ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : تاریخ از دیدگاه مارکس و اسلام [کتاب]/نوشته ی حبیب الله طاهری.
مشخصات نشر : قم: موسسه در راه حق، 1362.
مشخصات ظاهری : 128ص.
فروست : موسسه در راه حق؛ 50. از سری تاریخی (ح)؛ شماره 17.
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
یادداشت : چاپ اول: 1362.
شماره کتابشناسی ملی : 4630142
خیراندیش دیجیتالی: انجمن مددکاری امام زمان (عج) اصفهان
ویراستار کتاب: خانم مرضیه محمدی سر پیری
نام کتاب : تاریخ از دیدگاه مارکس و اسلام
نام نویسنده : حبیب الله طاهری آ کردی
از سری : تاریخی (ح) شماره 17
شماره مسلسل : 50
چاپ : افست
قطع : رقعی
تعداد صفحه : 128
چاپ: اول تعداد: 20/000 جلد
چاپخانه: سلمان فارسی قم
تاریخ نشر: بهار 62
ناشر : انتشارات موسسه ی در را حق
نشانی: قم خیابان ارم کوچه آقازاده تلفن 23759 - ص. پ.5 و 13
حق تجدید چاپ و اقتباس برای ناشر محفوظ است
بسم الله الرحمن الرحيم
تاریخ یکی از موضوعات مهمی است که نظر محققین را به خود جلب نموده و نظریات و آراء گوناگونی در اطراف آن ارائه شده است. عده ای تاریخ را بطور کلی از درجه ی اعتبار ساقط دانسته و گفته اند :
تاریخ علاوه بر آن که غالباً مورخین آن کذاب و وضاع هستند و بنقل آن ها اعتباری نیست، در صورت صادق بودن آنان، باز بر می گردد بنوعی انتخابگری مورخ، و در انتخاب ها هم غرض های فراوان می شود، حتی بصورت طنز گفته اند: تاریخ عبارت است از یک سلسله حوادث واقع نشده بقلم بقلم کسی که حاضر نبوده. عده ای دیگر درست بعکس این نظریه، تاریخ را یقینی و یکی از منابع مهم شناخت برای بشر معرفی کرده اند.
در ماهیت تاریخ هم آراء مختلف بچشم می خورد، عده ای آن را مادی محض و عده ای دیگر معنوی و کسانی هم آن را مرکب از مادی و معنوی دانسته اند. و همین طور در عامل حرکت تاریخ و
در هدف آن آراء مختلف بچشم می خورد.
با توجه به آیات قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام روشن می گردد که از دیدگاه اسلام تاریخ، معتبر و یکی از منابع شناخت بشری بحساب می آید، بهمین جهت در قرآن کریم و کلمات پیشوایان دین فراوان می بینیم که مردم را به مطالعه در تاریخ امر نموده اند و تاریخ را آئینه عبرت برای انسان ها معرفی کرده اند و اصولاً اسلام، در تمام زمینه های مورد اختلاف دانشمندان، نظر دارد، لذا نگارنده اقدام به بررسی تاریخ نموده و درصدد برآمد تا آن جا که در توان دارد پرده از روی این موضوع مهم بردارد تا آراء صحیح از باطل مشخص شود. و این موضوع مهم همچنان در هاله ی ابهام نماند. در این کتاب دو نظریه مهم مورد مطالعه و بررسی قرار می گیرد:
اوّل : بينش ماركسيسم (ماتریالیسم تاریخی).
دوم : بینش اسلام.
کتاب شامل یک مقدمه (که در آن چهار موضوع مهم مورد بررسی قرار گرفته) و چهار مطلب است: 1- ماهیت تاریخ 2- محرک تاریخ 3- منزلگه تاریخ در مسیر حرکت 4- هدف تاريخ.
نگارنده تا آن جا که در توان داشته در تجزیه و تحلیل مسائل کوشیده است، اما مدعی نیست که موضوع را با تمام جوانب آن مورد بررسی قرار داده باشد، لذا ممکن است نقائصی در کتاب بچشم بخورد چرا که جز کتاب خدا، هر کتابی از هر نویسنده ای
این چنین است.
امید است خوانندگان گرامی با دیده عفو و اغماض بنگرند و کریمانه لغزش های آن را یادآوری کنند، تا در چاپ های بعدی اصلاح شود.
لازم به تذکر است که بسیاری از مطالب کتاب در درس استاد شهید مرتضی مطهری (در سال 1357 قبل از انقلاب) مورد استفاده قرار گرفته و اینک بصورت کتابی منظم در اختیار خوانندگان گرامی قرار می گیرد. بدیهی است اگر نقائصی در آن یافت شود مربوط بنگارنده است و ارتباطی به آن استاد عالی قدر ندارد.
حبیب الله طاهری
1361/2/10
بسم الله الرحمن الرحيم
تاریخ یکی از منابع شناخت برای بشر به حساب می آید که اگر بنحو صحیح مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد بسیار آموزنده خواهد بود.
تاریخ را در گذشته و دوران قدیم تنها بسر گذشت انسان ها اطلاق می کردند، ولی امروز هم بسرگذشت انسان ها اطلاق و هم در مورد غیر انسان ها استعمال می کنند مثلاً می گویند: تاریخ طبیعی مربوط بسرگذشت زمین ها، دریا ها و معادن و طبقات زمین و نباتات و حیوانات است. و تاریخ انسان نیز بنوبه خود یا تاریخ فرد است یا تاریخ جامعه.
مقصود ما در این کتاب تاریخ جامعه انسان است، نه تاریخ افراد و نه تاریخ غیر انسان.
و نیز عمده نظر ما به فلسفه تاریخ است یعنی نظر به عوامل حرکت تاریخ و قوانین حاکم بر شدن ها داریم نه بتاریخ علمی و قوانین حاکم بر آن (اگرچه در موضوعاتی که مقدمةً بیان و بررسی
شده تاریخ علمی هم مورد بررسی قرار گرفته است) بدین معنی که تاریخ را در حال حرکت مورد بررسی قرار می دهیم، نه در حال ثبات و سكون.
بنابراین ناچاریم در درجه اول ماهیت و حقیقت تاریخ را بشناسیم که آیا تاریخ ماهیت مادی دارد و یا ماهیت معنوی یا هر دو؟
و سپس در بررسی تاریخ بعنوان یک جریان در حال حرکت به چند جهت باید توجه شود:
اول : محرک تاریخ.
دوم : منزلگه تاریخ، یعنی ببینیم تاریخ در حرکت خود چه منزلگهی را طی می کند و در کجا ها بارانداز کرده محل نزول او چه نام دارد و خلاصه در سیر منازل و طی طریق باید بدانیم که منزلگه او کجا است.
سوم: هدف تاریخ، یعنی باید بدانیم تاریخ در حرکت خود چه هدفی را دنبال می کند و هدف اصلی از این سیر منازل چیست؟
در این مواضع است که بین مکتب مارکس و اسلام فرق اساسی آشکار می گردد.
قبل از شروع در اصل بحث از باب مقدمه به چند موضوع اشاره می کنیم، که علاوه بر آن که هر یک به نوبه خود مطلب قابل توجهی است، در بررسی تاریخ هم می تواند برای ما راهگشای خوبی باشد.
تاریخ را به سه گونه تعریف کرده اند که هر یک به علم مخصوصی تعلق می گیرد اول تاریخ نقلی، دوم تاریخ علمی، سوم فلسفه تاریخ.
البته غالباً کتاب هائی که نوشته شده بین تاریخ علمی و فلسفهٔ تاریخ فرقی قائل نشده اند ولی این اشتباه است، این ها هر کدام خود علم مستقلی است و 2 علم به صرف نامگذاری یک علم نمی شود و یک علم هم دو تا نمی شود.
بمعنی علم باوضاع و احوال گذشتگان می باشد یعنی افرادی و یا جوامعی در گذشته بودند و بر آن ها احوالی گذشت و شرح حالی دارند. و ما علم باحوال و اوضاعی را که به گذشته تعلق داشته باشد تاریخ می نامیم. قهراً تاریخ بگذشته تعلق می گیرد و شرح حال و اوضاع مربوط بزمان حاضر را اصطلاحاً تاریخ نمی گویند.
و اصطلاحاً هر حادثه ای که مربوط بگذشته باشد آن را تاریخی می دانند، حتی اگر حادثه ای از جریان روز بگذرد می گویند تاریخی شده است.
اول : بگذشته تعلق دارد نه به حال و آینده.
دوم : یک سلسله مسائل شخصی است و جنبه شخصی و جزئی دارد ولو مربوط به جامعه ها باشد، یعنی علم به استنباط و بدست آوردن قواعد کلی نیست بلکه از مسائل جزئی و شخصی است مثل علم به لغت یا علم به جغرافیا که همه ی این ها علم جزئی هستند. و علم کلی و علم بقواعد و ضوابط کلی نیستند. مثلاً اغلب کتب تاریخی که در گذشته می نوشتند (مثل تاریخ طبری و ابن اثیر و غیره) همه جنبه شخصی و جزئی داشتند و مربوط بزمان گذشته بودند چون اوضاع و احوال انسان ها و افراد و جوامع
معین و مشخصی را ثبت می کردند نه آن که قواعد کلی از آن ها استنباط کرده باشند.
سوم: علمی است که به بودن ها تعلق دارد نه به شدن ها و عوامل آن. مثل این که می گویند فلان شخص یا فلان ملت و فلان جامعه چنین بوده اند ولی کاری بچنان شده اند ندارند.
چهارم : تاریخ به این معنی نقلی محض است چون حالات و اوضاع گذشتگان را فقط از طریق نقل می شود بدست آورد حالا نقل شفاهی و سینه بسینه و یا کتبی. کتاب های سیره که نوشته می شود مثل سیره ابن هشام و غیره که درباره پیغمبر اسلام نوشته شده است در واقع یک نوع زندگی نامه است و یا شرح حالی که برای سلاطین و علما و یا فتحنامه ها که می نوشتند همه ی آن ها تاریخ به این معنی هستند یعنی تاریخ نقلی هستند نه تاریخ علمی و یا فلسفه تاریخ.
تاریخ علمی بمعنی علم بقواعد و ضوابط و روابط حاکم بر زندگی گذشتگان است. در این علم موضوع همان حوادث گذشته است اما در تاریخ نقلی موضوع و مسئله هر دو یکی است، یعنی غرض اصلی مورخ شناختن همان حوادث جزئی و شخصی است کاری بقواعد و قوانین حاکم بر آن ها ندارد، ولی در تاریخ علمی مسئله این است که مورخ درصدد است که طبیعت حوادث
را کشف کند و روابط عِلّی و معلولی آن ها را بدست آورد تا به یک سلسله قواعد و ضوابط عمومی برسد و این ضوابط را بموارد مشابه تعمیم بدهد.
فرق اول: در تاریخ نقلی غرض تنها اطلاع پیدا کردن به احوال و اوضاع گذشتگان است و تاریخ نویسان در پی کشف قوانین و قواعد کلی حاکم بر آن ها نیستند در واقع موضوع و مسئله هر دو یکی است.
ولی در تاریخ علمی مورخ در صدد کشف قواعد و ضوابط اصولی است که حاکم بر زندگی آن ها بوده، یعنی می خواهد ببیند چه علتی باعث پیدا شدن یک ملت شد و روی چه جهاتی یک ملت ترقی کردند و متمدن شدند و چه رابطه علّی و معلولی در کار بوده و روی چه جهتی ملت هائی عزیز و یا ذلیل شدند و یا تمدن و فرهنگ پیدا می کردند و یا تمدن شان را از دست می دادند. مثلاً در 2500 سال پیش در جنوب اروپا تمدنی بوجود آمده بنام تمدن یونان، تمدن و فرهنگ یونان بسیار باشکوه و عالی بوده حالا چه عواملی سبب پیدایش یک چنین تمدنی در یک کشور کوچکی همچون یونان شده بود؟
اولا فیلسوفانی همچون سقراط و ارسطو و افلاطون و ذیمیقراطس و فیثاغورس پیدا شدند. ثانیاً فاتحی مثل اسکندر پیدا شد که بطرف
شرق آمد و مشرق زمین را فتح کرد و ایران را در هم کوبید و مصر را گرفت و تا هندوستان پیش رفت و خلاصه جهانگیر شد و یا تمدن روم و اسلام هم همین طور و اصولاً علل انحطاط و ارتقاء مسلمین خود بحث مفصلی دارد. یک مورخ در تاریخ علمی درصدد است علت این تمدن ها را بدست آورد و یک ضابطه کلی پیدا کند تا بتواند آن قاعده و ضابطه را بجا های دیگر هم تعمیم دهد و اگر یک چنین قاعده را کشف کند بسیار سودمند و مفید خواهد بود. و بهمین جهت تاریخ بعنوان یکی از منابع شناخت پذیرفته شده و الا تنها دانستن احوال گذشتگان بطریق تاریخ نقلی جز سرگرمی فایده دیگری نخواهد داشت.
اگر کسی بخواهد در تاریخ اسلام کتابی بنویسد یک وقت تاریخ نقلی می نویسد، یعنی وقایع نگاری می کند، و حوادث را بصورت جزئی می نویسد مثلاً در فلان سال چنین وقایعی اتفاق افتاد و در فلان سال چنان واقع شد، همان کاری که طبری ها و ابن اثیر ها کرده اند و یک وقت هم یک محقق پیدا می شود درباره ی علل این حوادث و وقایع بحث می کند و در نتیجه یک قانون کلی و ضابطه عمومی بدست می آورد. بطوری که هر قومی اگر در آن شرایط واقع شوند همان گونه خواهند بود و همان قوانین بر آن ها حکومت خواهد کرد.و در زمان حاضر هم اگر مردم در همان شرائط واقع شوند قهراً همان قانون بر آن ها حکومت خواهد کرد. یعنی اگر مسلمین امروز خود را با شرایط مسلمین صدر اسلام
تطبیق دهند همان عزت و همان صدور اسلام به کشور های دیگر برای این ها هم خواهد بود، چنان که انقلاب اسلامی ایران این موضوع را عملاً نشان داده است.
تاریخ به این معنی کلی است نه جزئی و شخصی، و اگر چنین کتابی نوشته شود تاریخ علمی خواهد بود، نه تاریخ نقلی و این نوع تاریخ به علوم برهانی مثل منطق و فلسفه و ریاضیات و علوم تجربی مثل فیزیک و شیمی شبیه تر است تا به تاریخ نقلی و بهمین جهت به آن تاریخ علمی می گوئیم.
فرق دوم بین تاریخ نقلی و تاریخ علمی :
این است که اولی نقلی محض است ولی دومی هم نقلی و هم عقلی است زیرا از آن که جهت موضوع آن حوادث گذشته است نقلی است و از جهت آن که حوادث گذشته برای آن همچون پرونده ایست که می خواهد از این پرونده قانونی کلی کشف کند که در این پرونده نبوده است، عقلی است چون یک مورخ تاریخ علمی نمی خواهد عیناً همان حوادث جزئی را که جمع کرده تحويل دهد بلکه می خواهد از مجموع آن ها یک ضابطه کلی بدست آورد و آن ضابطه را عرضه بدارد، مثل یک عالم طبیعی که یک سلسله مواد را در لابراتوار جمع می کند آن ها را مورد بررسی و تجزیه قرار می دهد بعد ترکیب می نماید و سپس آن ها را با اشیاء
مختلف مقایسه می کند و می سنجد در نتیجه به کشف یک قاعده و ضابطه کلی نائل می شود.
منتها فرقی که یک عالم طبیعی و یک مورخ تاریخ علمی دارند این است که عالم طبیعی مواد عینی خارجی حاضر را در لابراتوار خارجی مورد تجزیه و ترکیب قرار می دهد ولی یک مورخ حوادث گذشته برای او به منزله مواد و لابراتوارش همان ذهن و عقل او است قهراً تجزیه و تحلیل عقلی خواهد بود.
لذا علم تاریخ به فلسفه شبیه تر است تا به علوم طبیعی و یا به علوم برهانی شبیه تر است تا به علوم تجربی.
فرق سوم تاریخ نقلی و علمی این است که تاریخ علمی متکی به تاریخ نقلی است و تاریخ نقلی بمنزله مواد برای لابراتوار تاریخ علمی است لذا برای اعتبار تاریخ علمی نخست باید تاریخ نقلی را بررسی کرد که اگر تاریخ نقلی بی اعتبار از کار درآید دیگر بحث از اعتبار تاریخ علمی و تحقیق درباره قوانین حاکم بر جوامع بیجا و بی مورد خواهد بود از خصوصیّات قرآن کریم این است که: همیشه به حوادث تاریخی کلیت می دهد یعنی بصورت نقلی محض نیست که فقط حادثه ای را نقل کند و بگذرد اگر قرآن تاریخ قومی یا فردی را نقل می کند و می گوید این قوم چنین کردند که بمقام عالی
و عزت رسیدند و یا آن قوم چنان کردند که هلاک شدند و عمل آنان سبب هلاکت آن ها شد تنها به همین مقدار اکتفا نمی کند، بلکه در آخر آیه به این جریان عمومیت و کلیت می دهد بلفظ (وَ كَذَلِک) یعنی این سرنوشت که تعالی تمدن و فرهنگ یا انحطاط و ذلت بود، تنها مربوط به آن قوم نبوده که گذشته اند بلکه هر کسی خود را در شرائط آن ها قرار دهد همین حکم را خواهد داشت.
مثلا در داستان یونس پیغمبر می گوید وقتی او از قومش دوری جست خیال می کرد که ما بر او سخت نخواهیم گرفت، چون یک پیغمبر مامور است با قومش هر چه باشد بسازد، و دست از هدایت آن ها نکشد و تا زمانی که باو اذن از طرف خداوند داده نشده نباید از قومش دوری کند وقتی یونس دست از هدایت قومش کشید و در قعر دریا در شکم ماهی گرفتار شد، متنبه شد و بما پناه برد و در ظلمات ندا در داد و در آن جا به اشتباه خود اعتراف کرد (ولو اشتباهش ترک اولی بود نه معصیت) بعد خداوند می فرماید ما دعایش را به اجابت رساندیم. تا این جا بصورت تاریخ نقلی و یک قضیه جزئیه و شخصیه نقل شد که یونس پیغمبری بوده از امتش قهر کرده و از آنان دوری جسته در شکم ماهی گرفتار شده و دعا کرده مستجاب شد و از شکم ماهی نجات یافت. اما در آخر آیه می فرماید : این حکم (یعنی اگر کسی پس از اشتباه بما پناه برد و دعا کند و پشیمان شود ما او را پناه خواهیم داد) مخصوص یونس نیست بلکه هر کس و هر مؤمنی بما پناه برد
ما به او پناه خواهیم داد.وَ كَذَلِكَ نُنجى الْمُؤْمِنِينَ (1) یعنی بدانید که این حکم اختصاص به یونس ندارد، بلکه حکم حكم عمومی است این همان کلیّتی است که گفتیم قرآن در نقل جریانات تاریخی در آخر هر جریانی تعمیم می دهد. پس قرآن در نقل تاریخ بصورت تاریخ علمی نقل می کند نه بصورت تاریخ نقلی محض.
1) آیه 88 سوره انبیا.
بر تاریخ علمی و این که می شود تاریخ را بصورت یک علم که دارای قواعد و ضوابط کلی باشد درآورد، دو اشکال و ایراد مهم وارد کرده اند:
ایراد اول مربوط باعتبار نقل ها است و بسند تاریخ نظر دارد و می گویند : تاریخ نقلی به هیچ وجه قطعیت ندارد چون غرض ورزی در تاریخ زیاد است.
و آن گاه که تاریخ نقلی بی اعتبار شد تاریخ علمی هم اعتبار خود را از دست خواهد داد، چون موضوع و زیر بنای تاریخ علمی همان تاریخ نقلی است پس نمی شود از تاریخ نقلی بی اساس حکم کلی و ضوابط عمومی استنباط کرد و آن را علم نامید.
اما این که چرا تاریخ از نظر نقل بی اعتبار است؟
می گویند از دو جهت:
اوّل : از جهت آن که ناقلین تاریخ در بسیاری از موارد کذّاب و جعل کننده هستند و خودشان بدورغ قضیه و واقعه ای را جعل کرده و بعد نقل می کنند نظیر جعل کنندگان احادیث که اول حدیثی را جعل می کردند و سپس میان مردم منتشر می ساختند.
دوم : از جهت آن که تاریخ بر می گردد به انتخاب مورخ چون مورخ انتخاب گری بیش نیست و اگر هم مورخ را دروغگو ندانیم حداقل در انتخابش غرض های شخصی، مذهبی، ملی، سیاسی دخالت می کنند. مثلاً دو نفر شخص صادق، شاهد یک واقعه هستند در آن واقعه صد حادثه رخ می دهد این دو هر کدام می خواهند این حوادث را بنویسند ولی هر یک از آن ها روی اغراض خاصی پنجاه حادثه را نقل می کنند و پنجاه تای دیگر را نقل نمی کنند و بعد ها دیگران وقتی بتاریخ هر کدام مراجعه نمایند نحوه ای قضاوت خواهند کرد غیر از قضاوتی که از تاریخ دیگری بدست می آید چون هر کدام حوادثی جدای حوادث دیگری را نقل کردند.
و یا مثلاً می خواهند اوصاف و احوال شخصی را بنویسند که هشتاد درصد اوصاف او زیبا ولی بیست درصد آن زشت است آن مورخی که به این شخص ارادت دارد فقط خوبی های او را می نویسد و دیگر کاری به اوصاف بد او ندارد و آن مورخی
که با این شخص میانه خوبی ندارد همان بیست درصد صفات بدش
را منعکس می کند، بعد ها اگر مردم به هر یک از دو کتاب که درباره یک شخص نوشته شده مراجعه کنند طوری قضاوت خواهند کرد غیر از قضاوتی که از کتاب دیگری بدست می آید.
پس تاریخ بر می گردد به یک نوع انتخاب گری مورخ و در انتخاب ها هم هزاران نوع اعمال غرض می شود پس ما اگر فرض کنیم که مورخین، صادق، و در اعلی درجهٔ صداقت هم باشند باز نمی شود بتاریخ اعتماد کرد و بر اساس آن حکمی را مقرر داشت چه برسد آن جا که مورخ کذّاب و دروغگو باشد، حتی بصورت طنز در بی اعتباری تاریخ چنین می گویند:
(تاریخ عبارت است از یک سلسله حوادث واقع نشده بقلم کسی که حاضر نبوده.)
پس این دو جهت : یکی دروغگو و جعل کننده بودن مورخ و دیگر انتخاب گری مورخ سبب می شود که تاریخ نقلی از اعتبار بیافتد و دیگر قابل اعتماد نباشد.
و وقتی تاریخ نقلی از اعتبار افتاد تاریخ علمی که نسبت به تاریخ نقلی جنبه روبنائی دارد از اعتبار خواهد افتاد چون وقتی که پایه و اساس، اعتبار نداشت دیگر شما چگونه می توانید از آن ضابطه کلی کشف نمائید و به آن جنبه علمی بدهید و تاريخ علمی نامگذاری کنید.
می گویند: آیا اصل علیت بر تاریخ حکمفرماست یا نه؟ اگر اصل علیت در تاریخ حکفرما باشد، لازمه اش این است که وقوع هر حادثه ای در ظرف خودش حتمی و اجتناب ناپذیر و نوعی جبر بر تاریخ حکمفرما باشد. و اگر جبر بر تاریخ حکمفرما شد پس تكليف آزادی و اختیار انسان ها چه خواهد شد؟ و اگر حوادث تاریخ جبری باشد، آن گاه هیچ فردی مسئولیت نخواهد داشت و أَحَدى استحقاق تمجید و ستایش و یا ملامت و نکوهش را پیدا نخواهد کرد.
و اگر اصل علیت حکمفرما نباشد آن گاه کلیتی وجود نخواهد داشت و فرض قانون و سنت برای تاریخ بی معنا خواهد بود.
این جاست که برخی به اصل علیت گرائیده آزادی و اختیار را انکار کرده اند و آن چه را که بنام آزادی پذیرفته اند در حقیقت آزادی نیست، و برخی دیگر به عکس آنان اصل آزادی را پذیرفته اند و قانونمندی تاریخ را نفی کرده اند.
اکثر جامعه شناسان اصل علیت و آزادی را غیر قابل جمع دانسته و بعلیت گرائیده آزادی را نفی کرده اند.
هگل و به پیروی از او مارکس طرفدار جبر تاریخ اند از نظر هگل و مارکس آزادی چیزی جز آگاهی به ضرورت تاریخی نیست در کتاب مارکس و مارکسیسم (1)از کتاب آنتی
1) مارکس و مارکسیسم ص 249 ضمیمه پنجم.
دورینگ تالیف انگلس نقل می کند:
«هگل نخستین کسی بود که رابطه آزادی و ضرورت را دقیقاً نشان داد، از نظر او آزادی همانا درک ضرورت است ضرورت به همان اندازه نابینا است که درک نشود، آزادی در استقلال رؤیائی نسبت به قوانین طبیعت نیست بلکه در شناخت این قوانین و در امکان بکارانداختن اصول آن ها در جهت مقاصد معینی است این مطلب چه در مورد قوانین طبیعت خارجی و چه در مورد قوانین حاکم بر وجود جسمی و روحی خود انسان، صادق است. (1)»
خلاصه کلیّتی که در تاریخ علمی وجود دارد، در مسائل طبیعی صحیح است و می توان قوانین حاکم بر موردی را تعمیم به موارد دیگر هم داد چون در طبیعت اصل علیت حکمفرما است و هر جا علیت باشد کلیت و تعمیم هم هست.
اما نسبت به مسائل ارادی کار مشکل است چون اگر اصل علیت حاکم باشد، کلیت حاصل می شود اما تاریخ جبری خواهد شد و آن گاه بی فایده خواهد بود و اگر اصل علیت نباشد بلکه اصل آزادی حکوت کند آن وقت دیگر کلیت پیدا نخواهد شد. پس تاریخ علمی دیگر بی معنی خواهد بود.
جواب:
این است که هر چند نمی توان بطور
1) جامعه و تاریخ (استاد مطهری) ص 69.
دربست حتی به نقل راویان موثق اعتماد کرد، اما اولاً تاريخ یک سلسله مسلمات دارد که از نوع بدیهیات در علوم دیگر بشمار می رود و با همان مسلمیات خود می تواند مورد تجزیه و تحلیل محقق قرار بگیرد. و ثانیاً محقق با نوعی اجتهاد می تواند صحت و عدم صحت برخی نقل ها را در محک نقد قراد دهد و نتیجه گیری کند. از این جاست که می بینیم بسیاری از مسائل که در دوران گذشته شهرت زائد الوصفی پیدا کرده بود پس از گذشت چند قرن محققان بی اعتباری آن ها را مانند روز روشن ساخته اند. داستان کتاب سوزی اسکندریه که از قرن هفتم - آری فقط از قرن هفتم هجری - بر سر زبان ها آن چنان شایع شد که تدریجاً در اکثر کتاب های تاریخی راه یافت، اما تحقیق محققان قرن اخیر ثابت کرد که این مطلب بی اساس است و ساخته مسیحیان مغرض بوده است همچنان که گاهی حقیقتی کتمان می شود اما پس از مدتی آشکار می شود. بنابراین بنقل های تاریخی نمی توان بطور کلی بدبین بود. (1)
پاسخ این حرف بسیار روشن است یعنی این یک اشکال تازه نیست بلکه همان اشکال جبر و اختیار است که در بحث جبر
1) به خدمات متقابل اسلام و ایران بخش کتابسوزی ایران و مصر مراجعه شود. ص 308.
و اختیار جوابش داده شده اشکال کننده می گوید اصل آزادی اراده با اصل علیت قابل جمع نیست اگر در جائی اصل علیت حکمفرما بود دیگر جای آزادی نیست و بالعکس. ولی می دانیم که این حرف ناشی از عدم تشخیص اصل علیت است. زیرا اراده و اختیار انسان خود در سلسله علل است وقتی گفتیم بر تاریخ اصل علیت حکمفرما است اراده و اختیار انسان هم جزء سلسله علل است. پس انسان هم این طور نیست که مقهور جامعه باشد بلکه قضیه به عکس است تاریخ جامعه ساخته دست انسان است که با اراده و اختیار خود تاریخ را ساخته است. پس هم اصل آزادی محفوظ است، و هم اصل علیت و بنابراین می توان طبق اصل علیت قانون کلی را از تاریخ استنباط کرد و طبق آزادی انسان را تمجید و یا سرزنش نمود.
البته این مبحث ریشۀ دیگری دارد و آن این است که آیا اصالت از آن جامعه است یا از آن فرد و یا از آن هر دو؟ آنان که اصالت را از آن جامعه دانسته و انسان را در برابر جامعه مقهور و مجبور می دانند اصل علیت و کلیت را می پذیرند و اصل آزادی را منکر می شوند و آنان که اصالت فردی اند اصل آزادی انسان را حفظ ولی علیت و قانونمندی جامعه و تاریخ را منکر می شوند.
ولی در جای خود ثابت است و طبق مدارک قرآنی هم جامعه اصالت دارد و هم فرد یعنی در عین اصالت جامعه فرد هم برای خود آزاد است، و هیچ نوع جبری بر او حکومت نمی کند
و این مسئله از بعضی از آیات قرآن استفاده می شود لذا در موقع احتضار و مرگ گنه کاران، می خواهند خود را مستضعف و مجبور و مقهور در برابر جامعه قلمداد نمایند که ما اختیاری از خود نداشته ایم قرآن ادعای آنان را نپذیرفته می گوید حداقل اختیار ترک آن جامعه را داشتید چرا ترک نکردید. این همان اصل آزادی است برای فرد در عین این که قرآن برای جامعه طبیعت و شخصیت و عینیت قائل است.
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّيهُمُ الْمَلائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الارْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ اَرْضُ اللهِ وَاسِعَةً فَتُهَا جِرُوا فِيهَا فَأُولئِكَ مَأويهُمْ جَهَنَّمُ وَ سَائَتْ مصيراً آنان که هنگام مرگ و قبض روح (ظالم و ستمگر بجان خویش بمیرند) فرشتگان از آنان باز پرسند که در چه کار بودید؟ پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان بودیم، فرشتگان می گویند : آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن سفر کنید؟ (و از محیط جهل و كفر بسرزمین علم و ایمان بشتابید) (از آن ها عذر نپذیرند) و مأوای ایشان جهنم است و بازگشت آن ها به جایگاه بسیار بدی است. (1)
می بینیم این آیه ی شریفه با صراحت برای افراد اصل آزادی در
1) آیه 97 سوره نساء.
برابر جامعه را بیان داشته و ادعای استضعاف را از آنان نپذیرفته، و ملامت شان کرده و به آنان وعده عذاب هم داده است.
و یا در آیه دیگر می گوید هر کس باید خود را حفظ کند گمراهی دیگران به او ضرر نمی رساند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ اَنفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ (ای اهل ایمان بفکر خود باشید و خود را حفظ کنید که هرگز گمراهی دیگران بالاجبار سبب گمراهی شما نمی شود.) (1)
خلاصه از آیات قرآن اصالت فرد و آزادی فرد در برابر جامعه استفاده می شود در عین این که جامعه هم برای خود هویت و شخصیتی دارد.
حاصل سخن آن که در تاریخ هم اصل علیت حکمفرما است و هم اصل آزادی، و این دو اصل هیچ نوع تنافی و تعارضی با هم ندارند و قابل جمعند و اصولاً اراده و اختیار خود در سلسله علل قرار دارد. همان طوری که این مسئله در مورد اعمال فردی و شخصی هم ثابت است.
و اما این که هگل و مارکس می گفتند بر تاریخ جبر حاکم است. (و آزادی جز آگاهی بضرورت تاریخی نیست) این حرف بی مورد و ناشی از عدم درک آزادی است، این حرف معنی اش
1) آیه 105 سوره مائده.
این است که انسان هیچ نوع جهتی نمی تواند به تاریخ بدهد و یا نمی تواند جهت تاریخ را تغییر دهد، بلکه قهراً اگر خودبخود در جهت تاریخ قرار گرفت، می تواند به بقاء خود ادامه دهد و بلکه تکامل یابد، و اگر در خلاف جهت تاریخ قرار گیرد قهراً نابود خواهد شد. ولی جای این سئوال باقی است که آیا انسان در قرار گرفتن و قرار نگرفتن در جهت تاریخ آزاد است یا مجبور؟ و دیگر آن که، آزادی همان آگاهی بضرورت تاریخ است یعنی چه؟
آیا فردی که در یک سیل بنیان کنی قرار گرفته و آگاهی کامل دارد که ساعتی بعد سیل او را تا اعماق دریا فرو خواهد برد، و یا فردی که از قله ای بلند پرت شده و آگاهی دارد که بحکم ضرورت قانون ثقل لحظاتی بعد قطعه قطعه خواهد شد، در فرو رفتن به دریا و یا سقوط به دره آزاد است؟
بنابر جبر ماتریالیسم تاریخی شرائط اجتماعی محدود کننده انسان و جهت دهنده به او و سازنده وجدان و شخصیت و اراده و انتخاب اوست و او در شرائط اجتماعی جز یک ظرف خالی و یک ماده خام محض بیش نیست. انسان ساخته شرائط است نه شرایط ساخته انسان، شرایط پیشین مسیر بعدی انسان را تعیین می کند نه انسان مسیر آینده شرائط را بنابراین آزادی به هیچ وجه معنی و مفهومی پیدا نمی کند. (1)
1) جامعه و تاریخ ص 72.
پس طبق بیان گذشته اصولاً آزادی معنی ندارد نه آن که بگوئیم آزادی هست و آزادی همان درک ضرورت تاریخ است پس بهتر آنست که اعلان جبر نمایند و دیگر صحبت از آزادی نکنند.
ولی در اسلام طبق عقیده فطرت انسان است که تاریخ و شرائط را می سازد، انسان است که مسیر حرکت تاریخ را معین می کند نه بالعکس.
فلسفۀ تاریخ علمی است که بشدن جامعه ها تعلق دارد نه به بودن جوامع، آن چیزی که قوانین حاکم بر بودن جوامع را درک و استنباط می کرد تاریخ علمی بود که توضیح آن در صفحات قبل گذشت و آن که قوانین حاکم بر شدن جوامع را استنباط می کند فلسفه تاریخ است زیرا در مورد جامعه دو گونه مسائل مطرح می شود یکی مربوط بشدن جامعه و دیگری مربوط به بودن آن.
در زندگی اجتماعی انسان ها شدن ها و تحولات وجود دارد بخلاف زندگی حیوانات که همیشه ثابت است، زندگی زنبور عسل در تمام قرون و اعصار یک نواخت است، ولی این انسان است که در هر قرنی جامعه ی او تحول پیدا می کند مثلاً گفته اند که از نظر ابزار زندگی بدورانی چند تقسیم می شود (عصر حجر قدیم و جدید و عصر مس، مفرغ، آهن تا عصر اتم شناسی و عصر اتم شکافی و بقول امروزی ها عصر مشعشع طلائى.)
و از نظر رژیم ها، زندگی قبیله ای و رژیم های سلطنتی و آن هم استبدادی و مشروطه و یا رژیم های جمهوری. و از نظر نظام های اقتصادی، اشتراکی، فئودالی، کاپیتالیستی، و سوسیالیستی و غیره. اگر چه تحولات جامعه بدین ترتیب مورد پذیرش تمام مکاتب نیست اما اصل تحول مورد پذیرش همگان است بدین جهت است که سئوال می شود آیا این تحولات و شدن ها برای خود قانونی دارد؟ یا نه بطور گزاف انجام می گیرد؟ و اگر قانونی هست آن قانون چیست؟ و این جاست که نقش فلسفه تاریخ روشن می شود زیرا فلسفه تاریخ است که جوابگوی این نوع سئوالات می باشد و فلسفه تاریخ است که برای درک و بیان قوانین حاکم بر شدن های جامعه است.
فلسفه تاریخ هم مثل تاریخ علمی مبادی خود را از تاریخ نقلی می گیرد، یعنی مورد مطالعه و موضوعش همان حوادث جزئیه اند. اما فرقی که هست این است که تاریخ علمی می خواست قوانین حاکم بر بودن ها را از حوادث جزئیه کشف کند، ولی فلسفه تاریخ در صدد کشف قوانین حاکم بر شدن ها است. پس فلسفه تاریخ هم نقلی نیست بلکه عقلی است چون درصدد کشف ضابطه و قاعده کلی است.
موضوع دومی که در مقدمه مورد بررسی قرار می گیرد این
است که تاریخ هم برای فرد است هم برای جماعات و اقوام و ملل، یعنی هم افراد برای خود تاریخ دارند و هم جوامع.
اما تاریخ فرد: آن است که سرگذشت فردی را از کودکی گرفته تا پیری و آخر عمرش مورد بررسی قراد دهند. اصولاً تاریخ نویسان که شرح حال علماء و یا سلاطین و یا شعراء و هنرمندان و يا ائمه اطهار علیهم السلام را می نوشتند بهمین کیفیت بود یعنی حالاتشان را از کودکی تا دم مرگ می نوشتند.
ولی آیا اساساً بحث فرد و شرح حالش بدون بحث از زمان و مكان و شرائط حاکم بر آن عصر مفید خواهد بود؟ و یک شرح حال صحیح و واقعی از کار در می آید؟ مسلم جواب منفی است. یعنی تاریخ فرد بدون توجه به تاریخ جامعه نخواهد بود، مثلاً اگر بخواهیم شرح حال امامی را بنویسیم. اول بايد وضع محیط او را بشناسیم، که محیط فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، و غیره آن امام چه گونه بوده و او در چه شرائطی بسر می برده است این جاست که گاهی انسان در شرح حال شان به تناقضی بر می خورد که سیره و روش دو امام با هم موافق نیست مثلاً امير المومنین علیه السلام از نان جوین استفاده می کند، لباس خشن می پوشد ولی امام صادق علیه السلام چنین نمی کند:
حلّ این تناقض ها با توجه بشرائط زمانی و مکانی آن دو امام ممکن می شود. و لذا می گویند. شخصی آمد خدمت امام صادق علیه السلام حضرت سفرۀ برای غذا پهن کرد و غذا های مختلفی آورد، آن
شخص اعتراض کرد که اگر علی علیه السّلام بود این چنین نمی کرد و زندگی حضرت را شاهد خود دانست، امام صادق فرمود: اگر جدم علی علیه السلام در این عصر زندگی می کرد همین غذا ها را می خورد. در زمان امام صادق مردم گرایش عجیبی بزهد و صوفی گری پیدا کرده بودند که اگر امام صادق علیه السلام هم مثل امیر المومنین علیه السلام زندگی می کرد تقریباً تائید عملی بعمل صوفیگرانه آن زمان بود. لذا عملاً شرائط زندگی خود را عوض کرده تا تأییدی بر اعمال خلاف آن منحرفین از اسلام نباشد.
لذا بسیاری از کتاب هائی که در حالات ائمه نوشته شده چون تنها به زندگی فردی ائمه توجه کرده و کمتر بشرائط جوّی حاکم بر جامعه پرداخته اند، نتوانسته اند چهره ائمهٔ ما را آن طوری که هست نشان دهند. و حتی در یک کتاب در عمل دو امام می بینی تناقض بچشم می خورد این بخاطر همان عدم توجه بشرائط زمانی و مکانی ائمه طاهرین است.
حاصل سخن آن که تاریخ فرد با قطع نظر از تاریخ جامعه چندان مفید نخواهد بود.
اولاً بحثى است که آیا جامعه ها تاریخی سوای تاریخ افراد دارند یا نه؟
یعنی اقوام و ملل یک شدنی غیر از شدن و تحولات افراد دارند یا نه؟
این بحث مبتنی بر بحث جامعه شناسی است.
در جامعه شناسی بحثی است که آیا جامعه برای خود شخصیتی و کینونیتی سوای شخصیت افراد دارد و یا آن که شخصیت جامعه همان شخصیت افراد است؟
از آن جائی که نظر صحیح (چنان که در جامعه شناسی ثابت شده) این است که جامعه برای خود سوای شخصیت افراد شخصیت و هویتی دارد قهراً تاریخ جامعه هم جدای از تاریخ فرد خواهد بود. زیرا که جامعه مثل فرد برای خود فطرتی دارد و طبق همان فطرت خود جلو می رود، و چون فطرت دارد شخصیت هم خواهد داشت، و وقتی شخصیت جداگانه برای جامعه فرض کردیم، قهراً تاریخ جدای از فرد هم خواهد داشت.
ابن خلدون در بین دانشمندان به این مطلب پی برده و در مقدمه اش می گوید: جامعه برای خود تاریخ و شدنی دارد و عللی هم برای آن هست که باید شناخت.
آیا تاریخ تصادف است یا قانون بر آن حاکم است و اگر قانون دارد جبر است یا اختیار؟
اگر بگوئیم بر تاریخ و شدن ها قانون و سنتی حاکم نیست
بلکه تصادف است، یعنی اساساً هیچ چیزی شرط چیز دیگری نیست، و هیچ نوع علیتی در کار نیست، بلکه هر چیزی بدون ارتباط با اشیاء دیگر خود بخود انجام می گیرد، این جاست که دیگر تاریخ آموزنده نخواهد بود، بلکه افسانه ای خواهد شد که جز غذای خیال و سرگرمی برای انسان نخواهد بود.
و همچنین است اگر بگوئیم تاریخ و شدن ها معلول اراده پروردگار است نهایت اراده خداوند العیاذ بالله گزاف است و در اراده خداوند هیچ قانون و سنتی و حکمت و مصلحتی حکم فرما نیست بدین معنی هیچ گونه رابطه بین اشیاء وجود ندارد، و خداوند کار هایش خارج از حیطه علت و معلولی است، و هیچ چیز را معلول چیز دیگر قرار نداده اگر خداوند خواست، قومی عزیز یا ذلیل باشند برای این عزت و ذلت هیچ معیار و ملاکی قرار نداده است که بستگی به اعمال خود قوم مثلا داشته باشد و اعمال انسان را هیچ نوع اثری در عزت و ذلت او نیست، و اصولاً این ها بستگی به اراده خداوند دارد. اراده ی صرف بدون هیچ سبب و جهتی که برای آن قراد داده باشد؛ در این صورت باز تاریخ ملل گذشته برای آینده آموزنده نخواهد بود. چون آن چه از سعادت و شقاوت ، عزت و ذلت واقع شده ربطی به اعمال آنان نداشته، تا ما عبرت بگیریم. و کار بد آنان را نکنیم، تا ذلیل نشویم. یا متخلق به اخلاق آن ها شویم تا موجب عزت ما بشود.
و اگر گفتیم : تاریخ قانونی دارد و سنتی بر تاریخ
حکومت می کند. ولی این شدن ها و تغییر و تحول از حالی بحالی و از تمدن به وحشیگری و یا از ذلت به عزت و بالعکس و هر نوع تحول دیگر همه معلول عللی است که خارج از اختیار بشر است و همه جبری است و ربطی به اراده و اختیار بشر ندارد بلکه تاریخ طریقی را طی می کند و طبق این طریق بسیر خود ادامه می دهد و انسان نمی تواند مسیر تاریخ را عوض نماید، بلکه جبراً به سیر خود ادامه خواهد داد، در این حال باز تاریخ آموزنده نخواهد بود و جنبه عملی پیدا نخواهد کرد بلکه فقط جنبه علمی و نظری پیدا خواهد کرد، دانستن تاریخ فقط نوعی علم برای انسان خواهد بود، نظیر علم به کهکشان ها یعنی همان طوری که علم بکهکشان ها نمی تواند برای انسان عبرت آفرین باشد که مسیر زندگی انسان را عوض کند، علم به احوال گذشتگان هم چنین خواهد بود. بلی تنها چیزی که عائد انسان می شود این است که می تواند خود را با آن وفق دهد، و در مسیر آن قرار گیرد، چون اگر در خلاف مسیر حرکت تاریخ قرار گیرد محکوم بفنا خواهد بود.
این همان آگاهی بضرورت تاریخ است که مارکس و هگل می گفتند : انسان باید خود را همرنگ با تاریخ سازد (خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو) و ضرورت تاریخ را درک نماید.
حاصل این سخن آن که اگر بگوئیم تاریخ قانون و سنتی ندارد
و یا بگوئیم دارد، اما فقط معلول اراده خداوند است، و اراده خداوند را هم نعوذ بالله گزاف بدانیم بگوئیم هیچ قانونی در اراده خداوند نیست، و یا بگوئیم: در تاریخ قانون حکمفرما است، اما قانون جبری است، و کاری از انسان ساخته نیست، جز این که خود را با آن تطبیق دهد؛ در هر سه صورت تاریخ سازنده نخواهد بود، و نمی شود به انسان ها گفت : به تاریخ مراجعه کنید و عبرت بگیرید، چون عبرت آور نیست.
اما اگر گفتیم بر اجتماع قانون و سنتی حاکم است و این قانون جبری نیست، بلکه اراده و اختیار انسان هم در آن نقشی دارد، و عامل اصلی این شدن ها و تحولات و تغییر از حالی به حالی و از تمدن به انحطاط و یا از انحطاط به تمدن، انسان است و اراده انسان، انسان با اراده و اختیار خود می تواند مسیر تاریخ را عوض کند و می تواند عوامل مؤثر تاریخ را زیر نظر بگیرد، و می تواند به تاریخ جهت دهد و یا جهت مشخص تاریخ را تغییر دهد و اصولاً عزت ها و ذلت ها در تاریخ دست خود بشر بوده و این انسان است که می تواند با اعمال اختیاری خود، خود را در شرائطی قرار دهد که متمدن و عزیز باشد، و می تواند در شرائطی قرار گیرد که وحشی و ذلیل باشد.
این جاست که تاریخ معلمی خوب و آموزنده خواهد بود این جاست که می شود گفت:ای مردم قدری به عقب برگردید بتاريخ گذشتگان نگاه کنید و عبرت بگیرید و این جاست که
تاریخ علاوه بر جنبه علمی جنبه عملی پیدا می کند و تاریخ اقوام و ملل برای ما درس خواهد بود.
این نظریه در بین نظریات چهارگانه صحیح است و قرآن با روشی که انتخاب کرده این نظریه را تأئید می کند چون در آیات متعددی به مردم امر می کند که حالات گذشتگان را ببینید و در بلاد سیر کنید، ببینید گنه کاران هر کدام به چه بلائی و مسرفین به چه عذابی مبتلا شدند. این جاست که می فهمیم اگر بر تاریخ از نظر قرآن قانون حکومت نمی کرد و یا العیاذ بالله اراده گزافی خداوند بود و یا جبر، دیگر امر بمطالعه تاریخ معنی نداشت، و در هر سه فرض قدرت از انسان سلب بود، ولی طبق معنی اخیر انسان است که با اختیار و اراده خود تاریخ را می سازد و مسیر آن را مشخص می کند.
طبیعت تاریخ چیست؟
بحث است که آیا طبیعت تاریخ مادی است یا معنوی است، و یا مرکب از هر دو است؟
ما قبل از ورود در اصل بحث باید ببینیم خود طبیعت چیست و معنی و مفهوم آن کدام است تا بعد روی طبیعت تاریخ بحث
کنیم.
طبیعت اصطلاحی است بین فلاسفه و غیر فلاسفه که در مورد مطالعه اشياء اعم از جماد و نبات و حیوان و انسان بکار می برند چون می بینند که هر موجودی یک سلسله خواص مخصوص بخود دارد که در دیگری پیدا نمی شود و آن خاصیت ناشی از ذات آن موجود است. و همین ویژگی ها است که اشیاء را از هم متمایز می کند، و این خاصیت مخصوص هر شیئی را اصطلاحاً طبیعت آن شی می نامند. یک فلزشناس روی تجربه خود بین آهن و طلا و نقره از جهت همان خواص مخصوص به آن ها فرق می گذارد. مثلا می گوید : طبیعت طلا طوری است که زنگ نمی زند و طبیعت آهن طوری است که زنگ می زند، گر چه خواص مشترک هم دارند. و یا در مورد حیوانات می گویند طبیعت اسب نجیب است و یا طبیعت خروس غیرت است و طبیعت خوک بی غیرتی است، و همین طور انسان، در عین این که با حیوان وجه اشتراک دارد خواص مخصوص بخود هم دارد که موضوع امیال و فطرت از همین جا پیش می آید، و همین طور جامعه، قبلاً گفتیم که جامعه برای خود، شخصیت و کینونیت خاص دارد، و هر چیزی که برای خود شخصیت دارد طبیعت دارد.(طبیعت یعنی یک موجود صاحب شخصیت که دارای خواص و آثار مخصوص به خود می باشد).
حاصل آن که طبق تعریفی که برای طبیعت شد تاریخ هم برای
خود طبیعتی دارد. حالا باید دید طبیعت تاریخ چیست؟
قبل از ورود در بحث طبیعت تاریخ، توجه به یک نکته ضروری بنظر می رسد و آن نکته این است : با آن که هر موجودی اعم از جماد و نبات و حیوان و انسان برای خود طبیعت مخصوص دارند، یک تفاوت بین جمادات و جانداران هست : و آن این که جماد فقط یک طبیعت دارد، ولی جانداران احياناً طبیعت ثانویه هم پیدا می کنند البته این طبیعت ثانویه در نباتات بسیار ضعیف، و در حيوانات قدری قوی تر است زیرا حیوانات را می توان طوری تربیت کرد که طبیعت و عادت ثانویه پیدا کنند مثلاً اسب و میمون و نیز سگ تعلیم یافته (یا سگ شکاری که در فقه اسلامی عنوانی دارد) برای خود طبیعت ثانویه پیدا می کنند.
ولی این عادت ثانویه در انسان آن قدر قوی است که حتى تشخیص طبیعت اولیه از ثانویه کار بسیار دشواری خواهد بود.
بهرحال ما برای جامعه هر نوع طبیعتی که قائل باشیم (مادی یا معنوی یا مركب از آن دو) طبیعت ثانویه هم برای آن متصور است، زیرا جامعه دارای درک و شعور و اراده آزاد است و براساس آن می تواند دگرگونی هائی در طبیعت خود ایجاد نماید.(البته منظور ما از بحث در طبیعت تاریخ و جامعه طبیعت اولیه آن است نه ثانویه).
طبیعت تاریخ چیست؟ در طبیعت تاریخ سه نظریه است.
نظریه اول این است که طبیعت تاریخ مادی است بدین معنی که علل و محرک اصلی جامعه اعم از علت فاعلی و غائی همان مادیات است و نیاز های مادی، و هدف اصلی و خواسته های اصیل جامعه امور مادی است. امور معنوی جنبه تبعی دارند و بیش از وسیله ای برای رسیدن به هدف های مادی نیستند و به عبارت دیگر امور معنوی عاداتی ثانوی است که برای جامعه پیدا می شود نه آن که طبیعت اولیه جامعه باشد.
دومین نظریه درست بعکس نظریه اول می گوید: تاریخ و جامعه طبیعت معنوی دارند و محرک اصلی جوامع بشری معنویات است، یعنی مادیات مطلوب اولیه نیستند بلکه به عنوان وسیله برای رسیدن به معنویات در حرکت جامعه مورد استفاده قرار می گیرند، خلاصه امور مادی عادت ثانوی جامعه بحساب می آید نه آن که طبیعت اولیه آن باشد.
نظریه سوم این است که طبیعت تاریخ مرکب از معنویات و مادیات است چون تاریخ و جامعه از انسان ناشی می شود و چون انسان خود دارای دو جنبه مادی و معنوی، علوی و سفلی است
(یعنی طبیعت انسان دارای دو بعد است و از قضا نوعی تقابل و تزاحم هم بین این دو بعد وجود دارد چون جاذبه معنویات به یک طرف و جاذبه مادیات بسوی دیگر است) جامعه و تاریخ هم که نشأت گرفته از انسان است باید مرکب از دو جهت باشد، هم جنبه مادی در آن باشد و هم جنبه معنوی.
البته می دانیم بخش عظیمی از پیروان نظریه اوّل را ماركسیست ها تشکیل می دهند که می گویند زیربنای تاریخ و جامعه اقتصاد است یعنی شئونی که قابل مبادله است، و به تعبیر دیگر آن چه که در جامعه به ابزار تولید و روابط تولیدی مربوط است زیربنا و هر چه که بغیر از این ها باشد از علم و ادبیات و هنر و اخلاق و مذهب و فلسفه همه و همه روبنا هستند و همۀ این ها وسیله ای هستند برای رسیدن به امور مادی. ما در آینده دلیل این نظریه را بیان کرده و جواب خواهیم داد. پس از بیان نظریات سه گانه در طبیعت تاریخ، برای توضیح بیشتر بی مناسبت نیست که به بعضی از مطالب دیگر در این زمینه توجه شود.
مسأله اول آن است که در تاریخ به یک سلسله نهضت ها بر می خوریم که از نظر شکل با هم فرق می کنند، مثلاً بعضی ها جنبه سیاسی دارند و بعضی از نهضت ها جنبه مذهبی دارند و بعضی ها جنبه صنعتی و یا اخلاقی دارند، مثل این که حمله مغول
فقط جنبه سیاسی داشت و قصدش کشور گشائی و غلبه بر ملت ها بود و هیچ داعیه مذهبی و اخلاقی نداشت، و نهضت های اسلامی در قرن اول و دوم جنبه اسلامی و مذهبی و فرهنگی و ادبی داشتند و امثال این ها ...
ما خلاصه باید بدانیم آیا این نهضت ها که به اشکال مختلفه واقع شدند طبیعت و ماهیت شان یکی است و فقط شکل شان مختلف است؟ یا نه از نظر ماهیت هم فرق دارند؟
در این جا صاحبان نظریه اول چون می خواهند برای همه كار ها توجيهات مادی بکنند می گویند: ماهیت این نهضت ها (حتی نهضت پروتستان ها برهبری مارتین لوتر) در اروپا مادی و اقتصادی است، و فقط شکل آن ها فرق دارد و اغراض سیاسی و یا مذهبی و یا اخلاقی همه وسیله هستند برای رسیدن به هدف های اقتصادی، خلاصه برای همه نهضت ها علل مادی و اقتصادی می تراشند.
و اما صاحبان نظریه دوم می گویند: ماهیت این نهضت ها همه اش همه اش معنوی است. (سیاست و یا مذهب و اخلاق همه وسیله هستند برای رسیدن بمعنویات). مثلاً نهضت های اسلامی ماهيت شان عموماً معنوی است، اگر چه سیاست هم دارند چون فتوحاتی که نصیب مسلمین می شد جنبه سیاسی داشت و یا آن که مسلمین وقتی می خواستند جامعه ای را موحد به بار آورند و توحیدی کنند مستلزم این بود که نظام آن جامعه را هم عوض کنند
و نظامی فراخور حال توحید و اسلام ایجاد نمایند، تا بتوانند ایدئولوژی اسلام را پیاده کنند.
ولی صاحبان نظریه سوم می گویند: نباید تمام نهضت ها را به یک چوب راند بلکه طبیعت نهضت ها فرق می کنند تک سبب بینی درست نیست. بعضی از نهضت ها واقعاً جنبه سیاسی دارند. و بعضی دیگر واقعاً جنبه مذهبی دارند و بعضی فرهنگی و ادبی.
البته در عین این که هر نهضتی برای خود ماهیت مخصوص دارد، در قسمت های دیگر هم بی اثر نیست، مثلاً یک نهضت سیاسی در فرهنگ هم اثر دارد مثل انقلاب مشروطه ایران یک نهضت سیاسی بود ولی تا مدتی انقلاب فرهنگی و ادبی هم در پشت سرش بود. اما این معنایش آن نیست که انقلاب مشروطه یک نهضت فرهنگی بود.
و یا آن که انقلاب صنعتی در مذهب هم اثر دارد چون با انقلاب صنعتی کارخانه ها پیدا می شود و عده کثیری در یک جا جمع می شوند که همه از جهت فکری همسطح هستند در این صورت یک گوینده براحتی می تواند سلسله از مسائل مذهبی را که در سطح فکر این ها است برای عده کثیری بیان کند و اگر کارخانه نبود، هیچ وقت چنین مجمع همفکری پیدا نمی شد چون در یک مجلس وعظ و خطابه افراد مختلف هستند که افکار مختلف دارند و سخن گوینده با فکر بعضی تطبیق می کند ولی با بعضی دیگر هماهنگ نیست.
و همین طور انقلاب صنعتی در انقلاب سیاسی اثر دارد : مثلاً اگر قبلاً می خواستند یک انقلاب کارگری بر علیه سرمایه داری بر پا کنند کار مشکلی بود. ولی فعلاً همه در یک جا جمع اند و با منطق تحریک آمیز یک گوینده می توانند شورشی بر پا کنند که در غیر این صورت امکان پذیر نبود.
و یا انقلاب مذهبی بدنبال خود انقلاب سیاسی ، و یا اقتصادی را خواهد داشت.
اما همه این ها بدان معنی نیست که انقلاب صنعتی ماهیت مذهبی یا سیاسی دارد. و یا انقلاب مذهبی ماهیت اقتصادی، و سیاسی دارد. بلکه هر نهضتی برای خود ماهیتی مخصوص دارد، نهایت در امور دیگر هم بی اثر نیست پس باید گفت: هر نهضتی برای خود ماهیتی دارد، بعضی ها ماهیت مادی دارند، و بعضی ها معنوی و بعضی ها هر دو را دارند و تک سبب بینی صحیح نیست.
در جامعه مردم از نظر طبقات به قشر های مختلفی تقسیم شوند: فرهنگی، روحانی، ارتشی، مسلمان، کافر، صنعتگران، کارگران، سرمایه داران، اغنیا و فقراء برخی از این طبقات روابط و پیوندشان معنوی است. مثل روحانی و فرهنگی و بعضی پیوندشان ظاهرا مادی است، مثل کارگران و سرمایه داران.
حالا با وجود این طبقات آیا همه این طبقات با تمام روابطی
که بین شان حاکم است اصیلند؟ یا نه بعضی ها اصیل و بقیه طبقات مصنوعی و تابع وسیله هستند.؟
اگر قائل شویم که طبیعت جامعه و تاریخ مرکب از معنویت و مادیت است، تمامی این طبقات واقعی و اصیل خواهند بود، ولی اگر گفتیم طبیعت جامعه تنها مادی و یا تنها معنوی است قهراً یک طبقه اصیل و بقیه طبقات فرعی و تبعی و مصنوعی خواهند بود. یعنی کسی که طبیعت جامعه و تاریخ را مادی می داند تنها طبقه مادی را واقعی و اصیل و بقیه طبقات را مصنوعی می داند، و پیوند واقعی را هم پیوند مادی می داند. و بعكس کسی که طبیعت جامعه و تاریخ را معنوی می داند فقط طبقه معنوی را اصیل و پیوند واقعی را هم پیوند معنوی می داند.
آن ها که پیوند های معنوی را اصیل می دانند می گویند : اسلام مثلاً سبب و پیوند محکمی است برای، همبستگی مسلمین و لذا ملاک وحدت مسلمین را اسلام معرفی می کنند و می گویند مسلمانان برادرند و یکی هستند ولو از نظر سیاست هر کدام تابع یک کشور باشند، و یا از نظر زندگی اقتصادی هر کدام در یک طبقه باشند، یکی فقیر باشد و دیگری غنی و یا از نظر فرهنگی با هم متفاوت باشند، یکی باسواد و دیگری بی سواد، خلاصه ملاک وحدت اسلام و ایمان است اگر چه در بقیه جهات با هم متفاوت باشند. چون اسلام می تواند به انسان های مختلف و طبقات جدای از هم یک ایده و عقیده بدهد و همه را همفکر و
همگون نماید.
اما آن کسی که برای تاریخ و جامعه طبیعت مادی قائل است و اصالت را بپیوند های مادی می دهد می گوید این ها همه از موهومات است، مگر می شود دو نفر که یکی فقیر باشد و دیگری غنی با هم برادر باشند، ملاک وحدت تنها همسطح بودن در زندگی است، یعنی دو کارگر ولو یکی در ایران باشد و دیگری در اروپا می توانند برادر باشند. زیرا در زندگی همگون و همرنگ و همسطح اند، و قدر مشترک مادی دارند ولو از نظر سیاست و فرهنگ و مذهب با هم متفاوت اند اما بگفته این ها دو مسلمان را نمی توان متحد و برادر دانست، چون پیوند مذهبی پیوند اصیلی نیست، بلکه جنبه روبنائی دارد پیوند مادی است که زیربنای همه پیوندهاست.!
مطلب سوم این است که چگونگی و کیفیت دعوت ما بستگی دارد به این که بینش ما نسبت به طبیعت تاریخ چگونه باشد، یعنی دعوت در گردهم آوری ملت و یا بسیج ملت عليه حکومتی یا شخصی تابع این نظریه است.
آن ها که نظریه مادی دارند و می گویند : طبیعت جامعه و تاریخ مادی است، اگر بخواهند ملتی را علیه دولتی بسیج کنند و بشورانند از راه های مادی وارد می شوند مثلاً می گویند:
وضع کارگران خراب است، بهداشت نیست، درمانگاه نداریم، مدرسه نداریم، جاده نیست، و امثال این ها از این طریق مردم را تحریک و آمادۀ بسیج و قیام می کنند.
ولی آنان که طبیعت جامعه را فقط معنوی می دانند از راه معنویت وارد می شوند. مثلاً می گویند: به بینید اساس دین در خطر افتاد، احکام قرآن پامال شد، شریعت محمدی را از بین بردند، و فضائل انسانی از دست رفت. اگر قیام نکنید در قیامت جواب خدا را چه خواهید داد و همه ی شما مسئولید، و امثال این ها.
و آن ها که طبیعت تاریخ و جامعه را مرکب می دانند، از هر دو طریق وارد می شوند، هم از طریق مادیت و هم از طریق معنویت. پس می بینیم در طبیعت تاریخ هر نظریه را که بپذیریم در نحوه دعوت ما اثر می کند و نقش دارد.
پس از بیان چهار موضوع بعنوان مقدمه بحث که در واقع هر کدام بنوبه خود موضوع مستقل و مفیدی بودند اینک می رسیم به اصل بحث که مباحث کتاب روی این محور می چرخد، و آن همان چهار مطلبی است که وعده دادیم در اطرافش بحث و بررسی کنیم:
اول طبیعت و ماهیت تاریخ چیست؟ دوم محرک تاریخ چیست؟ سوم منزلگه تاریخ در مسیر حرکتش چیست؟ چهارم هدف تاریخ در حرکتش چیست؟
ما ابتداء از دیدگاه مکتب مارکس این مسائل را مورد بررسی
قرار می دهیم، اگر چه نظر اسلام هم در لابلای این بحث و بررسی فهمیده می شود، اما در آخر از دیدگاه مکتب اسلام هم این چهار موضوع را مورد بحث قرار خواهیم داد.
آیا طبیعت و ماهیت تاریخ مادی است یا معنوی؟
ماديين عموماً و مارکس و طرفدارانش خصوصاً عقیده به مادیت تاریخ دارند و ماهیت تاریخ را مادی می دانند. و آن را از دو طریق ثابت می کنند که یکی از آن دو طریق بسیار رائج است، و مادیین قبل از مارکس به همان طریق، مادیت تاریخ را ثابت می کردند ولی مارکس بر آن ها ایراد می کند و آن را کافی نمی داند و خود از (1)طریق دقیق تری مادیت تاریخ را اثبات می کند ولی این طریق مشهور و رائج نیست.
و بعبارت دیگر در طریق اول می گویند: تاریخ ساخته و پرداخته دست انسان است اما از آن جا که انسان از نظر محرک و انگیزه ها و تمایلات در افعال و حرکات و نهضت های خود مادی است، و امور معنوی در او جنبه روبنائی دارد و جنبه های مادی انسان زیربنای وجود او را تشکیل دهد قهراً تاریخ هم که ساخته دست اوست مادی خواهد بود و این نظریه را در ضمن چهار اصل بزعم خود اثبات می کنند.
1) اقتصاد ناص 53.
و اما طبق طریقه دوم، اصولاً می گویند: انسان ساخته دست تاریخ است نه آن که تاریخ ساخته دست انسان باشد، و انسان یا اصلاً در ساختن تاریخ دخالت ندارد، و اگر هم دخالتی داشته باشد بسیار ناچیز و تاثیر و دخالت او در درجه دوم است، تاریخ ماهیت ابزاری دارد، و ساخته و پرداخته امور غیر انسانی است که همان تكامل ابزار است. و می گویند: انسان و تاریخ را ابزار تولید می سازد و با تکامل ابزار تولید انسان و تاریخ او هم تکامل پیدا می کنند و این همان نظریه جبر تاریخ است. و از همین جاست که دوران های پنجگانه تاریخ بوجود می آید. مارکس و طرفداران او معتقد باین نظریه هستند.
حاصل سخن آن که طبق طریقه اول می گویند تاریخ ساخته دست انسان است، یعنی ماهیت انسانی دارد اما چون انسان مادی است پس تاریخ هم که ساخته دست او است مادی است. و اما در طریقه دوم می گویند اصولاً تاریخ ساخته انسان نیست، بلکه ماهیت ابزاری دارد و لذا مادی بودنش بسیار روشن است.
ما اینک به هر دو طریق، مادیت تاریخ را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهیم، و ادله آن ها را مورد بحث قرار داده بررسی می کنیم، به بینیم تا چه حدی این حرف صحیح یا تا چه حدی بی اساس است.
یعنی در انسان دو جنبه لحاظ می شود جسمی و روانی، باید دید اصالت از آن جنبه روح و روان است یا جنبه جسمی و مادی.
طرفداران مادیت تاریخ در این بحث عقیده دارند که اصالت از آن جسم و جنبه مادی انسان است جنبه های روانی و معنوی انسان تبعی و فرعی اند و خواصی برای جنبه مادی انسان بحساب می آیند و قهراً از خود نیروئی در مقابل نیروی مادی ندارند، یعنی نیروی اساسی برای انسان همان نیروی مادی است، نیروی معنوی و روانی هر چند هم که قوی باشد جنبه فرعی و تبعی دارد. مثلاً نیروی ایمان که جنبه روانی انسان است، بسیار قوی است و می تواند از خود جریاناتی بوجود آورد، و یا جریاناتی را از میان ببرد. می گویند: هر چه هست باز روی بنای امور مادی است و از
خود اصالتی ندارد.البته بحث جسمانی و روانی بسیار مهم است ما فقط خواستیم بگوئیم در این بحث این ها طرفدار اصالت نیروی جسمانی هستند، نه نیروی روانی، یعنی عامل حرکت انسان را در کار های او همان نیروی مادی و جسمانی می دانند نه نیرو های روانی.
اول نیاز های مادی از قبیل نیاز به آب، نان، مسکن، لباس غذا و امثال این ها.
دوم نیاز های معنوی مثل نیاز های فرهنگی، مذهبی و امثال این ها.
حالا بحث است که آیا نیاز های مادی اصالت دارند و نیاز های معنوی فرع آن؟ یا اصالت از آن نیاز های معنوی است؟
طرفداران مادیت تاریخ می گویند اصالت از آن نیاز های مادی است، و آن ها جنبه های زیر بنائی دارند و نیاز های معنوی فرع آن بحساب می آیند تزاحمی بین این دو نیاز پیش می آید : نیاز های معنوی قدرت معارضه و مزاحمت نیاز های مادی را ندارند بلکه تابع نیاز های مادی هستند باین معنی که نیاز های مادی انسان بهر شکل که درآید نیاز های معنوی او هم به همان شکل خواهد شد، و لذا اگر می خواهید انسانی را از نظر نیاز های معنوی بشناسید به بینید نیاز های مادی او چگونه است. چون نیاز های
معنوی تابع نیاز های مادی است.
و به عبارت دیگر انسان دو گونه حیات دارد حیات مادی و حیات معنوی، حیات معنوی انسان تابع حیات مادی او است، و حتی می گویند: اگر می خواهی بدانی که زید چگونه فکر می کند اول ببین چه می خورد، یعنی فکر انسان تابع غذای اوست و این همان حرف معروف مارکس است که می گفت:
هیچ وقت یک کوخ نشین نمی تواند مثل یک کاخ نشین فکر کند. فقیر هیچ گاه نمی تواند فکر داشته باشد.
دو نحوه وجود برای انسان متصور است، یکی وجود فردی، یعنی همۀ آن هستید که انسان با آن وجود آمده و از مادر متولد شده است، و دیگری وجود اجتماعی، یعنی آن هستی و وجودی که انسان در پرتو جامعه پیدا می کند و وقتی از مادر متولد شده آن وجود را نداشته است.
مثلاً انسان وقتی بدنیا آمد نه زبانی می داند و نه فکری دارد نه اندیشه ای و نه گرایشی از گرایش های اجتماعی بلکه همه این ها را در جامعه پیدا می کند این ها را وجود و هستی اجتماعی می نامند.
حالا بحث است که اصالت از آن کدام وجود است؟ وجود فردی یا اجتماعی؟
طرفداران مادیت تاریخ می گویند: اصالت و تقدم مال وجود اجتماعی است که از آن تعبیر می کنند.(به اصل تقدم جامعه بر فرد) و یا (تقدم جنبۀ جامعه شناسی انسان بر روان شناسی او.)
می گویند : انسان وقتی که از مادر متولد شد اگر او را در یک محفظه ای نگهداری کنند دور از چشم انسان های دیگر و به توسط دستگاه های الکتریکی به او غذا برسانند و رفع حاجت او نمایند، این شخص تا بیست ساله هم که بشود همان انسان خامی است که از مادر متولد شده و هیچ از وجود اجتماعی بهره نخواهد داشت و حتی اجتماع ضدین و یا نقيضين بنظر او محال نمی آید، و هیچ گونه درکی نخواهد داشت، بلکه مثل یک حیوان است، فقط جنبه حیوانی دارد، وقتی گرسنه اش شد می فهمد که باید غذا بخورد، والا هیچ چیز دیگر را نمی فهمد.
و تمام ابعاد وجودی انسان از بعد مذهبی و فرهنگی و اخلاقی همه و همه از اجتماع بدست می آید، و از نظر وجود فردی فاقد همه این ابعاد است.
در مقابل، فلاسفه قدیم معتقد بودند اگر چه خیلی از مسائل مربوط بوجود اجتماعی انسان است، ولی بسیاری از مسائل هم مربوط به فطرت و درک فطری بشر است، این طور نیست که بشر بصورت یک ماده خامی از مادر متولد شود که وجود فردی او را تشکیل دهد، بلکه دارای فطرت است، و درک های فطری انسان از جمله مذهب و گرایش به مذهب از وجود فردی انسان سرچشمه
می گیرد، و لذا همان انسانی که در محفظه ای دور از انسان ها، بزرگ شده است، عقل و درک او پرورش یافته و رشد می کند. این طور نیست که یک حیوان محض باشد، فقط خواب و خوراکش را درک کند، بلکه وقتی که به حد رشد رسید، مسائل خلقت و این که من از کجا آمده ام و به کجا می روم و خالق من کیست؟ آیا خالقی دارم یا از روی تصادف بوجود آمده ام، همه ی این مسائل را می فهمد و بفکرش می آید و این همان فطرت است و ربطی بوجود اجتماعی انسان ندارد.
و حتی در این زمینه ابوعلی سینا کتابی نوشته بنام (حی بن يقظان) یعنی زنده بیدار و در آن جا همین موضوع را فرض کرده و گفته این انسان دور از اجتماع و بقیه انسان ها باز درباره خلقت خود و خدای خود فکر می کند و این امور مربوط بوجود فردی انسان است، نه اجتماعی او.
در قرآن مجید در سوره انعام داستان ابراهیم علیه السلام مفصل بیان شده ولو در خود قرآن ندارد که ابراهیم علیه السلام در غاری دور از اجتماع بزرگ شده باشد، ولی در روایات ما هست طبق خبری که کاهنین درباره ابراهیم علیه السلام بنمرود داده بودند نمرود درصدد کشتن ابراهیم برآمد (نظیر داستان موسی و فرعون) و لذا ابراهيم را از طفولیت به غاری بردند و دور از اجتماع بزرگ شد وقتی از غار بیرون آمد اولین بار با ستاره پرستان رو برو شد گفت:
این ستاره خدای من است وقتی ستاره غروب کرد گفت:
چیزی که غروب می کند نمی تواند خدا باشد بعد به ماه پرستان و سپس به آفتاب پرستان برخورد کرد و در فکر پیدا کردن خدای خود بود تا آن که آن استدلال عقلی را پیش کشید و گفت: این ها همه در حرکتند هر متحرکی محرکی می خواهد من به آن خدائی متوجه و روآور می شوم که خالق و محرک این ستارگان و شمس و قمر است. خلاصه با آن که طبق این نقل ابراهیم در جائی بزرگ شده بود که ماه و ستاره ندیده بود (چون کسی که مکرر ماه و ستاره و خورشید ببیند یک دفعه نمی گوید این ها خدای من هستند پس هیچ گاه ندیده بود!)
در عین حال وقتی چشمانش به آن ها افتاد، طبق فطرت خدا جوی خود که دنبال خدا می گشت آن ها را خدای خود خواند تا آن که حقیقت برای او روشن شد. و این داستان قرآن مؤید همان حرف حکمای قدیم است که انسان ذاتاً گرایش دارد و خام نیست و بقول استاد شهید مرتضی مطهری ابراهيم علیه السلام (حي بن يقظان) قرآن است.
پس این که می گویند شخصیت انسان تنها بستگی بوجود اجتماعی دارد، درست نیست بلکه انسان با فطرت انسانی و یک سلسله گرایش ها بدنیا می آید نه آن که مثل حیوان ماده خامی باشد برای پذیرش آن چه که جامعه به او بدهد.
جامعه از سازمان ها و نهاد های مختلف تشکیل می شود، مثل سازمان اقتصادی: که عبارت است از مجموعه یی از ابزار تولید، که بر اساس این ابزار تولید نوعی رابطه بین انسان و بنیاد اقتصادی برقرار می شود و همین بنیاد اقتصادی است که بشاخه کشاورزی و صنعتی کشیده می شود.
و مثل سازمان سیاسی : که مربوط به دولت است و مدیریت جامعه در دست اوست.
و مثل سازمان فرهنگی : از قبیل وزارت آموزش و پرورش و تاسیسات فرهنگی دیگر.
و مثل تشکیلات و تاسیسات و سازمان های مذهبی : از قبیل مساجد و معابد و تکایا و حوزه های علمیه و غيره.
حالا در این جا دو نظریه است : عده ای عقیده دارند که تمام این سازمان ها و نهاد ها در عرض همند و همه اصالت دارند، اگر چه با هم ارتباط داشته و در همدیگر تاثیر متقابل دارند نظیر یک ساختمان که دارای چند اطاق و آشپزخانه و هال و غیره می باشد، که اگر بیکی از اطاق ها آسیبی برسد و خراب شود ضرری به اطاق های دیگر ندارد، چون در عرض هم هستند، اگر چه ممکن است بخاطر رابطهٔ مختصری که با هم دارند، تاثیر مختصری در یکدیگر داشته باشند اما این طور نیست که اگر یک اطاق خواب خراب شده اطاق مهمانی هم مثلاً خراب شود، بخاطر این که هر
کدام برای خود استقلال دارند. نهاد ها و سازمان ها هم همین طور هستند، که هر کدام برای خود مستقلند و هیچ یک رابطه وجودی با دیگری ندارد.
ولی عده ای دیگر که همان صاحبان نظریه مادیت تاریخ هستند، می گویند : سازمان های جامعه همه در عرض هم نیستند بلکه در طول یکدیگر قرار دارند و رابطهٔ وجودی در بین آن ها برقرار است بدین معنی که یکی از سازمان ها جنبه زیربنائی دارد و بقیه همه جنبه روبنائی، و هر طوری که زیربنا چیده شده روبنا هم همان طور خواهد بود، و اگر زیربنا آسیبی ببیند و از بین برود روبنا هم یک جا از بین می روند، ولی روبنا اگر هم از بین برود ضرری به زیربنا ندارد، و اصولاً از سازمان های روبنایی کاری ساخته نیست، و نمی شود بوسیله آن ها تغییر و تحولی ایجاد کرد.
و می گویند سازمان اقتصادی جنبه زیربنائی دارد و بقیه سازمان ها جنبه روبنائی خلاصه نظام اقتصادی زیر بنای تمام نظامات اعم از سیاسی ،فرهنگی، مذهبی، دولتی و اخلاقی است.
و می گویند : مثلاً نظام اخلاقی در جامعه همان طوری است که نظام اقتصادی پایه گذاری شده است، و حتی اگر نظام اخلاقی برخلاف نظام اقتصادی باشد این وضع قابل دوام نخواهد بود بلکه بخاطر تضادی که بین آن دو وجود دارد بینشان در جامعه جنگ و نزاع شروع می شود، در نتیجه این تضاد و تنازع ، نظام اخلاقی
کهنه از بین می رود و نظام اخلاقی جدید که تابع نظام اقتصادی باشد حاکم خواهد شد. طرفداران مادیت تاریخ طبق این چهار اصل می خواهند ثابت کنند که در همه چیز زیربنا اقتصاد است. و سه اصل اول مقدمه برای اثبات اصل چهارم است، یعنی وقتی جنبه جسمی مقدم بر جنبه روانی شد و اصالت از آن نیاز های مادی بوده و وجود اجتماعی اصل و وجود فردی فرع بر آن باشد آن گاه زیربنا بودن اقتصاد و امور مادی برای همه چیز، روشن می شود، و همه کاره هم همان امور زیربنائی است و از امور روبنائی کاری ساخته نیست و هیچ نوع تحوّل و تغییری از طریق امور روبنائی امکان ندارد.
حاصل سخن : آن که مادیت تاریخ را در طریق اول براساس این چهار اصل ثابت می کنند، مخصوصاً این اصل اخیر که زیر بنای همه چیز را اقتصاد می داند و هر نوع جنبشی که در طول تاریخ بوجود آمده است از سیاسی و فرهنگی و مذهبی و غیره همه را مولود اقتصاد و تابع نظام اقتصادی، می دانند و می گویند اين ها روح مادی دارند حتی جنگ های صلیبی که علی الظاهر بین دو مذهب اسلام و مسیحیت بود و یا جنگ های اسلامی در صدر اسلام تمام این جنبش ها زیر بنای اقتصادی و مادی داشتند.
طبق این نظریه تاریخ ساخته دست انسان است، اما از آن جا که انسان براساس آن چهار اصل، مادی است و تمام اعمال و رفتار او بر اساس مادیت و اقتصاد انجام می گیرد، قهراً تاریخی
هم که ساخته دست اوست مادی خواهد بود.
الف: اولین حرفی که ما با طرفداران مادیت تاریخ داریم این است که در این چهار اصل هیچ دلیلی اقامه نکرده اند. تنها در این اصول جنبه مادیت آن ها را قائل شدند و این یک ادعا است. مثلاً در حیات مادی و معنوی انسان، حیات مادی انسان را مقدم و حیات معنوی را فرع آن دانسته اند و یا گفتند حیات اجتماعی انسان مقدم بر حیات فردی است ولی هیچ دلیلی برای این ادعا اقامه نکرده اند. و ما انشاء الله در ضمن این که جواب چهار اصل را می دهیم ثابت خواهیم کرد که دلیل بر عکس این ادعا وجود دارد و این ادعا ها هیچ مدرکی ندارند.
ب : دومین ایرادی که بر این نظریه و چهار اصل وارد است این است که فروعی بر این اصول مترتب می شود که حتی خود طرفداران این نظریه حاضر نشده اند آن ها را بپذیرند و بر طبق آن ها عمل کنند، چون طبق این نظریه نظام اقتصادی زیربنای تمام نظامات شمرده شده است، و ایجاد هر گونه تغییری در امور روبنائی بدون تغییر در زیربنا بی فایده و بی اثر است، و اصولاً تغییرات روبنائی تابع تغییرات زیربنائی است یعنی وقتی زیربنا تغییر کرد و تکاملی از مرحله ای بمرحله ای حاصل شد رو بنا قهراً و جبراً
تغییر می کند و لذا می گویند هر مرحله از تکامل ابزار تولید ملازم با مرحله ای از تکامل جامعه است.
مثلاً (سوسیالیزم) که یک نظام روبنایی است تابع زیربنای اقتصادی خویش می باشد، در صورتی (سوسیالیزم) امکان دارد که جامعه از نظر نظام اقتصادی و از نظر رشد ابزار تولید بحدی برسد که موجب بحران و انقلاب بشود، و روابط تولیدی قدیم که روابط سرمایه داری است، دیگر نتواند با آن نیروی تولید سازش کند، در این صورت جبراً و قهراً نظام سرمایه داری خودبخود تبدیل (بسوسیالیزم) می شود.
در این زمینه (مارکس) تعبیری دارد می گوید تغییر نظامی بنظام دیگر ممکن نیست مگر آن که وقتش رسیده باشد مثل زایمان، یعنی انسان در تغییر نظام حکم یک قابله را دارد که باید بنشیند و صبر کند تا وقتش برسد، و اگر بخواهد قبل از رسیدن وقت انقلاب، انقلاب کند و نظام را عوض کند این انقلاب به ثمر نمی رسد بلکه حکم (مامائی) را پیدا می کند که قبل از وقت زایمان بخواهد بچه را از رحم مادر بیرون بکشد، آن بچه قطعاً زنده نخواهد ماند، بنابراین روی فلسفه مارکسیستی امکان ندارد سوسیالیزم واقع شود، مگر آن که نظام اقتصادی بجائی برسد که نظام سوسیالیستی را ایجاب کند و ابزار تولید به نهایت رشدش برسد، و خلاصه بقول آن ها بحرانی ایجاد شود که نظام سرمایه داری خود بخود از بین برود و تبدیل به سوسیالیسم بشود.
حالا به بینیم آیا این نظریه و این نتیجه ای که آنان از این نظریه گرفته اند صحيح است و خود رهبران و صاحبان این نظریه باین حرف عمل کرده اند یا نه؟
همان طوری که می دانیم هنوز چند سالی از عمر این نظریه نگذشته بود که خلاف آن ثابت شده و صاحبان این نظریه خود بر خلاف عقیده شان عمل کرده اند.
یعنی دیدیم در جاهائی که هنوز نظام سرمایه داری به کمال خود نرسیده بود سوسیالیزم در آن جا پیاده شده مثل شوروی و چین، و حتی در بعضی از جا ها سیر تاریخ هنوز به مرحله سرمایه داری هم نرسیده بود بلکه به عقیده آن ها دوران فئودالیته را می گذارند که یک دفعه به سوسیالیزم کشیده شد نظیر ماوراء قفقاز و ترکستان. (1)
ولی در بعضی از کشور ها که به انتها درجه رشد ابزار تولید هم رسیده. و سال ها از آن می گذرد هنوز اثری از سوسیالیستی در آن ها ظاهر نشده و حتی امید پیدایش سوسیالیستی هم در آن ها نیست مثل آمریکا و فرانسه و انگلستان و آلمان.
و لنین برخلاف گفته مارکس عملاً قیام کرده گفت: ما تا کی بنشینیم و منتظر باشیم که کشور آماده شود برای پیدایش رژیم سوسیالیستی و ما فقط کار (ماما را) انجام دهیم، عملاً متوسل بدو نیروی روبنائی شده - نیروی ارتش و تبلیغ - بدون آن که
1) رقابت روسیه و غرب در ایران ص 152.
هنوز از عمر زیربنا (نظام اقتصادی) چیزی گذشته باشد.
اولاً تشکیل ارتش داد و با ظلم و زور ارتش سرخ، رژیم سوسیالیستی را پیاده کرد. و ثانیاً بوسیله تبلیغات که بنظر آنان یکی از بزرگ ترین نیرو های روبنائی است. با این دو نیرو (که به عقیده خودشان جنبه روبنائی دارند و هیچ نوع تغییر بوسیله آن ها بثمر نمی رسید و هیچ نوع تغییر در آن ها میسر نیست مگر آن که زیربنا تغییر کند) توانست رژیم سوسیالیستی را پیاده کند و از این راه نظام اقتصادی را هم تغییر دهد. همان طوری که می بینید عملاً در شوروی نظام اقتصادی که بعقیده آن ها زیربنا بوده، و بقیه نظام تابع او بودند، تابع روبنای خود واقع شده و تغییر زیربنا بوسیله روبنا شده است، یعنی عملاً درست قضيه بعكس عقیده شان واقع شده است. (1)
و بعد (مائو) در چین هم مثل لنین در شوروی رفتار کرد.پس از این همه تبلیغات روی این فلسفه، عملاً خودشان بخلاف فلسفه شان رفتار کردند، این همان است که ما می گوئیم این نظریه فروعی دارد که قابل پیاده شدن نیست، و حتی طرفداران این نظریه هم به آن عمل نکرده اند.
ج: سومین ایراد این است که طرفداران نظریه مادیت تاریخ در این بحث به مسئله زیربنا و روبنا توجه کرده و نظام اقتصادی
1) اقتصادنا ص 96 و ص 97.
را زیر بنای تمام سازمان ها و نظامات معرفی کرده اند، یعنی تغییر در زیر بنا را سبب تغییر در روبنا می دانند، اما تغییر در روبنا را عامل تغییر در زیربنا نمی دانند یعنی به تاثیر یک طرفه قائل شدند ولی باید گفت: همین آقایان طرفدار اصول دیالکتیک هستند و یکی از آن اصول چهارگانه (اصل تاثیر مقابل) است و در آن جا به زعم خودشان ثابت کرده اند که همه امور در عالم در یک دیگر تاثیر دارند، چطور در بحث تاریخ می گویند نظام اقتصادی جنبه زیربنائی دارد و علیت یک طرفه و تاثیر یک طرفه را ثابت می نمایند؟پس باید گفت: یکی از موارد تناقض در مکتب مارکس همین است.
د: چهارمین حرفی که بر این نظریه و اصول داریم این است که یک به یک اصول را بررسی کنیم تا آشکار شود آیا اصالت از آن مادیت است، تا در نتیجه مادیت تاریخ ثابت شود و یا حق با جنبه معنویت است تا اساس مادیت تاریخ در هم فرو ریزد.
اما اصل اول: یعنی تقدم ماده و جسم بر روح و روان:
برای روشن شدن مطلب لازم است ابتداء قدری این اصل تشریح و سپس بجواب آن پرداخته شود. طرفداران نظریه مادیت تاریخ فکرشان بر اساس این اصل فلسفی است که امور روانی خود اصالت ندارد بلکه یک سلسله انعکاس های مادی ساده از اشیاء
بیرونی در ماده عصبی مغزی انسان است و ارزش این انعکاس ها تنها در این است که رابطه بین انسان و اشیاء بیرونی ایجاد می کند والا امور روانی نمی تواند هیچ گونه محرکی برای انسان باشد نظیر این که ماشین وقتی در شب حرکت می کند نیاز به چراغ دارد ولی چراغ شرط حرکت ماشین است نه قوه و نیروی محرک آن. بلکه موتور است که اتومبیل، را به حرکت در می آورد. و مَثَل امور روانی در انسان مَثَل چراغ است در اتومبیل، و مَثَل امور مادی در انسان مَثَل موتور است در اتومبیل، و لذا وقتی صحبت از امور معنوی از قبیل: عدالت و ایمان و حرّیت می شود می گویند این ها ذهنی هستند و ارزش امور ذهنی همین قدر است که رابطه بین انسان و خارج ایجاد می کند. بنابراین آن ها برای امور روانی هیچ گونه اصالتی قائل نیستند.
بحثی است بین مسلمین آیا ایمان که از امور روانی است اصل است و موجب و موجب سعادت بشر؟ یا عمل که امری خارجی است و یا هر دو؟
در اواخر قرن اول هجری فرقه ای بوجود آمدند بنام (مُرْجئه) می گفتند اصالت از آن ایمان است و عمل کاره ای نیست، هرکس مومن است سعادتمند است ولو عمل نداشته باشد، اگر چه عمل باشد بهتر است و اگر عمل هم نباشد باز ایمان بتنهائی
وسیله سعادت خواهد بود البته از این روش فساق قوم خصوصاً خلفای بنی امیه حداکثر استفاده را کرده اند و هر نوع جنایتی را عملاً مرتكب می شدند و می گفتند؛ ایمان تنها برای سعادت ما کافی است این گروه ارزش عمل را بکلی نادیده گرفته و از بین برده اند.
و عده ای دیگر بنام خوارج اصالت را. تنها از آن عمل دانسته و مناط ایمان و کفر را بر عمل قرار داده اند و حتی مرتکبین کبائر را کافر می دانستند بر اساس این مبنی تنها عدول مومنین مسلمانند و بقيه تماماً کافرند. و لذا اميرالمومنين علیه السلام در نهج البلاغه در بسیاری از موارد در رد آنان سخن گفته و فرموده است که پیامبر اسلام مرتكبین گناه کبیره را حد می زد و می فرمود این ها مسلمان فاسقند نه آن که کافر باشند.
ولی ائمه معصومین علیهم السلام در این زمینه نظر سومی عرضه کرده اند و فرموده اند که هم ایمان اصل است و هم عمل نه آن که یکی اصل و دیگر فرع آن باشد. و لذا در قرآن کریم هر جا صحبت از ایمان است پشت سر آن صحبت از عمل است.انَّ الدينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ این تعبیر و مشابه آن در قرآن فراوان وارد شده است، که هر دو را (ایمان و عمل) اصل و شرط سعادت معرفی کرده است. نه آن که ایمان تنها یا عمل تنها. پس روشن شد که طبق نظریۀ اسلام ایمان که یک امر معنوی است خود ذاتاً اصیل است، نه آن که ذهنی باشد و فقط برای ربط انسان
با اشیاء خارجی که مادیین می گفتند، یعنی معرفت الله و معرفت النبى و الائمه و معرفت معاد این ها همه اصالت دارند البته ممکن عدالت و ایمان را بخواهد، اما است کسی برای نفع کسی برای نفع مادی ممکن است بشر بجائی برسد که امور معنوی را بذاته و بخاطر همان معنویت بخواهد بدون آن که نفع مادی داشته باشد و چه بسا منافع مادی را فدای معنویت می کنند.
حاصل آن که طرفداران مادیت تاریخ می گویند امور معنوی و روانی نمی توانند بدون منافع مادی محرک جامعه باشند، ولی می دانیم که این ادعائی بی مدرک و سخنی باطل است زیرا امور معنوی و روانی اصالت شان محرز است و می توان با اهرم معنویت و ایمان، جامعه را به حرکت درآورد. بهترین نمونه و شاهد برای ما در عصر حاضر همین انقلاب ایران برهبری امام خمینی است که محرک اصلی مردم در آن تنها ایمان و عشق بخدا است. چگونه می توان گفت : جوانانی که جان خود را می دهند و بشهادت می رسند برای، هدف مادی است، آیا هیچ عاقلی حاضر است جان خود را فدا کند برای پول و آن هم پس از مردن، دیگر پول برای او اثری نخواهد داشت. پس باید گفت:انسان دو جنبه دارد جنبه مادی و جنبه معنوی و هر دو بعد وجودی انسان اصالت دارند هم بعد مادی و هم بعد معنوی، نه آن که یکی اصل و دیگری فرع آن باشد، و لذا در قرآن و دیدگاه ائمه اطهار علیهم السلام ایمان و عمل هر دو اصیلند و هر دو از ارکان سعادت بحساب
می آیند.
یعنی تقدم نیاز های مادی بر نیاز های معنوی:
طرفداران مادیت تاریخ پذیرفته اند که انسان دو نحوه نیاز دارد.
نیاز های مادی و نیاز های معنوی، اما می گویند اصالت از آن نیاز های مادی است و بشر ابتداءً در پی نیاز های مادی است. نیاز های معنوی او جنبه ثانوی دارد، و اولین بار مورد نظر انسان نیست.
باید در جواب گفت: انسان دو جنبه دارد جنبه حیوانی و جنبۀ انسانی، وقتی هر دو جنبه در او بود، مسلم نیاز های هر دو جنبه هم اصیل خواهند بود، یعنی انسان از آن جهت که حیوان است، نیاز بامور مادی دارد، و از آن جهت که انسان است، نیازمند بامور معنوی است ما به چه دلیل بگوئیم که نیاز های مادی اصالت دارند، اما نیاز های معنوی فرع نیاز های مادی هستند، با آن که هر دو از وجود انسان سرچشمه می گیرند؟
این مطلب را می توان با بیان دیگر مطرح کرد. و گفت: آیا بشر دو گونه لذت دارد یا یک نحوه؟ و اگر دو نحوه لذت دارد (لذت مادی و معنوی) کدام اصلند و کدام فرع؟
(البته مراد از لذت معنوی در این جا تنها لذت الهی نیست
بلکه در مقابل لذات مادی است که محسوس و ملموس است، مثل شهرت، خوشنامی، محبوب بودن در بین مردم. قهرمان بودن، چون چه بسا افرادی از منافع مادی دست می کشند و رژیم می گیرند تا بتوانند در موقع معین در مسابقه برنده شوند و در قهرمانی معروف شوند و امثال این ها)
این بحث لذات در اول نمط هشتم اشارات مطرح است. و ابوعلی سینا در آن جا با ادله فراوان ثابت می کند که یک سلسله از الذات معنوی است، که به مراتب برای انسان ارزشش بیشتر و قویتر از لذات مادی است.
خلاصه بحث این است که آیا انسان لذات معنوی را (مثل شهرت، مقام، برتری طلبی، نام نیک، قهرمانی و غیره) بخاطر لذات مادیش می خواهد؟ و یا این ها را ذاتاً به خاطر خود همان لذات معنوی می طلبد.؟
ما می گوئیم بشر لذات معنوی را بخاطر همان لذات معنوی می خواهد نه بخاطر لذات مادی هر دو لذت اصیلند این طور نیست که یکی اصل باشد و دیگری فرع، مثلاً پاستور وقتی موفق به کشف میکروب شد و آن نام بزرگ جهانی را برای خود کسب کرد، اگر میلیارد ها دلار باو می دادند و می گفتند : که شما از حق خود صرف نظر کرده بگذار این کشف بنام دیگری شهرت پیدا کند آیا پاستور تن به چنین کاری داده و موافقت می کرد؟ مسلم است که جواب منفی است. پس اگر بگوئیم لذات معنوی
فرع و بخاطر لذات مادی است سخنی برخلاف حقیقت گفته ایم.
که می گفتند اصل، تقدم جامعه شناسی انسان بر روانشناسی او و تقدم وجود اجتماعی او بر وجود فردی او است، و این که انسان وقتی از مادر متولد شده مثل حیوان خام آفریده شده و تنها با جنبه حیوانی بدنیا آمده و فطرت انسانی و هیچ نوع گرایشی در او نبوده است.
ما در جواب می گوئیم از قضا قضیه بعکس است زیرا اصل تقدم وجود فردی بر وجود اجتماعی است و اصل، در تقدم روانشناسی بر جامعه شناسی انسان است، به این معنی وقتی که انسان از مادر متولد شد چه در جهت ادراک ها و چه در جهت گرایش ها با یک رشته خصلت های فطری متولد می شود، و با این استعداد فطری و سرمایه ذاتی وارد جامعه می شود، نه آن که یک انسان خامی باشد که همه چیزش از جامعه گرفته شود، بلکه از جامعه دو کار ساخته است اول: ترکیب جامعه با این سرمایه های فطری است. دوم : انسان در جامعه این استعداد های فطری و ذاتی خود را پرورش می دهد، نه آن که اصل پیدایش این ابعاد از جامعه باشد، این همان نظریه فطرت است، در برابر نظریه مادیین که منکر فطرت انسانی اند، پس طبق نظریه فطرت قضیه درست بعکس آن چیزی است که در اصل مطرح شد.
این که می گوئید در جامعه سازمان ها و نهاد های مختلف وجود دارد بعضی از آن ها مثل سازمان اقتصادی اصل است، و بقیه سازمان ها و نهاد ها فرع و جنبه روبنائی دارند و هر وضعی که سازمان اقتصادی بخود بگیرد بقیه سازمان ها قهراً و جبراً به همان وضع در خواهند آمد.
در جواب باید گفت: این نظریه صحیح نیست این طور نیست که سازمان های جامعه در طول هم و براساس زیربنا و روبنا باشند بلکه سازمان ها همه در عرض هم هستند، و همه اصیلند، ولو آن که با هم مرتبط اند که اگر یکی از این سازمان ها از بین برود در دیگری هم اثر می کند اما این بدان معنی نیست که تمام سازمان ها جنبه روبنائی برای سازمان اقتصادی داشته باشند، و در تمام آثار به آن وابسته باشند، بلکه چه بسا جنبه های انسانی و امور معنوی که شما آن را روبنا می دانید اثرش در جامعه بیشتر از جنبه های مادی باشد.
و اصولاً عملاً در انقلاب ایران نشان داده شده که از معنویت به مراتب بیشتر کار ساخته است تا مادیت، معنویت است که مسئله شهادت و ایثار و فداکاری را به میدان می آورد معنویت است که مردم در زمان حاضر (زمان نوشتن کتاب) از نظر مالی حدود دو میلیون آواره جنگی و حدود یک میلیون و نیم آواره
افغانی و آواره و اخراجی عراقی را دارند، اداره می کنند و از طرف دیگر جوانان مردانه همچون شیری در میدان نبرد غرش می کنند، آیا این ها مادیت است؟ و آیا این ملت این همه ایثار و فداکاری را بخاطر مادیت می خواهند؟ یا نه، جز معنویت و عشق به خدا و امید برحمت حق در روز جزا فکر دیگری ندارند؟ پس معنویت اصل است اگر چه امور مادی هم بنوبه خود تاثیر دارند.
کسانی که می گویند: اقتصاد زیربنا است نحوه تفکرشان و نحوه استدلال شان و نظرشان نسبت به اصول چهارگانه همین بود که نوشتیم و شرح دادیم.
متاسفانه عده ای ناآگاه می گویند در اسلام هم زیربنا اقتصاد است بدلیل این که پیامبر اسلام فرموده است:
مَنْ لامَعَاشَ لَهُ لا مَعَادَلَهُ در جواب این گروه بی خبر از همه جا باید گفت اوّلا درستی و صحت و نسبت این حدیث برسول الله صلی الله علیه و اله و سلم معلوم نیست ثانیا معنای مادیت و زیربنا بودن اقتصاد را که در بین مادیین رایج است نفهمیده اند و یا اقتصاد سازمان های جامعه را در اسلام نشناخته اند که اسلام برای این سازمان ها چه نقشی قائل است و نسبت به همدیگر چه نوع تاثیری دارند، آیا این آقایان از یک حدیث همان معنی چهار اصل را فهمیده اند؟ و آیا فهمیده اند که در اسلام معنویت جنبه
روبنائی دارد و هر چه هست مادیت و اقتصاد است؟ آیا زحمات پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم همه اش برای نیل به اهداف مادی بوده است.؟ چاره نیست جز آن که گفته شود آنان معنی مادیت و زیربنا بودن اقتصاد را نفهمیده اند وگرنه هیچ وقت چنین حکمی نمی کردند. و اگر برای اقتصاد در اسلام نقشی قائل شده اند این به معنای زیربنا بودن آن نیست.
و اما اثبات مادیت تاریخ از طریقه دوم: یعنی این که تاریخ ماهیت ابزاری دارد:
در طریقه اول : گفته می شد که تاریخ ماهیت انسانی دارد، اما چون انسان از نظر محرک و انگیزه و بواعث در افعال و حرکات و نهضت های خود مادی است و امور معنوی در او جنبه روبنائی دارند پس تاریخ هم که ساخته دست او است جنبه مادی پیدا می کند و جوابش را هم دادیم.
اما در طریقه دوم می گویند: تاریخ ماهیت ابزاری دارد و ساخته ابزار تولید است نه انسان در این فرض تاریخ مستقیماً ماهیت مادی پیدا می کند.
ماركس و طرفدارانش می گویند: انسان و تاریخ انسان را ابزار تولید می سازد، در آغاز مانیفست کمونیسم می خوانیم که تاريخ كلیه جوامع گذشته، تاریخ مبارزات طبقاتی انسان است، و این طبقات اجتماعی حاصل مناسبات اقتصادی عصر خویش
است. بهمین دلیل است که برای تاریخ بشر پنج دوره مشخص اقتصادی قائلند و همه چیز را در آن خلاصه می کنند.
به عبارت روشنتر هر نوع ابزار تولید یک نوع شیوه تولید دارد، و هر نوع شیوه تولید یک نوع اقتصاد، و هر اقتصادی یک نوع جامعه دارد، پس بعدد شیوه تولید، جامعه خواهیم داشت، مثلاً می گویند: دوران اشتراکی اولیه مناسب با ابزار تولید سنگی غیر صیقلی است.(عصر حجر قدیم) و در آن شیوه تولید شکار حیوانات بود. و دوران برده داری، مناسب با ابزاری، همچون تیر و کمان و شیوه تولید در آن دامداری است، یعنی ابزار تولید تکامل پیدا کرده از سنگ های غیر صیقلی به تیر و کمان و شیوه تولید از شکار حیوانات بدامداری رسیده است جامعه هم از اشتراکی به برده داری تکامل یافته است.
و دوران کشاورزی مناسب با کشف فلزات و ساختن گاوآهن و داس است و شیوه تولید آن کشاورزی است، یعنی در دوران سوم چون مردم فلزات را کشف کرده اند و از تیر و کمان به گاوآهن رسیده اند و از شیوه تولید دامداری، بشیوه ی کشاوزری ترقی کرده اند جامعه هم از برده داری بفئودالیته تکامل یافته است.
و دوران سرمایه داری مناسب با اختراع صنعت و ذوب فلزات و ساختن ماشین های کوچک و سرانجام ماشین های بزرگ تر و کارخانجات و شیوه تولید صنعتی است، یعنی چون مردم از نظر
ابزار تولید ترقی کرده اند، و برای آنان تکامل حاصل شده و راه ذوب فلزات را یاد گرفته اند و بجای گاوآهن و داس دوران فئودالیته ماشین و کارخانه آورده اند و بجای کشاورزی صنعت اختراع کرده اند، جامعه هم بتبع تغییر ابزار تولید و شیوه تولید عوض شده و از فئودالیته به سرمایه داری رسیده است.
و نظام اشتراکی کمونیستی هم با توسعه صنایع ماشینی و تاسیس کارخانجات بزرگ مناسب است، یعنی وقتی ابزار تولید و کارخانجات که ابزار تولید نظام سرمایه داری است و صنعت که شیوه تولید نظام سرمایه داری بود بحد اعلای کمال خود رسید، آن وقت است که کار بصورت دسته جمعی درمی آید، و در نتیجه آن مالکیت خصوصی هم از بین رفته نظام اشتراکی بوجود می آید.
پس همان طوری که می بینید، تاریخ انسان ساخته و پرداخته ابزار تولید است، زیرا با تحول و تکامل ابزار تولید شیوه تولید عوض می شود و با تغییر شیوه تولید، نظام جامعه انسانی هم تغییر می کند این است که می گوئیم تاریخ ماهیت ابزاری دارد نه ماهیت انسانی.
ممكن است بگوئیم طبق همین نظریه باز تاریخ ماهیت انسانی دارد نه ماهیت ابزاری، زیرا ابزار خود ساخته دست انسان است، و وقتی ابزار تولید را انسان بسازد پس تاریخ را هم می سازد، نه آن که انسان ساخته تاریخ باشد، و تاریخ هم ابزار تولید تا در نتیجه بگوئید: پس انسان و تاریخ انسان را ابزار
تولید می سازد.
لازم است در این مطلب دقت بیشتری بعمل آید و قدری موشکافی شود، زیرا وقتی بحث به این جا رسید که آیا انسان ساخته عمل و ابزار خود می باشد یا عمل و ابزار ساخته دست انسان است؟
بين مكتب مادی و الهی خیلی نزدیکی حاصل می شود چون هم مكتب مادی قبول دارد که ساختن دو طرفه است یعنی قائل به تاثیر متقابل بین انسان و عمل او است و هم مکتب الهی به این ساختن دو طرفه معتقد است البته فرقی که هست در تعبیر است زیرا ماديين تعبیر به ابزار تولید می کنند ولی الهيين تعبير بكسب و عمل می نمایند.
از قضا در این زمینه هم فلاسفه سخنانی دارند و هم قرآن و حدیث پس چه چه مادی و چه الهی، و چه فلاسفه و چه قرآن و حدیث همه معتقد به تاثیر و ساختن دو طرفه هستند. در قرآن مجید در سوره المطففین پس از آن که آن ها را از کم فروشی سرزنش کند می گوید این ها گمان بعث و نشور قیامت را ندارند.اَلا يظنُّ أُولَئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ آیا این ها در فکر بعث روز قیامت نیستند که باید در آن روز برای حساب برخیزند در آیه بعدش می گوید فکر قیامت بودن مال انسان هائی است که به انسانیت خود باقیمانده باشند نه انسان هائی که تغییر کرده اند و عامل تغییر هم عمل خود آن ها است.كَلا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِمْ ما
كانُوا يَكْسِبُونَ از عمل در این آیه تعبیر به کسب شده است، می گوید با کسب آن ها قلب آنان زنگ گرفته و تاریک شده است. در این آیه با صراحت بیان شد که عمل در انسان اثر کند و قلب را زنگاری می کند. صاحب معالم از اصول کافی نقل می کند که مَنْ عَلِيمَ عَمِلَ وَ مَنْ عَمِلَ عَلِمَ کسی که بداند عمل می کند و کسی که عمل کند بر معرفتش افزوده می شود، از این حدیث شریف هم تاثیر دو طرفه اثبات می شود. اما فرق اساسی این جاست که ببینیم اولویت در تاثیر و ساختن مال کدام طرف است؟ آیا انسان در ساختن عمل و ابزار تولید اولویت دارد یا عمل و ابزار تولید در ساختن انسان؟ مادیین می گویند : اولویت از آن عمل و ابزار است انسان تابع ابزار است اگرچه انسان هم ابزار را می سازد اما تاثیرش ناچیز است، ولی ابزار تولید در ساختن انسان و تاریخ او اولویت دارد بطوری که جامعه او و اخلاق و فرهنگ و نظام او را عوض می کند.
مارکس می گوید : برای انسان سوسیالیست سراسر تاریخ جهان چیزی جز خلقت انسان بوسیله کار بشری نیست. انگلس می گوید: اقتصاددانان می گویند: کار منبع تمامی ثروت است. اما کار بی نهایت بیش از این است کار شرط اساسی اولیه تمامی زندگانی بشر است. آن چنان که از یک نظر باید گفت:(خود انسان را نیز کار آفریده است)
ماركس و ماركسيسم ص 40 و ضمیمه پنجم - 3 - 6
اما الهيین می گویند اولویت از آن انسان است چون انسان نسبت به اعمال خود، فاعل ایجادی، می کند و ابزار و اعمال نسبت به انسان فاعل اعدادی است، یعنی انسان عمل خود را ایجاد می کند و نسبت به عملش خالق و موجد است اما عمل او در او تاثیر می کند ولی این تاثیر در حد یک زمینه سازی است، در واقع انسان در ساختن عمل خود فاعل وجودی است، و اصل عمل را ایجاد می کند اما در طرف اعمال و تاثیرش نسبت به انسان شرط وجود است یعنی زمینه و شرط وجود را مهیا می کند ولی فاعل وجودش چیز دیگر است.
حاصل سخن آن که مارکس و طرفدارانش می گویند انسان و تاریخ انسان ماهیت ابزاری دارد، یعنی تاثیر آن ها نسبت به انسان تاثیر اولی و برتر است، ولو آن که انسان هم نسبت به ابزار موثر است ولی اثر ضعیفی دارد.
ما، در جواب این حرف می گوییم شما اولاً دلیلی برای ادعای خود اقامه نکرده اید که چگونه نظام جامعه با تغییر ابزار تولید عوض می شود به این کیفیت که دوران های پنجگانه ای باشد و زیربنای ابزاری داشته باشد دیده نشده است، و ما در مراحل پنجگانه تاریخ مفصلاً به این حرف جواب خواهیم داد. و ثالثاً ما منکر تاثیر نیستیم اما همان طوری که گفتیم تاثیر انسان اولی است. زیرا انسان نسبت باعمال خود فاعل ایجادی است و ابزار تولید را وجود می دهد ولی اعمال و کسب انسان از لحاظ تاثیر در او فاعل
اعدادی است که بمراتب ضعیف تر از فاعل ایجادی است.
البته باید توجه داشت که این بحث ریشه دیگری دارد و آن این است که مادیین منکر فطرت بشر هستند و می گویند بشر هر چه دارد از وجود اجتماعی او است و از جامعه کسب می کند و در جامعه هم زیر بنا اقتصاد و ابزار تولید و شیوه تولید است، طبق این مبنا همه کاره ابزار تولید است و تاثیر ابزار تولید اولی خواهد بود.
ولى الهيین می گویند انسان با فطرت انسانی و با یک سلسله خصلت ها و گرایش ها بدنیا آمده است و اجتماع شرط ظهور و بروز و رشد تکامل آن ها است نه آن که اصل وجود آن خصلت ها و گرایش ها از این عالم گرفته شود. پس عمل و ابزار تولید و شیوه تولید و هر چیز دیگر همه و همه شرائط پرورش و فاعل اعدادی، برای همان خصال ذاتی و فطری انسان هستند نه فاعل وجودی.
پس از فراغ از بحث (ماهیت تاریخ) نوبت به بررسی موضوع دوّم بحث می رسد یعنی ببینیم محرک تاریخ چیست؟
چون می دانیم انسان در زندگی خود مثل حیوانات نیست که زندگی یکنواختی داشته باشد، بلکه انسان در تمام شئون زندگیش در حرکت است انسان های ابتدائی و انسان های امروز در تمام جهات زندگی فرق می کنند. مثلاً از نظر لوازم معیشت:
دوره صید شکار، و دوره کشاورزی و دوره دامداری و دوره صنعتی را گذرانده است. و از نظر نظام اقتصادی: دوره اشتراکی، و دوره برده داری و دوره فئودالیسم، و دوره سرمایه داری و دوره سوسیالیزم دارد. و از نظر نظام سیاسی : دوره ملوک الطوایفی، دوره استبدادی و دوره ارستوکراسی، و دوره دموکراسی دارد و از نظر جنسی دوره زن سالاری و دوره، مرد سالاری، و همچنین از جنبه های دیگر. (1)البته نمی خواهیم مثل ماركسیست ها بگوئیم هر جامعه بحكم ضرورت باید این دوران ها را بگذارند بلکه نظر بر این است که این دوران ها بر انسان ها گذشته است ولو هر دوره در یک جامعه. اینجاست که سؤال می شود انسان که همیشه در حال حرکت است، عامل این حرکت چیست؟ البته نمی گوئیم که همۀ جامعه ها در همه شرائط آینده شان از گذشته شان بهتر است و همیشه رو به تکامل هستند و هیچ انحطاطی در کار نیست، بلکه بدون شک جامعه ها توقف دارند، انحطاط و قهقرا دارند، تمایل براست و چپ دارند، و بالاخره سقوط و زوال دارند، پس مقصود این است که جوامع بشری بصورت مجموع من حيث المجموع یک سیر تعالی و ترقی دارند.
در زمینه محرک تاریخ نظریه های مختلف وجود دارد که
1) جامعه و تاریخ (استاد مطهری) ص 210.
استاد شهید مرتضی مطهری در کتاب جامعه و تاریخ به آن ها اشاره کرده است ما هم از آن جا نقل می کنیم. (1)
طبق این نظریه عامل اساسی پیشبرنده تاریخ برخی نژاد ها هستند، بعضی نژاد ها استعداد تمدن آفرینی و فرهنگ آفرینی دارند و بعضی دیگر ندارند بعضی می توانند علم و فلسفه و صنعت و اخلاق و هنر و غیره تولید کنند ولی برخی دیگر صرفاً مصرف کننده هستند نه تولید کننده از این جا نتیجه می گیرند که نوعی تقسیم کار میان نژاد ها باید صورت گیرد. و نژاد هائی که استعداد سیاست و تعلیم و تربیت و تولید فرهنگ و فنّ و هنر و صنعت را دارند مسئول چنین کار های انسانی و ظریف و عالی باشند و اما نژاد هائی که چنین استعدادی ندارند از این گونه کار ها معاف در عوض کار های سنگین بدنی و شبه حیوانی که ظرافت فکر و ذوق و اندیشه نمی خواهد به آن ها سپرده شود.
(ارسطو) در باب اختلاف نژاد ها چنین نظریه ای داشت بهمین دلیل برخی از نژاد ها را مستحق برده داشتن و برخی دیگر را مستحق برده شدن می دانست.
عقیده بعضی این است که عامل جلو بردن تاریخ نژاد های خاصی است مثلاً نژاد شمالی برتر از نژاد جنوبی است آن نژاد
1) جامعه و تاریخ ص 211.
بوده که تمدن ها را پیش برده است.(کنت گوبینو) فیلسوف معروف فرانسوی که در حدود صد سال پیش سه سال به عنوان وزیر مختار فرانسه در ایران بوده است، طرفدار این نظریه است.
طبق این نظریه عامل سازنده تمدن و بوجود آورنده فرهنگ و تولید کننده صنعت، محیط طبیعی است، در مناطق معتدله مزاج های معتدل و مغز های نیرومند بوجود می آیند. بوعلی در اوائل کتاب قانون با شرحی مبسوط در تاثیر محیط طبیعی روی شخصیت فکری، ذوقی، احساسی، انسان ها بحث می کند.
بنابراین نظریه، آن چه که انسان ها را آماده جلو بردن، تاریخ می کند نژاد و خون، یعنی عامل وراثت نیست که یک نژاد معین در هر محیطی و هر منطقه ای که باشد سازنده و پیشبرنده تاریخ باشد و نژاد دیگر در هر محیطی که زیست کند فاقد چنان استعدادی باشد، بلکه اختلاف نژاد ها معلول اختلاف محيط ها است، با جابجا شدن نژاد ها تدریجاً استعداد ها هم جابجا می شود. پس در حقیقت این اقلیم های خاص و منطقه های خاص هستند که پیش برنده و نوآفرین اند، منتسکیو دانشمند جامعه شناس فرانسوی قرن هفدهم در کتاب معروف روح القوانین خود طرفدار این نظریه است.
طبق این نظریه، تحولات و تطورات تاریخ را چه از نظر علمی و چه از نظر سیاسی یا اقتصادی یا فنی و اخلاقی، نوابغ بوجود می آورند، تفاوت انسان ها با سایر جانداران در این است که سایر جانداران از نظر زیست شناسی یعنی از نظر استعداد های طبیعی در یک درجه اند، و تفاوت قابل ملاحظه ای ندارند، اما برخلاف افراد انسان که احیاناً از نظر استعداد ها تفاوت هائی از زمین تا آسمان دارند، نوابغ، افراد استثنائی هر جامعه اند، افراد استثنائی که از قدرت خارق العاده ای از نظر عقل یا ذوق یا اراده و ابتکار برخوردارند، هرگاه در جامعه ای پدید آیند آن جامعه را از نظر علمی و فنی و یا از نظر اخلاقی، یا از نظر سیاسی، یا از نظر نظامی به جلو می برند.
طبق این نظریه اکثر افراد بشر فاقد ابتکار و دنباله رو و مصرف کننده اندیشه و صنعت دیگرانند.
اما همواره کم و بیش در هر جامعه ای یک اقلیت مبتکر، ابداعگر، پیشرو و پیشتاز و تولید کننده اندیشه و آفریننده صنعت وجود دارد و آن ها هستند که تاریخ را به جلو می رانند و وارد مرحله جدیدی می کنند (کارلایل) فیلسوف معروف انگلیسی که کتاب معروف (قهرمانان) را نوشت و از رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم آغاز کرد چنین نظریه ای دارد.
از نظر (کارلایل) در هر قومی یک یا چند شخصیت تاریخی
جلوه گاه تمام تاریخ آن قوم هستند، و به عبارت صحیح تر تاریخ هر قومی جلوه گاه شخصیت و نبوغ یک یا چند قهرمان است. مثلاً تاریخ اسلام جلوگاه شخصیت رسول اکرم است، و تاریخ جدید فرانسه جلوگاه شخصیت ناپلئون و چند نفر دیگر و تاریخ شصت ساله اخیر شوروی جلوه گاه شخصیت لنین است.
طبق این نظریه محرک تاریخ اقتصاد است، تمام شئون اجتماعی و نظامی و سیاسی و مذهبی و فرهنگی هر قوم و ملتی جلوه گاه شیوه تولید و روابط تولیدی آن جامعه است. تغییر و تحول در بنیاد اقتصادی جامعه است که جامعه را از بیخ و بن زیرورو می کند و بجلو می برد، این نظریه ی مارکس و بطور کلی مارکسیست ها است و احیاناً غیر مارکسیست ها هم طرفدار این نظریه هستند و شاید رایج ترین نظریه ها در عصر ما همین نظریه است.
طبق این نظریه آن چه که در زمین پدید می آید امر آسمانی است که طبق حکمت بالغۀ الهی بزمین فرود آمده است تحولات و تطورات تاریخ جلوه گاه مشیت حکیمانه و حکمت بالغه الهی است. پس آن چه تاریخ را جلو می برد و دیگرگون می سازد اراده خداوند است تاریخ پهنۀ ارادۀ مقدس الهی است. (بوسوئه)
مورخ و اسقف معروف که ضمناً معلم و مربی لوئی پانزدهم بوده است طرفدار این نظریه است.
طبق این نظریه انسان خصائصی دارد که به موجب آن خصائص زندگی اجتماعیش متکامل می شود.
یکی از خصائص و استعداد ها حفظ تجارب است آن چه را که بوسیله تجربه و اکتساب بدست می آورد آن را نگهداری و پایه تجارب بعدی قرار می دهد.
و یکی دیگر از آن خصائص استعداد یادگیری از راه بیان و قلم است، تجارب و مكتسبات دیگران را نیز از راه زبان و در مرحله عالی تر از راه خط به خود منتقل می کند، تجارب یک نسل از طریق مکالمه و از طریق نوشتن برای نسل های بعد باقی می ماند و روی هم انباشته می شود، بدین جهت است که قرآن کریم نعمت بیان و نعمت قلم و نوشتن را با اهمیتی ویژه یاد می کند الرَّحْمَنُ عَلَمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الإِنْسَانَ عَلَمَهُ الْبَيانَ خداوند مهربان قرآن را تعلیم داد، انسان را آفرید و به انسان بیان و بهره برداری از مافی الضمیر برای دیگران را آموخت.اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الدى خَلَقَ خَلَقَ الأَنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ، اِفْرَ وَ رَبُّكَ الأَكْرَمُ الدَّى عَلَّمَ بالْقَلَم ای رسول گرامی قرآن را بنام پروردگارت که آفریننده عالم است خلق قرائت کن آن خدائی که آدمی را از خون بسته
بیافرید، بخوان قرآن را و پروردگار تو کریم ترین کریمان عالم است آن خدائی که بشر را علم نوشتن بقلم آموخت.
ویژگی سوم انسان، مجهز بودن او بنیروی عقل و ابتكار است. انسان بواسطه این نیروی مرموز قدرت آفرینندگی و ابداع دارد و مظهر خلاقیت و ابداع الهی است.
چهارمین ویژگی انسان، میل ذاتی و علاقه فطری به نوآوری است، یعنی انسان تنها استعداد ابداع و خلاقیت ندارد که هر گاه ضرورت پیدا کند به خلق و ابداع بپردازد بلکه با لذات میل بخلاقیت و ابداع در او نهاده شده است و در همه حال می خواهد زندگی نوتری داشته باشد.
خلاصه استعداد حفظ و نگهداری تجارب به علاوه استعداد نقل و انتقال تجارب بیکدیگر بعلاوه استعداد ابداع و میل ذاتی بخلاقیت و ابداع و میل شدید به نوآوری نیروئی است که انسان را همواره بجلو میراند و زندگی انسان را از حالی بحالی تغییر می دهد و انسان را از یکنواختی خارج کرده و بحرکت در می آورد.
ولی در حیوانات نه استعداد حفظ تجارب و نه استعداد نقل و انتقال مكتسبات و نه استعداد خلق و ابتکار که خاصیت قوه عاقله است و نه میل شدید به نوآوری هیچ کدام وجود ندارد این است که حیوانات در جا می زنند و انسان ها پیش می روند.
تاکنون این شش نظریه از طرف دانشمندان برای عامل حرکت تاریخ عرضه شده حالا به بینیم این نظریات کدامشان صحیح و کدامشان باطل است.
باید گفت اکثر این نظریات اصولاً ربطی به بحث ما ندارند و تازه اگر فی حد نفسه صحیح هم باشند جواب سئوال ما را نخواهند داد و در بحث عامل حرکت تاریخ چنگی بدل نخواهند زد.
چون اصل سئوال این است که چرا انسان ها در زندگی شان متحول و متغیرند و تاریخ نظامات مختلفی از آن ها ارائه می دهد ولی حیوانات بهمان حال اول بصورت یک نواختی زندگی می کنند با آن که بسیاری از حیوانات هم زندگی اجتماعی دارند مثل زنبور عسل و مورچه و امثال این ها.
و خلاصه عامل این تغییر و تحول در زندگی انسانی چیست؟ که در حیوانات نیست.
یک نظریه جامعه شناسانه است و از این جهت قابل طرح است، که آیا نژاد بشری از نظر عوامل موروثی یک گونه استعداد دارند و هم سطح اند یا نه؟
اگر همسطح باشند آیا همه نژاد ها بیک نسبت مساوی در
حرکت تاریخ شریک اند و یا لااقل می توانند شریک باشند؟ و اگر همسطح نباشند آیا فقط بعضی از نژاد ها در جلو راندن تاریخ می توانند سهم داشته باشند؟ یا نه هر نژادی بنوبه خود در حرکت تاریخ سهیم است؟ از این نظر این مسئله قابل طرح است،
اما راز فلسفه تاریخ همچنان مجهول می ماند چون اگر هم معتقد شویم که تحوّل و تطور تاریخ بدست برخی نژاد ها است باز این سئوال باقی است که چرا زندگی انسان یا بعضی از نژاد های انسان متحول و متطور است و زندگی حیوان این چنین نیست این که عامل یک نژاد باشد یا همه نژاد ها فرقی در این زمینه نیست، باز اشکال و سئوال بحال خود باقی خواهد ماند.
این نظریه نیز بنوبه خود مربوط به یک مسئله جامعه شناسی است و بسیار هم مفید است، که محیط ها در رشد عقلی و فکری و ذوقی و جسمی انسان ها موثرند، بعضی محیط ها انسان را در حد یک حیوان و یا نزدیک بحیوان نگه می دارد ولی بعضی از محیط های دیگر فاصله و تمایز انسان را از حیوانات بیشتر می کند.طبق این نظریه تاریخ تنها در میان انسان های برخی اقلیم ها و منطقه ها تحرک دارد و در محیط ها و منطقه های دیگر ثابت و یکنواخت و شبیه سرگذشت حیوانات است.
ولی باز، سئوال اصلی ما باقی می ماند که مثلاً زنبور عسل یا
سایر جانداران اجتماعی در همان اقلیم ها و منطقه ها نیز فاقد تحرّک تاریخند، پس عامل اصلی که سبب اختلاف این دو نوع جاندار می شود که یکی ثابت می ماند و دیگری دائماً در حرکت است و از مرحله ای به مرحله دیگر انتقال پیدا می کند چیست؟ اگر وضع محیط و شرائط اقلیمی است پس چرا زنبور عسل در این شرایط تغییر زندگی نداده و از مرحله اولیه بمرحله دیگر نرسیده است، پس معلوم می شود که عامل دیگری در کار است.
این نظریه اگر چه مستقیماً به بحث ما مربوط است، یعنی به عامل حرکت تاریخ مربوط می شود، اما باز یک نظریه صحیحی نیست چون تنها قهرمانان و نوابغ، نیستند که قدرت خلاقه داشته و اکثریت مردم مصرف کننده فرهنگ و تمدن آن ها باشند بلکه در تمام افراد بشر بیش و کم استعداد خلاقیت و ابتکار هست، بنابراین همه افراد و لااقل اکثریت افراد می توانند در خلق و تولید و ابتکار سهیم باشند، ولو آن که سهم شان نسبت بسهم نابغه ناچیز باشد، پس این حرف صحیح نیست که تنها نوابغ و قهرمانان، عامل حرکت تاریخ هستند، بلکه همه یا اکثریت مردم در حرکت تاریخ دخیلند.
این نظریه اگر بهمین منوال که طرح شد بخواهد عامل
حرکت تاریخ باشد قطعاً صحیح نخواهد بود. چون این نظریه ثابت می کند که اقتصاد زیربنای جامعه است، و اگر زیربنا تغییر کند روبنا هم تغییر خواهد کرد این یک مسئله «اگری» است که اگر زیربنا تغییر کند روبنا هم تغییر می کند ما تازه اگر این عقیده را هم بپذیریم باز سئوال اصلی باقی خواهد ماند چون سئوال می شود زیربنا را چه عاملی تغییر می دهد و محرک زیربنا چیست؟بلی اگر این نظریه اقتصادی درست باشد مادیت تاریخ ثابت می شود که ما در بحث قبلی گفتیم این نظریه صحیح نیست.
ولی حق این است که آن ها نظر بتضاد درونی جامعه دارند و می گویند عامل حرکت تاریخ تضادی است که در درون جامعه است طبق آن عقیده کلی که درباره همه چیز دارند که جامعه هم یکی از آن ها است و می گویند:
هر چیزی طبق اصل تضاد در درون خود ضد خود را می پروراند و جامعه هم از این قانون مستثنی نیست و چون جامعه زیربنای اقتصادی و ابزاری دارد هر وقت ابزار بیک حد معینی از رشد رسید تضاد و تنازع بین نیروی تولید و روابط تولید بالا می گیرد و نوبت قهر و جنگ و انقلاب می رسد اینجاست که حاکمان نظام موجود که از نظام موجود بهره مند می شوند می خواهند وضع موجود را حفظ کنند. ولی (آنتی تن) قهراً قوي تر و مناسب تر با نیروی تولید است.و طبعاً روابط تولیدی قدیم باید
برود و جای خود را بروابط تولیدی جدید بدهد و در این وقت دوره عمرش سپری شده نوبت دوره و مرحله دیگری می رسد. اول کسی که این حرف را زده است مارکس بوده و آن را بتمام جوامع بشری تعمیم داده است و دوران های پنجگانه تاریخ هم از این جا پیدا شده است.
خلاصه مارکس و طرفدارانش اصل تضاد دورنی و مسئله (تز، آنتی تر، سنتز) را محرک تاریخ می دانند نه تنها اقتصاد را به آن نحو که بیان شد.
جواب می گوئیم اگر مراد اصل تضاد هم باشد درست نیست، زیرا اولاً ایشان از همین طریق خواستند اثبات دوران های پنجگانه تاریخ نمایند ما در بحث آینده جواب مفصلی از دوران های پنجگانه تاریخ خواهیم داد که می بینید دوران های پنجگانه اساسی ندارد. و ثانیاً در جای خود ثابت شده که اصل تضاد به این نحوه که هر چیزی در درون خود ضد خود را بپروراند اساسی ندارد. و ثالثاً اگر تحول و تغییری هم در پدیده بوجود می آید بخاطر تضاد درونی آن نیست بلکه بخاطر عوامل بیرونی است. و رابعاً تضاد، آن هم تضاد بمعنای فلسفی یعنی تزاحم، زمینه حرکت را فراهم می کند نه آن که عامل حرکت باشد چون حق این است که همۀ اشیا دارای حرکت جوهری هستند حرکت جوهری در ذات ماده است،ماده و صورت ماده زمینه برای حرکت هستند نه آن که عامل
حرکت باشند.
پس باید دنبال عامل بگردیم به بینیم عامل حرکت چیست.
بنابراین نظریه اقتصادی هم به هر بیان که مطرح شود جواب سئوال را نخواهد داد چون طبق بیان اول اصلاً از محل بحث خارج است که شرحش گذشت، و طبق این بیان هم باز سئوال باقی می ماند زیرا اگر بنا شد همه چیز در درون خود ضد خود را بپروراند چرا این قانون در جامعه انسانی تحقق پیدا کرد ولی در جوامع حيوانات متحقق نشد، چون طبق اصل تضاد بعقيده مارکسیست ها این تغییر و تحول امری جبری و قهری است، و همه چیز هم بر اساس این مبنا در درون خود ضد خود را می پروراند و هر موجودی حاوی ضد خود می باشد چطور این موضوع در جوامع انسانی اثر گذاشت و این تضاد عامل حرکت شد ولی در جوامع حیوانات بی اثر ماند پس تضاد هم نمی تواند عامل حرکت تاریخ باشد زیرا تضاد به آن معنی که آن ها می گویند صحت ندارد.
این نظریه از همه نظریه ها بی ربط تر است چون مگر تنها تاریخ است که جلوه گاه مشیت الهی است، همه عالم از آغاز تا انجام با همه ی اسباب و علل و موجبات و موانع جلوه گاه مشیت الهی است و نسبت مشیت الهی به همه اسباب و علل جهان على السويه است همچنان که زندگی متحول و متطور انسان
جلوه گاه مشیت الهی است، زندگی یکنواخت و ثابت زنبورعسل هم جلوه گاه مشیت الهی است اگر مشیت الهی عامل حرکت و تحول است پس چرا در حیوانات حرکت و تحول ایجاد نشد با آن که در آن جا هم مشیت هست، پس سخن در این است که مشیت الهی زندگی انسان را با چه نظامی آفریده و چه رازی در آن نهاده است، که متحول و متطور شده در صورتی که زندگی جانداران دیگر فاقد آن راز است.
حاصل سخن آن که در این شش نظریه پنج نظریه اش یا اصلاً مربوط به بحث ما نبوده و یا اگر بوده است قانع کننده نبوده و سئوال بجای خود باقی می ماند.
و حق با نظریه فطرت است این فطرت انسانی است که انسان و زندگی انسان و تاریخ او را متحول می کند، البته بعضی از آن عوامل هم که بیان شد بی تاثیر نیستند مثلاً نوابغ در تغییر جامعه اثر دارند اما تنها علت نیستند، علت را باید در ریشه جان انسان ها جستجو کرد، که همان فطرت انسانی است که عامل اصلی حرکت تاریخ است.
گفتیم که تاریخ در حال شدن و حرکت است، و در حرکت هم باید به چند موضوع توجه کرد 1- عامل حرکت که آن را مورد بررسی قرار دادیم 2-منزلگه تاریخ است که تاریخ در سیر خود
کجا ها بارانداز کرده است و مراحل تدریجی و کمالی آن کدام است.؟
مارکس و طرفدارانش همان طوری که در بحث عامل تاریخ شرح دادیم می گویند: تاریخ ماهیت ابزاری دارد، یعنی نظامات جامعه همه جنبه روبنائی دارند و زیربنای آن ها اقتصاد می باشد که اساس آن هم ابزار تولید است، و برای ابزار تولید مراحلی قائلند، و می گویند : با تغییر ابزار تولید شیوه تولید عوض می شود، و با تغییر شیوه تولید نظام جامعه عوض می شود و از آن جا که ابزار تولید مراحلی را گذرانده است لذا نظامات جامعه هم بتبع آن مراحلی را سیر کرده است، و سپس این دوران پنجگانه را در تمام جوامع بشری جاری می دانند، یعنی هر جامعه ناچار باید این پنج دوره را بگذراند، انگلس در این زمینه حرف مفصلی دارد، و عقیده اش این است که دوران های پنجگانه تاریخ حتماً باید برای تمام جوامع بشر رخ دهد و آن هم به خاطر تغییر و تکامل ابزار تولید، یعنی زیربنا و عامل تغییر همان تغییر ابزار تولید است، وقتی ابزار تولید به حد معینی از رشد برسد تضاد و تنازع دورنی شروع می شود نوبت قهر و جنگ و انقلاب می رسد، اینجاست که (آنتی تز) چون به مراتب قوی تر از (تز) است. (تز) را از بین برده و بجای آن نظامی دیگر را جای گزین می کند. (1)
1) مارکس و مارکسیسم ص 239 ضمیمه دوم مطلب 7.
خلاصه و حاصل حرف مارکس و طرفدارانش در تاریخ این است که اولاً تاریخ دوران های پنجگانه را سیر می کند و ثانياً هر دوره مربوط به همان ابزار تولید است که در آن زمان بوده و وقتی ابزار عوض شود قهراً و جبراً آن نظام هم عوض خواهد شد و دیگر نمی تواند بوجود خود ادامه دهد. و ثالثاً تمام جوامع بشرى بدون استثناء باید جبراً و قهراً این دوران های پنجگانه را سیر کنند رابعاً عامل این تغییر و تحول از نظامی به نظام دیگر تضاد درونی است (طبق اصل دیالکتیکی تضاد) زیرا وقتی که ابزار تولید بحدی از رشد خود رسید نظام از درون خود پوسیده می شود چون جنگ و قهر و تنازع بین نیروی تولید و روابط تولیدی شروع می شود و در نتیجه نظام گذشته از بین می رود و بجای آن نظام جدیدی جایگزین می شود.
اولین ایرادی که به این سخن و ادعا وارد است، این است که اگر چه بعضی از این دوره های پنجگانه وجود خارجی دارند، ولی بعضی دیگر مثل دوران اشتراکی اولیه هیچ دلیلی برای آن نداریم بلکه یک فرض محض است و به خواب و خیال شبیه تر است تا به حقیقت، چون در جای خود ثابت است، که مالکیت امری فطری است حتی حیوانات اگر برای خود لانه ای درست کنند خود را مالک آن لانه می دانند و حاضر نیستند دیگران در آن تصرف
کنند چگونه می شد که انسان های اولیه اجتماعی و اشتراکی زندگی کنند، آیا در آن ها این فطرت نبوده است؟ و اصولاً از کجا که انسان های اولیه زندگی اجتماعی و جمعی داشته اند بلکه می توان گفت بصورت پراکنده زندگی می کردند، زیرا دلیل قابل اعتمادی برای این که آنان بصورت جمعی زندگی کرده اند نداریم. علاوه بر همه این ها ما چه دلیلی داریم که هر جامعه ای باید ناگزیر و از روی ضرورت به ترتیب این پنج دوره را بگذارند این چنین نیست بلکه بعضی از نظامات فئودالیته هستند و بعضی سرمایه داری و بعضی هم اشتراکی اما این که همه باید با یک ترتیب و نظم خاصی این ادوار پنجگانه را بگذرانند، هیچ دلیلی نداریم و آقایان هم که ادعای این حرف را دارند دلیلی جز همان خیال بافی های ابزار تولید چیز دیگری عرضه نکرده اند و آن هم حرف بی اساسی است.
و دومین ایراد، ما بر این ادعاست که می گویند:
هر نظامی بیک دورۀ خاصی که مناسب با ابزار تولید همان دوره است مثلاً دوران برده داری را مناسب با ابزار تولید همچون (تیر و کمان) و شیوه تولید (دامداری) می دانند یعنی وقتی تیر و کمان تبدیل (بگاوآهن و داس) شد فوراً شیوه تولید هم از (دامداری) به (کشاورزی) تغییر کرده و نظام برده داری هم عمرش بپایان می رسد نوبت فئدالیسم می رسد و همین طور نظامات دیگر ولی آیا این حرف عملاً درست است.؟ یا این هم
از همان خیالبافی های آقایان است؟ آن چه که تاریخ نشان می دهد این سخن هم بخیال شبیه تر است تا بواقع زیرا : اولاً برده داری یک نظام حاکم بر جامعه در یک دوران خاصی نبوده بلکه در خانه های اقلیتی از اشراف و اعیان از وجود بردگان استفاده می کردند آن هم در قسمت کوچکی از زندگی خانه برای خدمت گذاری و احیاناً در خارج خانه پس این یک نظامی نبوده که در درون خود ضد خود را بپروراند و در نتیجه جبراً (آنتی تز) آن بر آن غالب آید. و ثانیاً چه کسی بشما گفته که این نظام (اگر بپذیریم که یک نظامی بوده) منحصر بدوره مخصوصی بوده است، و با ظهور نظام فئودالیسم از بین رفته است در حالی که می دانیم برده داری تا این اواخر جنگ های داخلی آمریکا ادامه داشته. و برای اولین بار در سال 1948 میلادی در بریطانیا لغو بردگی اعلام شد و بجاهای دیگر هم سرایت کرد. پس منحصر کردن برده داری بیک زمان معین، صحیح نیست بردگان حتی در دوران سرمایه داری هم بوده اند.
این است که شما طوری دوران های پنجگانه را زنجیروار مقرر کردید که هر جامعه باید از دوران اشتراکی شروع کند و به کمونیستی ختم شود ما بسیاری از جوامع را سراغ داریم که دوران سرمایه داری را ندیده اند و میان بر زده وارد، سوسیالیزم
شده اند.
مثلاً روسیه که هنوز دوران فئودالیته را تمام نکرده بود، و در ابتدای بورژوازی و کشاورزی بود و صنایع ماشینی هم به هیچ وجه گسترش پیدا نکرده بود که یک دفعه در آن جا انقلاب کارگری شروع شد و جهش بسوسیالیزم نمود، با آن که طبق نظریه مارکس هنوز نوبت قهر و انقلاب بر مبنای (تز، آنتی تر) نبوده و نوبت تضاد نرسیده بود، ولی بسیاری از کشور ها با آن که مدت ها طبق عقیده مارکس از زمان جنگ و قهر و تضاد درونی (تز آنتی تزی) آن ها گذشته است هنوز اثری از انقلاب کارگری در آن جا ها ظاهر نشده است مثل آمریکا و انگلستان و فرانسه و آلمان پس این چهار چوب و اسکلتی که مارکس برای سوار کردن تاریخ ساخته است قابل تطبیق نیست. (1)
این است که ما در تاریخ بیک سلسله از نظام ها و همچنین بیک سلسله از تحولات و تغییر نظامی بنظام دیگر برخورد می کنیم، که هیچ یک از آن ها براساس دیالکتیک مارکس نبوده و ربطی به تضاد درونی نداشته است، و با هیچ یک از دوران های پنجگانه مارکس هم قابل تطبیق نیست.
مثلاً یونانی ها از راه دریانوردی و تجارت ارتزاق می کردند و
1) علمی بودن مارکسیسم ص 101.
یک جزء از کار شان را هم غلامان انجام می دادند و از نظر فرهنگی و هنر و فلسفه و مخصوصاً از نظر نظام اجتماعی و تشکیلات اداری و سازمان حقوقی و حکومت (دمکراتیک) از 25 قرن بعد از خود هم بهتر بودند، حالا این نظام و زندگی را در کدام یک از دوران های پنجگانه تاریخ مارکس می توان جای داد؟ و اگر بگوئیم دوران برده داری بوده، با نظام اقتصادیش که تجارت و دریانوردی بود و نظام سیاسیش که حکومت دموکراتیک بود جور در نمی آید.
و یا مثلاً کشور روم آمده یونان را تسخیر کرده و اروپا را ساخته است بدون آن که روابط تولیدی داخلی آن عوض شده باشد.
و یا آن که هجوم ژرمن ها و پشت سر آن ها آتیلا بیونان اوضاع یونان متمدن را عوض کرده و همه روابط و نظامات را بهم زده و بیش از هزار سال در تاریکی قرون وسطی قرار داده است.
و یا نهضت رنسانس که مسلماً از وقایع مهم و از مفصل های بزرگ تاریخ اروپا است، و در تمام شئون آن جا تکامل های بزرگی بوجود آورد، و یا ظهور اسلام در عربستان و سرازیر شدنش به ایران و مصر و ترکیه و جا های دیگر و یا جنگ های صلیبی که چشم و گوش مسیحیان قرون وسطی را باز کرده و فتح قسطنطنیه توسط عثمانی ها و امثال این ها که همه موجب تغییر نظامی به نظام دیگر بودند، جای این انقلابات و تغییر نظامات در کدام دوره از
دوران های پنجگانه تاریخ مارکس است؟ مسلم جای مشخصی نخواهد داشت و قطعاً این تحولات از طریق تضاد درونی و بر مبنای اصول دیالک تیک نبوده است.
این است که مارکس تمام نزاع ها و تحرک ها و تغییر نظام ها را از راه سیر دیالیک تیک و تضاد درونی می داند، ولی ما معتقدیم که در بسیاری موارد منشأ تحرک و تحول و تغییر، حسّ توسعه طلبی است، در واقع همان فطرت است نه تضاد درونی.
چون در هر موجود زنده حس توسعه طلبی و انحصار جوئی وجود دارد، حتی این حس در حیوانات و نباتات هم هست نهایت انسان چون صاحب عقل و اراده و اختیار است این خصیصه به وضوح و آشکارا دیده می شود. وقتی انسان دارای چنین حسی بود هیچ وقت بآن چه در دست دارد راضی نخواهد شد و لذا دست بتجاوز نسبت به آن چه در دست دیگران است می زند و از این جا است که جنگ و نزاع بر می خیزد، و اکثر جنگ های عالم از همین جا شروع و در اثر جنگ ها و مسلط شدن عده ای با اندیشه و افکار خاصی، نظام ها هم عوض می شود. پس طبق این برداشت بسیاری از نزاع ها و حرکت ها و وقایع تاریخی ریشه فطری دارند که از همان حس توسعه طلبی سرچشمه می گیرند، و حس توسعه طلبی هم از پدیده های حیات است و لذا جمادات با هم
نزاعی ندارند ولی در نباتات این حس توسعه طلبی تا حدی به چشم می خورد و بهمین جهت یک درخت و گیاه تا به مانعی برخورد نکند تا آن جا که قدرت دارد پیش می رود، و در حیوانات این حس قدری بیشتر وجود دارد، ولی در انسان چون علاوه بر این حس پدیده حیات عقل و شعور و اراده و اختیار هم حکومت می کند، این حس توسعه طلبی بیشتر از همه جا بچشم می خورد، و اگر تجاوز و دست طمعی از کسی بسوی کسی دراز نمی شد هرگز جنگ ها و نزاع ها بوجود نمی آمد و غالب تغییر نظام ها هم از جنگ و قهر و غلبه عده ای بر عده دیگر است. پس ریشه همه این ها را همان حس توسعه طلبی باید دانست که از حياة سرچشمه می گیرد. و از این جا نارسائی مکتب مارکس در تحلیل انقلاب ها و وقایع تاریخی روشن می شود که همه چیز را از تضاد درونی می داند.
این است که مارکسیست ها از توضیح این که بعد از مرحله کمونیسم چه خواهد شد کاملاً عاجزند و این سئوال مهمی که دائماً از آن ها می شود که آینده چه خواهد شد گوئی اصول چهارگانه مارکسیسم تا همین جا پایان می یابد دیگر نه تضادی در درون جوامع موجود است و نه جهشی و نه انقلابی و نه عامل حرکت و دگرگونی.
خلاصه: دوران های پنجگانه ی تاریخ در مکتب مارکس روزی به پایان می رسد آیا قوانین حاکم بر جوامع بشری طبق اصول چهارگانه دیالک تیک پس از کمونیسم از بین می رود یا باقی خواهد ماند؟ و اگر باقی می ماند باز همان تضاد است و جهش و انقلاب و یا بگونه دیگر است؟ و بهر کیفیت که باشد پس از کمونیسم به سوی چه مرحله ای پیش خواهد رفت؟ لذا وقتی در مقام جواب از این سئوال گیر می کنند می گویند : دیگر بین انسان ها تضادی نخواهد بود، دنیا یکسره صلح و صفا خواهد شد، آن وقت تضاد فقط انسان و طبیعت خواهد بود، و اصول دیالیک تیک در طبیعت اعمال می شود.
ولی معلوم است که چه سفسطه ی عجیبی بکار برده اند چون اصول دیالیک تیک می گوید هر واحدی از طبیعت و اجتماع برای خود باید تضادی داشته باشد جامعه برای خود واحدی است و طبیعت هم واحد دیگر پس هر کدام باید برای خود در درون خود تضادی داشته باشند نه آن که بین انسان و طبیعت تضاد ایجاد شود این که واحد نیست.
اما طبق مبنائی که ما قبلاً بیان کردیم و گفتیم همه حركات و تكامل ها از ریشه و درون جان انسان سرچشمه می گیرد ریشه همه آن ها فطرت است تا انسان وجود دارد حرکت هم خواهد بود و ما در بحث آینده ثابت خواهیم کرد که هدف طبق عقده ما الله باشد و آن هم بی نهایت است پس تا انسان هست
حرکت هم هست، و همیشه هم رو به کمال است چون هدف کمال مطلق و نامحدود است، هر چه پیش برود باز زمینه برای حرکت وجود خواهد داشت.
پس از آن که ثابت شد جهان طبیعت دائماً در دگرگونی و تغییر است از اتم تا کهکشان همه در حرکت هستند همه چیز در حال شدن است، سکون و ثبات ندارد، و از جمله تاریخ انسان است که در حال حرکت است حالا باید بدانیم هدف از این حرکت و شدن چیست؟
علم چگونگی این حرکت ها را تا حدودی حل کرده اما (چرائی) آن پاسخی روشن نداده است، که چرا این عالم و از جمله تاریخ در حال دگرگونی و شدن است.؟
خلاصه ما باید بدانیم این حرکت و این شدن ها چه هدفی را دنبال می کنند و برای چه در حرّ در حرکتند.؟ در پاسخ این سئوال چند نظریه وجود دارد. (1)
می گویند اصولاً این تطورات و حرکات و دگرگونی ها هیچ هدفی را دنبال نمی کنند و برای این حرکت هیچ هدف و
1) شناخت اسلام ص 66.
منظوری را نمی توان پیدا کرد و برای آن هیچ تفسیری بجز پوچی و بیهودگی وجود ندارد همه چیز در ابهام و سردرگمی فرو رفته و جهان بی معنی است، البته این بینش را نه تنها در جهت حرکت جهان بلکه در هدف از پیدایش انسان و تلاش های او هم جاری می دانند اصولاً زندگی انسان گوئی پوچ و بی معنی است (نیهلیسم) و لذا بعضی از مکتب های فلسفی پوچ انگاری جهان را بصورت بافت اصلی پذیرفته اند. وقتی از اصل وجود و هستی فلسفه (نیهلیسم) را پیاده می کنند و اصل وجود این عالم را هیچ و پوچ می دانند مسلم در حرکت هستی و موجودات هم همین معنی را اعمال خواهند کرد.
خلاصه این نظریه انکار هدف برای حرکت عالم و از جمله حرکت تاریخ است.
در این نظریه هدف از حرکت جهان هستی و این شدن ها، تکامل، آن هم صرفاً تکامل طبیعی دانسته شده است، یعنی این زایش و پویش جهان برای آن است که در جهت مادی و طبیعی پیشرفت کند و تا حد اعلای ممکن تنوع و زیبائی و رشد گسترش داشته باشد.
این نظریه معمولاً از مارکسیست ها ارائه می شود ولو آن که
مارکسیست ها همان مادیین هستند و مارکسیستی شاخه ای از مادیت است و این ها همان نظریه دوم را نسبت به جهان طبیعت قبول دارند که تکامل طبیعی است، ولی نسبت به تاریخ بشر هدف از حرکت تاریخ را نفی مالکیت مطلق و محو طبقات و در نتیجه محو استثمار و ظلم می دانند یعنی می گویند : ریشه همه فساد ها مالكيت خصوصی است، و از مالکیت خصوصی طبقه بوجود می آید، وقتی طبقات وجود پیدا کرد ظلم و استثمار پیدا خواهد شد، ولی تاریخ در سیر تکاملی خود بجایی می رسد که زندگی انسان ها بصورت اشتراکی و اجتماعی مطلق براساس نفى مالكيت حتی نسبت بدست مزد ها در خواهد آمد و در نتیجه القاء مالكيت، طبقات محو خواهد شد. پس هدف از حرکت تاريخ بشر محو طبقات خواهد بود.
که هدف از حرکت عالم تکامل معنوی و سیر بسوی خداست وَ إِلَيْهِ الْمَصير همه بسوی خدا می روند، سیر و تکاملی که از بستر ماده آغاز می گردد و بخدای آفریدگار آن می انجامد.
اما نظریه بی هدفی:
که بسیار بی اساس است چون در واقع این ها یک راه افراطی
را در پیش گرفته اند اصولاً این نظریه اگر چه نظریه ای است فلسفی و سابقه تاریخی دارد ولی ظهور آن در عصر جدید به این جهت بود که در دنیای ماشینی عده ای در زیر چرخ های عظیم صنعتی و آن همه انظباط ها و اصول مقرره از طرف عده دیگر که برای احترام بماشین و تولید ماشینی به آن ها تحمیل شده است، لِه شده اند و اسیر چنگال عده معدود شده که هر روز برای آنان نظم و نظامی مقرر می دارند و هر دستوری که داده اند واجب الاجرا می دانند و پس از مدتی آن قانون را برداشته و بجای آن قانون قانون دیگری وضع و قانون اولی را بیهوده تلقی می کنند و قانون دوم را واجب الاجرا می دانند.
بهمین جهت این ها دیگر عاصی شده منکر همه چیز گشته اند و علیه این افراد و نظام ماشینی قیام کرده اند. نهایت پا را فراتر گذاشته همه قوانین و حرکت ها را بی هدف معرفی کرده اند، و بعبارت دیگر هستی را پوچ و بی هدف دانسته اند در واقع این کارشان عکس العمل در برابر قوانین موضوعه بود که این ها می دیدند قوانینی که همه روزه برای آن ها مقرر می شود آخر الامر پوچ و بیهوده می شود، و هدفی را دنبال نمی کند گفتند:پس همه قوانين حتی قوانین حاکم بر طبیعت هم این چنین است.
ولی می دانیم چه مادی باشیم و چه الهی انکار هدف بی اساس است، زیرا مادیین تکامل طبیعی را معتقدند، و الهیین مخصوصاً مسلمین نمی توانند حرکت عالم را بیهوده تلقی نمایند
چون معتقدند که خلقت این عالم و نظام حاکم بر این عالم بدست توانای خدای حکیم است و برای خالق این عالم حکمت قائلند شخص حکیم هم کاری بیهوده و عبث انجام نمی دهد چون این عالم یکپارچه کار خداست. (توحید افعالی) و کار خدای حکیم نمی شود بیهوده و پوچ باشد. و لذا در در قرآن کریم می خوانیم أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنَا لا تُرْجَعُونَ (آیا گمان کردید شما را عبث و بیهوده و پوچ آفریده ایم و شما بسوى ما باز نمی گردید) (1)وقتی انسان پوچ نبوده تاریخی هم که ساخته و پرداخته دست اوست پوچ و بیهوده نخواهد بود. خلاصه مسئله هدف داری امری بدیهی است و نیاز باستدلال ندارد انکار این گروه هم در واقع انحراف از مسیر طبیعی است و بخاطر بعضی از عوامل راه افراط را در پیش گرفته اند بجای آن که قوانین دست پا گیر نظام صنعتی را پوچ و بی مبنا بدانند پا را فراتر گذاشته تمام قوانین هستی را پوچ و بی معنا دانسته اند.
و اما نظریه تکامل طبیعی برخاسته از متن ماده: این نظریه هم صحيح بنظر نمی رسد یعنی ماده خودبخود با قطع نظر از استمداد غیر مادی بتواند حرکتی داشته باشد، و منجر به تکامل شود امکان ندارد و این موضوع در ترمودینامیک ثابت شده که ماده نمی تواند بتنهائی حرکت تکاملی داشته باشد.
1) آیه 115 سوره مؤمنون.
از مکانیسم جدلی و تناسل خود روی ماده طبق این نظریه چنین فهمیده می شود که یک فرد یا یک مجموعه از ماده که در اصطلاح ریاضی و فیزیک سیستم بسته گفته می شود، قادر است بتنهائی و از درون خود بدون ارتباط الزامی و احتیاج بغیر خود تحول یابد و تولید نماید و صورت تکامل یافته ای از نوع خود را بسازد، یعنی به اصطلاح فیزیک تحول های جهان در سیستم های بسته یا مجزا انجام گردد.
و حال آن که در ترمودینامیک ثابت شده است، و تجربیات مستمر علمی گواهی گواهی می دهد که سیستم های بسته چون دارای محتوای جسمی و انرژیتیک محدود و مشخص هستند ظرفیت تحول و تولیدشان بهمان نسبت ناچیز بوده و هرگز نمی توانند بیش از خودشان را بسازند پس تکاملی رخ نخواهد داد.
و علاوه نکته مهم تر آن که سیستم های بسته بخودی خود معمولاً تحولی انجام نداده راکد و خاموش می مانند و یا اگر دارای جنب و جوش و حیات و حرکتی باشند تحول آن ها همیشه توام با افزایش آنتروپی است، یعنی تنزل و انحطاط و انهدام انرژی مؤثر، کاردهی و نظم تشکیلات و بطور کلی ارزش سیستم های مجزا پیوسته رو به کاهش می رود.
در ترمودینامیک و در عمل، هم حرکت ابدی، یا مستمر برای دستگاه های محدود و مجزا مردود و محال شناخته شده است و هم تکامل و بهتر شدن آن ها.
در علم جدید این مطلب و تقسیم بندی سیستم های باز و بسته مفصلاً بررسی و این اصل اعلام شده است، که فقط شده است که فقط سیستم های باز می توانند آن هم در شرائط خاصی خصلت حفظ و تولید و تکامل را داشته باشند (سیستم باز مجموعه ای است که با خارج و با غیر خود ارتباط و تبادل داشته باشد.)
بنابراین وقتی هیچ ماده ساده یا مرکب و هیچ سیستم بسته ای قادر بسازندگی خود نبوده و احتیاج به ارتباط و امداد خارج داشته باشد، مجموعه مواد سیستم های دنیا نیز مادام سیستم های که فاقد شعور و اراده هستند آن ها نیز به نوبه خود توانائی ایجاد و اداره یک دستگاه مرتبط منتظم و متحرک و متکامل را نمی توانند داشته باشند بلکه بحكم قانون احتمالات و اصل آنتروپی محصول خود روی دسته جمعی ماده چیزی غیر از آشفتگی و هرج و مرج و پراکندگی در جهت یکنواختی و همواری و مرگ نمی تواند باشد.
پس اگر بخواهد حرکت و تکاملی در کار باشد، باید هم فرد فرد واحد ها ارتباط و امداد با غیر خود را داشته باشند و هم مجموعه ی آن ها.
حاصل سخن آن که حرف مادیین که می گویند : هدف تکامل برخاسته از متن ماده است، درست نیست، از ماده بتنهائی چنین کاری ساخته نیست مگر آن که از خارج ماده کمکی به او برسد.
پس تکامل طبیعی هم نمی تواند هدف برای تاریخ باشد چون تکامل طبیعی امکان ندارد مگر آن که ماده از غیر خود کمک بگیرد، و آن وقت دیگر تکامل طبیعی برخاسته از متن ماده نخواهد بود.
این نظریه هم نمی تواند صحیح بحساب آید زیرا این نظریه مبتنی بر یک مسئله دیگر است که اساسی ندارد و آن این است که می گویند : تمام گرفتاری ها و جنایات و عقب افتادگی ها مستند بطبقات است که در جامعه وجود دارد.(البته در بین طبقات فقط دو طبقه را اصل می دانند یکی طبقه سیر و سرمایه دار دیگری طبقه فقیر و کارگر و گرسنه بقیه طبقات همه جنبه روبنائی دارند.)و طبقات هم از مالکیت خصوصی سرچشمه می گیرد اگر مالكيت خصوصى الغا شود (همان طور که یکی از اصول مکتب سوسیالیسم و کمونیسم همین است.) طبقات از بین خواهد رفت و وقتی که طبقات نبود دیگر هیچ نوع اختلافی و نزاعی و ظلمی و استثماری وجود نخواهد داشت، و دنیا یکسره صلح و صفا خواهد بود، و تاریخ در سیر حرکتی خود می رسد بجائی که مردم دارای یک زندگی اشتراکی و اجتماعی خواهند شد مالکیت خصوصی از بین خواهد رفت در نتیجه طبقات که از مالکیت پیدا شده بود از بین می رود و حاصلش هم از بین رفتن تمام مظاهر
سرمایه داری از ظلم و اختلاف و استثمار و استعمار است، تاریخ دنبال یک چنین مقصد و هدفی در حرکت است، پس هدف از حرکت تاریخ محو طبقات خواهد بود.
می دانیم که این حرف بی اساس است، زیرا اولاً در جای خود ثابت شده که مالکیت امری فطری و جزء سرشت انسان است، و اصولاً الغاى مالكيت كارى خلاف فطرت و ضرورت است و از کار خلاف فطرت چیزی عاید انسان نخواهد شد، بلکه خسارتی که عاید انسان می شود بمراتب بیشتر از نفعی است که به او می رسد.
و ثانیاً این حرف هیچ نوع مبنای علمی ندارد جز یک شعار و دلسوزی فریبکارانه بحال عده ای بیش نیست.
و ثالثاً طبقه تنها از مالکیت پیدا نمی شود تا با از بین رفتن مالکیت طبقه هم از بین برود، شاهدش کشور های سوسیالیستی امروز است با آن که اصل مالکیت نسبت به وسائل تولید در تمام جاها الغا شده است، اما طبقات و مظاهر طبقاتی به مراتب بدتر از کشور های سرمایه داری وجود دارد و عملاً داریم مشاهده می کنیم، تمام گرفتاری های سیستم سرمایه داری ناشی از تفسیر مادی برای حیات انسان است، و این که انسان را بریده از مبدء و معاد در نظر گرفته اند و تمام همّ انسان را در این دانسته اند که بتواند منافع مادی خود را تامین نماید و تمام مفاسد نظام سرمایه داری از این جا سرچشمه می گیرد، و طبقات استثمارگر و
استثمار شده در پرتویک چنین معنی پیدا شده اند نه آن که مالکیت خصوصی ریشه اساسی مفاسد نظام سرمایه داری شده باشد تا با الغا آن ریشه تمام فساد ها برکنده شود، از قضا همان ریشه اساسی که در سیستم سرمایه داری وجود داشت و سبب مفاسد فراوان و پیدایش طبقات می شد در نظام کمونیستی هم بوجه کاملترش وجود دارد، که همان تفسیر مادی از حیات انسان است و تا زمانی که انسان یک موجود مادی خالص شناخته شود این مفاسد ریشه کن نخواهد شد و بهمین جهت اسلام برای رفع مفاسد ستم ها، مثل نظام کمونیستی، متوجه الغاء مالكيت نشد بلکه متوجه نقطه اساسی شد و انسان و حیات انسان را از آن معنی مادی خالص که در نظام سرمایه داری و کمونیستی وجود داشت، بیرون آورد، و به انسان و حیات انسانی معنی و مفهوم دیگری داد، در پرتو این معنی است که مفاسد از بین می روند نه در پرتو سوسیالیسم زیرا در سوسیالیسم اگر طبقات از طریق مالکیت از بین رفت از طریق دیگر و بصورت مدیریت جلوه گر شد.
و رابعاً این همان حرف دوران های پنجگانه تاریخ است، که آخرین مرحله آن نظام اشتراکی بود که قبلاً در اطراف آن مفصّل بحث کردیم و جواب های متعدد دادیم که اصولاً تاریخ چنین منزلگهی را طی نمی کند و شرائطی که مارکسیست ها برای این
دوران، مقرر کرده اند وافی نبوده و بمرحله عمل نمی رسد.
و خامساً چه کسی گفته ریشه تمام جنایات و اختلافات
مالکیت خصوصی است. آیا در کشور های سوسیالیستی که مالکیت خصوصی نسبت به ابزار تولید نیست و مردم در این جهت همه در یک طبقه قرار دارند بین شان نزاع و اختلافی نیست.؟ و آیا اگر همه در نظام کمونیستی آینده شما هم طبقه شوند دیگر اختلافات برداشته می شود.؟ پس چرا سرمایه داران که در یک طبقه هستند با هم اختلاف و نزاع می کنند. و چرا طبقه کارگر بین شان اختلاف و نزاع می شود آیا آن ها در یک طبقه نیستند؟ پس باید گردش کرد و ریشه این نزاع ها را پیدا کرد که همان تفسیر مادی از حیات انسان است که در ضمن جواب سوم به آن اشاره شده است، چون اگر مالکیت سبب این امور بود امروز دیگر نباید در کشور های سوسیالیستی پلیسی و دستگاه قضائی و دادگستری وجود داشته باشد و اگر باشند باید همه بیکار باشند که ریشه نزاعی وجود ندارد تا نزاع و اختلاف در کار باشد.
پس این نظریه محو طبقات البته با آن مبنا و زیربنائی که مارکسیست ها می گویند و عقیده دارند صحیح نیست نه از جهت زیربنا و نه از جهت روبنا.
و اما نظریه حرکت بسوی کمال مطلق : این نظر مورد پذیرش و صحیح است، ما به این نظریه معتقدیم و عقیده داریم عالم عموماً و تاریخ خصوصاً همه در حال حرکت و شدن هستند و همه هم یک هدف دارند و آن هدف هم معنوی است و آن تکامل و سیر
الى الله است، و ما در آینده در ضمن بررسی تاریخ از دیدگاه اسلام قدری درباره هدف تاریخ از دیدگاه اسلام که همان حرکت بسوی کمال مطلق است بحث و بررسی خواهیم کرد.
همان طوری که در اول کتاب متذکر شدیم مباحث کتاب روی چهار مطلب دور می زند.
1- ماهیت تاریخ 2- عامل حرکت تاریخ 3- منزلگه تاريخ 4- هدف تاریخ. ما این چهار موضوع را از دیدگاه مکتب مارکس مورد بررسی قراد داده ایم و در ضمن نظر اسلام را هم در هر جا که مناسب بود بیان کرده ایم یعنی در لابلای بحث نظر اسلام هم فهمیده شد، نهایت بهتر آنست که خلاصه ای از نظریه ی اسلام را نسبت باین چهار موضوع بیان کنیم تا خوانندگان گرامی بآسانی بتوانند نظر اسلام را بدست آورند.
همان طوری که قبلاً مفصل بحث شد در مکتب مارکس، دو نظریه بود اول آن که تاریخ ماهیت انسانی دارد ولی چون جنبه
مادی انسان غلبه دارد و بعبارت دیگر چون انسان مادی است، پس تاریخ هم که ساخته دست اوست مادی است.
دوم اصولاً می گفتند: تاریخ ماهیت ابزاری دارد انسان و تاریخ او ساخته ابزار تولید است.
ولی در اسلام تاریخ ماهیت انسانی دارد، و از آن جا که انسان هم جنبه مادی دارد و هم جنبه معنوی، یعنی انسان تک بعدی نیست تنها بعد معنوی و یا تنها بعد مادی ندارد بلکه صاحب هر دو بعد است، پس تاریخ هم که ساخته و پرداخته دست اوست ماهیت مرکب و مزدوج دارد، یعنی نه مادی تنها است و نه معنوی فقط، بلکه تاریخ هم دو بعدی است هم بعد مادی دارد و هم بعد معنوی. و لذا قرآن کریم در مقام خطاب و انتخاب معیار و نحوه دعوت و پذیرش، هم به جنبه ی مادی توجه دارد و هم به جنبه معنوی مثلا کلماتی از قبیل (مترف، ملا و مستكبر و مستضعف) دارد و هم کلماتی از قبیل (مومن، کافر، صالح و متقی) و یا به مسئله وعظ و تبلیغ که جنبه معنوی دارد توجه کاملی شده است.
اما عدّه ای خواسته اند بگویند که قرآن مادیت تاریخ را امضا کرده و ریشه ایمان و کفر را همان استضعاف و استکبار می داند، لذا می گویند:ایمان و کفر در قرآن جنبه روبنائی دارد و استکبار و استضعاف جنبه زیربنائی. بعقیده نگارنده این حرف خلاف واقع و ناشی از سوء تشخیص و دوری از حقایق و معارف قرآنی
است، زیرا انسان دو جهت دارد مادی و معنوی و قرآن در انتخاب معیار، و شرائط و موانع پذیرش دعوت هم از هر دو جهت انتخاب کرده است. شما به چه دلیل یکی را زیربنا و دیگری را روبنا بحساب می آورید آیا این غیر از تسلیم شدن در برابر مکتب ماركس و مرعوب شدن از هیاهوی آنان است؟
در زمینه محرک تاریخ ما قبلاً چند نظریه نقل کردیم و همه نظریات را رد کردیم ولی نظریه فطرت را پذیرفتیم، یعنی عامل حرکت تاریخ را باید در درون جان انسان ها جستجو کرد و این انسان است که از راه حفظ و جمع تجارب گذشته و از جهت انتقال مكتسبات و تجارب گذشتگان از طریق بیان و قلم و از جهت مجهز بودن او بنیروی عقل و ابتکار و میل و علاقه شدید فطری او به نوآوری و خلاقیت و ابداع و راضی نبودن او از وضع موجود این ها جمعاً چرخ تاریخ را به حرکت در می آورند و همیشه از حالی بحالی سوق می دهند چون گفتیم تاریخ ماهیت انسانی دارد این انسان است که تاریخ را می سازد و بحرکت وا می دارد.
همان طوری که قبلاً بررسی کردیم مراحل تاریخ بصورت دوران های پنجگانه را نپذیرفتیم و آن را اساساً بی معنی و بی سند
دانستیم، و چون در اسلام همه حرکت ها بسوى الله است، یعنی هدف لقاء الله و رسیدن بکمال است (که بزودی بحث آن خواهد آمد) ما هیچ وقت نمی توانیم مراحل تاریخ را محدود بدوران معینی بکنیم مخصوصاً انسان ها در حرکتند بين مبداء و منتهی همه جا مراحل و زمینه باراندازی است و هر کس بقدر وسعش طی طریق می کند و در یکجا که قدرتش به پایان می رسد توقف می کند و چون این سیرو حرکت عمدتاً جنبه معنوی دارد در قیامت برای این افراد پاداش ها در نظر گرفته شده و می بینیم پاداش ها در بهشت یکسان نیست، عده ای چون هیچ حرکت بخرج ندادند و یا حرکت انحطاطی و تنزلی داشتند مبتلا بعذاب الهی می شوند، و آن ها هم که حرکت معنوی کرده اند همه مساوی نیستند بلکه هر کدام مرحله ای از مراحل را طی کرده و در جائی بارانداز نموده اند به همین جهت مؤمنین که در غرفه های بهشتی بسر می برند غرفه ها درجات و مراتب دارند طبقات مختلف دارند عده ای در طبقه عالیه غرفه ها زندگی می کنند و عده ای در طبقه پائین، چون مردم در اعمال و حرکت شان در سیر بکمال مطلق مختلف اند لذا مقامات هم مختلف است، زیرا در معاد و روز جزا انسان بهمان مقدار حرکتی که کرده باو جزا می دهند و اگر حرکت انحطاطی و تنزّلی داشته باشد عقاب می شود البته در جهت ثواب فضل الهی بسیار است، و حتی در دعا ها می بینیم یکی از اسماء روز قیامت را يَوْمُ الْحَسْرَةِ وَ النَّدامَةِ روز حسرة و
پشیمانی می دانند این حسرت و پشیمانی تنها مخصوص کفار نیست. بلکه مومنین هم حسرت می خورند چون می بینند عده ای از آن ها مقامات بالاتری را کسب کرده اند به خاطر این که در دنیا بسیر حرکت خود بیشتر ادامه داده و چند منزل بجلوتر رفته بودند، و همین طور نسبت به بالاتر از خود حاصل سخن آن که ما منزلگه تاریخ را مثل مارکس محدود به پنج دوره نمی دانیم بلکه از ابتدای حرکت انسان تا انتهای آن همه جا منزلگه است، و این یک منزلگه مادی نیست زیربنا و روبنای اقتصادی ندارد بلکه حرکت شروع شده به سوی الله می رود و هر کس طبق اراده و اختیار خود به هر مقدار که خواست حرکت می کند و هر جا خواست توقف می کند و به مقدار حرکت خود جزاء خواهد داشت این یک جهان بینی الهی است نسبت بتاریخ، این نوع جهان بینی اگرچه زیربنای معنوی دارد اما فوائد مادی هم بر او مترتب است، پس همان مراحل تکاملی انسان در این سیر و حرکت، منزلگه تاریخ است.
اولاً از دیدگاه اسلام همه چیز براساس حکمت آفریده شده است عبث و بیهودگی و پوچی در هیچ موجودی بچشم نمی خورد بلکه در وجود هر چیزی و در خلقت هر موجودی هر موجودی حکمتی است و برای هدفی آفریده شده است.أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْنَاكُمْ عَبَتَاً
وَ انكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ آیا گمان می کنید که شما را عبث و بیهوده آفریده ایم و شما را بحال خود واگذار کرده ایم و و دیگر بسوی ما بر نمی گردید؟ نه چنین نیست. (1) وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ ما خَلَقْنَاهُما إِلا بِالْحَقِّ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (ما آسمان و زمین و آن چه که بین آن ها است به بازیچه نیافریدیم، ما آن ها را جز براساس حق نیافریده ایم اما بیشتر آنان (منکران حق) نمی دانند (یعنی از اصالت داشتن جهان و حکمت و نظم آن آگاه نیستند.) (2)
و ثانیاً همه بسوی خدا در حرکتند یعنی اصل سیر حرکت در نظام خلقت بسوی اوست، مخصوصاً انسان ها بسوی کمال مطلق یعنی خدا در حرکت اند ولو آن که بعضی ها با سوء اختیار خود بسوی شیطان حرکت می کنند و سیر خود را از حق منحرف می کنند ما اینک بچند آیه از قرآن اشاره می کنیم که می گویند: هدف سیر الى الله است و بازگشت همه چیز بسوی خدا است.یا اَيُّهَا الأنْسانُ إِنَّكَ كَادِحُ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقیهِ ای انسان تو با تلاش بسوی پروردگارت سیر می کنی و سرانجام باو خواهی رسید. (3)
وَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَوَاتِ وَ مَا فِى الأَرْضِ وَ إِلَى اللهِ تُرْجَعُ الأمُورُ (هر آن چه در آسمان و زمین است از آن خداست و همه چیز به خدا باز می گردند.) (1)
وَ قَالُوا سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ (مومنین می گویند خدا یا فرمان ترا شنیده ایم و اطاعت کردیم و چشم به بخشش تو دوخته ایم و بازگشت و سیر حرّ حرکت بسوی تو است.) (2)
اَلا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأمُورُ (آگاه باشید که همه امور و همه حرکت ها بسوی خداست.) (3)
آیات از این قبیل زیاد است. و صراحت دارد، که همه چیز و از جمله انسان و اصولاً عالم طبیعت که عالم پویائی و حرکت و تحول و تطور است یک آهنگ تکاملی دارد.
انسان موجودی مادی با روحی الهی است موجودی که می تواند با حرکت تکاملی خویش به صفات خدا آراسته گردد.
و انسان می تواند از ثَری به ثُریّا قدم نهد و این موجود ناسوتی
ملکوتی شود و از حیوانیت به انسانیت برسد که مظهر اَتَمِّ قدرت الهی باشد و انسان می تواند بجائی برسد که ملک مقرب همچون جبرئیل نتواند پابپای او بسیر صعودی خود ادامه دهد و و بگوید لَوْدَنَوْتُ انْمُلَةً لَاَحْتَرَقْتُ
(اگر بند انگشتی نزدیک شوم می سوزم.)
و انسان می تواند بجایی برسد که مسجود ملائکه قرار گیرد و انسان می تواند با روح پاک و فطرت سلیمی که خداوند در نهاد او قرار داده و با راهنمائی های رهبران الهی و الگو قرار دادن انبیاء عظام، خود را از تاریک های جهل و بدبختی های کفر و عصیان نجات دهد و خود را به مقام قرب الهی برساند، و قلب خود را از هر نوع آلودگی شک و ریب، و اعضاء خود را از تمام معاصی حفظ نماید در نتیجه مجموعه وجودی خود را محو و فانی فی الله نموده و بلقاء الله برسد و مشمول وَ أَما مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَن الْهَوى فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأوى (1)بشود. اینجاست که سیر الی الله و بازگشت بخدا و مصداق واقعی انّا لِلَّهِ وَ انّا إِلَيْهِ راجعُونَ (2)تحقق خواهد یافت.
خلاصه این ها هدف انسان در سیر تکاملی او است نه بی هدفی و نه تکامل طبیعی مادی محض و نه طبقات بلکه هدف
والاتر و بالاتر از این ها است که همان نیل بسعادت ابدی و رسیدن بکمال مطلق است.
پایان.
الحمد لله اولاً و آخراً.
حبیب الله طاهری آکردی
1361/2/10
عنوان ... صفحه
پیشگفتار ... 3
مقدمه ... 9
تاریخ نقلی ... 10
تاریخ علمی ... 11
فرق های سه گانه بین تاریخ نقلی و تاریخ علمی ... 12
دو ایراد بر تاریخ ... 19
جواب ایراد اول ... 23
جواب ایراد دوم ... 24
فلسفه ی تاریخ ... 31
موضوع دوم ... 32
و اما تاریخ اقوام و ملل و جوامع ... 34
موضوع سوم ... 35
موضوع چهارم ... 39
طبیعت چیست؟ ... 39
نظریه اول ... 42
نظریه دوم ... 42
نظریه سوم ... 42
مطلب اول ... 43
مطلب دوم ... 46
مطلب سوم ...48
... از دیدگاه مارکس ... 50
اما طريق اول و بیان چهار اصل ... 53
بررسی چهار اصل ... 62
جواب از اصل اول ... 67
جواب از اصل دوم ... 70
جواب از اصل سوم ... 72
جواب از اصل چهارم ... 73
نکته قابل توجه ... 74
اثبات مادیت تاریخ از ... 75
محرک تاریخ چیست؟ ... 81
نظریه ی نژادی ... 83
نظریه ی جغرافیائی ... 84
نظریه ی وجود قهرمانان ... 85
نظریه ی اقتصادی ... 86
نظریه ی اراده ی مقدس الهی ... 86
نظریه ی فطرت ... 87
بررسی نظریات ... 89
منزلگه تاریخ ... 95
اینک بررسی این ادعا ... 97
سومین ایراد ... 99
چهارمین ایراد ... 100
پنجمین ایراد ... 102
ششمین ایراد ... 103
هدف تاریخ ... 105
اول بی هدفی ... 105
دوم تکامل طبیعی برخاسته از متن ماده ... 106
سوم محو طبقات ... 106
چهارم حرکت بسوی کمال مطلق ... 107
بررسی چهار نظریه ... 107
تاریخ از دیدگاه مکتب اسلام ... 117
ماهیت تاریخ از دیدگاه اسلام ... 117
محرک تاریخ از دیدگاه اسلام ... 119
منزلگه تاریخ از دیدگاه اسلام ... 119
و اما هدف تاریخ اسلام ... 121
حاصل سخن ... 123