ghaemiyeh.com
سرشناسه:اکبرنژاد، محمدتقی، ۱۳۵۸ -، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور:مجموعه کامل نامهها و فرمایشات امام زمان (عج)در عصر غیبت صغری/تألیف محمدتقی اکبرنژاد،عادل خدمت.
مشخصات نشر:قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:[۵۲۰]ص.
شابک:978-964-973-130-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:چاپ دوم .
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- نامهها
موضوع:محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، ۲۵۵ق. - -- احادیث
شناسه افزوده:خدمت، عادل، گردآورنده
شناسه افزوده:مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره:BP۵۱/۳۵/الف۷۴م۳ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۹
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۶۳۲۵
مجموعه کامل نامهها و فرمایشات امام زمان در عصر غیبت صغری
تألیف: محمد تقی اکبرنژاد
عادل خدمت
مجموعه کامل نامهها و فرمایشات امام زمان «عج»
در عصر غیبت صغری
مؤلف:محمّد تقی اکبر نژاد و عادل خدمت
صفحهآرا:امیر سعید سعیدی
ناشر:انتشارات مسجد مقدّس جمکران
تاریخ نشر:بهار 1387
نوبت چاپ:اوّل
چاپ:پاسدار اسلام
شمارگان:3000 جلد
قیمت:3500 تومان
شابک:8 - 130 - 973 - 964 - 978
مرکز پخش:انتشارات مسجد مقدّس جمکران
فروشگاه بزرگ کتاب واقع در صحن مسجد مقدّس جمکران
تلفن و نمابر:7253700 ، 7253340 - 0251
قم - صندوق پستی:617
«حق چاپ مخصوص ناشر است»
بخش اول
نامهها و گفتارهای اعتقادی··· 17
بخش دوم
نامهها و گفتارها درباره نواب اربعه··· 67
بخش سوم
کسانی که به دروغ مدّعی نیابت شدند··· 93
بخش چهارم
نامهها و فرمودهها به برخی از اصحاب و علما··· 117
بخش پنجم
نامههای فقهی··· 151
بخش ششم
دعاهای امام زمان علیهالسلام··· 193
بخش هفتم
معجزات دیده شده از آن حضرت··· 347
بخش هشتم
راه یافتگان··· 433
بخش نهم
ملحقات··· 495
بسمه تعالی
السلام علی القآئم المنتظر والعدل المشتهر
در جهان امروز که با تبلیغ بیدینی و افکار انحرافی توسط مدّعیان جهان تک قطبی و حقوق بشر دروغین، جوانان مسلمان و دیگر ادیان را به بیراهه میکشانند، امید به منجی موعود ومهدی منتظَر، چراغ هدایت پویندگان راه حق و حقیقت خواهد بود. لذا برآن شدیم کتاب مجموعه کامل نامهها و فرمایشات امام زمان علیهالسلام در عصر غیبت صغری، که توسط مؤلف محترم جناب آقای محمّد تقی اکبر نژاد ترجمه گردیده است، را به زیور طبع بیاراییم. امید است در عصر کنونی که انقلاب اسلامی ندای رسای منادیان دین حق و اسلام ناب محمدی - صلّی اللّه علیه وآله - را به گوش جهانیان
رسانده و میرساند، انجام وظیفهای کرده باشیم.
از همه عزیزانی که ما را در رسیدن به این هدف پشتیبانی مینمایند؛ خصوصا حضرت حضرت آیت اللّه وافی تولیت محترم و مدیران مسجد مقدّس جمکران و همکاران کمال تشکر را داریم و امید است در پناه حضرت مهدی - عجل اللّه تعالی فرجه الشریف - اهداف مقام معظم رهبری حضرت آیت اللّه
العظمی خامنهای را در عصر کنونی به منصه ظهور رسانیم.
مدیریت انتشارات
مسجد مقدس جمکران
حسین احمدی
سلام و درود خدا بر مجاهدان راه خدا
سلام و درود خدا بر سربازان سبز پوشی که حتی در عصر غیبت دست از جانبازی بر نداشتند و قدم در راه مبارزه گذاشتند.
سلام و درود خدا بر آنان که مصداق بارز «أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(1)
هستند. زیرا در میان حزب های متشتّت و آلوده، خدا را صدا زدند و به رستگاری رسیدند.
آنان که بعد از رستگاری و استقامت به غلبه کامله الهیه دست یافتند «فَإِنَّ حِزْبَ
اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ»(2)آنان که با عده کم خود بر عده زیاد دشمنان تا دندان مسلح غلبه کردند «کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّابِرینَ»(3)و به دنبال طالوت زمانشان بر جالوت اسرائیل تاختند و لشکریان کفر را که با تکبر بر خود میبالیدند، خوار و ذلیل کرده و از هم پاشیدند «فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ»(4)و همچون داود جالوت زمان خویش را به هلاکت رساندند «وَقَتَلَ داوُدُ جالُوتَ»(5)و به عزت و ملک
دست یافتند. «وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ»(1)
که اگر خدا چنین بندگانی نداشت، جالوتیان زمین را به فساد کامل میکشیدند و تمام روزنههای امید را به روی مردمان مستضعف میبستند. «وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَ لکِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْعالَمینَ»(2)
آری سلام و درود بیپایان خدا و ملائکه و انبیای الهی و اوصیای اخیار و تمام بندگان صالح و مستضعفان عالم بر آنان باد.
سلام و درود خدا بر رزمندگان غیور حزب اللّه لبنان و رهبر عربی آنان سید حسن نصراللّه که بعد از سالها مبارزه با ظلم، قدرت قاهره الهی را به رخ تمام جالوتیان کشیدند و تجلیگاه عزت و افتخار اسلامی شدند.
از آن جهت که اتمام این اثر مصادف با غلبه حزب خدا بر حزب شیطان و رسوایی اسرائیل و تجلی عزت اسلامی مردم لبنان بود، این اثر را به تمام رزمندگان غیور آن دیار و به خصوص رهبر آزاده و غیرتمندشان سید حسن نصراللّه تقدیم میداریم.
از مدتها پیش به دنبال مجموعهای کامل بودم تا تمام هر آنچه را که از حضرت بقیة اللّه ارواحنا لتراب مقدمه الفداء به یادگار رسیده است، یکجا در خود جای داده باشد و تحقیق و پژوهش در فرمایشات ماندگار آن امام همام را برایم سهل و آسان گرداند؛ زیرا علاقه وافری به مطالعه توقیعات، نامهها و فرمایشات ایشان داشتم.
در این زمینه کتابهای ارزشمندی نوشته شده بود که در میان همه آنها کتاب شریف «کلمة الامام المهدی» جایگاه و درخشش بیشتری دارد. امّا این کتاب شریف نیز اوّلاً متکفل جمع آوری همه توقیعات و آثار به جای مانده نشده بود. ثانیا مطالب آن بدون نظم خاص جمع آوری شده بود.
به خاطر تحقق بخشیدن به دو نکته مهمی که ذکر شد، به همراه دوست گرامی و بزرگوارم حجة الاسلام والمسلمین عادل خدمت تصمیم خود را بر جمع آوری میراث ماندگار امام زمان (عج) مصمم ساخته و بر این مهم همت گماردیم. تمام وسع خود را به کار بستیم تا هر آنچه را که از ایشان در عصر غیبت صغری صادر شده بود، به همراه برخی مطالب دیگر جمع آوری کنیم. اعم از نامهها، دعاها، رهنودها، معجزات و کرامات و دیدارهایی که ایشان با اصحاب داشتند. همه و همه را در مجموعهای به نام «موسوعة توقیعات الامام المهدی عج» جمع کردیم که با همکاری انتشارات مسجد مقدس جمکران و به خصوص مدیر انتشارات حضرت حجه الاسلام و المسلمین احمدی به چاپ رسید.
این کتاب تقریبا تمام آن چیزی است که در کتب روایی شیعه از امام زمان عج به ما رسیده است. نکته مهمتر که برای ما سختترین بخش کتاب محسوب میشد، دستهبندی روایات بر حسب موضوعات مختلف بود. در نهایت تصمیم گرفته شد که این کتاب در بخشهای مختلف توقیعات و روایات اعتقادی، نواب اربعه، علمای اسلام، فقهی، ادعیه و زیارات صادره از امام عج، دیدارهای صورت گرفته، کرامات مشاهده شده و سخنانی که ایشان در طلیعه ظهور بر زبان جاری خواهند ساخت، به صورت مجزا و مستقل جمع آوری شوند. مزیت مهم این کار آن است که خواننده محترم میتواند همه فرمایشات اعتقادی ایشان را در یک بخش مستقل مطالعه کند. همان طور که یک فقیه میتواند همه فرمایشات فقهی ایشان را در یک فصل، مورد مطالعه و پژوهش قرار دهد.
از آنجا که اثر مذکور به زبان عربی نوشته شده بود، با توصیه دوستان به ترجمه و ارائه تحقیقی درباره مطالب علمی و اماکن و شخصیتهای ذکر شده در روایت، اقدام کردیم تا بهرهمندی از اثر یاد شده برای همه هموطنان عزیز مقدور و میسر گردد.
توقیعات امام زمان عج در کتب مختلف روایی تکرار شده و گاه این تکرارها، با اندک اختلافی همراه است. به همین خاطر علاوه بر سند اصلی روایت، آدرس همان روایت از بحارالانوار نیز آورده شده و علاوه بر آن گاهی آدرس چند کتاب دیگر که همان روایت را با تعبیرات مشابه ذکر کردهاند، آورده شده است. لذا اگر شما به همه آدرسهای مختلف ذکر شده در پاورقی مراجعه کنید، آنها را مثل هم نخواهید یافت و اغلب همراه با قدری اختلاف میباشند. امّا در کلیت مطلب هیچ تفاوتی با همدیگر ندارند.
ترجمه متون اعم از دینی و غیر دینی، در قالب سه روش صورت میگیرد، که عبارتند از:
الف) ترجمه تحت اللفظی
در این روش کار مترجم بیشتر کار لغت نامهای است. معنای هر کلمه را در زیر آن مینویسد و کاری به کیفیت استنباط مخاطب ندارد. به عبارتی الفاظ را بدون در نظر گرفتن جمله معنا میکند و آنگاه مجموعهای از کلمات را در اختیار خوانندگان خود قرار میدهد تا خود با آنها معنایی را خلق کنند. تعبیر به خلق معنا بدین جهت است که مترجم معنای مقصود نویسنده را منتقل نکرده است تا خواننده نیز آن را بفهمد، بلکه مترجم الفاظ تنها و غیر مرتبط با جمله و کلام را ترجمه کرده است. به همین خاطر خواننده بیشتر به خالق معنا شباهت دارد تا مفسر یا درک کننده سخن. به یاد دارم که یکی از جوانها با حالت ملتهبی مراجعه کرد که در فلان آیه از قرآن اشاره شده است که خداوند در میان آتش حلول کرده و با حضرت موسی علیهالسلام سخن گفته است!! متعجب شده و از او خواستم تا آیه مورد نظرش را بیاورد.
«وَ هَلْ أَتاکَ حَدیثُ مُوسی * إِذْ رَأی ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً لَعَلِّی آتیکُمْ مِنْها بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی النَّارِ هُدیً * فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ یا مُوسی * إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً»(1)
ترجمه زیر آیه را نشانم داد. به قطع ترجمه مذکور ناخواسته تداعی کننده چنین معنای شرک آمیزی بود؛ زیرا مترجم به ترجمه تحت اللفظی چنین مطلب سنگینی اکتفاء کرده بود.
یکی از نکات مورد توجّه در این روش ترجمه، آن است که لزومی ندارد
1) . طه / 9 - 12.
مترجم مقصود نویسنده را فهمیده باشد. در این روش مترجم میتواند معنای متن را نفهمد ولی آن را ترجمه کند؛ زیرا هدفش انتقال معنای مقصود نویسنده نیست. بلکه در صدد ترجمه الفاظ آن است. به همین خاطر بیشک راحتترین روش ترجمه میباشد. این مسأله را یک بار در ترجمه یکی از آثار قبلی انجام دادهام. وقتی که متنی را ترجمه میکردم، هرچه تلاش کردم متوجه مقصود واقعی نویسنده نشدم. به همین خاطر، اقدام به ترجمه تحت اللفظی کردم تا رفع تکلیف کرده باشم!
برخی معتقدند که اگر ترجمه تحت اللفظی نباشد، رسم امانت داری حفظ نشده و مترجم اقدام به کم و زیاد کردن میکند. و در واقع خیانتی را نسبت به متن اصلی مرتکب میشود! درحالی که این مطلب بدان معناست که انتقال معنای واقعی مورد نظر نویسنده خیانت است. اما ترجمه الفاظ و انتقال اشتباه مقصود نویسنده به مخاطبان خود، امانت داری است؟ نویسنده برای متن اصالت قائل نیست. بلکه هدف او ارائه معنایی خاص به خوانندگان اثر خود بوده است. امّا به نظر میرسد اگر کسی معنای مقصود صاحب سخن را همان طور که منظور او بوده است، منتقل کند، نه تنها خائن نیست، بلکه امین کامل است. در مقابلِ کسی که مقصود او را فدای الفاظ کرده و الفاظ را مقدم بر اصل غرض نموده است و در منظور و مقصود نویسنده خیانت ورزیده است.
ب) ترجمه آزاد
در این روش مترجم خود را از متن اصلی رها و آزاد میداند و تنها به بیان تفسیر خود از متن اکتفاء میکند؛ زیرا اصالتی برای متن قائل نیست. خود را مقید به پیروی از متن اصلی نمیداند. چه بسا چندین سطر بنویسد که در متن اصلی اثری از آن یافت نشود. یا از تعبیرات خاصی استفاده کند که نویسنده نیاورده است. این روش اگر چه در بیان و انتقال محتوا موفق است، اما بیشتر به نویسندگی و تالیف شباهت دارد تا به ترجمه آثار دیگران!
ج) اصالت محتوا در عین متن محوری
در این روش مترجم رسالت خود را، بیان واقعیت مقصود نویسنده میداند. او میکوشد تا معنای مقصود و واقعی را کشف کرده و همان را به زبان دیگر برای خواننده اثر منتقل کند و دراین کار امانتدار و امین باشد. در عین حال به جای آزادی کامل از متن اصلی، خود را پایبند آن میداند و میکوشد تا ارتباط خود را به طور کامل با آن حفظ کند. به عبارتی تلاش میکند که در عین انتقال معنا، فاصله زیادی از متن اصلی پیدا نکند. این روش بهترین روش ترجمه است؛ زیرا ترجمه واقعی باید اوّلاً مستقل نباشد و وابستگی خود را با متن اصلی حفظ کند. ثانیا بیانگر و منتقل کننده مقصود اصلی متن باشد. از آنجا که هر دو مورد مذکور در این روش مورد توجه مترجم است، نتیجه کار او نیز بهتر و قابل قبول خواهد بود.
در ترجمه اثر حاضر کوشیدهایم از همین روش استفاده کنیم. تا اوّلاً پایبند به روایات باشیم و ثانیا منظور و مقصود امام عج را همان طور که بوده است، به خوانندگان محترم انتقال دهیم، ان شاء اللّه.
محمد تقی اکبرنژاد
عادل خدمت
بقیة اللّه و دفاع از حریم امامت(1)
دو عامل مهم که باعث تشدید شک و تردید در مورد ایشان شده بود عبارتند از:
الف) عدم حضور امام در میان شیعیان
امام به خاطر شرایط خاصی که با آن مواجه بودند و در تقیه شدید به سر میبردند، به دور از انظار عمومی رشد کردند. به گونهای که در این مدت تنها عدّهای محدود از اصحاب و خواص امام حسن عسکری علیهالسلام موفق به مشاهده و بعضا مکالمه با ایشان شدند. از این رو عدم رؤیت ایشان یکی از مهمترین مسائل و ابتلائات شیعیان در آن عصر بوده است.
ب) خردسال بودن امام علیهالسلام
امام در میان شیعه از جایگاهی بسیار منیع و عالی برخوردار است. طبعا پذیرش اینکه کودکی واجد تمام شرایط لازم برای امامت بوده باشد، قدری مشکل است. خصوصا در میان عموم افراد جامعه این مسأله مشکلات فراوانی به وجود آورد.
این دو عامل و عواملی چون ضعف تعلیمات اعتقادی و کم تقوایی برخی، زمانی که دست به دست هم دادند، منجر به بروز شک و تردید و گاه اختلافات شدید میان شیعیان شدند. به همین جهت نیز شاهد توقیعات فراوانی هستیم که در آنها در مورد اصل امامت ایشان بحث شده است.
توقیع حاضر درباره افرادی که در مورد ایشان دچار شک و تردید شده بودند، صادر شده است. این توقیع از شیخ مورد اعتماد، ابوعمر عامری رحمهالله نقل شده است. ایشان نقل میکنند که:
میان جماعتی از شیعیان و ابن ابی غانم قزوینی درباره جانشین امام مشاجرهای رخ داد. ابن ابی غانم قزوینی مدّعی بود که امام حسن عسکری علیهالسلام در حالی وفات کرد که جانشینی نداشت. به همین جهت توسط یکی از نواب اربعه نامهای خدمت امام زمان نوشتند و ایشان را از اختلافشان آگاه ساختند.
پس از مدتی جواب نامه خود را به خط خود حضرت دریافت کردند.(2)
1) . یکی از مسائلی که امام زمان عج با آن درگیر بودند. مسأله تردید در امامت ایشان بود. این تردید حتی در میان معتقدین نیز رخ میداد و چنین نبود که تنها منشاء آن بیتقوایی شیعیان باشد.
2) . بحارالأنوار / ص 53 / ج 178 / باب 31- ما خرج من توقیعاته علیهالسلام؛ الاحتجاج / ج 2 / ص 466؛ احتجاج الحجة القائم المنتظر المهدی.
خداوند ما و شما را از فتنهها مصون دارد. به ما و شما روح یقین عنایت کند و همه ما را در پناه خود از عاقبت بد حفظ کند.
به من خبر رسید که عدّهای از شما در دینشان دچار تردید شده و در مورد امام خود گرفتار شک و حیرت گشتهاند. این مسأله مرا ناراحت و آزرده کرد. البته نه به خاطر خودم که به خاطر خود شما. به خاطر اینکه خدا با ما است و ما نیازیبه غیر او نداریم. حق با ماست از این رو از رویگردانی دیگران هراسی نداریم. ما تربیت یافتگان خداییم و دیگر مخلوقات تربیت یافتگان ما هستند.
آقایان! چه شده است که در تردید به سر میبرید و در حیرت خود سرگردانید؟ (از شما بعید است) آیا کلام خدا را نشنیدهاید که میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا و فرستاده او و والیان امرتان اطاعت کنید».(1)
آیا از آثار و برکات پیوسته وجود امامان گذشته و فعلی خود بیاطلاع هستید؟ آیا توجه نکردید که خداوند از زمان آدم تا کنون مراکزی را قرار داد تا را قصد کنید و نشانههایی را برایتان نصب کرد تا بواسطه آنها هدایت شوید؟ هر گاه نشانهای گم میشد، نشانهای دیگر را جایگزین آن میساخت و هر گاه ستارهای افول میکرد، ستارهای دیگر طلوع میکرد.
متاسفانه زمانی که پدرم وفات کرد، گمان کردید که خداوند متعال دینش را باطل کرد و واسطه میان خود و خلقش را از میان برداشت! ابدا چنین نبوده و تا روز قیامت نیز چنین نخواهد بود. آری خداوند عَلَمهای هدایت را آشکار میکند ولو اینکه خیلیها از پذیرش آن اکراه داشته باشند.
پدرم با سعادت کامل درگذشت. او روش و سیره پدرانش را قدم به قدم
1) . نساء /59.
پیروی کرد. اکنون نیز وصیت و علم او نزد من است. من جانشین و جایگزین او هستم و احدی با من بر سر جانشینی ایشان منازعه نمیکند، مگر اینکه ظالم و گناهکار باشد و کسی چنین ادعایی نمیکند، مگر اینکه منکر و کافر باشد.
آری؛ اگر اراده خدا بر پوشیده ماندن فضائل ما مغلوب نمیشد و اسرارش فاش میگردید، عظمت ما آشکار میشد و عقلهای شما را مبهوت خود میکرد و شک و تردیدهایتان را از بین میبرد. اما اراده خدا چنین نیست و هر چه او بخواهد، همان میشود(1)
و برای هر مدتی کتاب مخصوصی است.
پس از خدا بترسید و تسلیم اوامر ما شده و مسائل را به ما واگذارید. صدور و یا عدم صدور امر از وظایف ماست. در صدد کشف اموری که از شما پوشیده شده است، نباشید. از صراط مستقیم به راست و چپ منحرف نشوید. توجهتان را نسبت به ما بر اساس محبت و سنتهای روشن شرعی قرار دهید. خدا شاهد است که قصد خیر خواهیشما را داشتم.
آری؛ اگر محبّت و علاقه و دلسوزی ما نسبت به شما نبود، به جای ارتباط و گفتگوی با شما به امتحانات الهی مشغول میشدیم.
امتحان به اینکه گرفتار ظالم پر روی گمراهی شدهام که از افکار باطلش تبعیت میکند و با پروردگارش به جنگ برمیخیزد و مدّعی چیزی میشود که برای او نیست و منکر حق کسی میشود که خداوند متعال اطاعت او را واجب ساخته است.(2)
1) . اراده خدا بر آن است که انسان مورد امتحان قرار گیرد و آنچه را که برایش مشهود نیست، بپذیرد. همان طور که در اوایل سوره بقره در شمارش اوصاف متقین و صالحین میفرماید: یومنون بالغیب؛ یعنی آنچه را که از ایشان پوشیده است، میپذیرند. در غیر این صورت زمینه امتحان و ابتلا از میان میرفت. بنابراین اراده خدا بر آن است که حقیقت و عظمت وجودی ایشان پوشیده بماند تا مردمان طبق ظواهری که مشاهده میکنند، در اختیار ایمان و انکار، طبق خواسته خود عمل کنند.
2) . گویا مقصود امام علیهالسلام جعفر کذاب و افرادی مانند شلمغانی است که ادعای امامت و بابیت کردند و مفاسد و انحرافات فراوانی را در عصر خود به وجود آورند.
در این مسائل دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برای من الگوی مناسبی است.(1)
به زودی جاهل گمراه، لباس عملش را به تن خواهد کرد و به زودی کافران خواهند دانست که زندگی و سعادت پاینده برای چه کسی خواهد بود. خداوند همه ما و شما را به واسطه رحمتش از مهلکهها، بدیها و آفتها دور کند. او که صاحب اختیار سعادت است و بر هر چه که بخواهد قادر است و بر ما و شما سرپرست و محافظ میباشد.
سلام و درود خدا بر تمام اوصیا و اولیا و مؤمنان و رحمة اللّه و برکاته.
و سلام و درود خدا بر محمد پیامبر.
1) . زیرا ایشان در حد توان تلاش کردند تا با غاصبان خلافت مبارزه کنند و زمانی که از آن مایوس شدند، صبر و شکیبایی پیش ساختند. مقصود امام آن است که من نیز مانند مادرم چنین خواهم کرد.
از محمّد بن ابراهیم بن مهزیار(1)
مهزیار یکی از نصارای معاصر با امام رضا علیهالسلام بود. او توفیق یافت تا به دین اسلام مشرف شود. به تبع ایشان فرزندان او مانند علی و ابراهیم نیز اسلام را در سنین کودکی برگزیدند و توفیق آشنایی با اهل بیت علیهمالسلام باعث شد تا آنها به تشیع حقیقی بپیوندند.
علی و ابراهیم به حق جزو شیعیان حقیقی بودند و در عصر خود به زهد و عبادت و علم شهره آفاق بودند، تا جایی که نقل میکنند علی بن مهزیار در سجدههایی طولانی به هزار نفر از برادران دینی خود دعا میکرد و آثار خضوع و عبادت از پیشانیش پیدا بود. علی بن مهزیار از علمایی بود که در عصر خود دارای تألیفات زیادی بود. تا جایی که کتابهای ایشان را تا بیش از سی مورد دانستهاند. مصنفات ایشان در زمینههای فقهی و اعتقادی نوشته شده است. او از امام رضا روایت نقل کرده و مورد اعتماد ائمه بعد از ایشان بوده و در زمان امام علی النقی سمت وکالت ایشان را در برخی از مناطق داشته است. از ایشان کراماتی ذکر کردهاند که در کتب رجالی میتوان به برخی از آنها دسترسی یافت.
ابراهیم از برادر خود علی روایات فراوانی نقل کرده است.
این دو بزرگوار هر دو فرزندانی به نام محمد داشتهاند. محمد بن علی بن مهزیار و محمد بن ابراهیم بن مهزیار. آنچه که از برخی از توقیعات بر میآید هر دوی ایشان مدتی گرفتار تردید در امامت حضرت ولی عصر عج شده بودند. اما به خاطر روح پاک و حقیقت جویی که داشتهاند، شک و تردید از ایشان زائل شده و به راه روشن هدایت شدهاند و حتی بعد از پدرانشان وکالت امام عصر را نیز بر عهده داشتهاند. با این حال هیچ گاه نتوانستند در کسب فضائل به پدرانشان برسند.
حکایت حاضر مربوط به محمد بن ابراهیم بن مهزیار است.
رجال نجاشی / ص 16 و ص 254؛ رجال طوسی / ص 266 و ص 360؛ رجال کشی /548.
نقل شده است که ایشان با شک و تردید در مورد امام عصر عج وارد عراق شد.
نامهای از سوی امام زمان عج به دست مهزیار رسید که چنین است:
آنچه را که از شیعیان ما در منطقه خودتان حکایت کرده(2)
بودی، خواندم. در جواب به آنها بگو:
آیا نشنیدهاید که خداوند عزّوجلّ میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا و رسول او و والیان امرتان اطاعت کنید.» آیا خداوند به مسألهای موقتی امر کرده است یا اینکه به چیزی که تا روز قیامت خواهد بود؟(1)
آیا نمیبینند که خداوند از زمان آدم علیهالسلام تا پدرم علیهالسلام پیوسته مراکزی
را برای مراجعه و نشانههایی را برای هدایت قرار داده است؟ هر گاه که نشانهای ناپدید میشد، نشانهای دیگر آشکار میشد و زمانی که ستارهای افول میکرد، ستارهای دیگر طلوع میکرد.(2)
زمانی که پدرم وفات کرد، گمان کردید که خداوند سبب و واسطه میان خودش و خلق را برداشته است. ابدا چنین نیست و تا روز قیامت نیز چنین نخواهد بود و خداوند پیوسته اولیای خود را آشکار خواهد کرد، اگر چه عدّهای از آن ناراحت شوند.
ای محمّد بن ابراهیم! در آنچه که به آن اقدام کردهای،(3)
دچار شک و تردید نشو؛ زیرا خداوند زمین را خالی از حجت نخواهد گذاشت. آیا پدرت قبل از وفاتش به تو نگفت که فوری کسی را حاضر کن تا دینارهایی(4)
را که نزد من است و خمس هستند از من قرض بگیرد تا به صاحب عصر بدهد؟ زمانی که آمدن آن شخص دیر شد و پدرت ترسید که بمیرد. به تو گفت: آنها را خودت به عنوان قرض بردار و کیسه بزرگی را خارج کرد و سه کیسه
1) . یعنی مقصود خداوند آن است که وجود والیان امر بعد از رسول صلیاللهعلیهوآله تا روز قیامت خواهد بود؛ زیرا آیه مطلق است و شامل تمام زمانها میشود.
2) . کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 486 - باب ذکر التوقیعات الواردة؛ بحارالأنوار / ص 53 / ج 185 / باب 31- ما خرج من توقیعاته علیهالسلام؛ منتخب الأنوارالمضیئة / ص 125 / الفصل التاسع فی ذکر توقیعاته.
3) . ایشان برای پرداخت خمس پدرش به عراق آمده بود.
4) . نوعی پول بود که از سکه طلا ساخته میشد و یک مثقال وزن داشت.
نیز در مقابل تو قرار داشت که در آنها دینارهایی با ارزشهای مختلف قرار داشتند. تو نیز آنها را از او به رسم امانت گرفتی و پدرت با مهرش آن را مهر کرد و به تو نیز گفت آنها را (سه کیسه دیگر را) با مهر من، مهر کن. اگر زنده ماندم، که هیچ و اگر مردم اولاً برای خودت از خدا بترس و ثانیا به خاطر من از خدا بترس و مرا نزد خدا از حقوق الهی خالص کن تا حقی به گردنم باقی نماند. آن طور باش که من به تو گمان نیکو دارم.
خداوند تو را مشمول رحمت خود بکند! دینارهایی را که از مال ما برداشتهای، سر جایش بر گردان که تعداد آنها بیش از ده دینار است. زمان ما بدترین زمانها است.
خداوند ما را کفایت میکند و او بهترین وکیل است.
تمام انبیاء و ائمه علیهمالسلام در مقام ردّ غالیان(1)
در اصطلاح غالی به کسی گفته میشود که شأن و جایگاه اولیای الهی را اعم از انبیاء و ائمه علیهمالسلام بالاتر از آنچه که هست، بداند. این افراد خدا را تحقیر میکنند و بندگان او را تعظیم مینمایند. صفات الهی مانند رازقیت، خالقیت، تربیت و ربوبیت را به ایشان نسبت میدهند. این افراد از نظر عملی گرایش شدیدی به اباحی گری دارند و معتقدند که اعتقاد به امام برای کمال انسان کافی است و هیچ ضرورتی نسبت به عبادت و امثال آن وجود ندارند.
این عده کار را به جایی رساندهاند که بر خلاف صریح آیات قرآن عمل میکنند. برخی از فرقههای آنان مانند نمیریه قائل به جواز ازدواج با محارمی مانند خواهر و مادر بودهاند. حتی معتقد بودهاند که لواط مرد با مرد، نه تنها قباحت و حرمتی ندارد. بلکه از اعمال پسندیده است؛ زیرا فاعل لواط لذت میبرد و لذت بردن حرام نیست. کسی هم که مفعول واقع میشود، تکبر خود را میشکند و تواضع از برترین مکارم اخلاقی است.
به همین جهت نیز حضرات معصومین علیهمالسلام به شدت با فرقههای افراطی و غالی برخورد کرده و حکم به تکفیر ایشان نمودهاند. تا جایی که فرمودهاند. آنها از یهود و نصارا بدترند!
جهت مطالعه بیشتر به کتاب «از شور تا شعور حسینی» از همین نویسنده مراجعه شود.
و از جمله توقیعاتی که از صاحب الزمان علیهالسلام در مقام ردّ بر غالیان و در جواب از نامه محمد بن علی بن هلال کرخی نوشته شده است، نامه حاضر است که از این قرار است:
ای محمّد بن علی! خداوند عزّوجلّ فراتر از آن چیزی است که او را میستایند. او را منزه دانسته و ستایش میکنم. ما شرکای او در علم و قدرتش نیستیم. کسی غیر از او از علم غیب خبر ندارد.(2)
همان طور که در آیات روشن کتابش میفرماید: «ای پیامبر بگو؛ در همه آسمانها و زمین احدی غیر از خدا از علم غیب با خبر نیست.»
و من و تمام پدرانم از اولین که عبارتند از آدم و نوح و ابراهیم و موسی و غیر ایشان از پیامبران و از آخرین که محمد فرستاده خدا و علی بن ابی طالب و حسن وحسین و غیر ایشان از ائمه گذشته صلوات اللّه علیهم اجمعین تا روزگار من و پایان دوره من، همه و همه بندگان خداوند عزّوجلّ بودهاند. خدا میفرماید: کسی که از یاد من رویگردان شود، زندگی او را در تنگنا قرار خواهم داد و او را در روز قیامت نابینا محشور خواهم ساخت. زمانی که بگوید: پروردگارا چرا مرا کور محشور کردی در حالی که من بینا بودم! خواهم گفت: بله نشانههای ما پشت سرهم به تو عرضه شدند اما تو خود را به ندیدن زدی. به همین دلیل نیز امروز از فراموش شدگان خواهی بود.»
ای محمد بن علی! جاهلان و بی خردان از شیعیان، ما را اذیت میکنند و همینطور کسانی که بال مگس بر دین او رجحان دارد.(1)
شهادت میدهم که خدایی جز اللّه نیست و او برای شهادت بر اعمال کافی است. شهادت میدهم بر محمّد که فرستاده اوست و بر ملائکه و انبیاء و اولیایش.
و تو را و همه آنها که از نوشته من باخبر خواهند شد، شاهد میگیرم که من از تمام کسانی که مدّعی هستند ما امامان علم غیب میدانیم(2)
یا در ملک خدا با او شریک هستیم و یا برای ما جایگاهی غیر از شأنی که خداوند برایمان عنایت کرده است و ما را برای آن خلق نموده، در نظر بگیرد و یا
1) . مثالی که امام زدهاند، یا از این جهت است که استحکام بالهای مگس از استحکام اعتقادات برخی از شیعیان بیشتر است و یا از این جهت است که سنگینی بالهای مگس از دین داری برخی از شیعیان بیشتر است.
2) . مقصود از نفی علم غیب یا از جهت علم مطلق الهی بودن است. یا از جهت استقلال است؛ یعنی ایشان اگر از غیب هم با خبر بودهاند، به اذن خدا بوده است.
اینکه از آنچه که در اوائل نامه برایت به روشنی تفسیر کردم، تجاوز کند، از همه این افراد به خدا و رسول او بیزاری میجویم.
و شما را شاهد میگیرم که از تمام آنچه که من بیزاری جستم، خدا و ملائکه و فرستادگان و اولیای الهی همه بیزاریجویند. و این نوشته را امانتی در عهده تو و تمام کسانی که از آن باخبر خواهند شد، قرار میدهم. تا اینکه آن را از هیچ یک از دوست داران و شیعیان من مخفی نکنند و همه را از مضمون آن باخبر سازند. به امید این که خداوند متعال اشتباهات ایشان را جبران کند و به دین خدا که دین حق است، باز گرداند و از آنچه که از حقیقت آن بیاطلاعند و به پایان آن نمیرسند، باز ایستند.
بنابراین هر کسی که از نوشته من باخبر شود و به آنچه که امر کردم و از آنچه که نهی نمودم، باز نگردد ، پس لعنت خدا و بندگان صالحی که از آنها نام بردم(1)
بر او حلال خواهد شد.(2)
نامه به ابوالعباس، احمد بن حسن بن ابی صلاح الخجندی(3)
از خجندی نقل شده است که در جستجوی حضرت بقیة اللّه تلاش زیادی کرد و شهر به شهر به دنبال آن حضرت گشت. تا این که خسته شد و نامهای خدمت حضرت نوشت و توسط حسین بن روح نوبختی رحمهالله خدمت امام فرستاد و از امام گله کرد؛ زیرا شب و روز به دنبال ایشان میگشت و قلبش لبریز از محبت ایشان بود. اما امام خود را به او نمینمایاند. از امام خواست تا جوابی به او بدهد که
1) . مقصود ملائکه، انبیاء و اولیا میباشند که در جای جای نامه از آنها نام بردند.
2) . الاحتجاج / ج2 / ص 473 / احتجاج الحجة القائم المنتظر المهدی؛ بحارالأنوار / ج 25/ ص 266 / باب 10 - نفی الغلو فی النبی و الأئمة.
3) . الغیبة للطوسی / ج 4 / ص 323؛ بحارالأنوار / ج 53 / ص 196 / باب 31- ما خرج من توقیعاته علیهالسلام؛ منتخب الأنوار المضیئة / ص 127 / الفصل التاسع فی ذکر توقیعاته.
دلش را آرام کند و وظیفه او را در کاری که شروع کرده بود، روشن نماید.
جواب نامهاش به این صورت صادر شد:
کسی که به جستجوی من اقدام کند، به دنبال من آمده است. کسی که به دنبال من باشد، دشمنان را به سوی من راهنمایی میکند. کسی که آنها را به سوی من راهنمایی کند، جان مرا به خطر انداخته است و به خطر انداختن من مانند شرک است.(1)
محمّد بن احمد داودی از پدرش نقل میکند که نزد حسین بن روح نوبختی رحمهالله بودم. مردی از ایشان پرسید منظور عباس از سخنی که به پیامبر زد، چه بود؟ به او گفته بود عمویت ابوطالب به حساب جمّل، اسلام آورده بود و با دستش عدد شصت و سه را نشان داد.(2)
حسین بن روح گفت: مقصود او از عدد شصت و سه، اِلهٌ اَحَدٌ جَوادٌ بوده است؛ زیرا در حساب حروف، الف یک، لام سی، هاء پنج، الف یک، حاء هشت، دال چهار، جیم سه، واو شش، الف یک و دال چهار است که روی هم عدد شصت و سه درست میشود.(3)
1) . در واقع امام خواسته است، به خجندی که علاقه فراوانی به ایشان داشته است، بفهماند که عدم دیدار ما نه به خاطر بیلیاقتی تو و یا کم توجهی ما است. بلکه به جهت آن است که در شرایط فعلی این ملاقات صلاح نیست.
2) . بحارالأنوار / ج 35 / ص 78 / باب 3- نسبه و أحوال والدیه علیه؛ کمال الدین / ص2 / ج 519 / الدعاء فی غیبة القائم علیهالسلام؛ معانی الأخبار / ص 286 / باب معنی إسلام أبی طالب بحساب الجمل.
3) . این سؤال و جواب را زمانی از بیانات امام زمانعج حساب خواهیم کرد که این جواب را از القائات و آموختههای ایشان بدانیم.
سؤالات پیچیده سعد بن عبد اللّه از امام خردسال(1)
از سعد بن عبداللّه قمی نقل است که از قدیم الایام به کتابهایی که درباره مسائل پیچیده و دقیق نوشته شده بودند، علاقه وافری داشتم و خود را در روشن ساختن حقایق صحیح آنها به زحمت میانداختم. شیفته حفظ مشتبهات و نکات مبهم آنها بودم. نسبت به روشن کردن مشکلات و معظلات آنها حرص و ولع نشان میدادم. تعصب زیادینسبت به مذهب امامیه داشتم. از عافیت طلبی بیزار بودم و مدام در انتظار بحث و جدل و مناظره با مخالفین به سر میبردم. ایرادهای فرقههای مخالف را میشمردم. عیب و ایرادهای بزرگانشان را بیان میکردم و حرمت شکنی میکردم. تا اینکه گرفتار یکی از ناصبیها شدم.(2)
او در قدرت
مناظره کردن و دشمنی و عداوت و کثرت سؤال و بیحرمتی کردن و تعصب بر باطل سرآمد همگان بود.
تااینکه یک روز در حالی که با هم مناظره میکردیم به من گفت: خدا تو و همه دوستان شیعه تو را هلاک کند. شما شیعیان مهاجرین و انصار را مورد سرزنش و انتقاد قرار میدهید و منکر ولایت و امامت و خلافت ایشان از سوی رسول خدا میشوید.
به عنوان نمونه ابوبکر صدّیق که سرآمد همه دوستان پیامبر بود. هیچ میدانی که رسول خدا او را با خود به غار برد؛ زیرا میدانست که ابوبکر بعد از او به خلافت خواهد رسید. او است که تأویل قرآن و سرپرستی امّت به او سپرده خواهد شد. او است که پر کردن شکاف امّت، جمع کردن پراکندگیهای آن، جلوگیری از ایجاد خلل، برپا داشتن حدود الهی، ایجاد لشکرهای مستحکم برای فتح ممالک شرک، بر عهده او گذاشته خواهد شد.
در نتیجه همان طور که نسبت به نبوت خود حساسیت نشان میداد، نسبت به خلافت او نیز حساس بود؛ زیرا کسی که قصد متواری و پنهان شدن دارد، از کسی برای پنهان شدن کمک نمیخواهد. درنتیجه زمانی که میبینیم پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله قصد مخفی شدن در غار را داشت و شرایط نیز به گونهای نبود که ایشان از کسی کمک بخواهند، متوجه میشویم که ایشان ابوبکر را به همان دلیلی که ذکر کردیم به همراه خود بردهاند.
در مقابل علی را در جای خود خوابانید؛ زیرا توجه چندانی به او نداشت و دوست نداشت که او را به همراه خود ببرد و همین طور میدانست که اگر علی کشته شود، به راحتی میتواند کسی را به جای ایشان نصب کند.
سعد نقل میکند که هر چه دلیل در ردّ ادّعاهای او آوردم، به شدت آنها را نقض و رد میکرد.
سپس به من گفت: ای سعد! اشکال دیگری مانند قبلی بر شما شیعیان وارد است که بینی شما را به خاک ذلّت میمالد. آیا شما همانها نیستید که گمان میکنید ابوبکر که از همه بدیها پاک است و عمر که دفاع کننده از مرزهای اسلامی است، در اسلام خود صادق نبودند و نفاق خود را پنهان میکردند و برای اثبات این مطلب به شب عقبه استدلال میکنید.(1)
پس به من بگو که ابوبکر و عمر به زور ایمان آورده بودند یا با تمایل خودشان!؟ سعد میگوید: از درِ حیله وارد
1) . بعد از غزوه تبوک عدّهای از منافقین در کنار کعبه با همدیگر عهد و پیمان بستند که اجازه ندهند امر خلافت در خاندان رسول خدا باقی بماند. این گروه با همکاری همدیگر سعی کردند که در هنگام عبور شتر پیامبر از عقبه، آن را رم دهند تا پیامبر به قتل برسد. که این نقشه با اخبار جبرئیل علیهالسلام بر ملا شد و آن عده به خواسته خود نرسیدند. در برخی از روایات شأن نزول آیه ذیل همین واقعه دانسته شده است. یَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا کَلِمَةَ الْکُفْرِ وَ کَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ یَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ اَنْ أغْناهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِن یَتُوبُوا یَکُ خَیْرا لَهُمْ وَ إِنْ یَتَوَلَّوا یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذابا اَلیما فِی الدُّنْیا و الآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِی الْأرْضِ مِنْ وَلِیٍّ وَلا نَصیر. توبه/74.
شدم و جواب ندادم؛ زیرا ترسیدم که مرا در تنگنا قرار دهد. اگر میگفتم که آنها اسلام را از روی تمایل شخصی پذیرفتهاند. در این صورت او میگفت: نفاق زمانی در قلب رشد میکند که انسان مجبور به انجام کاری شود و قهر و غلبه در کار باشد. همان طور که خداوند عزّوجلّ میفرماید: «زمانی که عذاب ما را دیدند گفتند که ما به خدای یکتا ایمان آوردیم و از عقاید شرک آمیزمان رویگردان شدیم. اما بعد از دیدن عذاب الهی، این ایمان آوردن سودی به حال آنها نخواهد داشت.
اگر هم میگفتم که از سر اکراه و ناچاری ایمان آوردهاند. در این صورت میگفت که شمشیرهای کشیده شدهای بالایسرشان نبود!(1)
سعد میگوید که با حیله از او جدا شدم. اما از شدت غضب احشاء و جوارحم باد کرده بودند و کبدم از ناراحتی قطعه قطعه شده بود.
طوماری را آماده کردم و بیش از چهل سؤال بسیار پیچیده در آن نوشتم. سوالاتی که کسی را یارای پاسخ گویی از آنها نبود. میخواستم سؤالات را از احمد بن اسحاق که وکیل امام حسن عسکری علیهالسلام بود، بپرسم. اما او برای دیدار امام از شهر خارج شده بود. دنبال او به راه افتادم تا اینکه او را در کنار یکی از آبگیرها، یافتم. گفت: ان شاء اللّه که دیدارت برای امر خیر است! عرض کردم: هم علاقه به دیدار شما داشتم و هم سؤالات فراوانی برایم پیش آمده بود. گفت: من و تو در همین یک خصلت با همدیگر اشتراک داریم. من باید خدمت امام برسم؛ زیرا میخواهم از تأویل و تفسیر برخی از آیات قرآن سؤال کنم. اگر میخواهی تو هم در این دیدار مبارک همراه من باش. در این صورت در برابر دریای بزرگی خواهی ایستاد که عجایب آن تمام نمیشود؛ زیرا او امام ما است.
1) . زیرا آن دو در مکّه ایمان آورده بودندو در آن موقع اسلام در اقلیت و ضعف شدید بود. در نتیجه اکراه آن دو به اسلام بیمعنا خواهد بود.
وارد سامرّا شدیم. به در خانه امام علیهالسلام رسیدیم و اجازه ورود خواستیم. اجازه دخول داده شد. بر روی شانه احمد بن اسحاق کیسه بزرگی بود که آن را با پارچه طبری پوشانیده بود و در آن صد و شصت کیسه دینار و درهم(1)
بود و سر کیسهها با مهر صاحبانشان ممهور شده بود.
چهره امام علیهالسلام به اندازهای نورانی بود که تنها به ماه شب چهارده میتوانم تشبیه کنم! ایشان نشسته بودند و بر روی پای راستشان کودکی خردسال نشسته بود که در زیبایی و جمال مانند سیّاره مشتری بود. موهای سرش را از همدیگر جدا کرده بود. گویی فرق سرش الفی بود میان دو واو!
در مقابل امام علیهالسلام یک گوی طلایی وجود داشت و نقش و نگارهای آن که در وسط نوشتههای روی آن قرار داشت، میدرخشید. آن را یکی از بزرگان بصره به ایشان هدیه داده بود. در دست امام علیهالسلام قلمی بود که هر گاه میخواست با آن بنویسد! فرزندشان [مهدی علیهالسلام] انگشتان پدر را میگرفتند و نمیگذاشتند بنویسد! امام علیهالسلام گوی طلایی را به طرفی میانداختند. زمانی که کودک خردسال دنبال آن میرفت تا بیاورد. امام علیهالسلام از فرصت استفاده کرده و مینوشتند.(2)
ما خدمت امام علیهالسلام سلام کردیم. جواب ما را با محبت دادند و به ما اشاره کردند که بنشینیم. زمانی که نوشتن کاغذی را که در دست داشتند، تمام کردند. احمد بن اسحاق کیسه خود را از زیر عبای خودش درآورد و در مقابلش قرار داد. امام به کودک خردسالش نگاه کرد و گفت: عزیزم مهرها را از هدایای شیعیانت بردار.
1) . پولهایی از جنس نقره که از نظر بها و ارزش حدود یک دهم دینار بوده است.
2) . این بخش از حکایت مشابه حکایت بازی کردن امام حسن و امام حسین علیهالسلام در دوران کودکی میباشد. زیرا حضرات معصومین علیهالسلام در کودکی مانند سایر خردسالان بازی میکردند. البته این حرکات کودکانه مادامی ادامه دارد که ایشان به مقام امامت نرسیده باشند؛ زیرا در این صورت امام برخلاف کودکی از علوّ و مقام علمی، معنوی و اجتماعی برخوردار شده و به سعه وجودی و روحی رسیده است. در نتیجه از هر گونه اعمال کودکانه دور خواهد بود.
عرض کرد: پدرجان آیا جایز است که دستان پاکم را به سوی هدایای نجس و آلوده دراز کنم!؟ هدایایی که حلال و حرام آن با هم مخلوط شدهاند.
امام علیهالسلام به احمد بن اسحاق فرمود: کیسه را خالی کن تا فرزندم مال حلال را از حرام جدا کند. همین که احمد اولین کیسه پول را درآورد. ایشان [مهدی علیهالسلام ]گفت: این کیسه متعلق به فلانی از فلان محله قم است و شصت و دو دینار در آن قرار دارد که چهل و پنج دینار آن از زمینی است که صاحبش آن را فروخته است! و از برادرش به ارث برده بود. چهارده دینار آن نیز از محل فروش هفت دست لباس و سه دینار نیز از کرایه دکانها میباشد.
امام علیهالسلام فرمود: عزیزم درست گفتی! مال حرام را به این آقایان نشان بده! عرض کرد: دیناری را که سکه ری و متعلق به فلان تاریخ است و نقش نصف یکی از طرفهای آن سائیده شده است. همین طور تکه دیگری در آن وجود دارد که وزن آن یک چهارم دینار است و دلیل حرام بودنش آن است که صاحب این کیسه در ماه و سال فلان برای بافندهای که در همسایگی بود، یک و نیم من بافتنی داد. تا اینکه مدّتی از آن گذشت و دزدی به آن دستبرد زد. زمانی که بافنده او را از مسأله آگاه ساخت، او را تکذیب کرد و به جای آن یک و نیم من بافتنی که بهتر از مال خودش بود از او گرفت و از آن پیراهنی بافت. این دینار به همراه آن تکه، بهای همان پیراهناست.
زمانی که احمد بن اسحاق سر همان کیسه را باز کرد. در میان دینارها کاغذی را یافت که در آن نام و مقدار پول مطابق با آنچه که حضرتش گفته بود، نوشته شده بود. دینار سائیده شده و تکه را با همان خصوصیاتی که فرزند امام علیهالسلام فرموده بودند، یافتیم.
سپس کیسه دیگری را خارج کرد. کودک خردسال گفت: این متعلق به فلانی در فلان محله از قم است. شامل پنجاه دینار است. اما گرفتن آن برای ما جایز نیست. احمد بن اسحاق گفت: چرا؟ فرمود: این مال، بهای گندمی است که میان صاحب
کیسه و زارع آنها مشترک بوده است. او سهم خود را به صورت کامل برداشته و سهم شریکش را درست اندازهگیری نکرده است. امام فرمود: درست گفتی پسرم.
امام علیهالسلام به احمد بن اسحاق فرمود: همه اینها را با خود برگردان و به صاحبانش تحویل بده و یا به دیگری وصیت کن که این کار را بکند.(1)
ما نیازی به
این اموال نداریم. لباسی را که آن پیرزن فرستاده بود، بیاور.
زمانی که احمد بن اسحاق رفت تا آن را بیاورد. امام علیهالسلام به من فرمود: چه چیزی باعث شد تا نزد ما بیایی. عرض کردم: احمد بن اسحاق مرا تشویق کرد تا خدمتتان برسم. امام علیهالسلام فرمود: پس تکلیف مسائلی که میخواستی بپرسی چه
شد؟ عرض کردم: مسائل سر جای خودشان هستند. فرمود: از عزیز دلم بپرس! و به کودک خردسالش اشاره کرد.
عرض کردم: ای مولا و فرزند مولای من، روایت کرده اند که پیامبر اسلام طلاق زنانش را در اختیار حضرت امیر علیهالسلام قرار داده بود. همین طور نقل شده است که حضرت علی علیهالسلام در جنگ جمل پیکی را نزد عایشه فرستاد و به او گفت: «تو فتنهای بزرگ بر علیه اسلام و مسلمین به راه انداختهای و با این کار احمقانهات، فرزندانت(2)
را وارد میدان هلاکت نمودهای. اگر شرّت را از سرم کم نکنی طلاقت میدهم!» این در حالی است که زنان پیامبر با مرگ ایشان طلاق داده شده بودند.(3)
ایشان فرمودند: طلاق یعنی چه؟ عرض کردم یعنی اینکه زن از مرد جدا شود و راه برای ازدواج او باز باشد. فرمود: اگر این طور است چرا زنان پیامبر
حتی بعد از وفات ایشان حق ازدواج نداشتند؟!
عرض کردم: مولای من! شما بفرمایید که مقصود از طلاق در این روایت
چیست؟ فرمود: خداوند متعال به زنان پیامبر شرافت داد و مادری مؤمنان را به آنها مخصوص کرد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیز به حضرت امیر فرمودند: ای علی شرافت امّ المؤمنین بودن تا زمانی است که اینها معصیت خدا را نکنند. هر کدام از آنها که عصیان کرد و بر تو شورید، او را طلاق بده و او را از شرافت امّ المؤمنین بودن ساقط کن.
پرسیدم: مقصود از فحشای آشکاری که اگر زن در ایام عده مرتکب آن شود، شوهر میتواند او را طلاق دهد، چه چیزی است؟ فرمود: مقصود مساحقه است؛(1)
زیرا اگر زن در ایام عده زنا کند. صد ضربه شلاّق میخورد و بعد از اجرای حد، ازدواج با
او بلا مانع است. اما زمانی که مساحقه کند، سنگسار میشود و سنگسار نوعی خوارکردن است. و اگر خداوند قصد خوار کردن کسی را داشته باشد، او را از رحمت خود دور میکند. از این رو کسی حق ندارد به او نزدیک شود و با او ازدواج کند.(2)
اطلاق آیه قرآن
یا ایُّهَا النَّبِیُّ إِذا طَلَّقْتُمْ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ احْصُوا الْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللّهَ رَبَّکُمْ لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ وَ لا یَخْرُجْنَ إِلاَّ انْ یَأْتینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ وَ تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لا تَدْری لَعَلَّ اللّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ أمْرا الطلاق/ 1
آیه موارد فحشای مبینه را تعیین نکرده است. از این رو هر چیزی که به آن فحشای روشن اطلاق شود، شامل میشود. یعنی هر فحشایی که یا شهود کافی بر آن اقامه شود و یا خود مرد با چشم خود ببیند، داخل در اطلاق فحشای مبینه خواهد شد. خواه زنا باشد، یا مساحقه و یا هر نوع ارتباط جنسی مانند بوسیدن و امثال آن. روایات متعددی در وسائل الشیعة آمده است، ج 22،
ص: 220
28435 مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ قَالَ سُئِلَ الصَّادِقُ علیهالسلام عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ اتَّقُوا اللّهَ رَبَّکُمْ لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ وَ لا یَخْرُجنَ إِلاَّ اَنْ یَأتِینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ - قَالَ إِلاَّ اَنْ تَزِنْی فَتُخْرَجُ وَ یُقَامُ عَلَیْهَا الْحَدُّ
در این روایت زنا مصداق فحشای مبینه دانسته شده است.
حتی در برخی از روایات دامنه فحشای مبینه به غیر امور جنسی نیز توسعه داده شده است. مانند:
وسائل الشیعه: ج 22،
ص: 220
28433 مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ ابِیهِ عَنْ بَعْضِ اصْحابِهِ عَنِ الرِّضَا علیهالسلام فِی قَوْلِهِ تَعَالَی لاتُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُیُوتِهِنَّ وَلا یَخْرُجْنَ إِلاَّ اَنْ یَأتِینَ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ قالَ اذَاهَا لِأهْلِ زَوْجِهَا وَ سُوءُ خُلُقِهَا
در این روایت آزار و اذیت خانواده زوج از جمله فحشای مبینه شمرده شده است. که از باب حکومت و ادّعا است، بنابراین طبق آنچه از ادله استفاده میشود، زنا نیز مشمول آیه است. تنها روایتی که با این دسته از روایات مخالف است، روایت سعد است که از صاحب العصر نقل شده است.
در مورد این روایت دو راه بیشتر نداریم.
اوّل: جمع روایات به این صورت که زنا، فرد تامی از فاحشه مبینه است و از این رو سعد گمان میکرد که زنا تنها مصداق آن است. از این رو معنای فرمایش امام علیهالسلام که میفرمایند: و لیست بالزنا آن است که مقصود از فاحشه تنها زنا نیست. بلکه سحق بدتر از آن است. این جمع را بزرگانی چون علامه، شیخ حرّ عاملی و صاحب جواهر پذیرفتهاند. وسائل الشیعه، ج 22،
ص: 221 و جواهر الکلام / ج 32/ص 334
این جمع بسیار معقول و خوب به نظر میرسد.
دوم: علاج روایات با قواعد تعادل و تراجیح
در این صورت نیز باید فتوای مشهور مقدم داشته شود؛ زیرا اوّلاً: روایات آن بسیار بیشتر است. ثانیا: مطابق با اطلاق آیه است. در حالی که روایت سعد مخالف با قرآن است. ثالثا: اگر روایت سعد را ضعیف بدانیم در این صورت مسأله روشنتر خواهد بود. البته به نظر ما روایت سعد در نهایت اتقان و استحکام است. اگر چه سند روشنی نداشته باشد؛ زیرا محتوای روایت بهترین دلیل بر صدق آن است.
بنابراین با پذیرش فتوای مشهور، روایت سعد را توجیه میکنیم.
پرسیدم: ای فرزند رسول خدا درباره امر خدا که خطاب به موسی علیهالسلامفرمود: «کفشهایت را دربیاور؛ زیرا تو در وادی مقدس طُوی هستی».(1)
برخی از فقیهان
گفتهاند دلیل این امر میته بودن(2)
کفشهای ایشان است.(3)
فرمود: کسی که چنین حرفی زده است، ندانسته به موسی علیهالسلام افترای نادانی زده است، به خاطر اینکه مسأله از دو حال خارج نیست. کفش موسی یا از چیزی بود که میتوان در آن نماز خواند. در این صورت پوشیدن در آن مکان نیز بلا اشکال بود. اگر چه مقدس و پاک بوده باشد؛ زیرا هر چقدر هم که مقدس باشد، مقدستر از نماز که نخواهد بود و یا اینکه از جنسی بوده است که نماز در آن مجاز نیست. در این صورت باید قبول کنیم که موسی حلال و حرام و احکام نماز را بلد نبوده است و این کفر است.(4)
عرض کردم: آقای من مرا از تفسیر این دو جمله آگاه کنید. ایشان فرمودند: زمانی که موسی علیهالسلام با خدا در وادی مقدس مناجاتکرد. عرض کرد: خدایا بیتردید من تمام محبتم را برای تو خالص کردم و دلم را از محبت غیر تو شستم. این در حالی بود که او علاقه شدیدی به همسر و فرزندانش داشت. از این رو خدا فرمود: کفشهایت را در بیاور یعنی اگر محبتت را برایمن خالص کردهای و دلت را از غیر من شستهای در این صورت محبت خانوادهات را بکلی از دلت خارج کن.(1)
من لا یحضره الفقیه 3،555 باب النوادر
ص: 551
وَ قَالَ عِیَالُ الرَّجُلِ اُسَرَاؤُهُ وَ أحَبُّ الْعِبَادِ إِلَی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ احْسَنُهُمْ صُنْعا إِلَی اُسَرَائِهِ.
خانواده مرد مانند اسیران او هستند، محبوبترین مخلوقات بندگان نزد خدا کسی است که به آنها بهتر رسیدگی کند.
الکافی، ج: 5، ص: 320؛ کِتَابُ النِّکَاحِ، بَابُ حُبِّ النِّسَاءِ
1 - عَلِیُّ بْنُ اِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمِ عَنْ أبِیهِ عَنُ مُحَمَّدِ بْنِ أبِی عُمَیْرِ عَنْ إِسْحَاقِ بْنِ عَمَّارِ قَالَ قَالَ أبُو عَبْدِ اللّهِ علیهالسلام مِنْ اخْلاَقِ الانْبِیاءِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِمْ حُبُّ النِّسَاءِ دوست داشتن همسر از جمله اخلاق تمام انبیا است.
مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی الْعَطَّارُ عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عُمَرِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عُمَرِ بْنِ یَزِیدَ عَنْ أبِی عَبْدِ اللّهِ علیهالسلام قَالَ مَا أظُنُّ رَجُلاً یَزْدَادُ فِی الْإِیمَانِ خَیْرا إِلاَّ ازْدَادَ حُبَّا لِلنِّسَاءِ
هرکس که ایمان واقعیش افزایش یابد، به همان اندازه به همسرش علاقهمند میشود.
بنابراین علاقه به همسر و فرزند با محبت به خدا قابل جمع است. به شرطی که برای امتثال امر خدا بوده باشد. امّا آنچه در روایت مذکور گذشت؛ از دو حالت خارج نیست.
حسنات الابرار، سیئات المقربین یعنی آنچه که مایه قرب برای خوبان است، برای مقربین معصیت حساب میشود. به عبارتی اگر چه محبت خانواده از عبادات خوبان است، اما اگر ولو اندکی آنها را از یاد خدا غافل کند، جزو گناهان مقربین خواهد بود.
شاید آن حضرت نتوانسته بودند هماهنگی کاملی که شایسته مقام پیامبران اولواالعزم است، را ایجاد کنند. یعنی محبت ایشان نسبت به همسر و فرزندان، ایشان را اگر چه به اندازه بسیار کمی از یاد خدا غافل میکرد. اما خداوند متعال از ایشان میخواهد تا این حالت را نیز از بین ببرد. مؤید این مطلب آن است که پیامبران همه نسبت به خانوادشان دلسوز بودند و آنها را بسیار دوست داشتند.
عرض
کردم: ای فرزند رسول خدا مرا از تفسیر (کهیعص) با خبر کنید. فرمود: این
1) . از جمله محکمات دین اسلام که جای هیچ شک و تردیدی در آن نیست، محبت به همسر و فرزند است. در اسلام مدارا با خانواده و محبت به آنها و به خصوص همسر، مورد تاکید قرار گرفته است که برخی از این موارد را میآوریم:
حروف از خبرهای غیبی است که خدا زکریا علیهالسلام را بر آنها آگاه ساخت و سپس حکایت آن را برای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله تعریف کرد. ماجرا از این قرار است که زکریا از خدا خواست تا اسماء خمسه را به او بیاموزد. جبرئیل علیهالسلام نازل شد و آنها را به او آموخت. زکریا هرگاه که نامهای محمد، علی، فاطمه و حسن علیهمالسلام را میبرد، تمام غم و اندوهش از بین میرفت و گرفتاریش برطرف میشد. اما هرگاه که نام حسین علیهالسلام را میآورد، بیاختیار اشک میریخت و غم و اندوه دلش را فرا میگرفت. روزی به خدا عرض کرد. الهیچرا هرگاه نام چهار تن اوّل را میبرم، دلم آرام میشود. اما هرگاه نام
حسین را بر زبان جاری میکنم. اشکم جاریمیشود و طوفانی از غم و اندوه مرا فرا میگیرد. پس خدا نیز او را از داستان حسین علیهالسلام باخبر ساخت و گفت: کهیعص.
کاف اسم کربلاء، هاء هلاکت عترت پیامبر، یا یزید است که به حسین ظلم کرد. عین عطش و صاد صبر حسین است. زمانیکه زکریا علیهالسلام از سرّ مسأله باخبر شد. سه روز پی در پی از محل نمازش جدا نشد و اجازه نداد که کسی نزد او بیاید. مدام گریه میکرد و فریاد میکشید و میگفت: الهی آیا بهترین بندگانت را به مصیبت فرزندش گرفتار خواهی کرد!؟ آیا چنین بلایی را بر او نازل خواهی کرد!؟ الهی آیا لباس این مصیبت را به تن علی و فاطمه خواهی کرد!؟ الهی آیا آنها را گرفتار این فاجعه خواهی نمود!؟ سپس پیوسته عرض میکرد: خدایا در این سنّ پیری فرزندی به من عطا کن و او را وارث و وصی من قرار بده و او را مانند حسین کن. زمانی که او را به من عنایت
کردی، محبت او را در دل و جان من بینداز و آنگاه مرا به مصیبت او گرفتار کن. همان طور که محمد را که دوست تو است به مصیبت فرزندش مبتلا خواهیساخت. خداوند نیز دعایش را مستجاب کرد و یحیی را به او عنایت کرد و آنگاه پدرش را به مصیبت او گرفتار کرد. همان طور که یحیی شش ماهه زاده شد، حسین نیز شش ماهه زاده شد. و البته این حکایت مفصل است.(1)
1) . میان حضرت امام حسین علیهالسلام و حضرت یحیی علیهالسلام شباهتهای فراوانی وجود دارد. یکی از شگفتیهاآن است که حضرت امام حسین در مسیر کربلا به بهانههای مختلفی از آن حضرت یاد میکردند و میفرمودند: اُفّ بر دنیا که به خاطر آن سر یحیی برای زنی بدکاره پیش کش فرستاده شد. لهوف /31.
عرض کردم: آقای من به من بفرمایید که چرا خداوند اجازه نداده است که خود مردم، امامشان را انتخاب کنند!؟ فرمود: امام مصلح یا مفسد؟ عرض کردم. امام مصلح. فرمود: آیا ممکن است که انتخاب مردم اشتباه باشد و شخص فاسدی را انتخاب کنند؟ زیرا آنها از اعماق دل همدیگر خبر ندارند. عرض کردم: بله ممکن است. فرمود: علت همان است. این مطلب را با دلیل روشن بیان میکنم که مورد پذیرش عقلت قرار گیرد. از پیامبرانی بگو که خداوند آنها را برگزید و کتابهای آسمانی بر ایشان نازل کرد و آنها را با وحی و عصمت یاری کرد؛ زیرا آنها بزرگان امت خود بودند و بهتر از دیگران میتوانستند انتخاب کنند. آیا ممکن است که برخی از آنها مانند موسی و عیسی با وجود اینکه از عقل کامل و علم سرشار الهی و نزول وحی بهرهمند بودند، در انتخاب خود دچار اشتباه شوند؟ مثلاً بخواهند مؤمنی را انتخاب کنند. اما به اشتباه منافقی را انتخاب کنند؟ عرض کردم: ممکن نیست. فرمود:
به عنوان مثال حضرت موسی که با خدا سخن میگفت با آن همه عقل و علم و نزول وحی بر او، بهترینهای قومش را که هفتاد تن بودند، برای میقات پروردگارش انتخاب
کرد.(1)
آنها کسانی بودند که موسی علیهالسلام در ایمانشان و اخلاصشان شک نداشت. اما تمام آنها منافق از آب در آمدند. خداوند متعال میفرماید: (موسی از میان قومش هفتاد مرد را برای میقات ما انتخاب کرد، گفتند: ما ابدا به تو ایمان نمیآوریم تا اینکه خدا را به صورت آشکار ببینیم). [به همین خاطر نیز صاعقه آنها را گرفت.]
زمانی که میبینیم انتخاب[موسی] بنده برگزیده خدا به خطا میرود. در حالی که او گمان میکرد آنها بهترین قومش هستند، میفهمیم که حق انتخاب تنها برای کسی است که از زوایای مخفی قلبها آگاه باشد و سراپرده پنهان افراد برای او آشکار
1) . اعراف /154.
باشد. باز متوجه میشویم که انتخاب مهاجرین و انصار ارزش نخواهد داشت؛ زیرا ما دیدیم که انبیا زمانی که قصد انتخاب مصلحین را دارند، مفسدین را انتخاب میکنند!
سپس ایشان فرمودند: ای سعد(1)
و هنگامی که دشمنت مدّعی شد که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم برگزیده این امت را با خود به غار برد؛ زیرا میدانست که او بعد از خودش، خلیفه خواهد شد. و او است که در تأویل آیات قرآن مورد تقلید قرار خواهد گرفت و امور امت اسلام به او سپرده خواهد شد. او تکیه گاه امت در پر کردن شکافها و جلوگیری از اختلافات و اقامه حدود الهی و نظم بخشیدن به لشکریان برای فتح بلاد کفر، خواهد بود. در نتیجه همان طور که نسبت به نبوت خویش دلسوزی نشان میداد، نسبت به خلافت ابوبکر نیز حساس بود. از سوی دیگر پنهان شدن و متواری شدن از شهر ایجاب میکرد که کسی را به همراه خود نبرد. همچنین اگر او علی را سر جای خود خوابانید برای این بود که اهمیت زیادی برایش قائل نبود. او میدانست که اگر علی بمیرد به راحتی میتواند کس دیگری را جایگزین او نماید.(2)
همان طور که در طول تاریخ اسلام هرگاه در مسائل خطیری مانند فتح خیبر در جنگ خیبر و رودرویی با عمرو بن عبدود در جنگ خندق وقتی خلفاء مقدم داشته میشدند، یا نمیپذیرفتند و اگر هم میپذیرفتند، از نیمه راه باز میگشتند. در این مورد نیز اگر پیامبر جای خود را به یکی از آنها میداد. ممکن بود که شبانه از خانه تحت مراقبت پیامبر خارج شود و دشمن را متوجه ماجرا کند. از این رو در این امتحان بزرگ حضرت امیر علیهالسلام انتخاب شدند.
اما این شبهه که اگر علی علیهالسلام قرار بود به امامت برسد، چرا باید این خطر را میپذیرفت. زیرا ممکن بود که به شهادت برسد و امامت بعد از پیامبر صلیاللهعلیهوآله با مشکل دچار شود؟
این شبهات بیش از آنکه عالمانه باشند، کودکانهاند؛ زیرا اگر اراده خدا بر آن باشد که کسی به امامت برسد، او را در هر شرایطی حفظ میکند. همان طور که خداوند حضرت امیر را از میان آن همه بلایا سربلند و سالم بیرون آورد و امام سجاد علیهالسلام را در فاجعه عاشورا حفظ نمود. یا اینکه حاملگی مادر امام زمان عج را تا آخرین لحظات مخفی کرد. یا در تاریخ انقلاب، رهبر معظم انقلاب حضرت آیت اللّه خامنهای را از خطرات بسیاری نجات داد؛ زیرا ایشان به کرات به خط مقدم جبههها رفته بودند و بارها مورد سوء قصد شدید منافقین قرار گرفتند. که از این میان میتوان به بمب گذاری مسجد ابوذر اشاره کرد.
1) . گویا سعد بنا به دلایلی از مطرح کردن درگیری خود با مرد ناصبی طفره میرفته است.
2) . دلیل این که پیامبر کسی غیر از علی علیهالسلام را در جای خودش نخوابانید، آن است که این حرکت همانند عملیاتهای شهادت طلبانه است و اگر کوچکترین ترسی در آن راه مییافت، دشمن از برنامه فرار پیامبر صلیاللهعلیهوآله با خبر میشد و جان ایشان به خطر میافتاد. در نتیجه کسی باید جای ایشان میخوابید که کوچکترین واهمهای به خود راه ندهد و دقیقا بتواند نقش پیامبر اسلام را بازی کند. تا دشمن را غافلگیر کرده و فریب بدهد.
ای سعد! چرا دلیل او را این طور نقض نکردی که مگر رسول خدا نفرموده بود که خلافت بعد از من سی سال خواهد بود و این سی سال متوقف بر عمرهای چهار خلیفهای بود که شما آنها را طبق مذهبتان قبول دارید؟ در این صورت او چارهای نداشت. غیر از این که به تو بگوید: بله
در این هنگام میتوانستی بگویی: آیا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نمیدانست که خلافت بعد از ابوبکر به عمر و بعد از او به عثمان و بعد از او به علی خواهد رسید؟ او مجبور بود قبول کند.
تو نیز به او میگفتی: اگر چنین است، رسول خدا باید هر چهار نفر را با خودش از مکّه خارج میکرد و تنها به ابوبکر اکتفا نمیکرد؛ زیرا دلیل ندارد که ابوبکر را از میان ایشان جدا کند!(1)
ای سعد! زمانی که از تو درباره ابوبکر و عمر سؤال کرد و گفت: آیا آنها از روی اکراه ایمان آورده بودند یا از روی علاقه مسلمان شده بودند؟ چرا به او نگفتی که آنها
از روی طمع ایمان آورده بودند؛ زیرا آنها با یهودیان نشست وبرخاست داشتند. تا آنها از تورات و سایر کتب گذشتگان درباره سرنوشت قیام محمد صلیاللهعلیهوآله خبر دهند. یهودیان به آنها گفته بودند که محمد صلیاللهعلیهوآله قطعا بر تمام عرب مسلط میشود همان طور که بخت النصر(2)
بر تمام بنی اسرائیل مسلط شده بود. تنها تفاوتشان در آن است که بخت النصر در ادعای خود دروغگو بود، امّا محمّد صادق خواهد بود.
1) . یعنی اگر به همراه بردن ابوبکر به خاطر خلافت بود، باید هر چهار نفر را میبرد؛ زیرا همه خلیفه او بودند و باید نسبت به همه آنها حساسیت نشان میداد. در حالی که ایشان تنها یکی را به همراه برده بود. پس معلوم میشود که دلیل همراه بردن ابوبکر علم به خلیفه شدنش نبوده است.
2) . یکی از سلاطین خونخوار بنی اسرائیل است که بر آنها مسلط شد و به شدت به سرکوبشان پرداخت.
به همین جهت آن دو نزد پیامبر آمدند و او را با شهادت بر یگانگی خدا یاری کردند و به خاطر طمع در اینکه بعد از پیروزی بر عرب آنها را بر شهر و دیاری حاکم خواهد کرد، با او بیعت کردند. اما زمانی که دیدند پیامبر آنها را فرمانروا نکرد، صورت خود را با چند نفر دیگر پوشانیدند و از گردنه بالا رفتند تا او را به قتل برسانند. امّا خداوند حیله آنها را برهم زد و آنها را با عصبانیت تمام برگرداند. دقیقا
همان طور که طلحه و زبیر با علی علیهالسلام بیعت کردند؛ زیرا امیدوار بودند که هر کدام به فرمانروایی شهر و دیاری برسند. به همین خاطر زمانی که مأیوس شدند، بیعتش را شکستند و بر علیه او شوریدند. تا اینکه خداوند آنها را مانند سایر پیمان شکنان سرنگون ساخت.
سعد نقل میکند بعد از این گفتگو مولایم حسن بن علی الهادی علیهالسلام به همراه کودک خردسالش برای اقامه نماز برخاست. من نیز از خدمتشان بیرون آمدم و به دنبال احمد بن اسحاق به راه افتادم. دیدم که احمد با چشمانی اشکبار میآید. گفتم: چرا دیر کردی و الآن هم گریه میکنی؟ گفت: لباسی را که مولایم از من خواسته بود(1)
در قم جا گذاشتهام. گفتم: تو که مقصر نیستی. احمد بن اسحاق رفت تا جا ماندن آن را خبر دهد. اما با رویی گشاده و خرامان در حالی که صلوات میفرستاد، برگشت. پرسیدم: چه خبری شده است؟ گفت: زیراندازی را که در قم جا گذاشته بودم، امام زیر پای خود پهن کرده بود و بر روی آن نماز میخواند.(2)
سعد نقل میکند که ما به خاطر این مسأله خدا را سپاس گفتیم.
چند روزی را که در سامرّا بودیم. خانه امام علیهالسلام رفت و آمد میکردیم. اما کودک خردسالشان را نمیدیدیم. تا اینکه در روز آخر، برای خداحافظی به همراه دو پیرمرد از همشهریهایمان، خدمت ایشان رسیدیم. احمد بن اسحاق سر پا
خدمت امام ایستاد و عرض کرد. یابن رسول اللّه زمان رفتن نزدیک شده و غم دوری شما شدت یافته است. ما از خدا میخواهیم که بر محمد جدت و علی مرتضی پدرت و فاطمه، بزرگ زنان عالم مادرت و آقای جوانان اهل بهشت که عمو(1)
و پدرت هستند و بر تمام ائمه معصومین علیهمالسلام بعد از آن دو که پدرانت هستند سلام و درود بفرستد. همین طور بر تو و فرزندت سلام و درود بفرستد. از خدا میخواهیم تا به شما عظمت دهد و دشمنانتان را سرنگون سازد و این دیدار را آخرین دیدار ما با شما قرار ندهد.
سعد نقل میکند. زمانی که احمد بن اسحاق این کلمه را بر زبان آورد. امام علیهالسلام گریه کرد و اشک از دیدگانش جاری شد. سپس فرمود: ای احمد بن اسحاق در دعای خود اصرار نکن؛ زیرا تو به زودی خدای خود را ملاقات خواهی کرد. احمد با شنیدن این خبر غش کرد و افتاد. زمانی که به خود آمد، گفت: به حرمت خدا و جدت از تو درخواست میکنم که به من پارچهای بدهید تا آن را کفن خودم قرار دهم. امام علیهالسلام دستش را زیر لحاف کردند و سیزده درهم درآوردند و فرمودند: اینها را بگیر و خرج کفنت کن. تو به آنچه که میخواهی خواهی رسید و خداوند متعال اجر کسانی را که اعمال نیکو انجام میدهند، ضایع نخواهد کرد.
بعد از جدا شدن از امام علیهالسلام زمانی که به حلوان که در سه فرسخی سامرا قرار دارد، رسیدیم. احمد بن اسحاق تب کرد و به شدت بیمار شد. به گونهای که امید به زنده ماندن را از دست داد و مطمئن شد که وعده امام علیهالسلام فرارسیده است. زمانی که در شهر حلوان وارد یکی از کاروانسراها شدیم. یکی از همشهریهایش را که در حلوان زندگی میکرد، فراخواست و از همه خواست که او را در آن شب تنها رها کنند. همه ما به محلهای استراحتمان برگشتیم. نزدیکیهایصبح بود که فکری به ذهنم رسید، همین که چشمانم را باز کردم. ناگهان کافور یعنی خادم
1) . مقصود از عمو، امام حسن و پدر امام حسین علیهالسلام میباشد؛ زیرا نسل امامت از امام حسین علیهالسلام است.
امام علیهالسلام را دیدم که روبه رویم ایستاده بود و میگفت: خداوند به شما صبر نیکو بدهد و مصیبتتان را جبران کند. ما غسل و کفن دوستتان احمد را تمام کردیم بلند شوید و او را دفن کنید؛ زیرا او از همه شما نزد مولایتان عزیزتر بود. این را گفت و ناپدید شد. ما بر سر احمد جمع شدیم و صدایمان به گریه بلند شد. تا اینکه از دفن او فارغ شدیم. خدا او را رحمت کند.
ابوالادیان نقل میکند که من توفیق خدمتگذاری امام حسن عسکری علیهالسلام را داشتم و نامههای ایشان را به شهرهایمختلف میبردم. تا اینکه روزی در ایام بیماری حضرت که در آن وفات کرد، خدمتشان رسیدم. نامههایی را نوشتند و به من دادند و فرمودند به مداین میروی و مدت پانزده روز این مسافرت طول میکشد. وقتی که وارد سامرا میشوی، صدای واویلا و گریه خواهی شنید و مرا در محل غسل دادن خواهی دید.
عرض کردم: سرورم اگر چنین باشد، پس چه کسی جای شما مینشیند؟
فرمود: قائم همان کسی است که جواب نامههای مرا از تو خواهد خواست.
عرض کردم: بیشتر بفرمایید.
فرمود: همان کسی است که بر من نماز خواهد خواند.
عرض کردم: بیشتر بفرمایید.
فرمود: همان کسی است که از آنچه که در کیسه است، خبر خواهد داد.
هیبت امام مانع از آن شد که بپرسم چه چیز در کیسه است که ایشان از آن خبر خواهند داد و طبق دستور امام علیهالسلامبه مدائن رفتم. بعد از پانزده روز به همراه جواب نامهها به سامرا برگشتم. صدای گریه و فریاد از منزل امام علیهالسلام بلند بود.
ناگهان متوجه جعفر شدم که در کنار در ایستاده است و شیعیان اطراف او را گرفته اند و به او تسلیت میگویند! با خودم گفتم: اگر این مرد امام باشد، بر امامت باید خط بطلان کشید؛ زیرا من او را میشناختم. او مردی شرابخوار، قمار باز و طنبور زن بود. جلو رفتم و تسلیت گفتم. اما چیزی از من نپرسید. در این حال بود که عقید خارج شد و گفت: سرورم! برادرتان کفن شده و آماده است تا نمازش را بخوانید.
جعفر به همراه سایر شیعیان، وارد خانه شدند. عثمان بن سعید معروف به سمان و حسن بن علی جلوتر از همهرفتند. وقتی که وارد خانه شدیم، بدن مبارک امام را کفن شده روی زمین دیدیم. جعفر جلو رفت تا نماز را شروع کند. همین که می خواست تکبیر نماز را بگوید، کودکی از اتاق خارج شد، صورتش گندمگون و موهایش سیاه و کوتاه و دندانهایش شمرده و منظم بودند. عبای جعفر را گرفت و کشید و گفت: عمو عقب بایست. من برای نماز پدرم بر همه تقدم دارم. جعفر با رنگ پریده عقب ایستاد و کودک جلو رفت و نماز را خواند. امام علیهالسلامدر کنار قبر
پدرش در سامرا به خاک سپرده شد. بعد از دفن امام، فرزندشان به من گفت:
ای بصری جواب نامههای پدرم را بیاور!
جواب نامهها را دادم و با خودم گفتم: این هم دومین نشانه، اکنون تنها خبر دادن از کیسه مانده است.
بعد از آن، پیش جعفر رفتم. بیچاره از شدت ناراحتی آه میکشید. حاجز وشاء میگفت: سرورم آن کودک که بود؟ اگر فرزند امام علیهالسلام بود، باید دلیلی بر آن اقامه کند. جعفر گفت: به خدا قسم که تا به حال او را ندیده بودم و حتی نشناختم.
در همین حالی که نشسته بودیم، گروهی از قم وارد شدند و درباره امام عسکری علیهالسلام سؤال کردند. وقتی که از مرگ امام علیهالسلام باخبر شدند، از جانشین ایشان سؤال کردند. حاضران در مجلس، جعفر را به آنها نشان دادند. جلو رفتند
و به او تسلیت گفتند. به او گفتند: ما تعدادی نامه و مقداری وجوهات با خود آوردهایم. اگر بفرمایید که نامهها از چه کسانی هستند و وجوهات همراه ما چه مقدار است، آنها را خدمتتان تقدیم میکنیم.
جعفر با عصبانیت بلند شد و در حالی که لباسهایش را تکان میداد، گفت: شما انتظار دارید که من علم غیب بدانم! در همین حال بود که خادم منزل امام عسکری علیهالسلام وارد شد و گفت: نامهها متعلق به فلانی و فلانی است و در داخل کیسه هزار دینار قرار دارد که ده سکه از آنها ساییده شدهاند. نامهها و اموال را به خادم
دادند و گفتند: همان کسی که این خبرها را به تو داده است، امام است.
جعفر پیش خلیفه معتمد رفت و او را در جریان ماجرا گذاشت. او نیز سربازانش را فرستاد تا نرگس خاتون و آن کودک را دستگیر کنند. نرگس خاتون منکر بچه داشتن شد و ادّعا کرد که حامله است تا آنها را از حال فرزندش امام زمانغافل کند.او را به ابن ابی شوارب قاضی سپردند تا نرگس را تحت نظر داشته باشد و ببیند که آیا او واقعا حامله است یا نه؟ در همین گیر و دار بود که خبر مرگ عبید اللّه بن یحیی بن خاقان به طور ناگهانی رسید. از طرف دیگر زنجی در بصره بر علیه حکومت وقت خروج کرد. آنها چنان مشغول این حوادث شدند که مسأله نرگس و طفل او به کلی از یادها رفت و نجات یافتند. الحمدللّه رب العالمین
که شریکی برایش وجود ندارد.(1)
علی بن سنان موصلی از پدرش نقل میکند: وقتی که امام عسکری علیهالسلام وفات
1) . کمالالدین / ج 2 / ص 475 / 43 - باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 67 / باب 18؛ ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
کرد، عدّهای از متدیّنین قم و مناطق کوهستانی ایران(1)
وجوهات خودشان را طبق رسم همیشگی خدمت امام علیهالسلام آوردند و از خبر وفات امام علیهالسلام آگاه نبودند.
وقتی که به سامرا رسیدند، از مولایمان حسن علیهالسلامسؤال کردند، زمانی که متوجه وفاتش شدند، از جانشین و وارث او سؤال کردند. به آنها گفته شد که وارث او برادرش جعفر است. پرسیدند که او کجاست؟
به آنها گفته شد که او برای گردش و تفریح به شط رفته و بر قایقی سوار شده و مشغول مِیگساری است. و چند آواز خوان هم با او هستند.
آنها با همدیگر مشاوره کردند و گفتند: ممکن نیست که امام این گونه باشد. برخی هم گفتند که بیایید برویم و این اموال را به صاحبانشان برگردانیم. محمد بن جعفر حمیری قمی گفت: همین جا باشید تا این مرد بیاید و در مورد راست و دروغ بودن ادّعایش بررسی کنیم.
زمانی که جعفر از تفریح برگشت. پیش او رفتند و سلام کردند و گفتند: سرور ما، ما مردمی از اهل قم هستیم، عدّهای از شیعیان هم با ما هستند و وجوهاتشان را برای امام عسکری علیهالسلام آورده بودند.
گفت: آن اموال کجاست؟
گفتند: با خودمان آوردهایم.
گفت: آنها را پیش من بیاورید.
گفتند: این وجوهات جریان جالبی دارد؛ زیرا این اموالی که جمع شده است، بسیاری از شیعیان در آن سهم دارند. هر کسی یک یا دو دینار آورده است. بعد
آنها را در کیسههایی ریخته و سر آنها را مهر کردهایم. وقتی که ما آنها را خدمت برادرت میآوردیم، از تک تک افرادی که پول داده بودند، اسم میبرد و مقدار سهمش را بیان میکرد. حتی به ما میگفت که نقش مهر روی کیسهها چیست!
1) . معمولاً این تعبیر در مورد دینَور و همدان به کار میرود.
جعفر که نمیدانست چه بکند، گفت: نه، شما به برادر من تهمت میزنید. این علم غیب است.
آنها وقتی که این حرفها را شنیدند، مات و مبهوت به همدیگر نگاه میکردند. تا اینکه جعفر دوباره از آنها خواست تا مال را به او بدهند.
آنها گفتند: ما کارهای نیستیم. مال هم متعلق به ما نیست. بلکه ما اجیر و وکیل صاحبان مال هستیم و تنها در صورتی پرداخت میکنیم که علامتهای آنها را به ما بگویی همان طور که مولایمان عسکری علیهالسلام میگفت. اگر تو امام هستی، علامتهایشان را بگو والاّ آنها را پیش صاحبانشان میبریم تا در مورد آنها تصمیم بگیرند.
خلیفه در سامرا بود. از این رو جعفر پیش او رفت و علیه آنها شکایت کرد!
زمانی که خلیفه آنها را حاضر کرد. گفت: این مال را به جعفر بدهید. گفتند: خداوند خلیفه را حفظ کند. ما گروهیهستیم که اجیر شدهایم و اموال عدّهای از بندگان خدا را به امانت نزد خود داریم و مأمور شدهایم تا آنها را تنها با بیان علاماتی که در زمان عسکری علیهالسلام مرسوم بود، پرداخت کنیم.
خلیفه پرسید: علامتهایی که برای عسکری بود، چه چیزهایی هستند.
گفتند: ما هر وقت که اموال را پیش او میبردیم، خصوصیات و مقدار دینارها را با نام صاحبان آن اموال بیان میکرد. وقتی که این کار را میکرد، اموال را به او میدادیم. ما این کار را چندین بار انجام دادهایم. تا اینکه او وفات نمود. اگر این
مرد، جانشین امر امامت است، او نیز آن علایم را بگوید والاّ ما باید اموال را به صاحبانشان برگردانیم.
خلیفه نگاهی به جعفر انداخت و گفت: اینها اجیر و مأمور هستند و مأمور وظیفهاش آن است که طبق وظیفه عمل کند! جعفر که انتظار این حرف را نداشت، ناراحت شد.
آنها گفتند: اگر امیرالمؤمنین عنایت کند و کسی را با ما بفرستد تا ما به سلامت از این شهر خارج شویم، ممنون خواهیم بود. او نیز به امیر سامرا امر کرد تا آنها را همراهی کند. زمانی که آنها از شهر خارج شدند، جوانی خوش سیما پیش آنها آمد. گویا خادم بود. او آنها را با نام صدا زد و گفت: خدمت مولایتان برسید. آنها گفتند: نکند تو مولای ما هستی؟ گفت: به خدا پناه میبرم. من خادم او هستم. پشت سر او حرکت کردیم. تا اینکه وارد منزل امام عسکری علیهالسلام شدیم. امام قائم علیهالسلام بر روی تختی نشسته بود. گویا پارهای از ماه بود و لباسی سبز به تن داشت.
سلام کردیم و ایشان جواب سلام را دادند و فرمودند: مجموع اموالی که به همراه دارید، فلان اندازه است. فلانی، فلان اندازه از آن را حمل کرده و فلانی، فلان
مقدار آن را. همین طور خصوصیات آنها را میشمرد. تا جایی که خصوصیات لباسها و حیواناتی را که با ما بودند، بیان کرد. از شادی به سجده افتادیم و خدا را
شکر کردیم و در مقابلش زمین را بوسیدیم.
خواسته خودمان را بیان کردیم، ایشان هم قبول کرده و فرمودند که آن اموال را بیاورید. بعد به ما دستور دادند تا چیزیرا به سامرا نبریم. بلکه یکی از وکلای خودشان را در بغداد معرفی کردند. ما نیز بعد از آن اموال را پیش او میبردیم و نامههای حضرت را نیز از دست او میگرفتیم.
از خدمتشان خارج شدیم. ایشان مقداری حنوط و کفن به حمیری قمی دادند و فرمودند: خداوند اجر و پاداشت را در عزای خودت افزون گرداند. هنوز به همدان
نرسیده بودیم که حمیری قمی وفات کرد.
بعد از آن وجوهات را به نوّاب آن حضرت میدادیم و توقیعات را نیز از ایشان میگرفتیم.(1)
1) . الخرائج و الجرائح / ج 1104/3؛ بحارالأنوار / ج 47 / 52 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
محمّد بن شاذان بن نعیم نقل میکند که مردی از بلخ وجوهاتی را همراه نامهای به سامرا فرستاد و نامه را با انگشتش نوشت. بدون اینکه از چیزی استفاده کرده باشد. به پیک گفت: این مال را به کسی بده که ماجرای آن را به همراه مطلب نوشته شده در نامه به تو بگوید.
پیک میگوید: مال را به عسکر(1)
آوردم. ابتدا پیش جعفر رفته و ماجرا را به او گفتم. جعفر گفت: آیا تو بدا را قبول داری؟(2)
گفتم: بله
گفت: کسی که تو را فرستاده، نظرش برگشته است و الآن نظرش این است که تو مال را همین طور به من بدهی!!!
گفتم: این جواب مرا قانع نمیکند.
از پیش او خارج شدم و میان اصحاب با شک و تردید میچرخیدم. در این حال بود که نامهای به دستم رسید که در آن نوشته شده بود:
این مال روی صندوقی قرار داشت. دزدها وارد خانه شدند و صندوق را خالی کردند. اما آن مال سالم ماند.
همین طور نامه او را که گرفته بودند، به خودش برگرداندند. در حالی که آنچه که با انگشتش روی آن چرخانده بود، رویکاغذ نوشته شده بود. و نوشته شده بود:
1) . محل سکونت امام حسن عسکری علیهالسلام در سامرا.
2) . مقصود از بدا، تغییر در اراده خداست. یعنی خدا تصمیم به کاری داشت. اما بنا به عواملی ممکن است که تصمیمش تغییر کند و اراده دیگری نماید. مانند اینکه عذاب حتمی شود. اما به جهت توبه و یا عملی صالح، به تأخیر بیفتد. اعتقاد به بدا از محکمات اعتقادی شیعه است و آیاتی از قرآن با صراحت آن را تأیید کردهاند. کسانی که علاقهمند هستند، میتوانند به کتب کلامی مراجعه نمایند.
خواسته بودی که دعا کنم. خداوند متعال فلان کارها را برایت بکند. همان طور نیز شد.(1)
زمانی که امام حسن عسکری علیهالسلام وفات کردند. مردی از مصر به همراه مالی که برای صاحب الزمان(2)
آورده بود وارد مکه شد و مشاهده کرد که مردم در مورد امام حسن عسکری علیهالسلام دچار اختلاف شدهاند. عدّهای میگویند، ایشان بدون اینکه جانشینی برای خود انتخاب کند، از دنیا رفته است. برخی نیز میگفتند: جانشین ایشان جعفر برادرش میباشد. برخینیز میگفتند: جانشین ایشان فرزندشان میباشد.
در نتیجه او مردی را که کنیهاش(3)
ابوطالب بود به عسکر(4)
فرستاد تا درباره امام زمان علیهالسلام جستجو نماید. در ضمن به همراه او نامهای را به امام علیهالسلام فرستاد.
ابوطالب ابتدا پیش جعفر رفت و از او خواست تا برای اثبات امامتش دلیلی بیاورد.
1) . بحارالأنوار ج 51 / ص 327 / باب 15 - ما ظهر من معجزاته، کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 488 - باب ذکر التوقیعات الواردة.
2) . هر یک از ائمه در زمان خود صاحب الامر یا صاحب الزمان نامیده میشدند، در اینجا مقصود امام حسن عسکری علیهالسلام میباشد.
3) . در میان اعراب رسم بوده است که همدیگر را با کنیههایی نام ببرند. کنیه معمولاً به معنای نوعی احترام بوده است. همان طور که خاله و عمه و دایی نوعی احترام محسوب میشود. عدم تصریح به اسم و نامیدن افراد با کنیه نوعی احترام به ایشان بوده است. کنیه معمولاً با نسبت دادن شخص به والدین و یا فرزندانش درست میشود. مانند اینکه اگر کسی فرزندی به نام حسن داشت، او را ابوالحسن مینامیدند. یا اگر نام پدر شخصی طالب بود او را ابن طالب مینامیدند. البته کنیه گاها جهت ذم افراد نیز بکار برده میشود. مانند اینکه اگر مادرش فاحشه بوده و بخواهند او را مذمت کنند، او را به مادرش نسبت میدهند. همان طور که حضرت زینب علیهاالسلام ابن زیاد را با عنوان یابن مرجانه خطاب کردند، تا حضار را متوجه ولد الزنا بودن زیاد کنند.
4) . محل سکونت امام حسن عسکری علیهالسلام در سامرا.
جعفر که درمانده شده بود، گفت: الآن آمادگی ندارم. او به در خانه امام حسن عسکری علیهالسلام آمده و نامهای را که به همراه داشت، به سفرای امام داد.
جواب چنین داده شد:
خداوند تو را در فقدان دوست مصریت اجر و پاداش دهد. او در مکه مرد و اموالش را به یکی از معتمدین سپرد تا هر گونه که صلاح میداند، خرج کند.
امام علاوه بر این خبر، جواب نامه او را نیز داد. زمانی که مرد به مکه بازگشت، تمام فرمایشات غیبی امام علیهالسلام را مطابق با واقع یافت.(1)
احمد بن ابی روح نقل میکند که یکی از زنان اهل دینور مرا خواست. پیشش رفتم. گفت: ای ابن ابی روح! تو مورد اعتمادترین و متدین و معتقدترین آدمی هستی که در منطقه خودمان میشناسم. امانتی را به تو میسپارم تا آن را ادا کنی. گفتم: ان شاء اللّه انجام خواهم داد.
گفت: این، مقداری درهم است که در کیسهای مهر شده قرار دارد. آن را باز و بررسی نکن. تا اینکه به کسی بدهی که از آن خبر دهد و این هم یک گوشوارهای به قیمت ده دینار است و همین طور در آن کیسه سه مروارید است که ارزش آنها ده دینار میباشد. من سؤالی از امام زمان علیهالسلام داشتم که میخواستم قبل از سؤال کردن، آن را بگوید! گفتم: سؤالتان چیست؟ گفت: ده دینار است که مادرم در عروسی من آنها را قرض گرفته است. نمیدانم از چه کسی قرض گرفته تا به
1) . الإرشاد / ج 2 / ص 364 / باب طرف من دلائل صاحبالزمان علیهالسلام؛ بحارالأنوار ج51 / ص 299 / باب 15- ماظهرمنمعجزاته؛ تقریبالمعارف/195؛کشفالغمة/ج2/ص454/بابطرفمندلائلصاحبالزمان علیهالسلام.
صاحبش پرداخت کنم. اگر به شما گفت که او کیست. این ده دینار را هم به او بده.
با خودم گفتم: اگر جعفر بن علی برادر امام عسکری علیهالسلام این اموال را از من
بخواهد، چه بگویم؟ این یک امتحان میان من و اوست. اموال زن را با خودم به بغداد بردم. پیش حاجز بن یزید وشاء رفتم و سلام کردم و نشستم. گفت: با من کاریداشتید؟ گفتم: وجوهاتی به من سپرده شده است که تنها اگر از آنها و صاحبشان خبر بدهید، پرداخت خواهم کرد. گفت: در این مورد به سامرا برو. گفتم: لا اله الا اللّه، این همان چیزی است که از آن میترسیدم. از نزد او حرکت کردم و وارد سامرا شدم. با خود گفتم اوّل از جعفر شروع میکنم. بعد فکر کردم و گفتم نه من باید از خانواده امام عسکری علیهالسلام شروع کنم؛ زیرا این امتحان از این خانه به وجود آمده است. به خانه امام عسکری علیهالسلام آمدم. وقتی که به نزدیکی خانه رسیدم، خادم خانه، خارج شد و گفت: تو احمد بن ابی روح هستی؟ گفتم: بله. گفت:
این نامه برای شماست. وقتی که نگاه کردم با تعجب دیدم که نوشته شده است:
ای ابن ابی روح! عاتکه دختر دیرانی امانتی به تو سپرده است. آن کیسهای است که به گمان تو هزار درهم در آن قرار دارد. اما آن طور نیست. تو حق امانت را ادا کردی و آن را باز نکردی. درون آن کیسه هزار درهم و پانصد دینار وجود دارد. همین طور پیش تو گوشوارهای است که عاتکه فکر میکرد قیمت آن ده دینار است. البته درست میگوید. انگشتر به همراه دو نگین آن ده دینار ارزش دارد. همین طور در نزد تو سه قطعه مروارید هست که به قیمت ده دینار خریداری شده است. اما بیش از آن ارزش دارد. گوشواره و مروارید را به خادمه ما خانم فلانی بده؛ زیرا ما اینها را به او هدیه کردهایم. بعد هم به بغداد برو و اموال همراهت را به حاجز بده. البته قبل از پرداخت، مخارج لازم برای بازگشت به وطنت را از آن بردار.
امّا ده دیناری که فکر میکند، مادرش در عروسی او قرض کرده و نمیداند که متعلق به کیست، نه خیر او خیلی هم خوب میداند که آن زن، کلثوم دختر احمد است. اما به خاطر اینکه او زنی ناصبی و دشمن ماست. برایش سخت است که این ده دینار را به او بدهد و دوست دارد که آن را در میان خواهران ایمانی و شیعهاش، تقسیم کند. او در واقع با این روش، برای این کار از من اجازه خواسته است. اشکالی ندارد. میتواند آن را در میان خواهران ایمانیش تقسیم کند.
ابن ابی روح! برای امتحان کردن جعفر پیش او نرو و به خانهات برگرد. عمویت مرده و خداوند زن و ثروت او را نصیب تو کرده است.
به بغداد برگشتم و کیسه را به حاجز دادم. حاجز وقتی که در کیسه را باز کرد و سکههای درون آن را شمرد، هزار درهم و پانصد دینار بود. از آن سیصد دینار به خودم برگرداند و گفت: از من خواسته شده است که این مقدار را به تو بدهم! آن را گرفتم و به منزلی که در بغداد گرفته بودم، برگشتم. پیکی آمد و گفت: عمویت مرده است و همسرش از تو خواسته است که پیش آنها بروی. وقتی که برگشتم او مرده بود و سه هزار دینار و صدهزار درهم از او ارث بردم.(1)
از علی بن محمد بن قنبر نقل شده است: زمانی که جعفر کذاب بر سر میراث برادرش عسکری علیهالسلام جرّ و بحث میکرد، امام زمان علیهالسلام از نقطهای پیدا شد که کسی متوجه نشد و به عمویش گفت: ای جعفر! آیا به ارثیّه(2)
من دست دراز میکنی؟
جعفر از این حرف متحیر و مبهوت شد. امام علیهالسلامبعد از آن ناپدید شد. جعفر هر چه در میان مردم جستجو کرد تا او را پیدا کند، نتوانست.
یکبار دیگر هم زمانی بود که جدّه امام زمان و همسر امام علی النقی علیهالسلام وصیت کرد که او را در خانه خودش دفن کنند. جعفر اجازه دفن نمیداد و میگفت که خانه به من رسیده است و اجازه دفن کسی را نمیدهم. امام علیهالسلام دوباره از نقطه نامعلومی پیدا شد و گفت: جعفر اینجا خانه توست؟ و ناپدید شد و بعد از آن جعفر او را ندید.(1)
یکی از بزرگان عراق نقل میکند: نسیم را که خیلی عصبانی بود، در سامرا دیدم. او
درِ خانه امام حسن عسکری علیهالسلام را شکسته و در مقابل خانه ایستاده بود. حضرت بقیة اللّه در حالی که تبری در دست داشت، بیرون آمد و گفت: در خانه من چه میکنی؟
نسیم گفت: جعفر ادّعا میکند که پدرت مرده است و فرزندی از خود به جای نگذاشته است. اما اگر اینجا خانه توست، میروم. این را گفت و از خانه بیرون آمد.(2)
علی بن قیس نقل میکند که یکی از نوکران خانه پیش ما آمده بود. درباره این اتفاق از او سؤال کردیم. با تعجب پرسید: چه کسی این خبر را به تو داده است؟ گفتم: یکی از بزرگان! در جواب گفت: گویا هیچ چیز را نمیشود از مردم مخفینگه داشت.(3)
1) . کمالالدین / ج 2 / ص43 / 442- باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه؛ بحارالأنوار / ج 52/ ص 42 /باب 18 - ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
2) . در واقع نسیم آدم مغرضی نبوده است. بلکه میخواسته مسأله را یکسره کند. از این رو مانند برخی از افراد کم حوصله، کاری کرده تا مطمئن شود که اگر امام فرزند داشته باشد، حتما خودش را به او نشان خواهد داد. به همین جهت، در خانه را شکسته و وارد خانه شد تا همه چیز را بفهمد.
3) . الغیبهللطوسی ص 267؛ بحارالأنوار، ج 52 / ص 13 باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
بعد از وفات امام عسکری علیهالسلام برادرش جعفر مبلغ بیست هزار دینار طلا(1)
پیش خلیفه برد و گفت: ای امیر المؤمنین جایگاه برادرم را به من عنایت کن! خلیفه گفت: شأن و عظمت برادرت از ما نبود. بلکه از خدا بود. ما هر چه توانستیم سعی کردیم تا جایگاه او را تخریب کنیم، اما اراده خدا بر آن بود که روز به روز عظمت او را بیشتر کند؛ زیرا او مردیپرهیزکار، نیک رفتار، عالم و عابد بود. بنابراین اگر تو هم در نزد شیعیان برادرت شأن او را داشته باشی، نیازی به من نخواهی داشت. اما اگر از منزلت او برخوردار نباشی و خالی از فضائل برادرت باشی، در این صورت من نمیتوانم کمبود تو را جبران کنم!(2)
جد ابی الحسن بن وجناء نقل میکند که ما بعد از وفات امام حسن علیهالسلام در منزل ایشان بودیم. ناگهان سواران ما را احاطه کردند. یکی از آنها جعفر کذاب بود. آنها خانه را غارت کردند. در این اوضاع آشفته، تمام نگرانی من آن حضرت [حضرت مهدی(عج)] بودند. ناگهان متوجه شدم که آن حضرت از همان دری که سواران وارد شده بودند، خارج شد. من هم ایستاده بودم و به ایشان خیره شده بودم.
او در آن زمان شش ساله بود. بعد از آن کسی او را ندید.(3)
نامهای از امام زمان که به عمری و فرزندش نوشته شده است، سعد بن عبداللّه آن را روایت کرده است. شیخ طوسیفرموده است که سعد نامه را رونویسی
کرده بود و من نوشته او را دیدهام. متن نامه چنین است:
خداوند شما را به اطاعت خودش موفق گرداند و بر دین خودش ثابت قدم کند و در انجام خیرات یاریتان نماید.
نوشته بودید که میثمی برایتان خبر آورده است که مختار با کسی بحث کرده و آن شخص گفته است که حسن عسکری علیهالسلام جانشینی غیر از جعفر ندارد. او هم قبول کرده بود. من تمام چیزهایی را که از دوستانتان نوشته بودید فهمیدم.
من از کوری بعد از بینایی و گمراهی بعد از هدایت و اعمال و فتنههای هلاککننده به خدا پناه میبرم. خدای بزرگ میفرماید: «الم آیا مردم فکر میکنند، به صرف اینکه گفتند ما ایمان آوردهایم، آنها را بدون امتحان رها خواهیم کرد؟»(1)
بنگر که چگونه در فتنهها سقوط میکنند و در تحیر و سرگردانی میگردند. به راست و چپ میروند و از دینشان فاصله میگیرند. آیا آنها در مورد حق دچار تردید شدهاند یا عناد میورزند. یا اینکه از روایات راست و خبرهای صحیحی که به آنها رسیده است، بیخبرند. یا اینکه آنها میدانند اما از یاد بردهاند. آیا نمیدانند که خدا زمین را خالی از حجت نمیکند. حجتی که یا ظاهر است و یا پنهان و در پرده.
آیا از ترتیب ائمه خود بیاطلاعند. که بعد از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله یکی بعد از دیگری آمدند تا اینکه دوره امام قبلی یعنیحسن بن علی علیهالسلام شد. او جای پدرش نشست و به راه حق و راست هدایت کرد. او نور درخشان و ماه تابانی بود که خداوند او را برای علم خودش انتخاب کرده بود. او با روش
1) . عنکبوت / 1 و 2.
پدرانش زندگی کرد. قدم به قدم به عهد و پیمان و وصیتیکه به وصی بعد از خودش کرد، عمل نمود. جانشینی که خدا او را تا مدتی پنهان کرده و مکانش را مخفیداشته است. البته همه اینها با قضای حتمی قبلی او و قَدَر جاری او صورت گرفت.(1)
محل استقرار جانشینی امام و فضائل آن در ما است. اگر خداوند به چیزی که از آن منع کرده است،(2)
اجازه میداد
و آنچه را که از حکم حکیمانهاش جاری کرده است، بر میداشت، حق را آشکارا با آراستگی تمام و ادله روشن و نشانههای واضح ظاهر میکردم. آن وقت آن حجت پنهان از خودش پرده بر میداشت و ادله خود را بیان میکرد.
لکن قدرت خدا مغلوب نمیشود و اراده او برنمیگردد و کسی نمیتواند از توفیقش سبقت بگیرد.
بنابراین آنها باید از هوسهای نفس خود تبعیت نکنند و به اصل خودشان بازگردند.(3)
و آنچه را که خداوند پوشانیده است، جستجو نکنند؛ زیرا در این صورت به معصیت میافتند. ستر خدا را برندارند؛ زیرا پشیمان میشوند.(4)
20452 - مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ الرَّضِیُّ الْمُوسَوِیُّ فِی نَهْجِ الْبَلاَغَةِ عَنْ امِیرِ المؤمنین علیهالسلام اَنَّهُ قالَ إِنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلَیْکُمْ فَرَائِضَ فَلاَ تُضَیِّعُوهَا وَ حَدَّ لَکُمْ حُدُودا فَلاَ تَعْتَدُوهَا وَ نَهَاکُمْ عَنْ أشْیَاءَ فَلاَ تَنْتَهِکُوهَا وَ سَکَتَ لَکُمْ عَنْ اشْیَاءَ وَ لَمْ یَدَعْهَا نِسْیَانا فَلاَ تَتَکَلَّفُوهَا وسائل الشیعه / ج 15 ص 260 / 24 - باب وجوب اداء الفرائض. بیشک خداوند واجباتی را بر شما واجب کرده است و حدودی را تعیین کرده است. پس از آنها نگذرید و شما را از اموری نهی کرده است که آنها را نشکنید. در این میان از بیان برخی چیزها سکوت کرده است. و نگفتن آنها به خاطر جهل و فراموشی نبوده است. بلکه مصلحت نبوده است. بنابراین خودتان را درباره آنها به زحمت نیندازید.
شاید بهترین نمونه و مثال برای به تکلف انداختن، ماجرای گاو بنی اسرائیل باشد؛ زیرا زمانی که یکی از آنها دیگری را کشت و این قتل ممکن بود تا به یک معضل اجتماعی و اختلاف قومی تبدیل شود؛ خداوند از حضرت موسی علیهالسلام خواست تا از مردم بخواهد که گاوی را بکشند و استخوان آن را به مرده زنند تا زنده شود و قاتل خود را معرفی کند. خداوند در این دستور گاو خاصی را تعیین نکرده بود. از این رو آنها به راحتی میتوانستند هر گاوی را که خواستند قربانی کنند. اما مردم از رنگ و سن و سال و انواع آن سؤالات فراوانی کردند. خداوند نیز برای اینکه آنها را تنبیه کند. مدام بر شرایط گاو اضافه کرد. گاوی که رنگش طلایی باشد، نه مسن باشد و نه بچه، گاو شخم زن نباشد و... شرایط به اندازهای سخت شد که در کل بنی اسرائیل تنها یک گاو واجد همه این شرایط بود و آنها مجبور شدند برای خرید آن هزینه هنگفتی پرداخت کنند. بنابراین اگر آنها طبق امر اولیه حضرت موسی علیهالسلام اقدام به قربانی گاو میکردند، این همه مکافات و زحمت برای خودشان درست نمیشد.
بدانند که حق با ما است و در میان ما است. کسی غیر از ما آن را
1) . مقصود آن است که سنت خدا از گذشته بر آن بوده است که انسانها خود سرنوشت خود را رقم بزنند و از آنجا که انسانها انتخابهای بدی انجام دادند، از نعمت امام محروم گردیدند. و الا اگر انسان فاقد اختیار بود یا خدا میخواست خلاف مسیر ساخته شده به دست انسان عملی انجام دهد، غیبت پیش نمیآمد.
2) . خداوند اراده کرده است که انسان در عالم حجاب و با وجود محدودیتهای آن به عالم غیب که شامل ایمان به خدا، ملائکه و انبیاء و ائمه است، ایمان بیاورد. الذین یومنون بالغیب و اجازه نداده است که ایشان با اسباب غیر طبیعی پردهها را بر دارند و زمینه امتحان را از ایشان سلب کنند. امام علیهالسلام میفرماید: اگر خداوند چنین ارادهای نداشت، حقیقت امامت را به آنها نشان میدادم. در آن صورت احدی در حقانیت من شک نمیکرد. مؤید این مطلب توقیعات دیگری است که در آنها به این مطلب اشاره شده است.
3) . اعتقاد به امام
4) . در روایات فراوانی داریم که خداوند متعال آنچه را که لازم میدیده است، بیان کرده است. اگر با مسألهای مواجه شدید که خداوند درباره آن به طور خاص حکمی نداده بود، شما نیز آن را مسکوت عنه بگذارید و درباره آن بحث و بررسی نکنید؛ زیرا اگر دانستن آن به صلاح شما بود، خداوند متعال آن را بیان میکرد.
بیان نمیکند. مگر دروغگوی افترا زننده(1)
و کسی غیر از ما مدّعی آن نمیشود مگر اینکه گمراه و سرگردان شود. بنابراین بیش از آنچه را که در باب امامت گفتم، نخواهید و به اشاره کردن من قناعت کنید و انتظار تصریح و توضیح نداشته باشید. ان شاء اللّه(2)
نامه امام قائم علیهالسلام به احمد بن اسحاق(1)
احمد بن اسحاق قمی از جمله نامهای مشترک است. در میان اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام حداقل با دو نفر از صحابه مواجه میشویم که نام هر دو احمد بن اسحاق اشعری قمی است. هر دو از جلالت خاصی در میان صحابه برخوردار بوده و جزو ثقات امام حسن عسکری علیهالسلام به حساب میآمدهاند. ایشان از بزرگان علمای قم بودند. از آنجا که این نام در توقیعات و بیانات متعددی آمده است، به همین جهت باید بررسی اجمالی درباره تشخیص و تمییز آن دو صورت گیرد.
احمد بن اسحاق بن عبداللّه بن سعد بن مالک بن الاحوص الاشعری ابو علی القمی
ایشان از بزرگان علمای قم و خواص اصحاب امام حسن عسکری بودند و در روزهای آخر حیات پر برکتشان توفیق زیارت حضرت بقیة اللّه علیهالسلام را یافتهاند. امام در آن زمان کودکی خردسال بود. که حکایت این دیدار با شکوه و خواندنی در ادامه توقیعات همین بخش خواهد آمد. ایشان بعد از این دیدار در حلوان در سه فرسخی سامرا و در زمان حیات امام حسن عسکری علیهالسلام وفات کردند و به صورت خارق العادهای به دست مبارک امام غسل و کفن شداند.
با این توضیح احمد بن اسحاقی که در این توقیع مخاطب امام زمان عج میباشد، احمد بن اسحاق بن عبداللّه نخواهد بود.
احمد بن اسحاق بن سعد قمی
ایشان نیز از بزرگان علمای قم و خواص امام حسن عسکری علیهالسلام بود. او بعد از امام حسن عسکری علیهالسلاموفات کرد. او از وکلا و معتمدین امام زمان عج بوده است و توقیعاتی در جواب از نامههای ایشان صادر شده است. که توقیع حاضر از آن جمله است.
رجال نجاشی /91، فهرست الوطی /63، رجال ابن داود /23.
از احمد بن اسحاق قمی نقل شده است که یکی از شیعیان پیش او آمده و خبر داده است که جعفر کذاب نامهای برایاو فرستاده و ادّعا کرده است که جانشین پدرش امام علی النقی علیهالسلام میباشد و علم حلال و حرام و تمام آنچه که مورد نیاز است و غیر از اینها، همه علوم نزد او است.(2)
احمد بن اسحاق میگوید: زمانی که نامه جعفر را خواندم. نامهای برای حضرت حجت علیهالسلام نوشتم و به همراه آن، نامه جعفر را خدمتشان فرستادم.
ایشان جواب نامه مرا این گونه نوشتند:
نوشته تو همراه نامه جعفر به دستم رسید. خدا تو را حفظ کند. متوجه تمام مطالب آن و تناقض گوییهایی که در نامه جعفر بود و خطاهای تکراری آن، شدم. اگر تو نیز کمی دقت به خرج میدادی متوجه برخی از این اشتباهات میشدی.
همه ستایشها مخصوص پروردگار عالمیان است. ستایشی که شریکی در آن ستایش نباشد. به خاطر احسانی که به ما نموده است. خداوند اراده کرده است که حق را تمام کند و باطل را از بین ببرد. آری او شاهد بر گفتار من و ولیشماست. در روزی که تردیدی در آن نیست، همه ما را جمع میکند و از آنچه که سر آن با هم اختلاف داشتهایم، سؤال میکند.
بی شک خداوند امامت و اطاعت نویسنده نامه(1)
را نه بر مخاطب آن و نه بر تو و نه بر احدی از مخلوقاتش واجب نساخته است. امامت و اطاعتی را که خداوند متعال برای شما واجب ساخته است، برایتان توضیح میدهم. ان شاء اللّه
ای احمد- که خدا تو را مورد رحمت خویش قرار دهد- بیتردید خداوند متعال مخلوقاتش را بیدلیل نیافریده است و آنها را سر خود رها نکرده است. بلکه آنها را با قدرت خویش آفریده و آنها را مجهز به اسبابی چون گوش و چشم(2)
و روح و عقل کرده است. بعد از آن، پیامبرانی را جهت بشارت دادن و ترساندن ایشان برانگیخت تا آنها را به اطاعت او امر کرده
و از معصیتش نهی کنند. آن دسته از اوامر الهی و دینی را که با عقلهایشان درک نمیکردند، به ایشان بیاموزند. کتابهایی را بر ایشان نازل کرد و ملائکهای را میان خود و ایشان مأمور ساخت؛ زیرا ایشان را بر دیگران فضلیت داده بود و آنها را مجهز به دلیلهای روشن و نشانههای غالب کرده بود.
برخی از آنها کسی بود که آتش را برای او خنک و دلنشین ساخت و او را به دوستی خود انتخاب نمود.
برخی نیز به وفور با او سخن گفت و عصایش را اژدهای آشکاری قرار داد.
برخی نیز با أذن و اجازه خدا مردگان را زنده میکرد و کور مادرزاد و پیس را شفا میداد.
به برخی نیز سخن گفتن با پرندگان را آموخت و از تمام امور، او را بهرهمند ساخت.(1)
در نهایت نیز محمّد صلیاللهعلیهوآله را برای مورد رحمت قرار دادن عالمیان برانگیخت. نعمتش را با بعثت او تمام کرد و نبوتش را با او خاتمه داد و او را به سوی تمامی انسانها فرستاد. راستی او را آن طور که باید ثابت میکرد، ثابت کرد و نشانههایش را آنگونه که باید نشان میداد، نشان داد.(2)
بعد از انجام رسالت وفات نمود در حالی که ستوده و سعادتمند بود.
بعد از خودش امر خلافت را به برادر(3)
و پسر عمویش و وصیش و وارثش علی بن ابی طالب علیهالسلام واگذار کرد. بعد از او نیز به فرزندانش، یکی بعد از دیگری منتقل ساخت و دینش را با وجود آنها زنده نگه داشت و نور
هدایتش را با آنها به اتمام رساند و میان آنها و برادران و پسر عموهایشان و تمام نزدیکانشان تفاوت فاحشی قرار داد. تا حجت الهی از غیر حجت و امام از مأموم شناخته شود و مشتبه نشود. به این صورت که آنها را از گناهان مصونیت بخشید و از عیبها پیراسته ساخت و از پلیدیها دور کرد و از اشتباهات پاک کرد و آنها را گنجینه علم و امانتدار حکمت و محل استقرار سرّش قرار داد. آنها را با ادله مختلف یاری کرد و اگر این تفاوتها نبود، همه مردم یکسان میشدند و هر کسی مدعی ولایت الهی میشد. حق از باطل و عالم از جاهل شناخته نمیشد.
این مرد فاسد(1)
که به خداوند افتراهای دروغین میبندد، مدّعی امامت شده است و من نمیدانم که به خاطر کدامین فضلیت چشم امید به چنین مقامی دوخته است!؟
آیا دینشناسی فقیه است؟ به خدا قسم که او حلال را از حرام تشخیص نمیدهد و خطا را از درست جدا نمیکند.
آیا به علم خود امیدوار شده است؟ در حالی که حق را از باطل تشخیص نمیدهد و محکم را از متشابه نمیشناسد. حتی او احکام نماز و اوقات آن را نمیداند!
آیا زهد و ورعش امید امامت را در دل او کاشته است؟ خدا شاهد است که او چهل روز نماز را ترک کرد تا شعبده بازیرا یاد بگیرد. شاید به این زودیها خبر آن به شما نیز برسد.(2)
ظرفهای شرابش در کنار هم چیده شدهاند و آثار معصیتش شناخته شده و برپاست.
آیا نشانهای بر امامتش دارد؟ پس بیاورد!
آیا دلیل بر امامتش دارد؟ اگر دارد، اقامه کند!
آیا آیه و روایتی بر امامت او دلالت میکند؟ اگر چنین است، آن را ذکر کند.
خداوند عزّوجلّ در کتابش میفرماید:
(بسم اللّه الرحمن الرحیم نزول تدریجی کتاب از سوی خدایی شکست ناپذیر و حکیم است. ما زمین و آسمان و هر آنچه که در میان آنهاست را جز به حق نیافریدیم و مهلت خاصی را برای آن قرار دادیم و کسانی که انکار میکنند، از آنچه که ترسانده میشوند، رویگردانند. بگو: خدایانی که آنها را پذیرفتهاید، آیا چیزی خلق کرده اند؟ آنچه را که در زمین آفریدهاند، به من نشان دهید. یا نکند در خلقت آسمانها شراکت داشته اند! اگر راست میگویید از کتب آسمانیقبل از قرآن و یا نوشتههای پیشینیان دلیلی بر اثبات مدعای خود بیاورید.
و چه کسی گمراهتر از کسی است که خدا را رها کرده و چیزی را میخواند که تا روز قیامت هم پاسخی به او نخواهد داد و از درخواستهای دعا کنندگان غافلند و زمانی که همگان برانگیخته میشوند، خدایان دشمنانشان خواهند بود و عبادت بندگان خود را انکار خواهند کرد.)(1)
خداوند توفیقت دهد. از این ظالم درخواست کن و او را امتحان کن و از او درباره آیهای سؤال کن تا آن را برای تو تفسیر کند. یا از نماز بپرس تا احکام و واجبات آن را برایت توضیح دهد. تا از حال و روز او و شأن و منزلتش برایت روشن شود و ایرادات و نواقصش برایت آشکار گردد. خدا برای او کافی است.(2)
خداوند حق را برای اهلش حفظ خواهد کرد
و آن را در محل خودش استقرار خواهد داد. خداوند نمیخواهد که امامت بعد از حسن و حسین در دو برادر جمع شود.(1)
زمانی که خدا به ما اجازه سخن گفتن دهد، حق آشکار میشود و باطل از بین میرود و از تسلط بر شما فرو میماند(2)
و کفایت و رفتار نیکو و ولایت را از خدا میخواهم و او ما را کفایت میکند و چه وکیل خوبی است!
و سلام و درود خدا بر محمد و خاندان محمّد.
ادله تأیید شخصیت عثمان بن سعید العمری رحمهالله(1)
حمیری از احمد بن اسحاق قمی نقل میکند که روزی خدمت امام علی بن محمد النقی صلوات اللّه علیه رسیدم و عرض کردم: سرورم! من گاه در این شهر هستم و گاه نیز حضور ندارم. در زمانی که حضور دارم، همیشه برایم ممکن نیست که خدمتتان برسم. سخن چه کسی را بپذیریم و از چه کسی اطاعت کنیم؟ ایشان فرمودند: ابو عمرو مورد اعتماد و امین من میباشد. هر آنچه بگوید از من گفته و هر آنچه که به شما برساند از من رسانده است.
زمانی که امام علی النقی علیهالسلام درگذشت، خدمت امام حسن عسکری رسیدم و همان سؤال را از ایشان نیز پرسیدم. ایشان نیز مانند پدرشان جواب دادند و فرمودند: ابو عمرو مورد اطمینان و امین پدرم و من در ایام حیات و مماتم میباشد. هر آنچه که بگوید از من گفته و هر پیغامی که برایتان بیاورد از من آورده است.
از حمیری نقل است که ما در خیلی از اوقات این حدیث را در جمع خود مطرح میکردیم و آن را دلیل عظمت شأن و منزلت ابی عمرو میدانستیم.(2)
1) . کنیهاش ابوعمرو و نامش عثمان بن سعید عمری است. او از طائفه اسد است. از این رو بهتر بود نام او را اسدی بگذارند. اما از آنجا که جدش جعفر بن عمری بوده است، به او منسوب شد و او را عمری نامیدند. او را عسکری نیز مینامند؛ زیرا از اهالی روستای عسکر سامرا بوده است. یکی دیگر از نامهای او سمّان به معنای روغن فروش است؛ زیرا ایشان به خاطر شدت تقیه و خوف از دشمن، برای دیدار امام حسن عسکری علیهالسلام روغن فروشی میکرد. به این صورت که نامهها و وجوهات را در میان ظرف روغن میگذاشت و به بهانه فروش روغن وارد منطقه تحت حفاظت امام علیهالسلام میشد و به این صورت با ایشان در ارتباط بود. ایشان از اعظم اصحاب ائمه علیهمالسلام هستند. بحار الانوار / ج 51 / ص 334 / باب 16.
2) . بحارالأنوار / ج 51 / ص344 / باب 16- أحوال السفراء...؛ الغیبة للطوسی / ص 354.
شاهد گرفتن امام نسبت به وکالت عثمان بن سعید(1)
از علی بن عبداللّه نقل است که در سامرا خدمت امام عسکری علیهالسلام رسیدم. در مجلس ایشان جماعتی از شیعیان حضور داشتند. تا اینکه خادم ایشان که نامش بدر بود، وارد شد و عرض کرد: سرورم! مقابل در عدّهای با حال و روز پریشان و خاک آلود ایستادهاند. امام علیهالسلام فرمود: اینها از شیعیان یمنی ما هستند.... تا اینکه امام به بدر فرمود: برو و به عثمان بن سعید عمری بگو بیاید. چیزی نگذشت که عثمان وارد شد. امام فرمود: بیا عثمان تو امین و وکیل و شخص مورد اعتماد ما در اموال خدا هستی. بیا و از شیعیان یمنی وجوهاتی را که آوردهاند، بگیر! ... علی بن عبداللّه و محمد بن اسماعیل نقل میکنند که ما عرض کردیم: ای سرور ما، به خدا قسم میدانستیم که عثمان از بهترین شیعیان شماست. اما شما با این بیانتان ما را به جایگاه او در نزد خودتان آگاهتر کردید و ما فهمیدیم که او وکیل و مورد اعتماد شما در وجوهات شرعیاست. امام علیهالسلام فرمود: بله همین طور است و از شما میخواهم شاهد باشید که عثمان وکیل من است و فرزند او وکیل فرزند من مهدی است.(2)
بخشهایی از نامه از این قرار است:
ما از خداییم و به سوی او باز خواهیم گشت؛ زیرا تسلیم امر او هستیم و راضی به قضای او میباشیم.
پدرت عثمان با سعادت زیست و با ستودگی درگذشت. خداوند او را رحمت کند و او را به اولیایش، ائمه معصومین علیهمالسلام ملحق کند. او پیوسته در اطاعت اوامر ائمه
میکوشید و در تقرب به خدا و ایشان شتاب میکرد. خداوند او را گشاده رو کند و گرفتاریهایش را برطرف سازد.(1)
در بخش دیگری نیز آوردهاند:
خداوند در این مصیبت به تو پاداش نیکو دهد و صبر تو را بیشتر کند. مصیبت او تو و ما را داغدار کرد. دوری او تو و ما را گرفتار تنهایی ساخت. پس خداوند او را در
آخرتش شاد و مسرور گرداند. از جمله سعادتهای او آن بود که خداوند فرزندی مانند تو را به او عنایت کرد تا راه او را ادامه دهد و جانشین او گردد و بر او رحمت
فرستد!
خدا را ستایش میکنم که ما را به سبب تو و آنچه که در وجود تو و نزد تو قرار داده است، آرامش بخشید. خداوند تو را یاری کند و موفق گرداند و سرپرست و محافظ و نگهبان تو باشد.(2)
محمد بن ابراهیم بن مهزیار نقل میکند که بعد از وفات عثمان توقیعی به دستش رسیده است که در آن آمده است:
خداوند پسر عثمان را حفظ کند. او حتی در زمان پدرش مورد اطمینان کامل ما بود. خداوند از پدرش راضی باشد و او را راضی و خشنود کند.
1) . ادله تأیید شخصیت محمّد بن عثمان بن سعید عمری رحمهالله؛ الخرائج والجرائح / ج 3 / ص1112؛ الغیبة للطوسی / ص 361 / ذکر أبی جعفر محمّد بن عثمان بن سعید؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص348 / باب 16- أحوال السفراء...؛ کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 510 - باب ذکر التوقیعات الواردة.
2) . فقرات این نامه بیانگر عظمت شأن و جلالت محمد فرزند عثمان بن سعید است؛ زیرا کمتر مشاهده شده است که امام علیهالسلام درباره شخصی چنین سخن بگوید و او را تا این اندازه بستاید.
محمّد در نزد من مانند پدرش است و جانشین او میباشد. فرزند او از طرف ما امر و نهی میکند و به اوامر ما عمل میکند. بنابراین سخن او را با جان و دل بپذیر و متوجه جایگاه او در نزد ما باش!(1)
حمیری نقل میکند که بعد از عثمان بن سعید نامهها[نامههای حضرت حجتعج ]با همان خط قبلی بواسطه محمد بن عثمان برایمان ارسال میشد. - مقصود آن است که خط نامهها چه در زمان عثمان و چه در زمان فرزندش محمد، فرقی نکرده بود و این بدان معناست که همه نامهها توسط خود حضرت نوشته میشد و محمد در نیابت خود صادق بوده است.
الغیبة للطوسی / ص362 / ذکر أبی جعفر محمد بن عثمان بن سعید؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 349 / باب 16- أحوال السفراء.
شهادت کلینی رحمهالله(2)
ایشان نقل میکند که نامهای خدمت امام زمان علیهالسلام نوشتم و از سؤالاتی که برایم پیش آمده بود، سؤال کردم. ایشان با خط خودشان در جواب نوشتند:
خداوند تو را هدایت کند و ثابت قدم گرداند... در حوادثی که در آینده رخ خواهد داد به راویان احادیث ما مراجعه کنید؛ زیرا آنها از سوی من راهنمای شما هستند و من از سوی خدا مأمور به راهنمایی آنها هستم. اما در مورد محمد بن عثمان سؤال کرده بودی. او مورد اطمینان من است و نامههایی که او به شما میدهد، از سوی من است.(3)
شهادت اساتید هبة اللّه رحمهالله(1)
ایشان از اساتیدشان نقل میکنند که آنها میگفتند: تمام شیعیان عثمان بن سعید را عادل میدانستند. او را فرزندش محمد غسل داد و متولی امور پدرش شد. تمام امور مربوط به نیابت به ایشان منتقل شد. تمام شیعیان عدالت و مورد اطمینان بودن و امین بودن ایشان را قبول داشتند؛ زیرا ادلهای از حضرات معصومین علیهمالسلام مبنی بر وثاقت و امانتداری ایشان صادر شده بود. هم در زمان امام حسن عسکری علیهالسلام و هم در زمان نیابت پدرش عثمان از مردم خواسته شده بود که در مسائل شرعی به او مراجعه کنند. از این رو شیعه در عدالت و امانتش تردیدی نداشت. نامهها با خط خود حضرت در مسائل مهم، توسط ایشان به مردم میرسید. شیعه در مورد نیابت کسی غیر از ایشان را نمیشناخت و به کسی غیر از او مراجعه نمیکرد. معجزات فراوانی به دست ایشان آشکار شده است و مسائل فراوانی بود که از سوی امام از آنها خبر داده بود. معجزاتی که باعث افزایش اعتقاد مردم نسبت به امام زمان علیهالسلام شده بود. این معجزات در میان شیعیان مشهور است.(2)
شیخ هبة اللّه نقل میکند که محمد بن عثمان کتابهایی راجع به فقه داشته است. او فقه را از امام حسن عسکری علیهالسلامو امام عصر علیهالسلامو همین طور از پدرش عثمان بن سعید و او هم از امام حسن عسکری و امام علی النقی آموخته بود. همین طور کتابی در احکام نوشیدنیها نوشته بود. ام کلثوم دختر محمد بن عثمان نقل
میکند که ایشان آن کتابها را به هنگام وصیت کردن به حسین بن روح نوبختی سپرد. ابو نصر میگوید: به گمانم ام کلثوم میگفت که حسین بن روح هم آنها را به سمری رحمهالله داده بود.
ابن بابویه نقل میکند از او شنیدم که میگفت: به خدا قسم که امام عصر علیهالسلامدر هر سال در موسم (حج) حاضر میشود. مردم را میبیند و میشناسد. اما مردم او را میبینند ولی نمیشناسند.
حمیری رحمهالله نقل میکند که از محمد بن عثمان سؤال کردم: آیا صاحب عصر علیهالسلام را دیدهای. گفت: بله آخرین بار او را در کنار خانه خدا دیدم که میگفت: خدایا وعدهای را که به من دادهای عملی کن.
محمّد بن عثمان گفت: همچنین یکبار ایشان را دیدم که در مستجار(1)
روپوش کعبه را گرفته بود و میگفت: خدایا به وسیله من از دشمنانت انتقام بگیر!
ابوعلی از احمد دلاّل قمی نقل میکند که روزی خدمت محمد بن عثمان رسیدم تا از احوالشان جویا شوم. ناگاه دیدم که چوبیهندی در برابر ایشان قرار دارد و مردی کاتب آیاتی از قرآن را در متن و اسماء ائمه علیهمالسلام را در کنارههای آن مینویسد. عرض کردم سرورم این تخته چیست؟ فرمود: این را برای قبرم آماده میکنم. تا مرا بر روی آن بخوابانند و یا به آن تکیه دهند. از او شنیدم که میگفت: من هر روز وارد قبرم میشوم و مقداری قرآن میخوانم و بیرون میآیم.
1) . پشت در کعبه تا گوشه سمت راست که به آن رکن یمانی میگویند، مستجار میباشد. مستجار به معنای محل پناه آوردن است. در این مکان مستحب است که انسان به خداوند متعال از عذاب او پناه ببرد.
ابوعلی میگوید به گمانم قمی گفت: او دستم را گرفت و مرا کنار قبرش برد و نشانم داد و گفت: زمانی که فلان سال و ماه و روز بشود، من نزد خدا خواهم رفت و در اینجا و با همان چوپ هندی دفن خواهم شد.
زمانی که از نزدش بیرون آمدم، تاریخی را که گفته بود، ثبت کردم و منتظر آن ماندم. چیزی نگذشت که او مریض شد و درست در تاریخی که وعده داده بود، وفات کرد و در همان قبر دفن شد.
هبة اللّه گفته است که من این سخن را غیر از ابو علی از جدّهام، ام کلثوم دختر محمد بن عثمان نیز شنیدهام.
همین طور هبة اللّه با واسطههایی از قمی نقل میکند که جناب محمد بن عثمان قبری را برای خود آماده نموده و کف آن را با تختهای صاف کرد. درباره این کارش از او سؤال کردم، گفت: هر کس روزی بنا به دلیلی خواهد مرد.(1)
قانع نشدم و دوباره همان سؤال را تکرار کردم. فرمود: دستور داده شده است که خودم را آماده کنم. ایشان بعد از دو ماه وفات کردند. خداوند از او راضی باشد و او را راضی کند.
هبة اللّه نقل میکند در کتابی دیدم که ابوغالب زراری رحمهالله نوشته است: محمد بن
عثمان رحمهالله در آخر ماه جمادیالأولی در سال سیصد و پنج هجری قمری وفات کرد.
بنا به نقل دیگری هبة اللّه گفته است که محمد بن عثمان در سال سیصد و چهار وفات کرده است.او در حدود پنجاه سال به امر وکالت اشتغال داشت. مردم وجوهات شرعی را نزد او میآوردند و توقیعات امام علیهالسلام به دست ایشان با همان خط دوران امام عسکری علیهالسلام، در امور مهم دینی و دنیوی صادر میشد. این توقیعات مشتمل بر جوابهای شگفتانگیزی از سؤالات بود.
هبة اللّه نقل میکند که محمد بن عثمان در نزد مادرش در خیابان دروازه کوفه
1) . گویا ایشان در آغاز راضی نبودهاند که سِرّشان را بر کسی فاش کنند.
و در نزدیکی خانهاش دفن شد. البته هم اکنون(1)
در وسط صحرا میباشد. خداوند روحش را پاک و مطهر گرداند.
ابوعلی نقل میکند که جعفر بن محمد مدائنی که به ابن قزدا معروف بود، به در کنار مقبرههای قریش(2)
رسیده و گفت: زمانی که وجوهات شرعیه خود را نزد شیخ محمد بن عثمان رحمهالله میبردم، عادت داشتم با او به گونهای صحبت میکردم که کسی غیر از من آن گونه صحبت نمیکرد و به او میگفتم: این وجوهات من است و فلان اندازه است و برای امام علیهالسلام است. او هم میگفت: بله همین طور است. و از من میگرفت.
من دوباره برمیگشتم و میگفتم: تو گفتی که آن متعلق به امام است؟ او هم دوباره میگفت: بله و مال را تحویل(3)
میگرفت.
زمانی که برای آخرین بار همراه با چهارصد دینار، خدمتش رسیدم، طبق عادتم همان سخنان را تکرار کردم. گفت: آنها را ببر و به حسین بن روح تحویل بده. نرفتم و گفتم: تو باید خودت طبق رسم سابق از من بگیری. پولها را به خودم برگرداند و گفت: خدا به تو عافیت بدهد، بلند شو و آنها را به حسین بن روح بده. زمانی که آثار غضب را در چهرهاش مشاهده کردم، از خانه خارج شدم و سوار
1) . مقصود زمان علامه مجلسی میباشد.
2) . منطقهای است در اطراف کاظمین.
3) . در این نوع برخورد دو احتمال وجود دارد: یا قصد مزاح داشته است که بعید است. یا قصد احتیاط کردن که با ادامه حکایت مناسبت دارد؛ یعنی میخواست مطمئن شود که محمد بن عثمان آن را خدمت امام خواهد داد؛ زیرا زمانی که محمد بن عثمان او را به حسین بن روح حواله میدهد، نمیپذیرد و اصرار میکند که خود او وجوهاتش را بگیرد، تا خیالش کاملاً آسوده شود.
مرکبم شدم. هنوز از خانه دور نشده بودم که مانند آدم شکاک برگشتم. در را زدم. خادم آمد و پرسید. کیستی؟ گفتم: من فلانی هستم. برایم از محمد بن عثمان اجازه بگیر. دوباره همان سؤال را پرسید گویا متوجه سخنانم نشده است. با ناراحتی گفتم: برو داخل و برای من اجازه بگیر. من باید او را ببینم.
رفت و خبر برگشتن مرا داد. ایشان پیش همسرشان رفته بود. خارج شد و بر روی زیراندازی نشست و پاهایش را روی زمین گذاشت. کفشها و پاهایش زیبایی خودش را از دست داده بود. داخل خانه شدم، فرمود:
چه چیزی به تو جرأت داد تا دوباره برگردی؟ چرا به حرفم گوش ندادی؟ گفتم: من از عادت خودم برنمیگردم. با عصبانیت گفت: بلند شو. خدا تو را عافیت بدهد. من حسین بن روح را جانشین خودم کردهام. گفتم: آیا این کار را به امر امام علیهالسلام انجام دادهای؟ گفت: بلند شو خدایت ببخشد. همان کاری را که گفتم انجام بده. چارهای غیر از رفتن برایم نمانده بود. پیش حسین بن روح رفتم. او در خانهای تنگ و کوچک زندگی میکرد. ماجرای خودم و محمد بن عثمان را به او گفتم. خوشحال شد و شکر به جای آورد. دینارها را به او دادم و از آن به بعد نیز همین کار را میکردم.(1)
جعفر بن احمد بن متّیل قمی میگفت: حدود ده نفر در بغداد به عنوان وکیل برای محمد بن عثمان عمری کار میکردند. و همه آنها از حسین بن روح به او نزدیکتر بودند. تا جایی که اگر برای او کاری پیش میآمد، به دیگر وکلا میسپرد؛ زیرا با حسین بن روح رابطهای همانند آنها نداشت. زمانی که مرگ
1) . بحارالأنوار / ج51 / ص354 / ذکر إقامة أبی جعفر محمّد بن عثمان بن...؛ الغیبة للطوسی / ص 367 / ذکر إقامة أبی جعفر محمد بن عثمان بن... .
محمد بن عثمان رسید، حسین بن روح را برای جانشینی خودش انتخاب کرد و وصیتهایش را به او گفت. استادان ما میگفتند: ما شک نداشتیم که اگر محمد بن عثمان خودش جانشین انتخاب میکرد، یا جعفر بن احمد بن متّیل را انتخاب میکرد و یا پدرش را انتخاب میکرد؛ زیرا صمیمیت خاصی میان آن دو وجود داشت. تا آنجا که اکثر اوقات محمد بن عثمان در خانه جعفر بود. حتی در اواخر عمر شریفش تنها از غذایی که در خانه جعفر درست میشد، میخورد؛ چون گرفتاری خاصی برایش پیش آمده بود و تنها در منزل آنها غذا میخورد.
از این رو علما تردیدی نداشتند که اگر برای محمد بن عثمان اتفاقی بیفتد، او وصیتهایش را به جعفر خواهد کرد. اما زمانی که حسین بن روح انتخاب شد، همه اصحاب با وجود ناباوری، او را کاملاً پذیرفتند و با او مانند محمد بن عثمان رفتار کردند. حتی جعفر بن احمد بن متیل مادامی که زنده بود، در خدمت حسین بن روح بود؛ زیرا هر کسی که به او طعنه میزد، در واقع به محمد بن عثمان و حضرت حجت(عج) طعنه میزد.(1)
1) . روش اولیا و صالحان چنین بوده است. همیشه به دنبال انجام وظیفه بودهاند. مهم برایشان انجام تکالیف شرعی بوده است. از این رو مهم نبود که از چه کسی تبعیت کنند و یا رئیس باشند یا مرئوس. در هر حال خدا را در نظر داشتند و تنها از او تبعیت میکردند.
تردید محمّد بن فضل در وکالت ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله(1)
صفوانی نقل میکند که حسن بن وجناء نصیبی در سال سیصد و هفت به همراه محمد بن فضل وارد موصل شد. محمد بن فضل شیعه بود. تنها مشکلش این بود که وکالت ابوالقاسم بن روح رحمهالله را قبول نداشت و معتقد بود که این همه وجوهاتی که به او پرداخت میشود، بیجا است.
حسن بن وجناء به او میگفت که ای محمد از خدا بترس. صحت وکالت حسین بن روح مانند صحت وکالت محمد بن عثمان عمری روشن و ثابت است. تا اینکه در بغداد مهمان زاهر شدند. راوی نقل میکند که ما هم برای عرض سلام خدمتشان رسیدیم.
در مجلس پیرمردی به نام ابوالحسن بن ظفر به همراه ابوالقاسم بن ازهر نشسته بود. جرّ و بحث درباره وکالت حسین بن روح رحمهالله به درازا کشید. تا اینکه حسن بن وجناء گفت: این مسأله را برایت روشن خواهم کرد. محمد بن فضل دفتر بزرگی با جلد سیاه به همراه داشت که حساب و کتابش را در آن مینوشت. دفتر را از او گرفت و نصف یکی از صفحات را از آن جدا کرد و از محمد بن فضل خواست تا قلمی را برایش آماده کند. وقتی که قلم آماده شد، مطلبی را که مورد توافق هر دو بود بدون مرکب بر روی آن نوشتند. تا جایی که کاغذ پر شد. قلم نه مرکب داشت و نه اثری از آن بر روی کاغذ باقی مانده بود. من از محتوای نوشته خبر نداشتم. اما ابوالحسن بن ظفر در جریان آن بود. در نهایت نامه را مهر و موم
1) . الغیبة طوسی، ص 313. نکته قابل ذکر آنکه ادامه مطلب از آدرس قبلی است. از آنجا که این حکایت از جای دیگری نقل شده است، آدرس آن را به صورت جدا ذکر کردیم. از این رو در مواردی که آدرسی ذکر نمیشود، مدرک آن، آدرس اولیه است.
کرده و به مرد سیاهی که خادم ابوالحسن بن ظفر بود، دادند تا به دست حسین بن روح برساند. حسن بن وجناء با ما بود تا وقت نماز ظهر رسید. نماز را خواندیم و بر سر سفره نشستیم. مشغول خوردن بودیم که پیک آمد. وقتی که نامه باز شد. سطر سطر آن با مداد نوشته شده بود. محمد بن فضل با دیدن این صحنه از شدت اندوه بر صورتش زد و دست از غذا کشید و به ابن وجناء گفت: با من بیا! وقتی که خدمت حسین بن روح رسیدند، مدام گریه میکرد و میگفت: ای سرورم مرا ببخش تا خدا هم تو را ببخشد.
حسین بن روح رحمهالله هم فرمود: خداوند همه ما و تو را بیامرزد. ان شاء اللّه
محمد بن علی اسود رحمهالله نقل میکند که هر از گاهی اموالی را که از موقوفات دستم میآمد، خدمت محمد بن عثمان عمری رحمهالله میبردم. تا اینکه در دو سه سال آخر زندگیشان، اموالی را خدمتشان بردم، از من خواستند تا آنها را به حسین بن روح رحمهالله بدهم. من هم به خاطر اطمینان بیشتر، از او قبض وصول میخواستم. ایشان از این مسأله پیش محمد بن عثمان گله کرده بودند. به همین خاطر محمد بن عثمان رحمهالله از من خواست که قبض نخواهم. و گفت: هر آنچه که به حسین بدهی مانند آن است که به من دادهای. از آن به بعد اموال را پیش حسین رحمهالله میبردم و قبض درخواست نمیکردم.
جعفر بن احمد بن متیل نقل میکند: چیزی به وفات محمد بن عثمان رحمهالله نمانده
بود. من بالای سرش نشسته بودم و با او گفتگو میکردم. حسین بن روح رحمهالله نیز
در پایین پاهایش نشسته بود. جناب عمری به من نگاه کرد و گفت: به من دستور
داده شده است که به حسین بن روح وصیت کنم. جعفر میگوید: وقتی که این را شنیدم، بلند شدم و از دست حسین گرفته و در جای خودم نشاندم و خودم در پایین پاهای عمری نشستم.
ابن نوح نقل میکند که ابن بابویه در بصره سال سیصد و هفتاد و هشت پیش ما آمد. او نقل میکرد که از صفار و ابن احمد بن ادریس رحمهالله شنیده است که همین حدیث را نقل کرده اند و گفتهاند که آنها در آن وقت در بغداد شاهد ماجرا بودهاند.
همین طور محمّد بن همام رحمهالله نقل میکند که جناب محمد بن عثمان رحمهالله ما را که از بزرگان شیعه بودیم، قبل از وفاتش جمع کرد و گفت: اگر برای من اتفاقی افتاد و وفات کردم، در این صورت نیابت به ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی خواهد رسید؛ زیرا به من دستور داده شده است که او را در جای خودم قرار دهم. پس به او مراجعه کنید و در مسائل و مشکلات به او اعتماد کنید.
همچنین ابن نوح با واسطههایی از جماعتی از نوبختیها نقل میکند؛ زمانی که بیماری جناب محمد بن عثمان رحمهالله شدت یافت، عدّهای از بزرگان شیعه نزد او گرد آمدند. که برخی از آنها از این قرارند: علی بن همام، ابوعبداللّه بن محمد کاتب، ابوعبداللّه الباقطانی، ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی، ابوعبداللّه بن الوجناء. به
ایشان عرض کردند: اگر برای شما اتفاقی بیفتد، چه کسی جای شما خواهد نشست. فرمود: ابوالقاسم حسین بن روح جانشین من و واسطه میان شما و حضرت صاحب الامر علیهالسلامو وکیل او ثقه و مورد اطمینان او میباشد. بنابراین به او مراجعه کنید و در مسائل و مشکلات به او اعتماد کنید. من به جانشین کردن او امر شده بودم و به شما رساندم.
از ام کلثوم دختر محمد بن عثمان رحمهالله نقل شده است که جناب حسین بن روح
سالیان سال وکیل پدرم و امین او در وجوهات شرعی بود. او پیامهای سری پدرم را به بزرگان شیعه میرساند و صمیمیت عجیبی با پدرم داشت. تا جاییکه پدرم به خاطر این نزدیکی و انس، او را در جریان مسائل شخصی خود نیز قرار میداد. هر ماه سی دینار به او میداد تا زندگیش را اداره کند. البته این مقدار علاوه بر چیزی بود که بزرگان و رؤسای شیعه برای او میفرستادند. آنها توجه خاصی به حسین بن روح داشتند؛ زیرا میدانستند که او نماینده مخصوص پدرم است و از فضائل و دیانت او مطلع بودند. این طور شد که زمینه برای جانشینی او در زمان پدرم آماده شد. تا اینکه پدرم با صراحت او را به جانشینیخود انتخاب کرد و همین مسأله باعث شد که هیچ کس درباره نیابت او شک و تردید نکند. مگر کسی که از دستور پدرم خبر نداشته باشد. البته من کسی را نمیشناسم که در مورد حسین بن روح تردید کرده باشد. این مطلب را از افراد زیادی از نوبختیها شنیدهام. افراد بزرگی مانند ابوالحسین بن کبریاء و غیر او.
عدّهای از ابن نوح خبر دادند که او گفته است در میان نوشتههایی که محمد بن نفیس در اهواز نوشته بود، اولین نامه امام زمان علیهالسلامرا دیدم که مضمون آن چنین است:
حسین بن روح برای ما شناخته شده است. خداوند همه خیرات و بهشت را به او نصیب کند و بر توفیقاتش بیفزاید. من نوشته او را خواندم. او در نیابت مورد اعتماد من است. او در نزد من به منزله دو نایب قبلی است. خداوند عنایاتش را نسبت به او بیشتر کند. او ولی و قدیر است. ستایش خدایی راست که شریکی ندارد و درود و سلام خدا بر رسول خدا و خاندانش.
این نامه در روز یکشنبه شش روز مانده به آخر شوّال سال سیصد و پنج صادر شده بود.
او نزد همگان اعم از شیعه و سنی از انسانهای عاقل و خوش فکر به حساب میآمد و در تعامل با اهل سنت تقیه میکرد.
هبة اللّه نقل میکند که ابن غالب و ابوالطیب گفتهاند که ما کسی را عاقلتر از او ندیدیم. روزی او را در خانه ابن یسار(1)
دیدم. او از جایگاه رفیعی نزد اهل سنت، و مقتدر خلیفه عباسی برخوردار بود. روزی که او را در خانه ابن یسار دیدم، دو نفر با همدیگر جرّ و بحث میکردند. یکی از ایشان گمان میکرد که ابوبکر بعد از رسول خدا از همه برتر است. بعد از او عمر و بعد از او علی میباشد. اما دیگری میگفت: علی افضل از عمر است. بحثشان زیاد شد. جناب حسین بن روح گفت: آنچه که تمام اصحاب آن را قبول کردهاند، این است که بعد از رسول خدا ابوبکر و بعد از او عمر و بعد از او عثمان و بعد از او علی میباشد. همه حدیث شناسان بر این مطلب باور دارند و من نیز آن را درست میدانم.(2)
از این رو ما نیز وظیفه داریم تا در زمان حاضر نیز تقیه را فراموش نکنیم. البته امروز شیعه در اقلیت نیست و نمیترسد. اما وجود دشمن واحد و خطرات تفرقه و پراکندگی مسائلی هستند که هر روز ما را تهدید میکنند. از این رو باید از هر حرکتی که حتی احتمال تفرقه افکنی در آن باشد، پرهیز نمود.
متأسفانه در برخی از مناطق مراسمی مانند عیدالزهرا برگزار میشود و در طی آن خلفا مورد لعن و تمسخر قرار میگیرند. این نوع مجالس به قطع جزو مجالس گناه است و اگر باعث شود که خون بیگناهی در گوشهای از جهان ریخته شود، مسئولیت آن متوجه متولیان این مجالس خواهد بود.
اخیرا در برنامهای که عبدالمالک منتشر کرده بود، دیدم که یکی از دلیلهای آنها برای ترور هم وطنانمان در جاده زابل، توهین به خلفا در نمایشگاه کتاب بوده است.
ما، در کشور شیعی زندگی میکنیم و این خطرات را کمتر احساس میکنیم. اما نباید از یاد ببریم که در اکثر کشورهای اسلامی شیعیان در اقلیت به سر میبرندو امنیت و ثبات زندگی آنها به نوع عملکرد ما بستگی دارد.
به عنوان مثال زمانی که در دوره صفویه در ایران تنها عده کمی از اهل تسنن را کشتند، در ترکیه چهل هزار شیعه را از دم تیغ گذراندند. در همین دوره بود که یکی از علمای شیعی مدینه نامهای به یکی از علمای ایران نوشته بود و گفته بود که وقتی که شما در ایران به یکی از سنیها جسارت میکنید، ما در اینجا تاوان آن را میپردازیم. بنابراین باید از خدا بترسیم و از این نوع اعمال نابخردانه پرهیز کنیم. نباید از یاد ببریم که عمل حرام با خنده و شادی ما و یا خیر خواهی و علاقه به اهل بیت علیهمالسلام حلال نمیشود؛ زیرا برخی گمان میکنند که چون این مجالس به خاطر محبت اهل بیت علیهمالسلام است، ممکن نیست که حرام باشد.
خداوند همه ما را توفیق دهد.
1) . ابن یسار از اهل سنت است و جناب حسین بن روح رحمهالله به جهت تقیه کردن، به خانه او رفت و آمد میکرده است.
2) . دوره غیبت صغری دورهای پر از خطرات فراوان برای امام، وکلا و شیعیان ایشان بود. شیعیان در اقلیت بودند و پیوسته در معرض خطرات مالی و جانی قرار داشتند. از این رو هر نوع حرکتی که حساسیت دشمن را افزایش بدهد، محکوم بود. به همین دلیل نیز نواب اربعه رحمهالله مأمور بودند با تقیه، در حفظ تشیع و شیعه بکوشند. حکایتی که ذکر شد، نمونهای از این موارد است که باعث افزایش محبوبیت ایشان شده و از حساسیت ایشان کاسته است.
تمام اهل مجلس از این حرف شگفت زده شدند. سنیهای حاضر در مجلس از شدت خوشحالی او را روی سرشان گرفتند و به او دعا کردند و از کسانی که او را به شیعه بودن متهم میکردند، گله کردند. زمانی که من این صحنه را دیدم، از حسن تدبیر وی، خندهام گرفت. به زور جلوی خنده خودم را گرفتم. آستین پیراهنم را در دهانم گذاشته بودم تا صدایم در نیاید. کار به جایی رسید که نتوانستم بمانم و از مجلس خارج شدم. او هم نگاهی به من کرد و متوجه ماجرا شد. در منزل بودم که در زده شد. به سرعت خارج شدم. جناب ابوالقاسم را مقابل در دیدم. سوار بر قاطر قبل از رفتن به خانهاش، به در منزل ما آمده بود.
به من گفت: عبداللّه خدا تو را یاری کند. چرا خندیدی و مرا در معرض تهمت قرار دادی. نکند آنچه که من گفتم، قبول نداری؟(1)
عرض کردم: من هم به آن اعتقاد دارم. فرمود: از خدا بترس ای شیخ. من اجازه نمیدهم این حرف من را بزرگ
1) . ابوالطیب شیعه بوده است. منظور حسین بن روح آن است که آیا تو تقیه را قبول نداری؟
کنی. عرض کردم: سرورم کسی که نایب امام عصر علیهالسلام و وکیل او باشد و آن
حرفها را بزند، آیا جای تعجب و شگفتینیست؟ آیا خنده دار نخواهد بود؟ فرمود: به جانت قسم اگر تنها یکبار هم این داستان را در جای دیگری حکایت کنی، قطع رابطه خواهم کرد. این را گفت و رفت.
ابوالحسن بن کبریا نقل میکند که به جناب حسین بن روح خبر داده شد که خدمتکار و دربان شما به معاویه دشنام میدهد و او را لعن میکند. ایشان او را از خود راند و از خدمت برکنار کرد. مدتی طولانی همین طور ماند. هر چه اصرار کردند تا سرکارش برگردد، قبول نمیکرد. تا اینکه برخی از نزدیکان ایشان او را به خدمت گرفتند. البته همه اینها برای تقیه بود.
هبة اللّه از ابواحمد بن درانویه(1)
که خانهاش در باب القراطیس بود، نقل میکند که من و برادرانم با حسین بن روح رفت و آمد داشتیم. مثلا اگر ما ده نفر بودیم، نه نفر ما او را مستوجب لعن میدانست و یکی تردید داشت. اما زمانی که پیش او میرفتیم. چنان با ما خوشرویی میکرد و حرفهایی میزد که وقتی از پیش او خارج میشدیم، نه نفرمان با حب او قصد تقرب به خدا میکرد و تنها یکی تردید داشت؛ زیرا درباره فضائل اصحاب(2)
پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایاتی نقل میکرد که برخی از آنها را خود ما هم نشنیده بودیم. به همین جهت آنها را مینوشتیم؛ زیرا او شخصیت بزرگواری بود.(3)
1) . آن گونه که از روایت استفاده میشود، وی سنی بوده است.
2) . مقصود ابوبکر و خلفای دیگر و برخی از اصحاب که مورد تأیید شیعه نیستند، میباشد؛ زیرا یکی از موارد اختلاف در میان شیعه و سنی نوع قضاوت در مورد این افراد است.
3) . مقصود از نقل روایت آن است که ایشان با اهل سنت به گونهای رفتار میکردند که آنها ایشان را به نیکی میشناختند.
پارهای از ابعاد شخصیتی او
از سلامة بن محمد نقل است که شیخ جلیل القدر حسین بن روح رحمهالله کتابی فقهی تحت عنوان «التأدیب» نوشت و به قم(1)
فرستاد و از علمای آن دیار درخواست کرد تا آن را مطالعه کنند و در مورد آن نظر بدهند!(2)
آنها در پاسخ نوشتند: ما در آن چیزی که مخالف فتاوایمان باشد، نیافتیم. غیر از اینکه شما نوشته بودید: زکات فطره هر شخص نصف صاع(3)
است. در حالی که به نظر ما زکات فطره از جو محاسبه میشود و اندازه آن یک صاع است.(4)
از ابوسهل نوبختی(5)
سؤال شد: چرا حسین بن روح رحمهالله به سفارت و نیابت انتخاب شد امّا تو نشدی؟ گفت: کسانی که او را به این سمت نصب کردند، بهتر
1) . قم در زمان معصومین از بزرگترین مراکز تشیع و محل اجتماع بسیاری از علمای شیعه بود. از این رو قم مورد توجه نواب امام علیهالسلام بوده است.
2) . این مسأله یا به جهت جایگاه علمای قم است که حسین بن روح رحمهالله میخواست نظر آنها را بداند. یا اینکه میخواست با این کار، کمکی علمی به ایشان کند و آنها را از زلال معارفی که از امام زمان عج گرفته بود، با خبر نماید.
3) . یکی از واحدهای اندازهگیری در گذشته بوده است. پیمانهای است که حدود سه کیلو گندم در آن جا میگیرد.
4) . مقصود ایشان از ذکر جو، منحصر کردن در آن نیست. بلکه مقصودشان ذکر حداقل زکات فطره است. زیرا جو از نظر بها کمترین چیزی است که میتوان به عنوان زکات داد. مؤید این سخن آن است که ایشان در مقام بیان احکام واجب زکات فطره بودهاند. بنابراین با فتوای مشهور مبنی بر غذای مردمان شهر و یا غذای رایج مخالف نخواهند بود.
5) . از علمای بزرگ معاصر با حسین بن روح بود. او متکلمی نیرومند و فقیهی با تقوا بود. متن روایت بهترین گواه بر تواضع و تقوای او میباشد. او در درجه بالایی از علم و تقوا بوده است و گمان میرفته که نایب حضرت ولی عصر علیهالسلام باشد. به همین جهت سؤال فوق از ایشان شده است.
میدانند. چرا او انتخاب شد و من نشدم. اما با این حال شاید دلیلش این است که من متکلمی هستم که خیلی با علمای اهل فرق مخالف بحث میکنم. از این رو ممکن بود آنها بر من غلبه کنند و افکار مرا تغییر دهند. در نتیجه من جای امام را به ایشان نشان میدادم. اما حسین بن روح رحمهالله از چنان ایمانی برخوردار است که اگر امام علیهالسلام در زیر عبایش پنهان شود، حتی اگر حسین بن روح را با قیچی ریز ریز کنند باز هم عبایش را کنار نمیکشد.
هبة اللّه نقل میکند که قبر شریف حسین بن روح رحمهالله در محله نوبختیّه در کنار دروازهای قرار دارد. همان جایی که نزدیک خانه علی بن احمد نوبختی میباشد و به تلّ و در طرف دیگر به پل شوک، مشرف میباشد.
همین طور جناب ابو نصر نقل میکند که حسین بن روح رحمهالله در شعبان سال سیصد و بیست و شش وفات کرد و اخبار زیادی از ایشان نقل کردهام.
عتاب نقل میکند که امام عصر علیهالسلام در روز جمعه به دنیا آمد. مادرش نرگس بود. به او صقیل(1)
و سوسن(2)
نیز میگفتند. البته برخی گفتهاند که به خاطر حملی که داشته است، نام او را صقیل گذاشتند.(3)
زمان ولادتشان هشت روز مانده از شعبان سال دویست و پنجاه و شش
میباشد.(1)
و وکلای ایشان از این قرارند: عثمان بن سعید و بعد از وفات ایشان ابی جعفر محمد بن عثمان و بعد از ایشان حسین بن روح و بعد از ایشان نیز ابی الحسن علی بن محمد السمری رحمهالله میباشد. زمانی که وفات سمری رسید. از او خواسته شد تا جانشینی تعیین کند. اما گفت: خدا ارادهای دارد و آن را محقق میکند. از آن به بعد غیبت کبری شروع شد.
ترتیب نواب اربعه به نقل از کتاب احتجاج(2)
ابواب و سفرایی که در زمان غیبت مورد رضایت و ستایش میباشند، عبارتند از:
اوّل ایشان شیخ مورد اطمینان ابو عمرو عثمان بن سعید العمری میباشد. وی وکالت سه امام را به عهده گرفته است. امام علی النقی، حسن عسکری و حضرت بقیة اللّه علیهالسلام. نامههای آن حضرت به دست ایشان صادر میشد. زمانی که درگذشت، فرزندش در تمام شؤونی که پدرش داشت، جانشین پدر شد.
زمانی که در گذشت، ابوالقاسم حسین بن روح نوبختی رحمهالله جانشین ایشان شد.
و بعد از او ابو الحسن علی بن محمد السمری در مقام نیابت نشست.
البته هر کدام از ایشان با تصریح امام و نایب قبلی به این سمت منصوب میشدند. شیعیان ادعای نیابت را جز با دیدن معجزهای از ایشان نمیپذیرفتند. معجزهای که حضرت ولی عصر علیهالسلامبه دست ایشان جاری سازد.
1) . در مورد تاریخ ولادت ایشان اختلاف وجود دارد. آنچه که در کافی آمده است، سال ولادتشان دویست و پنجاه و پنج بوده است. و روز ولادتشان نیمه شعبان میباشد. قول مشهور علمای شیعه نیز مطابق آن چیزی است که در کافی نقل شده است. کافی / ج 1/ ص 514.
2) . بحارالأنوار، ج 51، ص 362، ذکر إقامة أبی جعفر محمد بن عثمان؛ الاحتجاج ص2 ج 477 احتجاج الحجة القائم المنتظر المهدی.
زمانی که رحلت ابی الحسن سمری نزدیک شد، از او درباره جانشین بعد از خودش سؤال شد. او در پاسخ توقیعی را خارج کرد که متن آن چنین است:
ای علی بن محمّد! خداوند اجر و پاداش برادرانت را در سوگ تو زیاد کند. زیرا تو تا شش روز دیگر خواهی مرد. کارهایت را سر و سامان بده و به احدی درباره نیابت وصیت نکن...
خبر دادن جناب سمری رحمهالله از تاریخ وفات علی بن الحسین بن بابویه قمی(1)
احمد بن ابراهیم بن مخلد نقل میکند در بغداد نزد بزرگان شیعه که جلسهای تشکیل داده بودند، حاضر شدم. علیبن محمد السمری رحمهالله بدون اینکه کسی از او سؤالی کرده باشد، فرمود: خداوند علی بن الحسین بن بابویه قمی را رحمت کند. برخی از بزرگان حاضر در مجلس با تعجب، تاریخ این سخن را نوشتند. بعد از مدتی خبر مرگ ابن بابویه قمی درست مطابق با روزی که جناب سمری گفته بود، رسید.
آخرین نامه امام علیهالسلام به سمری و خبر مرگ ایشان
حسن بن احمد مکُتِّب نقل میکند: در سالی که سمری رحمهالله وفات کرد، من در مدینه بودم. چند روز قبل از وفات خدمت ایشان رسیدم. ایشان نامهای در آوردند که متن آن چنین است:(2)
ای علی بن محمّد سمری! خداوند اجر و پاداش برادرانت را که در مرگ تو سوگوار میشوند، زیاد کند؛ زیرا تو تا شش روز دیگر خواهی مرد. پس تمام حساب و کتابهایت را سر و سامان بده، و به کسی بعد از خودت وصیت نکن. غیبت کبری واقع شد و ظهور من تا زمانی که خدا اجازه دهد، به تأخیر افتاد. اجازه خدا وقتی صادر میشود که زمانی طولانی بگذرد و قلبها سخت شوند و زمین پر از ظلم و ستم گردد. به زودی برخی ادعای دیدار من را خواهند کرد. آگاه باشید که اگر کسی قبل از خروج سفیانی و صیحه آسمانی ادّعای دیدار با من را داشته باشد، دروغگویی افترا زننده است.(1)
و امام علیهالسلام خودشان را به کسی نشان نخواهند داد در این صورت دیدارهای بسیاری که از علما و عرفا نقل شده است، چه تکلیفی خواهند داشت. آیا آنها همه دروغگو بودهاند!؟ یا اینکه مقصود امام علیهالسلام چیز دیگری است؟
در پاسخ از این سؤال باید اضافه کنیم که اصل تحقق دیدار با امام زمان عج امری کاملاً مسلم است و به تواتر ثابت شده است. کسانی ادعای دیدار داشتهاند که احدی در وثاقت و راستگویی آنها کوچکترین تردیدی ندارد. اشخاصی مانند سیّد بن طاووس، علاّمه حلّی و دهها عارف والا مقام که کسی در صدق گفتار ایشان کوچکترین تردیدی به خود راه نمیدهد.
دیدار امام زمان (عج) با این بزرگان جزو امدادهای غیبی الهی به سایرین است؛ زیرا اگر این دیدارها نبود، ایشان به کلی از یادها میرفتند و اعتقاد به مهدویت از هم میگسست. از این رو امام علیهالسلام با ملاقات این اشخاص اعتقادات ایشان را تقویت میکنند.
بنابراین اصل دیدار قطعی است. از سوی دیگر توقیع صادره نیز به اندازهای شهرت دارد که کسی در آن تردید نکرده است.
زمانی که هر دو مطلب را در کنار هم قرار دهیم و اندکی در محتوای نامه دقت به خرج دهیم، مقصود واقعی امام روشن خواهد شد؛ زیرا همان طور که امام علیهالسلام پیش بینی کرده بودند، بعد از سمری عدّهای از شیعیان مدّعی بابیت شدند و افراد زیادی را به ضلالت و گمراهی کشاندند. مقصود امام علیهالسلام مشاهده خالی نیست. بلکه مشاهده همراه با ادعای بابیت و نیابت است. چنین شخصی دروغگو است؛ زیرا امام کسی را بعد از سمری به نیابت انتخاب نکردند.
این مطلب زمانی روشنتر خواهد شد که ما فضای حاکم در شرایط زمانی نامه را در نظر بگیریم؛ زیرا مردم پیوسته پیگیر آن بودند که آیا سمری جانشینی برای خود تعیین خواهد کرد؟ او کیست؟ در این فضا بحث مشاهده خالی وجود ندارد. بلکه همه سؤالها و ذهنها متوجه نیابت است. از این رو مقصود امام علیهالسلام نیز کسانی است که مدّعی نیابت باشند.
دیگر مؤید این مسأله آن است که هیچ یک از افراد عامی و عالم، کسی را که واجد شرایط دیدار با حضرت باشد، و ادعای دیدار داشته باشد، تکذیب نکردهاند. در حالی که همه از مضمون نامه خبر داشتهاند.
1) . یکی از سؤالات جدی که در اینجا مطرح میشود، آن است که اگر مدعیان دیدار امام علیهالسلام دروغگو هستند
احمد بن محمّد صفوانی نقل میکند: حسین بن روح رحمهالله درباره جانشین خودش
به علی بن محمد سمری وصیت کرد و او نیز به تمام وظایف حسین بن روح اقدام کرد. زمانی که مرگ علی بن محمد سمری نزدیک شده بود، بزرگان شیعه نزد ایشان حاضر شدند و از وکیل او سؤال کردند، و اینکه چه کسی را جای خود نصب خواهد کرد. اما او اسم کسی را نبرد و گفت که نسبت به نصب جانشین دستوری از امام علیهالسلامدریافت نکرده است.
ابوالحسن سمری بعد از علی بن الحسین بن بابویه قمی در تاریخ نیمه شعبان سال سیصد و بیست و نه هجری قمریدرگذشت و به رحمت ایزدی پیوست.
هبة اللّه نقل میکند که قبر ابی الحسن سمری رحمهالله در خیابانی است که معروف به خیابان خلنجی در نزدیکی ساحل نهر ابی عتاب میباشد.
همین طور نقل میکند که ایشان در تاریخ سیصد و بیست و نه دار فانی را وداع گفت و به رحمت ایزدی پیوست.
او اولین مدّعی دروغگو بود. محمد بن همام گفته است: کنیه شریعی ابی محمد بود.هارون نیز گفته است که گویا اسمش حسن بود و از اصحاب امام علی النقی علیهالسلام و حسن عسکری علیهالسلام بوده است. او اولین کسی بود که مدّعی مقامیشد که خداوند به او نداده بود و اهلیت آن را نداشت. او به خدا و حجتهای خدا دروغ بست و چیزهایی را که شایسته نبود و آنها از آن بیزار بودند، به ایشان نسبت داد. به همین جهت شیعیان او را لعن کردند و از او دوری گزیدند. از امام علیهالسلامنیز نامهای
در لعن و بیزاری از او صادر شد.
هارون گفته است که بعدها سخنان کفر آمیز از او شنیده شد. همه این مدّعیان در ابتدا بر امام دروغ میبستند و ادّعای وکالت ایشان را میکردند تا در میان مردم برای خودشان محبوبیت کسب کنند. در مرحله بعد افرادی مانند منصور حلاج مدّعی امامت و الوهیت شدند. همان طور که این مسأله در مورد شلمغانی و افراد نظیر او دیده شد. خداوند همه ایشان را مشمول لعن و نفرین خود کند.(1)
از جمله آنها محمد بن نصیر نمیری بود. از هبة اللّه نقل است که محمد بن نصیر از اصحاب امام حسن عسکری بوده است. زمانی که ایشان وفات کردند، او مدّعی مقام بابیت محمد بن عثمان رحمهالله شد. خدا نیز با کفر و نادانی که از او آشکار شد، آبرویش را برد. همین طور لعن و نفرین محمد بن عثمان و افشاگریهای او تأثیر بسزایی در مفتضح شدن نمیری داشت. او بعد از شریعی مدّعی بابیت شد.
ابوطالب انباری نقل میکند: زمانی که کفر و الحاد نمیری آشکار شد، محمد بن
1) . بحارالأنوار / ج51 / ص367 / باب 17 - ذکر المذمومین؛ الغیبهللطوسی / ص 397 / ذکر المذمومین الذین ادعوا البابیة.
عثمان او را از خود راند و لعن کرد. وقتی که خبر آن به نمیری رسید، پیش محمد بن عثمان آمد تا دلش را به خودش متمایل کند. اما محمد به او اجازه دیدار نداد و او را با ذلت بازگرداند.
سعد بن عبداللّه نقل کرده است که محمد بن نصیر مدّعی بود که او پیامبری است که از سوی امام علی النقی علیهالسلام فرستاده شده است و خود ایشان خدای زمین و آسمان است. او قائل به تناسخ(1)
این نظریه بر خلاف براهین عقلی و نصوص نقلی میباشد؛ زیرا عقلاً تناسخ منجر به پذیرش تبدل بالفعل به بالقوه است و از نظر نقلی خلاف آیاتی از قرآن است که دلالت میکنند که انسان بعد از مرگ به عالم برزخ وارد میشود. حتی زمانی که از خدا درخواست میکنند که به دنیا باز گردند و اعمال صالح انجام دهند، جواب رد میشنوند. برای مطالعه بیشتر به کتب کلامی مراجعه شود.
بود. معتقد بود که ازدواج با محارمی مانند مادر و خواهر حلال است. همچنین او لواط را جایز میدانست و میگفت: مفعول شدن، تواضع میآورد و آن نیز پسندیده است. کسی هم که فاعل است، لذت میبرد و لذت بردن حرام نیست.(2)
محمد بن موسی که از یاران او بود نقل میکند:
1) . تناسخ در اصطلاح کلامی به معنای آن است که معتقد شویم که روح بعد از خروج از بدن، وارد بدن دیگری میشود. تا اگر نیکوکار بوده است، در بدن جدید لذت ببرد و اگر بدکار بوده است، به جزای عملش برسد. بنابراین نظریه، روح انسانها بعد از مرگ پیوسته در حال انتقال از کالبدی به کالبد دیگر است.
2) . این مطلب اولاً خلاف صریح آیات قرآنی و روایات نبوی است؛ زیرا در قرآن عمل قوم لوط به شدت نکوهش شده است. از نظر فقه شیعی حد لواط بسیار سنگینتر از زنا است و کسی که مرتکب چنین عملی شود، یا در آتش سوزانده میشود و یا از پرتگاهی به زیر انداخته میشود. ثانیا تواضع با ذلت تفاوت دارد. تواضع خوی کریمانه است که باعث میشود انسان در عین حفظ شأن و جایگاه انسانی خود رفتار خاضعانهای با بندگان خدا داشته باشد. به همین جهت در شرع اسلام اجازه به ذلت داده نشده است. مثلاً ما نمیتوانیم برای خود شکنی و تواضع، گدایی کنیم. ثالثا: مباح و حرام بودن لذات، تابع آثار و تبعات آن است. اگر چه لذت ذاتا بد نیست. بلکه حُسن نیز دارد. اما اگر لذت منجر به آسیب روحی، اجتماعی و یا شخصی شود، قبیح خواهد بود. از این رو هر گاه غذای لذیذی مخالف سلامتی انسان باشد، باید از آن پرهیز کرد. لواط از جمله گناهانی است که روح و جان انسان را آلوده میکند. روابط انسانی را بکلی مخدوش میسازد و بنیان خانواده را از بین میبرد و کرامت انسان را پایمال میکند. از این رو بهترین مصداق لذت حرام و بد خواهد بود.
ابو زکریا برایم تعریف کرد که روزی محمد بن نصیر را همراه پسر جوانی عریان دیدم و به خاطر آن، او را سرزنش کردم. با پر رویی در جواب گفت: مفعول شدن از تواضع و فاعل شدن هم لذت بردن است.
سعد نقل میکند: زمانی که محمد بن نصیر به بیماری مرگ خود مبتلا شد. زبانش سنگین شده بود. از او خواسته شد، تا جانشین خود را معین کند. با صدایی ضعیف و نامفهوم گفت: احمد و از آنجا که در میان اصحاب او سه نفر احمد نام وجود داشت، مسأله جانشینی او معرکه آرا شد و سه فرقه از آن منشعب گردید. احمد پسرش، احمد بن محمد بن موسی الفرات و احمد بن ابی الحسین بن بشر بن یزید.
ابو علی بن همام گفته است که او از اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام بود. در زمان خود امام علیهالسلام هیچ کس در مورد وکالت محمد بن عثمان تردید نداشت. اما زمانی که امام علیهالسلام وفات کرد و دوره غیبت شروع شد. احمدبن هلال منکر وکالت شد. از این رو عدّهای از شیعیان به او گفتند: آیا تو نیابت محمد بن عثمان را نمیپذیری؟ در حالی که امامی که اطاعتش واجب بود، به وکالت او تصریح کرده است. در جواب گفته بود: من نشنیدم که امام علیهالسلام به وکالت او تصریح کرده باشد. اما پدرش عثمان بن سعید را قبول داشتم. بله، اگر یقین کنم که او نایب صاحب الزمان است، در مقابلش نمیایستم.
گفتند: اگر چه تو نشنیده باشی. اما غیر تو شنیدهاند. گفته بود: شما به شنیده خودتان عمل کنید. او در محمد بن عثمان توقف کرد و شیعیان نیز او را لعن کردند و از خود راندند. بعد از مدتی نامهای به وسیله حسین بن روح رحمهالله صادر شد و در
آن مورد لعن و بیزاری امام علیهالسلام قرار گرفت.
داستان درگیری او و محمد بن عثمان معروف است؛ زیرا او از پرداخت وجوهات شرعی به محمد بن عثمان رحمهالله امتناع کرد و مدّعی وکالت شد. از این رو شیعیان او را راندند و نامهای نیز از صاحب الزمان علیهالسلامدر مورد او صادر شد.
ابو غالب نقل میکند که یکی از دوستان ما تمایل زیادی به ابوطاهر پیدا کرده بود. اما بعدها توفیق توبه پیدا کرد. زمانیکه دلیل رویگردان شدنش را پرسیدیم گفت: روزی پیش ابوطاهر بودم. برادرش ابوطیب و ابن خزر و گروهی از هوادارانش نیز حضور داشتند. خدمتکار آمد و گفت: جناب محمد بن عثمان عمری مقابل در ایستاده است. گروه حاضر از شنیدن این خبر مضطرب شدند و به خاطر مسائلی که میانشان پیش آمده بود، آمدنش را ناخوش داشتند.
ابوطاهر گفت: داخل شود. محمد بن عثمان داخل شد. ابوطاهر به پای او بلند شد. محمد بن عثمان در بالای مجلس ایستاد و ابوطاهر نیز با ذلت در برابر او نشست. صبر کرد تا مجلس آرام شد و گفت: ای ابو طاهر تو را به خدا قسم میدهم آیا صاحب الزمان علیهالسلام از تو نخواسته بود که وجوهاتت را پیش من بیاوری؟ گفت: بله همین طور است. محمد بن عثمان بلند شد و رفت. همه مات و مبهوت شده بودند. زمانی که از مجلس خارج شد، برادرش ابوطیب گفت: تو از کجا صاحب الزمان را دیده بودی؟ گفت: روزی محمد بن عثمان مرا با خود به
خانه برد. آن حضرت که در پشت بام خانه محمد بن عثمان ایستاده بود، از من خواست تا وجوهات شرعیم را به محمد بن عثمان پرداخت کنم.(1)
ابو طیب به او گفت: از کجا فهمیدی که او صاحب الزمان است؟ گفت: وقتی که او را دیدم، هیبتش مرا گرفت و از ترس دلم آب شد. فهمیدم که او صاحب الزمان است. و همین مسأله باعث جدایی من از محمّد بن عثمان شد.(2)
هبة اللّه نقل میکند وقتی که خدا خواست تا فسق حلاج را بر همگان روشن کند. او را به اسماعیل بن علی نوبختیمبتلا ساخت. حلاج گمان کرد که میتواند اسماعیل را هم مانند سایر مردم، گمراه کند و میتواند او را به سوی خودش بکشد. تا با همراه کردن او بتواند سایر افراد را گمراه کند؛ زیرا ابو سهل(3)
دارای جایگاه بزرگی از علم و ادب در نزد مردم بود.
حلاج در نامههایش به او میگفت: من وکیل امام علیهالسلام هستم. - او در ابتداء با همین روش عموم مردم را فریب داد و آنگاه که پذیرفتند، ادعاهای بیشتری کرد. - از من خواسته شده است که تو را یاری کنم تا در امر وکالت من شک و تردید نکنی!
1) . مسأله وجوهات یک شخص به اندازهای مهم نبوده است که آن حضرت برای آن دیدار خصوصی بگذارند و نسبت به پرداخت آن اصرار نشان دهند. بلکه عدم پرداخت وجوهات به خاطر انکار نیابت محمّد بن عثمان بود. از سوی دیگر چون او فردی با نفوذ بود و انکار او باعث انحراف عده زیادی میشد، از این رو امام علیهالسلام تا حد امکان تلاش کردند تا او را از این انحراف بزرگ حفظ کنند.
2) . یعنی زمانی که برایم ثابت شد که او نایب امام است، نتوانستم او را تحمل کنم. تکبر و حسادت منجر به جدایی ما شد.
3) . ابو سهل کنیه اسماعیل بن علی نوبختی بوده.
ابو سهل رحمهالله در جواب نامه او چنین نوشت: من چیز کوچکی از تو میخواهم، که در برابر معجزاتی(1)
که از تو ظاهر شده است، قابل توجه نیست.
من تعدادی کنیز دارم و علاقه زیادی نیز به ایشان دارم. اما از آنجا که موهایم سفید شده است، نمیتوانم با آنها معاشرت نمایم. به همین خاطر برای پنهان کردن پیریم، مجبور میشوم هر هفته حنا به موهای صورتم بگذارم. از طرف دیگر مجبورم حنا گذاشتن را از آنها پنهان کنم تا متوجه پیر شدن من نشوند. و همین مسأله مرا به مشقت انداخته است؛ زیرا اگر متوجه شوند که من پیر شدهام، از من دوری میکنند. از شما میخواستم کاری بکنی که موهایم همیشه سیاه بمانند و من از حنا گذاشتن بینیاز شوم. در این صورت من به تو ایمان میآورم و از تو اطاعت میکنم. از همه بالاتر با این کار تو، من هدایت میشوم و تو نیز تقویت میشوی.(2)
حلاج بوده است. همان طور که در ادامه خواهیم دید، این حکایت بعدها به عنوان بهانهای برای به مسخره گرفتن حلاج تبدیل شد و روزگار را بر او تنگ و تیره کرد.
زمانی که جواب نامه به دست حلاج رسید. متوجه اشتباه بزرگ خود در نامه نگاری با ابوسهل شد. از این رو از جواب دادن به نامه او خود داری کرد.
در طرف مقابل، ابوسهل همین مسأله را تبدیل به یک طنز خنده دار کرد و آن را پیش همگان مطرح میکرد تا اینکه در میان کوچک و بزرگ شهره آفاق شد. همین مسأله باعث شد تا پرده از دروغهای حلاج برداشته شود و مردم نسبت به او نفرت پیدا کنند.
حسین بن علی بن موسی بن بابویه نقل میکند که حلاج به قم آمد و به نزدیکان
ابی الحسن پدر شیخ صدوق نامه نوشت و از آنها و خود ابی الحسن خواست تا او را قبول کنند. حلاج نوشته بود که من فرستاده امام علیهالسلام و وکیل او هستم.
زمانی که نامه به دست پدرم رسید آن را پاره کرد و به نامه رسان گفت: چرا عمرت را با نامههای بیفایده به هدر میدهی؟ مرد به او گفت: حلاج پسر عمو یا پسر عمه من است.(1)
او ما را به یاری خواست ما هم او را یاری کردیم. تو چرا نامه را پاره کردی؟ از حرف او همه زدند زیر خنده و او را به مسخره گرفتند. سپس پدرم به همراه عدّهای از همراهان و نوکران به مغازهاش رفت.
زمانی که وارد مغازه شد، همه به احترامشان بلند شدند. مگر مردی که در گوشهای نشسته بود. پدرم او را نشناخت. زمانی که نشست و مانند سایر تجار دفتر حساب و کتابش را در آورد، از حضار پرسید این آقا کیست؟ برخی از حاضرین او را معرفی کردند. مرد آن را شنید و گفت: آیا در حضور من، مرا از دیگران میپرسی؟ پدرم گفت: من به خاطر حفظ احترام از دیگران پرسیدم. گفت: آیا نامه مرا در حضور خود من پاره میکنی؟ پدرم گفت: آیا تو همان مرد هستی؟ بعد رو به نوکرانش کرد و گفت: از پشت سر و پاهایش بگیرید و از اینجا بیرون ببرید. او دشمن خدا و رسول خداست. آیا تو هستی که ادعای معجزه میکنی؟ خدا تو را لعنت کند.
تردید دارم شاید هم گفت: از پشت سرش بگیرید.
بعد از این ماجرا هیچ گاه او را در قم ندیدیم.
هبة اللّه نقل میکند که جدهام، دختر محمد بن عثمان رحمهالله نقل میکرد که ابی العزاقر به خاطر توجهات حسین بن روح در نزد خاندان بنی بسطام از مقام
1) . این تردید از راوی است.
و اعتبار خاصی برخوردار بود. تا اینکه سوء استفاده کرد و تمام کفریات خودش را به نام حسین بن روح تحویل بنی بسطام داد. آنها هم از او میپذیرفتند و به گفتههایش عمل میکردند. این مسأله ادامه داشت تا اینکه حسین بن روح رحمهالله از این مسأله باخبر شد و منکر گفتههای او شد و بنی بسطام را از باور کردن سخنان او نهی کرد و از آنها خواست تا او را لعن کنند و از خود برانند. اما آنها نپذیرفتند و به
تبعیت از او ادامه دادند؛ زیرا شلمغانی به آنها گفته بود معارفی را که من به شما گفتهام، بسیار سنگین و متعالی هستند و کسی غیر از مَلَک مقرّب و نبی مرسل و مؤمن امتحان داده، نمیتواند آن را درک و تحمل کند. حسین بن روح از من عهد و پیمان گرفته بود که به کسی نگویم. اما من به شما اعتماد کرده و گفتهام. به همین خاطر نیز او مرا از خود رانده است.
نقشه جدید وی به حسین بن روح رسید. به بنی بسطام نامه نوشت. او را لعن کرد و از او و تمام کسانی که از او تبعیت میکردند و او را دوست داشتند، بیزاری جست. زمانی که نامه به دستشان رسید و خبر نامه را به ابو العزاقر دادند، به شدت گریه کرد و گفت: مگر نگفته بودم که مسأله سنگین است. این سخن دارای باطن عظیمی است؛ زیرا لعنت به معنای دوری است. و مقصود حسین بن روح آن است که خداوند مرا و تمام کسانی را که مرا یاری کنند، از آتش دور میکند. من الآن متوجه جایگاه خودم در نزد خدا شدم. گونههایش را روی زمین گذاشت و گفت: این مسأله را پنهان کنید. مبادا کسی از آن باخبر شود.
ام کلثوم جدهام نقل میکند که در روزی از روزها به خانه مادر ابی جعفر بن بسطام رفتم. از من استقبال کرد و مرا خیلیاحترام کرد. تا جایی که خودش را به پاهایم انداخت تا آنها را ببوسد. اجازه ندادم و گفتم: خاتون(1)
آرام باشید. این کار از شما بعید است. دستش را گرفتم و او گریه کرد. سپس گفت: چرا این کار را
1) . کلمهای است برای تکریم و احترام؛ زیرا وی بزرگ زنان خاندان خویش بود.
نکنم. با اینکه تو سرورم فاطمه هستی! گفتم: چگونه ممکن است؟! گفت: شلمغانی پرده را از ما برداشته است.(1)
گفتم: منظورت از ستر چیست؟ گفت: او از ما عهد و پیمان گرفته است که آن را پنهان کنیم. در غیر این صورت به عذاب الهی مبتلا خواهیم شد. به او گفتم: به تو اطمینان میدهم که اگر به من بگویی، آن را به کسی نخواهم گفت. - البته در پیش خودم حسین بن روح رحمهالله را استثناء کردم. - گفت: شلمغانی گفته است که روح رسول خدا در محمد بن عثمان یعنی پدر شما و روح حضرت امیر علیهالسلام در حسین بن روح رحمهالله و روح فاطمه زهرا(س) در وجود شما حلول کرده است! سرورم! آیا با این حال من میتوانم که شما را تکریم نکنم؟!
گفتم: آرام باش و از این کارها نکن. خاتون! همه اینها کذب است. گفت: این مسأله سر بزرگی بود که از ما عهد گرفته بود تا به کسی نگوییم. تا عذاب خدا بر ما نازل نشود. و اگر شما مرا وادار نمیکردید محال بود آن را به شما یا کس دیگری فاش کنم.
ام کلثوم نقل میکند وقتی که برگشتم، خدمت حسین بن روح که جانشین پدرم بود، رفتم و ماجرا را به ایشان گفتم. او به من اعتماد کامل داشت. از این رو حرفهایم را باور کرد و به من گفت: دخترم مبادا از این به بعد پیش این زن بروی. حتینامه آنها را نپذیر. حتی اگر نامه رسان فرستادند، قبول نکن. اینها همه کفریاتی هستند که این مرد ملعون در دل ایشان جا داده است. تا به تدریج مدّعی شود که خدا در او حلول کرده است. همان حرفی که نصارا در مورد مسیحزدند و حلاج مدّعی آن شد.
از آن به بعد از بنی بسطام قطع رابطه کردم و عذری را نپذیرفتم و حتی با ام ابی جعفر، مادرشان ملاقات نکردم. دیرینگذشت که سخنان کفر آمیز شلمغانی
1) . زیرا او مدّعی بود که حسین بن روح حقایق را از شما پنهان میکند. اما من آنها را آشکار به شما میگویم.
در میان قبیله نوبخت(1)
پیچید. کسی نماند که حسین بن روح رحمهالله برای او نامه ننوشته باشد. حسین بن روح در نامههایش تمام کسانی را که از او تبعیت کنند و سخنان او را بپذیرند و حتی با او سخن بگویند، لعن و نفرین کرده و اظهار بیزاری نموده بود. بعد از مدتی نامهای از امام زمان علیهالسلامبه او رسید که ایشان در آن نامه تمام کسانی را که بعد از خواندن توقیع از شلمغانی تبیعت کنند و یا سخنان او را بپذیرند و او را
یاری نمایند، لعن کرده بودند و نسبت به آنها اظهار بیزاری کرده بودند.
البته درباره او حکایات زشتی نقل میکنند که نوشتار ما(2)
منزه از آن است که در آن بیاوریم.
ابن نوح و برخی دیگر، کم و کیف کشته شدن او را چنین نقل میکنند: بعد از آن که حسین بن روح رحمهالله بیزاری و لعن خود را آشکار کرد و پرده از فسق شلمغانی برداشته شد، روزی مجلسی با حضور بزرگان شیعه تشکیل میشود. سخن از شلمغانی و لعن و بیزاری حسین بن روح رحمهالله به میان میآید. شلمغانی که خود نیز در مجلس حاضر بوده است. رو به حضار کرده و میگوید: من حاضرم با حسین بن روح مباهله کنم. او را بیاورید تا دست در دست هم بگذاریم. اگر آتشی نازل نشد و او را نسوزاند، آن وقت همه حرفهای من دروغ است و تمام گفتههای او درست است. خبر حیله جدید شلمغانی به راضی رسید؛ زیرا این مجلس در منزل ابن مقله تشکیل شده بود. دستور داد او را گرفتند و کشتند و با کشتن او خیال شیعه را از جانب او آسوده کردند.
محمّد بن احمد درباره عقاید شلمغانی چنین میگوید: او معتقد به ضدّ بوده
است. بر اساس این اعتقاد کسی که دشمن و ضدّ ولی خدا است، از خود ولی افضل است؛ زیرا ولی که خودش را تعریف نمیکند. از این رو زمانی که دشمن سعی میکند تا ولی را تخریب کند، انگیزه عمومی برای بررسی شخصیت ولی خدا ایجاد میشود و همین مسأله باعث شناخته شدن ولی خدا میشود. در نتیجه دشمن ولی از خود ولی بالاتر خواهد بود.
آنها معتقد به هفت آدم و هفت دنیای مستقل میباشند و داستان ضدّ را در همه این عوالم جاری میدانند. تا اینکه در نهایت ماجرای موسی و فرعون، محمّد صلیاللهعلیهوآله و ابوبکر، علی علیهالسلام و معاویه را مطرح میکنند و دشمنان ایشان را از خودشان بالاتر میدانند.
برخی از آنها معتقدند که دشمن و ضدّ ولی را خود ولی نصب میکند و از او میخواهد تا با او دشمنی کند. همان طور که طائفهای از اهل ظاهر معتقدند که علی علیهالسلامابوبکر را به خلافت نصب کرد. برخی نیز گفتهاند که ولی، دشمن خود را نصب نمیکند. بلکه او نیز مانند ولی، قدیم(1)
است و همیشه بوده است و در نتیجه نیازی به نصب ندارد.
همین طور آنها معتقدند مقصود از قائمی که فرزند یازدهمین ولی است. شیطان است؛ زیرا زمانی که خدا فرمود: «تمام ملائکه سجده کردند مگر ابلیس.» یعنی شیطان سجده نکرد و ایستاد در نتیجه قائم است. در جای دیگر قرآن میگوید: «بر سر راهت مینشینم.» این دو آیه دلالت میکنند که شیطان در وقت سجده کردن ملائکه ایستاده بود و بعد از آن بر سر راه خدا نشسته است. بنابراین مقصود از قائم همان شیطان است.
1) . قدیم در اصطلاح فلسفی و کلامی به معنای موجودی است که همیشه بوده است. یعنی همان طور که خدا همیشه بوده است، آن نیز وجود دارد اما خداوند قدم ذاتی دارد ولی دیگر قدیمها در صورت اثبات نیازمند به افاضه الهی هستند.
شاعر ملعونشان درباره عقایدشان چنین سروده است:
سپاس حافظ با وفا را که در وضعیتم مانند همامی
و حجامی و جغدی نیستم. براستی که در گفتار بر فهدی غالب شدم
و از عبدی گذشتم. من مافوق بزرگی هستم که مجوسی نیست.
به خاطر اینکه خدا فردی است که کیفیت ندارد از این رو با هر فرد دیگری میتواند متحد شود و در آن حلول کند.
او میتواند با نور و ظلمت مخلوط شود. ای کسی که اهل بیتهاشم را قبول داری
و خاندان کسرا را نمیپذیری. خاندانی که دارای نسبت عجمی فارسی خوبی است و در آن پنهان شده است.
همان طور که طائفه لویّ در میان عرب مخلوط شده است.
علی بن همام نقل میکند که شلمغانی مدّعی بود که حق یکی بیشتر نیست و در شرایط و زمانهای مختلف پیراهن خود را عوض میکند. روزی لباس سفید و روزی لباس سرخ و روزی لباس کبود به تن میکند. ابن همام میگوید: این اولین چیزی بود که از شلمغانی نپذیرفتم؛ زیرا این سخن مطابق با عقاید اصحاب حلول بود.(1)
ابن همام نقل میکند که شلمغانی هیچ گاه وکیل حسین بن روح رحمهالله نبوده است؛ زیرا او وی را برای هیچ امری نصب نکرده بود. کسی که معتقد به وکالت او شود، اشتباه میکند. بلکه او فقط یکی از فقهاء بود که افکار غلط و کفریّاتی از او صادر شد. نامهای از سوی امام زمان علیهالسلام به دست حسین بن روح در لعن و بیزاری از او و تمام کسانی که از وی تبعیت کرده و عقایدش راپذیرفته باشند، صادر شد.
ابن رهومه که پیرمرد عفیفی بود از فرزند حسین بن روح نقل میکند: زمانی
1) . معتقد بودند که خداوند در اشیاء مختلف با ویژگیهای گوناگون حلول کرده است.
که شلمغانی کتاب تکلیف را نوشت، پدرم آن را خواست و گفت: آن را بیاورید تا مطالعه کنم. زمانی که آن را آوردند، از اوّل تا آخرش را خواند و گفت: همه چیزهایی که در آن است، از ائمه علیهمالسلام نقل شده است مگر در دو، سه مورد که از پیش خودش به ایشان دروغ بسته است.
عدّهای از محمد بن احمد بن داود و حسین بن علی بن بابویه خبر دادهاند که آن دو گفتهاند: از جمله مواردی که شلمغانی در مذهب به خطا رفته است، این است که در بحث شهادت گفته است که امام علیهالسلام فرمود: اگر برادر شیعه تو به کسی بدهکار باشد و آن را بپردازد، اما به جای دو شاهد، تنها یک شاهد در پرداخت بدهی خود داشته باشد، در صورتی که شاهد او ثقه باشد و پیش تو شهادت دهد، تو حرف او را قبول کن و در نزد قاضی تو هم به عنوان شاهد دوم،(1)
شهادت بده تا حق برادر شیعهات از بین نرود.
این سخن از ابن بابویه است و گفته است که این روایت ساخته خود اوست و ما آن را در جایی ندیدهایم و در جایدیگری گفته بود: در مورد این مطلب دروغ گفته است.
از جعفر بن محمد بن قولویه نقل شده است که ما با کفر و الحاد ابودلف کاتب - خداوند او را در امان ندارد- آشنا بودیم. بعدها او در مورد اهل بیت غلوّ کرد و بعد از آن نیز دیوانه شد و به زنجیر کشیده شد. بعدها قائل به تفویض شد.(2)
1) . در حالی که شاهد باید خودش بدون واسطه شاهد ماجرا باشد، نه اینکه از کسی شنیده باشد.
2) . اهل تسنن در رابطه با اختیار انسان به دو گروه افراطی تقسیم شدند. گروهی معتقد به عدم اختیار انسان در رفتارهای خود شدند. این عده با نام اشعری مشهور شدند. عدّهای نیز معتقد شدند که نه تنها انسان مختار است. بلکه خداوند متعال هیچ نوع دخالتی در زندگی انسان ندارد و انسان کاملاً مستقل عمل میکند. به این گروه نیز مفوضه میگویند. نظر شیعه در این باره راه وسط است. یعنی نه استقلال و نه جبر و سلب اختیار.
هرگاه در اجتماعات حاضر میشد، تحقیر میگردید. شیعیان تنها در مدت کوتاهی با او آشنا شدند و از او و افکار و گفتارش بیزاری جستند.
او از مدعیان نیابت ابوبکر بغدادی برادرزاده محمد بن عثمان رحمهالله بود. زمانی که ما ابوبکر بغدادی را در جریان ادّعاهای باطل او درباره نیابت وی قرار دادیم، ابوبکر آنها را انکار کرد و قسم خورد که او خود را نایب امام زمان علیهالسلامنمیداند. ما
هم پذیرفتیم. اما زمانی که وارد بغداد شد، به ابودلف کاتب تمایل پیدا کرد و از طائفه شیعه عدول کرد. حتی در هنگام مرگش ابودلف را وصی خود قرار داد. در این موقع ما یقین کردیم که او بر اعتقادات فاسد ابودلف بوده است. پس او را لعن کردیم؛ زیرا ما معتقد بودیم هر کسی که بعد از سمری مدّعی نیابت شود، کافر گمراه و گمراه کننده است.
سکری نقل میکند زمانی که ابن محمد بن حسن بن ولید قمی از سوی پدرش و عدّهای دیگر نزد ما آمد از او درباره شایعهای که از زبان او منتشر شده بود، سؤال کردیم. گفت: مسأله نیابت ربطی به من ندارد و من هیچ ادعایی درباره آن ندارم. راوی میگوید: من در بصره شاهد این سؤال و جواب بودم.
ابن عیاش نقل میکند که روزی همراه ابودلف بودم. سخن از ابوبکر بغدادی به میان آمد ابودلف گفت: آیا میدانی چرا ابوبکر بغدادی، شیخ بزرگوار ما که خدا او را رحمت کند(1)
بر حسین بن روح فضیلت دارد؟ گفتم: نه نمیدانم! گفت: به خاطر اینکه محمد بن عثمان در وصیت نامهاش نام او را قبل از نام حسین بن روح آورده است. گفتم: بنابراین منصور خلیفه عباسی باید افضل از امام کاظم علیهالسلام باشد؛ زیرا امام صادق علیهالسلام در وصیت نامهاش نام او را قبل از موسی آورده است!(2)
1) . این مکالمه بعد از وفات ابوبکر بغدادی واقع شده است.
2) . از آنجا که منصور خلیفه عباسی به دنبال کشتن وصی امام صادق علیهالسلام بود، امام قبل از وفاتشان، چندنفر را به عنوان وصی خود معرفی کردند که باعث مبهوت شدن منصور شد. که از جمله همسرشان و منصور خلیفه بود. از این رو منصور از کشتن وصی واقعی امام علیهالسلامعاجز ماند.
به من گفت: تو در عداوت بغدادی لجاجت نشان میدهی. گفتم: تمام شیعیان غیر از تو در دشمنی او لجاجت نشان میدهند. نزدیک بود که درگیر شویم و از یقه همدیگر بگیریم.
البته کم سوادی و ناجوانمردی بغدادی روشنتر و دیوانگی ابودلف بیش از آن است که به بیان آید. ما نیز نوشتار خودمان را بیش از این با آن دو پر نمیکنیم.(1)
خصوصا که ابن نوح برخی از آنها را در کتاب خود نوشته است.
ابوالقاسم حسین بن عبد الرحیم نقل میکند که پدرم مرا به خاطر مسأله خصوصی که میان او و محمد بن عثمان رحمهالله بود، پیش او فرستاد. در مجلس ایشان حاضر شدم. سخن درباره برخی از روات احادیث و روایات ائمه علیهمالسلام بود. وقتی که ابوبکر بغدادی میخواست وارد مجلس شود، محمّد بن عثمان به همه گفت: سخن نگویید. او از یاران شما نیست.
همچنین نقل میکند که بغدادی مدت زیادی از سوی یزیدی وکیل شده بود. در این مدت مال فراوانی جمع کرد و آنها را خدمت یزیدی آورد. یزیدی از عملکرد او خشمگین بود. از این رو همه اموال را از او گرفت و چنان به سرش کوبید که آب چشمانش را گرفت و کور از دنیا رفت.
هبة اللّه نقل میکند که ابودلف در آغاز، خمس جمع آوری میکرد و به این کار مشهور بود؛ زیرا او تربیت یافته کرخیین و شاگرد ایشان بود. کرخیها هم اهل جمع آوری خمس بودند. کسی در این شکّی ندارد. او خودش هم به این مسأله اعتراف داشت و میگفت: شیخ صالح مرا از مذهب ابی جعفر کرخی به مذهب
1) . گوینده علامه مجلسی رحمهالله و مقصودشان کتاب بحار الانوار میباشد.
صحیح یعنی مذهب بغدادی هدایت کرد. البته جنون و حکایات فاسد مذهبش بیش از آن است که به شمارش آید. پس سخن را به ذکر آنها طول نمیدهیم.
نامهای از علمای قم خدمت امام زمان علیهالسلام ارسال شد. بعد از وصول جواب سؤالات، در پشت نامه درباره جوابها سؤال شده بود که آیا این جوابها، جواب امام زمان علیهالسلام هستند، یا چیزهایی است که شلمغانی از پیش خودش نوشته است؟ زیرا از شلمغانی نقل شده که مدّعی شده است او به این سؤالات جواب داده است.
امام علیهالسلامدر پشت نامه شان نوشت:
نامه و تمام مطالب آن را مطالعه کردم. همه آنها جوابهای من است و عزاقری ملعون که گمراه و گمراه کننده است، حتی در یک حرف از آنها سهمی ندارد. البته قبل از این نامههایی به شما ارسال شده است. که از سوی احمد بن هلال و غیر او از افرادی که مانند شلمغانی مرتد شدهاند و مورد لعن و غضب خدا بودهاند، میباشد.
نویسنده نامه: میخواستم بدانم که آیا نامههایی که از ایشان در سالهای گذشته به ما رسیده است، قابل عمل هستند؟
امام علیهالسلام: بدانید که ضرری در نامههایی که از آنها به دستتان رسیده است، وجود ندارد؛ زیرا آنها صحیح هستند.(1)
1) . بحارالأنوار / ج 53 / ص 150 / باب 31- ما خرج من توقیعاته علیهالسلام؛ الغیبة للطوسی / ص 373 / ذکر إقامة أبی جعفر محمّد بن عثمان.
اصحاب روایت کرده اند که شریعی از اصحاب امام علی النقی و حسن عسکری علیهالسلام بوده است. او اولین کسی است که در مورد امام زمان علیهالسلام مدّعی مقامی شد که خداوند برایش نداده بود و بر خدا و ائمه علیهمالسلام دروغ بست و چیزهایی را به ایشان نسبت داد که از ساحتشان دور بود و آنها از آن بیزار بودند. تا اینکه سخنان کفرآمیز از او شنیده شد.
محمد بن نصیر نمیری هم از اصحاب امام حسن عسکری علیهالسلام بود. زمانی که امام علیهالسلاموفات کرد، مدّعی نیابت امام عصر علیهالسلام شد. او در مورد اهل بیت علیهمالسلام غلوّ کرد و عقاید کفر آمیزی را اشاعه داد. او معتقد به تناسخ ارواح بود و ادّعا میکرد که امام علی النقی علیهالسلامخداست و وی را به پیامبری فرستاده است. همین طور ازدواج با محارم را حلال میدانست.
یکی دیگر از غالیان احمد بن هلال کرخی بود. او از اصحاب امام حسن عسکری علیهماالسلام بود. امّا به مرور زمان تغییر کرد و منکر نیابت محمد بن عثمان شد. از این رو توقیعی در لعن او از سوی امام زمان علیهالسلام صادر شد.
برخی دیگر از ایشان محمد بن علی بن بلال و حسین بن منصور حلاّج و محمد بن علی شلمغانی معروف به ابن ابیالعزاقر بود. خداوند همه ایشان را از رحمتش دور کند.
توقیعی از طرف امام زمان علیهالسلام در لعن تمامی این افراد به حسین بن روح رسید که متن نامه بدین شرح است:
خدا تو را حفظ کند و به انجام همه خیرات موفق کرده و عاقبت کارت را به خیرات ختم کند.
به تمام کسانی که از شیعه بودنشان اطمینان داری بگو که محمد بن علی
معروف به شلمغانی - خداوند به او مهلت ندهد و سریعا او را عذاب نماید.- از اسلام برگشته و جدا شده است. او مدّعی اموری شده که با اعتقاد به آنها کافر شده است. او سخنان باطل و دروغهای بسیاری گفته و به گناه بزرگی آلوده شده است. کسانی که از خدا رویگردان شدهاند، دروغ گفته و به گمراهی شدیدی مبتلا شدهاند. آنها زیانکاران واقعی هستند. من از همه آنها به خدا و رسول خدا و خاندانش بیزاری میجویم و لعنت همیشگی خدا را برای او طلب میکنم. چه آنگاه در معرض ما است و چه آنگاه که از ما پنهان است. در هر زمانی و در هر حالیکه بوده باشد. نه تنها خودش را که همه آنان که از او تبعیت کرده و یاری نمودند و بعد از رسیدن
نامه من در دوستی خود ثابت قدم ماندند مورد لعن و نفرین من هستند.
به آنها بگو که من در هراس از او به سر میبرم. همان طور که از مدّعیان قبل از او در هراس بودم. افرادی مانند شریعی، نمیری، هلالی، بلالی و غیر آنها.
البته سنت خدای بزرگ در این موارد نزد ما زیبا و پذیرفته شده است.(1)
ما نیز به او اعتماد میکنیم و از او کمک میگیریم. او در همه مشکلات برای ما کافی است و وکیل بسیار خوبی است.(2)
از عبداللّه کوفی خادم حسین بن روح رحمهالله نقل شده است، بعد از روشن شدن فسق شلمغانی و لعن شدن او توسط امام زمان علیهالسلام، از جناب شیخ سؤال شد
1) . یعنی ما تسلیم قضا و قدر الهی هستیم. اگر سنت خدا بر آن است که انسانها با اختیارات خود چنین مصیبتهایی را به بار آوردند و وسیله امتحان برای خودشان و دیگران باشند، ما نیز میپذیریم و به فرمان او عمل میکنیم.
2) . الاحتجاج / ج2 / ص474 / احتجاج الحجة القائم المنتظر المهدی؛ الغیبهللطوسی / ص 397/ ذکر المذمومین الذین ادعوا البابیة؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 380 / باب 17- ذکر المذمومین الذین ادعوا البابیة.
خانههای ما از کتابهای شلمغانی پر شده است آیا میتوانیم به آنها عمل کنیم؟
شیخ در جوابشان فرمود: وقتی که از امام حسن عسکری رحمهالله سؤال شد خانه های ما پر از کتابهای بنی فضال است، آیا میتوانیم به آنها عمل کنیم، ایشان جواب دادند: بله، به آنچه که از ما نقل کرده است، عمل کنید ولی فتاوایی را که طبق نظریات خودش داده است، رها کنید.(1)
من نیز در جواب شما، همین سخن را میگویم.
ابی علی بن همام نقل میکند که محمد بن علی شلمغانی نامهای به حسین بن روح رحمهالله نوشت و او را به مباهله دعوت کرد و گفت: من نایب امام علیهالسلام هستم و به من
دستور داده شده است تا علم خودم را آشکار کنم. از این رو آن را آشکارا و پنهان بیان کردم. بنابراین آماده مباهله با تو هستم.
شیخ رحمهالله در جواب او نوشت: هرکدام که قبل از دیگری برای مباهله اقدام نماییم او نفر اصلی در مخاصمه است. عزاقری پیشی گرفت و لذا کشته شد و به دار کشیده شد. ابن ابی عون نیز همراه او دستگیر شد. این اتفاق در تاریخ سیصد و بیست و سه اتفاق افتاد.
صیمری نقل میکند وقتی که نامه امام زمان علیهالسلام در لعن عزاقری به دست حسین بن روح رحمهالله رسید، آن را در تاریخ سیصد و بیست و دو، از مجلس خود در خانه مقتدر خلیفه، به استاد ما ابی علی بن همام فرستاد. استاد هم نامه را خواند و من از روی آن نوشتم. همین طور گفت که ابوالقاسم رحمهالله قبلاً میگفت که چون من در دست خلیفه اسیر هستم، لعن عزاقری را آشکار نکنید. اما بعد از اینکه نامه
1) . بحارالانوار / ج2 / ص252/ باب 29- علل اختلاف الخبار و کیفیته؛ الغیبة للطوسی / ص 387/ ذکر اقامة ابی جعفر محمّد بن عثمان.
امام علیهالسلام به او رسید که نترس و خیالت آسوده باشد، از خلیفه زیانی به تو نخواهد رسید، دستور به اظهار آن داد.
بعد از مدت کمی نیز حسین بن روح از اسارت رها شد. الحمد للّه(1)
نامههایی از امام علیهالسلام در لعن صوفی ظاهرساز، هلالی کرخی(2)
احمد بن ابراهیم مراغی نقل میکند که نامه از امام علیهالسلامدر لعن ابن هلال به دست قاسم بن علاء، در آذربایجان رسید. قبل از آن امام علیهالسلامنامههای متعددی به وکلای خود در عراق نوشت و به آنها دستور داد که:
«از صوفی ظاهر ساز برحذر باشید و فریب او را نخورید.»
او کسی بود که پنجاه و چهار بار حج به جای آورد که بیست بار آن، با پای پیاده صورت گرفت! از این رو راویان اصحاب در عراق با او دیدار کردند و درباره او چیزهایی نوشتند و قبول نکردند که امام علیهالسلاماو را لعن و مذمت کرده باشد. از این رو قاسم بن علاء را مجبور کردند که درباره هلال کرخی تجدید نظر کند و مذمتها و لعنهایش را پس بگیرد! در این گیر و دار بود که نامهای دیگر از امام علیهالسلاموارد شد:
«دستور قبلی ما درباره صوفی ظاهر ساز یعنی ابن هلال کرخی به دستت رسید. خدا به خاطر دلیلی که قبلاً گفته بودم، به او رحم نکند و او را نبخشد و جلوی لغزشش را نگیرد. آری او بدون اجازه ما ادّعای نیابت و و کالت کرد. او در برابر ما تکروی میکند و وجوهاتی را که به ما بدهکار است،
پرداخت نمیکند. وکالت و نیابت ما لحظهای هم به او نرسیده است. بلکه او تنها با هوای خود مدّعی شده است. خداوند او را در آتش جهنم جای داد. ما بر او صبر کردیم تا اینکه خدا، با دعای ما، عمرش را قطع کرد.
ما قبل از این ماجرای او را به شیعیان خود بیان کردیم. خدا او را رحمت نکند و دستور دادیم تا لعن ما را به سایر شیعیان مخلص برسانند. من از ابن هلال نزد خدا بیزاری میجویم. خدا او و هر که از او بیزار نباشد، را نبخشد.
محتوای این نامه را به اسحاقی - که خداوند خود و خانوادهاش را سلامت کند. - برسان. همین طور هر کسی که از همشهریان او یا دیگران از تو درباره او سؤال کنند، نظر من را به همه ابلاغ کن.
هیچ یک از شیعیان حق ندارند در آنچه که وکلا و دوستان ما، از زبان ما به آنها نقل میکنند، شک کنند. در حالی که آنها میدانند که ما آنها را محرم اسرار خودمان میدانیم.(1)
ابوحامد نقل میکند که عدّهای باز هم حاضر نشدند، از او دست بردارند و اقدام به انکار توقیعات امام علیهالسلامکردند. از این رو امام علیهالسلامدر نامهای دیگر فرمود:
«این گروه از حرف خود دست بر نمیدارند و مدعیند که ممکن نیست خداوند ابن هلال را بعد از هدایت گمراه کند. لطفی را که خدا به او کرده بود، همیشگی است و آن را موقتی قرار نداده بود. مگر اینها رسواییهای دهقان را ندیدند. او با اینکه مدت زیادی در خدمت امامت و همراه با آنها
1) . از آنجا که عدّهای از شیعیان فریب او را خورده بودند و حاضر به پذیرش سخن قاسم بن علا که از بزرگان وکلای امام علیهالسلام بود، نشدند، امام علیهالسلام آنها را ملامت میکند و به آنها اخطار مینماید که شما حق ندارید در گفتههای افراد مورد اعتمادی مانند قاسم بن علاء رحمهالله تشکیک کنید.
بود، لغزید و ایمانش به کفر تبدیل شد. خدا هم او را به غضبش گرفتار ساخت و مهلت نداد.»(1)
نامه امام علیهالسلام در لعن صوفی ریاکار، هلالی کرخی(2)
ابوجعفر نقل میکند که هنوز خبر مرگ هلالی نیامده بود که شیخ رحمهالله پیش من آمد و گفت: کیسه پولی را که از وجوهات پیشت هست، بده. من هم دادم.
او نامهای را خارج کرد که در آن نوشته بود:
«و اما درباره صوفی ریاکار یعنی هلالی سؤال کرده بودی. خداوند عمرش را قطع کند.»
بعد از مرگ هلالی، نامه از امام علیهالسلامبه دستم رسید:
«او قصد ضربه زدن به ما را داشت، ما در مشکلاتی که برایمان درست کرد، صبرکردیم. در نهایت نیز خداوند به خاطر دعای ما، عمرش را برید.»
1) . نکته آموزندهای که در این توقیعات به چشم میخورد، آزردگی امام علیهالسلام از برخورد عوامانه با انحرافات مذهبی است؛ یعنی به صرف اینکه کسی ظاهر مقدس و سخنان حکیمانهای میزند، همه دور او را میگیرند و حتی به نهی و لعن امام معصوم علیهمالسلام نیز اعتنایی نمیکنند. از این رو باید توجه کرد، کسی که ادعای نیابت و ارتباط با امام را داشته باشد، میگساری نمیکند؛ زیرا میداند که میگساری مانع از پذیرش ادعای او میشود. بلکه به ظاهر سازی روی میآورد و خود را در قیافه صالحان و عابدان نشان میدهد.
2) . بحارالانوار/ ج 51 / ص 328/ باب 15 - ما ظهر من معجزاته؛ الارشاد/ ج 2/ ص 363/ باب طرف من دلائل صاحب الزمان.
تعدادی از وکلای امام علیهالسلام که موفق به دیدار با آن حضرت شدهاند(1)
از بغداد، عمری و فرزندش محمد و حاجز و بلالی و عطار
از کوفه، عاصمی
از اهواز، محمد بن ابراهیم بن مهزیار(2)
از قم، احمد بن اسحاق
از همدان، محمد بن صالح
از ری، بسامی و اسدی
از آذربایجان، قاسم بن علاء
از نیشاپور، محمد بن شاذان
از بغداد، ابوالقاسم بن ابی حابس و ابو عبداللّه الکندی و ابو عبداللّه جنیدی و هارون قزار و نیلی و ابوالقاسم بن دبیس و ابو عبداللّه بن فروخ و مسرور طباخ غلام امام عسکری علیهالسلامو احمد و محمد دو پسر حسن و اسحاق کاتب از بنینیبخت و صاحب الفراء صاحب کیسه بسته شده.
از همدان، محمد بن کشمرد و جعفر بن حمدان و محمد بنهارون بن عمران
از دینور، حسن بنهارون، احمد ابن اخیه و ابوالحسن
از اصفهان، ابن باداشاکة
از صَیمَره، زیدان
1) . کمال الدین / ج 2 / ص43 / 442 - باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 30 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
2) . گویا ایشان نام ابراهیم بن مهزیار را از قلم انداختهاند؛ زیرا ابراهیم مدتها وکالت آن حضرت را در اختیار داشت و با ایشان ملاقاتی داشته است که در ادامه خواهد آمد.
از قم، حسن بن نضر و محمد بن محمد، علی بن محمد بن اسحاق و پدرش و حسن بن یعقوب
از ری، قاسم بن موسی و فرزندش و ابو محمد بنهارون و صاحب سنگریزهها و علی بن محمد و محمد بن محمد کلینی و ابوجعفر رفاء
از قزوین، مرداس و علی بن احمد
از قابس، دو مرد
از شَهرَزُور، ابن خال
از فارس، مجروح
از مرو، کسی که هزار دینار آورده بود و کسی که مال و نامه سفیدی به همراه داشت و ابوثابت
از نیشاپور، محمد بن شعیب بن صالح
از یمن، فضل بن یزید و حسن پسرش و جعفری و ابن اعجمی و شمشاطی
از مصر، صاحب دو فرزند و صاحب مال در مکه و ابو رجا
از نصیبین، ابو محمد بن وجناء
از اهواز، حُصینی
نامه امام علیهالسلام به صالح بن ابی الصلاح رحمهالله(1)
از صالح نقل شده است که در سال دویست و نود عدّهای از مردم از من خواستند تا وجوهات شرعی آنها را بگیرم. قبول نکردم و نامهای به امام علیهالسلام نوشتم تا نظر ایشان را بدانم.(2)
در جواب نوشتند:
محمد بن جعفر عربی در ری است. میتوانید وجوهاتتان را به او پرداخت کنید.
توقیع امام علیهالسلام به محمد بن علی بن نوبخت(1)
محمد بن علی نقل میکند تصمیم گرفتم حج بروم و از هر جهت آماده شدم. نامهای از امام علیهالسلام رسید که من دوست ندارم تو امسال به حج بروی.
خیلی ناراحت شدم و نوشتم: من به خاطر اطاعت از جنابعالی نمیروم اما از اینکه موفق به حج نخواهم شد، ناراحتم.
امام نوشتند:
خودت را ناراحت نکن. در سال آینده خواهی رفت.
سال آینده رسید و اجازه خواستم و ایشان اجازه دادند.
نوشتم: میخواهم با محمد بن عباس همسفر شوم؛ زیرا به دیانت و تقوای او اطمینان کامل دارم.
امام نوشتند:
اسدی(2)
همراه خیلی خوبی است. با وجود او با محمد بن عباس همراه نشو.
نقل میکند که اسدی نیز همان سال عازم حج شد و با همدیگر همسفر شدیم.
نامه امام علیهالسلام به محمد بن شاذان نیشابوری(1)
محمّد بن شاذان نیشاپوری نقل میکند که چهار صد و هشتاد درهم وجوهات شرعی نزد من جمع شد. نخواستم که مقدار آن از پانصد درهم کم شود. به همین خاطر بیست درهم از پیش خودم گذاشتم و مبلغ پانصد درهم را نزد اسدیبردم. البته او را در جریان مسأله نگذاشتم.
امام نوشتند:
پانصد درهمی که بیست درهم آن را از جیب خودت گذاشته بودی رسید.
نامه امام علیهالسلام به محمّد رازی(2)
و احمد بن ابی عبداللّه(3)
محمّد رازی نقل میکند که من و دوستم احمد بن ابی عبداللّه در عسکر(4)
بودیم. پیکی از طرف امام علیهالسلام آمد و گفت:
احمد بن اسحاق اشعری قمی، ابراهیم بن محمد همدانی و احمد بن حمزة بن یسع همه از افراد مورد اطمینان من هستند.(5)
محمّد بن ابراهیم نقل میکند که بعد از وفات امام حسن عسکری علیهالسلام در مورد جانشین ایشان دچار شک و تردید شدم. از سوی دیگر پیش پدرم وجوهات
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص362 / ذکر إقامة أبی جعفر محمّد بن عثمان؛ الغیبة للطوسی/ ص413 / ذکر المذمومین الذین ادعوا البابیة.
2) . رازی اسم منسوب از ریشه ری است و محمد اهل ری بوده است.
3) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 362 / ذکر إقامة أبی جعفر محمّد بن عثمان؛ الغیبة للطوسی / ص 413 / ذکر المذمومین الذین ادعوا البابیة.
4) . عسکر نام روستایی در اطراف سامرا بوده است.
5) . همان مدرک.
زیادی جمع شده بود. پدرم آنها را به کشتی حمل کرد تا خدمت نایب امام ببرد. من هم به قصد همراهی پدرم تا لب دریا آمدم. ناگهان پدرم تب کرد و فرمود: مرا برگردانید. مرگ من فرا رسیده است. همه این اموال را به تو میسپارم. از خدا بترس و در آنها دست اندازی نکن. پدرم مرد.(1)
باخودم گفتم: پدرم به چیزی که واقعیت نداشته باشد، وصیت نمیکند. بنابراین من باید این مال را طبق وصیّت ایشان به عراق ببرم، اما به کسی خبر نخواهم داد. اگر ثابت شد که امام عسکری علیهالسلام جانشینی داشته است، پرداخت میکنم و الاّ برای خودم بر میدارم. در عراق خانهای را کرایه کردم و مدتی در آنجا ماندم. تا اینکه روزی پیکی برایم نامهای آورد که در آن نوشته شده بود:
«ای محمد فلان مقدار مال به همراه توست.»
نشانی همه اموالی را که به همراه داشتم، داد. من نیز همه آنها را به پیک دادم. من که سرخورده شده بودم مدتها از شرمندگی سرم را بلند نمیکردم و ناراحت بودم. تا اینکه نامهای برایم فرستاده شد:
«ای محمّد! من تو را به جای پدرت نصب کردم. سپاسگذار خدا باش.»
1) . الخرائج والجرائح / ج 1 / ص 463 / الباب الثالث عشر فی معجزات الإمام؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 364 / ذکر إقامة أبی جعفر محمّد بن عثمان.
نامه امام علیهالسلام به قاسم بن علاء(1)
رجال الطوسی ص 436 و 247، معجم رجال حدیث / ج 14/ ص32.
وکیلش در ران(2)
آذربایجان(3)
از محمّد بن احمد صفوانی نقل شده است: زمانی که من قاسم بن علاء را دیدم، صد و هفده سال داشت و تا سن هشتاد سالگی چشمان سالمی داشت و توانست امام علی النقی و حسن عسکری علیهالسلام را ببیند. بعد از آن تا پایان عمر نابینا شد و هفت روز مانده به مرگشان، چشمانشان شفا یافتند. این اتفاق زمانی رخ داد که من در نزد او در شهر ران آذربایجان بودم.(4)
توقیعات امام عصر علیهالسلام به واسطه محمد بن عثمان و حسین بن روح رحمهالله به ایشان میرسید. حدود دو ماه بود که نامهای به ایشان نرسیده بود. این مسأله ایشان را اندوهگین کرده بود. روزی با هم غذا میخوردیم، خدمتکار با ذوق و شوق وارد شد و گفت: پیک عراق آمد. او را با همین نام صدا میکردند. قاسم خوشحال شد و به طرف قبله برگشت و سجده کرد. پیرمردی کوتاه وارد اتاق شد. آثار پیک بودن از رُخش پیدا بود. پیراهنی پاره به تن و کفشی بنددار به پا و کیسهای به دوش داشت. قاسم با شادی برخاست و با او روبوسی کرد و کیسه را از دوشش برداشت و تشت و آبی خواست و دستهای او را شست و در کنار خودش نشاند. غذا را خوردیم و دستانمان را شستیم. پیک از جایش بلند شد و نامهای را که بیش از نصف صفحه بود، درآورد و به قاسم داد. آن را گرفت و به منشیداد. نام منشی ابن ابی
1) . قاسم بن علاء فرزند علاء بن فضیل بن یسار از اکابر اصحاب است. او موفق به دیدار و مکاتبه با امام شد. همان طور که در ادامه میآید، معجزاتی از ایشان دیده شده است. او خود اهل همدان بوده است.
2) . ران نام منطقهای است در میان مراغه و زنجان مجله کوثر / ش 60 / عبدالکریم پاک نیا، سایت تبیان و الشیعه.
3) . الخرائج و الجرائح/ ج 1 / ص 466 / الباب الثالث عشر فی معجزات الإمام؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 313 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الغیبة للطوسی / ص 308.
4) . ظاهرا صفوانی برای کسب فیض و آموختن روایت نزد ایشان رفته بوده است؛ زیرا همان طور که در رجال طوسی و معجم رجال حدیث آمده است، ایشان از قاسم بن علاء نقل روایت میکرده است.
سلمه بود. منشی نامه را گرفت و باز کرد و خواند. قاسم که چیزهایی را احساس کرده بود، گفت: ای ابا عبداللّه خیر است؟ گفت: بله خیر است. گفت: آیا در مورد من چیزی نوشته شده است؟ گفت: چیزی که از آن بدت بیاید، نوشته نشده است! قاسم گفت: خوب چه چیزی نوشته شده است؟ گفت: عروج شیخ چهل روز بعد از آمدن نامه به همراه هفت تکه پارچه جهت کفن کردن. قاسم گفت: آیا با دینداری از دنیا خواهم رفت؟ گفت: بله با سلامت کامل دینت خواهی مرد. قاسم با شنیدن این جواب خندید و گفت: این همان آرزوی دیرین من بود.
پیک از کیسه خود سه پیراهن و پارچه سراسری سرخ یمنی به همراه عمامه و دو لباس و یک دستمال بیرون آورد. در میان آنها پیراهنی را که امام رضا علیهالسلام جهت تکفین به قاسم داده بود، وجود داشت.
قاسم دوستی داشت که نامش عبد الرحمن بن محمد السنیزی بود و از متعصبین اهل سنت بود. با این حال میان او و قاسم بن علاء رفاقت زیادی در امور دنیا وجود داشت. عبد الرحمن دم در آمده بود تا میان ابی جعفر بن حمدون همدانی و دامادش ابن قاسم آشتی دهد. قاسم به دو نفر از بزرگان قم که در کنارش بودند و نام یکی ابوحامد عمران و دیگری ابو علی بن جحدر بود، گفت: این نامه را برای عبدالرحمن هم بخوانید؛ زیرا من دوست دارم او هدایت شود. امیدوارم که با خواندن این نامه خدا او را هدایت کند. گفتند: نه مبادا مبادا این کار را بکنی؛
زیرا این نوشتهای است که بسیاری از شیعیان قادر به تحمل و درک و قبول آن نیستند. چگونه یک مرد سنی میتواند آن را بپذیرد. قاسم گفت: بله من هم میدانم که نامه متضمن مسائلی سری است و نباید آن را فاش کنم. اما بخاطر محبت زیادی که به عبدالرحمن و هدایت شدن او دارم، نامه را برای او میخوانم. آن روز گذشت و روز پنج شنبه یعنی سیزده روز مانده از رجب عبدالرحمن به خانه قاسم آمد و سلام کرد. قاسم نامه امام علیهالسلام را در آورد و به او داد و گفت: این را بخوان!
و به عقاید خودت نگاه کن. زمانی که به خبر مرگ شیخ رسید، نامه را پرت کرد. به قاسم گفت: ای قاسم از خدا بترس. تو مرد دیندار و عاقلی هستی. خدا میفرماید: «هیچ کس فردا چه خواهد کرد و در کجا خواهد مرد(1)
، را نمیداند» و میفرماید: «او عالم به غیب است و کسی را بر غیب آگاه نمیکند.»(2)
قاسم خندید و گفت: آیه را تمام کن: «مگر کسی از انبیاء که خدا از او راضی باشد.»(3)
مولای من همان رسولی است که مورد رضایت خداست. البته من میدانستم که تو این حرفها را خواهی زد. لااقل تاریخ مرگ مرا که در نامه است، ثبت کن. اگر من تا بعد از این تاریخ زنده ماندم، بدان که من بر مذهب حق نیستم. اما اگر در همان تاریخ مُردم، در عقاید خودت شک کن! عبدالرحمن هم تاریخ را ثبت کرد و از هم جدا شدند.
قاسم هفت روز مانده به زمانی که در نامه آمده بود، تب کرد و بیماریش شدت یافت. بر روی تشکش به دیوار خانه تکیه داده بود. پسرش حسن بن قاسم عادت به شراب خواری داشت و با دختر ابی جعفر بن حمدون ازدواج کرده بود. او هم در گوشهای نشسته و عبایش را به صورتش کشیده بود. ابو حامد هم در جایی و من و علی بن جحدر و عدّهای از اهالی شهر هر کدام در جایی نشسته بودیم و گریه میکردیم. ناگهان قاسم بر روی دستانش و به پشت تکیه داد و مدام میگفت: یا محمد و یا علی یا حسن و یا حسین ای سروران من، در نزد خدا شفیعان من باشید. برای دومین بار و سومین بار گفت. زمانی که در سومین بار به یا موسی یا علی رسید، پلکهایش از هم باز شد. مانند گلی که بچهها آن را پرپر میکنند، حدقه چشمانش بزرگ شد. با آستین پیراهن، چشمانش را میمالید و آبی شبیه آبی که از گوشت خارج میشود، از چشمانش خارج میشد.
چشمانش را به سوی پسرش چرخاند و گفت: حسن پیش من بیا! ابوحامد بیا! ابو علی بیا! ما دور او را گرفتیم و به حدقههایش نگاه کردیم. هر دو صحیح و سالم بودند. ابو حامد پرسید: مرا میبینی؟ قاسم دستش را یکی یکی روی ما میگذاشت.
خبر شفای او در میان مردم و اهل سنت شایع شد. مردمانی از اهل سنت میآمدند و به او نگاه میکردند. قاضیالقضات بغداد، عتبة بن عبیداللّه مسعودی نزد او آمد. قاسم به او گفت: ای ابامحمد این چیست که در دست من است؟ انگشتری به او نشان داد که نگین آن از فیروزه بود. به او نزدیک کرد وگفت: روی آن سه سطر نوشته است. بعد انگشتر را به قاضی داد. اما قاضی نتوانست آن را بخواند. مردم با شگفت زدگی از خانه بیرون میرفتند و خبر شفا پیدا کردن او را به همدیگر نقل میکردند.
قاسم به پسرش حسن نگاه کرد و گفت: پسرم حسن خدا به تو منزلت و شأن خاصی عنایت کرده است.(1)
آن را قبول کن و شاکر باش. حسن گفت: پدرجان من آن را پذیرفتم. گفت: چگونه پذیرفتی؟ گفت: هر گونه که شما امر بفرمائید. گفت: این طور که از شراب خوردن دست برداری. حسن گفت: پدر جان به حق کسی که در یاد او هستی شرابخواری را به همراه کارهای دیگری که تو از آنها خبر نداشتی ترک خواهم کرد. قاسم دستش را به سوی آسمان بلند کرد و سه بار گفت: خدایا حسن را به اطاعت خودت هدایت کن و او را از معصیت خودت دور کن. بعد از آن کاغذی خواست تا وصیتهایش را با دست خود بنویسد. او باغهایی داشت که آنها را به مولایمان امام عصر علیهالسلام وقف کرده بود.
از جمله وصیتهایی که به حسن کرد، آن بود که فرزندم اگر اهلیت وکالت
1) . ظاهرا ایشان میدانستند که حضرت بقیة اللّه قصد دارند، فرزند او را بعد از او به جای او نصب کند. این مسأله از ادامه مطلب فهمیده میشود.
مولایمان را پیدا کردی، از نصف باغ من که معروف به فرجیده است، ارتزاق کن. اما بقیه باغ ملک مولایم است. اگر هم اهلیت نیافتی به دنبال کارهای خیری که خداپسند باشد، برو. حسن نیز وصیت او را قبول کرد. وقتی روز چهلم رسید و فجر صادق طلوع(1)
کرد، قاسم بن علاء مرد. خدا او را رحمت کند. عبدالرحمن به عهد خود وفا کرد. او در بازار با پای پیاده و قیافه شکسته میدوید و فریاد میزد واسیداه. مردم این کار را از او بعید میدانستند و او را ملامت میکردند که این چه کاری است که تو انجام میدهی! او نیز گفت: ساکت باشید. من از او چیزهایی دیدم که شما ندیدید. عبدالرحمن از مذهب خود برگشت و شیعه شد و مقدار زیادی از باغهایش را به حضرت بقیة اللّه (عج) وقف کرد.
ابو علی بن جحدر متولی غسل قاسم شد. ابوحامد نیز آب بر روی او میریخت. او در هشت تکه لباس کفن شد. یکیاز آنها همان لباسی بود که از امام رضا علیهالسلامگرفته بود. هفت لباس دیگر هم از عراق آورده شده بود.
بعد از مدّت کمی نامهای از امام علیهالسلام در تعزیت گفتن به مرگ قاسم، به دست حسن بن قاسم بن علاء رسید. در آخر نامه چنین آمده بود:
خدا تو را به طاعت خودش هدایت کند و از معصیتش دور گرداند. همان دعایی که پدرش در آخرین روزهای زندگیش کرد. در آخر نامه آمده بود که من پدرت را امام تو و اعمالش را الگوی تو قرار دادم.(2)
حمیری از ابراهیم بن مهزیار نقل میکند که وارد مدینه شدم و از جریانات
خاندان امام حسن عسکری علیهالسلام پرس و جو کردم. اما چیزی دستگیرم نشد. برای پرس و جو به مکه رفتم. ناگهان در حال طواف بودم که جوان گندم گونی را دیدم که زییایی دلپسند و خالی قشنگ داشت. به من خیره شد. من هم به سوی او حرکت کردم. امیدوار بودم که او شخص مورد نظر مرا بشناسد. سلام کردم. به گرمی جواب سلامم را داد و پرسید: از کدام شهری؟ گفتم: از عراق گفت: از کجای عراق؟ گفتم: از اهواز گفت: از دیدارت خوشوقتم آیا تو جعفر بن حمدان حصیبی را میشناسی؟ گفتم: او دعوت حق را لبیک گفت. ادامه داد: خدا او را رحمت کند. مناجاتهای شبانهاش چقدر طولانی و توفیقاتش چقدر زیاد بود!
خوب بگو که آیا ابراهیم بن مهزیار را میشناسی؟ عرض کردم: ابراهیم بن مهزیار خودم هستم. مرا به آرامی در آغوش گرفت و روبوسی کرد و گفت: آفرین به تو ابو اسحاق، آن نشانهای که میان تو و امام عسکری علیهالسلامبود، کجاست؟ عرض کردم: نکند مقصود شما همان انگشتری است که عسکری علیهالسلام به من هدیه کرده
است؟ گفت: منظور من همان است.
آن را خارج کردم و به او نشان دادم. زمانی که نگاهش به انگشتری افتاد، اشک از دیدگانش جاری شد و بوسید. بعد از آن نوشتههای روی آن را خواند: یا اللّه یا محمد یا علی سپس گفت: جانم فدای آن حضرت باشد که در خدمتشان زیاد بودم و احادیث فراوانی از ایشان شنیدم. تا اینکه به من گفت: ای ابا اسحاق به من بگو غیر از حج در جستجوی کدام مسأله مهم هستی؟ گفتم: به پدرت قسم به تو خواهم گفت که حقیقتا به دنبال چه چیزی هستم؟ گفت: درباره هر چیزی که دوست داری سؤال کن. اگر خدا بخواهد، برایت توضیح خواهم داد. گفتم: آیا تو درباره خاندان امام عسکری علیهالسلام چیزی میدانی؟ گفت: به خدا قسم که من نور پیشانی محمد و موسی فرزندان امام عسکری را به خوبیتشخیص میدهم. اکنون نیز آنها مرا فرستادهاند تا خبرشان را به تو برسانم. اگر دوست داری ایشان را
ببینی و چشمانت به دیدارشان روشن شود، با من به طائف بیا. البته این مسأله را از دوستانت مخفی نگهدار.
ابراهیم نقل میکند که به سوی طائف به راه افتادیم. ریگزارهای فراوانی را طی کردیم تا اینکه در منطقه پایانی بیابان خیمهای از جنس مو دیدیم. خیمه بر روی تپهای زده شده بود و منطقه از برکت خیمه نورانی شده بود. جوان همراه، قبل از من وارد خیمه شد تا برای ورود من اجازه بگیرد. سلام داد و داخل شد و به ایشان گفت که من دم در خیمه هستم. بزرگ ایشان که محمد علیهالسلامنام داشت، از خیمه خارج شد. جوانی خوش رنگ با پیشانی روشن و ابروان جدا از هم و گونههای تابان و خالی از مو و بینی کشیده، در لطافت و طراوت شبیه شاخههای درخت بان بود. گویا چهره تابانش ستارهای درخشان بود. در گونه راستش خال سیاهی بود که گویا قطرهای مشک بر روی نقره سفید افتاده باشد. موهایپرپشت تا لالههای گوشش ریخته بودند. کسی چهرهای مانند جمال او و حسن و آرامش و حیایی مانند آرامش و حیای او ندیده است.
زمانی که ایشان را دیدم بیاختیار دویدم و خودم را به پایشان انداختم و بوسیدم. فرمود:
خوش آمدی ابا اسحاق! روزها که میگذشتند، وعده نزدیک شدن دیدار تو را به من میدادند. اگر چه ما از هم دور بودیم اما چهره تو همیشه در ذهن من حاضر بود. آرزوی دیدار و ملاقات با شما حتی به اندازه چشم برهم زدنی از من دور نمیشد. به همین جهت خدا را ستایش میکنم که زمینه دیدار ما را فراهم کرد و رنج دوری را به آسایش وصل، خاتمه داد.
امام علیهالسلامبعد از اظهار محبت، از دوستان گذشته و حالم سؤال کرد.
عرض کردم: فدایت شوم از زمانی که خبر وفات سرورم حسن عسکری علیهالسلام را شنیدم، تمام شهرها را یکی پس از دیگری به دنبالتان میگشتم. اما موفق به یافتن
شما نمیشدم. تا اینکه از لطف خداوند متعال آن جوان مرا خدمت شما آورد. خدا را شکر میکنم که مرا از عنایات گسترده شما، بهرهمند ساخت.
امام برادرش موسی را به من معرفی کرد.(1)
امام با من خلوت کرد و فرمود: پدرم صلوات اللّه علیه با من عهد کرد که در مخفیترین و دورترین مناطق ساکن شوم. تا در محل زندگیم از شرّ حیلههای دشمنان و گمراهان در امان بمانم. به این دلیل خدا محل زندگیم را در بلندای تپههای رملی قرار داد و مرا ساکن ریگزارهای زمین کرد. تا منتظر زمان ظهور باشم. تا فرج فرابرسد و وحشت حکمفرما گردد. پدرم صلوات اللّه علیه گنجینههایی از علم را برایم جوشانید که اگر تنها پرده از برخی از آنها بردارم، از همگی آنها بینیاز خواهی شد.
ابااسحاق! پدرم صلوات اللّه علیه فرمود: پسرم هیچگاه خداوند متعال زمین و بندگان صالحش را از حجّتی که با آن کمال یابند و امامی که به او اقتدا کنند و روش او را الگوی خود قرار دهند و به نور وجودش هدایت شوند، خالینخواهد گذاشت.
پسرم امیدوارم که تو یکی از آنهایی باشی که خداوند آنها را برای انتشار حق و برچیدن باطل و راست کردن قامت دین و خاموش کردن شعلههای گمراهی ذخیره کرده است.
پسرم نقاط مخفی و دور از دسترس زمین را برای زندگی انتخاب کن؛ زیرا برای هر یک از اولیای خدا دشمنی قدرتمند و ضدی جنگ طلب وجود دارد تا امام با آنها مبارزه و جهاد کند. اگر چه این دشمنان هستند، از آنها نترس زیرا تو تنها نیستی. دلهای بندگان خالص خدا شیفته تو و به دنبال
1) . این روایت تصریح در آن دارد که امام علیهالسلام برادری به نام موسی داشتهاند که کوچکتر از آن حضرت است.
تواست. همان طور که پرندگان مهاجر با شور و شوق و دسته جمعیبه سوی لانههای خود حرکت میکنند. آنان ذلت و خواری را احساس میکنند. اما در نزد خدا عزیز و بزرگوارند. افراد محتاجی به نظر میرسند. در حالی که آنها اهل قناعت و بزرگواری هستند. دین را به خوبی آموختهاند و در جهاد بر علیه دشمنان از آن کمک میگیرند. خدا آنها را مبتلا به ظلم کرده است تا در روز رستاخیر به عزّت کامل برسند. آنها را صبور آفریده است تا حیات نیکو و بزرگواری آخرت را نصیبشان نماید.
پسرم از نور صبر در انجام کارها کمک بگیر تا هر کاری را در محل و زمان مناسب آن انجام دهی و عزّت را در اتفاقاتی که برایت میافتد، جستجو کن تا ستوده شوی. ان شاء اللّه
پسرم تو به نصرت الهی نزدیک شدهای و به روزگار رستگاری و بلند مرتبگی نزدیک شدهای. گویا میبینم که پرچمهایزرد در اطراف تو و در میان حطیم و زمزم نصب شده است.
گویا میبینم که یارانت به سبب بیعتهای محکم و صفای ولایت و دوستی به صورت منظم مانند دانههای تسبیح، در کنار تو چیده شدهاند. آنها در کنار حجر الاسود از سر شوق به تو هجوم میآوردند. به گونهای که از شدت ازدحام دستهایشان به هم میخورد. خداوند آنها را به واسطه طهارت ولایت و طینت نفیس، پاک گردانیده است. دلهایشان از آلودگی دورویی، خالی است و ارواحشان از پلیدی مخالفت، پاک و نرم است. خلقتشان در عمل به دین، خشن و استوار است.(1)
خلق و خویشان از دشمنی کردن با حسن قبول، پاک شده است. سیمایشان از فضل خدا، گشاده است و متدین به دین حق میباشند. زمانی که قوای آنها محکم
1) . سست عنصر نیستند.
و استوار شود، دشمنان اسلام متفرق خواهند شد.
زمانی که آنها در سایه درختی که شاخههای آن تا اطراف بحیره طبریه(1)
را گرفته است، دور تو را بگیرند، صبح حق طلوع می کند و ظلمت جای خود را به روشنایی میدهد. خداوند به واسطه تو سرکشی را از بیخ میکند و نشانههای ایمان را باز میگرداند. بیماری دشمنان و سلامتی دوستانت بر همگان روشن میشود. کودکان در گهوارههای خود آرزوی آمدن به سوی تو را میکنند و وحوش بیابان اگر راهی برای دیدارت مییافتند، درنگ نمیکردند. تمام دنیا را شادی و سرور فرا میگیرد. شاخههای عزّت و سربلندی به اهتزاز در میآیند و بانیان این عزّت در جایگاه خودشان قرارمیگیرند. دشمنان دین به لانههای خود میخزند و ابرهای پیروزی به سوی تو میآیند. عرصه را بر دشمنانت تنگ میکنی و یارانت را کمک مینمایی. در نتیجه هیچ متکبر ظالم ،منکر خوار ،عیب جوی کینهتوز، لجوج و کینهورز بر روی زمین نخواهد ماند. آری کسی که به خدا تکیه کند، خدا او را کفایت میکند؛ زیرا خداوند اراده خودش را محقق میکند و برای هر چیز حدود و ضوابطی قرار داده است.(2)
ای ابااسحاق ماجرای این دیدار را از دیگران مخفی کن. مگر از اهل صدق و برادرانی که در دینشان صادقند. زمانی که نشانههای ظهور پیدا شد، از دوستانت که به سوی ما میآیند، عقب نمان. کسانی که به سوی نور یقین و روشنایی چراغهای دین میشتابند. در این صورت هدایت خواهی شد. ان شاء اللّه
ابراهیم بن مهزیار نقل میکند که مدتی در خدمت امام علیهالسلام بودم و در زمینههای
معارف دینی و احکام شرعی و حکمتهایی که از چشمه جوشان امامت میجوشید، روایات فراوانی را استفاده کردم. تا اینکه ماندنم زیاد شد و ترسیدم که دوستان اهوازیم برگردند و مرا تنها بگذارند. از ایشان اجازه بازگشت خواستم و عرض کردم که از درد دوری دچار وحشت شدهام و برای دور شدن از ایشان غصه میخورم. ایشان اجازه دادند و دعاهای خوبی در حق من و فرزندان و نزدیکانم کردند. ان شاء اللّه
آنگاه که عزم آمدن کردم و مهیا شدم، صبحگاهان خدمتشان رسیدم تا خداحافظی کنم و عهد و پیمان خودم را تازه نمایم. تمام دارائیم را که بیش از پنج هزار درهم میشد، خدمت امام تقدیم کردم و از ایشان خواستم تا با قبول آنها مرا مفتخر نمایند. ایشان تبسمی کردند و فرمودند:
ابا اسحاق آنها را خرج راهت کن. سختیها و بیابانها در پیش است.
از اینکه هدایایت را نپذیرفتم ناراحت نشو! زیرا ما پول نگرفته از تو قدردانی کردیم و از این لطف تو یاد خواهیم کرد. خداوند به دارائیت برکت دهد و برایت حفظ کند و بهترین ثواب نیکوکاران را به تو ارزانی دارد و کریمانهترین اعمال فرمانبرداران را برایت بنویسد. تمام عنایات متعلق به او و از اوست.
از خدا میخواهم تا تو را با سلامتی کامل به دوستانت ملحق کند و بازگشتت را آسان نماید. راهت را سخت و نشانههای راه را مبهم نکند. خودت را به امانت نزد خدا بسپار تا از فضل خدا تلف نشود. ان شاء اللّه
ای ابا اسحاق خدا ما را به عنایات خودش قانع کرده است. روح و جانمان را مصونیت بخشیده تا دوستانمان را نه از سر طمع که از سر اخلاص
و خیرخواهی و به قصد رسیدن به ثواب الهی که ماندگارتر و رفیعتر است، یاری کنیم.
ابراهیم نقل میکند که از امام جدا شدم در حالی که خدا را میستودم که مرا هدایت کرد و متوجه کرد که زمین را از حجتهای روشن و امام قائم خالی نمیگذارد.
من این خبر را به شیعیان نقل کردم تا ایمان و بصیرت اهل یقین بیشتر شود و متوجه شوند که خداوند متعال سلسله پاک نبوت را قطع نکرده است. و من نیز، امانت خود را اداء کنم.(1)
و آنچه را که برایم روشن شده بود، بیان نمایم. تا خداوند متعال اراده شیعیان را افزایش دهد و نیّاتشان را محکم کند و اعتقاداتشان را حفظ نماید.
خداوند کسانی را که بخواهد به راه راست هدایت میکند.(2)
1) . زیرا به امام قول داده بود که این حکایت را از اهل صدق و ایمان مخفی نکند.
2) . الخرائج و الجرائح / ج 3 / ص 1112؛ الغیبة للطوسی / ص 61 / ذکر أبی جعفر محمد بن عثمان بن سعید؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 348 / باب 16- أحوال السفراء؛ الاحتجاج / ج 2 / ص 481 / ذکر طرف مما خرج أیضا عن صاحب الزمان؛ کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 510 - باب ذکر التوقیعات الواردة.
ملحقات(1)
نامه از امام علیهالسلامدر سال چهار صد و ده، چند روز مانده از صفر به دست شیخ مفید رحمهالله رسید.(2)
ابویعلی جعفری که داماد مفید بوده است میگوید:
«مفید شبها مختصری میخوابید و بقیه شب را به نماز یا مطالعه یا تدریس یا تلاوت قرآن مجید میگذرانید.»
آغاز تحصیلات شیخ مفید: او از شاگردان ابن ابی عقیل است. وی در حومه بغداد دیده به جهان گشود و دانشهای ابتدایی را در خانواده و زادگاه خویش به پایان برد.
او در یک خانواده پر سابقه و اصیل در تشیع و از سلاله نیکان و پاکان به دنیا آمد. سراسر وجود خاندان او مالامال از عشق به اهل بیت رسالت علیهمالسلام بود. وی راهی بغداد گردید و در آنجا از محضر اساتید و دانشمندان کسب علم و دانش نمود تا در علم کلام، فقه و اصول سرآمد دانشمندان گردید.
شیخ مفید و بزرگان
شیخ مفید از دیدگاه دانشمندان شیعه و سنی دارای جایگاهی رفیع است که به کلماتی از بزرگان اشاره میکنیم:
1 - نجاشی، شاگرد نامدار و مورد اعتماد شیخ مفید درباره او میگوید:
«محمد بن محمد بن نعمان بن عبدالسلام بن جابر بن نعمان بن سعید بن جبیر، شیخ و استاد ما است - که رضوان خدا بر او باد - فضل او در فقه و حدیث و ثقه بودن او مشهورتر از آن است که توصیف شود. او تألیافت متعددی دارد.»
2 - شیخ طوسی، شاگرد ارزنده مکتب او، درباره استاد در «فهرست» مینویسد:
«محمد بن محمد بن نعمان، معروف به ابن المعلم، از متکلمان امامیه است. در عصر خویش ریاست و مرجعیت شیعه به او منتهی گردید. در فقه و کلام بر هر کس دیگر مقدم بود. حافظه خوب و ذهنی دقیق داشت و در پاسخ به سؤالات، حاضر جواب بود او بیش از 200 جلد کتاب کوچک و بزرگ دارد.»
3 - ابن حجر عسقلانی نیز درباره او میگوید:
او بسیار عابد و زاهد و اهل خشوع و تهجد بود و مداومت بر علم و دانش داشت. جماعت بسیاری از محضر او بهره بردند. او بر تمام شیعیان حق دارد. پدرش در «واسط» زندگی میکرد و به آموزگاری میپرداخت و در «عکبری» کشته شد. گفته میشود که عضد الدوله به ملاقات او میشتافت و هنگام مریضی به عیادت او میرفت.
4 - عماد حنبلی، یکی دیگر از دانشمندان اهل سنت درباره او میگوید:
او بزرگی از بزرگان امامیه و رئیس بخش فقه و کلام و مباحثه میباشد. او با پیروان هر عقیده به مباحثه و مناظره میپرداخت. موقعیت شایان توجهی در تشکیلات دولت آل بویه داشت. او صدقه فراوان میداد. بسیار اهل خشوع و تهجد و اهل نماز و روزه و خوش لباس بود.
او مورد زیارت و ملاقات عضدالدوله قرار میگرفت. نزدیک 76 سال عمر کرد و بیش از 200 جلد تالیف دارد. تشییع جنازه او شهرت دارد. در تشییع او بیش از 80 هزار نفر از شیعیان شرکت جستند و در گذشت او در ماه رمضان بود. رحمت خدا بر او باد.
اساتید
1 - ابن قولویه قمی، 2 - شیخ صدوق، 3 - ابن ولید قمی، 4 - ابو غالب زراری، 5 - ابن جنید اسکافی، 6 - ابوعلی صولی بصری، 7 - ابو عبداللّه صفوانی
شاگردان
1 - سید مرتضی علم الهدی، 2 - سید رضی، 3 - شیخ طوسی، 4 - نجاشی،
نمونهای از آثار،
1 - وجوه اعجاز القرآن، 2 - النصره فی فضل القرآن، 3 - اوائل المقالات، 4 - نقض فضیلة المعتزلة، 5 - الافصاح، 6 - الایضاح
وفات
شیخ مفید در سال 413 هجری، در بغداد و پس از 75 سال تلاش و خدمت ارزنده در گذشت و مورد تجلیل فراوان مردم و قدردانی علما و فضلا قرا رگرفت.
شیخ طوسی، که خود در تشییع جنازه او حضور داشته است، میگوید: روز وفات او از کثرت دوست و دشمن برای ادای نماز و گریستن بر او، همانند و نظیر نداشته است. هشتاد هزار تن از شیعیان او را تشییع کردند و سید مرتضی علم الهدی بر او نماز گزارد و در حرم مطهر امام جواد علیهالسلام، پایین پای آن حضرت، نزدیک قبر استادش ابن قولویه، مدفون گردید.
به نقل از برنامه نرمافزاری جامع الاحادیث نور
نامه رسان گفته بود که نامه را از منطقهای متصل به حجاز آورده
1) . از آنجا که این نامهها بعد از دوره غیبت صغری صادر شدهاند، آنها را در ملحقات ذکر کردیم.
2) . ولادت شیخ مفید: محمد بن محمد بن نعمان، در سال 336 هجری در حوالی بغداد دیده به جهان گشود. شیخ مفید از چهرههای بسیار درخشان شیعه در جهان اسلام میباشد. او هم متکلم است و هم فقیه. ابن ندیم در فن دوّم از مقاله پنجم «الفهرست» که درباره متکلمان شیعه بحث میکند، از او به عنوان «ابن المعلم» یاد کرده و او را ستایش مینماید. کتاب معروف او در فقه نیز «المقنعة» است.
است که متن نامه بدین شرح است:
نامهای به برادر مستحکم در ایمان و دوست کامل، شیخ مفید ابی عبداللّه محمد بن محمد بن نعمان که خداوند عزت او را به خاطر عهدی که بر
بندگانش گرفته است، پایدار گرداند.
سلام بر تو ای دوستی که در دین خود خالص شدهای و در یقین به ولایت ما مورد توجه خاص بودهای. ما به خاطر داشتن دوستی مثل تو، خدای یکتا را سپاس میگوییم و بر سرورمان محمد و خاندان پاکش صلوات میفرستیم. خداوند توفیق تو را در یاری دین خود، بیشتر کند و اجر و پاداشت را به خاطر سخنان صادقانه ات، افزایش دهد.
لازم است به اطلاعتان برسانم که به من اجازه داده شده است تا شما را با نوشتن نامه تکریم کنم و طی آن شما را به ابلاغ پیام ما به شیعیانی که نزدتان هستند، مکلّف بکنم. خداوند آنها را با فرمانبرداری از خویش عزت بخشد و مشکلات ایشان را برطرف کند. خداوند متعال شما را با نصرت و یاریش بر دشمنانش مسلط گرداند. چیزی را که برایتان مینویسم مطالعه کنید و آن را به دوستان مورد اعتمادتان برسانید. ان شاء اللّه
اگر چه محل زندگی ما تا زمانی که حکومتهای ظلم پابرجا هستند، به خاطر مصلحت ما و شیعیانمان از ظالمان دور است. اما ما از اخبار شما اطلاع کاملی داریم و هیچ یک از اتفاقاتی که برای شما میافتد از ما مخفی نمیماند. ما از لغزشهای شما باخبریم. از زمانی که بسیاری از شما از روش گذشتگان صالحتان دور شدید و عهد خدا را در تبعیّت از ما به دست فراموشی سپردید!(1)
گویا نمیدانید که ما در رسیدگی به مسائل شما کوتاهی نمیکنیم و همیشه به یاد شما هستیم! اگر چنین بود حوادث و بلایا شما را احاطه میکردند و دشمنان شما را نابود میکردند.
بنابراین از خدا بترسید و ما را در نجات دادن خودتان از فتنههای آینده،یاری کنید. آنان که اجلشان رسیده است، در آن میمیرند و آنان که
1) . شیعیان گمان میکنند که ارتباطشان با ما قطع شده است و به همین جهت ما را از یاد بردهاند.
سعادتمند باشند، جان سالم بدر خواهند برد. این فتنهها نشانههای شروع حرکت ما(1)
بعد از شروع دوره جدیدی از غیبت نیز تقدیر الهی بر آن نبوده است که غیبت آن حضرت تا هزار سال به تأخیر افتد؛ زیرا همان طور که گذشت، امام علیهالسلام مژده نزدیک شدن زمان ظهور و دیده شدن نشانههای آن را به شیخ مفید میدهد.
این مطلب نشانگر آن است که ظهور آن حضرت چیزی نیست که تنها با دعا حاصل شود. بلکه مسألهای است که کاملاً در اختیار خود ما است. یعنی اگر ما بخواهیم و آستین همت را بالا بزنیم و در مسیر سازندگی قرار بگیریم ظهور آن حضرت در یک چشم به هم زدن محقق میشود. اما اگر در زندگی به یاد همه چیز غیر از ظهور باشیم، در این صورت معلوم نیست که دعاهای ناچاریمان مؤثر باشد! باید کار کنیم. برنامه بریزیم. چه میشود که در برنامه زندگی خودمان تجدید نظر کنیم و آن حضرت را در سر لوحه تمام برنامههای خودمان قرار دهیم؟ راستی تا به حال چند بار در زندگیمان با توجّه به آن حضرت و آماده سازی مقدمات ظهور ایشان برنامه ریزی کردهایم؟! چند بار حرکتی را انتخاب کردهایم که اگر دیگران هم آن طور حرکت میکردند، امام ظهور میکرد و ما را مهمان آغوش امامت مینمود. بعد از سالهای سال یتیم بودن و بیدست نوازش پدر سر بر بالش غم نهادن، دست نوازشش را بر روی سرمان احساس میکردیم.
بر این باورم که بروز انقلاب اسلامی در ایران، که با مجاهدت شهدا و حضرت امام رحمهالله رخ داد، عامل مهمی در زمینه سازی ظهور ایشان میباشد. ما نصف راه را رفتهایم! انقلاب ما پایگاه خوبی برای امام زمان خواهد بود. انقلاب ما باعث بیداری عجیبی در میان ملتها شده است. انقلاب ما تنها انقلابی است که پرچم آن به مهدی عج تقدیم خواهد شد. انقلاب ما تنها انقلابی است که بهترینهای امت رسول خدا بر عریکه حکومتش تکیه زدهاند. والیان صالحی که تاریخ اسلام کمتر شاهد امثال آنها بوده است. ما باید آنها را قدر بدانیم و دقیقا آن طور که میفرمایند عمل کنیم. بارها با خود اندیشیدهایم اگر عده قابل توجهی از ما طبق دستورات رهبری معظم انقلاب عمل میکردیم، قطعا ظهور محقق میشد. البته ما خیلی وقتها مدّعی تبعیت میشویم اما در رفتارمان کوچکترین تغییری دیده نمیشود.
بنابراین باید نصف دیگر راه را ما که نسل انقلاب هستیم بپیماییم. تا زمینههای ظهور آن حضرت را به طور کامل فراهم نماییم.
و اقدامات انقلابی شما به امر و نهی ما است. «خداوند نور هدایتش را بر سرتاسر گیتی کامل خواهد کرد. اگر چه مشرکین از آن راضی نباشند.»(2)
در برابر شعلههای آتش جاهلیت که توسط جریانات اموی(1)
برافروخته خواهد شد، به تقیه پناه ببرید؛(2)
رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إیمانَه غافر /28
مرد مؤمنی از خاندان فرعون که دین خودش را مخفی میکرد... این آیه دلالت بر وجود حکم تقیه در امتهای سابق میکند
یَا مُعَلَّی إِنَّ التَّقِیَّةَ مِنْ دِینِی وَ دِینِ آبَائِی وَ لاَ دِینَ لِمَنْ لَا تَقِیَّةَ لَهُ یَا مُعَلَّی إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ اَنْ یُعْبَدَ فِی السِّرِّ کَمَا یُحِبُّ اَنْ یُعْبَدَ فِی الْعَلَانِیَةِ یَا مُعَلَّی إِنَّ الْمُذِیعَ لِامْرِنَا کَالْجَاهِدِ لَهُ. الکافی / ج 2، ص 223 / باب الکتمان
امام صادق علیهالسلام به معلی بن خنیس فرمودند: ای معلی تقیه از دین من و پدران من است. کسی که تقیه ندارد، در واقع دین ندارد. ای معلی خدا همان طور که عبادت آشکار را دوست دارد عبادت پنهانی را هم دوست دارد. ای معلی کسی که تشیع را آشکار کند، مانند کسی است که با آن میجنگد.
این روایت در عصری صادر شده است که افراد را به جرم تشیع از هستی ساقط میکردند. برخی را میکشتند. برخی را روانه سیاه چالها میکردند. برخی دیگر را نیز جریمه میکردند. در این شرایط ترویج تشیع باعث افزایش حساسیت حکومت نسبت به آن میشد و همین امر بارها و بارها باعث بر زمین ریخته شدن خونهای پاک و بی خانمانی کودکان و زنان فراوانی گردید.
زیرا هدف آنها آسیب زدن به فرقه هدایت یافته شیعه است. من نجات کسانی را ضمانت میکنم که در این جریانات مخفیگاههای خود را ترک نکنند و در تبلیغات علیه آنان روشهای ملایم تری را اتّخاذ نمایند.
با فرا رسیدن جمادی الاولی(3)
در همین سال اتفاقهای عبرت آموزی برایتان خواهد افتاد. از آنها عبرت بگیرید و از خواب غفلت بیدار شوید. در این ماه نشانههای روشنی از آسمان و زمین دیده خواهد شد. در مشرق اتفاقات غم انگیزیخواهد افتاد. بعد از آن ناآرامیهایی در عراق پیش
1) . البته ممکن است که خود جریان از نسل امویان نباشد. اما از آنجا که روح حرکت و تفکر حاکم بر آن اموی است، امام آنها را به امویان نسبت میدهد.
2) . تقیه در لغت به معنای برحذر بودن است و در اصطلاح به معنای پنهان کردن عقاید خود از دشمن به کار میرود. حضرات معصومین علیهمالسلام تقیه را به عنوان سلاحی کارآمد در مقابل دشمنان تشیع به کار میبردند تا جان خود و شیعیان را در دورههای پر از خطر و خفقان حفظ نمایند. تقیه از ضروریات مذهب شیعه است و ادله فراوانی در مشروعیت آن وارد شده است.
3) . ماه بعد از صفر را جمادیالاولی گویند.
میآید و طوائفی از اسلام که در واقع نامسلمانند، بر آن سیطره یافته و زندگی را بر مردم تنگ خواهند کرد. بعد از آن دوره غمانگیز، طاغوت در هم میشکند و بندگان صالح به شادمانی میپردازند.
راه مکه برای حاجیان باز میشود و به راحتی و با خیال آسوده به حج مشرف میشوند. البته در سهولت حج کردن ایشان برای ما سهمی است که به مرور زمان روشن میشود.
بنابراین به دنبال کارهایی بروید که شما را به محبت و دوستی ما نزدیک کند و از کارهایی که باعث دوری و خشم و غضب ما میشوند، کناره گیری کنید؛(1)
زیرا ظهور ما به یکباره و ناگهانی فرا میرسد. در این صورت، توبه سودی ندارد و پشیمانی او را از عذاب ما نجات نخواهد داد.
خداوند متعال تو را هدایت کند و توفیقاتت را افزون گرداند.(2)
نامه دوّم امام علیهالسلام به شیخ مفید(3)
متن نامهای که امام زمان علیهالسلام نوشتهاند:
این نوشته، نامه ما به شماست. ای برادر عزیزی که در محبت ما خالص
شدهای و با وفاداری خود، ما را یاری میکنی، خداوند تو را با علم همیشه تابانش حفظ کند. مراقب نامه باش و آن را به کسی نشان نده. مگر اینکه از
1) . همین مطلب، سرّ ظهور است؛ یعنی هر انسانی در هر جایگاهی که هست، کاری کند که او را به ولایت ایشان نزدیک کند و سنخیت و همرنگی میان او و اهل بیت افزایش یابد. به گونهای که اهل بیت از نسبت دادن او به خودشان احساس شرم نکنند.
2) . الاحتجاج / ج 2 / ص 495 / ذکر طرف مما خرج أیضا عن صاحب الزمان؛ بحارالأنوار / ج 53 / ص 174 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام.
3) . همان مدرک
افراد کاملاً مطمئن بوده باشند. در ضمن به آنها بگو که به مطالب آن عمل کنند. ان شاء اللّه
صلوات و درود خدا بر محمد و خاندان طاهرینش(1)
دستورهایی نوشته شده است؛ زیرا امام علیهالسلام در پایان از شیخ میخواهد تا به دوستانش بگوید که به مطالب نامه عمل کنند. در حالی که خود این نوشته هیچ دستوری برای عمل کردن ندارد.
در ضمن نامه اصلی ممکن است نامه قبلی و یا یکی از نامههایی که در ادامه میآید، باشد.
نامه از طرف امام در روز پنچ شنبه، بیست وسوم ذی الحجه سال چهارصد و دوازده به دست شیخ مفید رسید.(2)
نامهای از نگهبان راه خدا به هدایت یافتهای که علم هدایت است.
سلام بر تو ای یاور حق و منادی اسلام
ما همیشه خدای یکتایی را که معبود ما و پدرانمان است، به خاطر داشتن دوستانی چون تو سپاس میگوییم و از او میخواهیم تا بر سرورمان محمد پایان بخش سلسله انبیاء و خاندان پاکش درود بفرستد.
ما به مناجات تو توجه کردیم.(3)
خداوند تو را بوسیله دوستانش از شر دشمنان حفظ کند. من این نامه را از بلندای کوهی که برای سکونت انتخاب کردهایم، برایت مینویسم. ما تازه به اینجا آمدهایم. قبلاً در منطقه خوش آب و هوا و خرامانی زندگی میکردیم. اما مردمانی بیتقوا بدانجا آمدند. از
1) . اگرچه این نامه به صورت مستقل نقل شده است. امّا ظاهرا ضمیمه نامه دیگری است که در آن
2) . الاحتجاج / ج 2 / ص 498 / ذکر طرف مما خرج أیضا عن صاحب الزمان؛ بحارالأنوار / ج 53 / ص 176 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام.
3) . ظاهرا مقصود امام آن است که دعاهای تو را در تعجیل فرج شنیدم؛ زیرا امام علیهالسلام در ادامه از نزدیک شدن زمان ظهور خبر میدهد.
این رو ما آنجا را ترک کردیم. البته به زودی به دشتی که نزدیک آبادی است خواهیم رفت.
از اتفاقهای آینده(1)
به تو خبر میدهم تا اولاً بدانی که به واسطه اعمال صالحی که خداوند توفیق داده، جزو مقربان ما شدهای و از سوی دیگر خودت را برای آنها آماده کنی. حوادثی که دشمنان را در هم میشکند و رنجور میکند و دوستان را خوشحال و مسرور میسازد.
نشانه شروع حرکت ما حادثهای است که در مکه مکرمه رخ میدهد و منافقی پست که ریختن خون مسلمانان را حلال میداند، بر اهل ایمان غلبه پیدا میکند. اما به آرزوی خودش در قتل و غارت ایشان نمیرسد؛ زیرا دعای مستجاب و قطعی ما از پشت سر، آنها را پشتیبانی میکند. بنابراین دلهایشان به این پیروزی محکم باشد و بدانند که خدا آنها را کفایت و یاری میکند. البته مشکلاتی خواهند داشت. اگر شیعیان ما از معصیت دوری کنند، پایان کار طبق حکمت خداوند متعال به نفع آنان خواهد بود.
ای دوست مخلص و مجاهد در برابر ظالمان؛ خداوند شما را با همان نیرویی که گذشتگان از دوستان صالحمان را یاری کرد، تقویت کند. من تعهّد میکنم اگر برادران دینیت تقوا پیشه کنند و حقوق واجبی که به گردن دارند به مستحقان آنها بدهند، از این فتنههای سیاه و گرفتاریهای گمراه کننده با آسایش نجات پیدا کنند. اما کسی که نعمتهای خدا را که در دست او به عاریت سپرده است، از مستحقان بخل بورزد، در این صورت در دنیا و آخرت زیان خواهد کرد.
1) . همان طور که گذشت، فرج امام زمان عج بارها و بارها تا مرز وقوع پیش رفته بود اما عملهای ما شیعیان....
اگر شیعیان ما - که خداوند آنها را به اطاعت خود موفق کند - با دلهای همراه و به هم پیوسته به عهد ما وفا میکردند، برکت دیدار ما به تأخیر نمیافتاد و سعادت مشاهده ما همراه با معرفت و شناخت و صداقت در اعمال به زودی نصیبشان میشد. آری خبر اعمال زشت و ناپسندی که از آنها به ما میرسد، باعث کنارهگیری ما از آنها میشود.
خداوند یاری کننده است و برای ما کفایت میکند. او بهترین وکیل است
و درود و سلام او بر سرورمان، بشارت دهنده بهشت و ترساننده از آتش، محمد و خاندان پاکش
توقیع چهارم به شیخ مفید رحمهالله(1)
نامهای در اوایل شوّال(2)
سال چهارصد و دوازده به شیخ مفید ارسال شد. که متن آن از این قرار است:
ای دوست هدایت یافته به نور حقیقت این نوشته، نامهای است که با بیان من و خط یکی از نزدیکانم نوشته شده است. بنابراین آن را از دیگران مخفی کن و از آن رونویسی کن و در اختیار دوستان مورد اطمینانت قرار بده. ان شاء اللّه که خداوند متعال آنها را مشمول برکات و عنایات خویش قرار دهد.
ستایش خدا راست و درود و سلام بر سرورمان محمد و خاندان پاکش
توجه خاص امام علیهالسلام به شیخ مفید رحمهالله(1)
نقل شده است که مردی روستایی به خدمت شیخ مفید رسید و از زنی سؤال کرد که مرده است و کودکی زنده در شکم دارد. آیا باید شکم زن را ببرند و کودک را بیرون بیاوردند یا اینکه کودک را به همراه مادرش دفن کنند؟
شیخ فرمود: کودک را با مادرش دفن کنید!(2)
از سوی دیگر میدانیم که زنده به گور کردن انسان زنده به معنای قتل نفس است. بنابراین چنین فتوایی از ساحت فقیهی چون شیخ مفید رحمهالله بسیار بعید و باور نکردنی میباشد.
ممکن است این حکایت از ساختههای کسانی باشد که عادت دارند در مورد بزرگان غلّو کنند. به عبارتی همان طور که در زمان ما نیز شایع است، عدّهای سعی میکنند برای بزرگان فضیلت بتراشند و از این رو کراماتی باور نکردنی در مورد آنها نقل میکنند.
در این مورد نیز ممکن است، چنین اتفاقی افتاده باشد. در هر حال این مطلب قابل پذیرش نیست و هیچ دلیلی اعم از سندی و متنی بر صحت این حکایت وجود ندارد. اگر هم اتفاق افتاد باشد فقهی وارسته همچون شیخ مفید رحمهالله انجام وظیفه کرده است.
مرد برگشت. در راه بازگشت سواری را دید که از پشت سر به سرعت میآید.
زمانی که به او رسید گفت: ای مرد! شیخ گفت: شکم زن را ببرید و کودک را خارج کنید. بعد از آن زن را دفن کنید.
مرد طبق گفته سوار عمل کرد. زمانی که خبر مرد روستایی به شیخ رسید، گفت: من کسی را دنبال او نفرستاده بودم. بنابراین حتما او مولایم امام زمان علیهالسلام بوده است.
حال که من در مقام فتوا دادن از این اشتباهات بزرگ مصون نیستم، در فتوا را خواهم بست و فتوا نخواهم داد. از ناراحتی در را بست و مدتها از خانه بیرون نیامد.
1) . قصص العلماء، میرزا محمد تنکابنی، صفحة 339، کتابفروشی علمیه اسلامیه
2) . نکته قابل تأمل آن است که صدور این فتوا از شیخ مفید رحمهالله که از اعاظم فقهای شیعه است و به عصر امامت نزدیک میباشد، بسیار بعید است؛ زیرا بسیار روشن است که کودک بعد از دمیده شدن روح، در حکم انسان کامل است و دیه آن هزار دینار، در جنین پسر و پانصد دینار در جنین دختر است. از این رو حفظ انسان کاملی که روح در او دمیده شده است واجب است و مانند یک انسان خارج از رحم محترم میباشد.
تا اینکه نامه از امام علیهالسلام رسید:
ای شیخ وظیفه تو فتوا دادن است و یاری کردن تو، وظیفه من است.
شیخ دوباره در مسند فتوا و مرجعیت نشست.
امام زمان علیهالسلام در رثای شیخ مفید رحمهالله(1)
سیّد شهید، قاضی نور اللّه شوشتری در کتاب مجالس المؤمنین نقل میکند که این ابیات به امام زمان منسوب است و آنها را در رثای شیخ مفید رحمهالله گفته است. روایت شده است که ایشان اینها را بر روی قبر شیخ رحمهالله نوشته بوده است:(2)
1) . مجالس المؤمنین / ص 206؛ بحار الأنوار / ج 53 / ص 255 / الحکایة الخامسة و العشرون.
2) . قبول این حکایت از جهاتی مشکل است؛ زیرا کسی حضرت صاحب الامر را در حال نوشتن این ابیات بر روی قبر مرحوم شیخ مفید رحمهالله ندیده است. بلکه دیدهاند که این ابیات بر روی قبر ایشان نوشته شده است. از این رو معلوم نیست خود حضرت آن را نوشته است یا اینکه یکی از آشنایان و شاگردان شیخ این کار را کرده است. کسانی که گمان کردهاند این ابیات منسوب به حضرت است، به بیت آخر آن توجه کردهاند. که مهدی قائم «عج» وقتی که صدای درس و بحث تو را میشنید، خوشحال میشد. در حالی که این بیت هیچ نوع دلالتی بر صدور سخن از امام علیهالسلام ندارد؛ زیرا ممکن است کس دیگری همین مطلب را بیان کرده باشد. مانند اینکه ما بگوییم. امام زمان «عج» در مرگ امام خمینی رحمهالله گریست. یا بگوییم. زمانی که امام «عج» سخنرانیهای انقلابی امام رحمهالله را میشنید خوشحال میشد.
ای کاش صدای مرثیه خوانان در مرگ تو بلند نمیشد؛ زیرا این روز، روزی است که بر خاندان رسول خدا بسیار سنگین و دشوار است.
اگر تو در میان خاکها پنهان شدی ، در واقع علم و توحید نیز با تو مدفون شد.(1)
مهدی قائم هرگاه که صدای طلبههایت را میشنید که علوم الهی را در نزد تو میخواندند، خوشحال میشد.
استاد معظم ما خادم الحجه، آیت اللّه حاج شیخ محمود حلبی خراسانی- که خدا سایهاش را مستدام دارد- برای ما نقل کرد و گفت: بعد از فراغ از حج واجب خانه خدا، در سال هزار و سیصد و شصت هجری قمری و زیارت مرقد رسول خدا - که درودش بر او باد- به عراق آمدم تا پس از زیارت اعتاب مقدسه به ایران مراجعت نمایم. در آن زمان آیت اللّه العظمی آقا سید ابوالحسن اصفهانی - که خدایش از او راضی باشد- مرجع اعلای دینی و زعیم اعظم شیعه بود و در نجف اشرف سکونت داشت؛ ایشان مرا ملاقات نمود و با اصرار تمام از من خواست که از آن ایام تا مراجعت به ایران مهمان او باشم و نیز در نجف چهارده شب سخنرانی داشته باشم. ابتدا نپذیرفتم تا پس از اصرار و تأکید مجدد ایشان فقط برای شش روز قول دادم.
شبی در نجف در خانه ایشان و در خلوت بودیم. به طوری که حتی فرزندش را نیز اجازه ورود نداد. در طول ساعاتی که با هم گفتگو میکردیم، سخن پیرامون وجود حضرت بقیة اللّه و وضع شیعیان به میان آمد و من که در طول مسافرت چه در مکه و مدینه و چه در عراق از مشاهده ضعف شیعیان و عدم تبلیغات صحیح برای ترویج تشیع سخت ناراحت و محزون بودم، به ایشان عرض کردم:
شما بهتر میدانید که شیعیان به امام زمانشان علاقهمند هستند و تمام آنچه شما و ما داریم از تصدق سر حضرت صاحب الزمان است. اگر دستتان را میبوسند به خاطر نیابت امام عصر است. اگر وجوهات به شما میدهند به خاطر انتساب به صاحب الزمان است. اگر احترام دنیا و آخرت دارید، به جهت وکالت حضرت است و بالاخره هر چه ما و شما داریم همه و همه از یمن وجود حضرت است. پس چرا برای اعتلای نام نامی آن حضرت و نیز رسیدگی به وضع شیعیان، فعالیتهای ثمر بخشی صورت نمیگیرد؟ چرا جامعه از وجود امام زمان علیهالسلام
1) . یعنی چنین نیست که با مرگ تو، تنها تنت از دیدگان پنهان شده باشد. بلکه علم دین و توحید آسیب فراوانی از این مرگ دیدند. این بیت دلالت بر عظمت علمی و میزان تأثیرگذاری ایشان داشته است.
بیخبر است؟ چرا وضع شیعه آن حضرت در عربستان (مکه و مدینه) و نیز در عراق به خصوص سامرّا تقویت نمیگردد؟ آیا نمیبینید که در سامرّا حتی خانه ملکی امام زمان علیهالسلام را غصب کردهاند و اقلیت شیعه در فشار است؟
در تمامی مدتی که من سخن میگفتم: آن مرجع دینی به سخنانم به دقت گوش میداد و پس از اتمام سخنم شروع به صحبت کرد و فرمود: این موارد که شما تذکر دادید از واجبات است. و انشاء اللّه در آینده بیشتر در فکر انجام آن خواهیم بود. البته یادآوری کنم که ما به این مسائل تا حدی توجه داشتهایم و آن حضرت هم کم و بیش بر ما لطف داشتهاند. به این مطلب که رسید از جا بلند شد و قفل قفسهای را باز کرد که حاوی اسناد و مدارک و نامههای زیادی بود. پاکتها را یکی یکی پس زد تا پاکتی را بیرون آورد. غبار روی آن را پاک کرد و بوسید و بر سر گذاشت. سپس رو به من کرد و گفت: این نامه مدرکی است که نشانگر لطف حضرت بقیة اللّه به ما است و من نیز تا حد امکان فرمان ایشان را عمل میکنم. پاکت را گرفتم. پشت نامه نوشته بود: فرمان حضرت
نامه را باز کردم نامهای را که به وسیله ثقهالاسلام و المسلمین و زین العلماء الصالحین حاج شیخ محمد شریعهای شوشتری از طرف آن حضرت واصل شده بود، مشاهده کردم و در آن خطاب به سید نوشته بود:
«به او بگو: خودت را در دسترس همه قرار بده و دهلیز خانهات را محل نشستنت قرار بده و حاجتهای مردم را برآور. نگران نباش ما یاریات میکنیم.»
آنگاه آن نایب بزرگوار ادامه داد: بر اساس این فرمان تماس با من آسان است. در دهلیز خانهام نشستهام و در حد امکان حاجات شیعیان را برآورده میکنم و حضرت نیز به ما توجه داشته و یاریمان کرده است.
از ایشان اجازه خواستم تا از روی نامه بنویسم. ایشان اجازه دادند و تذکر دادند تا زمانی که زنده هستم راضی نیستم کسی از این نامه مطلع و آگاه گردد.
از روی نامه نوشتم و پس از مدتی به ایران مراجعت کردم. در سیزدهم آبان سال 1325 شمسی که برابر با نهم ذی الحجه سال هزار و سیصد و شصت و پنج هجری قمری بود، خبر رحلت آن مرجع دینی به ایران رسید و مجالس ترحیمی برای آن بزرگوار برگزار شد. در مسجد گوهرشاد مشهد به همین مناسبت مجلس یادبودی برگزار شد که سخنران آن مجلس من بودم و برای اولین بار متن این توقیع شریف حضرت بقیة اللّه را به نایب عام خود آیت اللّه العظمی سیّد ابوالحسن اصفهانی، در آن مجلس قرائت کردم. خداوند به رحمت واسعه خود رحمتش کند و از شفاعت مولایش حضرت صاحب الزمان که خداوند در فرجش تعجیل کند، برخوردار نماید.
محمد بن یقعوب کلینی رحمهالله از اسحاق بن یعقوب نقل میکند که از محمد بن عثمان عمری رحمهالله خواستم تا نامه سوالاتیرا که برایم مشکل ساز شده بود، خدمت امام علیهالسلام برساند.
نامهای با خط حضرت حجت علیهالسلام به دستم رسید که از این قرار است:
خداوند تو را هدایت کند و از عقاید منکرین ولایت من، اعم از عمویم جعفر و عموزادههایم بنی عباس مصون دارد.
سؤالاتی را مطرح کرده بودی. پس بدان که میان خدا و هیچ یک از مخلوقاتش نسبت فامیلی وجود ندارد. از این رو کسانی از نزدیکانم، که ولایت مرا انکار میکنند، مثلشان مثل پسر نوح است.(1)
امّا(2)
عمویم جعفر به راه برادران یوسف رفته است.(3)
اما خوردن آب جو حرام است ولی خوردن شلماب اشکالی ندارد.
اما وجوهات شرعیه، اگر ما آنها را میپذیریم به خاطر آن است که اموال شما پاک شود. بااین حساب هرکسیکه خواهد بدهد وهرکسی که نمیخواهد ندهد.(4)
1) . یعنی این طور نیست که انتساب به خاندان عصمت نوعی قرابت و فامیلی با خدا ایجاد کند و در نتیجه باعث مصونیت از خطا و یا دوزخ شود. بلکه هر انسانی طبق عملکرد خود رشد میکند. از این رونیز حتی اگر کسی از خاندان ما منحرف شود به عذاب الهی مبتلا خواهد شد.
2) . هر یک از «امّا»هایی که میآید، پاسخ از سؤالی است که اسحاق بن یعقوب از امام سؤال کرده است.
3) . یعنی همان طور که برادران یوسف به او حسادت ورزیدند و تصمیم گرفتند او را از میان بردارند، عمویم جعفر نیز به من حسادت برده و قصد از بین بردن مرا دارد.
4) . این سخن بدان معنا نیست که میتوان وجوهات شرعیه را نداد. بلکه بدان معناست که وجوهات شرعی منّتی برای ما نیست. بلکه ما در حق شما لطف میکنیم و اموالتان را پاک میکنیم. نقل میکنند که قبل از انقلاب یکی از تجار خدمت حضرت امام رحمهاللهوجوهات آورده بود و با حالتی متکبرانه آنها را پرداخت کرده بود. حضرت امام پولها را با بی اعتنایی به خودش پس داده بود و فرموده بود: شما در حق من لطف نمیکنید. بلکه من در حق شما لطف میکنم و خیال شما را از جهت وجوهات آسوده میکنم و خودم مسئولیت خرج و مخارج آن را به عهده میگیرم.
آنچه که خداوند متعال به ما میدهد، بهتر از آن چیزی است که شما میدهید.
اما زمان ظهور من به دست خداست و کسانی که برای آن تعیین وقت کنند، دروغ میگویند.
امّا کسی که گفته است حسین علیهالسلام کشته نشده است، سخن کفرآمیز و دروغ و گمراه کنندهای را به زبان آورده است.
اما در حوادثی که پیش خواهد آمد، به راویان احادیث ما مراجعه کنید؛ زیرا آنها از سوی من مردم را راهنمایی میکنند و من نیز از سوی خدا آنها را راهنمایی میکنم.(1)
اما محمد بن عثمان عمری - که خداوند از او و پدرش راضی باشد - مورد اطمینان من است و نوشته او در حکم نوشته من میباشد.
اما محمد بن علی بن مهزیار اهوازی بزودی خدا او را هدایت کرده و تردیدهایش را به یقین مبدل خواهد کرد.(2)
اما آنچه که از وجوهات برایم فرستاده بودی، تنها در صورت پاک بودن از مال حرام، مورد قبول خواهد بود.(3)
مزدی که زنان ترانه خوان میگیرند، حرام است.
1) . نکته جالب آن است که امام علیهالسلامدر این روایت نفرمودهاند: در مسائلی که برایتان پیش میآید. بلکه فرمودهاند. در حوادثی که برایتان اتفاق میافتد، به فقها مراجعه کنید. این مسأله نشانگر آن است که فقها از سوی آن حضرت به عنوان ولی اجتماعی نصب شدهاند. به همین جهت این روایت یکی از ادله تئوری ولایت فقیه و حکومت اسلامی میباشد.
2) . او در وجود امام عصر علیهالسلام دچار تردید شده بود.
3) . این روایت بیانگر آن است که حتی نذر و احسان و سفرههایی که به نام ایشان و خاندانشان بر پا میباشد و چه بسا پولهای هنگفتی در آنها صرف میشود، تنها در صورتی مهر قبولشان به پای این مخارج خواهد خورد که از مال حلال تهیه شده باشد و همراه با حرام نباشد.
اما محمّد بن شاذان بن نعیم(1)
او مردی از شیعیان ما اهل بیت است.
اما ابو الخطاب محمّد بن ابی زینب(2)
حمدویه و ابراهیم ابنا نصیر قالا حدثنا الحسین بن موسی عن ابراهیم بن عبد الحمید عن عیسی بن أبی منصور قال سمعت أبا عبداللّه علیهالسلام و ذکر أبا الخطاب فقال: اللهم العن أبا الخطاب فإنه خوفنی قائما و قاعدا و علی فراشی اللهم أذقه حر الحدید.
خدایا! ابوالخطاب را از رحمت خویش دور کن؛ زیرا او مرا در همه احوال اعم از ایستاده و خوابیده، ترسانیده است. خدایا! طعم شمشیر را به او بچشان. - رجال الکشی / ص 290؛ رجال الطوسی / ص 296.
او و اصحابش ملعون هستند. در مجالس آنها شرکت نکن؛ زیرا من و پدرانم از آنها بیزاریم.
اما کسانی که دستشان به اموال ما آلوده شده است، اگر از آنها بخورند، در واقع آتش میخورند.
اما عدّهای که در دین خود دچار شک شدند و از اینکه وجوهاتشان را برای ما فرستاده بودند، پشیمانند، اگر آنها بخواهند که وجوهاتشان را پس بگیرند ما پس میدهیم. ما نیازی به وجوهات شکّاکان نداریم.
اما از علت غیبت من پرسیده بودی. مگر خدا نفرموده است: «ای کسانی که ایمان آوردهاید از مسائلی که اگر بدانید به زیانتان تمام میشود، سؤال نکنید!»(3)
هر یک از پدرانم مجبور بودند که با ظالمان زمان خودشان مدارا کرده و با آنها بیعت کنند. اما من زمانی که خروج میکنم و قیام خودم را شروع میکنم، بیعت هیچ طاغوتی به گردنم نخواهد بود.
اما نحوه بهرهمندی از من در زمان غیبت مانند بهرهمندی از خورشید پشت ابر است.
1) . ایشان از شیعیان خالص آن حضرت بودند و نامهای از امام علیهالسلام به نام وی صادر شده است که در اوایل بخش چهارم آمد.
2) . او یکی از کسانی بود که درمورد امام صادق علیهالسلام غلوّ کرد و مورد لعن و نفرین ایشان قرار گرفت. نام اصلی او محمد بن مقلاس الاسدی و کنیه او ابا اسماعیل و ابا خطاب است. در روایات فراوانی مورد لعن قرار گرفته است که در ادامه یکی از آنها آورده میشود.
3) . مائده / 101.
همانا من موجبات امنیّت اهل زمین هستم. همان طور که وجود ستارگان باعث امنیّت اهل آسمان میشود.
درهای سؤالات بیفایده را بر روی خودتان ببندید(1)
و خودتان را به زحمت فراگیری مسائلی که از آنها بینیاز شدهاید، نیندازید.
برای تعجیل فرج من خیلی دعا کنید؛ زیرا فرج من باعث گشایش مشکلات و گرفتاریهای شماست.
سلام و رحمت خدا بر تو ای اسحاق بن یعقوب و بر تمام کسانی که ازهادیان الهی تبعیّت میکنند.(2)
1) . مقصود امام آن است که شما نباید درباره مسائلی که اهمیت زیادی ندارند، سؤالات زیادی کنید؛ زیرا آنچه که مهم است، این است که با اطاعت از ما و فراهم سازی زمینه ظهور به وظیفه خودتان عمل کنید. امّا اگر قرار باشد، این مسائل را رها کنید و مدام پیگیر مسائل کم فایده باشید، مصداق آیه قرآن خواهید بود.
2) . الاحتجاج / ج 2 / ص 469 / احتجاج الحجة القائم المنتظر المهدی؛ بحارالأنوار / ج 53 / ص 180 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام؛ إعلامالوری / ص 452 / الفصل الثالث فی ذکر بعض التوقیعات.
استفتائات حمیری از حضرت بقیة اللّه علیهالسلام(1)
در سال سیصد و هفت محمد بن عبداللّه حمیری(2)
ابوالعباس عبداللّه بن جعفر بن حسین بن مالک بن جامع حِمیَری قمی، از یاران امام حسن عسکری علیهالسلام و از فقها و روات بزرگ شیعه در قرن سوم هجری میباشد.
شخصیت:
عبداللّه بن جعفر از مقام و منزلت والایی در میان علما و فقهای بزرگ شیعه برخوردار است و شخصیتهایی همچون شیخ صدوق در مشیخه «الفقیه» و نجاشی در «رجال» و مجلسی دوّم در «روضة المتقین» و مامقانی در «تنقیح المقال» و علیاری در «بهجة الآمال» فقاهت و وثاقت و وجاهت او را در میان مشایخ روایی شهر قم، مطرح نمودهاند.
وی از مشایخ بزرگ محمد بن یعقوب کلینی به شمار میآید و کلینی در کتاب «کافی» بسیار بر او استناد نموده و از او روایت نقل کرده است.
ارتباط با ائمه علیهمالسلام:
حمیری با امامهادی و امام حسن عسکری علیهماالسلام مکاتباتی داشت و باوجود فشار شدید حکومت عباسی در قطع ارتباط میان شیعیان و آن دو امام بزرگوار، ارتباط خود را با امامان خود حفظ کرده و از آن دو امام همام پیوسته رهنمود میگرفت.
ارتباط با امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف:
پس از شهادت امام حسن عسکری علیهالسلام حمیری رابطه خود را با معدن وحی در زمان غیبت صغری قطع نکرد و از طریق «محمد بن عثمان عمری» رابطه و مکاتبه خود را با امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف حفظ نمود و مسائل و مشکلات خود را از امام زمان از طریق نامه میپرسید و از نور وجود آن حضرت بهرهمند میگشت. وی مجموعه این نامهها را در کتابی به نام «مسائل عن محمد بن عثمان العمری و التوقیعات» جمع آوری نموده است.
سفر به کوفه:
حمیری در حدود سال 270 هجری قمری به شهر کوفه، پایگاه روات بزرگ شیعه در آن دوران، سفری داشته است.
علما و بزرگان کوفه با اطلاع از آمدن حمیری به شهرشان دسته دسته به نزدش میآمدند تا شفاهی از او روایت بشنوند و سخنان گهربار ائمه معصومین علیهمالسلام را بدون واسطه از این شخصیت بزرگ شیعه و راوی معتبر استفاده نمایند.
روایات او:
روایت حمیری از ارزش و اعتبار خاصی برخوردار است و مشایخ بزرگ شیعه در مجموعههای روایی خود پیوسته به آنها استناد میکنند، مانند کلینی در «کافی»، شیخ صدوق در «فقیه» و «خصال»، شیخ طوسی در «تهذیب» شیخ طبرسی در «مکارم الاخلاق»، علاّمه مجلسی در «بحار الانوار» و شیخ حر عاملی در «وسائل الشیعه».
فرزندان:
حمیری دارای چهار فرزند بود به نامهای محمد، جعفر، حسین و احمد که آنها نیز از بزرگان شیعه بودهاند و دارای مکاتباتی با امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف میباشند. البته از میان آن مکاتبات تنها نامههای محمد به دست ما رسیده و در جوامع روایی شیعه آن را نقل نمودهاند.
اساتید:
حمیری از محضر شخصیتهای بزرگی از مشایخ شیعه نیز بهرهمند شده است مانند: ابوهاشم جعفری، ابراهیم بن مهزیار، ابراهیم بنهاشم، احمد بن اسحاق قمی، احمد بن محمد بن خالد برقی، احمد بن محمد بن عیسی اشعری قمی، احمد بن مطهر، محمد بن ریان بن صلت قمی و حسن بن ظریف.
شاگردان:
شخصیتهای فراوانی از چهرههای سرشناس شیعه از او بهره بردهاند مانند: فرزندش محمد بن عبداللّه بن جعفر، احمد بن زیاد بن جعفر همدانی، علی بن بابویه قمی، محمد بن حسن بن ولید، محمد بن موسی بن متوکل، محمد بن همام بغدادی، محمد بن یحیی عطار قمی و ابو غالب زاری.
تألیفات:
او دارای تألیفات فراوانی میباشد از جمله:
1 - قرب الاسناد، 2 - العظمة و التوحید، 3 - الامامة، 4 - الاستطاعة و المعرفة و الافاعیل و الارادة، 5 - الطب، 6 - الرسائل، 7 - فضل العرب، 8 - مسائل عن محمد بن عثمان العمری و التوقیعات، 9 - کتاب الدلائل، 10 - الغیبة و الحیرة - به نقل از نرمافزار جامع الاحادیث نور.
نامهای به امام علیهالسلام نوشت و در
آن سؤالاتی را از ایشان پرسید که مشروح آن از این قرار است:(1)
سؤال: آیا کسی که محرم است میتواند لنگ خود را این طور ببندد که آن را از کنار گردنش عبور دهد، یک طرف را به کمرش ببندد و طرف دیگر را از میان پاهایش عبور دهد و عورتش را بپوشاند و از طرف دیگر درآورده و به کمرش ببندد تا چیزی مشابه شلوار شود؟ زیرا ما وقتی که لنگ به کمر میبستیم به
1) . نامههای بر جای مانده از حمیری در تمام موارد به این صورت است که اوّل سؤال میآید و به دنبال آن، پاسخ میآید. حال یا بدین جهت است که در نامه خود جایی برای جوابهای امام علیهالسلام میگذاشته است. در نتیجه امام علیهالسلام پشت سر و یا در زیر سوالات حمیری جواب نامههایش را مینوشتند. یا اینکه بعدها حمیری و یا دیگران در رونویسی از نامه اقدام به تقسیم سؤالات و جوابها کردهاند و اوّل یک سؤال از حمیری و بعد جواب همان سؤال را از امام علیهالسلام آوردهاند.
هنگام سوار شدن بر شتر پوشش مناسبی نداشتیم. اما روشی که عرض کردم برای پوشش عورتین بهتر است.
جواب: هر کسی مجاز است آن طور که دلش میخواهد، لنگ ببندد. به شرطی که آن را با بریدن و دوختن و امثال آن از لنگ بودن خارج نکند. با چیز خارجی آن را نبندد و حتی بعض آن را به بعض دیگر گره نزد. البته همین مقدار که فاصله میان ناف و زانوها را بپوشاند، کفایت میکند؛ زیرا سنتی که مورد اجماع تمام مسلمانان است پوشانیدن مابین ناف تا زانوان است و آنچه که برای من خوشایندتر و برای هر کس دیگری بهتر است، این است که طبق همان روش متعارف عمومی رفتار کند.ان شاء اللّه
سؤال: آیا میتوان با تکهای پارچه لنگ را بست؟
جواب: لنگ را تنها باید با خود آن بست و بستن با غیر خودش، مجاز نیست.
سؤال: آیا مجاز است که در توجه(1)
برای نماز «علی مِلَّةِ ابْراهِیم وَ دینِ مُحَمَّد» بگوید؟ بعضی از دوستانمان معتقد است که اگر «و دین محمد» را بگوید بدعت در دین است؛ زیرا این تعبیر در هیچ روایتی نیامده است. غیر از روایتی که قاسم بن محمد از جدّش حسن بن راشد از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: که ایشان به حسن گفت: چگونه توجه به نماز پیدا میکنی؟ حسن گفت: لبیک و سعدیک میگویم امام فرمود: منظورم توجه حج نبود، وَجَّهْتُ وَجْهِی لِلَّذی فَطَرَ السَّماوَات را چگونه
میخوانی؟ گفت: همان را میگویم، نه بیشتر. فرمود: زمانی که آن را گفتی آخرش را این طور بگو: عَلی مِلَّةِ اِبراهیمَ و دینِ مُحَمّدٍ و مِنْهاجِ عَلیِّ بنِ اَبِی طالِبِ وَ الاِئْتِمام بِآلِ مُحمدٍ حَنِیفا مُسلِما وَ ما اَنا مِنَ الْمُشْرِکینَ.
جواب: توجه از واجبات نیست. اما سنّت مؤکدی که همه بر آن اجماع دارند، این است:
وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً مُسْلِما عَلَی مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ وَ دِینِ
1) . توجه نماز ذکری است که مستحب است انسان قبل از شروع به نماز بخواند. و دلیل نامگذاری به توجه، آن است که با تعبیر وَجَّهْتُ وَجْهِی شروع میشود یعنی صورت خودم را متوجه... میکنم.
مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله وَ هَدْیِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُومِنِینَ علیهالسلام وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ إِنَّ صَلَاتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیَایَ وَ مَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ بِذَلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِینَ اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِیعِ الْعَلِیمِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ و حمد را ادامه میدهی.
فقیهی که هیچ کس در عملش تردید نمیکند گفت: دین از محمد و هدایت از علی امیرالمؤمنین است؛ زیرا هدایت از علی است و تا روز قیامت در نسل او باقی خواهد ماند. کسی که چنین باوری داشته باشد از هدایت شدگان است. اما کسی که در آن شک کند،(1)
نکتهای که به این عزیزان باید عرض کنیم، آن است که انسان بدون شک به یقین نمیرسد. شک پلی برای رسیدن به یقین است. هر انسان مؤمنی یک زمانی شکاک بوده است. این شک که درحقیقت یکی ازنعمات خداست، باعث افزایش انگیزه بحث و بررسی و سؤال در بهترین دوران شکلگیری اعتقادات و افکار انسان میشود.
این جمله از برخی از بزرگان نقل شده است که ما همه مذاهب را بررسی کردیم و آنگاه اسلام و تشیع را پذیرفتیم. به عنوان نمونه عینی، نگارنده به واسطه همین تردیدهای خسته کننده مطالعاتش را در زمینههای اعتقادی افزایش داد و حتی زمینه ساز آمدن به حوزه شد.
خلاصه اینکه شکی که امام علیهالسلام آن را موجب کفر میداند، شک مقدمه یقین نیست، بلکه شک به معنای نوعی بیماری حاصل از هوسهای نفسانی است؛ زیرا انسان اگر آلوده شود حتی در پذیرش بهترین برهانها دچار مشکل میشود.
بیدین است و ما در اینباره از گمراهی بعد از هدایت به خدا پناه میبریم.
سؤال: آیا جایز است که نمازگزار بعد از قنوت دستهایش را به صورت و سینهاش بکشد؟ زیرا در روایتی آمده است که خداوند بزرگوارتر از آن است که دستهای بلند شده بندهاش را خالی برگرداند. بلکه آنها را از رحمتش پر میکند.(2)
برخی از دوستانمان گفتهاند که این کار بدعت در نماز است.
1) . اغلب انسانها در سنین نوجوانی و جوانی دچار تردید در عقاید خود میشوند. به خصوص کسانی که توفیق توبه یافته باشند، بیش از دیگران با این مسأله مواجه میشوند. این تردید ممکن است در اصل وجود خدا، رسالت پیامبر اسلام، حقانیت اهل بیت و وجود امام زمان علیهمالسلام باشد. اغلب کسانی که با شک و تردید مواجه میشوند، گرفتار عذاب وجدان شدیدی میگردند و حتی گاه فکر میکنند که از دین خارج شدهاند، نجس هستند و از این قبیل.
2) . مقصود آن است که طبق روایت انسان دستهای پر از رحمت را به صورت و سینه بکشد.
جواب: کشیدن دستها به صورت و سینه در نمازهای واجب، جایز نیست. بلکه آنچه باید انجام داد، این است که دستها را از مقابل سینه پایین ببرد و کف دستها را روی پاها بگذارد. بعد تکبیر گفته و رکوع کند. اما روایتی که گفتی، صحیح است و در مورد نافلهها میباشد نه واجبات و عمل به آن مستحب است.
سؤال: آیا سجده شکر بعد از نمازهای واجب، مستحب است؟ برخی گفتهاند، بدعت است. اگر جایز است، در نماز مغرب آن را بعد از خود نماز میخوانیم یا بعد از چهار رکعت نافله آن؟
جواب: سجده شکر از مهمترین مستحبات است. کسی که مدّعی است آن بدعت است، خودش میخواهد در دین بدعت بگذارد. اما روایتی که برای سجده بعد از مغرب وارد شده و اختلاف شده است که بعد از خود مغرب یا نوافل آن است، بدانید همان اندازه که واجبات بر مستحبات فضیلت دارند، دعا و ذکر بعد از واجبات نیز بر دعا و ذکر بعد از مستحبات فضیلت دارد. از سوی دیگر سجده همان دعا و تسبیح است. بنابراین بعد از واجب انجام دهید. البته بعد از نوافل نیز جایز است.
سؤال: برخی از آشنایان زمینهای زراعی دارند که تازه آباد کردهاند، این زمینها کنار زمینهای مخروبه سلطان قرار دارد. آنها تا کنارههای زمین را زراعت میکنند. سربازان سلطان گاه و بیگاه مزاحم ایشان شده و حتی از زراعت آنها میخورند. البته زمین شاه قیمت چندانی ندارد و زارع میتواند آن را بخرد؛ زیرا از بیست سال قبل رها شده است. اگر آن را بخرد مزایای زیادی دارد. از جمله آنکه میتواند با زیادی آب زمین خود، آنجا را نیز آباد کند. از همه بالاتر اینکه طمع سربازان شاه از آن زمین بریده میشود. تنها مشکل خرید این زمین آن است که گفته میشود این زمین وقف بوده است و شاه آن را به زور گرفته است. آیا این دوست ما میتواند آن را بخرد؟ اگر مجاز نباشد طبق فرموده شما عمل خواهد شد.
جواب: جایز نیست زمین را بخرد. مگر از خود مالک یا با اجازه او(1)
سؤال: مردی، زنی را برای خود مباح کرده است و بدون اینکه عریان شوند، با او نزدیکی کرده است. از سویی نمیخواست که آن زن بچهدار شود. امّا زن پسری را به دنیا آورد. مرد نتوانست پسر بچه را انکار کند از این رو آن را پذیرفت. اما در این که او پسرش است یا نه، تردید داشته است. و بعد از مرگ مادر بچه، نمیداند که او را پسر خود بداند و مانند سایر فرزندانش با او رفتار کند یا او
را از خود نداند و چیزی به او بدهد و رها کند؟
جواب: حلال شدن زن بر انسان، صورتهای مختلفی دارد که جواب هر کدام با دیگری فرق دارد. پس شما چگونگی این حلیّت را بنویسید تا جواب متناسب با آن را بگیرید. ان شاء اللّه
حمیری در پایان از امام درخواست دعا میکند و امام اینگونه ایشان را مورد لطف قرار میدهند:
خداوند به اندازه کرامت خود به شما عنایت کند. به خاطر حقی که بر ما دارید و به خاطر احترامی که پدرتان رحمهالله داشت و به جهت اینکه ما از نیّات خالص شما آگاهیم و اعمال صالحی را که خدا و رسول و خاندانش را شاد میکند، انجام میدهید. از خدا میخواهم تا تمام آرزوهای دور و نزدیکتان را برآورده سازد و در مسائل دین و دنیا به خواستههایتان برساند. بیشک خداوند سرپرست همگان و بر هر کاری تواناست.
1) . در شرایطی جایز نیست که ما یقین به غصبی بودن آن داشته باشیم یا دو نفر مرد عادل شهادت به غصبی بودن آن داده باشند. در غیر این صورت با صرف اینکه برخی بگویند فلان مکان غصبی است، چیزی ثابت نمیشود. این مسأله امروزه بسیار شایع است؛ زیرا بسیار شنیده میشودکه مثلاً محل فلان مدرسه، ملک غصبی است و صاحب زمین راضی نبوده است و به زور از او گرفتهاند. در این موارد تا یقین به غصبی بودن حاصل نشده است، نماز و سایر تصرفات بلا اشکال است و تجسس نیز لازم نیست؛ زیرا وظیفه ما آن است که عمل مسلمان را به بهترین صورتهای ممکن حمل کنیم.
رونوشت نامه از این قرار است:
سؤالات محمد بن عبداللّه بن جعفر حمیری رحمهالله
خداوند وجودتان را بیبلا کند و عزّتتان و تأیید و سعادت و سلامتی شما را مستدام دارد. نعمتش را تمام و احسان و عطایای نیکو و عنایاتش را افزون گرداند و مرا سپر بلایتان کند. مردم برای به دست آوردن قرب و منزلت نزد شما علاقه نشان میدهند. هر کسی را که شما بپذیرید، مقبول و هر کسی را که رد کنید مردود است. کسی خوار است که شما او را خوار کنید و من از آن به خدا پناه میبرم.
خداوند شما را تأیید فرماید. در شهر ما عدّهای از بزرگان هستند که در شرافت یکسانند و در به دست آوردن قرب در پیشگاه شما، تلاش میکنند. شما در نامهای به ایشان نوشته بودید که به آقای «ص»(1)
کمک کنند. در نامه مبارکتان اسمی از علی بن محمد بن حسین که معروف به مالک بادوکه است و داماد(2)
«ص»
است، نیاوردهاید. به همین جهت اندوهگین شده است. و از من خواسته است تا به شما خبر دهم که چقدر از این مسأله ناراحت است. اگر معصیتی از او سر زده، برایش استغفار کنید و اگر دلیل دیگری داشته است، او را در جریان بگذارید تا فکرش آسوده شود. ان شاء اللّه(3)
جواب: «نامه را به کسانی نوشتیم که برایمان نامه نوشته بودند.»(4)
1) . نام یکی از شیعیان است که به جهت تقیه نامی از او به میان نیامده است.
2) . ختن به معانی مختلفی آمده است. مانند داماد، پدر زن، برادر زن. به همین جهت ممکن است که معانی دیگر آن مورد نظر حمیری بوده باشد.
3) . الاحتجاج / ج 2 / ص 481 / ذکر طرف مما خرج أیضا عن صاحب الزمان؛ بحارالأنوار / ج 53 / ص 151 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام؛ الغیبة للطوسی / ص 374 / ذکر إقامة أبی جعفر محمد بن عثمان.
4) . مالک بادوکه در میان نویسندگان نامه نبود. از این رو من هم دلیلی برای ذکر نام او ندیدم. بنابراین نباید ناراحت باشد؛ زیرا ننوشتن نام او به جهت ضعف شخصیت او نبوده است.
عزتتان مستدام باشد. شما طبق طبع کریمانه خود، مرا به عنایات خود عادت دادهاید. فقهای ما شما را پذیرفته اند و از من خواستهاند که سؤالاتی را از محضرتان بپرسم.
روایت شده است که از معصوم علیهالسلامسؤال شد؛ اگر امام جماعت در وسط نماز بمیرد، مأمومین چه کار باید بکنند؟ فرموده بود: باید او را عقب بکشند و یکی از میان خودشان جلو برود و نمازشان را تمام کند. کسی هم که او را کنار کشیده است باید غسل کند.
جواب: کسی که امام جماعت را کنار کشیده است تنها دستش را میشوید. اما اگر برای امام اتفاقی بیفتد که نماز را باطل نکند، باید نماز را با مردم تمام کند.
سؤال: همین طور از معصوم علیهالسلامنقل شده است که اگر کسی به مرده گرمی دست بزند، باید دستش را بشوید و اگر سرد شده باشد باید غسل کند. در فرض سوال قبلی نیز بدن امام جماعت، گرم بوده و کنار کشیده شده است. او چه کار باید بکند؟ اصلاً ممکن است که دستش به او نخورده باشد و از لباسش گرفته و کنار کشیده باشد. با این حساب چگونه غسل بر او واجب میشود؟
جواب: اگر او در حین گرم بودن بدنش مس کند، تنها باید دستش را بشوید.
سؤال: کسی که نماز جعفر طیار میخواند، برخی از اذکار آن را از یاد میبرد و بعد از انتقال به حالت دیگر به یادش میآید، آیا باید آنها را در همان حالی که به
یادش افتاد قضا کند یا اینکه نمازش را ادامه دهد؟
جواب: هرگاه یادش افتاد در همان حال قضا کند.
سؤال: آیا زن میتواند در تشییع جنازه همسرش شرکت کند؟
جواب: بله میتواند.
سؤال: آیا زن در حالی که در عدّه وفات شوهر، است، میتواند قبر شوهرش را زیارت کند؟
جواب: بله قبرش را زیارت میکند. اما خانه شوهر را ترک نمیکند.
سؤال: آیا زن در ایام عده وفات شوهر برای قضای حق واجبی میتواند از خانه شوهر بیرون برود؟
جواب: اگر حق لازمی باشد، میتواند خارج شود. حتی اگر برای او مشکلی پیش آید که کسی را ندارد که به آن مشکل رسیدگی کند، خودش خارج میشود. امّا تا حدّ امکان باید شب را در خانه شوهر بخوابد.
سؤال: روایت شده است که معصوم علیهالسلامفرمود: تعجب میکنم که کسی سوره «انا انزلناه» نخواند اما نماز ش قبول شود! همین طور روایت شده است که هیچ نمازی پاک و بالنده نمیشود، مگر اینکه سوره «قل هو اللّه احد» در آن خوانده شود. همین طور روایت شده است که اگر کسی در نمازهای واجبش سوره «هُمَزَه» را بخواند حوائج دنیویش برآوردهشود.
آیا بااین حساب میتوانیم سوره «هُمَزَه» را بخوانیم و سورههای قبلی را که ذکر شد، رها کنیم؟ با این که فرموده اند اگر آنها را نخواند، نمازش قبول و پاک
نمیشود؟
جواب: ثواب سورهها همان طور است که روایت شده است. اگر سورهای را با وجود ثوابی که دارد، ترک کند و به جای آنها «قل هو اللّه احد» و «انا انزلناه» را به خاطر فضیلتشان بخواند، در این صورت ثواب سوره خوانده شده و سورهای که ترک کرده را یکجا خواهد داشت. البته سورههای دیگر را نیز بخواند، نمازش صحیح است ولی فضیلت نماز را ترک کرده است.
سؤال: دعای وداع ماه رمضان کی خوانده شود؟ برخی از فقها گفتهاند: در آخرین شب و برخی گفتهاند در آخرین روز خوانده میشود. البته اگر هلال رؤیت شود.
جواب: اعمال رمضان در شبهای آن صورت میگیرد. بنابراین وداع نیز در آخرین شب است. البته اگر خوف کم شدن ماه را داشته باشند، میتوانند آن را در دو شب آخر انجام دهند.
سؤال: خداوند میفرماید: «اِنَّهُ لَقَولُ رَسُولٍ کَرِیمٍ» که مقصود از آن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است. و ادامه میدهد.«ذِی قُوَّةٍ عِندَ ذِی الْعَرَشِ مَکِینٍ» مقصود از ذی القوة چیست؟ و در ادامه میفرماید: «مُطاعٍ ثَمَّ اَمِینٍ»(1)
مقصود از کسی که اطاعت شود، کیست؟ و کجاست؟(2)
نظر شریف شما درباره سؤالاتی که فقهای مورد اطمینانتان مطرح کرده بودند، چیست؟ همراه مشکل مالک بادوکه، در مقدمه سؤالات خدمتتان عرض کردم. لطف کنید و جوابی بدهید که دلش آرام شود. در نهایت نیز برای خودم و تمام برادرانم دعای جامعی را تقاضا میکنم. این کار ان شاء اللّه موجب ثواب برایتان باشد.
جواب: «خداوند متعال خیر دنیا و آخرت را برای تو و برادرانت یکجا عنایت کند.»
خداوند وجودتان را بیبلا کند و عزتتان و تأیید و سعادت و سلامتیتان را پایدار کند. نعمتش را تمام و احسان و عطایای نیکو و عنایاتش را افزون گرداند و مرا سپر بلایتان کند.
ستایش متعلق به پروردگار جهانیان است. سلام و درود خدا بر محمد و خاندان پاکش.
خداوند عزتت را مستدام دارد. تقاضا دارم که به نامه من توجه فرمایید و بر
من تفضل کنید تا آن را در کنار سایر عنایاتتان قرار دهم؛ زیرا احتیاج پیدا کردهام که برخی از سؤالاتم را بواسطه شما از برخی فقهاء بپرسم.(1)
سؤال: آیا زمانی که نمازگزار از تشهد اوّل برای رکعت سوم بلند میشود، باید اللّه اکبر بگوید. برخی از دوستان میگویند که تکبیر واجب نیست و اگر «بِحَولِ اللّه وَ قُوَّتِهِ اَقُومُ وَاَقعُد» بگوید، کافی است.
جواب: در اینباره دو حدیث وجود دارد. بنابر یکی از آنها برای انتقال از حالی به حال دیگر تکبیر لازم است. اما بنابر روایتی دیگر در هنگام بلند شدن از سجده دوّم باید تکبیر بگوید. اما بعد از آن اگر بخواهد بلند شود، تکبیر دیگری برای آن لازم نیست. تشهد نیز همین طور است. شما به هر یک از این روایات که عمل کنید و قصدتان تسلیم بودن در برابر حکم خدا باشد، کافی است.(2)
سؤال: اگر کسی انگشتری با نگین سنگ سخت، در انگشت داشته باشد، نمازش صحیح است؟
جواب: در اینباره دو روایت داریم. اوّل روایتی که دلالت بر کراهت میکند و دوّم روایتی که مطلق است و نهی نکرده است. در این مورد کراهت دارد.(3)
1) . آنچه که از نامه بر میآید، آن است که مخاطب نامه، نایب امام علیهالسلام است؛ زیرا در پایان میگوید: احتیاج پیدا کردهام که سؤالاتی را از برخی ازفقهاء بپرسم. و مقصود ازبعض فقهاء حضرت حجت علیهالسلام میباشد. همان طور که در بسیاری از توقیعات به جهت تقیه از ایشان با عنوان رجل یاد شده است. البته برخی کوشیدهاند متن را بهگونهای معنا کنندکه خود امام علیهالسلام مخاطب نامه باشد. اما این تکلفات صحیح نیستند.
2) . تخییر ذکر شده در این روایت، تخییر به معنای رفع حیرت و اصل عملی نیست؛ زیرا وظیفه امام بیان حکم واقعی است و معنا ندارد که امام علیهالسلام طبق اصول عملیه حکم کند. این روایت دلالت میکند که عند اللّه مسأله دو حکم دارد و میتوان به هر یک از آنها عمل کرد.
3) . اگرچه امام از آغاز میتوانست حکم کراهت را بیان کند. اما به جهت اینکه روش تفسیر و جمع روایات را به حمیری بیاموزد با توضیح جواب داد. از این روایت میتوان فهمید که هر گاه در مسألهای دو حکم وارد شود یکی مطلق و دیگری نهی از آن، وجه جمع حمل دومی بر کراهت است. همان طور که روش فقهای عظام بر آن بوده است.
سؤال: مردی از سوی دیگری نایب شده تا برای او قربانی بخرد و در منا آن را نحر کند. به هنگام نحر کردن در منا نام آن مرد از یاد نایب میرود و بعد از نحر کردن قربانی، یادش میآید. آیا این قربانی صحیح است؟
جواب: اشکالی ندارد و از طرف نایب گیرنده، کفایت میکند.
سؤال: در محل زندگی ما عدّهای زرتشتی بافندگی میکنند. آنها حیوانات مرده را میخورند و برای جنابت غسل نمیکنند. آنها برای ما لباس میبافند. آیا بدون شستن لباس میتوان در آن نماز خواند؟
جواب: نماز در آن اشکالی ندارد.
سؤال: کسی در تاریکی، نماز شب میخواند. به اشتباه سرش را روی فرش و یا چرم میگذارد. وقتی که سرش را بلند میکند، سجاده را مییابد. آیا همین مقدار کافی است یا اینکه باید دوباره سجده کند؟
جواب: تا زمانی که به طور کامل ننشسته میتواند سرش را بلند کند و دنبال سجاده بگردد.
سؤال: روشن است که شخص مُحرم سایه بان را بر میدارد. آیا لازم است که سقف کجاوه یا محمل و چوب دو طرف آنها را بردارد؟
جواب: اگر چوبها را بر نداشت، اشکالی ندارد.
سؤال: آیا در صورتی که باران بگیرد. مُحرم میتواند به خاطر خیس نشدن خود و وسائل همراهش، زیر حصیر برود؟
جواب: اگر این کار را در مسیر حرم و بر روی محمل انجام دهد، باید قربانی بکند.
سؤال: مردی از طرف دیگری نایب شده و حج به جا میآورد. آیا لازم است که نام او را در هنگام احرام بستن ببرد. آیا برای خودش و او باید دو قربانی کند، یا اینکه یک قربانی از هر دوی آنها کافی است؟
جواب: نام او را میبرد. البته اگر نبرد، اشکالی ندارد. یک قربانی از سوی هر دو کافی است.(1)
الاحتجاج / ج 2 / ص 483 / ذکر طرف مما خرج أیضا عن صاحب الزمان، بحار الانوار / ج 96 / ص 115 / باب 18 - حج النائب أو المتبرع.
سؤال: آیا مرد میتواند در لباسی از جنس خز احرام ببندد، یا اینکه جایز نیست؟
جواب: اشکالی ندارد. گروهی از صالحین این کار را انجام دادهاند.
سؤال: آیا جایز است که مرد با کفشی که روی بلندی پایش را نپوشانده، نماز
بخواند؟
جواب: جایز است.
سؤال: اگر مردی به هنگام نماز کارد و یا کلید آهنی در آستین پیراهن و یا شلوارش داشته باشد، نمازش صحیح است؟
جواب: جایز است.
سؤال: مردی از ما، در مسیر با گروهی از اهل سنت همسفر میشود. آنها در مسلخ(2)
احرام نمیبندند. آیا جایز است که احرامش را تا ذات عرق به تأخیر بیندازد و با آنها محرم شود؟ زیرا اگر از مسلخ محرم شود، شناخته میشود و مشکلاتی برایش پیش میآید.
جواب: در مسلخ لباسها را در میآورد، احرام میبندد و بعد دوباره لباسهایش را میپوشد و لبیک اللهم لک لبیک را به آرامی برای خودش میگوید و زمانی که به میقات آنها رسید، احرام خودش را آشکار میکند و لباس احرام میپوشد.
1) . بخش دوّم جواب در روایت نیامده است. اما در نقل دیگری از روایت این مطلب آمده است.
2) . کسانی که قصد ورود به حرم را دارند، باید قبل از ورود به آن احرام ببندند. به محلیهایی که برای احرام تعیین شده است، میقات میگویند. یکی از آنها وادی عقیق نام دارد و در مسیر حجّاج عراقی و نجدی قرار دارد. اوایل آن را مسلخ، اواسطش را غمره و اواخرش را ذات عرق مینامند، اهل سنت از اواخر آن احرام میبندند.
سؤال: آیا پوشیدن نعل معطون(1)
جایز است؟ برخی از دوستان گفتهاند که پوشیدن آن قباحت دارد؟
جواب: اشکالی ندارد.
سؤال: کسی که وکیل موقوفاتی است و مراعات آن را نمیکند، بعضی وقتها بسا وارد روستا میشوم، یا وارد خانهاش میشوم. غذایی را حاضر میکند. اگر از آن نخورم. گمان میکند که قصد دشمنی دارم و میگوید: فلانی غذای مرا
نخورد. آیا جایز است که از غذای او بخورم و صدقه بدهم؟ در این صورت چقدر باید صدقه بدهم؟ حال اگر این وکیل مالی را به کسی هدیه بدهد و او غذایی را برایم آماده کند آیا میتوانم از آن بخورم؟
جواب: اگر این مرد مالی غیر از موقوفات دارد، از مالش بخور و هدیهاش را بپذیر. اما اگر نداشته باشد، نپذیر.(2)
سؤال: مردی از شیعیان که عقاید حقی از قبیل اعتقاد به متعه و رجعت دارد زن خوب و حرف گوش کنی دارد. اما با او عهد کرده است که برای او هوو نیاورد و رابطه سرّی با زن دیگری نداشته باشد. او نیز این کار را نوزده سال است که انجام داده است. گاه ماهها به مسافرت میرود و به خاطر قولی که داده حتی ازدواج موقت نیز نمیکند؛ زیرا احساس میکند که اگر برادر و فرزند و نوکران و وکلا و اطرافیانش بدانند، برایش بد است و باعث تحقیرش میشود. او نیز به خاطر علاقه به زن خودش و وفای به قولش دوست دارد که همان طور که هست، باقی بماند. البته او ازدواج موقت را حرام نمیداند. بلکه عمل نمیکند. آیا در ترک متعه مرتکب حرام شده است یا نه؟
جواب: مستحب است که برای شکستن قسمی که در ترک امر خدا(1)
خورده است،
ولو یکبار متعه کند.
خداوند شما را مورد تأیید قرار دهد. اگر لطف کنید و این سؤالات را از امام علیهالسلام بپرسید(2)
و جواب هر مسأله را بنویسید و منت بر سر من گذارید، - خداوند شما را سبب در هر خیری قرار دهد- در این صورت ان شاء اللّه به ثواب الهی نائل خواهید شد. خداوند وجودتان را بیبلا کند و عزت و تأییدات و سعادت و سلامت و بزرگواریش را بر شما مستدام دارد. نعمتش را تمام و احسانش را زیاد کند و مرا سپر بلایتان قرار دهد.
حمد و سپاس خدایی راست که پروردگار جهانیان است.
درود و سلام بیپایان خدا بر محمد و خاندانش.(3)
حمیری رحمهالله در سال سیصد و هشت نامهای خدمت امام علیهالسلام نوشت و در آن سؤالاتی را از ایشان پرسید.(4)
خداوند وجودتان را بیبلا کند و عزتتان و تأیید و سعادت و سلامتیتان را
1) . مقصود از معصیت در روایت معنای لغوی آن است، یعنی سر پیچی است نه گناه؛ زیرا ترک گناه واجب است نه مستحب. در صورتی که امام علیهالسلام میفرماید: مستحب است که این معصیت را بشکند. این نشانگر آن است که او قسم به گناه نخورده بوده است. بلکه قسمی خورده بود که منجر به ترک عملی شرعی میشد. همان طور که پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ماجرای ماریه قبطی قسم به ترک ارتباط گرفت.
2) . همان طور که در اوّل توقیع گذشت، مخاطب توقیع حسین بن روح نوبختی است؛ زیرا در پایان از ایشان میخواهد که سؤالات او را بپرسد.
3) . بحارالأنوار / ج 53 / ص 154 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام؛ الاحتجاج / ج 2 / ص 483 / ذکر طرف مما خرج أیضا عن صاحب الزمان؛ الغیبة للطوسی / ص 378 / ذکر إقامة أبی جعفر محمّد بن عثمان.
4) . الاحتجاج / ج 2 / ص 487 / ذکر طرف مما خرج أیضا عن صاحب الزمان؛ بحارالأنوار / ج 53 / ص 162 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام.
مستدام دارد. نعمتش را تمام و احسان و عطایای نیکو و عنایاتش را افزون گرداند و مرا سپر بلایتان کند.
سؤال: در منطقه ما، عدّهای از پیرمردان و پیرزنان مؤمنهای هستند که بیش از سی سال است که ماههای رجب و شعبان را روزه میگیرند و به ماه رمضان متصل میکنند. برخی از دوستان به آنها گفته است که این کار معصیت است؟
جواب: معصوم علیهالسلام فرمود: تا پانزده روز از رجب را روزه بگیرند و ادامه ندهند. مگر این که آن سه روزی را که در هر ماه روزه گرفتن مستحب است، روزه قضا بگیرند؛ زیرا در روایت است که بهترین زمان برای قضا کردن روزه، ماه رجب است.
سؤال: مردی سوار بر محمل است. برف به شدت میبارد و بلندای آن به اندازه قامت انسان است. اگر بخواهد از محمل پیاده شود و روی زمین نماز بخواند، ممکن است که در برف فرو رود و آسیب ببیند. حتی در همان حالی که روی مرکب است، برف زیادی بر روی او میریزد و نمیتواند آنها را کنار بزند. آیا میتواند نماز واجب را در همان وضعیت بخواند؟ ما برخی مواقع با همان وضعیت نماز خواندهایم. آیا باید آنها را اعاده کنیم؟
جواب: در صورت ضرورت و ناچاری اشکالی ندارد.
سؤال: اگر کسی در رکوع امام جماعت به او برسد. در این صورت آیا برای او یک رکعت حساب میشود؟ زیرا برخی از فقها گفتهاند که اگر تکبیر رکوع را نشنیده باشند، حساب نمیشود.
جواب: در صورتی که تنها به یکی از اذکار رکوع برسد، یک رکعت حساب میشود. حتی اگر تکبیر آن را نشنیده باشد.
سؤال: مردی نماز ظهر را میخواند و پس از آن، نماز عصر را شروع میکند. بعد از اینکه دو رکعت از نماز عصر را خواند، یقین میکند که نماز ظهرش دو رکعت بوده است. وظیفهاش چیست؟
جواب: اگر میان آن دو کاری که نماز را باطل کند، انجام داده باشد، دوباره هر دو نماز را میخواند. اما اگر انجام نداده باشد. دو رکعتی را که به نیت نماز عصر خوانده
به نماز ظهر متصل میکند و نماز را تمام کرده و عصر را میخواند.
سؤال: آیا انسانها در بهشت زاد و ولد میکنند؟
جواب: زنها در بهشت نه حامله میشوند و نه میزایند و نه حیض میبینند و نه نفساء میشوند و نه گرفتاریهای تربیت بچه را خواهند داشت. بلکه همان طور که خداوند متعال فرموده است: «هر آنچه که دوست داشته باشند و چشمانشان از آن لذت ببرد، برایشان مهیا خواهد بود.»(1)
حتی اگر اهل بهشت، بچه بخواهند، خداوند بدون حمل و ولادت، کودکی را با همان خصوصیاتی که دوست دارند، برایشان میآفریند.(2)
همان طور که آدم علیهالسلام را آفرید.
سؤال: مردی با زنی با مهر معلوم تا زمان معیّنی ازدواج موقت میکند. بعد از مدتی بقیه زمان را به زن میبخشد و مدت را تمام میکند. زن نیز قبل از آن سه روز حیض بوده است. آیا میتواند بلافاصله بعد از جدایی از مرد قبلی با مرد دیگری ازدواج کند. یا اینکه باید حیض دیگری را ببیند و بعد ازدواج کند؟
جواب: کمترین زمان عده در ازدواج موقت پاکی از یک حیض است که بعد از جدایی باشد. بنابراین باید منتظر پاکیبعدی باشد؛ زیرا حیض قبلی را قبل از جدایی دیده است.
سؤال: آیا کسی که به بیماری پیسی، جذام و یا فلج مبتلا شده است، میتواند شهادت بدهد؟ روایت شده است که آنها نمیتوانند امام جماعت افراد سالم شوند.
جواب: اگر این بیماریها مادر زادی باشند، جایز نیست. اما اگر بعدها پیدا شوند، اشکالی ندارد.
سؤال: آیا مرد میتواند با دختری که زنش از مرد دیگری داشته است، ازدواج کند؟
جواب: اگر این دختر در خانه خود مرد بزرگ شده باشد، جایز نیست. در غیر این صورت اگر مادرش را طلاق داده باشد، روایت شده است که اشکالی ندارد.
سؤال: آیا جایز است که با نوه زنی ازدواج کند. بعد آن را طلاق دهد و با مادربزرگ زن قبلی ازدواج کند؟
جواب: از آن نهی شده است.
سؤال: مردی مدّعی است که شخصی به او هزار درهم بدهکار است. برای این ادّعا نیز شهود عادل اقامه کرده است. همین طور مدّعی است که پانصد، سیصد و دویست درهم دیگر نیز بدهکار است و برای هر کدام شهود مستقل و سند مستقلی اقامه میکند. بدهکار میگوید که پانصد و سیصد و دویست در واقع همان هزار درهم هستند. که وقتی روی هم جمع میشوند، هزار درهم میشود و آنها اسناد مستقلی نیستند. مدّعی نیز میگوید آنها غیر از هزار درهم اولی است. البته سندها مستقل هستند. در این صورت چه باید کرد؟
جواب: از بدهکار هزار درهمی که قطعی است گرفته میشود و در مورد هزار درهم مشکوک از مدّعی میخواهند که قسم بخورد. اگر قسم نخورد، هزار درهم دوّم را نمیدهند.
سؤال: آیا جایز است که از خاک قبر امام حسین علیهالسلام در قبر مرده بگذارند؟
جواب: مستحب است که در قبر او بگذارند و با کافور حنوط(1)
مخلوط کنند.
ان شاء اللّه
1) . قبل از این که میت را کفن کنند، مقداری از کافور را در اعضای سجده وی میگذارند که به آن حنوط کردن میگویند و جزو واجبات اعمال مربوط به میت است.
سؤال: روایت شده است که امام صادق علیهالسلامبر روی پیراهن کفن فرزندشان اسماعیل نوشتند: اسماعیل یشهد ان لااله الا اللّه. آیا جایز است که ما هم آن را با تربت امام حسین علیهالسلام بنویسیم؟
جواب: بله جایز است.
سؤال: آیا جایز است که با تربت امام حسین علیهالسلامتسبیح ساخته شود؟ آیا فضیلتی دارد؟
جواب: ذکری بهتر از ذکری که با تسبیح ساخته شده از تربت امام حسین علیهالسلام گفته شود، وجود ندارد. حتی اگر صاحب تسبیح ذکر گفتن را فراموش کند و دانههای تسبیح را با انگشتانش بچرخاند، ثواب ذکر را خواهد داشت.
سؤال: آیا سجده کردن بر روی قبر حضرات معصومین علیهالسلامجایز است؟ آیا میتواند قبر را در سمت قبله خود قرار دهد؟ آیا میتواند در طرف پا و یا سر قبر نماز بخواند؟
جواب: سجده بر روی قبر در هیچ حالی جایز نیست. آنچه باید بدان عمل کرد، آن است که گونه راستش را روی قبر بگذارد. در نماز میتوان قبر معصوم را در سمت قبله قرار داد. اما نمیتوان در سه سمت دیگر نماز خواند؛ زیرا کسیحق ندارد جلوتر و یا مساوی با امام بایستد.
سؤال: آیا کسی که در حال نماز است، میتواند دانههای تسبیح را بچرخاند؟
جواب: اگر برای حفظ تعداد اذکار و رکعات و مانند آن باشد، اشکالی ندارد.
سؤال: آیا میتواند تسبیح را با دست چپش بچرخاند؟
جواب: جایز است. سپاس خدا را
سؤال: از معصوم علیهالسلامروایت شده است که اگر چیزی برای قومی وقف شود که هم خودشان و هم فرزندانشان از آن استفاده کنند، اگر همگی بالاتفاق بخواهند بفروشند و فروش آن بهتر از نگه داشتنش باشد، اشکالی ندارد. آیا در صورتی که
همگی بالاتفاق قصد فروش نداشته باشند. بلکه تنها عدّهای از آنها بخواهند سهم خودشان را بفروشند، آیا در این صورت نیز فروش جایز است؟
جواب: اگر وقف برای امام مسلمانان باشد، فروش آن جایز نیست. اما اگر وقف متعلق به گروهی از مسلمین باشد، خواه به صورت جمعی و یا انفرادی میتوانند سهم خودشان را بفروشند.
سؤال: آیا محرم میتواند برای جلوگیری از بوی عرق، مرتک و یا توتیاء(1)
زیر بغلش بگذارد؟
جواب: جایز است.
سؤال: اگر شخص نابینایی در حال صحت چیزی را نوشته و گواهی داده است. بعد از نابینا شدن که حتی خط و امضای خودش را هم نمیبیند تا بشناسد آیا میتواند شهادت بدهد؟ آیا میتواند شهادت بدهد که من در فلان زمان شهادت دادم. به عبارتی میتواند به شهادت خودش، شهادت بدهد؟
جواب: اگر شهادت و وقت آن را در خاطر داشته باشد، میتواند.
سؤال: شخصی باغ و یا چهارپایی را به کسی وقف میکند و شخص دیگری را وکیل در وقف میکند و بر این وکالت شاهد میگیرد. بعد از مدتی وکیل اوّل میمیرد و یا وکالتش به هم میخورد. صاحب اصلی زمین وکیل دیگری را انتخاب میکند. آیا شاهد میتواند به نفع وکیل دوّم شهادت دهد؟
جواب: به غیر از وکیل اوّل به کسی شهادت نمیدهد؛ زیرا شهادت برای مالک و وکیل اوّل بوده است. خداوند میفرماید: «شهادت را به خاطر خدا برپا کنید.»(2)
سؤال: در مورد قرائت دو رکعت آخر نماز روایات زیادی وارد شده است. در برخی آمده است که حمد به تنهایی بهتر است و در برخی تسبیح بر حمد فضیلت داده شده است! افضل کدام است تا به آن عمل کنیم؟
جواب: قرائت سوره حمد، تسبیح را نسخ کرده و کنار گذاشته است. آنچه که باعث نسخ شده است. سخن معصوماست که فرمود: هر نمازی که در آن حمد نباشد، ناقص است مگر برای بیمار و یا کسی که مدام دچار اشتباه میشود و از باطل شدن نمازش میترسد.
سؤال: در منطقه ما برای درد حلق و سینه، نوعی رُبّ از گردو درست میکنند. به این ترتیب که گردوی تازه را قبل از گردو شدن میچینند و آن قدر میکوبند تا خمیر شود. آبش را در میآورند و عبور میدهند تا صاف شود بعد میجوشانند تا نصفش خشک شود. یک شبانه روز میماند. بعد روی آتش میگذارند و در مقابل هر شش رطل از آن یک رطل عسل میریزند میجوشانند و کفهای رویش را جمع میکنند. نوشادر و شبّ یمانی را میسایند و از هر کدام نصف مثقال به همراه یک مثقال زعفران سائیده شده در آن میریزند و دوباره میجوشانند و کفهایش را جمع میکنند تا اینکه مانند عسل غلیظ میشود. از روی آتش بر میدارند تا سرد شود. آیا خوردن آن جایز است؟
جواب: هر چیزی که زیاد آن مست کننده و یا تغییر دهنده وضعیت روانی انسان باشد، کم و زیادش حرام است. اما اگر چنین نباشد، مباح است.
سؤال: برای کسی مشکلی پیش میآید که نمیداند چه کار بکند. دو انگشتر بر میدارد و در یکی مینویسد: بله انجام بده و در دیگری مینویسد: نه انجام نده. آنگاه مدام از خدا میخواهد که او را به راه پر خیر و برکت راهنمایی کند و سپس یکی از آنها را انتخاب میکند. هر کدام که آمد، طبق آن عمل میکند. آیا این نوع استخاره کردن جایز است؟
جواب: آنچه که سنت معصوم علیهالسلام است، نماز و استخاره با تکههاست.(1)
1) . برای مطالعه بیشتر به بخش متفرقات نور الجنان از همین نویسنده و یا به حواشی مفاتیح الجنان مراجعه شود.
سؤال: بهترین زمان برای خواندن نماز جعفر طیار کی است؟ آیا قنوت دارد؟ اگر دارد، در کدام رکعات است؟
جواب: بهترین زمان اوّل ظهر روز جمعه است. بعد از آن در هر وقت از شب و روز در هر روزی که خوانده شود، جایز است و دو قنوت در رکعتهای دوّم و چهارم دارد.
سؤال: مردی نیت میکند که مقداری از مالش را به یکی از برادران ایمانیش بدهد. بعد از آن متوجه میشود که در میان فامیلش افراد نیازمندی هستند. آیا میتواند نیتش را برگرداند؟
جواب: مال مورد نظر را به هر کدام که به تشیع نزدیکتر است، خرج کند. اگر هم بخواهد به فرمایش معصوم علیهالسلام عمل کند که فرموده بود: در صورتی که در میان نزدیکان نیازمندی باشد، خداوند صدقه به دیگران را نمیپذیرد در این صورت تقسیم کند و به هر دو بدهد تا به فضیلت هر دو برسد.
سؤال: علمای ما درباره مهریّه زن اختلاف دارند. برخی گفتهاند: اگر زن مهرش را قبل از نزدیکی نگیرد، با نزدیکیساقط میشود. برخی نیز گفتهاند: مهریه هیچگاه از گردن مرد ساقط نمیشود. وظیفه چیست؟
جواب: اگر در میانشان نوشتهای است که مهریه را به عنوان قرض آوردهاند، در این صورت هیچگاه ساقط نمیشود. اما اگر با عنوان مهریه آوردهاند یا اصلاً نوشته میانشان نیست در این صورت باقی مانده مهریه بعد از دخول ساقط میشود. اگر هم چیزی پرداخت نکرده باشد، به کلی ساقط میشود.
سؤال: از امام عسکری علیهالسلام درباره نماز خواندن با لباسی از جنس خز که با موی خرگوش مخلوط شده است، سؤال شد. ایشان فرموند: اشکالی ندارد. در روایت دیگری هم فرموده اند: جایز نیست. به کدام یک از اینها عمل کنیم.
جواب: آنچه که در نماز حرام است، پوست و موی حیواناتی است که گوشتشان
حرام است. اما اگر لباس تنها از موی آنها ساخته شود، اشکالی ندارد. از برخی از علماء درباره سخن امام صادق علیهالسلام سؤال شد که ایشان فرموده بودند: در پوست روباه و لباسی که از پوست روباه در آن استفاده شده، نمیتوان نماز خواند. او گفته بود. مقصود امام علیهالسلام پوست است نه موی آن.
سؤال: در اصفهان نوعی لباس به نام عنابیه با نقش و نگار خاصی بافته میشود و از جنس قز و ابریشم است. آیا نماز در آن جایز است؟
جواب: تنها در لباسی که تار و پودش از پنبه و یا کتان باشد، میتوان نماز خواند.
سؤال: آیا پاها را میتوان با هم مسح کرد یا اینکه باید اوّل پای راست را مسح کرد؟
جواب: به هر دو با هم مسح میشود و الاّ حتما باید از پای راست شروع شود.
سؤال: آیا نماز جعفر طیار در سفر جایز است؟
جواب: بله جایز است.
سؤال: اگر کسی در تکبیر تسبیح حضرت فاطمه علیهاالسلام به اشتباه از سی و چهار بگذرد. آیا باید بنا را بر سی و چهار بگذارد و ادامه دهد، یا اینکه باید از اوّل شروع
کند. همین طور اگر از شصت و هفت بگذرد آیا باید به آن برگردد یا به سی و چهار و یا از اوّل شروع کند؟
جواب: اگر از سی و چهار بگذرد، بنا را بر آن میگذارد. اگر از شصت و هفت بگذرد، به آن بر میگردد و اگر الحمد للّه را از صد بگذراند، تسبیح صحیح است.
حسین بن اسماعیل کندی نقل کرده است که جعفر بن حمدان نامهای خدمت حضرت فرستاد که از این قرار است:
با کنیزی ازدواج موقّت کردم و با او شرط کردم که فرزندش را نخواهم و ملزم
به بودن در خانهام نکنم. زمانی که مدتیگذشت، گفت که حامله شده است. گفتم: یادم نمیآید که از تو فرزندی خواسته باشم! رفتم و بعد از مدتی آمدم. او فرزند پسری به دنیا آورده بود. بچه را انکار نکردم و خرج و مخارجشان را قطع نکردم.(1)
از طرف دیگر باغی داشتم که قبل از این که با این زن ازدواج کنم، برای فرزندان و جانشینانم وقف کرده بودم. البته شرط کرده بودم که تا زندهام، کم و زیاد کردن مقدار سهم افراد در اختیار خودم باشد. زمانی از این زن بچه دار شدم که صیغه وقف را خوانده بودم. از این رو وصیت کردم که اگر من مردم، تا بچه صغیر است مخارجش را پرداخت کنند و بعد از بلوغ، از درآمد ملک وقفی مقدار دویست دینار به او بدهند. اما در اصل وقف سهمی نداشته باشد.
می خواستم نظر مبارکتان را درباره این مسأله و وظیفه من در قبال این کودک بفرمایید تا امتثال کنم. در ضمن خواهشمندم که برایم دعا کنید و عافیت و خیر دنیا و آخرت را بخواهید.
اما مردی که با زنی ازدواج میکند چگونه با او شرط میکند که برایش بچهای نیاورد. کسی که این شرط راکند، مانند آن است که با خدا شرط کند. در حالی که خدای سبحان و یگانه، چنین شرطی را نمیپذیرد و بچه دار شدن و یا نشدن در دست زن نیست. و صرف اینکه از زمان نزدیکی با زن خبر نداری و در بچه شک میکنی، دلیل بر انکار بچه نمیشود.
اما در مورد مالی که تعیین کردهای اشکالی ندارد؛ زیرا هر کسی در مال خودش آن طور که میخواهد میتواند تصرف کند.
1) . اکمال الدین / ج 2 / ص 45 / 500 - باب توقیعات الوارده؛ وسائل الشیعه / ج 21 / ص 19 / 385 - باب ان من وطأ امته ثّم شک.
ابوالحسین گفته است: وقتی زمان حاملگی حساب شد، دقیقا مطابق با زمانی بود که با هم ازدواج کرده بودند.
همین طور گفته است که در نسخه ابی الحسن همدانی دیدم که در اوّل جواب امام آمده است:
نوشتهات به دستم رسید. خدا تو را حفظ کند.
همچنین این توقیع را حسن بن علی بن ابراهیم از شاری نقل کرده است.
اسدی نقل میکند که از محمد بن عثمان عمری رحمهالله بدون اینکه سؤالی از او پرسیده شده باشد! نامهای برایم رسید:(1)
لعنت خدا و ملائکه و بندگان صالح بر کسانی که از اموال ما درهمی را حلال بدانند.
اسدی میگوید وقتی که نامه را دیدم، با خود گفتم که مقصود امام کسانی هستند که معتقد به حلیت مال ایشان باشند. اما کسانی که معتقد به حلیت نباشند و از مال ایشان بخورند، اشکالی ندارد. در غیر این صورت چه فرقی میان ایشان و غیر ایشان خواهد بود؛ زیرا تصرف در مال همگان حرام است.
گفت: قسم به خدایی که محمد را به حق مبعوث کرد، بعد از این وسوسهها به نامه نگاه کردم. با تعجب دیدم که به آنچه که من میاندیشیدم، تغییر یافته است.
لعنت خدا و ملائکه و تمامی انسانها بر کسی است که از مال ما ولو یک درهم بخورد.
1) . وسائل الشیعة / ج 3 / ص 9 / 541 - باب وجوب إیصال حصة الإمام...؛ بحارالأنوار / ص 183 / ج 53 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام.
خزاعی رحمهالله نقل میکند که اسدی این توقیع را به ما نشان داد و ما آن را خواندیم.
نامه امام زمان علیهالسلام در جواب سوالات اسدی رحمهالله(1)
بحارالأنوار / ج 53 / ص 182 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام؛ کمال الدین / ج 2 / ص 520 / الدعاء فی غیبة القائم علیهالسلام.
اسدی رحمهالله نقل میکند: یکی از نامههایی که از محمد بن عثمان رحمهالله به من رسید در جواب مسائلی بود که از خدمت حضرت پرسیده بودم که از این قرار میباشد.
اما در مورد نماز به هنگام طلوع و غروب خورشید سؤال کرده بودی. اگر این حرف مردم درست باشد که خورشید از میان دو شاخ شیطان طلوع و غروب میکند،(2)
در این صورت چه چیزی بهتر از نماز، بینی شیطان را بر زمین میمالد. پس نماز هنگام طلوع و غروب را بخوان و بینی شیطان را بر زمین بمال.
اما در مورد موقوفات ما سؤال کرده بودی. از کسانی که چیزهایی را برای ما وقف کرده اند و بعد خود نیازمند شدهاند. بدان که اگر آنها بعد از خواندن صیغه وقف و قبل از دادن آن، نیازمند شوند، میتوانند وقف خود را برگردانند. اما اگر بعد از دادن شیء وقفی نیازمند شوند، در این صورت نمیتوانند وقف را برگردانند، چه نیازمند باشند و چه نباشند.
و اما درباره کسانی سؤال کرده بودی که بدون اجازه، در اموال ما مانند اموال خودشان دخل و تصرف میکنند. چنین افرادی ملعون هستند و ما در روز قیامت دشمن او خواهیم بود. رسول خدا فرمود: کسی که اموال عترتم
را حلال بداند توسط من و هر پیامبر مستجاب الدعوتی لعن شده است. کسی که در حق ما ظلم کند، در زمره ظالمین به ما خواهد بود و طبق صریح آیه قرآن لعنت خدا بر او خواهد بود. «آگاه باشید ظالمان مورد لعن خدا هستند.»
و اما در مورد طفلی که بعد از ختنه شدن، آلتش دوباره غلاف درآورده است. سوال کرده بودی که آیا دوباره باید ختنه شود؟ بله باید دوباره ختنه شود. زمین از بول کسی که ختنه نکرده است، چهل روز ناله میکند.
و اما درباره کسی سؤال کرده بودی که نماز میخواند و آتش و مجسمه و نقاشی و یا چراغ در مقابلش قرار دارد آیا نمازش صحیح است؟ مردم دچار اختلاف شدهاند. بله اگر او از فرزندان بت پرستان نباشد، اشکالی ندارد. اما اگر از اوّلاًد بت پرستان باشد، جایز نیست.(1)
واما درباره باغهایی که از موقوفات ما است، سؤال کرده بودی که: آیا کسی میتواند از پیش خود اقدام به آباد کردن آنها بکند و در نهایت مخارج را برداشته و بقیه را خدمت شما بفرستد؟ این کار برای آن است که اولاً برای خودش اجرت کار در زمین را بردارد و ثانیا به شما نزدیکتر شود. باید بدانی که هیچ کس حق ندارد در مال دیگری بدون اجازهاش دست اندازی کند. پس چگونه ممکن است این کار در اموال ما روا باشد. اگر کسی چنین بکند، آنچه را که بر او حرام بوده، حلال دانسته است و کسی که از اموال ما چیزی بخورد، مانند آن است که آتش بخورد و به زودی به دوزخ خواهد افتاد.
1) . ظاهرا حکمت این حکم و دلیل تفاوت آن است که فرزندان بت پرستان چه از نظر فکری و چه از نظر ژنتیکی زمینه فراهمی برای بت پرستی دارند. از این نظر برای آنها جایز نیست. اما برای افرادی که این زمینهها را ندارند و آتش و مجسمه و غیره با چیزهای دیگر برایشان تفاوتی ندارد، مجاز است.
واما سؤال کرده بودی آیا جایز است که کسی باغی را برای شما وقف کند و رسیدگی باغ را به کسی بسپارد تا او در باغ کار کند و آن را آباد نگه دارد و بعد از کسر مخارج زندگیش، بقیه را خدمت شما بفرستد؟ بله این کار تنها برای کسی که به عنوان سرپرست باغ انتخاب شده است، جایز است.
واما سؤال کرده بودی، افرادی که از باغات شما میگذرند، در حال عبور از میوههای آن میخورند، آیا این کار جایز است؟ بله، خوردن از میوهها در حال عبور جایز است. اما با خود برداشتن آنها جایز نیست.(1)
پاسخ امام علیهالسلام درباره نماز خواندن در لباسی که از پوست سنجاب است و دعای ایشان(2)
احمد بن ابی روح نقل میکند که به همراه مالی که متعلق به ابی الحسن الخضر بن محمد بود، به سوی بغداد حرکت کردم. تأکید کرد که آن مال را تنها به محمد بن عثمان عمری بدهم و از او بخواهم تا امام علیهالسلام برای بیماری او دعا کند و حکم نماز در پشم شتر را جویا شوم. وارد بغداد شدم و یکسر پیش محمد بن عثمان(ره) رفتم. هر چه اصرار کردم، وجوهات را قبول نکرد و گفت که باید آنها را به ابی جعفر محمد بن احمد بدهم؛ زیرا امام علیهالسلام از او خواسته که وجوهات را بگیرد و نامهای را که میخواستی به او داده است.
پیش ابی جعفر رفتم و وجوهات را دادم. ایشان نامهای را درآورده و به من دادند:
خواسته بودی تا برایت دعا کنم. خدا عافیت دهد و آفتها را از شما دور
1) . اصطلاحا در فقه به آن حق الماره میگویند. یعنی کسی که از باغی عبور میکند، در حال عبور میتواند از میوهها بچیند و بخورد. اما حق ندارد، از آنها بردارد و از باغ خارج کند.
2) . مستدرک الوسائل / ج 3 / ص 3 / 197 - باب حکم الصلاة فی السنجاب؛ الخرائج والجرائح/ ج 2 / ص 702 / فصل فی أعلام الإمام وارث الأنبیاء.
کند و حرارتی را که در تن خود احساس میکنی، برگرداند و وجودتان را صحت بخشد.
همین طور درباره پشم شتر و سمور و سنجاب و دله و دلق(1)
و حواصل سوال کرده بودی. باید بدانی که نماز خواندن در سمور و روباه به کلی حرام است. اما پوست و پشم حیواناتی که گوشتشان خورده میشود، حلال است. البته به شرطیکه مخلوط به چیز دیگری نباشد. اگر لباس دیگری برای نماز نداشته باشی، میتوانی در موی حواصل نماز بخوانی. اما پوست گوسفند مادامی که توسط شخص مسیحی و بر روی صلیب ذبح نشود، اشکالی ندارد. بنابراین اگر برادر شیعه و یا سنی که مورد اعتمادت است، آن را ذبح کند، میتوانی پوستش را بپوشی.
زهری نقل میکند که من درباره امام زمان علیهالسلام جستجوی زیادی کردم و در این راه ثروت فراوانی را از دست دادم. تا این که با محمد بن عثمان آشنا شدم و به خدمتش مشغول شدم. بعد از آنکه با همدیگر مأنوس شدیم، درباره امام زمان علیهالسلاماز او سؤال کردم. گفت: دیدار ایشان ممکن نیست. من دست برنداشتم و خاضعانه اصرار کردم. فرمود: اوّل صبح بیا پیش من!
اوّل صبح آمدم. ناگاه دیدم که جوانی خوشرو و خوشبو از رو به رو میآید. آستین پیراهنش به آستین تجار شباهت داشت. وقتی که او را دیدم، خودم را به عمری چسباندم. آن جوان با اشاره مرا خواست. پیشش رفتم و از هر چیزی که سوال کردم، جوابم را داد. بعد از آن به طرف خانه مخروبهای به راه افتاد. عمری
1) . نوعی حیوان شبیه گربه است. البته در برخی از لغت نامهها آن را سمور دانستهاند. حواصل نیز نوعی پرنده بزرگ و خاردار است.
به من گفت: اگر باز هم سؤالی داری، بپرس! زیرا بعد از این او را نخواهی دید. رفتم تا باز هم سؤال کنم. گوش نداد و داخل خانه شد و تنها این جملات را گفت:
ملعون است ملعون است، کسی که نماز عشاء را تا زیاد شدن ستارگان به تأخیر بیاندازد. ملعون است، ملعون است، کسی که نماز صبح را تا ناپدید شدن ستارگان به تأخیر اندازد. این را گفت و وارد خانه مخروبه شد.(1)
نامه امام علیهالسلام به علی بن جعفر درباره باطل کردن تنجیم و روش رهایی از آن(2)
معقلة بن اسحاق در نامهای به علی بن جعفر نوشت که منجّمی زمان ولادت و مقدار عمرش را نوشته است. از طرفی مقدار عمری که او نوشته است، روبه پایان است. از آخرت خود میترسد و خواهشمند است که نامهای به امام علیهالسلام بنویسد و از او درخواست کند که عملی را به او یاد دهد تا با آن به خدا تقرب یابد. علی بن جعفر از روی نامه، ابن اسحاق رونویس کرد و خدمت امام فرستاد.
امام علیهالسلامدر جواب نوشتند:
خدا تو را برای من نگه دارد. نامه فلانی را خواندم. به قدری ناراحت شدم که میخواهم کمی تو را سرزنش کنم.
سبحان اللّه، تو از تشیع و ولایت مداری و اطاعت پذیری او خبر داشتی و مرا در جریان مشکل او نگذاشتی؟! تا خیلیزودتر از اینها به راحتی مشکلش را حل کنیم! یا اینکه او را رها کرده بودی تا خوابی ببیند و یا مصیبتی به او برسد و یا از خودش چیزی را که میتوانست با آن مشکلش
را حل کند، انکار نماید.(1)
برخی از مشکلات به آسانی اتفاق میافتند و به راحتی قابل برطرف کردن هستند. اما این امور در روز قیامت و نزد خدا محاسبه خواهند شد.
راه حل را مینویسم به گونهای که کسی غیر از او صلاحیت آن را نداشته باشد و تو میدانی که ما چقدر به او اعتماد داریم. ثنای بیکران مخصوص خداست. از او درخواست میکنم تا با رحمت و مغفرتش، ما را از نعمتها و دوستان صالح و یاران خوب بهرهمند سازد.
به فلانی که خداوند ما را به مصیبت او مبتلا نکند، برسان که تا میتواند، طبق دستور العملی که خواهم گفت. روزه بگیرد.
یا هر روز یا یک روز در میان و یا سه روز در ماه
هر روز یا هر دو روز یکبار به شصت فقیر یا همان مقداری که نیتش به آن تعلق یابد، صدقه بدهد.
به شدت خود را به نماز شب و روز مشغول کند.
همین طور استغفار کند.
و قرآن بخواند.
خدا را یاد کند.
در قنوتها به گناهانش اقرار کند و از آنها استغفار نماید.
برای گناهانی که به خاطر دارد، صدقه بدهد و بنده آزاد کند.
نیتش را در اعتقاد به امامت خالص کند و صله رحم کرده و به آنها نیکی نماید.
امیدوارم که ارتباط و علاقه او نسبت به ما و رضایت و ستایش ما از او، برایش سودمند باشد. به خدا قسم که وقتیگرفتاری او را شنیدم، به قدری
1) . این تعبیرات نشانگر اوج توجه و محبت امام علیهالسلام نسبت به شیعیان حقیقیشان میباشد.
ناراحت شدم که قابل توصیف نیست. گذشته از همه اینها از خدا میخواهم که بر طول عمرش بیفزاید و نظر منجم را باطل کند؛ زیرا خداوند او را بر غیب خود آگاه نکرده است. والحمد للّه
محمّد بن عثمان نقل میکند که نامهای از امام علیهالسلامبه دستم رسید که خط آن را میشناختم:
لعنت خدا بر کسی که نام مرا در اجتماعات عمومی ببرد.
نامهای خدمت امام علیهالسلامنوشتم و از زمان ظهور سؤال کردم. در نامهای جواب دادند:(1)
کسانی که تعیین وقت میکنند، دروغ میگویند.(2)
از علی بن عاصم کوفی نقل شده است که نامهای از آن حضرت صادر شد:
کسی که نام مرا در محافل عمومی مردم ببرد، ملعون است، معلون است.(3)
نامه امام علیهالسلام در وجوب پنهان کردن نام و مکانشان در غیبت صغری(4)
صالحی نقل میکند که بعد از امام عسکری علیهالسلام برخی از دوستان از من
1) . ظاهرا ایشان به امام خبر داده بودند که عدّهای برای ظهور شما زمان معین میکنند.
2) . کشف الغمة / ج 2 / ص 531 / الفصل الثالث فی ذکر بعض التوقیعات؛ کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 483- باب ذکر التوقیعات الواردة.
3) . وسائل الشیعة / ج 16 / ص 33 / 242 - باب تحریم تسمیة المهدی علیهالسلام؛ کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 482 - باب ذکر التوقیعات الواردة.
4) . الکافی / ج 1 / ص 333 / باب فی النهی عن الاسم؛ وسائل الشیعة / ج 16 / ص 33 / 240 - باب تحریم تسمیة المهدی علیهالسلام.
خواستند تا نام و مکان امام زمان علیهالسلام را بپرسم. من نیز پرسیدم و ایشان جواب دادند:
اگر نامم را بدانند، فاش میکنند و اگر از مکان زندگیم باخبر شوند،(1)
سربازان حکومت را به آن راهنمایی میکنند.(2)
برای اینکه جواب این سؤالها به وضوح روشن شود، مقدمهای را ذکر میکنیم.
عصر امام حسن عسکری علیهالسلام
از سویی مردم از ظلم و جور خاندان عباسی خسته شده بودند و از سوی دیگر یاد و خاطره حکومت عدل علوی همچون رویایی دلنشین در اذهان مردمان، یادآور مدینه فاضلهای بود که همه به دنبال آن بودند. این دو عامل باعث توجه روز افزون مردم به خاندان عصمت و سلاله پاک علوی شده بود. با وجود تبلیغات شکنندهای که د رمورد ایشان صورت میگرفت، عملکرد روشن و پر جذبه ایشان باعث گرایش همگان میشد. همین عامل نیز باعث شد تا حساسیت حکومتهای وقت نسبت به ایشان افزایش یابد. توجه به شهید شدن ائمه در دوران جوانی، بعد از امام رضا علیهالسلام گواه این مطلب میباشد.
امام محمد تقی تنها بیست و پنج سال داشتند که به شهادت رسیدند
امام علی النقی تنها چهل سال و امام حسن عسکری بیست و هشت سال.
با وجود موارد ذکر شده، امام حسن عسکری علیهالسلام از یک ویژگی ممتازی برخوردار بود که باعث افزایش مراقبها نسبت به ایشان شده بود. آری ایشان پدر امامی بودند که پیامبر اسلام در اخبار متواتری بشارت تولدش را داده بود. همان طور که با آشکار شدن علایم تولد حضرت موسی علیهالسلام، فرعون مراقبتهای خود را افزایش داد. عباسیان نیز با نزدیک شدن زمان تولد یگانه منجی عالم، مراقبتهای خود را به شدت افزایش دادند. مانند اینکه امام را در داخل پادگانی محصور کردند و در یک محیط بسته ایشان را تحت نظر گرفتند. در حالی که چنین حساسیتی در مورد هیچ یک از ائمه قبل از ایشان نظیر نداشت. یا اینکه به صورت مداوم قابلههایی را به خانه حضرت میفرستادند تا وضعیت همسر ایشان را از نظر حاملگی بررسی کنند.
حساسیت حکومت نسبت به ایشان به حدی بود که برخی از نزدیکان و اصحاب خاص امام برای دیدار ایشان، مجبور به روغن فروشی میشدند و به بهانه روغن فروشی خود را به خدمت امام میرساندند!
زندگی امام زمان در عصر غیبت صغری
امام زمان عج در دوره غیبت صغری مأمور بودند تا در میان مردم زندگی کنند و ارتباط نسبتا ملموسی با ایشان داشته باشند. از این رو مجبور بودند که در اختفای کامل به سر ببرند.
از سوی دیگر ایشان دارای نوّابی بودند که واسطه میان ایشان و سایر مردمان بودند. و در صورت بیاحتیاطی ممکن بود که دستگیر شده و به شهادت برسند. لذا دوره غیبت صغری دورهای پر از خطر برای ایشان و نواب ایشان بود. و باید در نهایت اختفاء زندگی میکردند و از هر کاری که منجر به ایجاد حساسیت در مورد ایشان میشد، پرهیز میکردند.
تحریم نام بردن از ایشان
با بیان مقدمه مذکور دلیل حرمت نام بردن از ایشان روشن میشود؛ زیرا در صورتی که اصحاب و شیعیان نام ایشان را ذکر میکردند، باعث ایجاد حساسیت میشد و توجه عمّال حکومت را نسبت به ایشان و نواب ایشان افزایش میداد. همان طور که در برخی از موارد حکومت موفق به یافتن محل اختفای امام زمان شده بود. که در بخش معجزات آمده است، یکبار که ایشان در سرداب مشغول مناجات بودند، ماموران حکومت موفق به شناسایی ایشان میشوند و منطقه را به محاصره خود در میآورند. البته امام به طرز معجزه آسایی نجات پیدا میکنند.
مؤید این مطلب بیان روایاتی است که از خود ایشان نقل شده است.
در روایت اوّل ایشان میفرمایند کسی که نام مرا در اجتماعات عمومی مردم ببرد، ملعون است. این بدان معناست که صرف نام بردن از ایشان در محافل خصوصی که خطر ایجاد حساسیت نباشد، حرام نیست.
در روایت دوّم نیز فرمودهاند که اگر نام مرا بدانند، (در میان مردمی که اکثرا سنی بودهاند) فاش میکنند و اگر محل زندگی مرا بدانند، به همدیگر نشان میدهند.
نکته جالب آن است که در روایتی از امام صادق در کتاب کافی آمده است که نام ایشان را کسی غیر از کافر نمیبرد!
حال سؤال آن است که نام بردن از ایشان چه جرمی است که منجر به کفر شود؟ آیا کسی که نام ایشان را مثلاً در زمان ما از روی محبت و ارادت ببرد، کافر میشود؟ یا کسی که در عصر غیبت صغری با ذکر نام ایشان باعث به خطر افتادن حضرت و نوّابشان شود، دچار کفر میشود.
نکته بعدی آن است که وقتی حضرات معصومین میفرمودند که نباید اسم ایشان را گفت، کسی تعجب نمیکرد؛ زیرا آنها در همان اوضاع خطرناک زندگی میکردند، از این رو این حرمت و تحریم با همه تأکیداتی که داشت، برایشان قابل درک بود.
با توجه به همه این مسائل به صورت قطع و یقین روشن میشود که این حرمت به زمان غیبت صغری منحصر میشود و در زمان ما نه تنها حرمتی ندارد، بلکه مانند نامهای سایر حضرات معصومین علیهاالسلام، جزو مستحبات است.
پاسخ از سؤال دوّم
مقصود از نام چیست؟ آیا کلمه محمد است یا هر اسمی که به نحوی برایشان دلالت کند، حتی اگر لقب و یا کنیه باشد؟ با توجه به مطلب قبلی روشن میشود که کلمه محمد خصوصیتی ندارد. بلکه مقصود حضرات از تحریم ذکر نام ایشان، حفظ و مصونیت خود آن حضرت و واسطههای ایشان بوده است. از این نظر تفاوتی میان اینکه محمد گفته شود یا مهدی و یا هر نام دیگری، وجود ندارد؛ زیرا خطر ایجاد حساسیت و توجه دادن افراد به ایشان در همه این موارد به یک اندازه وجود داشته است. بنابراین در عصر غیبت صغری چه نام مهدی و چه نام محمد و هر نام دیگری که عَلَم بر آن حضرت بوده باشد، حرام بوده است و در زمان ما هر نامی ولو کلمه شریف محمد جایز و مستحب است.
مؤید قطعی این مطلب روایتی است از امام حسن عسکری که در طی آن به یکی از اصحاب میفرمایند: بر شما حلال نیست که نام او را ببرید. راوی سؤال میکند که پس او را چگونه خطاب کنیم؟ امام نفرمودند کنیه او را بگویید و یا از القابی چون مهدی که مخصوص به ایشان است استفاده کنید. بلکه فرمودند: بگویید: حجتی که از آل محمد است.
دلیل این فرمایش امام آن است که حجتی که از آل محمد است، لقبی است که بر تمام ائمه صدق میکند. بنابراین مردم گمان میکنند که منظور ائمه قبلی هستند. از این رو ایجاد حساسیت نمیکندو ابدا معلوم نمیکند که ایشان مقصود هستند.
1) . البته فاش کردن و یا راهنمایی سربازان همیشه به خاطر دشمنی و جاسوسی نیست، بلکه از سر شوق همه روانه دیدار خواهند شد و نام ایشان را در مجالس خود به جهت تبرک خواهند برد، در نتیجه در اثر محبت و علاقه فراوان آن حضرت را گرفتار خواهند کرد.
2) . یکی از سؤالاتی که در ذهن هر خوانندهای ایجاد میشود و از سوی دیگر محل ابتلا است، این است که آیا اکنون نیز آوردن نام ایشان حرمت دارد، یا اینکه این حرمت مخصوص عصر غیبت صغری بوده است؟ آیا مقصود از حرمت نام بردن از آن حضرت منحصرا کلمه «محمد» است یا اینکه هر اسمی که به نحوی دلالت بر ایشان کند، شامل این روایات میشود؟ به عبارتی آیا کلمات مهدی، اباالقاسم، ابا صالح و اموری از این قبیل نیز داخل در این روایات هستند، یا از محدوده آنها خارج میباشند؟
نامه امام علیهالسلام در تکریم خدام ایشان(1)
حمیری به نقل از محمد بن صالح همدانی نقل میکند که نامهای خدمت امام زمان علیهالسلامنوشتم و در آن توضیح دادم که خانوادهام مرا با روایتی که از پدرانتان رسیده است، تحقیر میکنند؛ زیرا در آن روایت آمده است:
«خادمان و نگهبانان ما بدترین مخلوقات خدا هستند.»
ایشان در جواب نوشتند:
وای بر شما مگر این آیه را نخواندهاید که خداوند متعال میفرماید: «در میان آن مردمان و شهرهایی که به آنها وسعت و برکت دادیم، شهرهای
1) . إعلام الوری / ص 453 / الفصل الثالث فی ذکر بعض التوقیعات؛ وسائل الشیعة / ج 11 / ص 27 / 151 - باب وجوب الرجوع فی القضاء؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 343 / باب 16 - أحوال السفراء.
آشکاری قرار دادیم.»(1)
به خدا قسم که ما همان شهرهایی هستیم که خداوند به آنها برکت و وسعت داده است و شما - خادمان- شهرهای آشکاری هستید که در میان ما قرار دارید.(2)
وسائل الشیعه / ج 27 / ص 152 / 11 - باب وجوب الرجوع فی القضاء و الفتوی الی رواة الحدیث من الشیعة فیما رووه عن الائمه.
تبیین حکم شکّ در تعداد دورهای طواف(3)
استرآبادی نقل میکند که در حال طواف بودم. در تعداد دورهای طواف شک کردم. ناگهان متوجه جوان خوش سیمایی شدم که به من نزدیک شد و گفت:
این را رها کن و طواف را از اوّل شروع کن.(4)
1) . سبا /18
2) . در روایتی که به عنوان تفسیر آیه وارد شده است، شهرهای با برکت و وسیع اهل بیت علیهمالسلام و شهرهای آشکار، فقها و علمایی دانسته شدهاند که واسطه میان مردم و اهل بیت علیهمالسلام هستند. مقصود امام علیهالسلامنیز همین مطلب میباشد.
3) . الخرائج والجرائح / ج 2 / ص 694 / فصل فی أعلام الإمام وارث الأنبیاء؛ وسائل الشیعة / ج 13 / ص 33 / 362 - باب أن من شک فی عدد أشواط الطواف.
4) . البته اگر بپذیریم که آن جوان امام علیهالسلام بوده است. اگر چه قرائن آن را نشان میدهد.
استخاره(1)
استخاره در لغت به معنای درخواست خیر و برکت است. و در اصطلاح به دعا و یا هر عملی گفته میشود که شخص متحیّر میکوشد تا به واسطه آنها از خداوند متعال راه صحیح را درخواست نماید و از انحراف مصون بماند.
به همین جهت استخاره محدود به قرآن و تسبیح نخواهد شد. بلکه بهترین استخارات شامل دعاهایی خواهند بود که شخص با آنها از خداوند خیر و صلاح را درخواست میکند. به عنوان نمونه میتوان به نماز استخاره و دعای استخاره که در مجموعههای مربوطه ذکر شدهاند اشاره نمود.
استخاره در منابع دینی
اصل استخاره کردن، جزء متواترات و یقینیات دین ما است و کسی که اندک تأملی در منابع روایی داشته باشد، تواتر معنوی استخاره را درخواهد یافت.
اقسام استخاره:
در منابع روایی پنج نوع استخاره معرفی شده است که عبارتند از:
1 - استخاره با دعا
2 - استخاره با نماز
3 - استخاره با قرآن
4 - استخاره با تسبیح
5 - استخاره با تکههای کاغذ
و از آنجا که دو نوع اولی در مجموعههای مربوطه آورده شده است، در مجموعه حاضر تنها به معرفی سه نوع باقی مانده خواهیم پرداخت و از هر کدام به دو روش اشاره خواهیم کرد.
جهت دسترسی به انواع استخارات به کتاب نور الجنان از همین مؤلف و یا حواشی مفاتیح الجنان مراجعه نمایید.
به اسماء درنماز حاجت(2)
این اسماء الهی بعد از نماز حاجت یا در هر حال دیگر جهت درخواست خیر از خدا خوانده میشود. ابودلف گفته است که این دعا آخرین توقیع صادره از حضرت بقیة اللّه میباشد.
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی عَزَمْتَ بِهِ عَلَی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَقُلْتَ لَهُمَا(1)ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ وَبِاسْمِکَ الَّذِی عَزَمْتَ بِهِ عَلَی عَصَا مُوسَی (2)فَإِذا هِیَ تَلْقَفُ ما یَأْفِکُونَ وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی صَرَفْتَ بِهِ قُلُوبَ السَّحَرَةِ(3)إِلَیْکَ حَتَّی قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِینَ رَبِّ مُوسی وَهارُونَ أَنْتَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ (4)وَأَسْأَلُکَ بِالْقُدْرَةِ الَّتِی تُبْلِی بِهَا کُلَّ جَدِیدٍ وَتُجَدِّدُ بِهَا کُلَّ بَالٍ وَأَسْأَلُکَ بِکُلِّ حَقٍّ (5)هُوَ لَکَ وَبِکُلِّ حَقٍّ جَعَلْتَهُ عَلَیْکَ. (6)إِنْ کَانَ هَذَا الْأَمْرُ خَیْراً لِی فِی دِینِی وَدُنْیَایَ وَآخِرَتِی أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ(7)وَتُسَلِّمَ عَلَیْهِمْ تَسْلِیماً وَتُهَنِّیَهُ وَتُسَهِّلَهُ عَلَیَّ وَتَلْطُفَ لِی فِیهِ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ. (8)وَإِنْ کَانَ شَرّاً لِی فِی دِینِی وَدُنْیَایَ وَآخِرَتِی أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَتُسَلِّمَ (9)
1) خدایا از تو میخواهم به حرمت اسمی که با آن، آسمانها و زمین را اراده کردی و به آسمان و زمین امر کردی که خواه، ناخواه به وجود
2) آیند و آنها گفتند که ما با فرمانبرداری و طیب نفس خلق میشویم. و به حرمت اسمی که با آن، بر عصای موسی اراده کردی در نتیجه عصای
3) او حیلههای ساحران را بلعید از تو درخواست میکنم به حرمت آن اسمت، که با آن، دلهای ساحران را به سوی خود متمایل کردی تا جایی
4) که آنها گفتند: «ما به پروردگار جهان هستی یعنی پروردگار موسی وهارون ایمان آوردیم.»(. اعراف /121. ) تو خدا و پروردگار عالمیان هستی. و از تو
5) میخواهم به حرمت قدرتی که هر چیز جدیدی را کهنه و هر چیز کهنهای را تازه میکند. از تو میخواهم به خاطر تمام حقوقی که داری
6) و تمام حقوقی که بر عهده گرفتهای.(. مانند حقوقی که خداوند متعال طبق حکمت خود در قبال بندگان خویش بر عهده گرفته است؛ مانند هدایت و روزی دادن و امثال آنها)
7) اگر این کاری که میخواهم انجام دهم، برای دین و دنیا و آخرت من مفید است، در این صورت بر محمد و خاندان او
8) سلام و درودت را بفرست و آن را بر من سهل و آسان گردان و مرا درباره آن مورد لطف خود قرار بده، ای مهربانترین مهربانان.
9) اما اگر شرّ دین و دنیا و آخرت من در آن باشد، در این صورت بر محمد و خاندانش سلام و صلوات بفرست و مرا از آن به
عَلَیْهِمْ تَسْلِیماً وَأَنْ تَصْرِفَهُ عَنِّی بِمَا شِئْتَ وَکَیْفَ شِئْتَ وَتُرْضِیَنِی بِقَضَائِکَ وَتُبَارِکَ لِی(1)فِی قَدَرِکَ حَتَّی لَا أُحِبَّ تَعْجِیلَ شَیْءٍ أَخَّرْتَهُ وَلَا تَأْخِیرَ شَیْءٍ عَجَّلْتَهُ.(2)
فَإِنَّهُ لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ یَا عَلِیُّ یَا عَظِیمُ یَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ. (3)
1) گونهای که خود میخواهی بازدار و مرا به قضای خودت راضی کن و در تقدیراتت برای من وسعت عنایت کن تا جاییکه اگر
2) چیزی را جلو انداختی، تاخیرش را دوست نداشته باشم و اگر عقب انداختی، تعجیلش را دوست نداشته باشم.
3) قطعا هیچ مانع و نیرویی غیر از خدا نیست. ای بالاتر و عظیمتر از هر چیزی ای صاحب جلالت و اکرام.
استخاره با تسبیح از حضرت قائم علیهالسلام(1)
علامه حلی رحمهالله با چند واسطه از حضرت قائم علیهالسلام استخارهای را نقل میکند که از این قرار است:
ابتدا: ده بار سوره حمد، حداقل سه بار و لا اقل یکبار قرائت شود.
بعد: ده بار سوره قدر قرائت شود.
سپس این دعا سه بار خوانده شود:
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَخِیرُکَ لِعِلْمِکَ بِعَوَاقِبِ الْأُمُورِ وَأَسْتَشِیرُکَ لِحُسْنِ ظَنِّی بِکَ فِی (2)الْمَأْمُولِ وَالَْمحْذُورِ.(3)اَللَّهُمَّ إِنْ کَانَ الْأَمْرُ الْفُلَانِیُّ قَدْ نِیطَتْ بِالْبَرَکَةِ أَعْجَازُهُ وَبِوَادِیهِ وَحُفَّتْ بِالْکَرَامَةِ أَیَّامُهُ (4)وَلَیَالِیهِ فَخِرْ لِی فِیهِ خِیَرَةً تَرُدُّ شَمُوسَهُ ذَلُولاً وَتَقْعَصُ أَیَّامَهُ سُرُوراً(5)اَللَّهُمَّ إِمَّا أَمْرٌ فَأْتَمِرُ وَإِمَّا نَهْیٌ فَأَنْتَهِی (6)اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَخِیرُکَ بِرَحْمَتِکَ خِیَرَةً فِی عَافِیَةٍ. (7)
بعد از آن نیت کرده و مقداری از تسبیح را میگیرد. آن را دو تا دو تا کم
میکند. اگر در پایان دو تا ماند، خوب است و اگر فقط یکی ماند، بد است.
1) . مستدرک الوسائل، ج 7، ص 263، باب 6 - استحباب الاستخاره بالدعاء.
2) خدایا بیتردید از تو خیرخواهی میکنم. به خاطر اینکه تو از نتیجه کارها خبر داری و با تو مشورت میکنم؛ زیرا در
3) خوب و بد امور حُسن ظن و اطمینان کاملی به تو دارم.
4) خدایا اگر فلان کار اوّل و آخرش با برکت به هم برسد و شب و روز آن را با کرامت و برکت، احاطه کند، در این صورت
5) آن را برای من اختیار کن تا خورشیدش مطیع من باشد و روزهایش با شادی سپری گردد.
6) خدایا اگر امر آن کار میکنی، عمل میکنم. اگر نهی کنی، اقدام نمیکنم.
7) خدایا خیر خواهی میکنم با رحمت تو، انتخابی که در عافیت باشد.
حمیری ضمن سؤالی از حضرت بقیة اللّه سؤال میکند:
سؤال: برای کسی مشکلی پیش میآید که نمیداند چه کار بکند. دو انگشتر بر میدارد و در یکی مینویسد: بله انجام بده و در دیگری مینویسد: نه انجام نده. آنگاه مدام از خدا میخواهد که او را به راه پر خیر و برکت راهنمایی کند و سپس یکی از آنها را انتخاب میکند. هر کدام که آمد، طبق آن عمل میکند. آیا این نوع استخاره کردن جایز است؟
جواب: آنچه که سنت معصوم علیهالسلام است، نماز و استخاره با تکههاست.(1)
هرگاه قصد استخاره داشتی شش تکه کاغذ بردار و بر روی سه تای آنها بنویس «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ خِیَرَةً مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ لِفُلَانِ بْنِ فُلَانَةَ افْعَلْهُ» و بر روی سه تای دیگر بنویس «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ خِیَرَةً مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ لِفُلَانِ بْنِ فُلَانَةَ لَا تَفْعَلْ» سپس آنها را با هم مخلوط کن و در زیر چیزی که بر روی آن نماز میخوانی قرار بده و دو رکعت در همانجا نماز استخاره بخوان. بعد از نماز به سجده برو و صد بار بگو: «أَسْتَخِیرُ اللَّهَ بِرَحْمَتِهِ خِیَرَةً فِی عَافِیَةٍ»
و سپس از سجده بلند شو و بنشین و بگو «اللَّهُمَّ خِرْ لِی وَ اخْتَرْ لِی فِی جَمِیعِ أُمُورِی فِی یُسْرٍ مِنْکَ وَ عَافِیَةٍ» در نهایت دستت را به زیر لحاف و یا هر چیزی که بر روی آن نماز میخواندی ببر و تکههای کاغذ را به هم بزن و یکی یکی خارج کن. اگر سه تا پشت سر هم اِفعَل ؛ یعنی کلمه آخر دعا: اِفعَلْهُ آمد خیر است و اگر سه تا پشت سر هم لا تفعل آمد شرّ است و اگر یکی افعل و دیگری لا تَفْعَل آمد، تا پنج تکه را یکی یکی خارج کن، هر کدام بیشتر بود به آن اقدام کن. - کافی / ج 3 / ص 470 / باب صلاة الاستخارة.
1) . روش استخاره با تکههای کاغذ:
دعاهای صادره برای دفع شر دشمنان و نیازهای بزرگ و استثنایی
دعای فرج و گشایش مخصوص انبیاء از زبان امام زمان علیهالسلام(1)
محمد بن علی علوی مصری نقل میکند که میان من و یکی از بزرگان شهرمان کدورتی پیش آمد که باعث شد من دچار گرفتاری بزرگی شوم و در مخمصه عجیبی گرفتار شوم. به گونهای که هیچ راه فراری برای خودم ندیدم. از این رو به حرم اجداد شریفم یعنی حرم امام حسین علیهالسلامپناه بردم. پانزده روز در آنجا ماندم. شب و روز تضرع کردم و دعاخواندم تا اینکه حضرت قائم علیهالسلامرا در خواب مشاهده کردم. خدا بر او و پدرانش بهترین تحیات و سلامها را بفرستد.
در حالتی میان خواب و بیداری بودم، که ایشان به من فرمودند: عزیزم از فلانی ترسیدی؟
عرض کردم: بله اگر مرا پیدا کند، قصد دارد فلان جنایات را در حق من انجام بدهد.
لذا برای شکایت، به سروران خودم پناه آوردهام. تا مرا از دست او خلاص کنند.
فرمود: تا به حال دعایی را که انبیا صلیاللهعلیهوآله برای گشایش گرفتاریها میخواندند، خواندهای؟
عرض کردم: چگونه دعا میکردند تا من هم دعا کنم.
فرمود: وقتی که شب جمعه شد، بلند شو و غسل کن و نمازت را بخوان. زمانی که از سجده شکر فارغ شدی. در حالیکه دو زانو نشستهای این دعا را با تمام خشیت و تضرع بخوان. ایشان پنج شب پشت سر هم آمد و حرفهای قبلی و دعا را برایم
تکرار کرد. تا اینکه دعا را حفظ کردم و دیگر ایشان به خوابم نیامدند.
از خواب بلند شدم، غسل کردم، لباسهایم را عوض نمودم، خودم را معطر
1) . مهج الدعوات، ص 280.
ساخته و نماز شب را خواندم. و بر رویزانوانم نشستم و دعا را آن طور که فرموده بود، خواندم.
ایشان شب شنبه به خواب من آمد و فرمود: ای محمد دعایت مستجاب شد و دشمنت کشته شد. خداوند او را در همان لحظه که دعا را تمام کردی، هلاک کرد.
زمانی که صبح شد، بلافاصله به حرم امام حسین علیهالسلامرفته و با ایشان وداع
کردم و به سوی منزلم راه افتادم. مقداری از راه را رفته بودم پیکی را که فرزندانم به دنبال من فرستاده بودند، دیدم. آنها نوشته بودند مردی که از دست او فراریبودی. عدّهای را جمع کرده بود. آنها شب را به عیش و نوش پرداختند. وقتی که همه رفتند. او به همراه نوکرانش خوابید. وقتی که صبح شد و همه از خواب بیدار شدند. متوجه شدند که او کوچکترین حرکتی هم ندارد. لحاف را از روی او کشیده و دیده اند که او از پشت گردن بریده شده و خونش جاریست. این اتفاق در شب جمعه افتاده است. آنها هم نمیدانند که چه کسی این کار را انجام داده است. زمانی که به منزل رسیدم و از زمان دقیق هلاکتش پرسیدم. متوجه شدم که دقیقا همزمان با پایان دعای من بوده است.
اما دعا:
رَبِّ مَنْ ذَا الَّذِی دَعَاکَ فَلَمْ تُجِبْهُ وَمَنْ ذَا الَّذِی سَأَلَکَ فَلَمْ تُعْطِهِ وَمَنْ ذَا الَّذِی(1)نَاجَاکَ فَخَیَّبْتَهُ أَوْ تَقَرَّبَ إِلَیْکَ فَأَبْعَدْتَهُ (2)رَبِّ هَذَا فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ مَعَ عِنَادِهِ وَکُفْرِهِ وَعُتُوِّهِ وَادِّعَائِهِ الرُّبُوبِیَّةَ لِنَفْسِهِ وَعِلْمِکَ(3)بِأَنَّهُ لَا یَتُوبُ وَلَا یَرْجِعُ وَلَا یَئُوبُ وَلَا یُومِنُ وَلَا یَخْشَعُ اسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَأَعْطَیْتَهُ سُولَهُ (4)
1) پروردگارا! کیست که تو را صدا بزند اما جوابش را نداده باشی. کیست که از تو درخواستی کند و نداده باشی. کیست که
2) تو را بخواند و مأیوسش کنی. کیست که خود را به تو نزدیک کند و تو دورش کنی.
3) پروردگارا! فرعون مقتدر را با وجود تمام لجاجت و کفر و سرکشی و ادّعای خداییش و با وجود اینکه تو میدانستی او توبه نمیکند
4) و بر نمیگردد و ایمان نمیآورد و بنده خاشعی نمیشود. با وجود همه اینها دعایش را مستجاب کردی و خواستهاش را دادی؛ زیرا تو
کَرَماً مِنْکَ وَجُوداً وَقِلَّةَ مِقْدَارٍ لِمَا سَأَلَکَ عِنْدَکَ مَعَ عِظَمِهِ عِنْدَهُ أَخْذاً بِحُجَّتِکَ عَلَیْهِ (1)وَتَأْکِیداً لَهَا حِینَ فَجَرَ وَکَفَرَ وَاسْتَطَالَ عَلَی قَوْمِهِ وَتَجَبَّرَ وَبِکُفْرِهِ عَلَیْهِمُ افْتَخَرَ وَبِظُلْمِهِ (2)لِنَفْسِهِ تَکَبَّرَ وَبِحِلْمِکَ عَنْهُ اسْتَکْبَرَ فَکَتَبَ وَحَکَمَ عَلَی نَفْسِهِ جُرْأَةً مِنْهُ أَنَّ جَزَاءَ مِثْلِهِ أَنْ (3)یُغْرَقَ فِی الْبَحْرِ فَجَزَیْتَهُ بِمَا حَکَمَ بِهِ عَلَی نَفْسِهِ (4)إِلَهِی وَأَنَا عَبْدُکَ ابْنُ عَبْدِکَ وَابْنُ أَمَتِکَ مُعْتَرِفٌ لَکَ بِالْعُبُودِیَّةِ مُقِرٌّ بِأَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ خَالِقِی (5)لَا إِلَهَ لِی غَیْرُکَ وَلَا رَبَّ لِی سِوَاکَ مُقِرٌّ بِأَنَّکَ رَبِّی وَإِلَیْکَ إِیَابِی عَالِمٌ بِأَنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ (6)قَدِیرٌ تَفْعَلُ مَا تَشَاءُ وَتَحْکُمُ مَا تُرِیدُلَا مُعَقِّبَ لِحُکْمِکَ وَلَا رَادَّ لِقَضَائِکَ وَأَنَّکَ الْأَوَّلُ وَالآْخِرُ(7)وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ لَمْ تَکُنْ مِنْ شَیْءٍ وَلَمْ تَبِنْ عَنْ شَیْءٍ کُنْتَ قَبْلَ کُلِّ شَیْءٍ وَأَنْتَ الْکَائِنُ بَعْدَ کُلِّ (8)شَیْءٍ وَالْمُکَوِّنُ لِکُلِّ شَیْءٍ خَلَقْتَ کُلَّ شَیْءٍ بِتَقْدِیرٍ وَأَنْتَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ وَأَشْهَدُ أَنَّکَ کَذَلِکَ (9)کُنْتَ وَتَکُونُ وَأَنْتَ حَیٌّ قَیُّومٌلَا تَأْخُذُکَ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ وَلَا تُوصَفُ بِالْأَوْهَامِ وَلَا تُدْرَکُ بِالْحَوَاسِّ(10)وَلَا تُقَاسُ بِالْمِقْیَاسِ وَلَا تُشْبِهُ بِالنَّاسِ وَإِنَّ الْخَلْقَ کُلَّهُمْ عَبِیدُکَ وَإِمَاوکَ وَأَنْتَ الرَّبُّ وَنَحْنُ (11)الْمَرْبُوبُونَ وَأَنْتَ الْخَالِقُ وَنَحْنُ الَْمخْلُوقُونَ وَأَنْتَ الرَّازِقُ وَنَحْنُ الْمَرْزُوقُونَ (12)
1) بزرگواری و آنچه که او میخواست برای تو کوچک بود، اگر چه برای او بزرگ بوده باشد. این کار را کردی تا اتمام حجّت کرده باشی و آن
2) را تأکید کنی. آن هم در هنگامی که او گناه میکرد و کفر میورزید و بر قوم خود بزرگی میکرد. او تکبر میورزید و با کفرش بر قوم خود
3) افتخار میکرد و با ظلم به خود کبر میوزید و با حلم تو ادعاهای بزرگ داشت. به همین خاطر تو بر خود واجب کردی که او را به خاطر
4) جسارتش عذاب کنی و عذاب مثل او، آن بود که او را در میان دریای نیل غرق کردی.
5) خدایا من بنده تو و فرزند بنده و کنیز تو هستم. به عبودیت تو اعتراف میکنم. اقرار میکنم که تو خدا و خالق منی
6) و خدایی جز تو نیست. پروردگاری غیر از تو ندارم. اقرار میکنم که تو پروردگار منی و به سوی تو خواهم آمد. میدانم که تو
7) بر هر کاری توانایی و هر کاری که اراده کنی و هر حکمی که بخواهی میکنی. کسی حکمت را عقب نمیاندازد و قضایت را
8) برنمیگرداند و تو اوّل و آخر و ظاهر و باطن همه چیز هستی. از هیچ چیز نیستی و از چیزی ساخته نشده ای. قبل از همه بودی
9) و بعد از همه نیز خواهی بود و هستی بخش همه چیز نیز هستی. هر چیز را به اندازه آفریدی و شنوا و بینایی. شهادت میدهم
10) که تو همان طور بودی و خواهی بود. تو زنده و قوام بخشی و زمان و خواب و افکار و حواس و مقایسات، هیچکدام گنجایش
11) تو را ندارند. شبیه انسانها نیستی و تمام مخلوقات، بندگان و کنیزان تو هستند. تو پروردگار و ما مورد تحت تربیت هستیم. تو
12) خالق و ما مخلوق، تو روزی دهنده و ما روزی خوار تو هستیم.
فَلَکَ الْحَمْدُ یَا إِلَهِی إِذْ خَلَقْتَنِی بَشَراً سَوِیّاً وَجَعَلْتَنِی غَنِیّاً مَکْفِیّاً بَعْدَ مَا کُنْتُ طِفْلًا صَبِیّاً (1)تُقَوِّتُنِی مِنَ الثَّدْیِ لَبَناً مَرِیئاً وَغَذَّیْتَنِی غِذَاءً طَیِّباً هَنِیئاً وَجَعَلْتَنِی ذَکَراً مِثَالاً سَوِیّاً فَلَکَ (2)الْحَمْدُ حَمْداً إِنْ عُدَّ لَمْ یُحْصَ وَإِنْ وُضِعَ لَمْ یَتَّسِعْ لَهُ شَیْءٌ حَمْداً یَفُوقُ عَلَی جَمِیعِ حَمْدِ (3)الْحَامِدِینَ وَیَعْلُو عَلَی حَمْدِ کُلِّ شَیْءٍ وَیُفَخِّمُ وَیُعَظِّمُ عَلَی ذَلِکَ کُلِّهِ وَکُلَّمَا حَمِدَ اللَّهَ شَیْءٌ (4)وَالْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا یُحِبُّ اللَّهُ أَنْ یُحْمَدَ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَدَدَ مَا خَلَقَ وَزِنَةَ مَا خَلَقَ وَزِنَةَ أَجَلِّ مَا (5)خَلَقَ وَبوزنة [بِوَزْنِ] أَخَفِّ مَا خَلَقَ وَبِعَدَدِ أَصْغَرِ مَا خَلَقَ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ حَتَّی یَرْضَی رَبُّنَا (6)وَبَعْدَ الرِّضَا وَأَسْأَلُهُ أَنْ یُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ یَغْفِرَ لِی رَبِّی وَأَنْ یَحْمَدَ لِی (7)أَمْرِی وَیَتُوبَ عَلَیَّ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ (8)إِلَهِی وَإِنِّی أَنَا أَدْعُوکَ وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ صَفْوَتُکَ أَبُونَا آدَمُ علیهالسلام وَهُوَ (9)مُسِیءٌ ظَالِمٌ حِینَ أَصَابَ الْخَطِیئَةَ فَغَفَرْتَ لَهُ خَطِیئَتَهُ وَتُبْتَ عَلَیْهِ وَاسْتَجَبْتَ دَعْوَتَهُ وَکُنْتَ (10)مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی وَتَرْضَی عَنِّی بودی.(11)
1) با این حساب، همه ستایشها متعلق به توست. ای خدای من، زمانی که مرا به صورت انسانی متعادل آفریدی و بی نیاز
2) از دیگران ساختی در حالی که من در آغاز طفلی ضعیف بودم که از پستان، شیر گوارا میخوردم، تو غذای پاک و گوارایی
3) دادی و مرا مردی متعادل و سالم آفریدی. پس حمد و ثنا مخصوص توست. ثنایی که اگر شمارش شود، به شمارش نیاید
4) و اگر قرار داده شود، جایی وسعت آن را نداشته باشد. ثنایی مافوق ثنای همه ثناگویان که از حمد هر چیزی بالاتر باشد و بر
5) همه آنها و تمام کسانی که خدا را حمد و ثنا گفتهاند، غلبه یابد. خدا را ثنا میگویم. آن طور که دوست دارد ثنا شود. او را به
6) تعداد مخلوقاتش و وزن آنها و وزن بزرگترین آنها و کوچکترینشان و به تعداد کوچکترین مخلوقاتش حمد و ستایش میکنم.
7) او را ثنا میگویم تا جایی که راضی شود و از او میخواهم تا بر محمد و خاندانش درود بفرستد و مرا ببخشد و کار مرا نیکو
8) گرداند و توبهام را بپذیرد؛ زیرا او توبه پذیر و مهربان است.
9) خدایا و این منم که تو را میخوانم و از تو درخواست میکنم. با همان نامی که برگزیده تو پدرمان آدم علیهالسلام که به خودش
10) ظلم کرد و مرتکب خطا شد. پس خطایش را پوشاندی و توبهاش را پذیرفتی و دعایش را مستجاب کردی و به او نزدیک
11) ای نزدیک، از تو میخواهم تا بر محمد و خاندانش درود و سلام فرستی و خطایم را ببخشی و از من راضی باشی. اگر از
فَإِنْ لَمْ تَرْضَ عَنِّی فَاعْفُ عَنِّی فَإِنِّی مُسِیءٌ ظَالِمٌ خَاطِئٌ عَاصٍ وَقَدْ یَعْفُو السَّیِّدُ عَنْ عَبْدِهِ (1)وَلَیْسَ بِرَاضٍ عَنْهُ وَأَنْ تُرْضِیَ عَنِّی خَلْقَکَ وَتُمِیطَ عَنِّی حَقَّکَ (2)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ إِدْرِیسُ علیهالسلام فَجَعَلْتَهُ صِدِّیقاً نَبِیّاً وَرَفَعْتَهُ مَکَاناً (3)عَلِیّاً وَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ (4)تَجْعَلَ مآبِی إِلَی جَنَّتِکَ وَمَحَلِّی فِی رَحْمَتِکَ وَتُسْکِنَنِی فِیهَا بِعَفْوِکَ وَتُزَوِّجَنِی مِنْ (5)حُورِهَا بِقُدْرَتِکَ یَا قَدِیرُ (6)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ نُوحٌ علیهالسلام إِذْ نَادَی رَبَّهُ وَهُوَ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ الهی، (7)فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ وَفَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُیُوناً فَالْتَقَی الْماءُ عَلی أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ (8)وَحَمَلْناهُ وَنَجَّیْنَاهُ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ وَدُسُرٍ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ (9)
) دعایش را مستجاب کردی و نزدیک او بودی. ای
تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُنْجِیَنِی مِنْ ظُلْمِ مَنْ یُرِیدُ ظُلْمِی وَتَکُفَّ عَنِّی شَرَّ کُلِّ (10)سُلْطَانٍ جَائِرٍ وَعَدُوٍّ قَاهِرٍ وَمُسْتَخِفٍّ قَادِرٍ وَجَبَّارٍ عَنِیدٍ وَکُلِّ شَیْطَانٍ مَرِیدٍ وَإِنْسِیٍّ شَدِیدٍ (11)1) من راضی نشدی اقلاً مرا ببخش؛ زیرا من گنهکاری هستم که به خودم ظلم کردم. خطاکاری معصیتکارم و این طبیعی است
2) که آقا، حتی اگر از بنده اش راضی نباشد، از او بگذرد. خلقت را از من راضیکن و از حقی که به گردنم داری، بگذر.
3) الهی همین طور درخواست میکنم با اسمائی که ادریس با آنها تو را خواند تو نیز او را صدیق و نبی قرار دادی و به او
4) جایگاه بلندی عنایت کردی و دعایش را مستجاب کردی و نزدیک او بودی، بر محمد و خاندانش درود بفرست و بازگشتم را
5) به بهشت و جایگاهم را در رحمتت قرار بده و مرا با عفو خودت در آن ساکن کن و از حور بهشت، همسریبرایم عنایت کن، با
6) قدرت بیپایانت، ای توانا.
7) همین طور درخواست میکنم با اسمائی که نوح با آنها تو را خواند. زمانی که صدا کرد. «پروردگارا من مغلوب
8) شدهام، مرا یاریکن. درهای آسمان را باآبی ریزان، به رویش گشودیم و چشمههای زمین را شکافتیم. آب برایکاریکه مقدر
9) شده بود، فرو ریخت. او را بر روی چوبها و میخها نجات دادیم.»(. اشاره به آیات ده تا سیزده سوره قمر دارد.
10) نزدیک. پس بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا از ظلم کسی که قصد ظلم کردن به من را دارد، نجات بده و شرّ هر سلطان
11) ظالم و دشمن بیرحم و تحقیر کننده توانا و متکبّر لجوج و هر شیطان انسی، که مرا قصد کرده است و مکر هر حیله گر را از من
وَکَیْدِ کُلِّ مَکِیدٍ یَا حَلِیمُ یَا وَدُودُ (1)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَنَبِیُّکَ صَالِحٌ علیهالسلام فَنَجَّیْتَهُ مِنَ الْخَسْفِ (2)وَأَعْلَیْتَهُ عَلَی عَدُوِّهِ وَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ (3)مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُخَلِّصَنِی مِنْ شَرِّ مَا یُرِیدُ بِی أَعْدَائِی بِهِ وَیَبْغِی لِی حُسَّادِی وَتَکْفِیَنِیهِمْ (4)بِکِفَایَتِکَ وَتَتَوَلَّانِی بِوَلَایَتِکَ وَتَهْدِیَ قَلْبِی بِهُدَاکَ وَتُویِّدَنِی بِتَقْوَاکَ وَتُبَصِّرَنِی بِمَا فِیهِ (5)رِضَاکَ وَتُغْنِیَنِی بِغِنَاکَ یَا حَلِیمُ (6)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَنَبِیُّکَ وَخَلِیلُکَ إِبْرَاهِیمُع حِینَ أَرَادَ(7)نُمْرُودُ إِلْقَاءَهُ فِی النَّارِ فَجَعَلْتَ النَّارَ عَلَیْهِ بَرْداً وَسَلَاماً وَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا (8)قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُبَرِّدَ عَنِّی حَرَّ نَارِکَ وَتُطْفِئَ عَنِّی لَهِیبَهَا (9)وَتَکْفِیَنِی حَرَّهَا وَتَجْعَلَ نَائِرَةَ أَعْدَائِی فِی شِعَارِهِمْ وَدِثَارِهِمْ وَتَرُدَّ کَیْدَهُمْ فِی نَحْرِهِمْ (10)وَتُبَارِکَ لِی فِیَما أَعْطَیْتَنِیهِ کَمَا بَارَکْتَ عَلَیْهِ وَعَلَی آلِهِ إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ الْحَمِیدُ الَْمجِیدُ (11)
1) دور کن. ای بردبار و ای دلسوز
2) الهی و درخواست میکنم با اسمها، که با آن آنها بنده و فرستاده ات صالح علیهالسلام تو را خواند تو نیز او را از خفّت و ذلّت
3) نجات دادی و او را بر دشمنانش مسلط کردی و دعایش را مستجاب نمودی و نزدیک او بودی. بر محمد و خاندانش درود
4) و سلام فرست و مرا از شرّ نیّات بد دشمنانم و حسادت کنندگانم، نجات بده و جلوی شرّشان را بگیر و مرا ولایت پذیر ولایت
5) خویش کن. دلم را به نورت هدایت کن و مرا با تقوا کمک کن و به اموری که رضای تو در آن است، آگاهم نما و با غنای
6) خودت، مرا بینیاز کن ای بردبار.
7) الهی و در خواست میکنم با نامهایی که بنده و دوست تو ابراهیم هنگام انداخته شدنش در آتش خواند و تو آن
8) را خنک و خوشایند کردی و دعایش را مستجاب کردی و به او نزدیک بودی. بر محمد و خاندانش درود فرست
9) و حرارت آتشت را بر من خنک گردان و زبانههایش را خاموش کن. آتشی را که دشمنانم برافروختهاند، در موها
10) و لباسهای خودشان قرار بده. حیلههایشان را به خودشان برگردان و در آنچه که به من عنایت کردهای، وسعت بخش.
11) همان طور که بر محمد و خاندانش برکت دادی. بیشک تو بخشنده و ستوده و اهل بخشش هستی.
إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِالاِْسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ إِسْمَاعِیلُ علیهالسلام فَجَعَلْتَهُ نَبِیّاً وَرَسُولاً وَجَعَلْتَ لَهُ حَرَمَکَ (1)مَنْسَکاً وَمَسْکَناً وَمَأْوًی وَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ رَحْمَةً مِنْکَ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ (2)عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَفْسَحَ لِی فِی قَبْرِی وَتَحُطَّ عَنِّی وِزْرِی وَتَشُدَّ لِی أَزْرِی وَتَغْفِرَ لِی (3)ذَنْبِی وَتَرْزُقَنِی التَّوْبَةَ بِحَطِّ السَّیِّئَاتِ وَتَضَاعُفِ الْحَسَنَاتِ وَکَشْفِ الْبَلِیَّاتِ وَرِبْحِ التِّجَارَاتِ وَدَفْعِ (4)مَعَرَّةِ السِّعَایَاتِ إِنَّکَ مُجِیبُ الدَّعَوَاتِ وَمُنْزِلُ الْبَرَکَاتِ وَقَاضِی الْحَاجَاتِ وَمُعْطِی الْخَیْرَاتِ (5)وَجَبَّارُ السَّمَاوَاتِ (6)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِمَا سَأَلَکَ بِهِ ابْنُ خَلِیلِکَ الَّذِی نَجَّیْتَهُ مِنَ الذَّبْحِ وَفَدَیْتَهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ (7)وَقَلَبْتَ لَهُ الْمِشْقَصَ حَتَّی نَاجَاکَ مُوقِناً بِذَبْحِهِ رَاضِیاً بِأَمْرِ وَالِدِهِ وَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ (8)وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُنْجِیَنِی مِنْ کُلِّ سُوءٍ (9)وَبَلِیَّةٍ وَتَصْرِفَ عَنِّی کُلَّ ظُلْمَةٍ وَخِیمَةٍ وَتَکْفِیَنِی مَا أَهَمَّنِی مِنْ أُمُورِ دُنْیَایَ وَآخِرَتِی وَمَا (10)أُحَاذِرُهُ وَأَخْشَاهُ وَمِنْ شَرِّخَلْقِکَ أَجْمَعِینَ بِحَقِّ آلِ یس (11)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ لُوطٌ فَنَجَّیْتَهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْخَسْفِ وَالْهَدْمِ وَالْمَثْلِ (12)
1) الهی و درخواست میکنم با نامهایی که اسماعیل با آنها تو را خواند و او را نبی و رسول کردی و حَرَمت را
2) عبادتگاه و منزل او قرار دادی. دعایش را از سر رحمتت پذیرفتی و به او نزدیک بودی ای نزدیک. بر محمد
3) و خاندانش درود فرست و قبرم را وسعت بخش و گناهانم را بسوزان و پایههایم را محکم کن و گناهانم را
4) ببخش و توبه و افزایش نعمات و از میان رفتن بلایا و سود آور شدن تجارات و دفع شرّ خبرچینها را روزیم کن.
5) چرا که تو دعاها را مستجاب و برکات را نازل و حوائج را برطرف کننده و خیرات را عنایت کننده و آسمانها
6) را اداره کننده هستی.
7) الهی و درخواست میکنم با نامهایی که فرزند ابراهیم، که او را از قربانی شدن نجات دادی و او را با ذبحی عظیم نجات
8) دادی. او را در قربانگاه غلطاندی تا اینکه با یقین به ذبح شدن تو را خواند. در حالی که راضی به دستور پدرش بود و تو
9) دعایش را مستجاب کردی و نزدیک او بودی ای نزدیک. بر محمد و آل او درود فرست و مرا از گرفتار و بلا نجات بده و هر
10) نوع ظلمت ترسناک را از من بازگردان و تمام مسائل مهم دنیوی و اخرویم را برآورده ساز و از تمام آنچه که میترسم از شر
11) مخلوقاتت حفظ کن. به حق آل یاسین.
12) الهی و درخواست میکنم با نامی که لوط با آن تو را خواند و به همراه نزدیکانش از ذلّت و بدبختی نجات یافتند.
وَالشِّدَّةِ وَالْجَهْدِ وَأَخْرَجْتَهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ وَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ (1)أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَأْذَنَ بِجَمْعِ مَا شُتِّتَ مِنْ شَمْلِی وَتُقِرَّ عَیْنَیَّ بِوَلَدِی وَأَهْلِی (2)وَمَالِی وَتُصْلِحَ لِی أُمُورِی وَتُبَارِکَ لِی فِی جَمِیعِ أَحْوَالِی وَتُبَلِّغَنِی فِی نَفْسِی آمَالِی وَتُجِیرَنِی (3)مِنَ النَّارِ وَتَکْفِیَنِی شَرَّ الْأَشْرَارِ بِالْمُصْطَفَیْنَ الْأَخْیَارِ الْأَئِمَّةِ الْأَبْرَارِ وَنُورِ الْأَنْوَارِ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ(4)الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْأَخْیَارِ الْأَئِمَّةِ الْمَهْدِیِّینَ وَالصَّفْوَةِ الْمُنْتَجَبِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ (5)وَتَرْزُقَنِی مُجَالَسَتَهُمْ وَتَمُنَّ عَلَیَّ بِمُرَافَقَتِهِمْ وَتُوَفِّقَ لِی صُحْبَتَهُمْ مَعَ أَنْبِیَائِکَ الْمُرْسَلِینَ (6)وَمَلَائِکَتِکَ الْمُقَرَّبِینَ وَعِبَادِکَ الصَّالِحِینَ وَأَهْلِ طَاعَتِکَ أَجْمَعِینَ وَحَمَلَةِ عَرْشِکَ وَالْکَرُوبِیِّینَ (7)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی سَأَلَکَ بِهِ یَعْقُوبُع وَقَدْ کُفَّ بَصَرُهُ وَشُتِّت جَمْعُهُ وَفَقَدَ قُرَّةَ (8)عَیْنِهِ ابْنَهُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَجَمَعْتَ شَمْلَهُ وَأَقْرَرْتَ عَیْنَهُ وَکَشَفْتَ ضُرَّهُ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا (9)قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَأْذَنَ لِی بِجَمْعِ مَا تَبَدَّدَ مِنْ أَمْرِی وَتُقِرَّ عَیْنِی(10)بِوَلَدِی وَأَهْلِی وَمَالِی وَتُصْلِحَ لِی شَأْنِی کُلَّهُ وَتُبَارِکَ لِی فِی جَمِیعِ أَحْوَالِی وَتُبَلِّغَنِی فِی نَفْسِی (11)آمَالِی وَتُصْلِحَ لِی أَفْعَالِی وَتَمُنَّ عَلَیَّ یَا کَرِیمُ یَا ذَا الْمَعَالِی بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (12)
1) تو نیز آنها را از گرفتاری بزرگ خارج کردی و دعایش را مستجاب ساختی و همراه او بودی ای نزدیک. بر محمد
2) و آلش درود فرست و اراده کن تا شاخ و برگ پراکنده ام جمع شوند. فرزندان و نزدیکان و مال و هر چیزی که باعث
3) روبهراهی زندگیام میشود، و در تمام احوال به زندگیم وسعت بخش. به آروزهایم برسان و از آتش نجات بده و از شرّ
4) اشرار حفظم کن. به برکت برگزیدگان بندگانت، ائمه خوبان و نورهای درخشان، محمد و خاندان پاکش که برگزیدگان
5) و امامان و پاکان و انتخاب شدگان و نجیبان هستند. که درود و سلامت بر همه آنها باد. همنشینی با آنها را روزیم کن
6) و دوستی با آنها را بر من عنایت کن و مرا به همراهیشان موفق بدار، در کنار انبیای مرسل و ملائکه مقرب و بندگان
7) صالح و اهل اطاعت و حمل کنندگان عرش و بزرگان ملائکه الهی.
8) الهی و درخواست میکنم با آن نامی که یعقوب با آن تو را خواند و دعایش را بعد از کور شدن چشمان و پراکنده شدن قوا
9) و گم شدن عزیزش یوسف، مستجاب کردی و قوایش را جمع کردی و چشمش را بینا و گرفتاریش را برطرف ساختی. آری تو
10) به او نزدیک بودی ای نزدیک. بر محمد و آل او درود بفرست و اراده کن تا از دست رفتههایم جمع شوند، فرزندان و خانواده
11) و ثروتم مایه سعادتم بوده و تمام اموراتم را سر و سامان دهی و همه احوالم را بابرکت کنی و مرا به آروزهایم برسانی و اعمالم
12) را اصلاح کنی و بر من عنایت کنی ای بزرگوار ای بلند مرتبه با رحمت وسیعت ایمهربانترین مهربانان.
إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَنَبِیُّکَ یُوسُفُ علیهالسلام فَنَجَّیْتَهُ مِنْ غَیَابَتِ (1)الْجُبِّ وَکَشَفْتَ ضُرَّهُ وَکَفَیْتَهُ کَیْدَ إِخْوَتِهِ وَجَعَلْتَهُ بَعْدَ الْعُبُودِیَّةِ مَلِکاً وَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَکُنْتَ (2)مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَدْفَعَ عَنِّی کَیْدَ کُلِّ کَائِدٍ وَشَرَّ کُلِّ(3)حَاسِدٍ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (4)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَنَبِیُّکَ مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ إِذْ قُلْتَ(5)تَبَارَکْتَ وَتَعَالَیْتَ وَنادَیْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَقَرَّبْناهُ نَجِیًّا وَضَرَبْتَ لَهُ طَرِیقاً فِی(6)الْبَحْرِ یَبَساً وَنَجَّیْتَهُ وَمَنْ تَبِعَهُ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَأَغْرَقْتَ فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما(7)وَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ (8)وَأَنْ تُعِیذَنِی مِنْ شَرِّ خَلْقِکَ وَتُقَرِّبَنِی مِنْ عَفْوِکَ وَتَنْشُرَ عَلَیَّ مِنْ فَضْلِکَ مَا تُغْنِینِی بِهِ عَنْ (9)جَمِیعِ خَلْقِکَ وَیَکُونُ لِی بَلَاغاً أَنَالُ بِهِ مَغْفِرَتَکَ وَرِضْوَانَکَ یَا وَلِیِّی وَوَلِیَّ الْمُومِنِینَ (10)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِالإْسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَنَبِیُّکَ دَاوُدُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَسَخَّرْتَ لَهُ (11)
1) الهی و درخواست میکنم با نامی که بنده و پیامبرت یوسف با آن تو را خواند و او را از تاریکی چاه، نجات دادی
2) و گرفتاریش را برطرف کردی و حیله برادرانش را بیاثر ساختی و او را از غلامی به پادشاهی رساندی و پیوسته همراه
3) او بودی، ای نزدیک. بر محمد و آل او درود فرست و مکر تمام حیله گران و شرّ تمام حسودان را از من دور کن.
4) چرا که تو بر هر چیزی توانا هستی.
5) الهی و درخواست میکنم با نامی که بنده و پیامبرت موسی بن عمران با آن تو را خواند. آنجا که فرمودهای: او را از
6) جانب طور صدا زدیم و او را برای مناجات خود مقرب ساختیم.(. مریم / 52.) برای او راهی خشک و هموار در میان دریا درست
7) کردی و او را به همراه بنی اسرائیل نجات دادی و فرعون و هامان را به همراه لشکریانشان غرق کردی و دعایش را
8) مستجاب نمودی. آری تو به او نزدیک بودی، ای نزدیک. بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا در پناه خود از شرّ
9) خَلقت حفظ کن و به عفو خود نزدیک کن و نعمت هایت را به اندازهای عنایت کن که از همه خلقت بینیاز شوم و با
10) آن به مغفرت و رضایتت دست یابم. ای ولی من و هر بنده مؤمنی.
11) الهی و درخواست میکنم با اسمی که بنده و پیامبرت داود با آن تو را خواند و دعایش را مستجاب کردی و کوهها
الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ مَعَهُ بِالْعَشِیِّ وَالْإِبْکَارِ وَالطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ وَشَدَّدْتَ مُلْکَهُ وَآتَیْتَهُ (1)الْحِکْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ وَأَلَنْتَ لَهُ الْحَدِیدَ وَعَلَّمْتَهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَهُمْ وَغَفَرْتَ ذَنْبَهُ وَکُنْتَ مِنْهُ (2)قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُسَخِّرَ لِی جَمِیعَ أُمُورِی وَتُسَهِّلَ لِی (3)تَقْدِیرِی وَتَرْزُقَنِی مَغْفِرَتَکَ وَعِبَادَتَکَ وَتَدْفَعَ عَنِّی ظُلْمَ الظَّالِمِینَ وَکَیْدَ الْمُعَانِدِینَ وَمَکْرَ (4)الْمَاکِرِینَ وَسَطَوَاتِ الْفَرَاعِنَةِ الْجَبَّارِینَ وَحَسَدَ الْحَاسِدِینَ یَا أَمَانَ الْخَائِفِینَ وَجَارَ الْمُسْتَجِیرِینَ (5)وَثِقَةَ الْوَاثِقِینَ وَذَرِیعَةَ الْمُومِنِینَ وَرَجَاءَ الْمُتَوَکِّلِینَ وَمُعْتَمَدَ الصَّالِحِینَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (6)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ بِالإْسْمِ الَّذِی سَأَلَکَ بِهِ عَبْدُکَ وَنَبِیُّکَ سُلَیَْمانُ بْنُ دَاوُدَ علیهماالسلامإِذْ (7)قَالَ رَبِّ هَبْ لِی مُلْکاً لاَ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ (8)
) تو نیز دعایش را مستجاب کردی و مخلوقاتت را
وَأَطَعْتَ لَهُ الْخَلْقَ وَحَمَلْتَهُ عَلَی الرِّیحِ وَعَلَّمْتَهُ مَنْطِقَ الطَّیْرِ وَسَخَّرْتَ لَهُ الشَّیَاطِینَ مِنْ کُلِّ (9)بَنَّاءٍ وَغَوَّاصٍ وَآخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ هَذَا عَطَاوکَعَطَاءُ غَیْرِکَ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا(10)قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَهْدِیَ لِی قَلْبِی وَتَجْمَعَ لِی لُبِّی وَتَکْفِیَنِی (11)1) و پرندهها را مطیع او ساختی تا صبح و شام، با او تسبیح گویند و همگی به سوی او برگردند. حکومتش را مستحکم
2) کردی و حکمت و قضاوت دادی و آهن را در دستش نرم ساختی و روش ساختن زره را به او آموختی و از خطایش
3) گذشتی و همیشه با او بودی، ای نزدیک. بر محمد و خاندانش درود بفرست و تمام اموراتم را مطیع اراده ام کن
4) و تقدیراتم را آسان گردان و مغفرت و عبادتت را روزیم کن و ظلم ظالمان و حیله دشمنان و مکّاران و قهر و غلبه
5) فرعونها و حسد حسودان را از من برطرف کن. ای امان ترسیدگان و پناه پناهندگان و تکیه گاه تکیه کنندگان
6) و وسیله مؤمنان و امید توکّلکنندگان و تکیه گاه صالحان ای مهربانترین مهربانان.
7) الهی و درخواست میکنم. خدایا با اسمی که بنده و پیامبر تو سلیمان با آن تو را خواند. زمانی که گفت: «پروردگارا مُلکی
8) را به من بده که غیر از من به کسی نخواهی داد. بیشک تو بخشندهای»(. ص / 35.
9) مطیعش کردی و مرکبش را باد قرار دادی و زبان پرندگان را به او آموختی و شیاطین و اجنّه را فرمانبرادرش کردی، تا کار
10) بنّایی و غوّاصی را انجام دهند برخی نیز در زنجیرها زندانی شدند. این همه، عطایای تو بود. نه عطایای غیر تو. آری تو همیشه
11) با او بودی ای نزدیک. بر محمد و خاندانش درود بفرست و قلبم را هدایت کن و پراکندگی های عقلم را جمع کن و غم
هَمِّی وَتُومِنَ خَوْفِی وَتَفُکَّ أَسْرِی وَتَشُدَّ أَزْرِی وَتُمْهِلَنِی وَتُنَفِّسَنِی وَتَسْتَجِیبَ دُعَائِی (1)وَتَسْمَعَ نِدَائِی وَلَا تَجْعَلَ فِی النَّارِ مَأْوَایَ وَلَا الدُّنْیَا أَکْبَرَ هَمِّی وَأَنْ تُوَسِّعَ عَلَیَّ رِزْقِی (2)وَتُحَسِّنَ خَلْقِی وَتُعْتِقَ رَقَبَتِی فَإِنَّکَ سَیِّدِی وَمَوْلَایَ وَمُومَّلِی (3)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ أَیُّوبُ لَمَّا حَلَّ بِهِ الْبَلَاءُ بَعْدَ الصِّحَّةِ وَنَزَلَ (4)السُّقْمُ مِنْهُ مَنْزِلَ الْعَافِیَةِ وَالضِّیقُ بَعْدَ السَّعَةِ فَکَشَفْتَ ضُرَّهُ وَرَدَدْتَ عَلَیْهِ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ حِینَ(5)نَادَاکَ دَاعِیاً لَکَ رَاغِباً إِلَیْکَ رَاجِیاً لِفَضْلِکَ شَاکِیاً إِلَیْکَ رَبِّ إِنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ (6)الرَّاحِمِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَکَشَفْتَ ضُرَّهُ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ (7)مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَکْشِفَ ضُرِّی وَتُعَافِیَنِی فِی نَفْسِی وَأَهْلِی وَمَالِی وَوُلْدِی وَإِخْوَانِی فِیکَ عَافِیَةً (8)بَاقِیَةً شَافِیَةً کَافِیَةً وَافِرَةً هَادِیَةً نَامِیَةً مُسْتَغْنِیَةً عَنِ الْأَطِبَّاءِ وَالْأَدْوِیَةِ وَتَجْعَلَهَا شِعَارِی وَدِثَارِی (9)وَتُمَتِّعَنِی بِسَمْعِی وَبَصَرِی وَتَجْعَلَهُمَا الْوَارِثَیْنِ مِنِّی إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (10)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ یُونُسُ بْنُ مَتَّی علیهالسلام فِی بَطْنِ الْحُوتِ حِینَ نَادَاکَ فِی (11)
1) و اندوهم را برطرف کن و ترسم را به امنیت، بدل کن و اسارتم را پایان بخش و کمرم را محکم نما و به من مهلت بده و دعایم را
2) مستجاب کن و به حرف هایم گوش بده و بازگشتم را در آتش قرار نده. همتم را صرف دنیا نکن و بر روزیم وسعت بخش
3) و خلقم را نیکو گردان و گردنم را از آتش رها کن ؛ زیرا تو سیّد و سرور و آرزوی من هستی.
4) الهی و درخواست میکنم خدایا با اسمی که ایوب تو را خواند. زمانی که بلا بعد از صحت و بیماری بعد از عافیت و فقر
5) بعد از ثروت به او روی آورد. تو نیز گرفتاریش را برطرف کردی و تو دو برابر آنچه را که از او گرفته بودی - فرزندان - به او
6) برگرداندی. آنگاه که تو را با شوق و امید به احسانت صدا زد و گلایه کرد و گفت: «پروردگارا، گرفتاری مرا مبتلا کرده است در
7) حالی که تو مهربانترین مهربانان هستی.»(. انبیاء / 83.) دعایش را مستجاب کردی و گرفتاریش را برطرف ساختی و همیشه به او نزدیک
8) بودی ای نزدیک. بر محمد و خاندانش درود بفرست و گرفتاری را برطرف کن و در جان و اهل و مال و فرزندان و برادران
9) ایمانیام عافیت بده. عافیتی همیشگی فراگیر و کافی و فزاینده و بی نیاز کننده از پزشکان و دواها، عافیت را لباس
10) و لحاف من بکن. مرا از گوش و چشمم بهرهمند ساز و آن دو را جانشین من قرار ده. تو بر هر چیزی توانایی.
11) الهی و درخواست میکنم با اسمی که یونس بن متی، در شکم نهنگ تو را در ظلمت های سه گانه خواند و گفت:
ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ (1)فَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَأَنْبَتَّ عَلَیْهِ شَجَرَةً مِنْ یَقْطِینٍ وَأَرْسَلْتَهُ إِلی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ (2)وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَسْتَجِیبَ دُعَائِی وَتُدَارِکَنِی (3)بِعَفْوِکَ فَقَدْ غَرِقْتُ فِی بَحْرِ الظُّلْمِ لِنَفْسِی وَرَکِبَتْنِی مَظَالِمُ کَثِیرَةٌ لِخَلْقِکَ عَلَیَّ وَصَلِّ عَلَی (4)مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاسْتُرْنِی مِنْهُمْ وَأَعْتِقْنِی مِنَ النَّارِ و اجْعَلْنِی مِنْ عُتَقَائِکَ وَطُلَقَائِکَ مِنَ (5)النَّارِ فِی مَقَامِی هَذَا بِمَنِّکَ یَا مَنَّانُ (6)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَنَبِیُّکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ علیهالسلام إِذْ أَیَّدْتَهُ(7)بِرُوحِ الْقُدُسِ وَأَنْطَقْتَهُ فِی الْمَهْدِ فَأَحْیَا بِهِ الْمَوْتَی وَأَبْرَأَ بِهِ الْأَکْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِکَ وَخَلَقَ (8)مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَصَارَ طَائِراً بِإِذْنِکَ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ (9)وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُفْرِغَنِی لِمَا خَلَقْتَ لَهُ وَلَا تَشْغَلَنِی بِمَا تَکَفَّلْتَهُ لِی وَتَجْعَلَنِی مِنْ عُبَّادِکَ (10)وَزُهَّادِکَ فِی الدُّنْیَا وَمِمَّنْ خَلَقْتَهُ لِلْعَافِیَةِ وَهَنَّأْتَهُ بِهَا مَعَ کَرَامَتِکَ یَا کَرِیمُ یَا عَلِیُّ یَا عَظِیمُ.(11)
1) «خدایی جز تو نیست و تو منزّهی من مقصّرم و تو مهربانترین مهربانان هستی.»(. انبیاء / 87.) دعایش را مستجاب کردی
2) و درختی از کدو برایش رویاندی و به سوی صد هزار نفر و بلکه بیشتر فرستادی و پیوسته به او نزدیک بودی
3) ای نزدیک. بر محمد و خاندانش درود بفرست و دعایم را مستجاب کن و مرا با عفو خودت نجات بده؛ زیرا من
4) در دریای ظلم به خودم، غرق شدهام و ظلم های فراوانی به گردن دارم. بر محمد و خاندانش درود بفرست و آبروی
5) مرا نزد ایشان نبر و مرا از آتش نجات بده و مرا در همین شرایطی که هستم، از آزاد شدگان و رهایی یافتگان از
6) دوزخ قرار بده. با فضل عنایتت، ای منّان.
7) الهی و درخواست میکنم با اسمی که بنده و پیامبرت عیسی بن مریم تو را با آن خواند. زمانی که او را با روح القدس
8) یاری کردی و در گهواره به سخن آوردی. او مرده ها را زنده کرد و کورهای مادرزاد و پیسی ها را شفا داد و از گل مجسمه
9) پرندهای را ساخت و با اذن تو تبدیل به پرنده شد. تو به او نزدیک بودی ای نزدیک. بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا به
10) کاری که برای آن آفریدی، مشغول کن و به آنچه که خود به عهده گرفتهای مشغولم نکن و مرا در دنیا از بندگان عابد و زاهد
11) و کسانی که برای عافیت خلق کردی قرار بده. ای بزرگوار ای والا مرتبه و با عظمت.
إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ آصَفُ بْنُ بَرْخِیَا عَلَی عَرْشِ مَلِکَةِ سَبَإٍ فَکَانَ(1)أَقَلَّ مِنْ لَحْظَةِ الطَّرْفِ حَتَّی کَانَ مُصَوَّراً بَیْنَ یَدَیْهِ فَلَمَّا رَأَتْهُ قِیلَ أَ هَکَذَا عَرْشُکِ قَالَتْ (2)کَأَنَّهُ هُوَ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ (3)تُکَفِّرَ عَنِّی سَیِّئَاتِی وَتَقَبَّلَ مِنِّی حَسَنَاتِی وَتَقَبَّلَ تَوْبَتِی وَتَتُوبَ عَلَیَّ وَتُغْنِیَ فَقْرِی وَتَجْبُرَ (4)کَسْرِی وَتُحْیِیَ فُوادِی بِذِکْرِکَ وَتُحْیِیَنِی فِی عَافِیَةٍ وَتُمِیتَنِی فِی عَافِیَةٍ (5)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِالِاسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَنَبِیُّکَ زَکَرِیَّاع حِینَ سَأَلَکَ دَاعِیاً رَاجِیاً الهی و درخواست میکنم (6)لِفَضْلِکَ فَقَامَ فِی الِْمحْرَابِ یُنَادِی نِدَاءً خَفِیّاً فَقَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی (7)وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا فَوَهَبْتَ لَهُ یَحْیَی وَاسْتَجَبْتَ لَهُ دُعَاءَهُ وَکُنْتَ مِنْهُ (8)قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُبْقِیَ لِی أَوْلَادِی وَأَنْ تُمَتِّعَنِی بِهِمْ(9)وَتَجْعَلَنِی وَإِیَّاهُمْ مُومِنِینَ لَکَ رَاغِبِینَ فِی ثَوَابِکَ خَائِفِینَ مِنْ عِقَابِکَ رَاجِینَ لِمَا عِنْدَکَ (10)
1) الهی و درخواست میکنم با نامی که عاصف بن برخیا، با آن تو را خواند و تخت پادشاهی ملکه سبا را در کمتر از
2) یک چشم به هم زدن حاضر کرد. ملکه سبا آن را در مقابل خود دید. به او گفته شد. « آیا تخت تو این طور بود؟
3) گفت: گویا همان است.»(. نمل / 42 ) دعایش را مستجاب کردی و همیشه نزدیک او بودی ای نزدیک. بر محمد و آل او درود
4) بفرست و گناهانم را بیامرز و حسناتم را بپذیر و توبهام را قبول کن و فقرم را با بینیازی و شکستگیم را با
5) التیام برطرف کن و قلبم را با ذکرت زنده نما و زندگیم را در عافیت قرار بده و با عافیت بمیران.
6) با نامی که بنده و پیامبرت زکریا با آن تو را خواند. آنگاه که با امید به احسانت دعا کرد
7) و در محراب ایستاد و به آرامی نجوا کرد: « پروردگارا، فرزندی برایم عنایت کن تا از من و آل یعقوب ارث ببرد و او
8) را فرزندی شایسته قرار بده»(. مریم / 5 - 6.) تو نیز یحیی را به او دادی و دعایش را مستجاب کردی و به او نزدیک بودی ای نزدیک.
9) بر محمد و خاندانش درود فرست و فرزندانم را برایم نگه دار و مرا از آنها بهرهمند ساز . من و آنها را از مؤمنینی که با
10) علاقه به دنبال ثواب تو هستند و از دوزخت ترسانند. امید به احسانت دوختهاند و از آنچه که در دست غیر توست، چشم
آیِسِینَ مِمَّا عِنْدَ غَیْرِکَ حَتَّی تُحْیِیَنَا حَیَاةً طَیِّبَةً وَتُمِیتَنَا مَیِّتَةً طَیِّبَةً إِنَّکَ فَعَّالٌ لِمَا تُرِیدُ (1)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِالِاسْمِ الَّذِی سَأَلَتْکَ بِهِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ سإِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی (2)عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَنَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْتَ لَهَا (3)دُعَاءَهَا وَکُنْتَ مِنْهَا قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُقِرَّ عَیْنِی بِالنَّظَرِ (4)إِلَی جَنَّتِکَ وَأَوْلِیَائِکَ وَتُفَرِّحَنِی بِمُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَتُونِسَنِی بِهِ وَبِآلِهِ وَبِمُصَاحَبَتِهِمْ (5)وَمُرَافَقَتِهِمْ وَتُمَکِّنَ لِی فِیهَا وَتُنْجِیَنِی مِنَ النَّارِ وَمَا أُعِدَّ لِأَهْلِهَا مِنَ السَّلَاسِلِ وَالْأَغْلَالِ (6)وَالشَّدَائِدِ وَالْأَنْکَالِ وَأَنْوَاعِ الْعَذَابِ بِعَفْوِکَ (7)اِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی دَعَتْکَ عَبْدَتُکَ وَصِدِّیقَتُکَ مَرْیَمُ الْبَتُولُ وَأُمُّ الْمَسِیحِ (8)الرَّسُولِ علیهالسلامإِذْ قُلْتَ وَمَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ علیهماالسلامالَّتِیأَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنَا فِیهِ مِنْرُوحِنَا وَصَدَّقَتْ(9)بِکَلِماتِ رَبِّها وَکُتُبِهِ وَکَانَتْ مِنَ الْقَانِتِینَ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهَا وَکُنْتَ مِنْهَا قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ (10)
تو نیز دعایش را مستجاب کردی و به او
1) طمع بستهاند، قرار بده و ما را به زندگی پاک و مرگ پاکیزه برسان. بیشک تو هر کاری را که اراده کنی، انجام میدهی.
2) الهی و درخواست میکنم با نامی که زن فرعون با آن تو را خواند. آنگاه که گفت: «پروردگارا مرا از دست
3) فرعون و عاملان او و قوم ظالم، نجات بده و خانهای در جوار رحمت خود و در بهشت برایم درست کن»(. تحریم / 11 ) تو نیز
4) دعایش را مستجاب کردی و نزدیک او بودی ای نزدیک. بر محمد وآل او درود بفرست و چشمانم را به دیدار
5) بهشت و دوستانت روشن کن. مرا با محمد و خاندانش شاد و با آنها و به همراهی و رفاقت با ایشان مأنوس گردان.
6) مرا در بهشت جا بده و به واسطه مغفرتت مرا، از آتش و هر آنچه که برای اهل آن آماده کردهای از قبیل زنجیرها
7) و گرفتاریها و لجامهای آهنی و انواع عذاب نجات بخش.
8) الهی و درخواست میکنم با نامی که کنیز و صدّیقهات مریم، برگزیده و مادر مسیح رسول علیهالسلام تو را با آن خواند.
9) آنجا که گفتهای: «مریم دختر عمران، خداوند فرجش را مصون کرده، ما از روح متعلق به خودمان در آن دمیدیم
10) و او کلمات و کتب الهی را تصدیق کرد و از بندگان پرهیزکار ما بود.»(. تحریم / 12.)
عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُحْصِنَنِی بِحِصْنِکَ الْحَصِینِ وَتَحْجُبَنِی بِحِجَابِکَ الْمَنِیعِ وَتُحْرِزَنِی (1)بِحِرْزِکَ الْوَثِیقِ وَتَکْفِیَنِی بِکِفَایَتِکَ الْکَافِیَةِ مِنْ شَرِّ کُلِّ طَاغٍ وَظُلْمِ کُلِّ بَاغٍ وَمَکْرِ کُلِّ مَاکِرٍ وَغَدْرِ (2)کُلِّ غَادِرٍ وَسِحْرِ کُلِّ سَاحِرٍ وَجَوْرِ کُلِّ سُلْطَانٍ فَاجِرٍ بِمَنْعِکَ یَا مَنِیعُ (3)إِلَهِی وَأَسْأَلُکَ بِالاِْسْمِ الَّذِی دَعَاکَ بِهِ عَبْدُکَ وَنَبِیُّکَ وَصَفِیُّکَ وَخِیَرَتُکَ مِنْ خَلْقِکَ (4)وَأَمِینِکَ عَلَی وَحْیِکَ وَبَعِیثُکَ إِلَی بَرِیَّتِکَ وَرَسُولُکَ إِلَیخَلْقِکَ مُحَمَّدٌ خَاصَّتُکَ وَخَالِصَتُکَ (5)صَلَّی اللّه عَلَیْهِ وَآلِهِ فَاسْتَجَبْتَ دُعَاءَهُ وَأَیَّدْتَهُ بِجُنُودٍ لَمْ یَرَوْهَا وَجَعَلْتَ کَلِمَتَکَ الْعُلْیَا وَکَلِمَةَ (6)الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلی وَکُنْتَ مِنْهُ قَرِیباً یَا قَرِیبُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ صَلَاةً زَاکِیَةً(7)طَیِّبَةً نَامِیَةً بَاقِیَةً مُبَارَکَةً کَمَا صَلَّیْتَ عَلَی أَبِیهِمْ إِبْرَاهِیمَ وَآلِ إِبْرَاهِیمَ وَبَارِکْ عَلَیْهِمْ کَمَا بَارَکْتَ (8)عَلَیْهِمْ وَسَلِّمْ عَلَیْهِمْ کَمَا سَلَّمْتَ عَلَیْهِمْ وَزِدْهُمْ فَوْقَ ذَلِکَ کُلِّهِ زِیَادَةً مِنْ عِنْدِکَ وَاخْلُطْنِی بِهِمْ (9)وَاجْعَلْنِی مِنْهُمْ وَاحْشُرْنِی مَعَهُمْ وَفِی زُمْرَتِهِمْ حَتَّی تَسْقِیَنِی مِنْ حَوْضِهِمْ وَتُدْخِلَنِی فِی جُمْلَتِهِمْ (10)وَتَجْمَعَنِی وَإِیَّاهُمْ وَتَقَرَّ عَیْنِی بِهِمْ وَتُعْطِیَنِی سُولِی وَتُبَلِّغَنِی آمَالِی فِی دِینِی وَدُنْیَایَ وَآخِرَتِی (11)وَمَحْیَایَ وَمَمَاتِی وَتُبْلِغَهُمْ سَلَامِی وَتَرُدَّ عَلَیَّ مِنْهُمُ السَّلَامَ وَ عَلَیْهِمُ السَّلَامُ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ (12)
1) نزدیک بودی اینزدیک. بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا در قلعههیا محکمت مصونیت بده و با پوشش خاصّت،
2) بپوشان و با موانع محکمت نگه دار و با کفایت خودت مرا با منع خود از شر تمام طغیانگران و ظلم ظالمان و مکر مکاران
3) و حیله حیله گران و سحر ساحران و ظلم سلاطین ظالم، کفایت کن. ای منع کننده و نگهدارنده.
4) الهی و درخواست میکنم با نامی که بنده و نبی و برگزیده و بهترین خلقت و امین بر وحی و رسالت بندگانت، محمد صلیاللهعلیهوآله
5) که خاصّ به تو و خالص برای توست، با آن تو را خواند و تو نیز دعایش را مستجاب کردی و با سربازانی که دیده نمیشدند او
6) را یاری کردی و دین خود را بالا بردی و اعتقادات کافران را خوار نمودی و پیوسته به او نزدیک بودی اینزدیک. بر محمد
7) و خاندانش درود بفرست. درودی که افزایش یابد و پاک باشد و رشد کند و باقی بماند و وسیع باشد. همان طور که بر
8) پدرانشان ابراهیم و خاندان ابراهیم درود فرستادی و بر آنها برکت و وسعت بده همان طور که بر ابراهیم و خاندانش برکت
9) دادی و بر آنها سلام فرست همان طور که بر ایشان فرستادی. بلکه سلام و درود و برکت ایشان را از جانب خودت بیشتر نیز
10) بکن. خدایا مرا نیز در این خاندان وارد کن و با آنها محشور گردان و در کنارشان قرار بده تا از حوض کوثر بنوشانی و در
11) میانشان داخل کنی و چشمانم را به وجود ایشان روشن کنی و خواسته ام را بدهی و به آروزهای دنیوی و اخروی و زنده
12) و مردهام برسانی و سلام مرا به ایشان برسانی و سلام آنها را نیز به من بازگردانی و سلام خدا و رحمت و برکاتش بر آنها باد.
إِلَهِی أَنْتَ الَّذِی تُنَادِی فِی أَنْصَافِ کُلِّ لَیْلَةٍ هَلْ مِنْ سَائِلٍ فَأُعْطِیَهُ أَمْ هَلْ مِنْ دَاعٍ (1)فَأُجِیبَهُ أَمْ هَلْ مِنْ مُسْتَغْفِرٍ فَأَغْفِرَ لَهُ أَمْ هَلْ مِنْ رَاجٍ فَأُبْلِغَهُ رَجَاءَهُ أَمْ هَلْ مِنْ مُومِّلٍ فَأُبْلِغَهُ (2)أَمَلَهُ هَا أَنَا سَائِلُکَ بِفِنَائِکَ وَمِسْکِینُکَ بِبَابِکَ وَضَعِیفُکَ بِبَابِکَ وَفَقِیرُکَ بِبَابِکَ وَمُومِّلُکَ (3)بِفِنَائِکَ أَسْأَلُکَ نَائِلَکَ وَأَرْجُو رَحْمَتَکَ وَأُومِّلُ عَفْوَکَ وَأَلَْتمِسُ غُفْرَانَکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ(4)وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَعْطِنِی سُولِی وَبَلِّغْنِی أَمَلِی وَاجْبُرْ فَقْرِی وَارْحَمْ عِصْیَانِی وَاعْفُ عَنْ ذُنُوبِی (5)وَفُکَّ رَقَبَتِی مِنْ مَظَالِمَ لِعِبَادِکَ رَکِبَتْنِی وَقَوِّ ضَعْفِی وَأَعِزَّ مَسْکَنَتِی وَثَبِّتْ وَطْأَتِی وَاغْفِرْ (6)جُرْمِی وَأَنْعِمْ بَالِی وَأَکْثِرْ مِنَ الْحَلَالِ مَالِی وَخِرْ لِی فِی جَمِیعِ أُمُورِی وَأَفْعَالِی وَرَضِّنِی بِهَا (7)وَارْحَمْنِی وَوَالِدَیَّ وَمَا وَلَدَا مِنَ الْمُومِنِینَ وَالْمُومِنَاتِ وَالْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ الْأَحْیَاءِ مِنْهُمْ (8)وَالْأَمْوَاتِ إِنَّکَ سَمِیعُ الدَّعَوَاتِ وَأَلْهِمْنِی مِنْ بِرِّهِمَا مَا أَسْتَحِقُّ بِهِ ثَوَابَکَ وَالْجَنَّةَ وَتَقَبَّلْ (9)حَسَنَاتِهِمَا وَاغْفِرْ سَیِّئَاتِهِمَا وَاجْزِهِمَا بِأَحْسَنِ مَا فَعَلَا بِی ثَوَابَکَ وَالْجَنَّةَ (10)إِلَهِی وَقَدْ عَلِمْتُ یَقِیناً أَنَّکَ لَا تَأْمُرُ بِالظُّلْمِ وَلَا تَرْضَاهُ وَلَا تَمِیلُ إِلَیْهِ وَلَا تَهْوَاهُ وَلَا تُحِبُّهُ وَلَا (11)تَغْشَاهُ وَتَعْلَمُ مَا فِیهِ هَولَاءِ الْقَوْمُ مِنْ ظُلْمِ عِبَادِکَ وَبَغْیِهِمْ عَلَیْنَا وَتَعَدِّیهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ وَلَا مَعْرُوفٍ(12)
1) الهی، تو همان کسی هستی که در نصفه های هر شب صدا میزنی آیا درخواست کننده هست تا بدهم؟ آیا دعا کنندهای
2) هست تا اجابت کنم؟ آیا استغفار کنندهای هست تا ببخشم؟ آیا امیدواری هست تا امیدش را محقق سازم؟ آیا آرزوکننده
3) هست تا به آرزویش برسانم. خدایا من همان گدا و درمانده و ضعیف و فقیر و آرزومندی هستم که در کنار درت نشسته
4) است. عطایایت را میخواهم و امیدوار رحمتت هستم و آرزوی عفوت را دارم و بخشایشت را التماس میکنم. پس بر محمد
5) و خاندانش درود بفرست و خواسته ام را بده و به آرزویم برسان و فقرم را جبران کن و بر معصیتم رحم کن و از گناهانم
6) در گذر و گردنم را از مظالم بندگانت آزاد و ضعفم را تقویت و مسکنت و خواریم را به عزّت تبدیل کن و پاهایم را ثابت
7) کن و جرمم را ببخش و خاطرم را آسوده و روزی حلالم را بیشتر و در همه امور و اعمالم اراده خیر کن و مرا با آن راضی نما
8) و به من و والدین و آنچه که از مؤمنین و مومنات و مسلمین و مسلمات از زنده ها و مرده ها که زادهاند، ببخش و بیامرز.
9) تو دعاهایمان را میشنوی. خدایا مرا به نیکی آنها راهنمایی کن تا به ثواب و بهشتت برسم و صالحاتم را قبول کن و سیئاتم
10) را ببخش و آنها را بر اساس بهترین کارهایی که برای من انجام داده اند، به بهشت ببر.
11) الهی به یقین فهمیدم که تو به ظلم امر نمیکنی و آن را نمیپسندی و تمایل و علاقه و محبتی به انجام آن نداری.
12) از سوی دیگر خوب میدانی که این مردم چگونه دست به ظلم ما دراز کرده اند و تجاوزگرانه بر ما ظلم میکنند.
بَلْ ظُلْماً وَعُدْوَاناً وَزُوراً وَبُهْتَاناً فَإِنْ کُنْتَ جَعَلْتَ لَهُمْ مُدَّهًلَا بُدَّ مِنْ بُلُوغِهَا أَوْ کَتَبْتَ لَهُمْ آجَالاً (1)یَنَالُونَهَا فَقَدْ قُلْتَ وَقَوْلُکَ الْحَقُّ وَوَعْدُکَ الصِّدْقُ یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ (2)فَأَنَا أَسْأَلُکَ بِکُلِّ مَا سَأَلَکَ بِهِ أَنْبِیَاوکَ وَرُسُلُکَ وَأَسْأَلُکَ بِمَا سَأَلَکَ بِهِ عِبَادُکَ الصَّالِحُونَ (3)وَمَلَائِکَتُکَ الْمُقَرَّبُونَ أَنْ تَمْحُوَ مِنْ أُمِّ الْکِتَابِ ذَلِکَ وَتَکْتُبَ لَهُمُ الاِْضمِحْلَالَ وَالَْمحْقَ حَتَّی(4)تُقَرِّبَ آجَالَهُمْ وَتَقْضِیَ مُدَّتَهُمْ وَتُذْهِبَ أَیَّامَهُمْ وَتَبْتُرَ أَعْمَارَهُمْ وَتُهْلِکَ فُجَّارَهُمْ وَتُسَلِّطَ بَعْضَهُمْ (5)عَلَی بَعْضٍ حَتَّیلَا تُبْقِیَ مِنْهُمْ أَحَداً وَلَا تُنْجِیَ مِنْهُمْ أَحَداً وَتُفَرِّقَ جُمُوعَهُمْ وَتُکِلَّ سِلَاحَهُمْ وَتُبَدِّدَ (6)شَمْلَهُمْ وَتَقْطَعَ آجَالَهُمْ وَتُقْصِرَ أَعْمَارَهُمْ وَتُزَلْزِلَ أَقْدَامَهُمْ وَتُطَهِّرَ بِلَادَکَ مِنْهُمْ وَتُظْهِرَ عِبَادَکَ (7)عَلَیْهِمْ فَقَدْ غَیَّرُوا سُنَّتَکَ وَنَقَضُوا عَهْدَکَ وَهَتَکُوا حَرِیمَکَ وَأَتَوْا مَا نَهَیْتَهُمْ عَنْهُ وَعَتَوْا عُتُوًّا و (8)کَبِیراً وَضَلُّوا ضَلالاً بَعِیداً فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَآذِنْ لِجَمْعِهِمْ بِالشَّتَاتِ وَلِحَیِّهِمْ (9)بِالْمَمَاتِ وَلِأَزْوَاجِهِمْ بِالنَّهَبَاتِ نَبَاتِهِمْ وَاسْتِئْصَالِ شَأْفَتِهِمْ وَشَتَاتِ شَمْلِهِمْ وَهَدْمِ بُنْیَانِهِمْ وجودشان (10)یَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ (11)
1) پروردگارا اگر برای آنها مدتی تعیین کردهای که حتما باید تا آن مدت زنده بمانند، در قرآن فرموده ای و گفتار تو
2) حق است: «خداوند هر چه را که بخواهد محو و یا تثبیت میکند و ام الکتاب نزد اوست»(. رعد / 39.) خدایا من از تو درخواست
3) میکنم با همه نامهایی که انبیا و پیامبران و بندگان صالح و ملائکه مقربت با آن تو را خوانده اند، که تقدیر خود را
4) مبنی بر نگه داشتن ظالمان از ام الکتاب محو کنی و برایشان هلاکت و برچیده شدن را بنویسی تا اجلشان نزدیک شود
5) و مدتشان تمام گردد و عمرشان قطع شود. ستمکاران را هلاک کن و برخی را بر برخی دیگر مسلط کن تا در این جنگ
6) هیچ یک از آنها زنده نماند و اجتماعشان را به هم بزن و سلاحهایشان کند کن، شاخ و برگشان را بشکن، عمرهایشان
7) را تمام و پایههای حکومتشان را به لرزش بینداز و شهرهایت را از وجودشان پاک گردان، زیرا آنها سنّت تو را برگرداندند
8) عهدت را نقض کردند و حرمتت را شکستند. آنها اوامرت را زیر پا گذاشتند و به شدت عصیانگری کردند و به گمراهی
9) عجیبی مبتلا شدند. بنابراین بر محمد و خاندانش درود فرست و دست ظالمان را از تکبر کردن بگیر و زمین را از لوس
10) پاک گردان و اراده کن تا کاشتههایشان درو و ریشهشان قطع و شاخ و برگشان بریده بریده و بنیادشان منهدم شود.
11) ای صاحب جلالت و بزرگواری
وَأَسْأَلُکَ یَا إِلَهِی وَإِلَهَ کُلِّ شَیْءٍ وَرَبِّی وَرَبَّ کُلِّ شَیْءٍ وَأَدْعُوکَ بِمَا دَعَاکَ بِهِ عَبْدَاکَ (1)وَرَسُولَاکَ وَنَبِیَّاکَ وَصَفِیَّاکَ مُوسَی وَهَارُونُ علیهماالسلام حِینَ قَالَا دَاعِیَیْنِ لَکَ رَاجِیَیْنِ لِفَضْلِکَ رَبَّنا (2)إِنَّکَ آتَیْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلَأَهُ زِینَةً وَأَمْوالاً فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا رَبَّنَا لِیُضِلُّوا عَنْ سَبِیلِکَ رَبَّنَا اطْمِسْ (3)عَلَی أَمْوالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلی قُلُوبِهِمْ فَلاَ یُومِنُوا حَتَّی یَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِیمَ فَمَنَنْتَ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِمَا (4)بِالْإِجَابَةِ لَهُمَا إِلَی أَنْ قَرَعْتَ سَمْعَهُمَا بِأَمْرِکَ اللَّهُمَّ رَبِّ قَدْ أُجِیبَتْ دَعْوَتُکُما فَاسْتَقِیما وَلا تَتَّبِعَانِّ (5)سَبِیلَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَطْمِسَ عَلَی أَمْوَالِ هَولَاءِ الظَّلَمَةِ (6)وَأَنْ تُشَدِّدَ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَأَنْ تَخْسِفَ بِهِمْ بَرَّکَ وَأَنْ تُغْرِقَهُمْ فِی بَحْرِکَ فَإِنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ (7)وَمَا فِیهِمَا لَکَ وَأَرِ الْخَلْقَ قُدْرَتَکَ فِیهِمْ وَبَطْشَکَ عَلَیْهِمْ فَافْعَلْ ذَلِکَ بِهِمْ وَعَجِّلْ ذَلِکَ لَهُمْ یَا (8)خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَخَیْرَ مَنْ دُعِیَ وَخَیْرَ مَنْ تَذَلَّلَتْ لَهُ الْوُجُوهُ وَرُفِعَتْ إِلَیْهِ الْأَیْدِی وَدُعِیَ بِالْأَلْسُنِ (9)وَشَخَصَتْ إِلَیْهِ الْأَبْصَارُ وَأَمَّتْ إِلَیْهِ الْقُلُوبُ وَنُقِلَتْ إِلَیْهِ الْأَقْدَامُ وَتُحُوکِمَ إِلَیْهِ فِی الْأَعْمَالِ (10)
1) و درخواست میکنم ای خدای من و خدای هر چیزی و پروردگار من و هر چیز دیگری، تو را با آن نامی میخوانم
2) که دو بنده و پیامبر و نبی و برگزیدههایت موسی و هارون علیهماالسلام تو را با آن خواندند. آن هنگام که با امید به احسانت
3) گفتند: «خدایا اموالشان را از بین ببر و دلهایشان را قبض کن؛ زیرا آنها تا عذاب دردناکت را نبینند، ایمان نمیآورند.»(. یونس / 88.)
4) تو نیز به آنها لطف کردی و از نعمت اجابت بهرهمندشان ساختی تا اینکه به آنها امر کردی که «دعایتان مستجاب شد.
5) پس استقامت نشان دهید و از راه و روش جاهلان پیروی نکنید»(. یونس / 89.) خدایا بر محمد و خاندانش درود فرست و اموال این
6) ظالمان را از بین ببر و دلهایشان را قبض کن و نیکیت را از آنها دریغ دار و در دریای خود آنها را غرق کن؛ زیرا همه
7) آسمانها و زمین و آنچه که در میان آنهاست، متعلق به توست. قدرت و انتقام خودت را به خَلقت نشان بده. خدایا این کار
8) را با آنها بکن و عجله کن. ای بهترین درخواست شده و بهترین خوانده شده و بهترین کسی که در برابرش، چهرهها به
9) ذلت افتاده و دست ها در برابرش بالا رفته است و با زبانها خوانده شده و با چشمهای منتظر نگاه شده و قلبها او را
10) قصد کرده و قدم ها به سویش برداشته شده و در اعمال به حکمیّت طلبیده شده است.
إِلَهِی وَأَنَا عَبْدُکَ أَسْأَلُکَ مِنْ أَسْمَائِکَ بِأَبْهَاهَا وَکُلُّ أَسْمَائِکَ بَهِیٌّ بَلْ أَسْأَلُکَ (1)بِأَسْمَائِکَ کُلِّهَا أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُرْکِسَهُمْ عَلَی أُمِّ رُءُوسِهِمْ فِی (2)زُبْیَتِهِمْ وَتُرْدِیَهُمْ فِی مَهْوَی حُفْرَتِهِمْ وَارْمِهِمْ بِحَجَرِهِمْ وَذَکِّهِمْ بِمَشَاقِصِهِمْ وَاکْبُبْهُمْ عَلَی(3)مَنَاخِرِهِمْ وَاخْنُقْهُمْ بِوَتَرِهِمْ وَارْدُدْ کَیْدَهُمْ فِی نُحُورِهِمْ وَأَوْبِقْهُمْ بِنَدَامَتِهِمْ حَتَّی یُسْتَخْذَلُوا (4)وَیَتَضَاءَلُوا بَعْدَ نَخْوَتِهِمْ وَیَنْقَمِعُوا وَیَخْشَعُوا بَعْدَ اسْتِطَالَتِهِمْ أَذِلَّاءَ مَأْسُورِینَ فِی رِبْقِ(5)حَبَائِلِهِمُ الَّتِی کَانُوا یُومِّلُونَ أَنْ یَرَوْنَا فِیهَا وَتُرِینَا قُدْرَتَکَ فِیهِمْ وَسُلْطَانَکَ عَلَیْهِمْ (6)وَتَأْخُذَهُمْ أَخْذَ الْقِرَی وَهِیَ ظالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَکَ الْأَلِیمُ الشَّدِیدُ أَخْذَ عَزِیزٍ مُقْتَدِرٍ فَإِنَّکَ عَزِیزٌ (7)مُقْتَدِرٌ شَدِیدُ الْعِقابِ شَدِیدُ الِْمحَالِ اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ إِیرَادَهُمْ (8)عَذَابَکَ الَّذِی أَعْدَدْتَهُ لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَمْثَالِهِمْ وَالطَّاغِینَ مِنْ نُظَرَائِهِمْ وَارْفَعْ حِلْمَکَ عَنْهُمْ (9)وَاحْلُلْ عَلَیْهِمْ غَضَبَکَ الَّذِیلَا یَقُومُ لَهُ شَیْءٌ وَأْمُرْ فِی تَعْجِیلِ ذَلِکَ بِأَمْرِکَ الَّذِیلَا یُرَدُّ (10)وَلَا یُوخَّرُ فَإِنَّکَ شَاهِدُ کُلِّ نَجْوَی وَعَالِمُ کُلِّ فَحْوَی وَلَا تَخْفَی عَلَیْکَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ خَافِیَةٌ (11)
1) الهی من بنده توام که از تو درخواست میکنم. با پربهاترین نامهایت. اگر چه همه آنها پربها هستند. بلکه
2) درخواست میکنم با همه نامهایت. تا بر محمد و آل او درود فرستی و ظالمان را در دامهای خودشان سرنگون ساز
3) و در گودالهایی که برای بندگانت کنده اند، بیندازی و آنها را نشانه تیرهای خودشان قرار دهی و با خنجرهایی که
4) برای دیگران تیز کردهاند، خودشان را سر ببری. آنها را با بینی بر زمین بزن و گلویشان را فشار بده و حیلههایشان
5) را در گلویشان فرو ببر و آنها را با ندامتشان عذاب کن تا بعد از تکبر و بزرگی، ذلیل و خوار شوند و بعد از حکمرانی
6) شکسته و درمانده گردند و ذلیلانه در دامهایی که دوست داشتند ما را در آنها ببینند، اسیر شوند. خدایا قدرت و تسلطت
7) را در مورد آنها به ما نشان بده و همان طور که امّتهای گذشته را عذاب کردی، آنها را نیز عذاب کن. خدایا گرفت
8) دردناک و شدید تو، گرفتن قدرتی شکستناپذیر و مقتدر است. بیشک تو شکستناپذیر و مقتدر و شدید العذاب هستی
9) خدایا بر محمد و خاندانش درود بفرست و در عقوبت کردن ظالمان با عذابی که برای آنها مهیا کرده ای، تعجیل کن
10) و بردباریات را از آنها بردار و آن غضبی را که هیچ چیز توان تحمل آن را ندارد، بر آنها مسلط کن و در تعجیل آن به
11) ملائکه موکل عذاب، امر کن. امری که نه برمی گردد و نه به تأخیر میافتد. تو شاهد هر نجوا هستی و عالم به تمام
وَلَا یَذْهَبُ عَنْکَ مِنْ أَعْمَالِهِمْ خَائِنَةٌ وَأَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ عَالِمُ مَا فِی الضَّمَائِرِ وَالْقُلُوبِ مطالب هستی و هیچ عمل آنها از تو مخفی نمیماند. تو بر تمام غیب ها آگاهی و از آنچه که در دلها میگذرد، خبرداری. اَللَّهُمَّ وَأَسْأَلُکَ وَأُنَادِیکَ بِمَا نَادَاکَ بِهِ سَیِّدِی وَسَأَلَکَ بِهِ نُوحٌع إِذْ قُلْتَ تَبَارَکْتَ وَتَعَالَیْتَ خدایا درخواست میکنم و صدایت میزنم با آن اسمی که سرورم صدا زد و نوح با آن درخواست کرد. آنجا که فرمودهای: وَلَقَدْ نَاَدانَا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الُْمجِیبُونَ أَجَلْ (1)اَللَّهُمَّ یَا رَبِّ أَنْتَ نِعْمَ الُْمجِیبُ وَنِعْمَ الْمَدْعُوُّ وَنِعْمَ الْمَسْئُولُ وَنِعْمَ الْمُعْطِی أَنْتَ الَّذِیلَا (2)تُخَیِّبُ سَائِلَکَ وَلَا تُمِلُّ دُعَاءَ مَنْ أَمَّلَکَ وَلَا تَتَبَرَّمُ بِکَثْرَةِ حَوَائِجِهِمْ إِلَیْکَ وَلَا بِقَضَائِهَا لَهُمْ(3)فَإِنَّ قَضَاءَ حَوَائِجِ جَمِیعِ خَلْقِکَ إِلَیْکَ فِی أَسْرَعِ لَحْظٍ مِنْ لَمْحِ الطَّرْفِ وَأَخَفُّ عَلَیْکَ وَأَهْوَنُ مِنْ (4)جَنَاحِ بَعُوضَةٍ وَحَاجَتِی یَا سَیِّدِی وَمَوْلَایَ وَمُعْتَمَدِی وَرَجَائِی أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ(5)وَأَنْ تَغْفِرَ لِی ذَنْبِی فَقَدْ جِئْتُکَ ثَقِیلَ الظَّهْرِ بِعَظِیمِ مَا بَارَزْتُکَ بِهِ مِنْ سَیِّئَاتِی وَرَکِبَنِی مِنْ مَظَالِمِ(6)عِبَادِکَ مَالَا یَکْفِینِی وَلَا یُخَلِّصُنِی مِنْهُ غَیْرُکَ وَلَا یَقْدِرُ عَلَیْهِ وَلَا یَمْلِکُهُ سِوَاکَ فَامْحُ یَا سَیِّدِی (7)کَثْرَةَ سَیِّئَاتِی بِیَسِیرِ عَبَرَاتِی بَلْ بِقَسَاوَةِ قَلْبِی وَجُمُودِ عَیْنِی لَا بَلْ بِرَحْمَتِکَ الَّتِی وَسِعَتْ کُلَّ(8)شَیْءٍ وَأَنَا شَیْءٌ فَلْتَسَعْنِی رَحْمَتُکَ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ لَا تَمْتَحِنِّی فِی هَذِهِ (9)
1) «نوح ما را صدا زد و تو بهترین اجابت کنندگانی»( صافات / 75.)
2) خدایا، پروردگارا، تو اجابتکننده و خوانده شده و درخواست شده و عطا کننده، خوبی هستی. تو همانی که درخواست
3) کنندگانت را دست خالی بر نمیگردانی و آرزومندان را خسته نمیکنی و از زیادی نیازهایی که نزد تو آوردهاند، به
4) ستوه نمیآیی. از برآورده کردن نیازهایشان خسته نمیشوی؛ زیرا برای تو، برآورده کردن حوایج تمام بندگانت در کمتر
5) از یک چشم بر هم زدن ممکن و سبکتر از بال مگس است. از سوی دیگر سرور و مولا و تکیهگاه و امید من این است که
6) بر محمد و خاندانش درود فرستی و گناهانم را بیامرزی؛ زیرا با پشتی سنگین از گناهان آمدهام و مظالم بندگانت چنان
7) مرا احاطه کردهاند که تنها تو میتوانی مرا از آنها برهانی. ای سرور من؛ گناهان زیادم را با قطرات بیرمق اشکم؛
8) بلکه با قساوت قلب و چشمان خشکیدهام، نه بلکه با رحمت واسعهای که شامل هر چیز میشود، محو کن. خدایا من هم
9) یکی از همان چیزها هستم. بنابراین با رحمت خود مرا دریاب، ای رحمان و رحیم، ای مهربانترین مهربانان مرا با
الدُّنْیَا بِشَیْءٍ مِنَ الِْمحَنِ وَلَا تُسَلِّطْ عَلَیَّ مَنْ لَا یَرْحَمُنِی وَلَا تُهْلِکْنِی بِذُنُوبِی وَعَجِّلْ خَلَاصِی مِنْ(1)کُلِّ مَکْرُوهٍ وَادْفَعْ عَنِّی کُلَّ ظُلْمٍ وَلَا تَهْتِکْ سِتْرِی وَلَا تَفْضَحْنِی یَوْمَ جَمْعِکَ الْخَلَائِقَ لِلْحِسَابِ (2)یَا جَزِیلَ الْعَطَاءِ وَالثَّوَابِ (3)أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُحْیِیَنِی حَیَاةَ السُّعَدَاءِ وَتُمِیتَنِی مِیتَةَ الشُّهَدَاءِ (4)وَتَقْبَلَنِی قَبُولَ الْأَوِدَّاءِ وَتَحْفَظَنِی فِی هَذِهِ الدُّنْیَا الدَّنِیَّةِ مِنْ شَرِّ سَلَاطِینِهَا وَفُجَّارِهَا وَشِرَارِهَا (5)وَمُحِبِّیهَا وَالْعَامِلِینَ لَهَا فِیهَا وَقِنِی شَرَّ طُغَاتِهَا وَحُسَّادِهَا وَبَاغِی الشِّرْکِ فِیهَا حَتَّی تَکْفِیَنِی مَکْرَ(6)الْمَکَرَةِ وَتَفْقَأَ عَنِّی أَعْیُنَ الْکَفَرَةِ وَتُفْحِمَ عَنِّی أَلْسُنَ الْفَجَرَةِ وَتَقْبِضَ لِی عَلَی أَیْدِی الظَّلَمَةِ وَتُومِنَ (7)لِی کَیْدَهُمْ وَتُمِیتَهُمْ بِغَیْظِهِمْ وَتَشْغَلَهُمْ بِأَسْمَاعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ وَأَفْئِدَتِهِمْ وَتَجْعَلَنِی مِنْ ذَلِکَ کُلِّهِ (8)فِی أَمْنِکَ وَأَمَانِکَ وَحِرْزِکَ وَسُلْطَانِکَ وَحِجَابِکَ وَکَنَفِکَ وَعِیَاذِکَ وَجَارِکَ إِنَّ وَلِیِّیَ اللَّهُ (9)الَّذِی نَزَّلَ الْکِتابَ وَهُوَ یَتَوَلَّی الصَّالِحِینَ (10)اَللَّهُمَّ بِکَ أَعُوذُ وَبِکَ أَلُوذُ وَلَکَ أَعْبُدُ وَإِیَّاکَ أَرْجُو وَبِکَ أَسْتَعِینُ وَبِکَ أَسْتَکْفِی (11)
1) گرفتاری های دنیا امتحان نکن و کسی را که بر من رحم نمیکند، بر من مسلط ننما. با گناهانم مرا هلاک نکن و در
2) رهایی من از تمام گرفتاریها و امور ناخوشایند، عجله نما. خدایا پرده خود را کنار نزن و در روز رستاخیر بیآبرویم نساز.
3) ای کسی که ثواب و عطایت بسیار است.
4) درخواست میکنم که بر محمد و آل او درود بفرستی و از زندگی سعادتمندان و مرگ شهیدان بهرهمندم
5) کنی و مرا مانند دوستانت بپذیری و در این دنیای پست از شر سلاطین و ستمکاران و افراد شرور
6) و علاقهمندان به دنیا و دنیاپرستان، حفظم کنی و مرا از شر سرکشان و حسودان نگه داری. تا آنجا که
7) مرا از مکر مکاران امنیت دهی. چشمها و زبانهایشان را بازداری و مرا بالاتر از دست ظالمان نگه داری
8) مرا از حیلههایشان امان دهی و آنها را با عصبانیتشان بکشی و آنها را به چشم و گوش و دلشان مشغول
9) کنی و مرا از همه آنها در حصن و قلعه خود، حفظ کنی. همانا ولی من خدایی است که کتاب را نازل
10) کرد و او خود متولی امور صالحین است.
11) خدایا به تو پناه میبرم و تو را میپرستم و به تو امید بسته ام و از تو کمک میخواهم و از تو یاری میجویم و تو را صدا
وَبِکَ أَسْتَغِیثُ وَبِکَ أَسْتَقْدِرُ وَمِنْکَ أَسْأَلُ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَلَا تَرُدَّنِی (1)إِلَّا بِذَنْبٍ مَغْفُورٍ وَسَعْیٍ مَشْکُورٍ وَتِجَارَةٍ لَنْ تَبُورَ وَأَنْ تَفْعَلَ بِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَلَا تَفْعَلَ بِی (2)مَا أَنَا أَهْلُهُ فَإِنَّکَ أَهْلُ التَّقْوی وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ وَأَهْلُ الْفَضْلِ وَالرَّحْمَةِ (3)إِلَهِی وَقَدْ أَطَلْتُ دُعَائِی وَأَکْثَرْتُ خِطَابِی وَضِیقُ صَدْرِی حَدَانِی عَلَی ذَلِکَ کُلِّهِ وَحَمَلَنِی (4)عَلَیْهِ عِلْماً مِنِّی بِأَنَّهُ یُجْزِیکَ مِنْهُ قَدْرُ الْمِلْحِ فِی الْعَجِینِ بَلْ یَکْفِیکَ عَزْمُ إِرَادَةٍ وَأَنْ یَقُولَ الْعَبْدُ(5)بِنِیَّةٍ صَادِقَةٍ وَلِسَانٍ صَادِقٍ یَا رَبِّ فَتَکُونُ عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِکَ بِکَ وَقَدْ نَاجَاکَ بِعَزْمِ الْإِرَادَةِ قَلْبِی (6)فَأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُقْرِنَ دُعَائِی بِالْإِجَابَةِ مِنْکَ وَتُبْلِغَنِی مَا أَمَّلْتُهُ (7)فِیکَ مِنَّةً مِنْکَ وَطَوْلاً وَقُوَّةً وَحَوْلاً وَلَا تُقِیمَنِی مِنْ مَقَامِی هَذَا إِلَّا بِقَضَائِکَ جَمِیعَ مَا سَأَلْتُکَ (8)فَإِنَّهُ عَلَیْکَ یَسِیرٌ وَخَطَرُهُ عِنْدِی جَلِیلٌ کَثِیرٌ وَأَنْتَ عَلَیْهِ قَدِیرٌ یَا سَمِیعُ یَا بَصِیرُ (9)إِلَهِی وَهَذَا مَقَامُ الْعَائِذِ بِکَ مِنَ النَّارِ وَالْهَارِبِ مِنْکَ إِلَیْکَ مِنْ ذُنُوبٍ تَهَجَّمَتْهُ وَعُیُوبٍ (10)فَضَحَتْهُ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَانْظُرْ إِلَیَّ نَظْرَةَ رَحْمَةٍ أَفُوزُ بِهَا إِلَی جَنَّتِکَ وَاعْطِفْ (11)
1) میزنم و از تو قدرت میخواهم و از تو درخواست میکنم که بر محمد و خاندانش درود فرستی و مرا برنگردانی مگر با
2) گناهانی بخشیده شده و تلاشی مأجور و تجارتی ماندگار و بدون زیان و با من رفتاری کنی که شایسته توست و رفتاری نکنی
3) که من شایستگی آن را دارم؛ زیرا تو شایسته حفظ و نگهداری بندگان و آمرزش آنها و فضل و عنایت هستی.
4) خدایا دعایم را طول دادم و خیلی حرف زدم. فشار گرفتاریها مرا وادار کرد تا چنین سخن بگویم. با اینکه میدانم
5) اگر دعای من به اندازه نمک در خمیر حتی اگر به اندازه قصد و نیت باشد، برای تو کافی است. آری اگر بنده با نیت
6) صادقانه و زبانی راستگو صدا بزند و بگوید: پروردگارا، تو نزد او حاضر خواهی شد. پس از تو درخواست میکنم که بر
7) محمد و خاندانش درود فرستی و دعایم را مقرون به اجابت کنی و تمام چیزهایی که آنها را از تو خواستم، از لطف و عنایت
8) و احسانت برآورده سازی مرا از جایم بلند نکن، مگر اینکه تمام خواستههایم را مستجاب کرده باشی؛ زیرا آنها برای تو
9) آسان هستند اما برای من بسیار بزرگند و تو بر خواستههایم توانایی داری. ای شنونده و بیننده.
10) خدایا، اینجا محل ایستادن بندهای است که از آتش دوزخ به تو پناه آورده و از گناهانی که به او هجوم آورده و عیبهایی
11) که آبرویش را بردهاند، به تو پناه آورده است. با نظر رحمتت به من نگاه کن تا با آن وارد بهشت شوم و عطوفتینشان بده تا با
عَلَیَّ عَطْفَةً أَنْجُو بِهَا مِنْ عِقَابِکَ فَإِنَّ الْجَنَّةَ وَالنَّارَ لَکَ وَبِیَدِکَ وَمَفَاتِیحَهُمَا وَمَغَالِیقَهُمَا(1)إِلَیْکَ وَأَنْتَ عَلَی ذَلِکَ قَادِرٌ وَهُوَ عَلَیْکَ هَیِّنٌ یَسِیرٌ وَافْعَلْ بِی مَا سَأَلْتُکَ یَا قَدِیرُ (2)وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ وَحَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ (3)
1) آن از آتش دوزخت نجات یابم؛ زیرا بهشت و دوزخ به دست تو است و کلیدهای باز کردن و قفل های بستن آنها همه از تو
2) است و تو بر همه آنها توانایی داری و بر تو بسیار آسان و کوچک هستند. بنابراین آنچه را که خواستم عنایت فرما.
3) مانع و نیرویی غیر از خدای والا مرتبه و با عظمت وجود ندارد و خدا ما را کفایت میکند و وکیل خوبی است.
نماز حاجت صادر شده از امام زمان علیهالسلام و دعای آن(1)
در نامهای که از حضرت صادر شده، فرمودهاند:
کسی که حاجتمند باشد، شب جمعه بعد از نصف شب، غسل کند و در محل نماز قرار بگیرد
دو رکعت نماز بخواند به این ترتیب که:
در رکعت اول حمد را میخواند و وقتی که به ایاک نعبد و ایاک نستعین رسید، آن را صد بار تکرار میکند و حمد را تمام و سوره توحید را تنها یکبار میخواند.
بعد از آن رکوع و سجده میکند و در هر کدام تسبیحات آن را هفت بار انجام میدهد. و رکعت دوم را مانند اولی بجا میآورد. بعد از نماز این دعا را میخواند و خداوند به قطع، حاجت او را هر چه که باشد، برآورده میکند. مگر اینکه مربوط به قطع رحم باشد:
اَللَّهُمَّ إِنْ أَطَعْتُکَ فَالْمحْمَدَةُ لَکَ وَإِنْ عَصَیْتُکَ فَالْحُجَّةُ لَکَ مِنْکَ الرَّوْحُ وَمِنْکَ(2)الْفَرَجُ سُبْحَانَ مَنْ أَنْعَمَ وَشَکَرَ سُبْحَانَ مَنْ قَدَّرَ وَغَفَرَ (3)
1) . تفسیرالقمی / ج 2 / ص 129 / إحضار عرش بلقیس ؛مستدرکالوسائل / ج 6 / ص 75 / باب 37- باب استحباب الصلاة المرغبة.
2) خدایا اگر تو را اطاعت کردیم، حمد و ثنا برای توست.(. یعنی ما از لطف تو توفیق عبادت یافتیم. )و اگر معصیت کردیم، تو علیه ما دلیل داری. راحتی و گشایش از
3) توست. پاک و منزه است کسی که نعمت میدهد و تشکر میکند.(. مقصود آن است که خداوند متعال انسان را از نعمت عبادت و صحبت و اطاعت خودش بهرهمند میکند. اما به جای اینکه انسان از او به خاطر این نعمت شکر کند، خداوند دوباره از انسان تشکر میکند و برای عبادتی که نعمت خودش بوده است، دوباره تشکر کرده و پاداش میدهد. این مطلب با تفصیل بیشتر در دعای روزعرفه امام حسین علیهالسلام آمده است.) پاک و منزه است کسی که مقدر میکند و میبخشد.( به این معنا که خداوند متعال خود حدودی را برای انسان تعیین میکند. اما زمانی که انسان این حدود را میشکند، میبخشد.)
اَللَّهُمَّ إِنْ کُنْتُ قَدْ عَصَیْتُکَ فَإِنِّی قَدْ أَطَعْتُکَ فِی أَحَبِّ الْأَشْیَاءِ إِلَیْکَ وَهُوَ الْإِیمَانُ بِکَ لَمْ (1)أَتَّخِذْ لَکَ وَلَداً وَلَمْ أَدْعُ لَکَ شَرِیکاً مَنّاً مِنْکَ بِهِ عَلَیّلَا مَنّاً مِنِّی بِهِ عَلَیْکَ وَقَدْ عَصَیْتُکَ یَا(2)إِلَهِی عَلَی غَیْرَ وَجْهِ الْمُکَابَرَةِ وَلَا الْخُرُوجِ عَنْ عُبُودِیَّتِکَ وَلَا الْجُحُودِ بِرُبُوبِیَّتِکَ وَلَکِنْ أَطَعْتُ (3)هَوَایَ وَأَزَلَّنِی الشَّیْطَانُ فَلَکَ الْحُجَّةُ عَلَیَّ وَالْبَیَانُ فَإِنْ تُعَذِّبْنِی فَبِذُنُوبِی غَیْرِ ظَالِمٍ وَإِنْ تَغْفِرْ لِی (4)وَتَرْحَمْنِی فَإِنَّکَ جَوَادٌ کَرِیمٌ یَا کَرِیمُ (یا کریم را آن قدر تکرار میکند تا نفسش تمام شود.) (5)و ادامه میدهد: یَا آمِناً مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وَکُلُّ شَیْءٍ مِنْکَ خَائِفٌ حَذِرٌ أَسْأَلُکَ بِأَمْنِکَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ (6)وَخَوْفِ کُلِّ شَیْءٍ مِنْکَ أَنْ صَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُعْطِیَنِی أَمَاناً لِنَفْسِی وَأَهْلِی (7)وَوُلْدِی وَسَائِرِ مَا أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَیَّ حَتَّیلَا أَخَافَ أَحَداً وَلَا أَحْذَرَ مِنْ شَیْءٍ أَبَداً إِنَّکَ عَلَی (8)کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَحَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ یَا کَافِیَ إِبْرَاهِیمَع نُمْرُودَ وَیَا کَافِیَ مُوسَیع (9)فِرْعَوْنَ وَیَا کَافِیَ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللّه عَلَیْهِ وَآلِهِ الْأَحْزَابَ (10)أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَکْفِیَنِی شَرَّ فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ (در این (11)
1) خدایا اگر چه عصیان کردهام، اما در محبوبترین امور نزد تو، که ایمان باشد، تو را اطاعت کردهام. من
2) برای تو فرزند و شریکی نمیدانم. البته این ایمان، توفیقی از توست، نه منّتی از من بر تو. خدایا از سر لجبازی
3) و با قصد خروج از عبودیت و انکار به ربوبیت، گناه نکردهام. بلکه فریب هوای نفسم را خوردم و شیطان مرا به
4) لغزش انداخت. با این حال تو میتوانی مرا محکوم کنی. اگر مرا عذاب کنی، به خاطر گناهانم خواهد بود.
5) اما اگر ببخشی به خاطر آقایی و کرم و جود توست.
6) ای خدایی که از هیچ چیزی هراس ندارد و همه چیز در هراس از اوست. درخواست میکنم به خاطر اینکه تو از
7) همه در امانی و همه از تو هراسان هستند، بر محمد و خاندانش درود فرست و برای من و خانواده و فرزندانم امان
8) و پناه بده. تا از کسی نترسم و هراسی به خود راه ندهم. همانا تو بر هر چیزی توانایی داری و خدا ما را کفایت
9) میکند و او بهترین وکیل است. ای کفایت کننده ابراهیم از شرّ نمرود و ای کفایت کننده موسی از شر فرعون
10) و ای کفایت کننده محمد از شر قبایل عرب.
11) از تو میخواهم که بر محمد و خاندانش درود فرستی و مرا از شر فلانی حفظ کنی. تو از شر کسی که از شرش میترسم،
بخش نام شخصی را که از شر او در هراس است، ذکر میکند.) فَیَسْتَکْفِی شَرَّ مَنْ یَخَافُ شَرَّهُ
کفایت خواهی کرد.
ان شاء اللّه حاجتش برآورده میشود.
سپس به سجده رفته و با تضرع حوائجش را درخواست میکند.
فَإِنَّهُ مَا مِنْ مُومِنٍ وَلَا مُومِنَةٍ صَلَّی هَذِهِ الصَّلَاةَ وَدَعَا بِهَذَا الدُّعَاءِ إِلَّا فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ السَّمَاءِ (1)لِلْإِجَابَةِ وَیُجَابُ فِی وَقْتِهِ وَلَیْلَتِهِ کَائِناً مَا کَانَ وَذَلِکَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَیْنَا وَعَلَی النَّاسِ (2)
به عنوان مثال اگر شما درخواست وام بکنید و با این درخواست موافقت شود، این موافقت بدان معنا نیست که الزاما وام در همان زمان دلخواه شما، پرداخت شود؛ زیرا بانک باید توانایی خود و درخواستهای دیگر را بررسی کند و طبق آن مهلتی را برای وصول وام شما تعیین کند.
شاید یکی از موارد روشن این مطلب دعای حضرت موسی و هارون علیهالسلام در نابودی حکومت فرعون باشد. که خداوند به آنها فرمود:
«قالَ قَدْ اجببت دعوتکما فاستقیما و لا تتبعان سبیل الذین لا یعلمون» یونس /89
دعایتان مستجاب شد، بنابراین استقامت کنید و به راه گمراهان نروید.
شاید برای ما باور نکردنی باشد که؛ اگر چه اجابت دعا در همان لحظه صورت گرفته است. اما تحقق خارجی آن بعد از چهل سال رخ داده است؛ یعنی بعد از چهل سال که خداوند به آنها فرمود: دعایتان مستجاب شد، فرعون سرنگون گردید. این مطلب در روایاتی آمده است که از جمله میتوان به روایت ذیل اشاره کرد.
ابن ابی عمیر عن هشام بن سالم عن ابی عبد اللّه علیهالسلام قال «کان بین قول اللّه عزوجل قد اجیبت دعوتکما و بین اخذ فرعون اربعین عاما» الکافی ج2، ص:489، باب من أبطات علیه الاجابة.
) هر چه که باشد. این اجابت از فضل خدا به ما و مردم است.
1) هیچ زن و مرد مؤمن و مؤمنهای نیست که این نماز را با این دعا بخواند مگر اینکه خداوند درهای رحمتش را برایاجابت باز میکند
2) و دعایش را در همان لحظه و همان شب مستجاب میکند.(. اجابت دعا غیر از آن است که در همان موقعی که ما میخواهیم کار مورد نظر صورت گیرد. به عبارتی ممکن است که کسی از خداوند شفای مریض و یا خانه دار شدن و امثال آن را بخواهد. اما بعد از چند سال محقق گردد. به عبارتی اجابت دعا به آن معناست که در تقدیرات انسان ثبت میشود که فلان کار در موقع مناسب انجام گیرد. زیرا کل عالم بر اساس نظامی حرکت میکند و در اغلب موارد، دعای ما با مصالح اجتماعی و یا شخصی افراد دیگر در تعارض است. از این رو خداوند به سبب دعا نظام عالم را به گونهای تنظیم میکند که در موقعیت مناسب، شخص را به خواسته خودش برساند.
دعای عبرات یا اشکهای روان(1)
علاّمه حلی رحمهالله در آخر کتاب منهاج الصلاح در دعای عبرات معروف، گفته است که این روایت از امام صادق علیهالسلام نقل شده است. اما از جهت سید بزرگوار رضی الدین محمد بن محمد آوی رحمهالله حکایت معروفی است که برخی از فضلا آن را در حاشیه همان دعا ذکر کردهاند.
جناب فخر الدین محمد بن شیخ جمال الدین از پدرش و او از جدش، فقیه بزرگوار یوسف از سید رضی که حکایت آن میآید نقل کرده است که:
او در زندان یکی از امرای سلطان جرماغون(2)
مدت زیادی در حبس بوده و گرفتاریها و فشارهای زیادی را متحمل شده است. تا این که روزی حضرت قائم علیهالسلامرا در خواب دید و با دیدن ایشان گریه کرد و گفت: مولای من مرا از این ظلمت نجات بده.
امام علیهالسلامفرمود: دعای عبرات را بخوان.
گفت: دعای عبرات چیست؟
فرمود: در مصباح
عرض کردم: سرورم این دعا در مصباح من نیست.
فرمود: نگاه کن پیدا میکنی!
از خواب بیدار شدم، بعد از خواندن نماز صبح، کتاب مصباح را باز کردم و با صفحهای مواجه شدم که دعای عبرات در آن آمده بود. من آن را چهل بارخواندم.
این امیر دو زن داشت. یکی از آنها زنی عاقل و خوشفکر بود. از این رو مورد اعتماد امیر بود. وقتی که امیر در نوبت این زن، پیشش آمد، به او گفت: آیا تو کسی از فرزندان حضرت امیر علیهالسلام را گرفتهای؟
گفت: برای چه این سؤال را میپرسی؟
گفت: برای این که مردی را دیدم که نور خورشید از صورتش میتابید. نزدیک آمد و از حلقم گرفت و گفت: شوهرت جرأت کرده و یکی از فرزندان مرا گرفته و او را در خورد و خوراک، تحت فشار قرار داده است! عرض کردم، سرورم، شما کیستید؟ فرمود: من علی بن ابیطالب هستم. به او بگو: اگر او را آزاد نکند، خانهاش را به سرش خراب میکنم.
این خبر به سلطان رسید او گفت:من در اینباره چیزی نمیدانم. از معاونانش پرسید که آیا شما چنین کسی را گرفته اید؟
گفتند: بله شیخی علوی است که خود شما دستور زندانی کردنش را صادر کردید.
گفت: او را آزاد کنید و اسب و مشکی به او بدهید تا راه بیفتد.
در نهایت سید به خانه خود رفت.
همین طور سید جلیل القدر علی بن طاووس رحمهالله در آخر کتاب مهج الدعوات نقل میکند که از جمله دعاها، دعاییاست که دوست و برادر من محمد بن محمد قاضی آوی، درباره این دعا سخن و اثر عجیبی ذکر کرده است. به این صورت که برای ایشان حادثهای رخ داده و این دعا را در میان اوراقی که آنها را در میان کتابهایش قرار نداده بود، پیدا میکند. از روی آنها نسخه برداری میکند. وقتی که نسخه برداری تمام میشود، دعای اصلی مفقود میگردد. شیخ آن را نقل میکند. حتی بعد از آن، نسخه دیگری را نقل میکند که مقداری از تعبیرات آن تفاوت میکند.
ما در اینجا نسخه اولی را به جهت تبرک به خط سید بن طاووس رحمهالله میآوریم. حتی میان نقل ایشان و علامه حلی رحمهالله تفاوت زیادی وجود دارد.
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ یَا رَاحِمَ الْعَبَرَاتِ وَیَا کَاشِفَ الْکُرُبَاتِ أَنْتَ الَّذِی تَقْشَعُ سَحَائِبَ (1)الِْمحَنِ وَقَدْ أَمْسَتْ ثِقَالاً وَتَجْلُو ضَبَابَ الْإِحَنِ وَقَدْ سَحَبَتْ أَذْیَالاً وَتَجْعَلُ زَرْعَهَا هَشِیماً (2)وَعِظَامَهَا رَمِیماً وَتَرُدُّ الْمَغْلُوبَ غَالِباً وَالْمَطْلُوبَ طَالِباً (3)إِلَهِی فَکَمْ مِنْ عَبْدٍ نَادَاکَ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ فَفَتَحْتَ لَهُ مِنْ نَصْرِکَ أَبْوَابَ السَّمَاءِ (4)بِمَاءٍ مُنْهَمِرٍ وَفَجَّرْتَ لَهُ مِنْ عَوْنِکَ عُیُوناً فَالْتَقَی مَاءُ فَرَجِهِ عَلَی أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ وَحَمَلْتَهُ مِنْ (5)کِفَایَتِکَ عَلَی ذَاتِ أَلْوَاحٍ وَدُسُرٍ (6)یَا رَبِّ إِنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ یَا رَبِّ إِنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ یَا رَبِّ إِنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ (7)فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَافْتَحْ لِی مِنْ نَصْرِکَ أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ وَفَجِّرْ لِی (8)مِنْ عَوْنِکَ عُیُوناً لِیَلْتَقِیَ مَاءُ فَرَجِی عَلی أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ وَاحْمِلْنِی(9)یَا رَبِّ مِنْ کِفَایَتِکَ عَلی ذاتِ أَلْواحٍ وَدُسُرٍ یَا مَنْ إِذَا وَلَجَ الْعَبْدُ فِی لَیْلٍ مِنْ حَیْرَتِهِ(10)
1) خدایا به جدّ از تو درخواست میکنم، ای رحم کننده بر اشکها و ای برطرف سازنده گرفتاریها. تویی که ابرهای سنگین
2) را پراکنده میکنی. تویی که مههای غلیظ را از بین میبری و روشن میکنی. تویی که زراعت را خشک و استخوانها را
3) خاک و شکست خورده را پیروز و فراری را فراری دهنده میکنی.
4) خدایا چه بسیارند بندگانی که تو را صدا زدند که من مغلوب شدهام، یاریام کن و تو نیز از سر نصرت به او، درهای آسمان
5) را بر آب گشودی و چشمههایی را از زمین جوشاندی. آبی که موجب گشایش کارش بود، به اندازه معینی رسید و او را بر
6) روی تختهها سوار کردی.
7) پروردگارا، من مغلوب شدهام، یاریام کن. پروردگارا، من مغلوب شدهام، یاریام کن. پروردگارا، من مغلوب شدهام،
8) یاریام کن. بر محمد و خاندانش درود فرست و درهای آسمان را برای نصرت من باز کن و آب فراوان بریز و چشمههای آن
9) را از زمین بجوشان تا جایی که آب گشایش من، به اندازه معینی برسد و مرا با کفایت خودت، بر کشتی سوار کن.
10) ای کسی که وقتی بندهاش در تاریکی شب فرو میرود و از تحیر دچار توهمات و ترس میشود و سرپرست و دوست
یَهِیمُ فَلَمْ یَجِدْ لَهُ صَرِیخاً یُصْرِخُهُ مِنْ وَلِیٍّ وَلَا حَمِیمٍ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَجُدْ یَا (1)رَبِّ مِنْ مَعُونَتِکَ صَرِیخاً مُعِیناً وَوَلِیّاً یَطْلُبُهُ حَثِیثاً یُنَجِّیهِ مِنْ ضَیْقِ أَمْرِهِ وَحَرَجِهِ وَیُظْهِرُ لَهُ (2)الْمُهِمَّ مِنْ أَعْلَامِ فَرَجِهِ (3)اللَّهُمَّ فَیَا مَنْ قُدْرَتُهُ قَاهِرَةٌ وَآیَاتُهُ بَاهِرَةٌ وَنَقِمَاتُهُ قَاصِمَةٌ لِکُلِّ جُبَارٍ دَامِغَةٌ لِکُلِّ کَفُورٍ (4)خَتَّارٍ صَلِّ یَا رَبِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَانْظُرْ إِلَیَّ یَا رَبِّ نَظْرَةً مِنْ نَظَرَاتِکَ رَحِیمَةً (5)تَجْلُو بِهَا عَنِّی ظُلْمَةً وَاقِفَةً مُقِیمَةً مِنْ عَاهَةٍ جَفَّتْ مِنْهَا الضُّرُوعُ وَقَلَفَتْ مِنْهَا الزُّرُوعُ (6)وَاشْتَمَلَ بِهَا عَلَی الْقُلُوبِ الْیَأْسُ وَجَرَتْ بِسَبَبِهَا الْأَنْفَاسُ (7)اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَحِفْظاً حِفْظاً لِغَرَائِسَ غَرَسَتْهَا یَدُ الرَّحْمَنِ وَشَرَّبَهَا(8)مِنْ مَاءِ الْحَیَوَانِ أَنْ تَکُونَ بِیَدِ الشَّیْطَانِ تُجَزُّ وَبِفَأْسِهِ تُقْطَعُ وَتُحَزُّ(9)إِلَهِی مَنْ أَوْلَی مِنْکَ أَنْ یَکُونَ عَنْ حَمَاکَ حَارِساً وَمَانِعاً إِلَهِی إِنَّ الْأَمْرَ قَدْ هَالَ فَهَوِّنْهُ (10)وَخَشُنَ فَأَلِنْهُ وَإِنَّ الْقُلُوبَ کَاعَتْ فَطَنِّهَا وَالنُّفُوسُ ارْتَاعَتْ فَسَکِّنْهَا(11)
1) صمیمی، برای خود نمیبیند تا به فریادش برسد، بر محمد و خاندانش درود فرست و از فضل خود، فریادرس
2) و یاورم باش و مانند سرپرستی که دنبال عبد خود است تا او را از گرفتاری نجات بدهد و در مشکلاتش گشایش
3) ایجاد کند، تو نیزبا من چنین کن.
4) خدایا، ای کسی که قدرتش غالب و نشانههایش روشن و غذابش شکننده هر پادشاه و در هم کوبنده هر کافر
5) حیلهگر است، بر محمد و خاندانش درود فرست و از آن نگاههای دلسوزانهات به من نگاه کن تا ظلمت پایدار ما،
6) روشن شود. ظلمتی از جنس آفتی که پستانهای حیواناتمان را خشک و زراعتهایمان را از بین برده است و بر
7) قلبهایمان سایه یأس انداخته و نفسهایمان را کند کرده است.
8) خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و درختانی را که با دست رحمانیت کاشته و با آب حیاتت سیراب کردهای،
9) حفظ کن تا شیطان با دستش در نیاورد و با تیشهاش، قطع نکند.
10) خدایا، همه اینها متعلق به توست، کیست که برای حفظ ملکت از خود تو شایستهتر باشد. خدایا، گرفتاری سنگین شده است، آن را آسان
11) کن. خشن شده است، نرم کن. قلبها ترسیدهاند، آنها را به حرکت در آور. جانها به اضطراب افتادهاند، آنها را آرام کن.
إِلَهِی تَدَارَکْ أَقْدَاماً قَدْ زَلَّتْ وَأَفْهَاماً فِی مَهَامِهِ الْحَیْرَةِ ضَلَّتْ أَجْحَفَ الضُّرُّ بِالْمَضْرُورِ (1)فِی دَاعِیَةِ الْوَیْلِ وَالثُّبُورِ فَهَلْ یَحْسُنُ مِنْ فَضْلِکَ أَنْ تَجْعَلَهُ فَرِیسَةً لِلْبَلَاءِ وَهُوَ لَکَ رَاجٍ أَمْ (2)هَلْ یُحْمَلُ مِنْ عَدْلِکَ أَنْ یَخُوضَ لُجَّةَ الْغَمَّاءِ وَهُوَ إِلَیْکَ لَاجٍ مَوْلَایَ لَئِنْ کُنْتُلَا أَشُقُّ عَلَی (3)نَفْسِی فِی التُّقَی وَلَا أَبْلُغُ فِی حَمْلِ أَعْبَاءِ الطَّاعَةِ مَبْلَغَ الرِّضَا وَلَا أَنْتَظِمُ فِی سِلْکِ قَوْمٍ (4)رَفَضُوا الدُّنْیَا فَهُمْ خُمُصُ الْبُطُونِ عُمْشُ الْعُیُونِ مِنَ الْبُکَاءِ بَلْ أَتَیْتُکَ یَا رَبِّ بِضَعْفٍ مِنَ (5)الْعَمَلِ وَظَهْرٍ ثَقِیلٍ بِالْخَطَاءِ وَالزَّلَلِ وَنَفَسٍ لِلرَّاحَةِ مُعْتَادَةٍ وَلِدَوَاعِی التَّسْوِیفِ مُنْقَادَةٍ أَ مَا (6)یَکْفِیکَ یَا رَبِّ وَسِیلَةً إِلَیْکَ وَذَرِیعَةً لَدَیْکَ أَنِّی لِأَوْلِیَائِکَ مُوَالٍ وَفِی مَحَبَّتِکَ مُغَالٍ أَ مَا(7)یَکْفِینِی أَنْ أَرُوحَ فِیهِمْ مَظْلُوماً وَأَغْدُوَمَکْظُوماً وَأَقْضِیَ بَعْدَ هُمُومٍ هُمُوماً وَبَعْدَ رُجُومٍ (8)
)آیا
رُجُوماً أَ مَا عِنْدَکَ یَا رَبِّ بِهَذِهِ حُرْمَهٌلَا تُضَیَّعُ وَذِمَّةٌ بِأَدْنَاهَا یُقْتَنَعُ فَلِمَلَا یَمْنَعُنِی یَا رَبِّ(9)1) خدایا، قدمهایی را که لغزیده و عقلهایی را که در گرداب حیرت به اشتباه افتاده بودند، جبران کن. ضرر، صدای مردم را
2) به واویلا درآورده است. آیا شایسته فضل توست که آنها را در معرض بلا قرار دهی، با اینکه امیدشان به توست ؟ آیا در عدل
3) تو میگنجد که او در بدبختی و غم فرو رود، در حالی که تو را صدا میزند؟ سرورم، اگر در تقوای تو، خودم را به مشقت
4) نمیاندازم، اگر تا درجه رضای تو، عهده دار اطاعت نیستم. اگر در زمره بندگانی در نمیآیم که از دنیا روی برگرداندهاند.
5) شکمهایشان نازک و چشمانشان از شدت گریه باد کرده است. خدایا، من با عملی ضعیف و پشتی سنگین از گناهان و لغزشها
6) باروحی که به راحتی عادت کرده و به امروز و فردا کردن نفسم مطیع شده است.[به سویت آمدهام]آیا برای تو کفایت نمیکند
7) که اولیایت را دوست دارم و در محبت به تو حد و حصری نمیشناسم؟ آیا کفایت نمیکند که به خاطر آنها با مظلومیت، شب
8) میکنم و با فرو بردن غیظ، صبح مینمایم. گرفتاریهای فراوان را متحمل میشوم و در تیررس آنها قرار میگیرم؟(. سخن درباره گناهان شیعیانی است که تشیع آنها از روی بصیرت است. کسانی که تاوان آن را شب و روز میپردازند، مورد ظلم قرار میگیرند. بدبختیها از هر سو آنها را احاطه میکند. اما دست از اعتقاد و حمایت از اهل بیت علیهمالسلام بر نمیدارند. نه کسانی که به تن پروری و ظلم به بندگان خدا عادت کردهاند و از تشیع تنها نام علی را یدک میکشند. راستی اگر علی زنده میشد با این همه آلودگی ما چه میکرد؟ آیا آنان را که شب و روز خون بندگان خدا را به شیشه میکشند و در مجالس او پول خرج میکنند، میپذیرفت و آنها را شیعه خود میدانست؟!
9) اینها نزد تو حرمتی ندارد و کمتری تعهدی را برای تو ایجاد نمیکند؟ اگر اینها ارزش و حرمت دارند، چرا جلوی غرق شدن
وَهَا أَنَا ذَا غَرِیقٌ وَتَدَعُنِی بِنَارِ عَدُوِّکَ حَرِیقٌ أَ تَجْعَلُ أَوْلِیَاءَکَ لِأَعْدَائِکَ مَصَائِدَ وَتُقَلِّدُهُمْ (1)مِنْ خَسْفِهِمْ قَلَائِدَ وَأَنْتَ مَالِکُ نُفُوسِهِمْ لَوْ قَبَضْتَهَا جَمَدُوا وَفِی قَبْضَتِکَ مَوَادُّ أَنْفَاسِهِمْ لَوْ (2)قَطَعْتَهَا خَمَدُوا وَمَا یَمْنَعُکَ یَا رَبِّ أَنْ تَکُفَّ بَأْسَهُمْ وَتَنْزِعَ عَنْهُمْ مِنْ حِفْظِکَ لِبَاسَهُمْ (3)وَتُعْرِیَهُمْ مِنْ سَلَامَةٍ بِهَا فِی أَرْضِکَ یَسْرَحُونَ وَفِی مَیَدَانِ الْبَغْیِ عَلَی عِبَادِکَ یَمْرَحُونَ (4)
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَدْرِکْنِی وَلَمَّا یُدْرِکْنِی الْغَرَقُ وَتَدَارَکْنِی وَلَمَّا غُیِّبَ (5)شَمْسِی لِلشَّفَقِ إِلَهِی کَمْ مِنْ خَائِفٍ الْتَجَأَ إِلَی سُلْطَانٍ فَآبَ عَنْهُ مَحْفُوفاً بِأَمْنٍ وَأَمَانٍ أَفَأَقْصِدُ یَا (6)رَبِّ بِأَعْظَمَ مِنْ سُلْطَانِکَ سُلْطَاناً أَمْ أَوْسَعَ مِنْ إِحْسَانِکَ إِحْسَاناً أَمْ أَکْثَرَ مِنِ اقْتِدَارِکَ اقْتِدَارا أَمْ (7)أَکْرَمَ مِنِ انْتِصَارِکَ انْتِصَاراً(8)اَللَّهُمَّ أَیْنَ کِفَایَتُکَ الَّتِی هِیَ نُصْرَةُ الْمُسْتَغِیثِینَ مِنَ الْأَنَامِ وَأَیْنَ عِنَایَتُکَ الَّتِی هِیَ جُنَّةُ (9)الْمُسْتَهْدَفِینَ لِجَوْرِ الْأَیَّامِ إِلَیَّ إِلَیَّ بِهَا یَا رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ إِنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ (10)وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ (11)
1) مرا نمیگیری و اجازه میدهی که در آتش دشمنانت بسوزم؟! آیا دوستانت را صید دشمنانت قرار میدهی و به زنجیر ذلتشان
2) میکشی؟ آن هم در حالی که تو مالک جانهایشان هستی! اگر تو جانهایشان را بگیری، خشک میشوند. آری ارواحشان در قبضه
3) توست که اگر بگیری، بیجان میافتند. خدایا چه چیزی باعث شده است که آزار و اذیتشان را از ما برنگردانی و لباس مصونیتت را
4) از تنشان درآوری و آنها را از سلامت عریان کنی. سلامتی که با آن میچرند و در میدان ظلم بر بندگانت تکبر میورزند.
5) خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و قبل از اینکه غرق شوم و خورشید هدایتم در شفق ناپدید شود،
6) مرا دریاب. خدایا، چه بسیارند کسانی که به سلاطین پناه بردهاند و در پناه او در امان ماندهاند.
7) آیا به سلطنتی غیر از سطلنت تو پناه ببرم؟ یا به سفرهای وسیعتر از احسان تو یا مقتدرتر از اقتدار تو یا فراتر از
8) یاری تو یاوری بجویم؟
9) خدایا، کجاست کفایتی که یاری گر بندگان مستضعفت میباشد. کجاست توجهی که سپر تیر کسانی باشد که مرا آماج
10) هدف ظلم خود قرار داده اند؟ خدایا آن کفایت و عنایت را بر من سرازیر کن و مرا از شر ظالمان نجات بخش. که ضررها مرا
11) فرا گرفتهاند در حالی که تو مهربانترین مهربانانی
مَوْلَایَ تَرَی تَحَیُّرِی فِی أَمْرِی وَتَقَلُّبِی فِی ضُرِّی وَانْطِوَایَ عَلَی حُرْقَةِ قَلْبِی وَحَرَارَةِ (1)صَدْرِی فَصَلِّ یَا رَبِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَجُدْ لِی یَا رَبِّ بِمَا أَنْتَ أَهْلُهُ فَرَجاً وَمَخْرَجاً (2)وَیَسِّرْ لِی یَا رَبِّ نَحْوَ الْیُسْرَی مَنْهَجاً وَاجْعَلْ لِی یَا رَبِّ مَنْ نَصَبَ حِبَالاً لِی لِیَصْرَعَنِی بِهَا (3)صَرِیعَ مَا مَکَرَهُ وَمَنْ حَفَرَ لِیَ الْبِئْرَ لِیُوقِعَنِی فِیهَا وَاقِعاً فِیَما حَفَرَهُ وَاصْرِفِ (4)اَللَّهُمَّ عَنِّی شَرَّهُ وَمَکْرَهُ وَفَسَادَهُ وَضَرَّهُ مَا تَصْرِفُهُ عَمَّنْ قَادَ نَفْسَهُ لِدِینِ الدَّیَّانِ وَمُنَادٍ(5)یُنَادِی لِلْإِیمَانِ إِلَهِی عَبْدُکَ عَبْدُکَ أَجِبْ دَعْوَتَهُ وَضَعِیفُکَ ضَعِیفُکَ فَرِّجْ غُمَّتَهُ فَقَدِ انْقَطَعَ (6)کُلُّ حَبْلٍ إِلَّا حَبْلُکَ وَتَقَلَّصَ کُلُّ ظِلٍّ إِلَّا ظِلُّکَ (7)مَوْلَایَ دَعْوَتِی هَذِهِ إِنْ رَدَدْتَهَا أَیْنَ تُصَادِفُ مَوْضِعَ الْإِجَابَةِ وَیَجْعَلُنِی مَخِیلَتِی إِنْ کَذَّبْتَهَا (8)أَیْنَ تُلَاقِی مَوْضِعَ الْإِجَابَةِ فَلَا تَرُدَّ عَنْ بَابِکَ مَنْلَا یَعْرِفُ غَیْرَهُ بَاباً وَلَا یَمْتَنِعُ دُونَ جِنَابِکَ مَنْ (9)لَا یَعْرِفُ سِوَاهُ جِنَاباً (10)
سجده کرده و میگوید:
إِلَهِی إِنَّ وَجْهاً إِلَیْکَ بِرَغْبَتِهِ تَوَجَّهَ فَالرَّاغِبُ خَلِیقٌ بِأَنْ تُجِیبَهُ وَإِنَّ جَبِیناً لَکَ بِابْتِهَالِهِ (11)
1) خدایا، آیا تحیّرم را از یکسو و سرگردانی در بدبختیهایم را از سوی دیگر و به خود پیچیدنهایم را که از سوز دل
2) و سینهام است، میبینی؟ بر محمد و خاندانش درود فرست و به خاطر هر آنچه که شایسته آنی، برای من گشایشی
3) فراهم کن و راهی آسان به سوی مشکلاتم باز کن. خدایا، اگر کسی طنابی گذاشته تا مرا به زمین بزند، با همان او را
4) به زمین بزن. اگر چاهی کنده تا مرا در آن بیندازد، خودش را در آن سرنگون ساز.
5) خدایا، شرّ و نیرنگ و فساد و ضرر او را از من برگردان. همان طور که از کسی که خود را مطیع دین و منادی ایمان قرار
6) داده است، برمیگردانی. خدایا، من بنده توام. دعای بندهات را اجابت کن. او ضعیف توست، گرفتاریش را آسان گردان. تمام
7) دستاویزها غیر از دستاویز تو بریده است و تمام سایهها جمع شده غیر از سایه تو.
8) مولای من، اگر تو دعای مرا برگردانی، چگونه مستجاب خواهد شد. اگر آرزوهای مرا قبول نکنی،
9) کجا قبول خواهد شد. کسی را که غیر از در تو، دری نمیشناسد، نران و کسی را که غیر از جوار رحمت تو،
10) پناهی ندارد، محروم نکن.
11) خدایا، اگر بندهای صورتش را با امید به سوی تو متوجه کند، شایسته اجابت خواهد بود و پیشانی که با تضرع بر خاک
سَجَدَ حَقِیقٌ أَنْ یَبْلُغَ مَا قَصَدَ وَإِنَّ خَدّاً إِلَیْکَ بِمَسْأَلَتِهِ یُعَفِّرُ جَدِیرٌ بِأَنْ یَفُوزَ بِمُرَادِهِ وَیَظْفَرَ(1)وَهَا أَنَا ذَا یَا إِلَهِی قَدْ تَرَی تَعْفِیرَ خَدِّی وَابْتِهَالِی وَاجْتِهَادِی فِی مَسْأَلَتِکَ وَجِدِّی فَتَلَقَّ یَا (2)رَبِّ رَغَبَاتِی بِرَأْفَتِکَ قَبُولاً وَسَهِّلْ إِلَیَّ طَلِبَاتِی بِرَأْفَتِکَ وُصُولاً وَذَلِّلْ لِی قُطُوفَ ثَمَرَاتِ (3)إِجَابَتِکَ تَذْلِیلاً(4)
إِلَهِی لَا رُکْنَ أَشَدُّ مِنْکَ فَآوِی إِلی رُکْنٍ شَدِیدٍ وَقَدْ أَوَیْتُ إِلَیْکَ وَعَوَّلْتُ فِی قَضَاءِ (5)حَوَائِجِی عَلَیْکَ وَلَا قَوْلَ أَسَدُّ مِنْ دُعَائِکَ فَأَسْتَظْهِرَ بِقَوْلٍ سَدِیدٍ وَقَدْ دَعَوْتُکَ کَمَا أَمَرْتَ (6)فَاسْتَجِبْ لِی بِفَضْلِکَ کَمَا وَعَدْتَ فَهَلْ بَقِیَ یَا رَبِّ إِلَّا أَنْ تُجِیبَ وَتَرْحَمَ مِنِّی الْبُکَاءَ(7)وَالنَّحِیبَ یَا مَنْلَا إِلَهَ سِوَاهُ وَیَا مَنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ رَبِّ انْصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ(8)الظَّالِمِینَ وَافْتَحْ لِی وَأَنْتَ خَیْرُ الْفاتِحِینَ وَالْطُفْ بِی یَا رَبِّ وَبِجَمِیعِ الْمُومِنِینَ وَالْمُومِنَاتِ (9)بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (10)
1) بنشیند، شایسته است که به آروزیش برسانی و گونهای که بر خاک گذاشته شده است، لیاقت آن را دارد که به خواستهاش
2) برسد. خدایا، این منم، بنده تو که در برابر دیدگانت، گونههایم را بر خاک مذلت میمالم و ناله میکنم و با اصرار، گدایی میکنم.
3) پروردگارا، آمال و آرزوهایم را مستجاب کن و به سوی خواستههایم، راه وصلی باز کن و شاخههای میوههای اجابت خود،
4) را برایم پایین بیاور.
5) خدایا، پایهای محکمتر از تو نیست تا به آن پناه ببرم. من به تو پناه آوردهام و در برآورده شدن نیازهایم به تو
6) تکیه نمودهام. سخنی محکمتر از حرف تو نیست، آن را با قبولی محکم برایم نشان بده. همان طور که خودت امر به دعا
7) کردی، خود نیز با فضل خود اجابت کن. آیا برای اجابت دعا بهانهای غیر از گریه و فریاد بود، تا نکرده باشم؟
8) ای آنکه خداییجز او نیست. ای کسی که دعای مضطرین را به هنگامی که دعا میکنند، مستجاب میکنی. پروردگارا،
9) مرا در برابر ظالمان یاری کن و پیروز نما که تو بهترین پیروز کنندگانی و بر من و تمام مردان مؤمن و زنان مؤمنه لطف کن.
10) با رحمتت ای مهربانترین مهربانان.
دعای امام زمان علیهالسلام برای رفع گرفتاری و دفع شر دشمنان(1)
مرحوم شیخ صالح متّقی و زاهد، نقل میکند که گرفتار مشکلات و دشمنیهای فراوانی شدم. تا جایی که کشته شدن را در یک قدمی خودم دیدم. در این اوضاع بود که دعایی را در جیب خودم پیدا کردم. آنچه باعث تعجب من شد، این بود که کسی آن را به من نداده بود. از این رو متحیر شده بودم. تا اینکه در خواب شنیدم که شخصی در قیافه صالحان و زاهدان به من گفت: آن دعا را ما به تو عنایت کردیم. بخوان تا از این گرفتاری نجات پیدا کنی!
گوینده را نشناختم و تعجبم بیشتر شد. یک بار دیگر هم حضرت حجت علیهالسلامرا در خواب دیدم. ایشان فرمودند: با دعاییکه داده ایم، دعا کن.
شیخ صالح نقل میکند که من بارها آن دعا را امتحان کردم و خیلی زود از گرفتاریها رهایی یافتم. تا اینکه بعد از مدتیدعا را گم کردم. از این مسأله خیلی متاسف شدم و از گناهانی که ممکن بود، باعث سلب توفیق شده باشند، استغفار کردم. شخصی به خوابم آمد و گفت:
این دعایی که به دنبال آن هستی، در فلان جا افتاده است. آنچه که به خاطر دارم، آن است که به همان آدرس رفتم و دعا را برداشتم و سجده شکر به جای آوردم.
اما متن دعا:
رَبِّ أَسْأَلُکَ مَدَداً رُوحَانِیّاً تُقَوِّی بِهِ قُوَی الْکُلِّیَّةِ وَالْجُزْئِیَّةِ حَتَّی أَقْهِرَ عِبَادِی نَفْسِی کُلُّ(2)
نَفْسٍ قَاهِرَةٌ فَتَنْقَبِضَ لِی إِشَارَةُ رَقَائِقِهَا انْقِبَاضاً تَسْقُطُ بِهِ قُوَاهَا حَتَّییَبْقَی فِی الْکَوْنِ ذُو (1)رُوحٍ إِلَّا وَنَارُ قَهْرِی قَدْ أَحْرَقَتْ ظُهُورَهُ (2)یَا شَدِیدُ یَا شَدِیدُ یَا ذَا الْبَطْشِ الشَّدِیدِ یَا قَهَّارُ أَسْأَلُکَ بِمَا أَوْدَعْتَهُ عِزْرَائِیلَ مِنْ (3)أَسْمَائِکَ الْقَهْرِیَّةِ فَانْفَعَلَتْ لَهُ النُّفُوسُ بِالْقَهْرِ أَنْ تُودِعَنِی هَذَا السِّرَّ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ حَتَّی(4)أُلَیِّنَ بِهِ کُلَّ صَعْبٍ وَأُذَلِّلَ بِهِ کُلَّ مَنِیعٍ بِقُوَّتِکَ یَا ذَا الْقُوَّةِ الْمَتِینَ(5)این دعا را در صورت امکان سه بار به هنگام سحر، سه بار در صبح و سه بار در شب بخوان.
در صورتی که مشکل خواننده دعا خیلی شدت بیابد، بعد از اینکه آن را خواند، سی بار این دعا را بخواند:
یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ أَسْأَلُکَ اللُّطْفَ بِمَا جَرَتْ بِهِ الْمَقَادِیرُ (6)
1) عزرائیل آموختی تا تمام نفوس عالم در برابر او تسلیم شوند، آن سرّ را در همین لحظه به من بسپاری تا هر سختی در برابرم،
2) نرم و هر غیر ممکنی برایم آسان گردد. با نیرویت، ای صاحب قدرت مستحکم.
3) خدایا، از تو امدادهای روحانی را درخواست میکنم. تا تمام قوای کلی و جزئی را تقویت نماید. تا جایی که روح من بر
4) تمام ارواح قوی، غالب شود و یک اشاره کوچک من او را به شدت فشار دهد، به گونهای که تمام قوایش از بین برود. تا آنجا
5) که آتش غضب من، تمام موجودات صاحب روح عالم را بسوزاند.
6) ای رحمان و ای رحیم، ای مهربانترین مهربانان. از تو میخواهم که به هر چیزی که اندازه گیریها در آن جاری میشود، اشراف پیدا کنی.
دعای حضرت برای بیماریهای سخت(1)
محمد بن علی بن بابویه صدوق رحمهالله از اساتید قمی خودش نقل میکند که یکی از ایشان تعریف میکرد که به بیماری خاصّی مبتلا شدم که راههای چاره را بر رویم بست. برایم خیلی سخت بود که خانواده و دوستان و برادرانم را در جریان آن بگذارم.
شب هنگام در حالی که از بیماریم غنگین بودم، خوابیدم. در خواب مردی خوش سیما با پوششی جالب و بویخوش دیدم. خیال کردم که او یکی از استادان قمی من هست که خدمت ایشان روایت میخواندم. با خودم گفتم: تا کی باید این بیماری و غم و اندوه را از همه پنهان کنم. این آقا هم از اساتید بزگوار ما است. بنابراین بهتر است که مشکلم را به او بگویم. شاید گشایشی حاصل شود.
قبل از اینکه من زبان به سخن باز کنم، او گفت: همان عملی را که همیشه انجام میدادی، انجام بده و به امام زمانت متوسل شو؛ زیرا او پناهگاه تو و بهترین کمک برای دوستان مؤمن خویش است. بعد دستم را گرفت و آن را با کف دست راستش مسح کرد و گفت: او را زیارت کن و بخواه که برای حاجت تو نزد خدا شفاعت کند.
عرض کردم: هر زیارت و عملی که مورد نظرتان است، یاد بدهید؛ زیرا این بیماری همه چیز را از یادم برده است.
نفس بلندی کشید و گفت: لا حَوْلَ وَ لاْ قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه و سینه مرا با دستش مسح کرد و گفت: خدا تو را کفایت میکند، نگران نباش.
وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان، به این ترتیب که:
در رکعت اول بعد از حمد، سوره اِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحا مُبِینا «فتح»
در رکعت دوم بعد از حمد، سوره اِذَا جَاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتح «نصر»
1) . البلد الامین، ص 158.
بلند شو و در زیر آسمان رو به قبله بایست و بگو:
سَلَامُ اللَّهِ الْکَامِلُ التَّامُّ الشَّامِلُ الْعَامُّ وَصَلَوَاتُهُ الدَّائِمَةُ وَبَرَکَاتُهُ الْقَائِمَةُ عَلَی حُجَّةِ اللَّهِ (1)وَوَلِیِّهِ فِی أَرْضِهِ وَبِلَادِهِ وَخَلِیفَتِهِ عَلَی خَلْقِهِ وَعِبَادِهِ سُلَالَةِ النُّبُوَّةِ وَبَقِیَّةِ الْعِتْرَةِ وَالصَّفْوَةِ (2)صَاحِبِ الزَّمَانِ وَمُظْهِرِ الْإِیمَانِ وَمُعْلِنِ أَحْکَامِ الْقُرْآنِ مُطَهِّرِ الْأَرْضِ وَنَاشِرِ الْعَدْلِ فِی (3)الطُّولِ وَالْعَرْضِ الْحُجَّةِ الْقَائِمِ الْمَهْدِیِّ وَالْإِمَامِ الْمُنْتَظَرِ الْمَرْضِیِّ الطَّاهِرِ ابْنِ الْأَئِمَّةِ (4)الطَّاهِرِینَ الْوَصِیِّ أَوْلَادِ الْأَوْصِیاءِ الْمَرْضِیِّینَ الْهَادِی الْمَعْصُومِ ابْنِ الْهُدَاةِ الْمَعْصُومِینَ (5)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا إِمَامَ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُومِنِینَ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا وَارِثَ عِلْمِ النَّبِیِّینَ وَمُسْتَوْدَعِ (6)حِکْمَةِ الْوَصِیِّینَ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا عِصْمَةَ الدِّینِ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مُعِزَّ الْمُومِنِینَ الْمُسْتَضْعَفِینَ(7)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مُذِلَّ الْکَافِرِینَ الْمُتَکَبِّرِینَ الظَّالِمِینَ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مَوْلَایَ یَا صَاحِبَ الزَّمَانِ (8)یَا ابْنَ أَمِیرِالْمُومِنِینَ وَابْنَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ سَیِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ اَلسَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا ابْنَ الْأَئِمَّةِ(9)الْحُجَجِ عَلَی الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مَوْلَایَ سَلَامَ مُخْلِصٍ لَکَ فِی الْوَلَاءِ (10)
1) سلام کامل فراگیر عمومی و صلوات دائمی و برکات پایدار خدا، بر حجت خدا و ولی او بر روی زمین و در شهرها
2) و جانشین او در میان خلق و بندگانش. او که از نسل نبوت و باقی مانده عترت و صاحب زمان و مظهر ایمان و آشکار کننده
3) احکام قرآن و پاک کننده زمین و گسترش دهنده عدالت در طول و عرض زمین است. او که حجت قیام کننده و امام مورد
4) انتظار و مورد رضایت و پاک، فرزند ائمه طاهرین، جانشین اولاد جانشینان خدا که مورد رضای خدا، هدایتگر معصوم
5) و فرزند هدایتگران معصوم است.
6) سلام بر تو ای امام مسلمانان و مؤمنان سلام بر تو ای وارث علم پیامبران و امانتدار حکمت جانشینان
7) انبیاء. سلام بر تو ای مصونیّت دین خدا. سلام بر تو ای عزّت بخش مؤمنین مستضعف. سلام بر تو ای
8) ذلیلکننده کافرین متکبر و ظالم. سلام بر تو ای مولای من، ای صاحب زمان، ای فرزند امیرمؤمنان
9) و فاطمه! سرور زنان عالم. سلام بر تو ای فرزند امامانی که حجتهای خدا در میان بندگان بودند.
10) سلام بر تو ای مولای من، سلام کسی که در ولایت شما خالص شده است.
أَشْهَدُ أَنَّکَ الْإِمَامُ الْمَهْدِیُّ قَوْلاً وَفِعْلًا وَأَنَّکَ الَّذِی تَمْلَأُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً فَعَجَّلَ (1)اللَّهُ فَرَجَکَ وَسَهَّلَ مَخْرَجَکَ وَقَرَّبَ زَمَانَکَ وَأَکْثَرَ أَنْصَارَکَ وَأَعْوَانَکَ وَأَنْجَزَ لَکَ (2)مَوْعِدَکَ وَهُوَ أَصْدَقُ الْقَائِلِینَ وَنُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ (3)أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ (4)
یَا مَوْلَایَ حَاجَتِی کَذَا وَکَذَا - حاجتهایش را میگوید - فَاشْفَعْ لِی فِی نَجَاحِهَا (5)
) در نجات از آنها مرا شفاعت کن.
در ادامه هر چه که بخواهی، بخواه
نقل میکند که از خواب بیدار شدم. یقین به راحتی و گشایش وجودم را فرا گرفته بود. هنوز وقت زیادی تا صبح باقی بود. با سرعت بلند شدم و هر آنچه را که یاد گرفته بودم، نوشتم تا نکند که از یادم برود. وضو گرفتم و زیر آسمان رفتم. دو رکعت نماز را، همان طور که دستور داده بود، با حضور قلب و حوصله کامل خواندم. وقتی که نماز را خواندم بلند شدم و رو به قبله ایستادم و امام علیهالسلام را
زیارت کردم و در آخر حاجتم را عرضه کردم و از ایشان یاری طلبیدم. بعد سجده شکر کردم و آن را با دعا طول دادم. آن قدر طول دادم که کم مانده بود نماز شب را قضا بکنم. بعد از آن بلند شدم و نماز شب و بعد نماز صبح را خواندم و در محراب نماز نشستم و دعا خواندم. به خدا قسم که هنوز خورشید در نیامده بود که بیماریم درست شد و هیچ وقت عود نکرد و هیچ کس تا امروز نفهمید که من به چه بیماری دردناکی مبتلا شده بودم. نعمت از خداست و ثنای فراوان شایسته خداست.
1) شهادت زبانی و عملی میدهم که تو امام هدایت شدهای و تو همان کسی هستی که زمین را پر از عدل و داد میکنی.
2) خداوند در فرجت تعجیل کند و قیامت را آسان گرداند و زمان ظهور ا نزدیک و یارانت را فراوان و وعده خدایت را محقق
3) گرداند؛ زیرا او راستگوترین صادقان است و فرموده است: (اراده کردهایم بر کسانی که بر روی زمین تضعیف شدهاند، عنایت
4) کنیم و آنها را امامان روی زمین و وارثان آن قرار دهیم.)
5) ای مولای من حاجت من فلان و فلان است، - حاجتهایش را میگوید -.(. در این موارد، شخص خواستههای خود را به هر زبانی که باشد، به زبان میآورد و دعا را ادامه میدهد.
دعای امام زمان جهت گشایش و برطرف شدن خطرها(1)
از ابو الحسین بن ابی البغل کاتب نقل شده است که مدتی در خدمت ابی منصور بن صالحان بودم و برای او کار میکردم. تا اینکه اتفاقی افتاد و باعث ایجاد کدورت میان ما شد. من از ترس جانم، خود را از او پنهان کردم. او افرادی را نزد من فرستاد و مرا ترسانید.
با وجودی پر از ترس به حرم ائمه کاظمین پناهنده شدم.شب جمعه بود. تصمیم گرفتم که شب را در آنجا بمانم و مناجات کنم. شب بارانی و طوفانی بود. از ابوجعفر که خادم حرم بود، در خواست کردم تا درها را ببندد و مرا در خلوت رها کند. تا با خیال آسوده مناجات کنم و ترس کسی را نداشته باشم. درها را بست. شب از نصف گذشت و باد و باران مردم را از آمدن به حرم منصرف کرد. در آنجا ماندم و به دعا و نماز و زیارت مشغول شدم.
ناگهان صدای پایی را شنیدم. مردی در حال زیارت امام موسی کاظم علیهالسلام بود. به آدم و انبیای اولوالعزم سلام کرد. بعد از آن به تک تک ائمه علیهمالسلام سلام کرد. تا
اینکه به صاحب الزمان رسید و آن را ذکر نکرد. با خودم گفتم شاید از یادش رفته و یا اعتقادی به ایشان ندارد. وقتی که زیارت را تمام کرد، دو رکعت نماز خواند و به طرف من آمد و امام محمّد تقی علیهالسلام را مانند امام کاظم علیهالسلام، زیارت کرد. من از او میترسیدم؛ زیرا او را نمیشناختم. او جوانی خوش اندام بود. لباس سفید و عمامهای با تحت الحنک و عبا به تن داشت.
بعد از اینکه زیارت را تمام کرد، به من گفت: ای ابوالحسین چرا دعای گشایش را نمیخوانی؟
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 304 / باب 15 - ما ظهر من معجزاته؛ مستدرک الوسائل / ج 6 / ص 19 / 308- باب استحباب الصلاة؛ فرج المهموم / ص 245.
عرض کردم: آن دعا کدام است؟!
فرمود: دو رکعت نماز بخوان و بگو:
یَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِیلَ وَسَتَرَ الْقَبِیحَ یَا مَنْ لَمْ یُواخِذْ بِالْجَرِیرَةِ وَلَمْ یَهْتِکِ السِّتْرَ یَا(1)عَظِیمَ الْمَنِّ یَا کَرِیمَ الصَّفْحِ یَا حَسَنَ التَّجَاوُزِ یَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ یَا بَاسِطَ الْیَدَیْنِ بِالرَّحْمَةِ یَا (2)مُنْتَهَی کُلِّ نَجْوَی وَیَا غَایَةَ کُلِّ شَکْوَی یَا عَوْنَ کُلِّ مُسْتَعِینٍ یَا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا (3)
ده بار: یَا رَبَّاهْ
ده بار: یَا سَیِّدَاهْ
ده بار: یَا مَوْلَیَاهْ
ده بار: یَا غَایَتَاهْ
ده بار: یَا مُنْتَهَی غَایَةِ رَغْبَتَاهْ
أَسْأَلُکَ بِحَقِّ هَذِهِ الْأَسْمَاءِ وَبِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَص إِلَّا مَا کَشَفْتَ کَرْبِی(4)وَنَفَّسْتَ هَمِّی وَفَرَّجْتَ غَمِّی وَأَصْلَحْتَ حَالِی (5)
وَتَدْعُو بَعْدَ ذَلِکَ مَا شِئْتَ وَتَسْأَلُ حَاجَتَکَ (6)
بعد از آن، گونه راستت را روی زمین میگذاری و صد بار میگویی:
«یَا مُحَمَّدُ یَا عَلِیُّ یَا عَلِیُّ یَا مُحَمَّدُ اکْفِیَانِی فَإِنَّکُمَا کَافِیَایَ وَانْصُرَانِی فَإِنَّکُمَا نَاصِرَایَ»(7)
1) ای کسی که زیبایی را آشکار و بدی را میپوشانی. ای کسی که به خاطر گناهان نمیگیری و آبرویمان را نمیبری.
2) ای صاحب نعمت عظیم و گذشت بزرگوارانه، ای صاحب مغفرت وسیع و ای دستان باز رحمت، ای منتهای هر مناجات و ای
3) نهایت هر شکایت و ای یاور هر یاری خواه و ای آغازگر نعمتها قبل از استحاق آنها.
4) از تو میخواهم به حق این نامهای مقدس و به حق محمد و خاندان پاکش علیهمالسلام تا گرفتاریم را برطرف کنی و اندوه و غمم
5) را از میان برداری و حال و روزم را اصلاح کنی.
6) بعد نیازهای خودت را به زبان میآوری.
7) یا محمد یا علی، یا علی یا محمد اکفیانی فانکما کافیای و انصرانی فانکما ناصرای
سپس گونه چپت را روی زمین میگذاری و صد بار میگویی: «أَدْرِکْنِی» حتی سعی کن آن را بیشتر از صدبار بگویی.
یک نفس تمام هم «الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ» میگویی و سرت را برمیداری. خداوند با لطف خود مشکلت را برطرف میکند.
وقتی که به نماز و دعا مشغول شدم، رفته بود. بعد از نماز و دعایی که یادم داده بود، پیش ابو جعفر خادم حرم رفتم تا درباره او سؤال کنم که او چگونه وارد شده است. اما دیدم که همه درها قفل هستند. تعجب کردم. با خودم گفتم شاید او هم مثل من قبل از قفل شدن درها آمده و در اینجا مانده است. وقتی که به ابوجعفر رسیدم، او از اتاق بیرون آمد. درباره آن مرد و چگونگی وارد شدنش سؤال کردم. گفت: همان طور که میبینی همه درها بسته است و من در را برای کسی باز نکردهام! همه ماجرا را برایش نقل کردم. گفت: این آقا، امام زمانمان است. من بارها ایشان را دیدهام که در همچو شبهای خلوتی برای زیارت تشریف آورده است. من از اینکه ایشان را به موقع نشناخته بودم، خیلی متأسف شدم. نزدیک فجر بود به طرف کرخ به راه افتادم. به همان جایی که خود را پنهان میکردم، رفتم. هنوز خورشید کامل درنیامده بود که اصحاب ابن صالحان دنبال من میگشتند و مرا از دوستانم میپرسیدند. آنها امان نامهای از وزیر به همراه داشتند. که در آن کلی مطالب دلنشین نوشته شده بود. با چند نفر از دوستان مورد اعتمادم پیش او رفتیم. مرا احترام کرد و طوری تحویل گرفت که تا به آن روز بیسابقه بود.
بعد از آن گفت: کارت به جایی رسیده است که از دست من خدمت امام زمان علیهالسلام شکایت میکنی. گفتم: من تنها دعا و درخواست کردم. گفت: وای بر تو، امشب آن حضرت را در خواب دیدم. یعنی شب جمعه، او به من دستور داد که در مورد تو هر کار خوبی که بتوانم انجام دهم و مرا در این مورد تهدید کرد. گفتم:
لااِلَهَ اِلاَّ اللّه شهادت میدهم که آنها حقند و نهایت آن میباشند. من هم امشب در بیداری مولایمان را دیدم. فلان چیزها را به من گفت. همه تعجب کردند. وزیر از آن به بعد کارهای خوبی انجام داد و به واسطه او، خیراتی به من رسید که هیچگاه به فکرم نمیرسید. همه از برکت امام زمان علیهالسلامبود.
نامه امام زمان علیهالسلام درباره چگونگی زیارت آل یاسین(1)
حمیری رحمهالله نقل میکند که بعد از مسائل فقهی که از حضرت سؤال میکردم، نامهای صادر شد:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
نه درباره اراده خدا اندیشه میکنید و نه مطیع اولیای او هستید! «حکمتی که ابلاغ شده است. اما انذارها و ترساندنها - برای کسانی که اهل ایمان آوردن نیستند - سودی ندارد.»(2)
سلام خدا بر ما و تمام بندگان صالح خدا
هر وقت که خواستید با توسل به ما به خدا و ما توجه کنید، همان طور که خدا فرموده است، شما نیز بگویید:
سَلَامٌ عَلَی آلِ یَاسِینَ (3)
بِإِسْنَادِهِ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ قَیْسِ الْعَامِرِیِّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِیّا علیهالسلام یَقُولُ رَسُولُاللّهِ صلیاللهعلیهوآلهوسلم یس وَ نَحْنُ آلُه
بحار الانوار، ج 46، ص 86 - باب 6 أسمائه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و معنی کونه صلی اللّه علیه و آله... .
)
اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا دَاعِیَ اللَّهِ وَرَبَّانِیَّ آیَاتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا بَابَ اللَّهِ وَدَیَّانَ دِینِهِ اَلسَّلَامُ (4)عَلَیْکَ یَا خَلِیفَةَ اللَّهِ وَنَاصِرَ حَقِّهِ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ وَدَلِیلَ إِرَادَتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا تَالِیَ(5)
1) . الاحتجاج، ج 2 / ص 492.
2) . قمر / 5.
3) سلام بر خاندان یاسین(. در روایات متعددی تصریح شده است که یس نام پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خاندانش نیز ائمه اطهار هستند. مانند روایت ذیل:
4) سلام بر تو ای جانشین و فرستاده خدا و مفسّر آیات او. سلام بر تو ای دروازه علم الهی و اقامه کننده دینش.
5) سلام بر تو ای جانشین خدا و یاریگر حقش. سلام بر تو ای حجت خدا و راهنمای مقاصد او. سلام بر تو ای امتداد
کِتَابِ اللَّهِ وَتَرْجُمَانَهُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ فِی آنَاءِ لَیْلِکَ وَأَطْرَافِ نَهَارِکَ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا بَقِیَّةَ اللَّهِ (1)فِی أَرْضِهِ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مِیثَاقَ اللَّهِ الَّذِی أَخَذَهُ وَوَکَّدَهُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا وَعْدَ اللَّهِ الَّذِی (2)ضَمِنَهُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَالْغَوْثُ وَالرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ وَعْدٌ(3)غَیْرُ مَکْذُوبٍ (4)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقُومُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقْعُدُ السَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقْرَأُ وَتُبَیِّنُ(5)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تُصَلِّی وَتَقْنُتُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَرْکَعُ وَتَسْجُدُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ (6)تَسْتَغْفِرُ وَتَحْمَدُ السَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تُکَبِّرُ وَتُهَلِّلُ السَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تُصْبِحُ وَتُمْسِی (7)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ فِی اللَّیْلِ إِذا یَغْشی وَالنَّهارِ إِذا تَجَلَّی اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْإِمَامُ الْمَأْمُونُ (8)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْمُقَدَّمُ الْمَأْمُولُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ بِجَوَامِعِ السَّلَامِ(9)أُشْهِدُکَ یَا مَوْلَایَ أَنِّی أَشْهَدُ أَنْلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُلَا شَرِیکَ لَهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ (10)وَرَسُولُهُ لَا حَبِیبَ إِلَّا هُوَ وَأَهْلُهُ وَأُشْهِدُکَ أَنَّ عَلِیّاً أَمِیرَ الْمُومِنِینَ حُجَّتُهُ وَالْحَسَنَ حُجَّتُهُ(11)
1) کتاب خدا و مفسر آن. سلام بر تو در ساعات شب و روز. سلام بر تو ای باقی مانده اولیای خدا بر روی زمین.
2) سلام بر تو ای عهد و پیمان الهی که گرفته و محکم کرده است. سلام بر تو ای وعده تضمینی خدا. سلام بر تو
3) ای عَلَم و پرچم نصب شده. سلام بر تو ای علم سرشار و یاری کننده و رحمت واسعه الهی و وعدهای که
4) دروغ نخواهد بود.
5) سلام بر تو، زمانی که بلند میشوی و مینشینی. سلام بر تو، زمانی که میخوانی و یا سخن میگویی.
6) سلام بر تو، زمانی که نماز میخوانی و قنوت میگیری. سلام بر تو، زمانی که رکوع میکنی و به سجده میروی.
7) سلام بر تو زمانی که استغفار میکنی. سلام بر تو زمانی که اللّه اکبر و لا اِلهَ اِلاَّ اللّه میگویی. سلام بر تو، زمانی که
8) صبح و یا شب میکنی. سلام بر تو، در شب تاریک. سلام بر تو، در روز روشن.سلام بر تو ای امام حفاظت شده.
9) سلام بر تو ای امام پیشرو و آرزو شده. سلام بر تو با کاملترین سلامها.
10) مولای من، تو را شاهد میگیرم که من شهادت میدهم خدایی جز اللّه نیست. او که یگانه و بدون شریک است و محمد
11) بنده و رسول او است و دوستی غیر از او و خاندانش وجود ندارد. تو را شاهد میگیرم که علی امیر مؤمنان و حجت خداست.
وَالْحُسَیْنَ حُجَّتُهُ وَعَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ حُجَّتُهُ وَمُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ حُجَّتُهُ وَجَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ (1)وَمُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ حُجَّتُهُ وَعَلِیَّ بْنَ مُوسَی حُجَّتُهُ وَمُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ حُجَّتُهُ وَعَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدٍ (2)حُجَّتُهُ وَالْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ حُجَّتُهُ وَأَشْهَدُ أَنَّکَ حُجَّةُ اللَّهِ أَنْتُمُ الْأَوَّلُ وَالآْخِرُ وَأَنَّ رَجْعَتَکُمْ (3)حَقّ لَا رَیْبَ فِیهَا یَوْمَ لا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمانِها (4)خَیْراً وَأَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَأَنَّ نَاکِراً وَنَکِیراً حَقٌّ وَأَشْهَدُ أَنَّ النَّشْرَ وَالْبَعْثَ حَقٌّ وَأَنَّ الصِّرَاطَ (5)
) مرگ حق است. ناکر و نکیر حق است. شهادت میدهم که رستاخیز حق است.
حَقٌّ وَالْمِیزَانَ وَالْحِسَابَ حَقٌّ وَالْجَنَّةَ وَالنَّارَ حَقٌّ وَالْوَعْدَ وَالْوَعِیدَ بِهِمَا حَقٌّ یَا مَوْلَایَ شَقِیَ (6)مَنْ خَالَفَکُمْ وَسَعِدَ مَنْ أَطَاعَکُمْ (7)فَاشْهَدْ عَلَیَّ مَا أَشْهَدْتُکَ عَلَیْهِ وَأَنَا وَلِیٌّ لَکَ بَرِیءٌ مِنْ عَدُوِّکَ فَالْحَقُّ مَا رَضِیتُمُوهُ(8)وَالْبَاطِلُ مَا سَخِطْتُمُوهُ وَالْمَعْرُوفُ مَا أَمَرْتُمْ بِهِ وَالْمُنْکَرُ مَا نَهَیْتُمْ عَنْهُ فَنَفْسِی مُومِنَةٌ بِاللَّهِ(9)1) و حسن حجت خداست. حسین نیز حجت اوست. علی بن حسین نیز حجت اوست. محمد بن علی نیز حجت اوست. جعفر
2) بن محمد نیز حجت اوست. موسی بن جعفر نیز حجت اوست. علیبن موسی نیز حجت اوست. محمد بن علی نیز حجت
3) اوست. علی بن محمد نیز حجت اوست. حسن بن علینیز حجت اوست. شهادت میدهم که تو نیز حجت خدا هستی. شما
4) آغاز و پایان عبودیت و امامت هستید و رجعت شما بیشک حقیقت دارد و آن، روزی است که اگر کسی قبلاً ایمان نیاورده
5) باشد، ایمان آوردن در آن، فایدهای ندارد.(. زیرا رجعت ائمه، بزرگترین عذاب الهی برای سرکشان است و سنّت خدا بر آن است که تا حد امکان به بندگان سرکش خود مهلت میدهد. اما اگر بازنگشتند، آنها را به بدترین شکل ممکن عذاب میکند و بعد از نزول عذاب، توبه آنها را نمیپذیرد. همان طور که وقتی فرعون غرق شد، خداوند توبه او را نپذیرفت. البته نکته قابل تامل آن است که این نوع توبهها فقط برای فرار از عذاب دنیوی است. به همین جهت اگر این افراد دوباره فرصت پیدا کنند، عهد و پیمان خود را میشکنند. همان طور که خداوند در قرآن میفرماید که فرعون و خاندان او به نُه بلا گرفتار شدند و هر بار با وعده توبه... بلا از آنها برداشته شد. اما دوباره توبه را شکستند.
6) صراط حق است. ترازوی اعمال و محاسبه آنها حق است. بهشت و دوزخ حق است. وعده و وعیدهای خدا حق است. مولای من بدبخت
7) کسی است که از شما سرپیچی نمود و سعادتمند کسی است که از شما اطاعت کرد.
8) بر آنچه که شهادت دادم، شاهد باش. من دوست شما هستم و از دشمنانتان بیزارم. حق همان چیزی است که از آن رضایت دارید.
9) باطل آن چیزی است که از آن غضبناکید. خوبی همان است که شما امر کردهاید و منکر همان است که از آن نهی کردهاید.
وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَبِرَسُولِهِ وَبِأَمِیرِ الْمُومِنِینَ وَبِکُمْ یَا مَوْلَایَ أَوَّلِکُمْ وَآخِرِکُمْ وَنُصْرَتِی (1)مُعَدَّةٌ لَکُمْ وَمَوَدَّتِی خَالِصَةٌ لَکُمْ آمِینَ آمِینَ (2)
دعای بعد از زیارت آل یاسین(1)
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ نَبِیِّ رَحْمَتِکَ وَکَلِمَةِ نُورِکَ وَأَنْ تَمْلَأَ قَلْبِی(2)نُورَ الْیَقِینِ وَصَدْرِی نُورَ الْإِیمَانِ وَفِکْرِی نُورَ النِّیَّاتِ وَعَزْمِی نُورَ الْعِلْمِ وَقُوَّتِی نُورَ (3)الْعَمَلِ وَلِسَانِی نُورَ الصِّدْقِ وَدِینِی نُورَ الْبَصَائِرِ مِنْ عِنْدِکَوَبَصَرِی نُورَ الضِّیَاءِ وَسَمْعِی (4)نُورَ الْحِکْمَةِ وَمَوَدَّتِی نُورَ الْمُوَالاةِ لُِمحَمَّدٍ وَآلِهِ علیهمالسلام حَتَّی أَلْقَاکَ وَقَدْ وَفَیْتُ بِعَهْدِکَ(5)وَمِیثَاقِکَ فَتَسَعَنِی رَحْمَتُکَ یَا وَلِیُّ یَا حَمِیدُ (6)
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ حُجَّتِکَ فِی أَرْضِکَ وَخَلِیفَتِکَ فِی بِلَادِکَ وَالدَّاعِی إِلَی سَبِیلِکَ (7)
) که حجت تو بر روی زمین و جانشین تو در مناطق توست؛ او که مردم را به راه تو دعوت کرده و عدل تو
وَالْقَائِمِ بِقِسْطِکَ وَالثَّائِرِ بِأَمْرِکَ وَلِیِّ الْمُومِنِینَ وَبَوَارِ الْکَافِرِینَ وَمُجَلِّی الظُّلْمَةِ وَمُنِیرِ الْحَقِّ (8)وَالنَّاطِقِ بِالْحِکْمَةِ وَالصِّدْقِ وَکَلِمَتِکَ التَّامَّةِ فِی أَرْضِکَ الْمُرْتَقِبِ الْخَائِفِ وَالْوَلِیِّ النَّاصِحِ (9)سَفِینَةِ النَّجَاةِ وَعَلَمِ الْهُدَی وَنُورِ أَبْصَارِ الْوَرَی وَخَیْرِ مَنْ تَقَمَّصَ وَارْتَدَی وَمُجَلِّی الْغَمَاءِ(10)1) . مدرک پیشین.
2) خدایا، با پافشاری درخواست میکنم که بر محمد پیامبر رحمت و مجموعه نورت درود فرست و قلبم را از نور یقین
3) و سینهام را از نور ایمان و فکرم را از نور نیتهای خیر و ارادهام را از نور علم و نیرویم را از نور عمل و زبانم را از نور راستی
4) و دینم را از نور شناختهایی که از توست و چشمانم را از نور بینایی و گوشهایم را از نور حکمت و دوستی و علایقم را از نور
5) محبت محمد و خاندانش علیهمالسلام لبریز و مالامال گردانی. مرا به گونهای کن که وقتی تو را ملاقات میکنم، به عهد خود وفا کرده
6) باشم و در رحمت گستردهات وارد شوم. ای سرپرست و ای ستوده.
7) خدایا، بر محمد(. مقصود از محمد در این بخش از دعا، خود حضرت صاحب الزمان میباشد.
8) را برپا میکند و به اوامرت عمل مینماید، دوست مؤمنین و درهم کوبنده کافرین و روشنیبخش ظلمتها و حقایق و بیانگر
9) صادقانه حکمت و مخلوق کامل و برتر در زمین تو، مراقب ترسان و ولی دلسوز و کشتی نجات و پرچم هدایت و نور چشمان
10) دیگران و بهترین کسی که لباس و پیراهن پوشید و روشنی بخش تاریکیها که زمین را پر از عدل و دادکند. همان طور که قبل
الَّذِی یَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلاً وَقِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (1)
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی وَلِیِّکَ وَابْنِ أَوْلِیَائِکَ الَّذِینَ فَرَضْتَ طَاعَتَهُمْ وَأَوْجَبْتَ حَقَّهُمْ وَأَذْهَبْتَ(2)عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَطَهَّرْتَهُمْ تَطْهِیراً: اَللَّهُمَّ انْصُرْهُ وَانْتَصِرْ بِهِ لِدِینِکَ وَانْصُرْ بِهِ أَوْلِیَاءَکَ (3)وَأَوْلِیَاءَهُ وَشِیعَتَهُ وَأَنْصَارَهُ وَاجْعَلْنَا مِنْهُمْ (4)
اَللَّهُمَّ أَعِذْهُ مِنْ شَرِّ کُلِّ بَاغٍ وَطَاغٍ وَمِنْ شَرِّ جَمِیعِخَلْقِکَ وَاحْفَظْهُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ(5)خَلْفِهِ وَعَنْ یَمِینِهِ وَعَنْ شِمَالِهِ وَاحْرُسْهُ وَامْنَعْهُ مِنْ أَنْ یُوصَلَ إِلَیْهِ بِسُوءٍ وَاحْفَظْ فِیهِ رَسُولَکَ(6)وَآلَ رَسُولِکَ وَأَظْهِرْ بِهِ الْعَدْلَ وَأَیِّدْهُ بِالنَّصْرِ وَانْصُرْ نَاصِرِیهِ وَاخْذُلْ خَاذِلِیهِ وَاقْصِمْ بِهِ(7)جَبَابِرَةَ الْکُفْرِ وَاقْتُلْ بِهِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقِینَ وَجَمِیعَ الْمُلْحِدِینَ حَیْثُ کَانُوا مِنْ مَشَارِقِ الْأَرْضِ (8)وَمَغَارِبِهَا بَرِّهَا وَبَحْرِهَا وَامْلَأْ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلاً وَأَظْهِرْ بِهِ دِینَ نَبِیَّکَ صَلَّی اللّه عَلَیْهِ وَآلِهِ (9)وَاجْعَلْنِی اَللَّهُمَّ مِنْ أَنْصَارِهِ وَأَعْوَانِهِ وَأَتْبَاعِهِ وَشِیعَتِهِ وَأَرِنِی فِی آلِ مُحَمَّدٍ علیهمالسلام مَا یَأْمَلُونَ (10)وَفِی عَدُوِّهِمْ مَا یَحْذَرُونَ إِلَهَ الْحَقِّ، آمِینَ یَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.(11)
1) از آن از ظلم و جور پر شده است. سلام بفرست زیرا تو بر هر چیزی توانایی داری.
2) خدایا، بر جانشین و فرزندان جانشینت، کسانی که اطاعتشان را واجب کردی و حقشان را لازم دانستی و پلیدی را از
3) آنها دور کردی و آنها را پاک گرداندی، درود فرست. خدایا، او را یاری کن و به واسطه او از دین خود حمایت کن و به یاری
4) اولیا و شیعیانش، بفرست و ما را از آنها قرار بده.
5) خدایا او را از شر ظالمان و سرکشان و تمام مخلوقاتت، پناه بده و از تمام جوانب او را حفظ کن. مراقبت کن
6) تا هیچ نوع بدی به او نرسد و در وجود او فرستاده خود و خاندانش را حفظ کن و عدل را با او آشکار کن و با
7) امدادهای خود یاریش کن و یارانش را پیروز گردان و دشمنانش را خوار ساز. خدایا به دست او طغیانگران کفر
8) را در هم بکوب و کفّار و منافقین و تمام منکرین را هلاک کن. چه در بخشهای شرقی زمین باشند و چه در بخشهای
9) غربی آن، چه در خشکی و چه در دریا باشند و زمین را از برکت او و از عدل و داد پر کن و دین پیامبرت را غالب
10) گردان. خدایا مرا از یاران و شیعیان و پیروی کنندگان او قرار بده و خاندان محمد را به تمام آرزوهایشان برسان و دشمنانشان
11) را به آنچه از آن میترسند، مبتلا کن، ای معبود حقّ دعایم را بپذیر، ای صاحب جلالت و بزرگواری، ای مهربانترین مهربانان.
زیارت آل یاسین با نقلی دیگر(1)
بسم اللّه الرحمن الرحیم
نه در اراده خدا اندیشه میکنید و نه از اولیا و جانشینانش اطاعت مینمایید. «آیات الهی حکمتهایی است که ابلاغ شده است. اما آیات و ترساندنها برای کسانی که اهل ایمان نیستند، سودی ندارد.» و سلام خدا بر ما و بندگان صالحش. زمانی که خواستید با توسل به من به خدا و ما اهل بیت، توجه پیدا کنید، همانطور که خدا فرموده است، شما نیز بگویید:(2)
سَلَامٌ عَلَی آلِ یَاسِینَ (3)
ذَلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ مَنْ یَهْدِیهِ صِرَاطَهُ الْمُسْتَقِیمَ التَّوَجُّهَ..(4)
قَدْ آتَاکُمُ اللَّهُ یَا آلَ یَاسِینَ خِلَافَتَهُ وَعَلَّمَ مَجَارِیَ أَمْرِهِ فِیَما قَضَاهُ وَدَبَّرَهُ وَرَتَّبَهُ وَأَرَادَهُ (5)فِی مَلَکُوتِهِ فَکَشَفَ لَکُمُ الْغِطَاءَ وَأَنْتُمْ خَزَنَتُهُ وَشُهَدَاوهُ وَعُلَمَاوهُ وَأُمَنَاوهُ سَاسَةُ الْعِبَادِ(6)وَأَرْکَانُ الْبِلَادِ وَقُضَاةُ الْأَحْکَامِ وَأَبْوَابُ الْإِیمَانِ وَمِنْ تَقْدِیرِهِ مَنَائِحُ الْعَطَاءِ بِکُمْ إِنْفَاذُهُ (7)
مَحْتُوماً مَقْرُوناً فَمَا شَیْءٌ مِنْهُ إِلَّا وَأَنْتُمْ لَهُ السَّبَبُ وَإِلَیْهِ السَّبِیلُ خِیَارُهُ لِوَلِیِّکُمْ نِعْمَةٌ (8)
1) . بحارالأنوار / ج 91 / ص 36 / باب 28 - الاستشفاع بمحمّد و آل محمّد
2) . اگر چه این زیارت نیز مانند قبلی زیارت آل یاسین نام دارد و این زیارت تنها یکبار از آن حضرت صادر شده است اما به صورت متفاوت از حمیری رحمهالله نقل شده است. که ما به جهت ارائه زیارت، هر دو را میآوریم.
3) سلام بر خاندان یاسین
4) نبوت و امامت همان عنایت روشن است و خدا صاحب احسان عظیم است برای کسی که او را به راه راست هدایت کند. امّا توجه:
5) ای آل یاسین خداوند خلافتش را به شما داد و کیفیت جریان اراده خودش را در مورد قضا و قدر و ارادهای که در
6) ملکوت آسمانها دارد، به شما نشان داده است. پرده از شما برداشته شده و شما خزانه داران و شاهدان و عالمان و امینان
7) و رهبران و پایههای مناطق و قاضیان احکام و درهای ایمان هستید. از جمله تقدیرات الهی در عنایت به شما، این بود که به
8) صورت حتمی و قطعی حکم کرد در نتیجه هیچ چیزی از خدا نیست، مگر اینکه شما واسطه و راه وصول به آن هستید.
وَانْتِقَامُهُ مِنْ عَدُوِّکُمْ سَخْطَةٌ فَلَا نَجَاةَ وَلَا مَفْزَعَ إِلَّا أَنْتُمْ وَلَا مَذْهَبَ عَنْکُمْ یَا أَعْیُنَ اللَّهِ (1)النَّاظِرَةَ وَحَمَلَةَ مَعْرِفَتِهِ وَمَسَاکِنَ تَوْحِیدِهِ فِی أَرْضِهِ وَسَمَائِهِ وَأَنْتَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ وَبَقِیَّتَهُ (2)کَمَالُ نِعْمَتِهِ وَوَارِثُ أَنْبِیَائِهِ وَخُلَفَائِهِ مَا بَلَغْنَاهُ مِنْ دَهْرِنَا وَصَاحِبُ الرَّجْعَةِ لِوَعْدِ رَبِّنَا الَّتِی (3)فِیهَا دَوْلَةُ الْحَقِّ وَفَرَحُنَا وَنَصْرُ اللَّهِ لَنَا وَعِزُّنَا (4)
اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَالْغَوْثُ وَالرَّحْمَةُ الْوَاسِعَةُ وَعْداً (5)غَیْرَ مَکْذُوبٍ السَّلَامُ عَلَیْکَ صَاحِبَ الْمَرْأَی وَالْمَسْمَعِ الَّذِی بِعَیْنِ اللَّهِ مَوَاثِیقُهُ وَبِیَدِ اللَّهِ(6)عُهُودُهُ وَبِقُدْرَةِ اللَّهِ سُلْطَانُهُ أَنْتَ الْحَلِیمُ الَّذِیلَا تُعَجِّلُهُ الْعَصَبِیَّةُ وَالْکَرِیمُ الَّذِیلَا تُبَخِّلُهُ(7)الْحَفِیظَةُ وَالْعَالِمُ الَّذِیلَا تُجَهِّلُهُ الْحَمِیَّةُ مُجَاهَدَتُکَ فِی اللَّهِ ذَاتُ مَشِیَّةِ اللَّهِ وَمُقَارَعَتُکَ(8)فِی اللَّهِ ذَاتُ انْتِقَامِ اللَّهِ وَصَبْرُکَ فِی اللَّهِ ذُو أَنَاةِ اللَّهِ وَشُکْرُکَ لِلَّهِ ذُو مَزِیدِ اللَّهِ وَرَحْمَتِهِ (9)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مَحْفُوظاً بِاللَّهِ نُورُ أَمَامِهِ وَوَرَائِهِ وَیَمِینِهِ وَشِمَالِهِ وَفَوْقِهِ وَتَحْتِهِ یَا(10)مَحْرُوزاً فِی قُدْرَةِ اللَّهِ نُورُ سَمْعِهِ وَبَصَرِهِ وَیَا وَعْدَ اللَّهِ الَّذِی ضَمِنَهُ وَیَا مِیثَاقَ اللَّهِ الَّذِی(11)
1) خداوند برای دوستانتان نعمت و برای دشمنانتان غضب را برگزیده است. بنابراین نجات و پناهیغیر از شما وجود ندارد
2) و جای فراری از آن نیست. ای چشمان ناظر خدا و حامل معرفت و محل استقرا توحید در زمین و آسمان و تو ای حجت
3) و باقی مانده اولیای الهی، کمال نعمت او و وارث انبیا و جانشینان او تا به امروز، ای آن که طبق وعده خدا، صاحب رجعتی، که
4) دولت حق و شادی و نصرت خدا و عزت او در آن روز، بر ما تجلی خواهد یافت، سلام بر تو.
5) سلام بر تو ای پرچم برافراشته و یاریگر و رحمت واسعه. ای وعده راستین خدا. سلام بر تو ای بینا
6) و شنوایی که پیمانهایت در برابر دیدگان خدا و عهدهایت در دستان خداست و سلطنتت با قدرت خدا محقق میشود.
7) تو آن بردباری هستی که تعصبات او را به عجله نمیاندازد و تو بزرگواری هستی که ثبت و ضبط مسائل او را به
8) بخل وا نمیدارد تو آن عالمی هستی که تعصبات کور او را به کارهای نادرست مبتلا نمیکند. تلاش تو در راه
9) خدا همان خواسته خداست. کشتن تو در راه خدا، عین انتقام خداست و صبر تو در راه خدا عین فرست دادن خداست.
10) شکر تو همان زیاد کردن خداست. سلام بر تو ای آنکه نور مقابل، پشت و راست و چپ و پایین و بالایش با
11) اراده خدا، محفوظ است. ای کسی که نور گوش و چشمش در قلعه قدرت خدا، مصون است. ای وعدهای که خدا
أَخَذَهُ وَوَکَّدَهُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا دَاعِیَ اللَّهِ وَرَبَّانِیَّ آیَاتِهِ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا بَابَ اللَّهِ وَدَیَّانَ (1)دِینِهِ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا خَلِیفَةَ اللَّهِ وَنَاصِرَ حَقِّهِ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ وَدَلِیلَ إِرَادَتِهِ (2)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا تَالِیَ کِتَابِ اللَّهِ وَتَرْجُمَانَهُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ فِی آنَاءِ لَیْلِکَ وَأَطْرَافِ نَهَارِکَ (3)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا بَقِیَّةَ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ (4)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقُومُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقْعُدُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقْرَأُ وَتُبَیِّنُ (5)اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تُصَلِّی وَتَقْنُتُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَرْکَعُ وَتَسْجُدُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ (6)تَعَوَّذُ وَتُسَبِّحُ السَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تُهَلِّلُ وَتُکَبِّرُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تَحْمَدُ وَتَسْتَغْفِرُ السَّلَامُ (7)عَلَیْکَ حِینَ تُمَجِّدُ وَتَمْدَحُ السَّلَامُ عَلَیْکَ حِینَ تُمْسِی وَتُصْبِحُ السَّلَامُ عَلَیْکَ فِی اللَّیْلِ إِذا (8)یَغْشی وَالنَّهارِ إِذا تَجَلَّی وَالآْخِرَةِ وَالْأُولَی (9)السَّلَامُ عَلَیْکُمْ یَا حُجَجَ اللَّهِ وَرُعَاتَنَا وَهُدَاتَنَا وَدُعَاتَنَا وَقَادَتَنَا وَأَئِمَّتَنَا وَسَادَتَنَا وَمَوَالِیَنَا (10)اَلسَّلَامُ عَلَیْکُمْ أَنْتُمْ نُورُنَا وَأَنْتُمْ جَاهُنَا أَوْقَاتِ صَلَاتِنَا وَعِصْمَتُنَا بِکُمْ لِدُعَائِنَا وَصَلَاتِنَا (11)وَصِیَامِنَا وَاسْتِغْفَارِنَا وَسَائِرِ أَعْمَالِنَا (12)
1) ضمانت کرده است. ای پیمانی که خدا آن را محکم کرده است. سلام بر تو ای فرستاده خدا و مفسر آیات الهی.
2) سلام بر تو ای در رحمت خدا و نگهبان دین او. سلام بر تو ای جانشین خدا و یاریگر حق او. سلام بر تو ای
3) حجت خدا و راهنمای مقاصد او. سلام بر تو ای امتداد بخش قرآن و مفسر آن. سلام بر تو در ساعات شب و روز.
4) سلام بر تو ای باقی مانده اولیای الهی بر روی زمین.
5) سلام بر تو هنگامی که بلند میشوی. سلام بر تو آنگاه که مینشینی. سلام بر تو آنگاه که میخوانی و توضیح میدهی.
6) سلام بر تو، زمانی که نماز و قنوت میخوانی. سلام بر تو، زمانی که رکوع میکنی و به سجده میافتی. سلام بر تو هنگامیکه به
7) خدا پناه میبری و خدا را تسبیح میگویی. سلام بر تو، زمانی که اقرار به یگانگی میکنی و تکبیر میگویی. سلام بر تو، زمانی
8) که حمد و استغفار میکنی. سلام بر تو هنگامی که خدا را تمجید و حمد میکنی. سلام بر تو، زمانی که شب و یا صبح میکنی.
9) سلام بر تو در تاریکی شب و روشنایی روز. سلام بر تو در دنیا و آخرت.
10) سلام بر همه شما ای حجتهای خدا. ای مراقبان و هادیان و دعوت کنندگان و رهبران و امامان و سروران و مولاهای ما.
11) سلام بر شما که نور ما در ظلمتید. شما که عظمت ما در هنگام نماز هستید. شما که باعث مصونیت ما در هنگام دعا، نماز،
12) روزه و استغفار و سایر اعمالمان هستید.
اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْإِمَامُ الْمَأْمُونُ اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْإِمَامُ الْمُقَدَّمُ الْمَأْمُولُ اَلسَّلَامُ (1)عَلَیْکَ بِجَوَامِعِ اَلسَّلَامِ (2)أُشْهِدُکَ یَا مَوْلَایَ أَنِّی أَشْهَدُ أَنْلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُلَا شَرِیکَ لَهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً (3)عَبْدُهُ وَرَسُولُهُلَا حَبِیبَ إِلَّا هُوَ وَأَهْلُهُ وَأَنَّ أَمِیرَ الْمُومِنِینَ حُجَّتُهُ وَأَنَّ الْحَسَنَ حُجَّتُهُ وَأَنَّ (4)الْحُسَیْنَ حُجَّتُهُ وَأَنَّ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ حُجَّتُهُ وَأَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ حُجَّتُهُ وَأَنَّ جَعْفَرَ بْنَ (5)مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَأَنَّ مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ حُجَّتُهُ وَأَنَّ عَلِیَّ بْنَ مُوسَی حُجَّتُهُ وَأَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ (6)حُجَّتُهُ وَأَنَّ عَلِیَّ بْنَ مُحَمَّدٍ حُجَّتُهُ وَأَنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ حُجَّتُهُ وَأَنْتَ حُجَّتُهُ وَأَنَّ الْأَنْبِیَاءَ (7)دُعَاةٌ وَهُدَاةُ رُشْدِکُمْ أَنْتُمُ الْأَوَّلُ وَالآْخِرُ وَخَاتِمَتُهُ وَأَنَّ رَجْعَتَکُمْ حَقّلَا شَکَّ فِیهَا یَوْمَلَا یَنْفَعُ (8)نَفْساً إِیمَانُهَا لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمَانِهَا خَیْراً وَأَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَأَشْهَدُ أَنَّ (9)
«اِنَّ رَبَّکَ لَبِالمِرصادِ»؛ همانا پروردگارت در کمینگاه منتظر ظالمان است. فجر / 14.
در روایتی از امام صادق علیهالسلام مرصاد به بخشی از پل صراط تفسیر شده است که خداوند در کمین ظالمان است و به آنها اجازه عبور نمیدهد و آنها از آن نقطه به جهنم پرت میشوند.
عَنْهُ عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ غَالِبِ بْنِ مُحَمَّدِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أبِی عَبْدِ اللّهِ علیهالسلام اِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ قَالَ قَنْطسَرَةٌ عَلَی الصراط لا یجوزها عبد بمظلمة... الکافی، ج 2 / ص 331 - باب الظلم.
) حق است. ترازوی اعمال و محاسبه آنها حق هستند
1) سلام بر تو ای امام امان داده شده، سلام بر تو ای امام پیشرو و آرزو شده، سلام بر تو
2) با کاملترین سلامها.
3) مولایم تو را شاهد میگیرم که من شهادت میدهم، خدایی جز اللّه نیست. او یگانه، یکتا و تنهاست و شریکی ندارد
4) و محمّد بنده و فرستاده او است و حبیبی جز او و خاندانش نیست و امیرالمؤمنین، حسن، حسین، علی بن حسین،
5) محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی همه و همه
6) حجتهای خدا هستند و تو نیز حجت خدا هستی و انبیاء به هدایت شما، دعوت و راهنمایی میکردند. شما اول و آخر
7) و خاتمه بخش هدایت هستید. همین طور شهادت میدهم که رجعت شما حق است و شکی در آن نیست. روزی که ایمان
8) آوردن در آن، سودی ندارد. اگر قبلاً ایمان نیاورده باشد و عمل صالحی مطابق ایمانش انجام ندهد. شهادت میدهم که
9) مرگ و ناکر و نکیر و رستاخیز حق هستند. صراط و مرصاد .( مرصاد در لغت به معنای کمینگاه است. که در قرآن از آن یاد شده است.
نَاکِراً وَنَکِیراً حَقٌّ وَأَنَّ النَّشْرَ وَالْبَعْثَ حَقٌّ وَأَنَّ الصِّرَاطَ حَقٌّ وَالْمِرْصَادَ حَقٌّ وَأَنَّ الْمِیزَانَ (1)وَالْحِسَابَ حَقٌّ وَأَنَّ الْجَنَّةَ وَالنَّارَ حَقٌّ وَالْجَزَاءَ بِهِمَا لِلْوَعْدِ وَالْوَعِیدِ حَقٌّ وَأَنَّکُمْ لِلشَّفَاعَةِ (2)حَقّ لَا تُرَدُّونَ وَلَا تَسْبِقُونَ مَشِیَّةَ اللَّهِ وَبِأَمْرِهِ تَعْمَلُونَ وَلِلَّهِ الرَّحْمَةُ وَالْکَلِمَةُ الْعُلْیَا وَبِیَدِهِ (3)الْحُسْنَی وَحُجَّةُ اللَّهِ الْعُظْمَی خَلَقَ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ لِعِبَادَتِهِ أَرَادَ مِنْ عِبَادِهِ عِبَادَتَهُ فَشَقِیٌّ (4)وَسَعِیدٌ قَدْ شَقِیَ مَنْ خَالَفَکُمْ وَسَعِدَ مَنْ أَطَاعَکُمْ وَأَنْتَ یَا مَوْلَایَ فَاشْهَدْ بِمَا أَشْهَدْتُکَ (5)عَلَیْهِ تَخْزُنُهُ وَتَحْفَظُهُ لِی عِنْدَکَ أَمُوتُ عَلَیْهِ وَأَنْشُرُ عَلَیْهِ وَأَقِفُ بِهِ وَلِیّاً لَکَ بَرِیئاً مِنْ (6)عَدُوِّکَ مَاقِتاً لِمَنْ أَبْغَضَکُمْ وَادّاً لِمَنْ أَحَبَّکُمْ فَالْحَقُّ مَا رَضِیتُمُوهُ وَالْبَاطِلُ مَا سَخِطْتُمُوهُ (7)وَالْمَعْرُوفُ مَا أَمَرْتُمْ بِهِ وَالْمُنْکَرُ مَا نَهَیْتُمْ عَنْهُ وَالْقَضَاءُ الْمُثْبَتُ مَا اسْتَأْثَرَتْ بِهِ مَشِیَّتُکُمْ (8)وَالْمَمْحُوُّ مَا اسْتَأْثَرَتْ بِهِ سُنَّتُکُمْ فَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُلَا شَرِیکَ لَهُ مُحَمَّدٌ عَبْدُهُ (9)وَرَسُولُهُ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُومِنِینَ حُجَّتُهُ الْحَسَنُ حُجَّتُهُ الْحُسَیْنُ حُجَّتُهُ عَلِیٌّ حُجَّتُهُ مُحَمَّدٌ حُجَّتُهُ (10)جَعْفَرٌ حُجَّتُهُ مُوسَی حُجَّتُهُ عَلِیٌّ حُجَّتُهُ مُحَمَّدٌ حُجَّتُهُ عَلِیٌّ حُجَّتُهُ الْحَسَنُ حُجَّتُهُ أَنْتَ حُجَّتُهُ (11)أَنْتُمْ حُجَجُهُ وَبَرَاهِینُهُ أَنَا یَا مَوْلَایَ مُسْتَبْشِرٌ بِالْبَیْعَةِ الَّتِی أَخَذَ اللَّهُ عَلَی شُرَطِهِ قِتَالاً فِی (12)
1) بهشت و دوزخ و جزای به آن دو بر اساس وعدهها و وعیدها حق است. شهادت میدهم که شما حق شفاعت دارید
2) و شفاعتتان رد نمیشود. البته شما نیز از خواسته خدا سبقت نمیگیرید و بر طبق آن عمل میکنید. شهادت میدهم که
3) رحمت و بالاترین توصیفات برای خداست و خوبیها و حجتهای عظیم الهی، در دست اوست. او که جنّ و انس را برای
4) عبادتش آفرید و از بندگانش چیزی غیر از عبادت نخواسته است. پس عدّهای بدبخت و برخی سعادتمند شدند.
5) مخالفتان، بدبخت و مطیعتان، سعادتمند است. مولای من، به آنچه که تو را بر آن شاهد گرفتم. شهادت بده و آن را نزد
6) خود نگهدار تا بر آن عقاید بمیرم و با آنها بپاخیزم و با آن بایستم. من شما را دوست دارم و از دشمنانتان بیزارم.
7) دشمن کسی که شما را دشمن دارد و دوست کسی که شما را دوست داشته باشد، هستم. حق آن است که از آن راضی باشید
8) و باطل آن است که بر آن غضب کنید. خوب آن است که به آن امر کنید. بد آن است که از آن نهی کنید. قضای حتمی
9) آن است که طبق خواسته شما باشد و قضای تغییر یافته آن است که خواسته شما نباشد. پس خدایی غیر از اللّه نیست او
10) یگانه و یکتاست و شریکی ندارد. محمد بنده و فرستاده او، علی امیرالمؤمنین، حسن، حسین، علی، محمد، جعفر، موسی،
11) علی، محمد، علی، حسن و تو همگی حجتهای خدا هستید. مولایم! من از معاملهای که خدا با مجاهدان راه خود انجام
12) داده و در آن جانهای مؤمنین را خریداری کرده است. خوشحالم؛ زیرا جان من به خدای واحدی که شریکی ندارد،
سَبِیلِهِ اشْتَرَی بِهِ أَنْفُسَ الْمُومِنِینَ فَنَفْسِی مُومِنَةٌ بِاللَّهِ وَحْدَهُلَا شَرِیکَ لَهُ وَبِرَسُولِهِ وَبِأَمِیرِ (1)الْمُومِنِینَ وَبِکُمْ یَا مَوْلَایَ أَوَّلِکُمْ وَآخِرِکُمْ وَنُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّةٌ وَمَوَدَّتِی خَالِصَةٌ لَکُمْ وَبَرَاءَتِی (2)مِنْ أَعْدَائِکُمْ أَهْلِ الْحَرَدَةِ وَالْجِدَالِ ثَابِتَةٌ لِثَأْرِکُمْ أَنَا وَلِیٌّ وَحِیدٌ وَاللَّهُ إِلَهُ الْحَقِّ یَجْعَلُنِی (3)کَذَلِکَ آمِینَ آمِینَ مَنْ لِی إِلَّا أَنْتَ فِیَما دَنَتْ وَاعْتَصَمْتُ بِکَ فِیهِ تَحْرُسُنِی فِیَما تَقَرَّبْتُ بِهِ (4)إِلَیْکَ یَا وِقَایَةَ اللَّهِ وَسِتْرَهُ وَبَرَکَتَهُ أَغِثْنِی أَدْنِنِی أَعْنِی أَدْرِکْنِی صِلْنِی بِکَ وَلَا تَقْطَعْنِی (5)اللَّهُمَّ إِلَیْکَ بِهِمْ تَوَسُّلِی وَتَقَرُّبِی (6)اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَصِلْنِی بِهِمْ وَلَا تَقْطَعْنِی بِحُجَّتِکَ وَاعْصِمْنِی (7)وَسَلَامُکَ عَلَی آلِ یس (8)مَوْلَایَ أَنْتَ الْجَاهُ عِنْدَ اللَّهِ رَبِّکَ وَرَبِّی إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ (9)
1) به فرستاده او و امیرالمؤمنین و به همه شما ایمان دارد. مولایم! من به همه شما، از اول تا آخرتان ایمان دارم و یاریام
2) را برایتان مهیا و دوستیم را خالص و بیزاری از دشمنانتان را برای قیامتان، آماده کردهام و دوست یگانه شما هستم و اللّه
3) معبود حق است. خداوند مرا همان طور که گفتم قرار دهد. آمین آمین. مولایم! من در اتفاقی که نزدیک شده است، کسی
4) غیر از تو را ندارم و از تو میخواهم که مرا در آن، مصونیت بخشی. مرا در کارهایی که به تو نزدیک میکند، نگهداری،
5) ای محافظ خدا و پوشش و برکت او. به فریادم برس و به من نزدیک شو و مرا دریاب. مرا با خود متصل کن و جدا نکن.
6) خدایا، به واسطه آنها به تو متوسل میشوم و تقرب میجویم.
7) خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و به خاطر آنها با من مرتبط باش و از من جدا نشو، به حرمت حجتت مرا
8) مصونیت بخش و سلام و درودت بر خاندان یاسین.
9) مولایم تو سربلندی من نزد خدایی هستی که پروردگار من و تو است، تو ستوده و شریف هستی.
دعای بعد از زیارت آل یاسین(1)
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی خَلَقْتَهُ مِنْ کُلِّکَ فَاسْتَقَرَّ فِیکَ فَلَا یَخْرُجُ مِنْکَ إِلَی (2)شَیْءٍ أَبَداً یَا کَیْنُونُ أَیَا مَکْنُونُ أَیَا مُتَعَالُ أَیَا مُتَقَدِّسُ أَیَا مُتَرَاحِمُ أَیَا مُتَرَئِّفُ أَیَا مُتَحَنِّنُ (3)أَسْأَلُکَ کَمَا خَلَقْتَهُ غَضّاً أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ نَبِیِّ رَحْمَتِکَ وَکَلِمَةِ نُورِکَ وَوَالِدِ هُدَاةِ (4)رَحْمَتِکَ وَامْلَأْ قَلْبِی نُورَ الْیَقِینِ وَصَدْرِی نُورَ الْإِیمَانِ وَفِکْرِی نُورَ الثَّبَاتِ وَعَزْمِی نُورَ (5)التَّوْفِیقِ وَذَکَائِی نُورَ الْعِلْمِ وَقُوَّتِی نُورَ الْعَمَلِ وَلِسَانِی نُورَ الصِّدْقِ وَدِینِی نُورَ الْبَصَائِرِ (6)مِنْ عِنْدِکَ وَبَصَرِی نُورَ الضِّیَاءِ وَسَمْعِی نُورَ وَعْیِ الْحِکْمَةِ وَمَوَدَّتِی نُورَ الْمُوَالاةِ لُِمحَمَّدٍ (7)وَآلِهِ علیهمالسلام وَیَقِینِی قُوَّةَ الْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَاءِ مُحَمَّدٍ وَأَعْدَاءِ آلِ مُحَمَّدٍ حَتَّی أَلْقَاکَ وَقَدْ وَفَیْتُ (8)بِعَهْدِکَ وَمِیثَاقِکَ فَیَسَعَنِی رَحْمَتُکَ یَا وَلِیُّ یَا حَمِیدُ بِمَرْآکَ وَمَسْمَعِکَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ (9)دُعَائِی فَوَفِّنِی مُنَجِّزَاتِ إِجَابَتِی أَعْتَصِمُ بِکَ مَعَکَ مَعَکَ مَعَکَ سَمْعِی وَرِضَایَ (10)
1) . بحارالأنوار / ج 91 / ص 36 / باب 28- الاستشفاع بمحمد و آل محمّد.
2) خدایا از تو میخواهم با آن نامی که آن را از همه وجود خودت آفریدی و از این رو در وجود خودت مستقر شده است
3) و از وجودت به چیز دیگری خارج نمیشود. ای وجود محض و تام، ای پنهان، ای متعالی، ای مقدس و پاک، ای رحم کننده،
4) ای دلسوز، ای مهربان، از تو میخواهم همان طور که نامت را در یک چشم بهم زدن آفریدی، بر محمد پیامبر رحمت و وجود
5) نورانی و پدرهادیان رحمتت درود فرستی و قلبم را از نور یقین و سینهام را از نور ایمان و فکرم را از نور ثبات قدم و ارادهام را
6) از نور توفیق و هوشم را از نور علم و نیرویم را از نور عمل و زبانم را از نور صداقت و دینم را از نور بصیرت و معرفت
7) و چشمم را از نور بینایی و گوشم را از نور حکمت و محبتم را از نور دوستی محمد و خاندانش، سرشار کنی. یقینم را از نیروی
8) بیزاری از دشمنان محمد و خاندانش پر نما، تا تو را در حالی ملاقات کنم که به عهد تو و پیمانم عمل و به فیض رحمتت
9) رسیدهام. ای ولی و ستوده، ای حجتهای الهی، دعای من در برابر دیدگانتان است و شما آن را میشنوید. بنابراین مرا به
10) عوامل اجابت آنها موفق کنید. به شما پناه میآورم. گوش اطاعت و رضایتم با شماست، باشماست، باشماست.
حجاب حضرت بقیة اللّه(1)
اَللَّهُمَّ احْجُبْنِی عَنْ عُیُونِ أَعْدَائِی وَاجْمَعْ بَیْنِی وَبَیْنَ أَوْلِیَائِی وَأَنْجِزْ لِی مَا وَعَدْتَنِی (2)وَاحْفَظْنِی فِی غَیْبَتِی إِلَی أَنْ تَأْذَنَ لِی فِی ظُهُورِی وَأَحْیِ بِی مَا دَرَسَ مِنْ فُرُوضِکَ (3)
) پایمال شدهات را به دست من زنده کن. ظهورم
وَسُنَنِکَ وَعَجِّلْ فَرَجِی وَسَهِّلْ مَخْرَجِی وَاجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَاناً نَصِیراً وَافْتَحْ لِی (4)فَتْحاً مُبِیناً وَاهْدِنِی صِرَاطاً مُسْتَقِیماً وَقِنِی جَمِیعَ مَا أُحَاذِرُهُ مِنَ الظَّالِمِینَ وَاحْجُبْنِی عَنْ (5)أَعْیُنِ الْبَاغِضِینَ النَّاصِبِینَ الْعَدَاوَةَ لِأَهْلِ بَیْتِ نَبِیَّکَ وَلَا یَصِلْ مِنْهُمْ إِلَیَّ أَحَدٌ بِسُوءٍ فَإِذَا (6)أَذِنْتَ فِی ظُهُورِی فَأَیِّدْنِی بِجُنُودِکَ وَاجْعَلْ مَنْ یَتْبَعُنِی لِنُصْرَةِ دِینِکَ مُویَّدِینَ وَفِی (7)سَبِیلِکَ مُجَاهِدِینَ وَعَلَی مَنْ أَرَادَنِی وَأَرَادَهُمْ بِسُوءٍ مَنْصُورِینَ وَوَفِّقْنِی لِإِقَامَةِ حُدُودِکَ (8)وَانْصُرْنِی عَلَی مَنْ تَعَدَّی مَحْدُودَکَ وَانْصُرِ الْحَقَّ و أَزْهِقِ الْبَاطِلَ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً (9)1) . المصباح للکفعمی / ص 219 / الفصل السادس و العشرون فی الحجب؛ بحارالأنوار / ج 91 / ص 378 / باب 52 - الاحتجابات المرویة؛ مهج الدعوات / ص 302 / حجاب مولانا صاحب الزمان علیهالسلام.
2) خدایا مرا از چشم دشمنانم مخفی کن و مرا با دوستانم جمع کن و وعدهای را که به من دادهای، عملی نما و مرا در
3) دوره غیبت تا زمانی که اجازه ظهور بدهی، حفظ کن. فرائض و سنتهای .( در اصطلاح روایات، فرائض به احکام قرآنی و سنّت به آنچه پیامبر اسلام و یا حضرات معصومین علیهمالسلامفرمودهاند، اطلاق میشود.
4) را سریع و خروجم را آسان نما و با سلطنت و نصرت خود مرا یاری کن و مرا به پیروزی قطعی برسان و به راه راستت
5) هدایت فرما و از تمام خطرات ظالمان حفظم کن و از چشمان دشمنانی که پایههای عداوت با خاندان رسولت را محکم
6) کردهاند، مخفی نما تا از هیچ یک از آنها، بدی به من نرسد. زمانی که اجازه ظهور دادی، مرا با سربازان خود یاری
7) کن و کسانی را که مرا در یاری دینت کمک خواهند کرد، تقویت نما و از مجاهدین در راه خودت قرار بده. همه ما را بر
8) کسانی که قصد جنگ با ما را دارند، پیروز کن و مرا در برپاداشتن احکام و حدودت، موفق نما و مرا در غلبه بر کسی
9) که به حدود و احکامت تعدی کند، یاری کن. خدایا حق را یاری و باطل را از بین ببر؛ چرا که باطل از بین رفتنی است.
وَأَوْرِدْ عَلَیَّ مِنْ شِیعَتِی وَأَنْصَارِی وَ مَنْ تَقَرُّ بِهِمُ الْعَیْنُ وَیُشَدُّ بِهِمُ الْأُزُرُ وَاجْعَلْهُمْ فِی (1)حِرْزِکَ وَأَمْنِکَ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (2)
دعای امام علیهالسلام برای فرج خودشان(1)
إِلَهِی بِحَقِّ مَنْ نَاجَاکَ وَبِحَقِّ مَنْ دَعَاکَ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ تَفَضَّلْ عَلَی فُقَرَاءِ الْمُومِنِینَ(2)وَالْمُومِنَاتِ بِالْغِنَی وَالثَّرْوَةِ وَعَلَی مَرْضَی الْمُومِنِینَ وَالْمُومِنَاتِ بِالشِّفَاءِ وَالصِّحَّةِ وَعَلَی أَحْیَاءِ (3)الْمُومِنِینَ وَالْمُومِنَاتِ بِاللُّطْفِ وَالْکَرَمِ وَعَلَی أَمْوَاتِ الْمُومِنِینَ وَالْمُومِنَاتِ بِالْمَغْفِرَةِ وَالرَّحْمَةِ (4)وَعَلَی غُرَبَاءِ الْمُومِنِینَ وَالْمُومِنَاتِ بِالرَّدِّ إِلَی أَوْطَانِهِمْ سَالِمِینَ غَانِمِینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ أَجْمَعِینَ (5)
1) . مهج الدعوات / ص 294؛ بحارالأنوار / ج 92 / ص 450 / باب 130 - فی ذکر بعض الأدعیة.
2) الهی به احترام کسانی که در خشکی و دریا، با تو مناجات کردند و دعا خواندند،
3) با ثروت بر فقرای مؤمنین، با شفا بر بیماران، با لطف و بزرگواری بر زندهها و مردههای
4) ایشان، با مغفرت و رحمت بر مردههایشان، با برگشتن همراه با سلامتی و موفقیت بر
5) غریبهایشان، تفضل کن به حقّ محمّد و آل ایشان اجمعین.
حرز(1)
امام زمان علیهالسلام(2)
یَا مَالِکَ الرِّقَابِ وَیَا هَازِمَ الْأَحْزَابِ یَا مُفَتِّحَ الْأَبْوَابِ یَا مُسَبِّبَ الْأَسْبَابِ سَبِّبْ لَنَا سَبَباً لَا (3)نَسْتَطِیعُ لَهُ طَلَباً بِحَقّلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَعَلَی آلِهِ أَجْمَعِینَ (4)
1) . حرز در لغت به معنای قلعهای است که جهت ایجاد فضای امن ساخته میشود. از این رو به ادعیهای که جهت ایجاد مصونیت در برابر مسائلی چون، بلایا، بیماریها، حیوانات درنده، ساحران و اجنّه و امثال آنها، صادر شده است، حرز گفته میشود.
2) . بحارالأنوار / ج 91 / ص 365 / باب 50 - بعض أدعیة القائم علیهالسلام و أحرازه؛ مهج الدعوات / ص 45 / حرز لمولانا القائم علیهالسلام.
3) ای خدای مسلط بر انسانها و ای در هم کوبنده حزبها، ای گشاینده درها، ای سبب ساز عالم، سببی را برایمان درست
4) کن که ما قادر بر آن نبودیم. به حق لا اِلهَ اِلاَّ اللّه مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّه که سلام و درودت بر او و خاندانش باد.
دعا در زمان غیبت امام علیهالسلام(1)
ابو علی بن همام این دعا را نقل کرد و گفت که شیخ رحمهالله آن را برایم خواند و من آن را نوشتم و دستور داد تا در زمان غیبت قائم علیهالسلام بخوانم: اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ (2)اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ (3)اَللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی (4)اَللَّهُمّ لَا تُمِتْنِی مِیتَةً جَاهِلِیَّةً وَلَا تُزِغْ قَلْبِی بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنِی اَللَّهُمَّ فَکَمَا هَدَیْتَنِی بِوَلَایَةِ (5)مَنْ فَرَضْتَ طَاعَتَهُ عَلَیَّ مِنْ وُلَاةِ أَمْرِکَ بَعْدَ رَسُولِکَ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَآلِهِ حَتَّی وَالَیْتُ (6)وُلَاةَ أَمْرِکَ أَمِیرَ الْمُومِنِینَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ وَعَلِیّاً وَمُحَمَّداً وَجَعْفَراً وَمُوسَی وَعَلِیّاً (7)وَمُحَمَّداً وَعَلِیّاً وَالْحَسَنَ وَالْحُجَّةَ الْقَائِمَ الْمَهْدِیَّ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ (8)
1) . کمالالدین / ج 2 / ص 512 /الدعاء فی غیبهالقائم عج؛ بحارالأنوار / ج 53 / ص 187 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام.
2) خدایا، خودت را به من بشناسان؛ زیرا اگر خودت را نشناسانی، فرستادهات را نخواهم شناخت.
3) خدایا، فرستادهات را بشناسان؛ زیرا اگر او را نشناسانی، حجت بعد از او را نخواهم شناخت.
4) خدایا، حجتت را بشناسان؛ زیرا اگر او را نشناسانی، در دین خود گمراه خواهم شد.
5) خدایا، مرا به مرگ جاهلیت مبتلا نکن. . (روایات زیادی از رسول گرامی اسلام و سایر معصومین علیهمالسلام صادر شده است که اگر کسی امام خود را نشناسد و بمیرد، با کفر دوران جاهلیت از دنیا رفته است. احمد بن ادریس عن محمد بن عبد الجبار عن صفوان عن الفضیل عن الحارث بن المغیرة قال قلت لابی عبد اللّه علیهالسلام قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم من مات لا یعرف امامه مات میتة جاهلیة قال نعم قلت جاهلیة جهلاء او جاهلیة لا یعرف امامه قال جاهلیة کفر و نفاق و ضلال الکافی /1 /377 باب من مات و لیس له امام من ائمة.) دلم را بعد از توفیق هدایت، گمراه نکن. خدایا، همان طور
6) که مرا به ولایت کسانی که اطاعتشان بر من واجب بود، هدایت کردی، آنان که بعد از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله
7) والیان تو بودند تا اینکه ولایت امیرالمؤمنین و حسن و حسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی
8) و محمد و علی و حسن و حجت قائم مهدی که درود و سلامت بر همه آنان باد، پذیرفتم.
اَللَّهُمَّ فَثَبِّتْنِی عَلَی دِینِکَ وَاسْتَعْمِلْنِی بِطَاعَتِکَ وَلَیِّنْ قَلْبِی لِوَلِیِّ أَمْرِکَ وَعَافِنِی مِمَّا (1)امْتَحَنْتَ بِهِ خَلْقَکَ وَثَبِّتْنِی عَلَی طَاعَةِ وَلِیِّ أَمْرِکَ الَّذِی سَتَرْتَهُ عَنْ خَلْقِکَ فَبِإِذْنِکَ غَابَ (2)عَنْ بَرِیَّتِکَ وَأَمْرَکَ یَنْتَظِرُ وَأَنْتَ الْعَالِمُ غَیْرُ مُعَلَّمٍ بِالْوَقْتِ الَّذِی فِیهِ صَلَاحُ أَمْرِ وَلِیِّکَ فِی (3)الْإِذْنِ لَهُ بِإِظْهَارِ أَمْرِهِ وَکَشْفِ سِرِّهِ وَصَبِّرْنِی عَلَی ذَلِکَ حَتَّیلَا أُحِبَّ تَعْجِیلَ مَا أَخَّرْتَ وَلَا (4)تَأْخِیرَ مَا عَجَّلْتَ وَلَا أَکْشِفَ عَمَّا سَتَرْتَهُ وَلَا أَبْحَثَ عَمَّا کَتَمْتَهُ وَلَا أُنَازِعَکَ فِی تَدْبِیرِکَ وَلَا (5)أَقُولَ لِمَ وَکَیْفَ وَمَا بَالُ وَلِیِّ أَمْرِ اللَّهِلَا یَظْهَرُ وَقَدِ امْتَلَأَتِ الْأَرْضُ مِنَ الْجَوْرِ وَأُفَوِّضُ (6)أُمُورِی کُلَّهَا إِلَیْکَ (7)اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تُرِیَنِی وَلِیَّ أَمْرِکَ ظَاهِراً نَافِذاً لِأَمْرِکَ مَعَ عِلْمِی بِأَنَّ لَکَ (8)السُّلْطَانَ وَالْقُدْرَةَ وَالْبُرْهَانَ وَالْحُجَّةَ وَالْمَشِیَّةَ وَالْإِرَادَةَ وَالْحَوْلَ وَالْقُوَّةَ فَافْعَلْ ذَلِکَ بِی (9)وَبِجَمِیعِ الْمُومِنِینَ حَتَّی نَنْظُرَ إِلَی وَلِیِّکَ ظَاهِرَ الْمَقَالَةِ وَاضِحَ الدَّلَالَةِ هَادِیاً مِنَ الضَّلَالَةِ (10)شَافِیاً مِنَ الْجَهَالَةِ أَبْرِزْ یَا رَبِّ مَشَاهِدَهُ وَثَبِّتْ قَوَاعِدَهُ وَاجْعَلْنَا مِمَّنْ تَقَرُّ عَیْنُنُا بِرُویَتِهِ (11)وَأَقِمْنَا بِخِدْمَتِهِ وَتَوَفَّنَا عَلَی مِلَّتِهِ وَاحْشُرْنَا فِی زُمْرَتِهِ (12)
1) خدایا، همان طور مرا در دینت ثابت قدم کن و مرا به اطاعت خود مشغول کن و دلم را برای ولایت والیان امرت، نرم کن
2) و مرا از امتحانات خلقت، عافیت بخش و در اطاعت ولی امری که او را پوشاندهای، ثابت قدم کن. او که با اراده تو از
3) مخلوقاتت، غایب شده و منتظر امر توست و تو بهتر از همه میدانی که مناسبترین وقت برای ظهور ولیّت کی است. تا
4) امامتش را آشکار و سرّش را روشن کنی. در این انتظار به من صبر بده تا مقدم شدن آنچه به تأخیر انداختی و تأخیر آنچه را که
5) مقدم داشتی، نخواهم. آنچه را که پوشاندی باز نکنم و درباره آنچه که کتمان کردی، جستجو نکنم و در تدبیرت مخالفت نکنم
6) و از چرا و چگونگی آنها و اینکه چرا ولیات ظهور نمیکند با اینکه زمین پر از ظلم شده است، سؤال نکنم و تدبیر تمام امورم
7) را به تو بسپارم.
8) خدایا، درخواست میکنم که ولی خود را در زمان ظهور و اجرا شدن احکامش، نشانم بدهی. البته با اعتقاد به اینکه
9) سلطنت و قدرت و دلیل و حجت و اراده و ممانعت و قوت، همه و همه از توست. این لطف را در حق من و همه مؤمنین بکن
10) تا ولیات را در حالی که سخنرانی آشکار، راهنمایی واضح، هدایتگر از تاریکی و شفا دهنده از جهالت است ببینیم.
11) دیدنیهایش را آشکار و پایههایش را محکم کن و ما را از کسانی که توفیق دیدار و خدمت او را مییابند، قرار بده
12) و ما را بر مکتب او بمیران و در محضر و همراه او محشور کن.
اَللَّهُمَّ أَعِذْهُ مِنْ شَرِّ جَمِیعِ مَا خَلَقْتَ وَبَرَأْتَ وَذَرَأْتَ وَأَنْشَأْتَ وَصَوَّرْتَ وَاحْفَظْهُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ (1)وَمِنْ خَلْفِهِ وَعَنْ یَمِینِهِ وَعَنْ شِمَالِهِ وَمِنْ فَوْقِهِ وَمِنْ تَحْتِهِ بِحِفْظِکَ الَّذِیلَا یَضِیعُ مَنْ حَفِظْتَهُ بِهِ (2)وَاحْفَظْ فِیهِ رَسُولَکَ وَوَصِیَّ رَسُولِکَ (3)اللَّهُمَّ وَمُدَّ فِی عُمُرِهِ وَزِدْ فِی أَجَلِهِ وَأَعِنْهُ عَلَی مَا أَوْلَیْتَهُ وَاسْتَرْعَیْتَهُ وَزِدْ فِی کَرَامَتِکَ (4)لَهُ فَإِنَّهُ الْهَادِی الْمَهْدِیُّ الْقَائِمُ الْمُهْتَدِی الطَّاهِرُ التَّقِیُّ النَّقِیُّ الزَّکِیُّ الرَّضِیُّ الْمَرْضِیُّ (5)الصَّابِرُ الُْمجْتَهِدُ الشَّکُورُ (6)اَللَّهُمَّ وَلَا تَسْلُبْنَا الْیَقِینَ لِطُولِ الْأَمَدِ فِی غَیْبَتِهِ وَانْقِطَاعِ خَبَرِهِ عَنَّا وَلَا تُنْسِنَا ذِکْرَهُ وَانْتِظَارَهُ (7)وَالْإِیمَانَ بِهِ وَقُوَّةَ الْیَقِینِ فِی ظُهُورِهِ وَالدُّعَاءَ لَهُ وَالصَّلَاةَ عَلَیْهِ حَتَّیلَا یُقَنِّطَنَا طُولُ غَیْبَتِهِ مِنْ (8)ظُهُورِهِ وَقِیَامِهِ وَیَکُونَ یَقِینُنَا فِی ذَلِکَ کَیَقِینِنَا فِی قِیَامِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ وَمَا جَاءَ (9)بِهِ مِنْ وَحْیِکَ وَتَنْزِیلِکَ قَوِّ قُلُوبَنَا عَلَی الْإِیمَانِ بِهِ حَتَّی تَسْلُکَ بِنَا عَلَی یَدِهِ مِنْهَاجَ الْهُدَی (10)وَالَْمحَجَّةَ الْعُظْمَی وَالطَّرِیقَةَ الْوُسْطَی وَقَوِّنَا عَلَی طَاعَتِهِ وَثَبِّتْنَا عَلَی مُشَایَعَتِهِ وَاجْعَلْنَا فِی حِزْبِهِ (11)
1) خدایا، او را از شر تمام مخلوقات پناه بده و او را از تمام جوانب، جلو و عقب، راست و چپ،
2) پایین و بالا حفظ کن. با آن حفظی که در آن چیزی از بین نمیرود. با حفظ او در واقع
3) رسول و جانشینی رسول را حفظ کن.
4) خدایا، عمرش را طولانی کن و او را در جنگ کسانی که بر آنها برتری و سروری دادی، کمک کن و لطف و کرمی که بر
5) او داری، زیادتر کن؛ زیرا او هدایتگر هدایت شده، قیام کننده هدایت شده، پاک با تقوای خالص و زلال، پسندیده راضیشده
6) و صابر تلاشگر شاکر است.
7) خدایا! یقین ما را به خاطر طولانی شدن مدت غیبت و بریده شدن اخبار او از ما، سلب نکن. یاد و انتظار
8) و ایمان و شدت یقین در ظهور و دعا و صلوات بر او را از یاد ما نبر. تا طولانی شدن غیبتش ما را از
9) ظهورش مأیوس نکند و یقین ما در قیام او مانند یقین ما در قیام رسول خدا و نزول قرآن باشد. دلهایمان
10) را در ایمان به او قوی کن تا ما را به دست او در راه روشن هدایت و راه وسط و اعتدال صراط مستقیم، به
11) حرکت بیاوری و ما را در اطاعتش تقویت و در همراهیاش ثابت قدم کن و ما را از گروه و یاران و راضیان به
وَأَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ وَالرَّاضِینَ بِفِعْلِهِ وَلَا تَسْلُبْنَا ذَلِکَ فِی حَیَاتِنَا وَلَا عِنْدَ وَفَاتِنَا حَتَّی تَتَوَفَّانَا (1)وَنَحْنُ عَلَی ذَلِکَ غَیْرُ شَاکِّینَ وَلَا نَاکِثِینَ وَلَا مُرْتَابِینَ وَلَا مُکَذِّبِینَ (2)اَللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَأَیِّدْهُ بِالنَّصْرِ وَانْصُرْ نَاصِرِیهِ وَاخْذُلْ خَاذِلِیهِ وَدَمْدِمْ عَلَی مَنْ نَصَبَ لَهُ (3)وَکَذَّبَ بِهِ وَأَظْهِرْ بِهِ الْحَقَّ وَأَمِتْ بِهِ الْجَوْرَ وَاسْتَنْقِذْ بِهِ عِبَادَکَ الْمُومِنِینَ مِنَ الذُّلِّ وَانْعَشْ بِهِ (4)الْبِلَادَ وَاقْتُلْ بِهِ الْجَبَابِرَةَ الْکَفَرَةَ وَاقْصِمْ بِهِ رُءُوسَ الضَّلَالَةِ وَذَلِّلْ بِهِ الْجَبَّارِینَ وَالْکَافِرِینَ وَأَبِرْ بِهِ (5)الْمُنَافِقِینَ وَالنَّاکِثِینَ وَجَمِیعَ الُْمخَالِفِینَ وَالْمُلْحِدِینَ فِی مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَمَغَارِبِهَا وَبَحْرِهَا وَبَرِّهَا (6)وَسَهْلِهَا وَجَبَلِهَا حَتَّیلَا تَدَعَ مِنْهُمْ دَیَّارا وَلَا تُبْقِیَ لَهُمْ آثَاراً وَتُطَهِّرَ مِنْهُمْ بِلَادَکَ وَاشْفِ مِنْهُمْ (7)صُدُورَ عِبَادِکَ وَجَدِّدْ بِهِ مَا امْتَحَی مِنْ دِینِکَ وَأَصْلِحْ بِهِ مَا بُدِّلَ مِنْ حُکْمِکَ وَغُیِّرَ مِنْ سُنَّتِکَ (8)حَتَّی یَعُودَ دِینُکَ بِهِ وَعَلَی یَدِهِ غَضّاً جَدِیداً صَحِیحاًلَا عِوَجَ فِیهِ وَلَا بِدْعَةَ مَعَهُ حَتَّی تُطْفِئَ بِعَدْلِهِ (9)نِیرَانَ الْکَافِرِینَ فَإِنَّهُ عَبْدُکَ الَّذِی اسْتَخْلَصْتَهُ لِنَفْسِکَ وَارْتَضَیْتَهُ لِنُصْرَةِ دِینِکَ وَاصْطَفَیْتَهُ (10)بِعِلْمِکَ وَعَصَمْتَهُ مِنَ الذُّنُوبِ وَبَرَّأْتَهُ مِنَ الْعُیُوبِ وَأَطْلَعْتَهُ عَلَی الْغُیُوبِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ وَطَهَّرْتَهُ (11)مِنَ الرِّجْسِ وَنَقَّیْتَهُ مِنَ الدَّنَسِ (12)
1) کارهایش قرار بده. این توفیق را در زمان حیات و هنگام وفات از ما نگیر. تا در نتیجه ما در هنگامه مرگ،
2) در آن تردید و تکذیب نکنیم و عهد نشکنیم.
3) خدایا، در فرجش تعجیل کن. او را با یاریت تقویت و یارانش را یاری و دشمنانش را خوار گردان. بر کسانی که
4) دشمنی و تکذیب او را بکنند، غضب کن. حق را با او آشکار و ستم را بمیران و بندگان صالح را از ذلت و آوارگی در
5) شهرها، نجات بده و ستمکاران کافر را به دست او قتل عام و بزرگان سیاهی را قلع و قمع و متکبران و کافران را ذلیل
6) کن و به واسطه او در مناطق شرقی و غربی، آبی و خشکی و صحرایی و کوهستانی، منافقین و پیمان شکنان و مخالفین
7) و ملحدین را نابود کن تا جایی که هیچ مکان و اثری از آنها باقی نماند. شهرهایت را از لوس وجودشان پاک و دلهای
8) بندگانت را شفا بده. به وسیله او بخشهایی از دین که محو شدهاند، تجدید و احکام و سننی را که تغییر کردهاند،
9) اصلاح کن. تا اینکه دین به او برگردد و در یک چشم به هم زدن، در دست او قرار گیرد و تازه و سالم و بدون انحراف
10) باشد. در نتیجه آتش کفار را با عدل او خاموش کنی؛ زیرا او همان بندهای است که او را برای خودت خالص کردهای
11) و برای یاری دین و علمت انتخاب کردهای و از تمام گناهان و عیبها معصوم و بر غیب آگاه نمودی و بر او نعمت دادی
12) و از پلیدیها و آلودگیها پاک و پیراسته کردی.
اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَیْهِ وَعَلَی آبَائِهِ الْأَئِمَّةِ الطَّاهِرِینَ وَعَلَی شِیعَتِهِمُ الْمُنْتَجَبِینَ وَبَلِّغْهُمْ مِنْ (1)آمَالِهِمْ أَفْضَلَ مَا یَأْمُلُونَ وَاجْعَلْ ذَلِکَ مِنَّا خَالِصاً مِنْ کُلِّ شَکٍّ وَشُبْهَةٍ وَرِیَاءٍ وَسُمْعَةٍ حَتَّی (2)لَا نُرِیدَ بِهِ غَیْرَکَ وَلَا نَطْلُبَ بِهِ إِلَّا وَجْهَکَ (3)اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا وَغَیْبَةَ وَلِیِّنَا وَشِدَّةَ الزَّمَانِ عَلَیْنَا وَوُقُوعَ الْفِتَنِ بِنَا (4)وَتَظَاهُرَ الْأَعْدَاءِ وَکَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَقِلَّةَ عَدَدِنَا اللَّهُمَّ فَافْرُجْ ذَلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ وَبِصَبْرٍ (5)مِنْکَ تُیَسِّرُهُ وَإِمَامٍ عَدْلٍ تُظْهِرُهُ إِلهَ الْحَقِّ رَبَّ الْعَالَمِینَ (6)اللَّهُمَّ إِنَّا نَسْأَلُکَ أَنْ تَأْذَنَ لِوَلِیِّکَ فِی إِظْهَارِ عَدْلِکَ فِی عِبَادِکَ وَقَتْلِ أَعْدَائِکَ فِی (7)بِلَادِکَ حَتَّیلَا تَدَعَ لِلْجَوْرِ دِعَامَةً إِلَّا قَصَمْتَهَا وَلَا بَنِیَّةً إِلَّا أَفْنَیْتَهَا وَلَا قُوَّةً إِلَّا أَوْهَنْتَهَا وَلَا (8)رُکْناً إِلَّا هَدَدْتَهُ وَلَا حَدّاً إِلَّا فَلَلْتَهُ وَلَا سِلَاحاً إِلَّا کَلَلْتَهُ وَلَا رَایَةً إِلَّا نَکَّسْتَهَا وَلَا شُجَاعاً (9)إِلَّا قَتَلْتَهُ وَلَا حَیّاً إِلَّا خَذَلْتَهُ اِرْمِهِمْ یَا رَبِّ بِحَجَرِکَ الدَّامِغِ وَاضْرِبْهُمْ بِسَیْفِکَ الْقَاطِعِ (10)وَبِبَأْسِکَ الَّذِیلَا یُرَدُّ عَنِ الْقَوْمِ الُْمجْرِمِینَ وَعَذِّبْ أَعْدَاءَکَ وَأَعْدَاءَ دِینِکَ وَأَعْدَاءَ (11)
1) خدایا، بر او و پدرانش ائمه معصومین علیهمالسلام و شیعیان بزرگوارشان سلام و درود فرست و آنها را به
2) بهترین آروزهایشان برسان و این ارادت را از هر نوع شک و شبهه و ریا خالص کن تا جایی که تنها
3) مقصودمان از آن جلب رضایت تو باشد.
4) خدایا، ما در پیشگاه تو از نبودن پیامبرمان از یک سو و غیبت ولیمان از سوی دیگر و سخت گیری زمانه با ما و بروز و ظهور فتنههای
5) گوناگون و تسلط و فراوانی دشمنان و کمی تعداد خود، شکایت میکنیم. خدایا، همه این گرفتاریها را با پیروزی سریعی از جانب خودت
6) و صبری از تو که آن را برایمان آسان کنی و امام عادلیکه آشکار کنی، برطرف کن. معبود حق، پروردگار جهانیان.
7) خدایا، از تو میخواهیم تا اجازه دهی جانشینت، عدل خود را برای بندگان و قتل عمومیش را برای دشمنانت آشکار کند
8) تا برای ستم پایگاهی نماند مگر آنکه در هم بکوبی و ساختمانی نماند مگر اینکه خراب کنی و نیرویی نماند الاّ اینکه سست
9) کرده باشی و ستونی نماند الاّ اینکه قطع کرده باشی و بُرشی نماند الاّ اینکه کُند کرده باشی و سلاحی نماند مگر اینکه از کار
10) انداخته باشی و پرچمی نماند الاّ اینکه انداخته باشی و شجاعی باقی نماند مگر اینکه کشته باشی و زندهای نماند الاّ اینکه
11) خوار و ذلیل کرده باشی. پروردگار با سنگ شکننده و شمشیر برنده و سختگیریت که مجرمین را جا نمیاندازد، آنها را بزن
رَسُولِکَ بِیَدِ وَلِیِّکَ وَأَیْدِی عِبَادِکَ الْمُومِنِینَ (1)اللَّهُمَّ اکْفِ وَلِیَّکَ وَحُجَّتَکَ فِی أَرْضِکَ هَوْلَ عَدُوِّهِ وَکِدْ مَنْ کَادَهُ وَامْکُر بِمَنْ مَکَرَ بِهِ (2)وَاجْعَلْ دَائِرَةَ السَّوْءِ عَلَی مَنْ أَرَادَ بِهِ سُوءاً وَاقْطَعْ عَنْهُ مَادَّتَهُمْ وَأَرْعِبْ بِهِ قُلُوبَهُمْ وَزَلْزِلْ (3)لَهُ أَقْدَامَهُمْ وَخُذْهُمْ جَهْرَةً وَبَغْتَةً شَدِّدْ عَلَیْهِمْ عِقَابَکَ وَأَخْزِهِمْ فِی عِبَادِکَ وَالْعَنْهُمْ فِی (4)بِلَادِکَ وَأَسْکِنْهُمْ أَسْفَلَ نَارِکَ وَأَحِطْ بِهِمْ أَشَدَّ عَذَابِکَ وَأَصْلِهِمْ نَاراً وَاحْشُ قُبُورَ مَوْتَاهُمْ (5)نَاراً وَأَصْلِهِمْ حَرَّ نَارِکَ فَإِنَّهُمْ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ وَأَذِلُّوا عِبَادَکَ (6)اَللَّهُمَّ وَأَحْیِ بِوَلِیِّکَ الْقُرْآنَ وَأَرِنَا نُورَهُ سَرْمَداًلَا ظُلْمَةَ فِیهِ وَأَحْیِ بِهِ الْقُلُوبَ الْمَیِّتَةَ (7)وَاشْفِ بِهِ الصُّدُورَ الْوَغِرَةَ وَاجْمَعْ بِهِ الْأَهْوَاءَ الُْمخْتَلِفَةَ عَلَی الْحَقِّ وَأَقِمْ بِهِ الْحُدُودَ الْمُعَطَّلَةَ (8)وَالْأَحْکَامَ الْمُهْمَلَةَ حَتَّیلَا یَبْقَی حَقٌّ إِلَّا ظَهَرَ وَلَا عَدْلٌ إِلَّا زَهَرَ وَاجْعَلْنَا یَا رَبِّ مِنْ أَعْوَانِهِ (9)وَمِمَّنْ یُقَوِّی سُلْطَانَهُ وَالْمُوتَمِرِینَ لِأَمْرِهِ وَالرَّاضِینَ بِفِعْلِهِ وَالْمُسَلِّمِینَ لِأَحْکَامِهِ وَمِمَّنْلَا حَاجَةَ (10)بِهِ إِلَی التَّقِیَّةِ مِنْخَلْقِکَ أَنْتَ یَا رَبِّ الَّذِی تَکْشِفُ السُّوءَ وَتُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاکَ وَتُنَجِّی مِنَ (11)
1) و دشمنان خود و دینت و دشمنان رسولت را به دست ولیّات و به دست مؤمنین عذاب کن.
2) خدایا، ولی خودت را از خطرات دشمنانش حفظ کن و با مکر کنندهاش، مکر کن و کسی که قصد توطئه دارد، مبتلا به
3) بدی نما. آنها را ریشهکَن کُن و دلهایشان را مالامال از ترس کن و با این ترس قدمهایشان را به لرزش بیانداز. آنها را آشکارا
4) و ناگهانی بگیر. در عذاب خود بر آنها سخت بگیر و در میان بندگانت ذلیل و از شهرها دور کن و در پایینترین درکات دوزخ
5) ساکن و با بدترین عذابت آنها را احاطه کن و در دوزخ بینداز و قبرهایمردههایشان را پر از آتش کرده و حرارتش را به آنها
6) بچشان؛ زیرا آنها نماز را ضایع و شهوات را تبعیت و بندگانت را ذلیل کردند.
7) خدایا، قرآن را به دست ولیات زنده کن و نور آن را همیشگی نما، که در آن تاریکی نباشد، به ما نشان بده و دلهای مرده
8) را با آن زنده و سینههای داغ دیده را شفا بخش. به دست او افکار پراکنده را بر راه حق جمع کن و حدود و احکام معطل مانده
9) را اجرا کن. تا اینکه هیچ حقی مخفی نماند و تمام عدلها شکفته گردد. پروردگارا، ما را از یاران و تقویت کنندگان سلطنتش
10) و اطاعت کنندگان اوامرش و راضیان به اعمال و قبول کنندگان احکامش و از کسانی که مجبور به تقیه نسیتند، قرار بده.
11) پروردگارا تو کسی هستی که بدیها را بر میداری و افراد مضطر را جواب میدهی و از گرفتاریهایبزرگ نجات میدهی.
الْکَرْبِ الْعَظِیمِ فَاکْشِفِ الضُّرَّ عَنْ وَلِیِّکَ وَاجْعَلْهُ خَلِیفَتَکَ فِی أَرْضِکَ کَمَا ضَمِنْتَ لَهُ (1)اَللَّهُمَّ وَلَا تَجْعَلْنَا مِنْ خُصَمَاءِ آلِ مُحَمَّدٍ وَلَا تَجْعَلْنَا مِنْ أَعْدَاءِ آلِ مُحَمَّدٍ وَلَا تَجْعَلْنِی مِنْ أَهْلِ (2)الْحَنَقِ وَالْغَیْظِ عَلَی آلِ مُحَمَّدٍ فَإِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ ذَلِکَ فَأَعِذْنِی وَأَسْتَجِیرُ بِکَ فَأَجِرْنِی (3)اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاجْعَلْنِی بِهِمْ فَائِزاً عِنْدَکَ فِی الدُّنْیا وَالآْخِرَةِ (4)وَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ (5)
1) بنابراین همان طور که ضمانت کرده بودی، گرفتاری را از ولی خودت بردار و او را جانشین خودت در روی زمین قرار بده.
2) خدایا، ما را از دشمنان خاندان محمد قرار نده. مرا از کسانی که از خاندان محمد خشمگین
3) هستند نکن و مرا از این بدبختی پناه بده.
4) خدایا، بر محمد و خاندانش درود و سلام فرست و مرا در دنیا و آخرت به برکت آنها از نجات یافتگان
5) و مقربان قرار بده.
دعای امام زمان علیهالسلام برای فرج خودشان(1)
حمیری نقل میکند که از محمد بن عثمان عمری پرسیدم که آیا آن حضرت را دیدهای؟ گفت: بله آخرین بار ایشان را در کنار خانه خدا دیدم که میگفت:
اللَّهُمَّ أَنْجِزْ لِی مَا وَعَدْتَنِی(2)
محمد بن عثمان در جای دیگری نقل میکند که ایشان را دیدم که در بخش مستجار پرده کعبه را گرفته و میگوید:
اللَّهُمَّ انْتَقِمْ لِی مِنْ أَعْدَائِکَ(3)
نماز توجه به حضرت حجت در زمان غیبت(1)
احمد بن ابراهیم نقل میکند که:
خدمت محمد بن عثمان رحمهالله گلایه کردم و گفتم از شوق دیدار حضرت لبریز شدهام.
با شوق خاصی گفت: خیلی دوست داری او را ببینی؟
گفتم: بله
گفت: خداوند به خاطر این همه شوق، جزای خیر بدهد و توفیق دیدار ایشان را در آسودگی و عافیت عنایت کند. اما تو نباید در این شرایط خفقان به دنبال دیدار ایشان باشی؛ زیرا در ایام غیبت اگر چه شوق دیدار لبریز است، اما نباید تلاش کنی که با ایشان باشی؛ زیرا این از گناهان کبیره است.(2)
البته در شرایط کنونی هیچ کدام از اینها حرام نیست. نه نام بردن از ایشان و نه تلاش برای دیدار ایشان.
به همین جهت تسلیم امر خدا بودن بهتر است.
با این حال هر وقت که خواستی با ایشان درد و دلی کنی، با این زیارت انجام بده.
این زیارت بعد از دوازده رکعت نماز یا شش نماز دو رکعتی میباشد. که در هر رکعت یک حمد و یک توحید خوانده میشود. بعد از اتمام نمازها، صلوات میفرستی و میگویی:
سَلَامٌ عَلَی آلِ یَاسِینَ (3)
1) . بحارالأنوار / ج 53 / ص 174 / باب 31 - ما خرج من توقیعاته علیهالسلام؛ مستدرک الوسائل / ج 10 / ص 70 / 365 - باب استحباب زیارة الهادی.
2) . زیرا در دوره غیبت صغری آن حضرت تحت تعقیب دشمنان بود. به همین خاطر کسانی که به دنبال حضرت بودند، زمینه را برای شناسایی مکان زندگی آن حضرت که غالبا در حوالی سامرا بوده است، فراهم میکردند. این مطلب در نامه حضرت بقیة اللّه به خجندی که تلاش فراوانی برای دیدار با ایشان انجام داد، آمده است. در آن دوره، خفقان به اندازهای بود که حتی اسم بردن از حضرت تحریم شده بود.
3) سلام بر خاندان یاسین
ذَلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ إِمَامُهُ مَنْ یَهْدِیهِ صِرَاطَهُ (1)الْمُسْتَقِیمَ قَدْ آتَاکُمُ اللَّهُ خِلَافَتَهُ یَا آلَ یَاسِینَ ذَلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْمُبِینُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ (2)الْعَظِیمِ مَنْ یَهْدِیهِ صِرَاطَهُ الْمُسْتَقِیمَ التَّوَجُّهَ قَدْ آتَاکُمُ اللَّهُ یَا آلَ یَاسِینَ خِلَافَتَهُ وَعَلَّمَ (3)مَجَارِیَ أَمْرِهِ فِیَما قَضَاهُ وَدَبَّرَهُ وَرَتَّبَهُ وَأَرَادَهُ فِی مَلَکُوتِهِ فَکَشَفَ لَکُمُ الْغِطَاءَ وَأَنْتُمْ خَزَنَتُهُ (4)وَشُهَدَاوهُ وَعُلَمَاوهُ وَأُمَنَاوهُ سَاسَةُ الْعِبَادِ وَأَرْکَانُ الْبِلَادِ وَقُضَاةُ الْأَحْکَامِ وَأَبْوَابُ الْإِیمَانِ (5)وَمِنْ تَقْدِیرِهِ مَنَائِحُ الْعَطَاءِ بِکُمْ إِنْفَاذُهُ مَحْتُوماً مَقْرُوناً فَمَا شَیْءٌ مِنْهُ إِلَّا وَأَنْتُمْ لَهُ السَّبَبُ (6)وَإِلَیْهِ السَّبِیلُ خِیَارُهُ لِوَلِیِّکُمْ نِعْمَةٌ وَانْتِقَامُهُ مِنْ عَدُوِّکُمْ سَخْطَةٌ فَلَا نَجَاةَ وَلَا مَفْزَعَ إِلَّا أَنْتُمْ (7)وَلَا مَذْهَبَ عَنْکُمْ یَا أَعْیُنَ اللَّهِ النَّاظِرَةَ وَحَمَلَةَ مَعْرِفَتِهِ وَمَسَاکِنَ تَوْحِیدِهِ فِی أَرْضِهِ وَسَمَائِهِ (8)وَأَنْتَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ وَبَقِیَّتَهُ کَمَالُ نِعْمَتِهِ وَوَارِثُ أَنْبِیَائِهِ وَخُلَفَائِهِ مَا بَلَغْنَاهُ مِنْ دَهْرِنَا (9)وَصَاحِبُ الرَّجْعَةِ لِوَعْدِ رَبِّنَا الَّتِی فِیهَا دَوْلَةُ الْحَقِّ وَفَرَحُنَا (10)
این دعا همان زیارت آل یاسین با نقل دیگر آن است که بعد از آن نیز دعای پشت سر آن خوانده میشود.
1) نبوت و امامت همان عنایت روشن است و خدا صاحب احسان عظیم است برای کسی که او را به راه راست
2) هدایت کند. اما توجه: ای آل یاسین، خداوند خلافتش را به شما داده و کیفیت جریان اراده خودش را در مورد
3) قضا و قدر و ارادهای که در ملکوت آسمانها دارد، به شما نشان داده است. پرده از شما برداشته شده و شما
4) خزانه داران و شاهدان و عالمان و امینان و رهبران و پایههای مناطق و قاضیان احکام و درهای ایمان، هستید.
5) از جمله تقدیرات الهی در عنایت به شما، این بود که به صورت حتمی و قطعی حکم کرد در نتیجه هیچ چیزی از
6) خدا نیست. مگر اینکه شما واسطه و راه وصول به آن هستید. خداوند برای دوستانتان نعمت و برای دشمنانتان
7) غضب را برگزیده است. بنابراین نجات و پناهیغیر از شما وجود ندارد و جای فراری از آن نیست. ای چشمان
8) ناظر خدا و حامل معرفت و محل استقرار توحید در زمین و آسمان و تو ای حجت و باقی مانده اولیای الهی، کمال
9) نعمت او و وارث انبیا و جانشینان او تا به امروز هستی. ای آن که طبق وعده خدا، صاحب رجعتی که دولت حق
10) و شادی و نصرت خدا و عزت او در آن روز، بر ما تجلی خواهد یافت.
دعای امام علیهالسلام برای ترس از دشمنان، مشهور به دعای فرج(1)
شیخ جلیل القدر امین الاسلام فضل بن حسن طبری(2)
نسب طبرسی را بسیاری از بزرگان، منسوب به طبرستان دانستهاند که در این صورت طَبَرسی خوانده میشود. مؤلفان بزرگی چون بیهقی وقتی سخن از تألیفات طبرسی به میان آوردهاند تألیفات او را «کثیر» دانستهاند، که طبرسی دارای تألیفات زیادی است. اما آنچه به دست ما رسیده به 20 عنوان نمیرسد و قطعا تألیفات او بیشتر از این مقدار بوده است.
وفات:
مفسر بزرگ قرآن و عالم ربّانی، امین الاسلام طبرسی پس از حدود 90 سال زندگی سراسر تلاش و مجاهده در سال 548 هجری در بیهق از دنیا رفت. بنابر نقل بزرگانی چون علامه سید محسن امین، طبرسی به مرگ طبیعی از دنیا نرفت؛ بلکه به دست دشمنان به شهادت رسید. اما از جزئیات شهادت او اطلاعی در دست نیست. بدن مطهر او را از بیهق به مشهد مقدس انتقال داده و در جوار مرقد امام هشتم شیعیان علیهالسلامبه خاک سپردند. به نقل از نرمافزار جامع الاحادیث نور 2
صاحب تفسیر، در کتاب کنوز النجاح آورده است که ابوالحسن محمد بن ابی اللیث رحمهالله در شهر بغداد، از ترس دشمنان به مقابر قریش(3)
پناه برده بود. آن حضرت در آنجا دعایی را به او یاد داد تا از دشمنان نجات یابد. او نیز خواند و نجات یافت.
اما متن دعا عبارت است از:
اللَّهُمَّ عَظُمَ الْبَلَاءُ وَبَرِحَ الْخَفَاءُ وَانْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَانْکَشَفَ الْغِطَاءُ وَضَاقَتِ الْأَرْضُ (4)وَمَنَعَتِ السَّمَاءُ وَإِلَیْکَ یَا رَبِّ الْمُشْتَکَی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَالرَّخَاءِ (5)اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ أُولِی الْأَمْرِ الَّذِینَ فَرَضْتَ عَلَیْنَا طَاعَتَهُمْ فَعَرَّفْتَنَا(6)
1) . بحارالأنوار / ج 53 / ص 275 / الحکایة الأربعون.
2) . ولادت ابو علی، فضل بن حسن بن فضل طبرسی، معروف به امین الاسلام طبرسی در حدود سالهای 460 تا 470 هجری در مشهد مقدس به دنیا آمد.
3) . مقصود از مقابر قریش، کاظمین و حرم مطهر امام موسی کاظم علیهالسلام و امام محمد تقی علیهالسلام است.
4) خدایا، بلا شدت یافته و مخفیگاهها از دست رفته و امیدها به یأس مبدّل و پوشش از میان برداشته و زمین با همه وسعتش
5) برایم تنگ و آسمان از باریدن منع گردیده است. پروردگارا، به تو شکایت میکنم و در گرفتاریها و راحتیها به تو تکیه مینمایم.
6) خدایا بر محمد و خاندانش، آنان که ولی امر ما هستند و اطاعتشان را بر ما واجب کردی و با این کار جایگاهشان را
بِذَلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عَاجِلًا کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ یَا مُحَمَّدُ یَا عَلِیُّ (1)اکْفِیَانِی فَإِنَّکُمَا کَافِیَایَ وَانْصُرَانِی فَإِنَّکُمَا نَاصِرَایَ یَا مَوْلَایَ یَاصَاحِبَ الزَّمَانِ الْغَوْثَ(2)الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی (3)
راوی نقل میکند وقتی که ایشان این دعا را به من یاد میداد، زمانی که به کلمه یا صاحب الزمان رسید، به سینه خودش اشاره کرد.
1) برایمان بیان نمودی. به حق ایشان، برایمان گشایشی ایجاد کن، گشایش سریعی مانند چشم بر هم زدن یا حتی سریعتر از آن.
2) ای محمد ای علی شما مرا کفایت کنید؛ زیرا شما کافی هستید و مرا یاری کنید؛ زیرا شما یاران من هستید. ای مولایم، ای
3) صاحب عصر به دادم برس، به دادم برس، به دادم برس، مرا دریاب، مرا دریاب، مرا دریاب.
خبردادن حضرت امیر علیهالسلام از دعای حضرت حجت درهنگام عبور از وادیالسلام(1)
حضرت امیر علیهالسلامفرمود: گویا قائم آل محمد صلیاللهعلیهوآله را میبینم که از وادی السلام به سوی سهله حرکت میکند و بر اسبیپیشانی سفید سوار است و این دعا را میخواند:
لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حَق-ّا
حَق-ّا لَا إِل-َهَ إِلَّا اللَّهُ إِیم-َانا وَ صِ-دْقا لَا إِلَهَ
إِلَّا اللَّهُ (2)تَعَبُّداً وَرِقّا(3)
اَللَّهُمَّ مُعِزَّ کُلِّ مُومِنٍ وَحِیدٍ وَمُذِلَّ کُلِّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ أَنْتَ کَنَفِی حِینَ تُعْیِینِی الْمَذَاهِبُ(4)وَتَضِیقُ عَلَیَّ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ (5)
اَللَّهُمَّ خَلَقْتَنِی وَکُنْتَ غَنِیّاً عَنْ خَلْقِی وَلَوْلَا نَصْرُکَ إِیَّایَ لَکُنْتُ مِنَ الْمَغْلُوبِینَ یَا مُنْشِرَ (6)الرَّحْمَةِ مِنْ مَوَاضِعِهَا وَمُخْرِجَ الْبَرَکَاتِ مِنْ مَعَادِنِهَا وَیَا مَنْ خَصَّ نَفْسَهُ بِشُمُوخِ الرِّفْعَةِ (7)وَأَوْلِیَاوهُ بِعِزِّهِ یَتَعَزَّزُونَ یَا مَنْ وَضَعَتْ لَهُ الْمُلُوکُ نِیرَ الْمَذَلَّةِ عَلَی أَعْنَاقِهَا فَهُمْ مِنْ سَطْوَتِهِ (8)خَائِفُونَ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی فَطَرْتَ بِهِ خَلْقَکَ فَکُلٌّ لَهُ مُذْعِنُونَ(9)
1) . بحارالأنوار / ص 365 / ج 91 / باب 50 - بعض أدعیة القائم علیهالسلام و أحرازه، العددالقویة / ص74 / نبذة من أحوال الإمام الحجة علیهالسلام.
2) نیست خدایی غیر از اللّه، قطعا قطعا نیست خدایی غیر از اللّه، من ایمان میآورم و تصدیق میکنم. نیست خدایی غیر از اللّه، من بندگی
3) و اطاعت او را میکنم.
4) ای خدایی که عزت بخش هر مؤمن تنها مانده هستی و ذلیل کننده هر متکبر سرسخت هستی. زمانی که تمام راهها بر
5) رویم بسته میشود و زمین با تمام وسعتش بر من تنگ میگردد، تو همراه من هستی.
6) خدایا، مرا آفریدی در حالی که از آن بینیاز بودی. اگر یاری تو نبود، شکست میخوردم. ای منتشر کننده رحمت از
7) مواضع آن و خارج کننده برکات از معادن آن و ای کسی که اوج رفعت را به خود اختصاص داده و دوستانش با عزت او
8) احساس عزت میکنند. ای کسی که تمام سلاطین در برابر او غبار مذلت به گردن دارند و از سیطره قدرت او خوفناکند.
9) درخواست میکنم به حرمت اسمی که موجودات را آفریدی و همه به آن اقرار میکنند.
أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُنْجِزَ لِی أَمْرِی وَتُعَجِّلَ لِی (1)فِی الْفَرَجِ وَتَکْفِیَنِی وَتُعَافِیَنِی وَتَقْضِیَ حَوَائِجِی السَّاعَةَ السَّاعَةَ اللَّیْلَةَ اللَّیْلَةَ(2)إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (3)
صلوات مخصوصهای که از امام زمان علیهالسلام صادر شده است(1)
یعقوب بن یوسف ضراب غسانی در بازگشت از اصفهان نقل میکرد که در سال دویست و هشتاد و یک با عدّهای از اهل سنّت از مردمان شهرمان، به زیارت خانه خدا خارج شدیم. وقتی که به مکه رسیدیم. عدّهای از آنها رفتند و خانهای را که بر سر راه و در میان بازار مشهور به سوق اللیل بود، کرایه کردند. آنجا مشهور به خانه حضرت خدیجه بود. به آن دارالرضا هم میگفتند. پیرزنی گندمگون در آنجا زندگی میکرد. درباره خانه سؤال کردم که چرا به آنجا خانه امام رضا میگویند و چه مدتی است که در آنجا ساکن است؟
جواب داد: «من از دوستداران ایشان هستم و این خانه متعلق به امام رضا علیهالسلام بود. امام حسن عسکری علیهالسلام مرا در این خانه جای داد؛ زیرا من از خدمتکاران آن حضرت بودم.»
وقتی که اینها را شنیدم، با او مأنوس شدم و سرّ آن را از دوستان سنّی خود، پنهان کردم. شبها که از طواف برمیگشتم، با آنها در ایوان خانه میخوابیدیم. ما شبها در را میبستیم و سنگ بزرگی را از پشت میگذاشتیم.
تا اینکه شبی از شبها متوجه روشنایی چراغی شدم که در رواق ما روشن شده است. روشنایی شبیه مشعل بود. متوجه شدم که در، باز است. اما کسی از اهل خانه را ندیدم که در را باز کند. مردی گندمگون و لاغر را دیدم که بر پیشانی خود آثار سجده داشت. دو پیراهن به تن داشت که از روی آنها هم عبای نازکی را بر سرش انداخته بود. در پایش کفشی داشت. از پلهها بالا رفت و وارد اتاقی که پیرزن در آنجا بود، شد. او قبلاً به ما گفته بود که دخترش در آنجا زندگی میکند و اجازه نمیدهد که کسی به آنجا برود.
روشنایی در هنگام بالا رفتن او، در پلهها بود. اما وقتی که وارد اتاق شد،
1) . الغیبة للطوسی / ص 273، بحارالأنوار/ ج 52 / ص 17 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
روشنایی را در اتاق دیدم. اما خبری از مشعل و امثال آن نبود. دوستان سنی من، شاهد ماجرا بودند. آنها گمان میکردند که این مرد دختر آن زن را صیغه کرده است؛ زیرا شیعیان متعه را جایز میدانند. در حالی که خودشان آن را حرام میدانند. ما شاهد آمدن و رفتن او بودیم. وقتی که بیرون میرفت، ما دنبالش کردیم. دیدیم که در بسته است و سنگ در پشت آن قرار دارد! همان طور که ما گذاشته بودیم و بسته بودیم؛ زیرا از داراییهای خودمان میترسیدیم. احدی را ندیدیم که در را برای او باز کند و یا ببندد. مادامی که ما در آنجا بودیم، آن مرد جوان رفت و آمد میکرد و سنگ هم سر جای خودش بود. وقتی که همه اینها را دیدم، کنجکاوی عجیبی در جانم ریشه دواند. از این رو سعی کردم که ارتباطم را با پیر زن صمیمیتر کنم؛ زیرا خیلی دوست داشتم که از سرّ آن مرد باخبر شوم.
روزی به او گفتم سؤالاتی دارم که میخواستم از شما بپرسم. البته نمیخواهم دوستانم حضور داشته باشند. هر وقت که مرا تنها دیدی، پایین بیا تا سؤالاتم را بپرسم. با عجله گفت: اتفاقا من هم میخواستم مطالبی را به تو بگویم. اما وقت مناسبی را پیدا نمیکردم؛ زیرا همیشه آنها با تو هستند. گفتم: چه میخواستی بگویی؟
گفت: میگوید - البته او اسم کسی را نیاورد - با نزدیکانت جنگ و جدل نکن؛ زیرا آنها دشمنان تو هستند، باید با آنها مدارا کنی. گفتم: چه کسی این حرفها را گفته است؟ گفت: من میگویم! خیلی دوست داشتم که دوباره سؤال را تکرار کنم. اما هیبت آن زن اجازه نداد. عرض کردم: کدام اصحاب و نزدیکان مورد نظرت هست؟ گفت: همانها که در شهرت هستند و الآن در خانه با تو میباشند.
گفتم: بله میان من و آنها در شهرمان بر سر دین و عقاید مذهبی درگیری پیش آمد. آنها پشت سر من توطئه کردند. تا جایی که من مدتها مجبور به اختفا شدم. در ادامه از او سؤال کردم چه نسبتی با امام رضا علیهالسلام داری؟ گفت: من خادمه امام عسکری علیهالسلام بودم. وقتی که از او مطمئن شدم، تصمیم گرفتم که درباره امام
زمان علیهالسلام سؤال کنم. قسم دادم که آیا او را با چشم خودت دیدهای؟ گفت: ای برادر من او را ندیدهام. وقتی که من از خانه امام علیهالسلام خارج شدم، خواهرم(1)
به او حامله
بود. البته امام عسکری علیهالسلام به من بشارت داد که در آخر عمرم او را خواهم دید و نسبت تو به او مانند من خواهد بود. تا اینکه من در فلان تاریخ در مصر بودم. امام زمان علیهالسلامنامهای را به همراه مخارج سفر توسط مردی خراسانی که عربی را خوب نمیدانست، برایم فرستاد. مبلغی که فرستاده بود، سی دینار بود. از من خواسته بود تا به حج مشرف شوم. دینارها را گرفتم و با امید دیدار ایشان عازم سفر حج شدم.
بعد از شنیدن این ماجرا، به دلم افتاد همان مردی که هر شب میآید و میرود، امام زمان علیهالسلاماست. نذر کرده بودم که ده درهم در مقام ابراهیم علیهالسلام بیندازم. ده دینار که شش تای آنها سکه امام رضا علیهالسلامبود، به آن زن دادم و گفتم که اینها را به اولاد فاطمه علیهاالسلام بده. با خودم گفتم: اگر آنها را به فرزندان فاطمه بدهم، ثوابش بیشتر است. از طرفی امیدوار بودم که آنها را به حضرت بقیة اللّه خواهد داد.
درهمها را از من گرفت و به اتاق خودش رفت و بعد از لحظاتی برگشت و گفت: میگوید ما در این پولها سهمی نداریم. آنها را به همان جایی که نذر کردی بینداز. اما سکههای رضوی را به ما بده و به جای آنها پول معمولیبگیر. من نیز همان طور کردم. پیش من یکی از نامههای امام زمان علیهالسلام بود که حضرت به قاسم بن علا از وکلای خود در آذربایجان نوشته بود. آن را به پیر زن نشان دادم
و گفتم: این را به کسی نشان بده که توقیعات را دیده باشد. گفت: آن را بده به من. من توقیعات ایشان را میشناسم. گمان کردم که او میتواند توقیع را بخواند. اما گفت: اینجا ممکن نیست که آن را بخوانم. باید بالا ببرم. بالا رفت و بعد از لحظاتی برگشت و گفت: میگوید این توقیع صحت دارد و در آن نوشته است که شما را به چیزی بشارت میدهم که کسی را به آن بشارت ندادهام...
1) . تعبیر به خواهر از جهت محبت و نزدیکی است نه نسبت خونی و فامیلی.
بعد گفت: میگوید تو چگونه صلوات میفرستی؟ گفتم: خدایا بر محمد و خاندان محمد صلوات بفرست و بر محمد و خاندانش برکتت را نازل کن. مانند بهترین صلوات و برکات و ترحماتی که بر ابراهیم و خاندان ابراهیم نازل فرمودی. تو ستوده و جواد هستی.
گفت: نه وقتی که صلوات فرستادی نام تک تک ائمه را ببر و بر همه آنها صلوات بفرست. گفتم: چشم.
فردای آن روز وقتی که از اتاقش پایین میآمد، دفتری کوچک به همراه داشت. به من گفت: هر وقت که خواستی به پیامبر و جانشینانش صلوات بفرستی مانند آنچه که در این دفتر نوشته شده است، بفرست. دفتر را گرفتم و از آن به بعد طبق آن صلوات فرستادم.
چند شب پی در پی آن مرد از اتاق پایین میآمد و نور چراغ به همراه او بود. من در را باز میکردم و دنبال چراغ میرفتم. اما کسی را نمیدیدم. تا اینکه آن شخص با چراغ وارد مسجد الحرام میشد. همین طور مردان زیادی را میدیدم که از شهرهای مختلفی میآمدند و نامههایی را به پیر زن میدادند و او نیز نامههایی را به آنها میداد و با همدیگر سخن میگفتند. البته من متوجه حرفهایشان نمیشدم. عدّهای از آنها را در بازگشت از حج و در مسیر بغداد، دیدم.
متن دفتر:
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ وَخَاتَمِ النَّبِیِّینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ الْمُنْتَجَبِ(1)فِی الْمِیثَاقِ الْمُصْطَفَی فِی الظِّلَالِ الْمُطَهَّرِ مِنْ کُلِّ آفَةٍ الْبَرِیءِ مِنْ کُلِّ عَیْبٍ الْمُومَّلِ لِلنَّجَاةِ(2)
الْمُرْتَجَی لِلشَّفَاعَةِ الْمُفَوَّضِ إِلَیْهِ دِینُ اللَّهِ. (1)اَللَّهُمَّ شَرِّفْ بُنْیَانَهُ وَعَظِّمْ بُرْهَانَهُ وَأَفْلِحْ حُجَّتَهُ وَارْفَعْ دَرَجَتَهُ وَأَضِئْ نُورَهُ وَبَیِّضْ (2)وَجْهَهُ وَأَعْطِهِ الْفَضْلَ وَالْفَضِیلَةَ وَالْوَسِیلَةَ وَالدَّرَجَةَ الرَّفِیعَةَ وَابْعَثْهُ مَقَاماً مَحْمُوداً یَغْبِطُهُ بِهِ (3)الْأَوَّلُونَ وَالآْخِرُونَ (4)وَصَلِّ عَلَی أَمِیرِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَقَائِدِ الْغُرِّ الُْمحَجَّلِینَ وَسَیِّدِ الْوَصِیِّینَ (5)وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ. (6)وَصَلِّ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (7)وَصَلِّ عَلَی الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (8)وَصَلِّ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (9)وَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (10)وَصَلِّ عَلَی جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (11)وَصَلِّ عَلَی مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (12)
1) نجات و شفاعت، کسی که دین به او سپرده شده است.
2) خدایا، ارکانش را شرافت و برهانش را عظمت و حجتش را راست و درجهاش را ترفیع و نورش را روشنیبخش و صورتش
3) را روسفید کرده و از فضل و فضیلت و درجه و وسیله بلند به او عطا کن و او را به مقام ستوده شدهای که اولین و آخرین
4) به آن غبطه بخوردند، برسان.
5) خدایا، بر امیر مؤمنان و وارث مرسلان و رهبر روسفیدان عالم و سرور جانشینان و حجت پروردگار
6) عالمیان درود فرست.
7) خدایا، بر حسن بن علی امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
8) خدایا، بر حسین بن علی امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
9) خدایا، بر علی بن حسین امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
10) خدایا، بر محمد بن علی امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
11) خدایا، بر جعفر بن محمد امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
12) خدایا، بر موسی بن جعفر امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
وَصَلِّ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُوسَی إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (1)وَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (2)وَصَلِّ عَلَی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (3)وَصَلِّ عَلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (4)وَصَلِّ عَلَی الْخَلَفِ الصَّالِحِ الْهَادِی الْمَهْدِیِّ إِمَامِ الْمُومِنِینَ وَوَارِثِ الْمُرْسَلِینَ وَحُجَّةِ (5)رَبِّ الْعَالَمِینَ (6)اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَأَهْلِ بَیْتِهِ الْأَئِمَّةِ الْهَادِینَ الْمَهْدِیِّینَ الْعُلَمَاءِ الصَّادِقِینَ الْأَبْرَارِ الْمُتَّقِینَ (7)دَعَائِمِ دِینِکَ وَأَرْکَانِ تَوْحِیدِکَ وَتَرَاجِمَةِ وَحْیِکَ وَحُجَجِکَ عَلَیخَلْقِکَ وَخُلَفَائِکَ فِی أَرْضِکَ (8)الَّذِینَ اخْتَرْتَهُمْ لِنَفْسِکَ وَاصْطَفَیْتَهُمْ عَلَی عِبَادِکَ وَارْتَضَیْتَهُمْ لِدِینِکَ وَخَصَصْتَهُمْ بِمَعْرِفَتِکَ (9)وَجَلَّلْتَهُمْ بِکَرَامَتِکَ وَغَشَّیْتَهُمْ بِرَحْمَتِکَ وَرَبَّیْتَهُمْ بِنِعْمَتِکَ وَغَذَّیْتَهُمْ بِحِکْمَتِکَ وَأَلْبَسْتَهُمْ مِنْ (10)نُورِکَ وَرَفَعْتَهُمْ فِی مَلَکُوتِکَ وَحَفَفْتَهُمْ بِمَلَائِکَتِکَ وَشَرَّفْتَهُمْ بِنَبِیِّکَ (11)
1) خدایا، بر علی بن موسی امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
2) خدایا، بر محمد بن علی امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
3) خدایا، بر علی بن محمد امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
4) خدایا، بر حسن بن علی امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان، درود فرست.
5) خدایا، بر جانشین صالح، هدایتگر هدایت شده، امام مؤمنان و وارث مرسلان و حجت پروردگار عالمیان،
6) درود فرست.
7) خدایا، بر محمد و خاندانش، امامان هدایتگر هدایت شده، عالمان راستگوی خوش کردار با تقوایی که پایههای دین
8) و توحید و مفسران وحی و حجتهای در میان خلق و جانشینان بر روی زمین هستند. کسانی که آنها را برای خودت
9) انتخاب کردی و بر سایر بندگانت برگزیدی و از دینت خوشنود و به معرفت مخصوص نمودی و با کرامت خود به آنها جلالت
10) دادی و با رحمتت پوشاندی و با نعمت خود تربیت کردی و با حکمت خود تغذیه نمودی و با نور خود پوشاندی و در ملکوتت
11) رفعت دادی و با ملائکه احاطه نمودی و با پیامبرت آنها را شرافت بخشیدی.
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَعَلَیْهِمْ صَلَاةً کَثِیرَةً دَائِمَةً طَیِّبَةً لَا یُحِیطُ بِهَا إِلَّا أَنْتَ وَلَا یَسَعُهَا (1)إِلَّا عِلْمُکَ وَلَا یُحْصِیهَا أَحَدٌ غَیْرُکَ. (2)اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی وَلِیِّکَ الُْمحْیِی سُنَّتَکَ الْقَائِمِ بِأَمْرِکَ الدَّاعِی إِلَیْکَ الدَّلِیلِ عَلَیْکَ (3)وَحُجَّتِکَ عَلَی خَلْقِکَ وَخَلِیفَتِکَ فِی أَرْضِکَ وَشَاهِدِکَ عَلَی عِبَادِکَ (4)اَللَّهُمَّ أَعِزَّ نَصْرَهُ وَمُدَّ فِی عُمُرِهِ وَزَیِّنِ الْأَرْضَ بِطُولِ بَقَائِهِ (5)اَللَّهُمَّ اکْفِه بَغْیَ الْحَاسِدِینَ وَأَعِذْهُ مِنْ شَرِّ الْکَائِدِینَ وَازْجُرْ عَنْهُ إِرَادَةَ الظَّالِمِینَ وَخَلِّصْهُ مِنْ (6)أَیْدِی الْجَبَّارِینَ (7)اَللَّهُمَّ أَعْطِهِ فِی نَفْسِهِ وَذُرِّیَّتِهِ وَشِیعَتِهِ وَرَعِیَّتِهِ وَخَاصَّتِهِ وَعَامَّتِهِ وَعَدُوِّهِ وَجَمِیعِ أَهْلِ الدُّنْیَا (8)مَا تُقِرُّ بِهِ عَیْنَهُ وَتَسُرُّ بِهِ نَفْسَهُ وَبَلِّغْهُ أَفْضَلَ أَمَلِهِ فِی الدُّنْیَا وَالآْخِرَةِ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (9)اَللَّهُمَّ جَدِّدْ بِهِ مَا مُحِیَ مِنْ دِینِکَ وَأَحْیِ بِهِ مَا بُدِّلَ مِنْ کِتَابِکَ وَأَظْهِرْ بِهِ مَا غُیِّرَ مِنْ (10)حُکْمِکَ حَتَّی یَعُودَ دِینُکَ بِهِ وَعَلَی یَدَیْهِ غَضّاً جَدِیداً خَالِصاً مُخْلَصاً لَاشَکَّ فِیهِ وَلَا (11)شُبْهَةَ مَعَهُ وَلَا بَاطِلَ عِنْدَهُ وَلَا بِدْعَةَ لَدَیْهِ (12)
1) خدایا، بر محمد و آنان صلوات فراوان و دائمی و گوارایی نثار کن. به اندازهای که تنها خود بر آن احاطه داشته باشی و غیر
2) از تو کسی قدرت شمارش و احاطه نداشته باشد.
3) خدایا، بر ولیی که سنّتت را با امرت، زنده میکند و راهنما و دلیل به سوی تو، حجت بر خلق و جانشین در زمین
4) و شاهد بر اعمال بندگانت میباشد، سلام و درود فرست.
5) خدایا، با قدرت خود، او را یاری کرده و بر طول عمرش بیفزا و زمین را با طول بقای او مزین کن.
6) خدایا، او را از تجاوز حسودان حفظ و از شر حیله گران پناه بده و اراده ظالمان را از او دفع و از دست
7) متکبران رها کن.
8) خدایا، در خود و نسل و شیعیان و خاصان و عامان و دشمنان و همه اهل دنیا برای او چشم روشنی و خیری قرار بده تا
9) شاد شود و او را به اوج آروزهایش در دنیا و آخرت برسان؛ زیرا تو بر هر کاری توانا هستی.
10) خدایا، به وسیله او بخشهای از بین رفته دین را تجدید و آنچه از قرآن تفسیر به رأی شده، زنده و بخشهای
11) تغییر یافته احکامت را آشکار کن تا دینت به سبب او و به دست او به صفا و پاکی و طراوت اولیه خود باز گردد
12) و شک و شبههای در آن و همراه آن نباشد.
اَللَّهُمَّ نَوِّرْ بِنُورِهِ کُلَّ ظُلْمَةٍ وَهُدَّ بِرُکْنِهِ کُلَّ بِدْعَةٍ وَاهْدِمْ بِعِزَّتِهِ کُلَّ ضَلَالَةٍ وَاقْصِمْ بِهِ کُلَّ (1)جَبَّارٍ وَأَخْمِدْ بِسَیْفِهِ کُلَّ نَارٍ وَأَهْلِکْ بِعَدْلِهِ کُلَّ جَائِرٍ وَأَجْرِ حُکْمَهُ عَلَی کُلِّ حُکْمٍ وَأَذِلَّ (2)بِسُلْطَانِهِ کُلَّ سُلْطَانٍ (3)اَللَّهُمَّ أَذِلَّ کُلَّ مَنْ نَاوَاهُ وَأَهْلِکْ کُلَّ مَنْ عَادَاهُ وَامْکُرْ بِمَنْ کَادَهُ وَاسْتَأْصِلْ بِمَنْ جَحَدَ (4)حَقَّهُ وَاسْتَهَانَ بِأَمْرِهِ وَسَعَی فِی إِطْفَاءِ نُورِهِ وَأَرَادَ إِخْمَادَ ذِکْرِهِ (5)اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَی وَعَلِیٍّ الْمُرْتَضَی وَفَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ وَ الْحَسَنِ الرِّضَا (6)وَالْحُسَیْنِ الْمُصْطَفَی وَجَمِیعِ الْأَوْصِیاءِ وَمَصَابِیحِ الدُّجَی وَأَعْلَامِ الْهُدَی وَمَنَارِ التُّقَی (7)وَالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی وَالْحَبْلِ الْمَتِینِ وَالصِّرَاطِ الْمُسْتَقِیمِ (8)وَصَلِّ عَلَی وَلِیِّکَ وَوُلَاةِ عَهْدِهِ وَالْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ وَمُدَّ فِی أَعْمَارِهِمْ وَزِدْ فِی آجَالِهِمْ (9)وَبَلِّغْهُمْ أَقْصَی آمَالِهِمْ دِیناً وَدُنْیَا وَآخِرَةً إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ(10)
1) خدایا، تمام ظلمتها را با نور او روشن و تمام بدعتها و گمراهیها را از برکت او متلاشی کن و تمام متکبران را در هم
2) بکوب و آتش فتنهها را با شمشیر او خاموش و با عدلش همه ظالمان را هلاک و حکم او را بر تمام احکام جاری و سلطنتش
3) را بر همه سلاطین مسلط گردان.
4) خدایا، هر کسی که نسبت به او قصد بد کند، خوار و دشمنانش را هلاک و مکارانش را مکر و منکرین و تحقیر کنندگان
5) و تلاشگران برای خاموش کردن نور و یادش را خاموش و آواره کن.
6) خدایا، بر محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه تابان و حسن راضی و حسین برگزیده و همه
7) جانشینان و چراغهایتابان هدایت و پرچمهای هدایت و منارههای تقوا و دستاویزهای مستحکم
8) و ریسمانهای هدایت و راه مستقیمت درود و سلام فرست.
9) خدایا، بر ولیت و والیان عهد و امامان از فرزندانش درود فرست و بر عمرهایشان بیفزا و به بزرگترین آرزوهایشان در
10) دنیا و آخرت برسان؛ زیرا تو بر هر چیزی توانا هستی.
قنوت مولانا صاحب الزمان علیهالسلام(1)
قزوینی و بغدادی نقل میکنند که روزی در خدمت استادمان بودیم. که سخن از امام حسن بن علی علیهالسلام پیش آمد. یکی از شاگردها گفت: مردم از او ناراحت و عصبانی هستند؛ زیرا حکومت را به آل ابوسفیان واگذار کرد! استادمان فرمود: من مولایمان حسن بن علی را بالاتر از آن میدانم که کاری از او سربزند که برای اندیشمندان و خرده گیران و شکاکان جای اشکال کردن باقی بماند.(2)
در یک ارزیابی منصفانه از صلح امام علیهالسلام باید گفت: صلح امام در شرایط خاص زمانی و مکانی خود، بهترین کاری بود که ممکن بود انجام بگیرد. جفا و خیانت دوستان و عموزادگان، بیوفایی مردم در جنگها، نفوذ فراوان امویان، عدم حمایت بزرگان، خطر حمله روم در اثر تضعیف حکومت مرکزی همه و همه از دلایلی بودند که در تصمیم امام علیهالسلام موثر بودند. گذشته از این که صلح گزینهای نبود که امام انتخاب کند. بلکه مردم از جنگ خسته شده بودند و خود خواستار صلح شدند.
برای مطالعه بیشتر به کتب مربوطه مراجعه شود.
ایشان ادامه دادند زمانی که شیخ ابوجعفر محمد بن عثمان رحمهالله وفات کرد، شیخ ابوالقاسم حسین بن روح در جای او نشست و بقیه آن روز را در خانه محمد بن عثمان به امورات رسیدگی کرد. ذکاء خادم، سه چیز را که عبارتند از: کاغذی نوشته شده، عصا و ظرف چوبی تراشیده و روغن مالی شده، خارج کرد. ایشان آنها را گرفتند و عصا را در میان رانهای خود گذاشتند و کاغذ را در دست راست و ظرف چوبی
1) . بحارالأنوار / ج 82 / ص211 / باب 33 - فی القنوتات الطویلة المرویة؛ مهج الدعوات / ص 45 / ذکر قنوتات الأئمة الطاهرین علیهمالسلام.
2) . امام حسن علیهالسلام از شجاعتی بینظیر برخوردار بود. او کسی بود که در جنگ جمل، از میان باران تیرها عبور کرد و شتر عایشه را پی کرد و ضربهای کاری بر آنها وارد ساخت. او کسی بود که در جنگ صفین بیشترین و خطرناکترین حملهها را انجام داد. در برخی از تاریخهای معتبر آمده است که حضرت امیر علیهالسلام میفرمود: جلوی حسن را بگیرید و نگذارید تا این حد بیپروا حمله کند. ممکن است که به او آسیبی برسد.
را در دست چپشان گرفتند و به ورثه محمد بن عثمان رحمهالله گفتند: در این نامه امانتهایی آمده است. بعد آن را باز کرد. دیدند که در آن دعاها و قنوتهایی از حضرات معصومین آمده است. از آن دست برداشتند و گفتند: حتما در این ظرف چوبی اشیائی گرانبها وجود دارد. حسین بن روح گفت: آیا آن را میفروشید؟ گفتند: به چه قمیتی؟ حسین بن روح رحمهالله گفت: ای ابوالحسن کوثاری ده دینار به آنها بده. اما آنها نپذیرفتند. تا اینکه قیمت به صد دینار رسید. خطاب به آنها گفت: اگر این صد دینار را قبول نکنید، پشیمان میشوید. آنها هم قبول کردند و صد دینار را گرفتند. حسین بن روح نامه و عصا را از اول اسثناء کرده بود که در قبال این معامله، این دو نیز مال او باشند.
وقتی که معامله تمام شد، گفت: این عصای مولایمان امام عسکری علیهالسلام است. ایشان در روزی که سرورم محمد بن عثمان را به وکالتشان نصب میکردند، این عصا را به دست داشتند. این ظرف چوبی هم که میبینید، حاوی انگشترهای ائمه است. درش را باز کرد و آنها را درآورد. همان طورکه میگفت از جواهر و نقشها و تعدادشان روشن بود که آنها متعلق به ائمه است. در کاغذ نیز قنوتهای ائمه نوشته شده بود...
و اما قنوت:
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَکْرِمْ أَوْلِیَاءَکَ بِإِنْجَازِ وَعْدِکَ وَبَلِّغْهُمْ دَرْکَ (1)مَا یَأْمُلُونَ مِنْ نَصْرِکَ وَاکْفُفْ عَنْهُمْ بَأْسَ مَنْ نَصَبَ الْخِلَافَ عَلَیْکَ وَتَمَرَّدَ بِمَنْعِکَ (2)عَلَی رُکُوبِ مُخَالَفَتِکَ وَاسْتَعَانَ بِرِفْدِکَ عَلَی فَلِّ حَدِّکَ وَقَصَدَ لِکَیْدِکَ بِأَیْدِکَ وَوَسِعْتَهُ (3)
1) خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و اولیایت را با محقق کردن وعده خودت، گرامی دار و به نصرت و غلبهای که آرزو میکنند،
2) برسان و گرفتاری کسانی را که بنای تخلف از تو را گذاشتند و از نواهی تو تمرد کردند و به مخالفتت پرداختند، از ایشان بردار. کسانی که از
3) نعمتهای تو برای شکستن حدودت کمک گرفتند و با دست تو قصد مکر کردن با تو را کردند. تو نیز با وسعت حلمت با آنها برخورد
حِلْماً لِتَأْخُذَهُ عَلَی جَهْرَةٍ أَوْ تَسْتَأْصِلَهُ عَلَی عِزَّةٍ فَإِنَّکَ اللَّهُمَّ قُلْتَ وَقَوْلُکَ الْحَقُّ حَتَّی (1)إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلًا (2)أَوْ نَهارا فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الآْیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ وَقُلْتَ (3)فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَإِنَّ الْغَایَةَ عِنْدَنَا قَدْ تَنَاهَتْ وَإِنَّا لِغَضَبِکَ غَاضِبُونَ وَإِنَّا (4)عَلَی نَصْرِ الْحَقِّ مُتَعَاصِبُونَ وَإِلَی وُرُودِ أَمْرِکَ مُشْتَاقُونَ وَلِإِنْجَازِ وَعْدِکَ مُرْتَقِبُونَ وَلِحَوْلِ (5)وَعِیدِکَ بِأَعْدَائِکَ مُتَوَقِّعُونَ (6)اَللَّهُمَّ فَأْذَنْ بِذَلِکَ وَافْتَحْ طُرُقَاتِهِ وَسَهِّلْ خُرُوجَهُ وَوَطِّئْ مَسَالِکَهُ وَاشْرَعْ شَرَائِعَهُ وَأَیِّدْ (7)جُنُودَهُ وَأَعْوَانَهُ وَبَادِرْ بَأْسَکَ الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ وَابْسُطْ سَیْفَ نَقِمَتِکَ عَلَی أَعْدَائِکَ (8)الْمُعَانِدِینَ وَخُذْ بِالثَّارِ إِنَّکَ جَوَادٌ مَکَّارٌ (9)
1) کردی تا اینکه یا آشکارا او را بگیری و عذاب کنی، یا اینکه به او مهلت دهی و به تدریج او را نابود کنی. خدایا، تو خود گفتی و سخن تو نیز
2) حق است: «تا جایی که زمین زیبا شد و خود را زینت کرد و اهل دنیا گمان کردند که آنها قادر بر نگه داشتن آن هستند. عذاب ما شب یا
3) روز آمد و همه آنها را درو کرد. گویا همانها نبودند که تا دیشب مدّعی بینیازی از خدا بودند. ما نشانههای خود را به این صورت برای
4) اهل فکر و اندیشه بیان میکنیم»(یونس /24. ) همین طور گفتی: «زمانی که ما را به غضب آوردند، از آنها انتقام گرفتیم.» (زخرف / 55.) پایان کار نزد ماست و ما با
5) غضب تو، به غضب میآییم. ما بر یاری حق پافشاری میکنیم و به ورود امر تو در جنگ با آنان، مشتاقیم و منتظر تحقق وعده تو هستیم
6) و توقع آن را داریم تا دشمنانت را در احاطه وعیدت قرار دهی. (وعده زمانی به کار برده میشود که چیز خوبی در انتظار باشد. امّا اگر اتفاق بدی در انتظار باشد، به آن وعید گفته میشود.)
7) خدایا، آن را اراده کن و راههایش را بگشا و خروجش را آسان کن و راههایش را بگشا و هموار گردان و او و یارانش را با
8) سربازانت یاری کن و غضبت را به سرعت بر ظالمان نازل کن و شمشیر انتقامت را بر دشمنان لجوجت بکش و انتقام
9) خونهای مظلومان را بگیر. تو اهل جود و مکر هستی.
دعای دیگری از امام علیهالسلام در قنوت نماز(1)
اَللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُوتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَتُعِزُّ (2)مَنْ تَشاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ یَا مَاجِدُ یَا جَوَادُ (3)یَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ یَا بَطَّاشُ یَا ذَا الْبَطْشِ الشَّدِیدِ یَا فَعَّالاً لِمَا یُرِیدُ یَا ذَا الْقُوَّةِ (4)الْمَتِینِ یَا رَءُوفُ یَا رَحِیمُ یَا لَطِیفُ یَا حَیُّ حِینَ لَا حَیَّ (5)اَللَّهُمَّ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَْمخْزُونِ الْمَکْنُونِ الْحَیِّ الْقَیُّومِ الَّذِی اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِی عِلْمِ (6)الْغَیْبِ عِنْدَکَ وَلَمْ یَطَّلِعْ عَلَیْهِ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِکَ (7)وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی تُصَوِّرُ بِهِ خَلْقَکَ فِی الْأَرْحَامِ کَیْفَ تَشَاءُ وَبِهِ تَسُوقُ إِلَیْهِمْ (8)أَرْزَاقَهُمْ فِی أَطْبَاقِ الظُّلُمَاتِ مِنْ بَیْنِ الْعُرُوقِ وَالْعِظَامِ (9)وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی أَلَّفْتَ بِهِ بَیْنَ قُلُوبِ أَوْلِیَائِکَ وَأَلَّفْتَ بَیْنَ الثَّلْجِ وَالنَّارِلَا هَذَا (10)
1) . بحارالأنوار / ج 82 / ص 233 / باب 33 - فی القنوتات الطویلة المرویة؛ مهجالدعوات / ص 68 / و دعا فی قنوته بهذا الدعاء.
2) خدایا، تو مالک عالم هستی و ملک خود را به هر که بخواهی واگذار میکنی و از هر که بخواهی میگیری. هرکه را
3) بخواهی عزّت میبخشی و هر که را بخواهی ذلیل میکنی. تمام خیرها به دست توست. تو بر هر چیزی توانا هستی. ای
4) باشکوه، ای بخشنده، ای صاحب جلالت و بزرگواری، ای حمله کننده، ای قادر بر حملههای شدید، ای انجام دهنده هر کاری
5) که بخواهد، ای صاحب نیروی خللناپذیر، ای دلسوز و مهربان، ای بخشنده، ای زنده، زمانی که زندهای نبود.
6) خدایا، از تو میخواهم با نامهای پنهان و زنده و قوام بخشت، که تنها تو در علم غیبت بر آنها آگاهی یافتی
7) و کسی غیر از خودت بر آنها واقف نیست.
8) و از تو میخواهم با نامی که مخلوقاتت را در ارحام مادران، آن طور که بخواهی، صورت میبندی و با آن نام
9) روزیهایشان را در طبقات تاریکیها و از میان رگها و استخوانها میرسانی.
10) و از تو میخواهم با اسمی که با آن، دلهای دوستانت را به هم پیوند زدی و برف و آتش را مأنوس گرداندی. که هیچ کدام
یُذِیبُ هَذَا وَلَا هَذَا یُطْفِئُ هَذَا وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی کَوَّنْتَ بِهِ طَعْمَ الْمِیَاهِ (1)وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی أَجْرَیْتَ بِهِ الْمَاءَ فِی عُرُوقِ النَّبَاتِ بَیْنَ أَطْبَاقِ الثَّرَی وَسُقْتَ (2)الْمَاءَ إِلَی عُرُوقِ الْأَشْجَارِ بَیْنَ الصَّخْرَةِ الصَّمَّاءِ (3)وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی کَوَّنْتَ بِهِ طَعْمَ الِّثمَارِ وَأَلْوَانَهَا (4)وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی بِهِ تُبْدِئُ وَتُعِیدُ (5)وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الْفَرْدِ الْوَاحِدِ الْمُتَفَرِّدِ بِالْوَحْدَانِیَّةِ الْمُتَوَحِّدِ بِالصَّمَدَانِیَّةِ (6)وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی فَجَّرْتَ بِهِ الْمَاءَ مِنَ الصَّخْرَةِ الصَّمَّاءِ وَسُقْتَهُ مِنْ حَیْثُ شِئْتَ (7)وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی خَلَقْتَ بِهِ خَلْقَکَ وَرَزَقْتَهُمْ کَیْفَ شِئْتَ وَکَیْفَ شَاءُوا یَا مَنْ لَا (8)تُغَیِّرُهُ الْأَیَّامُ وَاللَّیَالِی أَدْعُوکَ بِمَا دَعَاکَ بِهِ نُوحٌ حِینَ نَادَاکَ فَأَنْجَیْتَهُ وَمَنْ مَعَهُ وَأَهْلَکْتَ (9)قَوْمَهُ وَأَدْعُوکَ بِمَا دَعَاکَ بِهِ إِبْرَاهِیمُ خَلِیلُکَ حِینَ نَادَاکَ فَأَنْجَیْتَهُ وَجَعَلْتَ النَّارَ عَلَیْهِ بَرْداً (10)وَسَلَاماً وَأَدْعُوکَ بِمَا دَعَاکَ بِهِ مُوسَی کَلِیمُکَ حِینَ نَادَاکَ فَفَرَّقْتَ لَهُ الْبَحْرَ فَأَنْجَیْتَهُ وَبَنِی (11)إِسْرَائِیلَ وَأَغْرَقْتَ فِرْعَوْنَ وَقَوْمَهُ فِی الْیَمِّ وَأَدْعُوکَ بِمَا دَعَاکَ بِهِ عِیسَیرُوحُکَ حِینَ (12)
1) مانع از دیگری نمیشوند. و از تو میخواهم با نامی که با آن، طعم آبها را به وجود آوردی.
2) و از تو میخواهم با نامی که با آن، آب را در رگهای ریشه درختان در زیر زمین به حرکت در آوردی و آب را به
3) ریشههای درختانی که میان صخرههای سخت هستند، سوق دادی.
4) و از تو میخواهم با نامی که با آن، طعم و رنگ میوهها را پدیدآوردی.
5) و از تو میخواهم با نامی که با آن، خلق میکنی و بعد از مرگ، باز میگردانی.
6) و از تو میخواهم با نامی که فرد و واحد و متفرد به یگانگی است.
7) و از تو میخواهم با نامی که با آن، آب را از میان صخرههای سخت منفجر کردی و آن را از هر جا که خواستی تأمین کردی.
8) و از تو میخواهم با آن نامی که با آن، موجودات را آفریدی و هر طور که خواستی و خواستند، روزیشان را داد، ای کسی
9) که روزگار در او تغییری ایجاد نمیکند. تو را با آن نامی میخوانم که نوح خواند. آنگاه که ندا کرد و تو نیز او را به همراه
10) دوستانش نجات دادی و قومش را هلاک کردی. تو را با نامی میخوانم که ابراهیم خلیل تو را با آن خواند و تو نیز او را نجات
11) دادی و آتش را سرد و خنک کردی. تو را با نامی میخوانم که موسای کلیم تو را با آن خواند. تو نیز دریا را از هم باز کردی
12) و او را به همراه بنیاسرائیل نجات دادی و فرعون و قومش را غرق نمودی. تو را با نامی میخوانم که عیسی روحت تو را با آن
نَادَاکَ فَنَجَّیْتَهُ مِنْ أَعْدَائِهِ وَإِلَیْکَ رَفَعْتَهُ وَأَدْعُوکَ بِمَا دَعَاکَ بِهِ حَبِیبُکَ وَصَفِیُّکَ وَنَبِیُّکَ (1)مُحَمَّدٌ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ وَمِنَ الْأَحْزَابِ نَجَّیْتَهُ وَعَلَی أَعْدَائِکِ نَصَرْتَهُ (2)وَأَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی إِذَا دُعِیتَ بِهِ أَجَبْتَ یَا مَنْ لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ یَا مَنْ أَحاطَ بِکُلِّ (3)شَیْءٍ عِلْماً وَأَحْصی کُلَّ شَیْءٍ عَدَداً یَا مَنْلَا تُغَیِّرُهُ الْأَیَّامُ وَاللَّیَالِی وَلَا تَتَشَابَهُ عَلَیْهِ (4)الْأَصْوَاتُ وَلَا تَخْفَی عَلَیْهِ اللُّغَاتُ وَلَا یُبْرِمُهُ إِلْحَاحُ الْمُلِحِّینَ (5)أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ خِیَرَتِکَ مِنْ خَلْقِکَ فَصَلِّ عَلَیْهِمْ بِأَفْضَلِ (6)صَلَوَاتِکَ وَصَلِّ عَلَی جَمِیعِ النَّبِیِّینَ وَالْمُرْسَلِینَ الَّذِینَ بَلَغُوا عَنْکَ الْهُدَی وَعَقَدُوا لَکَ (7)الْمَوَاثِیقَ بِالطَّاعَةِ وَصَلِّ عَلَی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ یَا مَنْ لا یُخْلِفُ الْمِیعَادَ أَنْجِزْ لِی مَا وَعَدْتَنِی (8)وَاجْمَعْ لِی أَصْحَابِی وَصَبِّرْهُمْ وَانْصُرْنِی عَلَی أَعْدَائِکَ وَأَعْدَاءِ رَسُولِکَ وَلَا تُخَیِّبْ دَعْوَتِی (9)فَإِنِّی عَبْدُکَ ابْنُ عَبْدِکَ ابْنُ أَمَتِکَ أَسِیرٌ بَیْنَ یَدَیْکَ سَیِّدِی أَنْتَ الَّذِی مَنَنْتَ عَلَیَّ بِهَذَا (10)الْمَقَامِ وَتَفَضَّلْتَ بِهِ عَلَیَّ دُونَ کَثِیرٍ مِنْ خَلْقِکَ (11)
1) خواند و تو او را از دست دشمنانش نجات دادی و به سوی خود بالا بردی. تو را با آن نامی میخوانم که دوست و برگزیده و پیامبرت
2) محمد صلیاللهعلیهوآله، تو را با آن خواند. تو نیز دعایش را مستجاب کردی و از چنگ قبایل مختلف نجات دادی و بر دشمنانت غلبه دادی.
3) و از تو میخواهم با آن نامی که اگر با آن نام خوانده شوی، اجابت میکنی. ای کسی که خلق و اراده امور به دست اوست. ای کسی که
4) علمش بر هر چیزی احاطه پیدا کرده است و تعداد همه چیز را شمارش کرده است. ای کسی که تغییر شب و روز تغییری در او ایجاد نمیکند
5) و صداها بر او مشتبه نمیشود و زبانهای مختلف برایش مجهول نمیماند و اصرار اصرار کنندگان او را خسته نمیکند.
6) میخواهم که بر محمد و آل او درود فرستی؛ آنان که بهترین خلق تو هستند. بنابراین بهترین صلواتهایت
7) را برایشان فرست و بر تمام پیامبران و مرسلین که به هدایت رسیدند و عهد و پیمانهایی برای اطاعتت بستند
8) و بر بندگان صالحت درود فرست. ای کسی که در وعدههایت تخلف نمیکنی وعدّهای را که به من دادهای محقق کن،
9) اصحابم را جمع کن و صبرشان را بیشتر نما و مرا بر دشمنانم و دشمنان پیامبرت یاری کن و دعایم را برنگردان؛
10) زیرا من بنده و فرزند بنده و کنیز تو، در برابر ارادهات اسیر هستم. سرورم تو بودی که مرا به این مقام مخصوص
11) کردی و بر اکثر مخلوقاتت فضیلت دادی.
أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تُنْجِزَ لِی مَا وَعَدْتَنِی إِنَّکَ أَنْتَ (1)الصَّادِقُ وَلَا تُخْلِفُ الْمِیعَادَ وَأَنْتَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (2)
زیارت ناحیه مقدسه یا زیارت امام زمان علیهالسلام از امام حسین علیهالسلام(1)
هرگاه خواستی که در روز عاشورا آن حضرت را زیارت کنی، کنار قبر شریفشان بایست و بگو: اَلسَّلَامُ عَلَی آدَمَ صَفْوَةِ اللَّهِ مِنْ خَلِیقَتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَی شَیْثٍ وَلِیِّ اللَّهِ خِیَرَتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَی (2)إِدْرِیسَ الْقَائِمِ لِلَّهِ بِحُجَّتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَی نُوحٍ الُْمجَابِ فِی دَعْوَتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَی هُودٍ الْمَمْدُودِ مِنَ (3)اللَّهِ بِمَعُونَتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَی صَالِحٍ الَّذِی تَوَجَّهَ لِلَّهِ بِکَرَامَتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَی إِبْرَاهِیمَ الَّذِی حَبَاهُ اللَّهُ (4)بِخَلَّتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَی إِسْمَاعِیلَ الَّذِی فَدَاهُ اللَّهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ مِنْ جَنَّتِهِ السَّلَامُ عَلَی إِسْحَاقَ الَّذِی (5)جَعَلَ اللَّهُ النُّبُوَّةَ فِی ذُرِّیَّتِهِ السَّلَامُ عَلَی یَعْقُوبَ الَّذِی رَدَّ اللَّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ بِرَحْمَتِهِ اَلسَّلَامُ عَلَی (6)یُوسُفَ الَّذِی نَجَّاهُ اللَّهُ مِنَ الْجُبِّ بِعَظَمَتِهِ اَلسَّلَام عَلَی مُوسَی الَّذِی فَلَقَ اللَّهُ الْبَحْرَ لَهُ بِقُدْرَتِهِ (7)اَلسَّلَام عَلَی هَارُونَ الَّذِی خَصَّهُ اللَّهُ بِنُبُوَّتِهِ اَلسَّلَام عَلَی شُعَیْبٍ الَّذِی نَصَرَهُ اللَّهُ عَلَی أُمَّتِهِ اَلسَّلَام (8)عَلَی دَاوُدَ الَّذِی تَابَ اللَّهُ عَلَیْهِ مِنْ خَطِیئَتِهِ اَلسَّلَام عَلَی سُلَیَْمانَ الَّذِی ذَلَّتْ لَهُ الْجِنُّ بِعِزَّتِهِ (9)
1) . بحارالأنوار / ج 98 / ص 317 / باب 24 - کیفیة زیارته صلوات اللّه علیه.
2) سلام بر آدم، برگزیده خدا از میان مخلوقاتش. سلام بر شیث، ولی و متخب خدا. سلام بر ادریس که برای
3) خدا اقامه دلیل کرده است. سلام بر نوحی که مستجاب الدعوت است. سلام بر هودی که از سوی خدا یاری
4) شد. سلام بر صالح که از لطف خدا، متوجه او شد. سلام بر ابراهیمی که خداوند لباس دوستی خود را به تنش
5) کرد. سلام بر اسماعیل که خداوند او را با قربانی بهشتی، از قربانی شدن، نجات داد. سلام بر اسحاق که خداوند
6) نبوّت را در نسل او قرار داد. سلام بر یعقوبی که خداوند از سر رحمت، بینایی چشمانش را به او برگرداند.
7) سلام بر یوسفی که خداوند با عظمت خود او را از چاه بیرون آورد. سلام بر موسی که خدا با قدرتش دریا را
8) برایش شکافت. سلام بر هارون که او را به نبوتش مخصوص کرد. سلام بر شعیب که خدا او را در برابر قومش
9) یاری کرد. سلام بر داود که خداوند خطایش را بخشید. سلام بر سلیمان که با عزت خدا، اجنّه در برابرش خوار
اَلسَّلَام عَلَی أَیُّوبَ الَّذِی شَفَاهُ اللَّهُ مِنْ عِلَّتِهِ اَلسَّلَام عَلَی یُونُسَ الَّذِی أَنْجَزَ اللَّهُ لَهُ مَضْمُونَ عِدَتِهِ (1)اَلسَّلَام عَلَی عُزَیْرٍ الَّذِی أَحْیَاهُ اللَّهُ بَعْدَ مَیْتَتِهِ اَلسَّلَام عَلَی زَکَرِیَّا الصَّابِرِ فِی مِحْنَتِهِ اَلسَّلَام عَلَی (2)یَحْیَی الَّذِی أَزْلَفَهُ اللَّهُ بِشَهَادَتِهِ اَلسَّلَام عَلَی عِیسَی رُوحِ اللَّهِ وَکَلِمَتِهِ (3)اَلسَّلَام عَلَی مُحَمَّدٍ حَبِیبِ اللَّهِ وَصَفْوَتِهِ (4)اَلسَّلَام عَلَی أَمِیرِ الْمُومِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ الَْمخْصُوصِ بِأُخُوَّتِهِ (5)اَلسَّلَام عَلَی فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ ابْنَتِهِ (6)اَلسَّلَام عَلَی أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ وَصِیِّ أَبِیهِ وَخَلِیفَتِهِ (7)اَلسَّلَام عَلَی الْحُسَیْنِ الَّذِی سَمَحَتْ نَفْسُهُ بِمُهْجَتِهِ (8)اَلسَّلَام عَلَی مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ فِی سِرِّهِ وَعَلَانِیَتِهِ اَلسَّلَام عَلَی مَنْ جَعَلَ اللَّهُ الشِّفَاءَ فِی (9)تُرْبَتِهِ اَلسَّلَام عَلَی مَنِ الْإِجَابَةُ تَحْتَ قُبَّتِهِ اَلسَّلَام عَلَی مَنِ الْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ اَلسَّلَام عَلَی (10)ابْنِ خَاتَمِ الْأَنْبِیَاءِ اَلسَّلَام عَلَی ابْنِ سَیِّدِ الْأَوْصِیاءِ اَلسَّلَام عَلَی ابْنِ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ اَلسَّلَام (11)
1) شدند. سلام بر ایوبی که خداوند او را شفا داد. سلام بر یونس که خدا وعده تضمینی خود را در مورد او عملی
2) کرد. سلام بر عُزَیر که خدا او را بعد از مرگش زنده کرد. سلام بر زکریایی که در سختیها صبور بود. سلام بر
3) یحیی که خدا او را با شهادتش زینت داد. سلام بر عیسی روح خدا و مخلوق او
4) سلام بر محمد، دوست خدا و منتخب او
5) سلام بر امیر المؤمنین، علی بن ابیطالب که برای برادری پیامبر انتخاب شد.
6) سلام بر فاطمه زهرا دخترش
7) سلام بر ابی محمد حسن وصی و جانشین پدرش
8) سلام بر حسین که سخاوتمندانه خونش را تقدیم کرد.
9) سلام بر کسی که در پنهان و پیدا، از خدا اطاعت کرد. سلام بر کسی که شفا در تربتش قرار داده
10) شد. سلام بر کسی که اجابت دعا در زیر قبه او قرار داده شد. سلام بر امامانی که از نسل او هستند.
11) سلام بر فرزند خاتم الانبیاء، سلام بر فرزند سرور اوصیاء الهی(مقصود از سرور اوصیای الهی حضرت امیر علیهالسلام میباشد.) سلام بر فرزند فاطمه زهراء، سلام
عَلَی ابْنِ خَدِیجَةَ الْکُبْرَی (1)اَلسَّلَام عَلَی ابْنِ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَی اَلسَّلَام عَلَی ابْنِ جَنَّةِ الْمَأْوَی اَلسَّلَام عَلَی ابْنِ زَمْزَمَ (2)
) سلام بر فرزند جنّتالمأوی، سلام بر فرزند زمزم و صفا،
وَالصَّفَا اَلسَّلَام عَلَی الْمُرَمَّلِ بِالدِّمَاءِ اَلسَّلَام عَلَی الْمَهْتُوکِ الْخِبَاءِ اَلسَّلَام عَلَی خَامِسِ (3)أَصْحَابِ أَهْلِ الْکِسَاءِ (4))
اَلسَّلَام عَلَی غَرِیبِ الْغُرَبَاءِ اَلسَّلَام عَلَی شَهِیدِ الشُّهَدَاءِ اَلسَّلَام عَلَی قَتِیلِ الْأَدْعِیَاءِ اَلسَّلَام عَلَی (5)سَاکِنِ کَرْبَلَاءَ اَلسَّلَام عَلَی مَنْ بَکَتْهُ مَلَائِکَةُ السَّمَاءِ اَلسَّلَام عَلَی مَنْ ذُرِّیَّتُهُ الْأَزْکِیَاءُ اَلسَّلَام عَلَی (6)یَعْسُوبِ الدِّینِ اَلسَّلَام عَلَی مَنَازِلِ الْبَرَاهِینِ اَلسَّلَام عَلَی الْأَئِمَّةِ السَّادَاتِ اَلسَّلَام عَلَی الْجُیُوبِ (7)الْمُضَرَّجَاتِ اَلسَّلَام عَلَی الشِّفَاهِ الذَّابِلَاتِ اَلسَّلَام عَلَی النُّفُوسِ الْمُصْطَلَمَاتِ اَلسَّلَام عَلَی الْأَرْوَاحِ (8)الُْمخْتَلَسَاتِ اَلسَّلَام عَلَی الْأَجْسَادِ الْعَارِیَاتِ اَلسَّلَام عَلَی الْجُسُومِ الشَّاحِبَاتِ اَلسَّلَام عَلَی الدِّمَاءِ (9)1) بر فرزند خدیجه کبری.
2) سلام بر فرزند سدرهالمنتهی. (سدرة المنتهی نام محلی است که در آسمان چهارم قرار دارد. آنجا همان محلی است که جبرئیل از همراهی پیامبر در شب معراج عاجز ماند و نتوانست داخل آن شود. در روایتی از امام صادق علیهالسلام دلیل این نامگذاری چنین بیان شده است که نامههای اعمال بندگان در منطقهای پایینتر از آن توسط ملائکه الهی ثبت و ضبط میشود. از این رو به آن سدرهالمنتهی گفته میشود؛ زیرا اعمال انسان به آن منتهی میگردد.
3) سلام بر آغشته به خون، سلام بر کسی که خیمههایش هتک حرمت شدند. سلام بر
4) پنجمین از اهل کساء.(پنج تن آل کساء یا آل عبا رسول گرامی اسلام، امیرالمؤمنین علیهالسلام، حضرت صدیقه کبری و حسنین میباشند.
5) سلام بر غریبترین، سلام بر مظلومترین شهید، سلام بر کشته شده توسط دعوت کنندکان، سلام بر
6) ساکن کربلا، سلام بر کسی که ملائکه آسمان برایش گریستند، سلام بر کسی که نسل او انسانهای
7) طاهر هستند، سلام بر پناه دین، سلام بر محل نزول برهان و دلیل، سلام بر ائمه بزرگوار،
8) سلام بر گریبانهای چاک خورده و غرق در خون، سلام بر لبهای خشک، سلام بر اشخاص تکه تکه
9) شده، سلام بر ارواح ربوده شده، سلام بر اجساد عریان، سلام بر اجسام متغیر و رنگ پریده،
السَّائِلَاتِ اَلسَّلَام عَلَی الْأَعْضَاءِ الْمُقَطَّعَاتِ اَلسَّلَام عَلَی الرُّءُوسِ الْمُشَالَاتِ اَلسَّلَام عَلَی النِّسْوَةِ (1)الْبَارِزَاتِ اَلسَّلَام عَلَی حُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِینَ اَلسَّلَام عَلَیْکَ وَعَلَی آبَائِکَ الطَّاهِرِینَ اَلسَّلَام عَلَیْکَ (2)وَعَلَی أَبْنَائِکَ الْمُسْتَشْهَدِینَ اَلسَّلَام عَلَیْکَ وَعَلَی ذُرِّیَّتِکَ النَّاصِرِینَ اَلسَّلَام عَلَیْکَ وَعَلَی (3)الْمَلَائِکَةِ الْمُضَاجِعِینَ (4)اَلسَّلَام عَلَی الْقَتِیلِ الْمَظْلُومِ اَلسَّلَام عَلَی أَخِیهِ الْمَسْمُومِ اَلسَّلَام عَلَی عَلِیٍّ الْکَبِیرِ اَلسَّلَام عَلَی (5)الرَّضِیعِ الصَّغِیرِ اَلسَّلَام عَلَی الْأَبْدَانِ السَّلِیبَةِ اَلسَّلَام عَلَی الْعِتْرَةِ الْقَرِیبَةِ اَلسَّلَام عَلَی (6)الُْمجَدَّلِین فِی الْفَلَوَاتِ اَلسَّلَام عَلَی النَّازِحِینَ عَنِ الْأَوْطَانِ اَلسَّلَام عَلَی الْمَدْفُونِینَ بِلَا (7)أَکْفَانٍ اَلسَّلَام عَلَی الرُّءُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الْأَبْدَانِ اَلسَّلَام عَلَی الُْمحْتَسِبِ الصَّابِرِ اَلسَّلَام (8)عَلَی الْمَظْلُومِ بِلَا نَاصِرٍ اَلسَّلَام عَلَی سَاکِنِ التُّرْبَةِ الزَّاکِیَةِ اَلسَّلَام عَلَی صَاحِبِ الْقُبَّةِ (9)السَّامِیَةِ اَلسَّلَام عَلَی مَنْ طَهَّرَهُ الْجَلِیلُ اَلسَّلَام عَلَی مَنِ افْتَخَرَ بِهِ جَبْرَئِیلُ اَلسَّلَام عَلَی مَنْ (10)نَاغَاهُ فِی الْمَهْدِ مِیکَائِیلُ اَلسَّلَام عَلَی مَنْ نُکِثَتْ ذِمَّتُهُ اَلسَّلَام عَلَی مَنْ هُتِکَتْ حُرْمَتُهُ (11)
1) سلام بر خونهای جاری، سلام بر اعضای قطعه قطعه شده، سلام بر سرهای بریده شده، سلام بر
2) زنهای بدون حرم و پوشش، سلام بر حجت پروردگار عالمیان، سلام بر تو و بر پدران پاکت،
3) سلام بر تو و بر پسران شهیدت، سلام بر تو بر نسل یاریگرت، سلام بر تو و ملائکهای که در
4) حرم تو مستقر شدهاند.
5) سلام بر تو ای کشته مظلوم، سلام بر کسی که برادرش مسموم شد، سلام بر تو ای بزرگ من،
6) سلام بر طفل شیرخوار، سلام بر بدنهای ربوده شده، سلام بر خاندان نزدیک، سلام بر به خاک افتادگان
7) در صحرا، سلام بر آواره شدگان از وطنها، سلام بر دفن شدگان بدون کفن، سلام بر سرهای جدا از تن،
8) سلام بر امیدوار به رحمت و صابر در بلا، سلام بر مظلوم بدون یاور، سلام بر ساکن در خاک پاک،
9) سلام بر کسی که صاحب گنبد نامدار است، سلام بر کسی که خدا او را طهارت داد، سلام بر کسی که
10) جبرئیل به او افتخار کرد، سلام بر کسی که میکائیل در گهواره برایش لالایی خواند، سلام بر کسی
11) که پیمانش شکسته شد، سلام بر کسی که حرمتش شکسته شد، سلام بر کسی که مظلومانه خونش ریخته شد،
اَلسَّلَام عَلَی مَنْ أُرِیقَ بِالظُّلْمِ دَمُهُ اَلسَّلَام عَلَی الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِرَاحِ اَلسَّلَام عَلَی الُْمجَرَّعِ (1)بِکَاسَاتِ الرِّمَاحِ اَلسَّلَام عَلَی الْمُضَامِ الْمُسْتَبَاحِ اَلسَّلَام عَلَی الْمَنْحُورِ فِی الْوَرَی اَلسَّلَام (2)عَلَی مَنْ دَفَنَهُ أَهْلُ الْقُرَی اَلسَّلَام عَلَی الْمَقْطُوعِ الْوَتِینِ اَلسَّلَام عَلَی الُْمحَامِی بِلَا مُعِینٍ (3)اَلسَّلَام عَلَی الشَّیْبِ الْخَضِیبِ اَلسَّلَام عَلَی الْخَدِّ التَّرِیبِ اَلسَّلَام عَلَی الْبَدَنِ السَّلِیبِ اَلسَّلَام (4)عَلَی الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضِیبِ اَلسَّلَام عَلَی الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ اَلسَّلَام عَلَی الْأَجْسَامِ الْعَارِیَةِ (5)فِی الْفَلَوَاتِ تَنْهَشُهَا الذِّئَابُ الْعَادِیَاتُ وَتَخْتَلِفُ إِلَیْهَا السِّبَاعُ الضَّارِیَاتُ اَلسَّلَام عَلَیْکَ یَا (6)مَوْلَایَ وَعَلَی الْمَلَائِکَةِ الْمَرْفُوفِینَ حَوْلَ قُبَّتِکَ الْحَافِّینَ بِتُرْبَتِکَ الطَّائِفِینَ بِعَرْصَتِکَ (7)الْوَارِدِینَ لِزِیَارَتِکَ (8)اَلسَّلَام عَلَیْکَ فَإِنِّی قَصَدْتُ إِلَیْکَ وَرَجَوْتُ الْفَوْزَ لَدَیْکَ (9)اَلسَّلَام عَلَیْکَ سَلَامَ الْعَارِفِ بِحُرْمَتِکَ الُْمخْلِصِ فِی وَلَایَتِکَ الْمُتَقَرِّبِ إِلَی اللَّهِ (10)بِمَحَبَّتِکَ الْبَرِیءِ مِنْ أَعْدَائِکَ (11)
1) سلام بر کسی که با خون جراحاتش غسل داده شد، سلام بر کسی که با کاسه های جراحاتش آبیاری شد،
2) سلام بر کسی که خونش مباح شد، سلام بر کسی که از پشت سر بریده شد، سلام بر کسی که او را اهل
3) روستا دفن کردند، سلام بر کسی که رگ قلبش بریده شد، سلام بر حامی بدون یاور دین، سلام بر ریش
4) آغشته به خون، سلام بر گونههای خاک آلود، سلام بر بدن بریده بریده، سلام بر زیر دندانهای کوبیده
5) شده با چوب، سلام بر سر بلند شده بر فراز نیزهها، سلام بر اجسام عریان در صحراها که گرگهای درنده(مقصود از آن لشکریان دشمن است، نه گرگهای واقعی؛ زیرا اجسام انبیاء و اولیا بر آنان حرام است.)
6) آن را به دندان گرفتند و درندگان خونخوار در میان آنها رفت و آمد کردند، سلام بر تو ای مولا و سرور
7) من و بر ملائکه، که بالها را گشوده و در اطراف گنبدت حرکت میکنند و حریم تو را طواف مینمایند
8) و برای زیارتت وارد میشوند.
9) سلام بر تو، من به پیشگاه تو آمدم و امیدوارم که در نزد تو به موفقیت برسم.
10) سلام بر تو، سلام کسی که حرمت تو را میشناسد و در ولایتت خالص شده است و با محبت تو به خدا
11) تقرب میجوید و از دشمنانت بیزار است.
سَلَامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصَابِکَ مَقْرُوحٌ وَدَمْعُهُ عِنْدَ ذِکْرِکَ مَسْفُوحٌ (1)سَلَامَ الْمَفْجُوعِ الْحَزِینِ الْوَالِهِ الْمُسْتَکِینِ سَلَامَ مَنْ لَوْ کَانَ مَعَکَ بِالطُّفُوفِ لَوَقَاکَ (2)بِنَفْسِهِ حَدَّ السُّیُوفِ وَبَذَلَ حُشَاشَتَهُ دُونَکَ لِلْحُتُوفِ وَجَاهَدَ بَیْنَ یَدَیْکَ وَنَصَرَکَ عَلَی مَنْ (3)بَغَی عَلَیْکَ وَفَدَاکَ بِرُوحِهِ وَجَسَدِهِ وَمَالِهِ وَوَلَدِهِ وَرُوحُهُ لِرُوحِکَ فِدَاءٌ وَأَهْلُهُ لِأَهْلِکَ (4)وِقَاءٌ فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِی الدُّهُورُ وَعَاقَنِی عَنْ نَصْرِکَ الْمَقْدُورُ وَلَمْ أَکُنْ لِمَنْ حَارَبَکَ مُحَارِباً (5)وَلِمَنْ نَصَبَ لَکَ الْعَدَاوَةَ مُنَاصِباً فَلَأَنْدُبَنَّکَ صَبَاحاً وَمَسَاءً وَلَأَبْکِیَنَّ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً (6)حَسْرَةً عَلَیْکَ وَتَأَسُّفاً عَلَی مَا دَهَاکَ وَتَلَهُّفاً حَتَّی أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصَابِ وَغُصَّةِ الِاکْتِیَابِ (7)أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَآتَیْتَ الزَّکَاةَ وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَالْعُدْوَانِ (8)وَأَطَعْتَ اللَّهَ وَمَا عَصَیْتَهُ وَتَمَسَّکْتَ بِهِ وَبِحَبْلِهِ فَأَرْضَیْتَهُ وَخَشِیتَهُ وَرَاقَبْتَهُ وَاسْتَجَبْتَهُ وَسَنَنْتَ (9)السُّنَنَ وَأَطْفَأْتَ الْفِتَنَ وَدَعَوْتَ إِلَی الرَّشَادِ وَأَوْضَحْتَ سُبُلَ السَّدَادِ وَجَاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ (10)الْجِهَادِ وَکُنْتَ لِلَّهِ طَائِعاً وَلِجَدِّکَ مُحَمَّدٍصَلَّی اللّه عَلَیْهِ وَآلِهِ تَابِعاً وَلِقَوْلِ أَبِیکَ سَامِعاً وَإِلَی (11)
1) سلام کسی که قلبش در مصیبت تو مجروح و اشکش به هنگام یاد تو جاری است.
2) سلام داغداری که محزون و دلداده و برجای مانده است. سلام کسی که اگر در میدان جنگ با تو بود، تو را با سپر کردن
3) خود در برابر شمشیرها محافظت میکرد و جانش را برایتو فدا میکرد و در مقابلت مجاهدت مینمود و در برابر متجاوزان،
4) تو را یاری میکرد و جان و جسم و مال و فرزند را فدای تو میکرد. آری روحش را فدای روحت، خانوادهاش را فدای خانوادهات
5) مینمود. اگر روزگار مرا به تأخیر انداخت و مرا از یاری در حد مقدور، محروم کرد. در نتیجه نتوانستم با دشمنانت، دشمنی و با
6) کسانی که پایه گذاران خصومت با تو بودند، خصومت نمایم، در مقابل صبح و شام برایت ندبه و مرثیه میخوانم و به جای اشک، خون
7) حسرت میگریم. حسرت و تاسف بر فاجعهای که برایت رخ داد و غم و غصه تا زمانی که از شدت مصیبت تو بسوزم و بمیرم.
8) شهادت میدهم که: تو نماز را به پا داشتی و زکات را ادا کردی و امر به معروف و نهی از منکر نمودی و مطیع
9) خدا بودی و معصیتش را نکردی و به او و دستاویزش چسبیدی. در نتیجه او را از خود راضی کردی و ترسیدی
10) و مراقب اطاعتش بودی و اوامرش را اجابت کردی و سنّتهایش را سنّت کردی و فتنهها را خاموش نمودی
11) و به سوی رشد و بالندگی هدایت کرده و راههای پایداری را روشن و در مسیر او جهاد نمودی. مطیع خدا و پیرو
وَصِیَّةِ أَخِیکَ مُسَارِعاً وَلِعِمَادِ الدِّینِ رَافِعاً وَلِلطُّغْیَانِ قَامِعاً وَلِلطُّغَاةِ مُقَارِعاً وَلِلْأُمَّةِ نَاصِحاً وَفِی (1)غَمَرَاتِ الْمَوْتِ سَابِحاً وَلِلْفُسَّاقِ مُکَافِحاً وَبِحُجَجِ اللَّهِ قَائِماً وَلِلْاِسْلَام وَالْمُسْلِمِینَ رَاحِماً وَلِلْحَقِّ (2)نَاصِراً وَعِنْدَ الْبَلَاءِ صَابِراً وَلِلدِّینِ کَالِئاً وَعَنْ حَوْزَتِهِ مُرَامِیاً تَحُوطُ الْهُدَی وَتَنْصُرُهُ وَتَبْسُطُ الْعَدْلَ (3)وَتَنْشُرُهُ وَتَنْصُرُ الدِّینَ وَتُظْهِرُهُ وَتَکُفُّ الْعَابِثَ وَتَزْجُرُهُ وَتَأْخُذُ لِلدَّنِیِّ مِنَ الشَّرِیفِ وَتُسَاوِی فِی (4)الْحُکْمِ بَیْنَ الْقَوِیِّ وَالضَّعِیفِ کُنْتَ رَبِیعَ الْأَیْتَامِ وَعِصْمَةَ الْأَنَامِ وَعِزَّ الْإسْلَامِ و مَعْدِنَ الْأَحْکَامِ (5)وَحَلِیفَ الْإِنْعَامِ سَالِکاً طَرَائِقَ جَدِّکَ وَأَبِیکَ مُشَبَّهاً فِی الْوَصِیَّةِ لِأَخِیکَ وَفِیَّ الذِّمَمِ رَضِیَّ الشِّیَمِ (6)ظَاهِرَ الْکَرَمِ مُتَهَجِّداً فِی الظُّلَمِ قَوِیمَ الطَّرَائِقِ کَرِیمَ الْخَلَائِقِ عَظِیمَ السَّوَابِقِ شَرِیفَ النَّسَبِ مُنِیفَ (7)الْحَسَبِ رَفِیعَ الرُّتَبِ کَثِیرَ الْمَنَاقِبِ مَحْمُودَ الضَّرَائِبِ جَزِیلَ الْمَوَاهِبِ حَلِیمٌ رَشِیدٌ مُنِیبٌ جَوَادٌ (8)عَلِیمٌ شَدِیدٌ إِمَامٌ شَهِیدٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ حَبِیبٌ مَهِیبٌ کُنْتَ لِلرَّسُولِصَلَّی اللّه عَلَیْهِ وَآلِهِ وَلَداً وَلِلْقُرْآنِ (9)مُنْقِداً وَلِلْأُمَّةِ عَضُداً وَفِی الطَّاعَةِ مُجْتَهِداً حَافِظاً لِلْعَهْدِ وَالْمِیثَاقِ نَاکِباً عَنِ سُبُلِ الْفُسَّاقِ وَبَاذِلاً (10)لِلْمَجْهُودِ طَوِیلَ الرُّکُوعِ وَالسُّجُودِ زَاهِداً فِی الدُّنْیَا زُهْدَ الرَّاحِلِ عَنْهَا نَاظِراً إِلَیْهَا بِعَیْنِ (11)الْمُسْتَوْحِشِینَ مِنْهَا آمَالُکَ عَنْهَا مَکْفُوفَةٌ وَهِمَّتُکَ عَنْ زِینَتِهَا مَصْرُوفَةٌ وَإِلْحَاظُکَ عَنْ بَهْجَتِهَا (12)
1) جدّت و تابع پدرت و عمل کننده به وصیت برادرت و بلند کننده ستونهای دین و قلع و قمع کننده طغیان کنندگان
2) و درهم کوبنده سرکشان و خیرخواه امت و شناور در تنگنای مرگ و مجازات کننده فاسقان و قیام کننده با ادله
3) الهی و دلسوز برای اسلام و مسلمانان و یاریگر حق و صبور در بلا و یاور دین و محافظت کننده از محدوده آن
4) و یاریگر هدایت و گسترش دهنده عدالت و پشتیبان دین و نهی کننده از بیهودگیها و جلوگیر از پستیها در
5) تعرض به شریفها و عادل در حکم میان قوی و ضعیف. تو پناه یتیمها و نگهدار انسانها و عزت اسلام و معدن
6) احکام و مهمان نواز، ادامه دهنده راه جدّ و پدرت، عمل کننده به وصیت برادر، خوش عهد، خوشرفتار، بزرگوار،
7) شب زنده دار، سالک راههای مطمئن، بخشنده به بندگان خدا، سابقهدار بزرگ، با نسب شریف، بلند مرتبه،
8) صاحب فضائل فراوان، نیکسرشت، بسیار بخشنده، بردبار، جوانمرد، نیک رفتار، بخشنده دانای مستحکم،
9) امام شهید متضرع، انابه کننده و دوست با هیبت. تو برای رسول خدا، فرزند و برای قرآن، تابع و برای امت،
10) بازو بودی. در اطاعت خدا تلاشگری مراقب و در وعده و پیمان عملکننده. تو اهل رکوع و سجدههای طولانی
11) بودی، در دنیا مانند کسی که به زودی عبور میکند، زهد میورزیدی، از آن وحشت داشتی، برای آن آرزویی
12) نداشتی و برای تزئین آن تلاش نمیکردی و چشمانت از خوشیهای آن بسته شده و علاقهات برای آخرت
مَطْرُوفَةٌ وَرَغْبَتُکَ فِی الآْخِرَةِ مَعْرُوفَةٌ حَتَّی إِذَا الْجَوْرُ مَدَّ بَاعَهُ وَأَسْفَرَ الظُّلْمُ قِنَاعَهُ وَدَعَا الْغَیُّ (1)أَتْبَاعَهُ وَأَنْتَ فِی حَرَمِ جَدِّکَ قَاطِنٌ وَلِلظَّالِمِینَ مُبَایِنٌ جَلِیسُ الْبَیْتِ وَالِْمحْرَابِ مُعْتَزِلٌ عَنِ (2)اللَّذَّاتِ وَالشَّهَوَاتِ تُنْکِرُ الْمُنْکَرَ بِقَلْبِکَ وَلِسَانِکَ عَلَی حَسَبِ طَاقَتِکَ وَإِمْکَانِکَ ثُمَّ اقْتَضَاکَ (3)الْعِلْمُ لِلْإِنْکَارِ وَلَزِمَکَ أَنْ تُجَاهِدَ الْفُجَّارَ فَسِرْتَ فِی أَوْلَادِکَ وَأَهَالِیکَ وَشِیعَتِکَ وَمَوَالِیکَ (4)وَصَدَعْتَ بِالْحَقِّ وَالْبَیِّنَةِ وَدَعَوْتَ إِلَی اللَّهِ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَأَمَرْتَ بِإِقَامَةِ الْحُدُودِ (5)وَالطَّاعَةِ لِلْمَعْبُودِ وَنَهَیْتَ عَنِ الْخَبَائِثِ وَالطُّغْیَانِ وَوَاجَهُوکَ بِالظُّلْمِ وَالْعُدْوَانِ فَجَاهَدْتَهُمْ بَعْدَ (6)الْإِیعَازِ لَهُمْ وَتَأْکِیدِ الْحُجَّةِ عَلَیْهِمْ (7)فَنَکَثُوا ذِمَامَکَ وَبَیْعَتَکَ وَأَسْخَطُوا رَبَّکَ وَجَدَّکَ وَبَدَءُوکَ بِالْحَرْبِ فَثَبَتَّ لِلطَّعْنِ (8)وَالضَّرْبِ وَطَحَنْتَ جُنُودَ الْفُجَّارِ وَاقْتَحَمْتَ قَسْطَلَ الْغُبَارِ مُجَالِداً بِذِی الْفَقَارِ کَأَنَّکَ عَلِیٌّ (9)الُْمخْتَارُ فَلَمَّا رَأَوْکَ ثَابِتَ الْجَأْشِ غَیْرَ خَائِفٍ وَلَا خَاشٍ نَصَبُوا لَکَ غَوَائِلَ مَکْرِهِمْ (10)وَقَاتَلُوکَ بِکَیْدِهِمْ وَشَرِّهِمْ وَأَمَرَ اللَّعِینُ جُنُودَهُ فَمَنَعُوکَ الْمَاءَ وَوُرُودَهُ وَنَاجَزُوکَ الْفُتَّالُ (11)وَعَاجَلُوکَ النُّزَّالُ وَرَشَقُوکَ بِالسِّهَامِ وَالنِّبَالِ وَبَسَطُوا إِلَیْکَ أَکُفَّ الاِْصْطِلَامِ وَلَمْ یَرْعَوْا (12)
1) معروف است. حتی زمانی که ظلم دستش را گشود و نیزهاش را برهنه کرد و یارانش را جمع کرد، تو در حرم
2) جدّت نشسته بودی و از آنها فاصله گرفته بودی. در محراب از لذتها و شهوات دنیا کناره گرفته بودی. منکر
3) را با قلب و زبانت، در حد توانت، نهی میکردی. بعد از آن علم، باعث انکار شد و واجب شد که با ظالمان
4) جهاد کنی. در نزد خانواده و شیعیان و دوستانت رفتی و ظالمان را با حکمت و موعظه نیکو، به سوی
5) خدا دعوت کردی و از آنها خواستی تا احکامت را عملی کنند و از معبودشان تبعیت نمایند و از بدیها
6) و طغیانگری نهی کردی. آنها در مقابل با ظلم و دشمنی با تو روبرو شدند. در نهایت نیز بعد از موعظه
7) و اتمام حجت با آنها جنگیدی.
8) آنان پیمان و بیعت خود را شکسته و خدا و جدت را به غضب آورده و جنگ را شروع کردند. تو نیز ضربات خود
9) را آغاز کردی و سربازان دشمن را در هم کوبیدی و با ذوالفقار در گرد و غبار فرو رفتی گویا تو علیِّ برگزیده هستی!
10) زمانیکه ثبات قدم و بی باکی تو را دیدند، از در مکر و خدعه وارد شدند و با مکر جنگیدند. آن ملعون دستور داد تا
11) راه فرات را ببندند و برای زمین گیرکردن تو از هیچ اقدامی کوتاهی نکردند و تیرها را به سویت روانه ساخته و دست
12) تعرض به حریمت گشودند و هیچ حرمت و حریمی را محترم ندانستند چه در کشتن نزدیکان و به غارت بردن دار
لَکَ ذِمَاماً وَلَا رَاقَبُوا فِیکَ أَثَاماً فِی قَتْلِهِمْ أَوْلِیَاءَکَ وَنَهْبِهِمْ رِحَالَکَ وَأَنْتَ مُقَدَّمٌ فِی (1)الْهَبَوَاتِ وَمُحْتَمِلٌ لِلْأَذِیَّاتِ قَدْ عَجِبَتْ مِنْ صَبْرِکَ مَلَائِکَةُ السَّمَاوَاتِ فَأَحْدَقُوا بِکَ مِنْ کُلِّ (2)الْجِهَاتِ وَأَثْخَنُوکَ بِالْجِرَاحِ وَحَالُوا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الرَّوَاحِ وَلَمْ یَبْقَ لَکَ نَاصِرٌ وَأَنْتَ (3)مُحْتَسِبٌ صَابِرٌ تَذُبُّ عَنْ نِسْوَتِکَ وَأَوْلَادِکَ حَتَّی نَکَسُوکَ عَنْ جَوَادِکَ فَهَوَیْتَ إِلَی (4)الْأَرْضِ جَرِیحاً تَطَئُوکَ الْخُیُولُ بِحَوَافِرِهَا أَوْ تَعْلُوکَ الطُّغَاةُ بِبَوَاتِرِهَا قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ (5)جَبِینُکَ وَاخْتَلَفَتْ بِالاْنِْقِبَاضِ وَالْاِنْبِسَاطِ شِمَالُکَ وَیَمِینُکَ تُدِیرُ طَرْفاً خَفِیّاً إِلَی رَحْلِکَ وَبَیْتِکَ (6)وَقَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِکَ عَنْ وُلْدِکَ وَأَهَالِیکَ وَأَسْرَعَ فَرَسُکَ شَارِداً إِلَی خِیَامِکَ قَاصِداً مُحَمْحِماً (7)بَاکِیاً فَلَمَّا رَأَیْنَ النِّسَاءُ جَوَادَکَ مَخْزِیاً وَنَظَرْنَ سَرْجَکَ عَلَیْهِ مَلْوِیّاً بَرَزْنَ مِنَ الْخُدُورِ نَاشِرَاتِ (8)الشُّعُورِ عَلَی الْخُدُودِ لَاطِمَاتٍ لِلْوُجُوهِ سَافِراتٍ وَبِالْعَوِیلِ دَاعِیَاتٍ وَبَعْدَ الْعِزِّ مُذَلَّلَاتٍ وَإِلَی (9)مَصْرَعِکَ مِبَادِرَاتٍ وَالشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَی صَدْرِکَ وَمُولِغٌ سَیْفَهُ عَلَی نَحْرِکَ قَابِضٌ عَلَی (10)شَیْبَتِکَ بِیَدِهِ ذَابِحٌ لَکَ بِمُهَنَّدِهِ قَدْ سَکَنَتْ حَوَاسُّکَ وَخَفِیَتْ أَنْفَاسُکَ وَرُفِعَ عَلَی الْقَنَاةِ (11)رَأْسُکَ وَسُبِیَ أَهْلُکَ کاَلْعَبِیدِ وَصُفِّدُوا فِی الْحَدِیدِ فَوْقَ أَقْتَابِ الْمَطِیَّاتِ تَلْفَحُ وُجُوهَهُمْ (12)
1) و ندارت. آری تو در گرد و غبار فرو رفتی و اذیّتها را تحمل نمودی تا جایی که ملائکه آسمانها از صبر تو به
2) شگفت آمدند. تا این که آنها از هر سو متوجه تو شدند و جراحتهای زیادی وارد کردند و تمام راههای رهایی را بر
3) تو بستند و یاوری برایت نگذاشتند. تو بر همه اینها صبر کردی. تو آنها را از خانواده خود میراندی تا این که تو
4) را با تن زخمی از اسبت به زمین انداختند و اسبها با سمهایشان تو را زیر پای خود کوبیدند و فاسقان بیمقدار
5) بر بالای سرت ایستادند. پیشانیت برای مرگ عرق کرده بود و راست و چپ تنت از شدت درد منقبض و منبسط
6) میشد. به آرامی چشمانت را به سمت خیمه گاه و خاندانت چرخاندی؛ زیرا نگرانشان بودی. اسبت با سرعت به
7) سوی خیمه گاه برگشت. شیهه میکشید و گریه میکرد! زمانی که زنان حرم اسبت را پریشان و زین آن را خالی از
8) تو دیدند، از خیمهها بیرون ریختند. موهایشان را پریشان کرده و بر صورتشان زدند. نقاب از چهرههایشان انداخته
9) و فریاد واویلا سر دادند. آری بعد از عزت به ذلت افتادند و به سمت گودال قتلگاه میدویدند. شمر بر روی سینهات
10) نشسته بود و شمشیرش را به گلوی مبارکت میکشید و با دستی محاسنّت را گرفته بود و سرت را میبرید. تمام
11) حواسّت از کار افتاد و نفسهایت آرام شد و سرت بر بالای نیزهها رفته و خاندانت مانند بردگان به اسیری
12) برده شدند. آنها را بر روی جهاز شتران به زنجیرهای آهنین بستند. گرمای سوزان صورتشان را میسوزاند
حَرُّ الْهَاجِرَاتِ یُسَاقُونَ فِی الْبَرَارِی وَالْفَلَوَاتِ أَیْدِیهِمْ مَغْلُولَةٌ إِلَی الْأَعْنَاقِ یُطَافُ بِهِمْ فِی (1)الْأَسْوَاقِ فَالْوَیْلُ لِلْعُصَاةِ الْفُسَّاقِ (2)لَقَدْ قَتَلُوا بِقَتْلِکَ الْإِسْلَامَ وَعَطَّلُوا الصَّلَاةَ وَالصِّیَامَ وَنَقَضُوا السُّنَنَ وَالْأَحْکَامَ وَهَدَمُوا قَوَاعِدَ (3)الْإِیمَانِ وَحَرَّفُوا آیَاتِ الْقُرْآنِ وَهَمْلَجُوا فِی الْبَغْیِ وَالْعُدْوَانِ لَقَدْ أَصْبَحَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللّه (4)عَلَیْهِ وَآلِهِ مَوْتُوراً وَعَادَ کِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ مَهْجُوراً وَغُودِرَ الْحَقُّ إِذْ قُهِرْتَ مَقْهُوراً وَفُقِدَ (5)بِفَقْدِکَ التَّکْبِیرُ وَالتَّهْلِیلُ وَالتَّحْرِیمُ وَالتَّحْلِیل وَالتَّنْزِیلُ وَالتَّأْوِیلُ وَظَهَرَ بَعْدَکَ التَّغْیِیرُ وَالتَّبْدِیلُ (6)وَالْإِلْحَادُ وَالتَّعْطِیلُ وَالْأَهْوَاءُ وَالْأَضَالِیلُ وَالْفِتَنُ وَالْأَبَاطِیلُ فَقَامَ نَاعِیکَ عِنْدَ قَبْرِ جَدِّکَ الرَّسُولِ (7)صَلَّی اللّه عَلَیْهِ وَآلِهِ فَنَعَاکَ إِلَیْهِ بِالدَّمْعِ الْهَطُولِ قَائِلًا یَا رَسُولَ اللَّهِ قُتِلَ سِبْطُکَ وَفَتَاکَ وَاسْتُبِیحَ (8)أَهْلُکَ وَحَمَاکَ وَسُبِیَتْ بَعْدَکَ ذَرَارِیکَ وَوَقَعَ الَْمحْذُورُ بِعِتْرَتِکَ وَذَوِیکَ فَانْزَعَجَ الرَّسُولُ (9)وَبَکَی قَلْبُهُ الْمَهُولُ وَعَزَّاهُ بِکَ الْمَلَائِکَةُ وَالْأَنْبِیَاءُ وَفُجِعَتْ بِکَ أُمُّکَ الزَّهْرَاءُ وَاخْتَلَفَ جُنُودُ (10)الْمَلَائِکَةِ الْمُقَرَّبِینَ تُعَزِّی أَبَاکَ أَمِیرَ الْمُومِنِینَ وَأُقِیمَتْ لَکَ الْمَأْتَمُ فِی أَعْلَی عِلِّیِّینَ وَلَطَمَتْ (11)عَلَیْکَ الْحُورُ الْعِینُ وَبَکَتِ السَّمَاءُ وَسُکَّانُهَا وَالْجِنَانُ وَخُزَّانُهَا وَالْهِضَابُ وَأَقْطَارُهَا وَالْبِحَارُ (12)
1) و در بیابانها حرکت داده میشدند. دستانشان را به گردن بسته بودند و در کوچه و بازار حرکت میدادند.
2) وای بر عصیان گران فاسق.
3) آنها با قتل تو اسلام را کشتند و نماز و روزه را تعطیل کرده و سنّتها و احکام الهی را پایمال و پایههای
4) ایمان را منهدم و محتوای آیات قرآن را تحریف و در ستم و دشمنی شما تاختند. تا این که کار به جایی رسید که
5) رسول خدا تنها ماند و کتاب خدا فراموش شد و حق و حقیقت با مکر و فریب منزوی گردید. با فقدان تو، اللّه اکبر
6) و لا اله الا اللّه و حلال و حرام و تفسیر و تأویل قرآن، از یادها رفت و بعد از تو تغییر و تبدّل و شرک و تعطیلی
7) احکام و هواها و گمراهیها و فتنهها و باطلها آشکار شدند. پیک مرگ در کنار قبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ایستاد
8) و با اشکریزان گفت: ای رسول خدا فرزند و جوانانت کشته شدند و حرمت خاندانت مباح شد و بعد از تو
9) ذریّهات به اسیری گرفته شدند و اتفاقات ناگوار بر خاندانت واقع شد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهبا شنیدن این خبر
10) پریشان شده و دل شکستهاش، گریه کرد و ملائکه و انبیاء به او تسلیت گفتند و مادرت زهرا به سوگ نشست.
11) دستههای ملائکه مقرب خدا به تعزیت پدرت امیر المؤمنین رفتند و ماتم و عزا در اَعلی عِلّیین برایت گرفته شد.
12) حورالعین بر صورتشان زدند و آسمان و بهشت و مأموران آن و کوهها و کوهپایه ها و دریاها و ماهیآنها
وَحِیتَانُهَا وَالْجِنَانُ وَوِلْدَانُهَا وَالْبَیْتُ وَالْمَقَامُ وَالْمَشْعَرُ الْحَرَامُ وَالْحِلُّ وَالْإِحْرَامُ (1)اللَّهُمَّ فَبِحُرْمَةِ هَذَا الْمَکَانِ الْمُنِیفِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاحْشُرْنِی فِی زُمْرَتِهِمْ (2)وَأَدْخِلْنِی الْجَنَّةَ بِشَفَاعَتِهِمْ اللَّهُمَّ إِنِّی أَتَوَسَّلُ إِلَیْکَ یَا أَسْرَعَ الْحَاسِبِینَ وَیَا أَکْرَمَ الْأَکْرَمِینَ وَیَا (3)أَحْکَمَ الْحَاکِمِینَ بِمُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ رَسُولِکَ إِلَی الْعَالَمِینَ أَجْمَعِینَ وَبِأَخِیهِ وَابْنِ عَمِّهِ الْأَنْزَعِ (4)الْبَطِینِ الْعَالِمِ الْمَکِینِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُومِنِینَ وَبِفَاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَبِالْحَسَنِ الزَّکِیِّ عِصْمَةِ (5)الْمُتَّقِینَ وَبِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنِ أَکْرَمِ الْمُسْتَشْهَدِینَ وَبِأَوْلَادِهِ الْمَقْتُولِینَ وَبِعِتْرَتِهِ الْمَظْلُومِینَ (6)وَبِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ زَیْنِ الْعَابِدِینَ وَبِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ قِبْلَةِ الْأَوَّابِینَ وَجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ أَصْدَقِ (7)الصَّادِقِینَ وَمُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ مُظْهِرِ الْبَرَاهِینِ وَعَلِیِّ بْنِ مُوسَی نَاصِرِ الدِّینِ وَمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ (8)قُدْوَةِ الْمُهْتَدِینَ وَعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ أَزْهَدِ الزَّاهِدِینَ وَالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ وَارِثِ الْمُسْتَخْلَفِینَ وَالْحُجَّةِ (9)عَلَی الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِینَ الْأَبَرِّینَ آلِ طَهَ وَیس وَأَنْ (10)تَجْعَلَنِی فِی الْقِیَامَةِ مِنَ الاْمِنِینَ الْمُطْمَئِنِّینَ الْفَائِزِینَ الْفَرِحِینَ الْمُسْتَبْشِرِینَ (11)
1) و بهشت و جوانان آن و کعبه و مقام ابراهیم و مشعر الحرام و حِلّ و حرم همه و همه برایت گریه کردند.
2) خدایا، به حرمت این مکان رفیع بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا در زمره ایشان محشور کرده
3) و با شفاعتشان وارد بهشت کن. خدایا، ای سریعترین حسابرس و ای بزرگوارترین بزرگواران و ای حکمکنندهترین
4) حکم کنندگان، به واسطه محمد که پایان بخش انبیاء و فرستاده تو به سوی تمام عالمیان است و برادر و پسرعمویش،
5) آن پیشانی بلند خوش اندام، آن عالم مقتدر علی امیر مؤمنان و فاطمه سرور زنان عالم و حسن پاک و پناهگاه
6) متّقین و اباعبداللّه الحسین، گرامیترین شهدا و فرزندان شهید و به خاندان مظلومش و علی بن الحسین زیور
7) عابدان و محمد بن علی، محل توجه توبه کنندگان و جعفر بن محمد راستگوترین راستگویان و موسی بن
8) جعفر، آشکار کننده ادله و علی بن موسی، یاریگر دین و محمد بن علی، مقتدای هدایت یافتگان و علی بن
9) محمد، زاهدترین زاهدان و حسن بن علی، وارث جانشینان قبلی و محمّد بن حسن، حجت خدا بر تمام
10) مخلوقات، به تو متوسل میشوم تا بر محمد و خاندان راستگو و نیکش، آل طاها و یاسین درود فرستی
11) و مرا در قیامت از امان یافتگان آسوده خاطر و نجات یافتگان شادمان قرار دهی.
اَللَّهُمَّ اکْتُبْنِی فِی الْمُسَلِّمِینَ وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ وَاجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی الاْخِرِینَ (1)وَانْصُرْنِی عَلَی الْبَاغِینَ وَاکْفِنِی کَیْدَ الْحَاسِدِینَ وَاصْرِفْ عَنِّی مَکْرَ الْمَاکِرِینَ وَاقْبِضْ عَنِّی أَیْدِیَ (2)الظَّالِمِینَ وَاجْمَعْ بَیْنِی وَبَیْنَ السَّادَةِ الْمَیَامِینِ فِی أَعْلَی عِلِّیِّینَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ (3)وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَداءِ وَالصَّالِحِینَ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (4)اَللَّهُمَّ إِنِّی أُقْسِمُ عَلَیْکَ بِنَبِیِّکَ الْمَعْصُومِ وَبِحُکْمِکَ الَْمحْتُومِ وَنَهْیِکَ الْمَکْتُومِ وَبِهَذَا (5)الْقَبْرِ الْمَلْمُومِ الْمُوَسَّدِ فِی کَنَفِهِ الْإِمَامُ الْمَعْصُومُ الْمَقْتُولُ الْمَظْلُومُ أَنْ تَکْشِفَ مَا بِی مِنَ (6)الْغُمُومِ وَتَصْرِفَ عَنِّی شَرَّ الْقَدَرِ الَْمحْتُومِ وَتُجِیرَنِی مِنَ النَّارِ ذَاتِ السَّمُومِ (7)اَللَّهُمَّ جَلِّلْنِی بِنِعْمَتِکَ وَرَضِّنِی بِقِسْمِکَ وَتَغَمَّدْنِی بِجُودِکَ وَکَرَمِکَ وَبَاعِدْنِی مِنْ (8)مَکْرِکَ وَنَقِمَتِکَ.(9)اَللَّهُمَّ اعْصِمْنِی مِنَ الزَّلَلِ وَسَدِّدْنِی فِی الْقَوْلِ وَالْعَمَلِ وَافْسَحْ لِی فِی مُدَّةِ الْأَجَلِ وَأَعْفِنِی (10)مِنَ الْأَوْجَاعِ وَالْعِلَلِ وَبَلِّغْنِی بِمَوَالِیَّ وَبِفَضْلِکَ أَفْضَلَ الْأَمَلِ (11)
1) خدایا، مرا از مسلمانان بنویس و به صالحین ملحق کرده و برایم زبانی راستگو در امت آخرین
2) قرار بده و مرا در مقابل ظالمان یاری و از مکر حسودان امان بده و دستان ظلم را از من بازدار
3) و مرا با سروران بزرگوارم در اَعلی عِلّیین همراه با کسانی که نعمت بخشیدی اعم از انبیاء
4) و صدیقین و شهدا و صالحین، قرار بده به واسطه رحمتت ای مهربانترین.
5) خدایا، تو را به پیامبر معصوم از گناه و حکم حتمی و نهی پنهانت و به این قبر پر از دردی که امام
6) معصوم و شهید مظلوم در آن خفته است، قسم میدهم که تمام گرفتاریهایم را برطرف کرده و شرّ تقدیرات
7) حتمی را از من بازداری و از آتش سوزان امان دهی.
8) خدایا، مرا با نعمتهایت تجلیل و به قسمتت راضی و در احسانت غوطه ور و از مکر
9) و انتقامت دور کن.
10) خدایا، از لغزش نگه دار و در سخن و رفتار محکم و زمان مرگم را به تأخیر بینداز و از بیماریها
11) عافیت داده و به واسطه فضل و کرمت مرا به سروران برسان.
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاقْبَلْ تَوْبَتِی وَارْحَمْ عَبْرَتِی وَأَقِلْنِی عَثْرَتِی وَنَفِّسْ (1)کُرْبَتِی وَاغْفِرْ لِی خَطِیئَتِی وَأَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی (2)اَللَّهُمّ لَا تَدَعْ لِی فِی هَذَا الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ وَالَْمحَلِّ الْمُکَرَّمِ ذَنْباً إِلَّا غَفَرْتَهُ وَلَا عَیْباً إِلَّا سَتَرْتَهُ وَلَا (3)غَمّاً إِلَّا کَشَفْتَهُ وَلَا رِزْقاً إِلَّا بَسَطْتَهُ وَلَا جَاهاً إِلَّا عَمَرْتَهُ وَلَا فَسَاداً إِلَّا أَصْلَحْتَهُ وَلَا أَمَلًا إِلَّا بَلَّغْتَهُ وَلَا (4)دُعَاءً إِلَّا أَجَبْتَهُ وَلَا مُضَیَّقاً إِلَّا فَرَّجْتَهُ وَلَا شَمْلًا إِلَّا جَمَعْتَهُ وَلَا أَمْراً إِلَّا أَتْمَمْتَهُ وَلَا مَالاً إِلَّا کَثَّرْتَهُ وَلَا (5)خُلُقاً إِلَّا حَسَّنْتَهُ وَلَا إِنْفَاقاً إِلَّا أَخْلَفْتَهُ وَلَا حَالاً إِلَّا عَمَّرْتَهُ وَلَا حَسُوداً إِلَّا قَمَعْتَهُ وَلَا عَدُوّاً إِلَّا أَرْدَیْتَهُ (6)وَلَا شَرّاً إِلَّا کَفَیْتَهُ وَلَا مَرَضاً إِلَّا شَفَیْتَهُ وَلَا بَعِیداً إِلَّا أَدْنَیْتَهُ وَلَا شَعِثاً إِلَّا لَمَمْتَهُ وَلَا سُوالاً إِلَّا أَعْطَیْتَهُ.(7)اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ خَیْرَ الْعَاجِلَةِ وَثَوَابَ الآْجِلَةِ (8)اَللَّهُمَّ أَغْنِنِی بِحَلَالِکَ عَنِ الْحَرَامِ وَبِفَضْلِکَ عَنْ جَمِیعِ الْأَنَامِ (9)اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ عِلْماً نَافِعاً وَقَلْباً خَاشِعاً وَیَقِیناً شَافِیاً وَعَمَلًا زَاکِیاً وَصَبْراً جَمِیلًا (10)وَأَجْراً جَزِیلاً (11)سپس به سوی قبله بایست و دو رکعت نماز بخوان. به این ترتیب که در رکعت اول
1) خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و توبهام را بپذیر و بر اشک دیدگانم ترحّم کرده و از لغزش حفظم
2) کن و از سر خطاهایم بگذر و نسلم را اصلاح کن.
3) خدایا، مبادا در این قتلگاه با عظمت و محل محترم گناهی را نبخشیده و عیبی را نپوشیده و غمی را از بین نرفته
4) و رزقی را گسترش نیافته و جاهی را آباد نشده و فسادی را اصلاح نشده و آرزویی را نرسیده و دعایی را اجابت
5) نشده و تنگنایی را باز نکرده و پراکندگی را جمع نکرده و کاری را تمام نشده و مالی را افزایش نیافته و خلقی را
6) نیکو نشده و انفاقی را جایگزین نشده و حالی را نیکو نکرده و حسود و دشمنی را هلاک نکرده و شرّی را مانع نشده
7) و مرضی را شفا نیافته و دوری را نزدیک نکرده و خواستهای را عطا نکرده، رها کنی.
8) خدایا، بهترین خیرات دنیا و ثواب آخرت را درخواست میکنم.
9) خدایا، با روزی حلالت، از حرام و با فضلت، از تمام خلق بینیازم گردان.
10) خدایا، علم نافع و دل خاشع و یقین شفابخش و عمل پاک و صبر نیکو و اجر فراوان
11) درخواست میکنم.
بعد از حمد سوره انبیاء و در رکعت دوم بعد از حمد سوره حشر را بخوان و در رکعت دوم قنوت گرفته و این دعا را بخوان:
اَللَّهُمَّ ارْزُقْنِی شُکْرَ نِعْمَتِکَ عَلَیَّ وَزِدْ فِی إِحْسَانِکَ وَکَرَمِکَ إِلَیَّ وَاجْعَل قَوْلِی فِی (1)النَّاسِ مَسْمُوعاً وَعَمَلِی عِنْدَکَ مَرْفُوعاً وَأَثَرِی فِی الْخَیْرَاتِ مَتْبُوعاً وَعَدُوِّی مَقْمُوعاً (2)اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الْأَخْیَارِ فِی آنَاءِ اللَّیْلِ وَأَطْرَافِ النَّهَارِ وَاکْفِنِی شَرَّ (3)الْأَشْرَارِ وَطَهِّرْنِی مِنَ الذُّنُوبِ وَالْأَوْزَارِ وَأَجِرْنِی مِنَ النَّارِ وَأَحِلَّنِی دَارَ الْقَرَارِ وَاغْفِرْ لِی (4)وَلِجَمِیعِ إِخْوَانِی فِیکَ وَأَخَوَاتِیَ الْمُومِنِینَ وَالْمُومِنَاتِ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (5)لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْحَلِیمُ الْکَرِیمُلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ رَبُّ السَّمَاوَاتِ (6)السَّبْعِ وَالْأَرَضِینَ السَّبْعِ وَمَا فِیهِنَّ وَمَا بَیْنَهُنَّ خِلَافاً لِأَعْدَائِهِ وَتَکْذِیباً لِمَنْ عَدَلَ بِهِ وَإِقْرَاراً (7)لِرُبُوبِیَّتِهِ وَخُضُوعاً لِعِزَّتِهِ الْأَوَّلُ بِغَیْرِ أَوَّلٍ وَالآْخِرُ إِلَی غَیْرِ آخِرٍ الظَّاهِرُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ (8)بِقُدْرَتِهِ الْبَاطِنُ دُونَ کُلِّ شَیْءٍ بِعِلْمِهِ وَلُطْفِهِلَا تَقِفُ الْعُقُولُ عَلَی کُنْهِ عَظَمَتِهِ وَلَا تُدْرِکُ (9)الْأَوْهَامُ حَقِیقَةَ مَاهِیَّتِهِ وَلَا تَتَصَوَّرُ الْأَنْفُسُ مَعَانِیَ کَیْفِیَّتِهِ مُطَّلِعاً عَلَی الضَّمَائِرِ عَارِفاً (10)بِالسَّرَائِرِ یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ (11)
1) خدایا، شکر نعمتهایت را روزیم گردان و بر احسان و کرمت اضافه کن و سخنم را در میان مردم اطاعت شده
2) و عملم را نزد خودت مقبول و روشم را در خیرات مورد تبعیت و دشمنم را هلاک کن.
3) خدایا، بر محمد و خاندان برگزیدهاش در تمام لحظات شب و روز درود فرست و از شرّ اشرار حفظ کرده
4) و از گناهان پاک و از آتش امانم بده و در وادی آرامش واردم کن و مرا و تمام برادران و خواهران مؤمن
5) و مؤمنهام را با رحمت واسعه خود ببخش. ای مهربانترین.
6) هیچ خدایی جز معبود بردبار و بزرگوار نیست. هیچ معبودی جز معبود والا و با عظمت نیست. هیچ معبودی جز
7) پروردگار آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه و آنچه که در آنهاو میان آنهاست، نیست. این اعتقادم بر خلاف دشمنان
8) و تکذیب کسانی است که از او عدول کردند و به خاطر اقرار به ربوبیت و خضوع در برابر عزتش میباشد. کسی که اولین
9) و آخرین است. با قدرتش بر همه چیز ظهور و غلبه یافته و با علمش در باطن هر چیزی نفوذ کرده است. عقلها از درک کنه
10) عظمتش بازمانده و اوهام از درک حقیقت چیستیش عاجزند. او که جانها از درک چگونگیش وامانده و بر نیتها آگاه است
11) و از نگاههای مخفیانه و تمام آنچه در سینهها است خبر دارد.
اللَّهُمَّ إِنِّی أُشْهِدُکَ عَلَی تَصْدِیقِی رَسُولَکَصَلَّی اللّه عَلَیْهِ وَآلِهِ وَإِیمَانِی بِهِ وَعِلْمِی (1)بِمَنْزِلَتِهِ وَإِنِّی أَشْهَدُ أَنَّهُ النَّبِیُّ الَّذِی نَطَقَتِ الْحِکْمَةُ بِفَضْلِهِ وَبَشَّرَتِ الْأَنْبِیَاءُ بِهِ وَدَعَتْ إِلَی (2)الْإِقْرَارِ بِمَا جَاءَ بِهِ وَحَثَّتْ عَلَی تَصْدِیقِهِ بِقَوْلِهِ تَعَالَی الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی (3)التَّوْراةِ وَالْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَیُحَرِّمُ (4)عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ (5)فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ رَسُولِکَ إِلَی الثَّقَلَیْنِ وَسَیِّدِ الْأَنْبِیَاءِ الْمُصْطَفَیْنَ وَعَلَی أَخِیهِ وَابْنِ عَمِّهِ (6)الَّذِینَ لَمْ یُشْرِکَا بِکَ طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً وَعَلَی فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ سَیِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَعَلَی سَیِّدَیْ (7)شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ صَلَاةً خَالِدَةَ الدَّوَامِ عَدَدَ قَطْرِ الرِّهَامِ وَزِنَةَ الْجِبَالِ وَالاْکَامِ (8)وَمَا أَوْرَقَ اَلسَّلَام وَاخْتَلَفَ الضِّیَاءُ وَالظَّلَامُ وَعَلَی آلِهِ الطَّاهِرِینَ الْأَئِمَّةِ الْمُهْتَدِینَ الذَّائِدِینَ عَنِ (9)الدِّینِ عَلِیٍّ وَمُحَمَّدٍ وَجَعْفَرٍ وَمُوسَی وَعَلِیٍّ وَمُحَمَّدٍ وَعَلِیٍّ وَالْحَسَنِ وَالْحُجَّةِ الْقُوَّامِ بِالْقِسْطِ (10)وَسُلَالَةِ السِّبْطِ (11)
1) خدایا، تو را شاهد میگیرم که من رسولت را تصدیق کرده و به او ایمان دارم و از جایگاه ایشان آگاهم و شاهد
2) میگیرم که او پیامبری است که حکمت از فضل او سخن گفت و تمام انبیاء به او بشارت داده شدند و مردم را به
3) آنچه که او آورده است، فرا خواندند تا او را تصدیق کنند. به دلیل فرمایش خداوند که میفرماید: «کسی که رسالت
4) او را در تورات و انجیل نوشته دیدهاند او که امر به معروف کرده و نهی از منکر میکند. طیبات را حلال و خبائث را
5) حرام و غل و زنجیرهای طاغوت را از آنها باز میکند.»
6) پس بر محمد فرستاده تو به جن و انس و سرور انبیای برگزیده و بر علی برادر و پسر عمویش، کسانی
7) که حتی یک چشم بر هم زدنی مشرک نشدند و بر فاطمه تابان، سرور زنان عالم و سروران جوانان اهل
8) بهشت حسن و حسین، درودی پایدار به تعداد قطرههای باران و هموزن کوهها و تپهها و مادامی که درختها
9) برگ میدهند و شب و روز در رفت و آمدند و بر خاندان پاکش ائمه هدایت یافته و مدافع از دین علی و محمد
10) و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و حسن و حجت که برپا دارندگان عدالت و نسل نوه پیامبرند
11) سلام و درود فرست.
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ هَذَا الْإِمَامِ فَرَجاً قَرِیباً وَصَبْراً جَمِیلًا وَنَصْراً عَزِیزاً وَغِنًی عَنِ (1)الْخَلْقِ وَثَبَاتاً فِی الْهُدَی وَالتَّوْفِیقِ لِمَا تُحِبُّ وَتَرْضَی وَرِزْقاً وَاسِعاً حَلَالاً طَیِّباً مَرِیئاً دَاراً (2)سَائِغاً فَاضِلًا مُفْضِلًا صَبّاً صَبّاً مِنْ غَیْرِ کَدٍّ وَلَا نَکَدٍ وَلَا مِنَّةٍ مِنْ أَحَدٍ وَعَافِیَةً مِنْ کُلِّ بَلَاءٍ (3)وَسُقْمٍ وَمَرَضٍ وَالشُّکْرَ عَلَی الْعَافِیَةِ وَالنَّعْمَاءِ وَإِذَا جَاءَ الْمَوْتُ فَاقْبِضْنَا عَلَی أَحْسَنِ مَا (4)یَکُونُ لَکَ طَاعَةً عَلَی مَا أَمَرْتَنَا مُحَافِظِینَ حَتَّی تُودِّیَنَا إِلَی جَنَّاتِ النَّعِیمِ بِرَحْمَتِکَ یَا (5)أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (6)اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَوْحِشْنِی مِنَ الدُّنْیَا وَآنِسْنِی بِالاْخِرَةِ فَإِنَّهُ لَا (7)یُوحِشُ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا خَوْفُکَ وَلَا یُونِسُ بِالآْخِرَةِ إِلَّا رَجَاوکَ (8)اَللَّهُمَّ لَکَ الْحُجَّهُلَا عَلَیْکَ وَإِلَیْکَ الْمُشْتَکَیلَا مِنْکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَعِنِّی (9)عَلَی نَفْسِیَ الظَّالِمَةِ الْعَاصِیَةِ وَشَهْوَتِیَ الْغَالِبَةِ وَاخْتِمْ بِالْعَافِیَةِ (10)اَللَّهُمَّ إِنَّ اسْتِغْفَارِی إِیَّاکَ وَأَنَا مُصِرٌّ عَلَی مَا نُهِیتُ قِلَّةُ حَیَاءٍ وَتَرْکِیَ الاِْسْتِغْفَارَ مَعَ (11)عِلْمِی بِسَعَةِ حِلْمِکَ تَضْیِیعٌ لِحَقِّ الرَّجَاءِ (12)
1) خدایا، از تو درخواست میکنم به حق این امام، گشایشِ نزدیک و صبر نیکو و یاری شکست ناپذیر و بی نیاز
2) از خلق و ثبات در هدایت و موفیقت به آنچه که دوست داری و راضی هستی و رزق وسیع حلال پاک و گوارا
3) و پایدار و لذت بخش و زیاد و مفصل بدون زحمت و مشقت و خالی از منت و همراه با عافیت از هر بلا و بیماری
4) و شکر بر عافیت و نعمت را بر ما عطا فرمایی. زمانی که مرگ برسد، روح ما را در بهترین حالات بندگی بگیر در
5) حالی که به اطاعت اوامرت مشغولیم و بر آنها محافظت میکنیم. تا این که ما را وارد بهشت کنی با رحمتت
6) ای مهربانترین.
7) خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا از دنیا دور و با آخرت مأنوس گردان. تنها خوف تو انسان را از
8) دنیا دور میکند و تنها امید ثوابت انسان را با آخرت مأنوس مینماید.
9) خدایا، تمام حجّتها به نفع توست، نه بر علیه تو. شکایتها به سوی توست، نه از خود تو. پس بر محمد و خاندانش
10) درود فرست و مرا در مبارزه با نفس معصیت کار متجاوز و غلبه کننده در شهوت، یاری کن و عاقبت به خیرم گردان.
11) خدایا، همانا نزد تو استغفار میکنم در حالی که از سر بیحیایی دست از معصیت نمیکشم و ترک استغفار با
12) وجود علم به بردباری تو تضییع حق امیدواری است.
اَللَّهُمَّ إِنَّ ذُنُوبِی تُویِسُنِی أَنْ أَرْجُوَکَ وَإِنَّ عِلْمِی بِسَعَةِ رَحْمَتِکَ یَمْنَعُنِی أَنْ أَخْشَاکَ (1)فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَصَدِّقْ رَجَائِی لَکَ وَکَذِّبْ خَوْفِی مِنْکَ وَکُنْ لِی عِنْدَ (2)أَحْسَنِ ظَنِّی بِکَ یَا أَکْرَمَ الْأَکْرَمِینَ (3)اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَیِّدْنِی بِالْعِصْمَةِ وَأَنْطِقْ لِسَانِی بِالْحِکْمَةِ وَاجْعَلْنِی (4)مِمَّنْ یَنْدَمُ عَلَی مَا ضَیَّعَهُ فِی أَمْسِهِ وَلَا یَغْبَنُ حَظَّهُ فِی یَوْمِهِ وَلَا یَهُمُّ لِرِزْقِ غَدِهِ (5)اَللَّهُمَّ إِنَّ الْغَنِیَّ مَنِ اسْتَغْنَی بِکَ وَافْتَقَرَ إِلَیْکَ وَالْفَقِیرُ مَنِ اسْتَغْنَی بِخَلْقِکَ عَنْکَ فَصَلِّ (6)عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَغْنِنِی عَنْ خَلْقِکَ بِکَ وَاجْعَلْنِی مِمَّنْیَبْسُطُ کَفّاً إِلَّا إِلَیْک (7)اَللَّهُمَّ إِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ قَنَطَ وَأَمَامَهُ التَّوْبَةُ وَوَرَاءَهُ الرَّحْمَةُ وَإِنْ کُنْتُ ضَعِیفَ الْعَمَلِ فَإِنِّی (8)فِی رَحْمَتِکَ قَوِیُّ الْأَمَلِ فَهَبْ لِی ضَعْفَ عَمَلِی لِقُوَّةِ أَمَلِی (9)اَللَّهُمَّ إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ مَا فِی عِبَادِکَ مَنْ هُوَ أَقْسَی قَلْباً مِنِّی وَأَعْظَمُ مِنِّی ذَنْباً فَإِنِّی (10)أَعْلَمُ أَنَّهُلَا مَوْلَی أَعْظَمُ مِنْکَ طَوْلاً وَأَوْسَعُ رَحْمَةً وَعَفْواً فَیَا مَنْ هُوَ أَوْحَدُ فِی رَحْمَتِهِ اغْفِرْ (11)لِمَنْ لَیْسَ بِأَوْحَدَ فِی خَطِیئَتِهِ (12)
1) خدایا، گناهانم مرا از امیدواری مأیوس میکنند و علم به وسعت بردباریت از ترسیدن مانع میگرداند.
2) پس بر محمد و خاندانش درود فرست و امیدم را برآورده ساز و خوفم را محقق نکن و با من مطابق بهترین
3) گمانهایم رفتار کن ای بزرگوارترین بزرگواران.
4) خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و مرا با پاکدامنی یاری و زبانم را به حکمت گویا گردان و مرا از کسانی قرار بده
5) که برای کارهای زشت گذشته پشیمانند و امروزشان را از دست نمیدهند و برای روزیِ فردا، تلاش نمیکنند.
6) خدایا، غنی کسی است که با تو مستغنی شود و نیازمند تو باشد و فقیر کسی است که با مخلوقت از تو بینیازی جوید. پس بر
7) محمّد و خاندانش درود فرست و از خلقت بینیازم گردان و از کسانی قرار بده که جز به درگاهت دست دراز نمیکنند.
8) خدایا، بدبخت کسی است که مأیوس شود در حالی که توبه از پیش و رحمتت از پس، او را احاطه کرده است. اگرچه در
9) عمل ضعیف هستم، اما در امیدواری به رحمتت قوی هستم. پس ضعف عملم را با قوت امیدواریم جبران کن.
10) خدایا، اگر میدانی که در میان بندگانت قَسیُّ القلبتر و گناهکارتر از من نیست. من هم میدانم که مولایی که
11) به اندازه تو بخشنده و رحیم و غفّار باشد، وجود ندارد. ای کسی که در رحمتش یگانه است، بر کسی که در
12) خطاکاریش یگانه نیست، ببخش.
اَللَّهُمَّ إِنَّکَ أَمَرْتَنَا فَعَصَیْنَا وَنَهَیْتَ فَمَا انْتَهَیْنَا وَذَکَرْتَ فَتَنَاسَیْنَا وَبَصَّرْتَ فَتَعَامَیْنَا (1)وَحَذَّرْتَ فَتَعَدَّیْنَا وَمَا کَانَ ذَلِکَ جَزَاءَ إِحْسَانِکَ إِلَیْنَا وَأَنْتَ أَعْلَمُ بِمَا أَعْلَنَّا وَأَخْفَیْنَا وَأَخْبَرُ (2)بِمَا نَأْتِی وَمَا أَتَیْنَا فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَلَا تُواخِذْنَا بِمَا أَخْطَأْنَا وَنَسِینَا وَهَبْ لَنَا (3)حُقُوقَکَ لَدَیْنَا وَأَتِمَّ إِحْسَانَکَ إِلَیْنَا وَأَسْبِلْ رَحْمَتَکَ عَلَیْنَا (4)اَللَّهُمَّ إِنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَیْکَ بِهَذَا الصِّدِّیقِ الْإِمَامِ وَنَسْأَلُکَ بِالْحَقِّ الَّذِی جَعَلْتَهُ لَهُ وَلِجَدِّهِ (5)رَسُولِکَ وَلِأَبَوَیْهِ عَلِیٍّ وَفَاطِمَةَ أَهْلِ بَیْتِ الرَّحْمَةِ إِدْرَارَ الرِّزْقِ الَّذِی بِهِ قِوَامُ حَیَاتِنَا (6)وَصَلَاحُ أَحْوَالِ عِیَالِنَا فَأَنْتَ الْکَرِیمُ الَّذِی تُعْطِی مِنْ سَعَةٍ وَتَمْنَعُ مِنْ قُدْرَةٍ وَنَحْنُ نَسْأَلُکَ (7)مِنَ الرِّزْقِ مَا یَکُونُ صَلَاحاً لِلدُّنْیَا وَبَلَاغاً لِلآْخِرَةِ (8)اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاغْفِرْ لَنَا وَلِوَالِدَیْنَا وَلِجَمِیعِ الْمُومِنِینَ وَالْمُومِنَاتِ (9)وَالْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ الْأَحْیَاءِ مِنْهُمْ وَالْأَمْوَاتِ وَآتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَفِی الآْخِرَةِ حَسَنَةً (10)وَقِنا عَذابَ النَّارِ (11)
1) خدایا، تو امرمان کردی، ولی ما معصیت نمودیم و نهی کردی، دست نکشیدیم و یادآوری کردی و فراموش نمودیم و نشانمان دادی
2) و چشمانمان را بستیم و برحذر داشتی و تعدّی کردیم. در حالی که این رفتار ما، جزای احسان تو نبود. تو از همه آنچه آشکار و پنهان
3) کردهایم، آگاهی و از آن چه انجام میدهیم، باخبری. پس بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را به خاطر خطاها و فراموش کاریمان
4) مؤاخذه نکن و حقوقی را که نزد ما داری ببخش و احسانی را که کرده ای، تمام کن و رحمتت را سرازیر ساز.
5) خدایا، ما به واسطه این امام صدّیق، به تو متوسل میشویم و به حرمت حقی که برایش قرار دادی و به حرمت
6) رسول خدا و پدر و مادرش علی و فاطمه و اهلبیت رحمت، از تو میخواهیم تا روزیمان را که قوام زندگیمان و صلاح
7) احوال خانوادهمان به آن است، ادامه دهی. تو آن کریمی که از وسعت خود میبخشی و با قدرتت منع میکنی و ما از روزی،
8) آنچه که برای صلاح دنیا و رسیدن به آخرت لازم است، میخواهیم.
9) خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست و ما و والدین و تمام مؤمنین و مؤمنات و مسلمین
10) و مسلمات چه زنده باشند و چه مرده، همه را ببخش و بیامرز و حسنات دنیا و آخرت را عنایت کرده
11) و از آتش دوزخ نگهدار.
بعد از قنوت نماز را تمام کرده و سبحان اللّه میگویی. بعد از آن، هر یک از گونه راست و چپ خود را به زمین گذاشته و چهل بار میگویی:
«سُبْحَانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَکْبَرُ»
بعد از آن سر از خاک برداشته و از خداوند متعال نجات و توفیق طلب میکنی. در پایان بالای سر امام علیهالسلام ایستاده و دو رکعت دیگر مانند دو رکعت قبلی خوانده
و قبر شریف را در آغوش میگیری و میگویی:
زَادَ اللَّهُ فِی شَرَفِکُمْ وَالسَّلَام عَلَیْکُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکَاتُهُ
و در نهایت برای خود، والدین و نزدیکان و تمام کسانی که میخواهی دعا میکنی که انشاء اللّه مستجاب است.
زیارت حضرت علی اکبر علیهالسلام(1)
بغدادی نقل میکند که در سال دویست و پنجاه و دو(2)
توسط شیخ محمد بن غالب اصفهانی توقیعی از امام علیهالسلام دستم رسید. در آن زمان جوان بودم و پدرم را تازه از دست داده بودم. از ایشان خواستم تا اذن دخول برای زیارت حضرت امام حسین علیهالسلام و شهدای کربلا را برایم بیان نمایند. نامهای از ایشان به دستم رسید:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
زمانی که قصد زیارت شهدای کربلا را کردی، در طرف پای قبر امام حسین علیهالسلام که محل قبر علی بن حسین صلوات اللّه علیهما است، رو به قبله بایست. آنجا محل استقرار عمده شهدای کربلا است. خطاب به علی بن الحسین بگو:
اَلسَّلَام عَلَیْکَ یَا أَوَّلَ قَتِیلٍ مِنْ نَسْلِ خَیْرِ سَلِیلٍ مِنْ سُلَالَةِ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْکَ (3)وَعَلَی أَبِیکَ إِذْ قَالَ فِیکَ قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوکَ یَا بُنَیَّ مَا أَجْرَأَهُمْ عَلَی الرَّحْمَنِ وَعَلَی (4)انْتِهَاکِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ عَلَی الدُّنْیَا بَعْدَکَ الْعَفَا کَأَنِّی بِکَ بَیْنَ یَدَیْهِ مَاثِلًا وَلِلْکَافِرِینَ قَائِلاً: (5)أَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ نَحْنُ وَبَیْتِ اللَّهِ أَوْلَی بِالنَّبِیِ أَطْعَنُکُمْ بِالرُّمْحِ حَتَّی یَنْثَنِیَ (6)
1) . بحارالأنوار / ج 101 / ص270 / باب 2 - کراهة تولی الخصومة؛ إقبال الأعمال / ص 573 / فصل فیما نذکره من زیارة الشهداء.
2) . از آنجا که تاریخ تولد حضرت بقیة اللّه دویست و پنجاه و پنج میباشد. این توقیع یا از آن حضرت نیست و منسوب به امام حسن عسکری علیهالسلام است و یا اینکه در تاریخ توقیع اشتباهی پیش آمده است.
3) سلام بر تو ای اولین شهید از نسل بهترین سلاله ابراهیم خلیل، صلوات خدا بر تو و پدرت باد. زمانی که در مورد تو گفت:
4) خداوند قومی را که تو را کشتند، هلاک کند. آنها چقدر نسبت به حریم خدا و رسول او جسور شدهاند. اف بر دنیای بعد از تو.
5) گویا میبینم که در پیش پدرت ایستادهای و خطاب به کفّار میگویی:
6) من علی بن الحسین بن علی هستم. ما و خانه خدا از همه به رسول خدا نزدیکتریم. با نیزه شما را پاره پاره میکنم و با
أَضْرِبُکُمْ بِالسَّیْفِ أَحْمِی عَنْ أَبِی ضَرْبَ غُلَامٍ هَاشِمِیٍ عَرَبِیٍ وَاللَّهِلَا یَحْکُمُ فِینَا ابْنُ الدَّعِیِّ (1)حَتَّی قَضَیْتَ نَحْبَکَ وَلَقِیتَ رَبَّکَ أَشْهَدُ أَنَّکَ أَوْلَی بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ وَأَنَّکَ ابْنُ رَسُولِهِ (2)وَابْنُ حُجَّتِهِ وَأَمِینِهِ حَکَمَ اللَّهُ لَکَ عَلَی قَاتِلِکَ مُرَّةَ بْنِ مُنْقِذِ بْنِ النُّعْمَانِ الْعَبْدِیِّ لَعَنَهُ اللَّهُ (3)وَأَخْزَاهُ وَمَنْ شَرِکَهُ فِی قَتْلِکَ وَکَانُوا عَلَیْکَ ظَهِیراً وَأَصْلَاهُمُ اللَّهُ جَهَنَّمَ (4)
1) شمشیر بر شما میکوبم و از پدرم حمایت میکنم. مانند جوانهاشمی عربی میجنگم و اجازه نمیدهم که فرزند پسر خوانده (مقصود از پسر خوانده زیاد است. زیرا مادر زیاد مرجانه، زنی فاحشه بود و طبق نقل تواریخ از زنای با ابوسفیان زاده شد. به همین جهت معاویه او را برادر خود میخواند. از این جهت آن حضرت زیاد را فرزند خوانده مینامند که کنایه از ولد الزنا بودن آن است. به یقین فرزند این فرزند خوانده کسی غیر از ابن زیاد نخواهد بود که کاروان کربلا را به خاک و خون کشید.) در میان ما
2) قضاوت کند. تا اینکه جانت را فدا کردی و به دیدار خدایت شتافتی. شهادت میدهم که تو نزدیکترین افراد به خدا و رسول او هستی
3) و تو فرزند رسول خدا و فرزند حجت خدا و امین او هستی. خداوند خود، درباره تو بر قاتلت مرة بن منقذ بن النعمان العبدی
4) و تمام کسانی که او را در قتل تو کمک کردند، قضاوت کند و او را از رحمتش دور و ذلیل کند و در دوزخ وارد کند.
دعای امام علیهالسلام برای شفا گرفتن از تربت امام حسین علیهالسلام(1)
شیخ ابراهیم کفعمی در کتاب بلد الامین از امام مهدی علیهالسلام نقل میکند:
هرکسی که این دعا را با تربت امام حسین علیهالسلام در کاسه نو، بنویسد و آن را بشوید و بخورد، بیماریش بهبود مییابد.
بِسْمِ اللَّهِ دَوَاءٌ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ شِفَاءٌ وَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ کِفَاءٌ هُوَ الشَّافِی شِفَاءً وَهُوَ الْکَافِی کِفَاءً (2)أُذْهِبُ الْبَأْسَ بِرَبِّ النَّاسِ شِفَاءًلَا یُغَادِرُهُ سُقْمٌ وَصَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ النُّجَبَاءِ (3)
سید زین الدین علی بن الحسین الحسینی رحمهالله با خط خود نوشته است که مردی از اهل کربلا که نزدیک حرم زندگی میکرد، گرفتار بیماری خاصی شده بود. در خواب حضرت قائم علیهالسلام را دید و از بیماری خود خدمت حضرت گلایه کرد. ایشان این دعا را به او آموخت. او نیز به آن عمل کرد و بلافاصله بعد از نوشیدن آب، شفا پیدا کرد.
دعاهای امیرالمؤمنین، امام سجاد و امام صادق علیهمالسلام اززبان امام زمان علیهالسلام(1)
محمد بن احمد انصاری نقل میکند که نزدیک مستجار در اطراف کعبه نشسته بودم. جماعتی از مردان که حدود سینفر میشدند، در آنجا حاضر بودند. در میان آنها تنها محمد بن قاسم علوی آدم مخلصی بود. روز ششم ذی الحجّه سال دویست و نود و سه، در آنجا نشسته بودیم که جوانی از طواف خارج شد و به طرف ما آمد. دو پیراهن احرام به تن کرده و نعلینهایش را به دست گرفته بود. زمانیکه او را دیدیم، هیبتش ما را گرفت و بدون استثناء همگی به پایش بلند شدیم. به ما سلام کرد و در وسط جمعیت نشست. بعد به راست و چپش که ما قرار داشتیم، نگاه کرد و گفت: آیا میدانید که امام صادق علیهالسلامدعای الحاح را چگونه میخواند؟ گفتیم: چگونه میخواندند: گفت این طور:
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی بِهِ تَقُومُ السَّمَاءُ وَبِهِ تَقُومُ الْأَرْضُ وَبِهِ تُفَرِّقُ بَیْنَ الْحَقِّ (2)وَالْبَاطِلِ وَبِهِ تَجْمَعُ بَیْنَ الْمُتَفَرِّقِ وَبِهِ تُفَرِّقُ بَیْنَ الُْمجْتَمِعِ وَبِهِ أَحْصَیْتَ عَدَدَ الرِّمَالِ وَزِنَةَ الْجِبَالِ (3)وَکَیْلَ الْبِحَارِ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَنْ تَجْعَلَ لِی مِنْ أَمْرِی فَرَجاً وَمَخْرَجاً (4)سپس بلند شد و مشغول طواف شد. با بلند شدنش، ما نیز به احترام ایشان بلند شدیم تا اینکه حضرت از ما برگشتند. همگی از یاد بردیم که در مورد او سؤال
1) . الغیبة للطوسی / ص 260؛ دلائل الإمامة / ص 298 / معرفة من شاهد صاحب الزمان علیهالسلام؛ بحارالأنوار / ج 91 / ص 187 / باب 35 - الأدعیة المختصرة المختصة؛ کمالالدین / ج 2 / ص 470 / 43 - باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه.
2) «خدایا، از تو درخواست میکنم با آن اسمی که آسمان و زمین با آن پابرجا است و با آن حق و باطل از هم جدا میشوند
3) و با آن پراکندهها را جمع و جمعها را پراکنده میکنی و با آن تعداد رملها و وزن کوهها و اندازه دریاها را محاسبه میکنی، بر
4) محمّد و خاندانش درود فرست و در این گرفتاری برایم گشایش و محلی برای بیرون آمدن از آن قرار بده.»
کنیم که مثلاً او کیست و چه کسی است؟ تا اینکه فردا رسید و در همان وقت، باز هم ایشان از طواف خارج شدند و به طرف ما آمدند. مانند دیروز بلند شدیم و ایشان در میان ما نشستند و به راست و چپ نگاه کردند و فرمودند: آیا میدانید که امیرالمؤمنین بعد از نمازهای واجب کدام دعا را میخواندند؟ گفتیم: کدام دعا را میخواندند؟ فرمود: این دعا را:
إِلَیْکَ رُفِعَتِ الْأَصْوَاتُ وَدُعِیَتِ الدَّعَوَاتُ وَلَکَ عَنَتِ الْوُجُوهُ وَلَکَ خَضَعَتِ (1)الرِّقَابُ وَإِلَیْکَ التَّحَاکُمُ فِی الْأَعْمَالِ یَا خَیْرَ مَنْ سُئِلَ وَیَا خَیْرَ مَنْ أَعْطَی یَا صَادِقُ (2)یَا بَارِئُ یَا مَنْ لا یُخْلِفُ الْمِیعادَ یَا مَنْ أَمَرَ بِالدُّعَاءِ وَوَعَدَ بِالْإِجَابَةِ یَا مَنْ قَالَ (3)ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ یَا مَنْ قَالَ وَإِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ (4)الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ وَیَا مَنْ قَالَ یَا عِبَادِیَ (5)الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً (6)إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ لَبَّیْکَ وَسَعْدَیْکَ هَا أَنَا ذَا بَیْنَ یَدَیْکَ الْمُسْرِفُ وَأَنْتَ الْقَائِلُ (7)لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً (8)
1) خدایا، صداها و دعاها، به سوی تو بلند میشوند و برای تو چهرهها خاضع میگردد و در برابر تو گردنها میافتند و تو در مورد اعمال
2) قضاوت میکنی. ای بهترین کسی که از او سؤال میشود و ای بهترین کسی که عطا میکند. ای راستگو و ای خالق، ای کسی که در وعده
3) خود تخلف نمیکند. ای کسی که به دعا کردن امر کرده و وعده اجابت داده است، ای کسی که گفته است: «دعا کنید تا مستجاب کنم.»(غافر / 60.) ای
4) کسی که گفته است: «زمانی که بندگانم درباره من سؤال کنند، بگو که من به شما خیلی نزدیک هستم و دعای مناجات کنندگان را اجابت
5) میکنم. بنابراین شما نیز دعوت مرا اجابت کنید و به من ایمان بیاورید تا هدایت شوید و رشد کنید.»(بقره / 186.) و ای کسی که گفته است: «ای بندگانی
6) که به خودتان ظلم کرده اید، از رحمت من نا امید نباشید؛ زیرا اگر خدا اراده کند، همه گناهان را یکجا میبخشد. همانا او بخشنده و مهربان
7) است.» (زمر / 53.) خدایا، دعوتت را اجابت میکنم و به سویت میشتابم. آری این منم. بندهای که به خودش ظلم کرده است و تو گفتهای از رحمتم
8) ناامید نشوید؛ زیرا همه گناهان را یکجا میبخشی.
دوباره به راست و چپ نگاهی کرد و گفت: آیا میدانید که حضرت امیر علیهالسلام در سجده شکر کدام دعا را میخواندند؟ گفتیم: کدام دعا را میخواندند؟ گفت: این دعا را:
یَا مَنْ لَا یَزِیدُهُ کَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا سَعَةً وَعَطَاءً یَا مَنْلَا یَنْفَدُ خَزَائِنُهُ یَا مَنْ لَهُ خَزَائِنُ (1)السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ یَا مَنْ لَهُ خَزَائِنُ مَا دَقَّ وَجَلّلَا یَمْنَعْکَ إِسَاءَتِی مِنْ إِحْسَانِکَ أَنْتَ (2)تَفْعَلُ بِیَ الَّذِی أَنْتَ أَهْلُهُ فَأَنْتَ أَهْلُ الْجُودِ وَالْکَرَمِ وَالْعَفْوِ وَالتَّجَاوُزِ یَا رَبِّ یَا اللَّهُلَا تَفْعَلْ (3)بِیَ الَّذِی أَنَا أَهْلُهُ فَإِنِّی أَهْلُ الْعُقُوبَةِ وَقَدِ اسْتَحْقَقْتُهَا لَا حُجَّةَ لِی وَلَا عُذْرَ لِی عِنْدَکَ أَبُوءُ (4)لَکَ بِذُنُوبِی کُلِّهَا وَأَعْتَرِفُ بِهَا کَیْ تَعْفُوَ عَنِّی وَأَنْتَ أَعْلَمُ بِهَا مِنِّی أَبُوءُ لَکَ بِکُلِّ ذَنْبٍ (5)أَذْنَبْتُهُ وَکُلِّ خَطِیئَةٍ احْتَمَلْتُهَا وَکُلِّ سَیِّئَةٍ عَلِمْتُهَا [عَمِلْتُهَا ]رَبِّ اغْفِرْ لِی وَارْحَمْ وَتَجَاوَزْ عَمَّا (6)تَعْلَمُ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعَزُّ الْأَکْرَمُ (7)
بلند شد و مشغول طواف شد. ما نیز به احترامشان بلند شدیم. فردا در همان موقع دوباره آمد و ما برای آمدنش بلند شدیم. در میان ما نشست و به راست و چپ خود نگاه کرد و گفت: علی بن حسین علیهالسلام در محل سجده خود در این مکان - با دستشان به سنگ زیر ناودان اشاره کرد - میگفت:
عُبَیْدُکَ بِفِنَائِکَ مِسْکِینُکَ بِفِنَائِکَ فَقِیرُکَ بِفِنَائِکَ سَائِلُکَ بِفِنَائِکَ (8)یَسْأَلُکَ مَالَا یَقْدِرُ عَلَیْهِ غَیْرُکَ (9)
1) ای کسی که بخششهای فراوان تنها بخشایشش را بیشتر میکند و ای کسی که خزائنش تمام نمیشود. ای کسی که
2) خزائن آسمانها و زمین متعلق به اوست. ای کسی که خزائن کوچک و بزرگ مخصوص اوست. ای کسی که بدی من مانع از
3) احسانش نمیشود. و تو با من آن طور رفتار میکنی که شایسته آن هستی؛ زیرا تو اهل جود کردن و بزرگواری و عفو و گذشت
4) هستی. پروردگارا، خدایا، با من آن طور نباش که من شایسته آن هستم؛ زیرا من شایسته عقوبتم. آری من مستحق آن هستم
5) و هیچ عذری ندارم. با همه گناهانم به سوی تو میآیم و به همه آنها اعتراف میکنم، تا شاید عفوم کنی و تو از همه به اعمال
6) من آگاهی. برمیگردم با همه گناهانی که انجام دادهام و تمام اشتباهاتی که مرتکب شده و تمام معصیتهایی که میدانم.
7) پروردگارا، مرا ببخش و رحم کن و از همه گناهانی که میدانی، بگذر؛ زیرا تو شکست ناپذیرترین و بزرگوارترینی.
8) خدایا، بنده خوارت در جوارت قرار گرفته. مسکین و بیچارهات در کنار توست. فقیر و نیازمندت در جوار توست. گدای
9) در خانهات از تو چیزهایی را میخواهد که غیر تو از انجام آنها عاجز هستند.
سپس به راست و چپ نگاهی کرد و در میان همه به محمد بن قاسم نگاه کرد و فرمود: محمد بن قاسم تو در مسیر خیر قرار داری ان شاء اللّه. محمد بن قاسم کسی بود که معتقد به امامت ایشان بود. بعد بلند شد و داخل طواف شد. کسی در میان ما نبود که دعاهای ایشان به او الهام نشود. اما با این حال از یاد میبردیم درباره او حرف بزنیم. تا این که در روز آخر سر صحبت باز شد.
ابو علی محمودی گفت: دوستان میدانید که این آقا کی بود؟ به خدا قسم که او امام زمانمان بود! گفتیم: از کجا متوجه شدی؟ ذکر کرد که هفت سال بود از خدا میخواستم تا امام زمانم را مشاهده کنم. روزی از روزها که غروب را در عرفه بودیم. مردی را با همین شکل و شمایل مشاهده کردم که دعا میخواند. پیشش رفتم و گفتم که کیستی؟ گفت: از همین مردم. گفتم: از کدام مردم؟ گفت: از عربها. گفتم: از کدام عربها؟ گفت: از اشرف اعراب. گفتم: آنها کدام طایفه هستند؟ گفت: بنیهاشم. گفتم: از کدام بنیهاشم؟ گفت: از بالاترین طبقه آن. گفت: کسی که سختیها را شکافت، غذا را خوراند و نماز را در حالی که هم در خواب بودند، خواند. فهمیدم که او علوی است. به همین خاطر نیز به او علاقهمند شدم. اما ناگهان ایشان را گم کردم. متوجه نشدم که چطور رفت. از افرادی که در اطرفش بودند، سؤال کردم او را میشناسید؟ گفتند: بله او هر سال با پای پیاده، با ما به حج میآید. گفتم: سبحان اللّه به خدا قسم که رد پایی برای او نمیبینم!
با دنیایی از اندوه و غصه، به منزلگاهم برگشتم و خوابیدم. ناگهان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دیدم. فرمود: ای احمد آیا کسی را که به دنبالش بودی، دیدی؟ عرض کردم: او که بود سرورم؟ فرمود: کسی که دیدی امام زمانت بود.
راوی میگوید: وقتی که این حرف را شنیدیم. او را سرزنش کردیم که چرا قبلاً به ما نگفتی. گفت که این اتفاق را از یاد برده بود. همین الآن به یادش آمده است.
زیارت امیرالمؤمنین در روز یکشنبه(1)
این زیارت به نقل از کسی است که آن حضرت حجّت علیهالسلام را در بیداری دیده است. آن حضرت در روز یکشنبه که روز حضرت امیر علیهالسلام میباشد ایشان را چنین زیارت میکردند.
اَلسَّلَام عَلَی الشَّجَرَةِ النَّبَوِیَّةِ وَالدَّوْحَةِ الْهَاشِمِیَّةِ الْمُضِیئَةِ الْمُثْمِرَةِ بِالنُّبُوَّةِ الْمُونِعَةِ بِالْإِمَامَةِ (2)اَلسَّلَام عَلَیْکَ وَعَلَی ضَجِیعَیْکَ آدَمَ وَنُوحٍ اَلسَّلَام عَلَیْکَ وَعَلَی أَهْلِ بَیْتِکَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ (3)اَلسَّلَام عَلَیْکَ وَعَلَی الْمَلَائِکَةِ الُْمحْدِقِینَ بِکَ وَالْحَافِّینَ بِقَبْرِکَ (4)یَا مَوْلَایَ یَا أَمِیرَ الْمُؤمِنِینَ هَذَا یَوْمُ الْأَحَدِ وَهُوَ یَوْمُکَ وَبِاسْمِکَ وَأَنَا ضَیْفُکَ (5)فِیهِ وَجَارُکَ فَأَضِفْنِی یَا مَوْلَایَ وَأَجِرْنِی فَإِنَّکَ کَرِیمٌ تُحِبُّ الضِّیَافَةَ وَمَأْمُورٌ (6)بِالْإِجَارَةِ فَافْعَلْ مَا رَغِبْتُ إِلَیْکَ فِیهِ وَرَجَوْتُهُ مِنْکَ بِمَنْزِلَتِکَ وَآلِ بَیْتِکَ (7)عِنْدَ اللَّهِ وَبِمَنْزِلَتِهِ عِنْدَکُمْ وَبِحَقِّ ابْنِ عَمِّکَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللّه عَلَیْهِ وَآلِهِ (8)وَسَلَّمَ وَعَلَیْکُمْ أَجْمَعِینَ (9)
1) . بحارالأنوار/ج99/ص212 /زیارة أمیر المونین علیهالسلام؛ جمالالأسبوع/ص31/زیارة أمیر المونین علیهالسلام
2) سلام بر درخت نبوت و عظمت، هاشمی تابان، که ثمرهاش از نبوت و رسیدگی آن از امامت است.(. به این معنا که میوه درخت ریشه میگیرد و کمال و رسیدگی آن میوه از امامت است و بدون امامت نارس خواهد بود. )
3) سلام بر تو و بر دو پیامبری که در کنارت خوابیدهاند. یعنی آدم و نوح علیهماالسلام سلام بر تو و اهل بیت پاکت.
4) سلام بر تو و بر ملائکه گرداگرد و زائر تو.
5) ای مولا و سرور من، ای امیر مؤمنان، این روز، روز یکشنبه است و آن روز تو و به نام تو است. من نیز در این روز مهمان و پناه آورده
6) به شما هستم. بنابراین از من مهمان نوازی کنید. ای مولای من، اجر و پاداش بده. شما بزرگوار و بخشنده هستی و مهمان دوست هستی. از
7) سویی هم مأمور به پناه دادن ما شده ای. بنابراین کاری را که به شوق آن خدمتت رسیدهام انجام بده. کاری که امید آن را از تو داشتهام.
8) به حرمت ارزش و جایگاهی که نزد خدا دارید و به حرمت جایگاهی که خدا پیش شما دارد. همین طور به حرمت پسر عمویت، فرستاده
9) خدا، کهسلام و درود خدا بر او و خاندانش باد.
دعای امام زمان علیهالسلام برای شیعیان در سامرا(1)
سیّد بن طاوس رحمهالله(2)
ولادت:
سیّد رضی الدین، علی بن موسی بن جعفر بن طاووس، از نوادگان امام حسن مجتبی و امام سجاد علیهماالسلام در روز 15 محرم سال 589 هجری در شهر حله به دنیا آمد.
تحصیلات:
ابتدای تحصیلات سید ابن طاووس در شهر حله بود که از محضر پدر و جد خود، ورام بن ابی فراس علوم مقدماتی را آموخت.
سید با درکی قوی و هوشی سرشار قدم در راه علم نهاد و در اندک زمانی از تمام هم شاگردیهای خود سبقت گرفت. وی در کشف المحجة میگوید:
«وقتی من وارد کلاس شدم آنچه را دیگران در طول چند سال آموخته بودند، در یک سال آموختم و از آنان پیشی گرفتم».
او مدت دو سال و نیم به تحصیل فقه پرداخت و پس از آن خود را از استاد بینیاز دید و بقیه کتب فقهی عصر خویش را به تنهایی مطالعه نمود.
شخصیت اجتماعی:
سید ابن طاووس در بین علما و مردم زمان خویش از احترام خاصی برخوردار بود. او علاوه بر این که فقیهی نام آور بود ادیبی گرانقدر و شاعری توانا شمرده میشد، گر چه شهرت اصلی او در زهد و تقوی و عرفان است و اکثر تألیفات او در موضوع ادعیه و زیارات میباشد.
سید کتابخانه بزرگ و بینظیری داشت که از جدش به ارث برده بود و به گفته خودش تمام آن کتابها را مطالعه کرده یا درس گرفته بود.
نقابت سادات:
در دوران اقامت ابن طاووس در بغداد از سوی خلیفه عباسی، المستنصر، پیشنهادهایی مانند وزارت، سفارت و... به او شد؛ اما سید هیچیک را نپذیرفت و استدلالش برای خلیفه چنین بود که: «اگر من طبق مصلحت شما عمل کنم رابطه خویش را با خداوند قطع مینمایم و اگر طبق اوامر الهی و عدل وانصاف حرکت کنم خاندان تو و بقیه وزرا و سفرا و فرماندهان تو آن را تحمل نخواهند کرد و چنین خواهند گفت که علی بن طاووس با این رویه میخواهد بگوید اگر حکومت به ما برسد اینچنین عمل میکنیم و این روشی است بر خلاف سیره حکمرانان قبل از تو و مردود دانستن حکومتهای آنهاست».
سیّد در سال 661 هجری نقابت علویان را پذیرفت. نقیب بزرگترین شخصیت علمی و دینی سادات بود که کلیه امور مربوط به سادات را عهده دار میشد. این وظایف شامل قضاوت مشاجرات، رسیدگی به مساکین و مستمندان، سرپرستی ایتام و... میشد.
البته ایشان تأکید دارد که تنها به خاطر حفظ جان دوستان و شیعیانی که در معرض قتل و غارت مغول قرار داشتند این منصب را پذیرفته است.
وفات:
سیّد علی بن طاووس در سال 664 هجری در سن 75 سالگی و در شهر بغداد وفات نمود. بدن شریفش را به نجف اشرف منتقل نموده و در حرم امیر المؤمنین علیهالسلام به خاک سپردند.
نقل میکند که در سامرا بودم. به هنگام سحر دعای
امام علیهالسلام را شنیدم. بخشی از دعا که برای زندهها و مردههایشان میکرد، این جملات بودند:
«وَأَبْقِهِمْ أَوْ قَالَ وَأَحْیِهِمْ فِی عِزِّنَا وَمُلْکِنَا أَوْ سُلْطَانِنَا وَدَوْلَتِنَا» (1)
این اتفاق در تاریخ شب چهارشنبه، سیزدهم ذی القعده سال ششصد و سی و هشت رخ داد.
1) «خدایا، آنها را در دوران عزّت و حکومت ما، نگهدار یا فرمودند: زنده کن.»
دعای امام زمان علیهالسلام برای شیعیان آلوده(1)
از سیّد بن طاووس نقل شده است که در سحرگاه و در سرداب سامرا مناجات حضرت را شنیده است که ایشان چنین دعا میکردند:
اَللَّهُمَّ إِنَّ شِیعَتَنَا خُلِقَتْ مِنْ شُعَاعِ أَنْوَارِنَا وَبَقِیَّةِ طِینَتِنَا وَقَدْ فَعَلُوا ذُنُوباً کَثِیرَةً اتِّکَالاً (2)عَلَی حُبِّنَا وَوَلَایَتِنَا فَإِنْ کَانَتْ ذُنُوبُهُمْ بَیْنَکَ وَبَیْنَهُمْ فَاصْفَحْ عَنْهُمْ فَقَدْ رَضِینَا وَمَا کَانَ مِنْهَا (3)
نکته عقلی که دلیل قطعی بر این مطلب میباشد، آن است که اگر ولایت اهل بیت علیهمالسلام انسان را از عمل بی نیاز میکند، در این صورت خود ائمه برای چه از سوی خدا انتخاب شدهاند؟! آیا غیر از این است که آنها برای هدایت سایر انسانها قرار داده شدهاند؟ آیا غیر از این است که امام حسین علیهالسلام برای بر پایی دین به شهادت رسید؟ راستی اگر حب صوری ایشان کافی بود، نیازی به دین باقی میماند؟ آیا کسی با اهل بیت علیهمالسلام دشمنی میکرد؟
بنابراین مقصود از این ادعیه کسانی هستند که اهل عبادت و تلاش در دین هستند، اما با این حال گاه و بی گاه لغزشهایی نیز برایشان رخ میدهد، که در این صورت با شفاعت و دعای اهل بیت علیهمالسلام وارد بهشت خواهند شد.
مؤید مطلب آن است که امام از این گناهکاران با عنوان شیعه یاد میکند. در حالی که در روایتی امام باقر به جابر جعفی میفرمایند: کسانی که اهل معاصی هستند و مدّعیند که ما را دوست دارند، دروغگویانی بیش نیستند.
نکته پایانی آن است که این مسأله غیر از مقامات والایی است که انسان تنها باید با تلاش خود به آن دست یابد؛ زیرا این نوع از دعاها که از اهل بیت علیهمالسلام صادر شده است، برای نجات دادن از آتش است، نه برای مقام قرب؛ زیرا مقامات مقربین و ابرار بر اهل معصیت حرام است.
) اگر این گناهان میان آنها و خود شماست، آنها را به خاطر رضایت ما، ببخش.
1) . بحارالأنوار / ج 53 / ص 302 / الحکایة الخامسة و الخمسون.
2) خدایا، شیعیان از شعاع نور ما و باقی مانده طینت ما آفریده شدهاند. از طرفی با تکیه بر محبت و ولایت ما،
3) مرتکب گناهان زیادی شدهاند.(. البته مقصود برداشته شدن تکلیف از شیعیان نیست؛ زیرا در روایات متعددی آمده است که ما خدا را با ورع عبادت میکنیم. شما نیز با ورع عبادت کنید و به امید شفاعت به دنبال ما نیفتید. به قطع اعتقاد به اینکه ولایت اهل بیت انسان را از عمل بینیاز میکند، مطابق با عقاید غلات است. ایشان در موارد بیشماری تأکید کردهاند، کسی که عمل صالح انجام ندهد، به عذاب الهی مبتلا خواهد شد.
فِیَما بَیْنَهُمْ فَأَصْلِحْ بَیْنَهُمْ وَقَاصَّ بِهَا عَنْ خُمُسِنَا وَأَدْخِلْهُمُ الْجَنَّةَ وَزَحْزِحْهُمْ عَنِ النَّارِ وَلَا (1)تَجْمَعْ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ أَعْدَائِنَا فِی سَخَطِکَ (2)
این دعا در بسیاری از کتابهای متأخرین و علمایی که به زمان ما نزدیک هستند و یا معاصر ما میباشند، به صورت دیگری نقل شده است که عبارت است از:
اَللَّهُمَّ إِنَّ شِیعَتِنَا مِنَّا خُلِقُوا مِنْ فَاضِلِ طِینَتِنَا وَعُجِنُوا بِمَاءِ وَلَایَتِنَا (3)اَللَّهُمَّ اِغْفِرْ لَهُمْ مِنَ الذُّنُوبِ مَا فَعَلُوهُ اِتَّکالاً عَلی حُبُّنَا وَوِلَائِنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلَا (4)تُؤاخِذْهُمْ بِمَا اقْتَرَفُوه مِنَ السَّیِئَاتِ إِکْرَاماً لَنَا وَلَا تُقَاصِّهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مُقَابِلَ أَعْداَئَنِا فَإِن (5)خَفَّفَتْ مَوَازِینَهُمْ فَثَقِّلْهَا بِفَاضِلِ حَسَنَاتِنَا (6)
1) اگر میان خودشان است، ببخش و از خمس ما حساب کن و در بهشت وارد کن و از آتش دوزخ نجات بده و آنها
2) را با دشمنان ما در آتش غضبت نسوزان.
3) خدایا، شیعیان ما از ما خلق شدهاند، از باقی مانده طینت و گل ما با آب ولایت ما عجین و مخلوط شدهاند.
4) خدایا، آن عده از گناهانی را که به خاطر تکیه بر محبت و ولایت ما انجام دادهاند، در روز قیامت ببخش و به احترام ما،
5) آنها را برای گناهانی که انجام دادهاند، نگیر و عذاب نکن و در مقابل دشمنانمان، آنها را قصاص نکن. اگر هم ترازوی
6) اعمالشان سبک شد، از حسنات ما جبران کن.
دعای امام زمان علیهالسلام در هر روز از ماه رجب(1)
خیر بن عبداللّه نقل میکند که از جمله نامههای امام زمان علیهالسلام که به دست محمد بن عثمان عمری رحمهالله رسید دعایی است که در هر روز از ماه رجب خوانده میشود. من آن توقیع را نوشتهام.
متن توقیع:
در هر روز از رجب این دعا را بخوان:
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَعَانِی جَمِیعِ مَا یَدْعُوکَ بِهِ وُلَاةُ أَمْرِکَ الْمَأْمُونُونَ عَلَی سِرِّکَ (2)الْمُسْتَسِرُّونَ بِأَمْرِکَ الْوَاصِفُونَ لِقُدْرَتِکَ الْمُعْلِنُونَ لِعَظَمَتِکَ أَسْأَلُکَ بِمَا نَطَقَ فِیهِمْ مِنْ (3)مَشِیَّتِکَ فَجَعَلْتَهُمْ مَعَادِنَ لِکَلِمَاتِکَ وَأَرْکَاناً لِتَوْحِیدِکَ وَآیَاتِکَ وَمَقَامَاتِکَ الَّتِیلَا تَعْطِیلَ (4)لَهَا فِی کُلِّ مَکَانٍ یَعْرِفُکَ بِهَا مَنْ عَرَفَکَ لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَبَیْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَخَلْقُکَ (5)فَتْقُهَا وَرَتْقُهَا بِیَدِکَ بَدْؤهَا مِنْکَ وَعَوْدُهَا إِلَیْکَ أَعْضَادٌ وَأَشْهَادٌ وَمُنَاةٌ وَأَزْوَادٌ وَحَفَظَةٌ (6)
1) . إقبال الأعمال / ص 646 / فصل فیما نذکره من الدعوات؛ البلد الأمین/ ص 179 / شهر رجب؛ المصباح للکفعمی / ص 529 / الفصل الثالث و الأربعون؛ بحارالأنوار / ج 95 / ص 392 /باب 23 - أعمال مطلق أیام شهر رجب.
2) خدایا، به جِدّ از تو درخواست میکنم با تمام نامها و معناهایی که والیان امورت که مورد اعتماد تو در حفظ اسرارت
3) میباشند، تو را میخوانند، آنان که قدرت تو را توصیف و آشکار میکنند. خدایا، درخواست میکنم با آن ارادهای که در میان
4) ایشان جاری شد و تو آنها را معادن علم و پایههای توحید و نشانهها و مقامات خود قرار دادی، مقاماتی که در هیچ جایی،
5) اگر کسی بخواهد تو را با آن مقامات بشناسد، معطل نخواهد ماند. میان تو و آنها هیچ فرقی نیست. مگر اینکه آنها بنده
6) و مخلوق تو هستند. امور زندگی و آغاز و بازگشت آنها به سویتوست.آنها یاوران و شاهدان و هادیان و ذخایر و حافظان
وَرُوَّادٌ فَبِهِمْ مَلَأْتَ سَمَاءَکَ وَأَرْضَکَ حَتَّی ظَهَرَ أَنْلَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ فَبِذَلِکَ أَسْأَلُکَ وَبِمَوَاقِعِ (1)الْعِزِّ مِنْ رَحْمَتِکَ وَبِمَقَامَاتِکَ وَعَلَامَاتِکَ.(2)أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَنْ تَزِیدَنِی إِیمَاناً وَتَثْبِیتاً یَا بَاطِناً فِی ظُهُورِهِ وَیَا ظَاهِراً فِی (3)بُطُونِهِ وَمَکْنُونِهِ یَا مُفَرِّقاً بَیْنَ النُّورِ وَالدَّیْجُورِ یَا مَوْصُوفاً بِغَیْرِ کُنْهٍ وَمَعْرُوفاً بِغَیْرِ شِبْهٍ حَادَّ کُلِّ (4)مَحْدُودٍ وَشَاهِدَ کُلِّ مَشْهُودٍ وَمُوجِدَ کُلِّ مَوْجُودٍ وَمُحْصِیَ کُلِّ مَعْدُودٍ وَفَاقِدَ کُلِّ مَفْقُودٍ لَیْسَ (5)دُونَکَ مِنْ مَعْبُودٍ أَهْلَ الْکِبْرِیَاءِ وَالْجُودِ یَا مَنْلَا یُکَیَّفُ بِکَیْفٍ وَلَا یُؤیَّنُ بِأَیْنٍ یَا مُحْتَجِباً عَنْ کُلِّ (6)عَیْنٍ یَا دَیْمُومُ یَا قَیُّومُ وَعَالِمَ کُلِّ مَعْلُومٍ صَلِّ عَلَی عِبَادِکَ الْمُنْتَجَبِینَ وَبَشَرِکَ الُْمحْتَجِبِینَ (7)وَمَلَائِکَتِکَ الْمُقَرَّبِینَ وَبُهْمِ (بُهَمِ) الصَّافِّینَ الْحَافِّینَ وَبَارِکْ لَنَا فِی شَهْرِنَا هَذَا الرَّجَبِ الْمُکَرَّمِ (8)وَمَا بَعْدَهُ مِنْ أَشْهُرِ الْحُرُمِ وَأَسْبِغْ عَلَیْنَا فِیهِ النِّعَمَ وَأَجْزِلْ لَنَا فِیهِ الْقِسَمَ وَأَبْرِرْ لَنَا فِیهِ الْقَسَمَ (9)
1) و رهبران هستند. تو زمین و آسمانت را از آنها پر کردی تا روشن شود که خدایی جز تو نیست. (مقصود آن است که اهل بیت علیهمالسلام در اثر عبادت و استعدادهای ذاتی، تجسم صفات خدا شدهاند. از این رو توحید مجسم هستند؛ یعنی توحید خدا با وجود آنها آشکار شده است. معنای این سخن که میان شما و خدا تفاوتی غیر از این نیست که شما بندگان او و مخلوق او هستید؛ آن است که شما هیچ چیزتان از خودتان نیست. همه چیزتان از خداست. اما به جهت عبادت و بندگی، تبلور صفات او شدهاید. خدا با چشمان شما میبیندو با دستانتان کار میکند و با پاهایتان قدم بر میدارد. همان جمله معروف که عمر درباره علی علیهالسلام به آن جوان گناهکار گفته بود: چشم خدا تو را دید و دست خدا تو را زد!) درخواست میکنم به
2) موقعیت غیر قابل شکست تو و به مقامات و نشانههایت،
3) که بر محمد و خاندانش درود فرستی و ایمان و ثبات قدم مرا افزایش دهی. ای باطن در ظهورش و ای ظاهر در
4) باطنش، ای جدا کننده نور از تاریکی، ای توصیف شده به غیر باطن و شناخته شده بدون شبیه، ای محدود کننده
5) هر محدود و شاهد هر دیدنی و ایجاد کننده هر موجود و شمارنده هر شمردنی و معدوم کننده هر معدوم، معبودی
6) غیر از تو که شایسته برتری و جود باشد، وجود ندارد. ای کسی که با چگونگی و کجایی سؤال نمیشود. ای پنهان
7) از چشمان، ای دائمی و پایدار و عالم از هر چیزی، بر بندگان برگزیده و انسانهای پنهان و ملائکه مقرب و حیوانات
8) بالدار و پیاده و در این ماه گرامی داشته شده و ماههای حرام بعد از آن، برکتت را نازل کن و نعمتت را بر ما کامل
9) نما و قسمت ما را از آن زیاد و قسم ما را خوب گردان. قسم به اسم اعظم جلیل و اکرمی که بر روز قرار دادی،
بِاسْمِکَ الْأَعْظَمِ الْأَجَلِّ الْأَکْرَمِ الَّذِی وَضَعْتَهُ عَلَی النَّهَارِ فَأَضَاءَ وَعَلَی اللَّیْلِ فَأَظْلَمَ وَاغْفِرْ لَنَا مَا (1)تَعْلَمُ مِنَّا وَلَا نَعْلَمُ وَاعْصِمْنَا مِنَ الذُّنُوبِ خَیْرَ الْعِصَمِ وَاکْفِنَا کَوَافِیَ قَدَرِکَ وَامْنُنْ عَلَیْنَا بِحُسْنِ (2)نَظَرِکَ وَلَا تَکِلْنَا إِلَی غَیْرِکَ وَلَا تَمْنَعْنَا مِنْ خَیْرِکَ وَبَارِکْ لَنَا فِیَما کَتَبْتَهُ لَنَا مِنْ أَعْمَارِنَا وَأَصْلِحْ (3)لَنَا خَبِیئَةَ أَسْرَارِنَا وَأَعْطِنَا مِنْکَ الْأَمَانَ وَاسْتَعْمِلْنَا بِحُسْنِ الْإِیمَانِ وَبَلِّغْنَا شَهْرَ الصِّیَامِ وَمَا بَعْدَهُ (4)مِنَ الْأَیَّامِ وَالْأَعْوَامِ یَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ (5)
1) روشن شد، بر شب قرار دادی، تاریک شد. هر گناهی را که از ما میدانی و خود ما از آن خبر نداریم، ببخش و ما
2) را از گناهان و معاصی حفظ کن. ما را با قدرت خود کفایت کن و به خاطر حسن توجهاتت، ما را مورد عنایت قرار بده
3) و ما را به دیگری وانگذار و از خیراتت، محروم نگردان و در بقیه عمری که برای ما در نظر گرفتهای، زندگی ما
4) را پر برکت و اسرار پنهانی ما را حفظ و امنیت عطا کن و ما را در راستای بهترین ایمانها به کار بگیر و به ماه
5) روزهداری و ماههای بعد از آن، برسان. ای صاحب جلالت و اکرام.
دعای دیگری از حضرت در ایام ماه رجب(1)
ازجمله دعاهایی که بنابه نقل عیاشی از حضرت بقیة اللّه صادر شده است و به دست
حسین بن روح رحمهالله رسیده است، دعایی است که در روزهای ماه رجب خوانده میشود.
متن دعا:
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِالْمَوْلُودَیْنِ فِی رَجَبٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الثَّانِی وَابْنِهِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ (2)وَأَتَقَرَّبُ بِهِمَا إِلَیْکَ خَیْرَ الْقُرَبِ یَا مَنْ إِلَیْهِ الْمَعْرُوفُ طُلِبَ وَفِیَما لَدَیْهِ رُغِبَ (3)الْمُنْتَجَبِأَسْأَلُکَ سُؤالَ مُقْتَرِفٍ مُذْنِبٍ قَدْ أَوْبَقَتْهُ ذُنُوبُهُ وَأَوْثَقَتْهُ عُیُوبُهُ فَطَالَ عَلَی الْخَطَایَا (4)دُءُوبُهُ وَمِنَ الرَّزَایَا خُطُوبُهُ یَسْأَلُکَ التَّوْبَةَ وَحُسْنَ الْأَوْبَةِ وَالنُّزُوعَ عَنِ الْحَوْبَةِ وَمِنَ النَّارِ (5)فَکَاکَ رَقَبَتِهِ وَالْعَفْوَ عَمَّا فِی رِبْقَتِهِ فَأَنْتَ یَا مَوْلَایَ أَعْظَمُ أَمَلِهِ وَثِقَتِهِ (6)اَللَّهُمَّ وَأَسْأَلُکَ بِمَسَائِلِکَ الشَّرِیفَةِ وَ (وَسَائِلِکَ) رَسَائِلِکَ الْمُنِیفَةِ أَنْ تَتَغَمَّدَنِی فِی هَذَا (7)الشَّهْرِ بِرَحْمَةٍ مِنْکَ وَاسِعَةٍ وَنِعْمَةٍ وَازِعَةٍ وَنَفْسٍ بِمَا رَزَقْتَهَا قَانِعَةٍ إِلَی نُزُولِ الْحَافِرَةِ وَمَحَلِّ (8)الآْخِرَةِ وَمَا هِیَ إِلَیْهَا صَائِرَةٌ. (9)
1) . إقبال الأعمال / ص 647 / فصل فیما نذکره من الدعوات؛ البلد الأمین / ص 180 / شهر رجب؛ بحارالأنوار / ج 95 / ص 393 /باب 23 - أعمال مطلق أیام شهر رجب.
2) خدایا از تو میخواهم به احترام دو مولود این ماه؛ محمد تقی علیهالسلام و فرزندش علی النقی علیهالسلام، برگزیدهترین و بهترین قربها
3) را بواسطه آنها بر من عطا کنی. ای کسی که خوبیها به خاطر او درخواست و به پاداشی که در نزد اوست، رغبت
4) میشود. درخواست میکنم، مانند درخواست کسی که آلوده به گناهان است و گناهانش او را هلاک و عیوبش او را به زنجیر
5) بسته است. در خطاها ماندگار و در آلودگیها زمین گیر شده است. او از تو درخواست بازگشت و رجوع و فاصله گرفتن
6) از معصیت و آزادی از آتش و گذشت از همه گناهانش را دارد. از طرفی هم تو ای مولای او، بزرگترین آرزو و تکیه گاهش هستی.
7) خدایا همین طور درخواست میکنم به درخواستهای شریف و دستاویزهای محکمت که در این
8) ماه مرا با رحمت وسیع و نعمت بیپایان و نفسی که تا زمان ورود به قبر و سرای آخرت، به هر چه
9) روزیاش کنی، قانع باشد، فرا بگیری.
دعای امام زمان علیهالسلام در ایام ماه رجب(1)
از محمد بن ابی رواد رواسی نقل شده است که محمد بن جعفر دهان به من گفت: بیا به مسجد صعصعه برویم؛ زیرا حضرت امیر علیهالسلامدر آن نماز خوانده
و ائمه هدایت به آنجا تشریف آوردهاند. به همین جهت مکان مبارکی است. راه افتادیم و به مسجد رفتیم.
در همان موقعی که ما نماز میخواندیم، مردی از شترش پیاده شد، آن را در سایه بست و وارد مسجد شد. دو رکعت نماز خواند و با حوصله تمام، آن را طول داد. بعد دستهایش را بلند کرد و دعایی را که در ادامه خواهد آمد، خواند. بعد از دعا، بلند شد و سوار مرکبش شد تا برود. ابو جعفر دهان به من گفت: نمیخواهی برویم و بپرسیم که او کیست؟ بلند شدیم و پیش او رفتیم.
گفتیم. تو را به خدا قسم میدهیم تو کیستی؟ گفت: به نظر شما ممکن است که من کی باشم؟ دهان گفت: من فکر میکنم شما حضرت خضر هستید. به من نگاه کرد و گفت: نظر تو چیست؟ گفتم: نظر من هم، همان است که دهان گفت!
فرمود: به خدا قسم، من کسی هستم که خضر مشتاق دیدار اوست. برگردید من امام زمانتان هستم.
اما متن دعا:
اللَّهُمَّ یَا ذَا الْمِنَنِ السَّابِغَةِ وَالاْلَاءِ الْوَازِعَةِ وَالرَّحْمَةِ الْوَاسِعَةِ وَالْقُدْرَةِ الْجَامِعَةِ وَالنِّعَمِ (2)الْجَسِیمَةِ وَالْمَوَاهِبِ الْعَظِیمَةِ وَالْأَیَادِی الْجَمِیلَةِ وَالْعَطَایَا الْجَزِیلَةِ یَا مَنْلَا یُنْعَتُ بِتَمْثِیلٍ وَلَا (3)
یُمَثَّلُ بِنَظِیرٍ وَلَا یُغْلَبُ بِظَهِیرٍ یَا مَنْ خَلَقَ فَرَزَقَ وَأَلْهَمَ فَأَنْطَقَ وَابْتَدَعَ فَشَرَعَ وَعَلَا فَارْتَفَعَ (1)وَقَدَّرَ فَأَحْسَنَ وَصَوَّرَ فَأَتْقَنَ وَاحْتَجَّ فَأَبْلَغَ وَأَنْعَمَ فَأَسْبَغَ وَأَعْطَی فَأَجْزَلَ وَمَنَحَ فَأَفْضَلَ یَا (2)مَنْ سَمَا فِی الْعِزِّ فَفَاتَ خَوَاطِرَ الْأَبْصَارِ وَدَنَا فِی اللُّطْفِ فَجَازَ هَوَاجِسَ الْأَفْکَارِ یَا مَنْ (3)تَوَحَّدَ بِالْمُلْکِ فَلَا نِدَّ لَهُ فِی مَلَکُوتِ سُلْطَانِهِ وَتَفَرَّدَ بِالْکِبْرِیَاءِ وَالاْلَاءِ فَلَا ضِدَّ لَهُ فِی (4)جَبَرُوتِ شَأْنِهِ یَا مَنْ حَارَتْ فِی کِبْرِیَاءِ هَیْبَتِهِ دَقَائِقُ لَطَائِفِ الْأَوْهَامِ وَانْحَسَرَتْ دُونَ (5)إِدْرَاکِ عَظَمَتِهِ خَطَائِفُ أَبْصَارِ الْأَنَامِ یَا مَنْ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِهَیْبَتِهِ وَخَضَعَتِ الرِّقَابُ لِعَظَمَتِهِ (6)وَوَجِلَتِ الْقُلُوبُ مِنْ خِیفَتِهِ (7)أَسْأَلُکَ بِهَذِهِ الْمِدْحَةِ الَّتِیلَا تَنْبَغِی إِلَّا لَکَ وَبِمَا وَأَیْتَ بِهِ عَلَی نَفْسِکَ لِدَاعِیکَ مِنَ (8)الْمُؤمِنِینَ وَبِمَا ضَمِنْتَ الْإِجَابَةَ فِیهِ عَلَی نَفْسِکَ لِلدَّاعِینَ یَا أَسْمَعَ السَّامِعِینَ وَیَا أَبْصَرَ (9)الْمُبْصِرِینَ وَیَا أَنْظَرَ النَّاظِرِینَ وَیَا أَسْرَعَ الْحَاسِبِینَ وَیَا أَحْکَمَ الْحَاکِمِینَ وَیَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (10)صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ وَعَلَی أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّاهِرِینَ الْأَخْیَارِ وَأَنْ تَقْسِمَ لِی فِی شَهْرِنَا (11)
1) کرد و روزی داد، معانی را الهام کرد و سخن گفتن را آموخت، خلقت را آغاز کرد و علوّ یافت و به نیکویی، تقدیرات عالم را
2) تنظیم نمود و کودکان را در شکم مادران به زیبایی ترسیم کرد. حجتش را ابلاغ و نعمتش را کامل و عطایش را فراوان نمود. ای
3) کسی که در عزت خود علوّ یافت و از افق دیدها، بالاتر رفت. در لطافت و ظرافت به اندازهای رسید که افکار به آن راه نیافتند.
4) ای کسی که درملک خود یگانه است و در اوج سلطنتش شریکی برای خود ندارد. در کبریایی و بزرگی و نعمت، یکتا شد در
5) نتیجه ضدّی برایش متصور نیست. ای کسی که در عظمت وجودش، دقیقترین عقلها و فکرها، سرگردان و متحیرند
6) و دقیقترین چشمها در رؤیت عظمتش، خسته میشوند و میافتند. ای آنکه چهرهها در برابر هیبتش، خاضع و گردنها
7) خاشع و دلها هراسانند.
8) در خواست میکنم به خاطر این مدح و ثنایی که شایسته کسی جز تو نیست و به خاطر عهدی که بر خود بستی تا دعای
9) مؤمنین را اجابت کنی و به خاطر ضمانتی که درباره اجابت دعای دعا کنندگان نمودهای، ای شنواترین و بیناترین
10) و مراقبترین و سریع الحسابترین و حاکمترین و مهربانترین مهربانان.
11) بر محمد که خاتم پیامبران است و خاندانش دورد فرست و در این ماه،از بهترین چیزی که تقسیم کردی، به من نیز
هَذَا خَیْرَ مَا قَسَمْتَ وَأَنْ تَحْتِمَ لِی فِی قَضَائِکَ خَیْرَ مَا حَتَمْتَ وَتَخْتِمَ لِی بِالسَّعَادَةِ فِیمَنْ خَتَمْتَ (1)وَأَحْیِنِی مَا أَحْیَیْتَنِی مَوْفُوراً وَأَمِتْنِی مَسْرُوراً وَمَغْفُوراً وَتَوَلَّ أَنْتَ نَجَاتِی مِنْ مُسَاءَلَةِ الْبَرْزَخِ (2)وَادْرَأْ عَنِّی مُنْکَراً وَنَکِیراً وَأَرِ عَیْنِی مُبَشِّراً وَبَشِیراً وَاجْعَلْ لِی إِلَی رِضْوَانِکَ وَجِنَانِکَ مَصِیراً (3)وَعَیْشاً قَرِیراً وَمُلْکاً کَبِیراً وَصَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ بُکْرَةً وَأَصِیلًا یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ. (4)
سپس میگویی:
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعَقْدِ عِزِّکَ عَلَی أَرْکَانِ عَرْشِکَ وَمُنْتَهَی رَحْمَتِکَ مِنْ کِتَابِکَ (5)وَاسْمِکَ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ وَذِکْرِکَ الْأَعْلَی الْأَعْلَی وَکَلِمَاتِکَ التَّامَّاتِ کُلِّهَا أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی (6)مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَأَسْأَلُکَ مَا کَانَ أَوْفَی بِعَهْدِکَ وَأَقْضَی لِحَقِّکَ وَأَرْضَی لِنَفْسِکَ وَخَیْراً لِی (7)فِی الْمَعَادِ عِنْدَکَ وَالْمَعَادِ إِلَیْکَ أَنْ تُعْطِیَنِی جَمِیعَ مَا أُحِبُّ وَتَصْرِفَ عَنِّی جَمِیعَ مَا أَکْرَهُ (8)إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (9)
1) عنایت کن و بهترین قضای حتمی خود را در مورد عاقبت من قرار بده و عاقبت به خیرم کن. زندگیم را پر برکت و مرگم را
2) با شادی و بخشش همراه ساز. خود متولی نجات من از سؤالات قبر و برزخ باش و نکیر و منکر را از من برگردان و بشیر
3) و مبشر را به من نشان بده. بازگشت مرا به بهشت رضوان قرار ده و عیش و ملک بزرگی را عنایت فرما و صبحگاهان
4) و شبانگاهان، بر محمد و خاندانش سلام و درود فرست. ای مهربانترین مهربانان.
5) خدایا، تو را به گرههای عزتت که بر پایههای عرش خورده اند و نهایت رحتمی که در قرآن وعده دادهای و اسم اعظم
6) عظیم و ذکر بلند و اعلی و همه مخلوقات کاملت، قسم میدهم که بر محمد و خاندانش درود فرستی. همین طور هر چیزی را
7) که به عهد تو وفا کنندهتر و حقت را ادا کنندهتر و راضی کننده خودت و خیر من برای حضور و بازگشت به سوی تو باشد،
8) درخواست میکنم. خدایا هر چیزی را که دوست دارم به من عطا کن و هر چه را که از آن بدم میآید، از من دور ساز؛ چرا که
9) تو بر هر چیزی توانایی داری. با رحمتت ای مهربانترین مهربانان.
زیارت قبور ائمه علیهمالسلام در ماه رجب(1)
خیر بن عبداللّه از ابوالقاسم بن روح رحمهالله نقل میکند که فرمود: اگر در ماه رجب به زیارت حضرات معصومین علیهم السلام رفتی، این طور زیارت کن:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَشْهَدَنَا مَشْهَدَ أَوْلِیَائِهِ فِی رَجَبٍ وَ أَوْجَبَ عَلَیْنَا مِنْ حَقِّهِمْ مَا قَدْ (2)وَجَبَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ الْمُنْتَجَبِ وَ عَلَی أَوْصِیَائِهِ الْحُجُبِ (3)اللَّهُمَّ فَکَمَا أَشْهَدْتَنَا مَشْهَدَهُمْ فَأَنْجِزْ لَنَا مَوْعِدَهُمْ وَ أَوْرِدْنَا مَوْرِدَهُمْ غَیْرَ مُحَلَّئِینَ عَنْ وِرْدٍ (4)فِی دَارِ الْمُقَامَةِ وَ الْخُلْدِ. (5)وَ اَلسَّلَام عَلَیْکُمْ إِنِّی قَدْ قَصَدْتُکُمْ وَ اعْتَمَدْتُکُمْ بِمَسْأَلَتِی وَ حَاجَتِی وَ هِیَ فَکَاکُ (6)رَقَبَتِی مِنَ النَّارِ وَ الْمَقَرُّ مَعَکُمْ فِی دَارِ الْقَرَارِ مَعَ شِیعَتِکُمُ الْأَبْرَارِ (7)وَاَلسَّلَام عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ أَنَا سَائِلُکُمْ وَ آمِلُکُمْ فِیَما إِلَیْکُمْ فِیهِ (8)التَّفْوِیضُ وَ عَلَیْکُمُ التَّعْوِیضُ فَبِکُمْ یُجْبَرُ الْمَهِیضُ وَ یُشْفَی الْمَرِیضُ وَ عِنْدَکُمْ مَا تَزْدَادُ (9)
1) . إقبال الأعمال / ص 631 / فصل فیما نذکره من زیارة مختصة بشهر رجب؛ مصباح المتهجد / ص 821 / زیارة رواها ابن عیاش؛ بحارالأنوار / ج 99 / ص 195 / باب 8 - الزیارة الجامعة.
2) خدا را ثنا میگویم که توفیق زیارت اولیای خودش را در ماه رجب نصیبم کرد و آنچه را که از حق ایشان بر من واجب
3) بود، واجب ساخت و صلوات خدا بر محمد برگزیده و جانشینان و حافظان دینش.
4) خدایا، همان طور که توفیق زیارتشان را روزیم کردی، وعده شان را محقق کن و ما را در محل
5) آنان در بهشت وارد کن.
6) و سلام بر شما، که شما را قصد کردم و در درخواستها و نیازهایم به شما تکیه کردم. نیازهایم عبارتند از: آزادیم از آتش
7) و همراهی شما و شیعیانتان در بهشت.
8) سلام بر شما به خاطر صبرتان، که عاقبت نیکو برای صابران است. از شما در آنچه که به شما سپرده شده و یا قدرت
9) تعویض دارید، آروزمندم. شکسته با شما بهبود مییابد و مریض از شما شفا میگیرد. شما میتوانید محبت میان ارحام را
الْأَرْحَامُ وَ مَا تَغِیضُ إِنِّی بِسِرِّکُمْ مُؤمِنٌ وَ لِقَوْلِکُمْ مُسَلِّمٌ وَ عَلَی اللَّهِ بِکُمْ مُقْسِمٌ فِی رَجْعَتِی (1)بِحَوَائِجِی وَ قَضَائِهَا وَ إِمْضَائِهَا وَ إِنْجَاحِهَا وَ إِبْرَاحِهَا وَ بِشُئُونِی لَدَیْکُمْ وَ صَلَاحِهَا (2)وَ اَلسَّلَام عَلَیْکُمْ سَلَامَ مُوَدِّعٍ وَ لَکُمْ حَوَائِجَهُ مُودِعٌ یَسْأَلُ اللَّهَ إِلَیْکُمُ الْمَرْجِعَ وَ سَعْیُهُ إِلَیْکُمْ (3)غَیْرَ مُنْقَطِعٍ وَ أَنْ یُرْجِعَنِی مِنْ حَضْرَتِکُمْ خَیْرَ مَرْجِعٍ إِلَی جِنَابٍ مُمْرِعٍ وَ خَفْضٍ مُوَسَّعٍ وَ دَعَةٍ وَ (4)مَهَلٍ إِلَی حِینِ الْأَجَلِ وَ خَیْرِ مَصِیرٍ وَ مَحَلٍّ فِی النَّعِیمِ الْأَزَلِ وَ الْعَیْشِ الْمُقْتَبَلِ وَ دَوَامِ الْأُکُلِ وَ (5)شُرْبِ الرَّحِیقِ وَ السَّلْسَلِ وَ عَلٍّ وَ نَهَلٍ لَا سَأَمَ مِنْهُ وَ لَا مَلَلَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ وَ تَحِیَّاتُهُ (6)حَتَّی الْعَوْدِ إِلَی حَضْرَتِکُمْ وَ الْفَوْزِ فِی کَرَّتِکُمْ وَ الْحَشْرِ فِی زُمْرَتِکُمْ (7)وَ اَلسَّلَام عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ وَ صَلَوَاتُهُ وَ تَحِیَّاتُهُ (8)وَ هُوَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ (9)
1) افزایش و یا کاهش دهید. من به سرّ شما ایمان دارم و سخنتان را میپذیرم و با شما خدا را قسم میدهم که در بازگشت از خانه
2) شما، حوائجم برآورده شده و حتمیت یافته و از مشکلات نجات یابم و در تمام شئون زندگیم به صلاح برسم.
3) سلام بر شما، سلام کسی که وداع میکند و حوائجش را نزد شما به امانت میسپارد. از خدا توفیق
4) مراجعت به نزدتان را میخواهم. همین طور مرا از خدمتتان به بهترین محلی که سرشار از نعمت و وسیع
5) است تا روز مرگم، ببرد و بهترین بازگشتگاه و محل نعمت و ابدیت و زندگی مورد قبول و خوردن دائمی
6) و نوشیدن از رحیق و سلسبیل و عل و نهل را عنایت فرماید، که هیچ ناراحتی در آنها نیست.
7) تا اینکه به خدمت شما برسم و در زمره شما محشور شوم.
8) سلام و رحمت خدا و برکاتش و صلوات و تحیّاتش بر شما باد.
9) او ما را کفایت میکند و بهترین وکیل است.
دعای افتتاح در شبهای ماه مبارک رمضان(1)
محمد بن محمد بن نصر سکونی رحمهالله نقل میکند که از ابوبکر احمد بن محمد بن عثمان بغدادی خواستم تا دعاهایی را که عمویش محمد بن عثمان عمری رحمهالله در ماه رمضان با آنها دعا میکرد، به من بدهد. او نیز دفتری با جلد سرخ را به من داد. من از روی آن دعاهای زیادی را نوشتم. از جمله آن دعاها که در همه شبهای ماه رمضان خوانده میشود، دعای افتتاح است. آن را ملائکه میشنوند و برای خوانندهاش، استغفار میکنند.
متن دعا:
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَفْتَتِحُ الثَّنَاءَ بِحَمْدِکَ وَأَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوَابِ بِمَنِّکَ وَأَیْقَنْتُ أَنَّکَ أَرْحَمُ (2)الرَّاحِمِینَ فِی مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَةِ وَأَشَدُّ الْمُعَاقِبِینَ فِی مَوْضِعِ النَّکَالِ وَالنَّقِمَةِ وَأَعْظَمُ (3)الْمُتَجَبِّرِینَ فِی مَوْضِعِ الْکِبْرِیَاءِ وَالْعَظَمَةِ (4)اَللَّهُمَّ أَذِنْتَ لِی فِی دُعَائِکَ وَمَسْأَلَتِکَ فَاسْمَعْ یَا سَمِیعُ مِدْحَتِی وَأَجِبْ یَا رَحِیمُ (5)دَعْوَتِی وَأَقِلْ یَا غَفُورُ عَثْرَتِی فَکَمْ یَا إِلَهِی مِنْ کُرْبَةٍ قَدْ فَرَّجْتَهَا وَهُمُومٍ قَدْ کَشَفْتَهَا وَعَثْرَةٍ (6)
1) . إقبال الأعمال / ص 58 / فصل فیما نذکره من دعاء الافتتاح؛ تهذیب الأحکام / ج 3 / ص 108 / دعاء أوّل یوم من شهر رمضان.
2) خدایا، ثنایت را با ستایشت آغاز میکنم. تو با عنایت خود، خوبیها را تثبیت میکنی. یقین دارم که در
3) موقع عفو، مهربانترین مهربانانی. همان طور که در موقع عذاب شدیدترین عقاب کنندگانی و در موقع عظمت
4) و بزرگی، عظیمترین متکبران هستی.
5) خدایا خود، اجازه دعا و درخواست داده ای، پس ای شنوا به مدح و ثنایم گوش بده، ای مهربان، دعایم را مستجاب کن.
6) ای بخشنده، جلوی لغزشهایم را بگیر. ای خدای من، تا کنون چقدر گرفتاریها که برایم گشودی و چقدر ناراحتیها که
قَدْ أَقَلْتَهَا وَرَحْمَةٍ قَدْ نَشَرْتَهَا وَحَلْقَةِ بَلَاءٍ قَدْ فَکَکْتَهَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ صَاحِبَةً وَلَا (1)وَلَداً وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَکَبِّرْهُ تَکْبِیراً (2)الْحَمْدُ لِلَّهِ بِجَمِیعِ مَحَامِدِهِ کُلِّهَا عَلَی جَمِیعِ نِعَمِهِ کُلِّهَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لاَ مُضَادَّ لَهُ فِی (3)مُلْکِهِ وَلَا مُنَازِعَ لَهُ فِی أَمْرِهِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِیلَا شَرِیکَ لَهُ فِی خَلْقِهِ وَلَا شَبِیهَ لَهُ فِی عَظَمَتِهِ (4)الْحَمْدُ لِلَّهِ الْفَاشِی فِی الْخَلْقِ أَمْرُهُ وَحَمْدُهُ الظَّاهِرِ بِالْکَرَمِ مَجْدُهُ الْبَاسِطِ بِالْجُودِ یَدَهُ الَّذِی (5)لَا تَنْقُصُ خَزَائِنُهُ وَلَا یَبِیدُ مُلْکُهُ وَلَا تَزِیدُهُ کَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُوداً وَکَرَماً إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْوَهَّابُ (6)اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ قَلِیلًا مِنْ کَثِیرٍ مَعَ حَاجَةٍ بِی إِلَیْهِ عَظِیمَةٍ وَغِنَاکَ عَنْهُ قَدِیمٌ (7)وَهُوَ عِنْدِی کَثِیرٌ وَهُوَ عَلَیْکَ سَهْلٌ یَسِیرٌ (8)اَللَّهُمَّ إِنَّ عَفْوَکَ عَنْ ذَنْبِی وَتَجَاوُزَکَ عَنْ خَطِیئَتِی وَصَفْحَکَ عَنْ ظُلْمِی وَسَتْرَکَ عَلَی قَبِیحِ (9)عَمَلِی وَحِلْمَکَ عَنْ کَثِیرِ جُرْمِی عِنْدَ مَا کَانَ مِنْ خَطَئِی وَعَمْدِی أَطْمَعَنِی فِی أَنْ أَسْأَلَکَ مَالَا (10)أَسْتَوْجِبُهُ مِنْکَ الَّذِی رَزَقْتَنِی مِنْ رَحْمَتِکَ وَأَرَیْتَنِی مِنْ قُدْرَتِکَ وَعَرَّفْتَنِی مِنْ إِجَابَتِکَ فَصِرْتُ (11)أَدْعُوکَ آمِناً وَأَسْأَلُکَ مُسْتَأْنِساً لَاخَائِفاً وَلَا وَجِلًا مُدِلًّا عَلَیْکَ فِیَما قَصَدْتُ فِیهِ إِلَیْکَ فَإِنْ أَبْطَأَ (12)
1) برطرف کردی و لغزشها که حفظ کردی و رحمتها که منتشر کردی و حلقههای بلا که دفع کردی. حمد و ثنا خدایی را سزاست
2) که همراه و فرزندی ندارد و شریکی در ملک و سرپرستی در ذلتها ندارد. او را بزرگتر از آنکه ستایش شود، میدانم.
3) حمد و سپاس خدا را، با همه اوصافش و بر همه نعمتهایش. حمد خدایی را که در ملک خود ضدی ندارد و در ارادهاش،
4) مخالفی نیست. حمد خدایی را که شریکی در خلقت و شبیهی در عظمت ندارد. حمد خدایی را که ارادهاش را در خلقت فاش
5) کرده و شکوهش در کرامتش ظاهر شده و دستش در جود باز گشته است. کسی که خزائنش کم و ملکش از بین نمیرود
6) و کثرت عطایا، سخاوتش را بیشتر میکند. آری او عزیز و بخشنده است.
7) خدایا، من از جود فراوان تو ،تنها کمی را درخواست میکنم. آنهم با همه نیاز من و بی نیازی تو از آن. آن حاجت برای
8) من بسیار و برای تو آسان است و کوچک است.
9) خدایا، عفوت از گناهانم و گذشتت از خطاها و ظلمهایم و پوشانیدن اعمال بدم و بردباریت در برابر جرمهای
10) فراوانم، مرا به طمع انداخته تا از تو چیزهایی را بخواهم که شایسته آنها نیستم. تویی که از رحمت خود
11) روزیام دادی و قدرتت را نشانم دادی و اجابتت را برایم روشن ساختی. با امنیت خاطر و انس دعا میکنم.
12) نه با ترس و وحشت. نیّت خود را به آسانی بیان میکنم. اگر دیر اجابت کنی، از سر نادانی، سرزنش میکنم.
عَنِّی عَتَبْتُ بِجَهْلِی عَلَیْکَ وَلَعَلَّ الَّذِی أَبْطَأَ عَنِّی هُوَ خَیْرٌ لِی لِعِلْمِکَ بِعَاقِبَةِ الْأُمُورِ فَلَمْ أَرَ مَوْلًی (1)کَرِیماً أَصْبَرَ عَلَی عَبْدٍ لَئِیمٍ مِنْکَ عَلَیَّ (2)یَا رَبِّ إِنَّکَ تَدْعُونِی فَأُوَلِّی عَنْکَ وَتَتَحَبَّبُ إِلَیَّ فَأَتَبَغَّضُ إِلَیْکَ وَتَتَوَدَّدُ إِلَیَّ فَلَا أَقْبَلُ (3)مِنْکَ کَأَنَّ لِیَ التَّطَوُّلَ عَلَیْکَ فَلَمْ یَمْنَعْکَ ذَلِکَ مِنَ الرَّحْمَةِ بِی وَالْإِحْسَانِ إِلَیَّ وَالتَّفَضُّلِ (4)عَلَیَّ بِجُودِکَ وَکَرَمِکَ فَارْحَمْ عَبْدَکَ الْجَاهِلَ وَجُدْ عَلَیْهِ بِفَضْلِ إِحْسَانِکَ إِنَّکَ جَوَادٌ کَرِیمٌ (5)الْحَمْدُ لِلَّهِ مَالِکِ الْمُلْکِ مُجْرِی الْفُلْکِ مُسَخِّرِ الرِّیَاحِ فَالِقِ الْإِصْبَاحِ دَیَّانِ الدِّینِ رَبِّ الْعَالَمِینَ (6)الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی حِلْمِهِ بَعْدَ عِلْمِهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی عَفْوِهِ بَعْدَ قُدْرَتِهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی طُولِ أَنَاتِهِ (7)فِی غَضَبِهِ وَهُوَ الْقَادِرُ عَلَی مَا یُرِیدُ الْحَمْدُ لِلَّهِ خَالِقِ الْخَلْقِ وَبَاسِطِ الرِّزْقِ ذِی الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ (8)وَالْفَضْلِ وَالْإِنْعَامِ الَّذِی بَعُدَ فَلَا یُرَی وَقَرُبَ فَشَهِدَ النَّجْوَی تَبَارَکَ وَتَعَالَی الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَیْسَ (9)لَهُ مُنَازِعٌ یُعَادِلُهُ وَلَا شَبِیهٌ یُشَاکِلُهُ وَلَا ظَهِیرٌ یُعَاضِدُهُ قَهَرَ بِعِزَّتِهِ الْأَعِزَّاءَ وَتَوَاضَعَ لِعَظَمَتِهِ الْعُظَمَاءُ (10)فَبَلَغَ بِقُدْرَتِهِ مَا یَشَاءُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی یُجِیبُنِی حِینَ أُنَادِیهِ وَیَسْتُرُ عَلَیَّ کُلَّ عَوْرَةٍ وَأَنَا أَعْصِیهِ (11)
1) در حالی که شاید دیر شدن اجابت به صلاح من باشد؛ زیرا تو از عاقبت امور آگاهی. مولایی به بزرگواری تو
2) که بر بنده پستی مانند من تا این حد صبر کند، نمیشناسم.
3) پروردگارا، تو مرا میخوانی و من از تو روی میگردانم. تو اظهار محبت میکنی و من رفتار دشمنانه پیش میگیرم. تو با
4) من دوستی میکنی و من قبول نمیکنم. گویا این منم که در حق تو لطف میکنم. اما تو را بنگر، که همه این بیادبیها مانع از
5) احسان و آقایی تو نمیشود. خدایا، بر بنده جاهلت رحم کن و با احسانت با او رفتار کن. تو جواد و بزرگواری.
6) حمد برای خدایی است که مالک مُلک، حرکت دهنده کشتیها، تسخیر کننده بادها، طلوع دهنده فجر، قانونگذار دین
7) و پروردگار عالمیان. حمد خدا را، به خاطر حلم بعد از آگاهی، عفو بعد از قدرت، مهلت دادن بعد از غضب، او که
8) بر هر کاری که بخواهد تواناست. حمد خدایی را که خالق مخلوقات و گسترنده سفره، روزی و صاحب جلالت
9) و کرامت است. کسی که دور میشود و دیده نمیشود. نزدیک میشود و زمزمهها را میشنود. او که واسع و متعالی
10) است. حمد خدایی را که منازعی ندارد تا همترازی کند. شبیهی ندارد تا همشکلی کند. یاوری ندارد تا کمک کند. با عزت
11) خود، بر عزیزان عالم غالب شده و در برابر عظمتش، بزرگان عالم تواضع کردهاند. او که با قدرتش به خواستههایش
وَیُعَظِّمُ النِّعْمَةَ عَلَیَّ فَلَا أُجَازِیهِ فَکَمْ مِنْ مَوْهِبَةٍ هَنِیئَةٍ قَدْ أَعْطَانِی وَعَظِیمَةٍ مَخُوفَةٍ قَدْ کَفَانِی (1)وَبَهْجَةٍ مُونِقَةٍ قَدْ أَرَانِی فَأُثْنِی عَلَیْهِ حَامِداً وَأَذْکُرُهُ مُسَبِّحاً الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِیلَا یُهْتَکُ حِجَابُهُ وَلَا (2)یُغْلَقُ بَابُهُ وَلَا یُرَدُّ سَائِلُهُ وَلَا یُخَیَّبُ آمِلُهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی یُؤمِنُ الْخَائِفِینَ وَیُنَجِّی الصَّادِقِینَ (3)وَیَرْفَعُ الْمُسْتَضْعَفِینَ وَیَضَعُ الْمُسْتَکْبِرِینَ وَیُهْلِکُ مُلُوکاً وَیَسْتَخْلِفُ آخَرِینَ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ قَاصِمِ (4)الْجَبَّارِینَ مُبِیرِ الظَّلَمَةِ مُدْرِکِ الْهَارِبِینَ نَکَالِ الظَّالِمِینَ صَرِیخِ الْمُسْتَصْرِخِینَ مَوْضِعِ حَاجَاتِ (5)الطَّالِبِینَ مُعْتَمَدِ الْمُؤمِنِینَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی مِنْ خَشْیَتِهِ تَرْعُدُ السَّمَاءُ وَسُکَّانُهَا وَتَرْجُفُ الْأَرْضُ (6)وَعُمَّارُهَا وَتَمُوجُ الْبِحَارُ وَمَنْ یَسْبَحُ فِی غَمَرَاتِهَا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی یَخْلُقُ وَلَمْ یُخْلَقْ وَیَرْزُقُ وَلَا (7)یُرْزَقُ وَیُطْعِمُ وَلَا یُطْعَمُ وَیُمِیتُ الْأَحْیَاءَ وَیُحْیِی الْمَوْتَی وَهُوَ حَیٌّ لَا یَمُوتُ بِیَدِهِ الْخَیْرُ وَهُوَ عَلَی (8)کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (9)اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَرَسُولِکَ وَأَمِینِکَ وَصَفِیِّکَ وَحَبِیبِکَ وَخِیَرَتِکَ مِنْخَلْقِکَ (10)وَحَافِظِ سِرِّکَ وَمُبَلِّغِ رِسَالَاتِکَ أَفْضَلَ وَأَحْسَنَ وَأَکْمَلَ وَأَجْمَلَ وَأَزْکَی وَأَنْمَی وَأَطْیَبَ وَأَطْهَرَ (11)وَأَسْنَی وَأَکْثَرَ مَا صَلَّیْتَ وَبَارَکْتَ وَتَرَحَّمْتَ وَتَحَنَّنْتَ وَسَلَّمْتَ عَلَی أَحَدٍ مِنْ عِبَادِکَ وَأَنْبِیَائِکَ (12)
1) رسیده است. حمد خدایی را که هر وقت بخوانم، اجابتم میکند و با اینکه معصیتکارم، بدیهایم را میپوشاند.
2) نعمتهای فراوانی میدهد، در حالی که من چیزی در مقابلشان به او نمیدهم. چقدر مواهب گوارایی که عطا کرده
3) و ترسهای بزرگی که برطرف کرده و شادی و سروری که نشانم داده، پس او را ستایش و تسبیح میگویم. حمد خدایی
4) را که کوبنده متکبرین و ظالمان، گیرنده فرار کنندگان، عذاب دهنده ظالمان و فریادرس مظلومان، برآورنده حاجات
5) طالبان، مورد اعتماد مؤمنان است. حمد خدایی را که از ترسش، آسمان و سکان آن دچار رعد و برق میشود و زمین
6) و عمارتهای آن، میلرزد و دریاها و تمام آنچه که در اعماق آن خدا را تسبیح میگویند، دچار موج میشوند. حمد
7) خدایی را که خلق میکند ولی خلق نمیشود. روزی میدهد و داده نمیشود. میخوراند ولی خورانده نمیشود. زندهها
8) را میمیراند و مردهها را زنده میکند. در حالی که خود، زندهای است که نمیمیرد و همه خیرات عالم به دست اوست
9) و او بر هر چیزی تواناست.
10) خدایا، بر محمّد، بنده و فرستاده و امین و برگزیده و دوست و منتخب و حافظ اسرار و رساننده
11) پیغامها، بهترین و کاملترین و زیباترین و پاکترین و رشد کنندهترین و بیشتر از آنچه که
12) صلوات و برکات و ترحمات و مهربانیها و سلامها را بر احدی از بندگان و انبیاء و پیامبران
وَرُسُلِکَ وَصَفْوَتِکَ وَأَهْلِ الْکَرَامَةِ عَلَیْکَ مِنْ خَلْقِکَ (1)اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤمِنِینَ وَوَصِیِّ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَعَلَی الصِّدِّیقَةِ الطَّاهِرَةِ (2)فَاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَصَلِّ عَلَی سِبْطَیِ الرَّحْمَةِ وَإِمَامَیِ الْهُدَی الْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ سَیِّدَیْ (3)شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ وَصَلِّ عَلَی أَئِمَّةِ الْمُسْلِمِینَ حُجَجِکَ عَلَی عِبَادِکَ وَأُمَنَائِکَ (4)فِی بِلَادِکَ صَلَاةً کَثِیرَةً دَائِمَةً (5)اَللَّهُمَّ وَصَلِّ عَلَی وَلِیِّ أَمْرِکَ الْقَائِمِ الْمُؤمِّلِ وَالْعَدْلِ الْمُنْتَظَرِ احْفُفْهُ بِمَلَائِکَتِکَ (6)الْمُقَرَّبِینَ وَأَیِّدْهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ (7)اَللَّهُمَّ اجْعَلْهُ الدَّاعِیَ إِلَی کِتَابِکَ وَالْقَائِمَ بِدِینِک اسْتَخْلِفْهُ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفْتَ (8)الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِ مَکِّنْ لَهُ دِینَهُ الَّذِی ارْتَضَیْتَهُ لَهُ أَبْدِلْهُ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِ أَمْناً یَعْبُدُکَ لَا یُشْرِکُ (9)بِکَ شَیْئاً (10)اَللَّهُمَّ أَعِزَّهُ وَأَعْزِزْ بِهِ وَانْصُرْهُ وَانْتَصِرْ بِهِ وَانْصُرْهُ نَصْراً عَزِیزاً وَافْتَحْ لَهُ (11)فَتْحاً عَظِیماً (12)
1) و منتخبان و محترمین خلقت، فرستادهای بر او فرست.
2) خدایا، بر علی امیر مؤمنان و جانشین رسول خدا و بر صدّیقه طاهره فاطمه سرور زنان عالم،
3) درود فرست. خدایا، بر دو نوه پیامبر و دو امام هدایت، حسن و حسین، سرور جوانان اهل بهشت درود
4) و سلام فرست. خدایا، بر امامان مسلمانان، حجتهای تو در میان بندگان و امینان تو در شهرهایت،
5) سلام و درود فراوان و دائمی بفرست.
6) خدایا، همین طور بر ولیّ امرت، قائم آرزو شده و عدل مورد انتظار درود فرست و او را با ملائکه مقرب خود احاطه کن
7) و با روح القدس تقویتش کن. ای پروردگار عالمیان.
8) خدایا، او را خواننده به سوی کتابت و برپا کننده دینت، قرار بده و او را در زمین جانشین خودت بکن. همان طور که
9) ائمه قبل از او را جانشین کردی. خدایا در اجرای دینش قدرت بده و خوفش را با امنیت جایگزین کن تا تو را با اخلاص
10) بندگی کند.
11) خدایا، او را عزیز گردان و با او دینت را عزیز کن. او را یاری کن و با او دینت را یاری گردان. او را عزیزانه یاری کن و فتح عظیمی را
12) برایش رقم بزن.
اَللَّهُمَّ أَظْهِرْ بِهِ دِینَکَ وَمِلَّةَ نَبِیَّکَ حَتَّی لَا یَسْتَخْفِیَ بِشَیْءٍ مِنَ الْحَقِّ مَخَافَةَ أَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ (1)اَللَّهُمَّ إِنَّا نَرْغَبُ إِلَیْکَ فِی دَوْلَةٍ کَرِیمَةٍ تُعِزُّ بِهَا الْإِسْلَامَ وَأَهْلَهُ وَتُذِلُّ بِهَا النِّفَاقَ وَأَهْلَهُ وَتَجْعَلُنَا (2)فِیهَا مِنَ الدُّعَاةِ إِلَی طَاعَتِکَ وَالْقَادَةِ إِلَی سَبِیلِکَ وَتَرْزُقُنَا بِهَا کَرَامَةَ الدُّنْیَا وَالآْخِرَةِ (3)اَللَّهُمَّ مَا عَرَّفْتَنَا مِنَ الْحَقِّ فَحَمِّلْنَاهُ وَمَا قَصُرْنَا عَنْهُ فَبَلِّغْنَاهُ (4)اَللَّهُمَّ الْمُمْ بِهِ شَعْثَنَا وَاشْعَبْ بِهِ صَدْعَنَا وَارْتُقْ بِهِ فَتْقَنَا وَکَثِّرْ بِهِ قِلَّتَنَا وَأَعِزَّ بِهِ ذِلَّتَنَا (5)وَأَغْنِ بِهِ عَائِلَنَا وَاقْضِ بِهِ عَنْ مَغْرَمِنَا وَاجْبُرْ بِهِ فَقْرَنَا وَسُدَّ بِهِ خَلَّتَنَا وَیَسِّرْ بِهِ عُسْرَنَا (6)وَبَیِّضْ بِهِ وُجُوهَنَا وَفُکَّ بِهِ أَسْرَنَا وَأَنْجِحْ بِهِ طَلِبَتَنَا وَأَنْجِزْ بِهِ مَوَاعِیدَنَا وَاسْتَجِبْ بِهِ (7)دَعْوَتَنَا وَأَعْطِنَا بِهِ فَوْقَ رَغْبَتِنَا یَا خَیْرَ الْمَسْئُولِینَ وَأَوْسَعَ الْمُعْطِینَ اشْفِ بِهِ صُدُورَنَا (8)وَأَذْهِبْ بِهِ غَیْظَ قُلُوبِنَا وَاهْدِنَا بِهِ لِمَا اخْتُلِفَ فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِکَ إِنَّکَ تَهْدِی مَنْ تَشَاءُ (9)إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ وَانْصُرْنَا عَلَی عَدُوِّکَ وَعَدُوِّنَا إِلَهَ الْحَقِّ آمِینَ (10)اَللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا وَغَیْبَةَ إِمَامِنَا وَکَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَشِدَّةَ الْفِتَنِ بِنَا وَتَظَاهُرَ (11)
1) خدایا، دین خود و مکتب نبیّت را با او ظاهر کن، تا از اظهار هیچ حقی تقیه نکند.
2) خدایا، دولت کریمهای را میخواهیم که اسلام و مسلمین را با آن عزت بخشی و نفاق و اهلش را ذلیل کنی و ما را در آن
3) دولت، از داعیان به اطاعت و سرسپردگی در راهت قرار دهی و با آن دولت، بزرگواری دنیا و آخرت را روزیمان کنی.
4) خدایا، آنچه که از حق به ما نشان دادی، عامل به آن کن و اگر قصور کردیم، توفیق بده.
5) خدایا، با ظهور او پراکندگیمان را وحدت و شکافهایمان را پر و بریدگیهایمان را پیوند و کمی ما را زیاد و ذلتمان را عزت
6) و نیازمندانمان را بینیاز و بدهکارانمان را بیقرض و فقرمان را جبران و شکافهایمان را محکم و سختیهایمان را آسان و رو
7) سیاهیمان را رو سفیدی و اسیرانمان را آزاد و آرزوهایمان را برآورده و وعدههایمان را محقق و دعاهایمان را مستجاب
8) و بیش از خواستههایمان عطا کن. ای بهترین درخواست شده و وسیعترین عطاکنندگان، با ظهورش سینههای ما را شفا
9) و عصبانیت جانهایمان را آرام کن و ما را در مواردی از حق که مورد اختلاف است، هدایت کن؛ زیرا تو هر کسی را که
10) بخواهی به راه راست هدایت میکنی. ما را در برابر دشمن خودت و ما، یاری کن. معبود حق، دعایمان را مستجاب کن.
11) خدایا، ما از نبودن پیامبر و غیبت امام و زیادی دشمنان و شدت گرفتاریها و فتنههای دشمنان و غلبه زمان، شکایت
الزَّمَانِ عَلَیْنَا فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَأَعِنَّا عَلَی ذَلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ وَبِضُرٍّ (1)تَکْشِفُهُ وَنَصْرٍ تُعِزُّهُ وَسُلْطَانِ حَقٍّ تُظْهِرُهُ وَرَحْمَةٍ مِنْکَ تُجَلِّلُنَاهَا وَعَافِیَةٍ مِنْکَ تُلْبِسُنَاهَا (2)بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (3)
دعای دیگری در هر شب از ماه مبارک رمضان(1)
اللَّهُمَّ بِرَحْمَتِکَ فِی الصَّالِحِینَ فَأَدْخِلْنَا وَفِی عِلِّیِّینَ فَارْفَعْنَا وَبِکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ مِنْ عَیْنٍ (2)سَلْسَبِیلٍ فَأسْقِنَا وَمِنَ الْحُورِ الْعِینِ بِرَحْمَتِکَ فَزَوِّجْنَا وَمِنَ الْوِلْدَانِ الُْمخَلَّدِینَ کَأَنَّهُمْ لُؤلُؤ مَکْنُونٌ (3)فَأَخْدِمْنَا وَمِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ وَلُحُومِ الطَّیْرِ فَأَطْعِمْنَا وَمِنْ ثِیَابِ السُّنْدُسِ وَالْحَرِیرِ وَالْإِسْتَبْرَقِ فَأَلْبِسْنَا (4)وَلَیْلَةَ الْقَدْرِ وَحَجَّ بَیْتِکَ الْحَرَامِ وَقَتْلًا فِی سَبِیلِکَ مَعَ وَلِیِّکَ فَوَفِّقْ لَنَا (5)وَصَالِحَ الدُّعَاءِ وَالْمَسْأَلَةَ فَاسْتَجِبْ لَنَا (6)یَا خَالِقَنَا اسْمَعْ وَاسْتَجِبْ لَنَا (7)وَإِذَا جَمَعْتَ الْأَوَّلِینَ وَالاْخِرِینَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَارْحَمْنَا (8)وَبَرَاءَةً مِنَ النَّارِ وَأَمَاناً مِنَ الْعَذَابِ فَاکْتُبْ لَنَا (9)وَفِی جَهَنَّمَ فَلَا تَجْعَلْنَا وَمَعَ الشَّیَاطِینِ فَلَا تُقْرِنَّا (10)وَفِی هَوَانِکَ وَعَذَابِکَ فَلَا تَقْلِبْنَا (11)
1) . الاقبال / ص 61 - دعاء آخر فی کل لیلة منه.
2) خدایا، بواسطه رحمتت ما را در زمرمه صالحان وارد کن و به مقام علّیین بالا ببر و با کاسهای، از آب زلال چشمه
3) سلسبیل سیراب کن و از حورالعین تزویج نما و از پسران ماندگار بهشتی که مانند لولو میدرخشند، برایمان خادم و از
4) میوههای بهشت و گوشتهای پرندگان آن، غدا و از لباسهای زخیم و نازک حریر برایمان لباس قرار بده.
5) توفیق درک شب قدر و حج بیت اللّه الحرام و شهادت در راه خودت را به همراه ولیّت عنایت فرما.
6) دعاهای صالح و درخواستهای خوبمان را اجابت کن.
7) ای خالق ما، دعاهایمان را بشنو و مستجاب کن.
8) زمانی که اولین و آخرین را در روز رستاخیز جمع کردی، به ما رحم کن.
9) نجات از آتش و امان از آن را برایمان ثبت کن.
10) در جهنم واردم و با شیاطین همنشین ننما.
11) در خواری و عذابت، ما را نگردان.
وَمِنَ الزَّقُّومِ وَالضَّرِیعِ فَلَا تُطْعِمْنَا (1)وَفِی النَّارِ عَلَی وُجُوهِنَا فَلَا تَکْبُبْنَا.(2)وَمِنْ ثِیَابِ النَّارِ وَسَرَابِیلِ الْقَطِرَانِ فَلَا تُلْبِسْنَا (3)وَمِنْ کُلِّ سُوءٍ یَالَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ بِحَقّلَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ فَنَجِّنَا (4)
دعای امام زمان علیهالسلام بعد از نماز صبح روز عید فطر(1)
سکری رحمهالله نقل میکند که از احمد بن محمد بن عثمان بغدادی خواستم تا از دعاهای ماه رمضان در اختیارم قرار دهد. از آن دعاهایی که عمویش محمد بن عثمان عمری میخواند. او نیز دفتری که جلد سرخی داشت، بیرون آورد. در آن دعاهای ماه مبارک رمضان وجود داشت که از جمله آنها دعای بعد از نماز صبح روز عید فطر بود.
متن دعا: اللَّهُمَّ إِنِّی تَوَجَّهْتُ إِلَیْکَ بِمُحَمَّدٍ أَمَامِی وَ عَلِیٍّ وَ جَعْفَرٍ مِنْ خَلْفِی وَ عَنْ یَمِینِی وَأَئِمَّتِی عَنْ (2)یَسَارِی أَسْتَتِرُ بِهِمْ مِنْ عَذَابِکَ وَ أَتَقَرَّبُ إِلَیْکَ زُلْفَی لَا أَجِدُ أَحَداً أَقْرَبَ إِلَیْکَ مِنْهُمْ فَهُمْ أَئِمَّتِی (3)فَآمِنْ بِهِمْ خَوْفِی مِنْ عِقَابِکَ وَ سَخَطِکَ وَ أَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ أَصْبَحْتُ (4)بِاللَّهِ مُؤمِناً مُخْلِصاً عَلَی دِینِ مُحَمَّدٍ وَ سُنَّتِهِ وَ عَلَی دِینِ عَلِیٍّ وَ سُنَّتِهِ وَ عَلَی دِینِ الْأَوْصِیَاءِ وَ (5)سُنَّتِهِمْ آمَنْتُ بِسِرِّهِمْ وَ عَلَانِیَتِهِمْ وَ أَرْغَبُ إِلَی اللَّهِ فِیَما رَغِبَ فِیهِ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ الْأَوْصِیَاءُ وَ لَا (6)حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ لَا عِزَّةَ وَ لَا مَنَعَةَ وَ لَا سُلْطَانَ إِلَّا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ الْعَزِیزِ الْجَبَّارِ تَوَکَّلْتُ (7)
1) . إقبال الأعمال / ص275 / فصل فیما نذکره من صلاة الفجر یوم الفطر؛ بحارالأنوار / ج 88 / ص 1 / باب 2؛ أدعیة عید الفطر؛ مصباح المتهجد / ص 655 / الدعاء بعد صلاة العید.
2) خدایا، متوجه تو شدم با محمد از جلو و علی و جعفر از پشت سر و از راستم و سایر امامانم از سمت چپم. به وسیله آنها
3) خودم را از عذابت استتار میکنم و تقربی را میخواهم که احدی نزدیکتر از آن نیست. آنها امامان من هستند، به آنها مرا
4) از خوف عذابت ایمن کن و با رحمت خود در میان بندگان صالحت داخل گردان. در حالی صبح کردم که به خدا مؤمن
5) و مخلص هستم و بر دین محمّد و سنّت او و بر دین علی و سنّت او و بر دین جانشینان او و سنّتهای ایشان میباشم. من به
6) نهان و آشکار ایشان ایمان دارم و به همان چیزی که محمد و علی و جانشینانشان در آنها رغبت نشان دادند، رغبت نشان
7) میدهم. مانع و قدرتی غیر از خدا نیست. هیچ عزت و ممانعت و سلطنتی برای غیر خدای یکتای قهار عزیز و متکبر نیست.
عَلَی اللَّهِ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ (1)اَللَّهُمَّ إِنِّی أُرِیدُکَ فَأَرِدْنِی وَ أَطْلُبُ مَا عِنْدَکَ فَیَسِّرْهُ لِی وَ اقْضِ لِی حَوَائِجِی فَإِنَّکَ قُلْتَ فِی (2)کِتَابِکَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدیً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدی وَ (3)الْفُرْقانِ فَعَظَّمْتَ حُرْمَةَ شَهْرِ رَمَضَانَ بِمَا أَنْزَلْتَ فِیهِ مِنَ الْقُرْآنِ وَ خَصَصْتَهُ وَ عَظَّمْتَهِ بِتَصْیِیرِکَ (4)فِیهِ لَیْلَةَ الْقَدْرِ فَقُلْتَ لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ (5)کُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ (6)اَللَّهُمَّ وَ هَذِهِ أَیَّامُ شَهْرِ رَمَضَانَ قَدِ انْقَضَتْ وَ لَیَالِیهِ قَدْ تَصَرَّمَتْ وَ قَدْ صِرْتُ مِنْهُ یَا إِلَهِی إِلَی (7)مَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّی وَ أَحْصَی لِعَدَدِهِ مِنْ عَدَدِی فَأَسْأَلُکَ یَا إِلَهِی بِمَا سَأَلَکَ بِهِ عِبَادُکَ (8)الصَّالِحُونَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَتَقَبَّلَ مِنِّی مَا تَقَرَّبْتُ بِهِ (9)إِلَیْکَ وَ تَتَفَضَّلَ عَلَیَّ بِتَضْعِیفِ عَمَلِی وَ قَبُولِ تَقَرُّبِی وَ قُرُبَاتِی وَ اسْتِجَابَةِ دُعَائِی وَ هَبْ لِی (10)
1) بر او توکل میکنم؛ زیرا هر کسی که بر او توکل کند، خدا کفایتش میکند و به خواستهاش میرساند.
2) خدایا، من تو را میخواهم، تو هم مرا بخواه. ثوابت را میخواهم، آن را برایم آسان گردان و نیازهایم را
3) برآورده ساز. تو خود در قرآن فرمودی: «ماه رمضان ماهی است که قرآن در آن برای هدایت انسانها و روشنگری
4) نازل شده است.»(بقره / 185.) آری حرمت ماه مبارک رمضان را به خاطر نزول قرآن و اختصاص آن به شب قدر بزرگ
5) داشتی و فرمودی: «شب قدر بهتر از هزار ماه است و ملائکه و روح با اجازه خدا در آن شب تا طلوع فجر
6) برای تقدیر همه کارها نازل میشوند.» (سوره قدر.)
7) خدایا، این ماه رمضان هم تمام شد و از آن خارج شدم به آنچه که تو بهتر میدانی پس درخواست
8) میکنم خدایا، با آن نامهایی درخواست میکنم که بندگان صالحت با آنها تو را صدا زدند تا
9) بر محمّد خاندان و اهل بیت او صلوات بفرستی و همه اعمالی که قصد تقرب داشتم، بپذیری و با
10) مضاعف کردن اعمال و قبول تقرب و اعمالم و استجابت دعاهایم، بر من تفضل و عنایت کنی و آزادی
مِنْکَ عِتْقَ رَقَبَتِی مِنَ النَّارِ وَ مُنَّ عَلَیَّ بِالْفَوْزِ بِالْجَنَّةِ وَ الْأَمْنِ یَوْمَ الْخَوْفِ مِنْ کُلِّ فَزَعٍ وَ مِنْ کُلِّ (1)هَوْلٍ أَعْدَدْتَهُ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ أَعُوذُ بِحُرْمَةِ وَجْهِکَ الْکَرِیمِ وَ حُرْمَةِ نَبِیِّکَ وَ حُرْمَةِ الصَّالِحِینَ أَنْ (2)یَنْصَرِمَ هَذَا الْیَوْمُ وَ لَکَ قِبَلِی تَبِعَةٌ تُرِیدُ أَنْ تُؤاخِذَنِی بِهَا أَوْ ذَنْبٌ تُرِیدُ أَنْ تُقَایِسَنِی بِهِ وَ (3)تُشْقِیَنِی وَ تَفْضَحَنِی بِهِ أَوْ خَطِیئَةٌ تُرِیدُ أَنْ تُقَایِسَنِی بِهَا وَ تَقْتَصَّهَا مِنِّی لَمْ تَغْفِرْهَا لِی وَ أَسْأَلُکَ (4)بِحُرْمَةِ وَجْهِکَ الْکَرِیمِ الْفَعَّالِ لِمَا یُرِیدُ الَّذِی یَقُولُ لِلشَّیْءِ کُنْ فَیَکُونُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ (5)اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِلَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ إِنْ کُنْتَ رَضِیتَ عَنِّی فِی هَذَا الشَّهْرِ أَنْ تَزِیدَنِی فِیَما بَقِیَ (6)مِنْ عُمُرِی رِضًا وَ إِنْ کُنْتَ لَمْ تَرْضَ عَنِّی فِی هَذَا الشَّهْرِ فَمِنَ الاْنَ فَارْضَ عَنِّی السَّاعَةَ السَّاعَةَ (7)السَّاعَةَ وَ اجْعَلْنِی فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی هَذَا الَْمجْلِسِ مِنْ عُتَقَائِکَ مِنَ النَّارِ وَ طُلَقَائِکَ مِنْ (8)جَهَنَّمَ وَ سُعَدَاءِ خَلْقِکَ بِمَغْفِرَتِکَ وَرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ (9)اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِحُرْمَةِ وَجْهِکَ الْکَرِیمِ أَنْ تَجْعَلَ شَهْرِی هَذَا خَیْرَ شَهْرِ رَمَضَانَ (10)عَبَدْتُکَ فِیهِ وَ صُمْتُهُ لَکَ وَ تَقَرَّبْتُ بِهِ إِلَیْکَ مُنْذُ أَسْکَنْتَنِی الْأَرْضَ أَعْظَمَهُ أَجْراً وَ أَتَمَّهُ (11)
1) از آتش را بر من ببخشی و رسیدن به بهشت را روزی گردانی و در روز رستاخیز از هر ترس و صحنه
2) هولناکی که برای قیامت در نظر گرفتهای، امان دهی. خدایا، به جمال کرامتت پناه میبرم.
3) از اینکه این روز هم بگذرد اما لغزش و گناهی نبخشیده بماند و فردای قیامت مرا با آن مؤاخذه
4) و عذاب کنی و آبرویم را ببری. از تو به حرمت جمال کریمانهات که هر چه را اراده کند،
5) انجام میدهد و کن فیکون میکند، درخواست بخشش دارم.
6) خدایا، به حرمت لا اِله اِلاَّ اللّه درخواست میکنم که اگر در این ماه از من راضی بودی، رضایتت
7) را در مابقی عمرم، بیشتر کن. اما اگر راضی نبودی، همین الآن همین الآن، همین الآن، راضی شو.
8) و همین الآن و همین جایی که نشستهام مرا از آزاد شدگان دوزخ قرار بده. از آنان که به سعادت
9) مغفرت و بخشایش نایل شدند. ای مهربانترین مهربانان.
10) خدایا، به حرمت جمال کریمانهات، درخواست میکنم که این ماه را از آغاز آفرینشم، بهترین رمضانی قرار بده که تو را
11) پرستیدهام و روزه گرفته و تقرب جستهام. آن را مأجورترین و سرشارترین از نعمت و شاملترین از عافیت و واسعترین از
نِعْمَةً وَ أَعَمَّهُ عَافِیَةً وَ أَوْسَعَهُ رِزْقاً وَ أَفْضَلَهُ عِتْقاً مِنَ النَّارِ وَ أَوْجَبَهُ رَحْمَةً وَ أَعْظَمَهُ مَغْفِرَةً (1)وَ أَکْمَلَهُ رِضْوَاناً وَ أَقْرَبَهُ إِلَی مَا تُحِبُّ وَ تَرْضَی (2)اَللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْهُ آخِرَ شَهْرِ رَمَضَانَ صُمْتُهُ لَکَ وَ ارْزُقْنِی الْعَوْدَ ثُمَّ الْعَوْدَ حَتَّی تَرْضَی وَ (3)بَعْدَ الرِّضَا وَ حَتَّی تُخْرِجَنِی مِنَ الدُّنْیَا سَالِماً وَ أَنْتَ عَنِّی رَاضٍ وَ أَنَا لَکَ مَرْضِیٌّ (4)اَللَّهُمَّ اجْعَلْ فِیَما تَقْضِی وَ تُقَدِّرُ مِنَ الْأَمْرِ الَْمحْتُومِ الَّذِی لَا یُرَدُّ وَ لَا یُبَدَّلُ أَنْ تَکْتُبَنِی (5)مِنْ حُجَّاجِ بَیْتِکَ الْحَرَامِ فِی هَذَا الْعَامِ وَ فِی کُلِّ عَامٍ الْمَبْرُورِ حَجُّهُمُ الْمَشْکُورِ سَعْیُهُمُ (6)الْمَغْفُورِ ذُنُوبُهُمُ الْمُتَقَبَّلِ عَنْهُمْ مَنَاسِکُهُمُ الْمُعَافَیْنَ عَلَی أَسْفَارِهِمُ الْمُقْبِلِینَ عَلَی نُسُکِهِمُ (7)الَْمحْفُوظِینَ فِی أَنْفُسِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ وَ ذَرَارِیِّهِمْ وَ کُلِّ مَا أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَیْهِمْ (8)اَللَّهُمَّ اقْبَلْنِی مِنْ مَجْلِسِی هَذَا فِی شَهْرِی هَذَا فِی یَوْمِی هَذَا فِی سَاعَتِی هَذِهِ مُفْلِحاً مُنْجِحاً (9)مُسْتَجَاباً لِی مَغْفُوراً ذَنْبِی مُعَافًی مِنَ النَّارِ وَ مُعْتَقاً مِنْهَا عِتْقاً لَا رِقَّ بَعْدَهُ أَبَداً وَ لَا رَهْبَةً (10)یَا رَبَّ الْأَرْبَابِ (11)
1) روزی و با فضیلتترین از جهت رهایی از آتش و لازمترین از نظر رحمت و بزرگترین از نظر مغفرت و کاملترین از نظر
2) بهشت و نزدیکترین از نظر آنچه که دوست داری، قرار بده.
3) خدایا، آن را آخرین رمضانی قرار نده که روزه گرفتم و مکرّر توفیق رمضان را نصیبم کن تا پیوسته از من راضی شوی
4) و مرا با سلامت کامل از دنیا خارج کنی درحالی که تو از من راضی هستی و مرا راضی کرده ای.
5) خدایا، در قضا و قدر حتمی و غیر قابل تغییر خود، مرا در این سال و هر سال دیگری از حجاج بیت اللّه الحرام
6) بنویس. حاجیانی که حجشان خوب و پسندیده و سعیشان مأجور و گناهانشان بخشیده و اعمال حجشان قبول
7) و سفرشان در عافیت باشد و با اقبال قلبی مناسکشان را انجام داده اند و جان و مال و نسلشان حفظ شده است.
8) مرا در هر آنچه که به آنها روزی کردی سهیم گردان.
9) خدایا، مرا در همین مجلس و همین ماه و همین روز و همین لحظه رستگار
10) و نجات یافته و مستجاب و بخشیده شده و رها شده از آتش قرار بده.
11) ای پروردگار مربیان.
اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنْ تَجْعَلَ فِیَما شِئْتَ وَ أَرَدْتَ وَ قَضَیْتَ وَ قَدَّرْتَ وَ حَتَمْتَ وَ أَنْفَذْتَ أَنْ (1)تُطِیلَ عُمُرِی وَ تُنْسِئَ فِی أَجَلِی وَ أَنْ تُقَوِّیَ ضَعْفِی وَ أَنْ تُغْنِیَ فَقْرِی وَ أَنْ تَجْبُرَ فَاقَتِی وَ أَنْ (2)تَرْحَمَ مَسْکَنَتِی وَ أَنْ تُعِزَّ ذُلِّی وَ أَنْ تَرْفَعَ ضَعَتِی وَ أَنْ تُغْنِیَ عَائِلَتِی وَ أَنْ تُونِسَ وَحْشَتِی وَ أَنْ (3)تُکْثِرَ قِلَّتِی وَ أَنْ تُدِرَّ رِزْقِی فِی عَافِیَةٍ وَ یُسْرٍ وَ خَفْضٍ وَ أَنْ تَکْفِیَنِی مَا أَهَمَّنِی مِنْ أَمْرِ دُنْیَایَ وَ (4)آخِرَتِی وَ لَا تَکِلَنِی إِلَی نَفْسِی فَأَعْجِزَ عَنْهَا وَ لَا إِلَی النَّاسِ فَیَرْفُضُونِی وَ أَنْ تُعَافِیَنِی فِی دِینِی وَ (5)بَدَنِی وَ جَسَدِی و رُوحِی وَ وُلْدِی وَ أَهْلِی وَ أَهْلِ مَوَدَّتِی وَ إِخْوَانِی وَ جِیرَانِی مِنَ الْمُؤمِنِینَ (6)وَالْمُؤمِنَاتِ وَ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَاتِ الْأَحْیَاءِ مِنْهُمْ وَ الْأَمْوَاتِ وَ أَنْ تَمُنَّ عَلَیَّ بِالْأَمْنِ وَ الْإِیمَانِ (7)مَا أَبْقَیْتَنِی فَإِنَّکَ وَلِیِّی وَ مَوْلَایَ وَ ثِقَتِی وَ رَجَائِی وَ مَعْدِنُ مَسْأَلَتِی وَ مَوْضِعُ شَکْوَایَ وَ مُنْتَهَی (8)رَغْبَتِی فَلَا تُخَیِّبْنِی فِی رَجَائِی یَا سَیِّدِی وَمَوْلَایَ وَ لَا تُبْطِلْ طَمَعِی وَ رَجَائِی (9)فَقَدْ تَوَجَّهْتُ إِلَیْکَ بِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ قَدَّمْتُهُمْ إِلَیْکَ أَمَامِی وَ أَمَامَ حَاجَتِی وَ (10)طَلِبَتِی وَ تَضَرُّعِی وَ مَسْأَلَتِی فَاجْعَلْنِی بِهِمْ وَجِیهاً فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ (11)فَإِنَّکَ مَنَنْتَ عَلَیَّ بِمَعْرِفَتِهِمْ فَاخْتِمْ لِی بِهِمُ السَّعَادَةَ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ زِیَادَةٌ فِیهِ (12)
1) خدایا، از تو میخواهم که در آنچه که خواستی و اراده کردی و قضا کردی و تقدیر نمودی و حتمیت دادی و حکم
2) نمودی، عمرم را دراز کنی و اجلم را از یاد ببری و ضعفم را تقویت و فقرم را جبران و نیازهایم را برطرف سازی و بر
3) بیچارگیام رحم نمایی و ذلتم را عزت و زمینگیریام را رفعت بخشی و مخارجم را تأمین و تنهاییام را أنس و کمیم را
4) زیاد کنی و روزیام را در عافیت و آسانی قرار دهی و امورات مشکل دنیا و آخرتم را کفایت کنی و مرا به خودم
5) وانگذاری؛ زیرا در این صورت از آنها عاجز خواهم ماند. همین طور مرا به مردم وانگذار که مرا خواهند راند.
6) مرا در دین و بدن و جسم و روح و فرزندان و خانواده و دوستان و برادران و همسایگان اعم از مؤمنین و مؤمنات
7) و مسلمین و مسلمات، زنده و مرده ایشان، عافیت بخش و امنیت و ایمان تا روزی که زندهام، عنایت کن؛ زیرا تو
8) ولی و سرور و مورد اعتماد و امید و معدن نیازها و محل گلایهها و نهایت علاقههای من هستی. بنابراین ای سرور
9) و مولایم مرا در امیدم، دست خالی نکن و طمع و امیدم را باطل نگردان.
10) خدایا با محمد و خاندانش به تو متوجه شدهام. آنها را در مقابل خود و نیازها و درخواستها و تضرعم قرار دادهام.
11) بنابراین مرا به واسطه آنها از آبرومندان و مقربان در دنیا و آخرت قرار بده. تو با شناساندن آنها بر من لطف کردی، بنابراین
12) به واسطه آنها نیز مرا سعادتمند گردان؛ زیرا تو بر هر چیزی توانا هستی. در نقلی دیگر فقراتی اضافه میباشد: تو با آنها بر
مَنَنْتَ عَلَیَّ بِهِمْ فَاخْتِمْ لِی بِالسَّعَادَةِ وَ اَلسَّلَامةِ وَ الْأَمْنِ وَ الْإِیمَانِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ الرِّضْوَانِ (1)وَ السَّعَادَةِ وَ الْحِفْظِ یَا اللَّهُ أَنْتَ لِکُلِّ حَاجَةٍ لَنَا (2)فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ عَافِنَا وَ لَا تُسَلِّطْ عَلَیْنَا أَحَداً مِنْ خَلْقِکَ لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَ اکْفِنَا (3)کُلَّ أَمْرٍ مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا وَ الاْخِرَةِ یَا ذَا الْجَلَالِ وَ الْإِکْرَامِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَأَفْضَلِ مَا (4)صَلَّیْتَ وَ بَارَکْتَ وَ تَرَحَّمْتَ وَ تَحَنَّنْتَ عَلَی إِبْرَاهِیمَ وَ آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّکَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ (5)
1) من لطف کردی، بنابراین به واسطه خودشان نیز مرا سعادتمند و سالم و ایمن و با ایمان و بخشیده و اهل بهشت و سعادت
2) و حفظ گردان. ای خدا، من برای همه نیازهایم، تنها تو را دارم.
3) بنابراین بر محمد و خاندانش درود فرست و به ما عافیت بده و احدی از خلقت را که ما تحمل او را نداشته باشیم، بر ما
4) مسلط نکن و تمام امورات دنیا و آخرت مان را کفایت کن. ای صاحب جلالت و بزرگواری. بر محمد و خاندانش درود فرست
5) مانند آنچه از درود و برکات و ترحمات و مهربانیها بر ابراهیم و خاندان او فرستادی. همانا تو ستوده و جواد هستی.
دعای طلب روزی حلال و دفع حوادث ناگوار بعد از نماز صبح(1)
این دعا از حضرت بقیة اللّه به دست محمد بن صلت قمی رسیده است.
متن دعا:
اَللَّهُمَّ رَبَّ النُّورِ الْعَظِیمِ وَ رَبَّ الْکُرْسِیِّ الرَّفِیعِ وَ رَبَّ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ وَ مُنْزِلَ التَّوْرَاةِ وَ (2)الْإِنْجِیلِ وَ الزَّبُورِ وَ رَبَّ الظِّلِّ وَ الْحَرُورِ وَ مُنْزِلَ الزَّبُورِ وَ الْفُرْقَانِ الْعَظِیمِ وَ رَبَّ الْمَلَائِکَةِ (3)الْمُقَرَّبِینَ وَ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِینَ أَنْتَ إِلَهُ مَنْ فِی السَّمَاءِ وَ إِلَهُ مَنْ فِی الْأَرْضِ لَا إِلَهَ فِیهِمَا غَیْرُکَ (4)وَ أَنْتَ جَبَّارُ مَنْ فِی السَّمَاءِ وَ جَبَّارُ مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ لَا جَبَّارَ فِیهِمَا غَیْرُک وَ أَنْتَ خَالِقُ مَنْ فِی (5)السَّمَاءِ وَ خَالِقُ مَنْ فِی الْأَرْضِ لَا خَالِقَ فِیهِمَا غَیْرُکَ وَ أَنْتَ حَکَمُ مَنْ فِی السَّمَاءِ وَ حَکَمُ مَنْ فِی (6)الْأَرْضِ لَا حَکَمَ فِیهَا غَیْرُکَ (7)اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِوَجْهِکَ الْکَرِیمِ وَ بِنُورِ وَجْهِکَ الْمُشْرِقِ الْمُنِیرِ وَ مُلْکِکَ الْقَدِیمِ (8)
1) . إقبال الأعمال / ص 631 / فصل فیما نذکره من زیارة مختصة؛ مصباح المتهجد / ص 821 / زیارة رواها ابن عیاش؛ بحارالأنوار / ج 83 / ص 171 / باب 43 - التعقیب المختص بصلاة الفجر.
2) خدایا، ای پروردگار نور عظیم و عرش بلند و دریای متلاطم و ای نازل کننده تورات و انجیل
3) و زبور و پروردگار سایه و حرارت و نازل کننده زبور و فرقان و پروردگار ملائکه مقربین و انبیاء
4) و مرسلین. تو خدای همه موجودات آسمانی و زمینی هستی. غیر از تو معبودی در آنها نیست. تو
5) الزام کننده تمام موجودات آسمانی و زمینی هستی و غیر از تو الزام آوری نیست. تو خالق تمام
6) آسمانها و زمینها هستی و آن دو غیر از تو خالقی ندارند. تو حکمران در آسمان و زمین هستی
7) و غیر از تو کسی حکمران آن دو نیست.
8) خدایا، از تو میخواهم به جمال بزرگوارانه و به نور سیمایت که روشنی بخش است و مُلک ازلیّت، ای زنده
یَا حَیُّ یَا قَیُّومُ أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی أَشْرَقَتْ بِهِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرَضُونَ وَ بِاسْمِکَ الَّذِی (1)یَصْلُحُ عَلَیْهِ الْأَوَّلُونَ وَ الاْخِرُونَ یَا حَیّاً قَبْلَ کُلِّ حَیٍّ وَ یَا حَیّاً بَعْدَ کُلِّ حَیٍّ وَ یَا حَیّاً حِینَ لَا (2)حَیَّ یَا مُحْیِیَ الْمَوْتَی وَ یَا حَیُّ یَا لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ یَا حَیُّ یَا قَیُّومُ (3)أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ارْزُقْنِی مِنْ حَیْثُ أَحْتَسِبُ وَ مِنْ حَیْثُ (4)لَاأَحْتَسِبُ رِزْقاً وَاسِعاً حَلَالاً طَیِّباً (5)وَأَنْ تُفَرِّجَ عَنِّی کُلَّ غَمٍّ وَ کُلَّ هَمٍّ وَ أَنْ تُعْطِیَنِی مَا أَرْجُوهُ وَ آمُلُهُ (6)إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (7)
1) و برپا کننده از تو میخواهم با آن نامی که آسمان و زمین با آن روشن است و با آن نامی که اولین و آخرین با
2) آن اصلاح میشوند. ای زنده قبل از هر زندهای. ای زنده بعد از هر زندهای و ای زنده در زمانی که زندهای نبود
3) و ای زنده کننده مردگان و ای زنده، ای لااله الا اللّه، ای زنده و پابرجا.
4) درخواست میکنم که بر محمد و خاندانش درود فرستی و از آنجا که گمان میکنم و نمیکنم، به من روزی دهی،
5) روزی وسیع و حلال و گوارا.
6) همین طور در همه گرفتاریهایم گشایشی ایجاد کنی و آنچه را که امید و آروزیش را دارم، عنایت کنی.
7) همانا تو بر هر چیزی توانا هستی.
دعای سیام: تسبیح صاحب الزمان علیهالسلام
تسبیح صاحب الزمان علیهالسلام(1)
تسبیح صاحب الزمان علیهالسلام از روز هجدهم تا آخر ماه:
سُبْحَانَ اللَّهِ عَدَدَ خَلْقِهِ (2)سُبْحَانَ اللَّهِ رِضَا نَفْسِهِ (3)سُبْحَانَ اللَّهِ مِدَادَ کَلِمَاتِهِ (4)سُبْحَانَ اللَّهِ زِنَةَ عَرْشِهِ (5)وَالْحَمْدُ لِلَّهِ مِثْلَ ذلِکَ (6)
1) . الدعوات / ص 94 / تسبیح الحسن بن علی الزکی علیهالسلام؛ بحارالأنوار / ج 91 / ص 207 / باب 37 - عوذات الأیام.
2) خداوند به تعداد مخلوقاتش پاک و منزه است.
3) خداوند به اندازه دلخواه خودش پاک و منزه است.
4) خداوند به تعداد کشش مخلوقاتش پاک و منزه است.
5) خداوند به اندازه وزن عرشش پاک و منزه است.
6) خدا را به اندازههای قبلی حمد و ثنا میگویم.
بنابراین در آخرین قافله برو!(1)
حسین بن علی بن بابویه از گروهی از همشهریان قمی که در بغداد ساکن بودند، نقل میکند که در سالی که قرامطه و اسماعیلیان بر حجاج خانه خدا حمله کردند، سال پراکندگی ستارگان بود. در همان سال پدرم رحمهالله نامهای به حسین بن روح رحمهالله نوشت و اجازه رفتن به حج را خواست.
جواب آمد:
در این سال خارج نشو
پدرم دوباره نامه نوشت که باید بروم زیرا نذر کردهام. آیا میتوانم به نذرم عمل نکنم؟
جواب آمد:
اگر چارهای از رفتن نداشته باشی، بنابراین در آخرین قافله برو
پدرم در قافله آخری حرکت کرد و سالم ماند. اما تمام قافلههای قبلی قتل عام شدند.
مال مورد نظر در خانه است!(2)
قزوینی روایت میکند که یکی از برادرانمان بدون اینکه وصیتی کند، مرد. درحالی که ثروتش را زیر خاک دفن کرده بود و جای آن را به هیچ یک از وارثها نگفته بود.
به همین جهت نامهای خدمت امامزمان علیهالسلام فرستاده شد و ازمحل دفنآن سؤال شد.
نامهای به این صورت به دستشان رسید:
مال مورد نظر در خانه و در فلان بخش از اطاق است و مقدار آن فلان اندازه است.
محل مورد نظر کنده شد و مال از همان جا خارج شد.
مغازهها را بگیر(1)
همدانی نقل میکند که پانصد دینار از بابت وجوهات شرعی به حضرت بقیة اللّه بدهکار بودم. از طرفی دستم تنگ بود و قدرت پرداخت کردن را نداشتم. پیش خودم گفتم: این مغازهها را که به مبلغ پانصد و سی دینار خریده بودم، به جای همان پانصد دینار حضرت میگذارم. خدا میداند که این حرف را به کسی نگفته بودم.
امام علیهالسلامبه محمد بن جعفر نامه نوشتند که:
به جای پانصد دیناری که همدانی بدهکار است، مغازها را از او بگیر!
به اسدی که در ری ساکن است مراجعه کن(2)
محمّد بن یوسف شاشی نقل میکند که وقتی از عراق برگشتم، مردی از اهل
مرو به نام محمد بن حصین کاتب، همراه ما بود. او مقداری وجوهات برای امام علیهالسلام
جمع کرده بود. درباره امام علیهالسلام از من سؤال کرد. که آیا بعد از حضرت عسکری علیهالسلام، امامی وجود دارد؟ او را در جریان ادلهای که درباره وجود امام علیهالسلام برایم ثابت
شده بود، گذاشتم. گفت: مقداریوجوهات پیش من است، نظرت درباره آنها چیست؟ و ادامه داد: آیا بالاتر از حاجز هم کسی را میشناسی؟ گفتم: بله، شیخ(1)
.
گفت: اگر روزی خدا درباره وجوهات از من سؤال کند، میگویم که تو به من گفتی وجوهات را به شیخ بدهم. گفتم: اشکالی ندارد. از همدیگر جدا شدیم. بعد از چند سال او را دیدم. وقتی که میخواستم به عراق برگردم و وجوهاتی را که با خود داشتم خدمت امام برسانم، گفت: من دویست دینار به وسیله عابد بن یعلی و احمد بن علی خدمت امام فرستادم و در نامهای هم وجوهات را نوشتم و هم اینکه از ایشان التماس دعا کردم.
جواب نامه صادر شد. امام نوشته بود که نزد من هزار دینار پول است و من به خاطر شک ایشان در امامت، تنها دویست دینار آن را فرستادهام. نوشته ایشان دقیقا مطابق با واقع بود. همین طور نوشته بود که اگر خواستی وجوهات بفرستی، در ری به اسدی مراجعه کن.
گفتم: آیا واقعا همان طور بود که امام برایت نوشته بود. گفت: بله من تنها دویست دینار فرستادم. اما خدا شکّم را از بین برد.
بعد از دو سه روز خبر مرگ حاجز رسید. پیش دوستم رفتم و خبر وفات حاجز را به او دادم. خیلی ناراحت شد. گفتم: ناراحت نباش زیرا امام علیهالسلام از وفات حاجز خبر داده بود. امام هم خبر داد که مال تو هزار دینار است و هم به تو گفته بود که با اسدی رفت و آمد کنی. چون میدانست که حاجز به زودی وفات خواهد کرد.
1) . منظور از شیخ، نائب امام است.
سیصد دینار در کیسه سبز رنگی به همراه داری!(1)
مردی از اهل استرآباد نقل میکند که به عسکر رفتم و سیصد دینار در پارچهای داشتم که برخی از آنها دینارهای شامیبودند. مقابل در رسیدم. کنار در ایستاده بودم که غلام و یا کنیزی - تردید از من است - خارج شد و گفت: آنچه به همراه داری بده! گفتم: من چیزی به همراه ندارم. برگشت و دوباره خارج شد و گفت: تو سیصد دینار پول در داخل پارچهای سبز رنگ داری که تعدادی از آنها نیز دینارهای شامی هستند. همچنین یادت رفته است و انگشترت را در میان همان دینارها قرار دادهای!
دینارها را به او دادم و انگشترم را برداشتم.
نوشته شده بود مسرور طباخ(2)
مسرور طباح نقل میکند که برای حسن بن راشد نامهای نوشتم تا کمکم کند؛ زیرا در تنگنا قرار گرفته بودم. وقتی که به خانهاش رفتم، نبود. از این رو به شهر ابی جعفر محمد بن عثمان عمری رفتم. زمانی که وارد محوطه بزرگی شدم. مردی آمد و روبرویم ایستاد. من چهرهاش را نمیدیدم. دستم را گرفت و کیسه
سفید از پول را در دستم گذاشت. زمانیکه نگاه کردم متوجه شدم که روی آن نام من یعنی مسرور طباخ نوشته شده بود و داخل آن دوازده دینار پول قرار داشت.
بیست درهم از مال خودم(1)
محمد بن شاذان نقل میکند که چهارصد و هشتاد درهم وجوهات پیشم جمع شده بود. بیست درهم از مال خودم روی آن گذاشتم و نزد محمد بن احمد قمی فرستادم ولی او را در جریان بیست درهمی که خودم اضافه کرده بودم، قرار ندادم.
بعد از مدتی نوشته امام علیهالسلام را برایم فرستاد:
پانصد درهمی که بیست درهم آن مال خودت بود، به دستم رسید.
تازه منظورش را فهمیدم(2)
محمودی نقل میکند که جعفر بن عبدالغفار را والی دینور کردند. من نیز به همراه او به دینور رفتم. قبل از این که خارج شویم، نائب امام، شیخ رحمهالله پیش من آمد و گفت: اگر خواستی به ری بروی فلان کارها را انجام بده!
یک ماه بعد از این که وارد دینور(1)
شدیم، ولایت ری به جعفر بن عبدالغفار داده شد. به طرف ری به راه افتادم و تازه فهمیدم که منظور ایشان چه بوده است.
ای نصر بن عبداللّه!(2)
ابی رجاء بصری نقل میکند که بعد از وفات امام حسن عسکری علیهالسلام دو سال مداوم به جستجوی امام زمان پرداختم. اما نتیجهای نگرفتم. تا این که در سال سوم در مدینه و در منطقه صریاء که به دنبال فرزند امام عسکری علیهالسلام میگشتم ابوغانم از من پرسید: آیا شب را پیش من خواهی ماند؟ و من ایستاده بودم و در فکر فرو رفته بودم و با خود میگفتم: اگر خبری بود، بعد از سه سال روشن میشد. ناگهان صدای گویندهای را شنیدم که میگفت: ای نصر بن عبداللّه به اهل مصر بگو: آیا شما بعد از دیدن رسول خدا به او ایمان آوردید؟(3)
نصر میگوید: من اسم پدرم را نمیدانستم؛ زیرا در مدائن به دنیا آمدم. بعد از مرگ پدرم، نوفلی مرا به مصر برد و من در مصر بزرگ شدم. وقتی که صدا را شنیدم. با عجله بلند شدم و راه مصر را در پیش گرفتم و نزد ابوغانم نماندم.
باز از او نقل شده است که دو مرد از اهل مصر درباره فرزندانشان برای امام علیهالسلامنامه نوشتند.
در جواب آمد: اما تو ای معزی، خدا اجرت دهد.
1) . نام منطقهای در اطراف همدان است.
2) . بحارالأنوار / ج 51 / ص330 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 491- باب ذکر التوقیعات الواردة؛ الخرائج و الجرائح / ج 2 / ص 699/ فصل فی أعلام الإمام وارث الأنبیاء.
3) . مصر از جمله کشورهای آفریقایی است که بعد از رسول خدا فتح شد و مردمان آن بدون اینکه پیامبراسلام را ببینند، مسلمان شدند.
اما برای فرزند دیگری دعا کرد.
فرزند معزی مرد اما دیگری سالم ماند.
مأمور به شکستن شدم و شکستم(1)
نسائی نقل میکند که تعدادی اشیای قیمتی به مرزبانی، که وکیل امام علیهالسلام بود، دادم. در میان آنها گردنبندی طلایی وجود داشت. غیر از گردنبند، همه آنها را قبول کردند. اما گردنبند را پس دادند. از من خواسته شد تا آن را بشکنم. من نیز شکستم. با تعجب دیدم که در میان رویهای از طلا، آهن و مس و برنج قرار دارد. آنها را از میان طلا خارج کردم و طلای خالص را برگرداندم و ایشان نیز پذیرفتند.
اجازه خروج خواستم، اجازه ندادند!(2)
ابی عبداللّه بن صالح نقل میکند در سالی از سالها به بغداد رفتم. برای رفتن از بغداد نامهای نوشتم و اجازه خواستم. اما اجازه صادر نشد. بیست و دو روز در بغداد ماندگار شدم و در این مدت، قافله به نهروان رسیده بود.
تا اینکه در روز چهارشنبه اجازه خروج برای من صادر شد و گفته شد:
در آن روز خارج شو.
از بغداد خارج شدم اما امیدی به اینکه قافله را ببینم، نداشتم. به نهروان رسیدم و متوجه شدم که قافله در نهروان ماندگار شده است. بلافاصله بعد از این که شترم علف خورد، کاروان راه افتاد.
امام علیهالسلامبرای سلامتیام دعا کرده بود. از این رو مسافرت را بدون کوچکترین مشکلی به پایان رساندم. الحمدللّه
خداوند عافیت بدهد!(1)
محمد بن یوسف نقل میکند که دُملی در ناحیه مقعدم در آمد. آن را به پزشکان معالج نشان دادم و مال زیادی صرف نمودم. اما نتیجهای نگرفتم. نامهای خدمت حضرت نوشتم و از ایشان خواستم تا برایم دعا کنند.
نوشتند:
خداوند لباس عافیت به تنت بپوشاند و در دنیا و آخرت همراه ما گرداند.
یک هفته از دعای امام نگذشته بود که بدنم مانند کف دست، صاف شد و بیماریم شفا یافت. یکی از پزشکان شیعی را دعوت کردم و محل بیماری را به او نشان دادم. گفت: ما برای این بیماری دارویی نمیشناختیم. عافیت از این بیماری تنها کار خداست!
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 297 /باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الإرشاد / ج 2 / ص 357 /باب طرف من دلائل صاحب الزمان علیهالسلام.
مالت را مطالبه کن و پس بگیر!(1)
محمّد بن صالح نقل میکند که بعد از مرگ پدرم، وکالت ایشان از جانب امام زمان علیهالسلام به من رسید. پدرم در زمان حیاتشان، از مال امام زمان علیهالسلام(2)
قرضهایی به مردم داده بود. نامهای خدمتشان نوشتم و در جریان مسأله قرار دادم. در جواب نوشتند:
اموال ما را مطالبه کن و پس بگیر.
همه مردم قرضهایشان را پس دادند، غیر از یکی که چهارصد دینار مقروض بود. نزد او رفتم و از او خواستم تا قرضم را پرداخت کند. اما مسامحه کرد و به تأخیر انداخت. از همه بدتر این که پسرش به من توهین کرد. به پدرش گفتم که پسرت رفتار مناسبی با من ندارد. گفت: اتفاقی است که افتاده است! من نیز عصبانی شدم و از ریش و پایش گرفتم و تا وسط خانه کشیدم و تا میتوانستم با لگد زدم. پسرش بیرون دوید و فریاد زد: ای اهل بغداد به دادمان برسید، یک شیعه قمی پدرم را کشت. مردمان زیادی دورم را گرفتند. سوار بر مرکبم شدم و فریاد زدم. احسنت به شما ای اهل بغداد! با ظالم دست به یکی میشوید تا غریب مظلوم را بزنید. من مردی از همدان و از اهل سنّت هستم. این مردک مرا متهم به قمی و شیعی بودن میکند تا حقم را ضایع کند.
مردم به سوی او هجوم آوردند. میخواستند وارد مغازهاش شوند که جلویشان را گرفت. مرا صدا زد و گفت همه قرضهایی را که در سند نوشته شده
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 297 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الکافی / ج 1 / ص 521 / باب مولد الصاحب علیهالسلام؛ کشف الغمة / ج 2 / ص 454 / باب طرف من دلائل صاحب الزمان علیهالسلام.
2) . در دوران غیبت صغری در اغلب موارد مردم از ایشان به عنوان غریم نام میبردند. غریم از اضداد است و هم به معنای بدهکار و هم به معنای صاحب بدهی میباشد. از جهت این که مردم باید وجوهات شرعی خودشان را به ایشان میدادند، از ایشان با این نام یاد میکردند.
است، پرداخت خواهم کرد و قسم خورد که اگر مال مرا ندهد، زنش را طلاق خواهد داد. در نتیجه من مال خود را از او گرفتم.
خدایا پسری به او روزی کن(1)
قاسم بن علاء نقل میکند که خدمت امام زمان علیهالسلام سه بار برای مشکلاتم نامه نوشتم و عرض کردم که پیر شدهام و با این حال فرزندی ندارم. از همه مشکلاتم مرا جواب میدادند. امّا در مورد فرزند چیزی نمینوشتند. تا اینکه چهارمین نامه را هم نوشتم و از ایشان خواستم دعا کنند تا خدا برای من فرزندی عنایت کند.
ایشان اینبار در جواب نامه نوشتند:
خدایا به او فرزندی عنایت کن تا مایه چشم روشنیش باشد و این حمل را فرزند پسر قرار بده!
وقتی که نامه دستم رسید، خودم نمیدانستم که همسرم حامله است. وقتی که کنیزم را دیدم از او در اینباره سؤال کردم. گفت: شکم همسرت بالا آمده است. بعد از مدتی فرزندی به دنیا آورد.
این حدیث را حمیری نیز روایت کرده است.
جریان شمشیری که فراموشش کردهای چیست؟(2)
علی بن محمّد نقل میکند که مردی از اهل آبه(3)
وجوهاتی را خدمت حضرت
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 300 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ فرج المهموم / ص 239.
2) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 299 /باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الإرشاد / ج 2 / ص 365 / باب طرف من دلائلصاحب الزمان علیهالسلام.
3) . نام منطقهای در حواشی قم است. این منطقه از اصیلترین و قدیمیترین پایگاههای شیعی بوده است.
آورد تا به ایشان برساند. اما شمشیری را که جزو وجوهات بود و میخواست بفرستد، فراموش کرد. زمانی که وجوهات رسیدند، امام در نامهای به او نوشتند:
وجوهات رسید. ماجرای شمشیری که فراموش کردی، چیست؟
خبر مرگ جنید بعد از آن!(1)
حسن بن محمد اشعری نقل میکند که نامه امام عسکری علیهالسلام در مورد وکالت جنید که قاتل فارس بن حاتم بن ماهویه و ابی الحسن و یکی دیگر بود، به دستمان رسید. تا اینکه امام عسکری وفات کردند. حضرت بقیة اللّه حکمهای جدیدی برای وکالت آنها نوشت. اما اسمی از جنید نیاورد. من از این مسأله ناراحت شدم. اما بعد از مدتی خبر وفات جنید رحمهالله رسید و متوجه منظور امام علیهالسلام شدم.
در جستجوی امام علیهالسلام(2)
احمد دینوری نقل میکند که در اردبیل(3)
ساکن بودم و به قصد حج کردن، به دینور برگشتم. این اتفاق یکی دو سال بعد از وفات امام عسکری علیهالسلام افتاده است.
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 299 /باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الإرشاد / ج 2 / ص 365 / باب طرف من دلائل صاحب الزمان علیهالسلام.
2) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 300 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ فرج المهموم / ص 239.
3) . اردبیل نام شهری است که در آذربایجان ایران قرار دارد و این شهر مرکز استان اردبیل است. آب و هوای آن بسیار استثنایی، فرح بخش و سرد است. این منطقه مشرف به کوه سبلان میباشد.
زمانی که مردم در تحیر بودند. مردم دینور از بازگشت من خوشحال شدند و شیعیان نزد من جمع شدند و گفتند: شانزده هزار دینار از وجوهات متعلق به امام علیهالسلام نزد ما جمع شده است و خواهشمندیم که آنها را با خودت ببر و به کسی که باید بدهی بده! گفتم: دوستان شوخی نیست. دوره، دوره حیرت است و من دری را نمیشناسم. گفتند: ما به خاطر اعتمادی که به دینداری تو داریم، تو را برای این کار انتخاب کرده ایم. این اموال را به دست صاحب الزمان علیهالسلام برسان.
آن مال زیاد را در کیسههای فراوانی که نام صاحبانشان روی آنها نوشته شده بود، به همراه من فرستادند. وقتی که وارد منطقه قرمیسین شدم، احمد بن حسن در آنجا مقیم بود. زمانی که مرا دید خیلی خوشحال شد و هزار دینار در کیسه و بقچههایی از لباسهای رنگین که محکم بسته شده بود، به من داد و گفت که آنها را تنها دست حضرت حجت بده. کیسه پول و بقچهها را گرفتم و به راه افتادم.
زمانی که وارد بغداد شدم، تمام توجه و همّتم به آن بود که نایب امام علیهالسلام را پیدا کنم. برخی گفتند که در این منطقه مردیاست به نام باقلانی که مدّعی نیابت است. پیش او رفتم. او پیرمردی با وقار و هیبت بود. جلال و شکوه آشکار و اسب عربی و نوکران فراوانی داشت. مردم نیز دور او را گرفته بودند و با هم صحبت میکردند. وارد شده و سلام کردم. او برایم جا باز کرد و نزدیک خود نشانید و از دیدنم خوشحال شد و رفتار خوبی با من داشت. آنقدر نشستم تا اکثر افراد حاضر رفتند. از دین من پرسید. به او گفتم که من از اهل دینور هستم و مقداری پول همراه خود آوردهام تا به نائب امام علیهالسلام بدهم. گفت: این پولها را پیش من بیاور. گفتم: دلیلی میخواهم که ثابت کند که تو نائب امام علیهالسلام هستی. گفت: پس فردا بیا. رفتم و فردا آمدم اما چیزی ارائه نکرد. روز سوم نیز آمدم، باز هم چیزی ندیدم.
پیش یکی دیگر از این مدّعیان به نام اسحاق احمر رفتم. او جوانی نظیف بود. منزلش بزرگتر از منزل باقلانی بود و اسب و لباس و تجملاتش پنهانیتر و نوکرانش بیشتر از باقلانی بود. مردمانی دور او را گرفته بودند که تعدادشان بیش از مجلس باقلانی بود. داخل شدم و سلام کردم. جا داد و نزدیک خود نشاند. صبر کردم تا مجلس آرام شد. از مشکلم پرسید. همان حرفی را که به باقلانی زده بودم، به او گفتم. سه روز هم پیش او رفتم اما دلیلی نیافتم. تا اینکه پیش ابی جعفر محمد بن عثمان عمری رفتم. او پیرمردی متواضع بود که پیراهنی سفید بر تن داشت که معمولاً از زیر سایر لباسها پوشیده میشود. او در خانهای کوچک و بر روی فرشی پشمی نشسته بود. نوکری نداشت و از تجملات و اسب، خبر نبود. همان چیزهایی که در نزد دیگران بسیار بود.
سلام کردم. جوابش را داد و مرا نزدیک خود نشاند و با صمیمیت رفتار کرد. سپس از حال و روزم سؤال کرد. گفتم: من از منطقه کوهستانی دینور آمدهام و وجوهاتی را با خود آوردهام. گفت: اگر میخواهی این وجوهات به دست صاحب اصلیش برسد، باید به سامرا بروی و در آنجا خانه فرزند امام رضا علیهالسلامرا و فلان وکیل را پیدا کنی. خانه امام محمد تقی علیهالسلامآباد است. تو در آنجا به دلخواهت خواهی رسید.
به سوی سامرا حرکت کردم. در سامرا به خانه امام محمد تقی علیهالسلامرفتم و از فلان وکیل پرسیدم. دربان گفت که ایشان در خانه مشغول هستند، الآن میآیند. من هم دم در نشستم و منتظر آمدنشان شدم. بعد از لحظاتی آمد. بلند شدم و سلام کردم. دستم را گرفت و داخل خانه برد. از حال و روزم و دلیل آمدنم سؤال کرد. من هم طبق معمول ماجرا را تعریف کردم. سفره غذا را باز کرد و گفت بفرمایید و غذا بخورید. راه، شما را خسته کرده است. بنابراین نیاز به استراحت دارید. فعلاً تا اولین نماز مقداری وقت هست. من چیزی را که دنبالش هستی،
برایت خواهم آورد. او رفت و من غذا خوردم و خوابیدم. وقت نماز بود که از خواب بیدار شدم و نمازم را خواندم و بعد از آن به حوضچه آبی که در اطراف بود، رفتم و غسل کردم و مقداری سرحالتر شدم و دوباره به خانه آمدم. آنجا بودم تا اینکه یک چهارم از شب سپری شد و او آمد و همراهشان نامهای بود که چنین نوشته شده بود:
احمد بن محمد دینوری به همراه شانزده هزار دینار پول از راه رسید. این مبالغ در فلان تعداد کیسه که متعلق به فلانیها است، قرار دارد.
همین طور ادامه داده بود. تا اینکه همه کیسهها را با نام صاحبانشان شمرده بود درنهایت نوشته بود: کیسه فلانی پسر فلانی ذراع، حاوی شانزده دینار است.
در آغاز شیطان مرا وسوسه کرد تا نپذیرم. اما با خود گفتم: سرور من، آنها را بهتر از من میشناسد. مدام آنها راخواندم. ایشان تک تک کیسهها را با نام صاحبانشان نوشته بود. تا اینکه کیسهها به پایان رسید. در ادامه نوشته بودند. همین طور از قرمیسین و از طرف احمد بن حسن مادرائی برادر صواف، کیسهای آمده است که هزار دینار است و فلان تعداد لباس آورده است. که از جمله آنها فلان لباس با فلان رنگ است. تا اینکه همه لباسها را با خصوصیاتشان آورده بود.
خدا را به خاطر لطفی که در حقم کرد و باعث شد تا شک از دلم خارج شود، حمد و ستایش کردم. در پایان امامدستور داده بودند که وجوهات را به همان کسی که محمد بن عثمان امر کرده بود، تحویل بدهم. به بغداد برگشتم و نزد محمد بن عثمان رفتم. کل رفت و آمد من به سامرا سه روز طول کشید. وقتی که چشم محمد بن عثمان به من افتاد گفت: چرا به سامرا نرفتی؟ عرض کردم. اتفاقا از سامرا میآیم. داشتم با او صحبت میکردم که نامهای از امام زمان علیهالسلام به دستش رسید. که در آن بعد از شرح ماجرا، دستور داده شده بود که همه این
اموال به ابی جعفر محمد بن احمد بن جعفر قطان قمی تحویل داده شود. عمری بلند شد و لباسش را پوشید و گفت: همه آنچه را که به همراه داری به منزل محمد بن احمد بیاور. من نیز تمام و جوهات و لباسها رابه منزل قطان بردم و به او دادم. برای انجام اعمال حج به راه افتادم. زمانی که به دینور برگشتم مردم به استقبالم آمدند. من نیز نامهای را که وکیل امام علیهالسلام برایم آورده بود، برایشان خواندم. وقتی که ذراع اسم خودش را و مقدار پولی را که فرستاده بود، شنید غش کرد و افتاد. با هزار جور دارو و درمان او را بیدار کردیم. وقتی که بیدار شد، به سجده شکر افتاد و گفت: حمد و سپاس خدایی را که ما را هدایت کرد. الآن متوجه شدم که زمین خالی از حجت نخواهد بود. آن کیسه را ذراع، پنهانی به من داده بود و کسی غیر از خدا از آن خبر نداشت.
از دینور خارج شدم و در راه ابا حسن مادرائی را دیدم و او را نیز در جریان گذاشتم و نامه را برایش خواندم. گفت: سبحان اللّه، اگر در چیزی شک کنم در اینکه خدا زمین را بدون حجت رها نمیکند، شک نخواهم کرد.
او گفت: حکایتی را برایت نقل میکنم. زمانیکه اذکوتکین با یزید بن عبداللّه در منطقه شهرزور جنگید، بر شهرهای او غلبه یافت و خزائنش را به دست آورد. مردی پیش من آمد و گفت: یزید بن عبداللّه فلان اسب و شمشیر را برایمولایمان امام زمان علیهالسلامکنار گذاشته بود. من مسئول خزانه بودم. خزانه یزید را به تدریج نزد اذکوتکین میبردیم. تا حد امکان من تلاش میکردم که این دو را نبرند. تا اینکه غیر از آن دو چیزی در خزانه باقی نماند. من هم تلاش میکردم که آنها را برای حضرت نگه دارم. اما وقتی که با اصرار اذکوتکین مواجه شدم، چارهای غیر از تسلیم آنها ندیدم. در پیش خودم اسب و شمشیر را هزار دینار فرض کردم و از مال خودم آنها را خارج کردم و به خزانه دار دادم تا در جایی نگه دارد و حتی در صورت احتیاج نیز آنها را به من ندهد. بعد از آن اسب و شمشیر را فرستادم.
تا اینکه روزی مشغول رسیدگی به امور خزانه بودم و امر و نهی میکردم. ابوالحسن اسدی پیش من آمد. البته او گاه و بی گاه پیش من میآمد و اگر کاری از دستم بر میآمد برایش انجام میدادم. وقتی که دیدم نمیرود و من هم خیلیخسته بودم. گفتم: اگر مشکلی هست بفرمایید؟ گفت: من مکان خلوتی میخواهم تا چیزی را به تو نشان دهم! به خازن گفتم که محلی از خزانه را برای ما آماده کند. اسدی نامهای کوچک را به من نشان داد که از طرف مولایمان بود. در آن نوشته بود: ای احمد بن حسن هزار دیناری که به جای اسب و شمشیر کنار گذاشتهای به ابی الحسن اسدی بده! از شوق به خاطر توجه امام علیهالسلام به سجده افتادم و دانستم که او حجت خداست؛ زیرا کسی غیر از خودم از این ماجرا خبر نداشت. به همین جهت نیز از سر شوق، سه هزار دینار دیگر به آن اضافه کردم و به اسدی دادم.
بزودی پسر دار خواهی شد!(1)
حمیری نقل میکند که مردی از اهل ربض از امام درخواست میکند تا درباره سالم به دنیا آمدن بچهاش، دعا کند. امام علیهالسلام قبل از اینکه چهارماهگی کودک تمام شود، درباره او میفرماید:
به زودی پسر دار میشوی!
و همان طور که امام فرموده بود، پسر بچهای سالم به دنیا آمد.
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 306 / باب 15 - ما ظهر من معجزاته؛ فرجالمهموم / ص 247.
دو ماه قبل از مرگش(1)
سیاری نقل میکند که علی بن محمد سمری رحمهالله نامهای نوشت و طی آن از آن حضرت کفنی خواست.
جواب آمد که: تو در سال هشتم به آن نیاز پیدا میکنی.
او نیز در همان وقتی که امام علیهالسلام تعیین کرده بود، وفات کرد و ایشان دو ماه قبل از وفاتشان، کفنی را برایشان فرستادند.
در حلوان مرد!(2)
احمد بن اسحاق نامهای به امام علیهالسلام نوشت و از ایشان برای حج کردن، اجازه خواست.
امام علیهالسلام اجازه داد و کفنی برایشان فرستاد.
احمد بن اسحاق گفت: امام علیهالسلام خبر مرگم را به خودم داد. به همین خاطر از حج منصرف شد و در حلوان وفات کرد.
به جای آن، فرزند دیگری به تو داده خواهد شد!(1)
یکی از اصحاب نقل میکند که بچه دار شدم. برای امام نامه نوشتم و از ایشان اجازه خواستم تا او را در روز هفتم شستشو بدهم.
جواب آمد: تطهیر نکن.
بچه در روز هفتم یا هشتم مرد.
بعد از آن خبر مرگ فرزندم را برای ایشان نوشتم.
جواب آمد: به جای آن فرزند دیگری عنایت خواهد شد. نام اولی را احمد و بعد از آن را جعفر بگذار.
بچهها همان طور که امام علیهالسلامفرموده بود، به دنیا آمدند.
به زودی به آن دو نیاز پیدا میکنی!(2)
سعد بن عبداللّه نقل میکند که حسن بن نضر و اباصدام و عدّهای دیگر بعد از وفات امام حسن عسکری علیهالسلام درباره اموالی که در دست وکلای امام علیهالسلام بود، با هم بحث و گفتگو کردند. از این رو قصد داشتند در اینباره بررسیهایی را انجام دهند.
حسن بن نضر پیش ابا صدام آمد و گفت: من میخواهم به حج بروم. ابا صدام گفت: بگذار برای سال بعد. گفت: من از رسیدن مرگم میترسم و باید همین سال
بروم. احمد بن یعلی را وصی خود قرار داد و وجوهاتی را که نزدش جمع شده بود، به او سپرد و تأکید کرد که بعد از ظهور امام، آنها را به خودش بدهد.(1)
حسن نقل میکند که وقتی به بغداد رسیدم، منزلی را کرایه کردم و در آنجا ساکن شدم. برخی از وکلای امام علیهالسلام هر کدام مقداری لباس و درهم و دینار آوردند و پیش من گذاشتند. گفتم: اینها چیست و چرا این کارها را انجام میدهید؟ گفتند: بزودی میفهمی! آنقدر آوردند تا خانه پر شد. تا اینکه در نهایت احمد بن اسحاق با همه آنچه که داشت، آمد و همه را به من داد و رفت. از این اقدام وکلا متعجب شدم و به فکر رفتم.
تا اینکه نامهای از امام علیهالسلام رسید که وقتی فلان مقدار از روز سپری شد، هر آنچه را که داری بیاور.
همه را برداشتم و راهی سامرا شدم. در راه دزدانی بودند که با شصت مرد، جلوی مردم را میبستند. من به طرز معجزه آسایی از دستشان نجات پیدا کردم و به عسکر رسیدم. نامهای به من رسید که هر چه همراه داری بیاور. همه آنها را در زنبیل باربران، گذاشتم. وقتی که خانه ایشان رسیدم. مرد سیاهی را دیدم که ایستاده بود. گفت: تو حسن بن نضر هستی؟ گفتم: بله. گفت: داخل شو. وارد خانه شدم و زنبیلهای باربران را خالی کردم. در گوشهای از خانه مقدار زیادی نان وجود داشت. در مقابل به هر یک از آنها دو گرده نان دادند و همگی را به راه انداختند.
ناگهان متوجه اتاقی شدم که پردهای داشت. از آنجا مرا صدا زدند که:
ای حسن بن نضر خدا را ثنا گو که بر تو عنایت کرد و شک نکن؛ زیرا شیطان دوست دارد که تو دچار تردید باشی.
بعد از آن دو تا کفن به من داد و گفت: اینها را بگیر؛ زیرا به زودی به آنها احتیاج پیدا میکنی! آنها را گرفتم و خارج شدم.
1) . زیرا به وکلای امام علیهالسلام اعتماد نداشت.
سعد نقل میکند که حسن بن نضر از حج برگشت و در ماه رمضان وفات کرد و با پارچههایی که امام علیهالسلام داده بود، کفن شد.
از بقیه قطع شد!(1)
مدائنی نقل میکند که گروهی سادات طالبی(2)
که از اهل مدینه بودند، به وجود مبارک امام عسکری علیهالسلاماعتقاد داشتند. از این رو امام علیهالسلام نیز نامههایی را در زمان معینی، برایشان میفرستاد و وظایفشان را توضیح میداد.
بعد از وفات امام عسکری، عدّهای از آنها از اعتقاد به فرزند امام علیهالسلام برگشتند. در نتیجه نامههای امام زمان علیهالسلام تنها برای کسانیکه معتقد بودند، ادامه یافت ولی از گروه دیگر قطع شد و اسمی از آنها نیامد.
سپاس خدایی را که پروردگار جهانیان است.
به حمد اللّه باقی ماند!(3)
قاسم بن علاء وکیل امام علیهالسلام در آذربایجان نقل میکند که چند بار بچه دار شدم، بعد از تولد همه آنها برای امام علیهالسلام نامه نوشتم و از ایشان خواستم تا آنها را
دعا کنند. اما امام علیهالسلام در هیچ کدام از آنها، دعایی برایم ننوشتند.
اما زمانی که فرزندم حسن به دنیا آمد، نامهای نوشتم و از ایشان درخواست کردم تا دعا کنند. امام علیهالسلام قبول کردند و حسن نیز ماند. الحمد للّه.
قرمطی شده بود(1)
حسن بن فضل نقل میکند که پدرم برای امام علیهالسلام نامه نوشت و بعد از مدتی جوابش نیامد. من نامه نوشتم و جوابم آمد. اما وقتی که یکی از فقهای دیگر نامه نوشت، جوابش نیامد. بررسی کردیم، دیدیم که دلیل بیجواب ماندن نامه او، این است که وی تغییر مذهب داده و قرمطی(2)
شده است.
هدیه امام را برگرداندم!(3)
همین طور او نقل میکند که ائمه عراق را زیارت کردم و وارد طوس شدم و نیت کردم که از آنجا خارج نشوم تا تکلیفم روشن و نیازهایم برآورده شود. حتی اگر نیازمند شوم و صدقه بگیرم، باز هم خارج نشوم. با این حال در طول مدتی که در
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 309 /باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الکافی / ج 1 / ص520 / باب مولد الصاحب علیهالسلام.
2) . قرمط در لغت به معنای نزدیک شدن دو چیز است، از آنجا که شیعه در اقلیت بوده است کسانی را که از تشیع بر میگشتند و به عموم افراد جامعه نزدیک میشدند، قرمطی میگفتند. البته ممکن است به معنای خوارج نیز باشد.
3) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 309 /باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الکافی/ج1/ص520/باب مولد الصاحب علیهالسلام.
آنجا بودم از ماندگاری دلتنگ میشدم و میترسیدم که حج را از دست بدهم. تا اینکه روزی پیش محمد بن احمد رفتم و از او تقاضا کردم تا تکلیف مرا روشن کند. گفت: به فلان مسجد برو. در آنجا مردی با تو ملاقات خواهد کرد. من هم رفتم. مردی وارد شد و با تبسم گفت: ناراحت نباش. به زودی حج خواهی کرد و با سلامتی به پیش خانوادهات برمیگردی. دلم آرام شد و با خودم گفتم: این از مصادیق روشن شدن مقصود من است و الحمدللّه
بعد از آن وارد عسکر شدم. کیسهای از دینار به همراه لباسی، دستم رسید. ناراحت شدم و با خودم گفتم: جایگاه من در میان امام علیهالسلام همین مقدار است!(1)
حماقت کردم و آن را پس دادم و نامهای نوشتم. کسی که کیسه را از من گرفت، چیزی درباره آن مبلغ نگفت.
بعد از پس دادن کیسهای که امام علیهالسلام فرستاده بود، نادم و پشیمان شدم و با خود گفتم: با این کارم کافر شدم. نامهای نوشتم و از ایشان عذرخواهی کردم و استغفار نمودم و خدمت امام علیهالسلام فرستادم. بلند شدم. در حالیکه دستهایم را به هم میمالیدم، با خود گفتم: اگر دینارها دوباره برگردانده شود، نه باز میکنم و نه خرج میکنم. بلکه پیش پدرم میبرم. او بهتر میداند که چه باید بکند.
نامه از امام به پیک رسیده بود. امام او را سرزنش کرده بود که تو باید به او میگفتی که آن کیسه، صدقه نبود. بلکه ما از این هدایا برای شیعیانمان میفرستیم. گاهی هم آنها جهت تبرک خودشان از ما میخواهند.
نامهای هم برای من فرستادند و فرمودند: اشتباه کردی که هدیه ما را برگرداندی. زمانی که استغفار کردی، خدا بخشید. اما اگر نیت کردهای که به آن دست نزنی، ما آن را از گردن تو برمیداریم و لازم نیست به قصد قبلات عمل کنی. اما لباس که در هر حال برای احرام بستن لازم است.
1) . او گمان کرده بود که امام علیهالسلام برای او صدقه فرستاده است، به همین خاطر ناراحت شده بود.
همین طور درباره دو مسأله برای امام علیهالسلام نامه نوشتم. خواستم برای مسأله دیگری هم نامه بنویسم. اما از ترس اینکه امام علیهالسلام ناراحت شوند، ننوشتم. امام در جواب خود، نه تنها از دو مسأله قبلی جواب دادند، بلکه جواب مسأله سومی را که نفرستاده بودم، نوشته بودند. الحمدللّه
او با تو همراه خواهد شد!(1)
همین طور نقل میکند که در نیشاپور با جعفر بن ابراهیم نیشاپوری توافق کردیم که در مسافرت، من همراه او باشم. زمانی که وارد بغداد شدیم، نظرم برگشت و او را تنها گذاشتم و دنبال پیدا کردن همراه دیگری بودم. با ابن وجناء مواجه شدم و از او خواستم تا منزلی را برایم کرایه دهد. در آغاز احساس کردم که دوست ندارد، کرایه بدهد. اما وقتی که صحبت کرد، گفت: اتفاقا من هم به دنبال تو بودم؛ زیرا به من گفته شده بود که فلانی با تو همراهی خواهد کرد. از این رو با او خوشرفتاری کن و برایش همسفری پیدا کن و خانهای را به او کرایه بده!
از هیچ کس وجوهات شرعی نگیرید!(2)
حسین بن حسن علوی نقل میکند که مردی از ندیمان و نزدیکان روزحسنی به همراه یکی دیگر به او گفتند که مهدی علیهالسلام وکلای فراوانی در مناطق مختلف نصب
کرده است تا اموال مردم را برای او جمع کنند. در ضمن، نام تمام وکلا را به او دادند. او نیز این خبر را به عبیداللّه بن سلیمان وزیر، ابلاغ کرد. وزیر تصمیم گرفت که همه آنها را دستگیر کند. سلطان به او گفت: تعدادی جاسوس را به صورت افرادی ناشناس و همراه مقداری پول نزد این افراد بفرستید. هر کدام که آن مبالغ را قبول کرد، او را دستگیر کنید.
امام علیهالسلام به همه وکلای خود نامه نوشتند که از هیچ کس وجوهات نگیرید و ارتباط با من را به کلی انکار کنید.
در پی دستور سلطان، یکی از جاسوسان، پیش محمد بن احمد آمد و در خلوت به او گفت: من وجوهاتی را خدمتتان آوردهام، تا آنها را خدمت امام علیهالسلام بفرستید. محمد طبق دستور امام علیهالسلام به او گفت: تو اشتباه آمده ای؛ زیرا من اصلاً در جریان این مسائل نیستم. آن مرد خواهش میکرد و محمد انکار مینمود.
خلاصه اینکه آنها جاسوسها را فرستادند و وکلا همگی از پذیرش وجوهات،
خودداری کردند.
به نامش صادر شد!(1)
نصر بن صباح نقل میکند که مردی از اهالی بلخ نامهای خدمت امام علیهالسلام نوشت و برای امتحان امام، نام خود را تغییر داد و به حاجز رحمهالله سپرد تا به دست امام برساند. جواب امام علیهالسلام، همراه دعا به نام واقعی و کنیهاش صادر شد!
1) . دلائل الإمامة / ص 287 / معرفة شیوخ الطائفة؛ کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 488- باب ذکر التوقیعات؛ بحارالأنوار / ص 327/ ج 51 / باب 15- ما ظهر من معجزاته.
هفتصد دینار را بفرست!(1)
احمد بن حسن نقل میکند که وارد منطقه کوهستانی دینور شدم. در آن زمان معتقد به امامت نبودم. البته اجمالاً ایشان را دوست داشتم. تا اینکه یزید بن عبداللّه
وفات کرد. او در بیماری خود به من وصیت کرد که «شهری»(2)
اسبم و شمشیر
و کمربندم را به مولایم برسان.
زمانی که اذکوتکین بر شهرها مسلط شد خزانه یزید را به دست آورد. وقتی که من دیدم نمیتوانم اسب و بقیه چیزهایی را که یزید وصیت کرده بود، از اذکوتکین حفظ کنم مجبور شدم آنها را به او بدهم. در عوض، ته دلم هفتصد
دینار در عوض آنها کنار گذاشتم.
بعد از مدتی نامهای از عراق به دستم رسید:
هفتصد دیناری را که در عوض اسب و شمشیر و کمربند، نزد توست، بفرست.(3)
قبرهای قریش را زیارت نکنید!(4)
علی بن محمد نقل میکند که نامه از طرف حضرت صادر شد که طی آن از
1) . بحارالأنوار ج 51 / ص311 باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الکافی ج 1 / ص 522 باب مولدالصاحب علیهالسلام.
2) . نوعی از اسب است.
3) . لازم به ذکر است که این حکایت مفصلاً در توقیع شماره 11 آمده است. اما به جهت اختلافاتی که با آن داشت، در اینجا نیز ذکر شد.
4) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 312 /باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الغیبة للطوسی / ص 281؛ الکافی / ج 1 / ص 525 / باب مولد الصاحب علیهالسلام.
زیارت قبور قریش و حَیر، نهی شدیم. بعد از چند ماه وزیر، باقطائی را خواست و به او گفت: به شیعیان بنی فرات و برسیین اطلاع بده که قبور قریش را زیارت نکنند؛ زیرا خلیفه امر کرده است که هر کسی از این قبرستان زیارت کند، گرفته شود.
نوشته شده بود، محمد!(1)
علی بن احمد رازی نقل میکند که یکی از برادران اهل ری بعد از وفات امام عسکری علیهالسلامبا شک و تردید از ری خارج شده بود. در مسجد کوفه درباره جانشین امام عسکری علیهالسلامبه فکر فرو رفته بود و سنگریزههای مسجد را با دستش این طرف و آن طرف میکرد.(2)
ناگهان با سنگریزهای مواجه شده بود که بر روی آن نوشته بود: محمد. نگاه که کرده بود دیده بود که آن سنگ همان طور خلق شده است. نه اینکه روی آن حک شده باشد.
از چیزهایی که امانت ما است، باقی مانده است!(3)
ام کلثوم دختر محمد بن عثمان عمری رحمهالله نقل میکند که از قم و حوالی آن،
مقداری وجوهات پیش پدرم ابوجعفر محمد بن عثمان رحمهالله آوردند. تا خدمت امام علیهالسلام برساند. زمانی که فرستاده ابوجعفر رحمهالله به بغداد رسید. پیش او آمد و وجوهاتی را که قمیها فرستاده بودند، به دست او رساند و از او خداحافظی کرد تا برگردد.
ابوجعفر رحمهالله او را صدا زد که بعضی از چیزهایی را که به امانت سپرده شده، باقی مانده است. کجا هستند؟ مرد گفت: سرورم چیزی باقی نمانده است. هر چه که بود، تقدیم کردم. گفت: بله ولی باز هم چیزی باقی مانده است. برگرد و خوب بررسی کن و چیزهایی را که در قم به تو سپرده بودند، به یاد بیاور.
مرد برگشت و چند روز مدام فکر و بررسی کرد اما چیزی نیافت. حتی کسانی که همراه او بودند، متوجه چیزی نشده بودند. دوباره پیش ابوجعفر رحمهالله برگشت و عرض کرد: هر چه که بود، خدمتتان تقدیم کردم. گفت: گفته شده است که فلانی، دو لباس سردانی به تو داده است. چه اتفاقی برایشان افتاده است؟ مرد گفت: بله همین طور است، سرورم. من آنها را از یاد برده بودم و الآن هم نمیدانم که آنها را
چه کسی برده است. مرد رفت و هر چیزی را که به همراه داشت، بررسی کرد و از همه
کسانی که برای او وسایلی را حمل کرده بودند، سؤال کرد، اما خبری نشد.
دوباره پیش ابوجعفر رحمهالله آمد و ماجرا را برایش شرح داد. فرمود: به خانه فلانی پنبه فروش برو. همان کسی که دو کیسه پنبه برایش آوردی و در محل پنبهها گذاشتی. یکی از آنها که رویش فلان عبارت نوشته شده است، را باز کن. آن دو پارچه در گوشه آن کیسه هستند. مرد که مبهوت و متحیر شده بود با عجله به همان آدرس رفت و کیسه مورد نظر را باز کرد و پارچهها را در گوشه کیسه پیدا کرد و خدمت ابوجعفر آورد و گفت: وقتی که وسایل را بار میکردم پارچهها روی دستم ماندند. جایی بهتر از گوشه کیسه برایشان پیدا نکردم.(1)
1) . کرامات نواب امام علیهالسلام به خود آن حضرت نسبت داده میشود؛ زیرا در موارد متعددی اصحاب خود فرمودهاند که امام علیهالسلام اتفاقاتی را که برایمان میافتد، قبلاً به ما میفرمایند. بنابراین امام علیهالسلام قبلاً ایشان را در جریان این حکایت و گم شدن پارچهها و محل پیدا کردن آن قرار دادهاند.
مرد شگفت زده که ابوجعفر رحمهالله را نمیشناخت. با تعجب حکایت خود را همه جا نقل میکرد. کاری که غیر از پیامبر و امام از انجام آن عاجزند. در آن زمان که زمان خلافت معتضد عباسی بود، تقیه شدید بود و از شمشیرش خون میریخت. از این رو وکلا اگر میخواستند، چیزی را به ابوجعفر برسانند، آن را به شخص مطمئنی میسپردند و میگفتند فلان جا برو و به کسی که در آنجا هست، تحویل بده. کاری که بقیه تجار هم انجام میدادند. از این رو حتی نوشته و نامهای هم به او نمیدادند؛ زیرا ممکن بود، به دست حکومتیها بیفتد و مشکلاتی را درست کند.
یک ماه قبل از وفاتش!(1)
محمد بن زیاد مصیری نقل میکند که طی نامهای از حضرت بقیة اللّه کفنی خواستم تا با آن متبرک شوم.
جواب آمد:
تو در سال دویست و هشتاد و یک به آن نیاز پیدا میکنی.
مصیری در همان تاریخ که مشخص شده بود، وفات کرد و کفن درست یک ماه قبل از وفات برایش ارسال شد.
1) . الغیبة للطوسی / ص 297؛ بحارالأنوار / ص 317 / ج 51 / باب 15- ما ظهر من معجزاته.
و در دستش خون قربانی بود!(1)
ابن ابی سوره نقل میکند که در عصر روز عرفه توفیق زیارت امام حسین علیهالسلام را پیدا کردم. از حرم خارج شدم و به راه افتادم. وقتی که به بند آب رسیدم، نشستم تا کمی استراحت کنم. بلند شدم که بروم. متوجه مردی در وسط راه شدم. به من گفت: آیا همراهی داری؟ گفتم: نه خیر. با هم به راه افتادیم. گفتگو کردیم. در خلال آن، از حال و روز من سؤال کرد. عرض کردم: روزگارم تنگ است و چیزی به همراه ندارم. به من نگاه کرد و گفت: وقتی که وارد کوفه شدی به در خانه ابوطاهر رازی برو و در را بزن. او در حالی که دستانش آلوده به خون قربانی است، در را باز میکند. به او بگو: به تو گفته شده است که کیسه دینار را که در پای تخت قرار دارد، به من بدهی. از این مسأله تعجب کردم. از من جدا شد و به راه افتاد. ندانستم که به کجا میرود.
داخل کوفه شدم و به خانه ابوطاهر رازی(2)
رفتم. در را زدم. خارج شد. دیدم که دستهایش به خون قربانی آلوده است. گفتم: به شما گفته شده است که کیسه دیناری را که در پای تخت قرار دارد، به من بدهید. گفت: به روی چشم الآن میآورم. وارد خانه شد و کیسه دینار را آورد. من هم گرفتم و به راه افتادم.
خداوند رابطه زن و شوهر را درست میکند.(3)
ابی غالب رازی نقل میکند که من و یکی از دوستانم وارد کوفه شدیم. در حالی که
یکی از پاهای من میلنگید. ایام، ایام شیخ ابوالقاسم حسین بن روح(ره) بود. زمانی که او از شدت تقیه خود را مخفی میکرد و ابوجعفر محمد بن علی معروف به شلمغانی را وکیل خود کرده بود. شلمغانی در آن زمان آدم درستی بود و سخن کفرآمیزی از او شنیده نشده بود. به همین جهت مردم پیش او میرفتند و با او دیدار میکردند؛ زیرا او از نزدیکان حسین بن روح رحمهالله و واسطه میان مردم و او بود.
دوستم به من گفت: دوست داری با ابوجعفر دیدار کنی و سخنی بگویی؟ زیرا امروز او از طرف نایب امام، برای رسیدگی به مسائل نصب شده است. میخواهم از او بخواهم که در طی نامهای از حضرت بخواهد که برایم دعا کند. قبول کردم. نزد او رفتیم و دیدیم که عدّهای از شیعیان پیش او هستند. سلام کردیم و نشستیم. شلمغانی به دوستم نگاه کرد و گفت: این جوان کیست؟ گفت: او از آل زرارة است! به من نگاه کرد و گفت: از آل کدام زراره هستید؟ گفتم: سرورم من از خاندان بکیر بن اعین، برادر زرارة بن اعین هستم. گفت: به به، شما از اهل بیتی هستید که نزد ائمه صاحب جلالتند.
دوستم به او گفت: سرورم میخواستم برای حضرت نامهای بنویسید تا برایم دعا کند. گفت: چشم. وقتی که این را شنیدم با خود گفتم من هم از ایشان دعا بخواهم. تصمیم گرفتم چیزی را از ایشان بخواهم که به احدی نگفته بودم؛ زیرا زنم ام ابی عباس، سر هر چیزی با من دعوا میکرد. از سوی دیگر برایم قابل احترام بود. از امام میخواهم که برای مسأله مهمی که برایم پیش آمده است، دعا کند و نام مشکل را نمینویسم.
عرض کردم: خدا به سرورمان طول عمر بدهد. من نیز حاجتی داشتم. گفت: چسیت؟ گفتم: دعا برای گرفتاری خاصیکه مرا به مشکل انداخته است. کاغذی را که مطالب را در آن مینوشت، برداشت و نوشت: رازی درخواست دعا برای مشکل مهمی دارد. کاغذ را پیچید. ما نیز بلند شدیم و برگشتیم.
بعد از مدتی دوستم به من گفت: نمیخواهی دنبال خواستههایمان برویم؟ نزد ابوجعفر رفتیم و نشستیم. وقتی که نشستیم، کاغذی را خارج کرد و در آن نوشته بود: رازی و حال زوج و زوجه روبراه خواهد شد.
باور آن برایم مشکل بود. بلند شدیم و برگشتیم. دوستم پرسید: آیا جواب نامهات آمد؟ گفتم: خیلی عجیبتر از آن! گفت: عجیبتر از چه چیزی؟ گفتم: سؤالی که من پرسیده بودم، سرّی بود که تنها خدا ومن از آن با خبر بودیم. امام از آن مسأله به من خبر داد! گفت: آیا در مورد امام علیهالسلام شکّ داری؟ بگو ببینم قضیه از چه قرار است؟ وقتی که به او هم گفتم شگفت زده شد.
بالاخره وارد کوفه شدیم و به منزلم رفتم. ام ابی عباس از دست من عصبانی بود و به خانه پدرش رفته بود. بعد از آمدنم، به خانه برگشت و از من عذر خواهی کرد. هیچ وقت از سخنم تخلف نکرد تا اینکه مرگ میان ما جداییانداخت.
خداوند رابطه زن و شوهر را اصلاح خواهد کرد!(1)
ابی غالب احمد بن محمد بن سلیمان رازی نقل میکند که با زنی ازدواج کردم.
او اولین زنی بود که با او ازدواج میکردم. در آن زمان کمتر از بیست سال داشتم. در خانه پدرش با او نزدیکی کردم. او چند سال در خانه پدرش ماند. من هر چه تلاش کردم تا همسرم را به خانه خودم بیاورم، اجازه ندادند. در این مدت از من حامله شد و دختری را به دنیا آورد. بعد از مدتی دخترم مرد. من در ولادت و وفاتش حضور نداشتم. حتی او را برای یک لحظه ندیدم. همه اینها به خاطر
1) . بحارالأنوار / ص 322 / ج 51 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الغیبهللطوسی / ص 303.
اختلافات میان من و خانواده همسرم بود. بالاخره با هم قرار گذاشتیم که آنها اجازه بدهند، همسرم را بیاورم. وقتی که وارد خانه شدم تا زنم را ببرم، اجازه ندادند و گفتند که همسرم باید در خانه آنها حامله شود. بعد از مدتی طبق قرار خواستم همسرم را به خانه خودم بیاورم، باز هم ممانعت کردند و اختلافات از سر گرفته شد. همسرم دختری را در غیاب من به دنیا آورد. چند سال در همین وضعیت ماندیم.
وارد بغداد شدم، در آن وقت وکیل امام در بغداد، ابوجعفر محمد بن احمد بود. او برای من مانند عمو یا پدر بود. از بدبختی خودم و اختلافاتی که میان من و همسرم و خانواده او واقع شده بود، گله کردم. فرمود: نامهای بنویس و درخواست دعا کن. من هم نامهای نوشتم و ماجرای گرفتاریهایم را برایشان شرح دادم. نامه را به ابوجعفر دادم؛ زیرا در آن موقع او واسطه میان ما و حسینبن روح رحمهالله بود.
نامه را به او دادم و درخواست کردم تا آن را به دست امام علیهالسلامبرساند. جواب نامه به تأخیر افتاد. پیشش رفتم و گفتم: تأخیر جواب نامه مرا اذیت میکند. گفت: ناراحت نشو. این برای تو بهتر است؛ زیرا اگر جواب نامه زود بیاید. معلوم میشود که حسین بن روح رحمهالله جواب آن را نوشته و اگر دیر بیاید، معلوم است که خود حضرت به آن جواب داده است.
بعد از مدتی که چندان هم طول نکشید، ابوجعفر کسی را دنبالم فرستاد. نزد او رفتم. نامهای را در آورد و گفت: این جواب نامه توست، اگر بخواهی میتوانی رونویسی کنی و بعد به من بدهی. نامه را گرفتم و خواندم:
خداوند رابطه زن و شوهر را اصلاح خواهد کرد.
از روی نامه امام علیهالسلام، رونویسی کردم و وارد کوفه شدم. خداوند همسرم را با کمترین زحمتی، با من مهربان کرد. او سالیان سال با من زندگی کرد و فرزندانی
به دنیا آورد. من بدیهای زیادی به او کردم و حتی رفتارهایی داشتم که زنها آن را تحمل نمیکنند. با این حال حتی یک کلمه هم میان ما و حتی خانواده او، درگیری نشد. تا این گذر زمان میان ما دوری انداخت.
به آن نیازمند خواهی شد!(1)
باز هم ابو غالب نقل میکند که از مدتی پیش، نامهای به حضرت نوشتم و از ایشان خواهش کردم تا باغ مرا به عنوان وقف یا هدیه قبول کنند. در آن زمان این کار را برای تقرب الی اللّه انجام نمیدادم. بلکه میخواستم به نوبختیها نزدیک شوم تا کار دنیایم بهتر راه بیفتد. به همین خاطر نیز جواب نامه نیامد. تا این که بعد از کلی اصرار و پافشاری ایشان طی نامهای نوشتند:
یکی از کسانی را که مورد اعتماد است، انتخاب کن و باغت را به او بسپار و به نام او بکن. تو بعدها به آن نیازمند خواهیشد.
من نیز آن را به اسم ابی القاسم موسی بن حسن، پسر برادر ابی جعفر نوشتم؛ زیرا به دیانت او اعتماد داشتم. روزگار گذشت تا اینکه اعراب مرا اسیر گرفتند و املاکم را به کلی غارت کردند. چیزی حدود هزار دینار خسارت دیدم و بعد از مدتی که اسیرشان بودم، خودم را با صد دینار و هزار و پانصد درهم خریدم و برای اجرت آزاد کردنم پانصد درهم دیگر لازم داشتم. به همین خاطر به همان باغی که به نام ابوالقاسم کرده بودم، احتیاج پیدا کردم و فروختم.
1) . مدرک پیشین.
از خدمت عزل شد!(1)
خیف نقل میکند که تعدادی خادم عازم مدینه شدند. همراه آنها دو خادم دیگر نیز حضور داشت. نامهای به دستم رسید که من نیز با آنها خارج شوم. زمانی که به کوفه رسیدیم، یکی از آن دو خادم، مشروب خورد و مست شد. از کوفه خارج نشده بودیم که نامهای در رد آن خادم رسید و از خدمت عزل شد.
بچه، بچه اوست!(2)
جرجانی نقل میکند که در شهر قم بودم. در میان دوستان بودیم که سخن از مردی به میان آمد که فرزند خود را انکار میکرد. مردی را پیش شیخ صیانة اللّه فرستادند. من هم پیش او بودم. نامه را به او دادند. او نامه را نخواند و گفت که آن را پیش ابی عبداللّه بزوفری ببرید، تا جوابش را بدهد.
آن مرد پیش او رفت. من نیز همراه او حاضر بودم. ابو عبداللّه گفت:
فرزند، فرزند خود اوست و در فلان روز و در فلان جا با آن زن مواقعه کرده است. اسمش را هم محمد بگذارید.
پیک به شهر برگشت و آنها را در جریان گذاشت و مسأله برایشان روشن شد. بچه نیز به دنیا آمد و اسمش را محمد گذاشتند.
حکایتهای ولادت شیخ صدوق
تو از این زنت بچه دار نمیشوی!(1)
از علی بن حسین بن موسی بن بابویه نقل شده است که با دخترِ عمویم محمد بن موسی بن بابویه ازدواج کردم. اما بچه دار نشدم. از این رو نامهای خدمت شیخ ابوالقاسم حسین بن روح رحمهالله نوشتم و از او خواستم تا از حضرت بخواهد که برایم دعا کند تا خدا، فرزندان فقیهی برایم عنایت کند.
جواب آمد:
تو از این زنت بچه دار نخواهی شد. بزودی کنیزی دیلمی خواهی خرید و از او صاحب دو فرزند فقیه خواهی شد.
ابو عبداللّه بن سوره نقل میکند که ابی الحسن بن بابویه دارای سه فرزند پسرشد که دو تا از آنها از فقهای ماهری شدند و آنچه را که دیگران نمیتوانستند حفظ کنند، حفظ میکردند. آن دو برادری به نام حسن داشتند. او پسر وسطی بود و همیشه مشغول به عبادت و زهد بود و با مردم ارتباطی نداشت و از فقه چیزی نمیفهمید.
هر گاه ابوجعفر و ابو عبداللّه دو فرزند دیگر چیزهایی از روایات را نقل میکردند، مردم از نیروی حافظه آنها تعجب میکرده و میگفتند: این نیرو خاص شما نتیجه دعای امام علیهالسلام است. این مسأله در میان مردم قم رایج بود.
1) . مدرک پیشین.
من با دعای امام زمان علیهالسلام به دنیا آمدم!(1)
علی بن حسین بن بابویه مدتی با حسین بن روح رحمهالله جلساتی داشت و در آنها
سؤالاتی از ایشان میکرد. بعدها به وسیله علیبن جعفر بن اسود نامهای به حسین بن روح نوشت و از او خواست تا نامهاش را به دست حضرت برساند. در نامه از آن حضرت خواسته بود تا برای بچه دار شدنش، دعا کند.
امام برای او نوشت:
ما برای بچه دار شدنت دعا کردیم. به زودی دو پسر نیکوکار به تو روزی خواهد شد.
بعد از آن ابوجعفر و ابو عبداللّه از کنیزی که داشت، به دنیا آمدند.
ابو عبداللّه میگفت: که از صدوق شنیدم که میگفت: من با دعای امام زمان علیهالسلام به دنیا آمدم و به این مسأله افتخار میکرد.
فرزند مبارکی روزیاش خواهد شد(2)
محمّد بن علی اسود نقل میکند: علی بن حسین بن موسی بن بابویه رحمهالله بعد از وفات محمد بن عثمان عمری از من خواست تا از ابوالقاسم حسین بن روح بخواهم که از امام علیهالسلام درخواست کند تا ایشان برای بچهدار شدن ابن بابویه دعا کند. من هم این کار را کردم.
بعد از سه روز گفت: امام علیهالسلام برای علی بن حسین بن بابویه دعا کرد
و به زودی فرزند مبارکی برایش به دنیا میآید که خدمات فراوانی برای دین خدا انجام میدهد و بعد از او نیز اولاد دیگری خواهد داشت.(1)
با دعای امام علیهالسلام به دنیا آمدهای!(2)
صدوق بن بابویه نقل میکند که من کلاسهای علمی را در کمتر از سن بیست سالگی دایر کردم. برخی از اوقات ابو جعفر محمد بن علی الاسود در مجلس درس من حاضر میشد. او زمانی که با سرعت و قدرت پاسخگویی من به سؤالات شرعی مواجه میشد از کمی سن و سال من تعجب میکرد و میگفت: البته جای تعجب نیست؛ زیرا تو با دعای امام علیهالسلامبه دنیا آمدهای.
برای این کار راهی وجود ندارد!(3)
ابو جعفر نقل میکند که برای خودم نیز درخواست دعا کردم. تا پسر دار شوم. جوابی به من نداد و فرمود:
برای این کار راهی وجود ندارد و ممکن نیست.
علی بن حسین رحمهالله در همان سال بچهدار شد و محمد صدوق متولد شد. بعد از
1) . مقصود از فرزندی که دین خدا از آن نفع خواهد برد، مرحوم شیخ صدوق رحمهالله عالم بزرگ شیعی میباشد.
2) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 336 /باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الغیبهللطوسی / ص 320.
3) . بحارالأنوار / ص 336 / ج 51 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ إعلام الوری / ص 450 / الفصل الثانی فی ذکر بعض ما روی؛ الغیبة للطوسی / ص 320.
او نیز فرزندان دیگری به دنیا آمدند، اما من پسر دار نشدم.
عزیزم حرف زدی!(1)
همین طور اباعبداللّه بن سوره نقل میکند که سرور، مردی عابد و سخت کوش بود. من او را در اهواز دیدم. البته من نسب او را فراموش کردهام. او تعریف میکرد که من لال بودم و نمیتوانستم حرف بزنم. پدر و عمویم در سنین نوجوانی، در زمانی که سیزده سال داشتم، مرا خدمت شیخ حسین بن روح رحمهالله بردند. از او خواستند تا از حضرت بخواهد که برای گشایش زبان من دعا کند. ایشان فرمودند که:
به شما امر شده است که در کربلا، خدمت امام حسین علیهالسلام برسید!
عمو، پدرم و من به مزار امام حسین رفتیم، غسل کرده و زیارت نمودیم. عمو و پدرم مرا صدا زدند: آهای سرور.
من با زبانی فصیح و روان گفتم: بله!
هر دو گفتند: عزیزم حرف زدی!
گفتم: بله!
ابن سوره نقل میکند که سرور صدای ملایمی داشت.
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 324 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ الغیبة للطوسی / ص 308.
حق پسر عمویت را به خودش بده!(1)
اسحاق بن یعقوب نقل میکند که شیخ محمد بن عثمان عمری نقل میکند که با مردی از اهل سواد آشنا شدم. وجوهاتی به همراه خود داشت. آن را فرستاد، اما قبول نشد و بازگردانده شد و به او گفته شد:
«حق پسر عمویت را که چهارصد درهم است، به خودش بده.»
مرد مبهوت و متعجب ماند. باغی متعلق به پسر عموهایش در دست او بود. او مقداری از باغ را به آنها داد و مقداری را برای خود برداشت. وقتی که حساب کرد، دید مقدار مالی که باید به آنها بدهد، دقیقا چهارصد درهمی است که امامفرموده بود.
مال پسر عموهایش را داد و بقیه را خدمت امام علیهالسلامفرستاد و مورد قبول قرار گرفت.
دینار به او پس داده شد!(2)
گروهی از علما نقل کردهاند که ابن جنید در شهر واسط اقامت داشت. امام علیهالسلام غلامی را نزد او فرستاد تا بفروشد. او نیز غلام را فروخت و قیمت آن را گرفت.
وقتی که آنها را وزن کرد، متوجه شد که هجده قیراط و یک حبه از آن گم شده
است. به همین جهت از جیب خودش همان مقدار را اضافه کرد و خدمت امام علیهالسلام فرستاد.
بعد از مدتی امام علیهالسلام یک دینار که وزن آن هجده قیراط و یک حبه بود، برایش پس فرستاد.(1)
ای محمد از خدا بترس!(2)
محمد بن ابراهیم بن مهزیار(3)
نقل میکند که به عسکر رفتم و قصد داشتم که خدمت امام علیهالسلامبرسم. زنی به من نزدیک شد و گفت: تو محمد بن ابراهیم هستی؟
گفتم: بله
گفت: برگرد. الآن نمیتوانی ایشان را ببینی! شب برگرد، در برویت باز خواهد بود. داخل خانه شو و به اتاقیکه چراغی در آن روشن است، برو!
همان کار را انجام دادم. وقتی که به نزدیکی در خانه رسیدم، دیدم باز است.
وارد شدم و به طرف اتاقی که گفته بود، رفتم. وارد اتاق شدم. خود را میان دو قبر دیدم و شروع به گریه و زاری نمودم. در این حال بود که آن حضرت مرا خطاب کرد:
1) . از نظر فقهی نیز وکیل در حکم امین است و در صورتی که در نگهداری پول سستی نکرده باشد، مسئولیتی در برابر اتلاف آن ندارد. از این رو، اگر چه ابن جنید، از سر ادب فراتر از وظیفه فقهی خود عمل کرد، اما امام علیهالسلام متوجه ادب او شده و مال شخصی او را نزد خودش فرستاد.
2) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 326 /باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ کمالالدین / ج 2 / ص 45 / 486 - باب ذکر التوقیعات الواردة.
3) . محمد بن ابراهیم بن مهزیار فرزند ابراهیم از خواص اصحاب امام علیهالسلام است. او مورد توجه خاص آن حضرت بود و حکایت دیدار او با آن حضرت در بخش چهارم آمده است. فرزند او محمد نام داشت و در اوایل در مورد آن حضرت تردید داشت. که بعدها موفق به توبه شد و به یقین رسید واز طرف حضرت به جای پدرش به وکالت منطقه اهواز نصب شد.
ای محمد از خدا بترس و از عقاید خود توبه کن. تو مسأله سنگینی را به گردن گرفتهای.
خدا، زندانی را آزاد کرد!(1)
محمد بن صالح نقل میکند که نامهای خدمت امام علیهالسلامنوشتم و از ایشان خواستم تا برای باداشاکه، دعا کند؛ زیرا او در زندان ابن عبدالعزیز بود. همین طور از ایشان اجازه خواستم تا از کنیزم بچهدار شوم.
جواب آمد: میتوانی از او بچه دار شوی. خداوند هر کاری که بخواهد انجام میدهد و خداوند متعال، شخص محبوس را آزاد خواهد کرد.
از کنیز بچه دار شدم. اما خود کنیز بعد از آن مرد. زندانی نیز درست در همان روزی که نامه دستم رسید، از زندان آزاد شد.
جواب نداد!(2)
ابو جعفر نقل میکند که بچه دار شدیم. طی نامهای به امام، از ایشان برای شستشو دادن کودک در روز هفتم یا هشتم اجازه خواستم.
امام چیزی ننوشت و بچه در روز هشتم وفات کرد.
خدمت ایشان نامه نوشتم و خبر مرگ فرزندم را دادم.
جواب آمد: بزودی جای آن، فرزندان دیگری خواهی داشت. نام اولی را احمد و دومی را جعفر بگذار.
چهار سال زنده ماند(1)
باز هم او نقل میکند که به صورت مخفی با زنی ازدواج کردم. اتفاقا آن زن حامله شد و فرزندی به دنیا آورد. من هم که میخواستم جریان ازدواجم مخفی بماند، از این اتفاق خیلی ناراحت شدم.
نامهای نوشتم و از این مسأله خدمت امام علیهالسلام گله کردم.
جواب آمد: این طفل بزودی خواهد مرد.
طبق فرموده امام علیهالسلامآن طفل تنها چهار سال زندگی کرد.
بعد از وفات او نامه از امام دستم رسید:
خداوند صبور است ولی شما عجله میکنید.
مال کجاست؟(2)
ابن عجمی یک سوم مالش را خدمت امام زمان علیهالسلام تقدیم کرد و نامهای نیز
خدمت ایشان فرستاد. در ضمن قبل از اینکه یک سوم مالش را برای امام علیهالسلام کنار بگذارد مقداری از اموالش را برای فرزندش ابی المقدام اختصاص داده بود. اما کسی از آن خبر نداشت.
امام علیهالسلام برای او نوشت:
کجاست آن مالی که برای ابی المقدام کنار گذاشته بودی!
به شهر خودت برگرد!(1)
وجنائی نقل میکند که شهرمان مضطرب شد و فتنههایی به پا شد. به همین جهت پیرمردی(2)
نزد من آمد و گفت: به شهر خودت برگرد. با بیمیلی تمام از بغداد خارج شدم. زمانی که به سامرا رسیدم خواستم در آنجا بمانم؛ زیرا خبر آشوب شهرمان به سامرا هم رسیده بود. با این حال با ناچاری از سامرا به طرف منزل خود به راه افتادم. در راه بودم که همان شیخ را دیدم، نامه خانوادهام را به همراه داشت. آری خانوادهام، از آرام شدن اوضاع شهر خبر داده بودند و خواسته بودند که برگردم.
شمشیر فرستاده نشد!(1)
احمد بن حسن نقل میکند که یزید بن عبداللّه به اسب و شمشیر و مالی وصیت کرد. قیمت اسب و اموال خدمت امام علیهالسلام فرستاده شد. اما شمشیر فرستاده نشده بود.
نامه آمد که: همراه با چیزهایی که فرستادید، شمشیری نیز بود! اما دست من نرسید.
یا چیزی شبیه این حرف.
کسی که به کار خدا مشغول باشد...(2)
ابوالقاسم بن ابی حابس نقل میکند که هر ساله در نیمه شعبان امام حسین علیهالسلام را زیارت میکردم. تا اینکه در سالی از سالها قبل از شعبان، وارد عسکر شدم. قصد داشتم که امسال به زیارت امام حسین علیهالسلام نروم. ولی وقتی که شعبان داخل شد با خودم گفتم: زیارتی را که همیشه انجام میدادم، رها نمیکنم. از این رو برای زیارت خارج شدم.
قبل از این، هر گاه که وارد عسکر میشدم با نامهای امام علیهالسلام را از آمدن خودم مطلع میکردم. اما این بار به حسن بن ابیاحمد که وکیل امام علیهالسلام بود، عرض کردم که به کسی نگو که من آمده بودم؛ زیرا میخواهم آمدنم خالصانه باشد.(3)
وقتی که خارج میشدم دیدم که ابوالقاسم با لب خندان میآید. گفت: این دو دینار را برایم فرستادهاند و گفتهاند که به تو بدهم و بگویم:
هر کسی که در خدمت خدا باشد، خدا نیز در صدد برطرف کردن مشکلات او خواهد بود.
دو شاخه بنفشه!(1)
باز هم او نقل میکند که یکبار طبق معمول به سامرا رفته بودم، به شدت مریض شدم. تا جایی که مرگ را احساس کردم و خود را آماده کردم. از طرف امام علیهالسلام ظرفی که در آن دو شاخه بنفشه قرار داشت، فرستاده شد. دستور داده بودند که آنها را بو کنم. از بوییدن آنها فارغ نشده بودم که حالم خوب شد. الحمد للّه رب العالمین.
فعلاً دنبال قرضت نرو!(2)
باز هم نقل میکند. مردی که به من بدهکار بود، مُرد. از امام علیهالسلاماجازه خواستم تا به شهر واسط بروم و از ورثه قرضم را بگیرم همین طور نوشتم. اکنون که او تازه مرده است، امید اینکه بتوانم قرضم را بگیرم، بیشتر است. اما امام علیهالسلام اجازه نداد.
بعد از مدتی دوباره نامه نوشتم و اجازه خواستم. باز هم اجازه صادر نشد.
حدود دو سال از ماجرا میگذشت که امام خودش برایم نامه نوشت:
دنبال قرضت برو!
من هم دنبال قرضم رفتم و به حقم رسیدم.
دینارهای ابن رئیس را بفرست!(1)
همین طور باز هم نقل میکند که ابن رئیس ده دینار وجوهات به حاجز سپرد. حاجز فراموش کرد تا آن را برای امام بفرستد.
امام برایش نوشت: ده دینار ابن رئیس را بفرست!
قلم بدون مرکب(2)
همین طور نقل میکند کههارون بن موسی طی نامهای چیزهایی خدمت امام علیهالسلامنوشت. در پایان با قلم بدون مرکب روی کاغذ برای دو برادرزادهاش، که زندانی بودند، التماس دعا کرد.
جواب سؤالاتش آمد. در پایان نیز امام علیهالسلام از دو برادرزاده او، نام برده و دعا کرده بود.
فرزندتان دختر است!(1)
همین طور نقل میکند که مردی از ربض خدمت امام علیهالسلامنامه نوشت و برای بچهای که زنش در شکم داشت، دعا خواست.
امام علیهالسلامطی نامهای، قبل از چهارماهگی حمل، دعا کرد و خبر داد که فرزندتان دختر است. بچه همان طور که امام علیهالسلامفرموده بود، به دنیا آمد.
ثروتش برگردانده شد!(2)
همین طور نقل میکند محمد بن محمد قصری طی نامهای از امام علیهالسلام خواست تا برای او دعا کند تا بتواند مخارج دخترانش را تأمین کند، ثروت از دست رفتهاش برگردد و توفیق حج پیدا کند.
نامه امام علیهالسلاممبنی بر دعای ایشان به دستش رسید.
بعد از مدتی ثروت از دست رفته بازگشت، توفیق حج پیدا کرد و از شش دختر، چهار نفرشان وفات کردند.(3)
شأن امام علیهالسلام بالاتر از آن است که برای مرگ شیعیان خود دعا کند. بلکه ایشان در حکم پدر امت هستند و همان طور که از معجزات و توقیعات روشن میشود، توجه ویژهای به شیعیان و مشکلات آنها داشتند. دلیل این مطلب آن است که بعد از دعای امام علیهالسلام آن مرد ثروتمند شده است. تا جایی که توانسته به حج برود؛ زیرا میدانیم که در گذشته تنها افرادی که خیلی ثروتمند بودند، میتوانستند، حج بجای آورند. از این رو مشکل دختران آن مرد، با ثروتمند شدن او حل شده است.
خلاصه اینکه نباید این توهم ایجاد شود که مرگ دختران به خاطر دعای امام علیهالسلام بوده است.
خداوند خواهرت را بیامرزد!(1)
همین طور نقل میکند که محمد بن یزداد، طی نامهای از امام علیهالسلام خواست تا برای والدینش دعا کند.
جواب آمد:
خداوند خودت و والدینت را مورد مغفرت قرار دهد. همچنین خواهر وفات کردهات را که اسمش کلکی بود، بیامرزد!
این خانم، زن صالحهای بود که ازدواج کرده بود.
خداوند از ایشان قبول کند(2)
همین طور نقل میکند که مبلغ پنجاه دیناری را که چهل دینار آن، متعلق به تعدادی از شیعیان بود و ده دینارش نیز متعلق به پسر عمویم بود (او سنی بود.)
خدمت امام فرستادم و نام او را در آخر نامه آوردم و با این کار خواستم به امام علیهالسلامبفهمانم که برایاو دعا نکند.
در مورد بخشی از نامه که مربوط به مؤمنین بود، در جواب آمده بود:
خداوند از ایشان قبول کند و به آنها لطف و احسان نماید.
و ایشان به پسر عمویم دعا نکرده بودند.
نامی را که تغییر داده بودی!(1)
همین طور نقل میکند که یکبار دیگر هم مبلغی را که شیعیان جمع کرده بودند، همراه مبلغی که مردی بیدین با نام محمد بن سعید به آن افزوده بود، خدمت امام علیهالسلامفرستادم و به عمد نام او را ننوشتم و نام پدرش را نوشتم.
جواب آمد: کسی که نامش را تغییر داده بودی، محمد است.
آرزو کردم که ای کاش مقداری از این درهمها به من برسد!(2)
همین طور نقل میکند در همان سالی که معجزه قبلی برایم اتفاق افتاد، ابوجعفر هزار دینار برایم فرستاد تا خدمت امام علیهالسلامبرسانم. آن را با همراهی ابو الحسین و اسحاق بن جنید به سامرا حرکت دادیم.
ابوالحسین خورجین را با خود به سمت خانهها برد و ما سه، چهارپا کرایه کردیم. زمانی که به قاطول رسیدیم هیچ یک از مرکبها را ندیدیم. به ابوالحسین گفتم: تو با خورجین، همراه قافله برو. من باید برای اسحاق که مرد پیری است، مرکبی را کرایه کنم. بعد از کرایه کردن چهارپا، در منطقه حیر سامرا به ابوالحسین رسیدم. به او گفتم: تو باید خدا را شکر کنی که این توفیق را پیدا کردهای و خورجین متعلق به حضرت را با خود حمل میکنی. گفت: آرزو داشتم که همیشه در خدمت ایشان باشم.
وارد سامرا شدیم و خورجین را به وکیل امام علیهالسلام دادیم. او در حضور ما آن را
در بقچهای گذاشت و همراه غلامی سیاه پوست، فرستاد. عصر که شد غلام بقچه سبکی را نزد من آورد. وقتی که صبح طلوع کرد، ابوالقاسم وکیل امام علیهالسلام گفت: همان غلامی که بقچه را برده این را آورده است. به من گفته شده است که آن را به کسی که خورجین را آورده است، بدهم. من هم آن را از او گرفتم. وقتی که از خانه خارج میشدم، قبل از این که حرفی بزنم و یا ابوالحسین بفهمد که من چیزی به همراه دارم، گفت: در حیر سامرا آرزو کردم که ای کاش امام چند درهم از این پولها را جهت تبرک به من بدهد. حتی سال اولی هم که با تو آمدم این آرزو را داشتم.
گفتم: بگیر. آنچیزی را که میخواستی، خدا رساند. الحمدللّه رب العالمین.
کنیهاش صقری است(1)
همین طور نقل میکند که محمد بن کشمرد نامهای خدمت امام نوشت و از ایشان خواست تا دعا کند که کنیز ام ولدش برای پسرش حلال شود.
امام علیهالسلامنوشت: خداوند ام ولد را برای صقری حلال کرده است.
با این بیان فهمانید که کنیه احمد، صقری است.(2)
1) . مدرک پیشین.
2) . این روایت از جهاتی اشکال دارد. اولاً اینکهام ولد در هر صورت بر پسر مرد حرام است؛ زیرا ام ولد در اصطلاح کنیزی است که صاحب آن با او نزدیکی کرده و از او صاحب فرزند شده است و بسیار روشن است که هر زنی که پدر انسان با او نزدیکی کند، بر فرزند، حرام است. ثانیا حکم الهی با دعا کردن تغییر نمیکند؛ یعنی اگر چیزی در واقع حرام باشد، با دعا کردن، حلال نمیشود. بنابراین روایت از دو جهت اشکال دارد. این اشکالات یا نتیجه جعلی بودن روایت است و یا نتیجه بد فهمی راوی میباشد. یعنی حکایت به گونهای دیگری اتفاق افتاده ولی راوی آن را بد فهمیده است.
بچهای در کار نیست!(1)
اشعری نقل میکند. زنم از فامیلهایم بود. مدتی از او کناره گرفتم. پیش من آمد و گفت: اگر مرا طلاق داده ای، بگو؟ گفتم: نه من تو را طلاق ندادهام. همان روز نیز با او مباشرت کردم.
بعد از یک ماه برایم نامه نوشت که من از تو حامله شدهام. من هم در مورد حاملگی زنم و همین طور خانهای که دامادم برای امام زمان علیهالسلام بخشیده بود،
خدمت امام علیهالسلام نامه نوشتم و از ایشان خواستم تا خانه را به من بفروشد و برای پرداخت پول آن مهلتی بدهد.
ایشان جواب دادند:
در مورد خانه، همان طور که نوشته بودی، عمل کن. اما درباره حمل همسرت دیگر سخنی نگو!
مدتی نگذشت که زنم نامهای نوشت و یادآورد شد که ماجرای حمل اشتباه بوده است و حملی وجود نداشته است. الحمد للّه رب العالمین
از موی گیسوانش گرفته شده و از خانه بیرون انداختهاند.(2)
ابی علی نیلی نقل میکند که روزی ابوجعفر محمد بن عثمان عمری مرا به
منطقه عباسیه برد و به خرابهای وارد کرد و سپس نوشتهای را برایم خارج کرد و برایم خواند.
در نامه همه اتفاقاتی را که قرار بود، در خانه اتفاق بیفتند، آورده بود. از جمله اینکه در آن نوشته بود، فلان خانم، یعنی ام عبداللّه از گیسوانش گرفته شده و از خانه بیروان انداخته شده است و به بغداد احضار شده و در مقابل سلطان نشاندهاند. همین طور از مسائلی که قرار بود، اتفاق بیفتد.
بعد به من گفت: نوشته را به خاطر داشته باش.
این نوشته مقداری قبل از رخ دادن اتفاقات دستمان رسید.
همراه کسی که اجازه نخواست، وارد شوید!(1)
جعفر بن عمرو نقل میکند. در زمان حیات ام ابی محمد همراه عدّهای از دوستان، راهی عسکر شدیم. وقتی که به آنجا رسیدیم. دوستان نامهای نوشتند که در آن اسامیای نوشته شده بود و برای همه آنها اجازه زیارت از داخل خانه خواسته شده بود. من گفتم: اسم من را ننویسید. نمیخواهم از داخل زیارت کنم. آنها هم اسم مرا ننوشتند.
جواب آمد:
می توانید داخل شوید. حتی کسی که اجازه نداد، اسمش را بنویسید.
1) . بحارالأنوار / ج 51 / ص 334 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 498- باب ذکر التوقیعات الواردة.
بچه مرد!(1)
ابو الحسن جعفر بن احمد نقل میکند که ابراهیم بن محمد نامهای خدمت امام نوشت و طی آن از ایشان خواست تا برای فرزند تازه متولد شده آنها اسمی را انتخاب کند.
نامهای درباره سؤالاتی که پرسیده بود، صادر شد، اما درباره کودک و اسم او چیزی نوشته نشد. بچه مرد.
خبر از مجلس(2)
میان گروهی از دوستان شیعه در مجلسی سخنانی رد و بدل شد. بعد از مدتی امام علیهالسلامشرح گفتههای مجلس را برای یکی از ایشان فرستاد.
حاجز واسطه من است.(3)
عاصمی نقل میکند که یکی از شیعیان به دنبال شخصی بود که بتواند به
وسیله او وجوهات شرعیش را خدمت امام بفرستد. اما کسی را برای این کار نمیشناخت. از این رو دلتنگ شده بود.
تا اینکه روزی صدایی را شنید که به او میگفت:
هرچه که به همراه داری، به حاجز بده.
بده به حاجز!(1)
ابو محمد سروی با وجوهاتی که همراه داشت، به سامرا رفت.
نامهای از امام علیهالسلام ابتدا و بدون اینکه چیزی برای ایشان نوشته شده باشد، صادر شد:
«نه در خود من جای تردید است و نه در کسی که از طرف من وکیل شده است. بنابراین هر آنچه را که به همراه داری، به حاجز بده.»
نامهاش پس داده شد!(2)
ابوجعفر نقل میکند که به همراه یکی از دوستان مورد اعتماد به عسکر رفتیم. مردی به صورت پنهانی، نامهای را در میان وجوهات دوستم گذاشت.
بعد از مدتی نامهاش، پس فرستاده شد.
مال تمیم را بده!(1)
مجروح مرداس بن علی، مبلغی را خدمت امام علیهالسلامبه عنوان امانت فرستاد. این در حالی بود که مبالغی از تمیم بن حنظله نزد او بود.
امام علیهالسلام برایش نوشت:
مال تمیم را بده! همراه با مالی که شیرازی به عنوان امانت به توسپرده بود.
به زودی پیدا میکنی!(2)
محمد بن علی اسود نقل میکند در سالی از سالها زنی لباسی به من داد و خواست تا آن را به دست عمری برسانم. من نیز آن را به همراه لباسهای دیگری که همراه داشتم، خدمت محمد بن عثمان رحمهالله بردم. وقتی که به بغداد
رسیدم، از من خواست تا آنها را به محمد بن عباس قمی بدهم. من هم این کار را انجام دادم. غیر از لباسی که زن داده بود.
عمری نگاهی به من انداخت و گفت: لباس زن را هم به او بده.
تازه بعد از آن یادم افتاد که آن زن لباسی به من سپرده بود. گشتم، اما پیدا
نکردم. به من گفت: ناراحت نباش، به زودی پیدا میکنی. همین طور شد و پیدا کردم.
همه اینها در حالی رخ میداد که لیست لباسهای من پیش عمری نبودند.
از ترجمه کردن خودداری کردم!(1)
محمد بن علی بن متیل نقل میکند که زنی زینب نام، از اهل آبه همسر محمد بن عبدیل آبی، سیصد دینار از وجوهات به همراه داشت. پیش عمویم جعفر بن محمد بن متیل آمد و گفت: دوست دارم این مبلغ را با دست خودم به نایب امام علیهالسلامحسین بن روح رحمهالله بدهم.
عمویم مرا به همراه او فرستاد تا گفتههایش را به زبان عربی ترجمه کنم. وقتی که خدمت ابی القاسم بن روح وارد شدم قبل از اینکه سخنی گفته باشیم بلافاصله با زبان مردم آبه شروع به سخن کرد و گفت: «چونا چویدا کویدا چون ایقنه» که معنایش این است که «حالت چطور است؟ در مسیر راه، کجا ماندید؟ از بچههایت چه خبر؟»
وقتی با این صحنه مواجه شدم، نیازی به ترجمه ندیدم. او نیز وجوهات را داد و برگشتیم.
1) . بحار الأنوار / ج 51 / ص 336 / باب 15- ما ظهر من معجزاته؛ کمالالدین / ج 2 / ص 45 / 503- باب ذکر التوقیعات الواردة.
این لباسها به من داده شده است...(1)
محمد بن علی بن متیل نقل میکند که عمویم جعفر بن محمد بن متیل برایم تعریف میکرد که روزی محمد بن عثمان رحمهالله مرا خواند و چند دست لباس به همراه کیسهای که تعدادی درهم در آن بود، به من داد و گفت: باید همین الآن به طرف شهر واسط به راه بیفتی و وقتی که از اسبت پیاده شدی و به طرف شط واسط حرکت کردی، با اولین مردی که مواجه شدی، همه اینها را به او بده.
از این دستور، خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم: شخصیتی مثل من برای کار کم ارزشی مانند این، فرستاده شود!
بالاخره به سمت واسط به راه افتادم و بعد از رسیدن به واسط، از مرکب پیاده شدم و به سمت شط واسط به راه افتادم. از اولین مردی که با او مواجه شدم، درباره حسن بن محمد بن قطاه صیدلانی سؤال کردم. گفت: من خودم هستم. تو کیستی؟ گفتم: من هم جعفر بن محمد بن متیل هستم. او مرا با اسم میشناخت. سلام و احوالپرسی و روبوسی کردیم.
به او گفتم که محمد بن عثمان رحمهالله سلام فرستاد و سفارش کرد که اینها را به شما بدهم.
گفت: خدا را شکر. به خاطر اینکه محمد بن عبداللّه عامری وفات کرده و من برای یافتن کفنی بیرون آمدهام. بقچه را باز کرد. هر آنچه که برای دفن و کفن لازم بود، اعم از لباسها، حبره و کافور، وجود داشت. در کیسه هم مخارج حفر و باربران، گذاشته شده بود.
1) . کمالالدین / ج 2 / ص 45 / 504 - باب ذکر التوقیعات الواردة؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 336 / باب 15- ما ظهر من معجزاته.
من نیز در تشییع جنازه او شرکت کردم و برگشتم.(1)
غافل نیستند و به امورات آنها توجه دارند. تا جایی که برای کفن و دفن و مخارج باربری و حفر قبر و غیره آنها عنایت دارند. ما باید تلاش کنیم تا آن حضرت را در زندگی خود احساس کنیم.
در کفنهایی که به او داده شده بود، کفن شد!(2)
عقیقی نقل میکند که در سال دویست و نود و هشت، درباره مسائل باغش پیش علی بن عیسی که در آن ایام وزیر بود، رفته است. میان آنها قوم و خویشی وجود داشت. وقتی که از او درخواست کمک کرد، گفت: فامیلهایی مانند تو در این شهر زیاد هستند. اگر قرار باشد که من به همه خواستههای آنها رسیدگی کنم. کارمان به درازا میکشد.
با ناراحتی تمام خارج شدم و گفتم: حاجتم را به کسی میگویم که برآورده شدنش در دست اوست. علی بن عیسیگفت: او کیست؟ گفتم: خداست و خارج شدم و با خود گفتم: خداوند در هر هلاکت و مصیبتی صبر میکند و عجله به خرج نمیدهد، پس من هم باید همین طور باشم.
از آنجا راهی شده بودم که پیکی از طرف حسین بن روح رحمهالله پیشم آمد. از گرفتاریم به پیک گلایه کردم. رفت و شکایتم را به حسین بن روح رحمهالله رساند
و دوباره با صد درهم پول و دستمال و مقداری کافور لازم برای حنوط و چند تکه کفن، پیش من آمد و گفت:
مولایت برایت سلام فرستاد و گفت:
هر وقت که غم و اندوهی برایت پیش آمد، این دستمال را به صورتت بکش؛ زیرا آن دستمال مولایت امام حسن عسکری علیهالسلام است. این درهمها و حنوط و تکههای کفن را بگیر. همین امشب مشکلت حل میشود و وقتی که به مصر برگردی خواهی دید که محمد بن اسماعیل، ده روز قبل از رسیدنت مرده است. تو نیز بعد از او خواهی مرد. به همین خاطر این کفن و حنوط را برایت فرستادم.
آنها را گرفتم و نگه داشتم. پیک رفت و من در خانه مشغول کارهایی شدم. صدای در آمد. نوکرم خِیر را صدا زدم. خیر، خیر، کجایی، در را باز کن. گفت: نوکر حمید بن محمد کاتب، پسر عموی وزیر است! او را وارد خانه کرد. به من گفت: وزیر تو را خواسته است. کاتب گفته است که اوّل نزد او بروی تا با هم نزد وزیر بروید.
سوار شدم، خیابانها باز بودند، وارد خیابان ترازوداران شدم. دیدم که کاتب نشسته و منتظر من است. وقتی که مرا دید، دستم را گرفت و احوالپرسی کرد. بعد با هم سوار اسبهایمان شدیم و نزد وزیر رفتیم.
وقتی که وارد شدیم، وزیر گفت: ای شیخ، خدا نیازت را برآورده ساخت. از من عذرخواهی کرد و احکام لازم مرا، در نامههای مهر شده و آمادهای به من داد. آنها را گرفتم و خارج شدم.
ابومحمد حسن بن محمد نقل میکند که عقیقی برای ما نقل کرد که در منطقه نصیبین این حکایت را برای ما تعریف کرد و گفت که اولین کفن و حنوطی که از حضرت به من رسید، برای عمهام فلانی بود. البته اسم عمهاش را نگفت.
بعد از آن برای خودم نیز درخواست کفن و حنوط کردم. حسین بن روح طی نامهای خبر داد که من مالک زمینهای از دست رفتهام خواهم شد و کفنها را هم برایم فرستاد.
ابومحمّد نقل میکند که از جایم بلند شدم و سر و چشمش را بوسیدم و گفتم:
سرورم اگر ممکن است، کفن و حنوط و درهمهای آن حضرت را به من نشان دهید.
تکههای کفن را خارج کرد، در میان آنها پارچه حبره یمنی وجود داشت. سه تکه دیگر مروی به همراه عمامه ای، در آنجا وجود داشت و حنوط در ظرف مخصوصی گذاشته شده بود. درهمها را هم در آورد. آنها را شمردم، صدتا بودند.
عرض کردم، سرور من یکی از این درهمها را به من بدهید تا از آنها انگشتری بسازم. گفت: این کار ممکن نیست. اما از اموال خودم هر چه که میخواهی بردار. خیلی اصرار کردم و سر و صورتش را بوسیدم تا اینکه یکی از آن درهمها را به من داد. آن را در میان پارچهای گذاشتم و بستم و در میان آستین پیراهنم قرار دادم.
وقتی که به کاروانسرا رسیدم، زنبیلم را باز کردم و پارچهای را که درهم در آن بود، داخل آن گذاشتم و کتابها و دفترهایم را هم روی آن گذاشتم. بعد از چند روز به آن نگاه کردم، پارچه سرجای خودش بود، اما خبری از درهم نبود. حالت وسواسی دست داد. به خانه عقیقی برگشتم و به نوکرش خیر گفتم که میخواهم عقیقی را ببینم. مرا داخل خانه کرد. عقیقی وقتی مرا دید، گفت: چه اتفاقی برایت افتاده است؟ عرض کردم، سرورم، درهمی را که به من داده بودی، در پارچه نیست! زنبیل خودش را آورد و باز کرد. در داخل آن صد عدد درهم بود! از طرفی هم کسی با من نبود تا او را متهم کنم که او آن را برداشته و به عقیقی داده است.
از او خواستم تا آن را برگرداند. اما قبول نکرد. بعد از مدتی هم به طرف مصر
به راه افتاد و ملک خود را پس گرفت. همان طور که خبر داده شده بود، محمد بن اسماعیل ده روز قبل از رسیدن او مرده بود. بعد هم خودش مرد و در کفنهایی که امام علیهالسلامفرستاده بود، کفن شد.
فلان مبلغ رسید!(1)
محمّد بن شاذان نقل میکند: مبلغی را از بابت وجوهاتی که مردم داده بودند، خدمت امام علیهالسلام فرستادم و به صاحبان وجوهات اشاره نکردم.
جواب آمد: فلان مبلغی که فرستاده بودی رسید. فلان مقدار آن متعلق به فلانی و فلان مقدار دیگر متعلق به فلانی است!
شش دینار را برگردان!(2)
ابوالعباس کوفی نقل میکند که مردی مبلغی را با خود برد تا خدمت امام علیهالسلام برساند و خیلی دوست داشت که معجزهای از آن حضرت ببیند.
امام علیهالسلام برایش نوشت: اگر قصد هدایت شدن داشته باشی، هدایت میشوی و اگر جستجو کنی، پیدا میکنی. مولایت از تو میخواهد که آنچه به همراه داری، تحویل بدهی.
مرد تعریف میکند که شش دینار از آنچه را که به همراه داشتم، بدون وزن کردن، برداشتم و بقیه را بردم.
نامهای به دستم رسید: فلانی، شش دیناری را که برداشتهای برگردان. وزن آنها برابر با شش دینار و پنج دانق(3)
و یک و نیم حبه است.
آن مرد میگوید: دینارها را وزن کردم، دقیقا همان مقدار بود که امام علیهالسلام فرموده بود.
من نیازی به مال مرجئه(1)
الف: اعتقاد به خدا و پیامبر، انسان را از عمل کردن بینیاز میکند.
ب: گناه باعث ضعف ایمان نمیشود.
نکته جالب توجه آن است که اگر چه مرجئه غیر از شیعه است. اما رگههای تفکر مرجئه در تمام جوامع و ملل حتی تشیع به وضوح دیده میشود. به این معنا که بسیاری از شیعیان که شاید ما هم یکی از آنها باشیم، فکر میکنند که اعتقاد به خدا و اهل بیت برای رفتن به بهشت کافی است. حتی جمله مشهور، قلبت صاف باشد، گناه کردن اهمیتی ندارد، ریشه گرفته از همین تفکر است.
ندارم(2)
اسحاق بن حامد کاتب نقل میکند که مردی از قم که مؤمن و معتقد به اهل بیت بود، شریکی از مرجئه داشت. روزی لباس نفیسی دستشان افتاد. مرد مؤمن به او گفت: این لباس شایسته مولای من است!
شریکش گفت: من به مولای تو اعتقاد ندارم. اما هر کاری که دلت میخواهد با آن بکن.
زمانی که لباس دست حضرت رسید، ایشان لباس را از بالا تا پایین آن، به دو بخش تقسیم کردند و یک طرف آن را برداشتند و دیگری را برگرداندند و نوشتند:
من نیازی به مال مرجئه ندارم.(3)
1) . مرجئه از ماده رجا به معنای شخص امیدوار میباشد. این طایفه بعد از شهادت علی علیهالسلامو انتقال حکومت به بنی امیه پدید آمد. آنها فرقهای از اهل سنت هستند و شاخصترین عقاید آنها دو چیز است:
2) . کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 510 - باب ذکر التوقیعات الواردة؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 340 / باب 15- ما ظهر من معجزاته.
3) . در بسیاری از مواقع صدور این نوع از حرکات از امام علیهالسلام به خاطر زمینه سازی برای هدایت شخص مقابل بوده است. مثلاً امام علیهالسلام نصف لباس را میفرستد. این کار میتواند شخص مرجئه را به کنجکاوی و هدایت برساند؛ زیرا کسی از این که نصف آن متعلق به یک مرجئه بوده، خبر نداشت و این عمل امام علیهالسلامدر حکم اظهار معجزه برای او میباشد.
با آن خارج نشو!(1)
علی بن محمد شمشاطی نقل میکند، مدتی بود که در بغداد ماندگار شده بودم. تا اینکه قافله یمنیها آماده خروج شد. نامهای نوشتم و اجازه خروج خواستم.
جواب آمد:
«با آن قافله خارج نشو! در این خروج خیری برای تو نیست. در کوفه بمان.»
قافله خارج شد. بنو حنظله در مسیر حرکت راه را بر آنها بستند و قافله را بکلی از بین بردند. دوباره نامه نوشتم و اجازه خروج با کشتی را خواستم.
جواب آمد: «این کار را نکن!»
در آن سال هر کشتی که خارج شد، دزدان دریایی آنها را تاراج کردند.
روزی برای زیارت امام علیهالسلامبه عسکر رفتم. برای نماز مغرب در مسجد بودم که جوانی آمد و گفت: بلند شو و با من بیا!
گفتم: من کی هستم و کجا بیایم؟
گفت: تو علی بن محمد فرستاده جعفر بن ابراهیم یمانی هستی! با من به منزل امام علیهالسلامبیا.
این درحالی بود که هیچ یک از دوستان و اصحاب نمیدانستند که من به عسکر آمدهام. بالاخره به منزل رفتیم. اجازه خواستم تا امام علیهالسلامرا از داخل منزل زیارت کنم. ایشان نیز اجازه دادند.
1) . کمال الدین / ج 2 / ص 45 / 491- باب ذکر التوقیعات الواردة؛ بحارالأنوار / ص 329 / ج 51 / باب 15- ما ظهر من معجزاته.
به زودی پیدا میکنی!(1)
محمد بن حسن صیرفی که مقیم شهر بلخ(2)
بود نقل میکند که قصد مسافرت حج کردم. مقداری طلا و نقره همراهم بود. طلاها را ذوب کرده و در چند قالب ریختم و نقرهها را چند تکه کردم. این اموال به من داده شده بود تا خدمت حسین بن روح رحمهالله ببرم.
زمانی که به سرخس(3)
رسیدیم خیمهام را در محلی که مملو از رمل بود، نصب کردم. خورجین را باز کرده و اموال همراهم را بررسی کردم. یکی از قالبهای طلا به دور از چشم من در میان رملها غلطیده و گم شده بود. وقتی که داخل همذان(4)
شدم به خاطر شدت احتیاط، آنها را دوباره بررسی کردم. تازه متوجه مفقود شدن یکی از آنها شدم که وزن آن چیزی حدود صد و سه و یا نود و سه مثقال بود. به جای آن از دارایی خودم، به اندازه قالب، قالبی از طلا درست کردم و به راه افتادم. وقتی که به مدینهالنبی رسیدم، خدمت حسین بن روح رحمهاللهرفتم. ایشان دستش را دراز کرد و از میان قالبها، قالب مرا بیرون آورد و به خودم داد و گفت: این قالب مال ما نیست! تو آن را در سرخس و همانجاییکه خیمه زده بودی، گم کرده ای. به همانجا برگرد و قالب را در همانجا و در میان رملها جستجو کن. آن را خواهی یافت! بعد آن را به همین جا بیاور. اما وقتی که برگردی مرا نخواهی دید!
بعد از انجام حج، به سرخس برگشتم و در جای قبلی خیمه زدم و قالب را پیدا
کردم. به شهر خودم یعنی بلخ برگشتم. در یکی از سالهای بعد که عازم حج شدم، قالب طلا را با خودم بردم. وقتی که وارد مدینهالرسول شدم، شیخ حسین بن روح رحمهالله وفات کرده بود. شیخ سمری را دیدم و قالب طلا را خدمت ایشان دادم.
آن را بگیر، متعلق به توست!(1)
حسین بن علی بن محمد قمی معروف به ابی علی بغدادی نقل میکند که در بخارا بودم.(2)
معروف بن جاوشیر، ده قالب طلا به من داد و از من خواست تا آنها را به مدینه ببرم و خدمت حسین بن روح رحمهالله برسانم. وقتی که به شهر آمویه(3)
رسیدم، یکی از آنها را گم کردم ولی متوجه گم شدن آن نشدم. تا اینکه وارد مدینه شدم. قالبها را بیرون آوردم تا به شیخ رحمهالله بدهم، تازه متوجه گم شدن یکی از آنها شدم. به همین خاطر یک قالب طلا با پول خودم خریدم و روی نه تایدیگر گذاشتم و خدمت شیخ رسیدم. وقتی که قالبهای طلا را در مقابلشان گذاشتم، به قالبی که خودم خریده بودم، اشاره کرد و گفت: آن متعلق به توست، بردار. قالبی را که گم کرده بودی، به دست ما رسید. اینجاست. بعد آن را درآورد و به من نشان داد. نگاه کردم، دیدم همان است که گم شده است.
از محتویاتش خبر خواهم داد!(1)
ابی علی بغدادی نقل میکند در همان سالی که مدینه بودم، زنی از من پرسید که وکیل مولایم کیست؟ برخی از قمیها حسین بن روح را معرفی کردند. وقتی که آن زن خدمت حسین بن روح رحمهالله رسید. به او اشاره کرد، که نزدیک بیا. آن زن وارد خانه شد. من هم در خانه حضور داشتم. به حسین بن روح رحمهالله گفت: ای شیخ
من چه چیزی به همراه دارم؟ گفت: برو و هر چه را که آوردهای به دجله بینداز بعد بیا تا بگویم که چه چیزی را به همراه آورده بودی!
آن زن رفت و هر چه به همراه داشت، در دجله انداخت. برگشت و خدمت شیخ(ره) رسید. شیخ به کنیزش گفت: جعبه چوبی را بیاور. بعد به زن گفت: این همان جعبهای بود که تو با خودت آورده بودی و در دجله انداختی! حال تو میگویی که در آن چه چیزی وجود دارد، یا من بگویم؟ زن گفت: تو بگو
شیخ گفت: در این جعبه دو گردنبد طلا و حلقه بزرگی که در آن جواهرات است. همین طور دو حلقه کوچک که در آن دو نیز جواهراتی وجود دارد. علاوه بر اینها دو انگشتر وجود دارد که یکی فیروزه و دیگری عقیق است. آن را به من و زن داد تا نگاه کنیم. هیچ چیز را از قلم نینداخته بود. وقتی که زن آن را به دست گرفت، گفت: این دقیقا همانی است که من در دجله انداختم. من و آن زن از شدت شوقی که از دیدن این اعجاز وجودمان را فراگرفت، غش کردیم.
ابی علی بغدادی بعد از حکایت این داستان گفته است که به خدا شهادت میدهم که نه چیزی بر حقیقت ماجرا افزودم و نه چیزی کم کردم. در ادامه به دوازده امام علیهالسلامقسم خورد که در گفتههای خود راستگو است و چیزی کم یا اضافه نکرده است.
1) . کمال الدین / ج 2 / ص 518؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 341.
سرمه کشیده شد، شفا یافت!(1)
محمد بن عیسی بن احمد زرجی نقل میکند که در سامرا با مرد جوانی در مسجد معروف به زبیده، آشنا شدم که گفت: از سادات و از فرزندان موسی بن عیسی است. وقتی که مقداری با هم صحبت کردیم، کنیز خود را صدا زد. نامش غزال و یا زلال بود. کنیزی که سنی از او گذشته بود، آمد. به او گفت: داستان طفل و میل را برای مولای خودت تعریف کن.
تعریف کرد که فرزند سرورم بیمار بود. خانم ایشان به من گفت: به خانه امام حسن عسکری رحمهالله برو و به حکیمه خاتون بگو که چیزی به ما بدهد تا برای شفا گرفتن از آن استفاده کنیم. خدمت ایشان رفتم و درخواستم را عرض کردم. ایشان گفتند: آن میلی را که چشم محمد بن حسن علیهالسلام را با آن سرمه کشیدیم، بیاورید. آن را آوردند و به من دادند.
خدمت مولای خودم بردم. وقتی که از همان میل، سرمه به چشم طفل کشیده شد، بیماریش، برطرف شد. ما نیز همیشه از آن برای شفا گرفتن استفاده میکردیم تا اینکه گم کردیم.
سربازان معتضد عباسی و امام علیهالسلام(2)
از رشیق مادرانی نقل شده است که معتضد کسی را به سوی ما فرستاد و ما
را خواست. ما سه نفر بودیم. از ما خواست تا هر کدام بر اسبی سوار شویم و در کنار هم حرکت کنیم. هیچ چیزی از کوچک و بزرگ، حمل نکنیم. همین طور گفت: خودتان را به سامرا برسانید و به فلان محله و خانه بروید وقتی که به آنجا برسید، خادمی سیاه را در کنار در خانه خواهید دید. وارد خانه شوید و هر کسی را که دیدید بکشید و سرش را برایم بیاورید.
به راه افتادیم و همان طور که گفته بود، به خانه مورد نظر رسیدیم. غلامی در دهلیز نشسته بود و کمربندی را با دست خود میبافت. از خانه و صاحب آن سؤال کردیم. گفت: خانه مال صاحبش هست! به خدا قسم با اینکه غلام بود، اما به ما
توجه نکرد و کمترین اهمیتی نداد! وارد خانه شدیم. خانه باشکوهی را دیدیم. گویا پنهانی بود.در مقابل خانه پردهای بود که من زیباتر از آن ندیده بودم. در خانه کسی نبود. وقتی که پرده را بالا زدیم، خانه وسیعی را دیدیم که مانند دریا بود.در آخر خانه، حصیری بود که روی آب قرار داشت. بر روی آن مردی خوش سیما به نماز ایستاده بود و به ما و هیچ چیز دیگری از بند و بساط ما توجهی نکرد.
احمد بن عبداللّه پایش را داخل خانه گذاشت و بلافاصله در آب افتاد. دست و پا میزد تا اینکه او را بیرون کشیدیم. از هوش رفت و ساعتی همان طور ماند. دومی نیز همان کار را کرد و به مصیبت او گرفتار شد. من از این قضیه مات و مبهوت ماندم. به صاحب خانه عرض کردم: من از خدا و تو معذرت میخواهم. به خدا قسم که من از ماجرا بیاطلاع بودم و نمیدانستم که ما را برای قتل چه کسی فرستادهاند. من توبه میکنم. اما ایشان به حرفهای ما توجهی نکرد و از نمازش دست نکشید. برگشتیم. معتضد عباسی منتظر ما بود. به نگهبانان دروازه دستور داده بود که اگر ما آمدیم، بلافاصله پیش او ببرند. در اواسط شب رسیدیم. ما را پیش او بردند. گزارش کارمان را خواست. ما هم ماجرای شگفت انگیزمان را به او گفتیم. به ما گفت: آیا قبل از من کسی شما را دید و شما به کسی چیزی گفتید؟
گفتیم: نه خیر، گفت: من از بخت خود ناامید شدم و قسمهای شدیدی خورد که اگر تنها یک نفر از این خبر مطلع شود، گردنتان را میزنم. ما در زمان حیات او جرأت نکردیم حتی به یک نفر هم تعریف کنیم. تا اینکه مرد.
تصرف امام علیهالسلام در چشم سربازان(1)
مادرانی نقل میکند که بعد از آن با تعداد زیادی از نفرات وارد خانه شدند. وقتی که وارد شدند، متوجه قرائت قرآن از سرداب شدند. جلو در جمع شدند تا از آنجا خارج نشود. فرمانده منتظر بود تا همه لشکر وارد خانه شود.
در این حال بود که آن حضرت از راهی که دم در سرداب بود، بیرون آمد و از مقابل همه آنها گذشت. وقتی که امام علیهالسلامرفت و دور شد. امیر دستور داد که وارد سرداب شوید! گفتند: فرمانده مگر شما ندیدید که از مقابلتان گذشت!
گفت: من چیزی ندیدم! پس چرا شما واکنشی نشان ندادید؟
گفتند: ما فکر کردیم که شما او را میبینید!
1) . الخرائج و الجرائح / ج 2 / ص 942؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 52 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
ملحقات:(1)
شفای اسماعیل بن حسن هرقلی(2)
علامه مجلسی میفرمایند دو حکایت که در زمان خود ما اتفاق افتاده است، نقل میکنم. یکی از آنها مربوط به شخصی است که نامش اسماعیل هرقلی میباشد. او از روستای هرقل از روستاهای اطراف حله میباشد. او در زمان من مرده است. این حکایت را پسر او برایم تعریف کرده است.
پدرم تعریف کرد که من در جوانی، زخمی به اندازه کف دست بر روی ران پایم داشتم. زخم پایم در هر بهار سر باز میکرد و خون و عفونت از آن خارج میشد و درد آن مرا از کارهایم باز میداشت. تا اینکه روزی از سر ناچاری از روستا به حله رفتم و به مجلس سعید رضیالدین علی بن طاووس رحمهاللهرسیدم و از بیماریم نزد او شکایت کردم.
او گفت که من کمکت میکنم تا آن را مداوا کنیم. بعد پزشکان حله را جمع کرد و محل زخم را به همه آنها نشان داد. همه آنها گفتند که این زخم در بالای عصب اکحل است و علاج آن خطرناک است؛ زیرا ممکن است که آن عصب قطع شود و او را بکشد.
سید بن طاووس گفت که من به بغداد میروم. شاید پزشکان آنها متخصصتر از پزشکان حله باشند، با من بیا تا پیش آنها برویم. سید پزشکان بغداد را هم جمع کرد. اما آنها نیز همان حرف پزشکان حله را به ما گفتند. با شنیدن این خبر
دنیا برایم تاروتیره شد. سید به من گفت: خداوند به تو اجازه داده است که در این لباس خونی نماز بخوانی. مبادا دچار وسواسی و احتیاط شوی. خودت را بیچاره نکن. خدا و فرستاده او از این کارها نهی کردهاند.
به سیّد گفتم: حال که نتیجه چنین است و من هم که تا بغداد آمدهام، از اینجا به سامرا و زیارت عسکریین میروم و از آنجا به روستایم برمیگردم. سید هم این حرف را پسندید. برخی از لباسها و مبالغی را که به همراه داشتم، به سید سپردم و خودم راهی سامرا شدم.
امامین عسکریین را زیارت کردم و به سرداب امام زمان علیهالسلام آمدم و در آنجا به استغاثه و مناجات پرداختم و مقداری از شب را در سرداب ماندم و تا روز پنجشنبه در سامرا بودم. تا اینکه در آن روز به کنار دجله آمدم و غسل کرده و لباسهای تمیزی به تن نمودم و آفتابه همراهم را پر از آب کردم و به سمت حرم به راه افتادم. در این هنگام بود که چهار مرد سوار را دیدم که از دروازه شهر سامرا خارج میشدند. در آن منطقه برخی از بزرگان به دامداری میپرداختند. از این رو گمان کردم که آنها هم از ایشان هستند. وقتی که به آنها رسیدم. دو جوان را دیدم که یکی از آنها غلام رعنا بود. هر یک از آن دو شمشیری را حمایل کرده بودند. یکی از آنها پیرمردی نقابدار بود که نیزهای به دست داشت. چهارمی هم جوانی بود که شمشیر حمایل کرده بود و از روی آن قبایی به تن کرده بود.
پیرمرد در طرف راست راه ایستاد و نوک آن را در زمین فرو کرد. دو جوان دیگر هم در سمت چپ راه ایستادند. جوان قبا به تن در وسط راه باقی ماند. به من سلام کردند. جواب سلامشان را دادم. مرد قبا پوش به من گفت: آیا تو فردا به پیش خانوادهات برمیگردی؟
گفتم: بله
گفت: نزدیک بیا تا محل زخم و دردت را ببینم.
با خودم گفتم: مردمان صحرا گرد، مراعات نجاسات را نمیکنند. از طرفی هم من تازه از آب بیرون آمدهام و لباسم هنوز خیس است. به همین خاطر دوست نداشتم که او به لباسم دست بزند. با این حال نزدیکتر رفتم. او مرا گرفت و به طرف خودش کشید. دستانش را از دو طرف کتفم کشید تا اینکه دستش به محل درد و جراحتم خورد. آن را با دستش فشار داد و پایم را به درد آورد و دوباره برگشت و به صورت طبیعی بر روی زین اسبش نشست. آن پیرمرد به من گفت: ای اسماعیل، سعادتمند شدی. از اینکه او اسمم را میدانست تعجب کردم و گفتم: ان شاء اللّه ما و شما همگی سعادتمندیم. او در ادامه گفت: اسماعیل، این آقا امام توست. نزدیک رفتم و ران پای امام را که روی اسب سوار بود، بوسیدم. امام علیهالسلام به راه افتاد. من هم به همراه او حرکت میکردم.
امام فرمود: برگرد. عرض کردم: ممکن نیست که شما را رها کنم. فرمود: مصلحت در برگشتن توست. اما من دست بردار نبودم و حرف قبلی را تکرار کردم. آن پیرمرد به من گفت: ای اسماعیل، خجالت نمیکشی! امامت دوبار از تو خواست که برگردی اما سرپیچی کردی! او با این حرف مرا منصرف کرد. ایستادم. امام علیهالسلام چند قدم جلو رفت، دوباره برگشت و فرمود: وقتی که به بغداد رسیدی، خلیفه مستنصر تو را پیش خودش میخواند و هدیهای به تو میدهد، از او قبول نکن. بلکه به فرزند ما سید رضی بگو برای علی بن عوض، نامهای بنویسد و به او بگوید که من گفتهام تا هر چه که بخواهی به تو بدهند.
این را گفت و راهشان را ادمه دادند و دور شدند. من هم خشکم زده بود و همین طور نگاهشان میکردم و آتش تأسف تمام وجودم را فرا میگرفت. پاهایم سست شدند، روی زمین نشستم. بعد از دقایقی راه افتادم و وارد حرم شدم. خادمان حرم اطرافم را گرفتند و گفتند: چه اتفاقی افتاده است، رنگ و رؤیت تغییر کرده است. آیا اتفاقی برایت افتاده است.گفتم: نه. گفتند: آیا کسی با تو دشمنی کرده
است؟ گفتم: نه، از این چیزها خبری نیست. به من بگویید که آیا این چهار اسب سوار که از اینجا گذشتند را شناختید؟ گفتند: بله آنها از دامداران منطقه هستند. گفتم: نه شما اشتباه میکنید. او امام بود!!!
گفتند: امام علیهالسلام کدام بود؟ آیا همان پیرمرد بود یا مرد قبا به تن؟ گفتم: مرد قبا به تن. گفتند: آیا عفونت پایت را به او نشان دادی؟ گفتم: البته او آن را با دستش فشار داد. این را گفتم و لباسم را بالا کشیدم تا زخم را ببینم. اما با تعجب اثری از
آن ندیدم. از ترس و وحشت شک کردم که نکند پای دیگرم زخمی بود. پای دیگرم را باز کردم، اثری از عفونت نبود.
مردم بر سرم ریختند و برای تبرک لباسهایم را پاره پاره کردند. خادمان حرم مرا وارد اتاقی کردند و مرا از دست مردم نجات دادند. فرماندار بین النهرین در حرم بود. وقتی که صدای جیغ و داد مردم را شنید، پی قضیه را گرفت. خدام او را در جریان ماجرا گذاشتند. به اتاق آمد و اسمم را پرسید. از جمله پرسید که کی از بغداد خارج شدهام. من نیز به او گفتم که از اوّل هفته خارج شدهام. از پیشم رفت. من شب را در حرم ماندم و نماز صبح را در آنجا خواندم. وقتی که از حرم خارج شدم، مردم زیادی به همراه من خارج شدند و تا فاصله زیادی مرا بدرقه کردند.
به اوانی رسیدم. شب را در آنجا خوابیدم. وقتی که صبح شد به قصد بغداد خارج شدم. اما ناگهان با ازدحام جمعیتیمواجه شدم که کنار پل عتیقه جمع شده بودند و هر کسی که از آنجا رفت و آمد میکرد، نام و نشانش را میپرسیدند. وقتی که از نام و نشان من سؤال کردند و من جواب دادم، بر سرم ریختند و به قصد تبرک لباسهایم را پاره پاره کردند. دیگر نایی برایم نمانده بود.
فرماندار بین النهرین نامهای به فرماندار بغداد نوشت و او را در جریان ماجرا قرار داد. مأموران مرا با خودشان به بغداد بردند. مردم چنان ازدحامی کرده بودند که کم مانده بود مرا بکشند. وزیر قمی از قبل سید رضی رحمهالله را دعوت کرده
بود تا صحت این خبر را تأیید کند. جناب سید رضی به همراه عدّهای به دروازه نوبی، آمده بود. همراهانش مردم را کنار زدند. سید از من پرسید که آیا مردم درباره تو صحبت میکنند؟ گفتم: بله. سید لباسم را بالا کشید اما اثری از عفونت قبلی در ران پایم ندید. سید از حال رفت. بعد از اینکه به هوش آمد. دستم را گرفت و پیش وزیر برد و در حالی که گریه میکرد به وزیر قمی گفت: سرورم این برادر من و نزدیکترین انسانها به من است.
وزیر از من خواست تا کل ماجرا را برای او تعریف کنم. وقتی که تعریف کردم همه پزشکانی را که مرا معاینه کرده بودند، حاضر کرد و بدون اینکه آنها را در جریان شفا یافتن من بگذارد از آنها خواست تا مرا مداوا کنند. آنها گفتند که تنها دوای آن قطع پا است که در این صورت خواهد مرد. وزیر پرسید: بر فرض اینکه نمیرد، چقدر طول میکشد تا درست شود؟ گفتند: دو ماه! طول میکشد و در محل زخم حفرهای باقی میماند و مویی بر روی آن نمیروید. وزیر پرسید که چند روز پیش آن را دیده بودید. گفتند: ده روز پیش. وزیر لباس را کنار کشید و ران پایم را به آنها نشان داد. یکی از پزشکان مسیحی فریاد زد که این کار تنها از دست مسیح بر میآید. وزیر گفت: وقتی که شما اعتراف کردید که این کار شما نیست ما میفهمیم که کار چه کسی است.
بعد از آن، جریان پیش خلیفه کشیده شد. برای او نیز کل ماجرا را تعریف کردم. او هزار دینار به من داد و گفت که آنها را خرج کن. وقتی که مبلغ را آوردند. گفتم: من یک حبه از اینها را هم بر نمیدارم. خلیفه گفت: چرا؟ مگر از کسی میترسی؟ گفتم: بله، من از همان کسی که مرا شفا داد، میترسم؛ زیرا او از من خواست تا پول خلیفه را قبول نکنم. خلیفه گریهاش گرفت و مجلس را ترک کرد.
علی بن عیسی نقل میکند که یکبار این حکایت را در میان جمعی نقل میکردم. و متوجه نبودم که شمس الدین محمد، پسر اسماعیل است و در مجلس حضور
دارد. بعد از آنکه قصه تمام شد، گفت من پسر او هستم. از این اتفاق تعجب کرده و سؤال کردم که آیا تو زمان بیماری و صحت پدرت را به یاد داری. گفت: من زخم پایش را ندیدم؛ زیرا درآن زمان من خردسال بودم. اما صحت آن را دیدهام. حتی در آن محل مو هم روییده بود.
علامه مجلسی نقل میکند که من از سید صفی الدین محمد بن محمد بن بشیر علوی موسوی و نجم الدین حید بن ایسر که از بزرگان مردم و از دوستان مورد احترام در نزد من بودند، درباره این حکایت سؤال کردم. آنها گفتند: که ما زخم و صحت یافتن آن را دیده ایم.
همین پسرش که داستان را نقل کرده است تعریف میکرد که پدرم بعد از آن در درد فراق امام علیهالسلام به شدت سوخت. در فصل زمستان به بغداد آمد و در آنجا ماند. مدام به زیارت سامرا میرفت تا شاید دوباره موفق به دیدار شود. در یک سال چهل بار به زیارت سامرا رفت تا شاید دوباره توفیق وصل حاصل شود اما هیچگاه موفق به دیدار آن حضرت نشد و با حسرت دیدار او از دنیا رفت.
شفای عطوه حسنی(1)
فرزندش نقل میکند که پدرم عطوه، دچار بیماری عجیبی شده بود و وسط پاهایش به شدت باد کرده بود. او زیدی(2)
پیروان او معتقدند که امام باید با شمشیر قیام کند. از این رو نیز امام حسن علیهالسلام را به امامت نمیپذیرند؛ زیرا او شمشیر را کنار گذاشت و صلح کرد. امامت زید یکی از شاخصترین اعتقادات آنها است.
بود و سعی میکرد که فرزندانش را که
1) . مدرک پیشین.
2) . زید بن علی بن حسین بن علی از فرزندان امام سجاد علیهالسلام است. او مردی متقی و پرهیزکار بود و در زمان امامت برادر زادهاش جعفر صادق علیهالسلام قیام کرد. هدف او از این قیام برگرداندن خلافت به امام صادق علیهالسلام بود. اما به جهت سستی لشکرش در آغاز حمله به شهادت رسید و لشکریانش از هم پاشیدند. جسد او را سالها از نخلی آویزان کردند تا زهر چشمی از تمام مخالفان بگیرند.
شیعه بودند، از عقاید خود برگرداند. به آنها میگفت: من به مذهب شما اعتقاد ندارم. مگر اینکه امام زمانتان بیاید و مرا شفا بدهد! او چند بار این حرف را زده بود.
تا اینکه یک روز بعد از نماز عشاء دور هم جمع شده بودیم که پدرمان فریاد کشید و از ما کمک خواست. با سرعت خودمان را به او رساندیم. فریاد زد: خودتان را به امام برسانید. او رفت. ما به هر طرف که رفتیم اثری از او نیافتیم. وقتیکه پیش پدر برگشتیم و از علت فریادش سؤال کردیم گفت: مردی پیش من آمد
و گفت: ای عطوه
گفتم: تو کیستی؟
گفت: من امام فرزندان تو هستم و آمدهام تا تو را شفا بدهم.
امام دستش را دراز کرد و محل بیماریم را فشار داد. وقتی که به محل آن دست زدم، کاملاً درست شده بود.
پسرش نقل میکند که پدرم بعد از آن مانند آهویی خرامان بود که هیچ دردی احساس نمیکرد.
این قصه در یمان شیعه مشهور است. من از کسان دیگری هم درباره آن سؤال کردم، همه آن را تصدیق کردند.
حکایت ابو راجح حمامی(1)
سید علی بن عبد الحمید در کتاب «سلطان المفرج عن اهل الایمان» در بخشی که افرادی را که موفق به دیدار آن حضرت شده بودند، آورده است، میگوید: از جمله حکایاتی که در زمان ما شایع شده و مردم آن را به چشم خود دیدهاند، داستان ابو راجح حمامی در حله است. این حکایت را عدّهای از بزرگان و افراد مورد اعتماد از جمله شیخ زاهد عابد محقق شمس الدین محمد بن قارون رحمهالله نقل کرده است.
او نقل کرد که حاکم حله شخصی بود که به او مرجان صغیر میگفتند. به او خبر دادند که ابو راجح به خلفا و اصحاب بد و بیراه گفته است. دستور داد او را حاضر کردند و کتک مفصلی به او زدند. تا اینکه با صورت به زمین خورد و دندانهای جلوئیش شکستند. زبانش را در آوردند و جوالدوزی را از آن گذراندند. با دستور او بینیش را سوراخ کردند و طنابی از جنس مو را در آن فرو کردند و گره زدند. بعد از آن طناب دیگری را به آن بستند و به گروهی از سربازان دستور دادند تا طناب بینی او را بگیرند و در کوچه و بازار حله بگردانند. او را گرداندند و در همان حال او را از هر طرف آن قدر زدند که بیهوش روی زمین افتاد و مرگ خود را به چشم دید.
حال و روز او را به حاکم خبر دادند. دستور قتل صادر شد. اطرافیان گفتند: او را نکش زیرا او به قدری آسیب دیده است که به زودی خواهد مرد. بنابراین چرا تو خون او را به گردن بگیری؟ بالاخره در اثر اصرار اطرافیان، حاکم از او چشم پوشی کرد. صورت و زبانش متورم شده بود. احدی شک نداشت که او شب همان روز خواهد مرد. خانوادهاش جسد او را به خانه منتقل کردند.
1) . بحارالأنوار / ج 52 / ص70 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
زمانی که فردای آن روز رسید و صبح شد مردم به دنبال او رفتند. اما برخلاف انتظارشان دیدند که او به نماز ایستاده و مناجات میکند و هیچ اثری از زخم و تورم در سیمای او وجود ندارد. حتی دندانهای شکستهاش نیز درست شده است. مردم با تحیر و شگفت زدگی از دلیل آن سؤال کردند.گفت: وقتی که من مرگم را به چشم دیدم و حتی زبانی برایاستغاثه نداشتم، با زبان دلم به مولایم حضرت بقیة اللّه متوسل شدم. وقتی که شب شد. دیدم خانه مملو از نور شد. حضرت تشریف آورد و دست مبارکش را به صورت من کشید و فرمود:
«برو و برای خانوادهات کسب و کار کن. بیشک خدا تو را عافیت داد.»
وقتی که بیدار شدم، همین طور بودم که میبینید!
شیخ شمس الدین قسم میخورد که ابو راجح مردی بسیار ضعیف، بدترکیب، زرد رو و کم مو بود. هر وقت که من به حمام او میرفتم، او را همین طور میدیدم. وقتی که صبح شد. من هم از جماعتی بودم که پیش او رفته بودند. به کلیتغییر کرده بود. بسیار نیرومندتر، با قد و قامتتر شده بود. ریشش درازتر و صورتش سرختر به نظر میرسید. گویا او جوانی بیست ساله بود. جالبتر اینکه تا پایان عمر به همین صورت باقی ماند.
زمانی که این خبر در شهر پیچید حاکم حله او را خواست و احضار کرد. با تعجب مشاهده کرد که هیچ اثری از جراحات دیشب در او نیست. به شدت ترسید. او کسی بود که وقتی در مقام امام علیهالسلام قرار میگرفت پشت به قبله مینشست. اما بعد از آن، رو به قبله مینشست. به مردم شیعه حله مهربان شد. خطای خطاکارانشان را بخشید و به صالحینشان احسان نمود. با این حال بعد از مدتی خودش وفات کرد.
در همان حال کور شد(1)
یکی دیگر از حکایاتی که شیخ عامل فاضل، شمس الدین برایم حکایت کرد، این بود که از جمله نزدیکان سلطان، معمر بن شمس بود که معروف به مذور بود. او دارای روستایی معروف به برس بود و آن را به شیعیان وقف کرده بود. او نایبی داشت که نامش ابن خطیب بود. همین طور نوکری داشت که نامش عثمان بود. ابن خطیب برخلاف عثمان از اهل صلاح بود. آن دو دایم بر سر عقایدشان با هم مجادله میکردند. تا اینکه اتفاقا روزی هر دوی آنها در مقام ابراهیم خلیل و در نزد جماعتی از مردم، با هم مواجه شدند. ابن خطیب گفت: ای عثمان امروز در این مکان مقدس، حق روشن میشود. من و تو بر کف دستمان نام کسانی را که دوست داریم مینویسیم. من علی و حسن و حسین مینویسم. تو هم ابوبکر و عمر و عثمان را مینویسی. آنگاه هر دو دستهایمان را به هم میدهیم و در داخل آتش قرار میدهیم. دست هر یک از ما که بسوزد، باطل و دیگری حق است. عثمان از پذیرش مباهله طفره رفت و قبول نکرد. مردم او را سرزنش کردند.
مادر عثمان در کناری ایستاده و آنها را میدید. وقتی که با این صحنه مواجه شد، همه کسانی را که پسرش را سرزنش میکردند، به ناسزا گرفت و هر چه که از دهنش در آمد، نثارشان کرد. ناگهان صدایش به داد و فریاد بلند شد. وقتی که نزد او رفتند، دیدند کور شده است. او را به حله بردند و پزشکان حله و بغداد را برای معالجه او جمع کردند. اما هیچ سودی نبخشید.
تا اینکه تعدادی از دوستان آن زن که از زنان مؤمنه بودند، نزد او رفته و گفتند: کسی که چشمان تو را کور کرده است، قائماست. اگر تو شیعه شوی و نسبت به آنها اظهار علاقه کنی، ما ضمانت میکنیم که شفا پیدا کنی والاّ هیچ راه خلاصی
1) . بحارالأنوار / ج 52 / ص 71 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
برای تو وجود ندارد. او نیز قبول کرد و شیعه شد. وقتی شب جمعه شد. آن زنها او را به قبّه شریفه بردند و در مقام حضرت قائم علیهالسلام گذاشتند و خودشان در بیرون مقام، بیتوته کردند. یک چهارم شب گذشته بود که آن زن با پای خود از مقام خارج شد. بینائیش را به طور کامل به دست آورده بود. او همه آنها را یک به یک شناخت و حتی لباسها و زیورهایشان را با همه خصوصیاتشان بیان کرد. همه خوشحال شدند و خدا را سپاس گفتند.
از او سؤال کردند چه اتفاقی برایت افتاد؟ تعریف کرد: وقتی که شما مرا در قبّه گذاشتید و برگشتید دستی را در دست خودم احساس کردم. کسی به من گفت: بیرون برو، خدا به تو عافیت داده است. متوجه شدم که همه جا را میبینم. به قبّه نگاه کردم، در میان نور، مردی را دیدم و عرض کردم: سرورم شما کیستی؟ فرمود: من محمد بن حسن هستم. این را گفت و ناپدید شد. زنان مؤمنه او را به خانهاش بردند.
پسرش عثمان شیعه شد و به عقاید خوبی دست یافتند. داستان آنها در میان مردم پیچید و مشهور شد. هر کسی که آن را میشنید، به وجود امام علیهالسلام اعتقاد پیدا میکرد. این اتفاق در سال هفتصد و چهل و هفت اتفاق افتاده است.
جمال الدین بن فقیه نجم الدین(1)
از جمله آن حکایات، داستانی است که عبدالرحمن بن ابراهیم نقل میکند که شنیدم در شهر حله عالم بزرگوار جمال الدین فرزند فقیه بزرگوار نجم الدین فلج
1) . مدرک پیشین.
شده بود. مادر بزرگ پدریش، بعد از مرگ پدر، تمام تلاش خود را به کار گرفت تا شاید بهبود یابد. برخی از پزشکان ماهر بغدادی به او معرفی شدند. او از آنها دعوت کرد. مدت زیادی او را مداوا کردند امّا سودی نبخشید. تا اینکه به مادربزرگش گفتند که او را در مقام قائم علیهالسلام که در حله است، قرار دهند تا شاید شفا یابد. همین کار را انجام داد. او را در آنجا گذاشتند. شب را در آنجا بود. حضرت قائم علیهالسلاماو را شفا داد و بیماریش بکلی از بین رفت.
تا اینکه بعد از مدتی میان ما آشنایی پدید آمد و خیلی با هم مأنوس شدیم. تا جایی که به خیالمان نمیآمد که روزی از هم جدا شویم. او ساختمانی داشت که بزرگان و جوانان در آنجا جمع میشدند. روزی از او خواستم تا حکایت خودش را تعریف کند. او ماجرای فلج شدن و تلاشهای مادربزرگش را مانند آنچه که در میان مردم شایع بود، نقل کرد. تا اینکه به اینجا رسید که وقتی مرا در قبه گذاشتند:
حضرت حجت به من فرمود: بلند شو!
عرض کردم: آقا من یکسال است که فلج شدهام و قدرت بلند شدن را از دست دادهام.
دوباره فرمود: با اذن خدا بلند شو. آن حضرت به من کمک کرد و من بلند شدم و فلج پاهایم بکلی برطرف شد. مردم به قصد تبرک بر سرم ریختند و لباسهایم را پاره پاره کردند. کم مانده بود که مرا بکشند. مردم از لباسهای خودشان به تنم کردند و به خانه آوردند. وقتی که به خانه رفتم، لباسهایشان را به خودشان برگرداندم.
بارها شنیدم که آن را برای مردم تعریف میکرد. تا اینکه وفات کرد.
شفای حسین مدلل(1)
از جمله آن حکایات، داستان حسین مدلل است که برخی از افرادی که مورد اعتماد بودند، برایم تعریف کردند. این خبر در نجف مشهور است. راوی آن نقل میکند:
خانهای که الآن من در سال هفتصد و هشتاد و نه در آن ساکن هستم، متعلق به مردی بود که حسین مدلل نام داشت. او اهل خیر و صلاح بود. به خاطر او نیز این خانه به ساباط مدلل مشهور شده است و به حرم حضرت امیر علیهالسلامچسبیده است.
او مرد عیالواری بود. تا اینکه فلج شد و از حرکت ماند. حتی برای کارهای ضروری، خانوادهاش به او کمک میکردند. مدتی گذشت تا اینکه آنها به مردم نیازمند شدند. مردم هم با آنها با سختگیری رفتار کردند.
وقتی که سال هفتصد و بیست هجری رسید. در شبی از شبها که حدود یک چهارم از آن گذشته بود، اهل خانه را بیدار کرد. خانه مملو از نور خیره کنندهای شده بود. پرسیدند، چه خبر شده است؟
گفت: امام زمان علیهالسلام تشریف آورده بود.
از من خواست تا بلند شوم.
عرض کردم: آیا نمیبینید که قدرت بلند شدن ندارم!
امام علیهالسلام دستم را گرفت و بلند کرد. از این رو فلج التیام یافت.
من شبها درهای حرم را میبستم. همان شب او از من خواست تا او را به زیارت حضرت امیر علیهالسلام ببرم. عرض کردم: به روی چشم و او را بردم. او به شکرانه این نعمت امام را زیارت کرد و حمد و سپاس به جای آورد.
این خانه به مکان مقدسی تبدیل شد. هر کسی که با مشکلی مواجه میشود و نذر میکند، نذرش از برکت امام زمانبرآورده میشود.
1) . مدرک پیشین.
شفای فاطمه همسر نجم(1)
عالم عامل شمس الدین نقل میکند که مردی به نام نجم و ملقب به اسود، در روستای دقوسا در کنار فرات بزرگ، زندگی میکرد. او همسری به نام فاطمه داشت. هر دو مؤمن و اهل خیر و صلاح بودند. پسری به نام علی و دختری به نام زینب داشتند. بعد از مدتی هم مرد و هم زنش هر دو کور و نابینا شدند. این مسأله در سال هفتصد و دوازده اتفاق افتاد. مدتی طولانیگذشت و روز به روز بر ضعف آنها افزوده شد. تا اینکه در یکی از شبها، فاطمه دستی را بر روی صورتش احساس کرد که به صورتش کشیده میشود و میگوید: خداوند کوری را از تو برداشت. بلند شو به همسرت خدمت کن. مبادا در خدمت به او کوتاهی کنی!
چشمانش را باز کرد و متوجه شد که خانه مملو از نور حضرت قائم علیهالسلام است.
بگو این ضربه را در صفین خوردهام(2)
از محی الدین اربلی نقل میکنند که نزد پدرم بودم. مردی پیش ایشان بود، چرتی زد و عمامه از سرش افتاد. متوجه شدم که زخم عمیقی بر سرشان میباشد. از دلیل آن پرسیدم. گفت که از جنگ صفین است! گفتم: چگونه ممکن است. جنگ صفین صدها سال پیش از این رخ داده است. تعریف کرد که:
به سوی مصر در حرکت بودم. کسی مرا در سفر همراهی کرد. وقتی که مقداری از راه را رفته بودیم، سخن از صفین به میان آمد. او گفت: اگر در صفین
بودم، شمشیرم را از خون علی و اصحابش سیراب میکردم. من هم گفتم: اگر در آنجا بودم، شمشیرم را با خون معاویه و اصحابش سیراب میکردم. به من گفت: من و تو از اصحاب علی و معاویه هستیم. بیا با هم بجنگیم.
وقتی که جنگ میان ما شروع شد به شدت با هم نبرد کردیم. زمانی متوجه شدم که بیحال روی زمین افتادهام. تا اینکه متوجه مردی شدم که مرا با نیزهاش، بیدار میکند. چشمانم را باز کردم. از اسبش پیاده شد و دستش را به زخم سرم کشید. بلافاصله زخم سرم التیام یافت. به من گفت: اینجا بمان تا برگردم. وقتی که برگشت، سر آن مرد را با خودش آورد و گفت: این سر دشمن توست. تو ما را یاری کردی، ما هم تو را یاری کردیم. «خداوند یاوران خود را یاری میکند.»(1)
پرسیدم که شما کیستی؟ گفت: من محمد بن حسن صاحب الزمان هستم.
بعد به من گفت: اگر از این ضربه سؤال کردند، بگو که در جنگ صفین بر من وارد شده است.
1) . سوره حجّ، آیه 40.
حکیمه خاتون روایتگر صادق ولادت(1)
محمد بن عبداللّه مطهری نقل میکند که بعد از وفات امام عسکری علیهالسلام پیش حکیمه خاتون عمّه امام عسکری علیهالسلام رفتم تا درباره حجت بعد از امام عسکری علیهالسلامو آنچه که مردم درباره آن دچار اختلاف و تحیر شده بودند، سؤال کنم.
گفت بنشین. من هم نشستم. سپس به من گفت: ای محمد خداوند هیچگاه زمین را بدون حجت رها نمیکند. خواه حجتش گویا و ظاهر، یا ساکت و پنهان باشد. همین طور غیر از حسن و حسین، هیچگاه امامت را از دو برادر انتخاب نمیکند. این کار برای برتری دادن به آن دو نسبت به سایرین و جدا کردن آنها از دیگران است.(2)
غیر از اینکه خدا تا روز قیامت، فرزندان امام حسین علیهالسلام را بر فرزندان امام حسن علیهالسلام ترجیح داد. همان طور که فرزندان هارون را بر فرزندان موسی علیهالسلام ترجیح داد. با اینکه موسی علیهالسلام برتر از هارون بود.
دورههای تحیر برای آن است که انسانهای باطل را سرگردان و بندگان صالح را خالص کند. زمین بدون حجت نمیماند. تا در روز قیامت کسی نگوید که اگر پیامبر و امام داشتیم، گمراه نمیشدیم. از سوی دیگر تقدیر الهی بر آن بود که تحیر امت بعد از امام عسکری علیهالسلام باشد و این تحیرات برای امتحان بندگان است.
عرض کردم: خاتون و سرورم، آیا امام حسن عسکری علیهالسلام فرزندی داشت؟
تبسمی کرد و گفت: اگر حسن فرزندی نداشته باشد، چه کسی بعد از او حجت خواهد بود؟! مگر به تو نگفتم که امامت در دو برادر جمع نمیشود.
1) . روضهالواعظین / ج 2 / ص 257 / مجلس فی ذکر ولادة القائم؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 11 / باب 1- ولادته و أحوال أمه؛ کمال الدین / ج 2 / ص 42 / 426- باب ما روی فی میلاد القائم صاحب.
2) . ایشان با این سخن میخواستند به محمّد بفهمانند که جعفر عموی امام زمان و برادر امام عسکری علیهالسلامحجت خدا و امام نیست؛ زیرا او مدّعی بود که من برادر امام عسکری هستم و امام بعد از او میباشم.
عرض کردم: خاتون، درباره ولادت و غیبت مولایم علیهالسلامتوضیح بدهید. فرمود:
من کنیزی داشتم که نامش نرگس(1)
بود. روزی پسر برادرم، حسن علیهالسلامبرای دیدنم آمد. متوجه شدم که نگاههای تندی به کنیزم میکند. عرض کردم: اگر دوستش داری او را پیش تو بفرستم؟ فرمود: نه عمّه جان من منظوری نداشتم. بلکه از او تعجب میکنم.
گفتم: از چه چیزی متعجب شدی؟ گفت: از اینکه به زودی خدا از او فرزندی استثنایی متولد خواهد کرد که زمین را بعد از لبریز شدن از ظلم، پر از عدل خواهد کرد.
گفتم: سرورم اگر اجازه دهید، او را نزد شما بفرستم. فرمود: از پدرم اجازه بگیرید. لباسهایم را پوشیدم و منزل برادرم ابی الحسن علیهالسلامرفتم. سلام کردم
و نشستم. قبل از اینکه سخنی گفته باشم، گفت: نرگس را پیش پسرم حسن بفرست. عرض کردم: سرورم اتفاقا من برای همین مسأله خدمتتان رسیده بودم. فرمود: خواهرم، مبارک است، خداوند میخواهد تو را در امر خیری شریک کند تا تو نیز در آن سهمی داشته باشی.
بیدرنگ به منزل آمدم و کنیزم را آرایش کردم و به پسر برادرم حسن هدیه کردم و مدتی آنها را در منزل خودم نگه داشتم. بعد از مدتی ایشان خانه پدرشان رفتند. من نیز کنیزم را با او فرستادم. بعد از وفات برادرم، پسرش حسن در جای او نشست. من نیز همان طور که به دیدن برادرم میرفتم، از پسر برادرم نیز دیدن میکردم. یکی از روزها که برای زیارتشان رفته بودم نرگس آمد و گفت خاتون من، اجازه دهید تا کفشهایتان را درآورم. شما سرور و خانم من هستید. عرض کردم: به خدا که نمیگذارم شما کفشهای مرا دربیاورید. بلکه این من هستم که شما را بر روی دیدگانم خدمت خواهم کرد.
1) . حضرت نرگس خاتون، از شاهزادگان بود که به صورت شگفت آوری امام علی النقی او را به عنوان کنیز خرید. کسانی که علاقهمند باشند میتوانند به منتهی الامال مراجعه نمایند.
ابو محمّد صدایمان را شنید و گفت: عمه جان خدا به شما جزای خیر بدهد. تا غروب در کنار آنها بودم. وقت غروب شده بود که نرگس را صدا کردم تا لباسهایم را بدهد؛ زیرا میخواستم به خانه برگردم. امام فرمود: عمه جان امشب را در خانه ما بخوابید؛ زیرا امشب همان شبی است که مولودی بزرگوار به دنیا خواهد آمد و خداوند با دست او زمین را بعد از مرگ، زنده خواهد کرد.
عرض کردم: این بچه از چه کسی است؟ چون که من در نرگس آثار حاملگی نمی بینم! فرمود: اتفاقا این بچه از نرگس است. از جایم پریدم و نرگس را پشت و رو کردم اما هیچ اثری از حاملگی در او ندیدم. برگشتم و ماجرا را به او خبر دادم. تبسم کرد و فرمود: وقتی که فجر طلوع کند آثار حاملگی در او ظاهر خواهد شد. تعجب نکن؛ زیرا حاملگی نرگس شبیه حاملگی مادر موسی است که تا زمان ولادت آثار حاملگی در او دیده نشد؛ زیرا فرعون در جستجوی موسی شکم زنان حامله را میبرید. طفل من نیز مانند موسی است.
حکیمه ادامه داد که تا صبح نخوابیدم و مراقب نرگس بودم. نرگس آرام خوابیده بود و به سمت راست و چپ برنمیگشت. تا این که آخر شب و هنگام طلوع فجر، ناگهان با هراس از خواب پرید. او را در آغوش گرفتم و بسم اللّه گفتم.
ابومحمّد علیهالسلام فریاد زد و گفت: عمه سوره انا انزلناه را بر او بخوان. میخواستم سوره را شروع کنم که از حالش پرسیدم. گفت: همان چیزی که مولایم خبر داده بود، آشکار شد.
وقتی شروع به خواندن سوره کردم جنین از شکم نرگس با من همخوانی کرد و بر من سلام کرد. از سلام او ترسیدم. صدای ابومحمد را شنیدم که گفت: عمه جان از کار خدا تعجب نکن؛ زیرا او زبان ما را در کودکی به حکمت باز میکند و وقتی که بزرگ شدیم، حجت خود قرار میدهد. سخن ایشان تمام نشده بود که نرگس ناپدید شد. گویا میان من و او پردهای زده شد. در حالی که جیغ میکشیدم پیش ابومحمد دویدم. گفت: عمه برگرد. نرگس سرجای خودش هست. برگشتم.
چیزی نگذشت که پرده میان من و او برداشته شد. نور سرتاسر وجودش را پوشانده بود. ناگهان متوجه طفلی شدم که به سجده افتاده است و صورتش را بر زمین گذاشته و بر دو زانویش تکیه کرده و انگشتان سبابهاش را به سوی آسمان بلند کرده و میگوید:
شهادت میدهم که خدایی غیر از اللّه نیست. او یگانهای بدون شریک است و جدّم محمد رسول خدا و پدرم امیرالمؤمنین است. بعد یکی یکی امامان قبل از خود را شمرد تا این که به خودش رسید. گفت: خدایا وعده مرا تحقق بخش و کارم را روبه راه کن و مرا ثابت قدم نما و زمین را به واسطه من پر از عدل و داد گردان.
ابومحمد فریاد زد که عمه او را بیاور. بچه را در آغوش گرفتم و پیش ایشان بردم. زمانی که روبروی پدرش ایستادم و او در آغوشم بود، به پدرش سلام داد. حسن علیهالسلام او را گرفت. پرندگانی بر بالای سرش پرواز میکردند. یکی از آنها را صدا زد و گفت: این را بگیر و مراقبش باش و در هر چهل روز یک روز پیش ما بیاور. پرنده او را گرفت و در آسمان اوج گرفت و بقیه نیز به دنبال او حرکت کردند. شنیدم که ابومحمد میگفت: خدایا چیزی را به تو سپردم که مادر موسی سپرده بود.
نرگس به خاطر بچهاش، گریه کرد. امام فرمود: آرام باش. او تنها از سینه تو شیر خواهد خورد. همان طور که موسی تنها از مادر خودش شیر خورد. بزودی او را برمیگردانند. همان طور که موسی به مادرش برگردانده شد. همان طور که خدا
میفرماید: «او را به مادرش برگرداندیم تا خوشحال شود و اندوهگین نباشد.»(1)
حکیمه ادامه داد. که از او پرسیدم: این پرنده که بود؟ فرمود: او روح القدس است که خداوند امورات ائمه را به او سپرده تا آنها را یاری کند و با علم الهی تربیت نماید.
1) . قصص / 13.
بعد از چهل روز بچه را برگرداندند. برادرزادهام کسی را دنبال من فرستاد. وقتی که وارد خانه شدم کودکی را دیدم که در مقابل پدرش راه میرود. عرض کردم: سرورم این بچه دو ساله است. تبسم کرد و فرمود: فرزندان انبیاء و اوصیاء اگر امام باشند، رشدشان با بقیه فرق میکند. اگر یک ماه از او بگذرد به اندازه یک سال دیگران رشد میکند. فرزندان ما در شکم مادرشان سخن میگویند و قرآن میخوانند و خدا را عبادت میکنند. زمانی که شیر میخورند، ملائکه صبح و شام بر او نازل میشوند و از او تبعیت میکنند.
هر چهل روز یکبار بچه را دیدم تا اینکه چند روز قبل از وفات ابومحمد او را به صورت جوانی کامل مشاهده کردم. به ابو محمد عرض کردم: این جوان کیست که از من میخواهی در مقابل او بنشینم!؟ فرمود: او پسر نرگس است. او جانشین من است و به زودی او را نخواهید دید. به حرفش گوش کن و از او اطاعت کن.
حکیمه ادامه داد که ابومحمد علیهالسلام بعد از چند روز وفات کرد و مردم همان طور که میبینی دچار اختلاف شدند. به خدا که من او را صبح و شام میبینم. به من خبر میدهد که چه سؤالاتی از من خواهید پرسید و جوابشان را به من یاد میدهد! به خدا قسم که اگر بخواهم از او سؤال کنم، بلافاصله متوجه میشود. اگر مسأله برایم پیش آید، بلافاصله و قبل از اینکه سؤال کنم، جوابش را برایم میفرستد. شب به من خبر داد که تو خواهی آمد و از من خواست تا تو را در جریان حقیقت قرار دهم.
محمد بن عبداللّه گفت: به خدا قسم حکیمه مسائلی را به من گفت که کسی جز خدای عزّوجلّ از آنها خبر نداشت. فهمیدم که این سخنان حق است و خداوند متعال مرا بر اموری واقف کرده است که کسی را از آنها مطلع نساخته است.
سخن گفتن امام علیهالسلام بعد از تولد(1)
نسیم و ماریه نقل میکنند: وقتی که امام زمان علیهالسلام از شکم مادرش زاده شد، بر روی زانوانش نشست و انگشتان سبابهاش را به سمت آسمان گرفت. عطسه زد و گفت: الحمد للّه رب العالمین و صلی اللّه علی محمد و آله. ظلمت گمان کرده است که حجت خدا
باطل شدنی است. اگر به ما اجازه در سخن گفتن داده میشد، شکها برطرف میشد.
نسیم خادم امام حسن عسکری علیهالسلام(2)
نسیم نقل میکند که یک شب بعد از ولادت امام علیهالسلامخدمت ایشان رسیدم. ناگهان عطسه کردم، طفل دو روزه زبان باز کرد و فرمود: یرحمک اللّه
خیلی خوشحال شدم.
به من فرمود: دوست داری درباره عطسه خبر خوبی بدهم؟
گفتم: بله بفرمایید.
فرمود: عطسه نشانه امنیت سه روزه از مرگ است.
احمد بن اسحاق(3)
نقل میکند که خدمت امام حسن عسکری علیهالسلام رسیدم. میخواستم درباره
1) . إعلام الوری / ص 20 / الفصل الثانی فی ذکر مولده و اسم أمه؛ کمال الدین / ج 2 / ص 42 / 430 - باب ما روی فی میلاد القائم؛ بحارالأنوار / ج 51 / ص 4 / باب 1- ولادته و أحوال أمه.
2) . وسائلالشیعة / ج 12 / ص 59 / 89 - باب جواز تسمیت الصبی المرأة.
3) . کشف الغمة / ج 2 / ص 526 / الفصل الثالث فی ذکر النص علیه؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 23 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
حجت بعد از خودشان سؤال کنم. قبل از اینکه حرفی بزنم، فرمودند: ای ابااسحاق تردید نکن که خداوند زمین را از زمان آدم علیهالسلام تا روز قیامت خالی از حجت نگذاشته و نخواهد گذاشت. حجتی که بلا را از اهل زمین دفع میکند و باران از برکت او میبارد و نعمتهای زمین، خارج میشود.
گفتم: ای فرزند رسول خدا اگر این طور است، پس جانشین و امام بعد از شما کیست؟
امام بلند شد و به داخل اتاقی رفت. وقتی از اتاق خارج میشد، کودکی را به روی شانهاش سوار کرده بود. کودکی مانند ماه شب چهارده که حدود سه سال داشت. فرمود: ای احمد اگر در پیش خدا و حجتهای او دارای احترام نبودی، اجازه نمیدادم تا او را ببینی! رسول خدا برای او اسم و کنیه قرار داده است. او زمین را همان طور که از ظلم و جور پر شده است، لبریز از عدل و داد میکند.
ای احمد بن اسحاق، مثل او در این امت، مَثل خضر است و یا مانند ذی القرنین. خدا میداند که غیبتی پیش خواهد آمد که کسی از آن نجات نمییابد. مگر اینکه خداوند اعتقادش را درباره امامت مستحکم کرده و او را موفق به دعایفرج نماید.
عرض کردم: آیا ایشان علامتی دارند تا دلم کاملاً قرص و محکم شود؟
کودک زبان به سخن گشود و با زبان عربی فصیحی گفت: من باقی مانده اولیای خدا بر روی زمین و انتقام گیرنده از دشمنانش میباشم. بعد از این به دنبال دیدار من نباش!(1)
با خوشحالی تمام از خانه خارج شدم. فردای آن روز دوباره خدمت امام علیهالسلام رسیدم و عرض کردم: دیروز شما با آن کارتان مرا خیلی خوشحال کردید. میخواستم وجه شباهت ایشان به خضر و ذی القرنین را بدانم.
1) . زیرا کنجکاوی در این زمینه برای امام علیهالسلام مشکل ساز بود؛ زیرا حکومت با شدت تمام به دنبال ایشان بود.
فرمود: وجه شباهت آنها در طولانی شدن غیبت است.
با تعجب عرض کردم: غیبتشان طولانی میشود؟
فرمود: به خدا قسم که طولانی میشود. تا جایی که اکثر معتقدان به آن، دچار تردید شده و از اعتقادشان برمیگردند.(1)
تنها کسانی باقی میمانند که خداوند در اثر اعمال صالحشان، آنها را بر ولایت ما ثابت و دلهایشان را با ایمان محکم و با ملائکه خود آنها را یاری کرده باشد. ای احمد بن اسحاق این مسأله از مسائل مربوط به خدا و سرّی از اسرار او و غیبیاز غیبهای خداست. بنابراین آنچه را که گفتم بگیر و به کسی نگو و از بندگان شاکر خدا باش تا فردای قیامت در علّیین باشی.
مرحوم صدوق رحمهالله نقل میکند که من این حدیث را تنها از علی بن عبداللّه وراق شنیدهام و در کتابی که به دست خودش نوشته است، دیدهام. وقتی که درباره آن سؤال کردم گفت که سعد بن عبداللّه از احمد بن اسحاق برایم نقل کرده است.
یعقوب بن منفوس(2)
یعقوب بن منفوس نقل میکند که خدمت امام عسکری علیهالسلام رسیدم. ایشان در
1) . این مشکل در اوایل غیبت به صورت محسوسی قابل درک بود؛ زیرا مردمان آن زمان به وجود امام علیهالسلامعادت کرده بودند و تجربه غیبت ،تجربهای جدید برای آنها محسوب میشد. از این رو با طولانی شدن غیبت آن حضرت، بسیاری در اعتقاداتشان دچار تردید شدند. اما در زمانهایی مانند زمان ما که تصور وجود امام و تجربه حضور، تجربه ناخوانده و نامأنوسی است، مسأله بازگشت از اعتقاد به صورت دیگری خود نمایی میکند. مانند اینکه اکثر ما و شما، اگر چه وجود آن حضرت را طبق روایات قبول میکنیم امّا در زوایای قلبی خود، گاه با چشم تردید به آن مینگریم. بهترین دلیل این تردید عدم احساس وجود ایشان است. ما ظهور آن حضرت را چیزی شبیه افسانه تلقی میکنیم. به همین خاطر نیز در برنامههای زندگی خود تلاش قابل توجهی برای ظهور انجام نمیدهیم.
2) . کمال الدین / ج 2 / ص 43 / 436 - باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه؛ بحارالأنوار / ص 25 / ج 52 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
خانه بر روی دکّهای نشسته بودند. در سمت راستشان اتاقی وجود داشت که پردهای از آن آویخته شده بود.
عرض کردم: سرورم صاحب امر امامت کیست؟
فرمود: پرده را بالا بزن!
پرده را بالا زدم، پسری پنج، ده و یا هشت ساله، چیزی در همین حدودها، خارج شد. پیشانی گشاد و صورت سفید و چشمانی چون درّ و دستانی پرگوشت و زانوهایی به هم چسبیده داشت. بر روی گونه راستش خالی سیاه و در موهای سرش تاب داشت. آمد و کنار پدرش نشست.
امام علیهالسلام فرمود: این همان صاحب امر امامت است.
امام علیهالسلام بلند شد و گفت: پسرم داخل اتاقت شو، تا وقت معلوم عند اللّه برسد. او نیز در حالی که نگاهش میکردم، داخل اتاق شد. امام علیهالسلام فرمود: ای یعقوب
دوباره پرده را بالا بزن. وقتی که پرده را بالا زدم کسی را ندیدم.
ابی هارون(1)
ابی هارون نقل میکند که روزهای اولی که حضرت به دنیا آمده بود آن حضرت را دیدم. صورتش مانند ماه شب چهارده میتابید. دیدم که رشته موی سیاهی از میان سینهاش امتداد داشت... .
از امام حسن عسکری علیهالسلام درباره ختنه او سؤال کردم، فرمود: همه ما ختنه شده به دنیا میآییم.
1) . کمال الدین / ج 2 / ص 43 / 434 - باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 25 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
تعدادی از اصحاب رحمهالله(1)
معاویة بن حکیم و محمد بن ایوب و محمد بن عثمان عمری رحمهالله نقل میکنند که ما چهل مرد بودیم و در منزل امامنشسته بودیم. امام علیهالسلام فرزندش را به ما نشان داد و فرمود: این کودک بعد از من، امام شما و جانشین من است. از این رو مطیع او باشید و بعد از من متفرق نشوید؛ زیرا در این صورت در دین خود هلاک خواهید شد. البته شما بعد از این او را نخواهید دید. از خدمتشان مرخص شدیم. چند روز نگذشته بود که امام عسکری علیهالسلام وفات کردند.
محمّد بن عثمان عمری(2)
حمیری نقل میکند: روزی به محمد بن عثمان عرض کردم میخواهم از تو همان سوالی را بکنم که ابراهیم از خدا کرد! زمانی که گفت: خدایا چگونه مردهها را زنده خواهی کرد؟ گفت: آیا ایمان نداری؟ گفت: چرا برای اینکه میخواهم دلم به آرامش کامل برسد.
اکنون تو هم بفرما که آیا امام علیهالسلام را دیدهای؟
فرمود: بله دیدهام. گردن او مانند گردن من است و به گردن خودش اشاره کرد.(3)
و حدیث دیگری نیز از جناب عثمان بن سعید مؤید مطلب است چون در آن صریحا اشاره میکنند که گردن امام شما عج به این اندازه است و با انگشت سبابه و ابهام به گردن خود اشاره مینمایند.
1) . کمالالدین / ج 2 / ص 43 / 435- باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه؛ بحارالأنوار / ص 25 / ج 52 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
2) . کمال الدین / ج 2 / ص 43 / 435- باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه؛ بحارالأنوار / ص 26 / ج 52 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
3) . شاید مقصودشان آن بوده است که امام نیز انسانی مانند ما است. علامه مجلسی رحمهالله میفرمایند: مقصود از این اشاره به گردن این بوده که جناب عثمان بن سعید اندازهای ما بین انگشت سبابه و ابهام را باز کردند و به گردن خود اشاره کردند و گفتند که گردن او به اندازه بین این دو انگشت میباشد.
مردی از اهل فارس(1)
مردی از اهل فارس نقل میکند که به سامرا آمدم و مقابل در خانه امام علیهالسلام نشستم. بدون اینکه اجازه بخواهم، امام علیهالسلام مرا صدا کردند. وقتی که داخل شدم و سلام کردم به من گفت: ای ابا فلان حالت چطور است؟ بعد فرمود: بنشین. سپس از مردان و زنان خانوادهام سؤال کرد. در نهایت سؤال کردند که چه چیزی باعث شده تو به اینجا بیایی. عرض کردم: شوق خدمت شما. فرمود: اشکالی ندارد میتوانید بمانید.
بعد از آن من در زمره خدمتکاران حضرت در آمدم. به بازار میرفتم و آنچه را که لازم داشتند، میخریدم. زمانیکه مجلس امام، مردانه بود، بدون اجازه میتوانستم وارد شوم. تا اینکه روزی امام علیهالسلام در اتاقی بود که مردان خدمت حضرت میرسیدند، خواستم بدون اجازه وارد اتاق شوم. صدای حرکتی را در اتاق احساس کردم. امام علیهالسلام فرمود: همانجا بایست. خشکم زد و همانجا ماندم. تا اینکه کنیزی از اتاق خارج شد. او چیزی را با پارچه پوشانده بود. اماممرا صدا زد و خواست. وارد شدم. بعد از آن همان کنیز را صدا زد. او هم آمد. امام فرمود: پارچه را بردار. وقتی که پارچه را کنار کشید، کودکی را دیدم که خوش سیما و سفید رو بود.از بالای ناف تا شکمش مویی که به رنگ سبز متمایل به سیاهی بود، وجود داشت.
امام علیهالسلامفرمود: این امام شماست. بعد از کنیز خواست تا آن را ببرد. بچه را بردند، از آن به بعد طفل را ندیدم تا اینکه امام علیهالسلاموفات کرد.
1) . الکافی / ج 1 / ص 514 / باب مولد الصاحب علیهالسلام؛ کمال الدین / ج 2 / ص 43 / 435- باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه.
ضوء میگوید که از مرد فارسی سؤال کردم بچهای را که دیدی چند ساله بود؟ گفت: دو ساله.
عبدی نقل میکند که از خود ضوء پرسیدم کودکی را که دیدی چند ساله بود؟ گفت: چهارده ساله.
ابوعلی و ابوعبداللّه نیز گفتهاند که ما او را بیست و یک ساله دیدیم.(1)
کامل بن ابراهیم مدنی(2)
نقل میکند که گروهی از مفوضه(3)
و مقصره مرا خدمت امام عسکری علیهالسلام فرستادند. از نظرم گذشت که از ایشان بپرسم که اگر کسی اعتقادات مرا نداشته باشد، وارد بهشت خواهد شد؟(4)
وقتی که خدمت حضرت رسیدم و لباسشان را دیدم، متعجب شدم؛ زیرا لباسی سفید و نرم به تن داشت. با خودم گفتم: ولیّ خدا و حجت او لباسهای نرمی به تن میکند و از ما میخواهد که با برادرانمان برابری مالی داشته باشیم و دنبال تجملات نرویم.
حضرت با حالتی متبسم فرمود: کامل! بعد آستین پیراهنش را بالا کشید. تازه
1) . همان طور که در اوایل بخش معجزات نیز آمده است، امام علیهالسلام فرمودند که انبیاء و امامان از رشد بیشتری برخوردار هستند. از این رو بعید نیست که امام علیهالسلام در سن پنج سالگی، چهارده ساله به نظر بیاید. سرّ اینکه اصحاب تا این اندازه سن امام را با اختلاف بیان کردهاند، آن است که در مقاطع مختلف سنی آن بزرگوار را دیدهاند.
2) . الغیبة للطوسی / ص 246؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 50 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
3) . گروهی از غلات هستند و معتقدند که خداوند اداره عالم را به کلی به ائمه سپرده و خودش کنار کشیده است. در مقابل هر کسی که چنین جایگاهی را قبول نکند، از نظر آنها مقصره است.
4) . زیرا خودش شیعه معتدلی بوده است.
متوجه شدم که زیر آن پلاسی سیاه رنگ و خشن وجود دارد که به تن امام چسبیده است. فرمود: این را برای خدا و این یکی را برای شما پوشیدهام. سلام کردم و در کنار اتاقی که پردهای بر آن نصب شده بود، نشستم. باد وزید و گوشهای از پرده را کنار کشید. چشمم به کودکی چهار ساله افتاد که گویا پارهای از ماه است.
امام فرمود: «ای کامل». با این بیان ترس بر جانم نشست. الهام شد که بگویم: بله سرورم
فرمود: پیش ولی و حجت خدا آمدهای تا بپرسی که اگر کسی عقاید مانند تو داشته باشد، وارد بهشت میشود و الاّ وارد نمیشود؟
اگر این طور بود، کمتر کسی وارد بهشت میشد. بلکه حقّیه هم وارد بهشت میشوند.
عرض کردم: آنها چه کسانی هستند.
فرمود: آنها کسانی هستند که از محبت علی علیهالسلام به نام او قسم میخورند. امّا حق و فضل او را درک نمیکنند.(1)
امام کمی ساکت شد و دوباره فرمود:
آمدهای تا از عقاید مفوّضه سؤال کنی؟ به خدا قسم آنها دروغ میگویند که خداوند امورات عالم را به ما سپرده است. بلکه دلهای ما ظرف اراده خداست. هر چه او بخواهد ما هم میخواهیم. همان طور که خدا میفرماید: «چیزی را نمیخواهید مگر اینکه خدا بخواهد.»(2)
پرده به حالت خودش برگشت. با اینکه دوست داشتم، آن را بلند کرده
و دوباره ایشان را ببینم. امّا نتوانستم. امام علیهالسلام با تبسم به من نگاه کرد و فرمود: کامل چرا نشسته ای. حجت بعد از من از نیاز واقعی تو خبر داد.(1)
از خدمتشان مرخص شدم و بعد از آن هیچ وقت آن طفل زیبا را ندیدم.
ابو نعیم نقل میکند که کامل را دیدم و درباره این حکایت از او سؤال کردم، آن را برایم تعریف کرد.
عمرو اهوازی(2)
نقل میکند که روزی امام حسن عسکری علیهالسلام کودکی را به من نشان داد و گفت: امام شما این است.
اودی(3)
احمد بن علی رازی نقل میکند که نزد اسدی وکیل امام علیهالسلام نشسته بودیم. پیرمردی خدمت ایشان آمد و دو حکایت در مورد امام زمان علیهالسلام تعریف کرد. من و اسدی این دو حکایت را از او شنیدیم و گمان میکنم هنوز سال سیصد هجرینشده بود. یا چیزی از آن نگذشته بود.
نقل کرد که علی بن ابراهیم، از اودی حکایت میکند که من در طواف بودم
1) . گویا دلیل اصلی آمدن او پرسش از حجت بعد از امام عسکری علیهالسلام بوده است. از این رو امام علیهالسلام میفرماید: با کنار رفتن پرده و دیدن امام خاتم، تو جواب سؤال اصلی خودت را پیدا کردی.
2) . الإرشاد / ج 2 / ص 353 / باب ذکر من رأی الإمام الثانی عشر علیهالسلام؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 60 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
3) . الغیبة للطوسی / ص 253؛ کمال الدین / ج 2 / ص 43 / 444- باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 1 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
و شش دور از هفت دور آن را طواف کرده بودم. میخواستم دور هفتم را شروع کنم. و در کنار حلقهای از مردم در کنار کعبه بودم که ناگهان جوانیخوش سیما، خوشبو و با عظمت و خوش هیبت را دیدم که با وجود آن همه عظمت و هیبت، با مردم طواف میکرد. وقتی که حرف زد، خوش سخنتر و شیرین زبانتر و خوش معاشرتتر از او را ندیده بودم. رفتم تا با ایشان حرف بزنم که فشار جمعیت مرا از او جدا کرد. از آنها پرسیدم این آقا کیست؟ گفتند: او از سادات است و هر ساله به زیارت خانه خدا میآید و تنها یک روز خودش را برای خواص نشان میدهد و با همدیگر گفتگو میکنند.
عرض کردم سرورم، گمراهی خدمتتان آمده است، او را هدایت کنید. ایشان سنگریزهای به من دادند. صورتم را برگرداندم، یکی از آنها پرسید: فرزند رسول خدا چه چیزی به تو داد. گفتم: سنگریزه! اما وقتی که دستم را باز کردم، تبدیل به سکه طلا شده بود.
ایشان در طواف از من جلو افتاده بودند، خودم را به ایشان رساندم. فرمود: آیا حجت خدا برایت ثابت و روشن شد؟ آیا حقیقت را فهمیدی و به بینایی رسیدی؟ آیا مرا میشناسی؟
گفتم: نه.
فرمود: من مهدی هستم، همان کسی که قیام میکند و زمین را بعد از پر شدن از ظلم، پر از عدل میکند. زمین هیچگاه از حجت خدا خالی نمیماند و مردم بیش از ایام سرگردانی قوم بنی اسرائیل،(1)
از امامت محروم نخواهند ماند و من ظهور خواهم کرد. این دیدار امانتی است که باید آن را حفظ کنی. آن را به برادران شیعه خود، برسان.
1) . طبق تصریح قرآن، سرگردانی قوم بنی اسرائیل چهل سال طول کشیده است «قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَیهِمْ اَرْبَعینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِیَ الاَرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَی الْقَومِ الفاسِقیِنَ»؛ آنها چهل سال در زمین با سرگردانی زندگی میکنند. بنابراین بر افراد فاسق متأسف نباش مائده 26.
محمد بن عبداللّه قمی(1)
محمد بن احمد بن خلف نقل میکند: در مسجدی در منطقهای که به عباسیه مشهور بود، نزول کردیم. این منطقه در دو منزلی فسطاط مصر قرار دارد. غلامانم بعد از نزول هر کدام، دنبال کاری رفتند و من با یک غلام عجمی در مسجد تنها ماندم. در گوشه مسجد شیخی را دیدم که کثیر العباده بود. وقتی که نصف روز شد، نماز را در اوّل وقت آن خواندم و آن شیخ را برای غذا دعوت کردم. او نیز پذیرفت.
بعد از غذا از اسم خودش و پدرش و شهر و شغلش سؤال کردم. او گفت: نامش محمد بن عبیداللّه است و از اهل قم میباشد. همین طور گفت که او حدود سی سال است که به دنبال حقیقت، شهرها و سواحل را میگردد. حدود بیست سال است که در مکه و مدینه ماندگار شده است و در آنها از اخبار اهل بیت علیهمالسلام جستجو میکند.
در سال دویست و نود و سه به حج رفتم، بعد از طواف به مقام ابراهیم(2)
رفتم. بعد از نماز طواف، خوابم گرفت. با صدای دعایی که مانند آن نشنیده بودم، از خواب بیدار شدم. وقتی که جستجو کردم، متوجه جوانی گندمگون شدم که خوش سیماتر از او را ندیده بودم. بعد از دعا، نماز خواند و سعی(3)
به جای آورد. من نیز به دنبال او به راه افتادم. خدا به دلم انداخت که او صاحب الزمان است. وقتی که ایشان سعی را تمام کردند به طرف درّهای در آن اطراف حرکت کردند. من نیز به
1) . الغیبة للطوسی / ص 254؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 3 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
2) . مقام ابراهیم جایی است که حضرت ابراهیم علیهالسلام در آنجا ایستاده و مردم را ارشاد کرده است. این مکان مقدس امروزه در میان قبهای کوچک قرار دارد. شیعیان نماز طواف را پشت آن میخوانند و در نماز آن را در میان خود و کعبه قرار میدهند.
3) . سعی به حرکت کردن هفت باره در میان دو کوه به نامهای صفا و مروه گفته میشود. این مکان همان جایی است که حضرت هاجر همسر حضرت ابراهیم علیهالسلام به دنبال آب هفت بار آن را دوید.
دنبال ایشان به راه افتادم. نزدیک شده بودم که ناگاه مرد سیاهی را دیدم که با صدایوحشتناکی سرم داد کشید. گفت: در اینجا چه میخواهی ؟ خدا به تو عافیت بدهد. ترسیدم و ایستادم، تا حضرت از دیدگانم پنهان شد. خشکم زده بود، بعد از مدتی که برمیگشتم، خودم را ملامت کردم، که چرا من با فریاد یک مرد سیاه، از حرکت ایستادم.
با خدای خود خلوت کردم و او را به حرمت رسول خدا و خاندانش قسم دادم تا تلاش مرا بیفایده نگرداند و آن حضرت را به من نشان دهد، تا دلم آرام گیرد و چشمانم به رؤیتشان روشن شود.
تا این که بعد از چند سال قبر رسول خدا را زیارت کردم. وقتی که میان محلی در بین منبر و محراب خوابم برد متوجه شدم که کسی مرا تکان میدهد، چشمانم را باز کردم، همان مرد سیاه را دیدم. پرسید: حالت چطور است؟ گفتم خدا را شکر میکنم و تو را مذمت میکنم.
گفت: مرا سرزنش نکن، چون من مأمور به آن کار شده بودم. تو توفیق بزرگی یافتی، بنابراین خدا را شکر کن. بعد پرسید: فلانی چه کار میکند؟ او نام برخی از دوستان شیعه و معتقدم را میپرسید!
گفتم: در برقه است.
نام یکی از دوستانم را که اهل زهد و عبادت بود و صاحب بصیرت در دین بود، آورد.
گفتم: در اسکندریه است.
پرسید: از نقفور چه خبر؟
گفتم: من این اسم را نمیشناسم.
گفت: البته هم نباید بشناسی؛ زیرا او مردی رومی است که خدا او را هدایت کرده است. او برای نصرت امام علیهالسلاماز قسطنطنیه قیام خواهد کرد.
بعد از شخص دیگری پرسید. باز هم اظهار بیاطلاعی کردم.
گفت: او از شهر هیت و از انصار امام علیهالسلام است. برو و به دوستانت خبر بده که امید است بزودی خدا اجازه قیام و یاری مستضعفان و انتقام از ظالمان را عنایت فرماید.
من هم پیش دوستانم رفتم و آنها را در جریان ماجرا گذاشتم. اما به جنابعالی توصیه میکنم به کارهایی که باعث سنگینی نامه اعمالت شود، نپرداز. بلکه خود را در عبادت کردن، خالص کن؛ زیرا ظهور آن حضرت نزدیک است. ان شاء اللّه.(1)
به حسابدارم دستور دادم تا پنجاه دینار بیاورد. از او نیز خواهش کردم تا آن را از من بپذیرد. اما گفت: برادرم، خداوند کمک گرفتن از تو را بر من حرام کرده است. همان طور که اگر نیاز داشتم، حلال میکرد.
بعد سؤال کردم، آیا غیر از من کس دیگری هم این خبر را از شما شنیده است؟ گفت: بله برادرت احمد بن حسین همدانی، همان کسی که از نعمتش منع شد. او از من اجازه حج خواست تا شاید بتواند، همان چیزی را که من دیده بودم، ببیند. اما رکزویة بن مهرویه او را کشت.
از او خداحافظی کرده و به ثغر آمدم.
طاهر(2)
همین طور تعریف میکند که بعد از آن که از محمد بن عبیداللّه قمی جدا شدم، به حج رفتم و از آنجا به مدینه آمدم. در مدینه مردی به نام طاهر از فرزندان حسین اصغر بود. و مردم میگفتند او درباره امام زمان علیهالسلام اطلاعاتی دارد.
1) . همان طور که قبلاً نیز اشاره شد، ظهور آن حضرت چندین بار به عقب افتاده است؛ زیرا قرار نبود کهغیبت ایشان زیاد طول بکشد. در هر مرحله که ظهور نزدیک شده است، مسائلی از جمله عدم آمادگی مردم، ظهور را به تأخیر انداخته است.
2) . الغیبة للطوسی / ص 254؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 3 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
به دیدنش رفتم و دیدار و همنشینی او ادامه دادم. تا اینکه به من اطمینان پیدا کرد. روزی عرض کردم: ای فرزند رسول خدا به حرمت پدران پاکت، آنچه را که در اینباره میدانی در اختیار من هم قرار بده. افراد مورد اطمینانی نزد من شهادت داده اند که قاسم بن عبید اللّه تا به حال چندین بار، به خاطر عقایدم، قصد کشتن مرا کرده. اما خداوند مرا حفظ کرده است.
گفت: ای برادر آنچه را که از من میشنوی، پنهان کن. خیر در این کوهها است. کسانی که توشه خود را در شب برمیدارند و به جاهایی که میشناسند، میبرند، عجایب فراوانی را میبینند.(1)
از ما خواسته اند که در اینباره جستجو نکنیم.
از او خداحافظی کردم و برگشتم.
یونس بن احمد جعفری(2)
نقل میکند که در سال سیصد و شش به حج رفتم. آن سال و بعد از آن تا سال سیصد و نه را در مکه ماندم. بعد از آن خارج شدم و به طرف شامات حرکت کردم. در میانه راه بودم. برای نماز صبح نتوانستم بیدار شوم تا اینکه وقت آن گذشت. از محمل پایین آمدم تا وضو بگیرم و قضای نماز را به جای آورم. متوجه چهار نفری شدم که در کنار محمل هستند و از آنها متعجب شدم.
یکی از آنها به من گفت: از چه چیزی تعجب میکنی. در حالی که نمازت را ترک و برخلاف مذهبت عمل نمودی؟
به او گفتم: تو از کجا میدانی که مذهب من چیست؟
گفت: آیا دوست داری که امام زمانت را ببینی؟
گفتم: بله.
به یکی از آن چهار نفر اشاره کرد. گفتم: پذیرش امامت، نیازمند دلیل و برهان است.
گفت: آیا دوست داری که شتر و محملت با هم به آسمان بروند یا اینکه فقط محمل بالا برود؟
گفتم: هر کدام که باشد، برای اثبات کافی است. ناگهان دیدم که شتر با محملش به سوی آسمان بالا رفت.
مردی که به او اشاره شده بود، چهرهای طلایی داشت و در میان دو چشمش اثر مهر پیدا بود.
احمد بن عبداللّه هاشمی(1)
او که از نوادگان حضرت عباس علیهالسلام است، نقل میکند: روزی که حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام وفات کردند، من در سامرا جهت تشییع ایشان حاضر شدم. جنازه از خانه خارج شد. ما حدود سی و نه مرد بودیم و نشسته بودیم. به دنبال آن جوانی ده ساله و پیاده، خارج شد. ردایی به تن کرده بود. زمانی که خارج شد، ما با وجود این که او را نمیشناختیم، از هیبت و عظمتی که داشت، به احترامش بلند شدیم. همه از پشت سرشان حرکت کردند. او نماز میّت را خواند و به خانهای غیر از خانه اولی، وارد شد.
1) . الغیبة للطوسی / ص 257؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 5 /باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
همدانی نقل میکند که در مراغه(1)
مردی تبریزی را دیدم که دقیقا همین داستان را برایم تعریف کرد.
محمد بن علی نقل میکند که از همدانی پرسیدم: مقصود از عشاری آن است که ایشان ده ساله بوده است یا ده وجب قد داشته است؟ زیرا ایشان در سال دویست و پنجاه و شش متولد شدهاند و در سال دویست و شصت غایب شدهاند و فاصله این دو چهار سال است، نه ده سال!
گفت: من نمیدانم مقصود کدام است، من داستان را همین طور شنیدهام.
اما مردی که همراه او بود و اهل علم و روایت حدیث بود، گفت: قدش ده وجب بوده است.(2)
1) . یکی از شهرهای مذهبی آذربایجان شرقی است. این شهر تاریخی در زمان مغول، پایتخت ایران بوده است.
2) . همان طور که در معجزه سوم آمده است، امام عسکری علیهالسلام میفرمایند که فرزندان ما با سرعت رشد میکنند. تا جایی که حکیمه خاتون با وجود رفت و آمد به خانه شان، امام را نشناخت؛ زیرا خیلی بزرگتر از سن خودش بود. از این رو کاملاً طبیعی است که سنشان خیلی بیشتر از سن واقعی را نشان بدهد.
دیدار: 17(1)
علی بن ابراهیم بن مهزیار(2)
در یک مورد حمیری حکایت را مستقیما از ابراهیم بن مهزیار نقل میکند.
در مورد حاضر، صنعانی حکایت را از زبان فرزند ایشان نقل میکند.
در مورد سومی نیز فرزند علی بن ابراهیم که محمد نام دارد نقل میکند که پدرم علی از جدم ابراهیم نقل میکند که در مرقدم خوابیده بودم و خواب دیدم...
آنچه که از ملاحظه سه مورد مذکور به دست میآید، آن است که این مسأله تنها برای ابراهیم بن مهزیار اتفاق افتاده است. زیرا ابراهیم بن مهزیار از اصحاب خاص امام حسن علیهالسلام بود. از این رو انگشتری ایشان را نیز به عنوان هدیه به همراه داشت. در همه حکایات سخن از انگشتر امام علیهالسلام وجود دارد و بعید است با وجود اینکه ابراهیم صحابی امام حسن عسکری علیهالسلام بوده است، انگشتری امام نزد فرزند ایشان علی بن ابراهیم بوده باشد.
آنچه که مشکل ساز شده است، آن است که احتمالاً محمد بن یونس بن شاذان صنعانی، کلماتی را در روایت خود، به اشتباه انداخته است؛ زیرا ممکن است که علی بن ابراهیم گفته است تو از مسأله بزرگی سؤال کردی، پدرم نقل میکرد که بیست سال حج کردم و... اما ایشان از روی غفلت کلمه «پدرم نقل میکرد» را انداخته و در نتیجه همه حکایت از زبان علی بن ابراهیم بیان شده و منجر به بروز مشکلاتی گردیده است.
محمد بن یونس بن شاذان نقل میکند که روزی پیش علی بن ابراهیم بن مهزیار رفتم و درباره خاندان امام عسکری سؤال کردم. گفت: ای برادر از چیز بسیار بزرگی سؤال کردی. من بیست سال حج به جای آوردم تا بتوانم امام علیهالسلام را به صورت آشکار ببینم. اما هیچ راهی برای این کار پیدا نکردم.
تا اینکه شبی خوابیده بودم. دیدم که میگویند: ای علی بن ابراهیم خداوند اجازه حج کردن به تو داده است. نفهمیدم که شب را چگونه گذراندم. تا اینکه صبح شد. از خواب بیدارشده و به فکر فرو رفتم و شب و روز، منتظر زمان حج شدم. وقتی که زمان حج نزدیک شد، خودم را آماده کردم و به سوی مدینه به راه افتادم. تا اینکه به مدینه رسیدم و درباره امام زمان علیهالسلامسؤالاتی کردم، اما به
نتیجه نرسیدم. با تحیر کامل مدینه را به مقصد مکه ترک کردم. وارد جحفه(1)
شدم و یک روز در آنجا ماندم و بعد به سوی غدیر به راه افتادم. غدیر در فاصله چهار مایلی(2)
از جحفه قرار دارد.
وقتی که وارد مسجد غدیر شدم، نماز خواندم، گونههایم را بر روی خاک گذاشتم و تا میتوانستم دعا خواندم و در مورد آن حضرات تضرع فراوانی نمودم. از مسجد به طرف عسفان(3)
حرکت کردم. بالاخره وارد مکه شدم. مدتی در آنجا ماندم و به طواف و اعتکاف و عبادت مشغول شدم.
تا اینکه شبی در حال طواف بودم، متوجه جوانی خوش سیما شدم، با متانت راه میرفت و دور خانه خدا، طواف مینمود. احساس خاصی پیدا کردم. نزدیک رفتم و با او سخن گفتم. به من گفت: از کجا هستی؟ گفتم: از عراق.
از کجای عراق؟ از اهواز
آیا ابن خضیب را میشناسی؟
خداوند رحمتش کند، وفات کرده است.
بله او مردی بود که در شبهای تاریک عبادت را طول میداد و خیلی زاری میکرد و اشک میریخت.
خوب نگفتی که آیا علی بن ابراهیم بن مهزیار را میشناسی یا نه؟
من خودم هستم.
خدا تو را حفظ کند. آن علامتی که از مولایم حسن عسکری علیهالسلام پیشت بود، کجاست؟
گفتم همراهم است و دستم را در جیبم فرو بردم و آن را بیرون آوردم. وقتی
که چشمانش به آن افتاد نتوانست خودش را کنترل کند و به شدت گریه کرد وگفت: ای علی بن ابراهیم الآن به تو اجازه داده شد. به نزد زاد و توشهات برگرد و به هیچ کس اطلاع نده. تا اینکه تاریکی شب همه جا را فرا گیرد. بعد به شعب بنی عامر بیا. در آنجا مرا خواهی دید.
من به منزلم برگشتم، وقتی که وقت ملاقات نزدیک شد، توشهام را آماده کردم و محکم بستم و راه افتادم. با سرعت راه میرفتم تا اینکه وارد شعب شدم. ناگهان متوجه همان جوان شدم که مرا صدا زد. ای اباالحسن بیا اینجا! وقتی که نزدیک شدم، سلام داد و گفت: برادر راه بیفت.
ما در مسیر با همدیگر صحبت میکردیم. تا اینکه کوههای عرفات را پشت سر گذاشتیم و به سمت کوههای منی به راه افتادیم. فجر اوّل فرا رسید. ما هنوز در میان کوههای مدینه بودیم. وقتی که فجر اوّل رسید. دستور داد تا از مرکب هایمان پیاده شویم و نماز شب بخوانیم. بعد از نماز شب خواست تا نماز وتر را هم بخوانم. بعد از آن خواست تا سجده و تعقیبات به جای آورم. بعد از آن که نمازش را تمام کرد سوار مرکب شد و از من خواست که سوار شوم. به راه افتادیم. تا اینکه از بلندی طائف بالا رفتم. گفت: آیا چیزی میبینی؟ گفتم: بله، تپهای رملی میبینم که چادری بر رویآن نصب شده است. گویا چادر، نور است. وقتی که چشمم به چادر افتاد، با خود گفتم: آرامش یافتم و به آرزویم رسیدم.
به من گفت: برویم برادر. از بلندی پایین آمده و وارد درّه شدیم - گفت: از مرکبت پایین بیا. اینجا، همان جایی است که هر آدم قرص و متکبری، خاضع و شکسته میشود. به من گفت: شترت را رها کن برویم. گفتم: پس به چه کسی بسپاریم؟ گفت: نگران نباش در حرم امام زمان علیهالسلام غیر از مؤمن کسی وارد نمیشود و غیر از مؤمنین کسی خارج نمیشود.
بقیه راه را با پای پیاده رفتیم و وقتی که نزدیک خیمه رسیدیم، او قبل از من وارد شدتا اجازه بگیرد. بعد از کمی خارج شد و گفت: با سلامتی وارد شو.
وقتی که وارد شدم چشمانم به امام جوانی که نشسته بود افتاد. او خود را با دو پارچه پوشانیده بود. یکی را لنگ کرده بود و با دیگری بدنش را پوشانده بود. در لطافت مانند بابونج و در سرخی سیما مانند گل ارغوانی بود که شبنمی بر آن نشسته باشد و بر صورتش گرمای محبت نشسته باشد.
او مانند شاخههای درخت و بوته ریحان بود. او سخاوتمند، باتقوا و پاک بود. قدش نه خیلی بلند و زننده بود و نه خیلیکوتاه ناجور، بلکه معتدل بود. سر مبارکشان گردگون و جبینش، بزرگ و آبروانی کماندار، بینی نازک و کشیده، درگونه راستش خالی سیاه وجود داشت. مانند قطرهای از مشکی سیاه که بر روی عنبری سفید افتاه باشد.
وقتی که چشمم به ایشان افتاد، بلافاصله سلام دادم. جواب سلامم را به زیبایی کامل داد. بعد از احوال پرسی از حال و روز اهل عراق سؤال کرد. عرض کردم: سرورم لباس ذلت به تن کردهاند. آنها در میان اقوام عرب، ذلیلترین هستند.
فرمود: ای فرزند مهزیار، روزی فرا میرسد که در آن روز، شما بر ظالمان مسلط میشوید، همان طور که آنها امروز بر شما مسلطند.
عرض کردم: سرورم، از وطن دور افتاده اید و غیبتتان طول کشید.
فرمود: ای فرزند مهزیار، خداوند از من عهد گرفته است از قومی که با آنها غضب کرده است، همراهی نکنم؛ آنانکه در دنیا و آخرت خوار و ذلیل شدهاند و عذاب دردناکی در انتظارشان قرار دارد. خداوند به من امر کرده تا اگر در کوهی زندگی کنم، در سختترین آنها و اگر در شهری باشم، در مخروبهترین آنها
باشم. خدایی که مولایتان است، تقیه را آشکار کرد و مرا موظف به تقیه ساخت تا روزی که اجازه قیام داده شود.
عرض کردم: مولای من، زمان قیام کی است؟
فرمود: زمانی که راه مکه را بر شما ببندند و آفتاب و ماه یکجا جمع شوند و ستارگان اطراف دور آنها بچرخند.(1)
عرض کردم، یعنی کی؟
فرمود: در سال فلان، کسی از میان صفا و مروه قیام کند و عصای موسی و انگشتر سلیمان با او باشد و مردم را به سویمحل قیام دعوت کند.
مدتی خدمت حضرت بودم و به همه آرزویم رسیدم. بعد از آن ایشان اجازه مرخصی دادند و به سوی منزلم به راه افتادم. از مکه تا کوفه را آمدم. در کل مسیر غلامی به من خدمت میکرد. در کل مسیر جز خیر هیچ چیزی ندیدم.
خداوند برمحمد و خاندانش درود و سلام بفرستد.
محمّد بن اسماعیل بن موسی بن جعفر(2)
او مرد مُسنّی از فرزندان رسول خدا و سادات بود. تعریف میکرد که من امام علیهالسلام را در میان دو مسجد(3)
دیدم. ایشان در آن وقت جوان نورسی بودند.
1) . ظاهرا مقصود از خورشید، وجود پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و مقصود از ماه وجود حضرت امیر علیهالسلام است که فرزندان ایشان به دور این بزرگواران در چرخش خواهند بود. همین طور مقصود از کسی که در ما بین صفا و مروه قیام میکند، خود حضرت هستند. زیرا کسی که در حین قیام عصای موسی و انگشتر سلیمان را به همراه خواهد داشت، خود آن حضرت است.
2) . الغیبة للطوسی / ص 267؛ الکافی / ج 1 / ص 330 /باب فی تسمیة من رآه علیهالسلام
3) . ظاهرا مقصودش از دو مسجد، مسجد الحرام و مسجد النبی و به عبارتی فاصله میان مکه و مدینه میباشد: زیرا معمولاً حرمین و یا مسجدین به مساجد مذکور اطلاق میشود.
خادم ابراهیم بن عبده نیشاپوری(1)
نقل میکند که همراه سرورم ابراهیم در کوه صفا ایستاده بودیم. جوانی آمد و روبروی ابراهیم ایستاد، کتاب مناسک حجش را گرفت و مطالبی را بیان کرد.
ابو سوره(2)
محمّد بن حسن بن عبداللّه تمیمی نقل میکند که عدّهای از پدرم نقل میکردند که او به سوی منطقه حیر(3)
مسافرت کرده بود. تعریف میکند که وقتی به حیر رسیدم. جوان خوش سیمایی را دیدم که به نماز مشغول است. بعد از نماز، به راه افتاد تا از آنجا برود، من هم بلند شدم و به راه افتادم. هر دو به کنار آبگیر آمدیم.
به من گفت: اباسوره کجا میروی؟ گفتم: کوفه. گفت: با کی؟ گفتم: با همین مردم. گفت: نمیخواهی با هم برویم. گفتم: همراه چه کسانی؟ گفت: هیچ کس
نقل میکند که طول شب را در راه بودیم. تا اینکه به مقابر مسجد سهله رسیدیم. به من گفت: اینجا منزل توست.اگرخواهی برو. بعد گفت: برو به خانه زراری علی بن یحیی و از او بخواه تا مبلغی را که در پیش او هست، به تو بدهد. گفتم: نمیدهد. گفت: اگر با علامتهای آن بگویی، میدهد. این که فلان اندازه از آن دینار و فلان مقدارش نقره است و در فلان جا قرار دارد و با فلان چیز پوشانده شده است. با تعجب پرسیدم: تو چه کسی هستی؟ گفت: من محمد بن حسن هستم.
گفتم: اگر علایم را گفتم باز هم قبول نکرد، چه؟
گفت: نگران نباش من پشت سرت هستم.
خداحافظی کردیم. من به خانه ابن زراری رفتم و علایم را گفتم. حتی گفتم که او گفته است که پشت سر من است. گفت: هیچ چیز دیگری لازم نیست؛ زیرا هیچ کس غیر از خدا از جریان آن مبالغ باخبر نبود.
همین حکایت در روایت دیگری این طور آمده است:
ابی سوره نقل میکند که در میانه راه آن مرد از حال و روزم سؤال کرد. من هم او را در جریان فقر و تنگ دستیم قرار دادم. پیوسته راه میرفتیم و با همدیگر سخن میگفتیم. تا اینکه سخن من به سحر ساحران ختم شد. نشسته بودیم که با دستش محلی را کند. ناگهان متوجه شدم که آب جوشید. وضو گرفت و سیزده رکعت نماز خواند.(1)
بعد به من گفت: پیش علی بن یحیی برو و سلام مرا به او برسان و بگو: آن مرد به تو گفت که صد دینار از هفتصد دیناری که درفلان جا دفن شده است، به ابی سوره بده.
من هم بلافاصله به طرف خانه او به راه افتادم. در را زدم. پرسید: کیست که در میزند؟ گفتم: من ابو سوره هستم گفت: من با ابوسوره کاری ندارم! دم در آمد. سلام کردم و ماجرا را برایش تعریف کردم. وارد خانه شد و صد دینار را برایم آورد. وقتی که دینارها را گرفتم به من گفت: آیا با حضرت دست دادی؟ گفتم: بله. دستم را گرفت و بر روی چشمانش گذاشت و به صورتش کشید.
احمد بن علی نقل میکند که این خبر از محمد بن علی جعفری، عبداللّه بن حسن بن بشر خزار و دیگران نقل شده و در میان شیعیان مشهور است.
1) . ظاهرا این سیزده رکعت نماز شب، شفع، وتر و نافله نماز صبح بوده است.
اسماعیل بن علی(1)
اسماعیل بن علی نقل میکند که در بیماری وفات امام حسن عسکری علیهالسلام خدمت ایشان رسیدم. به خادمش عقید(2)
گفت: آب مصطکی(3)
برایم بجوشان. او هم جوشاند. همسر امام علیهالسلام ظرف جوشیده را خدمت امام علیهالسلام آورد. وقتی که ظرف به دست امام علیهالسلام رسید، دستشان لرزید. لرزش دست به اندازهای بود که ظرف به دندان امام علیهالسلام میخورد. ظرف را روی زمین گذاشت و به عقید فرمود: برو به اطاق، در آنجا بچهای را میبینی که سجده کرده است. او را پیش من بیاور.
عقید نقل میکرد وقتی که وارد اتاق شدم، این طرف و آن طرف نگاه کردم و متوجه پسر بچهای شدم که به سجده افتاده و انگشت سبابهاش را به سوی آسمان بلند کرده است. سلام کردم. ایشان وقتی که متوجه حضور من شد،نمازش را خلاصه کرد. عرض کردم: سرورم، از شما میخواهد که خدمتشان برسید. مادرش آمد و دستش را گرفت و او را پیش پدرش برد. وقتی که خدمت پدر رسید سلام کرد. او کودکی گندمگون بود که موهای کوتاه و دندانهای جدا از همی داشت.
وقتی که امام علیهالسلام او را دید، گریه کرد. ای بزرگ خانوادهام، به من آب بده. من به سوی خدا میروم. کودک ظرف مصطکیرا گرفت و به دهان پدر گذاشت، پدر از آن نوشید. بعد از اینکه نوشید، فرمود: مرا برای نماز آماده کنید. فرزند خردسالش، پارچهای را روی پاهای امام انداخت تا خیس نشود. بعد امام را وضو داد و به سر و پاهای امام علیهالسلام دست کشید.(4)
1) . الغیبة للطوسی / ص 271؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 16 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
2) . عقید غلامی سیاه از منطقه نوبیه بود. او قبلاً توفیق خدمت امام علی النقی را پیدا کرده بود.
3) . مصطکی در لغت به صمغ درختان و یا کتیرا گفته میشود.
4) . امام علیهالسلام به جهت مسمومیت شدید، دچار ضعف شدیدی شده بودند. از این جهت به کمک فرزند خردسالشان وضو گرفتند.
امام علیهالسلامبه او گفت: فرزندم خوشا به حالت که تو امام زمان هستی و تو مورد هدایت خدا و حجت او بر روی زمین میباشی. تو فرزند و جانشین منی. من پدر تو هستم و تو محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بنابیطالب هستی. تو فرزند پیامبری و پایان بخش جانشینان او میباشی او قبلاً بشارت تو را داده و نام و کنیهات را تعیین کرده است. این مطالب را پدرم از پدرانش به من سپرده است.
درود و سلام خدا بر اهل بیت رسول خدا. پروردگار ما ستوده و جواد است.
امام علیهالسلاماین را گفت و وفات کرد. صلوات و درود خدا بر همه ایشان باد.
ابو طیّب احمد بن محمد بن بطه(1)
نقل میکند که من به خاطر ادب بیشتر، وارد حرم امامین عسکریین نمیشدم. بلکه از بیرون پنجرهها به ایشان سلام میکردم. تا اینکه در ظهر روز عاشورا، در گرمای سوزان خورشید، برای زیارت خارج شدم. همه راهها خالی بود. من هم به شدت از سربازان حکومتی در اضطراب بودم. آمدم و به دیواری که از آنجا به بوستان میرفتم، رسیدم. وقتی که خوب نگاه کردم، مردی را دیدم که در کنار در نشسته بود و پشتش به طرف من بود. گویا به نوشتهای نگاه میکرد.
من را صدا زد. صدایش خیلی به صدای برادر امام حسن عسکری علیهالسلام، حسین، شباهت داشت. با خودم گفتم حتما او حسین است که برای زیارت قبر برادرش آمده است. عرض کردم: سرورم از پنجرهها زیارت میکنم و برای عرض ادب خدمتتان میرسم.
1) . الأمالی للطوسی / ص 287 / المجلس الحادی عشر؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 23 /باب 18- ذکر من رآهصلوات اللّه علیه.
گفت: چرا داخل حرم نمیآیی؟
گفتم: خانه، صاحب و مالک دارد! هر وقت که اجازه دهد، وارد میشوم.
فرمود: ای اباطیب تو از دوستان خالص و شیعیان حقیقی ما هستی، چطور ممکن است که تو را از ورود به خانه خودمان، منع کنیم! برو داخل حرم
با خودم گفتم از ایشان روی نمیگردانم و خدمتشان میرسم. از آنجا که او در داخل نشسته بود، رفتم تا از در وارد حرم شوم. اما نتوانستم در را باز کنم. بصری خادم حرم بود. از او خواستم تا در را باز کرد و من داخل حرم شدم.
راوی میگوید: وقتی که ابوطیب این حکایت را نقل میکرد، گفتیم: مگر تو نمیگفتی که بدون اجازه وارد حرم نمیشوی، پس چرا وارد شدی؟
ابوطیب جواب داد: به من اجازه دادند، شما ماندید!
غانم(1)
نقل میکند که من به همراه چهل مرد دیگر همراه با پادشاه هند در منطقه کشمیر داخلی بودیم و در اطراف تخت او مینشستیم و تورات و انجیل و زبور میخواندیم. آری پادشاه در مشکلات علمی از ما کمک میخواست. تا این که روزی سخن از محمد صلیاللهعلیهوآله به میان آمد. همگی گفتیم: او در کتابهای آسمانی نوشته شده است. در همان جلسه همگی تصمیم گرفتند که من برای یافتن حقیقت عازم مناطق مختلف شوم.
همراه با مبلغی پول مسافرتم را شروع کردم. ترکها راه را بر من بستند و همه چیزم را از من گرفتند. به کابل و از آنجا به بلخ رفتم. امیر بلخ، ابن ابی شور نام
1) . کمال الدین / ج 2 / ص 43 / 439- باب ذکر من شاهد القائم علیهالسلام و رآه؛ بحارالأنوار/ ص 27 / ج 52 / باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
داشت. پیش او رفتم و ماجرای خودم را برایش تعریف کردم. او همه فقها و علمای شهر را برای مناظره من جمع کرد.
درباره محمد صلیاللهعلیهوآله سؤال کردم. گفتند او پیامبر ماست و مرده است.
پرسیدم: نسبش چیست؟ گفتند: از قریش است. گفتم: این که چیزی را ثابت نمی کند.
پرسیدم: نام جانشین او چه بوده است؟ گفتند: ابوبکر.
گفتم: خیر، آنچه که در کتابهای ما نوشته است، جانشین او، پسر عمو و شوهر دختر و پدر فرزندانش خواهد بود.
به امیر گفتند: این مرد از شرک مسیحیت، به کفر تشیع منتقل شده است، دستور بده گردن او را بزنند.
گفتم: من شیعه نشدهام و برای خودم دینی دارم و تا دین دیگری غیر از آن برایم ثابت نشود، دینم را تغییر نمیدهم.
امیر، حسین بن اشکیب را خواند و از او خواست تا با من مناظره کند. حسین به امیر گفت: این همه فقها و علما در حضور تو هستند، دستور بده با او مناظره کنند! امیر گفت: همان طور که میگویم با او مناظره کن. با او خلوت کن و با محبت با او رفتار کن.
حسین با من خلوت کرد. از او درباره محمد صلیاللهعلیهوآله سؤال کردم. او هم جواب قبلی را داد. غیر از اینکه او گفت: جانشین محمد صلیاللهعلیهوآله پسر عمویش علی بن ابیطالب علیهالسلام بود. او شوهر دخترش فاطمه و پدر فرزندانش حسن و حسین بوده است.
گفتم: شهادت میدهم که خدایی غیر از خدای یگانه وجود ندارد و بی شک محمد فرستاده خداست. پیش امیر رفتم و مسلمان شدم. او مرا به دنبال حسین فرستاد تا به من فقه یاد بدهد.
گفتم: ما در کتابهایمان دیدهایم که اگر خلیفهای برود، خلیفهای به جای
خودش نصب میکند. با این حساب خلیفه بعد از علی کیست؟ گفت: حسن و بعد از او حسین، بعد از آن بقیّه ائمه را نام برد تا اینکه به حسن عسکری علیهالسلام رسید و گفت: اما اگر میخواهی بدانی که جانشین حسن کیست، باید پیگیری کنی تا بفهمی! من نیز برای یافتن دوازدهمین امام از بلخ خارج شدم.
محمد بن محمد نقل میکند که غانم با ما به بغداد آمد. او برایمان تعریف میکرد که همراه دوستی برای جستجویحقیقت به راه افتاده بودم. اما به خاطر اینکه از اخلاق او خوشم نیامد، از او جدا شدم. همین طور نقل میکرد که روزی در کنار نهر فرات قدم میزدم و درباره امام دوازدهم فکر میکردم. ناگهان متوجه مردی شدم که پیش من آمد و گفت: مولایت منتظر توست! به دنبال او افتادم. مدام مرا از این مکان به آن مکان میبرد تا اینکه وارد خانه و بستانی شدیم. وقتی که نگاه کردم، مولای خود را دیدم که در باغ نشسته است.
وقتی که چشمشان به من افتاد. با زبان هندی با من حرف زد و سلام نمود. از اسم من خبر داد و از چهل مردی که با هم بحث میکردیم سؤال کرد و اسم تک تک آنها را بیان نمود! بعد گفت: اگر میخواهی امسال با مردم قم، به حج بروی، نرو! و به خراسان برگرد. سال بعد حج به جا بیاور. کیسه پولی را به من داد و فرمود: این را خرج راهت قرار بده و در بغداد به خانه هیچ کس نرو و درباره آنچه که دیدهای به کسی چیزی نگو.
محمّد بن محمد نقل میکند که ما از عقبه برگشتیم و نتوانستیم حج به جای بیاوریم. غانم نیز به خراسان برگشت و سال بعد به حج رفت و در آن، مورد لطف حضرت قرار گرفت. او وارد قم نشد. بعد از حج به خراسان برگشت و در آنجا وفات کرد.
غانم مردی از کابل(1)
محمد بن شاذان نیشاپوری نقل میکند که شنیده بودم که غانم خدمت حضرت رسیده است. منتظر ماندم تا آمد. از خبری که درباره او گفته میشد، پرسیدم. تعریف میکرد که جهت دیدار حضرت، مدتی در مدینه ماندم. به هرکسی که گفتم مرا سرزنش کرد. تا اینکه پیرمردی از سادات به نام یحیی بن محمد عریضی به من گفت: اگر دنبال امام علیهالسلامهستی، باید به صریا بروی.
به صریا رفتم و خودم را به خانه مورد نظر رساندم. وارد دهلیز پاکیزهای شدم و خودم را روی دکّهای که در آنجا بود، انداختم. غلام سیاهی خارج شد و هر چه کرد تا مرا بیرون بیندازد، من نرفتم. وارد خانه شد و بعد از مدتی خارج شد و گفت: داخل شو وقتی که داخل شدم، مولایم را در وسط اتاق دیدم. وقتی که چشمانش به من افتاد با نامم خواند. در حالی که آن نام را تنها خانواده من در کابل میدانستند. عرض کردم که تمام دارائیم از دستم رفته است. بفرمایید که مخارج راهم را بدهند. فرمود: به خاطر دروغی که گفتی،(2)
به زودی دارائیت از بین خواهد رفت. اماممخارج راهم را داد.
در راه برگشت، همانطور که امام علیهالسلامفرموده بود، دارائی خودم از دست رفت و آنچه که ایشان داده بودند، ماند. سال بعد باز هم به همان مکان برگشتم، اما ایشان را ندیدم.
طریف بن ابونصر(1)
نقل میکند که روزی خدمت امام زمان علیهالسلام رسیدم. فرمودند: دمپایی سرخ را بیاور. آوردم.
فرمود: آیا مرا میشناسی؟
عرض کردم: بله!
فرمود: من کیستم؟
عرض کردم: شما سرور و فرزند سرور من هستید.
فرمود: منظورم این نبود.
عرض کردم: پس خودتان بفرمایید.
فرمود: من پایان بخش جانشینان پیامبر صلیاللهعلیهوآله هستم که خداوند متعال به واسطه من، بلا را از خانواده و شیعیانم دور میسازد.
حسن بن وجناء نصیبی(2)
نقل میکند که در حج پنجاه و چهارم، بعد از نماز عشاء در زیر ناودان طلا به سجده افتاده بودم و با تضرع دعا میخواندم. ناگهان متوجه شدم که کسی مرا حرکت میدهد و میگوید: ای حسن بن وجناء بلند شو. بلند شدم، دیدم زنی لاغر است که حدود چهل سال دارد. او به راه افتاد و من هم از پشت سرش رفتم و حتی درباره اینکه مرا به کجا میبرد، سوالی نکردم. تا اینکه به خانه خدیجه(س) آمد.
در داخل خانه اتاقی بود که در آن درِ وسط دیوار بود و پلهای داشت که از جنس چوب ساج بود. کنیز از آن بالا رفت و مرا صدا زد که تو هم بیا. من بالا رفتم و در کنار در اتاق ایستادم.
امام علیهالسلامبه من فرمود: حسن بن وجناء تو فکر میکنی که من از تو غافل هستم. تو هر وقت که حج کردی من با تو بودم. امام تمام کارهایی را که در حج انجام داده بودم، گفت! از شوق و تعجب غش کردم و با صورت به زمین افتادم. دست مبارکش را بر پشتم احساس کردم. بلند شدم. فرمود: ای حسن، به خانه امام صادق علیهالسلامبرو و به فکر خورد و خوراکت نباش. امام علیهالسلامدفتری را به من داد که
دعای فرج و صلوات بر ایشان در آن نوشته شده بود. فرمود: با این دفتر دعا کن و این طور به من صلوات بفرست و به غیر از دوستانم به کسی نده. خداوند متعال تو را توفیق دهد.
عرض کردم: مولای من، آیا شما را بعد از این نیز خواهم دید؟
فرمود: اگر خدا بخواهد.
از حج برگشتم و به خانه امام صادق علیهالسلام رفتم. از خانه خارج میشدم و جز برای تجدید وضو، خواب و افطار و غذا خوردن به آنجا برنمیگشتم. هر وقت که وارد خانه میشدم متوجه کوزهای پر از آب و گرده نانی بر بالای آن میشدم. هر چیزی که در آن روز اشتها میکردم، بر روی نان میدیدم. در وقت زمستان، لباس مخصوص به آن و در وقت تابستان، لباس تابستان برایم آماده میشد. مانده آب را به خانه میپاشیدم و کوزه را خالی میگذاشتم.
از طرفی صاحب خانه برای من غذا میآورد. اما از آنجا که من نیازی به آن نداشتم، شبانه صدقه میدادم تا متوجه سرّ من نشوند.
عبداللّه سوری(1)
نقل میکند که روزی به بستان بنی عامر رفتم. بچههایی را دیدم که با هم بازی میکردند. در گوشهای نیز جوانی را دیدم که در محل نمازش نشسته و آستینش را روی دهانش قرار داده و به فکر فرو رفته است.
گفتم: این جوان کیست؟
گفتند: او محمد بن حسن است.
چهره و سیمای او مانند پدرش بود.
دیدار راشد، جد بنی راشد(2)
احمد بن فارس نقل میکند که در همدان مردمانی بودند که به بنی راشد شناخته میشدند. آنها اظهار تشیع میکردند و از معتقدان امامت بودند. تعجب کردم و از دلیل تشیع آنها، آن هم در شهری که غیر از آنها همه اهل تسنن بودند، سؤال کردم. پیرمردی از آنها که آثار بندگان صالح خدا از سیمایش پیدا بود، گفت:
دلیل تشیع ما آن است که جدّ ما، که ما به او منسوب هستیم نقل کرده است که برای حج از همدان خارج شدیم. منازلی را در صحرا طی کردیم. تا اینکه شوق پیاده روی به سرم زد. از مرکب پیاده شدم و با پای خودم راه رفتم. خیلیخسته شده بودم. با خود گفتم چند دقیقهای میخوابم تا اواخر قافله برسد.
از شدت گرمای خورشید بیدار شدم و کسی را ندیدم. وحشت مرا فرا گرفت. هیچ راهی را نمیدیدم. به خدا توکل کردم وگفتم به هر سو که مرا بچرخاند، خواهم رفت. اندکی رفته بودم که به زمین سرسبزی رسیدم. گویا تازه باران باریده بود. خاک آنجا بهترین خاکی بود که دیده بودم. کمی آن طرفتر قصری مانند زبانه شمشیر میدرخشید.
با خود گفتم: ای کاش میدانستم که این قصر کیست؟ که آن را نه دیدهام و نه شنیدهام. به سوی آن به راه افتادم. وقتیکه به در آن رسیدم دو خادم سفید رو را دیدم. سلام کردم. آنها به خوبی جواب سلامم را دادند. گفتند: بنشین، خداوند اراده خیری درباره تو کرده است. یکی از آنها وارد قصر شد و بعد از کمی برگشت و گفت: وارد شو.
وارد قصری شدم که بهتر از آن و نورانیتر از آن را ندیده بودم. خادم جلو رفت و پردهای را که در مقابل اتاقی وجود داشت، کنار زد. بعد به من گفت که داخل شو. وقتی که داخل شدم. جوانی را دیدم که در وسط اتاق نشسته و بر بالایسرش شمشیری بلند از سقف آویزان است. چیزی نمانده بود که نوک شمشیر به سر او بخورد. چهره جوان مانند ماه شب چهارده میدرخشید. سلام کردم. جواب آن را با لطافت و عنایت کامل دادند.
بعد به من گفت: آیا مرا میشناسی؟
عرض کردم: به خدا که نمیشناسم.
فرمود: من همان کسی هستم که از خاندان رسول خدا قیام خواهد کرد. من کسی هستم که در آخر الزمان با همین شمشیر قیام میکند و زمین را بعد از آنکه پر از ظلم شده است، پر از عدل و داد خواهد کرد.
با صورت به زمین افتادم و گونههایم را به زمین گذاشتم.
فرمود: این چه کاری است که میکنی، سرت را بلند کن. تو فلانی هستی و از شهری در کوهستان که به آن همدان گفته میشود، آمدهای.
عرض کردم: همین طور است سرور و مولای من.
فرمود: آیا دوست داری که به پیش خانوادهات برگردی؟
عرض کردم: بله سرورم. دوست دارم برگردم و آنها را به این اتفاق مبارک بشارت بدهم.
ایشان به خادم خودشان اشاره کردند. او دستم را گرفت و کیسهای به دستم داد و چند قدمی مرا همراهی کرد. ناگهان متوجه شدم که سایه و درخت و مناره مسجد در مقابلم قرار دارند.
به من گفت: آیا این منطقه را میشناسی؟
عرض کردم: بله اینجا شبیه شهری در نزدیک شهر ما است که به آن استاباد(1)
میگویند.
گفت: نه این خود استاباد است. برو به سلامت
وقتی که برگشتم، دیگر او را ندیدم.
وارد استاباد شدم. وقتی که کیسه را باز کردم، چهل یا پنجاه دینار پول در آن وجود داشت. وارد همدان شدم، همه آشنایانم را جمع کردم و به سرگردانی و هدایتی که خدا برایم پیش آورده بود، بشارتشان دادم و مادامی که آن دینارها با ما بودند، خیر و برکت نیز با ما بود.
حسین عموی ابوحسن مسترق ضریر(2)
ابو حسن نقل میکند که گاه و بیگاه که در مجلس حسن بن عبداللّه ناصرالدوله
جمع میشدیم، درباره امام زمانسخن به میان میآوردم و از آن حضرت انتقاد میکردم و در وجود ایشان شک و تردید داشتم. تا اینکه روزی عمویم حسین نیز در آن مجلس شرکت کرد. طبق عادت قبلی، شروع به اشکال و ایراد گرفتن کردم. عمویم گفت:
پسرم من هم مثل تو فکر میکردم تا اینکه به ولایت و امارت قم منصوب شدم؛ زیرا در آن زمان مسأله قم برای سلطان خیلی دشوار شده بود. هر کسی که به آنجا میرفت مردم شورش میکردند و او را اخراج مینمودند. از این رو لشکریبه من دادند. به سوی قم به راه افتادم. وقتی که به منطقه طراز رسیدیم برای شکار به صحرا رفتیم. شکاری از دستم فرار کرد. او را دنبال کردم. تا اینکه به سیلابی رسیدم. هر چه که جلوتر رفتم، محل سیلاب وسیعتر شد. ناگهان متوجه سواری شدم که بر اسبی سفید سوار است و عمامهای از خز و به رنگ سبز تیره بر سر دارد. در پاهایش چکمههای سرخی داشت.
به من گفت: ای حسین! - نه یا امیر گفت و نه با کنیهام صدا زد.-(1)
گفتم: چکار داری؟
گفت: چرا به امام زمانت خرده میگیری و اهانت میکنی! چرا خمس مالت را به شیعیانم نمیدهی؟
من مرد با وقار و شجاعی بودم. با این حال رعشه بر اندامم افتاد و ترسیدم و عرض کردم: سرورم هر کاری که بفرمایید، انجام میدهم.
فرمود: وقتی که به قم رفتی، با خیال آسوده و بدون جنگ وارد آن میشوی! و ثروت زیادی به دستت میآید. خمس همه آنها را به مستحقین برسان.
1) . همان طور که القابی مانند عمه، خاله و دایی و امثال آن نوعی احترام برای شخص به حساب میآیند و اگر کسی به جای آنها اسم خود شخص را ببرد، نوعی بیاحترامی به او حساب میشود در میان اعراب نیز کنیه در حکم نوعی احترام است. کنیه معمولاً با نام فرزند و یا والدین درست میشود. مانند علی بن ابیطالب یا ابوالحسن که از کنیههای حضرت امیر علیهالسلام میباشند.
عرض کردم: به روی چشم. اطاعت میکنم!
او افسار اسبش را کشید و برگشت. من نفهمیدم که به راست یا چپ و یا کجا رفت. ترسم بیشتر شد و به سوی لشکرم بازگشتم و اتفاقی را که برایم پیش آمده بود، بکلی فراموش کردم.
وقتی که به قم رسیدم خودم را برای جنگ آماده کرده بودم. اما برخلاف انتظار، مردم از ما استقبال کردند و گفتند که ما به خاطر اختلافاتی که با امرای قبلی داشتیم، با آنها جنگیدیم. ما با شما مشکلی نداریم. میتوانید وارد شهر شوید.
مدتی در آنجا ماندم و ثروت خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردم، بدست آوردم.
تا اینکه عدّهای که به قدرت و ثروت من حسادت میکردند، نزد سلطان خبرچینی کردند. به همین جهت من از خدمت معزول شدم و به بغداد برگشتم. ابتدا به قصر سلطان رفتم و بعد از عرض ادب به خانه بازگشتم. مردم به دیدنم میآمدند. محمد بن عثمان عمری در میان جمعیت وارد شد و از میان آنها گذشت و برخلاف انتظار درست در کنار من نشست و به متکای من تکیه کرد. از این کارش به شدت عصبانی شده بودم. اما به رویم نمیآوردم. بدتر اینکه از جایش تکان نمیخورد. مردم میآمدند و میرفتند و رفته رفته بر عصبانیت من افزوده میشد. وقتی که مجلس تمام شد، خودش را به من نزدیک کرد و گفت: میان من و تو سرّی است. گوش بده!
گفتم: بگو
گفت: آن سوار گفت من به عهد خود وفا کردم و تو با آرامش وارد شهر شدی و ثروت زیادی جمع کردی. اما تو به وعده خود عمل نکردی.
با شنیدن آن، لرزه بر اندامم افتاد. به محمد بن عثمان عرض کردم: به روی چشم. بلند شدم و دستش را گرفتم و به خزانه بردم. محمد بن عثمان خمس همه
داراییم را حساب کرد. حتی چیزهایی را که من از یاد برده بودم، محاسبه کرد. بعد از محاسبه برگشت و من بعد از آن در مورد آن حضرت شک نکردم.
ابوالحسن نیز نقل میکند که من از وقتی که این حکایت را از عمویم شنیدم، شکم بکلی از بین رفت.
ابو محمد عیسی بن مهدی جوهری(1)
نقل میکند که در سال دویست و شصت و هشت برای مسافرت حج اقدام کردم. میخواستم به مدینه بروم؛ زیرا در آن زمان باورمان بر آن بود که صاحب الزمان علیهالسلامظهور کرده است. وقتی که از منطقه فید خارج شدیم، بیمار شدم. در ایام بیماری علاقه شدیدی برای خوردن ماهی و خرما در من پیدا شد. وقتی که وارد مدینه شدم و با دوستانم دیدار کردم بشارت دادند که در منطقه صابر ظهور کرده است.
به صابر رفتم. وقتی که به آنجا رسیدم چند بزغاله لاغر را دیدم. در آنجا قصری وجود داشت. وارد قصر شدم. منتظر بودم. تا اینکه وقت نماز شد و نمازهای مغرب و عشاء را در همانجا خواندم و به دعا و تضرع مشغول شدم. ناگهان متوجه خادمی به نام بدر(2)
شدم. مرا صدا زد. ای عیسی بن مهدی جوهری داخل شو. از خوشحالی اللّه اکبر، لا اله الا اللّه گفتم و خیلی حمد و ستایش نمودم.
وقتی که وارد صحن قصر شدیم او مرا در کنار سفرهای نشاند و گفت: مولایت از تو خواسته است غذاهایی را که در حال بیماری دلت میخواست، بخوری!
وقتی که نگاه کردم، ماهی تازه پخته شده و گرمی را به همراه خرما حاضر دیدم. خرمایشان شبیه خرمای مناطق خودمان بود. در کنار آن هم شیری گوارا قرار داشت. با خودم گفتم: این برایاثبات امامت او کافی است. اما من چگونه از این غذا بخورم. در حالی که هنوز مولای خودم را ندیدهام. امام علیهالسلاممرا صدا زد که عیسی غذایت را بخور، به زودی مرا خواهی دید.
با خودم گفتم: بیمار باشی و ماهی و خرما و شیر بخوری!
امام فرمود: آیا در علم من شک داری؟ آیا تو بهتر میدانی که چه چیزی به سود و زیان تو است؟ یامن.
از حرف امام علیهالسلامگریهام گرفت و استغفار کردم. از همه آنها خوردم. وقتی که دست از یکی برمیداشتم، گویا ترمیم میشد و اثری از خوردن در آن نبود. ذائقه آن خیلی بهتر از چیزهایی بود که خورده بودم. خیلی خوردم تا اینکه خجالت کشیدم که بیش از آن سر سفره بمانم. امام علیهالسلامفرمود: خجالت نکش، این غذا به دست مخلوق ساخته نشده است و از بهشت آمده است. هر چه میخوردم،
اشتهایم کم نمیشد. عرض کردم مولای من، کافی است.
فرمود: جلوتر بیا.
با خود گفتم: دستانم را نشسته خدمت مولایم برسم؟ که صدای ایشان را شنیدم که فرمود: آیا آنچه را که خوردی دارایچرک و چربی بود؟ وقتی که دستهایم را بوییدم، از مشک و کافور خوشبوتر بود. وقتی که نزدیکتر رفتم نوری خیره کننده چشمانم را گرفت و ترسیدم. گمان کردم که اختلال حواس پیدا کردهام.
امام علیهالسلامفرمود: ای عیسی اگر دشمنانمان به شما نمیگفتند که مولایتان کجاست و کی بود و کجا به دنیا آمد و چه کسیاو را دیده است و چه چیزی از او به شما رسیده است و چه خبری به شما داده و کدامین معجزه را از او دیده اید، در
این صورت تو مرا نمیدیدی؟(1)
آنها با وجود آن همه روایتی که در مورد حضرت امیر علیهالسلامداشتند، دربارهاش، مکر و نیرنگ بستند و او را به قتل رساندند. حکایت همه پدرانم همین طور بوده است. آنها را تکذیب و متهم به سحر و همکاری با اجنه کردند.
ای عیسی ماجرای این دیدار را به دوستانت برسان و از دشمنان به کلی مخفی نما.
عرض کردم: مولای من، دعا کنید تا در دین خود ثابت قدم باشم.
فرمود: اگر خداوند تو را در دینت ثابت قدم نمیکرد، موفق به دیدار من نمیشدی. خداوند تو را هدایت کند.
در حالی که پیوسته خدا را ستایش و شکر میکردم، از خدمتشان مرخص شدم.
1) . امام علیهالسلام در این بیان، حکمت دیدارها و معجزاتی را که در دوران غیبت خود ظاهر ساختهاند، روشن میکنند همه اینها به خاطر آن است که دوستان از ایمانهای قویتری برخوردار شوند و دشمنان از خردهگیری و طعنه و کنایه باز مانند.
ملحقات:(1)
دیدار: 31(2)
یکی از دوستان علامه مجلسی رحمهالله
علامه مجلسی نقل میکند: در زمان خودمان عدّهای را مشاهده کردهام که میگفتند آن حضرت را دیدهاند. حتیبرخی از آنها نوشتههایی از آن حضرت را در دست داشتند. از آن جمله حکایتی بود که درست بودن آن برایم ثابت شد ولی گوینده آن، اجازه نداد اسمی از او برده شود.
نقل کرد که از خدا خواستم تا عنایتی کند و من حضرت را ببینم. در خواب دیدم که در وقت خاصی موفق به دیدار ایشان شدهام. بعد از بیداری، وقت مورد نظر را به خاطر سپردم. زمانی که وقت مورد نظر رسید. به حرم امام محمد تقی و موسی کاظم علیهالسلامرفتم. صدای شخصی را شنیدم که او را میشناختم. او در حال زیارت امام محمد تقی بود. خودم را نگه داشتم و به سوی ایشان هجوم نبردم. داخل حرم شدم و در سمت پای حضرت موسی کاظم ایستادم. در آن موقع بود که حضرت به همراه کسی که همراهش بود، خارج شد و من برای حفظ ادب حرفی نزدم و تنها نگاه کردم.
رشید ابوالعباس بن میمون واسطی(3)
نقل میکرد که به سمت سامرا در حرکت بودیم. از طرفی این مسأله مصادف
با آن شد که جدم ورام بن ابی فراس نیز از حله به زیارت امام موسی کاظم آمده بود و از جنگ و درگیری در آنجا ناراحت بود. او در آنجا هفت روز کمتر از دو ماه باقی ماند وقتی که ما در سرمای شدید، از شهر واسط به طرف سامرا حرکت کردیم. در کاظمین با ایشان ملاقات کردم. وقتی که از قصد من برای رفتن به سامرا باخبر شد، گفت: من نوشتهای دارم که آن را در گوشه لباست گره بزن. اوّل شب وارد حرم شو، زمانی که به قبّه شریف عسکریین رسیدی و کسی هم نماند و تو آخرین نفری بودی که از حرم خارجشوی، در این صورت رقعه را در بیاور و در نزدیکی گنبد بینداز. بعد صبحگاه که آمدی و نوشته را ندیدی، به کسی حرفی نزن.
همان طور که دستور داده بود، عمل کردم. وقتی که صبح شد، وارد حرم شدم و نوشته را ندیدم و بعد از مدتی توقف و زیارت، به سوی خانوادهام برگشتم. پدربزرگم زودتر از من برگشته بود. وقتی که در همان اوایل زیارت در حله ایشان را دیدم، گفت: آن حاجت برطرف شد. ابوالعباس میگفت: تو «مجلسی» اولین کسی هستی که این حکایت را بعد از سیسال به او تعریف میکنم.
یکی دیگر از صالحان(1)
یکی دیگر از حکایاتی که صحت آن برایم ثابت شده است، حکایت یکی از دوستان است که میگفت:
از مولایم مهدی عج خواستم تا توفیق زیارتش را نصیبم کند تا در زمره کسانی باشم که در دوره غیبت توفیق زیارت آن حضرت را پیدا میکنند و از جمله خدمتگزاران ایشان محسوب میشوند. این مطلب را به کسی نگفتم. تا اینکه در
1) . مدرک پیشین.
روز پنج شنبه، بیست و نهم رجب سال ششصد و سی و پنج ابو العباس واسطی پیش من آمد و بدون اینکه سخنی با او گفته باشم، به من گفت: به تو گفتند که ما نسبت به تو دلسوز و مهربانیم(1)
اگر با امید خود، صبر کنی به آرزویت میرسی! از او پرسیدم این حرف را از طرف چه کسی میگویی؟ گفت: از طرف مولایم مهدی «عجل اللّه تعالی فرجه الشریف».
یکی دیگر از صالحان(2)
از جمله تشرفاتی که صدقشان بر من ثابت شده است حکایتی است که نقل میکند:
نامهای را خدمت حضرت نوشتم و در آن برخی از سؤالات مهم را مطرح کردم و از حضرت خواستم که با خط خودشان به آنها جواب بدهد. نامه را به سرداب مبارک در سامرا بردم. نامه را در سرداب گذاشتم. اما بعد از مدتی از ترس اینکه به دست کس دیگری بیفتد، برداشتم و شب جمعه را در یکی از اتاقهای مرقد عسکریین، تنها ماندم.
وقتی که نصف شب شد، خادمی با عجله وارد شد و گفت: نوشته را به من بده، یا گفت که: گفته میشود که نوشته را بده. نشستم تا برای نماز وضو بگیرم و با حوصله وضو گرفتم. وقتی که بیرون آمدم، نه خادم را دیدم و نه امام را.
مقصود من از آوردن این حکایت آن است که ایشان بر نوشتهای که هیچ بشری آگاه نبود، مطلع شدهاند و خادمشان را فرستادهاند تا آن را تحویل بگیرد. این مسأله نشانهای برای خداست و معجزهای از حضرت میباشد.
شیخ رختشوی(1)
ذکر من رآه صلوات اللّه علیه
حسن بن علی بن حمزه نقل میکند که در کوفه شیخ رختشویی زاهد، در قیافه جهانگردان زندگی میکرد. او اهل عبادت و علاقهمند به جمع آوری اخبار و روایات بود. روزی خدمت پدرم رفتم. آن شیخ نیز در آنجا بود و با پدرم حرف میزد.
تعریف میکرد که شبی در مسجد جعفی - مسجدی قدیمی در بیرون از کوفه است.- بودم. شب از نصف گذشته و من برای عبادت خلوت کرده بودم. سه مرد وارد مسجد شدند. وقتی که به وسط صحن مسجد رسیدند، یکی از آنها نشست و زمین را با دست راست و چپش مسح کرد. آب جوشید و وضو گرفت. بعد به آن دو نفر دیگر اشاره کرد، آنها هم وضو گرفتند. او جلو رفت و دو نفر دیگر به او اقتدا کردند. من هم با آنها به او اقتدا کردم. وقتی که نماز تمام شد. از حالات معنوی او مبهوت شدم و جوشانیدن آب از زمین برایم گران آمد.
از یکی از آن دو که در دست راستم بود، درباره نام او سؤال کردم. گفت: او صاحب امر امامت و فرزند حسن عسکری علیهالسلام است. نزدیک رفتم و دستش را بوسیدم و عرض کردم، ای فرزند رسول خدا، نظرتان در مورد عمر بن حمزه چیست؟ آیا او در مسیر حق است؟ فرمود: نه ولی هدایت خواهد شد و قبل از مرگ مرا خواهد دید.
1) . مجموعة ورام / ج 2 / ص 303 / باب ذکر جمل من مناهی رسول اللّه؛ بحارالأنوار / ج 52 / ص 55 /باب 18-
عمر بن حمزه شریف(1)
ما حکایت شیخ را در حافظه خودمان نگه داشتیم. تا اینکه مدت زمان زیادی گذشت و شریف عمر مرد. از طرفیشنیده نشد که او امام علیهالسلامرا دیده باشد. وقتی که با شیخ رختشوی مواجه شدم و به حکایتی که نقل کرده بود، اشاره کردم و گفتم: مگر تو نگفته بودی که شریف عمر قبل از مرگش آن حضرت را خواهد دید! پس چه شد؟
در جواب گفت: تو از کجا میدانی که قبل از مرگ، آن حضرت را ندیده است.
تا اینکه روزی با شیخ زاهد بن بادیه فرزند شریف عمر نشسته بودیم. حکایت پدرش را از زبان شیخ رخشتوی تعریف کردم. او در تأیید آن حکایت تعریف کرد که:
در آخر یکی از شبها خدمت پدرم بودم. او در همان مرضی بود که با آن از دنیا رفت. تمام قوایش از بین رفته، صدایش بیرمق و درها بسته بود. ناگهان متوجه حضور شخصی در خانه شدیم. ترسیدیم و از نحوه آمدنش تعجب کردیم. اما از یادمان رفت در مورد چگونه آمدنش سؤال کنیم. در کنار پدرم نشست. با آرامی با پدرم صحبت میکرد و پدرم نیز گریه مینمود. تا اینکه او بلند شد و از همان راهی که آمده بود، برگشت. وقتی که از دیدگان ما ناپدید شد، پدرم گفت که مرا بنشانید. او را نشاندیم. چشمانش را باز کرد و گفت: آن شخصی که الآن پیشم بود، کجا رفت؟ گفتیم از همان راهی که آمده بود، رفت! از ما خواست تا او را پیدا کنیم. پی او را گرفتیم اما هیچ خبری از او نبود و همه درها بسته بودند. برگشتیم و ماجرا را به او خبر دادیم. در مورد او سؤال کردیم. گفت: این آقا، امام زمان علیهالسلام بود. دوباره بیماریش شدت یافت و بی هوش افتاد.
1) . مدرک پیشین.
ابن هشام(1)
ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
از ابو القاسم بن قولویه نقل شده است که در سال سی و هفتم(2)
برای سفر حج
اقدام کردم. آن سال، سالی بود که خوارج حجرالاسود را بعد از دزدیدن آن، دوباره به محل اولی برگردانده بودند. من در واقع برای شرکت در مراسم گذاشتن حجرالاسود میرفتم؛ زیرا در کتابها خوانده بودم که تنها ولی و حجت خدا میتواند حجر الاسود را در جایخودش قرار بدهد. همان طور که در زمان حجاج بن یوسف، بعد از اتمام تعمیرات کعبه، هر کسی که آن را در محل خود میگذاشت، سنگ آرام نمیگرفت. تا اینکه امام سجاد علیهالسلامآن را در جایش گذاشت. از این رو میخواستم ببینم که چه کسی آن را در سر جای خودش خواهد گذاشت.
وقتی که به بغداد رسیدم، به شدت بیمار شدم. به همین جهت مردی را که به ابن هشام معروف بود، به عنوان نایب فرستادم. در ضمن نامهای نوشتم و در آن از زمان مرگم سؤال کردم و پرسیدم که آیا من با این بیماری خواهم مرد؟ نامه را مهر و موم کردم و به او دادم و تأکید کردم که آن را به دست همان کسی که حجرالاسود را در جایش قرار خواهد داد، بدهد. باز تأکید کردم که من برای همین کار تو را میفرستم.
ابن هشام نقل میکند وقتی که به کعبه رسیدم و زمان گذاشتن حجرالاسود فرا رسید، به چند نفر از خدمتکاران مسجد الحرام، مبلغی پول دادم تا مرا در موقعیتی قرار بدهند که بتوانم آن شخص را ببینم. وقتی که مراسم برگزار شد چند نفر از خادمان مسجد، جلوتر از من ایستادند و راه را برایم باز کردند.
با تعجب مشاهده کردم که هر کسی آن را بر میدارد و در جایش میگذارد، آرام نمیگیرد. در این گیر و دار بود که جوانی خوش سیما جلو آمد و سنگ را به دست گرفت و در جایش گذاشت. گویا اصلاً از جایش کنده نشده بود. مردم با دیدن این صحنه از شوق فریادهایشان بلند شد. جوان راه خود را به طرف در مسجد پیش گرفت. من که دست و پایم را گم کرده بودم مانند دیوانهها مردم را کنار میزدم و چشم از او بر نمیداشتم. خیلیها گمان کردند که من دیوانه هستم و راه را برایم باز کردند.
آن جوان به آرامی راه میرفت. اما من میدویدم اما به او نمیرسیدم. تا اینکه در مکان خلوتی ایستاد و بدون اینکه حرفی زده باشم گفت: نامهای را که همراه داری بده به من! نامه را خدمتشان دادم. بدون اینکه آن را باز کند، فرمود: به صاحب نامه بگو:
او در این بیماری نخواهد مرد. او بعد از سی سال وفات خواهد کرد.
بغض گلویم را گرفت. نتوانستم خودم را کنترل کنم. از شدت گریه زانوانم سست شد و نتوانستم حرکت کنم. امام مرا گذاشت و رفت.
ابوالقاسم بن بابویه نقل میکند که ابن هشام این خبر را به من داد.
نقل میکنند که او بعد از سی سال، یعنی در سال شصت و هفت بیمار شد. و شروع به فراهم کردن مقدمات مرگ خود کرد. وصیتهایش را کرد و خیلی در این مسائل جدی بود. وقتی که به او گفتند از چه میترسی؟ امید است که حالت خوب شود.
او گفت: من سی سال قبل خبر مرگ خود را دریافت کردهام.
او با همان بیماری از دنیا رفت.
ابو محمّد دعلجی(1)
او دو پسر داشت و از بزرگان علمای زمان خودش بود و احادیث زیادی جمع کرده بود. یکی از پسرانش، آدم خوبیبود و به کار غسالی میپرداخت. دیگری به کارهای خلاف دست میزد.
در آن زمانها مردم عادت داشتند به افرادی پول میدادند تا از طرف حضرت بقیهاللّه حج به جای آورند. به همین جهت به ابو محمد نیز مبلغی دادند تا از طرف حضرت حج بجای آورد. او مقداری از آن پول را به پسر خلاف کارش داد و خود راهی حج شد.
نقل میکند که در محلی ایستاده بودم. جوانی خوش سیما در کنار من به مناجات و تضرع و دعا مشغول بود. وقتی که گروهی از مردم میخواستند به ما نزدیک شوند، نگاهی به من کرد و گفت: ای شیخ خجالت نمیکشی!
عرض کردم: از چه چیزی!
گفت: از اینکه مالی را به تو میدهند تا از طرف حجت خدا، حج بجای آوری. آن گاه تو مقداری از آن مبلغ را به کسی میدهی که میدانی میگساری میکند. نزدیک است که این چشمت کور شود.
او همراه با این حرف به یکی از چشمان من اشاره کرد.
خدا میداند که الآن هم از کور شدن چشمم میترسم.
شیخ مفید که این سخن را شنیده بود، نقل میکند که چهل روز این اتفاق نگذشته بود که در همان چشمی که امام علیهالسلامبه آن اشاره کرده بود، عفونتی پیدا شد و چشمش را کور کرد.
1) . الخرائج والجرائح ج 1 / ص 472 الباب الثالث عشر فی معجزات الإمام؛ بحارالأنوار ج 52 / ص 58 باب 18- ذکر من رآه صلوات اللّه علیه.
برخی از مؤمنین مدائنی(1)
ابو احمد بن راشد از برخی از دوستان مدائنیش نقل میکند که به همراه یکی از رفقا عازم حج شدیم. در مسیر حج با جوانی مواجه شدیم که روی تلّی از خاک نشسته بود و لباسهایی به تن داشت که قیمت آنها چیزی حدود صد و پنجاه دینار میشد. نعلی طلایی رنگ نیز در پای خود داشت. که هیچ اثری از غبار مسافرت و پیاده روی بر روی آن ننشسته بود.
گدایی پیش او رفت و از او کمک خواست. او چند سنگریزه از زمین برداشت و به او داد. با تعجب دیدیم که آن گدا خیلی برای او دعا میکند. بلند شد و به راه افتاد و ناپدید شد. خودمان را به گدا رساندیم و پرسیدیم که آن آقا چه چیزی به تو داد که او را دعا کردی؟ گفت: او به من سنگریزههایی از جنس طلا داد که حدود بیست مثقال میشود.
با تأسف به دوستم گفتم: مولایمان با ما بود. اما ما او را نشناختیم. بیا برویم شاید که ایشان را پیدا کردیم. همه آن منطقه را گشتیم اما ایشان را نیافتیم. از مردمی که آنجا بودند، درباره او سؤال کردیم.گفتند: او جوانی علوی است که هر سال با پای پیاده به حج میآید.
حسن بن مثله جمکرانی و داستان بنای مسجد مقدس جمکران(2)
در کتاب «تاریخ قم» نوشته شیخ فاضل حسن بن محمد بن حسن قمی از کتاب
«مونس الحزین فی معرفه الحق و الیقین» نوشته شیخ صدوق رحمهالله نقل کرده است که:
فصلی درباره بنای مسجد مقدس جمکران با دستور امام زمان علیهالسلام سبب بنای مسجد جمکران، دستور امام علیهالسلامبوده است. جریان این دستور، آن طور که شیخ پاکدامن و بنده صالح حسن بن مثله جمکرانی آن را تعریف میکند، از این قرار است:
شب سه شنبه، هفدهم رمضان سال سیصد و هفتاد و سه بود و من در خانه خود خوابیده بودم. نصفی از شب گذشته بود که عدّهای که مقابل در خانه بودند، مرا بیدار کردند و گفتند: بلند شو و خدمت امامت برس. ایشان تو را خواسته است.
بلند شدم تا آماده شوم. به آنها گفتم: اجازه بدهید تا آماده شوم. وقتی که میخواستم پیراهنم را بپوشم، کسی از بیرون در صدا زد، آن لباس پیراهن تو نیست! آن را ول کردم و شلوارم را برداشتم. گفت: آن شلوار تو نیست. آن را هم رها کردم و شلوار خودم را پیدا کردم و با عجله پوشیدم. دنبال کلید در میگشتم که گفتند: در باز است. وقتی که دم در رسیدم تعدادی از بزرگان را دیدم و خدمتشان سلام کردم. جواب سلام را دادند و مرا همراه خودشان به محل فعلی مسجد بردند.
وقتی که خوب نگاه کردم، تختی را دیدم که بر روی آن فرشی زیبا انداخته شده بود. جوانی را دیدم که در حدود سیسال داشت و بر روی آن نشسته بود. در مقابل ایشان نیز پیری نشسته بود و در دستش کتابی داشت که آن را برایجوان میخواند. در اطرافش بیش از شصت مرد به نماز مشغول بودند.
برخی لباس سفید و برخی نیز لباس سبز به تن داشتند.
تازه فهمیدم که آن شیخ حضرت خضر است. مرا پیش خودش نشاند. امام علیهالسلام مرا با اسم خطاب کرد و گفت:
پیش حسن بن مسلم برو و بگو: تو سالهاست که این زمین را میکاری و ما آن
را خراب میکنیم. پنج سال است که این کار را میکنی و امسال هم میخواهی دوباره بکاری. تو اجازه نداری آن را بکاری. باید تمام منافعی را که در طول پنج سال از این زمین به دست آوردهای، بپردازی تا در آنجا مسجدی بنا شود.
به او بگو: این زمین شرافت خاصی دارد و خداوند آن را برای عبادت خودش انتخاب کرده است. اما تو آن را به زمینهای خودت مخلوط کردهای. خدا تو را با مرگ دو فرزند جوانت عذاب کرد. اما باز هم متوجه نشدی. اگر به آنچه گفتم عمل نکنی، عذاب سختی از آنجا که به گمانت نمیآید، دامنت را خواهد گرفت.
حسن بن مثله تعریف میکند که عرض کردم: سرورم من باید نشانهای از شما داشته باشم؛ زیرا مردم حرفی را بدون دلیل قبول نمیکنند. امام علیهالسلام فرمود: ما به زودی آنها را هم نشان خواهیم داد. برو و پیغام را برسان. بعد از آن پیش سید ابوالحسن برو و به او بگو: تا بیاید و منافع زمین را از حسن بن مسلم بگیرد و به مردم بدهد تا مسجد را بسازند. بقیه مخارج را هم از درآمد ملک وقفی من که در اردهال است، جبران کنید. من نصف آنجا را وقف این مسجد میکنم تا هر سال برای آبادانی آن خرج شود.
به مردم بگو: تا به این مکان آمده و آن را گرامی بدارند و در آنجا چهار رکعت نماز بخوانند.
دو رکعت آن نماز گرامی داشت مسجد است که در هر رکعت سوره اخلاص و سبحان اللّه رکوع و سجده، هفت بار تکرار میشود.
دو رکعت هم نماز صاحب الزمان است. در هر رکعت ایاک نعبد و ایاک نستعین صدبار تکرار میشود.
بعد از اتمام نماز، لااله الااللّه گفته و تسبیحات حضرت زهرا را میگوید. بعد از آن در سجده صدبار صلوات میفرستد.
کسی که این نماز را در این مکان بخواند، مانند آن است که در داخل کعبه نماز خوانده است.
حسن بن مثله نقل میکند که با خود گفتم: اینجا همان جایی است که گمان میکنی محل مسجد امام زمان است. در خیال خود همان جوان را داشتم. ایشان به من اشاره کردند که بروم. من هم برگشتم.
تازه به راه افتاده بودم که امام علیهالسلاممرا صدا کرد. برگشتم. فرمودند: به مزرعه جعفر کاشانی برو. او بزی دارد که باید آن را بخری. اگر مردم روستا پول آن را دادند، بخر و الاّ با پول خودت بخر و فردا یعنی شب هجدهم ماه رمضان در همین جا قربانی کن و گوشت آن را در میان مریضهای صعب العلاج تقسیم کن. خداوند همه آنها را شفا خواهد داد. آن بز رنگی است و موهای زیادی دارد. بر روی آن هفت علامت سیاه و سفید مانند، به اندازه سکههای دینار وجود دارد. سه تا در یک طرف و چهار تا در طرف دیگر میباشد.
راه افتاده بودم که امام علیهالسلام برای سومین بار مرا صدا زد و فرمود: در این مکان هفتاد و یا هفت روز اقامت کن. اگر هفت روز اقامت کنی، مصادف با بیست و سوم رمضان است که شب قدر است و اگر هفتاد روز بمانی، منطبق بر بیست و پنجم ذی القعده خواهد بود که هر دو روزهای مبارکی هستند.
حسن بن مثله نقل میکند که به خانهام برگشتم و تمام شب را در فکر بودم. تا اینکه صبح شد. نماز را خواندم و به خانه علی بن منذر رفتم و حکایت دیشب را برایش تعریف کردم. با هم به همان محل دیشب رفتیم. در آنجا تعدادی میخ و زنجیر دیدیم. قسم خوردم که اینها اولین نشانه امام هستند؛ زیرا ایشان گفته بودند که وقتی به اینجا برگردی، میخ و زنجیر خواهی دید.
با هم پیش سیّد شریف ابی الحسن الرضا رفتیم. وقتی مقابل در رسیدیم خادمان و نوکرانش گفتند که او از سحر منتظر توست. آیا تو از جمکران آمدهای. گفتم: بله. بلافاصله نزد او رفته و سلام و اظهار ادب کردم. جوابم را با احترام داد و مرا تکریم کرد و مرا در جای خودش نشاند. قبل از اینکه حرفی بزنم، شروع کرد
و گفت: من خواب بودم که کسی به من گفت: مردی از جمکران به نام حسن بن مثله میآید، هر چه که بگوید قبول کرده و به او اعتماد کن. سخن او سخن ماست. سخن او را رد نکن. از خواب بیدار شدم و تا الآن منتظر آمدنت هستم.
حسن همه داستان را برایش نقل کرد. دستور داد تا اسبها را زین کنند. سوار بر اسبها شده و به طرف مزرعه جعفر چوپان به راه افتادیم. او مزرعهای در کنار راه داشت. وقتی که حسن وارد مزرعه شد، بزی که در پشت مزرعه بود، به طرف او آمد. حسن آن را گرفت تا قیمتش را بپردازد. جعفر چوپان قسم خورد که خدا میداند، هر وقت من خواستم آن را بگیرم، فرار میکرد. اما الآن که تو را دید، خودش به طرفت آمد!
همان طور که دستور داده شده بود، در محل مسجد آن را قربانی کردند و میان مریضها تقسیم کردند. سیّد ابوالحسن هم به همانجا آمد و زمین را با منافع پنج ساله آن از حسن بن مسلم گرفت. از طرفی هم غلاّت اردهال را هم آوردند و کار ساخت و ساز مسجد را شروع کردند. در ابتدا سقفی با شاخ و برگ درختان درست شد. سیّد میخها و زنجیرهایی را که در آنجا بود، به خانه خودش برد. هر بیماری که خود را به آنها میمالید، شفا مییافت.
ابوالحسن محمد بن حیدر نقل میکند که از افراد متعددی شنیدم که سیّد ابوالحسن در محله موسویان قم بود. بعد از وفات او، یکی از فرزندانش مریض شد. وقتی که در صندوق را باز کرد تا از زنجیرها شفا بگیرد، آنها را نیافت.
حکایت مسجد جمکران تمام شد. مسجدی که بنای آن همراه با معجزات روشن و آشکاری همراه بود که از جمله آنها وجود بزی بود که در حکم گاو بنی اسرائیل برای این امت میباشد.(1)
اتقان متن روایت: به این معنا که بر خلاف برخی از حکایات نقل شده از ایشان که در مضمون آنها نوعی از تناقض گویی دیده میشود و ما نیز به همین دلیل در برخی از موارد از ذکر چنین داستانهایی خودداری کردیم، روایت جمکران عاری از این تناقضات است.
توجه علمای بزرگوار در طول تاریخ و اظهار ارادت نسبت به آن، به گونهای که بر زیارت آن مداومت نشان میدادند. حتی نقل است که رهبر انقلاب نیز هر هفته به مسجد جمکران مشرف میشوند.
کرامات ظاهر شده در مسجد که بسیار بیشتر از آن است که در اینجا ذکر شود.
همه اینها قرائنی هستند که باعث تقویت روایت میشوند.
شرافت ذاتی
آنچه که ذکر شد، درباره شرافت ذاتی مسجد جمکران بود. اما گذشته از شرافت ذاتی آن، مسجد جمکران از مزایای عرضی و شرافت عرضی بسیار زیادی نسبت به سایر مساجد برخوردار است. که در ادامه آنها را ذکر میکنیم. اما قبل از ذکر این موارد توضیحی درباره شرافت ذاتی و عرضی ارائه میکنیم.
شرافت ذاتی آن است که خداوند متعال منطقه و یا مسجدی را به دلایلی قداست ببخشد. به عبارتی به آنها بیشتر توجه کند. مانند مسجد الحرام که از تمام نقاط روی زمین مقدستر است. یعنی خداوند آن را با ارزش کرده است به این صورت که به آنجا توجه زیادی دارد. این توجه و این ارزش ارتباطی به مردم و نمازگزاران و غیره ندارد. یعنی حتی اگر یک نفر هم در مسجد الحرام عبادت نکند، باز هم آنجا از شرافت برخوردار است. یا مانند مساجد که خداوند متعال آنها را محل توجه قرار داده است و به همین جهت نیز آنها از شرافت بیشتری برخوردار است. دلیل بیت اللّه بودن مساجد نیز همین است که خداوند متعال به آنها توجه بیشتری دارد.
شرافت عرضی
شرافتی است که ذات مکان فاقد آن است، یعنی خداوند متعال ذات آن مکان را مقدس نیافریده است. بلکه بنا به عوامل عارضی که بعدها پیش آمده است، آن مکان شرافت یافته است و خداوند متعال به آنجا توجه بیشتری کرده است. مانند اینکه محلی که انسان در خانه خود در آنجا نماز میخواند از جاهای دیگر منزل شرافت بیشتری دارد. زیرا نماز خواندن به عنوان عاملی عارضی باعث شده است که خداوند به آن مکان توجه بیشتری داشته باشد. به همین جهت است که در روایات توصیه شده است که اگر جان دادن شخص محتضر سخت باشد، آن را به محل نماز خواندنش ببرید تا جان دادنش راحتتر صورت گیرد. یا حسینیهای که حتی صیغه مسجد نیز برایش خوانده نشده است. اما به جهت اینکه در آن محل عدّهای از شیفتگان اهل بیت جمع شده و عزاداری کردهاند، از شرافت بیشتری برخوردار شده است. یا مانند مسجدی که به علت اینکه عده زیادی در آن نماز خواندهاند، علاوه بر شرافت ذاتی، از شرافت عارضی نیز برخوردار شده است. از این رو آن مسجد از مسجدی که در آن نماز و عبادت کمتری صورت گرفته است، با عظمتتر و با شرافتتر و مقدستر است.
با این توضیح روشن میشود که مسجد جمکران حتی اگر شرافت ذاتی نداشته باشد! و روایتی که ذکر شد، ضعیف باشد، باز هم از قداست فوق العاده زیادی برخوردار خواهد بود. زیرا علاوه بر اینکه مسجد است و شرافت ذاتی تمام مساجد را دارد. عده بسیاری صدها سال است که در آن نماز میخوانند و از همه مهمتر اینکه آن را علامتی برای مولایشان قرار دادهاند و در آن مکان مقدس به ایشان متوسل شدهاند. آیا این همه توسل به امام زمان باعث نخواهد شد که توجهات ایشان به این مکان بیشتر شود؟ بالاخره وقتی که صدای ادرکنی از یک مکان بیشتر به گوش رسد، علی القاعده توجه آن حضرت نیز به آن سو بیشتر خواهد شد.
آیا عبادتهای علما و عرفای بسیاری که در این مسجد صورت گرفته است، باعث نخواهد شد که خداوند و ولی او توجه خاصی نسبت به آن پیدا کنند؟ مگر نگفتهاند که دلهای شکسته خانه توجه و لطف خداست؟ صدها سال است که این مسجد به طور خاصی مأمن و مأوآی دلهای شکستهای است که آن را آخرین نقطه برای استغاثه کردن و فریاد الغوث الغوث سردادن قرار دادهاند. هر ساله میلیونها انسان در این مکان مولای خود را صدا میزنند. آیا همین برای انتساب آن به حضرت بقیة اللّه کافی نیست؟
به همین جهت است که حتی علمایی که سند مسجد جمکران را ضعیف میدانستند، همیشه توجه خاص به آن داشتهاند؛ زیرا این مسجد حتی اگر شرافت ذاتی هم نداشته باشد از چنان شرافت عارضی برخوردار شده است که به قطع یکی از بهترین و مقدسترین نقطههای زمین است. آری جای تعجب نیست؛ زیرا شما در روی این کره خاکی چند نقطه را پیدا میکنید که تا این اندازه نمازگزار داشته باشد. تا این اندازه صدای اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعِینُ و الغوث از آن به آسمانها برود. با امام زمان مناجات شود و...
از این رو اعتبار و ارزش این مسجد چیزی نیست که جای کوچکترین شک و تردیدی برای اهل علم و ایمان باقی بگذارد. همچنین نظر حضرت آیت اللّه العظمی بروجردی قدسسره در کتاب روزنههای از عالم غیبت تألیف آیت اللّه سیّد محسن خرازی در صفحه 37 ذکر شده است.
1) . این روایت را قرائنی همراهی میکنند که قابل توجه است. برخی از این قرائن عبارتند از:
اولیترین انسانها به خدا و محمد هستیم(1)
قائم در آن روز در مکه خواهد بود پشتش را به کعبه تکیه میدهد و ندا میدهد:
ای مردم ما از خدا و کسانی که ما را اجابت کنند، یاری میطلبیم. ما اهل بیت پیامبرتان محمدیم.
ما نزدیکترین افراد به خدا و محمدیم.
اگر کسی درباره آدم با من استدلال کند، من نزدیکترین افراد به او هستم.
اگر کسی درباره نوح با من استدلال کند، من نزدیکترین افراد به او هستم.
اگر کسی درباره ابراهیم با من استدلال کند، من نزدیکترین افراد به او هستم.
اگر کسی درباره محمد صلیاللهعلیهوآله با من استدلال کند، من نزدیکترین افراد به او هستم.
اگر کسی درباره انبیاء با من استدلال کند، من نزدیکترین افراد به آنها هستم.
آیا درگفتههای من تردید دارید؟ مگر خدا در محکمات قرآن نفرموده است: «همانا خدا آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر سایر عالمیان برتری داد. نسلی بعد از نسلی دیگر. خداوند شنوا و داناست.»(2)
پس بدانید که من یادگار آدم و ذخیره نوح و برگزیده ابراهیم و جانشین محمد صلیاللهعلیهوآله هستم.
بدانید اگر کسی درباره قرآن با من استدلال کند، من نزدیکترین افراد به آن هستم.
بدانید که اگر کسی درباره سنت رسول خدا با من استدلال کند، من نزدیکترین افراد به آنم.
شما را به خدا که شاهدان سخنان من، آن را به غایبان ابلاغ کنند.
به حق خدا و رسول او و خودم که حق ذوی القربی را بر عهده شما دارم، از شما یک چیز میخواهم و آن این است که ما را یاری کنید و جلوی ظالمان حقوقمان را بگیرید؛ زیرا ما همیشه در ترس و ظلم و تبعید و محرومیت از حقوقمان زندگی کرده ایم و ظالمان همیشه بر ما مسلط بودهاند.
ای مردمان اگر کسی دوست دارد همه انبیاء را یکجا ببیند!(1)
سرورمان قائم پشتش را به دیوار کعبه تکیه میدهد و میگوید:
ای مردم بدانید که اگر کسی بخواهد آدم و شیث را ببیند، این منم آدم و شیث.(2)
بدانید که اگر کسی بخواهد نوح و پسرش سام را ببیند، این منم نوح و سام.
بدانید که اگر کسی بخواهد به ابراهیم و اسماعیل نگاه کند، این منم ابراهیم و اسماعیل.
بدانید که اگر کسی بخواهد به موسی و یوشع نگاه کند، این منم موسی و یوشع.
بدانید که اگر کسی بخواهد عسیی و شمعون را ببیند، این منم عیسی و شمعون.
بدانید که اگر کسی بخواهد محمد و امیرمؤمنان را ببیند، این منم محمد و امیر مؤمنان.
بدانید که اگر کسی بخواهد به حسن و حسین نگاه کند، این منم حسن و حسین.
بدانید که اگر کسی بخواهد به امامانی که از نسل حسین هستند، نگاه کند، این منم امامان بعد از حسین.
از من اطاعت کنید زیرا من تمام آنچه را که تا به حال به شما گفته بودند و بیش از آن را خواهم گفت.
هر کسی که کتب آسمانی را خوانده است، به من گوش دهد. بعد امام شروع میکنند به خواندن صحفی که بر آدم و شیث فرود آمده. امت آدم و شیث خواهد گفت: به خدا قسم که او صحف را به درستی میخواند. برخی از چیزیهایی که ما نمیدانستیم، الآن از او یاد گرفتیم. هر آنچه که افتاده و یا تغییر کرده بود، از او
شنیدیم.
بعد از آن صحف نوح و ابراهیم و تورات و انجیل و زبور را میخواند. اهل تورات و انجیل و زبور خواهند گفت: به خدا که این همان صحف نوح و ابراهیم است. آنچه که او خواند، تورات و انجیل کامل است؛ زیرا هر چه که تغییر کرده و یا ساقط شده است، در کلام او آمده است.
بعد از آن قرآن را میخواند، مسلمانان میگویند: این همان قرآن ماست که به صورت کامل بیان کرد.
بعد از آن موجودی از میان رکن و مقام ظاهر میشود و در صورت مؤمن، مومن و در صورت کافر، کافر مینویسد.(1)
جابر جعفی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که فرمود: مهدی در مکه به هنگام شب ظهور میکند در حالی که پرچم و پیراهن و شمشیر و نشانهها و نور و بیان رسول خدا را با خود دارد. زمانی که آن حضرت نماز عشاء را خواند با صدای
1) . ظاهرا مقصود از آن خود امام است که سیمای واقعی انسانها را خواهد دید. نه اینکه خداوند پردهها را کنار بزند و آبروها برود.
بلندی میفرماید:
ای مردم، خدا را به یادتان میاندازم و اینکه الآن در محضر خدا هستید. خداوند متعال حجتهایش را اقامه کرده و انبیاء را مبعوث و کتاب را نازل نموده و از شما خواسته است تا چیزی را شریک او قرار ندهید و بر اطاعت او و رسولش اهمیت دهید و هر آنچه را که قرآن آن را زنده کرده، زنده کنید و هر آنچه را که میرانده است، بمیرانید. یاور نور و هدایت و طرفدار تقوا باشید.
زیرا فنای دنیا نزدیک است و اعلام وداع کرده است و همانا من شما را به سوی خدا و رسول و عمل به کتابش و میراندن باطل و احیای سنتهای الهی دعوت میکنم.(1)
ما وعده خدا هستیم(2)
زید بن علی علیهالسلامنقل میکند وقتی که قائم آل محمد قیام کند، میگوید:
ای مردم ما همان کسانی هستیم که خداوند وعده آنها را در قرآن داده است.
«کسانی که اگر به آنها تمکن و قدرت بدهیم، نماز را برپا میکنند و زکات میدهند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند و عاقبت امور در نزد خداست.»(3)
به خاطر ترسی که داشتم از شما فرار کردم!(1)
مفضل از امام صادق علیهالسلام نقل میکند وقتی که امام علیهالسلام قیام کند، خواهد گفت:
«از شما فرار کردم به خاطر ترسی که از شما داشتم. در مقابل پروردگارم به من حکمت داد و مرا از مرسلین قرار داد.»(2)
فهرست اجمالی··· 5
سخن ناشر··· 7
اهداء··· 9
مقدمه··· 11
کیفیت آدرس دهی··· 12
کیفیت ترجمه روایات··· 13
بخش اول: نامهها و گفتارهای اعتقادی
بقیة اللّه و دفاع از حریم امامت··· 19
استدلال امام قائم(عج) جهت اثبات امامتش··· 23
برای محمد بن ابراهیم بن مهزیار··· 23
استدلال امام قائم(عج) در اثبات عبودیت··· 26
تمام انبیاء و ائمه علیهمالسلام در مقام ردّ غالیان··· 26
نامه به ابوالعباس احمد بن حسن بن ابی صلاح الخجندی··· 28
جواب نایب امام از ایمان ابی طالب علیهالسلام··· 29
سؤالات پیچیده سعد بن عبد اللّه از امام خردسال··· 30
مبارزه امام زمان علیهالسلام با عمویش جعفر··· 45
جعفر کذاب ادعای امامت را شروع میکند!··· 45
داستان عدّهای از متدیّنین و طبل رسوایی جعفر کذاب در نزد خلیفه··· 47
دوز و کلکهای جعفر کذاب و!··· 51
مرد مصری و جعفر کذاب··· 52
اگر جعفر این اموال را از من بخواهد؟··· 53
امام زمان علیهالسلام و مُهر رد بر جعفر کذاب··· 55
جوّسازی جعفر علیه امام زمان علیهالسلام··· 56
جعفر کذاب و درخواست کمک از خلیفه عباسی برای تثبیت امامتش!··· 57
جعفر کذاب و نقشه قتل امام زمان علیهالسلام··· 57
جواب امام علیهالسلام از سؤال عمری و فرزندش محمد بن عثمان قدسسره··· 57
نامه امام قائم علیهالسلام به احمد بن اسحاق··· 61
در توضیح و تبیین مقامائمه علیهمالسلام و تکذیب عمویش جعفر··· 61
بخش دوم
نامهها و گفتارها درباره نواب اربعه
ادله تأیید شخصیت عثمان بن سعید العمری··· 69
بیانات امام حسن عسکری علیهالسلام در تأیید عثمان بن سعید··· 69
شاهد گرفتن امام نسبت به وکالت عثمان بن سعید··· 70
نامهای که در تعزیت پدرش عثمان به دستش رسید··· 70
شهادت دادن اصحاب به نیابت محمد بن عثمان··· 71
شهادت محمد بن ابراهیم بن مهزیار··· 71
شهادت کلینی··· 72
شهادت اساتید هبة اللّه··· 73
پارهای از ابعاد شخصیتی محمد بن عثمان عمری··· 73
آثار قلمی محمد بن عثمان··· 73
نمونهای از سخنان محمد بن عثمان··· 74
پیشگویی ایشان از زمان مرگ و محل دفن خودش··· 74
ادّله تأیید نیابت ابو القاسم حسین بن روح نوبختی··· 76
زمینه سازی برای نیابت حسین بن روح··· 76
تعجب شیعیان از جانشینی حسین بن روح نوبختی··· 77
حکایت جالبی به نقل از صفوانی··· 79
تردید محمد بن فضل در وکالت ابوالقاسم حسین بن روح··· 79
حواله دادن وجوهات به حسین بن روح و درخواست نکردن قبض··· 80
وصیت محمد بن عثمان رحمهالله به جانشینی حسین بن روح··· 80
حکایت امّ کلثوم دختر محمّدبن عثمان در توثیق حسین بن روح··· 81
نامه امام علیهالسلام در تأیید حسین بن روح··· 82
شهادت بزرگان شیعه به خوش فکری و تقیه کردن حسین بن روح··· 83
سخنی در مورد کتابش··· 86
حکایت ابوسهل نوبختی رحمهالله و حسین بن روح نوبختی··· 86
در زمان وفات و مکان دفن ایشان··· 87
ادلّه تأیید کننده نیابت ابی الحسن علی بن محمد السمری··· 87
ترتیب نوّاب اربعه··· 87
ترتیب نواب اربعه به نقل از کتاب احتجاج··· 88
خبر دادن جناب سمری رحمهالله از تاریخ وفات علی بن الحسین بن بابویه قمی··· 89
آخرین نامه امام علیهالسلام به سمری و خبر مرگ ایشان··· 89
وصیت نکردن علی بن محمد سمری درباره جانشینی خود··· 91
تاریخ وفاتش و مکان دفن··· 91
بخش سوم
کسانی که به دروغ مدّعی نیابت شدند
ابومحمد شریعی··· 95
محمد بن نُصَیر نمیری··· 95
عقاید نُصَیْر··· 96
جانشین محمد بن نصیر··· 97
احمد بن هلال کرخی··· 97
ابوطاهر محمد بن علی بن بلال··· 98
حسین بن منصور حلاج··· 99
ورود حلاج به قم··· 100
ابن ابی العزاقر معروف به شلمغانی··· 101
عقاید شلمغانی··· 104
ابوبکر بغدادی برادر زاده محمد بن عثمان··· 107
نامه امام قائم علیهالسلام درمورد روایاتی که شلمغانی ادّعا کرده بود··· 110
توقیعات امام علیهالسلام در لعن مدعیان نیابت و بابیت··· 111
کتابهای شلمغانی و بنی فضال··· 112
مباهله شلمغانی با حسین بن روح··· 113
نامههایی از امام علیهالسلام در لعن صوفی ظاهرساز، هلالی کرخی··· 114
نامه امام علیهالسلام در لعن صوفی ریاکار، هلالی کرخی··· 116
بخش چهارم
نامهها و فرمودهها به برخی از اصحاب و علما
تعدادی از وکلای امام علیهالسلام که موفق به دیدار با آن حضرت شدهاند··· 119
تعدادی از اصحاب که موفق به دیدار امام علیهالسلام و یا مشاهده معجزهای شدهاند··· 119
نامه امام علیهالسلام به صالح بن ابی الصلاح··· 120
توقیع امام علیهالسلام به محمد بن علی بن نوبخت··· 121
نامه امام علیهالسلام به محمد بن شاذان نیشابوری··· 122
نامه امام علیهالسلام به محمد رازی و احمد بن ابی عبداللّه··· 122
نامه امام علیهالسلام به محمد بن ابراهیم بن مهزیار··· 122
نامه امام علیهالسلام به قاسم بن علاء وکیلش در ران آذربایجان··· 124
ارتباط عاطفی امام زمان علیهالسلام با ابراهیم بن مهزیار··· 128
نامه امام زمان علیهالسلام به شیخ مفید··· 137
نامه دوّم امام علیهالسلام به شیخ مفید··· 142
نامه سوم امام علیهالسلام به شیخ مفید··· 143
توقیع چهارم به شیخ مفید··· 145
توجه خاص امام علیهالسلام به شیخ مفید··· 146
امام زمان علیهالسلام در رثای شیخ مفید··· 147
نامه امام زمان علیهالسلام به مرجع شیعیان، حضرت آیت اللّه اصفهانی··· 148
بخش پنجم: نامههای فقهی
نامه امام قائم علیهالسلام به اسحاق بن یعقوب··· 153
استفتائات حمیری از حضرت بقیة اللّه علیهالسلام··· 157
استفتائات حمیری از حضرت بقیة اللّه علیهالسلام··· 163
استفتائات حمیری از حضرت بقیة اللّه علیهالسلام··· 166
استفتائات حمیری از حضرت بقیة اللّه علیهالسلام··· 171
نامه امام قائم علیهالسلام به جعفر بن حمدان··· 179
نامه امام قائم علیهالسلام به صورت ناگهانی به اسدی··· 181
نامه امام زمان علیهالسلام در جواب سوالات اسدی··· 182
پاسخ امام علیهالسلام درباره نماز خواندن در لباسی که از پوست سنجاب است و دعای ایشان··· 184
گفتگوی امام علیهالسلام با زهری در مورد وقت نماز عشاء··· 185
نامه امام علیهالسلام به علی بن جعفر درباره باطل کردن تنجیم و روش رهایی از آن··· 186
نامه امام علیهالسلام در تکذیب کسانی که برای ظهورشان وقت تعیین میکنند.··· 188
نامه امام علیهالسلام در لعن کسانی که نام ایشان را در محافل عمومی میبرند.··· 188
نامه امام علیهالسلام در وجوب پنهان کردن نام و مکانشان در غیبت صغری··· 188
نامه امام علیهالسلام در تکریم خدام ایشان··· 191
تبیین حکم شکّ در تعداد دورهای طواف··· 192
بخش ششم
دعاهای امام زمان علیهالسلام
سه نوع استخاره از حضرت بقیة اللّه··· 195
دعای اول: استخاره به اسماء درنماز حاجت··· 195
دعای دوم: استخاره با تسبیح از حضرت قائم علیهالسلام··· 198
دعای سوم: استخاره با تکههای کاغذ··· 199
دعاهای صادره برای دفع شر دشمنان و نیازهای بزرگ و استثنایی··· 200
دعای چهارم: دعای فرج و گشایش مخصوص انبیاء از زبان امام زمان علیهالسلام··· 200
دعای پنجم: نماز حاجت صادر شده از امام زمان علیهالسلام و دعای آن··· 223
دعای ششم: دعای عبرات یا اشکهای روان··· 226
دعای هفتم: دعای امام زمان علیهالسلام برای رفع گرفتاری و دفع شر دشمنان··· 234
دعای هشتم: دعای حضرت برای بیماریهای سخت··· 236
دعای نهم: دعای امام زمان جهت گشایش و برطرف شدن خطرها··· 239
دعاهای صادر شده جهت ارتباط با امام زمان علیهالسلام··· 243
دعای اول: نامه امام زمان علیهالسلام درباره چگونگی زیارت آل یاسین··· 243
دعای دوم: دعای بعد از زیارت آل یاسین··· 247
دعای سوم: زیارت آل یاسین با نقلی دیگر··· 249
دعای چهارم: دعای بعد از زیارت آل یاسین··· 255
دعای پنجم: حجاب حضرت بقیة اللّه··· 256
دعای ششم: دعای امام علیهالسلام برای فرج خودشان··· 258
دعای هفتم: حرز امام زمان علیهالسلام··· 259
دعای هشتم: دعا در زمان غیبت امام علیهالسلام··· 260
دعای نهم: دعای امام زمان علیهالسلام برای فرج خودشان··· 267
دعای دهم: نماز توجه به حضرت حجت در زمان غیبت··· 268
دعای یازدهم: دعای امام علیهالسلام برای ترس از دشمنان، مشهور به دعای فرج··· 270
دعای دوازدهم: خبردادن حضرت امیر علیهالسلام از دعای حضرت حجت درهنگام عبور از وادیالسلام··· 272
دعای سیزدهم: صلوات مخصوصهای که از امام زمان علیهالسلام صادر شده است··· 274
دو قنوت از امام زمان علیهالسلام··· 282
دعای چهاردهم: قنوت مولانا صاحب الزمان علیهالسلام··· 282
دعای پانزدهم: دعای دیگری از امام علیهالسلام در قنوت نماز··· 285
امام زمان و زیارت شهدای کربلا··· 289
دعای شانزدهم: زیارت ناحیه مقدسه یا زیارت امام زمان علیهالسلام از امام حسین علیهالسلام··· 289
دعای هفدهم: زیارت حضرت علی اکبر علیهالسلام··· 308
دعای هجدهم: دعای امام علیهالسلام برای شفا گرفتن از تربت امام حسین علیهالسلام··· 310
مناجات سایر ائمه از زبان امام زمان علیهالسلام··· 311
دعای نوزدهم: دعاهای امیرالمؤمنین، امام سجاد و امام صادق: اززبان امام زمان علیهالسلام··· 311
زیارت امیرالمؤمنین در روز یکشنبه··· 315
دعا برای شیعیان··· 316
دعای بیستم: دعای امام زمان علیهالسلام برای شیعیان در سامرا··· 316
دعای بیست و یکم: دعای امام زمان علیهالسلام برای شیعیان آلوده··· 318
دعاهای امام زمان علیهالسلام در ماه مبارک رجب··· 320
دعای بیست و دوم: دعای امام زمان علیهالسلام در هر روز از ماه رجب··· 320
دعای بیست و سوم: دعای دیگری از حضرت در ایام ماه رجب··· 323
دعای بیست و چهارم: دعای امام زمان علیهالسلام در ایام ماه رجب··· 324
دعای بیست و پنجم: زیارت قبور ائمه علیهمالسلام در ماه رجب··· 327
دعاهای امام زمان علیهالسلام در ماه مبارک رمضان··· 329
دعای بیست و ششم: دعای افتتاح در شبهای ماه مبارک رمضان··· 329
دعای بیست و هفتم: دعای دیگری در هر شب از ماه مبارک رمضان··· 336
دعای بیست و هشتم: دعای امام زمان علیهالسلام بعد از نماز صبح روز عید فطر··· 338
متفرقات··· 344
دعای بیست و نهم: دعای طلب روزی حلال و دفع حوادث ناگوار بعد از نماز صبح··· 344
دعای سیام: تسبیح صاحب الزمان علیهالسلام··· 346
بخش هفتم:معجزات دیده شده از آن حضرت
معجزه:1 بنابراین در آخرین قافله برو!··· 349
معجزه: 2 مال مورد نظر در خانه است!··· 349
معجزه: 3 مغازهها را بگیر··· 350
معجزه: 4 به اسدی که در ری ساکن است مراجعه کن··· 350
معجزه: 5 سیصد دینار در کیسه سبز رنگی به همراه داری!··· 352
معجزه: 6 نوشته شده بود مسرور طباخ··· 352
معجزه: 7 بیست درهم از مال خودم··· 353
معجزه: 8 تازه منظورش را فهمیدم··· 353
معجزه: 9 ای نصر بن عبداللّه!··· 354
معجزه: 10 مأمور به شکستن شدم و شکستم.··· 355
معجزه: 11 اجازه خروج خواستم، اجازه ندادند!··· 355
معجزه: 12 خداوند عافیت بدهد!··· 356
معجزه: 13 مالت را مطالبه کن و پس بگیر!··· 357
معجزه: 14 خدایا پسری به او روزی کن.··· 358
معجزه: 15 جریان شمشیری که فراموشش کردهای چیست؟··· 358
معجزه: 16 خبر مرگ جنید بعد از آن!··· 359
معجزه: 17 در جستجوی امام علیهالسلام··· 359
معجزه: 18 بزودی پسر دار خواهی شد!··· 364
معجزه: 19 دو ماه قبل از مرگش··· 365
معجره: 20 در حلوان مرد!··· 365
معجزه: 21 به جای آن، فرزند دیگری به تو داده خواهد شد!··· 366
معجزه: 22 به زودی به آن دو نیاز پیدا میکنی!··· 366
معجزه: 23 از بقیه قطع شد!··· 368
معجزه: 24 به حمداللّه باقی ماند!··· 368
معجزه: 25 قرمطی شده بود··· 369
معجزه: 26 هدیه امام را برگرداندم!··· 369
معجزه: 27 او با تو همراه خواهد شد!··· 371
معجزه: 28 از هیچ کس وجوهات شرعی نگیرید!··· 371
معجزه: 29 به نامش صادر شد!··· 372
معجزه: 30 هفتصد دینار را بفرست!··· 373
معجزه: 31 قبرهای قریش را زیارت نکنید!··· 373
معجزه: 32 نوشته شده بود، محمد!··· 374
معجزه: 33 از چیزهایی که امانت ما است، باقی مانده است!··· 374
معجزه: 34 یک ماه قبل از وفاتش!··· 376
معجزه: 35 و در دستش خون قربانی بود!··· 377
معجزه: 36 خداوند رابطه زن و شوهر را درست میکند.··· 377
معجزه: 37 خداوند رابطه زن و شوهر را اصلاح خواهد کرد!··· 379
معجزه: 38 به آن نیازمند خواهی شد!··· 381
معجزه: 39 از خدمت عزل شد!··· 382
معجزه: 40 بچه، بچه اوست!··· 382
معجزه: 41 حکایتهای ولادت شیخ صدوق··· 383
تو از این زنت بچهدار نمیشوی!··· 383
من با دعای امام زمان علیهالسلام به دنیا آمدم!··· 384
فرزند مبارکی روزیاش خواهد شد··· 384
با دعای امام علیهالسلام به دنیا آمدهای!··· 385
معجزه: 42 برای این کار راهی وجود ندارد!··· 385
معجزه: 43 عزیزم حرف زدی!··· 386
معجزه: 44 حق پسر عمویت را به خودش بده!··· 387
معجزه: 45 دینار به او پس داده شد!··· 387
معجزه: 46 ای محمد از خدا بترس!··· 388
معجزه: 47 خدا، زندانی را آزاد کرد!··· 389
معجزه: 48 جواب نداد!··· 389
معجزه: 49 چهار سال زنده ماند··· 390
معجزه: 50 مال کجاست؟··· 390
معجزه: 51 به شهر خودت برگرد!··· 391
معجزه: 52 شمشیر فرستاده نشد!··· 392
معجزه: 53 کسی که به کار خدا مشغول باشد...··· 392
معجزه: 54 دو شاخه بنفشه!··· 393
معجزه: 55 فعلاً دنبال قرضت نرو!··· 393
معجزه: 56 دینارهای ابن رئیس را بفرست!··· 394
معجزه: 57 قلم بدون مرکب··· 394
معجزه: 58 فرزندتان دختر است!··· 395
معجزه: 59 ثروتش برگردانده شد!··· 395
معجزه: 60 خداوند خواهرت را بیامرزد!··· 396
معجزه: 61 خداوند از ایشان قبول کند··· 396
معجزه: 62 نامی را که تغییر داده بودی!··· 397
معجزه: 63 آرزو کردم که ای کاش مقداری از این درهمها به من برسد!··· 397
معجزه: 64 کنیهاش صقری است··· 398
معجزه: 65 بچهای در کار نیست!··· 399
معجزه: 66 از موی گیسوانش گرفته شده و از خانه بیرون انداختهاند··· 399
معجزه: 67 همراه کسی که اجازه نخواست، وارد شوید!··· 400
معجزه: 68 بچه مرد!··· 401
معجزه: 69 خبر از مجلس··· 401
معجزه: 70 حاجز واسطه من است.··· 401
معجزه: 71 بده به حاجز!··· 402
معجزه: 72 نامهاش پس داده شد!··· 402
معجزه: 73 مال تمیم را بده!··· 403
معجزه: 74 بزودی پیدا میکنی!··· 403
معجزه: 75 از ترجمه کردن خودداری کردم!··· 404
معجزه: 76 این لباسها به من داده شده است...··· 405
معجزه: 77 در کفنهایی که به او داده شده بود، کفن شد!··· 406
معجزه: 78 فلان مبلغ رسید!··· 409
معجزه: 79 شش دینار را برگردان!··· 409
معجزه: 80 من نیازی به مال مرجئه ندارم.··· 410
معجزه: 81 با آن خارج نشو!··· 411
معجزه: 82 به زودی پیدا میکنی!··· 412
معجزه: 83 آن را بگیر، متعلق به توست!··· 413
معجزه: 84 از محتویاتش خبر خواهم داد!··· 414
معجزه: 85 سرمه کشیده شد، شفا یافت!··· 415
معجزه: 86 سربازان معتضد عباسی و امام علیهالسلام··· 415
معجزه: 87 تصرف امام علیهالسلام در چشم سربازان··· 417
معجزه: 88 شفای اسماعیل بن حسن هرقلی··· 418
معجزه: 89 شفای عطوه حسنی··· 423
معجزه: 90 حکایت ابو راجح حمامی··· 425
معجزه: 91 در همان حال کور شد··· 427
معجزه: 92 جمال الدین بن فقیه نجم الدین··· 428
معجزه: 93 شفای حسین مدلل··· 430
معجزه: 94 شفای فاطمه همسر نجم··· 431
معجزه: 95 بگو این ضربه را در صفین خوردهام··· 431
بخش هشتم: راه یافتگان
دیدار با امام خردسال··· 435
دیدار: 1 حکیمه خاتون روایتگر صادق ولادت··· 435
دیدار: 2 سخن گفتن امام علیهالسلام بعد از تولد··· 440
دیدار: 3 نسیم خادم امام حسن عسکری علیهالسلام··· 440
دیدار: 4 احمد بن اسحاق··· 440
دیدار: 5 یعقوب بن منفوس··· 442
دیدار: 6 ابیهارون··· 443
دیدار: 7 تعدادی از اصحاب··· 444
دیدار: 8 محمد بن عثمان عمری··· 444
دیدار: 9 مردی از اهل فارس··· 445
دیدار: 10 کامل بن ابراهیم مدنی··· 446
دیدار: 11 عمرو اهوازی··· 448
دیدار: 12 اودی··· 448
دیدار: 13 محمد بن عبداللّه قمی··· 450
دیدار: 14 طاهر··· 452
دیدار: 15 یونس بن احمد جعفری··· 453
دیدار: 16 احمد بن عبداللّه هاشمی··· 454
دیدار: 17 علی بن ابراهیم بن مهزیار··· 456
دیدار: 18 محمد بن اسماعیل بن موسی بن جعفر··· 460
دیدار: 19 خادم ابراهیم بن عبده نیشاپوری··· 461
دیدار: 20 ابو سوره··· 461
دیدار: 21 اسماعیل بن علی··· 463
دیدار: 22 ابوطیّب احمد بن محمد بن بطه··· 464
دیدار: 23 غانم··· 465
دیدار: 24 غانم مردی از کابل··· 468
دیدار: 25 طریف بن ابونصر··· 469
دیدار: 26 حسن بن وجناء نصیبی··· 469
دیدار: 27 عبداللّه سوری··· 471
دیدار: 28 دیدار راشد، جد بنی راشد··· 471
دیدار: 29 حسین عموی ابوحسن مسترق ضریر··· 473
دیدار: 30 ابومحمّد عیسی بن مهدی جوهری··· 476
دیدار: 31 یکی از دوستان علامه مجلسی··· 479
دیدار: 32 رشید ابوالعباس بن میمون واسطی··· 479
دیدار: 33 یکی دیگر از صالحان··· 480
دیدار: 34 یکی دیگر از صالحان··· 481
دیدار: 35 شیخ رخت شوی··· 482
دیدار: 36 عمر بن حمزه شریف··· 483
دیدار: 37 ابن هشام··· 484
دیدار: 38 ابومحمد دعلجی··· 486
دیدار: 39 برخی از مؤمنین مدائنی··· 487
دیدار: 40 حسن بن مثله جمکرانی و داستان بنای مسجد مقدس جمکران··· 487
بخش نهم
ملحقات
آنچه که امام علیهالسلام بعد از ظهور بیان خواهند کرد··· 497
اعلامیه جهانی اوّل··· 497
اولیترین انسانها به خدا و محمد هستیم··· 497
اعلامیه جهانی دوم··· 498
ای مردمان اگر کسی دوست دارد همه انبیاء را یکجا ببیند!··· 498
سخنرانی حضرت بعد از ظهور··· 499
ما وعده خدا هستیم··· 410
به خاطر ترسی که داشتم از شما فرار کردم!··· 501