پیش درآمدی بر شناخت تاریخ اسلام

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : جعفریان ، رسول ، - 1343

عنوان و نام پدیدآور : پیش درآمدی بر شناخت تاریخ اسلام / نویسنده رسول جعفریان

مشخصات نشر : قم : موسسه در راه حق ، 1364.

مشخصات ظاهری : 224 ص .نمودار

فروست : (موسسه در راه حق 26)

شابک : بها:200ریال

یادداشت : کتابنامه : ص . 219؛ همچنین به صورت زیرنویس

موضوع : اسلام -- تاریخ نویسی -- بررسی و شناخت

موضوع : عربستان -- تاریخ -- پیش از اسلام

شناسه افزوده : موسسه در راه حق

رده بندی کنگره : BP14/ج7پ9 1364

رده بندی دیویی : 297/912

شماره کتابشناسی ملی : م 70-5099

خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان

ویراستار کتاب: خانم شهناز محققیان

اشاره

نام کتاب: پیش درآمدی بر شناخت تاریخ اسلام

نام نویسنده: رسول جعفریان

از سری: تاریخی

شماره مسلسل: 26

چاپ: افست

قطع: رقعی

تعداد صفحه: 224

چاپ اول: 3000 جلد

حروف چینی: حروف چینی بهروز - تهران

چاپخانه: سلمان فارسی - قم

تاریخ نشر: بهار 1364

ناشر: انتشارات موسسه ی در راه حق قم

نشانی: قم خیابان ارم کوچه آقازاده تلفن 23759

ص. پ. 5 و 13

بسم الله الرحمن الرحيم

بررسی تاریخ رسالت پیامبران به ویژه پیامبر عزیز اسلام، از جنبه های مختلف می تواند در زندگی جامعه ما مفید و مؤثر گردد.

پایداری و استقامت بر اساس ایمان به خدا، و کیفیت برخورد با مشکلات، و تشکیل حکومت و جامعه، و ایجاد روابط صحيح اقتصادی و اجتماعی و غیر آن، از مسائلی است که جامعه مسلمانان انقلابی سخت نیازمند به آن هستند.

قرآن کریم برای ساختن اجتماع اسلام به تاریخ مجتمعات سابق پرداخته و آن ها را تحلیل و بررسی کرده و به بررسی تاریخ گذشتگان و رسالت های پیامبران بسیار اهمیّت داده است.

بر این اساس امروز تحلیل تاریخ اسلام و رسالت پیامبر عزیز اسلام ضرورت بسیار دارد، و هیچ جامعه ای از جوامع اسلامی از آن بی نیاز نیست.

بخش تحقیقات موسسه در راه حق از دیر زمان به این

فکر بود و توفیق گام اول نصیب برادر ارجمند و دانشمند جناب آقای جعفریان گردید که با تلاش پیگیر خویش این رساله را فراهم آورد امید است مفید و مورد توجه دانشمندان بزرگوار واقع شود و نواقص آن را تکمیل فرمایند. این رساله حاوی مسائلی است که با توجه به آن ها می توان به یک سری شناخت ها در زمینه تاریخ اسلام نائل آمد، و همچنین دوران جاهلیت را خوب ترسیم نموده است، اضافه بر این، کیفیت تدوین تاریخ اسلام را که تا کنون معمول بوده است بررسی و نقد کرده است؛ و در شرائط موجود این رساله به عنوان پیش درآمدی بر شناخت تاریخ اسلام تقدیم می گردد.

موسسه ی در راه حق

1363 هجری شمسی

مقدمه

تدوین تاریخ

اشاره

قبل از بحث از تاریخ تدوین این دانش، باید اشاره کنیم که:

در ابتدای تدوین علوم اسلامی، هیچ نوع تقسیم بندی میان علوم وجود نداشت و سیره پیامبر و تاریخ حیات حضرت، از علم فقه و يا تفسير و... مجزا و مشخص نبود، و همه علوم از جمله تاریخ و سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله) در لابلای نقل روایاتی از پیامبر و از دیگران درباره ایشان نهفته بود. (1)

از این جهت زمان نگارش تاریخ از همان زمان نگارش حدیث و دیگر علوم اسلامی آغاز می شود، و این سبب تداخل علوم در ابتدای کار می باشد.

از میان مورخین عده ای معتقدند که علوم اسلامی در زمان صحابه و حتی تابعین تدوین نیافته و تنها بعد از سدۀ اول اسلام


1) مراجعه کنید به: ضحی الاسلام ج 2 ص 319 و 338، السيرة النبويه از شهبه ص 23، فجر الاسلام ص 157

تدوین آغاز شده است.

از میان این افراد ابن خلدون معتقد است که تدوین تنها قدری در زمان تابعین شروع گردیده است (1)، صاحب ابجدالعلوم نیز تدوین را در زمان تابعین پس از دوران صحابه می داند (2)، غزالی نیز تاریخ تدوین را از بعد از 120 هجری و بعد از آنی می داند که از صحابه کسی باقی نمانده و اکثر تابعین نیز از بین رفته بودند (3)و باز عده ای گفته اند که ابن شهاب زهری اولین کسی بوده است که دست بر تدوین علوم زده است. (4)

آن چه که می تواند تا حدّی قریب به واقع باشد باشد گفتاری است که ابن حجر دارد؛ او می گوید: آثار پیامبر (صلی الله علیه و آله) در عصر صحابه و تابعین مرتب و مدون نبوده (5)و .... یعنی اگر چه تا حدودی نوشته شده بود اما تدوین بمعنای یک تدوین مرتب نبوده است.

از کتاب تقیید العلم از خطیب بغدادی چنین بر می آید که از زمان صحابه به بعد مطالب زیادی به نوشته و کتابت در آمده است، در عین حال در همین کتاب به این نکته نیز برخورد می کنیم که بعضی از صحابه از نوشتن احادیث نهى و تنها امر به نوشتن قرآن می نموده اند (6)


1) مقدمه ابن خلدون ص 680.

2) ابجد العلوم ص 10

3) احياء العلوم ج 1 ص 79 بنقل از اضواء على السنة المحمدية ص 263

4) جامع بيان العلم ج 1 ص 88 و 91 و ج 2 ص 34

5) مقدمه فتح البارى فى شرح صحيح البخاري

6) رجوع کنید به تقییدالعلم از خطیب بغدادی نشر دار احياء السنة النبويّه.

ابن حجر خود علت تاخیر در تدوین را نهی می داند که متوجه صحابه و تابعین بوده است. (1)

چنان چه از بسیاری از روایات تاریخی دیگر بر می آید که نهی از نوشتن احادیث از زمان خلیفه اول آغاز شده و او خود نوشته های زیادی از احادیث را بعللی که خود ذکر کرده از بین برده است همین نهی از ناحیه خلیفه دوم و سوم و پس از آن از ناحیه معاویه و دیگر خلفای بنی امیه ادامه یافته است. (2)

و رجوع کنید به تقییدالعلم ص 49، 59 و جامع بيان العلم ج 1 ص 77، المصنف ج 1 ص 325، طبری ج 5 ص 19، کنز العمال ج 3 ص 148، شرح حديدى ج 3 ص 120، الموضوعات ج 1 ص 58 حياة الصحابة ج 3 ص 257 و 258

این نهی بمعنای آن نبوده که اصلاً هیچ تدوینی صورت نگرفته بلکه تدوین هائی نسبت به فقه و حتی مغازی و... بوده که یا مرتب نبوده، و یا بواسطه همان نهی جرأت انتشار نداشته، و یا توسط افرادی از خود نویسندگان یا دیگران از بین رفته است.

در یک خبر تاریخی بدست می آید که مغازی رسول الله در زمان عبدالملک تدوین شده بود و بجهت آن که در آن از فضائل انصار زیاد سخن رفته بود توسط سلیمان بن عبدالملک از بین رفته است. (3)

کما این که عروة بن زبیر طبق نقل فرزند او هشام


1) مقدمه فتح البارى

2) رجوع کنید به مقاله فرقة السلفية و تطوراتها في التاريخ از علامة روحانی .

3) الموفقيات ص 332 و 333

نوشته های بسیاری داشته که آن ها را از بین برده است (1)همین نکته در مورد ابو موسی نیز ذکر گردیده است. (2)شاید بجهت همین نهی بوده که مردم در زمان تابعین نیز از کتابت حدیث وحشت داشته اند کما این که یحیی بن سعید این مطلب را که مردم در زمان سعید بن مسیب وحشت از نوشتن داشته اند مطرح می کند (3)تعبیر به ترس تنها همان ترس از خلفا را می رساند.

این که کتابت از زمان عمر بن عبدالعزیز شروع گردیده (4)این شاید بمعنای رسمیّت یافتن تألیف و تدوین از زمان او باشد.

احتمالا منظور غزالی نیز از این که تالیف و تدوین پس از سال 120 آغاز شده است همان تألیف مرتب و مبّوب است.

از افرادی که در حول و حوش سیره رسول الله نوشته هائی داشته اند و نقل هائی در کتب تاریخی از آن ها صورت گرفته است می توان این افراد را نام برد:

عروة بن زبير (م 92)، زهرى (م 124)، عاصم بن قتادة انصاری (م 120)، ابان بن عثمان (م 105)، وهب بن منبه (م 110)، شرحبيل بن سعد (م123)، ابی بکر بن حزم (م 135)، (م135)، موسى بن عقبه (م141)، معمر بن راشد (م150) (5).

از میان اینان چه بسا افرادی کتب مدونی نیز داشته اند


1) طبقات الكبری از محمد بن سعد ط بیروت ج 5 ص 179

2) طبقات الكبرى ج 4 ص 112

3) همان ج 5 ص 141

4) اضواء على السنة المحمدية ص 260

5) رجوع کنید به مقدمه سیره ابن هشام و کتاب سیرت رسول الله (صلی الله علیه و آله)

که متأسفانه از میان رفته است چنان چه از مورخین پس از آن ها نیز همچون مداینی م (215)، ابو مخنف، هشام کلبی (م206) که در قرن دوم و سوم بوده اند نیز جز کتبی بسیار اندک چیز دیگری بدست نرسیده است، اگر چه در کتاب تاریخ طبری و سایر کتب دیگر نقل هائی از آن ها وجود دارد. این در حالیست که کتب مستقل آن ها بسیار زیاد بوده است کما این که ابن ندیم در الفهرست، اسامی کتب آن ها را نگاشته است. (1)

از میان این مورخین تنها اثری که در زمینه سیره پیامبر بصورت منظم باقی مانده همان سیرۀ ابن اسحاق است، این سیره اگر چه امروز بصورت اولیه خود وجود خارجی ندارد اما مختصری از آن توسط عبدالملک بن هشام بن ایوب حمیری باقی مانده که بنام السيرة النبویة در دسترس می باشد.

ابن هشام (م 218) سیره ابن اسحاق را بشکل دلخواه خود مورد دستکاری قرارداده و با حذف مطالبی مهم مطالب دیگری را البته با ذکر نام خود بدان افزوده است؛ محمد محیی مصحح این سیره می گوید:

شکی وجود ندارد که کتابی که بنام سیره ابن اسحاق وجود داشته بسیار بزرگ تر از کتابی است که امروزه بدست ما رسیده است. (2)

کتاب ابن اسحاق شامل اخباری از جاهلیت و تاریخ ما قبل


1) الفهرست ص 105 ص 108 و ص 111 حتى 128

2) مقدمه مصحح السيرة النبويه.

اسلام و بعد از آن تولد پیامبر (صلی الله علیه و آله) و همچنین مسئله بعثت و بعد دوران مکه و مدینه و ذکر مغازی و سرایای اتفاق افتاده در زمان رسول الله (صلی الله علیه و آله) تا زمان رحلت حضرت می باشد.

از ابن اسحاق نقل های دیگری در کتب تاریخی مثل تاریخ طبری در حوادث دوران رسول الله (صلی الله علیه و آله) و غیر آن وارد شده که فهرست نسبی آن ی آن در مقدمه سیرت رسول الله از جناب آقای مهدوی مصحح آن آن بصورت مفصل و مرتب نقل شده است.

بعد از سیره ابن اسحاق، کتاب المغازی از واقدی (م 207) از جمله کتب مدونی است که در مورد غزوات حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) بصورت منظم نگاشته شده و امروز بدست ما رسیده است، او چنان چه خود نقل می کند دربارۀ این غزوات از تک تک فرزندان صحابه و.... پرسش ها و تحقیقات زیادی در مورد حوادث کرده است (1)، البته این بمعنای آن نیست که کتاب او یک کتاب تحقیقی کامل می باشد اگر چه مطالب بسیار مفیدی را در بر دارد.

نقل های زیادی نیز از محمد بن عمر واقدی در کتاب الطبقات الكبرى از محمد بن سعد که مشهور به کاتب واقدی است، وجود دارد که قسمت اعظم این کتاب را تشکیل می دهد. این نقل ها نیز بسیار قابل استفاده است اگر چه باز مورد اطمینان کامل نمی تواند باشد.

کتاب دیگری بنام فتوح الشام به واقدی منسوب است اما


1) عيون الاثر ص 18، الكنى و الالقاب ج 3 ص 231، ضحی الاسلام ج 2 ص 335.

بگفته بعضی به احتمال بسیار قوی این کتاب از واقدی نیست. (1)

در فاصله قرن اول و دوم در زمینه انساب العرب و انساب قریش نیز تالیفاتی صورت گرفته که آن ها نیز می تواند در تبیین می تواند بسیاری از حوادث تاریخی مفید واقع گردد.

عنایت و توجه مورخین در این دوره به اخبار انبیاء سلف بسیار گسترده بود و این ناشی از ورود افرادی از علمای یهود و نصاری در میان مسلمین می باشد، افرادی مثل عبدالله بن سلام، كعب الاحبار و شاگردان آن ها همچون عبدالله بن عمرو بن العاص و ابوهريرة و بعدها وهب بن منبه يهودی الاصل و.... کوشش کردند تا با وارد نمودن اخبار انبیاء و امم گذشته از منابع یهودی فرهنگ اسلامی را آلوده کنند. (2)

با مشاهده کتبی مثل سیره ابن اسحاق، تاریخ طبری ج 1 و تاریخ یعقوبی ج 1 و کتبی که بعدها بر همین روال نگاشته شده او در می یابیم که اکثر اخبار تاریخی امم گذشته با نقل هائی از كعب الاحبار یا ابن سلام و یا .... ذکر شده و بسیاری از آن ها مشابهت با نقل هائی دارد که در تورات و انجیل ذکر گردیده است. (3)در اواخر قرن سوم طبری تقریباً یک جمع بندی مفصّلی


1) اولاً از نظر تاریخی انتساب کتاب به او ثابت نمی باشد و ثانیاً کیفیت تألیف کتاب که بشکل افسانه ای و حماسه ای تا حد غیر معقول است، نیز این عدم انتساب را تأئید می کند

2) رجوع کنید به کتاب اسرائیلیات در اسلام، مخطوط از علامه سید جعفر مرتضى.

3) رجوع کنید به کتاب الاسرائيليات في التفسير از نعناعة.

درباره مطالبی که از علمای قبل از او تدوین شده و یا نقل شده بود بعمل آورد، و از تاریخ آدم تا خاتم و پس از آن تاریخ حوادث سال 302 را در کتاب بزرگ تاریخ خود بنگارش در آورد، این اثر از مفصل ترین کتب تاریخی در زمینه تاریخ قبل از اسلام و بعد از آن است، اگر چه نقص های عمده ای را چه از جهت موثق نبودن راویان آن، و چه در جهت داشتن اخبار متناقض و .... در بر دارد. در همین دوران بلاذری نیز اثری را تحت عنوان انساب الاشراف بنگارش در آورد.

این اثر اگر چه شامل ذکر انساب عرب بود لیکن جنبه تاریخی آن بسیار قوی تر از بیان نسب در آن بود، این کتاب نیز یکی از مفصل ترین و با اهمیت رین کتب تاریخی موجود که از قرن سوم باقی مانده است می باشد.

کتبی که بعد از قرن سوم و چهارم به نگارش در آمده اکثر مطالب خود را از طبری ابن اسحاق و بلاذری اخذ کرده است نقل مطالبی نیز از کتب مداینی و ابو مخنف و کلبی که باز اکثر آن ها در تاریخ طبری بوده و چه بسا از کتب مستقل از خود آن ها باقی مانده نیز در این کتب به چشم می خورد.

مهم ترین کتب تاریخی از اهل سنت که بعد از این تالیف یافت یکی الکامل فی التاریخ از ابن اثیر (متوفای 630) و یکی البداية والنهاية از ابن کثیر (متوفای 774) است که اکثر مطالب خود را از طبری نقل کرده اند.

بحثی پیرامون مورخین

در این جا برای این که تا حدودی میزان ثقه و غیر ثقه بودن

مورخین را در نقل اخبار تاریخی مورد بحث قرارداده و مراجعین به كتب تاریخی را نسبت اخبار قدری در جریان بگذاریم در مورد بعضی از مشهورین آنان بررسی فشرده ای را ارائه می دهیم:

ابن اسحاق

محمد بن اسحاق کسی است که بقول شافعی مردم در شناخت مغازی باید متکی بر او باشند (1)، جرح و تعدیل های زیادی در کتب مختلف نسبت بدو صورت گرفته که جای نقل آن ها در این مختصر نیست. (2)

آن چه که باید در مورد ابن اسحاق مورد توجه قرار گیرد ابتداء آنست که او تحت تاثیر اسرائیلیات واقع شده و مطالب زیادی را بقول خود از کتاب اول که همان تورات باشد و یا دیگران اخذ کرده است. (3)

اتهامی در مورد تشیع بدو نسبت داده شده که به احتمال قوی این تشیع بمعنای برتری دادن علی (علیه السلام) بر خلفا یا بر عثمان می باشد این مطلب را می توان از روال نگارش او در اخبار اختلافی استنباط نمود.

اعتماد بسیاری از اهل سنت بدو چیزی است که از بسیاری از کتب رجالی بدست می آید کما این که مسلم نیز در صحیح خود


1) شذرات الذهب ج 1 ص 227 تاریخ بغداد ج 1 ص 219

2) رجوع کنید به تاریخ بغداد ج 1 ص 215 به بعد و عیون الاثر ج 1 مقدمه.

3) مراجع کنید به سیره.

به پنج حدیث از طریق ابن اسحاق استشهاد کرده است. (1)

چنان چه از بعضی از روایات تاریخی استفاده می شود او نزد عباسیان محبوبیت خاصی داشته (2)و بخصوص گفته شده که او سیره خود را برای منصور و بنام مهدی عباسی نگاشته است (3)، از این رو باید در اخبار تاریخی او بخصوص در مواردی که احتمالاً بنفع يا بضرر عباسیان است نسبت به سیره او کمال دقت صورت گیرد.

المدائني

على بن محمد بن عبدالله المدائني (215) از جمله مورخین قرن دوم و سوم است که در مورد اخبار عرب، شناخت انساب و آگاهی در زمینه فتوحات و جنگ ها و نیز شعر، بسیار شهرت دارد. (4)

ابن ندیم در الفهرست برای او ده ها کتاب در زمینه های، اخبار رسول الله (صلی الله علیه و آله) اخبار قریش، اخبار اشراف و زنان، اخبار خلفاء، نگارش حوادث مهم و فتوحات و اخبار عرب و شعراء از او


1) میزان الاعتدال ج 3 ص 457

2) مقدمة الطبقات الكبرى ج 1 ص 12 ط بيروت.

3) قاموس الرجال ج 8 ص 54، الكنى و الالقاب ج 1 ص 202، ضحى الاسلام ج 2 ص 330

4) تاريخ بغداد ج 12 ص 55.

نام می برد. (1)

يحيى بن مَعين رجالی معروف اهل سنت و خطیب بغدادی و نیز طبری او را ثقه و صدوق می دانند. (2)

محدث بزرگوار شیخ عباس قمی اظهار می دارد که از جمله کسانی که از او روایت کرده اند ابن ابی الحدید در نهج البلاغه و شیخ مفید در ارشاد است. (3)

آن چه که بعنوان یک ایراد مهم نسبت به مدائنی ذکر شده این است که او در اغلب موارد از افرادی غیر موثق نقل می کند این به ثقه بودن خود او نیز ضربه می زند. (4)

ابن حجر نیز دربارۀ او روایت کرده که از او کم تر روایات مسند نقل شده است. (5)در یک نظر کلی او را باید یکی از مورخین مشهور از اهل سنت نام برد که تنها وظیفه خود را نقل می داند و از هر ثقه و غیر ثقه ای نقل می کند لذا باید با احتیاط کامل با اخبار او که در کتب زیادی نقل شده است برخورد نمود.

هشام بن محمد بن سائب الكلبي

کتب تاریخی همچون طبری و سایر کتب نقل های زیادی را


1) الفهرست ص 113 تا 117.

2) تاریخ بغداد ج 12 ص 55 لسان الميزان ج 4 ص 253

3) الكنى و الالقاب ج 3 ص 168

4) روضات الجنات ج ص 200

5) لسان الميزان ج 4 ص 253

از هشام در بر دارد، اخباری که بنظر می رسد هشام در حفظ و نگارش آن ها بسیار کوشا بوده و اطلاعات وسیعی در زمینه مسائل تاریخی داشته است.

با این که اکثر مورخین از اهل سنت از او بسیار نقل نموده اند در عین حال از ناحیه اهل سنت تخطئه شده و دار قطنی او را متروک خوانده و ابن حنبل نیز گفته که گمان نکند کسی از او چیزی نقل کند (1)!!!

اگر اعتقاد به رجعت را علامتی بر شیعی بودن شخص در آن دوران محسوب کنیم بیقین پدر هشام که اکثر منقولات هشام نیز از اوست شیعه بمعنی خاص آن بوده است. ابن عساکر او را رافضی خوانده و او را موثق نمی داند (2)

آن چه که عامل اصلی در نقد اهل سنت نسبت به هشام است تالیف یا تالیفاتی است که او در زمینه ذكر معایب و مثالب صحابه داشته (3)، چیزی که بهیچ روی مرضی اهل سنت نمی باشد.

در هر حال هشام یکی از مورخین شیعی است که نقل های او نیز خالی از خطا نیست، در عین حال باید توجه داشت که روایات زیادی را بدو نسبت داده اند و علت این امر آنست که چون اطلاعات تاریخی هشام گسترده بوده و نقل های زیادی


1) میزان الاعتدلال ذهبي 4 ص 304 و 305

2) ميزان الاعتدلال ج 4 ص 304 شذرات الذهب ج 2 ص 13

3) الذريعه الى تصانيف الشيعة ج 19 ص 75.

داشته، افرادی مغرض که می خواسته اند مطالب خود را در تاریخ باقی گذارند طبیعی بود که بدو یا افرادی مشابه او نسبت دهند.

ابو مخنف

لوط بن یحیی مشهور به ابو مخنف از جمله مورخین بزرگ شیعی مسلک می باشد (1)از همین جاست که شاهدیم ابوحاتم، دار قطنی، یحیی بن مَعین از علمای رجالی اهل سنت او را متروک شناخته اند. (2)

ابن عدی دربارۀ شیعی بودن او تصریح کرده و او را صاحب اخبار شیعیان می داند (3)

از جمله کسانی که از ابو مخنف منقولات زیادی دارند طبری و بلاذری است و این حاکی از اعتماد این مورخین نسبت به ابو مخنف است، اگر چه همین اعتماد شک و تردیدی را نیز نسبت به ابو مخنف بر می انگیزد.

مؤيد دیگری که دربارۀ شیعی بودن او موجود است اشعار زیادی است که او در وقعة الجمل خود ذکر کرده که اکثراً حاوی کلمه وصایت در مورد علی (علیه السلام) است (4)، و این مسئله ای


1) قاموس الرجال ج 7 ص 446، والذريعة ج 1 ص 312

2) لسان الميزان ج ج 4 ص 492

3) همان

4) شرح نهج البلاغه حدیدی ج 1 ص 145 و قاموس الرجال ج 7 ص 447

است که اهل سنت عموما آن را قبول ندارند.

مرحوم محدث قمی او را از مورخین بزرگ شیعه نام می برد. (1)

کتابی بنام مقتل الحسین از او باقی مانده که مرحوم محدث نوری (رحمه الله علیه) و شیخ عباس قمی صحت انتساب این کتاب را به او رد می کنند. (2)

صاحب الاعلام نیز او را امامی و از اهل کوفه می داند. (3)

محمد بن عمر واقدی

ابن ندیم واقدی را شیعه خوانده و با اظهار به این که او معتقد به تقیه بوده می گوید واقدی علی (علیه السلام) را معجزه پیامبر می داند کما این که عصا معجزه موسی (علیه السلام) بوده است (4).

اگر ما به نقل های واقدی توجه کنیم براحتی می توانیم دریابیم که بطور قطع واقدی از شیعه بمعنای خاص آن یعنی اثنی عشری یا چیزی شبیه این نبوده است شیخ مفید درباره او گوید: او عثمانی لیکن اندکی نیز متمایل به علی (علیه السلام) بوده است. (5)

مرحوم مامقانی می گوید چه بسا واقدی با اذن امام رضا (علیه السلام) در


1) الكنى والالقاب ج 1 ص 155 و رجوع كنيد الذريعة ج 1 ص 312.

2) رجوع کنید به اللؤلو و المرجان از نوری و نفس المهموم از قمی

3) الاعلام ج 6 ص 110.

4) الفهرست ج 1 ص 111

5) قاموس الرجال ج 8 ص 325

دربار بوده است (1)، اما هیچ مدرکی برای این سخن ارائه نمی دهد.

واقدی از جمله قضاة بغداد در زمان هارون بوده است. (2)

او خود نقل کرده که ده هزار درهم از هارون الرشید جایزه دریافت داشته و با عنایات خاصه یحیی برمکی در اواخر عمر به خوشی می زیسته است. (3)

با توجه به این مطالب گذشته از آن که شیعی بودن او ثابت نمی شود؛ درباری بودن او باعث می شود تا ما نقل های او را با ورع زیادی مورد توجه قرار دهیم.

جالب است که کاتب او یعنی ابن سعد نیز از موالی عباسییّن بوده است. (4)

طبری

محمد بن جریر طبری مفسر بزرگ و از مورخین معروف در قرن سوم و چهارم هجری می باشد، دو کتاب معروف او یکی تفسیر و دیگری تاریخ، از کهن ترین آثار اسلامی است که در هر دوی آن ها سعی شده جمع اقوال نسبت به مسائل مطروحه صورت گیرد،


1) تنقيح المقال ج 3 ص 166

2) وفيات الاعيان ج 1 ص 641، طبقات الكبرى ج 5 ص 425 و 423.

3) طبقات ج 5 ص 426 و 427

4) مقدمه طبقات الكبرى ج 1 ص 12، وفیات الاعیان ج 3 ص 473

اگر چه در بعضی موارد ترجیحاتی ذکر گردیده لیکن در بسیاری از موارد اقوال و روایات تاریخی متناقضی ذکر شده، بدون این که ترجیحی در میان آن روایات صورت گیرد. او خود اشاره دارد که اخبار را همان گونه که شنیده نقل می کند. (1)

ابن خلکان می گوید تاریخ او از اصح کتب و اثبت کتب می باشد (2)و این بمعنای اعتبار کامل این کتاب نزد اهل سنت است. علاوه بر نقصی که نسبت به تاریخ او عنوان شد نکته مهم تر آنست که در این کتاب کم تر توجه به وضع راویان اخبار صورت گرفته و با این که بسیاری از آن ها در كتب رجال متهم به کذب و جعل حدیث شده اند باز می بینیم که طبری روایات زیادی از آن ها نقل می کند؛ این مسئله یک عیب کلی برای کتب تاریخی اهل سنت محسوب می شود.

در صحت اعتبار طبری نزد اهل سنت همین بس که کتب تالیف شده بعد از او همچون الکامل و البداية والنهاية و ... متخذ از طبری می باشد. در این جا لازم بیادآوری است که در تاریخ دو «طبری» وجود دارد که گاهی اشتباهاً مطالبی که در بعضی از کتب رجالی به یکی نسبت داده شده به دیگری نسبت داده می شود (3)، موضوع بحث ما همان طبری سنی معروف است.

در مورد طبری بعضی از کلماتی که اهل سنت بر او بصورت


1) وفيات الاعيان ج 3 ص 332.

2) تاریخ طبری ج 1 ص 5.

3) رجوع کنید به دراسات و بحوث في التاريخ و الاسلام ط اول ج 1 ص 193 و 206

طعنه در کتب رجالی آورده اند دیده می شود از جمله اتهام تشیع و این که گفته شده او برای روافض حدیث وضع می نموده است. (1)

این اتهام یا بجهت تالیفاتی است که طبری در اواخر عمر خود در جمع کردن طرق روایت حدیث غدیر و حدیث طیر داشته و ذهبی از دیدن آن ها وحشت کرده (2)، و یا خلطی است که بین او و طبری شیعی صورت گرفته است، در هر حال کتاب تفسیر و تاریخ او کاملاً در یک روال سنی نگاشته شده است.

بلاذری

احمد بن یحیی بن جابر بلاذری از جمله مورخین بنام قرن سوم هجری است. دو اثر مشهور او یکی انساب الاشراف است که با طرح مباحث بشكل بحث در نسب عرب سعی کرده از تاریخ جاهلی تا دوران عباسیان را شرح دهد و یکی از منابع تاریخی مهم دربارۀ این دوران می باشد.

اثر دیگر او فتوح البلدان، همان گونه که از عنوان آن روشن است بحث در مورد فتوحات و تاریخ آن می باشد.

سید مرتضی رحمه الله علیه با اشاره به موثق بودن او نزد اهل سنت، بُعد او را از شیعه و در عین حال حفظ او را نسبت به منقولاتش بیان می کند. (3)


1) ميزان الاعتدلال ج 3 ص 339

2) الكنى و الالقاب ج 1 ص 231

3) الشافى ص 207 بنقل از مقدمه ج 1 انساب الاشراف ط مصر.

همنشینی او با متوکل ملعون عباسی و احترامی که نزد بعضی دیگر از خلفا همچون مستعین، معتز و معتمد داشته (1)تا حدودی می تواند او را بعنوان یک عالم در خدمت دربار مطرح کند.

شیخ محمد باقر محمودی مصحح دو جلد از انساب الاشراف در مواردی او را متهم می کند که به جهت ترس از شرائط خاصی، مطالبی را ذکر نکرده است. (2)

این در حالیست که در موارد دیگری او متهم به عدم تحقیق شده است. (3)

مسعودی

ابوالحسن على بن الحسين بن على المسعودی (متوفی 333) از جمله مورخين مشهور اوائل قرن چهارم و صاحب کتب فراوانی است که تنها تعدادی از آن ها مثل مروج الذهب، اخبار الزمان، التنبيه و الاشراف و.... موجود است.

کتاب دیگری بنام اثبات الوصیه بدو منسوب است که در صورت صحت انتساب این کتاب به او، شیعه بودن او بعنوان شیعه اثنی عشری آشکار می شود که البته در این انتساب تردید وارد است.


1) مقدمه انساب ج 1، و لسان الميزان ج 1 ص 323، و انساب ج 2 ص 8 پاورقی

2) پاورقی ج 2 انساب ص 231

3) انساب ج 3 پاورقی 296، و ج 2 ص 12 پاورقی

در مورد تشیع او بمعنای کلی باید اعتراف نمود که عامه و خاصه متفق القولند اما در مورد نوع تشیع او اختلافاتی وجود دارد.

صاحب روضات الجنات با نقل گفتارهائی از کتب رجالی شیعی تصریح می کند که در شیعه اثنی عشری بودن او اختلافی وجود ندارد. (1)اگر چه این دلیل بر اتفاق همه علماء در این باره نیست.

در عین حال از صاحب ریاض العلماء نقل شده که شیخ طوسی با این که مسعودی از اجداد اوست اسم او را در فهرست اسامی مورخین شیعه نیاورده است. (2)

و خود روضات اشاره کرده که آقا محمد بن على مروج معتقد بوده او از اهل خلاف و از غیر شیعه اثنی عشری است بعد از این خوانساری صاحب روضات می گوید: شاید انگیزه او برای این کلام روالی است که او در تألیف مروج الذهب اخذ كرده و بترتيب تاريخ خلفاء را متعرض شده است بدون آن که در این کتب اشاره ای به قبایح و مثالب و زشتی های آن ها و کردار آن ها در حق اهل بیت کرده باشد.

صاحب روضات این روال را در تألیف مضر به شیعه بودن او نمی داند (3)، اضافه بر این گفتاری از مسعودی از مروج الذهب نقل کرده که او قید عصمت و بعضی قیود دیگر را در امام شرط


1) روضات ج 4 ص 283، 285

2) روضات 4 ص 286

3) روضات ج 54 ص 285

دانسته و این دلیل تشیع او در بعد خاصی است. (1)در عین حال منابع اهل سنت تصریح به تشیع او داشته اما او را معتزلی می دانند، ابن حجر با نقل عباراتی از مسعودی می گوید که ذکر این کلمات او در مورد علی (علیه السلام) نشانه اعتقاد او به تفضیل علی (علیه السلام) بر صحابه است. (2)استاد و مورخ بزرگ سید جعفر مرتضی (3)نیز در مذاکرات شفاهی خود تصریح به زیدی بودن مسعودی کرده و او را شیعه اثنی عشری نمی دانند.

از نظر ثقه بودن سید داماد در حاشیه خود بر رجال کشی تصریح کرده که او نزد هر دو فرقه خاصه و عامه، موثق می باشد. (4)

در هر حال این بمعنای آنست که احتمالاً او عملا مرتكب نقل مطالب خلاف واقع نشده است، اگر چه بهر حال کتب او نیز مصون از اشتباه نیست.

مروج الذهب علاوه بر جنبه تاریخی گری خود، مطالبی نیز در ذکر تمدن ها و آداب و رسوم و عقائد بعضی از ملل دارد که نتیجه تحقیقات خود مسعودی در طی مسافرت های او بوده، و از این جهت مطالعه آن ها اهمیت خاصی دارد.


1) همان ص 285 و 286

2) لسان الميزان ج 4 ص 225

3) ایشان یکی از روحانیون عالی قدر لبنانی است که تالیفات چندی در زمینه مسائل دینی و تاریخی داشته و کتاب هایشان در نوع خود دارای تحقیقات عالی است

4) روضات الجنات ج 4 ص 286

تدوین تاریخ و شیعه

با نگاهی به اوضاع سیاسی قرن اول هجری، این نکته را می توانیم بخوبی درک کنیم که: وضع شیعه (بمعنی انصار اهل بیت (علیه السلام)) از نظر سیاسی در حالت بسیار خطرناکی قرار داشت. و تقریباً از بعد از شهادت علی (علیه السلام) با آمدن زیاد بن ابیه به کوفه و پس از آن فاجعه کربلا و بدنبال آن حاکمیت حجاج، تا نزدیکی پایان قرن اول هیچ مجالی به شیعه و حتی گرایشات شیعی نمی داده است؛ چه برسد به نشر اندیشه شیعی در میان مردم. این وضع بعد از قرن اول نیز ادامه می ابد و فقط در فرصت کوتاهی در اواخر حیات امام باقر (علیه السلام) و اوائل دوران امامت حضرت صادق (علیه السلام) مجالی برای شیعه و نشر اندیشه آن یافت می شود، و بعد از آن از هنگامی که منصور چهره واقعی خود در ضدیت با علویین را برملا می کند باز یک خفقان سیاسی در مورد شیعه ظهور می کند که تا سال های مداوم ادامه می یابد.

این در حالیست که در همه این دوران عالمان دربار و یا کسانی که معتقدند نظام حاکم با همه خیانت ها و جنایت های خود

باز اولی الامر محسوب می شود می دان بازی را برای نشر و پخش اندیشه های باصطلاح اسلامی خود داشتند و این زمینه در قرن دوم برای آن ها تشدید شد و هیچ کس مزاحم آنان که روالی خاص در گفتارها و نوشتارهای خود داشتند نمی شد.

اما شیعه تا وقتی که ائمه (علیه السلام) آن ها در قید حیات بودند دائما وضع سیاسی آن ها خطرناک بود و از طرف دیگر شیعه با توجه به زنده بودن ائمه و این اعتقاد که مسائل را در هر حال می توانند از آنان بپرسند کم تر زمینه تدوین در او بوجود می آمد.

در عین حال با زمینه ای که برای امام باقر و صادق (علیهما السلام) پیش آمد یک عده متفکر شیعی تربیت شدند که در علوم مختلف از جمله تدوین فقه و روایات غیر فقهی همتی از خود نشان دادند، و مدونات اصحاب ائمه بیشتر در زمینه مسائل فقهی بوده اگر چه در زمینه تاریخی نیز کتب زیادی تألیف گردیده است. (1)اگر چه تدوین حدیث در شیعه ابتدایش از ابو رافع غلام رسول الله و از شیعیان علی شروع گردید (2)لیکن در زمان این دو امام شدت خاصی یافت، قطعاً در میان احادیث و حتی نوشتن سنن و احکام روایاتی که حاوی مسائل تاریخی و در بر گیرنده بعضی از قسمت های تاریخی باشد یافت می شود.

با وجود همه این فشارها باز شاهدیم که شیعه بنوبه خود در


1) تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام ص 27 و 28 ، الذريعة ج 2 ص 154

2) رجوع کنید به رجال نجاشی، در آن جا در شرح زندگی بسیاری از صحابه از ائمه کتب زیادی در مسائل تاریخی و فقهی برای آن ها نقل شده که این كتب اكثراً بجهت اهمال کاری ها و یا درگیری های سیاسی از بین رفته است.

مواردی به تدوین تاریخ کمک می کند:

«اصبغ بن نباته» یکی از اصحاب خاص علی (علیه السلام) که تا سال های بعد در قید حیات است کتاب مقتل الحسین (علیه السلام) را تالیف کرده است. (1)

«سُلَيم بن قیس» نیز کتابی در زمینه اخبار تاریخی در مورد امير المؤمنين (علیه السلام) و روایات تاریخی تألیف کرده که اگرچه بعضی مطالب نادرست در آن وجود دارد و همین سبب شده که تردیدی در نسبت آن به سُلَیم به وجود آید لیکن روایاتی که از اهل بیت (علیهم السلام) در مورد این کتاب وارد شده (2)نشان می دهد که اصل آن صحیح است، اگر چه احتمال دارد بعدها بعضی مطالب نادرست توسط اشخاص فاسد برای از بین بردن آن یا ایجاد انحراف در مسیر آینده شیعه، در آن وارد شده باشد، و یا بعضاً سهو و مسامحه کاتبان موجب بروز اشتباهاتی در آن گردیده باشد. از جابر الجعفی یکی از اصحاب امام صادق (علیه السلام) نیز کتابی در مقتل الحسین (علیه السلام) نقل شده است. (3)

از این موارد جزئی که بگذریم، در بسیار از مورخین گرایشات شدید شیعی می بینیم که اگر چه احتمال شیعی بودن حقیقی آن ها وجود دارد در عین حال در مورد بعضی از آن ها همچون هشام کلبی و ابو مخنف نمی توان چنین قضاوت قطعی را ارائه داد.


1) الذريعة ج 22 ص 23

2) الذريعة الى تصانيف الشيعه ج 2 ص 153 به بعد.

3) همان ج 22 ص 24

در عین حال در مورد یعقوبی مورخ و مشهور قرن سوّم شیعی بودن او حتمی و این مسئله از تاریخ او بخوبی آشکار است.

در مورد مسعودی نیز اگر چه کتب رجالی شیعه بر تشیع اثنی عشری او تصریح دارند چنین مسئله ای از کتب تاریخی او استفاده نشده و این نکته را بعضی از محققین بدان اشاره کرده اند. (1)

صحت نسبت کتاب اثبات الوصیه به مسعودی مورد تردید است، اگر این انتساب چنان چه مشهور است صحيح باشد در تشیع او نسبت به اهل بیت (علیه السلام) بصورت شیعه اثنی عشری، تردیدی روا نیست.


1) رجوع کنید روضات الجنات نقل از بعضی از علما در سر گذشت مسعودی

«میزان صداقت در کتب تاریخی»

انحراف در تاریخ

علل چندی موجب گشته تا انحرافات زیادی در کتب تاریخی بوجود آید و میزان صداقت آن ها را لکه دار سازد:

1- شیوه نگارش

شیوه نگارش نویسندگان تاریخ در قرن دوم و سوم و چهارم که آن چه به آن ها رسیده ضبط و نقل کنند؛ اینان اگر چه بوده ادعایشان این است که با نقل روایات متناقض و متخالف سعی در حفظ منقولات داشته اند، اما این نوع نگارش و جمع آوری عملاً منتهی به مخلوط شدن حق و باطل شده است.

حفظ همین جعلیات است که باعث شده مستشرقین و دشمنان اسلام با تمسک به آن ها چهره واقعی اسلام را مخدوش کرده و اسلام و فرهنگ غنی آن ها را زیر سئوال برند.

طبری خود در مقدمه کتابش به این نوع تألیف اقرار می کند (1)


1) تاریخ طبری ج 1 ص 5.

به همین جهت است که امروز تاریخ طبری معجونی از متناقضات گشته که هر کس با هر مشربی می تواند بدان استناد کرده و در پاورقی آدرس به تاریخ طبری بدهد. وقتی وضعیت تاریخ طبری بدین شکل باشد دیگر مورخینی که مطالب خود را از او و بعضاً از طرق دیگر گرفته اند تکلیفشان روشن خواهد بود.

اگر چه این نوع تألیف می تواند حقائقی را نیز برای ما حفظ کند لیکن مشکلی که ما را با آن مواجه می کند بسیار عظیم تر از منفعتی است که برای ما بهدیه می آورد. طبری در برهه خود و دیگر مورخینی که منابع تاریخ طبری هستند نیز می توانستند در آن مقطع این روایات را به ضعیف و قوی تقسیم بندی کرده و کاری را که امروز برای ما مشکل است آن ها تقریباً براحتی انجام دهند.

2- اختلاف در میان امت پیامبر (صلی الله علیه و آله)

با نگاهی به وضع دینی و سیاسی بعد از پیامبر در قرن اول تا چهارم یعنی در اوج تألیف و تدوین در می یابیم که کشور پهناور اسلامی معجونی است از ده ها فرقه و گروه مذهبی و سیاسی که هر کدام مشرب و مذهب خاصی را برگزیده و برای اثبات مبانی آن و یافتن حاکمیت بر گروه های دیگر فعالیت می کنند.

طبیعی است که آن ها هر یک معتقد به حقانیت مسیر خویش بوده و حرکت خود را موافق با اسلام اصیل، دستورات قرآن، سنت رسول الله (صلی الله علیه و آله) می دانند در عین حال واضح است که تنها یک گروه از میان این فرقه ها می توانسته حق بوده باشد و بقیه یا آگاهانه و یا ناآگاهانه درگیر با مسائل باطلی شده و مسیری برخلاف

حرکت اسلام صحیح می پیموده اند.

تاثیر چنین جوّی بر مورخین و خط دار شدن آن ها در ضبط و نقل حرکت های تاریخی در مواردی بخوبی آشکار است، حتی افرادی چون طبری که روایات متناقض را گردآوری می کنند بسا دچار چنین تأثیر و تاثرها نیز می گردند. (1)

3- انگیزه های غیر واقعی مورخین

متاسفانه در میان عده ای از مورخین انگیزه هائی مشاهده می شود که این انگیزه ها به قصه تدوین آن ها نیز سرایت کرده و موجب شده تا كتب آن ها جزء كتب شبهه ناک درآید و حق و باطل مشتبه گردد.

انگیزه تثبیت خلفا و مذاهب آن ها از سوی عده ای از مورخین موجب می شود تا ما در مورد حوادثی که می تواند چنین روابطی را در برداشته باشد با دیده تردید بنگریم؛ بعنوان مثال چنان چه احمد امین می گوید عده ای از مورخین تلاش می کردند تا ضمن بررسی های خود بگونه ای حوادث را چهره دهند که مثبت حکومت خلفا همچون بنی عباس باشد. (2)

چنان چه خلفا نیز در پی آن بودند تا با خریدن عده ای از علما نگارش های تاریخی را بگونه ای شکل دهند تا مقاصد آن ها تأمین


1) نقش ائمه در احیاء دين ج 1 ص 53، العذير ج 9 ص 245 به بعد، 6 قاموس الرجال ج 8 ص 92 و 93 .

2) ضحى الاسلام ج 2 ص 29 و 27 و 30 و 336

گردد.

گفته شده که هشام بن هشام بن عبدالملک به اعمش یکی از علمای اهل سنت می نویسد تا برای او کتابی در زمینه فضائل عثمان و زشتی های علی (علیه السلام) تألیف کند. (1)

آنان حتی از نشر کتبی که از سیره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بوده و از پدران آن ها فضائلی در بر نداشته و یا بعکس حرکت های ظالمانه آن ها را در جلوگیری از رشد و گسترش اسلام بیان می کرده، جلوگیری می کردند. (2)

در همین رابطه می توان عنوان دیگری را برای ورود انحرافات در کتب تاریخی مطرح نمود و آن:

4- حاکمیت های ظالمانه و جلوگیری خلفا از نگارش آن چه بر علیه آن ها تمام می شود؛ بود.

5- از آن جا که در ابتداء علوم اسلامی همگی در قالب نقل حدیث بود، و رشته های مختلف از هم انفکاک کامل پیدا نکرده بودند، با جلوگیری نقل حدیث از پیامبر و منع از نوشتن آن توسط خلفا یک مانع عمده ای در راه تدوین حاصل شد، و اگر چه تأليفات و تدویناتی در قرن اول صورت گرفته لیکن این جلوگیری مانع عمده ای در راه رشد آن و ایجاد تأخیر زمان تدوین از زمان


1) شذرات الذهب ج 1 ص 221.

2) الموفقيات

وقوع حوادث شده است.

منع از نوشتن حدیث در زمان ابو بكر بن ابی قحافة شروع شد (1)، و در زمان عمر بن الخطاب ادامه یافت و شدت گرفت. (2)

در زمان عثمان نیز همین روال اجراء می شد (3)، در زمان اميرالمؤمنین (علیه السلام) اگر چه قدری آزاد شد لیکن معاویه نیز از نقل و کتابت جلوگیری می نمود. (4)عبدالملک بن مروان نیز نسبت به حدیث همان موضع خلفای قبل را اجراء می کرد. (5)

تنها از ابتدای قرن دوم به بعد است که نوشتن و جمع آوری از ناحیه خلفا آزاد گشته و برای اولین بار عمر بن عبدالعزیز امر به نوشتن می کند.

ذهبی تاریخ تدوین رسمی را از سال 145ه- می داند (6)، این تاریخ اگر چه نسبت به اصل شروع تدوین غیر واقعی است لیکن سرآغاز تدوین های بزرگ و رسمی می باشد.

طبیعی است که منع از نوشتن و نقل حديث خود تأثير


1) رجوع کنید به الفرقة السلفية و تطوراتها في التاريخ

2) جامع بيان العلم ج 1 ص 77 ، تقييد العلم ص 49 و 59 ، المصنف ج 1 ص 325.

3) السنة قبل التدوین ص 98

4) شرف اصحاب الحديث ص 91 ، تذكرة الحفاظ ذهبی ج 1 ص 7 بنقل از السنة قبل ... ص 98

5) طبقات محمد بن سعد ج 5 ص 173 بنقل از مقاله فرقة السلفية و تطوراتها في التاريخ ص 14.

6) النجوم الزاهرة ج 1 ص 351.

عمده ای در مسئله تدوین علوم اسلامی و از جمله نگارش تاریخ اسلام داشته است.

6- تأثیر پذیری مسلمین از مسلمین اهل کتاب:

یهودیان و نیز نصاری از قبل از پیدایش مکتب اسلام در جزيرة العرب زندگی می کردند و به جهت اطلاعاتی که نسبت به تاریخ انبیاء و امت های سلف با استفاده از کتب باقی مانده برای آن ها داشتند یک نوع سلطه فرهنگی و هیمنت علمی بر عرب جاهلی داشتند.

بعد از اسلام عده ای از آن ها که اظهار اسلام نمودند با استفاده از مضامین تورات و انجیل و تفسیر آیات با کمک آن ها همان سلطه را همچنان حفظ نمودند؛ تا جائیکه کعب الاحبار در کنار عمر و عثمان به عنوان مشاور رسمی و مفتی بزرگ مورد استفاده بود.

از جهت دیگر خلیفه دوم خود با اجازه دادن به تمیم الداری (از جمله همان افراد) برای نقل داستان های گذشتگان (1)، راه را برای این سلطه باز گذاشت.

مطالب آن ها که بنام اسرائیلیات شهرت داشت در غالب علوم اسلامی از جمله در تفسیر و فقه و تاریخ اسلام و... رسوخ نمود، و طراوت ظاهری آن ها بشکلی بود که صحابه پیامبر این نوع مطالب را از آنان نقل نقل می کردند. (2)


1) التراتيب الاداريه ج 2 ص 338

2) همان مدرک ص 325 و 327 و 326

از جمله این افراد عبدالله بن سلام، كعب الاحبار، تمیم الداری و... بوده که شاگردانی نیز از میان صحابه و غیر آن ها همچون ابوهريرة و عبدالله بن عمرو بن العاص و... ..... دیگران داشتند (1)از شخصیت های مهم آن ها وهب بن منبه است که دستی نیز در تدوین تاریخ پیامبر (صلی الله علیه و آله) داشته است.

چه بسا اتفاق می افتاد که افرادی مانند ابوهریره چیزی را که از کعب الاحبار شنیده بودند بنام پیامبر نقل کنند؛ یک نمونه ذکر شده آن در صحیح مسلم می تواند شاهدی بر مدعای ما باشد. (2)

ذكر مطالب تاریخی در مورد آدم تا خاتم در کتب مشهور تاریخی ما عموماً منقول از همین نوع افراد و کسانی است که ارتباط نزدیک با آن ها داشته و یا خود مستقیماً از کتب موجود در کنیسه های فتح شده در کشور اسلامی استفاده کرده بودند.

7- نقش تعصبات موجود در جامعه در جلوگیری از نگارش حقائق و فشار خلفا در این رابطه:

عموماً جوامعی که از یک ناآگاهی عمومی برخوردار بوده و با تعصب به معتقدات خود می نگرد بدون آن که بینشی دقیق نسبت به مبانی اعتقادی خود داشته باشد همیشه مانع رشد حقائق و استعدادهائی است که می توانند معرف واقعیات باشند، و این


1) رجوع کنید به کتاب: اضواء على السنة المحمديه از محمود ابوریّه

2) رجوع كنيد: المنار المنيف فى الصحيح والضعيف از ابن جوزی پاورقی ص 85

خود، زمینه ای برای رشد انحرافات و از بین رفتن حقائق می باشد.

دربارهٔ نسائی یکی از علمای اهل سنت و نویسنده یکی از صحاح سته گفته شده که در سال 302 به دمشق رفت و از فضائل علی (علیه السلام) چندی را نقل نمود؛ بدو گفتند تا از فضائل معاویه نیز بگوید!!؟؟

گفت: من از فضائل او جز این که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد او فرمود خدا هیچ گاه شکم او سیر نکند!! نمی دانم.

مردم دمشق بر سر او ریخته او را آن قدر زدند تا زیر دست و پای آن ها جان داد (1)ابن سکیت که معلم فرزندان متوکل بود در پاسخ سؤال متوکل که گفت فرزندان من بهترند یا فرزندان علی (علیه السلام)؛ گفت: غلام علی قنبر از فرزندان تو بهتر است! متوکل دستور داد تا او را به فجیع ترین وضع کشتند (2).

صولی یک روایت در حق علی (علیه السلام) نقل نمود، بجهت نقل همین روایت در بغداد او را تعقیب کردند تا بکشند و او از بغداد فرار نمود (3)!

جور حاکم بر کشور اسلامی بشکلی است که حاکم نیشابوری نویسندهٔ مستدرک صحیحین بجهت نقل حديث طير و موالاة، شیعی خوانده می شود (4)

همین اتهام را ابن عبد ربّه نویسنده عقدالفرید از ناحیه


1) مقدمه سنن نسائی

2) الذريعة ج 1 ص 314

3) الذريعة ج 1 ص 314.

4) الامام الصادق و المذاهب الأربعة ج 1 ص 261

ابن کثیر می خورد (1)در حالی که قسمت هائی از کتاب او در استهزاء شیعه است.

شیخ ابی عمر نصر بن علی بجهت یک روایت در فضائل علی از ناحیه متوکل هزار ضربه شلاق را تحمل می کند، این بدان علت است که آن ها گمان کرده بودند!! او رافضی است. (2)

طبری کتابی در زمینه فقهاء و اختلاف آراء آن ها تدوین نمود اما ذکری از احمد بن حنبل بمیان نیاورد وقتی علت را پرسیدند گفت او محدث بوده و فقیه نبوده است؛ حنابله بر او شوریده و او را متهم به الحاد کردند. (3)

8- نسخه نویسان و تحریف

از جمله عوامل تحریف و انحراف در کتب تاریخی، نقشی است که نسخه نگاران در این زمینه دارند؛ آن ها که خود امیال دینی خاصی دارند بخاطر این که خواسته های خود را جامه عمل پوشانده یا مسائل مخالف آن ها را از بین ببرند در کتب دست برده و مطالب را کم و زیاد می کنند.

حاکم در تاریخ خود نقل نموده که من ابراهيم بن عصمة را درک کرده ام، او قبل از سال 280 از پدرش و غیر او حدیث شنیده، اصول او صحیح و شنیدنی های او نیز صحیح بوده لیکن


1) تاريخ ابن كثير ج 1 ص 21 بنقل از الامام الصادق. ج 2 ص 29

2) تاریخ بغداد ج 13 ص 287 ، والذريعة ج 1 ص 253

3) الكنى والالقاب ج 1 ص 242

نسخه نویسان چیزی در آن اضافه کرده اند (1)در یک مورد دیگر مصحح کتاب مغازی واقدی می گوید:

در نسخه خطی که ما آن را اصل قرار دادیم فهرستی در مورد نام اشخاصی که در جنگ احد گریخته اند می بینیم که چنین آغاز می شود:

از جمله کسانی که گریخته اند فلان است!!! و حارث بن خاطب و ثعلبة بن حاطب، سواد بن غزيه سعد بن عثمان، عقبة بن عثمان خارجة بن عمر و...

در صورتی که همین عبارت را وقتی در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید (که او از مغازی واقدی نقل کرده) می بینیم در آن جا بجای کلمه «فلان» «عمر و عثمان» آمده است. بلاذری نیز همین عبارت را از واقدی با نقل نام عثمان آورده است.

ظاهراً چنین است که در نسخه خطی اصلی واقدی «عمر و عثمان» یا یکی از آن دو را نام برده اما کسی که نسخه نویسی کرده این مسئله را در مورد عمر و یا عثمان نپذیرفته و به جای آن كلمه فلان آورده است. (2)استاد علامه سید جعفر مرتضی سیره شناس معاصر در مقاله ای که تحت عنوان «اعرف الكتب المحرفة» نوشته اند بعض مواردی را که در کتب مختلف بدست نسخه نگاران و چاپ کنندگان آن کتب مورد تحریف و دگرگونی قرار گرفته ذکر فرموده اند. (3)


1) لسان الميزان ج 1 ص 80.

2) مقدمه مغازی واقدی ترجمه فارسی ص 19 و 20 ج 1

3) دراسات و بحوث فى التاريخ والاسلام ط اول ج 1 مقاله اول

شیوه بررسی روایات تاریخی

الف بررسی و نقد اسناد:

بررسی سند روایات تاریخی برای یک محقق در تاریخ امری لازم و صددرصد ضروری است، آن چه امروز محقق با مطالعه آن به حوادث مورد نظر خود می رسد همان چیزی است که از اذهان شاهدین و ناقلین آن ها بدست او رسیده است، چیزی شاید نزدیک به 30% آن در گرو پرداختی است که شاهد یا مورّخ نسبت به بیان حادثه صورت داده است بقیه آن که حدود 70% نیز می شود در گرو صدق و کذبی است که باز همین مورخ و شاهد در جریان آن باید مورد بررسی و کاوش قرار گیرد.

بسا تأثیر یک مورّخ در تصویر حادثه برای آیندگان تا حدی می تواند باشد که بقول یک نویسنده فرانسوی : تاریخ فریبکاری محض باشد و همواره بهمان صورت باقی بماند که یک نویسنده بزرگ آن را پرداخته است. (1)


1) تاریخ در تراز و ص 40

این بررسی در مورد حوادث تاریخ اسلام در قرون اولیه کاری بس مشکل است، چرا که در بیان این حوادث یک یا دو شاهد واسطه بين اتفاق حادثه و تألیف آن نیست، بلکه گاهی چهار نفر یا بیشتر واسطهٔ نقل از یکدیگر هستند، واسطه هائی که واقعه از ذهن همه آن ها عبور کرده تا هنگامی که بثبت کتبی رسیده و بشكل كتاب مدون شده است. این شاهدین از جهات گوناگون باید مورد بحث و بررسی قرار گیرند:

1- ابتداء باید نقل های مختلفی که یک شاهد از ماجرا در زمان های گوناگون برای دیگران نقل کرده و با طرق گوناگونی در یکی دو قرن بعد از آن در کتاب های مختلف تألیف شده با هم مقایسه شود، و یک متن واقعی که در همه نقل های او تقریباً مشترک باشد جدا گردد.

2- در مرحله بعد باید ارتباط این راویان اخبار با همدیگر از نظر موقعیت زمانی و نیز مکانی سنجیده شود و این مسئله که آن ها واقعاً از همدیگر نقل کرده و زمان های آن ها بهم متصل بوده مورد بحث و بررسی قرار گیرد در همین بررسی باید نحوه ارتباط ناقل او را با حادثه و زمان حضور او و اتفاق حادثه و این که آیا خود شاهد اصلی است یا از شاهد دیگری احتمالاً نقل کرده تا حدّ امکان مورد بررسی قرار گیرد.

3- با استفاده از کتب رجالی میزان صداقت راوی و راویان را بایستی بدست آورد؛ این که آیا اینان انسان های صادقی بوده اند یا کاذب از انسان های موثق نقل کرده اند یا از غیر آن نیز نقل می کرده اند.

4- نحوه تفکر مذهبی خاص آن ها از نقطه نظر فرقه ای مورد بررسی قرار گیرد؛ خصوصاً اگر روایت تاریخی در ارتباط با مسائل فرقه ای بوده و یا می توان از آن ها در مورد مسائل فرقه ای اثباتاً یا نفیاً نتیجه گیری نمود.

همچنین باید تفکر سیاسی، و وابستگی های سیاسی راوی یا راویان آن را مورد بحث و بررسی قرارداد ؛ طبیعی است که با بررسی نقطه نظرهای سیاسی شاهد خبر یا ناقلین آن می توانیم رنگی را که مورخ و شاهد بر حادثه زده اند تا حدودی بزدائیم.

6- باز در همین رابطه وابستگی های قبیله ای راوی نقش مهمی در بررسی بسیاری از روایات تاریخی دارد بخصوص در بیان هائی که در جهت اثبات فضیلت فردی یا گروهی خاص یا نفی آن می.باشد. چنان چه بسا دشمنی های شخصی بعضی از شاهدین نسبت به کسانی در شکل بیان واقعه و حتی اصل خبر تأثیر می گذارد، و تا حد امکان این مسئله نیز باید مورد دقت قرار گیرد.

مشکلات:

اشاره

الف: متأسفانه این نوع کاوش دقیق نسبت به رواة اخبار تاریخی در کتب رجالی کم تر صورت گرفته و گستردگی این نوع افراد بررسی دقیق نسبت به راویان را تا حدی امکان ناپذیر کرده است از جهت دیگر عدم اهمیت دادن بر مسائل تاریخی (برعکس روایات فقهی) عامل دیگری در عدم بررسی خصوصیات راویان آن ها و انعکاس آن در کتب رجالی بوده

است؛ بنابراین ضعف اطلاعات در مورد راویان یک مشکل عمده است.

ب: وابستگی های مذهبی، سیاسی خود رجال شناسان نیز تأثیر عمده ای در واژگون جلوه دادن خصوصیات راویان اخبار تا حدودی می باشد طبیعی است که همین بررسی ها در مورد رجال شناسان نیز باید صورت گیرد و این خود راه درازی را می طلبد که بسادگی امکان پذیر نیست.

ج: از طرف دیگر با این که بسیاری از این روات اخبار، در كتب رجالی مورد هجوم اتهامات مختلفی قرار گرفته اند باز نقل های زیادی از آن ها در کتب تاریخی صورت گرفته و این عدم تقيد مورخین بزرگی !! چون طبری را نسبت به این بررسی ها در مورد کسانی که از آن ها نقل می کنند نشان می دهد نقل های زیاد طبری از (سیف بن عمر) که در کتب رجالی بدترین دشنام ها بدو داده شده نشانه بارزی از عدم تقید او و کسانی است که مثل ابن اثیر تاریخ او را مدرک اصلی خود قرار داده اند. (1)

د: مخلوط نمودن اسناد مختلف در نقل یک واقعه بدین معنی که یک حادثه را از افراد گوناگون و طرق مختلف نقل کردن و اشاره به نقل سند هر قسمت آن بطور مستقل نکردن کار بررسی اسناد را مشکل کرده است؛ چنان چه این مسئله در طبقات محمد بن سعد در بسیاری از موارد جریان یافته است.


1) مراجعه کنید به مقدمه ابن اثیر در کتاب الکامل في التاريخ ج 1 ص 3.

2-بررسی متون تاریخی و مطالعه تطبیقی آن ها:

الف: در بررسی یک خبر تاریخی اکتفا کردن به متن خبر در یک کتاب تاریخی کاری بس غلط است؛ ما علاوه بر آن که باید متن خبر را از طرق مختلفی که نقل شده در کتاب های مختلف تاریخی بررسی کنیم، باید با مطالعه خود نسبت به کتاب های سایر رشته ها همچون ادبیات و شعر، حدیث، جغرافی و... یک بررسی تطبیقی بین نقل های مختلف بعمل آوریم تا آن چه را احتمالا از دهن بعضی ناقلین در داخل خبر وارد شده یا آن چه ذکر آن را فراموش کرده، یا تحلیل های نادرستی که یک راوی با دعای این که در اصل شاهد ماجرا بوده انجام داده و ... برای ما آشکار شود.

ب: در بررسی این متون دقت دیگری را که ما می توانیم بکنیم نتیجه گیری های تاریخی است که ما در این مقایسه و سنجش استنباط می کنیم و با استدلال بر شواهد چندی که در این متون است مسائل تاریخی دیگری را که احتمالاً اتفاق افتاده و ذکر نشده کشف کنیم، البته در تاریخ ما از نقل کمک می گیریم اما استدلال در تاریخ نیز در بررسی متن چند روایت می تواند به ما کمک شایانی بنماید.

ج: استفاده از عقل و بداهت او در بعضی از مسائل تاریخی نیز در مواردی می تواند یاری گر ما باشد، عقل ما خودبخود نمی تواند بپذیرد که اگر کسی در چندین ماجرا هیچ شهامتی و شجاعتی از خود نشان نداده در قضیه ای یک قهرمان بزرگ جلوه گر شود. کسی که در موارد زیادی جهالتی از خود نمودار

ساخته در جای خاصی او عاقل ترین فرد معرفی گردد و اعمالی بدو نسبت داده شود که با شخصیت علمی او سازش ندارد.

بنابراین در موارد زیادی عقل خود می تواند قضاوتی داشته باشد که این قضاوت با حضور ذهن او در موارد مشابه و یا با اصول اولیه عقلی صورت می گیرد.

د: بررسی ما در مورد ارتباط متن با کسانی که شرکت در اصل حادثه دارند می تواند صحت و سقم آن ها را روشن کرده و یا درصد صحت و سقم آن ها را کم و زیاد کند؛ این مسئله با بررسی دقیق شخصیت هایی صورت می گیرد که در حادثه و ایجاد آن دخالت دارند، شخصیت، فکری، اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و... آن ها.

طبیعی است که بعضی از کردارها به بعضی از شخصیت ها سازگار نیست البته این شاید در مورد بسیاری از افراد صد در صد نتواند عاملی برای نفی حادثه باشد اما در مورد کسانی که شخصیت آن ها بسیار بزرگوار بوده و عالی ست اگر حوادثی نسبت داده شود که ملایمت با آن ها ندارد نمی تواند بزودی مقبول قرار گیرد و حداقل آنست که استبعادی را ایجاد می کند که پذیرش خبر را متوقف می سازد.

در مورد شخصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه اطهار و سایر شخصیت های بزرگوار تاریخی این مسئله باید مورد توجه قرار گیرد، شخصیتی که قرآن از پیامبر ارائه می دهد و عظمتی که ما در تاریخ از او می شناسیم طبیعی است که نمی تواند اعمال زشتی را که خلاف عرفیات بوده و هر کس انجام دهد مورد صدمه

و لطمه اجتماعی قرار می گیرد به او نسبت داد، این مسئله دقیقاً یک بررسی تاریخی است چرا که بررسی تاریخی به این معنا نیست که صرفاً بر نقل تکیه شود اگر چه نقل قسمت عمده را تشکیل می دهد همان گونه که گذشته با استدلال نیز می توانیم در مواردی حقائقی را روشن کنیم، مسئله ای که در این قسمت ذکر شد یک بررسی عقلی است اما نه اجتهاد در مقابل نص افرادی که صددرصد به آن ها یقین داریم نصوص تاریخی همیشه احتمال صدق و کذب دارد و ما باید با شیوه های گوناگون از جمله راهی که اینک ذکر شد صحت و سقم خبر را روشن کنیم در هر صورت طبق گفتار معصومین نیز ما موظف هستیم اخبار را با قرآن مطابقت کنیم و آن چه خلاف آن است بدور بریزیم و تنها آن چه با آن موافق است بپذیریم (1)در این جا ما در مورد شخصیت پیامبر و حتی اهل بیت (علیه السلام) که در قرآن مورد تطهیر قرار گرفته اند چنین کاری را می توانیم بکنیم.

ه: بررسی تناقضات یک خبر تاریخی که اصل آن از یک نفر نقل و در نهایت وقتی به تألیف رسیده به شکل های گوناگون ثبت شده است از جمله چیزهائی است که می تواند صحت و سقم خبر تاریخی را بر ما آشکار کند. در صورتی که در یک خبر تناقضات بیش از حد گردد بشکلی که سراسر خبر را فرا گیرد و


1) بحار الانوارج 1 ص 144 و 145، تفسير العياشي ج 1 ص 9، البرهان في تفسير القرآن ج 1 ص 29، اصول کافی ج 1 ص 55، تفسیر الصافی ج 1 ص 36، اصول الحنفيه ص 43.

در هر نقل چیزی باشد غیر از نقل دیگر وقتی در اصل یک مسئله بشكل ناقص مشترک باشند می توان تا حدودی قضیه را منکر گردیده و یا استدلال بدان را برای هر چیزی مورد انکار قرار داد؛ اگر چه بسا بعضی اختلافات در نقل های مختلف وجود دارد که این اختلافات در نقل و حفظ سینه به سینه، طبیعی است.

نقص های عمده تواریخ های

1- غالباً در کتب تاریخی مشاهده می شود اکثر مورخین در حین بررسی یک مقطع تاریخی دست به ثبت حوادث عجیب و غریب زده و تنها حوادثی را که در یک دوران موجب شگفتی است نقل می کنند؛ اصولاً طبیعت آدمی چنین است که با دیدن یک حادثه غیر عادی آن را برای دیگران نقل می کند اما حوادث تکراری و آن چه که در جلو دیدگان همه است کم تر انگیزۀ نقل پیدا می کند.

لذا نقل این نوع حوادث نمی تواند شاهدی بر جریان دائمی آن در آن مقطع باشد و یک محقق در تاریخ نمی تواند برای نشان دادن اوضاع زمانه بدان استناد کند.

2- نکته دیگری که قدمای مورخین کم و بیش بدان گرفتار هستند نوشتن مطالب بزرگ است که به نظر آن ها اهمیت داشته است؛ مورخین عموما در نقل جنگ ها صرفا به کلیات مسائل پردازند، و یا در تاریخ یک شهر یا شخصیت تنها نکات و نقاطی که به نظر آن ها اهمیت دارد مطرح می کنند.

شاید گمان می کنند حوادث بزرگ است که تاریخ نام دارد و تاریخ مجموعه حوادث بزرگ است.

لذا کم تر به امور جزئی و مسائل فکری و فرهنگی و بررسی مسائل مردم می پردازند.

3- نکته دیگر در همین زمینه پرداختن مورخین به ثبت حوادث سیاسی صرف است؛ در این جا لازم بیادآوری است که البته تواریخ دیگری نیز در زمینه امور اقتصادی نگاشته شده اما در قیاس با تواریخ سیاسی بسیار اندک می باشد.

لذا با قرائت این نوع کتب محقق کم تر می تواند وضع توده مردم را درک کند اگر چه در لابلای حوادث سیاسی کم و بیش می تواند حدسی در این مورد داشته باشد.

نکته دیگر این است که در عموم تواریخ شواهد گوناگونی برای تحلیل های مختلف می توان یافت بشکلی که هر کس می تواند مطابق خط فکری و ذوق و سلیقه شخصی خود مسائل را کیفیت بخشیده و با اغماض از شواهد دیگر که تحلیل او را رد می کند تنها به شاهدی که مؤید کلام اوست بپردازد.

این شبیه تفسیر برای است که طرف ابتدا مطالبی را پذیرفته و دنبال مؤید می گردد.

لذا در این باره باید محقق توجه لازم را بعمل آورد و وقتی برای یک تحلیل شواهد مکفی و مستدل پیدا کرد مطلب را مورد قبول جلوه دهد.

نتیجه:

نتیجه این نوع نقص ها:

1- ضعف اطلاعات تاریخی برای یک تحلیل کافی و مطمئن می باشد، چرا که با ثبت حوادث عجیب و غریب یا بزرگ و یا پرداختن به حوادث سیاسی صرف هیچ گاه نمی تواند در همه زمینه ها راهنمای محقق برای نوشتن یک تحلیل دقیق درباره آن مقطع باشد.

2- این نوع نقص ها عموما مورخ را به غلط می اندازد چرا که با دیدن یک شاهد در یک دوره گمان می کند که وضع آن دوران چنین مسئله ای را بصورت شایع در بر داشته است، در صورتی که تنها همان یک مورد یا نهایة دو یا سه مورد بوده است.

3- پرداختن به حوادث سیاسی صرف، یک نظر بدبینانه در مورد تاریخ بهدیه می آورد، نگرش به حوادث تاریخ شاهان و وزیران و جنگ ها همه یادآور قتل و خونریزی و کشتار است چیزی که انسان نسبت به آن نفرت دارد...

منابع تاریخ اسلام

اشاره

مقصود ما در این بحث ذکر فهرست منابع تاریخی دوره های مختلف از تاریخ اسلام نیست، چرا که این مسئله امری بسیار گسترده بوده و این مختصر جای ذکر آن نیست، بلکه در این جا ما در صدد ارائه یک تقسیم بندی کلی از منابعی هستیم که می تواند در تحقیقات تاریخی به ما کمک کند، و از هر قسم نمونه هائی ذکر خواهیم کرد.

جدای از قرآن و روایات صحیح از ائمه معصومین (علیهم السلام) که بعنوان منبع قطعی تاریخی در بررسی برخی از حوادث دوران حیات اسلام در زمان پیامبر و بعد از آن می باشد، منابع دیگری هست که در مجموع نمی توان آن ها را یقینی تلقی کرد. در مورد قبال قرآن و استفاده از آن در شناخت و تحلیل حوادثی چند از دوران 23 ساله ابتدای اسلام باید بدین نکته که شرط لازمی برای استفاده از آن در این بررسی ها می باشد توجه شود و آن عبارت است از این که ما یا مستقیم از آیات موضوع تاریخی آن را روشن کنیم و این در صورتی است که آیات صراحت نسبت به ذکر حادثه داشته

باشد، و یا اگر این موضوع در آیه ذکر نشده از روایاتی که در شأن نزول آن آیات است (در صورتی که روایات از نظر صحت کاملاً روشن باشد) بهره بگیریم.

غیر از قرآن و روایات صحیح معصومین (علیه السلام) که در بیان قسمتی از حوادث می توان بطور قطعی بدانها استناد کرد نقل های دیگری که صورت گرفت جزء منابع غیر قطعی است (نه غیر معتبر)، در این جا باید هر روایت تاریخی مورد بررسی قرار گرفته و این احتمال را که در آن درصدی از خطا وجود دارد همیشه باید مفروض داشت، تا پس از تحقیق مطلب روشن گردد.

کتبی که می توان نقل های تاریخی و یا نکات تحلیلی در مورد حوادث را از آن ها استفاده کرد در چند قسم می توان نام برد:

1-کتب تاریخی:

این کتب به منظور نگارش مسائل تاریخی در اواخر قرن اول به بعد توسط مورخین در رشته های مختلفی تألیف یافته است و رشته هایی چون تاریخ عمومی، اخبار خلفا، اخبار فتوحات، مقتل افراد مشهور، اخبار زنان مشهور و معروف و... می باشد. از جمله همین کتب، نوشته هائی است که در زمینه سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله) تألیف یافته است و از آن جمله تاریخ الطبری، تاریخ یعقوبی، مروج الذهب، فتوح البلدان، السيرة النبوية، و.... می باشد.

این کتب بطور معمول، بیشتر تاریخ سیاسی اسلام آن هم نه بصورت تحلیل بلکه نقل صرف می باشد؛ در این کتب از اخبار تاریخی - فرهنگی اخبار وضع دینی و تربیتی و نکاتی که نشانگر روحیه های مردم و انگیزه های آن ها، در هر دوره باشد

کم تر سخنی ذکر شده است.

2-كتب حديث:

در میان کتبی که به مقصود نگارش احادیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) و يا كلمات صحابه نوشته شده نقل های زیادی در مورد حوادث تاریخی وجود دارد در بعضی از این کتب قسمت هائی اختصاص به ذکر احادیث تاریخی دارد.

از جمله این کتب: صحیح بخاری، مسلم، مسند احمد بن حنبل، اصول و روضة الكافى و.... می باشد.

3-كتب شعر و ادب:

بنا به اهمیت شعر و ادبیات در میان عرب و بهره گیری آن ها از شعر در حفظ ذکر حوادث و ایام العرب، همیشه کتبی که در این موضوع نگارش یافته می تواند منبعی برای نقل های تاریخی باشد. در مورد اشعار فرزدق گفته شده اگر شعر او نبود یک سوم اخبار عرب از بین می رفت (1)ذکر نکات زیبائی که در شخصیت های تاریخی بوده بسیاری از موارد سوژه ای برای ذکر بعضی از اخبار مربوط به آن ها شده، کما این که شاعر بودن آن ها باعث شده تا در کتبی که بمنظور اخبار شعراء نوشته شده مسائل تاریخی زیاد نقل شود.

در مورد شعر باید گفت اگر چه حالت اغراق در آن زیاد است اما در عین حال در مقایسه با نثر از دست تحریف مصون تر می باشد.


1) الذريعة ج 1 ص 344

کما این که کتب ادبی بلحاظ آن که در مقایسه با کتب تاریخی کمتر خط و ربط سیاسی در آن ها وجود دارد می تواند بسیاری از نکاتی را که مورخین جرأت ثبت آن ها را نداشته اند در بر داشته باشند و لذا اگر مطلبی در کتب ادبی بشکلی و در کتب تاریخی بشکل دیگری باشد احتمالاً کتاب ادبی با توجه به نکته ای که ذکر شد بهتر می تواند مستند واقع شود.

از جهت دیگر در این کتب مسائل فکری فرهنگی و دینی و آن چه از حوادث تاریخی بیشتر درون جامعه را نشان می دهد بسیار بیش از کتب تاریخی وجود دارد

از جمله این کتب: الاغانی از ابوالفرج اصفهانی می باشد، این کتاب که بیوگرافی بسیاری از شعرای جاهلیت و اسلام را ذکر نموده حاوی بسیاری از نقل های تاریخی می باشد عيون الاخبار و الشعر و الشعراء از ابن قتیبه نیز از جمله همین کتب می باشد.

4-كتب رجال و تراجم:

بلحاظ نقش شناخت رواة احادیث، در بررسی صحت و سقم اخبار از همان قرون اولیه اسلامی کتبی در زمینه ثبت اسامی آن ها با ذکری از ثقه و غیر ثقه بودن آن ها و بعضاً نکاتی تاریخی در مورد آن ها تألیف گردید.

کما این که ضرورت شناخت زندگی صحابه پیامبر نیز باعث شد تا کتبی در زمینه ذکر اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) و کم و بیش اخباری مربوط به آن ها نیز تألیف گردد.

شناخت اخبار تابعین و علماء اسلامی نیز ضرورت تألیف

کتبی در تراجم آن ها را ایجاب کرد از میان این کتب نیز ما می توانیم نقل های تاریخی زیادی را بدست آوریم نقل هائی که باز بیشتر مربوط به شناخت مردم و وضع فکری و..... آن هاست تا شناخت تاریخ سیاسی و اخبار خلفاء.

از جمله این کتب الاستيعاب از ابن عبدالبّر، اسدالغابة از ابن اثیر، میزان الاعتدال از ذهبی، لسان الميزان و تهذيب التهذيب از ابن حجر، تذکرة الحفاظ از ذهبی ریاض العلماء از افندی روضات الجنات از خوانساری و.... می باشد.

5-کتب نسب شناسی

با توجه به اهمیت علم نسب در پیش عرب قبل از اسلام و بعد از آن بجهت حفظ نظام قبیله ای و ثبت مفاخر قبیله خویش و یا مساوی (دیگران در هنگامی که تألیف آغاز شد کتبی نیز در زمینه شناخت انساب العرب نوشته شد در این کتاب ها نه فقط ذکر نسب ،تنها، بلکه با ذکر هر شخصی اخباری نیز از او ثبت می شده است؛ کتاب نسب قريش جمهرة انساب قريش ...... جزء همین نوع کتابها می باشد.

6-كتب جغرافي:

قدماء در هنگامی که قصد تألیف کتابی در زمینه جغرافی داشتند تنها بذکر مسائل مربوط به این موضوع اکتفا نمی کردند بلکه در مورد هر منطقه ای اخبار تاریخی و یا حوادث مشهوری که در آن مناطق اتفاق افتاده و یا علمائی که به آن منطقه سفر کرده یا در آن زیست می کرده اند را نیز نقل می کرده اند، کتاب البلدان از یعقوبی، معجم البلدان از حموی، احسن التقاسیم از

مَقّدسی و..... از این نوع کتب می باشد.

در این جا بعد از بیان این تقسیمات ذکر این نکته لازم است که:

یک محقق تاریخی وقتی می تواند مطمئن باشد خوب تحقیق می کند که منبع خبری خود را صرفاً منحصر در کتب تاریخی نکرده بلکه از سایر منابع ذکر شده نیز استفاده کند.

اضافه بر این مطلب نکته دیگر آنست که بررسی مسائل تاریخی کاری نیست که چند روزه بتوان تحقیقی را در مورد مسئله ای به اتمام رساند بلکه سال ها مطالعه کتب مختلف را نیازمند است، تا در این مدت یادداشت های زیادی تهیه و مواد سادۀ آن را آماده کند و آن گاه وقتی دست به تحقیق در یک برهه تاریخی می زند تصوری کلی از مسائل داشته و موادی در مورد آن از کتبی غیر تاریخی همراه داشته باشد.

اهداف ما از شناخت: سیره و تاریخ رسول الله (صلی الله علیه و آله)

شناخت اهداف قبل از بررسی حوادث و تحلیل آن ها، امری لازم و ضروری است، قطعاً ما با شناخت اهدافی که منظور ما از بررسی تاریخ اسلام است در بررسی خود دقیق تر شده و نسبت به آن چه اهداف ما را بیشتر تامین می کند توجه بیشتری پیدا می کنیم این اهداف عبارتند از:

1- پی بردن به حقانیت مکتب اسلام:

یکی از شیوه هائی که می توان از طریق آن ها پی به درصد حقانیت یک مکتب برد و با میزان حقانیت آن آشنا شد شناخت کارائی آن مکتب در تاریخ حیات آن است، قطعاً مکاتب اگر مطابق مسائل فطری انسان ها باشد، نیازهای انسان را درک کند و دستورات مطابق با آن نیازها برای انسان ها بیان کند می تواند بصورت قاطع در زندگی آن ها موثر بوده و به حیات آن ها جهت دهد. اگر مکتبی با پیاده شدن کامل آن در میان مردم بتواند بخوبی نیازهای روحی و مادی انسان ها را پاسخ دهد حقانیت خود را بثبوت رسانده است در مورد اسلام نیز چنین قاعده ای به

بهترین وجه صادق است و ما با بررسی سیره پیامبر می توانیم از این طریق (جدای از بررسی مبانی فکری - اعتقادی آن) نیز با استعانت از عقل اسلام را مورد بررسی قرار دهیم.

2- شناخت آیات قرآن:

قرآن در طی 23 سال بصورت تدریجی و برحسب شرائط خاصی که اتفاق افتاد آیات آن نازل می شد. چه بسا نقل قول های مشرکین یا یهود را بیان کرده یا برخوردهای پیامبر را با مشرکین چه در مکه و چه در مدینه را مطرح می نماید.

گاهی می بینیم که یک سوره با تمام آیات در مورد یک واقعه نازل شده، و یا آیاتی در یک سوره در مورد حادثه ای می باشد.

ما با شناخت سیره رسول الله در بررسی تاریخ مربوط به آن مقطع تاریخی در عین آن که می توانیم برای روشن شدن بعضی از حوادث از آیات قرآن بهره گیری کنیم در بسیاری از مواقع نیز می توانیم برای تفسیر آیات و فهم معانی آن از حوادث تاریخی آن مقطع کمک بگیریم. توجه به شأن نزول آیه در فهم دقیق معنا و محدودیت آیه موثر خواهد بود.

3- شناخت مراحل حرکتی پیامبر برای تشکیل حاکمیت الهی:

با توجه به سیره رسول الله (صلی الله علیه و آله) می فهمیم که پیامبر با در نظر داشتن شرائط موجود در مکه و مدینه مراحل خاصی را چه از لحاظ تبلیغ و مسائل فرهنگی و چه در بعد برخورد سیاسی و نظامی طی کرده است.

قطعاً هر دوره ای برای خود ویژگی های خاصی دارد که نمی توان در آن محیط دست به هر عملی زد بلکه لازم است تا با

شناخت محیط، کشش مردم، نیروی مخالف ...... مراحل خاصی طی شود؛ شناخت این مراحل که پیامبر در فاصله 23 سال طی کرد و نتیجه آن یک موفقیت بزرگی چون حاکمیت اسلام بر جزيرة العرب بود برای ما در بررسی آن مقطع تاریخی بسیار اهمیت دارد.

شناخت خصلت های فردی رسول الله صلى الله عليه و آله و برخوردهای تربیتی:

از آن جا که قرآن از ما خواسته تا خدا و رسول (صلی الله علیه و آله) را اطاعت کنیم (1)و قرآن پیامبر را بعنوان: الگوی نیکو؛ برای ما معرفی می کند (2)بر ما لازم است تا خصلت های اخلاقی پیامبر را شناخته و در شرائط مختلف حالات اخلاقی پیامبر را مورد بررسی قرار دهیم.

از جهت دیگر برخوردهای تربیتی پیامبر برای جذب گروه های مختلف با روحیه های متفاوت برای ما بسیار قابل توجه خواهد بود.

برای ما در ابتداء بسیار شگفت است که در یک محیط فاسد که حاکمیت مطلقه از آن رؤسا بوده و سال های متوالی چنین شیوه ای اعمال می شده پیامبر صلی الله علیه و آله با برخوردهای خود بتواند بعض آن ها را جذب کند.

شناخت شیوه های پیامبر در برخوردها با گروه های مختلف با


1) آل عمران 32، انفال 46، مجادلة 13 و...

2) احزاب 21

موقعیت های مخصوصی که هر یک دارند یکی از اهداف ما در بررسی سیره رسول الله (صلی الله علیه و آله) خواهد بود.

5- شناخت معارف اسلامی: (1)

در بررسی تاریخ اسلام در فاصله 23 سال، ما نسبت به بسیاری از معارف اسلامی چه در بعد اعتقادی و چه در جهت عملی می توانیم بسیاری از مسائل را درک کنیم.

برخوردهای اعتقادی پیامبر با مشرکین در مورد مباحث توحید، نبوت و معاد می تواند در بسیاری از موارد راه گشای ما در بحث های اعتقادی باشد، برخورد پیامبر با مشرکین با یهود با نصاری، در روابط سیاسی، تجاری و اقتصادی و بسیاری از ابعاد دیگر می تواند به ما در شناخت ماهیت اسلام کمک کند.

5- شناخت شیوه های برخورد حق و باطل:

پیامبر (صلی الله علیه و آله) 23 سال با باطل درگیر بود، دشمنان او در این مدت دست به هر تلاش ممکنه در ابعاد مختلف روانی، سیاسی، نظامی زدند و به آن چه که می شد از طریق آن ضربه ای به مکتب اسلام زد دست یازیدند از طرف دیگر مقابل حرکت اینان پیامبر قرار داشت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بعنوان یک جریان حق عمل می کرد و دشمنان در مقابل او عکس العمل.

باز پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای دفع و رفع حرکات آن ها تلاش هائی می کرد که بخوبی و راحتی کوشش های آنان را خنثی می نمود.

در یک بررسی از سیره رسول الله (صلی الله علیه و آله) ما می توانیم برخورد


1) مراجعه کنید به الشفاء بتعريف حقوق المصطفى مقدمه.

باطل با حق و بالعکس را شناخته موانعی که بر سر راه رشد مکتب بوده بازگو کنیم، آن گاه شیوه های مبارزه با این موانع را نیز از سیره پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیاموزیم.

در این فاصله چه بسا حرکاتی که از جانب مسلمین صورت گرفت و با شکست روبرو شده است بررسی علل این شکست ها و پیروزی ها (که در جریان برخورد حق و باطل بر ما آشکار می شود) یکی از اهداف ما در بررسی سیره رسول الله است.

6- شناخت احکام شرعی:

همان گونه که اشاره کردیم ما مأمور به متابعت از رسول الله (صلی الله علیه و آله) هستیم یکی از منابع فقهی ما سنت رسول الله (صلی الله علیه و آله) و ائمه طاهرین (علیه السلام) است ما در ضمن بررسی سیره رسول الله (صلی الله علیه و آله) می توانیم بسیاری از احکامی شرعی را استنباط کنیم.

این کار بصورت مفصل بعهده فقهای ماست اما در هر حال بعضی از مسائلی که گاه و بیگاه در مسائل سیاسی نیز برای ما ارزشمند است ما مورد بررسی قرار خواهیم داد و این نیز یکی از اهداف ما در ضمن این بررسی است.

عصر جاهلیت

شناخت جاهلیت مقدمه شناخت حیات اسلام

در زمینه صحبت پیرامون مقطع جاهلی قبل از هر چیز ما باید حدود زمانی و مکانی این دوران را یادآور شده و پس از آن به ویژگی ها و خصوصیات این دوره بپردازیم.

از نظر زمانی دوران قبل از بعثت رسول الله (صلی الله علیه و آله) را تا حدود 150 سال و حداکثر 200 سال دوران جاهلی می نامند (1)

اما در نظر دقیق آن چه که از حوادث نقل شده این دوران را می توان پذیرفت همان حوادث تا حدود عام الفیل یعنی چهل سال قبل از بعثت است. قبل از آن تا حدود 200 سال اشعار و اخیاری نقل شده ولی درصد صحت آن ها اندک است؛ در مورد تاریخ عرب قبل از این دو قرن شاید تنها در یک مورد قرآن اشاره دارد که همان قضیه آمدن ابراهیم (علیه السلام) و اسماعیل و هاجر به وادی غیر مزروعی (2)مکه است در تورات نیز اشاراتی وجود دارد که مورد


1) تاريخ الادب العربي العصر الجاهلي ص 38.

2) ابراهیم / 37

اطمینان نیست.

از نظر مکانی؛ در مورد محدوده ای که نام جاهلیت برآن نهاده شده باید اشاره کنیم که این اسم برای اولین بار از طرف قرآن برای دوران قبل از بعثت بکار رفته لیکن محدوده ای مشخص را منظور نکرده است؛ قرآن بیشتر مصادیقی را که از نظر معیارهای قرآن غلط باشد کارهای جاهلی محسوب می کند بنابراین چه بسا بتوان روم و ایران آن روز را نیز جزو دنیای جاهلیت محسوب نمود، کما این که در واقع نیز چنین است.

اما، ما در بررسی خود بلحاظ آن که این بررسی را پیش درآمد درس تاریخ رشد اسلام می دانیم آن را محدود به جزيرة العرب و بخصوص مکّه و مدینه می کنیم.

قطعاً هدف ما شناخت برخورد اسلام و رسول الله (صلی الله علیه و آله) با محیط است و جزیرة العرب در ابتدای تاریخ اسلام گهواره رشد آن محسوب می شود.

«مفهوم جاهلیت»

این کلمه چنان چه پیداست از ریشه جهل گرفته شده است اما این دلیل بر آن نمی شود که مفهوم آن بمعنای جهلی است که ما در مقابل دانش و علم استفاده می کنیم برای شناختن این کلمه که خود یک اصطلاح است باید به موارد استعمال این کلمه در همان دوران نگاه کنیم.

همان گونه که اشاره شد این کلمه برای اولین بار در قرآن مورد استعمال قرار گرفت لذا ما اول موارد آن را در قرآن ملاحظه

می کنیم.

وَ قَرْنَ في بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الأوُلى (1)در خانه هایتان آرام گیرید و مانند آرایش های جاهلی خود را نیارائید. يَظُنُّونَ باللهِ غَيْرَ الحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ (2) در مورد خداوند گمان غیر حق دارند یک گمان جاهلی.

اَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ حُكْماً لِقَومٍ يُوقِنُونَ (3) آیا حكم و قانون جاهلی را خواهانند، کدام حکم از حکم خدا برای اهل یقین نیکوتر است؟

اِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا في قُلُوبِهِمْ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الجَاهِلِيَّةِ (4) چون کفار در دل هاشان حمیت حمیت جاهلی قرار دادند...

وقتی در کلمۀ جاهلیت در آیات فوق دقت کنیم یک نکته را ملاحظه خواهیم نمود و آن این که قرآن مصادیقی را محکوم می کند اما نه مطلق بلکه شاید شکل جاهلی آن ها را که اساساً با معیارهای واقعی اسلام سازگار نیست محکوم می کند؛ قرآن زیوری را محکوم می کند که جاهلی باشد و احتمالاً ظنّی را محکوم می کند که جاهلی است.

و حکمی را محکوم می کند که در مقابل کلمه حکم الهی است نه


1) احزاب 33

2) آل عمران 154

3) مائدة 50

4) فتح 26

همه احکامی که در جاهلیت وجود داشته است و تعصبی را و حمیّتی را محکوم می کند که جاهلی می باشد.

در نهج البلاغه نیز در مواردی کلمه جاهلی و جاهلیت بکار رفته است. در یک مورد امام علی (علیه السلام) مردم را از جاهلیتی که بنی امیه بهمراه خواهند داشت و در آن چراغ هدایت و علم اندیشه نخواهد بود برحذر می دارد. (1)

و در مورد دیگر مردم را از اطاعت رؤسای غیر صالح که براساس قواعدی ناشی از عصبیت و فتنه و شمشیر و تفاخرات جاهلی حرکت می کنند باز می دارد (2)و در یک مورد دیگر:

مردم را از این که مانند اعراب جاهلی بوده و نه در دین تفقهی دارند و نه دربارۀ خدا تعقلی منع می کند (3)

از این موارد در مجموع بدست می آید که:

افعال و افکاری که ناشی از عدم واقع بینی بوده و مخالف معیارهای قرآنی است در هر جهت افعال و افکار جاهلی محسوب خواهد شد.

بلاشیر می گوید:

اسلام بر تمام خصوصیات نفسانی عرب مانند: مزاج جنگی، حساسیت و شرافت نسبت به عربیت، قساوت در موقع انتقام، و مسائلی چون شرب خمر، قمار بازی و آن چه در ردیف این هاست، صفت جاهلی را اطلاق کرده است. (4)


1) نهج البلاغه صبحى خطبه 93 ص 138.

2) خطبه 191 ص 289

3) خطبه 166 ص 240

4) تاريخ الادب العربي بلاشيرج 1 ص 47

جواد علی می گوید: عقیده من در مورد جاهلیت این است که این کلمه بمعنای سفاهت، حماقت، حقارت و خشم و تسلیم ناپذیری در مقابل اسلام و احکام آن می باشد. (1)احمد امین نیز شبیه این مسئله را ذکر می کند. (2)

بعضی از نویسندگان کلمه جاهلیت را بلحاظ آن که از ریشهٔ جهل گرفته شده در مقابل علم و دانش قرار داده و می گویند اسلام این کلمه را در مقابل علم و دانشی که پیامبر بدان وعده داده بکار برده است. (3)

اما با دقت در استعمالات آن در قرآن دیدیم که این کلمه در مقابل علم بكار نرفته است هر چند ما نمی خواهیم علم و دانش برای دوره جاهلی ثابت کنیم.

بعدها ما در این مورد مفصل صحبت خواهیم نمود که عرب از لحاظ علم و دانش در مرحله بسیار پستی قرار داشته است. وقتی به سراغ کتب لغت می رویم معنائی را مشاهده می کنیم که نسبتاً با استعمالات قرآنی این کلمه، سازش دارد.

مردمی که نسبت به خدا و پیامبر و شرایع آسمانی جاهل بوده و تفاخر به آباء و اجداد می نموده، و با کبر و زور زندگی می کرده اند مردم جاهلی خوانده می شدند. (4)


1) المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام ج 1 ص 40.

2) فجر الاسلام ص 70 و نگاه کنید به العصر الجاهلی ج 1 ص 39.

3) تاريخ الادب العربی بلا شیر بنقل از گلدز یهر ص 47، المفصل بنقل از بعضی از نویسندگان ج 1 ص 40

4) رجوع کنید به ماده جهل در لسان العرب و مجمع البحرين

و دیگری می گوید: ظاهر این است که این کلمه جهل یک معنای واحد دارد و آن بدین معناست که هر چه مخالف علم باشد، حال چه نسبت به معارف الهی، چه علوم ظاهری، چه تکالیف شخصی، جهل خوانده می شود. (1)

در توضیح نهائی راجع به این کلمه باید بگوئیم که هر عمل خلاف واقعی از هر انسانی ناشی شود یا نتیجه جهل است و یا عدم حاکمیت عقل بر قوای انسانی، در هر دو مورد ما یک کلمه بکار می بریم و آن «نفهمی» است، یعنی اگر علم نداشته باشد این کلمه بر او صادق است، اگر بداند ولی نتواند خود را کنترل کند باز این کلمه بر او صادق است، از این عباس نقل شده که در جاهلیت عرب همین آیه بس که (2):

قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا اَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللهُ افْتِرَاءً عَلَى اللهِ قَدْ ضَلُّوا وَ ما كَانُوا مُهْتَدِينَ (3). بتحقیق زیان کردند کسانی که فرزندان خود را از روی سفاهت و جهل کشته و از آن چه خدا به آن ها داده آن را در حالی که دروغ بر خدا بستند حرام نمودند.

اوضاع اجتماعی- سیاسی

در نگاهی به زندگی اعراب جزیرة العرب می توان دریافت که تفاوت عمده ای بین حیات و نوع حیات در میان آن ها و مردم


1) التحقيق في كلمات القرآن ج 2 ص 20.

2) بلوغ العرب ط بغداد ص 20

3) سوره انعام / 140

ایران و روم آن روز وجود دارد و آن این که در آن روزها در ایران یک حکومت مرکزی توسط ساسانیان و در روم نیز یک حکومت مرکزی توسط قیصران وجود داشت، حکومتی که در حقیقت تمام شئون جامعه را از حیث قانون و عمل به قانون و وادار کردن همه به تابعیت از قانون در دست داشت و تمام نقاط آن جامعه زیر سلطه نظامی واحد بوده و در هر گوشه از آن وجود حکومت مرکزی را می شد دریافت.

در حالی که در جزیرة العرب در هر گوشه ای از آن عده ای افراد با نسبت خانوادگی واحد گرد آمده بودند و حکومت هر یک منحصر به مکانی بود که آنان در آن جا سکنی گزیده بودند و حوزه عمل هر قبيله منحصر به همان قبیله بود و کاری به کار هیچ قبیلهٔ دیگری نداشتند. (1)

مسلماً این نوع از زندگی در میان اعراب جزیره نشان گر تشتت و پراکندگی آنان بود، تشتتی که اعراب را از یکدیگر جدا ساخته و عاملی در جهت نفی حکومت مرکزی در جزیره می بود، وجود اختلاف نشانگر عدم وجود یک تشکیلات منسجم و روابط و ضوابط واحد در میان گروه های مختلفی است که در آن محیط زندگی می کردند.

آن چه وظیفه ماست درک علل و عواملی است که موجب شد شکل زندگی اجتماعی اعراب بدین شکل پراکنده درآید باید با دقت در اوضاع فکری و فرهنگی و جغرافیائی و اقتصادی آن ها


1) رجوع کنید به: الميزان ج 4 ص 163 - 164

علل این اختلافات را جستجو نمود.

مسلماً برای وحدت در میان یک امت، فرهنگی لازم است که نقاط مشترک آن ها را در خود جمع کرده و آن ها را گرد یک ایدئولوژی واحد، يك هدف واحد، متحد گرداند.

در عربستان از آن جا که چنین ایدئولوژی واحدی وجود نداشته هدف واحد برای آن ها مفهوم ندارد هر کس در پی هدفی برای خویش و کسب مصالح خویش است.

در کعبه هر کسی بتی مخصوص خود دارد و خدای واحد برای آن ها مفهومی ندارد، بنا براین چیزی جز تفرقه و تشتت و پراکندگی در آن جا پیدا نمی شود.

بهمین جهت روحیه فردگرائی و بفکر خویش بودن در میان آن ها حاکم است (1)و عدم وجود یک اندیشه واحد و ایدئولوژی که مورد قبول همه باشد عاملی در جهت تفرقه و تشتت می باشد.

علاوه بر عامل فرهنگی که ذکر گردید می توان عوامل دیگری را در بعد اقتصادی و جغرافیائی دریافت.

در درجه اول اوضاع جغرافیائی جزيرة العرب نشان می دهد که مناطق قابل سکونت، از نظر فاصله مکانی، از هم بسیار دور بوده و تنها نقاط محدودی از جزیره آمادگی زیست انسانی دارد، و دوری اعراب از یکدیگر و عدم وجود راه های ارتباطی بین آن ها و بجای آن وجود بیابان های خشک که سراسر عربستان را فرا گرفته،


1) المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام ج 1 ص 283، تاریخ الادب العربي - بلاشير ص 37.

عامل عمده ای در تفرقه اعراب و عدم وجود یک حاکمیت واحد می باشد.

از جهت دیگر با نگاهی به منابع اقتصادی جزیره در می یابیم که محدودیت بهترین صفتی است که منابع اقتصادی را می توان با آن توصیف نمود، این محدودیت قطعاً تبعاتی بهمراه دارد که از جمله آن تفرقه و تشتت است چرا که:

در میان مردمی بی فرهنگ و بدوی وقتی دسترسی به منابع محدود باشد وجود جنگ و قتال امری ضروری است، هر گروهی در پی آن است که زودتر به منطقه ای برسد که بتواند در آن چندی به چرای حیوانات خود پرداخته و برای مدتی هر چه بیشتر بهتر زندگی کند با وجود محدودیت، اگر قبیله قادر باشد تا چراگاهی را از چنگ دیگری بدر آورد چنین کاری را خواهد کرد و برای دیگری راهی جز جنگ و یا هجرت از آن محل وجود ندارد. (1)

با گسترش این جنگ ها و با محدودیت این منابع نمی توان از حکومت مرکزی و حاکیمت واحد سراغی داشت چرا که روحیه فردگرائی بیداد می کند و هر قبیله بفکر کسب مصالح فرزندان خویش است؛ و این عوامل پیآمدی جز تشتت نخواهد داشت.

«تشکیل قبیله»

وقتی عرب را تنها رها کردند و زندگی تنهائی را با روحیه


1) جزيرة العرب فى قران العشرين، وهبه ص 7 نقل از المفصل ... ج 1 ص 274

خودخواهی پذیرفت فهمید که تنهای تنها نیز نمی توان زندگی کرد، با نظری به مشکلات زندگی در بیابان، کسب معیشت در این محیط، وجود برخوردهای زیاد برای کسب چراگاه و ... دریافت نمی تواند در آن بیابان ها به تنهائی به زندگی خود ادامه دهد.

بهترین انتخاب برای او این بود که بصورت جمعی زندگی کند با گروهی که با همراهی با آنان با مشکلات دست و پنجه نرم کند، اما آیا می توان با هر بیگانه ای دست اتحاد داد؟ آیا می توان بهر کس اطمینان کرد؟ او برای جلوگیری از هر خطر، تصمیم بر آن گرفت که این وحدت را با افرادی برقرار سازد که در ریشه نسبی یا سببی با او شریک بوده و اتحاد خونی دارند. جمعی را که ریشۀ وجودی آن بر پایه خویشاوندی اتحاد در آباء و اجداد باشد قبیله نامیدند و در پناه آن به زندگی پرداختند.

از این جا به بعد مصالح او همان مصالح قبیله است و همان قدر که باید از خود به دفاع برخیزد از قبیله نیز باید حفاظت کند، چرا که با رفتن قبیله او نیز رفتنی خواهد بود، علی (علیه السلام) می فرماید:

عَشِيرَةُ الرَّجُلِ خَيْرٌ لِدَّرجُلِ مِنَ الرَّجُلِ لِلْعَشيرَة (1) خاندان شخص بیشتر از نفعی که او برای خاندان خود دارد برای او نفع دارد. در این جا مشکلات بردوش همۀ افراد است، و در آن میان خود کم تر از آن وقتی که به تنهائی بخواهد زیست کند


1) عقدالفريد ج 2 ص 366 منتخب کنز العمال در حاشیه مسند احمد ج 1 ص 451 بنقل از نهج السعادة ج 3 ص 146

رنج می برد نعمان به کسری در مقابل سؤال او که چرا عرب تحت یک نظام واحد و زیر سلطه یک حکومت واحد نمی رود؟ می گوید: ملت های دیگر از آن جا که در خود احساس ضعف کرده و خوف هجوم دشمن را دارند زمام امور خود را بدست یک خانواده داده و امور خویش را به آن ها می سپارند، اما عرب همه می خواهند پادشاه باشند و از دادن مالیات و خراج نفرت و ننگ دارند. (1)

روی این اساس فردگرائی او در قبیله گرائی ذوب می شود و حاضر است هر نوع فداکاری و حتی ایثار در راه قبیله خود را بپذیرد. (2)

در همین رابطه در می یابیم که چرا آن قدر چرا آن قدر در میان عرب حسب و نسب ارزش یافته و اصولاً ارزش های خود را بطور کلی در رابطه با موضع قبیلگی تعیین می کند، او برای حفظ خود ناچار است تا نسب خود را حفظ کند (3)و هر چه افراد قبیله او زیادتر باشند افتخارات زیادتری دارد چرا که قدرت زیادتری دارد.

این افتخار به افراد تا جائی زیاد می شود که بقول قرآن در یک تفسیر حتی دست به شمارش مردگان می زنند (4)نعمان در جای دیگری خطاب به کسری می گوید:

هیچ امتی جز عرب به نسب خود آگاهی ندارد و جز عرب هر کس از اجداد و آباء او پرسش کنی جواب منفی خواهد بود؛


1) بلوغ الارب ج 1 ص 150.

2) تاريخ الادب العربي بلاشيرج 1 ص 37.

3) بلوغ الارب ج 1 ص 140

4) سوره تکاثر 3 این معنا برای آیه فکر یک تفسیر مربوط به آیه می باشد

اما هیچ عربی نیست مگر آن که اجداد خود را شناخته و بهمین جهت (توجه کنید) هیچ کس غیر از کسانی را که در ارتباط نسبی با او قرار دارند داخل قبیله خود نمی کند. (1)

بنابراین عجیب نیست که علم الانساب یکی از عالی ترین معارف عقلی عرب جاهلی باشد (2)چون هم از نظر زندگی به آن ها محتاجند و هم در آینده می تواند معیاری برای ارزش های انحرافی آنان باشد، و نعمان در مقابل کسری بدان علم افتخار کند.

«اصالت نسب»

اهمیت دادن به نسب به معنای داشتن اصالت خانوادگی میان آنان نبود، آنان با داشتن قانون جاهلی استلحاق، در مورد افرادی که پدر مشخص نداشتند و به پدری خاص ملحق می شدند و از آن پس بعنوان فرزند او محسوب می شدند (3)نمی توانستند ادعای اصالت خانوادگی بکنند شعوبی ها می گفتند: اعراب جاهلی با بعضی از زن ها بدون عقد نکاح نزدیکی می کردند چگونه تصور می کنند که فلانی مثلاً واقعاً از پدری باشد که بدو نسبت داده اند. (4)یکی از انواع ازدواج های آن ها همین بود که مردان چندی


1) عقد الفريد ج 2 ص 6، بلوغ الارب ج 1 ص 149

2) العصر الجاهلي ص 57

3) المفصّل ج 4 ص 357 و 358.

4) عقد الفريد ج 3 ص 412 ، بلوغ الارب ج 1 ص 173

به یک زن وارد می شدند و پس از آن، فرزندی که متولد می شد آن زن به هر کدام نسبت می داد او می پذیرفت، و چه بسیار زنانی که زانیه بوده و فرزندان آن ها پدر نداشته (1)و آن ها را با نام مادرانشان صدا می کردند؛ زیاد بن ابیه یکی از نمونه هائی است که بدون پدر مشخص می باشد. (2)

افراد دیگری چون عمرو بن العاص (3)و معاوية (4)نیز از این گروه می باشند. چنان چه ظاهر آیه لا يَقْتُلْنَ اَوْلادَهُنَّ (5) نيز ظاهراً در مورد زنان زانیه ای است که فرزندان خود را می کشته اند، لذا قرآن دستور می دهد تا فرزندان خود را نکشند. (6)

«انشعاب در قبیله»

با توجه به تحلیلی که از علل تفرقه و تشتت بعمل آمد می توان دریافت که مسلماً وقتی تعداد افراد قبیله بسیار زیاد می شد بعلت کشش محیط برای زندگی کردن آن ها بناچار بایستی از هم جدا می شدند؛ بعلت مهاجرت های طولانی و زیاد کم کم قبیله اول


1) بهج الصباغة ج 2 ص 168 بنقل از سنن ابی داود. بلوغ الارب ج 2 ص 6.

2) همان ج 2 ص 168 المحاسن و المساوى ج 1 ص 124

3) عقد الفريد ج 4 ص 12 و، الصولة العلويه ص 49 نقل از ربیع الابرار زمخشری.

4) كتاب المنمق ص 118 به بعد و کتاب المثالب ابن کلبی بنقل از الطرائف ص 501 و تذكرة الخواص ص 203.

5) الممتحنه آیه 12

6) بهج الصباغة ج 2 ص 269

منشعب می شود، و از این رو قبایل متعددی بوجود می آید گاه نیز قبیله بصورت واحد در مقابل دشمن می ایستد در حالی که بین افراد داخل قبیله درگیری وجود دارد آن ها در مقابل دشمن واحدند اما از درون متشتت و متفرق.

«قبیله» در حقیقت به بالاترین جمعیتی که با یک رابطه نسبی و سببی بودند اطلاق می شد مثل قبيله ربيعة و مضر پس از آن را «عمارة» می گفتند مثل قریش نسبت به مضر، بعد از آن «بطون» نام داشت؛ بنی عبد مناف، بنی هاشم و... بطون قريش بود. بعد از آن «فصیله» نام داشت مثل بني ابيطالب و بنى العباس نسبت به قریش. (1)این تقسیم بندی ظاهراً از زبیر بن بکار می باشد، ابن کثیر بعد از فصيله، «عشيرة» را ذکر کرده و می گوید هیچ کس به اندازه «عشیره» به انسان نزدیک نیست (2)، بعضی تعداد گروه های زیادی را ذکر کرده اند، ابن سعد تا 12 گروه را می شمارد. (3)

همه قبایل عرب در نهایت یا به یعرب بن قحطان می پیوندند و بنام قحطانی نامیده می شوند و یا به معد بن عدنان متصل می شوند که با نزدیک به چهل واسطه به حضرت اسماعیل منتهی می شود و بنام عدنانی معروف هستند. (4)


1) عقد الفريدج 3 ص 383 السيرة النبوية ج 1 ص 31، السيرة الحلبيه ج 1 ص 31، فقه اللّغه و سرالعربیه ثعالبی ص 318 بلوغ الارب ج 3 ص 188 .

2) البداية والنهاية ج 2 ص 157.

3) السيرة الحلبيه ج 1 ص 31

4) البداية والنهاية ج 2 ص 193 به بعد.

«معیارهای ارزشی»

معیارهای ارزشی عرب جاهلی در واقع برگشت به ارزش های قبیله ای دارد؛ ارزش هر فردی در قبیله بستگی به موقعیت و نفوذی است که فرد در قبیله دارا بوده و نقشی است که او در قبیله و حفظ آن ایفاد می کند.

در مرحله اول، رؤسا و برزگان قبایل بالاترین ارزش ها را دارند، و در پائین ترین مرحله از ارزش بردگان و کنیزکانی هستند که در خدمت افراد قبیله هستند. از آن جا که نسب در میان آن ها ارزش دارد معیار ارزشی بازگشت به این نسب دارد؛ اكثم بن صیفی حکیم عرب بفرزندش می گوید: مواظب باش زیبائی زنان تو را فریب ندهد فَانَّ المناکحَ الکَریمَةَ مَدَارِجُ الشَّرَفِ (1)ازدواج با همسران شرافتمند و سرشناس تعیین کننده مراتب شرافت است. قطعاً اگر کسی پدر و مادرش از خود قبیله باشد بالاترین ارزش را دارد؛ اگر هر دو از عرب باشند مرحله ارزش پائین تری برای قبیله دارند اگر مادر آن ها غیرعرب باشند آن ها را بنام هجین (2)مورد سرزنش قرار می دهند. و طبق رسوم آن ها که گاه فرزند پدری، با زن پدر خود که مادر حقیقی خود او نبود پس از مرگ پدر ازدواج می کرد فرزندان او را «مَقتی» می نامیدند،


1) ثمار القلوب ص 691 بنقل از المفصل ج 4 ص 641 و رجوع کنید به بلوغ الارب ج 3 ص 21

2) المفصل ج 4 ص 390

یعنی مبغوض و مورد تنفر. (1)

می بینید که کلمات ارزشی آن ها همه به نسب بر می گردد؛ آن ها بقدری بر مسئله عجم و عرب حدت و شدت داشتند که حتی نعمان پادشاه حیره که دست نشانده کسری بود حاضر نشد دختر خود را به کسری بدهد.

دیگر کسانی که دارای ارزش و شرافت بودند فرسان و شجاعان قبایل بودند که در جنگ ها حمایت قبیله را بعهده داشتند، این نیز یکی از معیارهای ارزش بود. (2)هر چیز و هر کس دیگری که به هر وسیله می توانست شرافت قبیله را افزایش دهد نیز ارزش داشت شاعران و خطیبان عرب با شعر و فصاحت خود و با هجو دشمن بر افتخارات قبیله خود می افزودند.

«ریاست در قبایل»

همان طور که اشاره شد رؤسا معمولاً با شرافت ترین افراد در قبایل بودند؛ مسئولیت آنان شامل تصمیم گیری در امور کلی مربوط به قبیله، مثل استقبال از سفرای قبایل، تصمیم در مورد جنگ و صلح، بستن پیمان با قبایل دیگر بوده است. (3)

انتخاب آن ها به عنوان رئیس گاه و بی گاه با ارث از پدران به فرزندان منتقل می شده است، در عین حال خصلت هائی لازم بوده تا


1) بلوغ الارب ج 3 ص 53

2) بلوغ ج 1 ص 180.

3) تاريخ الادب العربي بلاشير ص 38، العصر الجاهلي ص 59 .

رئیس بتواند به کار خود ادامه دهد و یا اگر این خصلت ها در افرادی وجود می داشت کم کم بعنوان شریف و رئیس شناخته می شد.

نقل شده که در یمن ریاست با نسب انتقال می یافته و در میان ربیعه با حطام دادن، و اصولاً عرب جاهلی ریاست را به کسی نمی داده جز آن که شش خصلت در او یافت شود: بیان، تواضع، حلم، صبر، سخاء و شجاعت (1)و نیز بسا کسانی که بعلت دارا بودن صفاتی چون عقل و پاکدامنی و ادب و آگاهی رئیس شده اند. (2)

باید توجه داشت که نظام قبیله ای که در اطاعت افراد قبیله از رئیس خلاصه می شود بخوبی اجراء می گردد. در بسیاری از آیات قرآن شاهدیم که کفار و مشرکین به اطاعت از اجداد و آباء خود اصرار ورزیده و حتی اگر آنان تعقل هم نداشته باشند باز از آن ها اطاعت می کنند (3)و همین افراد در روز قیامت گویند:

... رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلاً (4) پروردگارا ما اطاعت از رؤسا و بزرگانمان کردیم و آنان ما را گمراه کردند. در میان قبایلی که تعداد افراد آن رو بفزونی می نهاد و معمولاً مدعیان ریاست و شرافت زیاد بودند مسئولیت های عمومی


1) بلوغ الارب ج 2 ص 187 و رجوع شود به طبقات الكبرى ج 3 ص 623 و 604 و 542

2) المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام ج 4 ص 351

3) بقره / 170 - مائده / 104/ اعراف 173 - انبیاء/ 53 - شعراء / 74. زخرف /22.

4) احزاب 67

تقسیم می شده است چنان چه در قبیله قریش چنین بوده است.

«قبیله و فرد»

هر قبیله؛ و در درجه اول ریاست قبایل، مسئولیت پاسخگوئی به هر تجاوز و اهانتی را داشت که از جانب قبایل دیگر به او وارد می آمد، در این میان هیچ گاه ظالم و مظلوم مورد نظر نبود بلکه بصرف این که او از قبیله ایشان بوده از او حمایت می شد و تنها «حلف الفضول» بود که در تاریخ عرب مسئله حق را مطرح کرده و مسئولیت دفاع از حق و مظلوم را از هر قبیله و با هر ارزشی باشد بعهده گرفت. یک فرد از یک عشیره اگر حتی در فکر و عقیده نیز با عشیره مخالف بود باز مورد حمایت قبیله و عشیره خود قرار می گرفت. بنی هاشم از پیامبر دفاع می کردند، کافر و مؤمن آن ها همراه هم از پیامبر دفاع کرده و همگی به شعب ابی طالب رفتند. (1)

ابوطالب که اسلام خویش را پنهان کرده بود و مشرکین او را بکیش خود می پنداشتند تا آخرین لحظات از پیامبر دفاع نمود و کسی جرأت نکرد تا او زنده بود پیامبر را مورد حمله عملی قرار دهد. (2)

معمولاً اگر در قبیله بین افراد با یک نفر پیمانی منعقد می شد شکستن آن برای عرب بسیار مشکل بوده است؛ ابن ابی الحدید


1) بلوغ ج 1 ص 325.

2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 13 ص 268.

می گوید:

تربیت قبیله ای عرب اقتضاء دارد که خیانت را نپذیرفته و نقض بیعت نکند، حال این پیمان چه از روی درستی باشد و چه بخطاء. (1)

این تربیت که بعضاً در میان افرادی حتی بعد از پیامبر مانده بود موجب یکی از انحرافات بزرگ تاریخ شد؛ وقتی انصار با ابی بکر بیعت کردند آن گاه که علی (علیه السلام) را دیدند (چنین بهانه آوردند و) به او گفتند ای کاش زودتر آمده بودی اگر قبل از بیعت با ابی بکر آمده بودی با تو بیعت می کردیم ولی الان نمی توانیم پیمان خود را نقض کنیم. (2)

حمیّت و تعصب عامل وحدت قبيله

آن چه که باعث می شد تا از پراکندگی قبیله جلوگیری کند روحیه حمیّت و تعصبی بود که در میان افراد یک قبیله وجود داشت، همین تعصب تمام فرهنگ افراد را می ساخت و هر اندیشه و ارزشی در نظر فرد متناسب با همین روحیه شکل می گرفت.

3 افراد با شنیدن فریاد استغاثه (3)یکی از افراد قبیله به حمایت


1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديدج 12 ص 86،87.

2) همان مدرک ج 12 ص 87 و 86

3) المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام ج 4 ص 402، عقدالفريد ج 1 ص 58 .

او می شتافتند و این بدون در نظر گرفتن آن بود که او ظالم است یا مظلوم.

در حقیقت تعصب روحیه ای است که بعنوان مهم ترین انگیزه خود را بجای منطق و فکر و اندیشه گزارده است؛ قرآن این خصلت را مخصوص کافران دانسته و آن را حمیّت جاهلی می نامد و در مقابل تقوی و مؤمنین قرار می دهد. (1)

این روحیه که با ظهور پیامبر و وحدت قبایل در اطاعت از پیامبر از بین رفته بود بار دیگر در زمان حکومت اموی ها خود را نشان داد و افتخارات قبیله ای بار دیگر زنده گردید (2).

موضع اسلام در مورد نظام قبیله ای

اسلام معیارهای ارزشی و نوع زندگی قبیله ای را که عامل تفرقه و تشتت است نپذیرفته و سعی نمود تا ایمان و تقوی را بجای انگیزه های جاهلی در قلوب مردم قرار دهد. پیامبر بگونه ای افراد قبایل را متحد کرد که ابوسفیان وقتی به آنان نگاه می کرد تعجب کرد که چگونه قبایل متشتت از يك نفر متابعت می کنند. (3)

البته اسلام ارتباط خویشاوندی را نمی گسلد، چرا که همین ارتباط در میان کل جامعه اگر بر اساس روابط الهی باشد در بسیاری از موارد مشکلات افراد را حل می کند. پیامبر


1) فتح /26

2) فجر الاسلام ص 75

3) التراتيب الادارية ج 1 ص 64.

می فرماید:

تَعَلَّمُوا مِنَ النَّسَبِ مَا تَعْرِفُونَ بِهِ أَحْسَابَكُمْ وَ تَصِلُونَ به اَرْحَامَكُمْ (1) نسب خود را بشناسید باندازه ای که حسب خود را شناخته و با خویشاوندان خود ارتباط داشته باشید. و پیامبر در حجة الوداع خطاب به مردم می فرماید:

كُلُّكُمْ لادَمَ وَ آدَمُ مِنْ تُرَابٍ لَيْسَ لِعَرَبِيٌّ عَلَى عَجَمِيٌّ فَضْلٌ الّا بالتَّقْوى (2) همه شما از آدم و آدم از خاک است، هیچ عربی بر عجمی فضلی ندارد جز به تقوی.

و در جای دیگر پیامبر می فرماید:

لا تَأتَّونى بِإِنْسابِكُمْ وَ أتُونِى بِأَعْمَالِكُمْ (3) با ارزش های نسبی خود نزد من نیایید با اعمالتان نزد من آئید. البته اگر پیامبر می فرماید که:

كُلُّ سَبَبٍ وَ نَسَبِ مُنْقَطِعٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ الّا سَبَبي و نَسَبي (4) همه ارتباطات سببی و نسبی قطع می شود مگر سبب و نسب با من هیچ گاه این را به جهت تعصب خویشاوندی نمی گوید بلکه بجهت آنست که این ارتباطات، یک نوع روابط معنوی و


1) عقد الفريد ج 3 ص 312، تاریخ ابن خلدون ج 1 ص 108 و ج 2 قسمت اول ص 4. التراتيب الاداريه ج 2 ص 231 و ص 301 عمدة الطالب ص 17.

2) عقد الفريدج 4 ص 58 ، بلوغ الارب ج 1 ص 165

3) تاریخ الیعقو بی بنقل از المفصل ج 4 ص 369 .

4) عقدالفريد ج 3 ص 316

تربیتی است و در واقع در این روایت این نوع روابط مورد تحسین قرار گرفته است.

علی (علیه السلام) در نهج البلاغه می فرماید:

اگر بناست عصبیّتی باشد این عصبیّت را در جهت کسب صفات عالی، انجام کارهای شایسته و امور نیکو که خاندان های بزرگ عرب بدان افتخار می کنند بگذارید، آن را در جهت کسب صفات نیک که رؤسای قبایل دارند، آن اخلاق مطلوب و فکرهای بلند قرار دهید... تعصب را در جهت حفظ حقوق همسایگی، وفاء به عهد و پیمان، و در پی کسب نیکی ها و عصیان در مقابل اعمالی که موجب تکبر است بکار گیرید این تعصب را در راه اخذ فضایل، و خودداری از تجاوز، و بزرگ شمردن قتل، و انصاف داشتن در مقابل مردم، و فروکش کردن خشم و دوری از فساد در روی زمین و... قرار دهید. (1)

مَنْ قَاتَلَ تَحْتَ رَايَةِ عَمِيَّةٍ يَغضِبُ لِعَصَبِيَّةٍ أَوْ يَدْعُو إِلى عَصَبيَّة، اَوْ يَنْصُرُ عَصَبيَّةً فَقُتِلَ، قَتِلَ قَتْلَةَ جَاهِليَّة کسی که در زیر پرچمی کور که خشم او و دعوت و نصرت او در جهت عصبیت است کشته شود، قتل او قتل جاهلی است. (2)

ابی ریحانه از رسول الله (صلی الله علیه و آله) نقل می کند:

مَنِ انْتَسَبَ إِلى تِسْعَةِ آبَاءٍ يُريُد بِهِمْ عِزّاً وَ كِرَامَةً فَهُوَ


1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 13 ص 166

2) صحیح مسلم بنقل از فجر الاسلام ص 79

عاشِرُهُمْ في النَّارِ کسی که بخواهد خود را به 9 پشت از پدران منتسب کرده و هدفش کسب عزت و کرامت باشد او همراه آن ها دهمین نفر در جهنم خواهد بود. (1)


1) لسان الميزان ابن حجر ج 3 ص 50

زندگی در شهر و بادیه

با نگاهی به اوضاع اجتماعی جزیرة العرب در می یابیم که اکثریت ساکنین آن در بادیه زندگی کرده و در گوشه ای که شرائط زیستی آن ها تا حدودی تامین باشد به حیات ادامه می دهند؛ این زندگی همراه حیوانات مقاومی همچون شتر ادامه دارد.

این نوع زندگی در جزیرة العرب امری طبیعی و بر طبق اقتضای جغرافیائی آن محل می باشد و بنابراین جای این پرسش که چرا مردم در بادیه زندگی می کنند وجود ندارد.

اما از آن چه باید سؤال شود وجود شهر و یافتن زندگی ساکن در بعضی از گوشه های جزیرة العرب می باشد؛ این شهر یا بعلت تقدسی است که داشته و بجهت وجود آن عده ای در اطراف آن سکونت دائمی یافته اند و یا به لحاظ آن که در مسیر کاروان های تجارتی بوده و محلی برای پذیرائی آن ها و یا در مجموع محل ثابتی برای قریه های اطراف است بوجود آمده است. و این فرع آنست که در آن منطقه آبی برای ادامه حیات باشد.

مناطق دیگری نیز چون مدينة وطائف در میان جزیره استثناء دارای سرزمین های آباد همراه آب هائی می باشد. مکه نیز بجهت تقدس کعبه و قرار گرفتن در مسیر کاروان های تجارتی و امّ القری (1)بودن بصورت شهر در آمده بود.

از آن جا که عرب بدوی از غوغای شهر و آلودگی های آن بدور و از ارتباط با بیگانگانی که معمولاً بقصد زیارت یا تجارت می آیند آیند محروم است از اینرو از نظر لهجه و لغت و عادات و خصال عربی قطعاً بی شائبه تر از شهر بوده است (2)، و در این میان شعر و ادب را نیز باید از بادیه سراغ گرفت اگرچه شهر نیز از آن محروم نیست. (3)

شهر بعلت رفت و آمدهای گروه های مختلف با فرهنگ های متفاوت مسلماً از لحاظ فکری و خصال عربی با مردم بدوی تفاوت داشته و بادیه خالص تر از شهر می باشد.

شهری ها مهمولاً برای این که فرزندان خود را با روحیه بادیه بزرگ کنند در اوان تولد تا سنین پنج، آن ها را به بادیه می فرستند تا در آن جا با آن روحیه تربیب شده و لهجه ای خالص داشته باشند چنان چه پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز چند سالی را نزد حلیمه سعدیه بسر برد.

بهمان علت که فرهنگ در شهر آلوده تر بود سطح فکری آن ها


1) انعام / 92

2) المفصل ج 4 ص 274

3) فجر الاسلام ص 22

در مقایسه با بادیه بالاتر و آشنائی آن ها نسبت به مسائل خارج از حول و حوش خود افزون تر بوده است.

نجدی می گوید: روشن است که عرب میل به اسکان دائمی در یک منطقه را نداشت زندگی او را وادار می کرد تا بدنبال مرتع و آب و باران از جایی به جای دیگر کوچ کند چرا که زندگی او بر این اساس بود. (1)

بنابراین، این سؤال معنا ندارد که چرا عرب در بادیه زندگی می کند، ولی جای این سؤال هست که چرا عرب به بادیه بیش از شهر علاقه دارد؛ مسعودی در ضمن کلماتی در این مورد اظهار می دارد:

شاید این بدان جهت بود که شهر میدانی برای مسابقه در بظهور رساندن غرائز انسانی نبوده است... و یا اعتقاد آن ها این بود که اسکان دائمی مریضی می آورد، و یا این که در شهر آفت های زیادی وجود دارد. (2)

این مطلب بدیهی است که بادیه محدودیت کم تری داشته و از آزادی زیادی برخوردار بوده است یک فرد آزاد بود که دست به هر عملی بزند و قبیله نیز او را در این جهت یاری و حفاظت می نمود.

لامانس گوید: عرب مثالی است برای آزادی، لیکن آزادی مفرط و نامحدود. (3)


1) صحيح الاخبار عما في البلاد العرب من الاثارج 1 ص 6.

2) مروج الذهب ج 2 ص 96

3) فجر الاسلام ص 33.

جواد علی گوید: اعراب چیزی جز قدرت و زور نمی شناسند و جز در مقابل آن خضوع نمی کنند و بر همین اساس حق را تعیین کرده و عدالت را بر همان اساس قرار می دهند. (1)

ابن خلدون نیز در مورد اعراب (ساکنان بادیه) می گوید: وقتی به سرزمینی حمله کرده و آن جا را به اشغال خود درآورند آن را بسرعت بخرابی می کشانند چرا که آن ها مردمی وحشی هستند. (2)

روشن است که در محیط بادیه بعلت وجود همین آزادی مفرط، ما روحیه حلم یعنی جلوگیری از هیجانی شدن و صبر و بردباری را نمی توانیم بیابیم؛ چرا که روحیه صبر علاوه براین که انسان آن را اختیار می کند محیط نیز در بوجود آوردن آن تأثیر مستقیم دارد. (3)

تا آن جا که آزادی عمل وجود دارد و هر کس در هر عملی حتی تجاوز آزادست نمی تواند در مقابل مشکلات صبور باشد و بالنتيجه روحیه او عصبی خواهد بود.

در آن جا هیچ عشیره ای برعشیره دیگر سلطه ای ندارد و هر یک از آزادی کامل برخوردار است. (4)

آلوسی نیز جبن و ترس را نتیجه حیات رفاه آلود در شهر و شجاعت و اقدام نسبت به کارهای خطرناک را نتیجه زندگی در


1) المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام ج 4 ص 296

2) مقدمه ابن خلدون ص 125

3) الصحيح من سيرة النبى (صلی الله علیه و آله) الاعظم ج 1 ص 51

4) العصر الجاهلی شوقی ص 52

بادیه می داند. (1)

از این روست که می بینیم جنگ و درگیری امری عادی و طبیعی در میان عرب بادیه است و عادت به جنگ خود بخود روحیه جنگی می سازد.

شجاعان جنگی عرب همیشه از بادیه بر می خواسته اند؛ ابن ابى الحدید می گوید اسم عمرو بن عبدود شجاع قبیله قریش (که در جنگ خندق بدست امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) کشته شد) در میان سه قهرمان معروف عرب برده نشده و این بدان علت است که او در شهر زندگی می کرده است و آن سه تن که عتبه بطام و عامر می باشند همه از اهل بادیه و کارشان غارت و نهب اموال بوده است بخلاف قریش که در بلد خود زندگی می کردند و کارشان حمایت از حرمشان بوده است و لذا عمرو مانند اینان شهرت نیافته است. (2)

كعب الاحبار نیز هر چند قصه می گوید ولی از آن جا که قصه گاهی حاکی از واقعیاتی است، اشاره می کند که: شقاوت از روز اول بادیه را انتخاب کرده و بامر خدا بدو ملحق شده است. (3)

احمد امین می گوید: تاریخ عرب را چیزی جز جرم و خیانت تشکیل نمی دهد. (4)


1) بلوغ الارب ص 110 طبع بغداد

2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 13 ص 291

3) مروج الذهب ج 2 ص 38

4) فجر الاسلام ص 33 .

هیکل می گوید برای اعراب اگر چه زندگی در بادیه مشکل است اما (بگمان آن ها) بدور از ننگ است. (1)

آن ها حتی وقتی به شهر می آمده و طعم زندگی در شهر و حتی کاخ های آن را می چشیدند باز علاقه به بازگشت به بادیه یعنی وطن اصلی خود را داشتند. (2)تا جائی که همسر معاویه یعنی ما در یزید به بادیه بر می گردد، این با توجه بدین نکته است که معاویه در شام در کاخ سبز خود زندگی می کند؛ همسر او میسون دخترا بجدل می باشد. (3)

هیکل می گوید: مردم جزيرة العرب تا امروزه نیز اكثراً بادیه نشین هستند و الفت با شهر و سکون در یک نقطه نداشته و در یک محل استقرار نمی یابند و آن ها غیر از کوچ و انتقال - چیزی که بادیه با آن آشناست - تحمل چیز دیگری را ندارند. (4)

خالد بن عبدالله می گوید: محل زندگی در بادیه خشن، معاش آن ها سنگین و اخلاق آن ها تند است. (5)

در بادیه بعلت مشکل بودن زندگی و جنگ های دائمی کمتر در مسائل دینی فکر می کنند و بر عکس تعصب بیشتری نسبت به حفظ روابط خانوادگی و حفظ اعتقادات تقلیدی در خود


1) حياة محمد ص 39

2) المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام ج 4 ص 299 و مروج الذهب ج 2 ص 40.

3) بلوغ الارب ج 3 ص 426

4) حياة محمد ص 39

5) عقد الفريد.

احساس می کنند؛ بقول احمد امین آن ها معمولاً در اعتقادات خود مقلد هستند تا متأمل (1)، او هر چه کار کند کم کرده و هر چه در بیابان بیشتر بگردد معیشت او بهتر تأمین خواهد شد. (2)

اعراب اصطلاحاً به ساکنان بادیه (3)و عرب به ساکنان در شهر اطلاق می شود؛ به اعرابی گفتند آیا حاضری در بهشت وارد شده و از کسی که بتو آزاری رسانده بگذری؟! در پاسخ گفت: برای من آسان است که بجهنم روم و انتقام خود را بگیرم. (4)

قرآن نیز ایمان اعراب را در مرحله اول بعنوان ایمان واقعی نمی پذیرد و می فرماید اعراب گفتند ایمان آوردیم بگو ایمان نیاورده اید ولکن بگوئید (اسلام آوردیم) و ایمان هنوز در قلوب شما داخل نشده است. (5)

همین اعراب معمولاً اموال و اهلشان را بر جهاد در راه خدا ترجیح داده و با تخلف از جنگ و جهاد در پی آن هستند تا عذری بیاورند و از پیامبر طلب آمرزش بخواهند. (6)و می گویند بزبان هایشان چیزی که در دل هاشان نیست... بعد از آنی که اعراب مسلمان شدند پیامبر امر فرمود تا آن ها را دیگر اعرابی نخوانند. (7)


1) فجر الاسلام ص 10 و 23

2) همان ص 46

3) بلوغ الارب ج 1 ص 13.

4) نهاية الأرب ج 6 ص 68.

5) حجرات / 14

6) فتح - 11

7) طبقات ابن سعدج 8 ص 215.

ابن خلدون عصبیت خانوادگی را در بادیه زیادتر از آن در شهر می داند. (1)


1) تاریخ ابن خلدون ج 1 ص 107.

«حلف»

از آن جا که در جزیرة العرب قبایل گوناگونی وجود داشت و هر یک در مقایسه با دیگران از نظر نیرو و قدرت متفاوت بودند و از طرف دیگر هر یک برای کسب معیشت با دیگر قبایل همیشه جنگ و درگیری داشتند لازم بود تا قدرت های کوچک در این میان فکری کرده و در تقویب قدرت دفاعی خود بکوشند؛ آن ها می بایست قدرت خود را بگونه ای تنظیم کنند تا قدرت هجوم و حداقل مقابله با دیگران را داشته باشند.

از این رو بین قبایل ضعیف پیمان ها و تعهدهایی منعقد می گردید؛ این پیمان ها در لسان آن ها «حلف» نام می گرفت و دقیقاً به همان معنائی است که این روزها در مورد پیمان های نظامی ناتو، ورشو و... بکار می رود.

بکری می گوید: وقتی قبایل مختلف شاهد وجود درگیری و جنگ و اختلاف درگیری بر سر آب و چرا گاه بین خود و دیگران یا بین قبایل دیگر بودند این انگیزه ای می شد تا قبایل

ضعیف بیکدیگر یا به قدرتمند پیوسته و با او همپیمان شوند. (1)

بموجب این پیمان ها هر یک از دو طرف اگر مورد کوچک ترین تجاوزی قرار می گرفت دیگری بیاری او می شتافت؛ و به این صورت تا حدودی تعادل و توازن قوابین نیروهای مختلف و قبایل گوناگون فراهم می آمد، و این خود گاه و بیگاه عامل جلوگیری از جنگ می شد و در مقابل اگر جنگ در می گرفت به حکم حلف، جنگ بین القبایلی و فراگیر می بود.

این پیمان تا موقعی تداوم داشت که دو طرف نسبت به آن راضی بوده و ظاهراً یک طرفه آن را کم تر طرد می کردند، و طرد یک طرفه در نظر آن ها خیانت بحساب می آمد.

همان طور که گذشت معمولاً حلف در بین قبایل ضعیف و بدرخواست آن ها بود، اما برخی قبایل کوچک نیز اگر دارای شجاعان چندی بودند تن به چنین حلف هائی نمی دادند. (2)

چه بسا چند قبیله با هم همپیمان می شدند، همچون «حلف احابیش» که میان قریش و گروه های مختلف احابیش منعقد گردید. (3)

گاهی نیز طایفه با یک نفر هر چند تعداد فرزندان او کم بود بلحاظ عظمت او پیمانی را منعقد می کرده است؛ همچنان که قبیله خزاعه با عبدالمطلب پیمانی منعقد نمود، چرا که آن ها خود


1) معجم ما استعجم بنقل از العصر الجاهلی ص 58

2) العصر الجاهلي

3) انساب الاشراف ج 1 ص 53.

گفتند نیکوتر و با خلق تر و حلیم تر از او نیافتند. (1)

این حلف ها بر اساس مصالح مشترک بود، چنان چه امروزه نیز این حلف ها بر همین اساس منعقد می گردد و قطعاً از بین رفتن این مصالح موجبی برای فسخ حلف می باشد.

در میان تمام حلف های عرب، تنها حلفی که حاوی دفاع از حق مظلوم در مقابل ظالم است «حلف الفضول» می باشد؛ این حلف بقول مورخین شریف ترین حلف عرب می باشد. (2)

پیامبر در سن 25 سالگی در این حلف شرکت کرد، و بعدها به این حلف افتخار می کرد و می فرمود اگر بار دیگر بدان دعوت شوم می پذیرم. (3)

انگیزه بوجود آمدن این حلف این بود که مردی از قبیله زبید کالائی را به مکه آورده و «عاص بن وائل سهمی» آن را خرید و قیمت آن را نپرداخت، مرد زبیدی نیز در نزدیکی کعبه فریاد استغاثه برآورد:

يا قصَّى لمظلُوم بِضاعَتَهُ *** بِبَطْن مَكَّةَ نَائي الدَّارَ وَالنَّفَرِ

وَ أَشعَثُ مُحْرِم لَم يُقْضَ حُرْمَتُهُ *** بَيْنَ الْمَقَامِ والرُّكْنِ وَالحَجَرِ (4)


1) المنمق ص 88 - انساب الاشراف ج 1 ص 71.

2) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 15 ص 203 ، السيرة الحلبيه ج 1 ص 129 المنمق ص 45، 218، پاورقى السيرة النبوية ج 1 ص 123

3) بلوغ الارب ج 1 ص 276، انساب الاشراف تحقیق محمودی ص 12 و 13، المنمق ص 203 و 220 السيرة النبوية ج 1 ص 124، الاغانی ج 17 ص 292 و 293

4) الاغاني ج 17 ص 299.

آن گاه زبیر بن عبدالمطلب قریش را دعوت به حلف الفضول در خانه عبدالله بن جدعان کرد، و پس از آن حق زبیدی را از عاص بن وائل گرفتند. (1)

آن ها اعلام کردند که در مکه نسبت به هر کس ظلمی شود آن ها از مظلوم دفاع خواهند کرد ظالم چه از رؤسا باشد چه از ضعفا، چه از قبیله ما باشد و چه نباشد، چه بنده و غلام باشد و چه حرّ و آزاد. (2)

احتمالاً حلف هائی نیز در مورد مسائل اقتصادی وجود داشته است؛ حلف قریش با ثقیف که در حد فرض مطرح شد بنا بر آن بود که قریش از باغات طائف بهره گرفته و ثقیف نیز در حرم الهی شریک شوند. (3)

همان طور که گفته شد، حلف الفضول تنها پیمانی است که برای دفاع از حق مظلوم منعقد شده است، در حلف های دیگر صرفاً مسئله دفاع مطرح بود و حق و باطل برای آن فرقی نداشت، و حلیف چه ظالم و چه مظلوم مورد حمایت قرار می گرفت. (4)

این نوع حلف ها جز تفرقه و تشتت نتیجه دیگری نداشت و روشن است که اسلام بعنوان یک مذهبی که دعوت به وحدت براساس


1) السيرة الحلبية ج 1 ص 132، مروج الذهب ج فى التاريخ ج 2 ص 20 الکامل فی التاریخ ج 2 ص 41 المنمق ص 218 - 219 المعبر 167 و المنمق ص 343، الاغاني ج 17 ص 290

2) الاغانى ج 17 ص 289 وج 17 ص 290 و 291

3) المنمق ص 280 و 281

4) العصر الجاهلي ص 61

عقیده اسلام می کرد با حلف های جاهلی سازگار نبود؛ از پیامبر اکرم صلى الله عليه و اله و سلم نقل شده که فرموده اند:

لا حِلْفَ فِى الإِسْلامِ بَلْ تَمَسَّكُوا بِحِلْفِ الجَاهِلِيَّةِ (1)در اسلام حلف نداریم شما تمسک به حلف های جاهلی کنید.ظاهراً این روایت در مرحله اول با مسائل اسلامی سازگار نبوده و همان گونه که گذشت اسلام با حلف جاهلی نمی تواند منافع مشترک داشته باشد.و ثانیاً: این روایت تنها از طریق قیس بن عاصم نقل شده و با این حساب یک دلیل قطعی نمی تواند باشد. (2)و ثالثاً: چنان چه ابن ابی الحدید نقل می کند امیر المؤمنين على (علیه السلام حلفی در میان مردم یمن منعقد نموده (3)که این خود ردّ حديث «لا حِلْفَ في الإسلام» را آسان تر می کند.)رابعاً: اگر روایت صحیح هم باشد از میان احلاف جاهلی، تنها منظور حلف الفضول و یا مسئله جوار و رعایت حقوق همسایگی می باشد. و خامساً پیامبر خود فرمود: از میان امور


1) المنمق ص 316 تاج العروس ج 6 ص 57 - الكامل في التاريخ ج 1 ص 267 شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 18 ص 67، بلوغ الارب ص 278 و المصنف لعبد الرزاق ج 10 ص 306 و 307 و رجوع کنید به مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 317 و 329 و ج 2 ص 180 و 207 و 212 و 25 و المصنف ج 11 ص 436.

2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 18 ص 67.

3) همان ج 18 ص 66.

جاهلی تنها کلیدداری کعبه و آبرسانی به حجاج باقی می ماند. (1)اضافه بر این مؤاخاة و عقد برادری خود یک پیمان طرفینی بود که پیامبر بعد از ورود به مدینه بین مؤمنین منعقد نمود.آلوسی می گوید: عرب همیشه قصد داشته دشمنان را بخود جذب کند، این مسئله گاهی با ازدواج های متقابل صورت می گرفت و بعد از آن این منافرة به الفت تبدیل می شد و دشمن به دوست، ...خالد بن یزید دشمن آل زبیر بود، وقتی با رملة ازدواج نمود دوستدارترین افراد نسبت به آل زبیر شد (2. احتمالاً یکی از علل تعدد ازدواج های پیامبر ایجاد الفت بین قبایل و وحدت در آن ها بوده است. (3))این مسئله، جای حلف را بصورت طبیعی پر می کرد.


1) انساب الاشراف القسم الثالث ص 16

2) بلوغ الارب ج 2 ص 6 و 7

3) همان ص 7

## قبیله قریش### اشاره1- قبيلة قریش که پیامبر نیز از میان آنان برخواست یکی از مشهورترین و با شرافت ترین قبایل محسوب می شود؛ قریش از بنی کنانه و بنی کنانه، از مضر و مضر، از عدنان و در نهایت به اسماعیل (علیه السلام خاتمه می یابد.)از نظر نسب شناسان، کسانی را که فرزند نضر بن کنانه باشند قریشی می گویند. (1)قصی بن کلاب که از فرزندان قریش بود و در روزگار جوانی او قریش در اطراف حرم پراکنده بودند با زیرکی خاصی کلیدداری کعبه را از چنگ قبیله خزاعه بدر آورد (2طبق قول)


1) معارف ابن قتیبه ص 31 - مجمع البيان ج 10 ص 545 السيرة الحلبية ج 1 ص 16 - تاریخ ابن خلدون ج 2 جزء اول ص 320 و 324 - لسان العرب ماده قريش السيرة النبوية ج 1 ص 86، عمدة الطالب ص 26

2) اخبار مکه از رقی ج 1 ص 62 و 63 ، معارف ابن قتيبه ص 32 - انساب الاشراف ج 1 ص 50

بعضی از محققین ظاهراً این امر با استعانت قیصر روم بوده است. (1)او قبیله خود را از اطراف جمع آوری کرده و براساس شرافت، آن ها را در جاهائی دور و نزدیک حرم جای داد (2از این رو او را مجمّع نامیدند (3). از جمله کارهای مهم او تشکیل «دارالندوة»محلی برای مشورت رؤسا در امور مهم بوده است (4)، که در نوع خود یک ابتکار بود.)بعد از او کارهای کعبه و امور قریش به دو فرزندش عبدالدار و عبد مناف رسید (5. بعضی نیز گفته اند که او همه مقامات را به عبدالدار تفویض کرد (6). پس از آن ها هاشم و عبد شمس دو فرزند عبد مناف مقامات را تقسیم کرده و امور کعبه به هاشم و ریاست به عبد شمس رسید.)خدمات قصّی و هاشم و بعد از او عبدالمطلب به حجاج در ایام حج یکی از اموری بود که شهرتی همه جانبه برای قریش بوجود آورده بود. عبدالمطلب بعلت پایبندی به دین حنیف ابراهیم و هوش و ذکاوتی که در اداره امور داشت حتی بنی امیّه نیز او را


1) بلوغ الارب ج 2 ص 173

2) مروج الذهب ج 2 ص 32 و معارف ابن قتیبه ص 51.

3) تاريخ اليعقوبي ج 1 ص 237 و 240 حياة محمد ص 57 .

4) اخبار مکه ج 1 ص 65 المنمق ص 222 - انساب الاشراف ج 1 ص 49، معارف ص 32 و السيرة النبويه ج 1 ص 115 .

5) اخبار مكّة ارزقى ج 1 ص 66 - يعقوبي ج 1 ص 241.

6) تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 226 بلوغ الارب ج 1 ص 248

بعنوان شیخ قبول داشتند. (1)کم کم که تعداد عشیره ها و بطون قريش رو به فزونی نهاد، مسئولیت های مهم قبیله و کعبه به عهده افراد مختلف واگذار شد، در هنگام ظهور پیامبر اسلام از میان بنی هاشم عباس مسئولیت سقایت یعنی آب رسانی به حجاج را بعهده داشت، از بنی امیّه ابوسفیان ریاست سپاه قریش را (که در جنگ احد و خندق نیز شرکت جست بعهده داشت، از بنی نوفل، حارث بن عامر مسئول رفادت و غذا برای حجاج بود، از بنی اسد، یزیدبن زمعه مسئولیت مشاوره داشت؛ قریش برای اخذ کارهای مهم با او مشورت می کرد، و از بطون دیگر نیز، افراد دیگر مسئولیت های دیگری داشتند. (2))### شهرت قریشچنان چه از کتب تاریخ بر می آید قریش در میان عرب شرافت و عزتی خاص را دارا بوده و معمولاً با عناوین، آل الله، جيران الله و سکّان حرم الهی مشهور بوده اند (3مردم همه آن ها را بعنوان بزرگ و شریف قبول می کرده اند (4)و چه بسا در جنگ ها بجای آن ها وارد کارزار می شده اند. (5))


1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 ص 29

2) عقد الفريد ج 3 ص 323- بلوغ الارب ج 1 ص 249 و 250

3) عقد الفريد ج 3 ص 327 و الاغاني ج 17 ص 313

4) عقد الفريد ج 3 ص 323

5) همان ص 327

باید گفت که عظمت و شهرت قریش در همه تیره ها و خانوادها و عشیره های قریش نیست بلکه تنها در خاندان قصّی، و بعد از او هاشم و عبدالمطلب می باشد، چرا که وجود این افراد در نهایت موجب شهرت قریش گردید. در یک مسابقه افتخار به نسب، ابی بکر خود را از قریش معرفی می کند، طرف او خوشحال شده می پرسد از خانواده قصّی هستی؟ می گوید خیر، می گوید آیا عبدالمطلب و هاشم از شماست؟ می گوید خیر! بعد طرف با بی اعتنائی رد می شود. (1)خدمات قصّی در تشکیل دارالندوة (2و انجام امور رفاهی برای حجاج در شهرت قریش تأثیر داشته است، یعقوبی می گوید:)قصّی اولین کسی بود که به قریش عزت داد. و فخر آن ها را آشکار نمود (3. اضافه بر این مسئولیت کلیدداری کعبه در میان قریش (در عشیره قصّی) بوده است و بهمین جهت مردم از بخش های مختلف با آن ها بیشتر در ارتباط بوده اند، و این خود موجب شهرت آن ها می گردید. (4))پیداست که این شرافت و ریاست فقط در فرزندان قصی بوده که در این جهت کسی با آن ها منازعه نمی کرده جز آن که مغلوب می شده است. (5)


1) عقد الفريد ج 3 ص 327، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديدج 4 ص 127 والمحاسن و المساوى ج 1 ص 121

2) بلوغ الارب ج 1 ص 235، حياة محمد ص 57 .

3) تاریخ الیعقوبی ج 1 ص 240 و ر.ک. انساب الاشراف ج 1 ص 50

4) فجر الاسلام ص 14، المنمق ص 13، العصر الجاهلي ص 50.

5) المحبر ص 165، المنمق ص 530

هاشم نیز در جهت دفاع جان زوّار بيت الله الحرام تلاش کرد، او در حق قریش نیز خدمات زیادی انجام داد او کاروان های تجارتی زمستانی و تابستانی را که قرآن (1نیز بدان اشاره فرموده براه انداخت و امان نامه ای نیز از قیصر برای این کاروان ها فراهم کرد (2):)هُوَ الَّذى سَنَّ الرَّجِيلَ لِقَوْمِهِ *** رِحْلَ الشَّتَاءِ وَ رِحْلَةَ الاَصْيافِ (3)او کسی است که رحلت و مسافرت را برای قوم خود سنت کرد رحلت زمستانی و تابستانی.ابن عباس می گوید: قبل از آن قریش در فشار و گرسنگی بسر می برد، هاشم آن ها را جمع کرده و به تجارت کشاند (4، دیگران نیز اشاره کردند که هاشم اولین کسی است که کاروان های تابستانی و زمستانی را براه انداخته است. (5))ابن خلدون مسئله مسافرت های تابستانی و زمستانی را ابتکار هاشم ندانسته و اظهار می دارد که این مسافرت ها، ضرورتی بوده که همه عرب بدان گرفتار بوده اند و آن ها بایستی این مسافرت ها را برای


1) سورة قريش

2) تاریخ الیعقوبی ج 1 ص 243 - كامل ابن اثيرج 2 ص 16، المنمق ص 32 - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 15 ص 211، انساب الاشراف ج 1 ص 59

3) انساب الاشراف ج 1 ص 59 و السيرة النبويه ج 1 ص 125 و ر.ک. المحبر ص 162 و بلوغ الارب ج 1 ص 245 و 307

4) مجمع البيان ج 1 ص 546

5) همان ج 1 ص 545

فرار از گرما انجام دهند. (1)در جواب باید گفت:اولاً: این مسئله که شما آن را در مورد عرب ذکر می کنید جدای از مسئله مسافرت های تجارتی تابستانی و زمستانی است که قرآن آن را فقط در مورد قریش ذکر می کند.ثانياً: آنان که از این مسافرت ها ذکری بمیان آورده اند اهداف آن ها را تجارت ذکر کرده اند نه برای فرار از گرما و یا امثال این ها، لذا سخن ابن خلدون صحیح نیست.ثانياً: تاریخ به این مطلب که هاشم مبتکر این مسافرت ها بوده صراحت دارد و شما اجتهاد در مقابل نص می کنید.هُوَ الَّذِى سَنَّ الرَّحيلَ لِقَوْمِهِ *** رِحْلَ الشِّتَاءِ وَ رِحْلَةَ الْأَصْيافِ (2)قريش تنها کسانی بودند که اولاً بجهت داشتن امان نامه و و مهم تر از آن، این که اهل حرم بودند آمادگی کافی برای تجارت داشتند. آن ها هر کجا مورد هجوم غارت گران قرار می گرفتند خود را اهل حرم می نامیدند؛ قرآن نیز در سوره قریش بدین مطلب اشاره دارد. (3کعبه نزد اکثر عرب قداست داشت و قطعاً آن ها اهل کعبه و اهل حرم را احترام می نهادند.)نکته دیگری نیز که بر شهرت قریش افزوده بود واسطه تجارتی بودن مکه و بر سر راه تجارت حبشه، یمن شامات بودن آن


1) تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 336، 337

2) انساب الاشراف ج 1 ص 59 ، بلوغ الارب ج 1 ص 245، السيرة النبويه ج 1 ص 125

3) مجمع البيان ج 1 ص 546

می بود؛ این تجارت شامل سفر به یمن، حضرموت، حیره در شرق و بطرف شمال به بصری و شام و غزه و مصر می شد. (1)علاوه بر این ها قریش بعلت تقدس خود توانسته بود حمایت افراد زیادی را جلب کند از اینرو از لحاظ قدرت نیز یکی از پر قدرت ترین قبایل بود، مخصوصاً در پیمانی که با احابیش گروه های زیاد مستقر در کوه های مکه منعقد نمود توانست قدرت زیادتری کسب کند (2از آن جا که عرب به این کثرت اهمیت می داد و آن را نشانه شرافت می دانست دانست قطعاً این خود موجب شهرت قریش بود.)در دوران هجرت بعد از شکست قریش در مقابل پیامبر، از آن جا که چنین قدرتی شکست خورده بود، پیروزی بسیار مهمی برای پیامبر بهمراهی داشت چون قريش مشهورترین قبیله شکست خورده بود. جنگ ابرهه با کعبه و حمایت خداوند از خانه خود، بالاترین افتخار را برای کعبه و اهل آن بهمراه داشت (3، هیکل می گوید: این حادثه مهم هیبت دینی مکه را بالا برده و مسلماً در پی آن ارزش تجاری را نیز افزونی بخشید. (4))این واقعه دل کسانی را نیز که به کعبه ایمان محکمی نداشتند استحکام بخشید و نسبت به آن مطمئن نمود.در این جا اگر چه می پذیریم بدین دلایل قبل از بعثت قریش


1) العصر الجاهلي ص 50

2) انساب الاشراف بلاذری ج 1 ص 53

3) سوره فیل

4) حياة محمد ص 64.

شهرتی داشته اما شهرت آن بعد از اسلام چندین برابر شد اولاً: بعلت آن که پیامبر از این قبیله بود و این خود مهم ترین عامل شهرت برای قریش بودثانياً : روایتی که از پیامبر نقل شده که فرموده اند: ﴿اَلْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَيْشٍ (1) برای همیشه باید شهرت قریش را مدیون آن بدانیم. عباس روزی به علی (علیه السلام) می گوید: اگر من و ابوسفیان با تو بیعت می کردیم از فرزندان عبد مناف با ما مخالفت نمی کردند، و اگر آن ها مخالفت نمی کردند هیچ کس از قریش با ما اختلاف نمی کرد و اگر قریش با تو بیعت می کرد هیچ کس از عرب با تو مخالفت نمی نمود. (2)

و ثالثاً : تبليغات بنی امیه برای نشان دادن برتری قریش بر عرب نیز در شهرت قریش موثر بوده است معاویه به صعصعة بن صوحان می گوید: اگر قریش نبود شما در ذلت بودید و صعصعة جواب می دهد که این گونه نیست چرا که قریش نه اکثریت عرب را تشکیل داده و نه با شرافت تر از آن هاست. (3)


1) السيرة الحلبيه ج 1 ص 51 ، سيرة الصباغة حلان ص 4 هامش ج 1 السيرة الحلبيه عقد الفريد ج 3 ص 320 بهج الصباغة ج 3 ص 100 و مدارك بيشتر در الصواعق المحرقه اصل روایت بصورت کامل در کتاب منتخب الاثر از آقای صافی از طرق مختلف نقل شده است

2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 48

3) همان ج 2 ص 130

ابی بکر در سقیفه به انصار می گوید: شما می دانید که عرب جز از قریش اطاعت نخواهد کرد. (1)

عمر نیز می گوید که قریش اشرف اقوام نزد عرب هستند. (2)

علی (علیه السلام) در مورد قریش می فرماید:

اگر قریش از پیامبر (و نام او و دین او) برای رسیدن به قدرت و شرافت و سیاست بهره نمی برد تنها یک روز بعد از مرگ پیامبر بت پرست و مرتد می شدند. (3)

بلال همیشه قبل از اذان می گفت: اَلَهُمَّ إِنِّي أَسْتَعِيُنكَ عَلى قُریشٍ (4)این در حالیست که از جانب واضعان حدیث ده ها حدیث در فضل و برتری قریش نقل شده است (5)! نقل شده: جبرئیل نزد من آمد و گفت: تمام شرق و غرب و شمال و جنوب را گشتم و بهتر از قریش نیافتم و از قریش بهتر از هاشم را (6).

و یا: قریش نمک این امت است آیا می توان طعام بدون نمک داشت (7). این در حالیست که که قریش رودر روی حافظان سنن پیامبر و اهل بیت حضرت ایستاده و غاصب خلافت هستند، و پیداست گروه هائی از قریش که جنگ جمل و صفیّن را در


1) همان ج 6 ص 40

2) همان ج 12 ص 95.

3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 20 ص 298 - 299

4) التراتيب الاداريه ج 1 ص 79.

5) ر.ک. سيرة دحلان در حاشيه سيرة حلبيه ج 1 ص 3 و 4.

6) المنمق ص 5

7) المنمق ص 6

مقابل علی (علیه السلام) براه انداختند لیاقت این ارزش ها و تعریف ها را ندارد بخصوص طایفه ای از همین قریش یعنی بنی امیه تا آخرین لحظات رو در روی پیامبر ایستادند و این انصار یعنی مردم مدینه بودند که به پیامبر نصرت دادند.

در هر حال این مسئله شهرت قریش مقداری مربوط به قبل از بعثت و مقداری مربوط به بعد از اسلام است.

قبل از بعثت بوده اند کسانی از عرب که قریش را از خاندان غسان و کسری نیز برتر می دانسته اند. (1)


1) العصر الجاهلي ص 51

محيط ديني جزيرة العرب

در این قسمت از اعتقادات دینی و شریعت دینی بعت دینی مربوط به آن اعتقادات صحبت خواهد شد، دین در مجموع، اعم از اندیشه ها و اعتقاداتی در مورد مبدأ و معاد و اعتقادات عملی است.

ما در این بخش از مهم ترین اعتقاداتی که در محیط جزيرة العرب وجود داشت، از شرک، یهودیت و نصرانیت سخن خواهیم گفت.

در قسمت های مجزائی هم از نحوه این اعتقادات، عمق آن ها، تأثیر آن ها در زندگی فردی و اجتماعی عرب جاهلی سخن خواهیم گفت. نکته جالب این که با وجود ادیان مختلفی که در آن محيط حكمروا بود از نظر دینی هیچ برخورد خشونت آمیزی وجود نداشت و اولین خشونت ها با آمدن پیامبر رخ داد.

مدرک قطعی در بررسی حوادث دینی مربوط به جاهلیت همان قرآن است چنان چه دیگران به این نکته اشاره کرده اند. (1)


1) في الادب الجاهلي ص 70 و 71.

اگر چه از بعضی از اشعار جاهلی که جاهلی بودن آن ها را بتوان پذیرفت نیز می توان در این قسمت بهره گرفت.

کلمات امام علی (علیه السلام) و دیگر ائمه اطهار (علیه السلام) نیز در بعضی موارد راهگشا خواهد بود.

مسلماً قرآن بعنوان محتوای فکری انقلاب اسلامی پیامبر، از آن جا که در برخورد با محیط و درصدد تحول دادن به آن بوده با اندیشه موجود برخورد می داشته است و ما از این طریق می توانیم پی به فکرها و اعتقادات موجود در آن جامعه ببریم.

از بحث های آینده پی خواهید برد که عرب جاهلی در این بعد هم وضع نکبت باری داشته است و کسانی که خواسته اند عرب جاهلی را متمدن نشان دهند انگیزه آن ها ضدیت با اسلام و ناشی از روح ناسیونالیستی عربی آن ها می باشد.

ما با شناخت این مباحث از یک طرف پی به عمق بی فرهنگی عرب خواهیم برد و از طرف دیگر با مشکلاتی که بر سر راه رشد اسلام بوده و پیامبر در حرکت خود با آن مواجه می شده آشنا می شویم و به عظمت اسلام و تلاش پیامبر بیشتر پی می بریم.

شرک و ابعاد آن در جزیرة العرب

از نظر اعتقادی شایع ترین و عمومی ترین اندیشه حاکم بر مردم جزيرة العرب شرک بوده است؛ گروه های مختلف و قبایل مختلف همه در این اولین قدم انحراف یعنی شرک سهیم بوده اند.

تنها تفاوتی که در بین گروه های مشرک وجود داشت تفاوت بود که در بین در بین انواع مختلف شرک قابل تصوّر بود.

در عین حال در میان مردم جزیره کسانی نیز یافت می شده اند که اساساً هیچ اعتقادی به خدا نه بعنوان شرک و نه هیچ عنوان دیگری نداشته اند (1)احتمالاً آیه ذیل اشاره به این گروه دارد:

وَ قَالُوا مَا هِيَ الاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلّا الدَّهْرُ (2) از این آیه ظاهراً می توان استنباط کرد که اینان به مبدأ و


1) المختصر فى اخبار البشر ج 1 ص 98 تاريخ ابن الوردی ج 1 ص 115

2) جاثيه / 24

معادى معتقد نبوده اند (1)و حیات را منحصر به زندگی در دنیا دانسته و نابودی آن را نیز بدست روزگار می دانسته اند، علامه طباطبائی نیز در یک قول این آیه را از زبان حال منکرین خدا ذکر می کنند (2)مسعودی از این آیه در مورد کسانی نام می برد که معتقد به خالق بوده و صرفاً معاد را انکار می کرده اند. (3)اما این توصیه با ظاهر آیه سازگار نیست و مفسرینی چون رازی و طبرسی و طبری و نیشابوری اشاره کرده اند که آیه اشاره به منکرین مبدأ و معاد دارد (4). از آیاتی از قرآن نیز می توان چنین بهره گرفت که بوده اند افرادی که اساساً معتقد به خالق نبوده اند؛ قرآن در مقام پاسخ به آن ها چنین می فرماید:

اَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْئ اَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ أَمْ خَلَقُوا السَّمواتِ وَالْاَرْضَ بَلْ لا يُوقِنُونَ (5) آیا از عدم خلق شده اند یا خود خالق هستند آیا آن ها آسمان و زمین را خلق کرده اند بلکه اینان اهل یقین نیستند.

این آیه نیز در صدد اثبات وجود خداوند است. (6)

در مرحله بعد:


1) معالم التوحيد 121 و 122 - ملل و نحل شهرستانی بنقل از بلوغ الارب ج 2 ص 220 مجمع البيان ج 9 ص 78

2) الميزان ج 10 ص 297

3) مسعودى، مروج الذهب ج 2 ص 130.

4) رجوع کنید به کشف الارتیاب العاملي ص 205.

5) طور 35، 36

6) تفسير الرازي ج 28 ص 259 بنقل از المعالم التوحيد ص 149 .

کسانی بوده اند که مشرک محسوب شده و بعد به خداوند به عنوان خالق اعتقاد داشته و هم کسان دیگری را بعنوان خالق شریکی برای خداوند می دانسته اند.

این یکی از اقسام شرک است، و نام آن شرک در خالقیت می باشد، خداوند می فرماید:

أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقَ عَلَيْهِمْ (1) ... یا برای خدا شریکانی قرار داده اند که همچون خدا خلق می کنند و امر خلق بر آنان مشتبه شده است.

و در آیه دیگر:

نَحْنُ خَلَقْنَاكُمْ فَلَوْلا تُصَدِّقُونَ، أَفَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ أَأَنتُم تَخْلَفُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ. (2) ما شما را آفریدیم چرا تصدیق نمی کنید: آیا دیدید شما نطقه ای که (در رحم زنان) می ریزید آیا شما خلق می کنید او را یا ما خالق آن هستیم؟! چه بسا بتوان از آیه دوم استفاده کرد که خطاب آن به منکرین خداوند و خالقیّت اوست. ولی حداقل این نکته از دو آیه فوق بدست می آید که شرک در خالقیت وجود داشته است.

از آیات دیگری نیز که در صدد اثبات اصل وجود خداست نیز چنین مطلبی را می توان استفاده کرد که چون شرک خالقیت یعنی اعتقاد به دو خالق وجود داشته این آیات در صدد نفی این فکر گفته شده است.


1) رعد 16

2) واقعه 56 الی 58

مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ الهٍ بما خَلَقَ ...(1) تعبیر به این گونه که: هر خدائی جداگانه به سراغ آن چه خلق کرده خواهد رفت... (کنایه از این که جهان از هم گسسته خواهد شد) نشان گر این است که هر دو این ها خالق فرض شده اند و این جز شرک در خالقیت که جدای از شرك ربوبی است چیز دیگری نیست.

در مرحله بعد:

کسانی یافت می شده اند که چه بسا به خدای واحد و خالق يكتا معتقد بودند لیکن در مرحله تدبیر نظام هستی به مدبّران دیگری همراه خداوند اعتقاد داشتند.

آنان معتقد بودند که برای هر رشته ای از تدبیر عالم کسی وجود دارد که مستقلاً تدبیر آن جریان بدست او واگذار شده است.

آن ها هر بتی را مخصوص تدبیر خاصی از امور جهان می دانستند؛ لذا در آیات زیادی از قرآن در تاکید و تأیید توحید افعالی یعنی نسبت دادن هر تدبیر و فعلی به خداوند اصرار شده است:

اَلا لَهُ الخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (2لَوْ كَانَ فِيهِمَا الهَ إلا اللهُ لَفَسَدَنا)


1) مؤمنون 91

2) اعراف 54

اگر در آسمان و زمین خدایی غیر خدای واحد باشد به فساد کشیده خواهد شد.

این آیه نیز بر طبق تقریری که علامه مرحوم طباطبائی می فرمایند در مورد رد شرک ربوبی می باشد.

علامه طباطبائی مردم جزيرة العرب را تنها مشرک دانسته و شرک را نیز تنها شرک ربوبی می دانند، ایشان می فرمایند که نزاع بین خداپرستان با بت پرستان برسر واجب الوجود نبوده و صرفاً در ربّ معبود بوده است؛ بت پرستان معتقد بوده اند که تدبیر عالم به موجودات شریفی واگذار شده که نزد خدا تقرب دارند و آنان سزاوار پرستش هستند تا برای آن ها شفیع باشند. (1)

با توجه به مطالبی که گذشت نمی توان این مسئله را بعنوان یک قاعده کلی پذیرفت، اضافه بر این که این تفسیر برای آیه تنها یک احتمال است و وجوه دیگری نیز در آن مطرح شده است (2)اضافه بر این که اگر کسی بخواهد برای اثبات این مدّعا که تنها شرک ربوبی در جزیرة العرب وجود داشته به آیاتی از قبیل:

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ الْعَزِيزُ الْعَلِيمُ (3) اگر از آنان سؤال کنی چه کسی آسمان و زمین را خلق کرده


1) الميزان في تفسير القرآن ج 14 ص 291

2) رجوع شود به اصول فلسفه و روش رئالیسم ج 5 پاورقی های استاد مطهرى

3) زخرف آیه 9 و آیه شریفه وَ لَئِن سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ الله ... زخرف 87

هر آینه گویند خدای غالب و دانا آن ها را آفریده است، استدلال کند ممکن نیست ؛ زیرا اولاً احتمال دارد که این آیه را بتوان با آیه فطرت (1)و یا آیه ذر (2)توجیه نمود نه این که به زبان چنین چیزی جاری می کرده اند.

اگرچه می توان این استنباط را نیز نمود که معتقدین به خدا اساساً وجود داشته اند (3)چیزی که ما نیز (نه بعنوان یک قاعده کلی) می پذیریم.

ثانياً ما آیاتی از همین قبیل داریم که به نظر ابتدائی از ظاهر آن ها چنین بدست می آید که در آن جا حتی شرک ربوبی نیز وجود نداشته است.

قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْاَرْضِ... وَ مَنْ يُخْرِجُ الحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ... وَ مَنْ يُدَبِّرُ الأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللهُ (4) به آنان بگو چه کسی چه کسی شما را از آسمان و زمین روزی می دهد... چه کسی زنده را از مرده خارج می کند و چه کسی تدبیر امر می کند یعنی مدیر امور است پس بزودی خواهند گفت خدا.

از نمونۀ این آیات در موارد دیگری از قرآن وجود دارد (5)با این حساب از این آیات نیز باید چنین استنباط و استدلال شود که در


1) روم 30

2) اعراف /172

3) مجمع البيان ج 8 ص 498، الميزان ج 14 ص 290

4) يونس 30

5) زمر 38 و لقمان 26، عنكبوت 63 - 61 ، مؤمنون 84 و 89

آن جا شرک ربوبی نیز وجود نداشته است، چنان چه بعضی چنین استنباطی را نیز کرده اند (1)و دیگران نیز گفته اند که شرک ربوبی وجود نداشته تنها شرک عبادی بوده است (2). اما علامه طباطبائی اظهار فرموده اند که شرک ربوبی وجود داشته است.

در مرحله بعد:

کسان دیگری نیز بوده اند که تنها شرک عبادی داشته و بت ها را تنها بعنوان این که تقرب به خدا پیدا کنند عبادت می کردند، نه این که آن ها را خالق و یا مدبر بدانند. با این حساب بوده اند کسانی که اعتقاد به خالق داشته اند (3)

امام علی در مورد مشرکین می فرماید:

... اَلَّذِينَ نَسُوا عِبادَتَكَ وَ جَهِلُوا مَعْرِفَتَكُ وَاتَّخَدُوا لَكَ انداداً وَ جَحَدُوا رُبُوبيّتَكَ وَانْكَرُوا وَحْدا نيَّتَكَ و جَعَلُوا لَكَ شُرَكَاءَ وَ أَوْلَاداً وَ صَبَوْا إِلَی عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ (4) اینان کسانی هستند که عبادت تو را فراموش کرده و به معرفت تو جاهل گشته اند و برای تو شریک قرار داده و ربوبیت تو را انکار و توحید تو را منکر و برای تو شریکان و فرزندان قرار داده اند و در نهایت بسوی عبادت بت ها کشیده شده اند.

در مورد شرکائی که اینان آن ها را بعنوان شریکان خداوند تلقی می کردند گاهی جن مطرح بوده است:


1) بلوغ الارب ج 1 ص 197

2) زادالمعاد ابن قيم الجوزي ج 3 ص 224

3) مروج الذهب ج 2 ص 109/ 102

4) نهج السعادة ج 3 ص 77

أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ الجّنِ (1) یا برای خدا شریکانی از جن قرار دادند.

گاهی نیز اخبار و رهبان و کسانی که جزء رؤسا هستند شریک برای خداوند قرار می گرفتند:

أَمْ لَهُمْ شُرَكَ ۚ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّينِ مَا لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللهُ (2) ... یا برای آنان شریکانی هستند که برای آنان دین آورده اند آن چه خدا بدان اذن نداده است. گاه نیز همان بت های ساخت طلا و سنگ شریک محسوب می شدند.

أَ فَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى ... (3) آیا لات و عزی را مشاهده کردی و منات بت سوم دیگر را ...

گاهی نیز ملائکه شریک خدا در نظر آنان بودند. (4)

در هر حال گروهی خورشید را، گروهی ستارگان را، و گروهی آتش را عبادت می کردند. (5)

در تاریخ جاهلیت عده ای بنام زندیق معرفی شده اند که از جمله آن ها ابوسفیان، اميّة بن خلف و... می باشند در آن جا اضافه شده که این ها این زندیقی را از حیره فرا گرفته اند (6)مصحح کتاب


1) انعام 100 و سبا 41 ... بل كانُوا يَعْبُدونَ الجِنَّ أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ

2) شوری 21

3) نجم 19، 20.

4) سباء 40 ... ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلائِكَةِ أَهؤُلاءِ إِيَّاكُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ.

5) بلوغ الارب ج 2 ص 239/237/233.

6) المنمق ص 48، المحير ص 161 - معارف ابن قتیبه بنقل از بلوغ الارب ج 2 ص 228، بهج الصباغة ج 2 ص 167.

المنمق می گوید:

زندیق به کسی گفته می شود که قائل ببقاء دهر، یا قائل به نور و ظلمت است، و یا به منکر معاد گفته می شود، اما این که در این کتاب آمده که این زندیقی را از نصرانی های حیره فرا گرفته اند با این معانی درست مطابقت نمی کند.

به احتمال قوی منظور از زندیق همان قول آتش پرستان و معتقدان به اهریمن و اهورامزدا بوده است، چیزی که در حیره با تأثیر پذیری از ایرانیان در آن موقع شایع بوده است.

آلوسی نیز این احتمال را پذیرفته می گوید این همان اعتقاد مجوسیان به ثنویت و نور و ظلمت بوده است. (1)

شاهد دیگر براین مسئله آنست که کلمه زندیق معرب بوده و از کلمه فارسی زنده ای یعنی کسانی که معتقد به زند (کتاب مجوسیان) می باشند اخذ شده است. (2)

وجود مجوسیان در میان عرب که با همین نام مشهور بوده اند نيز مؤيد وجود این فکر در میان عرب است؛ اقرع بن حابس از جمله این افراد بوده است. (3)

ابن قتیبه می گوید: مجوس در قبیله تمیم بوده و از جمله افراد آن زرارة بن عدس و حاطب فرزند او و اقرع بن حابس و ابوالاسود جد و کیع بن حسان می باشند (4)


1) بلوغ الارب ج 2 ص 229

2) اقرب المواردج 1 ص 477.

3) بلوغ الارب ج 1 ص 316

4) بنقل از بلوغ الارب ج 1 ص 345

از مدارک دیگر بدست می آید که: مشرکین با مجوسیان اهل فارس رفت و آمد داشته و مکاتبه نیز بین آنان آنان بوده است. (1)

و گفته شده شریک قرار دادن جن برای خدا ناشی از زندقه و تعالیم ثنویت بوده است. (2)

در مجموع این شواهد شاید بتوان این احتمال را که منظور از زندیق معتقدین به ثنویت باشد استفاده کرد.


1) اسباب النزول ص 150

2) همان ص 148

اعتقاد به معاد

چنان چه از آیات قرآن بدست می آید منکرین معاد در حد گسترده ای بوده اند و عرب جاهلی معمولاً منکر معاد بوده است:

وَ قَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَ نَحْيَا وَ مَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ ... (1) گفتند (حیات) جز همین حیات دنیا که در آن می میریم و زنده می شویم نیست و جز دهر ما را هلاک کننده ای نمی باشد...

نقل شده که امیّة بن خلف یا دیگری استخوان های پوسیده ای را نزد پیامبر آورده گفت آیا این ها باز زنده می شود؟!

وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِيِ الْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها اَوَّلَ مَرَّةٍ .... (2)برای ما مثل زده و خلق اولیه خود را فراموش کرده (او استخوان ها را آورده) و می پرسد کسی این ها را زنده می کند در حالی که پوسیده است بگو


1) جاثیه 24

2) يس 78 اسباب النزول ص 246

آن کس که اول بار آن را خلق کرده است...

آیات دیگری نیز اشاره به انکار مشرکین نسبت به معاد دارد (1)

در میان مورخین نیز برخی به این مطلب اشاره کرده اند که در دوران عرب جاهلی معاد مورد انکار قرار می گرفته است (2)

گفته شده:

ايُخْبِرُنَا ابْنُ كَبْشَةَ أَنْ سَنُجيِي *** وَ كَيْفَ حَيَاةُ اَصْدَاءٍ وَ هَامٍ

أيَقْتُلُني إذا ما كُنْتُ حَيّاً *** وَ يُحْيِينِي إِذَا رَمّتْ عِظامى (3)

آیا ابن کبشه (نسبتی که به پیامبر می دادند) به ما خبر می دهد که ما زنده می شویم چگونه زنده کردن مرده ها و چیزهائی که بخواب رفته اند ممکن است آیا مرا می کشد وقتی که من زنده ام و بعد زنده می کند در حالی که من پوسیده شده ام !!!

در کلمات علی (علیه السلام) نیز به این مسئله که عرب جاهلی اعتقاد به معاد نداشتند اشارت رفته است. (4)


1) نحل 38، اسراء 49/98 صافات 53/16 و تغابن 7 /حج 5/ هود 7 مؤمنون 82/ رعد 5 / مؤمنون 35/ نمل 67/ سجده 10 / دخان 34.

2) المختصر في اخبار البشرج 1 ص 58، مروج الذهب ج 2 ص 103 - تاريخ ابن الوردي ج 1 ص 115.

3) بهج الصباغة 2 ص 148.

4) نهج السعاده ج 1 ص 149 وج 3 ص 154

تاریخچه دینی جزیرة العرب

به گفته مورخین عرب قبل از آن جا که عمرو بن لحّي ظهور کند عرب عدنان و قحطان همه تابع دین خلیل الرحمن (علیه السلام) بوده و این دین را از اسماعیل گرفته بودند (1)از دیدگاه قرآن (2)نیز این نکته قطعی است که ابراهیم به مکه آمده و پایگذار کعبه مقدس می باشد، و (3)بهمین جهت و جهات دیگر اکثر ملت ها آن را معظم می داشتند (4)در تمام یادگارهای شعری و غیر شعری عرب سخن از ابراهیم، کعبه، و مسائلی است که در ارتباط با شریعت ابراهیمی می باشد.

بنابراین آن چه که از نظر اعتقادی در این جزيرة سابقه تاریخی دارد همان توحید است و بعد از آن بعلل متفاوتی تبدیل


1) بلوغ الارب ج 2 ص 194

2) الميزان ج 3 ص 358

3) حج /078

4) از جمله هندی ها، صابئه از ایرانیان و کلدانیان، ایرانیان، یهود و نصاری رک. الميزان ج 3 ص 362/361 .

به شرک گشته است.

در این مورد علت هائی ذکر شده است.

الف:

ابن کلبی نسب شناس معروف می گوید:

چیزی که باعث شد مردم جزيرة العرب دست از آئین ابراهیمی برداشته و به عبادت سنگ و بت بپردازند این بود که: هر مسافری که از مکه خارج می شد سنگی از سنگ های حرم را همراه خویش بر می گرفت و هر کجا که در طول مسافرت توقف می کرد آن را بر زمین می نهاد و گرد آن طواف می کرد همان گونه که به طواف کعبه می پرداخت، این برای تبرکی بود که آن ها به کعبه و حرم داشتند و هنوز کعبه را محترم می شمرده و آئین حج و عمره بجای می آوردند، پس از آن رفته رفته این عمل از آن رفته رفته این عمل آنان بر پرستش آن چه بدان علاقه داشتند کشانده شده آئین سابق خود را فراموش کردند دین ابراهیم و اسماعیل (علیه السلام) را دگرگون نموده بت پرست شدند. (1)

ب: در روایات تاریخی به نکته دیگری در این زمینه اشاره شده و آن این که عمرو بن لحّی عاملی برای بت پرست شدن مردم بوده است، او از شامات بتی را بنام هُبَل به مکه آورد و مردم را


1) اخبار مکه از رقی ج 1 ص 72، الاصنام ابن كلبي ص 6، السيرة النبويه ج ا ص 72، الروض الانف ج 1 ص 350، بلوغ الارب ج 2 ص 200 و 201، البداية والنهايه ج 2 ص 188. بهج الصباغه ج 4 ص 171 الميزان ج 3 ص 305

دعوت به پرستش آن نمود و کم کم بت پرستی گسترش یافت. (1)

از پیامبر نیز نقل شده که عمر و بن لحّی اولین کسی بوده که دین عرب را تغییر داده است. (2)

ج: گفته شده اساس بت پرستی ناشی از تنزیهی بوده که علمای سلف برای خدا قائل می شده اند، آن ها خدا را از هر چیزی منزه می کرده و به مردم نیز چنین دستوری می دادند، وقتی دیدند که عوام مردم از همین راه قائل به تعطیل شدند برای آنان بت هائی قرار داده و به آن ها کسوت پوشاندند و با سجود خود در مقابل آن ها تعظیم کردند تا بواسطه آن ها از خدایی که برآن ها غایب است یاد کنند. (3)

در توضیحی باید اشاره کنیم که تعطیل در این جا بمعنای این است که اصولاً هیچ صفتی را به خدا نسبت ندهند و این قطعاً و نهایتاً به انکار خدا منتهی می شود لذا آن ها بت ها را علامتی بر وجود خدا گرفتند.

د: یعقوبی در تحلیل خود از بت پرستی و عامل آن می گوید:

بت پرستی از هنگامی آغاز شد که وقتی یکی از مردم می مرد اقوام او، مجسمه ای از او ساخته و به یاد او محترم می داشتند و پس از گذشت سال ها گمان کردند که این ها خدایان آن ها هستند (4)


1) الاصنام ص 7، البداية والنهاية ج 2 ص 187، تاریخ الیعقوبی ج 1 ص 229 و 254 المنمق ص 353، مروج الذهب مسعودى ج 2 ص 29 السيرة الحلبيه ج 1 ص 10 و 12

2) استيعاب ج 1 ص 20، السيرة الحلبيه ج 1 ص 10، تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 333 السيرة النبويه ج 1 ص 71.

3) السيرة الحلبيه ج 1 ص 13.

4) بهج الصباغة ج 2 ص 147

شاهد این مسئله نیز می تواند قول مشرکین به پیامبر باشد که:

این بت ها اقوام گذشته هستند که مطیع خدا بوده ما صورتی از آن ها ساخته و آن ها را عبادت می کنیم. (1)

در مورد سه بت مشهور، یعوق و یغوث و نسر، گفته شده این ها از قوم نوح بوده و افرادی صالح بودند، بعدها مجسمه آنان بصورت بت درآمد (2)، در مورد لات نیز گفته شده او در واقع مرد صالحی بوده است که غذا نیز برای حاجیان درست می کرده، وقتی او مرد تمثالی از او درست کردند و بر آن بنائی ساختند و اسم آن را بیت الرّبه نهادند (3)

ابن قیّم نیز در اغاثة اللهفان در بررسی عمل بت پرستی گفته است که از جمله این علل تعظیم مردگان باعث شده که کم کم صورت هائی از آن ها به شکل بت ساخته شود. کما این که از هشام از پدرش نقل شده که بت های ودّ و سواع و يغوث و يعوق و نسر اقوام صالحی بوده اند که بعدها پنج بت بر شکل آن ها ساخته شده است (4)، علامه طباطبائی نیز شواهدی بر این مطلب ذکر فرموده اند. (5)


1) بهج الصباغة ج 2 ص 154

2) الروض الانف ج 1 ص 359.

3) بلوغ الأرب ج 1 ص 346

4) بلوغ الارب ج 2 ص 212 و 213

5) الميزان ج 10 ص 10 ص 285 در همین صفحه روایتی از امام صادق (علیه السلام) در همین موضوع از علل الشرائع نقل شده است.

ه- : عامل دیگری که در اشاعه شرک سهم عظیمی بخود اختصاص داده است مسئله اختلافات و تضادهائی بوده که در میان قبایل وجود داشته است، به تعبیر دیگر مسائل اجتماعی و سیاسی نیز خود عاملی برای اشاعه و گسترش بت پرستی بوده است.

جنگ و درگیری بین قبایل پای خود را از ارزش های دینی فراتر نهاده و فرهنگ ناشی از آن معین کننده هر ارزشی و حرکتی بود، همه قبایل از هم فاصله می گرفتند و سعی داشتند هر شرافت و افتخاری وجود دارد نصیب خود کنند و قبیله مقابل خود را از بین ببرند.

کم کم این اختلافات بجائی رسید که در دین هم تغییر حاصل نمود و زمینه برای این که هر کس خدائی مخصوص خود داشته باشد فراهم شد.

وقتی ما نتیجه توحید عملی را در جامعه وحدت قشرهای مختلف مردم در جهت واحد و بسوی خدای متعال بدانیم قطعاً از وجود اختلاف و تشتت در میان مردم نمی توان جز اختلاف در میان خدایان انتظار داشت.

آن ها خدائی باید انتخاب کنند که دشمن آن ها را از بین ببرد و دشمن هم خدائی انتخاب کند که این ها را از بین ببرد.

وقتى عمرو بن لحی به شام رفت دید مردم بت می پرستند گفت این ها چیست که می پرستید؟ گفتند خدایانی است که از آن ها برای غلبه بر دشمن کمک می گیریم. (1)


1) المنمق ص 353

طبیعی است که عزی بت قریش و بنی کنانه باشد. (1)

مناة بت اوس و خزرج و اهل یثرب باشد. (2)

لات برای ثقیف و طائف مانند کعبه باشد (3)

و ده ها بت دیگر برای قبایل دیگر (4)

پیامبر وقتی که مکه را فتح می کند در درون آن 360 بت وجود دارد. (5)

این تفرقه و تشتت تا بجائی گسترده شده بود که در هر خانه ای از خانه های مکه بتی وجود داشت. (6)

در کنار کعبه طاغوت هائی قرار داده بودند که همچون کعبه آن ها را تعظیم می کردند (7)و برای هر قبیله ای بتی مخصوص بود. (8)

یعقوبی گوید: وقتی عرب به حج می آمد هر قبیله ای نزد بت مخصوص خود می ایستاد، نزد او نماز می خواند و شعار تلبیه سر می داد. (9)


1) السيرة النبويه ج 1 ص 78، الاصنام ص 18.

2) السيرة النبويه ج 1 ص 79، الاصنام ص 13.

3) السيرة النبويه ج 1 ص 42 و 79

4) رجوع کنند به المحبر ص 315 و 316، المنمق 406 و 407 بهج الصباغه از 171 تا 174 و الاصنام از ابن کلیی

5) بهج الصباغة ج 2 ص 174

6) الاصنام ص 32، بهج الصباغه ص 171 ج 1، تاریخ مکه احمد سباعی ص 19

7) البداية والنهاية ج 2 ص 192.

8) المختصر فى اخبار البشرج 1 ص 98.

9) یعقوبی ج 1

آن ها به عبادت سنگی مشغول می شدند. وقتی سنگی بهتر از او می دیدند به عبادت دومی می پرداختند، آیه:

أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَواهُ. (1) آیا دیدی کسی که خدای خود را هوا و خواست خود قرار داده؛ به گفته اکثر محدثین دربارۀ حارث بن قیس نازل شد (2)که دائماً از عبادت سنگی دست می کشید و به عبادت سنگ دیگر می پرداخت.

وقتی که عرب ها عظمت کعبه را دیده و نقش آن را در پر قدرت کردن قریش مشاهده کردند در مناطق خود نیز کعبه ساختند تا از این افتخار نیز بی بهره نباشند. در نجران کعبه ای توسط بنو عبد المدان ساخته شد و این قبل از آمدن نصرانی ها به نجران بوده است. (3)

کعبه ای در غطفان در مقابل خانه خدا ساخته شد و حتی برای آن مروة و صفا هم درست کردند. (4)

کعبه ای در یمن که آن نیز در مقابل کعبه مکه توسط ابرهه


1) جاثیه 23

2) الاشتقاق از ابن درید ص 76، المحبر ص 159 - مجمع البیان ج 9 ص 78 المنمق ص 485.

3) المحاسن و المساوى ج 1 ص 11، الاصنام ص 44، معجم البلدان حموى ج 5 ص 268 فجر الاسلام ص 26.

4) تاج العروس ج 4 ص 109، مراصدالاطلاع ص 937 بنقل از المفصل ج 6 ص 444.

ساخته شد. (1)

در شام نیز کعبه شامیه ساختند. (2)

در سرزمینی در میان کوفه و بصره نیز کعبه ای وجود داشته است. (3)

بسیاری از این ها قصدشان این بود تا عرب را از حج کعبه بازداشته و به کعبه خود روانه کنند؛ در مورد ابرهه این مسئله مسلم است. (4)

آلوسی می گوید عرب جاهلی متفرق و متشتت بودند... و لذا اعیاد هر قبیله با قبایل دیگر متفاوت بود. (5)

قرآن در موارد زیاد وقتی که در پی علت بررسی بت پرستی در میان مردم است جهالت و عدم علم را علت اصلی شرک و بت پرستی می داند:

وَ خَرَقوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنَاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ (6) و در آیه دیگر:

وَ يَعْبُدونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لَمْ نُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَ مَا لَيْسَ لَهُمْ


1) الاصنام ص 48، البداية والنهايه ج 2 ص 192، بلوغ الارب ج 1 ص 346

2) البداية والنهاية ج 2 ص 192 و بلوغ الارب ج 1 ص 346

3) الاصنام ص 45.

4) ابن خلدون ج 2 قسمت اول ص 61 و بیت های دیگر معظم، لسان المیزان ج 3 ص 361 .

5) بلوغ الارب ج 1 ص 347

6) انعام 100

بِه عِلْمٌ. (1) آن ها غیر خدا را عبادت می کنند آن چه که خداوند هیچ دلیل و برهانی به آن ها نداده و اینان بدان علم ندارند.

مسلماً جهالت است که ریشه عمده تمام انحرافات در تاریخ بشر بوده است چه بسا جهالت هم نبوده اما انسان بر قوای خود تسلط نداشته و در واقع این نیز نوع دیگر جهالت است.

البته بسیاری از افراد بودند که با عمر و بن لحّي مخالفت کردند، او نه تنها بت پرستی را شایع کرده که بسیاری از احکام دیگر ابراهیم را از بین برد و در این میان مخالفت با او نیز می شده است (2).

يا عَمْر وأَنَّكَ قَدْ أَحْدَثتَ الهَةً *** شَتَّى بِمَكَّةَ حَوْلَ الْبَيْتِ أَصْناماً

وَ كانَ لِلْبَيْتِ رَبِّ واحدٌ اَبَداً *** فَقَدْ جَعَلْتَ لِلنَّاسِ أَرْباباً

ای عمر و تو خدایانی را در نقاط مختلف مکه و در اطراف بیت درست کردی و در حالی که برای خانه خدا يك رب بود برای مردم اربابانی درست نمودی (3)

تقلید کورکورانه نیز از جمله چیزهائی است که باعث شیوع بت پرستی بوده است. (4)


1) حج /71.

2) بلوغ الارب ج 2 ص 244

3) مروج الذهب ج 2 ص 29

4) همان ج 2 ص 124 الميزان ج 3 ص 362

میزان اعتقاد دینی در میان عرب جاهلی

در بحث از اعتقادات دینی عرب در دوران جاهلیت اشاره کردیم که در مجموع شرک حاکم بر اعتقادات آن ها بوده و این اعتقادات اعم از بت پرستی یهودیت و نصرانیت و مجوسیت و... همه دچار نوعی شرک بوده است.

بعضی از مؤلفین خواسته اند حرکت های عرب را حاکی از همین اعتقادات دینی دانسته و بگویند که این اعتقاد (ولو شرک آلود) در میان آنان قوی بوده است؛ طه حسین می گوید: آیا فکر می کنید که وقتی قریش بر فرزندان خود فشار آورده و انواع فشار را بر آن ها وارد می کند و پس از آن آن ها را از دیار خود خارج کرده و با آن ها به جنگ می پردازد (این به جهت منافع مالی است) هرگز، آن ها یعنی قریش افرادی متدین بوده و ایمان محکمی نسبت به دین خود داشته و بخاطر همین اعتقاد است که مجاهده می کنند همین مطلب در مورد یهود نیز چنین است (1)


1) فى الادب الجاهلي ص 73

اما این پنداری بیش نیست، چرا که شواهدی در دست است که این اعتقادات واقعاً اعتقاد قلبی نبوده و صرفاً مسائلی بوده که گاه و بیگاه تحت تاثیر عوامل دیگر!! قرار می گرفته است.

اولاً: با نگاهی به انگیزه های حرکت های فردی و اجتماعی مردم می توان به محورها و اهرم های حرکتی آن ها در زندگیشان پی برد.

از آن جا که مسائل دینی بعنوان جهان بینی فرد می باشد و در حقیقت مشخص کننده مسیر عملی برای انسان است همیشه باید محور تمام حرکت های عملی او باشد اما با نگاهی به دوران جاهليت جزيرة العرب در می یابیم که حمیت و تعصب قومی و قبیله ای جای دین و ارزش های دینی را گرفته است آن ها در حرکت های جمعی خود و تمام جنگ هائی که درگیر آن هستند ناشی از منافع قبیله ای می باشد.

آن ها در این میان حاضرند اعتقاد دینی خود را تحت تاثیر انگیزه های قبیله ای قرار داده و بعنوان مثال ماه های حرام را تغییر دهند تا بتوانند بموقع به جنگ و جدال بپردازند. (1)

ثانياً: با توجه به آن که فرهنگ و ارزش های جامعه مشخص کننده میزان اعتقاد دینی آن هاست، با در نظر گرفتن این مسئله در جاهلیت می توانیم در مورد فرهنگ آن ها قضاوت کنیم.

مردم جزيرة العرب که عموماً بادیه نشین بودند از معارف عقلی عموماً بی بهره و مسائلی چون ثار و انتقام از مهم ترین مسائل آن ها


1) السيرة النبويه ج 1 ص 39 - (پاورقی)

می بود، درگیر بودن با دنیای مادی و جنگ و جدال هر روزی فرصتی برای تأمل در اعتقادات دینی را باقی نمی گذارد.

از بعضی از آیات چنین بدست می آید که آنان نقش پدران خود را والاتر از نقش خدا یا خدایان می دانند این مطلب را احتمالاً می توان از این آیه استنباط نمود:

فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللهَ كَذِكْرِكُمْ أَباءَكُمْ اَوْ اَشَدُ ذكراً (1) پس از اتمام مناسک خدا را یاد کنید همان گونه که حج پدرانتان را یاد می کنید بلکه بیشتر از آن در ذیل آیه از مجاهد نقل شده که در ایام حج مردم گرد هم جمع می شده و دربارهٔ پدران خویش و اعمال آن ها و جنگ های آنان سخن می گفتند آنان انساب خویش را بازگو می کرده و به آن ها افتخار می کردند. (2)

قرآن نیز بخاطر وجود این علقه و پیوند قومی آن ها با آباء واجدادشان است که قسمتی از تعلیمات خود را در جهت تضعیف آن قرار داده و سعی دارد رابطه آن ها را با خداوند تقویت کند بخصوص با ذکر آیاتی در مورد آخرت و ذکر قطع شدن پیوندهای قومی و قبیله ای در آخرت سعی دارد آن ها را با خدا آشنا کند.

در این مورد می توانید به بعضی از آیات قرآنی مراجعه کنید (3)در آیات زیاد شاهدیم که اعتقادات دینی خود را بجهت


1) بقره 200

2) اسباب النزول واحدى ص 39

3) توبه 23 و 24 و مومنون /101 و مجادله 22

پیوندی که با اجداد خود دارند پذیرفته اند.

قالُوا بَلْ وَجَدْنا آباءَنا كَذلِكَ يَفْعَلُونَ (1) گفتند ما پدرانمان را یافتیم که چنین می کرده اند.

در آیات دیگری نیز شبیه این مسئله مطرح شده است. (2)

از جمله آیاتی که بروشنی این مطلب را گوشزد کرده این آیه است:

وَ قَالَ اِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنيا ... (3) ابراهيم عليه السلام فرمود جز این نیست که غیر از خدا شما بت ها را بعنوان اله گرفته اید بجهت دوستی و روابطی است که در زندگی دنیوی بین شما وجود دارد...

علامه طباطبائی در تفسیر این آیه می فرماید:

مردم عرب بعلت نداشتن حجت و دلیل عقلی هیچ وجهی برای بت پرستی و اطاعت خود از آن ها نداشتند جز آن چه را که بزرگان و محترمین مثل پدران و رؤسا برای فرزندان داشته اند؛ به جهت وجود این نوع رابطه سنت های قومی باقی می ماند و به روال خود ادامه می داد بنابراین پیروی از بت پرستی از آثار دوستی های اجتماعی بود که در میان آن ها وجود داشت و دقیقاً انگیزه تقلید آن ها همین بوده است. (4)


1) شعراء 74

2) بقره 170 / اعراف 28

3) عنکبوت 25

4) الميزان ج 16 ص 124 و 125

اَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَيٌ عُجابٌ (1) آیا خدایان را یک خدا قرار داده این چیزی بسیار عجیب است.

در مورد نبوت پیامبر نیز چون بشر است چنین تعجبی را می کردند. (2)

نکته دیگری که در شناخت اعتقادات دینی آن ها قابل توجه است این است که:

چون جامعه قبیله ای یک جامعه آزاد است و هرکس می تواند بهر عملی دست بزند بهمین دلیل صفت صبر و بردباری را نمی توان در آن ها جستجو نمود آن محیط آزاد با در نظر گرفتن فسادی که بر آن حکمفرما بود از یک طرف و کمی منابع اقتصادی و فشار زندگی از طرف دیگر راه را برای یک انتخاب غلط از طرف عرب های جاهلی باز می گذارد.

در این جامعه هر خواهش نفسانی می توانست جامه عمل بپوشد و از اینرو کم تر کسی به ارزش های دینی وقعی نهاده و مقید به تقیدات دینی باقی می ماند آن ها آن قدر آزاد بودند که حتی در انتخاب و تفسیر عقیده دینی خود می توانستند هر روز دخالت کنند؛ همان گونه که قبلاً گذشت آیه:

أَفَرَأَيْتَ مَن اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَواهُ شأن نزول آیه بقولی در مورد کسانی بوده که هر روز بت خود را از سنگی به سنگ دیگر تغییر می دادند.


1) سوره ص 5

2) اعراف 63 و 69 - ص 4 - ق 2- يونس 2

بقایای دین ابراهیم «حنفیت»

اشاره

در این نکته که عرب مکه و آن ها که خود را از نسل عدنان می دانند وابسته به حضرت اسماعیل (علیه السلام) بوده و سال های سال در شعر و غیر آن بر این مطلب تکیه کرده و بدان افتخار می نموده اند شکی وجود ندارد. (1)در قرآن نیز بدین نکته اشاره شده است (2)از این رو همان گونه که سابقاً اشاره کردیم عرب در بدو امر موحد بوده و پس از آن بعللی گرایش توحیدی خود را به شرک آلوده کرده است.

شاهد بر این مطلب وجود بقایای دین ابراهیم در میان مردم و بعضاً سنت هایی بود که بجا مانده بود: طبرسی در احتجاج از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که دین سابق عرب بعلت وجود بعضی از سنت های ابراهیم همچون ،ختنه کفن و دفن میت، ازدواج نکردن با محارم، و حج بیت الله الحرام و... در مقایسه با دین مجوس برتر است. (3)


1) الهدى الى دين المصطفى ج 2 ص 103.

2) حج 78

3) وسائل الشيعة ج 1 ص 465

اصل بسیاری از این سنت ها نیز اگر چه دست نخورده بود اما شکل آن بگونه های مختلفی دستخوش تحریف گشته بود. تغییر ماه های حرام (1)- که قرآن نیز بدان اشاره فرموده (2)- از جمله مسائلی بود که تحت تأثیر خواسته های عرب (برای ایجاد جنگ های بموقع) (3)از شکل اصلی خود تحریف شده بوده است.

آن ها شعار تلبیه را نیز از چهره توحیدی که داشته است بصورت شرک آلود درآورده و هر قبیله برای خود بنوعی آن را در ایام حج کرده است. از جمله معروف ترین شکل تحریف آن این بود:

لبیک اللهم لبیک لا شریک الا شریک هولک تملکه و ماملک (4)با گسترش این انحرافات در میان مردم، کم کم دین ابراهیم رو به فراموشی می رفت، در این میان عده ای متوجه این مسئله شده و با پی بردن به وضع سابق خویش تصمیم به زنده کردن دین ابراهیم گرفتند.

مورخین برخی را که با توجه به فطرت توحیدی خود اعتقاد به توحید را زنده نمودند برشمرده اند.

ابوذر غفاری، سلمان فارسی (5)، عثمان بن الحويرث، ورقة بن


1) السيرة النبوية ج 1 ص 37 ، عصر النبی (صلی الله علیه و آله) ص 321.

2) توبه 36

3) السيرة النبويه ج 1 ص 39. (پاورقی)

4) یعقوبی ج 1 ص 255، المحبرص 312 و 311 - بهج الصباغة ج 2 ص 148 و 270 فقه السيرة ص 38 و 39

5) اسباب النزول واحدى ص 247، لباب النقول سيوطى.

نوفل، زیدبن عمرو بن نفیل (1)، عبیدالله بن جحش (2)، امية بن ابی الصّلت از جمله این افراد هستند. عده ای از این ها خطای موجود را بر دیگران بازگو کرده و اظهار کردند که چوب و سنگ هیچ نفع و ضرری در بر ندارد از اینرو برای یافتن دین حنیف متفرق شدند، ورقة بن نوفل نصرانی شد (3)، زید بن عمرو توقف کرده و مردم را دعوت به دین ابراهیم نمود (4)، امیة بن ابی الصلت نیز از جمله افرادی است که ذکر ابراهیم و اسماعیل کرده شراب را بر خود حرام نموده در بت پرستی تردید کرده است. (5)

او در شعر خود می گوید:

رَبُّ الْحَنِيفِيَّةِ لَمْ تَنْفَدْ خَزَائِهَا *** مَمْلُوءَةً طَبَّق الأفاق سُلْطَاناً (6)

خزائن رب حنفیت پایان ناپذیر بوده و در تمام آفاق سلطه او گسترده است.

پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد او گفت که شعر او مؤمن لیکن قلب او کافر بود (7)، او همان کسی است که برای کشته های


1) البداية والنهاية ج 2 ص 237 - 243 - الاغانى ج 3 ص 123 السيرة النبوية ج 1 ص 204 الاصابة ج 1 ص 569 و 570

2) الاغانى ج 3 ص 119 - 120، تاریخ ابن خلدون ج 2 قسمت اول ص 326 بلوغ الارب ج 2 ص 247

3) یعقوبی ج 1 ص 257

4) المنمق ص 175 به بعد السيرة النبوية ج 1 ص 237 تاریخ ابن خلدون ج 2 قسمت دوم ص 4 المحبرص 171 و 172

5) الاغانيج 4 ص 122 ، بلوغ الارب ج 2 ص 253 و 225.

6) الاغانى ج 4 ص 129، بلوغ الارب ج 2 ص 253

7) الاغاني ج 4 ص 130 و بلوغ الارب ج 2 ص 254

مشرکین در غزوه بدر مرثیه می خواند (1)، ابو نعیم نقل کرده که ابوذر در جاهلیت لا اله الا الله گفته و بت نپرستیده است. (2)

از جمله این افراد نابغة الجعدی بوده که دربارۀ او گفته شده از شراب دست کشیده و در شعر خود گفته:

الحَمْدُ لِلَّهِ لا شَريكَ لَهُ *** مَنْ لَمْ يَقُلْها فَنَفْسَهُ ظَلَما

ستایش خدائی را که شریکی برای او نیست و کسی که این را نگوید به نفس خود ظلم کرده است.

او بعد از آمدن پیامبر مسلمان شد و در جنگ صفین همراه علی بن ابیطالب (علیه السلام) بوده است. (3)

این بمعنای آن نیست که این ها توحید را با همه خصوصیات معرفی آن معتقد بوده اند، امیّة ابن ابی الصلت خدا را جسم می کند. (4)

یعقوبی نیز با اشاره به این که دین های عرب بعلت مجاورت با ملت های مختلف با هم فرق می کرده اشاره می کند که: فرزندان معد بن عدنان بر دین ابراهیم بوده اند، آن ها حج خانه خدا می کرده و ماه های حرام را معظم می داشته اند. (5)

اما همان گونه که اشاره کردیم دین ابراهیم بصورت تحریف شده در میان مردم بوده است.


1) بلوع ج 2 ص 256 و 255

2) حلية الاوليا ج 1 ص 157 بنقل از الصحيح... ج 1 ص 263

3) الاغانى ج 5 ص 9

4) بهج الصباغة ج 2 ص 148

5) ج 1 ص 254

«کلمه حنیفیّت»

بروکلمان می گوید: اصطلاحاً کسانی را که بعضاً فکر توحیدی داشته و دست از بت پرستی و شرک برداشته و رو بسوی ابراهیم آورده اند حنفا می نامند. (1)بلاشیر نيز دريك بخش از کتاب خود که به نام موج های توحیدی نام گذاری کرده اشاره به همین مطلب دارد، دیگران نیز مطالبی در این باره اشاره کرده اند. (2)

از ابو عبیده نیز نقل شده که تابع دین ابراهیم را حنیف گویند. (3)

در همین لسان العرب نیز اشاره شده که در جاهلیت به کسی که ختنه می کرده و حج بجا می آورده حنیف می گفته اند زیرا عرب در جاهلیت به غیر از این دو به چیزی دیگری از دین ابراهیم تمسک نمی کرد!.

دیگران اشاره کرده اند که آن چه از میان معانی که برای این کلمه ذکر شده می توان ترجیح داد این است که این کلمه بر کسی اطلاق می شده که از یهودیت و نصرانیت جدا شده و بسوی دینی که نزدیک به فطرت بوده گرایش پیدا کرده است شاعر می گوید:

فَلَوْلا رَبُّنَا كُنَّا يَهُوداً *** وَ ما دينُ الْيَهُودِ بذى شَكُولٍ

وَ لَوْلا رَبُّنَا كُنَّا نَصارى *** مَعَ الرُّهْبَانِ في جَبَلِ الْجَلِيلِ


1) تاريخ الادب العربي ج 1 ص 134.

2) العصر الجاهلي ص 96

3) لسان العرب ماده حنيف

وَلكَنَا خُلِقْنَا إِذْ خُلِقْنَا *** حَنيفاً دِينُنَا عَنْ كُلِّ جيلٍ (1)

اگر پروردگار ما نبود (بیاری ما نشتافته بود) یهودی بودیم و دین یهود زیبا نیست.

و اگر پروردگار ما نبود ما مسیحی و همراه رهبانان در کوهستان ها بودیم.

اما وقتی ما خلق شدیم بر اساس دین حنیف خلق شدیم.

احتمالاً این معنا مفهوم همان آیه 67 از سوره آل عمران باشد.

مرحوم طبرسی در مجمع البیان چند معنا برای حنیف ذکر می کند ؛ از ابن عباس نقل شده که منظور از آن حج بیت الله الحرام است، از حسن بصری و مجاهد نیز چنین چیزی نقل شده است، از مجاهد باز نقل شده که منظور از حنیف کسی است که متابعت از حق می کند، دیگران متابعت از شریعت ابراهیم مثل ختنه و غیر ذلک را حنیفیت می گویند، معنای دیگر هم همان اخلاص برای خدا و اقرار به ربوبیّت و عبودیت برای او است.

مرحوم طبرسی اضافه کند که همه این معانی برگشت به این دارد که حنیف به معنای مستقیم و میل به مبانی ابراهیم و رهائی از یهودیت و نصرانیت می باشد. (2)

در پایان باید اشاره کنیم از همه مطالب گذشته این مطلب بدست می آید که حنیف به کسی می گویند که در مقابل شرک ایستادگی کرده و تمایل به حق و توحید ابراهیمی دارد. آیه 135


1) دائره المعارف الاسلاميه ج 8 ص 129.

2) مجمع البيان ج 1 ص 316

بقره و 67 از آل عمران اشاره بدین معنا دارد که یهودی بودن و نصرانی بودن در حقیقت نوعی شرک است و تمسک به ابراهیم بعنوان دین حنیف نصرانی و یهودی نبودن است. (1)

در این جا باید اشاره کنیم علاوه بر کسانی که ذکر آن ها رفت باعتقاد شیعه اجداد پیامبر همه موحّد بوده اند و این مطلب در روایات ائمه معصومین علیهم السلام بسیار گوشزد شده است، در عین حالی که مورخین نیز در مورد بعضی از آنان مطالبی عنوان کرده اند که نشانگر موحد بودن آن ها می باشد. در مورد عبدالمطلب نقل شده که دست از بت پرستی کشیده (و به اعتقاد ما اساساً بت پرست نبوده است) و موحد شده و حتی اعمالی انجام داده که قرآن نیز بعدها بدان امر کرده است از جمله وفاء به نذر، منع از ازدواج با محارم، قطع دست دزد، نهی از زنده بگور کردن، تحریم خمر و زنا و نهی از طواف عریان زنان در خانه خدا. (2)

در بعضی از روایات تاریخی آمده که کتابی از عبدمناف فرزند قصی بر روی سنگی یافت شده که من مغیره فرزند قصی هستم و قریش را وصیت به تقوای الهی وصله رحم می کنم. (3)

باز نقل شده عبدالمطلب اعتقاد به قیامت داشته (4)و امام علی (علیه السلام) نیز به این مطلب اشاره کرده اند. (5)دربارۀ کعب بن لوی


1) رجوع کنید به آیات 161 از انعام - یونس / 105 - نحل 120 و 123، حج 31 و روم 30/31.

2) السيرة الحلبيه ج 1 ص 40.

3) سيرة دحلان در حاشيه السيره الحلبيه ج 1 ص 17 و السيرة الحلبيه ص 80.

4) السيرة الحلبيه ج 1 ص 21

5) نهج السعادة ج 3 ص 76

بن غالب یکی دیگر از اجداد پیامبر آمده که او نیز مذهب حنیف داشته و قریش را در روزهای جمعه گردآوری می کرده و آن ها را ارشاد می کرده است او آن ها را راهنمائی به تفکر در خلقت آسمان و زمین می کرده کرده و اعمال گذشتگان را برای عبرت ذکر می کرده است، صله رحم را گوشزد و حفظ عهد و پیمان، مراعات حقوق خویشاوندی و صدقه دادن به فقراء و ایتام را تذکر می داده است. (1)

پیداست که مسئله حنفیت بسته به تعداد محدودی نبوده بلکه همیشه این گونه افراد بوده اند، (2)چنان چه افراد دیگری را نیز مثل عمیر بن جندب الجهني، (3)و ابوقيس صرمة بن ابی انس (4)، از این گروه نامیده اند.

این که کسانی پنداشته اند از نظر تاریخی نمی توان میان حنفا و تبلیغات کهن ابراهیم در عربستان رابطه ای قایل شد... و آئین حنفا را پدیده ای نوین در عربستان می دانند. (5)گمان خطائی است علاوه بر تصریح قرآن همان گونه که گذشت مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ‌ (6)روایت تاریخی این را مسلم می داند که در عربستان ) در دوران قبل از پیامبر از ابراهیم سخن زیاد بوده و حتی چیزی بنام شریعت ابراهیمی نیز مطرح بوده است.


1) طبقات محمد بن سعد ج 1 قسم 1 ص 39

2) بلوغ ج بلوغ ج 2 ص 196.

3) بلوغ الارب ج 2 ص 261

4) بلوغ الارب ج 2 ص 266

5) اسلام در ایران ص 22

6) آخر سوره حج

ارتباط دین و اقتصاد در جزيرة العرب

در جزيرة العرب وضع اقتصادی بگونه ای مناسب و مطلوب وجود نداشت، در اکثر مناطق بی آبی و عدم وجود شرائط لازم برای کشاورزی باعث شده بود تا مردم بازندگی دشواری مواجه شوند.

در این میان تنها طائف و مدینه بود که در مقایسه با دیگر مناطق وضع بهتری داشت.

از طرف دیگر عدم وجود راه های ارتباطی در جزیره مشکلی برای مردمی بود که محتاج بعضی از وسائل دیگر نقاط و بلاد بودند و برای آن ها امکان پذیر نبود تا هر موقع اراده کنند آن اشیاء را بدست آورند. مکه یک مرکز دینی بود که مردم جزیره از راه های دور (1)به آن نقطه سرازیر می شدند، و علاوه بر ادای وظائف مذهبی خود از مکه بعنوان یک مرکز تجاری استفاده کردند؛ در آن جا علاوه بر فروش محصولات خود وسایل لازم را


1) سوره حج 27

نیز برای خویش تهیه می کردند.

قرآن در مورد این مطلب می فرماید:

... اَوَلَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجبى إِلَيْهِ ثَمَرَاتُ كُلّ شَيْءٍ... (1) ... و آیا برای آنان (مکه) را حرم و محل امن و آرامش قرار ندادیم، محلی که ثمرات هر چیزی بدانجا آورده می شود.

از ابن عباس نقل شده که: در ایام حج بازارهای عکاظ، مجنة و ذى المجاز وجود داشت، دو بازار اول نزدیک به مکه و سومی نزدیک به عرفات بود، عرب در این بازارها به تجارت می پرداخت، در بازار اول، 18 روز از ماه ذی القعده را و پس از آن در بازار دوم نیز همین مقدار توقف می کردند، و در نهایت به بازار آخر که نزدیک به عرفات بود می رفتند. (2)

در جای دیگری از ابن عباس نقل شده که عرب بعد از اسلام از این عمل ننگ داشت تا این که آیه:

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ اَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ.... (3)نازل شد. (4) بر شما ایرادی نیست تا در جستجوی فضل پروردگار خود باشید.

در آیه:


1) قصص 57

2) المحبر ص 267، تفسير الخازن در تفسیر آیه وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجٌِ.

3) بقره /198

4) اسباب النزول واحدى ص 38

وَ اَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالحَج .... لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ(1...) و حج را به مردم اعلام کن.... تا در آن جا منافعی برای خود مشاهده کنند...

نیز بدین مطلب اشاره شده است ابن جبیر می گوید منظور از حضور منافع همان منافع تجاری در دنیا و ثواب در آخرت است، ابن عباس نیز منافع را همان منافع تجاری معنا کرده است. (2)

یعقوبی نیز اشاره به تقارن بازارهای عكاظ و ذى المجاز با موسم حج دارد. (3)

از جهت دیگر امن بودن محیط دینی مکه باعث می شد تا قریش با استفاده از این امر دینی به هر نقطه ای که می خواهند مسافرت کنند، آن ها با استفاده از این که اهل حرم الهی هستند از هر گزندی از ناحیه غارتگران در امان بودند، خداوند در سوره قریش به این نکته اشاره دارد، در این سوره با اشاره به مسافرت های تجارتی قریش در زمستان به یمن و در تابستان به شام دعوت می کند که باید رب این خانه کعبه را بپرستند همان کسی که ایشان را از گرسنگی طعام داد، و آنان را از ترس ایمن ساخت. (4)

در آیه 96 از سوره آل عمران آمده است:

إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكاً وَ هُدى لِلعالَمينَ (5)


1) حج / 28

2) مجمع البيان ج 7 ص 81

3) تاریخ الیعقوبی ج 1 ص 270، بلوغ الارب ج 1 ص 267

4) ر.ک. سوره قریش 106

5) آل عمران 96

اولین خانه ای که برای عبادت مردم بنا شده همان مکه است که در آن برکت و هدایت برای جهانیان است.

علامه طباطبائی در تفسیر «مُبارَکاً» می فرماید: (1)مقصود از آن برکت دنیوی است که در مکّه وجود دارد، در مورد برکت معنوی نیز کلمه «هدى لِلْعالَمینَ» دلالت می کند، این برکت دنیوی همان وفور نعمت و ارزاق است که بعلت وجود انگیزه عمران و آبادی آن در مردم و حضورشان در آن جا و احترام و اکرام، در آن جا یافت می شود و بازگشت این به همان قول خداوند است که در دعای ابراهیم (علیه السلام) گفته شده:گ

رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي ذَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ المُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلوةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي اِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (2) روردگارا، من برخی از نسل و فرزند خویش را در سرزمین غیر قابل کشت در نزد خانه محترم تو سکنا دادم، پروردگارا تا نماز بر پا دارند، پس دل هائی از مردم را به سوی آنان متمایل ساز و آنان را از ثمرات روزی ده باشد که شکرگزاری کنند.


1) الميزان ج 3 ص 350، 351

2) ابراهیم 37

شریعت دینی عرب

در مباحث قبل گذری بر مسائل اعتقادی و فکری عرب در مورد کلیات جهان بینی آن ها داشتیم، در آن جا عمومی ترین وجه اشتراک همه اندیشه های موجود را که آغاز و پایان انحرافات نیز می شود شرک معرفی کردیم و اشاره کردیم که شرک در اقسام مختلف خود در همه جا وجود داشته است.

اما اینک بحث در مورد شریعت عملی - دینی آن هاست، صحبت بر سر قوانینی است که روابط آن ها را در ابعاد مختلف عبادی - اجتماعی و... منظم می کرده است.

همان طور که در مباحث گذشته اشاره شد بعلت عدم وجود فکر اندیشه و استدلال و منطق، رفتارهای آن ها بر اساس تقلید از بزرگان و سران قوم می بوده است. اگر در آن جامعه ابتکاری نیز وجود داشته معمولاً بدست همان رؤسا بوده است.

در واقع آن چه در عرف و عادات روزانه اتفاق می افتاد کم کم بصورت سنت تلقی می شد، و محیط همه را ملزم به اطاعت از آن ها می نمود و در صورت عدم رعایت از نظر قبیله مطرود

می شدند، حلال و حرام آن ها چیزی جز آن چه قبیله آن را روش طبیعی خود می دانست نبود و در حقیقت رؤسا و سادات قبایل منبع تشریع و قانونگذاری آنان بودند و معیار هر حق و عملی در میان قبیله خود محسوب می شدند.

جواد علی می گوید: در جاهلیت حکمی در مورد خوردنی ها وجود نداشت و مرجع حلال و حرام به عرف قبایل باز می گشت. (1)

یعقوبی می گوید: عرب برای خود حاکمانی داشت که در امور خویش بدانها مراجعه می کرد و در دعواها و درگیری های خود برای محاکمه نزد آن ها می رفت... چرا که برای او شریعت و قانونی وجود نداشت تا بدانها مراجعه کند بلکه همان اهل شرف و صدق و امانت و ریاست و بزرگان و صاحبان تجربه بودند که قضاوت را بعهده داشتند (2)لذا برای هر قبیله حاکمی وجود داشت. (3)

این رؤسا نه تنها در امور کلی مربوط به قبیله مرامشان الگو و سنت تلقی می شد بلکه در مورد مسائل دینی نیز مطالبی را که اظهار می کردند بصورت سنت در می آمد، گفته شده حرف ها و سخنان عمرو بن لحّی در میان عرب مثل یک شریعت بوده چرا که او از رؤسا و سادات بوده است (4)از این نمونه افراد که اعمال


1) المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام ج 6 ص 223

2) یعقوبی ج 1 ص 258

3) فجر الاسلام ص 56

4) اخبار مکّه ارزقی ج 1 ص 58، السيرة النبويه (پاورقی) ج 1 ص 72، الروض الانف ج 1 ص 359

آن ها بصورت قانون تلّقی می شده بسیارند.

گفته شده: عامر بن الظرب اولین کسی بود که در مورد خنثی حکم داد و مورد تائید اسلام نیز قرار گرفت (1)، بعضی نیز عمرو بن حمقة الدوسی را اولین کسی دانسته اند که چنین حکمی داده است. (2)

در مسئله تقسیم ارث گفته اند اولین کسی که چنین حکمی لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظّ الْأُنْثَيَيْنِ (3)را داده ذوالمجاسد (4)و یا عامر بن جشم الجهمی (5)بوده است.

ولید بن مغیره اولین کسی بوده که کفش های خود را هنگام ورود به کعبه «در جاهلیت» بیرون آورده است، بعدها این مسئله را پیامبر نیز تائید کرد. (6)

و باز نقل شده که او اولین کسی بود که شرب خمر را بر خود حرام کرد، (این مسئله صحت ندارد چرا که قبل از او بسیار کسانی بوده اند که شرب خمر را بر خود حرام کرده بودند و او مبتکر این مسئله نبوده است) و یا بریدن دست دزد را رواج داد. (7)


1) معارف ابن قتیبه ص 240 ، المحبرص 236

2) بلوغ الارب ج 1 ص 179.

3) نساء آیه 11

4) المحبر ص 236، 237 و 324

5) بلوغ الارب ج 1 ص 179.

6) معارف ابن قتيبه ص 240.

7) معارف ص 240، بلوغ الارب ج 2 ص 292 به اصل بریدن دست اشاره شده است.

از جمله کسانی که بجهت دزدی دست آن ها قطع گردید مدرک بن عوف، الخيار بن عدی، مقیس بن قیس و ... بوده اند. (1)

در روایت از امام رضا علیه السلام نقل شده که پنج عمل از عبدالمطلب در اسلام تائید گردید، از جمله آن ها حرام نمودن نامادری بعد از مردن پدر برای فرزندان، قرار دادن دیه قتل بمقدار 100 شتر (2)، 7 دور طواف کردن دور خانه کعبه، خارج نمودن خمس گنج پیدا شده و... (3)

مسئله وفاء به نذر، منع نکاح با محارم، حرام نمودن زنا و شراب، و حرام کردن طواف عریان گرد خانه خدا را نیز به عبد المطلب نسبت داده اند. (4)

وقتى عبدالمطلب قصد ذبح نمودن فرزندش عبدالله را داشت مردم به او گفتند که اگر چنین کنی از آن پس همه قصد ذبح فرزندان خود را خواهند کرد. (5)

در مورد قصی نیز گفته شده کارهای او در میان عرب مانند دین تلقی شده و کسی خلاف آن عمل نمی کرده است. (6)


1) المنمق ص 530 .

2) معارف ص 240

3) الوسائل الشيعة ج 6 ص 346 بنقل از عیون الاخبار و خصال صدوق ص 312

4) السيرة الحلبية ج 1 ص 40

5) السيرة النبوية ج 1 ص 141

6) السيرة النبوية ج 1 ص 116، بهج الصباغة ج 2 ص 29، بلوغ الارب ج 1 ص 272.

در مورد این نکته که بعضی از احکام جاهلیت مورد تائید اسلام قرار گرفته باید اشاره کنیم که:

ابراهیم و اسماعیل (علیه السلام) در میان عرب شریعت دینی به یادگار گذاشتند همان گونه که فکر توحید را در میان آن ها بر جای نهادند.

و عرب همان طور که توحید را به شرك مبدل کرد شریعت دینی را نیز تحریف نمود و بعضی از آن ها را بصورت اولی حفظ و بعضی را تغییر داد و بعضی از مسائل دینی را نیز بکلی فراموش کرد؛ چه بسا این احکامی که حتی ابتکار آن ها را نیز به افراد خاصی نسبت داده اند در اصل از شریعت ابراهیم باقی مانده باشد.

در مورد عمرو بن لحی گفته شده که از جمله انحرافاتی که او در شریعت دینی عرب بوجود آورد این بود، که خوردن گوشت حیوانات مرده را حلال اعلام کرد در صورتی که فرزندان اسماعیل (علیه السلام) آن را حرام می دانسته اند (1)از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز نقل شده که عرب بر دین ابراهیم بود تا وقتی که عمرو بن لحی آن را تغییر داد. (2)

مسئله طلاق که در سه مرحله انجام گیرد (نه این که یک مرتبه بگوید سه طلاق دادم) از جمله احکامی بود که واضع آن اسماعیل بوده و در جاهلیت تغییر کرده است (3)، اسلام باز آن را به سه مرحله درآورد که باز بعداً میان بعضی مسلمین دچار


1) السيرة الحلبية ج 1 ص 10

2) همان ص 11

3) بلوغ الارب ج 2 ص 49

تحریف قرار گرفت و امروز فقط در فقه شیعه است که سه طلاق باید در سه مرحله واقع شود و اگر بعد از طلاق اول و همچنین بعد از طلاق دوم رجوع واقع نشود سه طلاق حساب نمی شود.

يهود در جزيرة العرب

به آنان یهود می گویند از آن جهت که منتسب به یهود ابن یعقوب هستند (1)، شاید هم بدان جهت باشد که یهود اسم یک قبیله ای بوده است (2)در هر حال شاید اسم فرزند یعقوب بر كل قبیله اطلاق شده باشد.

یهودیان که از جمله اهل کتاب می باشند در هنگامه بعثت بطور نیمه گسترده ای در جزیرة العرب حضور داشتند از برخوردهائی که قرآن با یهودیان بخصوص در سوره های مدنی دارد می توان استفاده نمود که حضور آن ها در یثرب زیادتر از مناطق دیگر بوده چنان چه کتب تاریخی نیز بدین مطلب اذعان دارند.

یعقوبی می گوید: مناطق یهودی نشین بیشتر همان منطقه يثرب و یمن بوده است (3)ابن قتیبه نیز نقل می کند که یهودیت بیشتر در قبیله حمير و كنانه و بنى الحارث بن كعب و كندة بوده


1) معارف ابن قتیبه ص 270

2) لسان العرب و تاج العروس

3) تاريخ الیعقوبی ج 1 ص 257.

است. (1)

از بعضی از مدارک تاریخی نیز بدست می آید که گروه هائی از اوس و خزرج نیز بعلت همنشینی با یهود در محلهٔ خيبر و بني قريظة یهودی شدند همچنان که تعدادی از بنی الحارث بن کعب و عده ای از قبیله غسّان و جذام نیز یهودی گشتند. (2)

مسعودی نیز اشاره به تمایل عرب به دین یهود دارد (3)

جواد علی می گوید: چنان چه از ظاهر کتاب تلمود (4)بر می آید تعدادی از اعراب داخل یهودیان شده،اند، آنان با آمدن نزد احبار یهود در پیشگاه آنان به یهودیت پیوسته اند. (5)

شهرت یهودیان در جزیرة العرب بیشتر در مورد کشاورزی و در يثرب بیشتر در کارهای معدنی، آهنگری و اسلحه سازی بوده است. (6)

از بعضی روایات تاریخی نیز استفاده می شود که آنان از لحاظ اقتصادی نیز وضع مناسبی داشته اند، وجود مسئله ربا بصورت شایع در میان آنان با توجه به زندگی اعراب بادیه نشین و حتى یهودیان در مناطق دیگر (7)نشانگر وضع مطلوب اقتصادی


1) معارف ص 266

2) يعقوبی ج 1 ص 257

3) مروج الذهب ج 2 ص 103

4) بمعنای تعالیم می باشد و عبارت است از روایاتی شفاهی که اطرافیان موسی علیه السلام آن را جمع آوری کرده اند.

5) المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام ج 6 ص 514 .

6) فجر الاسلام احمد امین ص 24 .

7) الاغاني ج 22 ص 109

آنان بوده است.

در مورد تاریخ سکونت آنان در جزيرة العرب و بخصوص در يثرب از طرف مورخین حدس و گمان هایی ذکر شده که از نظر تاریخی مدرکیت قطعی ندارد هر چند این نکته مسلم است که برای اولین بار یهود در منطقه یثرب سکونت کرد و قبایل عرب چون اوس و خزرج بعد از آن به این منطقه آمدند (1)بعضاً علت مهاجرت آنان را از ناحیه فشاری می دانند که حکومت روم به آنان وارد کرده است (2)، اما در بعضی از روایات تاریخی نکاتی به چشم می خورد که نشانگر مطلب خاصی است و آن این که یهود بعلت آگاهی که از ظهور پیامبر جدید در این منطقه داشت به این منطقه مهاجرت نموده است.

گفته شده که: یهود یثرب در هنگامی که با اوس و خزرج درگیر می شدند با تهدید به آنان می گفتند بزودی پیامبر جدیدی ظهور خواهد کرد، ما او را متابعت کرده و شما را همچون قوم عاد و ارم از بین خواهیم برد. (3)

از روایت دیگری بر می آید که آن ها وقتی به منطقه يثرب رسیدند اول بسوی کوه احد رفتند بخیال آن که آن جا محل هجرت آن پیامبر جدید است، ولی گروهی از آنان به اشتباه خود پی


1) الاغانى ج 22 ص 110

2) الاغاني ج 22 ص 108.

3) السيرة النبوية ج 4 و 3 ص 162، اکمال الدین شیخ صدوق (رحمه الله علیه) ص 101 و 102 و الثقات از ابن حیان ج 1 ص 90 رجوع کنید به الصحيح من سيرة النبي (صلی الله علیه و آله) ج 1 ص 174

بردند و به اطراف يثرب منطقه خيبر و ... آمدند (1)، اخبار زیادی وجود دارد که دال بر ظهور پیامبر و اطلاع قبلی یهود از ظهور او می باشد. (2)

روشن است که منطقۀ جزيرة العرب از حیث منابع اقتصادی، مفید نبود و زندگی در آن آسان نبود از این رو باید گفت که جهت دیگری بوده که یهود چنین منطقه ای را برای هجرت برگزیدند.

روایت دیگری حاکی است که سیف بن ذی یزن به عبدالمطلب گوشزد کرد پیامبری بزودی ظهور خواهد نمود و استحکام امر او در یثرب خواهد بود (3)او گفت که این مطلب را در کتاب ناطق و علم سابق یافته است. (4)

قرآن نیز در آیات زیادی اشاره بدان دارد که اهل کتاب نسبت به پیامبر شناخت دارند همان گونه که بفرزندان خود شناخت دارند و اصولاً روی این نکته در قرآن بسیار تکیه شده است. (5)

این آیات که تعدادی از آن ها نیز در مدینه و رو در روی یهودیان و منافقان نازل شده میتواند نشان دهد که قرآن بر این مطلب از باب احتجاج و اتمام حجت اصرار داشته است، اضافه بر این سکوت اهل کتاب و نیز قبول کردن مسلمین چنین مطلبی


1) بحار الانوار ج 15 ص 226.

2) ر.ک. مجمع الزوائد ج 8 از ص 230 تا 241 و بحارالانوارج 15.

3) المنمق ص 545 و 546 .

4) الاغانى ج 17 ص 316 / 315 / 314.

5) انعام 20 و 114 قصص 52 بقره 146/101/89، آل عمران 82 188/178 اعراف 157 صف 6 و 7

را، خود شاهد آنست که آن ها نیز نسبت به این مسئله مطمئن بوده اند.

در میان بزرگان یهودیان نیز افرادی چون عبدالله بن سلام با اقرار به این مطلب ایمان آوردند.

از طرف دیگر شواهدی در عهد قدیم یعنی تورات موجود است که اشاره به ظهور پیامبر اسلام دارد:

این کلمات که امروزه در تورات موجود است بعد از ده ها تحریفی است که از عصر موسی (علیه السلام) تاکنون در تورات واقع شده است هنوز حاکی از مطلب ماست:

«و این برکتی است که موسی مرد خدا قبل از وفاتش به بنی اسرائیل داده گفت: یهوه از سینا آمد و از سعیر بر ایشان طلوع کرده و از جبل فاران درخشان گردید».

«در سه مورد، مورد اول اشاره به ظهور موسی از کوه سینا و مورد دوم ظهور عیسی از کوه سعیر و مورد سوم ظهور پیامبر از کوه فاران است. (1)

از نظر جغرافی دانانی چون یاقوت حموی در معجم البلدان مسلم است که جبل فاران همان کوه های اطراف مکه است.

شیخ محمد جواد بلاغی نیز در کتاب ارزشمند خود «الهدی الی دین المصطفی» این مطلب را با شواهد تاریخی مفصل ثابت می کند. (2)

با این که از مدارک فوق می توان اطمینان حاصل کرد با این


1) سفر تثنيه باب 33 فقرات 1 و 2

2) الهدى الى دين المصطفى ج 2 ص 103 و 104 و 105

حال ما از خود تورات محل فاران را مشخص می کنیم: تورات در مورد ابراهیم و اسماعیل گوید: بر خیز پسر را برداشته او را بدست خود بگیر زیرا که از او امتی عظیم پدید خواهد آمد و خدا چشمان او را باز کرده چاه آبی دید، پس رفته مشک آب را پر کرده و پسر را نوشانید و خدا با آن پسر می بود و او نمّو کرده ساکن صحرا شد و در تیراندازی بزرگ گردید و در صحرای فاران ساکن شد. (1)

این نکته که ابراهیم اسماعیل را به مکه آورد و اسماعیل در مکّه ساکن شد و زندگی کرد از نظر تاریخی قطعی می باشد و بر این اساس محل فاران روشن می شود که آن جا جزوادی مکّه جای دیگری نیست.

به موارد دیگری از تورات و انجیل نیز می توان استشهاد کرد که تفصیل بیشتر را بعهده کتب مفصل تر می گذاریم. (2)

یهود با این که خود بعلت این آگاهی به این سرزمین هجرت نموده بود لیکن بعلت این که پیامبر از بنی اسرائیل نبود جمعاً بدو ایمان نیاوردند گرچه بعضاً از میان آنان ایمان آوردند. (3)

عدم گسترش مذهب یهود در میان مردم عرب علل متفاوتی داشت؛ اولاً آنان بعلت نژاد پرستی صرف خود حاضر نبودند تا


1) سفر پیدایش باب 21 فقره 18.

2) از جمله : الهدى الى دين المصطفى الرّحلة المدرسية، بشارات عهدين و...

3) مجمع البیان طبرسی ج 1 ص 158 بنقل از بحار الانوارج 15 ص 176

دیگران در مذهب آنان داخل شوند و جز در موارد بسیار اندک، پیوستن عرب به یهودیان دیر اتفاق می افتاد.

ثانیاً آن ها از لحاظ فکری و عملی آن قدر قوی نبودند تا جاذبه ای در مردم برای پیوند به آنان ایجاد کنند.

قرآن که نزدیک ترین مدرک مفصل بر بیان وضع دینی و فکری آن ها می باشد می تواند نحوه عمل آن ها به مبانی یهود را بر ما برملا کند. قرآن اشاره می کند که:

یهودیان کسانی هستند که بخاطر منافع شخصی، شرایع خود را کنار گذاشته به بعضی عمل و به بعضی عمل نمی کنند. (1)

با این که آن ها در گناه و تجاوز از حدود خدا و خوردن حرام می شنابند چرا علماء ربّانی و احبار آن ها را از گفتار گناه و خوردن حرام (سخت) باز نمی دارند. (2)

یهود با احبارشان رشوه می گیرند و حرام خوری می کنند. (3)

بسیاری از احبار و رهبان اموال مردم را به باطل می خورند و مردم را از راه خدا باز می دارند (4)مَثَل یهود با بسیاری از عالمان آن ها که مکلّف شدند که بتورات عمل کنند و عمل نکردند همچون دراز گوشانی هستند که بار کتاب دارند. (5)

آن ها در اعتقادات خود بسوی شرک گرائیده (6)و عزیر را فرزند


1) بقره 85

2) مائده 62 و 63

3) مائده 42

4) توبه 34

5) جمعه 5

6) آل عمران 64 و 67

خدا می دانند. (1)

اعتقاد آن ها نسبت به احبار و رهبان نیز بحّد شرک می رسد. (2)

آن ها در برخورد با کلمات حق آن ها را از مجرای اصلی خود خارج می کنند. (3)

و به خدا دروغ می بندند. (4)

کتمان و پوشاندن حق از جمله کارهای آنان بوده (5)و به مریم تهمت می زنند. (6)

رباخواری با آن که برای آنان تحریم شده یکی از اعمال آن هاست. (7)

پیمان شکنی مهم ترین خصیصه یهود است. (8)

على (علیه السلام) وقتی مروان را می آوردند که بیعت با او بکند او را همانند یهودیان می داند که اگر بیست بار با دست خود بیعت کند با پشت خود آن را خواهد شکست. (9)

این تشبیه از آن روی است که مهم ترین خصلت یهود پیمان


1) توبه 30

2) توبه 31

3) مائده 41

4) بقره 79 آل عمران 78

5) بقره 146

6) نساء 156

7) نساء 161

8) بقره 83 انفال 58/55

9) نهج السعادة.

شکنی بوده و هست.

بعدها یهودیان بارها با پیامبر بیعت می کنند و آن را زیر پا می نهند امروزه نیز پیمان شکنی صهیونیست های یهودی اسرائیل زبانزد مردم است. آن ها حتی به یکی از قطعنامه های سازمان ملل که عضو آن نیز هستند تا بحال عمل نکرده اند.

مسحیت در جزيرة العرب

در مورد این که اوضاع و احوال نصرانی ها در جزیرة العرب چه در بعد کمیّت و چه کیفیت تا چه حدودی بوده اخبار تاریخی سخن زیادی نگفته و اگر هم مطالبی گفته شده چندان نمی توان به آن ها اعتماد داشت.

اگر این مسئله را بخواهیم از دیدگاه خود قرآن بررسی کنیم در می یابیم که قرآن همان طور که با مشرکین و یهود برخورد اعتقادی دارد با نصرانیت نیز برخوردهای اعتقادی دارد اما این نکته نیز روشن است که وجود برخوردهای سیاسی و نظامی به آن صورت که اسلام و قرآن با مشرکین و یهود داشته بهیچ وجه با مسیحیان نبوده است این نشان گر آنست که تعداد اینان در قبال یهودیان کم تر بوده، و یا حداقل در محیط مکه و مدینه نسبت به مناطق دیگر بسیار اندک بوده اند.

این بمعنای آن نیست که اساساً در این دو شهر عمده جزیره از این گروه کسی نبوده است بلکه چنان چه از بعضی از روایات تاریخی بر می آید تلاش از جانب نصرانیان یمن برای گسترش

مسیحیت می شده و حتی بعضی از رومیان در مکه خانه های تجارتی داشته و گاهی نیز از این منازل برای تجسس در احوال عرب بهره برداری می کرده اند. (1)، (2)

در اخبار تاریخی آمده است که رومیان نیز بارها سعی داشتند تا از طریق یمن یا هر مسیر دیگر مانند دولت غساسنه بر این مناطق از نظر تجاری و موقعیت استراتژیک آن در جنگ با ایران، مسلط گردند:

عثمان بن حویرث یکی از کسانی که از میان قوم عرب نصرانی شده بود بنزد آل جفنه که حاکمان در شامات از طرف رومیان بودند رفته و به آن ها پیشنهاد کرده بود که حاضر است ملت قریش را به کیش نصرانیت درآورد بشرط آن که او را حاکم آن ها گرداند، اما آل جفنه پیشنهاد او را نپذیرفتند، او از آن جا راهی دیار قیصر روم گردید و چنین پیشنهادی را به او داد او نیز قبول کرده و حکم او را نوشت ولی او قبل از آن که به مقصد برسد مرد. (3)

اساساً خود دولت غساسنة که توسط رومیان در سرزمین شامات تاسیس شده بود از آن جا که عامل رومیان بود در گسترش مسیحیت تلاش می کرد از این روست که می بینیم که از میان عرب ها نیز عده ای به رهبانیت گرایش پیدا کرده بودند (4)، و این


1) فجر الاسلام ص 13.

2) همان گونه که در بعضی از روایات تاریخی آمده که تمثال حضرت عیسی و مریم در داخل کعبه بوده است اخبار مکه ج 1 ص 112 .

3) المنمق ص 178 /181/180

4) فجر الاسلام ص 27، المختصر فى اخبار البشر ج 1 ص 97.

نتیجه پیوندهای تجاری بود که بین این مناطق صورت می گرفت.

شوقی می گوید: احتمال می رود انتشار نصرانیت در یمن از ابتدای قرن چهارم میلادی باشد، از مهم ترین علل انتشار آن انگیزه های دینی بوده که قیصرها بدنبال آن بوده اند، اضافه بر این شاید می خواستند از این طریق تسلطی بر این مناطق پیدا کنند. (1)

یعقوبی در مورد نصرانیان در میان اعراب گفته: از جمله بزرگانی که از میان عرب نصرانی شدند از قریش از بنی اسد بن عبدالعزى: عثمان بن الحويرث، و رقة بن نوفل، و از بنی تمیم: فرزندان امرءالقیس بن زيد مناة، و از ربيعة فرزندان تغلب، و از يمن قبيله طی و مذحج و بهراء و سليح و تنوخ و غسّان و لخم بوده است. (2)

ابن قتیبه از جمله نصرانیان: ارباب بن رئاب، ورقة بن نوفل، زید بن عمرو بن نفيل و ابوقيس صرمة بن ابی انس را نام می برد. (3)

او در جای دیگر اشاره می کند که: نصرانیت در قبیله ربيعة، غسان و در بعضی از قضاعه بوده است. (4)

آلوسی نیز می گوید: نصرانیت بیشتر در ربيعة و غسان و بعضی از قضاعه بوده است، او اضافه می کند، ظاهراً این ها تحت تاثیر روم قرار گرفته بودند چرا که عرب دائماً در روابط تجاری با


1) العصر الجاهلي ص 99.

2) يعقوبی ج 1 ص 257

3) المعارف ص 27 و 28 طبع داراحياء تراث العربي

4) معارف ص 266

روم به آن مناطق رفت و آمد داشته است، ظاهراً بنی تغلب نیز از جمله نصاری عرب بوده اند. (1)

قرآن روحیه آن ها را در پذیرش حق ستوده و آن ها را در مقابل یهود که دشمن ترین دشمنان مؤمنان بودند، نزدیک ترین دوستان آن ها معرفی می کند. (2)

اما از طرف دیگر قرآن آن ها را نیز همچون یهودیان از نظر دینی تخطئه می کند و بسبب اعتقادی که نسبت به حضرت مسیح (علیه السلام) در مورد فرزند خدا بودن او دارند آن ها را کافر می شمارد. (3)


1) بلوغ الارب ج 2 ص 241

2) مائده 82

3) مائده 17/73/72، نساء 171، توبه 30.

فرهنگ و معارف علمی در جزیرة العرب

اشاره

فرهنگ جاهلیت همان گونه که از عنوان جاهلیت با توضیحاتی که سابقاً برای آن ذکر کردیم بر می آید اساساً بی فرهنگی و زندگی کردن در حد جهل و بیشعوری بود.

در آن محیط به تنها چیزی که اهمیت داده نمی شد علم و فرهنگ و آگاهی بود و معیار ارزش های حیاتی آن ها جز زور شمشیر و نیزه، زبان چرب و نرم شعر و خطابه، جنگ و خونریزی و انتقام، ارزش نهادن به حسب و نسب چیز دیگری نبود.

زندگی آن ها، رفتار و حرکات فردی و اجتماعی آن ها ناشی از جهل و يا حتى آگاهی و لیکن عدم تسلط نفسانی برای خودداری از اعمال خلاف آگاهی بود بقول ابن کثیر (1)برای عرب و نشان دادن جهالت او همین آیه از قرآن بس که:

قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ.... (2) بتحقیق زیان کردند آنان که فرزندان خود را به سفاهت و


1) البداية والنهاية ج 2 ص 190.

2) انعام /140

جهالت کشتند...

آن کسانی که می کوشند تا فرهنگی خیالی و علومی عالی برای جاهلیت بسازند و ادعا می کنند که: «جهل در جاهلیت در مقابل حلم است نه علم چرا که عرب از دانش علمی بهره بسیاری داشته است (1)! بسیار در گمان خطائی هستند، ما از نشانه هائی که احتمالاً می توان آن ها را علامتی بر وجود فرهنگ دانست سخن گفته و در میان عرب جزيرة العرب بدنبال آن ها می گردیم.

خواندن و نوشتن

قطعاً مسئله خواندن و نوشتن در یک جامعه نشانه ای است برای وجود معارف علمی و فرهنگ و تمدن، اما در صورتی که جامعه از این مسئله بی بهره باشد قطعاً زندگی او خالی از هر دانشی خواهد بود. مسلماً تجارب ملت های سلف و یا ملت های معاصر در جهان آن روز جز با خواندن و نوشتن نمی تواند بدیگران انتقال یابد و ملتی که از این نعمت بی بهره باشد هیچ نمی توان به رشد آن حتی در طی قرون متوالی امیدی داشت.

آن چه از قرآن و روایات اسلامی و تاریخ های مورخین از قدیم و جدید بر می آید همه حاکی از آن است که ملت عرب در جاهلیت قرین بیسودای بوده و افراد معدودی از نعمت سواد بهره ور و عموم از آن محروم بوده اند.


1) تاریخ صدر الاسلام و الدولة الامويه، عمر فروخ ص 40

در قرآن در بعضی آیات به امّی بودن پیامبر و قوم او اشاره (1)و در آیه دیگری اشاره به عدم توانائی پیامبر به خواندن و نوشتن می کند. (2)

استاد مطهری می گوید: یکی از معانی امّی، درس ناخوانده، و ناآشنای بخط است و می فرماید، اکثریت طرفدار این نظرند که امّی بدین معنا بوده و یا لااقل این معنا را ترجیح می دهند. (3)

امام علی (علیه السلام) نیز می فرماید:

اِنَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ وَ لَيْسَ اَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتاباً (4) در جاهلیت احدی از عرب ها کتاب نمی خواندند (احتمالاً مقصود کتاب آسمانی است اگر چنین باشد استدلال ما ناتمام می باشد)

جاحظ یکی از نویسندگان از قدما دربارۀ عرب گوید:

آن ها امّی بوده و قدرت نوشتن نداشتند. (5)

احمد امین در جای دیگر در شرح نظریه جاحظ می گوید: خلاصه رای جاحظ در پذیرش قول شعوبیه است به این که عرب نه علمی دارا بوده و نه فلسفه و نه کتبی که از قدیم برای او به ارث


1) أعراف 157 و 158 و جمعه /2 و ال عمران 20 و 75

2) عنكبوت 48

3) پیامبر امی ص 49

4) شرح نهج البلاغه حر يرى ج 2 ص 189 وج 7 ص 114، نهج السعادة، ج 1 ص 250

5) البيان و التبيين جزء 3 ص 15 بنقل از فجر الاسلام ص 31

باقی مانده باشد. (1)

واقدی یکی از اولین نویسندگان مغازی پیامبر می گوید:

در هنگامه ظهور اسلام در قریش تنها 17 نفر قدرت کتابت داشتند. (2)

هم او در جای دیگر می گوید: در میان اوس و خزرج نوشتن بندرت بوده است، تنها بعضی از یهود آگاه به کتابت عربی بوده اند و از میان کل این دو قبیله تنها عده ای قدرت کتابت داشتند. (3)دیگران نیز به این مطلب اشاره کرده اند. (4)

واقدی می گوید: حنظلة بن ابی الربیع یک بار برای رسول الله نویسندگی کرد پس او را حنظلة كاتب نامیدند. (5)

استاد مطهری گوید: از آن جا که تعداد کاتبین بسیار کم بوده از این رو نام آن ها ثبت و ضبط شده است. (6)

ابن قتیبه در شرح چگونگی مسئله نوشتن در میان عرب گوید:

از قریش پرسیدند کتابت را از کجا فرا گرفتند، پاسخ دادند از اهل حیره، و اهل حیره نیز گفته از انبار، و گفته شده بشر بن عبدالله العبادی برای اولین بار نوشتن را به ابوسفیان بن امیه


1) فجر الاسلام ص 29

2) فتوح البلدان بلاذری ص 457 - عقد الفريدج 4 ص 157.

3) فتوح البلدان، ص 459

4) تاريخ القرآن ص 5 بنقل از بحوث في تاريخ القرآن و علومه ص 14.

5) فجر الاسلام ص 142

6) پیامبر امی ص 18

(عموی ابوسفیان معروف) آموخته است (1)، این خود نشانگر آنست که نزدیک ظهور اسلام کتابت تازه در میان قریش وارد شده بود.

خود احمد امین از میان نویسندگان عرب معاصر، به این حقیقت که کتابت در میان عرب جاهلی به ندرت بوده (2)و جهالت در میان آن ها شایع و امی بودن (بیسوادی) در میان آن ها خصوصاً در بادیه گسترده بوده است اشاره دارد (3)، او خود یکی از علل بی فرهنگی عرب را هم بیسوادی می داند. (4)

آلوسی نیز می گوید: از جمله علل این که عرب قدرت حافظه دارد این است که اکثریت آن ها امی بوده و قدرت خواندن و نوشتن نداشتند و بلکه می توان گفت در بادیه جمیع آن ها چنین بوده اند. (5)

سباعی می گوید: گمان نمی کنم که صحفی در دوران جاهلیت نوشته و نسخه های آن در آن دوران بین افراد تبادل می شده است روایت درستی باشد، چرا که امیت (بیسوادی) در میان آن ها شایع بوده و نوشتن تنها منحصر به افرادی بوده است که بسیار اندک و انگشت شمار بوده اند، کما این که بعضی از


1) معارف ابن قتيبه ص 240 بلوغ الارب ج 3 ص 368

2) فجر الاسلام ص 29

3) فجر الاسلام ص 140

4) همان ص 29

5) بلوغ الارب ج 1 ص 41

مورخین این را ذکر کرده اند. (1)و (2).

جواد علی می گوید: هیچ اختلافی در میان علماء وجود ندارد که تا بحال هیچ نوشته جاهلی به لهجه ای که قرآن به آن نازل شده و حتی به لهجه شعرهائی که از جاهلیت باقی مانده، نه از زمان های دور جاهلیت و نه نزدیک پیدا نشده است، با این که نوشته هائی از کتابات جاهلی به غیر این لهجه از دورانی که زیاد هم از اسلام دور نیست پیدا کرده اند. (3)

در این جا با این که لهجه قریش همین لهجه قرآن و شعرهای باقی مانده بوده می بینیم که هیچ نوشته ای از آن ها بدست ما نرسیده است این در حالیست که بتصریح خود مورخین این لهجه از زمان حضرت اسماعیل (علیه السلام) که فاصله بسیار دوری از جاهلیت نزدیک به اسلام دارد وجود داشته است (4)، و با این حال چیزی از آن ها با این لهجه بدست نرسیده است.

ابن قتیبه روایتی را نقل می کند که از آن بر می آید کتابت نزد عرب عیب تلقی می شده است. (5)

نقل شده پیامبر نامه ای برای قبیله بکر بن وائل فرستاد و در


1) تاریخ مکه، احمد سباعی ص 24.

2) برای تفصیل بیشتر مورد امی بودن عرب رجوع شود به مقدمه ابن خلدون فصل 30 ص 419 ودائر المعارف الاسلاميه ج 3 ماده خط و تاریخ التمدن الاسلامی از جرجی زیدان

3) المفصل ج 8 ص 248.

4) طبقات الشعراء محمد بن سلّام ص 4.

5) الشعر و الشعراء ص 334 - طبع ليدن

میان این قبیله با آن وسعت عظیم کسی که قادر به خواندن آن باشد وجود نداشت. (1)

وجود این همه نصوص تاریخی هیچ گونه شکی را در این که عرب جاهلی توانائی خواندن و نوشتن را نداشته باقی نمی گذارد. در این جاست که ما متوجه می شویم چرا قرآن به قلم قسم می خورد و چگونه دارد ارزش آن را در میان آن ها زنده کند. در این سعی میان جای تعجب و شگفتی آن است که در همین دوران که عرب جاهلی در جهل و بیسوادی بوده مناطق روم و ایران در حدّ بالائی از این نعمت بهره مند بوده اند در حدود یک هزار سال قبل از آن در یونان علم و دانش در سطح بسیار عالی وجود داشته و صدها کتاب تاليف گردید. و عرب در روابط تجاری خود به آن مناطق رفت و آمد داشت با این حال بسیار عقب مانده بود. (2)

بعضی از نویسندگان جدید در این تلاش بوده و هستند که با چشم پوشی از این همه نصوص تاریخی و قرآن و کلمات علی عليه السلام، ثابت کنند که کتابت در آن جا وجود داشته و حتی شایع بوده است، و گفته اند وارد شدن آیات زیادی که اسامی بسیاری از وسایل خواندن و نوشتن را در بر دارد می رساند که مردم


1) الصحيح في سيرة النبي الاعظم ج 1 ص 49.

2) محمد بن سعد درج 3 از طبقات نام تعدادی از مردم مدینه را ذکر کرده و پس از آن که می گوید این ها کتابت می دانستند می گوید که کتابت در عرب جاهلی اندک بوده است رجوع شود به صفحات 465، 450، 198، 531، 536، 522، 526، 604، 613

آن دوران با این وسایل آشنا بوده و آن ها را استعمال می کرده و خواندن و نوشتن در محدوده ای گسترده در میان آن ها شایع بوده است!! (1)

نویسنده در ذیل آیه ای که امر به نوشتن دیون می کند می گوید:

این نشان می دهد که لابد چنین امری ممکن بوده که از طرف خداوند بدان امر شده است. (2)آلوسی نیز می گوید: از ادله ای که دال بر وجود کتابت در میان عرب است وجود الفاظ فراوان در زبان آن هاست که برای مسائل مربوط به خواندن و نوشتن وجود دارد. (3)

جواد علی نیز می گوید: در زبان عرب جاهلی کلماتی وجود دارد که مشتمل بر خواندن و نوشتن است، مثل: قلم، قرطاس، دواة، مداد، لوح، صحف، کتاب، مجله و غیر این ها که جای شکی باقی نمی گذارد که جاهلیّین آن ها را استعمال می کرده اند، چرا که این کلمات در قرآن وارد شده و این خود دلیل استعمال آن ها توسط اعراب جاهلی است. (4)

ما در مقام پاسخ به این مطالب باید اشاره کنیم که:

دو نفر آخری خود در مطالبی که از آن ها گذشت اظهار داشتند که امیّت در میان آن ها شایع بوده و اساساً هیچ نوشته جاهلی


1) عصر النبي (صلی الله علیه و آله) ص 444.

2) همان 445

3) بلوغ الارب ج 3 ص 370.

4) المفصل ج 8 ص 252.

بدست کسی تا کنون نرسیده است. شاید منظور آن ها این است که مسئله کتابت بوده است این را مانیز انکار نمی کنیم بلکه آن چه ما انکار می کنیم شیوع این مسئله و استفاده از آن در مسائل فرهنگی و انتقال فرهنگ است.

اما باید به کسانی که از ورود این کلمات در قرآن استدلال به شیوع نوشتن در جاهلیت می کنند بگوئیم کنند بگوئیم که ورود کلمه امّی نیز دلالت کامل بر آن دارد که اینان درس ناخوانده و ناآشنای به خواندن و نوشتن بوده اند. (1)

و ثانياً: وجود این کلمات در میان لغات یک زبان دلیل به آن نیست که خواندن و نوشتن شیوع فراوان داشته است. خواندن و نوشتن از صدها سال قبل از آن داشته وجود و حتى يهوديان و نصاری در میان عرب بوده و کتاب های تورات و انجیل داشته و قطعا عراب باید برای ابزاری که دیگران برای نوشتن و خواندن بکار می برند اسمی انتخاب کند.

همان گونه که امر به نوشتن دیون دلیل شیوع آن نیست بلکه چه بسا در میان یک شهر وجود 10 نفر برای نوشتن همه دیون کافی باشد همان گونه که مورخین به 17 نفر که نوشتن می دانستند در میان قریش اقرار دارند، و تازه شاید قرآن با این مسئله می خواهد از این پس به این مسئله قوت بخشیده و همان گونه که با قسم به قلم به آن ارزش دهد از این راه نیز کتابت و قرائت را در میان آن ها


1) عقد الفريد ج 4 ص 160 بحوث في تاريخ القرآن و علومه ص 140 /139

شایع کند.

ثالثاً: این چه تاریخ نگاری است که مایه از خود گذاشته و برخلاف مورخین از قدما و حتی معاصرین چنین فتوائی در تاریخ می دهد از قدما افرادی چون بلادزی، ابن قتیبه، واقدی، ابن عبدر به اندلسی و از معاصرین آلوسی در بلوغ الارب ج 3 ص 370 و یا 37 و افرادی همچون محمد کرد علی در الاسلام و الحضارة الدينيه ص 124 به آن اعتراف دارند.

رابعاً این که ما هر اسمی را در قرآن دیدیم معنای آن را همان معنائی بدانیم که در جاهلیت داشته چیزی است که به نظر قاطع نمی توان آن را تائید کرد.

احمد امین گوید: در آن جا الفاظی وجود دارد که معنای آن در اسلام تغییر کرده و اگر چه در جاهلیت معنای عامی داشته در اسلام معنای خاصی پیدا کرده است این کلمات مثل: صلاة، زكوة، حج، بيع و مزارعة و امثال این ها است.

او اضافه می کند: الفاظ و تعبیرات و معانی آن ها، هیچ گاه بطور کامل زبان و لغت عرب جاهلی را نمودار نمی کند برای این که قرآن الفاظی را استعمال می کند که جاهلیین آن را استعمال نمی کرده و قرآن الفاظ را به معناهائی نسبت می دهد که جاهلیت بطور کامل به آن معانی نسبت نمی داده است قرآن استعارات و مجازهائی را استعمال می کند که خارج از محدوده ای است که عرب جاهلی آن را استعمال می کرد و قرآن مخصوص خود اسلوبی دارد که بدور از اسلوب جاهلیین است.

آن گاه او از قول سیوطی در المزهر می گوید.

ابن خالويه گفته که: خود اسم جاهلیت اسمی است که در اسلام بوجود آمده و اطلاق بر دوران قبل از بعثت شده است، کلمه منافق نیز خود یک اسم اسلامی بوده که در جاهلیت بکار برده نشده است، ابن اعرابی نیز گفته است کلمه فاسق نه در كلمات جاهلی و نه در شعر آن ها هیچ گاه شنیده نشده است.

احمد امین بعد از نقل این کلمات نتیجه می گیرد که: پس ما نمی توانیم بگوئیم که لغات قرآن می تواند معارف عقلی دوران جاهلی را نمودار کند. (1)

شعر و خطابه

نکته دیگری که ممکن است ادعا شود نشانه فرهنگ و تمدن می باشد شعر گفتن و خواندن خطابه های مفصل و طولانی است. در این جا باید گفت آن چه که واقعاً می تواند در شعر و خطابه نشانگر یک مرحله عالی و تکاملی در یک جامعه باشد مسلماً همان محتوای شعر و معانی عالی است که آن شعر در بر دارد.

شعر گفتن در میان عرب جاهلی امری پر رونق و بازار شعر و شاعری بسیار گرم بوده است؛ آن ها در مجالس عیش و عشرت و در میادین جنگ و جدال و در مواقع مرثیه و تحریک به انتقام، و یا نشان دادن فضل و برتری خود به شعر گفتن می پرداختند؛ بازار عکاظ یکی از محلهای معروفی است که معمولاً شاعران در آن جا


1) فجر الاسلام ص 54

به ساختن و خواندن شعر مشغول بودند. (1)

ابن سلّام می گوید: در جاهلیت شعر ديوان علم عرب (2)و منتهای حکمت آن ها بوده و از آن شروع و به آن خاتمه می دادند. (3)

یعقوبی می گوید: شعر در میان عرب بجای حکمت آن ها و افزونی دانش آن ها بود هنگامی که در میان یک قبیله شاعری ماهر وجود داشت... او را در بازارهایی که هر ساله در آن گرد می آمدند می آورده و یا در هنگامه حج خانه کعبه حاضر می کردند تا همه قبایل و عشایر گرد آمده و شعر او را بشنوند، آن ها این را یک افتخار و شرافت محسوب می کردند. (4)

از این مطالب بر می آید که شعر در نزد عرب جایگاه بلندی داشته و یکی از مفاخر هر قبیله ای داشتن شاعران چندی بوده است.

عمر گفته است که: شعر دانش قومی بوده که علم بهتر و صحیح تری نداشتند و با آمدن اسلام وقتی عرب متوجه جهاد شد ز گفتن شعر و روایت آن باز ماند. (5)

سیوطی گوید: آن ها به کمک شعر انساب خود را حفظ، مآثر خود را ذکر و زبان عربی را فرا می گرفتند. (6)


1) بلوغ الارب ج 1 ص 267

2) طبقات الشعراء ص 10

3) المحاسن و المساوى ج ص 10 و 11

4) تاریخ یعقوبی ج 1 ص 262

5) طبقات الشعراء ص 10 المزهر ج 2 ص 473

6) المزهر فى علوم اللغة ج ص 470

در هر حال باید گفت که ظاهراً سابقه شعر گفتن تنها به 150 سال قبل از بعثت می رسد (1)و قبل از آن شاعری شناخته شده و شعری بدست رسیده وجود ندارد.

تنها در زمان عبد مناف و فرزند او هاشم است که شعر گفتن ابعاد وسیعی به خود گرفته و قبل از آن تنها اشعاری در بیان بعضی از حوادث گفته می شده است. (2)

در این دوران است که بقول یعقوبی، وسعت شعر بحدی می رسد که با شعر با یکدیگر به مخاصمه پرداخته و بوسیله آن بر یکدیگر برتری جسته... و همدیگر را مورد مدح و سرزنش قرار می دهند. (3)

اشعاری که در جاهلیت سروده شده هیچ کدام در آن دوران مدون نشده و تاریخ تدوین همۀ آن ها اواخر قرن اول هجری به بعد است. مجموع این اشعار در مجموعه هایی تدوین شده است از جمله:

«معلقات بع»، «مفضّليات» که مجموع 128 قصیده است، «دیوان الحماسة» از ابی تمام، «حماسة البحترى»، و در کتاب «اغانی» و نيز «الشعر و الشعراء» اشعار چندی از جاهلیت نقل شده و نیز «مختارات ابن اشعری» و «جمهرة اشعار العرب» از ابا زید القرشی باقی مانده است. (4)


1) فجر الاسلام ص 58.

2) طبقات الشراء ص 11، المزهر ج 2 ص 474.

3) یعقوبی ج 1 ص 262

4) فجر الاسلام ص 58

در این میان شاید چنان (چه گفته اند) معلقات سبع همان قصیده های هفتگانه ای باشد که بر دیوار کعبه آویخته بودند؛ بنابراین این مجموعه از دوران جاهلیت مدون بوده است (1)، لیکن از میان قدما ابن النحاس عدم ثبوت چنین امری را گوشزد کرده (2)و از معاصرین نیز این مسئله را تنها یک اسطوره می دانند (3)نکته ای که در این جا قابل ملاحظه است این است که:

عده ائی از علما و دانشمندان اهل ادب در بسیاری از شعرهای جاهلی تردید نموده و آن ها را از دوران جاهلیت نمی دانند بلکه آن ها را ساخته دست شعرائی می دانند که همه در دوران اسلام بوده اند و لذا در صحت شعرهائی که به شعرای جاهلی نسبت می دهند تردید دارند.

اولین کسی که ظاهراً اشعار جاهلی را گردآوری کرد فردی است بنام حماد ابن ابی لیلی معروف به حماد الراویه او از نظر بسیاری به جعل و کذب متهم گردیده است. (4)

ابن سلام نیز درباره او می گوید او اولین کسی است که شعر جاهلی را جمع نموده لیکن مورد وثوق نیست، چرا که اشعار بعضی را به دیگری نسبت داده و چه بسا در اشعار مطالبی را


1) المزهر ج 2 ص 480

2) معجم الادباء ج 10 ص 266 بنقل از العصر الجاهلی ص 141

3) العصر الجاهلی 139 و 140.

4) لسان الميزان ج 2 ص 352

افزوده است. (1)

ابوالفرج نیز او را متهم به زندقه کرده است. (2)

در عین حال: او را آگاه ترین افراد نسبت به ایام العرب و اخبار و اشعار و انساب و لغت عرب می داند (3)، این در حالیست که از قول دیگران اظهار می دارد که او شعر عرب را فاسد کرده است. (4)

طه حسین نیز می گوید:

بسیاری از اشعاری را که ما آن ها را ادب جاهلی می نامیم از آن دوران نبوده و تنها ساخته شده در دوران اسلام است، این اشعار اسلامی بوده و در نمودار کردن حیات مسلمین امیال و اهواء آن ها بسیار روشن تر است تا زندگی دوران جاهلیت، و من هیچ شکی ندارم که آن چه از ادب جاهلی باقی مانده بسیار اندک بود و هیچ چیزی را برای ما روشن نکرده و دال بر هیچ مطلبی نیست، و سزاوار نیست تا در نشان دادن ادبیات عصر جاهلی به آن ها تکیه شود. (5)

البته بسیاری از ادبا این نظر را با این شکل کلی نمی پذیرند؛ شوقی می گوید: این یک حقیقت است که در اشعار جاهلی


1) طبقات الشعراء ص 14 و 15 المزهر ج 1 ص 175

2) اغانی ج 6 ص 74

3) اغانی ج 6 ص 70

4) همان ص 92/89

5) في الادب الجاهلي ص 65.

دروغ های بسیاری وجود دارد اما باید اذعان داشت که قدمای مانیز از این امر غافل نبوده و خودشان با نقدهای داخلی (محتوای شعر) و خارجی (بررسی راویان) اشعار را کنترل می کرده اند... لذا سزاوار است که در شک در مورد این اشعار از طرف افرادی چون برجلیوث و طه حسین افراط نشود تا در نهایت به رد تمام اشعار جاهلی منتهی گردد. (1)

این در حالیست که شعر در نظر عرب اکثر دانش او بوده است. (2)

وقتی تا این حدّ چهره اشعار جاهلی مخدوش بوده و بدرستی نتوان صحیح آن را از غلط جدا کرد بناچار در وهله اول نمی توان بدرستی از راه این اشعار جاهلیت را شناخت؛ اگر چه ما بنوبه خود یقین داریم که این اشعار بعضاً از جاهلیت باقی مانده اگر چه با توجه به انگیزه های مختلف قومی و نژادی برخی از آن ها دستکاری شده باشد؛ در عین حال باید بگوئیم: با توجه به جوانب مختلف، حتی همین اشعاری که وجود دارد نه تنها دال بر حکمت و علم و اندیشه نیست که بعضاً نشانگر حقارت و پستی و دوری از ارزش های انسانی و واقعی است.

باید گفت و دید این شعرها به چه منظوری سروده و در چه مقاطعی از آن ها استفاده شده است.

در مجموع باید گفت شعر یکی از ضرورت های زندگی عرب، و


1) العصر الجاهلی ص 175

2) بلوغ الارب ج 3 ص 82

وسیله ای برای تفاخر و اثبات برتری نسب، بوده است.

آلوسی گوید: از آن جا که عرب جاهلی تفاخر به حسب و نسب می کرد و قصد داشت تا شرف و مجد و آقائی خود را حفظ کند؛ وقتی حوادثی از قبیل جنگ و غارت در بین آن ها پدید می آمد آنان محتاج ترین افراد به کلماتی بودند تا آن ها را نسبت به ثار و انتقام هشیار کرده و دور کننده قبیله شان از ننگ و عار باشد، لذا آن ها علاوه بر استفاده از شعر در این باب از خطب و وصایا نیز استفاده می کرده اند. (1)

چنان چه از کلمات یعقوبی (که گذشت) نیز بر می آید، معلوم می شود که هدف شعر همان تخاصم با یکدیگر و مدح و هجو نمودن همدیگر بوده است در آن روزگاران که شعرا شعرهای خود را به پای ملوک ایران و شامات و... دیگر مناطق هدیه می کردند مسلماً شعر سرنوشتی جز مدح و ذم پیدا نخواهد کرد، این شیوه شعرا بوده که در گروه های مختلف به نزد ملوک و رؤسای قبایل برای مدح و ستایش آن ها بروند (2)از جمله این شاعران نابغة الذبياني، زهیر بن ابی سُلمی، اعشی شاعر و اعشی شاعر و دیگران بودند که شعر را وسیله کسب و درآمد قرار داده بودند. (3)

اضافه بر این - همان گونه که گفته شد - آن چه مهم است و می تواند شعر را یک مظهر فرهنگی قرار دهد این است که اشعار دارای محتوای عالی و احساسات پاک انسانی باشد والا شعر


1) بلوغ الارب ج 3 ص 151

2) صحيح الاخبار عما في البلاد العرب من الاثار، النجدى ج 1 ص 9.

3) بلوغ الارب ج 3 ص 91

گفتن از سبزه زار، طلوع خورشید و غروب آن، اشعاری که در وصف یار مادی و عشق ظاهری و امثال این ها باشد این ها چیزی جز تنگ نظری و کوته فکری شاعر در مقایسه با مفاهیم عالی معنوی چیزی را نمی رساند.

شاعر جاهلی موضوعی برای شعر گفتن جز شتر در بیابان، رحلت به بیابان های دور دست، وصف معشوق و یار خود، دفاع از مجد و شرف خیالی برای قبیله خود، هجو دشمن قبیله خود، ندارد؛ چرا که زندگی مادی صرف آن هم در بادیه و صحرا، آن هم در صحراهای خشک و خالی از آب و علف موضوع دیگری غیر از این ها ندارد.

ما در ذیل یک نمونه از اشعاری که در مجموعه قصیده های معلقات سبع ذکر شده بعنوان نمونه نقل می کنیم:

طرفة، شاعر یکی از معلقات در وصف شتر خود گوید:

... چون می ایستد در عظمت و شکوه درست چون پل های رومی است که سازنده ش سوگند خورده آن را با ساروج و آجر برآورد.

گلگون ریش، قوی پشت، تکاور و سبک رفتار است، کوهانش چون طاقی است که از سنگ های سخت برآورده باشند.

گاهگاهی ناقه من با آن سر بزرگ و دست و پای بلندش چنان در رفتار به نشاط می آید که هر بار از جاده خارج می شود ؟؟

جای تسمه های جهاز پشت او چون آثاری است که پس از روزگار دراز از آب بر صخره ای صما باقی می ماند، این خط ها گاه بهم نزدیک و گاه از هم دور می شوند، همچون تارهای سپید

بر جامه چاک شده؟؟ (1)

اشعار دیگر جاهلی نیز جز شرّ و شراب و شمشیر و شتر و... سخن دیگری ندارد.

نکته دیگری که می توان در زمینهٔ بررسی شعر جاهلی بعنوان معّرف فرهنگ آن گوشزد کرد این است که:

اصولاً شعر گفتن با خیال بافی و خلاف واقع سخن گفتن هماهنگ است، این طبع هر شعر (جز اشعار بسیار اندکی) است که مطالبی را در حد ایده آل بیان می کند چنان که یا قابل عمل نیست و یا عمل بدان بسیار مشکل است.

قرآن در اشاره به این مطلب می فرماید:

آلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ (شعراء 224)

صاحب کشاف در تفسیر این معنا گوید:

شعرا معمولاً از هر دری سخن گفته و میانه روی در سخن ندارند، ترسوترین مردم را بر عنتره (شجاع عرب) و بخیل ترین افراد را بر حاتم برتری می دهند (2)فاسق را پاک و متقی را فاسق جلوه می دهند، شبیه همین معنی را طبرسی و علامه طباطبائی نیز ذکر کرده اند، با این حساب نمی توان حتی با فرض قبول این که این اشعار جاهلی است آن ها را نشانه فرهنگی برای آن ها بدانیم چرا که محتوای شعر با این توصیف قرآن دیگر یک محتوای


1) معلقات ص 32

2) كشاف ج 3 ص 133

منطقی نخواهد بود البته هر کس طبع شعر دارد ممکن است هر شعری با هر موضوعی بگوید.

قرآن نیز درباره شعرا می گوید.

وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاووُنَ *** أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِى كُلَّ وادٍ يَهَميُونَ

وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَالَا يَفعَلُون *** إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُو الصَّالِحَاتِ (1)

شعراء را مردمی گمراه همراهی می کنند آیا ننگری که آن ها به هر وادی حیرت سرگشته اند و چیزی گویند که خود عمل نمی کنند مگر مؤمنین آن ها و کسانی که عمل صالح انجام دهند...

قرآن شاعران مشرک را که شامل شعرای جاهلیت می شود مورد مذمت قرار داده و آن ها را متهم به قول بدون عمل می کند، البته مؤمنین را از آن ها مستثنی می کند.

(چنان چه شعرائی چون عبدالله بن رواحة، كعب بن مالک، و حسان بن ثابث شعرائی بودند که در مدح پیامبر و هجو مشرکین شعر می گفتند. (2)

در پایان باید اشاره کنیم که بگفته بعضی از راویان پیامبر شعر را نیز در ردیف علم الانساب علمی می داند که نفعی در بر ندارد و ندانستن آن جهلی است که ضروری در بر ندارد. (3)


1) شعراء 224- 227

2) مجمع البیان طبرسی، 7 ص 208

3) التراتيب الاداريه ج 2 ص 230

علم الانساب

یکی دیگر از ضرورت های زندگی عرب جاهلی، با آن همه تفرقه و تشتت، این بود که قبیله خود را شناخته و اگر خیلی در این باب قدرت فکر و اندیشه دارد نسب شناس گردد، و ریشه قبایل را دریافته بر تقسیم بندی های داخلی قبایل و جدا شدن عشیره و مستقل شدن هر یک آگاه شده و تک تک آباء و اجداء قبايل و بعضاً اخبار و قهرمانی های آن ها را بشناسد.

هیچ فردی جدا از قبیله خود و ارزش های آن شخصیتی نداشت، بنابراین سعی می کرد هر چه از گذشته قبیله اش ارزش باقی مانده آن را حفظ کند و به رخ دیگران بکشد.

در مورد این که علم الانساب ضرورت زندگی عرب جاهلی است آلوسی می گوید:

عرب جاهلی اهمیت زیاد به ثبت و حفظ انساب می داد چرا که این معرفت وسیله ای برای الفت و همیاری بود آن ها محتاج ترین افراد به این معرفت بودند زیرا تشتت و تفرقه بین قبایل همیشه موجب بروز جنگ و جدال می شد و از آن جا که

نمی خواستند کسی غیر از خودشان بر آن ها تسلط پیدا کند انساب خود را حفظ می کردند تا بر دشمن خود پیروز شوند چرا که وقتی خویشاوندان با هم تعاطف داشته و تعصب خویشی در میان باشد قطعاً الفت و همیاری بین آن ها بوجود آمده و از ذلت و تفرقه بین آن ها جلوگیری می کند. (1)

او در جای دیگری از کتاب خود باز این حقیقت را گوشزد کرده می گوید:

آن ها محتاج ترین مردم برای حفظ نسب خود بوده اند. (2)

در هر حال این یک دانش و یک علم است و ما هم می پذیریم که یکی از دانش های عرب همین علم الانساب است. (3)

آن چه اهمیت دارد بررسی ارزش این علم است؛ در این جا ما روایتی از پیامبر را در این باب نقل می کنیم:

پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد مسجد شده مشاهده کرد که عده ای از مردم گرد مردی حلقه زده اند پرسیدند او کیست؟ پاسخ دادند او علّامة است، فرمودند علامه در چه؟ گفتند او آگاه ترین مردی مردم به انساب عرب و ... می باشد پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: این علمی است که نافع نبوده و جهل آن ضرری نمی رساند. (4)

این پاسخی است که پیامبر در مورد ارزش این علم


1) بلوغ الارب ج 3 ص 182

2) بلوغ الارب ج 1 ص 139

3) المختصر فى اخبار البشر ج 1 ص 99

4) لسان الميزان ج 3 ص 104 - التراتيب الاداريه ج 2 ص 230.

می فرمائید، البته ابن عبدالبّر این پاسخ را نمی پذیرند و می گویند:

قسم به جانم که، کسی که گمان کرده این علمی است که نافع نبوده و جهل نست به آن ضرری ندارد انصاف نداشته است!! (1)

مسلماً ارزش در جائی است که ملتی بدون ضرورت و بدون نیاز چیزی را کسب کنند، چیزی که لازم حیات و نوع زیست قبایلی آن هاست علم و دانشی محسوب نمی شود.

در یک بررسی ثانوی از این مسئله باید پرسید آن ها این دانش را در چه راهی مصرف می کردند:

روشن است که آن ها از این مسئله در افتخارات و دفاع از مجد و شرافت قبیله ای خود از آن بهره می گرفتند از آن جا که رؤسا و قهرمانان قبیله و حلال زاده بودن افراد قبیله و پاک بودن مناکح و امثال این ها تعیین کننده ارزش بود قطعاً آگاهی نسبت به این مسائل و این که کدام قبیله رؤسای بهتری داشته و یا قهرمانان بیشتر دارد یا عرب زاده کامل هستند همه ارزش برای یک قبیله بوده است.

شاهد این مسئله این است که آن ها نسب شناسان معروفی داشتند و بنام حکام در امر نسب مشهور بوده اند.

وقتی بین دو نفر در این باب درگیری می شد آن ها در این مورد قضاوت را بعهده داشتند؛ از جمله آن ها:


1) بلوغ الارب ج 3 ص 187

مخرمة بن نوفل، خويطب بن عبدالعزّى، ابوالجهم بن حذيفة و عقیل بن ابی طالب بوده اند. (1)

شاهد دیگر این مسئله این که اصولاً منشأ كلمه «منافره» همین مسئله افتخار به ارزش های نسبی می باشد؛ اصل این کلمه نفر می باشد یکی از افتخارات برای هر قبیله ای این بود که آن ها نفرات بیشتری داشته و آن ها اکثر از دیگری هستند لذا درگیری سراین مسئله «منافره» نام گرفت. (2)

برای کسانی که در دوران اسلام نیز هنوز اخلاق جاهلی داشتند مسئله نسبت ارزش بسیار داشت.

ز یاد بن ابیه از طرفداران حضرت علی (علیه السلام) بود اما از آن موقعی که معاویه او را برادر خود بحساب آورده و طبق رسوم جاهلی کسانی شهادت دادند که او برادر حقیقی معاویه است از آن پس او بطرفداری معاویه بصورت یکی از دشمن ترین دشمنان آل علی (علیه السلام) درآمد. (3)

کسری شاه ایران به نعمان بن منذر دست نشانده خود در حیره می گوید:

آیا در میان عرب قبیله ای هست که بر قبیله دیگر شرافت داشته باشد؟ می گوید آری او می پرسد به چه چیز؟ می گوید کسی که پدر او متوالیاً تا سه نفر ریاست قبیله را بعهده داشته اند. (4)


1) المنمق ص 482

2) بلوغ الارب ج 1 ص 288

3) لسان الميزان ج 2 ص 493 و 494

4) بلوغ الارب ج 1 ص 282

در قرآن نیز در سوره تکاثر به این مطلب اشاره شده است آن جائی که دو گروه از قریش گرد هم نشسته بودند و هر کدام اظهار می داشتند که: ما سرور و رجال و رؤسای زیادتری داریم، ما اموال و افراد زیادتری داریم، وقتی در زنده ها به نتیجه نرسیدند به سراغ شمارش اموات!! خود رفتند البته بنا به نقل بعضی از تفاسیر آن گاه این سوره نازل گردید. (1)

پیامبر (صلی الله علیه و آله) می فرماید:

مَنِ انْتَسَبَ إِلى تِسْعَةِ آبَاءٍ يُريدُ بِهِمْ عِزّاً وَ كِرَامَةً فَهُوَ عَاشِرُهُمْ فِي النَّارِ کسی که خود را منتسب به 9 پدر کرده و بخواهد که بواسطه آن ها عزت و کرامت خود را ثابت کند او همراه آن ها دهمین نفر در جهنّم خواهد بود. (2)

البته بعضی خواسته اند برای این علم موارد استفاده ای درست کنند از جمله برای شناخت اجداد ،پیامبر، و بعضی احکام فقهی مثل ارث و (3)... ولی روشن است که:

اولاً برای این دو مورد ما نیازی به علم الانساب به آن گستردگی نداریم، و ثانیاً آن چه برای ما مهم است این که جاهلیت از ارزش های واقعی بی بهره بوده است، این مسائلی که شما مطرح


1) بلوغ الارب ج 1 ص 279، تفسير الفرقان ج 30 ص 432 الميزان ج 20 ص 498 اسباب النزول ص 305

2) لسان الميزان ج 3 ص 50.

3) بلوغ الارب ج 3 ص 187 از قول نهاية الارب فی انساب العرب، تاریخ ابن خلدون ج 2 جزء اول ص 4

می کنید فوائدی است که با فرض اسلام قابل طرح است.

رُويَ عَن ابْنِ عَبّاس قال: قالَ رَسُول الله (صلی الله علیه و آله)

لاَ تَفْخَروا بِآبَائِكُمْ فِى الْجَاهِلِيَّةِ فَوَالَّذِى نَفْسِي بِيَدِهِ لَما يُدَحْرِجُ الْجُعَلُ بِاَنْفِهِ خَيْرٌ مِنْ آبَائِكُمُ الذِّينَ مَا تُوَافِى الجاهِليّةِ (1)(2)


1) زیرا آباء آنان در جاهلیت عموماً مشرک و بری از تعلیمات دینی انبیاء بوده اند و عندالله ارزشی نداشته اند.

2) المحاسن و المساوى ج 1 ص 161 و رجوع کنید اخبار اصفهان ج 2 ص 61

علم الايام

اشاره

یکی از علوم عرب که بعنوان «یک آگاهی» علمی تلقی شده آگاهی و توجّه آن ها نسبت به ایام تاریخی خود که بنام ایام «العرب» نام گرفته می باشد؛ این روزها که بر عرب گذشته روزهائی است که قتل و کشتار و جنگ و خونریزی بین قبایل مختلف بوده است روزهائی که برای فاتح افتخار و برای مغلوب سرافکندگی محسوب می شود.

این جنگ ها نشانگر قدرت فاتح بود و از آن جا که کثرت و قدرت و زور معیار برتری و شرافت بود پس فاتح شریف تر از قبیلهٔ مغلوب می بود!

وسعت این ایام و در واقع این جنگ ها بحدی است که ادبیات عرب از شعر و خطابه و حتی لغت عرب مدیون آن ها می باشد؛ خطابه ها و شعرهائی که در این روزها گفته و سروده شده عموماً برای تحریک یا هجوم دشمن یا مرثیه خوانی و یا ... می بود که شاعران هر طرف می سرودند. مغيرة بن زراره الاسیدی به یزدجرد می گوید:

دین و شیوه گذشته ما این بود که بعضی بعض دیگر را بکشیم. (1)

مجموعه های ادبی عرب بسیاری از صفحات خود را بذکر «ايام العرب» و وقایع آن روزها اختصاص داده اند. (2)

آلوسی می گوید عرب جاهلی دائما در جوش و خروش و جنگ و غارت در طلب مجد و کرامت و شرف بوده... تا آن جا که اکثر آن ها قهرمان شده اند. (3)

می بینید که در پرتو وجود همین درگیری ها و رشادت ها است که صفاتی چون شجاعت را می توان در آن جا بخوبی تماشا کرد قطعاً زندگی سخت در بادیه از یک طرف و جنگ دائم بین قبایل از طرف دیگر چنین روحیه ای را در آن ها پدید می آورد.

از آن جائی که این جنگ ها در نهایت برای تعیین ارزش ها بود شکست و پیروزی در حقیقت بمعنی بد و خوب نزد آن ها تلقی می شد، هر قبیله ای که قهرمانان زیادتری داشت قطعاً افتخار و سر بلندی زیادی در بین همۀ قبایل داشت؛ افرادی چون ربيعة بن مكرم، عنترة بن عمر و بن شداد، عامر بن مالک زیدالخیل، عامر بن الطفيل و عمرو بن معد يكرب نمونه هائی از مشهورترین فرسان عرب می باشند. (4)


1) بهج الصباغة ج 2 ص 168

2) نگاه کنید به : عقد الفريدج 5 بلوغ الارب ج 2 از ص 68 به بعد، الاغانی در قسمت های زیادی از آن

3) بلوغ الأرب ج 2 ص 124

4) همان ص 125 و 128

گفته شده در میان عرب کسی از زهیر بن جناب بن هُبَل بن عبدالله خطیب تر و شجاع تر و آبرومندتر از او نزد ملوک نبوده است او 250 سال زندگی کرده و در 200 واقعه شرکت داشته است!! (1)

این جنگ ها آن قدر برای عرب ارزشمند بود که حاضر بودند در مقابل شعله ور کردن آن اعتقادات دینی خود را زیر پا گذارند، آن ها این اعتقاد خود را که در ماه های حرام جنگ حرام است - با تغییر محل ماه های حرام به ماه های دیگر - زیر پا گذاشتند تا بموقع به جنگ و درگیری بپردازند (2)چنان که جنگ های فجار در همین ماه های حرام اتفاق افتاد و بهمین سبب نام فجار را برآن نهادند.

عوامل جنگ و درگیری در میان قبایل

از جمله علل این درگیری ها مقتضیات زندگی طبیعی آن ها بود؛ زندگی در بادیه و ضرورت تعليف احشام و اغنام اقتضاء داشت تا در مکان هائی اقامت گزیند تا که از نظر زیستی شرائط برای آن ها آماده باشد.

نجدی می گوید: روشن است که عرب نمی توانست در یک محل خاصی دائما سکونت گزیند چرا که او به شرائط زیستی و شکل خاصی از زندگی نیاز داشت که بایستی دائما از مکانی به


1) اغانی ج 19 ص 21.

2) السيرة النبوية ابن هشام ج 1 ص 39

مکان دیگر بدنبال باران، سبزه زار و مرتع و چیزهائی که معاش او در گرو آن ها بود نقل مکان کند. (1)

از آن جا که یک قانون مسلط در آن جا وجود نداشت تا در یک تقسیم بندی از محیط بتواند تمام قبایل را راضی کند مسلماً هر کدام قدرت بیشتری را دارا می بودند زمین های زیادی را تصاحب می کردند، از این روست که دائماً بین آن ها برخورد روی می داد.

لذا مشاهده می کنیم وقتی پیامبر بعنوان یک قدرت مسلط در جزيرة العرب در سال های آخر حیات آن حضرت شهرت می یابد و قبایل مختلف برای سرزمین های خود احساس خطر می کنند همه بصورت گروه های مختلف بنام «وَفد» نزد پیامبر آمده و علاوه بر ابراز اسلام خود، از پیامبر در مورد زمین هائی که در دست آن هاست کسب تکلیف و قانون می کنند.

آقای احمدی می گوید: تاریخ نشان می دهد که قبایل عرب بعد از ظهور اسلام به نزد پیامبر می آمدند آمدند و مسلمان می شدند، و بعد از اسلام آوردن از پیامبر امان نامه می گرفتند و رسول الله نیز به آنان امان نامه می داد تا دیگران متعرض مال و زمین آنان نشوند. ایشان مضمون نامه ها را بنگارش آورده که ما چندی را ذکر می کنیم:

بدرستی آن چه زمین دارد مال خود اوست.

و یا آبادی ها و آب هائی که در حال اسلام آوردن دارا بوده اند برای او و طائفه اش محفوظ است.


1) صحيح الاخبار عما في البلاد العرب من الاثارج 1 ص 9.

و یا: بدرستی زمین و آب از آن آنانست

و یا با جملاتی چون:

آن کس که به احیاء زمینی که خوابگاه چار پایان محسوب می شود همت گمارد از آن او خواهد بود. (1)

اما باید گفت این مسئله تنها یکی از عوامل درگیری ها است و شاید در اوائل بصورت یک مسئله مطرح بود ولی بعد از آن عوامل دیگری نیز در شعله ور کردن جنگ ها مطرح شد.

از جمله عوامل دیگر همان برتری طلبی و کسب افتخار و شرافت بود، لذا گاه و بیگاه به بهانه های بسیار پوچ جنگ آغاز می شد.

در علت شروع یکی از جنگ های فجار گفته شده:

مردی از قبیله بنی غفار به بازار عکاظ آمده و بعد از رجزخوانی گفت من عزيزترین فرد عرب هستم !!! هر کس قبول ندارد پای مرا با شمشیر بزند! مردی از بنی قشیر پای او را مجروح کرد و همین علت بروز جنگ فجار دوم شد. (2)

در علت شعله ور شدن جنگ تغلب و بکر گفته شده:

کلیب بن ربیعه از تقلب دوزی به همسرش گفت: از من در میان عرب بهتر می شناسی!!! او بعد از اصرار شوهر گفت: آری برادرانم جساس و همام، از آن پس او بجهت همین گفتار چندی نزدیکان جساس را اذیت کرد تا بالأخره خود بدست جساس


1) مالکیت خصوصی زمین، ص 8 الی 12 نویسنده کتاب مالکیت خصوصی زمین یکی از اندیشمندان و فقیهان حوزه علمیه قم است.

2) الاغانى ج 5 ص 34 الی 40 و عقد الفرید ج 5 ص 151.

کشته شد و پس آن جنگ بين تغلب و بکر شروع و چهل سال طول كشيد. (1)

گاهی نیز مسائلی چون عشق جوانانی به دختران موجب می شد تا برای حل آن دست به جنگ زده و این جنگ سال ها طول بکشد.

در علت بروز یکی دیگر از جنگ های (چهارگانه) فجار گفته اند: جوانان مکه با دیدن دختری که از آن نزدیک عبور کرد خواستند با او صحبت کنند!!؟ او پاسخی بدانها نداد، آن ها با حیله از پشت سر پیراهن او را بالا زدند و همه خندیدند، او نیز فریاد استغاثه برآورده و جنگ فجار سوم از همین نقطه آغاز شد (2)موارد دیگری نیز از نمونه های این مطلب وجود دارد. (3)

در این میان عده دیگری که بنام «صعالیک» مشهور بودند کارشان قتل و غارت، و دزدی سر راه ها بود، این ها معمولاً یا کسانی بودند که بعلت جرائم زیاد از قبایل خود طرد شده و اصطلاحاً به آن ها خلعاء گفته آن ها خلعاء گفته می شد، و یا فرزندان کنیزکان سیاهی بودند که عرب از انتساب آن فرزندان به خود ننگ داشت، و یا افراد دیگری که با این ها جمع شده بودند. (4)

هیچ قدرتی نبود تا از اعمال این ها جلوگیری کند و قطعاً وجود


1) المنمق ص 189.

2) المنمق ص 190، بهج الصباغة ج 2 ص 176، عقد الفريد ج 5 ص 252

3) المحاسن و المساوى ج 1 ص ص 218 و 219

4) العصر الجاهلي ص 375

این ها بر سر راه ها و درگیری با کاروان ها خود یکی از علل مهم وجود جنگ و جدال درمیان عرب بوده است.

«علم الایام» آگاهی نسبت به وقایع این جنگ هاست، برای چه؟ برای کسب افتخار و زنده کردن یاد اجداد قهرمان و گفتن این که من آنم که پدرانم چنین جنگ هائی براه انداختند !!؟.

زندگی عرب و صفات و عادات او اقتضای چنین آگاهی را داشت، او که در زندگی خویش یا نقطه مثبتی نداشت یا نقاط مثبتش بسیار اندک بود بایستی سوژه ای برای کسب افتخار داشته باشد و چه چیز بهتر از افتخار به جنگ های پدران خود!

آلوسی در بلوغ الارب ج 2 ص 189 به بعد فرسان هر قبیله را از قول نسآبان معروف عرب بر شمرده تعداد آن ها را مشخص نموده است. این بود سرگذشت ایام العرب و دانشی که از آن بر جای مانده است.

نتیجه بحث

تا این جا ما بررسی کوتاهی از بعضی از مظاهر فرهنگی عرب جاهلی بعمل آوردیم، و نتیجه بحث آن شد که جامعه جاهلی از نقطه نظر فرهنگ و معارف علمی در پائین ترین سطح قرار گرفته بود. شوقی بعد از برشمردن بعضی از معارف علمی عرب جاهلی می گوید:

این قسم از علوم همگی از نوع علوم ابتدائی می باشد که براساس تجارب ناقص است و بر هیچ قاعده و اساس نظری قرار

ندارد، آن ها در مجموع بدوی بوده هیچ یک اصحاب علم و اندیشه مبتنی بر یک شیوه علمی نبودند. (1)


1) العصر الجاهلي ص 85- 85

تاثیر یهود و نصاری بر فرهنگ عرب جاهلی

اشاره

در میان عرب همان گونه که گذشت تعدادی به یهود و تعدادی نیز به نصاری پیوستند.

اصولاً هیبت دینی آن ها بعنوان اهل کتاب که پشتوانه فرهنگی داشتند و عرب جاهلی که از این پشتوانه کاملاً بی بهره بود خود بخود عاملی می شد تا عرب جاهلی آنان را برتر از خود بپندارند.

اطلاعات وسیع یهود و قاریان تورات و انجیل از مطالب تاریخی و دانستن داستان های شگفت انگیز نیز عاملی در جهت برتر نشان دادن آنان بر عرب جاهلی بود.

در عین حال که عرب جاهلی آنان را برتر از خود می پنداشت بعلت وجود تعصبات خاص قبیله ای و اطاعت محض از اجداد و آباء عرب جاهلی کم تر تغییر عقیده داده و دست از بت پرستی می کشید و به یهود یا نصاری گرایش نشان می داد، در عین حال آن ها را از نظر فرهنگی بالاتر می دانست.

ابن خلدون می گوید:

هنگامی که عرب بدنبال پاسخ سؤالات فطری بر می آمد و از جمله پرسش هائی در مورد هستی اسرار خلقت و ابتدای خلقت برایش عنوان می شد از اهل کتاب یعنی یهود و نصاری می پرسید، این در حالیست که خود یهود نیز در آن برهه بادیه ای بودند و غیر از آن چه عموم اهل کتاب می دانند چیز دیگری نمی دانستند. (1)

شوقی نیز می گوید: نصاری در جاهلیت تنها ظاهری از دین خود را می شناختند و از حدود دقیق آن اطلاعی نداشتند؟ (2)

از جمله شواهد سلطه فرهنگی اهل کتاب بر جاهلیت عرب این که:

ابوسفیان سرکرده قریش از کعب بن اشرف یهودی می پرسد آیا دین ما بهتر است یا دین محمد !!! و کفار قریش نضر بن الحرث و عقبة بن ابی معیط را بسوی احبار یهودی در مدینه می فرستند و آن ها را مأمور می کنند که درباره دین محمد از آن ها پرسیده و صفات او را برای آنان بازگو کنند چرا که آن ها اهل کتاب اول هستند (3)

حيى بن اخطب و کعب بن اشرف دو یهودی به مکه آمدند، اهل مکه به آنان گفتند شما اهل کتاب و علم قدیم هستید خبر از دین ما و محمد بدهید... آن ها گفتند شما راه یافته تر از آن ها


1) تاریخ ابن خلدون ج 1 ص 439 (تراجع).

2) العصر الجاهلي ص 101.

3) السيرة النبويه ج ص 321 و السيرة الحلبيه ج 1 ص 31 بنقل از الصحيح.

هستید. (1)

در خبر دیگری آمده که وقتی کفار قریش برای چاره جوئی نزد یهود می روند آنان سه سؤال طرح می کنند تا از پیامبر سؤال سؤال شود، از جمله مسئله روح، ذوالقرنين و اصحاب كهف (2).

وقتی یک یهودی و یک عرب با هم درگیر شده و می خواهند قاضی انتخاب کنند فرد عرب کعب بن اشرف را بر می گزیند در حالی که فرد یهودی او را متهم به رشوه گیری کرده و پیامبر را بعنوان قاضی انتخاب می کند. (3)

با توجه به این نمونه ها می توان دریافت که قریش که بزرگ ترین قبیله عرب از حيث تقدس بوده و خود را اهل حُمس (تشدد در دین) می خوانده این چنین در مقابل یهود خاضع بوده است.

این تسلط فرهنگی بعدها نیز ادامه یافت و مسلمین از اهل کتاب همچنان با نقل قصه های تورات و انجیل و کلمات قصار آن این تسلط را حفظ کردند. ابن جریر و ابن ابی حاتم والدارمی در مسند خود از طریق عمر و بن دینار از یحیی بن جعده نقل کرده که: عده ای از مسلمین بعضی از مطالبی را که از یهود می شنیدند می نوشتند، آن گاه پیامبر فرمود، ضلالت برای امتی بس که از


1) اسباب النزول ص 103 و 104.

2) لباب النقول ص 143 و رجوع شود به اسباب النزول ص 197 و السيرة النبويه ج 1 ص 266 و 265 تفسير ابن كثير ج 3 ص 71 و 72 .

3) مجمع البيان طبرسی ج 3 ص 65 از ابن عباس و مجاهد والربيع و ضحاک

آن چه پیامبرشان آورده دوری گزیده و روی بسوی مطالب دیگران آورند آن گاه این آیه نازل شد: (1)

وَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَا اَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلَى عَلَيْهِمْ (2) پیامبر بعدها با زحمات زیادی سعی نمود تا این سلطه فرهنگی را از آن ها بکاهد. بارها فرمود:

لا تَأْخُذُوا دِينَكُمْ مِنْ مُسْلِمٍ اَهْلِ الْكِتَابِ (3) دینتان از کسانی که اهل کتاب بوده و مسلمان شده اند نگیرید.

و در مواردی وقتی عمر بن خطاب نوشته هائی از تورات را نزد پیامبر می آورد چهره پیامبر دگرگون شده و عمر از جانب دیگران بخاطر این عمل سرزنش می شود. (4)

در یک مورد دیگر حفصة (دختر عمر) همسر پیامبر، یک نوشته که داستان یوسف در آن بوده می آورد و پیامبر چهره ش دگرگون می شود. (5)

ولی متاسفانه بعد از پیامبر افرادی چون کعب الاحبار (مشاور خليفه دوّم و سوّم) و نیز ابوالدرداء برای نقل تورات و قصّه گوئی آزاد می شوند و همان هیمنت فرهنگی سابق اهل کتاب را زنده می کنند؛ کتانی می گوید: بسیاری از صحابه علوم خود را از


1) لباب النقول ص 167

2) عنکبوت آیه 51

3) رجوع کنید به صحیح بخاری کتاب تفسیر قرآن باب 42

4) المصنف ج 6 ص 112 و 113

5) المصنف ج 6 ص 114

كعب الاخبار فرا گرفته و معاذ وصیت کرده بدنبال علم بسراغ ابی الورداء و ابن مسعود و عبدالله بن سلام بروید. (1)(2)


1) التراتيب الاداريه ج 2 ص 326 / 327.

2) برای توضیح بیشتر مراجعه کنید به: مجله المنار جزء 9 جلد 27 ص 697 و 701 و مجله المنار جزء 10 جلد 27 ص 782 و تفسیر المنارج 8 ص 449 و مجله المنارج 1 مجله 26 و 76 و 77 و... بنقل از کتاب اسرائیلیات نعناعه ص 169 / 70 و کتاب اضواء على السنّة المحمديه

تقسیم بندی کلی در انساب عرب

عکس

عکس

عکس

عکس

عکس

تقسیم بندی کلی در انساب عرب

عکس

فهرست منابع

الف:

اصول کافی... شیخ کلینی

الامام الصادق والمذاهب الاربعة...اسد حیدر

الاغاني...ابوافرج اصفهانی

اخبار مكّة...ازرقی

اخبار اصبهان...ابو نعیم اصفهانی

اقرب الموارد...شرتونی

اسباب النزول...واحدى

الأصنام... ابن کلبی

استيعاب... ابن عبدالبرّ

الاشتقاق...ابن درید

اضواء على السنة المحمديه...ابوریه

الاسرائيليات في الاسلام...مخطوط از سید جعفر مرتضی

الاسرائيليات في التعبير... نعناعة

الاعلام...الزركلي

انساب الاشراف ج 1... بلاذری

ب:

بحوث في تاريخ القرآن و علومه... میر محمدی

بهج الصباغة...علامه تستری

بلوغ الارب...آلوسی

بحار الانوار... المجلسی

البرهان...البحرینی

البداية والنهاية...ابن کثیر

پ:

پیامبر امّی...شهید مطهری

ت:

تنقيح المقال...مامقانی

تذكرة الحفاظ... ذهبی

تاسيس الشيعة لعلوم الاسلام...الصدر

تاریخ بغداد...خطیب بغدادی

تقييد العلم...خطیب بغدادی

تاریخ طبری...طبری

تفسير الفرقان...صادقی

تفسير المنار...رشیدرضا

تاريخ صدر الاسلام والدولة الامويه...عمر فروغ

تاریخ مکّه...احمد سباعی

تاریخ ابن الوردي...ابن الوردي

تفسير الخازن...الخازن

تاریخ الیعقوبی...اليعقوبي

تاج العروس... الزبيدي

تاریخ در ترازو...زرین کوب

تفسير العياشي...ابن عیاش

تفسير الصافي...فیض کاشانی

تاريخ الادب الجاهلي...شوقي ضيف

تاريخ الادب العربي...بلاشیر

التحقيق في كلمات القرآن...المصطفوى

التراتيب الاداريه... الكتاني

ج:

جزيرة العرب في قرن العشرين...وهبه

جامع بيان العلم و فضله...قرطبی

ح:

حياة الصحابة...کاندهلوی

حياة محمد...هيكل

د:

دائرة المعارف الاسلاميه... چند نفر از دانشمندان

دراسات و بحوث في التاريخ والاسلام...علامه سید جعفر مرتضی

ذ:

الذريعة الى تصانيف الشيعة...آقا بزرگ الطهرانی

ر:

الروض الانف...سهیلی

روضات الجنات...خوانساری

ز:

زاد المعاد...ابن قيم الجوزي

س:

السيرة الحلبية...الحلبي

سيرة دحلان...دحلان

السنة قبل التدوين...الخطيب

السيرة النبويه...ابن هشام

ش:

شرح نهج البلاغه... ابن ابی الحدید

شذرات الذهب... ابن العماد حنبلی

الشعر والشعراء...ابن قتيبه

ص:

صحيح الاخبار عما في البلاد والعرب من الاثار...تجدى

صحیح بخاری... بخاري

صبح الاعشى...قلقشندی

الصحيح من سيرة النبى (صلی الله علیه و آله)... علامه سید جعفر مرتضی

ض:

ضحى الاسلام...احمد امین

ط:

الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف...ابن طاووس

طبقات الكبرى...ابن سعد

طبقات الشعراء... ابن سلام

ع:

عقد الفريد...ابن عبدر به

عيون الاثر...ابن سید الناس

عصر النبي (صلی الله علیه و آله)...محمد عز دَروزه

عمدة الطالب...ابن مهنا

غ:

الغدير...علامه امینی

ف:

الفهرست... ابن النديم

فتح البارى...ابن حجر

فجر الاسلام...احمد امین

فتوح البلدان...بلاذری

فقه السيرة...البوطى

فقه اللغة وسر العربيه...ثعالبی

ق:

قاموس الرجال... علامه تستری

ک:

الكنى والالقاب...شیخ عباس قمی

کنز العمال...متقى الهندى

كشف الارتياب...العامل

الكشاف...زمخشری

الكامل في التاريخ...ابن اثیر

ل:

لسان الميزان...ابن حجر

لسان العرب...ابن منظور

م:

المحاسن والمساوى...بیهقی

المنمق...محمد بن حبیب

مروج الذهب...مسعودی

المعارف...ابن قتيبه

مجمع البيان...طبرسی

المحبر...محمد بن حبیب

مسند احمد...احمد بن حنبل

المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام...جواد علی

الميزان في تفسير القرآن...علامه طباطبائی

مقدمه مغازی واقدى...-

المنار المنيف...ابن جوزی

مقاله الفرقة السلفيه وتطوراتها في التاريخ... علامه روحانی

المصنف...عبدالرزاق

الموضوعات...ابن الجوزي

المقدمة...ابن خلدون

الموفقيات...زبیر بن بكار

میزان الاعتدال...ذهبی

معالم التوحيد...سبحانی

المختصر فى اخبار البشر...ابوالفداء

معجم البلدان...حموی

مجمع الزوائد...الهيثمي

المزهر...سیوطی

معلقات سبع... ترجمه آیتی

مالکیت خصوصی زمین...علامه احمدی

ن:

نهاية الارب...قلقشندی

نقش ائمه در احیاء دین...علامه عسکری

النجوم الزاهرة... اتابکی

نهج السعادة في مستدرك نهج البلاغه... محمودی

و:

وفيات الاعيان...ابن خلکان

وسائل الشيعه...شیخ حرّ عاملی

ه:

الهدى الى دين المصطفى...علامه بلاغی