ghaemiyeh.com
عنوان و نام پديدآور: موسوعه رد شبهات(2) قرآن/ جمعی از نویسندگان؛ تهیه و تدوین پژوهشکده حج و زیارت.
مشخصات نشر:تهران: نشر مشعر، 1395.
مشخصات ظاهری:120ص..مس21/5 ×14/5 ؛
فروست:موسوعه رد شبهات؛ 2.
شابک:60000 ریال: 978-964-540-688-0
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. 117 - 120؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:قرآن -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع:Qur'an -- Apologetic works
شناسه افزوده:حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. پژوهشکده حج و زیارت. گروه کلام و معارف
شناسه افزوده:حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. پژوهشکده حج و زیارت
رده بندی کنگره:BP89/2/ق4 1395
رده بندی دیویی:297/479
شماره کتابشناسی ملی:4478950
وضعيت ركورد:فاپا
موسوعه رد شبهات(2) قرآن
جمعی از نویسندگان [گروه کلام و معارف پژوهشکده حج و زیارت]
تهیه و تدوین پژوهشکده حج و زیارت.
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
موسوعه رد شبهات قرآن
جمعى از نويسندگان
ديباچه..... 7
مصحفهاى آسمانى غير قرآن (رحمتالله ضيائى)..... 9
اعتقاد به تحريف قرآن براى اثبات امامت (عبدالمؤمن حكيمى)..... 74
شيعه و قرآن خاص (عبدالله مهدوى)..... 115
اينك كه در دوران سخت غيبت واقع شدهايم و دشمنان اهلبيت عليهم السلام، پيوسته به مذهب حق شيعه حمله مىكنند، دفاع از حريم اهل بيت عليهم السلام، از مسئوليتهاى اساسى انديشمندان دينى است. در اينباره پاسخگويى به شبهاتى كه معاندان مطرح مىكنند، از مصاديق بارز دفاع از كيان تشيع و مذهب اهل بيت عليهم السلام است؛ تا جايى كه غفلت دانشمندان اسلام مىتواند مؤمنان جامعه را تا سرحد ارتداد پيش برد، تأثيرات سياسى و اجتماعى اسلام را خنثا سازد و آن را فقط به اعتقادى بىخاصيت تبديل كند. مقابله با شبهات، اهميتى به ميزان ترويج اصل دين دارد؛ زيرا پاسخ ندادن به اين هجمهها اصل اسلام را به خطر مىاندازد.
در سالهاى اخير هجمهها و شبههها عليه مذهب اهل بيت عليهم السلام تفاوتهاى مهمى كرده است. پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران و تشكيل حكومت مقتدر شيعى در جهان، دشمنان مذهب اهل بيت عليهم السلام اغراض سياسى و اجتماعى مهمى را دنبال كردند. ازاينرو بايد در عصر
حاضر توجهى ويژه به «پاسخگويى به شبهات» شود.
گروه كلام و معارف پژوهشكده حج و زيارت، در راستاى انجام اين وظيفه خطير و دفاع از حريم مذهب اهل بيت عليهم السلام، تصميم دارد مجموعهاى با عنوان «موسوعه رد شبهات» را تنظيم و منتشر كند. كتاب حاضر با عنوان «قرآن»، جلد دوم از اين مجموعه است.
اميد است كتاب حاضر كه به كوشش محقق فاضل، جناب حجتالاسلام و المسلمين رحمتالله ضيائى و همكاران محترم ايشان، تهيه شده است، رضايت اهل بيت عليهم السلام را جلب كند و براى خوانندگان گرامى مفيد واقع شود و فريب و تزوير معاندان، به ويژه وهابيان را آشكار سازد.
بمنه و كرمه
پژوهشكده حج و زيارت
گروه كلام و معارف
مصحف در لغت از صُحُف(2)و به معناى كتاب آمده و جمع مكسر آن صُحف و صحائف است.(3)به نامههاى فراهم آورده شده و چيزى كه در او صحيفهها و رسالهها جمع شود و همچنين به مجموعه ميان دو جلد نيز مصحف مىگويند.(4)به هر چيز باز شده و گسترده، مثل صحيفة الوجه - روى باز و گشاد - يا كاغذ يا هر چيزى كه بر آن نوشته مىشود، مُصحف گفته مىشود.(5)بنابراين، به كتاب جلد شده مصحف گفتهاند؛ حال چه قرآن باشد يا غير قرآن. در قرآن كريم نيز از كتابهاى آسمانى
با عنوان «صُحف» ياد شده است.(1)
. اعلى: 19.
در زمان صحابه، «مصحف» به همان معناى لغوى به كار مىرفته(2)يعنى به معناى اعم از قرآن. البته از برخى صحابه نام مىبرند كه براى خود، قرآن را در صحيفههايى جمع كرده بودند كه به نام خودشان شهرت داشت؛ مانند مصحف عايشه، مصحف حفصه، مصحف ابى بن كعب و.... همه اين مصحفها پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام صلّى الله عليه و آله به اين نام مشهور شد.
در لسان اهل بيت عليهم السلام نيز مُصحف در همان معناى لغوى به كار رفته است؛ چنانكه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «خواندن قرآن از روى مصحف، موجب بهرهمندى از چشم خويش و تخفيف در عذاب والدين مىشود؛ اگرچه كافر باشند».(3)
چنانكه اشاره شد، به برگههاى نوشته شده ميان دو جلد مصحف مىگويند: «الجامع للصحف المكتوبة بين الدفتين».(4)بنابراين مصحف چند برگ دارد؛ نه يك برگ. ولى گاه مىتواند كتاب، بيش از يك برگ نداشته باشد. همچنين مصحف بايد ميان دو جلد باشد كه برگها را در بر بگيرد. در نتيجه شامل هر كتابى مىشود و به قرآن اختصاص ندارد؛ هرچند معناى مشهور مصحف، قرآن است. گفتنى است واژه مصحف در
قرآن نيامده و از نامهاى قرآن نيز شمرده نشده است.
جلالالدين سيوطى(1)
. الاتقان في علوم القرآن، جلالالدين سيوطي، صص 51 و 52.
و ابوالمعالى الصالح، از محدثان اسلامى، 55 نام براى قرآن بر شمردهاند كه ميان آنها كلمه مصحف ديده نمىشود. دكتر امتياز احمد، در كتاب «دلائل التوثيق المبكر للسنة و الحديث»، مىنوِِيسد: «مصحف فقط به معناى قرآن نيست، بلكه به معناى كتاب نيز است». وى براى اثبات اين گفتهاش شواهدى را نيز ذكر مىكند.(2)همچنين بكربن عبدالله، در كتاب «معرفة النسخ والصحف الحديثيه» مىنويسد: «مصحف از اصطلاحاتى است كه شامل هر نوع مجموعهاى مىشود كه دربردارنده سخنانى است».(3)
در منابع شيعه، از مصاحفى چون مصحف فاطمه عليها السلام، مصحف امام على عليه السلام، جفر و جامعه سخن به ميان آمده است كه ائمه عليهم السلام بسيار بر اين آثار تأكيد كردهاند. به علت نامگذارى قرآن كريم و ديگر كتابهاى آسمانى به «صحيفه» و «مصحف»، مخالفان مكتب اهل بيت عليهم السلام شبهات و انتقاداتى را در فضاى مجازى و برخى كتب و آثارشان درباره شيعه مطرح كردهاند، كه گويا شيعيان با اعتقاد به اينگونه مصاحف، قرآن را قبول ندارند و به قرآنهاى ديگرى معتقدند يا اينكه خاتميت پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله را نمىپذيرند. تا جايى كه يكى از نويسندگان متعصب وهابى ادعا مىكند
شيعيان چند كتاب آسمانى غير قرآن مجيد دارند كه پس از قرآن بر ائمهشان نازل شده و اين در واقع، ادعاى نبوت براى ائمه است!(1)
. اصول مذهب الشيعة الاماميه، ناصر بن عبدالله قفاري، ج 2، ص 586.
بنابراين، ضرورت دارد اولاً مصاحف ياد شده را در انديشه شيعى بررسى كنيم و سپس به شبهات، انتقادات و ايراداتى كه در اين باره مطرح شده است، پاسخ دهيم.از مسائلى كه دشمنان مكتب اهل بيت عليهم السلام از شناخت آن عاجزند و پذيرش آن براى آنها سخت و دشوار است، آثار و صحيفههاى موجود در تراث شيعيان است؛ مانند صحيفه فاطمه زهرا عليها السلام، مصحف امام على عليه السلام، «جفر» و «جامعه». هر يك از اين صحيفهها، به تبيين و بررسى نياز دارد تا مقصود از آنها و ارتباطشان با قرآن كريم مشخص شود.
حقيقت مُصحف فاطمه عليها السلام، همچون قبر مطهرش، رازى پوشيده است. با اين حال سعى مىشود كه در اين نوشته، در حد توان و با توجه به منابع موجود، درباره آن بحث شود؛ بحثهايى مانند چيستى اين مصحف، زمان به وجود آمدنش، مطالب آن، تفاوتهايش با قرآن كريم و اينكه اكنون كجاست و در اختيار كيست؟
از نامهاى فاطمه زهرا عليها السلام محدثه است. امام صادق عليه السلام در بيان سبب اين نامگذارى مىفرمايد:
1) (1)
انما سميت فاطمة محدثة لان الملائكة كانت تهبط من السماء فتناديها كما تنادي مريم بنت عمران.(1)
. عوالم العلوم و المعارف والاحوال، بحراني، ص 36.
فاطمه عليها السلام محدثه ناميده شد براى اينكه فرشتگان، پيوسته از آسمان فرود مىآمدند و به فاطمه عليها السلام خبر مىدادند؛ چنانكه به مريم، دختر عمران خبر مىدادند.
نمونههايى از سخن گفتن فرشتگان با فاطمه عليها السلام وجود دارد كه فرشتگان خطاب به ايشان، آيات 42 و 43 سوره آل عمران را تلاوت مىكردند.(2)فاطمه عليها السلام به فرشتگان خبر مىداد و آنان نيز به او خبر مىدادند.(3)هنگام بيمارى پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله گفتوگوى فاطمه عليها السلام با فرشته الهى و اجازه گرفتن فرشته از محضر مبارك ايشان، ماجراى ديگرى از سخنان فاطمه زهرا عليها السلام با فرشتگان است.(4)
در متون اهل سنت نيز رواياتى هست كه «محدث» به همين معنا را تأييد مىكند؛ تنها تفاوت در مصداق آن است كه شيعه، على عليه السلام و فرزندان گرامش را كه امامان بعد از او هستند، «مُحدَّث» مىدانند و از نگاه اهل سنت، عمربن خطاب «محدث» است.
بخارى در صحيحش در باب مناقب عمربن خطاب از ابيهريره و او از رسول خدا صلّى الله عليه و آله آورده است كه آن حضرت فرمود:
قطعاً ميان بنياسرائيل كه پيش از شما زندگى مىكردند، مردانى
بودند كه با آنها سخن گفته مىشد؛ بدون آنكه پيامبر باشند. پس اگر ميان امتم كسى از آنان وجود داشته باشد، او عمربن خطاب است.(1)
. صحيح البخاري، ج 5، ص 12.
مسلم در صحيحش در باب فضايل عمر از عايشه و او از پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله آورده است: «در امتهاى پيش از شما افرادى مُحدَّث بودهاند و اگر ميان امتم كسى از آنان باشد، قطعاً او عمربن خطاب است».(2)
نووى در شرح صحيح مسلم مىگويد:
علما درباره معناى «محدَّثون» اختلاف كردهاند؛ ابن وهب گفته است: «محدثون كسانىاند كه به آنها الهام شده باشد» و گفته شده آنان كسانىاند كه وقتى درباره چيزى فكر مىكنند، نظرشان صائب است؛ گويا آنها ابتدا خبردار مىشوند، آنگاه فكر مىكنند. همچنين گفته شده است: «فرشتگان با آنها سخن مىگويند». در روايتى نيز آمده است: «با آنها سخن گفته شده است».
حافظ محبالدين طبرى گفته است:
معناى «محدثون» با آنكه خدا داناتر است، كسانىاند كه حقيقت به آنها الهام شده باشد و ممكن است اين كلمه، به معناى ظاهرىاش گرفته شود كه عبارت است از كسانى كه فرشتگان به آنها حديث مىگويند، اما نه از راه وحى؛ بلكه به طريقى كه به آن اسم حديث اطلاق مىشود و اين، خود، فضيلت بزرگى است.(3)
قرطبى در تفسيرش آورده كه مسلمه گفته است:
محدثان همپاى نبوّتاند؛ زيرا آنان از امور غيبى عالى خبر مىدهند و به حكمت باطنى سخن مىگويند و گفتارشان با واقع مطابقت دارد و در گفتارشان، از خطا و دروغ معصوماند.(1)
. الجامع لأحكام القرآن، قرطبي، ج 12، ص 75.
بنا به گزارش كتب تراجم، فرشتگان با افرادى سخن گفتهاند؛ مانند عمرانبن حصين خزاعى (م 52 ه. ق) كه دربارهاش نوشتهاند: «[او] فرشتگان حفاظت كننده را مىديد و با آنها سخن مىگفت».(2)
فرشتگان با كسى جز انبياى الهى گفتوگو نداشتند. ولى چهار بانوى بزرگ بودند كه به رغم پيامبر نبودنشان، فرشتگان با آنان سخن مىگفتند: «مريم، مادر حضرت عيسى عليه السلام؛ همسر عمران، مادر حضرت موسى عليه السلام؛ ساره، مادر حضرت اسحاق عليه السلام؛ فاطمه زهرا عليها السلام دختر پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله».(3)
حضرت زهرا عليها السلام پس از رحلت پيامبر صلّى الله عليه و آله، 75 يا 95 روز در اين جهان زندگى كرد. در اين مدت بسيار كوتاه كه دوره صبر و استقامت، حمايت از حريم ولايت و در عين حال، حزن و اندوه زهراى مرضيه بود، جبرئيل امين بر او فرود مىآمد و با گزارشهايى كه از منزلت پدر بزرگوارش نزد خدا و همچنين آينده تاريخ اسلام و تشيع الهام مىكرد، كتاب ارزشمندى به نام «مصحف فاطمه» براى امامان معصوم عليهم السلام به يادگار ماند.
امام صادق عليه السلام در پاسخ به محدثانى كه درباره مصحف فاطمه عليها السلام پرسيدند، فرمود:
فاطمه عليها السلام پس از رسول خدا صلّى الله عليه و آله، 75 روز حيات داشت و بر اثر رحلت پدرش اندوه فراوان بر او وارد شد. جبرئيل پيوسته بر او فرود مىآمد و ناگوارىها و اندوه جدايى پدر را به خوبىها جلوه مىداد و به جانش آرامش مىبخشيد. براى او از پدر و جايگاه بلندش نزد پروردگار خبر مىداد و همچنين از حوادث آينده كه پس از فاطمه عليها السلام درباره فرزندانش واقع خواهد شد. على عليه السلام تمام آن گزارشها و اخبار را مىنوشت كه همين مصحف فاطمه عليها السلام را شكل داد.(1)
. الكافي، ج 1، صص 241 و 458؛ بصائر الدرجات، ابوجعفر محمد بن حسن صفار، ص 173؛ مسند فاطمة الزهراء عليها السلام، عزيزالله عطاردى، ص 281؛ بحارالانوار، مجلسى، ج 22، ص 545 و ج 43، ص 79.
بنابراين مصحف فاطمه عليها السلام در فاصله زمانى پس از رحلت پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله تا شهادت صديقه طاهره عليها السلام پديد آمده و دربردارنده سخنانى است كه جبرئيل امين عليه السلام به فاطمه زهرا عليها السلام الهام مىكرده و امام على عليه السلام با دست مباركشان آن را مىنوشته است.
گرچه پيدايش و اتمام مصحف فاطمه عليها السلام پس از رحلت رسول خدا صلّى الله عليه و آله صورت گرفت، برخى روايات، زمينههاى پيدايش آن را در زمان حيات رسول الله صلّى الله عليه و آله مىداند.(2)چنين مصحفى در چندين حديث، با اسناد مختلف از امام صادق عليه السلام نقل شده است. از طرفى اينكه رسول خدا صلّى الله عليه و آله املا كرد و على عليه السلام با دست مباركش نوشت، اين نظريه را اثبات مىكند كه مصحف فاطمه عليها السلام در زمان پدرش به وجود آمد. برخى قائلاند كه منظور از «رسول الله» در اين احاديث، پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله نيست، بلكه همان فرستاده خدا، فرشته وحى است كه اخبار و گزارشها را املا مىكرد و على عليه السلام
آنها را مىنوشت.(1)
. بحارالانوار، ج 26، ص 42.
شاهد بر تأييد اين مطلب، حديث ابوبصير است كه از امام صادق عليه السلام نقل كرده و در آن، كلمه رسول نيست:
«شئ هو شيء املاه الله عليها واوحى اليها»(2)«همانا [مصحف فاطمه عليها السلام] چيزى است كه خداوند آن را بر فاطمه عليها السلام املا، و به سوى او وحى كرد». روشن است كه املاى خدا به واسطه فرشته وحى است.
بنابراين مفهوم اين احاديث نيز شبيه آن رواياتى مىشود كه در آنها زمان پيدايش مصحف فاطمه عليها السلام پس از رحلت پيامبر صلّى الله عليه و آله دانسته شده است. البته صحيفههايى از مصحف فاطمه عليها السلام را پيامبر صلّى الله عليه و آله در زمان حياتش به فاطمه عليها السلام ارزانى كرد كه بعدها كامل شد و به نام مصحف فاطمه عليها السلام به دست امامان معصوم عليهم السلام رسيد؛ زيرا بخشى از آن مصحف در زمان پيامبر صلّى الله عليه و آله در اختيار جابربن عبدالله انصارى قرار گرفت كه هماكنون، همين صحيفه در جوامع حديثى شيعى در دسترس علاقهمندان است.(3)
مصحف فاطمه عليها السلام به عنوان اسرار رسالت و امامت، فقط نزد ائمه معصوم عليهم السلام به يادگار ماند و بين حجتهاى خدا يكى پس از ديگرى دست به دست گشت كه در اختيار داشتن آن را از نشانههاى امامت نيز دانستهاند.(4)روايات بسيارى دلالت دارد بر اينكه «جامعه»، «جفر» و
«مصحف فاطمه عليها السلام» نزد ائمه عليهم السلام است. آنها در فرصت مناسب به آن صحيفهها مراجعه مىكردند و مشكلات و نيازهاى فكرى و علمى انسانها را برطرف مىساختند. تمام اين آثار گنجينههاى گرانبهايى از معارف و دانشها بود كه تصور آنها براى ذهن مادى بشر ممكن نيست.(1)
. الكافي، ج 1، ص 239؛ بصائرالدرجات، ص 171؛ بحارالانوار، ج 26، ص 38.
برخى نويسندگان وهابى و مغرضان ناآگاه شبهاتى ايجاد كردهاند كه شيعيان، قرآن ديگرى به نام مصحف فاطمه دارند! اين ادعاهاى نابخردانه و ناروا ممكن است از چند چيز نشأت گرفته باشد:
رجوع نكردن به متون و منابع حديثى و جوامع روايى شيعى و ناآگاهى از مقصود تشيع كه قائل است زهراى مرضيه عليها السلام داراى مصحف بوده است.
عناد و لجاجت با انديشههاى اسلام ناب و باورهاى اعتقادى و معارف آن، كه به واسطه امامان معصوم عليهم السلام به انسانها رسيده است.
ذهنيت و تصورى كه پس از رحلت پيامبر اعظم صلّى الله عليه و آله در اذهان مسلمانان، حتى اصحاب و ياران ايشان از كلمه مصحف بود؛ زيرا مصحف، بيشتر به نوشتههايى از آيات قرآن اطلاق مىشد و در آن زمان، مصحفهاى فراوانى وجود داشت. شخصيتى كه داراى مصحف بود، به همو نسبت مىدادند؛ مثل مصحف على عليه السلام. البته هماكنون نيز از قرآن مجيد به «مصحف شريف» تعبير مىكنند. گرچه چنين استعمالى در آن زمان شهرت فراوان داشت، اينطور نبود كه مصحف، فقط به نوشتههاى آيات قرآن گفته شود. بلكه نظرشان معناى لغوى مصحف بوده است؛
1) (1)
زيرا به مجموعه صحيفههاى نوشته شده بين دو جلد كه به صورت كتاب درآمده باشد، صحف يا مصحف مىگفتند.(1)
. لسان العرب، ج 9، ص 186، واژه صحف؛ مفردات راغب، ص 275، ذيل واژه «صحف».
بنابراين، به مجموعه صحيفهها و نوشتههايى كه در موضوعات و مطالبى غير از آيات قرآن نوشته شده است، مصحف مىگويند و مصحف فاطمه عليها السلام نيز به همين اعتبار است. ابوبصير مىگويد:
در محضر امام صادق عليه السلام بودم و پرسيدم: «مصحف فاطمه عليها السلام چيست»؟ فرمود: «مصحفى است سه برابر قرآنى كه در دست شماست، ولى به خدا قسم حتى يك حرف از قرآن شما هم در آن نيست».(2)
ممكن است كسى اين شبهه را كند كه در احاديث بسيارى آمده است: قرآن، همه احكام و حوادث و گزارشهاى حال و آينده را در بر دارد، پس مصحف فاطمه عليها السلام در پى چيست و اين حديث چگونه معنا مىشود؟
در پاسخ گفتهاند: آرى، قرآن چنين است، ولى ممكن است منظور از مصحف، معانى و تأويلاتى باشد كه ما از قرآن نمىفهميم، نه معناى ظاهرى كه از الفاظ آن درك مىكنيم. پس مقصود از قرآن شما همان الفاظ ظاهرى قرآن است كه در مصحف فاطمه عليها السلام وجود ندارد.(3)
ابيحمزه به نقل از امام صادق عليه السلام مىگويد:
مصحف فاطمة عليها السلام ما فيه شيء من كتاب الله وانما هو شيء القى عليها بعد موت ابيها.(4)
در مصحف فاطمه عليها السلام چيزى از كتاب خدا نيست و مصحف فقط چيزى است كه بر فاطمه عليها السلام، پس از رحلت پدرش، الهام شده.
روايات بسيارى هستند كه دلالت مىكنند مصحف فاطمه عليها السلام قرآن نيست و موضوعات و مطالب آن غير از آيات قرآن است.(1)
. بصائرالدرجات، صص 174 و 180؛ بحارالانوار، ج 26، ص 46.
مصحف فاطمه عليها السلام، اين خير كثير كه خداوند متعال آن را الهام كرده، همچون ميراثى ارزشمند نزد امامان معصوم عليهم السلام دست به دست گشته و هماكنون در اختيار حجت خدا مهدى فاطمه عليها السلام است.
روايات بسيارى از ائمه عليهم السلام نقل شده كه در آنها لفظ «عندنا» يا «عندي» هست. اين تعبير مىفهماند كه مصحف فاطمه عليها السلام، به مثابه نشانهاى از امامت، فقط در اختيار آنان بوده است. آنان نيز در مواردى عليه كجانديشان و منحرفان بدان احتجاج مىكردند و به اين وسيله حقانيت خويش را ثابت مىكردند و ادعاى دروغين آنها را آشكار مىساختند.
ابوبصير به نقل از امام صادق عليه السلام مىگويد:
«ما مات ابوجعفر عليه السلام حتى قبض مصحف فاطمه عليها السلام»؛(2)«ابوجعفر (امام محمد باقر عليه السلام) از دنيا نرفت تا آنكه مصحف فاطمه عليها السلام را تحويل داد».
عليبن ابيحمزه مىگويد: عبد صالح - امام موسى كاظم عليه السلام - فرمود:
«عندي مصحف فاطمه عليها السلام ليس فيه شىء من القرآن»(3)«مصحف فاطمه عليها السلام نزد من است كه البته چيزى از قرآن در آن نيست».
ابوبصير مىگويد:
به امام محمد باقر عليه السلام عرض كردم: «جانم فدايت! پس از رحلت جانسوز فاطمه عليها السلام آن مصحف به چه كسى رسيد؟» فرمود: «فاطمه عليها السلام شخصاً آن را به اميرالمؤمنين عليه السلام تحويل داد و پس از شهادت على عليه السلام به امام حسن عليه السلام منتقل شد و پس از او به امام حسين عليه السلام، و آنگاه در خاندان حسين عليه السلام دستبهدست گشت تا اينكه به حضرت صاحب الامر عجّل الله تعالى فرجه الشريف تحويل داده خواهد شد».(1)
. مسند فاطمة الزهرا عليها السلام، ص 292.
علامه آقابزرگ تهرانى در «الذريعه»، از مصحف فاطمه عليها السلام نام برده، مىنويسد: «مصحف فاطمه از امانات امامت است كه نزد امام و مولايمان صاحبالزمان عجّل الله تعالى فرجه الشريف موجود است».(2)
امام خمينى رحمه الله فرمودند: «صحيفه فاطميه كه كتاب الهام شده از جانب خداوند تعالى به زهراى مرضيه است، از ماست».(3)منظور حضرت امام از كلمه صحيفه، همان مصحف فاطمه عليها السلام است كه به معناى كتاب است؛ چنانكه به مجموعه دعاهاى امام سجاد عليه السلام صحيفه سجاديه، و به مجموعه سخنرانىها، بيانيهها و اعلاميههاى حضرت امام راحل رحمه الله، صحيفه نور مىگويند.
مصحف ديگرى كه در منابع شيعه و اهل سنت از او ياد شده، مصحف امام على عليه السلام است. مقصود از اين مصحف، قرآنى بود كه امام على عليه السلام، پس از وفات رسول خدا صلّى الله عليه و آله گرد آورد. بدون ترديد، طبق مدارك و منابع
فريقين، اصل وجود چنين مصحفى ثابت است. بلكه حجم منابع اهل سنت(1)
. طبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 2، ص 328؛ فضائل القرآن، ابن ضريس، ص 36؛ كتاب المصاحف، ابن ابيداود، ص 61؛ الفهرست، ابن نديم، صص 31 و 32 (كه از احمد بن جعفر منادى معروف به ابن منادى خبر مىدهد)؛ حلية الاولياء و طبقات الأصفياء، ابينعيم الاصفهانى، ج 1، ص 67؛ الإستيعاب فى معرفة الاصحاب، ابن عبدالبر، ص 974 (كه از دو طريق نقل كرده است)؛ شواهد التنزيل، حسكانى، ج 1، صص 36-38 (كه با چند سند گوناگون گزارش اين مصحف را آورده است).
و اخبار آنها در اين زمينه بيش از منابع شيعه(2)است.شيخ مفيد قدس سرّه در معرفى مصحف امير مؤمنان علي عليه السلام چنين گفته است:
اميرمؤمنان عليه السلام قرآن نازل شده را از آغاز تا پايان و براساس آنچه مىبايست تأليف شود، گرد آورد؛ به اين صورت كه آيات مكي را بر آيات مدني و آيات منسوخ را بر آيات ناسخ مقدم داشت و هر آيهاى را در جاى اصلىاش گذاشت. ازاينرو امام صادق عليه السلام فرموده است: «سوگند به خداوند! اگر قرآن، چنانكه نازل شده، قرائت شود، نام ما را در آن خواهيد يافت؛ چنانكه نام كسانى پيش از ما در آن برده شده است...».(3)
وجود اين مصحف در تاريخ، محل ترديد و انكار نبوده است و بسيارى از دانشمندان و قرآنپژوهان به اين امر تصريح كردهاند كه على عليه السلام نخستين بار پس از رحلت رسول خدا صلّى الله عليه و آله قرآن را جمعآورى كرد. در اينباره ابن ابىالحديد، شارح معتزلى نهج البلاغه مىنويسد: «همگان اتفاق نظر دارند كه على عليه السلام قرآن را در عهد رسول خدا صلّى الله عليه و آله به
تنهايى حفظ كرده است و او نخستين فردى بود كه آن را گرد آورد».(1)
. شرح نهج البلاغه، ابن ابيالحديد، ج 1، ص 27.
در برخى منابع اهل سنت آمده است كه چون على عليه السلام پس از وفات پيامبر صلّى الله عليه و آله با بداقبالى مردم روبهرو شد، سوگند ياد كرد كه عبا بر دوش ننهد تا اينكه قرآن را جمعآورى كند. بنابراين سه روز در خانه نشست تا اينكه قرآن را گرد آورد و اين، نخستين مصحفى بود كه قرآن را از سينه خود در آن گرد آورده بود.(2)در برخى ديگر از منابع بيان شده كه على عليه السلام اين اقدام را به اشاره و وصيت پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله انجام داده است.(3)به گفته محمدجواد بلاغى، مؤلف «تفسير آلاء الرحمان»، اين اقدام على عليه السلام نزد شيعه معلوم و قطعى است.(4)
در اينكه على عليه السلام ظرف چه مدتى قرآن را جمعآورى كرد، دو قول وجود دارد: به گفته ابن نديم در «الفهرست»، اين كار طى سه روز صورت گرفت و به روايت ابن شهر آشوب در «المناقب» از ابن عباس، در شش ماه انجام شده است. اگر قول نخست را بپذيريم، اين احتمال مىرود كه على عليه السلام ظرف اين مدت كوتاه، دستنوشتههايى را كه پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله نزد او به وديعت سپرده، بر اساس نظم درست الهىاش تدوين و تأليف كرده است؛ وگرنه كتابت همه قرآن به روش عادى در اين مدت كوتاه امكانپذير نيست.
بيشترين ابهام، درباره چيستى مصحف على عليه السلام و اوصاف و ويژگىهاى آن است. در اين باره برخى دانشمندان اهل سنت و اماميه
گفتههايى را مطرح كردهاند كه نمىتوان به همه آنها اطمينان كرد. محمدبن سيرين مىگويد: «على عليه السلام در اين مصحف، ناسخ و منسوخ را نوشته است». وى مىگويد: «به من رسيده كه او اين مصحف را بر اساس تنزيل نوشته است و اگر بدان دست يابم، در آن علم فراوانى يافت شود».(1)
. طبقات الكبرى، ج 2، ص 338؛ الصواعق المحرقه، ابن حجر هيتمى، ص 126؛ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر، ج 42، ص 299؛ الاستيعاب در هامش الاصابه، ج 2، ص 253؛ شواهد التنزيل، حسكانى، ج 1، ص 38؛ الاتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 58.
او همچنين به نقل از مكرمه مىگويد:در شروع خلافت ابوبكر، عليبن ابيطالب عليه السلام در خانه خود نشست و قرآن را گرد آورد. از عكرمه پرسيدم: «آيا غير او هم كسى قرآن را به ترتيب نزول گرد آورده است»؟ پاسخ داد: «اگر جنّ و انس براى اين كار گرد هم آيند، نخواهند توانست چنين تأليفى را انجام دهند».(2)
ابن حجر عسقلاني گويد: «گفته شده كه على عليه السلام قرآن را در پى مرگ پيامبر صلّى الله عليه و آله، طبق ترتيب نزول، گرد آورده است».(3)
جلالالدين سيوطى نيز در بحث از اختلاف ترتيب سورهها در مصاحف سلف مىنويسد: «على عليه السلام مصحف خود را بر حسب ترتيب نزول تدوين كرده است».(4)
از گفتههاى شيخ مفيد رحمه الله فهميده مىشود كه در مصحف على عليه السلام تأويل و تفسير درست و دقيق آيات الهى درج بوده است.(5)وى مىگويد: «على عليه السلام در اين مصحف، مكى را بر مدنى و ناسخ را بر منسوخ تقديم
كرده و هر چيزى از آن را در جاى خود نهاده است».(1)
. المسائل السّروية، ص 79.
در برخى منابع اماميه از امام على عليه السلام روايت شده كه اين كتاب، مشتمل بر تأويل و تنزيل و محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ بوده، هيچ حرف الف و لامى از آن نيفتاده و در آن، اسامى اهل حق و باطل نيز درج بوده؛ از همين روست كه چون به گروه حاكم عرضه مىشود، آن را مغاير با مصالح خود يافته، نمىپذيرند.(2)
برخى قرآنپژوهان معاصر، در مجموع براى مصحف على عليه السلام ويژگىهاى زير را برشمردهاند:
اين مصحف بر اساس ترتيب نزول آيات تدوين شده است.
آيات ناسخ بر منسوخ تقديم يافته است.
اسباب نزول آيات در آن ذكر شده است.
تأويل و تفسير دقيق آيات، به صورت توضيحاتى در حاشيه آن ذكر شده است.
آيات محكم و متشابه در آن معلوم گشته است.
قرائت آن در كمال دقت مطابق با قرائت رسول خدا صلّى الله عليه و آله بوده و هيچ حرفى بر آن افزوده يا از آن كاسته نشده است.
اسامى اهل حق و باطل و فضايح افراد مسئلهدار مهاجر و انصار در آن درج بوده است.
اين مصحف به املاى پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله و خط على عليه السلام بوده است.(3)
آنچه در اينباره اطمينانبخش است، روايات صحيحهاى است كه از ائمه عليهم السلام نقل شده؛ مانند روايت كلينى از امام محمدباقر عليه السلام كه حضرت مىفرمايد:
«ما ادّعى أحدٌ من النّاس انّه جمع القرآن كما انزل الّا كذابٌ وما جمعه وحفظه كما أُنزل إلّا عليبن ابيطالب والائمة بعده».(1)
. بصائر الدرجات، ص 213؛ «جز دروغگو ادعا نكند كه قرآن را آنگونه كه نازل شده، گرد آورده است و قرآن را آنگونه كه نازل شده، جز على بن ابيطالب و ائمه پس از او عليهم السلام گردآورى و نگهدارى نكرده است»: كافى، ج 1، ص 228.
درباره عبارت «كما أنزل» در اين روايت، چند احتمال مىرود:
نخست اينكه مقصود از آن، ترتيب نزول آيات قرآن است و «كما أنزل» يعنى آنگونه كه به ترتيب نازل شده.
دوم اينكه مقصود، قرائت دقيق و حرف به حرف قرآن كريم است؛ آنگونه كه پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله خود بر مردم خوانده و به درستى معلوم شده كه در قرائتهاى صحابه و پس از آن، تفاوتهاى جزئى در حدّ حروف و كلمات مشابه پديد آمده است.
سوم آنكه مقصود از اين عبارت، همراهى مناسبتهاى نزول و تفسير و تأويل درست آيات قرآن، بدون كمترين تحريف در معانى است. سرانجام اينكه نمىتوان به وضوح درباره هر يك از اين احتمالات اظهار نظر كرد.
در روايت ديگرى از امام على عليه السلام آمده است:
«ما نزلت على رسول الله آية من القرآن الا أقرأنيها وأملأها عليَّ فكتبها بخطِّي وعلَّمني تأويلها وتفسيرها وناسخَها ومنسوخَها...».(2)
اين روايت، دلالت بر آن دارد كه در تمام دفعات نزول وحى، پيامبر صلّى الله عليه و آله آيات را بر على عليه السلام املا مىكرده و او به دقت مىنوشته است و همه دانش تأويل و تفسير و ناسخ و منسوخ را نيز به او آموخته و احتمال مىرود على عليه السلام اين علوم قرآنى را كنار نصّ آيات نوشته باشد.
به نظر محققان اهل سنت، مصحف على عليه السلام در تاريخ، سرنوشت نامعلومى يافته است و كسى نتوانسته بدان دست يابد. ابن سيرين گويد: «من در صدد يافتن آن برآمدم و در اين باره به مدينه نامه نگاشتم، ولى نتوانستم آن را بيابم».(1)
. الطبقات الكبرى، ج 2، ص 338؛ الاتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 58.
در روايت يعقوبى آمده است چون على عليه السلام از گردآوردن قرآن فراغت يافت، آن را بر شترى نهاد و نزد گروه حاكم آورد.(2)در روايت صدوق نيز آمده است چون على عليه السلام مصحف خود را به آنان عرضه كرد، به او گفتند: «ما را حاجتى بدان نيست؛ زيرا خود مانند آن را داريم». آنگاه او روى برگرداند، درحالىكه اين آيه را تلاوت مىكرد: «آن را پشت سر خويش افكندند و به بهاى اندكى معاوضه كردند و بد معاملهاى نمودند».(3)در روايت ديگرى آمده است كه على عليه السلام فرمود: «پس از اين، هرگز آن را نخواهيد ديد».(4)سرانجام بر اساس رواياتى چند از ائمه معصومين عليهم السلام، اين مصحف به عنوان امانت امامت، اكنون نزد حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف است و هنگام ظهور حضرتش آشكار خواهد شد.(5)
در پايان بحث از مصحف على عليه السلام چند نكته را مىتوان در مقام نتيجهگيرى بيان كرد:
نكته نخست: اصل حدوث اين مصحف امرى ثابت و انكارناپذير بوده و اين، نخستين و بهترين جمعآورى قرآن بوده كه امام على عليه السلام آن را انجام داده است.
نكته دوم: آنچه درباره چيستى و ويژگىهاى اين مصحف گفته شده، بيشتر در حدّ گمانهزنى بوده و ناشى از حس كنجكاوى پژوهشگرانى است كه در پى كشف حقيقت آن برآمدهاند. البته بايد اعتراف كرد كه ماهيت اين مصحف تا حد زيادى رازآلود و ابهامآميز است. به نظر مىرسد يكى از بهترين سخنان درباره آن، همان گفته ابن سيرين باشد كه در آن علم فراوانى است.(1)
. طبقات الكبرى، ج 2، ص 338؛ شواهد التنزيل، ج 1، ص 38؛ الاستيعاب درهامش الاصابه، ج 2، ص 253؛ صواعق المحرقه، ص 126. نظير اين سخن از ابنشهاب زهرى هم نقل شده است؛ ر. ك: فواتح الرحموت فى شرح مسلم الثبوت درهامش المستصفى، محبّ الدين عبدالشكور، ج 2، ص 12.
بدون آنكه بتوان از جزئيات آن آگاه شد.نكته سوم: هيچ دليلى نمىتوان يافت زيادات در اين مصحف، جزو الفاظ و آيات قرآن باشد؛ بلكه همه آنها معارف و علومى است كه براى فهم درست آيات به كار آيد و شايد بتوان گفت: آنها لايههاى درونى معانى قرآن بوده كه درك و فهم آن، صرفاً به امامان معصوم عليهم السلام ارزانى شده است.
نكته چهارم: بر ما روشن و معلوم است قرآن موجود، كتاب رستگارى و نجات انسانهاست و تمسك و عمل به دستورهاى آن، بر همگان فرض است.
1) (1)
وظيفه هر مسلمان اين است كه دم به دم بر ايمانش به قرآن و انس با آن بيفزايد؛ چنانكه مولاى متقيان على عليه السلام در جاىجاى كتاب نهجالبلاغه از عظمت و شگفتى قرآن سخن مىگويد و ما را بدان مىخواند:
ظاهر قرآن زيباست، باطن آن ژرف و ناپيداست، عجايب آن سپرى نگردد، غرائب آن به پايان نرسد و تاريكىها جز بدان زدوده نشود.
قرآن را بياموزيد كه نيكوترين گفتار است و آن را نيك بفهميد كه براى دلها بهترين بهار است و به روشنايى آن بهبودى خواهيد كه شفاى سينههاى بيمار است و آن را نيكو تلاوت كنيد كه سودمندترين بيان و تذكار است.
بدانيد كه اين قرآن پندگويى است كه فريب ندهد و راهنمايى است كه گمراه نكند و سخنگويى است كه دروغ نگويد.
بىگمان قرآن مورد نظر حضرت، همين قرآن موجود ميان مسلمانان است كه به ادله گوناگون، هرگز كلمهاى بر آن افزوده يا از آن كاسته نشده
1) (1)
. نهج البلاغه، خطبه 18.
2) (2) . همان، خطبه 110.
3) (3) . همان، خطبه 176.
است. بنابراين محتواى مصحف امام على عليه السلام قرآن بوده، البته با ويژگىهاى خاصش كه بيان شد. ولى محتواى مصحف فاطمه عليها السلام دريافتهاى معنوى و غيبى او بوده كه به منظور تسلاى خاطر و تحمل رنج گران فقدان پدر به او الهام شده است. ازاينرو فاطمه عليها السلام دريافتهاى خويش را باز مىگفته و اميرالمؤمنين عليه السلام آنها را مىنوشته است.
يكى از نويسندگان وهابى شبهاتى را درباره وجود مصحفهايى مطرح كرده كه از آنها در منابع شيعه ياد شده است. اين شبهات عبارتاند از:
شيعه معتقد است چند كتاب آسمانى غير از قرآن مجيد و پس از قرآن بر ائمه آنان نازل شده و اين در واقع، ادعاى نبوت براى امامانشان است.(1)
. اصول مذهب الشيعه الاماميه، ج 2، ص 190.
نويسنده وهابى در اين بحث مىخواهد اين مطلب را به خواننده القا كند كه شيعيان، خاتميت پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله را قبول ندارند و پس از آن حضرت نيز به تجديد نبوت معتقدند و حتى قائل به كتابهاى آسمانى پس از قرآن هستند؛ تنها دليل و مدركشان رواياتى است كه بر «مصحف فاطمه» دلالت دارد. درحالىكه عقيده صحيح نزد تمام شيعيان، همچون ديگر مسلمانان، آن است كه محمد صلّى الله عليه و آله خاتم پيامبران است. پس از او
1) (1)
پيامبر و شريعتى نخواهد آمد و شريعت اسلام تا قيامت ادامه دارد؛ چنانكه قرآن در اين باره مىفرمايد:
(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً ) (احزاب: 4)
محمد صلّى الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما نيست، ولى فرستاده خدا و خاتم پيامبران است و خدا همواره بر هر چيزى داناست.
روايات زيادى در منابع شيعه، بيانگر ديدگاه تشيع در بحث خاتميت است كه براى نمونه به تعدادى از آنها اشاره مىكنيم: «انس» گويد: از رسول خدا صلّى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود:
أنا خاتم الأنبياء وأنت يا علي خاتِم الأولياء، وقال أميرالمؤمنين عليه السلام: ختَم محمّدٌ ألفَ نبيٍّ وإنّي ختمتُ ألفَ وصيّ....(1)
. تفسير نور الثقلين، عروسى حويزى، ج 4، ص 284.
من پاياندهنده پيامبران و تو يا على! پايانبخش اوليايى، و اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: «محمد صلّى الله عليه و آله پايانبخش هزار پيامبر است و من، هزار وصى را پايان بخشيدم».
پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود:
«أنا أوّل الأنبياء خَلْقاً وآخرهم بعْثاً»(2)«من از نظر آفرينش، اولين پيامبر و از حيث بعثت، پايانبخش پيامبرانم». مقصود از اول بودن، به لحاظ سبق آفرينش روح آن حضرت صلّى الله عليه و آله است، نه خلقت بدن. اوليت آفرينش روح آن حضرت صلّى الله عليه و آله را مىتوان از صادر اول يا ظاهر اول بودن وى استظهار كرد.
پيامبر صلّى الله عليه و آله فرمود:
مَثَل من در پيامبران، مانند مردى است كه خانهاى را بنا كرده و آراسته است، جز جاى يك خشت. هر كس آن خانه زيبا را ببيند، نيكو مىشمارد، جز جاى خالى اين يك خشت را؛ و من پركننده جاى آن خشت خالىام. ازاينرو نبوّت پيامبران به من ختم پذيرفت.(1)
. تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 285.
امام باقر عليه السلام فرمود:
«أرسَل الله تبارك وتعالى محمّداً إلى الجنّ والإنس عامّةً وكان خاتم الأنبياء وكان من بعده إثنا عشر الأوصياء».(2)
اميرمؤمنان عليه السلام بارها در جاى جاى نهج البلاغه به خاتميّت حضرت محمّد صلّى الله عليه و آله تصريح كرده و به طور شفّاف، خاطر نشان ساخته كه محمد صلّى الله عليه و آله پايانبخش پيامبران است؛ مانند:
«فقفّي به الرُّسُل، وختَم به الوحي»؛(3)«او را ادامه رسولان قرار داد و وحى را به او ختم كرد».
«الخاتِم لِما سَبَق والفاتح لِما انْغَلَق»؛(4)«خاتم پيامبران پيشين است و گشاينده درهاى بسته».
«أمينُ وحيه وخاتَمُ رسُله»؛(5)«او امين وحى و خاتم رسولان است».
ائمه عليهم السلام، قائلان به نبوتشان را لعن كردهاند:
«مَن قال إنّا أنبياء فعليه لعنة الله ومَن شكّ في ذلك فعليه لعنة الله»؛(6)چنانكه امام صادق عليه السلام در مواجهه با ابوبصير هر دو معيار را با هم آورده است:
«عن أبي بصير قال: قال لي
أبوعبدالله عليه السلام: يا أبامحمد! أبرأ ممّن يزعم أنّا أربابٌ، قلت: برىء الله منه! فقال: أبرأ ممّن يزعم أنّا أنبياء قلت: برىء الله منه».(1)
. بحار الانوار، ج 25، ص 297.
شيخ مفيد در كتاب «النكت الاعتقاديه»، درباره خاتميت پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله، به طور شفاف و در قالب پرسش و پاسخ بحث كرده، مىگويد:
اگر كسى بپرسد: آيا شما از آموزههاى دينى دانستيد كه پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله خاتم پيامبران است، جواب اين است كه ما خاتميت رسول گرامى اسلام صلّى الله عليه و آله را از متن دين دريافتيم. اگر بگويد از كجاى دين، خاتميت استفاده مىشود، جواب اين است كه خاتميت از قرآن و حديث به دست مىآيد: از قرآن، آيه (ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ )؛ «محمد صلّى الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما نبوده و نيست، ولى رسول خدا و ختمكننده و آخرين پيامبران است». (احزاب: 40)
و از حديث
«فَقَوْلُهُ صلّى الله عليه و آله لِعَلِيٍّ عليه السلام أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي»؛ «اى على نسبت تو با من مانند نسبت هارون است به موسى، مگر آنكه ديگر بعد از من پيغمبرى نخواهد بود».(2)
امين الاسلام طبرسى در تفسير مجمع البيان ذيل آيه چهلم سوره احزاب، به صراحت مىگويد:
و آخرين پيامبران است كه دفتر نبوّت و رسالت به سبب او مهر شد و پايان يافت، پس دين و شريعت او تا قيامت باقى است و اين فضيلت
مختص به آن حضرت صلّى الله عليه و آله است كه خداوند او را ميان تمام پيامبران مختص فرموده است.(1)
. مجمع البيان فى تفسير القرآن، فضل بن حسن طبرسى، ج 8، ص 56.
بنابراين پس از شريعت اسلام، هيچ پيامبرى، نه تشريعى و نه تبليغى، نخواهد آمد و نبوت پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله پايان دهنده سلسله پيامبران است. همه مسلمانان بر اين عقيده اتفاق و اجماع دارند و از ضروريات دين است و منكر آن، در واقع منكر اسلام و نبوت پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله است.
پس از پيامبر مكرم اسلام صلّى الله عليه و آله پيامبرى كه شريعتساز بوده باشد و شريعت جديدى بياورد، نخواهد بود و اسلام، ناسخ همه شريعتهاست. اين مطلب از ضروريات آيين اسلام است و ميان مسلمانان كسى منكر آن نيست.
امام رضا عليه السلام در جواب نامه مأمون عباسى كه از حضرت تقاضا كرده بود اسلام واقعى را به نحو ايجاز و اختصار بنويسد، بر خاتميت نبوت و شريعت پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله تصريح و تأكيد فرمودهاند.(2)مفاد اين ادله اين است كه شريعت حضرت محمد صلّى الله عليه و آله، تا برپايى قيامت، پابرجاست و شريعت ديگرى براى بشر نخواهد آمد؛ ولى اينكه باب وحى انبايى(3)و تسديدى(4)و... مسدود شده باشد، از متون دينى استفاده نمىشود و راه براى اين دو نوع وحى باز است. در متون
1) (1)
2) (2) . عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 2، صص 120-125.
3) (3) . وحى انبايى بدين مفهوم است كه فردى با وحى آگاه شود در جهان چه مىگذرد، آينده جهان چيست و آينده خودش را ببيند و از آينده ديگران نيز باخبر شود. تمام آنچه پيامبر گرامى اسلام صلّى الله عليه و آله درباره آينده امت خود خبر داده، وحى انبايى است؛ داستان پيروزى مسلمين بر سپاه روم، مسئله حكومت بنى اميه و آيه شجره ملعونه نيز از اين قبيل است.
4) (4) . مراد از وحى تسديدى، وحىاى است كه براى بيان احكام شريعت نيست، بلكه دلگرمى، اطمينان خاطر و استقامت و پايدارى پيامبر در انجام وظايف سنگين نبوت است.
اهل سنت نيز رواياتى هست كه «محدَث» به همين معنا را تأييد مىكند. بخارى در صحيحش از رسول خدا صلّى الله عليه و آله آورده است كه هم در امتهاى گذشته و هم ميان امت من كسانى هستند كه با فرشته حرف مىزنند.(1)
. صحيح البخارى، ج 5، ص 12.
مسلم نيز در صحيحش اين موضوع را از قول عايشه نقل كرده است.(2)نويسندگان و انديشمندان بزرگ اهل سنت، مانند نووي در شرح صحيح مسلم و حافظ محبالدين طبري(3)و مفسر بزرگ اهل سنت، قرطبي(4)و ديگران وجود كسانى را كه به مقام «محدَث» رسيدهاند، بدون هيچ اختلافى تأييد كردهاند؛ فقط برخى مىگويند محدثون كسانىاند كه به آنها الهام مىشود و برخى ديگر معتقدند فرشتگان با آنها سخن مىگويند.(5)
از متون دينى استفاده مىشود كه با خاتميت، ختم نبوت تشريعى اعلام شده و نزول فرشته، براى امر تشريع ناممكن است؛ به همين دليل اگر فرشتگان گزارشى را بر انسان كامل بفرستند و از سنخ تشريع و جعل احكام دينى و انشاء امر مولوى نباشد، هيچ محذوريت عقلى و نقلى ندارد. بر اين اساس مىتوان تصور كرد كه فرشته الهى، امام معصوم عليه السلام را از تفسير و تفصيل شريعت اسلامى آگاه مىسازد؛ چيزى كه ديگر افراد از آن آگاه نيستند و در نتيجه بايد مرجعيت علمى او را بپذيرند.
شيخ مفيد - متكلم بزرگ شيعه - در اين باره سخن جامع و روشنگرى دارد كه حاصل آن چنين است:
نزول وحى (فرشته) به غير نبى، استحاله عقلى ندارد و پس از احراز شرط تحقق نزول وحى بر غير نبى - كه همان عبد صالح است - ممكن است؛ ولى آنچه از نظر دين اسلام پذيرفتنى نيست، نزول فرشته به نحو وحى تشريعى است. اما در اصطلاح علم كلام و همچنين در اصطلاح متشرعه، وحى پيامبران مراد است. قهراً چنين وحيى، بعد از رحلت پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله، منقطع شده، اما باب الهامات و اشراقات، مذاكره و مشافهه با ملائكه همچنان مفتوح است. ازاينرو هركس گمانهزنى كند كه وحى بر غير انبيا، وحى تشريعى است، بىگمان اشتباه كرده و از راه صواب دور افتاده است.(1)
. أوائل المقالات فى المذاهب و المختارات، ص 69.
چنانكه از نظر عقلى، تحديث غير نبى با فرشته وحى امكان دارد، شواهد به وقوع پيوستن آن نيز موجود است. داستان حضرت مريم و گفتوگوى ملائكه با وى(2)، بر اين مسئله دلالت مىكند كه مريم عذرا عليها السلام با فرشته سخن گفته است؛ آن هم نه فقط به شكل هاتفِ غيبى و سروش نهانى، بلكه براى او مشهود بودند؛ هم حضرت مريم عليها السلام آنها را مىديد و هم آنها در مرآى مريم قرار گرفتند. ماجراى ساره، همسر حضرت ابراهيم عليه السلام را كه قرآن بازگو مىكند، نشاندهنده اين است كه وى نيز سخن ملائكه را شنيده و هم آنان را مشاهده كرده است.
قرآن مىفرمايد:
(وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ ) (هود: 69)
(وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ ) (هود: 71)
در متون دينى ما باب مهمى از علم امام، با عنوان تحديث، باز شده است. در همه اين گزارشها كوشش اصلى اين بوده كه علم امام و وسعت آگاهى ائمه معصوم عليهم السلام و در يك كلمه، مرجعيت علمى آنان به مسلمانان گوشزد شود. مفاد اين روايات، آگاهى امامان اهل بيت عليهم السلام از شريعت پيامبر گرامى اسلام صلّى الله عليه و آله است، نه داشتن شريعتى جديد كه با خاتميت نبوت ناسازگار باشد.
از امام محمدباقر عليه السلام سؤال شد كه جايگاه شما چيست و قبل از شما [در امتهاى پيشين] چه كسى منزلت شما را داشته است؟ حضرت فرمودند:
صاحب موسى و ذوالقرنين كانا عالمين ولم يكونا نبيين.(1)
. الكافى، ج 1، ص 269.
موقعيت ما همانند همدم موسى و ذوالقرنين است كه هر دو عالم بودند؛ ولى پيامبر نبودند.
در بيانى ديگر، امام محمدباقر عليه السلام در وصف مولاى متقيان، على عليه السلام، فرمودند:
ان علياً كان محدّثاً. فقلت: فتقول نبي؟ قال: فحرّك بيده هكذا، ثم قال: او كصاحب سليمان او كصاحب موسى او كذي القرنين.(2)
على عليه السلام محدّث بود. شخصى از آن حضرت پرسيد: «آيا او پيامبر بوده
است؟» امام محمدباقر عليه السلام با دست خود پاسخ منفى دادند و سپس فرمودند: «على عليه السلام مانند همدم سليمان يا همدم موسى يا همانند ذوالقرنين است».
تحديث جبرئيل با حضرت زهرا عليها السلام و مصحف فاطمه عليها السلام، از نظر روايات معتبر شيعه، امرى مسلم و ترديدناپذير است؛ ولى شواهد و قرائن، به وضوح نشان مىدهد كه علت اتصاف حضرت زهرا عليها السلام به محدّثه، فقط ماجراى نزول فرشته وحى پس از رحلت پدر بزرگوارش نبود، بلكه پيش از آن نيز فرشتگان الهى، با بانوى مكرّمه اسلام، پيوسته در ملاقات و گفتوگو در عالم بالا بودهاند و در مواطن مختلف، فرشتگان با حضرتش همسخن شدهاند.(1)
. بحار الانوار، ج 43، ص 78.
بنابراين به عقيده شيعه، نزول فرشتگان به پيامبران اختصاص نداشته و ممكن است فرشتگان بر انسانهايى كه از اولياى الهىاند نيز فرود آيند؛ آنگونه كه قرآن مجيد فرموده است: «فرشته بر حضرت مريم كه پيامبر نبود، نازل مىشد».(2)ازاينرو نزول فرشته بر حضرت فاطمه عليها السلام هيچ اشكالى ندارد. عجيب آن است كه وهابيان نزول فرشته بر عمر را مىپذيرند و عمر را محدَّث مىدانند.(3)
1) (1)
2) (2) . آل عمران: 42.
3) (3) . عقيدة الشيخ محمد بن عبدالوهاب، ج 1، ص 444؛ التحرير و التنوير، محمدطاهر تونسى، ج 25، ص 196. اين دو مصدر عمر را محدَّث معرفى كردهاند، ولى در التحرير و التنوير، ج 22، ص 210، به صراحت آمده است كه فرشته وحى بر عمر نازل مى شد؛ نيز صحيح البخارى، باب مناقب عمر، ص 653، ح 3469؛ صحيح مسلم، ص 1039، ح 2398؛ مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 55.
اگر نزول فرشته بر حضرت فاطمه عليها السلام به معناى اعتقاد به نبوت آن حضرت است، وهابيان نيز به نبوت عمر اعتقاد داشته و خاتميت حضرت محمد صلّى الله عليه و آله را بايد قبول نداشته باشند.
در منابع معتبر اهل سنت، مانند صحيح بخارى، آمده است كه خليفه دوم، عمر، با ملائكه صحبت مىكرد:
ابوهريره گويد كه پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله فرمود: «به درستى كه پيش از شما ميان بنىاسرائيل كسانى بودند كه با ملائكه سخن مىگفتند، با اينكه پيامبر نبودند. اگر در امت من چنين كسى باشد، آن شخص عمر بن خطاب است».(1)
. صحيح البخارى، ج 4، ص 200.
قسطلانى، عالم معروف اهل سنت، در شرح اين روايت مىنويسد:
اينكه پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله فرمود: اگر باشد (فإن يكن)، براى اين نيست كه بگويد عمر با ملائكه صحبت نمىكرده است، بلكه تأكيد مىكند كه او حتماً اينچنين بوده است؛ مثل اينكه شخصى بگويد اگر من دوستى داشتم، فلانى بود، كه در اين صورت، مراد وى اين است كه آن شخص بهترين دوست من است، نه اينكه من دوستى ندارم. همچنين وقتى ثابت شود كه در امتهاى گذشته چنين چيزى ديده شده، در امت اسلامى كه از امتهاى ديگر برتر است، به طريق اولى يافت خواهد شد.(2)
برخى علماى اهل سنت تصريح كردهاند كه عمر با ملائكه گفتوگو مىكرد. ابن عساكر در تاريخ «مدينه دمشق» و متقى هندى در «كنز العمال»
مىنويسند: «قال الشعبي إن لكل أمة محدثا وإن محدث هذه الأمة عمر بن الخطاب»(1)
. تاريخ مدينة دمشق، ج 44، ص 95؛ كنزالعمال، المتقى الهندى، ج 12، ص 600.
«شعبى گفته است كه هر امتى محدَّث داشته و محدث اين امت، عمر بن خطاب است».يكى از نويسندگان وهابى مىگويد در روايات شيعيان آمده كه: «مصحف فاطمه عليها السلام، پس از پيامبر صلّى الله عليه و آله، به عنوان تعزيت و تسليت بر حضرت فاطمه عليها السلام نازل شده». درحالىكه اين كتاب حاوى خبر وفات فرزندان اوست. حال اين كتاب چگونه مىتواند تعزيت و تسليت باشد.(2)
تمام علوم ائمه عليهم السلام و حضرت فاطمه عليها السلام توارث از پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله است(3)و آنان چيزى از خود ندارند؛ مگر آنچه از پيامبر صلّى الله عليه و آله گرفته باشند؛ مصحف حضرت فاطمه عليها السلام هم طبق صريح روايات، قرآن نيست و چيزى از قرآن نيز در آن نبوده است:
«ليس فيه شيء من القرآن».(4)
اين صحيفه مشتمل بر اخبار و حوادث گذشته و آينده است(5)و اگر حلال و حرام در آن وجود دارد، تمام آنها املاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله و خط حضرت على عليه السلام است كه در كتابهاى اهل سنت نيز اشاراتى به آن
شده.(1)
. صحيح البخارى، كتاب الاعتصام بالكتاب و السنة، صص 47، 1258؛ «عفواً صحيح البخارى»، ص 23.
درباره «مصحف امام على عليه السلام» نيز مىتوان گفت قرآنى بوده كه مشتمل بر تفسير و تأويل بوده است.(2)حال چگونه است كه اگر حضرت على عليه السلام سخنان پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله در حلال و حرام را بنويسد، وهابيان برآشفته مىشوند و آن را كتابى مقابل قرآن مىدانند, اما وقتى عمر، مكرراً كتابهاى يهود و نصارا را مىنويسد و مىخواهد ميان مسلمانان رواج دهد، به طورىكه پيامبر صلّى الله عليه و آله برآشفته شده، مىفرمايد اسلام چه چيزى كم دارد كه عمر رفته و از كتابهاى يهود و نصارا استنساخ كرده و آورده است(3)، اين را وهابيان مطابق با قرآن و اسلام مىدانند و از آن دفاع مىكنند؟!(4)اما آنچه نويسنده وهابى ادعا كرده است كه اگر «مصحف فاطمه عليها السلام» خبر از حوادث آينده دارد، اين، باعث تسلّى خاطر آن حضرت نشده است، بلكه ناراحتى او را در پى دارد؛ زيرا خبر از مصائب فرزندان آن حضرت و شهادت آنان است، پاسخش اين است كه آن صحيفه، خبر از ظهور حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف و انتقام از ظالمان دارد و از همين رو موجب تعزيت و تسلّى است.
نويسنده وهابى، شبهه ديگرى بر مصحف فاطمه عليها السلام به شرح ذيل مطرح كرده است: «شيعيان مىگويند حجم اين كتاب، سه برابر قرآن
است و محتواى اين كتاب، علم غيب را براى فاطمه عليها السلام اثبات مىكند؛ چيزى كه حتى پيامبر صلّى الله عليه و آله نداشته است».(1)
. اصول مذهب الشيعة الامامية، ج 2، ص 190.
در موضوع علم غيب نيز بايد بگوييم كه گرچه نويسنده وهابى، منكر علم غيب پيامبر صلّى الله عليه و آله است(2)، اگر او به كتابهاى وهابيان مراجعه مىكرد، مىفهميد كه وهابيان ذيل آيه شريفه (وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ )(3)، صريحاً گفتهاند كه پيامبران، علم غيب داشتهاند.(4)به نظر شيعه نيز علم غيب، بالذات مختص خداى متعال است و ممكن است خداوند، بندگان برگزيده خود - اعم از انبيا و غيرانبيا - را از آن آگاه سازد.
آيات در اينباره دو دستهاند: دستهاى از آيات دلالت دارند كه علم غيب مخصوص ذات اقدس بارىتعالى است؛ مانند:
(وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ ) (انعام: 59)
(قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ ) (انعام: 50)
(قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللّهُ ) (نمل: 65)
(فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلّهِ ) (يونس: 20)
(وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ ) (اعراف: 188)
دستهاى ديگر از آيات، علم غيب را براى غير خدا نيز اثبات مىكنند؛ مانند آنچه درباره حضرت عيسى عليه السلام وارد شده است كه به مردم مىگفت:
(وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ ) (آل عمران: 49)
من شما را از آنچه مىخوريد و آنچه در خانههايتان ذخيره مىكنيد، آگاه مىگردانم.
چنانكه پارهاى از اخبار غيبى، نظير پيروزى روميان پس از چند سال(1)
. روم: 3.
، ورود مسلمانان به مسجدالحرام(2)، بازگشت پيروزمندانه نبىاكرم صلّى الله عليه و آله به جايگاه اصلى (مكّه)(3)كه در قرآن كريم آمده و از زبان رسول خدا صلّى الله عليه و آله به گوش مردم رسيده و همچنين روايات مشتمل بر اخبار غيبى كه از ائمّه اطهار عليهم السلام رسيده، مؤيّد آگاهى داشتن غير خدا از غيب است.در برخى روايات، آگاهى از غيب، شرط امامت شمرده شده است؛ چنانكه امام صادق عليه السلام فرمود:
أيّ إمام لايعلم ما يصيبه وإلى ما يصير، فليس ذلك بحجة الله على خلقه.(4)
كسى كه نداند در مدّت عمرش چه به او مىرسد و سرانجامش چه خواهد شد، حجّت خدا بر خلق نخواهد بود.
براساس اين روايت و روايات ديگرى كه در اين باب و ديگر ابواب آمده است، امام معصوم عليه السلام مىتواند از زمان مرگ خود نيز با خبر باشد. اكنون سؤال اين است كه چگونه مىتوان اين دو دسته آيات و روايات را
جمع كرد تا اين تناقض ظاهرى و ابتدايى رفع شود؟ پاسخهاى فراوان و متفاوتى مىتوان به اين پرسش داد كه فقط به يكى از آنها اشاره مىكنيم:
دسته اول كه علم غيب را مخصوص خدا مىداند، به علم استقلالى نظر دارد و دسته دوم به علم تبعى و عرضى؛ بدين معنا كه علم به غيب، استقلالاً و اصالتاً مخصوص خداست و اگر آن را به كسى عطا كند، به همان مقدارى كه به او عطا كرده است، عالم خواهد بود، نه بيش از آن؛ چنانكه هر وقت بخواهد، مىتواند از او بگيرد.(1)
. يكصد و هشتاد پرسش، مكارم شيرازى، ص 197.
عمار ساباطى از امام صادق عليه السلام پرسيد كه آيا امام از غيب آگاهى دارد؟ امام عليه السلام فرمود: «نه، اما وقتى اراده كرد چيزى را بداند، خدا او را آگاه مىكند».(2)
ائمه عليهم السلام گاهى در پاسخ به پرسش آگاهى آنان از غيب مىفرمودند:
هرگاه سفره علم براى ما گسترده مىشود، ما مىدانيم و هرگاه گسترده نشود، ما نمىدانيم. اسرار الهى به جبرئيل منتقل مىشود و جبرئيل آنها را به محمد صلّى الله عليه و آله انتقال مىدهد و محمد صلّى الله عليه و آله به هر كس كه خدا بخواهد، منتقل مىكند.(3)
اينگونه روايات كه علم غيب را منحصر به تعليم الهى مىداند، راه جمع اين دو دسته آيات است؛ چنان كه آيه 26 و 27 سوره جن و آيه 179 سوره آلعمران(4)شاهدى ديگر بر صحّت اين جمع است. بنابراين مىتوان گفت هم خدا عالم به غيب است و هم رسولان الهى و امامان معصوم عليهم السلام. اما بايد
توجه داشت كه مراتب بين واجب تعالى و ممكن، هماره محفوظ است.
اين تنها شيعه نيست كه معتقد به علم غيب براى انبيا و اولياست، بلكه اهل سنت نيز براى بزرگانشان علم غيب را ثابت مىدانند. در برخى منابع اهل سنت آمده است كه روزى عمربن خطاب، شخصى را مىبيند. از او اسم و محل زندگىاش را مىپرسد. مرد خود را از اهالى حره معرفى مىكند. عمربن خطاب به او مىگويد: «اى مرد خانوادهات را درياب كه در آتش مىسوزند». زمانى كه مرد به محل زندگىاش بر مىگردد، مىبيند خانوادهاش در آتش سوختهاند.(1)
. كتاب الموطأ، امام مالك، ج 2، ص 973؛ تنوير الحوالك، جلالالدين السيوطى، ص 700؛ الاستذكار، ابن عبدالبر، ج 5، ص 124؛ كنزالعمال، ج 12، ص 651؛ أحكام القرآن، ابن عربى، ج 3، ص 53؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 44، ص 281؛ اللباب فى تهذيب الأنساب، ابن اثير جزرى، ج 2، ص 263؛ تاريخ المدينة، ابن شبه نميرى، ج 2، ص 755.
جالب است ابن تيميه، پيشواى وهابيت، در پاسخ به علاّمه حلّى مىگويد: كسانى پايينتر از علىبن ابىطالب عليه السلام نيز از برخى امور غيبى خبر مىدادهاند، مقام على ابن ابىطالب عليه السلام كه قدر و منزلتى بالاتر داشته است، و در پيروان ابوبكر و عمر و عثمان نيز كسانى بودهاند كه به مراتب، بيش از اينها خبر از غيب دادهاند؛ درحالىكه از كسانى هم نبودهاند كه صلاحيت امامت را داشته باشند يا از افرادى از اهل زمان خود بافضيلتتر بوده باشند، و از اين قبيل افراد در زمان ما و ديگر زمانها وجود داشتهاند. حذيفةبن يمان و ابوهريره و غير آن دو از صحابه، به مراتب بيشتر براى مردم از غيب مىگفتهاند.
ابوهريره خبرهاى غيبى خود را به رسول خدا صلّى الله عليه و آله مستند مىكرد و
1) (1)
حذيفة بن يمان، برخى خبرهاى خود را به رسول خدا صلّى الله عليه و آله مستند مىنمود و برخى را نيز مستند نمىكرد؛ گرچه همانها نيز در حكم مستند بود. و آنچه را او و ديگران، از شنيدههاى خود، از رسول خدا صلّى الله عليه و آله خبر دادهاند، چيزهايى بود كه برايشان كشف شده بود. عمر نيز خبرهايى از اين قبيل داده بود.
كتابهاى «الزهد»، اثر امام احمد، «حلية الأولياء»، «صفوة الصفوه» و «كرامات الأولياء» اثر ابومحمد خلال، ابن ابيالدنيا و اللالكائى، كراماتى از برخى پيروان ابوبكر و عمر، مانند علاءبن حضرمى، جانشين ابوبكر و ابومسلم خولانى كه از پيروان هر دوى آنها بود و ابوصهبا و عامربن عبد قيس و ديگران نقل شده است.(1)
. منهاج السنه، ج 8، ص 135.
اينكه چرا انبيا و اوليا، در زندگى روزمرهشان، از علم غيب استفاده نكردهاند، به اين دليل است كه علم غيب تكليفآور نيست و آنها در زندگى خود بايد طبق علم متعارف عمل كنند. بنابراين نمىتوان گفت كه هر كس علم غيب دارد يا از حوادث آينده با خبر است، بايد از آنها بپرهيزد يا به اين وسيله، امامت را به خود برگردانند.
جوادى آملى، در اين باره به نكته بسيار لطيفى اشاره دارد:
بندگان خدا، اعم از نبي، وصي، ولي و افراد امت، به حكم تشريعى خدا مكلّفاند. اين حكمِ مكشوفِ با برهان عقلى يا دليل معتبر نقلى، حجت خداست و بايد طبق آن عمل شود. اما قضا و قدر الهى كه از سنخ تكوين است، نه تشريع، نيز علم غيب انسان كامل معصوم عليه السلام كه نه از قبيل برهان حصولى ذهنى است و نه از صنف دليل نقلى معهود، معيار عمل به شريعت نيست.
1) (1)
نمونه آنكه رسول اكرم صلّى الله عليه و آله به اعلام الهى، همه اعمال امّت را مىديد؛ چنانكه هماكنون نيز مىبيند: (وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ )(1)
. توبه: 105.
ليكن چنان علم ملكوتى، حجّتِ منطقه اعتبار و تشريع نيست. ازاينرو آن حضرت در محكمه قضا جز به سوگند و شاهد، داورى نمىفرمود:«إنّما أقضي بينكم بالبينات و الإيمان»(2)هر چند به همگان فرمود: «اگر كسى با سوگند باطل يا شهادت زور و كذب، محكوم له شد و مال محكومعليه را بيهوده از محكمه اسلام، با صورتسازى، تصاحب كرد، گويا پارهاى از آتش را به همراه مىبرد»(3)و هرگاه چنين مىشد، آن حضرت صلّى الله عليه و آله مسلماً مىديد كه فلان متخاصمِ صورتساز پارهاى از آتش را به همراه مىبرد؛ ليكن نه در اصل انشاى حكم و نه در اجراى آن، هرگز از آن علم غيب استفاده نمىكرد. ماجراى اقدام امير مؤمنان حضرت على عليه السلام و اقدام ائمه ديگر عليهم السلام، مانند زهر نوشيدن حسنبن على عليه السلام و رفتن حسينبن على عليه السلام به كربلا، همگى از اين سنخ است.(4)
بنابراين علم غيب انبيا و اوليا با توجه به مستندات قرآنى و روايى، ثابت و خدشهناپذير است.
شبهه ديگرى كه نويسنده وهابى در اين راستا مطرح كرده، اين است: شيعه اعتقاد به لوح فاطمه عليها السلام و نزول دوازده صحيفه آسمانى دارد،
درحالىكه صريح قرآن مىگويد؛ هيچ كتابى غير از قرآن نازل نشده است و كتاب ديگرى نداريم.(1)
. اصول مذهب الشيعة الامامية، ج 2، ص 190.
ما هم معتقديم كه جز قرآن كريم، هيچ كتاب ديگرى ميان مسلمانان وجود ندارد كه همعرض آن باشد. قرآن، تنها كتاب آسمانى همه مسلمانان و معجزه جاويدان است:
(لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ ) (فصلّت: 42)
هيچگونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمىآيد؛ زيرا خداوند حكيم و شايسته ستايش آن را نازل كرده است.
شيعيان، همه بر اين اعتقادند كه خداوند فقط يك كتاب بر پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله نازل كرده و آن قرآن كريم است. هيچ فقيه و عالمى از شيعه نگفته و ننوشته است كه غير از قرآن كريم، كتاب آسمانى ديگرى در عرض قرآن وجود دارد. بلكه عقيده شيعيان بر اين است كتب يا صُحفى كه در منابع شيعه از آنها ياد شده، همه يا املاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله بوده كه امير مؤمنان عليه السلام آن را نوشته يا املاى ملك بوده يا نوشته خود حضرت على عليه السلام است. از باب نمونه در روايات شيعه از «جامعه» ياد شده است كه نويسنده وهابى نيز به آن اشاره دارد و به زعم خويش آن را نقد كرده است. بنا بر روايت ابوبصير، امام صادق عليه السلام درباره آن فرموده است:
اين كتاب به املاى رسول خدا صلّى الله عليه و آله و از زبان خود ايشان است و امام على عليه السلام آن را نوشته. در آن، حكم هر حلال و حرامى درج گرديده
1) (1)
است و در آن، هر چيزى نيز هست كه مردم تا روز قيامت بدان احتياج داشته باشند؛ حتى جزاى زخمى كه كسى برداشته باشد.(1)
. الكافى، ج 1، ص 239؛ بحار الانوار، ج 26، ص 22.
اين مطلبى است كه با هيچ مبناى علمى نمىتوان بر آن اشكال وارد كرد؛ زيرا اين كتابى است مانند كتابهاى ديگر؛ نه در عرض قرآن.
حديث لوح فاطمه عليها السلام از مشهورترين احاديث درباره تعيين اوصياى پيامبر صلّى الله عليه و آله از سوى خداوند تبارك و تعالى است. اين حديث از پيامبر صلّى الله عليه و آله و راوى آن، يكى از صحابه بزرگوار و جليلالقدر ايشان، يعنى جابر بن عبدالله انصارى است. متن حديث، پيام تبريك پروردگار متعال به سبب تولد امام حسين عليه السلام است كه با خط سفيد و درخشان، بر لوحى زمرّدين نوشته شده و به وسيله پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله به عنوان چشمروشنى به فاطمه زهرا عليها السلام اهدا گرديده. در اين لوح زمرّدين كه جابربن عبدالله انصارى آن را ديده و از روى آن استنساخ كرده، اسم رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و على بن ابىطالب و فرزندان آن حضرت عليهم السلام به عنوان اوصياى پيغمبر اسلام صلّى الله عليه و آله همراه با برخى ويژگىهايشان ثبت شده است:
«... فيه اسم أبي و اسم بعلي و اسم ابني و اسم الأوصياء من ولدي و أعطانيه أبي ليبشّرني بذلك...». عبدالرحمانبن سالم از ابوبصير نقل مىكند: «اگر در عمرت حديثى جز اين نمىشنيدى، براى تو كفايت مىكرد؛ پس آن را از بيگانگان حفظ كن».(2)
همانگونه كه بيان شد، اين حديث نورانى نيز مانند هزاران حديث ديگر از پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله به ما رسيده و تنها ويژگىاش اين است كه راوى آن، امامان معصوم عليهم السلام، جابر بن عبدالله انصارى و فاطمه زهرا عليها السلام است
كه به شخص پيامبر صلّى الله عليه و آله مىرسد. اينجا نه بحث از قرآن خاصى است و نه رسيدن وحى تشريعى به فاطمه زهرا عليها السلام.
شيعه ادعا مىكند تمام كتابهاى آسمانى پيشين، نزد امامانشان وجود دارد و گاهى مىگويند آنها در جفر و در يك پوست گوسفند است. درحالىكه آن همه كتاب در يك پوست جاى نمىگيرد.(1)
. اصول مذهب الشيعه الاماميه، ج 2، ص 190.
وجود كتابهاى آسمانى مصون از تحريف نزد ائمه عليهم السلام با هيچ يك از مبانى دينى ناسازگار نيست؛ زيرا خيلى از آموزههاى اسلامى، با تعاليم اديان توحيدى، همسوست و بر اساس آيه مباركه (إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ )، همه اديان گذشته منشأ واحد دارد. از منسوخ بودن آنها با وجودشان نزد ائمه عليهم السلام تهافت ندارد.
جاگرفتن تمام آنها در يك پوست هم خيلى استبعاد ندارد؛ زيرا با توجه به تكنولوژى كه امروز بشر در ذخيرهسازى دادهها در اختيار دارد، اينگونه موارد بسيار ساده و ممكن شده است. در منابع روايى اهل سنت هم چنين موردى وجود دارد. ترمذى در كتاب «السنن» باب «القدر» از رسول الله صلّى الله عليه و آله روايت مىكند:
روزى رسول خدا صلّى الله عليه و آله نزد اصحاب آمد، درحالىكه دو كتاب در دستان مبارك آن بزرگوار بود و خطاب به آنان فرمود: «مىدانيد اين دو كتاب
1) (1)
حاوى چه مطالبى است»؟ عرض كردند: «نه يا رسول الله، مگر اينكه شما خبر دهيد». فرمود: «در اين كتابى كه در دست راست من است و از طرف خداوند است، اسامى اهل بهشت و اسامى پدران و قبيلههاى آنها ذكر شده، پس نه اسمى به آن اضافه مىشود و نه اسمى از آن كم خواهد شد و در اين كتابى كه در دست چپ من است و از طرف خداوند است، اسامى اهل دوزخ و اسامى پدران و قبيلههاى آنان نوشته شده و چيزى به آن اضافه يا از آن كم نخواهد شد».(1)
. سنن الترمذى، ج 4، ص 449.
بديهى است كه اسامى اهل بهشت و جهنم، به مراتب بيش از كتابهاى انبياى گذشته است كه نياز به توضيح ندارد.
نويسنده وهابى ادعا مىكند كه شيعيان معتقدند امامانشان براى اهل هر دينى طبق كتاب خودشان قضاوت مىكنند، درحالىكه اين، خروج از اسلام است. در ضمن به نظر شيعه، تورات و انجيل تحريف نشده، درحالىكه قرآن مىگويد آن كتابها تحريف شده است.(2)
سپس مىگويد چند سؤال در اينجا بىجواب باقى مىماند: اين كتابها كجايند و نزد چه كسى است، هدف از وجود اين كتابها چيست، آيا مىخواهند با آنها دين اسلام را تكميل نمايند، چرا اين كتابها را بر يهود و نصارا عرضه نمىكنند تا آنان هدايت شوند؟(3)
قضاوت كردن براى اهل هر دينى، مطابق با دين خودشان، خروج از اسلام نيست؛ زيرا اولاً: قرآن وجود حكم خدا را در تورات فعلى تصديق كرده، چنانكه محرف بودن آن را اعلام نموده است: (وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ فِيها حُكْمُ اللّهِ )(1)
. مائده: 43.
همچنين مىفرمايد: (إِنّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ )(2)يعنى ما تورات را نازل كرديم كه در آن، مقدارى احكام و معارف الهى و مايه هدايت وجود دارد و مقدارى نور بر حسب حال بنىاسرائيل و استعدادشان در آن هست و خداى تعالى در قرآن كريمش، اخلاق عمومى بنىاسرائيل و خصوصيات نژادى آنان و مقدار فهمشان را ذكر مىكند؛ به همين دليل در تورات از هدايت جز مقدارى را نازل نكرد و از نور جز بعضى از آن را قرار نداد؛ زيرا بنىاسرائيل هم سابقهدار بودند (و انبيايى ديگر ميان آنان برخاست) و هم امتى قديمى بودند و هم استعدادشان براى پذيرفتن هدايت اندك بود.قرآن كريم در آيه زير با آوردن كلمه «من» به اين نكته - كه تورات مشتمل بر مقدارى از هدايت است نه كل هدايت - اشاره كرده، مىفرمايد: (وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلاً لِكُلِّ شَيْءٍ )؛ (يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هادُوا ). در اين جمله اگر نبيين را به اسلام توصيف كرد، براى اين بود كه اشاره كرده باشد دين در همه ادوار
بشرى، يكى است و آن، عبارت است از اسلام و تسليم شدن براى خدا و استنكاف نكردن از عبادت او و اينكه احدى از مؤمنين به خدا (مسلمان به معناى عام) نمىتواند از قبول حكمى از احكام خدا و شريعتى از شرايع او سرباز زند و از پذيرفتن آن استكبار كند.
در آيه شريفهاى هم كه مىفرمايد: (فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ )(1)
. مائده: 42.
، روشن است حكمى كه خداوند در تورات و انجيلِ واقعى داشته، قسط است و حكم خداست.ابن كثير، ذيل آيه ياد شده، حديثى را در شأن نزول آن از ابىداوود نقل كرده، مىگويد: «فهذه الأحاديث دالة على أن رسول الله صلّى الله عليه و سلّم، حكم بموافقة حكم التوراة».(2)
خطيب عبدالكريم در تفسير قرآن به قرآن، ذيل آيه مباركه، پس از آنكه ماجراى آمدن يهوديان به محضر رسول خدا صلّى الله عليه و آله را بيان مىكند، مىگويد: «فأمر الرسول بإمضاء حكم التوراة فيهما، و رجمهما»(3)«رسول خدا صلّى الله عليه و آله به امضاى حكم تورات درباره آن دو امر فرمود و آنها را رجم كرد».
ثانياً: فقهاى اهل سنت نيز چنين فتوايى دارند كه بين اهل كتاب، طبق دين خودشان، قضاوت مىشود.(4)
وهبه زحيلى در «تفسير وسيط»، ذيل آيه مىگويد:
1) (1)
2) (2) . تفسير القرآن العظيم (ابن كثير)، ج 3، ص 105.
3) (3) . التفسير القرآنى للقرآن، خطيب عبدالكريم، ج 3، ص، 1103
4) (4) . اما الحكم فيما يختص به دينهم من الطلاق و الزنى و غيره فليس يلزمهم ان يتدينوا بديننا و في الحكم بذلك بينهم اضرار بحكامهم و تغيير ملّتهم و قال الزهري: مضت السنة ان يرد أهل الكتاب في حقوقهم و مواريثهم إلى أهل دينهم الا ان يأتوا راغبين في حكم الله فيحكم بينهم بكتاب الله؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى، ج 6، ص 185.
مصدر تشريع يكى بيش نيست و آن هم خداى عز و جل است؛ چنانكه قرآن مجيد، نور و هدايت هميشگى است، تورات و انجيل نيز نور و هدايت است. همانگونه كه قصاص و عقوبت اعدام در شريعت اسلام ثابت است، در شريعت موسوى نيز چنين است و انكار اين مطلب كفر، ظلم و فسق است.(1)
. تفسير الوسيط، الزحيلى، ج 1، ص 464.
از مجموع مطالبى كه در اين نوشته تاكنون بيان شد، چه در تبيين موضوع و چه در پاسخ به شبهات، نتايج زير به دست مىآيد:
مصحف، به معناى كتاب و جمع مكسر آن صُحف و صحائف است و به نامههاى فراهم آورده شده، و چيزى كه در او صحيفهها و رسالهها جمع شود، گفته مىشود. همچنين به مجموعه ميان دو جلد نيز مصحف مىگويند، و فقط به كتب آسمانى و قرآن كريم مصحف نمىگويند.
در منابع شيعه از مصاحفى چون مصحف فاطمه عليها السلام، مصحف امام على عليه السلام، جفر و جامعه سخن به ميان آمده است و ائمه عليهم السلام بسيار بر اين آثار تأكيد كردهاند. اين آثار همچون آثار ديگر تراث اسلامى است و هيچيك از آنها قرآن نبوده يا در عرض آن نيست.
از نامهاى معروف فاطمه زهرا عليها السلام محدثه است؛ زيرا فرشتگان، پيوسته از آسمان فرود مىآمدند و به فاطمه عليها السلام خبر مىدادند؛ چنانكه به مريم، دختر عمران، خبر مىدادند. در متون اهل سنت نيز رواياتى هست كه «محدث» به همين معنا را تأييد مىكند، تنها تفاوت در مصداق آن است:
1) (1)
شيعه، على و فرزندان گرامش را كه امامان بعد از او هستند، «محدث» مىداند و از نگاه اهل سنت، «محدث» عمربن خطاب است.
مصحف فاطمه عليها السلام به عنوان اسرار رسالت و امامت، فقط نزد ائمه معصومين عليهم السلام به يادگار ماند و بين حجتهاى خدا، يكى پس از ديگرى، دست به دست گشت كه در اختيار داشتن آن را از نشانههاى امامت نيز دانستهاند. روايات بسيارى دلالت دارد بر اينكه «جامعه»، «جفر» و «مصحف فاطمه عليها السلام» نزد ائمه عليهم السلام است. آنها در فرصت مناسب به آن صحيفهها مراجعه مىكردند و مشكلات و نيازهاى فكرى و علمى انسانها را برطرف مىساختند. تمام اين آثار، گنجينههاى گرانبهايى از معارف و دانشها بود كه تصور آنها در ذهن مادى بشر نمىگنجد. به مجموعه صحيفهها و نوشتههايى كه در موضوعات و مطالبى غير از آيات قرآن نوشته شده باشد، مصحف مىگويند و مصحف فاطمه عليها السلام نيز به همين اعتبار است.
مقصود از مصحف امام على عليه السلام قرآنى است كه امام على عليه السلام، پس از وفات رسول خدا صلّى الله عليه و آله گرد آورد. بدون ترديد، طبق مدارك و منابع فريقين، اصل وجود چنين مصحفى ثابت است؛ بلكه حجم منابع اهل سنت و اخبار آنها در اين زمينه بيش از منابع شيعه است.
الاتقان في علوم القرآن، جلالالدين سيوطي، لبنان، دارالفكر، 1416 ه. ق.
الاحتجاج، ابيمنصور احمد طبرسي، نجف، دار النعمان للطباعة والنشر، 1386 ه. ق.
احكام القرآن، محمدبن عبدالله ابوبكربن عربي معافري اشبيلي مالكي، بيروت، دار الكتب العلميه، چاپ دوم، 1424 ه. ق.
الاختصاص، محمد بن محمدبن نعمان (مفيد)، دارالمفيد للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، لبنان، 1414 ه. ق.
إرشاد الساري لشرح صحيح البخاري، احمدبن محمد قسطلاني، مصر، المطبعة الكبرى الأميرية، 1323 ه. ق.
الاستذكار، ابوعمر يوسفبن عبدالله بن محمدبن عبدالبر، بيروت، دارالكتب العلمية، چاپ اول، 1421 ه. ق.
الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ابوعمر يوسفبن عبدالله بن محمدبن عبدالبر، بيروت، دارالجيل، چاپ اول، 1412 ه. ق.
أصول مذهب الشيعة الإمامية الإثنى عشرية - عرض ونقد -، ناصربن عبدالله بن علي قفاري، دارالرضا للنشر و التوزيع، 1415 ه. ق.
الاعتقادات في دين الإمامية، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه صدوق، لبنان، دارالمفيد للطباعة والنشر والتوزيع، چاپ دوم، 1414 ه. ق.
أوائل المقالات، محمدبن محمدبن نعمان (مفيد)، لبنان، دارالمفيد للطباعة والنشر والتوزيع، 1414 ه. ق.
آلاء الرحمن في تفسير القرآن، محمدجواد بلاغي نجفي، قم، بنياد بعثت، چاپ اول، 1420 ق.
بحارالانوار، محمدباقر مجلسي، مؤسسة الوفاء، بيروت، لبنان، 1403 ه. ق.
بصائر الدرجات، ابوجعفر محمدبن حسن صفار، منشورات الأعلمي، طهران، 1404 ه. ق.
تاج العروس من جواهر القاموس، محمد مرتضى زبيدي، دارالهداية، 1387 ه. ق.
تاريخ الخلفاء، عبدالرحمنبن ابىبكر، جلالالدين السيوطي، مكتبة نزار مصطفى الباز، چاپ اول، 1425 ه. ق.
تاريخ المدينة، عمربن شبة نميري، تحقيق فهيم محمد شلتوت، قم، دارالفكر، 1410 ه. ق.
تاريخ اليعقوبي، احمدبن ابىيعقوب، لبنان، دارصادر، بىتا.
تاريخ قرآن كريم، محمد باقر حجتى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1372 ه. ق.
تاريخ مدينة دمشق، ابوالقاسم عليبن الحسنبن هبة الله ابن عساكر، لبنان، دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1415 ه. ق.
التحرير والتنوير، محمد الطاهربن محمدبن محمد الطاهربن عاشور تونسي، تونس، الدار التونسية، 1984 ه. ق.
تدوين السنة الشريفة، محمدرضا جلالي، مركز النشر التابع لمكتب الإعلام الإسلامي، 1418 ه. ق.
تسنيم، عبدالله جوادى آملى، قم، نشر اسراء، 1388 ه. ش.
تفسير القرآن العظيم، ابوالفداء إسماعيلبن عمربن كثير، بيروت، دارالكتب العلمية، چاپ اول، 1419 ه. ق.
التفسير القرآني للقرآن، خطيب عبدالكريم، دارالفكر العربي، القاهرة، بىتا.
التفسير الوسيط للزحيلي، وهبةبن مصطفى زحيلي، دمشق، دارالفكر، چاپ چهارم، 1422 ه. ق.
تفسير نور الثقلين، عروسي حويزي عبد عليبن جمعه، قم، انتشارات اسماعيليان، چاپ چهارم، 1415 ه. ق.
تقييد العلم للخطيب البغدادي، ابوبكر احمدبن علي بغدادي، بيروت، إحياء السنة النبوية، بىتا.
التمهيد في علوم القرآن، محمدهادى معرفت، قم، مركز مديريت حوزه علميه،
بىتا.
تنوير الحوالك شرح موطأ مالك، جلالالدين عبدالرحمنبن أبيبكر، مصر، المكتبة التجارية الكبرى، 1389 ه. ق.
الجامع لأحكام القرآن، ابوعبدالله محمدبن احمد قرطبي، قاهره، دارالكتب المصرية، چاپ دوم، 1384 ه. ق.
حقائق هامة حول القرآن الكريم، سيد جعفر مرتضى عاملي، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، چاپ اول، 1410 ه. ق.
حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، ابونعيم احمدبن عبدالله اصفهاني، بيروت، دارالكتب العلمية، 1409 ه. ق.
دانشنامه قرآن، بهاءالدين خرمشاهى، تهران، دوستان، 1377 ه. ش.
دلائل التوثيق المبكر للسنة و الحديث، امتياز احمد، ترجمه دكتر عبدالمعطي امين، چاپ دانشگاه پژوهشهاى اسلامى پاكستان، بىتا.
الذريعه، آقابزرگ تهرانى، دارالأضواء، بيروت، لبنان، 1403 ه. ق.
روضة الواعظين، فتال نيشابوري، منشورات الشريف الرضي، قم، بىتا.
الرياض النضرة في مناقب العشرة، ابوالعباس، احمدبن عبداللهبن محمد، محبالدين طبري، دارالكتب العلمية، چاپ دوم، بىتا.
زبدة المقال في خمس الرسول والآل، تقرير بحث البروجردي، سيد عباس حسيني قزويني، قم، العلمية، بىتا.
سنن الترمذي، محمدبن عيسىبن سَوْرةبن موسىبن الضحاك ترمذي، ابوعيسى، شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابي الحلبي، مصر، چاپ دوم، 1395 ه. ق.
شرح نهج البلاغة، ابن ابيالحديد، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، دارإحياء الكتب العربية عيسى البابي الحلبي وشركاه، چاپ اول، 1378 ه. ق.
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، حاكم حسكاني، مؤسسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامي، چاپ اول، 1411 ه. ق.
الصحاح تاج اللغة وصحاح العربية، ابونصر إسماعيلبن حماد جوهري، بيروت، دارالعلم للملايين، چاپ اول، 1407 ه. ق.
صحيح البخاري، محمدبن اسماعيل بخاري، دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1401 ه. ق.
صحيح مسلم، مسلم النيشابوري، دارالفكر، بيروت، لبنان.
الصواعق المحرقة، احمدبن محمدبن عليبن حجر هيتمي، لبنان، مؤسسة الرسالة، چاپ اول، 1417 ه. ق.
الطبقات الكبرى، ابوعبدالله محمدبن سعد، بيروت، دارصادر، چاپ اول، 1968 م.
عقيدة محمد بن عبدالوهاب و اثرها في العالم الاسلامي، صالح بن عبدالله، عمادة البحث العلمي، 1424 ه. ق.
علم اليقين، مولا محسن فيض كاشانى، قم، بيدار، بىتا.
عوالم العلوم و المعارف والاحوال، بحراني، قم، مدرسة الامام المهدي عجّل الله تعالى فرجه الشريف بالحوزة العلمية، قم المقدسة، چاپ اول، 1407 ه. ق.
العين، خليل فراهيدي، مؤسسة دار الهجرة، ايران، قم، 1409 ه. ق.
عيون أخبار الرضا عليه السلام، شيخ صدوق، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1404 ه. ق.
فتح الباري شرح صحيح البخاري، احمدبن عليبن حجر ابوالفضل عسقلاني، بيروت، دارالمعرفة، 1379 ه. ق.
فضائل القرآن وما أنزل من القرآن بمكة وما أنزل بالمدينة، ابوعبدالله محمدبن ايوب الضريس، دمشق، دارالفكر، دمشق، چاپ اول، 1408 ه. ق.
الفهرست، ابن النديم، بيروت، دارالمعرفة، چاپ دوم، 1417 ه. ق.
الكافي، شيخ محمد بن يعقوب كليني، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1363 ه. ش.
كتاب سليمبن قيس، سليمبن قيس هلالي الكوفي، دليل ما، 1422 ه. ق.
كشف الغمه، عليبن ابىالفتح إربلي، بيروت، دارالأضواء، 1405 ه. ق.
كتاب المصاحف، ابوبكربن ابىداود، عبداللهبن سليمانبن اشعث ازدي سجستاني، مصر، الفاروق الحديثة، چاپ اول، 1423 ه. ق.
كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، علاء الدين عليبن حسامالدين مشهور به متقي هندي، مؤسسة الرسالة، چاپ پنجم، 1401 ه. ق.
اللباب في تهذيب الأنساب، ابوالحسن عليبن ابىالكرم محمدبن محمد شيباني
الجزري، ابن الأثير.
لسان العرب، محمدبن مكرمبن علي، (ابن منظور) دار صادر، بيروت، 1414 ه. ق.
مجمع البيان في تفسير القرآن، فضلبن حسن طبرسي، انتشارات ناصر خسرو، تهران، چاپ سوم، 1372 ه. ش.
المسائل السرويه، محمدبن محمدبن نعمان (مفيد)، بيروت، دارالمفيد للطباعة والنشر والتوزيع، 1414 ه. ق.
مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نوري طبرسي، بيروت، مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، چاپ اول، 1408 ه. ق.
المستدرك على الصحيحين، ابوعبدالله الحاكم محمدبن عبدالله نيشابوري، دارالكتب العلمية، بيروت، اول، 1411 ه. ق.
مسند احمد، ابوعبدالله احمدبن محمدبن حنبلبن هلالبن اسد شيباني، بيروت، دارصادر، بىتا.
مسند فاطمة الزهراء، عزيزالله عطاردي، تهران، وزارة الارشاد، 1412 ه. ق.
معالم المدرستين، سيد مرتضى عسكري، بيروت، مؤسسة النعمان للطباعة والنشر والتوزيع، 1410 ه. ق.
معرفة النسخ و الصحف الحديثيه، بكربن عبدالله ابوزيد، چاپ دارالراية، جدّه.
المفردات في غريب القرآن، ابوالقاسم حسينبن محمد راغب اصفهاني، دمشق، دارالعلم، 1412 ه. ق.
مناقب آل ابىطالب، ابن شهرآشوب، المكتبة الحيدرية، النجف الأشرف، 1376 ه. ق.
منهاج السنة النبوية في نقض كلام الشيعة القدرية، تقي الدين ابوالعباس احمدبن عبدالحليمبن عبدالسلام ابن تيمية حراني حنبلي دمشقي، محمد رشاد سالم، جامعة الإمام محمدبن سعود الإسلامية، چاپ اول، 1406 ه. ق.
الموطأ، الإمام مالك، لبنان، دارإحياء التراث العربي، 1406 ه. ق.
النكت الاعتقادية، محمدبن محمدبن نعمان شيخ مفيد، كنگره شيخ مفيد، قم، چاپ اول، 1413 ه. ق.
يكصد و هشتاد پرسش و پاسخ، مكارم شيرازى، دار الكتب الاسلاميه، چهارم، 1386 ه. ش.
تحريف: تحريف، مصدر باب تفعيل از ريشه «ح - ر - ف» است. معناى اصلى حرف را لبه، جانب، كناره و مرز دانستهاند.(1)
. جمهرة اللغه، ابن دريد، ج 1، ص 517؛ لسانالعرب، ابن منظور، ج 4، ص 129.
بر اساس اين معنا، تحريف، به حاشيه بردن معناى لفظ و ايجاد نوعى دگرگونى و انحراف در مقصود گوينده است. دگرگونى ياد شده مىتواند با جابهجا كردن واژهها، اعراب آنها، تغيير ساختار جملهها يا تفسير نادرست آنها باشد.(2)برخى «تحريف» را به تغيير و تبديل كه جامعتر است، معنا كردهاند؛(3)با اين تفاوت كه در تحريف، سعى بر القاى خلاف مقصود است.(4)تحريف، بر دگرگون ساختن سخنان شفاهى نيزاطلاق مىشود و اختصاص به سخنان مكتوب ندارد.(1)
. دائرةالمعارف الاسلاميه، ترجمه احمد شنتاوى و ديگران، ج 4، صص 602-608.
بنابراين تحريف در اصطلاح، به معناى دگرگون كردن و وارونهسازى است و مصاديق گوناگونى دارد.(2)به گفته شيخ طوسى، تحريف به دو شيوه محقق مىشود: «يكى تأويل ناروا و بد (بدون تغيير در ساختار كلام) و ديگرى تغيير و تبديل آن».(3)
آيتالله خويى، تحريف را ضمن اقسامش تعريف كرده است. ايشان اولين نوع تحريف را تحريف به معنا مىداند و مىنويسد: اگر چيزى يا كلمهاى از مورد خود تغيير داده شود و در غير مورد و معناى واقعىاش به كار برده شود، آن را تحريف به معنا گويند كه بدون ترديد و اختلاف، در قرآن رخ داده است. نوع ديگر را تحريف در حروف و حركات و كلمات قرآن مىدانند؛ به گونهاىكه اگر حروف يا حركات يا كلمات قرآن تغيير داده شود, معناى قرآن هيچگونه تغييرى پيدا نكند؛ به اين عمل نيز تحريف مىگويند. تحريف به اين معنا نيز در صدر اسلام، بدون ترديد، در قرآن راه يافته است. ايشان نوع ديگر را تحريف بالزياده مىدانند كه اگر زيادتى در قرآن پديد آيد، به طورىكه حقيقت و ماهيت قرآن تغيير پيدا كند و گفته شود كه قسمتى از قرآن موجود، كلام خدا نيست، اين نيز تحريف است كه اين نوع، اصلاً به قرآن راه نيافته و بطلان آن ميان تمام مسلمانان، مسلّم و از ضروريات است. نوع ديگر، تحريف به نقيصه و كاهش است؛ يعنى بگوييم قرآن موجود، تمام آنچه
نازل شده است، نيست. درباره راه يافتن اينگونه تحريف به قرآن اختلاف است. آيت الله خويى نيز اين مورد را به شدت مردود و خالى از حقيقت مىدانند.(1)
. البيان، ص 305.
امامت: كلمه «امامت» از ماده «ام» گرفته شده و ريشه اين واژه «ا - م - م» و به معناى قصد است.(2)همچنين به معناىمقتدا، قيّم، مصلح، الگو، راه اصلى و راهنماست.(3)نيز به معناى كسى است كه به او اقتدا مىشود و در كارها مقدم مىگردد(4)به عبارت ديگر، كسى يا چيزى كه از او پيروى مىشود، انسان باشد يا كتاب يا چيزى ديگر، به حق باشد يا بر باطل.(5)
امام نيز كسى است كه همواره مقصود و هدف حركت و تلاش ديگران قرار گيرد؛ گرچه با اختلاف موارد و قصدكنندگان و دلايل و اعتبارات، گوناگون مىشود؛ مانند امام جمعه و جماعت، امام هدايت و امام ضلالت. بر اين اساس، ديگر معانى اين واژه و مشتقات آن از لوازم معناى ريشه است.(6)
در اصطلاح كلامى، معانى بسيارى از اين واژه به دست داده شده كه شايعترين معناى آن، رياست عمومى در امور دين و دنياست.(7)برخى
1) (1)
2) (2) . لسان العرب، ج 1، ص 212.
3) (3) . همان، صص 213-215.
4) (4) . معجم المقايس اللغه، احمد بن فارس، ج 1، ص 28.
5) (5) . مفردات ألفاظ القرآن، ص 87.
6) (6) . التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، حسن مصطفوى، ج 1، صص 136 و 137.
7) (7) . شرح المواقف، عبدالرحمن بن احمد قاضى عضدالدين ايجى، ج 8، ص 345؛ شرح المقاصد،
جانشينى پيامبر صلّى الله عليه و آله در حفظ دين و سياست دنيا(1)را در تعريف اصطلاحى آن آوردهاند. برخى كاملترين تعريف را رياست بالاصاله عمومى، در امر دين و دنيا در دار تكليف مىدانند(2)، كه عموم مردم را به حفظ مصالح دين و دنيايشان ترغيب سازد و از آنچه به حال آنان زيانبار است، منع كنند.(3)
بنابراين امامت منصبى است الهى كه تمام شئون والا و فضايل را در بر دارد؛ جز نبوت و آنچه لازمه آن است.(4)ازاينرو امامت، به معناى رياست عمومى فردى خاص بر امور دين و دنياى مردم در دنيا، بالاصاله يا به جانشينى از پيامبر صلّى الله عليه و آله، است؛ زيرا امامت، شئونى همچون رهبرى سياسى و زعامت اجتماعى و مرجعيت دينى و تبيين و تفسير وحى و ولايت باطنى و معنوى دارد كه از اين حيث، امام، حجت خدا در زمان، ولىالله، انسان كاملِ حامل معنويت كلى انسانيت و قطب است.(5)
از آنجا كه امامت شئون والايى دارد، شيعه آن را، همانند نبوت، به نصّ و امر الهى(6)و از اصول دين مىداند.(7)درحالىكه در ديدگاه
1) (1) . مقدمة ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد ابن خلدون، ص 191؛ الاحكام السلطانيه، ابوالحسن على بن محمّد ماوردى، ص 5؛ النكت الاعتقاديه، شيخ مفيد، ص 39.
2) (2) . تلخيص المحصل، خواجه نصيرالدين طوسى، ص 426؛ الألفين، علامه حلى، ص 12؛ قواعد المرام، ميثم بن على بن ميثم بحرانى، ص 174.
3) (3) . تلخيص المحصل، ص 457.
4) (4) . احقاق الحق، قاضى سيد نورالله حسينى مرعشى شوشترى، تعليق آيتالله مرعشى نجفى، ج 2، ص 300.
5) (5) . شيعه در اسلام، سيد محمد حسين طباطبايى، صص 109-124؛ مجموعه آثار، مرتضى مطهرى، ج 4، صص 841-854.
6) (6) . شرح المواقف، ج 8، ص 345؛ شرحالمقاصد، ج 5، ص 232؛ الاحكام السلطانيه، ص 5.
7) (7) . الحاشية على إلهيات، مقدس اردبيلى، ص 179؛ انيس الموحدين، ص 137.
اهل سنت، از فروع دين شمرده مىشود و از اين حيث از افعال مكلفان به شمار مىآيد.(1)
. دلائل الصدق، محمد حسن مظفر، ج 2، ص 8؛ انيس الموحدين، ص 138.
از مسائل مهم اعتقادى كه در علم كلام بحث مىشود، موضوع امامت است. از آنجا كه امامت، از ديدگاه شيعه، جزء اصول دين و در امتداد رسالت به شمار مىآيد و امام، جانشين پيامبر صلّى الله عليه و آله در مرجعيت دينى، سياسى و اجتماعى مردم است، موضوع امامت از اهميت ويژه برخوردار است. ازاينرو دشمنان اهلبيت عليهم السلام، از ديرزمان، در پى وارد كردن خدشه به موضوع امامت ائمه اهل بيت عليهم السلام بودهاند. در اين ميان، فرقه وهابيت، با طرح شبهات واهى در صدد تضعيف جايگاه مهم امامت بر آمدهاند. آنها براى ضربه زدن به جايگاه مهم و رفيع امامت، شبهه اعتقاد به تحريف قرآن براى اثبات امامت را مطرح كردهاند. ازاينرو در اهميت و ضرورت اين موضوع، همين بس كه ضمن تبيين جايگاه امامت, از زواياى مختلف، بر اين مطلب تأكيد مىشود كه نه تنها نسبت دادن چنين اعتقادى به شيعه واهى است، بلكه باور شيعه بر اين امر استوار است كه قرآن، هرگز تحريف نشده است.
گفته شد امامت از اصول دين و داراى جايگاهى ارزشمند نزد شيعه است. پرسشى كه در اينجا مطرح مىشود اينكه، آيا قرآن درباره امامان عليهم السلام سخن
1) (1)
گفته؟ اگر سخن گفته، چرا از آنها با نام و مشخصاتشان ياد نكرده؟
براى اينكه به شبهه «اعتقاد به تحريف قرآن براى اثبات امامت»، پاسخ متقن و مستدلى داده شود، لازم است كه ابتدا به اين سؤال پاسخ داده شود كه چرا نام امامان معصوم عليهم السلام در قرآن به صراحت ذكر نشده است، زمانى كه مشخص شود شيعه اين مسأله را موجه و مدلل مىداند. روشن مىشود كه اتهام تحريف قرآن بهخاطر عدم ذكر نام امامان معصوم عليهم السلام شبهه و اتهامى بىپايه و اساس است.
از ظاهر آيات و روايات استفاده مىشود، كه همه چيز در قرآن آمده و خداوند از ذكر مطلبى در آن فروگذار نكرده است؛ چنانكه در قرآن مىخوانيم: (وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ )(1)
. نحل: 89.
و (ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ ).(2)با اين حال، ما احكام جزئى مختلفى را مىبينيم كه در قرآن نيامده است؛ مثلاً تعداد ركعات نماز، اجناس و نصاب زكات، بسيارى از مناسك حج، عدد سعى صفا و مروه و دورهاى طواف و مسائل ديگرى در زمينه حدود و ديات و آداب قضاوت و شرايط معاملات و نام ائمه معصومين عليهم السلام و....برخى مخالفان شيعه اماميه اشكال مىكنند كه اگر آن طورى كه شما مىگوييد امامت از اصول دين است و امامان پس از رسول خدا صلّى الله عليه و آله دوازده نفر از ذريّۀ آن حضرتاند و اين موضوع از اهميت فراوانى برخوردار است، چرا درباره نام ائمه اهل بيت عليهم السلام و مقام پيشوايى و امامت آنان در قرآن، به طور صريح سخنى به ميان نيامده؟ براى پاسخ به اين ادعا نكاتى يادآور مىشود:
آنچه در بحث جانشين رسول خدا صلّى الله عليه و آله مهم است، معرفى او براى مسلمانان است؛ زيرا در جاى خود به اثبات رسيده كه اين مقام انتصابى است و اين چنين فردى را بايد خداوند برگزيند؛ حال چه اشكال دارد كه اين معرفى در قرآن با ذكر اوصاف باشد، سپس رسول خدا صلّى الله عليه و آله اين فرد را با ذكر نام و نشاندادن مصداق به مردم بشناساند.
ما با رجوع به قرآن در مىيابيم خداوند به دو روش افراد را معرفى كرده است: گاهى افراد را به نام معرفى كرده، مانند برخى پيامبران كه در سوره مريم از آنها نام برده، مىگويد: (وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ ... وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ ... وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ ...).(1)
. مريم: 41، 51، 54 و 56.
بعضى اوقات هم فرد مورد نظر را با اوصاف معرفى كرده است؛ مانند داستان حضرت سليمان عليه السلام كه مىفرمايد: (قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ ...)؛ «كسى كه دانشى از كتاب [آسمانى] داشت، گفت...».(2)در عرف مردم نيز همين دو روش در مقام معرفى افراد جارى است و از روش دوم، چه بسا بيشتر هم استفاده مىكنند. چه اينكه يكى از مفسران مىنويسد: چه بسا معرفى افراد با ذكر فضايل و خصوصيات، راه بهترى براى معرفى آنها باشد؛ زيرا اسم افراد اختصاصى نيست و احتمال سوء استفاده از آن مىرود؛ كما اينكه درباره حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف برخى سوء استفاده كردند و نام فرزندان خود را مهدى يا محمد گذاشتند. «على» هم فقط نام حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نبوده، همانگونه كه
«ابوطالب» هم تنها كنيه پدر بزرگوارش نبوده، بلكه نام و كنيه افراد فراوانى ميان اعراب بوده است. بنابراين اگر نام «على»، به صراحت در قرآن ذكر مىشد، شايد افرادى آن را بر «على» ديگرى تطبيق مىكردند يا دستكم چنين احتمالى در اين صورت مىرود و حال آنكه در روش ديگر، چنين احتمالى نمىرود. ازاينرو بهتر همان است كه با بيان ويژگىها و صفات ممتاز حضرت اميرمؤمنان عليه السلام به معرفى او پرداخته شود تا قابل تطبيق بر هيچ كس، جز وجود مقدّس آن حضرت نباشد.
شايد بگوييد شما كه معتقديد قرآن با بيان خصوصيات و صفات، ائمه عليهم السلام را معرفى كرده، اين معرفى در كدام آيه و سوره است؟ مىگوييم خداوند در چندين آيه به اين مهم پرداخته است كه به برخى از آنها مانند آيه ولايت، آيه تطهير، آيه تبليغ، و... در تبيين موضوع پرداخته شد.
قرآن در طرح بسيارى از مطالب، به صورت كلى از آنها ياد كرده و از ورود به جزئيات آن صرف نظر كرده است؛ مثلاً مىفرمايد: «اقيموا الصلاة»، اما ركعات و شرايط و اعمال نماز را نگفته است. يا مىگويد: «آتوا الزكاة» ولى موارد وجوب زكات و... را بيان نمىكند؛ البته گاهى قواعد كليه و عمومات و اطلاقاتى را ذكر كرده است كه بسيارى از مسائل مورد نياز را مىتوان با مراجعه به آنها به دست آورد؛ مثلاً در فقه، علما از آياتى همچون آيه (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ )(1)
. مائده: 1.
در مبحث معاملات، و آيه (وَ جاهِدُوا فِي اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباكُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ1) (1)
فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ )(1)
. حج: 78.
در ابواب عبادات، و آيه (لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ )(2)در حقوق والدين، استفادههاى زيادى مىكنند. اما بىشك با مراجعه به قرآن در مىيابيم، بسيارى از جزئيات در قرآن نيامده است و از اين قواعد كلى هم قابل برداشت نيست.علت پرداختن قرآن به كليات هم روشن است؛ زيرا قرآن به عنوان پيام هدايت الهى، براى همۀ انسانهاست و همه ساحتهاى زندگى مادى و معنوى آدمى را در بر مىگيرد. طبيعتاً همه اين مطالب را نمىتوان در يك كتاب به طور تفصيلى بيان كرد. بلكه بايد اصول كلى، محورى و راهگشا به شكل متنى تغييرناپذير آورده شود. تفصيل شاخههاى فرعى آن نيز به پيامبران، جانشينان او و عقل و درايت مردم هدايت شده واگذار مىگردد.(3)
چنانكه در روايات آمده است، دقيقاً همين سؤال را ابوبصير از امام صادق عليه السلام پرسيد و ايشان در پاسخ، به اين سبك خاصّ قرآن اشاره كرد و فرمود:
وقتى براى پيامبر صلّى الله عليه و آله آيه نماز نازل شد، خدا در آن سه ركعت و چهار ركعت را نام نبرد؛ تا آنكه رسول خدا صلّى الله عليه و آله آن را شرح داد. آيه زكات نازل شد، خدا نام نبرد كه بايد از چهل درهم يك درهم داد؛ تا رسول خدا صلّى الله عليه و آله آن را شرح داد. آيه حج نازل شد و نفرمود به مردم كه هفت دور طواف كنيد؛ تا آنكه رسول خدا صلّى الله عليه و آله آن را براى مردم توضيح دادند. «أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »، درباره
على و حسن و حسين عليهم السلام نازل شد و رسول خدا صلّى الله عليه و آله درباره على عليه السلام فرمود: «هر كه من مولا و آقاى اويم، على عليه السلام مولا و آقاى اوست؛ و فرمود من به شما وصيت مىكنم درباره كتاب خدا و خاندانم؛ زيرا من از خداى عزوجل خواستهام ميانشان جدايى نيفكند تا آنها را كنار حوض به من رساند. خدا اين خواست مرا برآورد...».(1)
. كافى، كلينى، ج 2، ص 8.
جالب اينكه در موضوع امامت و ولايت، خداوند غير از بيان كلى مطلب كه در آنها بر ضرورت وجود امامت تصريح شده، به برخى جزئيات هم اشاره كرده است؛ مثلاً در آيه (لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ )(2)مىگويد كه امام نبايد سابقه ظلم داشته باشد يا در آيه ديگرى مصداق آنها را با ذكر صفات، مشخص كرده است: (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ )(3)كه در اين آيه، به طور خاص حضرت على عليه السلام را براى آنان كه در زمان رسول الله صلّى الله عليه و آله بودند، مشخص كرده است كه با مراجعه به كتب حديث و تاريخ مصداق آن را مىيابيم.
با دقت در آيات گذشته و ديگر آياتى كه درباره اهل بيت عليهم السلام آمده است، مىتوان دريافت شيوه قرآن مجيد در خصوص ائمه هدى عليهم السلام، به ويژه اميرمؤمنان عليه السلام، اين است كه به معرفى «شخصيت» ممتاز و برجستگىهاى آنان بپردازد، نه به معرفى «شخص»؛ مانند آيه (وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً ).(4)همچنين آيه تطهير و آيه ولايت
كه در آيه اول، اوج ايثار در شدت نياز و در آيه دوم، طهارت مطلق از هر كژى و كاستى و عيب و گناه و در آيه سوم، تلفيق دو عبادت بزرگ با يكديگر، همراه با اوج اخلاص و خدادوستى، نمايان گرديده است.
اين شيوه، حكمتهاى فراوانى دارد:
يك - معرفى شخصيت، معرفى الگوهاست. در نتيجه، جامعه به سمت تعقل و ژرفانديشى و توجه به ملاكها و فضايل و امتيازات واقعى سوق داده مىشود. معرفى شخصيت، زمينهساز پذيرش معقول است. درحالىكه معرفى شخص در مواردى موجب دافعه مىشود. اين روش، به ويژه در اوضاعى كه شخص از نظرهايى تحت تبليغات سوء قرار گرفته باشد يا جامعه به هر دليلى آمادگى پذيرش وى را نداشته باشد، بهترين روش است. اين مسئله دقيقاً درباره اميرمؤمنان عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام وجود داشت. واقعيت آن است به استثناى اندكى از مؤمنان برجسته، اكثريت جامعه صدر اسلام، موافق اهل بيت عليهم السلام به ويژه اميرمؤمنان عليه السلام نبودند و پيامبر صلّى الله عليه و آله نيز در مقاطع مختلف با دشوارىهاى زيادى آن حضرت را مطرح مىساختند و در هر مورد با نوعى واكنش منفى و مقاومت روبهرو مىشدند؛ زيرا بسيارى از آنان كسانى بودند كه تا چند صباح قبل در صف معارضان اسلام قرار داشتند و روياروى خود شمشير امام على عليه السلام را ديده و از همان جا كينه وى را به دل گرفته بودند؛ چنانكه حضرت فاطمه زهرا عليها السلام نيز يكى از علل رويگردانى مردم از آن حضرت را همين نكته بيان فرمودند.
دو - تفكرات و سنن غلط جاهلى هنوز بر انديشه مردم حاكم بود و امورى مانند سن و... را در امور سياسى دخيل مىدانستند و از همين رو
به سبب جوان بودن حضرت على عليه السلام وى را چندان شايسته رهبرى جامعه نمىدانستند.
سه - تفكرى خطرناك در سطح جامعه رايج بود و عدهاى آن را تبليغ مىكردند مبنى بر اينكه، پيامبر صلّى الله عليه و آله در صدد است خويشان خود را براى هميشه بر مسند حكومت بنشاند و در اين راستا خدمات ارزنده پيامبر صلّى الله عليه و آله را نيز نوعى بازى سياسى تفسير مىكردند كه براى چنگاندازى به حكومت براى خود و اهل بيتش انجام داده است. اين مسئله چنان بالا گرفته بود كه روز غدير، پس از معرفى على عليه السلام به عنوان اميرمؤمنان، يكى از حاضران فرياد زد: «خدايا! محمد به ما گفت از سوى خدا آمدهام و كتاب الهى آوردهام ما پذيرفتيم، اكنون مىخواهد داماد و پسر عمويش را بر ما حاكم و مستولى سازد. اگر او راست مىگويد، سنگى از آسمان ببار و مرا بكش»! ناگهان سنگريزهاى بر سرش فرود آمد و او را به هلاكت رساند. اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه در چنين وضعيتى تا چه اندازه صلاح بوده است نام آن حضرت يا ائمه بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذكر شود؟
از آنجا كه بسيارى از جزئيات مسائل مختلف در قرآن بيان نشده است، اين سؤال مطرح شود كه براى به دست آوردن جزئيات اينگونه مسائل چه كنيم؟ مرجع كيست؟ آيا قرآن براى اين بخش از مسائل راهكارى به دست داده است؟
قرآن كريم از منابع اصلى دريافت احكام الهى و معارف اسلامى را «سنّت پيامبر صلّى الله عليه و آله» شمرده، مىفرمايد: (أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ ). (نحل: 44)
پيامبر صلّى الله عليه و آله هم طبق صريح «حديث ثقلين»، اهل بيت عليهم السلام و عترت خود را از منابع مطمئن احكام و معارف اسلامى معرفى فرموده است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
كِتابُ اللهِ فِيهِ نَبَأُ ما قَبْلَكُمْ وَ خَبَرُ ما بَعْدَكُمْ وَ فَصْلُ ما بَينَكُمْ وَ نَحْنُ نَعْلَمُهُ.(1)
. كافى، ج 1، ص 61.
در كتاب خدا اخبار پيشينيان و خبرهاى آينده و آنچه سبب مىشود كه اختلاف را ميان شما برطرف كند، وجود دارد و ما همه آنها را مىدانيم.
ديگر اينكه از روايات مختلف اسلامى، به خوبى استفاده مىشود كه قرآن ظاهر و باطنى دارد: ظاهر آن، معانى و مفهوماتى است كه در دسترس همه قرار گرفته و از آن بهره مند مىشوند؛ ولى باطن آن، معانى و مفاهيم ديگرى است كه فقط در اختيار پيامبر صلّى الله عليه و آله و پيشوايان معصوم عليهم السلام قرار دارد.
نكته ديگر اينكه خداوند در قرآن، اطاعت از پيامبر صلّى الله عليه و آله را اطاعت از خود مىداند و بيش از بيست بار بر آن تأكيد مىورزد(2)و مىفرمايد: «پيامبر براى شما اسوه است».(3)
افزون بر آن، مگر ذكر تمام مسائل مربوط به هدايت انسانها، اعم از مهم و غيرمهم، در يك جلد كتاب چند صد برگى، شدنى است؟ حتماً لازم است براى تفسير متن آسمانى، شخصى آسمانى معرفى شود و تا معرفى نشود، دين كامل نمىشود. ازاينرو با انزال آخرين آيه از قرآن، صحبت از (اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ) نشد؛ ولى وقتى كنار قرآن، مفسرى
آسمانى معرفى شد، اكمال دين و نااميدى كفار مطرح گرديد.(1)
. اشاره به آيه سوم سوره مائده كه مربوط به واقعه غدير خم است و پس از آنكه ولايت مشخص مىشود، اين آيه نازل مىشود كه مىفرمايد: (اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً).
حال ببينيم آيا پيامبر صلّى الله عليه و آله هم درباره انتخاب وصى اقدامى كرده است؟ آنچه از مباحث امامت در سنت، در تبيين موضوع بحث شد، متكفل اين بخش است.
اگر قرار باشد ملاك ما در رد يا اثبات چيزى، ذكر شدن يا نشدن آن در قرآن باشد، بايد بسيارى از معتقدات مسلم و قطعى ميان تمام مسلمانان را كنار بگذاريم. افزون بر آن، از آنچه گذشت، معلوم شد كه خود قرآن هم با اين ملاك موافق نيست و ما را به كلام و عمل رسولالله(2)ارجاع داده است. همچنين عبوديت افراد در اطاعت از اوامر الهى چگونه مىتوانست آزموده شود! اگر قرار باشد در هر كارى كه خدا از ما خواسته است حكمت آن را از خدا بخواهيم، پس فرق خدا با غير او در چيست؟ آيا در حكمت خدا و علم او و مصلحتسنجىاش درباره بندگان ترديد ايجاد نمىشد؟
خداوند در قرآن از انبيا به سه صورت نام برده است: برخى را نام برده و سرگذشت آنها را هم آورده و برخى از آنها را فقط نام برده و سخن ديگرى درباره آنها نفرموده و برخى از آنها را هم فقط ياد كرده، ولى نامى از آنها نبرده است. پس برخى از انبيا هم در قرآن فقط توصيف
شدهاند و به نام آنها اشارهاى نشده است كه عبارتاند از اشموئيل عليه السلام كه درباره ايشان مىفرمايد: (وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ )(1)
. بقره: 247.
و همچنين يوشع عليه السلام كه درباره ايشان مىفرمايد: (وَ إِذْ قالَ مُوسى لِفَتاهُ )(2)كه به اعتقاد بسيارى از مفسّران(3)، منظور در اينجا يوشع بن نون است و ارميا عليه السلام كه در خصوص ايشان هم مىفرمايد: (أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ ).(4)افزون بر آن، بسيارى از انبيا نه نامى از آنها در قرآن آمده و نه يادى از آنها شده است؛ ولى اين دليلى براى انكار آنها نيست؛ زيرا خداوند به طور كلى فرموده است: (وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ ...).(5)اين قضيه مانند مسئله ذكر نام ائمه عليهم السلام در قرآن است كه با تأكيد آيات به صورت كلى بر وجود آنها و همچنين توصيف آنها در قرآن، نمىتوان فقط به بهانه ذكرنشدن نامشان، آنها را انكار كرد. چه بسا در اينجا هم مانند نام انبيائى كه در قرآن ذكر نشده، لزومى بر ذكر آنها در قرآن نبوده، ازاينرو از ذكر آنها صرفنظر شده است.
خداوند متعال وعده حفظ قرآن را با صراحت تمام اعلام كرده(6)، اما راه حفظ آن را نفرموده است: مىتواند از راه غيب باشد كه دست و
زبان هر تحريفگرى را قطع كرده تا كسى چيزى از قرآن كم نكند يا چيزى بر آن نيفزايد يا از راه علل و عوامل عادى باشد. اگر نام على عليه السلام و ساير ائمه عليهم السلام با صراحت تمام در قرآن مىآمد، الفاظ قرآن را هم دستخوش تحريف مىكردند و از پذيرش ولايت امرى آن امامان معصوم عليهم السلام سر باز مىزدند. ازاينرو بايد راهكارى انديشه مىشد تا قرآن از تحريف در امان بماند و اين خود تدبيرى در جهت صيانت از قرآن بود.
بدون شك كسانى كه براى غصب خلافت برنامه مىريزند و براى خلع سلاح نهايى وارثان حقيقى آن، دست آنها را از اموال دنيايى كه حق آنها بوده است، به بهانههاى واهى خالى مىكنند، هيچ بعيد نبود كه اگر نام آنها در قرآن تصريح مىشد و هيچ راهى براى كنار زدن آنها اعم از تأويل آيه يا انطباق آن بر ديگرى نداشتند، خود، آنها را از بين مىبردند تا راه را براى رسيدن به هواهاى نفسانى خود باز كنند.
ازاينرو در روايات مىخوانيم كه پيامبر صلّى الله عليه و آله چون زمينه حسادتها را بين مردم مىديدند، به اميرمؤمنان عليه السلام توصيه كردند در برابر آنان مقاومتى تا سر حد مرگ از خود نشان ندهد؛ زيرا منافقان ثابت كردهاند كه در محو تمام آثار نبوت، همتى بس بلند دارند(1)
. العقد الفريد، ابن عبد ربه اندلسى، ج 4، ص 360.
، و اين امكان وجود داشت كه به كلى در اصل نبوت و قرآن ترديد ايجاد كنند. ازاينرو خداوند به پيامبر صلّى الله عليه و آله دستور مىدهد با معرفى اميرمؤمنان عليه السلام تبليغ خود را كامل كرده،1) (1)
نگران باقى قضايا نباشد و اين، خود تدبير حكيمانه خداوند در حفاظت از اين شجره مقدسه از گزند بدخواهان بوده است.
افزون بر آن، چه بسا ذكر نام ائمه سبب مىشد كه آزمندان حكومت و رياست به نسلكشى اهلبيت عليهم السلام بپردازند؛ همچنانكه درباره حضرت موسى عليه السلام رخ داد. ازاينرو درباره حضرت مهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف نيز كه در احاديث بر نسب و خاندان ايشان تأكيد شده بود، مىبينيم حساسيتهاى فراوانى پديد آورد و خانه حضرت عسكرى عليه السلام مدتها تحت نظر و مراقبت بود تا فرزندى از او به دنيا نيايد و در صورت تولد، هر چه زودتر به حيات او خاتمه دهند.
برخى مىگويند اگر نام ايشان در قرآن ذكر مىشد، از اين همه اختلاف و خونريزى، كه به خاطر خلافت در طول تاريخ انجام شده است، جلوگيرى مىشد و اگر كسى حرفى مىداشت، او را به قرآن ارجاع مىدادند و او هم با مشاهده نام آنها، ديگر ادعايى نمىداشت!
در پاسخ بايد گفت كه مسائل زيادى در طول تاريخ باعث خونريزى بين مردم شده، ولى خداوند آنها را به طور مشخص در قرآن بيان نكرده است؛ مانند اينكه آيا صفات خدا عين ذات اوست يا زائد بر ذات؟ حقيقت صفات خبرى مانند استوارى بر عرش، دست داشتن خدا و... چيست؟ حدوث يا قدم كلام خدا و....
گذشته از آن، مىبينيم گاهى صحابه از اوامر صريح رسول الله صلّى الله عليه و آله كه خداوند دستور ايشان را به منزله دستور خود مىداند، آن هم در ايام حضورش سرپيچى مىكردند. مثل گروهى كه به خاطر جمعآورى
غنيمت در جنگ احد، تنگه را رها كردند، و همين باعث شد دشمن، جنگ باخته را ببرد يا از اين هم بالاتر، ماجراى سپاه اسامه است، كه پيامبر لشكرى را به فرماندهى اسامةبن زيد تجهيز كرد و فرمود: «خدا لعنت كند هركه از لشكر اسامه جا بماند»؛ اما عدهاى اطاعت نكردند و لعنت پيامبر را به جان خريدند و ماندند.
با توجه به آيات و روايات ياد شده، به خوبى روشن مىشود كه موضوع امامت و ولايت در قرآن و سنت، به صورت بسيار آشكار مطرح شده، و هرگز قرآن و سنت، چنين موضوع مهمى را ناگفته نگذاشته است. از سوى ديگر، هيچوقت شيعه ادعا نكرده كه اسم ائمه در قرآن آمده است. اين، اتهام به شيعه است. تصريح نشدن به اسم امامان معصوم عليهم السلام دلايل خاص خود را دارد كه به برخى اشاره شد. بنابراين با وجود اين آيات و روايات روشن و مبرهن، نيازى به اعتقاد به تحريف قرآن براى اثبات امامت نيست كه برخى وهابيون مغرض براى وارد كردن خدشه به جايگاه بىهمتاى امامت، چنين شبهههاى بىاساس را مطرح كردهاند. اما براى اينكه به صورت دقيق به شبهه پاسخ داده شود، شبهه آنها طرح و پاسخ داده مىشود.
يكى از نويسندگان متعصب، تحريف قرآن را به شيعه نسبت داده است. به ادعاى وى شيعيان براى اثبات امامت، همه حيلهها را به كار گرفتهاند، آنها قرآن را تحريف، به انبيا توهين كردهاند و امر امامت را به بداء نسبت دادهاند.(1)
. «ان الشيعه لاستقرار مسألة الامامه لا يدعون حيلة و لا تزويرا الا عملوه، و لذلك حرفوا القرآن و اهانوا الانبياء و نسبوا الى البداء»؛ عقايد جعفريه، مولانا محمدعلى، ج 1، ص 79.
1) (1)
درباره اين ادعا بايد به نكاتى توجه كرد:
اولاً همانگونه كه در تبيين مسئله كاملاً بحث شد، موضوع امامت در نصوص دينى، يعنى قرآن و سنت، به طور بسيار روشن آمده است؛ زيرا بنا به نقل مفسران و مورخان عامه و خاصه، آيات زيادى (بيش از سيصد آيه) درباره ولايت على عليه السلام و فضايل و مناقب آن حضرت در قرآن كريم آمده و در سنّت، اخبار متواترى از پيامبر خدا صلّى الله عليه و آله وجود دارد كه بر امامت على عليه السلام دلالت دارد. اين روايات شمارش شدنى نيستند و علماى عامّه و خاصه در اين زمينه تأليفات بسيارى دارند، كه هم وجوب وجود امام را اثبات مىكنند، هم انتصابى بودن آن را و هم اوصاف امام را. بلكه حتّى درباره مصداق امام بعد از رسول خدا صلّى الله عليه و آله نيز نصّ صريح وجود دارد. ازاينرو ديگر نياز به تحريف آيات الهى نيست. بنابراين، اگر كسى با نگاه بىطرفانه و بىغرض، قضايا و روايات را بررسى كند، خواهد ديد بالاترين و مهمترين موضوعى كه در حوزه اسلامى مطرح است، موضوع امامت است. از آنجا كه نبى مكرم صلّى الله عليه و آله، خاتم انبيا و پايانبخش رسل است و شريعت او هم بايد تا قيامت استوار بماند، براى پاسدارى از رهاوردها و تلاشهاى 23 ساله ايشان، نياز است كه افرادى معين شوند تا از انحراف شريعت جلوگيرى كنند و به قيام براى اجرا كردن دستورات اسلامى بپردازند و در جامعه براى اجراى عدالت و جلوگيرى از ستم بكوشند؛ ازاينرو مىبينيم كه خداوند در قضيه امامت و معرفى اميرمؤمنان على عليه السلام، با تهديد خطاب به نبى مكرم صلّى الله عليه و آله مىفرمايد كه اگر اميرمؤمنان عليه السلام براى امامت، به مردم معرفى نشود، تلاش 23 ساله رسالت
به ثمر نخواهد نشست.(1)
. (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ) (مائده: 67)
همين آيه شريفه، جايگاه رفيع ولايت و امامت را از ديدگاه اسلام و قرآن نشان مىدهد.ثانياً؛ تحريف نشدن قرآن از نگاه مسلمانان با توجه به نصوص آموزههاى اسلامى، از ضروريات دين است و در طول تاريخ اسلامى چه در زمان ائمه عليهم السلام و چه بعد از آن تا كنون، تمام انديشمندان شيعى، قرآن را مصون از تحريف مىدانند. تا چه رسد به اينكه اعتقاد به چنين موضوعى داشته باشند.
آياتى در قرآن هستند كه به صراحت، بر مصونيت قرآن از تحريف دلالت دارند و هرگونه تحريفى را از قرآن نفى مىكنند: (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ )؛ «ما قرآن را نازل كرديم و ما حافظ آن خواهيم بود». (حجر: 9)
معناى اينكه خداوند حافظ قرآن است، چيست؟ آيا بدين معناست كه الفاظ و يا كاغذهايى كه روى آنها قرآن نوشته شود يا قرآنى را كه فلان شخص حافظ است يا قرآنى كه نزد فلانى است، حفظ و پا برجا مىماند؟ يا مراد اينها نيست و آيه شريفه، معناى ديگرى دارد. از آنجا كه طبعاً قرآن روى هر چيزى كه نوشته شود، آن چيز از بين رفتنى است، حافظان قرآن نيز از بين رفتنىاند، مراد حفظ و نگهدارى آياتى است كه بر قلب پيامبر صلّى الله عليه و آله نازل شده، آن هم تا آخرين آيه؛ يعنى همين قرآن كه اكنون نزد مردم است، محفوظ و باقى خواهد ماند و كلمه و حرفى از آن
1) (1)
كم يا بر آن افزوده نخواهد شد.
دليل آن هم همين است كه پس از چهارده قرن، هنوز كسى نتوانسته كوچكترين خدشهاى به قرآن كريم وارد كند يا اسلوب و تعداد سورهها، آيات، كلمات و حتى حروف آن را تغيير دهد، خلاف تورات و انجيل كه پس از حضرت موسى و عيسى عليهما السلام در مدتزمانى اندك، هواپرستان شيطانصفت آنها را تحريف كردند.
آيۀ ديگرى كه بر تحريف نشدن قرآن دلالت مىكند، چنين است:
(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ * لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ ) (فصلت: 41 و 42)
اين كتابى است قطعاً شكستناپذير كه هيچگونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغش نمىآيد؛ زيرا او فرستاده شده از سوى خداوند حكيم و شايسته است.
در اين آيه شريفه، حرف «لا» براى نفى است و دلالت بر عموم دارد. وقتى «لاى نافيه» بر سر طبيعت و ماهيتى درآيد و به آن متعلّق شود، افاده «نفى جنس» مىكند. پس معناى آيه چنين مىشود كه در قرآن، هيچ باطلى اعم از زيان، نقيصه، تغيير كلمات و... راه نيافته و نخواهد يافت. اگر قرآن كريم را ملحدان و ايادى منحرف و اجانب، تحريف كرده باشند، اين تحريف بالاترين مصداق راه يافتن باطل به قرآن است.
عالمان شيعه بر اين نكته تأكيد كردهاند كه از نظر عقلى، پذيرفتنى نيست رسول الله صلّى الله عليه و آله كتابى را كه معجزه دين و آييننامه سلوك فردى و
اجتماعى و مستند و پايه و مايه دين اوست، رها كند و تدوين و جمع آن و حراست از تمامت آن را وانهد.(1)
. اجوبة مسائل جارالله، عبدالحسين شرفالدين، ص 28.
شيخ صدوق رحمه الله درباره تحريف قرآن چنين مىفرمايد:
به اعتقاد ما (شيعيان) قرآنى كه خداوند بر پيامبرش صلّى الله عليه و آله نازل فرموده، بيشتر از قرآنى كه اكنون در دست مردم موجود است، نبوده و تعداد سورههاى قرآن نزد مردم 114 سوره مىباشد و نزد ما سوره والضحى و الم نشرح روى هم يك سوره است و همچنين سوره «ايلاف» و «الم تر كيف» نيز يك سوره محسوب مىشود. كسى كه به ما نسبت دهد و بگويد ما گفتهايم «قرآنى كه بر پيامبر صلّى الله عليه و آله نازل گرديده، بيشتر از قرآنهاى موجود است»، دروغگوست (و به ما طايفه اماميه، تهمت ناروا مىزند).(2)
فقيه و متكلم نامدار شيعه، معروف به شيخ مفيد رحمه الله، در پاسخ به اين سؤال كه: «اگر كسى بگويد: چطور صحيح است گفته شود اين قرآنى كه اكنون بين مردم است، حقيقتاً همان كلام خداوند است بدون هيچ كم و زياد، و حال اينكه شما از ائمه معصوم عليهم السلام خلاف اين را نقل مىكنيد كه آنان [به جاى كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ ...] خواندهاند: «كنتُم خير ائمة اخرجت للناس» و همچنين [بهجاى جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً ] خواندهاند: «جَعَلناكم ائمه وسطا» و باز
[به جاى يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ ] خواندهاند: «يسألونك الأنفال» و اينها خلاف قرآن در دست مردم است»، مىفرمايد:
اخبارى كه از ائمه عليهم السلام نقل شده، همگى اخبار آحاد است و نمىتوان به صحت آنها قطع و يقين حاصل كرد و براى همين، ما در اينگونه مسائل توقف مىكنيم و از دستورى كه به ما داده شده مبنى بر اينكه از همين قرآن بين مردم پيروى كنيد، عدول نمىكنيم. چون خود معصومين عليهم السلام امر فرمودند هر روايتى كه با قرآن و عقل، مطابق نبود، علم آن را به خود ما واگذار كنيد. افزون بر اين، كسى منكر اين معنا نيست كه ممكن است در قرآن كريم دو جور قرائت شده باشد كه يكى از آنها در قرآن و ديگرى در روايت آمده باشد. همانطور كه مخالفان ما نيز صريحاً اعتراف مىكنند كه نزول قرآن كريم بر وجوه متعدد بوده است.(1)
. مصنّفات شيخ مفيد، ج 7، صص 82-84.
«سيد مرتضى يا علمالهدى» براى تحريف نشدن قرآن، بسيار محكم و قوى استدلال مىكند و مىگويد:
علم به صحّتِ نقل قرآن مثل علم به شهرها و حوادث بزرگ و وقايع عظيم و مثل كتابهاى مشهور و اشعار مدوّن عرب است؛ چون اهتمام و انگيزه شديداً بر اين بود كه قرآن را حفظ و حراست كنند. چون قرآن معجزه پيامبر صلّى الله عليه و آله و مآخذ علوم شرعى و احكام دينى است و علماى مسلمين در حفظ و حمايت از قرآن به حدّ اعلى رسيدند، نه به نحوى كه
1) (1)
حتى اگر در اعراب، قرائت، حروف و آياتش اختلافى رخ مىداد، كاملاً به موارد اختلاف آشنا بودند. پس با اين شدتِ اهتمام و شناخت كامل، چگونه ممكن است در قرآن كريم تغيير يا نقصى وارد شده باشد؟ در عصر رسول خدا صلّى الله عليه و آله قرآن كريم به همين صورت كه در اين زمان هست، جمعآورى و تدوين شده بود.... تمام اينها با اندك تأمّلى بر اين معنا دلالت مىكند كه قرآن در عصر پيامبر صلّى الله عليه و آله متفرق و پراكنده نبوده، بلكه مدوّن و مرتّب بوده است. كسانى كه در اين مسئله با ما مخالفت كردهاند، از اماميه يا حشويه، به قول و نظر آنان اعتنايى نمىشود.(1)
. مجمع البيان، محمد بن حسن طبرسى، ج 1، ص 15.
شيخ طوسى رحمه الله مىفرمايد:
مقصود از اين كتاب، علم معانى و اغراض مختلف قرآن كريم است؛ و اما سخن درباره زيادى و نقصان قرآن، سزاوار اين كتاب نيست؛ چون در زيادى قرآن، اجماع بر بطلان آن است و نقصان در قرآن نيز ظاهر مذهب مسلمانان بر خلاف آن است و همين مطلب نزد مذهب ما به صحت نزديكتر است؛ و سيد مرتضى رحمه الله نيز همين قول را تأكيد كرده است و ظاهر روايات نيز همين است؛ مگر اينكه از طريق عامه و خاصه، روايات زيادى بر نقصان بسيارى از آيات قرآن و نقل دادن آيهاى از جايى به جاى ديگر نقل شده است. ولى اينها واحد است كه موجب علم و عمل نمىشود و بهتر است از اينگونه اخبار، اعراض شده و از اشتغال به آنها پرهيز شود.(2)
علامه حلى رحمه الله درباره تحريف نشدن قرآن كريم مىفرمايد:
حق اين است كه در قرآن كريم نه تبديلى رخ داده و نه تقديم و تأخيرى. همچنين قرآن كريم نه زياد شده و نه كم و پناه مىبريم به خداوند از كسى كه به امثال اين تحريفها اعتقاد داشته باشد؛ چون اينگونه اعتقادها موجب مىشود تا در معجزه پيغمبر اكرم صلّى الله عليه و آله كه با تواتر نقل شده است، تحريف راه پيدا كند.(1)
. اجوبة المسائل المهنّائيه، علامه حلى، ص 121.
محقق كركى، معروف به محقق ثانى رحمه الله مىفرمايد:
در رواياتى كه دلالت دارند از قرآن كم شده [است] يا بايد توجيه نمود و يا دور انداخت؛ زيرا اگر روايتى بر خلاف دليل كتاب، سنت متواتر و اجماع باشد و نتوان آن را توجيه نمود يا بر وجهى حمل كرد، بايد آن را از گردونه خارج كرد.(2)
حضرت امام خمينى رحمه الله ضمن تصريح و تأكيد بر تحريف نشدن قرآن، موضوع استدلال نكردن حضرت على و فاطمه زهرا و امامان معصوم عليهم السلام و همچنين ياران حقگوى آنان، چون سلمان، مقداد و ابوذر را در احتجاجهايشان به آياتِ مفروضاً ساقط شده قرآن، مطرح كرده و به استناد آن، نظريه تحريف را رد كرده است.(3)
علامه در تفسير الميزان ذيل آيه شريفه (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ ) مىفرمايد:
آيه «حفظ» دلالت بر اين دارد كه كتاب خدا از حيث ذكر بودن، از جميع اقسام تحريف (تحريف به زياده، نقصان و تغيير، و تبديل و جابهجايى) محفوظ است. پس قرآن، ذكرى زنده و پابرجاست.(1)
. تفسير الميزان، محمد حسين طباطبايى، ج 12، ص 101.
افزون بر آنچه ذكر شد، شيعه هيچ وقت به تحريف قرآن متهم نبوده و هيچ كسى هم چنين چيزى به شيعه نسبت نداده و اين، ادعايى است بدون دليل و مستند و درواقع از تهمتهاى ناروايى است كه وهابيت براى بدنام كردن شيعه به كار برده.
اين در حالى است كه وهابيون، شيعه را از جنبه ديگر نيز متهم مىكنند كه شيعيان معتقدند خلفا يعنى كسانى غير از شيعه دست به تحريف قرآن زدهاند. نه اين اتهام، درست است و نه آن اتهام اولى؛ بلكه قرآن كتاب آسمانى همه مسلمانان است و تمام مسلمانان و همه فرقههاى آن به تحريفنشدن آن معتقدند. اين جريان وهابيت است كه در راستاى اختلافانگيزى بين مسلمانان به چنين مسائلى مىپردازند.
نكته مهم ديگر آن است كه قرآن نزد شيعه همان قرآن نزد اهل سنت است. اگر كسى شك دارد، بيايد و از نزديك ببيند.
1) (1)
با وجود تصريح و مشخص شدن مصداق امام پس از رسول الله صلّى الله عليه و آله در قرآن كريم، آن هم به گونهاىكه هرگونه شك و ترديد را از بين مىبرد، ديگر نيازى به ذكر نام ايشان در قرآن نبوده است و روش قرآن در بيان مطالب اين نيست كه تمام مطالب را به نحو تمام و كمال بازگو كند؛ بلكه از سير در آيات و روايات چنين به دست مىآيد كه خداوند عزوجل مردم را براى بيان يا حتى طرح اوليه بسيارى از مطالب به رسول خود ارجاع مىدهد و ايشان نيز سواى از تصريح قرآن و بلكه به دستور آن، حضرت على عليه السلام را در مواقع مختلف با نشان دادن و تصريح به نام و... براى جانشينى پس از خود معرفى كردهاند و براى پس از ايشان، فرزندانشان را يكى پس از ديگرى با ذكر نام مشخص كردهاند. سواى اين مطالب، اگر نام ائمه عليهم السلام در قرآن ذكر مىشد، تبعاتى داشت كه به مصلحت جامعه اسلامى نبود. ازاينرو خداوند از اين كار صرفنظر كرده است، و معتقديم هر انسان باانصافى در صورت توجه و تعمق در اين مطالب و رجوع به منابع تاريخى، با كنار گذاشتن تعصب، حقيقت را خواهد يافت.
البته افرادى كه مغرضانه به شيعيان تهمت تحريف با عناوين مختلف مىزنند، داراى عقايدى بىاساس هستند؛ زيرا علماى شيعه اتفاقنظر دارند كه قرآن تحريف نشده و اهتمام فراوان علما بر اين است كه نگذارند كسانى بر اين امر دامن زنند و از طرفى بر حفظ و صيانت و حراست آن از هيچ تلاشى دريغ نمىورزند. اين، جريان وهابيت است كه اتهاماتى همچون «اعتقاد به تحريف قرآن براى اثبات امامت» را براى تضعيف جايگاه رفيع امامت و در راستاى اختلافانگيزى بين مسلمانان مطرح مىكنند.
اجوبة المسائل المهنّائيه، حسنبن يوسف حلي، قم، مطبعة الخيام، بىتا.
اجوبة مسائل جارالله، عبدالحسين شرف الدين، قم، چاپ عبدالزهراء ياسرى، 1416 ه. ق.
احقاق الحق، قاضي سيد نورالله حسيني مرعشي شوشتري، تعليق: آيتالله مرعشى نجفى، قم، كتابخانه آيتالله مرعشى نجفى، 1379 ه. ش.
الاحكام السلطانيه، ابوالحسن عليبن محمد ماوردي، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، بىتا.
الاعتقادات في دين الإمامية، ابوجعفر محمدبن عليبن بابويه قمي شيخ صدوق، قم، كنگره شيخ مفيد، 1414 ه. ق.
انوار الهداية في التعليقة على الكفاية، امام خمينى، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى رحمه الله، 1415 ه. ق.
انيس الموحدين، ملا محمدمهدى نراقى، قم، پيام مهدى عجّل الله تعالى فرجه الشريف، چاپ دوم، 1386 ه. ق.
البيان في تفسيرالقرآن، ابوالقاسم خويى، بيروت، 1408 ه. ق.
تاج العروس من جواهر القاموس، محبالدين، سيد محمد مرتضى حسيني زبيدى حنفى، دارالفكر للطباعة و النشر و التوزيع، بيروت، چاپ اول، 1414 ه. ق.
التبيان في تفسير القرآن، محمدبن حسن طوسي، تحقيق احمد حبيب قصير العاملي، مكتب الاعلام الاسلامي، قم، 1409 ه. ق.
التحقيق في كلمات القرآن الكريم، حسن مصطفوي، مركز الكتاب للترجمة و النشر، تهران، چاپ اول، 1402 ه. ق.
التحقيق في نفي التحريف، على حسينى ميلانى، قم، مركز حقايق الاسلاميه، بىتا.
التعريفات، علي بن محمد جرجاني (ميرسيد شريف)، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1373 ه. ش.
تفسير الميزان، سيد محمدحسين طباطبايى، نشر بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى، چاپ پنجم، 1370 ه. ش.
التفسيرالكبير، فخر رازى، قم، دفتر تبليغات، 1413 ه. ق.
تلخيص المحصل، خواجه نصيرالدين طوسى، تهران، مؤسسه مطالعات اسلامى، 1359 ه. ش.
جمهرة اللغه، ابن دريد، به كوشش رمزى بعلبكى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1987 م.
الحاشية على إلهيات الشرح الجديد للتجريد، مقدس اردبيلي، قم، دفتر تبليغات اسلامى، چاپ دوم، 1419 ه. ق.
دائرةالمعارف الاسلاميه، ترجمه: احمد شنتاوى و ديگران، بيروت، دارالمعرفة، 1933 م.
دلائل الصدق، شيخ محمد حسن مظفر، قم، انتشارات بصيرتى، 1395 ه. ق.
شرح المقاصد، سعدالدين تفتازاني، قم، انتشارات رضي، بىتا.
شرح المواقف، عبدالرحمنبن احمد قاضي عضدالدين ايجي، بيروت، دارالكتب العلميه، 1419 ه. ق.
شيعه در اسلام، سيد محمدحسين طباطبايى، دفتر نشر اسلامى، چاپ سيزدهم، قم، 1378 ه. ش.
صيانة القرآن من التحريف، محمد هادى معرفت، قم، نشر اسلامى، 1413 ه. ق.
عقايد جعفريه، مولانا محمدعلي، بىنا، بىجا، بىتا.
العقد الفريد، ابن عبد ربه اندلسي، دارالكتاب العربي، بيروت، بىتا.
علوم قرآن، سعيد روشن، مؤسسۀ آموزشى پژوهشى امام خمينى، قم، 1379 ه. ش.
قواعد العقائد، ضميمه تلخيص المحصل، نصيرالدين طوسى، تهران، دانشگاه تهران، 1359 ه. ق.
كافي، محمد بن يعقوب كليني، دارالحديث، قم، 1429 ه. ق.
لسان العرب، ابن منظور، به كوشش علي شيري، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1408 ه. ق.
مجمع البيان، طبرسي، بيروت مؤسسة الاعلمي، 1415 ه. ق.
مصنّفات شيخ مفيد، محمدبن محمد مفيد، قم، كنگره شيخ مفيد، بىتا.
معجم المقاييس اللغه، احمدبن فارس، قم، كتب الاعلام الاسلامي، 1404 ه. ق.
مفردات ألفاظ القرآن، حسينبن محمد راغب اصفهاني، بيروت، دارالعلم، اول، 1412 ه. ق.
مقدمة ابن خلدون، عبدالرحمنبن محمد بن خلدون، شرح و تحقيق: محمد اسكندراني، بيروت، دارالكتب العربي، 1422 ه. ق.
النكت الاعتقاديه، شيخ مفيد، قم، المجمع العالمي لاهلالبيت، 1371 ه. ش.
قرآن، در اصل مصدر است، مانند كفران و رجحان، و به معناى خواندن آمده، مانند: «قَرَأتُ الكِتابَ قَراءَةً وَ قُرآناً»؛ «كتاب را به روشى خاص قرائت كرده، خواندم» يا (فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ) اي قَرائَتَهُ؛(1)
. قيامت: 18.
«هنگامى كه آن را خوانديم، پس پيروى كن از خواندن آن» و همينطور به معناى جمع كردن آمده است؛ مانند: «قَرَأتُ الشّيءَ قُرآناً، اي جَمَعتُهُ وَ ضَمَمتُ بَعضَهُ الى بَعضٍ»؛ يعنى جمع و ضميمه كردم بعض آن چيز را به بعض ديگر يا (إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ )، اي جَمعَهُ؛(2)«همانا جمع قرآن و قرائت آن بر عهده ماست».قرآن در اصطلاح اسمى براى كتاب خداست كه بر محمد صلّى الله عليه و آله آخرين پيامبر الهى نازل شده.(3)اين كتاب 114 سوره دارد، كه اولين آن «الفاتحه»
و آخرين آن «الناس»، و داراى 6170 آيه، و 77/439 كلمه، 323/050 حرف است.(1)
. كتاب الفهرست، محمد بن اسحاق بن نديم بغدادى، ص 30؛ البرهان فى علوم القرآن، محمد بن عبدالله زركشى، ج 1، ص 251.
برخى متعصبان و مخالفان مكتب اهل البيت عليهم السلام براى مخدوش جلوه دادن شيعيان، تهمتها و افترائات زيادى را به ديدگاه و نظرات شيعيان درباره آموزههاى اسلامى دين در رسانههاى تصويرى و مكتوب وارد مىكنند. ازاينرو براى رفع اينگونه شبهات و تنزيه شيعيان از اتهام به چنين عقايدى و آشكار ساختن حقايق، ضرورت دارد كه مسائل از زواياى مختلف مورد بحث و بررسى قرار گيرد. از جمله افترائات، اين ادعاى بىاساس است كه شيعيان دو قرآن دارند، قرآن ظاهر و قرآن خاص و مكتوم، كه در اين نوشتار به آن مىپردازيم.
بىترديد مسلمانان با همه اختلافاتى كه در فقه و عقايد دارند، در يك چيز باهم متحدند و آن كتاب الهى موجود ميان آنان يعنى قرآن است كه بدون كوچكترين تفاوت در كمى و زيادى، به عنوان اولين منبع تشريع و قانون داراى جايگاه بالا و اعتبار است و هيچ تفاوتى ندارد كه اين مصحف شريف در كجاى جهان اسلام و توسط كدام فرقه و گروه اسلامى به چاپ رسيده باشد، همگى از يك اعتبار برخوردارند؛ زيرا قرآن خود فرموده است: (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ )؛ «ما اين قرآن را كه مايه تذكر است
1) (1)
نازل كرديم، و ما به طور قطع آن را حفظ خواهيم كرد». (حجر: 9)
چنان نيست كه قرآن عظيمالشأن بدون پشتوانه باشد و هركس به خود اجازه دهد از خود قرآنى بسازد يا از آن بكاهد يا چيزى بر آن بيفزايد. اين چراغى است كه خداوند تبارك و تعالى آن را برافروخته و هرگز غروب و افول نخواهد داشت. اين حقيقتى انكارناپذير و مورد تأييد همه مسلمانان است.
در عين حال برخى مسائل مانند وجود مصحف امام على عليه السلام و مصحف فاطمه زهرا عليها السلام بهانهاى براى عدهاى از نويسندگان متعصب شده است و از آن چنين برداشت مىكنند كه گويا شيعيان دو قرآن دارند: يكى عام و ديگرى خاص. مقصود از قرآن خاص، همان مصاحفى است كه در منابع از آنها به نام مصحف امام على عليه السلام و مصحف فاطمه عليها السلام ياد شده.
قرآن امام على، از نظر جوهرى يعنى آيات و سورههاى قرآنى، هيچ تفاوتى با قرآن موجود ندارد؛ تنها تفاوت آن در اين است كه افزون بر متن قرآن، تأويل، تنزيل، ناسخ و منسوخ آيات نيز در آن گردآورى و نگاشته شده.
ازاينرو وقتى طلحه از امام على عليه السلام از سلامت و حجيت قرآن موجود مىپرسد كه آيا تمام آنچه را كه عمر و عثمان نوشتهاند قرآن است، يا چيزى غير از قرآن هم در آن وجود دارد، حضرت مىفرمايد:
تمام آن قرآن است. اگر به آنچه در آن است عمل كنيد، از آتش جهنم نجات مىيابيد و وارد بهشت مىشويد؛ زيرا در آن، حجت ما و بيان حق ما و وجوب طاعت ما (اهل بيت) است.(1)
. كتاب سليم بن قيس، سليم بن قيس الهلالى، صص 581 و 582.
1) (1)
امام على عليه السلام در اين روايت، با كمال صراحت قرآن موجود را تأييد مىكند و عمل به دستورات آن را موجب نجات از آتش مىداند. كاملاً روشن است كه تأييد آن حضرت، معنايى جز اين ندارد كه قرآن موجود همان قرآنى است كه بر رسول خدا صلّى الله عليه و آله نازل شده و هيچ تفاوت جوهرى از سنخ آيات و وحى قرآنى با قرآن آن حضرت ندارد. در غير اين صورت امام عليه السلام در مقام جانشين پيامبر صلّى الله عليه و آله و هادى امت، هرگز به خود اجازه نمىداد كه قرآن كامل خود را كنار بگذارد و قرآن ناقص و تحريف شده موجود را قرآن كامل معرفى كند و عمل به آن را موجب نجات از آتش و دخول در بهشت بداند.
از اين حيث، همه دانشمندان و بزرگان محقق شيعه، اعم از متقدمين و متأخرين معتقدند قرآن على عليه السلام با قرآن موجود تفاوت دارد. اما اين تفاوت، تفاوت جوهرى از سنخ آيات و وحى قرآنى نيست.
با وحى چيزهايى نازل شده بود كه جزء قرآن نبود. اگر همراه قرآن جمع مىشد، به هفده هزار آيه مىرسيد... همانگونه كه اميرمؤمنان عليه السلام آن را جمع كرد. پس هنگامى كه آن را آورد، فرمود: «اين كتاب پروردگار است كه بر پيامبر شما فرو فرستاده، نه حرفى بر آن افزوده شده و نه حرفى از آن كاسته شده است».(1)
. الاعتقادات، محمد بن على الصدوق، ص 92.
تفاوت قرآن على عليه السلام با قرآن موجود از حيث تأويل و تفسير است؛ زيرا او مىگويد: «در قرآن اميرمؤمنان عليه السلام چيزى به عنوان تأويل و
1) (1)
تفسير معانى بر حقيقت تنزيل آن ثابت بوده، كه از قرآن (موجود) كه معجزه و كلام خداست، حذف شده؛ درحالىكه جزء آن نبوده».(1)
. اوائل المقالات، محمد بن محمد بن نعمان (مفيد)، ص 81.
هيچ دليلى وجود ندارد كه اين فزونىها جزء قرآن بوده و به واسطه تحريف از قرآن موجود حذف شده باشد؛ بلكه درست اين است كه آن فزونىها تفسير به عنوان تأويل و بازگشت سخن به آن بوده و يا از سوى خداوند براى توضيح مقصود او نازل شده است.(2)
برخى ديگر معتقدند تفاوت قرآن اميرمؤمنان عليه السلام با قرآن موجود، در ترتيب و تأليف آيات آنهاست:
... اميرمؤمنان عليه السلام قرآن را از اول تا آخر آنگونه كه بايد جمعآورى مىشد، جمع كرد و در آن، سورههاى مكى را قبل از مدنى و منسوخ را قبل از ناسخ و هر چيز را در جاى خودش قرار داد. ازاينرو امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «آگاه باشيد، اگر قرآن آنگونه كه نازل شده است خوانده مىشد، نام ما (اهلبيت) را در آن مىيافتيد؛ چنانكه نام كسانى كه قبل از ما بودند، در آن آمده است...».(3)
اگر تفاوت قرآن اميرمؤمنان عليه السلام با قرآن موجود، در بعضى حقايق دينى بود، امام به مجرد اينكه آنها از قرآنى كه آن حضرت جمعآورى
كرده بود، اعراض نموده و اظهار بىنيازى كردند، بسنده نمىكرد؛ بلكه با دليل و برهان محكم، حقيقت را براى آنها اثبات مىكرد.(1)
. الميزان فى تفسير القرآن، علامه طباطبايى، ج 12، ص 119.
برخى نويسندگان وهابى پس از گزارش روايت مربوط به قرآن على عليه السلام از طريق محمدبن فضيل از اشعث از محمد بن سيرين، مىگويند: اين روايت از دو نظر مخدوش است: 1. روايت مربوط به قرآن على عليه السلام را غير از اشعث كسى ديگر از ابن سيرين نقل نكرده؛ 2. روايت اشعث، سست و ضعيف است.(2)
ادعاى اول كه مىگويند روايت قرآن على عليه السلام را غير از اشعث، كسى ديگر از ابن سيرين نقل نكرده، ادعايى دروغ و بىاساس است؛ زيرا ابن ضريس روايت را از بُشربن موسى از هوذةبن خليفه از عون از محمدبن سيرين از عكرمه از على عليه السلام نقل كرده است.(3)
ابن سعد روايت را از طريق اسماعيلبن ابراهيم از ايوب و ابن عون از محمدبن سيرين نقل كرده است.(4)
همچنين جلالالدين سيوطي مىگويد: «ابن اشته (م 360 ه. ق)، در كتاب مصاحف، حديث را از طريق ديگر (يعنى از طريق غير اشعث) از ابن سيرين نقل كرده است».(1)
. الاتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 580.
اما ادعاى دوم كه مىگويند: حديث اشعث سست و ضعيف است نيز بىاساس و باطل است؛ زيرا مقصود از اشعث در سند ابن ابىداوود - به قرينه راوى كه محمدبن فضيل و مروى عنه كه محمدبن سيرين است - اشعثبن سواد كندى نجّار مىباشد، ديدگاهها درباره او متفاوت است؛ زيرا يحيىبن معين او را از ثقات شمرده است.(2)ابن عدى درباره او مىگويد: «وَ فِي الجُملَةِ يكتَبُ حَدِيثُهُ». عجلى، ابن شاهين و بزاز، سخن ابن عدى را درباره او پذيرفتهاند.(3)دكتر بشار در پاورقى همين صفحه مىنويسد:
از اين بيان روشن مىشود كه اشعث به تمام معنا ضعيف نيست، بلكه اقوال درباره او مختلف است. بنابراين شايسته نيست كه در مورد او كلمه ضعيف را به كار ببريم. پس تعبير (ضعيف) دانشمندان رجال درباره او اشتباه است.(4)
ابن حجر و پيروان وى مىگويند: روايتى كه ابن ابيداوود از ابن سيرين از على عليه السلام درباره قرآن آن حضرت نقل كرده، از سهنظر مخدوش است:
الف) سند آن مقطوع است؛ زيرا ابن سيرين نمىتواند بدون واسطه از على عليه السلام حديث نقل كند؛
ب) بر فرض صحت و تماميت سند، مقصود از جمع قرآن، حفظ آن در سينه است؛
ج) جمله «حتى جمعته بين اللّوحين» كه در برخى روايات آمده، از وهم و خيال راوى است.(1)
. فتح البارى بشرح صحيح البخارى، ابن حجر عسقلانى، ج 9، ص 10؛ عمده القارى بشرح صحيح البخارى، عينى، ج 20، ص 17؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم و سبعة المثانى، سيد محمود آلوسى، ج 1، ص 23؛ اصول مذهب شيعة الاثنى عشريه، ص 236.
درباره ادعاى اول كه مىگويند سند روايت مقطوع است، حقستيزى و انكار حقيقت است؛ زيرا طريق روايت منحصر به نقل محمدبن سيرين از على عليه السلام نيست، چون ابن عبدالبر(2)، يك روايت و ابن ضريس، دو روايت را با سند متصل از محمدبن سيرين از عكرمه از امام على عليه السلام نقل كردهاند(3)و عكرمه از موثقين نزد ابن حجر به شمار مىآيد.(4)آلوسى نيز طريق ابن ضريس را صحيح مىداند.(5)
افزون بر طريق ابن سيرين، حاكم حسكانى(6)، موفق خوارزمى(7)، ذهبى(8)و
1) (1)
2) (2) . الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ج 3، ص 974.
3) (3) . فضائل القرآن وما انزل من القرآن بمكه وما انزل بالمدينه، ج 1، صص 35 و 36.
4) (4) . تقريب التهذيب، احمد بن على ابن حجر عسقلانى، ج 3، ص 32.
5) (5) . روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، ج 3، ص 52.
6) (6) . شواهد التنزيل، ج 1، ص 35.
7) (7) . المناقب، احمد بن محمد موفق خوارزمى، ص 94.
8) (8) . سير اعلام النبلاء، محمد بن احمد ذهبى، ج 14، ص 22.
ابونعيم اصفهانى(1)
. حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، احمد بن عبدالله ابونعيم اصبهانى، ج 1، ص 67.
روايت را از طريق سدى از عبدخير نقل كردهاند.اما ادعاى دوم كه مىگويند مراد از جمع قرآن، حفظ آن در سينه است، نه تنها درست نيست؛ بلكه مدعى براى كتمان و انكار حق، خيانت علمى بزرگى را مرتكب شده است و بخشى از روايت را كه به صراحت جمع در اوراق را بازگو مىكند، حذف كرده است و سپس مىگويد: «مراد از جمع قرآن، حفظ آن در سينه است نه در مصحف». متن روايت اين است:
... اقْسَمَ عَلِي أنْ لا يرتَدِي بِرِداءٍ الاّ لِجُمُعَةٍ حَتّى يجْمَعَ القُرآنَ فِي مُصْحَفٍ فَفَعَلَ.(2)
على عليه السلام سوگند ياد كرد كه عبايى بر دوش نگذارد، مگر براى نماز جمعه تا اينكه قرآن را در (مصحف) صفحهها جمع كند. سپس اين كار را انجام داد.
لغتپژوهان تأكيد مىكنند كه مصحف، عبارت است از مجموعه صفحهها و اوراق نوشته شده كه بين دو جلد قرار گيرد: «اَلمُصحَفُ هُوَ الجامِعُ لِلصُّحُفِ المَكتُوبَةِ بَينَ الدَّفَّتَينِ».(3)
ابن حجر با حذف
«فِي مُصْحَفٍ فَفَعَلَ» مىگويد: «مراد از اينكه على عليه السلام قرآن را جمع نمود، اين است كه آن را در سينه خود حفظ كرد».
افزون بر اين اولاً امكان ندارد كسى جمع قرآن را بر حفظ آن در سينه حمل كند؛ زيرا امام على عليه السلام پس از رحلت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و تعيين
خليفه در سقيفه، مشغوليتى نداشت. پس نيازى نداشت كه براى حفظ قرآن در خانه بنشيند.
ثانياً آلوسى ذيل آيه: (لِنَجْعَلَها لَكُمْ تَذْكِرَةً وَ تَعِيَها أُذُنٌ واعِيَةٌ )(1)
. «تا آنان را وسيله تذكرى براى شما قرار دهيم وگوشهاى شنوا آن را دريابد» (الحاقه: 12)
، مىگويد:در خبرى نبى مكرم اسلام صلّى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «اى على عليه السلام من از خدا خواستم كه آن (گوشها) را گوشهاى تو قرار دهد». على عليه السلام گفت: «من تاكنون چيزى را نشنيدهام كه آن را فراموش كرده باشم. من تاكنون چيزى را فراموش نكردهام».(2)
با اين ويژگى امام على عليه السلام، نه تنها قرآن، بلكه سنت و سيره و تمام علومى كه رسول مكرم اسلام صلّى الله عليه و آله در سينه شريف او به امانت گذاشته بود، در حافظه و سينه آن حضرت ثابت بود و نيازى نداشت كه در خانه بنشيند و قرآن را حفظ كند.(3)
ثالثاً ابن ابيالحديد مىگويد:
همه اتفاق نظر دارند كه على عليه السلام قرآن را در زمان پيامبر صلّى الله عليه و آله از حفظ كرد و كسى ديگر جز او حفظ نكرده بود و او نخستين فردى بود كه آن را گردآورى كرد... اين سخن شيعيان و اهل حديث كه مىگويند نشستن او در خانه به منظور مخالفت با بيعت بود، درست نيست؛ بلكه نشستن او براى تدوين و جمعآورى قرآن بود، و اين دليل بر آن است كه او نخستين گردآورنده قرآن بود.(4)
رابعاً ابن نديم بغدادى از احمد بن محمد بن جعفر منادى (م 332 ه. ق) و او با ذكر سند از عبدخير نقل كرده است:
... فَجَلَسَ فِي بَيتِهِ ثَلاثَةَ ايامٍ حَتّى جَمَعَ القُرآنَ، فَهُو اوَّلُ مُصحَفٍ جَمَعَ فِيهِ القُرآنَ مِن قَلبِهِ.(1)
. كتاب الفهرست، ص 30.
... على عليه السلام سه روز در خانه نشست تا قرآن را جمعآورى كند. پس آن قرآن، اولين مصحفى است كه (على) قرآن را از قلب خود در آن مصحف جمع نمود.
با وجود اين همه دلايل روشن، هيچ عاقلى نمىپذيرد كه جمع قرآن، به معناى حفظ آن در سينه باشد.
اما ادعاى سوم كه مىگويند: جمله
«حَتّى جَمَعْتُهُ بَينَ اللَّوحَينِ»(2)، از وهم و خيال راوى است، اين ادعا نيز باطل و به دور از خرد و باورنكردنى است؛ زيرا مدعى، عبدخير را در نقل اين روايت متهم به وهم و خطا مىكند و روايت او را نمىپذيرد، و همو را در روايت ديگر كه مصحف ابىبكر را نقل مىكند، تأييد نموده، مىگويد:
صحيحتر و مورد اعتماد - از حديث جمع قرآن توسط امام على عليه السلام - آن روايتى است كه ابن ابىداوود با سند حسن از عبدخير نقل كرده. او مىگويد: از على عليه السلام شنيدم كه فرمود: «ابوبكر در مورد قرآن از همه مردم پاداش بزرگترى دارد.... او اولين كسى است كه كتاب خدا را جمع نمود».(3)
نويسنده وهابى مىنويسد؛ شيعيان مدعىاند كه بر اساس روايت سليمبن قيس، على عليه السلام در قرآن خود، شأن نزول، تأويل، و ناسخ و منسوخ آيات را نيز نگاشته است. اين، خلاف دستور نبى مكرم اسلام صلّى الله عليه و آله است كه فرمود: «لا تَكْتُبُوا عَنِّي شَيئاً غَيرَ الْقُرآنِ»؛ «غير از قرآن چيز ديگر را از (زبان) من ننويسيد». رسول خدا صلّى الله عليه و آله از ترس مخلوط شدن، از نوشتن غير قرآن با آن نهى كرده است.(1)
. اصول مذهب الشيعة الاثنى عشريه، ج 1، ص 237.
گويا نويسنده وهابى فقط كتاب سليمبن قيس را در اين موضوع ديده و از منابع ديگر اطلاع لازم و كافى نداشته؛ درحالىكه ويژگىهاى مصحف امام على عليه السلام در بسيارى از متون روايى و تفسيرى و تاريخى اهل سنت آمده است و اين منابع به تأويل، تنزيل، و ناسخ و منسوخ در مصحف امام على عليه السلام اشاره كردهاند.(2)
ثانياً ادعاى نويسنده وهابى، مخالف سيره بزرگان صحابه است؛ زيرا خود نويسنده اقرار دارد كه ابن مسعود، ابى بن كعب، عايشه و سالم غلام حذيفه، هر يك قرآن مخصوص خود را داشتهاند كه تفسير بعض آيات و احياناً نسخ تلاوت بعض آيات را در قرآن خود مىنوشتند.(3)
بر اين اساس، هيچ خردمندى نمىپذيرد كه همه افراد ياد شده، دستور پيامبر صلّى الله عليه و آله را ناديده گرفته و خلاف آن عمل كرده باشند. ازاينرو
روايت (لا تَكْتُبُوا عَنِّي شَيئاً غَيرَ الْقُرآنِ) يا در موارد خاص وارد شده يا اينكه اساساً ساختگى است، كه دومى قوىتر است(1)
. سلامة القرآن من التحريف، صص 373 و 374.
زيرا ممانعت از نوشتن حديث، به هيچ وجه با هدف بعثت و روش نبى اكرم صلّى الله عليه و آله سازگارى ندارد؛ چون معقول نيست كه خداى متعال پيامبرش را مأمور تبيين و تعليم آيات قرآن در تمام ابعاد آن كند، ولى نبى اكرم صلّى الله عليه و آله كه معلم قرآن(2)و مبين(3)آن است، از نوشتن سخنان خود منع نمايد، درحالىكه دين مقدس اسلام دينى جهانى است و صداى آن بايد به تمام نقاط عالم تا روز قيامت برسد و عهدهدار اين مسئوليت قرآن و سنت است.(4)از سوى ديگر، مسئله ممانعت از نوشتن حديث، امر كوچكى نيست؛ زيرا سخنان هدايتگر رسول اكرم صلّى الله عليه و آله شب و روز مورد ابتلاى آنان بوده و براى آنان اهميت خاص و جايگاه ويژه داشته است. بنابراين معقول نيست درباره مسئلهاى به اين بزرگى، فقط يك يا دو روايت كه متعارض با روايات فراوان است، وارد شده باشد. اتفاقاً ورود روايات اندك و متعارض با روايات فراوان، خود دليل بر ساختگى بودن روايت يا اشتباه راوى آنهاست.(5)
نويسنده وهابى در ادعاى ديگر مىگويد اگر نزد على عليه السلام چنين قرآنى وجود داشت، چرا آن را براى مردم آشكار نكرد؟(6)
با توجه به ويژگى قرآن امير مومنان عليه السلام و ديدگاه دانشمندان شيعه، به خوبى معلوم شد كه هيچ تفاوتى از نظر آيات و سورهها، بين قرآن موجود و قرآن اميرمؤمنان عليه السلام وجود ندارد، تنها تفاوت در آن است كه قرآن آن حضرت، مشتمل بر اضافاتى از قبيل تفسير، تأويل، بيان ناسخ و منسوخ و بيان ترتيب سورهها بر اساس نزول و... بوده.
ازاينرو يكى از مفسران اهل سنت مىگويد: «هيچكس نقل نكرده كه على عليه السلام قرآنى را كه صحابه جمع كردهاند، انكار كرده باشد».(1)
. مفاتيح الاسرار و مصابيح الانوار، ج 1، ص 121.
اين انكار نكردن حضرت، به معناى تأييد و امضاى قرآن موجود است، و اين خود دليل آشكار بر تفاوت نداشتن آيات و سورههاى دو قرآن با يكديگر است.وقتى بين قرآن موجود و قرآن امام على عليه السلام، هيچ تفاوت جوهرى وجود ندارد و آن حضرت قرآن موجود را كامل وحجت تام و تمام مىداند، دليلى وجود ندارد كه حضرت قرآن خود را آشكار سازد.
ثانياً هر كس كمترين آشنايى با سيره آن حضرت داشته باشد، مىداند و باور دارد كه روش آن حضرت نيز همانند رسول اعظم صلّى الله عليه و آله بر ايجاد وحدت و تحكيم پايههاى آن ميان مسلمانان بود و از عوامل اختلافبرانگيز، به شدت دورى مىجست.
شاهد گويا سخن خود آن حضرت است كه فرمود:
«... وَ لَيسَ رَجُلٌ احْرَصُ عَلى جَماعَةِ امَّةِ مُحَمَّدٍ صلّى الله عليه و آله وَ الفَتِها مِنِّي...»(2)«هيچكس علاقهمندتر از من بر اتحاد و وحدت امت محمد صلّى الله عليه و آله نيست».
آتش اختلافى كه ميان صحابه به سبب اختلاف قرائت قرآن شعلهور شده بود و از اين بابت همديگر را تكفير مىكردند، بعد از توحيد قرآنها از سوى عثمان به خاموشى گراييده بود. ازاينرو هيچ عاقلى نمىپذيرد كه امام عليه السلام با توجه به سيرهاش با آشكار كردن قرآن خود بار ديگر آتش اختلاف را ميان امت اسلامى شعلهور بسازد و پيروان قرآن را در آن بسوزاند.(1)
. سلامة القرآن من التحريف، ج 1، ص 402.
وهابيان از رهگذر اعتقاد شيعه به قرآن على عليه السلام، اين اتهام واهى را مطرح كردهاند كه شيعيان، قرآن على عليه السلام را كامل مىدانند و به آن عمل مىكنند و قرآن موجود را ناقص و تحريف شده مىپندارند و از باب تقيه، به قبول آن تظاهر مىكنند. ازاينرو وهابيان ادعا مىكنند شيعه دو قرآن دارد: يكى عام معلوم و ديگرى خاص مكتوم.(2)
با توجه به دلايل مستحكمى كه مطرح گرديد و ثابت شد قرآن امام على عليه السلام با قرآن موجود هيچ تفاوت جوهرى ندارد، و شيعه قرآن موجود را از هر نوع تحريف و تغيير مصون مىداند، به خوبى بطلان ادعاى واهى و بىاساس وهابيان مغرض و معاند روشن و آشكارگرديد. زيرا اعتقاد به قرآن على عليه السلام، نه تنها ايمان و اعتقاد شيعه را درباره قرآن موجود تغيير نداده، كه ايمان و اعتقاد آنان را در سلامت و صيانت آن از
تحريف، صد چندان كرده است؛ زيرا شيعه، قرآن موجود را از رهگذر مطابقت با قرآن امام على عليه السلام بىكموكاست، همان قرآنى مىداند كه خداوند متعال بر رسول مكرم صلّى الله عليه و آله نازل كرد. ازاينرو وقتى از امام صادق عليه السلام درباره قرآن موجود سؤال شد، فرمود:
قرآن، كلام و گفتار خداست و كتاب، وحى و نازل شده از سوى اوست و آن كتاب عزيز و مقتدرى است كه هيچگونه امر باطلى از پيش رو و پشت سر به آن راه نمىيابد و از جانب خداى حكيم و ستوده نازل گرديده است.(1)
. التوحيد، محمد بن على الصدوق، ص 224.
امام هادى عليه السلام نيز به يكى از شيعيان خود نوشت:
وَ الْقُرْآنُ كَلَامُ اللهِ غَيْرُ مَخْلُوقٍ، فِيهِ خَبَرُ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ وَ خَبَرُ مَا يَكُونُ بَعْدَكُمْ أُنْزِلَ مِنْ عِنْدِ اللهِ عَلَى مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ.(2)
قرآن كلام خداست (و مانند چيزهاى ديگر) مخلوق خدا نيست. در آن، اخبار امتهاى قبل از شما و بعد از شما آمده است. قرآن از جانب خدا بر حضرت محمد صلّى الله عليه و آله نازل شده است.
امام صادق عليه السلام در پاسخ به شبهۀ مردى كه از او پرسيد چگونه با وجود نشر و تعليم و قرائت زياد، از طراوت و تازگى قرآن كاسته نمىشود، فرمود:
إِنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ يَجْعَلْهُ لِزَمَانٍ دُونَ زَمَانٍ وَ لِنَاسٍ دُونَ نَاسٍ فَهُوَ فِي كُلِّ زَمَانٍ جَدِيدٌ وَ عِنْدَ كُلِّ قَوْمٍ غَضٌّ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ.(3)
همانا خداوند قرآن را براى زمان و مردم خاصى نازل نكرده است. ازاينرو در همۀ زمانها و براى همۀ مردم تا روز قيامت تازه و باطراوت است.
حضرت امام على عليه السلام فرمود:
وَ عَلَيْكُمْ بِكِتَابِ اللهِ فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ وَ النُّورُ الْمُبِينُ وَ الشِّفَاءُ النَّافِعُ وَ الرِّيُّ النَّاقِعُ وَ الْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ وَ النَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ لَا يَعْوَجُّ فَيُقَامَ وَ لَا يَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ وَ لَا تُخْلِقُهُ كَثْرَةُ الرَّدِّ وَ وُلُوجُ السَّمْع.(1)
. نهج البلاغه، خطبه 156.
برشما باد تمسك و عمل به قرآن؛ زيرا قرآن ريسمان محكم الهى و نور آشكار و درمان سودمند است، كه تشنگى را فرو مىنشاند، نگهدارنده كسى است كه به آن تمسك جويد، و نجات دهنده كسى است كه به آن چنگ آويزد. كجى ندارد تا راست شود. گرايش به باطل ندارد تا از آن باز گردانده شود. تكرار و شنيدن پياپى آيات، او را كهنه نمىسازد، و گوش از شنيدن آن خسته نمىشود.
اينجا بود كه حضرت فرمود: «شما را به خدا نگذاريد در عمل به قرآن، ديگران از شما سبقت بگيرند».(2)
همچنين آن حضرت فرمود:
وَ تَعَلَّمُوا القُرآنَ فَاِنَّهُ احسَنُ الحَدِيثِ، وَ تَفَقَّهُو فِيهِ فَاِنَّهُ رَبِيعُ القُلوُبِ....(3)
قرآن را بياموزيد كه بهترين گفتار است، و آن را نيك بفهميد كه بهار دلهاست. از نور آن شفا و بهبودى بخواهيد كه شفاى سينههاى بيمار است، و قرآن را نيكو تلاوت كنيد كه سودبخشترين داستانهاست.
امام صادق عليه السلام فرمود:
وَ عَلَيكُم بِتِلاوَةِ القُرآنِ، فَاِنَّ دَرَجاتِ الجَنَّةِ عَلى عَدَدِ آياتِ القُرآنِ....(1)
. الامالى، محمد بن على بن حسين (شيخ صدوق)، ص 441.
قرآن را بخوانيد؛ زيرا درجات بهشت به تعداد آيات قرآن است. هنگامى كه قيامت برپا مىشود، به قارى قرآن گفته مىشود: بخوان و بالا برو. هر آيهاى را كه مىخواند يك مرتبه (درجه) بالا مىرود....
امام باقر عليه السلام فرمود:
هركس قرآن را در نماز ايستاده بخواند، براى او به تعداد هر حرفى صد حسنه خواهد بود و كسى كه در نماز نشسته بخواند، خداوند به هر حرفى پنجاه حسنه براى او مىنويسد. هركس قرآن را در غير نماز بخواند، به هر حرف ده حسنه براى او نوشته مىشود.(2)
افزون بر رواياتى كه ذكر شد، صدها روايت از ائمه معصومين عليهم السلام درباره قرآن موجود در كتابهاى شيعه و در ابواب مختلف وجود دارد؛ براى نمونه در جلدهاى 92 و 93 بحارالانوار مطالبى با عناوين ذيل آمده است:
فضيلت تدبر در قرآن؛
تفسير به رأى و تغيير قرآن؛
چگونگى توسل به قرآن؛
وجوه اعجاز قرآن؛
فوايد آيات قرآن؛
فضيلت حامل و حافظ و عامل به قرآن؛
تعليم و تعلّم قرآن؛
قرائت قرآن با صداى زيبا؛
بودن قرآن در خانه و مذمت تعطيل آن؛
فضيلت قرائت قرآن از حفظ و از روى آن؛
فضيلت ختم قرآن؛
دعاهاى تلاوت قرآن؛
آداب قرائت قرآن؛
فضيلت گوش دادن به قرآن؛
فضيلت سورهها و آيات قرآن.
بىترديد اين شمار بالا از روايات كه با اصناف مختلف از زواياى گوناگون درباره قرآن سخن مىگويند، به طور قطع دلالت دارند كه قرآن موجود مصون از هر نوع تغيير و تحريف بوده، همان قرآنى است كه بر رسول صلّى الله عليه و آله خدا نازل شده است.
ازاينرو دانشمندان شيعه با ايمان و اعتقاد كامل به پيروى از امامان معصومشان در طول تاريخ در جهت گسترش فرهنگ قرآن كريم، مجدانه كوشيدهاند.
شاهد زنده و گواه صادق اين است كه تعداد جمعيت شيعه در طول تاريخ يكپنجم كل جمعيت امت اسلامى بوده و مابقى را اهلسنت تشكيل مىداده است. بنابراين، وضع طبيعى اقتضا مىكند كه تأليفات شيعه در باب تفسير قرآن و علوم مختلف آن، يكپنجم تأليفات برادران اهل سنت باشد. از سوى ديگر اوضاع دشوار حاكم بر شيعيان در طول تاريخ، مىطلبد كه تأليفات آنها درباره قرآن، يكدهم بلكه يكبيستم تأليفات برادران اهل سنت باشد؛ درحالىكه بر عكس، تأليفات شيعه در
اينباره، بيشتر از يكسوم است. دارالقرآن آيتالله گلپايگانى رحمه الله افزون بر پنج هزار تأليف در زمينه تفسير قرآن از نويسندگان شيعه گردآورى و ثبت كرده است.(1)
. تدوين القرآن، على كورانى عاملى، صص 39 و 40.
هماكنون به اسامى برخى مفسران شيعه به ترتيب تاريخ وفات آنان اشاره مىشود:
مفسران صحابى:
ابىبن كعب انصاري (30 ه. ق)(2)
ميثمبن يحيى تمار (60 ه. ق)(3)
عبداللهبن عباس (68 ه. ق)(4)
طاووسبن يماني، شاگرد ابن عباس (106 ه. ق)(5)
عبداللهبن مسعود(6)
تابعين و بعد:
عطيةبن سعيد (سعد) عوفي كوفي (111 ه. ق)
زيدبن اسلم عدوى (119 يا 124 ه. ق)
سدى كبير، اسماعيلبن عبدالرحمن قرشي كوفي (127 ه. ق)
جابربن يزيد جعفي (128 يا 132 ه. ق)
ابانبن تغلببن رباح بكري جريري (141 ه. ق)
محمدبن سائب كلبي (146 ه. ق)
ابوحمزه ثمالي، ثابتبن دينار (148 ه. ق)
زيادبن منذر، ابوجارود همداني (150 ه. ق)
مقاتلبن سليمان (قرن دوم)
عبدالرزاقبن همامبن نافع حميري صنعاني (211 ه. ق)
حسنبن محبوب كوفي (224 ه. ق)
ابن فضال كبير، حسنبن عليبن فضال كوفي (224 ه. ق)
برقي صغير، احمدبن محمدبن خالد برقي كوفي (274 يا 280 ه. ق)
عليبن ابراهيمبن هاشم قمي (307 ه. ق)
محمدبن مسعود سمرقندي عياشي (320 ه. ق)
عليبن حسينبن موسىبن بابويه قمي (329 ه. ق)
عبدالعزيزبن يحيىبن احمد جلودي بصري (332 ه. ق)
ابن وليد، محمدبن حسنبن وليد (343 ه. ق)
حسنبن سعيد حماد اهوازي (اواسط قرن سوم)
ابوالقاسم، فراتبن ابراهيم كوفي (352 ه. ق)
محمدبن عليبن حسينبن موسىبن بابويه قمي (381 ه. ق)
شيخ محمدبن حسن طوسي (التبيان) (460 ه. ق)
ابن الجحام، محمدبن عباسبن عليبن مروانبن ماهيار (قرن چهارم)
طبرسي (جوامع الجامع)، فضلبن حسن (548 ه. ق)
ابوالفتوح رازي (روض الجنان في تفسير القرآن)، حسنبن عليبن محمد خزاعي (قرن ششم)
قطب الدين راوندي، سعيدبن هبه (573 ه. ق)
محمدبن هارون (مختصر التبيان في تفسير القرآن) (597 ه. ق)
محمدبن منصوربن ادريس حلي (مختصر التبيان) (598 ه. ق)
احمدبن موسىبن جعفربن طاووس حلي (شواهد القرآن) (673 ه. ق)
علامه حلي، حسنبن يوسف مطهر (نهج الايمان في تفسير القرآن) (726 ه. ق)
علامه حلي، (القول الوجيز في الكتاب العزيز)، حسنبن يوسف مطهر (726 ه. ق)
عبدالرزاق احمد كاشي (السراج الوهاج في تفسير القرآن) (730-735 ه. ق)
حيدربن عليبن حيدر حسيني آملي (المحيط الاعظم والبحر الخضم في تأويل كتاب الله العزيز المحكم) (787 ه. ق)
حسينبن حسن جرجاني (جلاء الاذهان في تفسير القرآن)، (قرن هشتم)
فاضل مقداد، مقدادبن عبادالله سيوري حلي (مغمضات القرآن) (826 ه. ق)
حسينبن علي واعظ كاشفي (جواهر التفسير لتحفة الامير) (910 ه. ق)
حسينبن خواجه شرف الدين اردبيلي (تفسير الهي) (950 ه. ق)
بهاءالدين محمدبن حسين عاملي (العروة الوثقى في تفسير القرآن) (1030-1035 ه. ق)
مولا تاج الدين حسنبن محمد اصفهاني (البحر المواج في تفسير القرآن) (1085 ه. ق)
مولا محمدبن مرتضى مشهور به فيض كاشاني (الصافي، المصفى، الآصفي) (1091 ه. ق)
سيد هاشمبن سليمان حسيني بحراني (البرهان في تفسير القرآن) (1107-1109 ه. ق)
سيد نعمت اللهبن عبدالله حسيني موسوي جزائري (العقود والمرجان في تفسير القرآن) (1112 ه. ق)
محمدبن محمدرضابن اسماعيل مشهدي (كنز الدقائق في تفسير القرآن) (1125 ه. ق)
عبدالله آفندي ابن عيسى تبريزي (الامان من النيران في تفسير القرآن) (1130 ه. ق)
محمدجعفر استرآبادى، معروف به شريعتمدار (1263 ه. ق)
صالحبن محمد برقاني قزويني (بحر العرفان) (1275 ه. ق)
محمدجواد بلاغي (آلاء الرحمن في تفسير القرآن) (1352 ه. ق)
سيد عليبن حسين حائري (مغتنيات الدرر و منقطات الثمر) (1353 ه. ق)
. الذريعة الى تصانيف الشيعه، محمد محسن آغا بزرگ طهرانى، ج 4، صص 239-322؛ اعيان الشيعه، سيد محسن الامين، ج 1، صص 125-127.
شيخ محمدجواد مغنيه (الكاشف في تفسير القرآن) (1400 ه. ق)
سيد محمدحسين طباطبايى (الميزان في تفسير القرآن) (1402 ه. ق)
سيد ابوالقاسم خوئى (البيان في تفسير القرآن) (1413 ه. ق)
محمد صادقى تهرانى (البلاغ في تفسير القرآن بالقرآن) (قرن پانزدهم)
ناصر مكارم شيرازى (تفسير نمونه) (معاصر)
عبدالله جوادى آملى (تفسير تسنيم) (معاصر)
بنابراين هركس اندك بهرهاى از خرد داشته باشد، و بغض و عداوت على عليه السلام و شيعيان آن حضرت، چشم ظاهر و باطن او را كور نكرده باشد، به خود اجازه نمىدهد شيعيان را كه در طول تاريخ اسلام بيشترين سهم را در نوشتن تفسير و علوم مختلف قرآن داشتهاند، متهم به بىايمانى نسبت به قرآن موجود و داشتن قرآن خاص مكتوم نمايد.
اگر شيعه، قرآن خاص مكتوم دارد و به آن عمل مىكند، پس اين حجم بزرگ از كتابهاى تفسير را چه كسانى و براى كدام قرآن نوشتهاند؟
افزون بر آنچه ذكر شد، اولاً روايات وارده در منابع اهل سنت با صراحت تمام فرياد مىزنند كه قرآن على عليه السلام از دسترس دور بوده و تا كنون كسى به آن دست نيافته است:
واِنَّ ابنَ سِيرِينٍ قالَ فَطَلَبتُ ذَلِكَ الكِتابَ وَكَتَبتُ فِيهِ إِلى المَدِينَةِ فَلَم اقدِر عَلَيهِ.(1)
. الاتقان فى علوم القرآن، ج 1، ص 162.
همانا ابن سيرين مىگويد: «آن كتاب (قرآن على عليه السلام) را جستوجو كردم و نامهاى در جستوجوى آن به مدينه نوشتم، اما آن را به دست نياوردم».
1) (1)
وَلَوْ وُجِدَ مُصحَفُهُ لَكانِ فِيِه عِلمٌ كَبِيرٌ وَ لكِنَّهُ لَمْ يُوجَد.(1)
. التسهيل لعلوم التنزيل، ص 4.
و اگر قرآن او (على عليه السلام) يافت مىشد، علم فراوانى در آن وجود داشت، ولكن تاكنون يافت نشده است.
وقتى قرآن آن حضرت در طول تاريخ از دسترس دور بوده و تاكنون كسى به آن دست نيافته است، چگونه ممكن است و كدام عاقلى باور مىكند كه شيعيان در خفا به آن عمل مىكنند؟
ثانياً اگر بر فرض محال، شيعه غير از قرآن موجود قرآن خاص مكتوم دارد كه در خفا به دور از ديد وهابيان به آن عمل مىكنند، چرا مدعيان دروغين با چنين سير پيشرفت علوم ارتباطات و فناورى اطلاعات كه نقطه كور و ناشناخته و منطقه ممنوعهاى در جهان باقى نمانده است، نمىتوانند از اين قرآن موهوم نشانه و اثرى به دست آورند و آن را به عنوان سند صحت ادعاى خود ارائه دهند؟ از اينكه تا كنون به خود جرئت ادعاى رؤيت و مشاهده چنين قرآنى را ندادهاند، به روشنى ثابت مىشود كه شيعه قرآن ديگرى ندارد.
ثالثاً با توجه به وضعيت امروز، سفر به جغرافياى زيستى شيعه و تفحّص در پنهانترين زواياى زندگى آنان، براى محقق جوياى حقيقت ناممكن نيست، مدعيان دروغين قرآن خاص شيعه، اگر با سهولت و سادگى از جغرافياى زيستى شيعه كه هزاران مسجد و ميليونها خانه را در خود جاى داده است ديدن كنند و از پنهانترين زواياى زندگى آنان در مناطق مختلف، تفحص نمايند و مسجد و يا خانهاى را انتخاب و
1) (1)
قرآنى بطلبند و با قرآن خود تطبيق كنند، به طور قطع خواهد ديد كه قرآن شيعه يك كلمه و حتى يك حرف با ساير قرآنها در بلاد مسلمين تفاوت نخوهد داشت.
رابعاً قاريان شيعه در بسيارى از مسابقات بينالمللى قرائت قرآن، رتبههاى اول را كسب كردهاند، و حافظان شيعه، به ويژه حافظان خردسال، اعجاب و تحسين بسيارى از كشورهاى اسلامى را برانگيختهاند.
هر سال، هزاران نفر بر حافظان و قاريان شيعه افزوده مىشود كه كلاسهاى حفظ، قرائت و تفسير قرآنِ محيط جغرافيايى شيعه را درك كردهاند. در تمام اين موارد، قرآنى جز همان قرآن معروف و معمول بين مسلمين جهان وجود نداشته است و هيچ كس قرآنى جز آن نمىشناسد و در هيچ مجلس و محفلى سخن از قرآن ديگر مطرح نبوده است.
بنابراين هيچ ترديدى وجود ندارد كه ادعاى وهابيان مغرض و كوردل مبنى بر اينكه شيعه دو قرآن دارد، ادعاى بى اساس و تهمت ناروايى بيش نيست و كاملاً روشن و آشكار است كه شيعه جز قرآن موجود كه در دست همه مسلمانان است، قرآن ديگرى در مساجد، خانهها و هيچ زاويهاى از زواياى زندگى خود ندارد. شيعه اگر قرآن خاص ديگرى مىداشت، يقيناً تا كنون به ويژه در شرايط خاص امروز كه كوچكترين چيزى از ديدها پنهان نمىماند، وهابيان آن را به دست مىآوردند و مطرح مىكردند.
قرآن كريم.
نهج البلاغه.
الاتقان في علوم القرآن، جلال الدين عبدالرحمن سيوطي، دارالفكر، بيروت، چاپ اول، 1416 ه. ق - 1996 م.
اختيار معرفة الرجال، محمدبن حسن طوسي، تحقيق: سيد مهدي رجائي، تصحيح و تعليق: ميرداماد استرآبادي، مؤسسه آل البيت: لاحياءالتراث، بيروت، 1404 ه. ق.
الاستيعاب في معرفة الأصحاب، يوسفبن عبدالله بن عبدالبر قرطبي مالكي، تحقيق: علي محمد البجاوي، دار الجيل، بيروت، چاپ اول، 1412 ه. ق.
اصول مذهب الشيعة الاثنى عشريه، ناصربن عبداللهبن علي قفاري، چاپ اول، 1414 ه. ق.
الاعتقادات في دين الاماميه، ابوجعفر محمدبن عليبن حسين (صدوق)، تحقيق: عصام عبدالسيد، دارالمفيد للطباعه والنشر والتوزيع، بيروت، چاپ دوم، 1414 ه. ق.
الامالي، محمدبن عليبن حسين (صدوق)، مركز الطباعة والنشر في مؤسسة البعثه، قم، ايران، چاپ اول، 1417 ه. ق.
اوائل المقالات، محمدبن محمدبن نعمان (شيخ مفيد)، تحقيق: شيخ ابراهيم انصاري، دارالمفيد للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، چاپ دوم، 1414 ه. ق.
بحارالانوار، محمدباقر المجلسي، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ دوم، 1403 ه. ق.
البيان في تفسير القرآن، السيد ابوالقاسم موسوي خوئي، دارالزهراء للطباعة والنشر
والتوزيع، بيروت، چاپ چهارم، 1395 ه. ق.
تدوين القرآن، علي كوراني عاملي، انتشارات دارالقرآن الكريم، چاپ اول، 1418 ه. ق.
التسهيل لعلوم التنزيل، محمدبن احمدبن محمد غرناطي كلبي، دارالكتب العربي، چاپ چهارم، 1403 ه. ق - 1983 م.
تقريب التهذيب، احمدبن عليبن حجر عسقلاني، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، دارالكتب العلميه، بيروت، 1415 ه. ق.
التوحيد، محمدبن عليبن حسين (صدوق)، تصحيح وتعليق: سيد هاشم حسيني طهراني، منشورات جماعة المدرسين في الحوزة العلميه، قم، اول، 1389 ه. ش.
تهذيب الكمال، يوسف مزي، تحيقيق و تعليق: دكتر بشار عواد معروف، مؤسسة الرساله، بيروت، 1413 ه. ق.
تهذيب اللغه، محمدبن احمد الازهري، داراحياء التراث العربي، بيروت، چاپ اول، 1421 ه. ق.
ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، محمدبن عليبن حسين (صدوق)، منشورات شريف رضي، قم، چاپ دوم، 1368 ه. ش.
حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، احمدبن عبدالله ابينعيم الاصفهاني، چاپ اول، مكتبة الخانجي و مطبعة السعادة، مصر، 1351 ه. ق.
الخطوط العريضه للاسس التي قام عليها دين الشيعة الامامية الاثنى عشريه، السيد محبالدين خطيب، الجامعة المحمديه في اوكاره، لاهور، پاكستان، بىتا.
الذريعة الى تصانيف الشيعه، محمد محسن آغا بزرگ طهراني، مطبعه مجلس الشورا طهران، 1360 ه. ش.
روح المعاني في القرآن العظيم، سيد محمود آلوسي، تحقيق: علي عبدالباري عطيه، دارالكتب العلميه، بيروت، چاپ اول، 1415 ه. ق.
سلامة القرآن من التحريف و تنفيذ الافترائات على الشيعه، دكتور فتح الله محمدي، انتشارات پيام آزادى، چاپ اول، 1378 ه. ش.
سير اعلام النبلاء، محمدبن احمدبن عثمان ذهبي، تحقيق: حسين اسد، مؤسسة الرساله، بيروت، چاپ نهم، 1413 ه. ق - 1993 م.
شرح نهج البلاغه، عبدالحميد ابن ابيالحديد، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، داراحيا الكتب العربيه عيسى البابي الحلبي و شركاه، چاپ اول، 1378 ه. ق.
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، عبيداللهبن احمد حاكم حسكاني، تحقيق: محمدباقر محمودى، مؤسسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والارشاد الاسلامي، طهران، چاپ اول، 1411 ه. ق - 1990 م.
الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، دارصادر، بيروت.
عمدة القاري، عيني، دار إحياءالتراث العربي، بيروت.
فتح الباري شرح صحيح البخاري، احمدبن عليبن حجر عسقلاني، دارالمعرفة للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، چاپ دوم.
فضائل القرآن و ما انزل من القرآن بمكه و ما انزل بالمدينه، تحقيق غزوه برير، محمدبن ايوب بن ضريس بجلي، دارالفكر، دمشق.
كتاب الفهرست، محمدبن اسحاق الوراق بن النديم بغدادي، تحقيق: رضا تجدد.
كتاب المصاحف، ابيبكر عبداللهبن ابيداوود سليمانبن اشعث سجستاني، دارالكتب العلميه، بيروت، چاپ اول، 1405 ه. ق.
كتاب سليمبن قيس، سليمبن قيس هلالي، تحقيق: محمدباقر انصاري زنجاني، الهادى، قم، 1405 ه. ق.
لسان العرب، محمدبن مكرم بن منظور افريقي مصري، نشر ادب الحوزه، قم، 1405 ه. ق.
المسائل السرويه، محمد بن محمد بن نعمان المفيد، دارالمفيد للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت، چاپ دوم، 1414 ه. ق.
مفاتيح الاسرار و مصابيح الابرار، محمدبن عبدالكريم شهرستانى، تحقيق و تعليق: دكتر محمدعلى آذرشب، شركت النشر إحياء الكتاب، چاپ اول، 1417 ه. ق.
المناقب، احمدبن محمد موفق خوارزمي، تحقيق: شيخ مالك محمودى، مؤسسه النشر الاسلامي التابعة لجماعة المدرسين، قم، چاپ دوم، 1414 ه. ق.
الميزان في تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايي، دفتر انتشارات اسلامى جامعه مدرسين حوزه علميه، قم، چاپ پنجم، 1417 ه. ق.