ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:آشنای حق: اندیشه و رفتارهای سلوکی آقامحمد بیدآبادی(م۱۱۹۸ق)/ علی صدراییخویی ؛ با تعلیقات آیتاللهالعظمی شبیری زنجانی مد ظلهالعالی.
مشخصات نشر:قم: خویی، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:۲۹۶ ص.؛ ۱۴×۲۱ سم.
شابک:۶۰۰۰۰ ریال: 978-600-91815-3-7
وضعیت فهرست نویسی:در انتظار فهرستنویسی
یادداشت:چاپ اول: بهار ۱۳۹۱
شماره کتابشناسی ملی:۳۱۰۸۳۳۵
آشنای حق: اندیشه و رفتارهای سلوکی آقامحمد بیدآبادی
مقدمه چاپ دوم............... 5
بخش اول: احوال ظاهری............... 11
باب اول: زیست نامه............... 13
باب دوم: اساتید............... 21
باب سوم: شاگردان............... 31
باب چهارم: آثار............... 83
باب پنجم: اشعار بیدآبادی............... 111
بخش دوم: اندیشهها............... 117
باب اول: آراء علمی............... 119
باب دوم: آراء سیر و سلوکی............... 131
بخش سوم: سیرۀ عملی............... 143
بخش چهارم: در منظر دیگران............... 181
باب اول: از منظر شاگردان و معاصران............... 183
باب دوم: از منظر شرح حال نویسان............... 197
بخش پنجم: سرانجام و بازماندگان............... 211
بخش ششم: رسالهها............... 225
منظومه در کیمیا و سیروسلوک............... 227
رسالۀ شرح حال سید محمد شاهندشتی............... 245
بخش هفتم: تعلیقات............... 259
تعلیقات آقای رحیم قاسمی............... 261
تعلیقات آقای محمد رضا زاد هوش............... 264
بخش هشتم: نمونه تصاویر............... 267
صفحۀ اول رساله حسن دل............... 269
دستخط آقا محمد بیدآبادی............... 270
صفحۀ اول و دوم رسالۀ کیمیا............... 278
نمونه تصویر نامههای عرفانی............... 280
منابع و مآخذ............... 283
فهرست تفصیلی مطالب............... 289-296
با حمد و ثنای خدای تعالی و درود و صلوات بر پیامبر رحمت و آل طاهرینش، کتاب آشنای حق بعد از سالها با چاپ دوباره تقدیم میگردد.
چاپ اول با اقبال مطلوبی از سوی جامعه علمی مواجه گردیده و نگارنده را به انتشار مجدد آن مصمم ساخت.
چاپ اول این اثر از سوی نشر نهاوندی در بهار 1379 ش منتشر شده بود با اینکه طبق قرارداد دو چاپ دیگر نیز حق آن ناشر بود ولی مدیر محترم آن دوست گرامی آقای علی افراسیابی با بزرگواری و صرف نظر از حق مسلم خود، انتشار مجدد آن را به نشر خویی واگذار نمودند.
این چاپ نسبت به طبع سابق از امتیازاتی برخودار است:
نسخهای از چاپ سابق این کتاب را از اول تا آخر ملاحظه و نظراتشان را در حواشی یادداشت نموده بودند. این یادداشتها در پینوشت این چاپ درج و در انتهای آنها نام حضرت ایشان به اختصار (آیت الله زنجانی) ذکر شده است.
در این چاپ تذکرات و تعلیقههایی که دو دوست عزیز: جناب آقای رحیم قاسمی و محمد رضا زاد هوش، طی یادداشتهای جداگانهای ارسال نموده بودند، آمده است. این یادداشتها برخی حاوی تذکر اغلاط مطبعی بود که در متن اعمال گردید و برخی تکملههای سودمندی بود که در پایان کتاب با عنوان ملحقات درج گشته است.
یادداشتهایی که نگارنده طی یک دهه بعد از چاپ اول، دربارۀ آقا محمد بید آبادی جمع آوری نموده بود در این چاپ اضافه شده است.
امید آنکه سرگذشت این بزرگان الگویی برای جوانان این سرزمین قرار گرفته و چراغی برای راه آینده قرار گیرد.
والله من وراء القصد
قم - اردیبهشت ماه 1391 ش
تویی خلاصۀ ارکان انجم و افلاک ولی چه سود که خود را نمیکنی ادراک
تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان تو دُرّ گوهر پاکی فتاده در گِل و خاک
تویی که آینۀ ذات پاک اللّهی ولی چه فایده هرگز نکردی آینه پاک
غرض تویی ز وجود همه جهان ور نی لَما یُکوَّنُ فی الکونِ کائنٌ لولاک
همه جهان به تو شادند و خرم و خندان تو از برای چه دایم نشستهای غمناک
همه جهان به تو مشغول و تو ز خود غافل همه ز غفلت تو خایفند و تو بیباک
نجات تو به تو هست و هلاک تو از تو ولی تو باز ندانی نجات را ز هلاک
تو عین نور بسیطی و موج بحر محیط چنان مکن که شوی ظلمت خس و خاشاک
اگر چو «مغربی» آیی ز کاینات آزاد به یک قدم بتوانی شد از سَمَک به سَماک(1)
1) (1)
طبیعت مادی، آشیانۀ تکامل و رشد انسانهای الهی است. آنان که به خوبی موقعیت خود را در این عرصه دریافته و برای معاد و بازگشت خود، همیشه در تکاپو و مجاهدهاند، آنان یک لحظه، کوتاهی و مسامحه را در حضور خالق خود جایز ندانسته و همیشه از محدودیت توان خود در طاعت و عبادت بیمناکاند. اگر تعریفی برای آنان از کتاب الهی جستجو کنیم، زبان حال آنها آیات فرقانی است. آنجا که حضرت ربالارباب میفرماید:
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً و الذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما * وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها کانَ غَراماً * إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً.1
و اوصافشان در کلام امیرالمؤمنین علیه السلام چنان است که فرموده:
هَجَمَ بهمُ العلمُ علی حقیقة البصیرة، و باشروا روح الیقین، و استلانوا ما استعوره المترفون. و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبواالدنیا بأبدان ارواحها معلقة بالمحل الأعلی، اولئک خلفاءُ الله فی أرضه، و الدعاةُ الی دینه، آه آه شوقاً إلی رؤیتهم.(1)
علم و دانش با حقیقت و بصیرت به آنها روی آورده، و روح یقین را لمس کردهاند و آنچه دنیاپرستان هوسباز مشکل میشمرند، بر آنها
1) (2) - نهجالبلاغه، کلمۀ قصار 147.
آسان است. آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند، انس گرفتهاند.
در دنیا با بدنهایی زندگی میکنند که ارواحشان به جهان بالا پیوند دارد. آنها خلفای الهی در زمیناند و دعوتکنندگان به دین خدا، آه آه چقدر اشتیاق دیدار آنها را دارم!(1)
و آنان همانهایند که ابنسینا - در تعریف عارف و صفات آنها - میگوید:
عارفان خواهان حق اول باشند، نه از برای چیزی دیگر و هیچ چیز بر شناخت و عبادت وی اختیار نکنند؛ زیرا که وی مستحق عبادت است.
عارف همیشه خرّم و گشادهروی و خندان باشد. و تواضع به بخیل فرومایه به نزدیک وی همچنان بود که به گرانمایه و بزرگ و انبساط او با خامل مجهول همچنان باشد که با نبیه بزرگ. و چگونه خوش نباشد؟! و وی خرّم است به حق و به همه چیز، زیرا که وی اندر همه چیزها حق را میبیند.
عارف گمان بر چیزها ندارد، و تجسّس کارها نکند و اگر منکری بیند خشم ورا اندر حرکت نیارد، چنانکه وی را بر آن کس رحمت باشد، زیرا که وی بیناست به سرّ خدای تعالی اندر قدر، و اگر امر معروف کند به نصیحت وافق کند، و سختی و ملامت اندر آن بهکار ندارد. اما اگر امر معروف بزرگ باشد، و نااهل کند، رواست که وی را غیرت باشد.
عارف دلیر باشد و چون نه چنین بود؟ و وی از مرگ نپرهیزد. و سخی
1) (1)
و جواد باشد و چون نه چنین بود؟ و وی از دوستی باطل دور است. و گناهها را عفو کند و چگونه نه چنین باشد و نفس او بزرگتر از آن است که هیچ زلت بشری آن بخراشد و حقد و کینه اندر یاد وی نماید، و چون نه چنین باشد؟ و ذکر او به حق مشغول است.
بزرگ است جناب حق از آن که راه هر آیندهای باشد، یا بر آن مطلع شود جز یکی از پس یکی. زیرا که آنچه این فن بر آن مشتمل است، مغفل نادان را مضحکه است و محصل دانا را عبرت است. هر که آن را بشنود و از آن نفرت گیرد، تهمت بر نفس خویش نهد که مگر مناسب این نیست و هر کس برای چیزی خلق شده و راهش به آن آسان است.(1)
آری اینان مردان یگانه و یگانههای روزگارند. کلامشان همه حکمت و نور و عملشان همه راه و رسم وصول است. دیگران باید آنها را راهنمای خود گیرند و به کلام و گفتارشان دل نهند که آنان آشنای به راه و آداب سیر و سلوک آن هستند.
در این مجموعه بر سر خوان اندیشه و افکار مردی از این فریق یعنی جمالالسالکین، قدوة الحکماء، و اسوة العرفاء آقامحمد بیدآبادی
مینشینیم و از زلال افکار وی در سیر به سوی حق و آداب بندگی و کسب زاد آخرت، توشه میچینیم. امید که روح آن بزرگ عنایتی نماید تا این قلم بتواند افکار و اندیشۀ وی را آنچنان که هست به تصویر کشد.
1) (1)
زیست نامه
اساتید
شاگردان
آثار
اشعار
آقامحمد بیدآبادی فرزند آقامحمدرفیع است. پدرش اصالتاً از مازندران بوده و به اصفهان کوچیده و در محلۀ بیدآباد ساکن و به بیدآبادی مشهور گردیده است.
در این که اصل آن جناب از کدام شهر مازندران است اختلاف وجود دارد. لکن کاشف دزفولی شاگرد مبرّز آقامحمد بیدآبادی، در یکی از آثارش بیدآبادی را تنکابنی الاصل مینامند. نصّ کاشف چنین است:
... و آن قدوة العارفین و زبدة الواصلین جامع معقول و المنقول حاوی الفروع و الاصول مولانا آقامحمد بیدآبادی تنکابنی الاصل و متوطن به دارالسلطنۀ اصفهان بودهاند.
پدر بیدآبادی در اصفهان اقامۀ نماز جمعه میکرده و به صلاح و تقوی و زهد مشهور بوده است. عبدالنبی قزوینی که معاصر وی بوده، در تقریر شرححال وی مینویسد:
کان فاضلاً و عالماً مدققاً و زاهداً متقیّاً و صالحاً تقیّاً. و بالجملة کان من
اهل الفوز و الفلاح و العبادة و الصلاح. و هو والد مخدومنا المکرم و صاحبنا المعظم آقامحمد أدام الله ظله و هو ممن أقام الجمعة باصبهان.(1)
محمدرفیع تا پایان عمر ساکن اصفهان بوده و در همان شهر رخت به سرای بقای کشیده و در تخت فولاد در جانب شرقی تکیۀ آقاحسین خوانساری مدفون گردیده است.(2)
تاکنون آثاری از محمدرفیع بیدآبادی بهدست نیامده است.
آقامحمد بیدآبادی در اصفهان محلۀ بیدآباد چشم به جهان گشوده و هم در این شهر مراتب رشد و کمال را پیموده است.
از دوران کودکی و نو جوانی بیدآبادی اطلاعاتی دست ما نرسیده، امّا داستانی از وی نقل گردیده که متعلق به دورۀ جوانی وی میباشد.
این داستان از لابلای جُنگی اخلاقی که به شکل بیاض تنظیم گردیده و متعلق به قرن سیزدهم هجری بوده، یادداشت گردیده و متاسفانه نویسنده آن نامی از خود نیآورده بود.
در این داستان به اشتغال آقا محمد در ایام جوانی به کسب و تجارت تصریح شده، که تاکنون در هیچ مصدری دیگری بدان اشارت نشده است. همچنین توجه وی به آثار فیلسوفان از جمله حکیم اشراق
استرآبادی معروف به میرداماد، از آن به دست میآید. این چنین است نصّ حکایت:
یکی از ثقات حکایت کرد به توسط بعضی از علمای اعلام از قول عارف محقق آقا محمد بیدآبادی، که در بدایت حال و عنفوان جوانی که سن من متوسط ما بین بیست و سی بود به تجارت مشغول بودم نوبتی از ری به اصفهان میرفتم اتفاقاً در آن سفر تنها بودم به کاروانسرائی ما بین ری و قم نزول نمودم و به جهت تنهایی دهشت داشتم درِ کاروانسرا بستم.
چون شام شد سواری رسیده در کاروانسرا بسته یافت در بزد پیش در رفته از روزنه در نگاه کردم وضع او را مناسب ندیدم، گفتم کیستی؟ گفت در بگشا تو را چه کار است. گفتم: کلید حاضر نیست. بعد از مبالغۀ او در این مرحله و اصرار من بر خلاف سوگند یاد نمود که از اینجا نروم تا تو را هلاک نکنم. پس از اسب خود به زیر آمده در دَرِ کاروانسرا نشسته تفنگی با خود داشت در دامان خود گذاشته و لجام اسب را در دست داشت من از دهشت و خوف مضطرب شده التجا به حرز منسوب به میرداماد که مصدّر به محمد رسول (صلی الله علیه و آله) است برده، به تکرار آن مشغول و توجه به ائمه معصومین - علیهم السلام - جسته از حیات خود چیزی باقی نمیدیدم و از روزنۀ در مراقب بودم که به بینم مآل کار به کجا خواهد انجامید.
ناگاه دیدم که آن شخص را خواب در ربوده، اسب لجام خود را از دست او گرفته روانۀ صحرا شد چون قدری از کاروانسرا دور شد
جانوری را دیدم که به جانب کاروانسرا میآید چون نزدیک رسید گرگ بود، مشاهدۀ تفنگ در دامان آن شخص نموده آهسته آهسته نزدیک آمده او را در خواب یافت، تفنگ را از دامان او به دندان برداشته به کناری برده افکنده، مبادرت نمود حلقوم آن شخص گرفته بدرید آن مرد صیحه زده بیفتاد و گرگ او را از هم دریده جسد او را از حوالی کاروانسرا به کناری کشیده برفت و من تا صباح کاروانسرا مانده صبح بر آمدم جسد او را پاره دیدم به سلامت از کاروانسرا برآمده به برکت آن حرز نجات یافتم.(1)
. دانشنامۀ صدرا، دفتر نهم، ص 43. (مخطوط).
دوران زندگی وی مصادف با سقوط صفویه و حاکمیت افغانها و انتقال قدرت به افشاریه و پس از آن زندیه بوده است. و او در دوران انحطاط زندیه درگذشته است.
بیدآبادی در زندگی خود نوشتی که بهدست داده کتابهایی را که در فنون و علوم مختلف رایج در عصر خویش، درس گرفته، ذکر کرده و گوید:
ایام صبا را به امداد مؤدِّبین و تربیت رب العالمین به نحوی صرف تحصیل مبادی ادبی و علوم آلی نموده تا اعتیاد تام و تمامی به امور محسوس به هم رسانیده، پس عمری در برّ الفاظ و بحر معانی حدیث و قرآن به دستیاری حواس عشره، سیاحت و سباحتی نموده، بعد از
1) (1)
تهذیب أخبار و تنقیح مسائل اصول اجتهاد، از وسایلالشیعه فقه شریعت آموخت و دهری با متکلمین گفتگو کرده و به اعتقاد خود تصحیح عقاید نموده و زمانی با مشائین در طلب حکمتشان به هر مکان دویده، دقایق تحقیقاتشان را ذخیره نمود. و مدتی از لوامع اشراق افادات اشراقیان استضاء انوار طریق سلوک حکمت اشراق نموده مشغول منزل شماری بود.
و پنداشت که به تحصیل علوم تصوری این مراتب، تعرّف حقیقتِ عرفانِ اهل معرفت میتوان نمود. و از مبدء معادِ خود خبری میتوان گرفت.(1)
بیدآبادی نارضایتی خود را از توقف و اتلاف عمر در ساحل الفاظ علوم اظهار نموده و گوید:
و به گمان عهد بعیدی از عمر عزیز را صرف متشابهات عبارات و رموز و اشارتشان نمود، و چون دید که از سیر در این اصطلاحات به غیر از دوری از مطلب اثری مترتّب نشده، آه حسرت از سینۀ پرسوز کشیده، مانند صدف کف افسوس بر کف سوده انگشت حیرت به دندان ندامت گزید. و چون کَشَف(2)سر به گریبان تفکر فرو برد.(3)
بیدآبادی گوید که بعد از آرام نیافتن روح حقیقتجویم از دروس رسمی، سر به گریبان تفکر فرو بردم و برای آرام ساختن روان و کشف حقیقت به جستجوی آن پرداختم و عاقبت آن را یافتم.
و بعد از یأس کلی از کل ماسوی، استعانت به یاری حضرت باری جسته، معلوم شد که: کتاب هفت ملت گر بخواند آدمی عام است.
و: علم رسمی سر به سر قیل است و قال.
باید زبان بست و بازو گشاد که: «الایمان کله عمل و تحصیل بعضه من بعض». و یقین نمودم که:
در مدرسه هر علم که آموختهام فی القبر یضرّنی و لاینفعنی
زیرا که به همراهی حس و خیال، توهم حصول معرفت، خیالی است محال. و اندوختۀ ایشان تمام نقش و نگاری است بیمعنی و سریعالزوال، بلکه محض وزر و وبال است. و کار عقل نیز ارائۀ طریق است نه ایصال به مطلوب. عقل رهبر لیک تا درِ دوست.
راه نجات منحصر در تابعیت قولی و فعلی و حالی است.(1)
بیدآبادی علوم نقلی و عقلی را در محضر ملا عبدالله حکیم (متوفای 1162 ق)، ملا اسماعیل خواجویی (متوفای 1173 ق) و میرزا محمدتقی الماسی (متوفای 1159 ق) فرا گرفته است. اما از زمانی که علم رسمی را سر به سر قیل و قال دیده و عطش درونی خود را همچنان در اشتداد یافته دست در دامن استاد عرفان و اخلاف سید قطبالدین نیریزی شیرازی
1) (1)
میزند. و در اثر عنایت و ارشاد و دستگیری وی قدم در عرفان و سیر و سلوک میگذارد. آری درس عشق و محبت در مدارس رسمی تدریس نمیشود و مدرسان علوم از تعلیم آن عاجزند. چرا که:
تا لوح سینه از نقش غیر صافی و از شوایب خودی و خودبینی بالمره خالی نشود، عکس شاهد مقصود درو جلوهگر نخواهد شد.
بیدآبادی بعد از آن به دستور استادش مشغول تصفیۀ نفس و زدودن حبّ دنیا و اسباب آن از دل نموده و برههای به این امر که اصطلاحاً مجاهده
نامیده میشود، اشتغال داشته است. در اینباره میگوید:
و از هنگامی که حقیقت این امر روشنم گشته تا حال پیوسته چون شمع میسوزم میگدازم و میسازم. به قدر مقدور حبّ امور زایله را که رأس کل خطیئة است و به مرور راسخ گردیده، به حول الله از دل بیرون میکنم و از اسباب ظاهرهاش کناره میگیرم و از حق اعانت و از دوستان شفاعت میطلبم.
دارم امید که این فن شریف چون فنون دگرم موجب حرمان نشود.(1)
آری بیدآبادی در اثر این مراقبت و محاسبت که در نفس خود به عمل آورده با عنایت باری توانسته، توسن نفس را از گرداب خودبینی و خودپرستی و حبّ دنیا رها سازد. و این مطلب از نامههای وی که به شاگردان خود نوشته و همچنین گزارش شرححال نویسان کاملاً روشن و هویدا است. او در نامۀ خود خطاب به فقیه ربانی میرزا ابوالقاسم گیلانی مینویسد:
1) (1)
و بالجملة لابدّ لک من تحصیلِ عقائدٍ برهانیةٍ و حقائقٍ ربانیةٍ عرفانیةٍ و اخلاقٍ فاضلةٍ نفسانیةٍ و ملکات مَلَکیةٍ و آداب شرعیةٍ و عبادات بدنیةٍ، بشرائطها المقررة الدینیة حتی تعرف صدق ذلک من قبلک.
و ذلک لایحصل بالمنی و لاینال بالهوی و لایدرک بالاسباب الظاهرة من العباء و الرداء و التختم بالعتیق و اخذ العصاء و التزین بزی العلماء و العبّاد و الصلحاء و الانتساب بالنسب الی سلسلة الاتقیاء، بل لابد فیه من الزهد فی الدنیا.
فلا یجد الرجل حلاوة الایمان حتی لایبالی من أکل الدنیا و ینس التدریس و المدرسة و التلامذة الساکنة فیها، ثم النیة الصادقة و الاخلاص فی کل ما تأتی و تذر.(1)
بیدآبادی بعد از آن طی چهار مرحلۀ قبلی، به تدریس علوم و تربیت نفوس مستعده و فطرتهای پاک اقدام کرده و عدّۀ زیادی را از عالم طبیعت سیر داده، به ملکوت راهنمایی نمود. اسامی تعدادی از شاگردانی که بیدآبادی در این مرحله از عمر خود تربیت نموده، و آثار علمی که در این دوره از حیات علمی خود، نگاشته، در بخش آثار ذکر میشود.
1) (1)
بیدآبادی علوم و فنون اسلامی را در نزد عالمان عصر خود در اصفهان فرا گرفت. از اهم استادان و مربیان وی چند تن را میشناسیم که عبارتند از:
میرزا محمدتقی فرزند میرزا محمدکاظم فرزند ملا عزیزالله فرزند ملا محمدتقی مجلسی است که در سال 1089 ق متولد و از مشاهیر فضلای خاندان مجلسی است. او در اواخر سلطنت نادرشاه سمت امامت جمعه و جماعت را در اصفهان بر عهده داشته است. کمالات نفسانی علمی و عملی و پرهیزگاری ایشان به حدّی بوده که در خطبۀ جمعه به محض شروع، اشک از چشمهایش جاری بود.
آثار علمی و قلمی ایشان عبارتند از:
1 - بهجة الاولیاء، به فارسی، در ذکر اسامی کسانی که در غیبت کبری موفق به ملاقات حضرت ولیعصر (عج) شدهاند.
2 - دیوان اشعار.
3 - قصیدۀ غدیریه که در رمضان 1125 آن را سروده است.
4 - رسایل متعدد فقهی.
الماسی عاقبت در سال 1159 ه. ق. در اصفهان ندای حق را لبیک گفته و در مقبرۀ جدّش ملا محمدتقی مجلسی واقع در مسجد جامع عتیق اصفهان، مدفون گردید.(1)
از مشاهیر تلامذۀ الماسی مرحوم آقامحمد بیدآبادی است که نزد وی حدیث و تفسیر تلمذ کرده است.
یکی دیگر از اساتید آقا محمد بید آبادی، ملا محمد بن محمد حسین مازندرانی خواجویی (م 1173 ق) معروف به اسماعیل خواجویی است.
خواجویی از فقهاء و دانشمندان نامدار سدۀ یازدهم و دوازدهم هجری است. شرح حال او در کتابها ذکر شده، که از جملۀ آنهاست:
مفتون دُنبلی در تجربة الاحرار و تسلیة الابرار در شرححال خواجویی چنین مینویسد:
مولینا اسمعیل خواجوی در سواد دلکش اصفهانِ خلدوَش، جامع مسایل حکمت و فقاهت، دانای اخبار درائت و روایت، فاضل نبیل مولینا اسمعیل خواجویی بود که از قدماء علما و مشاهیر فضلا به حدّت
1) (1)
ذهن ممتاز و مستثنی و در اوائل عهد کریمخان داعی حق را لبیک اجابت گفت. فضلش بیشمار، تعالیق و افاداتش بسیار است.(1)
ابوالحسن غفاری نیز در شرح حال وی چنین آورده:
سالک مسالک حقجویی ملا اسماعیل خاجویی، ترجمان مقالات اهل یونان و متحتم کمالات نوع انسان، شهباز بلندپرواز عالم نفوس و عقول، طایر فرّخپر و بال منازل عروج و مراحل وصول، محقّق دقایق علوم و مدقق حقایق رسوم، مشهور فی الآفاق مفخّر اهالی فارس و عراق، زبیندۀ مسند افادت و فروزندۀ مجلس شریعت، واقف سوانح لیل و نهار و عارف هفت و چهار، منکر آثار تکلّف و تصلّف و مظهر انوار اشراق و تصوّف بودند. اگر چه آن عالیجناب در جمیع علوم ماهر بودند، لیکن به جهت کثرت ممارست مطالب حکمیّه و دقایق عقلیّه در زمرۀ حکما مشهور و به آن عنوان در افواه و السنۀ جمهور مذکور بودند.
اصل آن جناب از مازندران بهشتنشان، نهایت در اوایل سن شریف به دارالسلطنۀ اصفهان آمده، کسب کمالات صوری و معنوی نموده، ترقّی معقولی از برای ایشان دست داده، در زهد و ورع و تقوی و اعتزال از ارباب دولت و بیطمعی از ملوک و امرا ضربالمثل بودند.
مدّت العمر بعد از فراغ از تحصیل علوم، مشغول افاده میبودهاند. در اوایل دولت خاقان مغفور به شوق لقای جناب اقدس الهی از دار فنا به دار بقا ارتحال فرمودند.
مزار فایضالانوار آنجناب در قبرستان تخت فولاد اصفهان است.
چون سنّ شریف آنجناب معلوم مُسَوّد اوراق نبود، از آن جهت به ذکر
1) (1)
آن مبادرت ننمود. نهایت از تلامذۀ آنجناب و کسانی که به خدمت ایشان فایض گردیده بودند [میتوان] معلوم نمود [که سنّ] ایشان از هشتاد متجاوز بود - والعلم عنداللّه.(1)
در تذکرة القبور نیز در سرگذشت وی چنین آمده:
این بزرگوار خیلی جلیلالشأن و دارای مقامات بلند از علم و عمل، در استمداد از زیارت قبر او و روا شدن حاجت در آن مکان بسیاری از اهل ایمان اعتقادی دارند. اصل ایشان از مازندران و در محلۀ خواجوی اصفهان توطن نموده، عالمی محقق و توانا و کامل در حکمت و کلام و فقه و اصول بلکه مطلق معقول و منقول، خیلی با ادراک و فهم و عقل و کامل و با زهد در دنیا و حسن خلق و متواضع و مستجابالدعوة و در پیش همه محترم و مکرم.(2)
آن جناب را رسایل زیادی است در فقه، تفسیر، علوم حدیث، حکمت و کلام که اغلب آنها به چاپ رسیده است. حاشیهای نیز بر تفسیر صافی فیض کاشانی و اربعین شیخ بهایی دارند که نسخۀ خطی هر دو در کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی نگهداری میشود.
خواجویی علوم حکمی را از شیخ حسین ماحوزی بحرانی فرا گرفته است و بیدآبادی نیز در نزد خواجویی حکمت تحصیل نموده است.(3)
شایان ذکر است که بعد از ملاصدرا چند تن در اصفهان به نام ملا اسماعیل در فن حکمت مشهور بودهاند که آثار و احوال آنها اغلب با هم و با شرح حال خواجویی مشتبه شده است. جهت روشن شدن احوال و آثار خواجویی، در اینجا مشخصات آن چند دانشمند و ویژگی هر کدام درج میشود. دانشمندانی که به ملا اسماعیل اصفهانی یا مازندرانی معروف بودهاند، عبارتند از:
الف: ملا اسماعیل بن محمدحسین مازندرانی خواجویی اصفهانی (متوفای 1173 ق) استاد بیدآبادی، که شرححال وی ذکر گردید.
ب: ملا اسماعیل بن محمدسمیع واحدالعین(1)
اسماعیل بن محمدحسین خواجویی (م 1173 ق) به شمارۀ (12452) موجود است که دانشمندی آن را از آثار ملا اسماعیل واحد العین دانسته، و در پایان نسخه طی یادداشتی تاریخ فوت دقیق واحدالعین را یادداشت نموده، که متن آن چنین است:
شرح دعای صباح از تألیفات آخوند ملا اسماعیل واحدالعین خواجویی اصفهانی است که از أجل تلامذۀ مرحوم مغفور آخوند ملا علی نوری بوده وفات آخوند ملا اسماعیل در محرمالحرام سنۀ 1242 اتفاق افتاد که در مخیّم سلطانیه از رکاب خاقان مغفور مرخص شده ناخوش به گیلان رفت و آنجا وفات یافت.(1)
ج: ملا اسماعیل بن محمدجعفر بن ملا اسماعیل خواجویی (م 1282 ق)، که نوۀ ملا اسماعیل خواجویی بزرگ و مشهور به ملااسماعیل ثانی است.
برای تفصیل شرح حال وی به کتاب رجال اصفهان یا تذکرةالقبور (ص 198-199) و کتاب احوال و آثار ملا اسماعیل خواجویی (ص 35-41) مراجعه شود.
د: ملا اسماعیل بن محمدحسین اصفهانی، که از حکماء بوده و در سال 1253 ق در گذشته و مدفنش سر قبر آخوند است. برای تفصیل شرح حال وی به کتاب دانشمندان و رجال اصفهان (ص 133) مراجعه شود.
ه: ملا اسماعیل بن محمدجعفر درب کوشکی اصفهانی (م 1304 ق).
برای تفصیل حالاتش به کتاب رجال اصفهان یا تذکرةالقبور (ص 52)، مجلۀ آینۀ پژوهش (97/21) و دایرةالمعارف تشیّع (/ 222) رجوع شود.
1) (1)
سید قطبالدین محمد نیریزی شیرازی (متولد 1100 و متوفای 1173 ق) از عارفان بنام و عالمان شهیر قرن دوازدهم هجری است. نسبش با بیست و سه واسطه به امام زینالعابدین علیه السلام میرسد. آن جناب پس از تحصیل علوم رسمی، روح بلندش از معارف سیراب نشده و به دنبال حقیقت به جستجو میپردازد و به حکیم عارف شیخ علی نقی اصطهباناتی (متوفای 1129 ق) در اصفهان میرسد. نیریزی در اینباره در منظومۀ «فصلالخطاب» خود میگوید:
فلما یئسنا من طریقة فکرنالقد انزل الله الغیوث برحمةٍ
رأینا کبار العارفین طریقهمطریقة زهد المرتضی بالمودة
لقد کنت فی الاسفار أخدمهم علیتمنی دخول الباب فی طی خدمتی
و در مدح استاد خود، اصطهباناتی گوید:
ملیک ملوکالفقر شیخی ومرشدیو مستندی فی الحکمة الموهبیة
علیٌ نقیٌ کاملٌ بصفاتهو اخلاقه القدسیة الملکیة
از دیگر اساتید عرفانی وی محمدعلی سکاکی شیرازی (شهادت در 1135 ق در حملۀ افغان) و محمدصادق اردستانی و آقاخلیل اصفهانی را میتوان نام برد.(1)
1) (1)
نیریزی از اساتید مسلم عرفان در قرن دوازدهم است و در علوم عقلی و نقلی مقام والایی داشته است. قطب در شعر عربی و فارسی مهارت تمام داشته ولی اغلب اشعارش را به عربی سروده است. از آثار وی تاکنون رسالۀ روحیه و منهجالتحریر - به اهتمام محمد خواجوی در شیراز به سال 1396 ق - و فصلالخطاب و منظومهای در نحو - به اهتمام حامد ناجی اصفهانی در سال 1376 در اصفهان - به چاپ رسیده است.
دیگر آثار وی را محمد خواجوی در مقدمه رسالۀ روحیه (ص 15-35) متذکر شده و نیازی به تکرار نیست. در اینجا دو مطلب در این زمینه، که تازگی دارد، ذکر میشود:
الف: مجموعهای از آثار قطبالدین به خط خود وی در دست است شامل این آثار: شرح دعای صباح به فارسی، شرح دعای صباح به عربی، ارجوزة فی التوحید به عربی، الوسایل (منظومهای به عربی در تضرع و توسل به درگاه باری تعالی)، بدایعالحکمه (مکاتبهای که مؤلف از منظومۀ مشکاةالولایة خود انتخاب و به شیخالاسلام محمدشفیع ارسال داشته است)، یک نامه به عربی به همو.(1)
ب: یکی از شروح مهم فصلالخطاب نیریزی، شرح میرزا ابوالقاسم امینالشرع خویی (متوفای 1348 ق) است، این شرح در سال 1344 ق در 962 صفحۀ وزیری بزرگ به چاپ رسیده است. امینالشرع در خاطرات
1) (1)
خود، پیرامون این شرح توضیحی داده که خالی از فایده نیست؛ او مینویسد:
در آن اوقات که داخل سلسلۀ دهبیه بودم به واسطۀ خواهش بعضی از زهاد زمان به شرح کتاب فصلالخطاب آقای سید محمد قطبالدین شیرازی - که منظومهایست بسیار مشروح و مفصل در بیان مراتب توحید و ولایت و مبدء و معاد - بپرداختم.
در مدت هفت سال از تألیف آن کتاب که مسمی به میزانالصواب فی شرح فصل الخطاب نمودهام، فارغ گردیدم و زحمات بسیار در شرح آن منظومه بکشیدم و قریب چهل هزار بیت شرح بنوشتم ولیکن چون از تألیف کتاب فارغ شدم جناب... آن کتاب را به نزد خود احضار کردند و معزی الیه بدون اطلاع این بنده در اول و آخر کتاب بعضی تصرفات کرده بودند که ابداً بنده از آن کلمات مخبر نبوده و راضی نبودم بلکه سرکار خان محض من باب ترویج سلسلۀ خودشان تصرف در آن را لازم دانسته و الحاقاتی قرار دادهاند.
از آنجمله حقیر در اصل کتاب نوشته بودم که حقیر این کتاب را حسب خواهش بعضی از زهاد زمان نوشتهام. خان به جای آن، القابی نوشتهاند که بنده از آنها بیخبرم و از آنجمله دایرۀ مهر نبوت است که اضافه کردهاند.
حاصل آنکه کتاب را از وضع علمی ملایی بیرون کرده بودند. قطع نظر از آن کتاب کتابی است به غایت جامع و نافع خصوصاً در حکمت الهیه
و مقامات تکمیل نفوس کما لا یخفی علی المتتبع النقاد و البصیر الوقار.(1)
بیدآبادی در اصفهان سالیان متمادی در خدمت نیریزی حکمت الهی تحصیل و سیر و سلوک نموده است.
استاد سید جلالالدین آشتیانی ایشان را جزء اساتید بیدآبادی ذکر نموده است. ولی از شرححال وی در منابع چیزی بهدست نیامد.(2)
وفات ملا عبد الله حکیم را عبد الحسین خاتون آبادی در سال 1162 ق ذکر نموده است.(3)در تذکرۀ نصر آبادی نیز دانشمندی با عنوان حکیم عبد الله یاد شده است.(4)
در برخی مصادر - چنانچه بعداً ذکر خواهد شد - از سید حیدر آملی به عنوان شیخ اجازۀ آقا محمد بید آبادی یاد شده، ولی اینکه بیدآبادی نزد وی چه علمی را یاد گرفته مشخص نشده است.
بیدآبادی در تدریس علوم عقلی و نقلی، توجه خاصی به تربیت نفوس و سیر دادن آنها به ملکوت داشت و شاگردان زیادی در سایۀ تعلیمات وی مرغ روان خود را از خاکدان طبیعت خلاص کرده به ماورای حس و مادّه راهیاب شدند. متأسفانه تعداد کامل دانشآموختگان محضر بیدآبادی در هیچ مصدری ذکر نشده است. آنچه که نگارنده تاکنون در لابهلای نوشتههای عالمان بدانها دست یافته، در اینجا میآورد و یقین دارد که تعداد شاگردان وی به مراتب بیش از این تعداد است.
فقیه وارسته و اصولی زبردست میرزا ابوالقاسم بن محمد حسن شفتی گیلانی متولد 1150 ق و متوفای 1231 ق از ارادتمندان و مشتاقان محضر حکیم بیدآبادی بوده است. ما از شاگردی رسمی میرزای قمی نزد بیدآبادی مدرکی در دست نداریم. ولی نامهای که بیدآبادی به میرزای قمی، در پاسخ درخواست دستوری از جانب میرزا - که عازم زیارت
عتبات بوده - (1)
علاوه بر آن، بعد از بیدآبادی، شاگرد ارشد وی ملا علی نوری مکاتباتی با میرزای قمی انجام داده که گویای ارتباط میرزای قمی با مکتب عرفانی و فلسفی بیدآبادی است.
او فرزند سید محمد اسماعیل است و نسبش با 29 واسطه به امام زینالعابدین علیه السلام منتهی میگردد.
میرزا ابوالقاسم، حکیمی بزرگوار و مدرسی شهرۀ روزگار بوده و در نزد مرحوم آخوند ملا اسماعیل خواجویی و آقامحمد بیدآبادی در علوم عقلیه و کلام و در نزد سیدمهدی بحرالعلوم در فقه و اصول و حدیث شرفاندوز تحصیل علوم بود. وی نزدیک به سی سال در مسجد شاه اصفهان امام جماعت بوده و در مدرسۀ چهارباغ تدریس میکرد و از علوّ مقام و مرتبهاش در تدریس به لقب «مدرس» مشهور شد.
از آثار وی شرحی بر نهجالبلاغه و تعلیقههایی بر کتب چهارگانۀ حدیثی شیعه، تعلیقه بر تفسیر صافی و تفسیر قرآن به فارسی را میتوان نام برد.(2)
از دیگر آثار وی رسالهای است با نام توحید در شرح حدیث هل رایت
رجلاً به عربی که نسخهای از آن به خط صدرالدین موسوی شاهاندشتی در کتابخانۀ دانشگاه تهران نگهداری میشود.(1)
مفتون دُنبلی که از معاصران مدرس بوده، ضمن شمردن وی در ضمن شاگردان بیدآبادی مینویسد که در اصفهان کسی مثل مدرس شرح دروس آقاحسین خوانساری، را به دقت درس نگفته است.(2)
مدرس عاقبت در سال 1202 ق وفات نموده و جنازهاش به نجف منتقل و در آنجا مدفون گردید. واله اصفهانی مادۀ تاریخ وفات وی را چنین سروده:
جستم ز پیر عقل دو مصرع که هر یکیتاریخ ارتحال به واله کند عیان
دریای علم گفت(3)
روان شد ز دهر دون قطب زمان بسوی جنان رفته زین جهان(4)
او عالمی صاحب کرامات و مستجابالدعوه بوده است. اصل ایشان از همدان و ساکن محلۀ مختاران بود. وی از شاگردان خوب مرحوم آقا
محمد باقر بهبهانی و مرحوم آقامحمد بیدآبادی بوده است. در سالی که اسماعیلخان شجاعالدین به همدان سفر نمود، ایشان به اصفهان رفته بودند و با اصرار مردم اردستان و با واسطۀ امام جمعۀ اصفهان امیر عبدالباقی، به اردستان تشریف بردند و با دختر یکی از سادات ازدواج میکنند و بقیۀ عمر را در آنجا به اقامۀ نماز جمعه و جماعت مشغول بودند، تا این که دعوت حق را لبیک گفتند.
آن مرحوم فرزندی داشتند موسوم به ملا محمدحسین همدانی (متولد 1201 و متوفای بعد از سال 1262 ق) که در همدان ساکن بوده و شاعری با تخلص «مجرم» کتاب «مصائب العلماء» را در شرححال وی نگاشته است.(1)
از خاندان سید نعمتالله جزایری است، میر عبد اللطیف خان شوشتری که پسرعمو و شاگرد سیداسماعیل جزایری است در شرححال وی چنین مینویسد:
السید الجلیل الزاهد النبیل اسماعیل بن السید المرتضی، قلم از اوصاف کمالش به عجز و انکسار اعتراف دارد. حاوی انواع فضایل و نقاوۀ اتقیای کامل، در علوم عقلی و نقلی امام همام و از افاضل علمای اعلام
1) (1)
است. در شوشتر فقه و حدیث را از والد بزرگوار خود استفاده نموده، روانۀ اصفهان و در آن بلده مدت پانزده شانزده سال از علمای آن زمان مانند قدوةالحکماء و اسوة العرفاء آقامحمد بیدآبادی و سایر مشاهیر فضلا تکمیل نموده به اوج فضیلت صاعد گردید و به مقامی که بایست رسید.
پس از آنجا به شوشتر بازگشت بعد از چندی که والدش به ملأ اعلی بالگشا گردید امام جمعه و جماعت به التماس جمهور انام به او رسید و پس از مدتی در اثر بیماری در گوشۀ منزل خویش خمول و انزوا را پسندید و به این هم اکتفا نکرد از شوشتر قطع علایق کرده روانۀ عتبات عرش درجات و در کاظمین علیهما السلام و سایر روضات بهشت تمثال به معاشرت افاضل و اخیار کامرواست. اللهم بارک بعمره و فضله.(1)
تاریخ نگارش این شرححال توسط میرعبداللطیف سال 1216 ق است و از تاریخ وفات صاحب ترجمه اطلاعی در دست نیست.
مرحوم بیدآبادی نامهای به این دو شخص که گویا با هم برادرند(2)نگاشته که از آن معلوم میگردد، تعلیمات و دستورات اخلاقی از بیدآبادی میگرفتهاند. از شرححال این دو نفر در کتب تراجم مطلبی بهدست نیامد.
او از حکیمان زبردست بوده و مدتی را نزد بیدآبادی تحصیل حکمت و عرفان نموده و سپس به لاهیجان بازگشته و شیخالاسلامی آن شهر به وی واگذار شده است. از آثارش استنساخ رسالۀ اثبات واجبالوجود سیدشریف جرجانی است که نسخۀ آن در ضمن کتابهای اهدایی سیدمحمد مشکاة به دانشگاه تهران موجود است.(1)
فقیه، ریاضیدان، متکلم و شاعر شیعی ایرانی. از مردم ساری بود، اما در اصفهان در خدمت استادانی چون آقامحمد بیدآبادی درس خواند. یک چند ملاباشی آقامحمدخان و قاضی عسکر او بود. پس از آن که آقامحمدخان قاجار کشته شد، فتحعلیشاه قاجار وی را مأمور تربیت عباس میرزای ولیعهد (متوفای 1248 ق) کرده او را به سمت صدارت رکاب و ریاست علما برگزید. در 1218 ق که جنگ ایران و روس درگرفت ملاحسین همراه عباسمیرزا به آذربایجان رفت. اما در همان سال از سفر آذربایجان بازگشت و در میانۀ راه قزوین درگذشت.
ملاحسین در حکمت مشاء مهارت فراوان داشت و در حکمت الهی سرآمد روزگار خویش بهشمار میرفت. وی ادیبی ظریف و نکتهدان بود.
1) (1)
از سرودههای اندکی که از وی بهدست مانده چنین برمیآید که در شاعری نیز دستی توانا داشته است.(1)
اعتضادالسلطنه در شرححال ملاحسین ساروی چنین مینویسد:
ملاحسین مازندرانی، در عنفوان جوانی در همان سرزمین بهشت آیین در نزد علمای دارالمرز به تحصیل علوم مشغول گشته و در اندک وقتی از علمای دارالمرز مستغنیالتحصیل شده روی به اصفهان جنت نشان آورده و در آن مکان استاد العلما و الفقها و افتخارالحکماء و العرفاء آقامحمد بیدآبادی را شاگرد و جناب مولانا میرزا ابوالقاسم مدرس رحمهم الله را تلمیذ گردیده... در سنۀ 1213(2)به عالم عقبی شتافت این سه فرد از اوست:
در صفا ریحان کجا مشکین خط جانان کجا این ز گل رُست آن ز گلشن این کجا و آن کجا
بازو مساز رنجه به قصد هلاک ما خود میدهد به باد غمت مشت خاک ما
شب مرگ است و آید یار چون غیرم به سر امشب چه بودی گر اجل میداد مهلت تا سحر امشب(3)
سید صدرالدین محمد دزفولی فرزند محمدباقر، متخلص به کاشف. در دزفول چشم به جهان گشود و برای تحصیل علم و معرفت به شهرهای گوناگون از جمله بروجرد، کرمانشاه، همدان، دولتآباد، اصفهان، یزد، مشهد، شیراز، قزوین، تبریز، تهران، نهاوند، تویسرکان و عتبان عالیات عراق مسافرت نمود.
کاشف آثار زیادی در عرفان و اخلاق از خود به جای گذارده که همه به فارسی است.(1)
کاشف دربارۀ ارتباطش با بیدآبادی در مکاتیب خود چنین مینویسد:
1) (1)
از یمن نفس مرشد کامل - اگرچه از دنیا رفته است - و آن قدوة العارفین و زبدة الواصلین جامع المعقول و المنقول حاوی الفروع و الاصول مولانا آقامحمد بیدآبادی تنکابنی الاصل - رَحِمَهُ الله - و متوطن به دارالسلطنۀ اصفهان بودهاند که حقیر مرید با اخلاص اوست.(1)
همچنین کاشف در رسالۀ مصباح الذاکرین از آقامحمد بیدآبادی و این که اجازۀ ذکر از او دارد یاد میکند.(2)
مرحوم ظهیرالاسلام در این زمینه چنین مینویسد:
اخیراً خطی به مرحوم آقامحمد بیدآبادی اصفهانی - که یگانه حکیم و کامل زمان بوده - تقدیم و درخواست اجازۀ ذکر میکرده، آقای معزی الیه جوابی که برای او نوشته و اکنون موجود، ایشان را به مریدی قبول فرمودهاند.(3)
آقای علی فتحیپور نیز در مقدمۀ ترجمۀ حق الحقیقه لارباب الطریقه
کاشف، مینویسد:
مکاتبات زیادی بین مرحوم آقامحمد بیدآبادی و مرحوم کاشف مبادله شده که به صورت یک کتابچۀ مختصر موجود است.(4)
دربارۀ اتصال سلسلۀ تربیتی سید علی شوشتری به کاشف ذزفولی آقای فتحیپور در مقدمۀ مذکور مینویسد:
هنگامی که حاج شیخ مرتضی انصاری رحمه الله برای تکمیل تحصیلات خود عازم نجف بودهاند برای گرفتن مدد به خانۀ مرحوم کاشف میروند و تقاضای ذکر و فکر میکنند آن جناب میفرمایند: چون به قصد تحصیل عازم نجف هستید ادامۀ تحصیل یک نوع عبادت است ضمناً اطمینان داشته باشید که وسیلۀ حاج سید علی شوشتری که از ما است به این فیض نایل خواهید شد.(1)
عاقبت کاشف در شب پنجشنبه 16 شعبان 1258 ق دار فانی را وداع و جنازهاش به کربلای معلی منتقل و در بین رواق و حرم مطهر حضرت امام حسین علیه السلام به خاک سپرده شد.
ظهیرالاسلام در مقالۀ خود مینویسد که:
در حقیقتپرستی کاشف همین بس که میفرمود: «جسد مرا در مزبلههای کربلا بیندازید و نگذارید دزفولیان قبرم را بت خود نمایند».(2)
(3) او استاد سیدرضی لاریجانی در عرفان است. استاد سیدجلالالدین
1) (1)
2) (2) - برای اطلاع بیشتر از شرححال کاشف دزفولی به کتاب خاندان سادات گوشه صفحۀ 130 تا 211 و مقالۀ صدیق فاضل شیخ ابوالفضل حافظیان بابلی در مجلۀ پیام حوزه شمارۀ 8 سال 1376 و طرایق الحقایق، ج 3، ص 219 مراجعه شود.
3) (3) - برای شرح حال سیدرضی لاریجانی ر. ک: تاریخ حکماء و عرفاء متأخر بر صدرالمتألین، منوچهر صدوقی سها، ص 46-47.
آشتیانی افاده فرمودهاند که:
و حقیر گمان بلکه یقین دارد که میرزا عبدالجواد شیرازی عارف مشهور از شاگردان آقامحمد بیدآبادی است.(1)
ادیب اریب مولی عبدالرزاق بیگ دنبلی خویی متخلص به مفتون (م 1243 ق) از دانشمندانی است که از زلال افکار آقا محمد بیدآبادی پیمانهها چشیده و در کتابش تجربة الاحرار یادِ لحظههای عرفانی حضورش در محضر بید آبادی نموده، که مطالب وی دربارۀ بیدآبادی در بخشهای بعدی کتاب نقل خواهد شد.
عبد الرزاق دُنبلی از اعیان زادگان دُنبلی بوده، در سال 1176 ق در خوی متولد و در ده سالگی از سوی حاکمان زندیه به عنوان گروگان به شیراز برده شد و ده سال در آن شهر اقامت داشت و در همه این مدت مشغول تحصیل علم و کمال بود، بعد از رفع مراقبت به اصفهان و بعد از آن در سال 1241 ق به تبریز برگشت و در سال 1243 ق در آنجا وفات نمود.
مفتون ادیبی فوق العاده و شاعری نکته دان و نویسندهای مطلع بود و تألیفات متعددی دارد که مورد توجه اهل فضل و ادب میباشد. تعدادی از آثار وی عبارتند:
1 - تجربة الاحرار و تسلیة الابرار، به فارسی. ملک الشعرای بهار در سبک شناسی پیرامون این کتاب چنین گفته:
1) (1)
«این کتاب یکی از شاهکارهای قرن دوازدهم است و به شیوهای بین شیوۀ وصاف و گلستان سعدی تحریر یافته و تمام مزایای فنی گذشته را دربر دارد».(1)
این کتاب در سال 1349 ش در تبریز، در دو جلد، به چاپ رسیده است.
2 - نگارستان دارا: به فارسی و در شرح حال شعرای دوره فتحعلی شاه قاجار و ذکر بعضی اشعار میباشد در سال 1342 ش در تبریز به چاپ رسیده است.
3 - مآثر سلطانیه، در تاریخ وقایع دوران فتحعلی شاه قاجار که در سال 1241 ق و 1392 ق به چاپ رسیده است.
عبدالرزاق علاوه بر فضل و تتبع وی در نویسندگی و تاریخ نگاری، دارای ذوقی سرشار و طبعی روان بود و در اشعارش به «مفتون» تخلص میکرد.
دیوان اشعارش در دست نیست، اما نسخۀ خطی چند مثنوی از وی، مانندِ مثنوی ناز و نیاز و مثنوی همایون نامه و مثنوی سلیم و سلمی و غیره، در دست است.
در حکمت و موعظه چنین گوید:
روزی سر از دریچه همت برآورمز این کاخ تا به کنگره عرش برپرم
حوران در انتظار من و من زابلهیاز زال پرفریب جهان عشوه میخرم
1) (1)
آماده گشته ساغر زَقُّوم در جحیم من در هوای مطرب و مینا و ساغرم
پرمایه ام اگر چه ز زر نیست مایهام گر مفلسم ولی ز گنج قناعت توانگرم
از فتنۀ زمانۀ فتّان پر فتن «مفتون» نیم اگر چه ز تن میرود سرم
شاعر معاصر علی نظمی در کتاب دویست سخنور، تاریخ فوت وی را چنین سروده است:
نام مفتون جاودان بادا که برداهل دل را شعرش از خاطر ملال
آنکه در ملک سخن شد بیقرینو آنکه در شهر هنر شد بیهمال
خطۀ خوی گربدونازد رواستکز پی اوکوچنان شیرین مقال
گفت «نظمی» از وی تاریخ او (حشر مفتون با علی بادا وآل)
عارف کامل ملا عبدالکریم بیرجندی قائنی متخلص به اشراق. مرحوم آیتی در شرححال وی چنین مینگارد:
نجمالحکما و المتألهین مولانا عبدالکریم اشراق، سالها در دار السلطنۀ اصفهان به سر برده و بر صدرالحکما و المتألهین افضل المتأخرین آقامحمد بیدآبادی تلمذ کرده، ذوقی عارفانه و مشربی حکیمانه دارد.
و بعد از مراجعت به وطن خود بیرجند سفری به کابل و نواحی کشمیر و
هندوستان نموده و در کابل مورد توجه تیمورشاه واقع شد. و با میرزا هادیخان منشیالممالک متخلص به عشرت و میرزا خلیلخان مفتون و میرزا احمدخان وکیل مصاحبت و معاشرت داشته و مشاعرات ایشان را در دفتر خود ثبت کرده است. و چندی در طبس بوده و با میرزا سید محمد نامی و در استرآباد با مایلی رفاقت داشته است.
و از آثار اشراق دفتری است که در وقت در نزد این فقیر است حاوی قسمتی از منشآت و مراسلات او که از آن جمله است مراسلات با آقامحمد بیدآبادی و آخوند ملا حمزه و قسمتی از قصاید و غزلیات و مثنویات و رباعیات و مقطعات که بعضی راجع است به امیرعلیخان خزیمی حاکم و امیر وقت بیرجند و بعضی در مدح حکیم آقامحمد بیدآبادی اصفهانی و به جز دفتر مزبور اثر دیگری از مشارالیه به نظر نرسیده. و وفاتش در سنۀ 1229 ق در بیرجند اتفاق افتاده و حکیم مشارالیه با مولانا علیاشرف صبوحی و آخوند ملا اسماعیل منزوی از یک خانداناند.(1)
رسالۀ دیگری از اشراق بیرجندی در دست است که به خط خود وی و شامل دعاهای کمیل، سمات، مشلول، دوازده امام خواجه نصیر، صنمی قریش، جوشن کبیر و چند دعای دیگر است که در سال 1193 ه. ق.
تحریر نموده است. نسخۀ این مجموعه در کتابخانۀ آستان قدس رضوی در مشهد مقدس نگهداری میشود.(2)
بیدآبادی شاگردی داشته به نام «عبدالله بیدگلی کاشانی» و نامهای هم به وی نگاشته که نسخههای متعددی از آن در دست است. در عنوان یکی از نسخههای این نامه (نسخۀ آستان قدس رضوی)، مخاطب نامه «عبدالله تنکابنی» نگاشته شده است. و گویا اشتباهی صورت گرفته و کاتب به جای کاشانی، تنکابنی نوشته یا این که عبدالله کاشانی اصالتاً تنکابنی بوده و به این لقب نیز مشهور بوده است.
سیدعبدالله فرزند محمدباقر موسوی دزفولی متخلص به داعی. او در اصفهان از آقامحمد بیدآبادی و سیدمحمدباقر شفتی معروف به حجةالاسلام تحصیل علم و معارف نمود. او پدر زن صدرالدین کاشف دزفولی است. آثار علمی داعی عبارتند از: دیوان اشعار در دو جلد، تخمیس قصیدۀ فرزدق، مجمعالاخبار و تذکرة الابرار در تعیین قبور اولاد ائمه و بقعههای متبرکۀ دزفول.(1)
از شرححال وی چیزی در دست نیست. فقط میدانیم که بیدآبادی نامهای در جواب وی نگاشته است و خوانساری در روضاتالجنات از وی به
1) (1)
«الأجلّ الأواه المولی عبدالله البیدجلی القاشانی» یاد کرده(1)
او فرزند میرمحمدباقر حسینی مدرس اصفهانی بن محمدصادق است.
مرحوم معلم حبیبآبادی در شرححال وی مینویسد:
فرزند هفتم او (میرمحمدباقر) آقامیرسیدعلی - رَحِمَهُالله - است. وی هر چند سناً از برادران خود کوچکتر بوده لیکن از جهت علم و زهد و اخلاق، یگانۀ اولاد مرحوم میرمحمدباقر شمرده میشده و مدتی در نزد پدر خود درس خوانده و چندی هم خدمت آقامحمد بیدآبادی تحصیل فقه و حدیث و اخلاق نموده تا در فنون ظاهر و باطن کامل گردیده و هماره به گوشهگیری و انزوا به سر رسانیده و کتبی به رشتۀ تألیف کشید و پس از وفات بر حسب وصیت نعش او را به عتبات بردند.(2)
آخوند ملا علی فرزند جمشید نوری مازندرانی. یکی از برجستهترین شاگردان بیدآبادی، ملا علی نوری است. نوری راه بیدآبادی را - که حکمت متعالیه را بعد از فترت طولانی در حوزۀ علمیۀ اصفهان رواج
داد - ادامه داده و با استفاده از عمر طولانی که خدا به وی عطا نموده بود قریب هفتاد سال به تدریس کتب ملاصدرا اشتغال داشت و شاگردان زیادی را در این فن تربیت کرد که از آن جمله ملا هادی سبزواری متخلص به اسرار و میرزا ابوالقاسم راز شیرازی و ملا محمدجعفر لنگرودی و آقاسیدرضی لاریجانی هستند. بعد از ملا علی نوری شاگردان وی تدریس علوم عقلی را در اصفهان، تهران و سایر شهرهای ایران رواج دادند.
میرزا محمد حسن زنوزی که شاگرد نوری بوده، در ریاض الجنه در بارۀ وی چنین مینویسد:
«المولی علی النّوری، السّاکن باصفهان، استادنا الاوحد الالهی. عالم، فاضل، کامل، عامل، باذل، حکیم، متکلم، متبحّر، وجیه، نبیه، ادیب، منشئ، مدقّق، عارف، حسن التّقریر، مهذب الاخلاق، له اشعار فارسیة.
قرأنا علیه نبذ من اوایل الاسفار الاربعة و من شرح التجرید الفاضل اللّاهیجی و المشاعر و غیرها و اقتبسنا من ایماضات اشاراته و افاضات اشراقاته حصّة کثیرة - رفع اللّه و شرح اللّه صدره و اضاء بدره - و من اشعاره، رباعی:
حقّا که علی وصیّ بر حق باشد حقیّت او چو حقّ محقق باشد
هر کس که کند حقّ علی را انکار از حق مگذر که منکر حقّ باشد
و له حواش و افادات غیر مدونّة».(1)
مصحح محترم کتاب ریاض الجنه آقای علی رفیعی علامرودشتی در
1) (1)
پانوشت شرح حال یاد شده در ریاض چنین نوشتهاند:
آخوند ملا علی بن جمشید نوری مازندرانی اصفهانی متخلص به «نور» فیلسوف، حکیم، متکلم، فقیه، ادیب و شاعر و بزرگترین استاد در حکمت متعالیه و زندهکنندۀ طریقۀ ملاصدرا در حکمت اشراق که از 25 سالگی تا نزدیک صد سالگی، به تدریس کتب ملا صدرا اشتغال داشته است. ابتدا در مازندران و بعد در قزوین مقدمات علوم را فرا گرفت، سپس راهی اصفهان شد و به تکمیل دانش خویش پرداخت.
اساتید معروف او: سید حسن بن امیر محمدابراهیم قزوینی، آقا محمد بیدآبادی و آقا میرزا ابوالقاسم مدرسی بودهاند و شاگردان معروفش:
ملا آقای حکیم قزوینی، حاج محمد جعفر لنگرودی، آقا سید رضی لاریجانی، آقا سید محمدحسین تنکابنی، ملا عبداللّه زنوزی و مؤلف این کتاب و جمعی دیگر بودهاند. وی دارای آثار و تألیفاتی بوده که برخی از آنها چاپ شده است: «جوابات المسائل العرفانیة» تهران 1305؛ «حاشیة شرح حدیث العلوی» تهران 1319 قمری؛ «حاشیة شوارق الالهام» تهران 1311 قمری و «حاشیة المشاعر» تهران، 1315 قمری. برخی از آثار وی نیز به صورت خطی در کتابخانههای آستان قدس رضوی و آیتاللّه العظمی مرعشی نجفی (ره) و جز اینها موجود است. وی در 22 رجب 1246، در اصفهان دیده از جهان فرو بست و جنازهاش به نجف منتقل و در کفشکن در طوسی (باب الطوسی) حرم مطهر دفن شد.(1)
آثار ملا علی نوری عبارتند از:
1) (1)
اجوبة المسائل (فهرست دنا، 247/1).
اسرار بسمله (فهرست دنا، 773/1).
اصطلاحات صوفیه (فهرست دنا، 1048/1).
امامت (فهرست دنا، 151/2).
بسیط الحقیقة کلّ الاشیاء یا وحدت وجود(1)
پاسخ به پرسشهای کلامی (فهرست دنا، 618/2).
تعلیقات علی تعلیقات رسالة بسیط الحقیقة (فهرست دنا، 56/3).
تفسیر سورۀ توحید.
حاشیه بر شرح توحید قاضی سعید قمی، که در ضمن کتاب مذکور به چاپ رسیده است.(2)
حاشیة حاشیة آقا جمال علی حاشیة الخفری علی شرح التجرید (فهرست دنا، 115/4).
حاشیة شرح الفوائد الحکمیة (فهرست دنا، 273/4)
حاشیة شرح الکافی ملاصدرا (فهرست دنا، 273/4).
حاشیة الشواهد الربوبیة (فهرست دنا، 313/4).
حاشیة قرة العیون (فهرست دنا، 355/4).
حاشیة المشاعر (فهرست دنا، 408/4).
حاشیة مفاتیح الغیب (فهرست دنا، 453/4).
حجة الاسلام و برهان الملة در ردّ پادری نصرانی (فهرست دنا، 498/4 و 580/5).
حواشی ملا علی نوری در فلسفه (فهرست دنا، 805/4).
حواشی بر کتابهای: شوراق الالهام فی شرح تجرید الکلام عبدالرزاق لاهیجی، اسفار ملاصدرا و اسرارالآیات ملاصدرا.
رساله در رد تناسخ.
السراج المنیر فی الکشف عن الوحدانیة الکبری (فهرست دنا، 80/6).
سؤال و جوابهای فقهی با میرزای قمی(1)
سؤال و جوابهای اعتقادی.
شرح تحقیقات صدرا (فهرست دنا، 530/6).
شرح حدیث ان ابابکر منی بمنزلة السمع...» (فهرست دنا، 596/6).
شرح حدیث الحوت و قرن الثور، که با تصحیح دکتر حامد ناجی در میراث حدیث شیعه به چاپ رسیده است (میراث حدیث شیعه، 197/15).
شرح حدیث زینب عطاره، که با تصحیح دکتر حامد ناجی در میراث حدیث شیعه به چاپ رسیده است. (میراث حدیث شیعه، 305/18-441).
1) (1)
شرح حدیث المعرفة بالنورانیة، که با تصحیح دکتر حامد ناجی در میراث حدیث شیعه به چاپ رسیده است (میراث حدیث شیعه، 197/15)..
دو شرح بر «حدیث هل رایتَ رجلاً»، که با تصحیح دکتر حامد ناجی در میراث حدیث شیعه به چاپ رسیده است. (میراث حدیث شیعه، 141/3).
عرفان (فهرست دنا، 465/7).
عصمت (سوال و جواب) (فهرست دنا، 519/7).
علم الباری (فهرست دنا، 590/7).
مقالات فلسفیة و اصولیة (فهرست دنا، 1114/9).
المقالات النوریة (فهرست دنا، 1115/9).
اشعار: ملا علی نوری در اشعارش «نور» تخلص میکرد و رضاقلی خان که محضر وی را دریافته در مجمع الفصحاء از وی یاد کرده است.(1)
از ملا علی نوری تاکنون دیوان اشعاری گزارش نشده ولی اشعارش در لابلای جنگها و تذکرهها نقل گردیده و از آن مستفاد میشود که حکیم نوری طبعش اغلب به رباعی مائل بوده است.
در اینجا اشعاری که نگارنده از ملا علی نوری به دست آورده درج میشود:
تو پنداری جهان خود هست قائمبه ذات خویشتن پیوسته دائم
جهان و جمله فرع نور حق دانحق اندر وی همه پیدا و پنهان
1) (1)
اگر خورشید بر یک حال بودی شعاع وی به یک منوال بودی
ندانستی کسی کین پرتو اوست نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست
چو نور حق ندارد نقل و تحویل نیاید اندرو تغییر و تبدیل
جذبة من جذبات الحق
یکی پیمانه پر کرد و به من دادکه از آب وی آتش بر من افتاد
چو آشامیدم از پیمانۀ پاکدرافتادم ز مستی بر سر خاک
کنون نه نیستم در خود نه هستمنه هشیار و نه مخمور و نه مستم
صورتآفرین
روزی که آفرید تو را صورتآفرینبر آفرینش تو به خود گفت آفرین
صورت بیآفرید چنین صورتآفرینبر صورتآفرین و بر این صورت آفرین
در کتاب تذکرۀ باقریه و ذیل آن اشعار مسجدیه نیز چهار رباعی از ملاعلی نوری که در وصف مسجد سید اصفهان و بانی آن حجة الاسلام شفتی سروده، نقل گردیده که عبارتند از:
این کاخ خجسته مطلع انوار استسرّی است در آن که مخزن اسرار است
برجیس در او، خادم و ادریس جلیسچون مدرسِ خاص زبدۀ اخیار است(1)
1) (1)
آن قبّه که آسمان کمین پایۀ اوست این قبّه که آسمان سایۀ اوست
زین فضل و شرف، گر آسمان فخر کند زیبد که در افتخار، سرمایۀ اوست
هان شبستان حرم بین که به معنی روز است روز نوروز و شب قدر ز بس فیروز است
ناله از سینه و آه از دل تارت، نوری برکش این جا، که چراغش، دل تار افروز است
هان شبستان نگر که چون روز است روز نوروز و روز فیروز است
گر در آن بگذرد شب و روزت شب قدر است و روز نوروز است(1)
ملاعلی فرزندِ حکیمی به نام میرزا حسن نوری، که از مدرسان فلسفه و حکمت در اصفهان بوده و از وی آثاری گزارش شده که از جملۀ آن حاشیه بر شوارق الالهام عبدالرزاق لاهیجی است که در حواشی چاپ سنگی کتاب یاد شده، به چاپ رسیده است.
1) (1)
ملا علیاکبر فرزند محمدباقر بن شیخ شریف الدین محمد رویدشتی که علامه مجلسی بر وی اجازۀ حدیثی داده است. ملا علی اکبر از علمای بزرگوار و حکمای نامبردار و اهل فکر و ذکر و ریاضت و تهجد و عبادت و منبر و موعظه بوده، چندان که کمتر نظیری برای وی توان یافت. وی در نزد آقامحمد بیدآبادی و میرزا ابوالقاسم مدرس در منقول و معقول درس خوانده و در اصفهان در مسجد معروف به مسجد علی اقامۀ جماعت میکرد.
اژهای آثاری دارد که از جملۀ آنها: ترجمة الصلوة و اسرارالصلوة، رسالۀ نماز شب، رساله در تفاصیل وقایع معراج، زبدةالمعارف، رساله در تفصیل خلقت و اعضاء طبیعی انسان و اخلاق حسنه و رذیله را میتوان نام برد. عاقبت در اصفهان مرحوم و در تخت فولاد در درب تکیۀ میرزا ابوالمعالی، در بالاسر ملا اسماعیل خواجویی مدفون گردید و قبرش معروف است.(2)
یکی از شاگردان بنام بیدآبادی ملامحراب گیلانی است. معلم
حبیبآبادی در شرححال وی مینویسد:
مرحوم ملا محراب حکیمی بزرگوار و عارفی مرتاض و اصلاً از اهل گیلان و ساکن اصفهان بوده، و از خدمت سید قطبالدین نیریزی در عرفان و تصوف فیضیاب و در حکمت در نزد آقامحمد بیدآبادی درس خوانده و عدهای او را در زمرۀ شاگردان آخوند ملا اسماعیل خواجویی نیز قلمداد کردهاند.(1)
زنوزی نیز مینویسد:
... ماهر فی فنون الحکمة و التصوف له اطلاع عظیم و میل کثیر الی التصوف. قرأنا علیه نبذاً من الاسفار الاربعه و الدفتر الرابع من المثنوی.(2)
ملا محراب در زهد و انزوا و اعراض از ماسوی وحید عصر خود بوده و در مرتبۀ فضیلت خصوص مرتبۀ علوم عرفاء، یگانۀ زمان و فرید دوران بوده و عاقبت در روز 14 جمادیالاولی 1217 در اصفهان وفات و در تخت فولاد مدفون گردید.
از شاگردان ملامحراب گیلانی ملا محمد جعفر کبوترآهنگی همدانی عارف مشهور میباشد که در رسالۀ اعتقادات بدان تصریح میکند.
او فرزند حاجی محمدحسن بوده و در محضر حکیم مرتاض و عارف
فیاض مرحوم آقامحمد بیدآبادی و میرزا محمدعلی مظفر پرورش یافت.
حاجی کلباسی در هنگام وفات پدرش ده سال بیشتر نداشت. لذا پدرش، آقامحمد بیدآبادی را قیم و وصی او قرار داد و بیدآبادی در اول بلوغ وی، کلباسی را به زیارت خانۀ خدا فرستاد. همچنین بیدآبادی به مدت یکسال این مصرع را برای حاجی سرمشق مینوشته:
کسب کمال کن که عزیز جهان شوی
و بارها این شعر را بر او میخوانده:
هزار سال بود از تو تا مسلمانیهزار سال دگر تا به شهر انسانی
آثار علمی حاجی مشحون از تدقیقات علمی است که اشارات الاصول وی خود گواه صادقی بر این ادعا است.(1)
لاهیجی در علوم و فنون گوناگون اطلاع وسیعی داشته و به دستور فتحعلیشاه قاجار تفسیر قرآنی در چهار جلد به نام «تحفة الخاقان فی تفسیر القرآن»(2)به فارسی تألیف نمود.
همچنین نواب شرح مفصلی بر نهجالبلاغه نوشته که به صورت چاپ سنگی منتشر شده است.
در زینة التواریخ عنوان شده که:
میرزا محمدباقر لاهیجی شاگرد آقامحمد بیدآبادی بوده و در دولت جعفرخان زند چندی منصب صدارت داشت و بعد منزوی گردید.(1)
نواب لاهیجی عاقبت در سال 1240 ق در تهران درگذشته(2)و در همان شهر در آرامگاه ابدی خود قرار گرفت.(3)
سیدمحمد فرزند سیدعبدالله فرزند سیداسماعیل فرزند حسین موسوی، اصل وی از قریۀ شهاندشت - یکی از روستاهای لاریجان - است. در سن چهارده سالگی (1186 ق) به دستور پدرش برای تحصیل علم به اصفهان مهاجرت نموده و به توصیۀ همو در محلۀ بیدآباد در جوار آقامحمد بیدآبادی سکنی گزید و از محضر وی و ابوالقاسم مدرس اصفهانی و محمدتقی الماسی(4)دانش آموخت و در سال (1195 ق) به دستور پدر به
1) (1)
2) (2) - سال درگذشت ولی 1245 ق نیز ذکر شده است.
3) (3) - برای تفصیل حالات وی ر. ک: الکرام البررة فی القرن الثالث بعد العشرة 188/1-189؛ مکارم الآثار 1229/4-1234؛ روضاتالجنات، ص 634؛ قصص العلما، ص 134؛ ریحانةالادب 409/3.
4) (4) - میرزا محمد تقی الماسی چنانکه گذشت در سال 1159 ق وفات کرده و صاحبترجمه در سال 1186 ق در چهارده سالگی به اصفهان مهاجرت کرده و در نتیجه ولادتش 13 سال بعد از وفات الماسی و مهاجرتش به اصفهان 27 سال بعد بوده است و محققاً شاگرد الماسی نبوده است. «آیت الله زنجانی».
همان قریه بازگشت.
در هنگام ترک اصفهان، مرحوم بیدآبادی به وی اجازۀ مسافرت صادر کرد و به وی خبر داد که به زودی به اصفهان باز خواهد گشت. پیشبینی بیدآبادی محقق گشت و وی پس از فوت پدرش بعد از چند سال دوباره به اصفهان بازگشت و در محلۀ شمسآباد مسکن اختیار کرد.(1)
«السید محمد بن السید عبدالله بن السید اسماعیل بن السید حسین الموسوی الشهاندشتی من قری لاریجان نزیل اصفهان بمحلة شمسآباد... المشتری الملاک و هم احد و اربعون ذکوراً و سبع اناث. فهاجر من مولده شهاندشت الی اصفهان بامر والده لتحصیل العلم فی (1186) و له اربع عشرة سنة فنزل بتوصیة من والده فی محلة بیدآباد عند آقامحمد بن محمدرفیع الجیلانی البیدآبادی و تلمّذ علیه و علی المیرزا ابیالقاسم المدرس... و علی السید محمد الشهشهانی و المیرزا محمدتقی الالماسی و رجع (1195) الی شهاندشت بامر والده و اجازه استاذه البیدآبادی و اخبره بانه ینزل الی اصفهان بعد برهة یسیرة فرجع بها و صار کما اخبر. فانه بعد موت ابیه نزل الی اصفهان فی محلة شمسآباد و احفاده بها الی الیوم. کما ذکره المیر محمدعلی شمسآبادی فی رسالته المطبوعة فی 1376 ق».
نسخهای از کتاب شرح مفاتیح الشرایع فیض کاشانی در کتابخانۀ دانشکدۀ ادبیات اصفهان نگهداری میشود که آن را صاحب ترجمه در محلۀ بیدآباد اصفهان تحریر و در شب 24 ربیع الاول 1215 ق به پایان رسانیده است.(2)حضرت آیتالله نجفی مرعشی در تعلقیات تذکرة القبور، از سیدمحمد
لاریجانی مازندرانی نام میبرد و گوید:
سید محمد لاریجانی مازندرانی از فقها بوده و در 1266 وفات یافته و قبرش نزدیک قبر مرحوم جهانگیرخان در تخت فولاد [واقع است].(1)
گویا این شخص همان صاحب ترجمه است.
دانشمندی با نام صدرالدین موسوی شاهاندشتی رسالۀ توحید در شرح حدیث هل رایت رجلاً تالیف ابوالقاسم مدرس را تحریر نموده که نسخۀ آن در کتابخانۀ دانشگاه تهران نگهداری میشود.(2)این دانشمند گویا خودِ صاحب ترجمه، یا یکی از شاگردان وی میباشد.
صاحب ترجمه را پسری بوده به نام سید میرزا محمد علی موسوی شمسآبادی (1220-1288 ق) که در مسجد قطبیۀ اصفهان امامت و تدریس میکرده و از آثارش: مبانیالاحکام در فقه که در سال 1376 به چاپ رسیده، ترجمۀ اکمالالدین شیخ صدوق و ترجمۀ جلد هشتم و دهم بحار است.(3)
پدر ایشان از علمای یزد و ساکن اصفهان بوده و خود از فضلای ممتاز بوده و در ادبیات شهرتی داشته، مورد وثوق حاجی کلباسی بوده و حاجی
سیدمحمدباقر شفتی زیاد به او احترام میکردند، در سال 1236 وفات یافت. و از عیالش که نوادۀ فتحعلیشاه بوده سه پسر به جای گذاشت.
در کتاب تذکرة القبور عنوان شده که نامبرده از شاگردان و رهیافتگان به محضر مرحوم بیدآبادی بودهاند.(1)
حاج محمدحسن بن محمد معصوم علی حائری قزوینی شیرازی (م 1240 ق)، معلم حبیبآبادی در تقریر زندگینامۀ وی مینویسد:
وی اصلاً از قزوین بوده و با سرمایۀ هنگفت به تجارت میپرداخته و برای تحصیل علوم از آنجا به عتبات عالیات هجرت فرموده و در کربلای معلی سکونت نموده، و در نزد آقامحمدباقر بهبهانی درس خوانده و از سیدبحرالعلوم اجازه یافته، و چون فتنۀ وهابیه در آن زمین مقدس رو داد وی به بصره آمده و برای این که رشتۀ تجارتش به خلیج فارس منتهی میشده به شیراز آمده و آنجا سکونت نموده و بساط تدریس گسترد و در مسجد نو به امامت جماعت پرداخت و در منبر به مواعظ جلیله و نصایح وافیه ارباب فضل و بزرگان را متذکر میفرمود.
تا این که عاقبت در سال 1240 ق در شیراز ندای حق را لبیک گفته و جنازهاش به کربلا منتقل و در رواق پایین پای مشهد نزدیک استادش آقامحمدباقر بهبهانی مدفون گردید.(2)
در زینة التواریخ عنوان شده که قزوینی از شاگردان آقامحمد بیدآبادی
است.(1)
قزوینی در 23 شوال 1213 ق اجازهای حدیثی به ملا محمد قاسم نراقی گلپایگانی نگاشته که متن در میراث حدیث شیعه منتشر گردیده و در آن از مشایخ اجازۀ خود وحید بهبهانی و شیخ یوسف بحرانی و شیخ مهدی فتونی را یاد کرده است.(2)
تألیفات قزوینی متجاوز از ده عدد است که از جملۀ آنهاست:
1 - کشف الغطاء عن وجوه مراسم الاهتداء یا الغرة الغراء فی تبریز معالم الاهتداء، این کتاب را قزوینی بعد از ملاحظۀ «جامعالسعادات» نراقی نگاشته و در آن طریق ایجاز و اختصار پیموده است و در سال 1310 ق به پایان رسانیده است. شیخ آغابزرگ در الذریعه متذکر شده که آخوند ملا حسینعلی همدانی این کتاب را تحسین میکرده و لذا کثیری از شاگردان اخلاقی وی آن را استنساخ نمودهاند. این کتاب تاکنون به زیور چاپ آراسته نشده و در اینجا جهت اطلاع خوانندگان گرامی، فهرست ابواب این کتاب درج میشود. این کتاب در ده باب و یک خاتمه تنظیم شده، با این عناوین:
باب اول: مقدمات، باب دوم: در تعریف اخلاق و بیان اقسام آن، باب سوم: در کیفیت محافظت بر نفوس، باب چهارم: در شناخت مرضهای نفسانی و مداوای آنها، باب پنجم: در مداوا و معالجاتی که اختصاص به دفع رذایل قوۀ عاقله دارد، باب ششم: در مداوای رذائل متعلق به قوۀ
غضب، باب هفتم: در بیان رذایلی که به قوۀ شهویه تعلق دارد و معالجۀ آنها، باب هشتم: در آنچه که متعلق است به قوای انسان از رذایل و فضایل، باب نهم: در بیان عدالت و تعدیل قوا در فضایل و رذایل، باب دهم: در عبادات، خاتمه: در محبت خدا و شوق و انس به او.
2 - ریاضالشهادة و کنوز السعادة در سه جلد و مختصر آن به نام نورالعیون؛
3 - مصابیح الهدی در شرح بدایة الهدایۀ شیخ حرّ عاملی
4 - تحفۀ خاقان در اصول و فروع دین
5 - تنقیح المقاصد الاصولیه فی شرح ملخص الفوائد الحائریه، فرائد حائریه در اصول فقه و از تألیفات وحید بهبهانی است که قزوینی آن را در 80 مسئله تلخیص و شرح نموده است.
6 - تحفه الرضویه در معاملات
وی دارای سه فرزند به اسامی حاج معصوم و حاج محمد حسین و حاج محمد بود که در شیراز در سلک علماء بودهاند.
آقا سیدحسین فرزند امیر محمد ابراهیم فرزند امیرمحمدمعصوم فرزند محمدفصیح فرزند امیر اولیاء حسینی، جد وی محمدمعصوم از عالمان بزرگ شیعی و وفاتش در سال 1091 اتفاق افتاده است. همچنین پدرش محمدابراهیم نیز از علما بوده که از تألیفاتش تتمیم «امل الآمل» مرحوم شیخ حرّ عاملی است.
سیدحسین قزوینی از اجلۀ علما و فقهای بزرگوار شیعه و صاحب کرامات
و مقامات بوده و در علوم معقول و منقول و رجال و حدیث تتبع تامی داشته و شعر نیز میگفته است.(1)
1 - اختیارالمذاهب: در بیان آنچه که انسان میتواند از طلاها (ذهب) همراه داشته باشد.
2 - ایضاح المحجة: در حلیت نماز ظهر در روز جمعه که در سال 1174 مطابق کلمۀ «حل الظهر» به پایان رسانیده است.
3 - مستقصی الاجتهاد: در شرح ذخیرة المعاد و ارشاد الاذهان
4 - معارج الاحکام: در شرح مسالکالافهام و شرایع الاسلام، دوازده جلد.
5 - اللئالی الثمینه
6 - الدرّ الثمین فی الرسائل الاربعین، یا مجموعۀ چهل رساله
7 - المشترکات فی الرجال.
قزوینی اجازهای برای علامۀ بحرالعلوم در ربیعالاول 1194 نوشته و خود از ملا محمدعلی خوئینی و پدرش و برادرش امیرمحمدمهدی و سیدنصرالله حایری اجازۀ نقل روایت دارد.
وفات آقاسیدحسین در سال 1208 در قزوین واقع شده و آرامگاهش در همان شهر هماکنون به نام شاهزاده حسین قزوینی، دارای گنبد و بارگاه و محل روا شدن حاجات و استجابت دعوات و زیارتگاه عموم مؤمنان
1) (1)
است.(1)
بین آقاسیدحسین قزوینی و بیدآبادی نامههای متعددی رد و بدل شده که دو عدد از آنها یکی به فارسی و دیگری به عربی در دست است. در نامۀ دومی بیدآبادی به تناقضی که قزوینی در کلمات وی احتمال داده، پاسخ گفته است. در «زینة التواریخ» سیدمحمدحسین قزوینی(2)از شاگردان بیدآبادی قلمداد شده است.(3)
از آقا سیدحسین قزوینی رسالهای به فارسی در سیر و سلوک در دست است، که متن آن در کتاب تذکرة السالکین درج شده است.(4)
محمد رضا بن رجب علی بن منصور پزشک سپاهانی معروف به منصور شرابی علوم رایجه و متعارفه را در اصفهان نزد آقامحمد بیدآبادی فرا گرفت و پس از آن طب و پزشکی را نزد میرزا نصیر طبیب آموخت که به سبب مهارت در آن به طبیب شرابی مشهور گردید.
1) (1)
2) (2) - سید حسین قزوینی به نام سید محمد حسین قزوینی معروف نیست. و نامۀ دومبیدآبادی اگر پاسخ به اعتراض قزوینی باشد، نه به استفهام وی، مؤید شاگرد نبودن اوست. باید به نامهها مراجعه شود. «آیت الله زنجانی».
3) (3) - فهرست کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی 111/21.
4) (4) - این رسال در کتابِ «تذکرة السالکین»، ص 250-254، چاپ شده است.
طبیب شرابی پس از آن از طبیبان ملازم ابراهیمخان(1)
شیخ آغا بزرگ در گزارش شرححال وی مینویسد:
المیرزا محمدرضا الطبیب من خواص تلامیذ المیرزا نصیر الطبیب، نزیل کرمان و المعروف بمیرزا رضا شعرابی... توفی 1238 ق.(2)
از طبیب شرابی دو اثر به دست ما رسیده است با این خصوصیات:
الف: «ابراهیمآباد»: که در آن شاعر هزار بیت از اشعار خود را که در مدح ابراهیمخان قاجار، سروده جمعآوری و مقدمهای به نثر، در آغاز آن آورده است.(3)
سرآغاز آن چنین است:
وقت آن شد که دگر در گلزارسیمگون خیمه زند ابر بهار
آذری ابر شود بت پروربانوی باغ بود غنچه نگار
و دو بیت انجام آن چنین است:
هر سحر در یم گردون تا به چشم این و آنمهوشی بیپرده شوخی با نقاب است آفتاب
آفتاب دولتت در پرده و بیپرده بادآنچنان کز بیحجابی در حجاب است آفتاب
ب: «هادی المضلین و زاد المتقین»، در علم کیمیا. که آن را به نام دو فرزندش هادی و محمد تقی در سال 1209 ق در اصفهان ساخته است.
منصور شرابی دربارۀ این کتاب انگیزۀ تألیف آن گوید، که پس از فوت آقامحمد بیدآبادی در سال 1198 ق، مجموعهای در کیمیا به خط مرحوم بیدآبادی به دست آمد که اغلب آنها را از کتابهای علم کیمیا انتخاب و نقل نموده بود، و در موارد قلیل نیز حاشیههایی از خود بدان افزوده بود.
لذا وی اقدام به شرح مطالب آن مجموعه در کتابی با عنوان «هادی المضلین و زادالمتقین» در کیمیا نمود و تبرکاً در ابتدای رساله، یکی از حواشی استادش بیدآبادی را متن قرار داده و باقی رساله را به مثابۀ شرح آن حاشیه قرار داده است. تا به حال دو نسخه از این کتاب شناسایی شده است.(1)
1) (1)
آن جناب ارشد و اعلم و اورع تلامذۀ آقامحمد بیدآبادی است و در فن الهی کمال مهارت داشت. و در اصفهان در مسجد علی نزدیک قبّۀ هارونیه در محلۀ میدان کهنه امامت مینموده است. او در سال 1198 در اصفهان وفات و آرامگاهش در تخت فولاد طرف جلو قبر میرزا رفیعا واقع گشته است.
در جنگی خطی(1)
«از میرزا محمد علی بن میرزا مظفر اصفهانی که در فنون عقلیات مسلم و جناب نحریر علامه مولانا محمد مهدی نراقی در خدمت او مدتها اکتساب علوم عقلیه فرموده بودند، سؤال کردند موجب زهد و اعراض شما از زخارف دنیویه و انقطاع از مشتهیات و مألوفات جسمانیه چه بود؟ فرمودند که:
در بدایت حال غالباً معاشر اصحاب کمالات ظاهریه و با چند نفر از اتراب خود موافق و هم صحبت بودیم روزی در یکی از محلات اصفهان میگذشتیم که شنیدیم که مولانا حسین تفلیسی در آن محله ساکن و صاحب زهد و ورع کاملی است، به عزم لقای او به منزلش رفته، چون به لقای او فایز شدیم از صحبت او محفوظ شده در خدمت او ماندیم تا آفتاب در حجاب تواری محتجب گردیده، مولانا از جای برخواست ما چنان گمان کردیم که تهیه اسباب ضیافت ما میرود،
1) (1)
عرض کردیم که حاجت به زحمت شما نیست و تکلفی در کار نیست مولانا تبسمی فرموده فرمودند:
وقت فریضه شام است میروم به ادای آن قیام نمایم هرگاه شما مایل باشید که شب را با هم بسر بریم هر چه میسر باشد حاضر خواهد شد.
چون کلفت در میان ندیدیم صحبت ایشان را غنیمت شمرده ماندیم.
بعد از ساعتی مولانا از ادای وظایف عبادت فارغ و چراغی سفالین و سفره نانی و قدح آبی حاضر ساخته به عدد هر یک یک قرص نان آورد بعد از تناول آن، هنگام خواب در رسید هر یک به ردا و جبۀ خود اکتفا نموده بخفتیم چون پاسی از شب گذشت بیدار شدم مقان آن مولانا از خواب برخواسته این شعر بخواند:
عجباً للمحب کیف بنام کل نوم علی المحب حرام
پس به پای خواسته به وظایف تضرع و ابتهال قیام نموده تا صبح صادق گریبان ظلمت را چاک زد، از آن شب میل من از مألوفات و تعلقات دنیویه بکلی منقطع گردید، همه شب در همانوقت بیدار و متذکر آن شعر میشوم».(1)
. دانشنامۀ صدرا، دفتر نهم، ص 41. (مخطوط).
مفتون دُنبلی در شرح حال میرزا محمد علی بن میر مظفر مینویسد:
دیگر وارث زهد بوذری و سلمانی، حایز انواع فضایل نفسانی، جامع فقاهت نعمانی و مسائل حکمای یونانی میرزا محمدعلی بن مرحوم مولانا مظفر اصفهانی که از تلامذۀ علامۀ بیدآبادی بود و در اعراض از زخارف دنیا و مراسم نسک و تقوی مولانا احمد اردبیلی را ثانی.(2)
و جزی در تذکرة القبور در این رابطه چنین مینویسد که:
آن بزرگوار از زهاد و از دنیا گذشتههای کامل و عالم و فاضل و امام مسجد علی بوده. گویند هیزم و روغن چراغ خود از بازار میگرفته وقت امامت کنار محراب میگذارده من بعد به خانه میبرده، با وضع فقر کمال مواظبت در آداب شریعت داشته، از بیاعتناییهای او به دنیا وضعهای غریب نقل میکنند.
گویند وقتی پادشاه آقامحمدخان به دیدن او میرفته نوکرها دیده بودند میرزا از بیرون میآید در حالتی که زیر جامه یا لباس دیگر خود را برده شسته و سرچوبی کرده که بخشکد و میآید توی خانه. و از اینگونه زهدها خیلی از او واقع شده و از مردمان عارف و بزرگ اظهار کمال اعتقاد به آن بزرگوار شده و میشود. وفاتش در دوشنبه 2 شوال 1198 روی داد.(1)
در دامن تربیت میرزا محمدعلی عدۀ زیادی از فضلا، خصوصاً سه تن از رجال نامی یعنی ملا مهدی ابن ابی ذر نراقی صاحب جامع السعادات و عارف مشهور محمدجعفر قراگوزلوی کبوترآهنگی همدانی(2)و حاجی
1) (1)
2) (2) - کبوترآهنگی در رسالۀ اعتقادات مینویسد: «و در اصفهان از سه نفر مستفیض شدمیکی جناب سید سند عابد محقق میرزا ابوالقاسم مدّرس مدرسۀ شاه، و یکی فاضل محقق زاهد میرزا محمد علی مظفر و مولانا محراب جیلانی - رحمهم الله - و در کاشان هم از خدمت سید بزرگوار عالی مقدار میرمحمدعلی میرمظفر به شَرف اوراد و اذکار مشرف شدم و متوجه گردیدم». رسائل مجذوبیه، رسالۀ اعتقادات ص 5. لازم به ذکر است که دوست گرامی آقا رحیم قاسمی مطلب مذکور را به بنده تذکر دادند.
کلباسی تعلیم و تربیت یافتهاند.(1)
در جُنگ خطی - که پیش از این از آن یاد شد - به شاگردی ملا مهدی نراقی نزد میرزا محمد علی اصفهانی تصریح شده - که گویا تا بحال برای اولین بار این مطلب طرح میشود - و نراقی داستان جالبی از سبک تدریس و درگذشت استادش باد کرده، که نصّ آن چنین است:
«از مولانا محمد مهدی نراقی طاب ثراه حکایت نمودند که میرزا محمد علی مزبور از جملۀ اخیار و ابرار و در فنون فلسفه سرآمد روزگار بود و در مقام تعلیم چون عدد متعلمین از دو نفر متجاوز میشد ترک تعلیم میفرمودند، و از ازدحام آنها نهایت تجافی داشتند. و مهابتی روحانی با ایشان بود که بعد از حضور به مجلس درس هرگاه کتب تعلیم در نزد ایشان بود علامت اقبال ایشان به تدریس بود و هرگاه حاضر نبود متعلمین را جرئت اظهار مقصود خود نبود. روزی خدمت ایشان رسیدیم دیدیم جناب ایشان خود را آراسته و خضاب فرموده و کتب خود را به ترتیب و نضد تمام بر روی یکدیگر چیده و دهلیز و ساحت خانه را آب زده در کمال خرمی و سرور میباشد مسرور شدیم که امروز میرزا ابتهاجی دارند درسی درست خواهند فرمود. پس میرزا فرمودند: به قصد درس خواندن آمدید، درس گفتن موقوف است و این نظافت و نزاهتی که ملاحظه میکنید تهیه سفری است که در نظر است. پس مهابت ایشان مانع شد که سؤال از ایشان کنیم، برخواستیم که روانه شویم، فرمودند: فردا صبح زودتر بیاید، چون روز دیگر صبح به
1) (1)
خانۀ آنجناب رفتیم وفات نموده بود».(1)
از مرحوم بیدآبادی نامۀ عرفانی خطاب به میرزا محمدعلی در دست است.
محمدهاشم آصف ملقب به رستم الحکما حکایتی را از ارتباط و اعتماد بیدآبادی به مرحوم میرزا محمدعلی مظفر نقل میکند که قابل توجه است. او مینویسد:
مرحوم بیدآبادی نزدیک به وفات خود به دیدن جناب قدسی آداب میرزا محمدعلی ولد میرزا مظفر خلیفه(2)سلطانی آمد. و خواست علم کیمیا را تعلیمش نماید. آن کروبی قریحه قبول ننمود و فرمود: این بار بسیار گران است و مرا تاب و طاقت و توانایی برداشتن این بار گران نیست و اگر متحمل این بار گران بشوم تکلیف بر من شاقّ میشود. و در این باب صلاح خود را نمیدانم پس مرحوم آقامحمد چون غیر آن پاکفطرت از برای این علم شریف سزاوار با اهلیتی نیافت چه از اولاد خود چه از دیگران، پس ناچار این امانت خدایی مانند دُرّ مکنون در گنجینۀ دل به خاک برد و آن را به هیچ کس نسپرد.(3)
1) (1)
2) (2) - ظاهر این تعبیر این است که میرزا محمد علی از أحفاد خلیفه سلطان بوده و در نتیجهسید میباشد. کبوترآهنگی نیز از وی به سید بزرگوار تعبیر کرده، چنانکه در حاشیۀ صفحۀ قبل گذشت بنابر این مانند میرزای شیرازی بزرگ و خاندان میرزائیهای زنجان در عین سیادت به عنوان میرزا معروف بوده و تعبیر ملا محمد علی در بارهاش صحیح نیست. «آیت الله زنجانی».
3) (3) - رستم التواریخ، محمدهاشم آصف، ص 405.
شهید میرزا محمد مهدی فرزند میرزا هدایت اصفهانی مشهدی از دیگر تربیتیافتگان محضر تربیت آقامحمد بیدآبادی است.(1)
زنوزی در شرححال ابن ابیالحدید در ریاض الجنة این روایت را از وی نقل نموده با این عبارت:
در ارض اقدس مشهد مقدس از استاد استناد افضل المتبحرین میرزا محمدمهدی مشهدی - طوّل الله عمره - شنیدم که فرمودند: وقتی شرح نهجالبلاغة ابن ابیالحدید را به دقت تمام مطالعه میکردم از تتبع کلمات و اقوال او مرا ظن متآخم به علم به تشیّع او حاصل گردید. شبی در این فکر بودم که در بعضی از مؤلفات خود به تشیع او شهادت داده باشم مانعی روی داد ننوشتم. چون صبح شد، زن مؤمنهای که اصلاً سواد نداشت و عوام صرف بود و من او را میشناختم پیش من آمد، در کمال اضطراب و تشویش چون در حال او تغیّری یافتم در مقام جستجو آمده و از اضطرابش سؤال کردم. گفت: آیا ابن ابیالحدید در میان مسلمین میباشد؟ گفتم: بلی. گفت: دیشب در عالم رؤیا دیدم تابوتی از آتش
در میان نهادهاند و مردی را در میان آتش میسوزانند و شعلۀ آتش از آن بلند شده و بوی تعفنی میآید، به حدی که از آن تعفن مردم مشرف به هلاکت بودند و آن مرد در میان آن تابوت به این طرف و آن طرف میگردید و تضرع و الحاح میکرد. مرا از مشاهدۀ آن حال خوفی و هراسی روی داد از یکی پرسیدم که این مرد کیست؟ گفت: ابن ابیالحدید است که او را به جهت تسنّن عذاب میکنند. از استماع آن واقعه به من یقین حاصل شد که جناب باری خواسته است که مرا از اعتقاد نمودن بر تشیّع او منع نماید.(1)
(2) او فرزند محمدعلی و نوۀ فقیه شهیر وحید بهبهانی است. وی برخلاف پدر خود، داخل جرگۀ عرفا(3)گردیده و آثاری از خود در این موضوع به جای گذارده که از جملۀ آنها معجون الهی یا مهیج الاشواق، تحفۀ ناصری، ایقاظ الراقدین و رسالهای در رجال میباشد.(4)
1) (1)
2) (2) - عنوان مشهوری او آقا محمود است نه میرزا محمود، و به بهبهانی معروف نمیباشد. «آیت الله زنجانی».
3) (3) - اگر مقصود از عرفا متصوفه باشد که پدر وی سرسختترین مبارزان آنها بوده استصاحب ترجمه داخل آنان نبوده و کتاب تنبیه الغافلین را در ردّ آنها نوشته چنانکه بعداً ذکر میشود و اگر غیر متصوفه مراد است مخالفت پدر او با آنها ثابت نیست. «آیت الله زنجانی».
4) (4) - شرححال وی در کتاب وحید بهبهانی، ص 347-352، مصفی المقال، المآثر و الآثار، مرآت احوال جهاننما و الکرام البرره (بخش مخطوط)، مندرج است.
شیخ آقابزرگ در الکرام البررة و مصفی المقال نامبرده را از مستفیدان محضر تربیتی آقامحمد بیدآبادی قلمداد نموده و در الکرام البررة در شرححال وی چنین مینویسد:
آقامحمود بن آقامحمدعلی بن الوحید البهبهانی نزیل طهران المتوفی فی دزاشیب شمیران سنة 1269 و حمل الی الحائر الشهید و دفن فی قرب صندوق جده الوحید، من اعاظم العلماء الروسا بطهران، ورث العلم من ابیه و جدّه و تلمذ علی الشیخ الاکبر و صاحب الریاض و الآقامحمد البیدآبادی(1)
در دایرة المعارف کردی شرححال وی چنین آمده:
آقامحمود آقا بن محمدعلی کرمانشاهی ملقب به آقا که از شعرای قرن سیزدهم هجری است، در کرمانشاه متولد و تحصیلات دینی خود را همان جا به پایان رساند و پس از آن ره تهران رفت و مابقی عمرش را به امامت و ارشاد و تدریس به سر برد و در همان جا در گذشت. وی در فنون ادب و حکمت مهارت داشت و در شرودن شعر هم ید طولایی داشت و دیوان او که شامل قصائد و غزلیات است تاکنون به چاپ نرسیده است.(1)
از اشعار اوست:
ساقی چه نشینی که چمن رشک بهشت استهم لاله و هم لاله رخی بر لبِ کشت است
خورشید بتابیده و گیتی شده روشنیا پرتوی از چهرۀ آن حور سرشت است
زاهد اگرش عشق بتان نیست عجب نیستاعمی چه شناسد که چه زیباو چه زشت است
شرححالش با توجه به شهرت وی نیاز به اعاده ندارد. شیخ آقابزرگ در الذریعه وی را از تلامذۀ آقامحمد بیدآبادی قلمداد نموده و در معرفی کتاب قرةالعیون نراقی مینویسد:
1) (1)
رأیته عند الشیخ محمد السماوی و هو مرتب علی اربعة عشر مبحثاً و علیه حواشی مختصرة لأستاده آقامحمد البیدآبادی.(1)
و در شرححال وی در الکرام البررة چنین مینویسد:
المولی محمدمهدی بن ابیذر النراقی الکاشانی المتوفی سنة 1209. هو جامع السعادات و مصنفها و معتمدالشیعه و مؤلفها، صاحب اللوامع الفقهیة و انیس المجتهدین و التحفة الرضویة حلال المشکلات العلوم فی المنثور و المنظوم، رئیس الابرار و انیس التجار و الموحدین فی المعاملات و العبادات و اصولالدین، هذّب بتجریده أصول الاحکام و أحرق بمحرقه قلوب الانام.
بعد تکمیله علی الارکان الاعلام مثل صاحب الحدائق و المولی الخواجویی و الوحید البهبهانی و المحدث الفتونی و علامة الزمان محمد بن محمد زمان و المولی مهدی الهرندی و المولی محمدجعفر القاشانی، المذکورون فی اجازة ولده الاسعد الامجد المولی احمد - المذکور فی ج 1 ص 145 من الذریعه - المعبر عنهم بالکواکب السبعة فی السبع الشداد، و غیرهم - قدس الله أرواحهم - الی أن رکب طائر القدس و لحق بمحل الانس و توسّد التراب خلف مرقد مولاه ابیتراب علیهالسلام.
و دفن من ورائه ولده احمد سمی صاحب المستند - علیه صلوات الله الملک الاحد - و خلّف تصانیفه الرائقة و فیها نخبة البیان البدیع فی بابی الاستعارة و التشبیه من فن البیان و توضیح الأشکال ترجمة و شرح
1) (1)
لتحریر اقلیدس لعل بعضه بخطه عند السید ابیالحسن الگستانه باصفهان و کتاب الرجال الذی رایت و ینقل عنه فی تألیفات بعض المعاصرین.(1)
در زینة التواریخ وی در ضمن شاگردان بیدآبادی و میرزا محمدعلی مظفر اصفهانی - که شرح حالش قبلاً گذشت - عنوان شده است. گویا نامبرده همان ملا محمدمهدی کرمانشاهی داماد آقا محمدعلی کرمانشاهی فرزند وحید بهبهانی بوده است.(2)
شهرستانی در اجازهای که به میرزا محمد حسن زنوزی (م 1233 ق) داده، بیدآبادی را از مشایخ اجازۀ خود در ادعیه و اذکار یاد کرده و چنین نوشته:
«وبعده، فقد استجازنی العالم الفاضل الکامل السیّد الجلیل السیّد محمد حسن بن السیّد الجلیل عبد الرسول الحسینی الزنوزی - حفظه اللّه تعالی - إجازة کاملة فی نقل الروایات، فأجزت له - أحیاه اللّه تعالی - أن یروی عنّی بطرق أروی عن مشایخی العظام، ومنهم شیخی الفقیه العلامة الکامل الشیخ یوسف بن أحمد بن إبراهیم البحرانی، صاحب الحدائق الناضرة - رحمه اللّه تعالی - ومنهم مولانا العلامة الفقیه الجامع الشیخ
محمد باقر بن مولانا محمد أکمل الأصفهانی - رحمه اللّه تعالی - ومنهم شیخنا الجلیل مولانا محمد إسماعیل بن محمد حسین المازندرانی الأصفهانی، ومنهم العلامة الفقیه الحکیم الجامع مولانا محمد رفیع الجیلانی - رحمه اللّه تعالی -، ومنهم سیدنا العلامة الفقیه الکامل الجامع السیّد محمد مهدی بن مرتضی الطباطبائی - رحمه اللّه تعالی -، ومنهم شیخنا العلامة الفقیه الحکیم الجامع مولانا مهدی بن أبی ذر النراقی - رحمه اللّه تعالی.
وبعد، استجازنی - أبقاه اللّه تعالی - فی قراءته الدعوات المأثورة فأجزت له - أحیاه اللّه تعالی - بطرق إنی مجاز بها عن أولی الأنفاس القدسیة، منهم مولانا حجة اللّه فی العالمین السیّد مهدی بن مرتضی الطباطبائی، ومنهم مولانا الحکیم العارف محمد الجیلانی الأصفهانی الشهیر بالبیدآبادی، ومنهم مولانا الجلیل العلامة محمد إسماعیل المازندرانی الشهیر بالخاجوئی - رحمهم اللّه تعالی.
کتب بیمناه الداثرة، فقیر عفو ربّه الغنی، مهدی بن أبی القاسم الموسوی الشهیر بالشهرستانی - عفی عنهما. کان ذلک فی أواخر شهر رمضان المبارک من سنة 1213».(1)
ملا نظرعلی بن محسن گیلانی از جمله تلامذۀ زبده و متعمق مرحوم بیدآبادی، ملا نظرعلی گیلانی است. تفصیل حالات ظاهری وی در
1) (1)
کتابهای شرححال، به نظر نرسید ولی از قرائن معلوم میشود که درگذشت وی بین سالهای 1207 ق تا 1217 ق اتفاق افتاده است. آثار عملی شناخته شده از وی باقی، عبارت است از:
1 - أنوار القرآن الحمید و أسرار الفرقان المجید(1)
2 - برهان قاطع(2)
3 - تحفه در مباحث علم: این رساله را مؤلف با توجه به آراء استادش بیدآبادی تألیف نموده و در پایان آن گوید:
و کان هذه المعانی من برکات النفس الزکیة الزکویة، أعنی الاستاد و من علیه الاستناد فی المبدأ و المعاد، روّحالله روحَه و زید فتوحَه حیثُ علّمنی طریق الرشاد و سبیل السداد، بعون ولی الارشاد.
ملا نظرعلی این رساله را در سال 1193 ق در خوی به پایان رسانیده و نسخۀ اصل آن در کتابخانۀ دانشکدۀ الهیات مشهد به شمارۀ 1450 موجود است.(3)
این کتاب از روی همین نسخه توسط استاد سید جلالالدین آشتیانی تصحیح و از سوی انجمن حکمت و فلسفۀ ایران در سال 1357 ش منتشر شده است.
4 - تلخیص مبدأ و معاد ملاصدرا که نسخۀ اصل آن در کتابخانۀ مجلس
شورای اسلامی به شمارۀ 1959 موجود است.(1)
5 - حاشیۀ حاشیۀ ملا عبدالله یزدی بر تهذیب المنطق.
6 - حاشیۀ شواهد الربوبیه ملاصدرا، این حاشیه کوتاه بوده و نسخهای از آن در کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی موجود است.(2)
7 - درة التاج یا سراج الیقین.(3)
8 - رسالة فی معرفة النفس و قواها.
9 - رسالة فی قاعدة الواحد لایصدر منه الا الواحد.
10 - شرح حدیث «إن اللّه خلق آدم علی صورتِه» که در مدت سه روز در صفر 1206 نگاشته است.
11 - شرح عوامل ملا محسن قزوینی، عربی، دو نسخه از آن در کتابخانۀ آستان قدس رضوی به شمارۀ 3950 و 3867 موجود است.
12 - شرح قصیدۀ یائیه میر فندرسکی.(4)
13 - شرح الکافی.(5)
14 - العجالة.(6)
15 - کیفیة صدور العالم من العالم الحکیم.(1)
16 - مجمع البحرین و ملتقی النهرین.(2)
17 - منهاج الصلاح که در مقابل مفتاح الفلاح شیخ بهایی نگاشته است.
18 - هادی البشر فی شرح باب الحادی العشر که در سال 1209 ق نگاشته و نسخۀ آن در کتابخانۀ آستان قدس رضوی مشهد به شمارۀ 13463 موجود است.
نسخهای از حاشیۀ شفای آقا حسین خوانساری، در دست است که ملا نظرعلی آن را در سال 1190 ق، در هنگامی که در اصفهان در مدرسۀ شاهزادهها، این کتاب را درس میگرفته، با تعجیل استنساخ کرده است.(3)
شیخ آقابزرگ در شرححال وی چنین مینویسد:
المولی نظرعلی بن محمدمحسن الجیلانی له کتاب منهاج الصلاح فی مقابل مفتاح الفلاح و له شرح لحدیث خلقالله آدم بصورته مختصر الفه فی ثلاثة ایام من شهر صفر 1206 و النسخة بخط تلمیذه المولی محمدمحسن المازندرانی کتبها من نسخه خط المؤلف - رَحِمَهُالله - و اطرأه کثیراً فی سنة 1217 فیظهر من دعائه وفات المؤلف قبل التاریخ و هی ضمن مجموعه نمرة 23 فی مکتبة کاشف الغطاء.(4)
او از جمله تلامذۀ ملامحمد صالح خلخالی و محمد صادق ارجستانی و آقا محمد بید آبادی است و تا سال 1207 ق در قید حیات بوده است. از گیلانی تاکنون دو اثر شناسایی شده، با این مشخصات:
الف: هادی البشر فی شرح الباب الحادی عشر،
ب: شرح قصیدۀ یائیۀ میر فندرسکی، با این مطلع:
چرخ با این اختران نغز و خوش زیباستیصورتی در زیر دارد هر چه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
شایان ذکر است که شرح وی بر قصیدۀ میر فندرسکی به چاپ رسیده است.(1)
1) (1)
بیدآبادی چون دیگر عارفان اهمیتی به تدوین و تکثیر آثار علمی خود، نمیداد. و بر همین اساس تألیفات وی اغلب به صورت پراکنده از طریق شاگردان و دوستداران وی رواج یافته است. نکتۀ اساسی که بیدآبادی در نوشتجاتش رعایت میکرده، آن بود که سعی داشت آثارش را به زبان روز و قابل فهم برای همگان بنویسد. بنابراین به جز آثار علمی که اغلب به صورت حاشیه بوده و به عربی است، باقی آثارش به فارسی روان و سلیس است. بهطوری که امروزه برای همگان قابل فهم و درک میباشد.
آثار باقی مانده از بیدآبادی مشتمل بر چند موضوع است: تفسیر، حدیث، اخلاق و عرفان، فلسفه، کیمیا، که تفصیل آنها عبارتند از:
بیدآبادی دو دهۀ آخر عمر خود را در مدرسۀ حکیم اصفهان، به تدریس تفسیر و حدیث اختصاص داده بود. او به جای اینکه خود تفسیر مستقلی بنویسد، در درس تفسیرش، چند تفسیر را تدریس نموده و خود منتخباتی از آنها فراهم آورده است. تفاسیر مورجه توجه بیدآبادی تفسیر ملا صدرا
و تفسیر «غرایب القرآن و رغایب الفرقان» معروف به تفسیر نظامالدین نیشابوری و تفسیر صافی فیض کاشانی و تفسیر کشاف زمخشری بوده است. امروزه منتخباتی از هر چهار تفسیر به خط بیدآبادی در است که عبارتند از:
غرائب القرآن و رغایب الفرقان تألیفِ نظام الدین حسن بن محمد قمی نیشابوری (728 ق) معروف به نظام اعرج معروف به تفسیر نظام نیشابوری یکی از مهمترین تفاسیر بر قرآن کریم است که به ترتیب سورهها نگاشته شده است. بیدآبادی به این تفسیر علاقمند بوده و منتخبی از مطالب عرفانی و لطائف معنوی آن را نگاشته است. چند نسخۀ شناخته از آن عبارتند از:
این نسخه از اول قرآن کریم تا پایان سورۀ بنیاسرائیل را شامل است، و چنین شروع میشود:
بسمله. الی الله أرغب فی ابداع غرایب القرآن و ایداع رغایب الفرقان الحمدلله الذی جعلنی ممّن شرح صدره للاسلام.
بیدآبادی در انتهای نسخه چنین نوشته است:
مَن قَرَءَ بنیاسرائیل فی کل لیلة جمعة لم یمت یدرک القائم و یکون مع اصحابه. خلاصه صافی که در حین مباحثه التقاط شده که انشاءالله من
بعد نوشته شود. به تاریخ یوم الثلثا 14 شهر رجب المرجب سنه 1173 به کهف رسید. ربّ صل علی محمد و آلمحمد و وفقنی لاتمامه کما یحسن و یرضی مع العمل بما فیه.
این نسخه در کتابخانۀ فخرالدین نصیری در تهران بوده(1)
این نسخه را بیدآبادی به خط شکسته نستعلیق، به صورت چلیپایی، به تحریر نموده است.
قرائت نسخه بسیار دشوار بوده و فیلسوف شرق زنده یاد سید جلال الدین آشتیانی وقتی آن را مشاهده نموده بودند در وصف آن نوشتهاند که قرائت آن و لو چند سطر، مقدور ننیست.
این نسخه دارای 198 برگ به اندازۀ 15 * 25 سانتیمتر است و در پایان آن تاریخِ سه شنبه 14 رجب 1173 و در جاهای دیگر تاریخِ 14 رجب 1183 و 15 رمضان 1182 دیده میشود. بیدآبادی بنا داشته منتخباتی از تفسیر صافی فیض را در ادامۀ نسخه تحریر نماید که موفق به اینکار نشده است.(4)
نسخهای که متعلق به حضرت آیت اللّه سید احمد روضاتی بوده و به کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی منتقل گردیده(1)
. دوست عزیزم شیخ علی فاضلی شیرازی مرا به این نسخه رهنمون شدند که ازالطاف ایشان سپاسگزارم.
و به شمارۀ 8955 در آن کتابخانه نگهداری میشود.(2)این نسخه را بید آبادی به خط نستعلیق شکستۀ بسیار زیبا و چلیپایی، تحریر نموده، و قرائت آن مانند نسخۀ دانشگاه بسیار دشوار است.این نسخه در قطع بیاضی، دارای 386 صفحه در اندازۀ 14/8 * 24/2 سانتی متر بوده، و شامل چند بخش، بدین ترتیب است:
الف) منتخبی از تفسیر ملاصدرا، (ص 1-20)؛
ب) منتخبی از تفسیر صافی ملا محسن فیض کاشانی، (ص 21-55)؛
ج) منتخبی از غرائب القرآن نظام الدین نیشابوری، (ص 56-204)؛
د) بخشی از جلد دوم شرح توحید صدوق قاضی سعید قمی، (ص 205-296).
بیدآبادی تحریر این نسخه را در سال 1182 ق شروع و در روز جمعه 20 ربیع الثانی 1185 ق، به پایان رسانده است. آیت اللّه روضاتی - که این نسخه سابقاً در حیاضت ایشان بوده - در ظَهر برگ اول آن چنین مرقوم نمودهاند:
«بسم اللّه تعالی و له الحمد و علی رسوله الصلوة. فی هذه المجموعة فوائد لطیفة و عوائد شریفة منیفة من تفسیر صدر المحققین الشیرازی التقاطاً و من الصافی تلخیصاً و النیسابوری انتخاباً و المجلد الثانی من شرح التوحید للقاضی السعید القمی نقلاً، کلّها بخط العالم الربانی و العارف الایمانی و الحکیم الصمدانی آقا محمد بن المولی محمد رفیع الجیلانی المشهور بالبیدآبادی الاصفهانی - قدس سره - المتوفی سنة سبع و تسعین و مأة بعد الالف من الهجرة و کفی به شرفاً و عزةً، و تاریخ کتابتها سنة 1182 ق و سنة 1185 فاستفد منها و کن من الشاکرین».
این نسخه نیز در کتابخانۀ آیت اللّه روضاتی بوده و به کتابخانۀ دائرة المعارف بزرگ اسلامی منتقل و به شمارۀ 1077 در آن نگهداری(1)
. فهرست نسخههای خطی مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ج 1، ص 53. در آنآمده که در نسخه یادداشتی بدین عبارت موجود است: «نسخه از آنِ کتابخانۀ جدّمان سید میرزا محمد هاشم موسوی اصفهانی (م 1318 ق) صاحب کتاب اصول آل الرسول و جز آن بوده و از وی به نیای ما آیت اللّه میرزا جمال الدین رسیده است».
، و تصویری از آن در کتابخانۀ آیت اللّه مرعشی در قم به شمارۀ 1175 موجود است. دوست گرامی جناب آقای ابوالفضل حافظیان - که نویسنده را از این نسخۀ عکسی با خبر ساختند - در معرفی آن چنین مینویسد:اما نسخۀ مورد بحث ما - که بر خلاف نسخۀ دانشگاه - نسخهای خوش خط و خواناست، تلخیصی از تفسیر غرائب القرآن را در بر دارد که به
1) (1)
گمان مالکِ نسخه از مرحوم آقا محمد بید آبادی است گرچه این نسخه بسیار متفاوت است با نسخۀ دانشگاه که ظاهراً به خط بیدآبادی بوده است. این نسخه از اوائل تفسیر تا آیۀ 25 از سورۀ مبارکۀ اعراف را در بردارد و در هامش آن حواشی به فارسی و عربی درج شده است.
متاسفانه این حواشی تفسیری و عرفانی بدون امضاست. اصل نسخه در کتابخانۀ آیت اللّه روضاتی در اصفهان بوده و ایشان در ابتدای نسخه نوشتهاند:
«بسم اللّه سبحانه هذا تفسیر عجیب عظیم عزیز، لا نظیر له فیما رأینا من التفاسیر و هذه نسخة الاصل بخط مؤلفه الحبر النحریر و من المؤسف فقد الورقة الاولی منها فلم نعرف اسم المؤلف رفع اللّه مقامه و لا اسم کتابه رزق اللّه أهل الخیر توفیق طبعه و نشره. فانّه من جلائل آثار الشیعة و مفاخرها و الحمد للّهلواهبه و الصلوة و السلام علی محمد المصطفی و آله».
سپس با خط دیگری ذیل یادداشت جناب استاد روضاتی آمده است:
«و بعد التأمل و الفحص رُجّح فی النظر انّ المفّسر هو الفاضل الوحید و العارف الفرید آقا محمد البیدآبادی الشهیر المتوفی سنة 1198 فی اصفهان و اللّه تعالی أعلم بحقائق الامور».
این نسخه به نسخ زیبا و در 278 برگ، هر صفحه در 23 سطر، تحریر شده است.(1)
. فهرست نسخههای عکسی کتابخانۀ آیت اللّه مرعشی، ج 3، ص 389-392.
1) (1)
این نسخه از آغاز افتادگی دارد و چنین شروع میشود:
... الحمد لله رب العالمین المدح للحی و لغیر الحی کاللولوء و الحمد للحی فقط و المدح قد یکون قبل الاحسان و قد یکون بعده و الحمد یکون بعد الاحسان... بسمله. الم ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ.
و للناس فی الم و ما یجری مجراه من فواتح السور قولان احدهما أن هذا علم مستور و سرّ محجوب و استاثره الله به فهو سر الحبیب مع الحبیب بحیث لا یطلع علیه الرقیب و التخاطب بالحروف المفردة سنة.
و در سورۀ اعراف نانویس مانده چنین به انتها می رسد:
... و منها تخرجون الی عالم الحقیقة و العلم عند الله تعالی.
این نسخۀ که به شمارۀ 12189 در کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی نگهداری میشود در فهرست به عنوان «مختصر غرائب القرآن» معرفی گردیده و گویا جلد دوم و آخر منتخبِ بیدآبادی، و قابل بررسی است. این نسخه به خط نسخ تحریر و نام کاتب ذکر نشده و دارای 265 برگ در اندازۀ 15 * 24/5 سانتی متر و هر صفحه در 21 سطر میباشد.(1)
1) (1)
میشود:
«فاذا بلغه فلیستعذ بالله ولیه و هذا آخر درجات النفس الکاملة الانسانیة فلا جرم وقع ختم الکتاب الکریم».
حدود یازده صفحۀ منتخب از تفسیر نیشابوری است که در صفحههای (303-314) مجموعه ش 1135 مجلس سنای سابق، تحریر شده و به عنوان نوزدهمین رسالۀ مجموعه در فهرست معرفی شده است.(1)
در فهرست نسخ خطی کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی اظهارنظر شده که نسخۀ شمارۀ 3360 کتابخانۀ مجلس، تفسیر بیدآبادی است.
منتخب کوتاهی است در بیست صفحه از تفسیر صدرالدین محمد شیرازی معروف به ملاصدرا (م 1050 ق) ک در ضمن مجموعه شمارۀ 8955 کتابخانه مجلس شورای اسلامی(2)(ص 1-20) قرار دارد و به خطِ مرحوم بید آبادی است.
این منتخب کوتاهی است در حدود سی و پنج صفحه که از تفسیر صافی ملا محسن فیض کاشانی (م 1092 ق) ک در ضمن مجموعه شمارۀ 8955 کتابخانه مجلس شورای اسلامی(1)
«تمّ کتاب الصافی تلخیصاً نفعنی الله به و جمیع الطالبین فی یوم الجمعه عشرین شهر ربیع الثانی من شهور سنة خمسة و ثمانین و مائة بعد الف من الهجرة 1185».
منتخب کوتاهی است که از کتاب کشف الکشاف انجام داده است. کشف الکشف تألیفِ عمر بن عبد الرحمن فارسی قزوینی و حاشیۀ مهمی بر تفسیر الکشاف زمخشری است. نسخه این منتخب نیز در (ص 296-386)، مجموعه شمارۀ 8955 کتابخانه مجلس قرار دارد.
منتخبات کوتاهی است از حاشیۀ قاضی نورالله شوشتری بر انوار التنزیل و اسرار التاویل قاضی بیضاوی که به تفسیر بیضاوی معروف است. نسخۀ منحصر این اثر - که به خطِ بیدآبادی است - در انتهای نسخۀ ش 1854
1) (1)
دانشگاه تهران - که قبل از این معرفی گردید - در سیزده صفحه قرار دارد.(1)
. فهرست نسخههای خطی کتابخانۀ دانشگاه، ج 8، ص 448.
آثار حدیثی شناخته شده از بیدآبادی، بسیار معدود است و عنوانِ آنها از دو عدد تجاوز نمیکند، که عبارتند از:
حاشیهای است بر یکی از احادیث کتاب «معانی الاخبار» شیخ صدوق.
این حاشیه را ملا علی نوری از استادش آقامحمد بیدآبادی نقل نموده و نسخۀ منحصر آن در ضمن مجموعۀ شمارۀ 1020 کتابهای اهدایی سیدمحمدصادق طباطبایی در کتابخانۀ مجلس موجود است.
بید آبادی در درس حدیثش شرح توحید صدوق قاضی سعید قمی را تدریس میکرده و منتخبی کوتاه از آن فراهم آورده است.
این منتخب کوتاهی است در حدود سی و پنج صفحه که از تفسیر صافی ملا محسن فیض کاشانی (م 1092 ق) که در ضمن مجموعه شمارۀ 8955
1) (1)
کتابخانه مجلس شورای اسلامی(1)
«بسمله. الحمد لله رب العالمین و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم ما اردت الا الاصلاح ما استطعتُ و ما توفیقی الا بالله. هذا المجلد الثانی من شرح توحید الصدوق تصنیف محمد بن مفید الملقب بسعید الشریف القاضی القمی عنه علیه السلام ما معنی الواحد؟».
عنوان ماندگارِ آقا محمد بیدآبادی اشتهارش به عرفان و معرفت است به همین دلیل آثاری که وی در این موضوع باقیمانده، نزد اهل معرفت و رهجویان معرفت قدر و منزلت بی اندازه یافته است. آثار اخلافی و عرفانی که از بیدآبادی در این موضوع تاکنون شناخته شده عبارتند:
رسالۀ عرفانی معروفی است در سیر و سلوک و اخلاق، بدون فصول و ابوابی. این رساله به تصحیح نگارنده و آقای محمدجواد نورمحمدی در سال 1376 ش از سوی مؤسسۀ انتشاراتی نهاوندی، از روی نسخۀ مجلس شورای اسلامی منتشر گردیده است. و سرآغاز این رساله چنین است:
«بسمله، ای عزیز ضابطۀ معیشت و قاعدۀ زندگانی و قانون کامرانی دوجهانی آنست».
1) (1)
چند نامۀ عرفانی که بیدآبادی به شاگردان خود نوشته در کتابشناسیها با عنوان سیر و سلوک شناخته شده است. معروفترین این نامهها نامۀ بیدآبادی به میرزای قمی و نامه به سیدحسین قزوینی است.
کاشف دزفولی از شاگردان مبرّز بیدآبادی است. یکی از آثار کاشف کتاب حق الحقیقه است. این کتاب در سال 1335 ش به همت آقای سید عیسی صافی و ترجمه و نگارش علی فتحیپور در اهواز به چاپ رسیده و در مقدمۀ آن، صفحۀ (ج) نوشته شده:
مکاتبات زیادی بین مرحوم آقامحمد بیدآبادی و مرحوم کاشف مبادله شده که به صورت یک کتابچۀ مختصر موجود است.(1)
از سرنوشت این کتابچه امروزه خبری در دست نیست و فقط یک نامۀ کوتاه از بیدآبادی به کاشف در دست است که در شرححال کاشف دزفولی از آن یاد گردید.
مرحوم بیدآبادی شاگردان زیادی را تربیت نموده و برای هر کدام دستوراتی فراخور حال وی نگاشته است. از تعداد دقیق این نامهها
1) (1)
اطلاعی در دست نیست. تاکنون بیست نامه، از مرحوم بیدآبادی به دست آمده (دو نامه از این نامهها منسوب به بیدآبادی است)، که به تصحیح نویسنده با نام «تذکرة السالکین»، تاکنون دو بار منتشر شده است.(1)
مشخصات نامههای مندرج در کتاب یاد شده، عبارتند از:
اما بعد، بدان ای برادر عزیز، که راه به سوی قرب حق تعالی - جلّ شأنه - منحصر است به دو چیز: تخلیه و تحلیه، یعنی خالی کردن نفس ناطقه.
به عرض میرساند که، از آنجا که حسن خدادادِ شاهد زیبای اخلاص و وِداد و عروس رعنای یگانگی و اتحاد را، احتیاج به غازۀ الفاظ.
ای فدای تو هم دل و هم جانوی نثار رهت همین و همان
آرزومندانِ زیارتِ عتباتِ مواصلت و مشتاقانِ مجاورتِ روضاتِ.
الحمدللّه الذی خَمّرَ بیدَی جماله و جلاله أربعین صباحاً طینة الإنسان، و أودعَ فیه أسرارَ الأسماء کلّها و علّمه المعانی و البیان.
یا اخی و حبیبی، إن کُنْتَ عبداللّه فارفع همتک، و وکّل إلیه امر ما یهمک.
1) (1)
بسم اللّه ما أردتُ إلّا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی إلّا باللّه.
شوقی إلیک نفی لذیذ حیاتیشوقی إلیک تسأل من عبراتی
شوقی إلیک یکاد یحرقنی جویشوقی إلیک مونس لخلوات
لولا رجاء وصلک محفوظ خاطریما کنتُ عشتُ بکثرة الخطرات
عرض سلامٍ نشأ من جانب الطور الأیمن و إهداء تحف تحیات سلیمان.
بسم اللّه و لا قوّه إلّاباللّه ما أردت إلّا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی باللّه. العجبُ کُل العجبِ تَوّهُمُ المُنافاتِ بَینَ قُولِنا خُذِ اللُّبابَ وَاطْرُحِ القُشُورَ وَ بینَ حِفظ ظَواهِر الشَّریعة کَما هو المَأمُور.
به عرض میرساند که: بستۀ دستۀ ریاحین خطوط عنبرین و گلدستۀ گلبن قلم مشکین رقم سحرآفرین که باغبان التقای عطوفت قرین
طریقۀ منقولۀ از مرحوم مبرور زبدة العارفین آقا محمد بیدآبادی (ره) در تصفیه قلب و سلوک: سالک مدتی قبل از شروع در اربعین در ایام بیکاری مداومت نماید بر ذکر.
در اسعد اوان شرفیاب رقیمه نامی فرزند طریقت - وفقه اللّه لسعادة الدارین - شده و از خوشی طینت، بعضی صفات که در این خاکسار.
به موقف عرض عالی میرساند که هر گاه آفتاب الطاف ملازمان عالی پرتو استعلا بر روزن احوال خسران مآل این غریق لُجّۀ سوء فعال اندازد و سرگشتگان وادی بی سر انجامی را با شعلۀ یاد آوری نوازد.
به عرض میرساند: که اشتغال به امور متعارفه، شغل مردم فارغ البال؛ بلکه منشاء ضیاع اوقات و تیرگی حالات است. خلاصۀ مطلب آنکه از.
هر که را عنایت دستگیر آید و توفیق رهنما، تا به نهایت سعادت برسد، و از این جهت گفتهاند: عنایت ازلی، کفایت ابدی باشد. و مطلق عنایت عبارت است از: اطاعت علم حقَّ - جلّ و علا - به کلّ وجود، بر آن وجه.
مکتوبی که جناب مشار الیه به کمترین خلق اللّه - در حینی که در کربلای معلی بود - قلمی فرمودهاند. به عرض میرساند که قدح زلال عطوفتی که از عین التفات مهدیان سکوت طریق زیارات عتبات عرش درجات در عرض راه و جرعۀ شربت حیات ملاطفتی که از عینالحیوة مرحمت مهتدیان کامل نصیب از فیض شرف زیارت روضات جنات، بعد از حصول به آنها.
یا غایباً عن عینی و لا عن بالیالقربُ إلیک منتهی آمالی
ایام سواک لا تسأل کیف مضتو اللّهِ مضت باَسوء الاحوالی
جاهلان در جهل خود مستغرقندبس مرایشان را که شان دور از حقند
همچو طالب علم کاندر اصفهانبود با اهل حقیقت سر گران
دو رساله در سیر و سلوک به مرحوم بیدآبادی نسبت داده شده، ولی افراد دیگری نیز به عنوان مؤلف آنها ذکر شدهاند. این دو رساله ابتدا در اصفهان از سوی مکتبۀ حاج محمود شفیعی (واقع در بازار، سرای خوانساریها) با عنوان رسالۀ سیر و سلوک بیدآبادی بهصورت چاپ سنگی منتشر گردیده و پس از آن در مجلۀ حوزه از روی همان چاپ دوباره به عنوان رسالههای بیدآبادی انتشار یافته است. برای رفع این اشتباه توضیحاتی پیرامون این دو رساله(1)
رسالۀ اول:
که با این سرآغاز شروع میشود:
بسمله. چون بنای ایمان و ایقان بر ریاضت و مجاهده است کما قال الله
1) (1)
تعالی: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ.
این رساله به علامه محمدتقی مجلسی مشهور به مجلسی اول نیز نسبت داده شده است. عارف شهیر محمدجعفر کبوترآهنگی (م 1238 ق) در یادداشتی که در آغاز یکی از نسخههای این رساله نوشته، عنوان نمودهاند که این رساله از تألیفات محمدتقی مجلسی است. او چنین مینویسد:
بسم الله الرحمن الرحیم این رسالهایست در طریق سلوک ریاضت از قدوۀ محققین مولانا محمدتقی - روّح الله روحه العزیز - اگرچه اسم سامی و نام گرامی خود را در رساله ذکر نفرمودهاند لکن بر ارباب بصیرت و بر صاحبان تتبع کتب مولانای مرحوم مخفی نخواهد بود.
خصوص به کسانی که به امعان نظر شرح عربی و فارسی من لایحضر مرحوم مغفور را ملاحظه نموده باشد.
فقیر سراپا تقصیر محمدجعفر بن الحاج صفرخان قراگزلو به جهت بسیاری قرائن و کثرت مطالعۀ کتب ایشان - قدس الله روحه - همین رساله را از درر کلمات شمرده و از لآلی معانی ایشان دانسته است. و همین رساله را در میان کتب والد مرحوم خود دیده که در عنوان رساله تصریح شده بود که به خط اصل رساله از آن مرحوم است و مرحوم مغفور در این امورات دقت بسیار داشته و میفرمودند که این رساله هم از آن مرحوم - قدس سره - میباشد و رسالۀ معروفه این است که بی کم و زیاد نسخه میشود. بعون الله.(1)
1) (1)
تاکنون از این رساله چهار نسخه شناسایی شده که دو نسخۀ آن در کتابخانۀ حضرت آیتالله مرعشی به شمارههای 1192 و 6835 و دو نسخۀ دیگر در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، اولی با عنوان «رساله در ریاضت» و دومی با نام «رسالۀ مجاهده» معرفی شده است.(1)
همچنین این رساله در مجلۀ حوزه شمارۀ 58 (مهر و آبان 1372 ش) ص 123-140، جزو تألیفات بیدآبادی منتشر شده است.
رسالۀ دوم: که سرآغاز آن چنین است:
بسمله. حمدله. اما بعد چون مقتضای عبودیت حقیقی اشتغال قلب و قالب عبد است به عبادت معبود به استحقاق.
این رساله به نامهای: «کبریت احمر»، «اوراد موظفه»، «کنزالاسرار»، «کنزالاسماء» و «سیر و سلوک» نامیده شده و به عارفان زیر نسبت داده شده است:
1 - آقامحمد بیدآبادی (م 1198 ق)
2 - محمدعلی اصفهانی نورعلیشاه (م 1212 ق)
3 - مظفرعلیشاه طریقتی کرمانی (م 1215 ق)
4 - حاج محمدجعفر کبودرآهنگی مجذوبعلی شاه (م 1238 ق)
در فهرست نسخههای خطی فارسی بیست نسخه و در فهرست دنا صد و هفده نسخه(2)از این رساله معرفی شده است. در الذریعه این کتاب در چند
مورد با عنوانهای مختلف یاد شده است.(1)
این رساله تاکنون چندین بار به چاپ رسیده بدین ترتیب:
الف: از سوی مکتبۀ شفیعی در اصفهان به صورت چاپ سنگی که در آن مؤلف، مرحوم بیدآبادی ذکر شده و در مجلۀ حوزه شمارۀ 68 و 69 صفحۀ 65-108 از روی همان چاپ با حذف فصل پایانی آن دوباره به عنوان اثرِ بیدآبادی منتشر گردیده است.
اخیراً نیز شرحی بر این رساله با عنوان «شرح رسالۀ سیر و سلوک» منسوب به آقامحمد بیدآبادی از سوی نشر کانون پژوهش به قطع وزیری در 344 صفحه منتشر گردیده است. شارح این اثر مرحوم آیتالله آقامیرسیدحسن مدرسی هاشمی (متوفای 6 تیر 1377 ش) است و تصحیح و تحشیۀ آن توسط آقای علی کرباسی صورت گرفته است.
ب: در ضمن مجموعۀ رسائل «عوارف المعارف» صفحههای 308-327 در سال 1363 ش، از سوی کتابخانۀ احمدی شیراز، با عنوان «کنزالاسرار» که به نورعلیشاه اصفهانی، نسبت داده شده است.
ج: نسخۀ چاپی خانقاه نوربخش به نام «کبریت احمر» و منسوب به مظفرعلیشاه طریقتی کرمانی.
د: رسائل مجذوبیه (مجموعۀ هفت رسالۀ عرفانی» تألیف محمدجعفر کبودرآهنگی مجذوب علیشاه، به تصحیح حامد ناجی اصفهانی، صفحههای 129-156.
1) (1)
بید آبادی سالیان متمادی به تدریس کتابهای ملاصدرا اشتغال داشته و از این رهگذر حاشیه هایی از وی
رسالۀ کوتاهی است به فارسی در توحید و معاد در سه قسم (1. در معرفت توحید و آنچه بدان متعلقست از مقدمات و لواحق، در ده فصل؛ 2. در مبدأ، در سیزده فصل؛ 3. در معاد، در چهار فصل) و یک خاتمه: در سیر میان مبدأ و معاد و وصیت. چند نسخه از این رساله تاکنون شناسایی شده:
1 - تهران، دانشکدۀ الهیات، نسخۀ ش 635، تحریر قرن 12، 50 برگ.(1)
2 - مشهد، آستان قدس رضوی، نسخۀ ش 9626، به خط نستعلیق شکسته، تحریر 18 ذیحجه 1283 ق، 30 برگ.(2)
3 - تهران، کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، نسخۀ شمارۀ 3260/5، به خط نستعلیق، تحریر سال 1307 ق، 18 صفحه.(3)
4 - تهران، کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، نسخۀ شمارۀ 640/4.(4)
5 - تهران، کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، نسخۀ شمارۀ 2426.(5)
6 - تهران، دانشکدۀ حقوق، نسخۀ شمارۀ (57/4 د).(1)
7 - تهران، کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، نسخۀ شمارۀ 10304/8.(2)
این رساله توسط استاد سید جلالالدین آشتیانی در ضمن «منتخباتی از آثار حکمای الهی ایران» جلد 4 صفحۀ 229-344 به چاپ رسیده است.
حواشی مختصری است بر کتاب «قرة العیون» مولی مهدی بن ابوذر نراقی (متوفای 1209 ق). کتاب قرة العیون در مسائل حکمت متعالیه بوده و به تصحیح استاد سید جلالالدین آشتیانی از سوی انجمن حکمت و فلسفۀ ایران در سال 1357 ش به چاپ رسیده است. از این حاشیه تاکنون نسخهای شناسایی نشده و فقط مرحوم شیخ آقابزرگ تهرانی در الذریعه از آن یاد نموده است.(3)
حواشی کوتاهی است بر کتاب «مشاعر» صدرالدین محمد بن ابراهیم شیرازی مشهور به ملاصدرا (متوفای 1050 ق). نسخۀ منحصر این رساله در ضمن مجموعۀ شمارۀ 1020 مجموعۀ اهدایی سیدمحمدصادق طباطبایی به کتابخانۀ مجلس موجود است. (تصویر این نسخه در کتابخانۀ نگارنده موجود است).
چند حاشیه کوتاهی است که بر کتاب عرشیۀ ملا صدرا نگاشته است.
حاشیهای است بر کتابِ «الحکمة المتعالیة فی الأسفار الأربعة العقلیة» ملاصدرا که به اسفار معروف مس باشد. بیدآبادی کتابهای ملاصدرا، خصوصاً اسفار را تدریس کرده و بر آنها حواشی کوتاهی نگاشته است.
ملا عبدالله زنوزی از استاد خود ملا علی نوری نقل میکند که او در حواشی خود بر بخش الهیات اسفار مطلبی را از استادش بیدآبادی نقل میکند. نصّ عبارت زنوزی چنین است:
و بدان که استاد محقق حکیم الهی و عالم ربانی نوری «دام ظله العالی» در حواشی الهیات اسفار از استاد خود عالم ربانی «آقامحمد بیدآبادی» نقل کرده که او فرمود: که حیات عبارتست از بودن شیء بر أحسن و أفضل أنحاء وجود.(1)
در اسفار چاپ سنگی - که در چهار جلد، در سال 1282 ق، به خط کلبعلی افشار قزوینی، در تهران به چاپ رسیده - حواشی آقامحمد بیدآبادی به چاپ رسیده است.(2)
شایان ذکر است در این چاپ علاوه بر حواشی بیدآبادی حواشی ملا اسماعیل دربکوشکی، آقامحمدرضا قمشهای، ملا عبدالله زنوزی،
آقاعلی مدرس زنوزی، میرزا هاشم گیلانی و ملا آقای قزوینی نیز به چاپ رسیده است.
کیمیا که قسمی از علم فیزیک است صنعتی است که در آن با استفاده از فرمولها و آزمایشهای فیزیکی مس را به طلا میتوان تبدیل کرد.
در ادبیات فارسی نیز شاعران با استعاره و تشبیه از این علم یاد کردهاند.
برای نمونه حافظ شیرازی در اشعارش حداقل شانزده بار از کیمیا یاد کرده، از جمله میگوید:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشه چشمی به ماکنند
از کیمیای مهر تو رز گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
عده زیادی در پی به دست آوردن این علم عمرها صرف نموده و تلاشهای چندین ساله را متحمل شدهاند که داستانهای جالبی دارند.
ولی عدهای از عارفان الهی بدون تلاشی این علم به موهبت الهی به آنها داده شده است. یکی از این عارفان که به این صنعت دسترسی داشته آقا محمد بیدآبادی است و یکی از مهارتهای وی که تمامی شرح حال نویسان معاصر وی بدان تصریح نمودهاند - و نصّ عبارتهای آنان بعد از این درج خواهد شد - داشتن علم کیمیا بوده است. در رستم التواریخ نقل نموده که بیدآبادی در اواخر عمر خواست این امانت الهی را با میرزا
محمد علی بن مظفر خلیفه سلطانی، بسپارد ولی وی با توجه به سنگینی تحمل این بار امانت، از قبول آن خودداری نمود و بیدآبادی چون کسی را قابل تحمل آن ندانست آن درّ گرانمایه را با خود به زیر خاک برد.(1)
در کتابشناسیها به آقا محمد بید آبادی رساله هایی در کیمیا نسبت داده شده، که مشخصات آنها در اینجا درج میگردد:
رسالۀ کوتاهی است در عمل کیمیا. نسخههایی که تاکنون از این رساله شناخته شده عبارتند از:
1 - نسخۀ شمارۀ 10748 کتابخانۀ آستان قدس رضوی مشهد.(2)
2 - نسخۀ شمارۀ 732 کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی.
3 - نسخۀ کتابخانۀ دانشگاه تهران تحریر در سال 1155 ق.(3)
منظومهای در کیمیا از بیدآبادی در دست است که در بخش رسالهها در بارۀ آن توضیح داده، و بخشی از متن آن خواهد آمد.
بیدآبادی مطالبی را در کیمیا، از کتابهای مختلف جمعآوری، و در مجموعهای به خط خود تحریر نموده است. اصل این مجموعه در 242
برگ، به خط شکسته نستعلیق، در کتابخانۀ مسجد گوهرشاد مشهد به شمارۀ 354 نگهداری میشود.(1)
آقا محمدرضا منصور شرابی شاگرد بیدآبادی، شرحی بر این مجموعه نگاشته، موسوم به «هادی المضلین» که قبلاً در شرححال وی ذکر گردید.
آقا فتحالله بن محمدرضا حسینی مرعشی شوشتری (در گذشته 1288 ق) در کتاب «مفرّح الروح و مفتح الفتوح»(2)از این مجموعه استفاده و مطالبی را نقل نموده است.
از این مجموعه مطالبی در نسخههای خطی نقل و به آقامحمد بیدآبادی نسبت داده شده، از جمله در این موارد:
1 - مجموعۀ شمارۀ 1252 کتابخانۀ دانشکدۀ الهیات و معارف مشهد با عنوان «بندی در عمل به کیمیا، به فارسی» (فهرست 398/2).
2 - نسخۀ شمارۀ 354 کتابخانۀ مسجد جامع گوهرشاد مشهد با عنوان «جنگی در کیمیا و علوم غریبه» (فهرست 292/1).
3 - مجموعۀ شمارۀ (1900 /ع) کتابخانۀ ملی تهران با عنوان «دستورالعمل آقامحمد بیدآبادی در ترکیب کیمیا».(3)
4 - مجموعۀ ش 3778 دانشگاه تهران، این مجموعه شامل دو رساله در کیمیا است، اولی «مفاتیح الرموز» از شیخ حسن زاهد غریب کرمانی ساختۀ 1285 ق به فارسی، شامل 185 ص، دومی جُنگ شعرهای کیمیایی
به فارسی، از میر حسین اخلاطی، میر فندرسکی، همتی، آقا محمد بیدآبادی، امانی، شیخ بهایی، مولوی، طاهری، شاه نعمة الله ولی، ابن عمو، طغرایی، شیخ ولی اللّه، شیخ عبدالله، بدیع طوسی، شرف، ابن ولد.(1)
نسخۀ این بیاض در دانشگاه اهواز نگهداری میشود ولی از محتوای آن تاکنون اطلاعاتی منتشر نشده است.(2)
در فهرستها چند مطلب از بید آبادی در کیمیا نقل شده که نیاز به بررسی دارد، این نسخهها عبارتند از:
الف) تهران، کتابخانۀ دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، در مجموعه ش 547، دو مطلب در کیمیا از بیدآبادی آمده:
اول: در برگ «44 پ - 46 ر» به عربی، با عنوان «استنساخ من خط المرحوم آقا محمد بید آبادی، قال رکن الدین احمد فی شرح»؛
دوم: در برگ «119 ر» در سیزده سطر، به فارسی، با این سر آغاز:
«قاعده از آقا محمد بید آبادی: ملح را اول به آب جیر هفت مرتبه حل و
عقد نماید».(1)
ب) مشهد، کتابخانۀ آستان قدس رضوی، نسخۀ ش 10748.(2)
ج) تهران، کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی نسخۀ ش 722/2.(3)
در کتابشناسیها و فهارس نسخ خطی چند آثار از آقا محمد بیدآبادی معرفی شده، که باید با مراجعه به اصل نسخه هویت آنها مشخص گردد.
این آثار عبارتند از:
مشخص شود که کدام یک از نامههای وی میباشند.(1)
در بارۀ شعر و شاعری آقا محمد بیدآبادی در مصادر سخنی به میان نیآمده، ولی در لابلای نسخهها و مجموعههای خطی اشعاری از وی نقل گردیده است. به نظر میرسد برخی از قطعهها و تک بیتی هایی که در لابلای نامهها و رسائل آقا محمد بیدآبادی درج گردیده و در مصادر نیز یافت نگردیده انشاء خود بیدآبادی باشد.
اما سرودهای که به طور قطع و یقین از آنِ آقا محمد بیدآبادی است منظومهای در علم کیمیاست. که دو نسخه از آن شناسایی شده و در دو نسخه ناظم آن آقا محمد بیدآبادی ذکر شده است.
برای ارائه نمونهای از نظم آقا محمد بید آبادی، متن این منظومه در بخش رسالهها درج خواهد شد.
در اینجا نمونههای از اشعار منسوب، که از لابلای نامههای وی و رسالۀ حسن دل، استخراج شده، درج میشود، البته برای این شعرها مصدری پیدا
نشده و به صورت احتمال در اینجا به نام آقا محمد بیدآبادی درج شده، شاید با تتبع بیشتر قائل آنها پیدا شود یا اینکه انتساب آنها به بیدآبادی محرز گردد.
زر نبود جز صنم، زان نه پسندد خدای دل که نظرگاه اوست جای صنم ساختن
بی ماحَصَل است کار دنیا بی رونق و تار دار دنیا
بازی مخوری به کار و بارش راضی نشوی به اعتبارش
مال است وبال و جاه چاهست دین تو از این و آن تباهست
بگذار تو این و آن و بگذر تا رسته شوی به روز محشر
کنی هر دم به سوی ننگ آهنگ چه ننگست این که از این ننگ
کار امروز به فردا نگذاری زنهار روز چون یافتهای کار کن و وعده میار
بکن کاری که سودی دارد آخر به سر باران جودی بارد آخر
به هر کاری عدالت پیشه میباش نکوکار و نکو اندیشه میباش
جهان آن به که دانا تلخ گیرد که شیرین زندگانی تلخ میرد
تا آن که تمام دین و ایمان نشوی از جسم بریده، زنده با جان نشوی
قائل به حق و عامل ارکان نشوی در دین محمّدی صلی الله علیه و آله مسلمان نشوی
این چنین عمر عزیز بی بها میدهیّش بیعوض هر دم چرا؟!
غبن ناید مر تو را ای مرد کار؟ گُل دهی از دست و بِسْتانی تو خار؟!
بی شمار و بی حد و بیعد شود عمر ده روزه که در طاعت رود
از عقول و از نفوس با صفا نامه میآید به جان کی بیوفا
این زمان کین پنج روزه یافتی دل ز یاران وطن برتافتی
مرد فرهنگ اندر این عالم ننهد خشت و سنگ بر سر هم
ننماید مرمّت این زندان خانۀ دین نماید آبادان
ترک ترک ترک بی برگی بود سلطنت، فقر و غنا مرگی بود
بندۀ شهوت بتر نزدیک حق از غلام بندگان مسترق
شیری نه خون آهو و روباه خوردن است گر دیو نفس را به دریدی غضنفری
نبود بهر آسمان ازل نردبان پایه به ز علم و عمل
آن چه بر عالمان وبال بود حب دنیا و جمع مال بود
علم سوی در اله کشد نی سوی حبّ مال و جاه کشد
علم در نزد جاهلِ خود رأی چون چراغ است در طهارت جای
ای زغم مرده که دست از نان تهی است حق کریم و هم رحیم، این ترس چیست
آن چنان که عاشقی بر رزق زار رزق هم عاشق بود بر رزق خوار
گر تو نشتابی بیاید بر درت ور تو بشتابی دهد درد سرت
سگ بر آن آدمی شرف دارد که چو خر دیده بر علف دارد
سرخ و زرد و چرب و شیرین کرده است خانۀ دین تو را زیر و زبر
چار رکن کعبۀ اهل صفا صمت و جُوع و عزلت و بیداری است
خوش آن مرغ زیرک در این کهنه باغ که ننشیندش بر کلوخی کلاغ
نزدیکان را بیش بود حیرانی کایشان دانند سیاست سلطانی
رنج بردم روز و شب عمر دراز تا به صد زاری دری کردند باز
تو بدین زودی بدین در کی رسی وز نخستین پایه کی بر سر رسی
جام جهان نما دل انسان کامل است مرآت حق نما به حقیقت همین دل است
عشق دریایی است قعرش ناپدید در نیاید عشق در گفت و شنید
پس چه باشد عشقِ دریای قدم در شکسته عقل را این جا قَدم
سر عاشقی بنازم که زکثرت ملایک به جنازۀ شهیدش نتوان نماز کردن
نوای عشقبازان خوش نوایی است که هر آهنگ آن را ره به جایی است
اگر چه صد نوا خیزد از این چنگ چو نیکو بنگری باشد یک آهنگ
عشق است آن که در دو جهان جلوه کرده است گاه از لباس شاه و گه از کسوت گدا
نتوان به خدا رسید از گفت و شنید زین می نچشید آن که ریاضت نکشید
لب باید بست و گوش باید آگند القصّه که آن چه هست میباید دید
ورای عقل طوری دارد انسان که بشناسد بدان اسرار پنهان
هر که چاهی میکنَد در راه ما چاه ما در راه او هموار باد
و آن که خاری افکند در راه ما خار ما در پای او گلزار باد
در پیروی عقل به جز حیرت نیست گمره شود آن کز پی گمره افتد
دنیی و عقبی فدای دوست کن رو به مغز آورده ترک پوست کن
تعالیاللّه زهی قیّوم دانا همه مرآت او اعلی و ادنی
در گنجینۀ هستی چو بگشاد عدم را هستی پایندگی داد
ز ذرّات جهان خورشید ذاتش مطالع ساخت از بهر صفاتش
ز اسماء جلالی و جمالی مهیّا کرده انواع مجالی
نخستین مشرق آن مهر تابان تعیّن شد از آن سرو خرامان
پسینِ آخرینِ آن بشر شد در این منزل به مجموعش گذر شد
آراء علمی
آراء سیر و سلوکی
مرحوم بیدآبادی دارای شیوۀ خاص علمی بود او در حکمت و عرفان و فقه صاحب نظر بود. آرا و اندیشههای علمی بر جای مانده از وی در علوم مختلف، عبارتند از:
بیدآبادی معتقد بود که سالک طریق حقیقت باید قبل از هر چیز احکام شرعی را تقلیداً یا اجتهاداً فرا گرفته و عامل باشد. او در یکی از نامههای خود مینویسد:
... اما به شرط آن که اولاً: شریعت مصطفوی و طریقت مرتضوی را تحصیل کرده باشد یعنی به این طریق که عالم شود به آنچه امر و نهی از شارع شده باشد و آن دو چیز است؛ اول: علم به آنچه تعلق به افعال و جوارح دارد. دوم: علم به آنچه به دل تعلق دارد از اوصاف جمیله و اخلاق رذیله. و علم اول یا به تقلید است و یا به اجتهاد. این را اهل
تحقیق علم شریعت مینامند و علم دوم را علم به طریقت میگویند.(1)
او شاگردان خود را در ابتدا به رسالۀ عملیۀ ملا محمدتقی مجلسی (م 1070 ق) که به نام «حدیقةالمتقین» موسوم است حواله میداد که مقتضای آن احکام شرعی خود را انجام دهند. ملا علی نوری شاگرد و جانشین فلسفی بیدآبادی در این زمینه در سؤالهای فقهی که از میرزای قمی نموده مینویسد:
... و به خدمت آقایی آقا محمد بن آقامحمدرفیع شرفاندوز گردیدم و ایشان مکرر به حقیر وصیت میفرمودند که در زمان غیبت به غیر از طریقۀ احتیاط، راه نجاتی متصور نیست و به مقتضای حدیقۀ ملاذ الفقهاء المولی الجلیل المؤید المنصور مولانا ملا محمدتقی مجلسی - طاب ثراه و جعل الجنة مثواه - باید عمل کرده باشی. حسبالامر الاعلی امتثال میرفت و در این مدت به حدیقه به قدر وسع عمل مینمود و کمتری از مقتضای آن تجاوز مینمود.(2)
میرزای قمی در پاسخی که به ملا علی نوری داده، خاطرنشان کرده که همچنان که در نامههای قبلی نیز تذکر داده، احتیاط در امور شرعی امری صعب بوده و این مسئله نیز یکی از دلایل مشکل بودن احتیاط است. او بعد از بیان نظر فقهی خود در مسئلۀ سؤال شده مینویسد:
مخدوما: این مسئله نیز از آن بابت است که احتیاط در آن در نهایت
عسرت است... و اگر کسی خواهد در هر مسئله بنا را بر احتیاط بگذارد
کجا به انجام میرسد و گاه است که خلاف احتیاط میشود از راه دیگر.
عجلّ الله فرجنا بظهور مولانا علیه الصلوة و السلام.(1)
در مسئلۀ نماز جمعه مرحوم بیدآبادی قائل به وجوب عینی نماز جمعه بود. و این نظریه با توجه به عصر وی که مواجه با حکومت زندیه بوده قابل توجه است. زیرا که قائلین به وجوب نماز جمعه در عصر صفویه غالباً به جانبداری از سلاطین صفویه مشهور بودند که در نظریۀ فقهی آنها بیتأثیر نبود. لکن در عصر زندیه مسئله شکل دیگری به خود گرفته بود و دیگر آن که بیدآبادی ارتباطی با دربار زندیه نداشت.
مسئلۀ دیگر این که بیدآبادی با اعتقاد به وجوب عینی نماز جمعه و ارتباط ائمۀ جمعۀ وقت اصفهان با حاکمان وقت، چارهای جز این نمیدیده که خود در اطراف اصفهان نماز جمعۀ مستقلی دایر کند. خوانساری در این زمینه مینویسد:
و کان - رَحِمَهُ الله من القائلین بوجوب صلاة الجمعة فی زمان الغیبة و لایتیسر له اقامتها فی البلدة من جهة کونها منصب ساداتنا الامامیة، و لا تهیأ له الإیتمام بغیره و لا الإمامة فی غیر محل تلک الاقامة من مصره، فلا جرم....(2)
بعد او مینویسد که بیدآبادی برای این منظور هر هفته به روستای رنان(1)
واقع در ناحیۀ ماربین اصفهان، مسافرت مینموده و نماز جمعه را در آن محل اقامه میکرده است.
بیدآبادی در عصری واقع شده بود که اولاً در اواخر صفویه فلسفه و حکمت بر اثر فشار مخالفون رو به ضعف نهاده بود و باقیماندۀ حکیمان در اثر هجوم افغان حوزۀ درس آنها از هم پاشیده و خود در شهرها متواری شدند. در زمان افشاریه نیز کشمکشها و جنگهای مداومی که در کشور در جریان بود فرصت هرگونه درس و مدرسهای را سلب کرده بود. بیدآبادی به لزوم احیای حکمت و فلسفه در حوزههای شیعه شدیداً پایبند بود و به مشرب فلسفی ملاصدرا یعنی حکمت متعالیه شدیداً معتقد و علاقهمند بود. او مدت زیادی از عمر خود را در تدریس کتب فلسفی ملاصدرا صرف نمود و شاگردان زیادی را در این رشته تربیت نمود که ملا علی نوری از سرآمد شاگردان وی در این رشته است.
بیدآبادی علاوه بر تدریس حکمت و تربیت شاگردان در فلسفه از خود
1) (1)
آثار چندی در فلسفه بر جای گذاشته که حواشی اسفار و حواشی مشاعر و حواشی عرشیه و حواشی قرة العیون و کتاب التوحید علی نهجالتجرید از این آثار هستند. زنوزی در زمینۀ تلاش بیدآبادی در زمینۀ احیای حکمت متعالیه در حوزۀ اصفهان مینویسد:
و در احیای رسوم فن الهی، جهد نامتناهی و سعی کما هی نمود. تا آینۀ حقیقتنمای آن فن شریف را از کدورات دخل و تصرف نابلدان و کجفهمان مصفی ساخت. ایشان در احیای رسوم فن مزبور، جناب آقامحمدباقر سابق الذکر [وحید بهبهانی] در احیای رسوم فقه الامامیه که هر دو به تقریب دخل و تصرف نابلدان ضایع و نابود شده بود، کمال جهد و کوشش نمودند.
به زعم فقیر مؤسس و مروج فنین مزبورین در رأس مائۀ ثانی عشر(1)
ایشان هستند، زیرا که آنچه لازمۀ فهمیدن بود فهمیدند و طریقۀ قدما را که سالها بود که بالمره از دست رفته بود، بهدست آوردند. شکرالله مساعیهما الجمیلة بمحمد و آله.(2)
سلسلۀ اساتید بید آبادی در حکمت و عرفان با چند واسطه به صدر المتألهین شیرازی میرسد، بدین طریق:
1 - بیدآبادی نقل میکند از قطبالدین نیریزی (م 1173 ق) که شاگرد شاه محمد دارابی که او هم شاگرد یکی از شاگردان ملاصدرا بوده است.
امین الشرع خویی در کتابش میزان الصواب فی شرح فصلالخطاب به نقل از نیریزی در این زمینه چنین میگوید:
... و العالم الفاضل المتبحر استادی و من الیه فی روایة ائمتنا المعصومین استنادی جامع المعقول و المنقول حاوی الفروع و الاصول العلامة الفهامة المولی شاه محمد دارابی و کان استاد کل افاضل دارالعلم شیراز فی عصره... و منهم العالم و الفاضل الکامل العارف المولی صدرالدین محمد الشیرازی و لقد کان استاد استاد استادی.(1)
2 - بیدآبادی نقل میکند از ملا اسماعیل خواجویی و او از شیخ حسین ماحوزی و او از بحرانی و او از کرزکانی و او محتملاً از صدرالمتألهین یا اساتید و یا معاصرین آن بزرگوار است.(2)
3 - بیدآبادی نقل میکند از سیدحیدر آملی (م 1150 ق) و او از فیض کاشانی (م 1091 ق) و او از صدرالدین شیرازی.(3)
4 - حکیم فرزانه میرزا طاهر تنکابنی در بیان سلسلۀ فلسفی خود که آن را به بیدآبادی و سپس به ملاصدرا میرساند، چنین گوید:
اخذت الفلسفة عن الشیخ میرزا ابراهیم الحکمی الفیلسوف المتوفی 1351 و هو اخذ عن الحکیم میرزا جلوه و هو اخذ عن المیرزا حسن الحسینی و هو اخذ عن الملا علی النوری و هو عن آقا محمد بیدآبادی
و هو اخذ عن الآخوند ملا اسماعیل خواجوی و هو اخذ عن الحکیم مصطفی القمشهای و هو اخذ عن القاضی سعید القمی صاحب شرح التوحید و هو اخذ عن المحسن فیض الکاشانی و هو اخذ عن صدرالدین شیرازی و هو عن الداماد و الشیخ البهایی.
و در حاشیۀ یادداشت وی مرقوم شده:
و الحاج ملا هادی السبزواری اخذ الفلسفة عن الآخوند ملا اسماعیل واحد العین هو اخذ عن الآخوند ملا علی النوری.(1)
بدین ترتیب بیدآبادی به چند طریق حکمت متعالیه را از مؤسس آن صدرالدین محمد بن ابراهیم شیرازی (م 1050 ق) دریافت نموده است.
اما شاگردان بیدآبادی که مروج حکمت متعالیه بودهاند در رأس آنها باید از حکیم ملا علی نوری (م 1246 ق) نام برد که با عمر طولانی و تدریس مداوم حکمت، شاگردانی حکیم تربیت کرده که ملا هادی سبزواری و ابوالقاسم راز شیرازی، ملا عبدالله زنوزی (م 1257 ق) و ملا محمداسماعیل واحدالعین اصفهانی (م 1242 ق) و ملا حسن نوری فرزند ملا علی نوری و عارف وارسته سید رضی لاریجانی و سید محمدحسن حسینی زنوزی خویی صاحب ریاض الجنة و ملا اسماعیل دربکوشکی (م 1304 ق) را میتوان نام برد که توسط آنها خصوصاً ملا هادی
1) (1)
سبزواری و ملا عبدالله زنوزی حکمت در حوزۀ سبزوار و تهران شایع و رایج گردید.
بیدآبادی را باید بنیانگذار عرفان صحیح شیعی از قرن دوازدهم تا عصر حاضر دانست زیرا او علاوه بر رواج حکمت، بر تربیت شاگردانی در عرفان و منزه ساختن عرفان شیعی از کجاندیشیهای نافهمان سهم بهسزایی ایفا نمود. به طوری که میرزای قمی - که خود رسالهای در رد صوفیه دارد - از وی دستورالعمل اخلاقی طلب مینماید یا سیدحسین قزوینی و سیدمحمدحسن قزوینی که فقیهان مشهور عصر خود بودند از وی دستورالعمل ذکر و ورد درخواست مینمایند. بعد از بیدآبادی طایفۀ عرفای متشرع و متعبد بهوجود آمد که تا به امروز نیز ثمرۀ آن پابرجا مانده است.
اما سلسلۀ اتصال عرفای قرن متأخر بر مرحوم بیدآبادی چنین است.
سلسلۀ تربیتی عرفای متأخر شیعه اغلب به دو استاد مسلّم عرفان یعنی آخوند ملا حسینقلی همدانی (م 1309 ق) و آقا سیدرضی لاریجانی مازندرانی (م 1270 ق) منتهی میگردد. و استاد همدانی آقاسید علی شوشتری است که بنا به قولی شاگرد کاشف دزفولی است که شاگرد
آقامحمد بیدآبادی است.(1)
همچنین سیدرضی لاریجانی شاگرد عرفانی عبدالجواد شیرازی است که گویا وی نیز، چنان که ذکر شد، در محضر بیدآبادی تلمذ نموده است.
در این مقام باید اضافه نمود که سلسلۀ تربیتی دو استاد مسلّم عرفان عصر حاضر یعنی علامه سیدمحمدحسین طباطبایی تبریزی (م 1364 ش) و حضرت سید روحالله امام خمینی (م 1368 ش) نیز به همین سلسله متصل میگردد. بدین طریق که امام خمینی شاگرد عرفانی شیخ محمدعلی شاهآبادی و او شاگرد آقا میرزاهاشم رشتی و او شاگرد سیدرضی لاریجانی مذکور هستند. همچنین علامۀ طباطبایی شاگرد آقا سیدعلی قاضی طباطبایی و او شاگرد سیداحمد کربلایی و او شاگرد آخوند ملا حسینقلی همدانی میباشد. تفصیل مقال در این مقام به کتاب مستقلی که در این زمینه در دست نگارش است، موکول میشود.
بیدآبادی علاوه بر فلسفه و عرفان به تدریس تفسیر نیز همت گماشت.
باید توجه داشت که حکیمان پیرو حکمت متعالیه عنایت ویژهای به تفسیر و حدیث داشتهاند که در رأس آنها ملاصدرا، هم تفسیر قرآن
1) (1)
نگاشت و هم به شرح اصول کافی کلینی مبادرت نمود. پس از وی شاگردش فیض کاشانی سه تفسیر (صافی، اصفی و مصفی) بر قرآن کریم نگاشت. و ملا اسماعیل خواجویی مازندرانی (م 1173 ق) استاد بیدآبادی نیز تفسیر صافی فیض را تدریس مینموده و حواشی مفصلی بر آن نگاشته است. بیدآبادی نیز به تدریس تفسیر «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» - مشهور به تفسیر نیشابوری - و تفسیر صافی اقدام نمود و حاصل آن نوشتن تعلیقاتی بر این دو تفسیر بود که تعلیقات وی بر تفسیر نیشابوری هم اکنون در دست است.
نکتۀ قابل توجه آن که، همانطوری که بیدآبادی در قرن دوازدهم رشتۀ فلسفه و تفسیر و عرفان را در حوزههای علمیۀ شیعه احیا نمود، در عصر حاضر نیز علامه سیدمحمدحسین طباطبایی برای احیای این سه فن در حوزههای علمیۀ شیعه از تبریز به قم مهاجرت نمود و تا آخر عمر پای در این مرام و سر در این سودا نهاد. آیا این اقدام علامه به پیروی از بیدآبادی صورت گرفته و یا این که این مشابهت عمل صرفاً بر اثر تشابه توارد خواطر بوده، خدای میداند و بس.
در اینجا نکاتی از منتخب تفسیر غرائب القرآن بیدآبادی(1)
1) (1)
نمونه هایی از آن، تقدیم میگردد. در تفسیر سورۀ حمد میفرماید:
کان بعض العارفین یرعی غنماً، فحضر فی غنمه ذئب و لم یضرّ أغنامه، فمرّ علیه رجل فناداه، متی اصطلح الغنم و الذئب؟ قال الراعی: حین اصطلح الراعی مع الله.
در تفسیر «الحمد» مینویسد:
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» : «المدح» للحی و لغیر الحی کاللولو و الیاقوتة الثمینة و «الحمد» للحی فقط و «المدح» قد یکون قبل الاحسان و قد یکون بعده و «الحمد» یکون بعد الاحسان. و «المدح» قد یکون منهیاً. قال (صلی الله علیه و آله):
«احثّوا التراب فی وجوه المداحین». و «الحمد» مامور به مطلقاً. قال (صلی الله علیه و آله):
«من لم یحمد الناس لم یحمد الله».
در ادامۀ تفسیر حمد مینویسد:
و فی هذه السورة من اسماء الله خمسة: الله، الربّ، الرحمن، الرحیم، المالک. کأنّه یقول: خلقتُک اولاً فأنا الله، ثمّ ربیتُک فأنا الربّ، ثمّ عصیتَ فسترتُ علیک، فأنا الرحمن، ثمّ تبتَ فغفرتُک فأنا الرحیم، ثمّ أجازیک بما عملتَ فأنا مالک یوم الدین.
و ذکر «اَلرَّحْمنِ»، «اَلرَّحِیمِ» ، مرّة فی التسمیة و مرّة اخری فی السورة، دلیل علی العنایة بالرحمة اکثر منها بسایر الاوصاف، و مع ذلک عقّبها بقولهِ «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» کیلا یغتروا بها. و نظیره «قابل التوب الشدید العقاب».
و در آغاز سوره بقره در توضیح حروف مقطعه میفرماید:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، الم ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» و للناس فی «الم» و ما یجری مجراه من فواتح السور قولان:
احدهما: انّ هذا علم مستور و سرّ محجوب استاثر الله به، فهو سرّ الحبیب مع الحبیب، بحیث لا یطلّع علیه الرقیب. و التخاطب بالحروف المفردة سنة الأحباب.
و قال بعض العارفین: العلم کبحر أجری منه واد، ثمّ أجری من الوادی نهر، ثمّ أجری من النهر جدول، ثمّ أجری من الجدول ساقیة. فالوادی لایحتمل البحر و النهر لا یحتمل الوادی. و لذا قال:«أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها».
فبحور العلم عند الله تعالی، فأعطی الرسل منها اودیة، ثمّ اعطی الرسل من اودیتهم أنهاراً الی العلماء، ثمّ أعطی العلماء الی العامة جداول صغاراً علی قدر طاقتهم، ثمّ اجری العامة سواقی الی أهالیهم بقدر طاقتهم.
و هذا مأخوذ ممّا ورد فی الخبر:
«للعلماء سرّ و للخلفاء سرّ و للانبیاء سرّ و للملائکة سرّ و للانبیاء سرّ و للملائکة سرّ و للّه بعد ذلک کلّه سرّ، فلو اطلّع الجهال علی سرّ العلماء لأبادوهم و لو اطلّع الخلفاء علی سرّ الانبیاء لخالفوهم و لو اطلّع الانبیاء علی سرّ الملائکة لاتهموهم و لو اطلّع الملائکة علی سرّ الله لطاحوا حایرین».
الثانی: انّها اسماء الله تعالی، روی عن علی (علیه السلام) انه کان یقول:
یا کهیعص یا حم عسق.
چنان که ذکر شد بیدآبادی در محضر قطبالدین نیریزی زانوی ادب بر زمین زد و قدم در راه معرفت نهاد. آراء سلوکی نیریزی در کتابهایی که نوشته و همچنین بهوسیلۀ شاگردانش خصوصاً ابوالقاسم راز شیرازی تدوین و تبیین شده است. بیدآبادی افزون بر آن با الهام از مشرب فلسفی صدرالدین شیرازی، روشی معتدل و برگرفته از مکتب اهلبیت علیهم السلام، در عرفان بنا نهاد که بعد از وی ادامه یافت و سرمنشأ مکتب اخلاقی نوینی در تشیّع گردید.
در اینجا اساس آراء سلوکی بیدآبادی را و آنچه را که وی برای سالک راه حقیقت لازم و الزامی میدانست، براساس نوشتههای باقی مانده از وی، در چند محور، تنظیم گردیده، و در هر عنوان نصّ عبارت وی درج میگردد. این محورها عبارتند از:
«و مقدم بر همۀ اسباب و مبادی آن، توبه است از آنچه سابق بر آن بوده
است. و باک نداشتن از ملامت مردم. سعی و کوشش نماید که از او معصیتی سر نزد. و هرگاه از روی غفلت و سهو از او معصیتی سر بزند همان ساعت تدارک آن نماید به توبه و انابه». (تذکرة السالکین ص 44).
«اولاً شریعت مصطفوی و طریقت مرتضوی را تحصیل کرده باشد یعنی به این طریق که عالم شود به آنچه امر و نهی از شارع شده باشد و آن دو چیز است: اول: علم به آنچه تعلق به افعال و جوارح دارد. دوم: علم به آنچه به دل تعلق دارد از اوصاف جمیله و اخلاق رذیله و علم اول یا به تقلید است و یا به اجتهاد. این را اهل تحقیق علم شریعت مینامند و علم دوم را علم به طریقت میگویند»(همان).
«فأشغل قلبک بأوامر القرآن و الحدیث قبل أن یشغلک من قبل نفسه بالأحادیث»(همان ص 76).
«و احکام عقل را با اوامر و نواهی شرع جمع کنیم، فَاِنَّ مُجَرَّدَ الْعَقْلِ غَیْرُ کافٍ عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ، زیرا باور عقلی به تنهایی برای گذر کردن از پل صراط کافی نیست» (حسن دل ص 130).
«همیشه با وضو باش تا شیطان به تو دست نیابد که الوضوء سلاح المؤمن، حدیث رسول صلی الله علیه و آله و سلم است»(همان ص 31).
«و در اقامۀ صلوات در اوقات آن... کاهلی مکن»(همان).
«و در دعا خصوصاً بعد از صلوات کسالت روا مدار و چنان کن که اگر دست در کار باشد دل با یار باشد»(همان ص 54).
«و در گزاردن نماز شب بیآن که احدی مطلع گردد کاهلی مکن که فوت آن خسران عظیم و غبن کلی است»(همان ص 39).
«فتقرب الیه بالنوافل، حتی یکون الحق بصرک و سمعک، فتکون من الرجال السابقین الذین صدقوا ما عاهدوا الله علیه». (تذکرة السالکین ص 73). ترجمه: پس با نوافل به سوی او تقرّب جوی تا چشم و گوش تو رنگ حق گیرد و تو از مردانی باشی که پیمان الهی را وفادار ماندهاند.
«و لا ترسل عنانک فی مراتع الرخص الشرعیة و لا تقل: من حرّم زینة الرحمن؟ فان تخیل ذلک فی هذا المقام من تسویلات الشیطان الموجبة للحرمان من درجات اهل العرفان و الایقان و بین التحریم و حرمان النفس فرقان».(همان ص 73).
«و کن من الزاهدین فی الدنیا و مافیها، لانها دار غرور الإنس و الجان و حیاتها لهو و لعب بنص القرآن و شمّر فی طلب الآخرة و هی الحیوان عند اهل العرفان».(همان ص 103).
«و اعلم ان اکثر اهل الدنیا اهل غفلة، لاخیر فیهم و لاغنی عنهم و ما أشبه حالهم عند اهل الانتباه بحال الاحجار التی یزال بها العذرة عند فقد المیاه، فهم من ضرورات مزبلة الدنیا و عمارة هذه الاولی»(همان ص 73).
«و معیار حبّ دنیا جاهاً و مالاً و کثرت محبت دنیا، رفیق نااهل است.
خواه در لباس شیخ و درویش جلوه نماید یا در عرصۀ معرکۀ امامت و وعظ خودآرایی کند».(همان ص 163).
«و بدان که کسب حلال منافات با توکلّ ندارد و در مخمصه و محنتی که پیش آید پناه به حمایت حق تعالی بر».(همان 49).
«ای عزیز ضابطۀ معیشت و قاعدۀ زندگانی و قانون کامرانی دو جهانی
آنست که آدمی به شهوات بیاعتبار و لذّات ناپایدار این سرای فانی مغرور و مسرور نشود و حیات آن جهانی و نعمت جاودانی جسمانی و روحانی آن را در سر این جیفۀ مردار که به مشقّت به دست آوردند و به محنت نگاه دارند و به حسرت بگذارند، نبازد و اگر نه در وقت تسلیم و رحلت و در قبر و برزخ و معاد و بعثت ندامتی کشد و عذابی چشد که مافوق آن متصوّر نگردد».(حسن دل ص 30).
بی ماحَصَل است کار دنیا بی رونق و تار دار دنیا
بازی مخوری به کار و بارش راضی نشوی به اعتبارش
مال است وبال و جاه چاهست دین تو از این و آن تباهست
بگذار تو این و آن و بگذر تا رسته شوی به روز محشر
(همان ص 32).
«این چه بی همتی و چه بی بصیرتی است که توراست؟ علاقۀ زن و فرزند را که زند و پازند تو شده است بر هم زن و دل از تعلّق کونین برکن و در کورۀ ناکامی درآ و صیقل ریاضت بر آیینۀ معنی خود بزن و صاف و روشن شو که فرصت غنیمت است و عمر گذشته باز پس نیاید و دریغ، سودی ندهد».(همان ص 33).
کار امروز به فردا نگذاری زنهارروز چون یافتهای کار کن و وعده میار
کما قال سید الاوصیاء:
مافاتَ مَضی وَ ما سَیَأْتیکَ فَاَیْنَ قُم فَاْغتَنِمِ الفُرْصَةَ بَینَ العَدَمَیْن
ترجمه: آن چه فوت شده، گذشته است و آن چه در آینده خواهد آمد کجاست؟ (هیچکدام وجود ندارند) پس برخیز و فرصت بین دو نابود (گذشته و آینده) را مغتنم بشمار.(همان).
«غیبت مکن، تهمت مَنِه و حسد مبر و بخل مَوَرز.
و زبان را در میدان بیان سرگردان مدار که از زیان تا زبان یک نقطه مسافت بیش نبود و مَحْرم به نقطهای مُجْرم میشود.
و چشم از باطل بپوش و گوش به غیر حق مده.
و در هر قدمی و دمی ذکری و فکری به جا آر و مراقبه از دست مگذار.
آن چه بر خود نپسندی به هیچ کس مپسند و آن چه برای خود خواهی برای همه بخواه تا به سرّ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»1 و به رمز
«المؤمنون کنفس واحدة» پی بری و بدانی که
«خَیْرُ النّاسِ انْفَعُهُمْ» کدام است
«وَلا یَرْحَمُ اللّهُ مَنْ لا یَرْحَمُ النّاسَ» چیست و چه معنی دارد.
بکن کاری که سودی دارد آخربه سر باران جودی بارد آخر
به هر کاری عدالت پیشه میباشنکوکار و نکو اندیشه میباش
(همان ص 34).
«در لقمه غایت احتیاط رعایت کن تا حرام یا شبههدار نباشد که مدار کار در این راه بر آن است. و در خوردن اسراف مکن که حلال به اسراف حرام شود» (حسن دل ص 49).
لقمه کآمد از طریق مشتبهخاک خور خاک وبر آن دندان مَنه
کان تو را در راه دین مفتون کندنور ایمان از دلت بیرون کند
در خوردن اسراف مکن که حلال به اسراف حرام شود.
نه چندان بخور کز دهانت برآیدنه چندان که از ضعف جانت برآید
(همان ص 36).
«مرگ را دایم در نظر دار تا همۀ کارهای دشوار بر تو آسان شود. بلکه مشتاق آن گرد تا به شیرینی بمیری نه به تلخی یعنی با گریه و زاری و سوگواری و بیزاری از برخورداری».
جهان آن به که دانا تلخ گیرد که شیرین زندگانی تلخ میرد
(همان).
«و در برابر بدی مردم نیکی کن و اگر نتوانی کرد بدی هم مکن و قانع و صابر باش تا هرگز تنگی و سختی نکشی و در باب اداء حقوق برادران و قضای حاجت ایشان خود را معاف مدار و دنیا را مزرعۀ آخرت دان.
سالکی از مرد دهقانی پرسید که چه مذهب داری؟ گفت: مذهب برزگری! یعنی هر چه بکاری بدروی».(همان).
«ای عزیز! بدان که صورت اعمال تو و اخلاق تو در نشأۀ دویم کسوت تو خواهد شد و نارِ بوار و مور و مار، عینِ اعمال و اخلاق ذمیمۀ تو خواهد بود و در اخبار و آثار آن چه وارد شده از عذاب و نکال و حیّات و عقارب که بعد از مرگ بر تو مستولی میشود، همه با تو است، از این جا همراه میبری.
چون تو در صورتت بدی ریزیدان که در صورتِ ددی خیزی
نقد تو چون ترا برانگیزندهمه در گردن تو آویزند
و همچنین بهشت و حور و قصور و انهار و اثمار آن محصول تخم فعل و صفت پسندیدۀ توست که به تو میرسد. پس بیدار شو از خواب غفلت و هشیار شو از مستی شهوت و وجود خود را از این حشرات و موذیاتِ عقیدتی و افعالی و صفاتی پاک ساز و به تعمیر روضۀ رضوان پرداز که پیک اجل بی خبر قصد تو خواهد کرد»(همان ص 37).
«و در طعام و لباس و خواب و سایر مایحتاج صوریّه به قدر حاجت و
ضرورت اکتفاکن و از طریق قناعت به کفایت بیرون مرو تاکارت بر وفق شریعت باشد و به معرفت واجب بهرسی. مخالفت حضرت عزّت را به معصیت سهل مگیر و موافقت مقتضای طبیعت را مختصر مشمار. آن کن که باید و شاید نه این که نه باید و نه شاید».(همان ص 37).
گر نباشد خانههای زر نگارمیتوان بردن به سر در کنج غار
ور نباشد فرش ابریشم طرازبا حصیر کهنۀ مسجد بساز
ور نباشد شانهای از بهر ریششانه بتوان کرد با انگشت دست
ور نباشد «دورباش»(1)
. دور باش: نگهبانانی که راه بزرگان را در گذرگاه میگشودند و به هنگام گشودن راه «دور باش» میگفتند.
از پیش و پس «دور باش» نفرت خلق از تو بسهر چه بینی در جهان دارد عوضدر عوض گردد تو را حاصل غرض
بی عوض دانی چه باشد در جهان؟ عمر باشد، عمر، قدر او بدان
مال بی مآل تا به ساحل مرگ با تو همراه بُوَد و رفیقان و آشنایان و خویشان تا لب گور. و عملت اگر نیک و اگر بد تا قیامت با تو باشد.
پس به تحسین عمل و اصلاح حال بپرداز نه به جمع مال. و با خدا انس گیر نه با خلق. و به روحانیون مشغول باش نه با فانیان.
(همان ص 37).
«خدا را باش تا خدا تو را باشد. خود را مباش که هیچ با تو نباشد و چون
1) (1)
کلمۀ طیّبه «لا اله الا اللّه» افضل اذکار و مفتاح باب رضا و معراج فردوس اعلی است برای نفی ماسوی و اثبات مطلب اقصی در تکرار آن تقصیر منما و در لیل و نهار و سرّ و جِهار به آن انس و الفت گیر تا از غیر اللّه نفرت و وحشت تو را روی نماید و مسخّر حق گردد، به شکر آن که همه را مسخّر تو کرد. همیشه با وضو باش تا شیطان به تو دست نیابد که
«الوُضُوءُ سِلاحُ المُؤْمِنِ» حدیث رسول صلی الله علیه و آله است».(همان ص 39).
«و حق تعالی را همه جا حاضر دان و به ظاهر و باطن همه کس، او را ناظر دان و از حیطۀ حیا و طریقۀ ادب پا بیرون منه».(همان ص 39).
«و جهد کن که در باطن بِهْ از ظاهر باشی تا صورت خود را با معنی موافق سازی.
گرچه معنی راست صورت پاسبانگنج معنی گشته در صورت نهان
ترک صورت گیر در معنی گرای تا که گردد صورتت معنی نمای»
(همان)
«به اسلام مقالی و توحید لسانی اکتفا مکن که بی جاست چون معنی
نباشد از دعوی چه حاصل.
قولی به سر زبان خود بر بستیصد خانه پر از بتان یکی نشکستی
گوئی که به یک قول شهادت رَسْتمفردا بکشی خمار کامشب مستی
گرسنه و تشنه و برهنه هر چند که نام نان و آب و لباس ببرند، سیر و سیراب و جامهدار نشوند و فواید و منافع آن را در نیابند تا نان را نخورند و آب را ننوشند و لباس را در بر نکنند. و همچنین بیمار تا احتماء به جای نیاورد به محض اقرار و اعتراف بر آن و تصدیق حکیم و تعریف، شفا نیابد.
تا آن که تمام دین و ایمان نشویاز جسم بریده، زنده با جان نشوی
قائل به حق و عامل ارکان نشوی در دین محمّدی مسلمان نشوی
در روز قیامت و ساعت ندامت که میزان عدل نهند و دیوان پیروان و عاصیان کنند دیوانیان رشوت نگیرند و سلطان فرمان به راستی دهد.
صحایف اعمال راستان را به دست راست دهند و مکاتیب افعال کجان را به دست چپ نهند. نیک بختان به جانب راست جنان شتابند و بدبختان به جانب نیران سوزان».
شاهدِ صدق این مقال است مضمون بلاغت مشحون (إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفِی جَحِیمٍ)1.
شاهدِ صدق این مقال است مضمون بلاغت مشحون (إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجّارَ لَفِی جَحِیمٍ)1.
پس ای عاقل عمر و زندگانی گرامی را به تمامی و همگی به تحقیق مطالب و تحصیل مقاصد باقیۀ دائمه مصروف ساز و به جز کسب کمال به چیزی مپرداز تا از اصحاب الیمین باشی نه از اصحاب الشمال و از اصحاب مقرّبان شوی نه از مخلّفان و از نزدیکان و آشنایان نه از دُوران و بیگانگان و از آزادگان نه از گرفتاران.
این چنین عمر عزیز بی بها میدهیّش بیعوض هر دم چرا؟!
غبن ناید مر تو را ای مرد کار؟ گُل دهی از دست و بِسْتانی تو خار؟!
بی شمار و بی حد و بیعد شود عمر ده روزه که در طاعت رود
(همان ص 40).
داستانهایی از زندگانی بیدآبادی
بیدآبادی هر آنچه را که به شاگردان خود توصیه میکرد خود در حدّ اعلی به آن عامل بوده است. یکی از دستوراتی که او در تمامی نوشتهها و دستوراتش توصیه میکند زهد و دوری از دنیا است. بیدآبادی خود نمونۀ کامل یک زاهد وارسته بوده است. داستانها و حکایتهای زیادی از زهد وی نقل شده که در این مقام چند مورد از آنها زینت این مقال میگردد:
آقا محمد ابراهیم کرباسی شاگرد وی میگوید:
بیدآبادی در ایام قحطی در اصفهان، به مدت شش ماه خود و خانوادهاش با خوردن زردک گاهی به صورت خام و گاهی به صورت پخته گذران معاش میکردند و هیچ اظهار انزجار نمیکرد و همیشه با شعف(1)
بیدآبادی علیرغم شخصیتی که داشته و حکّام عصر به وی عنایت داشتند، با این حال از سوار شدن بر الاغ رعیتی(1)
محمدهاشم آصف مینویسد که:
مرحوم آقا محمد بیدآبادی به نفس نفیس خود به در دکان خباز و بقال و قصاب و علاف و عصار و سبزیفروش میآمد و آذوقه و مایحتاج خود و عیالش را بر دوش خود گرفته و به دامان خود نهاده و به خانۀ خود میبرد و در این باب اعانت از کسی قبول نمیکرد.(2)
باز وی مینویسد:«جامههای وی کرباس و پشمینۀ کمبها بود».(3)
بیدآبادی علاوه بر تدریس علوم دینی و الهی، بهوسیلۀ کار و تلاش خود، زندگی خویش را تأمین میکرد. او به تکمهچینی و شعربافی اشتغال داشت و برای این منظور چند دستگاه شعربافی برای خود تهیه کرده بود. همچنین
به کشاورزی و زراعت نیز اشتغال داشته و بقیۀ هزینۀ زندگی خود را از این طریق تأمین مینمود.(1)
بیدآبادی حجرهای را برای تدریس خود اختصاص داده بود و آن را بسیار ساده و بیآلایش مفروش نموده بود. آصف در این زمینه مینویسد:
و در حجرۀ نشیمن خاصش که تلامذۀ بسیار از ارباب علم و حکمت در آنجا فراهم میآمدند فرش بوریا و به اطراف و حواشیش پوست گوسفند گسترده بود و بر آنها مینشستند و أعزّه و اشراف و اعیان و اکابر زمان خدمتش را مایۀ افتخار میدانستند.(2)
بیدآبادی اعتنایی به صاحب قدرتان وقت خویش نداشت و کار وی صرفاً تربیت نفوس مستعده و کسب و کار برای گذران معاشش بوده است. ولی حاکمان وقت با اهداف و مقاصد مختلف از وی دیدار میکردند و به خدمتش میرسیدند. یکی از این دیدارها که در تاریخ ثبت شده، ملاقات علیمرادخان زند در حدود سال 1194 ق با مرحوم بیدآبادی در اصفهان است.
آصف در این زمینه مینویسد:
از آن جمله وکیل الدولۀ ثانی ایران یعنی علیمرادخان زند با کمال تعظیم و تواضع به دیدنش آمدند، آن ذات مقدس، آن سلطان والا جاه را در مجلس خود با فقرایی که در آنجا حاضر بودند همسلک و همنشین نمود.
آصف میگوید که علیمرادخان زند در آن جلسه هفت هزار تومان که برابر قیمت بیست و هشت هزار خروار دیوانی غله(1)
من مستحق نمیشناسم مستحقشناس خدا میباشد و فرمود این مال را به رعایا بده.
علیمرادخان توضیح میدهد که من با رعایا به شرکت زراعت نمودهام و سهم همه را طبق عدل و قرارداد پرداخت نموده، و این فقط متعلق به حق من است.
بیدآبادی میفرماید:
اگر چنین است ای بندۀ مسلط خدا، من به تدریج فقیر و مستحق پیدا میکنم و با برات نزد تو میفرستم تو به دست خود به ایشان طبق آنچه
1) (1)
در برات نوشتهام پرداخت نما. زیرا که موافق احادیث صحیحه اگر تو به دست خود یک دینار را انفاق نمایی بهتر از آن است که من مال تو را به اذن تو هزار دینار انفاق نمایم.(1)
و عاقلان دانند که این تدبیر تا چه اندازه از روی دقت در سیاست و دیانت اتخاذ شده چه اولاً بیدآبادی از سلطان پولی اخذ نکرده تا متهم به جیرهخواری حکومت گردد. ثانیاً سلطان را که در ظاهر قصد انجام عمل خیری داشته طریق انجام عمل خیر را به وی نشان داده است. ثالثاً فقرا از این طریق به نان و نوایی رسیده و منت کسی حتی بیدآبادی نیز بر گردن آنها نیست زیرا با نوشتن برات معلوم است که پول مربوط به او نمیباشد.
ابوالحسن فروغی(2)این واقعه را به نقل از پدرانش، در منظومهای که چنین است: او در مقدمۀ منظومهاش چنین گوید، به نظم کشیده:(3)
1) (1)
2) (2) - ابوالحسن بن ذکاءالملک محمدحسین اصفهانی، متخلص به فروغی (متولد 1301 ق، متوفای 1338 ش) از آثار وی این کتابها به چاپ رسیده: اوراق مشوش یا مقالات مختلفه، تاریخ شعرا، تحقیق در حقیقت تجدد و ملیت و تناسب این دو معنی با یکدیگر، سرمایۀ سعادت یا علم و آزادی، شیدوش و ناهید، مجموعه اشعار شامل (چهار مینو، پریشاننامه، نور آزادی، اندرز شاهان، ساقینامه، قصاید، ترجیعبند، غزلیات و رباعیات). «مؤلفین کتب چاپی، خانبابا مشار 161/1».
3) (3) - نسخۀ منحصر این اثر در ضمن مجموعۀ شمارۀ 5438 دانشگاه تهران، تحریر شده توسط اکبر نجمآبادی در سال 1336 ش، موجود است. دوست گرامی جناب آقای شیخ ابوالفضل حافظیان بنده را از وجود این منظومه آگاه ساختهاند. (فهرست نسخههای خطی دانشگاه تهران، ج 16، ص 8).
حکایتی که بعد از مقدمۀ ذیل به نظم آمده، شرح ملاقات علیمرادخان زند است در سلطنت خود، با مرحوم آقامحمد بیدآبادی از اجلّۀ علمای عصرشان، که مکرر به جزئیات از مرحوم پدر(1)
متن منظومۀ وی چنین است:
ای وجودت ماورای هر نیازهم تو راز دهر و هم دانای راز
من به درگاهت نیاز آوردهامیک جهان سوز و گداز آوردهام
رستم از جمعی مرا آشفته کنخاطرم زین خار و خسها رُفته کن
پای تا سر غرقه در زشتی منمتیره دودی جان و خاکستر تنم
لیک میجویم ز درگاهت پناهپاکی از لطف تو جویم نز میاه
گر به آب لطف خود پاکم کنی ای خوش آن ساعت که خود خاکم کنی
1) (1)
ای خوش آن کو شسته در صد آب شد تا ترا خاک در احباب شد
مر مرا تن در خور آن خاک نیست زآن که جان از زنگ زشتی پاک نیست
خاک من کی در خور درگاه تست خاک گل رویاند، از من خار رست
از عذاب خویش نالد جان من لرزهها افکنده در ارکان من
بهرۀ جانم فزون از ناله کن از سرشکم کشت جان پر ژاله کن
ور کم از خاکم تو افزونی ز هور ز آتش گلزار کن خاکم چو طور
بیثمر مگذار و حرمانم مده نفس را کیفر ز هجرانم مده
جوشش و بیبرگیم چون توأم است موی اسپید و جوانی با هم است
میل کافوری کند مشک سیاه ای عجب اسپید شد رنگ سیاه
این سپیدی گر سزای روح نیست حاصلی گر زین دل مجروح نیست
تو سیهرویی جانم دور کن زنگی خود در صفت چون حور کن
ای معانی پرتوی از نور تو وی حقیقت آتشی از طور تو
هیچ را هردم کنی آرایشی هستی گل را دهی افزایشی
من همان هیچم به دست قدرتت که شوم سالار عشق از نظرتت
گر به زشتی رفتهام زین تاب و پیچ تو توانی بازم آوردن به هیچ
بار دیگر هیچ کن تا زآن سپس مستعد فیض گردم زآن نفس
ای که انفاس سحر از کام تست چشمۀ لبریز خود، یک جام تست
ذرّه سانم در هوای خویشتن چرخ میده کن فنای خویشتن
گر رسیدم تا بدان دیوان نور یک زبان ده در خور اوصاف هور
حالیا از من زبانی ماند و بس این زبانم مهر کن بستان نفس
یا نفس جاری کن از مجرای خیر صد زبانم ده همه گویای خیر
دید علمم وارهان از شک و ریب آشنای غیب کن سوزان عیب
این «فروغی» نام را آن کام بخش که برد از عبرت ایام بخش
نقص خود بینم چون بیرون از حساب ای تو هستیبخش چرخ و آفتاب
بر زبانم نه حدیث کاملان تا نباشم یکسر از بیحاصلان
وارهان از دیو نفسم تا به گوش مردمان را قصه گویم با سروش
حالیا یک قصه بر خاطر گذشت خاطر مهجور از آن پرنور گشت
باز میگویم به توفیق ودود ای ملک نزدیک آدم بر سجود
که مقام آدمی پیدا کنم این زمان چون خامه را گویا کنم
بشنو این قصه که این مجعول نیست دام کیدی بر ره هر گول نیست
داستانی پر حقیقت راست هم کز دم رضوان جان آراست هم
منشأ نور ار نمیباید نهفت یاد دارم از پدر کاین قصه گفت
حکایت
در صفاهان عالمی فرزانه بود کآشنای حق ز خود بیگانه بود
بود در ظاهر فقیه شهر خویش حکمت و عرفان ورا از فقه بیش
فقهش اندر سینه حکمت در روان عارف اسرار حق از نور جان
بر زمین راحت او را تخت نه جز لباس عفت او را رخت نه
خالی از اسباب دنیا خانهاش مجمع ارباب دل کاشانهاش
از قضا وز گردش چرخ بلند شد روان سوی صفاهان شاه زند
مردمان در حضرتش بشتافتند عالمان کمتر ز وی رخ تافتند
دیرگاهی رفت و شه در انتظار تا کی آید آن فقیه نامدار
عاقبت پرسش گرفت از واقفان که مگر زین شهر بیرون شد فلان
نکتهدانان مقصد او یافتند آن گره از مشکلش بشکافتند
جمله گفتند آن بزرگ ارجمند هم در این شهر است و شهر از وی بلند
لیک اگر شه آرزو دارد که او نزدش آید خام دان این آرزو
کی شنیدی رهروان در چَه روند سالکان راه حق زی شه روند
نزد آن که واقف از هر علّت است عزت درگاه شاهان ذلت است
او درین درگه نخوابد پشت پای شاه را تا خود چه خواهد بود رای
شاه گفت آسان شد این، ما میرویم او به هر کوی است و آنجا میرویم
باز گفتندش که آسان نیست کار از جوار شه گریزد هوشیار
گر روی تو سوی او با های و هوی بیتخلف او برون گردد ز کوی
بیخبر باید شدن چون لطف حق تا بدین حکمت بر او گیری سبق
صبحگاهی با دل روشن چو مهر بر نشسته بر خدنگی چون سپهر
شه بدان سو تافت بیحرفی عنان ره چنان رفت او که گفتی راهدان
شاه شد در خانه وآنجا مات شد محو ملک فقر و آن آیات شد
یک شبستان دید شه خالی ز فرش لیک از آنجا راه معنی تا به عرش
شمع دانش را در آن مجلس مقام بر زمین از پوست فرش ناتمام
بود جای درس و بهر طالبین یک ردیف از پوست فرشی بر زمین
یک به یک یاران همی گشتند جمع لیک ناپیدا شده اطراف شمع
شه چو انجم از میان سر بر کشید شمع دانش را در آن محفل ندید
گرچه اسباب صفا موجود یافت خانه آن دم خالی از مقصود یافت
آن که او میجست در گرمابه بود از پس جان چرکی از تن میزدود
سوی صبر آمد چو رای شهریار بندگان شه دویدند از کنار
تا نه پا بر فرش مسکینان نهد بر زمین فرشی نهادند از نمد
منتظر در صدر مجلس جان شاه بندگان بیرون در بگرفته راه
مرد دانا در لباسی کهنه روی فارغ از شاه و حشم و آن های هوی
غافل از رنگی که گردون کرده ساز میشد از گرمابه سوی خانه باز
بندگان او را گدا پنداشتند لاجرم دست جفا برداشتند
آن یکی گفتا که شه در خانه است پیش شه کی جای هر بیگانه است
گفت دانا: زین سخن اکراه نیست راست گفتی کار ما با شاه نیست
تل خاکی در کنار خانه بود ظاهراً جزیی ز یک ویرانه بود
زود دانا شد بر آن خاک ای شگفت جامۀ پشمینه گستردن گرفت
هر کس از خلق صفاهان برگذشت گرچه مهتر بود، چون کهتر گذشت
کهنهپوشی را که بر خاکش مقام چاکرانه هر کسی دادی سلام
چاکران شه ازین حیران شدند از مقام مرد حق پرسان شدند
تا بدانستند کآن خانه خداست که شهش در خانه مشتاق لقاست
پیش رفتندش همه یورشکنان کای طلبکار تو شاهان زمان
ما غریب این دیار استیم و کور عذر کوران در پذیر از روی هور
شاه در خانه، پی دیدار تست زانکه هستیبخش شاهان یار تست
گر شه از رفتار ما آگه شود کی علاج نار خشم شه شود
گر سر شاهان نداری این زمان پا بنه بهر نجات بندگان
چون نگه در عجزشان کرد آن کریم شد روان تا محضر شه چون نسیم
شه بسان غنچه بشکفت از شعف که نرفت آن دولت معنی ز کف
شکرگوی از نصرت الطاف غیب که کلیمی کرد در کوی شعیب
در تحیّت هر چه گوهر داشت سفت مرد دانا نیز جز نیکی نگفت
شاه و آن منظور شاهان نیز هم جای بگرفتند چون عزّو واجم(1)
گفت دانا شاه را: کای شهریار تو بزرگی وز کرامت کرده کار
کی پسندد طبع نیکی خواه تو کز حضور پاک محنت کاه تو
جمعی از دلدادگان شاه علم بینوایانند بر درگاه علم
این [همه] یاران که بینی خود به پی نیمی از شهر صفاهان کرده طی
1) (1)
وین صفاهان خود سواد اعظم است طول هر نیمش نپنداری کم است
این چنین مردان راه ای پاک جان حیف دانم گر کنی محرومشان
درس ما را نیز سودی دیگر است از پی تنبیه شاهان در خور است
زآن که تفسیر است و قرآن کریم مینمایدمان صراط مستقیم
شاه خالی بود و صیقل از فضول این سخن افتادش از دانا قبول
باز شد مصحف سخن آغاز شد جمله درهای سعادت باز شد
از قضا آن آیه از آیات حق شد عیان که شاه بودش مستحق
تا کند بر زخم نخوت مرهمی قصه رفت از اصل و نسل آدمی
ز ابتدای کار این رسوای کِبر اصل او یک قطره خود دریای کِبر
کبر کین کز شور طبع نقش ساز زود گردد اژدهای حرص و آز
قطرهای گردید از تقدیر غیب گاه پر فضلی و گه دریای عیب
مختصر تفسیری از یک آیه شد دست بازرگان حق پر مایه شد
مرد دانشمند در ختم سخن رخ سوی شه کرد و گفت ای ممتحن
آدمی را اصل و فرع این بوده است نز نتاج ماه و پروین بوده است
آن که حق گفت و شنیدی عجز اوی آن چنان زی شهر کبر آورده روی
که فراز تخت شاهی جای اوست گلشنی جنت نشان مأوای اوست
عالمی در زیر فرمان بایدش تاج بیداد از سر و جان بایدش
ور همه اوصاف او محمود شد در طلیعت طالع مسعود شد
فقیران رحمت آوردن گرفت سوی درویشان نظر کردن گرفت
باز نتواند تنعم دیدهمرد بر سر فرش گدایان جای کرد
بایدش فرش از نمد انداختن خانه از هر بینوا پرداختن
اشک رقّت شاه را در دیده گشت جان او از عزت شاهی گذشت
از سر فرش نمد بر پای خواست پوستی بگرفت، کاین در خورد ماست
شه که تاجش همسر افلاک شد پیش پای حقپرستان خاک شد
پس اشارت کرد شه با بندگان سرفکنده پیش چون شرمندگان
صحنی از زرکان به کف برداشتند پیش دانا بر زمین بگذاشتند
گفت دانا نیست ما را حاجتی من نگویم این سخن بیحجتی
آنچنان باشد معاش ما که شاه بنگرد ار خویش این آرامگاه
پس چه حاجتمان به زرّین سکّههاست سکّۀ زر، شاه صاحب سکّه راست
شاه گفتا: ده به مسکین و فقیر گفت دانا: خود تو از مسکین مگیر
از چه بگرفتی تو از مسکین به قهر کاین زمان بخشی به طمّاعان شهر
باز گفت: ار دیگران را حاجتی است؟ گفت: ما را منع صاحب خیر نیست
عرضه آن زرها بر آن محضر نمود هیچ کس را اشتیاق زر نبود
جز تنی کو سکهای را برگزید پارهای زآن سکّۀ زرین برید
گفت: من دارم بدین مقدار قرض شد ادای قرض بیگفتار فرض
گر کنون اظهار استغنا کنم در قیامت خویش را رسوا کنم
صحن زر بیرون شد از دار غنا کز قناعت شد غنی اهل صفا
چون خروس آواز مؤذنوار خواند رفتنیها رفت و شه بر جای ماند
شاه و دانشمند بافرهنگ و هوش این زبان بگشاد و آن دیگر دوگوش
آن دو خورشید از دمگیتی فروز مانده گرم گفتگو تا نیمروز
گشتی خور بر بسیط آسمان راست چون بگرفت جای اندر میان
بحر دانش گفت: هنگام غذاست شاه اگر راضی شود مهمان ماست
خورش امروزم انگور است و نان زینقدر هم سد جوعی میتوان
پس دری بگشود و طرفی از عنب شد عیان چون منظر انجم به شب
گفت کین جز دانۀ انگور نیست چون بهای خوشهمان مقدور نیست
میخریم آن دانهها کافشان بود دانۀ افشان شده ارزان بود
چون ثریا نظم این را بند نیست لیک دل زین نقص ناخرسند نیست
زآن که خوش پاک است پاکی شرط بس آنچه بفزایی نباشد جز هوس
چون به کف جز نان و انگوری نداشت ماه و پروین در میان خوان گذاشت
شاه از آن خوان سِیْر کرده عرش را هم عنان میدید عرش و فرش را
بارها گفت آنکه از این عمر خویش لذتی نادیدهام زآن چاشت بیش
آه کان یک تابش بیدود و میغ یک نفس بود و درآمد بیدریغ
چون که روز آید به شب بیگفتگو شد جدا فرزانه و فرزانهجوی
زین همه معنی جز از لفظی نماند جز تن چندی حکایت کس نخواند
ای دل این قصه تو بر خورشید بر تا شود چون چشمۀ خور مشتهر
این حکایت چون دلیل راه دان بس معانی یابی از وی بیبیان
مر مرا حالی سر تفسیر نیست طعمۀ هر مرغکی انجیر نیست
در اواخر عهد کریمخان زند، میرزا عبدالوهاب موسوی حاکم اصفهان بوده و با رعایا و ارباب رجوع به خوبی رفتار مینمود تا این که بعد از مدتی وی به رحمت الهی پیوست و حاجی محمد رنانی اصفهانی
حکومت آن شهر را به عهده گرفت. مفتون خویی(1)
راههای مداخل به کریم نمود و بر جمع (مالیات) اصفهان افزود. در بند شعر و شاعری و فضل و کمال نبود و عقیم و طامع و بداندیش و بدسلوک بود و با کریمخان پدر فرزند شده، خانهها ویران کرد و بدعتها آشکار ساخت. فقرا سوخت و مالها اندوخت و عموم اهالی را اسباب پریشانی، أعزّه و دانشمندان اصفهان را خصوصاً باعث جلای وطن و بیخانمانی گردید. و کار را بر خواص و عوام چنان تنگ گرفت که زبان قلم از تحریر آن به قصور اعتراف دارد. طبع اقاصی و ادانی از آن گرگ حریص متنفر و دلها منزجر و آب دیدهها منهمر و ایام ایالت او ایام نحس مستمر آمد. وحشتی و نفرتی عظیم در میان خلق افتاد.(2)
در این میان مرحوم بیدآبادی برای رهانیدن مردم از ظلم و ستم حاکم، با وی از در نصیحت و موعظه وارد میشود. و او را با نصایح مشفقانه پند میدهد. مفتون در اینباره مینویسد:
حضرت فیلسوف اعظم و نحریر مکرم آقامحمد بیدآبادی اصفهانی که
عماد دین بود و اعتضاد کهین و مهین، با او از در نصایح درآمد وی را پیغامهای عنیف فرستادی و تحدیدات بلیغ نمودی و فرمودی که: در این دو روزۀ حیات مستعار به رعایا و برایا که بدایع ودایع آفریدگارند ظلم صریح و اجحاف قبیح روا ندارد و پای در راه حسن سلوک با عالی و سافل، ممالیک و مفالیک، و عموم خلایق، گذارد. قطع وظایف و مرسوم را بدتر از قطع حلقوم داند و دوش رعایا را به تکلیف شاقه گرانبار نسازد و ظلم را مورث سخط الهی و مایۀ اشتغال عذاب نامتناهی داند.(1)
ولی حاکم به نصایح بیدآبادی گوش نداده و در ظلم و اجحاف پافشاری مینمود. به قول مفتون:
از من بگوی حاجی مردمگزای راکو پوستین خلق به اضرار میدرد
حاجی تو نیستی، شتر است از برای آنکبیچاره خار میخورد و بار میبَرد(2)
در نهایت مرحوم بیدآبادی برای تنبیه حاکم به اتفاق شاگردانش اصفهان را به قصد شیراز برای اظهار تظلم ترک مینمایند. مفتون مینویسد:
مولانای اعظم از دارالسلطنۀ اصفهان خیمۀ اقامت کنده با جمعی کثیر از مریدان و ارباب عمائم و اعیان بیرون آمد و عزم جلای وطن نمود دل
از مسکن دلآرای مقام خویش بیرون نهاد در سنه ثمان و ثمانین و مأة بعد الالف 1188.(1)
آری بیدآبادی دل برای خدا صاف میکرد و در پی رفع ظلم و ستم از خلق خدا بود.
ای مایۀ آرام تو رفتی و به دلبنشست غم و ز دیده طوفان برخاست
و میرزا طوفان در جواب چنین نوشته:
خواهم مددی ز بخت کین عظیم رمیمگردد به سر کوی تو چون خاک مقیم
اما غلط است این که من میگویممردود خدا کجا و فرودس نعیم
مرحوم بیدآبادی با ارسال یک رباعی به میرزا نعیم مازندرانی آرزوی دیدار و ملاقات وی را میکند.(3)
رباعی چنین است:
خواهم مددی ز بخت، کین عظم رمیمگردد به سر کوی تو چون خاک مقیم
اما غلط است کی میسر گرددمردود خدا کجا و فردوس نعیم
1) (1)
2) (2) - در یک نسخۀ خطی دیگر این مشاعره بین میرزا نعیم مازندرانی و طوفان هزارجریبی، ذکر شده است بدینطریق که میرزا نعیما به طوفان نوشته: زآن سیل که از دامن هجران برخاستموج خطر از محیط امکان برخاست
3) (3) - در عنوان نسخۀ خطی این مشاعره نوشته شده: «طلب نصیحت نمودن مرحوم آقامحمد بیدآبادی از مرحوم میرزا نعیمای مازندرانی». لکن این عنوان با توجه به مضمون این دو رباعی تطبیق ندارد.
مخفی نماند که چون مرحوم بیدآبادی از اهالی تنکابن است و میرزا نعیم نیز در شمال اقامت داشته، گویا بیدآبادی در این رباعی، به صورت ایما، آرزوی بازگشت خود به وطنش را نیز نموده است.
میرزا نعیما در پاسخ بیدآبادی این رباعی را میسراید:
آبی ز سبو جانب عُمّان بردنوز گل ورقی سوی گلستان بردن
تزیین سخن در نظر مثل توییباشد به مثل زیره به کرمان بردن(1)
مؤلف کتاب مائدۀ سماویه،(2)حسین بن عبدالعلی، در اوایل مجلس بیست و پنجم، این حکایت را از مرحوم بیدآبادی نقل میکند:
یکی از عمّال دیوان با آقامحمد بیدآبادی - که از علماء عارفین است - گفت: که تو مرد خدایی و من مرد دنیایم. و در طفولیت با آقای مرحوم همدرس بودند. آقامحمد دو دست بلند کرده بر مغز او اشاره کرد که خاکت بر سر، که تو دنیا نیز نداری. دنیا آن بود که نمرود و شداد و فرعون داشتند.(3)
بیدآبادی را با یکی از مخالفان خود - که قبلاً شاگرد وی بوده - برخوردی صورت گرفته که نمونۀ کاملی از اخلاق اسلامی و شایستۀ هرگونه تمجید و تکریم میباشد. واقعه از این قرار بوده که یکی از بدخواهان بیدآبادی در غیاب وی، نسبتهای ناروا به وی میدهد، وقتی که گفتگوی وی به بیدآبادی نقل میشود گویا بیدآبادی نامهای در تنبه و هشدار به او مینگارد. این نامه بهدست ما نرسیده ولی مضامین آن را شاعر توانای معاصر بیدآبادی، یعنی عبدالرزاق مفتون دُنبلی به نظم کشیده، بدین عبارت:
آقامحمد بیدآبادی را با یکی از معاصرین در اصفهان، گفت و شنیدی غایبانه روی نمود. وقتی کسوت نظم پوشانیده بودم چون در گنجینۀ حافظه مضبوط بود به مسامع اهل حال رسانیدم:
جاهلان در جهل خود مستغرقند بس مرایشان را که شان دور از حقند
همچو طالب علم کاندر اصفهان بود با اهل حقیقت سر گران
گرچه ز ایشان علم دین آموختی لیک جانشان را ز غیبت سوختی
جلوهها کردی به چشم ناقصان نقص گفتی کاملان را هر زمان
از حسد گفتی که اهل علم و فن خلق را هستند یکسر راهزن
گر به ظاهر سرّ لاهوت آمدند در حقیقت جِبْت(1)
قطب دوران عارف مهر اشتهار چون شنید این سرزنش بگریست زار
گفت وقت آن معاند شاد باد کار او همواره بادا بر مراد
مدتی از خویش غفلت داشتم خویشتن را نیک میپنداشتم
او مرا از عیب خویش آگاه کرد گفت کافر، لیک مرد راه کرد
گر نگفت او از حسد نیکو مرا همچو من کی میشناسد او مرا
گوی از من یار ظلماندیش را هر کسی بهتر شناسد خویش را
گر بت و گر بتپرستم خوانده است ور خراباتیّ و مستم خوانده است
ور گرفتار هواها گفته است رند و بیپروا و شیدا گفته است
گر حکیمم خواند و گر بیاعتقاد خواند اگر زندیق و دهری از عناد
من بسی زانها که گفته بدترم زآن که دیو راهزن را رهبرم
از شقاوت ننگ نسل آدمم وز خباثت حشو خلق عالمم
نار نمرودم نیم یار خلیل ژاژ صرفم نه سروش جبرئیل
از درون مارم، برون طاووس رنگ بوم این ویرانهام، منحوس رنگ
چون غراب بدگهر ذلّتپرست چون خروس دانهچین شهوتپرست
از برون منگر ز ایمان زیورم کافرم مغلوبِ نفس کافرم
زور مورم نی، ولی هنگام شور دستگاه صد چو فرعون از غرور
قوّت پشّه نه، اندر کارزار صد چو نمرودم کمینه پیشکار
رهزنم رهزن، زمن دوری کنید از رفیق اهرمن دوری کنید
آن زمان کز اوج افلاک آمدم همچو خورشید فلک پاک آمدم
در سحاب جود بودم چون مطر ز آب چشم اهل عرفان پاکتر
قطرهای پاکیزه بودم دلپذیر از سحاب رحمت افتادم به زیر
در زمین با گرد و خاک آمیختم بر خس و خار جهان آویختم
رنگ اصلی رفت و وصلی بازماند عقل گردون سیرم از پرواز ماند
رنگ صافی رفت و یکسر گِل شدم بیصفا و سست و تیره دل شدم
گر خداوندم مددکاری کند ور خلاصم از گرفتاری کند
گر مرا نیرو ببخشد کردگار در رهش چون رستم و اسفندیار
چشم جادوی فسونگر برکَنم وین طلسم هفت خوان را بشکنم
وارهم از کنج این کاخ خراب چون گُل از پرده چو از ابر آفتاب
برفشانم تن ز هر آلایشی یابم از هر زحمتی آسایشی
یار اگر گردد مرا تأیید دوست برکشم از فرق نفس سفله، پوست
راه یابم شاه را در بارگاه شاه باشم، تخت باید بهر شاه
ور به دست نفس دون خوار آمدم دور از آن دارای دادار آمدم
خود عقوبت زین بتر نبود مرا کز شکیب عارفان باشم جدا
باغ من بستان من، گلزار من جملگی باشد رضای یار من
حور من، غلمان من، رضوان من پرتو لطفی است از جانان من
سنبل من، سرو من، ریحان من گوشۀ چشمی است از جانان من
عیش من، سودِ من و سودای من رحمتی زان مقصد و ملجای من
گر به خشنودی کشد در آتشم با رضایش در دل آتش خوشم
آتشم با یاد آن مهوش خوشست با رضای مهوشم آتش خوشست
ور به ناخشنودیم بخشد بهشت بر مثال پیر دیرم درکنشت
هر کجا باشم، خیالش با منست خیل خواب و راحتم را رهزنست
گر روم تا محفل عیش و سرو رپیش پیشم میرود چون نور طور
شب که با آن ماه دارم عیشها همرهم صد آفتاب پر ضیا
صبح چون گیرم طریق رهروان صد هزاران مهر دارم در نهان
چون روم گریان سوی بیتالحزن یاد او در دل بود همراه من
الغرض با هر نفس هست این هوس گفت خواهم هر نفس اللّه بس
کوثر و طوبی و باغ جنّتم یاد او، زین جمله اندر وحشتم
پرتو حسنش تجلّی میکند عقل را مجنون لیلی میکند
عارفان را خستگی از هجر دوست درد ازو دارند و درمانشان ازوست
دور از آن یاری که چون او یار نیست کی تواند عاشق افگار زیست
مایۀ ارواح ازو اشباح یافت جذبهای زان باسط الارواح یافت
جذبۀ شوقی از آن آرام جان شد گریبانگیر ذرّات جهان
جذبهای نه جذوهای(1)
عقل ازو نیروی فیروزی گرفت آسمان دور شبانروزی گرفت
از تجرّد جمله را وارستگی در طلب عاری ز هر دلخستگی
مهر و ماه و کوه و صحرا بحر و برّ این یکی آسوده وآن یک در سفر
فارغ از قید تعلّق بیملال جملگی با ذکر او در وجد و حال
نه حجاب راهشاه فرزند و زن نه فریب نفس و فکر ما و من
جملگی وارسته از سودای تن من به سودای علائق مرتهن
قید من بر چیست وین دوری ز که؟ بر دلم این داغ مهجوری ز که؟
آن که در کونین چون او یار نیست غیر او در دیر دل دیّار نیست
عالم و آدم گواه هستیش جمله هستی در پناه هستیش
1) (1)
ای پناه اهل عالم درگهت این جهان و آن جهان خاک رهت
بر من آشفته خواریها ببین در گناهم، شرمساریها ببین
میروم نه در بدی نه در بهی میروم نه مبتدی نه منتهی
نه ترا در کعبه دیدم نه به دیر بود سرگردانیم حاصل ز سیر
منزلت ای صاحب منزل کجاست در دلی امّا ندانم دل کجاست
در دو عالم مینگنجی از جلال لیک گنجی در دل ارباب حال
دل جدا از نور تو ویرانهایست سینه بییاد تو ظلمتخانهایست
ای که بییادت نفس باشد حرام ای که جز تو هر هوس باشد حرام
جان به تن بییاد تو زندانی است زندگی اسباب سرگردانی است
ما مریضیم و تویی ما را طبیب ما غریبیم و تویی ما را حبیب
اندرین زندان شکیب ما تویی هم حبیب و هم طبیب ما تویی
درد ظاهر، درد باطن، در لجاج کس نداند جز تو اینها را علاج
ای به خاصان ابر جودت قطره بار کامشان تر از شراب خوشگوار
جرعهای زان می مرا در جام ریز قطرهای زان کوثرم در کام ریز
تشنه مانده من چنین ناشاد و خوار عارفان از جام جودت جرعهخوار(1)
کام خاصان تر ز آب سلسلبیل سوخته من در کنار رود نیل
سوختم لب تشنه، ای ابر کرم شیوهات باشد کرم، از من مَرَم
من یکی مستسقیم جویای آب بحر در موج و دلم در اضطراب
بر لب خشکم نظر کن ای زلال عالمی شاداب و من در خشک سال
تازهرو از جود تو سرو و سمن مانده من چون خار خشکی در دمن
من یکی مجنونت ای زنجیر موی با خیالت هر زمان در گفتگوی
1) (1)
روز بیگه شد در این آوارگی باز ماند از ره در این ره بارگی(1)
میروم چون موسی از ظلمت نفور از پی آتش چو موسی سوی طور
میروم سوی تماشاگاه جان انّنی آنست ناراً بر زبان(2)
تا کجا نورت فروغ تن شود وین چراغ مردهام روشن شود
نار آن وادی که نور ایمن است پرتوش بر جان من آتش زنست
ذرّه را نومیدی از خورشید نیست از کریمان هیچکس نومید نیست
یافته فیض ازل خاصان ز تو دیده خاصان کوثر و رضوان ز تو
آستین افشانده(3)بر خلد و سَقَر از تو آگه وز دو عالم بیخبر
عارفان را گر مِیِ قربت دهی ور به فرق خسروان افسر نهی
قابلند و قابلان را دادهای در بروی قابلان بگشادهای
خسرو من از گدایی یاد کن خاطر ناقابلی را شاد کن
بر دل ما از علایق بندهاست شیر یزدان نور حق حیدر کجاست
تا گشاید بازوی خیبر گشا بگسلد این بندها از پای ما
حُب دنیا، رهزن ما گشته است قاتل ما حُبّ دنیا گشته است
بسته دست و پای ما دنیای دون کرده در چاه طبیعت سرنگون
گوشۀ چشمی طمع دارم ز شاه تا که ما را برکشد از قعر چاه
از منظر شاگردان و معاصران
از منظر شرح حال نویسان
بیدآبادی در نزد معاصران و شاگردان خود موقعیتی عظیم داشت و همه از وی به بزرگی و عظمت یاد کردهاند. همچنین اغلب شرححالنویسان، از بیدآبادی با احترام تمام و با القاب و اوصاف زیاد یاد نمودهاند. در اینجا برای نمایاندن شخصیت بیدآبادی و عظمت وی، مطالبی را که شاگردان و معاصران وی و شرححالنگاران در این زمینه گفتهاند نقل میکنیم:
نوری بزرگترین شاگرد فلسفی، بیدآبادی است او همواره در آثارش از بیدآبادی، با تجلیل و عظمت یاد کرده، برای نمونه، در نامهای که به میرزای قمی نوشته، از بیدآبادی چنین یاد میکند:
... و به خدمت فیض موهبت، فخرالمحققین، ملاذ طلاب الیقین، قدوة الحکماء و الالهیین، محیی مراسم العرفا المتشرعین الموحدین، سندی و سیدی و سیدالجمیع، آقائی آقامحمد بن محمدرفیع - رفعهالله تعالی
مع الائمة الاطهرین علیهم السلام - شرفاندوز گردیدم.(1)
و در شرح حدیثی از معانی الاخبار شیخ صدوق، از بیدآبادی یاد نموده و مینویسد:
فلما ظفرت بمطالعة نسخة معانی الأخبار، تشرفت بملاحظة کلمة تامة، رقمت فی حاشیة النسخة بخط استادی، سیدی و سندی و من إلیه فی العلوم الالهیة استنادی، العالم المؤید آقامحمد قدس سره....
کاشف از بزرگترین شاگردان عرفانی بیدآبادی است. عدهای عقیده دارند که او وصی عرفانی بیدآبادی بوده است. کاشف در یکی از نامههای خود از بیدآبادی چنین یاد میکند:
از یمن نفس مرشد کامل - اگرچه از دنیا رفته است - و آن قدوة العارفین و زبدة الواصلین جامع المعقول و المنقول حاوی الفروع و الاصول مولانا آقامحمد بیدآبادی تنکابنی الاصل - رَحِمَهُ الله - و متوطن به دارالسلطنۀ اصفهان بودهاند که حقیر مرید با اخلاص اوست.(2)
وی در تحفةالعالم مینویسد:
قدوة الحکما و اسوة العرفاء آقامحمد بیدآبادی - و بیدآباد از اعظم محلات دارالسطنۀ اصفهان که به غایت معمور و به لطافت آب و هوا مشهور است - و مولد آن برگزیدۀ رب غفور است که مراتب فضیلتش، کالشمس فی وسط النهار، آفاق را نورانی دارد و بینیاز از اوصاف و بیان است.(1)
علامه سید محمدحسن زنوزی خویی متخلص به فانی (متوفای 1223 ق) صاحب ریاض الجنه شاگرد ملا علی نوری است و در ریاضالجنه در شرححال بیدآبادی مینویسد:
المولی العارف محمد بن محمدرفیع المازندرانی، الساکن باصفهان، عالم کامل فاضل محقق مدقق متکلم حکیم عدل ثقة ثبت اضبط معاصر، کان اعجوبة الزمان و نادرة الدوران و من وجوه علماء العصر و ثقات اعیان الدهر، و قد ذکرناه فی کتابنا بحرالعلوم، فقلنا عند ذکره:
مولینا محمد بن محمدرفیع، اصل آن جناب از مازندران است چون در محلۀ بیدآباد اصفهان متوطن بود به بیدآبادی اشتهار یافته، در همۀ فنون حکمت سیما فن الهی کمال وقوف و استادی داشت و در طریقۀ تصوف و اشراق طاق و بینظیر آفاق بود و در تهذیب اخلاق و تزکیه و تطهیر باطن کوشش بیاندازه نمود [و] خود را از تیه ظلمانی ناسوتی به
1) (1)
عالم نورانی لاهوتی اختصاص داده بود. وقوف ایشان در عمل اکسیر بین الخواص و الاخیار کمال اشتهار دارد و العلم عندالله.
و در احیای رسوم فن الهی جهد نامتناهی و سعی کما هی نمود تا آینۀ حقیقتنمای آن فن شریف را از کدورات دخل و تصرف نابلدان و کجفهمان مصفی ساخت. هر چند خود فقیر را ملاقات ظاهری با آن جناب نیفتاد. نهایت از جمعی که از اشراقات و افاضات ایشان بهرهاندوز بودند عقاید ایشان را شنید و در کمال تطابق با طریقۀ انیقۀ شریعت غرا دید.
ایشان در احیای رسوم فن مزبور، جناب آقامحمدباقر(1)
جناب مولینا در فن الهی و تفسیر تحقیقات محققانه بسیار دارند و مکاتیب بلیغه و خطب شریفه مشتمل بر مطالب عالیه بسیار انشاء فرمودهاند.(2)
و در سنۀ هزار و صد و نود و هفت وداع عالم فانی نمود در مقبرۀ تخت فولاد اصفهان مدفون هستند.(1)
محمدهاشم موسوی هروی متخلص به آصف و ملقب به رستمالحکما(2)
تعریف صفات جناب زبدةالحکماء قدوةالعلماء، نخبةالفضلاء، عقیلةالعرفاء، آقامحمد بیدآبادی.
بر اولوالالباب معلوم و مفهوم باد، که عالیجناب، مقدسالقاب، کروبی آداب، ملا محمد مازندرانی ساکن بیدآباد اصفاهان، مولد موصوفش مازندران و مقر و مسکن معروفش اصفهان و صاحب اکسیر اعظم و عالم کیمیای معظم بود و هر ساله از برکت کیمیای مبارک که ائمه هدی و
زمرۀ حکما آن را ناموس اکبر و اخت النبوة خواندهاند به قدر هزار هزار مثقال زر و سیم مسکوک فی سبیلالله انفاق مینمود.
و در حجرۀ نشیمن خاصش که تلامذۀ بسیار از ارباب علم و حکمت در آنجا فراهم میآمدند فرش بوریا و به اطراف و حواشیش پوست گوسفند، گسترده بود و بر آنها مینشستند و اعزّه و اشراف و اعیان و اکابر زمان خدمتش را مایۀ افتخار میداشتند.
از آن جمله وکیلالدولۀ ثانی ایران یعنی علیمرادخان زند با کمال تعظیم و تواضع به دیدنش آمدند، آن ذات مقدس، آن سلطان والاجاه را در مجلس خود با فقرایی که در آنجا حاضر بودند همسلک و همنشین نمود.
آن سلطان والاشأن به قدر هفت هزار تومان نقد از مال خالص حلال خود، که از زراعت حاصل نموده بود که در آن زمان قیمت بیست و هشت هزار خروار دیوانی غله باشد نزدش گذارد و عرض نمود که این نقد را به مستحقین و فقرا قسمت نما، آن عالیجناب از روی استغنا فرمود من مستحق نمیشناسم مستحقشناس خدا میباشد و فرمود این مال را به رعایا بده.
عرض نمود که من با رعایا به شرکت زراعت نمودهام و موافق عدل و قسط و حساب، ایشان بهرۀ خود را بردهاند و من بهرۀ خود را، فرمود اگر چنین است ای بندۀ مسلط خدا من به تدریج فقیر و مستحق پیدا میکنم و با برات نزد تو میفرستم تو به دست خود به ایشان طبق آنچه در برات نوشتهام پرداخت نما، زیرا که موافق احادیث صحیحه اگر تو بهدست خود یکدینار انفاق نمایی بهتر از آن است که من مال تو را به
اذن تو هزار دینار انفاق نمایم.
و مرحوم آقامحمد بیدآبادی مذکور به نفس نفیس خود به در دکان خباز و بقال و قصاب و علاف و عصّار و سبزیفروش میآمد و آذوقه و مایحتاج خود و عیال خود را بر دوش خود گرفته و به دامان خود نهاده و به خانۀ خود میبرد و در این باب اعانت از کسی قبول نمیکرد.
و جامههای وی کرباس و پشمینۀ کمبها بود و به کسب تکمه چینی اشتغال داشت و خط شکسته را خوب مینوشت و چند دستگاه شعربافی هم داشت و قدری هم زراعت مینمود.
و آن مرحوم نزدیک وفات خود به دیدن جناب قدسی آداب، میرزا محمدعلی ولد میرزا مظفر خلیفه سلطانی آمد و خواست علم کیمیا را تعلیمش نماید، آن کروبی قریحه قبول ننمود و فرمود این بار بسیار گران است و مرا تاب و طاقت و توانایی برداشتن این بار گران نیست و اگر متحمل این بار گران بشوم تکلیف بر من شاق میشود و در این باب صلاح خود را نمیدانم پس مرحوم آقامحمد چون غیر آن پاک فطرت از برای این علم شریف سزاوار با اهلیتی نیافت چه از اولاد خود چه از دیگران، پس ناچار این امانت خدایی مانند درّ مکنون در گنجینۀ دل به خاک برد و آن را به هیچکس نسپرد.(1)
میرزا محمد بن عبدالنبی اخباری نیشابوری (م 1232 ق)، از معاصران
1) (1)
بیدآبادی است(1)
ر. ک: دنا 26/5 و 210.
. او بیدآبادی را ملاقات نکرده ولی در دو کتاب خود از وی یاد کرده است.اول: در کتاب «صحیفة الصفا فی ذکر اهل الاجتباء و الاصطفاء» که به رجال کبیر، مشهور است، از بیدآبادی چنین یاد میکند:
محمد بن محمدرفیع المازندرانی اصلاً، الاصفهانی البیدآبادی مسکناً، کان حکیماً عارفاً محدثاً ثقةً، استاد عصره فی المعقول، عاصرناه و لم نلقه، توفی باصفهان فی دولة علیمرادخان و دفن بمقبره تحف فولاد، زرنا قبره هناک.
دوم: اخباری در کتاب دیگر خود، موسوم به «منیةالمرتاد من جملة نفاة الاجتهاد» که دربارۀ قائلین به نفی اجتهاد تألیف نموده، بیدآبادی را یکی از معتقدین به نفی اجتهاد ذکر کرده و چنین مینویسد:
و منهم الشیخ الأجل الأواه جامع المعقول و المنقول بلا ردّ، و شیخنا العارف الاوحد، ابن المولی محمدرفیع المازندرانی الآقامحمد البیدآبادی الاصفهانی - افاض الله علیه من شآبیب جوده البحرانی - و کان من محققی المتأخرین فی علوم المعارف و الیقین.(2)
وی معاصر بیدآبادی است و او را در اصفهان ملاقات نموده و هنگام درگذشت بیدآبادی در شهر بوده و در تشییع جنازۀ وی شرکت داشته است. مفتون در شرححال بیدآبادی مینویسد:
محمدبن محمدرفیع الاصفهانی: دیگر مقتدای شرق و غرب که در اقالیم سبعه بدل نداشت و خطّۀ اصفهان بل تمامی جهان به وجود خیرآمودش(1)
دولتخانهاش در محلۀ بیدآباد بود و خطۀ اصفهان از یمن وجودش شاد، مجمع درسش پایگاه رشد و رشاد، روان نحاریر حکما و عظما و متکلمین و فقها از تقریرات جانآسایش چون اشباح عنصری از تعلق
نفس ناطقه تازه، و در طاس چرخ دوّار، از طنطنۀ زهد و تقوای او آوازه، عارفی از جهان رسته، پای نفس اماره را به کمند وارستگی بسته، زنجیر تعلقات گسسته و به حق پیوسته، دلش دریای حقیقت بود موجزن و زبانش از تقریرات مطالب عالیه گوهر عرفان بر ساحل فکن، سلاطین با تمکین طریق ارادتش سپردندی و نقد اخلاص در پیشگاه قبولش بردندی، گدایان را به شاهان ترجیح نهادی و از دست زرپاش که صنعت کیمیا دانستی ابواب جود و کرم بر چهرۀ محتاجان گشادی، شبها در سجّادۀ عبادت بر دامن الطاف خفی الالطاف آویختی، و در سر حصیر مسکنت از سحاب دیده باران ندامت به امید شستن گرد عصیان و غبار طغیان نفس نافرمان ریختی، در گذرگاه ماه و هور(1)
وین جان عاریت که به حافظ سپرده دوست روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
نظم:
و ما المال و الأهلون الا ودائع فلابد یوماً ان ترد الودائع(2)
همدم فقرا و مساکین بود و یاری ده اهل دین، و قاهر ارباب ظلم و کین.
محرّر مجموعه را در خدمتش ارادتی بود و به یمن نظر فیض اثرش
ادیم قلب را چون از پرتو سهیل عنایت سرخرویی و سعادتی؛(1)
ایها المنکح الثریا سهیلاعمرک الله کیف یلتقیان
هی شامیة اذا ما استهلتو سهیل اذا استهل یمان
(رجوع شود به جلد 1 اغانی طبع دارالکتب، ص 234) و قدما معتقد بودند که آن ستاره در رسانیدن فواکه و اثمار مؤثر است و همچنین میگفتند چون بر پوست بتابد برخی را انبان میکند و برخی را به صورت چرم درمیآورد و سعدی در باب هفت گلستان که مربوط است به تأثیر تربیت، در ضمن ایراد حکایتی، همین مطلب را با لحنی بسیار دلکش پرورانده است:
گرچه سیم و زر ز سنگ آید همیدر همه سنگی نباشد زر و سیم
بر همه عالم همی تابد سهیلجایی انبان میکند جایی ادیم
و مراد از ادیم، پوستهای سرخ عالی و لطیف است که از آن برای بزرگان و ملوک دستکش و یا سایر لوازم تهیه میکردند.
بیت:
تو سهیلی تا کجا تابی کجا طالع شوی پرتوت بر هر که میافتد نشان دولتست
صیت فضل و تبحرّش که در آفاق منتشر بود از همگنان میشنیدم چون در شهور سنۀ ست و تسعین و مائة بعد الألف (1196) به خدمتش رسیدم پایگاه دانشش را از آنچه شنیده بودم برتر دیدم؛ نظم:
لقد کنت فی الاخیار اسمع فضله حدیثاً کنشر المسک اذ یتضوع
فلمّا تلاقینا رأیت محاسناً من الفضل اضعاف الذی انا اسمع
1) (1)
روزی به خدمتش رسیدم و در صف متلمذین آرمیدم در میان تکلّمات این بیت در تعریض تعدّی اغنیا بر ضعفا بر زبان داشت؛ بیت:
خرطوم پشّه را کچک(1)
پیل کردهاند تا اغنیا ز آه ضعیفان حذر کنند
چون در شهور سنه ثمان و تسعین و مائة بعد الألف (1198) از محنت زندان جهان وارست و روح علوی آشیانش به مجمع کرّوبیان پیوست از حزن جانکاه و وقیعۀ ناگاه مماتش علامت قیامت در میان اهل اصفهان پدیدار شد و بر سر جنازۀ مغفرتاندازهاش از هجوم خلایق محشری آشکار گردید از چشمۀ چشمها هر سویی جویی روان چون سیل بهار، مربّی ایتام و ارامل بود و مغیث و معین نبیه و خامل، لطفش بر خواص و عوام شامل، شب از رزیّۀ(2)وفاتش لآلی اشک از رشتۀ مژگان میگسیختم و هر لحظه از سوز درون از لب آهی میانگیختم، رفیقی با من همنشین بود و به آه و انین من انکار مینمود و از سر جهل و نادانی به کمالات آن مفخر نشأت کامله انسانی، میگفت: تا چند شب را با اندوه به سر بری و لآلی اشک ناسفته از پردۀ دل بر سر بازار مژگان آوری، وی مردی بود از فضلای شهر، شهرتی یافته در دهر، رفت خدایش بیامرزاد، چون لحظهای به خواب رفت و از خواب نوشین برجست، رخ از غم تافته و زبانش لکنتی یافته بعد از ساعتی قوّت گفتار پیدا کرده گفت: مولانا را دیدم به نظر هیبت بر من نگریست گفت: ای فلان چرا به نظر حقارت به مردان خدا مینگری و در دل طریق انکار ایشان - که خلاصۀ کون و مکانند - میسپری؟ از هول این واقعه زبانم
از کار و پایم از رفتار ماند اکنون عهد کردم که گرد فضولی نگردم و فرش جهالت درنوردم. روح مولانا شاد و آسوده با حور عین در جنّتآباد باد، گفتم ای جاهل مگر نشنیدهای حدیثش را که در اخبار و آثار وارد است که:
المؤمن حیّ فی الدّارین.
اهل دل را به بدی یاد مکن بعد از مرگ خواب و بیداری این طایفه یکسان باشد.(1)
ابوالحسن غفاری در «گلشن مراد» در شرححال بیدآبادی مینویسد:
عارف معارف ربّانی آقامحمد، ولد ملا محمدرفیع بیدآبادی اصفهانی، مظهر فیض ذوالجلال، مرشد ارباب فضل و کمال، روی مقصود نمایش انیسۀ جمال آمال و امانی و رأی عُقدهگشایش جلوهگاه حقایق ربانی، حامی بیضۀ دین مبین، ماحی آثار مفسدین، نایر ناموس هدایت، کاسر ناقوس غوایت، منجّم قوانین عقلیّه، حاوی براهین حکمیّه، جامع فنون نفیسه، محیط دایرۀ درس و فتوا، مرکز مدار شرع و تقوا، مآثر شریعت سیّدالمرسلین، مجدّ وجهات ائمّۀ راشدین، آن که از بحر فواضل او قطرهای و از خورشید فضایل او ذرّهای باز نتوان نمود و نقاب خفا از جبین شواهد کمالات او به لبان بیان نتوان گشود. اگر خامۀ دوزبانه به قوّت خیال شطری از محامد او شمارد و بیان مقالْ سطری از مآثرش بر صفحۀ تقریر نگارد، غرض آن باشد که در زمرۀ ارباب کمال منسلک و به این وسیله نامی برآرد.
مجملاً، آن جناب در جمیع فنون در عهد خود سرآمدِ اهل فضل و کمال و
1) (1)
مقبولالقول در میانۀ صاحبان علوم و افضال بود. [در] ورع و تقوا و علوم ظاهر و باطن مقتدا بود. در فنون حکمیّه به طریقۀ اشراق مایلتر و به صحبت ارباب فضل و کمال راغب و از مصاحبت سلاطین و امرا و حکّام مجتنب و با حذر بودند. با متکبّران متکبّر و با فقرا و ارباب مسکنت متواضع. محتاجان را بسیار دستگیری مینمود و بهدست معتمدی در بر روی درماندگان ابواب اعانت میگشود. شخص عظیمالشأنشان مرجع خواص و عوام و ذات شریفشان در رسوم ریاضت و عبادت صاحب سعی لاکلام بود. اکثر ایّام سال صایم و بنای سخاوت به معماری دست همّتشان قایم. ارباب احتیاج اغلب اوقات از جناب ایشان رفع احتیاجی مینمودند.
ارباب ثروت و مکنت به کرّات از وجوهات به خدمتشان [میبردند] قبول میفرمودند و آن را به ارباب احتیاج میدادند و از عمدةالمال خود نیز به فقرا دستِ داد و دهش میگشادند.
بعد از فراغت از وظایف عبادات، اوقات شریف ایشان صرف درس دادن و نصیحت کردن زمرۀ برایا میشد. خوف ایشان غالب بود، به نحوی که گاه بود که کسانی در کمال امیدواری به خدمت آنجناب میرسیدند در حین انصراف از فلاح و رستگاری خود مأیوس میبودند، از ترس، جهّال و ارباب معصیّت کم به خدمت ایشان میرسیدند. مجملاً، مدّت العمر از جادّۀ شرع شریف قدم بیرون نگذاشتند و در سنه [ای] که به جوار رحمت ایزدی واصل شدند در اصفهان نمونۀ فزع اکبر و روز محشر ظاهر و جمیع خلایق از خاص و عام، صغیر و کبیر، برنا و پیر، عالم و جاهل، مرد و زن در کوی و برزن خاک غم بر سر میریختند و کاه و خاکستر به فرق میانگیختند. مدّت عمر شریف ایشان [؟] و در تخت فولاد اصفهان مدفون شدند.(1)
1) (1)
سید محمدباقر خوانساری (متوفای 1313) نیز در روضات الجنات بیدآبادی را چنین معرفی مینماید:
العالم الربانی و العارف الایمانی الآقامحمد بن المولی محمدرفیع الجیلانی المشهور بالبیدآبادی الاصفهانی. کان من أعظم حکماء هذه الاواخر و خزّان البواهر من الجواهر و الزواهر من الضواهر، ماهراً فی العقلیات، مصنفاً فی المعارف الحقة من الالهیات، معلّقاً علی کثیر من کتب المحققین، محققاً فی مراتب الحکمة و الکلام علی طرز رزین، مدرساً بدارالسلطنة اصفهان فی زمانه، و مربیاً لجماعة من علمائها الاعیان بکدّ لسانه، رافعاً الویة(1)
کان من تلامذة مولانا المحدث الجلیل المشتهر بالمیرزا محمدتقی الألماسی و یروی عنه ایضاً بالاجازه کما افید. بل ادراکه ادرکه لفیض
1) (1)
صحبة مولانا اسماعیل الخواجویی.
و قد تلمذ لدیه جماعة، منهم سیدنا الاجل المیرزا ابوالقاسم الحسینی الاصفهانی المشتهر بالمدرس، مدرس مدرسة الشاه و المولی محراب العارف، و المولی علی النوری و مولانا الحاجی محمدابراهیم الکلباسی و ذلک فی اوائل امره و فواتح عمره. و کان - رحمه الله - وصی أبیه فربّاه بعد وفاته فی حجره و حثّه علی إقامة حجه فی أوائل بلوغه بتقلید غیره.
و من جملة ما سمعته من مولانا الحاجی [محمدابراهیم کلباسی] اعلی الله مقامه و هو علی منبر مسجدالحکیم، و فی مقام ذکر غایة زهد الرجل المحاول علیه التعظیم، انه اقتصر فی بعضی سنی مخمصة البلدة مع جمیع عیالاته، بأکل الجرز وحده بالنهار و اللیل الی تمام ستة من الأشهر و مع نهایة اشعف و المیل. و هذا من الامر العجیب و النبأ العظیم الغریب.
و من المشهور ایضاً انه - قدس سره - کان ماهراً فی صناعة الکیمیاء، مسلطاً علی استخراج الجید من النقدین من غیر منقصة و مین. بل کان یذکر جدّنا الاقرب: ان من صفة ما کان یعمله مولانا الآقامحمد من التبر الأعز الأجود بنص الحذف من اهالی دارالضرب ان ربع منه متی کان یمتزج بثلاثة ارباع من الذهب الردی کان یصلحها جمیعاً و هذا ایضاً من الامر الغریب.
و حکی انه - رحمه الله - کان من شدة زهده فی الدنیا، و ردعه داعیة الهواء لایعباء کثیراً بسلاطین وقته فکیف بمن کان دونهم. بل کان یظهر الکره من ملاقاتهم و هم یعظمونه حق التعظیم من کثرة ما یرونه من
الکرامات و المقامات. و کان لایستنکف من رکوب الحمر الحمولة العاریة و الخروج الی المسافات البعیدة النائیة.
و کان - رحمه الله - من القائلین بوجوب صلاة الجمعة فی زمان الغیبة و لایتیسر له اقامتها فی البلدة من جهة کونها منصب ساداتنا الامامیه. و لا تهیأ له الایتمام بغیره و لا الامامة فی غیر محل تلک الاقامة من مصره.
فلاجرم کان یخرج فی کل جمعة الی قریة رنان - التی هی من کبار قری ماربین اصفهان. و هی علی رأس اکثر من فرسخ شرعی بالنسبة الی الجامع الامامی - فیقیم صلاة الجمعة هناک علی الطریق الاسلامی.
و توفی - قدس سره - فی سنة سبع و تسعین مأة بعد الالف من الهجرة و دفن فی مقبرة تخت فولاد بظاهر الجدار المشرقی من تکیه مولانا الآقا حسین الخوانساری و من جهة خلفه بفاصلة قلیلة مرقد والده الفاضل المتصف فی لوح مزاره بصفة العلم و الورع و الاجتهاد و الاحترام و کانّه
المنتقل بنفسه الی هذه البلدة و المتول له فیها هذا العلم الهمام و الرکن القمقام.(1)
ملا عبدالکریم جزی (متوفای 1341 ق) نیز در تذکرة القبور در ذکر مدفونین تخت فولاد، مینویسد:
طرف پشت تکیه - که پشت تکیۀ خوانساریها هم میشود - قبر مرحوم
1) (1)
آقامحمد بیدآبادی - که ولد ملا محمدرفیع است - عمارت چهارطاقی دارد که در این زمانها جناب میرزا سلیمانخان رکنالملک - که نایبالحکومۀ اصفهان است و از اولاد خلف بیک که موقوفاتی از او در اصفهان و توابع آن هست، میباشد - بنا نهاد چنانچه طاق گنبد و تعمیرات تکیۀ مرحوم حاجی محمدجعفر را نیز او بنا نهاد، و تعمیر تکیۀ میر نیز او نموده و بنای مسجد بزرگی هم این اوقات پایین تکیۀ حاجی محمدجعفر نهاده و گویند آن مرحوم خودش فرموده بوده تکیه و دستگاه بنا نکنند.
و این بزرگوار در زهد و ورع و تقوی و ریاضات ممتاز بلکه معروف است. از او کرامات بسیار ظاهر شده، و فعلاً نیز در زیارات قبر او مردمان بزرگ استمدادات و توسّلات بلکه مواظبت به زیارت او از جمله ختومات قرار داده شده است.
و از جمله علماء کاملین به خصوص در حکمت و کلام و از شاگردان مرحوم میرزا محمدتقی الماسی - که از نوادۀ مجلسی است - بوده، و جمعی از محققین علما و حکما در خدمت او درس خواندهاند مانند:
مرحوم میرزا ابوالقاسم اصفهانی مدرّس مدرسۀ چهارباغ، و آخوند ملا علی نوری که استاد حکماء این اعصار بوده، و ملا محراب حکیم عارف مشهور، و حاجی محمدابراهیم کرباسی که بعد از فوت پدر حاجی، او وصیّ بوده و مواظبت حال حاجی را داشته که اوایل تکلیف، حاجی را روانۀ حج نموده و در تواضع به حدّی بوده که از سوار شدن الاغ رعیّتی و رفتن بیرونها امتناعی نداشته. و سلاطین و حکّام کمال احترام و اظهار اخلاص به او مینموده و او اعتنایی نداشته، بلکه کراهت از آمد
و شد و ملاقات داشته.
و چون نماز جمعه را واجب عینی میدانسته هر جمعه میرفته به قریۀ رنان نماز جمعه میکرده. حاجی کرباسی نقل کرده که در سال گرانی و تنگی اصفهان آقامحمد خود و عیالش تا شش ماه به زردک خام یا پخته اکتفا کرده با کمال شعف و بدون کراهت و انزجار. و معروف است که علم کیمیا داشته بلکه طلایی که او میساخته اگر یک چهار یک آن را داخل سه چهار یک طلای بد میکردند، تمامش خوب میشده. وفات او سنۀ هزار و صد و نود و هفت (1197).
و حواشی بسیار بر کتب حکماء و علماء نوشته، و از او بعض نوشتهجات ارشاد و هدایت و موعظۀ مریدین و کاملین در نزد اهل سلوک هست.
و جلو روی قبر آقامحمد قدری پایین سکّو، قبر میرمعصوم است که ظاهراً از علماء و اجلاّء بوده. سنگ بلندی بالای سر قبر بلند کرده است، شبیه قبر فاضل هندی و مردم اعتقاد تامّی به او دارند در زیارت قبر او، و او از سلسلۀ سادات پایقلعه است. و منقول است که آقامحمد خوابی در جلالت قدر او دیده، وصیّت نموده نزدیک او دفن نمایند و کثرت اعتماد مردم به او از این جهت است.(1)
معصوم علیشاه شیرازی (متوفای 1344 ق) معصومعلیشاه که سلسلۀ
1) (1)
طریقتی خود را به بیدآبادی میرساند، در طرایق الحقایق در شرححال وی مینویسد:
ذکر بعضی از معارف معاصرین شاه سیدعلیرضا و سید معصوم علی شاه و نورعلیشاه
آقامحمد بیدآبادی مازندرانی، العالم العقلانی و الحکیم الایمانی آقامحمد بن محمدرفیع الجیلانی، چون آنجناب در محلۀ بیدآباد اصفهان مدرس و مسکن داشت به آقا بیدآبادی معروف است. در علوم عقلی ادراک صحبت مولانا اسماعیل خواجویی نموده و در اخبار و حدیث تملذ از خدمت میرزا محمدتقی الماسی که از احفاد سمی خود مجلسی اول است، فرموده. و در مراتب عرفان با عرفای زمان طریق سلوک پیموده و علیالجمله مربی جمعی از طلاب گردید و در معارف حقه تصنیفات فرمود و بر کتب محققین در حکمت و کلام تعلیقات نوشت و جمعی از علمای اعلام از دامن تربیت او برخاستهاند مانند سید اجل میرزا ابوالقاسم حسینی اصفهانی مدرس مدرسه شاه و مولی محراب عارف جیلانی و مولی علی نوری و مولانا حاجی محمدابراهیم کرباسی رحمه الله و غیر این بزرگان.
و حاجی در مجالس و منابر ضربالمثل مینموده زهد و تقوای آنجناب را و آقا وصی پدر حاجی بوده و در تربیت وی سعی بلیغ نموده و از جمله کسانی که در صناعت کیمیا ماهر بوده آنجناب را میگویند. و نیز از جملۀ قائلین به وجوب نماز جمعه در حال غیبت یکی اوست و چون اقامۀ امام در نماز جمعه در کمتر از فرسخ روا نیست
و در شهر اقامۀ نماز جمعه میشد و ایتمام بغیر صلاح نمیدانست هر روز جمعه را میرفتند بلوک ماربین در قریۀ رنان که تا شهر اصفهان یک فرسخ شرعی بیشتر است نماز جمعه مینموده.
و در روضات الجنات مذکور است که وفات آن جناب در سال 1197 بوده و در تکیۀ محقق خوانساری آقاحسین مدفون نزدیک مزار پدر بزرگوارش عالم فاضل محمدرفیع.
راقم گوید: در ذکر سلسلۀ ذهبیه اغتشاشیه مذکور است که در بعضی کرسینامهها انتساب آقای بیدآبادی را در تصوف به سید قطبالدین نیریزی شیرازی دادهاند و از بیدآبادی به سید صدرالدین دزفولی رشته کشیده و به زودی ترجمۀ سید قطب و صدرالدین دزفولی بیاید.(1)
عبرت نائینی (متوفای 1361 ق) در «مدینة الادب» مینویسد:
آقامحمد بیدآبادی مولا محمد بن محمدرفیع گیلانی چون آن جناب در محلۀ بیدآباد اقامت داشت به آقامحمد بیدآبادی معروف و مشهور گردید، در علوم عقلی از شاگردان مولانا محمداسماعیل خواجویی است و در اخبار و حدیث خدمت میرزا محمدتقی الماسی از احفاد مرحوم مجلسی اول تحصیل کرده و در عرفان با عرفای زمان طریق سلوک پیوده و جمعی از علما در دامن تربیت او پرورش یافته و به مقامات عالیه رسیدهاند مانند سید اجل میرزا ابوالقاسم حسینی
1) (1)
اصفهانی مدرّس مدرسۀ شاه و مولا محراب گیلانی و مولا علی نوری و حاج محمدابراهیم کلباسی و بعضی دیگر از علما که ذکر اسامی آنها سخن را به درازا کشاند. وی از جمله قائلین به وجوب نماز جمعه بوده و در زمان غیبت و روزهای جمعه میرفته است ملوک ماربین قریۀ رنان که تا اصفهان بیش از فرسنگی است و در آنجا نماز جمعه میخواند.
میرزا محمد نیشابوری محدث معروف ترجمت وی را چنین مینویسد:
محمد بن محمدرفیع المازندرانی البیدآبادی مسکناً کان حکیماً عارفاً ثقةً محدثاً استاد عصره فی المعقول عاصرناه و لم نلقه باصفهان فی دولة علیمرادخان و دفن بمقبرة تخت فولاد، زرنا قبره هناک.
مزار آقامحمد در طرف شرقی تکیۀ آقاحسین خوانساری بیرون تکیه است.(1)
شیخ محمد حرزالدین (متوفای 1365 ق) در «معارف الرجال»، شرححال مختصری از بیدآبادی ذکر نموده که در آن چند اشتباه مشهود است. ما ابتدا کلام وی را نقل میکنیم و سپس اشتباهات وی را تذکر میدهیم:
1) (1)
الشیخ محمد الاصفهانی البیدآبادی، هاجر الی النجف و حضر علی مدرسیها و تتلمذ علی السید محمدمهدی بحرالعلوم النجفی، و رجع الی اصفهان، عالم محقق ورع زاهد عابد، خش المأکل و الملبس، بلغ مرتبة فی الأخلاق و السلوک سامیة للغایة، و استطاع أن یروض نفسه علی الزهد و العبادة حتی وصل النهایة، و یروی ان له إلماماً بعلم الکیمیاء و بعض العلوم الغریبة، و أنه لا یأکل اللحم إلا مرة واحدة فی الشهر، و لا یأکله حتی ینحر مائة رأس من الغنم یوزعها علی الفقراء، و حدث آخرون أنه کان مرتاضاً، و سمعناه عن جماعة من أهل بلاده یرفعونه الی مشایخهم و معاصریه، و صارت داره من أملاک السید محمدباقر حجةالاسلام فی أصفهان فی محلة بیدآباد و کانت بابها محقرة فسئل یوماً عن رفع بابها فأجاب بأن رفعها لمن یأتی بعد و یسکنها و هو السید محمدباقر، فتعجب حضار مجلسه من ذلک و لم یعترضوا علیه إکباراً له، و بعد ذلک ظهر صدق اخباره، و حدثنا الفاضل الاصفهانی أیضاً انه وقع فی نفس المترجم له ان لیس فی عصره مثله فی الاخلاق و السلوک فجاءه یوماً فقیر و طلب منه أن یکون خادماً عنده فأجابه انی أخدم نفسی بنفسی فالح علیه فقال له ان بنیت علی القناعة من النفقة فلا بأس فبقی الفقیر أیاما حتی صارت لیلة الجمعة - و کان عادة الکثیر من أهل اصفهان یهرعون الی مقبرة (تخت فولاذ) علی مسافة فرسخ - فامره الشیخ بان یکتری له دابة یرکبها فقال له الخادم المسافة قریبة لاتحتاج الی رکوب ثم اکتری له دابة و رکبها و سار یسیراً و وصل المقبرة فتعجب الشیخ من ذلک و لم یلتفت الی النکتة و نزل لزیارة بعض القبور و سلم
الخادم الدابة، و لما رجع الیه وجد الدابة بید غیره و طلبه فلم یجده ثم التفت الی ما وقع فی نفسه أولاً من العُجب و زال منه. انتهی.(1)
چند اشتباه در نوشتۀ حرزالدین مشهود است که عبارتند از:
الف) این که ایشان نوشته که بیدآبادی به نجف مهاجرت کرده و در آنجا نزد عالمان آن دیار تلمذ کرده، در هیچ یک از مصادر عصر بیدآبادی این مطلب ذکر نشده است. به علاوه تمامی اساتید بیدآبادی که قبلاً ذکر گردید اقامت و تدریسشان در اصفهان بوده است.
ب) همچنین، این که فرموده بیدآبادی در نجف نزد سیدمهدی بحرالعلوم تلمذ کرده، خالی از سند و مآخذی است. و در عصر بیدآبادی با شواهد تاریخی که در دست داریم حوزۀ اصفهان نسبت به حوزۀ نجف از رونق بیشتری برخوردار بود و دلیلی(2)نداشت که طلاب برای تحصیل عازم نجف اشرف شوند.
ج) این که فرموده بیدآبادی هر ماه یک بار گوشت مصرف میکرده، همان است که در مصادر عصر مؤلف نیز بیان گردیده، اما این که فرموده که هنگامی که میخواست گوشت بخورد صد رأس گوسفند ذبح کرده و
1) (1)
2) (2) - ملا مهدی نراقی (1128-1206 ق) معاصر بیدآبادی به نجف اشرف برای تحصیلعازم شده، مجاورت قبر امیر مؤمنان (علیه السلام) و استمداد از آن حضرت خود میتواند دلیل باشد. بلی طبعاً بیدآبادی که دارای استعدادی کم نظیر بوده و شاگرد میرزا محمد تقی الماسی متوفی 1159 ق چهار سالگی سید بحر العلوم میباشد با شاگردی سید مناسب نیست. «آیت الله زنجانی».
احسان میکرد و پس از آن گوشت میخورد این مطلب با وضع اقتصادی(1)
بیدآبادی که نقل شد و اشتغال ایشان به زراعت و تکمهچینی و شعربافی مطابقت ندارد. بهعلاوه قربانی شدن صد گوسفند در هر ماه برای کمتر متمکنی مقدور است تا چه رسد به بیدآبادی.
باقی مطالب ایشان نیز همه بدون سند بوده و قابل استناد نمیباشد.
معلم حبیبآبادی (متوفای 1396 ق) در مکارم الآثار در وقایع سال 1198 ق مینویسد:
وفات مرحوم آقامحمد بیدآبادی - قدس سره - وی فرزند ملا محمدرفیع گیلانی است که پدرش ملا محمدرفیع از اهل علم و فضل و ورع و اجتهاد بوده. مرحوم آقامحمد، خود از اجلۀ حکماء متألهین و افاضل اهل سیر و سلوک و زهد و تقوی و ریاضت و عبادت و یقین بوده، بلکه وی را از صاحبان مقامات عالیه و کرامات زاکیه میشمرند.
وی در اصفهان متولد شده و به موجب مسطورات «طرئق الحقایق» خدمت سید قطبالدین نیریزی ارادت به هم رسانیده و سالها در آن
1) (1)
شهر به تدریس کتب حکمت الهی مشغول و اهل سیر و سلوک را هدایت و ارشاد مینمود و خود به ریاضت و عبادت و تهذیب اخلاق به سر میآورد. بلکه در «تذکرةالعارفین، ص 104» فرموده که وی در مدرسۀ حکیم درس تفسیر هم میگفته.
در مسئلۀ ارشاد و هدایت و سیر و سلوک نفسش تأثیر کیمیا را داشته و جمعی کثیر از مریدین و مستعدین را به درجات عالیه علم و عمل ارتقاء داد و بسیاری هم از فیض مجلس درس او در حکمت الهی از حکماء ابرار و نقاوۀ روزگار گردیدند.
نوشتهاند که حاجی کرباسی بعد از فوت پدر خود صغیر، و آقامحمد قیم او و وصی پدرش بوده و وی حاجی را در حجر تربیت خود پرورش داده و اول بلوغ وی را به سفر حج فرستاد و خود بعد از دو سال تقریباً وفات کرد. و مرحوم آقامنیرالدین میفرمود که آقامحمد مدت یک سال این مصرع را برای سرمشق حاجی مینوشته:
کسب کمال کن که عزیز جهان شوی.
و بارها این شعر را بر او میخواند:
هزار سال بود از تو تا مسلمانی هزار سال دگر تا به شهر انسانی
و نیز بیشتر اوقات میفرموده:
آنچه میگویم به قدر فهم تست مردم اندر حسرت فهم درست
مرحوم آقامحمد در دو ساعت مانده به ظهر روز جمعه نهم ماه
محرمالحرام این سال (1198) مطابق (...) قوس ماه برجی وفات کرده است.
تاریخ وفات آقامحمد به طوری که نوشته شد به ماه و روز و ساعت و
سال قمری در پشت نسخهای از جلد دوم کتاب «حیوةالقلوب» خطی که در سنۀ 1118 نوشته شده و در کتابخانۀ آقای کلباسی که در 1295 ق بیاید موجود بوده به خط کسی که نشناختم به نظر رسید. و ما را قطع بر صحت آن بههم رسید. و ماده تاریخی که از مرحوم آقامحمدکاظم واله بر روی سنگ لوح قبر او نقر شده، حجیتی ندارد. چه مکرر دیده شده شعرایی که مادۀ تاریخ میگویند وقتی که تاریخی جستند که یکی کمتر یا زیادتر از سال واقعی است همان را درج یادداشتها یا روی سنگ قبر مینمایند.
از اعقاب آقامحمد ما همین اندازه میدانیم که مرحوم میرزا یحیی بیدآبادی شاعر مدرس خود به این حقیر فرمود که نسب او از طرف مادر به وی متصل میشود.(1)
آقا سید محمد مهدی موسوی شفتی (متوفای 1326 ق) در کتابش غرقاب از بید آبادی چنین یاد میکند:
الفاضل الکامل الممجّد الآقا محمد الاصفهانی المعروف بالبیدآبادی.
کان هذا الرجل المعظم - مع ما کان علیه من الفضیلة و العلم و الدرجة و الجامعیة - فی نهایة الزهد و الورع و التقوی و الفقر، بحیث نقل انه اکتفی مع أهله و عیاله فی مدة سنة شهور بأکل الجزر، و هذا فوق طاقة البشر.
و قد ینسب الیه علم الاکسیر و عمله ایضاً، و هذا غیر بعید لمن ألقی
1) (1)
الشهوات و تحمّل المشاقّ بجدّه الجهید.
و لقد کان - رحمه الله تعالی - وصیّاً لوالد المحقق الورع الحاج محمد ابراهیم الکرباسی - قدس روحه القدسی - و صار هو باعثاً لتشرّف المشار الیه بمکة المعظمة فی ابتداء بلوغه.
و قد تلمّذ فی الحکمة جماعة کثیرة کالمولی علی النوری و المولی المحراب الحکیم و غیرهما و بالجملة جلالة قدره أعظم من أن یسطر. وقد تلمذّ علی جماعة من فقهاء البلد و علمائها، منهم المولی اسماعیل الخواجویی.(1)
مطالب یاد شده عمده مصادر شرح حال آقا محمد بید آبادی است. در مصادر بعدی مطالب یاد شده به نحوی تکرار و تلخیص گردیده، که از جملۀ آنها از اعلام اصفهان(2)و دانشمندان و بزرگان اصفهان (906/2-908) تألیف سید مصلح الدین مهدوی، رجال اصفهان (327/1) تألیف دکتر سید محمد باقر کتابی، میتوان یاد کرد.
سرانجام و بازماندگان
سرانجام و بازماندگان
بیدآبادی پس از عمری تلاش و مجاهده در طریق حق و تربیت شاگردان زیاد، عاقبت در اصفهان دار فانی را وداع گفت.
وفات بیدآبادی در سال 1198 اتفاق افتاده، و دلیل آن عبارت است از:
1 - عبدالرزاق بیک دُنبلی که در سال 1196 با بیدآبادی ملاقات نموده، و در هنگام وفات بیدآبادی و تشییع جنازۀ وی در اصفهان حضور داشته، در کتابش تجربةالاحرار و تسلیةالابرار، وفات بیدآبادی را سال 1198 ذکر کرده است.
2 - مونس اصفهانی در شعری که در سوگ بیدآبادی گفته، مادۀ تاریخ آن را چنین ذکر کرده «شد به جنان عارف و رفیع جنابی» که برابر حساب ابجد مساوی 1198 میشود.
3 - رفیق اصفهانی نیز در شعری مادۀ تاریخ وفات بیدآبادی را «ز جهان رفت عارفی کامل» ذکر نموده که برابر با 1198 میشود.
4 - معلم حبیبآبادی به نقل از اول نسخۀ خطی «حیاةالقلوب» که در سال
1118 ق تحریر شده بود تاریخ وفات بیدآبادی را «دو ساعت به ظهر مانده روز جمعه نهم ماه محرم سال 1198 ق» ذکر کرده است.
با این ادله دیگر شکی باقی نمیماند که وفات بیدآبادی در سال 1198 اتفاق افتاده است.
اما کسانی که وفات بیدآبادی را سال 1197 ذکر نمودهاند، استنادشان به مادۀ تاریخی است که واله اصفهانی در یک بیت ذکر کرده و تمام شعر وی در سنگ قبر مزار بیدآبادی منقوش است، آن بیت چنین است:
قبلۀ ارباب علم آقامحمد شد ز دهربرگزیده عارفی عالم شد از دنیای دون
که هر مصرع آن طبق حساب ابجد برابر 1197 میشود. اما با توجه به ادلۀ بالا معلوم میشود که چون وفات بیدآبادی نه گذشته از سال 1198 ق بوده، واله نه روز را نادیده گرفته و تاریخ وفات را سال 1197 ق ذکر کرده و این مسئله در ماده تاریخهای شعری امری رایج و دایر است(1)
1) (1)
بیدآبادی قبل از مرگش خوابی در جلالت منزلت میرمعصوم - مدفون در تخت فولاد - دیده بود و به همین اساس وصیت نموده بود که وی را بعد از مرگ در کنار قبر وی دفن نمایند. بنابراین، بعد از وفات او را در قبرستان تخت فولاد کنار قبر میرمعصوم دفن کردند.
همچنین مرحوم بیدآبادی وصیت کرده بود که بر بالای قبر وی گنبد و بارگاهی ساخته نشود. و بر طبق همین وصیت قبر وی تا حدود صد و بیست سال بعد از وفاتش بدون گنبد و بارگاه بوده است. تا این که مرحوم میرزا سلیمان رکنالملک که نایبالحکومۀ اصفهان و از اولاد خلف بیک بود، عمارت چهارطاقی بر بالای قبر وی ایجاد نمود.(1)
در لوح مزار وی اشعار واله اصفهانی - که بعداً میآید - درج شده است.
مزار بیدآبادی از زمان رحلت وی، مورد زیارت و توسل اهل معرفت بوده است که از روح ملکوتی آن عارف استمداد میجستند. هماکنون نیز مزار وی، توتیای چشم سالکان طریق حق و محل برآورده شدن حاجات میباشد.
چند تن از شاعران در سوگ وی، اشعاری سرودهاند که شعر سه تن از آنها در اینجا درج میشود:
1) (1)
یکی دیگر از شاعران معاصر بید آبادی آقامحمدکاظم اصفهانی متخلص به واله است. تولد وی در سال 1152 و وفاتش در 1229 ق اتفاق افتاده است. مزار واله هماکنون به نام تکیۀ والهیّه در اصفهان از اماکن زیارتی و سیاحتی این شهر است. واله علاوه بر شعر در خوشنویسی و ادبیات عربی و فارسی مقام والایی داشته است.(1)
واله در سوگ آقا محمد بیدآبادی قطعهای سروده که در لوح مزار بیدآبادی حک شده عبارت است از:
از جفاکاری چرخ و از ستمکاری دهررفت از این دنیای دون و شد ازین دهر زبون
حضرت آقامحمد آن که در هر فن علمطفل مکتبخانۀ او بود عقل ذوفنون
ماحی کفر و ضلال و حامی اسلام و دینعرف از قهرش مخوف و شرع از لطفش مصون
چون که بود او رکن علم و دین و عرفان رفت و شدخانۀ دین، قصر علم و کاخ عرفان، سرنگون
شاهبازش چون همایی بود لاهوت آشیانکرد پرواز از شکنج عالم ناسوت دون
1) (1)
موجی از دریای وحدت بود و رفت و باز شد متصل با بحر و از چاه طبیعت شد برون
عارف سرّ اله آن نظم عالم چون که بود قطب الاقطاب جهان و کاخ گردون را ستون
از وفاتش شد زمین را تاب و گردون را توان وز عزایش شد جهان را صبر و عالم را سکون
گشت پران بر سپهر و شد روان اندر زمین از دل و چشم خلایق تیر آه و سیل خون
مرغ روح او ز تن چون طایر از قید قفس رست و طیران کرد اندر گلشن لاهوت چون
کرد «واله» از پی تاریخ او بیتی رقم تا بود هر مصرعی بر سال فوتش رهنمون
قبلۀ ارباب علم آقامحمد شد ز دهر برگزیده عارفی عالم شد از دنیای دون(1)
بیت آخر مادۀ تاریخ وفات بیدآبادی است و هر مصرع آن به حساب حروف ابجد برابر با 1197 ق میباشد.
شایان ذکر است چون درگذشت بیدآبادی نه روز گذشته از سال 1198 ق اتفاق افتاده، واله این نه روز را در نظر نگرفته و ماده تاریخش سال 1197 ذکر کرده است.
1) (1)
میرزا محمدعلی اصفهانی متخلص به مونس از شعرای قرن دوازدهم و معاصر بیدآبادی است(1)
هزار حیف ز آقامحمد، آن که نبودشز هر چه بود در این نیلگون حجاب حجابی
ز جنبشی که زد آنجا ز فیض کشتی عمرش شکست، واصل بحری شد آن بسان حُبابی
دریغ و درد از آن آفتاب اوج فضیلت کز اوج فضل درخشید و شد نهان چون شهابی
گهر به دامن سائل ز دست از کرمش چنان فشاند، که نفشانده در زمان سحابی
چگونه وصف علومش رقم زنم که نگنجد صفات حکمت علمش به هیچ نحو کتابی
نهاده بود چو او سر بر آستان اطاعت نشانده بود بر ارباب علم در همه بابی
چو از جهان به جنان رفت «مونس» از پی تاریخ بگفت: «شد به جنان عارف و رفیع جنابی»
1) (1)
حسین اصفهانی متخلص به رفیق (م 1212 ق) یکی دیگر از شعرای معاصر بیدآبادی است.(1)
قطعۀ وی چنین است:
آه کز جور چرخ جانفرساحیف کز دور دهر عمر گسل
از جفای جهان جانی طبعاز قضای سپهر سنگین دل
اختر علم و فضل کرد غروبکوکب دین و داد شد آفل
ریخت بار درخت دین بر خاکماند بیخ نهال شرع به گِل
هم مدرس ز درس شد تعطیلهم مساجد ز وعظ شد عاطل
رفت آقامحمد از عالم عالم علم گشت بی عامل
فرع او کرد سوی اصل رجوع جزء او گشت سوی کل مایل
همچو قطره به بحر کرد وصول همچو ذرّه به مهر شد واصل
آن که در شأن او افاضۀ علم آیتی بود ز آسمان نازل
چرخ کم دیده مثل او عالم دهر کم زاده همچو او فاضل
عارفان با وجود او عامی عالمان با حضور او جاهل
محیی دین و مفتی آئین حامی حق و ماحی باطل
بود تا عالم خبیثش جای بود تا دار ششدرش منزل
لبش از ذکر حق نبود خموش دلش از فکر حق نشد غافل
مشکل منعم از دلش آسان حاجت سایل از کَفَش حاصل
حیف و صد حیف از آن دل آگاه حیف و صد حیف از آن کف باذل
الغرض چون به عزم بزم جنان بست از محفل جهان محمل
پی تاریخ او «رفیق» نوشت «ز جهان رفت عارفی کامل»(1)
در کتابهای شرححال ذکری از اولاد و اعقاب بیدآبادی نشده است. جز آن که مرحوم معلم حبیبآبادی نوشته که:
از اعقاب بیدآبادی ما همین اندازه میدانیم که میرزا یحیی بیدآبادی شاعر مدرس، خود به این حقیر فرمود که نسب او از طرف مادر به وی متصل میشود.(2)
میرزا یحیی فرزند میرزا اسماعیل و به مدرس بیدآبادی اصفهانی و به کاشیپز معروف بوده و در اشعارش «یحیی» تخلص میکرده است.
حبیبآبادی در جای دیگر در شرححال میرزا یحیی چنین مینویسد:
وی از ادباء مشهور و فضلاء معروف بود که در کلیۀ فنون ادب از
اساتید بهشمار میرفت. در اشعار «یحیی» تخلص میفرمود. کتابی به نام مرآتالمصنف(1)
پی تاریخ سال او «معلم» به جایی بد ز اهل علم مشحون
که داخل شد یکی ناگاه و گفتا حیوة از مرگ، یحیی یافت اکنون(3)
از اشعار اوست:
امروز به فیروزی و بِهروزی نوروزبا شور عرب نیک بود نغمۀ نوروز
ای ترک حصاری ز تو اندیشه غم سوزوی ماه حجازی به عراق آی به نوروز
بر تار بزن چنگ فغان آر ز هر نخ
برخیز بهشتی رخم ای اصل سلامت طوبی قد و کوثر لب و فردوس علامت
امروز گر آیی تو برافراشته قامت ما را چه غم ای دوست ز فردای قیامت
کان طرۀ گیسوت صراط آمده برزخ
اکنون که صبا غیرت انفاس مسیح است گلزار خوش و باغ نکو راغ ملیح است
برخیز ألا ای که تو را روی سلیح است تا بندگیت پیشه کنم گرچه قبیح است
شیخ یتصبی و صبی یتشیخ
ما را چه که کاووس کجا رفت و چه شد کی آن به که به یاد لبت ای ترک دهی می
نه عزم صفاهان کن نه قصد ره ری صد مرحله گشتیم ره عشق نشد طی
کاین بادیه را ره نه به میل است و به فرسخ(1)
دیوان اشعار یحیی با عنوانِ «دیوان یحیی» شامل قصائد و غزلیات و مدایح و مراثی اهل بیت علیهم السلام، دوبار به چاپ رسیده: بار اول به صورت چاپ سنگی، 1325 ق، ناشر حاج میرزا ابوالقاسم و محمود شفیعی، رقعی، 560 ص؛ بار دوم، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 583 ص.
خانۀ مرحوم بیدآبادی بعد از خودش به تملک حجتالاسلام سیدمحمدباقر شفتی درآمد. سید مصلحالدین مهدوی در اوصاف آن خانه مینویسد:
1) (1)
پس از آن که وضع زندگانی مرحوم حجةالاسلام در اصفهان سر و سامانی گرفت درصدد تهیۀ منزل جهت سکونت خود و خانوادۀ خویش برآمده و در محلۀ «قبله دعا» خانهای خرید که تا آخر عمر در آنجا ساکن بود و بعداً نیز اولاد و اعقابش آن را مالک بوده و سکونت مینمودند و در سالهای اخیر فروخته شد.
منزلی که مرحوم حجةالاسلام در محلۀ «قبله دعا» خرید قبلاً متعلق به عالم زاهد مرحوم آقامحمد بیدآبادی بوده و مقابل آن فضایی و محوطهای کوچک بود که شاید قبلاً قبرستان بزرگی بوده و بعداً متروک مانده و تا این اواخر به صورت قبرستانی نیمهخراب باقی بود.(1)
مشهور است که درب خانۀ مرحوم بیدآبادی کوچک و کوتاه بود. روزی دربارۀ بزرگ کردن آن با ایشان مذاکره کردند، آن مرحوم در جواب فرمود: بزرگ کردن در خانه مربوط به کسی است که بعد از من مالک این خانه خواهد شد و او آن را انجام خواهد داد. بعداً فرمود آن کس سیدمحمدباقر میباشد. صدق این گفتار پس از سالها از مرگ مرحوم بیدآبادی آشکار گردید.(2)
منظومه در کیمیا و سیر و سلوک
شرح حال سید محمد شاهندشتی
(جدّ شهید شمس آبادی)
منظومهای است در کیمیا که آقا محمد بیدآبادی سروده است. این منظومه به فارسی و حاوی اصطلاحات مهمِ علم کیمیا میباشد. بیدآبادی در اثنای آن به مطالب توحیدی و عرفانی نیز اشاره نموده و متذکر شده که او علم کیمیا را از راه نظر الهی و نه از طریق آزمایشهای کارگاهی رایج بین کیمیا گران، به دست آورده، و به همین دلیل - به نظر نگارنده - عنوانِ «منظومه در کیمیا و سیر وسلوک» بر این منظومه مناسبتر است.
این منظومه از نظر ادبی وشعری متوسط است و مقصود بیدآبادی در آن تعریض به کیمیاگران بوده است. او با بیان اصطلاحات کیمیایی، کنایةً اشاره دارد به این که تعریض او را به جهت ناواردی و نابلد بودن، نباید قلمداد نکنند.
بید آبادی در حقیقت میخواهد بگوید که من به رموز و دقایق علم کیمیا واقف هستم و علیرغم آن قناعت را، کیمیای واقعی میدانم و همچنین میتوانم با نظر الهی خاک را کیمیا کنم، در حالی که کیمیا گران برای رز
کردن آنها باید سالیان دراز عمر سپری کنند.
تاکنون دو نسخه از این منظومه شناخته شده و در هر دو نسخه ناظم آن آقا محمد بیدآبادی ذکر شده، بنابراین جای شبههای در اینکه سرودۀ بیدآبادی است باقی نمیماند. متاسفانه هر دو نسخه ناقص بوده، و تعداد دقیق ابیات این منظومه مشخص نمیگردد. مشخصات این دو نسخه عبارتند از:
نسخۀ اول: نسخۀ کتابخانۀ آیت الله مرعشی در ضمن جُنگ با ارزش شمارۀ 12632. این جُنگ به قطع بیاضی و به نسخ و نستعلیق ریز و زیبا تحریر گردیده و دارای بیش از شصت رساله نظم و نثر در کیمیا میباشد.
در برگِ (134 ب - 135 ر) این بیاض، این منظومه واقع شده، که پنجاه و دومین رسالۀ آن است و در فهرست نسخ خطی آن کتابخانه چنین معرفی شده:
«مثنوی زیبایی است، پیرامون 150 بیت در کیمیا - البته این نسخه ناتمام است - و با توجه به عناوین مفتاح احتمالاً نام آن مفاتیح باشد».(1)
آعاز:
وه چه دم آن دم که باشد نفخ صوروه چه دم آن دم که آمد جمله نور
1) (1)
انجام:
الغرض هر دم به نوع دیگریساخت ز اکسیری دگر سیم و زری(1)
نسخۀ دوم: نسخۀ کتابخانه ملک تهران، این نسخه از آغاز و انجام افتادگی دارد و در فهرست آن کتابخانه چنین معرفی شده:
«کیمیای منظوم یا مثنوی در کیمیا، به فارسی، در 91 بیت، آغاز:
تا کشد تیزابها ز املاح چندگیرد از تیزابها مفتاح چند
پس از آن مفتاحها هر دم دریدر جهان بگشاید از صنعتگری(2)
با هم برگهایی از منظومۀ کیمیایی بیدآبادی - از روی نسخۀ کتابخانۀ آیت الله مرعشی - ورق میزنیم.
1 وه چه دم آن دم که باشد نفح صور وه چه دم آن دم که آمد جمله نور
2 وه چه نور آن نور کز اکسیر جود سازدت زو جمله اکسیر وجود
3 چون همه او زمزت از وی زر شود در برت اکسیر خاکستر شود
4 مرد اکسیری گرت آید به بر گردد از سیماب لطف اکسیر گر
5 گاه ملحی آورد گه شورهات قرع و ابسقی نهد بر کورهات
6 چند بارش زود تقطیری کند تا به حلّ و عقد تدبیری کند
7 گوید آن مفتاح بر اکسیر تواست عبد فرّار تو را زنجیر تواست
8 عبد فرّارت چو شعله سرکش است پس گریزان همچو دود از آتش است
9 گرنه تدبیری تو در کارش کنی کی توانی قایم النارش کنی
10 رو از آن مفتاح کش زنجیر کن در میان بوته اش تدبیر کن
11 نرم نرمک ز آتش آن را تاب ده تشنه سازش قطره قطره آب ده
12 دفع فاسد چون به افسد می شود آب کم را آبیه سد می شود
13 آب آن از آب تو گردد هلاک خاک گردد آب و آبش جمله خاک
14 چون چنین شد آن مترس و دمبدم قایم النار است در آتش چه غم
15 مرد اکسیری چو شد اکسیرگر زیبقی با آب شوری ساخت زر
16 سر به اکسیرش تو را ناید فرود گرچه صد ره پیشت آید در سجود
17 گوئیش حقّست این اکسیر تو عیب و نقصی نیست در تدبیر تو
18 لیک مفتاح قناعت چون مرا در کف از اکسیری کلّ شد عطا
19 قطع تدبیرات شد تدبیر من ترک اکسیرات شد اکسیر من
20 من به یک دم خود ز اکسیر نظر می کنم خاک سیه را جمله زر
21 تو به عمر خویش تدبیری کنی تا مسی را زر به اکسیری کنی
22 گاه مفتاحی ز ملح آری به دست تا فرّاری را نمایی پای بست
23 گه دو جوهر آری از عبد و علم با یکی کلس قمر سازیش ضم
24 در عقاب انابت از صبح وشام ثابتش سازی به تدبیر تمام
25 روز تسحقیش کنی با تسقیه شب نهی نیکش علیک تسویه
26 تسقیه با تسویه چون شد تمام درد رفت و کرد در آتش قیام
27 بازش اندر طرح تدبیری کنی برزخش تدبیر تستیری کنی
28 زآنکه آن باشد غباری بس لطیف کی شود مطروح با جرم کثیف
29 تا قمر وی را نگردد واسطه با نحاسش نیست اصلا رابطه
30 چون قمر را روح و جسمی در بر است هم لطیف و هم کثیفش در خور است
31 گر به اکسیر تو گردد واسطه با نحاس آن را ببخشد رابطه
32 چون عروسان گیر یک در یک قمر سازی از معقود بکرت مستتر
33 و آنکه آری ده نحاس بیحجاب سازیش در حجله بوته مذاب
34 پای تا سر چون مذاب بیقرار شد بکلی تشنهکام وصل یار
35 الغرض گاهی چنین گاهی چنان میدهی اکسیر سیم و زر نشان
36 گه ز اسکند و گه از سقمونیا میکشی زیبق که دارم کیمیا
37 تا که گردی شهره و مرجع شوی مرد و زن را صدر هر مجمع شوی
38 من ندارم جز قناعت کیمیا مرجعیت را نجویم ابتدا
39 کیمیای تو خسیس و خس بود کیمیای من قناعت بس بود
40 کیمیای تو جهانی ره زند کیمیای من دَرِ الله زند
41 کیمیای تو کند خلقی هلاک کیمیای من ندارد هیچ باک
42 قانعا چون از قناعت در دلت گنج استغنا همه شد حاصلت
43 کیمیایی از قناعت ساختی کوره از اکسیرشان پرداختی
44 رو بنه اکسیر و اکسیری مشو قصه اکسیری مهلک شنو
45 بود اکسیری یکی بس بخل کیش زر کن اجساد با اکسیر خویش
46 کرده عمری در پی اکسیر سر تا نموده خویش را اکسیر گر
47 یافت چون اکسیر و شد اکسیر شأن شد به صنعت مرجع اکسیریان
48 مرجعیت چون ورا مشهور کرد از غرور صنعتش مغرور کرد
49 خواست تا ظاهر کند اکسیر خویش پرده بر دارد ز روی کار خویش
50 سوی هر شهری و هر کاشانهای افکند ز اکسیر دام و دانه ای
51 سازد و گردد ز خوبان کام گیر مرغ دلهاشان ز دام خود اسیر
52 و ز تَفِ اکسیر او هر انجمن آتشی سوزد به جان مرد و زن
53 الغرض هر دم بنوعی کوره ای آتش افشان کرد در معموره ای
54 هر کجا از آتشش بر خواست دود تیره شد از دود آن چرخ کبود
55 زر نمود و هیچ کس را رز نداد گفت اکسیر است و خاکستر نداد
56 هر زمان در کورهای ز اندیشهای گرم کرد از نار فکرت شیشه ای
57 تا کشد تیزابها ز املاح چند گیرد از تیزابها مفتاح چند
58 پس از آن مفتاحها هر دم دری در جهان بگشاید از صنعت گری
59 گه عقاب و شوره در شیشه کرد صنعت تیزاب گیری پیشه کرد
60 با بیاض البیض تخمیرش نمود «ماء زرّین» خواند تقطیرش نمود
61 تا از آن مفتاح بی رنج و تعب بر گشاید باب تحلیل ذهب
62 گاه شب شورها آورد و زاج بیش ریگستان داد با هم اقتراح
63 تا کند تقطیر ماء معشری زان به تکلیس قمر کوبد دری
64 لیک اول دو و دوم بود پنج جزو 3 را 3 با یاران بسنج
65 گه مزیدش کرد او ملح و طعام تا محلل گردد و عالیمقام
66 گه در شب یک شوره را یقار کرد حل او زاق قمر شد سیر کرد
67 هر دو را گر وزن یک میزان فتاد نام او بنهاد «ماء الراس حاد»
68 گاه از شب مکلس خواست 4 4 دیگر شوره خالص عیار
69 هر دو را با یک عقاب محترم و ز بیاض البیض صافی کرد هم
70 کرد تقطیر و بصد انداختش عبد را خان سفیدی ساختش
71 چون ز طبعش کار اتمام کرد نوعی از فاروق آن را نام کرد
72 گه 2 شون با یکی زاج او تلف کرد و جاری ساخت از ماء کلف
73 گه 2 شوره با یکی شب در دیار ماء فاروق دگر کرد آشکار
74 گه مقطر کرد و زان شد کامیاب 8 شب 4 شوره یک عقاب
75 گاه زاج و شب سوره 4 4 با یکی نوشادر خالص عیار
76 کرد اندر قرع تیزآبی کشید تا بسازد زعفرانی از حدید
77 گاه ملح و شب شور با عقاب بالسویه جمله را بگرفت آب
78 تا شود مفتاح بر تحلیل طلق بعد تدبیرات بنماید به خلق
79 گاه ملح انقدافی با شخار کرد با مرتن یکایک جمله یار
80 پس چهل روزش نهاد آن بیحجاب با بیاض البیض اندر آفتاب
81 نرم نرمک آنگهی تقطیر کرد حلّ هر شی از آن تدبیر کرد
82 «ماء خالد» خواند در دم پدید کرد از آن تکلیس ناهید و حدید
83 گه ز ملح و شوره نوشادری عبد را تقطیر کرد آبشخوری
84 زآن مقطر عبد چون سیراب شد خود به کلی بعد تقطیر آب شد
85 گاه با ملحی طبرزد کرد یار ملح بول و اندر آنی شحار
86 پس به ملح تلخ و هندی و طعام بالسویه جمله را داد انتظام
87 باز درزد جمله داخل از عقاب کرد و کردش با رطوبت نیک آب
88 و آنگهش تقطیر بنمود و دبیر «ماء حارش» خواند و «مفتاح کبیر»
89 گاه شب و شوها و زاج بهم بالسویه کرد در تقطیر ضم
90 تا کند «ماء مثلث» آشکار زان کند تکلیس فضه با هزار
91 گه عقاب و ملح و شبّی را بهم بالسویه سحق کرد و ساخت ضم
92 باز تقطیرش کرد مثل طلق زان فروشد گنج استغنا به خلق
93 گاه کرد آن بالسویه انتخاب زاج و بورق ملح اشحاء عقاب
94 تا کشد باقی ز تقطیر صحیح نام بگذارد ورا «حاد ملیح»
95 گاه بارودی و زاجی را بهم بالسویه کرد با یک شوره ضم
96 پس 3 بر سر ریختش ماء قراح هفتهای نقشش نمود شد چو زاج
97 گاه بنمود از پی تقطیر ضم زاج سبز و قلح ساجی را بهم
98 تا پس از تقطیر با صد غنج و بوس پرده بگشاید ز رخسار عروس
99 تشنه کامش سازد از ملح طعام نان مقطر ریزدش کم کم بکام
100 دل به تسحیقش بسی مایل کند احتراقش را همه زایل کند
101 سازدش نسرین عذار وردی سفید چیند از وصلش گل باغ امید
102 گه 2 قلیا با یکی از حیر بیخت در 2 وزن هر دو آب صاف ریخت
103 کردش اندر دیگ و بر آتش نهاد یک دو دم بر آتش آن را جوش داد
104 آنگه از آتش نهادش بر زمین تا بکلی گشت سفلش ته نشین
105 پس بحرو علقه و رارض جدید 7 بار آن را به تقطیر آورید
106 چون به کلی صاف کرد و بی غشش خواند «ماء الراس» نام دلکشش
107 زان عروس جمله را شاداب کرد کارها در عقد با سیماب کرد
108 لیک بعد از آنکه شادابش نمود اندکی از «ماء زرنیقش» فزود
109 گاه پنج از ملح شاهی را عقاب کرد با 20 از بیاض البیاض آب
110 پس مقطر ساخت آن را بالتمام در جهان «ماء البیاضش» کرد نام
111 تا دبیر حال کبریتش کند قابل تقطیر و تفتیشش کند
112 گه یکی ساجی صافی با 3 آب تا 3 روز آمیخت اندر آفتاب
113 کرد تقطیر و به دستور نخست ساجی افزودش غیر آن درست
114 پس به سیّم روز تقطیرش نمود تا 3 ره تکرار تدبیرش نمود
115 «ماء مثبت» خواند آن مفتاح را تا کند ثابت همه ارواح را
116 گه مهیا کرد 3 مقطر خل نمود و اندر آن یک ملح ساجی حل نمود
117 «ماء حکمت» نام آن مفتاح کرد وقت طبخش مثبت ارواح کرد
118 پس 3 بار آن را رد و تقطیر کرد پس دو روز دیگرش تدبیر کرد
119 پس به کلی گشت شفاف و سفید «نفحة القومش» لقب آمد پدید
120 گه به روی زهره اش انداختی چون قمر در دم سفیدش ساختی
121 ور بعبدش طرح کردی بر دوام عبد را بخشیدی از طرحش قوام
122 گه به پنجه درهمش رطلی کشید ارمد از مر قسیسان سفید
123 وز طلایه خوش به هم آمیختش حل نمود و جوف شیشه ریختش
124 شیشه را بگذاشت اندر روغنی تا به بخشد از شکشتش داعنی
125 رطلی از فرّار و مثقالی از آن در زبل کسر هفته کردی نهان
126 جمله آب صافی حلی می شوی دیده از دیدارش احول می شوی
127 بر زبان هر که نام آن براند گاه «کلبه» گاه «ماء الکلب» خواند
128 گه از آن اجساد را محلول کرد گه از آن ارواح را مقتول کرد
129 گاه جوهر ها بدان تصعید کرد و ز جواهر دفع هر تسوید کرد
130 چون ز املاحش مفاتیح او به دست آمد و قفل در صنعت شکست
131 باز مفتاح دگر آغاز کرد زانگبین تقطیر رد ساز کرد
132 تا 40 ره ردّ تقطیرش نمود دهنکی حاصل ز تقطیرش نمود
133 چون در آن مفتاح کار اتمام کرد زنده شد «ماء الحیوتش» نام کرد
134 چون بکف ماء الحیوتش یافت او شرح روهای الهی تافت او
135 عبد را با ملح و شب تصعید کرد تا 3 ره تصعید آن تجدید کرد
136 عبد و روحی باز با هم در سرشت بالسویه با مصعه در سرشت
137 پس به اوراق کرفسش کرد یار در میان کاسه سوراخ دار
138 پس به روی کوره آن را جای داد زیر و بالا کاسه دیگر نهاد
139 گرم کرد از آتشِ فوقِ نِیَش تا بگیرد آبک روحانیش
140 ز آتش فوقانیش آمد بزیر قطره قطره آبکی بس مستنیر
141 چون در احاد الهی شد پدید میلش اندر ماء جَوّانی کشید
142 سنبل باغ جوانان را نخست پاک با صابون انسانی بشست
143 پس مقرض کرد تقطیرش نمود 7 نوبت زد و تقطیرش نمود
144 الغرض هر دم ز تدبیری دگر گشت گر ورد و تقطیر دگر
145 گه مصعد جوهری کرد از عقاب روشن و شفاف هم چون آفتاب
146 پس به کلس حکمتش ثابت نمود بر شکستش بال و پرواز صعود
147 در بحار صنعتش غواص کرد زهره را از غوص آن رقاص کرد
148 الغرض هر دم بنوعی تازه دیگری ساخت ز اکسیری دگر سیم و زری
این منظومه در همین جا، با عبارت «تمت. باقی ناتمام مانده» در نسخه به پایان رسیده و ادامۀ آن تاکنون شناسایی نشده است.
رسالۀ شرح حال سید محمد شاهندشتی(1)
از: سید محمد علی بن عبد الله موسوی
این رساله را سید محمد علی بن عبد الله موسوی در سبب مهاجرت جدّ اعلای خود سید محمد شاهندشتی از لاریجان به اصفهان نگاشته است.
تصویری از نسخۀ چاپ شدۀ این رساله را دوست محقق و دانشمند جناب آقای رحیم قاسمی اصفهانی (صاحب تعلیقات سابق الذکر) در اختیار این حقیر قرار دادند که از الطاف ایشان کمال تشکر را دارم. مؤلف این رساله عموی شهیدِ مظلوم سید ابوالحسن شمس آبادی آل الرسول میباشد. جدّ اعلای مؤلف (سید محمد شاهندشنی) شاگر آقا محمد بیدآبادی است به همین دلیل در چند جای رساله یاد بیدآبادی آمده که مهم است. همچنین این رساله از جهت نسب سادات شمس آبادی اصفهان مهم میباشد، بدین منظور متن کامل رساله در اینجا درج میگردد البته متن چاپ شده اغلاطی داشته که برخی تصحیح گردید و برخی به دلیل نبودن نسخۀ دیگری از آن، مقدور نگردید.
1) (1)- شایان ذکر است که سید محمد شاهندشتی از شاگردان بیدآبادی است و نامش در ضمن شاگردان بید آبادی ص 59 یاد گردید.
بسم الله الرحمان الرحیم و به ثقتی
الحمد لله رب العالمین و الصلوة علی محمد و آله الطاهرین.
وبعد: یقول العبد الذلیل الجانی الفقیر الی الله الغنی السید محمد علی بن السید عبدالله بن السید محمد علی بن السید محمد بن السید عبدالله بن السید اسماعیل بن السید حسین الموسوی المازندرانی اللاریجانی الشهاندشتی، المشهور ب «میرزا بابائی» علی ماسمعتُ عن أبی - رحمة الله علیه - کما سمعه عن أبیه السید محمد علی و هو عن أبیه السید المهاجر من شهاندشت الی اصفهان.
فلیعلم انّه - قدس سرّه - ارتحل فی عنفوان شبابه الی تلک البلدة، فی سنة ستّ و ثمانین و مائة بعد الألف، لتحصیل العلوم الدینیّة بأمر والده الجلیل السید عبد اللّه و حینئذٍ مضی من عمره الشریف أربع عشر سنة، لأنّه کان هذا البلد - مع ما فیها من المفاسد الواقعة من بقایا فتنة الافاغنة و محاربات النادر و الزندیة و غیر ذلک - محطّاً للأفاضل أفحام و محتدّاً للعلماء الأعلام، معقولاً و منقولاً لاسیما من المتبحرین: کمولانا آقا محمد بن المولی محمد رفیع الجیلانی المشهور / 2 / تلمیذ المحقق المدقق المولی اسماعیل الجیلانی المشهور بالخواجوئی.
و أمر والده بالتحصیل عند هذا العالم، و کان والده المعظم شیخاً فی محله من حیث السنّ و العلم و المال و القبیلة والأولاد و له احدی وأربعون ذکوراً و سبعة من الاناث من أمهات شتّی، و من المال جمیع قصبة اللاریجان و المزارع المتصلة بها، سیما الشهاندشت - اللتی هی مسقط رأسه - و کلّ الساکنین فیها من السادات الموسوین العظام.
ثمّ أن أولاده - رحمه الله - کلّهم من سائر الطبقات، سوی السید محمد، کما صرّح به جدّی نقلاً عنه.
و سبب تحصیله أنّ السید المجاهد - صاحب المفاتیح - بعد وروده بالری مع الجماعة الکثیرة للمحاربة مع الدولة المهاجمة المجاورة - فی عام غلاء الأسعار و ضیق المعاش، لجهات شتّی سیما هذا الأمر العظیم - فأرسل السید المجاهد رسلاً عند السید عبدالله المتمکن فی المازندران للاعانة فأجابه و بشرّه بتکفل معاش الجماعة التی معه اکلاً و شرباً و لبساً و بعد معاودة السید المرحوم من الجهاد مع جماعتهم، تقبّلّ نفقة السید و مَن تَبَعَه الی العراق و کان نزول السید فی منزله، فقال أیها السید لک من الأولاد احدی و أربعون من الذکور، و لاینبغی أن یکون کلّهم من غیر العلماء مع تمکنک لمعاشهم - و السید محمد / 3 / المذکور حاضر فی المجلس و مضی من عمره الشریف اربع عشرة سنة من ولادته - فأشار الیه و أمر أبوه بارساله الی التحصیل.
و لمّا کان الوداد و المحابّة بین السید عبدالله و المولی آقا محمد بن المولی محمد رفیع الجیلانی، لذا أرسله مع مکتوب التوصیة عنده.
فلمّا نزل باصفهان فی منزله فاستقبله و عزّزه غایة الاعزاز و أکرمه نهایة الاکرام و أنزله بیتاً مجاورةً لبیته لمواظبته تحصیلاته فاشتغل بالتحصیل عنده و دِخَلَ فی حلقة درسه معقولاً و عند میرزا ابوالقاسم الرشتی المدرس المشهور أدباً من المنطق و المعانی و البیان و عند الآقا میر سید محمد الشهشهانی أصولاً و عند بن (کذا فی النسخة؟) محمد تقی الألماسی - صاحب نورالعیون - رجالاً، فبَلَغَ درجة الاستنباط و استغنی عن التقلید، و حینئذٍ مضی من عمره الشریف ثلاث و عشرون سنة، فأحضره والده الجلیل کتباً الی وطنه المألوف، فاستاذن من استاده المعظم و استجاز منه، فاجازه علیه - رضوان الله - مطلقاً روایةً و درایةً و أخبره بمجیئه مرةً أخری الی اصفهان و توطّنة و تأهله فیها و بانّه لایدرکه بعدُ و بموته - رحمه الله علیه - ایضاً. و هذا من عجیب الکرامات فسافرَ الی اللاریجان عند أبیه، فاستقبله جمیع الساکنین فی القصبة و المزارع، سیما شهاندشت المذکور و اشتغل بالتدریس و اقامة / 4 / الجماعة بأمر والده، سنتین تقریباً.
فعند ذلک مات والده - علیه رحمة الله و برکاته - فصارت اللاریجان و المزارع فی الضجّة و العزاء و النوحة و انتشر الخبر و الداهیة الی سائر البلدان، سیما الری، فأقاموا العزاء بأمر السلطان خاقان الغفور فی مسجد الشاه المعظم.
و ضیّف أولاده العظام أهل اللاریجان و القری بأجمعهم للاطعام فی الیلة الثاثه من العزاء، کما هو المرسوم.
و کان السید محمد - المرقوم - آخر اولاده، و کان فتواه وجوب التحصیل
کائناً ما کان، فبینَ ما یجیء الناس و اخوانه جالسون، تَرَکَهم وجَلَسَ فی زاویة الحجرة مشتغلاً بمطالعة کتاب المعالم، فاعترض علیه أخوه الأکبر بعدم اقتضاء المطالعة مع اجتماع الناس و توقّعهم منه التواضع، فاعتذر من أخیه و قال انّی أوجبتُ علی نفسی التحصیل حیثُ ما کان و متّی کان، فقام أخوه الأخر و أخذ الکتاب من یده حضورَ الناس و قال: ذلک من ترکة أبی و ما لم یقسّم فهو مشاع ولستُ براضٍ من مطالعتک فی هذالمکان و الزمان.
فقام السید محمد عند ذلک من مجلس العزا و ارتحل فی الساعة ماشیاً من القریة، عازماً الی الری فی ظلمة اللیل مع الخوف الشدید و بعد طی المسافة فیالیومین وَرَدَ راجلاً بالری، فی زمان الخاقان المغفور فتحعلیشاه قاجار، و لاقی فی / 5 / الطریق الأمیر میرزا شفیع الصدر الأعظم المازندرانی فتلطّف به واستخبر من حاله - و هو العارف بحقّه و والده المتوفی - فقصّ علیه قصته و اعراضه من اخوانه و من مخلفات أبیه کلّاً من الأملاک و الکتب و البیوت و المنقولات، کائناً ما کان، فصاحبه الأمیر الصدر الی منزله و ناصَحَهُ بالمراجعة و الاصلاح بین الاخوة و هو شدید الانکار و حَلَفَ بانّه لایرجع الی مطلق المازندران مادام حیّاً، بل حَلَفَ ایضاً عند الأمیر لو رزقنی الله فی زمان الغابر اهلاً و اولاداً أوصیهم بترک توطنهم و مسافرتهم الی مطلق المازندران.
و هذا من علوّ الهمة و عزّة النفس، فترحّم له الأمیر - طاب ثراه - و صاحَبَه بعید ذلک الی تشرّف محضر السلطان فاطّلع من حاله و ارادته و أکرمه لعظم شأن والده المتوفی.
فعرض بسدته ارتحاله الی اصفهان فانعمه مائة دینار من الذهب المسکوک اجلالاً له، و کَتَبَ لوالی فیروزکوه کتاباً أمره بتقبّل نفقة تحصیلاتة فی کلّ سنة خمس تومان من النقد و خمسون مَنْ مِن الحنطه و کتب بذلک فرماناً موشحاً بخاتمه.
فرجع من حضرته الی بیت الصدر - المرقوم - و بعد عزمه الی الرحیل الی اصفهان، نَقَلَ الیه الصدر - المذکور - جمیع بیوتاته و بساتینه المملوکة له / 6 / فی زمن حکومته فی اصفهان فی محلة الشمس آباد قبل صدارته، بحدودها المعیّنة فی قبالته الانتقالیة - الموجودة عندی - بمأة تومان رایج.
و وَهَبَ له خمسون تومان من مال المبایعةه بازاء الخُمس، و خمسون تومان من مال المبایعة لقرائة مأة ختم من کلام الله المجید له و لأبویه.
و بعد وروده الی اصفهان وَجَدَ تلک البیوت خالیة خاویة غیر معمورة، فوَهَبَ - قدّس سرّه - لکلّ مَن یسکن فیها حوله بیتاً من تلک البیوت، بشرط الکون و السکونة فیها.
و اختار لنفسه من الکلّ بیتین غیر مسکونتین و خرابةً متصلةً بهما و أربع جریبات فی الیمنی و ثلثةً فی الیسری.
و أمر بتعمیر البیتین حسب ما یقتضیه حاله و بزراعة اراضی المجاورتین و غرس الأشجار و الکروم لمعاشه. فأقبل الناس الی السید - رحمه الله - لعلمه و زهده و علوّ شأنه و سخاوته. و اشتغل بالتدریس و التحصیل و الکتابة و کتب کلّ ما یحتاج الیه من الکتب بخطه موجود عندی و کذلک مجلد السابع و التاسع من البحار و سایر ما یحتاج الیه من الدعوات و الزیارات.
و رأیتُ بخطه الشریف زیارة الکاظمین و رأیتُ بخطه ایضاً فی حاشیة شرح تهذیب المنطق وصیةً لولده الفرد العزیز الأمیر محمد علی - الآتی ذکره، انشاء الله - بعدم رجوعه الی مطلق مازندران و / 7 / صرف النظر عن میراث جدّه من الکتب و الأموال و الأملاک و هکذا فی حاشیة السابع من البحار بخطه.
و اجتمع أهل محلته حوله و بنوا له مسجداً جنب مزار القطبیة و سمّوه بالمسجد القطبیة الموجودة فی هذا الزمان. و ظهر منه کرامات عدیدة.
و من ساکنی تلک المحلة - من اشرافها - أظهر للسید المرحوم بالازدواج مع ابنته، فقَبِلَ منه بعد الاستخارة، لنجابتها و عفتها و شرافتها.
فرَزَقَه الله بعد سنة ولداً صالحاً، سمّاه بالأمیر محمد علی فربّاه فی حجره و تصدی تحصیله عنده من الصرف و النحو و المنطق و المعانی و البیان و غیرها.
و بعد بلوغه الی خمسة عشر سنة، زوجه نکاحاً فی سنة اربع و ثلثین و مأتین بعد الالف و أوصاه بالتحصیل و التدریس، و کثرة التأهل لتکثیر النسل و تشکیل الطائفة و قام معه محصلاً عنده - قدّس سرّه - و عند بعض اساتید والده و لمیدرک کلّهم لِوَفات بعضهم.
و الفقه و الرجال عند السید المؤیّد من عندالله سید محمد باقر الشفتی - رفع الله درجته - و الحاج محمد ابراهیم الکرباسی - رضوان الله علیه -
الی مدة حیوة أبیه، مورخاً بخطه بهذا العبارة:
اخترمت المنیة والدی محمد بن عبد الله بن اسماعیل بن السید حسین الموسوی اللاریجانی الشاهاندشتی، فانتقل الی ریاض القدس / 8 / للیلتین بقیتا من شعبان سنة ثمان و أربعون و ماتین.
و استجازهما فاجازاه روایةً و درایةً.
و کَتَبَ بخطه جمیع ما یحتاج الی الکتب، و کتب بخطه ایضاً لصرف معاشه جمیع مجلدات البحار ثلث مرات و بالأخص عاشر البحار أحدی عشرة مرة، و عندی نسخة بخطه بالعربیة.
و صنّف کتاب مبانی الأحکام فی الطهارة و الصلوة و الحج،
و کَتَبَ ایضاً ترجمة اکمال الدین للصدوق - رحمة الله علیه - کما صرّح به رئیس المحدثین الفاضل النوری - صاحب کتاب نجم الثاقب -، و رایتُه بخطه عنده.
و ایضاً ترجمة عاشر البحار - کما صرح فی فهرست جلد الاول من البحار المطبوعة بنفقته الحاج محمد حسن امین الضرب الاصفهانی - و کذلک ترجمة ثامن البحار فی الفتن و المحن، الموجود عندی، و أسئل الله توفیق طبعه انشاء الله.
فحینئذٍ اشتغل بالتدریس و تلمّذ عنده بأمر السید المروج المؤید من عندالله آیت اللّه الشفتی، خَلَفَه الصالح العالم و العابد حجه الاسلام و المسلمین الحاج سید اسداللّه بن الحاج سید محمد باقر و الفقیه المؤید الملا محمد باقر الفشارکی و جمّ غفیر أخری من الفضلاء.
و کان هذا الشیخ حضر مجلس درسه وصلی خلفه فی الأوقات الثلثة، برهةً من الزمان، فأقامه مهام نفسه فی / 9 / المسجد المذکور مقامه بالامامة و وافق بأنّ بمجرد فراغة تحصیل أحد من أولاده و اقتضائه امامة المسجد ردّه الیه، فحینئذٍ أراد ترجمة ثامن البحار فی الفتن و المحن بعد ما کتبه تمام مجلدات بالعربیة ثلث مرات، کما ذکرنا سابقاً.
فشرع بهذا الامر الخطیر فی اول سنه خمس و ثمانین و مآتین بعد الألف مع فقدان الأسباب من کتب اللغة و غیره و کثرة العیال و ضیق المعاش فی زاویة الحجرة المخروبة التی کانت متصلة بدارة المسکونة منفرداً و لایقبل شئیاً من أحدٍ لاجتنابه من الشبهات، متمسکاً بانّه نجی من المحرمات.
و ظَهَرَ منه فی تلک المدة من خوارق العادة و عجیبات الکرامة، انّه دَخَلَ فی تلک الحجرة مع طهارة صلوة صبحه و خَرَجَ منها لتجدید الوضوء لعتمته و عشائه.
و کلّ یوم وجد تحت جلد الغنم المفروش تحت رجلیه درهمین المعمولتین فی زمنه و عاش بهما بلازیاده و نقصان مع ترخص الاسعار.
و وفق باتمام هذالکتاب و ترجمته بالفارسیه فی ثلث سنین مع غایة جودة الخط و سلاسة العبارة، کما تری و هذا یدلّ علی احاطته بالفصاحة و البلاغة، بل لم یتفق لأحد من نوابغ الفضلاء و الأدباء، و بعد اتمامه أراد الزیارة و المجاورة العتبة المقدسة العلویّة - علی ساکنها آلاف / 10 / الثناء و التحیة - بعد طی ثلث و ستین من مراحل حیاته، فی أول السنة المجاعة المشهورة، الماکولة فیها الحیوان و الانسان و الاطفال:
به سالی که آدم خوری باب گشت هزار و دویست و هشتاد و هشت
وله حینئذٍ ثمانیة أولاد من الذکور، أربعة منهم من زوجته الدائمة التی زوجها أبوه و أربعة منهم من أمهات شتّی و کذلک ستة من الأناث و امّا أربعة اللتی من زوجته الدائمة کلّهم من العلماء و الصلحا:
أکبرهم السید السند الجلیل العالم الفاضل جامع المعقول و المنقول - الذی أقام الجماعة فی المسجد المذکور مقام ابیه، کما أشرنا الیه بتوافقه مع الشیخ المذکور علی ذلک المسمی بالسید حسن رحمه اللّه -.
وله کتاب شرح نهج البلاغة مع توضیح لغاتها و تراکیب خطها و غایة جودة خطها.
و توفی - رحمه الله - فی سنة سبع و تسعین و ماتین بعد الألف و دفن فی جنب مقبرة المیر عماد المشهور.(1)
وله خمس أولاد من الذکور وثلثة من الاناث و کلّهم مدفونون فی حوله.
و ثانیهما السید العالم جلیل المجاز من صاحب الفصول و الشیخ طه
1) (1)
المسمی بالسید محمد و مات فی عنفوان شبابه فی النجف الاشرف و دفن فی جنب مقبره محمد شاه القاجار المعروف بآغا محمد / 11 / خان القاجار فی الرواق المقدس.
و ثالثهم أبی - آلاتی ذکره -.
و رابعهم سید العلماء و المجتهدین امام الجماعة فیالصحن المطهرة العباسیّة و المدرّس للفقه و الأصول فیها - و تشرفتُ بخدمته کراراً و مراراً - و دفن فی حجرات الصحن المقدس لمولانا العباس - علیه السلام - المسمی بالسیّد حسین.
و اما أبی و هو الطائف بیت اللّه الحرام الحاج سیّد عبد الله وصیّ أبیه فانّ والده - رحمه اللّه - بعد عزمه الرحیل فی مثل تلک السنة المجاعة، أمره بتکفل أولاده و عیالاته، فرزقهم الله بفضله الواسع. و اهدی الیه جمیع کتبه و منها ترجمة الفتن و المحن و أوصاه بحفظه و طبعه و استنساخه و لم یوفق لذلک، لعدم مساعدة الزمان بعده.
و کان - رحمه الله - عالماً فقیهاً محدّثاً متکلماً زاهداً متهجّداً، بحیثُ لایفوت منه سفراً و حَضَرَاً أداء و قضاء.
و کان له من الأولاد أثنان من الذکور و ستة من الاناث و کنتُ أکبرهم ذکوراً و مضی حینئذٍ من عمری تسع و عشرین سنةً، مشغولاً بالتحصیل فی المدرسة السلطانیّة، فأحضرنی أبی و قال اردتُ زیارة العتبات و المجاورة مع بناتی الصغیرات و عیاله و خادمته و لابد لک من التجهیز و الزاد و الراحلة، فاعتذرتُ منه بعدم الاستطاعة و قلتُ لو کنتَ لابدّ من المسافرة فسافر مع العیال دون الصبایا و ضمنتُ / 12 / معاشک مادمتُ حیّاً و صبایاک لیس لهنّ امّاً مراقبه و مواظبته لهنّ فی الغربة، فلم یقبل منی و ألَحَّ فی حملهنّ و هددنی بعاقه إنْ لم أطعه بالتجهیز و الزاد و الراحلة، و الحال انهم یعیشون بنفقتی، لأنّه - رحمه اللّه - لم یتملک من المنقول و غیره سوی بیته المسکونة فیها فباعه و باع جمیع متعلقات بیته، فحَصَلَ من ثمن جمیعه عشر و ثلثمائه تومان الرایج، فکیف یکفیه هذا الزاد مع هولاء الجماعة، فأمرنی بمصاحبته بعد المشورة و الاستخارة.
و کنتُ مریضاً بالنوبة و الحصبة فأطعْتُه، و لمیبق له حینئذٍ سوی کتبه الموروثة بخط أبیه و اشتریتُ منه کتاب ترجمة - الموجودة - فی الفتن و المحن بأربع و عشرین توماناً، و وَهَبَ باقی کتبه الی أخی الأعزّ الأکرم الآقا میرزا ابراهیم - رحمه اللّه علیه - برضایتی، مع سایر ترکته من میراث أمّی و لا أقبل منه شیئاً. و خرجت معه و أهله و صبایاه الصغیرات، عازماً الی العتبات بنفقتی، فمرضَ فی الطرق و ورد العتبة الحسینیّة - علیه آلاف التحیة و الثنا - و اللّه أعلم من حالی و مواظبته فی حال المرض و مواظبة صغاره و احضار الطبیب لمعالجته.
و اشتدّ مرضه و توفی - رحمه اللّه - فی لیلة التاسع و العشرون من شعبان المعظم سنة العشرون و / 14 / ثلثمائه بعد الألف و أوصانی بغسله و کفنه و دفنه بالنجف الأشرف فی المقبرة التی اشتریتُه فی سفری السابق، لأمّی و أبی و أخی و نفسی فی قرب تربته المقدسة للرسولین هود و صالح - علیهما السلام - بحذاء المقبرة لسهام السلطنة العرب فی جنب شارعة الموسعة المفتوحة جدیداً.
و بعد غسله و کفنه، صلّی علیه عمّی المکرم سید الفقها و المجتهدین المدّرس فی الروضة العباسیة السید محمد حسین المذکور.
و بعد اقامة عزائه فی بیت النجف و الکربلاء رجعتُ مع أهله و صغاره الی اصفهان و عملتُ وصایاه و زوّجتُ أخی الأعزّ [السید محمد ابراهیم] - المذکور - من بیت النجابة مِن بلدة الشاهرضا برضایته، فرزقه الله منها ثلثة أولاد من الصالحین الأخیار و العلماء الأبرار:
أکبر هم العالم الصالح الکامل الآقا محمد رضا - سلمه الله -،
و ثانیهما سید الفقها و المجتدین صاحب التقوی و الورع و العداله و الفتوی و الاجازه من مشاهیر علماء النجف الاشرف و المدرسین، الطائف بیت الحرام الحاج میرزا ابوالحسن - دام توفیقاته - (1)
1) (1)
المسجد الذی بنی لجماعته، فی الشارع الموسوم بالشیخ البهائی - رحمة الله -.
و ثالثهم سید العلماء العالمین و الفقها الراشدین امام المسجدین / 14 / مقام ابیه الحاج آقا محمد - حفظه الله من الآفات -.
و إحدی من إناث.
و رَزَقَهُ اللّه إیضاً من زوجته الاُخری خمسة أولاد من الذکور واثنین من الاناث و کلّهم محصلون.
و لایخفی انّه اتّضح لک انّ أجدادی الموسویییّن اللاریجانیین الشاهاندشتیین مشهورون بالسادات الموسویّة فی محلّهم، و الشجرة الموسویّة عندهم، کما نصّ بذلک السلطان المغفور فی فرمانه، و صرّح به الأمیر الصدر فی قبالته الانتقالیة الموجودتین عندی.
و یظهر ذلک من اجازات أکابر العلماء کالوحید البهبهانی و الشیخ یوسف البحرانی - رحمهما الله - لبعض هذا الطائفة، الموجودین عندنا.
هذا آخر ما اوردناه فی سبب ارتحال جدّی الأعلی من مازندران الی اصفهان.
و الحمد لله اولاً و آخراً.
فی پنجم صفر لخیر 1375 ق.
تعلیقات آقای رحیم قاسمی
تعلیقات آقای محمد رضا زاد هوش
بعد از انتشار چاپ اول کتاب دوست دانشمند و نکته دان آقای رحیم قاسمی کتاب را ملاحظه و تذکرات و تعلیقات سودمندی بر آن نگاشتهاند که تذکرات ایشان در متن کتاب اعمال و تعلیقاتشان با توجه به اهمیت آنها در اینجا درج میگردد.
1) (1)
«امامت مسجد میرزا باقر (که نزدیک مسجد سید اصفهان است) در زمان حیات آقا محمد بیدآبادی با مشار الیه و پس از فوت ایشان ظاهراً یکی از دو فرزند پسر ایشان حاج محمد صادق و آقا حسن در آنجا امامت مینمودهاند.(1)
یکی دیگر از مکاتب این مسجد (مسجد سید شفتی) مکتب خانۀ مرحوم آقا شیخ عزیزالله بیدآبادی - از اعقاب علامۀ فیلسوف آقا محمد بید آبادی - بود. و آقا شیخ عزیز الله فرزند شیخ محمد حسین بن شیخ عزیز الله بن شیخ محمد حسن فرزند علامه حکیم عارف بید آبادی بودند.(2)
شیخ عزیز الله بیدآبادی از سلسله مشایخ بید آباد در علم رمل و جفر و اعداد استاد بوده و علاوه بر آنها فقیهی عالیقدر به شمار میرفت و در اواخر قرن 13 ق وفات یافته است.(3)
اصفهان بوده و هر دو در تکیه بیدآبادی دفن شدهاند.
در آخر تذکرة القبور گزی از یکی از علمای بزرگ مدفون و در قمشه بنام میر محمد علی خلیفه سلطانی یاد شده ک هشاید همان مورد رستم التواریخ باشد.
ص 210 س 4: فوت میرزا یحیی به نقل از مکارم الآثار روز چهارشنبه 6 ذیقعده آمده، که تاریخ دقیق فوت آن جناب در شب چهارشنبه 6 ذیقعده اتفاق افتاده، یعنی سه شنبه شب، که همان پنجم ذیقعده است.
ص 209: در ذکر اعقاب و بازماندگان آقا محمد بیدآبادی تنها میرزا یحیی بن اسماعیل را ذکر نموده، که از دیگر منتسبان به آن جناب آیت الله دکتر محمد حسن سه چهاری (متولد 1295 خورشیدی -...) است که شرح انتساب وی به بیدآبادی در جلد سوم مکارم الآثار صفحۀ 973 آمده و اختلاف در نسبت وی را نمایانده است.
و سخن صاحب مکارم الآثار در کتاب شریف «از دکتر محمد حسن سه چهاری تا آقا محمد بیدآبادی» تألیف گرانقدر خود دکتر سه چهاری که در قطع جیبی، بدون صفحه شمار و خطی است نقل و نقد شده است.
نیز در کتاب «خدای آفریننده نه خدای آفریده شده» از تألیف همو
(چاپ نشاط، اصفهان، وزیری، 175 + ح صفحه، مصوّر، شهریور 1357 ش) شرح این انتساب آمده و ذکر شده که مصدر نقل این قول از کتاب خطی مرحوم حاج سید محمد علی مبارکهای به نام «الجامع» که در شرح حال دانشوران اصفهان است، و هم اظهار نظر پدر بزرگوارش بوده است.
به هر صورت آنچه از جمع بندی کتاب «از دکتر محمد حسن سه چهاری تا آقا محمد بیدآبادی» بر میآید این است:
دکتر سه چهاری بن میرزا هاشم(1)
و همان گونه که مشاهده میشود انتساب دکتر به آقا محمد از طریق مادر است (شرح حال دکتر سه چهاری علاوه بر مکارم در مقدمۀ کتابهای چاپیاش و هم در جلد دوم بیان سبل الهدایه مرحوم سید مصلح الدین مهدوی صفحات 305-306 آمده است).
ولی از بازماندگان پسری آقا محمد «محمد سپاهانی» از شاعران متأخر اصفهانی و متخلص به «شیوا» است، که بدین گونه نسبت به آقا محمد میرساند:
1) (1)
محمد سپاهانی بن آقا عزیز اللّه(1)
شرح کاملتری از احوال او را بنگرید در تذکرۀ شعرای معاصر اصفهان (شامل شرح حال و نمونه اشعار 486 نفر از شعرای اصفهان و توابع) سید مصلح الدین مهدوی، اصفهان، کتابفروشی تأیید، چاپ اول، 1344 خورشیدی، قطع وزیری، 567 صفحه، مصوّر.
و فرزند گرامی جناب شیوای اصفهانی هم اکنون از دارندگان و گردانندگان یکی از کتابفروشیهای معتبر اصفهان است.
1) (1)
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
149 - احوال و آثار ملا اسماعیل خواجویی، تألیف دانشمند والامقام سید مهدی رجایی، شهرداری اصفهان، 1378 ش، قطع رقعی.
150 - اکسیر التواریخ (تاریخ قاجاریه از آغاز تا 1259 ق) تألیف علی قلی میرزا اعتضاد السلطنه به اهتمام جمشید کیانفر، تهران مؤسسۀ انتشارات ویسمن، 1370 ش.
151 - بهارستان در تاریخ و تراجم رجال قاینات و قهستان، شیخ محمدحسین آیتی، چاپ دوم، موسسۀ چاپ و انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، 1371 ش، قطع وزیری، 418 ص.
152 - بیان المفاخر در احوال عالم جلیل صاحب مناقب و مآثر سید محمد باقر حجة الاسلام شفتی بیدآبادی، 2 ج، سید مصلح الدین مهدوی، اصفهان، کتابخانۀ مسجد سید، 1368 ش.
153 - تأملی در زهد، وصف حال دو زاهد زنجانی آقا میرزا ابراهیم حکمی و حاج سید عباس ریاضی، تألیف سید احمد ریاضی، تهران، 1377 ش.
154 - تاریخ حکماء و عرفاء متأخر بر صدرالمتألین، منوچهر صدوقی سها، تهران، انجمن اسلامی حکمت و فلسفۀ ایران، 1359 ش، وزیری، 256 ص.
155 - تتمیم امل الآمل، شیخ عبدالنبی قزوینی، تحقیق سید احمد حسینی، کتابخانۀ آیت الله مرعشی، قم، 1407 ش، وزیری، 222 ص.
156 - تجربة الاحرار و تسلیة الابرار، عبدالرزاق بیگ دُنبلی متخلص به مفتون، 2 ج، تحقیق و تصحیح سید حسن قاضی طباطبایی، تبریز، دانشگاه تبریز، 1349 ش.
157 - تحفةالعالم، میر عبد اللطیف خان شوشتری، به اهتمام صمد موحد، تهران، 1363 ش.
158 - تحفة المراد شرح قصیدۀ میر فندرسکی به ضمیمۀ شرح خلخالی و گیلانی، به اهتمام محمد حسین اکبری ساوی.
159 - تذکرة السالکین (نامههای عرفانی آقا محمد بیدآبادی)، چاپ دوم، قم، انتشارات خویی، 1390 ش، رقعی، 256 ص.
160 - تذکرۀ مآثر باقریه به همراه رسالۀ اشعار مسجدیه، میرزا محمد علی وفا زوارهای، مقدمه تصحیح و تحشیه حسین مسجدی.
161 - ترجمۀ قدیم الاشارات و التنبیهات، به تصحیح سیدحسن مشکان طبسی با مقدمۀ منوچهر صدوقی سها، تهران، کتابخانۀ فارابی، 1360 ش، رقعی، 200 ص.
162 - حُسن دل، آقا محمد بیدآبادی، تحقیق و تصحیح علی صدرایی خویی و محمد جواد نور محمدی، قم، انتشارات نهاوندی، 1376 ش، رقعی، 128 ص.
163 - خاطرات امین الشرع خویی، میرزا اسد الله بن حسین بن عبد النبی خویی، ملقب به امین الشرع خویی (مخطوط).
164 - خاندان سادات گوشه، گردآورنده سیدمحمدعلی امام، قم، 1413 ق،
165 - دانشنامۀ صدرا (مجموعه یادداشتها از نسخههای خطی)، 12 دفتر. (مخطوط)
166 - دایرة المعارف تشیّع، زیر نظر هیئت مؤلفان، مؤسسه دایرة المعارف تشیع، ج 1-14.
167 - دایرة المعارف کردی، صدیق صفی زاده، تهران، انتشارات پلیکان، 1380 ش.
168 - دنا (فهرستوارۀ دستنوشتهای ایران، دنا)، به کوشش مصطفی درایتی، 12 ج، تهران، کتابخانه موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، 1389 ش.
169 - دو رساله در تاریخ جدید تصوف ایران، منوچهر صدوقی سها (تاریخ انشعابات متأخرۀ سلسلۀ نعمت اللهیه، تألیف منوچهر صدوقی سها، و رسالۀ ترجمۀ حال کیوان قزوینی، تألیف کیوان سمیعی)، تهران، انتشارات پاژنگ، 1370 ش، وزیری، 176 ص.
170 - دیوان شمس مغربی، تهران، کتابفروشی اسلامیه.
171 - دیوان واله اصفهانی، با مقدمه و مقابله و تصحیح رضا عبداللهی، تهران، انتشارات برگ، 1371 ش، وزیری، 680 ص.
172 - الذریعه الی تصانیف الشیعه، شیخ آقا بزرگ تهرانی، 25 ج، بیروت، دار الاضواء.
173 - رجال اصفهان یا تذکرة القبور، تألیف عبدالکریم جزی با حواشی و ملحقات به قلم سیدمصلحالدین مهدوی، چاپ دوم، بدون نام محل چاپ، 1328 ش، رقعی، 260 ص.
174 - رسائل فلسفی ملاصدرا با تصحیح سید جلالالدین آشتیانی، چاپ دوم، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم، 1362 ش، وزیری، 200 ص.
175 - رسائل مجذوبیه (مجموعۀ هفت رسالۀ عرفانی) تألیف محمد جعفر کبودرآهنگی همدانی ملقب به مجذوب علیشاه، به تصحیح دکتر حامد ناجی اصفهانی، تهران، انتشارات حقیقت، وزیری، 56 + 341 ص.
176 - رستم التواریخ، محمد هاشم آصف ملقب به رستم الحکماء و متخلص به آصف، تهران، 1348 ش.
177 - روضات الجنات، آیت الله سید محمد باقر موسوی خوانساری اصفهانی، 8 جلد، تهران، مطبعۀ حیدریه، 1390 ق.
178 - ریاض الجنه، محمد حسن زنوزی متخلص به فانی (م 1223 ق)، روضۀ چهارم، 5 جلد، قم، کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی، 1376-1390 ش.
179 - ریاض الجنه، محمدحسن زنوزی متخلص به فانی، تصویر نسخه خطی کتابخانه کتابخانۀ ملک تهران موجود در کتابخانۀ نگارنده.
180 - سیمای خوی، علی صدرایی خویی، تهران، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلغات اسلامی، 1372 ش، رقعی، 216 ص.
181 - شرح رجال ایران، مهدی بامداد، 6 جلد، تهران، انتشارات زوار، 1357 ش.
182 - شرح رساله سیر و سلوک منسوب به بیدآبادی، میرسیدحسن هاشمی، با مقدمه و تصحیح و تعلیقات علی کرباسی، اصفهان، کانون پژوهش، 1377 ش.
183 - الشواهد الربوبیة، صدرالدین محمد بن ابراهیم شیرازی معروف به ملاصدرا، با تصحیح و تعلیق و مقدمۀ سید جلال الدین آشتیانی، چاپ دوم، تهران، مرکز نشردانشگاهی، 1360 ش.
184 - طبقات اعلام الشیعه، شیخ آغا بزرگ تهرانی، تحقیق علی نقی منزوی، چاپ دوم قم،
اسماعیلیان، بی تا، شرح حال دانشمندان شیعه به ترتیب قرنها از قرن 4 تا 14، در یازده جلد، که مؤلف برای هر قرنی عنوان خاصی انتخاب نموده، بد ین ترتیب: (قرن 4: نوابغ الرواة فی رابعة المئات؛ قرن 5: النابس فی القرن الخامس(1)
. مؤلف ابتدا نام این جلد را «ازاحة الحلک دامس بالشموس المضیئة فی القرنالخامس» نهاده بود ولی پس از آن به «الذهب الخالص فی القرن الخامس» تغییر داده و در نهایت اسمِ «النابس فی القرن الخامس» را برای آن انتخاب کرده است.
؛ قرن 6: الثقات العیون فی سادس القرون؛ قرن 7: الانوار الساطعة فی المائة السابعة؛ قرن 8: الحقائق الراهنة فی المائة الثامنة؛ قرن 9:الضیاء اللامع فی القرن التاسع؛ قرن 10: احیاء الداثر من القرن العاشر؛ قرن 11: الروضة النضرة فی علماء المائة الحادیة عشرة؛ قرن 12: الکواکب المنتشرة فی القرن الثانی بعد العشرة؛ قرن 13: الکرام البرره فی القرن الثالث بعد العشرة؛ قرن 14: نقباء البشر فی القرن الرابع بعد العشرة).
185 - طبقات مفسران شیعه، عقیقی بخشایشی، 5 جلد، قم، انتشارات پیام اسلام.
186 - طرائق الحقایق، نائب الصدر محمدمعصوم شیرازی ملقب به معصوم علیشاه، 3 جلد، با تصحیح محمد جعفر محجوب، تهران، کتابنخانۀ سنایی، بدون تاریخ.
187 - علامه مجلسی بزرگ مرد دین، علی دوانی
188 - غرقاب تراجم اعلام القرن الحادی عشر و مابعده، تألیف سید محمد مهدی موسوی شفتی (م 1326 ق)، تحقیق مهدی باقری سیانی و محمود نعمتی، اصفهان، کانون پژوهش، 1388 ش، وزیری، شمیز، 270 ص.
189 - علل بر افتادن صفویان، مکافات نامه، رسول جعفریان، تهران، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1372 ش.
190 - فرهنگ سخنوران، دکتر ع. خیامپور، دو جلد، چاپ دوم، تبریز، 1358 ش.
191 - فهرست الفبایی کتب خطی کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی، محمّد آصف فکرت، مشهد، کتابخانۀ آستان قدس رضوی، 1369 ش، وزیری، 950 ص، به ضمیمۀ پیوست و استدراک از محمّد وفادار مرادی.
1) (1)
192 - فهرست دنادنا
193 - فهرست کتب خطی کتابخانههای اصفهان، جلد اول، سید محمّد علی روضاتی، اصفهان، نشر نفائس مخطوطات اصفهان، 1341 ش، وزیری، 399 + 8 ص،
194 - فهرست نسخههای خطی کتابخانۀ آستان قدس رضوی، جلد پانزدهم، محمد وفادار مرادی، کتابخانۀ و مرکز اسناد آستان قدس رضوی، مشهد، 1376 ش.
195 - فهرست نسخههای خطی کتابخانۀ جامع گوهرشاد، مشهد، محمود فاضل، جلد اول: مشهد، انتشارات کتابخانۀ جامع گوهرشاد، 1363 ش، وزیری، هشت + 495 ص.
196 - فهرست نسخههای خطی کتابخانۀ دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی، محمّد باقر حجتی، زیر نظر دانشپژوه، دو جلد: جلد اوّل، انتشارات دانشگاه تهران، 1345 ش، رقعی، 7 + 1224 جلد دوم: انتشارات دانشگاه تهران، 1348 ش، وزیری، 4 + 344 ص.
197 - فهرست نسخههای خطی کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، 18 جلد، علینقی منزوی و محمد تقی دانش پژوه، انتشارات دانشگاه تهران، 1330-1364 ش.
198 - فهرست نسخههای خطی کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، 43 جلد، یوسف اعتصامی (اعتصامالملک) و دیگران، 1305-1390 ش.
199 - فهرست کتابهای خطی کتابخانۀ ملی ملک، محمّد باقر حجتی و احمد منزوی زیر نظر ایرج افشار و محمّد تقی دانشپژوه، 12 جلد، تهران، کتابخانۀ ملک، 1352 تا 1376 ش.
200 - فهرست کتابخانۀ مجلس سنای سابق (کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی شمارۀ دو)، محمّد تقی دانشپژوه و بهاءالدین علمی انواری، 2 جلد، تهران، انتشارات کتابخانۀ مجلس شواری اسلامی، 1355-1359 ش.
201 - فهرست میکروفیلمهای کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، محمّد تقی دانشپژوه، سه جلد، انتشارات دانشگاه تهران، 1348-1356 ش.
202 - قصص العلماء، میرزا محمد تنکابنی، تهران، انتشارات اسلامیه، بدون تاریخ.
203 - الکرام البررة فی القرن الثالث بعد العشرة، شیخ آقابزرگ تهرانی (بخش مخطوط).
204 - گلشن مراد، ابوالحسن غفاری کاشانی، به اهتمام غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، انتشارات زرین، 1369 ش.
205 - مجلۀ ارمغان، سال هفتم، شمارۀ 8 مقالۀ «شعرای دزفول» از ظهیرالاسلام دزفولی.
206 - مجلۀ پیام حوزه ش 8.
207 - مجلۀ حوزه ش 1 و 2.
208 - مدینة الادب، عبرت نائینی، نسخۀ عکسی فاکس میله شده توسط کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی، 3 جلد، 1377 ش.
209 - مصائب العلماء (منتخب)، مجرم، به کوشش محمود عالمی، چاپ شده در سالنامۀ میراث اسلامی ایران، دفتر ششم، صص 227-273.
210 - معارف الرجال، شیخ محمد حرزالدین، 3 جلد، قم، کتابخانۀ آیت الله مرعشی، 1405 ق.
211 - مکارم الآثار، میرزا محمد علی معلم حبیبآبادی، 8 جلد، اصفهان، کمال، 1363 ش.
212 - مؤلفین کتب چاپی، خانبابا مشار، 6 جلد، تهران.
213 - میراث اسلامی ایران، به کوشش رسول جعفریان، ده دفتر، قم، کتابخانۀ حضرت آیة اللّه مرعشی نجفی، 1373-1378 ش.
214 - میراث حدیث شیعه، به کوشش مهدی مهریزی و علی صدرایی خویی، بیست و یک دفتر، قم، موسسۀ دارالحدیث، 1376-1389 ش.
215 - نجوم السماء فی تراجم العلماء، میرزا محمد علی کشمیری، قم، بصیرتی، بی تا.
216 - نشریه نسخههای خطی، محمد تقی دانش پژوه و ایرج افشار، 12 دفتر، تهران، کتابخانۀ دانشگاه تهران.
217 - نهج البلاغه، سید شریف رضی، با ترجمۀ محمدرضا آشتیانی و محمدجعفر امامی.
218 - هفده رسالۀ فارسی، رضا استادی، مشهد، مؤسسۀ چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، 1375 ش.
مقدمه چاپ دوم............... 5
بخش اول: احوال ظاهری
باب اول: زیست نامه............... 13
1 - پدر............... 13
2 - دوران کودکی............... 14
3 - تعلیم علوم رسمی و رشد و نمو علمی............... 16
4 - روی آوردن به عرفان و خودشناسی............... 17
5 - تربیت نفوس مستعده و تدریس علوم یقینیه............... 20
باب دوم: اساتید............... 21
1 - میرزا محمدتقی الماسی اصفهانی شمسآبادی............... 21
2 - ملااسماعیل مازندرانی خواجویی............... 22
3 - سید قطبالدین نیریزی............... 27
4 - ملا عبدالله حکیم............... 30
5 - سید حیدر آملی............... 30
باب سوم: شاگردان............... 31
1 - میرزا ابوالقاسم قمی............... 31
2 - سید ابوالقاسم حسینی مدرس خاتونآبادی............... 32
3 - احمد بن عباس بن محمدزمان همدانی اردستانی............... 33
4 - سیداسماعیل جزایری............... 34
5 و 6 - سید جعفر و سیدمحمد تهرانی کاشانی............... 35
7 - شیخالاسلام شیخ جعفر لاهیجی............... 36
8 - ملا حسین سارَوی مازندرانی............... 36
9 - سید صدرالدین کاشف دزفولی............... 38
10 - میرزا عبدالجواد شیرازی............... 40
11 - مولیعبدالرزاق بیگ دُنبلی متخلص به مفتون............... 41
12 - ملا عبدالکریم اشراق بیرجندی............... 43
13 - عبدالله تنکابنی............... 45
14 - سید عبدالله داعی دزفولی............... 45
15 - عبدالله بیدگلی کاشانی............... 45
16 - میرسیدعلی میرمحمد صادقی............... 46
17 - ملا علی نوری............... 46
18 - ملا علیاکبر اژهای............... 54
19 - آخوند ملا محراب گیلانی............... 54
20 - حاجی محمدابراهیم کلباسی............... 55
21 - میرزا محمدباقر نواب لاهیجی............... 56
22 - سید محمد موسوی شاهاندشتی اصفهانی شمسآبادی............... 57
23 - سید محمدتقی مستجاب الدعوۀ خواجویی............... 59
24 - حاج محمدحسن قزوینی شیرازی............... 60
25 - آقاسیدحسین حسینی قزوینی............... 62
26 - محمدرضا طبیب منصور شرابی............... 64
27 - میرزا محمدعلی بن میر مظفر اصفهانی............... 67
28 - شهید میرزا محمد مهدی مشهدی............... 72
29 - آقا محمود بهبهانی............... 73
30 - ملا مهدی بن ابوذر نراقی............... 75
31 - ملا مهدی کرمانشاهی اصفهانی............... 77
32 - میرزا مهدی بن ابو القاسم شهرستانی............... 77
33 - ملا نظرعلی گیلانی............... 78
34 - محسن بن محمد گیلانی............... 82
باب چهارم: آثار............... 83
تفسیر............... 83
حدیث............... 92
اخلاق و عرفان............... 93
فلسفه............... 102
کیمیا............... 105
آثار قابل بررسی............... 109
باب پنجم: اشعار بیدآبادی............... 111
منظومه در کیمیا و سیروسلوک............... 111
اشعار منسوب............... 111
بخش دوم: اندیشهها
باب اول: آراء علمی............... 119
1 - فقه............... 119
2 - حکمت............... 122
3 - عرفان............... 126
4 - تفسیر............... 127
باب دوم: آراء سیر و سلوکی............... 131
1 - توبه............... 131
2 - تحصیل علوم شریعت............... 132
3 - با وضو بودن............... 132
4 - نماز در اول وقت............... 133
5 - گزاردن نماز شب............... 133
6 - انجام نمازهای مستحبی............... 133
7 - دوری جستن از شبهات و رُخْصَتهای شرعیه............... 133
8 - دوری از محبت دنیا............... 134
9 - دوری از اهل دنیا............... 134
10 - کسب حلال و توکلّ............... 134
11 - تأکید بر زهد............... 134
12 - بلند همتی............... 135
13 - دعوت به ترک گناهان............... 136
14 - دقت در حلال بودن لقمه و دوری از شکم بارگی............... 137
15 - یاد آوری مرگ............... 137
16 - نیکی در برابر بدی............... 137
17 - تجسم اعمال............... 138
18 - قناعت............... 138
19 - ذکر و یاد حق تعالی............... 139
20 - مراقبه............... 140
21 - در باطن بِهْ از ظاهر باش............... 140
22 - اکتفا نکردن به اسلام مقالی............... 140
بخش سوم: سیرۀ عملی
1 - خوراک............... 145
2 - مرکب............... 146
3 - خرید مایحتاج روزانه............... 146
4 - لباس............... 146
5 - تأمین هزینۀ زندگی............... 146
6 - وضع محل تدریس............... 147
7 - ملاقات آقامحمد بیدآبادی و علیمرادخان زند............... 147
حکایت............... 154
8 - اعتراض به عملکرد حاکم اصفهان............... 165
9 - مکاتبۀ منظوم با نعیما............... 168
10 - مرد خدا و مرد دنیا............... 169
11 - سلوک با مخالفان............... 170
بخش چهارم: در منظر دیگران
باب اول: از منظر شاگردان و معاصران............... 183
1 - در کلام ملا علی نوری............... 183
2 - در کلام صدرالدین کاشف دزفولی............... 184
3 - از نگاه سید عبداللطیف شوشتری............... 184
4 - از نگاه فانی زنوزی............... 185
5 - در رستم التواریخ محمدهاشم آصف............... 187
6 - از دیدگاه میرزا محمد اخباری............... 189
7 - از دیدگاه عبدالرزاق بیگ دُنبلی............... 191
8 - در گلشن مراد............... 195
باب دوم: از منظر شرح حال نویسان............... 197
1 - در روضات الجنات............... 197
2 - در تذکرة القبور............... 199
3 - در طرایق الحقایق............... 201
4 - در مدینة الادب............... 203
5 - در معارف الرجال............... 204
6 - مکارم الآثار............... 207
7 - از دیدگاه سید محمد شفتی............... 209
8 - از دیدگاه دیگر دانشمندان............... 210
بخش پنجم: سرانجام و بازماندگان
1 - وفات............... 213
2 - مزار............... 215
3 - اشعار شعرا در سوگ بیدآبادی............... 215
4 - بازماندگان بیدآبادی............... 221
5 - خانۀ مرحوم بیدآبادی............... 223
بخش ششم: رسالهها
وه چه دم آن دم که باشد نفح صور............... 230
قطع تدبیرات شد تدبیر من............... 232
کیمیای من دَرِ الله زند............... 234
قصۀ اکسیری مهلک............... 234
سید محمد شهاندشتی............... 246
سید محمد علی بن محمد شهاندشتی............... 251
سید حسن بن محمد علی بن محمد شهاندشتی............... 254
سید محمد بن محمد علی بن محمد شهاندشتی............... 254
سید حسین بن محمد علی بن محمد شهاندشتی............... 255
سید عبد اللّه الموسوی شهاندشتی............... 255
سید محمد ابراهیم بن سید عبد اللّه موسوی شهاندشتی............... 257
شجرة الموسویییّن اللاریجانیین الشاهاندشتیین............... 258
بخش هفتم: تعلیقات
تعلیقات آقای رحیم قاسمی............... 261
تعلیقات آقای محمد رضا زاد هوش............... 264
بخش هشتم: نمونه تصاویر از نسخ خطی
صفحه اول از نسخه خطی رسالۀ حسن دل............... 269
صفحۀ اول از تفسیر آقا محمد بید آبادی به خط وی............... 270
صفحۀ اول از منتخب تفسیر ملاصدرا به خط بیدآبادی............... 271
صفحۀ آخر منتخب تفسیر صافی به خط بیدآبادی............... 272
صفحۀ اول منتخب تفسیر غرائب القرآن به خط بیدآبادی............... 274
ترقمیۀ منتخب تفسیر غرائب القرآن به خط بیدآبادی............... 275
صفحۀ اول منتخب شرح توحید صدوق به خط بیدآبادی............... 276
شرح حدیث «ای لغة خاطب ربک لیلةالمعراج؟»............... 277
نمونهای از تحقیقات تفسیری بیدآبادی به خط وی............... 278
صفحۀ اول رسالۀ کیمیا بیدآبادی............... 279
صفحۀ دوم رسالۀ کیمیا بیدآبادی............... 280
صفحۀ اول نامۀ بیدآبادی به آقا حسین قزوینی............... 290
صفحۀ اول نامه بیدآبادی به یکی از شاگردانش............... 291
صفحۀ اول نامه بیدآبادی در جواب یکی از شاگردانش............... 292
منابع و مآخذ............... 283
فهرست تفصیلی مطالب............... 289