شد.
فصل چهارم، به مبحث اسم، اختصاص دارد. در اين فصل، اسم از لحاظ: شمار، ساختمان، معرفه، نكره، اسم جنس و همچنين انواع مصدرها مورد بررسى قرار گرفت. در اين فصل، بيشتر از كتاب دستور زبان وحيديان كاميار، سود جُستيم.
فصل پنجم، گروه اسمى و وابستههاى آن و جايگاه وابستهها و نقشهاى آنها در جمله و چگونگى ساخت بعضى از اين وابستهها، توضيح داده شد.
فصل ششم، انواع ضماير موجود در كتاب نقض، و كاربرد آنها در جمله، بررسى و مشخص شد.
در فصل هفتم، انواع قيد از جنبه ساختمان و از جهت مفهوم، مورد بررسى قرار گرفت. در پرداختن به بخش قيد از جهت ساختمان، تلفيقى از نظريات وحيديان و فرشيدورد، اساس كار قرار داده شد و در بخش بررسى قيد از جهت مفهوم، از ديدگاههاى خيّامپور و انورى - احمدى گيوى بهره گرفته شد.
در فصل هشتم، به بررسى شبه جملهها پرداخته شد و نمونههايى از موارد موجود، بيان شد.
فصل نهم، به صورت مفصّل و گسترده، به انواع نقشنماها اختصاص يافت. در
قسمت معانى حروف اضافه و ربط، از كتاب دستور زبان خطيبرهبر و دستور مفصّل امروز فرشيدورد استفاده شد و در مجموع، مبحث نقشنما، طبق تقسيمبندىهاى دكتر وحيديان كاميار، صورت گرفت.
در فصل دهم، وندها و كلمات مشتق، شناسايى و توضيح داده شدند و در اين بررسى، نقطه نظرهاى فرشيدورد و انورى - احمدى گيوى، ملاك قرار گرفتند.
فصل يازدهم، به واجها اختصاص يافت. در اين فصل، تحوّلات واجها و تفاوت آنها با فارسى امروز در نظر گرفته شد و از آثار فرشيدورد و وفايى استفاده شد.
كتاب، با كلّياتى در باره خصوصيات دستورى كتاب نقض پايان مىپذيرد كه در واقع، نتيجهاى از يافتهها و ويژگىهاى دستورى كتاب نقض است.
در پايان، فهرستى از منابع و مآخذِ بهكار رفته در اين تحقيق، به صورت الفبايى آمده است.
گستردگى كار، اين تحقيق را از نقص و كاستى مبرّا نساخته است و مطمئنا لغزشهايى به آن راه يافته است كه از نگاه تيزبين محقّقان، پوشيده نخواهد ماند.
قبا گر حرير است و گر پرنيان *** به ناچار حشوش بود در ميان!
در خاتمه سخن، لازم مىدانم مراتب سپاس و قدردانى خود را از استاد ارجمند دكتر مستعلى ابراز كنم. همچنين از رهنمودهاى استاد دكتر اورنگ ايزدى تشكّر و قدردانى كنم كه با سعه صدر فراوانشان، هميشه راهگشاى حقير در انجام يافتن اين پژوهش بودهاند.
سپاس ديگرم از استاد فرهيخته جناب آقاى دكتر مهدى محقّق است كه انگيزه تحقيق روى اين موضوع را در ذهن من برانگيخت و در طول كار پژوهشى، همواره از نظريات صائب ايشان بهرهمند بودهام.
عبد الجليل قزوينى رازى و كتاب «نقض»
كتاب نقض يا همان كتاب بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» ، تأليف نصير الدين ابو الرشيد عبد الجليل بن ابى الحسين قزوينى رازى، از دانشمندان و عالمان امامى شهررى، در سده ششم هجرى است. وى بنا بر آورده دكتر صفا، در سال 504 ق، ولادت يافته و بعد از سال 585 ق، درگذشته است.(1)
شيخ الواعظين نصير الدين عبد الجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى رازى، عالم، مفسّر و متكلّم شيعى، از محضر اساتيدى همچون برادرش - اوحد الدين ابو عبد اللّه حسين - و همچنين امام ابو منصور مظفّر العبّادى - كه از مشاهير و اعاظم
علماى زمان خود بود - ، بهره برد. در عصر او، يكى از غُلات اهل سنّت و نواصب رى - كه حدس زده مىشود نامش شهاب الدين تواريخى شافعى باشد - ، پس از حدود بيست و پنج سال، بودن در زى تشيّع و بازگشت به اصل خويش، اقدام به تأليف مجموعهاى به نام بعض فضائح الروافض نمود.
ذكر كلمه «فضائح»، در اين جا به آن سبب است كه در دوره مناقشات مذهبى، هريك از فِرَق اسلامى مىكوشيد تا موارد ضعف فرقههاى ديگر را بنا بر نظر و طريقه خود بجويد و آنها را بزرگ و واژگونه كند.
حتّى اگر لازم مىدانست پيرايههايى نيز بر آنها ببندد و هريك از آن موارد را به عنوان رسوايى معرفى كند.
1) . ر.ك: تاريخ ادبيات در ايران، صفا، ج 2، ص 984 - 988.
پس از نگارش بعض فضائح الروافض، علماى شيعه، همگى اذعان داشتند كه شايستهترين فرد براى جوابگويى به آن، همين عبد الجليل قزوينى است و حاصل اين تعامل، به تأليف كتاب نقض انجاميد. خود او در ابتداى كتاب آورده كه:
بعد از آن چنان كه ما بر امامِ حق - ضاعف اللّه دولته - ثنا گفتهايم، او سلطان سعيد محمّد بن محمود را - قدّس اللّه روحه - ، كه تأليف در عهد دولت و حيات او اتّفاق افتاده بود، مدحى و ثنايى گفته است.(1)
عبد الجليل قزوينى، آثار ديگرى نيز به نامهاى: البراهين فى إمامة امير المؤمنين عليهالسلام،
مفتاح الراحات (الدرجات) فى فنون الحكايات، مفتاح التذكير، و تنزيه عايشه دارد كه هر چهار كتاب را پيش از كتاب نقض نگاشته است.(2)
زمان شروع نگارش نقض، به آورده خود مؤلّف،(3)در عهد سلطان غياث الدين محمّد بن محمود بن محمّد بن ملكشاه سلجوقى (م 555 ق) است و تا سال 559 ق، در آن اثر، دخل و تصرّف و حكّ و اصلاح مىنموده است.(4)
علاّمه قزوينى، حال خود را پيش از دستيابى به اين اثر، اين گونه ذكر مىكند:
تمام فصول و فقراتى را كه صاحب مجالس المؤمنين از نقض الفضائح
نقل كرده، از اوّل تا به آخر مطالعه كردم و بيش از پيش، به مندرجات اين كتاب دلكش آشنا شدم و يك بر هزار آتش شوق و حرص من بر اطّلاع از وجود اين گوهر شبچراغ در كتابخانهاى از كتابخانههاى دنيا افروخته مىشد.(5)
در جاى ديگرى نيز ارزشمندى و برجستگى اين اثر را اينگونه يادآورى مىكند:
چيزى كه در رقيمۀ كريمه، اين جانب را از هر چيز، بيشتر خوشوقت و
سراپاى وجود مرا غرق فرح و شادى و شعف نمود، خبر خبريت اثر وجودِ كتابِ بسيار بسيار نفيسِ مهمّ مفيدِ ممتّع دلكش، ضالّه منشوده چندين ساله اين حقير، يعنى مستطاب جليل القدر عظيم الشّان نادر الوجود اعزّ از كبريت احمر، بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض» تأليف شيخ جليل عبد الجليل بن ابى الحسين بن ابى الفضل قزوينى است.(1)
اين كتاب، پس از سالها، به پاىمردى على اصغر حكمت، و با تشويق و پيگيرى اساتيد بزرگوارى همچون عبّاس اقبال آشتيانى و علاّمه قزوينى - كه خود قصد چاپ اين اثر را داشتند، ولى بنا به دلايلى انجام نشد - توسط استاد بزرگوار مرحوم علاّمه
ميرجلال الدين محدّث اُرموى و با تلاش و پيگيرى بى حدّ وحصر ايشان در سال 1331 ش به چاپ رسيد. در سال 1336ش، مقدّمه و تعليقات وى بر اين اثر نيز چاپ شد؛ ولى سرانجام در سال 1358 ش، اين اثر، در سه مجلّد - شامل يك جلد متن و دو جلد تعليقات - توسط انجمن آثار ملّى، به چاپ رسيد.
ذبيح اللّه صفا در تاريخ ادبيات در ايران، آورده:
اين كتاب، نه تنها از حيث توضيح بسيارى از مبانى مذهب شيعه و تاريخ و اطّلاعات مربوط به رجال اين مذهب و علما و شعرا و مراكز تعليم و تدريس و كتابخانههاى شيعه و امثال اين مثال، كمال توجّه و عنايت است، بلكه از باب اشتمال بر بسيارى از اطّلاعات مربوط به امور تاريخى و اجتماعى زمان، از جمله كتب بسيار مهم و درجه اوّل فارسى محسوب مىشود، چنان كه نظير آن را از اين حيث در ميان كتب فارسىكمتر مىتوان يافت. مؤلّف در اين كتاب، هر جا از قول صاحب كتاب بعض فضائح الروافض نقل كرده و آن گاه به ردّ آن پرداخته است. شيوه نگارش عبد الجليل در اين كتاب هم از جمله وجوه امتياز آن شده است؛ زيرا كتاب نقض با انشايى بسيار روان و پخته و در عين حال عالمانه و استوار و مستدلْ نوشته شده است.
1) . همان، مقدّمه مصحّح، ص يازده.
در پارهاى از موارد اين كتاب، شيوه بيان وعّاظ - كه نثرى شبيه به نثر مسجّع، و يا بهتر بگوييم، از قبيل نثر موزون است - ، به كار رفته است؛ ولى اين گونه موارد، كمياب اند، اگرچه لحن نويسنده كتاب، بر اثر استدلال و استشهاد به احاديث و اخبار و روايات، در برخى موارد خشك است؛ امّا در پارهاى موارد هم - كه در راه دفاع از همكيشان خود گرمرو مىشود - ، نَفَسى مؤثّر و كلامى جالب و دلانگيز مىيابد. بر روى هم رفته، كتاب نقض از جمله متون خوب نثر پارسى در قرن ششم هجرى و در زمره كتب درجه اوّل آن قرن است.(1)
مبحث مهم ادّعاهاى گوناگون نحلهها و فرقههاى مختلف، در مباحث كلامى، در طول تاريخ مطرح بوده و هست كه اين امر، هرچند در اصل، ادّعا و جواب ادّعا بوده، ولى باعث ايجاد كتابهايى بسيار ارزشمند و مؤثّر شده است. از اين جمله مىتوان به فهرست عظيم كتب شيعه، يعنى فهرست الذريعة شيخ آقا بزرگ تهرانى اشاره كرد، كه فهرست 25 جلدى، از آثار تأليفى شيعه است كه شرح آن در زندگىنامه شيخ آقابزرگ تهرانى آمده است.(2)
درآمد
كتاب نقض، موسوم به بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»، تصنيف
عبد الجليل قزوينى رازى، يكى از مهمترين متون كلامى شيعه است كه به زبان پارسى، نگاشته شده است و ردّى است بر كتاب بعض فضائح الروافض، كه در آن كتاب، اصول و فروع و افكار و كردار شيعيان، به باد استهزا و ناسزا گرفته شده بود. كتاب نقض، علاوه بر جنبه دينى و كلامى، در ادبيات فارسى نيز از اهمّيت خاصى برخوردار است؛ چه در آن، تنها مسائل علم كلامْ مورد بررسى و تعمّق قرار نگرفته است؛ بلكه بسيارى از امور زندگى مردمِ آن روزگار از زشت و زيبا و هنجار و ناهنجار، منعكس شدهاند. اين كتاب در حقيقت، آيينهاى است از روش زندگانى و افكار و كردار مردم رى و ايران مركزى در سده ششم هجرى، و كارنامهاى است از مدنيت و فرهنگ چند سده اين مرز و بوم؛ چه تازه نيمقرن از تأليف اين كتاب گذشته بود كه اقوام خونخوار و ويرانگر تاتار، از دشتهاى آسياى مركزى به سوى سرزمينهاى آباد و مهد تمدّن بشرىِ اين سوى عالم سرازير شدند، و در كوتاه زمانى، بود و نبود ما را نابود ساختند.
گرچه پيش از آنان نيز قبايل ويرانگر ديگرى نظير غزنويان و خوارزمشاهيان و غير آنان بر ما تاختند و به نوبه خود تا توانستند كشتند و نابود كردند و به تعبير عطاملك
جوينى: «آمدند و كندند و سوختند و كشتند و بردند و رفتند».(1)
به هرحال اين كتاب - كه تا اندكى پيش از آن كه اين بلايا بر سر ما فرود آيد، تأليف شده - ، برحسب معمول مىبايست چون ديگر گنجهاى علمى و ادبى ما دستخوش بوار و نابودى مىگرديد؛ امّا با آن كه چند قرن در محاق غيبت بود و گمان مىرفت كه
1) . گزيده «تاريخ جهانگشا»ى جوينى، شعار، ص 84.
نابود شده، خوشبختانه از گزند حوادث روزگار مصون ماند و اكنون در دست ماست.
در آن روزگاران و خصوصا در سدههاى ششم و هفتم هجرى، پيروان مذاهب و گروههاى مختلف اسلامى، با قلم و زبان و متأسفانه در برخى موارد با شمشير، به جان يكديگر افتاده، خون يكديگر را مىريختند و گرچه اختلاف فكرى براى رسيدن به راه درست، رحمت است، با اين حال، شدّت تعصّب و جهالت، اختلاف فكرى را در موارد بسيارى به جنگ و خونريزى مبدّل مىكرد. سرزمين ما پُر است از ميدانهاى نبرد و خونريزى كه گذشتگان ما از روى بىخردى برپا نمودند؛ و اگر چنين فضاى آكنده از دشمنى و كينهتوزى بر ما چيره نشده بود، بىشك به آن آسانى، حملات تاتار و صليبيّون، ما را از پا در نمىآورد.
همان طور كه گفته شد، تأليف كتابهاى كلامى و عقيدتى در آن چند سده، افزونى يافت، و اين گونه برخوردهاى فكرى در مناطق گوناگون، رنگ مخصوص به خود گرفت. مسلمانان در پىِ آشنايى يا برخورد بيشتر با ملل غير اسلامى، كتابهايى در ردّ
و ابطال اديان ديگر (نظير يهود و مسيحيت) تأليف نمودند.(1)اين مباحث در شهرها و مناطق مسلماننشين، بين گروهها و فِرَق مختلف مسلمان درگير بود. پُر واضح است كه اختلاف عقيدتى تا آن جا كه اصولى و بر مبناى حقطلبى باشد، سازنده و مفيد است، و محصول آن، بسيارى از كتب ارجمند كلامى است كه از جمله افتخارات ما به حساب مىآيند؛ ولى متأسّفانه چنان كه گفته شد، حتّى بسيارى از مردم اهل فضل، در اثر شدّت تعصّب و جهالت، اختلافات فكرى را دامن مىزدند تا آن جا كه به خونريزى و كُشتار و آتش زدن و ويران كردن سرزمينهاى فراوانى منجر مىشده است كه مستندات تاريخى فراوانى از اين مطلب، به عنوان شاهد مثال، در كتاب نقض نيز آورده شدهاند.
به هر روى، اين اثر نفيس، مزاياى بىشمارى دارد كه باعث شد در فصلى جداگانه و هر چند مجمل، به بررسى و ارائه اين ويژگىها (شامل برجستگىها و ويژگىهاى
1) . ر.ك: تاريخ الأدب العربى، فروخ، ج 3، ص 148 - 149.
سبكى، تاريخى و جغرافيايى و...) پرداخته شود كه عبارت اند از:
ويژگىها و ارزشهاى تاريخى - جغرافيايى؛
ويژگىها و ارزشهاى ادبى؛
تفاوت سبكى نثر بعض فضائح الروافض با نثر نقض.
ويژگىها و ارزشهاى تاريخى - جغرافيايى
هدف اين بخش، پرداختن به زمينههاى تاريخى و جغرافياى كتاب نقض است. هرچند كه ذبيح اللّه صفا به صورت گذرا به برخى ارزشهاى تاريخى و جغرافياى كتاب اشاره كرده، با اين حال براى دستيابى به ارزش اثر، پرداختن بيشتر به آن، لازم و
ضرورى مىنمايد. بايد يادآور شد كه محتواى اين اثر، معارضه و محاجّه اهل سنّت و شيعه است و همان طور كه مىدانيم تا كنون نيز آثارى فاخر در اين زمينه همچون نهج الحق علاّمه حلّى (648 - 726 ق) و احقاق الحق قاضى نور اللّه شوشترى (م 1019ق) و بسيارى ديگر نگاشته شدهاند؛ ليكن برجستگىها و مزاياى بسيارى كه متن اين اثر در اختيار پژوهشگران حوزههاى تحقيقىاى چون: تاريخ، جغرافى، مردمشناسى، جامعهشناسى و دين و ديگر زمينهها قرار مىدهد، اين اثر را در كنار آن آثار، جاى داده
است. نكته بسيار مهمّى كه حتما بايد به آن توجّه داشت، اين است كه از آن جا كه فلسفه وجودى اين اثر، استدلال و پاسخ در باب مسائل اعتقادى است، پس در بسيارى از موارد، چه ادّعايى كه طرح شده و چه پاسخى كه ارائه گرديده، در مظان سَلب و ايجاب علمى و تاريخى اند؛ ولى هدف ما، اشاره به بخشهايى از تاريخ است كه از ميان اين سؤال و جوابها مىدرخشند و خودنمايى مىكنند. برجستگىهاى تاريخى - جغرافيايى كتاب نقض را به بخشهايى زير مىتوان تقسيمبندى كرد:
الف. نام شهرها، آبادىها و مكانها يك. كاربرد شكل قديم اسامى شهرها و آبادىها
1) . مينودر يا باب الجنّه، گلريز، ج 1، ص940. مؤلّف كتاب مينودر، اين ده را از دهات الموت، آورده است.
بقاع كه إلاّ شيعه نباشند، نخواندندى. (ص77)
برَزاد [فرزاد يا فرحزاد؟]:(1)بايستى كه اين مُلحدى برداشته بودندى و ايون (اوين؟) }ونك{ و كن و برَزاد خراب كرده بودندى. (ص 421)
صومعهچرا [: صومعهسرا؟] و كوه سندلان [: كوه سبلان]: از ولايات به زيارت آن مُغ مىشوند يا به كوه سندلان باشد يا به صومعهچرا يا به اردبيل... . (ص 578)
گُرپايگان / جربايقان [: گُلپايگان؟]: بزرگان دهستان و مؤمنان جربايقان و امينان استراباد... (ص437)؛ در نواحى اصفاهان و كَرَه و گُرپايگان و ديه به ديه مىگشتى... . (ص 301)
مَرج [: داى مرگ/ داى مَرج(2)]: امير يرنقش بازيار، مقدّمه لشكر بغداد بود وخوارزمشاه، مقدّمه لشكر سلطان بود. به مَرج به يكديگر پيوستند. (ص382)
مژدغان [: مزدعان/ مزدقان(3)]: اگر شيعيان به ساوه و مژدغان زبون باشند، همه مجبّران و ناصبيان در بلاد مازندران، زبون باشند. (ص 622)
وروجرد/ بروگرد [: بروجرد]: بپرسد از مردم وروجرد تا بداند شبهتى بنماند. (ص 119)
دو. ذكر نام محلّهها، مساجد، مدارس، كتابخانهها، دروازهها و ديگر مكانها
ذكر اين مكانها، بخصوص مساجد و مدارس، بسيار قابل توجّه است؛ چراكه مؤلّف در بخشى از كتاب، به تفصيل، اين مكانها را مقدّمه و محملى براى استدلال خويش آورده و اين استدلال، منبع خوبى براى درك چگونگى شرايط پايهگذاران حكومتها، كثرت علما و نوع فعّاليتهايشان، ذكر مكان جغرافياى در شهر و...
1) . نقض، حواشى ص 421 - 422. به آورده صاحب معجم البلدان، فرزاد، شهرى از حوالى رى بوده است.
2) . همان، حواشى ص 382. مراد، موضعى است در نزديكى همدان معروف به «داى مرگ» و ابن اثير به شكل «دايمرج» آورده است.
3) . همان، حواشى ص 622. ياقوت حموى در معجم البلدان آورده: «شهركى معروف است ميان رى و ساوه و جماعتى از اهل علم را بيرون داده است و همچنين شهر كوچكى از شهرهاى قهستان».
است. اكنون برخى از اين مكانها را يادآور مىشويم:
باروى شهر رى و قم و مسجد عتيق قم: امير ابو الفضل عراقى در عهد سلطان طغرل كبير، مقرّب و محترم بود، و باروى شهر رى و باروى قم و مسجد عتيق قم و منارها فرمود، و مشهد و قبّه ستى فاطمه بنت موسى بن جعفر عليهاالسلام او كرد و خيرات بى مر كه به ذكر همه كتاب بيفزايد. (ص 219)
جامع جديد (رى): در آن تاريخ كه سرهنگ ساوتكين، جامع جديد مىكرد براى اصحاب الحديث كه ايشان را در رى، مسجد آدينه نبود. (ص 35)
جامع سرهنگ، جامع طغرل و جامع عتيق (رى): خواجه امام بومنصور حفده - كه در اصحاب شافعى، معتبر و متقدّم است - ، به وقت حضور او به رى ديدند كه روز عاشورا اين قصّه بر چه طريق گفت و حسين را بر عثمان، درجه و تفضيل نهاد و معاويه را باغى خواند در جامع سرهنگ و قاضى عمده ساويى حنيفى - كه صاحب سخن و معروف است - ، در جامع طغرل با حضور بيست هزار آدمى، اين قصه به نوعى گفت و اين تعزيت به صفتى داشت از سربرهنه كردن و جامه دريدن كه مانند آن نكرده بودند و مصنّف كتاب اگر رازى است ديده و شنوده، و خواجه تاج اشعرى حنيفى نيسابورى، روز عاشورا بعد از نماز در جامع عتيق ديدند كه چه مبالغت كرد. (ص372 - 373)
جامع عتيق همدان: مملكت و پادشاهى عضد الدّوله، خود معروف و مشهور است، و خيرات بى مر كه فرموده است و هنوز باقى است، چون مَصانع راه باديه و مشهد امير المؤمنين على عليهالسلام، بند پارس و بيمارستان بغداد با عدّت و آلت و اوقاف، و جامع عتيق به همدان كه دار الملك سلاطين است. (ص 214)
جامع قزوين: ... به گوش خواجه بونصر رسيد درخواست از امير، و روز آدينه در جامع قزوين با حضور صدهزار مرد سخن گفت و تقرير مذهب كرد و همه، مدهوش و متحيّر شدند و به سلامت باز آمد. (ص 452)
خانقاه امير اقبالى و خانقاه على عثمان: و خانقاه امير اقبالى، نه در عهد كريم غياثى
كردند؟ و خانقاه على عثمان كه پيوسته منزل سادات عالم زاهد متديّن بوده است، در
آن جا نماز به جماعت و ختم قرآن متواتر و مترادف باشند. (ص 35 - 36)
خانقاه زنان (ريان/ رييان؟) [مدرسه سادات كيسكى]: دگر مدرسهاى ميان اين دو مدرسه (مدرسه سيّد تاج الدين و مدرسه شمس الإسلام) است كه تعلّق به سادات كيسكى دارد كه آن را خانقاه زنان گويند و مصلحان در او مقيم باشند. (ص 35)
[درِ] فيلسان و درِ شهرستان و درِ كنده: شيرمردان فيلسان باشند و سپاهسالاران درِ غايش و سادات درِ زامهران و جوانمردان درِ مصلحگاه و معتقدان درِ رشقان و... چون قماربازان درِ كنده و سوّاسان پالان گران و خركولانباطان و خردزُدان درِ شهرستان و كره. (ص 437 - 438)
دروازه جاروب بندان: و مدرسه خواجه امام رشيد رازى، به دروازه جاروب بندان. (ص 36)
سراى ايالت (قزوين): در سراى عميد ابو المعالى شيرزادى شيعى به مواجهه بر وى به حجّت الحاد درست كردند و بعد از آن در سراى ايالت به قزوين. (ص 126)
عيالاناباد (رى): پدرش بوصابر المنجّم خواندندى كه دعوى نجوم كردى و مادرش زنكى جادو بود. اصلش از بابل نامش عيالانه كاهنه، ولادتش به دِهى از نواحى رى كه عيالاناباد خوانند. (ص 305)
قبّه موسويان (قم): احمد بن موسى بن محمّد التّقى عليهالسلام را نوازش كرده بود و مال و نعمت و خِلعَت فرستاد تا او ساكن قم شد و آن جا مدفون است در قبّه موسويان، و رضويان قم همه از نسل وى اند. (ص 305)
قطب روده و برشته نرصه و...: مناقبخوانان در قطب روده و به رشته نرصه و سرِ بليسان و مسجد عتيق همان خوانند كه به درِ زادمهران و مصلحگاه. (ص 74)
قلعه ارژنگ: در عهد سلطان سعيد مسعود رحمهالله از قلعه ارژنگ بانگ مىكردند. (ص528)
كاروانسراى كوشك: خواجه محمود حدّادى حنيفى و غير ايشان در كاروانسراى كوشك و مساجد بزرگ، روز عاشورا چه كردهاند؟ (ص 372)
كُتُبخانه رى و...: كتب شيعه اصوليه ظاهر و باهر است و بيرون آن كه در سراهاى
ايشان باشد نسختهاى بسيار در كُتُبخانههاى بلادِ اسلام نهاده است. به رى در كتبخانه صاحبى، و به اصفهان در كتبخانه بزرگ، و به ساوه در كُتُبخانه بو طاهر خاتونى و به همه شهرهاى عراق و خراسان معروف و مشهور. (ص 18)
مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد] كيكى] كيسكى (رى): مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى رحمهالله به كلاه دوزان كه مبارك شرفى (شرقى؟) فرموده است و قُرب نود سال است كه در آن جا ختمات قرآن و نماز به جماعت هر روز پنج بار، و مجلسِ وعظ هريك هفته دو بار و يك بار، و در اين مدرسه، موضعِ مناظره و نزول مصلحان در آن جا كه مجاوران اند از اهلِ علم و زهد و سادات و فقهاى غريب كه رسند و باشند، و معمور و مشهور است نه در عهدِ طغرل بزرگ سقاه اللّه [رحمته ]كردند؟». (ص 34)
مدرسه شمس الإسلام حسكا بابويه (رى): و در آن جا مدرسه شمس الإسلام حسكا بابويه [از فقهاى قرن 4و5 ق] كه پير اين طايفه بود كه نزديك سراى ايالت است و در آن جا نماز به جماعت و قرائت قرآن و تعليم قرآن كودكان را و مجلسِ وعظ و طريقِ فتوا و تقوا ظاهر و معيّن بوده است و هست. (ص 34 - 35)
مدرسه فقيه على جاسبى (رى): مدرسه فقيه على جاسبى به كوى اصفهانيان كه خواجه اميرك فرموده است كه بدان تكلّف، مدرسهاى در هيچ طايفهاى نيست و سادات دارند و در آن جا مجلسِ وعظ و ختمِ قرآن و نماز به جماعت باشد نه در عهدِ سلطان سعيد ملكشاه فرمودند؟ در آن تاريخ كه سرهنگ ساوتكين جامع جديد مىكرد براى اصحاب الحديث كه ايشان را در رى مسجد آدينه نبود. (ص 35)
مدرسه خواجه عبد الجبّار مفيد (رى): مدرسه خواجه عبد الجبّار مفيد كه چهارصد مرد فقيه و متكلّم در آن مدرسه درس شريعت آموختند نه در عهد مباركِ ملكشاهى و روزگار بركيارق - رحمة اللّه عليهما - كردند؟ و اين ساعت معروف و مشهور است به درس علوم و نماز به جماعت و ختمِ قرآن و نزولِ اهلِ صلاح و فقها، همه به بركات شرف الدين مرتضى مقدّم سادات و شيعه است. (ص 35)
مدرسه خواجه امام رشيد رازى (رى): مدرسه خواجه امام رشيد رازى به دروازه
جاروب بندان كه زيادتر از دويست دانشمند در وى درس اصول دين و اصول الفقه و علمِ شريعت خواندند كه علاّمه روزگار خويش بودند، نه در عهد دولت سلطان سعيد محمّد رحمهاللهكردند؟ و هنوز معمور و مسكون و در آن جا درس علم مىرود و هر روز ختمِ قرآن و منزلِ مصلحان و فقهاست و كُتبخانه دارد و به همه انواع مزيّن است. (ص 37)
مدرسه سيّد زاهد بُلفتوح (رى): مدرسهاى به دروازه آهنين كه منسوب باشد به سيّد زاهد بُلفتوح هم در عهدِ دولت سلطان ملكشاهى كردهاند؟! (ص 35)
مدرسه كوى فيروز (رى): مدرسه كوى فيروز، نه در عهد اين سلطان (ملكشاه) كردند؟! (ص 35)
مدرسه شيخ حيدر مكّى (رى): مدرسه شيخ حيدر مكّى به در مصلحگاه، نه هم در عهدِ سلطان محمّد رحمهالله كردند؟ (ص 37)
مدارس جامع (رى): در همه شهرهاى اسلام، جامع دو سه باشد، مثلاً شهر اعظم در عالم، يكى رى است و در او جامعى بِروده هست از آن اشعرىمذهبان، و مسجد طغرل است از آنِ حنيفيان محض بى خيانت، و مساجد عتيق سه گانه كه ديالم شيعه كردهاند گويند: يكى از آنِ حنيفيانى (حنفيانى) است كه مذهب نجّار مىگويند... (ص 551 - 552)
مدرسه شيخ عبد الجليل رازى (صاحب نقض): مرا در شهور سنه خمسين و خمسمائه به روز آدينه به مدرسه بزرگ خود نوبت مجلس بود. (ص 137 - 138)
مدارس جامع: در همه شهرهاى شيعت اين نماز برقرار و قاعده هست و مىكنند با خطبه و شرايط چنان كه در دو جامع به قم، و به دو جامع به آوه، و يك جامع به قاشان، و مسجد جامع به ورامين، و در همه بلاد شام و... . (ص 395)
سه. ذكر مكانهايى خاص
خوابه و نرمين و سروهه: رؤسا و مصلحان ورامين، و شبخيزان نرمين و سروهه و معتقدان خوابه، و ملوك اصپهبدانِ سارى و... . (ص 437)
كندان: چون از كندان و سيستان و اسفيدان و جاجرم باشند... . (ص 124)
درِ مصلحگاه (مصلّى گاه، مصلحكان): كوى مجاهر به درِ مصلحگاه به پدرش بازخوانند كه رازى بود. (ص 250)
درِ زامهران و درِ غايش: و سپهسالاران درِ غايش، و سادات درِ زامهران و جوانمردان درِ مصلحگاه و... . (ص 437)
درِ كنده: ... طرفهتر آن است كه گمان مىبرد... رندان درِ كنده و قدان پالانگران... . (ص278)
طاقِ باجكى (ناجكى): امير قجقرشان به طاقِ باجكى برآويخت. (ص 118)
طاقِ باجگر: بايد كه بدان هنگامهها مىرود به زير طاق باجگر و صحراى درِ غايش. (ص 67)
چهار. توصيف شهرها
اين توصيفات، شامل بيان ويژگىهاى معمارى، تاريخى و اجتماعى و همچنين جايگاه و مأواى گروه يا فرقه خاص بودن است. البته بايد يادآور شد كه برخى از آنها، مواردى ادّعايى به شمار مىروند و سعى ما در اين جا ذكر آنهايى است كه تاريخى و مستندتر به نظر مىرسند:
قبول... و اخبار كه در فضيلت قم و اهل قم از رسول و ائمّه روايت شده است، بى نهايت است. (ص 196 - 198)
توصيف شهر كاشان: و كاشان بحمداللّه و منّه، منوّر و مشهور بوده است هميشه و بحمداللّه هست به زينت اسلام و نورِ شريعت و قواعدِ آن از مساجد جامع و مساجد ديگر با آلت و عُدّت و مدارسِ بزرگ، چون مدرسه صفويه و مَجديه و شرفيه و عزيزيه، با زينت و آلت و عُدّت و اوقاف و مدرّس چون سيّد امام ضياء الدين ابو الرضا فضل اللّه بن على الحسنى، عديم النّظير در بلاد عالم... و در وى مُصلحان بى مرو حاجيان بى عدد، و عمارتِ مشهدِ امام زاده على بن محمّد الباقر به باركرز است كه مجد الدين فرموده است. (ص 198 - 199)
توصيف شهر آبه: امّا شهر آبه، اگرچه شهرى است به صورتْ كوچك، بحمداللّه و منّه، بقعه بزرگوار است از شعارِ مسلمانى و آثار شريعتِ مصطفوى و سنّتِ علوى در جامع معمور كبير و صغير با جمعه و جماعات و ترتيب عيدين و غدير و قدر عاشورا و برات و ختماتِ قرآن متواتر، و مدرسه عزّ الملكى و عربشاهى، معمور به آلت و عُدّت، مدرّسان چون سيّد ابو عبد اللّه و سيّد ابو الفتح الحسينى عالمان باوَرَع، مجالس
علم و وعظ متواتر، مشاهد امامزادگان عبد اللّه موسى و فضل و سليمان اولاد موسى كاظم منوّر و مشتهر... . (ص 199)
پنج. ذكر شهرها و مذاهب رايج و غالب در آنها
بىشك مىدانيم كه آگاهى از اين كه در هر شهرى، چه مذهب و يا فرقهاى برترى دارد، براى پژوهشگر، لازم و مفيد است. با نگاهى به نقشه رى قديم و تقسيمبندى آن شهر، ملاحظه مىشود كه به سه بخش: شيعهنشين، حنفيان و سنّىنشين، تقسيم شده بود.
اينك نمونههايى از كتاب نقض را مىآوريم:
در هيچ شهرى كه رافضيان غلبه دارند... چون قم و كاشان و آبه و ورامين و سارى و ارم كه قرينه الموت است و خير العمل، آشكارا گويند... . (ص 194)
هر طايفهاى و مذهبى، هم غالب باشند و هم مغلوب... اين مخصوص نباشد به مذهبى و طريقى، آن عامّ است در همه طوايف باشد تا اگر شيعيان به ساوه و مژدقان زبون باشند همه مجبّران و ناصبيان در بلاد مازندران زبون باشند. (ص 194 - 198)
اكثر بلادِ جيلان و جبال ديلمان و بعضى از بلاد مغرب [را] هم زيديان دارند و خطبه و سكّه به نام ائمّه خود كنند... از بلاد خوراسان از نيسابور تا اوژكند و سمرقند و حدودِ بلاد تركستان و غزنين و ماوراء النهر، همه حنيفى باشند يك رنگ و به توحيد و عدل خداى و به عصمتِ انبياء گويند و به منزلتِ اهل البيت، مُقرّ و به فضلِ صحابه، معترف و مُقرّ و جزا بر عمل گويند، و به خوارزم معتزليانِ عدلىمذهب باشند و به فقه، اقتدا به امام بوحنيفه كنند و در اصول، مذهبِ اهل البيت دارند مگر در دو مسئله
امامت و وعيد كه خلاف كنند و در بلاد عراق حنيفى باشند غلبه آن جا دارند. آنگه بلادِ
آذربيجان تا به درِ روم و همدان و به اصفهان و ساوه و قزوين و مانند آن، همه شافعىمذهب باشند بهرى مشبّهى، بهرى اشعرى، بهرى كُلاّبى، بهرى حنبلى. آنگه در حدود لرستان و ديار خوزستان و كَرَه و گرپايگان و هروگرد و نهاوند و آن حدود، اغلب مشبّهه و مجسّمه باشند، ... آنگه در ولايت حلب و حَرّان و كوفه و كَرخ و بغداد
و مشاهد ائمّه و مشهدِ رضا و قم و قاشان و آوه و سبزوار و گُرگان و استراباد و دهستان
و جربادقان و همه بلاد مازندران و بعضى ديار طبرستان و رى و نواحى بسيار از وى، و بعضى از قزوين و نواحى آن، و بعضى از خرقان، همه شيعىِ اصولى و امامتى باشند... . (ص 458 - 459)
شش. ذكر مشاغل و مشاغل منتسب به برخى شهرها
كفشگران در غايش، دبّاغان آوه، و... كياكان سارى و ارم. (ص 436)
جولاهگان ورامين و... خربندگان سبزوار و سرهنگان آبه... . (ص 593)
دبّاغان نهاوند و بياعان اصفهان و خارجيان كره... . (ص 87 - 88)
اين از ما نسزد و خداى تعالى اين كى روا دارد و تو را كه پدرت گلگيرى كردى، در آتشكدههاى گبركان آورد. (ص 583)
محمّد دندان و سعيد قدّاح و بوزكريا شيرهفروش، سخن در ميان نهادند. (ص 302)
اسناد و اخبار از پاچهفروش و رسنتاب و جواليقى و حلاّج و شانهتراش مىبرد. (ص 44)
ب. يادكرد اطّلاعاتى از حوادث و مستندات تاريخىِ مهم يك. حوادث و وقايع تاريخى
چند را از اين مناقبيان رافضى، زبان ببريدند و در سارى، خاتون سعيده سلقم بنت ملك شاه (485 - 465ق) رحمهالله - كه زن اصفهبد على بود - ، بو طالب مناقبى را زبان بفرمود ببريدن كه اندر آن بيشه گريخته و هجو صحابه پاك و قدحِ زنان رسول خداى مىخواند. (ص 108)
تا مُلكِ مازندران به رستم بن شهريار[حكومت از 449 - 396 ق] افتاد، بيست و هفت هزار مرد ملحد - كه در حدِّ اعتبار و التفات اند - ، به تيغ او كشته شدند بيرون از آن گروه كه به قتل ايشان التفات نباشد. (ص 110 - 111)
و بدان جا انجاميد كه مقتدر [282 - 320ق] خليفه را بكشتند و چهار هزار ملحد و رافضى را بكشتند و بياويختند؛ و بهرى را آتش درزدند و بادشان بنشست و هميشه چنين بوده است. (ص 101)
بو طاهر جَنّابى [م332ق] و بو سعيد جَنّابى، با آن لشكر بى منتها به مكّه راندند و به روز عرفه در عرفات، سى و هفت هزار مرد را از حاجيان بكشتند، و خلايقى خود را در آن چاهها افكندند، و سه روز، مكّه به غارت دادند و حجر الأسود بكندند و به مصر بردند و بيست و سه سال ببرده بود[ند]. (ص 88)
تاج الملك، رافضى بود، پارهپارهاش بكردند و آوازه ملحدىاش برآمد، سعد الملك [وزير محمّد بن ملكشاه كه در سال 500 ق عزل شد] بود كه سلطان محمّدش
برآويخت رافضى بود... مجد الملك قمى بود كه پاره پارهاش بكردند رافضى بود... . (ص 117)
دو. مستندات و اطّلاعات تاريخى
رافضى بر سنّت مصريان رَوَد و دو روز پيش، نيّتِ ماه رمضان بكند، و چون دو روز به عيد مانده باشد، افطار كند، و به مصر همچنين كنند و به جدول روزه دارند، و عيد، يك روز پيشتر كنند مخالفت آل عبّاس را. (ص 568)
اتفاق است كه آل رسول، هر دو رايت داشته است، سپيد به على داد و سياه به عبّاس، و آل على، سپيد دارند هنوز، و آل عبّاس، سياه دارند و گر بدان كه رايت سپيد،
ملحد برگرفت باطل شد، مجسّمه و مشبّهه همه سياه دارند. (ص 414)
عوام را عادت نباشد عَلَم داشتن، و ملوك شيعت سبز و سفيد و از هر لونى دارند مگر سياه كه شِعار وُلد العبّاس است و چون خلفا دارند، دگران چگونه مشابهت كنند؟ نبينى كه ملوك و آل سلجوق اگر صد هزار مرد جمع كنند، رايت سياه در آن لشكر نباشد، سبز و زرد و سرخ دارند تا فرق باشد ميان خلفا و غير خلفا... ! (ص 560)
عمرو بن الحجّاج كه ميمنه لشكر كوفه داشت، او بود كه در حرب صفّين، طلايهدار على بود و رئيسى بود مُطاع در لشكر على، و عمر سعد، كه امى سپهسالار بود - ، روزِ حربِ صفّين با پسر عمّش هاشم المرقال بن عتبة بن ابى وقّاص، ميسره سپاه على داشتند، و شِمر ذى الجوشن - كه سر حسين بُريد - ، صاحب وضوى على بود و او را على به رسالت به معاويه فرستاده بود؛ زيرا كه خطيبان على بودند تا در اهل
شام تقرير كنند كه معاويه، خلافت را نشايد... خولى بن يزيد - كه سرِ حسين به شام بُرد - صاحب سلاح على بود و سنان بن انس نخعى - كه انباز بود با شِمر در كشتن حسين - ، برادرزاده مالك اشتر بود و... .(ص 360 - 361)
بدان حد كه به يك دفعه، او را مصادره كردند، دوازده بار هزارهزار دينار (!) از وى گرفتند برقرار، بيرون از آن كه از سراهايش به غارت برگرفتند تا بدان حد كه هزار و
صد (/ پانصد) رطل كافور رباحى و هفت هزار نافه مشك بيرون از زرينه و سيمينه و فرش و غير آن، مستهلك برگرفتند و چهارپاى را خود قياس نه، و در اين پنج سال كه او وزير بود، سه بار همچنين مصادرهاش مىكردند (!) و سراهايش به غارت مىدادند و باز خلعتش مىدادند و با سرِ كارش مىفرستادند. (ص 87 - 88)
همان طور كه در بخش پيش نيز اشاره كرديم، براى جلوهگرىِ هرچه بيشتر اين اثر برجسته، بررسى زمينههاى مختلف اين كتاب، همچون حوزه دين و كلام اسلامى، اديان و نحلهها و... ضرورى است كه ما در اين مجال كوتاه، تنها با پرداختن به مسائل و ارزشهاى ادبى، كار را به پايان مىرسانيم.
در كتاب نقض، بجز مسائل دستورى - كه موضوع اصلى كتاب است و به طور مفصّل اراده شده است - ، برجستگىهاى ادبى و ويژگىهاى سبكشناسىاى نيز وجود دارد كه در ادامه، به بررسى آنها خواهيم پرداخت.
الف. به كار بردن جملهها و تركيبات عربى يك. استفاده از كلمات و تركيبات عربى
كاربرد جملههاى عربى، به منظور استشهاد به كلام خدا و حديث يا سخن بزرگان در اين دوره، امرى متداول بوده است؛ امّا استعمال جملههاى عربى در ادامه جملههاى فارسى، از جمله ويژگىهاى نثر مترسّلان به شمار مىرود و در كتاب نقض، هم به دليل تاريخى و هم به خاطر جوهره كلامى و استدلال دينى داشتن اثر، از تركيبات و اصطلاحات عربى، فراوان استفاده شده است كه بعضى از آنها را بيان مىكنيم.
در حال، قدم در راهِ فرمان نهادم و بعد از استخاره تقرّبا إلى ربّ العباد و وسيله و ذخيره ليوم المعاد شروع افتاد. (ص 6)
آن امام مفترض الطاعه كه به فضل و علم و عصمت از اهل زمانه خود مخصوص است. (ص 6 - 7)
سپاس خداى را به خلق آسمان و زمين و مافيهما و مابينهما و خلقتِ ما از خاك تيره و نطفه مرده. (ص492)
خواجه در اين منع، مأثوم و مُخطى و مستحقّ لعنت و عقوبت. (ص 105)
بدين سخن قلة التفات اولىتر؛ كه عقل بر وى مىخندد. (ص 55)
از اصلاب طيّبين و ارحام طاهرات، به جهان آمد. (ص 2)
هريك را به كار و فعل و عمل خود بگذارد كه «يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدى مَنْ يَشاءُ». (ص 17)
چون رجوع كند، تائب باشد كه: «الإسلام يجبّ ما قبله» باشد. (ص 21)
اگر شيعه اخبارى روايت كنند موافقِ عقل و قرآن به اسانيد صحيحه از ائمّه كه به نزديك شيعه، «مقطوعٌ على عصمتهم» اند. (ص 30)
دو. استناد به آيات و اشعار
كتاب نقض، به دليل اين كه اثرى است در حوزه دين، استناد به آيات و احاديث در آن، بىشمار و بسيار است كه ما تنها به ذكر اندكى بسنده كردهايم.
إذا علوى لم يكن مثل طاهر
فما هو إلاّ حجّة للنّواصب.
(ص 39)
در نصّ قرآن مجيد مذكور است كه: «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أجْمَعينَ». (ص 5)
اقتدا به قرآن است آن جا كه بارى تعالى گفت: «يا أيُّها الَّذينَ آمَنُوا...». (ص 241)
أنا و جميع من فوق التراب
فداءِ تراب نعل أبى تراب.
(ص542)
سه. به كاربردن ضربالمثلهاى عربى
امّا بر بايد گرفتن در نظام الفاظ و اجراء كلمات و نقل بى اصل «امّا كُل اناءٍ يرشح بما فيه». (ص 22)
ملحد، ملحد باشد و مسلمان، مسلمان و «كلام العدى ضرب من الهذيان» و بادِ كسى
فرونشيند كه صدوپنجاه سال باشد تا مذهبش نهاده باشند. (ص 101)
روا نباشد كه اينان نيز دشمن دارند كه «الإنسان عبيد الإحسان». (ص 410)
امّا چون ضرورت است برسبيل حكايت برود «العهده على من ابتدأ به». (ص 95)
كه مبغضش هم منافق و هم شقى است كه «ولا يبغضه إلاّ منافق شقى». (ص 5)
و نوبتهاى عقود مجالس ايشان «أظهر من الشمس» است. (ص19)
مانند اين همه شامى و خارجى، متولّى عمر سعد، امير عبيد اللّه بىراه، سلطان يزيد پليد، «كالبحر كالسّفينة كالملاح»، و اسامى پوشيده نيست. (ص 367)
در اين فصل «جواب الأحمق سكوت» آمده است. (ص 192)
ب. به كاربردن جملههاى معترضه و دعايى
مقصود از جمله معترضه، آن نوع جملهاى است كه عدم استعمال آن، در پيام نويسنده، خللى وارد نمىكند. جملههاى معترضه، بيشتر معناى دعايى دارند و گاه به گونهاى، قسمتى از جمله را توضيح مىدهند. در قرون پنجم و ششم هجرى، استعمال اين گونه جملهها، در همه كتابها شايع نبوده و استعمال آن را بايد از ويژگىهاى رسائل ديوانى برشمرد. بجز تاريخ بيهقى - كه در اين شيوه، ممتاز است - ، به نظر مىرسد كه كتاب نقض را نيز بايد در كنار آن قرار داد. توضيحاتى كه در ميان جمله مىآورد، هرچند به پيچيدگىِ نثر تاريخ بيهقى نيست، با اين حال، از لحاظ كمّيت به كارگيرى، قابل توجّه است.
بايد به اسم امام روزگار، خاتم الأبرار مهدى بن الحسن العسكرى - عليه و على آبائه الصلوة و السلام - باشد. (ص 6)
حمزه عبد المطلّب را - كه اسد اللّه و عمّ رسول اللّه بود - بدان زارى بكُشَد. (ص 21)
شرف الدين ملك النقباء سلطان العتره ابو الفضل محمّد بن على المرتضى - ضاعف اللّه جلاله - . (ص 5)
ج . نثر موزون
البتّه اين آهنگين بودن و بهره جستن از موازنه و قرينه و سجع، در مواردى خاص بروز مىكند و ويژگى اصلى نثر اين كتاب نيست - كه پيشتر در مقدّمه، در مورد آن سخن رفت - ؛ امّا هر زمان هم كه ظهور و بروز كند، شاهد نثرى زيبا، هنرى و شاعرانه هستيم.
اسم امام روزگار، خاتم الأبرار مهدى بن الحسن العسكرى - عليه و على آبائه الصّلوة و السّلام - رئيس كبير جمال الدين على بن شمس الدين الحسينى باشد كه وجودِ عالم را حوالت به بقاى اوست و عقل و شرع، منتظرِ حضور و ظهور و لقاى او؛ و آيت: «وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ» و خبر «لو لم يبق من الدّنيا»، بر صحّت عصمت و اثباتِ امامت گواه اوست، زين اللّه الدين والإسلام بخروجه و ظهوره، و ملأ المشارق و المغارب من نوره.
چون اين عزم مصمّم شد، دل، مژده به جان داد، و جان، پيغام به زبان، و زبان، به بيان، و بنان، به بيان كه اگر مىخواهى كه اين لعل را طَرفِ كمرِ ايمان كنى، صوابْ آن
باشد كه ديباچه كتاب به نام آخرينِ امامان كنى. در حال، قدم در راه فرمان نهادم و بعد
از استخاره «تقربا إلى ربّ العباد و وسيلةً و ذخيرةً ليوم المعاد» شروع افتاد. (ص6)
سپاس آن خداى را كه دل و سينه ما را روشن گردانيد به نور معرفت، و از ما بزدود زنگ بدعت به جلاى هُدا، تا دور باشيم از ضلالت و متابع باشيم طريق حق را. (ص14)
به قضاى خدا رضا بايد دادن و تعريضْ ناكردن و تشنيع نازدن. (ص 77)
با وليدِ پليد و بوجهلِ پُرجهل برابر دانسته، چگونه راست باشد؟ (ص 47)
تا شبهتْ زايل باشد و مقصودْ حاصل. (ص 63)
اگر در اين معنى مشغول شويم، كتابها خواهد و روزگارها بايد. (ص 63)
بعد از وى غريب خراسان، دفين طوس، على بن موسى الرضا. بعد از وى محمّد التقى، صاحب صدق و صفا و معدنِ وفا، و بعد از وى على بن محمّد النقى زَينِ اصفيا، و بعد از وى الحسن بن على العسكرى، امام ازكيا و امروز مهدى است باقى ائمّه هدا و خاتمِ اوصيا محمّد مصطفى - عليه و عليهم صلوات ربّ العلى - . (ص 29)
هر جواهر محامد كه غوّاصان درياى دين، به صحّت دليل از قعر بحر دل، به غوصِ ارادت به ساحل زبان آرند. (ص 1)
نه مجبّران همه ايمانِ مؤمنان به هدايتِ سبحانى گويند؟و همه كفرِ كافران به اضلال ربّانى. پس مذهب گبركان خواجه دارد، تشنيع بر دگران چگونه مىزند؟ (ص410)
مبارك بادا وى را هند و پسرش و ما را فاطمه و پدرش و پسران و شوهرش! (ص77)
به گفتِ: چون او خَسى دَنَسى ناكسى شوم، رويى خسيسطبعى، غبارِ تهمت بر چهره اهل دين و دولت ننشيند. (ص 75)
د. اطناب
يكى ديگر از ويژگىهاى سبكىِ نثر عبد الجليل قزوينى، اطناب است كه فراوان در كتاب يافت مىشود.
يك ذرّه طرفه نشايد داشتن كه توفيق و هدايت و سعادت و اقبال و نور و نورِ شريعت و كمالِ بصيرت و ضياء انصاف از آن جا مهجور گردد تا هرچه گويد و كند، همه خطا و ريا باشد. (ص22 - 23)
الحق، عباراتى است درست و خوش و سهل؛ امّا كلماتى مشبع از سر تعصّب و جهل، حوالاتى نه بر جاده حقيقت، تشبيهاتى سقيمِ پُر شبهت، معارضاتى نامعقول، و اشاراتى نامنقولِ نامقبول، اسامى از تعريف متقدّمان صورت كنيت بديده نقلى بر اين گونه كه هر عاقلى فاضل كه به انصاف بخواند نامنصفى و نادانى مصنّف بداند و او را از
خود نداند و نخواند. (ص4)
ه . به كاربردن ضربالمثلها و اشعار فارسى
خواجه، قصه بُلحسن فرات و جنّابيان در كتاب يادكرد و چنين حادثهها فراموش كند كه نبايد گَردى بر چهره آل هند و بوسفيان نشيند. (ص 93)
بط را چه زيان، اگر جهان را گيرد آب. (ص64)
هزار مَن سركه را يك قطره چاشنى كفايت باشد بدو نهى. (ص 22)
همه روز او و امثال او ريش پالان كرده، پياده به در سراىهاى ايشان مىگردد. (ص75)
هركه چون خاك نيست بر در او *** گر فرشته است، خاك بر سر او!
[حديقه سنايى] (ص232)
و. ارزش تاريخى و تاريخ ادبيات، شامل زندگىنامه و آثار علما و دانشمندان
در اين اثر، بر اساس زمينههايى كه به وجود مىآيد، اطّلاعات بسيار ارزشمندى در زمينه آثار بزرگان ادب، دين و همچنين برخى از عُرفا و زهّاد، و عقايد و مذاهب آنها به دست مىدهد كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
سفير امام حسن عسكرى عليهالسلام به قم، و محمّد بن شاذان و زكريا بن آدم و ابوجعفر الكبير البابويى - كه مصنّف سيصد مجلّد از اصول و فروع - ... و شيخ المفيد محمّد بن
محمّد نعمان، رئيس و عالم شيعه... و بعد شاگرد بزرگش المرتضى علم الهدى، متبحّر در فنون علم، مصنّف كتب بسيار و برادرش سيّد رضى، عالم و شاعر - كه از مختارات كلام امير المؤمنين، نهج البلاغه به هم برآورده است - ... و بعد از آن، شيخ بو جعفر طوسى، فقيه عالم و مفسّر و مُقرى و متكلّم و زيادت از دويست مجلّد در فنون علم تصنيف ساخته، و ابو يعلى الجعفرى و ابو يعلى سلّار مصنّف كتب بسيار، همه شاگردان مرتضاى بزرگ، و خواجه مظفّر حمدانى و القاضى الحسين و المفيد عبد الجبّار الرّازى - كه چهارصد شاگرد بزرگ داشت - ... و از مفسّران گذشته از تفسير محمّد باقر و حسن عسكرى عليهماالسلام ابو جعفر طوسى كه چند مجلّد تبيان كرده است در تفسير قرآن و محمّد بن مؤمن الشّيرازى - كه نزول القرآن تصنيف كرده است فى شأن امير المؤمنين - ، و بعد از آن، محمّد الفتّال النّيسابورى - كه تفسيرى مفيد ساخته است - و شيخ ابوعلى الطّبرسى صاحب التّفسير بالعربية، و خواجه امام ابوالفتوح الرّازى -
كه بيست مجلّد تفسير قرآن تصنيف اوست - و محمّد بن الحسين المحتسب - كه مصنّف كتاب رامش افزاى است چند مجلّد - و امام قطب الدين كاشى، مصنّفِ كتب بسيار از تفسير و فقه و و كلام و جمله علوم و از ائمّه لغت، خليل احمد شيعى بوده است، و ابن السكّيت صاحب اصلاح المنطق و سيبويه، و ابن سمكة القمّى. (ص 208 - 213)
بود... و كميت بن زيد الاسدى... و دعبل بن على خزاعى... و السّيد اسماعيل بن محمّد حميرى... و ابونؤاس هانى بن هانى... و بُحترى شاعر... و ابوتمّام الطّايى شيعى
بوده است... و اين جماعت را كه از طبقات النّاس اسامى و القاب و انسابى يادكرده شد، همه شيعى و معتقد و مستبصر بودند. (ص 213 - 233)
كرده است، و شاعرى طوسى تفاخر مىكند آن جا كه گفت:
هر وزير و عالم و شاعر كه او طوسى بود
چون نظام الملك و غزّالى و فردوسى بود.
و فخر جرجانى، شاعرى بوده است و در كسايى، خود خلافى نيست كه همه ديوان او مدايح و مناقب مصطفى و آل مصطفى - عليه و عليهم السّلام - ، و عبد الملك بنان رحمهالله مؤيّد بوده است به تأييد الهى و مذهب اصوليه شيعه. (ص231)
ز. تركيبات و اصطلاحات خاص
اتّفاق حضور (= همعصرى؛ ديدار): او محمّد بن [ابى] زينب را كجا ديد و كجا بدو رسيد؟ و اتّفاق حضور شرط است در وضع مذهب و طريقت. (ص 24)
اجرا بايست كردن (= دوبارهخوانى؛ درك كردن؛ برداشت كردن): و بر مذهب جبر و تشبيه اين لفظ چنين اجرا بايست كردن كه: اين مجموعهاى است در فضايح و قبايحى كه خدا آفريده است و خالقش اوست و رافضيان بر آن قادر نباشند. (ص 9)
اجماع بر كسى منعقد شدن (= با او بيعت كردن؛ او را انتخاب كردن؛ خليفه و حاكم شدن): بعد از آن كه به روزگار عبد الملك مروان رسيد كه خليفه روزگار شد و اجماع بر وى منعقد شد. (ص 93)
اصلى (= اصيل؛ درست؛ واقعى): ديگر باره خواجه نومسلمان كه بيست و پنج ساله رافضيى اعتراف داده است بر تركان غازى و سنّيان اصلى تشنيع مىزند. (ص 63) همچنين: مغازىهاى به دروغ و حكايات بى اصل وضع كردند. (ص 67)
اعلام گفتن (= نشان دادن): و چون بر پشت مجموعه نام مصنّف نبود و اصل معتمد از نام و لقب و فعل و نسب او اعلام گويد كه كيست و غرضش از جمعِ اين كتاب چيست. (ص 5)
بر كسى غرامت نبودن (= گناهى نيست؛ بر كسى وزر وبالى ندارد): بعضى از صحابه بر وى انكار مىكردند، بارىتعالى آيت فرستاد كه بر وى هيچ غرامت نيست. (ص 19)
به اعتقاد كردن (= معتقد شدن؛ از روى اعتقاد كارى كردن؛ از روى قصد انجام
دادن): نامش در بانگ بدعت است و به اعتقاد كردن معصيت، و گوينده اين در لعنت و غضب خداى باشد. (ص 97)
تعالى صخر جنّى را به صورت سليمان كرد. (ص 10 - 11)
به طفيل كسى افتادن (= بى ارزش شدن): چون هيچ دستاربند را هنوز لقب نبود، ابو القاسم عبّاد را - كه در شيعه عَلَم بود - صاحب [الكفاة] كافى نوشتندى و بعد از وى لقب صاحبى، وزرا را به طفيل اوفتاد. (ص 32)
بيگانه افتادن (= دور شدن؛ درك نكردن): بيچاره از معنى اين آيت، بيگانه افتاده كه حق تعالى فرموده... . (ص 4 - 5)
تشريف فرمودن (= مقام دادن؛ لباس و خلعت دادن): سلطان محمّد خواجه ابو
اسماعيل را «ناصر الدين» لقب داد و تشريف فرمود و مدرسهاش در فتنه خراب كرده بودند بفرمود تا عمارتش كردند. (ص 36)
جايگير شدن (= جانشين): وزير موسى، هارون، و جايگير يعقوب، يوسف، و قائم مقام زكريا، يحيى. (ص 53)
انباز گفتن (= شريك قائل شدن): مشرك آن باشد كه خداى را انباز گويد و انكار وحدانيت كند. (ص14)
درس علم رفتن (= مجلس درس برقرار بودن): و در آن جا (مدرسه خواجه امام رشيد رازى) درس علم مىرود و هر روز، ختم قرآن و منزلِ مصلحان و فقهاست. (ص 36)
طريقى نهادن (= راهى تازه بنا نهادن؛ روشى نو ايجاد كردن): پس ائمّه و بزرگان خواجه در اين مسئله، طريقى نهادهاند به خلاف خداى و نصّ قرآن و قول رسولانِ خداى. (ص 21)
فرموده است (= دستور [ساخت] آن را داده است): مدرسه بزرگ سيّد تاج الدين محمّد كيسكى رحمهالله، به كلاه دوزان كه مبارك شرفى فرموده است. (ص 34) همچنين:
چهارطاق عثمان عفّان به بقيع هم او فرموده است كه هيچ سنّى را حميت آن نيست كه درش درنهد. (ص 83)
اسم مكان + كردن (= ساختن؛ بنيان نهادن): در آن تاريخ كه سرهنگ ساوتكين، جامع جديد مىكرد براى اصحاب الحديث كه ايشان را در رى مسجد آدينه نبود. (ص 35)
نام كتاب + كردن (= تأليف كردن): اخوف شمشير سلطان بود كه كتابى كه آن را زلّة الانبياء خوانند ابو الفضائل مشّاط كرده است ردّ بر كتاب تنزيه الأنبياء كه سيّد علم الهدى مرتضى كرده است. (ص 11)
گوش داشتن (= قبول داشتن؛ توجّه كردن؛ تمكين): اگر حنفى را محفلى باشد كه شافعى مذهبى را آن جا تمكين نكنند و يا در محفل شافعيان، حنفى را گوش ندارند، نقصانِ مذهب و اعتقاد نكنند. (ص 33)
مادر آورده (= موروثى؛ مادرزاد): خواجه از بُغض مادرآورده، روا ندارد گفتن كه: اين بهتر است از عثمان. (ص 21) همچنين: گناه روى زشتِ خود به من حوالت مساز، مگر كه از مادرآوردهاى! (ص 75)
مستقصى برود (= توضيح كامل و روشن بيان خواهد شد؛ بهطور كامل): و تكرار و تطويل، ملال افزايد به موضعش مستقصى برود، ان شاء اللّه تعالى! (ص 14) همچنين: سخن بو زكريا بدان فصلِ مخصوص كه در آخر كتاب اشارت كرده است، مستقصى برود، ان شاء اللّه! (ص 24)
در پايان بايد اين نكته را يادآور شد كه اصطلاحات، تعبيرات و كنايات موجود در كتاب نقض، بسيار زيادند و باعث اطاله كلام مىشوند.
ذبيح اللّه صفا در تاريخ ادبيات در ايران، آورده است:
از كتاب [بعض] فضائح الروافض، نسخه مستقل جداگانهاى در دست نيست؛ ليكن شيخ عبد الجليل رازى، قسمت اعظم اين كتاب را از اوّل تا
آخر براى ردّ و نقض در كتاب بعض مثالب النواصب [فى نقض «بعض فضائح الروافض»] خود آورده است و اگر كسى اين قسمتهاى منقول را - كه همه جا مصرّح و معلوم است - جدا كند، يك كتاب مستقل پارسى با سقطهاى جزيى به دست خواهد آمد. مؤلّف بعد از ذكر مقدّمهاى در سبب تأليف كتاب خود، به بيان تاريخى از كيفيت پيدايش مذهب تشيّع پرداخته و آن گاه به ذكر دلايلى در ردّ بعضى از اصول مذهب تشيّع مبادرت كرده و بسيارى از خوىهاى شيعه را كه در آن روزگار داشتهاند، آورده و معايب آن را به نظر خود شرح داده. سپس به ذكر فضايح شيعه [البتّه به نظر خود]
پرداخته و شصت و هفت فضيحت براى آنان برشمرده و كتاب خود را به ذكر شصت و هفتمين فضيحتْ ختم كرده است. شيوه انشاى نويسنده، خوب و نثر متوسط او پخته و خالى از عيب است.(1)
نكته ديگر كه بجز تأكيد صفا و جدا ذكر كردن نام دو كتاب به عنوان دو مدخل، در تاريخ ادبيات ايران، ما را به تقويت اين مطلب سوق مىدهد، مطلبى است كه عبد الجليل قزوينى در مورد عذر ذكر عين مطالب بعض فضائح الروافض آورده است:
مىگويم بار خدايا! مرا عفو كن از اين كلمات كفر و زندقه و بدعت و ضلالت كه به ضرورت در اين فصل به قلم آوردم كه خواندن و نوشتن و ديدن آن همه، نقصانِ دل و جان و ايمان است؛ امّا چون ضرورت است بر سبيل حكايت مىرود و العهدة على من ابتدا به.(2)
در عين حال، اختلاف سبكى بين دو متن، ما را برآن داشت كه نظر ذبيح اللّه صفا مبنى بر جدا بودن دو متن و نثر را بپذيريم؛ امّا اين مبحث، از سلسله مباحثى است كه به كارى مجزّا و خاصّ خود نيازمند است كه آن در اين مجال نمىگنجد.
تعريف جمله
جمله در دستورهاى سنّتى و جديد، به گونههاى زير توصيف شده است:
جمله، صورتى است از زبان كه داراى آهنگى خاص و درنگى پايانى و معنايى كلّى باشد و در ساختمان صورت زبانىِ وسيعترى به كار نرود.(1)
جمله، به واحدى از زبان گفته مىشود كه از يك يا چند گروه ساخته شده باشد و به دو قسمت نهاد و گزاره، بخشپذير باشد. جمله، ممكن است مستقل باشد يا وابسته.(2)
جمله، يك يا مجموع چند كلمه است كه بر روى هم، پيام كاملى را از گوينده به شنونده برساند.(3)
جمله، عمدهترين واحد نحوى است.(4)
جمله، مجموعهاى منطقى و نظاميافته از واژههاست كه انديشهها، خواستها، عواطف و احساسهاى ما را نشان مىدهد.(5)
هرگاه چند كلمه با يكديگر مركّب شوند و ميان آنها اسناد باشد آن را: جمله (گفتار) گويند و در صورتى كه جمله چنان باشد كه براى شنونده، مفيد باشد و اگر گوينده خاموش شود، شنونده در انتظار نماند، آن را كلام و سخن يا جمله تام نامند.(6)
ما از حاصل اين تعاريف و تقسيمبندىها، پايه را بر نظر دكتر فرشيدورد قرار داديم.
انواع جمله
جملههاى كتاب نقض از حيث تعدّد فعل، دو گونه هستند: جملههاى ساده و مركّب.
جملهاى است كه يك فعل دارد.(1)
خسرو فرشيدورد، جمله ساده را بسيط ناميده است و آن را جملهاى مىداند كه فقط داراى يك مسند يا يك فعل باشد.(2)
در اين جا نمونههايى از جملات ساده در كتاب نقض را مىآوريم:
در اين فصل به انصاف نظر كند. (ص 61)
اين خواجه، خداى را بدين منزّهى نداند. (ص 65)
گرسنه در خواب، همه خورشهاى لذيذ خورد. (ص 205)
انواع جملههاى ساده، از حيث داشتن و نداشتن فعل
فعل از اين جنبه، به دو گونه تقسيم مىشود: جمله فعلدار و بىفعل.(3)
الف. جمله فعلدار
جمله فعلى، جملهاى است كه داراى فعل است. بيشتر جملههاى كتاب نقض، فعلى
است و با توجّه به مشخّص بودن، نيازى به توضيح و ارائه مثال ندارد.
ب. جمله بىفعل
وحيديان كاميار، جملههاى بىفعل را به سه دسته يك جزيى بىفعل، دوجزيى بىفعل و سه جزيى بىفعل تقسيم مىكند.(4)انورى و احمدى گيوى نيز آوردهاند كه جمله بىفعل به جملهاى گفته مىشود كه در ظاهر، فعل نداشته باشد و فعل آن در
ژرفْساخت جمله باشد.(1)
در كتاب نقض، تنها جملههاى يك جزيى بىفعل به كار رفته است.
جملههاى يك جزيى بى فعل
واژههايى هستند كه گاهى به تنهايى، كار يك جمله را انجام مىدهند و خود دو نوع هستند:(2)
يك. صوت
عايشه گفت: آه! درست شد مرا كه آن واقعه است كه رسول مرا خبر داده است. (ص 379)
زهى! مذهب و اعتقاد و طريقه كه ابليس، مطيع خداى باشد و موسى و محمّد و ابراهيم، عاصى باشند. (ص 500)
دو. غير صوت
جايى مىگويد: عُمَر، به فضل از على بهتر است، و جايى مىگويد: در صلابت با بوجهل همبر است. دريغا! سُنّيان به تعصّب! (ص 176)
بار خدايا! امّت را به على سپردم و على را به تو. (ص 643)
دريغا! مسلمانى كه به طريق شفقت و انصاف، اين حال، برين وجه بر خلفا و سلاطين و اُمرا عرض كردندى تا خواجه را افتادى. (ص 52)
انواع جملههاى ساده از حيث اركان
جملههاى كتاب نقض از اين حيث، به جملههاى عادى، فشرده و گسترده تقسيم مىشوند.
الف. جملههاى عادى
آن است كه گسترده يا فشرده نباشد و در آن، تمام عناصر اصلى جمله (يعنى:
مسنداليه، فعل، مفعول، مسند و غيره) آمده باشند.(1)
الحق! عباراتى است درست و خوش و سهل. (ص 4)
از ثوابِ آمين آن مبتدع محروم باشد كه چيزى در قرآن افزايد كه نه از قرآن باشد. (ص 597)
اين نقل بر اين وجه، در هيچ كتابى از كتب اصوليان شيعت، مسطور نيست. (ص 281)
ب. جملههاى فشرده يا كوتاه
آن است كه يا يكى از عناصر اصلى ژرفساخت آن حذف شده باشد، مثل: پاينده ايران، و يا يكى از عناصر آن در عناصر ديگر ادغام شده باشد، مانند: برو! (= تو برو)؛ و يا كلمات جانشين به كار برود، همچون: واى، به به و بله. البته بايد يادآورشد كه جمله
نمونهاى كه بتوان حدّفاصل و تفاوتى با جملههاى دعايى يافت، به دست نيامد.
ج. جملههاى گسترده
آن است كه علاوه بر عناصر اصلى، داراى عناصر گسترنده هم باشد.عناصر گسترنده، عبارتاند از: وابستهها و همسانها. وابستهها: قيد و متمّم و صفت؛ همسانها: همپايه
و بدل و تأكيد و تفسير.(2)البته مىتوان گفت كه بيشتر جملات كتاب نقض، جملههاى گسترده به حساب مىآيند كه در اين جا به مواردى اشاره مىگردد:
هركس كه به انصاف برخواند، نامنصفىِ اين مصنّف بداند كه هرچه گفته است همه دروغ و بهتان و تعصّب و كذب است. (ص 255)
امّا جواب اين كلمات كه حوالت كرده است به ابن البرقى و به كتاب او، و اين مايه بندانسته است كه مُخبِر و مُحدِّث، مانند غوّاص باشد كه به دريا فروشد، هرچه به دستش افتد برآرد و دلالتِ مذهبِ او نباشد، تا در كتب اخبار از مخالف و مؤالف، از هرگونهاى آورند از مناقب و مساوى؛ و به اعتقادِ محدّث تعلّق ندارد، و اين خبر، خود
معروف نيست. (ص 255)
ساداتِ بزرگوار و مشايخ كبار را بى حجّتى، معيوب دانسته و مصنّفان امين و راويان معتمد را خائن و مُخطى پنداشته، و متكلّمانِ محقّق و مفتيانِ متديّن و مُقريانِ عارف
را مَساوى گفته و نوشته، و وزيرانِ عادل و خواجگانِ ديندار را به بدى ياد كرده، و از
معنىِ اين آيت نيز دورافتاده كه در نصّ قرآن مجيد مذكور است. (ص 5)
ترتيب اجزاى جمله
در كتاب نقض، ترتيب اجزاى جمله، آزاد است و بيشتر به دليل كلامى و استدلالى بودن متن، اجزاى جمله، جابهجا و حذف شدهاند.
الف. جايگاه نهاد يك. نهاد، شناسه يا ضمير مستتر
البتّه بر خليفه و سلطان خطبه نخوانند و سكّه ننهند. (ص458)
مىبايد كه صحّت اين دعوى بداند. (ص 522)
دو. نهاد، به شكل ضمير ظاهر
چنان كه گفتهاند: دست و جوز از خُنبره هر دو برون نايد به هَم. (ص 331)
گفتهاند: نون، آن ماهى است كه مدار زمين بر اوست. (ص 279)
گفتهاند: اهل كفر و شرك و بدعت و ضلالت اند از بتپرستان و فلكپرستان و صابئه
و يهود و مجوس و نصارى و منكران توحيد و عدل و نبوّت از براهمه و سوفسطائيه. (ص 456)
سه. نهاد، بعد از قيد
بعد از آن قزوينيان مىگفتند: خوار باشد به بغداد و اصفهان و رى و همدان تقرير مذهب اعتزال و رفض كردن. (ص 451)
گر با حسين چنان معامله به آخر رافضيان كردند، با عثمان چنين معامله به اوّل ناصبيان كردند. (ص 362 - 363)
ب. جايگاه مفعول يك. مفعول، پس از نهاد
بارى تعالى ايشان را به نكالهاى مختلف عقوبت كرد. (ص447)
همه شيوخ معتزله، على را بر بوبكر و عمر تفضيل نهند در علم و سبقت. (ص 254)
دو. مفعول، پس از فعل
شيعت منكر نباشند آن را و موضع نزاع نيست. (ص 261)
و مجبّره و مشبّه مىگويند ببينم خداى را بدين چشم سر. (ص 447)
ج. حذف اجزا و عناصر جمله
ما در اين جا به حذف اركان اصلى جمله توجّه كردهايم، نه اركان فرعىاى چون: حروف و متمّم اختيار و ... .
يك. حذف فعل 1. حذف فعل ربطى
و هريك از اين كُتب را هزاران نسخه در اطراف عالم. (ص 38 - 39)
حذف فعل معين ماضى نقلى به قرينه ماقبل
بدين غايت جسارتى و نهايت خسارتى، قلم در ميدان هَذَيان افكنده، مُثبتانِ توحيد را و مُقرّان نبوّت را و امامت را و متابعانِ شريعت را به تهمتِ كذب، منسوب كرده. (ص5)
آن كلمه كه در حقّ زيدِ على بن الحسين عليهمالسلام گفته[است]، در ميانه اين مجموعه،
فصلى گفتهايم و تكرار و تطويل ملال افزايد. (ص 14)
حذف فعل معين ماضى التزامى به قرينه ماقبل
حذف فعل معين ماضى بعيد به قرينه ماقبل
پدرش وليد مُغيره بود؛ مخزومى كافر بود كه مكّه به مصطفى عليهالسلام چون حلقه ميم كرده بود و منكر بعث و رسالت بود و بر قرآن فسوس داشته [بود] و بر صحابه استهزاء كرده [بود]، اگرچه مصنّف او را در اين كتاب، ريحان قريش خوانده است. (ص 290)
آن كه به طبيب يهودى بايست نمود، به شافعىِ مُقرى نموده[است]. (ص 254)
دو. حذف نهاد
حذف نهاد به قرينه لفظى
سه. حذف مفعول
حذف مفعول به قرينه معنوى
هر ملحدى كه در حدود گردكوه و... ناپديد شد، چون [اورا] بازجستند، سرش در سارى يا ارم برسر نيزه شاه شاهان يافتند. (ص 110)
در فصلى كه او تشنيع زده است كه اماميه، بوبكر و عمر را دوست ندارند و بد[آنها را ]گويند. (ص 254)
جمله مركّب، جملهاى است كه در آن بيش از يك فعل به كار رفته باشد. جملههاى سادهاى كه جمله مركّب را تشكيل مىدهند، از حيث بار مفهوم و نقش، دو گونهاند: جمله پايه و جمله پيرو.
جمله پايه: آن قسمت از جمله مركّب است كه غالبا غرض اصلى گوينده يا نويسنده را در بردارد و قابل تأويل به غير جمله نيست.
جمله پيرو: آن جزء از جمله مركّب است كه غالبا همراه جمله پايه مىآيد و وابسته به جمله پايه است؛ يعنى مفهومى از قبيل زمان، شرط، علّت و جز آن را به مفهوم جمله پايه مىافزايد و قابل تأويل به مصدر يا صفت است.(1)
جمله مركّب، با بيش از يك جمله اصلى پديد مىآيد و بر دو نوع است: جمله مركّب همپايه و جمله مركّب ناهمپايه.(2)
جمله مركّب، جملهاى است كه دست كم از تركيب دو جمله ساده، به كمك يكى از پيوندهاى وابستگى ساخته شده است، و مطلب به هم وابستهاى را مىرساند. جملههاى مركّب، دست كم از دو فراكرد ساخته مىشوند كه يكى را پايه و ديگرى را پيرو مىنامند.(3)
مثال: او به دانشگاه رفت (كه) ادامه تحصيل دهد و در آينده، شغل مناسبى داشته باشد.
جمله مركّب يا جمله بزرگ، آن است كه در داخل آن، جمله وارد شده باشد و بيش از يك مسند يا فعل داشته باشد و در آن، حروف ربط و گروههاى ربطى و ادوات دستورى به كار رفته باشد و به دو دسته پيوسته يا همسانى و همبسته يا وابستگى تقسيم مىشود.(1)
در كتاب نقض، جملههاى مركّب دوبندى، سه بندى، چهاربندى، و پنج بندى به كار رفتهاند كه به نمونههايى اشاره مىشود.
الف. جملههاى مركّب دوبندى يك. پايه + وابسته
بر هيچ دانشمند و دانا پوشيده نماند كه بهتان و زور و كذب است. (ص 262)
عجب است كه در تواريخ، بنديده است. (ص 518)
دو. وابسته + پايه
اگر عجز و توقّف به مصلحت، نقصان امامت على كند، عجز و توقّف همه انبيا در اوّل بعثت، نقصان رسالت ايشان كند. (ص 333)
اگر عبّاس را قدرى و منزلتى و مرتبتى بودى به نزديك نواصب، امامت در غيرِ وى دعوى نكردندى. (ص 514)
سه. قرار گرفتن وابسته، درون پايه
چهار. جملههاى همپايه + حرف ربط همپايگى
همه اعمامش از وى تبرّا كردند، بوطالب او را برگرفت و به خانه برد و تربيت كرد. (ص 510)
صفّه چهارم كه صفت ملحدى دارد، آن است كه ملحد، موجب و موثّر در معرفت بارى تعالى، قول پيغمبر گويد و از عقل و نظر تبرّا كند. (ص 448)
1) . دستور مفصّل امروز، فرشيدورد، ص 119و120.
ب. جملههاى مركّب سهبندى
تركيبى است از يك جمله پايه و دوجمله وابسته غيرهمپايه.
ج. جملههاى مركّب چهاربندى
از يك جمله پايه و سه جمله وابسته غيرهمپايه ساخته شده است.
د. جملههاى مركّب پنجبندى
از يك جمله پايه و چهار جمله وابسته غيرهمپايه ساخته شده است.
بدان اى برادر ! كه اين فصلى است مبتدا به معارضه آن فصل كه خواجه نوسنّى آورده است كه مذهبِ رافضى، به خانهاى مانَد كه آن را چهارحدّ باشد و ما بنوشتيم و جواب گفته شد و اين فصل به بدل آن نوشته آمد تا هركس مىخواند مىداند. (ص 446)
آنچه گفته است كه: مجبّره را با معتزله در امامتْ موافقت است، نيست؛ كه مخالفتى تمام است، اگرچه به اوّل، مُقر باشند؛ امّا در آخر، مجبّره را خلاف كند و خلاف باشد
در اوّل؛ خاصّه در امامت. (ص 254)
دستهبندى فعل بر اساس زمان
گذشته (ماضى)؛ حال (مضارع)؛ آينده (مستقبل).
نكته: زمانِ تقويمى، همان زمان اصلى است؛ يعنى گذر لحظهها كه درك مىكنيم و به طور كلّى به گذشته، حال و آينده تقسيم مىشود؛ امّا مراد از زمانِ دستورى، نامى است كه فعلها با آن ناميده شدهاند. مثلاً «رفتم» را ماضى مطلق (گذشته ساده) مىنامند. ماضى مطلق، نام اين فعل است؛ امّا دليلِ آن نيست كه اين فعل، هميشه بر گذشته دلالت كند؛ اين فعل گاهى بر حال يا آينده دلالت مىكند.(1)
فعلهايى كه زمان گذشته را نشان مىدهند، ماضى ناميده مىشوند. براى فعل ماضى، گونههايى بيان شده است كه در اين جا به چند نمونه از آنها اشاره مىشود:
الف. حسن احمدى گيوى، فعل ماضى را به دوازده نوع تقسيم كرده است:
ب. تقى وحيدان كاميار در تقسيم بندى ديگرى، نُه گونه فعل ماضى در نظر گرفته است:
ج. حسن انورى و حسن احمدى گيوى، در دستهبندى ديگرى، فعل ماضى را نه قسم دانستهاند.(2)
د. در تقسيمبندى پرويز ناتل خانلرى، فعل ماضى به پنج گونه، تقسيم مىشود كه ما در اين جا، اين تقسيم بندى را توضيح مىدهيم.(3)
الف. ماضى ساده
ساختار اين نوع فعل به صورت: «بن ماضى + شناسه»هاست.
اين گونه، از جمله پركاربردترين نوع فعل ماضى در كتاب نقض است كه در اين
كتاب به دو گونه به كار رفته است:
يك. همچون دوره معاصر از بن ماضى + شناسهها استفاده شده است.
دو. پيش از آن جزء صرفى، «ب» افزوده شده است. اين «ب» گاهى تأكيدى به مفهوم فعل مىافزايد و در مواردى، هيچ بار معنايى خاصّى از آن دريافت نمىشود.
ب. ماضى استمرارى
ساختار اين فعل، به صورت: مى + گذشته ساده است.
گونههاى ماضى استمرارى كه در كتاب نقض استفاده شده، عبارتاند از:
يك. مى + گذشته ساده
براى بيان عملى است كه در گذشته، استمرار و ادامه داشته باشد:
دو. ماضى استمرارى + «ياىِ» استمرار
براى بيان وقوع فعلى است كه در گذشته، به صورت مستمر انجام مىشده است:
سعيد قدّاح، بر شكل طبيبان مىگشت در نواحى اصفهان و كره و گرپايگان و ديه به ديه مىگشتى و مردم را به الحاد دعوت مىكردى. (ص 300)
چون رسول در تابستان، عزم غزا كردى، مىگفتندى: ما به گرماگرم شمشير نتوانيم زدن تا آيت مىآمد. (ص 350)
ج. ماضى نقلى
ساختار اين نوع فعل به اين صورت است: صفت مفعولى + ام، اى، است، ايم، ايد، اند.
يك. به منظور قول غيرمستقيم از يك حكايت، حديث، ضرب المثل و يا موضوعى در گذشته، در مفهوم مجهول و سوم شخص جمع:
آوردهاند: كه چون قوم جمع آمدند، طلحه - كه از جمله عشيره ناجيه است - به نزديك خواجه، بر در سراى عثمان با حضور قوم، با عُديس سرّى مىگفت. عثمان از بالا مىگويد: هذا طلحة. (ص362)
در بعضى از تفاسير اهل البيت عليهمالسلام آوردهاند كه مراد از تين، سوگند است به حسنِ على. (ص 265)
دو. بيان وقوع فعلى در گذشته به طور مطلق كه زمانى از آن گذشته، امّا اثر آن هنوز باقى است:
اين سوره، به مكّه مُنزَل بوده است. (ص 279)
ايشان را مذهب نيست و نبوده است. (ص528)
كاربرد فعل ماضى نقلى، در كتاب نقض، آمار بسيار بالايى را داراست و از پُركاربردترين افعال است.
د. ماضى بعيد
ساختار اين فعل چنين است: صفت مفعولى + ماضى مطلق «بودن».
يك. براى بيان عملى كه در گذشته، پيش از عمل ديگرى اتّفاق افتاده باشد:
دو. براى بيان عملى در گذشته به طور مطلق، كه زمانى از آن گذشته است:
سه. گاهى ماضى بعيد به اين شكل مىآيد: ب + دانسته بود + «ى» استمرار.
مىبايست كه در آن بيست و پنج سال كه رافضيى دعوى كرده است، حقيقتِ اين يك مسئله بدانسته بودى. (ص 504)
در اين مدّت دراز و عهد طويل، بايستى و شايستى كه اين مايه بدانسته بودى كه شيعه، امام به نسبت نگويند. (ص49)
ه. ماضى التزامى
اين نوع فعل، انجام كارى يا بودن حالتى را در زمان گذشته با شك، آرزو، لزوم و امثال آن مىرساند. ساختار اين نوع فعل، به اين صورت است: صفت مفعولى + فعل معين «باشد».
ايشان گفتند: موسى را قبول كرديم و هارون را نخواهيم تا هر دو هم انكار وحدانيت كرده باشند و هم انكار رسالت، و هم انكار ولايت. (ص 447)
اگر براى رغبت چنان پيوند، آن كلمه گفته باشد، دور نباشد كه نه معصوم بود. (ص 262)
مضارع، فعلى است كه بر انجام گرفتن كارى يا بودن حالتى در زمان حال يا آينده دلالت مىكند. در كتابهاى مختلف دستور، دو يا سه گونه ساخت براى مضارع آمده و در هيچ كتاب دستور، مضارع ساده به عنوان ساختى مستقل نيامده است. در اين جا چند مورد از اين تقسيمبندى بيان مىشود:
احمدى گيوى، مضارع را سه قسم مىداند:
الف. مضارع اخبارى؛ ب. مضارع التزامى؛ ج. مضارع مستمر (ملموس).
مضارع ساده، نوع مستقلّى از اقسام چندگانه مضارع نيست.(1)
1) . دستور زبان فارسى فعل، احمدى گيوى، ص 172.
ناتل خانلرى، مضارع را دو قسم مىداند:
الف. مضارع اخبارى؛ ب. مضارع التزامى.(1)
وحيديان كاميار، مضارع را به سه قسم تقسيم كرده است:
الف. مضارع اخبارى؛ ب. مضارع التزامى؛ ج. مضارع مستمر (ملموس).(2)
خيّامپور، فعل مضارع را به دو دسته تقسيم مىكند:
الف. مضارع اخبارى؛ ب. مضارع التزامى (احتمالى).(3)
مشكوة الدينى، فعل مضارع را سه قسم مىداند:
الف. حال ساده - كه همان مضارع اخبارى است - ؛ ب. حال استمرارى (مستمر)؛ ج. حال التزامى.(4)
با توجّه به جمعبندى كلّىاى كه از تقسيمبندى كتابهاى دستور و نظر ديگر استادان معاصر، و يافتههاى كتاب نقض انجام شد، مىتوان مضارع را به سه شكل تقسيم كرد: مضارع اخبارى؛ مضارع التزامى؛ مضارع ساده.
الف. مضارع اخبارى
اين گونه از مضارع، پس از مضارع التزامى، بيشترين كاربرد را در ميان افعال مضارع دارد. مضارع اخبارى در اين كتاب، به گونههاى زير به كار رفته است:
يك. مضارع اخبارى مجرّد از پيشوند صرفى
اين گونه از مضارع اخبارى، بيشترين كاربرد را در بين ديگر گونههاى مضارع دارد و بيشتر به صورت سوم شخص مفرد به كار رفته است.
گويند: ذوالفقار على از آسمان آوردند. (ص527)
گويند: سلاطين، شحنگان ايشانند. هرچه اينان كنند، حكم ايشان را باشد. (ص 335)
دو. مضارع اخبارى با «مى»
اين ساخت، پس از ساخت اوّل (مجرّد از پيشوند)، پركاربردترين گونه مضارع است.
وعده مؤمنان را مىدهد و به اتّفاق لفظ مؤمنى در شيعت مستعملتر است، از بهر آنكه حنيفى، خود را موحّد خواند. (ص 269)
اين فصل، به بدل آن نوشته آمد تا هركس مىخواند، مىداند. (ص 448)
على، عالمتر نبود از مصطفى، تا اين فصل با آن فصل قياس مىكنند (= بكنند) و مىدانند (= بدانند) كه اين مصنّف، بيشتر بهتان نهاده است. (ص 259)
از آنچه على كرد از ده يكى، بلكه از صد يكى، عمر كجا كرد؟ و قوّت آن كجا داشت؟ تا اين فصل با آن قياس مىكند (=كند/ بكند) و جواب جنگ نباشد. (ص 173)
ب. مضارع التزامى
ساختار اين فعل، به صورت پيشوند «ب» + بن مضارع + شناسههاست. احمدى گيوى، آن را «تبعى» نيز ناميده است كه از وقوع كار يا بودن حالتى، همراه با احتمال، آرزو، خواست، شرط و مانند آنها، در زمان آينده و به ندرت در زمان حال، خبر مىدهد.(1)
1) . دستور تاريخى فعل، احمدى گيوى، ج 1، ص 518.
اين زمان پس از ماضى اخبارى، پُركاربردترين زمان در كتاب نقض به شمار مىآيد.
مضارع التزامى در كتاب نقض، به صورتهاى زير آمده است:
يك. مضارع التزامى مجرّد از پيشوند
اين ساخت، از تركيب بن مضارع و شناسهها، ساخته مىشود:
دو. مضارع التزامى با پيشوند «ب»
اين ساخت از فعل مضارع، كاربرد كمترى دارد كه عبارت است از:
اگر خواجه همان مذهب دارد، دست از مجبّرى و مشبّهى ببايد داشتن. (ص455)
و اگر خواجه را سخت آيد بايد كه دست از آن بدارد. (ص257)
سه. بايد + مصدر، در معناى مضارع التزامى
جواب اين كلمات را اوّل به وجه گوش بايد داشتن (= داشت) تا فايدت حاصل شود. (ص 282)
او را قياس بايد كردن با عيسى پيغمبر و يحيى زكريا در شرفِ فضل كه در فصلى ديگر گفتهايم. (ص 177)
ج. مضارع ساده
اين نوع مضارع، مانند ديگر فعلهاى مضارع، استقلال و كاربرد عمومى ندارد. در متون نظم و نثر قديم، گاه به جاى ساخت مضارع اخبارى و التزامى آمده است و
امروزه در برخى از فعلهاى مركّب و پيشوندى و نيز از مصدر «خواستن» و «داشتن» به كار مىرود.(1)
فعل «است» و هم خانوادههاى آن (هست، نيست) و شكل مخفف آنها در كتاب نقض، كاربرد زيادى دارد.
تبصره: در كتاب نقض، موارد فراوانى هست كه شناسهها، نقش همين مضارع ساده را گرفتهاند:
امّا زبان، نگاه بايد داشتن كه ايشان صدرِ اوّل و جمهور اعظم اند. (ص355)
ايشان همه منزّه و مبرّا اند. (ص506)
د. فعل امر
فعلى كه براى دستور دادن و درخواست به كار مىرود. ساختار آن جز در دوم شخص، با ساختار مضارع التزامى مطابقت دارد.
از افزودن «ب» بر سر بُن مضارع و شناسه، ساخته مىشود. ساخت دوم شخص مفرد امر، داراى شناسه صفر است.(2)
صورت فعل امر، تنها يكى است، با شناسه صفر و با معناى دوم شخص مفرد.(3)
فعل امر در كتاب نقض، به صورتهاى زير به كار رفته است:
يك. با پيشوند «ب»
بنگر! كه در اين يك فصل، چند سخن متناقض است. (ص13)
بپرس، اى محمّد! (ص 179)
دو. با ساخت بايد + مضارع التزامى
ه . فعل نهى
امر منفى را نهى گويند. نشانه نهى «م» يا «ن» است. در حقيقت، «م» نشانه شكل قديم فعل نهى است و امروزه با پيشوند «ن»، فعل نهى مىسازند.
به چند نمونه از فعل نهى، در كتاب نقض اشاره مىشود:
آن دعوى نكند و دست از اين طريقت بدارد كه هردو دعوى به هم راست نيايند. (ص331)
بايد كه آن را با قتل جرجيس و يحيى قياس نكند. (ص342)
فعلى كه از بن ماضى فعل اصلى، با افزودن مضارع ساده فعل معين «خواستن» بر سر آن ساخته مىشود.
فعل مستقبل، در كتاب نقض به شكلهاى زير آمده است:
الف. صرف مضارع ساده «خواستن» + بن ماضى (مصدر مرخّم)
نكته بسيار مهم اين كه در كتاب نقض، اين شكل كاربرد، مصداق بسيار كمى داشت.
ب. صرف مضارع ساده «خواستن» + مصدر تام
ج. صرف مضارع ساده «خواستن»
وجوه فعل
فعل را به اعتبار كيفيت بيان مفهوم آن كه خبرى را برساند يا وقوع و حالت آن را با احتمال يا شرط يا جز آن همراه كند يا فرمانى را برساند، به چند وجه تقسيم كردهاند.
در كتابهاى دستور زبان فارسى خيّامپور، وحيديان كاميار و انورى - احمدى گيوى، سه وجه (اخبارى، التزامى و امرى) بيان شده است؛ امّا دكتر فرشيدورد، در دستور مفصّل امروز، شش وجه (اخبارى، التزامى، امرى، مصدرى، وصفى و تأكيدى) را بيان كرده است. خانلرى در دستور تاريخى، چهار وجه (اخبارى، التزامى، شرطى، تمنّايى) و در دستور زبان پنج استاد، به شش وجه (اخبارى، التزامى، شرطى، امرى، وصفى و مصدرى) اشاره شده است.
با جمعبندى مطالب گفته شده در سطور بالا، در اين نوشتار، سه وجه براى افعال در نظر گرفتيم.
وجهى است كه دلالت فعل را بر مبناى آن، به صورت قطعى خبر مىدهد.(1)
زمانهاى وجه اخبارى در كتاب نقض عبارت اند از:
در اين جا مثالهايى از وجه اخبارى مىآوريم:
اين فصل را با آن فصل خود قياس مىكند و آنچه به دروغ يادكرده است، به راستى جواب مىستاند. (ص 190)
آن را عطايا و ارزاق نخوانند. حقّ ايشان بود كه به غصب به دست فرو گرفته بودند، بدان طريق كه توانند، بازستانند. (ص 337)
چون رسول در تابستان عزم غزا كردى، مىگفتندى: ما به گرماگرم شمشير نتوانيم زدن تا آيت مىآمد. (ص 350)
وجهى از فعل است كه دلالت فعل را بر معناى آن با التزام ( همراهى) به امرى چون:
1) . دستور تاريخى فعل، احمدى گيوى، ج 1، ص 638.
آرزو، ميل، اميد، شرط، ترديد و امثال آنها بيان كند. در وجه التزامى، گوينده، در واقع تفسيرى و تعبيرى همراه فعل مىآورد.(1)
ماضى التزامى و مضارع التزامى، فعلهايى هستند كه در اين وجه قرار مىگيرند.
اگر شيعت اماميه خواهند كه از مفسّران خود لافى زنند، از جماعتى نامعتبر نامعروف نزنند. (ص 285)
اگر خواجه را سخت آيد بايد كه دست از آن بدارد. (ص257)
اين وجه، وقوع فعل يا داشتن و پذيرفتن حالتى را طلب مىكند. وجه امرى، داراى دو ساختار امر و نهى است.
بنگر! كه در اين يك فصل، چند سخن متناقض است. (ص13)
بدان اى برادر! كه اين فصلى است مبتدا به معارضه آن فصل كه خواجه نوسنّى آورده است. (ص446)
گذرا و ناگذر
اين ويژگى فعل را در بعضى كتابهاى دستور، «گذر» نامگذارى كردهاند.
فعلى است كه تنها با نهاد، كامل مىشود.
موسى از ميقاتگاه باز آمد. (ص446)
چون قوم جمع آمدند. (ص362)
به دست تيغ ملاحده ملاعينش باز دادند تا كشته آمد. (ص371)
فعلى است كه علاوه بر نهاد، به مفعول، متمّم و مسند نيز نياز دارد.
1) . همان، ج 2، ص 219.
روزى مرا گفت: دو درم به من ده. گفتم: تا آن را چه كنى؟ گفت: تا عصايى بخرم و بدان سگان را از شهر به دَر كنم. (ص599)
سبب نهادن، نه آن است كه اين ناصبى آورده است. (ص618)
خواجه آورده است و در آخر آن فصل گفته است. (ص335)
برخى از افعال گذرا، افعالى هستند كه با افزودن پسوند «ان» به آخر بن مضارع، متعدّى شدهاند و اصطلاحا به آنها «متعدّى سببى» مىگويند.
به همه حال چارهاى بسازيم و اين سيّد را از دست او بجهانيم. (ص356)
با حضور صدهزار مرد سخن گفت و تقرير مذهب كرد و بطلان تعليم و تقليد، به غايت رسانيد و همه مدهوش و متحيّر شدند. (ص452)
و آن هيبت اندر دلها نه او زايل گردانيد؟ (ص168)
افعال معلوم و مجهول
فعلى را كه به فاعل نسبت مىدهند، فعل معلوم مىنامند و فعلى كه به مفعول نسبت داده مىشود، فعل مجهول ناميده مىشود.(1)
در كتاب نقض، بيشتر فعلها با استفاده از فعل معين «شد» مجهول شدهاند.
مذهب مرتضى اين است كه گفته شد و باكى نباشد. (ص617)
چنان كه در فصلِ اوّل بيان كرده شد. (ص257)
اعتقاد اين است كه گفته شد در اين معنى. (ص456)
گاهى هم در كتاب نقض، فعل با «آمد» در معناى «شد» مجهول شده است.
لوا و رايت كافران به دست طلحة بن ابى طلحه بود كه به تيغ على كشته آمد. (ص169)
بر اين وجه كه نوشته آمد، طبع را ملالتى پديد آمد، و جان را از آن ثقلى ظاهر شد. (ص185)
1) . دستور زبان فارسى 1، وحيديان كاميار، ص 50.
فعلهاى خاص و ربطى
فعل خاص، به فعلى گفته مىشود كه بر كارى يا مفهومى مشخص دلالت مىكند كه به نهاد جمله نسبت داده مىشود.
فعل ربطى، به فعلى اطلاق مىشود كه معناى كاملى ندارد و فقط براى اثبات يا نفى نسبت به كار مىرود و حالتى يا نسبت چيزى را به نهاد يا مفعول، اسناد مىدهد.(1)
فعلهاى خاص، پيش از اين، بررسى شدهاند و آنچه در اين جا توضيح داده مىشود، فعلهاى ربطىِ: بود، گشت، شد، آمد، و است، با زمانهاى مختلف آنهاست.
افعال ربطى ياد شده، در بعضى موارد، كاربرد خاص نيز داشتهاند.
اين فعل، در هر دو حالت ربطى و خاص به كار رفته است:
الف. كاربرد ربطى «بود»
بولعلاء مَعَرّى، جبرى مذهب بود كه بر قرآن و محمّد انكار كرد. (ص188)
اين خبر پندارى به نظام الملك ابو على الحسن ابن على بن اسحاق نرسيده بود كه سرِ همه سنّيان بود. (ص261)
ب. كاربرد خاص «بود»
همان شب كه قالبْ خالى كرده بود. (ص185)
طايفه قليل كه ايشان را قدرى و محلّى نبوده است. (ص188)
نمىدانم تا بوطالب در دوزخ چرا بُوَد؟ (ص512)
در مفهوم ربطى، بيشترين كاربرد آن در صيغه سوم شخص مفرد است و در صيغههاى
1) . دستور زبان فارسى 2، انورى و احمدى گيوى، ص 70.
اوّل شخص و دوم شخص، كاربرد كمترى دارد و چه در مفهوم ربطى و چه خاص، به صورت مخفّف يا ناقص به كاررفته است.
يك. كاربرد ربطى «است»
دو. كاربرد خاص «است»
ب. كاربرد مثبت با ابدال همزه به «ه»
اين ساخت، بيشتر در صيغه سوم شخص به كار رفته و بيشتر آنها در مفهوم خاص است.
آرى هست و چنان است كه حكايت كرده است. (ص 349)
در قرآن، آياتى هست كه مُنزَل است در امامت و عصمت و منقبت و فضيلتِ على و آل وى. (ص178)
مصحفى به خطّ عثمان بن عفّان در جامعِ دمشق هست بر سر تربتِ اُمّ كلثوم. (ص612)
ج. كاربرد منفى «است» به صورت «نيست»
اين ساخت، در حالت خاص و ربطى در صيغه سوم شخص مفرد به كار رفته است و بيشتر در مفهوم ربطى است.
يك. كاربرد ربطى «نيست»
اگر گويد: امامت از اصول دين نيست، هر دو يكى حكم دارد. (ص174)
اين معنى در هيچ كتابى نيست از كتب شيعه اصوليه. (ص257)
دو. كاربرد خاص «نيست»
شيعت، منكر نباشند آن را و موضع نزاع نيست. (ص261)
طرفه نيست كه هر طايفهاى را مذهب و طريقت اين است. (ص462)
شك نيست كه به مذهب شيعت، امامت، از اصول ديانت است. (ص468)
در سرِ او نگاه كرد و بر وى عاشق شد. (ص256)
سوره القلم، بعد از إقرا مُنزَل شد ابتداء بعثت. (ص279)
چون همه صحابه و اهل البيت، به خواستنِ فاطمه زهرا آمدند. (ص170)
هرگز نه براى فتحى و ظفرى و قمع دشمنى و قلع قلاعى به در نيامدهاند. (ص344)
الف. كاربرد ربطى «گشت»
ب. كاربرد خاص «گشت»
فرشته بگفت و باز گشت. (ص522)
در شهور سنه ثلاث و خمسين و خمسمائه، قافلهاى كه از سفر حجاز بازگشت با عدّت و آلت و برگ و ساز، همه حنيفيانِ نيكواعتقاد و سنّيان عدلى نه جبرى اند. (ص 344)
خوارج امّت رسول را گفتند: قبول كرديم و برادرش و وصيّش را قبول نكردند و از او بر گشتند. (ص446)
افعال معين
فعلهايى از قبيل: بودن، شدن، باشيدن، خواستن، و استن را كه به صَرف فعلها كمك مىكنند، افعال معين مىگويند. افعال معين موجود در كتاب نقض - كه براى صَرف فعلها در زمانهاى مختلف و يا ساخت مجهول، مورد استفاده قرار گرفتهاند - ، عبارت اند از:
از فعل «است» براى ساخت فعل ماضى نقلى استفاده شده است.
اين سوره، به مكّه منزل بوده است. (ص 279)
عبد الجبّار مفيد رحمهالله، بيعت سقيفه را منكر بوده است. (ص288)
از فعل «بود» و مشتقّات آن در ساخت دو زمان استفاده شده است:
الف. با صرف آن در ماضى ساده، براى ساخت ماضى بعيد
مىبايست كه مصنّف نوناصبى از براى حرمت مهاجر و انصار، اين فصل را انكار نكرده بودى و بر ايشان تشنيع نزده بودى. (ص350)
روزى خرما آورده بودند تا رسول بر فقرا خرج كند. (ص620)
ب. با استفاده از بن مضارع «باش»، براى ساخت ماضى التزامى
خواجه ناصبى خوانده باشد و شنوده كه در عهدِ خلافت بو بكر، بو هريره سوار بر استرى بر درِ سراى عايشه صدّيقه بگذشت. (ص629)
دانيم كه اين كلمه، روزِ حربِ جمل گفته باشند يا در حرب صفّين. (ص175)
از صرف مضارع اين كلمه براى ساخت فعل مستقبل، استفاده مىشود.
چون خواهد كه اين لفظ اجرا كند و اين تقرير، مقرّر و مقنّن گردانَد. (ص8)
گفته بودى كه: اى على! جماعتى خواهند باشند. (ص12)
براى ساخت فعل مجهول، در زمانهاى مختلف، استفاده مىشود.
چنان كه در فصلِ اوّل بيان كرده شد. (ص257)
اعتقاد اين است كه گفته شد در اين معنى. (ص456)
افعال غير شخصى
فعلهاى شبه معين (توانست، بايست، شايست) گاهى فعلى مىسازند كه بر شخص معيّنى دلالت كند. به اين گونه فعلها، فعل غير شخصى مىگويند.(1)
امّا اين نيز معلوم بايست كردن كه چون عبد اللّه عامر و دگر بزرگان، فتحها كردند. (ص177)
اجماعِ شيعه مُحقّه است و در اين كتاب، همه دلائل، شرح نتوان داد. (ص609)
گبركان گفتند: يزدان مطبوع است برخير و هرگز شرّ نتواند كردن. (ص448)
كور است و نابينا به مطالعتِ مصباح، بينا نتواند كردن. (ص644)
نشانههاى نفى در افعال
به فعلى كه بر انجام نگرفتن كار يا نداشتن حالتى دلالت مىكند، يا به عبارت ديگر، انجام گرفتن و يا داشتن حالتى را نفى مىكند، فعل نفى مىگويند. نشانههاى نفى در افعال، حرف «ن» است.
خواجه نوسنّى را اگر اين قصّه عجب آمده است و در مقدور خداى صحيح و لايق نمىداند، مصطفى را و آلش را اين قدر و منزلت نمىشناسد. (ص463)
آنچه رضا عليهالسلام او را امير المؤمنين خوانده است، نقصانى نكند درجه رضا را نمىبينى كه بارى تعالى در قُرآن، بتان را خدا و اله مىخواند!؟ (ص340)
بايد يادآور شد كه اين امر در افعال غيرشخصى نيز صادق است و در كتاب نقض، كاربرد زيادى دارد.
بعد از آن مجبّر شده و تصنيف بر اين وجه بكرده پس از سنّيى رجوع نمىيارد كردن و حرمت حنيفيان مىدارد. (ص460)
نمىيارست در مدينه آمدن تا آيت آمد كه رواست تقيّه كردن. (ص461)
1) . دستور زبان فارسى 1، وحيديان كاميار، ص 20.
آخر نه محمّد بِه از حسن بود؛ امّا زبان نگاه بايد داشتن كه ايشان صدر اوّل و جمهور اعظم اند. (ص350)
امّا آن ايمان و آن طاعت، نه ايمان و طاعتى باشد حقيقى و بر آن ثواب دادن عبث باشد و مستحقِّ مدح نباشند بر آن. (ص499)
اگر خداى خواهد كه به جبر در او آفريند، تواند؛ امّا نخواهد، و خواهد كه بنده به كسب و اختيار فعلِ خويش مؤمن و مطيع باشد. (ص499)
صحابه را - رضى اللّه عنهم - گفتن و نوشتن بر مذهب مجبّره، خطا باشد؛ كه رضاى خداى چون در مشيت باشد، اگر نخواهد، راضى نباشد تا در اجراى الفاظ مذهبِ بد فراموش نكند. (ص12)
ساختمان افعال
تقسيمبندى فعل از حيث ساختمان، در كتابهاى دستور، به گونههاى مختلفى آمده است. احمدى گيوى، آن را به هفت دسته،(1)وحيديان و مشكوة الدينى به سه دسته،(2)ارژنگ به چهاردسته،(3)خانلرى به پنج دسته(4)و فرشيدورد به دو دسته(5)تقسيم مىكنند.
1) . دستور زبان فارسى 2، انورى و احمدى گيوى، ص 123.
2) . يك. ساده؛ دو. پيشونددار؛ سه. مركّب دستور زبان فارسى (1، ص 56؛ دستور زبان فارسى بر پايه نظريه گشتارى، ص 158).
3) . يك ساده؛ دو. پيشوندى؛ سه. مركّب؛ چهار. گروهى دستور زبان فارسى امروز، ص 153.
4) . يك. ساده؛ دو. پيشوندى؛ سه. مركّب؛ چهار. عبارت فعلى؛ پنج. فعلهاى ناگذر دستور تاريخى زبان فارسى، ص 153.
5) . يك. بسيط؛ دو. غيربسيط. غيربسيط نيز به دو قسمت پيشوندى و مركّب تقسيم مىشود دستور مفصّل امروز، ص 413.
با توجّه به بررسى كتاب نقض، افعال اين كتاب به پنج دسته تقسيم مىشوند:
فعل ساده؛ 2. فعل پيشوندى؛ 3. فعل مركّب؛ 4. عبارت فعلى؛ 5. پيشوندى مركّب.
فعل ساده
فعلى است كه بن مضارع آن، تنها يك تكواژ باشد. به عبارت ديگر، ملاك ساده بودن فعل، بن مضارع است.(1)تعاريف ديگرى نيز در كتابهاى دستور براى فعل ساده گفته شده است كه چند مورد از آنها در اين جا بيان مىشود.
فرشيدورد: فعل بسيط (ساده) آن است كه از يك جزء، تشكيل شده باشد.(2)
خانلرى: فعلهاى ساده، به فعلهايى مىگوييم كه از يك مادّه حاصل شدهاند؛ يعنى اجزايى نيستند كه بتوان آنها را جدا كرد.(3)
احمدى گيوى: فعل ساده، فعلى است كه مصدر آن، صرف نظر از نشانه مصدرى، از يك كلمه بيشتر نباشد؛ يعنى از دو يا چند جزء، تركيب نيافته باشد.(4)تبصره: افعال
ساده، در تركيب با فعلهاى معين، مركّب به حساب نمىآيند.(5)
بيشتر فعلهاى ساده اين كتاب، از حيث كاربرد، پويا و زنده هستند؛ يعنى فعلهايى هستند كه امروزه نيز در فارسى معيار به كار مىروند، مانند:
فرشتگان به ديدارِ ايشان آرزومند شدند، بارى تعالى گفت كه: من محمّد را بيارم كه شما او را ببينيد. (ص610)
اين مصنّف بداند كه هرچه گفته است، همه دروغ و بهتان و تعصّب و كذب است. (ص255)
اگر به اوّل بعضى از فعلهاى ساده، يك «وند» افزوده شود، تبديل به فعل پيشوندى مىگردند. اين قاعده، قياسى نيست.(1)با مراجعه به بيشتر كتابهاى دستورى، تفاوت چندانى براى تعريف فعلهاى پيشوندى در نوشتههاى دستورنويسان ديده نشد.(2)البته با توجّه به توضيحات دكتر وحيديان كاميار، گاهى پيشوندها در معناى فعل ساده تأثير مىگذارند و فعلى با معناى جديد مىسازند و گاهى هيچ معناى تازهاى به فعل ساده نمىافزايند. در اين مورد، نظر دكتر وحيديان كاميار، معيار اين نوشته قرار مىگيرد.
امروزه، فعل پيشوندى با يكى از پيشوندهاى: باز، بر، در، فرا، فرو، فرود، وا، و ور ساخته مىشود؛ ولى در گذشته، پيشوندهاى ديگرى مانند: فراز، با، فا، ها، و اندر هم بودهاند كه به مرور زمان برافتادند.(3)
نمونههايى از فعلهاى پيشوندى كتاب نقض در اين جا آورده مىشود.
امام به فراست دريافت بدانست كه چه افتاده است. (ص254)
رافضى او را به اسيرى و عاجزى و مظلومى و محرومى و مرحومى فرانهاده است. (ص331)
مُخبِر و مُحدِّث، مانند غوّاص باشد كه به دريا فروشده، هرچه به دستش افتد، برآرد. (ص255)
خداى فرعون و هامان را هلاك برآورد، اكنون قارون را؛ يعنى عثمان را فروبُرد به زمين. (ص267)
در كتاب نقض، بيشترين آمار افعال پيشوندىِ به كار رفته، به «بر» و «در» اختصاص دارد.
دستورنويسان، در باره فعل مركّب، نظر مشتركى ندارند. فعل مركّب، فعلى است كه از پيوند يك فعل «همكرد» مانند: كردن، نمودن، دادن، داشتن، ساختن، زدن و جز آنها با اسم يا صفت يا بن فعل و يا جزء ديگرى كه «فعليار» ناميده مىشود، پديد مىآيد.(1)
اگر پيش از فعل ساده يا پيشوندى، يك يا چند تكواژ مستقل بيايد و با آن تركيب شود، كلمه حاصل، فعل مركّب است.(2)
فعل مركّب، از دو سازه نحوى تشكيل مىشود: پايه و عنصر فعلى.(3)
اصطلاح فعل مركّب را به افعالى اطلاق مىكنيم كه از دو كلمه مستقل، تركيب يافتهاند. كلمه اوّل، اسم يا صفت است و تغيير نمىپذيرد؛ يعنى صَرف نمىشود. كلمه دوم، فعلى است كه صرف مىشود و آن را «همكرد» مىخوانيم.(4)
در اين نوشته، ملاك تشخيص فعل مركّب، تلفيقى از نظريات احمدى گيوى و وحيديان كاميار است.
پس شيعت، اين تمكين را حوالت كنند به وقت خروج مهدى و نزول عيسى از آسمان. (ص267)
همه جهان، خداى را عبادت كردند و شرك نياوردند. (ص270)
گفت: تا على را ديدم كه قوم كوفه را به قتالِ معاويه دعوت مىكرد، كينه وى هنوز در دل من است. (ص599)
گفتند: موسى را قبول كرديم؛ امّا از هارون برگشتند و او را تنها رها كردند. (ص446)
وگرنه به قدر معصيت عِقاب بفرمايد و با بهشت فرستد. (ص275)
برخى از همكردهاى به كاررفته در ساختار فعل مركّب در كتاب نقض عبارت اند
از: كردن، آوردن، نهادن، گذاشتن، ديدن، خوردن، نمودن، فرمودن، دادن، بستن، افتادن، گفتن و داشتن. پركاربردترين همكرد در كتاب نقض «كردن» است.
عبارت فعلى، به دستهاى از كلمههاى وابسته به هم گفته مىشود كه از مجموع آنها، معناى واحدى حاصل مىشود و آن اغلب معادل يك فعل ساده يا يك فعل مركّب است.(1)
عبارت فعلى، افزون بر تعريف گفته شده، بايد شرايط زير را نيز داشته باشد:
دست كم، سه كلمه باشد؛
كلمه نخست، حرف اضافه باشد؛
عنصر غير فعلى، اسم باشد.
خانلرى و انورى نيز همين مفهوم را بيان كردهاند.(2)
اين فعلها گاهى با كلمهاى (معمولاً اسم) تركيب مىشوند و معناى واحدى را بيان مىكنند. اين معنا نسبت به معناى لغوى كلمههاى سازنده، غالبا مجازى است و به جاى تركيب از فعل مركّب و فعل ساده مىتوان استفاده كرد.(3)شاهد مثالى براى اين نمونه در كتاب، يافت نشد.
تعريف اسم
اسم، كلمهاى است كه مىتواند مستقيما و جداگانه، نهاد جمله باشد و براى ناميدن شخص، حيوان و يا مفهومى به كار رود. اين تعريف از اسم، تعريفى است كه در كتابهاى دستور انورى، احمدى گيوى، خيّامپور، فرشيدورد و ارژنگ بيان شده است. تعريف ديگرى نيز با اين مشخّصه كه اسم، آن عنصر زبانىاى است كه هسته گروه اسمى واقع مىشود، در كتاب ساخت زبان فارسى غلامعلى زاده آمده است.
با توجّه به تعريفهاى ارائه شده، مىتوان نتيجه گرفت كه اسم در جمله، جايگاه گستردهاى دارد و به تنهايى يا همراه وابستههايى در نقشهاى نهادى، مفعولى، متمّمى، مسندى، قيدى، بدلى و منادايى به كار مىرود.
اسم از جهت شمار در كتاب «نقض»
اسم از اين جنبه، به چهار دسته تقسيم مىشوند: مفرد، جمع، اسم جمع و مثنّى.
اين اسمها به دليل مشخّص بودن ساخت و فراوانى آن، در اين بحث مورد بررسى قرار نگرفت.
اسم در كتاب نقض به شيوههايى كه در ادامه مىآيد، جمع بسته شده است:
الف. جمع با «ان»
اين نشانه در كنار جمعهاى عربى، پُركاربردترين نشانه جمع در كتاب نقض به حساب مىآيد.
يك. اسامى در زمينههاى گوناگون انسانى
ناصبيان (ص256)؛ مداهنان (ص133)؛ مجبّران (ص256)؛ باطنيان (ص128)؛ زاهدان (ص455)؛ داعيان (ص160)؛ امامان (ص455)؛ مبطلان (ص472)؛ بدويان (ص478)؛ اصحابان (ص463)؛ تعليميان (ص367).
دو. اسمهاى مختوم به «ه» بيان حركت
سه. آوردن «ى» ميانجى براى جمع بستن كلمات مختوم به مصوّت «ا» يا «و»
قياس بايد كرد با آن كه جهودان و ترسايان، اهل لا اله الّا اللّه اند. (ص183)
مصرّح گفت: «أجعلنا من دون الرّحمن آلهةً يعبدون» كه آيا نكرديم به الف استفهام، يعنى بكرديم جز از خداى خدايانى؟! تا ايشان بپرستند. (ص179)
چهار. جمع بستن كلمات مختوم به «ى»
از پنجاه فرسنگى رى بى خبر است كه ملاحده و تعليميان - كه معرفت خداى از طريق سمع و قول پيغمبر اثبات كنند قلعهاى ساخته بودند نامش مهرين نهاده. (ص344)
قافلهاى كه از سفر حجاز بازگشت با عدّت و آلت و برگ و ساز، همه حنيفيان نيكواعتقاد و سنّيان عدلى نه جبرى اند. (ص344)
نفى و تبرّا از آن و از ايشان در كتب اصوليان اثنى عشريه، ظاهر است. (ص3)
مفتيانِ متديّن و مُقريانِ عارف را مساوى گفته و نوشته. (ص5)
ب. جمع با «ها»
كاربرد اين نشانه، در مقايسه با «ان»، بسيار محدود است و در موارد زير به كار رفته است:
يك. اسمهاى جمادات
دو. كلمات مختوم به «ه» بيان حركت
تفسير او كه نسختهاى بى مر و بى عدد است. (ص228)
شبهتهاى غُلاة و اخباريه و ديصانيه است كه آورده است و نه مذهب اُصوليان شيعت است. (ص282)
سه. جمع بسته شدن جمع مكسر
نسختهاى بسيار در كُتُبخانههاى بلاد اسلام نهاده است. (ص18)
در مسجد مدينه، زنده ندانستى كه بر بازار چه مىكنند و احوالهاى دگر تا جبرئيل نيامدى، معلوم وى نشدى. (ص286)
ج. جمع با «ات»
با اين نشانه، اسمها و مصدرهاى عربى و اسمهاى خاص، جمع بسته شدهاند كه نمونههايى از آنها را در اين جا مىآوريم:
خراسانات (ص133)؛ معارضات (ص128)؛ دلالات قاطعات (ص574)؛ طومارات (ص128)؛ منزلات و غايبات (ص529)؛ سباعيات (ص315)؛ مهملات (ص520)؛ اوقات و درجات (ص529).
د. جمع مكسّر
اسمهاى عربىاى كه هيچ يك از نشانههاى جمع را ندارند، گاهى با تغيير حركت و گاهى با افزودن و كم كردن حرف يا حروفى از آن، به صورت جمع در مىآيند.(1)
كاربرد اين گونه از جمعها در كتاب نقض، به دليل مضمون و جوهره كلامى و
1) . دستور زبان فارسى 2، انورى و احمدى گيوى، ص 91.
قرآنى داشتن اثر، بسيار زياد است كه با توجّه به وزن آنها بيان مىشود.
افعال: انساب (ص27)؛ القاب (ص32).
فُعَلا: علما (ص504).
فَعائل: فواحش (ص256)؛ كبائر (ص256)؛ منابر و مساجد (ص37)؛ محافل و مجامع (ص133).
فواعل: توابع و لواحق (ص188).
فواعله: بواطنه (ص472)؛ ملاحده (ص367).
فعاعيل: تصانيف (ص389).
مفاعيل: معاصى (ص256)؛ مناكير (ص646).
افعلاء: اوليا (ص504)؛ اشقيا (ص504).
فِعال: عِقاب (ص502)؛ قلاع (ص354).
فعول: فصول (ص472)؛ فحول (ص127).
فعّال: حجّاج (ص528).
فُعُل: كُتُب (ص25).
پارهاى از اسمهاى فارسى و عربى وجود دارند كه نه مفردند و نه علامت جمع دارند؛ امّا بر بيشتر از يكى و گاهى بر گروه بىشمارى دلالت مىكنند و خود با نشانههاى جمع فارسى يا عربى و يا به صورت جمع مكسّر، جمع بسته مىشوند.(1)
از اين نوع اسم، در كتاب نقض، نمونه كمى وجود دارد كه با نشانه «ين» عربى و در مفهوم مثنّى آمده است.
1) . همان، ص 86.
اسم از جهت ساخت
بين دستورنويسان، اسم از جهت ساخت نيز مانند مقولههاى ديگر، به چند دسته تقسيم مىشود؛ برخىهمچون وحيديان كاميار، اسم را از اين جنبه، به چهار دسته(1)و برخى همچون فرشيدورد، به دو دسته و اين دو دسته را نيز به بخشهاى ديگر تقسيم مىكنند(2)و برخى نيز همچون احمدى گيوى و انورى، براى آن، دو ساخت در نظر گرفتهاند.(3)
در اين جا، اسم را از جهت ساخت، به چهار دسته: ساده، مشتق، مركّب، مشتق - مركّب، تقسيم مىكنيم و نمونههايى را مىآوريم.
اسم ساده، آن است كه فقط از يك تكواژ، ساخته شده است.
اسمهاى ساده در كتاب نقض، فراوان هستند و براى جلوگيرى از اطاله كلام، فقط چند نمونه، بيان مىشود.
پسر نوح و زن لوطِ مرسل، كافر بودند. (ص178)
شكر آن خداى را كه على مرتضى از بيم تيغ كسى، ايمان نياورد. (ص515)
عجوزهاى روستايى را دختركى بناليد. او را گفتند: تو را آب دختر به طبيب شهر بايد نمود. (ص254)
اسم مشتق، آن است كه در ساختمان آن، يك تكواژ آزاد و دست كم يك «وند» وجود دارد.(4)
اسمهاى مشتق، در كتاب نقض، به شكلهاى زير به كار رفتهاند:
الف. مشتق از اسم
بنگاه (ص474)؛ دهليز (ص109)؛ دبيرستان (ص368)؛ همبر (ص320)؛ گرماوه (ص582)؛ دشخوار (ص138)؛ گاهواره (ص530).
ب. مشتق از صفت
لعّانى (ص369)؛ معصومى (ص66)؛ نرمى (ص338).
ج. مشتق از فعل يك. مشتق از بن مضارع
كنش (ص477)؛ مويه (ص347)؛ خورش و پوشش (ص419).
دو. مشتق از بن ماضى
ديده (ص67)؛ پوشيده (ص367)؛ ايستاده (ص76).
اسم مركّب، از دو يا چند تكواژ آزاد ساخته مىشود.(1)
اسمهاى مركّبى كه در كتاب نقض، به كار رفتهاند، داراى ساختهاى زيرند:
الف. اسم + اسم
خيلخانه (ص82)؛ روزنامه (ص122)؛ سرمايه (ص17)؛ گاوريش (ص73).
ب. اسم + بن مضارع
پستجو (ص627)؛ باىخوان (ص402)؛ پاىافزار (ص589)؛ دستاربند (ص81)؛
1) . همان جا.
فضائلخوان (ص65).
ج. صفت + اسم
سنگيندل (ص674)؛ تنگدل (ص69)؛ گنددهن (ص64)؛ سياهپاى (ص381).
اسم، ممكن است هم مركّب باشد و هم «وند» داشته باشد كه به آن، «مشتق - مركّب» مىگويند.(1)اسمهاى مشتق - مركّب به كار رفته در كتاب نقض، اين گونهاند:
الف. اسم + صفت + وند
زعفرانجاى (ص373)؛ دوهوايى (ص479)؛ حرامخواره (ص113).
ب. اسم + بن مضارع + «ى» مصدرى
گلگيرى (ص385)؛ ژاژخايى (ص135).
ج. صفت + اسم مصدر
محترمديدار (ص545).
د. اسم + وند + بن مضارع
دستارهبند (ص81).
اسم از لحاظ معرفه، نكره، و اسم جنس
برخى دستورنويسان، اسم را از اين جنبه، فقط به معرفه و نكره تقسيم كردهاند.(2)برخى نيز اسم جنس را در اين تقسيمبندى، جاى دادهاند.(3)
اسمى است كه براى مخاطب يا خواننده، شناخته و آشنا باشد. اسمهاى معرفه در كتاب نقض، به گونههاى زير وجود دارد:
الف. اسمهاى خاص
اللّه اكبر گفتن، نشانه دوستى جبرئيل و حسين و جعفر است. (ص562)
روز اُحد كه بوبكر و عمر و همه صحابه به هزيمت شدند و رسول را تنها رها كردند اگر مصنّف، دعوىِ علمِ تواريخ مىكند، بايد داند كه على كه بود و چه كرد و كجا بود؟
(ص168)
تبصره: گاهى اسمهاى خاص، با احترام يا توضيح و معرفى بيشتر، با صفت همراه هستند.
شيعه گويند: على مرتضى و آلش ائمّه هدى هريك بهترند از يك فرشته، به دليل و حجّت. (ص521)
وقتى يزيدِ خمّير را خواهد، و وقتى وليدِ پليد را خواهد، و وقتى مروانِ سستايمان را. (ص266)
ب. اسمهاى معرفه به عهد ذهنى يا حضورى
سلطان بگريست و شاعر را سيم و خلعت فرمود. (ص120)
امّا خواجه را چون عداوت پسر بوطالب پيش آيد، چنين تاريخها فراموش كند. (ص112)
ج. اسمهاى معرفه به عهد ذكرى
خواجه نوسنّى را مىبايد كه صحّت اين دعوى بداند بايد كه كتاب مراسم الدين فى مراسم اليقين طلب كند كه امير امام عبّادى رحمهالله جمع كرده است در اخبار، و اين خبر، بدين اسناد ببيند و بخواند از آن امام اصحاب سنّت تا عجبش نيايد. (ص522)
گويد: وقتى ناصبيى مجبّر قاضى بوتراب بن رُؤبة القزوينى را گفت: خواجه! ما شما
را كافر دانيم، شيخ جواب داد كه: اى مرد! از آبه تا به ساوه هم چندان راه است. (ص 237)
د. اسمهاى معرفه به وسيله صفت اشاره
اين برادر بايد كه فاعل و مخيّر باشد. (ص8)
اين مصنّف، از خود حكايت كرده است. (ص 462)
ه . اسمهاى معرفه به وسيله مضافٌ اليه
و. اسمهاى معرفه به وسيله صفت بيانى
جماعتى مقريان متديّنِ عارف، سالها از سرِ علم و ديانت در كتاب خداى تعالى رنج برده و استخراجِ معانىكرده از حروف و كلمات و وقوف، مسلمانان ايشان را به كدام حجّتْ كافر دانند؟ (ص525)
اين نامنصف دروغگو را تاريخ، فراموش نبايد كردن. (ص268)
آن را بعض فضائح الروافض نام نهادهاند و در محافل كبار و حضورِ صغار، بر طريقِ تشنيع مىخوانند و مردمِ عامِ غافل، از استماعِ آن دعاوىِ بى بيّنت و معانى، متحيّر
مىمانند. (ص2)
ز. اسمى كه در جمله پيرو همراه «ى» و پيش از «كه» مىآيد و جمله پايه در باره آن خبر مىدهد
هر تيغى كه خواهى مىگير، در اين منازعتى نيست. (ص528)
اسامى جماعتى معتقدان و معتمدان با گروهى كه به فلسفه و زندقه منسوب بودهاند، برابر كرده و در يك سلك كشيدهاند. (ص185)
اسمى است كه براى شنونده يا گوينده، ناشناخته باشد. اسمهاى نكره در كتاب نقض، با نشانههاى زير به كار رفتهاند:
الف. «ى» نكره در آخر اسم
اين نشانه، رايجترين نشانه در ساخت اسمهاى نكره است.
بدانند مصنّفانى كه اين مجموعه برخوانند. (ص2)
چگونه باشند جماعتى كه تيغ در روى امام كشند و او را دُشنام دهند! (ص331)
ب. اسمهاى همراه با صفات مبهم
هر عاقلى و عالمى منصف داند كه قدرت، چون به منزله آلت است بايد كه قبل الفعل باشد كه در شاهد معلوم و مصوّر است. (ص507)
تا هركه بخواند بداند و حديث فضل و منقبتِ عمر و فتحهاى بلاد و آثار اسلام، همه معلوم است و شيعه، آن را انكار نكردهاند. (ص177)
اسمى است كه نه شناس است نه ناشناس، و بدون هيچ نشانهاى به كار مىرود و منظور از آن، تمام افراد طبقه خودش است، نه يك يا چند عضو مشخّص.(1)اين نوع اسم در كتاب نقض، بسيار به كار رفته است.
و امام يگانه و شجاع فرزانه، در آن ميانه، بدين بهانه تيغ از نيام جدا كرد و سرها از شخصها و دستها از تنها چگونه تنها كرد. (ص182)
زفان و قلم در ميدان عداوت او افكندى و تُهمتها نهادى و بُهتانها گفتى. (ص330)
انواع مصدر 1. مصدر اصلى يا تام (بن ماضى + ن)
اين گونه مصدرها در كتاب نقض، بسيار به كار رفتهاند و خود به چند گونه تقسيم مىشوند:
1) . دستور زبان فارسى 1، وحيديان كاميار، ص 90.
الف. مصدر ساده
ب. مصدر مركّب
خواجه ناصبى را غريب و بديع نبايد شناختن و قبول بايد كردن. (ص266)
چگونه روا دارد گفتن كلماتى كه در معنى و عبارت و اجراى آن چندگونه خطا باشد؟! (ص276)
مطلقِ اين كلمت روا نباشد گفتن كه مؤمنان و مسلمان بايد كه اميد به رحمت خداى تعالى دارند؛ كه منعمِ بر حقيقتْ اوست. (ص530)
مصدرى را كه بدون «ن» به كار مىرود، «مرخّم» مىگويند. اين شكل مصدر در كتاب نقض، بسيار محدود است.
اگر به زعم و انداخت رافضى گوييم، درست نباشد. (ص165)
به گفتِ چون او خسى دنسى ناكسى شوم، رويى خسيسطبعى غبارِ تهمت بر چهره اهلِ دين و دولت ننشيند. (ص75)
خداى را انباز گويد و انكارِ وحدانيت كند. (ص14)
خارج نيست از دو قسمت: يا دلش بگرفتند و از كفر و ضلالت بشستند، يا بى قطعيت به نور توفيق و لطف و هدايت، روشن گردانيدند. (ص14)
و اثباتِ ذرّه اوّليت از مذهبِ خواجه معلوم است كه همه موجود گويد و اثبات كند. (ص506)
گروه اسمى
گروه اسمى، از يك اسم به عنوان هسته درست مىشود كه مىتواند يك يا چند وابسته نيز بگيرد.
وابستههاى گروه اسمى
وابستهها دوگونه هستند: وابستههاى پيشين و وابستههاى پسين.(1)
وابستههاى پيشين، گونههاى مختلفى دارد كه عبارت اند از:
الف. شاخص
شاخصها، عناوين و القابى هستند كه بدون نشانه يا نقشنما، پيش از اسم مىآيند. از اين وابستهها در كتاب نقض، فراوان به كار رفته است.
كتاب مراسم الدين فى مراسم اليقين طلب كند كه امير امام عبّادى رحمهالله جمع كرده است در اخبار. (ص522)
پس اگر به امير المؤمنين على مرتضى با فضل و سبقت او و با وفور عصمت و شرف منزلت او سوگند ياد كند، خواجه خارجى را طرفه نبايد داشتن. (ص279)
ب. صفت اشاره
صفتهاى اشارهاى كه در كتاب نقض، به كار رفته، عبارت اند از: اين؛ آن؛ همين؛ چنان؛ چنين.
1) . دستور زبان فارسى 1، وحيديان كاميار، ص67.
ندانم تا چرا عمر را چنين معصوم و مطهّر مىدانند؟ پندارى هم به خصومت رافضيان باشد. (ص256)
على همان على بود كه به بدر و حُنَين و اُحُد و خندق بود؛ امّا رسول در ميانه نبود. (ص182)
عمر در دين چنان متين بود كه بوجهل در كفر. (ص175)
در آن كتاب، اين خبر رد مىكند. (ص254)
ج. صفت پرسشى
صفتى است كه با آن از نوع يا چگونگى يا مقدار موصوف، پرسش مىشود. صفتهاى پرسشىِ به كار رفته در كتاب نقض، عبارت اند از: كدام؛ چه؛ چند؛كه.
چند كس به تيغ على كشته شدند؟ (ص170)
بنگر كه در حقّ على كدام گروه است؟ (ص37)
مجاهده و مجادله او را چه اثر؟ (ص16)
ايمانِ بى كفر و طاعتِ بى معصيت از همه صحابه بنگر تا كه را بود؟ (ص171 - 172)
د. صفت تعجّبى
واژههاى «چه» و «عجب»، صفتهاى تعجّبى به شمار مىروند.
ه . صفت مبهم
صفتهاى: هر، هيچ، همه، ديگر، چندين، چندان، اين، آن، بسيار، كمى، چند، بهرى و چندينى، از جمله صفتهاى مبهم به كار رفته در كتاب نقض هستند.
به حقيقت، هر كس كه به قيامت و حساب ايمان دارد، چندين بهتان بر مسلمانان ننهد. (ص185)
بهرى خاملذكر و نامعروف كه به فضل و علمشان التفاتى نباشد. (ص192)
هر آيت كه از تورات موسى بر ايشان خواند، گفتند: موسى از قِبَل خويش مىگويد. (ص447)
به ديگر موضع گويد: زنكى بود، و جاى ديگر گويد: ابن المقفّع بود. (ص349)
در حقّ اين رافضيان كه از حسنِ على برگشتند، هيچ آيتى نازل نشد؛ امّا در حقّ آنها كه رسول را بر آن حال بگذاشتند و بگريختند، اين آيت آمد. (ص355)
تبصره: در چند موضع، واژه چند، بعد از هسته آمده است.
و. صفت شمارشى
صفتهاى شمارشىاى كه در كتاب نقض به كار رفتهاند، به دستههاى زير تقسيم مىشوند:
يك. صفت شمارشى اصلى
همان اعداد هستند كه بدون پيشوند و پسوند مىآيند و شماره اصلى معدود خود را بيان مىكنند. پُركاربردترين نوع صفت شمارشى، گونه اصلى آن است.
چهل فرسنگ از قفاى ايشان مىرفتند و مىكشتند. (ص343)
او صدهزار خارجى و باغى را از اعداى آل و اولاد مصطفى بكشت. (ص355)
علما را كه مختلف و مخالف اند، يكى داند و آن دو مذهب را يكى خواند. (ص613)
دو. صفت شمارشى ترتيبى
اين صفت، ترتيب قرار گرفتن موصوف (معدود) را مىرساند، بدين صورت كه به آخر عدد اصلى، پسوند «ُم» و «ُمين» مىافزايد.
اوّلين گواهى بر صحّت رسالت ولى خدا و وصى مصطفى از اوست. (ص173)
اوّل، قرآن مجيد؛ دوم، مرغ بريان؛ سيوم، ميوه بهشتى؛ چهارم، طبخ جنّتى. (ص527)
سه. صفت شمارشى كسرى
آن است كه يك يا چند جزء از يك يا چند واحد را برساند.
از آنچه على كرد از ده يكى، بلكه از صديكى عمر كجا كرد؟ (ص173)
هزار ماه كم پنجاه ماه، در عهد خلفاى بنى اميه و مروانيان، نهارا جهارا ظاهرا على رؤوس الملأ بر سر منبرها امير المؤمنين را لعنت مىكردند و بر منبرهايى كه خطبه به نام بو بكر و عمر و عثمان مىكردند. (ص 263)
چهار. صفت شمارشى توزيعى
اين صفت، موصوف را به بخشهاى برابر تقسيم مىكند و آن، از تكرار عدد اصلى به دست مىآيد.(1)
ختمات قرآن، هر روز پنج بار و مجلس وعظ، هر يك هفته دوبار و يكبار. (ص34)
از اين كتابها يكى و دو در آن سراها باشد. (ص17)
تبصره: در كتاب نقض، كلمه «اند» براى شمارش نامحدود و بسيار - كه معمولاً به همراه هزار مىآيد - و در جاهايى پس از عدد براى مقدار اندكى، به كار رفته است.
او بيست و اند بار تيغ در روى على كشيد. (ص371)
نباشد روا باشد كه صادق عليهالسلام با شخصى كه اندهزار فاطمى را در ديوار گرفته باشد، و با امامى چون بوحنيفه روا دارد چنان معامله بى مجامله كردن، سخنى نرم گويد به وجه مصلحت. (ص338)
ز. صفت عالى
كجاست آن شقىترينِ شما تا موى محاسن من به خون من رنگ كند؟ (ص348)
گويند: جعفر صادق را پرسيدن كه بترين قوم كدام باشند؟ (ص278)
مهترين فرزندان سلطان محمّد را بگرفت و به حدود شام رفت. (ص479)
اتّفاق است كه بيشترينِ ايشان، خود شيعى مذهب اند: كوفيان و مدنيان و مكّيان و بصريان چنان كه ابن كثير و نافع از حرمين اند. (ص525)
پس او را چگونه بهترين خلق گويند؟! (ص531)
1) . دستور زبان فارسى 2، انورى و احمدى گيوى، ص 165.
تبصره: در جايى از كتاب نقض، بهتر، كاربرد صفت عالى را پيدا كرده است.
اين وابستهها در كتاب نقص، عبارتاند از: «ى» نكره؛ نشانههاى جمع؛ صفت شمارشى ترتيبى نوع دوم؛ مضافٌ اليه؛ صفت بيانى؛ جمله ربطى توضيحى.(1)
الف. «ى» نكره
اين نشانه، پس از اسم عام مىآيد و اسم را ناشناس مىكند يا آن را در جايى، از شناس بودن، دور مىسازد. اين مورد در بحث معرفه و نكره و اسم جنس بررسى شد و در اين جا چند نمونه بيان مىشود.
بدانند مصنّفانى كه اين مجموعه برخوانند. (ص2)
دوستى مخلص، نسختى از آن به امير سيّد رئيس كبير جمال الدين على بن شمس الدين الحسينى - ادام اللّه علوّه - كه رئيس شيعه است، بُرد. (ص3)
ب. نشانههاى جمع
در كتاب نقض، كلمات با نشانههاى: ها، ان، ات، جمع بسته شدهاند كه اين وابستهها در بحث اسم، از جهت شمار، توضيح داده شدند.
ج. صفت شمارشى نوع دوم با «-ُ م»
اين صفتها اعدادى هستند كه با افزودن «-ُ م» به اعداد اصلى، ساخته مىشوند.
1) . دستور زبان فارسى 1، وحيديان كاميار، ص72.
د. مضافٌ اليه
اگر پس از اسمى، نقشنماى اضافه بيايد، كلمه پس از آن، اگر اسم يا در حكم اسم باشد، مضافٌ اليه است. مضافٌ اليه در كتاب نقض، به دو شكل آمده است.
يك. مضافٌ اليه به صورت اسم
ديگرى مىگويد: از پوست گوسفندانِ شعيب بود. (ص528)
لوا و رايت كافران، به دست طلحة بن ابى طلحه بود كه به تيغ على كشته آمد. (ص169)
دو. مضافٌ اليه به صورت ضمير
ابو العلاء با بزرگىِ فضل و شهرتِ او مرثيه شريف طاهر پدرِ او مىگويد و مدحِ او و برادرش در قصيدهاى كه معروف است در ايوان او. (ص191)
پس آيت را به نام ايشان تأويل كردن و تفسير دادن، جهل و خطا باشد. (ص263)
اگر على را به صفّين روزى ظفر نبود، نقصان شجاعت و امامت او نباشد. (ص183)
ه . جمله ربطى توضيحى
اين جملهها نيز از وابستههاى پسين اسم هستند و هميشه پس از پيوند وابستگى «كه» مىآيند و به همين دليل، مستقل نيستند. فعل جملههاى ربطىِ توضيحى، به صفت، مضافٌ اليه يا بدل هسته، قابل تأويل هستند.
جماعتى كه تيغ در روى امام كشند و او را دُشنام دهند. (ص331)
تو نه آنى كه تو را از كوچكى و طفلى بپرورانيديم و سالهاى دراز، پيش ما بودى! (ص338)
و. صفتهاى بيانى
صفتهاى بيانى، از وابستههاى پسين اسم هستند كه يكى از ويژگىهاى اسم، از قبيل: چگونگى، رنگ، مزه، مقدار، نسبت، لياقت و... را بيان مىكنند.(1)در كتاب نقض، اين صفتها به شكلهاى زير به كار رفتهاند:
1) . همان، ص 81.
يك. صفت بيانى ساده
تنها چگونگى خصوصيت موصوف را مىرساند، بدون بيان معناىِ فاعلى، مفعولى، نسبى و لياقت.(1)
تبصره: وحيديان كاميار، اين نوع صفتهاى بيانى را «عادى» ناميده است.(2)
مانند: قوى (ص320)؛ ملء (ص480)؛ صعب (ص320).
دو. صفت بيانى مشتق، مركّب و مشتق - مركّب
اين صفتها از حيث ساختمان، به انواع مشتق، مركّب و مشتق - مركّب تقسيم مىشوند.
صفتهاى فاعلى مشتق: در اين جا ساختهايى كه در نقض، نمونههايى براى آنها يافت شده، بيان مىشوند:
بن مضارع + نده: ترسنده (ص476)؛ نگرنده (ص255)؛ رانده (ص337)؛ افكنده (ص5).
بن مضارع + ا: بينا (ص630)؛ توانا (ص468).
بن مضارع + گار: سازگار (ص340).
پيشوند + بن مضارع يا صفت: نابينا (ص630)؛ نامعروف (ص285)؛ نامعتمد (ص260)؛ نامعصوم (ص275).
اسم + بان: دربان (ص480).
اسم + ناك: غمناك (ص356).
اسم آلت + گر: غربالگر (ص429)؛ درزنگر (ص429).
بن مضارع + ان: گريان (ص356).
صفتهاى فاعلى مركّب: اين صفتها، ساختهاى گوناگونى دارند كه به آنها اشاره مىشود:
اسم + بن مضارع: دستاربند (ص32)؛ جامهدار (ص450)؛ دنيادار (ص650).
اسم + اسم: سنگدل (ص430)؛ گاوريش (ص578).
صفت + اسم: سياهپاى (ص381)؛ سياهقفا (ص437)؛ گنددهن (ص594)؛ گندهبغل (ص594)؛ بزرگصورت (ص545)؛ بددين (ص190)؛ خاملذكر (ص192)؛ پاكنسبت (ص466).
اسم معنى + بن مضارع: مهملگو (ص190)؛ فضائلخوان (ص65)؛ مناقبخوان (ص67)؛ حرامخواره (ص113).
اسم آلت + بن مضارع: بربطساز (ص190)؛ چنگنواز (ص190).
صفتهاى فاعلى مشتق - مركّب: اين صفتها در كتاب، كاربرد بسيار كمى دارند.
مَنبَل بى نماز (ص189)؛ غلامباره بى نفس خام (ص190).
سه. صفت بيانى مفعولى
صفتهاى بيانى مفعولى كتاب نقض، بيشتر با استفاده از ساخت بن ماضى+ پسوند «ه» بيان حركت، شكل گرفتهاند.
مفعولى مشتق:
بن ماضى + ه: نشانده (ص344)؛ ماننده (ص354)؛ شكافته (ص278).
بن ماضى + ار: رستگار (ص274)؛ خدمتگار (ص178).
صفت مفعولى مشتق - مركّب: درمانده (ص330)؛ ميخديده (ص284).
چهار. صفت بيانى نسبى
نمونههاى بيان شده در قسمت ساخت صفت، صفتهاى نسبى را هم دربر مىگرفت. در اين جا به صورت كلّى، ساختمان اين صفتها بررسى مىشوند.
اسم يا گروه اسمى + ه: هفتساله (ص282)؛ بيست و دو ساله (ص358).
اسم / صفت + ى: عوّانى (ص79)؛ عيابى (ص369)؛ غوغايى (ص143)؛ فصّادى (ص616)؛ حجّامى (ص616)؛ شتّامى (ص369).
صفت + انه: مردانه (ص182)؛ دوگانه (ص175)؛ يگانه (ص182).
بايد يادآور شد كه در نقض، گروهى از صفات نسبى، داراى معناى پرداختن و اشتغال هستند:
علويى (ص315) (=علوىگرى)؛ رافضيى (ص301)؛ (= رافضىگرى)؛ دهريى (ص430) (= دهرىگرى)؛ حنفيى (ص122) (= حنفىگرى).
پنج. صفت بيانى لياقت
اين نوع صفت، شايستگى موصوف را بيان مىكند و نشانه آن «ى» است كه به آخر مصدر فارسى اضافه مىشود. در كتاب نقض، از اين نوع ساخت ديده نشد؛ امّا كلماتى چون بزرگوار (ص281) در معناى لياقت، به كار رفته است.
به طور كلّى صفتهاى بيانى در كتاب نقض، به چهار دسته تقسيم مىشوند:
بد (ص254)؛ كذب (ص262)؛ حسن و قبح (ص449).
الف. مشتق پيشوندى: نامعروف (ص192)؛ نابينا (ص630)؛ باعدّت (ص 479)؛ نامعتمد (ص260)؛ نامعصوم (ص275).
كاربرد اين گونه از صفات به نسبت صفات مشتق پسوندى، بسيار محدودتر است.
ب. مشتق پسوندى: خدمتگار (ص178)؛ نشانده (ص344)؛ ماننده (ص354)؛ ترسنده (ص476)؛ رانده (ص337)؛ افكنده (ص5)؛ پراكنده (ص340)؛ گريان (ص 356).
الف. اسم + اسم: سنگدل (ص430)؛ گاوريش (ص578).
ب. صفت + صفت: پارهپاره (ص194).
ج. صفت + اسم: گردبازو (ص450)؛ تنگروزى (ص460)؛ جوانمرد (ص465).
د. اسم + بن مضارع: بتپرست (ص456)؛ كفرآفرين (ص503)؛ دستاربند (ص32)؛ قمارباز (ص506)؛ فلكپرست (ص456).
درمانده (ص330)؛ گنددهنى (ص112)؛ حرامزاده (ص466)؛ دستارهبند (ص81)؛ حلالزاده (ص466).
كاربرد صفت بيانى
صفتهاى بيانى، گاهى در گروه اسمى به عنوان وابسته اسم و در نقش صفت يا وصف، به كار مىروند؛ گاهى در جايگاه مسند يا قيد قرار مىگيرند؛ و گاهى هم به عنوان جانشين اسم، نقشهاى اسم از جمله: نهادى، مفعولى، متمّمى، منادايى و مضافٌ اليهى را مىپذيرند. در اين جا فقط به كاربرد صفت بيانى در جايگاه وابسته اسم مىپردازيم.
بر فلان كوه، زاهدى هست مبارك. (ص 456)
روزى امير المؤمنين عليهالسلام نشسته بود با قومى بسيار. (ص 48)
امام ايشان را نه امام اصحاب فريقين باشد. (ص459)
از اين جاست كه شيعه، ائمّه را اصحاب معجزات گويند و دلالات قاطعات بر اين معنى، بسيار است. (ص574)
مهملگوى، مروانىصورت، اموىصفت، مشتى غلامباره بىنفس، خام ناتمام عام، اولئك كالأنعام كه خداى را عادل ندانند. (ص 189 - 190)
به انكار مبتدعى مداهنى ژاژخاى، حق، باطل نشود. (ص77)
اين معنى از طريق عقل و نقل بر مؤمنِ عاقلِ مستبصر پوشيده نماند و إلاّ احمقى، خربطى ناصبيى انكار نكند و بر باطل اصرار نكند. (ص478)
ب. تعدّد صفت با كسره اضافه
پس خواجه نوسنّىِ كهنرافضى، نمىدانم كه تاختن چرا به در سراى علويان آورده؟ (ص456)
در حضرت چنان سلطانِ سائسِ مهيب چنين قطعه نيارستى گفتن. (ص120)
تعريف ضمير
ابتدا به چند نمونه از تعاريفى كه در كتابهاى دستور آمده، اشاره مىشود. ضمير، كلمهاى است كه معمولاً به جاى اسم مىنشيند و نقشهاى مختلف مىپذيرد.(1)ضمير، اسمى است كه جانشين اسم ديگر شود و تعريف گردد.(2)عنصر ضمير در
جايگاه گروه اسمى، در يك جمله و يا جملههاى پياپى، به جاى اسم ظاهر مىشود.(3)ضمير، اسم كنايهاى است كه اسم صريحى را مىگيرد.(4)
ضمير، آن عنصر واژگانى است كه جايگزين يك گروه اسمى مىگردد.(5)خيّامپور و
فرشيدورد، ضمير را از اقسام اسم مىدانند.
ضماير موجود در كتاب نقض، عبارت اند از: شخصى، شمارشى، مبهم، مشترك و اشارهاى.
اين ضميرها، خود به دو دسته تقسيم مىشوند: ضميرهاى شخصى منفصل و ضميرهاى شخصى متّصل.
الف. ضميرهاى شخصى منفصل
ضميرهاى شخصى منفصل، عبارت اند از: من، تو، او (وى)، ما، شما، ايشان.
همه صحابه و اهل البيت را بعد از رسول، رجوع با وى بوده است. (ص172)
آن كس كه بر جايگاه او بخفت، نه على مرتضى بود كه نفس بذل كرد و جان فدا كرد مصطفى را؟! (ص168)
نه شما مرا به خلافت بنشاندهايد و بر من بيعت بستدهايد. (ص363)
خطبه و سكّه به نام خود بكردند و ايشان را مغلوب و محروم رها كردند. (ص371)
اكنون خود را حنفى سنّى مىخواند و گر در بازار يا در لشكرگاه گويند: خواجه اشعريى؟ گويد: من سنّىام يا حنفى؟! (ص461)
چگونگى كاربرد و نقش ضماير شخصى منفصل، از قرار زير است:
يك. مخفّف شدن ضمير «من» هنگام اتصال به «را»
روزى كه مرا به سراى سيّد فخر الدين رحمهالله نوبت مجلس بود، امير حاجبى از آنِ امير عبّاس بيامد با جماعتى تركان. (ص451)
او گفت: أقعدونى، أسندونى؛ مرا با راست گيريد، و راست بنشانيد. (ص273)
دو. مخفّف شدن ضمير «او» و «ايشان» هنگام قرار گرفتن بعد از حرف «به»
قريش بدو اعتبار نكردند. (ص177)
ثواب و محمدت آن، بديشان راجع باشد. (ص469)
سه. كاربرد ضمير شخصى منفصل براى غير انسان
چهار. كاربرد در نقش نهادى
پنج. كاربرد در نقش متمّمى
خراسان بر وى مقرّر گشت. (ص479)
بر ما هيچ غرامتى و ملامتى نيست. (ص347)
شش. كاربرد در نقش مفعولى
چه منع كند او را از مواسات با من. (ص170)
او را معلوم شود كذّابى و بى امانتى اين مصنّف مجبّر. (ص179)
هفت. كاربرد در نقش مضافٌ اليهى
عمر را بسى پسر، عمان بودند كه فرمانِ او نمىبردند. (ص173)
خطبه و سكّه به نامِ او كنند تا داند كه او نيز با وجود چنين شحنگان، در توقّفْ معذور است. (ص470)
اعتقادِ تو در حقّ على و آل على، معلوم اوست. (ص356)
ب. ضميرهاى شخصى متّصل
به طور كلّى، كاربرد ضماير شخصى متّصل در كتاب نقض، بيشتر از ضماير منفصل است و همه ضماير متّصل در اين كتاب، كاربرد داشته است.
يك. افزودن «ى» بين كلمه و ضمير هنگام پيوستن ضميربه كلمات مختوم به «الف» و «ى»
ديوارش همه از قَدَر است، و قفلهايش از بغض آل مصطفى است. (ص446)
بوجهل سنگ بر پايش مىزند و مجروح مىكند. (ص332)
دو. حذف شدن شناسه در بعضى موارد
سه. در نقش مفعولى
گاهى به آخر فعل متعدّى اضافه مىشود.
ايشان را لقبى باشد كه بدان بازخوانندشان. (ص 12)
بفرمود تا عمارتش كردند. (ص 36)
گاهى نيز به دنبال متمّم مىآيد.
چهار. در نقش متمّمى
در بعضى موارد، متمّم متّصل به فعل است.
از مجلس داشتنشان منع كرد. (ص 42)
او از من است و من از اويم. (ص 170)
گاهى نيز به حرف ربط بيان شرط «اگر» متصل شده است.
پنج. در نقش مضافٌ اليهى
ضمير مشترك، كلمهاى است تغييرناپذير كه به اسمى مفرد يا جمع، يا به يكى از ضميرهاى شخصى ششگانه برمى گردد.(1)سه واژه: خود، خويش و خويشتن، ضماير مشترك اند.
كاربردهاى گوناگون ضماير مشترك، از قرار زير است:
الف. مفعول
خود را فاعل و مكتسب فعل خود گويد. (ص 369)
اكنون به تقيّه، خود را حنفى سنّى مىخواند. (ص 461)
1) . دستور تاريخى زبان فارسى، ناتل خانلرى، ص 192.
ب. متمّم
اگر بر فضل بندد، بر خود خندد. (ص 389)
خود را به خود هلاك كرد. (ص 342)
مانند اين الفاظ اجرا كردن در حقّ صحابه و حوالت كردن به خود و به غير، إلاّ بى نفسى و بى حميتى و بى امانتىنباشد. (ص256)
ج. بدل
د. مضافٌ اليه
از پدران خويش احوال طفل شنيده باشد. (ص464)
آن هفتگانه خود را بر اين سهگانه بستهاند. (ص 457)
نكته قابل توجّه اين كه در جاهايى از كتاب، تركيب «به خودى خود»، به كار رفته است.
ضميرهاى اشاره، در حقيقت، دو كلمه «اين» و «آن» است كه اوّلى براى اشاره به نزديك و دومى براى اشاره به دور به كار مىروند و گونههاى ديگر، صورتهاى تركيبىِ اين و آن هستند. ضميرهاى اشاره در كتاب نقض، عبارت اند از: اين، آن، آنچه، اينچه، همين، همان، همچنان، چنان، چندان، چنين، همچنين، اين چنين كه در نقشهاى زير به كار رفتهاند:
الف. نهاد
ب. مفعول
الأنبياء كه سيّد علم الهدى مرتضى كرده است. (ص11)
ج. متمّم
اين بدتر و سختتر از آن است كه خواجه انتقالى بر قائم، حوالت كرده است. (ص 476)
بنگر! كه در اين چند سخن متناقض است. (ص13)
د . مضافٌ اليه
ه . مسند
اين دعوى، مخالفِ آن است كه در پيش گفته است. (ص 25)
جواب اين كلمه، آن است. (ص22)
رأى من در اين كار، آن است كه تو تنها پنهان پيش عمّت شوى. (ص356)
و. جمع بسته شدن ضمير اشاره «اين» با علامت «ان»
اينان و مانند اينان مشتى اوباش فجّار[ند]. (ص 368)
همه طوايف اسلام به نوشتن و خواندن آن راغب اند و غير اينان. (ص 41)
ز . مخفّف شدن به صورت «بدين» و «بدان» با اضافه شدن حرف «به»
بدين اشاره مجمل، شبهت زايل است. (ص31)
ايشان را لقبى باشد كه بدان بازخوانندشان. (ص 12)
نكته: كاربرد فراوان از اين ضماير در كتاب نقض، بسيار مشهود است.
اين ضماير در كتاب نقض، به دو شكل ضميرهاى شمارشى اصلى و ترتيبى، به كار رفتهاند.
الف. ضميرهاى شمارشى اصلى يك. نهاد
دو. مسندٌ اليه
يكى توحيد است و دوديگر هست نبوّت و امامت. (ص 16)
از اين كتابها يكى و دو، در آن سراها باشد. (ص 17)
ب. ضميرهاى شمارشى ترتيبى
در كتاب نقض، اين گونه ضميرها، كاربرد زيادى ندارند.
كاربرد اين گونه از ضماير، در كتاب نقض، فراوان است و نمونههايى كه شناسايى شدهاند، عبارتاند از: كس، كسى، همه كس، هيچ كس، هركس، برخى، هركه، هيچ، فلان، ديگر، هرچه، هرچند، يكى، همه، اندكى و ديگرى.
از ميان آنها، برخى ساده و برخى مركّب اند و در بيشتر نقشهاى اسم، از جمله: نهاد، مفعول، متمّم، منادا، و قيد به كار رفتهاند.
الف. نهاد
دگران پوشيده مىداشتند. (ص 478)
اگر دگر كس كرد امير المؤمنينِ مطلق آن كس باشد، نه على. (ص 172)
ب. مفعول
كس را از امّت، زهره چنين دعوى نباشد. (ص 172)
سيّد عليهالسلام همه را به امّت خود برخوانده است. (ص 456)
ج. متمّم
د. بدل
جهان همه، به حكم ايشان باشد. (ص 475)
بهرى را همه نرينه بوده است و بهرى را همه مادينه. (ص468)
ه . مضافٌ اليه
در مواضعِ بسيار و بيشتران ايشان همه تجريد و تفريدْ طلب كردهاند. (ص 468)
نفى و تبرّا از آن و از ايشان در كتب اصوليان اثنى عشريه، ظاهر است، و بعضى خود وضع و تمويه كه مذهب كسى نبوده است. (ص 3)
و. منادا
اى عبد الرّحمان! اى فلان و فلان! زنهار! البتّه التفات نكردند. (ص 363)
تعريف قيد
قيد، كلمه يا گروهى است كه به مفهوم فعل و نيز به مفهوم صفت، مسند، قيد ديگر و يا مصدر، مفهومى مىافزايد و توضيحى در باره آنها مىدهد و آنها را با مفهوم جديد، مقيّد مىكند.(1)
قيد، كلمه يا كلمههايى است كه فعل يا شبه فعل يا قيدى را بالفعل مىكند.(2)
قيد، كلمهاى است كه مضمون جمله يا فعل يا صفت يا قيد يا گروه وصفى يا قيدى يا فعلى و يا هر كلمه ديگرى به جز اسم و جانشين اسم را مقيّد كند و چيزى به معناى آن بيفزايد.(3)
ما در اين بخش، قيد را از دوجنبه ساخت و مفهوم، مورد بررسى قرار مىدهيم. در قسمت ساخت تلفيقى، از ديدگاههاى فرشيدورد و وحيديان كاميار استفاده شده و در قسمت مفهوم، از آراى خيّامپور و انورى - احمدى گيوى، بهره بردهايم.
قيد از جهت ساخت
تقسيمبندى قيد از جهت ساخت و نوع، از نظر دكتر وحيديان كاميار، عبارت است از:
گروههاى قيدى نشانه دار، كه خود چهار نوع است: الف. كلمات تنويندار عربى؛ ب. متمّمهاى قيدى (حرف اضافه + گروه اسمى)؛ ج. پيشوند + اسم؛ د. واژههاى مكرّر.
گروههاى قيدى بى نشانه، كه خود سه نوع است: الف. قيدهاى مختص؛
ب. اسمهاى مشترك؛ ج. صفتهاى مشترك با قيد.
فرشيدورد، قيد را اين گونه تقسيم بندى مىكند: 1. بسيط؛ 2. غير بسيط. غير بسيط، خود بر دو قسم است: الف. مشتق؛ ب. مركّب.
خواجه سنّى خداى تعالى مقدّرا از فرعون و بوجهل يا كفر مىخواهد يا ايمان. (ص500)
اوّلاً دروغ بر رسول نهاده است و عمر را در صلابت با بوجهل مشاركت داده است. (ص176)
دو. واژههاى مكرّر
جواب اين كلمات نيك نيك فهم بايد كردن تا شبهتى بنماند. (ص354)
چنين چنين بسيار كردند تا همه را به زارى بكشتند. (ص82)
ب. گروههاى قيدى بىنشانه يك. قيدهاى مختص
اتّفاق است كه اين حق، هرگز نگاه نداشتهاند و ضايع مانده است و هَدَر شده است. (ص335)
اميران بزرگ و سپهسالاران باعُدّت را بر اين قلعه الموت فرستاد و صبّاح كَل، هنوز در قيد حيات بود. (ص479)
دو. اسمهاى مشترك با قيد
دانيم كه اين كلمه، روزِ حربِ جمل گفته باشند يا در حرب صفّين. (ص175)
ديگرباره به حساب كورتر است و به احوال روزِ سقيفه جاهلتر؛ كه اگر دانستى نگفتى. (ص602)
سه. صفتهاى مشترك با قيد
هارون الرّشيد از بى وفايى، او را بر دست سِندى بن شاهك هلاك فرمود تا اينان همه صابر و مظلوم و شهيد باشند و ايشان همه متعدّى و ظالم و غاصب. (ص339)
اين كلمتى است بى وزن و بى اصل. (ص 118)
چهار. ضمير در نقش قيد
گاهى ضميرهاى پرسشى «كى» و «كجا» و ضمير تعجّبى «چه» در نقش قيدى به كار مىروند.(1)
قيدها را مىتوان از جهت ساخت، به ساده، مشتق، مركّب، مشتق - مركّب، گروه قيدى و جمله تقسيم كرد. نمونههايى از اين گونه تقسيمبندى در اين جا ذكر مىشود.
الف. ساده
ب. مشتق
ج. مركّب
1) . دستور زبان فارسى 2، انورى و احمدى گيوى، ص 225.
د. مشتق - مركّب
پس دگر باره، چون تره و اشنان با خريد و فروخت افتاد. (ص336)
تقرير كرده باشد دگرباره كه: صحابه بهترند از خدا و رسول؛ كه منكران خدا و رسول را توبه مقبول است و دشمنان اينان را توبه مقبول نيست. (ص21)
ه . گروه قيدى
خواجه بعد از چهارصد سال باز مىنمايد در تصنيف نيكوعهدى امامان خويش. (ص339)
بعد از سه روز، سنّيانِ عوام به فتواى علماى سنّى از گورش برآوردند و پاره پاره بكردند و در سرايش متفرّق كردند. (ص194)
و. قيد مؤوّل يا جملهاى
(= موقع نوشتن مجموعه: قيد زمان)
(= براى حصول فايده: قيد علّت)
تبصره: برخى از گروهها و تركيبهاى عربى در فارسى، در نقش قيد به كار مىروند كه به نمونههايى از آنها اشاره مىشود: على الدّوام؛ آخر الزّمان؛ الحقّ؛ بحمداللّه.
قيد از جهت مفهوم
يعنى اين كه مكان، زمان، و چگونگى يا مفهومهايى جز آنها را برساند.(1)
1) . همان، ص 229.
چون است كه آن جا كه سلمان و بوذر و مقداد و عمّار و جابر و بوايّوب و خُزيمه و زيد بر امامت على متّفق شدند، آن قلّت را قدرى نباشد. (ص454)
آخر اين جا اعتراف داده است كه بيست هزار ناكثين را به يك روز هلاك كرد. (ص330)
در لشكر ايشان مانند اين و بيش از اين بودهاند. (ص349)
آن كس كه از لغت و تفسير، اندك مايه بهره دارد، اين حوالت چگونه روا دارد؟ (ص180)
جواب اين كلمات، نيك استماع بايد كردن كه اين مصنّف مجبّر بر خود چه گواهى داده است. (ص176)
آلت افعال نيك و بد خداى تعالى دهد. (ص502)
عجب است از شخصى كه دعوى دوستى بوبكر و عمر كند و چندينى قلم به مساوى ايشان براند! (ص273)
اى عجب! اگر متقدّمان خود رافضى بودند، آمدن و اختيارِ ابن المقفّع كردن، باطل و بى فايده باشد. (ص26)
ما تمكين دهيم ايشان را يعنى به وقت خروج قائم، شيعت را، تا جهاندارى كنند و قائم، پادشاهى كند. (ص267)
بزرگانِ اجدادِ مصطفى، اين اسامى مُضاف به بتان اختيار مىكردند تا بدان شبهت آن نور منقطع نشود؟ و اين معنى أظهر من الشّمس است. (ص 517)
خبرى بى اصل است و حديثى بى نقل نادرست، نمىدانم تا بوطالب در دوزخ چرا بود؟ (ص512)
اگر مصنّف دعوى علم تواريخ مىكند بايد داند كه على كه بود و چه كرد و كجا بود؟ (ص168)
به مذهب شيعه اخبار آحاد البتّه ايجاب علم و عمل نكند، و خبر چون صحيح و متواتر باشد، مسموع و مقبول باشد و ايجاب علم و عمل كند. (ص39)
مردى را گفتند: از كجايى؟ گفت: از ماورامين. گفتند: الحق سر و ريشى رنگين دارى، از دو جاى باشد. (ص640)
(ص22)
شيعت از اين هفتاد و دو طايفه، هيچ را كافر ندانند و كافر نخوانند؛ زيرا كه هم مقرّند به خداى و رسول و از امّت رسول اند. (ص462)
زيرا كه دين هر دو متين بودند خداى تعالى دعاوى رسول اجابت كرد و عمر را هدايت داد. (ص175)
گر ثابت بُنانى پير روزگار بود و نايب و پسر حيدر كرّار بود، اگر بهتر از عيسى نيست، بارى بهتر از ثابت است. (ص464)
من بارى على مرتضى را با اوصياى انبيا برابر دانم و از همه ائمّهاش بهتر دانم. (ص176)
تعريف شبه جمله
منظور از شبه جمله، كلمه يا گروهى از كلمات هستند كه غالبا براى بيان حالات عاطفى گوينده به كار مىروند(1)و همچون جمله، پيامى را از گوينده به خواننده منتقل مىسازند؛ امّا چون برخلاف جمله، از دو بخش نهاد و گزاره، تشكيل نشدهاند، «شبه جمله» ناميده مىشوند.
خسرو فرشيدورد، صوت را كلمهاى مىداند كه: نقش فعل يا جمله را بازى مىكند، بى آن كه شكل آنها را داشته باشد و براى بيان عواطف و احساسات، به كار رود.(2)
تبصره: در برخى از كتابهاى دستورى، شبه جمله، اصوات ناميده شده است.(3)
شبه جملهها از جهت مفهوم در كتاب نقض، به انواع زير تقسيم شدهاند:
منظور از شبه جمله ندا، عباراتى هستند كه به كمك حرف ندا، در نقش منادا به كار رفتهاند.
الف. پس از حرف نداى «اى»
اى معشر الخلايق! اين است على. (ص598)
خواجه مىبايست كه گفته بودى كه: اى على! جماعتى خواهند باشند كه خداى تعالى به قهر اعتقاد رفض در ايشان آفريند و ايشان قادر نباشند بر ترك و منع و ردّ آن. (ص13)
اى عجب! اگر متقدّمان، خود رافضى بودند، آمدن و اختيارِ ابن المقفّع كردن، باطل و بى فايده باشد. (ص26)
اى مسلمانان! اگر منكر امامت بوبكر، رافضى باشد، منكر امامت على، چرا سنّى و بهشتى باشد؟ (ص331)
ب. پس از حرف نداى «يا»
ج. شبه جمله ندا با «ا»
بارخدايا! تو قدرتِ موجبه و ادراك بيافرين تا برادرانِ سنّى من اين معنى بدانند و بشنوند. (ص8)
بارخدايا! توفيق ده تا از عهده گفته به درآييم و قول و قلم إلاّ به صواب نگردانيم. (ص531)
جواب اين ترهات و خرافات و طامات مطوّل - كه به موضعِ خويش اين خارجى بيان كرده است - ، مُستقصى برود، إن شاء اللّه تعالى! (ص625)
هركس اين فصل برخواند، كذّابىِ اين مُشَنِّع بداند، إن شاء اللّه! (ص257)
جايى مىگويد: عُمَر به فضل، از على بهتر است، و جايى مىگويد: در صلابت، با بوجهل همبر است. دريغا سنّيان به تعصّب! (ص176)
فرزندانش را به بردگى ببردند، و واويلاه و واحزناه! در روز عاشورا دربستند. (ص347)
عجب است كه مصنّف انتقالى كه دعوى علم تواريخ مىكند، اين قصّه نشنيده است! (ص341)
اى سبحان اللّه! جماعتى مقريان متدينِ عارف، سالها از سرِ علم و ديانت در كتاب خداى تعالى رنج برده و استخراجِ معانى كرده از حروف و كلمات و وقوف، مسلمانان ايشان را به كدام حجّت كافر دانند؟ (ص525)
حاشا كه آن مذهب شيعه نيست؛ بلكه گويند: او شاگرد مصطفى و وصى او و خليفه او بعد از اوست. (ص257)
سبحان اللّه، چه ماننده است اين سخن به بيعت شورى! (ص352)
تبصره 1: ممكن است صوتى در چند معنى به كار رود. از اين رو، تقسيمبندى اصوات برحسب معنى، مانند ديگر تقسيمبندىهاى معنوى، قاطع و دقيق نيست.(1)
تبصره 2: برخى از تركيبها در كتاب نقض، به شكل صوت به كار رفتهاند كه تعداد اين نمونهها زياد نيستند و به چند نمونه اشاره مىشود.
إن شاء اللّه! (ص347)؛ بحمداللّه! (ص364)؛ الحمد للّه! (ص347)؛ نعوذ باللّه! (ص330).
1) . دستور مفصّل امروز، فرشيدورد، ص 515.
تعريف نقشنما(حرف)
در بيشتر كتابهاى دستور، از نقشنماها با عنوان «حروف» ياد شده است. براى نمونه، در كتاب دستور زبان فارسى احمدى گيوى و انورى، براى حروف، چنين تعريفى آمده است: «حرفها، واژكها يا گروههايى هستند كه معنى مستقلّى ندارند و فقط براى پيوند دادن كلمهاى به كلمهاى يا كلمهاى به جملهاى يا نمودن نقش كلمهاى
در جمله به كار مىروند».(1)
اين مقوله به صورت دقيق و مشخّص در كتاب دستور وحيديان كاميار، بررسى شده است. تشخيص نقش كلمات در جمله، با نقشنماها صورت مىگيرد.(2)
انواع نقشنماها
در اين بخش، وضع و معانى هر دسته از نقشنماها را بر اساس كاربرد آنها در جمله، مورد بررسى و مطالعه قرار مىدهيم.
در اين جا به چند تعريف از كتابهاى دستور در باره حروف اضافه اشاره مىشود. حرف اضافه يا متمّمساز، كلمهاى است كه گروه اسمى يا اسمى را وابسته و متمّم كلمه ديگر مىكند.(3)
حروف اضافه، ادواتى هستند كه به اوّل اسم در مىآيند تا آن را با يكى از معانى: ابتدا، انتها، استعلا، ظرفيت، علّيت و امثال آنها به فعل يا شبهفعل نسبت دهند.(1)
حرف اضافه يا وابستگى، كلمهاى است كه پيش از اسمى يا پس از اسمى يا هم پيش و هم پس از آن آورده مىشود تا وابستگى اسم يا جانشين اسم را به كلمه ديگر نشان دهد.(2)
حروف اضافه از نظر ساختمان، به دستههاى زير تقسيم مىشوند:
يك. حروف اضافه ساده: حروف اضافه سادهاى كه در كتاب نقض، به كار رفتهاند، عبارت اند از: به، با، بر، جز، چون، در، را، كه، مانند، مگر، نزديك، الاّ، اندر.
دو. حروف اضافه مركّب: حروف اضافه مركّب، آن است كه بيش از يك كلمه باشد. حروف اضافه مركّب، بيشتر از به هم پيوستگى حرفهاى اضافه و گاه از به هم پيوستن حرف ربط و اضافه ساخته مىشود.(3)
تبصره: خطيب رهبر در دستور خود، گروهى به نام «شبه حرفهاى اضافه» را آورده و اين گونه تعريف كرده است: اين حروف، بيشتر از به هم پيوستن يك يا دو حرف اضافه ساده با يك اسم و گاهى با يك صفت يا ضمير اشاره ساخته مىشود.(4)
حروف اضافه مركّبى كه در كتاب نقض، به كار رفتهاند، عبارت اند از: از بهر، از بهر آن كه، از براى، از روى، از طرف، از قِبَل، از جانب، از جهت، از طريق، از جمله، به جز، به نزد، به جاى، با اين همه، بعد از، بيرون از، پس از، تا به، در پى، در حقّ، در سر، در ميان، و بر سبيل.
معانى حروف اضافه ساده الف. حرف اضافه «از» يك. ابتدا و غايت در زمان و مكان
پس شيعت، اين تمكين را حوالت كنند به وقت خروج مهدى و نزول عيسى از آسمان. (ص267)
مذهب و اعتقاد اهل حق، آن است كه برگ از درخت بنيفتد إلاّ به فرمان خداى تعالى. (ص506)
چون رسول صلىاللهعليهوآله از مكّه هجرت كرد به مدينه، آن كس كه بر جايگاه او بخفت، نه على مرتضى بود كه نفس بذل كرد و جان فدا كرد مصطفى را؟ (ص168)
دو. احتوا و تضمّن
چون بام كعبه از اصنام پاك مىبايست كردن، آن نه على بود كه قدم بر كتفِ نبوّت نهاد و بتان را از بام كعبه بينداخت ؟! (ص170)
اگر بوبكر و عمر با وى همان كردندى كه معاويه كرد از انكار فضل، و تيغ در روى او كشيدن، و مال مسلمانان مستهلك كردن، و بر ضعفا ظلم كردن] او هم با ايشان همان
مىكرد كه با معاويه [چون نكردند نكرد. (ص330)
سه. انتساب
او از من است و من از اويم. (ص170)
در كتب اخبار از مخالف و مؤالف از هرگونهاى آورند از مناقب و مساوى. (ص255)
چهار. تبعيض
خود على، عالمتر از همه جهان بود به جاى صلح و توقّف، و جاى حرب و خصومت. (ص330)
على بهتر نيست از مصطفى، و نه برابر مصطفى هست، و دختر على بهتر نيست از دختر مصطفى، و عمر به اتّفاق سنّيان، بهتر است از عثمان عفّان. (ص259)
پنج. تعليل
شش. از جانب، از سوى
صدهزار درود و تحيّات از خداى تعالى و از همه احبّا بر زمره انبيا و رسل باد! (ص1)
اين خبر از صادق عليهالسلام بر اين وجه و اين تأويل كه بيان كرده است. (ص255)
هفت. فصل و تميز
او نيز مطالعه نسخه تمام كرد و از من پوشيده داشتند از خوف آن كه مبادا من در جواب كتاب و نقض آن، تعجيلى كنم. (ص3)
بهره اوفر و نصيب او از آن كافه امّت را باشد و فرق ننهد در شفقت از ميان يكى و ديگرى. (ص117)
خاله را از چهارگونه سهو افتاده است: اوّل آن كه به بيمارستان بايد رفتن؛ نه به جامع آمده است. دوم آن كه به طبيب يهودى بايست نمود؛ به شافعى مُقرى نموده؛ سيّوم، آن كه بول عادت باشد، نه غايط؛ چهارم، آن كه در شيشه كنند نه در دبّه. (ص254)
هشت. مترادف «بر»
نُه. تبيين جنس
ده. توضيح
گروهى از علماى هر طايفه، به استقصاى تمام، تفحّص اوراقِ آن كتاب نمودهاند. (ص3)
امّا در آخر الحمد كه روا ندارند گفتن، از آن است كه نه از الحمد است. (ص597)
در بعضى از تفاسير اهل البيت عليهمالسلام آوردهاند كه مراد از تين، سوگند است به حسنِ على، و مراد از زيتون، سوگند به حسينِ على، و طورسينين، فاطمه الزّهرا، و هذا البلد
الأمين، بقيه ائمّه طاهرين اند. (ص265)
يازده. همراه متمّم تفضيلى
نه مذهبِ خواجه ناصبى رافضى سنّى حنفى چنان است كه: بلال حبشى بهتر است از بوطالب قرشى. (ص637)
گر ثابت بُنانى پير روزگار بود و نايب و پسر حيدر كرّار بود، اگر بهتر از عيسى نيست، بارى بهتر از ثابت است. (ص464)
دوازده. استعانت و واسطه
ب. حرف اضافه «الاّ» يك. حرف اضافه براى استثنا، مترادف «جز»
اوّلين گواهى بر صحّت رسالت، ولى خدا، و وصى مصطفى و آن نبود إلاّ على مرتضى. پس دين را كمال از او بود. (ص173)
اجماع است كه الاّ على مرتضى بنمانده بود. (ص355)
اين معنى از طريق عقل و نقل بر مؤمن عاقل مستبصر پوشيده نماند و الاّ احمقى خربطى ناصبيى انكار نكند و بر باطل اصرار نكند. (ص478)
دو. حرف اضافه براى استثنا، مترادف «مگر» و «مگر اين كه»
پس بايد كه در عثمان و غير وى اين طريق هم با مشيت خداى گذارد كه قطع نتوان كردن بر نجات و هلاك غير، الاّ به قيامت تعلق دارد، وگرنه دست از مذهب بد نامعقول بداشتن، و اعتماد بر ايمان و طاعت كردن. (ص256)
برگ از درخت بنيفتد الاّ به فرمان خداى تعالى. (ص506)
ج. حرف اضافه «به» يك. الصاق الصاق حقيقى
الصاق مجازى
دو. انتهاى غايت
سه. استعانت و واسطه
چهار. حال
پنج. ظرفيت مكانى و زمانى
بيشتر وزر و وبال آن و نكال آن به دنيا و آخرت در گردن مؤلّف بماند. (ص4)
چون رسول عليهالسلام از مكّه هجرت كرد به مدينه. (ص168)
پارهاى از غايطِ دختر در او كرد و به شهر آمد و به جامع بُرد و بر پيرى امام مُقرى عرض كرد. (ص254)
شش. سوى و جانب
امّا جواب اين كلمات كه حوالت كرده است به ابن البرقى و به كتاب او و اين مايه بندانسته است كه مُخبِر و مُحدِّث، مانند غوّاص باشد. (ص255)
ماه ربيع الأوّل پانصد و پنجاه و شش سال از هجرتِ صاحبِ شريعت - عليه الصّلوة و السّلام - به ما نقل افتاد كه كتابى به هم آوردهاند و آن را بعض فضائح الروافض نام نهادهاند. (ص2)
هفت. مترادف «با»
ما را در آن فصول و كلمات چند روزى تأمّلى شافى رفت به احتياطى كافى به عشق مذهبِ جبر و هواى طبع و حبّ النّشو فراهم آورده، الحق عباراتى است درست و خوش و سهل؛ امّا كلماتى مشبع از سر تعصّب و جهل. (ص4)
لوا و رايت كافران به دست طلحة بن ابى طلحه بود كه به تيغ على كشته آمد. (ص169)
هشت. مترادف «در»
لوا و رايت كافران به دست طلحة بن ابى طلحه بود كه به تيغ على كشته آمد. (ص169)
خود درجه عمر به مذهب ناصبيان، بيشتر و رفيعتر است. (ص256)
مدرسه خواجه امام رشيد رازى به دوازه جاروب بندان. (ص 36)
نُه. موافقت و مطابقت
ده. مترادف «به دليل»
با وجود امير المؤمنين على - عليه السلام - بوبكر را و غير بوبكر را، استحقاقِ امامت نيست به فقدِ شرايط موجبه. (ص257)
آن جماعت را كه در عهدِ خلفا و سلاطين به الحاد بكشتند. (ص128)
يازده. مترادف «از»
د. حرف اضافه «با» يك. اختصاص
پس با ثبوت مذهبِ جبر و تشبيه اين اجرا بر اطلاق مرضى و محمود نباشد. (ص10)
به ضرورت خواجه نوسنّى را قبول بايد كرد كه رگى با جان دارد. (ص169)
دو. مترادف «به»
على او را گفت: محراب پدرت بازشكاف و بتى زرّين برگير و با وام پدرت ده. (ص257)
وزر و وبال آن با گردن اين خليفه باشد. (ص89)
مناقب و فضيلت مىخواند تا در آن نيكونامى، با جوار خداى شد. (ص110)
سه. سوى و جانب
تا سلطنت با آل سلجوق افتاد تا إلى يومنا هذا. (ص52)
همه صحابه و اهل البيت را بعد از رسول، رجوع با وى بوده است. (ص172)
چهار. تعديه
پنج. معيّت و مصاحبت
بوبكر و عمر را با خداى تعالى مشاركت و برابرى دادن، كه به اتّفاقِ مسلمانان، مشركْ آن باشد كه خداى را انباز گويد و انكارِ وحدانيت كند. (ص 13 - 14)
بزرگا مرد است كه با سيّد اوّلين و آخرين در هدايت مشاركت دارد. (ص14)
شش. موافقت و مطابقت
راعى را با آفتاب مشابهت كردهاند. (ص64)
خالد وليد، آن روز هنوز با لشكر كافران بود و راه او بگرفته بود و ناگاه بر مسلمانان زد. (ص169)
هفت. مترادف «درحق» و «نسبت به»
هشت. مترادف «بر»
چون غزالان رفتند و مسلمانان در بلادِ اسلام با سرِ قاعده خود رفتند. (ص43)
سرايش به غارت مىدادند و باز خلعتش مىدادند و با سر كارش مىفرستادند. (ص88)
ه . حرف اضافه «بر» يك. استعلا
همه شيوخ معتزله، على را بر بوبكر و عمر تفضيل نهند در علم و سبقت. (ص254)
آن نه على بود كه قدم بر كتفِ نبوّت نهاد و بتان را از بام كعبه بينداخت؟ (ص170)
دو. الصاق
سه. عهد و ذمّه
چهار. مترادف «در»
آن كس كه بر جايگاه او بخفت، نه على مرتضى بود كه نفس بذل كرد و جان فدا كرد مصطفى را؟ (ص168)
پندارم كه بر لفظ جبرئيل غير على را گفت: «لافتى إلاّ على و لا سيف إلاّ ذوالفقار». (ص170)
پنج. مترادف «به»
اين كتاب بر وجهى مرتّب شد كه خواص را دافع شبهات باشد و عوام را مثمر دلالات. (ص7)
كس را بر وى اعتراض نرسد، كه مالك الملك است. (ص256)
شش. مترادف «براى»
مال بر دوستى توحيد و عدل و عصمتِ رُسل و وجوبِ معرفتِ به عقل و نظر بذل مىكنند. (ص 105 - 106)
پس بايد كه در عثمان و غير وى اين طريق هم با مشيت خداى گذارد كه قطع نتوان كردن بر نجات و هلاك غير. (ص256)
هفت. مترادف «نسبت به» و «در حقّ»
هشت. مجاوزت
و. حرف اضافه «تا»
يك. در معناى انتهاى غايت
پس بايست كه محمّدِ بوبكر از آن تركه ردِّ دِينِ پدرش بكردى تا بدان بتِ مدفون حاجت نيفتادى. (ص257)
پس بايست كه فتح مكّه مصطفى، روز اوّل بكردى تا شبهتى بنماند. (ص330)
امير المؤمنين آن باشد كه باشد نه آن كه خوانندش، تا بر يكديگر قياس مىكند تا شبهت زايل شود. (ص340)
دو. مترادف «كه»
ندانم تا چرا عمر را چنين معصوم و مطهّر مىدانند؟ (ص256)
لعنت هفت آسمان و زمين بر همه نزاريان و صبّاحيان و باطنيان باد تا چرا وجوب معرفت را حوالت به سمع و پيغمبر و معلّم صادق كردند؟ (ص128)
ز. حرف اضافه «جز» براى استثنا
اندرين مختصر، جز اشاراتى نرود؛ زيرا كه شرح تطويل احتمال نكند. (ص18)
مصرّح گفت: «أجعلنا من دون الرّحمن آلها يعبدون» كه آيا نكرديم به الف استفهام؛ يعنى بكرديم جز از خداى خدايانى تا ايشان بپرستند؟! (ص179)
ح. حرف اضافه «چون»
يك. در معنى مشابهت
دو. در معناى قيد زمان «زمانى كه»
چون على، مُحِق باشد چنان كه گفته است معاويه، مُبطِل باشد و مُبطِل هالك. (ص183)
در اين فصل، چون انديشه به انصاف رود، فايدت به حاصل آيد از وجوه. (ص184)
ط. حرف اضافه «در» يك. ظرفيت زمانى و مكانى
در مواضعِ اين كتاب بيان كردهايم. (ص506)
چهارم آن كه، در شيشه كنند نه در دبّه. (ص254)
در آن وقت كه نامه مىنويسد بوطالب به اهل حبشه بدين عبارت در حقِّ مصطفى مىنويسد ابيات غرّاءِ نيكو. (ص510)
دو. سوى و جانب
رايت رسول در آن غزاة كه داشت؟ (ص168)
پس ايمان برحقيقت، آن باشد كه مكلّف در سراى تكليف به نظر بر وجه در دليل به مشقّت حاصل كند به فعل خويش. (ص499)
سه. مترادف «به» و «بر»
وگر نادانى مانند اين گويد و نويسد، در عهده او باشد. (ص256)
وزر و وبال آن و نكال آن به دنيا و آخرت، در گردن مؤلّف بماند. (ص4)
در ميان سراى خويش سر شانه مىكرد. داوود در سرِ او نگاه كرد و بر وى عاشق شد. (ص256)
آدم در خداى عصيان كرد. (10)
چهار. مترادف «در باره» و «در خصوص»
اين نه در حقّ على آمد؟ (ص170)
پس بايد كه در عثمان و غير وى اين طريق هم با مشيت خداى گذارد كه قطع نتوان كردن بر نجات و هلاك غير. (ص256)
پنج. مترادف «براى»
ى. معانى حرف اضافه «اندر» يك. مترادف «به» و «در»
دو. مترادف «در باره»
شيعت را مىخواهد كه در آخر الزّمان، قائم بيايد و همه زمين او را مسلّم شود. (ص268)
ك. حرف اضافه «را» يك. اختصاص
دو. مترادف «به»
او را گفتند: تو را آب دختر، به طبيب شهر بايد نمود. (ص254)
پندارم آن روز، مصطفى غير على را گفت: «الإسلام تَحت قدميك». (ص168)
سه. نشان مفعولى
همه شيوخ معتزله، على را بر بوبكر و عمر، تفضيل نهند در علم و سبقت. (ص254)
هر عاقلى فاضل كه به انصاف بخواند، نامنصفى و نادانى مصنّف بداند و او را از خود نداند و نخواند. (ص4)
مُثبتانِ توحيد را و مُقرّان نبوّت را و امامت را و متابعانِ شريعت را به تهمتِ كذب منسوب كرده و ساداتِ بزرگوار و مشايخ كبار را بى حجّتى، معيوب دانسته. (ص5)
چهار. مترادف «براى»
خاله را از چهارگونه سهو افتاده است. (ص254)
ما را در آن فصول و كلمات، چند روزى تأمّلى شافى رفت به احتياطى كافى. (ص4)
آن كس كه بر جايگاه او بخفت، نه على مرتضى بود كه نفس بذل كرد و جان فدا كرد مصطفى را؟ (ص168)
ل. حرف اضافه «مانند» براى مشابهت
اين، حوالتى بى اصل است مانندِ ديگر حوالات كه كرده است. (ص179)
مانند اين آيات بسيار است كه همه دلالت است بر آن كه مكلّف، فاعل و مخيّر و مختار است در فعل. (ص502)
م. حرف اضافه «مگر»، مترادف «جز»
علماءِ شيعت را خلافى نيست با يكديگر، مگر عوام را از قلّت علم گفتگويى باشد وگرنه، مثبتان و نافيان همه ناجى اند. (ص505)
اين مذهب جبر، هيچ عالمى فاضلى عابدى عفيفنفسى اختيار نكند مگر مشتى دروغبازى لَتَنبانمَنبَل بىنماز بربطساز چنگنواز زرقفروش. (ص189)
ن. حرف اضافه «نزديك»، مترادف «پيش»
آن خداى كه موصوف بودى به صفات نقص، مستحقّ حمد و ثنا بودى به نزديك عقلا يا نه؟ (ص10)
دروغ و نقل بى اصل را به نزديك علما جواب لازم و واجب نيست. (ص274)
س. حرف اضافه «براى» به معنى اختصاص و قصد
سرهنگ ساوتكين جامع جديد مىكرد براى اصحاب الحديث كه ايشان را در رى، مسجد آدينه نبود. (ص35)
اشعار او كه دلالت است بر نجات او بى نهايت است، و ما را اين قدر براى دفع اين شبهت كفايت است. (ص186)
معانى حروف اضافه مركّب الف. حرف اضافه «از بهر» در مفهوم اختصاص و مترادف «براى» و «به خاطر»
تا او اين مذهب از بهر ايشان اختيار كرد. (ص25)
مصنّف آورده است كه به مردى برابر بودند با على هر يكى در آن روز به دست كمينه كس كشته شدند تا امير المؤمنين كشنده زبير را مىگويد: قاتل ابن صفيه فى النّار؛ از
قول محمّد مختار، از بهر آن كه او نيز خارجى بود و دشمن على بود. (ص182)
تبصره: اين حرف اضافه، گاه به شكل «از بهر آن را كه» براى افاده معناى تعليل و تأكيد به كار رفته است.
آلت است در فعل. (ص502)
ب. حرف اضافه «از پسِ» مترادف «به دنبال» و «از پى»
آنگه گفت: «وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أمْنا»؛ و بدل كند ايشان را از پس خوف و ترس ايشان ايمنى. (ص270)
آن فصل كه از پس اين فصل گفته است برود مشبع به شرح، به توفيق خداى تعالى و به بركات سيّد انبيا محمّد مصطفى و سيّد اوصيا على مرتضى، ان شاء اللّه! (ص347)
ج. حرف اضافه «از سرِ» مترادف «از» و «به دليل»
همه طوايف، به وقت نزول مضرّت، از سرِ ضرورت اين مايه به رخصت عقل براى دفع مضرّت بكنند. (ص461)
از سرِ سياست و سلطنت، او را تهديد و وعيد كردى. (ص337)
تا بداند كه آن تقرير، نه از سر دانش و علم و انصاف كرده است كه از مشرق و مغرب بر اين گونه است كه بيان كرده شد، و خواجه مصنّف از دو مذهب، لاف نتواند زدن. (ص460)
د. حرف اضافه «از طريق» مترادف «با»
حنيفيان مىگويند كه: رؤيتى معقول است و از طريق علم اثبات مىكنند چنان كه امير المؤمنين عليهالسلامگفت: «لا أعبد ربّا لم أره» و مجبّره و مشبّه مىگويند: ببينم خداى را بدين چشم سر، و مشابهتى از اين عظيمتر نباشد. (ص447)
امير بدر الدين قشلق ايشان را به تيمارى مىداشت از طريق حمايت، نه از طريق مذهب. (ص451)
ه . حرف اضافه «از قِبَل» مترادف «از جانب»
نكالهاى مختلف، عقوبت كرد. (ص447)
و. حرف اضافه «از براى» در مفهوم اختصاص و مترادف «براى» و «به خاطر»
عقيل، فرمان على برد و به معاويه كه رفتى از براى ابلاغ حجّت رفتى تا فضايل و مناقب مرتضى در شام منتشر مىگرداند. (ص174)
مذهبِ خواجه و همه مجبّران چنان است كه آدم در خداى عصيان كرد، و نوح از براى پسرِ كافر از خداى تعالى، طلبِ امان كرد. (ص10)
ز. حرف اضافه «از ميان» مترادف «از»
ح. حرف اضافه «از غايتِ» در مفهوم «نهايت»
بعد از اين حجّت، انكارِ اين حالت كردن، از غايتِ جهل و بى خردى باشد. (ص473)
آنچه گفته است از غايت عداوت على مرتضى كه: «ايشان اهل لا إله إلاّ اللّه بودند»، قياس بايد كرد با آن كه جهودان و ترسايان، اهل لا إله الاّ اللّه اند؛ امّا چون دشمنان
رسول اند، آن گفت را منزلتى نباشد. اين جماعت اگرچه معترف اند به قول شهادتين، چون دشمنان على اند، به دنيا باغى اند و به قيامت هالك. (ص183)
ط. حرف اضافه «به نزديكِ» مترادف «در نظرِ» و «به عقيده»
همه فضايح و قبايح، از فعل او باشد، به بيان بايست كردن تا مذهب قائل در اثبات خداى پوشيده نبودى، و آن خداى كه موصوف بودى به صفات نقص، مستحقّ حمد و ثنا بودى به نزديكِ عقلا يا نه؟ (ص10)
چون على اقتدا به مصطفى كرد در نماز امام محمّد و مأموم على؛ مدّتى بر اين رفت تا بوطالب، روزى جعفر را مىگويد: «يا جعفر! صِل جَناحَ ابنِ عمّك»؛ تا او نيز اقتدا كرد،
مگر علامت سيوم از ظهورِ كفر بوطالب به نزديك خواجه اين باشد. (ص510)
ى. حرف اضافه «به ضرورت» در مفهوم قيدى
اين چهار فضيلت، عبد اللّهِ عبّاس مىگويد غير على را نبود، به ضرورت خواجه نوسنّى را قبول بايد كرد كه رگى با جان دارد. (ص169)
هر كس كه يكى را كافر خواند از آن دوگانه، به ضرورت، يكى كافر باشد. (ص175)
ك. حرف اضافه «بر سبيل» در مفهوم «طريق و روش»
ل. حرف اضافه «به اوّل» و «به آخر» در مفهوم قيد، مترادف «در اوّل» و «در آخر»
اگرچه به اوّل مُقر باشند، امّا در آخر، مجبّره را خلاف كند و خلاف باشد در اوّل؛ خاصّه در امامت. (ص254)
اوّل به شيعيى گفتند پس به آخر، غالى و ملحد شدند. (ص187)
م. حرف اضافه «به خلافِ» مترادف «على رغم»
ن. حرف اضافه «در حق»
س. حرف اضافه «به بدلِ» مترادف «به جاىِ» و «مثل»
اگر تو اينان را طلاق دهى، من تو را به بدلِ اينان، بهتر از اينان بدهم. (ص520)
اين فصل به بدل آن نوشته آمد تا هركس مىخواند، مىداند. (ص446)
ع. حرف اضافه «به عينه» با مفهوم قيدى «عينا»
ف. حرف اضافه «جز از» در مفهوم استثنا
ابتدا به چند تعريف از كتابهاى دستور اشاره مىشود: حرف ربط يا پيوند، كلمهاى است كه دو كلمه، دو تركيب يا دو گروه مركّب از چند كلمه يا دو جمله را به هم پيوند مىدهد. اين حروف بر دو قسم هستند: 1. پيوند عطفساز؛ 2. پيوند تابعساز.(1)
نقشنماى پيوند، پيوند ميان دو جمله را برقرار مىسازد و بعضى از انواع آن براى پيوند بين دو واژه نيز به كار مىرود. اگر پيوند در جمله به كار رود، يا نشانه وابستگى
است يا همپايگى.(2)
پيوند يا حرف ربط، كلمهاى است كه دو يا چند كلمه يا گروه يا جملهواره را به هم مىپيوندد يا آنها را همسان و همپايه يكديگر مىسازد و يا جملهوارهاى را وابسته جملهوارههاى ديگر مىكند. دو نوع حرف ربط مهم داريم: 1. حرف ربط همپايگى؛ 2. حرف ربط وابستگى.(3)
حرف ربط همپايگى
اين دسته از حروف ربط در كتاب نقض، به سه گونه زير به كار رفتهاند:
الف. حروف ربط همپايگى ساده كه عبارت اند از: امّا، بارى، پس، اگر، آخر، باز، نه، نيز، هم، هنوز، و، يا.
ب. حروف ربط همپايگى مركّب كه عبارت اند از: آنگه، بلكه، وانگه، همچنين، و نيز.
ج. حروف ربط همپايگى مزدوج كه عبارت اند از: هم... هم، نه...نه.
الف. حروف ربط همپايگى ساده يك. حرف ربط «امّا» براى استدراك، مترادف «ليكن»
دو. حرف ربط «بارى» براى تلخيص و وصل
من بارى على مرتضى را با اوصياى انبيا برابر دانم و از همه ائمّهاش بهتر دانم. (ص176)
على امام است به اجماع امّت بعد از عثمان، بارى چنان كه بوبكر امام است به اجماع امّت بعد از رسول صلىاللهعليهوآله و مخالفت هر دو، بر يك حد است و موافقت هر دو، بر يك حد. (ص174)
سه. حرف ربط «نه» براى عطف
اين حرف ربط، حكمى را براى ماقبل خود اثبات مىكند و از مابعد خود نفى مىنمايد.
به انصاف ببايد ديدن تا اگر دگر كس كرد امير المؤمنينِ مطلق آن كس باشد نه على، و اين فضائل كه بيان كرده شد، همه فرع است بر عصمت و نصّيت به حجّتِ عقل و آيات قرآن و اخبار رسول. (ص172)
پس معلوم شد كه ايشان در اختيار اسامى، تَبَع وضع و فال بوده باشند نه تَبَع اعتقاد، تا نيك فهم كند. (ص517)
چهار. حرف ربط «نيز» براى عطف
مخيّر باشد در فعل ايمان، و ايمان كسب و فعل بنده باشد تا مستحقِّ مدح و ثواب باشد. (ص176)
پنج. حرف ربط «هم» در معناى «نيز» براى عطف
شايد اگر نمازش فائت شود هم روا باشد. (ص524)
وزر و وبال آن هم به گردنِ آن كس كه ابتدا كرده است. (ص190)
شش. حرف ربط «واو» 1. پيوند جملههاى همپايه
آن كس كه بر جايگاه او بخفت، نه على مرتضى بود كه نفس بذل كرد و جان فدا كرد مصطفى را؟ (ص168)
اسماعيل بن ابى خالد روايت مىكند كه روزى مرا گفت: دو درم به من ده. گفتم تا آن را چه كنى؟ گفت: تا عصايى بخرم و بدان، سگان را از شهر به در كنم. (ص599)
موثّر در معرفت او به ابقاء تكليف، تفكّر و نظر است. (ص1)
نان و نفس و تيغ و انگشترى و جان از همه صحابه، نمىدانم كه بذل كرد؟ (ص171)
اُمّ سلمه، فاضلتر است و بزرگتر از بسيارى از زنان رسول، مگر بدان مردود باشد كه او را با على و فاطمه و آل ايشان خصومتى و عداوتى نبوده است. (ص600)
از وى شنيدهاند كه گفت: تا على را ديدم كه قوم كوفه را به قتالِ معاويه دعوت مىكرد، كينه وى هنوز در دل من است و نيز ديوانه بوده است اين قيس بن ابى حازم الخارجى. (ص599)
امّا آن روز كه دندانِ رسول شكسته شد به ضرورت دانم كه سيف اللّه نبوده باشد و لوا
و رايت كافران، به دست طلحة بن ابى طلحه بود كه به تيغ على كشته آمد و صُواب بنده قوم كه رايت بستد هم به تيغ على كشته آمد و مبارزان مكّه، آن روز، چند كس به تيغ على هلاك شدند. (ص169)
كلمات، فايدت حاصل شود. (ص448)
هفت. حرف ربط «يا» 1. تخيير
ميانِ خدا و نام خدا پس نمىتوان دانستن كه ابتدا به خدا كرده است يا به نام خداى. (ص7)
جواب آن است كه مخالفت على يا كفر و معصيت است، يا ايمان و طاعت است. (ص174)
ب. حروف ربط همپايگى مركّب يك. حرف ربط «آنگه» براى عطف، مترادف «پس»
محمّد بن محمود را - قدّس اللّه روحه - كه تأليف در عهدِ دولت و حيات او اتّفاق افتاده بود، مدحى و ثنايى گفته است. (ص12)
دو. حرف ربط «بلكه» براى اضراب
در هيچ كتابى از كتب شيعت، مذكور نيست؛ بلكه در اخبار و تواريخ و آثار و ملاحم آوردهاند. (ص465)
از آنچه على كرد از ده يكى، بلكه از صد يكى، عمر كجا كرد؟ و قوّت آن كجا داشت؟ (ص173)
سه. حرف ربط «و نيز» در معناى «همچنين»
ج. حروف ربط همپايگى مزدوج يك. حرف ربط «هم....هم» براى عطف
على و عمر به مدينه بودند و شاگردان علىّ مرتضى در آن صحبت بودند و به مشاركت على كردند، هم به رأى و تربيت و هم به مدد و لشكر. (ص178)
تا بداند كه بى مصطفى هم مردى نموده است، و هم لشكر شكسته، و هم دشمن بكشته، و حرب صفّين را قياس بايد كردن با حرب حنين. (ص183)
دو. حرف ربط «نه...نه» براى نفى
بازنستدند، و نه حقّ مسلمانان به مسلمانان رسانيدند، و نه حقّ خود بر خود نگاه داشتند. (ص334)
حروف ربط وابستگى
حروف ربط وابستگى يا پيروى، حروفى هستند كه در كلمات و گروهها نقشى ندارند و فقط دو جملهواره را به هم مىپيوندند.(1)اين حروف از حيث ساختمان، به سه دسته تقسيم مىشوند:
الف. حروف ربط وابستگى ساده كه عبارتاند از: اگر، تا، چون، كه.
ب. حروف و شبه حروف ربط وابستگى مركّب كه عبارت اند از: اگرچه، با آن كه، از بهر آن كه، چنان كه، از بهر آن را كه، همچنين، چندان كه، زيرا كه.
ج. حروف ربط وابستگى مزدوج، مانند: بهرى...بهرى، هم....هم.
الف. حروف ربط وابستگى ساده يك. حرف ربط «اگر» 1. در مفهوم «استدراك»
يا بهرى از آن فعلِ خداست و بهرى فعلِ رافضيان است، اگر همه فعل خداست، پس خطاى عظيم باشد كه خواجه، فعلِ خداى را منسوب كند به رافضيان. (ص 9)
امروز اگر شيعت و امام ايشان نيست كه ممكّن نهاند، ديگران همه بر سر كار خود داند. (ص269)
چون اين عزم مصمّم شد، دل، مژده به جان داد، و جان، پيغام به زبان، و زبان، به بيان، و بنان، به بيان كه اگر مىخواهى كه اين لعل را طَرفِ كمرِ ايمان كنى، صوابْ آن باشد كه ديباچه كتاب به نام آخرينِ امامان كنى. (ص6)
اگر مصنّف دعوى علم تواريخ مىكند، بايد داند كه على كه بود و چه كرد و كجا بود؟ (ص168)
1) . همان، 527.
نقصان نكند شيعت را. (ص365)
دو. حرف ربط «تا» 1. براى انتها و غايت
آن را كه مذهب و اعتقاد اين باشد، روا نباشد كه در مذهب مسلمانان طعن زند؛ بايد كه به مشيت افكند تا خود خداىچه خواهد؟ (ص370)
اين احوال در تاريخ و تفسير محمّد جرير طبرى ببايد ديدن كه امامى است از ائمّه اصحاب الحديثِ معتمد و امين، نه خارجى است نه انتقالى، تا فايدت حاصل شود و شبهت زايل. (ص181)
پس اين نيز كه پنداشته است ناصبى كه منقبت است هم منقبت نيست كه بنده بايد كه مخيّر باشد در فعل ايمان، و ايمان كسب و فعل بنده باشد تا مستحقِّ مدح و ثواب باشد، و به تركِ آن، مستحقِّ ذمّ و عقاب. (ص176)
بايد كه مذهب نو را دست بدارد و با سرِ مذهبِ اوّلين شود و مىگويد و مىنويسد؛ تا خلاف ساقط باشد و شبهت زايل و وفاق حاصل. (ص370)
سه. حرف ربط «چون» 1. براى علّت آورى
مىكرد، اوّل حرب جَمَل بود، فراموش نبايست كرد كه بى حضورِ مصطفى صلىاللهعليهوآله آن شيرِ مردانه و امام يگانه و شجاع فرزانه، در آن ميانه، بدين بهانه تيغ از نيام جدا كرد و سرها از شخصها و دستها از تنها چگونه تنها كرد. (ص182)
نسختها به اطراف فرستادند و أئمّه خوراسان و ماوراء النّهرحنيفيان همه بخواندند و اين خبر، فاش و منتشر شد. آنگه چون دو سال برآمد بر اين حادثه، دگرباره در گوشها فراگفتگوى گرفتند. (ص449)
و چون مقتدر به در آمد، به دستش باز دادند تا كشته شد، و چون مسترشد به در آمد، بگريختند تا او شهيد شد. (ص371)
چهار. حرف ربط «كه» 1. براى علّت آورى
اگر همه فعل خداست، پس خطاى عظيم باشد كه خواجه، فعلِ خداى را منسوب كند به رافضيان. (ص9)
بدين نقد و عيار و معيار كه خواجه دارد از جبر و تشبيه و قدر و تمويه و فقد عدل و توحيد و نبوّت و امامت، الاّ دغل نباشد. (ص372)
نكاتى در مورد كاربرد حرف اضافه «كه»
يك. گاهى جمله بعد از «كه» توضيح دهنده تركيبى وصفى، مركّب از صفت اشاره است كه قبل از آن به كار رفته است:
دو. حرف ربط «كه»، بعد از اسمى كه داراى حرف تعريف «ى» است، بهكار رفته:
بوطالبِ قرشى كه مربّى مصطفى باشد، و ناصرِ دين خدا باشد، و پدرِ على مرتضى باشد، به قول خواجه انتقالى، كافر نشود. (ص514)
مذهب اين مصنّف انتقالى نوسنّى رافضى بُده سُنّى شده مانند است به سرايى كه اساسش از جبر است، و بنيادش از تشبيه، و ديوارش همه از قَدَر است. (ص446)
سه. گاهى حرف ربط «كه»، بعد از اسم بدون حرف تعريف «ى» آمده است:
چهار. گاهى، حرف ربط «كه»، بعد از ضمير مبهم، به كار رفته است:
چون جواب است عيبى نباشد تا هركه بخواند بداند و حديث فضل و منقبتِ عمر و فتحهاى بلاد و آثار اسلام، همه معلوم است و شيعه، آن را انكار نكردهاند. (ص177)
سادات عالم، ميخِ ديده ناصبيان اند، از فرزندان على اند، و هركه نه از فرزندان على باشد گويند: علوى نباشد و نشايد خواند. پس بدين دلالات و حجّتها معلوم شد كه اين معنى به مذهب شيعت اماميه اصوليه، لايق نباشد كه نويسند و به اعتقاد كنند. (ص284)
ب. حروف ربط وابستگى مركّب يك. حرف ربط «پيش از آن» براى تقدّم زمانى
تو آن قوم را هر نام خواهى مىنه! (ص361)
دو. حرف ربط «اگر چه» براى استدراك
اگرچه مصنّف خود جزا بر عمل را منكر است. (ص5)
اين جماعت اگرچه معترف اند به قول شهادتين، چون دشمنان على اند، به دنيا باغى اند و به قيامت هالك. (ص183)
سه. حرف ربط «با آن كه» براى استدراك، مترادف «بر سر آنچه»
رسول اند، آن گفت را منزلتى نباشد. (ص183)
چهار. حرف ربط «از بهر آن را كه» براى بيان علّت
اين جماعت اگرچه معترف اند به قول شهادتين، چون دشمنان على اند، به دنيا باغى اند، و به قيامت هالك؛ از بهر آن را كه اجماع امّت، حاصل است بر امامت على بعد از عثمان، و حاصل نيست بر امامت معاويه. (ص183)
باز مىنمايد كه بزرگان و ائمّه خواجه عالمترند از خداى و از مصطفى و از همه انبياى خداى؛ از بهر آن را كه مدارِ بعثتِ رسل و انزالِ همه كتب، بر قبولِ توبه است و رجوع، از طريق كفر و ضلالت. (ص20)
پنج. حرف ربط «از بهر آن كه» براى تعليل
به اتّفاق، لفظ مؤمنى در شيعت، مستعملتر است؛ از بهر آن كه حنيفى، خود را موحّد خواند، و شفعوى، خود را سنّى گويد، و شيعت، خود را مؤمن خواند. (ص269)
غير ايشان همه به دوزخ روند؛ از بهر آن كه منكر امامت بوبكر و عمرند. (ص278)
شش. حرف ربط «زيرا كه» در معناى تعليل
بار خدايا! اين دين را به عمر عزيز كن يا به ابوجهل؛ زيرا كه در دين، هر دو متين بودند. خداى تعالى دعاى رسول اجابت كرد و عمر را هدايت داد. (ص175)
هيچ كس امامت و زعامت بحق نكرده است؛ زيرا كه معلوم است همه عقلا و فضلا را كه تا امامت به مروانيان و امويان و عبّاسيان افتاد تا إلى يومنا هذا، حقّ ضعفا از اقويا
بازنستدند. (ص334)
هفت. حرف ربط «و اگرنه» در معناى استثناى منفى
يا دست از مذهب جبر ببايد داشتن و بنده مكلّف را فاعل و مختار مىگفتن و اين تقرير مىكردن موافقِ مذهبِ اهلِ توحيد و عدل، به خلاف مذهب و قاعده اهل جبر و تشبيه، و اگرنه، دست از آن مذهبِ بد بتواند داشتن، كه بس گران خريده است. (ص8)
تا اين فصل را با آن قياس مىكند، بلكه عقيل فرمان على برد و به معاويه كه رفتى، از براى ابلاغ حجّت رفتى تا فضايل و مناقب مرتضى، در شام منتشر مىگرداند، واگرنه به ذكر ماجراى عقيل و معاويه مشغول شويم، كتاب دراز گردد. (ص174)
هشت. حرف ربط «چنان كه» براى مقايسه
امّا در شرايع و فروع اگر خواهد كه بداند كه واضع مذهب شيعه كه بوده است، اوّل خداى تعالى او كتاب به جبرئيل امين داده و به محمّد فرستاده، و از اين جاست كه شريعت منصوص گويند اين طايفه چنان كه حق تعالى مىفرمايد: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا». (ص 27)
بنده بايد كه مخيّر باشد در فعل ايمان، و ايمان، كسب و فعل بنده باشد تا مستحقِّ مدح و ثواب باشد، و به تركِ آن، مستحقِّ ذمّ و عقاب، چنان كه مذهبِ اهل توحيد و عدل است به خلاف آن كه مذهب اهل جبر و تشبيه است چنان كه به دليل در مواضع اين كتاب و دگر كتب، بيان كرديم. (ص176)
همه ناصبيان بودند سبلتها به سوهان بكرده، چنان كه اين جماعت كه مىگويند: ما سنّيان زاهديم. (ص363)
نُه. حرف ربط «همچنين» در مفهوم تأكيد
همچنين اين بيچاره از شرع و عرف آگاه نبود، و در تصنيف و تشنيع هم معذور نباشد. (ص616)
اگر گويد: مخالفت على معصيت است نه كفر، همچنين باشد مخالفت امامت بوبكر و اجماع امّت، معصيت باشد دونِكفر. (ص174)
ده. حرف ربط «چندان كه» براى مقايسه، مترادف «به اندازهاى كه» و «هرقدر كه»
ج. حروف ربط وابستگى مزدوج يك. حرف ربط «بهرى...بهرى»، براى بيان تقسيم
دو. حرف ربط «هم ... هم»، براى بيان اشتراك
مبغضش هم منافق و هم شقى است. (ص5)
شيعه را هم مدرسه بوده و هم مدرّس، و هم فقيه، وهم فقه بوده است. (ص41)
در كتاب نقض، براى منادا از نشانههاى «اى» پيش از اسم و «الف» در آخر اسم، استفاده شده است، كه بيشترين كاربرد با «اى» است.
الف. منادا با «اى»
بدان اى برادر! كه در اين فصل كه ايراد كرده است. بر اين وجه كه نوشته آمد، طبع را ملالتى پديد آمد. (ص185)
اى سبحان اللّه! جماعتى مقريان متديّنِ عارف، سالها از سرِ علم و ديانت در كتاب خداى تعالى رنج برده و استخراجِ معانى كرده از حروف و كلمات و وقوف. مسلمانان، ايشان را به كدام حجّت، كافر دانند؟ (ص525)
مىگفت: اى مسلمانان ! از من چه خيانت ديدهايد؟ نه شما مرا به خلافت بنشاندهايد و بر من بيعت بستدهايد. اى طلحه! اى زبير! اى عبد الرحمان! اى فلان و فلان! البتّه
التفات نكردند. (ص363)
ب. منادا با نشانه «الف» در پايان «اسم»
بارخدايا! توفيق ده تا از عهده گفته به درآييم و قول و قلم، الاّ به صواب نگردانيم. (ص531)
بارخدايا! تو قدرتِ موجبه و ادراك بيافرين تا برادرانِ سنّى من اين معنى بدانند و بشنوند تا معترض نبودى در صورت. (ص8)
نشانه مفعول، حرف «را» است كه به دنبال مفعول مىآيد. در كتاب نقض، مفعول بدون نشانه «را» نيز آمده است.
او آن را از سرِ صفاى دل و كمال فضل و اعتقادِ نيكو مطالعه كرد و به ما فرستاد و ما را در آن فصول و كلمات، چند روزى تأمّلى شافى رفت به احتياطى كافى. (ص4)
مجبّران و خوارج امّت رسول را گفتند: قبول كرديم و برادرش و وصيش را قبول نكردند و از او برگشتند ؛ و به آخرش كشتند. (ص446)
عمر را بسى پسر عمان بودند كه فرمان او نمىبردند و نه مذهب سنّيان است كه عمر پسر را بكشت كه فرمانش نمىبرد؟ (ص173)
كسره اضافه، نشانه اضافه و اتّصاف است؛ يعنى مضاف به مضافٌ اليه و اتّصاف موصوف به صفت.
الف. اضافه مضاف به مضافٌ اليه
او را قياس بايد كردن با عيسى پيغمبر و يحيى زكريا در شرفِ فضل كه در فصلى ديگر گفتهايم. (ص177)
پس بايست كه محمّدِ بوبكر از آن تركه ردِّ دِينِ پدرش بكردى تا بدان بتِ مدفون حاجت نيفتادى. (ص257)
ب. اتّصاف موصوف به صفت
بهرى از كبارِ فقها در اين مسئله موافقت كردهاند شيعت را، و به قول ناصبى نومسلمان، التفات كمتر باشد. (ص597)
البتّه آبِ ريخته، با كوزه نرفت و خشتِ از قالب بيفتاده، باز جاى خويش نيفتاد. (ص450)
خواجه كافر بدين الزام شايد كه مسلمانان را به دعوى بىحجّت، رافضى و ملحد نخواند، و هر كس كه به انصاف اين فصل برخواند، بطلان دعوى اين مجبّر بداند. (ص264)
تعريف «وند»
وندها - كه عبارتاند از: پيشوندها، ميانوندها و پسوندها - واژكهايى هستند كه به ترتيب، در اوّل، وسط و آخر تكواژهها يا واژهها مىآيند و مفهوم جديدى به آنها مىبخشند و در برخى موارد، طبقه دستورى آنها را عوض مىكنند؛ يعنى از طبقهاى به طبقه ديگر مىبرند.(1)
فرشيدورد، وندها را به سه قسم: فعّال، غير فعّال و نيمه فعّال تقسيم مىكند.(2)
بى اصل (ص67).
ب. پيشوند «بى» + اسم+ ى: صفت بيانى
بى بيمى (ص113)؛ بى فرمانى (ص13)؛ بى نفسى و بى حميتى و بى امانتى (ص256).
ج. پيشوند «نا» + صفت فاعلى
نامنصف (ص478).
د. پيشوند «فرا» + فعل: فعل پيشوندى
فرا آب كردند (ص389)؛ فرا آب دادند (ص416)؛ فرا ساختن (ص323)؛ فرا پذيرفتن (ص599).
ه . پيشوند «هم» + اسم
همبر (ص176)؛ همپشت (ص377)؛ همسرايه (ص403).
و. پيشوند «وا» + فعل: فعل پيشوندى
وادادن (ص375)؛ وا خود نهادن (ص534)؛ وا سر گرفتن (ص348).
ز. پيشوند «ها» + فعل: فعل پيشوندى
ها داشتن (ص302)؛ ها نمودن (ص629)؛ ها دادن (ص438)؛ ها بريدن (ص547)؛ ها پذرفتن (ص302).
ميانوندها، تكواژههايى هستند كه بين دو اسم مكرّر و گاهى نيز بين دو اسمى كه با هم سنخيت دارند، مىآيند و از اجتماع آنها واژه جديدى ساخته مىشود.(1)با در نظر گرفتن اختلاف نظر بين اساتيد دستور در مورد ماهيت اين زمينه، در كتاب نقض، نمونهاى براى اين مورد پيدا نشد.
دريغا (ص445)؛ بارخدايا! (ص644).
دو. پسوند اتّصاف و صفتساز
دانا (ص262).
ب. بن ماضى + پسوند «دار»: اسم مصدر
گفتار (ص328).
1) . دستور زبان فارسى 1، وحيديان كاميار، ص 126.
ج. اسم + پسوند «دار»: صفت فاعلى
جهاندار (ص194)؛ طلايهدار (ص362)؛ ديندار (ص5).
د. پسوند «ان»: براى نسبت به مكان و سرزمين
ديلمان (ص46).
ه . اسم + پسوند «گاه»: اسم مكان و زمان
مصلىگاه (ص551)؛ بنگاه (ص474)؛ ميقاتگاه (ص446).
و. اسم + پسوند «باره»: براى نسبت و اتّصاف
غلامباره (ص190).
ز. اسم + پسوند «گير»: براى تعيين شغل
گلگير (ص385).
ح. اسم + پسوند «گر»: براى تعيين شغل
غربالگر (ص394)؛ كفشگر (ص310).
ط. تبديل «ه» بيان حركت به «گ»، هنگام اتصال به «ى»
بى مايگى و كم سرمايگى (ص 21)؛ پيادگى (ص 54)؛ مانندگى (ص 133).
ى. اسم + پسوند «بند»: براى بيان صفت فاعلى و شغل
دستاربند (ص81).
ك. اسم + پسوند «ك» يك. براى تحبيب
بهترك (ص373)؛ بيتك (ص150).
دو. براى بيان تصغير
لوحك (ص160).
ل. پسوند «تر»، و «ترين»: براى ساخت صفت برتر و عالى
بيشتر و رفيعتر (ص256)؛ كورتر (ص19)؛ مذكورتر (ص32)؛ اولىتر (ص256)؛ عايدتر (ص80).
م. بن مضارع + پسوند «نده»: صفت فاعلى
كشنده (ص362)؛ خواننده (ص224).
ن. اسم + پسوند «وار»: براى بيان دارندگى و شايستگى
بزرگوار (ص635).
س. اسم + پسوند «واره»: براى بيان شباهت
گاهواره (ص531).
ع. اسم + پسوند «ناك»: صفت
غمناك (ص356).
ف. پسوند «ه»
يك. بن مضارع + پسوند «ه»: اسم
خنده (ص508)؛ بنده (ص176).
دو. بن ماضى + پسوند «ه»: صفت فاعلى
ايستاده (ص145)؛ خفته (ص508).
سه. بن ماضى متعدّى + پسوند «ه»: صفت مفعولى
برخوانده (ص177)؛ آفريده (ص178)؛ خريده (ص337).
گاهى در كلمه يا سخنى، دگرگونى آوايى پديد مىآيد؛ به اين معنا كه واج يا واجهايى از آن حذف مىشود يا تغيير مىيابد. دگرگونى و حذف واجهاى كلمه و سازه، گروه و اقسامى دارد مانند: قلب، ابدال؛ افزايش؛ تخفيف؛ ترخيم؛ نحت؛ و تصحيف.(1)
در اين بخش، با توجّه به گستردگى موضوع و براى جلوگيرى از اطاله كلام، فقط به مهمترين مباحث آنها مىپردازيم و به نمونههايى كه در باره آنها در كتاب نقض آمدهاند، اشاره مىكنيم.
گاهى طبق قواعد زبانشناسى، پارهاى از حروف و واجها به خصوص آنها كه مخرج و واجگاهشان مجاور و نزديك يكديگرند، به هم بدل مىشوند. گاهى اين تبديل، بين واجهايى كه همواجگاه نيستند نيز صورت مىگيرد. سنگينىِ حروف و هجاها و دشوارىِ تلفّظ نيز از عوامل ابدال هستند.(2)
ابدال، اقسامى دارد، از جمله مىتوان آن را به دو قسم عمده تقسيم كرد: 1. ابدال مصوّتها؛ 2. ابدال صامتها.(3)با توجّه به تداخل و نزديكى نمونههاى ابدال و تخفيف مصوّتها، اين قسم در همان بخش تخفيف مصوّتها، بررسى مىشود.
نمونههايى از ابدال صامتها
نبشتن (ص356)؛ زفان (ص372)؛ فرهنج (ص469)؛ گرماوه (ص582)؛ چفسيدن (ص569)؛ بدتر/ بتر (ص287)؛ بربيختن/ برپيختن (ص251)؛ پراكنده/براكنده
(ص348)؛ ويرانه / بيرانه (ص73)؛ افكندن/ اوكندن (ص249)؛ تراويدن/ تلاويدن (ص437)؛ هژبر/ هزبر (ص182)؛ ياوه /يابه (ص507)؛ نيابد / نياود (ص296)؛ با خود نهادن/ وا خود نهادن (ص534)؛ سرنوشت/ سرنبشت (ص395).
تخفيف يا سبكسازى، حذف واج يا واجهايى از سازه يا كلمه يا كلام است به منظور كوتاه و سبك كردن آن. تخفيف، اقسامى دارد كه از آن جمله است: 1. تخفيف آغازين؛ 2. تخفيف ميانى؛ 3. تخفيف پايانى؛ 4. تخفيف و ابدال؛ 5. تخفيف تاريخى.
تخفيف در لغت به معناى: سبك كردن، سبك، سبك كردگى، ملايمت و تسكين، كمى و كمكردگى و كاستگى است و در اصطلاح، اختصار كلمه براى سهولت تلفّظ و برداشتن تنوين و تشديد از آن است. تخفيف، خلاف تشديد است. همچنين حذف بعضى از حروف يك كلمه براى كوتاه كردن آن را تخفيف مىگويند. اين عمل، در اثر تحوّلات زبان و لهجهاى صورت مىگيرد. تخفيف يا كاهش آوايى، بيشتر در نظم فارسى صورت گرفته است و آن به خاطر تقيّدى است كه نظم فارسى به رعايت كمّيت هجاهاى منظم داشته است.(1)
الف. تخفيف مصوّتها يك. تخفيف و تبديل مصوّت بلند آ/ a به مصوّت كوتاه اَ/ a
آن گاه/ آنگه (ص7).
دو. تخفيف مصوّت بلند ايى/i به مصوّت كوتاه اِ / e
بازايستادن / بازاستادن (ص150).
سه. تخفيف مصوّت بلند ايى/i به مصوّت كوتاه اُ/o
فراپذيرفتن / فراپذرُفتن (ص599)؛ پذيرفتن / پذرُفتن (ص470).
1) . «تخفيف مصوّتهاى بلند و كوتاه در زبان فارسى»، عباسعلى وفايى، مجله زبان و ادب، ش 12، ص 47.
چهار. تخفيف مصوّت وَ/ W در ميان كلمه
شود / شَد (ص255).
پنج. تخفيف مصوّت بلند ايى/i
سنگين / سنگى (ص131).
ب. تخفيف صامتها
يك. تخفيف ميانى
دشوار / دشخوار (ص138).
دو. تخفيف پايانى
كنيد / كنى (ص405)؛ بياريد / بيارى (ص42).
تبصره: تخفيف تاريخى، به دليل فاصله زمانى بين فارسى درى قرن ششم و فارسى پهلوى ايجاد شده است(1)كه نمونهاى از اين گونه در كتاب نقض، يافت نشد.
گاهى واجها و حروفى در آغاز يا ميان يا پايان كلمه يا سازه يا گروهى، به آن افزوده مىشود.(2)
الف. افزايش «الف» به اوّل كلمه
شگرف/ اشگرف (ص593)؛ شنويدن/ اشنويدن (ص395)؛ برشماردن/ بر اشماردن (ص148).
ب. افزايش «واو» به اوّل كلمه
اُميد / اوميد (ص233).
ج. افزايش «واو» به وسط كلمه
شنيدم / شنويدم (ص481).
تبصره: در اين ميان، برخى كلمات نيز هستند كه هم به آنها واج اضافه شده و هم ابدال در آنها صورت گرفته است.
باز كردن / وا كردن (ص374)؛ چسبيدن / چفسيدن (ص569).
در كتاب نقض، از فرايند قلب، چيزى يافت نشد.
در پايان اين نوشتار، به ويژگىهاى زبانى كتاب نقض، با توجّه به بررسى صورت گرفته در بخشهاى پيشين اشاره مىشود، و در حقيقت، اشارهاى گذرا به دستاوردهاى اين تحقيق است. ضمنا ويژگىهاى خاص هر مبحثِ بررسىشده، در همان فصل بيان شده است و اين نتيجهگيرى، به صورت كلّى است.
در فصل اوّل، بررسى ويژگىهاى تاريخى - جغرافيايى، برجستگىهاى سبكى و ارزشهاى ديگر اين اثر، مطمح نظر قرار گرفت، البتّه تا حدّى كه لازمه اين تحقيق بود.
فصل دوم، به دو بخش تقسيم شد، كه در بخش اوّل، جملات را از جنبههاى مختلف از قبيل: تعدّد فعل، بيان مفهوم و مقصود، وجود و عدم فعل، جملههاى ساده از حيث اركان و ترتيب اجزاى جمله، واكاوى كرديم. در بخش دوم، به بررسى جملههاى مركّب و تقسيم آن به جملههاى پايه و پيرو و همچنين، نقش جملههاى وابسته پرداختيم.
جملههاى كتاب نقض از حيث تعدّد فعل، دو گونه هستند: جملههاى ساده و جملههاى مركّب كه در كتاب نقض بيشتر جملههاى مركّب دوبندى، سهبندى، چهاربندى، و پنجبندى به كار رفتهاند. انواع جمله از حيث بيان مفهوم و مقصود، تقسيم مىشدند به: جملههاى خبرى، پرسشى، امرى، و عاطفى كه در اين كتاب، جملههاى خبرى و پرسشى در جايگاه بالاترى قرار گرفتهاند. انواع جمله هاى ساده، از حيث وجود و عدم وجود فعل، به جمله فعلدار و جمله بى فعل تقسيم شدند كه بيشتر جملهها، جملههاى فعلى هستند. جملههاى ساده از حيث اركان دركتاب نقض، به جملههاى عادى، فشرده و گسترده تقسيم مىشوند، كه در اين ميان، سهم جملههاى فشرده و گسترده بيشتر است.
در كتاب نقض ترتيب اجزاى جمله، آزاد است و بيشتر به دليل كلامى و استدلالى بودن متن، اجزاى جمله جا به جا و حذف شدهاند.
در فصل سوم، فعل از جنبه ساختمان و ويژگىهاى آن از قبيل: زمان، گذر، وجه، معلوم و مجهول و همچنين افعال معين، افعال غير شخصى و افعال ربطى، مورد بررسى قرار گرفته است. اين بخش، تقريبا گستردهترين قسمت اين تحقيق به حساب مىآيد.
در ميان زمانها، ماضى استمرارى، آن هم به شكل «بن ماضى + شناسهها + پسوند ى»، و سپس مضارع التزامى، بيشترين كاربرد را در ميان افعال، در كتاب نقض دارند. فعل امر در كتاب نقض، به صورت هاى زير به كار رفته است: مجرد از پيشوند صرفى، با پيشوند «ب» با ساخت «بايد + مضارع التزامى»؛ با پيشوند «مى». فعل مستقبل، در كتاب نقض نيز كاربرد زيادى دارد.
افعال گذرا (متعدّى) در كتاب نقض بر دوگونه است: الف. فعلهايى كه در اصل، متعدّى هستند. اين گروه از فعلهاى متعدّى، بالاترين تعداد فعل را شامل مىشوند. ب. افعالى كه با افزودن پسوند «ان» به آخر بن مضارع، متعدّى شدهاند و اصطلاحا به آنها «متعدّى سببى» مىگويند. در كتاب نقض، فعلها با استفاده از فعل معينِ «شد»، مجهول شدهاند. افعال معين موجود در كتاب نقض كه براى صرف فعلها در زمانهاى مختلف و يا ساخت مجهول، مورد استفاده قرار گرفتهاند، عبارت اند از: است، بود و خواست.
فصل چهارم به مبحث اسم، اختصاص دارد. در اين فصل، اسمها از لحاظ شمار، ساختمان، معرفه و نكره و اسم جنس و نيز انواع مصدرها مورد بررسى قرار گرفت. اسم از جهت شمار در كتاب نقض، به چهار دسته: مفرد، جمع، اسمِ جمع و مثنّى، تقسيم مىشوند. اسم در كتاب نقض به شيوههاى مختلف جمع بسته شده كه «ان»، پُركاربردترين نشانه جمع در آن به حساب مىآيد. در عين حال، كاربرد جمعهاى مكسّر، در كتاب نقض، به دليل مضمون و جوهره كلامى و قرآنى داشتن اثر، بسيار فراوان است. اسم را از جهت ساخت، به چهار دسته: ساده، مشتق، مركّب، و
مشتق - مركّب تقسيم مىكنند كه اسمهاى ساده در كتاب نقض، كاربرد فراوانترى دارند.
فصل پنجم، گروه اسمى و وابستههاى آن، مورد بررسى قرار گرفت. در اين فصل، جايگاه وابستهها و نقشهاى آنها در جمله و چگونگى ساخت بعضى از اين وابستهها، همچون: شاخص، صفت اشاره، صفت پرسشى، صفت تعجّبى، صفت مبهم، صفت شمارشى اصلى، ترتيبى، كسرى و توزيعى و صفت عالى، توضيح داده شدهاند. صفتهاى اشاره كه در كتاب نقض، به كار رفته، عبارت اند از: اين، آن، همين، چنان، چنين و صفتهاى پرسشى كتاب، عبارت اند از: كدام، چه، چند و كه.
صفتهاى هر، هيچ، همه، ديگر، چندين، چندان، اين، آن، بسيار، كمى، چند، بهرى و چندينى، از جمله صفتهاى مبهمى هستند كه در كتاب نقض به كار رفتهاند. صفتهاى شمارشىِ كتاب، به سه دسته تقسيم مىشوند: اصلى، ترتيبى و كسرى. به طور كلّى، صفتهاى بيانى در كتاب نقض، به چهار دسته: ساده، مشتق، مركّب و مشتق - مركّب تقسيم مىشوند.
در فصل ششم، انواع ضماير موجود در كتاب نقض، و كاربرد آنها در جمله،
بررسى و مشخّص شد. ضماير موجود در كتاب نقض، هفتگونه اند، كه عبارتاند از: ضماير شخصى؛ شمارشى؛ مبهم؛ تعجّبى؛ مشترك؛ پرسشى؛ و اشارهاى. و به طور كلّى، كاربرد ضماير شخصى متّصل در كتاب نقض، بيشتر از ضماير منفصل است و همه ضماير متّصل در اين كتاب، كاربرد داشتهاند. در عين حال در كتاب نقض، از ضماير مشترك نيز به وفور استفاده شده است.
ضميرهاى اشاره: اين، آن، آنچه، اين چه، همين، همان، همچنان، چنان، چندان، چنين، همچنين، و اين چنين، در كتاب نقض كاربرد داشتهاند كه اين و آن، پُركاربردترين آنها هستند. كاربرد ضماير مبهم، در كتاب نقض، بسيار است و نمونههايى كه شناسايى شدهاند، عبارت اند از: كس، كسى، همه كس، هيچ كس، هركس، برخى، هركه، هيچ، ديگر، هرچه، هرچند، يكى، همه، اندكى و ديگرى.
در فصل هفتم، انواع قيد از جهت ساختمان و مفهوم، مورد بررسى قرار گرفت.
تقسيمبندى قيد از جهت ساخت و نوع قيد، عبارت است از: گروههاى قيدى نشانهدار (كه خود به چهار نوع تقسيم مىشود) و گروههاى قيدى بىنشانه (كه خود به سه نوع: مختص، اسمهاى مشترك و صفتهاى مشترك، تقسيم مىشود).
در فصل هشتم، به بررسى شبهجملهها پرداختيم و نمونههايى از انواع موجود در كتاب نقض را - كه شامل: شبه جمله ندا، تحذير، اميد و آرزو و... مىشود - بيان كرديم.
فصل نهم، به صورت مفصّل و گسترده، به انواع نقشنماها اختصاص يافت كه عبارت بودند از: 1. حروف اضافه: نشانه متمّم در جمله است؛ 2. حروف ربط يا پيوند، كه خود بر دو دسته تقسيم شده است: الف. حروف ربط وابسته ساز (كه عامل پيوند دو جمله و نشانه جمله وابسته است)، ب.حروف ربط همپايهساز (كه دو كلمه يا دو جمله را هم نقش و همپايه مىسازد)؛ 3. حروف نشانه ندا: كه نشانه نقش مناداست؛ 4. حروف نشانه مفعول: كه نقش مفعول را در جمله نشان مىدهد؛ 5. كسره اضافه: كه نشانه اضافه و اتّصاف است.
حروف اضافه از نظر ساختمان، به دو دسته تقسيم مىشوند: 1. حروف اضافه ساده كه عبارت اند از: به، با، بر، جز، چون، در، را، كه، مانند، مگر، نزديك، الاّ، اندر؛ 2. حروف اضافه مركّب: آن است كه بيش از يك كلمه باشد. حروف اضافه مركّب، بيشتر از به هم پيوستگى حرفهاى اضافه و گاه از به هم پيوستن حرف ربط و اضافه ساخته مىشود. حروف اضافه مركّب كه در كتاب نقض، به كار رفتهاند، عبارت اند از: از بهر، از بهر آن كه، از براى، از روى، از طرف، از قبل، از جانب، از جهت، از طريق، از جمله،
به جز، به نزد، به جاى، با اين همه، بعد از، بيرون از، پس از، تا به، در پى، درحقّ، در سر، در ميان، و بر سبيل.
در ادامه، حروف ربط بيان شدهاند كه شامل: حرف ربط همپايگى و حرف ربط وابستگى است. حرف ربط همپايگى در كتاب نقض، به سه گونه به كار رفته است: 1. حروف ربط همپايگى ساده كه عبارت اند از: امّا، بارى، پس، اگر، آخر، باز، نه، نيز،
هم، هنوز، و، يا؛ 2. حروف ربط همپايگى مركّب كه عبارت اند از: آنگه، بلكه، وانگه،
همچنين، و نيز؛ 3. حروف ربط همپايه مزدوج كه عبارت اند از: هم... هم، نه...نه.
فصل دهم، به بررسى پيشوندها، ميانوندها و پسوندهاى موجود در كتاب نقض
پرداخته شد و پس از شناسايى، معرفى شدند.
فصل يازدهم، به بررسى واجها اختصاص يافت. در اين فصل، تحوّلات واجها و تفاوت آنها با فارسى امروز در نظر گرفته شد كه شامل ابدال و تخفيف در صامتها و مصوّتها و بيشترين سهم از آن، ابدال و تخفيف صامتها بود. در عين حال، مواردى هم از افزايش واج و ابدالِ همراه افزايش ديده شد.
آواشناسى زبان فارسى، يداللّه ثمره، تهران: مركز نشر دانشگاهى، اوّل، 1371ش.
از كلمه تا كلام، على سلطانى گردفرامرزى، تهران: چاپخانه حيدرى، سوم، 1363ش.
اسم جنس و معرفه و نكره، محمّد معين، تهران: اميركبير، 1363ش.
اسم مصدر - حاصل مصدر، محمّد معين، تهران: اميركبير، 1363ش.
اضافه، اسم مصدر - حاصل مصدر، محمّد معين، تهران: اميركبير، 1363ش.
الايضاح، فضل بن شاذان ازدى نيشابورى، تصحيح: سيّد جلال الدين محدّث اُرموى، تهران: دانشگاه تهران: 1351ش.
تاريخ ادبيات در ايران (ج 2)، ذبيح اللّه صفا، تهران: فردوس، دهم، 1372ش.
تاريخ الأدب العربى، عمر فروخ، بيروت: دار العلم للملايين، 1392ق.
«تخفيف صامتها در زبان فارسى»، عباسعلى وفايى، فصلنامه علوم انسانى، دانشگاه الزهرا، سال دهم، شماره 34 و 35، تابستان و پاييز 1379ش.
«تخفيف مصوّتهاى بلند و كوتاه در زبان فارسى»، عباسعلى وفايى، زبان و ادب، مجله دانشكده ادبيات و زبانهاى خارجى دانشگاه علاّمه طباطبايى، سال سوم، شماره 12، تابستان 1379ش.
تعليقات نقض، ميرجلال الدين مُحدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، اوّل، 1358ش.
تنقيح المقال فى أحوال الرجال، شيخ عبد اللّه مامقانى، سنگى.
توصيف ساختمان دستورى زبان فارسى، محمّدرضا باطنى، تهران: اميركبير، پنجم، 1372ش.
دستور تاريخى زبان فارسى، محسن ابوالقاسمى، تهران: سمت، چهارم، 1383ش.
دستور تاريخى زبان فارسى، پرويز ناتل خانلرى، به كوشش: عفّت مستشارنيا، تهران: توس، ششم، 1386ش.
دستور تاريخى فعل، حسن احمدى گيوى، تهران: قطره، اوّل، 1380ش.
دستور زبان پنج استاد، عبد العظيم قريب و همكاران، زير نظر: سيروس شميسا، تهران: فردوس، سوم، 1387ش.
دستور زبان فارسى (2)، حسن احمدى گيوى و حسن انورى، تهران: فاطمى، بيست و دوم، 1382ش.
دستور زبان فارسى، عبد الرسول خيّامپور، تبريز: ستوده، چهاردهم، 1388ش.
دستور زبان فارسى، محمّد جواد شريعت، تهران: اساطير، دوم، 1366ش.
دستور زبان فارسى، شهرزاد ماهوتيان و مهدى سمايى، تهران: نشر مركز، 1387ش.
دستور زبان فارسى، پرويز ناتل خانلرى، تهران: توس، بيست و يكم، 1386ش.
دستور زبان فارسى (1)، تقى وحيديان كاميار و غلامرضا عمرانى، تهران: سمت، نهم، 1386ش.
دستور زبان فارسى امروز، غلامرضا ارژنگ، تهران: قطره، چهارم، 1385ش.
دستور زبان فارسى برپايه نظريه گشتارى، مهدى مشكوة الدينى، مشهد: دانشگاه فردوسى مشهد، سوم، 1373ش.
دستور زبان فارسى فعل، حسن احمدى گيوى، تهران: قطره، اوّل، 1384ش.
دستور زبان فارسى (كتاب حروف اضافه و ربط)، خليل خطيب رهبر، تهران: مهتاب، چهاردهم، 1379ش.
دستور مفصّل امروز، خسرو فرشيدورد، تهران: سخن، دوم، 1384ش.
الذريعة إلى التصانيف الشيعة، محمّدمحسن بن على منزوى (آقا بزرگ طهرانى)، قم: اسماعيليان، 1408ق.
راحة الصدور و آية السرور (در تاريخ آل سلجوق)، محمّد بن على بن سليمان راوندى، به كوشش: محمّد اقبال، تهران: كتابفروشى على اكبر علمى، دوم، 1363ش.
رى باستان، حسين كريمان، تهران: انجمن آثار ملّى، 1345ش.
زندگىنامه و خدمات علمى و فرهنگى پرفسور توشى هيكو ايزوتسو، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1379ش.
زندگىنامه و خدمات علمى و فرهنگى شيخ آقا بزرگ تهرانى، به كوشش: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1387ش.
زندگىنامه و خدمات علمى و فرهنگى شيخ ابوعبد اللّه زنجانى، به كوشش: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1388ش.
ساخت زبان فارسى، خسرو غلامعلى زاده، تهران: احياى كتاب، پنجم، 1386ش.
ساختهاى نحوى، نوام چامسكى، ترجمه: احمد سميعى، تهران: خوارزمى، 1368ش.
سبكشناسى نثر، سيروس شميسا، تهران: ميترا، هشتم، 1383ش.
سبك شناسى يا تاريخ تطوّر نثر فارسى، محمّدتقى بهار، تهران: زوّار، اوّل، 1381ش.
طبقات أعلام الشيعة، محمّدمحسن بن على منزوى (آقا بزرگ طهرانى)، تحقيق: علىنقى منزوى، تهران: دانشگاه تهران، 1372ش.
فرهنگ اصطلاحات دستورى زبان فارسى، اى. ريچارد اسپيرز، ترجمه: احمد صدارتى، تهران: نشر نى، 1373ش.
فنّ دستور، ديونوسيوس تراكس، ترجمه: كورش صفوى، تهران: نشر هرمس، دوم، 1385ش.
فوائد الرضويه فى أحوال علماء المذهب الجعفريه، شيخ عبّاس قمى، تهران: كتابخانه مركزى، 1327ش.
كتابشناسى دستور زبان فارسى، محمّد مهيار، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسى - نشر آثار، اوّل، 1381ش.
گزيده «تاريخ جهانگشا» ى جوينى، جعفر شعار، تهران: قطره، پنجم، 1387ش.
گفتارهايى در باره دستور زبان فارسى، خسرو فرشيدورد، تهران: چاپخانه سپهر، دوم، 1378ش.
لغتنامه، على اكبر دهخدا، زير نظر: محمّد معين و سيّد جعفر شهيدى، تهران: دانشگاه تهران.
مبانى علمى دستور زبان فارسى، احمد شفايى، تهران: نشر نوين، 1363ش.
مجالس المؤمنين، قاضى نور اللّه شوشترى، تهران: كتابفروشى اسلاميه، سوم، 1365ش.
معجم البلدان، ابوعبد اللّه ياقوت الحموى، تحقيق: فريد العزيز الجندى، بيروت: دار الكتب العلمية، 1410ق.
معجم رجال الحديث، سيّد ابوالقاسم خويى، قم: نشر آثار الشيعة، 1410 ق.
مفرد و جمع، اسم مصدر - حاصل مصدر، محمّد معين، تهران: اميركبير، 1363ش.
مينودر يا باب الجنّة، محمّد على گلريز، تهران: طه، دوم، 1368ش.
نقض (بعض مثالب النواصب فى نقض «بعض فضائح الروافض»)، نصير الدين ابو الرشيد عبد الجليل قزوينى رازى، تصحيح: ميرجلال الدين محدّث اُرموى، تهران: انجمن آثار ملّى، 1358ش.
نگاهى تازه به دستور زبان، محمّدرضا باطنى، تهران: نشر آگاه، 1366ش.
ويژگىهاى نحوى زبان فارسى در نثر قرن پنجم و ششم هجرى، مهيندخت صديقيان، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسى، اوّل، 1383ش.
فهرست اجمالى.......... 5
يادداشت دبير علمى.......... 7
مقدّمه.......... 13
پيشگفتار.......... 19
عبد الجليل قزوينى رازى و كتاب «نقض».......... 19
فصل اوّل: ويژگىها و برجستگىهاى كتاب «نقض»
درآمد.......... 25
الف. نام شهرها، آبادىها و مكانها.......... 27
يك. كاربرد شكل قديم اسامى شهرها و آبادىها.......... 27
دو. ذكر نام محلّهها، مساجد، مدارس، كتابخانهها، دروازهها و............. 28
سه. ذكر مكانهايى خاص.......... 32
چهار. توصيف شهرها.......... 33
پنج. ذكر شهرها و مذاهب رايج و غالب در آنها.......... 34
شش. ذكر مشاغل و مشاغل منتسب به برخى شهرها.......... 35
ب. يادكرد اطّلاعاتى از حوادث و مستندات تاريخىِ مهم.......... 36
يك. حوادث و وقايع تاريخى.......... 36
دو. مستندات و اطّلاعات تاريخى.......... 37
الف. به كار بردن جملهها و تركيبات عربى.......... 38
يك. استفاده از كلمات و تركيبات عربى.......... 38
دو. استناد به آيات و اشعار.......... 39
سه. به كاربردن ضربالمثلهاى عربى.......... 39
ب. به كاربردن جملههاى معترضه و دعايى.......... 40
ج . نثر موزون.......... 41
د. اطناب.......... 42
ه . به كاربردن ضربالمثلها و اشعار فارسى.......... 43
و. ارزش تاريخى و تاريخ ادبيات، شامل زندگىنامه و آثار علما و دانشمندان.......... 43
ز. تركيبات و اصطلاحات خاص.......... 45
فصل دوم: جمله
تعريف جمله.......... 51
انواع جمله.......... 52
انواع جملههاى ساده، از حيث داشتن و نداشتن فعل.......... 52
الف. جمله فعلدار.......... 52
ب. جمله بىفعل.......... 52
جملههاى يك جزيى بى فعل.......... 53
يك. صوت.......... 53
دو. غير صوت.......... 53
انواع جملههاى ساده از حيث اركان.......... 53
الف. جملههاى عادى.......... 53
ب. جملههاى فشرده يا كوتاه.......... 54
ج. جملههاى گسترده.......... 54
ترتيب اجزاى جمله.......... 55
الف. جايگاه نهاد.......... 55
يك. نهاد، شناسه يا ضمير مستتر.......... 55
دو. نهاد، به شكل ضمير ظاهر.......... 55
سه. نهاد، بعد از قيد.......... 56
ب. جايگاه مفعول.......... 56
يك. مفعول، پس از نهاد.......... 56
دو. مفعول، پس از فعل.......... 56
ج. حذف اجزا و عناصر جمله.......... 56
يك. حذف فعل.......... 56
حذف فعل ربطى.......... 56
حذف شناسه از فعل به قرينه لفظى.......... 57
حذف فعل معين به قرينه لفظى.......... 57
حذف فعل معين به قرينه معنوى.......... 57
دو. حذف نهاد.......... 57
سه. حذف مفعول.......... 58
الف. جملههاى مركّب دوبندى.......... 59
يك. پايه + وابسته.......... 59
دو. وابسته + پايه.......... 59
سه. قرار گرفتن وابسته، درون پايه.......... 59
چهار. جملههاى همپايه + حرف ربط همپايگى.......... 59
ب. جملههاى مركّب سهبندى.......... 60
ج. جملههاى مركّب چهاربندى.......... 60
د. جملههاى مركّب پنجبندى.......... 60
فصل سوم: فعل
دستهبندى فعل بر اساس زمان.......... 63
الف. ماضى ساده.......... 64
ب. ماضى استمرارى.......... 64
يك. مى + گذشته ساده.......... 64
دو. ماضى استمرارى + «ياىِ» استمرار.......... 65
ج. ماضى نقلى.......... 65
د. ماضى بعيد.......... 65
ه. ماضى التزامى.......... 66
الف. مضارع اخبارى.......... 67
يك. مضارع اخبارى مجرّد از پيشوند صرفى.......... 67
دو. مضارع اخبارى با «مى».......... 68
براى بيان امرى كلّى و مسائل حكمى.......... 68
بيان وقوع فعل به صورت تكرار و استمرار.......... 68
بيان وقوع فعلى در آينده.......... 68
مضارع اخبارى در معنى مضارع التزامى.......... 68
ب. مضارع التزامى.......... 68
يك. مضارع التزامى مجرّد از پيشوند.......... 69
دو. مضارع التزامى با پيشوند «ب».......... 69
در جملههاى وابسته مبيّن غرض.......... 69
در جملههاى شرطى.......... 69
سه. بايد + مصدر، در معناى مضارع التزامى.......... 69
ج. مضارع ساده.......... 69
د. فعل امر.......... 70
يك. با پيشوند «ب».......... 70
دو. با ساخت بايد + مضارع التزامى.......... 70
ه . فعل نهى.......... 71
الف. صرف مضارع ساده «خواستن» + بن ماضى (مصدر مرخّم).......... 71
ب. صرف مضارع ساده «خواستن» + مصدر تام.......... 71
ج. صرف مضارع ساده «خواستن».......... 71
وجوه فعل.......... 71
وجه اخبارى.......... 72
وجه التزامى.......... 72
وجه امرى.......... 73
گذرا و ناگذر.......... 73
افعال ناگذر (لازم).......... 73
افعال گذرا (متعدّى).......... 73
افعال معلوم و مجهول.......... 74
فعلهاى خاص و ربطى.......... 75
الف. كاربرد ربطى «بود».......... 75
ب. كاربرد خاص «بود».......... 75
الف. كاربرد مثبت با حروف آغازى «همزه».......... 75
يك. كاربرد ربطى «است».......... 76
دو. كاربرد خاص «است».......... 76
ب. كاربرد مثبت با ابدال همزه به «ه».......... 76
ج. كاربرد منفى «است» به صورت «نيست».......... 76
يك. كاربرد ربطى «نيست».......... 76
دو. كاربرد خاص «نيست».......... 76
شد.......... 77
آمدن.......... 77
گشت.......... 77
الف. كاربرد ربطى «گشت».......... 77
ب. كاربرد خاص «گشت».......... 77
افعال معين.......... 77
است.......... 78
بود و مشتقّات آن.......... 78
الف. با صرف آن در ماضى ساده، براى ساخت ماضى بعيد.......... 78
ب. با استفاده از بن مضارع «باش»، براى ساخت ماضى التزامى.......... 78
خواست.......... 78
شد.......... 78
افعال غير شخصى.......... 79
نشانههاى نفى در افعال.......... 79
متّصل بودن حرف «ن» به فعل.......... 79
قرار گرفتن علامت نفى بر سر فعلهاىِ با پيشوند «مى».......... 79
آمدن حرف نفى، پيش از فعل و با فاصله، براى تأكيد بر نفى.......... 80
آمدن حرف نفى بر سر افعال معين، در فعلهاى مستقبل و مجهول.......... 80
ساختمان افعال.......... 80
فعل ساده.......... 81
فعل پيشوندى.......... 82
فعل مركّب.......... 83
عبارت فعلى.......... 84
پيشوندى مركّب.......... 84
فصل چهارم: اسم
تعريف اسم.......... 87
اسم از جهت شمار در كتاب «نقض».......... 87
مفرد.......... 87
جمع.......... 87
الف. جمع با «ان».......... 88
يك. اسامى در زمينههاى گوناگون انسانى.......... 88
دو. اسمهاى مختوم به «ه» بيان حركت.......... 88
سه. آوردن «ى» ميانجى براى جمع بستن كلمات مختوم به مصوّت «ا» يا «و».......... 88
چهار. جمع بستن كلمات مختوم به «ى».......... 88
ب. جمع با «ها».......... 88
يك. اسمهاى جمادات.......... 89
دو. كلمات مختوم به «ه» بيان حركت.......... 89
سه. جمع بسته شدن جمع مكسر.......... 89
ج. جمع با «ات».......... 89
د. جمع مكسّر.......... 89
اسم جمع.......... 90
مثنّى.......... 90
اسم از جهت ساخت.......... 91
اسم ساده.......... 91
اسم مشتق.......... 91
الف. مشتق از اسم.......... 92
ب. مشتق از صفت.......... 92
ج. مشتق از فعل.......... 92
يك. مشتق از بن مضارع.......... 92
دو. مشتق از بن ماضى.......... 92
الف. اسم + اسم.......... 92
ب. اسم + بن مضارع.......... 92
ج. صفت + اسم.......... 93
الف. اسم + صفت + وند.......... 93
ب. اسم + بن مضارع + «ى» مصدرى.......... 93
ج. صفت + اسم مصدر.......... 93
د. اسم + وند + بن مضارع.......... 93
اسم از لحاظ معرفه، نكره، و اسم جنس.......... 93
الف. اسمهاى خاص.......... 94
ب. اسمهاى معرفه به عهد ذهنى يا حضورى.......... 94
ج. اسمهاى معرفه به عهد ذكرى.......... 94
د. اسمهاى معرفه به وسيله صفت اشاره.......... 95
ه . اسمهاى معرفه به وسيله مضافٌ اليه.......... 95
و. اسمهاى معرفه به وسيله صفت بيانى.......... 95
ز. اسمى كه در جمله پيرو همراه «ى» و پيش از «كه» مىآيد و............. 95
الف. «ى» نكره در آخر اسم.......... 96
ب. اسمهاى همراه با صفات مبهم.......... 96
انواع مصدر.......... 96
الف. مصدر ساده.......... 97
ب. مصدر مركّب.......... 97
مصدر مرخّم.......... 97
مصدر جعلى عربى با پسوند «يت».......... 97
فصل پنجم: گروههاى اسمى و وابستههاى آن
گروه اسمى.......... 101
وابستههاى گروه اسمى.......... 101
الف. شاخص.......... 101
ب. صفت اشاره.......... 101
ج. صفت پرسشى.......... 102
د. صفت تعجّبى.......... 102
ه . صفت مبهم.......... 102
و. صفت شمارشى.......... 103
يك. صفت شمارشى اصلى.......... 103
دو. صفت شمارشى ترتيبى.......... 103
سه. صفت شمارشى كسرى.......... 103
چهار. صفت شمارشى توزيعى.......... 104
ز. صفت عالى.......... 104
الف. «ى» نكره.......... 105
ب. نشانههاى جمع.......... 105
ج. صفت شمارشى نوع دوم با «-ُ م».......... 105
د. مضافٌ اليه.......... 106
يك. مضافٌ اليه به صورت اسم.......... 106
دو. مضافٌ اليه به صورت ضمير.......... 106
ه . جمله ربطى توضيحى.......... 106
و. صفتهاى بيانى.......... 106
يك. صفت بيانى ساده.......... 107
دو. صفت بيانى مشتق، مركّب و مشتق - مركّب.......... 107
سه. صفت بيانى مفعولى.......... 108
چهار. صفت بيانى نسبى.......... 108
پنج. صفت بيانى لياقت.......... 109
كاربرد صفت بيانى.......... 110
آمدن علامت نكره، همراه موصوف در صورت نكره بودن گروه.......... 110
مطابقت موصوف با صفت.......... 110
يك موصوف، داراى چند صفت.......... 110
الف. تعدّد صفت با مكث.......... 110
ب. تعدّد صفت با كسره اضافه.......... 111
فصل ششم: ضمير
تعريف ضمير.......... 115
الف. ضميرهاى شخصى منفصل.......... 116
يك. مخفّف شدن ضمير «من» هنگام اتصال به «را».......... 116
دو. مخفّف شدن ضمير «او» و «ايشان» هنگام قرار گرفتن بعد از حرف «به».......... 116
سه. كاربرد ضمير شخصى منفصل براى غير انسان.......... 116
چهار. كاربرد در نقش نهادى.......... 116
پنج. كاربرد در نقش متمّمى.......... 117
شش. كاربرد در نقش مفعولى.......... 117
هفت. كاربرد در نقش مضافٌ اليهى.......... 117
ب. ضميرهاى شخصى متّصل.......... 117
يك. افزودن «ى» بين كلمه و ضمير هنگام پيوستن ضمير به............. 117
دو. حذف شدن شناسه در بعضى موارد.......... 117
سه. در نقش مفعولى.......... 117
چهار. در نقش متمّمى.......... 118
پنج. در نقش مضافٌ اليهى.......... 118
الف. مفعول.......... 118
ب. متمّم.......... 119
ج. بدل.......... 119
د. مضافٌ اليه.......... 119
الف. نهاد.......... 119
ب. مفعول.......... 119
ج. متمّم.......... 120
د . مضافٌ اليه.......... 120
ه . مسند.......... 120
و. جمع بسته شدن ضمير اشاره «اين» با علامت «ان».......... 120
ز. مخفّف شدن به صورت «بدين» و «بدان» با اضافه شدن حرف «به».......... 120
الف. ضميرهاى شمارشى اصلى.......... 121
يك. نهاد.......... 121
دو. مسندٌ اليه.......... 121
ب. ضميرهاى شمارشى ترتيبى.......... 121
الف. نهاد.......... 121
ب. مفعول.......... 121
ج. متمّم.......... 122
د. بدل.......... 122
ه . مضافٌ اليه.......... 122
و. منادا.......... 122
فصل هفتم: قيد
تعريف قيد.......... 125
قيد از جهت ساخت.......... 125
الف. گروههاى قيدى نشانهدار.......... 126
يك. كلمات تنويندار عربى.......... 126
دو. واژههاى مكرّر.......... 126
ب. گروههاى قيدى بىنشانه.......... 126
يك. قيدهاى مختص.......... 126
دو. اسمهاى مشترك با قيد.......... 126
سه. صفتهاى مشترك با قيد.......... 127
چهار. ضمير در نقش قيد.......... 127
الف. ساده.......... 127
ب. مشتق.......... 127
ج. مركّب.......... 127
د. مشتق - مركّب.......... 128
ه . گروه قيدى.......... 128
و. قيد مؤوّل يا جملهاى.......... 128
قيد از جهت مفهوم.......... 128
قيد زمان.......... 128
قيد مكان.......... 129
قيد مقدار (كمّيت).......... 129
قيد كيفيت (چگونگى).......... 129
قيد تمنّا.......... 129
قيد حالت.......... 129
قيد تأسّف.......... 129
قيد تعجّب.......... 130
قيد تدريج.......... 130
قيد تفسير.......... 130
قيد پرسش.......... 130
قيد استثنا.......... 130
قيد نفى.......... 131
قيد تصديق.......... 131
قيد تشبيه.......... 131
قيد تبرّى و ادب.......... 131
قيد علّت.......... 131
قيد اختصار.......... 132
فصل هشتم: شبه جمله
تعريف شبه جمله.......... 135
الف. پس از حرف نداى «اى».......... 135
ب. پس از حرف نداى «يا».......... 136
ج. شبه جمله ندا با «ا».......... 136
شبه جمله اميد و آرزو.......... 136
شبه جمله مبيّن تنبيه و تحذير.......... 136
شبه جمله تأسّف.......... 136
شبه جمله تحسين و تشويق.......... 137
شبه جمله تعجّب.......... 137
شبه جمله تكذيب و نفى.......... 137
فصل نهم: نقشنماها
تعريف نقشنما(حرف).......... 141
انواع نقشنماها.......... 141
معانى حروف اضافه ساده.......... 142
الف. حرف اضافه «از».......... 142
يك. ابتدا و غايت در زمان و مكان.......... 142
دو. احتوا و تضمّن.......... 143
سه. انتساب.......... 143
چهار. تبعيض.......... 143
پنج. تعليل.......... 143
شش. از جانب، از سوى.......... 144
هفت. فصل و تميز.......... 144
هشت. مترادف «بر».......... 144
نُه. تبيين جنس.......... 144
ده. توضيح.......... 144
يازده. همراه متمّم تفضيلى.......... 145
دوازده. استعانت و واسطه.......... 145
ب. حرف اضافه «الاّ».......... 145
يك. حرف اضافه براى استثنا، مترادف «جز».......... 145
دو. حرف اضافه براى استثنا، مترادف «مگر» و «مگر اين كه».......... 145
ج. حرف اضافه «به».......... 145
يك. الصاق.......... 145
الصاق حقيقى.......... 145
الصاق مجازى.......... 146
دو. انتهاى غايت.......... 146
سه. استعانت و واسطه.......... 146
چهار. حال.......... 146
پنج. ظرفيت مكانى و زمانى.......... 146
شش. سوى و جانب.......... 146
هفت. مترادف «با».......... 147
هشت. مترادف «در».......... 147
نُه. موافقت و مطابقت.......... 147
ده. مترادف «به دليل».......... 147
يازده. مترادف «از».......... 147
د. حرف اضافه «با».......... 148
يك. اختصاص.......... 148
دو. مترادف «به».......... 148
سه. سوى و جانب.......... 148
چهار. تعديه.......... 148
پنج. معيّت و مصاحبت.......... 148
شش. موافقت و مطابقت.......... 148
هفت. مترادف «درحق» و «نسبت به».......... 149
هشت. مترادف «بر».......... 149
ه . حرف اضافه «بر».......... 149
يك. استعلا.......... 149
دو. الصاق.......... 149
سه. عهد و ذمّه.......... 149
چهار. مترادف «در».......... 149
پنج. مترادف «به».......... 149
شش. مترادف «براى».......... 150
هفت. مترادف «نسبت به» و «در حقّ».......... 150
هشت. مجاوزت.......... 150
و. حرف اضافه «تا».......... 150
يك. در معناى انتهاى غايت.......... 150
دو. مترادف «كه».......... 150
ز. حرف اضافه «جز» براى استثنا.......... 151
ح. حرف اضافه «چون».......... 151
يك. در معنى مشابهت.......... 151
دو. در معناى قيد زمان «زمانى كه».......... 151
ط. حرف اضافه «در».......... 151
يك. ظرفيت زمانى و مكانى.......... 151
دو. سوى و جانب.......... 151
سه. مترادف «به» و «بر».......... 152
چهار. مترادف «در باره» و «در خصوص».......... 152
پنج. مترادف «براى».......... 152
ى. معانى حرف اضافه «اندر».......... 152
يك. مترادف «به» و «در».......... 152
دو. مترادف «در باره».......... 152
ك. حرف اضافه «را».......... 153
يك. اختصاص.......... 153
دو. مترادف «به».......... 153
سه. نشان مفعولى.......... 153
چهار. مترادف «براى».......... 153
ل. حرف اضافه «مانند» براى مشابهت.......... 153
م. حرف اضافه «مگر»، مترادف «جز».......... 154
ن. حرف اضافه «نزديك»، مترادف «پيش».......... 154
س. حرف اضافه «براى» به معنى اختصاص و قصد.......... 154
معانى حروف اضافه مركّب.......... 154
الف. حرف اضافه «از بهر» در مفهوم اختصاص و مترادف «براى» و «به خاطر».......... 154
ب. حرف اضافه «از پسِ» مترادف «به دنبال» و «از پى».......... 155
ج. حرف اضافه «از سرِ» مترادف «از» و «به دليل».......... 155
د. حرف اضافه «از طريق» مترادف «با».......... 155
ه . حرف اضافه «از قِبَل» مترادف «از جانب».......... 155
و. حرف اضافه «از براى» در مفهوم اختصاص و مترادف «براى» و «به خاطر».......... 156
ز. حرف اضافه «از ميان» مترادف «از».......... 156
ح. حرف اضافه «از غايتِ» در مفهوم «نهايت».......... 156
ط. حرف اضافه «به نزديكِ» مترادف «در نظرِ» و «به عقيده».......... 156
ى. حرف اضافه «به ضرورت» در مفهوم قيدى.......... 157
ك. حرف اضافه «بر سبيل» در مفهوم «طريق و روش».......... 157
ل. حرف اضافه «به اوّل» و «به آخر» در مفهوم قيد، مترادف «در اوّل» و............. 157
م. حرف اضافه «به خلافِ» مترادف «على رغم».......... 157
ن. حرف اضافه «در حق».......... 157
س. حرف اضافه «به بدلِ» مترادف «به جاىِ» و «مثل».......... 157
ع. حرف اضافه «به عينه» با مفهوم قيدى «عينا».......... 158
ف. حرف اضافه «جز از» در مفهوم استثنا.......... 158
حرف ربط همپايگى.......... 158
الف. حروف ربط همپايگى ساده.......... 159
يك. حرف ربط «امّا» براى استدراك، مترادف «ليكن».......... 159
دو. حرف ربط «بارى» براى تلخيص و وصل.......... 159
سه. حرف ربط «نه» براى عطف.......... 159
چهار. حرف ربط «نيز» براى عطف.......... 159
پنج. حرف ربط «هم» در معناى «نيز» براى عطف.......... 160
شش. حرف ربط «واو».......... 160
پيوند جملههاى همپايه.......... 160
عطف يا پيوند كلمات هم نقش.......... 160
استيناف.......... 160
فوريت و عدم تراخى.......... 161
تخمين و تقريب.......... 161
هفت. حرف ربط «يا».......... 161
تخيير.......... 161
مترادف «واو» عطف.......... 161
ب. حروف ربط همپايگى مركّب.......... 161
يك. حرف ربط «آنگه» براى عطف، مترادف «پس».......... 161
دو. حرف ربط «بلكه» براى اضراب.......... 162
سه. حرف ربط «و نيز» در معناى «همچنين».......... 162
ج. حروف ربط همپايگى مزدوج.......... 162
يك. حرف ربط «هم....هم» براى عطف.......... 162
دو. حرف ربط «نه...نه» براى نفى.......... 162
حروف ربط وابستگى.......... 163
الف. حروف ربط وابستگى ساده.......... 163
يك. حرف ربط «اگر».......... 163
در مفهوم «استدراك».......... 163
در مفهوم «شرط».......... 163
در مفهوم «جزم و تحقيق».......... 163
دو. حرف ربط «تا».......... 164
براى انتها و غايت.......... 164
براى ابتداى غايت.......... 164
براى بيان قصد و غرض از انجام دادن فعل.......... 164
براى تفسير و شرح.......... 164
سه.
حرف ربط «چون».......... 164
براى علّت آورى.......... 164
براى مقارنت زمانى، مترادف «همين كه» و « هنگامى كه».......... 165
چهار.
حرف ربط «كه».......... 165
براى علّت آورى.......... 165
براى تفسير و شرح.......... 165
مترادف «واو» عطف.......... 166
براى بيان مقصود.......... 166
براى مفاجاة.......... 166
نكاتى در مورد كاربرد حرف اضافه «كه».......... 166
ب. حروف ربط وابستگى مركّب.......... 167
يك. حرف ربط «پيش از آن» براى تقدّم زمانى.......... 167
دو. حرف ربط «اگر چه» براى استدراك.......... 167
سه. حرف ربط «با آن كه» براى استدراك، مترادف «بر سر آنچه».......... 167
چهار. حرف ربط «از بهر آن را كه» براى بيان علّت.......... 168
پنج. حرف ربط «از بهر آن كه» براى تعليل.......... 168
شش. حرف ربط «زيرا كه» در معناى تعليل.......... 168
هفت. حرف ربط «و اگرنه» در معناى استثناى منفى.......... 168
هشت. حرف ربط «چنان كه» براى مقايسه.......... 169
نُه. حرف ربط «همچنين» در مفهوم تأكيد.......... 169
ده. حرف ربط «چندان كه» براى مقايسه، مترادف «به اندازهاى كه» و............. 169
ج. حروف ربط وابستگى مزدوج.......... 169
يك. حرف ربط «بهرى...بهرى»، براى بيان تقسيم.......... 169
دو. حرف ربط «هم ... هم»، براى بيان اشتراك.......... 170
الف. منادا با «اى».......... 170
ب. منادا با نشانه «الف» در پايان «اسم».......... 170
نشانه مفعول.......... 170
كسره اضافه.......... 171
الف. اضافه مضاف به مضافٌ اليه.......... 171
ب. اتّصاف موصوف به صفت.......... 171
فصل دهم: انواع وندها
تعريف «وند».......... 175
الف. پيشوند «بى» + اسم: صفت بيانى.......... 175
ب. پيشوند «بى» + اسم+ ى: صفت بيانى.......... 175
ج. پيشوند «نا» + صفت فاعلى.......... 175
د. پيشوند «فرا» + فعل: فعل پيشوندى.......... 175
ه . پيشوند «هم» + اسم.......... 176
و. پيشوند «وا» + فعل: فعل پيشوندى.......... 176
ز. پيشوند «ها» + فعل: فعل پيشوندى.......... 176
ميانوند.......... 176
پسوند.......... 176
الف. پسوند «الف».......... 176
يك. براى مبالغه، تأكيد و كثرت دادن بار عاطفى.......... 176
دو. پسوند اتّصاف و صفتساز.......... 176
ب. بن ماضى + پسوند «دار»: اسم مصدر.......... 176
ج. اسم + پسوند «دار»: صفت فاعلى.......... 177
د. پسوند «ان»: براى نسبت به مكان و سرزمين.......... 177
ه . اسم + پسوند «گاه»: اسم مكان و زمان.......... 177
و. اسم + پسوند «باره»: براى نسبت و اتّصاف.......... 177
ز. اسم + پسوند «گير»: براى تعيين شغل.......... 177
ح. اسم + پسوند «گر»: براى تعيين شغل.......... 177
ط. تبديل «ه» بيان حركت به «گ»، هنگام اتصال به «ى».......... 177
ى. اسم + پسوند «بند»: براى بيان صفت فاعلى و شغل.......... 177
ك. اسم + پسوند «ك».......... 177
يك. براى تحبيب.......... 177
دو. براى بيان تصغير.......... 177
ل. پسوند «تر»، و «ترين»: براى ساخت صفت برتر و عالى.......... 178
م. بن مضارع + پسوند «نده»: صفت فاعلى.......... 178
ن. اسم + پسوند «وار»: براى بيان دارندگى و شايستگى.......... 178
س. اسم + پسوند «واره»: براى بيان شباهت.......... 178
ع. اسم + پسوند «ناك»: صفت.......... 178
ف. پسوند «ه».......... 178
يك. بن مضارع + پسوند «ه»: اسم.......... 178
دو. بن ماضى + پسوند «ه»: صفت فاعلى.......... 178
سه. بن ماضى متعدّى + پسوند «ه»: صفت مفعولى.......... 178
فصل يازدهم: دگرگونىِ واجها
نمونههايى از ابدال صامتها.......... 181
الف. تخفيف مصوّتها.......... 182
يك. تخفيف و تبديل مصوّت بلند آ/ a به مصوّت كوتاه اَ/ a.......... 182
دو. تخفيف مصوّت بلند ايى/i به مصوّت كوتاه اِ / e.......... 182
سه. تخفيف مصوّت بلند ايى/i به مصوّت كوتاه اُ/o.......... 182
چهار. تخفيف مصوّت وَ/ W در ميان كلمه.......... 183
پنج. تخفيف مصوّت بلند ايى/i.......... 183
ب. تخفيف صامتها.......... 183
يك. تخفيف ميانى.......... 183
دو. تخفيف پايانى.......... 183
الف. افزايش «الف» به اوّل كلمه.......... 183
ب. افزايش «واو» به اوّل كلمه.......... 183
ج. افزايش «واو» به وسط كلمه.......... 184
گزارش نهايى و نتيجهگيرى.......... 185
فهرست منابع و مآخذ.......... 193
فهرست تفصيلى مطالب.......... 197