ghaemiyeh.com
سرشناسه:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ ق.
عنوان قراردادی:موتمر السقیفه . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:اول مظلوم عالم: فتنه ها، توطئهها و کجروی های پس از سقیفه گفتگوهای اعتقادی/محمد تیجانیتونسی ؛ ترجمه مرتضی رحیمینژاد.
مشخصات نشر:قم: حبیب، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۴۷۰ص.؛ ۲۱/۵×۱۴/۵سم.
شابک:۵۵۰۰۰ ریال978-964-6119-57-4:
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:واژهنامه.
یادداشت:کتابنامه:ص. [۴۶۱] - ۴۷۰؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- اثبات خلافت
موضوع:سقیفه بنی ساعده
موضوع:خلافت
شناسه افزوده:رحیمینژاد، مرتضی، مترجم
رده بندی کنگره:BP۲۲۳/۵۴/س۸۴م۸۰۴۱ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۵۲
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۴۳۴۹۵
اول مظلوم عالم: فتنه ها، توطئهها و کجروی های پس از سقیفه گفتگوهای اعتقادی
محمد تیجانیتونسی
ترجمه مرتضی رحیمینژاد
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدّمۀ ناشر 9
مقدّمه... 11
آخرین حج و غدیر خم...... 21
گردنهی ترور...... 27
سپاه اسامة بن زید...... 41
بازبینی حادثهی سپاه اسامه...... 51
ماجرای نوشته نشدن وصیت پیامبر و بازبینی آن...... 55
رحلت پیامبر...... 59
بازبینی کلام عمر...... 65
سقیفه و اجرای کودتا...... 71
بازبینی کودتای سقیفه...... 77
حضرت زهرا علیها السلام و کودتاگران...... 113
ماجرای فدک...... 119
بازبینی ماجرای فدک...... 123
خطبهی فاطمه علیها السلام در مسجد...... 127
علی پس از بیعت...... 153
خلافت برای عمر...... 159
زمانهی عمر بن خطاب...... 181
مرگ عمر...... 203
شورا...... 207
بازبینی شورای عمر...... 221
زمانهی عثمان...... 243
شورشهای مردمی و عاقبت عثمان...... 287
رهبری علی...... 309
جنگ جمل...... 333
امام در کوفه...... 367
جنگ صفین...... 381
خوارج...... 411
توطئهی بزرگ...... 443
فهرست منابع...... 461
سپاس خدایی را که پروردگار جهانیان است و درود و سلام بر شریفترین خلق خدا، آقای همهی انبیا، آقای ما و نبیّ ما ابوالقاسم محمّد صلی الله علیه و آله و بر آل طیب و پاک او، کسانی که خداوند همهی پلیدیها را از آنان دور نمود و برای همهی جهانیان الگو و پیشوا قرار داد. پروردگارا، ما را بر علم و کار نیک موفق نما، به مهربانیات که مهربانترین مهربانانی.
بازخوانی و بررسی دقیق تاریخ اسلام، ما را اندوهگین میسازد، زیرا حالا دیگر میدانیم حقایق آن با بیخردی و جهالت کهنهای درهم پیچیده شده است.
گویی برای اندیشمندان، مطالعه و شناخت تاریخ اسلام، جز آن مقدار و آن طور که دستگاه رسمی حکومت خلفا و پادشاهان جمعآوری نمودهاند، ممنوع شده است.
لازم است تا بدون زیادهروی و یا بیتوجّهی، به وظیفهی علمی خود عمل کنیم.
آنچه حق است بگوییم حق است، و باطل را باطل نشان دهیم. زیرا جز در نظر احمقان و فریبدهندگان و کسانی که بر چشمهایشان پرده کشیده شده و نمیتوانند حقیقت را ببینند، سیاهی هرگز به سفیدی تغییر نمییابد.
حقیقتی که خلفا و پادشاهان تلاش نمودند تا آن را از دسترس مردم دور نگه دارند، نمیتواند برای همیشه مخفی بماند، بلکه روزی آشکار خواهد شد و فاش شدن حقیقت، هدف ما در این کتاب است و هیچ قصد و غرض دیگری نداریم و
هرگز نمیخواهیم از کسی یا کسانی مذمت و بدگویی کنیم، این کار را خود تاریخ انجام میدهد. زیرا آنان بر پشت تاریخ دروغهای سنگینی را سوار کردند، پس تاریخی که کارهای گناهآلودشان را به همراه خود دارد، روزی آنان را رسوا خواهد نمود و از مقامشان پایین میاندازد و نقش آنان را در به وجود آوردن چنین تاریخی آشکار میسازد.
در این صورت است که تاریخ، برای ما روش و منش پاک و بیآلایش بزرگان و بزرگواران را مینویسد، کسانی که بدون هیچ مصلحتاندیشی و چشمداشتی از تاریخ، همهی نیکیها را به مردم بخشیدهاند.
امیدوارم، بررسی تاریخی ما به شناخت بیشتر و بهتر کسانی منجر شود که به دلخواه خود گزارشهای دروغ تاریخی نوشتند و حوادثی گمراه کننده را برای ما به ارث گذاشتند.
آنان با این کارشان، از سویی، میخواستند بین مسلمانان و حقیقت دین فاصله بیندازند و از سویی دیگر، بار دیگر قبیلهپرستی و جاهلیت گذشته را به درون اسلام بازگردانند. آنها، سبب همهی گمراهی و پراکندگی و تفرقهای هستند که امروز ما در میان خودمان مشاهده میکنیم.
ما در این کتاب تلاش خواهیم نمود تا نقاب از چهرهی کسانی که با نام صحابی حقایق را وارونه ساختند، برداریم، تا همگان حقیقت درونی آنها را بشناسند. و بدانند کسی که در روش و منش تاریخی خود، از حقیقتی پاک و بیآلایش و ایمانی پالایش شده برخودار باشد، او صحابی ارجمندی است که سزاوار هر گونه ستایش و مدحی است، اما آن صحابی و همراه پیامبر که از چنین ایمانی برخودار نبوده باید که حصارش شکسته شود و ناپاک بودنش آشکار گردد و همهی ارزشها و
فضیلتهای ساختگی، که گناهکاران برای او آراستهاند، در معرض دید همگان قرار گیرد.
با این کار جانهای پاکی را از آلوده شدن به بیخردی و دنبالهروی کور کورانه دور خواهیم ساخت و البته دلهایی هم از دوستی و محبت کسانی که در این میراث انسانی جایگاهی ندارند، خالی خواهیم کرد.
هرگاه به سخنان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که در آن، ما را از وقوع فتنه در پسِ وفات خودشان آگاه میسازند (1)،نگاه میکنیم و حالا که میدانیم چه گروهی آن فتنه را برپا کردند و چه کسانی از آن حمایت کردند و آن را همچون روش و سنت پیروی شدهای قرار دادند، لازم است تا با نوشتن تاریخ واقعی، برای یاری حق و جلوگیری از ظلم، حقایق را آشکار سازیم، شاید واقعیت کودتاگران نمایان گردد و امید است خداوند، مردمانی را که به پاکی و قداست این کودتاگران ایمان دارند، هدایت کند.
این مردمان در گمراهی فرورفتهاند و بر روش و سنت پدران و نیاکان خود، قدم میگذارند و تازه گمان میبرند که کاری نیک انجام میدهند. خداوند از زبان آنان میفرماید: إِنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّةٍ وَ إِنّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ (2)«ما پدران خویش را بر آیینی یافتهایم و آثار آنان را پی میگیریم».
این آیه کسانی را که از سرنادانی و نه از سربصیرت و آگاهی، روش پدران خود را دنبالهروی میکنند، نکوهش میکند.
مادام که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بیان داشتهاند، پس از خودش امت نسبت به پیمانی
که با امیرالمؤمنین علیه السلام بستهاند، نقض عهد میکنند و گروهی خیانت میورزند(1)، دیگر به چه علت باید پیرو کسانی باشیم که در دین خدا بدعتها گذاشتند و هدایت کنندگان حقیقی دین را تغییر دادند و قبل از آنکه به متشابهات دین ستم کنند، در حقّ محکمات دین خیانت روا داشتند؟ آیا سیاست ستمگرانهای که برخی را وا میدارد تا در دین خدا معامله کنند و از روش گمراه شدگان پیروی کنند، سبب گمراهی و کجروی نشده است؟
برپا دارندگان سقیفه، سفارش بدون ابهام پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نسبت به خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام را نپذیرفتند و مخالفت خود را با پیامبر صلی الله علیه و آله که تا آن زمان پنهان و مخفی نگه میداشتند، علنی و آشکار کردند. واگر برخی از همراهان و اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله، مخالفت با رسول خدا را بدعت نهادند، و سفارشها و آموزههای آن حضرت را به دست فراموشی سپردند و در حقیقت با اسلام مخالفتی علنی و غیر قابل توجیه کردند، چگونه میتوان آنها را بزرگ شمرد و از آنها پیروی و اطاعت کرد.
هرگاه در مورد وقایعی که در سقیفه رخ داده است، بررسی و فکر میکنم، از خود میپرسم که آیا آنچه میخوانیم و میشنویم واقعاً اتفاق افتاده است؟ آیا به راستی این صحابی پیامبر بودند که برای رسیدن به مطامع دنیایی و نشستن بر صندلی خلافت دست به چنین کار خلاف حقیقت زدند؟ و زمانی که چنین توطئهای
1) (1) . حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 140 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 7، ص 238 وطبرانی، المعجم الکبیر، ج 4، ص 172 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 183، و هندی، کنز العمّال، ج 13، ص 110 و سیوطی، الدر المنثور، ج 6، ص 18 و خطیب، تاریخ بغداد، ج 13، ص 188 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 16، ص 53، و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 4، ص 33 و ذهبی، میزان الاعتدال، ج 1، ص 271.
را میریختند دینشان کجا رفته بود؟ و چه فکری میکردند وقتی میخواستند آن بنای بزرگی را که پیامبر در طول چندین سال ساخته بود، خراب کنند؟ و آنها چگونه پوشش زیبای ایمان و تقوا را از خود جدا کردند؟ و چگونه با ظاهری جدید که تا قبل از این برای مردم ناشناخته بود در میان مردم ظاهر شدند؟ و چگونه تعالیم و وصایای رسول خدا را فراموش کردند؟
همهی اینها، انگیزه میشود تا بارها و بارها از خود بپرسم چرا در تاریخی که به دست ما رسیده، کسانی را که به چنین کار دروغینی دست زدند و به چنین توطئهای اقدام نمودند با زیباترین چهره و برترین فضیلت ستوده و آراستهاند؟ چه مصلحتی وجود داشته که آنها را اینطور که امروز میبینیم بیارآیند و با فضیلتهای ساختگی زینت بدهند؟
وقتی ما مسلمان هستیم و باید در مقابل باطل، از حق دفاع کنیم و ساکت نباشیم «وإلّا شیطان لال خواهیم بود»، چرا به جای اینکه حقیقت را آشکار کنیم ترسیدهایم و ساکت شدهایم؟ و بالاخره چرا عدّهی زیادی در نقشهای این نمایشنامهی ساختگی و خطرناک ذوب شدند و آن را بازی کردند؟ البته شکی نیست که رسانههای گمراه کننده و روحانیون دربار اموی، پیوسته کارگردانی سیاستهای بنی امیّه را به عهده داشتند و مدیریت و نظارت میکردند.
برای پاسخ به این سؤالها، با خود قرار گذاشتم تا تمام توان و نیرو و قلمم برای فاش ساختن توطئهای که ضد پیامبر و اهل بیت پیامبر برنامهریزی کرده بودند، با شیوه و بیانی جدید، به نوشتن تاریخ اسلام مبادرت نمایم.
من برای این کار و در مرحلهی اول از حادثهی آخرین حج پیامبر که به «حجة الوداع» مشهور شده است آغاز میکنم. زیرا به نظر من توطئهی سقیفه از همین
حادثه و در روز عید غدیر و پس از نصب علی علیه السلام به عنوان جانشین و خلیفهی پیامبر شروع شد. افرادی که به ریاست پس از پیامبر طمع ورزیده و خود را برای آن آماده کرده بودند با نصب علی علیه السلام توسط پیامبر همه چیز خود را از دست دادند و برایشان هیچ راهی جز آنکه از این به بعد با دستورها و فرمانهای پیامبر مخالفت بورزند و از آن سرپیچی کنند، باقی نمانده بود.
با این تحلیل تاریخی، درست خواهد بود اگر بگوییم، علّت تمام حوادثی که در روزهای آخر عمر پیامبر و همچنین پس از رحلت ایشان در مدینه اتفاق افتاد، و در این کتاب به آنها خواهیم پرداخت، همین مخالفتها و سرپیچیها از دستور رسول خدا بوده است.
این حوادث عبارتند از:
سرپیچی از دستور پیامبر در آوردن قلم و کاغذ برای نوشتن وصیت
مخالفت با فرماندهی اسامة بن زید
سرپیچی از همراهی با سپاهی که شخص رسول خدا آن را آماده کرده بود
بیعت گرفتن از مردم با زور و تهدید
تهدید به آتش انداختن در خانهای که علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام در آن بودند و اینان هم بیعت نکرده بودند
زندانی کردن صحابهی پیامبر تا مبادا سخنان پیامبر در مورد جانشینی و خلافت علی علیه السلام را بازگو کنند.
کشتن کسانی که از پرداخت زکات به ابوبکر امتناع کرده بودند، زیرا اینان میدانستند که خلیفهای که در زمان حضور پیامبر با او بیعت کرده بودند علی علیه السلام بوده است و نه ابوبکر
غصب کردن حق فاطمهی زهرا علیها السلام از فدک و ارث و سهم خمس و دروغگو خواندن دختر پیامبر
دور نگه داشتن علی علیه السلام از هر مسئولیّتی در حکومت
ولایت و حکمرانی فاسقان و منافقان بنیامیه بر مسلمانان
ممنوع شدن صحابه از تبرّک جستن به آثار به جا مانده از رسول خدا صلی الله علیه و آله
تلاش برای محو و از بین بردن نام رسول خدا صلی الله علیه و آله از اذان
مباح شمردن شهر پیامبر، مدینه، برای سپاه کافری که هر چه میخواهند در آن انجام دهند، همه چیز را بسوزانند و هر کسی را در آن به قتل برسانند
کشتن، دشنام دادن و لعن عترت و خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و اجبار مردم به این عمل
کشتن و تحت تعقیب قرار دادن تمام شیعیان و کسانی که اهل بیت پیامبر را دوست میدارند.
با این حوادث، دین خدا بازیچه و مسخره شد و قرآن پاره پاره، لغو و بیهوده گردید.
حالا میتوان با شهامت تمام از تاریخ سؤال کرد که این اشخاص، برای مصلحت چه کسی و برای چه منفعتی، نقشهای آن حوادث را بازی کردند و دست به چنان کارهایی زدند؟ آیا فقط طمعورزیشان برای به دست آوردن ریاست و خلافت آنها را وادار به سرکشی و توطئه ضد پیامبر کرد، یا علاوه بر آن، به خاطر کینهای بود که از اهل بیت پیامبر به ویژه از علی علیه السلام در دل داشتند؟ چراکه میدانیم علی علیه السلام برای به پاداشتن اسلام بسیاری از افراد خانوادهی بنیامیه را از میان برده بود.
آیا اگر علی آنها را مجبور میکرد تا در مسیر حق قرار گیرند، تاریخ به گونهای
دیگر رقم نمیخورد و چهرهاش بیشتر درخشان نمیشد؟ اما تاریخ از آنها به ما فضیلتها و خوبیهایی نشان میدهد که دیگر در این زمان نمیتوانیم در برابر آن از خود خویشتنداری نشان دهیم.
مسلمانان به گروهها، فرقهها، طائفهها و احزاب مختلف و فراوان تقسیم شدهاند که هر کدام، ادعا میکنند که اسلام حقیقی و گروه رستگار و نجات یافته، همین گروه و حزب خودشان است. گزافه نیست اگر بگویم این تفرقه و پراکندگی و چند دستگی برداشتی از کاشت دیروز است و نتیجهی حتمی غصب و برگشت خلافت از صاحب اصلی و شرعیاش است.
شاید این کتاب و مثل این، به مانند گذاشتن یک آجر در ردیف دیگر آجرها برای ساخت حقیقتی باشد که در راه یاری رساندن به اهل حق و حقیقت فراهم شده است.
من تنها خدمتگزار و خادم حقیقت هستم و آن را با پاکی و صفا مینویسم و در اختیار اهل حقیقت قرار میدهم. پس اگر خوانندهی گرامی در متن کتاب با سخنی روبرو شد که با عقیده و نظرش منافات دارد، نباید با عصبیّت و غیرت جاهلیت آن را ردّ کند، زیرا حوادث تاریخی را، باید آن طور که حقیقت دارند، مورد بررسی و دقت نظر قرار داد، در این صورت است که حقیقت کشف میشود. شاید حقیقت و واقعیت، بر خلاف چیزی باشد که تو تاکنون به آن اعتقاد داشتی.
بنابراین، هیچگاه از حقیقت هر کجا که باشد رو مگردان، حتی اگر بر خلافِ عقیدهی خانوادهات، دوستانت و همسایگانت که در مسیر غیر عدل و انصاف گام برداشتهاند، باشد. پس تو در حفظ آن کوتاهی مکن و آن را با گناه و غرور بیجا، معاوضه مکن که در غیر این صورت، دچار خسارت جبرانناپذیری خواهی شد و
به سختی و مصیبت طاقتفرسایی مبتلا خواهی گشت و مورد عذاب همیشگی واقع خواهی شد. بنابراین در حوادث تاریخ، تأمّل، دقت، تدبّر و اندیشه کن، شاید خداوند متعال منت گذارد و تو را مشمول لطف و عنایت خودش قرار دهد.
اینجانب از خداوند میخواهم تا نعمت و هدایت خودش را بر من و تمام کسانی که علاقهمند به شناخت حقیقت و راستی هستند، تمام کند.
رسول خدا برای آخرین بار، پیشاپیش مسلمانان، به سفر حج میروند و همراهان ایشان تمام سخنان و کارهای پیامبر را با دقت مینگرند تا روشی برای پیروی و سرمشقی برای عمل مسلمانان در آینده باشد.
پس از پایان مناسک حج، به سمت مدینه باز میگردند، اما در راه بازگشت و قبل از آنکه مسلمانان به سمت شهرهای خود پراکنده گردند، در درّهای میان مکّه و مدینه، در نزدیکی «جُحْفه» و در صحرایی بدون آب و علف، این آیه بر پیامبر نازل میشود که یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ (1)«ای پیامبر آنچه را از پروردگارت که به سوی تو فرستاده شده است برسان و اگر انجام ندهی، پیام او را نرساندهای و خداوند تو را از گزند مردم در پناه میگیرد».
سختگیری و اصرار خداوند متعال بر اجرای دستور و برحذر داشتن پیامبر که اگر دستور داده شده در آیه را اجرا نکنی، گویا اصلاً رسالت خود را ابلاغ نکردهای و بالاخره، ضامن شدن خداوند بر نرسیدن هیچ شرّی از طرف مردم در صورت اجرای دستور، نشان دهندهی اهمیت فوقالعادهی موضوع آیه است، به حدّی که با موضوع رسالت و آیندهی آن ارتباط عمیقی دارد.
به عبارت دیگر اگر پیامبر در انجام رسالت آسمانی خودش، به این رکن اساسی
1) (1) . مائده (5):67.
که در آیه گفته شده عمل نکند، مانند این است که ایشان هیچکاری را انجام ندادهاند و هر چه تا الان تبلیغ کرده، بشارت داده و انذار نموده است، تبلیغی و بشارتی و انذاری ناقص بوده است. بنابراین پیامبر چارهای، جز، اجرای این دستور مهم الهی ندارد و باید این حقیقت دینی را که در پیوند مستقیم با رسالت است، به مردم برساند، در غیر این صورت رسالتش ناقص خواهد بود، ضمن اینکه از آیه استفاده میشود، این امر مهم، با طمعورزی و نقشههای گروهی از مسلمانان در تضاد و تقابل قرار دارد، چراکه در پایان آیه به پیامبر اطمینان میدهد که از شرّ مردم در امان خواهد بود.
پس از نزول آیه، آنها که از آن مکان گذشته بودند، به امر پیامبر بازگشتند و آنها که نرسیده بودند، رسیدند. اذان ظهر که گفته شد، به امامت پیامبر نماز خوانده شد و پس از پایان نماز، پیامبر بر محلّ بلندی که از جهاز شتران ترتیب داده بودند قرار گرفت و بعد از حمد و ستایش خداوند فرمود:
«آیا نه این است که شما به یگانگی خداوند و رسالت محمّد که بنده و فرستادهی اوست و به تردیدناپذیری بهشت و دوزخ و مرگ و قیامت و به برانگیخته شدن مردگان گواهی میدهید و به راستیِ همهی اینها اعتقاد دارید.
همه گفتند: آری به این حقایق گواهی میدهیم.
پیامبر ادامه دادند: خداوندا گواه باش! ای مردم آیا میشنوید؟!
گفتند: آری!
آنگاه فرمود: همانا من در انتقال به سرای دیگر و رسیدن به کنار حوض بر شما سبقت خواهم گرفت پس خوب بنگرید که پس از من، با دو گوهر گران بها و ارجمند که در میان شما میگذارم چگونه رفتار میکنید.
در این هنگام از میان مردم یکی برخاست و فریاد برآورد، که ای رسول خدا آن دو گوهر گران بها چیست؟
فرمودند: از آن دو، یکی بزرگتر است و آن کتاب خداست، که یک سوی آن به دست خدا و سوی دیگر آن به دست شماست، پس به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید. و دیگری که کوچکتر از آن است، عترت و خاندان من است و خداوند مهربان و آگاه به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نمیشوند، تا اینکه در کنار حوض بر من وارد شوند و من از خداوند درخواست کردهام تا این دو از هم جدا نشوند. پس نه از آن دو پیشی گیرید که هلاک میشوید و نه از آن دو بازایستید که باز هم هلاک میشوید.
سپس دست علی را گرفت و آن را آن قدر بالا برد که سفیدی زیر بغل آن دو نمایان شد و مردم آن دو را میدیدند، و فرمودند:
ای مردم چه کسیست که به جان مؤمنان نسبت به خودشان سزاوارتر باشد؟
گفتند: خدا و رسولش داناتر است.
فرمود: خداوند، مولای من و من مولای مؤمنین هستم و من از خودشان به خودشان سزاوارترم، پس هر کس که من مولای او هستم، علی مولای او خواهد بود(1).
و این جمله را سه یا چهار بار گفتند و ادامه دادند:
خدایا دوست بدار آن که او را دوست میدارد و دشمن بدار آن که او را دشمن میدارد و یاری کن آن که او را یاری کند و خوار کن آن که او را خوار کند و او را محور حق و راستی قرار بده. ای مردم حاضران به غائبان این را برسانند».
1) (1) .ابو الفداء، السیرة النبویة، ج 4، ص 416.
پس از خطابهی رسول خدا، گروه گروه مردم آمدند و به علی تبریک گفتند و ابوبکر و عمر از نخستین کسانی بودند که به علی تهنیت و شادباش گفتند، هر دوی آنها به علی چنین گفتند:
به به: به تو ای پسر ابوطالب که صبح و شام را درک نمودی در حالی که مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمنی شدی(1).
«حسّان بن ثابت» شاعر نامدار عرب که در میان مردم حاضر بود، از پیامبر اجازه خواست تا در همانجا ابیاتی را بسراید، و پیامبر فرمودند:
با میمنت و برکت الهی.
و حسّان رو به جمعیت کرده، گفت: ای بزرگان گروه قریش، در محضر پیامبر اسلام دربارهی ولایت علی که اکنون استوار گردید، شعرم را میسرایم:
ینادیهم یوم الغدیر نبیّهمبخمّ وأسمع بالنبیّ منادیا
در روز غدیر خم پیامبر، مسلمانان را ندا داد و تو بشنو از نبیّ ندایش را.
وقال فمن مولاکم وولیّکمفقالوا ولم یبدوا هناک التعامیا
پیامبر گفت مولا و سرپرست شما کیست، پس بدون درنگ و چشمپوشی گفتند:
إلهک مولانا وأنت ولیّناولن تجدن منّا لک الیوم عاصیا
پروردگار تو مولای ما و تو سرپرست مایی و تو در میان ما امروز مخالفی را نمییابی.
فقال له قم یا علی فإنّنیرضیتک من بعدی إماماً وهادیا
پس گفت: ای علی برخیز زیرا من راضی شدهام که تو را پس از خودم امام و هدایت کننده گردانم.
1) (1) .همان، ص 417.
فمن کنت مولاه فهذا ولیّه فکونوا له أنصار صدق موالیا
پس هر کس من مولای اویم علی سرپرست اوست، پس برای علی یاور و دوستداران راستینی باشید.
هناک دعاهم اللّهمّ وال ولیّهوکن للذی عادی علیّاً معادیا
پیامبر دعایشان کرد که خدایا دوست بدار دوستدار علی را و دشمن بدار، دشمن علی را.
پیامبر صلی الله علیه و آله پس از شنیدن این ابیات، حسّان را دعا کرد و فرمود:
ای حسّان مادامی که با زبانت ما را یاری میدهی، خداوند به وسیلهی روح القدس تو را توفیق دهد.(1)
برخی از مفسران تصریح کردهاند که خداوند متعال پس از پایان خطابهی پیامبر این آیه را نازل فرمود: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً (2)«امروز دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان آیین شما پسندیدم».
عدهای از قریش که خیلی دیر و کند مسلمان شده بودند، درست از همان روزی که پیامبر، علی را به عنوان «امیرالمؤمنین» معرفی کردند، برای نابودی ولایت و جانشینی علی علیه السلام نقشهها کشیدند و نخستین نقشهی آنها ترور پیامبر بود.
«بریدة بن حصیب» که شنوندهی این توطئه بوده میگوید: «پس از آنکه پیامبر دستور داد تا علی علیه السلام در خیمهای بنشینند و همگان بر ایشان وارد شوند، سلام کنند و علی را به امیرالمؤمنین بخوانند، همهی مهاجران و انصار یکی یکی وارد شدند و سلام دادند، و من پس از آن که سلام دادم و بیعت کردم، از خیمه خارج شدم، ناگهان در میان جمعی از تازه مسلمانان قریش شنیدم که یکی از آنها به دوستش میگوید:
دیدی محمد چه مقام و منزلتی به پسر عمویش بخشید، قسم به خدا، اگر میتوانست او را پیامبر هم میکرد.
دوستش در پاسخ به او گفت:
نگران مباش و این کار محمد را چندان بر خود بزرگ نبین، زیرا اگر ما بتوانیم محمد را از میان برداریم، کار امروز او را در زیر پایمان میگذاریم و نابودش میسازیم »(1).
برای کشتن پیامبر، چهارده نفر از همراهان ایشان جمع شدند و برای اجرای
1) (1) .مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 93.
نقشهی ترور منتظر فرصت ماندند. نه نفرشان از قریش بودند: ابا بکر، عمر، عثمان، طلحه، عبد الرحمان بن عوف، سعد بن ابی وقّاص، ابو عبیده جرّاح، معاویه و عمرو بن العاص و پنج نفرشان از قریش نبودند؛ آنان: ابو موسی اشعری، مغیرة بن شعبه، اوس بن حدثان، ابو هریره و ابو طلحه انصاری که سالم غلام ابی حذیفه نیز پس از اطلاع از توطئه هم به آنها پیوست.
پس از پایان ماجرای غدیر خم و در هنگام بازگشت پیامبر به مدینه فرصتی پیش آمد تا آن گروه نقشهی خود را به اجرا درآورند(1).
1) (1) .تمام منابع روایی، تفسیری و تاریخی اهل سنت، ماجرای ترور پیامبر اسلام را در مسیر بازگشت ایشان از جنگ تبوک و از زبان حذیفه نقل کردهاند. میان دو گزارش اهل سنت و تشیّع از این ماجرا، شباهتهای فراوانی وجود دارد. نقل ماجرا از زبان حذیفه، حضور عمار بن یاسر، چگونگی رخداد ترور، تعداد منافقانی که دست به ترور زدهاند و بالاخره برخی از فرمودههای پیامبر به حذیفه، در هر دو منابع یکسان هستند، تنها موردی که در ابتدای امر متفاوت به نظر میرسد، زمان وقوع حادثه است که منابع اهل سنت، زمان اجرای ترور را پس از جنگ تبوک و منابع شیعی پس از حجة الوداع و غدیر خم نقل کردهاند. اما با بررسی بیشتر، در مییابیم که منافقان، نفشهی ترور پیامبر را در چندین مورد به اجرا گذاشتهاند. زیرا هنگامی که حذیفه به نقل ماجرای ترور در بعد از حجةالوداع میپردازد، میگوید: «دشمنان رسول خدا و منافقان، چندین بار میخواستند با ترور یا خوراندن سم، پیامبر را از پای درآورند. آنها یک بار دیگر در جنگ تبوک نیز دست به چنین کاری زده بودند، اما خداوند متعال شرّ آنها را از سر پیامبر اسلام برداشت». (مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 97)، این گفتهی حذیفه نشانگر آن است که گزارشهای اهل سنت و تشیع هر کدام به موردی از موارد متعدد اجرای نقشهی ترور پیامبر اشاره داشته و با هم منافاتی ندارند.برای اطلاع بیشتر از منابع اهل سنت، رجوع کنید به کتب تفسیری اهل سنت ذیل آیه 48 سورهی توبه و همچنین به: احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 5، ص 453 و هیثمی، مجمع-
این حادثه را از زبان «حذیفة بن یمان» از همراهان پیامبر که شاهد ماجرا بوده بشنویم:
«یک شبانه روز پس از حادثهی غدیر، پیامبر همراه با دیگر مسلمانان در راه بازگشت به مدینه، به گردنهای در میان راه «جحفه» و «ابواء» رسیدند، اما آن گروه چهارده نفره که قبل از ما به آنجا رسیده بودند، خود را در پشت پیچ گردنه با سپرهایی پر از سنگ مخفی کرده بودند.
در این هنگام پیامبر به من و عمار بن یاسر دستور داد تا شتر ایشان را برانیم و من تا زمانی که به سرگردنه رسیدیم، شتر ایشان را میکشیدم که ناگاه آن گروه از پشت به ما حمله کردند و به یکباره همهی آن سپرهای پر از سنگ خود را در میان پاهای شتر انداختند تا شتر برَمَد و پیامبر را به زمین اندازد و کار پیامبر را یکسره کنند، نزدیک بود شترِ پیامبر از وحشت برَمَد که پیامبر با صدایی بلند فرمودند: ای شتر آرام باش آنها به تو گزندی نخواهند رساند، و اینجا بود که خداوند، شتر را با زبان عربی رسا و گویا به سخن درآورده، گفت: ای رسول خدا قسم به خدا تا هنگامی که تو بر پشت من نشستهای، دست و پاهایم از جایشان تکان نخواهند خورد. اما آنها به شتر هجوم آوردند تا شاید بتوانند به پیامبر آسیبی برسانند، در این جا من و عمّار، در آن شب تاریک و سیاه، با شمشیرهایمان با آنها درگیر شدیم و وقتی که از اجرای توطئهی شومشان ناامید گشتند، از ما دور شدند و پا به فرار گذاشتند.
پس از آرام شدن اوضاع من به پیامبر گفتم: اینها که میخواستند چنین کاری
کنند چه کسانی بودند؟
پیامبر فرمودند: اینها منافقانی در دنیا و آخرت هستند.
گفتم: ای رسول خدا، آیا کسانی را نمیفرستی تا آنها را برگردانند و سرهایشان را جدا کنند؟
فرمودند: خداوند مرا فرمان داده تا از آنها دوری کنم، خوش نمیدارم که مردم بگویند او خویشان و همراهان خود را به دینش فرا خواند و بعد که با آنها بر دشمنانش پیروز شد، آنان را به قتل رساند. و تو ای حذیفه، رهایشان کن، زیرا که خداوند در کمین آنهاست و اندک زمانی به آنان مهلت خواهد داد و پس از آن به عذابی دردناک دچارشان خواهد نمود.
گفتم: این منافقان چه کسانی بودند، آیا از مهاجران، یا از انصار بودند؟ پس پیامبر، اسامی آنها را یکی یکی به من فرمود و آنها چهارده نفر بودند، نه نفرشان از قریش بودند و پنج نفرشان از قریش نبودند.(1)
اگر بخواهیم این حادثه را در این زمان، منصفانه و با پرهیز از دشمنی، مورد بررسی قرار دهیم و اگر تلاش کنیم تا برای این پرسش که چرا عدهای میخواستند پبامبر را ترور کنند؟ و برای این سؤال که آن گروه در برابر تعالیم پیامبر اسلام چه کردند و به دنبال چه هدفی بودند، پاسخی بیابیم، با این حقیقت روبرو میشویم که در دلهای آنان کینهای کهنه و قدیمی وجود داشت که روز به روز هم بر شدت آن افزوده میشد. یعنی هر وقت پیامبر، فضیلتی از فضایل و منقبتی از مناقب علی علیه السلام را بیان میکردند، دلهای آنان به درد، و جانهایشان به فریاد میآمد. کینه و
1) (1) .سید ابن طاووس، الاقبال، ج 2، ص 249 و مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 99 و قمی، تفسیر قمی، ج 1، ص 174.
عقدهای که نسبت به اصل دین و رسالت و رسول خدا و علی در دل داشتند، آنان را واداشت تا تصمیم به قتل پیامبر بگیرند، و در صورت موفقیّت، هم از محمّد خلاص میشدند و هم علی را از خلافت و جانشینی برکنار میکردند و در این فرصت بدست آمده، از میان خودشان هر کسی را که میخواستند خلیفه و جانشین میکردند، ولی خداوند متعال، پیامبر را از نیرنگ آنان آگاه ساخت و از نقشهی شومشان نجاتش داد.
اگر این گروه مسلماننما، فکر میکردند که پیامبر با نصب علی به خلافت، ستمی روا داشته، چرا به جای اینکه در این موضوع با پیامبر بحث و جدل کنند، تصمیم به ترور پیامبر میگیرند؟ مگر نه اینکه آنها از پیامبر پرسیدند، آیا این نصب از جانب خداوند است یا خودت و حضرت پاسخ دادند که خلافت علی به دستور و نصب خداوند متعال بوده است (1)،پس با اینکه آنها میدانستند جانشینی و برتری علی علیه السلام از جانب خداوند متعال است، چرا دست به آن کار زشت و ناپسند زدند؟ پاسخ این سؤال روشن است، دلها و عقلهای آنان که از نور ایمان دور شده، نمیتوانند به موضوع امامت به عنوان یک مقام الهی نگاه کنند، بلکه از دیدگاه آنها، امامت و خلافت یک مقام سیاسی دنیوی بود که پیامبر خواسته تا آن مقام به پسر عمویش و دامادش و فرماندهی سپاهش بدهد و از دست دیگران خارج سازد.
بدین ترتیب ما باید به زوایا و گوشههایی از حوادث فراوان تاریخ اسلام بپردازیم که تاکنون یا پنهان و مخفی مانده و یا آنها را از جایگاه واقعی و حقیقی خود جابجا کردهاند.
ما باید در بررسی حوادث تاریخی، برای مردم راهی را باز کنیم که با پیمودن آن
1) (1) . مجلسی، همان، ص 92.
راه، حقیقت آشکار گردد و به چرایی و علتهای حوادث تاریخی پی ببرند و در عقلهایشان نور حقیقت افکنده شود و از آن پس، از بندگی بندگان رها شوند و فکر و اندیشهی خود را از تقلید کسانی که اگر آنان را در ترازوی نیکی و خوبیها قرار دهیم، کمتر کسی از آن میدان خارج میشود، آزاد نمایند.
پیامبر اسلام پس از حادثهی ترور، در مناسبتهای مختلف به وجود و حضور منافقان در میان خود و مسلمانان و به این که آنان پیوسته در اندیشهی ایجاد فتنه و فساد هستند، اشاره داشته و مسلمانان را از این موضوع آگاه میسازند و البته تنها حذیفه اسامی آنان را میداند.
با اینکه پیامبر پس از این جریان دستور دادند، هیچ سه نفری با هم بصورت مخفیانه جمع نشوند، ولی باز هم دستور پیامبر را نادیده میگیرند و با هم به نجوای پنهانی مینشینند و از خود میپرسند آیا پیامبر با این سخنانش، آنان را شناخته است و آیا او در سخنانش به اینها اشاره دارد؟ و اگر ما را میشناسد و از قصد و نقشهی ما خبر دارد چرا تاکنون ما را مجازات نکرده است؟ و چرا هنوز بیپرده و آشکارا مردم را از نیّتهای ما آگاه نمیسازد و نقشهی ما را به آنها نمیگوید؟
با این حال، همگی آنان یکبار دیگر جمع میشوند تا توطئهای جدید، طرّاحی و نقشهای نو آماده کنند، که همچون نقشهی قبلی خراب نشود و طوری برنامهریزی کنند که این بار به هدفشان برسند. بنابراین تصمیم گرفتند، گردهم آیند و با نوشتن عهدنامهای در بر کناری علی از خلافت و انتخاب شخص دیگری به جای ایشان با هم پیمان ببندند. در این پیمان جدید همهی آن چهارده نفر شرکت داشتند و این بار، «سالم» بندهی آزاد شدهی حذیفه که از توافق اینان باخبر شده و خود نیز بغض و کینهی علی را در دل داشت، به آنها اضافه گردید.
«سعید بن عاص» عهدنامه را نوشت و همه به اجرای آن متعهد و ملتزم شدند و اوّلین بند این عهدنامه عبارت از پیمانشکنی با علی علیه السلام و دادن خلافت به ابوبکر و عمر و «ابوعبیده» بود.
این اندیشههای شیطانی در زندگانی پیامبر و رسول رحمت که برای همهی مردم بشارت دهنده و انذار کننده است، اثر خود را گذاشت، آنان تعالیم بلند و آسمانی پیامبر را پشت گوش انداختند و بر ضد ایشان و مسلمانان توطئهها کردند، تا آن جا که میخواستند ایشان را بکشند. بنابراین، چگونه میتوان حکم به بیگناهی آنان داد، در حالی که دست و زبان و قلبشان به فتنه و گناه آلوده شده است؟ و براستی چرا برخی از مسلمانان همچنان چشمهایشان را به روی حقیقت چنین اشخاصی که کارشان فتنهانگیزی و ضربه زدن به پیامبر بود، بستهاند؟
آن صحیفهی سیاه که همهی آنها، تأییدش کردند و با آن موافقت نمودند و به سرعت هم اجرایش کردند از این قرار است:
به نام خداوند بخشندهی مهربان
این پیمان نامهای است که گروهی از اصحاب پیامبر، که خداوند آنها را در کتابش ستوده و از مهاجران و انصار هستند، پس از آنکه با هم به گفتگو پرداختند و به مشورت نشستند، بر آن اتفاق نمودهاند و آن را نوشتند تا اسلام و مسلمانان برای همیشهی تاریخ ماندگار بمانند و مسلمانانی که از این پس خواهند آمد، از اینان پیروی نمایند.
اما بعد، به درستی که خداوند، با منّت و کرم خویش، محمد را برای همهی مردم رسول دین خود قرار داد، دینی که خداوند برای بندگانش اختیار نموده است. و محمد نیز رسالتش را به انجام رسانید و آنچه را که خداوند به آن امر
کرده بود به مردم ابلاغ نمود و محمد، عمل به تمام دستورات دین را بر ما واجب نمود و آنگاه که محمد دین خدا را کامل کرد و به تمام آنچه که باید انجام دهد، عمل نمود و سنتها را محکم گردانید، در حالی که خداوند از او راضی و خشنود بود و بدون آنکه کسی را پس از خودش جانشین نماید، به سوی خودش فرا خواند و جانش را ستاند(1).
پیامبر امر خلافت را به مسلمانان واگذار نمود (2)،تا از میان خود کسی را که به او اطمینان دارند و به رأی و خیرخواهی او اعتماد دارند، به عنوان جانشین پیامبر، برگزینند. و کار رسول خدا صلی الله علیه و آله برای مسلمانان الگویی نیک است.
خداوند میفرماید: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ (3)«بیگمان فرستادهی خداوند برای شما نمونهای نیکوست برای آن کس که به خداوند و به روز بازپسین امید دارد».
رسول خدا از آن جهت کسی را به عنوان جانشین برنگزید تا خلافت همچون میراثی در یک خانواده باقی نماند(4)و تا در میان ثروتمندان دست به دست
1) (1) .با این عبارت، آنها نصب خلافت علی علیه السلام را از سوی پیامبر انکار کرده و آن را رد میکنند، ولی این نادانی محض است زیرا اگر گفتهی اینها درست بود نباید هیچ پیامبری برای پس از خودش جانشین تعیین میکرد، در حالی که میدانیم تمام پیامبران برای ادامهی رسالتشان و تبلیغ امانت الهی، جانشین تعیین کردهاند.
2) (2) . به این قول خداوند متعال اشاره دارند که فرمود: «وَأَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» پس پیامبرخلافت را به مسلمانان واگذار کرده و کسی را به عنوان جانشین تعیین نکرده است.
3) (3) . احزاب (33):21.
4) (4) . در حالی که پیامبر فرمودهاند: علی علیه السلام و یازده نفر از فرزندان او جانشین من هستند، اینهادر این عهدنامه آن را انکار کردهاند.
نگردد و تا کسی مدعی نگردد که تا روز قیامت خلافت در میان فرزندان او یکی پس از دیگری ماندگار خواهد شد.
پس هر گاه مرگ خلیفهای از خلفا برسد، لازم است تا صاحبان خرد و نیکوکاران گردهم آیند و در این کار مشورت کنند و هر کسی را که سزاوار خلافت دانستند، سرپرست خودشان قرار دهند، امر جانشینی را به او واگذار کنند و رهبری امت را در اختیارش قرار دهند (1)،زیرا مسلمانان در هر زمانی کسی را که شایستهی خلافت باشد پیدا خواهند کرد.
بدین ترتیب اگر کسی از میان مردم ادّعا کند که رسول خدا شخص خاصّی را برای جانشینی برگزیده و او را برای مردم نصب کرده و با نام و نسب به صراحت آشکارش کرده، دروغ میگوید و ادّعایی میکند که با آن چه که اصحاب پیامبر میدانستند مخالفت دارد و با جمع مسلمانان به مخالفت برخاسته است.
و اگر کسی ادعا کند خلافت الهی ارثی است که رسول خدا آن را به عنوان میراث برجا گذاشته، در گفتار خود دچار تناقض شده است، زیرا رسول خدا
1) (1) . وقتی این گفته را با کارشان میسنجی، آشکارا تناقضی را میبینی که گویی این گفتهی آنهاشوخی و مسخرهای بیش نیست و از حقیقت و واقعیت به دور است، اگر میبایست صاحبان خرد مشورت کنند و جانشین تعیین کنند، پس در خلافت ابوبکر چرا مشورت نکردند؟ صاحبان رأی و خرد در خلافت ابوبکر چه کسانیاند؟ ما که میدانیم چگونه با زور و خشونت بیعت با ابوبکر به انجام رسید با این وصف، چگونه عمر میگوید: «بیعت با ابوبکر اشتباهی بود که واقع شد و خداوند شرّ آن را از مسلمانان دور نگه دارد، پس هر کس بار دیگر چنین کاری کند او را بکشید». اینان وقتی به پیمان خودشان ملتزم نیستند چگونه میتوانند به امر خدا و رسول خدا ملتزم شوند؟
فرموده است: «ما انبیاء چیزی را به ارث نمیگذاریم و آنچه را که باقی میگذاریم صدقه است »(1).
و باز اگر کسی ادعا کند، خلافت ادامهی نبوّت است، بنابراین همانند نبوّت، تنها یک نفر شایستهی آن است و از او تجاوز نمیکند و جز او، شخص دیگری صلاحیت ندارد، دروغ گفته، زیرا پیامبر فرمودهاند: «اصحاب و یاران من همچون ستارگانیاند که به هر کدامشان اقتدا کنید، هدایت مییابید».
و نیز اگر کسی ادعا کند که تنها او و فرزندانش شایستهی خلافت و امامت هستند، زیرا به پیامبر نزدیکترند و در هر عصر و زمانی تا قیام قیامت، پدر، خلافت را به پسر به ارث میگذارد و خلافت در خانوادهی اینهاست و دیگران را شایستگی آن نباشد، سخن باطلی به زبان رانده است، او و فرزندانش هر مقدار هم که به پیامبر نزدیک باشند و از یک خانواده باشند باز هم خلافت از این جهت به آنها نمیرسد، زیرا خداوند که سخنش داور و فیصله دهنده است میفرماید: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ (2)«همانا گرامیترین شما باتقواترین شمایند». و نیز رسول خدا فرمودهاند: «پیمان مسلمانان یکی است و نزدیکترین آنها در آن تصرف میکند و قدرتشان بر آن کس که بخواهد جدایشان سازد یکی است».
پس هر کس به کتاب خدا ایمان آورده و به سنت رسول خدا گردن نهاده، او به راه راست رفته و به سوی خدا بازگشته است و آن کس که کتاب و سنت
رسولش را نپذیرد با حق و کتاب خدا به مخالفت برخاسته و جمع مسلمانان را پراکنده ساخته است، چنین کسی را بکشید که کشتن او به صلاح امت است، زیرا رسول خدا فرمودهاند: «هر کس، هر که باشد و در هر مقامی که باشد، اگر جمع مسلمانان را پراکنده نماید، او را بکشید، بدرستی که در جماعت رحمت و در پراکندگی عذاب است. هرگز امت من بر گمراهی جمع نمیشوند و مسلمانان در برابر کسی که اراده کند تا آنها را از هم جدا کند، قدرت واحدی هستند و جز دشمن مسلمانان از آنها جدا نخواهد شد، چنین کسی دشمن مسلمانان را یاری نموده، پس خداوند و رسول او خونش را مباح دانسته و کشتنش را حلال کرده است(1).
سعید بن عاص به اتفاق تمام کسانی که در آخر پیماننامه، اسمشان آمده، آن را در سال دهم هجرت نوشتند.
و سپاس تنها برای پروردگار عالمیان است و درود خدا بر آقای ما محمد.
سپس صحیفه را به ابوعبیدة بن جراح دادند تا در مکه نگه دارد و این عهدنامه همچنان در کعبه نگهداری میشد تا آغاز خلافت عمر که در آن زمان، او آن را از کعبه بیرون آورد(2).
آنان به این پیماننامه، که همچون قانونی برای دشمنی با رسول خدا و خاندان ایشان نوشته شد، تا زمان خلافت عمر عمل کردند و به آن پایبند بودند و حالا باید
1) (1) .به این بند از عهدنامه، آشکارا تصریح کردند تا تنها موردش علی علیه السلام باشد. گویا میدانستند که علی علیه السلام در آینده برای احقاق حقش در خلافت و امامت به تنهایی در برابر آنها خواهد ایستاد، و با این کارش تنها او در مقابل جمع مسلمانان قرار خواهد گرفت، پس کشتن هر کس که در برابر رأی مسلمانان بایستد، مباح خواهد بود هر چند علی علیه السلام باشد.
2) (2) .مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 103.
تلاش کنیم تا آن را از یک موضوع محض تاریخی خارج سازیم و به بررسی و تحقیق آن بپردازیم.
شاید خواننده از شنیدن و خواندن این حقایق تعجب کند و از خود بپرسد که آیا ممکن است چنین کارهایی از به اصطلاح بزرگان صحابه سر بزند؟ و چرا و برای رسیدن به چه هدفی آنها، این کارها را انجام دادهاند و این عهدنامه را نوشتهاند؟ آیا چنین عکس العملی به یکباره شکل گرفت یا اینکه از قبل وجود داشت؟
البته علت اصلی همهی این کارها روشن است، آنها میخواستند با این ادّعا که پیامبر رسالتش را کامل کرد و بیآنکه کسی را به عنوان جانشین خودش منصوب کند، از دنیا رفت، رسالت و دعوت آسمانی پیامبر را از درون تهی کنند و از اهداف بلندش دور سازند. آنها اراده کرده بودند تا قبل از آنکه پیامبر، امر نصب علی به عنوان جانشین را تمام کند، خودشان کار را در دست بگیرند، در این صورت از طرفی موفق میشدند از دستور و امر رسول خدا جلوگیری کنند و از طرف دیگر شکستن صف واحد مسلمانان را که کار خودشان بود به گردن علی بیاندازند و بعد هم بگویند کشتن کسی که جمع مسلمانان را پراکنده میسازد، مباح است.
دلیل اصلی نوشتن چنان عهدنامهای این بود، و حالا که در توطئهی کشتن پیامبر موفق نشده بودند میبایست کارهایشان را مخفیانه انجام دهند، بویژه آنکه پیامبر تصمیم جدی گرفته بود که رسالت خود را به پایان برساند.
پیامبر پس از سفر حجةالوداع به مدینه بازگشتند و در منزل همسرش «ام سلمة» وارد شدند. ایشان که قبل از این سفر در منزل تمامی همسرانش به سر میبرد، این بار به مدت یک ماه در آن جا ماند و همین امر باعث شد تا «عایشه» دختر ابوبکر و «حفصه» دختر عمر، از این موضوع نزد پدرانشان شکایت ببرند، اما آن دو در
جواب شکایت عایشه و حفصه گفتند: ما علّت این کار پیامبر را میدانیم ولی شما با او در سخن، مدارا کنید و در باطن، فریبش دهید، در این صورت شما او را بزرگوار مییابید، شاید از دلش درآورید و کینهاش را برطرف کنید(1).
ابوبکر و عمر میخواستند تا بعد از آن کار ناشایستشان، دخترانشان را واسطه کنند، بلکه پیامبر از گناهشان درگذرد، اما پیامبر از نیّت آنها باخبر بود و میدانست که آنها چه هدفی دارند.
1) (1) .مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 106.
در این جا به حادثهی تاریخی دیگری اشاره میکنیم. این حادثه که بعد از حجةالوداع و نقشهی ترور و آن پیماننامه اتفاق افتاده است، دیگر بار مخالفت علنی آن گروه با دستور صریح پیامبر را نشان میدهد.
در آغاز، جریان حادثه را از زبان «ابن ابیالحدید» شارح مشهور نهج البلاغه نقل میکنیم. وی مینویسد:
«مدتی از بازگشت پیامبر از سفر حج به مدینه نمیگذشت که ایشان بیمار شدند، و در همان حال «اسامة بن زید بن حارثه» را فراخواندند و فرمودند:
از همهی مسلمانان، سپاه بزرگی را گردآور و برای جهاد با رومیان به قتلگاه پدرت(1)روانه شو، من تو را فرمانده و امیر این سپاه قرار دادهام، برو و با آنان پیکار کن، و اگر خداوند تو را در این جنگ پیروز کرد، اندکی بیش در آنجا درنگ مکن و قبل از گسیل دادن سپاه، خبرآوران خود را جلوتر از سپاه روانه کن و خود در طلایهی لشکر قرار بگیر.
با این دستور پیامبر، همهی مهاجران و انصار و از جمله ابوبکر و عمر را برای خروج از مدینه فراخواندند، ولی عدهای در میان مسلمانان سخنی را پراکنده ساختند که چون پیامبر شنید، ایشان را خشمگین ساخت، آنها گفتند: پیامبر، جوان خامی را فرماندهی بزرگان مهاجر و انصار کرده است. با شنیدن این سخن، پیامبر در
1) (1) . پدرش، زید بن حارثه در محلی به نام مؤته به قتل رسیده بود.
حالی که سر خود را با دستاری بسته و رواندازی بر تن کشیده بود بر بالای منبر رفته و فرمودند:
ای مردم، این چه سخنی است که برخی از شما دربارهی فرماندهی اسامة بن زید بر زبان راندهاید. این عده همان طور که دربارهی فرماندهی پدرش به من خرده گرفتند و طعنه زدند، دربارهی فرماندهی پسرش هم همان را تکرار میکنند، قسم به خدا، پدرش، زید، سزاوار فرماندهی سپاه بود و اکنون فرزندش، اسامة شایستهی فرماندهی است و آن دو از دوستدارترین دوستان من هستند. پس خیر و خوبی او را بخواهید و دربارهاش نیکی کنید بدرستی که او از بهترین شماست.
سپس، پیامبر از منبر پایین آمدند و به سمت خانه رفتند، و مسلمانان بر ایشان وارد شدند، خداحافظی کردند و به سمت لشکر اسامه که در «جُرف»(1)مستقر شده بود حرکت نمودند.
مدتی از خروج اسامة و همراهانش نگذشته بود که بیماری پیامبر شدت میگیرد و در این هنگام بعضی از همسران پیامبر، قاصدی را به سوی اسامه میفرستند تا او را از شدت بیماری پیامبر باخبر سازند. اسامه نیز از محل استقرار لشکر خارج شده و به سوی مدینه میآیند و در حالی که پیامبر به شدت تب کرده بودند، و به ایشان دارو خورانده بودند، بر ایشان وارد شده و پیامبر را میبوسند. اما پیامبر که قدرت سخن گفتن را هم ندارد، دستانش را به آسمان بلند میکند و به اسامه میفهماند که باید هر چه زودتر به میان لشکر بازگردد و وظیفهی خود را به انجام برساند و اسامه نیز باز میگردد.
بار دیگر، عائشه و حفصه از همسران پیامبر، به اسامه خبر میدهند که حال
1) (1) . جُرف، محلّی است در نزدیکی مدینه به سمت شام.
پیامبر بهبود یافته و به مدینه باز گرد، اسامه هم، در روز دوشنبه، دوازدهم ماه ربیع الاول به مدینه باز میگردد تا رسول خدا را ملاقات نماید. این بار پیامبر میتوانند کمی سخن بگویند، و به اسامه تأکید میکنند که به سرعت از مدینه خارج شو و با درخواست پیروزی از خداوند، جهاد خود را آغاز کن و این جمله را پیوسته تکرار میکردند که به دستوری که دربارهی سپاه اسامه دادهام عمل کنید و سپاه را روانه کنید.
با تأکید چند بارهی پیامبر، اسامه همراه با ابوبکر و عمر و ابوعبیدة از مدینه به سوی سپاه خارج میشوند اما هنوز مقداری راه نرفته بودند که شخصی به آنان خبر داد، پیامبر از دنیا رفته است. آنان نیز در هنگام ظهر همان روز دوشنبه در حالی که پیامبر از دنیا رفته بود به مدینه رسیدند. لشکر اسامة نیز که در اختیار «بریدة بن حصیب» بود زمانی به درب خانهی پیامبر رسید که درب بسته شده بود و علی و بعضی از بنی هاشم مشغول غسل و کفن کردن پیامبر بودند »(1).
این روایتی از سپاه اسامة بود که ابن ابیالحدید معتزلی نقل میکند ولی روایت دیگری از این جریان وجود دارد که به زوایای بیشتر اشاره میکند و از گستردگی بیشتری برخوردار است و آن روایت از این قرار است:
«مسافران از سفر حج که آخرین حج پیامبر (حجةالوداع) بود به مدینه بازگشتند، مدت زیادی نگذشت که پیامبر دستور دادند تا سپاهی بزرگ آماده گردد.
شاید این بزرگترین سپاهی بود که تا قبل از این، مدینه آن را به چشم خود دیده بود.
در این سپاه، بزرگانی از مهاجر و انصار همچون ابوبکر، عمر، عثمان و ابوعبیدة حضور داشتند. پیامبر فرماندهی این سپاه بزرگ را به جوان تازه بیست ساله شدهای
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 159 و واقدی، المغازی، ج 3، ص 1117.
به نام اسامة بن زید بن حارثه میسپارد و علیرغم وجود افراد باتجربهتر در جنگ و نیرومندتر در نبرد و کار آزمودهتر در فرماندهی از اسامة، اما پیامبر او را امیر لشکر قرار میدهد. فرماندهی یک جوان بر چنین لشکر بزرگ و بیسابقه، تعجب و حیرت برخی از همراهان پیامبر را بر میانگیزاند و برای آنان خیلی سخت و سنگین بود که بخواهند و بتوانند از دستور یک جوان کمتجربه اطاعت کنند، به همین خاطر، آنها از فرماندهی اسامة ناراحت و ناراضی بودند و علیرغم تأکید و اصرار مداوم پیامبر بر هر چه زودتر آماده شدن سپاه، آنها دستور اسامه را با بیمیلی و کندی پیش میبردند.
این وضعیت، پیامبر را مجبور کرد تا به مسجد رفته و با مردم سخن بگویند و برای چندمین بار از آنها بخواهد، سپاه را آماده کنند و برای جهاد با رومیان تحریک و ترغیب نمایند. ایشان در این خطبه فرمودهاند:
به جانم قسم آنچه را که امروز دربارهی فرماندهی اسامه میگویید، درگذشته دربارهی فرماندهی پدرش میگفتید، اما همانطور که پدرش شایستهی فرماندهی بود، پسرش نیز سزوار آن است(1).
و در روایتی که در میان راویان حدیث مشهور است پیامبر پیوسته میفرموده:
سپاه اسامه را جمع کنید و از مدینه خارج شوید و خداوند کسی را که از سپاه اسامه جا بماند و خود را از آن عقب اندازد لعنت کند(2).
1) (1) .هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 286، و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 249 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 2، ص 51 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 317 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 59.
2) (2) .جوهری، السقیفه و فدک، ص 77، و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 52، و شهرستانی، الملل والنحل، ج 1، ص 23.
با این فرمان پیامبر، اسامه سپاه خود را از مدینه خارج و آن را در جُرف در نزدیکی مدینه مستقر میکند، تا برای جهاد آماده شوند، اما در همین هنگام پیامبر بیمار میشوند و روز به روز هم بر شدت بیماریاشان افزوده میشود. بزودی خبر این بیماری در میان سپاه پخش میشود و همان عده که از فرماندهی اسامه راضی نبودند، احساس میکنند شاید پیامبر در این بیماری از دنیا بروند، پس تلاش میکنند تا سپاه حرکت نکند و به مدینه بازگردد. «صهیب» خدمتگذار عائشه، که رابط و حلقهی وصل عائشه و پدرش و عمر و ابوعبیده است، از طرف عائشه مأمور میشود تا هر چه سریعتر خود را به ابوبکر برساند و به او خبر دهد که پیامبر، چندان بیماریاش شدت گرفته که امیدی به ادامهی زندگانیش نیست، پس هر طور شده، تو و عمر و ابوعبیده و هر کسی که فکر میکنید با خودتان است به مدینه بازگردید، اما شب هنگام و مخفیانه وارد شوید.
وقتی صهیب خبر بیماری پیامبر را به ابوبکر میرساند، ابوبکر دست او را میگیرد و به نزد اسامه میروند و میگویند: ما چگونه میتوانیم پیامبر را در این حال بیماری، رهایش کنیم و او را نبینیم، پس اجازه بده ما به مدینه بازگردیم. اسامة به آنها اجازه میدهد و میگوید: اگر پیامبر از این بیماری بهبود یافتند به سپاه باز میگردید و اگر اتفاق دیگری افتاد ما را هم خبر کنید تا در میان مردم باشیم.
ابوبکر و عمر و ابوعبیده و عدّهای دیگر، همانطور که عائشه گفته بود، شبانه و مخفیانه وارد مدینه شدند، رسول خدا در همان حال بیماری فرمودند:
امشب در مدینه شرّی بزرگ واقع شد.
پرسیدند: ای رسول خدا، آن چه شرّی است؟
فرمودند: بعضی از دستور من سرپیچی کردهاند و از سپاه اسامه خارج شدهاند
و به مدینه بازگشتهاند، من از آنها بیزاری میجویم. و این جمله را چندین بار تکرار کردند که: سپاه اسامه را روانه کنید، سپاه اسامه را روانه کنید.
آن شب، صبح شد و «بلال» که اذانگوی رسول خدا بود، برای نماز صبح اذان گفتند و همچون روزهای گذشته، به در خانهی پیامبر آمدند تا به همراه ایشان برای خواندن نماز صبح به مسجد بروند، اما آن قدر بیماری پیامبر شدت گرفته بود که نگذاشتند بلال بر پیامبر وارد شوند. عائشه که از این موضوع باخبر میشود، بار دیگر صهیب را پیش پدرش میفرستد و میگوید: به پدرم بگو، پیامبر چنان بیمار است که دیگر نمیتواند برای نماز به مسجد برود، علی هم پیامبر را در چنین حالی رها نمیکند و برای نماز نمیتواند برود، پس فرصت را غنیمت شمار و تو به مسجد برو تا مردم پشت سرت نماز بخوانند، که اگر چنین کنی تو میتوانی در آینده برای خلافت خودت، این کار را حجّت قرار دهی و برای تو مبارک خواهد بود.
راوی در ادامه میگوید: مردم منتظر بودند تا برای نماز صبح پیامبر به مسجد بیایند و پشت سر ایشان نماز بخوانند و میدانستند که اگر بخاطر بیماری نتوانند بیایند، حتماً علی را به مسجد میفرستند، اما ناگاه دیدند ابوبکر وارد مسجد شده و میگوید: بیماری پیامبر بیش از گذشته، ایشان را ناتوان کردهاند، و به من دستور داده تا برای خواندن نماز به مسجد بیایم، اما در این میان یکی از یاران پیامبر بلند شده و میگوید: چگونه پیامبر میتواند به تو دستور بدهد که بیایی و ما پشت سر تو نماز بخوانیم، در حالی که تو باید در سپاه اسامه باشی، قسم به خدا که من نمیتوانم قبول کنم که پیامبر کسی را به سوی تو فرستاده و دستور داده باشد که بازگردی و ما پشت سر تو نماز بخوانیم. سپس مردم بلال را صدا زدند و بلال گفت: من به عنوان قاصد شما میروم و در این باره از پیامبر اسلام اجازه میگیرم. بلال با سرعت به
سمت خانهی پیامبر به راه میافتد و وقتی به در خانه رسید چنان به تندی در را کوبید که پیامبر میفرمایند: ببینید چه کسی به این تندی در را میکوبد، «فضل بن عباس» که همراه با علی علیه السلام در کنار بستر پیامبر بودند در را باز میکند و از بلال میپرسد: چه شده است؟ چه اتفاقی افتاده است؟
بلال میگوید: ابوبکر وارد مسجد شده و در مقام رسول خدا ایستاده و میخواهد که مردم پشت سر او نماز بخوانند و گمان میبرد که رسول خدا به او چنین دستوری داده است.
فضل میگوید: مگر ابوبکر در سپاه اسامه نیست؟ قسم به خدا که این همان شرّ بزرگی است که دیشب وارد مدینه شده است و پیامبر ما را از این شرّ بزرگ آگاه کرده است. فضل و بلال با همدیگر بر بالین پیامبر وارد شده و پیامبر در همان حال بیماری پرسیدند: چه شده است؟ و در پاسخ، پیامبر را از آنچه در مسجد اتفاق افتاده، باخبر میسازند، پیامبر هم فرمودند: بلندم کنید، بلندم کنید و مرا به مسجد ببرید، قسم به کسی که جانم در دست اوست، فتنهای بزرگ بر اسلام وارد شده است.
سپس پیامبر که پدر و مادرم فدای او باد، در حالی که بر سرشان دستاری پیچیده بودند و در بین علی بن ابوطالب و فضل بن عباس، به آن دو تکیه کرده بودند و پاهایشان بر زمین کشیده میشد، به مسجد وارد شدند. با اینکه بیشتر مردم منتظر مانده بودند تا بلال برسد و از خانهی رسول خدا خبری بیاورد، ابوبکر در مقام رسول خدا ایستاده و عمر و ابوعبیده و سالم و صهیب و دیگرانی که با خود از سپاه اسامه خارج کرده بود، به دور او حلقه زده بودند، مردم که دیدند پیامبر با چنین حال ناگوار و ناراحت کنندهای به مسجد آمدهاند، پی بردند که باید امر مهمی
رخ داده باشد. رسول خدا به سمت جایگاهشان در مسجد رفتند، عبای ابوبکر را کشیده و او را از محراب کنار زدند، در این حال ابوبکر و اطرافیان او پشت سر رسول خدا پنهان شدند و مردم در حالی که پیامبر نشسته بودند، پشت سر رسول خدا به نماز ایستادند و بلال هم تکبیرات نماز را با صدای بلند به گوش مردم میرساند. نماز که تمام شد، پیامبر رو به مردم کردند، اما ابوبکر را ندیدند، پس فرمودند:
ای مردم، آیا از این کار ابوبکر و دوستانش تعجب نمیکنید، من آنها را فرستاده بودم تا زیرنظر فرماندهی اسامه در لشکر بمانند و به آنها دستور داده بودم تا به سمت دشمن روانه شوند، اما از این دستور من سرپیچی کردهاند و به مدینه بازگشتهاند زیرا که میخواهند فتنه کنند ولی شما آگاه باشید که خداوند آنان را به کفرشان باز میگرداند و فتنهی آنها را واژگون خواهد کرد.
سپس پیامبر درخواست کردند تا بر بالای منبرشان بروند و در حالی که تکیه داده بودند، بر اوّلین پلّهی منبر نشستند و پس از حمد و ثنای الهی فرمودند:
ای مردم از جانب پروردگارم فرمان رسیده که من همچون دیگر مردمان به سوی او بازگشت خواهم نمود و من در حالی شما را ترک میکنم که همه حجّتها بر شما آشکار و روشن شده است، و شبش همانند روزش شده است، اما شما بعد از من مثل بنی اسرائیل که قبل از شما بودند و اختلاف کردند، در میان خود اختلاف ایجاد نکنید.
ای مردم، من برای شما، آنچه را که قرآن حلال کرده، حلال کردم و آنچه را که بر شما حرام کرده، حرام نمودم و من دو گوهر گرانبها را در میان شما باقی میگذارم، مادامی که به آن دو چنگ بزنید، هرگز گمراه نمیشوید و لغزش پیدا
نمیکنید و آن دو یکی کتاب خدا (قرآن مجید) و دیگری خانوادهام و اهل بیت من هستند، این دو جانشینان من در میان شما هستند و هرگز تا زمانی که در قیامت بر حوض من وارد شوند از هم جدا نخواهند شد و من در آنجا از شما خواهم پرسید که با این دو گوهر گران بها که جانشینان من بودند چه رفتاری کردید و آنجاست که عدهای فراوانی از حوض من دور میشوند، آنگونه که شترهای سرگردان از گله دور میشوند. آنها میگویند من فلانی هستم، من فلانی هستم، و من در پاسخ آنها خواهم گفت بله، شما را یکی یکی میشناسم اما شما پس از من به کفر بازگشتید و مرتد شدید پس از رحمت خدا دور باشید، دور شدنی زیاد(1).
1) (1) .مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 111.
ممکن است با خواندن جریان لشکر اسامة بن زید پرسشهایی در ذهن خواننده به وجود آید. این پرسشها از این قرارند:
1 - چرا پیامبر با اینکه میدانستند در آیندهای نزدیک از دنیا خواهند رفت، اصرار زیادی داشتند که هر چه زودتر سپاهی به فرماندهی جوانی که هنوز بیست ساله هم نشده آماده کنند و آن را به بیرون از مرزهای حجاز بفرستند؟ و چرا حضرت، حتی در آخرین لحظههای عمر شریفشان، تأکید فراوان داشتند که سپاه اسامه از مدینه خارج شود با اینکه میدانستند در مدینه منافقان به ظاهر مسلمانی وجود دارند که از سرسختترین و کینهتوزانهترین دشمنان رسول خدا هستند و آنان منتظر و به دنبال فرصت مناسبی هستند که در مدینه فتنه و فساد کنند و در هنگام وفات پیامبر این فرصت به دستشان میآید، زیرا از طرفی عموم مسلمانان مهاجر و انصار با سپاه اسامه از مدینه خارج شدهاند و از طرفی دیگر علی علیه السلام و خاندان رسول خدا هم که مشغول غسل و کفن پیامبر میشوند، پس فرصت و موقعیت مناسبی است که بخواهند فساد کنند؟ با این حال چرا رسول خدا اصرار داشتند سپاه اسامه هر چه سریعتر آماده و از مدینه خارج شود؟
2 - چرا پیامبر به شدت راغب بودند که شخص ابوبکر و همچنین عمر در سپاه اسامه حضور داشته باشند و از مدینه خارج شوند، اما علی در مدینه بماند؟ در حالی که آن دو نفر که در جنگهای گذشته با پیامبر همراه بودهاند، شجاعتی از
خود نشان نداده و در هنگام بروز سختیهای جنگ، مشکلی را آسان نکرده و گرهی را از کارزار جنگ باز نکردهاند، اما علی در همهی جنگهای اسلام پهلوانی کرده و قهرمان بوده و در تمامی جنگها، کلید فتح و پیروزی در دست علی بوده است. اما چرا این بار باید علی در مدینه بماند و ابوبکر و عمر از مدینه خارج شوند؟
3 - چرا پیامبر فرماندهی این لشکر بزرگ و بیسابقه را به دست جوان کم تجربهای میسپارد؟ با اینکه در میان مسلمانان، افرادی بودند که تجربهی حضور در بسیاری از جنگها را داشتند و باتدبیر و کفایت لازم از معرکهی جنگ پیروزمندانه خارج شدهاند، با این حال این بار چرا پیامبر، اسامهی جوان را امیر لشکر قرار میدهد؟
در ذهن بیشتر کسانی که از دریچهی بررسی و تحلیل، به حوادث تاریخی مینگرند، این پرسشها به وجود میآید.
تحلیلگران شیعی، پاسخ منطقی و مناسبی را برای این پرسشها یافتهاند.
«قاضی عبدالجبار» معتزلی که به پاسخ شیعیان دست یافته مینویسد: «عدهای میگویند اصرار پیامبر بر حضور ابوبکر و عمر در سپاه اسامه به این خاطر بوده است که آن دو نفر در هنگام وفات پیامبر در مدینه حاضر نباشند و از شهر دور شده باشند، زیرا ممکن بود آنها پس از وفات پیامبر برای خلافت و امامت خیز بردارند و آن را به زور و قدرت در دست خود بگیرند ولی علی را در مدینه نگهداشت تا امر خلافت بدون درگیری و اختلاف افکنی به ایشان برسد »(1).
اما قاضی عبدالجبار عادت دارد هر اتهام و شبههای را از دامان ابوبکر و عمر
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 175.
پاک کند و هر طور شده از آنها دفاع کند، به همین جهت او این پاسخ را نمیپذیرد و در برابر تمام روایاتی که میگویند ابوبکر در سپاه اسامه حضور داشته (1)،میایستد و میگوید پیامبر هیچ اصراری نداشتند که ابوبکر در سپاه اسامه حاضر باشد، بلکه اصلاً ابوبکر در میان سپاه اسامه نبوده است(2).
این سخن قاضی عبدالجبار را به خواننده وا میگذاریم و میگذریم، اما به نظر من بهترین پاسخ را دانشمند شیعه «سید عبدالحسین شرف الدین» داده است. ایشان میگوید: «ابوبکر و عمر و دوستانشان، برای اینکه برنامهها و سیاستهای خود را از همان ابتدا با قدرت بنیان نهند و ستونهای آن را استوار گردانند، با دستور رسول خدا برای حضور در لشکر اسامه مسامحه کردند و با بیرغبتی و بیمیلی و کندی در لشکر حاضر شدند و بعد هم به بهانه ای از سپاه خارج شدند و به مدینه بازگشتند.
آنها ترجیح دادند به جای اطاعت از دستور رسول خدا در مقابل دستور آشکار و بدون ابهام پیامبر بایستند و سیاست خودشان را اجرایی کنند، زیرا این عمل برای ادامهی برنامههایشان لازمتر و به مصلحتشان نزدیکتر بود. آنها به خوبی میدانستند اگر از دستور رسول خدا اطاعت کنند و قبل از وفات پیامبر، فرسنگها از مدینه دور باشند خلافت از دستشان بیرون خواهد رفت، اما اگر با فرمان رسول خدا مسامحه کنند و در آماده شدن لشکر اسامه اشکالتراشی کنند و
1) (1) . ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 2، ص 714؛ ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 190 و جوهری، السقیفةوفدک، ص 76 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 2، ص 55 و هندی، کنز العمّال، ج 10، ص 570 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 317 و ابن حجر، فتح الباری، ج 8، ص 115 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 159.
2) (2) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج 17، ص 175.
آن را به تأخیر اندازند تا پیامبر از دنیا بروند و خلافت به آنان برسد، باز هم میتوان سپاهی تشکیل داد و به جنگ بروند.
اما پیامبر که پدر و مادرم فدای او باد، میخواستند تا آنها از مرکز حکومت دور باشند و بعد از وفاتشان با آرامش خیال و اطمینان خاطر، خلافت به علی علیه السلام برسد و وقتی که آنها بر میگشتند کار خلافت تمام شده و برای علی مستحکم شده باشد و دیگر نتوانند نزاع و درگیری ایجاد کنند.
و در پاسخ این سؤال که چرا با وجود افراد با کفایت و با تجربهتر از اسامه، پیامبر این جوان هفده ساله را فرماندهی لشکر میکنند، باید گفت رسول خدا، این کار را کردند تا سرکشی برخی سرکشان از میان برود و لجام آن از نزد برخی که به این فرماندهی اشتها پیدا کردهاند کشیده شود، ضمن اینکه اگر یکی از آنها را امیر قرار میداد، با توجه به روحیهی برتریطلبی آنها، ممکن بود این امر در آینده باعث نزاع و درگیری شود.
اما با این وجود، آنها به تدبیر پیامبر پی بردند، به این خاطر، ابتدا در مورد فرماندهی اسامه، به پیامبر طعنه زدند و از او خرده گرفتند و بعد هم از همراهی با اسامه خودداری کردند و از لشکرگاه (جُرف) خارج نشده بودند که پیامبر از دنیا رفتند »(1).
1) (1) .سید شرف الدین، المراجعات، مراجعهی 90، ص 471.
یکی دیگر از سرپیچیهای آن گروه از اطاعت دستورهای رسول خدا، این است که در روزهای آخر عمر پیامبر، هنگامی که عدهای از مسلمانان بر بالین ایشان حضور داشتند میفرمایند: «لوح و مرکبی بیاورید تا برای شما وصیتی بنویسم که هرگز گمراه نشوید».
اما عدّهای با این درخواست پیامبر مخالفت میکنند و از میان آنها عمر میگوید: پیامبر هذیان میگوید (1).یعنی به دستور او اعتنایی نکنید، زیرا او نمیداند چه میگوید.
با اینکه خداوند دربارهی پیامبر میفرماید: وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی (3) إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی (2)«و از سر هوا و هوس سخن نمیگوید. آن جز وحی نیست که بر او وحی میشود».
اما عمر آشکارا از اجرای دستور رسول خدا سرباز میزند و ایشان را متهم به
1) (1) . احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 1، ص 324؛ و بخاری، صحیح بخاری، ج 1، کتاب العلم، ص 37 و مسلم، صحیح مسلم، ج 3، ص 1259؛ کتاب الوصیة، ح 22؛ و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 242 و نسایی، السنن الکبری، ج 3، ص 433 و ابن حبان، الصحیح، ج 14، ص 562 و ابن عبد البر، الدرر، ص 286 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 51 و ابن کثیر، السیرة النبویة، ج 4، ص 450 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 456 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 59.
2) (2) . نجم (53):3-4.
هذیانگویی میکنند. پس میتوانیم از عمر بپرسیم که این چه جسارت است که در حق خدا و رسول خدا روا داشتهای؟ چطور میتوانیبگویی من به خدا و رسول خدا و اسلام ایمان دارم ولی در همان حال بگویی رسول خدا هذیان میگوید و نمیداند چه میگوید و چه میخواهد؟
عمر میدانست که موضوع وصیت، به آیندهی مسلمانان و به امر خلافت و جانشینی پیامبر ارتباط مستقیم دارد، به همین خاطر نگذاشت که پیامبر وصیت خود را بنویسند و در مقابل درخواست پیامبر این موضع را اختیار کرد.
و چون پیامبر، این صحنه را دید و سخن عمر را شنید، از نوشتن وصیت منصرف شد و آن را ننوشت، زیرا میدانستند اینها ایمان نیاوردهاند و اگر وصیتشان را بنویسند، آنها بعد از وفات پیامبر به بهانهی هذیانگویی، وصیت پیامبر را بیاثر میکنند و یا طوری آن را معنی و تفسیر میکنند که با منافعشان مطابقت داشته باشد.
به همین جهت، وقتی لوح و مرکب آوردند تا پیامبر وصیت خود را بنویسند، فرمودند: بعد از این سخنی که زده شد ؟؟(1)،برای پیامبر روشن شده بود که اگر به جای نوشتن یک وصیت بیست وصیت دیگر هم مینوشتند، آنها این نوشتهها را بر اساس مصالح و منافع خودشان تغییر میدادند و تفسیر میکردند.
بار دیگر سیّد شرفالدین، شگفتانگیزترین تحلیل را از نوشته نشدن وصیت به ما عرضه میدارد. ایشان مینویسد: «با سخن نا به جای عمر، پیامبر ناچار شدند از نوشتن وصیت صرفنظر کنند، چون دانستند که پس از این، نوشتن وصیت نه تنها هیچ فایدهای ندارد، بلکه باعث میگردد در آینده، فتنه و اختلاف به وجود آید.
همانگونه که در زمان حضور رسول خدا، با هم اختلاف کردند و در مقابل
1) (1) . ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 242.
چشمان آن حضرت داد و فریاد به راه انداختند، به طور حتم، پس از وفاتشان در میان مردم اختلاف میانداختند که آیا پیامبر در موقع نوشتن وصیت هذیان میگفته یا نمیگفته است؟ به همین دلیل، رسول خدا بیش از این نفرمود که: بلند شوید.
اگر رسول خدا، اصرار بر نوشتن وصیت میکردند، در مقابل، آنها هم بر این سخن عمر پافشاری میکردند که پیامبر هذیان میگوید و بعد هم، دوستان خود را وا میداشتند تا برای از بین بردن اثر و فایدهی وصیت، افسانههایی دربارهی هذیانگویی پیامبر درست کنند و در میان مردم رواج دهند و در این صورت دیگر چه کسی میتوانست با وصیت پیامبر بر دیگران احتجاج کند.
فرزانگی و حکمت پیامبر، مانع از نوشتن وصیت شد، تا در نتیجه، عمر و دوستانشان برای عیبجویی در نبوت پیامبر، بهانهای نداشته باشند. گذشته از این، پیامبر میدانستند، علی و دوستان علی در برابر مقصود پیامبر از نوشتن وصیت سر تسلیم فرود میآوردند، چه وصیتی نوشته شود و یا نوشته نشود و در برابر، آنها که با علی دشمن هستند، هرگز خلافت علی را نمیپذیرند، چه وصیتی نوشته شود یا نوشته نشود، بنابراین دیگر مصلحت نبود، پیامبر وصیتی بنویسند که بعد از خودشان، جز فتنه چیزی به بار نمیآورد »(1).
1) (1) .سید شرف الدین، المراجعات، مراجعهی 86، ص 459.
بیماری و تب پیامبر شدت گرفت، گاه دستان مبارک خود را در آب فرو میبردند و میفرمودند: اه از این غم و اندوه و فاطمه، دختر و پارهی تن پیامبر هم میفرمودند: وای از غم و اندوه من بخاطر اندوه تو و پیامبر میفرمودند: دخترم پس از امروز دیگر بر پدرت اندوهی نمیماند(1).
بعضی سیرهنویسان نوشتهاند: پیامبر، اندکی قبل از وفاتشان احساس سرحالی و نشاط میکنند و کمی که از حرارت زیاد بدنشان کاسته میشود، با تکیه بر علی و فضل بن عباس به مسجد میروند. در بالای منبر تمام توان خود را جمع میکنند و با صدایی بلند که حتی کسانی که خارج از مسجد هم نشسته بودند، شنیدند، فرمودند:
«ای مردم، آتش فتنه شعلهور شده و فتنهها همچون پارههای شب تاریک رو آوردهاند، سوگند به خدا که شما نمیتوانید بر ضرر من به چیزی چنگ بزنید، زیرا من حلال ندانستم چیزی را، جز آنچه قرآن آن را حلال دانسته بود و حرام نکردم
1) (1) .بخاری، صحیح البخاری، باب مرض النبی، ج 5، ص 144 و حلبی، سیرة الحلبیة، ج 3، ص 469 و قروینی، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 521 و ابن حبان، الصحیح، ج 14، ص 582 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 2، ص 420 و هندی، کنز العمال، ج 7، ص 260 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 323 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 30.
چیزی را، جز آنچه قرآن حرام کرده بود »(1).
با آرامش و راحتی خاصی که در سخنان پیامبر مشاهده شد، برخی از مسلمانان احساس کردند حال پیامبر بهتر شده و رو به بهبودی میروند، پس ابوبکر از پیامبر اجازه خواستند تا از مدینه خارج شوند و به «سُنْح» که همسرش در آنجا اقامت داشت برود(2)و دیگر مسلمانان هم به دنبال کارهای روزانه و عادی خود رفتند. اما در پشت ارادهی مردم که دوست میداشتند پیامبر در میانشان باشد و به زندگیاشان ادامه دهند، ارادهی حتمی خداوند قرار داشت که خواسته بود تا پیامبر به دیار آخرت بشتابند و در میان دیگر انبیاء و رسولان الهی قرار گیرند. پیامبر که از مسجد خارج شدند و به خانه رسیدند، بار دیگر بیماری تمام وجود ایشان را در برگرفت و پیوسته میفرمودند: بلکه دوست و مهربان برتر (3).آنهایی که در کنار بستر پیامبر بودند، با این سخن پیامبر دانستند که پیامبر ملاقات با خدا را بر ادامهی زندگی در این دنیا ترجیح دادهاند. و در میان آنها، علی که دریافتند مرگ پیامبر نزدیک شده ایشان را در آغوش خود گرفتند و پیامبر بر سینهی علی جان به جانآفرین تسلیم کردند(4).
1) (1) .ابن هشام، السیرة النبویة، ج 4، ص 1068 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 467 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 61.
2) (2) . حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 467 و طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 440 و ابن هشام، السیرة النبویة، ج 4، ص 1067.
3) (3) . ابن هشام، السیرة النبویة، ج 4، ص 1066 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 468 و بخاری، صحیح بخاری، باب من أحبّ لقاء اللّه، ج 7، ص 192 و ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 2، ص 256 و احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 6، ص 274.
4) (4) .ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 2، ص 262 و هندی، کنز العمال، ج 7، ص 253.
روایت مشهور در میان راویان حدیث این است که وفات پیامبر روز دوشنبه بوده(1)و شیعیان نیز معتقدند آن روز، بیست و هشتم ماه صفر بوده است(2).
پیامبر از میانِ رفتن به سوی خدا که برترین دوستش بود و ماندن در دنیایی که از فتنهها، ستمها و سرکشیها پر شده بود، رفتن را برگزید.
ایشان، هر آنچه که مردم را به خداوند نزدیک میکند و کارهایشان را سامان میدهد و بر مدار ایمان به خدای واحد و شریعت واحد جمعشان میکند، از جانب خداوند متعال به مردم ابلاغ کردند.
ایشان مردم را به جهاد، عدالت، ستم نکردن و ستم ستیزی، پیروی از مکارم اخلاق، دفاع از مردان و زنان و کودکان مستضعف و بیچاره و بالاخره به همهی آنچه که سعادت دنیا و آخرت مردم را تأمین میکند فراخواندند و به آنها دعوت کردند.
پیامبر بیش از بیست سال، با جهاد و تلاشی خستگیناپذیر ارزشهایی را که برای به پا داشتن آنها مبعوث شده بود استوار ساخت و مردم را به شناخت و عمل به آن ارزشها دعوت کرد، تا همچون میراث گرانبهایی، در هر زمان و مکانی، برای تمامی انسانها، باقی و ماندگار بماند پیامبر در این تلاش طاقتفرسایش، همهی خیر و رحمت و محبت خود را برای آیندهی مردم به کار برد، با این حال آیندهی نزدیک آنها را میدید که چگونه به گذشتهی کفرآمیز خویش بر میگردند و به جاهلیت قدیم بازگشت میکنند و جز اندکی از آنان همچون شتران بیساربان
از این گمراهی و جاهلیت رهایی پیدا نمیکنند(1).
گذشت که تمام سیرهنویسان (2)،نقل کردهاند که پیامبر در هنگام بیماری سخت و جان کاهش از اطرافیان خود خواست تا برایشان لوح و مرکبی آورند و وصیّتی بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوند، اما برخی از آنان گفتند: پیامبر - پناه بر خدا - هذیان میگوید و دستور رسول خدا را بیهوده و لغو دانستند، این بود که پیامبر از این دسته مسلمانان ناامید شدند و آخرت و همجواری با دیگر انبیاء و رسولان الهی را برگزیدند و در حالی که بر سینهی علی آرام گرفته بود، تمام اسرار عالم و زندگانی و همهی حوادث آینده را در سینهی علی ریخت و از دنیا رفتند(3).
با صدای شیون زنان، مسلمانان مدینه دریافتند که پیامبر از دنیا رفتهاند، آنان که تا چند ساعت قبل دیده بودند، حال پیامبر بهتر شده و به مسجد آمده و نماز خواندهاند، حالا از مرگ پیامبر تعجب کردند و وحشت زده وسراسیمه به سمت خانهی رسول خدا به راه افتادند(4).
عمر بن خطاب که وارد خانهی پیامبر شد، پارچه را از صورت پیامبر برداشت و
1) (1) .بخاری، صحیح بخاری، ج 7، ص 209 و ابن حجر، فتح الباری، ج 11، ص 333 و هندی، کنز العمال، ج 11، ص 132.
2) (2) . رجوع کنید به پاورقی شمارهی 1 ص 55.
3) (3) .صفار، بصائر الدرجات، ص 334 و صدوق، الخصال، ص 651 و مجلسی، بحار الانوار، ج 22، ص 462.
4) (4) .برخی از مؤرّخان نوشتهاند، ابوبکر در زمان وفات پیامبر در مدینه نبوده است اما من در این باره تردید دارم و ترجیح میدهم که بگویم، او در مدینه با گروهی از دوستانش برای غصب خلافت و حق شرعی علی نقشهها میکشیدند و عمر را زدوتر در میان مردم فرستادند تا آنان را برای مدتی از کاری که به مصلحت آن گروه منافق نبود، بازدارد.
گفت: عدهای از مردم منافق گمان بردهاند که محمد مرده است، ولی به خدا قسم که او نمرده، بلکه به دیدار پروردگارش رفته و مانند «موسی بن عمران» که چهل شبانه روز از میان دیدگان امتش پنهان ماند، و پس از آنکه عدهای گفتند او مرده است، بار دیگر به میان مردمانش بازگشت، قسم به خدا که پیامبر نیز همچون موسی به میان قومش باز خواهد گشت و دست و پای کسانی را که فکر میکنند پیامبر مرده است، خواهد برید.
هر کسی که میگفت پیامبر مرده، عمر، با شمشیرش او را میزد و به مجازات و کیفر تهدیدش میکرد (1).او تا مدتی در میان مسلمانان، در مسجد و خارج مسجد، رفت و آمد میکرد و آنها را تهدید به مرگ میکرد و برایشان خط و نشان میکشید و مدام میگفت پیامبر نمرده و همچون موسی بن عمران باز خواهد گشت(2).
گفتههای عمر بر دل بعضی سادهدلان، اثر گذاشت و آرزو کردند، پیامبر دوباره به میان آنان باز گردد، گروهی دیگر هم از این حرف و کار عمر، شگفت زده شده و سخن او را عجیب و غریب دانستند و از اینکه او به چنین کاری دست زده و چنین افسانهای را تکرار میکند متحیر ماندند. شاید این دسته از مردم، میدانستند که عمر از آن دسته کسانی نیست که خیالبافی کند، او هم میداند که پیامبر همچون دیگران میمیرند و از مرگ نمیتوان فرار کرد. آنها عمر را میشناختند و میدانستند که عمر آدمی نیست که بدون حساب حرف بزند. به همین خاطر از این کار عمر بیشتر
1) (1) . ابوالفداء، السیرة النبویة، ج 4، ص 481.
2) (2) .ابن هشام، السیرة النبویة، ج 4، ص 1069 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 474؛ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 178 و طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 442 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 323 و ابن عبد البر، الدرر، ص 287 و سیوطی، الدر المنثور، ج 2، ص 81 و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 262.
تعجب کردند.
عمر، با این کارش توانست بر فکر و اندیشهی بیشتر مردم، بویژه کسانی که بدون تحقیق و بررسی هر سخنی را میپذیرند و کورکورانه از هر سخنی تقلید میکنند و عقل و خرد خود را به کار نمیگیرند، مسلط و چیره شود. قاطعیت و سرسختی عمر که از ویژگیهای او بود، توانست روی این جماعت کارساز باشد.
عمر آنها را به بازگشت کسی که مردم او را دوست میداشتند امید میداد و اگر هم نمیپذیرفتند به کشتن، مجازات و بریدن دست و پا تهدیدشان میکرد.
رفتارهای عمر در نخستین ساعات مرگ پیامبر، کسانی را که اسیر احساسات عاطفی هستند و با خیال و وهم، خود را سرگرم میکنند، تحت تأثیر قرار داد، بویژه آنکه این حرف در مورد شخصیت بزرگی بود که با سایر مردم متفاوت بود. بنابراین عمر توانست تا مدتی مردم را از موضوع اصلی بازدارد.
تردیدی نیست که عمر از مرگ پیامبر آگاه بود و به آن یقین داشت. او از آن دست افرادی نبود که خودش با این خیالبافیها سرگرم کند. عمر از زمانی که بیماری پیامبر شدت گرفت مطمئن شد که پیامبر در آیندهای نزدیک، پروردگارش را ملاقات خواهد کرد. بر اساس همین اطمینان، از حضور در سپاه اسامه سرپیچی کرد و برای بیرون نرفتن سپاه اسامه از مدینه دست به هر کاری زد. و همچنین وقتی پیامبر از اطرافیانش میخواهد که وصیت بنویسد، او میگوید پیامبر هذیان میگوید و کتاب خدا برای ما کافی است.
اگر عمر همانگونه که بر زبان میراند که پیامبر نمرده در دل هم اعتقاد داشت که پیامبر نمیمیرد، چرا نگذاشت پیامبر وصیت خودشان را بنویسند؟ برای او چه فرقی میکرد که پیامبر سفارش بنویسد یا ننویسد؟ وقتی او میگوید: کتاب خدا برای ما کافی است. لا بد میداند که پیامبر میمیرد و با این سخنش میخواهد بگوید بعد از وفات پیامبر کتاب خدا بس است و به کتاب پیامبر نیازی نداریم، در غیر این صورت «حسبنا کتاب اللّه» معنی نمیدهد.
من نمیتوانم بپذیرم که کسی بگوید عمر، واقعاً نمیدانست که پیامبر مرده است.
البته بعضی ساده اندیشان گفتهاند که عمر واقعاً نمیدانست و بعد برای اینکه شایستگی او را برای خلافت زیر سؤال ببرند، گفتهاند کسی که از درک سادهترین
امور عاجز است، چگونه شایستهی خلافت میتواند باشد؟(1)و یا عدهای دیگر برای توجیه کار عمر، گفتهاند خبر رحلت پیامبر، او را چنان پریشان حال کرده بود که هوشیاریاش را از دست داده بود و نمیدانست چه میگوید (2).اما من این بهانهها را نمیتوانم بپذیرم.
عمر و دوستانش بارها دیده بودند که پیامبر، آشکارا و بدون ابهام، علی علیه السلام را جانشین خود قرار دادهاند و پی برده بودند که اصرار پیامبر بر فراهم آوردن سپاه اسامه و خارج شدن آن از مدینه و تأکید پیوستهی ایشان بر حضور ابوبکر و عمر در این سپاه، تنها به این خاطر است که پس از وفات پیامبر و در نبود این دو نفر، در فضایی آرام و بدون درگیری و اختلاف، کار خلافت علی علیه السلام را تمام کنند.
عمر و ابوبکر میدانستند، وصیتی که پیامبر میخواستند آن را بنویسند، در حقیقت دستور و کلام صریح پیامبر در مورد جانشینی علی علیه السلام است و به همین خاطر، عمر سخنی گفت که پیامبر از نوشتن آن، صرفنظر کرد.
عمر میترسید که در نخستین لحظههای وفات پیامبر و در نبود ابوبکر، مردم مدینه علی را جانشین پیامبر قرار دهند، این ترس بیشتر میشد، وقتی میدانست عدهی زیادی از مردم کسی غیر از علی را شایستهی خلافت نمیدانند، پس بهترین کار این بود که تا رسیدن ابوبکر و دیگر دوستانشان، مردم را از موضوع خلافت و بیعت با علی منصرف کند و فکر آنها را با مسألهی مردن یا نمردن پیامبر مشغول سازد. عمر میخواست مردمی که در خلافت و جانشینی علی پس از پیامبر تردیدی
نداشتند (1)،تا زمانی که دوستانش جمع شوند، از بیعت با علی باز بدارد. به همین خاطر، مدام در میان مردم رفت و آمد میکرد و میگفت پیامبر نمرده است، و این کار را تا آمدن ابوبکر ادامه داد. ابوبکر که آمد با هم به خانهی پیامبر رفتند و وقتی ابوبکر بدن بیجان پیامبر را دید، با سرعت از خانه خارج شد و گفت: ای مردم، آن کس که محمد را میپرستد بداند که محمد مرده است و آن کس که خدا را میپرستد بداند خدا زنده است و نمیمیرد و بعد این آیه را خواند: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً (2). «و محمد جز فرستادهای نیست که پیش از او فرستادگانی گذشتهاند آیا اگر بمیرد یا کشته گردد به گذشتهی خود باز میگردید و هر کس به گذشتهی خود باز گردد هرگز زیانی به خداوند نمیرساند».
مردمی که با فریادهای عمر به وحشت افتاده بودند، حالا با سخن ابوبکر و خواندن آن آیه، مثل این بود که از خواب بیدار شده باشند و برای اولین بار آن آیه به گوششان خورده باشد. آنها سخن ابوبکر را پذیرفتند و عمر هم دیگر ساکت شده بود و سروصدایی نمیکرد، گویی تا حالا هیچ کاری نکرده بود(3).
1) (1) . ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 21، به نقل از زبیر بن بکار مینویسد: عموممهاجران و انصار در اینکه، پس از وفات رسول خدا، علی جانشین ایشان خواهد شد شکی نداشتند. همچنین، یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 124.
2) (2) . آل عمران (3):144.
3) (3) .حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 474؛ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 178 و بخاری، صحیح بخاری، ج 4، ص 194 و بیهقی، السنن الکبری، ج 8، ص 142 و هندی، کنر العمال، ج 7، ص 232 و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 267 و طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 442 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 324 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 62.
ابوبکر، عمر و ابوعبیدة بن جراح، بلا فاصله از خانهی رسول خدا خارج شدند و علی و اهل بیت پیامبر را با بدن بیجان رسول خدا تنها گذاشتند. فاجعهی مرگ پیامبر، چندان علی و اهل بیت پیامبر را مصیبت زده کرده بود که به هیچ چیز، حتی خلافت، نمیتوانستند فکر کنند.
اکنون باید از تاریخ سؤال کنیم که چرا در حالی که پیامبر خدا از دنیا رفته و همهی مسلمانان از همه جای مدینه، سراسیمه به خانهی رسول خدا میروند، این دو آن خانه را ترک میکنند؟ آنها کجا رفتند؟ و برای اجرای کدام نقشهی از پیش طرّاحی شده، علی و جنازهی بر زمین ماندهی پیامبر را تنها گذاشتند؟
تاریخ از پاسخ به این سؤال ساکت مانده، اما شواهد و قرائن، در یافتن پاسخ به ما کمک میکنند و میتوانیم بگوییم آنها خانهی رسول خدا را ترک کردند تا برای به دست گرفتن خلافت و چیره شدن بر آن و دور کردن علی از جانشینی رسول خدا آماده شوند.
آنها قبل از وفات پیامبر، نخستین گامهای اجرای این نقشهی شوم را برداشته بودند، مسامحه و بیرغبتی آنها برای حضور در سپاه اسامه و خروج آنها از آن سپاه، علی رغم اصرار پیامبر برای هر چه سریعتر آماده شدن سپاه و سخن نا به جای عمر در برابر درخواست پیامبر برای نوشتن وصیت و بالاخره عکسالعمل عمر در مواجهه با وفات پیامبر و فریادهای او که پیامبر نمرده و مانند موسی به دیدار پروردگارش رفته و باز خواهد گشت و در نهایت فروکش کردن این سروصداها در هنگام رسیدن ابوبکر، همه و همه شواهد آشکاری است که میتوان ادّعا کرد، موضعگیری عمر در برابر رحلت پیامبر و کوشش او در انحراف افکار مردم از فوت رسول خدا، تنها اجرای مرحلهای از مراحل کودتایی بود که قبلاً در آن
پیماننامه متعهد شده بودند.
گروهی از مستشرقین و نویسندگان جسور عرب، در کتابهایشان به این حقیقت رسیده و آن را منتشر ساختهاند، از جملهی آنها «لامنس» در کتابش مینویسد: «حزب سیاسی قریش که ابوبکر و عمر بن خطاب و ابوعبیدة بن جراح در رأس آن بودند، یک شبه و ناگهانی و بدون مقدمه به وجود نیامد، بلکه نتیجهی یک کودتای مخفی و مجرمانهای بود که اساس و شالودهی آن را بسیار محکم پیریزی کرده بودند و ابوبکر و عمر و ابوعبیدة بن جراح کارگزاران آن کودتا و عائشه و حفصه اعضای آن حزب بودند »(1).
1) (1) .وجود کودتای پنهانی حقیقتی است که تاریخنگاران مسلمان از به زبان آوردن آن خودداری میکنند ولی این مستشرق به بیان آن پرداخته است. کارها و سخنان کسانی که او از آنها نام برده بر وجود کودتای سرّی دلالت دارند، به ویژه آنکه این افراد در زمان حضور رسول خدا از خودشان یک چهرهی مؤمن و پرهیزکار ساخته بودند ولی پس از وفات پیامبر، از پس آن چهرهی دروغین که برای خود ساخته بودند و هرگز مؤمن و پرهیزکار واقعی نبودند، چهرهی واقعی خود را نشان دادند، زیرا پس از وفات پیامبر منافقان شناخته شدند.
همهی تاریخنویسان، اتفاق نظر دارند که برخورد عمر در مواجهه با رحلت پیامبر و آن فریادهایش، با آمدن ابوبکر و سخنانش در خانهی رسول خدا تمام میشود و عمر آرام میگیرد و بعد هم بلافاصله، از میان مصیبتزدگان جدا شده و خانهی رسول خدا را ترک میکنند. همانگونه که گفتیم قرائن و شواهد نشان میدهد که آنها برای اینکه بتوانند حوادث بعدی را در اختیار خود داشته باشند و آن را کنترل کنند، تا از دستشان خارج نشود به مکانی که از قبل مشخص شده بود، روانه شدند.
در میان عموم مسلمانان مدینه این اعتقاد وجود داشت که کسی غیر از علی شایستهی جانشینی پیامبر نیست، در این صورت، پرسش اساسی این است که چگونه «سقیفهی بنی ساعده» شکل میگیرد و از دورن آن ابوبکر به خلافت میرسد؟
به نظر من، بیشتر گروه انصار و شاید شخص «سعد بن عبادة» معتقد بودند که تنها علی علیه السلام شایستهی خلافت است، با این حال چرا آنها برای بحث و گفتگو در مورد خلافت پس از رسول خدا در «سقیفهی بنیساعده»(1)جمع میشوند؟
1) (1) .سقیفه بنی ساعده، نام سایبانی در نزدیکی چاهی متعلق به خاندان بنی ساعده از گروه خزرجیان مدینه است و چون سعد بن عباده که از خزرجیان بوده و او و دوستانش در آنجا-
در تحلیل شکلگیری سقیفه باید گفت، با رفتن ابوبکر و عمر از خانهی رسول خدا، برای انصار روشن شد که آنها میخواهند در برابر سخنان فراوان و آشکار رسول خدا در مورد جانشینی علی علیه السلام خود را به فراموشی بزنند و خلافت را با زور در اختیار خودشان بگیرند و علی علیه السلام را کنار بزنند.
انصار متوجه شدند که این هم پیمانی جدید قریش و مهاجر، بازگشتی به روح جاهلیت و زنده کردن درگیریها و اختلافهای قبیلهای گذشته است. پس با خود گفتند، این ما بودیم که پیامبر را برای تبلیغ دینش به مدینه دعوت کردیم و خیلی بیشتر از مهاجران، مال و جان خودمان را در راه اسلام فدا کردهایم، و امروز که پیامبر از دنیا رفته، چرا فقط مهاجران حکومت و قدرت را در دست بگیرند؟
بنابراین گروهی از انصار به رهبری سعد بن عباده برای بحث در مورد خلافت، در سقیفهی بنی ساعده جمع شدند و پس از تبادل نظر، سعد بن عباده را برای خلافت نامزد کردند.
خبر جمع شدن انصار، به واسطهی کسانی که با سعد بن عباده مخالف بودند و مایل بودند شخص دیگری به خلافت برسد، به ابوبکر و عمر و دوستانشان رسید، آنها نیز بلافاصله خود را به سقیفه رساندند. از میان جمع، کسی برخاست و پس از ستودن و مدح و ثنای انصار، جهاد و فداکاریهای آنان در راه اسلام را برشمرد و از مهاجران خواست تا انصار را به فراموشی نسپارند و در امر خلافت آنان را شریک کنند و پس از او ابوبکر، از برتریها و بزرگواریها و فضایل قریش سخن گفت و اذهان همه را به جایگاه عرب جاهلی و قبل از اسلام و مباهات عرب به حسب و
نسب، بازگرداند. او سپس ادامه داد: «ما مهاجران کسانی هستیم که زودتر از شما مسلمان شدیم و نسب ما والاتر، خانههایمان بزرگتر، و صورتهایمان زیباتر است و به خویشاوندی رسول خدا ما نزدیکتریم. عرب جز از قریش فرمانبرداری نمیکند، پس ای گروه انصار، آن برتری را که خداوند به مهاجران بخشیده، شما از آنان دریغ مدارید و بر آن بخل نورزید. من از میان عمر بن خطاب و ابوعبیدة بن جراح یکی را برای خلافت بر شما پسندیدهام.
سپس در حالی که ابوبکر، از برتریهای قریش و به ویژه مهاجران سخن میگفت، صدای بلند «بشیر بن سعد» خزرجی، پسر عموی سعد بن عباده، او را از جا بلند کرد. بشیر که بر پسر عمویش حسادت میورزید، از میان جمعیت برخاست و گفت: ای مردم، محمد از قریش است و خویشان او به جانشینی او سزاوارتر و شایستهترند. بخدا قسم من در این امر هرگز با آنها کشمکش و ستیزه نخواهم کرد.
در این میان «حباب بن منذر» خزرجی که از سخن دروغ و منافقانه و حسادتآمیز بشیر به خشم آمده بود و نمیتوانست ببیند، بشیر با ظاهر فریبندهای در میان مردم شناخته شود، رو به مردم کرده، گفت: ای مردم، خلافت سعد بن عباده بر بشیر گران آمده است، زیرا او به پسر عمویش حسادت ورزیده و از او کینه در دل دارد، به همین خاطر بشیر به ظاهر کسی درآمده که مدعی است در مورد حقّی که دیگران به او سزاوارترند ستیزه نمیکند و بعد رو به خود بشیر کرده و گفت: ای بشیر چه چیزی تو را مجبور ساخت تا چنین سخنی بگویی؟ تو بر خلافت سعد بخل ورزیدی و از او دریغ داشتی.
با فراگیری کشمکش و جدل در میان مسلمانان، «أسید بن حضیر»(1)یکی از بزرگان قبیلهی اوس با سخنانش، بار دیگر کینههای قدیمی جاهلیت را در دل مردم برانگیخت و اختلافها و کینههای میان دو گروه اوس و خزرج که به برکت اسلام خاموش شده بود، را زنده کرد. او قبیلهی خود، اوس را مخاطب قرار داد و گفت: ای فرزندان اوس، قسم به خدا که اگر تنها یک بار، سعد را بر خود حاکم کنید، خزرج برای همیشه بر شما برتری خواهند یافت و هرگز از آن خلافت سهمی به شما نخواهند داد.
حالا ابوبکر از فرصتی که بشیر بن سعد آماده کرد و به کشمکش و نزاع میان انصار و مهاجر ختم شد، استفاده کرد و در همان حال، دست عمر بن الخطاب و ابوعبیدة بن جرّاح را با دو دست خود بلند کرد و به مردم گفت: ای مردم، این عمر و این ابوعبیدة، با هر کدام که خواستید بیعت کنید. اما «حباب بن منذر» که به تبانی این سه نفر پی برده بود، از میان مردم برخاست و با صدای بلند گفت: ای گروه انصار، سرنوشت خودتان را، خودتان به دست گیرید و سخن این سه نفر را نشنیده بگیرید، زیرا آنان سهمی و بهرهای از خلافت را به شما نخواهند داد.
عمر بن خطاب که با سخن حباب، خشم وعصبانیت تمام وجودش را فراگرفت، گفت: در حالی که ما از دوستان و خویشان محمد هستیم چه کسی میتواند در جانشینی او با ما به ستیزه آید و کشمکش کند، جز آن که به باطلی راهنما باشد و یا راغب به گناهی باشد و یا در هلاکتی گرفتار آمده باشد.
1) (1) . اسید بن حضیر یکی از افراد کودتا بود که به عنوان جاسوس و پشتیبان کودتاگران در میانانصار معین شده بود و او و بشیر بن سعد و «عدیم بن ساعده» مأموریت داشتند تا در موضوع خلافت، رأی انصار را به سمت مهاجران متمایل کنند.
حباب بن منذر که مبارزهطلبی عمر را شنید و رفتار متکبّرانهای او را دید، رو به انصار کرده و گفت: ای گروه انصار، اگر آنچه را که اینان از شما میخواهند، بر نمیتابید و برایتان سنگین و گران میآید، آنها را از این شهر بیرون کنید، به خدا قسم که شما به این امر از آنان سزاوارترید، مگر نه اینکه با شمشیرهای شما، اینان در برابر دین خدا خاضع و فرمانبردار شدند و سپس در حالی که شمشیر خود را از نیام بیرون کشیده و به رخ کشاند، ادامه داد: من در این باره اندیشهای استوار دارم، به خدا قسم اگر بخواهید آن را میان خود تقسیم میکنیم.
این سخن حباب و آن خشم عمر که دیگر نمیتوانست آن را کنترل کند، میرفت تا زمینهساز فتنهای بزرگ شود و در این هنگام ابوعبیدة بن جراح برای جلوگیری از هر اتفاق ناگواری با صدایی که خشمها را فرو مینشاند گفت: ای گروه انصار، شما نخستین کسانی بودید که پیامبر خدا را یاری دادید، پس نخستین کسانی مباشید که دین خدا را تغییر دادند و آن را وارونه کردند.
سپس با لحنی آرام و امیدوارانه، انصار را ساکت کرد و در میان آنان تفرقه انداخت. در این هنگام عمر بن خطاب، به سمت ابوبکر میرود و میگوید: ای ابوبکر دستان خود را برای بیعت باز کن، هیچ کس نمیتواند تو را از مقامی که رسول خدا تو را در آن مقام قرار داده، کنار بزند. بعد هم ابوعبیدة به طرف ابوبکر میرود و میگوید: تو از تمام مهاجران برتری، تو همنشین پیامبر در غار و جانشین رسول خدا در اقامهی نماز بودی. با این سخنان، ابوبکر دستان خود را برای بیعت جلو میآورد و آن دو با ابوبکر بیعت میکنند و بدنبال این دو نفر، بشیر بن سعد و گروهی از خزرج بیعت میکنند. اسید بن حُضیر و دوستان اوسیاش هم آخرین کسانی بودند که با ابوبکر بیعت کردند.
بدین ترتیب برای ابوبکر بیعت گرفته شد و در حالی که او را ستایش میکردند، از سقیفه خارج شدند. در راه، به هر کسی رسیدند، دستش را گرفتند و با ابوبکر بیعتش دادند و اگر هم کسی نمیپذیرفت عمر بن خطاب با تازیانهاش او را میزد و دوستان عمر به او فشار میآوردند و مجبور به بیعتش میکردند. اینجنین بود که ناگهان ابوبکر خلیفهی رسول خدا شد(1).
1) (1) .برای آگاهی بیشتر از ماجرای سقیفه، ر. ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 21 و ج 6، ص 5؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 13؛ ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 12؛ جوهری، السقیفة و فدک، ص 56 و مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 179؛ طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 445 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 479 و احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 1، ص 55 و ابن اعثم، الفتوح، ج 1، ص 6 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 325 و ابن هشام، السیرة النبویة، ج 4، ص 1071 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 65 و ابن کثیر، السیرة النبویة، ج 4، ص 486 و طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 91.
شواهد آشکاری که در گذشته به آنها پرداختیم، از یک توطئه برنامهریزی شده به هدف تسلّط بر خلافت و دور کردن علی علیه السلام از آن، حکایت میکند و نشان میدهد این کودتا ناگهانی و به یکباره نبوده است، بلکه مولود یک برنامهریزی دقیق و از پیش ریخته شده میباشد. تنها موردی که رهبران کودتا یعنی ابوبکر و عمر و ابوعبیده را غافلگیر کرد، موضعگیری سعد بن عباده و همراهان او بود. گفتگوهای میان سعد بن عباده و رهبران کودتا نشان میدهد کودتاچیان در برخورد با این گروه غافلگیر شدهاند.
در هر صورت، قویترین دلیلی که کارگزاران حزب سیاسی قریش در برابر انصار برای در اختیار گرفتن خلافت به آن استدلال کردند دو دلیل بیشتر نبود:
اوّل، مهاجران زودتر از انصار مسلمان شدهاند و دوم اینکه مهاجران خویشاوندی نزدیکتری به رسول خدا دارند و از خاندان او به حساب میآیند.
اما به مقتضای این دو دلیل، کودتاگران خود را خوار و ضعیف کردهاند، چرا که اگر زودتر مسلمان شدن و سبقت در گرویدن به اسلام و همچنین خویشاوندی نزدیک با پیامبر، محکمترین دلیل برای به دست گرفتن خلافت باشد، باید تنها علی علیه السلام شایستهی خلافت و سزاوار به آن باشد و بس. زیرا به اتفاق همهی مسلمانان، علی علیه السلام نخستین کسی است که اسلام را پذیرفته و به رسول خدا ایمان
آورده و رسالت محمدی را تصدیق کرده است (1).زمانی که پیامبر در مکه میان مهاجران و در مدینه میان مهاجران و انصار عقد اخوّت و برادری میبست، علی را برادر خویش دانست و میان خود و علی عقد اخوت برقرار کرد (2).علی از همه کس به خاندان پیامبر نزدیکتر است، زیرا پسر عمو، قلب و جان پیامبر است (3).هیچ کس در این حقیقت تردید نمیکند.
همه میدانند اسلام با قهرمانیها و فداکاریهای علی پا برجا شد، همه میدانند اسلام، با تلاشها و جهاد علی، بر شرک و بتپرستی و بر قریشی که امروز به جاهلیت خود بازگشته و با محمد به خاطر علی میجنگد، پیروز شده است.
و ابوبکر نمیتواند خود را نسبت به حقیقت این موضوع به بیخبری بزند او بهتر از هر کسی از سبقت علی در اسلام و خویشاوندی و برادری او با پیامبر و فداکاریها و قهرمانیهای علی آگاهی داشت، امّا خود را به بیخبری زد. هنگامی که او با دو دلیل یاد شده عمر و ابو عبیده را برای خلافت نامزد کرد و با انصار به استدلال پرداخت به خوبی میدانست که حداقل به همین دو دلیل، تنها، علی شایستهی خلافت است اما او خود را به فراموشی زد و علی را از یاد برد، گویا او
1) (1) . احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 4، ص 368 و نسایی، فضائل الصحابة، ص 13 و حاکمنیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 136 و بیهقی، السنن الکبری، ج 6، ص 207 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 102، طبرانی، الاوائل، ص 78 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1090 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 116.
2) (2) . اسکافی، المعیار والموازنة، ص 208 و طبرانی، المعجم الکبیر، ج 8، ص 127 و هندی، کنزالعمال، ج 13، ص 144 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 10، ص 119 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 371 و ابن سید الناس، عیون الاثر، ج 1، ص 268.
3) (3) . به تفاسیر ذیل آیهی مباهله [آل عمران (3):61] مراجعه شود.
فراموش کرده که سه ماه قبل از رحلت پیامبر صدها هزار نفر در غدیر خم با علی به عنوان خلیفهی پیامبر بیعت کرده بودند. اما او و افراد حزب او و برخی از انصار توافق کرده بودند به هر شکلی که شده، نگذارند خلافت به علی برسد و آن را خودشان در اختیار بگیرند. از همین رو، ابوبکر و دو دوستش، با این دو دلیل که از پشتوانهی منطقی نیرومندی برخوردار بود، با گروهی دیگر از انصار که در سقیفهی بنی ساعده جمع شده بودند و میخواستند به جای ابوبکر، خلافت را در میان انصار قرار دهند، به استدلال میپردازد، اگرچه آنان را گمراه کرد و سخن راست را با دروغ به هم آمیخت.
پاسخ عمر به پیشنهاد ابوبکر مبنی بر بیعت مردم با عمر و یا ابوعبیده، اشکارا نشان میدهد که ابوبکر و حزب او برای رسیدن به خلافت، حاضر شدند مردم را گمراه کنند و حق و باطل را به هم درآمیزند.
عمر، بلافاصله پس از پیشنهاد ابوبکر میگوید: چطور میشود تو زنده باشی و کسی غیر از تو خلیفه باشد هیچ کس نمیتواند تو را از مقامی که رسول خدا، آن را برای تو قرار داده، کنار بزند(1).
این سخن عمر، علاوه بر اینکه تبانی او با ابوبکر را آشکار میسازد، نشان میدهد چگونه عمر تلاش داشته تا مردم را گمراه کند و به آنان بباوراند که رسول خدا، ابوبکر را برای خلافت برگزیده است.
1) (1) .سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 68؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 325؛ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 8؛ جوهری، السقیفه وفدک، ص 59؛ ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 14؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 13؛ طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 443.
اما ما میدانیم که هیچ یک از مورخین و راویان مورد اعتمادی که سخنان و زندگانی رسول خدا را برای ما روایت کردهاند، چنین ادعایی که عمر در مورد ابوبکر میکند، نکردهاند. پیامبر نه تنها هیچ اشارهای به مقام خلافت برای ابوبکر نداشته، بلکه بر عکس، هیچ سفارشی در مورد او نداشته و او را در هیچ مقامی که امتیاز خاصی را برایش ایجاد کند قرار نداده است. و اگر هم، او را در غزوهی «سلاسل» در رأس سپاه قرار میدهد و یا در خیبر پرچم سپاه را به او میسپارد، میدانیم در هر دو مورد، او درمانده و شکست خورده بازگشته است. مگر نه این است که پیامبر در اواخر عمر شریفشان دستور دادند ابوبکر و عمر، مانند یک سرباز عادی و معمولی در لشکری حاضر باشند که فرماندهی آن را به اسامهی جوان سپرده بود.
و اما در پاسخ به این سخن ابوعبیده که میگوید ابوبکر در جایگاه پیامبر ایستاده و مردم پشت سر او نماز خواندهاند، پس شایستهی خلافت است، باید گفت امامت جماعت مقامی ویژه و مخصوص انبیاء و جانشینان او و اولیای خدا نیست، بلکه هر کوچک و بزرگی و هر فاضل و غیر فاضلی میتواند به امامت جماعت بایستد، پس فضیلتی نیست که تنها به خاطر آن، ابوبکر شایستگی خلافت پیدا کند، ضمن اینکه حتی همین مقام هم برای ابوبکر ثابت نشده است. همانگونه که در گذشته گفتیم، زمانی که پیامبر به علت بیماری توانایی رفتن به مسجد را نداشت، «عائشه» دختر ابوبکر به پدرش پیغام میدهد که به مسجد برو و در مقام رسول خدا نماز بخوان و وقتی به پیامبر خبر میرسد که ابوبکر در محراب مسجد برای نماز ایستاده، در همان حال بیماری و با تکیه بر دوش علی و فضل بن عباس از خانه به سمت مسجد رفته و ابوبکر را از محراب دور میکنند و خودشان با مردم نماز
میخوانند.
با این حال گروهی از دانشمندان اهل سنت، نماز خواندن ابوبکر در محراب رسول خدا را فضیلتی برای شایستگی خلافت ابوبکر به حساب آوردهاند. اما به راستی که این سخنی عجیب و به دور از عقل و منطق است، زیرا اینان خودشان میدانند که علی چه جایگاه و موقعیت ویژهای نزد پیامبر دارند. آنان از امتیازهای ویژهی علی، نزد پیامبر و مسلمانان اطلاع دارند. از جریان دعوت پیامبر از خویشان خویش به اسلام در خانهی ابوطالب که به «یوم الدار» مشهور شده و در آنجا علی را وصی و برادر خویش خواند، تا در بسیاری از جنگهای اسلام همچون «احد»، «احزاب»، «حدیبیه»، «خیبر»، «حنین» و «تبوک» و تا حادثهی «غدیر خم» و تا ایجاد پیمان برادری میان خودشان و علی، همه و همه امتیازهای علی به حساب میآیند و حالا چگونه است که هیچ کدام از اینها، دلیل و فضیلتی برای شایستگی خلافت علی نمیشود ولی دو رکعت نماز خواندن در محراب پیامبر - اگر خوانده باشد - دلیل آشکاری برای صلاحیت ابوبکر در رهبری امت پس از پیامبر، میشود؟
اگر دو رکعت نماز خواندن در محراب پیامبر، به کسی شایستگی خلافت پیامبر را میدهد (1)،پس به طور قطع و یقین، این همه فضیلتها و برتریهای علی و این
1) (1) . حتی اگر بپذیریم که ابوبکر در مسجد و محراب رسول خدا نماز خوانده و به این دلیلشایستهی جانشینی ست، مشکل دیگری به وجود میآید و آن این است که، غیر از ابوبکر، افراد دیگری در زمان حیات رسول خدا و به دستور ایشان در مسجد و محراب حضرت، نماز خواندهاند، اما هیچکدام از آنها، به این دلیل، ادّعای خلافت رسول خدا را نکردند. بنا بر نقل تاریخنگاران، «ابن ام مکتوم» و «کلثوم بن حصین غفاری» دو تن از کسانیاند که-
همه سخنان صریح پیامبر در مناسبتهای مختلف دربارهی خلافت و وصایت علی، او را بیش از همه کس سزاوار خلافت میکند. به همین خاطر بود که علی و تمام مردم مدینه جز عدهی کمی، خلافت مسلمانان را پس از پیامبر در علی میدیدند و در این مورد تردیدی نداشتند.
ابن ابیالحدید شارح نهج البلاغه در این باره مینویسد: «علی هیچ شکّی نداشت که امر خلافت برای خودش است و کسی با او در این باره کشمکش نخواهد کرد و به همین جهت وقتی عباس، عموی پیامبر به علی میگوید: دستت را جلو بیاور تا من با تو بیعت کنم و وقتی مردم دانستند عموی پیامبر با پسر عموی رسول خدا بیعت کرده، اختلاف نمیکنند، علی گفت: ای عمو، مگر کسی غیر از من شایستهی خلافت است؟
عباس: خواهی دانست.
و علی گفت: من بیعت از پشت در و پنهانی را دوست نمیدارم و میخواهم علنی باشد »(1).
من، ادامهی ماجرای سقیفه را از زبان راوی دیگری برای شما نقل میکنم. او مینویسد: «پس از آنکه عمر و ابوعبیده، با ابوبکر بیعت کردند، «بشیر بن سعد» تلاش کرد تا گروه اوس را برای بیعت با ابوبکر جمع کند و در حالی که همه به
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 196.
سمت ابوبکر هجوم میبردند، «سعد بن عباده» که با حالی مریض بر گلیم خود نشسته بود، در میان ازدحام و فشار جمعیت فریاد بر آورد که کشتید مرا، کشتید مرا.
و عمر در این هنگام، در میان همهمهی جمعیت با صدایی بلند گفت: سعد را بکشید، خدا او را بکشد. اما «قیس» پسر سعد که در همان نزدیکی بود خود را به عمر رساند و در حالی که ریش عمر را گرفته بود گفت: ای پسر صهّاک (1)،ای کسی که در زمان جنگ میترسی و از آن فرار میکنی ولی در زمانی که جنگ نیست خود را دلیر و شجاع نشان میدهی، سوگند به خدا اگر یک تار مو از بدن پدرم جا به جا شود، صورتت را میشکافم.
ابوبکر که شاهد صحنهی درگیری عمر و قیس بود، گفت: ای عمر، مدارا کن که نرمخویی بهتر است. و سعد بیمار هم گفت: ای پسر صهاک به خدا سوگند اگر قدرت میداشتم که از جایم برخیزم، از من چیزی را میشنیدید که دیگر، تو و دوستانت از شنیدن آن آرام و قراری نداشتید. و شما دو نفر را به قومی ملحق میساختم که در آن خوار و ذلیل بودید و نوکری دیگران را میکردید. بیش از حد خودتان، گستاخ شدهاید. ای گروه خزرج مرا از محلّ فتنه به خانه بازگردانید.
از آن پس سعد، در نمازهای ابوبکر شرکت نمیکرد و به خواستههای آن دو بیاعتنا بود.
راوی ادامه میدهد: در حالی که علی آماده میشد تا بدن پیامبر را غسل دهد و کفن کند و بر آن نماز بخواند، عدهای از انصار و غیر انصار با ابوبکر بیعت کردند.
علی بر بدن پیامبر نماز گزارد و مردم، چه آنها که بیعت کرده بودند و چه آنها که بیعت نکرده بودند در این نماز شرکت کردند، پس از آن، علی به مسجد رفت و
1) (1) . اسم مادر بزرگ عمر است که کنیزی حبشیه بوده است.
بنیهاشم که «زُبیر بن عوام»(1)نیز در میان آنها بود در گوشهای از مسجد دور علی حلقه زدند، بنوامیّه نیز به ریاست «عثمان» و بنو زهره به رهبری «عبدالرحمن بن عوف» در گوشهی دیگر مسجد منتظر نشسته بودند که ابوبکر و عمر و ابوعبیده وارد شدند و عمر گفت: چرا هر کدام از شما در گوشهای از مسجد نشستهاید، برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید، زیرا انصار و دیگران با او بیعت کردهاند. پس عثمان و عبدالرحمن بن عوف و کسانی که به همراه آن دو بودند بلند شدند و با ابوبکر بیعت کردند ولی علی و همراهان ایشان بیعت نکردند و به خانهی علی بازگشتند.
عمر و گروهی از دوستانش که اسید بن حضیر [حصین] - یکی از کودتاگران انصار - و «سلمة بن اسلم [سلامة]» نیز با آنها بودند، به دنبال علی، به سمت خانهاش رفتند، به در خانه که رسیدند، دیدند همهی بنی هاشم و از جمله زبیر بن عوام در خانهی علی جمع شدهاند؛ همراهان عمر رو به بنی هاشم کرده گفتند: بیایید و با ابوبکر بیعت کنید، زیرا مردم با او بیعت کردهاند، اما بنی هاشم مخالفت کردند و در این هنگام زبیر برمیخیزد تا شمشیرش را از نیام بیرون بکشد که عمر فریاد میزند: این سگ را بگیرید و شرّش را از ما دور کنید، بلا فاصله «سلمة بن اسلم» به سمت زبیر حملهی میبرد و شمشیر را از دست او میگیرد و به عمر میدهد و عمر هم شمشیر زبیر را محکم به زمین میکوبد و میشکند. پس از این، همراهان عمر تمام بنی هاشم را به زور به نزد ابوبکر میبرند و از آنان میخواهند تا ابوبکر بیعت کنند و به آنها میگویند، قسم به خداوند که اگر بیعت نکنید با شمشیر شما را مجازات میکنیم.
1) (1) . مادر زبیر بن عوام، صفیّه دختر عبدالمطلب و عمّهی پیامبر است، از این جهت، زبیر خود رااز بنیهاشم میدانست.
بنی هاشم که این سختگیری را مشاهده کردند، یکی یکی بلند شدند و با ابوبکر بیعت کردند، ولی تنها کسی که حاضر نشد در همان جلسه با ابوبکر بیعت کند، علی بود. وقتی به علی گفته شد با ابوبکر بیعت کن، فرمودند: من به خلافت از ابوبکر سزاوارترم و شایستهتر این است که شما با من بیعت کنید. شما خلافت را از انصار به این دلیل که به خویشاوندی رسول خدا نزدیکترید، گرفتید و حق ما اهل بیت را غصب کردید. مگر نه اینکه شما خلافت را به دلیل جایگاه نزدیکتان به رسول خدا از انصار گرفتید و آنها هم اختیار خلافت را به شما دادند و شما هم، آن را در میان خود قرار دادید. پس من نیز به مانند آنچه که شما بر انصار احتجاج نمودید، بر شما احتجاج میکنم. من از همهی شما، به رسول خدا چه آن گاه که زنده بودند و چه اکنون که وفات کردهاند نزدیکترم، من جانشین و وزیر او هستم. من نگهدار اسرار و علم او هستم. منم راستگوی بزرگ که نخستین کسی بودم که به او ایمان آوردم و او را تصدیق کردم. من در جهاد با مشرکان از همهی شما کوشاتر بودم. از همهی شما به کتاب و سنت رسول خدا و دین خدا داناترم و به آیندهی کارها آگاهترم، زبانم گویاتر و قدمهایم باثباتتر است. پس از چه رویی در امر خلافت با من به کشمکش و ستیزه برخاستهاید؟ اگر از خدا میترسید حق ما را به ما برگردانید و آن را برای ما بشناسید، همانطور که انصار آن را برای شما شناخته بودند، در غیر این صورت باید ستمی را که خود بر آن آگاه هستید، به دوش بکشید.
عمر گفت: آیا اهل بیت تو (بنی هاشم) برای تو الگو نیست؟
علی علیه السلام فرمودند: از خودشان بپرس.
و بنی هاشم خودشان گفتند: بیعت ما، حجّت برای علی، نیست، پناه میبریم به خدا اگر بگوییم ما با او هموزن و همسنگ هستیم.
عمر گفت: از اینجا نمیتوانی بروی جز اینکه به دلخواه یا به اجبار با ابوبکر بیعت کنی.
و علی علیه السلام فرمودند: شیری بدوش که برایت سهمی باشد، امروز به ابوبکر کمک کن تا فردا آن را به تو بازگرداند، پس من هرگز گفتهی تو را نمیپذیرم و در جایگاه تو قرار نمیگیرم و بیعت نمیکنم.
پس از سخن علی با عمر، ابوبکر برخاست و گفت: ای ابوالحسن، آرام باش، ما بر تو سخت نمیگیریم و تو را مجبور نمیسازیم.
از آن طرف، ابوعبیده هم برخاست و گفت: ای پسر عمو، ما نمیخواهیم خویشاوندی نزدیک تو به رسول خدا و پیشی گرفتن تو در اسلام و داناییات و یاریات در راه دین خدا را به کناری بزنیم، اما تو الان جوان هستی(1)و ابوبکر در میان قوم تو، بزرگی از بزرگان و باتجربهتر است، و او بهتر میتواند سنگینی امر خلافت را به دوش بکشد، و اکنون خلافت به او رسیده، پس تو هم، به او واگذار کن و اگر خداوند به تو عمری دراز بخشید، در آینده امر خلافت را به تو خواهند سپرد و آن گاه کسی مخالفت نمیکند، زیرا در آن هنگام تو به آن سزاوارتری و برای تو شایستهتر است. پس فتنه برپا مکن که تو میدانی، عرب و غیر عرب از تو چه کینههایی بر دل دارند.
پس از این امیر المؤمنین علی علیه السلام فرمودند: ای مهاجران و ای انصار، خدا را خدا را، سفارش رسول خدا را دربارهی من به فراموشی مسپارید و حاکمیت محمد را از درون خانهاش به درون خانههای خود مبرید که در این صورت شایستگان حق را از حق و مقامشان در میان خود، دور ساختهاید. ای مردم خدا خواسته و
1) (1) . امیر المؤمنین علی علیه السلام در آن زمان سی و سه ساله بودند.
حکم رانده و پیامبر خدا از همه داناتر و شما هم میدانید که ما اهل بیت پیامبر، از شما به خلافت سزاوارتریم.
آیا خوانندهی کتاب خدا از میان ما نیست؟ آیا دانندهی دین خدا از میان ما نیست؟ آیا نیرومندتر به امر رعیّت از میان ما نیست؟ قسم به خدا که اینان در میان ما هستند و نه در میان شما. پس فرمانبردار هوای نفس خود مباشید که در این صورت همواره از حق دورتر خواهید شد و با فتنه و فسادی که امروز برپا کردهاید، ارزشهای گذشتهی خود را خراب نکنید.
سخنان علی در میان مردم همهمه ایجاد کرد و هر کسی چیزی میگفت، سروصداها که بلند شد، عمر ترسید که نکند دلهای مردم به علی تمایل کنند، پس مجلس را بر هم زد و گفت: پروردگار، دلها و دیدگان را دگرگون سازد »(1).
به جز علی، عدهای از بزرگان و خوبان مهاجر و انصار و کسانی که پیامبر آنان را به نیکی ستوده بود، در مقابل حاکمیت جدید به مقابله و مخالفت برخاستند و جار و جنجالها و فریبکاریها کودتاگران، آنان را فریب نداد، بلکه با درایت و ثبات قدم در کنار علی ایستادند و از حق منحرف نشدند و بر مدار علی میچرخیدند. آنان با شجاعت و شهامتی بیمانند، حاکمیت جدید را به چالش کشیدند.
اکنون ببینیم، تاریخ دربارهی این گروه چه نوشته و چه قضاوتی کرده است:
گفته شده، گروهی که با خلافت ابوبکر مخالفت کردند، دوازده نفر بودند:
1) (1) .ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج، 1، ص 14؛ و جوهری، السقیفه و فدک، ص 56؛ و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 5؛ و مجلسی، بحار الانوار، ج 22، ص 175 و طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 91.
خالد بن سعید بن العاص (از بنی امیّه)، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن اسود کندی، عمار بن یاسر، بریدة اسلمی که اینها از مهاجران بودند، و ابوالهَیثم بن التیهان، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، خزیمة بن ثابت (ذو الشهادتین)، ابیّ بن کعب وابوایوب انصاری که اینها از انصار بودند.
روایت شده، اینان در مسجد رسول خدا نشسته بودند که ابوبکر بالای منبر میرود. میان خودشان مشورت میکنند که چه برخوردی با ابوبکر داشته باشند؟ بعضی میگویند قسم به خدا که میرویم و او را از منبر رسول خدا به زیر میکشیم ولی عدهای دیگر میگویند، با این کار خودتان را دچار مشکل و سختی میکنید و خداوند هم فرموده: وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ (1)«و با دست خویش خود را به نابودی نیفکنید».
پس بیایید تا با امیرالمؤمنین علی علیه السلام مشورت کنیم و از رأی او آگاه شویم، همگی به نزد علی علیه السلام رفتند و گفتند: ای امیرالمؤمنین، از حقی صرف نظر کردید که شما به آن سزاوارتر و شایستهتر بودید. ما از پیامبر شنیدهایم که فرمودند: علی با حق و حق با علی است و حق بر مدار علی دور میزند. ما میخواستیم او را از منبر رسول خدا به زیر آوریم، اما آمدهایم تا با شما مشورت کنیم و از رأی و فرمان شما آگاه گردیم.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند: قسم به خدا، اگر دست به چنین کاری میزدید جز دشمنی و جنگ حاصلی نداشت، لکن شما همچون نمک غذا و سرمهی چشمان هستید. قسم به خدا اگر آن کار را میکردید در حالی پیش من میآمدید که شمشیرهایتان از نیام بیرون آمده و آمادهی جنگ و خونریزی بودید و در آن
1) (1) . بقره (2):195.
هنگام آنها نیز به من میگفتند یا بیعت کن و یا تو را میکشیم و من هم چارهای جز آنکه آنها را از خود دور سازم، نداشتم.
اما پیامبر خدا، قبل از وفاتشان به من امر نمودند و گفتند: ای ابوالحسن، بعد از من مردم به تو خیانت میکنند و سفارش مرا دربارهی تو، نادیده میگیرند و پیمان خود را میشکنند، تو برای من مانند هارون برای موسی هستی و خلافت پس از من نیز همانند هارون و پیروانش و سامری و پیروانش خواهد بود.
من گفتم: ای رسول خدا، برای آن هنگام که فرا رسد، شما چه سفارشی به من میکنید؟ فرمودند: اگر یاورانی داشتی شتاب کن و با آنان به جهاد برخیز، ولی اگر یاورانی نداشتی، دست نگهدار و از خون خود محافظت نما تا مظلومانه به من ملحق شوی. و چون رسول خدا وفات کردند، من مشغول غسل دادن و کفن کردن ایشان شدم و بعد از آن سوگند خوردم تا قرآن را جمعآوری کنم و برای انجام آن جز برای نماز به کار دیگری مشغول نشوم، جمع قرآن که به پایان رسید، دست فاطمه و حسن و حسین گرفتم و به سوی کسانی رفتیم که در جنگ بدر بودند و سابقهی بیشتری در اسلام داشتند، از آنان حق خودم را در خلافت خواستار شدم و برای یاری کردنم در این راه، دعوتشان کردم، اما جز «سلمان فارسی»، «عمار بن یاسر»، «مقداد بن اسود» و «ابو ذر غفاری»، کسی پاسخ دعوت مرا نداد. پس اکنون ساکت نباشید و از خدا پروا کنید، زیرا شما از کینه و بغضی که اینان از خدا و رسول خدا و اهل بیت رسول خدا در دل دارند، آگاهید، همگی به سمت ابوبکر روانه شوید و آنچه را که از رسول خدا شنیدهاید به او یادآور شوید، زیرا وقتی آنان در قیامت بر رسول خدا وارد شوند، این کار شما حجت را بر ضررشان محکمتر، و در نپذیرفتن عذر و بهانهاشان رساتر و از رسول خدا دورترشان
میکند.
پس از سخن علی، هر دوازده نفر به مسجد رفتند و در روزی که گفته شده روز جمعه بوده، بر دور منبر رسول خدا حلقه زدند، همین که ابوبکر بالای منبر رفت، آنها، کارشان را شروع کردند. مهاجران به انصار گفتند: پیش قدم شوید و سخن بگویید، اما انصار گفتند: بلکه شما باید پیش قدم شوید، زیرا خداوند متعال در کتابش شما را به پیامبر نزدیکتر دانسته، آنجا که فرموده: لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ (1)«خداوند بر پیامبر و مهاجران و انصار بخشایش آورد».
نخستین نفر، «خالد بن سعید بن عاص» برخاست و گفت: ای ابوبکر، از خدا پروا کن، تو خودت میدانی که در روز جنگ با یهودیان بنی قریظه، آنگاه که خداوند، پیامبر را پیروز کرده بود و علی عدهای از دلیران و شجاعان آنان را کشته بود و همهی ما در محضر آن حضرت بودیم، ایشان فرمودند: ای گروه مهاجر و انصار، من شما را سفارشی میکنم و آن را نگه دارید و نزد شما امری را باقی میگذارم و آن را حفظ کنید، آگاه باشید که پس از من علی بن ابیطالب، بر شما امیر خواهد بود و در میان شما جانشین من خواهد بود و خداوند متعال مرا بر این امر سفارش کرده است و آگاه باشید که اگر این سفارش مرا حفظ نکنید و او را یاری و کمک نکنید، در کارهایتان اختلاف خواهید کرد و امور دینی شما مختل و درهم و برهم خواهد شد و بدکاران بر شما سرپرست خواهند بود.
آگاه باشید که خاندان من، وارثان من هستند و پس از من، آنان دانایان به امر امت هستند. بارخدایا، هر کس از امت من که خاندان مرا فرمانبرداری کند و سفارش مرا در مورد آنان رعایت کند، در گروه من قرارش بده و از همراهی با من
1) (1) .توبه (9):117.
برای او سهمی عطا نما تا با آن، نور آخرت را به دست آورند. بارخدایا، هر کس که دربارهی خلافت اهل بیت من، بدی روا دارد، از بهشتی که عرض آن مانند عرض آسمان و زمین است، محروم نما.
سخن خالد که به اینجا رسید عمر گفت: ای خالد ساکت باش، نه شایستهی مشورتی که با تو مشورت کنند و نه کسی هستی که از عقیدهی تو پیروی شود.
اما خالد ادامه داد: ای پسر خطاب تو ساکت باش، زیرا تو ا کنون در جایگاهی نشستهای که سزاوارش نیستی. به خدا قسم، قریش میداند که فرومایهترین حسب و نسب، پستترین مقام، اندکترین ارزش و گمنامترین نام و نشان تو داری و بیاعتناترین شخص نسبت به امر خدا و رسول خدا تو هستی. تو در جنگها ترسوترین و در انفاقِ مال بخیلترینی، و تو از پستترین نژاد هستی، نه در میان قریش برای تو فخر و مباهاتی هست و نه در جنگها از تو نامی ذکر شده، تو در این امر همچون شیطان میمانی، آنگاه که به انسان گفت: إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمِینَ (61) فَکانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِی النّارِ خالِدَیْنِ فِیها وَ ذلِکَ جَزاءُ الظّالِمِینَ (1)«آنگاه که به آدمی گفت: کافر شو و چون کافر شد گفت من از تو بیزارم، که من از خداوند پرورگار جهانیان میهراسم پس عاقبت شیطان و او این است که هر دو در آتش جاودانند و آن آتش کیفر ستمکاران است».
عمر از سخن خالد گیج و ساکت شد.
پس از خالد، «سلمان فارسی» که از بیعت امتناع کرده بود و به همین خاطر هم کتک خورده بود، برخاست و گفت: کردید و نکردید و ندانید چه کردید.
ای ابوبکر، اگر با حادثهای روبرو شوی که امر آن را نمیشناسی، به چه کسی
1) (1) . حشر (59):16 و 17.
پناه میبری؟ و اگر از تو پرسشی شود که پاسخ آن را نمیدانی از چه کسی کمک میگیری؟ تو در اینکه در خلافت، از کسی پیشی گرفتی که از تو داناتر است و به رسول خدا نزدیکتر است و به تفسیر کتاب خدا و سنّت رسول خدا، آگاهتر است، چه عذر و بهانهای داری؟ او کسی است که پیامبر در زمان زندگانیش، مقدّمش داشته و برای زمان وفاتش به او سفارش کرده است. امّا شما، سخن پیامبر را دور انداختید و سفارش پیامبر دربارهی او را به فراموشی سپردید. وعدهای که داده بودید، پشت سر انداختید و پیمانی را که بسته بودید شکستید. از دستور پیامبر که به شما فرمان داده بود تا در لشکر اسامة بن زید تحت امر او باشید سرپیچی کردید و به آن نپیوستید.
پیامبر میخواست شما در لشکر اسامه باشید تا از مثل آنچه که امروز انجام میدهید، جلوگیری کرده و امت را از مخالفت شما با فرمانش که بزرگترین گناه و جرم است، آگاه کرده باشد.
اکنون تو را خلیفه صدا میزنند، ولی دیر نیست که بار گناه آن بر تو سنگینی کند و زود است که به سوی قبرت سرازیر شوی، در حالی که گناهی را همراهت میبری که خودت مرتکب آن شدهای، اما اگر هر چه زودتر حق را به جایگاهش برگردانی و خودت آن را جبران کنی و از گناه بزرگی که مرتکب شدهای، به سوی خدا باز گردی و توبه کنی، این کار برای روزی که دوستانت تو را، در قبرت، تنها میگذارند، به نجات تو نزدیکتر خواهد بود. تو شنیدهای، آنچه که ما شنیدهایم و دیدهای آنچه که ما دیدهایم، پس چرا، آن شنیدهها و دیدهها تو را از این کار که امروز به آن چسبیدهای باز نمیدارد؟ تو در خلافتی که به گردن انداختهای هیچ عذر و بهانهای نداری و در خلیفه شدن تو، برای دین و مسلمانان هیچ سودی و منفعتی وجود
ندارد. پس از خدا پروا داشته باش، آن کس که به تو هشدار داد تقصیری ندارد و تو چون کسی مباش که پشت کرد و از قبول حق سرپیچی کرد.
سپس نوبت به «ابو ذر غفاری» رسید، او نیز برخاست و گفت:
ای گروه قریش به کار زشتی دست زدهاید و خویشاوندی با رسول خدا را رها کردید. به خدا قسم، با این کار جماعتی از عرب به گذشته باز خواهند گشت و در این دین سردرگم خواهند شد. اگر امر خلافت را در اهل بیت پیامبرتان قرار دهید، هیچ شمشیری بر ضد شما بلند نخواهد شد. به خدا قسم خلافت به دست کسی افتاده که اکنون آن را به زور گرفته و چشمانی به سوی آن خیره شدهاند که شایستهاش نیستند و برای به دست آوردن آن خونهای زیادی ریخته خواهد شد(1).
شما میدانید و خوبان شما میدانند که رسول خدا فرموده است، امر خلافت پس از من برای علی است و پس از علی، برای حسن و حسین و پس از این دو برای پاکان خاندانش است. اما شما سخن پیامبر را نادیده انگاشتید و آن پیمانی را که به آن سفارش کرده بود به فراموشی سپردید و از دنیای رفتنی پیروی کردید. و آخرت ماندگار را که جوانیاش به پیری نمیرسد و دارائیهایش پایانی ندارد و بر ساکنانش غمی و مرگی نمیرسد، به دنیای پست و بیمقدار و از بین رفتنی فروختید. امتهایی که قبل از شما بودند، پس از مرگ پیامبرانشان کفر ورزیدند و به قهقرا بازگشتند ودینشان را تغییر دادند و جابجا کردند و در آن اختلاف کردند، پس شما گام در گام آنها گذاشتهاید و مانند آنها شدهاید، همانند پرهایی که روی تیر و در ردیف هم سوار شدهاند. و چه زود است که نتیجهی کار بد خود را بچشید و برای آنچه که به آن دست زدهاید مجازات شوید و خداوند برای بندگانش ستمکار
1) (1) .آنچه ابوذر در آن روز پیشبینی کرد، اتفاق افتاد و در این راه خونهای زیادی ریخته شد.
نیست(1).
پس از ابوذر، «مقداد بن اسود» از جایش بلند شد و گفت:
ای ابوبکر، از ستمی که کردهای باز گرد، و به سوی خدایت بازگشت نما و در خانهات بنشین و بر گناهی که مرتکب شدهای گریه کن و امر خلافت را به مالک آن که از تو به آن سزاوارتر است واگذار نما، تو از بیعت با او که رسول خدا برگردنت نهاده باخبر هستی و میدانی که رسول خدا، تو را ملزم کرد که تحت فرماندهی اسامه که بندهی رسول خدا بود، در سپاه اسامه باشی. و آن کس که تو و کمک کار تو را بر باطل کردن امر رسول خدا آگاهت کرده، «عمرو بن عاص» است و او کسی است که خداوند این آیه را دربارهاش نازل فرمود که إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ (2)
«بیگمان سرزنشگر تو خود بیپساوند است». و همهی اهل علم اتفاق نظر دارند که این آیه درباره عمرو بن عاص نازل شده است و این در حالی است که پیامبر، او را در غزوهی سلاسل بر شما امیر قرار داد و فرمان داد تا شما در زیر پرچم او که اصل نفاق و تفرقه و اختلاف است، باشید و او هم شما را به حراست و نگهداری لشکرش گماشت و حالا از حراست لشکر عمرو به خلافت رسیدهاید؟ [حراست لشکر عمرو کجا و خلافت کجا؟] از خدا بترس و قبل از آنکه وقت بگذرد، از لغزش و گناه خود طلب بخشش کن، زیرا این کار برای دنیا و آخرت تو بهتر است. به دنیا اعتماد نکن و قریش و غیر قریش تو را فریب ندهد. زود است که دنیای تو از بین برود و سپس
به سوی خدایت بازگردی و کیفر کارت را ببینی. تو میدانی و یقین داری که پس از رسول خدا، علی بن ابی طالب، جانشین و خلیفه است، پس آنچه را که خداوند برای او قرار داده به او واگذار کن، با این کار پرهیزکاریت کاملتر و گناهانت سبکتر میشود، به خدا قسم که من تو را نصیحت کردم، اگر نصیحتم را بپذیری، و همهی امور به سوی خدا بازگشت میکند.
سخن مقداد بن اسود که تمام شد، «بریده اسلمی» برخاست، و گفت: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ (1)«ما از آن خداییم و به سوی او باز میگردیم» حق از طرف باطل چه چیزهایی میبیند؟!
ای ابوبکر آیا فراموش کردهای و یا خودت را به فراموشی زدهای، آیا گول خوردهای و یا خودت را گول میزنی و یا زشتیها برایت زیبا جلوه میکند؟ آیا به یاد نمیآوری که رسول خدا به ما فرمان داد تا علی را به امیرالمؤمنین نام گذاریم و در حالی که پیامبر در میان ما بود، خودش بارها فرمود: او امیرالمؤمنین و کشندهی ستمگران است. پس تقوا پیشه کن و گناهت را جبران کن، قبل از آنکه نتوانی جبران کنی و جان خود را از آنچه به هلاکتش میاندازد نجات ده، خلافت را به کسی که از تو سزاوارتر است برگردان و همچنان به غصب آن ادامه مده، اکنون که میتوانی برگردی بازگرد، من خالصانه تو را نصیحت کردم و به راه نجات راهنمایت شدم پس تو پشتیبان گناهکاران مباش.
بریده اسلمی که نشست، این بار «عمار بن یاسر» بلند شد و گفت: ای گروه قریش ای مسلمانان اگر میدانید که وای بر شما و اگر نه، بدانید که اهل بیت پیامبر به خلافت شایستهتر و به میراث رسول خدا سزاواترند. آنان به امور دین پایدارتر،
1) (1) . بقره (2):156.
بر مؤمنان امینتر و برای مسلمانان نگاهدارتر و دلسوزترند. پس پیش از آنکه رشتهی پیوند شما از هم بگسلد و کار شما ضعیف گردد و دشمن بر شما چیره شود، خلافت را از ابوبکر بستانید و به شایستهی حق بازگردانید، زیرا میدانید بنی هاشم به امر خلافت از شما سزاوارترند و به سفارش خدا و رسول خدا، از میان بنی هاشم، علیّ ولیّ و سرپرست شماست.
شما از امتیازیهای علی یکی پس از دیگری آگاهی دارید. پیامبر همهی درهایی که به مسجد باز میشد را جز باب علی بستند و از میان خواستگاران دخترش فاطمه، تنها علی را انتخاب نمود. پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمودند: من شهر دانش هستم و علی دروازهی آن، هر کس خواستار حکمت است از دروازهی آن وارد شود. همهی شما در مشکلات دینی از او کمک میطلبید ولی او از همهی شما بینیاز است. برای او پیشینهها و سوابقی است که بهترینهای شما هم آن سوابق را ندارند. پس شما را چه شده که از او کناره میگیرید و حقّی را که برای اوست جابجا کردهاید و تغییر دادهاید و زندگانی دنیوی را بر آخرت ترجیح دادهاید.
برای ستمکاران بد جایگزینی است آنچه را که خداوند برای او قرار داده، به او بدهید و به او پشت نکنید و به گذشتهی خویش باز نگردید که خسارت خواهید دید.
سپس نوبت به «ابیّ بن کعب» رسید، او گفت: ای ابوبکر حقی را که خداوند برای غیر تو قرار داده، انکار مکن و نخستین کسی مباش که با امر رسول خدا در مورد جانشینش و دوستش مخالفت کرده و به امر او پشت نموده است. حق را به اهلش بازگردان تا فرمانبردار شوی و بر ستم خویش ادامه مده که پشیمان خواهی گشت و به توبه کردن شتاب کن تا گناهت سبکتر شود. امری را که خداوند برای تو قرار نداده مخصوص خود مگردان، که پایان کارِ بد خود را خواهی دید. چه زود است که
تو از آنچه داری جدا شوی و به سوی پروردگارت باز گردی و خداوند از جنایتی که کردهای تو را مورد بازخواست قرار میدهد و پروردگار برای بندگانش ستمکار نیست.
هشتمین نفر «خزیمة بن ثابت» (ذو الشهادتین) بود، او بلند شد و گفت: ای مردم، آیا نمیدانید که پیامبر گواهی مرا به تنهایی به جای دو شاهد قبول کردند (1)،گفتند:
بلی میدانیم.
او ادامه داد: پس شهادت میدهم که خودم از رسول خدا شنیدم که فرمودند: اهل بیت من، میان حق و باطل جدایی میاندازند و آنان پیشوایانی هستند که از آنان پیروی میشود. من آنچه را که میدانستم گفتم و بر پیامآور، جز تبلیغی و رساندنی آشکار، چیز دیگری نیست.
پس از او «ابوالهیثم بن تیهان» به سخن آمد، او گفت: من گواهی میدهم که
1) (1) . از امام صادق علیه السلام روایت شده که، پیامبر اسلام از یک نفر بادیهنشین حجاز، اسبی رامیخرند، اما آن بادیهنشین به تحریک برخی از منافقان مدینه، در هنگام پرداخت بهای اسب مدّعی میشود که به بیشتر از مقداری که رسول خدا پرداخت میکند، معامله کرده است، و اگر پیامبر قبول نمیکند، اسب را برگرداند، در اینجا پیامبر میفرمایند که، سوگند به حقّی که مرا برانگیخته، تو به همین مقدار به من فروختی و در این هنگام خزیمة بن ثابت برخاسته و میگوید: ای اعرابی، من شهادت میدهم که پیامبر خدا به این مقدار، اسب را از تو خریده و نه بیشتر، و پیامبر میفرمایند: ای خزیمه، چگونه تو شهادت میدهی در حالی که زمان معامله با ما نبودی و خزیمه میگوید: ای رسول خدا، شما از خداوند و از آسمانها برای ما خبر میآوری و تو را تصدیق میکنیم، آیا تو را در مقدار بهای یک اسب، تصدیق نکنیم؟ و به همین مناسبت، پیامبر اسلام، خزیمه را ذو الشهادتین نامیدند. یعنی کسی که شهادت او به اندازهی دو شاهد، در مواردی که نیاز به دو شاهد باشد، حجّت شرعی است. ر. ک: شیخ مفید، الاختصاص، ص 64 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 273. [مترجم]
پیامبر ما، در روز غدیر خم، علی را به مردم معرفی کردند، بعد از آن، انصار گفتند: او را جز برای خلافت معرفی ننموده و عدهای دیگر گفتند او را معرفی کرده تا مردم بدانند که علی مولای کسی است که رسول خدا مولای اوست، و چون اینان غرق در گفتگو بودند، ما عدهای را نزد پیامبر فرستادیم تا در این باره از ایشان سؤال کنند و حضرت در پاسخ فرمودند: پس از من، علی سرپرست و ولیّ مؤمنان است و برای امت من اندرز دهندهترین مردم است. اکنون بر آنچه در نزد من بود، گواهی دادم، پس هر که خواسته باشد ایمان آورد و هر که بخواهد کفر ورزد، بدرستی که زمانی برای جدایی حق از باطل وجود دارد.
«سهل بن حنیف» نیز پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر، چنین گفت: ای گروه قریش شاهد باشید که من گواهی میدهم که رسول خدا در همین مکان، دست علی را گرفته بود و میفرمود: ای مردم، پس از من علی امام شما خواهد بود و در زمان حیات من و پس از وفات من، او جانشین، پرداخت کنندهی قرضها و وفا کنندهی وعدههای من است، او نخستین کسی است که در قیامت، بر سر حوض من، به من دست خواهد داد، پس خوشا به حال کسی که از او پیروی کند و او را یاری دهد و افسوس برای کسی که از او جا بماند و او را تنها گذارد.
پس از سهل، برادرش «عثمان بن حنیف» برخاست و گفت: ما از رسول خدا شنیدیم که میفرمودند: اهل بیت من ستارگان روی زمین هستند، بر آنان پیشی نگیرید و آنان پس از من، والیان شما خواهند بود. پس در این هنگام مردی بلند شد و گفت: ای رسول خدا اهل بیت شما چه کسانی هستند؟ و پیامبر فرمودند: علی و فرزندان پاکش و یکی یکی آنها را نام برد، پس ای ابوبکر تو نخستین کسی مباش که به این سخن رسول خدا کافر شده، لا تَخُونُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ
وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (1)«به خداوند و پیامبر خیانت نکنید و در امانتهای خود دانسته خیانت نورزید».
سپس «ابو ایوب انصاری» برخاست، و گفت: بندگان خدا، در مورد اهل بیت پیامبرتان از خداوند پرهیز کنید و حقی را که خداوند برای آنان قرار داده، به آنها بازگردانید، شما هم شنیدهاید آنچه را برادران شما از پیامبر، در موارد متعدد و مجالس مختلف، شنیدهاند. پیامبر بارها فرمودند: پس از من اهل بیت من، امامان شما هستند و در حالی که به علی اشاره میکردند، میفرمود: او امیر نیکوکاران و کشندهی کافران است، تنها شده، هر که او را تنها گذارد و یاری شده، آنکه او را یاری دهد. از ستمی که کردهاید به سوی خدا توبه کنید و خداوند توبهپذیر مهربان است. به او پشت نکنید و از او کناره نگیرید.
در برخی روایات، گفته شده، عبداللّه بن مسعود نیز در این جمع بوده و او گفته:
ای گروه قریش شما میدانید و خوبان شما هم میدانند که اهل بیت پیامبرتان از شما به رسول خدا نزدیکترند، اگر شما خلافت را به دلیل قرابت با رسول خدا برای خود ادعا میکنید و میگویید ما سابقه داریم، اهل بیت پیامبر که از شما به پیامبر نزدیکترند و سابقهی بیشتری از شما دارند و علی بن ابیطالب دارندهی خلافت است، پس آنچه را که خداوند برای او قرار داده به او ببخشید و در حالی که زیان دیدهاید به قهقرا باز نگردید(2).
مردانی که این سخنان را بر زبانشان جاری ساختند، کسانیاند که به پیمانی که با خداوند بسته بودند، وفادار ماندند و از صحابهی بزرگوار پیامبرند که کسی در ایمان آنها شکی ندارد. همه، آنها را به عنوان افراد مورد اعتماد شناختهاند، زیرا هر کدامشان گواه راستگویی برای رسول خدا بودند.
سخنان یاران علی علیه السلام یادآور پیمان و بیعتی بود که قریش با علی علیه السلام بسته بودند، با این وجود نتوانست آنها را از ستمی که در حق علی علیه السلام روا داشتند، بازدارد، بلکه همچنان به گمراهی و سرکشی خود ادامه دادند. آنها با قدرتِ اسلحه و چند مزدور، با حق و حقیقت به جنگ برخاستند، چراکه نمیخواستند صدای به قهقرا رفتنشان و بازگشتشان به جاهلیت گذشته را بشنوند. آنها، طوری عمل کردند که گویا پیامبر، هیچ گاه در میان آنها نبوده و آنها را هدایت نکرده و از ذلت گناه و بتپرستی به عزت فرمانبرداری و خداپرستی، بیرون نیاورده و به شناخت خداوند رهنمونشان نکرده است. این، نخستین بار نبود که قریش با رسول خدا مخالفت میکرد، در فصلهای گذشته دیدیم که چگونه با دستورهای رسول خدا در زمان حضور ایشان مخالفت میکردند و آنچه را که پیامبر برای آن برگزیده شده بود، به فراموشی میسپردند.
اکنون باید دید، پس از این احتجاجات و فریادهای کمکخواهی، مسلمانان، دیروز و امروز چه عکس العملی در برابر صدای اعتراض این گروه که از جانهایی آگاه و بیدار، برای اصلاح دین و یاری حق، برخاسته بود نشان دادند؟ و یا به آن چگونه نگریستهاند؟ آیا این اعتراضها، توانسته در دیدگاه عقلا و مؤمنان نسبت به
فرومایگانی که جنگ با دین خدا و اهل بیت پیامبر را شروع کرده بودند، تغییری ایجاد کند؟ آیا از اینکه میدیدند اسلام به دست کسانی افتاده که خداوند آنها را منافق دانسته و آزاد شدهی پیامبرند و فرومایگان جامعه هستند، وجدانی بیدار شده است؟ آیا مردم دانستهاند که باید به دین به عنوان یک امر الهی و آسمانی که هیچ ارتباطی با رفتارهای درست و یا نادرست شخص یا اشخاص ندارد، نگاه کنند؟
هستهی آغازین بازگشت برخی مسلمانان به جاهلیت گذشته، با همان پیماننامهای که قبل از رحلت رسول خدا نوشتند، شکل گرفت. آن پیماننامه، سرآغازی برای ارتداد، سندی برای گمراهی و پلی برای ستمکاری آنها شد.
آن پیماننامه آنان را ملزم میساخت تا هر طور و با هر شکل که شده، به مقابلهی با حق برخیزند.
ماجرای سقیفه، جدال میان دو جناح مهاجر و انصار بود. محور جناح مهاجر، ابوبکر، عمر و ابوعبیدة جراح بودند و در آن سو، عدّهی زیادی از انصار، سعد بن عباده را برای زمامداری انتخاب کرده بودند و میپنداشتند او از ابوبکر و یا مثل ابوبکر به خلافت سزاوارتر است، چون از اوّل بعثت پیامبر تا پایان زندگانی ایشان، ابوبکر و دوستانش کاری نکرده بودند که انصار از آنها راضی و خشنود باشند.
جدال انصار با مهاجران در سقیفه و نامزدی سعد بن عباده برای خلافت، به این دلیل نبود که انصار علی را شایستهی خلافت نمیدانستند، بلکه به این دلیل بود که انصار از توطئهی کودتاگران باخبر شده بودند و پی برده بودند که افراد با نفوذ در گروه مهاجران یعنی ابوبکر و عمر، هر طور شده میخواهند، خلافت را از علی علیه السلام بگیرند، در این صورت چرا خلیفه از میان انصار نباشد؟ شاید این گفتهی «زید بن ارقم»، یکی از بزرگان انصار، که میگوید: اگر مردم علی را برای خلافت بر
میگزیدند، هیچ فردی از انصار مخالفتی نداشت (1)،اشاره به همین مطلب باشد.
آنچه مرا بیش از هر چیزی به تعجب وا میدارد و سرگردانی مرا بیشتر میکند این است که عدهای، برای آنهایی که با دین خدا و اهل بیت پیامبر به جنگ برخاستند، فضایل، منزلت و خوبیهایی درست کردهاند که اصلاً واقعیت ندارد و آنها آن فضایل را نداشتهاند.
دستگاه بنی امیه، چگونه توانسته این همه القاب و فضایل و مفاخر برای آنها درست کند، چندان که کتابهای تاریخی از این همه فضیلتهای ساختگی به ستوه آمدهاند.
در هر صورت، در این مرحله از تاریخ، مردم، بدون فکر و اندیشه به سمت حزب و گروهی رفتند که دارای قدرت بیشتری بود، همچون موج ویرانگری که هر سنگ ریزهای را به سمت خود جذب میکند، مردم هم جذب آن حزب قدرتمند شدند.
خداوند متعال در قرآن، از ارتداد و بازگشت آنها به جاهلیت خبر داده و میفرماید: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً (2). «و محمد جز فرستادهای نیست که پیش از او فرستادگانی گذشتهاند آیا اگر بمیرد یا کشته گردد به گذشتهی خود باز میگردید و هر کس به گذشتهی خود باز گردد هرگز زیانی به خداوند نمیرساند.»
آنان پی در پی، نقشهها و کارهای ستمکارانهی خود را، ضد دین و اهل بیت
پیامبر انجام میدادند، گویا از اسلام اصلاً چیزی نشنیدهاند؟
آیا کسانی که امروز خلافت را به زور به دست گرفتهاند، خودشان به برتریهای علی گواهی نداده بودند؟(1)بلکه برعکس، بارها با او بیعت کرده بودند و بارها شهادت داده بودند که علی در اسلام بر آنان سبقت گرفته و مقدم است. بارها آرزو میکردند که ای کاش کمی از برتریهای علی سهم آنان میشد (2).بارها در اعتراض به جلو انداختن علی از رسول خدا سؤال میکردند که مقدّم داشتن علی از جانب خداوند است یا خودت او را مقدم میداری و حضرت پاسخ میدادند، پیشاپیشی علی از جانب خداوند است و پیامبر نمیتواند از روی هوا و هوس سخنی بگوید، بلکه هر چه میگوید از جانب خداوند به او وحی شده است(3).
من بار دیگر این سؤال را مطرح میکنم که این منافقان چگونه توانستند در طول همراهیاشان با رسول خدا، به دروغ لباس انسانیّت بر تن کنند؟ چگونه عدّهی زیادی از مردم راضی شدند تا کسی بر آنها سرپرست و حاکم باشد که شایستهی خلافت نیست؟ چگونه مردم، کسی را که تا قبل از اسلام بتپرست بوده، بر کسی که لحظهای بتپرستی نکرده مقدّم داشتند؟
منافقانی که آن پیماننامه را نوشتند تا خلافت را از دست علی خارج کنند، هر کاری را با برنامه و با کمال دقت انجام میدادند. آنها اراده کرده بودند، صدای حق را از مردم پوشیده بدارند تا دعوت محمد به مردم نرسد.
خوانندهی منصفی که تاریخ را به این شکل میخواند، از شنیدن حقایق آن سرگردان و حیرت زده میشود و از اینکه تاکنون از روش و سیرهی منافقانی پیروی میکرده که به زور و بدون شایستگی، خلافت را غصب کردهاند، پشیمان و سرخورده میشود. چنین خوانندهای، باید چندین بار دیگر تاریخ را بخواند و رفتار و کارهای آنها را از نو، شناسایی کند، تا پاسخ این سؤال را پیدا کند که چرا عدهای از مسلمانان، آن منافقان را در هر موضوعی، مقدم و پیشقدم دانستهاند. بدون اینکه حتی برای یک نفرشان دلیل قانع کنندهای و یا فضیلتی برای مقدم داشتنشان وجود داشته باشد. آنان هیچ خدمت مفیدی برای انسانیت انجام ندادهاند. ابوبکر و عمر کدام اثر علمی و یا ادبی را از خود به جای گذاشتهاند؟ اگر تاریخ زبانی دارد، به سخن آید و حتی یک فضیلت و فخری را از آنها برای ما بگوید. آنها نه تنها هیچ فضیلتی نداشتهاند، بلکه کسانی بودند که بارها با خدا و رسول خدا به مخالفت برخاستند و به خاطر کینهای که از علی به دل داشتند و همچنین به طمع حکومت، تلاش کردند تا پیامبر را ترور کنند و از بین ببرند.
آنان کسانیاند که با سنگدلی و بیرحمی بر مردم حکومت کردند. تا آنجا که میتوانستند هر صحابی بزرگوار و یا هر دوستدار علی و اهل بیت علی را در تنگنا و فشار، قرار میدادند و آن قدر از آنها را کشتند که نمادی گویا از ترس و وحشت و ترور شدند.
آنان هر کسی را که در اسلام سابقهای داشت و برای برقراری آن جهاد، و برای سربلندی آن دفاع، کرده بود را، گمنام و بیهویت ساختند. با این وجود، کدام فضیلت را میتوان برای آنها و کسانی که پس از آنها با زور بر مردم حکومت کردند، برشمرد؟
اگر بختک گمراهی و نقاب دروغین را از چهرههای منافقان برداریم، و اگر حقیقت را برای مسلمانانی که آنها را با همان نقابهای نمایشی و دروغین میشناسد، آشکار سازیم مسلمانان خواهند دانست که تاکنون از چه کسی پیروی میکردهاند و تاکنون چه کسی را پاک و بزرگوار و مقدس میپنداشتهاند.
اما تا زمانی که تاریخ بر اساس سیاست سیاستمداران و تجارت تاجران نوشته میشود، باید به کدام تاریخ مراجعه کرد و کدام روایت از تاریخ را ورق زد؟ سیاستمداران و تاجرانی که با دین خدا تجارت میکنند، برخی از تاریخنگاران و نویسندگانی که پیامبر را ندیدهاند و از ایشان چیزی نشنیدهاند را اجیر کردند تا بگویند و تاریخ بنویسند که ما دیدیم رسول خدا چنین گفت و شنیدیم که پیامبر چنان گفت و ما با رسول خدا نشسته بودیم و ایشان چنین گفت. از بیت المال مسلمانان مزد دادند تا دروغهایی را بسازند و به عنوان روایت و حدیث رسول خدا به مردم بفروشند. با این کارها آن فریبکاری و توطئهای که از زمان نوشتن آن عهدنامه آغاز شده بود، نسل به نسل به مسلمانان رسید.
اکنون بار دیگر به ادامهی ماجرای بیعت با ابوبکر و اعتراض معترضان باز میگردیم و روش صحابهای که افق جدیدی از نیرنگ و فریبکاری را به روی مردم گشودند و همچنین چگونگی توطئهای که در آن زمان روشن نبود را آشکار میسازیم.
پس از آنکه عدهای از مردم با ابوبکر بیعت کردند و عدهای از دوستداران علی و صاحبان اندیشه و خرد به ابوبکر اعتراض کردند، او از منبر پایین آمده و به سمت خانهاش رفت. ابوبکر سه روز تمام در خانه ماند و به مسجد نرفت. روز چهارم «خالد بن ولید» با هزار نفر به خانهی ابوبکر رفتند و گفتند: چرا در خانه نشستهاید،
بخدا قسم که بنی هاشم به خلافت طمع کردهاند.
پس از خالد، «سالم» بندهی آزاد شدهی «حذیفه» و «معاذ بن جبل» نیز هر کدام به همراه هزار نفر در اطراف خانهی ابوبکر جمع شدند، مردم هم پی در پی میآمدند، تعدادشان به چهار هزار نفر که رسید، در حالی که شمشیرهایشان را از نیام بیرون آورده بودند و عمر بن الخطاب پیشقراول جماعت بود به سمت مسجد رسول خدا به حرکت درآمدند. همین که به مسجد رسیدند عمر با صدایی بلند فریاد برآورد که: ای همراهان علی، امروز، اگر یک نفر از شما همان سخنی را بگوید که پیش از این گفته است، چشمانش را از کاسه بیرون میآوریم.
خالد بن سعید که فریاد عمر را شنید، برخاست و گفت: ای پسر صهّاک، آیا با شمشیرهایتان ما را تهدید میکنید یا ما را از تعداد زیادتان میترسانید، قسم به خدا که شمشیرهای ما تیزتر از شمشیرهای شماست و تعداد ما هر چند کم است ولی چون حجّت خدا در میان ما حضور دارد از شما بیشتر هستیم. قسم به خدا، اگر من نمیدانستم که فرمانبرداری از امام، به من شایستهتر است، شمشیرم را میکشیدم و در راه خدا با شما جهاد میکردم، تا آن موقع که از من عذرخواهی کنید و رضایتم را به دست آورید.
در این هنگام امیرالمؤمنین علی علیه السلام برخاستند و فرمودند: ای خالد، بنشین، خداوند به جایگاه تو آگاهی دارد و تلاش تو در پیشگاه خداوند دارای اجر و تقدیر است.
خالد به دستور امام، نشست، اما این بار، سلمان فارسی برخاست و گفت: اللّه اکبر، اللّه اکبر من خودم از رسول خدا شنیدم که میفرمودند: میبینم روزی را که برادرم و پسر عمویم با گروهی از یارانش در مسجد من نشستهاند و عدهای از
سگهای جهنمی به آنان یورش بردهاند و میخواهند او و یارانش را بکشند. من شک ندارم که آن سگهای جهنمی شما هستید.
عمر از شدت خشم به طرف سلمان حملهور شد ولی امیرالمؤمنین به یکباره لباس عمر را گرفته و او را به زمین انداختند و سپس فرمودند: ای پسر صهاک حبشی، اگر نبود کتابی از خدا و سفارشی از رسول خدا که از پیش به من داده شده، همانا به تو نشان میدادم که کدامیک از ما، یارانی ضعیفتر و افرادی کمتر دارد.
سپس رو به همراهان خویش کردند و فرمودند: خدا به شما رحم کند، بروید.
قسم به خدا که به مسجد وارد نشدم جز آنگونه که برادرانم موسی و هارون داخل شدند آنگاه که همراهانش به او گفتند: فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ (1)«تو برو و پروردگارت پس نبرد کنید که ما همین جا خواهیم نشست».
قسم به خدا که جز برای زیارت رسول خدا یا قضاوت در امری به مسجد وارد نخواهم شد، زیرا برای کسی که به عنوان حجّت از جانب رسول خدا تعیین میشود جایز نیست مردم را در سرگردانی رها سازد».
پس از این جریان، عمر با ارادهای محکمتر از گذشته، در مدینه میگشت و فریاد بر میآورد که با ابوبکر بیعت شده پس همگی بیایید و با او بیعت کنید(2).
ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه از «براء بن عازب» روایت میکند که او چنین گفته است:
«من میدیدم که ابوبکر و عمر و ابوعبیده و گروهی دیگر از سقیفهنشینان، در
حالی که لنگی یمنی به کمر بسته بودند، با کسی روبرو نمیشدند مگر آنکه او را میگرفتند و میزدند و دستش را میکشیدند تا به دست ابوبکر بکشد و از او چه بخواهد و چه نخواهد بیعت میگرفتند(1).»
پس از بیعت اجباری مسلمانان با ابوبکر، علی علیه السلام شش ماه یا مقداری کمتر خانهنشین شدند و همراه با عدهای از بزرگان صحابه از بیعت با ابوبکر امتناع نمودند. علی علیه السلام در این مدت به هیچ اقدام عملی ضد حکومت جدید دست نزدند، و البته به کسی هم اجازهی شورش نمیدادند، زیرا مصلحت حفظ اسلام در نزد علی گرانبهاتر و گرانمایهتر از دنیا و خلافت بود. و اگر در مواردی خواستار حق خلافت خود میشدند برای این بود که میخواستند اسلام و مسلمانان را به همان مسیر درستی هدایت کنند که پیامبر اسلام خواسته بود. اگر علی علیه السلام در همان آغاز انحراف، بر ضد حکومت جدید دست به اقدام عملی میزد، بدون تردید آتش جنگ در مدینه شعلهور میشد، بویژه آن که منافقان، از این اقدام علی بر ضد او بهرهبرداری سیاسی میکردند. با این وجود، علی علیه السلام صدای اعتراض معترضان را خاموش نکرد و مایل بودند تا بحث و گفتگو و جدل در مورد حق خلافت اهل بیت در میان باشد.
اما چندی نگذشت که صدای اعتراض و اختلاف در حکومت و حوادث مربوط به آن، به دیگر شهرها رسید و آهسته آهسته نشانههای سرکشی و سرپیچی نمایان میشد. در «یمامه»، «مسیلمه» از قوم «بنی حنیفه» و «طلیحة بن خویلد» از «غطفان» نخستین کسانی بودند که پرچم ارتداد را بلند کردند. اقوام و گروههای
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 219 و همچنین جوهری، السقیفة وفدک، ص 48.
دیگر عرب خارج از مدینه، همانند، «اسد»، «طی» و «کنانه» نیز دست به شورش بردند (1).مسلمانان داخل مدینه نیز همچنان در برابر امری قرار گرفته بودند که دیگر کشمکش و منازعه در مورد آن فایدهای نداشت.
در چنین موقعیت ویژهای که اسلام از هر سو در معرض خطر مرتد شدگان و منافقین قرار گرفته بود، لازم بود تا مسلمانان برای دفاع از اسلام و برقراری امنیت، با وجود اختلافشان در مسألهی خلافت از خود خویشتنداری نشان دهند و در میان مسلمانان، علی تنها کسی بود که بیش و پیش از همه، حاضر بود در راه اسلام فداکاری کند و از حق خود گذشت نماید.
او خود فرمودهاند: «قسم به خدا که اگر ستمی جز بر علی نباشد، با آنچه که امور مسلمین را رو به راه نگه میدارد مصالحه میکنم(2).»
و باز در جای دیگری در همین زمینه فرمودهاند:
«سوگند به خدا، نه از قلبم میگذشت و نه در خاطرم میآمد که عرب، پس از رسول خدا، خلافت را از اهل بیت او دور کند و یا پس از پیامبر، آن را از من بگیرد، پس چیزی مرا شگفت زده نکرد، جز آنکه دیدم مردم از هر سو بر ابوبکر گردآمدهاند تا با او بیعت کنند، من دست کشیدم تا آنجا که دیدم مردم از اسلام رویگردان میشوند و تشویق میشوند تا دین محمد را تباه سازند، پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یاری نکنم، باید شاهد شکستگی و یا ویرانی آن باشم که در این صورت مصیبت آن بر من، بسیار بزرگتر از رها کردن ولایت بر شماست،
زیرا ولایت بر شما، کالای روزهای کم دنیاست که از بین رفتنی است، همانند سراب که از بین میرود و یا مانند ابرهاییست که پراکنده میشوند. پس در میان آن حوادث بپا خاستم، تا آنگاه که باطل از بین رفت و دین ماندگار شد و آرام یافت(1).»
علی بن ابیطالب، جز به ماندگاری اسلام نمیاندیشید و جز از ویرانی و نابودی آن نمیترسید، به همین خاطر وقتی مشاهده کرد، مردم از اسلام بر میگردند و مرتد میشوند، خودش و همهی اعتبارش را فراموش کرد و برای برقراری دین خدا، فداکاری کرد. او و همراهانش و همهی مسلمانان مدینه در یک صف به هم فشرده، در برابر کسانی که از اسلام برگشته بودند و دست به شورش میزدند، محکم ایستادند و علی همچون طوفانی تند و سخت در پیشقراول این صف قرار داشت و مانند زمانی که با مشرکان میجنگید، هیچ لشکری و هیچ پهلوانی تاب مقاومت و ایستادگی در برابرش را نداشت.
بدین ترتیب، علی علیه السلام در موقعیت ویژهای قرار گرفت و پس از آنکه آنچه را در دل داشت، بدون فریبکاری بر زبان رانده با ابوبکر بیعت کرد و حکومت جدید را گردن نهاد(2).
علی به ابوبکر چنین گفت: ای ابوبکر، بیعت نکردن ما با تو، نه به خاطر حسادت و رقابت در امری بود که خداوند برای تو فراهم ساخت، بلکه به این
1) (1) .نهج البلاغه، نامهی 62.
2) (2) .لازم به یادآوری است که رضایت امام به حکومت ابوبکر، پس از شهادت حضرت زهرا علیها السلام بوده است. ر. ک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 331؛ بخاری، صحیح بخاری، ج 5، ص 83 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 13 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 22 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 126. [مترجم]
خاطر بود که خلافت حق ما اهل بیت است، اما شما آن را از دست ما درآوردید و بر آن چیره شدید و بین ما و حق ما فاصله انداختید(1).
علی علیه السلام با این گفتهاش، به ابوبکر و دوستانش فهماند که اگر دیروز بر گرفتن حق خلافت اصرار میکرد برای مصلحت اسلام بود و امروز هم که از آن چشم میپوشد برای مصلحت اسلام است، پس آنان هنوز مسئولیت جنایت و خیانتی را که مرتکب شدند، در نزد خداوند باید تحمّل کنند.
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 448 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 21 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 15 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 170 و بخاری، صحیح بخاری، ج 5، ص 83 و ابن کثیر، السیرة النبویة، ج 4، ص 568 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 488.
حضرت زهرا نیز همچون بیشتر مسلمانان مدینه، تنها علی را سزاوار خلافت پس از پیامبر میدانستند، زیرا پیامبر بارها و آشکارا علی را به عنوان جانشین خود برگزیده و آن را علنی بیان کرده بودند و فاطمه هم مثل بقیهی مردم آن سخنان را شنیده بود، بنابراین نه ایشان و نه بنیهاشم و نه عموم مسلمانان مدینه توقع نداشتند با خلافت ناگهانی ابوبکر روبرو شوند.
خاک، هنوز بدن بیجان پیامبر را احساس نکرده بود و اهل بیت پیامبر هنوز کار غسل و دفن و نماز بر ایشان را تمام نکرده بودند که ناگهان، فاطمهی زهرا با یک تغییر و جابجایی خطرناک مواجه میشوند. پس لازم بود تا در برابر این تغییر ظالمانه، موضعی محکم و مقتدرانه داشته باشند و از حق علی برای خلافت دفاع کنند. زیرا از دیدگاه حضرت زهرا، خلافت، ادامهی رسالتی ست که پدرش پیامبر و شوهرش علی، بیش از هر فرد دیگری برای حفظ و استواری آن فداکاری کردند.
از نظر من، ربودن حق فدک و سهم ذوی القربی از فاطمه، نتیجهی همین موضعگیری سخت ایشان بود. زیرا باقی ماندن فدک در دست حضرت زهرا، قدرتی بالقوه محسوب میشد که میتوانست بخشی از ثروت آن را برای مقابله با حاکمیت جدید در اختیار علی بگذارد و موضع اهل بیت را تقویت کند. بویژه آنکه عدهی زیادی از مسلمانان استدلالهای قرآنی و منطقی حضرت زهرا در مورد حق خودشان در فدک را پذیرفته و به آن متمایل شده بودند، پس حاکمیت جدید آن را
از دست فاطمه ربود و به اموال دولتی اضافه کرد.
دلایل فراوانی وجود دارد که موضوع فدک و یک تکّه زمین و سهم ذوی القربی و مقداری ثروت مالی و مطالبهی آنها، هدف اصلی حضرت زهرا در مواجههی با حکومت نبوده است. بلکه هدف اصلی ایشان، مطالبهی حق خلافت بود، حقّی که خداوند متعال آن را برای علی قرار داده بود. خطبهی بینظیر ایشان در مسجد پیامبر که در برابر ابوبکر و مسلمانان ایراد نمودند، برای تأکیدِ چند بارهی ایشان بر حق خلافت علی است. حضرت زهرا، در همه جا محور سخنان خودشان را علی و امتیازهای ویژهی علی قرار میدهند. و مسلمانان را در کار بیخردانهی که انجام داده بودند و در بازگشتشان به جاهلیت گذشته، سرزنش میکردند. و به آنها یادآور میشدند که شما با در اختیار گذاشتن خلافت به کسانی که شایستگی آن را ندارند، آشکارا با کتاب خدا مخالفت کردهاید. تمام موضعگیری و توجه و اهتمام ایشان بر حق و شایستگی علی برای خلافت متمرکز شده بود، چندان که دیگر نمیتوان فدک را هدف اصلی دانست.
به عنوان نمونه، هنگامی که ایشان در بستر بیماری افتاده بودند، بعضی از زنان مهاجر و انصار به رسم عیادت به نزدشان میروند. حضرت زهرا در این مجلس میفرمایند:
«زمامداری را از ستون رسالت و پایههای نبوت و محل فرود روح الامین و دانای به امر دین و دنیا کندند. همانا این تباه شدنی آشکار است. چه ایرادی از ابوالحسن گرفتند، از شمشیر آختهاش، از پایداری بیباکش، از یورش به دشمنانش یا از خشم در راه خدایش ایراد گرفتند. همانا بیایید و بشنوید، از روزگار شگفتیها میبینی، و اگر تو را به شگفتی آورد، شگفتانگیزترش همین کار مردم بود. ای
کاش میدانستم به کدامین پناه، پناه بردهاند و به کدامین دستاویز چنگ زدهاند. چه بد سرپرستی و چه بد همدمی و چه بد جایگزینی برای ستمکاران است. سوگند به خدا، عقب ماندگان را با پیشگامان و ناتوانان را با نیرومندان عوض کردند. پس خوار باد شکست خوردگانی که میپندارند کار نیکی انجام دادهاند. بدا به حال آنان، آیا آن کس که به سوی حق راهنماست سزاوارتر است که فرمانبرداری شود و یا کسی که هدایت نمیشود جز آن که هدایتش کنند، شما را چه شده است که اینچنین حکم میرانید(1).»
جدا از این، حضرت زهرا در موقعیتهای دیگری نیز، شایستگی علی برای خلافت را به مردم یادآوری میکردند و کودتای سقیفه را نکوهش میکردند، کودتایی که در آن ابوبکر بر خلافت پیامبر چیره شد.
در بعضی روایات ادّعا شده که علی علیه السلام، حضرت زهرا را شبانه سوار بر مرکبی کرده و به در خانههای انصار میبردند و در آنجا، حضرت زهرا، امتیازها و فداکاریهای علی در راه دین اسلام و سخنان آشکار پیامبر در مورد جانشینی علی را به آنان یادآوری میکرد و از آنان میخواست که برای بازپسگیری حق علی آنها را یاری دهند، اما بیشتر انصار در برابر این درخواست میگفتند: ما با ابوبکر بیعت را تمام کردهایم و اگر شوهر تو زودتر از او با ما بیعت میگرفت، هرگز کسی را به جای او بر نمیگزیدیم وعلی علیه السلام هم در مقابل میفرمودند: آیا انتظار داشتید بدن پیامبر را در میان خانوادهاش و زنانش، بدون غسل و دفن رها کنم و برای
1) (1) .صدوق، معانی الاخبار، ص 354 و طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 146 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 233 و ابن طیفور، بلاغات النساء، ص 19 و مجلسی، بحار الانوار، ج 43، ص 159 و جوهری، السقیفة وفدک، ص 120.
جدال و ستیزه در مورد خلافت از خانه خارج شوم(1).
در پذیرش چنین روایتی نوعی سبکی برای مقام والای علی و فاطمه دیده میشود، با این حال و با وجود ضعف در سند روایت، بعضی از نویسندگان شیعه، بدون توجه به هدف سازندگان چنین روایتی، آن را در کتابهایشان نقل کردهاند(2).
هدف سازندگان این روایتِ ساختگی این است که میخواهند بگویند، وقتی علی و فاطمه، نتوانستند با دلیل و منطق مردم را به خلافت علی قانع کنند، مخفیانه از انصار میخواستند تا حکومت جدید را به رسمیت نشناخته و بر ضد آن سرکشی و انقلاب کنند. اما انصار، با درخواست علی و فاطمه موافقت نکردند.
اگر این روایت را نمیپذیریم اما شکی وجود ندارد که حضرت زهرا، در برابر عدهی زیادی از مهاجر و انصار، به سوابق علی، از ابتدای طلوع بعثت پیامبر و فداکاریهای او را در راه دین خدا اشاره داشته و گفتههای رسول خدا را در مورد جانشینی و آماده کردن علی برای پذیرش رهبری امت، به آنان یادآوری میکنند. و موضع ذلتبارشان و انحرافشان از راه مستقیم و کمکشان به کسانی که به جاهلیت بازگشتند تا بر خلافت چیره شوند را نکوهش میکنند.
سخنان بیپرده و موضع محکم حضرت زهرا در دل عدهای از مسلمانان اثر گذاشت، و از اینکه امر خلافت از مسیر طبیعی خودش خارج شده، شرمگین شدند.
آنها نمیخواستند گرفتار خشم حضرت زهرا شوند، زیرا بارها از رسول خدا شنیده
بودند که «خداوند از خشم فاطمه به خشم میآید و از خشنودی او خشنود میشود»(1)و شنیده بودند که پیامبر فرمودهاند: «فاطمه پارهی تن من است هر که او را آزار دهد مرا آزار داده و هر که مرا آزار دهد، خداوند را آزار داده است .(2)»
این عده میترسیدند که اگر فاطمه را یاری نکنند، خداوند از خشم فاطمه، بر آنان خشم گیرد اما، آنها در مقابل عدهی زیادی که به دنیا رویی آورده بودند و از علی کینه به دل داشتند، تعدادشان بسیار اندک بود و کاری از دستشان بر نمیآمد.
پس فاطمه، موضع و دیدگاه خود را نسبت به حاکمیت جدید، در همه جا، مسجد یا خانه، بیپرده و آشکارا برای مردم بیان کرده است و دیگر دلیلی نداشته که علی، ایشان را شبانه و پنهانی سوار بر مرکب کنند و به در خانهی این و آن ببرند.
ضمن اینکه، در زمانی که حرکت مرتدشدگان هر روز بیشتر از گذشته اسلام را تهدید میکرد، علی نمیتوانست در اندیشهی یک شورش مسلحانه بر ضد حاکمیت باشد. زیرا برای علی و فاطمه، مصلحت حفظ و ماندگاری اسلام، بیش از هر چیز دیگری اهمیت داشت.
1) (1) . هندی، کنز العمّال، ج 12، ص 111 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 154 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 203 و ضحّاک، الآحاد والمثانی، ج 5، ص 363 و طبرانی، المعجم الکبیر، ج 1، ص 108 و ابن عدی، الکامل، ج 2، ص 351 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 3، ص 156 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 5، ص 522 و ذهبی، میزان الاعتدال، ج 2، ص 492 و ابن حجر، الاصابة، ج 8، ص 266 و سیوطی، مسند فاطمة، ص 52.
2) (2) .احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 4، ص 5 و بخاری، صحیح بخاری، ج 4، ص 219 و نسایی، فضائل الصحابة، ص 78 و بیهقی، السنن الکبری، ج 10، ص 201 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 203 و ابن ابی شیبة، المصنف، ج 7، ص 526 و ضحّاک، الآحاد والمثانی، ج 5، ص 361 و نسایی، السنن الکبری، ج 5، ص 97 و طبرانی، المعجم الکبیر، ج 22، ص 404 و عمر بن شاهین، فضائل سیدة النساء، ص 30 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 193.
بیعت نکردن و اعتراض علی و فاطمه به دستگاه خلافت تنها به این دلیل بود که دشمنی و انحراف منافقان را از راهی که پیامبر برای خلافت شرعی پس از خودشان مشخص کرده بودند، به آنان و دیگران نشان دهند و در تاریخ ثبت شود، و در مقابل همین اعتراض، ابوبکر و عمر، فدک و سهم ذوی القربی را از فاطمه میربایند.
تردیدی نیست که اگر حضرت زهرا در مدت کمی که پس از پیامبر، زنده بودند، چنین موضع سخت و محکمی را در برابر حاکمیت نمیگرفتند، هرگز داستان فدک و سهم ذوی القربی پیش نمیآمد.
یکی از مهمترین مسائلی که از زمان وفات رسول خدا، همچنان میدانی برای بحث و گفتگو میان دو فرقهی شیعه و اهل تسنن است، داستان غمانگیز «فدک» است. بویژه آنکه تاریخِ ماجرای فدک، با زمان سلطهی کودتاگران بر خلافت امت اسلام همزمان شده است.
فدک، روستایی است که تا مدینة النبی، به اندازهی مسافت دو یا سه روز راه، فاصله دارد و در کنار بزرگترین منطقهی حجاز، یعنی «خیبر» قرار گرفته است.
خیبر، با قلعههای بسیار محکم و غیر قابل نفوذش، در اختیار یهودیان بود، اما پس از فتح آن توسط پیامبر، ایشان اجازه دادند تا خود یهودیان بر روی زمینهایشان کار کنند و از درآمد آن نیمی برای خودشان و نصف دیگر آن برای مسلمانانی باشد که آنجا را فتح کردهاند.
ساکنان روستای کوچک فدک، وقتی فتح خیبر را مشاهده کردند، دانستند که در آیندهای نزدیک، پیامبر به همراه مسلمانان برای فتح فدک اقدام خواهند کرد، از این رو، وحشت تمام وجودشان را در برگرفت، چندان که از آن به تنگ آمدند. پس فرستادهای را نزد پیامبر فرستادند تا بگوید، ساکنان فدک آمادهاند زمینهایشان را در اختیار شما بگذارند، به شرط آنکه همچون ساکنان خیبر، فدکنشینان نیز، روی زمینهایشان کار کنند و نیمی از درآمد آن را به شما بدهند.
پیامبر با این پیشنهاد موافقت و با آنان مصالحه میکنند، بدین ترتیب فدک ملک
پیامبر شد(1)زیرا بدون استفاده از نیروی نظامی و توسط ساکنان فدک، پیامبر بر آن مسلط شده بود(2).
روایت شده، هنگامی که آیهی وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ (3)«و حق خویشاوند را به او برسان» نازل شده است، پیامبر حضرت زهرا را فراخوانده و فدک را به ایشان هدیه میکنند (4).و حضرت زهرا نیز از درآمد آن، مقداری برای خودشان برداشته و بقیّهی آن را به پیامبر میدادند تا هر طور که بخواهند مصرف کنند.
«ابن ابیالحدید» شارح نهج البلاغه، مینویسد: «رسول خدا، پس از آنکه بر سرزمین فدک مسلط شدند، آن را به فاطمه بخشید و تا زمانی که پیامبر زنده بودند در اختیار حضرت زهرا قرار داشت اما پس از وفات رسول خدا، ابوبکر آن را از دست فاطمه درآورد و به اموال عمومی حکومت اضافه کرد و وقتی فاطمه، آن را از ابوبکر مطالبه کرد، او گفت: من از رسول خدا شنیدهام که فرمودند: ما انبیاء ارثی به
1) (1) . ابن هشام، السیرة النبویة، ج 3، ص 800 و جوهری، السقیفة وفدک، ص 99 و ابن خیاط، تاریخ خلیفة، ص 50 و ابن قتیبة، المعارف، ص 162 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 1، ص 193 و بلاذری، فتوح البلدان، ج 1، ص 33 و طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 303 و مسعودی، التنبیه والاشراف، ص 224.
2) (2) .مطابق با مقررات اسلامی، سرزمینی که بدون استفادهی نیروی نظامی، فتح شود «فیئ» بوده و تنها به پیامبر و جانشینان بر حق او اختصاص خواهد داشت.
3) (3) . اسراء (17):26.
4) (4) . سیوطی، الدر المنثور، ج 4، ص 177؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج 7، ص 49؛ هندی، کنزالعمّال، ج 3، ص 767، ح 8696؛ و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 275 و ابن عدی، الکامل، ج 5، ص 190 و ذهبی، میزان الاعتدال، ج 3، ص 135 و مجلسی، بحار الانوار، ج 29، ص 205، و تفاسیر شیعه و اهل تسنن ذیل آیه.
جا نمینهیم(1).»
در روایت دیگری پاسخ ابوبکربه این صورت آمده که: پدر تو، درهم و دیناری را به ارث نگذاشت و پدرت گفته است: ما انبیاء ارثی به جا نمینهیم و آنچه از ما باقی مانده صدقه است و قسم به خدا که من صدقهی رسول خدا را از همان وضعی که داشته تغییر نمیدهم.
فاطمه: اما، پیامبر آن را به من بخشیده است.
ابوبکر: شاهد بیاور که پیامبر آن را به تو بخشیده است.
فاطمه، علی علیه السلام و ام ایمن را حاضر کرد و آن دو شهادت دادند که پیامبر فدک را به ایشان بخشیده است اما، از طرفی دیگر عمر و «عبدالرحمن بن عوف» هم شهادت میدهند که فدک صدقه بوده و پیامبر درآمد آن را در میان مسلمانان تقسیم مینموده است. پس از این شهادتها، ابوبکر میگوید: ای دختر رسول خدا، تو راست میگویی، علی و ام ایمن هم راست میگویند، عمر و عبدالرحمن هم راست میگویند، زیرا فدک مال پدرت بود که از درآمد آن، به اندازهی نیاز، به شما میداد و باقی ماندهی آن را در میان مسلمانان تقسیم میکرد، حالا پس از پدرت میخواهی با آن چکار کنی؟
فاطمه: من همان کاری را میکنم که پدرم انجام میداد.
ابوبکر: من در نزد خدا متعهد میشوم با فدک همان کاری را انجام دهم که پدرت انجام میداد، فاطمه نیز موافقت کرد(2).
روایت دیگری از این گفتگو وجود دارد که میگوید: ابوبکر، برای فاطمه نامهای
نوشت که در آن، گواهی داده بود، فدک حق فاطمه است، اما عمر بن خطاب آن نامه را از فاطمه گرفت و پاره کرد(1).
همچنین گفته شده که، ابوبکر شهادت علی را به این دلیل که به نفع خودش و فاطمه شهادت داده، نپذیرفته و شهادت ام ایمن را هم به این دلیل که او یک زن است و باید در شهادت دو مرد یا یک مرد و دو زن شهادت دهند، رد کرده است(2).
«سُلَیم بن قیس» دربارهی این ماجرا میگوید: «ابوبکر میخواست دربارهی فدک برای حضرت زهرا گواهینامهای بنویسد که عمر او را از این کار باز میدارد و به ابوبکر میگوید: امّا علی، او به نفع خودش شهادت میدهد و اما امّ ایمن، سخنش گنگ و مبهم است و مشخص نیست که چه میخواهد بگوید و اما شهادت حسن و حسین هم پذیرفته نیست، زیرا کودک هستند و شهادت کودک قابل قبول نیست(3).»
این خلاصهای از داستان فدک بود.
نخستین موردی که در بازبینی موضوع فدک به نظر میآید، مخالفت ابوبکر و عمر با خدا و پیامبر است. این دو نفر با نپذیرفتن شهادت علی، با قانون اسلام و سخن پیامبر مخالفت کردند. زیرا نمیبایست تنها به این دلیل که علی شوهر فاطمه است، پس به نفع او شهادت میدهد، از شهادت علی سرباز زنند و آن را نپذیرند.
خویشاوندی به تنهایی، مانع از قبول شهادت نیست. این اتهام بزرگی بود که به علی زدند، در حالی که بارها از زبان پیامبر شنیده بودند که میفرمود: «علی با قرآن است و قرآن با علی»(1)و «علی با حق است و حق با علی است »(2)،و آیات و روایات فراوان دیگری که این اتهام را از علی دور میکنند.
ضمن اینکه مطابق با قوانین قضایی اسلام، در چنین شکایاتی قاضی با وجود دو نفر شاهد عادل و یا یک نفر شاهد عادل و سوگند خوردن ادّعا کننده، حکم میکند.
پس لازم بود تا ابوبکر شهادت علی را بپذیرد و فاطمه را هم سوگند دهد و در نتیجه حکم به نفع فاطمه داده شود. و بیگمان ابوبکر و عمر این مسألهی قضایی و شرعی
1) (1) . هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 134 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 124 وهندی، کنز العمال، ج 11، ص 603 و طبرانی، المعجم الاوسط، ج 5، ص 135 و سیوطی، الجامع الصغیر، ج 2، ص 177.
2) (2) .اسکافی، المعیار والموازنة، ص 35 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 297 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 449 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 73 و خطیب، تاریخ بغداد، ج 14، ص 322؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج 7، ص 235.
اسلام را میدانستند، چرا که بارها، پیامبر اکرم در حضور آنها، به این شکل قضاوت کرده بودند.
پرسشی که در اینجا مطرح میکنم، این است که هیچ تردیدی وجود ندارد که پیامبر فدک را به فاطمه هدیه کرده بودند و بیشتر مسلمانان میدانستند که حضرت زهرا در ادّعایی که بر مالکیت فدک داشتند راست میگفتند، زیرا مسلمانان دیده بودند که فاطمه، درآمد فدک را، به مقدار نیاز، استفاده و بقیهی آن را به پیامبر داده، ایشان هر طور مصلحت میدیدند، مصرف میکردند. بنابراین مالکیت حضرت زهرا بر فدک، موضوعی نبوده که بر مسلمانان بویژه ابوبکر و عمر پوشیده باشد در این صورت چرا حضرت زهرا، فقط علی و ام ایمن و حسن و حسین را برای گواهی دادن حاضر میکند؟ آیا فاطمه در آوردن علی و ام ایمن و حسن و حسین که در آن روز کودکی بیش نبودند، ناچار بوده است؟ آیا فاطمه از افرادی همچون، ابو ذر غفاری، عمار بن یاسر، مقداد بن اسود، عباس بن عبدالمطلب، سلمان فارسی، ابوسعید خدری که هیچ کس نمیتوانست به گواهی و شهادت آنان عیبی و طعنهای وارد کند، نخواست که به نفع او شهادت دهند؟ یا خواست و آنها سرپیچی کردند؟ با اینکه آنها کسانی بودند که تحت هر شرائطی حتی اگر آزار و اذیت هم میدیدند باز به نفع فاطمه شهادت میدادند. پس سؤال این است که چرا حضرت زهرا این افراد را برای شهادت دادن پیش نکشید و تنها علی و ام ایمن و حسن و حسین را شاهدان ادّعای خود قرار داد؟
پاسخ این سؤال روشن است. همانگونه که در گذشته گفتم، فدک، برای فاطمه هیچ اهمیتی نداشت. داشتن فدک، هدف اصلی فاطمه نبود. علی و حسن و حسین را شاهدان خود قرار میدهد تا به مسلمانان مدینه بفهماند و ثابت کند که، ابوبکر و
عمر، با سخنان پیامبر در بارهی علی و فرزندانش آشکارا به مخالفت برخاستهاند.
فاطمه یقین داشت که اگر بیست شاهد عادل دیگر هم بیاورد، ابوبکر نمیخواهد فدک را به او برگرداند و آماده بود تا اگر حضرت زهرا شاهدان بیشتری بیاورد، او هم همین کار را بکند و تعداد شاهدان خودش را زیاد کند، همچنانکه در برابر شهادت علی و ام ایمن، شهادت عمر و عبدالرحمن بن عوف را جلو کشید.
برای فاطمه روشن بود که ابوبکر به هر وسیلهای، حتی دروغ گفتن پشت سر پیامبر، چنگ میزند تا فدک به او بازنگردد. همهی تاریخنگاران و راویان حدیث، اتفاق نظر دارند که تنها کسی که دو روایت «ما پیامبران ارثی به جا نمینهیم» و «ما ارثی به جا نمینهیم و آنچه باقی میگذاریم صدقه است» را روایت کرده، ابوبکر است و هیچ صحابی دیگری آن را از پیامبر نشنیده است، و بعد هم ابوهریره آن را رواج میدهد(1).
اگر روایت ابوبکر حقیقت داشته باشد و پیامبر فرموده باشند که ما پیامبران ارثی به جا نمینهیم، بلافاصله این سؤال به ذهن میآید که آیا جایز است پیامبر حکمی را بگویند که مخالف با آیات قرآنی باشد؟ با اینکه، قرآن مجید، موضوع ارثبری فرزندان از پدران و احکام شرعی مربوط به آن را بیان نموده است.
آیا جایز است این مسألهی شرعی را پیامبر، از دخترش و علی که دربِ شهر علم است و دارندهی علم الکتاب است مخفی بدارد؟ چرا پیامبر چنین حکمی را از همهی مسلمانان بویژه علی و فاطمه، پنهان میکنند و آن را فقط به ابوبکر میگویند با این که میدانستند، چنین حکمی در آینده باعث اختلاف در میان مسلمانان میشود؟
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 227.
چرا پیامبر به خود فاطمه نفرمودند که ما پیامبران ارثی به جا نمینهیم، تا فاطمه هم، پس از رسول خدا، مطالبهی ارث پدرش را نکند؟ مگر نه اینکه، این مطالبه باعث آزار و اذیت دادن به فاطمه میشد و بارها پیامبر فرموده بودند: «خداوند از خشم فاطمه خشم میگیرد و از خشنودی او خشنود میشود (1)»و باز فرموده بودند:
«فاطمه پارهی تن من است، آزار میدهد مرا، آنچه را که فاطمه را آزار میدهد(2).»
پس، بدون هیچ تردیدی، آنکس که به خدا و پیامبرش ایمان دارد و به مقام و جایگاه علی و زهرا در نزد رسول خدا آگاهی دارد، میداند که حدیث ابوبکر دروغ محض است.
بنابراین هدف فاطمهی زهرا از درخواست فدک، این بود که ظلمی را که ابوبکر و حاکمیت جدید در حق دختر و اهل بیت پیامبر میکنند به مردم نشان دهد و آن را در تاریخ ثبت کند. آنچه برای فاطمه، اهمیت فوق العاده داشت، ادامهی حاکمیت پیامبر و گسترش رسالت پدرشان بود و برای فاطمه که میداند در آیندهای نزدیک به دیدار پدرش خواهد رفت، فدک و یا غیر فدک چه ارزشی میتواند داشته باشد.
گذشت که چگونه فاطمهی زهرا در موضوع خلافت علی علیه السلام وارث بردنش از پیامبر و مطالبهی حق خودش از فدک، موضعگیری سخت و مقتدرانهای در پیش گرفت، و وقتی، پافشاری ابوبکر در انحراف از مسیر حق را مشاهده کرد چارهی ندید جز آنکه اینبار، موضع و دیدگاه خود را برای مردم آشکارا نشان دهد و ستمی که در حقش روا داشتهاند را برای همهی مردم بیان کند تا از آن پس برای هیچ بهانهگیری، بهانه و عذری باقی نماند.
از این رو از همهی مسلمانان خواست تا در روز جمعهای در مسجد پیامبر گردهم آیند و چون آن روز فرا رسید، بر سر خویش چادری پیچید و به همراه چند تن از زنان خویش در حالی که چادر خود را زیر پا میگرفت و همچون رسول خدا گام بر میداشت، بر ابوبکر وعدهی زیادی از مهاجران و انصار وارد شد.
«عبداللّه بن حسن» نوهی امام حسن علیه السلام، در شرح واقعه میگوید: هنگامی که فاطمه وارد شد ابوبکر میان فاطمه و کسانی که همراه با ابوبکر نشسته بودند، پارچهای سفید و نازک کشید، سپس فاطمه نالهای سرداد که همگان را به گریه وا داشت، مدتی درنگ نمود تا مردم ساکت شوند و سپس فرمود:
«آغاز میکنم با سپاس خدایی که او به سپاس و سخاوت و بزرگواری سزاوارتر است، ستایش خدایی را، بر آنچه عطا فرموده و برای او سپاس بر آنچه الهام نموده است.»
پس از این، حضرت زهرا، به نعمتهای خداوند بر بندگانش و به فداکاریها و تلاشها و زحمات پیامبر اسلام در راه دعوت مردم به حق و نجات آنان از گمراهی و بتپرستی اشاره میکند و سپس رو به جمعیت حاضر در مسجد کرده، ادامه دادند:
«شما بندگان خدایید، برپای دارندگان امر و نهی خدا، حاملان دین و وحی خدا، امین خداوند بر جانهایتان و سخنوران دین خدا برای دیگر امتها هستید.
در میان شما از جانب خدا زمامداری راستین، و پیمانی است که پیش از این آن را به سوی شما جلو انداخته و یادگاری است که خداوند آن را بر شما جانشین قرار داده است.
[و آن] کتاب ناطق خدا، قرآن راستگو، نور تابناک و شعاع درخشنده است که روشن بینیهایش واضح و رازهایش روشن و ظواهرش آشکار است. پیروی کردنش به بهشت خدا، و شنیدنش به نجات رهنمون است.
با قرآن به راهنمایان نورانی و واجبات تبیین شده و محارم منع شدهی خداوند، دست یافته میشود.
خداوند، ایمان را سبب پاکی شما از شرک، و نماز را برای دوری شما از کبر و خودبزرگبینی، و زکات را برای اصلاح جان و فزونی در رزق، و روزه را برای استواری اخلاص، و حج را برای بلندی دین قرار داد.
«به تحقیق فرستادهای از سنخ خودتان، به سوی شما آمده، سخت بود بر او آنچه بر شما سخت بود، بر [هدایت] شما حریص بود و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان بود (1).»اگر ارجمندش بدارید و او را بشناسید، مییابید که او پدر من است نه پدر زنهای شما و برادرِ پسر عموی من است نه برادر مردان شما و چه خوب
1) (1) . توبه (9):128.
نسبت افتخارآمیزی، و رسالت خود را در حالی که انذارش آشکار و از روش مشرکان روی گردان و کمرشان را شکسته و گلویشان را گرفته، ابلاغ نمود.
او با حکمت و پند نیکو به راه پروردگارش دعوت مینمود. بتها را شکست و سرهایشان را ریش ریش کرد تا اینکه جمع آنان از هم پاشیده شد و همه عقبنشینی کردند، شب درید و صبح دمیده شد و چهرهی حق از موضع خالصش هویدا شد.
رهبر دین به سخن آمد و فریادهای شیاطین خاموش گردید و فرومایگان منافق هلاک شدند و گرههای کفر و شقاق از هم پاشیده شدند. و شما در حالی به کلمهی اخلاص سخن گفتید که بر لبهی گودال آتش بودید، جرعهی هر نوشنده، و شکار هر طمعکار و همچون آتشگیرهی انسان شتابزده بودید، زیر قدمهای دیگران بودید، از آبهای کثیف و کدر مینوشیدید و غذایتان پوست دبّاغی نشده بود.
مردمانی بیمقدار و فرومایه بودید، چندان که میترسیدید، دیگرانی از هر سو بر شما حمله برند، تا آنکه خداوند تبارک و تعالی به وسیلهی پدرم محمد، شما را بعد از این همه سختیها و حوادث ناگوار نجات داد. و پس از آنکه پیامبر، گرفتار پهلوانان کفار و گرگهای عرب و سرکشان از اهل کتاب شد، «هرگاه آتش جنگ میافروختند خداوند آن را خاموش میکرد»(1)و یا هرگاه شاخ شیطان بیرون میزد و یا دهان مشرکی باز میشد، پیامبر، برادرش علی را به حلقومشان میانداخت و او هم تا آنگاه که گوشهایشان را با کف پاهایش له نمیکرد و با شمشیرش آتش آنان را خاموش نمیکرد، باز نمیگشت.
علی، کسی است که در راه خدا خود را به زحمت و سختی میاندازد و در
1) (1) . مائده (5):64.
انجام امر الهی بسیار کوشش میکند، به پیامبر خدا نزدیک و در میان اولیای خدا، سرور و آقاست. مردی جدّی، دلسوز، کوشنده و رنج برنده است و در راه خدا، سرزنشِ سرزنش کنندگان در او تأثیری ندارد.
و این در حالی است که شما در راحتی، ناز و نعمت، نشاط و امنیت و آسایش به سر میبردید. در هنگام نبرد خود را کنار میکشیدید و از میدان جنگ پا به فرار میگذاشتید.
و هنگامی که خداوند، برای پیامبرش، منزلگاه انبیاء و جایگاه برگزیدگانش را اختیار نمود، کینهی منافقانهی شما پدیدار گشت، پوشش دین کهنه شد و گمراهان خشمگین به سخن درآمدند.
و شیطان در حالی که شما را صدا میزد، از مخفیگاه خود سربرآورد و دریافت که شما دعوت او را اجابت کردهاید و برای فریب خوردن در او نظارهگر شدهاید، سپس شیطان از شما خواست که برخیزید، پس دریافت که شما فرز و چابک شدهاید، شما را به خشم و غضب تحریک میکرد، پس دریافت که شما غضب میکنید، در این حال شترهای دیگران را داغ کردید و علامت گذاشتید و در غیر محل آب خوری خود وارد شدید.
همهی اینها، در زمانی اتفاق افتاد که هنوز مدت زمانی [از مرگ پیامبر] نگذشته بود و زخم ناشی از آن گسترده بود و جراحت [از دست دادن پیامبر] هنوز التیام نیافته بود و پیامبر هنوز دفن نشده بود.
به گمان ترس از ایجاد فتنه، با سرعت و عجله آن کار را کردید ولی «آگاه باشید که در فتنه سقوط کردند و بدرستی که جهنم از هر سو بر کافران احاطه
دارد .(1)»
شما قرآن را پشت سر انداختید، آیا خواستهاید که از او روی گردان شوید و یا با غیر از قرآن میخواهید حکم کنید. و «چه بد جایگزینی برای ستمکاران است»(2)
و «آن کس که به غیر از اسلام دینی اختیار کند از او پذیرفته نمیشود و او در آخرت از زیانکاران خواهد بود (3).» «آیا خواستار حکم جاهلیت هستید و چه کسی نیکوتر از خدا حکم میراند برای گروهی که یقین دارند »(4)،آیا اندیشه نمیکنید.
سپس رو به ابوبکر کرده فرمودند:
ای پسر ابی قحافه، آیا ارث پدرم باید به زور گرفته شود؟ آیا در کتاب خدا آمده که تو از پدرت، ارث ببری ولی من از پدرم ارث نبرم؟ به راستی که امری شگفتانگیز آوردهای؟ آیا از روی قصد، کتاب خدا را رها کردهاید و آن را پشت سر انداختهاید؟ آنجا که فرموده: «و سلیمان از داود ارث برده»(5)و آنجا که خبر از داستان یحیی، پسر زکریا داده و فرموده: «پروردگارا از جانب خودت فرزندی به من ببخش که از من و خاندان یعقوب ارث ببرد»(6)و آنجا که فرموده: «و خویشان بعضی از آنها نسبت به بعضی دیگر در کتاب خدا سزاوارترند»(7)و آنجا که فرموده:
«و سفارش میکند خدا شما را دربارهی فرزندانتان برای پسر همانند سهم دو دختر
باشد»(1)و آنجا که فرموده: «اگر چیزی بعد از خود باقی بگذارد برای والدین و خویشان به نیکی وصیت کند و این حقی است که پرهیزکاران باید انجام دهند »(2).
گمان کردهاید بهرهای برای من نیست؟ و ارثی از پدرم برای من نیست و میان من و پدرم هیچ خویشاوندی نیست؟ آیا خداوند آیهای را مخصوص شما قرار داده که پدرم را از آن خارج کرده است؟ یا میگویید که ما اهل دو آیین و دین هستیم که از همدیگر ارث نمیبریم؟ آیا من و پدرم از یک آیین و دین نیستیم؟ یا اینکه شما به خصوص و عموم قرآن از پدر و پسر عمویم آگاهترید؟ پس، این فدک و این مرکب زین و افسار شدهی آماده را، بردار تا آنگاه که در روز حشر تو را ملاقات نماید، زیرا که خداوند خوب داوری و محمد خوب زمامداری است.
وعدهگاه قیامت باشد و هنگام قیامت اهل باطل زیان میکنند و آنگاه که پشیمان شوید برای شما سودی نخواهد داشت و «برای هر خبری وعدهگاهی است»(3)و «در آینده خواهید دانست که چه کسی گرفتار عذاب خوار کننده خواهد شد و بر چه کسی عذاب ابدی نازل میشود(4)».
سپس حضرت، نگاهشان را به قبر پدرشان انداخته، به اشعاری از هند دختر «اثاثه» تمسک کرده چنین فرمود:
قد کان بعدک أنباء وهنبثةلو کنت شاهدها لم تکثر الخطب
پس از تو حوادث و مصیبتهایی واقع شد
... که اگر بودی و میدیدی، گرفتاریها زیاد نمیگشت.
أبدت رجال لنا نجوی صدورهملما مضیت وحالت دونک الترب
مردانی، کینههای رها شده از سینههایشان را برای ما آشکار کردند
... آن هنگام که تو رفتی و میان ما و تو تلّی از خاک حایل شد
تجهمتنا رجال واستخفّ بناإذا غبت عنّا فنحن الیوم نغتصب
مردانی با روی ترش با ما رفتار، و به ما اهانت کردند
... آن هنگام که تو از میان ما رفتی و ما امروز غصب شده هستیم
با خواندن این اشعار، دیده نشده بود که هیچ مرد و زنی، بیشتر از آن روز گریه کرده باشند، سپس رو به گروه انصار نموده فرمودند:
ای گروه مانده از گذشته، و ای یاوران دین و دژهای اسلام، این چه سستی است در یاری من و این چه خوابی است که از مطالبهی حق منِ مظلوم شما را فراگرفته و این چه ضعفی است دربارهی حق من.
آیا رسول خدا نفرموده است «حرمت هر شخصی در فرزندانش نگه داشته میشود» چه زود حادثه آفریدید و چه با عجله انجام دادید، آنچه را که انجام دادید. آیا اگر پیامبر مرده، دینش را میمیرانید. به جانم قسم مرگ او مصیبتی بزرگ، ضعفی گسترده و شکافی پیچیده است که التیام دهندهای نخواهد داشت.
با غیبت پیامبر زمین تاریک شد، کوهها سست شدند، امیدها به ناامیدی کشیده شد، پس از او حریم آن حضرت گم شد و حرمتش دریده شد و این همه فاجعهای
بود که قرآن مجید، قبل از وفات پیامبر از آن خبر داده بود و پیامبر هم قبل از رحلتش، شما را از آن آگاه کرده بود.
«نیست محمد مگر رسولی که پیش از او رسولانی گذشتهاند، آیا اگر او بمیرد یا کشته شود شما به گذشتهی خود باز میگردید و هر کس به عقب باز گردد هیچ ضرری به خدا نزده است و خداوند به زودی جزای شکرگزاران را خواهد داد »(1).
از شما خیلی بعید است ای پسران قیله(2)که در جلوی دیدگان شما، میراث پدرم مورد ستم واقع شود، در حالی که دعوتم به شما رسیده و صدایم را شنیدهاید و شما دارای افراد و قدرت و امکانات و نیرو هستید.
شما برگزیدگانی هستید که خداوند انتخاب نموده و خیرخواهانی هستید که خداوند اختیار نموده است. شما با عرب پیکار کردهاید و درکارها تدبیری نیک داشتهاید و با مردان دلیر به مبارزه برخاستهاید، تا آنجا که با کمک شما آسیای اسلام به گردش درآمد و برکات آن جریان پیدا کرد و آتش جنگ خاموش گردید و قدرت شرک، خوار و ذلیل گشت و دعوت به آشوب، آرام گرفت و چهارچوب دین استوار گردید. آیا اکنون پس از انجام آن کارها، خود را به عقب بازگرداندهاید و پس از سختی، دست بازداشتهاید و پس از شجاعت ترسیدهاید، از گروهی که پس از پیمانشان، ایمان خود را عار دانستند و در دین شما طعنه و عیب وارد کردند. «با امامان کفر جنگ کنید که آنان پایبند به سوگندهایشان نیستند، شاید که از کارهای
خود برگردند .(1)»
آگاه باشید که شما به رفاه زندگانی اعتماد کردهاید و به راحتی میل نمودهاید و کسی را که پذیرفته بودید، انکار کردید و آنچه را که خورده بودید برگرداندید «و اگر شما و هر کسی که در روی زمین است کفر ورزد، به درستی که خداوند بینیاز و سپاس شده است »(2).
آگاه باشید که من آنچه را که گفتم بر این اساس بود که میدانم یاری نکردن و سستی و ضعف ایمان، دامنگیرتان شده. پس این شتر خلافت را بگیرید و صاحب آن شوید در حالی که پشت آن شتر مجروح شده، پایش سست شده، ننگش ابدی شده، با علامتی داغ نشانه شده، و به آتش روشن خداوند رسانیده شده. آتشی که بر قلبها اثر میگذارد. پس آنچه انجام میدهید در حضور خداوند است «و به زودی ستمکاران میدانند که چه عاقبتی خواهند داشت (3).»(4)
سخنان آتشین حضرت، کم کم تأثیرش را بر بیشتر مسلمانان گذاشت و میرفت تا آثار پشیمانی بر آنان ظاهر شود، با هم از ستمی که بر فاطمه رفته، سخن گفتند و خودشان را بخاطر آنکه او را یاری نکردهاند و از حق علی در خلافت دست برداشتهاند، ملامت کردند.
1) (1) .توبه (9):12.
2) (2) .ابراهیم (14):8.
3) (3) .شعراء (26):227.
4) (4) .جوهری، السقیفة وفدک، ص 100؛ و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 211؛ و طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 131؛ و مجلسی، بحار الانوار، ج 29، ص 220، ح 8. و ابن طاووس، الطرائف، ص 264 و ابن طیفور، بلاغات النساء، ص 12. برای اطلاع بیشتر از مصادر این خطبه ر. ک: امینی، الغدیر، ج 7، ص 192.
و همین امر باعث شد تا ابوبکر بر بالای منبر برود و بگوید:
ای مردم این چه حرفهایی است که شنیده میشود، در زمان رسول خدا، این آرزوها کجا بودند؟ اگر کسی شنیده، بیاید بگوید، اگر کسی گواه بوده بیاید حرف بزند، این موضوع به روباهی میماند که شاهدش دمش میباشد. همراه با هر فتنهای است. او همان کسی است که میگوید فتنه را به همان گذشتهاش بازگردانید، پس از آن که کهنه و قدیمی شده است. از ناتوانان کمک میگیرند و زنان را به یاری میطلبند. مَثَل «امّ طحال» است که دوست داشتنیترین چیز برایش زناست، بدانید، اگر من بخواهم بگویم میگویم و اگر گفتم آشکار میگویم، ولی تا رهایم کردهاند ساکت میمانم.
سپس رو به انصار کرد و گفت:
حرفهای احمقانِ شما به من رسیده، سزاوارتر آن است که شما ملازم با زمان رسول خدا باشید، چرا که شما پیامبر را پناه و یاری دادید.(1)
ابن ابیالحدید پس از نقل سخنان ابوبکر، در شرح نهج البلاغه مینویسد: «من، این گفتههای ابوبکر را برای استاد «ابویحیی جعفر بن یحیی بصری»(2)خواندم و از او پرسیدم روی سخن ابوبکر با کیست؟ و منظور او چه کسی است؟
استاد گفت: خیلی روشن گفته است.
گفتم: اگر آشکارا گفته بود، من از شما سؤال نمیکردم.
1) (1) .جوهری، السقیفة وفدک، ص 104 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 214.
2) (2) . ابو جعفر، یحیی بن محمد بن ابی زید، استاد ابن ابی الحدید است. او شیعه و از بزرگان بصرهبوده که در سال 548 ه. در همانجا به دنیا آمده و ریاست علویان در بصره را عهدهدار بوده است و وی دانشمندی است که به تاریخ، انساب، ادب و اشعار عرب شناخت کافی دارد. او در سال 613 ه. در بغداد از دنیا میرود. ر. ک: زرکلی، الاعلام، ج 8، ص 165.
استاد خندید و گفت: روی سخن ابوبکر با علی بن ابیطالب است.
گفتم: همهی این حرفها را به علی میگوید؟!
گفت: بله، موضوع حکومت است، پسرم.
باز پرسیدم: در مقابل این سخنان انصار چه گفتند و چه کاری کردند؟
گفت: انصار با سخنان حضرت زهرا، به سمت علی گرویدند و میخواستند دست به شمشیر ببرند، اما چون علی از به هم ریختگی اوضاع واهمه داشتند، آنان را از این کار منع کردند.
پس از این پرسش و پاسخ، استاد برخی از الفاظ گفتهی ابوبکر را برایم توضیح دادند. از باب نمونه در توضیح این گفته که «شاهدش دمش میباشد» گفت: این در میان عرب ضرب المثل معروفی است میگویند روباه برای اینکه شیر را فریب دهد به او گفت: من خودم دیدم که گرگ، گوسفندی را که تو برای خودت آماده کرده بودی خورد. شیر به روباه گفت: چه کسی شاهد این ادّعای توست، و روباه دمش را به عنوان شاهد تکان داد و شیر که گوسفندش را از دست داده بود، شهادت دم روباه را قبول کرد و گرگ را کشت.
همچنین ام طحال، زنی بوده که در جاهلیت زنا میکرده است و به عنوان ضرب المثلی گفته میشود از ام طحال زانیتر است(1).
سخنان تند و آتشین حضرت زهرا، در مسجد پیامبر، خیلی زود، بر دلهای عدهای از مسلمانان تأثیرش را گذاشت و همانطور که گذشت گروهی از انصار، برای مطالبهی حق فاطمه، به سمت علی گرایش پیدا کردند، اما آن حضرت آنان را به آرامش دعوت کرد، زیرا علی علیه السلام از به هم ریختگی امور به شدت پرهیز میکردند،
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 214.
ضمن اینکه، حالا دیگر همه میدانند که مقصود فاطمه از سرزنش کردن و مرتد و منافق خواندن بعضیها، چه کسانی هستند و در خطابهاش به چه کسانی اشاره داشت. از همین رو ابوبکر میترسید که با پیوستن انصار به علی، خلافت بر سرش خراب شود، لذا با آن حرفهایش انصار را تهدید کرد و آنان را از اینکه دست به کاری بر خلاف وضع موجود بزنند، برحذر داشت.
همانطور که در گذشته تأکید داشتیم، تمام تلاشها و فعالیتهای حضرت زهرا، بر محور امر خلافت دور میزد و دیدیم که در ملاقات با زنان مهاجر و انصار، ایشان، تنها به مسألهی خلافت و موضع ذلیلانهی مردانشان در برابر آن، اشاره میکنند و در آن ملاقات، اصلاً به موضوع فدک یا سهم ذوی القربی و ارث نمیپردازند.
و اگر در خطابهی مسجد النبی صلی الله علیه و آله، موضوع ارث بری خود از پدرشان، پیامبر را مطرح میکنند، تنها به این دلیل است که ثابت کنند چگونه ابوبکر و دوستانش، از دستور خداوند متعال که در قرآن نازل نموده است، آشکارا نافرمانی کردند و به آیههای قرآن توجهی نکردند و الّا، محور سخنان آن حضرت در مسجد نیز، چیره شدن ستمکارانهی آنان بر خلافت بود که تلخیهای آن را جرعه جرعه مینوشید و در میان همهی حوادثی که پس از مرگ پدرش اتفاق افتاد، غصب خلافت رنجورترین حادثهای بود که میدید.
از دیدگاه آن حضرت، مصلحت اسلام اقتضاء میکند، علی علیه السلام بر مسند خلافت بنشیند زیرا حکومت علی در امتداد حکومت پیامبر خواهد بود و تنها در همین حکومت است که منافع اسلام و مسلمانان تأمین خواهد شد و موجبات گسترش اسلام را فراهم خواهد آورد. بنابراین، اهمیت بسیار زیاد موضوع خلافت در نزد
ایشان، بر اساس همین دیدگاه است.
یکی از نشانههای اینکه، در نزد حضرت زهرا، بقای اسلام و حکومت پیامبر بر همه چیز مقدم بود، روایتی است که میگوید، آن حضرت، پس از ایراد خطابهاش، در حالی که نامهای در مورد فدک از ابوبکر به دست داشت، به منزل بر میگردند، اما در میانهی راه، عمر بن خطاب، به زور آن نامه را از ایشان گرفته و پاره میکنند و آن حضرت در حالی که به شدت خشمگین شده بودند، فرمودند، خداوند شکمت را پاره کند، همانطور که این نامه را پاره کردی (1).و بعد، غمگین از حق غصب شدهاش به خانه برگشتند و با علی علیه السلام از سختیها و رنجهایش سخن گفتند، در این هنگام، اذان گو، اذان گفتند و وقتی به «أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه» رسیدند، امیرالمؤمنین برخاسته و در حالی که شمشیرشان به دست گرفته بودند، فرمودند: ای فاطمه، آیا خلافت وارث را میخواهی یا رسالت پدرت و ماندگاریش و فاطمه در پاسخ فرمودند: مرا رسالت بس است.
دوستان و دشمنان اهل بیت، هر دو، در موضوع فدک و میراث حضرت زهرا، روایات فراوانی را در کتابهایشان آوردهاند، هر چند ممکن است، پس از بررسی عالمانه، تنها تعداد کمی از آن روایات، مورد قبول واقع شود، اما در میان آن همه روایات، این مطلب حقیقت دارد و حتمی است که آن حضرت در برابر شایستگی و سزاوار بودن علی برای خلافت و حق ارث بریاش از پیامبر، موضعی محکم و مقتدرانه گرفتند و دشمنانش را مجبور ساخت تا حق ایشان را بپذیرند و مهاجران و انصار را در برابر مسئولیتهایشان قرار داد تا آنجا که عدهی زیادی از مهاجران و
1) (1) . حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 288 و سمرقندی، تفسیر سمرقندی، ج 2، ص 68 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 234 و قمی، تفسیر القمی، ج 2، ص 155.
انصار به علی پیوستند، اما جریان ارتدادی که از خارج مدینه شکل گرفته بود و نزدیک بود تا در داخل مدینه نیز گسترش یابد، علی را مجبور ساخت تا خطایی را که از مهاجران و انصار، سرزده به فراموشی بسپارد و به موضوع ارتداد مرتدین بپردازد. این هم یک فداکاری بزرگی بود که باید به فداکاریهای خردمندانهی علی و فاطمه افزوده شود.
بدین ترتیب فدک در دست گروهی ماند که از منافع و درآمد آن برای مصالح خودشان استفاده میکردند و اگر گاهی مقداری از آن را به مسلمانان میدادند، باز هم برای حفظ مصالح خودشان بود.
بر ابوبکر و دوستانش واجب بود تا سفارش رسول خدا در مورد حضرت زهرا را مراعات میکردند و آن را پاس میداشتند، لازم بود تا از به خشم آوردن حضرت پرهیز میکردند، زیرا پیامبر که از روی هوای نفس سخن نمیگوید، بارها به آنان گفته بود که با خشم فاطمه، خداوند به خشم میآید و نمیبایست با آزار رساندن به فاطمه، پیامبر را میآزردند، زیرا بارها از پیامبر شنیده بودند که هر کس فاطمه را آزرده خاطر کند، مرا آزرده است. حتی اگر به فرض محال، فاطمه ادّعای باطل و غیر واقعی هم میکرد باز، شایسته بود، آنان، ادّعای فاطمه را میپذیرفتند. من فکر نمیکنم که اگر ابوبکر و دوستانش ادّعای فاطمه را میپذیرفتند و فدک و سهم ذوی القربی را به ایشان باز میگرداندند، کسی از مسلمانان بر آنها اعتراضی میکرد، ولی همانطور که گفتیم، موضوع فراتر از یک مطالبهی سادهی ارث بود.
فدک، تا زمان خلافت علی در دست گروهی ماند که هر طور دلشان میخواست در آن دخل و تصرف میکردند، اما وقتی خلافت به علی رسید، از درآمد آن، برای مصالح مسلمانان استفاده میکرد، همانطور که در اموال شخصی خودش چنین
میکرد.
و امّا معاویه، فدک را به سه قسمت تقسیم کرد، یک قسمت را به «مروان بن حکم» و قسمی را به «عمر بن عثمان» و سومی را به پسرش «یزید» بخشید و در اواخر عمرش همهی آن را یکجا به مروان بن حکم بخشید، مروان نیز همهی آن را به پسرش «عبدالعزیز» بخشید و عبدالعزیز نیز، به پسرش «عمر» بخشید و چون خلافت به «عمر بن عبدالعزیز» رسید، «حسن» فرزند امام مجتبی «حسن بن علی» علیهما السلام را فراخواند و تمام فدک را به ایشان واگذار نمود و این اولین حقی بود که عمر بن عبدالعزیز آن را به علویین و اهل بیت بر میگرداند(1).
در سه یا شش ماهی که حضرت زهرا پس از پیامبر زندگی کردند، پیوسته با دشمنان ستیزهگرش در جهاد و کشمکش سخت بود، دشمنانی که توانسته بودند با نقشههایی از پیش تعیین شده، بر خلافت و امور مسلمانان چیره و مسلط شدند.
از این رو حضرت زهرا، مدام مراقب اوضاع بودند و با منطق و دلیل قانع کننده با آنها احتجاج میکردند.
از آن سو، ابوبکر و دوستانش هم، بر از دست ندادن خلافت و بیعتگیری اجباری از مسلمانان پافشاری میکردند، چندان که هرگز حرمت حضرت زهرا و سفارش پیامبر را در مورد فاطمه و اهل بیت مراعات نکردند و تلاش میکردند تا هر طور شده از علی بیعت بگیرند و او را با خود همراه سازند.
اما علی از بیعت کردن خودداری میکرد و با گروهی از بهترین یارانش در خانه جمع شده بودند، ابوبکر، عمر بن خطاب را در رأس گروهی مأمور کرد تا خانهی علی را به محاصره درآورده و همهی کسانی را که در آن خانه جمع شده بودند به
1) (1) .جوهری، السقیفة وفدک، ص 105 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 216.
مسجد بیاورد، با این دستور، عمر و کسانی که با او بودند، در حالی که با خود هیزمهای آتشینی را برای سوزاندن خانهی علی به همراه داشتند به سوی خانهی علی به راه افتادند، به درِ خانه که رسیدند، عمر با صدایی بلند فریاد برآورد که با اختیار خودتان از خانه خارج شوید، قبل از آن که مجبور شوید. و پیوسته میگفت:
قسم به کسی که جان عمر در دست اوست، یا از خانه خارج شوید یا خانه را میسوزانم(1).
یعقوبی در کتاب تاریخ خودش مینویسد: «به ابوبکر خبر رسید که گروهی از مهاجران و انصار همراه با علی بن ابی طالب در خانهی فاطمه جمع شدهاند، پس خودش با جماعتی به خانهی زهرا هجوم بردند و علی در حالی که شمشیر به دست گرفته بود از خانه خارج شدند، اما عمر، شمشیر را از علی گرفته آن را شکست و به داخل خانه ریختند، فاطمه که این وضع را مشاهد کرد، بیرون آمده، گفتند: از خانه خارج میشوید یا موهایم را بیرون آورم و به سوی خداوند ناله و زاری کنم؟ پس آنها و کسانی که در خانه بودند، از خانه خارج شدند(2).»
1) (1) .جوهری، السقیفة وفدک، ص 53؛ و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 56 و طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 108 و مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 299. در فصلهای آینده خواهی دید که با وجود اینکه در زمان خلافت علی علیه السلام، تمام قدرت در اختیار ایشان بود، اما هرگز عبداللّه پسر عمر بن خطاب را مجبور به بیعت با خودشان ننمودند، ضمن اینکه عبداللّه بن عمر تنها بود و از گروه کسانی که با علی بیعت کرده بودند، خارج شده بود، این در حالی است که میبینی، پدرش عمر بن خطاب، هیزم آتش بر میدارد تا خانهی امام را بسوزاند و با زور و اجبار برای ابوبکر بیعت بگیرد، بیعتی که خودش آن را امری ناگهانی میداند که خداوند مسلمانان را از شرّ آن نگه دارد و میگوید هر کس به چنین بیعتی باز گردد او را بکشید، پس تو ای خواننده به این گفتهی عمر خوب بنگر.
2) (2) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 126، البته تمام تاریخنویسان معتقدند عمر، شمشیر زبیر بن -
ابوالفداء نیز مینویسد: عمر بن خطاب در حالی که هیزم آتشینی را در دست داشت تا خانهی زهرا را بسوزاند، جلو آمده، اما فاطمه از خانه خارج شدند و فرمودند: پسر خطاب کجا؟ آمدهای خانهی ما را آتش بزنی؟ عمر گفت: آری، اگر در بیعتی که مسلمانان در آن وارد شدهاند، نشوید(1).
دیگر مؤرخان نیز همچون مسعودی در «اثبات الوصیة»(2)و ابن قتیبه در «الامامة والسیاسة»(3)و طبری در تاریخ طبری(4)و ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه (5)،موضوع آتشسوزی خانهی زهرا را تأیید و نقل کردهاند(6).
در بعضی دیگر از روایات آمده که در همان حال که عمر آتش به دست گرفته بود، عدهای از صحابهی پیامبر، برای اینکه او را از آتش زدن خانهی حضرت، منصرف کنند، گفتند در این خانه فاطمه و فرزندانش هستند، اما عمر توجهی نکرده و گفت: حتی اگر فاطمه باشد، فاطمه نیز به پدرش پناه برده فرمودند: ای رسول خدا، پس از تو، ما از ابوبکر و عمر چه چیزهایی دیدیم(7).
در روایت دیگری نقل شده که همراهان عمر، علی را از خانه بیرون کشیدند و
1) (1) .ابو الفداء، المختصر فی اخبار البشر، ج 1، ص 156.
2) (2) . مسعودی، اثبات الوصیة، ص 143.
3) (3) . ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 19.
4) (4) .طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 443.
5) (5) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 56 و ج 6، ص 48 و ج 17، ص 168.
6) (6) .همانند، ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 15 و سیوطی، مسند فاطمه، ص 20، ح 31 و هندی، کنز العمال، ج 5، ص 651، ح 14138.
7) (7) .ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 19.
همراه با خود به مسجد بردند و از او خواستند تا بیعت کند و تهدید کردند که اگر بیعت نکنی تو را میکشیم و حضرت در برابر خواستهی آنان فرمودند: اگر مرا بکشید، بندهای از بندگان خدا و برادر رسول خدا را کشتهاید.
ولی عمر گفت: اما بندهی خدا آری، ولی برادریات با رسول خدا را قبول نداریم.
در این حال ابوبکر احساس کرد، بیشتر مسلمانان چنین برخورد متکبرانهی ستمکارانه با مردی همچون علی را خوش نمیدارند، بویژه آنکه فاطمه نیز، از بسیاریِ اندوه، گاه از پدرش و گاه از مسلمانان فریادرسی میطلبید، بنابراین ابوبکر ترسید که با این اوضاعِ مصیبتبار، مسلمانان تحریک شوند و بر ضد او شورش کنند، پس دستور داد تا علی را در آن حال رها کنند و حضرت در حالی که از آنچه دیده بود و رخ داد، شکایت داشت به سمت قبر پیامبر رفته و این آیه را تلاوت کردند: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی (1)«این قوم مرا ناتوان شمردند و نزدیک بود مرا بکشند »(2).
در روایت دیگری هم گفته شده که وقتی عمر و همراهانش خواستند تا به خانهی فاطمه هجوم برند و علی را از خانه بیرون آورند، فاطمه میان آنها و علی حایل شد و در این حال «قنفذ» به صورت فاطمه سیلی زد و چشمانش را معیوب کردند(3).
و همچنین روایت شده در آن حال که فاطمه حایل شده بود، عمر با تازیانهاش
به حضرت زدند که بر اثر آن، بازوی حضرت ورم کرد(1).
و راوی در روایت دیگری میگوید: فاطمه پشت در خانه ایستاد تا از هجوم و ریختن مهاجمان به خانه جلوگیری کند، اما آنان به سمت خانه هجوم بردند و با فشار، در خانه را به سمت فاطمه هل دادند و بر اثر فشار، فرزندی را که در شکم داشتند و پیامبر نام او را «محسن» گذاشته بودند، سقط کردند(2).
همچنین در روایت دیگری گفته شده، فاطمه همراه با عدهای از زنان بنیهاشم پشت سر علی به سمت مسجد به راه افتادند و چون به مسجد رسیدند به آنان گفت:
«پسر عمویم را رها کنید، قسم به خدایی که محمد را به دین حق برانگیخت اگر او را رها نکنید، موهایم را برهنه میسازم و پیراهن رسول خدا را بر سر میاندازم، و خداوند متعال را به فریادرسی میطلبم، در این حال، ناقهی صالح از من گرامیتر نیست و کرهی آن در نزد خدا، از فرزندان من گرامیتر نیست».
راوی میگوید: سلمان فارسی که در کنار حضرت زهرا بودند میگویند، میدیدم دیوارهای مسجد از پایین، از جا درآمده و آویزان شدند، چندان که اگر کسی میخواست از زیر دیوارها بیرون برود میتوانست، من به سمت حضرت رفتم و گفتم ای دختر رسول خدا، خداوند متعال، پدرت را برای جهانیان رحمت قرار داده، پس شما سبب هلاکت این مردم مباشید. در این حال، مردم که اوضاع مسجد را از
1) (1) .خصیبی، الهدایة الکبری، ص 179 و مجلسی، بحار الانوار، ج 30، ص 348.
2) (2) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 193؛ و شهرستانی، الملل والنحل، ج 1، ص 57؛ و الوافی بالوفیات، ج 6، ص 15؛ و مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 308؛ و طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 109؛ و حموینی، فرائد السمطین، ج 2، ص 35 و خصیبی، الهدایة الکبری، ص 179 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 578.
نزدیک مشاهد کردند، علی را رها کردند و ایشان با فاطمه به خانه برگشتند(1).
شاید، سند بعضی از این روایات نیازمند بررسی و نقد علمی بیشتری باشد، اما بعید نبود که اگر فاطمه از خداوند میخواستند تا حقش را از آنها بگیرد، خداوند متعال اجابت مینمود، ولی با وجود آن که او و پدرش و فرزندانش از دشمنان دین خدا، ستمهای فراوانی دیدند، هرگز از خداوند نخواستند تا از آنها در این دنیا انتقام بگیرد، بلکه در برابر همهی بلا و مصیبتها صبر پیشه کردند و به قضای الهی راضی شدند تا از نعمتهایی که خداوند در سرای آخرت برای صابران آماده نموده، بهرهمند شوند و از همین رو، آنان شگفتانگیزترین نمونههای عالی جهاد و فداکاری در راه خدا و کار نیک، برای تمام مردم بودند.
مصیبت و رنجهای فراوان، فاطمه را درهم شکست و او را بیمار کرد. مرگ پدرش، غصب خلافت، ربودن فدک، و محروم نمودنش از میراث پدرش و دیگر مصیبتها چنان او را احاطه کردند که جسم نحیف و تکیدهاش نمیتوانست همهی آنها را تحمل کند، پس درماندهاش کرد و با بستر بیماری همراه شد. بیماری فاطمه، انصار و مهاجر را از برخورد ناشایستی که با فاطمه کرده بودند، پشیمان ساخت، ابوبکر و عمر نیز تصمیم گرفتند برای دلجویی و اظهار پشیمانی از کاری که با فاطمه کرده بودند، به عیادت ایشان بروند، حضرت در ابتدا، اجازه ندادند ولی آن دو نفر با اصرار فراوان از علی خواستند تا واسطه شود و از فاطمه بخواهند، تا رضایت دهند و اجازه دهند که از حضرت عیادت کنند. امیرالمؤمنین نیز، خواستهی
1) (1) .طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 113؛ و شیخ مفید، الاختصاص، ص 186؛ و کلینی، الکافی، ج 8، ص 237، ح 320 و ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 3، ص 118 و مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 206.
آن دو نفر را با حضرت زهرا مطرح کردند و اینبار فاطمه دیگر نمیتوانست با درخواست علی مخالفت کند، آن دو نفر وارد خانه شدند، سلام کردند، ولی فاطمه، نه تنها جواب سلامشان را نداد، بلکه روی خود را برگرداند و اجازه نداد تا آنها صحبتی کنند و باز چون پافشاری ابوبکر و عمر را دید، اجازه دادند تا قدری سخن بگویند و ابوبکر گفت: ای محبوب رسول خدا، قسم به خدا که خویشاوندی رسول خدا، برای من، دوست داشتنیتر از خویشاوندی خودم است و شما، از عایشه که دخترم میباشد، برای من دوست داشتنیتر هستی. من دوست میداشتم که قبل از مرگ پدرت، من میمردم، اقرار میکنم که تو را میشناسم و به فضل و شرف تو اعتراف دارم و من از حق و ارث تو مانع نشدم جز بخاطر آنکه از رسول خدا شنیده بودم که میفرمود: ما انبیاء، ارثی از خود به جا نمینهیم و آنچه از ما باقی میماند، صدقه است.
اما فاطمه، به سخنان ابوبکر اهمیتی نداد و دربارهی حق و ارث خود سخنی نگفت، بلکه فرمودند: من خداوند متعال را به یاد شما میآورم، آیا شما دو نفر از رسول خدا نشنیدید که میفرمود: رضایت فاطمه رضایت من و خشم فاطمه خشم من است و هر که فاطمه دخترم را دوست داشته باشد، مرا دوست داشته و هر که او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.
گفتند: آری ما این سخن پیامبر را شنیدهایم.
پس فاطمه دو دست خود را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: من، خداوند و فرشتگان و رسول خدا را شاهد و گواه میگیرم که شما دو نفر مرا به خشم آوردید و اگر رسول خدا را ملاقات نمایم، از دست شما دو نفر به او شکایت خواهم برد.
و سپس به ابوبکر فرمودند: من تا زنده هستم در هر نمازی که میخوانم تو را نفرین خواهم کرد(1).
هر کس منصفانه این ماجرا را موشکافی کند، برای او آشکار خواهد شد که به گواهی حضرت زهرا، که دارای عصمت است و به رضایت او پیامبر راضی میشود و به خشم او پیامبر خشمگین میشود، همهی کسانی که در سقیفه جمع شدند و برای غصب خلافت توطئه کردند، با اصل دین و رسول خدا به مخالفت برخاستند. پس ای مسلمانان چگونه قضاوت میکنید؟
بنابر بعضی از روایات، آن حضرت، تنها چهل شبانه روز، پس از رحلت پیامبر زنده بودند و چون بیماریاش شدّت گرفت، به علی علیه السلام سفارشهایی نمود. یکی از آن سفارشها این بود که هیچ کس از کسانی که حق او را غصب کردند، در تشییع و دفن و خواندن نماز بر جنازهاش حضور نداشته باشد(2).
1) (1) .ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 20 و صدوق، علل الشرایع، ج 1، ص 186؛ و مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 357، همچنین ر. ک: ابو الفداء، السیرة النبویة، ج 4، ص 495 و بخاری، صحیح بخاری، ج 5، ص 82 و جوهری، السقیفة وفدک، ص 107، ابن حبان، الصحیح، ج 11، ص 153 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 218 و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 315 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 1، ص 197 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 13، ص 159. در این منابع اهل تسنن به خشم فاطمه و قهر ایشان با ابوبکر اشاره دارند.
2) (2) .صدوق، علل الشرایع، ج 1، ص 188؛ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 218؛ مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 304 و بخاری، صحیح بخاری، ج 5، ص 82 و بیهقی، السنن الکبری، ج 4، ص 29 و ابن حجر، فتح الباری، ج 7، ص 378 و ابن حبّان، الصحیح، ج 14، ص 573 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 1، ص 197 و طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 448.
ابن عباس میگوید: «چون خبر درگذشت فاطمه، به گوش اهالی مدینه رسید، مدینه، از گریههای مردان و زنان به تلاطم درآمد و مردم همچون روزی که رسول خدا وفات کرده بودند، سرگردان و سرآسیمه شده بودند، ابوبکر و عمر نزد علی رفتند و ضمن تسلیتگویی گفتند: ای ابوالحسن در هنگام نماز بر پیکر دختر پیامبر از ما پیشی مگیر و ما را خبر کن. اما شب که فرا رسید، علی، عباس و فرزندانش و سلمان و مقداد و ابو ذر و عمار را صدا زد و بر جسم پاک دختر پیامبر نماز خواندند و شب هنگام او را دفن کردند و بر چهل قبر در بقیع خاک ریختند تا قبر فاطمه شناخته نشود و صبح فردا که دمیده شد، ابوبکر و عمر و جمعی دیگر، آماده شدند تا بر فاطمه نماز بخوانند، اما مقداد به آنان گفت: ما دیشب فاطمه را دفن کردیم و عمر گفت: ای بنی هاشم شما حسادت قدیمی خود را با ما هرگز رها نمیکنید و این کینههایی که در سینههایتان قرار دارد هرگز از بین نمیرود. قسم به خدا که من او را از قبر بیرون میآورم و بر او نماز میگزارم و علی علیه السلام به او گفت: ای پسر صهّاک، اگر به چنین کاری اقدام کنی، قبل از آن که به سنگی از سنگها دست بزنی، چشمانت را از کاسه بیرون میآورم و اگر شمشیرم را از نیام بیرون آورم، آن را در نیام نمیکنم جز آنکه خونت را بریزم و زمین را از خون شما سیراب سازم. و عمر که میدانست اگر علی قسم بخورد، دروغ نمیگوید ساکت شد و با ابوبکر در حالی که به خواستهی خود نرسیده بودند، از همان راهی که آمده بودند بازگشتند(1).
بدین ترتیب خلافت برای کودتاگران استوار گردید و در فصل بعد به عکسالعملها و برخوردهای علی پس از وفات فاطمه اشاره میکنیم.
شیخ کاظم ازری، ماجرای فاطمه و کودتاگران را در اشعاری خلاصه نموده که
1) (1) .مجلسی، بحار الانوار، ج 28، ص 304.
مناسب است در پایان این فصل، آن اشعار را برای شما بازگو کنم.
أیّها الناس أیّ بنت نبیّعن مواریثها أبوها زواها
ای مردم کدام دختر پیامبری از میراث پدرش منعش کردند.
کیف یزوی عنّی تراثی عتیقبأحادیث من لدنه افتراها
چگونه از میراث ماندگارم مرا باز میدارند با احادیثی که خودش بر پیامبر دروغ بسته است.
هذه الکتب فاسألوها تروهابالمواریث ناطقاً فحواها
این آیههای قرآن، از آنها بپرسید تا آشکارا از میراث برای شما بگویند.
وبمعنی یوصیکم اللّه أمرشامل للعباد فی قرباها
خداوند در مورد ارث خویشاوندان شما را سفارش میکند، سفارشی که شامل همهی بندگان میشود.
کیف لم یوصنا بذلک مولاناوتیماً(1)من دوننا أوصاها
چگونه است که خداوند، خاندان ما را به میراث خویشاوندان سفارش نمیکند و تنها به قوم تَیْم سفارش میکند.
هل رآنا لا نستحقّ اهتداءواستحقّت تیم الهدی فهداها
شاید خداوند ما را سزاوار هدایت ندانسته ولی قوم تیم را به هدایت سزاوار دانسته و فقط آنها را هدایت کرده است.
أم تراه أضلّنا فی البرایابعد علم لکی نصیب خطاها
یا شاید ما را در میان مخلوقات گمراه کرده پس از آنکه میداند، تا بدیها را نصیب ما بکند.
1) (1) .اشاره است به ابوبکر، زیرا وی از قوم تیم بوده است.
أنصفونی من جائرین أضاعا ذمّة المصطفی وما رعیاها
انصاف دهید مرا، چه کسی ستمکارانه پیمان مصطفی و آنچه را که باید مراعات میکرد، خوار نمود.
وانظروا فی عواقب الدهر کمأمست عتاة الرجال من صرعاها
پس در عاقبت روزگار نظاره کنید که چه مقدار سرکشان را به خاک مالیده است.
ما لکم قد منعتموها حقوقاًأوجب اللّه فی الکتاب أداها
چرا حق ما را از ما دریغ داشتید حقهایی که خداوند، ادای آن را در کتابش واجب کرده است.
وحذوتم حذو الیهود غداةاتّخذوا العجل بعد موسی إلها
فردای مرگ پیامبر قدم در جای یهودیان گذاشتید، آنگاه که پس از موسی گوساله را خدای خود کردند.(1)
1) (1) .شیخ ازری، الازریّه، ص 106.
موضع امیرالمؤمنین نسبت به کودتای سقیفه، موضعی خردمندانه و در عین حال مقتدرانه بود. او میدانست که اگر در مدینه، مشاجرات و کشمکشها بر سر موضوع خلافت، همچنان ادامه داشته باشد، اسلام و ماندگاری آن به خطر میافتد، پس دست از اختلافها کشید و مشغول جمعآوری قرآن و تفسیر و توضیح پیچیدگیهای آیههای قرآن، برای مسلمانان شد و چون مردم میدانستند، او همچون چراغی از نور نبوت، میتواند راه نجات زندگانیاشان را روشن کند و مشکلات آنان را حل کند، دور او حلقه زدند.
اگر مسلمانان به خاطر منافع سیاسی عدّهای، که اکنون بر آنها مسلّط شدهاند و خلافت را به دست گرفتهاند، حقِّ شرعی خلافت علی را به فراموشی سپردند، اما نمیتوانستند این فرمودهی رسول خدا، در مورد علی را از یاد ببرند که میفرمود:
«من شهر علم هستم و علی دورازهی آن، هر کس میخواهد وارد این شهر شود، از دروازهاش وارد شود »(1).
مردم نمیتوانستند ارتباط عمیق علی با پیامبر را فراموش کنند، ارتباطی که
1) (1) .حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 126 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 114 و طبرانی، المعجم الکبیر، ج 11، ص 55 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1102 و سیوطی، الجامع الصغیر، ج 1، ص 415 و حموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 98 و هندی، کنز العمّال، ج 13، ص 147، ح 36463.
موجب شده بود تا علی دانشی را از پیامبر به دست آورد که دیگران از آن دانش بهرهای و سهمی نداشتند.
تنها علی بود که میفرمود: «رسول خدا، هزار باب علم را به من آموخت و برای من از هر دری از آن هزار، هزار در دیگری میگشود »(1).
و وقتی خداوند متعال، آیهی وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ (2)«و گوشهای نیوشنده، آن را به گوش گیرند» را بر پیامبر نازل کردند، مردم از رسول خدا شنیدند که فرمود:
«ای علی من از خداوند درخواست کردم تا آن گوش، گوش تو باشد، پس خداوند درخواست مرا اجابت نمود و به من ارزانی داشت »(3).
و همچنین از علی علیه السلام شنیده بودند که میفرمود: «سوگند به خدا، که از آن پس، در هر چه از رسول خدا میشنیدم، شک نمیکردم و چیزی از آنها را فراموش نمیکردم »(4).
از همین رو، هرگاه در کار مردم گرهی و مشکلی پدید میآمد و یا حوادث و
1) (1) .ابن حبان، کتاب المجروحین، ج 2، ص 14 و ابن عدی، الکامل، ج 2، ص 450 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 385 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 8، ص 24 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 396.
2) (2) . الحاقه (69):12.
3) (3) .ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 38، ص 349 و ذهبی، میزان الاعتدال، ج 4، ص 522 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 220 و زرندی، درر السمطین، ص 92 و سیوطی، الدر المنثور، ج 6، ص 260 و حموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 198 و هندی، کنز العمال، ج 13، ص 177، ح 36526.
4) (4) .شیخ طوسی، التبیان و فیض کاشانی، تفسیر الصافی و فرات بن ابراهیم، تفسیر فرات، و طبری، جامع البیان و ثعلبی، تفسیر الثعلبی و سمعانی، تفسیر السمعانی و رازی، تفسیر رازی و قرطبی، تفسیر قرطبی و آلوسی، تفسیر آلوسی، ذیل آیه.
دگرگونیهای روزگار، بر مردم سخت میگرفت، غیر از علی، جایگزینی برای حلّ مشکل و چارهجویی از دشواریها، نداشتند و به درِ خانهی علی میرفتند و از او کمک میخواستند و برای علی چه کار دیگری بود غیر از آنکه به مردم احکام خداوند را بیاموزد و آنها را آگاه کند و رسالت آسمانی اسلام را گسترش دهد و احادیث پیامبر اسلام را جمعآوری کند. از این رو، پس از آنکه مصلحت اسلام و مسلمانان را در این دید که از خلافت چشمپوشی کند به گردآوری قرآن و تدوین فقه اسلام پرداخت و در نتیجه کتاب بزرگی را تألیف کرد که به «الجامعة» و کتابی که به املاء نبی و خط وصی ست، معروف گشت(1).
همچنین، هرگاه در میان مردم اختلافی پیش میآمد، علی نقش تعیین کنندهای در حل اختلافها داشت. زیرا تنها، داوری او را میپذیرفتند و در قضاوتها تنها قضاوت او را قبول داشتند. سخن او تمام کنندهی سخنها بود، آنگاه که اختلاف پیش میآمد و نظر او، اولین و آخرین نظر بود، آنگاه که امور به هم پیچیده میشد.
نه تنها هیچ یک از صحابهی پیامبر چنین موقعیت ویژهای را نداشت بلکه هیچ کس هم نمیتوانست، مردم را از رجوع به علی در هنگام بروز مشکلات بازدارد. حتی سران حاکمیت جدید نیز که همواره میکوشیدند تا دلهای مردم را، از علی دور سازند و نقش تعیین کنندهی او را بیاهمیت جلوه دهند، آنگاه که برایشان مشکلی پیش میآمد و در چارهجویی آن درمانده میشدند، نزد علی میرفتند و از ایشان کمک میخواستند، آنها هم میدانستند که نه خودشان و نه هیچ کس دیگری قدرت ندارد تا مردم را از علی و علم علی دور کند، لذا آنها هم این واقعیت را پذیرفته بودند.
1) (1) .برای اطلاع بیشتر از این کتاب ر. ک: طهرانی، الذریعة، ج 2، ص 306.
کار حکومت به جایی رسید که حتی عمر که خودش، نقشهی کودتای غصب خلافت و حوادث بعد از وفات رسول خدا را کشیده بود، به کسانی که در مسجد مینشستند تا جوابگوی مسائل شرعی مردم باشند، میگفت: هر گاه علی در مسجد حاضر باشد، هیچ یک از شما حق ندارید فتوا بدهید(1).
و هم او، بارها در مناسبتهای مختلف میگفت: خدا مرا نگه ندارد، آنگاه که مشکلی پیش آید و ابوالحسن برای چارهجویی آن نباشد (2).و یا میگفت: اگر علی نبود عمر هلاک میشد(3).
اگر کودتاگران برای تحقق دلخواهشان و طمعشان به خلافت توانستند با زور و ستم، خلافت را از علی بربایند، اما هرگز نتوانستند و نمیتوانستند که مردم را از علم علی و داوری او، به طرف علم و داوری شخص دیگری بکشانند. بویژه آنکه بیشتر مسلمانان از رسول خدا شنیده بودند که میفرمود: «علی دروازهی شهر علم است».
و یا «علی قاضیتر از شماست»(4)و یا «علی همراه حق است و هر طور او بچرخد،
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 18.
2) (2) . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 4 و زرندی، درر السمطین، ص 132 و ابن قتیبة، تأویل مختلف الحدیث، ص 152 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 100؛ و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 339 و سبط ابن الجوزی، تذکرة الخواص، ص 154.
3) (3) .سبط ابن الجوزی، تذکرة الخواص، ص 157 و ابن قتیبة، تأویل مختلف الحدیث، ص 152 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1103 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 179 و زرندی، درر السمطین، ص 130.
4) (4) . ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 51، ص 300 و ابن اعثم، الفتوح، ج 4، ص 243 و ابنعبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1102 و ابن حجر، فتح الباری، ج 10، ص 487 و ایجی، المواقف، ج 3، ص 627.
حق همراه با او میچرخد»(1)و یا «او از قرآن جدا نمیگردد »(2).
خود علی نیز بارهای فرمودند: «قبل از آنکه مرا نیابید از من پرسش کنید، سوگند به خدایی که جانم در اختیار اوست، از من نمیپرسید، نه از آنچه اکنون تا قیامت برای شما رخ میدهد و نه از گروهی که صد نفر را هدایت میکند و نه از گروهی که صد نفر را گمراه میکند، جز آنکه شما را از آن کس که جار و جنجال به راه انداخته و زمامدار و رهبر آن گروه شده، و آنجا که فرود میآیند و بار میگشایند، آگاهتان میکنم »(3).
و یا میفرمودند: «از کتاب خدا، مرا سؤال کنید، سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست، هیچ آیهی نیست مگر آنکه من داناترم که در شب نازل شده یا در روز، و یا در زمین هموار نازل شده یا در کوه »(4).
و یا فرمودهاند: «اگر برای من تکیهگاهی آماده سازند، در میان اهل تورات با تورات و در میان اهل انجیل با انجیل و در میان اهل فرقان با فرقانشان داوری میکردم »(5).
علی همهی حوادث پس از رسول خدا را دید و شنید ولی از همهی آنچه که دید و شنید، چشم فروبست و خود را پیرو هواهای نفسانی نکرد، حتی آن روزی که ابوبکر مردم را جمع کرد تا عمر بن خطاب را پس از خودش، خلیفهی مسلمین قرار دهد، گویی گوشهای خود را بسته بود.
1) (1) مصادر این حدیث در ص 123 گذشت.
2) (2) .مصادر این حدیث در ص 123 گذشت.
3) (3) .نهج البلاغه، خطبهی 93 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 193.
4) (4) .حموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 341 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 99، ح 28 و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 338 و ابن عبد البر، جامع بیان العلم، ص 114.
5) (5) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 136 و حموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 338 و سبط ابن الجوزی، تذکرة الخواص، ص 157.
مثل این است که خلافت، دارایی ابوبکر است که به هر که میخواهد میبخشد و گویا فراموش کردهاند که تا چندی پیش، او و دوستانش، به این بهانه که انتخاب خلیفه، حقّ مسلمانان است تا از میان خود، یکی را به خلافت برگزینند، وصیت پیامبر به خلافت علی را نپذیرفتند. اما امروز، خلافت میراث ابوبکر شده و آن را به عمر میبخشد.
مردم را جمع میکند و میگوید:
ای مردم، سوگند به خدا، من هر چه در توان داشتم در این باره بررسی کردم و هیچ خویشاوندی را برنگزیدم و من عمر بن خطاب را بر شما جانشین میکنم پس از او شنوایی داشته باشید و او را فرمان ببرید(1).
در روایت دیگری گفته شده، هنگامی که ابوبکر احساس کرد مرگش نزدیک شده، مردم را جمع کرد و برای آنان سخن گفت، اما از قصدش دربارهی جانشینی عمر چیزی نگفت، هر چند بیشتر مردم منتظر بودند تا عمر بن خطاب را به عنوان جانشین خودش معرفی کند.
اما بعد از آنکه سخنانش تمام شد، نامهای به عمر نوشت و به او گفت: این نامه را بگیر و به مردم بگو این سفارش ابوبکر است و از آنان دربارۀ فرمانبرداری و اطاعتشان از این سفارش سؤال کن، عمر هم همین کار را کرد و مردم هم گفتند:
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 618 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 426.
شنیدیم و فرمانبرداریم. از میان مردم یکی برخاست و گفت: ای پدر حفص، در آن نامه چه چیزهایی نوشته شده است. عمر پاسخ داد: نمیدانم، اما من نخستین کسی هستم که شنیدم و اطاعت کردم. بار دیگر آن مرد به عمر گفت: اما من میدانم روزی، تو او را امیر کردی و امروز او تو را امیر میکند(1).
آن نامه و این سؤال و جواب، باعث گردید تا مردم جار و جنجال کنند و همهمهای بلند شود و هر کس با دیگری سخنی بگوید. بیشتر مردم از کاری که ابوبکر کرده و عمر را به عنوان خلیفهی مسلمین تعیین کرده، ناراضی بودند و آنها را متهم به تبانی و توطئه کردند و میگفتند او و عمر و ابوعبیدة بن جرّاح که کودتاگران سقیفه بودند، تبانی کردهاند تا خلافت پس از ابوبکر به عمر و ابوعبیدة بن جرّاح برسد. عدهی دیگری از مسلمانان هم، از سختگیری و سنگدلی عمر به ابوبکر اعتراض میکردند (2)،و از میان آنها، «طلحه»، بیش از همه به جنب و جوش افتاده بود و حرف میزد. او که به خلافت پس از ابوبکر، طمع ورزیده بود، پیش ابوبکر رفت و او را نصیحت کرد و از او خواست تا کار ناشایستش را جبران کند، اما ابوبکر به شدت او را از خودش راند، کوچکش شمرد و او را از خانهاش بیرون کرد، چندان که آرزوی خلافت را از دلش بیرون برد، طلحه نیز همچون دیگر مردمان تسلیم شد و اطاعت کرد(3).
اما علی از همهی این حوادث آگاه بود و میدانست که کشمکش و ستیزه بر سر
خلافت فایدهای جز زیاد شدن دشواریها و پیچیدگی امور ندارد. علی در روزی که مسلمانان از قدرت کمی برخوردار بودند، بخاطر مصلحت بقای اسلام از حق خودش دست کشید، پس عاقلانه نبود امروز که مسلمانان قدرتمند شدهاند و از شرّ مرتد شدهها رهایی یافتهاند و اسلام به خارج از مرزهای حجاز گسترش یافته و پیروزیهای پی در پی سپاه اسلام، کام مسلمانان را شیرین کرده، بر سر خلافت به نزاع و درگیری بپردازد.
او در زمانی که خودش به خلافت رسید و البته حوادث ناگوار، یکی پس از دیگری، از هر سو، همچون بادی سخت و طوفانی تند، دور زمامداریاش حلقه زده بود، پس از بیست و اندی سال، درد دل خود را در خطبهای معروف به شقشقیه به زبان میآورد:
«آگاه باشید، سوگند به خدا، در حالی ابوبکر جامهی خلافت را بر تن کرد که میدانست جایگاه من نسبت به خلافت، همچون محور آسیاب است به آسیاب، از من سیل دانش سرازیر میشود و مرغان در پرواز، به اوج من نخواهند رسید. پس من ردای خلافت را رها کرده و دامن جمع نموده و از آن کنارهگیری کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها برای گرفتن حقّ خود به پا خیزم یا در این تاریکی فراگیر صبر پیشهی خود سازم؟ صبری که پیران را فرسوده، جوانان را فرتوت و مؤمن را در چنگال رنج خود اسیر میسازد تا آنگاه که پروردگارش را ملاقات نماید. پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلو مانده بود، میدیدم که میراث مرا به غارت میبرند تا آنکه ابوبکر به راه خود رفت و خلافت را پس از خودش به عمر سپرد. چه شگفتانگیز است او، که در زمان زنده بودنش خود را از خلافت معذور میدانست، در همان حال، آن را به عقد دیگری در
میآورد تا از این پستان شتر شیرده هر کدام قسمت خود را بردارند. او با این کارش، خلافت را در مرکز خشونت قرار داد، سخنش تند و درشت و لمس کردنش خشن بود، لغزشها زیاد گشت و پوزشطلبیها فراوان شد »(1).
در تمام این خطبه، آشکارا، موضع ابوبکر و دوستانش را در موضوع خلافت بیان میکند و نشان میدهد که آنها چگونه خلافت را میان خود، دست به دست کردند و در پایان هم به حوادثی میپردازند که باعث گردید خلافت به خودشان واگذار شود.
استاد «عبدالفتاح عبدالمقصود» در کتاب مشهور خود به نام «امام علی» پس از آنکه به موضع امام علی علیه السلام دربارهی جانشینی عمر به دست ابوبکر اشاره میکند، مینویسد:
«با کاری که ابوبکر کرد، سزاوار بود سینهی علی پر از خشم شود. زیرا این کار ستمی بعد از ستمی بود، اما علی خشم خود را فرو برد و صبر پیشه کرد. مادام که برخی یاران رسول خدا هم رأی شدهاند و تصمیم گرفتهاند، خلافت را از دست اهل بیت محمد بیرون آورند و برای بار دوم از مرکز آن خارج کنند، اگر علی با مردم همراهی کند، چه ضرری به علی میرسد؟ و برای بار اول هم نیست که قریش با علی چنین برخوردهایی میکند(2).
اما حالا که پس از گذشت چندین سال، اختلاف میان علی و ابوبکر فروکش
کرده و امور استوار گردیده، از ابوبکر بعید بود که با وجود علی علیه السلام (1)،عمر را به جانشینی خود برگزیند. دیگر، جایگاه این جوان در میان مسلمانان و نقش تعیین کنندهی او در حیات اجتماعی مسلمانان، برای ابوبکر روشن بود. ابوبکر به خوبی میدانست که علی در آغاز اسلام چه فداکاریهایی داشته و اکنون هم که اسلام، گسترش یافته تا راه کمال خود را در پیش گیرد، این جوان دارای چه حکمتها و فضیلتهاست.
روشی که ابوبکر برای تعیین خلیفه در پیش گرفت، روشی بود که نشانههای فتنه و فساد در آن نمایان بود. گویا در کاری که انجام میدهد، اهل بیت رسول خدا را فراموش کرده است. ابوبکر همان اشتباهی را مرتکب شد که عمر پس از وفات رسول خدا مرتکب شد. عمر هم وقتی میخواست، خلافت را برای ابوبکر تمام کند، تنها با او به سقیفهی بنی ساعده رفت و هیچ یک از افراد بنی هاشم را دعوت نکرد و آنها را به فراموشی سپرد (2).ابوبکر هم که امروز میخواهد، عمر را به جای خودش انتخاب کند، علی را از حساب خودش خارج میکند. در حالی که علی بیشتر از هر شخص دیگری سزاوار بود به حساب آید و حقّش مراعات شود. او از همهی کسانی که ابوبکر با آنها مشورت کرد به مشورت شایستهتر بود.
هر چند میتوانم بگویم، آنچنانکه ظاهر است، این مشورت هم نمیتوانست،
1) (1) . آیا ابوبکر تا قبل از این، به فضایل و امتیازات علی پی نبرده بود؟ چرا، میدانست، اما کودتاهم بود، تبانی هم بود. پیماننامهای هم بود که در آن متعهد شده بودند پس از رسول خدا حق را از علی بربایند.
2) (2) . چگونه عمر، بنی هاشم را به سقیفه دعوت کند در حالی که او و دوستان کودتاگرش ارادهکردهاند تا بنی هاشم را نابود سازند.
ابوبکر را از تصمیمی که گرفته بازدارد(1).
در میان تمام عرب، چه کسی پیدا میشد که از پسر عموی رسول خدا یا از کسی که میتواند در مقام او قرار گیرد برتر باشد، تا ابوبکر بخواهد با او مشورت کند و علی را رها کند(2).
شگفتانگیز است که خلیفه، اگر در مورد یک نفر از مسلمانان، اختلافی پیش میآمد، راه حل را در نزد علی پیدا میکرد، اما حالا که دربارهی دولت اسلامی و تمام افراد این امت، میخواهد تصمیمی بگیرد، با علی مشورت نمیکند(3).
شگفتا از ابوبکر، او در مورد خلافت خودش مطمئن نیست و یقین نداشت که آیا خودش سزاوار خلافت بوده یا کسی دیگر، چندان که قبل از مرگش در حالی که عبدالرحمن بن عوف در کنارش نشسته میگوید: «دوست میداشتم دربارهی خلافت بعد از رسول خدا از ایشان سؤال میکردم تا در این باره کسی کشمکش نمیکرد »(4)،اما امروز عمر را با یک مشورت صوری به جانشینی خودش انتخاب
1) (1) .با پوزش از استاد عبدالمقصود میگوییم، سخن شما در صورتی درست است، که جانشین از قبل تعیین نشده باشد. ابوبکر اگر با تمام صحابه هم مشورت میکرد، او را از تصمیمی که برای تعیین خلافت عمر گرفته بود باز نمیداشت.
2) (2) .و براستی در تمام عرب، چه کسی همطراز فضل و مقام علی بود که خلافت را از او ربودند و حقّش را غصب کردند.
3) (3) .ابوبکر در مسائلی با علی مشورت میکند که ارتباطی با حاکمیت نداشته باشد، اما اگر با او مشورت میکرد که چه کسی را برای خلافت تعیین کنیم و امام پاسخ میداد من سزاوار به خلافت هستم، ابوبکر چه جوابی داشت که بگوید. آیا میتوانست بگوید من و عمر متعهد شدهایم که خلافت به تو نرسد؟
4) (4) . ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 24 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 30، ص -
میکند و حتی یک مشورت ظاهری هم با کسی که سزاوار مشورت بود، نمیکند(1).»
بدین ترتیب، ابوبکر، عمر را برای جانشینی خودش انتخاب میکند و هیچ تردیدی نیست که این انتخاب نه حاصل مشورت با صحابه، بلکه نتیجهی توافقی بود که قبل از این، ابوبکر و دوستانش با هم داشتند. از همین رو، یکی از میان مردم، آشکارا پرده را از این تصمیم بر میدارد و میگوید: روزی، تو او را امیر کردی و امروز هم او، تو را امیر میکند.
در میان دوستان ابوبکر، «عثمان بن عفّان»، بیشتر از همه، دوست میداشت خلافت به عمر برسد. در کتابهای تاریخی نوشته شده، ابوبکر، عثمان را نزد خویش فراخواند و به او گفت: نظر تو دربارهی عمر بن خطاب چیست؟ عثمان گفت: ای خلیفهی رسول خدا، تو او را از من بهتر میشناسی. اما ابوبکر اصرار کرد تا عثمان سخنی بگوید و عثمان گفت: بارخدایا من میدانم باطن عمر، از ظاهرش نیکوتر است و در میان ما مانندی ندارد (2).ابوبکر از این سخن عثمان به وجد آمد و چهرهاش باز شد و گفت: ای عبداللّه، خدا تو را رحمت دهد، سوگند به خدا، اگر
اکنون میتوانستم عمر را نادیده بگیرم، هرگز نمیتوانستم از تو چشمپوشی کنم. و سپس از عثمان خواست تا گفتگوی میان خود را فاش نسازد و کسی را از آن آگاه نکند و همچنین از او خواست تا سفارشی را، دربارهی خلافت عمر، بنویسد. پس ابوبکر گفت بنویس: این سفارشی است از ابوبکر به تمام مسلمانان. به همین جا که رسید، گویا سخن گفتن بر ابوبکر دشوار میشود و مدتی از حال میرود، عثمان سر بلند میکند و میبیند، ابوبکر بیهوش شده است، اضطراب و نگرانی او را در بر میگیرد و با خود میگوید نکند قبل از آنکه وصیتش تمام شود، از دنیا برود، پس خودش دست به کار میشود و وصیت ابوبکر را تمام میکند. او مینویسد: من عمر بن خطاب را بر شما خلیفه قرار میدهم، سخن او را بشنوید و از او فرمانبرداری کنید.
ابوبکر که به هوش میآید، عثمان نوشتهی خود را به او نشان میدهد، ابوبکر نوشتهی عثمان را میپذیرد و خشنودی خود را ابراز میدارد، سپس سفارش را به مهر خلافت، مهر میزند و به ابوبکر میدهد(1).
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 164؛ ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 199؛ طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 618 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 192 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 30، ص 410 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 4، ص 69 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 116 و هندی، کنز العمال، ج 5، ص 675 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 2، ص 667.ای خوانندهی عزیز، به این ماجرا خوب بنگر، چگونه است که ابوبکر بیهوش میشود و عثمان وصیت او را مینویسد و مسلمانان هم آن را میپذیرند، اما وقتی پیامبر میخواهد سفارش بنویسد که پس از آن گمراه نشوند، عمر میگوید: رسول خدا هذیان میگوید، چگونه است که مسلمانان وصیت ابوبکر را که دارای مقام عصمت نیست، میپذیرند و از عمر اطاعت میکنند ولی وصیت پیامبر خدا را که جز وحی سخن نمیگوید، نمیپذیرند؟
و اینچنین بود که پس از جدالی سخت میان طلحه و عمر، در حالی که علی را به فراموشی سپرده بودند، خلافت برای عمر تمام میشود و مرحلهای دیگر از توطئهی خود را به اجرا در میآورند.
ما میتوانیم بگوییم، عثمان نیز در این تبانی و توطئه شرکت داشته است. این سخن ابوبکر که میگوید اگر عمر بن خطاب نبود، نمیتوانستم از عثمان چشمپوشی کنم، یکی از نشانههای شرکت عثمان در این توافق قبلی است.
از دیگر نشانههای حضور عثمان در این تبانی، سکوت «ابوسفیان» است.
میدانیم که ابوسفیان، یکی از سرسختترین مخالفان ابوبکر بود. او خاندان ابوبکر، در میان قریش را، پستترین خاندان میپنداشت (1)،اما وقتی ابوبکر عمر را جانشین خودش تعیین میکند، آن مخالفتها و دشمنیها به یکباره فروکش میکند.
بدون هیچ تردیدی، سکوت ابوسفیان به رایگان نبوده است و ابوبکر برای سکوت و رضایت ابوسفیان و خاندان او، باید بهایی گران پرداخت کرده باشد. بر همین اساس است که برخی از تاریخنویسان نوشتهاند، حکومت اجازه داده بود تا ابوسفیان هر مقدار مالیاتی را که جمعآوری میکند، برای خودش بردارد(2)و این گرانترین بهایی بود که برای سکوت ابوسفیان پرداخت کردند. اما ابوسفیان، وقتی بیشتر راضی میشد که در حکومت و قدرت سیاسی نیز سهمی داشته باشد. پس باید ابوبکر از طرفی به عثمان وعدهی حکومت آینده را بدهد(3)و بگوید اگر
میتوانستم، عمر را نادیده بگیرم، از تو نمیتوانستم چشمپوشی کنم و از طرفی «معاویه» پسر ابوسفیان را، پس از آنکه رومیها، سربازان خود را از شام خارج میکنند، به فرمانداری شام منصوب میکند. و پس از ده سال، عمر به وعدهای که ابوبکر به عثمان داده بود، وفا کرد و عثمان را با روشی جدید که تا آن زمان سابقه نداشت به خلافت میرساند و اینچنین بود که خاندان ابوسفیان را به خلافت عمر راضی ساختند.
در هر صورت، کار ابوبکر با سخن او در تناقضی آشکار قرار دارد. او از سویی عمر را به عنوان جانشین خود و خلیفهی مسلمین، تعیین میکند و عثمان را هم برای پس از عمر، نامزد خلافت میکند ولی از سویی دیگر دربارهی خلافت خود به مردم میگوید: مرا رها کنید، در حالی که علی در میان شماست، من از شما بهتر نیستم (1).و یا میگوید: ای کاش از رسول خدا در مورد خلافت پس از خودش، سؤال کرده بودم و پرسیده بودم که آیا برای انصار در خلافت سهمی قرار داده شده یا نه؟ در این صورت هیچ کس دربارهی حق انصار به نزاع بر نمیخاست(2).
1) (1) . هیثمی، مجمع الزوائد، ج 5، ص 183 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 39 و طبرانی، المعجم الاوسط، ج 8، ص 267 و هندی، کنز العمال، ج 5، ص 631 و صنعانی، المصنف، ج 11، ص 336 و ابن قتیبة، تأویل مختلف الحدیث، ص 109 و باقلانی، تمهید الاوائل، ص 494 و قرطبی، تفسیر قرطبی، ج 1، ص 272 و آلوسی، تفسیر آلوسی، ج 27، ص 180 و سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 71؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 127؛ ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 20. در مصادر سنی عبارت «وعلیّ فیکم» یافت نشد ولی ر. ک: طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 152 و ابن طاووس، الطرائف، ص 402 و عاملی، الصراط المستقیم، ج 2، ص 294 به نقل از کتب اهل سنت.
2) (2) .ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 24؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 137؛ طبری،-
انسان از کار و سخن متناقض ابوبکر به شگفتی میآید. چگونه است که او در هنگام مرگ، دربارهی خلافت خودش تردید میکند و میترسد که شاید خلافت، حق شخص دیگری بوده و او غصب کرده و از اینکه از رسول خدا در این مورد پرسشی نکرده، اندوهگین است ولی همو، عثمان را پس از خلافت عمر، نامزد میکند و به او میگوید اگر عمر بن خطاب نبود، از تو چشمپوشی نمیکردم.
اگر او در این ادّعایش که میترسد، شاید پیامبر شخص دیگری را به خلافت برگزیده، راست میگوید، آیا به ذهنش خطور نمیکرد که شاید آن شخص دیگر، علی بن ابیطالب باشد و پیامبر او را پس از خودش به جانشینی انتخاب کرده باشد؟ چرا ابوبکر، علی را چنان به فراموشی میسپارد که گویا اصلاً وجود ندارد ولی عثمان بن عفان را به حساب میآورد و میگوید هیچ مانعی برای خلافت تو جز وجود عمر بن خطاب نیست.
اگر سخن ابوبکر که میگوید، ای کاش از رسول خدا دربارهی خلافت پس از خودش، سؤال کرده بودم، راست باشد و در واقع، ابوبکر این سخن را گفته باشد، تنها به این دلیل گفته که مردم دربارهی وصیت و سفارش رسول خدا به خلافت علی علیه السلام شک و تردید کنند؟ مردمی که از موضع رسول خدا نسبت به خلافت علی، چه در غدیر خم و چه در غیر آن آگاهی داشتند و از آن باخبر بودند، با این سخن ابوبکر به تردید میافتد که نکند اصلاً پیامبر حرفی نزده باشد؟ و نکند پیامبر وصیتی نکرده باشد؟
استاد عبدالفتاح عبدالمقصود، در این باره که چرا، ابوبکر همان زمان، عثمان را
انتخاب نکرد و عمر را به جانشینی خود برگزید مینویسد: «گویا، ابوبکر در همان حال احتضار و مرگ میدید که دوستانش چگونه دگرگون شدهاند و پس از آنکه از دنیا روی گردان بودند، بدان روی آوردند، بدین جهت همین که مرگش نزدیک شد، خواست کسی را به زمامداری برگزیند که در او خشونت و پارسایی میدید، تا مسلمانان را از آنچه دربارهی آنان نگران بود بازدارد. و البته تا حدّی هم در این انتخابش موفق بود و توانست تا چند سالی همان خلافت معنوی را ادامه دهد، اما در همین پیشبینی درستش، به خطا رفته است، چرا که باز، علی را از یاد برده است. پارسایی و زهد نشانهی بارز علی بود و عمر بن خطاب در این راه هرگز نمیتوانست به پای علی برسد. پس ابوبکر بار سوم حق علی را نابود ساخت، آنجا که به عثمان میگوید: اگر میتوانستم از عمر بگذرم، از تو نمیتوانستم چشمپوشی کنم.
عثمان بن عفان در شمار کدام پارسایان بود؟ عثمان بن عفان چه امتیازی داشت که میتوانست بر علی بن ابیطالب پیشی گیرد و علی آن امتیاز را نداشت؟ و ابوبکر با کدام زبان، این حرف را زده است، آیا با زبان تعارف و تملّق و چاپلوسی با دوستان یا با زبان کسی که خود را ملزم میدارد از روی حساب و با دقت حرف بزند؟
شاید این پرسشها، در همان موقع به ذهن خود ابوبکر هم رسیده باشد ولی پاسخ مناسبی از او به ما نرسیده است و البته حوادث آینده، به داوری خواهد نشست »(1).
وی در ادامه مینویسد: «خارج ساختن خلافت از اهل بیت رسول خدا و بیرون
1) (1) .عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علی، ج 1، ص 216.
آوردن این حق از دست آنان، اصل و قانونی بود که قریش، همیشه در انتخاب خلفا خود را ملزم به رعایت آن میدید و حوادثی که پس از رسول خدا در مدینه پیش آمد این حقیقت را تأیید و تقویت میکند. و هر چند قریش پایبندی خود را به این اصل در آغاز بر زبان جاری نمیساخت و فقط در کارهایشان نشان میدادند، اما با گذشت زمان این راز از پرده برون افتاد و در سخنانشان نیز آشکارا جاری شد ولذا در هنگام وفات رسول خدا، که خلافت را برای ابوبکر آماده میکردند، برایشان دشوار نبود که آشکارا و با صدایی بلند، ناخشنودی خود را از اینکه نبوت و خلافت در یک خانه جمع شود، ابراز دارند »(1).
جمعی از نویسندگان قدیم و جدید تاریخ اسلام، در کتابهایشان به این دشمنی قریش با اهل بیت رسول خدا اشاره کردهاند و بر این نکته تأکید داشتهاند که قریش تصمیم گرفته بود تا خلافت و نبوّت در یک خاندان جمع نشود.
از میان آن نویسندگان، یکی ابن ابیالحدید، شارح مشهور نهج البلاغه است. وی آنگاه که از موضع قریش نسبت به علی بن ابیطالب سخن میگوید، مینویسد:
«من، عرب و بویژه قریش را در کینه و خشمی که از علی در دل داشتند و در کنارهگیری آنها از علی، سرزنش نمیکنم، زیرا این علی بود که بسیاری از آنها را کشته بود و خونشان را ریخته بود و این علی بود که در جنگها، نقابهایشان را از صورتهایشان بر میداشت و تو، عرب و کینههایشان را خوب میشناسی و حتی دین اسلام هم مانع از ماندن کینهها در دلهایشان نشد. امروز هم ما میتوانیم این حقیقت را در میان مردم مشاهده کنیم، چراکه طبیعت و خوی مردم امروز با مردم صدر اسلام تفاوتی ندارد.
1) (1) .همان، ص 217.
و بدان، هر خون مشرک یا کافری که رسول خدا توسط شمشیر علی یا غیر علی به زمین میریخت، پس از وفات رسول خدا، قریش همهی آن را به حساب علی گذاشت، زیرا در خاندان رسول خدا، چه کسی غیر از علی بود که در سنت و قانون عرب، بشود آن خونها را به حساب او بگذارند »(1).
من میگویم، ابن ابیالحدید، در آنچه گفته، راست میگوید، اما فراموش کرده که یک علّت دیگر هم برای کینه و خشم قریش از علی اضافه کند، علّتی که اهمیتش کمتر از علّت نخست نیست. در توضیح این علت باید گفت، کسانی چون ابوسفیان، «صفوان بن یحیی»، «سهیل بن عمرو»، «حرث بن هشام»، «عکرمة بن ابیجهل» و دیگر زورگویان و سرکشان قریش در برابر دعوت محمد به اسلام، مخالفتی سخت و محکم در پیش گرفتند و تا آن زمان که بینیاشان به خاک ذلّت و خواری مالیده نشد و تسلیم نشدند، بر مخالفت خود پافشاری کردند. علّت مخالفت و مقاومت آنها در برابر دعوت محمد، این بود که اسلام با منافع و امتیازهای ویژهای که قریش برای خودشان درست کرده بودند، در تعارض بود. اسلامِ محمد، آنها را با بردگان، فقیران و ضعیفان برابر میدانست و آنها نمیتوانستند این برابری را تحمّل کنند و بپذیرند، از این رو با دعوت محمد، سخت به مقابله برخاستند و حالا پس از وفات رسول خدا، آنها میدانستند که اگر علی بر مسند خلافت تکیه زند و حکومت و قدرت در دست علی باشد، او همان شیوه و راهی را میرود و ادامه میدهد که پیامبر میرفت. اگر پیامبر به خاطر مصلحت اسلام، پس از فتح مکه با قریش، مدارا کرد و بر آنها سخت نگرفت، اما اکنون آن مصلحت نیست و علی در اجرای دین خدا اهل مسامحه و گذشت نیست و میدانستند که علی اهل حق و عدل
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 299.
است و میان آنها و ضعیفترین مردمان به عدالت و حق رفتار میکند.
اما اگر غیر از علی، شخص دیگری به خلافت برسد و قدرت و حکومت به دست کسی غیر از علی باشد، آن شخص میتواند آنها را راضی نگه دارد و به خواستههایشان برساند، به همین جهت بود که قریش از همان ابتدا به خلافت ابوبکر یا هر کس دیگری غیر از علی راضی شدند و مردم را به کشتن تمام کسانی که شیفتهی علی بودند، دعوت میکردند.
در بعضی از کتابهای تاریخی نوشته شده که، برخی از انصار، پس از بیعت با ابوبکر از کار خود پشیمان شده و همدیگر را سرزنش میکردند، آنان برای جبران اشتباهشان، دوستی خود را به علی ابراز داشتند و مایل بودند خلافت به علی برسد، اما «سهیل بن عمرو» که از این وضعیت ترسیده بود، بزرگان قریش را به دور خود جمع کرده به آنها گفت: خداوند، این گروه را انصار نامیده، در قرآن آنها را ستوده و از این رو مقامی شایسته و در خور پیدا کردهاند. ای گروه قریش، این مردم، خلافت را برای خودشان و علی میخواهند، و علی در خانه نشسته اگر بخواهد پاسخ آنها را میدهد، پس بیایید تا آنها را برای تجدید بیعت با دوست خودمان دعوت کنیم، اگر انصار پذیرفتند و دعوت شما را اجابت کردند که چه بهتر ولی اگر نپذیرفتند آنها را بکشید، به خدا سوگند من امیدوارم بر آنها پیروز شوید همانطور که به وسیلهی آنها در جنگها پیروز میشدید.
پس از او، «حارث بن هشام» به سخن آمد و گفت: ای مردم، اگر این انصار بودند که در آغاز، ایمان در قلبهایشان رسوخ کرد و به جای ما، آنها رسول خدا را در خانههایشان جا دادند، پس امروز شما به آنها جا دهید و کمکشان کنید، زیرا آنها به امری رغبت پیدا کردهاند که اگر بر آن امر پایبند باشند، در این صورت،
آنان از آنچه به آن شهرت پیدا کردهاند خارج خواهند شد و میان ما و آنها، چیزی جز شمشیر نخواهد بود ولی اگر از آن امر دست بردارند، کاری انجام دادهاند که به نفعشان بوده است.
«عکرمة بن ابی جهل» هم گفت: اگر این گفتهی رسول خدا نبود که زمامداران همه از قریش هستند ما هرگز مخالفتی با انصار نمیداشتیم، و آنها را شایستهی خلافت میدانستیم، اما فرمودهی رسول خدا تردیدناپذیر است و محلّی برای اختیار و انتخاب باقی نگذاشته، پس خطا و گناهشان را به آنان یادآور شوید و اگر نپذیرفتند با آنها را بجنگید(1).
غیر از این سه نفر، هر آنکه در آن جمع بود بر مخالفت و تحقیر انصار که دوستی خود را به علی اظهار داشته بودند، سخنی گفت و همه را به جنگیدن با آنان تحریک میکرد. همچنانکه به صراحت در کلام سهیل بن عمرو و به اشاره در کلام حرث بن هاشم مشاهده میشود، تنها دلیل این یورش قریش به انصار و دعوت به کشتن آنها این بود که انصار به خلافت علی تمایل نشان داده بودند و میکوشیدند تا حق خلافت به علی بازگردد.
اینها که امروز دوست ابوبکر و دوستدار خلافت او شدهاند، در گذشتهای نه چندان دور، از سرسختترین دشمنان اسلام بودند و چون، سخنان تند و جنگطلبانهی قریش به گوش انصار رسید، بر آنان گران آمد، اما «ثابت بن قیس انصاری»، با سخنی کوتاه که از هزار سخن رساتر بود، آتش درونی آنها را
1) (1) .هر چند، قریش منافق دوست داشت، موضع انصار بر مطالبهی حق علی تغییر نکند و مایل بودند بار دیگر همچون زمان جاهلیت به جنگ بپا خیزند ولی سکوت علی و درخواست ایشان از انصار مبنی بر سکوت، طمع آنان را از ریشه بیرون انداخت.
خاموش و راهنماییشان کرد. او گفت: ای گروه انصار، سخنان قریش باید بر شما گران آید، اگر که آنها از اهل دین به شمار آیند، اما اکنون که دنیاپرستان قریش آن حرفها را بر زبان راندهاند بر شما گران نیاید. اگر از میان قریش کسانی که اهل آخرت هستند چنین سخنانی گفته باشند، آنگاه در جواب آنان هر چه دوست میدارید بگویید.(1)
با این سخن خردمندانه، خشم انصار فروکش کرد، آنها یکبار دیگر گذشتهی قریش را به یاد آوردند، گذشتهای که نشان میداد قریش، چگونه با دین خدا و پیامبر خدا دشمنی میکردند و چگونه مسلمان شدند.
در برخی از نوشتههای تاریخی گفته شده، قریش در ادامهی دشمنی خود با علی و پس از آنکه از دست «سعد بن عبادة انصاری» راحت شدند و با اینکه «خالد بن ولید» سعد را کشت، گفتند جنّ او را کشته و در این باره شعری هم گفتند (2)،در این فکر بودند که از دست علی چگونه راحت شوند؟ آنها و از جمله ابوبکر به خالد بن ولید دستور دادند تا در هنگام خواندن نماز، علی را به قتل برساند. اما ابوبکر در آخرین لحظه از تصمیم خود منصرف میشود و در همان حال نماز، آنجا که باید نماز را با دادن سلام تمام کند با این حرف که: ای خالد آن کار را نکن، نماز را تمام میکند(3).
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 22.
2) (2) . همان، ج 17، ص 223.
3) (3) .مسعودی، اثبات الوصیة، ص 143 و طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 118 و راوندی، الخرائج والجرائح، ج 2، ص 757 و مجلسی، بحار الانوار، ج 29، ص 132، و صدوق، علل الشرایع، ص 190، ح 1 و کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج 2، ص 679 و ابن شاذان، الایضاح، ص 155 و قمی، تفسیر القمی، ج 2، ص 185 و طوسی، اختیار معرفة الرجال، ج 2، ص 695.
این کار ابوبکر برای بعضی از فقهای اهل سنت، دلیل شده تا فتوا بدهند و بگویند جایز است که از حال نماز به غیر از گفتن سلام هم، خارج شد و نماز را ترک کرد.
زیرا کار ابوبکر حجت شرعی است، همانطور که قرآن و سنت پیامبر حجّت شرعی است.
علی علیه السلام، پدران، برادران و خویشاوندان بزرگان قریش را کشته و خون آن را در تمامی جنگهای اسلام ریخته بود، با این حال و با وجود اینکه عرب برای گرفتن انتقام نمیتواند صبر کند، پس به چه دلیل یا دلایلی، پس از وفات رسول خدا، قریش، علی را نکشت؟
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، پس از آنکه به برخی از آن دلایل اشاره میکند به نقل ماجرای ترور علی علیه السلام از زبان «ابو جعفر» پرداخته و میگوید: من از ابو جعفر پرسیدم، آیا روایت توطئهی قتل علی توسط خالد بن ولید که میگویند قریش، نقشهی آن را کشیده بود، حقیقت دارد؟ او پاسخ داد، عدهای از امامیّه آن را گفتهاند و بعد ادامه داد، مردی، نزدِ یکی از شاگردان «ابو حنیفه» به نام «زفر بن هذیل» میرود و از او دربارهی این فتوای ابو حنیفه که گفته جایز است، نماز را با کاری یا سخنی غیر از گفتن سلام تمام کنیم سؤال میکند و زفر بن هذیل در پاسخ میگوید، فتوای ابوحنیفه درست است و جایز است که به سخنی غیر از سلام، نماز را تمام کنیم، زیرا ابوبکر با سخنی غیر از گفتن سلام نماز را تمام کرد. سپس، از زفر میپرسد مگر ابوبکر در نماز چه گفته است؟
زفر میگوید، برای تو چه اهمیتی دارد، ولی آن مرد چندین بار از زفر میخواهد تا پاسخش را بدهد و بگوید که ابوبکر با چه سخنی نمازش را تمام کرد، و زفر در هر بار نه تنها پاسخی به او نمیدهد بلکه در نهایت میگوید او را از اینجا بیرون
ببرید، او از اصحاب «ابو خطّاب» است(1).
در ادامه، ابن ابیالحدید از ابوجعفر میپرسد، نظر خود شما چیست؟ و در این موضوع چه میگویید؟
ابو جعفر میگوید: اگر چه این روایت را امامیه نقل کردهاند ولی من آن را بعید میدانم. خیلی بعید است که این ماجرا اتفاق افتاده باشد، البته این کار را از خالد بن ولید بعید نبوده چون هم شجاع بود و هم از علی کینه به دل داشت. ولی از ابوبکر بعید است. او نمیتوانست هم خلافت را از علی بگیرد، هم فدک را غصب کند و حق فاطمه را ندهد و هم برای ترور علی اقدام کند. این کار از او بعید است.
ابن ابیالحدید میگوید من از ابو جعفر پرسیدم آیا خالد بن ولید، قدرت کشتن علی را داشت؟ و ابو جعفر پاسخ داد: بله، چطور قدرت نداشت در حالی که شمشیر به دست داشت و علی هم از ماجرا غافل بود و خبر نداشت. مگر نه اینکه، «ابن ملجم»، علی را غافلگیر کرد و او را کشت، خالد بن ولید که شجاعتر از ابن ملجم بود.
ابن ابیالحدید میگوید من از ابوجعفر خواستم تا روایتی که امامیه نقل کردهاند، با همان الفاظ برای من بخواند، اما ابو جعفر خندید و گفت: چه مقدار کسانی هستند که از امری آگاهند ولی در عین حال سؤال میکنند.
ابو جعفر سپس ادامه داد و گفت: تو در این معنی که انسان چیزی را میداند ولی
1) (1) .خطابیه، فرقهای هستند که از افکار و آراء ابوالخطاب محمد بن ابی زینب الاسدی پیروی میکنند، وی که در زمان امام صادق علیه السلام میزیست معتقد بود، امام صادق خداوند است و پیروان ابوالخطاب هم معتقد بودند، ابو الخطاب پیامبری است که از سوی امام صادق علیه السلام فرستاده شده است. آنها حلال خدا را حرام و واجبات را ترک کردند. و امام صادق علیه السلام در روایات زیادی، آنها را لعن کرده، آراء و عقایدشان را باطل دانسته است. [مترجم]
باز هم سؤال میکند، میتوانی شعری بخوانی؟ ابن ابی الحدید میگوید من اشعار «ابو طیب» را برایش خواندم:
نحن أدری وقد سألنا بنجدأطویل طریقنا أم یطول
ما میدانیم ولی با این حال از راه روشن پرسش میکنیم، آیا راه طولانی است و یا به طول میکشد؟
وکثیر من السؤال اشتیاقوکثیر من ردّه تعلیل
بسیاری از سؤالها از روی شیفتگی است و بسیاری از پاسخها علتی دارد(1).
همانگونه که دیدید، زفر بن هذیل از دادن پاسخ روشن به آن مرد پرسشگر، خودداری میکند و حتی پس از اصرار او در دادن پاسخ، زفر او را از مجلس بیرون میکند و میگوید او از اصحاب ابوالخطاب است. پس باید در سخن ابوبکر چیزی باشد که نمیخواهند آن را فاش کنند. اگر سخن ابوبکر غیر از آن چیزی است که شیعه میگوید، چرا شاگرد ابو حنیفه پاسخ آن مرد پرسش کننده را نداد و چه دلیلی داشت که او را از مجلس خودش بیرون کرد؟
همچنین سؤال و جواب ابن ابیالحدید و ابو جعفر نیز بر پایهای از شک و تردید، در اصل ماجرا استوار گردیده است. گویا این دو از اینکه به خلیفه گناهی نسبت دهند که در اسلام نمونهای ندارد، پرهیز میکنند.
از سخنان ابوجعفر بر میآید که او به دروغ بودن ماجرایی که شیعه ادّعای واقعی بودن آن را دارد، مطمئن نیست و تنها آن را از ابوبکر بعید میداند. او بعید میداند که ابوبکر بخواهد هم خلافت را از علی بگیرد و هم حق فاطمه در فدک را غصب کند و هم علی را به قتل برساند، او هیچ دلیل دیگری را برای دروغ بودن ادّعای امامیه
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 301.
نمیآورد. ولی به مجرّد بعید بودن آن کار از خلیفه نمیتوان گفت ادّعای امامیه حقیقت ندارد، زیرا آنها شبیه این کارها را قبلاً انجام داده بودند. مگر «سعد بن عباده» را نکشتند و به گردن جنّ نیداختند؟ و مگر فاطمه را به خشم نیاوردند؟! اگر کسی با دقت، به سیر حوادثی که پس از رسول خدا اتفاق افتاد، بنگرد، میداند که چنین کاری یا حتی بیشتر، از آنها بعید نیست. و ما به برخی از این حوادث، مانند رفتارهایی که با امام علی و فاطمه علیهما السلام داشتند، در گذشته اشاره کردیم.
اما در عین حال، تنها به این دلیل که قریش در گذشته، شبیه این کارها را انجام داده و بعید نیست که قصد ترور علی را هم داشته باشند و بر آن اقدام کردهاند، نمیشود ترور علی را به آنها نسبت داد، بویژه آنکه روایات صحیح زیادی در این موضوع وجود ندارد(1).
1) (1) .با توجه به روایات صحیح فراوانی که در این موضوع وجو دارد [ر. ک: ص 175 کتاب] چگونه نویسندهی نکتهسنج کتاب که حوادث تاریخی را به دقت مورد بررسی و تحلیل قرار میدهد، در صحت ماجرای ترور امام علی علیه السلام تردید وارد میکند؟ [مترجم]
بار دیگر به کلام امیرالمؤمنین در خطبهی شقشقیه باز میگردیم آنجا که میفرماید: «چه شگفتانگیز است، او [ابوبکر] که در زمان زنده بودنش، خود را از خلافت معذور میداشت، در همان حال، آن را به عقد دیگری در میآورد تا از این پستان شتر شیرده هر کدام قسمت خود را بردارند. او با این کارش خلافت را در مرکز خشونت قرار داد، سخنش تند و درشت و لمس کردنش خشن بود، لغزشها زیاد گشت و پوزشطلبیها فراوان شد »(1).
ابوبکر با «طلحه» و «عبدالرحمن» و برخی دیگر، در مورد جانشینی عمر مشورت کرد، و آنان ناخشنودی خود را از این موضوع به دلیل سنگدلی و خشن بودن عمر به ابوبکر اعلام کردند و به او گفتند: تو اگر این سنگدل و بیرحم را بر ما حاکم گردانی چگونه میتوانی پاسخ خداوند را بدهی؟(2)اما تنها کسی که از خلافت عمر راضی بود، عثمان بن عفان است.
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی سوم.
2) (2) . هندی، کنز العمال، ج 5، ص 675 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 4، ص 69 و ابن ابیالحدید، شرحنهج البلاغه، ج 1، ص 164 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 116 و ابن جوزی، سیرة عمر بن الخطاب، ص 46 و ابن ابی شیبة، المصنف، ج 7، ص 485 و باقلانی، تمهید الاوائل، ص 497 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 199 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 30، ص 413 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 2، ص 668 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 47 و شهرستانی، الملل والنحل، ج 1، ص 25.
اکنون ما میخواهیم از ابوبکر بپرسیم که چرا از میان تمام صحابهی پیامبر که برخی سابقه و فضل بیشتری از بعضی داشتند، تنها با افراد خاصی مشورت میکند؟ چرا او با صاحبنظران و بزرگان مدینه مشورت نکرد؟ گذشته از این، انگیزهی ابوبکر از سپردن خلافت به عمر چه بود؟
به نظر میرسد این جانشینی، اجرای مرحلهی دیگری از توافق قبلی این دو نفر است. به عبارت دیگر اکنون وقت آن رسیده تا ابوبکر رو به مرگ به عهدی که در هنگام نوشتن آن پیماننامه متلزم بود وفا کند. ابوبکر و دوستان قریشی او در هنگام نوشتن پیماننامهای که در آغاز کتاب به آن پرداختیم، علاوه بر اینکه متعهد شده بودند علی را از خلافت کنار بزنند و با او مثل یک فرد معمولی برخورد کنند، همچنین متلزم شده بودند، پس از ابوبکر، خلافت به عمر داده شود و حالا وقت آن رسیده بود که ابوبکر به قولی که داده، وفا کند. بدین ترتیب مشورتهای ابوبکر، نمیتوانست او را از عمل به تصمیمی که گرفته بازدارد.
بر همین اساس، رأی و نظر مردم و بزرگان صحابه برای ابوبکر هیچ اهمیتی نداشت، بلکه رأی و نظر کسانی مهم بود که در سقیفه جمع شدند و قدرت را به دست گرفتند. گویا حکومت فقط حق اینها بود که بر اساس منافع و مصالح خودشان بر مردم حکومت کنند. به راستی، آیا ابوبکر از چنین حقی برخوردار بود که به جای مردم تصمیم بگیرد؟ او در هر مقامی هم که بود میبایست به نظر مسلمانان و صحابهی بزرگوار پیامبر اهمیت میداد. اما از دیدگاه ابوبکر، مردم نه تنها حق اظهار نظر ندارند، بلکه از توافق قبلی قریش نیز نباید باخبر شوند. مردم، باید خلافت عمر را بدون چون و چرا بپذیرند و هیچ کس حق اعتراض و یا شکایتی نداشت. بر مبنای همین توافق و سیاست قریش، عمر اطمینان کامل داشت که در
نهایت خلافت به او خواهد رسید و هر گونه اعتراضی را با خشنترین رفتار، از میان میبردند.
بدین ترتیب، عمر، با مرگ ابوبکر به خلافت رسید و مردم همچنانکه خلافت ابوبکر را پذیرفتند و فرمانبردار او شدند، خلافت عمر را هم پذیرفتند و فرمانبردار او شدند. با خلافت عمر، مرحلهی دیگری از نقشهی از پیش نوشته شدهی قریش به اجرا درآمد و تا زمانی که قریش تصمیم گرفته تا نبوت و خلافت در یک خاندان جمع نشود، باید همچنان در انتظار حوادث بعدی بمانیم.
اگر چه قریش تلاش میکرد تا این موضوع را که نباید نبوت و خلافت در خاندان بنی هاشم جمع شود، در میان خود همچون رازی سربسته نگه دارد، اما هنوز مدتی از خلافت عمر نگذشته بود که خلیفه، در گفتگویی با «ابن عباس»، پسر عموی علی علیه السلام آن راز را فاش میکند.
عمر: ای عبداللّه، آیا میدانی چرا مردم خلافت را به خاندان شما ندادند؟
پسر عبّاس که با خلیفه ارتباط بیشتر و نزدیکتری داشت و بارها با او به گفتگو نشسته است در پاسخ گفت: ای امیرالمؤمنین نمیدانم.
عمر: به این خاطر بود که قریش راضی نمیشد، خاندان بنی هاشم، نبوت و خلافت را با هم در اختیار داشته باشند، زیرا در این صورت به آن میبالیدید و فخر میفروختید.(1)
ربودن خلافت از اهل بیت رسول خدا، همچون قانون الزامآوری بود که قریش در انتخاب خلیفه، ملتزم به رعایت آن بود. عمر، بر اساس همین قانون به خلافت
1) (1) .جوهری، السقیفة وفدک، ص 54؛ و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 9؛ و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 288.
رسید، همچنانکه قبل از او، ابوبکر مطابق با همین قانون خلیفه شد.
عمر در سیاست و برخورد با صحابهی پیامبر همان روشی را در پیش گرفت که ابوبکر به همان روش عمل میکرد. او هرگز این سخن خلیفهی اول را فراموش نکرد که: «از این چند نفر از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله که بادی به گلو انداختهاند و حریص و طمعکارند برحذر باش »(1).
پیداست که ابوبکر، تا چه اندازه در پی آن است که خلافت به خاندان بنی هاشم نرسد و همچنان برای عمر و دوستانش ادامه داشته باشد. او از اینکه برخی صحابهی پیامبر بخواهند از مدینه به سمت دیگر شهرها خارج شوند و مردم آن شهرها را ضد عمر بسیج کنند و برای خلافت عمر دردسر درست کنند و یا خود را از فرمانبرداری خلیفه خارج سازند و ادعای استقلالطلبی کنند و بالاخره دلهای مردم را جذب بنی هاشم کنند، به شدت واهمه داشت و از چنین وضعیتی میترسید.
و البته عمر هم، به این سفارش ابوبکر بیشتر از سایر سفارشهای او پایبند شد و به آن عمل کرد. در اجرای همین سفارش، عدهای از بزرگان صحابه، به دستور خلیفهی دوم در مدینه زندانی میشوند(2)و عمر اجازه نمیداد آنها از مدینه خارج شوند و اگر تقاضا میکردند تا با لشکریان اسلام برای جهاد بروند، به آنها میگفت:
در خانهی خودتان بمانید و به مسجد بروید. شرکت و حضور شما در جنگهایی که با پیامبر اسلام داشتید، برای شما کفایت میکند و بهتر است که امروز شما دنیا را
1) (1) .ابن الجوزی، سیرة عمر بن الخطاب، ص 49 و خطیب، الاکمال فی اسماء الرجال، ص 21.
2) (2) . ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 66، ص 191 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 1، ص 110 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 1، ص 149 و ابن ابی شیبة، المصنف، ج 6، ص 201 و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 336 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 11، ص 555.
نبینید و دنیا هم شما را نبیند(1).
عمر به دلخواه خود با اصحاب رفتار میکرد و اجازه نمیداد بدون اطلاع عمر، دست به کاری بزنند، تنها، برای مدتی محدود و با حسرت و اندوه، اجازه داشتند، برای دیدن شهرهایی که مردمان آن تازه مسلمان شدهاند، از مدینه خارج شوند.
این محدودیت، برخی از اصحاب پیامبر را نگران و ناراضی کرده بود و عمر هم از این نگرانی و خشم آنها باخبر بود. و میدانست که آنها تلاش میکنند تا خود را از این محاصره بیرون آورند، بنابراین لازم بود تا کار خود را توجیه کند و خود را مدافع محرومان جامعه معرفی کند و بدین ترتیب دلهای آنان را رام کند. به همین منظور او سعی میکرد تا سختگیریهای خود را به نام دین توجیه کند، پس گاهی میگفت: قریش میخواهد تا مال خدا را به جای آنکه به بندگان خدا برسد، برای خود بردارد ولی تا عمر بن خطاب زنده است این کار شدنی نیست (2).و گاهی هم محاصرهی اصحاب را به این دلیل که او میخواهد آنها را از خشم خداوند دور سازد توجیه میکرد و میگفت: من در میانهی تنگهی حرّه ایستادهام و گلوهای قریش را فشردهام تا مبادا شتابان خود را به آتش درافکند(3).
1) (1) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 175 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 12 و هندی، کنز العمال، ج 14، ص 76 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 39، ص 303 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 181 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 76 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 426.
2) (2) . ابن جوزی، سیرة عمر بن الخطاب، ص 70 و هندی، کنز العمال، ج 14، ص 75 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 75 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 11، ص 12 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 39، ص 302 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 2، ص 779 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 158 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 426.
3) (3) .همان.
و اما علی علیه السلام، در مورد جانشینی عمر، اعتراض علنی نکرد، هیچ یک از مورخان در این باره که علی، ارتباط خود را با خلافت و خلیفه به هم زده باشد یا اعتراضی کرده باشد، چیزی ننوشتهاند. گویا، بهتر میدید که همچون دیگر مسلمانان باشد و تنها به جنبههای مثبت اوضاع نگاه کند. او با رأی و اندیشهی حکیمانهی خود، دشواریها و گرفتاریهای پیش روی مردم را، چارهجویی میکرد و از این زاویه به حوادث مینگریست که مصلحت ماندن اسلام از هر امر دیگری بیشتر اهمیت دارد. اکنون که با جهاد مسلمانان، اسلام، به سرعت، مرزهای حجاز را درنوردیده و در خارج از مدینه گسترش یافته و حکومت حاکمان کافر زیر پاهای فاتحان مسلمان له و چروکیده شده و صدای اذانگویان از کوهها و دشتها و از بالای کنیسهها به گوش رسیده و مسلمانان در امنیت قرار گرفته، دیگر برای علی مهم نیست که چه کسی حکومت میکند و یا چگونه حکومت میکند. او بارها، این درس شگفتآور خود را به گوش مردم میرسانید که: «سوگند به خدا تا هنگامی که امور مسلمانان رو به راه باشد و جز به من، به دیگری ستم نشود تسلیم هستم(1).»
علی تا آنجا که مصلحت برقراری اسلام اجازه میداد با حاکمیت مدارا کرد و مسئولیت خود را در برابر مردم به خوبی انجام داد، او شاید بیش از گذشته، در ارشاد و راهنمایی مردم و در چارهجویی مشکلات و داوری در اختلافات، تلاش میکرد.
از آن سو، عمر نیز به سخن و رأی علی احترام میگذاشت و نظر علی را حتی در امور عادی میپذیرفت و همیشه میگفت، خداوند مرا در مشکلی که برای
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 74.
چارهجویی آن ابوالحسن نباشد، نیندازد.
از باب نمونه میتوان به ماجرای تعیین مبدأ تاریخ مسلمانان اشاره کرد. گفته شده، مردی نزد عمر بن خطاب آمد و در حالی که سندی به همراه داشت، از دست بدهکار خود شکایت کرد، در آن سند نوشته شده بود، بدهکار باید اصل پول را در ماه شعبان به طلبکار پرداخت کند، عمر که با دقت به سند نگاه میکرد، از شاکی پرسید: این ماه شعبان، کدام ماه شعبان است، آیا ماه شعبان امسال مورد نظر بوده یا سالهای بعد؟ شاکی در پاسخ سؤال عمر، جوابی داد که خلیفه را قانع و راضی نکرد، زیرا هر کدام از بدهکار و طلبکار مدّعی چیزی بودند که دیگری نمیپذیرفت و در سند هم تاریخ مشخصی برای ادای دین نوشته نشده بود. خود مسلمانان هم تاریخ مشخصی نداشتند، بلکه عدهای از آنها عام الفیل و برخی دیگر تاریخ دولتهای همسایه را برای خود تعیین کرده بودند.
این ماجرا انگیزه شد تا عمر، گروهی از صحابه را جمع کند و دربارهی اینکه مبدأ تاریخی را برای مسلمانان تعیین کننده نظر بدهند، هر کدام نظری دادند و چیزی گفتند، ولی نتیجهای نگرفتند، در این هنگام که نزدیک بود جلسه به هم بخورد، کلام علی، همهی آنان را به ادامهی جلسه ترغیب کرد. عمر از علی علیه السلام میپرسد نظر شما چیست؟ و علی پاسخ میدهد: هجرت رسول خدا از مکه به مدینه را مبدأ تاریخ مسلمانان قرار میدهیم. امیرالمؤمنین یکبار دیگر با رأی درست و قاطع خود همه را به شگفتی واداشت و عمر گفت: ای ابوالحسن تو همیشه موفق بودهای(1).
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 74؛ سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 138؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 145؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 163؛ ابن جوزی، سیرة عمر-
هجرت رسول خدا، آغاز پیروزی اسلام بر شرک و یک حادثهی مهم تاریخی است و شاید بیش از هر حادثهی دیگری در تاریخ اسلام دارای اثر و فایده بوده است.
این حادثه، ما را به یاد فداکاریهای بزرگ علی میاندازد، فداکاریهایی که باعث شد تا پیامبر رسالتش را به انجام برساند و سپس در شرق و غرب عالم گسترش یابد.
و در ماجرای دیگری، ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد: در روزگار خلافت عمر، امری مهم و مشکلی پیچیده، آرامش را از خلیفه گرفته بود، برای چارهجویی مشکل، عدهای را پیش خود آورد و به آنها گفت: نظر شما برای حلّ این مشکل چیست؟ همگی گفتند: ای امیرالمؤمنین، چارهجوی دشواریها، تنها تویی، عمر از این سخن به شدّت خشمگین شد و گفت: ای مؤمنان، از خداوند پروا داشته باشید و سخنی درست و حق بگویید، سوگند به خدا که من و شما میدانیم که چه کسی دانا و آگاه به این امر میباشد.
حاضران گفتند: لابد، علی بن ابی طالب را میگویی؟
عمر: چگونه میتوانم از او چشمپوشی کنم. کدام تشنهای از مانند او سیرآب شده است؟
گفتند: ای کاش او را نزد خود فرا میخواندی؟
عمر: دور باد، او از بزرگان بنی هاشم و باقیماندهای از دانش پیامبر و از خویشاوندان اوست. ما باید به دیدار علی برویم نه اینکه او را پیش خود بیاوریم، پس برخیزید تا با هم به نزد او برویم.
آنها روانه شدند و در حالی او را یافتند که جامهای بر روی خود انداخته و مدام با بیل به خاک میزد و آن را جا به جا میکرد، از گونههایش اشک میریخت و این آیهی قرآن را تلاوت میکرد: أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً (1)«آیا آدمی میپندارد بیهوده وا نهاده میشود».
خلیفه و همراهانش که علی را در این حال دیدند، از گریهی او به گریه افتادند، سپس عمر، از مشکل پیش آمده سؤال نمود و علی پاسخ داد. عمر که از پاسخ علی راضی و خشنود به نظر میرسید گفت: سوگند به خدا که حق با تو بود، اما خویشاوندانت آن را از تو دریغ داشتند و علی فرمود: ای پدر حفص، از همین جا کار را بر خودت آسان گیر، زیرا بدرستی روز جداییها، تعیین شده است. و عمر در حالی که یک دست خود را به دست دیگرش میزد به زمین خیره شد و از علی دور شد. گویا از شدت شرم به خاک نگاه میکرد(2).
این، تنها دو نمونه از دشواریهای فراوانی بود که خلیفه و یا دیگران به آن دچار
میشدند و ناچار بودند برای چارهجویی آن از علی کمک بخواهند.
هر چند، دوست و دشمن، عمر بن خطاب را به سختگیری و سنگدلی میشناختند و اگر چه او با حضرت زهرا برخوردی ناشایست و بیادبانه و بیرحمانه داشت، اما در مناسبتهای مختلف به دانش علی و نیازمندی مسلمانان به دانش او اعتراف کرده است. شگفتی عمر از دانش فراوان علی، او را وا میداشت تا گاهی به صراحت و گاهی با اشاره به حقانیت و شایستگی علی برای منصب خلافت اقرار کند. اما همیشه مسئولیت کنار زدن علی را به گردن دیگران میانداخت و یا توجیهی میکرد که واقعیت و حقیقت نداشت.
او بیشتر گفتههای خود را در این باره با عبداللّه بن عباس در میان میگذاشت.
پسر جوانِ عباس، همنشین خوبی برای خلیفه بود و سخن او به عمر، اطمینان و آرامش خاطر میداد. ترشرویی و شوکت خلیفه، عبداللّه را نمیترساند و مانع از اظهار نظرش نمیشد. او بدون هیچ واهمهای، بارها از جنایتی که بر پسر عمویش، علی رفته و حقّش را از دستش بیرون آورده بودند، با عمر به بحث و گفتگو نشسته است.
در یکی از این گفتگوها، پس از اقرار عمر به ستمی که بر علی شده، خلیفه میگوید: ای پسر عباس من علی را مظلوم میبینم.
ابن عباس: ای امیرالمؤمنین، پس اکنون، ستمی را که به او شده، جبران کن و حق او را باز گردان.
عمر پس از اندکی تأمل میگوید: من گمان میکنم قریش به دلیل جوان بودن علی خلافت را به او ندادند. در آن موقع، عرب، سن علی را برای خلافت کم میدانست، اگرچه الان کامل شده است و مگر نمیدانی، خداوند، پیامبران را در
چهل سالگی مبعوث کرده است.
این بار، پاسخ ابن عباس به ستمی که که خود خلیفه هم بر علی روا داشته، اشاره دارد و میگوید: ای امیرالمؤمنین، آنها که حق علی را از او دریغ داشتند، از همان آغاز طلوع اسلام با علی دشمن بودند. دشمنان علی، در حالی به بهانهی جوان بودن علی حقش را ندادند و محرومش ساختند که رسول خدا، «اسامة بن زید» را فرماندهی لشکری قرار داد که بزرگان قریش در آن لشکر بودند و اسامة بن زید هم جوانی بود که هنوز بیست ساله نشده بود(1).
در روایت دیگری، گفته شده شبی، علی و ابن عباس در کنار خانهی علی ایستاده بودند که عمر از کنار آنان عبور میکند. پس از سلام و گفتگویی کوتاه، علی از عمر میپرسد، در این هنگام شب کجا میروی؟
عمر: میخواهم به بقیع بروم.
علی: آیا نمیخواهی همراهی داشته باشی؟
خلیفه، از این پیشنهاد علی خوشحال و اظهار رضایت میکند، و علی به ابن عباس اشاره میکنند تا با خلیفه باشند و او ار تا بقیع همراهی کنند. در میانهی راه، گفتگوی این دو نفر به موضوع خلافت کشیده میشود و خلیفه میگوید: سوگند به خدا، پس از رسول خدا، علی از همهی مردم به خلافت سزاوارتر بود. اما به دو علت ترسیدیم که خلافت را به او بسپاریم، یکی جوان بودن او و دیگری اینکه او خاندان عبدالمطلب را زیاد دوست میداشت(2).
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد: روزی، پس از آنکه علی با عمر
و عدهای از مسلمانان در مسجد نشسته بودند، علی بر میخیزد و از مسجد خارج میشود، در این حال برخی میگویند چقدر علی خودپسند و متکبر شده است. عمر از این سخن خشمناک میگردد و میگوید: خودپسندی و خودبزرگبینی به علی سزاوار است. سوگند به خدا، اگر شمشیر علی نبود هرگز ستون اسلام استوار نمیگردید. او در میان امت از همه داورتر است. او از همه پیشی گرفته و از همه والاتر است. سپس یکی از میان حاضران گفت: اگر چنین است که تو میگویی، پس چرا از حق خلافت او دریغ کردید؟
و عمر پاسخ داد: ما به خاطر جوان بودن او و اینکه بنی عبدالمطلب را زیاد دوست میداشت، خوش نداشتیم که خلافت را در اختیار او قرار دهیم(1).
عمر بارها چه در گفتگوهایی که با ابن عباس داشته و چه در سخنانی که با دیگران داشته، همیشه به این دو دلیل برای نسپردن خلافت به علی اشاره میکند ولی من گمان نمیکنم که وقتی او به این دو دلیل اشاره دارد، جدّی و راستگو باشد.
زیرا، آنگونه که عمر مدّعی است، علی کم سن و سال نبوده است، بلکه در آن زمان بیش از سی سال داشته است و برای کدام مسلمانی در سن او، اتفاق افتاده است که همچون علی در تمام جنگهای اسلام حضور داشته باشد و با قهرمانان و شجاعان عرب بجنگد و پیروز شود. ضمن اینکه عمر و دیگران میدانستند که علی کسی نیست که بخواهد، فقط خویشان و خاندان عبدالمطلب را بر کارها بگمارد، او در هیچ موقعیتی لغزش دیگری را به حساب دیگری نمیگذارد و از کسی تنها به علت خویشاوندی حمایت نمیکند. عجیب است که عمر، به این دلیل که علی خاندان عبدالمطلب را بسیار دوست میدارد و میترسد که نکند این دوست داشتن در
1) (1) .ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 82.
خلافت او اثر بگذارد، از بیعت با او سرباز میزند و حقش را غصب میکند، ولی از اینکه عثمان بن عفان خاندانش را دوست داشته باشد، نه تنها نمیترسد بلکه زمینههای خلافت او را هم آماده میکند. او در حالی عثمان را در شورای تعیین خلیفه قرار داد، که میگفت: اگر، عثمان خلافت را در دست گیرد، خاندان بنیامیه را بر گردهی مردم سوار میکند(1).
ابن عباس از گفتگوی دیگر خود با عمر خبر میدهد. او میگوید: من در کنار خلیفه نشسته بودم، ناگهان چنان آهی کشید که گمان بردم دندههای سینهاش از جا درآمد. گفتم: یا امیرالمؤمنین، این آه جانکاه جز از دلی که دچار اندوهی سخت شده، بر نمیآید.
عمر: آری ای پسر عباس، من در این فکر بودم که خلافت را پس از خودم به چه کسی بسپارم. نکند فکر میکنی، علی سزاوار این منصب است؟
ابن عباس: چرا نباشد، با جهادی که او داشته، با خویشاوندی که او با رسول خدا دارد و با فداکاریها و دانشی که او دارد، چه چیزی مانع از رسیدن خلافت به علی میشود؟
عمر: راست میگویی ولی انسان بسیار شوخ طبعیست(2).
گویا عمر بن خطاب به دنبال دلیلی میگردد تا بتواند، غصب خلافت علی را
1) (1) .همان، ج 12، ص 52 و 142 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 158 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 3، ص 881 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1119 و زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج 3، ص 168.
2) (2) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 51 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 158 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1119 و هندی، کنز العمال، ج 5، ص 737 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 44، ص 438 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 3، ص 879.
توجیه کند. گاهی میگوید، قریش نمیخواست نبوت و خلافت در یک خاندان با هم باشد، گاهی میگوید علی جوان است، گاهی میگوید علی خاندان عبدالمطلب را بسیار دوست میدارد و گاهی هم میگوید علی شوخ طبع است. او این بهانهها را در حالی به زبان میراند که بارها گفته بود: سوگند به خدا اگر علی، خلافت و سرپرستی این امت را به عهده داشت، مسلمانان را به راه راست و حق روشن هدایت میکرد(1).
چگونه است که عمر، شوخ طبعی را، مانعی برای سپردن خلافت به علی میداند، اما سنگدلی، خشونت، بیرحمی و بدرفتاری خودش را که همه او را با همین صفات میشناختند، مانعی برای خلافت خلیفه نمیداند؟ مگر نه این بود که بیشتر کسانی که ابوبکر با آنها در مورد عمر مشورت کرد، عمر را به بداخلاقی و تندخویی میشناختند؟ چطور میشود خلیفهی رسول خدا، چنین اخلاقی داشته باشد که مردم از آن تنفّر دارند، در حالی که خداوند به پیامبر یادآوری میکند که اگر تو خشن و بیرحم باشی، مردم از تو دور میشوند وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ (2)«و اگر درشتخویی سنگدل میبودی از دورت میپراکندند».
چگونه ابوبکر چنین فردی را به عنوان خلیفه و جانشین رسول خدا به مردم معرفی میکند؟
چگونه است که عمر، خوشرویی و انس علی با نیازمندان، فقیران و ضعیفان و
تو اضافه کن همهی صفات برتر علی را، دلیل نسپردن خلافت به علی میداند؟
این بهانهی عمر که علی شوخ طبع است، سبب شد تا سالها بعد، «عمرو بن عاص» به هدف کوچک شمردن و خوار کردن علی، آن را در مجالسی که با معاویه داشت تکرار کند و چون به گوش علی رسید که عمرو بن عاص در شام، چنین میگوید، فرمود:
«شگفتا از پسر نابغه [عمرو بن عاص] در میان مردم شام میگوید من اهل شوخی و خوشگذرانی بوده و عمر را بیهوده میگذرانم. سخنی باطل گفته و گناهی بر زبان رانده، هان، بدترین سخن دروغ است، او حرف میزند و دروغ میگوید، وعده میدهد و به وعدهاش وفا نمیکند. از او چیزی خواسته میشود ولی او بخل میورزد و اگر چیزی بخواهد سماجت به خرج میدهد، به پیمان خیانت میورزد و پیوند خویشاوندی را قطع میکند. در هنگام جنگ آنگاه که هنوز دست به شمشیرها برده نشده، او در امر و نهی بیمانند است، اما وقتی جنگ آغاز گردد بزرگترین نیرنگ او این است که عورت خویش آشکار کرده، فرار کند.
آگاه باشید، به خدا سوگند، یاد مرگ، مرا از شوخی و کارهای بیهوده باز میدارد، اما عمرو بن عاص، فراموشی آخرت او را از گفتن حق باز داشته است. او به این شرط با معاویه بیعت کرد که پاداشی بگیرد و در برابر ترک دین، بهایی اندک به او پرداخت کند.»(1)
معاویه نیز، هر از گاهی، به قصد کوچک شمردن و سرزنش علی، همین صفت شوخ طبعی را بر زبان میراند، یکبار، پس از آنکه امر حکومتش استوار شده بود به
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 84، و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 127، ح 98 و ص 151، ح 153 و زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج 3، ص 203.
«قیس بن سعد» میگوید: خدا رحمت کند ابوالحسن را، او آدمی شاد و خندان و جکگویی بود. قیس که به نیّت معاویه از این سخن، پی برد گفت: رسول خدا هم شوخی میکرد و برای اصحابش لبخند میزد، اما من میدانم که تو این حرف را به قصد عیبجویی از علی گفتی. سوگند به خدا، که علی با خوشرویی و چهرهی خندانش، شوکت و هیبتش از شیری که گرسنهای به او دست زده باشد، بیشتر بود و آن هیبت تقوا بود نه هیبت مثل تو که شامیان از تو میترسند. آن خُلق متعادل علی، از آن زمان تاکنون پیوسته به دوستدارانش رسیده، همچنانکه، ستم و خشونت و ترس از طرف دیگر به دوستان شما رسیده است(1).
و باز در گفتگوی دیگری میان خلیفه و ابن عباس در موضوع خلافت میخوانیم:
عمر: ای پسر عباس میدانی چه چیزی، مردم را وادار کرد تا خلافت را از شما دریغ دارند؟
ابن عباس: نه، ای امیرالمؤمنین.
عمر: امّا من میدانم، قریش خوش نمیداشت تا نبوّت و خلافت، با هم در خاندان شما جمع شود زیرا، در این صورت، شما به خود میبالیدید و خود را بزرگمی دیدید. پس قریش در این باره اندیشه کرد، راهش را برگزید و در این انتخاب موفق شد و به نتیجه رسید.
ابن عباس: آیا امیرالمؤمنین خشم خود را از من دور میدارد و میشنود آنچه را که میخواهم بگویم؟
عمر: هر چه میخواهی بگو.
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 25.
ابن عباس: اما اینکه گفتی قریش خوش نداشت، پس بشنو که خداوند فرموده است ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ (1)«این از این روست که آنان آنچه را خداوند فرو فرستاد نپسندیدند بنابراین کردارهایشان را تباه کرد».
و اما اینکه گفتی، ما فخر میفروختیم و تکبر میورزیدیم، اگر ما میخواستیم با خلافت به خود ببالیم، با خویشاوندی و قرابتی که با رسول خدا داشتیم، همین کار را میکردیم، ولی ما قومی هستیم که اخلاق و رفتارمان به اخلاق و رفتار رسول خدا رفته و از او سرچشمه میگیرد و خداوند هم در این باره فرموده است وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ (2)«و براستی تو را خویی است سترگ».
و اما اینکه گفتی قریش راه خود را انتخاب و اختیار کرده است پس بشنو که خداوند میفرماید: وَ رَبُّکَ یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ یَخْتارُ ما کانَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ (3)«و پروردگارت هر چه خواهد میآفریند و میگزیند، آنان را گزینشی نیست».
و تو ای امیرالمؤمنین، خوب میدانی که خداوند متعال از میان بندگانش، چه کسی را برای خلافت برگزیده است و اگر قریش همان کسی را انتخاب و اختیار میکرد که خداوند انتخاب و برگزیده است، در این صورت بود که درست انتخاب کرده بود و به نتیجه رسیده بود.
سخن ابن عباس، خلیفه را به شدت خشمناک میگرداند، زیرا به حقیقتی بزرگ اشاره دارد و آن این است که خلافت علی به نصّ الهی واقع شده و عمر هم به این حقیقت آگاهی دارد. ترس و وحشت تمام وجود عمر را در بر میگیرد و میگوید:
ای پسر عباس، شتاب مکن، دلهای شما بنی هاشم جز برای فریبکاری در کار قریش و کینهی همیشگی به آنان، نمیتپد.
ابن عباس: ای خلیفه، دلهای بنی هاشم را به فریبکاری نسبت مده، زیرا سرچشمهی دلهای بنی هاشم، دل رسول خداوند است و خداوند قلب رسول خدا و اهل بیت او را پاک دانسته است. آنجا که در قرآن کریم فرموده: إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)«جز این نیست که خداوند میخواهد از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را به شایستگی پاک گرداند».
و اما اینکه گفتی دلهای بنی هاشم از کینهی قریش میتپد، ما چگونه به قریش که حق غصب شدهی خود را در دستان آنان میدیدیم، کینه نداشته باشیم.
ابن بار، از صراحت و بیپردهگویی ابن عباس، خلیفه خشمگینتر میشود. ابن عباس در هیچ یک از گفتگویی که با خلیفه داشته، اینچنین بیپرده و رکّ، سخن نگفته است و از این رو، عمر، این گفتگو را مبارزهای آشکار با خود و ابوبکر به حساب آورد. بنابراین تصمیم گرفت تا حرفی از ابن عباس را که تا این زمان به خاطر دوستیاشان از او پنهان کرده بود، حالا به او بگوید و او را مورد بازخواست قرار دهد. زیرا پس از این رکگویی، دلیلی برای کتمان آن نمیدید.
پس گفت: ای پسر عباس، سخنی از تو به گوش من رسیده که خوش نمیداشتم با گفتن آن، از قدر و منزلت تو پیش ما کاسته شود.
ابن عباس: ای امیرالمؤمنین، آن چیست؟ مرا از آن آگاه ساز، اگر گفتهی باطل و نادرستی باشد، انسان مثل من، باطل را از خود دور میسازد و اگر گفتهی حقی باشد، با سخن حق قدر و منزلت من پایین نمیآید.
1) (1) . احزاب (33):33.
عمر: به من خبر دادهاند که تو پیوسته میگویی، قریش از روی حسادت و ستمگرانه خلافت را از ما بنی هاشم گرفتند.
ابن عباس بدون درنگ و بدون آنکه از موضع قبلی خود عقبنشینی کند گفت:
آری، از روی حسادت و ستم خلافت را از ما بنی هاشم گرفتند، همانگونه که ابلیس به آدم حسد ورزید و خداوند، شیطان را از بهشت بیرون انداخت، ما هم پسران همان آدمی هستیم که به او حسد شد. و خلافت را ستمگرانه از ما ربودند و تو ای امیرالمؤمنین، خوب میدانی که چه کسی سزاوار و شایستهی خلافت بود. در امر خلافت، عرب بر غیر عرب به خاطر قرابتی که با رسول خدا داشت، احتجاج کرد و قریش به خاطر خویشاوندیاش به رسول خدا بر عرب احتجاج کرد و ما خاندان بنیهاشم از همه کس، چه از عرب و چه از قریش به رسول خدا نزدیکتر و سزاوارتر به خلافت هستیم.
عمر که دیگر پاسخی نداشت، و سینهاش از این همه صراحت ابن عباس به تنگ آمده بود، دوست داشت هر چه زودتر به این گفتگو پایان دهد، بنابراین به ابن عباس گفت: برخیز و به خانهات برگرد.
پسر عباس، به هدف خود رسیده بود، پس بر میخیزد تا مجلس را ترک کند.
در این هنگام، عمر احساس کرد که این گفتگو با دلخوری به پایان رسیده و گمان برد که به ابن عباس بدی کرده باشد، پس قبل از آنکه ابن عباس برود، میگوید: من میخواهم حق تو را پاس بدارم. ابن عباس که ترسی به دل راه نداده بود و نرمخویی عمر، او را از خود بیخود نکرده بود، گفت: برای من، بر تو و بر تمام مسلمانان به خاطر خویشاوندی با رسول خدا حقی است، هر کس آن را پاس دارد، حق خودش
را پاس داشته و هر آنکه آن را نابود سازد حق خودش را ضایع کرده است(1).
ابن عباس در حالی از مجلس بیرون رفت که از آنچه گفته بود، خوشحال به نظر میرسید و وجدانش از سخن حقی که بر زبان آورده بود، راحت بود. او نه از خشم و سنگدلی خلیفه و نه از زیادی همراهان عمر، ترسید.
در این گفتگو، ابن عباس، خلیفه را تحقیر کرد و رفتاری در خور شأن خلیفه، با او نداشت، با این وجود او، همچنان مورد ستایش و مدح خلیفه بود. در پایان این گفتگوست که عمر میگوید: شگفتا از ابن عباس، من ندیدهام که او با کسی ستیزه و کشمکش کند، مگر آنکه پیروز شده است.
میان عمر و ابن عباس، در موضوع خلافت و شایستگی علی، گفتگوهای زیادی انجام گرفته و با وجود ترشرویی و خشونت خلیفه، ابن عباس در همهی این گفتگوها، دیدگاه بنی هاشم و صحابهی پیامبر را بدون ترس و واهمه بیان میکرده و عمر نیز در بسیاری از این گفتگوها، به سزاواری و شایستگی علی اقرار و اعتراف داشته است. خلیفه، البته ستم رفته بر اهل بیت پیامبر را به گردن قریش میانداخت، مثل اینکه خودش هیچ تقصیری نداشته و گویا او نبود که با دوستانش آن پیماننامه را نوشتند، تا علی را از خلافت دور سازند، اما امروز، قریش را مقصر میداند تا شاید با به راه انداختن گرد و غبار در چشم مردم، حقیقت گم و پوشیده شود، اما حداقل به این حقیقت اشاره داشته که علی سزاوار خلافت بود. هرگاه موضوع خلافت، پیش کشیده میشد عمر، نام علی را بر زبان میراند و به شایستگی او اقرار میکرد، تا جایی که بیشتر مسلمانان گمان میکردند، او، علی را برای خلافت پس از
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 289 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 63 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 53.
خودش انتخاب خواهد کرد، بویژه آنکه بنا به ادعای بعضی از تاریخنویسان، عمر داماد علی میشود و ام کلثوم دختر علی را به عقد خود در میآورد (1).البته بعضی از دانشمندان شیعی وقوع این ازدواج را بعید دانستهاند(2)اما من بعید نمیدانم.
1) (1) . ابن سعد، الطبقات، ج 8، ص 463 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 149 و طبری، تاریخطبری، ج 3، ص 270 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 275 و ابن الجوزی، سیرة عمر بن الخطاب، ص 205 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 106 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 142 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 4، ص 271 و زرندی، درر السمطین، ص 234.
2) (2) .علم الهدی، الشافی، ج 3، ص 272 و کلینی، الکافی، ج 5، ص 346 و مجلسی، بحار الانوار، ج 42، ص 107 و شهرستانی، زواج ام کلثوم.
من در کتابی با عنوان «عمر بن خطاب در اسلام» به ماجرای کشته شدن عمر و عوامل پشت پرده و مسایل پیرامون آن به تفصیل پرداختهام، اما در اینجا آن را خلاصه میکنم:
تمام تاریخنویسان در کتابهایشان نوشتهاند، عمر در اثر زدن نیزهای که «ابولؤلؤ»، بردهی «مغیرة بن شعبه» به او میزند، به شدّت زخمی میشود و پس از مدتی از دنیا میرود(1).
مردم، نالان و گریهکنان دور او جمع میشوند و در حالی که در اثر خونریزی زیاد، توانش را از دست داده بود، به او گفتند، ای امیرالمؤمنین، کاش کسی را به جای خود، جانشین میساختی؟ عمر، کمی فکر کرد و گفت: اگر، فردی را جانشین خود قرار دهم همانا آن کسی که بهتر از من بود [ابوبکر]، شخصی را به جای خود جانشین قرار داد و اگر این کار را نکنم، همانا آن کس که بهتر از من بود،
1) (1) .ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 49 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 91 و بیهقی، السنن الکبری، ج 3، ص 113 و ابن حبان، الصحیح، ج 15، ص 331 و سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 134 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 159 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 263 و هندی، کنز العمال، ج 12، ص 681، ح 36048 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 340 و 350 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 27 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 312 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 185 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1152.
[پیامبر صلی الله علیه و آله] این کار را نکرد(1).
او، با این حرفش به پیامبر صلی الله علیه و آله و ابوبکر اشاره دارد. میخواهد بگوید، پیامبر به موضوع خلافت پس از خودش، نپرداخت تا خود مسلمانان، هر کسی را که از او رضایت دارند و او را میپذیرند برای جانشینی انتخاب کنند، اما ابوبکر این کار را کرد و برای خودش جانشین تعیین کرد و هر دوی آنها هم، بهتر از من بودند.
به این سخنِ پر از گمراهی عمر، خوب بنگرید. او در حال مرگ هم، سخنی میگوید که گویا رسول خدا، علی علیه السلام را جانشین خود قرار نداده است. او، خود در روز غدیر به علی بن ابی طالب به مناسبت خلافتش تبریک گفت، اما هوای نفسانی عقل و حقیقت را نابود میسازد.
سپس با حالتی اندوهناک که نفسهایش را به شماره انداخته بود، گفت: ای کاش «ابوعبیده» زنده بود تا او را جانشین خود قرار میدادم و اگر پروردگارم در این باره از من پرسش مینمود، میگفتم من از پیامبر تو شنیدم که میگفت او امین این امت است و ای کاش «سالم» مولی ابو حذیفه زنده بود تا او را جانشین خود تعیین میکردم و اگر پروردگارم از من پرسش مینمود، میگفتم من از پیامبر تو
1) (1) .ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 342 و هندی، کنز العمال، ج 12، ص 676، ح 36034؛ طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 292؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 29 و ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 28 و ابن الجوزی، سیرة عمر بن الخطاب، ص 186 و احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 1، ص 43 و بخاری، صحیح بخاری، ج 8، ص 126 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 95 و ابن حبان، الصحیح، ج 10، ص 331 و ابن عبد البر، التمهید، ج 22، ص 128 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 185 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 44، ص 432.
شنیدم که میگفت او بسیار دوستدار خداوند بود(1).
تو ای خوانندهی آگاه، خوب بنگر که چگونه عمر آرزو میکند تا دوستان و هم پیمانانش زنده بودند تا آنها را از سهمی که از کودتای سقیفه بردهاند، برخوردار میساخت. اما مرگ در کمین آنها بود و قبل از آنکه در سایهی خلافت، خوشگذرانی کنند، مرگشان فرا رسید و هم در دنیا و هم در آخرت خسران دیدند.
به راستی که عمر چقدر حرفهای ضد و نقیض میزند. او در میان مردم سخنی میگوید ولی بر خلاف آن عمل میکند. او و ابوبکر در روز سقیفه به انصار میگویند، پیامبر فرموده است خلافت برای قریش است، اما امروز آرزو میکند که «سالم» که از قریش نبود، زنده بود تا او را به خلافت مینشاند. گویا، او، فرمودههای پیامبر اسلام دربارهی علی را که دربارهی هیچ کس دیگر نفرموده، فراموش کرده است. یا گویا حرف خودش هم فراموش کرده است، مگر نه اینکه او به ابن عباس گفت: اگر علی خلافت را به دست میگرفت، مردم را به راه راست و بر اساس کتاب خدا و سنت رسول خدا، راهبری میکرد.
نویسنده بزرگ، «عبدالفتاح عبدالمقصود» در کتاب مشهورش «امام علی» پس از اینکه سخن عمر را نقل میکند، فرصت را غنیمت شمرده و با زبانی که آماده کرده تا حزب توطئهگر قریش را مخاطب خود قرار دهد، مینویسد: «چرا عمر در حال مرگ، حتی اندکی از فرمودههای فراوان رسول خدا را دربارهی خلافت
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 292 و هندی، کنز العمال، ج 12، ص 675 و ج 13، ص 216؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 29؛ ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 28 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 413 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 25، ص 461 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 3، ص 886 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 190.
امیرالمؤمنین علیه السلام، به یاد نیاورد؟ اما بدون تردید، او، گفتههای پیامبر را به یاد میآورد او، حتی همهی آنچه را که تا قبل از این انجام داده بود، به یاد میآورد، او، همه ارزشها و فضیلتهای علی را در همه جا به یاد میآورد، نه آن فضایلی که تنها دوستان علی بر زبان میآوردند، بلکه ارزشهایی که او خودش از آنها خبر داشت، ارزشهایی که علی را فراتر از دیگران میساخت. اما، در عین حال، او سیاست قریش را هم به یاد میآورد، سیاستی که قریش برای خود انتخاب کرده بود و عمر یا آن را درست میدانست و یا به ناچار در آن وارد شده بود و از آن دست بر نمیداشت، در هر صورت عمر در این راه، موفقیت را از دست داد و راه درست را نپیمود.»(1)
1) (1) .عبدالفتاح عبدالمقصود، امام علی علیه السلام، ج 1، ص 243. اما عمر خودش برنامهریز اصلی این سیاست قریش بود پس نمیتوانیم بگوییم او در پیمودن این راه مجبور بوده است.
اکنون که مرگ عمر، نزدیک شده است، چه کسی خلیفه خواهد شد؟ آیا عمر، کسی را برای خلافت برگزیده است؟ خیلی روشن است که او، همچون سلف خود یعنی ابوبکر باید قانون و سیاست الزامآور قریش را اجرا کند. او، هر طور شده نباید کاری کند که بنی هاشم و بویژه علی، حکومت را در دست بگیرند. عمر، برای اجرای این قانون نقشهای زیرکانه طرّاحی کرد. نقشهای که در نتیجهی اجرای آن، خاندان اموی بر تخت خلافت و پادشاهی مینشستند.
در ابتدا، «مغیرة بن شعبه» تلاش میکرد تا خلافت را برای «عبداللّه» پسر عمر، تمام کند. او به خلیفه میگوید: ای امیرالمؤمنین، خلافت را برای پسرت عبداللّه قرار ده، اما عمر، با نگاهی که حکایت از خشم و غضب او داشت، بر سرش فریاد زد و گفت: خدا تو را بکشد، تو با این پیشنهاد، هدفی جز به پا کردن شرّ نداری. تو میخواهی خلافت را برای کسی استوار سازم که حتی از طلاق دادن همسرش هم ناتوان است؟ پس از عمر، بار دیگر خلافت به پسران خطّاب نمیرسد و برای عمر، آنچه را که از خلافت تحمّل نمود، کافی است و من نمیتوانم، هم در حال زنده بودنم و هم در حال مرگ آن را تحمّل کنم(1).
1) (1) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 160 و تاریخ طبری، ج 3، ص 292 و هندی، کنز العمّال، ج 12، ص 681، ح 36047؛ ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 343 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 190.
عمر، با زیرکی تمام، خلافت فرزندش را نپذیرفت. او، به این بهانه که عبداللّه، آدم ضعیفی است، زمینه را برای خلافت خاندان بنی امیّه آماده کرد، گویا میدانست، تنها بنیامیّه میتوانند بنی هاشم و علی را از خلافت دور سازند و خود بر تخت خلافت بنشینند. و اسلام را به عقب برگردانند و چنان تعالیم و قوانین آن را جا بجا کنند که از محتوای بلند آن تهی و خالی شود و تنها به یک مجموعهی عبادی صرف تبدیل شود، چیزی که امروز آن را مشاهده میکنیم.
عمر، برای رسیدن به این هدف، موضوع شورا را بدون آنکه در اسلام سابقهای داشته باشد، ابداع میکند.
آنگونه که تاریخنویسان نوشتهاند، عمر اندکی قبل از مرگش، «علی بن ابیطالب»، «عثمان بن عفّان»، «سعد بن ابی وقاص»، «عبدالرحمن بن عوف» و «زبیر بن عوام» را نزد خود جمع میکند و به آنها میگوید: هرگاه از دنیا رفتم، «صهیب »(1)،امام جماعت مردم باشد و شما، سه روز میان خود مشورت کنید و چهارمین روز نمیآید مگر آنکه از میان خود، خلیفه را تعیین کرده باشید. عبداللّه بن عمر هم مشاور شما باشد و «طلحة بن عبداللّه» هم در این کار شریک شما خواهد بود، پس اگر سه نفر از شما، کسی را برای خلافت پیش قدم کرد، او را خلیفه قرار دهید(2).
1) (1) . صهیب بن سنان، همان کسی است که میان عایشه و ابوبکر واسطه شد و به دوستان ابوبکراطلاع داد که عایشه میگوید: پیامبر بیماریاش شدیدتر شده و از سپاه اسامه خارج شوید.
2) (2) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 264 و 292 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 30 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 160 و سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 134 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 61 و 344 و هندی، کنز العمال، ج 12، ص 698.
همچنین او، به «ابو طلحة انصاری»(1)دستور میدهد و میگوید: پنجاه نفر از انصار را انتخاب نما تا این گروه را تحریک و ترغیب کنند و از میان خودشان خلیفهای را برگزینند(2).
و به «مقداد بن اسود» هم گفت: هرگاه مرا در قبرم گذاشتید، این گروه را در خانهای جمع کن، تا از میان خود شخصی را به عنوان خلیفه برگزینند، پس اگر پنج نفر از آنان شخصی را معین کردند و یک نفرشان نپذیرفت، با شمشیر، سرش را بزن و اگر چهار نفر بر خلافت شخصی راضی شدند و دو نفرشان نپذیرفتند، سر آن دو نفر را بزن و اما اگر سه نفرشان بر شخصی و سه نفرشان بر شخص دیگری توافق داشتند، «عبداللّه بن عمر» را داور قرار دهید تا او یک نفر را معین کند و اگر داوری عبداللّه بن عمر را هم نپذیرفتند، پس شما با گروهی باشید که عبدالرحمن بن عوف در آن گروه قرار دارد و هر کسی که این را نپذیرد و از آنچه که مردم بر آن توافق دارند، رو گرداند، او را بکشید.
و چون عمر از دنیا رفت «صهیب» بر جسد او نماز خواند و دفنش کردند و سپس مقداد، اعضای شورا را در جایی جمع کرد. عبدالرحمن بن عوف در آغاز جلسه گفت: چه کسی از میان شما حاضر است از خلافت دست بکشد تا بهترین شما خلیفه شود. و وقتی هیچ کدامشان به عبدالرحمن جوابی ندادند، گفت: من خود را از خلافت برکنار میسازم، عثمان گفت من نخستین کسی هستم که رضایت
میدهم. دیگر اعضای شورا هم، یکی یکی رضایت خود را اعلام کردند، اما در این میان علی ساکت بود و چیزی نمیگفت، در این حال عبدالرحمن میگوید: ای ابوالحسن نظر تو چیست؟ و علی علیه السلام پاسخ میدهد: به من اطمینان بده که حق را بر میگزینی و از هوای نفس فرمانبرداری نمیکنی و امری را به خویشاوندانت مخصوص نمیسازی و در دلسوزی و نصیحت به مردم کوتاهی نمیکنی، عبدالرحمن هم او را مطمئن ساخت(1).
پس از تبادل نظر و جرّ و بحث زیاد، عبدالرحمن رو به علی کرده گفت: من با تو بیعت میکنم به این شرط که روش خود در خلافت را بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر و روش ابوبکر و عمر، قرار دهی و علی علیه السلام فرمود: من خلافت خود را بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر و نظر خودم استوار میسازم. عبدالرحمن سپس رو به عثمان کرده، همان شرطی را که با علی در میان گذاشت، به عثمان میگوید و البته عثمان آن را میپذیرد. این گفتگو برای چندین بار میان عبدالرحمن و علی و عثمان رد و بدل میشود و در هر بار، پاسخ علی علیه السلام یکی است، در این هنگام عبدالرحمن با عثمان بیعت میکند و دیگران هم او را به عنوان خلیفه میپذیرند و بدین ترتیب عثمان خلیفه میشود، اما امیرالمؤمنین علی علیه السلام به عبدالرحمن میگوید: سوگند به خدا، این کار را انجام ندادی جز بخاطر آنکه تو همان انتظاری
1) (1) .مثل اینکه عبدالرحمن با خارج ساختن خود از نامزدی خلافت، خود را برای داوری میان دیگر اعضای شورا آماده کرده است، به گونهای که دیگران هم در نهایت رأی او را بپذیرند. دلیل این برداشت، سخن عثمان است که میگوید، من راضی هستم و دیگران هم میپذیرند و علی علیه السلام از او میخواهد تا به او اطمینان دهد که در داوریاش از حق خارج نمیشود و خویشان خود را مقدم نمیدارد و بالاخره هم با داوری عبدالرحمن، عثمان خلیفه شد!!! [مترجم]
را از عثمان داری که ابوبکر و عمر از همدیگر داشتند خداوند زشتیهایتان را آشکار سازد(1).
روایت دیگری از ماجرای شورا، برای ما واقعیت بیشتری را آشکار میسازد، در این روایت آمده است که عمر میگوید: رسول خدا از دنیا رفت در حالی که از این شش نفر راضی و خشنود بود. علی و عثمان و طلحة بن عبداللّه و سعد بن ابی وقاص و زبیر بن عوام و عبدالرحمن بن عوف و من بهتر دیدم تا در میان این شش نفر شورایی تعیین کنم که از میان خود، کسی را برای خلافت انتخاب کنند. سپس دستور داد تا آنها را به نزدش آورند. همین که همگی آنان در کنار عمر جمع شدند، نگاهی به آنها انداخت و گفت: آیا همهی شما انتظار دارید که پس از من، خلیفهی مسلمانان گردید؟ و چون جوابی نشنید، سخن خود را بار دیگر تکرار کرد.
این بار زبیر گفت: چگونه است که ما را برای خلافت شایسته نمیدانی، اما تو خلیفه شدی در حالی که در آن زمان، در میان قریش، ما، کمتر از تو نبودیم و سابقهی تو در اسلام بیشتر از ما نبود.
عمر: آیا میخواهید خودتان را به خودتان بشناسانم و از درونتان آگاهتان سازم؟
گفتند: بگو، اگر ما تو را ببخشیم، تو ما را نمیبخشی.
عمر: اما تو ای زبیر، عیبجو و فتنهگری، آن زمان که خشنودی، مؤمن هستی و در حال خشم کافر میشوی. روزی انسانی و روز دیگر شیطان میشوی. اگر خلافت به تو برسد، یک شهر را برای به دست آوردن مدّی از جو به آشوب
1) (1) .ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 32 و 37 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 67 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 294؛ ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 185.
میکشی و من نمیدانم، اگر خلافت به تو برسد، در آن روز که شیطان میشوی و خشمگین هستی چه بر سر مردم خواهد آمد. خدا نخواهد که تو با چنین اخلاقی و صفتی بر مردم حاکم شوی.
پس از زبیر نوبت به طلحه رسید. طلحه از کسانی بود که طمع داشت پس از ابوبکر خلافت، به او برسد، اما او که از نقشه و سیاست قریش و توطئهی ابوبکر و عمر بیخبر و غافل بود، سنگدلی و قساوت عمر را بهانه کرده و به ابوبکر اعتراض میکند، از همین رو، عمر از همان ابتدا، دل خوشی از طلحه نداشت و از او کینه به دل داشت. و حالا رو به طلحه کرده میگوید: بگویم یا ساکت بمانم؟
طلحه: بگو، تو هیچ گاه به نیکی سخن نمیگویی(1).
عمر: من از همان موقع که انگشتان تو در جنگ احد آسیب دید(2)تو را میشناسم. تو از این آسیب دیدگی به دیگران فخر فروختی، در حالی که پیامبر از دنیا رفت و از تو بخاطر حرفی که پس از نزول آیهی حجاب زدی (3)،ناراضی و
1) (1) .کسی که حرف نیکی نزده است لا بدّ هر چه میگوید شرّ است و تو ای خوانندهی عزیز خوب بنگر که خلیفه نزد صحابهی پیامبر چه مقدار قدر و منزلت داشته است؟!!
2) (2) . گفته شده در جنگ احد، طلحه برای جلوگیری از زخمی شدن پیامبر با دست خود از ایشاندفاع کرده که در همان زمان تیری به دستش اصابت نموده و موجب میشود تا از آن پس دست طلحه خشک و فلج شود. ر. ک: ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 2، ص 176؛ طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 201 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 217 و البته برای آگاهی از حقیقت امر، ر. ک: جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی، ج 6، ص 220. [مترجم]
3) (3) . گفته شده، طلحه پس از نزول آیهی حجاب «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ... کانَ عِنْدَ اللّهِ عَظِیماً» احزاب (33):53، گفت: چگونه میشود محمد با زنان ما ازدواج کند و ما با زنان او ازدواج نکنیم، سوگند به خدا، اگر او بمیرد ما زنانش را به ازدواج خود در-
دلگیر بود(1).
سپس نگاهی به سعد ابن ابی وقاص انداخت و گفت: و اما تو ای سعد، تو با شکار و شکارچیان رفاقت داری، و دوستدار تیر و کمان و شکار هستی، «بنو زهره»(2)کجا و خلافت و تدبیر امور مردم کجا؟
و به عبدالرحمن عوف هم گفت: اما تو ای عبدالرحمن، اگر ایمان تو را با نیمی از ایمان مسلمانان وزن کنند، بدون شک ایمان تو بر ایمان نیمی از مسلمانان برتری خواهد داشت و سنگینی میکند، اما تو دارای نقطه ضعفی هستی که به مصلحت نیست خلافت به تو برسد و بنو زهره کجا و خلافت بر مسلمانان کجا؟
و اما تو ای علی، سوگند به خدا که خلافت، تنها تو را سزاست، اگر این شوخ طبعی در تو نبود. اگر تو زمامدار مردم باشی آنها را به حق روشن و راه مستقیم رهبری خواهی نمود.
1) (1) .چقدر خلیفه متناقض حرف میزند، در آغاز این روایت او میگوید پیامبر در حالی از دنیا رفت که از این شش نفر راضی بود اما حالا به طلحه میگوید پیامبر از دنیا رفت در حالی که از تو رضایت نداشت. و یا چگونه میشود پیامبر از زبیر راضی باشد ولی او روزی انسان و روزی شیطان باشد. امروز صهیب بن سنان را به امام جماعت منصوب میکند و میداند که این مقام، ربطی به خلافت ندارد و او را حتی جزء افراد شورا نمیکند ولی دیروز و در سقیفه نماز خواندن ابوبکر در محراب پیامبر را بزرگترین دلیل برای خلافت ابوبکر میداند. و یا عثمان و سعد بن ابی وقاص را به بدترین و زشتترین صفات توصیف میکند اما میگوید پیامبر از دنیا رفت در حالی که از آنها راضی بود. من از این همه تناقض میان حرف و عمل او تعجب میکنم.
2) (2) .بنو زهره، قبیلهی سعد بن ابی وقاص است.
و اما تو ای عثمان، خلافت از تو دور باد. گویا همین الان میبینم که قریش به خاطر دوستی با تو، خلافت را به گردنت آویزان میکنند، تو نیز بنیامیه و «بنی معیط» را بر گردهی مردم سوار میکنی، آنان را بر بیتالمال مسلمانان مسلط میسازی و در این حال گروهی از گرگان و دزدان عرب به سوی تو حملهور میشوند و تو را در خانهات به قتل میرسانند سوگند به خدا که اگر قریش انجام دهد (تو را خلیفه کند) تو هم انجام میدهی (آنان را بر اموال مسلمانان مسلط میسازی) پس آنها هم با تو همان کار را خواهند کرد. سپس به پیشانی خود زد و گفت: هرگاه چنین شد، سخن مرا به یاد آور زیرا حتماً اتفاق خواهد افتاد(1).
این توصیفی بود که عمر در پایان عمرش از این شش نفر میکند، ولی من نمیدانم چه بگویم؟
اگر عمر میداند که افراد قبیلهی بنو زهره شایستهی خلافت نیستند و اگر سعد را متهم به خوشگذرانی میکند و در عبدالرحمن نقطه ضعف میبیند، چرا این دو نفر را از افراد شورا قرار میدهد و با این کار آنها را نامزد خلافت میکند. اما او این کار را کرد تا خلافت عثمان بدون هیچ دردسری و مشکلی در شورا تمام شود زیرا عبدالرحمن داماد عثمان است و سعد، پسر عموی عبدالرحمن است و حالا که خلیفه دستور داده، کسی پس از خودش خلیفه است که گروه عبدالرحمن او را انتخاب کرده باشد پس از همان اول، عثمان را برای خلافت تعیین کرده است و حضور عبدالرحمن و سعد برای کمک به عمر بود. در حقیقت عمر با ظاهری فریبنده به نام شورا، عثمان را به خلافت رساند و اگر هوا و هوس نفسانی اجازه دهد، درک این حقیقت چندان مشکل نیست.
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 185 و باقلانی، تمهید الاوائل، ص 510.
اگر عمر اطمینان دارد که عثمان، بنیامیه را بر اموال مسلمانان چیره میسازد و آنها را بر بهترین شهرها حاکم میگرداند، پس چرا زمینهی خلافت عثمان را آماده میکند؟ و چرا او را با این روش بیسابقه که دست کمی از نصب و تعیین خلیفه ندارد، به خلافت بر میگزیند؟ مگر عمر نبود که میگفت من نمیتوانم خلافت مسلمانان را هم در حال زندگانی و هم در حال مرگ به دوش بکشم، پس چرا، بدین شکل عثمان را خلیفه میکند و از دنیا میرود؟
او با وجود اینکه زشتترین و بدترین صفتها را به عثمان نسبت میدهد و با وجود اینکه میداند و میگوید با خلافت علی، مردم به راه راست و حق روشن رهبری میشوند، اما به بهانهی شورا، خلافت را برای عثمان آسان و برای علی، مشکل و پیچیده میسازد و این در حالی بود که دلهای مردم به سوی علی بود.
مردم، علی را میشناختند و میدانستند که بخاطر ویژگیها و صفات بارز او، خلافت تنها شایستهی اوست و دیگران شایستگی آن را ندارند.
عمر در حالی از دنیا رفت که به ابو طلحه انصاری دستور داده بود تا بلافاصله پس از مرگش با گردآوری پنجاه نفر از افراد شمشیر به دست، افراد شورا را در جایی جمع و مجبور سازد تا به سرعت از میان خودشان یکی را به خلافت برگزینند و چنانچه پس از تعیین خلیفه، کسی از آن گروه اعتراض کند و خلیفهی جدید را نپذیرد، سرش را از بدن جدا کند و اگر اختلاف کردند، آن شخصی خلیفه باشد که گروه عبدالرحمن بن عوف او را به خلافت تعیین کردهاند و بالاخره اگر سه روز گذشت و خلیفهای تعیین نشد هر شش نفرشان را بکشد، تا مسلمانان از میان خودشان کسی را خلیفه قرار دهند.
با این وصیت پر از تهدید و خشونت، اعضای شورا از خانهی عمر خارج
میشوند و منتظر میمانند تا زمان شورا فرا برسد. علی که میدانست خلافت به عثمان خواهد رسید، در حالی از میان ازدحام و شلوغی مردم بیرون میرود که آشکارا، نگرانیاش از آینده در چشمانش هویدا بود و چنان خشمگین به نظر میرسید که نزدیک بود خون از بدنش بیرون بزند، در همین زمان عمویش عباس به سمت او میآید و دربارهی آنچه در خانهی عمر رخ داده است پرسش میکند و علی همهی آنچه را که اتفاق افتاده بود مو به مو به عمویش میگوید و ادامه میدهد:
خلافت را در میان گروهی قرار داد که گمان میبرد من همسنگ آنها هستم. عمر گفته است اگر سه نفر از شما به شخصی رأی دادند و سه نفر دیگر به شخصی دیگر رأی دادند، خلیفه آن شخصی باشد که گروه عبدالرحمن بن عوف را برگزیدهاند.
عباس سرش را تکان داد و گفت: ای پسر برادرم، تو با آنها در این شورا وارد مشو و رهایشان کن.
عبداللّه پسر عباس نیز رأی پدرش را میپسندد و میگوید: عمر با این کار خواسته است تا خلافت به عثمان برسد.
علی، نظر عباس و پسرش را درست میدانست و تردیدی نداشت که با حضور افراد شناخته شدهی این شورا، خلافت به علی نمیرسد. علی میدانست که طلحه نسبت به خاندان بنی هاشم حسادت و کینه دارد و به او اشاره دارد آنجا که در خطبهی شقشقیه میفرمایند: «یکی از آنها با کینهای که از من داشت روی برتافت »(1).همچنین علی میدانست که سعد بن ابی وقاص، هرگز پسر عمویش عبدالرحمن بن عوف را رها نمیکند و علی را بر او ترجیح نمیدهد، ضمن این که به
1) (1) . نهج البلاغه، خطبهی سوم. اما به نظر میرسد این جملهی حضرت، اشاره به سعد ابن ابیوقاص باشد.
خاطر وجود پیمانهایی، سعد ابن ابی وقاص مایل به خاندان اموی بود.
و بالاخره میدانست که عبدالرحمن بن عوف داماد عثمان است، پس با این وضع هیچ کدام از آنها به علی رأی نخواهند داد، اما در عین حال به عمویش و پسر عمویش میگوید: من به آنچه شما میگویید آگاهی دارم و میدانم، اما در این شورا با آنها خواهم بود، زیرا عمر، پیش از این میگفت خلافت و نبوت در یک خاندان جمع نمیشود ولی الان مرا شایستهی خلافت میداند پس در این شورا خواهم بود تا دورویی و دوگانگی میان حرف و کار او بر مردم آشکار گردد(1).
آنچنان که مورخان نوشتهاند، اعضای شورا در دو روز نخست پس از مرگ عمر به نتیجهی قطعی نرسیدهاند، زیرا هر کدام امیدوار بود خلافت به او برسد و چون روز سوم فرارسید، ابوطلحه به آنها یادآوری کرد که امروز مهلت تمام میشود و تهدیدشان کرد که چنانچه امروز خلیفهای تعیین نکنند و اختلافشان همچنان باقی بماند، نتایج ناگواری بر ایشان به دنبال خواهد داشت.
بدین ترتیب باید هر کدامشان تصمیمی بگیرند. نخست طلحه بن عبداللّه از نامزدی خلافت انصراف داد. او متوجه شده بود رقابت اصلی میان علی و عثمان است و حالا وقت آن رسیده است که کینهی قدیمی میان او و علی که عایشه نیز آن را پرورش داده بود، نقش خود را در این نزاع بازی کند، گذشته از اینکه میدانست، قاطعیت علی در انداختن خلافت، در مسیر حق روشن و راه مستقیم، تمام ثروتمندان سرکش و مالاندوزان طمعکار قریش و غیر قریش را از علی دور و به عثمان نزدیک میسازد، پس یقین پیدا کرد که اصرارش بر نامزدی خلافت، او را از
1) (1) .صدوق، علل الشرایع، ج 1، ص 170 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 189 و ابن شبة، تاریخ المدینة، ج 3، ص 925 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 294.
شورا دست خالی بیرون میاندازد و مردم او را به علی و یا حتی عثمان ترجیح نمیدهند، لذا تصمیم گرفت با دفاع از عثمان و انداختن رأی خود در صندوق عثمان، کینهی خود را از علی نشان دهد.
پس از طلحه، زبیر نیز از نامزدیاش انصراف داد، او فهمید که طلحه به خاطر دشمنی و کینهای که از علی به دل دارد، به نفع عثمان کنار رفته است و با وجود اینکه میدانست خلافت به علی نخواهد رسید، حق خویشاوندی، او را به سمت علی کشاند و گفت: من شما را شاهد میگیرم که به نفع علی بن ابی طالب از نامزدی خلافت انصراف دادهام.
حالا دیگر، تنها چهار نفر باقی ماندهاند. از این چهار نفر نیز، سعد بن ابیوقاص بلند شد و گفت: من هم حق خودم را به عبدالرحمن بن عوف میبخشم. پس از او عبدالرحمن رو به علی و عثمان کرد و گفت: کدام یک از شما به نفع دیگری کنار میرود؟ اما پاسخی نشنید. گویا عبدالرحمن با این حرفش خود را از نامزدی کنار کشیده است، او قبل از اینکه یکی از این دو نفر را به خلافت برگزیند، شروطی را مطرح کرد و از آن دو نفر پیمان گرفت که در امور خلافت پیرو حق باشند و از هوای نفسانی فرمانبرداری نکنند و امری را مخصوصِ خویشان خود قرار ندهند و در دلسوزی و نصیحت به مردم کوتاهی نکنند. آن دو نفر هم این شرطها را پذیرفتند.
موافقت علی با این شروط، کار را بر عبدالرحمن و دیگران سخت میکند، زیرا عبدالرحمن نمیتواند دست از عثمان بردارد و خلافت را به علی بسپارد، پس برای نرسیدن علی به خلافت، باید تدبیری دیگر بیاندیشند و به دنبال راه حل دیگری باشند. از این رو، عبدالرحمن گاهی با سعد ابن ابی وقاص و زمانی دیگر با «مسور
بن مخرمه» که هر دو از بنی زهره بودند، در گوشهای و به دور از دیگران به مشورت مینشیند تا بتوانند خلافت را به راحتی به عثمان بسپارند. آنها به دنبال شرطی میگشتند که با مطرح شدن آن علی نپذیرد و با آن موافقت نکند، و اما عثمان بپذیرد، بدین ترتیب میتوانند بدون دردسر عثمان را خلیفه کنند.
علی علیه السلام که میداند این گوشهنشینیها و خلوت کردنهای عبدالرحمن برای برون رفت از مشکل به وجود آمده است و آنها دنبال چارهای میگردند تا خلافت را به عثمان بسپارند، به سعد میفرمایند: «ای سعد، از خداوند و خویشان پروا داشته باش، از تو بخاطر خویشاوندی فرزندم به رسول خدا و خویشاوندی تو به عمویم حمزه(1)میخواهم، به نفع عثمان، پشتیبان عبدالرحمن مباش».
در بیرون از جلسه سروصداهای مردم بالا گرفت. آدمهای پاک، ضعیفان و فقیران، محرومان و ناتوانان و بنی هاشم و دوستداران بنی هاشم که بیشتر مردم را هم تشکیل میدادند، مایل بودند علی به خلافت برسد، ولی از سوی دیگر، ثروتمندان متکبر و سرکش، بنی امیه و طمعکاران به خلافت و دارندگان امتیازهای ویژه دوست داشتند، اعضای شورا عثمان را به خلافت برگزینند.
وضع در بیرون جلسه، متشنج بود و هر لحظه احتمال داده میشد میان مردم درگیری صورت گیرد. گزارش شده است که عمار بن یاسر و مقداد با «ابن ابیسرح» و «عبداللّه بن ربیعه» گلاویز شدهاند.
سعد بن ابی وقاص که اوضاع را ناآرام و غیر قابل کنترل میبیند، به عبدالرحمن گفت: قبل از اینکه مردم خودشان را بکشند، هر چه سریعتر کار را تمام کن. در این
1) (1) .مادر حمزه بن عبدالمطلب، «هالة» دختر «أهیب بن عبد مناف» است که عمّهی سعد است، بنابراین حمزه پسر عمهی سعد و سعد پسر دایی حمزه است.
هنگام، عبدالرحمن شرط جدیدی را که با مشورت با سعد ابن ابی وقاص و «مسور بن مخرمه» به آن رسیده و توافق کرده بودند، با علی در میان میگذارد و رو به علی کرده میگوید: من با تو بیعت میکنم، به آن شرط که خلافت خود را بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر و روش ابوبکر و عمر برقرار سازی، اما علی این شرط را نمیپذیرد و میفرمایند، من بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر عمل میکنم و در امری که در کتاب خدا و سنت پیامبر نیامده به رأی و نظر خودم عمل میکنم. اینبار عبدالرحمن همان شرط را به عثمان میگوید و عثمان با رغبت و حرص هر چه بیشتر میپذیرد. عبدالرحمن که میدانست علی هرگز این شرط را قبول نمیکند و نمیپذیرد، چندین بار شرط خود با امیرالمؤمنین علیه السلام مطرح میکند و هر بار علی از پذیرش آن سرباز میزند، اما عثمان میپذیرد و عبدالرحمن با او بیعت میکند و بدین ترتیب عثمان خلیفه میشود و مرحلهی دیگری از نقشهی قریش که پسر خطاب آن را طراحی کرده بود تا خلافت به خاندان بنی هاشم و علی نرسد به اجرا در میآید(1).
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 297 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 162 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 70 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 187 و ابن شبه، تاریخ المدینة، ج 3، ص 926 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 303 و جوهری، السقیفة وفدک، ص 86 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 37.
در آغاز بررسی ماجرای شورای خلافت، پرسشهای زیر به ذهن میآید:
کدام قانون عادلانهای به عمر اجازه میدهد تا انتخاب خلیفه را در این شش نفر محدود کند؟
بر اساس کدام قانون، عمر آنها را مجبور میسازد تا حتماً در این شورا وارد شوند؟
بر اساس کدام آیه از کتاب خدا و یا روایتی از رسول خدا، عمر اجازه دارد که اگر هر کدام از آنها از دستور عمر امتناع کردند به قتل برساند؟ چگونه عمر دستور به قتل افرادی میدهد که بنابر اعتراف خودش، پیامبر اسلام به آنها بشارت بهشت داده است؟(1)چگونه میشود کسی را که رأی درستی دارد، تنها به خاطر مخالفتش با دیگر اعضای شورا به قتل رساند؟
هدف عمر از این ترتیب شش نفرهی بیسابقه و فرمان قطعیاش بر قتل هر کدام از آنها در صورت مخالفت با رأی دیگر اعضاء چه بود؟
چرا عمر، ابوطلحه انصاری را مسئول امنیت جلسه میکند و به او اجازه میدهد تا در صورت مخالفت اعضاء با یکدیگر آنها را بکشد؟ او از کجا مطمئن بود که ابوطلحه کارش را به درستی انجام میدهد و از مسیر حق منحرف نمیشود؟
1) (1) . طبری، تفسیر طبری، ج 3، ص 293 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 191 وابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 66 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 30.
در چنین اوضاع آشفتهای که هر کدام از آن شش نفر، خود را برای خلیفه شدن از دیگران سزاوارتر میداند و ممکن است بعضی از آنها برای به دست آوردن خلافت خون مردم هم بریزد، عمر از کجا مطمئن بود که ابوطلحه فریب نمیخورد و به بهانهی اجرای دستور عمر، از هوای نفسانیاش اطاعت نمیکند و با افراد شمشیر به دستش هر کاری را که بخواهد انجام نمیدهد؟ در این صورت چه کسی میتواند جلودار ابوطلحه باشد؟
این همه پرسش یک پاسخ بیشتر ندارد و آن این است که عمر میبایست هر طور که شده، مانع از رسیدن خلافت به علی شود. او برای رسیدن به این هدف، با تشکیل شورایی از افرادی خاص، علی را بر سر یک دوراهی قرار دهد. علی، یا وارد شورا میشود و یا نمیشود، پس باید نقشهای طرّاحی کند که در هر دو صورت، قریش و بنی امیّه پیروز شوند و علی از رسیدن به خلافت همچنان محروم باشد.
عمر، احتمال قوی و یا به عبارت درستتر، یقین داشت که علی، نخستین کسی خواهد بود که با افراد شورا و تصمیم آنها مخالفت خواهد کرد. زیرا او تنها کسی بود که با هیچ راه و روشی جز راه روشن پیامبر اسلام موافقت نمیکرد. عمر میدانست که علی از سنت پیامبر، حتی به اندازهی تار مویی منحرف نشده و نخواهد شد. بنابراین اگر او با افراد شورا و در حقیقت با نقشهی از پیش طراحی
شدهی عمر مخالفت کند و کسی هم با عقیده و رأی او موافقت نکند، همان کسی خواهد بود که قانون عمر را رعایت نکرده و او همان کسی میشود که باید به دستور عمر کشته شود تا در این صورت جامعهی اسلامی از سختگیری او در امر دین و همراه نشدن او با کسانی که به دنیا و اموال دنیا رغبت دارند، راحت شود.
دومین کسی که احتمال میداد، مخالفت کند زبیر بن عوام است. زبیر پسر عمّهی علی و علی پسر دایی زبیر است. زبیر، با علی بیشتر از دیگران ارتباط داشت، بویژه آنکه در ماجرای سقیفه، زبیر تا حدودی از علی دفاع کرده بود.
و اما سومین نفری که احتمال میداد او نیز با این روش، مخالفت کند، طلحه بن عبداللّه بود. او کسی بود که از ابتدا با خلافت عمر مخالفت داشت و تا آخرین لحظه، از او ناراضی بود و دیدیم که به عمر گفت از زبان تو خیری بیرون نمیآید. گذشته از اینکه، طلحه با عثمان و بنی زهره هم موافق نبود. حالا اگر این سه نفر مخالفت کنند، ابوطلحه انصاری دستور قتل آنها را از عمر گرفته است، عبدالرحمن بن عوف و سعد ابن ابی وقاص هم که از بنو زهره بودند و به اعتراف خود عمر، بنو زهره کجا و خلافت بر مردم کجا؟ بدین ترتیب کسی غیر از عثمان نمیماند و به این شکل از تشکیل شورا، عثمان از مسابقه پیروزمندانه خارج میشود.
عمر، یقین داشت که اگر علی وارد شورا شود حتماً مخالفت خواهد کرد، پس دامی را برای او پهن کرده بود تا قریش در ابتدا از دست علی و در مرحلهی بعد از دست زبیر و طلحه که با هر سه نفر اینها دشمن بود، راحت شوند. اما علی هوشیارتر از این بود که به آسانی فریب بخورد و در دام عمر بیافتد، او زیرکتر از آن بود که فرصت نقشهی قریش را به عمر بدهد. برای علی خیلی روشن بود که ابوطلحه، به بهانهی اجرای دستور عمر میخواهد او را بکشد، در این صورت قریش
با کمترین هزینه از دست علی راحت شده بود.
علی از کینهی طلحه نسبت به خودش آگاه بود، طلحه از بنی تیم بود و علی از بنی هاشم و حادثهی سقیفه، دشمنی و کینهی این دو خاندان را بیشتر کرده بود، پس طلحه هرگز به علی رأی نمیداد. همچنین علی میدانست که رأی عبدالرحمن بن عوف، به نفع او نخواهد بود، زیرا عبدالرحمن هرگز عثمان را که دامادشان بود، با علی عوض نمیکند، و سعد ابن ابی وقاص هم پس عمویش، عبدالرحمن را در چنین وضعی تنها نمیگذارد، اما با این وجود، امیرالمؤمنین علی علیه السلام در جلسهی شورا حاضر شد و آنان را همراهی کرد، اگر علی از وارد شدن به شورا امتناع میورزید، نقشهی طراحی شدهی قریش و عمر برای کشتن علی به آسانی و کمترین هزینه اجرا میشد و اگر علی کشته میشد، کشتن طلحه و زبیر نیز در مرحلهی بعدی نقشهی عمر بود.
علی علیه السلام با وارد شدن به شورا نیمی از نقشهی عمر را خنثی کرد، در این صورت باید بخش دیگر طرح عمر برای نرسیدن خلافت به علی اجرا میشد. هدف عمر این بود که به هیچ وجه و با هر هزینهای که شده، علی خلیفه نشود، او از اینکه حق خلافت به شایستگانش باز گردد، میترسید، پس باید تدبیری میاندیشید که در صورت وارد شدن علی به شورای خلافت، او پیروز این مبارزه نباشد. عمر، میبایست آنچنان کار را محکم و درست انجام میداد که اگر علی از شمشیر ابوطلحه جان سالم بدر ببرد، از بخش دیگر نقشهی عمر نتواند به راحتی خارج شود. حالا باید دید عمر برای این قسمت از برنامه، چه فکری کرده بود؟
در یک برنامهی از قبل ریخته شده، علی در کنار افرادی قرار گرفت که هیچ تعادلی میان آنها از جهت ایمان، سابقه و فداکاری در اسلام و نزدیکی به رسول
خدا وجود نداشت. خلیفهی دوم، علی را که شیر درندهی پیکارها، تناور دلاوران، پهلوان خندق و احزاب و در آورندهی درب خیبر بود، همسنگ کسانی قرار داد که خودشان هم میدانستند میان آنها و علی فاصلهی زیادی وجود دارد. عمر، آن پنج نفر را همچون علی اهل و شایستهی خلافت قرار داد. خلیفه در مقابل چشم همهی مردم، آن پنج نفر را در ردیف و مرتبهی علی نشاند و در حقیقت مقام بزرگ علی که از همه کس برتر بود، را کوچک شمرد و آن را پایین آورد و این در حالی بود که مردم، هیچ کدام از افراد شورا را به جز علی سزاوار خلافت نمیدیدند.
از نظر مردم، آن پنج نفر دارای امتیاز ویژهای نبودند و یا سابقهی چشمگیری در اسلام نداشتند که امروز شایستهی خلافت باشند، بلکه غیر از اینها، کسانی بودند که شأن و مقام خود را برتر و بزرگتر و یا حداقل برابر با آنها میدانستند و یکی از آن افراد، «معاویه» پسر ابوسفیان بود. او خودش به حکم خلیفه حکمران شام است و پدرش هم رهبر امویان است و حالا به دلیل حضور این افراد در شورای خلافت و قرار گرفتنشان در کنار علی، خود را به خلافت مسلمانان از همهی آنها شایستهتر میداند.
اگر مقام علی همسنگِ طلحه و زبیر و سعد و عبدالرحمن و عثمان است، معاویه میتواند بگوید من تجربهی خلافت بر شامیان را دارم و پدرم، ابوسفیان هم همان کسی است که مردم را گروه گروه گردآورد تا در دل تازه مسلمانان ترس و وحشت اندازد و از هر سو بر آنان مسلط شود، اما آن پنج نفر چه سابقهی بیشتری از من دارند و چه افتخار ویژهای در اسلام کسب کردهاند که شایستهی خلافت شدهاند؟ از همهی اینها گذشته، عمر معاویه را هم کاندیدای خلافت کرده بود.
شاید شگفت زده شوید و بپرسید، کجا و چگونه عمر، معاویه را نامزد خلافت
کرده است؟ من در پاسخ میگویم، خلیفه از دو راه، معاویة را نامزد خلافت پس از خودش کرده است. یکی همین است که اکنون به آن پرداختم، یعنی هنگامی که عمر، علی را در کنار افرادی، همچون سعد بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف قرار میدهد، در حقیقت معاویه را تحریک و ترغیب میکند که او هم ادّعای خلافت کند.
طلحه بن عبداللّه و زبیر بن عوام و عثمان بن عفان در برابر با معاویه، چه ویژگی خاصی دارند که معاویه ندارد؟
و دوم از طریق یک پیغام غیر مستقیم که عمر برای معاویه فرستاده است. ابن عباس که در فصل گذشته با او و گفتگوهایش با عمر، آشنا شدیم، از این پیغام غیر مستقیم به ما خبر میدهد. او میگوید: «من میشنیدم که عمر بن خطاب به افراد شورا میگوید: اگر شما همدیگر را کمک کنید، یاری کنید و برای همدیگر دلسوزی داشته باشید، برای همیشه، خودتان و فرزندانتان از طعم خلافت خواهید چشید، اما اگر به همدیگر حسادت ورزید و به همدیگر پشت کنید و با هم دشمنی کنید و به خلافت، اهمیتی ندهید، معاویة بن ابوسفیان، در این امر بر شما چیره خواهد گشت.»(1)
همچنین ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد: «هنگامی که عمر از ضربهی ابولؤلؤ زخمی شده بود گفت: ای همراهان پیامبر با همدیگر مشورت کنید و دلسوز هم باشید زیرا اگر چنین نکنید عمرو بن عاص و یا معاویه بن ابوسفیان بر شما حاکم خواهند شد.»(2)
ابن ابی الحدید در ادامه مینویسد: «شیخ مفید از دانشمندان شیعه در یکی از کتابهایش نوشته است که عمر با این گفتهاش هم عمرو بن عاص و هم معاویه را برای به دست گرفتن خلافت حریص و تشویق کرده است.
آن دو، یکی بر شام و دیگری بر مصر به حکم خلیفه حکمران بودند و عمر میترسید که شاید در جلسهی شورا عثمان ضعیف شود و علی خلیفه گردد، لذا این حرف را در میان مردم پخش کرد تا به گوش عمرو عاص در مصر و معاویه در شام برسد که اگر چنانچه خلافت به علی رسید، بیایند و فتنه کنند.»(1)
عمر با فرستادن این پیغام غیر مستقیم برای معاویه، او را اهل و شایستهی خلافت مسلمانان دانسته است واِلّا چه دلیلی غیر از این برای ترسیدن عمر از ایجاد اختلاف میان افراد شورا و در نتیجه چیره شدن معاویه بر آنان وجود دارد؟ شاید این را هم بتوانیم اضافه کنیم که عمر، معاویه را برای ادارهی امور مسلمانان و خلافت شایستهتر و قویتر از دیگران میدانست.
عمر، با این نقشه، علی را ناخواسته بر سر دو راهی قرار داد. اگر علی در جلسهی شورا شرکت نکند، یک طرف نقشهای او عملی میشد، یعنی ابوطلحه انصاری به دستور عمر، علی را به قتل میرساند و در این صورت عمر به تنها خواستهی خود میرسید و اگر علی وارد شورا شود و در جلسه شرکت کند عمر، او را تحقیر کرده است و قدر و منزلت او را در ردیف افرادی همچون طلحه و زبیر قرار داده است. در این صورت علی، همچون دیگر افراد جامعه است که هیچ فضیلتی بخاطر سابقهاش و فداکاریهایش و نزدیکیاش به رسول خدا صلی الله علیه و آله نداشت. او، علی را در کنار طلحه و زبیر نشاند تا هم علی را کوچک کند و هم طلحه و زبیر را
1) (1) .ابن ابی الحدید، همان، ج 3، ص 99.
شایستهی خلافت بداند و به همین دلیل بود که سالها بعد، طلحه و زبیر به جنگ با علی برخاستند. آن دو، خود را همچون علی سزاوار خلافت میدانستند و برای مردم جنگ آن دو با علی عجیب نبود و از این بابت شگفت زده نمیشدند، آن دو نفر نه از عثمان کمتر بودند و نه قدر و منزلتی پایینتر از علی داشتند. پس چرا برای به دست آوردن ریاست و خلافت، به بهانهی خوانخواهی عثمان با علی به جنگ برنخیزند؟
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه و در همین ارتباط مینویسد: «یکی از علتهای اختلاف در میان افراد شورا، این بود که عمر، تعیین خلیفه را در میان این شش نفر قرار داد. او هیچ کس را نه از میان این شش نفر و نه از غیر اینها، برای خلافت تعیین نکرد. در این صورت خیلی طبیعی بود که هر کدام فکر کنند خودش شایستهی خلافت است و نه دیگری. و این فکر و طمع که هر کدام خود را اهل ریاست و حکمرانی میدانست برای همیشه در درونشان باقی ماند. همین فکر بود که سبب جدایی و کشمکش میان علی و عثمان شد تا جایی که به قتل عثمان کشیده شد. و همین فکر، علت کشته شدن طلحه شد. او تصور میکرد خلافت پس از عثمان باید به او برسد و به همین خاطر پیوسته در کارهای عثمان اشکال میتراشید، او سعی میکرد مردم از عثمان بدشان بیاید و دلهای مردم را از او بر میگرداند و اهالی مدینه و حتی دیگر شهرها را نیز به این کار تشویق میکرد.
در ایجاد این بدبینی نسبت به عثمان، زبیر هم به طلحه کمک میکرد. زیرا او نیز خود را شایستهی ریاست میدید. آن دو نفر، خود را کمتر از علی نمیدیدند بلکه حتی بیشتر از او امیدوار بودند به ریاست برسند، چراکه ابوبکر و عمر، علی را کنار زده بودند، و او را از مقام بلندش پایین کشیده بودند و بزرگی او را در میان مردم
شکسته بودند. علی فراموش شده بود و بیشتر آنهایی که علی را با همان سابقهاش و فداکاریهایش میشناختند از دنیا رفته بودند و مردمی جای آنها را گرفته بودند که علی را نمیشناختند و او را همچون دیگر مسلمانان میدیدند. دیگر هیچ فضیلتی از علی باقی نگذاشته بودند، تنها چیزی که مانده بود این بود که او پسر عموی رسول خدا و همسر دختر پیامبر و پدر حسن و حسین است، اما همهی ارزشها و فضایل علی فراموش شده بود.»(1)
ابن ابی الحدید، با این گفتهاش، آشکارا و با صراحت تمام اعتراف میکند که ابوبکر و عمر آگاهانه و از روی عمد، مردم را از علی و از راهنماییها و اندرزهای او دور نگهداشتند. آن دو، مقام و ارزش و منزلت علی را پایین آوردند، و از امور سیاسی و حکومتی کنارش زدند. بیشتر آنهایی که علی را به عنوان نخستین مسلمان و قهرمان جنگها و باسابقهترین پیکار کننده و خلیفهی منصوص پیامبر میشناختند، از دنیا رفته بودند، پس عجیب نبود وقتی که طلحه و زبیر و عایشه با علی جنگیدند، کسی علی را نشناسد و فضیلتی بیشتر از اینکه پسر عموی پیامبر است نداشته باشد. پس ای صاحبان بصیرت درنگ کنید که چه ستمی بر علی رفته است.
نویسندهی کتاب ارزشمند «امام علی علیه السلام»، در تحلیلی زیبا از شورای عمر مینویسد: «عمر، آگاهانه و از روی عمد، کاری کرد که کینهها و حسادتهای قریش نسبت به بنی هاشم برای همیشه باقی بماند. آنگاه که او این افراد خاص را وارد شورای خلافت کرد، راهی را برگزید که در نهایت به شکست میانجامید، زیرا کجا بنی تیم به خلافت علی راضی میشد؟ این شورا چگونه میتوانست، کینههای
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 28.
قدیمی قریش که پیوسته پدران اموی، فرزندان خود را بر آن بزرگ و تربیت کرده بودند از بین ببرد؟ قریش همیشه امیدوار بود، روزی فرا رسد تا بتواند از نسل بنی هاشم انتقام بگیرد و برای این کار کافی بود تا علی از بنی هاشم و طلحه از بنی تیم و عثمان از بنی امیه در این شورا جمع شوند.
عمر در تمام دوران خلافتش تلاش میکرد تا همه نیروهای دارای عصبیت قومی و قبیلهای را ضد علی بن ابی طالب بسیج کند. در ادامهی همین تلاش بود که سعد ابن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف را در میان افراد شورا قرار داد، زیرا هر دو از بنی زهره بودند و سعد از ناحیهی مادرش که دختر ابوسفیان بود و عبدالرحمن از ناحیهی همسرش که خواهر عثمان بود با بنی امیه نسبت خویشاوندی پیدا کرده بودند. با این وصف چه کسی به علی فرصت خلافت میداد؟ با این شکل از ترکیب شورا، شکست علی قطعی بود. مثل این است که عمر، برای شکست علی چیزی نوشته باشد یا سفارشی کرده باشد(1).
در حقیقت شورای عمر، سبک جدیدی از قرارداد بود که تا قبل از آن در اسلام نمونهای نداشته است و روشی تازه در برگزیدن خلیفه قبل از انتخاب خلیفه بود(2).
حادثهی شورا دچار چنان آشفتگی است که جا دارد، انسانهای کنجکاو، همچنان دربارهی آن به بررسی بپردازند. زیرا این شورا، با اصل حقیقت شورا که قبل از دین، آزادیخواهی بشر، مبدأ آن است، منافات دارد. علاوه بر این، شورای عمر، خودکامگی یک فرد بر سرنوشت یک ملت بود، زیرا عمر، رأی خود را به دست افرادی داد که اگر نگوییم از روی هوای نفسانی انتخاب کرده بود، حداقل از
روی نظر شخصی خودش انتخاب کرده بود.
همچنین، هموزن شدن این افراد در شورا، ستمی بود که عمر روا داشت. امتیازها و فرقهای فراوان میان افراد شورا آشکارا اعلام میکرد که آنان همسنگ و همردیف همدیگر نیستند و در یک درجه قرار ندارند.
و گذشته از همهی اینها، عمر، با ایجاد این شورا، همه نیروهایی که دلهایشان از عصبیتهای قومی و کینههای قبیلهای پر بود را یکپارچه کرد تا در ستمگری و سرکشی ضد علی و بنی هاشم، برتری با آنان باشد و سررشتهی طغیان را در دست خود داشته باشند.
و بالاخره شورای عمر، نادیده گرفتن رأی و نظر درستی بود که میبایست از همان ابتدا به خاطر مصلحت مردم به آن عمل میشد و در نهایت رأی و نظری برگزیده شد که هیچگاه به درست بودن نزدیک نشد.»(1)
نویسندهی دیگری در تحلیل ماجرای شورا مینویسد: «از همان ابتدا روشن بود که عمر، زمینه را برای خلافت عثمان آماده میکند و شورای او تنها یک ترفند بود.
عمر، شورای خلافت را از افراد خاصی تشکیل داد تا به مردم نشان دهد، با حضور این افراد در این شورا، علی خلیفه نخواهد شد، زیرا فکر میکرد علی سزاوار خلافت نیست و مردم هم او را نخواهند پذیرفت. عمر با این چینش در افراد شورا، برگ برندهی خلافت را از دست علی خارج ساخت و از جنبهی سیاسی او را ساقط کرد. با ترفند عمر و به دنبال بیرون کردن علی از دایرهی خلافت، طلحه و زبیر نیز خود بخود خارج میشدند. وجود سعد ابن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف در شورا هم تنها برای این بود که در نقشهی طرّاحی شده توسط عمر، توازن و تعادل
1) (1) .همان، ص 257.
برقرار شود واِلّا آنها سزاوار خلافت نبودند، بدین ترتیب و در نهایت امر خلافت به عثمان بن عفان میرسید.»(1)
گذشت که نمایشنامهی عمر چگونه به پایان رسید و چگونه عثمان با بیعت عبدالرحمن خلیفه شد. و امّا حضور علی در شورا نمیتواند نقطه ضعفی برای ایشان به حساب آید، زیرا او از میان دنیا و آزادی رأی و حقّ، دومی را انتخاب کرد و عبدالرحمن هم میدانست که علی آزادی رأی و حق را با هیچ چیز عوض نمیکند، از این رو بارها شرط عمل به سیرهی ابوبکر و عمر را بر علی عرضه کرد تا بهانهای برای خارج ساختن خلافت از دست علی باشد.
همچنین گذشت که چگونه علی، برای ابوبکر و عمر، چارهساز اول و آخر در تمام دشواریها و پیچیدگیهای دنیایی و دینی بود، ولی با این وجود مخالف سیاستها و روشهای متفاوت حکومتی آن دو بود.
ابوبکر و عمر، در روش حکومت و سیاست زمامداری با هم تفاوت و اختلاف داشتند، بنابراین عبدالرحمن، دنبالهروی از کدام سیره و روش را از علی میخواست؟ علی به سیره و روش کدامیک از آن دو در امر دین و دنیا عمل کند تا عبدالرحمن رضایت دهد و با علی بیعت کند؟ آن دو در طول چندین سال از حکومت، براساس مصالح و منافع شخصی یا عمومی، روشهای متفاوتی در برخورد با حوادث و امور جاری داشتهاند، بنابراین لازم است تا از عبدالرحمن پرسیده شود که او تبعیّت از کدام روش را از علی خواستار شده است؟
اکنون پرسش دیگری از عبدالرحمن میکنیم و آن این است که چرا او خلافت خلیفهی سوم را مشروط به دنبالهروی و عمل به سیرهی خلیفهی اول و دوم میکند؟
1) (1) .ادریس حسینی، لقد شیّعنی الحسین، ص 185.
چرا عبدالرحمن، عمل به سیرهی شیخین را در کنار عمل به کتاب خدا و سنت رسول خدا قرار میدهد؟
ما میدانیم که کتاب خدا، قانون الهی و اساس شریعت اسلام است و سنت رسول خدا هم، همچون کتاب خدا، شریعت و قانون الهی است، زیرا پیامبر جز به وحی سخن نمیگوید و خداوند هم در کتابش به ما دستور داده است تا از او اطاعت کنیم، آنجا که فرموده است وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (1)«و آنچه پیامبر به شما میدهد بگیرید و از آنچه شما را باز میدارد دست بکشید».
و همچنین فرمانبرداری از پیامبر را، فرمانبرداری از خداوند دانسته است، آنجا که فرموده: مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ (2)«هر که از پیامبر فرمانبرداری کند بیگمان از خداوند فرمان برده است».
پس لازم است تا به کتاب خدا و سنت رسول خدا عمل کنیم و به آن پایبند باشیم، اما عبدالرحمن التزام به سیرهی شیخین را از کجا آورده است؟ چرا او خلافت را در گرو عمل به سیرهی خلیفهی اول و دوم قرار داد؟ آیا همانگونه که جبرائیل بر پیامبر نازل میشده، بر آن دو نفر هم نازل میشده است؟ آیا فرمانبرداری از آن دو نفر، همچون فرمانبرداری از پیامبر است؟ آیا در قرآن مجید، آیاتی نازل شده است که باید از سیرهی آن دو نفر اطاعت کنیم و مخالفت با آن دو جایز نیست؟ به چه دلیل، علی باید از سیرهی ابوبکر و عمر دنبالهروی بکند؟
اگر این پرسشها را نادیده بگیریم، پرسشی مهمتر پیش روی ما قرار دارد و آن این است که چرا علی خلافت را نپذیرفت؟ او که همچون زبانهی آتش بر افروخته
میشد ولی خشم خود را فرو میبرد و بر تاریکی دل کوردلان، بردباری پیشه میکرد، چندان که گویا در چشمش خار و در گلویش استخوان بود و بر خلافت از دست رفتهاش افسوس و دریغ میخورد و حالا تنها با یک کلمهی «بله» میتوانست به راحتی به آن برسد چرا آن را از دست خود بیرون انداخت؟
زمانی که عبدالرحمن برای علی شرط گذاشت که در خلافت خود به سیرهی ابوبکر و عمر عمل کند، کدام امر مهمتری وجود داشت که علی شرط را نپذیرفت و خلافت را از خود دور کرد و از آن روی برگرداند؟ مگر، اگر پذیرفته بود چه چیزی در شرف نابودی قرار میگرفت؟ اگر خواستهی عبدالرحمن را میپذیرفت و به او پاسخ مثبت میداد، و خلافت بر مسلمانان را به دست میآورد که در آن صورت امور مسلمانان به ارادهی او بستگی میداشت، کدام ضرر و خطری به وجود میآمد؟ آن مصیبت بزرگتری که بر پذیرش خواستهی عبدالرحمن مترتب میشد چیست؟ علی باید کدام ارزشی را از دست میداد اگر میگفت، بله میپذیرم؟ علی دچار کدام گرفتاری و دشواری میشد اگر خلافت مسلمانان را در شورای عمر میپذیرفت؟
من در اینجا به این پرسشها پاسخ خواهم داد و با دلیل قطعی و برهان یقینی، حقیقت را روشن میسازم، در این صورت است که کسی نمیتواند ایراد بگیرد و بگوید، گفتن و طرح این مسایل، احساسات برخی مسلمانان را جریحهدار میکند و آنان را وادار به واکنش میکند، زیرا من تنها حقیقت را بیان میکنم.
برای دستیابی به حقیقت، ابتدا پرسشی را مطرح میکنم و آن این است که آیا روش ابوبکر و عمر در امور دنیایی و دینی حکومت، برگرفته از کتاب خدا و سنت رسول خدا بود یا نبود؟ اگر سیرهی آن دو نفر از کتاب و سنت، گرفته شده باشد در
این صورت، عمل به قرآن الهی و سنت نبوی، عمل به سیرهی شیخین هم خواهد بود، پس دیگر دلیلی برای عبدالرحمن باقی نمیماند که عمل به سیرهی خلیفهی اول و دوم را در کنار عمل به قرآن و سنت، شرط خلافت قرار دهد. و اما اگر سیرهی آن دو، برگرفته از کتاب و سنت نباشد، بار دیگر سؤال میکنیم که آیا آن سیره، با کتاب و سنت موافقت دارد یا ندارد؟ و در صورت موافقت و هماهنگی میان سیرهی شیخین و کتاب و سنت، چرا امیرالمؤمنین علیه السلام شرط عمل به سیرهی خلیفهی اول و دوم را نپذیرفت؟ علی میداند که اگر شرط عبدالرحمن را نپذیرد خلافتی را که حق خود میدانست از دست خواهد داد و فرزند ابوطالب داناتر و فرزانهتر از آن است که با نپذیرفتن یک شرط معمولی، خلافت را بازیچهی دست هوسبازان قرار دهد.
بنابراین نتیجه میگیریم که پذیرفتن شرط عبدالرحمن بن عوف، با کتاب خدا و سنت رسول خدا منافات و مخالفت داشته است و محال است که علی برای به دست آوردن خلافت هر قدر هم که ارزش داشته باشد، با خواست و ارادهی خدا و رسولش مخالفت نماید.
هدف علی از زمامداری، جلب رضایت خدا و رسول خداست، رغبت او به خلافت تنها برای ماندگاری دین و به پاداشتن قانون و شریعت الهی است، در حالی که پذیرفتن شرط عبدالرحمن، با این هدف منافات دارد و علی را از هدفش دور میسازد.
از دیدگاه علی، خلافت، پا گذاشتن و حرکت در مسیر مستقیمی است که در نهایت آن، باید مسلمانان به درجهای از کمال و قرب الهی برسند. در غیر این صورت زمامداری برای علی، از کفش کهنهی وصله شدهای، کمارزشتر خواهد بود.
سالها پس از ماجرای شورا، آنگاه که خلافت در دستان علی قرار گرفت، روزی ابن عباس به نزد علی میرود و علی در حالی که کفش کهنهاش را که از لیف نخل دوخته شده بود، وصله میزد، از ابن عباس پرسید: ای پسر عباس این کفش کهنه چقدر ارزش دارد؟
ابن عباس: هیچ ارزشی ندارد.
علی: سوگند به خدا، اگر من حقی را به پا ندارم و یا باطلی را نابود نسازم، این کفش کهنه پیش من محبوبتر از زمامداری بر شماست(1).
بنابراین حاشا از علی که خود را ملتزم به امری بکند که با قرآن الهی و سنت نبوی موافقت نداشته باشد. او نمیتواند در حالی که پایبند به عقیدهاش و فرمانبرداری از خداست، وعده بدهد و به ظاهر به عبدالرحمن پاسخ مثبت بدهد و بعد به وعدهاش وفا نکند؟ در چنین وضعیتی بگذار، هوسبازان هر طور که دوست میدارند، با خلافت بازی کنند، زیرا در نهایت به سوی خدایی بازگشت میکنند که به آنچه انجام دادهاند، آگاهشان میسازد.
به نظر من، حتی به فرض محال، اگر علی با این شرط عبدالرحمن هم موافقت میکرد، عبدالرحمن و دوستانش، پیش روی علی شرطی دیگر و به دنبال آن، شرط و شرطهایی میگذاشتند تا بالاخره علی با یکی از آن شرطها مخالفت کند و خلافت را از او بستانند و به عثمان بسپارند.
خلافت که به عثمان بن عفان رسید، علی همچون گذشته مصلحت را در همراهی و مقابله نکردن با قریش دید و فرمود: «ما اهل بیت نبوت، سرچشمهی حکمت، امان برای زمینیان و نجات برای کسی هستیم که خواستار نجات باشد.
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 33.
برای ما حقی است که اگر به ما بدهند آن را به دست میگیریم و اگر ما را کنار زدند، تن به سختی و مشقّت میدهیم.»(1)
سپس رو به عبدالرحمن کرده فرمود:
«نخستین بار نیست که شما برای دشمنی با ما به همدیگر یاری میرسانید، پس شکیبایی زیباست و بر آنچه که شما انجام میدهید از خداوند کمک میگیریم.
سوگند به خدا، تو او را خلیفه نساختی جز برای آنکه روزی او، آن را به تو باز گرداند. تو همان امیدی را از او داشتی که دوستان تو (ابوبکر و عمر در روز سقیفه) از همدیگر داشتند. خداوند زشتیهایتان را آشکار سازد.»(2)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه از قول «ابو هلال عسکری» در کتاب «الاوائل» مینویسد: «خداوند دعای امیرالمؤمنین را اجابت کرد. عبدالرحمن بن عوف و عثمان بن عفان در حالی از دنیا رفتند که از همدیگر قهر بودند و هیچ ارتباطی با هم نداشتند. عبدالرحمن به خاطر بدرفتاری و بدعتهایی که عثمان انجام میداد، او را مورد سرزنش و نکوهش قرار میداد و همین امر باعث شده بود تا میان این دو نفر کدورت حاصل شود و از همدیگر دور شوند و عبدالرحمن هرگز به امیدی که از خلافت عثمان داشت نرسید. در یک مورد هنگامی که عثمان برای
1) (1) .ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 429 و ابن قتیبة، غریب الحدیث، ج 1، ص 370 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 74 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 300 و زمخشری، الفائق فی غریب الحدیث، ج 2، ص 336 و نهج البلاغه، حکمت 22 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 195.
2) (2) .ابن شیبة، تاریخ المدینة المنوّرة، ج 3، ص 930 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 297 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 71 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 194 و جوهری، السقیفة وفدک، ص 87.
خود کاخی زیبا ساخته بود، تعداد زیادی از مردم و از جمله عبدالرحمن را برای دیدن کاخ و خوردن غذا دعوت میکند، عبدالرحمن وقتی نگاهی به کاخ و غذا انداخت گفت: ای پسر عفان، آنچه را که ما نسبت به تو دروغ میپنداشتیم، اکنون به حقیقت رسیده است، من از بیعتی که با تو کردم به خداوند پناه میبرم، عثمان که از این کلام عبدالرحمن به خشم آمده بود، دستور داد تا او را از کاخ بیرون اندازند و سپس فرمان داد تا هیچ کس با او همنشین و همصحبت نشود، تنها ابن عباس به نزد او میرفت و قرآن و مسایل دینی را از او میپرسید و بالاخره هنگامی که عبدالرحمن در بستر مرگ خوابیده بود، عثمان از او عیادت میکند ولی عبدالرحمن از او روی بر میگرداند و حرفی نمیزند و سرانجام از دنیا میرود.»(1)
غروب روز سوم به پایان نرسیده بود که نمایشنامهی عمر که خودش نویسندهاش بود و افرادی همانند عبدالرحمن و سعد ابن ابی وقاص، بازیگران آن بودند، با خلافت عثمان به سرانجام رسید. بدین ترتیب بنی امیه به ریاستی دست یافت که سالیانی چند در آرزوی آن بود و برای به دست آوردن آن پیوسته با اسلام و مسلمانان جنگیده بود و آنها اگر مدتی بر خلاف میل قلبی، مسلمان شدند و اسلام را تنها بر زبانهایشان آوردند، اما همیشه جنگ میان بنی امیه و اسلام ادامه داشته است. آنان منتظر بودند تا در زمانی مناسب، کینههایشان و دشمنیهایشان را آشکار سازند و اکنون به لطف نقشهی عمر بن خطاب، موقعیتی مناسب بر ایشان
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 196 و ابو هلال العسکری، الاوائل، ص 152.و من میگویم عبدالرحمن هم در دنیا و هم در آخرت خود را به هلاکت انداخت، در دنیا، زمانی که عثمان او را از مجلس خود بیرون انداخت و اما در آخرت، از زمانی بود که به پیروی از هوای نفس و تعصب قبیلگی، عثمان را بر امام علی علیه السلام در شورا مقدم داشت.
ایجاد شده است، پس همگی آنان گرداگرد عثمان حلقه زدند، گویا با خلافت عثمان از بند آزاد شدهاند، بالهایشان گشوده شده و روی هوا راه میروند.
بنی امیّه، پس از شکست رنجآور و رسوا کنندهای که از زمان هشام بن عبد مناف دچار آن شده بود و سپس در جنگهای اسلام با ریخته شدن خون بزرگانشان به دست علی بن ابی طالب ادامه یافته بود، حالا از مستی غرور، سرکش و ستمگر شده بودند. از این رو وقتی همراه با عثمان وارد مسجد شدند، ابوسفیان بزرگ بنی امیه، که حالا دیگر پیر و نابینا شده بود، از میان جمعیت راهی باز کرد تا احساس قلبیاش که فاقد شعور عقلانی بود به زبان آورد، او از مستی ریاستی که امروز بنی امیه به دست آورده بود و توانسته بود خلافت را از بنی هاشم بستاند، همچون روزی که در جنگ احد بر بالای جسد «حمزة بن عبدالمطلب» ایستاده بود و همسرش هند، مانند یک حیوان درنده که بر بالای شکارش نشسته، بدن پاک حمزه را مثله و اعضای بدن او را پاره پاره میکرد، شادمان و مغرور به نظر میرسید. او در آن روز در حالی که بر بدن حمزه لگد میزد گفت: «بچش، بچش، این جزای کاری است که انجام دادی و با خویشانت و قریش قطع رحم کردی.»(1)
و اینک پس از پیروزی عثمان، ابوسفیان در میان قوم خود که غرور پیروزی چشمهایشان را از درک حقیقت کور کرده بود، سری به اطراف گرداند و گفت: «آیا در میان شما غریبهای هست؟
گفتند: هیچ کس.
آنگاه قامت خمیدهی خود را راست کرد و در حالی که ذلت و خواری خود را
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 206 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 160 و ابن هشام، السیرة النبویة، ج 3، ص 609 و ابن کثیر، السیرة النبویه، ج 3، ص 75.
در روزی که به ظاهر مسلمان شده بود، فراموش کرده بود و آرزوهای جوانیاش و خودپسندی پدرانش را به یاد میآورد گفت: ای پسران امیه، خلافت را همچون گوی بقاپید و در چنگ خود گیرید. سوگند به آن چیزی که ابوسفیان به آن سوگند میخورد نه بهشتی است و نه جهنمی، نه حسابی است و نه عقابی، و من همیشه آرزو داشتم ریاست به شما برسد پس آن را برای فرزندان خود به ارث گذارید.»(1)
سپس با غرور و خودپسندی از مجلس خارج شد و با خادم خود به سمت کوه احد و مزار شهیدان جنگ احد رفت، به قبر حمزه عموی پیامبر که رسید تا آنجا که میتوانست دهانش را از روی زشتترین شادیها باز کرد و در حالی که با پاهایش به قبر لگد میزد گفت: ای ابوعمارة آن چیزی که برای به دست آوردن آن با شمشیرها به هم میتاختیم اینک در دستان بچّههای ما افتاده، با آن بازی میکنند(2).
او گمان میکرد با این کار انتقام خود و پدرانش را از بنی هاشم میگیرد.
بنابراین قریش یکبار دیگر حق مسلم علی را ربود و او را از زمامداری بر مسلمانان دور ساخت، اما علی دارای منطقی است که مسیر حرکت آیندهی او و
1) (1) . جوهری، السقیفة وفدک، ص 87 و طبری، تاریخ طبری، ج 8، ص 185 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 53 و ج 2، ص 44 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 351.و تو ای خوانندهی نکتهسنج لا بد میدانی که ابوسفیان، وقتی ایمان به بهشت و جهنم ندارد، به چه چیزی سوگند میخورد. آیا سوگند او به غیر از لات و عزّی است. این از بدبختی مسلمانان بود که در حضور خلیفهی مسلمانان به لات و عزی قسم خورده میشود ولی کسی نیست که او را از این کار بازدارد و اعتراضی کند هر چند گفته شده، عثمان چنین کاری کرده اما با توجه به کودتای سقیفه و نبود روایات صحیح، این قول پذیرفتنی نیست و از بدبختی مسلمانان است که در این زمان به دفاع از این کافر ملحد کتاب نوشته میشود.
2) (2) . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 136 و مقریزی، النزاع والتخاصم، ص 87.
دوستانش را مشخص و روشن کرده است. علی با داشتن این منطق که مصلحت پایداری اسلام و وجود امنیت برای مردم دو رکن اساسی آن را تشکیل میدهد، همچون گذشته در برابر دشواریها و سختیهای روزگار صبر پیشه میکند. او در میان مردم مؤمنی که در آن روز گردآمده بودند تا ببینند از شورای عمر چه کسی به عنوان خلیفه بیرون میآید حضور یافت و از مسیر حرکت خود در آینده خبر داد و فرمود: «شما میدانید من از همهی آنها به خلافت سزاوارتر هستم، اما شورا اکنون به نتیجهای رسید که شما از آن آگاهید. سوگند به خدا مادامی که امور مسلمانان رو به راه باشد و جز به من به دیگری ستم نشود گردن مینهم تا در برابر این سکوت و گذشت پاداش و فضیلتی داشته باشم و از رقابتی که برای به دست آوردن زر و زیور با هم دارید، کناره میگیرم.»(1)
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 74.
اکنون، علی همانند سایر مسلمانان با عثمان بیعت کرده و مثل گذشته با تمام توان در مسیر مصلحت اسلام و مردم گام برمیدارد، او همچنان، مردم را از دانایی و دانش خود بهرهمند میساخت و دشواریهای مردم و حکومت را چارهجویی میکرد. اما در خلافت عثمان مشکل جدیدی به وجود آمد. رخداد جدید این بود که خلیفهی سوم نه تنها حاضر نشد به سیرهی ابوبکر و عمر عمل کند بلکه دست بنی امیه را باز گذاشت تا آهسته آهسته بر شهرها حاکم گردند و بر اموال مسلمانان مسلط شوند. در حقیقت این بنی امیه بود که حکومت میکرد و عثمان فقط نام خلیفه را با خود حمل میکرد.
علی علیه السلام در وصف این وضعیت جدید میفرمایند: «تا آن که سومی به خلافت رسید، دو پهلویش از پرخوری برجسته شد او مدام در مسیر انباشتن شکم و خالی کردن آن بود، پس خویشان پدری او از بنیامیه، مال خدا را با تمام دهان خود میخوردند، آنگونه که شتر دهان خود را از گیاه بهاری پر میکند تا آنجا که ریسمان بافتهی او، ریش ریش و از هم باز شد و کردارش کار او را یکسره کرد و شکمبارگیاش او را بیمقدار کرد.»(1)
علی در این فرمودهی گهربارش به روشنی نشان داده است که چگونه زمامداری عثمان باعث لغزش و در نتیجه نابودیاش شد. سرنوشت عثمان به جایی رسید که
1) (1) .همان، خطبهی 3.
تنها موردی که در ارادهاش باقی مانده بود، خوردن و آشامیدن بود واِلّا در هیچ یک از امور زمامداری اختیاری از خود نداشت و این در حالی بود که بنی امیه هر طور میخواست با جان و مال مردم بازی و در زمین خدا فساد میکرد. این وضعیت برای مسلمانان غیر قابل تحمّل بود و باعث شد تا مردم ضد عثمان دست به شورش بزنند و این شورش با کشته شدن خلیفه به نهایت رسید.
گذشت که عمر، عاقبت خلافت عثمان را به او گوشزد نموده بود و گفت که من همینک میبینم که دزدان عرب به خانهات ریختهاند و تو را به قتل رساندهاند.
یکی از نویسندگان، زشتکاریهای عثمان را در چند سطر خلاصه کرده و مینویسد: «عثمان بنی امیه را بر گردهی مردم سوار کرد. حکومت بهترین شهرها را به آنان بخشید و آنها را مالک پر حاصلخیزترین زمینها نمود. در زمانهی عثمان شهری ارمنی فتح شد و عثمان تمام خمس آن را گرفته به مروان بن حکم بخشید و دربارهی همین ماجرا «عبدالرحمن حنبل جمحی» به اعتراض شعری سرود:
أحلف باللّه ربّ الأنامما ترک اللّه شیئاً سدی
به خداوندِ پروردگار مردمان، سوگند میخورم که هیچ چیز را خداوند بیهوده رها نکرده است.
ولکن خلقت لنا فتنةلکی نبتلی بک أو تبتلی
ولی تو برای ما فتنهای آفریدی تا ما به تو آزمایش شویم یا تو آزمایش شوی.
وأعطیت لمروان خمس البلادفهیهات سعیک فیمن سعی(1)
تو خمس سرزمینهای فتح شده را به مروان بخشیدی و این سعی تو چقدر از سعی ابوبکر و عمر به دور است.
1) (1) .ابن قتیبه، المعارف، ص 195 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 198؛ ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 40.
یکی دیگر از کارهای ناپسند عثمان این بود که «عبداللّه بن خالد» از او تقاضای هدیهای میکند و عثمان چهارصد هزار درهم به او میبخشد(1).
و اما نکوهیدهترین و زشتترین کاری که خشم مهاجر و انصار را برانگیخت و مردم را از خلیفه برگرداند این بود که عثمان دستور داد «حَکَم بن عاص» و خانوادهاش که به دستور پیامبر برای همیشه از مدینه رانده شده بودند بار دیگر به مدینه بازگردند. حکم بن عاص عموی عثمان، از دسته کسانی بود که در فتح مکه به ظاهر مسلمان شده بودند، او که از دین و ایمان حقیقی برخوردار نبود، پیوسته پیامبر را اذیت میکرد و از آزار رساندن به پیامبر خوشحال میشد. یکی از اذیتهای حکم این بود که هرگاه پیامبر راه میرفتند، او پشت سر پیامبر راه میرفت و با مسخره و ریشخند ادای رسول خدا را در میآورد، بینی و دهان خود را به حالت مسخره، تکان میداد و بیشرمانه راه میرفت و هرگاه که پیامبر نماز میگزاردند، او پشت سر پیامبر میایستاد و با حرکات دستش، پیامبر را مسخره میکرد. گفته شده روزی پیامبر او را در همین حال مشاهده میکنند و میفرمایند: «بر همین حالت باش» و از آن پس تا زمان مرگش دست و پایش شل شد و از کار افتاد(2).
حکم، پیوسته پیامبر را مورد آزار قرار میداد، یکی از روزها، او پیامبر را در
1) (1) .همان و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 168 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 370 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 200.
2) (2) .ابن اثیر، اسد الغابة، ج 2، ص 34 و ابن قتیبه، المعارف، ص 353 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 2، ص 621 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 2، ص 270 و ابن حجر، الاصابة، ج 2، ص 91 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 176 و طبری، تاریخ طبری، ج 8، ص 186 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 193 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 6، ص 189.
حالی که زمان استراحتشان بود، وادار میسازد تا از خانه بیرون آیند و چون پیامبر از خانه خارج میشوند میفرمایند: «چه کسی است که مرا در برابر این سوسمار لعنت شده یاری دهد. اگر دستم به او برسد چشمانش را در میآورم. سوگند به خداوند که من و او و فرزندش نمیتوانیم با هم در یک شهر باشیم.» سپس آنها را برای همیشه به منطقهی طائف تبعید میکند(1).
ولی با خلافت عثمان و به دستور او آنها را به مدینه بازگرداند. و حالا تو خوب به این کار ناپسند خلیفه بنگر که چگونه دشمنان پیامبر را به خود نزدیک میسازد و از اموال مسلمانان به آنها بذل و بخشش میکند.
عثمان با اینکه میداند حکم، تبعید شدهی پیامبر است و نه پیامبر و نه خلیفهی اول و دوم، واسطهگری عثمان در بازگرداندن حکم به مدینه را پذیرفتند (2)،اما اکنون که خود به خلافت رسیده است، یکی از اوّلین کارهایش، بازگرداندن آنها به مدینه است. آیا این کار، مخالفت با رسول خدا و در حقیقت اذیت رساندن به ایشان نیست؟ این مخالفت آن قدر بیشرمانه است که وقتی حکم از دنیا میرود، عثمان بر روی قبرش خیمهای بنا میکند و عبدالرحمن بن حسان برای پسرش مروان، در این باره شعری میسراید:
إنّ اللعین أباک فارمّ عظامهإن ترم ترم مخلجاً مجنوناً
استخوانهای پوسیدهی پدر لعنت شدهات را زنده کن و اگر زنده ساختی او را دیوانهی شل شده کن.
یضحی خمیص البطن من عمل التقیویظل من عمل الخبیث بطیناً(3)
شکم خالی نشانهی تقوا پیشگان است و اما شکم بزرگ سایهای از فساد و پستی است.
مسلمانان، این کار زشت عثمان را ناپسند شمردند و او را سرزنش کردند، ولی برای عثمان این ناخشنودی مسلمانان چه اهمیتی داشت، زیرا او و دوستانش با کودتای سقیفه، اسلام را از محتوای حقیقیاش خارج ساختند، منافقان و آزاد شدههای پیامبر در روز فتح مکه را به خود نزدیک ساختند و خشم و کینهی خود را بر مؤمنان و صحابهی پرهیزکار پیامبر روا داشتند.
خلیفهی سوم نه تنها، آشکارا با دستور پیامبر مخالفت کرد و حَکَم را به مدینه بازگرداند، بلکه او را مأمور کرد تا مالیات منطقهی قضاعه را که بیشتر از سیصد هزار درهم میشد جمعآوری کند و سپس همهی آن را به او بخشید(1)و اگر کسی به او ایراد میگرفت میگفت: رسول خدا در روز فتح مکه خون حکم را مباح دانست و ریختن خونش را به هدر داد اما به شفاعت من او را بخشید(2).
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه مینویسد:
«رسول خدا قطعهای از بازار مدینه را که به «مهزور» معروف بود به عنوان صدقه برای تمامی مسلمانان قرار داد، اما در خلافت عثمان، او همهی آن را به «حارث» پسر حَکَم و برادر مروان بخشید. و فدک را که پیامبر اسلام آن را به فاطمهی زهرا بخشیده بود و پس از پیامبر، با وجود مطالبهی زهرا، ابوبکر آن را از ایشان ربود، به
مروان بن حکم سوسمار، پسر سوسمار بخشید(1).
عثمان تمام چراگاههای سرسبز اطراف مدینه را تنها برای گوسفندان بنی امیه قرق کرد و اجازه نداد تا گوسفندان دیگر مسلمانان در آن چراگاهها بروند.
او تمام غنیمتهای شهر فتح شدهای در مغرب را بدون آنکه کسی را شریک کند به «عبداللّه بن ابی سرح» بخشید.»(2)
و اینک با من باشید تا بگویم عبداللّه بن ابی سرح چه کسی بوده است؟
عبداللّه بن ابی سرح که این همه مورد لطف و بخشش عثمان قرار گرفت، قبل از فتح مکه مسلمان میشود و به مدینه هجرت میکند. او مدتی، برای رسول خدا، آیات قرآنی را مینوشت. اما پس از مدتی مرتد شد و بار دیگر مشرک گردید و به مکه بازگشت. در مکه، پشت سر رسول خدا دروغ میبافت و میگفت: من محمد را از آنچه که او میخواست نوشته شود، منصرف میساختم، اگر او میخواست در قرآن «عزیز حکیم» نوشته شود من میگفتم «علیم حکیم» و محمد آن را از من میپذیرفت و میگفت این هم خوب و پسندیده است و هر دو، آیهی قرآن است و یا اگر میگفت بنویس «لعنة اللّه علی الکافرین» من «لعنة اللّه علی الظالمین» مینوشتم پس آنچه را که محمد میگوید من هم میگویم و به من هم همانند او وحی میشود(3).
1) (1) .پستی و فرومایگی خلیفهی مسلمانان را ببین. دیروز فدکی را که حق مسلم دختر پیامبر خدا بود از او دریغ داشتند تا نکند اهل بیت پیامبر با درآمد آن بخواهند مطالبهی حق غصب شدهی خود را بکنند ولی امروز آن را به دشمن خدا و رسول خدا و دشمن مسلمانان میبخشند آیا با این کارشان، رسول خدا را از روی قصد و غرض آزار ندادهاند؟!
2) (2) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 198 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 40.
3) (3) .ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 3، ص 918 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 3، ص 173 و صفدی،-
خداوند دربارهی کار او آیه نازل کرد و فرمود: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَری عَلَی اللّهِ کَذِباً أَوْ قالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللّهُ وَ لَوْ تَری إِذِ الظّالِمُونَ فِی غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِکَةُ باسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ بِما کُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ وَ کُنْتُمْ عَنْ آیاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ (1)«ستمگرتر از کسی که بر خداوند دروغی بندد کیست یا گوید به من وحی شده است در حالی که هیچ چیز به او وحی نشده است و [یا] آن کس که گوید به زودی مانند آنچه خداوند فروفرستاده است، فرو خواهم فرستاد و کاش هنگامی را میدیدی که ستمگران در سختیهای مرگند و فرشتگان دست گشودهاند که جانهایتان را بسپارید امروز به سبب آنچه ناحق دربارهی خداوند گفتید و از آیات او سر بر میتافتید با عذاب خوار ساز کیفر داده میشوید».
و سپس هنگامی که فتح مکه فرا رسید، پیامبر ریختن خون او را همانند دیگر مشرکان و منافقان مباح دانستند و فرمودند: «هر کس در خانهی ابوسفیان است به جز دشمن خدا پسر ابی سرح در امان است.» اما عثمان که برادر رضاعی او بود نزد پیامبر شفاعت عبداللّه ابن ابی سرح میکند، و هر چه اصرار میکنند، پیامبر پاسخی نمیدهند، عثمان دست بردار نیست و اینبار، او را همراه خود نزد پیامبر میبرد، اما پیامبر چندین بار صورت خود را از او بر میگرداند تا آن که در آخرین اصرار عثمان، پیامبر تنها به گفتن کلمهی «بله» اکتفا میکنند. عثمان که از مجلس بیرون میرود، رسول خدا رو به حاضران کرده فرمودند: «آیا در میان شما کسی نبود که برخیزد و این سگ را بکشد. من سکوت نکردم جز برای آنکه یکی از شما بلند
1) (1) . انعام (6):93.
شود و قبل از آنکه امان دهم، او را بکشد.» یکی از حاضران گفت: اگر به ما اشارهای میکردی، او را به قتل میرساندیم و پیامبر فرمود: «من کسی را با اشاره نمیکشم و چشمان پیامبران خیانت نمیکند.»
و بعدها، هنگامی که عثمان به خلافت میرسد، عبداللّه بن ابی سرح را در سال بیست و پنج هجری به حکومت مصر منصوب میکند و تا سال سی و چهار هجری، همچنان حاکم مصر میماند تا آنکه «محمد بن ابی حذیفه» ضد او قیام میکند و عبداللّه مجبور میشود به «عسقلان» فرار کند و تا زمان مرگ عثمان در همانجا میماند (1).و گفته شده او در آفریقا میمیرد.
کسی که پیامبر او را دشمن خدا و رسولش میداند و دستور به قتل او میدهد ولو به کعبه پناه آورده باشد، و از شفاعت عثمان خشمگین میشود و مایل است تا مسلمانی برخیزد و او را همانجا بکشد، عثمان او را حاکم مصر میگرداند. آیا رفتار و گفتار پیامبر دربارهی پسر ابی سرح بر این حقیقت دلالت نمیکرد که او هرگز به خدا و رسول خدا ایمان نیاورده و نمیآورد. او تا آخر عمر بر دشمنیاش به خدا و رسول خدا باقی ماند، پس چگونه است که عثمان به او حکومت مصر میبخشد؟ آیا این مخالفتی و ستیزهای آشکار با خدا و رسول خدا نیست؟
1) (1) .ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 3، ص 918 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 3، ص 173 و صفدی، الوافی بالوفیات، ج 17، ص 101 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 36 و قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 7، ص 40 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 29، ص 34 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 249 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 5، ص 372 و ابن هشام، السیرة النبویة، ج 4، ص 867 و ابن کثیر، السیرة النبویة، ج 4، ص 689 و طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 335 و مسعودی، التنبیه والاشراف، ص 232 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 2، ص 552.
عثمان در ادامه زشتکاریهایش، در روزی که دخترش را به عقد مروان بن حکم در میآورد از بیتالمال صد هزار درهم به داماد و دویست هزار درهم به ابوسفیان میدهد. این بخشش، موجب اعتراض «زید بن ارقم» خزانهدار عثمان قرار میگیرد و در حالی که گریه میکند کلیدهای خزانه را جلوی عثمان میاندازد، عثمان از این کار، تعجب میکند و میگوید: آیا از اینکه صلهی رحم کردهام و به خویشان خودم هدیهای دادهام گریه میکنی؟ زید بن ارقم جواب داد: گریه کردم زیرا گمان میکنم تو این پولها را در عوض آن مالی به بنیامیه میبخشی که در زمان رسول خدا انفاق کردهای. به خدا سوگند، برای مروان صد درهم هم زیادیست.
عثمان که از این حرف خشمناک شد گفت: کلیدها را برگردان ما به جای تو شخص دیگری را خزانهدار بیتالمال میکنیم(1)و عثمان پس از برکناری زید بن ارقم، دختر دیگرش عایشه را به ازدواج برادر مروان، حارث بن حکم در میآورد و از بیتالمال صد هزار درهم به او میبخشد. در ماجرای دیگری، ابوموسی اموال زیادی را از عراق برای عثمان میآورد و عثمان همهی آنها را میان بنی امیه تقسیم میکند(2).
و اینچنین بود که سرنوشت امت اسلامی در دستان امویان قرار گرفت و بنیامیّه بدون آنکه بخواهند به کسی حساب پس دهند و یا کسانی با آنها رقابتی داشته باشند، با حکومت و مسلمانان هر طور دلشان میخواست بازی میکردند. مروان بن حکم و پدرش و برادرش در مدینه، معاویه در شام، عبداللّه بن ابی سرح در مصر و «ولید بن عقبه» در کوفه، امور حکومت اسلامی را به دلخواه خود اداره میکردند.
قبل از ولید بن عقبه، پیوسته بزرگانی از صحابهی پیامبر مانند «عمار بن یاسر» و «ابن مسعود» و «سلمان فارسی» بر کوفه حکومت میکردند، اما با خلافت عثمان، ولید پسر «عقبة ابن ابی معیط» زمامدار کوفه میشود. وقتی به رفتارهای عقبه پدر ولید نگاهی میاندازیم زشتی کار عثمان عریانتر میشود و شگفت زده میشویم که خلیفهی مسلمانان چگونه دشمنان خدا و رسول خدا را بر مال و جان مردم مسلط میکرده است.
عقبه در مکه همسایهی پیامبر بود و با ایشان ارتباط و انس بیشتری داشت. از این رو عقبه از جمله نخستین کسانی بود که به پیامبر ایمان آورد و مسلمان شد.
گفته شده او، روزی غذایی تهیه میکند و از پیامبر دعوت میکند برای خوردن غذا به خانهاش برود. رسول خدا، دعوت عقبه را میپذیرد، اما در هنگام خوردن غذا پیامبر به عقبه میگوید من به شرطی این غذا را میخورم که تو مسلمان شوی، او شرط پیامبر را میپذیرد و مسلمان میشود.
خیلی زود خبر مسلمان شدن عقبه در تمام مکه پخش میشود، قریش، او را متهم به صابئی شدن کرده، گفتند او از آیین پدرانش دست برداشته و صابئی شده، اتهامی که به هر تازه مسلمانی میزدند و چون میترسیدند مسلمان شدن عقبه، سبب مسلمانی کسان دیگری از قریش بشود، تصمیم گرفتند، همهی ارتباط خود را با عقبه قطع کنند، او را در میان خودشان راه ندادند و حتی پاسخ سلامش را هم نمیدادند. کسی به او اهمیتی نمیداد و گویا عقبه اصلاً از قریش نبود. عقبه، واکنش قریش به مسلمان شدن خود را تحمل نکرد و دنبال چارهای میگشت تا از این وضع بیرون آید، او با اصرار فراوان به یکی از دوستانش میگوید من، چه کار باید انجام دهم تا قریش مرا ببخشد و بار دیگر مرا در میان خودشان بپذیرند. دوستش که
پشیمانی و اصرار او را دید گفت: باید به دیدار محمد بروی و هنگامی که او را دیدی، آب دهانت را به صورتش بیانداز و پس از آن زشتترین ناسزا و فحشها را به او بگو.
عقبه، برای خلاصی خودش از این وضع چارهای جز عمل به توصیه دوستش نداشت، پس به دیدار پیامبر رفت و آن کار زشت را انجام داد. پیامبر صورت خود را تمییز کردند و فرمودند: اگر تو را بیرون از مکه ببینم گردنت را میزنم(1).
در بیشتر تفاسیر گفته شده، آیهی شریفهی وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً (72) یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً (82) لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِی وَ کانَ الشَّیْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً (92) (2)«و روزی که ستمپیشه، دست خویش [به دندان] میگزد میگوید ای کاش راهی با پیامبر در پیش میگرفتم، ای وای، کاش فلانی را به دوستی نمیگرفتم، به راستی او مرا از قرآن پس از آن که به من رسیده بود، گمراه کرد و شیطان آدمی را وا مینهد» دربارهی همین ماجرا نازل شده است(3).
عقبة بن ابی معیط، از مسلمان شدن خود پشیمان شد و از سرسختترین دشمنان پیامبر خدا گردید و زشتترین اذیتها را به پیامبر میرساند، او زبالههای
1) (1) .ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 72 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 1، ص 508 و ج 2، ص 442 و زیعلی، تخریج الاحادیث، ج 2، ص 457 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 12، ص 164.
2) (2) . فرقان (25):27-30.
3) (3) .سیوطی، الدر المنثور، و آلوسی، تفسیر آلوسی، و بیضاوی، تفسیر البیضاوی و طبری، جامع البیان و قرطبی، الجامع لاحکام القرآن و ثعلبی، تفسیر الثعلبی، ذیل آیهی مذکور.
مکه را جمع میکرد و جلوی در خانهی پیامبر میریخت (1)،او حتی پس از هجرت رسول خدا، همچنان امیدوار بود روزی بار دیگر پیامبر را ببیند و ایشان را آزار دهد. گفته شده، او پس از هجرت پیامبر به مدینه میخواند:
یا صاحب الناقة القصواء هاجرناعمّا قلیل ترانی راکب الفرس
ای صاحب شتری که ما را ترک کردی زود باشد که مرا در حالی که [به قصد جنگیدن] بر اسب سوار شدهام ببینی.
اعل رمحی فیکم بعد انهلهوالسیف یأخذ منکم کلّ ملتبس(2)
من نیزهام را پس از آنکه از خون شما سیراب کردهام بالا میگیرم و هر زرهپوشی شمشیرها را از شما میگیرد.
عقبه از دستهی مشرکانی است که پس از شرکت در جنگ بدر، به دست مسلمانان اسیر میشود و هنگامی که پیامبر دستور میدهند او را بکشند میگوید:
پس از من چه کسی فرزندانم را سرپرستی میکند و پیامبر جواب میدهند: آتش جهنم(3)از آن پس فرزندان عقبه به فرزندان آتش مشهور شدند.
در روایت دیگری از اسارت عقبه در جنگ بدر گفته شده، هنگام اسارت عقبه، پیامبر به او فرمودند: سوگند به خدا که تو را میکشم، یکی از مسلمانان به پیامبر
1) (1) . ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 74 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 14، ص 331.
2) (2) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 135 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 12، ص 163.
3) (3) .ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 2، ص 64 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 2، ص 441 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 74 و ابن حجر، الاصابة، ج 6، ص 481 و سجستانی، سنن ابی داود، ج 1، ص 607 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 6، ص 89 و طبرانی، المعجم الکبیر، ج 11، ص 321 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 2، ص 124.
میگوید: آیا از میان اسیران قریش تنها او را میکشی و پیامبر فرمودند: «آری، زیرا او دشمنی با خدا را به نهایت رسانده است. او روزی در مکه در حالی که من در سجده بودم، پاهایش را روی گردنم گذاشت و آن قدر میفشرد که من احساس کردم چشمانم بیرون میآید و بار دیگر در حال سجده، بچهدان گوسفندی را روی سرم ریخت.»(1)
و اما ولید پسر عقبه نیز از کسانی است که در روز فتح مکه به ظاهر و به ناچار مسلمان میشود. او که از ناحیهی مادری، برادر عثمان است، در همین خانوادهی اموی پرورش یافته و بر همین دشمنی با خدا و رسول خدا تربیت میشود. و هر چند پیامبر به امید اینکه کینه و دشمنی آنها را با اسلام کاهش دهد، با آنها مهربان بود و رفتاری اسلامی داشت، اما آنها همیشه در پی فرصتی بودند تا دشمنی خود با اسلام را که در دل پنهان میداشتند، به بهانهای آشکار سازند و حالا به لطف خلافت عثمان این فرصت را به دست آوردهاند.
عثمان کسانی را بر گردهی مسلمانان سوار کرد و کسانی را به حکومت شهرها منصوب کرد که پدرانشان و خودشان از سرسختترین دشمنان اسلام بودند، بارها با پیامبر و مسلمانان جنگ کرده بودند و پیامبر ریختن خون آنان را مباح کرده بود.
آیا کارهای عثمان مخالفتی عمدی و آشکار با خدا و رسول خدا نبود؟ بچّههای آتش، از نزدیکان و رازداران عثمان شده بودند و عثمان امنیت شهرهای اسلامی را به آنان سپرده بود. آیا عثمان و دوستانش نمیخواستند با این کارها اسلامی را به مردم معرفی کنند که با حقیقت دین خدا فاصلهی زیادی داشت؟
1) (1) .ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 2، ص 65 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 3، ص 372 و ابن کثیر، السیرة النبویة، ج 2، ص 473 و مقریزی، النزاع والتخاصم، ص 52.
اجازه دهید قبل از آنکه، ولید بن عقبه را بیشتر بشناسیم، داستانی از کینهی قریش پس از مسلمان شدنشان بگویم. گفتیم قریش هیچگاه به رسول خدا و دین خدا ایمان نیاورد، آنها از شکست اسلام و مسلمانان شادمان و از پیروزی دین خدا خشمگین میشدند. در همین ارتباط، در روایتی «عبداللّه بن زبیر» میگوید: «من در حادثهی «یرموک»(1)حضور داشتم، اما بخاطر آنکه هنوز خیلی جوان بودم در معرکهی جنگ شرکت نکردم، در همان حال از دور گروهی را دیدم که بر بالای تپّهای ایستادهاند و فریاد میزنند، سوار بر اسب شده به نزد آنها رفتم. وقتی نزدیکتر شدم، ابو سفیان و عدهی دیگری از قریش که پس از فتح مکه مسلمان شده بودند را دیدم، مدتی با آنها بودم و میدیدم که هرگاه جنگ به نفع رومیان و به ضرر مسلمانان پیش میرفت، آنها با فریادهایشان زردرویان رومی را تشویق میکردند و اگر کارزار به نفع مسلمانان و به ضرر رومیان جلو میرفت، با فریادهایشان ناراحتی و تأسف خود را ابراز میداشتند، جنگ به پیروزی اسلام و مسلمانان و شکست رومیان انجامید و من پس از جنگ، ماجرای قریش را برای پدرم تعریف کردم و او گفت: خدا آنها را بکشد، جز از سردشمنی و کینه، از اسلام روی گردان نشدند، سوگند به خدا ما برای آنها بهتر از رومیان هستیم.»(2)
1) (1) . یرموک منطقهای در شام بوده که در سال سیزدهم یا پانزدهم هجری، در آنجا جنگی بزرگمیان مسلمانان و رومیان واقع میشود و به پیروزی مسلمانان میانجامد.
2) (2) .ابن اثیر، اسد الغابة، ج 5، ص 216 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 414؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 338 و ابن حجر، الاصابة، ج 3، ص 334 و مقریزی، النزاع والتخاصم، ص 58 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 4، ص 1679.این موضعگیری و گفتهی ابوسفیان چقدر به موضعگیری و گفتهی او در جنگ حنین شباهت-
و حالا عثمان، ولید را که فرزند چنان پدری است، به حکومت کوفه منصوب میکند. ولید کسی است که قرآن مجید او را در آیهی زیر فاسق معرفی میکند:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ (1)«ای مؤمنان اگر بزهکاری خبری برایتان آورد بررسی کنید مبادا نادانسته به گروهی زیان رسانید آنگاه از آنچه کردهاید پشیمان گردید».
بیشتر مفسران در شأن نزول این آیه گفتهاند، پیامبر اسلام، ولید بن عقبه را مأمور جمعآوری زکات قوم «بنی المصطلق» میکند، هنگامی که او برای اجرای دستور پیامبر به سمت قوم بنی المصطلق حرکت میکند، اهل قبیله برای خوشآمدگویی به پیشواز او میآیند، اما ولید تصور میکند آنها آمدهاند تا او را بکشند، بدون درنگ به مدینه باز میگردد و به دروغ به پیامبر میگوید، قوم بنی المصطلق از پرداخت زکات خودداری کردند و مرتد شدهاند، پیامبر دستور میدهند تا عدهای از مسلمانان سلاحشان را بردارند و همراه با ولید بار دیگر به سمت آن قوم حرکت کنند، وقتی آن عده به محل زندگی قبیلهی بنی المصطلق میرسند، آنان را همچنان مسلمان و وفادار به پیامبر میبینند و معلوم میشود ولید بدون آنکه وارد آنجا شود، به مدینه بازگشته و به پیامبر دروغ گفته است، و در این حال آیهی مذکور نازل میشود و
1) (1) . حجرات (49):6.
ولید را فاسق میشمارد(1).
عثمان در دو سال آغازین خلافت خود، حکومت کوفه را به «سعد» پسر ابیوقاص میسپارد اما حرص و طمع ولید به ریاست کوفه و چرب زبانیاش در نزد خلیفه، عثمان را مجبور میسازد تا سعد را عزل و به جای او، ولید را به ریاست کوفه منصوب کند.
هنگامی که ولید به دارالخلافهی کوفه میرسد تا حکم عزل سعد را به او بدهد، پسر ابی وقاص میگوید: به خدا سوگند که من نمیدانم آیا تو بعد از ما زیرک میشوی یا ما بعد از تو دیوانه و احمق میگردیم و ولید در پاسخ میگوید: ای ابواسحاق بیتابی مکن، خلافت، مُلکی است که عدهای با آن صبح میکنند و گروهی دیگر با آن، شب را آغاز میکنند(2).
ابوالفرج اصفهانی صاحب کتاب «الاغانی» سرودن دو بیت شعر را سبب ولایتمداری ولید بر کوفه میداند. او مینویسد: «تخت خلافت عثمان به اندازهای ساخته شده بود که غیر از خلیفه، تنها جای نشستن یک نفر دیگر بود و فقط عباس عموی پیامبر، ابوسفیان، حکم بن عاص و ولید بن عقبه حق داشتند در کنار خلیفه بر تخت خلافت بنشینند. روزی عثمان و ولید بر تخت تکیه زده بودند که حکم بن
1) (1) .زمخشری، الکشاف و قرطبی، الجامع لاحکام القرآن و ابن کثیر، تفسیر ابن کثیر و سیوطی، الدرّ المنثور و طبری، جامع البیان، ذیل آیهی مذکور و ابن سعد، الطبقات، ج 2، ص 161 و رازی، الجرح والتعدیل، ج 2، ص 4.
2) (2) .ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 4، ص 1554 و جوهری، السقیفة وفدک، ص 122 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 5، ص 91 و ابن قتیبه، المعارف، ص 242 و المِزّی، تهذیب الکمال، ج 31، ص 57 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 229 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 83 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 2، ص 592 و صفدی، الوافی بالوفیات، ج 27، ص 276.
عاص وارد میشود، در این هنگام عثمان به ولید اشاره میکند تا او برخیزد و حکم بنشیند، پس از پایان مجلس و رفتن حکم، ولید رو به عثمان کرده و گفت: ای امیرالمؤمنین از هنگامی که حکم آمد و تو عمویت را بر پسر مادرت(1)ترجیح دادی و جای من را به او دادی، پیش خود شعری سرودم.
عثمان: دلگیر نشو، حکم پیر و بزرگ قریش است (2).حالا شعرت را بخوان و ولید خواند:
رأیت لعمّ المرء زلفی قرابةدوین أخیه حادثاً لم یکن قدماً
من دیدم که عموی آدم قدر و منزلت بیشتری دارد و دل برادر جوانش به درد آمد.
فاملت عمراً أن یشیب وخالداًلکی یدعوانی یوم مزحمة عمّاً(3)
پس آرزو کردم عمر و خالد (پسران عثمان) جوان شوند تا در روزی که ازدحام میشود عمویشان را یاد کنند.
از این ماجرا مدت زمانی نگذشت که عثمان سعد را از کوفه عزل و به جای او
1) (1) . مادر عثمان، زنی است به نام «اروی» که دختر «کریز بن ربیعه» است، او در ابتدا به همسریعفّان درآمده که از او عثمان متولد میشود و سپس عقبة بن ابی معیط او را به ازدواج خود در میآورد و ولید، خالد، عماره و امکلثوم فرزندان اویند، بنابراین مادر عثمان و ولید یکی است. ر. ک: ابن سعد، الطبقات، ج 8، ص 45 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 3، ص 123. [مترجم]
2) (2) . وای به حال مسلمانانی که راندهی رسول خدا، پیش خلیفهی رسول خدا بزرگ قریشخوانده شود. آیا این، سخنی از تفکر جاهلیت نیست. در حالی که خداوند عزت انسان را اسلام و خواریاش را نفاق دانسته است، تبعید شدهی رسول خدا، عزیز قریش میشود.
3) (3) .اصفهانی، الاغانی، ج 5، ص 112 و جوهری، السقیفة وفدک، ص 121 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 228.
ولید را جایگزین نمود. مسلمانان این جابجایی را اقدامی شگفتانگیز و در عین حال خطرناک دانستند، زیرا سعد از صحابهی پیامبر بود و ولید فرزند آتش و فاسقی بود که زشتکاریهایش را آشکارا و بدون ترس انجام میداد.
او شبهای خلافت خود را همراه با بدکاران کوفه با مستی به صبح میرسانید و از تبهکاری و گنهکاری خود شرم و حیایی نداشت. تاریخنویسان نوشتهاند، روزی او، پس از مستی شبانه برای خواندن نماز صبح به مسجد میآید، اما به جای خواندن دو رکعت چهار رکعت میخواند و در محراب استفراغ کرد و سپس گفت:
امروز سرحال هستم اگر میخواهید باز هم بخوانم(1).
او دارالخلافه و مسجد کوفه را محلی برای انجام هوسبازیهای خود قرار داده بود. گفته شده روزی ساحری را در مسجد نشانده و مردم را دور او جمع کرده بود تا برای آنان سحر و جادو کند، ساحر با کارهای عجیب و شگفتآورش نزدیک بود، عقیدهی مردم به خدا را خراب کند، از میان مردم، یکی به نام «جندب بن کعب»، بدون جلب توجه دیگران بلند میشود و خود را به ساحر نزدیک میکند و سپس با شمشیر چنان ضربهای به سرش میزند که در دم ساحر کشته میشود و جندب میگوید اگر آنچه انجام میدادی راست بود حالا خودت را زنده کن، ولید از کشته شدن ساحر خشمگین میشود و دستور میدهد همانجا جندب را بکشند، اما قبیلهی او مانع شدند و ولید رضایت داد تا زندانیاش کنند. مدتی را در زندان گذراند
1) (1) .نسایی، السنن الکبری، ج 3، ص 248 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 5، ص 91 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 344 و سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 155 و ابن قتبیة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 35 و المزی، تهذیب الکمال، ج 31، ص 57 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 4، ص 1554 و صفدی، الوافی بالوفیات، ج 27، ص 277 و جوهری، السقیفة وفدک، ص 123 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 65.
تا آنکه زندانبان او را مخفیانه فراری میدهد. جندب نیز بدون درنگ خود را به مدینه میرساند و مسلمانان مدینه را از فسق و فجور ولید باخبر میسازد. ولید که از فرار زندانی آگاه شد، دستور داد تا زندانبان را دویست تازیانه بزنند.
مردم کوفه از این همه خلاف و ناپسندکاری ولید به تنگ آمدند و شکایت او را در نامهای به نزد عثمان بردند و خواستار برکناری ولید شدند. اما عثمان نپذیرفت و او را برکنار نکرد، مردم از خواستهی خود کوتاه نیامدند و پیوسته زشتکاری حاکم کوفه را به عثمان میرساندند، تا اینکه در نهایت، عثمان او را از کوفه برداشت و به جای او، یکی دیگر از افراد خانوادهی بنیامیه یعنی «سعید بن عاص» را به حکومت کوفه منصوب کرد و ولید هم مأمور جمعآوری زکات قبیلهی «کلب» و «بلقین» شد (1).گویا دین و حکومت اسلامی کالایی است که میان خلیفه و فرزندان بنیامیه و ابوسفیان خرید و فروش میشود.
یکی دیگر از افراد خانوادهی اموی که حکومت عثمان را جولانگاه هوسبازیها خود قرار دادند معاویه است، پدرش ابوسفیان و مادرش هند دختر عتبه است. زنی که در سنگدلی، تاریخ، مثل او را ندیده است. معاویه قبل از خلافت عثمان و پس از برادرش «یزید»، به حکم خلیفهی دوم، حاکم شام شده است (2).با
1) (1) . جوهری، السقیفة وفدک، ص 129 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 242 وبخاری، التاریخ الکبیر، ج 2، ص 222؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 176؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 165 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 667 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 11، ص 313 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 1، ص 305.
2) (2) . حکومت معاویه پسر ابو سفیان بر شام، در ازای همکاری و سکوتی بود که ابو سفیان باکودتاگران داشت و تو خوب بنگر که چگونه حکومت اسلامی پیامبر کالایی برای داد و ستد کفّار و منافقان شده است.
وجود اینکه معاویه در رفتارش با مردم ظاهری نرمخو داشت و با آنان مدارا میکرد، اما دشمنی او با اسلام و مسلمانان بیشتر از دیگران بود. او با رفتار بدون خشونت و با زیرکی و شیطنت ویژهی خودش مردم را به خود جذب میکرد و آهسته آهسته زمینهی لازم را برای پادشاهی خودش آماده میکرد. با پول بیتالمال برای خودش یار و یاور میخرید و هرگاه بخاطر ریخت و پاش اموال مردم از او انتقاد میشد، میگفت: زمین برای خداست و ما جانشینان خدا در روی زمین هستیم پس آنچه را که از بیتالمال بر میداریم، مال خودمان است و آنچه را که بر نمیداریم برای ما مباح است(1).
دشمنی معاویه با اسلام، ارثی بود که از خانوادهی اموی و پدر منافقش ابوسفیان و مادر بیرحم و خونخوارش هند، به دست آورده بود. ریاستطلبی معاویه که از ویژگیهای بارز او به حساب میآید، در زمانهی عثمان به اوج خود رسید و به او فرصتی داد تا با زیرکی مقدمات آن را فراهم آورد. خطبهها و نامههای فراوانی از علی علیه السلام به جا مانده است که در آنها چهرهی واقعی معاویه را به ما نشان میدهد.
از جمله این فرمودهی اوست که: «فإنّک مترف قد أخذ الشیطان منک مأخذه وبلغ فیک أمله وجری منک مجری الروح والدم»(2)یعنی: تو ناز پروردهای هستی که شیطان راهش را از تو میگیرد و آرزوهایش را در تو به انجام میرساند و چون روح و خون، در تو جاری است.
در فصلهای آینده، معاویه را بیشتر خواهیم شناخت.
زمانهی خلیفهی سوم، تکّهای از تاریخ اسلام است که از یک سو تبهکاران و
گنهکاران همانند ولید و معاویه و خانوادهی اموی، در سایهی خلافت عثمان میتوانستند به هوسبازی بپردازند و به راحتی بر مال و جان مسلمانان حکومت کنند و از سویی دیگر مسلمانانِ بااخلاص و صحابهی ارجمند پیامبر، زشتیهای عثمان و والیانش را میدیدند و رنج میبردند و هرگاه کسی از آنها به خلافکارهای فرومایگان اموی اعتراضی میکرد، با دشنام و تندخویی و کتک خوردن و یا تبعید از مدینه روبرو میشد.
روایت شده، عثمان، به «زید بن ثابت»، «عبداللّه بن زبیر»، «سعید بن عاص» و «عبدالرحمن بن حرث» دستور داد تا قرآنی را با لهجهی قریش بنویسند و سپس به تمام والیان و حکمرانان خود در سراسر حکومت فرمان داد تا همهی قرآنهایی را که در اختیار دارند جمعآوری و سپس بسوزانند، آنها بلافاصله دستور خلیفه را اجرا کردند، اما «عبداللّه بن مسعود» که آن زمان در کوفه بود، قرآن خود را در اختیار عثمان قرار نداد. «عبداللّه بن عامر» نامهای به عثمان نوشت و او را از خودداری عبداللّه بن مسعود باخبر ساخت، عثمان که این گستاخی عبداللّه را نمیتوانست تحمل کند، بلافاصله پیکی فرستاد تا عبداللّه را به مدینه بازگردانند(1).
این نخستین بار نبود که عبداللّه بن مسعود از اوامر خلیفه سرپیچی میکرد. در روایتی گفته شده، ولید بن عقبه، از بیت المال مبلغی را برداشته بود و عبداللّه بن مسعود که در آن زمان خزانهدار کوفه بود، از او میخواهد تا پول را به خزانه بازگرداند ولی ولید آن را باز نمیگرداند.
1) (1) .ابن شبه، تاریخ المدینة المنورة، ج 3، ص 992 و 1005 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 170 و هندی، کنز العمال، ج 2، ص 581، ح 4775 و ترمذی، سنن ترمذی، ج 4، ص 438 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 34، ص 275.
در پی اصرار خزانهدار بر بازگشت پول به بیتالمال، ولید به عثمان نامهای نوشت و از عبداللّه بن مسعود شکایت کرد، عثمان در پاسخ به عبداللّه بن مسعود نوشت: تو فقط خزانهدار ما هستی، پس برای ولید مزاحمتی ایجاد مکن. عبداللّه از این نامه به شدت خشمگین شد، کلیدهای خزانه را به سمت ولید پرت کرد و گفت:
من تاکنون گمان میکردم خزانهدار مسلمانان هستم اما حالا که خزانهدار شما شدهام به این کار نیازی ندارم(1).
ولید که همچون مروان و دیگران خاندان اموی، هر صدای مخالفی را خفه میکردند و در مقابل هر اعتراضی به شدت و بیرحمانه برخورد میکردند، در نامهای برای عثمان به دروغ نوشت که عبداللّه بن مسعود در کوفه، خلیفه را سرزنش و نکوهش میکند و با فرمانهای خلیفه مخالفت میکند.
در پاسخ نامه، عثمان دستور داد هر چه سریعتر او را به مدینه بازگردانند.
صحابی رسول خدا، با بدرقهای بیسابقه از کوفه خارج شد و به سمت مدینه حرکت کرد و هنگامی به مدینه رسید که عثمان در مسجد رسول خدا برای مردم خطبه میخواند، خلیفه از آن بالا عبداللّه را دید و گفت: ای مردم همینک چهارپای کوچکی بر شما وارد شد. عبداللّه پاسخش را داد ولی عثمان را خشمناکتر کرد و به نوکرانش دستور داد تا او را بگیرند، آنان عبداللّه را کشان کشان از مسجد بیرون انداختند و آن قدر او را کتک زدند که دندههایش شکست و استخوانهایش کوبیده شد. عثمان تنها به این اکتفا نکرد بلکه همچنین سهم او را از بیتالمال قطع کرد.
عبداللّه از تازیانههای عثمان و لگدکوبیهای نوکرانش بیمار و خانهنشین شد.
1) (1) .امینی، الغدیر، ج 8، ص 271 به نقل از بلاذری، انساب الاشراف. و ر. ک: ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 64.
برخورد خشن و بیرحمانهی عثمان با پسر مسعود، بر مسلمانان مدینه گران آمد، حتی عایشه نیز عثمان را بخاطر این کار ناپسندش، سرزنش کرد. از هر سو، عثمان را مورد انتقاد و ایراد قرار دادند و خلیفه برای جبران کار زشتی که انجام داده بود و همچنین برای ترمیم موقعیت متزلزل خودش، تصمیم گرفت تا از عبداللّه بن مسعود عیادت کند. به خانهاش رفت و به او گفت: همهی حرفهایی که در مخالفت با من زدهای به گوش من رسانده بودند.
عبداللّه: نوکران و خادمان تو آن قدر مرا کتک زدهاند که دندههایم را شکستند، دیگر نمیتوانم حتی میان وقت نماز ظهر و نماز عصر را از همدیگر تشخیص دهم و میبینی که به چه روزی افتادهام.
عثمان: از چه شکوه داری؟
عبداللّه: از هیچ چیز جز گناهانم شکایتی ندارم.
عثمان: چه چیزی را دوست میداری؟
عبداللّه: به هیچ چیز جز رحمت خداوند اشتها ندارم.
عثمان: آیا میخواهی طبیبی را بر بالینت حاضر سازم؟
عبدللّه: طبیب مرا بیمار کرده است.
عثمان که میخواست از عبداللّه دلجویی کند و هر طور که شده کار زشت خود را جبران کند، گفت: من خودم را در اختیار تو قرار میدهم، با من همان کاری بکن که من با تو کردم.
عبداللّه: این کار را نمیکنم، من جزای کار تو را به کسی وا میگذارم که انتقامش سختتر و کیفرش بزرگتر است و من دوست نمیدارم باب قصاص بر خلیفه به دست من باز شود.
عثمان: آیا میخواهی دستور دهم سهم تو را بازگردانند؟
عبداللّه: روزی که من به آن پول نیاز داشتم، از من دریغ داشتی و امروز که به آن احتیاجی ندارم میخواهی بازگردانی، من دیگر آن را نمیخواهم.
عثمان: برای فرزندانت بگذار.
عبداللّه: آن خدایی که فرزندانم را آفریده، روزی آنان را میرساند و از تو و غیر تو بینیازشان میکند.
عثمان بار دیگر از او خواست تا عذرش را بپذیرد، اما عبداللّه، عثمان را ناکام گذاشت، درخواستهای خلیفه را رد کرد و عذرش را نپذیرفت و از خداوند خواست تا حقش را از او بگیرد و عثمان ناامید بازگشت(1).
بیماری عبداللّه روز به روز شدیدتر شد تا آنکه مرگش فرا رسید. او وصیت کرده بود تا در هنگام مرگ عثمان بر جنازهاش حاضر نشود و بر او نماز نخواند، از این رو عمار بن یاسر بدون اطلاع خلیفه، بر عبداللّه نماز گذارد و دفنش کرد و چون خبر به عثمان دادند عصبانی شد و گفت: وای از دست این سیاهزاده، سپس او را خواست و گفت: چرا به من خبر ندادی و عمار پاسخ داد، او از من قول گرفت که تو را خبر نکنم تا تو بر جنازهاش نماز نخوانی(2).
عثمان پس از مرگ پسر مسعود افسوس میخورد میگفت: سوگند به خدا که
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 43 و زیعلی، تخریج الاحادیث، ج 3، ص 411 و ابن عبدالبر، التمهید، ج 5، ص 269؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 33، ص 186 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 3، ص 259 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 498 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 183 و قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج 17، ص 194 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 170.
2) (2) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 171 و امینی، الغدیر، ج 9، ص 19.
بهترین صحابهی رسول خدا که در میان شما باقی مانده بود، از دنیا رفت و زبیر که این سخن عثمان را شنید گفت:
لألفینّک بعد الموت تندبنیوفی حیاتی ما زودتنی زادی(1)
تو را نبینم بعد از مرگ من برایم نوحهسرایی کنی در حالی که در هنگام زندگانیام توشهای برایم فراهم ندیدی.
کتک زدن، تبعید، ناسزاگویی و خوار کردن و قطع کردن سهم بیتالمال، هر کدام مجازاتی بود که عثمان در برابر اعتراض و شکایت مردم به کار میبرد. او نه تنها کسی را که از خلافکاریهای عثمان و وابستگانش شکایت میکرد، به شدت مجازات میکرد، بلکه اگر کسی او را نصیحت میکرد و به انجام امور پسندیده راهنمایی میکرد، نیز از دست عقوبت و کیفر عثمان در امان نبود.
تمام امور حکومت در اختیار مروان بن حکم بود. او که داماد عثمان هم بود از از شکایت شاکیان و نصیحت ناصحان میترسید، زیرا میدانست که چنانچه عثمان به دلسوزی دلسوزان گوش کند، دست او و خویشان امویاش از حکومت و اموال بیت المال کوتاه میشود، بنابراین اختیار عثمان را در دست گرفت و هر طور او دوست میداشت، عثمان اجرا میکرد.
گروهی از مسلمانان، از این همه بیحرمتی به اصحاب گرانمایهی رسول خدا و زشتکاری حکومت به ستوه آمدند. آنها از اینکه کارهای عثمان با کتاب خدا و سنت رسولش مخالفت دارد و ارزشهای انسانی و اسلامی را رعایت نمیکند و به پند و اندرزهای دیگران گوش نمیدهد، ناراضی بودند. از این رو، پس از مشورت با همدیگر تصمیم گرفتند تا نامهای گلایهآمیز و در بردارندهی اوضاع نابسامان
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 42.
حکومت، بنویسند و برای عثمان بفرستند. نامه نوشته شد و امضاء کنندگان، عمار بن یاسر، صحابهی ارجمند پیامبر را مأمور کردند تا به نمایندگی از همه، آن را به عثمان بدهد. عمار به نزد خلیفه رفت و نامه را به او داد، عثمان، چند سطری از نامه را که خواند، گفت: پس کسانی که این را امضاء کردهاند کجایند؟ و چرا با تو نیامدند؟
عمار: آنها از تو ترسیدند و پراکنده شدند.
عثمان: پس تو چرا نترسیدی و خود را جلو انداختی؟
عمار: زیرا دلسوزی من برای تو بیشتر از آنان است.
عثمان: ای پسر سمیه(1)دروغ میگویی.
عمار: مادر من سمیه و پدرم یاسر است.
مروان که این گفتگو را میشنید، به خلیفه گفت: این غلام سیاه مردم را ضد تو میشوراند، اگر او را بکشی، کسانی که پشت سر او سنگر گرفتهاند میترسند و میروند.
خلیفه بدون درنگ، پیشنهاد داماد خود را میپذیرد و با عصای خود ضربهای محکم به عمار میزند و سپس دستور میدهد او را کتک بزنند، خود خلیفه هم در کتک زدن به عمار شریک نوکرانش میشود، او آن قدر با پاهایش به عمار لگد زد تا اینکه او را بیهوش کرد و بعد هم جسم نیمه جان و بیهوش صحابهی رسول خدا
1) (1) .عثمان تنها نام مادر عمار را میبرد و با این حرف، میخواهد به مادر عمار اهانت کند و عمار را زنازاده بخواند، به همین خاطر عمار در پاسخ هم نام مادر و هم نام پدر خود را میبرد تا پاسخی کوبنده به عثمان باشد. سمیه، اولین شهید زن در اسلام است، او و همسرش و فرزندش عمار در راه استواری اسلامی، اذیتهای زیادی از قریش دیدند ولی صبر پیشه کردند، امری که برخی از مسلمانان تحمّل آن را نداشتند.
را از دارالخلافه بیرون انداختند.
پس از مدتی، مردم، عمار را در کوچهای دور افتاده پیدا کردند و به خانهی «ام سلمه»، همسر پیامبر بردند. او یک شبانهروز در بیهوشی به سر برد و نماز آن روز را به جا نیاورد. عمار پس از از این کتک خوردن، دچار بیماری فتق شد و در بستر بیماری خوابید(1).
در روایت دیگری گفته شده، سبب کتک خوردن عمار این بوده که در بیتالمال مسلمانان سبدی از جواهر زینتی گرانبهایی وجود داشته که عثمان آن را بدون اطلاع مسلمانان برداشته و به زنان خود هدیه میدهد.
این دست و دلبازی بیسابقه، بر مسلمانان گران آمد و بر خلیفه اعتراض کردند.
شکایت از خلیفه در تمام شهر پیچید و چون عثمان از این اعتراض باخبر شد، مردم را جمع کرد و گفت: ما با بیتالمال، نیاز خود را برآورده میسازیم اگر چه بینی کسانی به خاک مالیده شود.
گستاخی عثمان همه را بر آشفت و علی علیه السلام که در میان مردم بود فرمودند: در این صورت باید بیتالمال از دسترس تو دور نگهداشته شود و میان تو و بیتالمال فاصله افتد و سپس عمار بلند شد و فریاد برآورد که: من نخستین کسی هستم که بینیام به خاک مالیده شده و به این کار ناپسند تو اعتراض دارم، در این هنگام عثمان با لحنی تهدیدآمیز گفت: پسر یاسر، جسور و گستاخ شدهای، و سپس دستور داد تا نوکرانش عمار را بگیرند و همانجا کتک بزنند. او آن قدر کتک خورد که غش کرد و بیهوش شد و بعد از یک روز تمام که به هوش آمد، سپاسگذار خداوند شد
1) (1) .ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 372 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 50 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 35 و ابن شبه، تاریخ المدینة، ج 3، ص 1099.
و در حالی که بیاد میآورد چگونه در راه ایمان به خدا و رسول خدا از سرکشان و ستمگران قریش همانند ابوجهل و ابولهب آزار و اذیت میدید و امروز هم بار دیگر در راه پایداریاش بر همان ایمان و راه مستقیم، تازیانههای عثمان را میخورد، گفت: این نخستین روزی نیست که در راه خدا اذیت میشویم و آزار میبینیم.
عمار در گذشته با قبیلهی بنی مخزوم هم پیمان شده بود، از این رو، بیش از همه «هشام» پسر «ولید مخزومی» از کار زشت عثمان برآشفت و برای حمایت از همپیمان قدیمیاش نزد عثمان رفت و گفت: تو، علی را که کنار زدی و حالا هم رویت باز شده و عمار را چنان میزنی که نزدیک است بمیرد. سوگند به خدا که اگر عمار از این بیماری بمیرد، مردی از مردان بزرگ بنیامیه را میکشم. اما عثمان به او هم ناسزا گفت و او را بیرون انداخت(1).
جسارتهای عثمان و خلافکاریهایش تمام شدنی نبود، او همه را از خود رنجانیده بود و جز به مالاندوزی و رفاه خانوادهی اموی نمیاندیشید، مردم، گستاخیهای عثمان را دهن کجی به خدا و رسول خدا و تعالیم اسلام و عدالتی قلمداد میکردند که صحابهی رسول خدا منادی آن بودند، بویژه آنانی که از ابتدا با پیامبر بوده و دردناکترین اذیتها را به جان خریده بودند. دیگر همه کس از همه جا به او و کارهایش اعتراض میکردند. حتی عایشه، همسر پیامبر نیز از کاری که عثمان با عمار انجام داده بود، خشمگین شده و تار مو و کفش و پیراهن پیامبر را به میان مردم آورد و گفت: هنوز مو و لباس پیامبر کهنه نشده ولی عثمان سنت رسول
1) (1) .ابن شبه، تاریخ المدینة، ج 3، ص 1100 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 49 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 36 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1136 و صفدی، الوافی بالوفیات، ج 22، ص 233.
خدا را فرسوده کرده است(1).
عثمان در زمان زندگانی رسول خدا نیز، یکبار دیگر، عمار را مورد اهانت، تهدید و اذیت قرار داده بود. تاریخنویسان نوشتهاند، پیامبر و علی و عمار و عدهای از مسلمانان مهاجر و انصار در حال ساختن مسجدی بودند، همهی آنها حتی شخص پیامبر اسلام، کار میکردند تا هر چه زودتر ساختمان سادهی مسجد به پایان برسد. اما در میان مسلمانان، عثمان نه تنها کار و کمکی نمیکرد، بلکه اگر گرد و غباری از جابجایی وسایل روی صورتش و لباسهایش مینشست فوری آن را پاک میکرد و از آن جا دور میشد مسلمانان که سرگرم کار کردن بودند، علی برای رفع خستگی سرودی میخواند و پیامبر و دیگر مسلمانان پشت سر او تکرار میکردند:
لا یستوی من یعمر المساجدایدأب فیها قائماً وقاعداً
کسانی که مساجد را آباد میسازند و پیوسته ایستاده و نشسته آن را انجام میدهند،
ومن یری عن الغبار حائداً
با کسانی که دیده میشوند خود را از گرد و غبار کناره میگیرند، یکسان نیستند.
عثمان خواندن دسته جمعی این سرود را، طعنه و سرزنشی به خود حساب کرد، او که با حضور پیامبر جرأت نداشت به علی جسارتی کند، پس از چند روز عمار را میبیند و میگوید: پسر سمیه، سرودتان را شنیدم، سوگند به خدا با همین عصا تو را
1) (1) .اسکافی، المعیار والموازنة، ص 21 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 421 و رازی، المحصول، ج 4، ص 343 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 175 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 90.
میزنم.
تهدید و اهانت عثمان که به گوش پیامبر رسید، فرمودند: اینها به عمار چکار دارند؟ عمار آنها را به بهشت دعوت میکند و آنها، عمار را به آتش فرا میخوانند، به راستی که عمار به منزلهی پوستی است که میان چشم و بینی من قرار گرفته و مرا حفظ میکند(1).
پیامبر اسلام بارها، عمار را ستوده است، گاهی فرموده: هر کس عمار را به خشم آورد، خداوند را به خشم آورده است (2).و بار دیگر فرموده: عمار را تا کف پاهایش پر از ایمان است (3).و یا فرموده: خوشا به حال عمار، او را گروهی ستمگر
1) (1) .ابن هشام، السیرة النبویة، ج 2، ص 344 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 2، ص 262 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 10، ص 87 و هندی، کنز العمال، ج 13، ص 540 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 43، ص 402 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 99.
2) (2) . ابن اثیر، اسد الغابة، ج 4، ص 45 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 415 و احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 4، ص 89 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 293 و نسایی، فضائل الصحابة، ص 49 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 391 و ابن ابی شیبة، المصنف، ج 7، ص 523 و نسایی، السنن الکبری، ج 5، ص 74 و هندی، کنز العمال، ج 11، ص 722 و خطیب، تاریخ بغداد، ج 1، ص 163 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 43، ص 399 و ابن حبان، الصحیح، ج 15، ص 556 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1138.
3) (3) . ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 3، ص 1137 و صفدی، الوافی بالوفیات، ج 22، ص 233 والحلبی، السیرة الحلبیه، ج 2، ص 265 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 295 و ابن ابی شیبة، المصنف، ج 7، ص 217 و سیوطی، الجامع الصغیر، ج 2، ص 178 و هندی، کنز العمال، ج 11، ص 722 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 43، ص 291 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 413 و ابن حجر، الاصابة، ج 4، ص 473 و ابن حبان، الصحیح، ج 15، ص 552.
سلطهجوی او را میکشند (1).و بالاخره فرموده است: عمار با حق است، هر کجا حق بچرخد او هم میچرخد(2).
عثمان و اطرافیان امویاش، روز به روز به سیاست ناپسند و کارهای ناشایستشان ادامه میدادند، نه نصیحت ناصحان را میپذیرفتند و نه دلسوزی دلسوزان را باور داشتند، اما عمار و همانند عمار، فداکاری و پایداری در راه حق و عدالت را، همراه با پیامبر فراگرفته بودند، آنها بارها به عثمان گوشزد کرده بودند که ادامهی این سیاست و روش حکومت منجر به شورش مردم ضد حکومت خواهد شد ولی عثمان با تازیانه آنان را مجازات میکرد. اگرچه تازیانههای عثمان و فرزندان ستمگر و سرکش بنی امیّه، دلسوزان و ناصحان را نمیترساند، کجا عمار از تازیانه ترسیده است؟ آیا شلاقهای عثمان دردناکتر از شلاقهای ابو جهل و ابوسفیان بود، آنگاه که به عمار میزدند تا به پیامبر پشت کند؟ او و مثل او بر آن اذیتها و دردها صبر کردند و محمد را یاری دادند تا آنکه بر سرکشان قریش پیروز شدند، امروز هم در برابر کارهای عثمان مقاومت میکنند تا پیروز شوند.
1) (1) . حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 2، ص 148 و بیهقی، السنن الکبری، ج 8، ص 172 و ابنعبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1140 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 188 و احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 2، ص 161 و بخاری، صحیح بخاری، ج 3، ص 207 و هندی، کنز العمال، ج 9، ص 169؛ ابن سعد، الطبقات، ج 1، ص 241؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 13، ص 9 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 1، ص 29؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 142 و ابن حجر، الاصابة، ج 1، ص 371 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 317 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 241 و ترمذی، سنن ترمذی، ج 5، ص 333.
2) (2) .هندی، کنز العمال، ج 13، ص 539 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 262 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 43، ص 476 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1139.
یکی دیگر از صحابهی ارجمند و بزرگوار پیامبر که در برابر خلافکاریها و سرپیچیهای عثمان از کتاب خدا و رسول خدا و روش ناپسند او و خانوادهی بنیامیه در ادارهی حکومت اسلامی آشکارا و بدون هیچ ترسی، اعتراض میکرد، «جندب بن جناده» معروف به «ابوذر غفاری» است.
او از نخستین افرادی است که در مکه مسلمان شد و به پیامبر خدا ایمان آورد و تا آخرین لحظهی زندگیاش بر ایمان خود پایدار ماند. ابوذر پس از گرویدن به اسلام و به دستور پیامبر اسلام به قبیلهی خود «غفار» بازگشت و پس از هجرت رسول خدا به مدینه، او نیز مهاجرت کرد و از یاران پیامبر شد.
راستگوییاش، اخلاصش، فداکاری و پایداریاش در راه دین خدا و بیرغبتیاش به دنیا، بیش از دیگران او را به پیامبر نزدیک کرد و از این رو پیامبر بارها او را ستوده و از او به نیکی سخن گفته است. در جایی فرمودهاند: «آسمان سایه نیفکنده و زمین بر خود حمل نکرده کسی که راستگوتر از ابوذر باشد.»(1)
همچنین پیامبر از آیندهی درخشان او خبر داده است. گفته شده در ماجرای غزوهی تبوک، ابوذر به علت لاغری و ضعفی که در شترش بود نتوانست، پیامبر را از همان ابتدا همراهی کند، اما پس از مدتی با همان شتر به سمت پیامبر از مدینه خارج میشود، در میانهی راه شتر ابوذر از حرکت باز میماند، او هر چه تلاش
1) (1) .احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 2، ص 163 و ترمذی، سنن ترمذی، ج 5، ص 334 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 342 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 329 و سیوطی، الجامع الصغیر، ج 2، ص 485 و هندی، کنز العمال، ج 11، ص 666 و ابن سعد، الطبقات، ج 4، ص 228 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 66، ص 190 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 1، ص 301 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 59 و ابن ابی شیبة، المصنف، ج 7، ص 526 وا بن عبد البر، الاستیعاب، ج 1، ص 256.
میکند تا شتر را به حرکت درآورد، موفق نمیشود، به ناچار، آنچه بر بار شتر بود را به دوش گرفته و پیاده به راه میافتد و پس از چند روز به پیامبر و دیگر مسلمانان میرسد، پیامبر اسلام که او را از دور با چنین وضعی میبینند میفرمایند: ای ابوذر تو به تنهایی زندگی میکنی و در تنهایی میمیری و به تنهایی وارد بهشت میشوی و گروهی از اهل عراق سعادتمند میشوند آنگاه که تو را غسل میدهند و کفن میکنند(1).
پس از رحلت پیامبر اسلام، ابوذر به همراه سلمان و مقداد و عمار در صف علی و در کنار حق ایستاد، او علی را رهبر خویش میدانست و همچون امیرالمؤمنین به ستمدیدگان و بیچارگان یاری میرساند. ابوذر برای عمل به تعالیم اسلام نه از تازیانهی عثمان میترسید و نه از سختگیریهای دوستان اموی عثمان هراسی به دل راه میداد. او هرگز راه خود را از مسیر حقیقت کج نکرد و در برابر دنیا و فریبکاریهای بنی امیه نرمشی از خود نشان نداد.
ابوذر، زشتیهای عثمان و خاندان بنی امیه را از نزدیک میدید. او میدید که چگونه ولید و مروان و گستاخان بنیامیّه دین و ارزشهای اسلامی را مسخره و ریشخند میکنند. سرکشان بنی امیّه نه حرمت کسی را پاس میداشتند و نه آبروی کسی را نگه میداشتند. او از اینکه میدید فرومایگان بنی امیه، حکومت اسلامی را
1) (1) .ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 56 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 50 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 94 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 66، ص 186 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 5، ص 188 و ابن حجر، الاصابة، ج 7، ص 109 و طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 371 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 280 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 2، ص 632 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 5، ص 12 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 107 و ابن هشام، السیرة النبویة، ج 4، ص 950.
پوششی برای کارهای زشت و خلاف اسلام خود قرار دادهاند تا بدین وسیله از خشم مردم در امان بمانند، رنج میبرد.
انسان مؤمن و پرهیزکاری همچون ابوذر چگونه میتوانست تحمّل کند که در حکومت عثمان، ارزشهای جاهلی و برتریطلبیهای قبیلهای و خانوادگی که اسلام با آن مبارزه کرده و آن را نابود ساخته بود، بار دیگر زنده شود.
در حکومت عثمان، خاندان بنیامیّه، با قدرت سیاسی و پول بیتالمال برای خود طبقهای ویژه و ممتاز درست کرده بود که تنها کسانی میتوانستند وارد حلقهی حکومت بنی امیه بشوند که یا از همان خاندان باشند و یا همانند آنان ثروتمند باشند و مثل بنی امیه فکر کند.
این در حالی بود که در سازمان حکومت اسلامی پیامبر که بر دلهای مردم حکومت میکرد، حرمت و شایستگی هر انسانی در زندگی بدون کم و کاست ادا میشد. پیامبر اسلام با بیگاری کشی و ایجاد امتیازات عصر جاهلیت قبل از اسلام که ستمگران و یاغیان برای خود ساخته بودند به شدت مبارزه کرد. در حکومت پیامبر، کسی، امتیاز ویژه و بیشتری دارد که تقوا و عمل نیک بیشتری داشته باشد، نه اینکه رنگ پوستش سفیدتر باشد و یا قبیلهاش و خاندانش ثروت بیشتری داشته باشند.
در حکومت عثمان، اسلام و ارزشهای آن نادیده گرفته میشد و ارزشهای ابوجهلی و ابوسفیانی بار دیگر زنده شده بود. در چنین فضایی کجا میتواند ابوذر آرام باشد؟ او در هر کجا که میتوانست و به هر کسی که میرسید، انحرافهای عثمان را میگفت و آنگاه که گوش شنوایی نمییافت فریاد بر میآورد که: سوگند به خدا من میبینم که حق خاموش میشود، باطل زنده میشود، راست دروغ میشود،
برتریها به غیر تقواست و خوبیها مخصوص افرادی خاص میشود(1).
ابوذر از بذل و بخششهای بدون حساب عثمان که از بیتالمال به خانوادهی بنیامیه میبخشید، بر میآشفت و همه جا میگفت: کافران را به عذابی دردناک بشارت باد و این آیه از قرآن مجید را میخواند که: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ (2)«ای مؤمنان بسیاری از دانشوران دینی (اهل کتاب) و راهبان داراییهای مردم را ناحق میخورند و (مردم را) از راه خداوند باز میدارند و آنان را که زر و سیم میابنارند و آن را در راه خداوند نمیبخشند به عذابی دردناک نوید ده».
خلیفه که از کار ابوذر به شدت عصبانی شده بود، به یکی از همراهان خود گفت برو به ابوذر بگو ساکت شو و این حرفها را نزن. پیغام خلیفه که به ابوذر رسید گفت: آیا عثمان میخواهد من کتاب خدا را تلاوت نکنم یا از اینکه امر خداوند را ترک کرده سرزنش نکنم. به خدا سوگند که اگر من به واسطهی غضب عثمان خداوند را خشنود سازم، نزد من دوست داشتنیتر و بهتر از آن است که به واسطهی خشنودی عثمان خداوند را به خشم آورم(3).
خشم خلیفه از سرزنش و نکوهشهای پی در پی ابوذر، هر روز رو به فزونی
مینهاد (1).او که ادامهی حضور ابوذر را در مدینه به نفع خود و حکومتش نمیدانست از اینکه چه کیفری به او بدهد و چگونه او را مجازات کند، درمانده بود. آیا او را زندانی کند و یا او را به قتل برساند، هر گونه کیفری به صحابی ارجمند و عالی مقام پیامبر، واکنش تند مردم را به دنبال داشت و موجب میگشت تا خلیفه بیشتر سرزنش شود و جایگاه خود را در میان مردم و صحابه متزلزلتر کند، چیزی که جبران آن به سادگی امکانپذیر نبود.
بنابراین تصمیم گرفت او را به شام نزد معاویه تبعید کند. خلیفه از سویی به ابوذر پیغام داد که آزار و اذیت تو به من و دوستانم زیاد شده است، پس از مدینه به سمت شام خارج شو (2).و از سویی دیگر به معاویه سفارش کرد که بر ابوذر سخت بگیر و همهی کارها و رفت و آمدهایش را کنترل کن و تحت نظر داشته باش.
ابوذر به شام تبعید شد اما فریادهای اعتراضی و روشنگرانهاش پایانی نداشت.
او در شام بلای جان معاویه شد و او را به دلیل مالاندوزی و اسرافکاریهایش سرزنش میکرد.
گفته شده معاویه برای آرام نگهداشتن ابوذر مبلغ سیصد دینار برای او فرستاد اما ابوذر از دریافت آن خودداری کرد و گفت: اگر این مبلغ سهم من از بیتالمال باشد که امسال آن را از من دریغ داشتید میپذیرم ولی اگر هدیهای از جانب معاویه است من به آن احتیاجی ندارم(3).
1) (1) . حاکم ستمگری که با مال حرام خوش میگذراند و به شکمپروری عادت کرده، کی و کجاگوش به حق و موعظه میدهد؟!
2) (2) . علم الهدی، الشافی، ج 4، ص 294 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 256 وامینی، الغدیر، ج 8، ص 303 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 171.
3) (3) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 256.
همچنین گفته شده، هنگامی که معاویه کاخ سبز خود را میساخت، ابوذر به معاویه گفت: ای معاویه اگر این کاخ از مال خدا و بیتالمال ساختهای، تو خیانت کردهای و اگر از اموال شخصی خودت بنا میکنی، اسراف کردهای(1).
نکوهشهای ابوذر از شیوهی حکومتداری معاویه، روز به روز شدت مییافت. در روایتی، شخصی به نام «جلّام غفاری» که از قبیلهی ابوذر بوده، میگوید: من از طرف معاویه والی سرزمین «قنسرین» و «عواصم» در شام بودم.
روزی برای انجام کاری نزد معاویه رفتم که ناگهان صدایی از بیرون کاخ به گوشم رسید که فریاد میزد: آهنهای گداخته شده آمد، خدایا، کسانی را که به معروف امر میکنند ولی خود تارک آن معروف هستند لعنت کن، خدایا کسانی را که از منکری نهی میکنند ولی خود آن منکر را انجام میدهند لعنت کن (2).با این فریاد رنگ چهرهی معاویه سرخ شد و با عصبانیت گفت: ای جلّام آیا این صدا را میشناسی؟
جلّام: نه نمیشناسم.
معاویه: کیست که مرا از دست جندب بن جناده راحت کند؟ او هر روز صبح جلوی در کاخ میآید و فریاد بر میآورد.
سپس دستور داد تا او را دست بسته به درون کاخ بیاورند. من خیلی دوست داشتم تا ابوذر غفاری را از نزدیک ببینم، زیرا او و من از یک قبیله و قوم بودیم. او را به درون کاخ آوردند و من به سمت او رفتم و او را مردی لاغر و گندمگون با موهایی کم پشت و پشتی خمیده، یافتم. معاویه رو به ابوذر کرد و گفت: ای دشمن
خدا و دشمن رسول خدا، چرا هر روز میآیی جلوی کاخ و فریاد میزنی؟ اگر میتوانستم یکی از اصحاب محمد را بدون اجازه خلیفه بکشم، حتماً تو را میکشتم اما دربارهی تو باید اجازه بگیرم.
ابوذر با دلی پر از آرامش و اطمینان گفت: دشمن خدا و رسول خدا من نیستم، بلکه تو و پدرت دشمن خدا و رسول خدا هستید. شما در ظاهر اسلام را پذیرفتید، ولی همچنان شرک را در درونتان جای دادهاید. تو همان کسی هستی که پیامبر خدا تو را لعنت کرده و بارها تو را نفرین کرده تا هرگز از خوردن، سیر نگردی. من از پیامبر خدا شنیدم که میفرمود: هرگاه ملعونی با معدهای بزرگ که هر چه میخورد سیر نمیشود بر این امت حاکم گردد، پس امت از او بترسد و برحذر باشد.
معاویه: آن مرد من نیستم.
ابوذر: تو همان مرد هستی، زیرا پیامبر مرا از این امر آگاه ساخته است، روزی تو از کنار پیامبر عبور میکردی که ایشان فرمودند: خدایا او را لعنت کن و جز با خاک او را سیر منما. و من میشنیدم که پیامبر میفرمود: معاویه در آتش است.
جلّام، راوی این روایت میگوید، پس از این سخن ابوذر، معاویه خندید و دستور داد تا او را زندانی کنند(1).
معاویه، پیوسته دنبال بهانهای میگشت تا از شر ابوذر خلاص شود و او را به مدینه بازگرداند. گفته شده، شیطان شام، معاویه، هزار دینار برای ابوذر فرستاد. ابوذر آن را گرفت و در همان شب همهی آن هزار دینار را میان فقیران و مستمندان تقسیم کرد. معاویه که میدانست ابوذر، دینارها را پیش خود نگه نمیدارد و برای اینکه بهانهای برای راندن ابوذر از شام به دست آورد، صبح همان روز به فرستادهای که
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 257 و امینی، الغدیر، ج 8، ص 304.
پول را برای ابوذر فرستاده بود گفت: نزد ابوذر برو و به او بگو آن هزار دینار برای تو نبوده و من اشتباهی به تو دادهام. و معاویه، بخاطر این اشتباه میخواهد مرا مجازات کند، پول را برگردان و مرا از عذاب و کیفر معاویه نجات بده.
ابوذر گفت: برو و به معاویه بگو از آن پول دیناری پیش من باقی نمانده، اما اگر سه روز مهلت دهی، آن را تهیه میکنم و بر میگردانم.
اما معاویه که دیگر طاقت حضور ابوذر در شام را نداشت، توصیهی «حبیب بن سلمه فهری» را که به او گفته بود: ابوذر شام را بر سرت خراب میکند، اگر میخواهی همچنان شام در اختیار تو باشد، چارهای بیندیش، پذیرفت و در نامهای به عثمان نوشت: ابوذر، در شام به من سخت میگیرد و دلهای مردم را ضد تو و حکومت تو میشوراند، اگر هنوز به شام و مردمانش نیازمندی، ابوذر را به مدینه بازگردان(1).
خلیفه در پاسخ درخواست معاویه، به او نامه نوشت و دستور داد که ابوذر را بر خشنترین و ناهموارترین شتر سوار کن و به مدینه بازگردان(2).
معاویه نیز دستور خلیفه را به بدترین وضع اجرا کرد و به کسانی که ابوذر را میبردند گفت، شب و روز برانید تا زودتر به مدینه برسید. گفته شده وقتی ابوذر به مدینه رسید، از سختی شتر، پاهایش زخمی و استخوانهایش کوبیده شده بود(3)و
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 257 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 66، ص 199 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 69 و ابن شیبه، تاریخ المدینة المنورة، ج 3، ص 1040 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 114.
2) (2) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 258 و امینی، الغدیر، ج 8، ص 293.
3) (3) . ای مسلمانان، با دقت به کارهای ناپسند دشمنان خدا و رسول بنگرید. آنانی که روزی برای-
وقتی خلیفه، او را به دارالخلافه فراخواند به او گفت: ای جنیدب (1)،خدا چشمانت را روشن نکند.
ابوذر: من جندب هستم، و پیامبر مرا عبداللّه نامید و من نامی را که پیامبر برای من انتخاب کرده برای خود برگزیدهام.
عثمان: آیا تو گمان کردهای ما میگوییم دست خدا از روی بخل بسته شده و خدا فقیر است ولی ما ثروتمند و بینیاز هستیم.
ابوذر: اگر این را نمیگفتید، مال خدا را به بندگانش میدادید. و من از پیامبر شنیدم که میفرمود: هرگاه فرزندان عاص به سی نفر رسیدند، مال خدا را میان خود دست به دست میکنند، بندگان خدا را نوکران خود میکنند و دین خدا را به فساد میکشانند(2).
1) (1) . جنیدب تصغیر جندب است که مطابق با قواعد ادبیات عرب تصغیر در جایی به کار بردهمیشود که گوینده قصد کوچک کردن و یا اهانت داشته باشد. در اینجا عثمان میخواست با گفتن جنیدب ابوذر را کوچک بشمارد. [مترجم]
2) (2) .هندی، کنز العمال، ج 11، ص 165 و الطبرانی، المعجم الکبیر، ج 19، ص 383 و احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 3، ص 80 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 4، ص 480 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 5، ص 243 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 46، ص 297 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 5، ص 233 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 6، ص 271 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 1، ص 264 و مقریزی، النزاع والتخاصم، ص 84.
عثمان رو به حاضران در مجلس کرده و گفت: آیا کسی از میان شما این فرمایش را از رسول خدا شنیده است؟ و چون کسی از حاضران پاسخ خلیفه را نداد، عثمان فرمان داد تا علی علیه السلام بیایند و شهادت دهند که آیا ابوذر راست میگوید یا نه؟
و چون علی علیه السلام آمدند و عثمان از او سؤال کرد، فرمودند: من این سخن را از پیامبر نشنیدهام ولی ابوذر راست میگوید، زیرا من دربارهی ابوذر از رسول خدا شنیدم که میفرمود: آسمان سایه نیفکنده و زمین بر خود حمل نکرده کسی که راستگوتر از ابوذر باشد. و کسانی که در مجلس حضور داشتند، همگی این فرمودهی علی را تصدیق کردند(1).
عثمان بار دیگر گرفتار زبان راستگوی ابوذر شده بود، روز به روز اعتراضهای ابوذر شدیدتر و فریادهایش بلندتر میشد. از این رو، عثمان به دنبال راهی بود تا برای همیشه از شرّ ابوذر و سرزنشهایش خلاص شود. خلیفه میبایست از میان کشتن ابوذر و یا بیرون کردن او از مدینه یکی را انتخاب کند. اما کشتن ابوذر به صلاح عثمان و حکومت او نبود، زیرا تمام کسانی که در حجاز یا خارج از حجاز بودند، از جایگاه بلند ابوذر در نزد پیامبر باخبر بودند. پایداری او در راه دین و موضع انتقادیاش در برابر حکومت او را در میان بیشتر مسلمانان مشهور کرده بود و در این صورت اگر عثمان ابوذر را به قتل میرساند باعث برانگیخته شدن خشم مردم از حکومت او میشد پس، بهترین تصمیم این بود که او را بار دیگر از مدینه تبعید کند؟ اما به کجا؟
اگر او را به شهرهای پرجمعیت و آباد تبعید کند، مشکل عثمان حل نمیشود.
1) (1) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 172 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 374 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 56.
زیرا ابوذر بار دیگر همان کاری را خواهد کرد که در شام انجام داد، پس باید به جایی او را تبعید کند که نتواند با مردم ارتباطی داشته باشد و «ربذه»(1)بهترین مکان بود. او را به ربذه تبعید کرد و به مروان بن حکم گفت هیچ کس اجازه ندارد ابوذر را بدرقه کند و با او هم صحبت شود.
برای مردم مدینه چقدر سخت و دشوار بود که میدیدند مروان بن حکم که زمانی به دستور رسول خدا از مدینه رانده شده بود، امروز صحابی ارجمند و عالی مقام رسول خدا را از مدینه بیرون میکند، اما از ترس مجازات و کیفر عثمان از بدرقهی ابوذر خودداری کردند. تنها کسانی که برای وداع با ابوذر، او را تا دروازهی مدینه همراهی کردند، علی و برادرش عقیل و امام حسن و امام حسین پسران علی و عمار بن یاسر بودند. اینان دستور عثمان را نادیده گرفتند و برای بدرقهی ابوذر پیش قدم شدند. وقتی مروان بن حکم آنها را دید، گفت: مگر نمیدانید که خلیفه فرمان دادهاند کسی با ابوذر صحبت نکند و او را بدرقه نکند.
علی علیه السلام جلو آمدند و با تازیانهای که داشتند به سر مرکب مروان بن حکم زدند و گفتند: دور شو، خدا تو را به آتش اندازد، مروان ترسید و به کناری رفت.
سپس امیرالمؤمنین رو به ابوذر کرده، فرمودند:
«ای ابوذر، همانا تو برای خدا به خشم آمدی، پس امید به کسی داشته باش که به خاطر او غضبناک شدهای. این گروه [بنی امیّه] برای دنیای خود از تو ترسیدند و تو بر دین خویش از آنان ترسیدی، پس دنیا را که به خاطر آن از تو ترسیدند به خودشان واگذار و با دین خود که برای آن ترسیدی، از آنان بگریز. چقدر این گروه به آنچه که تو آنان را از آن ترساندی، محتاجترند و چقدر تو از آنچه آنان تو را منع کردند، بینیازتری. و به زودی خواهی یافت که فردا چه کسی سود میبرد و
1) (1) . ربذه، روستای بیآب و علفی بود که تا مدینه سه روز پیاده راه بود.
چه کسی بیشتر زیان دیده خواهد شد. و اگر آسمانها و زمین، درهای خود را به روی بندهای ببندند، و سپس او از خدا پروا داشته باشد، خداوند از میان آسمانها و زمین راه نجاتی را برای او خواهد گشود. جز حق، چیزی با تو انس نگیرد و جز باطل چیزی تو را به وحشت نیندازد، اگر تو دنیای آنان را میپذیرفتی تو را دوست میداشتند و اگر سهمی از آنان بر میگرفتی، دست از تو بر میداشتند.»(1)
شاید اگر کسی تمام تلاش خود را میکرد تا بتواند از موضع ابوذر نسبت به حکومت عثمان و بنی امیه و موضع آنها نسبت به ابوذر تصویری روشن، کوتاه و اندک ارائه دهد، بهتر از آنچه امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودهاند، نمیتوانست. این رساترین و مفیدترین سخنی است که میتوان از دلیل اصلی موضع انتقادی ابوذر بیان کرد. و سپس عمار به سخن آمد و گفت: سوگند به خدا اگر تو دنیای آنان را میخواستی، تو را امان میدادند و اگر به کارهای آنان رضایت میدادی تو را دوست میداشتند.
و امام حسن علیه السلام فرمودند: «ای عمو، میبینی که این گروه با تو چه کردهاند. تو دنیا را در نزد خود با یادآوری فرو پاشیاش و سختیهایش را به امید آینده، خوار و بیمقدار کن و صبر پیشه نما تا پیامبر را در حالی که او از تو راضی است، ملاقات نمایی».
و سپس امام حسین علیه السلام فرمودند: «ای ابوذر خداوند قدرت دارد تا آنچه را که امروز برای تو رخ داده تغییر دهد، پس از خدا صبر طلب کن، زیرا صبر از دین است و بیتابی و بیقراری مکن، زیرا بیتابی نه رزقی را به جلو میاندازد و نه مرگی را به تأخیر میاندازد.»
در این هنگام ابوذر گریه کرد و گفت: ای اهل بیت رحمت، خدا شما را رحمت
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 130.
دهد. من هر وقت شما را میبینم به یاد رسول خدا میافتم. من در حجاز برای عثمان و در شام برای معاویه دردسر و مایهی دشواری بودم. او همچنین خوش نمیداشت من در مصر نزد برادرش «عبداللّه بن سعید» و یا در بصره نزد پسر خالهاش «عبداللّه بن عامر» باشم، زیرا میترسید مردم را ضد عثمان بشورانم، پس مرا به جایی فرستاد که هیچ یار و یاوری جز خداوند نداشته باشم. سوگند به خدا که همدمی جز خداوند نمیخواهم(1).
ابوذر تا پایان عمر در ربذه ماند و آنگاه که از دنیا رفت، خدا خواست تا عبداللّه بن مسعود با گروهی از اهل عراق که عازم مکه بودند، از آنجا عبور کنند و چون با کمک خانوادهی ابوذر که از دور آنان را میدیدند، بر بالای جسد ابوذر حاضر شدند، از اینکه صحابی ارجمند پیامبر با چنین وضع اسفباری از دنیا رفته، حیران و شگفت زده شدند. آنان ابوذر را غسل دادند و همانجا دفن نمودند. آری، سخن رسول خدا دربارهی ابوذر محقق شد، آنجا که فرموده: ای ابوذر، تو به تنهایی زندگی میکنی و به تنهایی دفن میشوی و به تنهایی محشور میشوی، و سعادتمند میشوند گروهی از اهل عراق که تو را غسل میدهند و در قبرت، خاک میریزند(2).
1) (1) .جوهری، السقیفة وفدک، ص 78 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 252 و امینی، الغدیر، ج 8، ص 301.
2) (2) .ابن سعد، الطبقات، ج 4، ص 234؛ و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 280؛ و ابن هشام، السیرة النبویة، ج 4، ص 951 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 108؛ و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 51 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 66، ص 216 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 57 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 5، ص 12 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 14، ص 36.
افزایش روز افزون و چشمگیر قدرت سیاسی و اقتصادی بنی امیّه در حکومت عثمان امری نبود که مردم را راضی و ساکت نگه دارد. مردم هر روز مشاهده میکردند که حکومت و ثروت شهرهای مسلمانان، در میان بستگان ناشایست عثمان دست به دست میشود. آنان از سویی میدیدند که در حکومت فاسد عثمان، مفسدانی همچون مروان بن حکم و ولید بن عقبه و معاویة بن ابوسفیان که از فرومایگان جامعهی اسلامی بودند، به لطف خویشاوندی با عثمان، به یکباره شخصیتهای والا و برتر جامعه شدهاند و به دلخواه خود امر و نهی میکنند و شریعت و دین اسلام را به بازی گرفتهاند و از سوی دیگر میدیدند که مردمان مؤمن به خدا و صحابههای عالی قدر پیامبر اسلام به جرم انجام فریضهی امر به معروف و نهی از منکر و حقخواهی و حقگویی به شدت مجازات میشوند و به کیفر تبعید از این شهر به آن شهر گرفتار میشوند.
عموم مسلمانان و به ویژه صحابهی ارجمند پیامبر اسلام، هر چه توان داشتند، بکار بستند تا از انحراف و فساد بیشتر حکومت عثمان جلوگیری کنند، اما با شدت مجازات بیشتری روبرو میشدند. با این وصف آنان دریافتند که عثمان قصد تغییر در روش حکومت خود را ندارد.
آهسته آهسته صدای شکایتها از والیان عثمان و اعتراضهای علنی به رفتار حاکمان، از گوشه و کنار شهرهای پرجمعیتی همچون مصر و کوفه شنیده شد. مردم
آن شهرها با نوشتن نامه و یا با فرستادن نمایندهای ضمن شکایت از رفتار کارگزاران حکومت و درخواست از عثمان برای برکناری و تغییر آنان، نخستین لرزههای شورش عمومی را در کاخ عثمان به صدا درآوردند. اما عثمان نه تنها به این شکایتها اعتنایی نمیکرد بلکه شکایت کنندگان را نیز مجازات میکرد. داستان شرابخواری ولید و شکایت کوفیان از او در نزد عثمان نمونهای از نخستین اعتراضهای مردمی است(1).
همزمان با مردم کوفه، فریاد اعتراض مصریان نیز از مصر برخاست، آنان بهتر دیدند برای شکایت از رفتارهای ستمگرانهی عبداللّه بن ابی سرح که کارگزار عثمان در مصر بود، خود روانهی مدینه شوند.
شهر مدینه، مرکز خلافت اسلامی آبستن حوادث تازهای بود. ساکنان مدینه نیز که بیشترشان از انصار بودند، خود را از موج اعتراضی که از سراسر شهرهای اسلامی بلند شده بود، برکنار نکردند. گفته شده عدهای از صحابهی پیامبر که در مدینه سکونت داشتند برای دوستان صحابی خود که در دیگر شهرهای اسلامی بودند نامهای نوشتند. در این نامه، عثمان را به جرم بدعت در دین خدا و تباه کردن سنت رسول خدا مجرم شناختند و دوستان خود را به جهاد ضد حکومت عثمان فرا خواندند و آمادگی خود را برای برکناری عثمان از حکومت اعلام داشتند (2).حالا دیگر کمتر کسی پیدا میشد که از عثمان و کارهایش جانبداری کند.
1) (1) .ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 106 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 381 و جوهری، السقیفة و فدک، ص 125؛ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 19 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 330.
2) (2) . طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 375 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 149 وابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 168 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 37.
شاکیان و معترضان که از تمام شهرها به مدینه آمده بودند، دور کاخ عثمان حلقه زدند و او را برای نخستین بار محاصره کردند. مثل این بود که تمام مصر و کوفه و بصره در مدینه جمع شده باشند، آنان از علی علیه السلام خواستند تا با عثمان صحبت کند و او را به اصلاح امور و تغییر کارگزاران فاسد و قرار گرفتن در مسیر حق و انصاف وادار کند. علی علیه السلام که از همه داناتر و دلسوزتر به جامعهی اسلامی بود و هرگونه ناآرامی و هرج و مرج را به مصلحت اسلام نمیدید، درخواست معترضان را پذیرفت و با عثمان به گفتگو نشست.
میانجیگری و گفتگوی علی با خلیفه به ثمر نشست، عثمان پس از این، به مسجد آمده، از کارهای خود توبه کرد و وعده داد تا از این پس از کارهای خلاف گذشته دست بردارد و امور مملکت اسلامی اصلاح گردد(1).
اما عثمان خلیفهای نبود که خودش بتواند به تنهایی تصمیم بگیرد و کاری را انجام دهد، از مسجد که به خانه برگشت، مروان توبهی خلیفه را نکوهش کرد و نظر او را برای سامان دادن به امور حکومت برگرداند و سپس با مشورت و دستور خلیفه با مردمی که از توبه و وعدهی عثمان خوشحال بودند، با تندی و زشتی سخن گفت.
او با گستاخی رو به مردم کرده، گفت: شما را چه شده است که اینجا جمع شدهاید؟ گویا برای چپاول آمدهاید، رویتان سیاه، آیا میخواهید حکومت ما را از ما بستانید، از ما دور شوید، به خانههای خود برگردید. سوگند به خدا آنچه را که در دستان خود داریم، از دست نمیدهیم(2).
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 395 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 164؛ و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 192 و نهج البلاغه، خطبهی 164.
2) (2) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 396 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 164 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 193 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 146.
پررویی مروان مردم را بیش از گذشته خشمگین کرد. آنان ساعتی قبل توبهی خلیفه را دیده بودند و حالا از زبان مروان خلاف آن را میشنوند.
عثمان با شکستن عهدی که با مردم بسته بود و با فراموشی توبهی خود و حرف شنوی از مروان زمینهی اصلی انقلاب مردمی را فراهم نمود. اینبار مردم معترضی که در مدینه جمع شده بودند، در نامهای به عثمان او را دعوت به توبه کردند و قسم خوردند که تا رسیدن به خواستههایشان مقاومت میکنند و دست از سر او بر نمیدارند. تصمیم جدّی و راسخ معترضان، عثمان را وادار به واکنش کرد. او احساس کرد که اگر چنانچه به خواستههای مردم اعتنایی نکند و آنها را اجرا نکند، ممکن است به کشته شدنش بیانجامد. از این رو، اینبار او از علی خواست تا میان او و مردم میانجی شود. و به علی گفت: ای ابوالحسن میبینی که مردم چه میکنند و میدانی که من چه کردهام. من از کشته شدن خودم به دست این جماعت مطمئن نیستم. پس آنان را از من دور کن. خداوند را ضامن میگیرم که از همهی آنچه که آنان را ناخشنود ساخته، درگذرم و از خود و خویشانم آنچه را که میخواهند ببخشم، اگرچه خونم ریخته شود.
علی در پاسخ به این درخواست عثمان فرمودند: مردم به عدالت تو بیش از کشته شدن تو نیازمندند، من مردمانی را میبینم که جز با رسیدن به خواستههایشان با تو همراهی و موافقت نمیکنند. تو یکبار دیگر نیز خداوند را بر این مردم گواه گرفتی که از همهی آنچه که مردم را بر تو شورانیده دست برداری و به راه مستقیم بازگردی و من هم آنان را از تو دور ساختم، اما تو به هیچ یک از وعدههایت پایبند نشدی، پس اینبار مرا به وعدههایت فریب مده، من اینبار حق آنان را خواهم داد.
عثمان: میپذیرم، همینک حق آنان را بده، به خدا سوگند، هر چه تو بخواهی من به آنان خواهم داد.
علی علیه السلام از خانهی عثمان خارج شد و به مردم خشمگین که جمع شده بودند گفت: ای مردم شما خواستار حق خود شدهاید و من حقتان را به شما خواهم داد.
عثمان از طرف خود و خویشان خود پذیرفته است تا دربارهی شما به انصاف عمل نماید و از آنچه شما را آزرده خاطر کرده رو گرداند. پس شما هم از او بپذیرید و پیمانتان را بر او محکم کنید.
مردم گفتند: ما از تو میپذیریم، اما ما را از او مطمئن ساز، زیرا دیگر به سخن بدون عمل او رضایت نمیدهیم.
علی علیه السلام حق را به مردم داد و بار دیگر به نزد عثمان بازگشت و او را از درخواست مردم آگاه نمود و عثمان گفت: میان من و مردم وعدهای بگذار، تا من تا آن زمان فرصت داشته باشم. زیرا من نمیتوانم در یک روز رضایت آنان را به دست آورم.
علی علیه السلام: آنان که در مدینه هستند مهلتی نمیخواهند و اما آنان که از بیرون مدینه آمدهاند تا رسیدن فرمان تو به شهرهایشان مهلت داری.
عثمان: میپذیرم، مهلت من در مدینه هم سه روز باشد.
امیر المؤمنین علیه السلام با قبول وعدهی عثمان به میان مردم آمد و آنان را از تعهدی که از عثمان گرفته باخبر ساخت و آنگاه میان عثمان و مردم پیمان نامهای نوشتند که بر اساس آن، خلیفه سه روز فرصت داشت، هر ستمی را جبران کند و هر حاکمی که مردم او را بر نمیتابند برکنار سازد و محکمترین پیمان را که خداوند از کسی گرفته تا به عهدش وفا کند، از عثمان گرفتند و گروهی از مهاجر و انصار را بر این
پیماننامه شاهد گرفتند(1).
با میانجیگری علی و نوشتن صلحنامه، مردم، دست از محاصرهی عثمان برداشتند و با امیدی مضاعف به وفای به عهد عثمان، ساکنان مدینه به خانههای خود بازگشتند و مردمان دیگر شهرها راهی دیار خود شدند. مصریان نیز که حکم کارگزاری «محمد بن ابوبکر» بر مصر را از عثمان گرفته بودند، همراه با حاکم جدید خود راهی مصر شدند.
سه روزی که در پیماننامهی مردم با عثمان آمده بود، گذشت اما هیچ چیز تغییر نکرد، نه تنها ظلمی جبران نشد و حاکمی از حاکمان فاسد اموی برکنار نشد، بلکه برعکس عثمان، از سویی با جمعآوری سلاح و سربازان دولتی در تدارک جنگیدن با معترضان بود و از سویی دیگر با فرستادن پیکهایی محرمانه به والیان خود در شهرهای اسلامی از آنها میخواست ضمن فرستادن نیروی نظامی به مدینه انتقام سختی را از معترضان و شکایت کنندگان از دستگاه حکومت بگیرند(2).
همینک گذشت که مصریان پس از وعدهی عثمان همراه با محمد پسر ابوبکر، حاکم جدید مصر به مصر بازگشتند. آنان در میانهی راه با سواری برخورد کردند که از مدینه میآمد، وقتی از نام و مقصد او سؤال کردند، گفت: من غلام عثمان هستم و از طرف او برای «عبداللّه بن سعد» در مصر پیغامی میبرم. مصریها که از این پیک به شک افتادند، همهی بار او را بازرسی کردند و در مشک آب او، نامهی عثمان که
به طرز ماهرانهای جاسازی شده بود را پیدا کردند. عثمان در این نامه از عبداللّه بن سعد خواسته بود تا گردن «عمرو بن بدیل» را بزند و دست و پای «ابن عدیس» و «کنانه» و «عروة» را که همگی از بزرگان معترضان بودند، قطع کند و آنان را به همان حال رها کند تا در خون خودشان دست و پا بزنند و پس از مرگ، بدنهایشان را بر تنهی درخت خرما آویزان کند. همچنین عثمان خواسته بود تا عبداللّه بن سعد، هیچ حکمی را در موضوع کارگزاری «محمد بن ابوبکر» نپذیرد، بلکه بر او سخت گیرد و در صدد کشتن محمد باشد. او نوشته بود که خودت همچنان فرماندار باش تا فرمان بعدی من به تو برسد.
محمد بن ابوبکر و همراهان مصری او از موضوع نامه خشمناک شدند و در حالی که همگی میگفتند ریختن خون عثمان مباح است به مدینه بازگشتند.
همین که به مدینه رسیدند به نزد علی رفتند و نامهی عثمان را به ایشان نشان دادند، برای چندمین مرتبه علی به خانهی عثمان رفت تا از خلیفه دربارهی این نامه سؤال کند، ولی عثمان از نوشتن نامه اظهار بیاطلاعی کرد و با بیحیایی علی علیه السلام و منشی حکومت را متهم به نوشتن نامه کرد، علی علیه السلام که از این اتهام ناروای عثمان به شدت غضبناک شده بود، با حالتی قهرآلود گفت: بلکه دستور و کار خودت است و از خانهی عثمان بیرون آمد(1).
پس از علی، خود مصریان پیش عثمان رفتند و در مورد نامه از او بازخواست کردند، اما عثمان همچنان اصرار بر بیخبری از نوشتن نامه و محتوای آن میکرد و
1) (1) .ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 411 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 22 و ابن شبه، تاریخ المدینة المنورة، ج 4، ص 1155 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 39 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 353 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 204.
گفت: من آن را ننوشتهام و نمیدانم چه میگویید؟
مصریان: آیا این غلام توست؟
عثمان: بله.
آیا این شتر توست؟
بله
آیا این نامهی توست؟
نه، سوگند به خدا که من آن را ننوشتهام و به نوشتن آن هم دستوری ندادهام.
آیا مهری که به نامه زده شده است، مهر توست؟
بله.
چطور میشود که غلام تو با شتر تو همراه با نامهای با مهر تو از مدینه خارج میشود و تو بیخبر هستی.
همهی اینها بدون اجازهی من بوده است. شترم را بدون اطلاع من دزدیدهاند و خطی شبیه به خط منشی من نوشتهاند و مهر جعلی زدهاند و به غلام من دادهاند(1).
اما مردم مصر از پاسخ عثمان قانع نشدند و او را برای دومین بار محاصره کردند. کوفیان نیز که خبر بازگشت مصریان را شنیدند، خود را به مدینه رساندند تا کار عثمان را یکسره کنند(2).
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 404 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 169 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 39، ص 416 و ابن شبه، تاریخ المدینة المنورة، ج 4، ص 1150 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 39 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 411 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 2، ص 271 و سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 158 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 45 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 257.
2) (2) .ابن ابی شبه، همان، ص 1152.
از ساکنان مدینه نیز کمتر کسی پیدا میشد که از حکومت عثمان دفاع کند. از سرسختترین مخالفان عثمان در مدینه «طلحه بن عبیداللّه» و «زبیر بن عوام» و «عایشه» دختر ابوبکر و همسر پیامبر بودند (1).این سه تن هر کدام به نوبهی خود در افزودن محاصرهی عثمان و سختگیری بر او، نقشی بسیار مهم و اساسی داشتهاند.
اکنون زمانی است که همه مخالفان عثمان و معترضان به او و بستگانش به قصد اصلاح امور و تغییر روش حکومت، از سراسر شهرهای اسلامی وارد مدینه شدهاند و عثمان را در تنگنا قرار دادهاند. آنها از عثمان میخواستند تا بدون درنگ خود و اطرافیانش از خلافکاریهایشان دست بردارند و توبه کنند. کارگزاران فاسد را برکنار و ستمهایی که بر جان و مال مسلمانان روا داشتهاند، جبران کنند.
آنها سوگند خوردند که شمشیرهایشان را تا زمانی که به خواستههایشان نرسند از گردنشان پایین ننهند. اما عثمان حتی در چنین وضعیت دشواری نیز حاضر به بازگشت و به دست آوردن رضایت مردم نبود. او به مردم میگفت: اگر من کسی را که شما دوست نمیدارد برکنار کنم و آن که را مایل هستید کارگزار خود کنم پس من چه کارهام؟ با این سخن عثمان، مردم دریافتند که او کسی نیست که تن به خواستههایشان بدهد، از این رو گفتند: اکنون دیگر شایستهی خلافت نیستی، خود را از آن برکنار کن و یا تو را میکشیم. ما بار نخست به خاطر توبهای که کردی و وعدهای که دادی، از تو دست برداشتیم، اما تو به فرماندار مصر نامه نوشتی و دستور قتل ما را صادر کردی. پس دیگر نه توبهات ونه وعدهات را میپذیریم. تو را از خلافت برکنار و یکی از اصحاب رسول خدا را جایگزین تو میکنیم. پس خلافت
1) (1) . مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 205؛ ابن شبه، همان، ص 1169 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 175 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 56.
را به ما واگذار و عثمان گفت: من هرگز جامهای را که خداوند بر تن من کرده و به واسطهی آن مرا گرامی داشته، وا نمیگذارم ولی توبه میکنم(1).
اما دیگر خیلی دیر شده بود، امکان هیچگونه مصالحهای وجود نداشت، معترضان نه توبه و وعدههای عثمان را میپذیرفتند و نه میانجیگری کسی را قبول داشتند.
علی علیه السلام نیز که بیش از هر کسی خواستار آرامش و حفظ امنیت جامعه بود پس از ناامیدی از اصلاح عثمان و برخورد زشت او، دیگر مایل به میانجیگری نبود. عثمان چندین مرتبه از علی علیه السلام خواسته بود تا مدینه را ترک کند و باز هرگاه به او و میانجیگری او نیازمند میشد، پیغام میفرستاد که به مدینه بازگردد.
امیرالمؤمنین علیه السلام خود در این باره میفرمایند: «ای پسر عباس، عثمان جز این نمیخواهد که مرا چون شتر آبکش قرار دهد. گاهی بروم و زمانی برگردم. یک بار پیغام فرستاد از مدینه خارج شوم دوباره خبر داد که بازگردم. هم اکنون تو را فرستاده که از شهر خارج شوم. به خدا سوگند آن قدر از او دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم (2).ولی مروان و معاویه و عبداللّه بن عامر و سعید بن عاص این بلا را بر سر عثمان آوردهاند. هر گاه او را نصیحت میکردم مرا نادیده میگرفت تا نشنود و نبیند تا آنکه بر سرش آمده آنچه را که میبینی(3).
گفته شده است امام برای از بین بردن هر گونه سوء استفاده و یا متهم شدن به
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 404 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 169 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 152 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 50 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 206.
2) (2) . نهج البلاغه، خطبهی 240.
3) (3) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 410 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 166.
دامن زدن به آشوب از مدینه خارج میشود(1).
روز به روز محاصرهی عثمان تنگتر میشود و او را در تنگنای بیشتری قرار میدهند. گویا هیچ ساحل آرامی برای موج اعتراضها و ناآرامیهای مدینه درآیندهای نزدیک دیده نمیشد. عثمان مطمئن بود که این بار مردم همچون گذشته او را رها نمیکنند، پس دست به دامان معاویه و دیگر کارگزارانش شد. او در این فکر بود که با کمک گرفتن از نیروی نظامی شامیان، شورش را سرکوب کند و تا رسیدن آنها به مدینه، باید وقت کشی کند. از این رو در نامهای محرمانه به معاویه در شام نوشت: مردم مدینه کافر شدهاند بیعت را شکستهاند و نافرمان شدهاند، پس جنگجویان شامی را با هر سختی که شده به سوی من روانه ساز(2).
اما معاویه شیطانتر از آن بود که از این ناآرامی و شورش سوء استفاده نکند. او دوست میداشت اوضاع مدینه و مرکز حکومت عثمان همچنان ناآرام باشد تا هر چه زودتر عثمان کشته شود و خلافت را قبضه کند، پس درخواست خلیفه را زمانی به اجرا درآورد که خلیفه کشته شده بود.
گفته شده معاویه دوازده هزار جنگجوی شامی را پس از مدتی گردآوری و به سمت مدینه روانه کرد، اما دستور داد تا وارد مدینه نشوند. آنها را در خارج از مدینه نگهداشت و خود به تنهایی به مدینه رفت. هنگامی که به نزد عثمان رفت و خلیفه از او سؤال کرد که لشکر شام کجاست، معاویه گفت: من لشکر را در پشت
دروازههای مدینه نگهداشتهام تا بیایم و نظر تو را جویا شوم و برگردم. و عثمان گفت: سوگند به خدا دروغ میگویی، تو میخواهی من کشته شوم و بعد به خوانخواهی من قیام کنی، برو و همین الان لشکر شام را وارد مدینه کن، معاویه رفت ولی زمانی به مدینه بازگشت که خلیفه کشته شده بود(1).
با وجود اینکه معاویه قدرت نظامی و جنگجویانی شجاع را در اختیار داشت اما زمانی که عثمان به آن احتیاج داشت، معاویه از او دریغ کرد. همانگونه که میدانیم، جمع شدن مردم از سراسر شهرهای اسلامی در مدینه و محاصرهی عثمان چندین ماه به طول انجامیده و در خلال این مدت عثمان در انتظار لشکر معاویه بوده است.
توبههای پشت سر هم عثمان و وعدههای پیوستهی او مبنی بر سامان دادن به امور حکومتی تنها یک وقت کشی و ترفند سیاسی بوده تا معاویه لشکر خود را آماده و به مدینه اعزام دارد. اما معاویه در پی آن بود تا اوضاع آشفتهی مدینه را به سود خود تمام کند. او آن قدر خلیفه را در انتظار گذاشت که وقت، سپری و عثمان کشته شد. اگر معاویه قصد یاری عثمان را داشت، میتوانست لشکر خود را در زمانی کوتاه به مدینه گسیل کند، اما او این کار را نکرد تا همانطور که عثمان اشاره کرد، بتواند فردا در برابر مردم شام و دیگر منافقان، مدّعی دروغین خون خلیفه شود و بر خلیفهی شرعی و مورد رضایت مردم شورش کند و خود خلافت را به دست گیرد.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیز در نامهای به معاویه، به این حقیقت اشاره میکنند.
ایشان نوشتهاند: سپس کار مرا با عثمان به یادآوردی، تو حق داری که در این باره به خاطر خویشاوندیات جواب داده شوی، اما راستی کدام یک از ما دشمنیاش با عثمان بیشتر بود و راه را برای کشندگانش فراهم نمود. آن کس که به او یاری
1) (1) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 175.
رساند و از او خواست به جایش بنشیند و دست بازدارد یا آن که از او یاری خواست و دریغ کرد؟ و به انتظار نشست تا مرگش فرا رسد(1)؟
از دیگر مخالفان ستیزهجوی عثمان در مدینه، عایشه بود. او که در آغاز خلافت عثمان از حامیان و موافقان خلیفه بود، به دلایلی از جمله کاسته شدن سهمش از بیتالمال توسط عثمان (2)،در گروه تندترین مخالفان خلیفه قرار گرفت.
او در مناسبتهای مختلف، مردم را ضد عثمان تحریک میکرد (3)،در گذشته به واکنش عایشه در ماجرای کتک خوردن عمار اشاره داشتیم که چگونه از پیراهن پیامبر اسلام برای تحریک مردم استفاده کرد.
هنگامی که او مطمئن شد، شورشی که ضد عثمان در مدینه برپا شده جز با کنار زدن خلیفه و یا کشتن او فروکش نمیکند به بهانهی انجام مناسک حج قصد خروج از مدینه را میکند. عثمان که دیگر از میانجیگری علی ناامید شده و هیچ پناهی ندارد، مروان بن حکم را نزد عایشه فرستاد تا شاید عایشه، خلیفه را در چنین وضع ناگواری حمایت کند و او را تنها نگذارد. مروان نزد عایشه رفت و از او خواست تا از مدینه خارج نشود و کوشش کند تا زمینهی آشتی میان خلیفه و شورشیان را فراهم آورد. اما عایشه که دلخوشی از عثمان نداشت به مروان گفت: من بار سفر بستهام و حج را بر خود واجب کردهام. به خدا سوگند، خواستهی شما را انجام نمیدهم.
مروان که به عایشه امیدی نداشت، برخاست و در همان حال این شعر را خواند:
وحرق قیس علیّ البلاد فلمّا أن اضطرمت أحجما
و قیس شهرهایی را بر من آتش زد و چون آتش شعلهور گردید از من روی گردان شد.
عایشه که از شعر کنایهآمیز مروان به شدت رنجیده خاطر شد گفت: ای مروان گمان داری من دربارهی خویش تو عثمان، تردیدی دارم. سوگند به خدا، دوست میدارم که او را در یکی از جامهدانهایم میگذاشتم و توان آن را داشتم تا با خود ببرم و او را در دریا بیندازم(1).
عایشه بیاعتنا به وضع دشوار عثمان و در عین حال خوشحال از سرنوشت خلیفه، به سمت مکه از مدینه خارج شد و در بین راه به عبداللّه بن عباس که از سوی خلیفه امیر الحاج بود و به سمت مکه حرکت میکرد، برخورد کرد و به او گفت: ای پسر عباس نکند با این زبان گیرایت از این سرکش حمایت کنی و مردمی را که بر او شوریدهاند به تردید بیاندازی، اکنون مردم بیدار شدهاند و از تمام شهرها برای امری که آهنگ آن را کردهاند و شدنی است، جمع شدهاند. من خودم طلحه را دیدم که کلیدهای خزانه را در دست گرفته است. اگر امر خلافت به دست او افتد، سیره و روش پسر عمویش ابوبکر را پیش خواهد گرفت.
اما عبداللّه با پاسخی کوبنده، آرزوهای عایشه را بر سرش خراب کرد و گفت:
ای مادر، اگر برای این مرد اتفاقی بیافتد و کشته شود، مردم جز به آقای ما به کسی
1) (1) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 175 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 7 و ابن سعد، الطبقات، ج 5، ص 36 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 57، ص 258 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 421 و ابن شبه، تاریخ المدینة، ج 4، ص 1172.
دیگر پناه نمیبرند(1).
جدا از عایشه که سودای خلافت طلحه و هم قبیلهای خود را در سر میپروراند، خود طلحه و همچنین زبیر از تندترین و سرسختترین مخالفان عثمان در مدینه بودند. طلحه بیش از هر کسی در تحریک مردم و تشدید ناآرامی در مدینه نقش داشت. او به امید دستیابی به خلافت، همهی تلاش خود را برای از بین بردن عثمان به کار میگیرد و در نقش یک فرمانده، حلقهی محاصرهی عثمان را روز به روز تنگتر میکند و در روزهای آخر محاصره، از فرستادن آب به خانهی عثمان جلوگیری میکند و هنگامی که علی علیه السلام از این کار طلحه باخبر میشود، برای او پیغام میفرستد که از این کار دست بردار و بگذار او از چاه خودش آب بنوشد و مانع از آب خوردن خلیفه مباش، ولی طلحه نپذیرفت و پیغام علی را نشنیده گرفت.
امام خودش دست به کار شد و سه مشک پر از آب را به خانهی عثمان فرستاد(2).
عثمان که طلحه را خوب میشناخت گاهی میگفت: وای از دست پسر حضرمیّه، چقدر به او طلا و سکه دادم و حالا میخواهد خونم را بریزد خدایا او را از آن همه ثروت سودی مده(3).
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 434 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 10، ص 6 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 422.
2) (2) .ابن شبه، تاریخ المدینة المنورة، ج 4، ص 1304 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 2، ص 268 و ابن حبان، الثقات، ج 12، ص 261 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 41 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 166 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 398 و سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 159 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 46 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 353.
3) (3) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 35 و امینی، الغدیر، ج 9، ص 93. الحضرمیّة نام مادر طلحه است.
کسانی که عثمان آنها را به قدرت سیاسی و یا ثروت هنگفت رسانده بود در روزهای سختی و دشواری عثمان نه تنها به او کمکی نکردند، بلکه در ستیز با عثمان پیش قدم شدند و نارضایتی و شکایت مردم را به سمتی بردند که با منافع و مصالح خودشان موافقت داشت.
بیشتر ناراضیان تا آخرین لحظه امیدوار بودند که عثمان به درخواستهای آنها توجه کند و به خواستههایشان رسیدگی کند، اما از سویی با دامن زدن طلحه به هرج و مرج موجود در مدینه و کشته شدن یکی از معترضان، از سویی دیگر، همهی امیدها به یأس مبدل شد و دیگر چیزی، جز کشته شدن خلیفه مردم را راضی نمیکرد.
مورخان، از «عبداللّه بن عباس ابی ربیعه» روایتی را نقل میکنند که نقش طلحه در ناآرام شدن بیشتر اوضاع نمایان میسازد. راوی میگوید: من در هنگام محاصرهی عثمان نزد او رفتم و در حالی که دستانم را گرفته بود، مرا متوجه صداهای مردم که از بیرون خانه به گوش میرسید کرد. گروهی میگفتند: منتظر چه نشستهاید؟ زودتر او را بکشید و گروهی دیگر میگفتند: عجله نکنید شاید خودش از خلافت کنارهگیری کند و به سمت مردم بازگردد. در همین حال صدای طلحه میشنیدیم که به دنبال «ابن عدیس» میگشت و پس از آنکه او را پیدا کرد و با هم در گوشی صحبت کردند، ابن عدیس برگشت و با صدای بلند گفت: نگذارید هیچ کس به نزد عثمان برود و یا از پیش او خارج شود. عثمان این صدا را که شنید، گفت: این دستور طلحه است، خدایا مرا از دست طلحه نجات ده، او مردم را وادار کرده که بر من بشورند، سوگند به خدا امیدوارم دست خالی بازگردد و خونش ریخته شود. من خواستم از خانهی عثمان خارج شوم که با دستور ابن عدیس
نگذاشتند تا آنکه محمد بن ابوبکر از آنجا رد شد و من را بیرون آورد. سپس مدتی که گذشت، یکی از مصریان به نام «نیاز بن عیاض» که از صحابهی رسول خدا هم بود، برخاست و به عثمان گفت: خودت از خلافت کناره گیر در همین حال که او این درخواست را از عثمان میکرد، «کثیر بن صلت»، که از دوستان عثمان بود، برخاست و تیری بر قلب نیاز بن عیاض نشاند و او را به قتل رساند.
کشته شدن صحابی رسول خدا برای مردم قابل تحمل نبود و احساسات آنها را جریحهدار کرد، بنابراین از عثمان خواستند تا قاتل را تسلیم مردم کند، اما عثمان نپذیرفت و گفت: من کسی را که از جان من محافظت کرده به کشتن نمیدهم، در حالی که شما میخواهید مرا بکشید. پس از این بود که از هر طرف به عثمان حملهور شدند و او را کشتند(1).
همچنین روایت شده است که طلحه، صورت خود را با پارچهای میپوشاند تا مردم او را نشناسند و با همین حال، خانهی عثمان را تیرباران میکرد، سپس او با کمک همراهان شورشی خود، از پشت بام خانهی یکی از همسایگان عثمان وارد خانهی او شدند و خلیفه را به قتل رساندند(2).
زبیر نیز در اوضاع وخیم و درهم پیچیده شدهی مدینه، بیکار ننشسته است. او مردم خشمگین و عصبانی را به قتل خلیفه، ترغیب و تشویق میکرد و میگفت:
عثمان را بکشید، او دین خدا را تغییر داده است. و فردای قیامت مردار گندیدهای خواهد بود. و هنگامی که به زبیر میگفتند پسرت جلوی در خانهی خلیفه ایستاده و
از عثمان دفاع میکند، میگفت: بدم نمیآید که عثمان کشته شود، اگر چه از پسرم شروع شود(1).
شاید قبل از زبیر، عایشه فرمان قتل عثمان را داده باشد. او پس از مشاجرهای که پس از دستور خلیفه بر قتل برادرش محمد، با عثمان داشت، فرمان قتل خلیفه را صادر میکند و میگوید: بکشید نعثل را که کافر شده است(2).
عایشه آن اندازه از عثمان متنفر است که نه تنها نام او را نمیبرد بلکه او را «نعثل» میخواند تا از عمق دشمنی و ستیزهاش حکایت کند و نعثل که نام پیرمرد یهودی دارای موی زیاد و ریش بلند و شبیه به خلیفه بود، برای همیشه بر عثمان باقی ماند. هنگامی که خبر قتل عثمان به عایشه رسید، او در راه بازگشت به مدینه بود. عایشه همچون کسی که عنان خود را از کف داده و آرزوی خلافت طلحه را دست یافتنی میدید، بدون درنگ و با شادی زیادی گفت: مرده باد نعثل، از رحمت خدا دور باد، پیش رو ای صاحب انگشت (3)،پیش رو ای ابا شَبل، پیش رو ای پسر عمو، گویا همینک میبینم که مردم هجوم آوردهاند و جا باز میکنند تا با دستان او بیعت کنند.
شادمانی بیاندازهی عایشه از کشته شدن عثمان، همراهانش را حیرت زده کرد، و چگونه خوشحال نباشد او که یقین داشت مردم، کسی غیر از طلحه را به خلافت
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 36 و امینی، الغدیر، ج 9، ص 230.
2) (2) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 477 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 206 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 421 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 356 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 215 و رازی، المحصول، ج 4، ص 343 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 51 و ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث، ج 5، ص 80.
3) (3) . اشاره به شل شدن دستان طلحه در جنگ احد دارد.
نمینشانند، اما پس از آنکه کمی آرام شد و نگاهی به اطرافش انداخت، احساس کرد حادثهای رخ داده که آرزوی خلافت طلحه را برباد داده است. او گفت: پس از کشته شدن عثمان مردم با چه کسی بیعت کردند؟ گفتند: مردم با علی بن ابی طالب بیعت کردند. این را که شنید، مثل این بود که همهی دشمنیهایش را با عثمان فراموش کرده باشد و بدون اینکه بداند کسانی حرفها و برخوردهای او با عثمان را شنیدهاند و دیدهاند گفت: ای کاش آسمان به زمین میآمد، عثمان را مظلومانه کشتند، او را به توبه واداشتند و سپس کشتند. کسی، جز علی او را نکشته، من از این پس خونخواه او خواهم بود. سوگند به خدا یک روز خلافت عثمان بهتر از یک عمر خلافت علی است(1).
کشته شدن عثمان، برای کسانی که مردم را ضد او شورانیدند تا به منافع سیاسی و اقتصادی خود برسند، واقعهی خوشآیندی بود. طلحه و زبیر و سعد ابن ابی وقاص و عایشه و مروان و معاویه از جمله کسانی بودند که دوست میداشتند زندگانی سیاسی عثمان هر چه سریعتر با کشته شدنش پایان یابد، آنان هر چند در اهداف سیاسی خود اختلاف نظر داشتند، اما همگی از قتل عثمان شادمان شدند و البته پس از آنکه مردم علی را به خلافت برگزیدند و آرزوهایشان برباد رفت، دست به دست هم دادند و به خونخواهی دروغین عثمان به مخالفت با علی برخاستند.
این در حالی است که امیرالمؤمنین علی علیه السلام، با وجود اینکه عثمان و بستگان
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 476؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 206 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 217 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 437 و رازی، المحصول، ج 4، ص 343 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 215 و ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 51 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 209 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 180.
امویاش دلخوشی از او نداشتند و مروان همیشه در این فکر بود که از دست علی راحت شود و عثمان را هم به این کار ترغیب میکرد، تمام تلاش خود را به کار بست تا با گذشت و محبت و نصیحت از خونریزی خلیفه و هرج و مرج پس از آن، جلوگیری کند.
او چندین بار میان مردم ناراضی و عثمان میانجیگری کرد، اما همانگونه که خود امام فرمودهاند هر بار، مروان و معاویه از به سامان رسیدن امور مانع شدند.
جایگاه ویژهی امام و میانجیگری او، نه به مذاق مروان و معاویه که در درون حکومت عثمان دارای قدرت اقتصادی و سیاسی بودند خوش میآید و نه طلحه و عایشه و زبیر را که در اندیشهی خلافت پس از عثمان بودند راضی نگه میداشت.
هر دو گروه برای شدت بخشیدن به گرههای موجود میان مردم و حکومت عثمان و خراب کردن آنچه علی آن را درست میکرد، کوشش میکردند.
علی علیه السلام در یکی از روزهای محاصره به طلحه میفرمایند: ترا به خدا سوگند، مردم را از گرد عثمان پراکنده ساز و طلحه پاسخ میدهد: مگر آنکه بنیامیّه به حق مردم گردن نهند(1).
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 161 و ابن ابی شیبه، المصنف، ج 8، ص 684 و ابن شبه، تاریخ المدینة المنورة، ج 4، ص 1169 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 433 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 183.پاسخ طلحه به امام، نشان از توطئهای پشت پرده دارد، مثل این است که بنیامیهی پلید در فضای پر التهاب مدینه به چیزی جز کشتن عثمان رضایت نمیدهد زیرا میدانستند که اگر نزاع میان مردم و حکومت با صلح و سازش پایان یابد نقش آنها در ایجاد فتنه برای مردم آشکار میشود و مایهی آبروریزی خواهد شد بنابراین با کشتن یکی از معترضان، آتش فتنه را شعلهور ساختند تا در مقابل مردم هم، عثمان را بکشند.
عدهای از تاریخنویسان، نوشتهاند که علی علیه السلام دو فرزند گرامی خود، حسن و حسین و طلحه و زبیر، پسران خود، محمد و عبداللّه را در زمان حصر خلیفه بر در خانهی عثمان گماشتند تا از هجوم مردم مانع شوند و پس از آنکه علی علیه السلام از کشته شدن عثمان باخبر شد بدون درنگ به خانهی عثمان آمد و با محافظان خانه به تندی و با عتاب برخورد میکند(1).
علی از همان ابتدا که صدای شکایت مردم از کردار نابجای عثمان و بستگانش و والیانش در شهرها به مدینه میرسید، سعی وافری مینمود تا حوادث به گونهای پیش برود که هم شوکت خلیفهی مسلمانان حفظ شود و هم امت اسلامی به حق مسلم خود برسند، به همین دلیل بارها با عثمان به گفتگو نشست و او را به اجرای حق و انصاف و عدالت راهنمایی میکرد، همانطور که با معترضان سخن میگفت و آنان را به آرامش و صبر و خویشتنداری دعوت میکرد. او اگر چه توانست خواستههای معترضان را در مسیر صحیحی هدایت کند و در این راه موفق شد، اما از تغییر موضع عثمان و اطرافیانش ناامید گردید. او وقتی میدید عثمان وعده
1) (1) .ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 263 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 39، ص 418 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 45 و ابن شبه، تاریخ المدینة المنورة، ج 4، ص 1305 و سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 159 و 160 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 47؛ مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 206 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 353.به نظر میرسد پسران طلحه و زبیر، نه برای حفاظت از جان عثمان، بلکه برای امر دیگری آنجا بودند. زیرا عاقلانه نیست پدرانشان آتش فتنه را در مدینه شعلهور کنند و از بام دارالخلافه به عثمان حمله ببرند و او را بکشند، ولی پسرانشان محافظ جان خلیفه باشند. محمد و عبداللّه، در خانهی عثمان بودند تا رویدادهای دار الخلافه را سریعتر و مطمئنتر به پدرانشان برسانند و هرگز قصد خیری نداشتهاند.
میدهد و مروان نمیگذارد خلیفه به وعدهاش عمل کند و یا هنگامی که میدید، عثمان به دلسوزیها و نصیحتهای او گوش فرا نمیدهد و متهم به تحریک شورشیان هم میشود، مصلحت دید تا از متن حوادث کنارهگیری کند و از مدینه خارج شود. او یقین پیدا کرد که عثمان و ستمگران بنی امیه، حاضر به دست برداشتن از سیاستها و روشهای خودشان نیستند. بنابراین خود را کنار کشید تا کسانی که خواستار حق و عدالت هستند خودشان از حقشان دفاع کنند.
از این رو، من بعید میدانم که شخصیتی چون علی که تمام زندگانی خود را وقف حق و عدالت و دفاع از مظلوم نمود، فرزندان رسول خدا را برای دفاع و محافظت از ستمگران بگمارد، بلکه ایشان با این کار نمیخواستند در جامعهی نوپای اسلامی کار زشت خلیفه کشی، باب شود. او در این آرزو بود که نهایت امر به کشته شدن خلیفهی مسلمانان نیانجامد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در کلامی گهربار و رساتر از هر سخنی در این باره فرمودهاند:
من جریان عثمان را برایتان خلاصه میکنم، عثمان خودسر شد و بد خودکامگی کرد و شما بیتابی کردید، پس بیتابی را از حد گذراندید و خداوند در خودکامگی و ستمکاری و در بیتابی و تندروی حکمی دارد که تحقق خواهد یافت.»(1)
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 30 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 527.
در ماه ذی الحجة سال 35 هجری، پس از شورش عمومی مسلمانان در مدینه که پی آمد خودکامگی حکومت بود، خلیفهی خودسر مسلمانان کشته میشود. و اکنون مردمی که با حسرت و افسوس از کشته شدن عثمان نظارهگر حوادث آینده هستند، در انتظار نجات دهندهای نشستهاند که آنان را به راه روشن هدایت کند و کشتی طوفان زدهی خلافت را به ساحل آرام عدالت و انصاف برساند.
در میان کسانی که به خلافت پس از عثمان چشم طمع دوخته بودند و برای رسیدن به آن با کارهایشان، آتش فتنهی مدینه را شعلهورتر میساختند و در برابر هر گونه آشتی و میانجیگری در ستیز میان مردم و حکومت مانعتراشی میکردند نقش طلحه و زبیر و عایشه از همه پررنگتر است.
هنگامی که هنوز خلیفه زنده اما محصور بود، طلحه به جای او در مسجد نماز میخواند(1)و کلید خزانهی مسلمانان را در دست میگیرد. طلحه، گویا قبل از کشته شدن عثمان خود را خلیفه کرده است.
علی، طلحه، زبیر و سعد ابن ابی وقاص، چهار نفری که عمر بن خطاب آن را به عضویت شورای خلافت برگزیده بود، برای کسب مقام خلافت، نسبت به دیگران از شانس بیشتری برخوردار بودند و البته از میان آنان علی کاندیدای نخست مردم بود.
بیشتر ساکنان مدینه و عموم کسانی که از شهرهای دیگر در مدینه گرد آمده بودند،
1) (1) . طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 404 و ابن عبدالبر، الاستذکار، ج 2، ص 390.
پس از چشیدن طعم تلخ ظلم و بیعدالتی همگی در انتظار علی بودند. مردم دریافتند که علی، همان کسی است که میتواند ستمها را جبران، عدالت را اجرا و میان مردم به انصاف عمل کند و کارگزاران صالحی را بر حکومت شهرها بگمارد.
آنان تحقق خواستههای خود را که برای به دستآوری آنها، انقلاب کرده بودند، در خلیفه شدن علی میدیدند.
از آن سو، برای مردم انقلابی که رفتارهای طلحه و زبیر را در هنگام آشوب مدینه زیر نظر داشتند، روشن شد که خصومت طلحه و زبیر با عثمان، نه برای خدا و از میان بردن ستم عثمان و برقراری عدالت، بلکه برای به دست آوردن ریاست و منافع دنیایی پیرامون آن بود. مردم دانستند که طلحه دست کمی از عثمان ندارد.
سعد ابن ابی وقاص نیز گرچه از آن هنگام که عمر بن خطاب او را به عضویت شورا درآورده بود، آرزوی خلافت را در سر میپروراند و برای به چنگ آوردن از انجام هیچکاری دریغ نمیکرد، اما خودش میدانست که با وجود علی، مردم او را هیچگاه کاندیدای خلافت نمیکنند. اگر مردم از طلحه و زبیر که در میان صحابه جایگاه بهتری نسبت به برخی دیگر، داشتند، روی گردان شدهاند، سعد چگونه خود را نامزد خلافت کند.
گذشت، که علی پس از ناامیدی از رفتارهای خودسرانهی عثمان، خود را از متن فتنه و آشوب دور کرد، اما هنگامی که عثمان کشته شد و اوضاع مدینه کمی رو به آرامش گذاشت، مردم دریافتند که باید هر چه زودتر خلیفهای را تعیین و با او بیعت کنند، پس مردم در حالی که فریاد میزدند: امیر ما علی بن ابی طالب است، همگی شتابان به سمت خانهی علی دویدند و گفتند: دستانت را بگشا تا با تو بیعت کنیم.
اما علی دانای فرزانهای است که مردم را ناآگاهانه به انجام امری سوق نمیدهد.
ایشان در آغاز از پذیرش درخواست مردم خودداری کردند و فرمودند: «این امری است که در شأن شما نیست، بلکه مقامی است که باید صحابهی بزرگ پیامبر که در جنگ بدر شرکت داشتند کسی را به خلافت برگزینند و اگر آنان خلافت کسی را پسندیدند او خلیفه خواهد شد. پس ما بدریّون گردهم میآییم و در این باره به گفتگو و مشورت خواهیم نشست.»
پس از خودداری امام، مردم به همدیگر گفتند: زود است که خبر قتل خلیفه در تمام شهرها بپیچد و اگر تنها خبر قتل خلیفه را بشنوند و در پی آن نشنوند که با چه کسی بیعت شده هر کسی در هر جایی، فتنه و آشوب به راه میاندازد و دست به شورش میزند و در این صورت امنیت شهرها به خطر میافتد، پس برگردید و علی را به خلافت راضی کنید.
زبیر نیز در میان مردم فریاد برآورد که: ای مردم، خداوند مشورت را در میان شما قرار داد و با آن امیال و خواستههای نفسانی را از میان برد، ما مشورت کردهایم و به خلافت علی رضایت دادهایم.
اینبار مردم از «مالک اشتر نخعی» که فرماندهی معترضان کوفه را به عهده داشت، خواستند تا به نمایندگی از سوی آنان با علی صحبت کند و او را به پذیرش خلافت تسلیم نماید. از این رو مالک نزد علی میرود و میگوید: دستانت را بگشا تا با تو بیعت کنیم. اما همچنان علی از پذیرش خلافت خودداری میکنند و میفرمایند:
«مرا واگذارید و دیگری را طلب کنید. زیرا ما به استقبال امری میرویم که دارای چهرههای گوناگون و رنگارنگ است. دلها بر آن ایستادگی ندارد و عقلها
بر آن استوار نمیماند.»(1)
مالک که از اصرار و پافشاری خود نتیجهای نگرفت، حضرت را نسبت به پیآمدهای ناگوار ایجاد فتنه و آشوبی جدید، در صورت نپذیرفتن خلافت، حسّاس کرد و آنگاه بار دیگر علی فرمود: «بدانید اگر من دعوت شما را بپذیریم، بر اساس آنچه که میدانم با شما رفتار میکنم و به سخن این و آن و ملامت ملامتگران گوش فرا نمیدهم.»(2)
بدریون که سخن علی را شنیدند همگی آمدند و گفتند: ای ابوالحسن هیچکس را شایستهتر از تو نمیشناسیم و سپس از هر سو گرد علی جمع شدند و بیعت کردند(3).
طبری از ماجرای خلافت علی و از زبان محمد بن حنفیه مینویسد: پس از کشته شدن عثمان من نزد پدرم بودم که تنی چند از اصحاب رسول خدا به خانهی پدرم آمدند و گفتند: عثمان به قتل رسیده و مردم در داشتن امام ناگزیرند و ما امروز کسی را سزاوارتر از تو برای امامت مردم، نیافتهایم، اما پدرم گفت:
این کار را نکنید من پشتیبان و وزیر شما باشم بهتر از آن است که امیر شما باشم. اما اصحاب پیامبر گفتند: سوگند به خدا ما دست به کاری نمیزنیم مگر آنکه با تو بیعت کنیم. آنان همچنان بر خواستهی خویش پافشاری کردند تا آنگاه که
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 92.
2) (2) .همان.
3) (3) .ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 46 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 267؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 39، ص 419 و سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 160 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 48 و 67 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 208 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 456.
پدرم پذیرفت اما گفت: پس در مسجد، زیرا بیعت من پنهانی نخواهد بود و باید تمام مردم به آن رضایت دهند(1).
تاریخنگار دیگری از «ابو ثور» روایت میکند که میگوید: پس از کشته شدن عثمان، در حالی که مردم در اطراف علی حلقه زده بودند، من در پی آن حضرت بودم که ناگاه وارد نخلستانهای بنو مازن شدند، در این هنگام مردم او را در پناه نخلی نشاندند. زیادی جمعیت میان من و علی فاصله انداخت، اما آن اندازه میدیدم که مردم پشتسر هم دستان علی را تا آرنج میگیرند، سپس او را به مسجد آوردند و نخستین کسی که از منبر بالا رفت و با علی بیعت کرد، طلحه بن عبیداللّه بود. و چون دست طلحه چلاق بود، کسی آن را به فال بد گرفت و گفت: این دست سزاوار بیعت شکنی است. پس از طلحه، زبیر و اصحاب پیامبر و تمام مسلمانانی که در مدینه بودند، با علی بیعت کردند(2).
امام، در توصیفی از آن روز، میفرمایند:
«چیزی مرا نترسانید جز انبوهی مردم به سمت من، همچون بال کفتار از هر سو به سوی من گرد آمدند، آن اندازه که حسن و حسین لگدکوب شدند و دو سوی جامهی من پاره شد. مردم چونان گلهی گوسفند مرا در میان گرفتند و چون برای انجام امر خلافت به پا خواستم گروهی پیمان شکستند و گروهی از دین خارج شدند و گروهی ستم پیشه کردند، گویا سخن خدا را نشنیدند که فرموده: «سرای
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 450 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 190 و هندی، کنز العمال، ج 5، ص 749. رضایت مردم و آشکار بودن بیعت امر حقی بود که امام از همان ابتدا به آن پایبند شدند و نمیخواستند امر باطلی که در خلافت ابوبکر و وصیت ابوبکر به عمر اتفاق افتاد و با بیعت یک یا دو نفر خلافت تمام میگشت، بار دیگر تکرار شود.
2) (2) .ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 47.
آخرت از آن کسانی است که خواهان سرکشی و تبهکاری در روی زمین نباشند و پایان کار به سود پرهیزکاران است» آری سوگند به خدا که شنیدند و دانستند اما دنیا در دیدگانشان زیبا آمد و نقش و نگار آن به شگفتیاشان انداخت.
سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور حاضران نبود و اگر یاران، حجت را بر من راست نمیکردند و اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود تا ستمکارِ شکمباره را بر نتابند و بر گرسنگی ستمدیدگان آرام نگیرند، رشتهی این کار را از دست میگذاشتم و پایانش را به کاسهی نخستین آن سیراب میکردم و آنگاه میدیدید که دنیای شما نزد من از آب بینی بزغالهای بیارزشتر است.»(1)
بیعت با علی زمانی انجام گرفت که تنها چند روز از قتل خلیفهی سوم میگذشت و فضای مدینه هنوز شکننده و آتشین بود، در چنین وضعی تمام مردم مدینه و کسانی که از شهرهای مصر، کوفه و بصره آمده بودند جز تعدادی انگشت شمار با امام بیعت کردند. «مروان بن حکم»، «سعد ابن ابی وقاص»، «ابن ابی معیط» و «عبداللّه بن عمر» از آن تعداد افرادی بودند که با امام بیعت نکردند(2).
کسی که از کشمکش پیوستهی خاندان بنی امیه با بنی هاشم آگاهی دارد، بیعت ننمودن مروان با علی، او را شگفت زده نمیکند و در همراهی و همبستگی با همین خاندان است که «سعد» به بیعت با امام گردن نمینهد. او که از طرف مادرش «حمنه» دختر ابوسفیان بن امیّه با امویان خویشاوند است، در دل هوای بنی امیه را
دارد. او حتی آن روز که از خلافت کوفه برکنار گردید تا ولید اموی به جای او بنشیند، کینهی بنی امیه را به دل نگرفت و با آنان دشمن نشد. امام همهی این افراد را میشناسد. او از موضع قریش به خوبی آگاهی دارد و در همین باره پس از بیعت میفرمایند:
«خدایا برای پیروزی بر قریش و یارانشان از تو کمک میخواهم. زیرا آنان پیوند خویشاوندی مرا بریدند و کار مرا دگرگون کردند و همگی برای مبارزهی با من در حقی که از همهی آنان سزاوارترم یکی شدند، پس به اطرافم نگریستم دیدم که نه یاوری و نه حمایت کنندهای و کمک دهندهای دارم، جز خانوادهام که مرگ را از آنان دریغ میداشتم.»(1)
و باز در جای دیگری فرمودهاند: «مرا با قریش چکار، سوگند به خدا در حالی که کافر بودند با آنان جنگیدم و اکنون نیز که فریفته شدهاند با آنان مبارزه میکنم، من دیروز هماورد آنان بودم و امروز هم پای پس نمیگذارم. به خدا قسم قریش از ما کینه به دل نگرفت جز برای آنکه خداوند ما را بر آنان برگزید.»(2)
با این حال وقتی امام از سعد بن ابی وقاص خواستند تا بیعت کند، گفت: من زمانی بیعت میکنم که تمام مردم بیعت کرده باشند و تا آن زمان از طرف من بر تو باکی نیست (3).امام بر او سخت نگرفت و رهایش کرد. و اجازه ندادند کسی با او با خشونت رفتار کند. همچنین وقتی از عبداللّه پسر عمر بن خطاب خواستند تا با علی
بیعت کند، گفتهی سعد را تکرار کرد و بیعت خود را به بیعت تمامی مردم مشروط کرد. به او گفتند تا آن زمان از تو ضمانتی میخواهیم که فتنه برپا نکنی، اما عبداللّه با گفتن این جمله که من ضامنی را نمییابم، از این کار نیز خودداری کرد و در این هنگام امام فرمودند: «رهایش کنید، من ضامن او خواهم بود. شما نمیدانید که او از کودکی تاکنون تا چه اندازه بداخلاق است.»(1)
امام هیچکس را به بیعت اجباری وادار نکرد. خواست امام این بود که بیعت باید همگانی و علنی باشد تا نشان دهد، بیعت گروهی خاص با ابوبکر و یا وصیت او برای خلافت عمر از اساس با روش اسلام منافات داشته است.
بیعت که با حضور و رضایت عموم مردم تمام شد، امام از همان روز نخست، همهی نیرو و امکانات خود را بسیج کرد تا امور حکومت که توسط خودسریها و زیادهرویهای عثمان خراب و فاسد شده بود را درست و اصلاح کند.
حضرت لازم دیدند تا در آغاز به چارهجویی مشکلاتی بپردازند که در نزد مردم ستمدیده از اهمیت بیشتری برخوردار بود و در میان دشواریهای موجود دو
1) (1) .همان. عبداللّه اینجا با امام بیعت نمیکند اما سالها بعد وقتی «حجاج»، کارگزار «عبدالملک بن مروان» وارد مکه میشود و «ابن زبیر» را بر درختی به دار میآویزد، نزد حجاج رفته و میگوید دستت را جلو بیاور تا با عبدالملک بن مروان بیعت کنم زیرا از رسول خدا شنیدم که میفرمود: آن کس که بمیرد و امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلی مرده است، حجاج پایش را دراز کرد و گفت با پایم بیعت کن، با دستم کار دارم، عبداللّه گفت: مسخرهام میکنی؟ و حجاج گفت: احمق، تو با علی بیعت نکردی و امروز حدیث رسول خدا برای من میخوانی، مگر علی امام زمان تو نبود. سوگند به خدا که تو، نه برای گفتهی رسول خدا، بلکه از ترس این درخت آمدهای. ر. ک: شیخ عباس قمی، الکنی والالقاب، ج 1، ص 263 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 242.
موضوع، یکی تقسیم ناعادلانهی درآمدهای حکومتی و دیگری، وجود کارگزاران فاسد، بیش از همه راه حلّی فوری میطلبید. زیرا بیشتر خشم و شکایت مردم در حکومتهای گذشته و بویژه در حکومت عثمان به همین دو امر باز میگشت.
بیش از بیست سال بود که منافع و درآمد حکومت اسلامی به عدالت در میان مردم تقسیم نمیشد و از سنت رسول خدا منحرف شده بود و علی میدانست که عمر آنگاه که بر اساس قدر و منزلت و سابقهی در اسلام درآمدها را تقسیم میکرد، بیش از آنکه به روش اسلام و سنت پیامبر عمل کرده باشد، به عواطف و احساسات و مصلحت بینیهای شخصی خود میاندیشید. و همچنین میدانست که کار عثمان آنگاه که دست بستگان و خویشان اموی خود را باز گذاشته بود تا هر طور دلشان میخواهد با مال خدا بازی کنند و در روی زمین خدا فساد کنند، بر پایهی قبیلهگرایی دوران جاهلیت وکینهجویهای بنیامیّه از اسلامی استوار بود که هرگونه امتیازی مبتنی بر خویشاوندی را ممنوع کرده بود.
برای حل مشکلات موجود لازم بود تا امام سیاست و روش جدید حکومت را به اطلاع مردم برساند. از این رو گفته شده در دومین روز خلافت خویش، مردم را گرد آورده، فرمودند:
«ای مردم، من فردی از خود شما هستم، آنچه سود یا زیان به شما میرسد، به من هم میرسد. من شما را به راه و روش پیامبران رهنمون خواهم بود. آگاه باشید هر قطعه زمینی و یا مالی از اموال خدا که عثمان به کسی بخشیده، به بیتالمال باز میگردد. زیرا هیچ چیز حق را باطل نمیکند و اگر بیابم که با آن مال، زنی به همسری گرفته شده و یا کنیزکی خریداری شده و یا در شهرها پخش گردیده، آن را به بیتالمال مسلمانان باز میگردانم، چرا که در عدل گشایش است و آن کسی که
عدالت او را در تنگنا قرار دهد، پس ستمکاری او را در تنگنای بیشتری میاندازد.
ای مردم، کسانی که دنیا آنان را در خود غوطهور ساخته و دارای املاک گشته و رودها را در زمین گشوده و بر اسبانی سوار شده و دوشیزگانی را در برگرفتهاند، آنگاه که من از آنچه که آنان را در خود فرو برده مانع گردم و به حقوقی که خودشان میدانند بسندشان کنم، فردا نگویند پسر ابوطالب ما را از حق خودمان محروم کرده است.
ای مردم، آگاه باشید، هر مهاجر و انصاری از همراهان رسول خدا که گمان میبرد بخاطر همنشینیاش با رسول خدا امتیازی بر دیگران پیدا میکند، بداند که آن امتیاز، و پاداش آن را فردای قیامت در نزد خدا بجوید. آگاه باشید هر کسی که به خدا و رسول خدا ایمان آورد و آیین ما را بپذیرد و در دین ما وارد شود و به سوی قبلهی ما رو آورد لایق حقوق و قوانین و مقرّرات اسلام میشود. پس شما، بندگان خدا، و مال هم مال خداست، میان شما به طور مساوی تقسیم میشود و هیچ کس بر دیگری برتری ندارد و البته برای پرهیزکاران در نزد خدا بهترین پاداش است. ان شاء اللّه فردا همین جا جمع شوید تا مالی را میان شما تقسیم کنیم و هیچ کس از عرب یا عجم جا نماند.»(1)
امیرالمؤمنین با این بیان، سیاست و روش خود را که بر عدالت همگانی استوار بوده و هیچ گونه امتیاز ویژهای را به کسی یا گروهی نمیدهد، اعلام میدارد. او همهی ارزشهای ساختگی را که عدهای برای به دست آوردن سهم بیشتر، برای خود درست کرده بودند، خراب ساخت. کسانی چون طلحه و زبیر که عمر بن خطاب آنان را هم سنگ علی نشانده بود، در حکومت امام همردیف دیگر مردمان
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 36 و طوسی، الامالی، ص 729.
میشوند. آنان دریافتند که در حکومت جدید هیچ برتری و امتیازی بر دیگران نخواهند داشت و سهمی که از بیتالمال دریافت میکنند به مقدار سهمی خواهد بود که بردهای یا کنیزی دریافت میکند، اندازهای که در نظر آنان بسیار اندک و ناچیز بود. و ممکن است که همچون دوران عمر، بار دیگر در داخل مدینه زندانی شوند.
پس طبیعی بود که خیلی زود، عدهای و به ویژه طلحه و زبیر در صف مخالفان و دشمنان علی بایستند. به خصوص آنکه علی با درخواست طلحه و زبیر برای حکمرانی بر بصره و کوفه موافقت نکرده و به آن دو فرمودند: «نزد من در مدینه بمانید تا با کمک شما امور حکومت را پیش ببرم، من از دوری شما میترسم.»(1)
علی میدانست که طمع و حرص طلحه و زبیر تمام شدنی نیست. ایشان میدانستند که مخالفت طلحه و زبیر با عثمان نه از سر دلسوزی و مصلحت اسلام و قیام برای خدا، بلکه فقط به طمع خلافت بود که مردم را ضد عثمان تحریک میکردند. از همین رو، وقتی سیاست علی برای طلحه و زبیر آشکار گشت و دانستند که در حکومت علی نمیتوانند به آرزوهایشان برسند، با ناخشنودی از علی و روش او، برای شورشی جدید ضد حکومت امام پس از چهار ماه از بیعت با امیرالمؤمنین به سمت مکه رفتند و خود را در حلقهی حزب اموی وارد کردند(2).
از دیگر مخالفان سرسخت و سرشناس علی، عایشه است. گذشت که او در مسیر بازگشت از سفر حج، از بیعت مردم با علی، باخبر میشود. او از این خبر
چنان خشمناک میشود که ضمن بازگشت دوباره به مکه، آرزو میکند که آسمان به زمین افتد و میگوید: سوگند به خدا عثمان مظلومانه کشته شد و من به خوانخواهی او بر میخیزم.
گفته شده یکی از همراهان عایشه، به او میگوید: قسم به خدا که تو نخستین کسی هستی که حرفت را بر میگردانی. تو بودی که میگفتی نعثل را بکشید که کافر شده است و حالا میگویی عثمان مظلومانه کشته شده است. و عایشه در پاسخ، گفت: مردم، او را به توبه واداشتند و سپس او را کشتند و گفتهی امروز من بهتر از گفتهی گذشتهی من است(1).
طبری روایت میکند که وقتی «عبید اللّه بن ابی سلمة»، سخن متناقض عایشه را شنید، ابیات زیر را به زبان آورد:
فمنک البدء ومنک الغیرومنک الریاح ومنک المطر
آغاز از تو و تغییر از تو توفان از تو و باران از تو.
وأنت أمرت بقتل الإماموقلت لنا إنّه قد کفر
تو فرمان قتل خلیفه را دادی و تو به ما گفتی که او کافر شده است.
فهبنا أطعناک فی قتلهوقاتله عندنا من أمر
ما گرچه در کشتن او از تو اطاعت کردیم اما نزد ما قاتل او کسی است که بر کشتنش فرمان داده.
ولم یسقط السقف من فوقناولم تنکسف شمسنا والقمر(2)
[عثمان کشته شد ولی] آسمان بر زمین فرود نیامده و نور خورشید و ماه گرفته
نشده است.
طلحه و زبیر از خشم عایشه سوء استفاده کرده و در مکه به عایشه ملحق شدند.
این سه نفر که تا قبل از خلافت علی، از سرسختترین دشمنان عثمان و بنی امیه بودند و این دو گروه ریختن خون همدیگر را مباح کرده بودند، امروز که حکومت علی مانع امیال و هوای نفسانی آنها شده، با هم دوست شدهاند. خواستههای نفسانی میان دشمنان نه چندان قدیمی، دوستی ایجاد میکند و همگی برای مبارزه با حکومت جدید در یک جبهه میایستند. آنها همهی کسانی را که تاکنون از خوان نعمت عثمان بهره میبردند و از سهم فقیران و نیازمندان، صاحب مال و سرمایه شده بودند و از امتیازات ویژهای سود میجستند، برای شورشی جدید ضد حکومتی که اجازه نمیداد کسی با سهم و حق دیگران دارایی به دست آورد، بسیج کردند.
کینهتوزترین دشمن علی علیه السلام، عایشه بود، او بیش از همه دیگران را ضد علی تحریک میکرد و میشوراند. برخی از تاریخنگاران به بیان علتهای دشمنی عایشه با علی پرداختهاند (1).یکی از آن علتها، عطوفت و علاقهمندی فراوان پیامبر اسلام به علی و دخترش زهراست. پیامبر علی و زهرا را بیش از هر کسی دوست میداشت و آن دو را بر هر مرد و زن برتری میداد و البته عایشه دوست میداشت که او و پدرش، چنین منزلتی در نزد پیامبر داشته باشند. او بارها با صدای بلند به پیامبر میگفت: سوگند به خدا که میدانم علی در نزد تو دوست داشتنیتر از من و پدرم میباشد(2).
از دیگر دلایل این بود که علی همسر فاطمه است و فاطمه دختر «خدیجه» است و خدیجه همسری است که پیامبر پیوسته او را به نیکی و خوش اخلاقی و بزرگواری ستوده است و همیشه فداکاریهای او در راه تبلیغ رسالت را به یاد میآورد. هرگاه نام خدیجه برده میشد، پیامبر با افسوس و حسرتی بینظیر به یاد روزهایی میافتاد که با خدیجه بود و البته عایشه نمیتوانست حسادت خود را نسبت به خدیجه پنهان دارد. او بارها گفته است: با وجود اینکه من خدیجه را ندیده بودم اما پیامبر بسیار او را یاد میکرد و من به هیچیک از زنان پیامبر به اندازهی خدیجه رشک نبردهام(1).
اینها و موارد دیگر، باعث شده بود تا دشمنی کینهتوزانهی عایشه با علی به شدت افزایش یابد و اوج این دشمنی را در جنگ جمل خواهیم دید.
بدون تردید، اگر پس از عثمان کسی غیر از علی به خلافت میرسید، عایشه چنین موضعگیری سرسختانهای را نداشت و با او وارد جنگ نمیشد. در حقیقت درگیری عایشه با امیرالمؤمنین، نه برای خوانخواهی عثمان و خلافت طلحه، بلکه فقط به این دلیل بود که عایشه با علی دشمن بود. امام در سخنی به این حقیقت اشاره داشته و فرمودهاند: «و اما عایشه، پس اندیشهی زنانه او را گرفت و کینهای چون بوتهی آهنگری در سینهاش به غلیان افتاد و اگر فراخوانده میشد تا آنچه را بر سر من آورد، در حق دیگری انجام دهد، هرگز نمیکرد و هنوز هم همان احترام
1) (1) .احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 6، ص 202 و بخاری، صحیح بخاری، ج 4، ص 231 و قزوینی، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 643 و ترمذی، سنن ترمذی، ج 3، ص 249 و نسایی، السنن الکبری، ج 5، ص 94 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 5، ص 438 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 4، ص 1823 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 112.
نخستین او پابرجاست و رسیدگی بر عهدهی خداست.»(1)
گرفتاریهای امام، بسنده به ناخشنودی طلحه و زبیر و خصومت عایشه نمیشد، بلکه در ادامه، امام با مشکل بزرگ سرکشی معاویه روبرو شدند که از همهی مشکلات پیچیدهتر و خطرناکتر بود.
ریاست و قدرت سیاسی، امری بود که خاندان بنی امیّه برای به چنگ آوردن آن، همیشه با اسلام و مسلمانان در ستیز و کشمکش بودهاند. و آزمندی بیش از اندازهی معاویة بن ابوسفیان به قدرت و سلطنت و سرسختی او برای رسیدن به آن، میراثی بود که او از پدران خویش به ارث برده بود(2)او از زمانی که در حکومت عمر بن خطاب، حکمران سرزمین شام شد، خود را برای ریاست آماده میکرد و با آزادی عمل بیشتری که در زمانهی عثمان پیدا کرد و عثمان شام را در اختیار کامل او قرار داده بود تا هر طور دلش بخواهد رفتار کند، خود را در چند قدمی خلافت میدید.
معاویه با بخششهای فراوان از مال خدا به آدمهای حریص و مزدور، برای خود لشکری گرد آورد که برای حفظ منافع خودش و نه منافع دولت اسلامی، هر ارادهای میکرد، آنها فرمانبردار بودند. این همان لشکری است که عثمان بارها از معاویه میخواست تا برای سرکوب شورش مردم به مدینه گسیل کند، اما معاویه هر
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 156.
2) (2) . معاویه یکی از آثار شوم کودتای سقیفه و شورای خلافت عمر است. کودتاگران که ازرویارویی ابوسفیان با خود میترسیدند، با او پیمان بستند که در مقابل سکوت ابوسفیان پسران او را به حکومت شهرها بگمارند. ضمن اینکه کودتاگران از خصومت بنیامیه و بنیهاشم بهرهبرداری سیاسی کردند، آنها مایل بودند این دو خاندان همچنان به دشمنی خودشان ادامه دهند تا میدان برای کودتاگران خالی از رقیب باشد.
بار وعدهی دروغ به عثمان میداد تا اینکه بالاخره خلیفه کشته شد.
امام که میدانست، چنانچه معاویه همچنان بر شام حکمرانی کند، به بهانهی خونخواهی عثمان دست به شورش مسلحانه خواهد زد و سبب گمراهی مردم را فراهم خواهد آورد، فرمان برکناری او را از شام صادر کرد. امام دریافته بود که اگر افزون بر شام، بصره و کوفه را نیز در اختیار معاویه قرار دهد، نه تنها او تسلیم نخواهد شد و با امام بیعت نخواهد کرد، بلکه با قدرت نظامی و اقتصادی بیشتری، خواهد توانست نفوذ سیاسی خود را در میان مردم تشدید کند. تا زمانی که لشکر شام آن اندازه از معاویه فرمانبرداری میکنند که انگشتان معاویه از او اطاعت نمیکنند، امام چگونه میتواند با حاکم شام به نتیجهی امیدوار کنندهای برسد.
گذشته از این، سیاست امام نسبت به کارگزاران فاسد عثمان ایجاب میکرد تا با ادامهی ریاست معاویه بر شام موافقت ننماید. اصرار امام برای برکناری معاویه از این رو بود که ایشان همراه با دیگر مردم معترض تا آخرین لحظه از عثمان میخواستند تا کارگزاران فاسد را برکنار و به جای آنان مسلمانان با کفایتی را جایگزین کند. دوست و دشمن نیز از این موضع انتقادی امام نسبت به سیاست خلیفهی سوم آگاهی داشتند، بنابراین چگونه ممکن است، امام که اینک خلافت را خود در اختیار دارد، به ادامهی حکومت فردی بر شام موافقت کنند که از همهی والیان فاسدتر و خطرناکتر بود.
از دیدگاه امام، قدرت سیاسی ابزاری برای اجرای حق و عدالت و انصاف است و ادامهی حکومت معاویه بر شام حتی برای یک روز پذیرش باطل و گمراهی مردم و سستی در اجرای دین و خلاف حق و عدالت و انصاف است و در این صورت محال است که امیرالمؤمنین همچون دیگر سیاستمداران برای رسیدن به هدفش از
ابزار باطل استفاده کند و خود را تا این اندازه کوچک و خوار کند.
از همین رو بود که وقتی «مغیرة بن شعبه» و «ابن عباس» به علی گفتند معاویه را بر حکومت شام نگهدار و او را برکنار مکن (1)،فرمود: «من گمراه شوندگان را یاور خویش نمیگیرم.»(2)
نویسندهی کتاب «الامام علی» در همین ارتباط مینویسد:
«هر کس که به رأی و سیاست امام در مورد برکناری کارگزاران فاسد عثمان و جایگزینی کسانی که به حضرت ایمان داشتند به خوبی بنگرد، در مییابد که سیاست و روش امام کاملاً درست بوده است. امام با روشنبینی ویژهی خود دریافت که تغییر کارگزاران فاسد، خواست مردم سراسر شهرهای اسلامی است که با استقبال آنان روبرو خواهد شد و گذشتِ زمان فراست امام را ثابت کرد و مسلمانان از هر شهر و دیار به فرمانبرداریش گردن نهادند. اما شام، با دیگر شهرها متفاوت بود. زیرا در قبضهی مردی قرار داشت که شیفتهی قدرت و ریاست بود. امام، چه معاویه را بر حکومت شام ابقا میکرد و یا نمیکرد، تفاوتی نداشت، زیرا او جز به خودسری و به چنگ آوردن قدرتی که اینک در اختیار دشمن قدیمیاش قرار گرفته، رضایت نمیداد. و چه بسا اگر امام اجازه میداد او همچنان شام را در اختیار
1) (1) . طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 459 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 197 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 180 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 363 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 209 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 99.
2) (2) .ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 4، ص 1447 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 84؛ ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 271 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 59، ص 131 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 8، ص 137 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 86 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 446.
داشته باشد با قدرت بیشتری میتوانست افکار عمومی را منحرف کند و چنین وانمود کند که ولایت شام حق السکوتی است که علی در مقابل اتهام قتل عثمان، به معاویه پرداخت میکند.»(1)
خلاصه اینکه امام، با گرفتاریها و دشواریهای زیادی روبرو بود. اگر چه مسلمانانی که در مدینه جمع بودند، ضد عثمان شوریدند و همهی آنان برای برکناری و قتل او دست به دست هم دادند، ولی در این کار به جز افرادی انگشت شمار که برای خدا و حق و عدالت و دفاع از ستمدیدگان و بیچارگان با مردم معترض همراهی کردند، دیگرانی و به ویژه قریش، هر کدام غرض و هدف خاص خود را دنبال میکردند.
در وسط فضای فتنه و طغیان و اعتراض شدید ضد عثمان، مصلحتهای شخصی و یا گروهی از طرف قریش و به خصوص بنیامیه از مصلحت اسلام و دفاع از مسلمانان جلو میزند و البته در این راه تعدادی مزدور هم به کار گرفته میشوند و امام در چنین وضع دشواری به خلافت میرسند.
از سوی دیگر علی قصد آن را داشت که حکومت و مردم را بر اساس کتاب خدا و سنت رسولش هدایت کند، چیزی که تا قبل از آن سابقه نداشت. امام از کیسهی اسلام برای فریب دیگران هزینه نمیکرد و دیناری را از بیتالمال مسلمانان بیمورد مصرف نمیکرد، پس خیلی طبیعی بود که گرفتاریها از هر سو حکومت علی را فراگیرد. بنابراین اگر کسی مدّعی شود حکومت امام به نتیجهی دلخواه نرسید باید به وضعی که علی در آن وضع به خلافت رسید توجه بیشتری بکند.
از دیدگاه علی، کمترین انتظاری که مردم از جانشین رسول خدا دارند این است
1) (1) .عبد الفتاح عبدالمقصود، الامام علی، ج 2، ص 305.
که نگذارد قانون خدا بازیچهی دست هواپرستان قرار گیرد. خلیفه کسی است که باید از وجود فساد جلوگیری کند و نعمتهای روی زمین را ویژهی خود و یا گروهی خاص نکند و علی برای استواری این اصول و اجرای بدون نرمش آن در حکومت خویش، گام بر میداشت. او آنگونه که دیگران از عمل به روش رسول خدا منحرف شدند، منحرف نشد و راه و روش ستمگران و گردنکشان را دنبال نکرد. از این رو با پیشنهاد ابن عباس ومغیره، مبنی بر ماندن معاویه بر حکومت شام موافقت نکرد و تلاش نمود تا او را برکنار کند. به همین منظور «سهل بن حنیف» را با حکم جایگزینی معاویه رهسپار شام کرد، اما هنگامی که سهل به «تبوک» رسید، سوارانی از سوی معاویه از ورود او به شام جلوگیری کردند و گفتند اگر تو را عثمان فرستاده بشتاب و اما اگر غیر از عثمان تو را فرستاده برگرد. و چون سهل به مدینه بازگشت، امام فرمودند: «آنچه که من شما را از آن برحذر میداشتم رخ داد، این فتنه همچون آتش است.»(1)
بازگرداندن کارگزار امام از شام، مردم مدینه را پریشان خاطر و مضطرب ساخت، آنان یقین کردند که معاویه با امام بیعت نخواهد کرد و از سمت شام جبههای با تمام امکاناتی که در مدت بیست سال معاویه آن را آماده کرده است، ضد حکومت علی باز خواهد شد. همین طور هم شد، معاویه در ادامهی نافرمانی خود، خون عثمان را که او و خویشانش با کردارهای ناشایستشان باعث ریخته شدنش شدند، بهانهای برای سرکشیاش قرار داد. همچنین معاویه از نارضایتی طلحه و زبیر
1) (1) .دینوری، الاخبار الطوال، ص 141 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 273 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 100 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 462 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 201 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 256.
و عایشه نیز بهرهبرداری کرد، او برای تقویت و گسترش جبههی عایشه و تضعیف جبههی علی، اموال زیادی را پخش کرد و با وعدهی پشتیبانی و بیعت شامیان با آنان، گروه سه نفرهی طلحه و زبیر و عایشه را میفریفت.
ابن ابی الحدید مینویسد: «امیرالمؤمنین علیه السلام در نامهای به معاویه نوشت، مردم بدون مشورت با من عثمان را به قتل رساندند، اما با مشورت میان خودشان و حضور گستردهی آنان با من بیعت کردند. پس آنگاه که نامهام به دست تو رسید با من بیعت کن و از پیش خود از اشراف شامیان برای من بیعت بگیر و قبل از خودت اشراف شامیان را به سوی من گسیل کن، و چون فرستادهی امام به شام رسید و معاویه نامهی امام را خواند. مردی از «بنی عمیس» را با نامهای برای «زبیر» روانهی مدینه کرد. او در این نامه نوشته بود:
برای بندهی خدا، امیرالمؤمنین، زبیر بن عوام، از معاویه بن ابوسفیان، من بیعت شامیان را برای تو گرفتهام و آنان پذیرفتهاند و مانند شیر دوشیده شده، جمع شدهاند قبل از آنکه پسر ابوطالب بر تو پیشی بگیرد، بصره و کوفه را بگیر، زیرا اگر این دو شهر را در اختیار داشته باشی، دیگر شهرها چیزی نیستند و من پس از تو برای طلحه بیعت گرفتهام. پس شما دو نفر خون عثمان را بهانه کنید و به خونخواهی او قیام کنید، مردم را به آن فرا بخوانید. باید در این امر جدّی و آماده باشید. خداوند شما دو نفر را پیروز و دشمنانتان را خوار و ذلیل گرداند.»(1)
وقتی نامه به دست زبیر رسید، او از موضوع نامه خوشحال شد و خبر آن را به طلحه داد، گویا این دو نفر در وعدهی که معاویه داده بود، شک نکردند و از همین رو وقتی از ولایت بر بصره و کوفه از سوی امیرالمؤمنین ناامید شدند و دانستند که
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 230.
در حکومت علی طمعشان به بار نمینشیند راهی جبههی عایشه در مکه شدند.
حضور عایشه در مکه پایگاهی بود تا دشمنان علی و کینهجویان بنیامیّه در آنجا گردهم آیند. «عبداللّه بن عامر حضرمی» کارگزار عثمان در مکه، نخستین کسی بود که به عایشه پیوست و پس از او «یعلی بن امیّه» از یمن، «عبداللّه بن عامر» از بصره، طلحه و زبیر از مدینه و سعید بن عاص و ولید بن عقبه و سایر بنی امیه از سراسر شهرها با انبوهی از مال و امکانات نظامی به سمت مکه روانه شدند(1).
هرگاه گروهی از مردم به نزد عایشه میرفتند، او آنان را برای شرکت و حضور در مبارزهی مسلحانه با علی ترغیب و تشویق میکرد. او میگفت: ای مردم حادثهای بزرگ و امری ناخوشایند رخ داده است. پس به یاری برادران بصری خود بشتابید زیرا آنان بیعت با علی را نپذیرفتهاند. تجهیزات و نیروی شامیان، شما را کفایت میکند. شاید با این کار شما، خداوند از خون عثمان و مسلمانان انتقام بگیرد(2).
شواهد نشان میدهد که عبداللّه بن عامر گمان میکرد او در بصره یارانی دارد که میتواند با کمک آنها بر امام شورش برند، از این رو با پیشنهاد او، عایشه ترجیح میدهد بصره را پایگاه مبارزه قرار دهد، طلحه و زبیر نیز این رأی را میپذیرند و همگی بر آن به توافق میرسند(3).
1) (1) .مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 211 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 469 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 279 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 113 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 257.
2) (2) .طبری، همان و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 113.
3) (3) .ابن حبان و ضبی، همان و ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 57 و مسعودی، مروج -
عایشه برای تقویت سیاسی جبههی خویش، از دیگر زنان پیامبر نیز دعوت میکند تا در شورش ضد علی او را همراهی کنند، اما از میان زنان پیامبر تنها، «حفصه» دختر عمر بن خطاب موافقت میکند و میگوید من دنبالهرو عایشه خواهم بود. اما او نیز هنگامی که برادرش عبداللّه میخواهد تا در مکه بماند و به سمت بصره حرکت نکند، عایشه را تنها میگذارد، اگرچه هنوز دلش با عایشه بود(1).
گفته شده وقتی سپاه علی در جنگ جمل به «ذی قار» رسید، عایشه در نامهای به حفصه نوشت که علی هماکنون در ذی قار است و چون از تعداد و قدرت ما باخبر شده، وحشت و ترس او را فراگرفته است. او همچون شتر سرخ رویی است که اگر جلو بیاید پی میشود و اگر به عقب بازگردد ذبح میشود. و چون حفصه نامه را خواند، کنیزکان خود را فراخواند تا بر دفها بکوبند و آواز سردهند که:
ما الخبر علیّ فیالسفر کالفرس الأشقر إن تقدّم عقر وإن تأخّر نحر
خبر چیست؟ علی در راه سفر است همچون شتری اگر جلو آید پی میشود و اگر عقب برود ذبح میشود.
دختران بنی امیه و آزاد شدههای پیامبر نیز با شنیدن آواز کنیزکان حفصه به خانهی او آمدند و چون خبر به «ام کلثوم» دختر امام رسید، چادر به سر کرده و همراه با زنانی که از این کار حفصه ناراحت شدند به خانهی او رفتند و همینکه امکلثوم حجاب خود را از صورتش برداشت و حفصه او را شناخت، از رفتار خود
1) (1) .طبری، همان و ابن حبان، همان، ص 280 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 114 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 455 و مفید، الجمل، ص 149 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 258.
خجالت کشید. در این هنگام امکلثوم گفت: اگر تو و عایشه امروز در برابر علی به همدیگر یاری میرسانید، در گذشتهای نه چندان دور، ضد برادرش پیامبر چنین کردید و آنگاه دربارهی شما خداوند آیه نازل نمود (1).آیهای که از آن خبر داری و حفصه گفت: خدا تو را رحمت کند، بس است و گفت تا نامهی عایشه را بیاورند و آن را پاره کرد(2).
و اما پاسخ «ام سلمه» به درخواست عایشه عاقلانه بود. او در ابتدا تلاش کرد تا عایشه را از رفتن به راهی که انتخاب نموده، بازگرداند و از او خواست تا از عواطف و احساسات زنانهاش دست بردارد و عاقلانه بیاندیشد و سپس آیاتی از قرآن را به او یادآوری کرد که از زنان، جهاد را برداشته و پیامبر بر زنان واجب نموده تا در خانههایشان بمانند. آنگاه گفت: آیا به یاد میآوری روزی را که من در حال شستن سر پیامبر بودم و تو آب میریختی و پیامبر فرمود: کدامیک از شما سوار بر شتر پرمویی هستید که سگهای حوأب بر او پارس میکنند. من گفتم پناه بر خدا از آنچه میگویید. و سپس بر شانهی تو زد و فرمود: ای حمیرا دور باش از اینکه تو باشی(3).
همچنین تاریخنگاران به نامهای اشاره میکنند که امسلمة به عایشه نوشته است.
در این نامه آمده است: از امسلمة همسر پیامبر به عایشه مادر مؤمنان، سپاس خدایی را که جز او خدایی نیست. اگر پیامبر میدانستند که زنان یارای جهاد دارند،
البته تو را به آن سفارش میکرد. آیا نمیدانی که پیامبر تو را از بیتوجهی و کوتاهی در دین منع نمود. اگر ستونهای دین لرزان شده باشند، با زنان استوار نمیگردد و اگر در دین شکافی رخ دهد با زنان ترمیم نخواهد شد. جهاد زنان فروهشتن چشمها و پاکدامنی است. تو فردا بر رسول خدا وارد خواهی شد و اگر از تو بپرسد که چرا سوار بر شتر، روانهی بیابانها از این شهر به آن شهر شدی چه میگویی؟ و قسم به خدا که اگر رسول خدا به من بگوید داخل بهشت شو، من از رسول خدا شرم دارم که وارد بهشت شوم، در حالی که حجابی را که بر من نهاده بود، دریده باشم(1).
اما عایشه به نصیحتهای امسلمة اهمیتی نداد و راهش را ادامه داد. او خود را آمادهی نبرد با علی میکرد و کسانی را گرداگرد خود جمع کرده بود که مروان بن حکم و عبداللّه بن عامر و یعلی بن امیّه، با پول و وعدهی حکومت، آنان را فریفته بودند. عایشه چگونه میتوانست به نصیحتهای امسلمه گوش فرا دهد و قدرت و خلافت علی را بپذیرد در حالی که حتی از شنیدن اسم علی به خشم میآمد.
1) (1) .ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 73 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 55 و قسمتی از آن در، یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 180 و مفید، الجمل، ص 126 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 219.
با خلافت علی و رفتار پیامبرگونهی ایشان در امور حکومت، منافع سیاسی و اقتصادی عدهای به خطر افتاد. طلحه و زبیر که نه به پست سیاسی رسیده بودند(1)و نه امام اجازه داده بودند تا آنها از بیتالمال سهم بیشتری در مقایسه با دیگر مسلمانان داشته باشند(2)پیوسته به دنبال بهانهی میگشتند تا خود را از بیعت با علی آزاد سازند.
خودداری عایشه از بازگشت به مدینه در پی به خلافت رسیدن علی(3)و گرد آمدن کارگزاران برکنار شده و فراری عثمان دور او در مکه(4)بهترین فرصتی بود که طلحه و زبیر را برای خروج از مدینه به وسوسه اندازد. آنها به بهانهی انجام عمره نزد امام رفته و گفتند: آمدهایم تا از شما برای انجام عمره اجازه بگیریم و از مدینه خارج شویم زیرا مدتی است که به مکّه نرفتهایم. و امام که از قصد درونی آنها آگاه بود فرمودند: سوگند به خدا شما نمیخواهید برای عمره از مدینه خارج شوید، بلکه میخواهید به سمت بصره بروید و بیعت خود را بشکنید.
طلحه و زبیر سوگند خوردند و راهی مکه شدند. این دو نفر که زودتر از همه با علی بیعت کرده بودند، با ورود به مکه در میان کسانی نشستند که از اوّل با علی دشمن بودند و هرگز با او بیعت نکردند و حالا به دنبال راهی بودند تا با حفظ آبرو، زودتر از همه آشکارا پیمان خود را بشکنند.
مروان بن حکم پیشنهادی فریبکارانه میدهد و میگوید: ای پیرمردان چه ایرادی دارد که شما مردم را به بیعتی همانند بیعت علی فرا بخوانید، اگر مردم، دعوت شما را پذیرفتند که در این صورت با بیعتی مثل بیعت خودش به مبارزهاش برخاستهاید و اگر نپذیرفتند به جایگاه خودتان در دلهای مردم پی میبرید.
و طلحه میگوید: مشکل اینجاست که بیعت علی در پیش چشم همهی مردم و همگانی بوده است و ما اکنون به چه بهانهای بیعتشکنی کنیم؟
و زبیر ادامه میدهد: مشکل دیگر این است که ما به یاری عثمان برنخاستیم و با علی خیلی زود بیعت کردیم.
نفر سوم این گفتگو، ولید بن عقبه است، او برای فریب بیشتر طلحه و زبیر میگوید: اگر شما [با یاری نکردن عثمان] گناه کردید اکنون [با جنگیدن با علی] کار خوبی میکنید و اگر [با بیعت زود هنگام با علی] خطا کردید اکنون راه درست را انتخاب کردهاید و شما در حال حاضر بهتر از دیروزتان هستید. و سپس مروان برای
1) (1) .همان، ص 89 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 180 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 232 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 451 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 277 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 366 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 51.
تحریک بیشتر آن دو شیفتهی حکومت، ادامه داد: من هوای شام در سر دارم و شما دو نفر هوای بصره، اما من اگر چه هلاک گردم با شما خواهم بود.
سعید بن عاص نیز که در این جمع حضور داشته به طلحه و زبیر میگوید:
عبداللّه بن عامر شما را برای رفتن به بصره ترغیب کرده در حالی که او آنگاه که ساکنان بصره هنوز فرمانبردار عثمان بودند، همچون غلامی فراری از آنجا گریخته و اکنون او چگونه میخواهد، مردمی را که اینک فرمانبردار علی شدهاند به جنگ با علی بکشاند، او در حالی که امیر مردم بود از بصره بیرون آمده و آیا اکنون همچون رانده شدهای به میان مردم بازگردد؟ عبداللّه به شما وعدهی هوادار و کمک مالی داده است، اما بدانید که اموال هنوز در اختیار خودش است و او در بصره هیچ هواداری ندارد. من به خانهام باز میگردم و شما را همراهی نخواهم کرد(1).
شاید سعید بن عاص نخستین کسی باشد که طلحه و زبیر را از جنگیدن با علی باز میدارد، اما دشمنان اموی علی و پیمانشکنان طمعکار، عزم خود را برای رفتن به بصره به بهانهی خوانخواهی عثمان جزم کردهاند.
طلحه و زبیر برای فریب و جذب بیشتر مردم و تقویت جنبهی سیاسی شورش، عایشه همسر رسول خدا را که برای مبارزهی با علی همیشه آماده بود با خود همراه کردند، اما لازم بود تا از افراد بانفوذ بیشتری استفاده کنند. از این رو طلحه به زبیر میگوید: برای جذب دلهای مردم هیچ چیز سودمندتر از این نیست که عبداللّه پسر عمر بن خطاب را همراه خود کنیم و در این راه او را برجسته سازیم. آنها نزد عبداللّه رفتند و گفتند: ای ابو عبدالرحمن، مادرمان عایشه، برای اصلاح امور مردم آمادهی رفتن به بصره است تو نیز با ما بیا، بهتر است او را الگوی خود قرار دهی،
1) (1) .ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 57.
اگر مردم با ما بیعت کردند، تو از همه به خلافت سزاوارتری، و عبداللّه گفت: ای پیرمردان آیا میخواهید مرا از خانهام بیرون آورید و سپس در چنگ پسر ابوطالب بیاندازید، آن هم با مردمی که با دیدن دینار و درهم فریب میخورند، من گوشهنشینی در خانهام را به خلافت ترجیح میدهم(1).
مروان فریبکار، طلحه و زبیر را رها نمیکند و میگوید: بازگردید و با پسر عمر صحبت کنید، شاید پشیمان شده و عقیدهاش را تغییر داده باشد. بار دیگر طلحه و زبیر به نزد عبداللّه رفته و گفتند: ای ابوعبدالرحمن به خدا سوگند، چه بسا حقوقی بوده که ما آن را ضایع و رها کردهایم، اما اینک پوزش خواسته و با امر حقی جبرانش کردهایم. اکنون علی در پی اجرای حاکمیت خودش رفته، اما معاویه با او بیعت نکرده و ما هم بهتر میدانیم تا امر خلافت به شورا بازگردد. پس اگر با ما و امّالمؤمنین باشی امور مسلمانان اصلاح میگردد و در غیر این صورت هلاکت در پیش خواهد بود.
عبداللّه، اینبار با صراحت بیشتری با آنها روبرو شد و گفت: اگر آنچه میگویید حق است، و من شما را همراهی نکنم در این صورت تنها فضیلتی را از دست دادهام و اگر سخنان شما باطل است. پس با نیامدنم از گرفتاری و شرّی نجات یافتهام. و اما بدانید که برای عایشه، خانهاش بهتر از کجاوهاش است و برای شما دو نفر مدینه بهتر از بصره و ذلّت بهتر از شمشیر است، کسی با علی میجنگد که از او بهتر باشد و اما اینکه گفتید میخواهیم خلافت را به شورا بازگردانیم، قسم به خدا که با وجود
1) (1) .ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 452؛ ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 278 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 57 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 257 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 355.
شورا علی جلو افتاد و شما را به عقب انداخت و خلافت را تنها کسانی به شورا باز میگردانند که در آن حکم کردهاند. پس دست از سر من بردارید(1).
از دیگر اقداماتی که در راستای جلب نظر مردم انجام دادند، یکی این بود که برای سه نفر از سران قبیلههای بصره، جداگانه نامههایی نوشتند و از آنها خواستند تا در مبارزهی با علی به اردوگاه عایشه بپیوندند. اما هر کدام از «کعب بن سور» و «احنف بن قیس» و «منذر بن ربیعه» پاسخهایی دادند که به مذاق طلحه و زبیر خوش نیامد. کعب بن سور نوشت: اگر عثمان ظالم بوده و کشته شده، شما چرا به خوانخواهی ظالم برخاستهاید و اگر مظلوم کشته شده باید کسانی سزاوارتر و شایستهتر از شما به این امر رسیدگی کنند(2).
طلحه و زبیر، پیمانشکنی و عایشه، کینهی قدیمی و بنیامیه، دشمنی خود با علی و همگی آنها رسیدن به خواستههایی که علی مانع آنها شده بود را، پشت شعار فریبندهی قیام برای خونخواهی خلیفهی مقتول پنهان میدارند و با لشکری که گفته شده بیش از سه هزار نفر(3)بودهاند راهی بصره میشوند.
تاریخنگاران از ماجراها و گفتههایی از لشکر عایشه در مسیر حرکت به سمت بصره خبر میدهند که پرده از آزمندی آنان به دنیا و ریاست را بر میدارد و آشکارا بطلان راهشان را به نمایش میگذارد.
گفته شده وقتی کاروان شورشیان از مکه خارج شد، مروان بن حکم نزد طلحه و
زبیر آمده و گفت: ما کدامیک از شما دو نفر را امیرالمؤمنین بخوانیم و از این پس چه کسی از شما دو نفر در نماز، امام جماعت خواهد بود؟ عبداللّه پسر زبیر گفت: پدرم و محمد پسر طلحه گفت: پدرم و چون عایشه از شیطنت مروان باخبر شد گفت: آیا میخواهی در میان دوستان ما فتنهانگیزی کنی؟ پسر خواهرم، عبداللّه بن زبیر امام جماعت باشد.
پس از این کشمکش معاذ بن عبیداللّه میگوید: به خدا سوگند ما اگر حتی بر علی پیروز شویم، میان خودمان جنگ به راه میافتد، زیرا نه زبیر به خلافت طلحه راضی میشود و نه طلحه میپذیرد که زبیر خلیفه شود(1).
پرآوازهترین حادثهای که در مسیر رفتن سپاه مکّه به بصره رخ داده، ماجرای سگان حوأب است. منابع تاریخی گزارش میکنند، کاروان شبی به محلی که در آن آب وجود داشته میرسند، ناگهان صدای پارس سگهای اطراف آب، توجه همه را به خود جلب میکند. عایشه که بیش از همه از پارس سگها ترسیده بود، از اطرافیانش میپرسد: اینجا کجاست، این کدام آب است؟ و در جواب میگویند، اینجا آب حوأب است. به مجرد اینکه عایشه دانست که به حوأب رسیده است بیدرنگ شتر را خوابانید و فریاد کنان گفت: إنّا للّهوإنّا إلیه راجعون بشتابید و مرا به مدینه باز گردانید. همراهان عایشه که از اصرار همراه با ترس او شگفت زده شده بودند گفتند: مگر چه اتفاقی رخ داده است؟ و عایشه گفت: من از رسول خدا شنیدم که میفرمود: گویا میبینم که سگانی در کنار آب حوأب بر زنی از زنان من که در گروه ستمکاران است پارس میکنند و سپس رو به من کرده، فرمودند: ای حمیرا،
1) (1) .ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 209 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 473 و بلاذری، اشراف الانساب، ج 2، ص 225.
بپرهیز از اینکه تو همان زن باشی. در این هنگام یکی از همراهانش گفت: خدا تو را رحمت کند این حرفها را ول کن، باید پیش برویم، شاید خداوند به دست تو امور مسلمانان را اصلاح کند. و سپس پنجاه نفر را جمع کردند تا به دروغ شهادت بدهند که اینجا حوأب نیست و این نخستین شهادت ناحقی بود که در اسلام رخ داد. عبداللّه پسر زبیر نیز در نزد عایشه سوگند یاد کرد که ما حوأب را پشت سر گذاشتهایم(1).
در ماجرای دیگری، «سعید بن عاص» و «مغیرة بن شعبه» که حاضر نشدند پیمانشکنان را همراهی کنند در جایی به نام «اوطاس» به لشکر عایشه برخورد میکنند، سعید نزد عایشه رفته و میگوید: ای امّالمؤمنین، این لشکر را به سمت کدام شهر میبرید؟
به بصره میرویم.
در بصره میخواهید چه بکنید؟
در آنجا مطالبهی خون عثمان میکنیم.
اما کشندگان عثمان در لشکر شما هستند، آنها با تو هستند.
1) (1) .احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 6، ص 52 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 120 و هیثمی، مجمع الزواید، ج 7، ص 234 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 55 و ابن ابی شیبه، المصنف، ج 8، ص 708 و ابن حبان، الصحیح، ج 15، ص 126 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 225 و هندی، کنز العمّال، ج 11، ص 334 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 177 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 224 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 181 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 475 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 210 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 6، ص 236 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 60 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 457 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 355 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 211 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 366 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 13، ص 227.
سپس سعید رو به مروان کرده، همان سؤال را از او میکند و ادامه میدهد:
کسانی که عثمان را کشتند همراه شما هستند و سوگند به خدا که جز طلحه و زبیر کسی دیگر خلیفه را نکشته و آن دو نفر هم خلافت را برای خودشان میخواهند.
و سپس برای آنکه نشان دهد طلحه و زبیر تنها به قصد رسیدن به خلافت، عایشه را همراه خود کردهاند به نزد آنان رفته و گفت: راست بگویید اگر شما بر علی پیروز شوید خلافت را به کدامتان میسپارید؟
هر کدام از ما که مردم او را انتخاب کردند خلیفه خواهد شد.
مگر نه این است که شما به خونخواهی عثمان قیام کردهاید، پس بهتر است پسر عثمان را خلیفه کنید؟
بزرگان و پیران مهاجر را رها کنیم و به خلافت فرزندان آنان راضی شویم(1).
و مغیرة بن شعبه نیز، در میان سپاه رفته و گفت: اگر شما قصد کردهاید تا مادرتان عایشه را همراهی کنید بهتر است با او به مکه باز گردید و اگر به مطالبهی خون عثمان راه افتادهاید، پس بدانید که همین طلحه و زبیر که اینک بر شما ریاست میکنند، عثمان را کشتهاند و اگر به علی ایراد و اعتراضی دارید، پس آشکارا ایرادتان را بگویید و نگذارید در یک سال دو فتنه واقع شود(2).
اما کسی به حرفهای سعد و مغیره گوش فرا نداد و بعد سعید راهی یمن و مغیره راهی طائف شدند(3).
شورشیان مکه به بصره نزدیک میشوند و «عثمان بن حنیف» که از سوی امام، حاکم بصره شده است، قبل از رسیدن لشکر به بصره، «ابوالاسود دوئلی» و «عمران بن حصین» را پیشاپیش نزد طلحه و زبیر فرستاد تا شاید با گفتگو از وقوع فتنهای جدید که نتیجهای جز خونریزی مسلمانان به بار نمیآورد، جلوگیری کرده باشد.
در آغاز گفتگو، ابوالاسود به طلحه میگوید: شما عثمان را کشتید در حالی که در کشتن او با ما مشورت نکردید و سپس با علی بیعت کردید، باز هم در بیعت با علی با ما مشورت نکردید و ما نه آنگاه که عثمان کشته شد و نه آنگاه که با علی بیعت شد، شورش به راه نینداختیم و اکنون که شما میخواهید علی را از خلافت بردارید ما همچنان بر رأی گذشتهی خود هستیم، بروید و مشکلی را که خودتان درست کردهاید، خودتان هم چارهاش کنید.
و طلحه گفت: علی در امر خلافت کسی را همتای خود نمیداند و حاضر نیست کسی را در این امر شریک خود گرداند و ما با این حال با او بیعت نکردیم. سوگند به خدا که باید خونش ریخته شود.
سپس عمران به سخن آمده و گفت: وقتی شما عثمان را کشتید، چون شما به این کار رضایت داده بودید ما بر شما خشم نگرفتیم و بعد هم که با علی بیعت کردید ما هم بیعت کردیم. اگر قتل عثمان کار درستی بوده این لشکرکشی چیست و اگر کار خطا و اشتباهی بوده سهم شما در این کار خطا بیش از دیگران است.
ابوالاسود که از این گفتگو ناامید شده بود به دوستش عمران گفت: او فقط برای
خلافت دست به شورش زده است برویم و با زبیر صحبت کنیم.
آنها با زبیر هم صحبت کردند ولی موضع او همان موضع طلحه بود. او به ابوالاسود گفت: من و طلحه یک روح در دو جسد هستیم، ما در رفتارمان با عثمان دچار اشتباهاتی شدیم و اگر زمان به عقب بازگردد ما به یاری عثمان میشتابیم.
فرستادگان عثمان با عایشه نیز به مذاکره نشستند و گفتند: ای امّ المؤمنین، این چه راهی است که انتخاب کردهاید؟ آیا رسول خدا، در این باره به شما سفارشی کرده است؟ آیا مردم، با پسر عموی رسولشان و جانشین پیامبرشان و بهتر از هر کسی که میشناسید بیعت نکردهاند؟ چرا شهر رسول خدا را رها کردهای و به بصره آمدهای؟
و عایشه گفت: عثمان، مظلومانه کشته شده است. ما که به خاطر تازیانه زدنهایش و چوبدستیاش برای شما خشمناک شدیم، آیا اکنون که عثمان کشته شده به خونخواهیاش برنخیزیم؟
شما چکار به تازیانه و شمشیر داری؟ شما وابسته به رسول خدا هستید و ایشان امر کرده که در خانه بمانی، در حالی که الان آمدهاید و میخواهید مردم را به جان همدیگر بیاندازید.
مگر کسی سر جنگ با ما دارد؟
آری، سوگند به خدا با تو چنان میجنگند که با سبکترین جنگش، استخوان سرها از هم پاشیده میشود(1).
1) (1) .ابن الدمشقی، جواهر المطالب، ج 2، ص 14 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 61 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 57 و مفید، الجمل، ص 147 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج -
سخنان بازداردندهی فرستادگان عثمان بن حنیف نتوانست عایشه و لشکر او را از ورود به بصره منصرف سازد، آنها در ادامهی راه در محلی به نام «مربد» اردو زدند و هر کدام از فرماندهان لشکر با سخنرانیهای پر از احساس و فریب، مردم را آمادهی نبرد ساختند(1).
در ذهن بیشتر مردم این سؤال نقش بسته بود که چرا همسر پیامبر باید مدینه را ترک کند و برای جنگ راهی بصره شود؟ عدهای حضور او در سپاه را پاسخی برای درستی کار عایشه دانستند و به او پیوستند، اما عدهای این کار عایشه را مخالفت با امر خدا و رسول خدا دانستند و از این رو سعی کردند تا او را از ورود به جنگ بازدارند(2).
یکی از آنها، «جاریة بن قدامة» است. او به عایشه میگوید: «ای امّ المؤمنین به خدا قسم، کشتن عثمان بیمقدارتر از کار شماست که سوار بر این شتر ملعون از مکه بیرون آمدهای و خود را برای جنگ آماده ساختهای. تو به سبب همسری پیامبر حرمت و احترام داشتی، اما با این کار، حرمت خود را شکستی و احترام خود را دریدی، آن کس که جنگ با تو را سزا بداند، کشتن تو را نیز روا میدارد. اکنون اگر
به دلخواه خود به بصره آمدهاید به خانهات برگرد و اگر به اجبار کسی آمدهاید از مردم کمک بگیرید تا شما را از دست او رها کرده به مکه بازگردانند.»(1)
نوشتههای تاریخی به ما این امکان را میدهد که مدعی شویم طلحه و زبیر آن اندازه با علی دشمن بودند که هیچ چیز نمیتوانست آنها را از نبرد با امام بازدارد.
آنها به دروغ، قتل عثمان را مظلومانه جلوه دادند و خود را در کشتن او بیگناه دانستند و با وارد نمودن این اتهام به امام که او آنها را به بیعت با خودش مجبور ساخته، مردم را گمراه و از دستیابی به حقیقت بازداشتند. این اتهام و آن دروغ، تنها، بهانهای برای مخفی نگهداشتن دشمنی خود با علی از دید مردم بود.
همچنین حضور عایشه، همسر پیامبر و دختر نخستین خلیفهی مسلمانان تأثیر بسزایی در سرگردانی مردم و جذب عدهی زیادی از مردم داشت. شخصیت عایشه و سخنرانیهای آتشین او یکی از عوامل اساسی در تحریک و ترغیب مردم به جنگ به شمار میرود. بنابراین میتوان موجی از دشمنیهای کینهتوزانه، دروغ، اتهام ناروا و فریبکاری را در میان فرماندهان لشکر مکه مشاهده نمود.
به روایت طبری، هنگامی که سپاه مکه، برای تصرف فرمانداری بصره وارد شهر شد، عثمان بن حنیف جلو آمده، گفت: شما چه اعتراضی به علی دارید که اینطور لشکرکشی کرده و قصد جنگ با او کردهاید؟
گفتند: او از ما به خلافت سزاوارتر نیست و کارهایی انجام داده که تو از آن باخبری.
1) (1) .ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 125 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 482 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 213 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 259 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 13، ص 234 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 65.
بار دیگر فرماندار بصره گفت: خلیفهی مسلمانان به من فرمان داده تا قصد شما را برای ورود به بصره در نامهای به او بنویسم و تا زمانی که دستور امام برسد من همچنان فرماندار بصره خواهم بود و در مسجد نماز میخوانم. طلحه و زبیر با پیشنهاد عثمان موافقت کردند و قرار شد تا رسیدن نامهی امام صبر کنند. اما آنان بیش از دو روز نتوانستند بر پیمان خود بمانند و در محلّهی «زابوقه» برای تصرف فرمانداری بصره با عثمان بن حنیف به پیکار برخاستند. با توجه به زیادی لشکر عایشه، این درگیری به نفع آنها تمام میشود. فرماندار بصره اسیر و شهر از حاکمیت او خارج میشود. در ابتدا تصمیم میگیرند تا عثمان بن حنیف را به قتل برسانند اما از ترس اینکه مبادا برادرش سهل بن حنیف، انصار مدینه را جمع و به انتقام برادرش راهی بصره شود، از کشتن او صرفنظر میکنند و به چیدن موهای سر و صورت و زندانی کردن او اکتفا میکنند(1).
منابع تاریخی دیگر، توافق نامهی میان فرماندار بصره و لشکر عایشه را پس از درگیریهای خونین دو گروه دانسته و مینویسند: پس از آنکه میان عثمان بن حنیف و شورشیان مکه، جنگهایی صورت گرفت و از هر دو طرف عدهای کشته شدند، توافق کردند تا آمدن امام به بصره از درگیری خودداری کنند، مشروط به اینکه، فرمانداری و پیشنمازی و بیتالمال مسلمانان همچنان در اختیار عثمان بن حنیف باقی بماند و طلحه و زبیر و کسانی که با این دو هستند، در هر جایی از بصره که خواستند میتوانند سکونت داشته باشند و هیچ کس حق تعرض به آنان را ندارد و پس از آنکه امام آمدند، اگر دو گروه به توافق نهایی دست یافتند، فتنه خاموش
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 486 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 216 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 181.
میشود واگر به توافق نرسیدند، هر کدام راه خود را دنبال میکنند و صلحنامه را با محکمترین پیمانهایی که خداوند از پیامبرانش گرفته، پایان دادند(1).
بر اساس توافقنامه، عثمان بن حنیف به دارالامارة بازگشت و دستور داد تا مردم سلاح خود را به زمین نهند و پراکنده گردند. بدین ترتیب بار دیگر، آرامش به شهر بازگشت و هر کس به کار خویش پرداخت. اما پس از اندک مدتی، طلحه و زبیر گفتند: اگر صبر کنیم تا علی وارد بصره شود، با وجود کمی امکانات جنگی و شمار کم سربازان، علی همهی ما را به کشتن میدهد. بنابراین به بهانهی خونخواهی عثمان اما به قصد جمعآوری سلاح و نیرو، با رؤسای قبایل بصره و اطراف آن وارد مذاکره شدند. آنها موفق به کسب موافقت جمعی از قبایل شدند و چون از قدرت کافی برخوردار شدند، پیمانی را که با فرماندار بصره بسته بودند شکستند و در یک شب بارانی به فرمانداری حملهور شده و تمام چهل نفر نگهبان آن را به قتل رساندند. سپس عثمان بن حنیف را گرفته و تمام موی سر و صورت او را تراشیدند و آنگاه با چپاول بیتالمال هر چه در آن بود را برداشتند و گفتند این همان غنیمتی است که خداوند به ما وعدهاش را داده بود و بدین سان بر شهر تسلّط کامل یافتند(2).
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 319 و ابن خیّاط، تاریخ خلیفة، ص 136 و مفید، الجمل، ص 151 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 71 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 227 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 484 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 127 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 367.
2) (2) .ابن ابی الحدید، همان، ص 319 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 485 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 215؛ ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 260 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 13، ص 235 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 66 و مفید، الجمل، ص 151 و 214 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 129 و ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 1، ص 368.
مسعودی در مروج الذهب، تعداد کسانی که در آن شب بارانی در فرمانداری بصره کشته شدند را هفتاد نفر میداند که پنجاه نفر از آنان را پس از اسارت به قتل رساندند(1).
گفته شده، صبح همان روز، هنگامی که مردم برای خواندن نماز صبح در مسجد گرد آمده بودند، طلحه و زبیر بار دیگر برای پیشنمازی با هم درگیر میشوند و هر کدام سعی میکرد تا خودش در محراب نماز بایستد. این درگیری آن اندازه ادامه یافت که نزدیک بود خورشید طلوع کند و وقت نماز بگذرد، مردم که میدیدند، دعوای این دو نفر پایانی ندارد، فریاد زدند که: ای اصحاب رسول خدا، نماز، نماز، و باز عایشه با این سخن که یک روز محمد پسر طلحه و روز دیگر عبداللّه پسر زبیر پیشنماز باشد، غائلهی پدرانشان را خاتمه میدهد(2).
عثمان بن حنیف به عنوان کارگزار علی و مسئول امنیت شهر، سعی فراوان کرد تا از رخداد جنگ جلوگیری کرده باشد. او از این امر به خوبی آگاه بود که اگر آتش جنگ شعلهور شود و در این ستیزه، خون مسلمانان ریخته شود و اموال آنان به غارت رود، معاویه نخستین کسی خواهد بود که از این جنگ به سود خود بهرهبرداری خواهد کرد. اما دشمنی با علی، چشم فرماندهان لشکر عایشه یعنی طلحه و زبیر را از دیدن حقیقت و آثار غیر قابل جبران جنگ کور کرده بود. آنها بر موضع خود پافشاری کردند و با پیمانشکنی آغازگر جنگ شدند.
تاریخنگاران از درگیریهای خونین دیگری خبر میدهند که قبل از آمدن امام در بصره رخ داده است. یکی از آنها جنگی است که به فرماندهی «حکیم بن جبله»
صورت گرفته است. او آنگاه که از سرنوشت فرماندار بصره مطلع گردید با هفتصد نفر از افراد قبیلهی خود، به جنگ طلحه و زبیر رفته که در نهایت به کشته شدنش میانجامد(1).
درگیریهای پی در پی بصره، امام را که در میانهی چارهجویی مشکل معاویه و شام بودند، ناچار به خروج از مدینه میکند (2).اما قبل از آن لازم است تا مردم را به راه روشن هدایت کند. ایشان در خطبهای به بیان اهداف طلحه و زبیر از پیمانشکنی پرداخته و سپس قصد اصلی آنان که در پشت ادعای قیام برای خونخواهی عثمان پنهان شده را آشکار میسازند (3).پس از آن، امام با این امید که بتواند ناکثان را به جمع مسلمانان بازگرداند و آنان و کسانی را که همراه خود کرده بودند، از گمراهی نجات دهد، با شمار زیادی از همراهان خویش که بیشترشان سابقهی حضور در جنگهای بدر و احد را داشتند، به سرعت به سمت بصره حرکت میکنند(4).
هنگامی که لشکر امام به محلی به نام «ذی قار» رسیدند، پذیرای فرماندار خود در بصره شدند که با سر و صورتی تراشیده شده از بصره بیرونش کرده بودند. او به امام گفت: ای امیرالمؤمنین هنگامی که مرا به بصره فرستادی ریش داشتم و اکنون
1) (1) .مفید، الجمل، ص 152 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 130 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 487 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 217 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 13، ص 235 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 1، ص 368 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 260.
2) (2) . ابن حجر، الاصابة، ج 1، ص 63.
3) (3) . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 233 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 53.
4) (4) .بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 233 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 181 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 367 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 261.
مانند نوجوانی بیریش، بازگشتهام و امام در مقام دلجویی برآمده فرمودند: تو به اجر و خیر دست یافتهای. من از آنان در شگفتم که چگونه از ابوبکر و عمر و عثمان فرمان بردند و اطاعت کردند، اما بیعت با من را شکستند(1).
امام با دیدن عثمان و شنیدن اخبار درگیریهای بصره دریافتند که آتش فتنهی بصره فراگیر شده و چنانچه امروز آن را با زور خاموش نسازد، به تمام سرزمین اسلامی گسترش خواهد یافت. از این رو از میانهی راه، نامهای به «ابو موسی اشعری» که در آن زمان والی کوفه بود نوشتند و از او خواستند تا مردم کوفه را برای حضور در لشکر امام گرد آورد. اما ابوموسی از دستور امام سرپیچی کرده و به نامهی ایشان اعتنایی نکرد (2).بار دیگر امام، فرزندش «امام حسن علیه السلام» و «عمار بن یاسر» را همراه با نامهای برای مردم به سمت کوفه فرستاد، تا ضمن برکناری ابوموسی از ولایت کوفه، مردم را برای جهاد آماده سازند. امام در این نامه، قصد خود را از جنگ و فراخوانی مردم به جهاد بیان داشتهاند. امام به موضوع بیعتشکنی طلحه و زبیر و فتنهانگیزی آنان به همراهی عایشه تأکید داشته و خروج خود را از مدینه به هدف از میان برداشتن آتش فتنه میدانند.
مردم کوفه در مسجد جمع میشوند تا به نامهی امام و سخنان فرستادگان ایشان گوش فرا دهند و ابوموسی همچنان تلاش میکند تا مردم کوفه را از حضور در جبههی امام بازدارد. او با گفتن اینکه ماجرای بصره و خروج امام از مدینه فتنهی
1) (1) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 495 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 18 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 182 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 263 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 13، ص 238 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 226.
2) (2) . ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 138 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 8، ومفید، الجمل، ص 130 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 367.
کوری است که مردم باید از آن دوری کنند، روشنبینیهای امام و فرزندش را خنثی میکند، اما با سخنان آتشین امام حسن و عمار بن یاسر هزاران مرد جنگی آمادهی پیکار شدند و به صف امام پیوستند(1).
امام پس از گردآمدن پیکارجویان، پیوسته آنان را به راهی که انتخاب کردهاند آگاه میسازد و دروغگوییها و اتهامهای ناروای طلحه و زبیر را فاش میسازد.
ایشان در ادامهی تلاش برای فرونشاندن فتنه و جلوگیری از ریخته شدن خون مسلمانان، قبل از اینکه به بصره برسند، در نامهای به طلحه و زبیر و عایشه، ضمن نکوهیدن رفتار آنان که به کشته شدن مسلمانان بیگناه انجامیده و زشت دانستن کاری که با فرماندار بصره انجام دادهاند، آنان را به اطاعت و فرمانبرداری از خویش دعوت میکند. اما تلاش «صعصعة بن صوحان» که حامل نامهی امام بود، به جایی نرسید و با گفتن این جمله به امام که آنان چیزی جز جنگیدن با شما را نمیخواهند به اردوگاه امام بازگشت(2).
اما از آن سو، عایشه سوار بر شتر، همچنان سربازان خود را با گفتههایش تحریک میکرد: ای مردم، ما که به خاطر تازیانههای عثمان برای شما غضب کردیم، آیا برای کشته شدن عثمان خشم نگیریم؟ مردم، بدانید خلیفهی شما مظلوم کشته شده، ما از بعضی کارهای او ایراد میگرفتیم، سرزنش و ملامتش میکردیم، اما او به اشتباه خود پی برد و در پیشگاه خداوند توبه نمود و از انسان خطاکار بیش از
این خواسته نشده که از اشتباهاتش دست بردارد و به درگاه الهی توبه کند و مردم را راضی نگه دارد، لیکن دشمنانش بر او یورش بردند و او را به قتل رساندند. آنها با این کارشان، حرمت خون مسلم و ماه حرام و شهر مدینه را حلال شمردند(1).
اما امام با این گفتهها، از تلاش خود برای جلوگیری از وقوع جنگ باز نمیایستد و اینبار عبداللّه بن عباس را برای گفتگو با فرماندهان شورشیان به اردوگاهشان روانه کرده، میفرمایند: با این قرآن نزد عایشه، طلحه و زبیر برو و به آنچه در قرآن است آنها را فرا بخوان و به آنان بگو شما با اختیار، با من بیعت کردید، پس چه چیزی شما را به شکستن بیعت من واداشت؟ و اکنون کتاب خدا میان ما و شما داوری خواهد کرد(2).
گزارشی که ابن عباس از گفتگوی خود با آنان میدهد نومید کننده است. او با این پاسخ روبرو شده بود که میان ما فقط شمشیر داوری خواهد کرد(3).
بدین ترتیب آنان نصیحت هیچ نصیحتکنندهای و دلسوزی هیچ دلسوزی را نپذیرفتند و همچنان بر طبل جنگ میکوبیدند، ناگزیر امام با سپاه چند هزار نفری خود روانهی بصره شدند.
در آغاز فرماندهان هر جناح را تعیین کردند و پرچم لشکر را به «محمد بن حنفیه» سپردند (4).دو لشکر رو در روی هم قرار گرفتند و امام برای چندمین بار
1) (1) .بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 239 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 227.
2) (2) .مفید، الجمل، ص 179.
3) (3) .همان، ص 181 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 72.
4) (4) . همان، ص 179 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 239 و دینوری، اخبار الطوال، ص 147 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 71.
تلاش میکنند تا شاید از رخداد جنگ جلوگیری کنند. از این رو خودشان روبروی لشکر دشمن قرار گرفته، طلحه و زبیر را پیش خود فرا خوانده، به آنها فرمود: آیا شما دو نفر با من بیعت نکردید.
گفتند: آری، اما ما در حالی با تو بیعت کردیم که بر گردنمان شمشیر نشانده بودند و تو از ما به خلافت سزاوارتر نیستی.
بار دیگر امام رو به طلحه کرده فرمودند: چه شده که ناموس خود را در خانه پردهنشین کردهای، اما همسر رسول خدا را آوردهای و با کمک او به جنگ برخاستهای؟ اگر رسول خدا از تو بپرسد که چرا همسر مرا به این سرزمین آوردهای چه پاسخی میدهی؟
و به زبیر فرمودند: زبیر، ما تو را از خاندان عبدالمطلب میشناختیم تا آنکه پسر بدت میان ما و تو فاصله انداخت. آیا به یاد میآوری روزی را که رسول خدا به تو گفت: در حالی که بر علی ستم میکنی با او میجنگی؟
زبیر گفت: آری، اما اگر کلام رسول خدا را زودتر یادآوری کرده بودی در این جنگ هرگز شرکت نمیکردم(1).
هر چه زمان میگذشت، امید برای رسیدن به توافق و بارگشت طلحه و زبیر
1) (1) .ابن حجر، الاصابة، ج 1، ص 63 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 251 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 520 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 239 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 268 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 13، ص 242 و ابن ابی شیبه، المصنف، ج 8، ص 719 و هندی، کنز العمال، ج 11، ص 329 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 469 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 371 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 489 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 68 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 213 و دینوری، اخبار الطوال، ص 147.
کمرنگ میشد، اما امام همچنان به دنبال خاموش کردن آتش فتنه بود. امام، چندین بار در میان لشکر فریاد برآورد که: چه کسی است این قرآن را بر لشکر دشمن عرضه بدارد تا در حالی که تیرها به سویش میآیند آنان را به پذیرش حکم قرآن فرا بخواند و من ضامن بهشت او خواهم بود.
پس از هر درخواست امام، جوانی بر میخاست و برای انجام خواست امام اعلام آمادگی میکرد، هر چند امام دوست میداشت تا برای حفظ جان آن جوان، کسی دیگر این کار را انجام دهد، ولی تقدیر این بود که او در مقابل لشکر دشمن قرار گیرد، و آنان را به حکم قرآن فرا بخواند، در یک لحظه، تیرهای دشمن از هر سو مانند قطرههای باران بر بدن او نشست تا اینکه جان سپرد. همراهان جوان، جسد او را نزد امام آوردند و امام از شدت ناراحتی گریستند و فرمودند: خدایا تو شاهد باش و دستور دادند تا سپاه به دشمن نزدیک شود، اما تا آن گاه که حجت تمام نشده دست به جنگ نبرند و آنان آغازگر جنگ نباشند(1).
در این هنگام عمار بن یاسر که پیشاپیش لشکر حرکت میکرد، رو به سپاه دشمن کرده، گفت: ای مردم شما با پیامبرتان به انصاف رفتار نکردید، آنگاه که همسران خود را پردهنشین در خانههایتان گذاشتید، اما همسر پیامبر را در میان شمشیرها گرفتار کردهاید (2).سخن عمار تمام نشده بود که موج تیرها از سمت دشمن روانهی سپاه امام شد، تیری به برادر عبداللّه بن بدیل اصابت کرده و جان سپرد، جسد او
را نزد امام میبرند و از ایشان میخواهند تا جنگ آغاز گردد، امام در حالی که میگریستند، فرمودند: خدایا تو شاهد باش، اکنون رواست که با آنان بجنگید(1).
جنگ آغاز شد، چنان نبردی که بصره تا آن روز به خود ندیده بود. شدت درگیری در اطراف شتر عایشه بیش از جاهای دیگر بود، زیرا شتری که عایشه بر آن سوار بود، به عنوان پرچم لشکر شناخته شده بود و هر کسی با افتخار، سعی میکرد با گرفتن افسارش نگذارد به پرچم لشکر و سوار آن آسیبی برسد و چون کشته میشد، بیدرنگ، کسی دیگر جای او را میگرفت.
عایشه نیز سوار بر شتر، با سخنانی حماسی سربازان خود را به هیجان و تحریک وا میداشت. بارها دستش را از کجاوهاش بیرون میآورد و کیسهای پر از درهم و دینار نشان میداد و میگفت: کیست که سر علی را برای من بیاورد و صاحب این کیسه شود (2).و سربازانش میخواندند:
یا امّنا عایش لا تراعیکلّ بنیک بطل شجاع(3)
ای مادر ما، ای زندگی، نترس تمام پسران تو قهرمانان شجاعی هستند.
و یاران امام در پاسخ میخواندند:
یا امّنا أعقّ امّ نعلموالاُمّ تغذو ولدها وترحم
ای مادر، میدانیم که بیش از هر مادری نافرمانیات کردهاند و مادر فرزندش را
1) (1) .مسعودی، همان و دینوری، اخبار الطوال، ص 148 و طبری، همان، و مفید، الجمل، ص 182 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 182.
2) (2) .هاشم معروف حسنی، سیرة الائمّة الاثنی عشر، ج 1، ص 456.
3) (3) .مفید، الجمل، ص 186 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 248 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 165 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 527 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 249.
حمایت و رحم میکند.
ألا ترین کم شجاع یکلموتختلی منه ید ومعصم(1)
آیا نمیبینی که چه اندازه شجاعان را مجروح میسازد و دست و پا به زمین میریزد.
زمان میگذشت و مردم چیزی جز دستهای جدا شده از بدن و پاهای قطع شده و اجسادی که این طرف و آن طرف افتاده بودند، چیزی نمیدیدند.
با ادامهی جنگ، امام دریافتند که تا زمانی که شتر عایشه در مرکز جنگ قرار گرفته، علی رغم کشتههای زیاد، دشمن اطراف آن را رها نمیکند و آتش جنگ همچنان شعلهور خواهد بود، پس فرمودند: شتر را بکشید که شیطان است (2).سپس به محمد بن حنفیه که پرچمدار لشکر بود، دستور دادند تا گروهی را همراه خود کند و به قلب دشمن حملهور شود، اما تیرهای دشمن، محمد را از انجام فوری دستور امام بازداشت. امام بار دیگر فرمودند: به قلب دشمن یورش ببر و محمد گفت: ای امیرالمؤمنین، آیا نمیبینید که تیرها چگونه چون قطرههای باران بر ما فرود میآیند، منتظر هستم تا کمی از تیراندازیها کاسته شود و بعد حمله کنم. اما امام به سینهی محمد زده فرمودند: رگی از مادرت در تو وجود دارد(3)و سپس خودشان پرچم را
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 264 و دینوری، اخبار الطوال، ص 150 و بلاذری، همان، ص 245 و ابن اثیر، همان، ص 248 و طبری، همان، ص 526 و ضبی، همان، ص 163 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 271.
2) (2) . بلاذری، همان، ص 248 و طبری، همان، ص 528 و ابن اثیر، همان، ص 251 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 13، ص 247 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 253 و مفید، الجمل، ص 200 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 482.
3) (3) . ابن ابی الحدید، همان، ص 243 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 375 و ابو نصربخاری، سر السلسلة العلویة، ص 81.
به دست گرفته و چون بادی سخت و طوفانی، صف دشمن را درهم درید و دستور دادند تا شتر را پی کنند و چون شتر به زمین افتاد نالهای سرداد که تا آن زمان شنیده نشده بود. از آن پس دشمن متفرق شد، عدهای کشته شدند و عدهای پا به فرار گذاشتند و در نهایت اصحاب امام توانستند بر اوضاع مسلط شوند و پیروز نبرد گردند.
اکنون عایشه تنها در کجاوه نشسته و دیگر هیچ سربازی در اطراف او نیست، امام به برادر عایشه، محمد، فرمودند، برو، ببین آیا به خواهرت صدمهای رسیده است یا نه؟ محمد در کنار کجاوه نشست و دستش را داخل آن کرد، عایشه فریاد زد، کیستی؟ محمد گفت: من نزدیکترین خویشاوند تو و در عین حال دشمنترینشان نسبت به تو هستم. من محمد برادرت هستم. امیرالمؤمنین فرمودهاند آیا تیری به شما اصابت کرده است؟ و عایشه گفت:
سپس، امام جلو آمده و با چوبی به کجاوه زده، فرمودند: ای حمیرا، آیا رسول خدا به تو دستور داده بود تا چنین کاری کنی؟ آیا به تو نفرموده بود که در خانهات بمانی؟ به خداوند سوگند، کسانی که همسران خود را در خانه نشاندند ولی تو را بیرون آوردند با تو به انصاف رفتار نکردند. و سپس دستور دادند تا تحت حفاظت شدید، او را به خانهی «صفیه» دختر «حارث بن ابوطلحه» ببرند(1).
1) (1) .مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 214 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 376 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 249 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 528 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 254 و مفید، الجمل، ص 196 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 482 و دینوری، اخبار الطوال، ص 151 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 272 و ضبی، الفتنة و-
منابع تاریخی از سرنوشت زبیر گزارشهای مختلفی دادهاند. در برخی از آنها گفته شده، زبیر پس از گفتگوی با امام و شنیدن فرمودهی رسول خدا که تو در حالی که در حق علی ستم میکنی، با او میجنگی، با این جمله که من با تو نخواهم جنگید، پشیمان شده و قبل از شروع جنگ، صحنهی کارزار را ترک و به سمت مدینه باز میگردند(1).
اما برخی دیگر از منابع بر آنند که زبیر از رفتار خود پشیمان نشده، بلکه برای مدتی در جنگ شرکت داشته، ولی قبل از کشته شدن از صحنهی نبرد فرار میکند.
در این منابع آمده است که زبیر، پس از گفتگوی با امام، در حالی که شک و دو دلی او را در خود فرو برده بود به لشکر باز میگردد. در این هنگام، پسرش عبداللّه که چهرهی مردد او را مشاهده میکند میگوید: چه شده؟
علی از پیامبر خدا روایتی کرد که من از این پس با او نخواهم جنگید.
اینطور نیست. تو از موقعی که پرچمهای سپاه علی را دیدی، یقین کردی که مرگ حتمی است، به این دلیل از جنگ با علی میترسی.
وای بر تو، من سوگند خوردهام که با علی نجنگم.
چه فراوانند انسانهایی که قسم یاد میکنند اما به خلاف آن عمل میکنند و کفّاره میدهند. تو نیز غلام خود «سرجس» را به کفّارهی سوگندت آزاد کن و بازگرد و با دشمن بجنگ.
1) (1) .بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 252 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 372 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 79 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 409 و ابن الدمشقی، جواهر المطالب، ج 2، ص 20 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 3، ص 357.
زبیر، پیشنهاد فرزندش را میپذیرد و برای مدتی در جنگ شرکت میکند ولی از ترس کشته شدن پا به فرار میگذارد(1).
در هر صورت، چه زبیر در روز جنگ جمل پشیمان شده و از ابتدا صحنهی نبرد را ترک کرده باشد و یا جنگیده اما بعد فرار کرده است، منابع تاریخی اتفاق نظر دارند که او در منطقهای به نام «وادی السباع» به دست شخصی به نام «ابن جرموز» کشته شده است (2).بعید مینماید که زبیر فرمایش رسول خدا را فراموش کرده باشد، بنابراین درست این است که بگوییم زبیر در جنگ شرکت داشته اما پس از شکست لشکر، او به همراه دیگر فراریان از صحنهی نبرد فرار کرده است.
حتی اگر او حدیث پیامبر را هم فراموش کرده باشد، اما به یقین میدانست که کشتن مسلمانان بیگناه جرم و جنایتی نابخشودنی است. او و طلحه قبل از اینکه امام به بصره برسند و جنگ آغاز گردد، با درگیریهای خونینی، تعدادی از مسلمانان را کشته و یا زخمی کردهاند. هوس خلافت، چشمانشان را کور و گوشهایشان را کر کرده بود و برای رسیدن به آن، هر حرامی را حلال و مباح
1) (1) .مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 213 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 240 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 519 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 255 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 269 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 18، ص 410 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 111 و مفید، الجمل، ص 207.
2) (2) . همان و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 80 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 183 وضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 174 و ابن خیاط، تاریخ خلیفه، ص 139 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 168 و دینوری، اخبار الطوال، ص 148 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 471 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 69 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 215.
میدانستند. بنابراین یادآوری فرمایش رسول خدا نیز نمیتوانست او را از گمراهی و جهالتی که دامنگیرش شده برهاند. تا زمانی که هزاران سرباز حریص و طمعکار به دنیا او را دوره کردهاند و امید دارند در جنگ با علی پیروز شوند و تا زمانی که معاویه، همچنان که گذشت، او را به نام امیرالمؤمنین میخواند، زبیر برای شنیدن حق، گوش شنوایی نخواهد داشت.
تاریخنگاران از کشته شدن طلحه در میدان جنگ به دست مروان بن حکم خبر میدهند. مروان، با دیدن طلحه در میدان جنگ از شلوغی صحنهی نبرد استفاده کرده و با این گفته که، فرصتی بهتر از این برای انتقام از خون عثمان پیدا نمیشود، با پرتاب تیری به رگ پای طلحه که به خونریزی شدید او منجر میشود، طلحه را از پای در میآورد(1).
سالها بعد از جنگ جمل، «عبدالملک» پسر مروان گفته است: «اگر پدرم به من خبر نداده بود که او طلحه را کشته است، هیچ کس از قبیلهی تیم را به خوانخواهی عثمان زنده نمیگذاشتم.»(2)
بدین ترتیب با شکست لشکر عایشه جنگ جمل پایان میپذیرد. اما امام از
1) (1) .ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 78 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 214 و ابن حجر، الاصابة، ج 3، ص 432 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 246 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 486 و مفید، الجمل، ص 205 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 373 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 25، ص 112 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 370 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 2، ص 768 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 223 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 182 و ابن الدمشقی، جواهر المطالب، ج 2، ص 17.
2) (2) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 114 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 68، ص 155.
آنچه رخ داد، اندوهگین میشوند. ایشان از اینکه عدهای از همراهان رسول خدا به پیروی از هوای نفسانی و هوس خلافت دنیایی و بدون بصیرت در دین، هزاران مسلمان بیگناه را به هلاکت رساندند، غمگین میشوند. غصهی امام آنگاه شدت یافت که در میان کشته شدگان هر دو لشکر ایستاد و در میان آنان کسانی را دید که در راه استواری دین اسلام، سختیها و دشواریهای زیادی را به جان خریده بودند.
قلب امام به درد آمد، آنگاه که در میان کشته شدگان به افرادی برخورد کرد که همراه با آنان در رکاب رسول خدا برای پایداری اسلام با دشمنان دین خدا جهاد نموده بودند، اما اینک حرص و طمع به دنیا، آنان را به کام مرگ فرو فرستاده است.
امام به کشتن هیچ مسلمانی، اگرچه مخالف با او باشد علاقهمند نبود. بلکه آرزو داشت تا در آغاز خلافت خویش، بدون وجود هیچ مشکلی با کمک مردم با دشمنان دین خدا مبارزه کند و اهداف بلند خود را به اجرا در آورد، اما اینک که فتنهی جنگ میان مسلمانان رخ داده است، آیندهای سخت و دشوار در پیش رو خواهد داشت. امام میدانست که قریش همانگونه که در راه رسالت پیامبر سنگاندازی میکرد برای ایجاد فتنههای جدید در کمین خلافت نشسته است، پس باید آمادهی نبرد با آنها باشد، زیرا پیامبر به ایشان فرموده بودند: «من برای تنزیل قرآن جنگیدم و تو برای تأویل آن خواهی جنگید.»(1)
پس از پایان جنگ، امام دستور دادند تا بر کشتهشدگان نماز بخوانند و آنان را
1) (1) .احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 3، ص 33 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 123 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 5، ص 186؛ و نسائی، السنن الکبری، ج 5، ص 154 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 207 و هندی، کنز العمال، ج 11، ص 613.
دفن کنند (1).همچنین اجازه ندادند، اموال کشتهشدگان یا فراریان به غارت رود. هیچ کس حق نداشت غیر از سلاحی که در میدان جنگ باقی مانده بود، کالای دیگری را از کشتهشدگان برای خود به غنیمت ببرد و اگر کسی برداشته بود باید بر میگرداند. از این رو کسی از سوی امام ندا داد که: زخمی شدگان را نکشید و به دنبال فراریان نروید و تنها سلاح آنان را میان خود تقسیم کنید(2).
برخی از یاران امام، به این دلیل که چون خون سپاهیان لشکر دشمن مباح بوده، پس غارت اموالشان نیز باید مباح باشد، نسبت به دستور امام اعتراض کردند. اما امام با این استدلال که ما با شورشیان مسلمان جنگیدهایم و نه با کافران و مشرکان، بنابراین اموال آنان میراث وارثانشان خواهد بود (3)،مردم را از غارت اموال کشتهشدگان برحذر داشتند. اما عدهای همچنان بر به غنیمت بردن اموال دشمن اصرار داشتند و امام با این گفته که: عایشه در میان اسیران است، او سهم کدامیک از شما خواهد بود، آنان را شرمنده ساخت و غائله را پایان داد(4).
بیتردید اگر لشکر مکّه پیروز میشد، هرگز با اصحاب امام چنین رفتار انسانی نمیکردند و از هیچ جنایت و غارتی فروگذاری نمیکردند.
1) (1) . طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 542 و مفید، الجمل، ص 211.
2) (2) .ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 81 و ابن سعد، الطبقات، ج 5، ص 93 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 262 و مفید، الجمل، ص 216 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 545.
3) (3) . مفید، الجمل، ص 216 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 72 و مقدسی، البدءوالتاریخ، ج 5، ص 212.
4) (4) .ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 87 و ابن الدمشقی، جواهر المطالب، ج 2، ص 28 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 273 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 30، ص 287 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 72.
امام در تمام جنگهایی که با دشمنانشان داشتند، به هدف اینکه سپاهی با سلاح و تجهیزات جنگی بر سپاهی دیگر پیروز گردد، نمیجنگید. از دیدگاه امام، هدف از جنگ این است که مسلمانان، با جنگیدن حقی را به پا دارند و ستم ستمگران و سرکشانِ خود رأی را از میان بردارند تا در نتیجه دین اسلام در نهان انسانها شکوفا گردد.
در این جنگ نیز امام همهی تلاش خود را به کار بست تا از وقوع جنگ میان مسلمانان جلوگیری کند. ایشان در هر فرصتی همه را به صلح و وحدت راه و هدف، دعوت میکرد و زمانی به جنگ رو آورد که از برگشت دشمنانش به جمع مسلمانان ناامید شدند.
کسی که در جنگ پیروز شده باشد اندوهگین نمیشود، اما امام پس از پیروزی در جنگ و دیدن مسلمانان کشته شده اندوهگین شدند. فاتحان شهرها پس از پیروزی، با غرور و تکبر وارد شهر میشوند اما امام و یارانش با چنین حالتی وارد بصره نشدند، زیرا هدف مورد نظر ایشان در جنگ محقق نشده بود.
ابن ابی الحدید در تحلیلی از جنگ جمل از قول «محمد بن سلیمان حاجب» مینویسد: «طلحه تردیدی نداشت که پس از عثمان او خلیفه خواهد شد. بدین خاطر او مردم را نسبت به عثمان بدبین میکرد و هنگامی که عثمان کشته شد، طلحه از همه بیشتر به خلافت رغبت داشت، چندان که اگر مالک اشتر و همراهان شجاع او نبودند، علی به خلافت نمیرسید. طلحه و زبیر خلافتی را که در آرزویش بودند، از دست دادند، از این رو از علی بریدند و سپس برای ایجاد فتنه به قصد عراق از مدینه خارج شدند و عایشه را با خود همراه کردند و جنگ جمل را به راه انداختند. و جنگ جمل مقدمهای برای جنگ صفین شد. معاویه آنچه را که در
جنگ جمل رخ داده بود، بهانهای برای سرکشیاش قرار داد و در میان شامیان تبلیغ کرد که علی به جرم جنگیدن با امّ المؤمنین و مسلمانان، فاسق شده است. او امام را متهم کرد که قاتل زبیر و طلحهای شده که اهل بهشت بودند و هر کسی که مؤمن اهل بهشت را به قتل برساند او اهل آتش خواهد بود.
بدین ترتیب فسادی که در صفین اتفاق افتاد، رشتهای از فساد جنگ جمل و بر اساس آن بود و از فساد صفین و گمراهی معاویه، همهی زشتیها و تبهکاریهای بنیامیّه به عمل آمد. فتنهی پسر زبیر نیز شاخهای از ماجرای قتل عثمان است. زیرا عبداللّه بن زبیر مدعی بود که در روزی که عثمان کشته شده، خلیفه او را به خلافت برگزیده و مروان بن حکم را نیز شاهد این انتصاب میدانست. همهی اینها شاخههای یک درخت و آتش یک هیزم هستند و اینچنین است که فساد پشت سر فساد و تبهکاری پشت سر تبهکاری به وجود میآید.»(1)
ابن ابی الحدید درست میگوید و من اضافه میکنم، تباهی و فسادی که از کودتای سقیفه برخاسته شد، شاخهای از غصب حقّی بود که خداوند آن را برای علی اختیار کرده بود. در سقیفه کسی را به خلافت نشاندند که به پای علی و قدر و منزلت او نمیرسید، به همین دلیل، کسانی مدّعی خلافت شدند که دلهایشان آنچه را که بر زبان میآوردند باور نداشت. کسانی که به زبان اسلام آوردند ولی نفاق خود را در قلبهایشان پنهان کردند و منتظر ماندند تا در فرصتی مناسب به دین و مسلمانان آسیب وارد کنند، با هم پیمان بستند تا هر طور شده ولو به بهای ریخته شدن خون هزاران بیگناه، نگذارند خلافت به صاحب حقیقی آن برسد.
با گرفتار شدن عایشه و کشته شدن طلحه و زبیر و همچنین با هلاکت چندین
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 29.
هزار مسلمان فریفته شده و هزاران فراری رانده شده، به تدریج زندگی عادی در بصره از سرگرفته شد. مردمانی که با علی بیعت کرده بودند بار دیگر بیعت خود را تجدید کردند و کسانی که تاکنون از بیعت سرپیچی کرده بودند با امام بیعت کردند.
اولویت نخست امام این بود که هر چه زودتر عایشه را به مدینه بازگرداند از این رو، به ابن عباس فرمودند: نزد عایشه برو و او را به خانهاش که خداوند دستور داده در آن جا بماند، بازگردان.
ابن عباس میگوید: من به نزد عایشه رفتم و اجازه خواستم تا وارد شوم، اما او اجازه نداد. من بدون اجازهی او وارد شدم و بر روی گلیمی در کنار او نشستم.
ناگهان عایشه گفت: سوگند به خدا کسی را مثل تو ندیدم که بدون اذن ما وارد خانهی ما بشود و بر روی فرش ما بنشیند.
ابن عباس: سوگند به خدا که ما، سنت را به تو یاد دادیم. اینجا خانهی تو نیست، خانهی تو جایی است که خداوند فرمان داده در آنجا بمانی، اما نماندی و اینک امیرالمؤمنین دستور دادهاند تا تو به مدینه بازگردی.
امیر المؤمنین عمر بود و خدا او را رحمت کند.
بله ولی اکنون امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است.
هرگز، هرگز امارت او را نمیپذیرم.
سرپیچی و نپذیرفتن تو مثل شتری میماند که شیر در پستانش جمع شده، نه سودی دارد و نه ضرری میرساند. از این پس امر و نهی تو سود و زیانی ندارد.
سپس عایشه با صدای بلند گریه کرد و گفت: بر میگردم، زیرا بدترین شهرها نزد من شهری است که شماها در آن باشید.
را صدّیق کردیم.
ای پسر عباس با خویشیات به رسول خدا بر ما منت مینهی؟
بله، من به واسطهی کسی بر تو منت مینهم که اگر تو به واسطهی او چنین منزلتی داشتی حتماً بر ما منت میگذاشتی(1).
امام عایشه را با احترام و همراه با تعدادی از زنان به مدینه باز میگردانند(2).
راویان روایت میکنند، وقتی عایشه به مدینه بازگشت، پیوسته با صدای بلند گریه میکرد و هر کسی بر او وارد میشد میگفت: ای کاش بیست سال پیش از این مرده بودم (3).تردیدی نیست که گریهی او از روی توبه و استغفار در درگاه الهی نبود، بلکه بخاطر شکستی بود که در جنگ جمل از علی دیده بود. در این جنگ فرماندهان لشکرش کشته شدند و چیزی جز عار و ننگ دامنگیرش نشد. و در مقابل، امام در این جنگ پیروز شد و قدرت بیشتری پیدا کرد و این چیزی نبود که عایشه بتواند آن را تحمل کند.
1) (1) .ابن الدمشقی، جواهر المطالب، ج 2، ص 24 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 85 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 183 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 377 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 486.
2) (2) . طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 547 و ضبی، الفتنة ووقعة الجمل، ص 183.
3) (3) . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 14، ص 24 و خطیب، تاریخ بغداد، ج 9، ص 184 وابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 487 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 541.
با پایان نبرد، امنیت، نظم و آرامش به بصره بازگشت. شورشیان یا کشته شده بودند و یا پا به فرار نهادند، عایشه به مدینه بازگردانده شد و امام پس از مدتی که در بصره ماندند، «عبداللّه بن عباس» را به ولایت بصره برگزیدند(1)و سپس خود به همراه سپاهی که از مدینه آورده بود به سمت کوفه از بصره خارج شدند.
در منابع تاریخی هیچ سندی از اینکه امام از ابتدای خروج از مدینه تصمیم گرفته باشند که دیگر به آنجا باز نگردند و کوفه یا شهر دیگری را مقر حکومت خود قرار دهند، دیده نمیشود. از همین روست که در میان تاریخنگاران در بارهی انگیزهی امام از رفتن به کوفه اختلاف وجود دارد.
برخی بر این باورند که اصرار کوفیان به رهبری مالک اشتر، امام را ناگزیر ساخت تا به میل آنان در کوفه اقامت نماید(2)و بعضی نیز بر آنند که امام از ترس اینکه مبادا «عبداللّه بن سبا» و گروه گمراهش که فتنهی مدینه و بصره را با پا کردند، در کوفه نیز چنین کنند کوفه را محل حکومت و سکونت خویش قرار دادند(3).
در روایتی نیز گفته شده، پس از آن که از سوی امام، عبداللّه بن عباس به ولایت
1) (1) . طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 546 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 19، ص 170 وذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 353 و ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 79 و دینوری، اخبار الطوال، ص 152 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 381.
2) (2) . ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 490.
3) (3) .طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 546 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 260.
بصره و دو برادر دیگرش، «عبیداللّه» و «قثم» به ولایت یمن و حجاز منصوب شدند، مالک اشتر با گفتن این جمله که «پس برای چه ما عثمان را کشتیم» به این کار امام اعتراض میکنند و به کوفه باز میگردند.(1)بازگشت معترضانهی مالک به کوفه سبب میشود تا امام از ترس اینکه مبادا کوفه پایگاهی برای معترضان واقع شود، رهسپار کوفه شدند.
اما هیچکدام از این دلایل برای اقامت امام در کوفه درست به نظر نمیرسند. به لطف تحقیق دقیق دانشمندان شیعی، روشن شده که عبداللّه بن سبأ و سبائیت افسانهای است که دشمنان شیعه آن را برای خراب کردن چهرهی حقیقی شیعه ساختهاند (2).گذشته از اینکه اگر واقعیتی به نام سبائیت وجود داشته باشد، باید آن را در ماجرای جنگ جمل تمام شده بدانیم، زیرا با آنچه در بصره رخ داد، دیگر به نفع گروه عبداللّه بن سبأ نبود که در کوفه فتنه و آشوبی جدید به پا کنند، زیرا هرگاه چنین قصدی داشتند، امام به راحتی آن را از بین میبرد.
و اما اعتراض مالک اشتر به امام در پی ولایت پسران عباس بن عبدالمطلب نیز از ساختهی سازندگان حدیث است. کجا میتواند این روایت درست باشد هنگامی که امام دربارهی مالک اشتر فرمودهاند: «مالک در نزد من، همچون من در نزد رسول خدا بود.»(3)شأن و مقام مالک فراتر از آن است که او اخلالگر باشد و مردم را به اخلالگری دعوت کند. مالک جایگاه پسران عباس را در اسلام میشناخت و
از وفاداری آنها به راه و روش امام آگاهی داشت و میدانست که آنها امور حکومت جدید را به راهی پیش میبرند که امام خواسته است.
با بررسی حوادث ناگواری که در آغاز خلافت امام اتفاق افتاد، میتوانیم به انگیزهی امام از بازنگشتنشان به مدینه، که تا آن زمان پایتخت حکومت اسلام بود و اقامت ایشان در کوفه، به عنوان مرکزی جدید برای حکومت پی ببریم.
امام، قبل از شورش بصره، آماده میشدند تا با فراهم آوردن سپاهی نیرومند، سرکشی و نافرمانی معاویه در شام را که خطری بزرگ برای جامعهی اسلامی به شمار میآمد، با برکناری معاویه از میان ببرند (1)،اما با ایجاد فتنهی بصره به رهبری طلحه و زبیری که بیعت خود را با امام شکسته بودند و تنی چند از امویان دنیاپرست را همراه خود کرده بودند، امام دریافتند که خطر آشوب بصره کمتر از خطر سرکشی معاویه نیست و غفلت از جنجال بصره، ممکن است به زیانی به مراتب بیشتر از زیان سرکشی معاویه در حکومت و امت اسلامی منجر شود، بنابراین امام ناگزیر شدند تا چارهجویی برای مشکل نافرمانی معاویه را برای مدتی عقب اندازند. معاویه از این طریق، فرصت مناسبی به دست آورد تا بتواند برای مبارزهی با امام از آمادگی بیشتری برخوردار شود.
در مدتی که امام مشغول جنگ با بیعتشکنان در بصره بود، معاویه به بهانهی مطالبهی خون عثمان توانست شامیان را با نقشههای خود همراه کند (2)،آن اندازه که دیگر این شامیان بودند که به اصرار از معاویه میخواستند تا به خونخواهی عثمان
ضد علی قیام کند (1).با این حال، معاویه به قصد گردآوری نیرو و امکانات بیشتر، جنگ با امام را به تأخیر انداخت.
معاویه در این مدت، با فریبکاری و برانگیختن آزمندی بزرگان و رؤسای قبیلههای مختلف به خصوص قبیلههایی که در عراق سکونت داشتند، توانست برخی از آنان را در نبرد با امام همراه خود کند(2).
امام در بصره بود، اما از معاویه و تلاشهای او برای ایجاد آشوبی جدید غافل نبود. به همین دلیل بود که امام، کوفه را برای اقامت خویش و استقرار لشکر انتخاب کرد. نزدیکی کوفه به مرزهای شام این امکان را به امام میداد تا بتواند هم بر عراق و هم بر شام که از اهمیت فوقالعادهای برخوردار بودند، مسلط شود.
بدین سان، امام در روزهای پایانی ماه رجب سال سی و شش قمری، در حالی که مردم کوفه از هر سو به پیشواز ایشان آمده بودند با احترامی ویژه و استقبالی شایان وارد کوفه شدند (3).امام در ماههای باقی مانده از سال، سپاه خود را برای جنگ با معاویه همچنان آماده نگه داشتند. پیروزی در جنگ جمل، شجاعت مردم و انگیزهی آنان را برای مبارزه با سرکشی معاویه چندین برابر کرده بود. آنها که با امام در نخستین نبرد شرکت کرده بودند و طعم شیرین پیروزی را چشیده بودند، اینبار به دنبال فتح شام و پیروزی مجدد بودند و آنها که دعوت امام را برای مبارزه
1) (1) . منقری، وقعة صفین، ص 32 و ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 74 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 59، ص 130.
2) (2) .منقری، همان، ص 71.
3) (3) . منقری، همان، ص 3 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 490 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 381 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 184 و دینوری، اخبار الطوال، ص 152 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 273 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 282.
با پیمانشکنان بصره اجابت نکرده بودند و در جنگ جمل شرکت نکردند، در پی جبران سستی و کاهلی خود بودند. همگی آنها از امام میخواستند تا قبل از اینکه معاویه اقدام به جنگ کند، آنها نبرد با شامیان را آغاز کنند. این آمادگی هر چند امام را امیدوار و مطمئن ساخته بود، با این حال، نمیخواستند خود آغازگر جنگ باشند.
امام همان روشی را که با پیمانشکنان جمل به کار برد، در برخورد با معاویه نیز استفاده میکند. ایشان برای اتمام حجت، با فرستادن نماینده و یا نوشتن نامه، معاویه و اهل شام را به اطاعت و پیوستن به دیگر مسلمانان دعوت میکند(1).
امام پیوسته در پی این هدف بودند که با روشنگری و خنثی کردن تبلیغات فریبندهی معاویه، مردم را از اطراف او دور سازد، اما معاویه نه تنها به دلسوزیها و نصیحتهای امام اعتنایی نکرد، بلکه روز به روز به دشمنی و سرکشی خود میافزود.
او در یکی از نامههایش به امام که نشانگر تبهکاری بیاندازهی معاویه است، مینویسد:
«تو بر همهی خلفا رشک بردی و با همهی ایشان گردنکشی کردی و ما این را در نگاه خشم آلود و یاوهگویی و آه دردناک تو و کندیات در بیعت با آنان یافتیم.
در تمام بیعتهایت همچون شتر نری که در بینیاش افسار زده باشند، کشانده میشدی تا به اکراه و زور با آنان بیعت کنی. تو بیش از همه به پسر عمّهات عثمان حسادت ورزیدی، حال آنکه به خویشاوندیاش با رسول خدا و تو و خوبیهایش، بیشتر از همه سزاوار آن بود که تو با او چنان نکنی، پس خویشات را با او بریدی،
1) (1) .منقری، وقعه صفین، ص 28 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 275.
نیکیهایش را زشت شمردی و دشمنیات را با او آشکار ساختی و پنهانی بر او خیانت ورزیدی و مردم را ضد او شورانیدی، تا آنگاه که از هر سو گروهی بر او تاختند. به من خبر رسیده که تو خود را در خون او بیگناه میدانی، اگر راست میگویی کشندگان او را به ما واگذار تا آنها را به قصاص بکشیم، آنگاه برای بیعت با تو ما شتابندهترین مردم به سوی تو خواهیم بود، در غیر این صورت تنها شمشیر، میان ما و تو داوری خواهد کرد »(1).
معاویه در بیشتر نامههایش به امام از واژههایی تحریکآمیز، تحقیرآمیز، پرخاشگرانه و مبارزهجویانه استفاده میکرد. نافرمانی شورشیان بصره و وعدههای مخفیانهای که برخی از رؤسای قبایل عراق برای مبارزهی با علی به معاویه داده بودند او را گستاخ و جسور کرده بود. ناچار، امام در ادامهی روشنگریهایش باید با روشی انسانی که مناسب شأن و مقام پسر ابوطالب باشد، دروغپراکنیها و فریبکاریهای معاویه را فاش سازد. امام با رفتار اسلامی و بزرگوارانهی خویش که در تمام گفتار و کردارهایش نمایان است، به اتهامهای ناروای معاویه پاسخ میدهد:
«پنداشتهای که من بر تمام خلفا حسد ورزیده و با همهی آنها گردنکشی کردهام، اگر چنین است که تو گفتهای پس جنایتی بر تو نرفته تا از آن پس، از تو عذرخواهی کنم
«و آن شکوههایی است که ننگ آن دامنگیر تو نیست»
1) (1) .بلاذری، همان، ص 278 و منقری، همان، ص 87 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 74 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 91 و ابن الدمشقی، جواهر المطالب، ج 1، ص 357.
و گفتهای که مرا چون شتر مهار کرده به پیش میراندند تا بیعت کنم، سوگند به خدا، خواستهای نکوهش کنی اما ستایش کردهای، خواستهای رسوا کنی اما خود را رسوا ساختهای، مسلمان را چه عیبی است که مظلوم واقع شود، مادام که در دین خود دودل نبوده و به یقین خود گمان نکند. من از این حجّت خویش، دیگری جز تو را آهنگ کردهام، لیکن آن مقدار که از خاطرم گذشت به سوی تو روانه ساختهام.
آنگاه از کار من و عثمان سخن گفتهای، حق داری که به سبب خویشاوندیات با او در این باره جواب داده شوی. پس کدامیک از ما دو تن، دشمنیاش با او بیشتر و برای کشندگانش راهنماتر بود. آیا کسی که یاری خود را به او پیشکش کرد و از او خواست تا به جایش بنشیند و دست بازدارد و یا کسی که عثمان از او یاری خواست و دریغ کرد، تا آنکه مرگ به سویش کشانید و سرنوشتش بر او فرو بارید؟ نه چنین است، به خدا سوگند، خداوند از جنگ بازدارندگان شما و گویندگان به برادرانشان را که به نزد ما بشتابید و آنان که جز اندکی به کارزار نمیآیند به خوبی میشناسند(1).
من از اینکه به بدعتهایی که او پدید میآورد خرده میگرفتم، هرگز کسی نیستم که پوزش بخواهم. اگر رهنمودهایم و بالنده نمودنم به او، گناه من بوده است، پس چه بسا سرزنش شدهای که او را گناهی نیست.
«و گاه باشد که بدگمانی سودی است که بهرهی اندرز دهنده میشود».
خواستهای ندارم جز به سامان آوردن، تا آنجا که بتوانم، و پیروزیام در این کار تنها به خدا بستگی دارد که کار خود را به او وا میگذارم.
نیز یاد کردهای که برای من و یارانم جز شمشیر چیزی نداری، به راستی که پس
1) (1) .احزاب (33):18.
از به گریه درآوردن به خنده انداختهای. کی دیدهای که فرزندان عبدالمطلب از دشمنان پس نشینند و به شمشیر بیم داده شوند
«پس لختی درنگ کن حَمَل به کارزار پیوندد »(1).
آن را که میجویی به زودی به سوی تو خواهد آمد و از آنچه میگریزی به تو نزدیک خواهد شد. من در میان سپاهی بزرگ از مهاجران و انصار و نیکی تابعان ایشان، شتابان به سویت خواهم آمد، انبوهشان سخت و به هم فشرده، و گرد و غبار حرکتشان در آسمان پخش شده و جامههای مرگ بر تنشان کشیده شده، دوست داشتنیتر دیدار، دیدار با پروردگارشان است. با آنان، فرزندانی از بدریان هستند و همراه خود شمشیرهای هاشمی دارند که برخورد آن شمشیرها را در تن برادر، دایی و جدّ و خاندانت را شناختهای و آنها از ستمگران دور نیست »(2).
گویا نامههای رد و بدل شدهی میان امام و معاویه ماهها بطول انجامیده است(3).
شیطان شام در تمام این نامهها کوشیده تا اذهان مردم را از حقیقت منحرف سازد. او با این ادّعا که امام در ریختن خون عثمان شریک بوده، بنابراین باید خود را از خلافت کنار بکشد و امر خلافت به شورا باز گردد، مردم را با فریبکاری در مغالطهای آشکار فرو میبرد (4).در حالی که، نظر امام این بود که اگر او واقعاً در پی قصاص کشندگان عثمان است، باید ابتدا در آن چیزی که همهی مسلمانان در آن داخل شدهاند وارد شود و با امام بیعت کند و کار محاکمهی کشندگان عثمان را به
خلیفه واگذار کند (1).او چگونه میتواند بدون بیعت با خلیفهی شرعی، مطالبهی خون عثمان بکند. اگر عثمان مظلومانه هم کشته شده باشد این حق قانونی خانوادهی اوست که خواهان قصاص قاتلانش باشند. اما حرص و طمع معاویه است که او را به این گستاخی واداشته، امری که بر هیچ کس پوشیده نیست.
هدف اصلی او از فراهم آوردن بزرگترین لشکر جنگی، مبارزه با هر کسی بود که مقام خلافت را در دست داشت، تا در نتیجه خود به خلافت برسد، حتی اگر آن شخص طلحه و یا زبیر باشد.
اگر هر کدام از طلحه و زبیر در جنگ جمل پیروز میشد و مقام خلافت را عهدهدار میشد، معاویه همان رفتاری را با او میکرد که امروز با علی میکند. در چنین فرضی او علی را بر میانگیخت تا فتنهای به پا کند، چنانکه پدرش در روزی که ابوبکر به خلافت رسید همین کار را کرد(2).
معاویه با همان شعاری مردم شام را میفریفت که طلحه و زبیر با همان شعار اذهان مردم بصره را منحرف کردند. او با ادّعای قصاص کشندگان عثمان و تعیین خلیفه از مسیر شورا، خلافت امیرالمؤمنین علی را غیر شرعی و فاقد وجاهت قانونی میدانست. او آنگاه که از شورا دم میزند، مقصودش شورایی نبود که با حضور مهاجران و انصار در مدینه تشکیل شود و خلیفه تعیین کند، بلکه مقصود او
1) (1) . همان، ص 58 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 89 و ج 14، ص 36 و ابنقتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 85 و نهج البلاغه، نامهی 64 و دینوری، اخبار الطوال، ص 157 و ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج 59، ص 128 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 8، ص 136 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 506.
2) (2) .جوهری، السقیفة وفدک، ص 39 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 44 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 325 و طبری، تاریخ طبری، ج 2، ص 449.
شورایی بود که اکنون باید در شام تشکیل شود و شورای شامیان کسی را به عنوان خلیفه تعیین کنند.
معاویه در نامهای به امام مینویسد: «اهل شام چیزی جز جنگ با تو را نمیخواهند مگر آنکه قاتلان عثمان را برای قصاص به آنان بسپاری، پس اگر چنین کنی شورایی میان مسلمانان تشکیل خواهد شد و البته اهل حجاز در گذشته کسانی بودند که برای مردم تصمیم میگرفتند و حق در میان آنان بود، اما چون از حق فاصله گرفتند و از آن دوری جستند اکنون اهل شام در این باره برای مردم حکم میرانند.»(1)
تردیدی نیست که شورایی که از شامیان برای تعیین خلیفه تشکیل شود کسی غیر از معاویه را به مقام خلافت نمیرساند.
امام در پاسخ این ادّعای معاویه میفرمایند: «اینکه گفتهای شامیان بر اهل حجاز داوری کنند، تو یک مرد قریشی از شام را بیاور که مردم حضور او را در شورا بپذیرند یا آنکه او را سزاوار خلافت بدانند. اگر کسی را نام ببری، مهاجران و انصار تو را تکذیب خواهند کرد.»(2)
معاویه توانسته بود با تهدید و یا تطمیع، تمام دشمنان علی را دور خود جمع کند.
آنها یا امویان کینهتوز و شکست خورده بودند و یا آزمندانی چون «عمرو عاص» بودند که به وعدهی ولایت مصر، همنشین و مشاور معاویه شده است.
1) (1) .ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 533 و ابن الدمشقی، جواهر المطالب، ج 1، ص 370 و ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 91 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 90.
2) (2) .منقری، وقعة صفین، ص 58 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 91 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 91 و ابن اعثم، الفتوح، ج 2، ص 534 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 90.
معاویه با وعدهی حکومت مصر، عمرو عاص را به شام میکشاند تا در مبارزهی با علی به او کمک کند و او نیز به بهای فروختن دین و آخرت خود به این همکاری تن میدهد (1).البته دوستی میان این دو ظاهری و مصلحتی بود، هیچ کدام به دیگری اطمینان نداشت و اختلاف میان آنها زمانی آشکار شد که معاویه توانسته بود با فریبکاری به خلافت برسد. دلیل این اختلاف این بود که معاویه، حکومت مصر را برای عمرو عاص زیادی میدانست و او را در حد و اندازهی ولایت مصر نمیدانست، در حالی که عمرو، پیروزی معاویه را نتیجهی تدبیر و سیاست خود میدانست. همین امر سبب شد تا با نوشتن پیمانی، معاویه در برابر فرمانبرداری عمرو عاص از او، تنها هفت سال حکومت مصر را به عمرو بسپارد(2).
گاهی آن دو با زبان کنایه به برخی از حقایق اشاره داشتهاند. گفته شده روزی معاویه از دوستان خود میپرسد: چه چیزی از همه چیز شگفتانگیزترین است.
حاضران، هر کدام به نوبهی خود چیزی گفتند، تا آنکه نوبت به عمرو عاص رسید.
او گفت: شگفتانگیزترین چیز این است که انسان باطلی بر انسان صاحب حقی چیره شود.
مراد عمرو عاص از انسان باطل، معاویه و از انسان صاحب حق، علی علیه السلام بود.
و معاویه چون این کنایه را شنید، بیدرنگ گفت: به نظر من شگفتانگیزترین چیز این است که به انسان، بخششی کنی که او را سزا نیست، به ویژه که این کار را از
1) (1) . ابن اعثم، همان، ص 510 و منقری، همان، ص 34 و ابن قتیبه، همان، ص 86 و ابن ابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 61 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 285 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 59، ص 130 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 184.
2) (2) .ابن سعد، الطبقات، ج 4، ص 258 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 46، ص 174 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 73.
ترس او انجام دهی(1).
عمرو عاص میدانست که حق با علیست و معاویه شایستگی حکومت ندارد.
او هیچ گاه در شایستگی علی و برتری او نسبت به معاویه تردیدی نداشت، اما حکومت بر مصر، برتر از علی و شایستگی او در خلافت است.
ابیات زیر را، عمرو عاص زمانی سرود که معاویه در سپردن ولایت مصر به او، امروز و فردا میکرد.
معاویة الفضل لا تنس لیوعن منهج الحقّ لا تعدل
معاویه بهتری مرا فراموش مکن و از مسیر حق کج مشو
نصرناک من جهلنا یا ابن هندعلی السیّد الأعظم الأفضل
ای پسر هند ما از روی نادانی تو را یاری رساندیم بر آقای بزرگ و برتر
وما کان بینکما نسبةفأین الحسام من المنجل
میان تو و علی نسبتی نیست شمشیر برّان کجا، داس کند کجا
وأین الثریا وأین الثریوأین معاویة من علی(2)
ستاره کجا، زمین کجا معاویه کجا، علی کجا
این حکایتها، آشکار میسازد که آنچه معاویه و عمرو را برای مدتی به هم نزدیک ساخت، دوستی، بر اساس مصلحت امت اسلام نبود، بلکه هوای ریاست، آن دو را در مبارزهی با علی در یک جبهه قرار داده بود. همین امر سبب شده بود تا این دو نفر از هر وسیلهای برای رسیدن به خواستههای دنیویاشان، استفاده کنند. در حالی که هدف امام از حکومت تنها برپایی حق است. اگر امام غیر از این، هدفی
دیگر داشتند، کسی با ایشان سرجنگ نداشت. و در چنین صورتی امام نمیتواند از وسیلهی باطلی برای رسیدن به هدفش استفاده کند. امام برای برپایی و استواری حق، جهاد میکند و دیگر مهم نیست که در نهایت به این هدف برسد یا نرسد، بلکه برای امام مهم این است که او در این راه جهاد کرده، و به وظیفهاش عمل کرده، حتی اگر به شکستشان بیانجامد. در نظر امام پیروزی و رستگاری این است که در راه رسیدن به هدف، جهاد و تلاش کند. این همان چراغ روشنی است که برای همیشه در میان امت اسلام باقی خواهد ماند.
خلاصه آنکه، نامهنگاریها و فرستادن نماینده، به نتیجهی دلخواه امام یعنی پرهیز از جنگ و فرمانبرداری معاویه ختم نشد. معاویه، لشکر خود را با هزاران مرد جنگی به سمت عراق گسیل داد و چون خبر به امام رسید، ایشان نیر لشکر خود را از مرزهای عراق خارج ساخت تا از ورود سپاه معاویه به عراق جلوگیری کرده باشد. و این آغاز جنگ صفین است.
دو لشکر عراق و شام، کنار رود فرات و در منطقهی صفین (1)،رو در روی هم قرار گرفتند. آب، نخستین بهانهی درگیری شد. سپاه معاویه که قبل از سپاه امام به صفین رسیده بود (2)،با گماردن نیروهای تیرانداز، تنها مسیر برخورداری از آب را در اختیار گرفته بود. معاویه دستور داده بود تا از رسیدن حتی یک قطره آب به سپاه امام جلوگیری شود(3).
نبود آب، مشکل طاقتفرسایی بود که سپاه امام در بدو ورود به آن دچار شد، از این رو، امام به «صعصعة بن صوحان» فرمود: «نزد معاویه برو و بگو، من نمیخواهم قبل از اتمام حجت، آغازگر جنگ باشم، اما تو سپاهت را جلو فرستادهای و قبل از اینکه ما جنگ را آغاز کنیم تو با ما جنگیدهای و اکنون هم مانع از رسیدن آب به مردم شدهای. اگر ما قبل از تو به آب میرسیدیم، چنین کاری را با تو نمیکردیم. بگذار سپاهیان از آب بنوشند تا سپس به گفتگو بنشینیم
1) (1) . صفین قریهای مخروبه از قرای روم بوده که به اندازهی فاصلهی تیررس با فرات فاصلهداشته است. ر. ک: دینوری، اخبار الطوال، ص 167.
2) (2) . مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 384.
3) (3) .ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 94 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 385 و منقری، وقعة صفین، ص 160 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 298 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 566 و دینوری، اخبار الطوال، ص 168 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 187.
و اگر میخواهی برای نوشیدن آب نبرد کنیم ما آمادهایم.»(1)
صعصعه نزد معاویه رفت، اما گفتگوی او با معاویه کارساز نشد. حتی مخالفت عمرو عاص نیز نتوانست معاویه را از تصمیم خود بازدارد. نظر عمرو، این بود که بدون درگیری، مشکل آب حل شود، اما معاویه با ردّ رأی عمرو، گفت: ای شامیان این نخستین پیروزی ما خواهد بود. خداوند مرا و پدرم را از حوض رسول خدا سیراب نکند، اگر بگذارم آنها از این آب بنوشند. آنها باید مانند عثمان از تشنگی بمیرند(2).
نرسیدن آب به سپاه چند هزار نفری عراق که گفته شده یک شبانه روز به طول انجامیده (3)،امام را با وجود اینکه همچنان علاقهمند بودند تا با گفتگو مشکل را حل کنند و خود آغازگر جنگ نباشند، ناگزیر میسازد تا برای نجات سپاه خود از تشنگی به جنگ رو آورند. از این رو، با دستور امام، مالک اشتر با تعدادی از سربازان خود، در اندک مدتی توانست با نبردی بینظیر، مسیر بردن آب را آزاد کرده و بر آن چیره شود(4).
با پیروزی سپاه عراق، ترس از اینکه مبادا سپاه شام بدون آب بماند، تمام شامیان را در برگرفت. معاویه که بیش از همه ترسیده بود به عمرو عاص میگوید:
1) (1) .طبری، همان، ص 568 و منقری، همان، ص 161 و ابن قتیبة، همان، و ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 5 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 285.
2) (2) .طبری، همان، ص 569 و منقری، همان و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 187 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 385 و ابن اعثم، همان، ص 7.
3) (3) . منقری، وقعة صفین، ص 162 و دینوری، اخبار الطوال، ص 168.
4) (4) .مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 217 و منقری، وقعة صفین، ص 167 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 299.
چه گمان داری؟ آیا بخاطر آنکه ما آب را بر سپاه او بستیم او چنین کاری را با ما خواهد کرد؟ و عمرو که به دلیل نپذیرفتن رأیش، دلخور شده بود، معاویه را سرزنش کرده، گفت: آیا میتوانی، همانطور که آنها جنگیدند و آب را در اختیار گرفتند تو با آنها بجنگی و بار دیگر بر آب مسلط شوی؟ اما بدان که علی چنین کاری را که تو بر سپاه او روا داشتی بر سپاه تو روا نمیدارد. او برای آب به اینجا نیامده است(1).
معاویه و عمرو عاص به خوبی امام را میشناختند. آنها میدانستند که علی، کسی نیست که بخواهد تلافی کند. و همچون معاویه پیروزی را با ستمکاری به دست آورد. امام بزرگوارتر از آن است که بخواهد مانع از رسیدن آب به سپاه شام شود. از دیدگاه امام، بخشش در مرتبهی بلندی از اخلاق انسان قرار دارد. بنابراین هر دوی آنها مطمئن بودند که امام مانع از رسیدن آب به شامیان نخواهد شد، حتی اگر موجب تقویت یا پیروزی جبههی معاویه شود.
با وجود اینکه برخی از یاران امام از ایشان میخواستند، حتی برای مدتی، اجازه ندهند سپاه شام از آب استفاده کند، اما امام دستور میدهند تا سربازانش به مقدار نیازشان آب بردارند و به لشکر بازگردند و میان آب و سپاه شام مانع نشوند. امام اجازه دادند تا سپاه شام که ساعاتی پیش، ایشان و یارانش را به مردن از تشنگی
1) (1) .مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 386 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 188 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 95 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 331 و دینوری، اخبار الطوال، ص 169 و منقری، وقعة صفین، ص 186 و ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 13.
تهدید میکردند از آب بنوشند(1).
همین رفتار انسانی و اسلامی امام، کافی بود تا شامیان با مقایسهی کار امام و معاویه، این دو نفر را بهتر بشناسند. اگر سپاه شام، اندکی از اخلاق نیکو برخودار بودند، باید میدانستند که با یاری رساندنشان به معاویه، در حقیقت در برابر حق و بخشش، به یاری باطل و سرکشی رفتهاند.
امام در هر مقامی، یاران خود را ملزم به رفتار انسانی با سپاه شام میکردند.
ایشان آنگاه که شنیدند دو تن از یارانش در پاسخ دشنامهای سپاهیان شام، ناسزا گفته و آنها را مورد لعن قرار دادهاند، بیدرنگ یاران خود را از ناسزاگویی بازداشته و در جواب این پرسش آنان که مگر ما بر حق نیستیم، فرمودند: «چرا، لیکن من خوش ندارم که شما لعنگوی دشنام دهنده باشید. اگر کردار ناشایست و حال نکوهیدهی آنان را بیان دارید، در سخنگویی راستتر و در اتمام حجت رساتر است و خوب بود شما در برابر دشنام آنان میگفتید: پروردگارا، خون ما و خون آنان را حفظ کن و آنان از گمراهی به راه راست هدایت کن، تا آن کس که حق را نشناخته، آگاه گردد و آن کس که فریفتهی کینه و دشمنی شده، دست از آن بردارد »(2).
امام در صفین، همچنان تلاش داشت با بدون درگیری معاویه را به اطاعت و
1) (1) .ابن اعثم، همان، ص 14 و منقری، همان، ص 162 و مسعودی، همان، ص 386 و ابن ابی الحدید، همان، ص 319 و طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 569 وابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 285.
2) (2) .منقری، وقعة صفین، ص 103 و نهج البلاغه، خطبهی 206 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 137 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 181 و دینوری، اخبار الطوال، ص 165 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 285.
بازگشت به جماعت مسلمانان وا دارد (1)،اما هر بار معاویه با غرور، نافرمانی کرده، دعوت امام را رد میکرد (2).این تلاشها همراه با خودداری امام از آغاز جنگ(3)، موجب گشت تا برخی از سپاهیان عراق، امام را متهم به ترس و دودلی در برخورد با معاویه کنند، اما امام در برابر این اتهام فرمودند: «اما سخن شما که میگویید خویشتنداری از ترس مرگ است، پس سوگند به خدا باکی ندارم من به سوی مرگ بروم یا مرگ به سوی من آید. و اما این سخن که میگویید من دربارهی اهل شام به دودلی افتادهام، به خدا سوگند من جنگ را هیچ روزی به عقب نیانداختم مگر به آن امید که گروهی به من ملحق شوند و به واسطهی من هدایت یابند و به سوی نور من بشتابند و این برای من دوست داشتنیتر از آن است که آنان را در گمراهی، بکشم، اگر چه در این صورت نیز آنان گناهانشان را به دوش میکشند »(4).
پس از آنکه شامیان، سپاه عراق را به جنگ تحریک کردند و میان آنان زد و خوردهایی رخ داد که به کشته شدن تعدادی از هر دو طرف انجامید (5)،ناگزیر امام اجازهی جنگ را برای تمام سپاه خویش صادر کردند و در این هنگام دست به دعا برداشته، خواندند:
«ای پروردگار زمین که آن را جایگاه سکونت انسانها و راه رفت و شد
1) (1) . منقری، همان، ص 187 و 197 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 297 و ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 19 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 286.
2) (2) . طبری، تاریخ طبری، ج 3، ص 570.
3) (3) .منقری، همان، ص 203.
4) (4) .نهج البلاغه، خطبهی 55.
5) (5) . ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 23 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 286 و طبری، تاریخطبری، ج 3، ص 570.
حشرات و چارپایان و پدیدههای دیدنی و نادیدنی بیشمار قرار دادهای و ای پروردگار کوههای بلند و پابرجا که آن را برای زمین چونان میخهای محکم و برای آفریده شدهها، تکیهگاه مطمئن ساختی، اگر بر دشمن پیروزمان کردی ما را از ستم برکنار دار و بر حق استوارمان ساز و اگر آنها را بر ما پیروز گرداندی، پس شهادت را روزی ما قرار ده و ما را از فتنه و آشوب نگهدار »(1).
دو سپاه، چنان شعلهی جنگ را برافروختند که تا آن زمان تاریخ، چنین جنگی را به خود ندیده بود.
در نبرد صفین به جز امام، تعدادی از صحابهی رسول خدا نیز شرکت داشتند که در پیشاپیش آنان عمار بن یاسر بود. او با شجاعتی بیهمتا صفوف دشمن را در مینوردید و فریاد بر میآورد که: «به خدا سوگند اگر آن اندازه ما را بزنید و تکه تکه کنید و سپس ما را به دوردستترین نخلستانها بیندازید باز هم یقین داریم که حق با ما و شما بر باطل هستید»(2)و همچنان که تیرها به بدنش مینشست میگفت:
«پروردگارا، من، هیچ کاری نزد تو، رضایتمندتر از جهاد با اینان نمیشناسم و اگر
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 171 و منقری، وقعة صفین، ص 232.
2) (2) . ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 296 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 384 وهیثمی، مجمع الزوائد، ج 7، ص 243 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 154 و ابن ابی شیبه، المصنف، ج 8، ص 722 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1139 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 24 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 257 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 43، ص 362 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 317 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 188 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 27 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 308 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 98 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 391.
میدانستم نزد تو کاری دوست داشتنیتر از جهاد با اینان است بیدرنگ انجام میدادم. پروردگارا، تو میدانی که اگر بدانم، خشنودی تو در این است که لبهی شمشیر خود را در شکم خویش فرو برم و سپس خم شوم چندان که آن را از پشت خویشتن درآورم هر آینه انجام میدادم.»(1)
جهاد همراه با شجاعت و ایستادگی همراه با یقین عمار که به شهادت او انجامید، در میان سپاه معاویه ولوله به پا کرد. آنها هنوز سخن رسول خدا که همانند آیههای قرآن در میان مسلمانان پخش شده بود را فراموش نکرده بودند که:
«خوشا به حال عمار، گروهی یاغی و ستمگر او را میکشند»(2)و «عمار با حق است و هر جا حق باشد او همانجاست.»(3)
و اینک این عمار است که در سپاه علی با اطمینان خاطر و بصیرت کامل میجنگد و فریاد میزند که رضایتمندترین کار در نزد خداوند جهاد با معاویه است، پس به دلیل سخن پیامبر خدا، که هر چه بگوید وحی خداوندی است، معاویه و سپاهش همان گروه ستمگرند و قرآن کریم نیز به مسلمانان فرمان داده تا با ستمگران تا نهایت امر به جنگ برخیزند.
وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ (4)«هر گاه دو گروه از مؤمنان به
جنگ پردازند در میان آنها صلح کنید و اگر یکی از آنها بر دیگری تجاوز کند پس پیکار کنید با گروهی که تجاوز کرده تا به فرمان خدا بازگردد.»
و عمار هم به حکم قرآن با معاویه و یاران ستمگرش به جنگ برخاسته است.
او با فریاد طنینافکنش که به گوش سپاه شام میرسید، میگفت: «بسوی بهشت، بسوی بهشت، بندگان خدا دوستم رسول خدا به من خبر داده است که آخرین نوشیدنیام از دنیا شیر است و مرا گروهی یاغی میکشند.»(1)
فریادهای عمار، هزاران سپاهی شام را که فریفتهی معاویه و عمرو عاص شده بودند، آشفته و سرگردان کرد و میرفت تا ضعف و سستی تمام سپاه شام را در برگیرد، بویژه آنکه «ذوالکلاع حمیری» و قبیلهاش که با معاویه بودند، تصمیم گرفتند مادام که عمار در سپاه علیست، دست از جنگ بکشند. این وضعیت برای معاویه ناخوشایند بود، او برای خروج از این تنگنا، با مشورت عمرو بن عاص برای فرماندهان لشکرش قسم یاد کرد که بزودی عمار دست از علی بر میدارد و به لشکر معاویه میپیوندد، پس تا آن زمان که عمار زیر بیرق معاویه بیاید به جنگ با علی ادامه دهید(2).
حیلهی معاویه کارگر افتاد و سپاهیان مردد شام با حالتی از ترس و بیم، روزها
1) (1) .هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 298 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 154 و ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 3، ص 1139 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 257 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 43، ص 466 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 297 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 110.
2) (2) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 24 و منقری، وقعة صفین، ص 341 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 68، ص 27 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 310 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 297.
و شبهای جنگ را در صفین پشت سر گذاشتند. بر شدت جنگ روز به روز افزوده میشد و امام با لشکرش همچون آتشی که از آسمان فرود آید بر لشکر شام فرود میآمدند. هیچ تیری بر سینهی دشمنی از دشمنان امام نمینشست، مگر آنکه او را به آتش جهنم فرو میبرد و هیچ فتنهگری پا به جلو نمیگذاشت مگر آنکه از ترس پا به عقب مینهاد و یا با آشکار کردن شرم گاهش خود را از معرکه نجات میداد، کاری که عمر بن عاص در برابر امام انجام داد(1).
در روزی از روزهای سخت جنگ با تیری از «ابوالعادیة جهنی»، عمار بن یاسر به شهادت میرسد (2).و در همان روز نیز ذوالکلاع، فرماندهی سپاه شام به هلاکت میرسد. معاویه و عمرو بن عاص هر دو از این امر خوشحال میشوند، آن اندازه که عمرو میگوید: «به خدا سوگند، نمیدانم از کشته شدن کدام یک از این دو نفر خوشحالتر هستم، اگر ذوالکلاع میماند و کشته شدن عمار را میدید با تمام نیروهایش به جبههی علی میپیوست و کار را بر ما خراب میکرد.»(3)
تاریخنگاران از شخصی به نام «هنی» روایت میکند که او میگوید: من در ابتدا با معاویه و در سپاه شام بودم و شامیان میگفتند که ما هرگز عمار را نمیکشیم، اگر ما او را بکشیم همان کسانی خواهیم بود که آنها میگویند و چون عمار در صفین به شهادت رسید، من بیدرنگ نزد عمرو بن عاص رفتم و او در حالی که بر تختش
1) (1) .ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 96 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 397 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 219.
2) (2) . مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 391.
3) (3) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 24 و منقری، وقعة صفین، ص 341 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 68، ص 28 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 310 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 297.
تکیه زده بود گفت: چه شده؟ چه میخواهی؟
گفتم: دربارهی عمار بن یاسر از رسول خدا چه شنیدهای؟
از رسول خدا شنیدهام که میفرمود: گروهی ستمگر او را میکشند.
اکنون او کشته شده است.
چنین نیست؟!
اما من خودم دیدم که او کشته شد.
عمرو، سخن مرا باور نکرد تا آنگاه که خودش جسد عمار را دید، برای مدتی رنگ از چهرهاش پرید و سپس گفت: او را کسانی کشتهاند که به اینجا آوردهاند(1).
معاویه نیز با همین فریبکاری عمرو، شامیان را فریفت و گفت: «آیا ما که به خونخواهی عثمان برخاستهایم گروه ستمگر هستیم؟ آیا مراد رسول خدا از گروه ستمگر ما هستیم یا کسانی که او را به جنگ آوردند.»(2)
با گمراهی و فریبکاری عمرو عاص و معاویه، برخی خیالشان راحت شد، اما عدهای همچنان در سرگردانی به سر بردند.
در هر حال، عصبیت همراه با گمراهی، جنگ صفین را ماهها به درازا کشید و سپاه امام، جان بر کف، چنان به سپاه شام حملهور میشد که هیچ کسی از شامیان
1) (1) .ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 253 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 43، ص 479.
2) (2) .ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 100 و احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 2، ص 206 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 311 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 110 و ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 159 و الثقات، ابن حبان، ج 2، ص 291 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 3، ص 387 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 7، ص 241 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 1، ص 426 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 317 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 300 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 219.
سربلند نمیکرد، مگر آنکه سرش زده میشد و هیچ آتشی در سپاه شام روشن نمیگشت، مگر آنکه به دست سپاه عراق خاموش میگشت. و اگر امام خود، در پیشاپیش یاران جنگجویش قرار میگرفت با هیچ گروهی از شامیان برخورد نمیکردند مگر آنکه آنان را به هلاکت میرساند و یا مجبور به فرارشان میکردند(1).
از شامیان، فراوان کشته شدند و گفته شده تعداد کشته شدگان از هر دو طرف به شصت هزار نفر یا بیشتر میرسد(2).
در یک حملهی برقآسا از سوی سپاه امام، هیچ صفی از صفوف دشمن نبود مگر آنه دریده میشد، تا آنکه به خیمههای معاویه نزدیک شدند، معاویه برای نجات خود سوار بر اسب شده، قصد فرار داشت که عمرو بن عاص او را از این کار منصرف میسازد(3).
گفته شده، امام در نیمهی همان شب دستور میدهند تا شتران سپاه را برای کوچ آماده کنند، سروصدای شترها که بلند میشود، معاویه به عمرو بن عاص میگوید:
در سپاه علی چه خبر شده است و عمرو بن عاص میگوید: گمان میکنم میخواهند فرار کنند. اما هنگامی که صبح فرا میرسد، میبینند که سپاه امام در کنار سپاه شام
1) (1) .ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 110 و دینوری، اخبار الطوال، ص 186.
2) (2) .ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 100 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 404 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 291 و ابن خیّاط، تاریخ خلیفه، ص 146 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 142 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 304.
3) (3) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 8، ص 59 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 188 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 294 و منقری، وقعة صفین، ص 404 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 111 و دینوری، اخبار الطوال، ص 186 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 303 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 103.
درآمیخته و آنها را در محاصره قرار دادهاند (1).معاویه با دیدن این وضع، یقین پیدا میکند که از جنگ به سلامت بیرون نمیرود و کشته خواهد شد و این همان روزی بود که اهل شام خواری و ذلت خود را به چشم دیدند و اهل عراق به پیروزی خود مطمئن شدند.
سپاه امام به پیروزی نهایی نزدیک شده بود و معاویهی ترسو در حال فرار بود، در این حال عمرو بن عاص، آخرین حیلهی خود را به کار برد. او به معاویه گفت:
«من چارهای اندیشیدهام که در این وقت سپاه شام را بار دیگر جمع میکند و در میان سپاه علی پراکندگی میآورد، ما قرآنها را برفراز نیزهها میکنیم و آنها را به حکم قرآن دعوت میکنیم، اگر همهی آنها به دعوت ما پاسخ دادند که جنگ پایان میپذیرد و اگر در میانشان اختلاف افتاد، شوکت و قدرتشان را از دست خواهند داد.»(2)
معاویه، نیرنگ عمرو بن عاص را به امید اینکه جنگ بدون شکست او پایان یابد، پذیرفت و دستور داد تا قرآنها را بر نیزهها کنند و همه به داوری قرآن رو آورند و شامیان که نزدیک بود بطور کامل از سپاه امام شکست بخورند از هر سو فریادها بلند کردند که: ای اهل عراق، این کتاب خدا میان ما و شماست، پس برای عمل به قرآن شتاب کنید. اگر همچنان به جنگ ادامه دهیم و کشته شویم، پس از
1) (1) . ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 111.
2) (2) .ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 292 و ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 181؛ اسکافی، المعیار والموازنة، ص 162 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 316 و منقری، وقعة صفین، ص 477 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 34 و دینوری، اخبار الطوال، ص 188 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 101 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 302 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 188.
اهل شام، شهرها و فرزندان شام و پس از اهل عراق، شهرها و فرزندان عراق به دست چه کسانی خواهد افتاد؟ رومیان به مرزهای شام و فارسیان به مرزهای عراق طمع میکنند(1).
و در این باره نجاشی سروده است:
فأصبح اهل الشام قد رفعوا القناعلیها کتاب اللّه خیر قرآن
و شامیان نیزهها را بلند کردند که بر آن بهترین کتاب خدا، قرآن قرار داشت.
ونادوا علیّاً یا این عمّ محمّدأما تتقی أن تهلک الثقلان(2)
و فریاد زدند، ای علی پسر عموی محمد، آیا پروا نمیکنی که دو سپاه هلاک شوند.
اما امام که از فریب عمرو عاص و معاویه آگاه بود فرمودند: «به خدا سوگند، اینان یاران قرآن نیستند، بلکه نیرنگ میکنند و فریب میدهند. من برای پیمانشکنان در جنگ جمل، قرآن را برافراشتم و اکنون آنها از کار من خبر دارند و میخواهند مانند من انجام دهند، اما آنچه من میخواستم آنها نمیخواهند. پس به کار آنان منگرید و همچنان بر یقین و قصد خود را استوار بمانید.»(3)
گذشت که امام در جنگ جمل، یکبار عبداللّه بن عباس و بار دیگر جوانی را همراه با قرآن به میان فرماندهان لشکر عایشه فرستاد تا به داوری قرآن رضایت دهند. این کار پس از آن صورت گرفت که امام پیوسته تلاش داشتند تا اختلاف، به
1) (1) .همان و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 215 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 400 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 323.
2) (2) .منقری، همان، ص 525 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 400 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 220.
3) (3) .بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 323 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 188.
جنگ، که نتایج تلخی را به بار خواهد آورد، نیانجامد. امام در حالی به این کار مبادرت کردند که مطمئن بودند، اگر جنگی هم رخ دهد، نتیجهی آن به نفع ایشان خواهد بود، اما پیروزیِ بدون خونریزی و جنگ را، به پیروزی با جنگیدن ترجیح دادند، در حالی که قصد عمرو بن عاص و معاویه از داوری قرآن فرار از شکست و فریب اذهان مردم بود.
امام در مبارزهی با معاویه نیز از نخستین روزی که در کوفه استقرار یافتند، روش مسالمتآمیز و پرهیز از خونریزی خود را به کار بستند. ایشان چندین ماه با نوشتن نامه یا با فرستادن نماینده به شام، معاویه را از جنگ و آثار بدی که برای مسلمانان خواهد داشت، برحذر میداشتند. امام آن گاه که در صفین بر آب مسلط شدند و توانستند با نبرد، راه رسیدن به آب را در اختیار بگیرند با در پیش گرفتن اعجابآورترین نمونهی بخشش و گذشت، اجازه داد سپاه دشمن همانند سپاه خودش از آب فرات استفاده کند. امام همانند پیامبر دارای پیامی بودند که میخواستند در میان تمام انسانها پراکنده گردد و خواستار حقی بودند که میخواستند تمام انسانها از آن پیروی کنند.
اما معاویه برای به دستآوری قدرت و حکومت میجنگید. او با همان روحیهای با امام مبارزه میکرد که پدرش ابوسفیان و تمام خاندان اموی با پیامبر و رسالت ایشان میجنگیدند. درست به همین دلیل است که معاویه زمانی به یاد قرآن افتاد و آن را بر سرنیزهها بلند کرد که در شرف نابودی بود و هیچ امیدی به پیروزی نداشت. قصد معاویه از این کار، این نبود که به داوری قرآن تن در دهد، بلکه هدف او در ابتدا نجات خود و سپس به دست آوردن فرصت دوبارهای برای مبارزه و برهم زدن یکپارچگی سپاه امام بود. او پس از آنکه نتوانسته بود با قدرت و سلاح
جنگی سپاه امام را از هم بپاشد با خدعه و نیرنگی جدید، توانست در میان سپاه امام پراکندگی و دودلی ایجاد کند. خدعهی او به کار آمد، همین که فریاد کتاب خدا، کتاب خدای شامیان بلند شد صدای فریب خوردههای سپاه امام هم از اینجا و آنجای لشکر به هوا برخاست که ما موافقیم تا بر اساس کتاب خدا با شامیان سازش کنیم (1).گویا این گروه از سپاه امام با فریادهایشان به وعدهی خویش با شامیان وفا میکنند.
از میان این دسته از سپاه امام، «اشعث بن قیس» بیش از همه به توقف جنگ و حکمیتی که خواست معاویه بود اصرار داشت (2).اشعث مردی چند چهره است که مدام در حال تغییر و دگرگونی است. او در زمان رسول خدا مسلمان شد، اما پس از رحلت حضرت مرتد شد و سپس در زمان خلیفهی اول، پس از جنگی که با مسلمانان داشت مسلمان شده و با خواهر ابوبکر ازدواج میکند. خلیفهی دوم او را به حال خود رها کرد ولی با خلافت عثمان او به ولایت آذربایجان منصوب شد. اما در خلافت امام، او از حکومت آذربایجان برکنار شد و به کوفه آمد. اشعث از کسانی است که امام به او اعتماد کافی نداشت، از این رو او را بطور کامل زیرنظر داشت. در جنگ صفین، اشعث در سپاه امام بود، اما معاویه توانست با پول و وعدههای فریبنده او را بفریبد تا اشعث زمینه را برای قبول حکمیت در میان اهل عراق آماده کند.
اشعث توانست پس از کشمکشهای زیاد با فرماندهان سپاه امام، یکپارچگی
جبههی عراق را به هم بزند و آنها را به پذیرش حکمیت وادار سازد(1).
گذشته از حضور افراد سست ایمانی همچون اشعث در سپاه امام، معاویه توانسته بود بخش بزرگی از سپاه امام را نسبت به ادامهی جنگ بیانگیزه کند. بسیاری از سپاهیان امام با شنیدن وعدههای فریبندهای که معاویه به شامیان میداد، در دل میل به معاویه پیدا کردند. تنها در یک مورد، معاویه به قبیلهی «عک» وعده داده بود که اگر با گروه «همْدان» در سپاه علی بجنگند و پیروز شوند، سهم هر کدامشان از بیت المال شام را دو برابر خواهد کرد و چنانچه کسی از آنها کشته شود، سهم او را به پسر عمویش پرداخت خواهد کرد. و چون این خبر به گوش اهل عراق رسید، هر کسی که در دل به امام و راه امام اطمینان نداشت، دوست میداشت در سپاه معاویه بود(2).
موضوع دیگری نیز به از هم پاشیدگی درونی سپاه امام کمک کرد. لشکر امام از دستههای مختلفی تشکیل میشد که از حجاز، کوفه و بصره به امام پیوسته بودند.
در میان این سپاه، کسانی بودند که آنها همچنان عثمان را خلیفهی مقتول و مظلوم میدانستند که به «عثمانیه» معروف شدند و همچنین کسانی بودند که آنها در جنگ جمل در سپاه طلحه و زبیر بودند اما یا اسیر شده و یا فرار کرده بودند و امروز در سپاه امام شرکت کردهاند. چنین افرادی با انگیزهی ایمان به امام و رضایت از حکومت ایشان با معاویه نمیجنگند، بلکه بر عکس از امام به دلیل آنکه در جنگ جمل تعدادی از خویشان آنها را کشته بود، دل خوشی نداشتند. وبالاخره اینکه در
مدتی که در ماه محرم سال سی و هفت هجری، میان دو لشکر جنگی صورت نمیگرفت، سپاه عراق با سپاه شام در رفت و آمد بودهاند. آنها از احوال همدیگر مطلع میشدند، حتی برخی از آنها با معاویه وعمرو بن عاص از نزدیک دیدارهای داشتهاند. همهی اینها اسباب از هم پاشیدگی سپاه امام را فراهم آورد.
در روایتی معاویه به ابن عباس میگوید: «در روزی که سپاه امام به پیروزی نزدیک میشد و من خود را آماده میکردم که سوار اسب شده و از میدان جنگ فرار کنم، ناگهان یک نفر از سپاه امام نزد من آمد و گفت: من از سپاه علی همانند کسی که شبانگاه از منی به سوی مکه میرود جدا شدم. من با دیدن او از فرار کردن پشیمان شدم و ماندم. ابن عباس میگوید هر چه به معاویه اصرار کردم تا نام آن شخص را بگوید، امتناع کرد و گفت: هرگز نام او را به زبان نخواهم آورد.»(1)
اکنون شاید با اطمینان بیشتری بتوانیم بگوییم که نیرنگ برافراشتن قرآن بر سر نیزهها و دعوت به داوری قرآن که هم زمان با پیروزی سپاه امام و شکست شامیان بوده، نتیجهی توطئهای بود که معاویه و عمرو بن عاص با همدستی اشعث بن قیس و دیگر طمعکاران اهل عراق انجام دادند. آنها در روزهای آغازین جنگ یا در خلال ماه محرم که دو سپاه از جنگ دست کشیده بودند با هم به توافق رسیدهاند که چنانچه سپاه معاویه نتواند با سلاح و تجهیزات جنگی به پیروزی برسد، به هدف ایجاد آشوب و از هم پاشیدگی سپاه امام، با به نیزه درآوردن قرآنها، همگی را به داوری قرآن فرا بخوانند.
توطئهگران شام و عراق خیلی زود به هدف خود رسیدند، همین که قرآن بر سر نیزهها رفت، از چهار گوشهی سپاه امام، خواستار توقف جنگ و مراجعه به حکم
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 225.
قرآن شدند و امام هر چه تلاش کرد تا با فاش ساختن نیرنگ معاویه و آثار بد آن، سپاه خود را به ادامهی جنگ ترغیب کند، موفق نشد.
من این ادّعا را که بر سر نیزه کردن قرآنها، توافق پنهانی معاویه و برخی از سران سپاه امام بوده را با دو دلیل تقویت میکنم. نخست اینکه تمام کسانی که فریفتهی معاویه شدند و با دست کشیدن از جنگ به داوری قرآن رضایت دادند و امام را علیرغم خواست ایشان ناگزیر به پذیرش حکمیت کردند، پس از نوشتن موافقت نامه، شمشیرهایشان را به روی امام کشیدند و از ایشان خواستند تا تعهد خود را زیر پا گذاشته و از کردهی خویش توبه کند، اما امام فرمودند: «وای بر شما آیا پس از آنکه پیمان بستیم و رضایت دادیم، برگردیم، آیا خداوند نفرموده است که أَوْفُوا بِالْعُقُودِ (1)«وفا کنید به پیمانها» و آیا نفرموده است: وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها (2)«و وفا کنید به عهد خدا آنگاه که عهد بستید و نشکنید سوگندها پس از استواری آنها.»(3)
با خودداری امام و نپذیرفتن خواست آنان زمینههای شکلگیری خوارج به وجود میآید.
و دلیل دوم این است که چرا سپاهی که در شرف پیروزی است، به سرعت از هم میپاشد؟ چرا برخی از فرماندهان سپاه، از جمله اشعث بن قیس، اصرار میکنند که جنگ پایان پذیرد و امام را که در آستانهی پیروزی بودند به پذیرش حکمیت ناگزیر میسازند؟ آیا این، دلیل بر یک توطئهی از پیش طراحی شده نیست؟
برخی از تاریخنگاران مینویسند: اشعث بن قیس که معاویه او را به سمت خود کشیده بود(1)به امام میگوید: شامیان تو را به امر حقی فرا میخوانند، اجابت کن.
ولی امام میفرمایند: آنها شما را فریفتهاند و میخواهند شما را از خود بازدارند.
بار دیگر اشعث به امام میگوید: سوگند به خدا، یا آنچه را که آنان میگویند میپذیری و یا استخوانهایت را به سوی آنها پرت میکنیم.
و امام فرمودند: «ای مردم، من از هر کسی که به کتاب خدا رضایت دهد شایستهترم ولی معاویه و عمرو بن عاص و ابن ابی معیط و ابن سرح و ابن مسلمة، دیندار نیستند و از یاران قرآن به شمار نمیآیند. من آنها را بهتر و بیشتر از شما میشناسم. من از کودکی تاکنون با آنها همراه بودهام و آنها چه در کودکی و چه اکنون از شرورترین مردمان بودهاند. وای بر شما، دعوت آنها سخن حقی است که با آن باطل را میخواهند. این، جز خدعه و نیرنگ چیز دیگری نیست.
ساعتی مرا با بازوانتان یاریام کنید، اینک حق به پیروزیاش نزدیک شده و چیزی نمانده که پشت ستمگران نابود گردد.»(2)
سخن امام تمام نشده بود که هزاران سربازی که تا ساعاتی پیش به فرمان امام بودند به یکباره دست از جنگ کشیدند و در حالی که شمشیرهای خود را بالای سر امام گرفته بودند گفتند: یا به اشتر بگو باز گردد و یا تو را میکشیم، همچنان که
1) (1) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 188.
2) (2) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 189 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 216 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 162 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 34 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 316 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 302 و منقری، وقعة صفین، ص 489 و ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 189 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 401.
عثمان را کشتیم. سوگند به خدا اگر به آنچه شامیان میگویند جواب ندهی، این کار را انجام میدهیم(1).
پیشتر سپاهیان امام همان راهی را در پیش گرفتند که اشعث اختیار کرده بود و تنها تعداد کمی از خاندان بنی هاشم و دوستداران حقیقی امام، همراه با امام بودند.
امام، خود به شمار اندک یاران خود اشاره میکنند، آنجا که در پاسخ خوارج میفرمایند: «اما اینکه گفتید من در روز صفین با شما نجنگیدم برای آن بود که خداوند فرموده است: وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ (2)«و نیندازید خود را با دستان خودتان به هلاکت» و تعداد شما فراوان بود در حالی که من و خاندانم کم شمار بودیم.»(3)
در چنین حالتی بیش از دو انتخاب در برابر امام نبود. یا باید با یارانی اندک، به جنگ سپاه شام و هزاران عراقی میرفت که در این صورت بعید نبود خود و خانوادهی پاک و برگزیدهاشان به شهادت برسند و این نتیجهی دلخواه معاویه و عمرو بن عاص بود و یا باید حکمیت را میپذیرفتند و زیان این انتخاب به مراتب کمتر از انتخاب نخست بود، بنابراین پس از آنکه امام از نتیجهی حکمیت آگاه بود و همچنین میدانستند که خواست واقعی معاویه و عمرو بن عاص در چنین وضعیتی، جنگیدن امام با تعداد کم یارانش است، موافقت خود را با حکمیت اعلام داشتند.
پذیرش تحکیم انتخاب ناگزیری بود که امام چارهای از آن نداشت.(1)
شامیان به اتفاق، انجام مذاکره در مورد حکمیت را به عمرو بن عاص سپردند.
اما در سپاه امام در این مورد که چه کسی از طرف آنها با عمرو بن عاص گفتگو کند و نمایندهی آنها باشد، اختلاف کردند. نظر امام این بود که از میان «عبداللّه بن عباس»، «مالک اشتر» و «احنف بن قیس»، یکی را انتخاب کنند، اما اشعث بن قیس و گروهی که با او بودند با این افراد مخالفت کردند و به جای آنها، «ابوموسی اشعری» را با این استدلال که او در هیچ جنگی شرکت نداشته و بیطرف است، انتخاب کردند(2).
اما ابوموسی دشمن امام بود (3)،او همان کسی بود که مردم کوفه را از پیوستن به
1) (1) .ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 292 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 189.
2) (2) .منقری، وقعة صفین، ص 500 و ابن اعثم، الفتوح، ج 4، ص 197 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 401 و دینوری، اخبار الطوال، ص 192 وابن حبان، الثقات، ج 2، ص 292 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 189 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 228 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 36 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 318 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 333 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 113 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 220.
3) (3) . ابوموسی اشعری از کسانی است که در مکه و قبل از هجرت پیامبر به مدینه مسلمان شده وسپس به دیار خود بازگشته است. همزمانی بازگشت او و تعداد دیگری از اشعریها به مدینه، با بازگشت جعفر بن ابوطالب از حبشه، سبب شده تا برخی گمان برند که او نیز همراه با جعفر در میان مهاجران به حبشه بوده است. خلیفهی دوم، او را به ولایت بصره منصوب میکند. و همچنان در بصره بود تا اینکه عثمان او را برکنار میکند. اشعری سپس به کوفه رفت و پس از آنکه کوفیان سعید بن عاص را که والی عثمان بود از کوفه بیرون کردند، عثمان به درخواست کوفیان، ابوموسی را به ولایت کوفه گماشت. او پس از قتل عثمان همچنان حاکم کوفه بود، -
لشکر امام منصرف ساخت و در جنگ جمل همراه امام نشد. امام میدانست که خطر ابوموسی کمتر از خطر عمرو بن عاص نیست، به همین دلیل در ابتدا از پذیرفتن ابوموسی خودداری کردند، اما همان کسانی که امام را مجبور به پذیرش حکمیت کردند، به نمایندگی ابوموسی نیز ناگزیرش ساختند.
پافشاری اشعث بر انتخاب ابوموسی، ادّعای گذشتهی مرا بار دیگر تقویت میکند، کسانی که نیرنگ حکمیت را مطرح ساختند، از همان ابتدا، ابوموسی را به
عنوان نمایندهی سپاه امام انتخاب کرده بودند و در حقیقت، این کار مرحلهای از مراحل توطئهای بود که معاویه با همکاری سپاهیان عراق آن را به اجرا درآورد. اگر امام داوری ابوموسی را نمیپذیرفت، چارهای جز جنگ پیش روی ایشان نبود و نتیجهی جنگ چیزی نبود که در آن وضعیت به مصلحت امام و حکومت امام باشد.
به هر صورت، نمایندهی هر دو طرف تعیین شد و طبق توافق تا پایان مذاکرهی نمایندگان، جنگ متوقف شد. زمان و مکان مذاکره نیز مشخص شد.
قبل از آنکه سپاهیان، صفین را ترک کنند، در میان انبوه جمعیت، عمرو عاص از طرف شامیان و ابو موسی از طرف اهل عراق برای نوشتن بندهای موافقتنامه در محلی گرد هم آمدند.
نویسنده، موافقتنامه را با این جمله آغاز میکند که: این مصالحهای میان علی بن ابی طالب امیر المؤمنین و معاویه پسر ابوسفیان است. در این هنگام معاویه میگوید: من اگر پذیرفته بودم که علی، امیرالمؤمنین است پس چرا با او به جنگ برخاستم؟ و به دنبال او عمرو بن عاص هم گفت: نام و نام پدرش را مینویسیم، او امیر شماست و امیر ما نیست.
و چون به امام خبر دادند که معاویه، نپذیرفته که در موافقتنامه، ایشان را امیرالمؤمنین بخوانند، فرمود: آن را پاک کنید. «احنف بن قیس» که در کنار امام ایستاده بود، گفت: نام امیرالمؤمنین را از خود پاک مکن، زیرا میترسم که اگر چنین کنی دیگر هرگز به تو بازنگردد.
و امام فرمودند: «امروز چقدر به روز مصالحهی حدیبیه شباهت دارد. آنگاه که نوشته شد، این مصالحهای میان محمد رسول خدا و سهیل بن عمرو است، سهیل گفت: من اگر میدانستم که تو رسول خدا هستی با تو مخالفتی نداشتم. اگر با این
حال که رسول خدا هستی من از طواف تو در بیت اللّه الحرام جلوگیری کنم، بر تو ستم کردهام، پس به جای آن بنویس محمد پسر عبداللّه و حضرت به من فرمود: ای علی، من رسول خدا و محمد پسر عبداللّه هستم و اگر تو بنویسی محمد پسر عبداللّه، رسالت الهی من از بین نخواهد رفت، پس پاک کن آنچه که آنها میخواهند پاک شود و برای تو نیز در حالی که مجبور شدهای چنین روزی خواهد آمد.»(1)
در روایت دیگری گفته شده، عمرو بن عاص، موافقتنامه را به نزد امام برده و از ایشان میخواهند تا نام امیرالمؤمنین را پاک کنند، امام پس از آنکه ماجرای صلح حدیبیه را برای او یادآوری کردند، فرمود: «آن صلحنامه را که میان ما و مشرکان بود، من نوشتم و امروز آن را برای فرزندانشان مینویسم، آنگونه که پیامبر برای پدرانشان نوشت.»
در این هنگام، عمرو بن عاص گفت: آیا در حالی که مسلمان هستیم ما را شبیه کفار و مشرکان میکنی و امام فرمودند: «کی بوده که تو برای کافران دوست و برای مسلمانان دشمن نباشی.»
عمرو عاص که از رکگوئی امام خشمگین شده بود برخاست و گفت: سوگند به خدا، از این پس، هیچگاه در یک مجلس با تو نمینشینم و امام فرمود: «و من
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 232 و منقری، وقعة صفین، ص 508 و حلبی، السیرة الحلبیة، ج 2، ص 707؛ طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 37 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 319 و دینوری، اخبار الطوال، ص 194 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 306 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 189 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 114.
امیدوارم که خداوند ما را بر شما و دوستانتان پیروز گرداند.»(1)
در صلحنامهای که به امضای تعدادی از سران دو طرف رسید، هر دو به داوری قرآن رضایت دادند و متعهد شدند در موارد اختلاف، حُکم کتاب خدا را بپذیرند و اگر چنانچه در قرآن برای موردی از موارد اختلافشان حکمی نیافتند به سنت رسول خدا مراجعه کنند.
امام و اهل عراق، و معاویه و اهل شام، ملتزم شدند تا آنچه را که عمرو بن عاص و ابو موسی حکم میکنند بپذیرند و کسی اجازهی مخالفت با آنها را نخواهد داشت. هر دوی آنها در امنیت کامل به سر خواهند برد و هر قضاوتی بکنند و به هر نتیجهای، برسند خونشان و اموالشان و خانوادهاشان آسیبی نخواهند دید. هیچ کس اجازه ندارد در مجلسِ داوری آنها حضور داشته باشد مگر آنکه آنها بخواهند. در این مدت سلاحهای هر دو طرف به زمین گذاشته میشود تا دو داور در فضایی آرام به کار خویش بپردازند. این خلاصهای از صلحنامهی میان امام و معاویه بود(2).
موضوعی که در این موافقتنامه به روشنی از آن سخنی نرفته و به آن پرداخته نشده، خواستههای غیر منطقی معاویه است که او به همین دلیل از اطاعت امام سرپیچی کرد و به نبرد خلیفهی شرعی رو آورد. در حالی که علت جنگ معاویه با امام برای همه روشن بود، اما در این توافقنامه به آن اشاره نشده است.
معاویه، قبل از جنگ با ادّعای خونخواهی عثمان و با اصرار از امام میخواست تا قاتلان عثمان را برای محاکمه به او تحویل دهند. همچنین او، پس از پایان جنگ جمل و کشته شدن طلحه و زبیر، با این بهانه که امام به دلیل قتل اصحاب رسول خدا و مسلمانان از این پس شایستگی خلافت را ندارد مدّعی شد که خلافت به شورایی در شام باز گردد.
امام با روشنگری، همهی ادّعاهای معاویه را نابود ساخت. ایشان یادآور شدند که برای محاکمهی قاتلان عثمان، در ابتدا، باید معاویه همانند دیگر مسلمانان در فرمانبرداری خلیفهی شرعی وارد شود و خلافت امام را بپذیرد، سپس در صورتی که کشندگان عثمان جرمی را مرتکب شده باشند که موجب قصاص باشد، حاکم شرعی آنها را محاکمه خواهد کرد و به معاویه ربطی ندارد. همچنین گذشت که امام در مورد شورای شام نیز به او پاسخ داد که هیچ مرد شامی را نمیتوان یافت که مورد پذیرش مهاجران و انصار قرار گیرد، در حالی که خلافت امام، گذشته از اینکه مورد پذیرش و رضایت مهاجران و انصار مکه و مدینه قرار گرفته، مسلمانان دیگر شهرها نیز که در مدینه بودند، با امام بیعت کردهاند. تنها، تعداد انگشت شماری با امام بیعت نکردند که هیچ کدام از آنها از پشتیبانی مردم برخوردار نشدند و کسی به آنها نپیوست. حتی اگر بیعت مسلمانان دیگر شهرها هم نبود، بیعت مهاجران و انصار با امام برای همه الزامآور بود. و شامیان تنها کسانی بودند که هنوز به دلیل فریبکاریها و سرکشی معاویه با امام بیعت نکرده بودند. آنها همانند دیگر مسلمانان، باید بیعت میکردند، در غیر این صورت آشوبگرانی به حساب میآمدند که به حکم قرآن باید با آنها جنگ میشد، تا به امر خداوند متعال گردن نهند. توافقنامهی یاد شده، به هیچ یک از ادّعاهای معاویه نپرداخت، در حالی که
میبایست به موضوع محاکمهی قاتلان عثمان و شورای مورد ادعای معاویه اشاره میکرد و برای برون رفت از مشکل پیش آمده چارهسازی میکرد.
ما حتی در گفتگوهای عمرو بن عاص و ابوموسی نیز دربارهی این موضوع آنچنان اثری نمیبینیم. گویا هر دو نفر، ادّعاهای معاویه را مبنی بر اینکه امام شایستگی خلافت ندارد، پذیرفتهاند واختلاف آنها تنها در تعیین جانشین برای امام است. از همین روست که ابوموسی از ابتدا پیشنهاد میکند، عبداللّه پسر عمر بن خطاب را جایگزین امام کنند، اما عمرو عاص با این استدلال که عثمان مظلومانه کشته شده و معاویه ولیّ دم اوست، با پیشنهاد ابوموسی مخالفت میکند(1).
عمرو عاص برای تأیید استدلال خود از این آیهی شریفه نیز بهرهبرداری میکند که وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً (2)«و کسی که مظلوم کشته شده برای ولیّ او سلطه قرار دادیم».
در حالی که ولیّ دم در آیه، وارث کشته شده است و در صورت نداشتن وارث حاکم شرعی جایگزین او خواهد بود، و در آن زمان امام، حاکم شرعی بود. روشن نیست که چرا ابوموسی در برابر این استدلال عمرو عاص پاسخ قاطعی نداده است.
در هر حال، عمرو بن عاص و ابوموسی اشعری در «دومة الجندل» برای داوری نهایی به مذاکره مینشینند. عمرو بن عاص از ابتدا تلاش میکند تا با فریفتن ابوموسی و اینکه اگر معاویه به خلافت برسد، او نیز کارگزار معاویه خواهد بود(3)،
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 245 و 252 و منقری، وقعة صفین، ص 534 و 540 و دینوری، اخبار الطوال، ص 199 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 350 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 50 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 190.
2) (2) . اسراء (17):33.
3) (3) . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 252 و منقری، وقعة صفین، ص 541 و-
موضوع خلافت را برای معاویه تمام کند، اما پس از آنکه از این راه موفق نمیشود، عمرو به ابوموسی میگوید: نظر تو چیست؟ و ابوموسی میگوید: به نظر من، علی و معاویه را از خلافت کنار میگذاریم و تعیین خلیفه را به شورای مسلمانان وا میگذاریم تا هر که را که خواستند به خلافت تعیین کنند. عمرو عاص، در ظاهر با پیشنهاد ابوموسی موافقت میکند، سپس به میان مردم میآیند تا توافق خود را به اطلاع آنان برسانند. با اینکه ابن عباس از ابوموسی میخواهد تا اوّل، عمرو بن عاص سخن بگوید، اما ابو موسی نظر ابن عباس را به این دلیل که ما با هم به توافق رسیدهایم رد میکند. سپس ابو موسی رو به مردم کرده و میگوید: من و عمرو بن عاص به توافق رسیدیم تا علی و معاویه را از خلافت کنار نهیم و تعیین خلیفه را به شما مسلمانان واگذاریم، تا هر که را که دوست میدارید انتخاب کنید، سپس نوبت به عمرو بن عاص رسید او گفت: سخن ابو موسی را شنیدید، او علی را از خلافت کنار گذاشت و من هم علی را از خلافت کنار میگذارم و خلافت را به معاویه میسپارم زیرا او خونخواه عثمان است و به خلافت سزاوارتر است (1).بدین ترتیب
1) (1) . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 255 و منقری، وقعة صفین، ص 544 ودینوری، اخبار الطوال، ص 200 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 350 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 51 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 190 و ابن اعثم، الفتوح، ج 4، 213 و اسکافی، المعیار والموازنة، ص 189 و ابن سعد، الطبقات، ج 4، ص 256 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 46، ص 173 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 332 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 314 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 227 و ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 5، ص 104.
موضوع حکمیت با غفلت ابوموسی و خدعهی عمرو بن عاص پایان میپذیرد.
بدون تردید، امام از نتیجهی حکمیت آگاه بود. ایشان میدانست که نتیجهی حکمیت تقویت موضع معاویه خواهد بود. او از قصد هر دو نفرشان باخبر بود و میدانست که خطر هیچ کدام از دیگری کمتر نیست، با این حال پذیرش حکمیت، خطری به مراتب کمتر از ادامهی جنگ با یاران کمشمار امام داشت. با ادامهی جنگ، امام با یاران اندکشان میان دو دشمن قرار میگرفتند. یک طرف خشنترین دشمن او یعنی معاویه و طرف دیگر خیانتورزانی چون اشعث قرار داشتند. امام با هوشیاری کامل، خواستِ کسانی را که در نظر داشتند پس از امضای موافقتنامه، امام را به ادامهی جنگ بکشانند، رد کرد و آنها را به مدارا و پذیرش صلح دعوت کردند.
امام دو یا سه روز پس از امضای موافقتنامه، به سمت عراق از صفین خارج شدند (1)،زیرا با ادامهی حضورشان در صفین، ممکن بود آتش جنگ بار دیگر شعلهور و در عراق، آشوب و فتنه به پا شود. امام کسانی را که میخواستند همچنان جنگ ادامه یابد، قانع و سپس دستور دادند شهدا را در همان محل دفن کنند. امام در حالی صفین را ترک کرد که آلام و دردهای حوادث صفین، در دل داشتند و از آن اندوهگین بودند، اندوهی که فقط علی میتوانست آن را تحمل کند(2).
با توطئهی پنهانی و همهجانبهی تحکیم که به وسیلهی دو تن از دشمنان امام به اجرا درآمد، جنگ صفین که نزدیک بود به پیروزی سپاه عراق بر سپاه شام بیانجامد، پایان پذیرفت.
برخی تاریخنگاران کوشیدهاند تا موضوع تحکیم را تنها یک راه حل برای پایان جنگ، و نه یک توطئهی از پیش برنامهریزی شده، جلوه دهند، اما اگر واقعیت امر همین باشد، با نتیجهای که از حکمیت عمرو بن عاص و ابوموسی به دست آمد، میبایست آتش فتنه و آشوب در کوفه خاموش گردد و امور حکومت و مردم به حالت عادی بازگردد. این نتیجه کافی بود تا تمام سپاه عراق دور امام و فرماندهی بزرگشان حلقه بزنند و از او اطاعت کنند، کسی که توانست با اندیشهی ژرفبین و سیاست راهبردیاش وضعیت خسته کننده و در عین حال بسیار خطرناک روزهای پایانی جنگ صفین را به سامان برساند، اما حتی پس از این نتیجهای که هرگز نمیتوانست مورد پذیرش دین و عقل و عرف قرار گیرد، تبهکاران همچنان در روی زمین فتنه و فساد میکنند.
فتنهجویان، در مسیر حرکت امام از صفین به کوفه در شکل و شمایلی جدید به فتنهانگیزی خود ادامه دادند. آنها با پیش کشیدن این موضوع که با پذیرفتن داوری به کفر و گناه آلوده شده، اما اکنون از آن بازگشتهاند و توبه کردهاند، از امام نیز میخواستند تا مانند خودشان پس از اعتراف به کفر و گناه توبه کند و بار دیگر
جنگ در صفین را از سر گیرد.
روشن بود که بازگشت آنها، تلاشی ناامید کننده بود، از این رو امام که به نتایج جبرانناپذیر و خطرآفرین ادامهی جنگ آگاه بود، با درخواست آنان مخالفت کرد.
امام با یادآوری این نکته که من هم قبل از امضای موافقتنامه از شما میخواستم که به جنگ ادامه دهیم، اما شما از درخواست من سرپیچی کردید، فرمودند:
«تحکیم گناه نیست، بلکه ناتوانی در اندیشیدن، سستی در عقلورزی و کاهلی در انجام امور است.»(1)
با رد درخواست آنها از سوی امام، هزاران نفر با شکستن بیعت خود از دایرهی یاوران و همراهان امام خارج شده و قبل از اینکه به کوفه برسند در منطقهی «حروراء» و در نزدیکی کوفه جمع شدند (2).از همین رو برخی آنان را «الحروریة» مینامند(3).
از همین جا فتنهی خوارج شکل میگیرد و امام به هدف پرهیز از جنگ و به امید آنکه آنها با گفتگو از گمراهی به درآیند، عبداللّه بن عباس را برای مذاکره راهی حروراء میکند. ابن عباس در آغاز گفتگو به آنها میگوید:
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 268 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 53 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 315 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 334.
2) (2) . احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 1، ص 86 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 29، ص 142 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 342 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 191 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 46 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 326.
3) (3) .در روایتی از امام نقل شده که فرمودهاند: چون آنها در حروراء جمع شدهاند آنها را «الحروریة» مینامیم. ر. ک: ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 275 و المبرد، الکامل، ج 3، ص 182 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 405. [مترجم]
شما چه ایراد و اعتراضی به امیرالمؤمنین علی دارید؟
او امیرالمؤمنین بود، اما آنگاه که در دین خدا داوری کرد از ایمان خارج، و کافر شده است واگر توبه کند ما به حکومت او باز میگردیم.
اما برای مؤمنی که ایمانش را هرگز به شک آلوده نساخته، شایسته نیست که به کفر خودش اعتراف کند.
او در دین خدا داوری کرده، پس کافر شده است.
اما خداوند در کتابش، ما را به داوری فرمان داده است. یکی آنجا که فرموده:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ (1)«ای کسانی که ایمان آوردهاید نکشید شکار را در حالی که شما محرم هستید و هر کس از شما آن را بکشد از روی عمد، پس مجازات او معادل آن چیزی است که از چهارپایان کشته، که به آن [معادل] دو نفر عادل داوری کرده باشند». پس وقتی در کشتن صید حرم، ما را به داوری امر کرده، چگونه در موضوع مهم امامت که برای مسلمانان مورد ابهام و ایراد واقع شده، داوری را کفر بدانیم.
اما در این داوری به ضرر او، حکم داده شده و او از این حکمیت راضی نیست.
قضاوت همچون امامت است. هرگاه امام به گناه و فسق آلوده شد، نافرمانی از او واجب میشود، در قضاوت هم، اگر دو قاضی از حکم خداوند تجاوز کنند و با حکم قرآن مخالفت کنند، فاسق شده و داوری آنها قابل پذیرش نیست و رد میشود.
قدرت استدلال و تأثیر کلام ابن عباس سبب شد تا برخی از خوارج بگویند: با
1) (1) . مائده (5):95.
سخن ابن عباس خود را محکوم نکنید. او از قرشیانیست که خداوند در بارهی آنها فرموده: بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ (1)«آنها گروهی کینهتوز و پرخاشگرند»، و نیز فرموده: وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا (2)«و به وسیلهی قرآن انذار کنی دشمنان سرسخت» و بدینسان از ادامهی گفتگو با ابن عباس رو گردانیدند. به ناچار ابن عباس به کوفه بازگشت و امام را در جریان گفتگوی خود با خوارج گذاشت(3).
در ادامه، شخص امام با جمعی از یارانشان برای انجام مذاکره به حروراء رفتند.
امام به «صعصعة بن صوحان» فرمودند: نزد آنان برو و ببین پیشقراولشان کیست و دور چه کسی هستند؟
و صعصعة گفت: خوارج را کسی به نام «یزید بن قیس ارحبی» رهبری میکند.
امام به حروراء نزدیک شدند، خیمههای خوارج را که در کنار هم به پا کرده بودند، یکی یکی پشتسر گذاشتند تا به خیمهی یزید بن قیس وارد شدند، دو رکعت نماز به جا آوردند و سپس از آنجا خارج شده و در حالی که کمان خویش را تکیهگاهشان قرار داده بودند، رو به مردم کرده فرمودند: اینجا مقامی است که هر کس دلیل خود را خوب بیان کند و پیروز گردد، در روز قیامت کامیاب خواهد شد.
و سپس ادامه دادند:
نه، نمیشناسیم.
آیا قبول دارید که شما، مرا بر پذیرش حکمیت مجبور ساختید تا آنگاه که پذیرفتم.
آری.
پس اکنون چه شده که به مخالفت با من برخاستهاید و به من اعلام جنگ دادهاید؟
ما گناهی بزرگ مرتکب شدیم، اما پشیمان شده و توبه کردهایم، پس تو نیز از آن گناه توبه کن و اگر توبه کنی ما به فرمانبرداریات باز خواهیم گشت.
در این هنگام امام فقط فرمودند: من از هر گناهی از خداوند بخشش میطلبم(1).
با این سخن کوتاه، اما هوشمندانهی امام، بدون آنکه در بردارندهی پذیرش گناه یا لغزشی از سوی امام باشد، چندین هزار نفر از مخالفت با امام دست برداشته و با ایشان به کوفه بازگشتند.
با بازگشت آنان، اوضاع کوفه رو به آرامی گذاشت، اما آشوبگران و فتنهجویانی مانند اشعث نمیتوانند آرامش کوفه را تحمل کنند، آنها میترسیدند، چنانچه زندگی طبیعی و عادی در کوفه جریان پیدا کند و رابطهی میان امام با مردم بدون مشکل ادامه یابد، مردم با زیرپا گذاشتن موافقتنامهی با شامیان، بار دیگر برای جنگ با معاویه آماده خواهند شد، در این صورت به نتایجی که از حکمیت انتظار داشتند، نخواهند رسید.
1) (1) .اسکافی، المعیار والموازنة، ص 198 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 278 و المبرد، الکامل، ج 3، ص 210 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 349 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 328.
از این رو در کوفه شایعه کردند که امام حکمیت را نپذیرفته و آن را گمراهی میداند (1).و منتظر است تا با فراهم آمدن سلاح و پول بار دیگر به جنگ با شامیان رو آورد. به دنبال این شایعهپراکنی، اشعث با جمعی از کوفیان نزد امام رفته، گفتند:
ای امیرالمؤمنین مردم کوفه میگویند شما حکمیت را گمراهی و پابرجایی آن را کفر میدانید.
اشعث به دنبال آن بود تا با اصرار و فشار از امام سخنی بشنود که بتواند آن را وسیلهی آشوب قرار دهد. او میخواست کوفیانی که از خوارج بریده و بدون درگیری به کوفه بازگشته بودند، بار دیگر تحریک به شورش و آشوب کند.
امام در پاسخ اشعث فرمودند: «هر کس گمان برده من از حکمیت پشیمان شدهام، دروغ میگوید و هر کس آن را گمراهی دانسته، خود گمراه شده است.»(2)
با این سخن امام، خوارج از مسجد خارج شدند و با اظهار نافرمانی و سرکشی به سمت نهروان(3)به حرکت درآمدند.
اگرچه من در راست بودن این گفتگوی میان اشعث و امام تردید دارم و بعید میدانم که امام چنین سخنی گفته باشند، اما آنچه یقینی است و در آن تردیدی ندارم
1) (1) . طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 54.
2) (2) .المبرد، الکامل، ج 3، ص 211 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 279.ابن ابی الحدید در اینجا مینویسد: اشعث، اصل و ریشهی همهی فسادها، تبهکاریها و آشوبهایی است که در حکومت علی پدید آمد. اگر کشمکشهای او با علی در موضوع حکومت نبود، هرگز جنگ نهروان رخ نمیداد و علی با خاطری آسوده، مشکل شام و معاویه را چارهجویی میکرد. خوارج با یک استغفار امام راضی شده و به کوفه باز گشته بودند، اما اشعث، آرام ننشست و بار دیگر فتنه را از سر گرفت. [مترجم]
3) (3) .نهروان منطقهای در شرق دجله است که رودی بزرگ به نام نهروان در آن جریان دارد.
این است که کنارهگیری دوبارهی این جماعت از امام به تحریک اشعث و کسانی همچون او بوده است. آنها برای اینکه مردم کوفه را از آمادگی برای جنگ با معاویه منصرف سازند، شایعه به راه انداختند و مردم را پراکنده ساختند.
خوارج در طی مسیر از کوفه به سمت نهروان به جنایتهای فاجعهآمیزی دست زدند و به مال و جان مردم دست درازی میکردند (1).فاجعهآفرین و ناگوارترین جنایتی که خوارج در آغاز سرکشی خود بدان مرتکب شدند، کشتن یکی از فرزندان صحابهی پیامبر به همراه همسرش میباشد.
گفته شده، «عبداللّه بن خباب»، در حالی که قرآنی را به گردن آویزان کرده بود، همراه با همسرش که آخرین روزهای حاملگیاش را به پایان میبرد، در جایی به هم میرسند. پس از آنکه عبداللّه خود را به آنها معرفی میکند، به او میگویند: اگر از پدرت حدیثی را شنیدهای که او از پیامبر شنیده برای ما بگو و عبداللّه گفت: من از پدرم شنیدم که پیامبر فرمودهاند: «پس از من فتنهای به پا خواهد شد که در آن فتنه، دلِ آدمی میمیرد، آنگونه که جسم او میمیرد، شب را با ایمان سپری میکند اما در صبحگاه کافر گردیده و یا صبحگاهان مؤمن است اما در هنگام شب کافر شده است، پس تو در این هنگام انسان مقتول باش و نه انسان قاتل.»
گویی که خوارج از این حدیث ناخرسند شده باشند، گفتند: همین قرآنی که به گردن آویختهای ما را به کشتن تو فرمان میدهد.
عبداللّه: شما زنده بدارید آنچه را که قرآن زنده داشته است و بمیرانید آنچه را که قرآن میرانده است.
در وسط گفتگوی خوارج با عبداللّه، یکی از آنها خم شده و یک دانه رطبی را
1) (1) . بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 367.
که از درخت نخلی به زمین افتاده بود برداشته و در دهان میگذارد، ناگهان از هر طرف بر سرش فریاد زدند که حلال نیست، آیا قبل از آنکه بهایش را پرداخت کنی، میخوری؟ آن مرد ترسیده و رطب را از دهانش بیرون میاندازد. باز در همین هنگام، یکی دیگر از خوارج خوکی را که از کنارشان رد میشد، با شمشیر از پای در میآورد، و دوستانش به او میگویند: کاری که تو کردی، فساد در روی زمین است، باید صاحب خوک را که فردی ذمّی است پیدا کنی و از او رضایت بگیری.
پسر خباب با دیدن این صحنهها دلش آرام گرفت و گفت: اگر در آنچه که میبینم به راستی عمل کرده باشید من از شرّ شما در امان خواهم بود.
سپس خوارج به گفتگوی خود با عبداللّه ادامه دادند. آنها به او گفتند: نظر تو دربارهی ابوبکر و عمر چیست؟ و عبداللّه از آنها به خوبی یاد کرد. بار دیگر از او پرسیدند که نظر تو دربارهی عثمان در چند سال آخر حکومتش و دربارهی علی قبل از موضوع حکمیت چیست؟ و عبداللّه اینبار نیز آنها را ستود. برای سومین بار از او پرسیدند که نظر تو درباره علی پس از ماجرای تحکیم چیست؟ و این بار عبداللّه گفت: علی به خداوند، از ما داناتر است و او بیشتر از هر کسی دین خود را نگهدارندهتر است و از هر کسی روشنبینتر و ژرفنگرتر است. با پاسخ عبداللّه، خوارج گفتند: تو از کسانی هستی که از راهنمایی و هدایت دنبالهروی نمیکنند بلکه پیرو هوای نفس هستی و مردان را فقط به خاطر نامهایشان پیروی میکنی، قسم به خدا، تو را طوری خواهیم کشت که تاکنون کسی به آن صورت کشته نشده است.
سپس او را گرفتند و کشان کشان به کنار رود آوردند و سرش را بریدند و بعد به سراغ زنش رفتند، او را گرفته، شکمش را دریدند و به شهادت رساندند(1).
1) (1) .بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 367 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 3، ص 150 و طبری،-
خوارج در حالی مسلمانی را به دلیل مخالفت با عقیدهاشان به مصیبتبارترین وضع کشتند، که در همان حال به دلیل کشتن یک خوک از صاحب نصرانیاش رضایت طلبیدند.
امام به محض اینکه از فاجعهی کشته شدن عبداللّه و همسرش و تبهکاری خوارج باخبر شدند، در حالی که خود را برای مبارزه با فتنهی شام و جنگ با معاویه آماده میکردند با تعدادی از یاران خود رهسپار نهروان شدند. هنگامی که سپاه امام رو در روی خوارج قرار گرفت، امام نمایندهای را نزد آنها فرستاده، فرمودند: «به آنها بگو کشندگان عبداللّه و دیگر مسلمانانی را که در راه نهروان کشتهاند، برای قصاص به ما بسپارید، من کاری به شما نخواهم داشت و از همین جا برای نبرد با شامیان خواهم رفت»، اما خوارج با ردّ درخواست امام گفتند: همهی ما قاتلان عبداللّه هستیم و ما خون همهی شما را مباح میدانیم(1).
پس از این امام، خود در برابر خوارج ایستادند و فرمودند:
«ای گروه، من شما را بیم میدهم که صبح کنید در حالی که مردم جنازههای
1) (1) .ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 127 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 62 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 343؛ ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 319 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 415 و بیهقی، السنن الکبری، ج 8، ص 185 و ابن ابی شیبة، المصنف، ج 8، ص 732.
شما را در اطراف این رود بیابند که در زمینهای پست و بلند آن افتاده باشد، بدون آنکه از جانب پروردگارتان حجت و برهانی آشکار داشته باشید. من شما را از حکمیت باز داشتم و به شما فهماندم که خواستهی اهل شام از شما، خدعه و نیرنگی بیش نیست و شما را آگاه ساختم که آنها اهل دین و قرآن نیستند و من آنها را بهتر از شما میشناسم، من آنها را در کودکی و بزرگسالی اهل نیرنگ و فریب و فتنه میدانم، اما شما از من فرمان نبردید و مرا مجبور کردید تا با حکمیت موافقت کنم، پس از آن که شرط کردم و از داوران تعهد گرفتم که تنها، زنده کنند آنچه را که قرآن زنده کرده و بمیرانند آنچه را که قرآن میرانده است، اما آنها با هم اختلاف کردند و با حکم خدا و سنت رسول خدا مخالفت کردند و به هوای نفس عمل کردند، پس داوری آنها را به کنار نهادیم و به وضعیت قبل از حکمیت بازگشتیم و من اکنون برای جنگ با معاویه و همراهان او رهسپار شام هستم.»
سخن امام که به اینجا رسید، خوارج گفتند:
ما آنگاه که حکمیت آن دو نفر را پذیرفتیم، به خطا رفتیم و به گناه آلوده شدیم و با این گناه کافر شدیم، اما از گناه خویش توبه کردیم و از خداوند طلب بخشش کردیم، اکنون اگر تو هم چون ما، به کفر خود شهادت دهی و سپس توبه کنی، ما با تو خواهیم بود و از تو فرمان خواهیم برد، در غیر این صورت ما را رها کن و اگر رهایمان نکنی با تو به جنگ رو خواهیم آورد.
در این هنگام امام فرمودند: «خاک پر از گرد و غبار، شما را در خود بپوشاند و از شما یکی باقی نماند. آیا پس از ایمان به خدا و هجرت و جهادم با رسول خدا به کفر خویش شهادت دهم، در این حال من گمراه شدهام و از هدایت یافتگان نخواهم بود. وای بر شما به کدامین دلیل و برهان جنگ با ما را روا داشتهاید و از جماعت
ما خارج شدهاید ؟(1)»
سخن امام که پایان یافت، خوارج فریاد برآوردند که دیگر با آنها سخنی نگویید و خود را برای جنگ آماده کنید. خوارج با فریادهای «لا حکم الّا اللّه» و «پیش به سوی بهشت» شمشیرهایشان را از نیام بیرون آورده و به روی اصحاب امام کشیدند. آنها به سپاه امام نزدیک شدند، اما ایشان دستور دادند تا اصحاب آغازگر جنگ نباشند، و همینکه آنها تعدادی از اصحاب امام را زخمی کردند، جنگ آغاز شد، ساعاتی نگذشت که با تیرِ تیراندازان و نیزهی کمان دارانِ سپاه امام، خوارج به هلاکت رسیدند و جنازههایشان در اطراف نهروان پراکنده شد. گویا به آنها گفته شده بود بمیرید و آنها در دم مرده بودند(2).
قبل از جنگ، امام به سپاهشان فرموده بودند: «به آنها حمله برید، سوگند به خدا، از شما ده تن کشته نمیشوند و از آنها ده تن باقی نمیمانند.»(3)و فرمودهی امام محقق شد، از اصحاب امام نه نفر کشته شدند و از آنها هم تنها هشت نفر فرار کردند(4).
1) (1) .دینوری، اخبار الطوال، ص 207 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 62 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 127 و نهج البلاغه، خطبههای 36 و 58 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 369 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 344.
2) (2) .بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 372 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 63 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 346 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 320 و ابن قتیبة الامامة والسیاسة، ج 1، ص 128 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 4، ص 532.
3) (3) . نهج البلاغه، خطبهی 59 و بیهقی، السنن الکبری، ج 8، ص 185 و ابن ابی شیبة، المصنف، ج 8، ص 732 و هندی، کنز العمال، ج 11، ص 287 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 345 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 416.
4) (4) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 193 و ابن حجر، فتح الباری، ج 12، ص 251 و ابن اعثم، الفتوح، ج 4، ص 274.
از مشهورترین ماجرایی که در جنگ نهروان رخ داده است، کشته شدن مردی است که به «ذو الثدیة» یعنی دارای پستان زن، معروف شده است. روزی که پیامبر، امام را از حوادث آینده و جنگ با خوارج آگاه میکرد، به این شخص و ویژگیهای او نیز اشاره داشته است.
گفته شده روزی که پیامبر غنایم جنگ حنین را میان مسلمانان تقسیم میکردند، مردی از قبیلهی تمیم که «ذو الخویصره» نامیده میشد برخاسته و به پیامبر گفت:
محمد، عدالت را رعایت کن، پیامبر فرمود: من به عدالت رفتار میکنم، برای دومین و سومین بار، ذو الخویصرة جسارت کرده به پیامبر گفت، عدالت را رعایت کن، و اینبار پیامبر فرمودند: «وای بر تو اگر من به عدالت رفتار نکنم چه کسی میخواهد عدالت را رعایت کند.» در این هنگام یکی از یاران رسول خدا برخاسته، به پیامبر گفت: اجازه دهید تا گردنش را بزنم اما پیامبر اجازه نداده، فرمودند: «رهایش کن، از تبار او گروهی پدید خواهند آمد که همانند تیری که از شکار خارج میشود، از دین خدا بیرون میروند و در زمانی که مردم دسته دسته شدهاند، آنها از دین خدا خارج میشوند. او یارانی خواهد داشت که نمازهای شما در کنار نمازهای آنها بسیار اندک و ناچیز خواهد بود، قرآن تلاوت میکنند اما از حنجرههایشان بالاتر نمیرود و نشانهی آنها، مرد سیاه چهرهای است که دستانی ناقص دارد و یکی از دستانش همچون سینهی زن برآمده است.»(1)
1) (1) .احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 3، ص 56 و بخاری، صحیح بخاری، ج 4، ص 179 و قزوینی، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 61 و هندی، کنز العمال، ج 11، ص 306 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 332 و مقریزی، امتاع الاسماع، ج 9، ص 300 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 266؛ و نسایی، السنن الکبری، ج 6، ص 355 و مسلم، صحیح مسلم، ج 2، ص 744، ح 48.
در روایتی شخصی به نام «مسروق» میگوید: عایشه میگفت: ای مسروق، تو فرزندی از فرزندانم، و از دوست داشتنیترین آنها هستی، آیا از او که دستان ناقصی دارد، خبری داری؟
آری، علی بن ابی طالب او را در کنار رودی که به نهروان معروف است به قتل رسانیده است.
آیا میتوانی برای گفتهات دلیل و شاهدی بیاوری.
من عدهای را نزد عایشه بردم و آنها شهادت دادند که آن مرد در نهروان کشته شده است، و بعد به او گفتم: از تو میخواهم به احترام قبر رسول خدا، اگر سخنی را از رسول خدا دربارهی این مرد شنیدهای بازگو، و عایشه گفت: من از رسول خدا شنیدم که فرمودند: بهترین خلق خدا و کسی که در نزد خدا نزدیکترین وسیله است، بدکارترین خلق خدا را میکشد(1).
در روایت دیگری از عایشه نقل شده، هنگامی که به او خبر رسید که علی بن ابی طالب آن مرد را در نهروان کشته است گفت: خداوند، عمرو بن عاص را لعنت کند، او به من نوشته بود که آن مرد را در اسکندریه کشته است. بدانید، آن چیزی که در دل دارم، مانع از آن نیست که سخنی را که از رسول خدا شنیدهام، بگویم، رسول خدا فرمودهاند: بهترین فرد از امت من او را به قتل خواهد رساند(2).
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 267 به نقل از مسند احمد، در نسخههای کنونی مسند احمد، این روایت وجود ندارد، ولی ر. ک: ابن حجر، فتح الباری، ج 12، ص 253 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 337 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 6، ص 239.
2) (2) .حاکم نیشابوری، مستدرک، ج 4، ص 13 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 268 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 337 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 200 و خطیب، تاریخ بغداد، ج 1، ص 172.
در منابع تاریخی و روایی، متون فراوانی وجود دارد که امام در پایان جنگ نهروان به یارانشان فرمودند: «در میان کشته شدگان بگردید و ذو الثدیه را پیدا کنید.» اصحاب امام پس از مدتی جستجو، ناامید شده و به امام گفتند: ما او را پیدا نکردیم، اما امام فرمودند: برگردید و دو باره جستجو کنید، زیرا من دروغ نگفتهام و به من دروغ گفته نشده است. پس از مدتی جستجو، اینبار که خود امام نیز در پیدا کردن جسد او شرکت کرده، او را در میان تلی از کشته شدگان مییابند، امام و اصحاب، تکبیرگویان خوشحالی خود را از تحقق وعدهی پیامبر ابراز میدارند(1).
بیتردید اگر خبر پیامبر دربارهی گروه خوارج و ذوالثدیة نبود، امام برای پیدا کردن جسد او چندان اهمیتی نمیدادند و به دلیل سخن رسول خداست که عمرو بن عاص، موضوع کشته شدن آن مرد را از عایشه مخفی نگه میدارد و به دروغ میگوید او را در مصر کشته است.
من به این اندازه، از نگاهی گذرا به گروهی که در تاریخ به خوارج مشهور شدهاند، بسنده میکنم. تاریخنگاران و نویسندگانی که دربارهی قدیمیترین فرقههای اسلامی کتاب نوشتهاند، خوارج نهروان را هستهی آغازین گروهی میدانند که بسترهای حکومت امویان را در طول نزدیک به یک قرن آماده
1) (1) .احمد بن حنبل، مسند احمد، ج 1، ص 139 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 325 و مسلم، صحیح مسلم، ج 2، ص 749، ح 156 و حاکم نیشابوری، المستدرک، ج 4، ص 532 و بیهقی، السنن الکبری، ج 8، ص 171؛ ابن حجر، فتح الباری، ج 12، ص 264 و هندی، کنز العمال، ج 11، ص 321 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 376 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 69 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 348 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 1، ص 394 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 417 و ابن ابی شیبة، المصنف، ج 8، ص 737 و طبرانی، المعجم الاوسط، ج 2، ص 149 و خطیب، تاریخ بغداد، ج 12، ص 448.
ساختند(1).
ویژگی جنبش خوارج در طول این قرن، دعوت به برابری و عدالت اجتماعی است. آنها در اصول و فروع اسلام آرایی دارند که همیشه در میان اندیشمندان و صاحب نظران موردی برای بحث و مناقشه بوده است، بویژه آنگاه که آرای دیگر فرق اسلامی همانند «معتزله»، «مرجئه»، «قدریه» و «اشاعره» در جهان اسلام پدید آمد، جدال با اندیشههای خوارج بیشتر شد. با این حال، هنگامی که آنها بر امام شوریدند و از بیعت با امام خارج شدند، هیچ ویژگی خاصی که آنها را از دیگر بیعتشکنان همچون طلحه و زبیر و معاویه جدا کند، نداشتند. حتی آنها برای جنبشی که به وجود آوردند، هیچ هدف خاصی را دنبال نمیکردند، در حالی که هدف طلحه و زبیر و معاویه رسیدن به حکومت و قدرت سیاسی بود.
درگیریهای کلامی میان امام و آنان در موضوع حکمیت نیز که تاریخنگاران به آنان نسبت میدهند(2)اگر واقعیت داشته باشد، چیزی بیشتر از آنکه آنان را در نهایتِ سادگی نشان دهد، نیست. گذشته از اینکه من همچنان بر این عقیده پای بند هستم که خوارج نهروان، قربانی توطئهگرانِ فتنهجویی شدند که در پی برپایی آشوب در سپاه امام بودند. فتنهگران با ایجاد موضوع انحرافی خوارج، امام و سپاه امام را از معاویه و جنگ با او دور ساختند.
کشته شدن هزاران خارجی، تأثیر ناخوشایندی را در میان سپاه امام بر جای
گذاشت، زیرا بیشتر کشته شدگان از قبیلههای کوفه و بصره بودند و بیشتر یاران امام نیز از همین دو شهر بودند و طبیعی است که کشته شدن عدهای توسط کسانی که با کشته شدگان از یک ایل و طایفه باشند چه پیامدهای ناگواری میتواند داشته باشد.
یکی از این پیامدها، ایجاد سستی و ناتوانی و اختلاف در میان سپاه امام بود. به همین دلیل بود که پس از جنگ نهروان، هرگاه امام سپاه خود را برای جنگ با معاویه فرا میخواند، چیزی جز تنبلی و مخالفت با امام از آنها دیده نمیشد. آنها در پاسخ دعوت امام میگفتند، تیرهایمان ته کشیده، تاب و توانمان نمانده، پیکان نیزههایمان زدوده شده و شمشیرهایمان شکسته شده، پس با ما به کوفه بازگرد تا آمادهگی بهتری پیدا کنیم و به آن تعداد که از ما کشته شدهاند بر ما افزوده گردد، که در این حال، ما بر دشمنانمان قویتر خواهیم بود(1).
در روایت دیگری گفته شده، امام، پس از جنگ با خوارج در نهروان در «نخیله» اردو زدند و دستور دادند تا سربازان، کمتر از اردوگاه خارج شوند و خود را آمادهی جنگ با معاویه کنند، اما بیشتر آنان از فرمان امام سرپیچی کردند. به کوفه میرفتند ولی باز نمیگشتند و تنها عدهی کمی با امام ماندند، آن مقدار که امام مجبور شدند به کوفه باز گردند(2).
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 192 و دینوری، اخبار الطوال، ص 211 و خطیب، تاریخ بغداد، ج 1، ص 210 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 67 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 128 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 379 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 418. در برخی از منابع یاد شده، این گفته را از اشعث نقل میکنند. [مترجم]
2) (2) .ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 349 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 193 و دینوری، اخبار الطوال، ص 211 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 67 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 129 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 418.
گذشته از نافرمانی کوفیان از فرمان بسیج امام، نباید تأثیر بدِ فتنهی فتنهجویانی چون اشعث و «شبث بن ربعی» را در سستی سپاه امام نادیده گرفت. گویا آنان جز خرابکاری و پراکندن احساس تنبلی در میان سربازان امام کاری ندارند. اشعث و دوستانش، مدعی بودند که امام باید همان رفتاری را با خوارج نهروان میکرد که عثمان با مخالفانش انجام داد. به عقیدهی آنان، تعداد خوارج به اندازهای نبود که بخواهند برای حکومت دردسر و خطری ایجاد کنند، پس لازم بود تا امام آنها را نادیده میگرفت و از آنها چشم میپوشید. هدف اشعث از این حرفها، آشفته کردن اذهان سپاه امام و پراکنده کردن سپاه عراق از حلقهی امام و ایجاد اختلاف در میان آنها بود. او با این کار میخواست دل سربازان امام را که با کشته شدگان نهروان خویشاوند و یا از یک قبیله بودند، از کینهی امام پر کند و میان آنان و امام دشمنی بیافریند.
امام در اردوگاه نخیله خطبهای ایراد کرده و ضمن نکوهش سستی کوفیان در نبرد با دشمن، آنان را برای جهاد با معاویه تشویق میکنند. امام در این خطبه، یاری نکردن امامشان را مورد سرزنش قرار داده، میفرمایند: «اف بر شما کوفیان، به راستی که سرزنش شما مرا به ستوه آورده، آیا به جای زندگی اخروی به زندگی دنیوی خشنود شدهاید، هرگاه شما را برای جهاد با دشمنان فراخواندم، چشمانتان در کاسه گردید، مثل این بود که از دشواری مرگ ترسیدهاید و از سرگردانی آن از خود بیخود شدهاید.»(1)
سخنان امام به پایان نرسیده بود که اشعث از میان جمعیت برخاسته و با صدای بلند گفت: ای امیرالمؤمنین چرا همان کاری را که عثمان انجام داد، انجام نمیدهی؟
1) (1) .نهج البلاغه، خطبهی 34 و ابن قتیبة، همان.
امام فرمودند: عثمان چه کاری کرد؟ و اشعث گفت: او از اینکه در برخورد با اخلالگران به زور متوسل شود و با قدرتِ شمشیر، آنها را از خود دور کند، خودداری کرد تا آنگاه که کشته شد(1).
امام در پاسخ سخن اشعث فرمودند: «وای بر تو، از شرّ آنچه میگویی، به خدا پناه میبرم، آنچه که عثمان انجام داد، ذلّت است برای کسی که دین ندارد و یا حجّتی به همراه ندارد، اما من از جانب پروردگارم حجّت دارم و حق با من است.
سوگند به خدا، آن که دشمنش را بر جان خویش راه دهد تا استخوانهایش را خرد کند و خونش را بریزد، ناتوانیاش بزرگ و قلبش کوچک است. تو پسر اشعث، اگر خواستی همانگونه باش، اما من با کمتر از اینکه با شمشیر آب دیده بر پیکر دشمن ضربهای وارد آورم، از پای نخواهم نشست، چنان ضربهای که ریزههای استخوان سرش پخش گردد و دستهایشان جدا شوند و گردنهایشان زده شود و از آن پس هر چه خدا خواهد انجام دهد.»(2)
با پخش سخنان اشعث در کوفه، سستی مردم و پراکندگی میان آنان افزوده شد.
این وضعیت به معاویه امکان داد تا بیش از گذشته، ارتباط خود را با سران و بزرگان قبایل کوفه گسترش دهد. نامههایی که معاویه به آنها مینوشت پر از وعدههای فریبنده همراه با درهم و دینارهای زرّین بود (3).وعدههای معاویه، طمع و آرزوهای آنان را به جلو میانداخت و با دینارهایی اندک، به امید به دست آوردن ثروت
1) (1) .عبدالکریم الخطیب، الامام علی علیه السلام.
2) (2) .نهج البلاغه، خطبهی 34 و ابن قتیبة، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 130 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 191.
3) (3) . معاویه میگفت: من پس از صفین، با علی، بدون لشکرکشی جنگیدم. ر. ک: بلاذری، انسابالاشراف، ج 2، ص 383 و ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 144.
فراوان در آینده، آنها را میفریفت. معاویه توانست با پول و وعدههای دلربا آنان را بخرد و رابطهی میان آنان و امام را خراب کند، از این پس سپاه امام تنها با زبان فرمانبردار امام بودند، ولی در دلهایشان از ایشان رو گردانیدند و با نافرمانی از یاریاش دست کشیدند.
بدین ترتیب توطئهگران و فتنهجویانی همانند اشعث، توانستند خواستههای معاویه در عراق را برآورده سازند و حرکت رو به جلو امام را از کار بیاندازند.
مشکلات و دشواریهایی که آنها برای حکومت امام به وجود آوردند، یکبار دیگر امام را ناگزیر ساخت تا جنگ با معاویه را به عقب اندازد.
یکی از این گرفتاریها، آشوبهای جنگطلبانهی برخی از شکست خوردگان و فراریان جنگ نهروان بود. خونخواهی و کینههایی که جنگ نهروان در میان خویشان و افراد قبیلههای کشته شدگان آن، بر جایی گذاشت امری نبود که بتوانند به آسانی فراموش کنند، بویژه آنکه فتنهجویانی که در عراق با معاویه در ارتباط بودند، با پول، به کینهی آنان از امام دامن میزدند. به همین دلیل بود که شکست خوردگان و فراریان جنگ نهروان از هر گوشهای در عراق سر برآوردند و با جمعیتی چند صد نفری به شورش و آشوب دست زدند، آن اندازه که یاران باوفای امام از خاموش کردن شورشی و کشتن آشوبگران در ناحیهای از عراق به کوفه باز نمیگشتند، مگر آنکه ناگزیر بودند برای نابود ساختن آشوبی دیگر در ناحیهای دیگر، از کوفه خارج شوند.(1)
نافرمانی و شورش «خرّیت بن راشد» یکی از چندین شورشی است که تاریخنگاران به آن پرداختهاند، خریت همراه با سیصد نفر از قبیلهی «بنی ناجیه» در
1) (1) .ابن اعثم، الفتوح، ج 4، ص 219.
سه جنگ جمل، صفین و نهروان، امام را همراهی کردهاند. او در کوفه روزی نزد امام آمده و گفت: ای علی، من از این پس فرمانبردار تو نخواهم بود و پشت سر تو، به نماز نخواهم ایستاد و فردا صبح من از تو جدا خواهم شد.
و امام فرمودند: «در این صورت تو پروردگارت را نافرمانی کردهای، پیمان خود را شکستهای و جز به خودت زیان نرساندهای. بگو چرا میخواهی چنین کنی؟»
برای آنکه تو در کتاب خدا، داوری مردان را پذیرفتی و حق را آنگاه که نیرومند شده بود، سست ساختی و به سمت کسانی تمایل پیدا کردی که بر جان خویش ستم کرده بودند. پس من سرزنش کنندهی تو و ایراد گیرندهی آنان خواهم بود و همهی ما از تو جدا خواهیم شد.
وای بر تو، بیا تا کتاب خدا را به تو یاد دهم و دربارهی سنتها با هم به گفتگو بنشینیم و حق را به رویت بگشایم. من، از تو به کتاب خدا و سنت داناترم، شاید آنچه را که اکنون نمیدانی پس از این بر تو آشکار گردد و از آن آگاه گردی.
میپذیرم و فردا بر میگردم.
پس تا آن وقت شیطان تو را شیدای خود نکند و نادانی تو را به خواری نیفکند.
با این گفتگوی کوتاه و وعدهی دیدار فردا، خرّیت از نزد امام برخاسته و بیرون میرود، اما در همان شب او و قبیلهی بنی ناجیه به قصد شورشی تازه از کوفه خارج میشوند و چون صبحگاهان مردم کوفه از خبر فرار خرّیت و همراهانش باخبر میشوند، امام به «زیاد بن خصفه» دستور میدهند تا با گردآوری سپاهی کوچک، هرچه زودتر آنها را پیدا کرده و به کوفه بازگردانند. همچنین به همهی
کارگزارانش در شهرهای مختلف نامه نوشت که اگر خرّیت را در جایی یافتند، امام را در جریان امر قرار دهند.
مدتی از فرار خرّیت نمیگذشت که پیکی از جانب «قرظة بن کعب انصاری» به کوفه آمده و نامهای را به امام رساند. قرظة در این نامه نوشته بود که خرّیت، مسلمانی را به جرم پذیرفتن امامت امام، کافر دانسته و سپس او را کشته است، اما به یک نفر ذمّی که همراه آن مسلمان بوده، آسیبی نرسانده و خبر کشته شدن مسلمان را همان ذمّی به ما داده است.
پس از این حادثه بود که امام در نامهای به زیاد بن خصفه دستور دادند، پس از آنکه خرّیت را یافتند، او را به کوفه بازگردانند تا به جرم ریختن خون یک مسلمان بیگناه محاکمه شود و اگر نپذیرفت و سرپیچی کرد با یاری خواستن از خداوند با آنها به جنگ رو آورد.
کسی که نامه را برای زیاد میبرد، میگوید: پس از جستجوی فراوان، ما خرّیت را در جایی به نام «مذار» پیدا کردیم و سپس زیاد و خرّیت به گفتگو نشستند.
خرّیت، به دلیل پذیرش حکمیت از سوی امام، امامت امام را نپذیرفته و به موضوع شورا اشاره میکند. او میگوید، هرگاه شورایی از مردم کسی را به عنوان خلیفه تعیین کردند و تمام مردم نیز به خلافت او راضی شدند، من با مردم خواهم بود. و در مقابل، زیاد با بر شمردن فضایل امام و با این استدلال که عموم مسلمانان امامت امام را پذیرفته، از خرّیت میخواهد تا با قبول دوبارهی امامت امام، به کوفه بازگشته و گشندگانِ مسلمانِ بیگناه را برای محاکمه به امام بسپارد. اما خرّیت با هیچیک از درخواستهای زیاد موافقت نمیکند، او نه به کوفه باز میگردد و نه قاتلان را به زیاد تحویل میدهد. بدین ترتیب و بنا به دستور امام چارهای جز
جنگیدن نبود. جنگ آغاز شد و یک روز تمام به دراز کشید، قدرت و شجاعت سپاه امام، خرّیت را مجبور ساخت تا با سپاه نیمهجان خود، شب هنگام از محل جنگ فرار کند.
خیلی زود اخبار جنگ زیاد با خریت به کوفه رسید و امام جهت حمایت و پشتیبانی از سپاه خوش، «معقل بن قیس» را همراه با سربازانی تازه نفس برای پیدا کردن خرّیت از کوفه گسیل میدهد. از سوی دیگر، در نامهای از عبداللّه بن عباس که در آن زمان کارگزار امام در بصره بود میخواهد تا سپاهی را نیز از بصره در اختیار معقل بن قیس بگذارد. سپاه معقل که اینک با وجود سربازانی از بصره قدرتش دو چندان شده، خرّیت و شورشیان همراه او را در کوههای رامهرمز به چنگ میآورند و در همانجا با آنان میجنگند. عدهای از همراهان خریت کشته و زخمی میشوند، اما خریت بار دیگر از جنگ میگریزد.
او پس از فرار با گردآوری تمام کسانی که با امام دشمنی دارند، در پی بازسازی سپاه شکست خوردهاش است. هنگامی که خریت از کوفه بیرون میرفت عقیدهی خوارج را داشت، اما اینک مخفیانه حتی با کسانی که معتقد بودند عثمان مظلومانه کشته شده و به «عثمانیه» معروف بودند، هم عقیده میشود. او همچنین برخی مسیحیانی، که به اسلام گرویده بودند ولی با دیدن اختلاف مسلمانان به نصرانیت گذشتهی خود بازگشته بودند، از پی آمد ارتداد و قتل ترسانیده و توانسته بود به این طریق آنان را نیز در جنگ با امام با خود همراه کند. بدین ترتیب او با جمعآوری عدهای از دشمنان امام، آنها را برای مبارزه و جنگ با سپاه امام آماده کرد.
و اما معقل با دستوری که از امام گرفته بود همچنان در پی شورشیان بود، تا اینکه در نهایت خریت را یافته و بار دیگر جنگی سخت در میگیرد. در پایان جنگ
خرّیت کشته میشود و پانصد نفر از مسیحیان به اسارت سپاه امام در میآیند. معقل همراه با سپاه پیروز خود و اسیران نصرانی در راه بازگشت به کوفه با «مصقلة بن هبیره» که کارگزار امام در یکی از مناطق فارس بود، روبرو میشوند و چون اسیران، مصقله را میبینند، زنان و کودکانشان ناله و زاری سر میدهند و مردانشان فریاد میزنند که ای مصقله بر ما منت بگذار و ما را از معقل خریداری کن و آزادمان ساز. مصقله با توافق معقل و اجازهی امام، همهی پانصد اسیر را به پانصد هزار درهم میخرد، به این شرط که مقداری از پول را نقدی و ماندهی آن را در چند نوبت پرداخت کند. اما مصقله پس از آزاد کردن اسیران با خودداری از پرداخت پول در جواب عبداللّه بن عباس که از او مطالبهی پول میکند میگوید: به خدا سوگند اگر من از عثمان خیلی بیشتر از این پول را میخواستم به من میداد. آیا نمیدیدی که عثمان سالیانه صد هزار درهم از مالیات آذربایجان را به اشعث میبخشید.
مصقله قبل از آنکه بدهی خود را به امام پرداخت کند، با خروج از دایرهی یاران امام راهی شام شد و به معاویه پیوست و معاویه از او استقبال شایانی کرد و هر آنچه که مصقله میخواست در اختیارش میگذاشت و چون خبر فرار مصقله به امام رسید، فرمودند: «مصقله را چه شده؟ خدا او را گرفتار کند. او همچون بزرگواران کار نیکی انجام داد، اما همانند بردگان فرار کرد و چون گناهکاران خیانت ورزید، به خداوند سوگند، اگر او میماند و نمیتوانست بدهی خود را پرداخت کند، او را به زندان میانداختیم و اگر میدانستیم که او مالی برای پرداخت ندارد او را میبخشیدیم.» سپس دستور دادند خانهاش را ویران کنند.
مصقله در کوفه برادری به نام «نعیم» داشت، او از شام نامهای به نعیم مینویسد و میخواهد تا نعیم به شام آمده و در حلقهی اصحاب معاویه قرار گیرد. یک مرد
نصرانی نامه را به کوفه میآورد، اما قبل از اینکه به دست برادر مصقله برسد، اصحاب امام مرد نصرانی را که برای معاویه جاسوسی میکرد، گرفته و دستانش را قطع میکنند(1).
این حادثه و حوادث دیگری از این دست، مورد حمایت آشوبگران و حامیان توطئهگر آنها قرار میگرفت. این عده در این فکر بودند که با توطئه و گسترش هرج و مرج در تمام قلمروی حکومت امام، قدرت و توان امام را صرف حلّ مشکلات و آشوبهای داخل عراق کرده تا در نتیجه فکر امام را از فتنهی معاویه و تجاوزگریهای او منصرف سازند و به همین دلیل بعید نیست که مصقله با شورشیان خریت در ارتباط بوده باشد. رغبت او به آزادی اسرا در برابر مبلغی که از عهدهی پرداخت آن هم برنیامد، ممکن است در ابتدا، همانگونه که از ظاهر چنین حوادثی بر میآید به انگیزهی یک امر انسانی باشد، اما با دقت و بررسی بیشتر میتوانیم مدّعی شویم که علاقهی او به آزادی اسرا به انگیزهی احساس مسئولیتی بود که او در برابر گروه توطئهگر و فتنهجو داشت. گروهی که با آنها هدف مشترکی داشت و به آنها وعده داده بود که در موقع نیاز به کمکشان بیاید. استقبال و گشادهرویی معاویه از مصقله و برخورداری او از درهم و دینارهای معاویه، به این دلیل است که مصقله در تبهکاری و هرج و مرج به وجود آمده، شریک معاویه است. او به کمک خرابکارانی شتافت که با فسادهایشان در دل امام، اندوه نشاندند و امور حکومتش
1) (1) .بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 411 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 86 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 128؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 364 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 351 و ابن اعثم، الفتوح، ج 4، ص 242؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 194 و نهج البلاغه، خطبهی 44 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 419.
را به سختی انداختند و در مقابل برای معاویه، پسر هند، راهگشا بودند.
فضای آشفته و سیاهآلود داخل عراق، این امکان را به معاویه داد تا بدون اینکه پایبند به اخلاق دینی، یا کسی جلودار او باشد به سمت شهرها و روستاهای عراق که در نزدیکی مرزهای شام قرار داشتند حمله برد (1).او در این حملهها مسلمانانی را میکشت، اموالی را به چپاول میبرد و نیروهای محافظ مرزها را به شدت مورد اذیت و آزار قرار میداد (2).با این حال، هر زمان امام، از اهل عراق میخواست تا با درگیری با متجاوزان و سرکوب آنها به کمک برادران خود بشتابند، واکنشی که امام را راضی کند از آن مردم دیده نمیشد(3).
درست در همین زمان است که سپاه معاویه، به فرماندهی «بسر بن ارطاة»، حجاز و یمن را مورد غارت و چپاول قرار میدهند. معاویه به بسر فرمان داده بود تا با هر وسیلهای که ممکن است به هرج و مرج دامن بزند و ترس و وحشت را در همهی حجاز و یمن پراکنده کند. بسر در اجرای فرمان معاویه و در مسیر حرکت به مدینه، به هر شهر و روستایی میرسید، همهی حرمتها را سبک میشمرد، خونهای مسلمانان را میریخت، اموالشان را چپاول میکرد و آبرو و حرمتهایشان را بیارزش میکرد. هنگامی که او به مدینه رسید، با سنگدلی و خشونت هر چه بیشتر عدهی زیادی از ساکنان مدینه را قتل رساند و هر کسی که توانسته بود از دم شمشیر بسر نجات یابد، مجبورش میکرد تا با معاویه بیعت کند و چون اخبار قتل و غارت بیرحمانهی بسر به اهالی یمن رسید، ترس و وحشت همه
یمنیها را فرا گرفت، آن اندازه که «عبید اللّه بن عباس» که کارگزار امام در یمن بود ناچار به فرار شد و وقتی بسر به یمن رسید، بیشتر از آنچه در مدینه انجام داده بود، به کشتار و تبهکاری و غارت اموال مسلمانان دست زد(1).
او در مصیبتبارترین اقدام بیرحمانهاش در یمن، دو فرزند خرد سال عبیداللّه بن عباس را در آغوش مادرشان به قتل رساند. مادر این دو طفل، پس از دیدن صحنهی دلخراش کشته شدن فرزندانش دیوانه شد و آن قدر گریه کرد تا آنکه پس از مدتی از اندوه و غم جان سپرد(2).
معاویه در اقدامی دیگر، سپاهی را برای فتح مصر به فرماندهی عمرو بن عاص که همچنان در آرزوی حکومت مصر بود به آنجا گسیل داد(3).
همینکه خبر لشکرکشی معاویه، به کوفه رسید، بار دیگر امام، کوفیان را برای نجات برادران مسلمان مصری خود به جهاد با معاویه فراخواند، اما فقط تعدادی اندک آن هم پس از اصرار فراوان به ندای امام پاسخ دادند. و البته، همین تعداد اندک هم، از کوفه خارج نشده بودند که خبر رسید، پسر عاص بر مصر مسلط شده و
1) (1) .ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 3؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 10، 152؛ و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 1، ص 180 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 197 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 106 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 356 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 453 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 383 و ابن اعثم، الفتوح، ج 4، ص 231.
2) (2) .ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 607 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 59، ص 119 و ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 300 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 1، ص 159 و مِزّی، تهذیب الکمال، ج 4، ص 65 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 199 و مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 230.
3) (3) .یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 193 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 420.
محمد بن ابوبکر، کارگزار امام در مصر را، به شهادت رسانده، و سپس در حالی که او را مثله کرده به آتش کشیده است(1).
پس از این خبر، امام، در حالی که از کشته شدن پسر ابوبکر اندوهگین بود(2)، مالک اشتر، یار وفادار خود را به ولایت مصر گماشت و از او خواست تا به مصر رفته و آنجا را از دست ستمکاران بیرون آورد(3)و چون معاویه از این خبر آگاه شد، سراسیمه و آشفته گشت و ترس و وحشت تمام سپاه او و نیروهایی که از مرزهای مصر محافظت میکردند را در برگرفت. معاویه برای اینکه خود و سپاهش را از این تنگنا خارج کند، چارهای ندید، جز آنکه یکی از دهقانهای «قلزم» را فریب داده تا در مقابل بخشودگی چندین سال مالیات زمینهایش، مالک را از پای درآورد و هنگامی که مالک در مسیر حرکت به مصر به قلزم رسید، با خوراندن عسل مسمومی که برایش آماده کرده بود، او را به شهادت رساند(4).
1) (1) .بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 401 و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 194 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 70 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 352 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 346 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 420.
2) (2) . امام، آنگاه که خبر کشته شدن محمد ابن ابوبکر را شنید فرمود: اندوه ما به اندازهی سرورشامیان است، اما نه، بلکه بیشتر است. ر. ک: نهج البلاغه، حکمت 325 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 34، ص 431 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 82 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 420.
3) (3) . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 74 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 71 و ابناثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 352.
4) (4) .ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1366 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 56، ص 376 و ابن حجر، الاصابة، ج 6، ص 212 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 398 و -
خوراندن عسل مسموم، روشی بود که معاویه برای از میان بردن دشمنانش به کار میبرد. او با همین روش «محمد بن ابوحذیفه»، «عبدالرحمن بن خالد» و «سعد ابن ابی وقاص» و امام حسن علیه السلام را از سرراه خود برداشت. گاهی معاویه به استفاده از این روش افتخار میکرد و میگفت: خداوند لشکریانی از عسل دارد که به وسیلهی آن به نفع دوستانش از دشمنانش انتقام میگیرد(1).
شورشهای داخلی عراق و شهرهایی که امام بر آن تسلط داشت، یکی پس از دیگری پدید میآمد. امام، سرکشی گروهی را به پایان نمیبرد مگر آنکه طغیانی دیگری سر میگرفت و هیچ رخنهای را نمیپوشاند مگر آنکه شکافی دیگر باز میشد. این شورشها به اندازهای بود که معاویه را به طمع میانداخت تا به مرزهای عراق و یا حجاز و یمن لشکرکشی کند.
مرزهای عراق ناآرام بود، حجاز و یمن مورد غارت و چپاول قرار گرفته بود، شهرهایی در اشغال معاویه بود، تعدادی از مسلمانان بیگناه با فاجعهآمیزترین و ناگوارترین وضع کشته شده بودند و مصر در اختیار معاویه بود، با این حال اهل عراق، همچنان با امام مخالفت میکردند و به دنبال خواستههای خود و عافیتطلبی بودند. هرگاه آنان را برای جهاد بسیج میکرد، حرکت نمیکردند و هرگاه دعوتشان میکرد، پاسخی نمیشنید. به بهانههای واهی همچون گرمی تابستان و سردی
1) (1) .ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 56، ص 391 و سمعانی، الانساب، ج 5، ص 476 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 421.
زمستان عذر میتراشیدند (1).نه برای حق و دین به خشم میآمدند و نه برای حمایت آوارگان و بیچارگان غضبناک میشدند، امام، آن اندازه از اینان دلخور بود که گاه آرزو میکرد، مرگ، او را از آنان جدا کند (2).و هرگاه به یاد دوستان شهید وفادارش میافتاد میفرمود: «پس، کی بدبختترین مردم بر میخیزد و این صورت را با سر رنگین میکند (3).»گاه امام آرزو میکرد معاویه مانند مبادلهی درهم و دینار، ده نفر از اصحاب امام را بخرد و در عوضِ آنها، معاویه، تنها یک نفر از اصحاب خود را به امام بدهد(4).
با این وصف، امام آماده میشدند تا با یاران کمشمار و خویشان خویش که با امام همعقیده بودند، به جنگ با معاویه برود و در این راه که راه حق و عدالت است به شهادت برسند.
امام در خطبهی با صراحتِ تمام، پیآمدهای سستیاشان را به دوششان نهاده فرمودند: «من از سرزنش شما و سخن با شما به ستوه آمدهام، به من بگویید چه میخواهید بکنید؟ اگر میخواهید با من به سوی دشمنم بیایید، این همان چیزی است که من میخواهم و دوست میدارم و اگر نمیخواهید بیایید از قصدتان مرا
1) (1) . ابن حبان، الثقات، ج 2، ص 299؛ نهج البلاغه، خطبهی 27.
2) (2) . نهج البلاغه، خطبهی 180.
3) (3) . هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 136؛ ضحاک، الآحاد والمثانی، ج 1، ص 148؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج 8، ص 38؛ ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1126؛ هندی، کنز العمال، ج 13، ص 191؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 3، ص 34؛ ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 546 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 501 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 358.
4) (4) .نهج البلاغه، خطبهی 97.
آگاه سازید تا من بدانم باید چه بکنم. سوگند به خدا، اگر همهی شما با من نیایید تا با دشمنانتان بجنگید، تا آنگاه که خداوند که بهترین داور است، میان ما و معاویه حکم کند، همهی شما را نفرین خواهم کرد، سپس خود به دشمنانتان حمله خواهم برد، حتی اگر با من ده تن بیشتر نباشد. آیا باید مردان تندخو و احمق شام در یاری دادن به گمراهی از شما پایدارتر باشند، و به پیمانشان بر باطل، استوارتر از شما، در پیمانتان بر حق باشند؟ دردتان چیست؟ درمانتان چیست؟ آنان هم، چون شما، هستند، اگر جنگیدند، دیگر تا قیامت پراکنده نمیگردند(1).»
موضع محکم و تردیدناپذیر امام، توانست کوفیان را به حرکت درآورد. آنها یقین کردند که امام حتی با شمار اندک یاران و خویشان خویش به جنگ با معاویه خواهد رفت و چنانچه او را یاری نکنند، ننگ و ذلت یاری نکردن امام را باید برای همیشه به دوش بکشند و از آن پس قصّهی یاری نرساندنشان زبانزده این و آن خواهد بود. بنابراین رؤسا و بزرگان قبیلههای مختلف یکی یکی برخاستند و با سخنانی زیبا امام را از یاری خود مطمئن کردند. هر کدام از آنان افراد قبیلهی خود را به یاری امام فراخواندند و از هر سو همگان را به جهاد با معاویه دعوت کردند.
دیگر سخن هر کوفی مبارزه با معاویه بود و پیمان بستند تا حد مرگ از یاری امام دست نکشند. امام نیز به همهی کارگزارانش در شهرهای مختلف نامه نوشتند و از آنها خواستند تا سربازان خود را برای جنگ با معاویه بسیج کنند(2).
مردم به اردوگاه نخیله بازگشتند و منتظر ماندند تا ماه رمضان سال چهلم هجری پایان یابد و از آن پس جنگ را از سر گیرند.
امام، زیاد بن خصفه را به عنوان پیشقراول سپاه امام با تعدادی از جنگجویان عراقی به نواحی شام فرستاد (1)،و خود و بیشتر سپاه در کوفه ماندگار شدند تا ماه رمضان به پایان برسد، اما سرنوشت، ماجرای دیگری را برای امام و اهل عراق رقم زد. هنوز ماه رمضان به پایان نرسیده بود که «ابن ملجم مرادی» در مسجد و در صبحگاه نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری با ضربهی شمشیری به سر مبارک امام در حال نماز، ایشان را به شهادت رساند و امام در آن حال فرمودند: «سوگند به پروردگار کعبه که رستگار شدم(2).»
تلاش امام در بسیج کوفیان، برای مبارزه با دشمنان امت اسلام بویژه معاویه همچنان ادامه داشت. امام، پیوسته سعی میکرد تا یارانش را برای یاری رساندن به حق و به افرادی که در اثر آشوبهای عراق نیازمند، و آواره شده بودند، به حرکت درآورد. امام کوشش میکرد تا آنها همیشه در آمادگی کامل باشند، از همین رو، عدهای از سپاه خود را به دیگر شهرهای عراق و حجاز و یمن که مورد هجوم و تاراج معاویه قرار گرفته بودند، فرستاد تا بررسیهای لازم را انجام داده و نتیجه را به آگاهی امام برسانند.
از دیگر اقدامات امام در این زمان، سفارشهای ارزشمندی بود که به کارگزارانش در سراسر قلمرو حکومت اسلام داشت. امام به کارگزارانش توصیه میکرد تا فقط در مسیر حق گام بردارند و حکومت را امانتی بدانند که خداوند در اختیارشان گذاشته است و در عمل به کمترین حقوق مردم کوتاهی نکنند(1).
در میانهی همین تلاشها بود که امام، در ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری و در خانهی خدا و با شمشیر عبدالرحمن بن ملجم به شهادت میرسد.
بیشتر تاریخنویسان بر آنند که شهادت امام برآمده از توطئهی مشترکی است که سه تن از خوارج به نامهای «عبدالرحمن بن ملجم مرادی» و «حجّاج بن عبداللّه
1) (1) .بنگرید به نامههای امام به فرمانداران در نهج البلاغه و یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 201.
صریمی» معروف به «برک» و «عمر بن بکر تمیمی» معروف به «زادویه مولی بنی العنبر» در موسم حج سال سی و نه و در کنار خانهی خدا به انجام آن دست میزنند.
روشن نیست که آیا تصادف، آنها را سر راه همدیگر قرار داده یا با برنامهریزی قبلی در مکه گردآمدهاند، در هر صورت آنها دربارهی وضع مسلمانان و اختلاف و چند دستگی و فسادی که دامنگیر امت اسلام شده است به گفتگو مینشینند و در نهایت به این نتیجه میرسند که تا زمانی که علی و معاویه و عمرو بن عاص زنده هستند امت اسلام همچنان دچار هرج و مرج، فساد و پراکندگی خواهد بود، پس تصمیم گرفتند که آن سه نفر را به قتل برسانند. ابن ملجم، ترور امام را به عهده گرفت و برک، ترور معاویه را پذیرفت و زادویه، ترور عمرو بن عاص را قبول کرد.
آنها همچنین با همدیگر وعده کردند تا در صبح روز نوزدهم یا هفدهم ماه رمضان سال بعد در هنگام نماز صبح در سه شهر کوفه، شام و مصر توطئهی مشترک خود را عملی سازند(1).
گفته شده دیدار این سه نفر در مکه، نه در موسم حج بلکه پس از آن و در ماه
1) (1) .مقدسی، البدء والتاریخ، ج 5، ص 230 و سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 175؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 487 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 139 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 113 و ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 3، ص 35 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 4، ص 36 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 110 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 389 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 607 و ابن قتیبه، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 137 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 558 و دینوری، اخبار الطوال، ص 213 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 423 و یعقوبی، ج 2، ص 212 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 361 و طبرانی، المعجم الکبیر، ج 1، ص 97.
رجب سال چهلم هجری و در خلال اعمال عمرهی مفرده واقع شده است (1).این سخن با آنچه یعقوبی میگوید که ابن ملجم در بیستم ماه شعبان همان سال به کوفه وارد شده است (2)،تقویت میشود.
به عقیدهی برخی دیگر از تاریخنگاران، شهادت امام در نتیجهی توطئهای بود که اشعث بن قیس، با همکاری ابن ملجم مرادی در «کنده»، آن را ساخته و پرداخته کرده بود. یکی از دلایل این عده برای عقیدهی خود، روایتی است که «ابوالفرج اصفهانی» آن را نقل میکند. بنابه این روایت روزی اشعث نزد امام رفته و دربارهی موضوعی با امام گفتگو میکند، اما امام از سخن اشعث برآشفته و با تندی با اشعث برخورد میکند. اشعث امام را تهدید به کشتن میکند ولی امام میفرماید: «آیا مرا به مرگ تهدید میکنی؟ سوگند به خدا، برایم اهمیتی ندارد که من بر مرگ وارد شوم یا مرگ مرا در خود بگیرد(3).»
همچنین در روایت دیگری گفته شده اشعث، در همان شبی که امام ترور شد در حالی که با ابن ملجم در اطراف مسجد خلوت کرده بود، به او میگفت: برای قصد خود شتاب کن، شتاب کن، نزدیک است که روشنایی صبح تو را رسوا کند. «حجر بن عدی» که بطور اتفاقی از کنار اشعث رد میشد، سخن او را شنید و گفت: ای یک چشم، امام را کشتی. و به سرعت خود را به مسجد رساند، اما ابن ملجم زودتر از او
رسیده و امام را در محراب مسجد به شهادت رسانده بود(1).
دلیل کسانی که معتقدند، شهادت امام نتیجهی توطئهی اشعث و ابن ملجم است مواضع کینهتوزانه و پر از دشمنی اشعث نسبت به امام است که در فصلهای گذشته به برخی از آن مواضع اشاره کردیم.
در برابر این دو دیدگاه، دیدگاه سومی نیز وجود دارد که ترور امام را برآمده از توطئهی معاویه و ابن ملجم میدانند. این دیدگاه را «ولهوزن» در کتاب «تاریخ دولتهای عربی» از طبری حکایت میکند.
گروهی از محققان، برای تأیید این دیدگاه به اشعار «اسود دؤلی» که پس از ماجرای ترور امام سروده است، استناد میکنند. در قسمتی از این سروده، اسود میگوید:
ألا أبلغ معاویة بن حربفلا قرّت عیون الشامتینا
به معاویة بن حرب خبر برسان، پس هرگز چشمهای ملامتگران روشن مباد
أفی شهر الصیام فجعتمونابخیر الناس طرّاً أجمعینا
آیا در ماه رمضان ما را داغدار کردید، به سوگ بهترینِ تمام ما مردم
قتلتم خیر من رکب المطایاومن رکب السفینا
کشتید بهتر از هر کسی که بر مرکب نشستهاند و بر کشتی نشستهاند
ومن لبس النعال ومن حذاهاومن قرأ المثانی والمبینا(2)
1) (1) .ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 20 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 493 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 117 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 424.
2) (2) .هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 144؛ ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1132 و ابن اثیر، اسد الغابة، ج 4، ص 40 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 508 و طبری، تاریخ طبری،-
و کسی که کفشها را پوشیده و کسی که آنها را بخشیده و کسی که سورههای قرآن، خوانده است.
بیتهای دوم و سوم این سروده، معاویه و حزبش را مسئول مستقیم جنایتی میداند که به شهادت امام انجامید. اگر شهادت امام در نتیجهی توطئهی خوارج بود، نسبت قتل به معاویه بدون دلیل میماند.
نویسندهی کتاب «راست و چپ در اسلام» با پیش کشیدن این سؤال که چرا نقشهی ترور امام عملی شد و امام به شهادت رسید، ولی ترور معاویه و عمرو بن عاص با شکست روبرو شد؟ معتقد است که ترور امام، حاصل نقشه و برنامهریزی معاویه است.
او مینویسد: «ترور امام چندان دقیق و حساب شده و با مهارت انجام شد، که از این جهت بر هر جنایت دیگری برتری داشت و با هوشیاری کامل از هر ظرفیتی در بالاترین حد آن استفاده شده بود. و بدون تردید، مردم در هنگام اجرای این جنایت بزرگ میدانستند یا حداقل گمان میبردند که ترور امام توطئهای از جانب شام و معاویه است. این امر، برای عدهی زیادی روشن بود و برخی هم همچون اسود دؤلی آشکارا از این حقیقت سخن گفتهاند.»
محققان از دیرباز تاکنون دربارهی ترور موفق ابن ملجم و شهادت امام و ترور ناموفق معاویه و عمرو بن عاص همین سه دیدگاه را مطرح کردهاند، با این حال بیشتر مورخان بدون بررسی لازم در روایات، و بازنگری در حوادثی که در دوران
خلافت امام رخ داد و بدون در نظر گرفتن زمان اجرای ترور امام، دیدگاه اوّل را پذیرفتهاند.
امّا من این دیدگاه را نمیپذیرم و برای نپذیرفتن آن و نادرستی این رأی، دلایلی دارم، امّا، حتی اگر فرض کنیم که ترور امام توطئهای از طرف سه از تن خوارجی بود که قرار گذاشته بودند تا در یک زمان معیّن، در کوفه و شام و مصر، امام و معاویه و عمرو بن عاص را به قتل برسانند و از آن زمان تا اجرای نقشه بیش از ده ماه فاصله بوده است، با این حال نقشهی آنها نمیتواند بدون اطلاع و موافقت با عمرو بن عاص و عبداللّه بن زبیر و یا دیگر کسانی باشد که چشم طمع به خلافت بر مسلمانان دوخته بودند. این افراد در انتظار کشته شدن امام و معاویه بودند، تا از آن به بعد، بدون حضور این دو نفر، خود بر تخت خلافت بنشینند. به همین دلیل بود که عمرو بن عاص بر خلاف انتظار و معمول هر شب، همان شب به مسجد نمیآید(1).
بیتردید، عمرو بن عاص به خلافت طمع داشت. او در «دومة الجندل» سعی داشت تا ابوموسی را به خلافت خودش یا فرزندش عبداللّه راضی کند (2).بنابراین بعید نیست که او نقشهی ترور امام و معاویه را طوری کشیده باشد که کسی به او شک نکند و هیچ کس او را متهم به قتل امام نکند.
من گمان نمیکنم، اگر کسی تاریخ زندگانی عمرو بن عاص و عبداللّه پسر زبیر را گردآوری کند و آن را مورد بررسی قرار دهد و همچنین اگر به حوادثی که در این قطعه از تاریخ اسلام رخ داده، مراجعه کند، این توطئهی بزرگ را از آنها و کسانی که طمع خلیفه شدن را داشتند، بعید بداند.
مشکل اینجاست که کسی که دربارهی این موضوع در منابع تاریخی به بررسی میپردازد، هیچ دلیلی که نشان دهد ترور امام توطئهای از جانب معاویه و یا عمرو بن عاص بوده، پیدا نمیکند. چنین کسی حتی نمیتواند، سندی بیابد که نشان دهد، ترور امام، تنها، برآمده از توطئهی سه تن از خوارج است. اگر ترور امام را، آنگونه که بیشتر مؤرخان به آن اعتقاد دارند، امری بدانیم که تنها سه تن از خوارج به آن دست زدهاند، بیآنکه معاویه و عمرو بن عاص از آن اطلاع داشته باشند، با پیچیدگیها و پرسش ابهامآوری روبرو خواهیم شد.
گردآمدن سه نفر از خوارج در موسم حج برای انجام کاری بسیار بزرگ، بعید مینماید، بویژه آنکه این سه نفر از نه از رهبران خوارج و نه از افراد شناخته شدهی آن هستند. نخستین پرسش در این باره این است که چرا آنها اجرای نقشهی ترور را تا روزهای پایانی ماه رمضان سال بعد به عقب انداختند؟
پرسشهای بعدی این است که چرا عمرو بن عاص درست در همان روز برای ادای نماز صبح به مسجد نمیرود و شخص دیگری را جایگزین خود میکند؟ چرا معاویه در همان روز، در حالی برای خواندن نماز صبح به مسجد میرود، که بر خلاف معمول روزهای دیگر زره بر تن میکند؟(1)
با این حال، روایاتی که به موضوع زخمی شدن معاویه در این ترور پرداختهاند به کم بودن زخم و کاری نبودن آن اشاره دارند (2).زخم معاویه آن اندازه اندک و سطحی بوده که بعضی از نویسندگان در اینکه حتی معاویه زخمی شده باشد تردید
کرده و برخی دیگر آن را یک دورغ تاریخی به حساب آوردهاند.
اگر توطئهی ترور امام در مکه و تنها در میان سه تن از خوارج بوده، به چه دلیل ابن ملجم در کوفه از «شبیب بن بجر» و «وردان بن مجالد» در خواست کمک میکند؟ و به چه دلیل اشعث، ابن ملجم را تحریک میکند تا زودتر امام را ترور کند؟(1)این دست پرسشها ما را در درستی و راستی آنچه که بیشتر مورخان به آن گرویدهاند، به تردید میاندازد.
بنابراین، نزدیکتر به درک منطقی حوادث این قطعه از تاریخ، و پیآمدهای آن، این است که ترور امام نتیجهی توطئهی معاویه و عمرو بن عاص بوده که با همکاری اشعث و دیگر خیانتورزان کوفه برنامهریزی کرده بودند. آنها یقین پیدا کرده بودند که امام همراه با سپاه عراق برای جنگ با معاویه به سمت شام خواهد رفت و اینبار دیگر هیچ مکر و نیرنگی کارساز نخواهد بود.
روایاتی که در آن روایات، اشعث امام را تهدید به قتل میکند و همچنین گزارشهای تاریخی که نشان میدهد، ابن ملجم پس از ورود به کوفه به مدت یکماه در نزد اشعث بوده و بالاخره سخن تحریک کنندهی اشعث به ابن ملجم که شتاب کن، نزدیک است، روشنایی صبح رسوایت کند، همگی این رأی را که ترور امام توطئهی معاویه و عمرو بن عاص بوده، تأیید و تقویت میکنند.
1) (1) . هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 140 و ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 3، ص 1124 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 36 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 42، ص 559 و ابن کثیر، اسد الغابة، ج 4، ص 37 و بلاذری، انساب الاشراف، ج 2، ص 491 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 111 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 389 و ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 608 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 361 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 424 و طبرانی، المعجم الکبیر، ج 1، ص 98.
تمام حوادثی که پس از بازگشت امام از صفین رخ داد، حلقههای به هم پیوستهی توطئهای هستند که از نیرنگ بر سر نیزه کردن قرآن در صفین آغاز شد و پس از آن، زنجیروار ادامه پیدا کرد تا اینکه در نهایت به ترور و شهادت امام انجامید.
تروری که با دقت تمام و در کمال محکمکاری انجام گرفت. اشعار ابوالاسود نیز نشان میدهد، نقش اساسی معاویه در این ترور، امری مخفی و پنهانی نبوده و به همین دلیل ابوالاسود ترور امام را به معاویه نسبت میدهد.
در هر صورت، «عبداللّه بن محمد ازدی» در گزارشی از چگونگی شهادت امام میگوید: «من در مسجد اعظم کوفه، همراه با عدهای از اهالی شهر که در تمام ماه رمضان از ابتدا تا آخر شب به عبادت میگذراندند، مشغول خواندن نماز بودم، ناگاه چشمم به کسانی افتاد که جلوی در مسجد به نماز ایستادهاند و از قیام و رکوع و سجود خود خسته نمیشوند، تا آنگاه که در هنگام فجر، امام وارد مسجد شده و با صدای بلند فرمودند: نماز، نماز. ناگهان نمیدانم ندای امام را شنیدم یا برق شمشیری را دیدم و صدای کسی را شنیدم که میگفت: داوری برای خداست، ای علی، نه برای تو و دوستان تو. و سپس برق شمشیر دومی را دیدم و میشنیدم که امام میفرمود:
آن مرد از دستتان فرار نکند.»
برق شمشیر اول، ضربهی «شبیب بن بجره» بوده که ضربهاش به خطا رفته و به سقف مسجد میخورد و اما برق شمشیر دوم، ضربهی ابن ملجم بوده که بر فرق سر امام مینشاند. این روایت گویای آن است که ضربت ابن ملجم قبل از ادای نماز بوده است، امّا بیشتر روایات بر این نکته تصریح دارند که ضربهی ابن ملجم در هنگامِ سر
برداشتن امام از سجدهی نماز بوده است(1).
راوی در ادامه میگوید: «مردمی که در مسجد، صحنهی ترور امام را مشاهده میکردند از هر سو برای گرفتن شبیب و ابن ملجم به سمت آنها هجوم بردند.
زودتر از همه «مغیرة بن نوفل» بود که به ابن ملجم رسید، او را به زمین زده و شمشیر را از دستش گرفت، شخصی دیگری نیز شبیب را گرفت و بر زمین زد، اما همینکه بر سینهاش نشست تا او را بکشد، از ترس اینکه مبادا مردم او را به اشتباه گرفته و به او آسیبی برسانند، بلند شد و خود را کنار کشید و شبیب از این فرصت استفاده کرد و توانست خیزی برداشته و به طرف خانهاش فرار کند.
شبیب به خانهاش وارد شد و در حالی که تکّههایی از ابریشمی که با آن شمشیرش را مخفی کرده بود، هنوز در دستانش نگه داشته بود، پسر عمویش را دید. پسر عموی شبیب به او میگوید: این چیست؟ و تو را چه شده است؟ نکند امام را به قتل رساندهای؟ و شبیب که میخواست بگوید نه، گفت بله، پس پسر عمویش مهلتش نداد و او را در دم به هلاکت رساند(2).
از آن سو، مردم ابن ملجم را به نزد امام بردند، و من هم همراه کسانی بودم که به خانهی امام رفته بودند و در این هنگام شنیدم که امام میفرمود: «یک جان در برابر یک جان، اگر من از دنیا رفتم، پس او را همانگونه که مرا کشته، بکشید و اگر زنده
1) (1) .طوسی، امالی، ص 365 و هندی، کنز العمال، ج 13، ص 190 و ابن ابی الدنیا، مقتل الامام امیرالمؤمنین، ص 30 و ابن اعثم، الفتوح، ج 4، ص 278.
2) (2) .ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 21 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 141 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 112 و طبرانی، المعجم الکبیر، ج 1، ص 99 و ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 390 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 424 و ابن سعد، الطبقات، ج 3، ص 37.
ماندم، در بارهاش تصمیم میگیرم (1).»و در این هنگام ابن ملجم گفت: من این شمشیر را به هزار درهم خریدهام و به هزار درهم مسمومش کردهام، اگر کارگر نیفتد خداوند نابودش کند(2).
مردم، ابن ملجم را به محاصرهی خود درآورده بودند و از خشم میخواستند تا با دندانهایشان او را به دهان بکشند، از همه جای کوفه، صدای شیون و فریاد و گریه بلند بود و مردم کوفه از این حادثهی بزرگ سرآسیمه و حیرت زده بودند و به ابن ملجم میگفتند: ای دشمن خدا، این چه کاری بود که تو کردی، امت محمد را نابود ساختی و بهترین خلق خدا را کشتی و اما ابن ملجم ساکت بود و چیزی نمیگفت(3).
تمام پزشکان کوفه را بر بالینش آوردند و داناتر و ماهرتر از همه، «اثیر بن عمرو» بود. او که به بالین امام آمد، به زخم سر امام نگاهی انداخت و با صدایی بریده بریده که از غم و اندوه درونیاش حکایت میکرد، گفت: ای امیرالمؤمنین، اگر سفارشی داری بگو، زیرا ضربهای این ملعون به مغز استخوان سرت رسیده است(4).
و امام بیآنکه از سخن اثیر نگران و ناراحت شده باشد، فرزندان خود را گرد آورد و آنان را به چنگ زدن به پیمان الهی و مکارم اخلاق و نیکی به تهیدستان و
1) (1) . همان و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 118.
2) (2) .همان و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 363.
3) (3) .ابو الفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 22 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 119.
4) (4) .صفدی، الوافی بالوفیات، ج 21، ص 182 و ابو الفرج اصفهانی، همان، ص 23 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1128.
بیچارگان سفارش نمود(1).
امام در این وصیت فرمودند: «خدا را، خدا را، دربارهی فقیران و بیچارگان یاد آرید، پس آنان را در درآمدهای زندگی خویش شریک کنید.
خدا را، خدا را، دربارهی زنان و کسانی که آنها را در اختیار دارید یاد کنید، زیرا پیامبر در آخرین سفارش خود فرمودند: من دربارهی دو گروه ناتوان، زنان و آنانی را که در اختیار خود گرفتهاید سفارش میکنم. با مردم به نیکی سخن بگویید، آنگونه که خداوند شما را به آن دستور داده است. امر به معروف و نهی از منکر را کنار ننهید که در این صورت، امور شما را خداوند به بدکاران میسپارد و از آن پس، شما دعا میکنید ولی به اجابت نمیرسد، و بر شما باد به فروتنی و بخشش و بر حذر باشید از پراکندگی و اختلاف و قهر و بر کار نیک و تقوا کمک رسان هم باشید و بر گناه و دشمنی پشتیبان هم مباشید(2).»
اینها و وصیتهای دیگرشان همه سفارشهایی بودند که در طول زندگیاشان مردم را بر عمل به آنها تشویق و ترغیب میکردند. و سرانجام امام در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری از زخم شمشیر ابن ملجم مرادی به شهادت رسیدند (3).امام، شهید حق و عدالت و بزرگی است. امام با شهادت خویش
1) (1) .ابو الفرج اصفهانی، همان، ص 24.
2) (2) .نهج البلاغه، نامهی 47 و هیثمی، مجمع الزوائد، ج 9، ص 142 و طبرانی، المعجم الکبیر، ج 1، ص 101 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 120 و طبری، تاریخ طبری، ج 4، ص 113 و ابن کثیر، البدایة والنهایة، ج 7، ص 363 و ابن اعثم، الفتوح، ج 4، ص 280 و ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 24.
3) (3) . ذهبی، تاریخ الاسلام، ج 3، ص 650 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1122 و ابن ابی-
شگفتانگیزترین نمونهی فداکاری و قهرمانی و بیارزش دانستن دنیا و خوار شمردن کالای دنیایی را پس از خود به جایی گذاشتند. امام در حالی به شهادت رسیدند که دنیای مادی را زیر پا گذاشته و آن را مورد خطاب خود قرار داده فرمودند: «ای دنیا کسی جز من را فریب ده که مرا در تو هیچ نیازی نیست. تو را سه طلاقه کردهام تا بازگشتی نباشد »(1).
امام همانگونه که در مسجد به دنیا آمده بود، در مسجد هم از دنیا رفتند. و در حالی به شهادت رسید که امام حسن و امام حسین و زینب و فرزندان پاک او در میان دشمنان خدا، معاویه و کسانی که پس از او به حکومت رسیدند، قرار داشتند.
آنان ناگوارترین دشواریها و دردها را به فرزندان امام چشاندند و در طول زمان با سنگدلی و بیرحمی، فاجعهآمیزترین مصیبتها را به فرزندان امام روا داشتند.
چندان که بشر دهشتناکتر از آن سختیها را به خود ندیده و در طول تاریخ بلند بشر دشوارتر از آنها را به کسی روا نداشتند. لعنت و نفرین خدا و تمام نفرین کنندگان بر دشمنان امام از آن روز که به دنیا آمدند تا قیامت.
اکنون که به پایان کتاب رسیدهایم و به تفصیل، پیآمدهای کودتای سقیفه را بر شمردیم، شایسته است بار دیگر به صورت مختصر به پیامدهای کودتای سقیفه اشارهای داشته باشیم.
یکی از آن پیامدها، پراکندگی و اختلاف و ضعفی بود که در میان امت اسلام به
1) (1) .نهج البلاغه، حکمت 77 و ابن عبد البر، الاستیعاب، ج 3، ص 1108 و ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج 24، ص 401 و مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 433.
وجود آمد. ایمان مردم به اصول اسلام، سست گردید و خود را حقیر و کوچک پنداشتند. همین امر سبب شد تا حکومت اسلامی به دست امویانی بیفتد که در دشمنی دیرینهی خود با اسلام و مسلمانان مشهور هستند. جنایتی که در کشتار کربلاء و مدینهی منوره و خراب کردن خانهی خدا انجام دادند، همه نتیجهی حکمرانی امویان است.
از دیگر آثار کودتای سقیفه، تغییر و دگرگونی اساسی حقیقت اسلام و ارکان آن در زمان بنی امیه است. ابوبکر بنیانگذار این تغییر بود و عمر در تمام دوران خلافتش چارچوب آن را استوار کرد و بنی امیه با در اختیار داشتن پستهای مهم حکومتی که ابوبکر و عمر به آنها سپرده بودند، فرصتی پیدا کردند تا هر طور که دلشان میخواست، سرنوشت امت اسلام را به بازی بگیرند. به خلافت نشاندن عثمان که از سران بنی امیه است و باز گذاشتن دست معاویه در شام که از ستمکارترینشان است، در ادامهی همین تغییر اساسی در حقیقت و روح اسلام است.
وبالاخره تمام حوادث فاجعهآفرینی که در طول سالهای سیاه حکومت بنی امیه و بنی عباس تا به امروز اتفاق افتاده و از این پس تا همیشهی تاریخ رخ خواهد داد، از پیآمدهای ناگوار کودتای سقیفه است و مسئولیت همهی آنها بر گردن کسانی است که آن کودتای مصیبتبار را به وجود آوردند و به دستاندرکاران آن تا امروز کمک کردهاند. آنها با دور نگه داشتن مردم از هر آنچه که حقیقت و روح اسلام به شمار میآمد، از اصول اسلام چیزی جز جنبهی شکلی و ظاهری آن را باقی نگذاشتند. به طوری که مسلمان با زبان خویش کلمهی «لا إله إلّااللّه» را میگوید، اما در دلش هزاران شریک و معبود مییابی. از حقیقت عبادت خداوند امری باقی نمانده، مگر آیینهای ظاهری که آن هم بنا به عادت همیشگی انجام
میدهند.
از ناگوارترین پیامد کودتای سقیفه شهادت امام علی بن ابی طالب و یاران باوفایش است. شهادت امام نتیجهای از نتایج شکلگیری خوارج و جنگ نهروان بود و خوارج پس از قضیّهی تحکیم در جنگ صفین پدید آمدند و جنگ صفین به دلیل سرکشی و نافرمانی معاویه در شام شکل گرفت و حکومت معاویه بر شام از زمان خلافت عمر بن خطاب شروع شد و در تمام دوران حکومت عثمان ادامه یافت. حکومت معاویه بر شام هیچ محدودیتی نداشت و در اختیار کامل او بود.
عمر، شام را به معاویه بخشیده بود تا او بتواند با تشکیل سپاهی قدرتمند در برابر امام صفآرایی کند. گویا عمر بن خطاب سوگند یاد کرده بود که زنده و مرده در برابر امام بایستد و نگذارد امام به مقامی که خدا و رسول خدا، تنها برای او در نظر گرفتهاند، برسد. پس عمر بن خطاب، پایهگذار حکومت بنیامیه است. او با قدرتمند ساختن معاویه اجازه داد تا معاویه قصد خود و پدرش ابوسفیان را در مبارزهی با حق و پیروان حق که از زمان جاهلیت و بعد از آن در اسلام به دنبال آن بودند، عملی سازد.
از دیگر پیآمدهای کودتای سقیفه و از دیگر نتایج خلافت ابوبکر و عمر، کشته شدن عثمان و ایجاد اختلاف در میان مسلمانان و پاره شدن رشتهی اتحاد آنان - که پیامبر برای استواری اتحاد مسلمانان سعی فراوان نموده بود - در زمان خلافت عثمان است و به دنبال کشته شدن عثمان و به وجود آمدن تفرقه و اختلاف در میان مسلمانان، زمینهای فراهم شد تا سرکشان و تبهکارانی همچون معاویه و عایشه و طلحه و زبیر، به امام، اتهام ناروای شرکت در توطئهی قتل عثمان وارد آورند و با این اتهام دو جنگ جمل و صفین و گرفتاریهای پس از آن را به راه بیاندازند.
و زیادهگویی نیست اگر بگوییم شهادت امام حسین و یاران مخلص و باوفایش از نتایج به قدرت رسیدن معاویه است و دلایل به قدرت رسیدن معاویه به کودتای سقیفه باز میگردد و در یک کلمه میگوییم هر انحرافی که در حقیقت اسلام وارده شده است، از نتایج شوم کودتای سقیفه است.
هیچ عاقل منصفی تردید ندارد که اگر خلافت به صاحب شرعی آن یعنی علی بن ابی طالب میرسید، هیچ یک از این گرفتاریها و ناگواریها به وجود نمیآمد و هیچ جنگی را در جهان اسلام مشاهده نمیکردیم.
اگر پس از وفات پیامبر، علی بن ابی طالب، که نگهبان اصول قرآن و سنت رسول خدا بود به حکومت میرسید و حکومت امام بیش از سی سال به درازا کشیده میشد، هرگز با شمشیر ابن ملجم به شهادت نمیرسید. در این صورت حزبی یا خوارجی پدید نمیآمدند و دیگر کسی چشم طمع به خلافت نمیانداخت و آرزوی آن را در سر نمیپروراند. زیرا این تنها، علی و خاندان معصوم اویند که دارندهی این مقام الهی هستند. کسی مثل و مانند آنها نیست تا خودش را برای خلافت سزاوار بداند یا دربارهی آن فکر کند. برای امام هیچ همانندی در عالم وجود ندارد. اگر امام و فرزندان معصومش به حکومت میرسیدند، همهی امور در شهرهای اسلامی به درستی انجام میگرفت و به سامان میرسید. اسلام در جانهای مسلمانان استوار بود و مسلمانان در برابر حق و اهل حق تسلیم بودند و حق و اهل حق را ستایش میکردند. در این صورت اسلام، آنچنان که خدا و رسول خدا میخواستند با گامهای ثابت و محکم به جلو میرفت و بدون تردید پیشرفت اسلام بر خلاف پیشرفتی بود که در زمان کودتاگران سقیفه حاصل شد. پیشرفت اسلام در آن زمان تنها در گسترش جغرافیایی اسلام رخ داد و مانند دیگر کشورگشاییهایی
که از دین و اسلام بیگانه بود، تنها به توسعهی سرزمینهای اسلامی محدود شد و حتی آنان حقایق اسلام و عدالت اسلامی را با کارهای ستمگرانه و گناهآلودشان زشت و ناپسند جلوه دادند و وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ (1)«و بزودی میدانند آنها که ستم کردند که بازگشتشان به کجاست» و سلام بر رسولان الهی و سپاس برای پروردگار جهانیان.
... پایان
1) (1) . شعراء (26):227.
قرآن کریم
1 - اثبات الوصیة، علی بن الحسین المسعودی، مکتبة بصیرتی، قم.
2 - اخبار الطوال، احمد بن داود الدینوری، تحقیق عبد المنعم عامر، دار احیاء الکتب العربی، بیروت، 1960 م.
3 - اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، تحقیق سید مهدی رجائی، مؤسسة آل البیت، قم، 1404 ه.
4 - اسد الغابة فی معرفة الصحابة، ابن اثیر، انتشارات اسماعیلیان، تهران.
5 - اقبال الاعمال، رضی الدین ابن طاووس، تحقیق جواد قیومی، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1414 ه.
6 - الآحاد والمثانی، الضحاک، تحقیق باسم الجوابرة، دار الدرایة، ریاض، 1991 م.
7 - الاحتجاج، احمد بن علی الطبرسی، تحقیق سید محمد باقر خرسان، دار النعمان، نجف، 1966 م.
8 - الاختصاص، شیخ مفید، تصحیح علی اکبر غفاری، انتشارات جامعه مدرسین، قم.
9 - الارشاد، شیخ مفید، دار المفید، بیروت، 1993 م.
10 - الازریة، کاظم آزری، تحقیق جابر کاظمی، دار الاضواء، بیروت، 1989 م.
11 - الاستذکار، ابن عبد البر، تحقیق سالم محمد عطا، دار الکتب العلمیة، بیروت، 2000 م.
12 - الاستیعاب، ابن عبدالبر، تحقیق علی محمد البجاوی، دار الجیل، بیروت، 1412 ه.
13 - الاصابة فی تمییز الصحابة، ابن حجر، تحقیق عادل عبدالموجود، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415 ه.
14 - الاغانی، ابوالفرج الاصفهانی، دار الثقافة، بیروت، 1956 م.
15 - الاکمال فی اسماء الرجال، الخطیب التبریزی، تحقیق اسد اللّه الانصاری، مؤسسة اهل البیت، قم.
16 - الامالی، محمد بن الحسن الطوسی، دار الثقافة، قم، 1414 ه.
17 - الامام علی بن ابی طالب، عبد الفتاح عبدالمقصود، منشورات مکتبة العرفان، بیروت.
18 - الامام علی فی آراء الخلفاء، مهدی فقیه ایمانی، موسسة المعارف الاسلامیة، قم، 1420 ه.
19 - الامامة والسیاسة، عبد اللّه بن مسلم ابن قتیبة، تحقیق طه محمد الزینی، موسسة الحلبی.
20 - الانساب، محمد بن منصور السمعانی، تحقیق عبد اللّه البارودی، دار الجنان، بیروت، 1988 م.
21 - الاوائل، ابو هلال العسکری، تحقیق محمد وکیل، ناشر سید اسعد حسینی.
22 - الاوائل، سلیمان بن احمد الطبرانی، تحقیق محمد شکور الحاجی، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1403 ه.
23 - الایضاح، فضل بن شاذان، تحقیق سید جلال الدین حسینی، انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1363 ش.
24 - امتاع الاسماع، احمد بن علی المقریزی، تحقیق محمد النمیسی، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1999 م.
25 - انساب الاشراف، احمد بن یحیی البلاذری، تحقیق محمدباقر محمودی، منشورات الاعلمی، بیروت، 1974 م.
26 - بحار الانوار، محمدباقر مجلسی، مؤسسة الوفاء، بیروت، 1983 م.
27 - البدایة والنهایة، ابن کثیر، تحقیق علی شیری، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1988 م.
28 - البدء والتاریخ، مطهر بن طاهر المقدسی، انتشارات اسدی، تهران، 1962 م.
29 - بصائر الدرجات، محمد بن الحسن الصفار، تحقیق حسن کوچهباغی، منشورات الاعلمی، تهران، 1362 ش.
30 - بلاغات النساء، ابن طیفور، انتشارات بصیرتی، قم.
31 - تاریخ الاسلام، محمد بن احمد الذهبی، تحقیق عمر تدمری، دار الکتاب العربی، بیروت، 1987 م.
32 - تاریخ الخلفاء، جلال الدین السیوطی، تحقیق محمد عبدالحمید، مطبعة السعادة، قاهره، 1952 م.
33 - التاریخ الکبیر، محمد بن اسماعیل البخاری، المکتبة الاسلامیة، دیار بکر.
34 - تاریخ المدینة المنورة، عمر بن شبه، دار الفکر، قم، 1368 ش.
35 - تاریخ بغداد، احمد بن علی الخطیب، تحقیق مصطفی عبد القادر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1997 م.
36 - تاریخ خلیفه، ابن خیاط العصقری، تحقیق سهیل زکار، دار الفکر، بیروت، 1993 م.
37 - تاریخ طبری، محمد بن جریر الطبری، مطبعة الاستقامة، قاهره، 1939 م.
38 - تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، تحقیق علی شیری، دار الفکر، بیروت، 1415 ه.
39 - تاریخ یعقوبی، احمد بن ابی یعقوب، دار صادر، بیروت، 1960 م.
40 - تأویل مختلف الحدیث، عبداللّه بن مسلم ابن قتیبة، دار الکتب العلمیة، بیروت.
41 - تخریج الاحادیث، الزیعلی، تحقیق عبد اللّه السعد، دار ابن خزیمة، ریاض، 1414 ه.
42 - تذکرة الخواص، سبط ابن الجوزی، مطبعة العلمیة، نجف، 1369 ه.
43 - تفسیر ابن کثیر، ابن کثیر، تحقیق یوسف المرعشلی، دار المعرفة، بیروت، 1992 م.
44 - تفسیر الآلوسی، محمد آلوسی، انتشارات جهان، تهران.
45 - تفسیر السمرقندی، ابو اللیث السمرقندی، تحقیق محمد مطرجی، دار الفکر، بیروت.
46 - تفسیر عیاشی، محمد بن مسعود عیاشی، تحقیق هاشم رسولی محلاتی، المکتبة العلمیة الاسلامیة، تهران.
47 - تفسیر قمی، علی بن ابراهیم القمی، تحقیق سید طیب موسوی، دار الکتاب، قم، 1404 ه.
48 - التفسیر الکبیر، فخر الرازی، دار الکتب العلمیة، تهران.
49 - التمهید، ابن عبد البر، تحقیق مصطفی العلوی، وزارت اوقاف مغرب، 1387 ه.
50 - تمهید الاوائل وتلخیص الدلائل، محمد بن الطیب الباقلانی، تحقیق عمادالدین حیدر، مؤسسة الکتب الثقافیة، بیروت، 1993 م.
51 - التنبیه والاشراف، علی بن الحسین المسعودی، تصحیح عبد اللّه الصاوی، مکتبة العصریة، بغداد، 1938 م.
52 - تهذیب الکمال، جمال الدین المزی، تحقیق بشار معروف، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1994 م.
53 - الثقات، ابن حبان، مطبعة مجلس دائرة المعارف عثمانیه، حیدرآباد، 1973 م.
54 - جامع البیان، محمد بن جریر الطبری، تحقیق خلیل المیس، دار الفکر، بیروت، 1995 م.
55 - جامع بیان العلم، ابن عبدالبر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1398 ه.
56 - الجامع الصحیح، مسلم بن حجاج، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1955 م.
57 - الجامع الصغیر، جلال الدین السیوطی، دار الفکر، بیروت، 1981 م.
58 - الجامع لاحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، محمد بن احمد القرطبی، تحقیق احمد البردونی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1985 م.
59 - الجرح والتعدیل، عبدالرحمن بن ابی حاتم الرازی، مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانیة، حیدرآباد، 1952 م.
60 - الجمل، شیخ مفید، انتشارات داوری، قم.
61 - جواهر المطالب، محمد بن احمد الدمشقی، تحقیق محمد باقر محمودی، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، قم، 1415 ه.
62 - الخرائج والجرائح، قطب الدین الراوندی، مؤسسة الامام المهدی، قم، 1409 ه.
63 - خصائص امیر المؤمنین، احمد بن شعیب النسایی، تحقیق محمد هادی امینی، مکتبة نینوی الحدیثة، تهران.
64 - الخصال، محمد بن علی الصدوق، تصحیح علی اکبر غفاری، نشر جامعه مدرسین، قم، 1362 ش.
65 - الدر المنثور، جلال الدین السیوطی، دار المعرفة، بیروت.
66 - الدر النظیم، ابن حاتم العاملی، انتشارات جامعه مدرسین، قم.
67 - الدرر، ابن عبد البر، تحقیق شوقی ضیف، منشورات المجلس الاعلی للشئون الاسلامیة، قاهره، 1966 م.
68 - زواج ام کلثوم، شهرستانی.
69 - سر السلسلة العلویة، ابو نصر البخاری، تحقیق سید محمد صادق بحر العلوم، انتشارات شریف رضی، قم، 1371 ش.
70 - السقیفة وفدک، احمد بن عبدالعزیز الجوهری، تحقیق محمدهادی امینی، شرکة الکتبی، بیروت، 1993 م.
71 - سنن ابی داود، سلیمان بن اشعث السجستانی، تحقیق سید محمد اللحام، دار الفکر، بیروت، 1990 م.
72 - سنن الترمذی، محمد بن عیسی الترمذی، تحقیق عبد الوهاب عبداللطیف، دار الفکر، بیروت، 1983 م.
73 - السنن الکبری، احمد بن الحسین البیهقی، دار الفکر، بیروت.
74 - السنن الکبری، احمد بن شعیب النسایی، تحقیق عبد الغفار البذاری، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1991 م.
75 - سنن النسایی، احمد بن شعیب النسایی، دار الفکر، بیروت، 1930 م.
76 - سیر اعلام النبلاء، محمد بن احمد الذهبی، تحقیق شعیب الارنؤوط، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1985 م.
77 - سیرة الائمّة الاثنی عشر، هاشم معروف الحسنی، دار التعارف، بیروت، 1977 م.
78 - السیرة الحلبیة، حلبی، دار المعرفة، بیروت، 1400 ه.
79 - السیرة النبویة، ابن هشام الحمیری، تحقیق محمد عبد الحمید، مکتبة محمد علی صبیح، قاهره، 1963 م.
80 - السیرة النبویة، ابوالفداء، تحقیق مصطفی عبدالواحد، مطبعة الحلبی، قاهره، 1966 م.
81 - سیرة عمر بن الخطاب، عبد الرحمن بن علی ابن الجوزی.
82 - الشافی، الشریف المرتضی (علم الهدی)، تحقیق سید عبدالزهراء الخطیب، مؤسسة الصادق، تهران، 1410 ه.
83 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، دار احیاء الکتب العربیة، بیروت، 1959 م.
84 - صحیح ابن حبّان، علاء الدین الفارسی، تحقیق شعیب الارنؤوط، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1993 م.
85 - صحیح البخاری، محمد بن اسماعیل البخاری، دار الفکر، بیروت، 1981 م.
86 - الصحیح من سیرة النبی صلی الله علیه و آله، سید جعفر مرتضی العاملی، دار الهادی، بیروت،
1995 م.
87 - الصراط المستقیم، زین الدین علی بن یونس العاملی، تحقیق محمدباقر بهبودی، المکتبة المرتضویة، تهران، 1384 ه.
88 - الطبقات الکبری، محمد ابن سعد، دار صادر، بیروت، 1957 م.
89 - الطرائف، رضی الدین ابن طاووس، چاپ خیام، قم، 1399 ه.
90 - العقد الفرید، احمد بن عبد ربه، تحقیق محمد سعید العریان، مطبعة الاستقامة، قاهره، 1940 م.
91 - علل الشرایع، شیخ صدوق، انتشارات داوری، قم.
92 - عیون الاثر، محمد بن عبداللّه ابن سید الناس، مؤسسة عز الدین، بیروت، 1986 م.
93 - الغدیر، عبد الحسین امینی، دار الکتاب العربی، بیروت، 1977 م.
94 - غریب الحدیث، ابن قتیبة، تحقیق عبداللّه الجبوری، دار الکتب العلمیة، قم، 1408 ه.
95 - الفائق فی غریب الحدیث، جار اللّه الزمخشری، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1996 م.
96 - فتح الباری، ابن حجر العسقلانی، دار المعرفة، بیروت.
97 - الفتنة ووقعة الجمل، سیف بن عمر الضبی، تحقیق احمد عرموش، دار النفائس، بیروت، 1993 م.
98 - الفتوح، احمد ابن اعثم، تحقیق علی شیری، دار الاضواء، بیروت، 1411 ه.
99 - فتوح البلدان، احمد بن یحیی البلاذری، تحقیق صلاح الدین المنجد، مکتبة النهضة، قاهره، 1956 م.
100 - فرائد السمطین، ابراهیم بن محمد الجوینی، تحقیق محمد باقر محمودی، مؤسسة المحمودی، بیروت، 1978 م.
101 - فضائل الصحابة، احمد بن شعیب النسایی، دار الکتب العلمیة، بیروت.
102 - فضائل سیدة النساء، عمر بن شاهین، تحقیق ابو اسحاق الحوینی، مکتبة التربیة الاسلامیة، قاهره، 1411 ه.
103 - الکافی، محمد بن یعقوب کلینی، تصحیح علی اکبر غفاری، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1363 ش.
104 - الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، دار صادر، بیروت، 1982 م.
105 - الکامل فی ضعفاء الرجال، عبداللّه ابن عدی، تحقیق یحیی غزاوی، دار الفکر، بیروت، 1988 م.
106 - الکامل، محمد بن یزید المبرد، مطبعة نهضة، قاهره.
107 - کتاب المجروحین، ابن حبان، تحقیق محمد ابراهیم زاید، دار الباز، مکة.
108 - کتاب سلیم بن قیس الهلالی، تحقیق محمد باقر انصاری، نشر الهادی، قم، 1373.
109 - الکشّاف عن حقائق التنزیل، جار اللّه الزمخشری، مکتبة الحلبی، قاهره، 1966 م.
110 - کشف الغمة فی معرفة الائمّة، علی بن عیسی الاربلی، دار الاضواء، بیروت، 1985 م.
111 - الکنی والالقاب، شیخ عباس قمی، تحقیق محمد هادی امینی، مکتبة الصدر، تهران.
112 - کنز العمّال، علاء الدین الهندی، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1985 م.
113 - لقد شیعنی الحسین، ادریس حسینی، انوار الهدی، تهران، 1415 ه.
114 - مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نور الدین الهیثمی، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1988 م.
115 - المحصول فی علم اصول الفقه، فخر الدین الرازی، تحقیق طه العلوانی، مؤسسة
الرسالة، بیروت، 1992 م.
116 - المختصر فی اخبار البشر، ابو الفداء، دار الفکر، بیروت، 1956 م.
117 - المراجعات، سید عبدالحسین شرفالدین، تحقیق حسین الراضی، دارالکتاب الاسلامی.
118 - مروج الذهب، علی بن الحسین المسعودی، تحقیق محمد عبد الحمید، مطبعة السعادة، قاهره، 1948 م.
119 - المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، دار المعرفة، بیروت.
120 - مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر، بیروت.
121 - مسند فاطمة الزهراء علیها السلام، جلال الدین السیوطی، مطبعة العزیزیة، حیدرآباد، 1986 م.
122 - المصنف، ابن ابی شیبة، تحقیق سعید اللحام، دار الفکر، بیروت، 1989 م.
123 - المصنف، عبد الرزاق بن همام الصنعانی، تحقیق حبیب الرحمن الاعظمی، منشورات المجلس العلمی، 1392 ه.
124 - المعارف، ابن قتیبة، تحقیق ثروت عکاشه، دار المعارف، قاهره، چاپ دوم.
125 - معانی الاخبار، محمد بن علی الصدوق، تصحیح علی اکبر غفاری، انتشارات جامعه مدرسین، 1379 ش.
126 - المعجم الاوسط، سلیمان بن احمد الطبرانی، دار الحرمین، 1995 م.
127 - المعجم الکبیر، سلیمان بن احمد الطبرانی، تحقیق حمدی السلفی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1984.
128 - المعیار والموازنة، ابو جعفر الاسکافی، تحقیق محمد باقر محمودی.
129 - المغازی، محمد بن عمر الواقدی، تحقیق مارسدن جونز، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت.
130 - مقاتل الطالبیین، ابو الفرج الاصفهانی، تحقیق کاظم المظفر، مؤسسة دار الکتاب، قم، 1965 م.
131 - مقتل الامام امیر المؤمنین علیه السلام، ابن ابی الدنیا، تحقیق محمد باقر محمودی، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، قم 1411 ه.
132 - الملل والنحل، محمد بن عبدالکریم الشهرستانی، تحقیق محمد سعید گیلانی، دار المعرفة، بیروت.
133 - مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب، المکتبة الحیدریة، نجف، 1956 م.
134 - المواقف، الایجی، تحقیق عبدالرحمن عمیرة، دار الجیل، بیروت، 1997 م.
135 - میزان الاعتدال فی نقد الرجال، محمد بن احمد الذهبی، تحقیق علی محمد البجاوی، دار المعرفة، بیروت، 1963 م.
136 - النزاع والتخاصم، احمد بن علی المقریزی، تحقیق سید علی عاشور.
137 - نظم درر السمطین، محمد بن یوسف الزرندی، تصحیح محمد هادی امینی، مکتبة الامام علی علیه السلام، 1958 م.
138 - النهایة فی غریب الحدیث، ابن اثیر، تحقیق محمود الطناحی، مؤسسة اسماعیلیان، قم، 1364 ش.
139 - نهج الایمان، علی بن یوسف ابن جبر، تحقیق سید احمد حسینی، مجتمع امام هادی، مشهد، 1418 ه.
140 - نهج البلاغه، سید شریف رضی
141 - الوافی بالوفیات، الصفدی، تحقیق احمد الارنؤوط، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 2000 م.
142 - وقعة صفین، نصر بن مزاحم المنقری، تحقیق عبدالسلام هارون، منشورات مکتبة المرعشی، قم، 1403 ه.
143 - الهدایة الکبری، حسین بن حمدان الخصیبی، موسسة البلاغ، بیروت، 1991 م.
144 - الیقین، رضی الدین ابن طاووس، تحقیق انصاری، مؤسسة دار الکتاب، قم، 1413 ه.