ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:پیک هدایت: جستاری تازه در نامه های پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله [کتاب]/علی اکبر مسعودی خمینی
مشخصات نشر:قم: زائر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۴۹۲ ص.
فروست:پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبایی؛ ۴۳
وضعیت فهرست نویسی:در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
یادداشت:چاپ اول:۱۳۸۹.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق - نامهها.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق - رسالت سیاسی.
شماره کتابشناسی ملی:۲۴۲۴۱۴۷
پیک هدایت: جستاری تازه در نامه های پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
علی اکبر مسعودی خمینی
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله -.
مسعودی خمینی، علی اکبر، 1310 -.
پیک هدایت (جستاری تازه در نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم) - علی اکبر مسعودی خمینی -.
قم؛ زائر، 1389
492 ص. 128-3-180-964-978
کتابنامه ص [463]-487؛ همچنین بصورت زیرنویس.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق - نامهها.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11 ق - رسالت سیاسی.
الف. عنوان: جستاری تازه در نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم.
9 پ 5 م/ 142/6 BP
شماره: 43
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی آستانه مقدسه
عنوان: پیک هدایت (جستاری تازه در نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم)
مؤلف: علی اکبر مسعودی خمینی
ناشر: انتشارات زائر
چاپخانه: زائر
نوبت چاپ: اول / بهار 1389
شمارگان: 2000 نسخه
قیمت: 6000 تومان
شابک: 3-128-180-964-978
کلیه حقوق برای پژوهشکده علامه طباطبائی رحمه الله محفوظ است.
مرکز پخش: قم / چهارراه شهداء / انتشارات زائر
تلفن: 7742519 - ص. پ: 3597-37185
مقدمه پژوهشکده 15
پیشگفتار 17
پیامبران الگوی انسانها 19
پیشینه پژوهش در نامههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 22
آثار مستقل دربارهی نامههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 23
«اَلْمِصْباحُ المُضیء فی کُتّابِ النبی الأمی ورُسُله إلی ملوک..»: 23
«مجموعۀ الوثائق السیاسیۀ للعهد النبوی صلی الله علیه و آله و سلم والخلافة الراشدة»: 24
«کُتّابُ النبی صلی الله علیه و آله و سلم»: 26
«محمد صلی الله علیه و آله و سلم و زمامداران»: 27
مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم: 27
«سُفَراءُ النّبی و کُتّابُه و رسائلُه»: 29
ضرورت بازخوانی نامههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 29
پیشینه نگارش در عربستان 30
پیامبر امّی 33
دبیران و کاتبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 38
گستره و شیوه نگارش 39
نامهها و هدایتها 43
نامه به پادشاه حبشه 45
نجاشی کیست؟ 47
نامه رسانی آگاه: 47
آموزهها و پیامهای نامه: 49
اهمیت نام خدا در آغاز کارها: 52
تکریم مقام رسالت: 55
اعلان رسالت: 59
احترام به مخاطب نامه: 59
خداوند، تنها پادشاه حقیقی: 60
فضیلت سلام: 61
ابلاغ حمد وستایش خداوند: 72
توصیف خداوند: 75
جدال احسن: 77
عیسی علیه السلام، فرزند مریم: 83
عیسی علیه السلام، کلمهی الهی: 85
مریم علیها السلام، بتول و پاکدامن: 87
نامه به مقوقس 95
حاکمان قبط: 100
پیکی حکیم: 102
گفت و گوی حاطب با مقوقس: 103
نامه مقوقس به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم: 105
آموزههای نامه: 107
فضیلت و اهمیت یاد خدا: 107
بندگی، راه رسیدن به سعادت: 107
معنای عبد و عبودیت: 108
اهمیت عبودیت: 110
پیامبران، بندگان خداوند: 111
عنوان عظیم غبط: 115
سهیم بودن حاکمان، در جزای اعمال امتها: 117
دعوت به توحید عبادی: 120
دعوت به آزادگی: 122
نامه به هِرقل، امپراطور روم 125
دحیة کلبی، پیکی شایسته: 128
هرقل کیست؟ 129
عزیمت دحیه کلبی، به سوی روم: 130
تحقیق هرقل درباره پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم: 132
تأثیر نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در قیصر: 134
نکتهها و آموزههای نامه: 135
اریسیان کیانند؟ 135
فراخوانی اهل کتاب به اسلام: 136
جهان شمولی اسلام: 147
اکراهی نبودن پذیرش دین: 149
استراتژی گفت و گو و تفاهم با دینها: 157
سرانجام هرقل: 163
نامه به ضغاطر، اسقف روم 165
ضغاطر کیست؟ 166
دیدار دحیه کلبیبا ضغاطر: 167
ضغاطر شهید نبوت: 168
نکتهها و آموزههای نامه: 168
نامه، بسم الله ندارد: 168
فضیلت سلام: 169
معنای جمله «أمّا عَلی أثَرَ ذلِکَ...»: 169
بازسازی سیمای عیسی علیه السلام: 170
پاسداشت مقام مریم علیه السلام: 175
اسلام، دین همهی انبیاء: 179
یکی بودن اصول کلّی دعوت پیامبران: 183
ایمان به کتابهای آسمانی: 186
دلایل عقلی: 201
دلایل نقلی: 203
نامه به علاء بن حضرمی 217
آموزهها و هدایتها: 218
محمد صلی الله علیه و آله و سلم، فرزند عبدالله: 218
جهان شمولی رسالت: 224
علاء بن حضرمی: 224
تقوا، مهمترین سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: 226
اخلاق نیکو و عدالت، مبنای رفتار مدیران اسلامی: 231
مهربانی با مردم: 232
دین محوری حاکمان: 233
عدالت در مدیریت و داوریها: 234
معنای عدالت: 234
مبنای مشروعیت حاکمان و حقوق والیان و...: 240
مراحل هشتگانه دعوت به دین و تثبیت آن: 248
چگونگی برخورد با فتنه گران غیر مسلمان: 273
تقوا و نصرت الهی: 281
نامه به عَمْرْو بن حزم انصاری 285
نکتهها و آموزههای نامه: 291
اهمیت و فضیلت نام خداوند: 291
یکی بودن پیام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، با پیام خداوند: 291
وفای به عهدها: 292
تقوا، راز موفقیت کارگزاران: 298
برخی دیگر از وظائف کارگزاران: 300
حکمت اقامه نماز در وقتهای معین: 308
الف). یادآوری و توجه به خدا در طول شبانه روز؛ 308
ب). آموزش نظم و انضباط: 309
ج). وقت شناسی: 310
فلسفه و آثار نماز جمعه: 310
م). اخذ خمس و زکات: 313
ن). چگونگی برخورد با شهروندان اهل کتاب: 314
نامه به کسری، شاه ایران 315
پیک رسالت: 318
سفیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در ایران: 320
نکتهها و آموزههای نامه: 321
اهمیت یاد و نام خدا: 321
معرفی شخصیت حقوقی خود: 321
کسری کیست؟ 321
احترام به مخاطب: 322
پادشاه، تنها خداست: 322
معنای رسول: 323
جهانی بودن رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم: 325
انذار، شیوه هدایت: 326
شرائط بهرهمندی از پیام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: 329
عوامل محرومیت از پیام پیامبران: 330
پیامبران و اتمام حجت بر کافران: 336
فارس و مجوس: 337
التزام به اسلام، راه نجات مجوسیان: 345
نامه به باذان، نخستین امیر مسلمان 347
باذان کیست؟ 347
یمن: 351
نکتهها و آموزههای نامه: 352
اهمیت نام خداوند: 352
جهانی بودن رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: 352
خاتمیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: 353
پادشاهی، به ایمان است: 355
عزت، از خداست: 356
نامه به فروۀ بن عمرو جذامی 361
فروهی جذامی: 361
نامه به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم: 362
پاسخ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، به فروهی جذامی: 362
آموزههای نامه: 364
معنا و اقسام هدایت: 364
ناکافی بودن ایمان، بدون عمل صالح: 371
خداوند منشأ همه خیرهاست: 373
اهمیت اقامه نماز: 374
اهمیت زکات: 379
فروهی جذامی، شهید راه هدایت: 382
نامه به حارث غسّانی، فرمانروای شام 385
حکومت غَسّان: 386
علل نامه به حارث غسّانی: 387
پیک پیامبر: 389
آموزههای نامه: 390
اهمیت نام خداوند: 390
پاسداشت جایگاه نام و عنوان رسالت: 390
فضیلت سلام: 391
پذیرش اسلام، نخستین شرط هدایت: 391
شناخت مخاطب: 396
رابطهی رسالت با زوال حکومتها: 398
آموزهها و هدایتها: 403
فضیلت نام خداوند: 403
پاسداشت مقام نبوت: 403
وظیفهی خیر خواهی حاکمان و بازگشت آثار عمل به عامل آن: 404
اطاعت از امیران عادل، اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. 408
بایستگی نظارت بر عملکرد کارگزاران: 409
صالح بودن، مهمترین شرط مدیران دینی: 409
نامه به اسقف و مردم نجران 411
آموزهها و هدایتهای نامه: 412
نام و یاد خداوند: 412
خدای ابراهیم و...، وجه اشتراک دینها: 413
مقام رسالت: 415
اسقف نجران: 415
معنای جملهی «فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیکُمُ اللَّهَ»: 416
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، و حمد خداوند: 417
دعوت به توحید عبادی، رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: 420
واکنش نجرانیان، نسبت به نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: 423
ماجرای مباهله: 424
انصراف هیئت نمایندگی از مباهله: 428
نامه به اکثم، فیلسوف بنیتمیم 431
اکثم کیست؟ 431
در جست و جوی حقیقت: 431
نامه به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم: 432
فرستادگان اکثم، در محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: 433
نامه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم، به اکثم: 433
بازگشت فرستادگان اکثم به بنی تمیم: 434
نکتهها و آموزههای نامه: 437
تحقق توحید و ایمان به آن، نخستین مأموریت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: 437
توحید در خالقیت: 438
توحید در تدبیر: 441
مرگ، به دست خداست: 443
عالم نشر: 445
برهانی بر وجود قیامت: 447
معنای ادب: 452
شرایط ادب: 452
ادب انبیاء و ادب مردمان: 453
نامه به معاذ بن جبل 457
نکتهها و هدایتها: 459
دعا برای مصیبت زده: 459
یادآوری عاریه بودن مال و فرزند: 460
سفارش به صبر: 460
کتابنامه 463
تصاویر 489
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ...»
قرآن کتاب انسان سازی و بزرگترین معجزه جاوید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، اگر نوع مردم در برابر معجزات فعلی چون شق القمر و تسبیح سنگ ریزه و شفای مریضان و زنده کردن مردگان انگشت تعجب به دندان گرفته و به عجز و ناتوانی خود اعتراف و اقرار میکنند، عالمان و فرهیختگان در برابر قرآن کریم که معجزه قولی خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله و سلم است به خاک افتاده و خدای آنرا پرستش و سجده میکنند و اشک شوق از قلب و دل در برابر عظمت قرآن جاری کرده و گویای آن هستند که الخواص للقولیۀ و العوام للفعلیۀ اطوع.
وجه اعجاز قرآن گرچه در فصاحت و بلاغت آن آشکار است اما مهمترین وجه اعجاز این کتاب الهی نه مسأله «صرفه» است و نه معجزات علمی و خبرهای غیبی و نه جنبههای ادبی و فصاحت و بلاغت آن، بلکه قرآن کتاب انسان سازی است و تربیت قرآنی، فردی چون حضرت امیر علیه السلام پدید آورده است که فخر کائنات و سرآمد و قطب اولیاءالله است، اعجاز قرآن را باید در معارف بلند آن و در خداشناسی و معرفی اسماء و صفات الهی جستجو نمود، هرگز و هرگز کتابی در معرفی توحید که غایت آمال و کعبه آرزوهای اولیاءالله است به پایه قرآن نمیرسد این همه فیلسوف و
متکلم و عارف در طول تاریخ آمدهاند و همه ریزه خوار سفره قرآن بوده و هستند و همه در برابر آن سر تعظیم فرود آوردهاند.
پژوهشکده علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله با فضل و عنایت خداوند متعال و با استعانت از حضرت ولی عصر علیه السلام و در پرتو کرامات حضرت فاطمه معصومه علیها السلام که با هدف جذب محققان، مولفان و مترجمان و صاحب نظران در زمینههای مختلف علوم و معارف قرآنی جهت استفاده از ظرفیتهای موجود انقلاب شکوهمند جمهوری اسلامی به منظور پژوهش و تحقیق در علوم قرآنی، ترویج و تبیین معارف والای قرآن کریم، تدوین کتب و پژوهشهای علمی و تحقیقی و تربیت محققان و مدرسان در حوزههای مختلف علوم قرآنی توسط آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه علیها السلام در سال 1388 تأسیس گردید و پژوهشهای روز آمد را وجهه همّت خود قرار داده است.
تأسیس این پژوهشکده که از اهداف دیرینه حضرت آیۀ الله مسعودی خمینی تولیت معظم آستانه مقدسه بوده با زحمات و تلاش پیگیر و مجدّانه ایشان به انجام رسید و اکنون دست همهی محققان این عرصه را به گرمی میفشارد. آنچه اکنون پیش روی شما است شرح و تفسیر و تحلیل نامههای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که با بیانی استوار و عالمانه، توسط نویسنده فرزانه و فرهیخته آن نگارش و سامان یافته است. با توجه به آنکه چند کتاب در موضوع جمعآوری این نامهها و مکاتبات تدوین شده اما اثری که به شرح و تفسیر آنها بپردازد وجود ندارد لذا اثر حاضر در موضوع بدیع و منحصر به فرد است، امید آنکه حضرت ایشان این قلم را در نیام فرو نبرده و سایر نامههای نورانی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به همین سبک و روش شرح و تفسیر کرده و این مجموعه را کامل فرمایند.
رئیس پژوهشکده
علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی رحمه الله
احمد عابدی
سپاس و ستایش خدای بزرگ را که برای تربیت و هدایت انسان پیامبران خود را مبعوث نمود تا مشعلدار صراط مستقیم بوده و جامعه بشری را از سقوط در گرداب شهوات و نفس پرستی رهانیده و خداپرستی و توحید را جایگزین شرک و کفر و نفاق و خودپرستی گردانند.
و صلوات و درود بیمنتهای الهی بر همهی منادیان توحید و حق پرستی بویژه افضل و خاتم پیامبران حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم که با معجزه جاویدش قرآن مجید و با تلاش طاقت فرسا و معجزات قولی و فعلیاش جاهلیت شبه جزیره و ظلم و استبداد حاکم بر آن را به مدینه فاضله و اخلاقمدار و خدا محور تبدیل کرد و با تعلیم و تربیت و ادب الهی خود از آنانکه به قتل و غارت و بیداد افتخار میکردند انسانهای کاملی که هر کدام صدرنشینی قله کمال و معرفت بودند پدید آورد. و پس از آن برای انجام رسالت جهانی و وظیفه رحمۀ للعالمین بودن خود با ارسال نامههای دعوت و هدایت به بسیاری از پادشاهان و رؤسای کفر و الحاد آن روز اقدام نمود و در این مکاتبات و نامهها اخلاق و معنویت و ارشاد و کمال خواهی و خداجوئی را به آنان گوشزد نماید. و بهترین تحیات و سلام و صلوات بر افضل اوصیاء و باب مدینه علم رسول خدا امیر موحدان علی علیه السلام و برخاندان امامان از دودمان او
مخصوصاً ولیالله اعظم حضرت بقیۀ الله ارواحنافداه و عجل الله تعالی فرجه و نیز فاطمه ثانی بنت باب الحوائج الیالله حضرت معصومه علیها السلام.
نگارنده مدتها بود که ضرورت نگارش اثری در مورد نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و معرفی این مکاتبات به کشور اسلامی و عزیزمان و نیز جامعه بشری حاضر را احساس میکرد و با توجه به آنکه کتابهای شرح حدیث فراوان نگاشته شده امّا در خصوص این نامهها و مراسلات کار تحلیلی و پژوهشی محتوائی انجام نشده است لذا چند سال قبل مسئولان رادیو معارف شهر مقدس قم متذکر شدند که این نامهها شرح و تفسیر شده و در سطح مخاطبان و عموم مردم مطالبی در این مورد عرضه شود.
حقیر نیز با وجود مشغلههای زیاد اما بر اثر احساس نیاز و ضرورت ذکر شده این مهم را پذیرفته و تعدادی از این نامهها را مورد بررسی و کاوش قرار داده و مطالبی در این خصوص بیان نموده و پخش گردید. و اکنون مجدداً با بازنگری و تبدیل آنها به نوشتار به صورت کتاب حاضر و با عنوان «پیک هدایت» عرضه گردید امیدوارم که مورد استفاده واقع شود و مورد رضایت حضرت بقیۀ الله امام زمان اروحنافداه قرار گیرد. در اینجا لازم است از حضرت آیۀالله جناب آقای دکتر عابدی (رئیس پژوهشکده علامه طباطبائی رحمه الله) و حجۀ الاسلام والمسلمین علی کرجی و علی اشرف عبدی که در به سامان رساندن و استخراج منابع و ویرایش کتاب و پیگیریها نقش داشتهاند تشکر کنم.
علی اکبر مسعودی خمینی
نیمه رجب 1431 ق.
پیامبران به ویژه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، مظهر کامل صفات خداوند و مصداق بارز انسان کامل هستند، از اینرو سیره و روش آنان در عرصههای گوناگون اخلاقی، اجتماعی، فقهی و مانند آن به عنوان الگو و اسوههای حسنه مطرح میباشد. همانگونه که قرآن کریم درباره ابراهیم میفرماید: قَدْ کانَتْ لَکُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی إِبْراهِیمَ وَ الَّذِینَ مَعَهُ... . (1)
ممتحنه، 4.
برای شما تأسی نیکویی در زندگی ابراهیم علیه السلام و کسانی که با او بودند وجود داشت.... و در خصوص پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثِیراً . (2)برای شما در زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سرمشق نیکویی بود، برای آنها که امید به رحمت خدا و روز رستاخیز دارند، و خدا را بسیار یاد میکنند.معرفی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان «اسوهی حسنه»، در واقع بیان بزرگترین تفاوت میان مکتب پیامبران و غیر آن است؛ زیرا مکتب انبیا، از ویژگی عملی بودن و به واقعیتها توجّه داشتن برخوردار است.
این موضوع، در مکتب پیامبر اعظم و خاتم پیامبران خدا صلی الله علیه و آله و سلم، شاخصتر، جدّیتر و روشنتر مطرح است؛ زیرا اسلام آخرین دین الهی است، و لازم است امت اسلام
نمونهای تمام عیار و قابل پیروی، برای همهی زمانها، ودر هر وضعیتی داشته باشند. براین اساس امیرمؤمنان علیه السلام، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به عنوان نمونهای «کافی» معرفی میکند و میفرماید:
وَ لَقَدْ کَانَ فِی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم کَافٍ لَکَ فِی الْأُسْوَةِ... فَتَأَسَّ بِنَبِیِّکَ الْأَطْیَبِ الْأَطْهَرِ صلی الله علیه و آله و سلم فَإِنَّ فِیهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّی وَ عَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّی وَ أَحَبُّ الْعِبَادِ إِلَی اللَّهِ الْمُتَأَسِّی بِنَبِیِّهِ وَ الْمُقْتَصُّ لِأَثَرِه.(1)
شرحنهجالبلاغة، عبده محمد، تصحیح محمدمحیی الدین، قاهره، مطبعةالاستقامة، ج 2، ص 73.
پیروی کردن از رفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و الگوگیری از او برای شما کافی است... پس از پیامبر پاک و پاکیزهات پیروی کن؛ زیرا راه و رسمش، سرمشقی است برای کسی که بخواهد تأسّی جوید و انتسابی است عالی، برای کسی که بخواهد منتسب گردد و محبوبترین بندگان نزد خداوند، کسی است که از پیامبرش سرمشق گیرد و پا در جای پای او گذارد. امام حسین علیه السلام، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را، اسوهی همهی انسانها میداند و میفرماید:«إِنَّ لِی وَ لَکَ وَ لِکُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ أُسْوَةٌ بِمُحَمَّدٍ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ».(2)برای من و تو و هر مرد و زن مؤمن، محمد صلی الله علیه و آله و سلم نمونه و اسوه است.
پرداختن به زندگی، منش، روش و اصول عملی در سیرهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در واقع پرداختن به گنجینهای بس گران بها، برای استوار گردانیدن حصارهای اعتقادی، و چنگ زدن به اصولی برهانی است؛ سیرهی آن حضرت، آموزگار زهد و آزادگی است، دعوت کننده به ستیز با فقر و کفر است، آموزش روش اهتمام هرچه بیشتر برای نجات مستضعفان و مقابله با مستکبران است؛ سیرهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، الهام
بخش فقیهان در استنباط احکام شرعی، سرمشق زندگی برای مؤمنان و پیروان، ترسیم کنندهی خطوط سیاسی کلی برای سیاستمداران و بیانگر اصول و ارزشهای اخلاقی برای سالکان است.
تأسی به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، آنگاه میسور است که سیره و روش آن حضرت شناخته شود و تحلیلی هوشمندانه از رفتارها و منشهای آن بزرگوار به قصد حقیقتیابی و درس آموزی در این راستا انجام گیرد.
مراد از سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در واقع اصولی است پایدار که تعیین کننده سبک رفتار در حوزهای معین میباشد، و به بیان دیگر؛ سیرهی آن حضرت، منطق عملی ایشان است که در نوع و چگونگی رفتار، حرکات و سکنات، گفتار و تقریرهای آن حضرت جلوهگر بوده است. از جمله جلوههای رفتاری آن حضرت، نامه نگاری به امیران، سفیران، حاکمان و مردمان است؛ که دربردارنده درسهای آموزنده اخلاقی، فقهی، سیاسی، اجتماعی و مانند آن میباشد،
اندیشمندان و نخبگان جامعه اسلامی، در طول تاریخ حیات اسلام کوشیدهاند تا با سرمایهی دانش خویش، به شناخت گونههای رفتاری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بپردازند و در این راستا با بررسی گوشهای از گوشههای زندگی آن حضرت، اثرهای ارزشمندی برای نسلهای پس از خود به یادگار گذاشتهاند.
رسالت گردآوری و تألیف نامههای پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، از دیرباز و در همان قرنهای نخست حیات اسلام، و هم زمان با تألیف کتابهای سیره و مغازی، در کنار دیگر وقایع تاریخی، میان مؤلفان اسلامی به ویژه تاریخ نگاران، دارای اهمیتی ویژه بوده است؛ آنان، نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به عنوان سخنان آن حضرت و نیز جریان فرستادن آنها به مخاطبان گوناگون را به عنوان وقایع تاریخی، در نوشتههای خود میآوردند؛ گرچه آنان، در چند قرن اخیر به گردآوری، تنظیم و باب بندی آنها نیز علاقه نشان دادهاند. بهگونهای که میتوان ادّعا کرد که قرن یازدهم هجری، نقطهی آغازین این حرکت به شمار میآید و تاکنون، تألیفات گوناگونی به صورت مستقل در این باب، عرضه شده است.
این آثار در عین معدود بودن، بیشتر آنها با دید تاریخی به آن نامهها نگریستهاند؛ مانند آنکه آن نامهها در چه سالی، برای چه کسی و به وسیلهی چه فردی فرستاده شده است؟ و به بیانی آنها، آن نامهها را با دید گزارشی در کتابهای خود آوردهاند و در کمتر جایی از آنها به تحلیل و بررسی نامهها پرداختهاند.
و اما آثار مستقلی که در این باره به نگارش درآمده است عبارتند از:
نویسنده این اثر، ابوعبدالله محمد بن علی بن أحمد بن حدیدة انصاری متوفای 784. ق است که در سال 779. ق نگارش آن را به پایان رسانده است. این کتاب دو جلد بوده که جلد اول آن درباره شرح حال کاتبان وحی و دیگر یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که نامهها، پیمان نامهها، صلح نامهها، امان نامهها و مانند آن را مینگاشتند میباشد. و جلد دوم آن به ذکر سفیران و نامه رسانهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به قبیلهها و امپراطوریهای ایران و روم، و نیز متن برخی نامههای مهم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به پادشاهان پرداخته است.
این کتاب، بارها در کشورهای اسلامی از جمله در بیروت به وسیله دارالنشر، با تحقیق محمد عظیم الدین در سال 1405. ق به چاپ رسیده است. نسخه خطی آن را در قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی میتوان جست و جو نمود.(1)
کشف الظنون، حاجی خلیفة، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، ج 2، ص 1710 و معجم المؤلفین، عمر کحالة، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، ج 10، ص 303.
1) (1)
این اثر، به وسیلهی محمد حمید الله حیدرآبادی(1)
محمد حمید اللّه، در 16 محرم سال 1326. ق برابر با 1908. م در حیدرآباد هند، به دنیا آمد. وی حدود نیمی از دوران زندگی خویش را در اروپا و کشورهای خاورمیانه به تحقیق و پژوهش گذرانید. او به زبانهای انگلیسی، عربی، فرانسوی، آلمانی، اردو و اسلامبولی تسلط داشت و با آثار گران بهای خود به زبانهای یادشده، جوامع علمی را بهرهمند کرد. تعداد کتابهای منتشر شده وی 175 عنوان است که بیست کتاب از این میان، به زبان اردو و بقیه به زبانهای خارجی و اروپایی نوشته شده است. حمید اللّه در زندگی طولانی خود، بالغ بر هزار و چند صد مقاله به نگارش درآورد که موضوع آن ها مرتبط با قرآن، سیره نبوی صلی الله علیه و آله و سلم، فقه، تاریخ، حقوق، مکاتیب و غیره میباشد. وی در سال 2002 م در سن 94 سالگی در ایالات متحده آمریکا، بدرود حیات گفت.
در یک جلد به رشتهی تحریر درآمده است. محتوای آن شامل نامهها، پیماننامهها، بیعتنامهها واماننامههای سیاسی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیش و پس از هجرت آن حضرت است. این مجموعه به دو بخش تقسیم شده است؛در بخش نخست، پیماننامههایی که به زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مربوط است نقل شده و در بخش دوم پیماننامههایی که از زمان خلفای راشدین بر جای مانده گردآوری شده است. سپس هر یک از این دو بخش به شاخههای گوناگونی بر حسب وضعیتهای جغرافیایی و سیاسی تقسیم شده است. این وثائق و پیماننامهها، مشتمل بر موضوعهای مهمی میباشد. مانند، معاهدههای جدید یا تجدیدِ معاهدههای گذشته، فراخوانی به اسلام، به کارگماری کارگزاران، و برشمردن وظیفهها و چگونگی دخالت ایشان در امور، بخششها و هدیهها از زمینها و محصولات کشاورزی، امان نامهها و توصیهها، و...
1) (1)
منبع اصلی نویسنده در بخش وثائق نبوی، کتاب طبقات کبرای ابن سعد و در بخش وثائق خلفاء، کتاب تاریخ طبری و فتوح البلدان بلاذری میباشد. در این کتاب، تصویر برخی از نامهها و پیماننامهها مانند متن پیمان صلح مدینه، صلح حدیبیه، نامههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نجاشی و هرقل و خسرو پرویز نیز وجود دارد. هم چنین برخی از خطبههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مانند، خطبهی حجة الوداع نقل شده است. نویسنده در بخشهای پایانی کتاب، به شرح واژگان موجود در متن پیمانها و نامهها، پرداخته است.
این اثر، تا کنون چندین بار از جمله در سال 1407. ق به وسیلهی انتشارات دارالنفائس بیروت، برای ششمین بار به زینت چاپ مزین شده است و به همت آقای سید محمد حسینی به نام «نامهها و پیمانهای سیاسی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اسناد صدر اسلام» به فارسی برگردانده شده که به وسیلهی انتشارات سروش تهران در سال 1377 ش به چاپ رسیده است.
این کتاب، جنبه گزارشی داشته و تحلیلی دربارهی نامهها درآن دیده نمیشود گرچه مترجم آن در مقدمه کتاب کوشیده است تا این کمبود را بزداید و مطالبی درخور توجه به نگارش درآورده است مانند، بررسی سبک نامههای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، ویژگیهای لفظی آنها از نظر سر آغاز و پایان آنها، ویژگیهای محتوایی نامهها و درسهایی که از آنها میتوان برداشت نمود. این ترجمه، به عنوان «کتاب سال جمهوری اسلامی ایران» در سال 1375. ش برگزیده شده است.
این اثر، از دکتر محمد مصطفی اعظمی(1)
وی در اصل، هندی بوده ولی هم اکنون در عربستان زندگی میکند و در دانشگاه الملک السعود به عنوان استاد علوم حدیث تدریس میکند. و افزون بر اثر «کُتّاب النبی»، آثار دیگری دربارهی سیره نبوی مانند دراسات فی الحدیث النبوی و تاریخ تدوینه، به رشتۀ تحریر درآورده و آثار بسیاری از نویسندگان بزرگ را نیز تحقیق کرده است.
است که درآن مطالب سودمندی دربارهی دیوان رسالت، یا دیوان انشاء پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است. و شمار دبیرانی که در این دیوان، کار نوشتن انجام میدادند، به شصت و یک تن رسانده که هر یک از آنان، کاری ویژه انجام میدادهاند؛ برخی سرگرم کارهای نظامی بودند مانند، نوشتن نام داوطلبان شرکت در جنگها، یا ثبت شبیخون زدنها و یا ثبت غنیمتهای جنگی و تقسیم آنها؛ برخی دیگر به پادشاهان نامه مینوشتند، یا به نوشتن امور داد و ستدها، سرگرم بودند؛ دسته دیگر به نوشتن زکات و صدقات میپرداختند. براساس محتوای این کتاب میتوان گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، دیوان لشکر تشکیل داده بود و به سپاهیان اسلام دست مزد پرداخت میکرد، تا پیوسته برای رفتن به جنگ در دستههای رزم آوران، به حال آماده باش به سر برند.این اثر برای ششمین بار در بیروت، به وسیلهی انتشارات المکتب الاسلامی للطباعه و النشر در سال 1424 ق، به چاپ رسیده است.
1) (1)
مؤلف این اثر جناب آقای احمد صابری همدانی(1)
ایشان در سال 1302 در همدان متولد و پس از تحصیلات علوم دینی در حوزههای همدان، مشهد و قم اکنون به تألیف و تدوین آثار علمی و پژوهشی اشتغال دارند.
میباشد و محتوای آن گزارش و تحلیلی است از چگونگی فراخوانی سران دولتها و قبیلهها به اسلام توسط پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و چگونگی واکنش آنان با رسالت آن حضرت. گردآورنده، کوشیده است تا نامههای آن حضرت به پادشاهان و حاکمان ایران، روم، حبشه، عمان، بحرین، و حضر موت، و افزون برآنها، نامه به یهودیان خیبر، اسقفهای نجران و دیگران و پاسخ آنان را جمع آوری کند و در پایان به شماری از کاتبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، سفیران وی، شیوهی نامه نگاری و محتویات هر نامه اشاره میکند و محور آنها را توحید و دعوت به اسلام میداند. وی، به جایگاه اجتماعی این زمامداران و نقش این نامهها در گرایش آنان به اسلام و در نتیجه، هدایت مردم نیز پرداخته است. این اثر، برای بار چهارم به وسیلهی موسسهی فرهنگی انتشاراتی شاکر در 377 صفحه، به چاپ رسیده است.کتاب مستقل دیگردربارهی نامههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، کتابی است از عالم بزرگوار علی احمدی میانجی(2)که پژوهشی درخور توجه در این باره به انجام رسانده است؛ این اثر
1) (1)
2) (2) علی احمدی میانجی فرزند ملاحسینعلی احمدی، در چهارم محرم 1345 ه. ق (1306. ش) در روستای پورسخلو از توابع میانه به دنیا آمد. وی در اوان جوانی مدتی در تبریز به تحصیل علوم دینی پرداخت و در سال 1323. ش به قم عزیمت نمود. او در این شهر، سطوح عالی را نزد آیت اللّه سید حسین قاضی متوفای 1393 ق، علامه طباطبایی (صاحب تفسیر المیزان)، آیت اللّه سید محمد محقق متوفای 1388 ق، آیت الله بروجردی متوفای
نفیس، در سه جلد و در پانزده فصل مهم، تنظیم و تدوین یافته که در آن موضوعهایی از قبیل نامههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به پادشاهان، کارگزاران و رهبران دیگر دینها، قراردادهای آن حضرت، نامههای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد امامان معصوم علیهم السلام، نامههای منسوب به آن حضرت، کاتبان وحی، ویژگیهای آنها از حیث فصاحت و بلاغت، غرائب موجود در آنها، چگونگی آغاز و انجام آنها و دیگر موضوعهای پژوهشی و علمی مفید که به مناسبتهایی در لابه لای فصلها مطرح شده است. بهرهگیری از منبع و مأخذهای مهم اهل سنت از حیث کمی و کیفی از امتیازات بارز این اثر کم نظیر میباشد.
این کتاب به جهت اهمیت ویژهای که دارد، مورد استقبال کم نظیر اندیشمندان جهان اسلام قرار گرفته و تا کنون چندین بار در بیروت، تهران و قم در سالهای 1339 و 1377 ش، به وسیلهی انتشارات دارالحدیث و مانند آن به چاپ رسیده است.
با همهی ویژگیهای خوبی که این کتاب دارد ولی با این حال بیشترجنبه گزارشی و تاریخی دارد و کمتربه تحلیل و بررسی نامهها با دید سیاسی، اخلاقی و اجتماعی، و اینکه آن نامهها چه پیامها، درسها و آثار گوناگونی دارد پرداخته است.
این اثر، از مختارالوکیل و دربارهی نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، شرح حال نویسندگان نامهها و نامه رسانها و سفیران میباشد که در قاهره به وسیلهی انتشارات دارالمعارف به چاپ رسیده است.(1)
رجوع کنید به: معجم ما کتب عن الرسول و أهل بیته، رفاعی عبد الجبار، تهران، وزارت ارشاد، 1371 ش، ج 2، ص 165.
سیرهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، از جهتهای تاریخی، سیاسی، مذهبی، اقتصادی، و مانند آن، میتواند سرچشمهی اثرهای مهمّی در زندگی بشر باشد و سندی گویا برای همهی عصرها به شمار آید.
بنابراین مسلمانان به عنوان پیروان حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، موظفند برای دریافت برنامهای سعادت بخش در دنیا و آخرت، راه و رسم محمدی صلی الله علیه و آله و سلم را به عنوان الگویی کامل، نصبالعین خود قرار دهند و در عرصههای گوناگون اخلاقی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی به ویژه در عرصه سیاست خارجی از آن برنامهها بهره کافی و کامل برند؛ زیرا شناخت سیرهی نبوی صلی الله علیه و آله و سلم، میتواند در شیوههای برقراری ارتباط
1) (1)
رسانهای با کشورها، قبیلهها و قومها مؤثر باشد و پژوهش در ظرافتهای این سیره میتواند برای ارتباطی سالم، سازنده و باعزت با کشورهای مسلمان و غیر مسلمان مفید باشد. و افزون بر آن، نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، دربردارندهی معارف و آموزههای بلند الهی است که میتواند راهگشای پویندگان کوی حقیقت باشند.
با توجه به مطالبی که بیان شد لازم است نامههای پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم که نمود و جلوهای از سیرهی عملی آن حضرت میباشند، با نگاهی نو و متفاوت با آنچه که تاکنون نگارش شده است بازخوانی شود و با در نظر گرفتن پیامها و آموزههای حقوقی، اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و مانند آن به بحث و بررسی دربارهی آنها پرداخت و به شناختی تازه از سیرهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست یافت.
پیش از بحث و بررسی دراین باره لازم است به گونهی اجمال مطالبی چند بیان شود.
بنابر نقل راویان و تاریخ نگاران، در زمان جاهلیت، هیچگونه تعلیم و تعلمی میان مردم جاهلی وجود نداشته است و اگر هم بوده، درخور توجه نبوده، بهگونهای که در سراسر حجاز و اطراف آن، شمار باسوادان از انگشتان دست و پا تجاوز نمیکرده است. بلاذری در این باره میگوید: «هنگامی که اسلام ظهور کرد در میان قریش هفده نفر و در میان اوس و خزرج شهر یثرب، دوازده نفر بودند که خواندن و نوشتن میدانستند»(1)
فتوح البلدان، بلاذری احمد، تحقیق صلاح الدین المنجد، قاهره، مکتبة النهضة المصریة، 1956 م، ج 3، ص 580.
. آنان، خط را بد مینگاشتند و زیبایی در آن مشاهده نمیشد. ابن1) (1)
خلدون، در مقدمه خود مینویسد: «گونهی نوشتن عرب، در حدّ بدوی بود و خط عربی در آغاز پیدایش اسلام از استحکام، اتقان و زیبایی حتی از حدّ متوسط آن به دور بود و این به آن سبب بود که اعراب در توحّش و بدویت به سر میبردند و از صنعت و هنر به دور بودند. برای درک این مطلب به آنچه که در مورد نگارش قرآن کریم انجام دادهاند بنگرید که چگونه کاتبان وحی در روزهای آغازین نگارش خود، آن را با خطهای غیر مستحکم مینوشتهاند و سپس تغییرات زیادی به وسیلهی صاحبان این فن در شیوهی نگارش آنها داده شده است و پس از آنها، تابعان از شیوههای گذشتگان تنها برای تبرّک و این که از صحابه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بودهاند، تقلید میکردند»(1)
مقدمه ابن خلدون، ابن خلدون عبدالرحمن، بیروت، دارالقلم، 1981 م، ص 419.
.بیشتر مردم، نوشتن را عیب میپنداشتند. همانگونه که در تاریخ آمده است که عیسی بن عمر از شاعران زمان جاهلی گفته است: «من به نگاشتن اشعاری مشغول بودم» ذوالرّمه (با اشاره به حرفی از حرفهای یکی از کلمههای شعر) به من گفت: این حرف را به بالا بکش. من به او گفتم: مگر نوشتن را میدانی؟ با دست به دهانش اشاره کرد و به من فهماند که این مسئله را مخفی نگه دار؛ زیرا این کار نزد ما ننگ است».(2)
و اما پس از پیدایش اسلام بر اساس آموزههای دینی، بسیاری از مردم با خواندن و نوشتن آشنایی پیدا کردند و ترغیب و تشویق دینی در این باره آن چنان فراوان بود که باسواد بودن، نوعی کمال برای شخص به شمار آمد. برشماری آموزههای دینی که در این باره مردم را به یادگیری خواندن و نوشتن فراخوانده است، از حوصلهی این
نوشتار خارج است. ولی همین مقدار میتوان گفت که قرآن کریم درطولانیترین آیهی خود از مردم میخواهد تا همهی معاملات خود را بنویسند، که به گونهی غیر مستقیم، مردم را به باسواد بودن ترغیب میکند.(1)
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا تَدایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ... (بقره، 282) ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که بدهی مدت داری (به خاطر وام یا داد و ستد) به یک دیگر پیدا کنید، آن را بنویسید...
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم سفارشهای فراوان به این امر مینمود. همانگونه که خطاب به اصحاب خود میفرماید:«قَیِدوُا العِلمَ بِالکِتابِ».(2)علم را با نوشتن به بند بکشید. و یا در جریان جنگ بدر در سال دوم هجری مشرکانی که به عنوان اسیر به چنگ مسلمانان افتاده بودند و نمیتوانستند برای آزادی خویش فدیه بپردازند؛ هر کدام که قرائت و کتابت را میدانستند، مکلف شدند که ده مسلمان را در مدینه آموزش بدهند تا آزاد شوند. بسیاری از آنها، اقدام به آموزش قرائت و کتابت به کودکان مسلمان کردند و سپس آزاد شده و به مکه بازگشتند، و عدهای از آنها که عدالت و حقانیت اسلام را درک کرده بودند، اسلام آوردند. زید بن ثابت (از کاتبان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم) از کسانی بود که به همین ترتیب نوشتن آموخت.(3)
برنامههای گوناگون و عملی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، سبب شد تا بسیاری از مردم در مدت کوتاه رسالت ایشان، توان خواندن و نوشتن پیدا کنند و افزون بر حفظ کردن قرآن، آن را مینوشتند.
1) (1)
2) (2) بحار الانوار، مجلسی محمد باقر، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1403 ق، ج 39، ص 139.
3) (3) الطبقات الکبری، کاتب واقدی ابن سعد، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1418 ق، ج 2، ص 16 و إمتاعالأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، مقریزی تقی الدین أحمد، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1420 ق، ج 1، ص 119 و البدایةوالنهایة، ابن کثیر دمشقی اسماعیل، بیروت، دار الفکر، 1407 ق، ج 3، ص 328.
موضوع دیگری که نظر دانشمندان را به خود جلب کرده است، آن است که آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نامههایش را با دست خویش مینوشته، و یا اینکه دیگران آنها را به امر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مینگاشتند؟ در این باره میتوان گفت: بنابر گواه تاریخ و تصریح آیههای قرآن کریم، آن حضرت یک فرد امّی به معنای درس نخوانده بوده است. چنان که قرآن دربارهی نخواندن کتاب و ننوشتن وی در طول زندگی آن حضرت پیش از بعثت میفرماید: وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ . (1)
عنکبوت، 48.
پیش از نزول قرآن کتابی را نمیخواندی و با دست خود چیزی نمینوشتی، برای این که کافران پس از بعثت در آیین و نبوّت تو شک نکنند. این آیه در مقام خبر دادن به این واقعیت است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم؛ نه چیزی خوانده است و نه چیزی نوشته است و اما اینکه ناتوان از نوشتن و خواندن بوده است ساکت است.و اما پس از نزول قرآن کریم، بنابر روایات و گواهی تاریخ، آن حضرت، در عمل نه میخواند و نه مینوشت و این دیگران بودند که نامههای آن حضرت را مینوشتند و تنها او متن نامهها را املاء میکرد. وگرچه برخی از دانشمندان براین باورند که نخواندن و ننوشتن او دلیل بر ناتوان بودن او بر نوشتن و خواندن نیست؛ زیرا خواندن و نوشتن، کمال بزرگی است که نمیتوان گفت: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دارای این کمال نبوده است.
1) (1)
علامه مجلسی، میگوید
:«مَنْ کانَ یَقْدِرُ بِإِقْدارِ اللِه تَعالی لَهُ عَلیَ شَقِّ الْقَمَرِ وَأکْبَرٍ مِنْهُ کَیْفَ لایَقْدِرُ عَلی نَقْشِ الْحُرُوفِ الْکَلِماتِ عَلی الصَحائِف وَالألْواح؟».(1)
بحار الانوار، ج 16، ص 134.
شخصیتی که با قدرت خداوند، توانای بر شق قمر و بیشتر از آن بوده است، چگونه بر نوشتن حروف و کلمهها بر صفحهها و لوحها ناتوان بوده است؟توضیح آنکه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، سرآمد جهان بشریت از نظر علم و عمل بوده، سخنان، خطبهها، موعظهها و دستورالعملهای گوناگون او، گواهی روشن بر دانش سرشار و معارف دینی فوقالعاده اوست؛ آن حضرت به رمزهای جهان آفرینش و قانونهایی که در سراسر جهان هستی حکومت میکند، آگاه بوده است. این مطلب نه تنها مورد انکار کسی از مسلمانان نیست، بلکه خودی و بیگانه به عظمت علمی آن حضرت، اعتراف و در برابر آثار، سخنان و قرآن عظیم او سرتعظیم فرود میآورند، آن پیشوای بزرگ، همهی این کمالها را از راه وحی گرفته و همهی این درسها و شناختها را از خداوند منان، آموخته است؛ هرگز پیش معلّمی درس نخوانده، و کسب دانش نکرده است؛ زیرا نبوّت یک نبوغ فردی و اجتماعی نیست که دارندهی آن بسان دیگر نابغهها از راه تعلیم و تعلّم این برتری را به دست آورده باشد، بلکه یک موهبت الهی است که به افراد شایسته عطا میشود.
بنابراین قدرت بر خواندن و نوشتن، خود کمالی است که پیامبر واجد آن بوده، ولی إعمال و به کار بردن آن کمالی دیگر است، که آن حضرت روی یک سلسله مصالح بزرگ، از به کار بردن قلم خودداری میکرد؛ زیرا اگر او بسان مردم دیگر
1) (1)
درس میخواند و نامه مینوشت، مخالفان و دشمنان او، آن را دستاویز قرار داده و چنین وانمود میکردند که آیین توحید، آموزهها و احکام وی، زاییدهی اندیشهها و نتیجهی بررسی و جست و جو در کتابهای پیشینیان است و ارتباطی با جهان وحی و خداوند ندارد. ازاین روقرآن کریم در ذیل آیهای که پیشتر بیان شد میفرماید: ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ1 تو هرگز پیش از این کتابی نمیخواندی و با دست خود چیزی نمینوشتی، مبادا کسانی که در صدد (تکذیب و) ابطال سخنان تو هستند شک و تردید کنند.
و با این که صفحههای زندگی او گواهی میدهد که درس نخوانده بود، ولی با این حال گروهی از یهودیان پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و سلم را متّهم کردند که قرآن و گفتههایش را از روی کتابهای پیشین برداشته است، چنان که قرآن این تهمت را از آنان نقل میفرماید: وَ قالُوا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَها فَهِیَ تُمْلی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً * قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ غَفُوراً رَحِیماً2 و گفتند: این همان افسانههای پیشینیان است که وی آن را رونویس کرده و هر صبح و شام بر او املا میشود. بگو: کسی آن را نازل کرده که اسرار آسمانها و زمین را میداند؛ اوآمرزنده و مهربان بوده است.
آن حضرت، با اینکه از خواندن و نوشتن دوری میکرد، باز از نیش تهمت حسودان آسوده نبود؛ اگر برفرض روزی کتابی به دست میگرفت، یا صفحههایی را
مینوشت، حربهای به دست مخالفان و دشمنان او میافتاد، دیگر آنچه میخواستند میگفتند و نسبت میدادند.
بنابراین پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، فردی درس نخوانده بود و با اینکه توانای بر نوشتن بود ولی هرگز چیزی ننوشت و تنها موردی که زمینهی توهم نگارش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در ذهنها فراهم نمود، صلح نامه حدیبیه است که لازم است به گونهی اجمال به آن اشاره شود.
در ماه ذی القعده سال ششم هجری، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به قصد انجام عمره و حج، مدینه را به سوی مکه ترک کرد، دستور داد شترهای قربانی را با نشانههای قربانی هم راهشان سوق دهند، اما همینکه به حدیبیه (تقریبا در دو فرسخی مکه) رسیدند با اینکه ماه حرام بود و بنابر قانون جاهلیت نیز قریش حق نداشتند مانع ورود مردم به مکه شوند ولی آنان جبهه گرفته و مانع ورود مسلمانان شدند. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پیغام داد که جز زیارت کعبه قصدی ندارم و پس از انجام اعمال حج بر میگردم، قریش موافقت نکردند. مسلمانان اصرار داشتند که با قدرت شمشیر وارد مکه شوند، ولی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حاضر نشد و نخواست احترام کعبه از میان برود. در این جا بود که موافقتشد پیمان صلحی میان قریش و مسلمانان منعقد شود. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام فرمود: تا متن پیمان اینگونه بنگارد: «بسم الله الرحمن الرحیم...» سهیل بن عمرو نمایندهی قریش اعتراض کرد و گفت: این شعار شماست و ما با آن آشنایی نداریم، از اینرو به جای آن «بسمک اللهم» نوشته شد. پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم رو به علی علیه السلام فرمود: که در ادامهی صلح نامه بنویس: این قراردادی است که میان محمد رسولالله و قریش منعقد میگردد. نمایندهی قریش این بار نیز اعتراض کرد و گفت: ما تو را رسولالله نمیدانیم، فقط پیروانت، تو را رسولالله میدانند، ما اگر تو را
رسولالله میدانستیم با تو نمیجنگیدیم و مانع ورود تو به مکه هم نمیشدیم، اسم خود و اسم پدرت را بنویس. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شما من را چه رسولالله بدانید و چه ندانید، من رسولالله هستم.
سپس به علی علیه السلام فرمان داد که بنویس: «این پیمانی است که میان محمد بن عبدالله و مردم قریش منعقد میشود».
در ذیل این جریان نقلهای گوناگونی وجود دارد؛ در بسیاری از کتابها آمده است که علی علیه السلام، کلمهی «رسول الله» را پاک کرد و به جای آن «محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم» را نوشت. و در بسیاری از کتابهای تاریخی و روایی اینکه چه کسی آن را پاک کرده است بیان نشده است و تنها به نگارش آن به وسیلهی علی علیه السلام تصریح شده است. و در برخی نقلها آمده است که پس از خود داری حضرت امیر علیه السلام نسبت به پاک کردن عنوان «رسول الله»، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از او خواست تا جای آن کلمه را در صلحنامه نشان دهد. حضرت امیر علیه السلام آن را به پیامبر نشان داد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، آن را پاک کرده است. و اما تنها در چند کتاب تاریخی آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عنوان «رسول الله» را پاک کرد و خود با دست خطی نازیبا محمد بن عبدالله را به جای آن نوشتند.
در میان آن چند گونه نقل، تنها یک نقل است که سبب توهم آن شده است که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، در یک مورد چیزی نوشتهاند. ولی باید گفت: گذشته از ضعف سند این روایت، بر فرض پذیرش این روایت، باز توان برابری با دیگر روایتهایی که خبرهای تاریخی آن را تأیید میکنند نخواهد داشت. بنابراین جریان صلح حدیبیه نیز نمیتواند دست آویزی برای کسانی باشد که میگویند: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در طول رسالت خود چیزی نوشته است.
از منابع تاریخی معتبر و کهن اسلامی به دست میآید که، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه گروهی «دبیر» داشته است. بعضی از آنها، با خواست پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تنها پس از نزول وحی آیههای قرآن را مینگاشتند که به کاتبان وحی شهرت دارند و برخی از آنها، نامههای آن حضرت به امیران، پادشاهان و رؤسای قومها و صلح نامهها و پیمانها را مینگاشتند و برخی از آنها به کارهای دیوانی مانند زکات، خمس و غنائم را نگارش میکردند، و برخی از آنها در نگارش همهی آن موارد ایفای نقش میکردند. برخی از آن دبیران عبارتند از:
أبان بن سعید بن عاص، أبو بکر بن أبی قحافة، أبو سلمة بن عبد الأسد، أبی بن کعب انصاری خزرجی، أرقم بن أبی ارقم، بریدة بن حصیب بن عبدالله بن حارث اسلمی، ثابت بن قیس بن شماس انصاری خزرجی، جهم بن سعد، جُهَیم ابن صلت قرشی مطلبی، حذیفة بن یمان أبو عبدالله العنبسی، حصین بن نمیر، حنظلة بن ربیع اسدی، حویطب بن عبد العزی، خالد بن سعید بن عاص، خالد بن ولید مخزومی، زبیر بن عوام بن خویلد اسدی، زید بن ثابت انصاری خزرجی، سعد بن أبی وقاص، شرحبیل بن حسنة، طلحة بن عبید الله، عامر بن فهیرة، عباس بن عبد المطلب، عبدالله بن أبی بکر، عبدالله بن ارقم بن عبد یغوث زهری، عبدالله بن رواحة، عبدالله بن زید بن عبد ربه انصاری خزرجی، عبدالله بن سعد بن أبی سرح، عبدالله بن عبدالله بن أبی بن سلول، عثمان بن أبی العاص، عثمان بن عفان، علاء بن حضرمی (عبدالله بن عباد)، علاء بن عقبة، علی بن ابی طالب علیه السلام، عمرو بن عاص بن وائل، محمد بن مسلمة بن
جریس انصاری حارثی، معاذ بن جبل بن عمرو انصاری خزرجی، معاویة بن أبی سفیان صخر بن حرب اموی، معیقیب بن أبی فاطمة، مغیرة بن شعبة و....(1)
الإسلام و الحضارة العربیة، کرد علی محمد، قاهره، مطبعة لجنة التألیف و الترجمة و النشر، 1968 م، ج 2، ص 97 و نظام الحکم فی الشریعة و التاریخ، ظافر القاسمی، بیروت، دار النفائس، 1394 ق، ج 1، ص 48 و أنساب الأشراف، بلاذری احمد بن یحیی، کتاب جمل من انساب الأشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، 1417 ق، ج 1، ص 532 و تاریخ الیعقوبی، احمد یعقوبی، بیروت، دار صادر، ج 2، ص 80 و إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، ج 9، ص 381 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، صالحی شامی محمد، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1414 ق، ج 11، ص 378 و الطبقات الکبری، ج 1، ص 219 و البدایة و النهایة، ج 5، ص 350 و الإصابة فی تمییز الصحابة، بن حجر عسقلانی احمد، تحقیق شیخ عادل أحمد عبد الموجود و شیخ علی محمد معوض، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، 1415 ق، ج 1، ص 625 و ج 2، ص 80 و ص 117 و تخریج الدلالات السمعیة، خزاعی علی، بیروت، دار الغرب الإسلامی، 1419 ق، ص 550 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، بیروت، دار الفکر، 1415 ق، ج 4، ص 333 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، دیار بکری حسین، بیروت، دار الصادر، ج 2، ص 23 و ص 181 و بحار الأنوار، ج 20، ص 335 و بهجة المحافل و بغیة الأماثل، حرزی یحیی بن ابی بکر، بیروت، دارالصادر، ج 1، ص 322 و التنبیه و الإشراف، علی مسعودی، قم، مؤسسهی نشر المنابع الثقافة الاسلامیة، ص 246 و مکاتیب الرسول، احمدی میانجی علی، قم، دار الحدیث، 1419 ق، چاپ اول، ج 1، ص 123 به بعد.
گرچه نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به شخصیتها، حاکمان و مردمان، از صد نامه بیشتر است، ولی همهی آنها دارای آموزههای اخلاقی، اجتماعی، اعتقادی و سیاسی نیستند و بیشتر آنان دربارهی مسائل فقهی و یا موضوعهای قبیلهای است؛ از اینرو بنابر هدف مورد نظر نوشتار، تنها به نامههایی پرداخته میشود که درآنها، مسئلههای اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و باورها مطرح شده است. طبیعی است شمار نامههای
1) (1)
مورد بحث در این نوشتار، انگشت شمار خواهد بود که نزدیک به پانزده نامه میباشد.
و اما درباره شیوهی نگارش، موردهای زیر لحاظ شده است:
در آغاز بررسی نامهها، متن نامه آورده شده و کوشش شده است، افزون بر اعراب گذاری جملههای آن، به فارسی برگردانده شود. و تصویر برخی از آنها که هم اکنون در دسترس هستند در پایان کتاب آورده شده است.
متن نامهها، مستند به منبعهای معتبر روایی و تاریخی شدهاند که نشانی آنها در پاورقی آورده شده است.
نام شخصیتها و حاکمانی که مورد خطاب نامه هستند، آورده شده و به گونهی اجمال، به جایگاه مذهبی و اجتماعی آنها، اشاره گردیده و نیز واکنش آنها دربرابر نامه و یا پیام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، و در آخر سرنوشت او بیان شده است.
کوشش شده است تا وضعیت سیاسی و مذهبی و موقعیت جغرافیایی دیار و کشوری که مخاطب در آن حکومت کرده، و یا حضور دارد، بیان شود تا محتوای نامه و اهمیت ویژهی آن بهتر روشن شود.
شرح حال کوتاهی از زندگی پیکها و نامه رسانهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که نقش مهمی در اثرگذاری نامهها داشتهاند، آورده شده، و به کوششهای آنها در پیاده کردن فرمان آن حضرت، پرداخته شده است.
و اما در بخش اصلی نوشتار، همه، و یا بخشهایی از نامه که دارای آموزهها، نکتهها و پیامهای اخلاقی، و مانند آن میباشند، تحت عنوانهای مناسب، مورد بررسی قرار گرفتهاند.
نامهای که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نجاشی برای دعوت او به پذیرش اسلام نگاشته و به وسیلهی عمرو بن أمیة ضمری برای او فرستاده است، افزون بر ابهام در تاریخ نگارش و ارسال آن، از نظر محتوا و جملههای آن نیز اختلاف در نقل دارد؛ مانند آنکه در نسخههایی در آغاز نامه جملهی «سلام علیک»،(2)یا «سلم انت»،(3)و در برخی نسخهها در پایان نامه، نام جعفر ذکر شده است.(4)و در نسخهای مانند، نسخهی مورد بحث در آغاز و انجام آن، سلام به گونهی «سلام علی من اتّبع الهدی» بدون ذکر نام جعفر آمده است.(5)ولی آن ابهام و این اختلاف، مشکل چندانی در رسیدن به اهداف مورد نظر در این نوشتار که همان بررسی پیامهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی نامهها میباشد ایجاد نخواهد کرد.
1) (1) به تصویر شمارهی «1» مراجعه کنید.
2) (2) إعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی فضل بن حسن، تهران، دار الکتب الإسلامیة، چاپ سوم، ج 1، ص 118 و بحار الأنوار، ج 18، ص 418.
3) (3) تاریخ الأمم و الملوک، طبریمحمد بن جریر، بیروت، دار التراث، 1387 ق، چاپ دوم، ج 2، ص 652.
4) (4) إعلام الوری بأعلام الهدی، ج 1، ص 118 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 652 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 30.
5) (5) الرحیق المختوم، مبارکفوریصفی الرحمان، بیروت، دار الهلال، چاپ اول، ص 321.
واما متن نامه:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله إِلَی النَّجَاشِیعَظیِمِ الْحَبَشَة، سَلامٌ عَلی مَن اتَّبَعَ الهُدیَ، أَمَا بَعْدُ فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکَ اللَّهَ الّذیِ لا إله إلّا هو الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ رُوحُ اللَّهِ وَ کَلِمَتُه أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ الْبَتُولِ الطَّیِّبَةِ الْحَصِینَةِ فَحَمَلَتْ بِعِیسَی مِنْ رُوحِهِ وَ نَفَخَهُ، کَمَا خَلَقَ آدَمَ بِیَدِه، وَ إِنِّی أَدْعُوکَ إِلَی اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَه وَ الْمُوَالاةِ عَلَی طَاعَتِهِ وَ أَنْ تَتَّبِعَنِی وَ تُؤْمِنَ بِالَّذِی جاءَنِی فَإِنِّی رسولالله وَ أَنِّی أَدْعُوکَ وَ جُنُودَکَ إِلیَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ قَدْ بَلَغْتُ وَ نَصَحْتُ، فَاقْبِلْ نَصیِحَتِی، وَ السَّلَامُ عَلَی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَی»(1)
الرحیق المختوم، ص 321 و السیرة النبویة (سید ندوی)، حسنی ندوی سید علی، دمشق، دار ابن کثیر، 1425 ق، چاپ دوازدهم، ص 394 و محمد صلی الله علیه و آله وسلم فی الکتب المقدسة، سامی عامری، قاهره، مرکز التنویر الإسلامی، 1426 ق، چاپ اول، ص 311.
.بسم اللّه الرّحمن الرّحیم از محمد، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به نجاشی، بزرگ حبشه. سلام بر آن کس که پیرو راه هدایت باشد. حمد خداوند کردنم را به تو ابلاغ میکنم؛ خداوندی که معبودی جز او نیست. اوهمان فرمانروای پاک سلامت (بخش و) مؤمن (به حقایق) و نگهبان و مراقب (احوال بندگان) است. و گواهی میدهم که عیسی پسر مریم، آفریده شده و کلمه خداست که آن را به مریم پاکدامن فرا داد و به وجود عیسی آبستن گشت که از روح خویش، در او دمید، همانگونه که آدم را با دست قدرت خود بیافرید. تو را به سوی آفریدگار بیهمتا و پیروی از دستورات او فرا میخوانم تا
1) (1)
از من، که پیامبر خدایم، پیروی کنی و به کتاب آسمانی که برای من فرود آمده، ایمان بیاوری. تو و لشکرت را به سوی خدای بزرگ دعوت میکنم. (بدان که:) پیام خداوند را به تو رساندم و خیر اندیشی و اندرز را به جای آوردم؛ پس آن را بپذیر. درود و رحمت بر آن کس که راه راست را میپذیرد».
نجاشی، عنوان پادشاهان حاکم بر کشور حبشه در زمانهای پیش از اسلام میباشد.(1)
همانگونه که پادشاهان روم را قیصر و پادشاهان چین را خاقان مینامیدند.
نام امروزی این کشور، اتیوپی که در جنوب شرقی قاره آفریقا واقع است و پایتخت آن آدیس آبابا و دین رسمی این کشور مسیحیت میباشد. جمعیت کمی از مسلمانان و دیگر دینها در آن حضور دارند. و اما نام پادشاه حبشه در آغاز تولد اسلام، «اصحمه پسر ابجر» میباشد.(2)سفیران مذهبی و پیام رسانان، باید به محتوای نامههای مذهبی و سیاسی که حکومت اسلامی برای سران کشورهای غیر اسلامی و شخصیتهای مذهبی آنان ارسال میشود، اشراف کامل داشته باشند و افزون بر آن، لازم است بر مبانی اعتقادی دینها نیز احاطه داشته باشند تا بتوانند هنگام تحویل نامه، در صورت لزوم با بیان
1) (1)
2) (2) المعالم الأثیرة فی السنة و السیرة، حسن شراب محمد، دمشق، 1411 ق، چاپ اول، ص 96 و سفر نامه ناصر خسرو، قبادیانی ناصر خسرو، تحقیق د. یحیی الخشاب، بیروت، دار الکتاب الجدید، 1983 ق، چاپ دوم، ص 229 و آثار البلاد و اخبار العباد، قزوینی زکریا بن محمد بن محمود، خطی، مدینه، دانشگاه ملک فهد، ص 56.
خود در برقراری ارتباط علمی با محتوای نامه از صاحبان دینها و مذهبها کمک کرده، در تفهیم درست و کامل خواسته حکومت اسلامی نقش آفرین باشند. همانگونه که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، از میان صحابی خود، «عمرو بن امیه ضمری» را که آگاه بر قرآن کریم و باورهای مسیحیان بود برگزید تا نامه آن حضرت را به نجاشی برساند. ضمری، هنگام تحویل نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نجاشی، پس از تشکر از مهربانی و یاریهای او نسبت به مهاجران مسلمان تشکر نمود و پس از آن با رعایت احترام با بیانی روشن به توضیح محتوای نامه پرداخت ازجمله اینکه این نامه در راستای رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مبنی بر هدایت و راهنمایی مردم است میباشد و در آن از دلیلهای گوناگون برای درستی ادعای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ناکارآمدی دین مسیح در تأمین سعادت انسانها و وقوع تحریف در دین مسیح بهره جسته شده است مانند آنکه در آن از چگونگی آفرینش آدم برای نفی الوهیت عیسی علیه السلام نیز دلیل آورده شده است. او تأکید کرد که بهترین داور برای قضاوت درباره گفتهها و خواستهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، کتاب آسمانی مسیحیان، انجیل میباشد. و در آخر به شیوههای نادرست یهودیان در برخورد با رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشاره نمود و خاطر نشان کرد که اگر تو نیز دربرابر دعوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، شیوه غیر منطقی در پیش بگیری، میان تو و یهودیان که هم دشمن اسلام هستند و هم دشمن مسیحیت، فرقی نخواهد بود.(1)
نک: موسوعة التاریخ الإسلامی، یوسفی غرویمحمد هادی، قم، مجمع اندیشه اسلامی، 1417 ق، چاپ اول، ج 2، ص 654 و السیرة الحلبیة، حلبی شافعی ابو الفرج حلبی، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1427 ق، چاپ دوم، ج 3، ص 348 و سید المرسلین، جعفر الهادی، قم، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزۀ علیۀ قم، 1427 ق، چاپ سوم، ج 2، ص 377 وخاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم، ابو زهره محمد، قاهره،
1) (1)
آغاز و انجام این نامه و نیز محتوای نامه، از حیث گزینش واژهها و جملهها و نوع چینش آنها از نظر تقدم و تأخر، دارای پیامها و درسهای گوناگون اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و مانند آن برای عموم مردم و نیز امیران و زمامداران در ارتباطهای سیاسی و مذهبی با حکومتهای غیر مسلمان و اندیشمندان آنها میباشد و در این جا در راستای اهداف این نوشتار و در حد حوصله آن به مهمترین آنها اشاره میگردد.
بیشتر نامههایی که از آن حضرت در منابع معتبر تاریخی نقل شده است با نام خداوند به صورتهای گوناگون آغاز شده است که در نامهی مورد بحث به گونهی ذکر «بسم الله الرحمن الرحیم» آمده است. پیش از بررسی اهمیت آغازکردن کارها با نام خداوند، شایسته است معنای بسم الله الرحمن الرحیم بهگونه اجمال بیان شود.
نخستین کلمه در این ذکر، کلمهی «اسم» است که از ریشهی لغوی «سُمُو» گرفته شده است و به معنی بلندی و ارتفاع است. و اگر نام هر کس، یا هر چیز دیگر را «اسم» گقتهاند: به خاطر آنست که مفهوم آن پس از نامگذاری از مرحلهی خفا و پنهانی، به مرحلهی بروز، ظهور و ارتفاع میرسد، و یا به خاطر آنست که لفظ با
نامگذاری، معنا پیدا میکند و از اهمال و بیمعنا بودن در میآید و علو و ارتفاع مییابد.
و اما کلمهی الله، اسم است برای حقیقت و ذات مقدسی که جامع و مبدأ همهی کمالها است. بنابراین کلمهی «اللَّه» در میان دیگر نامهای خداوند، جامعترین نام است و به همهی صفات و کمالهای خداوند، و به بیانی به جامع همهی صفات جلال و جمال، اشاره دارد.(1)
مراد از صفات جلال، آن گونه از صفات خداوند است که رفعت، اعتلا و اظهار را دربر دارند، مانند صفت علو، تعالی، عظمت، کبریاء، تکبر، احاطه، عزت، و غلبه. و مراد از صفات جمال، آن دسته از صفات خداوند متعال است که از آن ها بوی بهاء و حُسن استشمام میشود؛ بهاء و حُسنی که دیگران را واله و مجذوب خود میکند، مانند صفات علم، قدرت، حیات، رحمت، جود، جمال وحسن. کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ (الرحمن، 26 و 27) هر آن چه در زمین است نابود شدنی است و ذاتِ باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی خواهد ماند. (المیزان فی تفسیر القرآن، طباطبایی سید محمد حسین، قم، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم، 1417 ق، چاپ هفتم، ج 19، ص 101).
موج اول باشد از دریای ذات نامش اللّه، جامع کلّ صفات(2)
وبه همین دلیل در قرآن کریم، دیگر اسمهای خداوند بیشتر به عنوان صفت برای کلمهی «اللَّه» آورده شده است. همانگونه که میفرماید: فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ3 خداوند، پوشاننده و مهربان است. فَإِنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ4 خداوند، شنوای بسیار دانا است. وَ اللّهُ بَصِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ5 خداوند، به آنچه میکنید، بینا است.
هُوَ اللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ . (1)
حشر، 23.
او است اللَّه، که معبودی جز وی نیست، او است حاکم مطلق، منزه از ناپاکیها، از هرگونه ظلم و بیدادگری، ایمنی بخش، نگاهبان همه چیز، توانا و شکست ناپذیر، قاهر بر همهی موجودات و با عظمت.(2)دربارهی معنای رحمان و رحیم، گفتهاند: صفت «رحمان»، اشاره به رحمت عام خدا است که شامل دوست و دشمن، مؤمن و کافر، و نیکوکار و بدکار میباشد؛ زیرا دیده میشود که باران رحمت بیحسابش همه را فراگرفته، و خوان نعمت بیدریغش همه جا گسترده، و همهی بندگان از موهبتهای گوناگون حیات بهرهمندند، و روزی خویش را از سفره گسترده نعمتهای بیپایانش بر میگیرند، این همان رحمت عام او است که پهنه هستی را در بر گرفته و همگان در دریای آن غوطهورند.
و اما «رحیم»، اشاره به رحمت خاص پروردگار است که ویژهی بندگان مطیع، صالح و فرمانبردار است؛ زیرا آنها به حکم ایمان و عمل صالح، شایستگی این را یافتهاند که از رحمت و بخشش و احسان ویژهای که آلودگان و تبهکاران از آن سهمی ندارند، بهرهمند گردند.
1) (1)
2) (2) انوار درخشان، حسینی همدانی سید محمد حسین، تحقیق محمد باقر بهبودی، تهران، کتابفروشی لطفی، 1404 ق، چاپ اول، ج 8، ص 327 و ج 15، ص 4 و تفسیر اثنا عشری، حسینی شاه عبدالعظیمی حسین بن احمد، تهران، انتشارات میقات، 1363 ش، چاپ اول، ج 1، ص 30 و تفسیر شریف لاهیجی، شریف لاهیجی محمد بن علی، تحقیق میر جلال الدین حسینی ارموی (محدث)، تهران، دفتر نشر داد، 1373 ش، چاپ اول، ج 1، ص 2 والمیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 38 و ج 3، ص 295 و تفسیر نمونه، مکارم شیرازی ناصر، تهران، دار الکتب الإسلامیه، 1374 ش، چاپ اول، ج 2، ص 262.
نشانهی این مطلب آنست که «رحمان»، در همه جای قرآن به گونهی مطلق آمده است که نشانه فراگیری آن است، در حالی که «رحیم»، گاهی به گونهی مقید، ذکر شده که دلیل بر خصوصیت آن است مانند آیهی وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً1 خداوند، نسبت به مؤمنان، رحیم است. و گاه به گونهی مطلق آمده است. مانند سوره حمد. ودر روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود:
«وَ اللَّهُ الهُ کُلِّ شَیْءٍ، الرَّحْمنُ بِجَمیِعِ خَلْقِهِ، الرَّحیِمُ بِالْمُؤْمِنیِنَ خَاصّةً».(1)خداوند، معبود همه چیز است، رحمان نسبت به همهی مخلوقاتش، و رحیم نسبت به خصوص مؤمنان است.(2)
بنابراین معنای «بسم الله الرحمن الرحیم»، عبارت است از؛ «به نام خدایی که رحمت رحمانیهاش همهی بندگان از نیکوکار و بدکار را دربر میگیرد و رحمت رحیمیهاش به بندگان مطیع و فرمانبردار اختصاص دارد».
تعمد ویژه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، بر آغاز کردن نامه با نام خداوند بلکه در آغاز هرکاری، نشان از اهمیت فراوان نام و یاد خداوند دارد. اهمیت ویژه این ذکر الهی، به سبب آن است که یاد و نام خداوند، انسان ذاکر را با موجودی پایدار، جاویدان، فنا ناپذیر، غنی مطلق و به گونهی کلی با موجودی که دارندهی همهی کمالات است، مرتبط میسازد. و براثر این ارتباط است که شخصِ ذاکر، مشمول عنایت پروردگار
شده، در مسیر تخلق به اخلاق الهی قرار میگیرد و موجودی الهی گشته، کارش بابرکت، پایدار و ثمردهنده خواهد شد. و کسی که با ترک نام خدا در آغاز کارها، خود را دراین راستا قرار نمیدهد، کارهایش دارای نتیجه مطلوب نخواهد بود از اینرو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید
:«کُلُّ أَمْرٍ ذِی بَالٍ لَا یُذْکَرُ بِسْمِ اللَّهِ فِیهِ فَهُوَ أَبْتَرُ»(1)
وسائلالشیعة، حرعاملی محمد، تحقیق عبد الرحیم ربانی شیرازی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1403 ق، چاپ پنجم، ج 7 ، ص 170.
. هر کار مهمی که بینام خدا شروع شود، بیفرجام است. و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«کُلُّ أَمْرٍ ذِی بَالٍ لایُبْدَأُ فِیهِ بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحیِمِ اقْطَعٌ».(2)هر کاری که با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز نشده باشد، (آن کار از نتیجهی مطلوب) بریده خواهد بود.
بنابراین پایداری و بقای عمل، بسته به ارتباطی است که با خداوند دارد. و به همین مناسبت خداوند بزرگ در نخستین آیات که به پیامبر فرستاده است دستور میدهد که در آغاز تبلیغ اسلام این وظیفه خطیر را با نام خدا شروع کند: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ...3 بخوان به نام پروردگارت...
و دیده میشود که حضرت نوح علیه السلام، در آن طوفان سخت و عجیب؛ هنگام سوار شدن بر کشتی و حرکت روی امواج کوه پیکر آب که هر لحظه با خطرهای فراوان روبرو بود، برای رسیدن به سر منزل مقصود و پیروزی بر مشکلها به یاران خود
دستور میدهد که در هنگام حرکت و در موقع توقف کشتی «بِسْمِ اللَّهِ» بگویند: وَ قالَ ارْکَبُوا فِیها بِسْمِ اللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها . (1)
هود، 41.
او گفت: به نام خدا بر آن سوار شوید، و به هنگام حرکت و توقف آن، او را یاد کنید.و آنها این سفر پر خطر را، سرانجام با موفقیت و پیروزی پشت سر گذاشتند و با سلامت و برکت از کشتی پیاده شدند. چنان که قرآن میگوید: قِیلَ یا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنّا وَ بَرَکاتٍ عَلَیْکَ وَ عَلی أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ 2 (به نوح) گفته شد: ای نوح! با سلامت و برکت از ناحیه ما بر تو و بر همهی امتهایی که با تو هستند، فرود آی.
و نیز سلیمان در نامهای که به ملکه سبا مینویسد، سر آغاز آن را نام خداوند، قرار میدهد: إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ... . (2)این نامه از سلیمان است و چنین میباشد به نام خداوند بخشنده مهربان...
و باز روی همین اصل، همهی سورههای قرآن جز سوره توبه، با بسم اللَّه آغاز میشود تا هدف اصلی که همان هدایت و سوق بشر به سعادت است از آغاز تا انجام با موفقیت، پیروزی و بدون شکست انجام شود.
و اما سورهی توبه، تنها سورهای است که بسم اللَّه در آغاز آن نیامده است. دلیل آن را چنین گفتهاند: سوره توبه با اعلان جنگ به جنایتکاران مکه و پیمانشکنان آغاز شده، و اعلام جنگ با توصیف خداوند به «رحمان و رحیم» سازگار نیست.(3)
و روی همین اصل است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، که اسوهی نیکوی همهی مردم است همهی کارهای خود را با نام خداوند متعال آغاز مینمود. همانگونه که دربارهی سیرهی عملی آن حضرت آوردهاند که
:«لایِجْلِسُ وَ لایَقُومُ إِلّا عَلَی ذِکْرٍ».(1)
معانی الاخبار، صدوق محمد بن علی، قم، مؤسسه انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1361 ش، ص 82 و مکارم الاخلاق، طبرسی حسن، قم، منشورات شریف رضی، 1392 ق، ص 14.
آن حضرت، نمینشست و برنمیخاست مگر آنکه خداوند را یاد میکرد. وبه اصحاب خود نیز سفارش میکرد تا هنگام آغاز کارها نام خداوند را برزبان جاری سازند. همانگونه که به علی علیه السلام میفرماید:«یَا عَلِیُّ إِذَا أَکَلْتَ فَقُلْ بِسْمِ اللَّهِ...»(2). ای علی علیه السلام! هرگاه خواستی غذا بخوری بگو: بسم الله...
بنابراین، اینکه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، نام خداوند را در آغاز کارها و نامههای خود میآورد این عمل نشانهی اهمیت نام خداوند میباشد. از اینرو با تأسی از این سیره عملی آن حضرت شایسته است کارهای خود را با نام و یاد خداوند آغاز نمود و به کارها رنگ خدایی بخشید و به سوی قرب الهی رهسپار شد.
نکتهی مهم دیگری که در این نامه بلکه بیشترنامههای آن حضرت جلب توجه میکند، ذکر نام و عنوان خود در آغاز نامه است که جای این پرسش است که چرا آن حضرت پس از نام خداوند، بیدرنگ نام و عنوان رسالت خود را ذکر میکنند همانگونه که میفرماید:
«مِنْ مُحَمَّدٍ رَسوُلِ اللّه» آیا اینگونه نامه نگاری، شبهه
خود نمایی و خودستایی در ذهنها را زنده نمیکند؟ و آیا این همان شیوه پادشاهان و امیران طاغوتی در نامه نگاریهای خود به زیردستان نیست؟.
در پاسخ این پرسش میتوان گفت: ذکر نام خود در آغاز نامه، افزون برآن که بر شخص فرستنده نامه تصریح میکند، اشاره به نکتهی مهمتری دارد و آن تأکید بر عظمت و جلالت مقام رسالت است که در شخص آن حضرت تجلی پیدا کرده است. و به بیانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، دارای دو شأن است؛ یکی شأن شخصیت حقیقی که آن حضرت مانند دیگر افراد جامعه است و او هیچ گونه برتری نسبت به دیگران ندارد همانگونه که خداوند به او میفرماید: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ.1 بگو: من فقط بشری مانند شما هستم.
و اما آن حضرت، دارای شأن دیگری است که شخصیت حقوقی او به شمار میآید و آن مقام نبوت و رسالت است. از اینرو همانگونه که بر همگان لازم است از آن جایگاه به عظمت یاد کرده و آن را بزرگ بدارند، بر خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز لازم است از آن مقام بلند، تجلیل نماید و جایگاه آن را پاس بدارد. آیا دیده نمیشود که در نماز همانگونه که بر دیگران لازم است بر آن حضرت صلوات بفرستند، بر خود آن حضرت نیز لازم است بگوید:
«وأَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ. اللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»؟ آیا فرستادن صلوات به وسیله خود آن حضرت، نوعی خود ستایی است یا اینکه تجلیل از جایگاه نبوت و رسالت است؟
بنابراین اینکه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، پس از نام خداوند، بیدرنگ نام و عنوان خود را ذکر میکنند این در واقع تصریح بر شأن حقوقی آن حضرت و تعظیم نسبت به آن است. روشن است که تعظیم و تکریم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، نسبت به مقام نبوت و رسالت به وسیله پیش انداختن نام خود، دلیل بر خودستایی نخواهد بود. همانگونه که مسلمانان و حتی برخی پادشاهان آن زمان مانند، قیصر روم هرگاه به آن حضرت نامهای ارسال میداشتند، نام و عنوان آن حضرت را بر نام خود و دیگر مطالب مقدم میداشتند و این نبوده مگر اکرام و اجلال آنان نسبت به آن جایگاه الهی که شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مصداق آن بود. نمونههای اینگونه از نامهها در تاریخ فراوان است مانند، نامهی خالد بن ولید به آن حضرت که چنین آغاز میکند:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ لِمُحَمَّدِ النَّبیِ رسولالله مِنْ خالدِ بنِ الولیدِ السَّلامُ علیکَ یا رسولالله وَ رَحمةُ اللَّهِ وَ برکاتُهَ...»(1)
البدایة و النهایة، ج 5، ص 98 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 126 و المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ابن جوزی عبدالرحمن، تحقیق محمد عبد القادر عطا و مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول، ج 3، ص 379.
به نام خداوند رحمان و رحیم (این نامه) برای محمد صلی الله علیه و آله و سلم که نبی و فرستادهی خداوند است از خالد ابن ولید. سلام بر تو ای فرستادهی خداوند و رحمت و برکات او بر تو باد.... و مانند پاسخ نامهی آن حضرت به وسیلهی نجاشی که چنین نگاشته است:«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، إِلی مُحَمَّدٍ رسولالله مِنَ النَّجاشی الأَصْحَمُ بنُ أَبْجَر...».(2)
پیش انداختن نام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در آغاز نامهها، در میان ذهنهای مسلمانان گونهای جاگرفت که آن را امری لازم و بایسته میدانستند و این امر به تقدم نام مسلمان بر نام کافر و مشرک گسترش پیدا کرد بهگونهای که اگر مسلمانی به کافری نامه میفرستاد، برای نشان دادن عزت و سربلندی مسلمانان نام خود را بر نام او مقدم میداشت مگر در موردهایی که مصلحت مهم تری در کار بوده است. از اینرو بارها از معصومین علیهم السلام پرسیده میشد: آیا هنگام ضرورت، میتوان نام یهودی، نصرانی و مجوسی را بر نام خود مقدم داشت یا خیر؟ پاسخ داده میشد: اشکالی ندارد.(1)
نک: وسائل الشیعه، ج 8، ص 457 و 496 و اصول کافی، کلینی یعقوب، ترجمه سیدهاشم رسولی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، 1363 ش، چاپ چهارم، ج 2، ص. 651
این شیوهی نامه نگاری، در زمان خلفا نیز ادامه داشت و هرگاه مردم عادی یا امیری برای خلفا نامهای میفرستادند، نام و عنوان آن خلیفه را بر نام خود مقدم میداشتند، تا احترام منصب خلافت حفظ شده باشد. مانند، نامهی عامر بن جراح به ابوبکر،(2)و نامه عبدالله بن عباس،(3)و قرظه بن کعب،(4)و معقل بن قیس به علی علیه السلام.(5)در هریک از آن نامهها پس از بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، نام و عنوان خلیفه زمان خود را بردهاند.
نکته دیگری که در نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نجاشی وجود دارد همانگونه که در جمله
«مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ» آمده است، اعلان الهی بودن رسالت خویش به نجاشی است. این اعلان، در راستای رسالت جهانی آن حضرت میباشد که بارها در قرآن کریم برآن تأکید کرده است. همانگونه که میفرماید: إِنّا أَرْسَلْناکَ بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً . (1)
بقره، 119.
ما تو را به حق برای بشارت و انذار (مردم جهان) فرستادیم. و نیز میفرماید: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً . (2)ما تو را جز برای بازداشتن همهی مردم (از بدیها) نفرستادیم در حالی که بشارت دهنده و بیم دهنده هستی.بنابراین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با ذکر عنوان خود در همان آغاز نامه به الهی بودن رسالت خویش اشاره میکند و در راستای آن، الهی بودن هدف و محتوای نامه را به نجاشی ابلاغ میکند و به گونهی کنایه به او میرساند که محتوای نامه، مورد رضایت و خواست خداوند متعال میباشد و انگیزههای شخصی، قومی و ملی درکار نیست و هرگونه واکنش از حیث پذیرش و یا مخالفت با پیامهای نامه، موافقت و یا مخالفت با خواستههای خداوند میباشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در این نامه، نام نجاشی را با احترام میبرد و با ذکر عنوان و وصف «عَظیم حبشه»، جایگاه اجتماعی و سیاسی او را رعایت میکنند. تأسی از
سیرهی آن حضرت اقتضا دارد که پیروان آن حضرت نیز در مکاتبات سیاسی و فرهنگی خود با سران کشورهای غیر اسلامی با عنوانهای متعارف رعایت احترام را بکنند. بهترین نمونه در این باره، نامهی امام خمینی رحمه الله به گورباچوف؛ رئیس جمهور اتحاد جماهیر شوروی در یازدهم دی سال 1367 شمسی است که ایشان با عنوانهای جناب، آقا و مانند آن، وی را مورد خطاب قرار دادند. در بخشی از آن نامهی تاریخی چنین آمده است:
«جناب آقای گورباچف، باید به حقیقت رو آورد. مشکل اصلی کشور شما مسئلهی مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست. مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست. همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال و بن بست کشیده و یا خواهد کشید. مشکل اصلی شما مبارزه طولانی و بیهوده با خدا و مبدأ هستی و آفرینش است.
جناب آقای گورباچف، برای همه روشن است که از این پس کمونیسم را باید در موزههای تاریخ سیاسی جهان جست و جو کرد؛ چرا که مارکسیسم جوابگوی هیچ نیازی از نیازهای واقعی انسان نیست؛ چرا که مکتبی است مادی، و با مادیت نمیتوان بشریت را از بحران عدم اعتقاد به معنویت، که اساسیترین درد جامعه بشری در غرب و شرق است، به در آورد»(1)
صحیفه امام، موسوی خمینی روح الله، تهران، مؤسسهی تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، ج 21، ص 221.
.با اینکه نجاشی پادشاه و مَلِک حبشه بود، ولی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم درآغاز نامه به جای آنکه او را با عنوان «مَلِک حبشه» مورد خطاب قرار دهد، وی را به «عظیم
1) (1)
حبشه» توصیف میکند؛ دلیل آن (همان گونه که در نامههای دیگر نیز به آن اشاره خواهد شد) این است که بنابر بینش توحیدی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، تنها مَلِک جهان، خداست و پادشاهی، ویژه اوست، از اینرو کسانی که ولایت الهی را نپذیرفتهاند شایسته پادشاهی نیستند. بله آنها عظیم و بزرگ قوم خود هستند و عظیم و بزرگ قوم، یک عنوان عرفی است که مردم جهان به فرد نخست کشور خود میدهند.
و از اینکه عنوان عظیم را به حبشه اضافه نمود به دست میآید که مخاطب در نامه، تنها شخص نجاشی نیست بلکه طرف خطاب نامه، همهی مردم حبشه و همهی کسانی است که نجاشی، ولایت امور آنان را به عهده گرفته است. و چون نجاشی سرنوشت مردمش را در دست دارد پس ملزم است تا پس از آگاهی از محتوای نامه، پیام رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را به همهی آنان ابلاغ کند.
یکی دیگر از جلوههای سیرهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در نامههایش، سلام کردن است که با جملههای «سلم انت»، (1)
مانند نامه آن حضرت به هلال امیر بحرین. نک: الطبقات الکبری، ج 1، ص 210 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشده، حمید الله محمد، بیروت، دار النفائس، 1407 ق، چاپ ششم، ص 156.
«سلام علیکم»، (2)«سلام علیک»،(3)و «السلام علی من اتّبع الهدی»،(4)و «السلام علی من اتّبع الهدی» مانند نامه مورد بحث آن را ابراز داشته1) (1)
2) (2) مانند نامه آن حضرت به قبیله بنی اسد. نک: الطبقات الکبری، ج 1، ص 207.
3) (3) مانند نامه آن حضرت به منذر بن ساوی از بزرگان بحرین، نک: الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، عزالدین محمد کمال الدین، عربی، بیروت، عالم الکتب، چاپ اول، ج 2، ص 16.
4) (4) مانند نامه مورد بحث در پایان آن.
است.(1)
وگاهی نیز نامه های آن حضرت بدون سلام آغاز میگشته است. مانند، نامه ایشان به أهل دما (قریهای از قریه های کشور عمان فعلی). نک: مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 163.
این روش مستمر پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، نشان از اهمیت سلام در زندگی اجتماعی و سیاسی انسانها دارد از اینرو بایسته است بهگونه اجمال به مسئلهی سلام پرداخته شود.پیشینه سلام کردن:
همه امتها و قومها، با همهی اختلافی که از حیث تمدن و فرهنگ با هم داشته و دارند، در این جهت اختلافی ندارند که هر یک در رفت و آمدها و ارتباطهای اجتماعی خود تحیت و سلام دارند؛ آنان در دیدارهایشان با یک دیگر به گونههای اشاره، برداشتن کلاه و یا با ادای کلمات و جملهها آن را میان خود رد و بدل میکنند.
پیش از پیدایش دین مبین اسلام، جز در میان پیامبران و پیروان آنها از سلام کردن به آن گونهای که در اسلام رسم شد، خبری نیست و آنچه هنگام ملاقات با یکدیگر رد و بدل میکردند؛ هم از نظر شکل و هم از نظر محتوا با درود و سلام در اسلام متفاوت است.
درود و سلام در زمان جاهلیت، با جملههای «عِمْ صَباحاً»، و «أَبیْتَ اللًَعْنَ» ادا میشد. کلمهی «عِمْ» در جملهی «عِمْ صَباحاً»، مخفف انْعِمْ صَباحاً است که الف و نون آن را حذف کردهاند که به معنای نعمت، خوشی و فراخی میباشد و صباحاً، به معنای صبح و جملهی عِمْ صَباحاً، به معنای «صبح شما خوش و با نعمت باشد» است. و اما جملهی «أَبَیتَ اللَّعْنَ»، به معنای آن است که؛ تو کاری نکردی که مستلزم لعن و نفرین باشی.
1) (1)
این جملهها و مانند آن در زمان جاهلیت، دربرابر بزرگان قوم و پادشاهان ادا میشدند از اینرو همهی آنها به نوعی خضوع، خواری و تذلل اشاره دارد؛ خواری و تذللی که زیر دست در برابر بالادست، مطیع در برابر مُطاع، و برده در برابر مولایش، اظهار میداشت و درواقع تحیت، نشانهی رسم طاغوتی، استکباری و از رسمهای بت پرستی است که هماره میان امتها در دورههای توحش و غیر آن رائج بوده، هر چند که در هر دوره و در هر نقطه و در هر امتی چهرهای ویژه داشته است.(1)
البرهان فی تفسیر القرآن، بحرانی سید هاشم، تهران، بنیاد بعثت، 1416 ق، چاپ اول، ج 3، ص 604 و وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، السمهودینور الدین علی، بیروت، دار الکتب العلمیة، 2006 م، چاپ اول، ج 1، ص 138 و مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی فضل بن حسن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1372 ش، چاپ سوم، ج 7، ص 247 و السیرة الحلبیة، ج 3، ص 304 و السیرة النبویة (ندوی)، ص 94 و الروض الأنف فی شرح السیرة النبویة، ج 1، ص 100 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 3، ص 182 و ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، گروه مترجمان، تحقیق رضا ستوده، تهران، انتشارات فراهانی، 1360 ش، چاپ اول، ج 15، ص 94.
جایگاه سلام در اسلام:
و اما اسلام در همان آغاز حیات پربار خود که بزرگترین همّش ازمیان بردن ریشهها و نشانههای بتپرستی، دوگانه پرستی و غیر خداپرستی بود، کوشید تا هر رسم و آدابی که به غیرخداپرستی میانجامد و یا از آن پدید میآید را با برنامههای دقیق و پیوسته از میان بردارد، و به جای آن روشهای نوین انسان ساز و تعالی بخش گذاشته، انسان را در مسیر رشد و تعالی قرار دهد. از جمله آن برنامهها، رواج دادن سلام کردن با چهره و محتوای نوین بود.
از دیدگاه اسلام، سلام دادن، ابراز امنیت از تعدی و ستم از سوی سلام دهنده به شخصی است که به وی سلام میدهد؛ شخص سلام دهنده، به سلام گیرنده اعلام
1) (1)
میکند: تو از سوی من در امانی و هیچ گونه ستم و تجاوزی از من نسبت به خودت نخواهی دید وآزادی فطری را که خدا به تو مرحمت کرده، ازسوی من آسیب نخواهد دید.
اسلام، با دگرگونی که در محتوای سلام ایجاد کرد، در واقع کوشید تا بخش مهمی از پایههای زندگی اجتماعی انسانها را تحکیم بخشد؛ اجتماعی که برای ماندگاریش، نیازمند آسودگی مردمان در آبرو، مال و جانشان از دستبرد دیگران است. از اینرو به مسلمانان دستور میدهد تا به عنوان یک سنت، به هم دیگر سلام کنند و در واقع هر کس بکوشد تا طرف مقابل را از هر خطر، آزار و تجاوز خود امنیت دهد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید
:«السَّلَامُ تَحِیَّةٌ لِمِلَّتِنَا وَ أَمَانٌ لِذِمَّتِنَا»(1)
مستدرک الوسائل، نوری حسین، بیروت، مؤسسهی آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، 1408 ق، چاپ اول، ج 8، ص 361.
. سلام، درودی است برای مسلمانان و امانی است برای اهل ذمه(2)ما. و نیز میفرماید:«دَبَّ إِلَیْکُمْ دَاءُ الْأُمَمِ مِنْ قَبْلِکُم أَلْحَسَدُ وَ الْبَغْضاءُ هِیَ الْحالِقَةَُ حالِقَةُ الدّینِ لا حالِقَةُ الشّعْرِ وَ الّذیِ نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ لا تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ حتّی تُؤْمِنُوا وَ لا تُؤْمِنُوا حَتّی تَحابُّوا أَفَلا أُنَبِّئُکُمْ بِشَیٍء إِذا فَعَلْتُمُوُه تَحابَبْتُمْ؟ افشوا السَّلامَ بَیْنَکُمْ».(3)
بیماری امتهای پیشین در شما نفوذ کرده است؛ (بیماری) حسد و دشمنی، که تراشندهاند؛ اما نه تراشنده مو، بلکه تراشنده دینند. به خدایی که جان محمد در دست
او است سوگند که تا مؤمن نشوید، به بهشت نمیروید و تا یک دیگر را دوست ندارید، مؤمن نمیشوید. آیا میخواهید شما را از کاری خبر ندهم که اگر انجام دهید، یک دیگر را دوست خواهید داشت؟ به یک دیگر سلام کنید.
خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلی أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَکَةً طَیِّبَةً . (1)
نور، 61.
پس چون به خانههایی در میآیید به یک دیگر سلام کنید که تحیتی است مبارک و پاکیزه از سوی خداوند. و نیز میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتّی تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلی أَهْلِها ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ . (2)ای کسانی که ایمان آوردید داخل خانههایی که از خود شما نیست نشوید، مگر پس از آنکه با اهل خانه انس گیرید، و بر اهل آن سلام کنید که این برای شما بهتر است، امید است متذکر شوید.خداوند تبارک و تعالی، پیامبرش را نیز به این ادب مؤدب نمود و به او فرمود: وَ إِذا جاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیاتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ، کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلی نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ . (3)هنگامی که مردمی که به آیههای ما ایمان آوردهاند نزد تو میآیند بگو: سلام علیکم، پروردگار شما رحمت به شما را بر خود واجب کرده است.(4)
و اما از نظر شکل، چگونگی و آداب سلام کردن به مردم دستور داد تا هنگام دیدار با یکدیگر جمله «سَلامٌ عَلَیکَ» و «سَلامٌ عَلَیکُمْ» بگویند و هریک بکوشد تا در سلام کردن بر دیگری پیشی بگیرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، میفرماید:
«أَوْلَی النَّاسِ بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ مَنْ بَدَأَ بِالسَّلَامِ».(1)
اصول کافی، ج 2، ص 644 و وسائلالشیعة، ج 12، ص 56 و بحارالأنوار، ج 73، ص 12.
شایسته ترین مردم (نسبت به لطف) خدا و پیامبرش کسی است که آغاز به سلام کند. و نیز میفرماید:«السَّلَامُ (اسْمٌ) مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ فَأَفْشُوهُ بَیْنَکُمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ الْمُسْلِمَ إِذَا مَرَّ بِالْقَوْمِ فَسَلَّمَ عَلَیْهِمْ فَإِنْ لَمْ یَرُدُّوا عَلَیْهِ یَرُدُّ عَلَیْهِ مَنْ هُوَ خَیْرٌ مِنْهُمْ وَ أَطْیَبُ».(2)سلام، از نامهای خداوند است پس آن را میان خود آشکار کنید؛ فرد مسلمان هنگامی که به گروهی گذر کند و به آنان سلام گوید (و پاسخش دهند، سبب افزونی درجه آنان است؛ زیرا سلام را به یادشان آورده است) و اگر پاسخش ندهند، کسی که از آنان بهتر و پاکیزهتر است، پاسخش را خواهد داد.
بنابر سنت نبوی صلی الله علیه و آله و سلم، سلام تنها ویژه کسانی نیست که انسان با آنها آشنایی دارد، چنان که از آن حضرت پرسیده شد:
«أَیُ الْعَمَلِ خَیْرٌ؟:» کدام کار، خیلی خوب
است؟ «فرمود:
تُطْعِمُ الطِّعامَ وَ تَقْریءُ السَّلامَ عَلی مَنْ عَرَفْتَ وَ مَنْ لَمْ تَعْرِفْ».(1)
السنن الکبری، نسایی ابوعبدالرحمن، تحقیق عبد الغفار سلیمان البنداری، سید کسروی حسن، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1411 ق، چاپ اول، ج 6، ص 531 و مسند احمد، ابن حنبل احمد، بیروت، دار صادر للطباعة والنشر، ج 2، ص 169.
اطعام طعام کردنت و سلام کردنت به کسانی که میشناسی و نمیشناسی.آن حضرت، تأکید میکند که پیش از سلام کردن از سخن گفتن بپرهیزند:
«مَنْ بَدَأَ بِالْکَلَامِ قَبْلَ السَّلَامِ فَلَا تُجِیبُوهُ».(2)کسی که پیش از سلام آغاز به سخن کند، پاسخ او را نگویید.
گرچه سلام کردن کار نیکویی است و در اصطلاح فقه، امر مستحبی است ولی پاسخ دادن به آن واجب است. همانگونه که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«السَّلَامُ تَطَوُّعٌ وَ الرَّدُّ فَرِیضَةٌ».(3)سلام دادن مستحب است و پاسخ دادن (به آن) واجب است. و بر اساس آموزههای قرآن کریم و سنت نبوی شایسته است که پاسخ سلام به گونهی بهتر از سلامِ سلام کننده باشد همانگونه که قرآن کریم میفرماید:
«وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ
1) (1)
2) (2) اصول کافی، ج 2، ص 644 و وسائلالشیعة، ج 12، ص 56 و الخصال، صدوق محمد بن علی، تصحیح وتعلیق علی أکبر الغفاری، قم، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزهی علیهی قم، 1362 ش، ج 1، ص 9 و روضةالواعظین، ج 2، ص 58 و کشفالغمة، ابن أبی الفتح اربلی علی، بیروت، دار الأضواء، 1405 ق، چاپ دوم، ج 1، ص 575.
3) (3) اصول کافی، ج 2، ص 644 و وسائلالشیعة، ج 12، ص 58.
حَسِیباً»(1)
نساء، 86.
. و هنگامی که کسی به شما تحیت گوید، پاسخ آن را به گونهی بهتر دهید یا (دستِ کم) به همانگونه پاسخ گویید، خداوند حساب همه چیز را دارد. گرچه تحیت در این آیه هر کار خیری را دربر میگیرد ولی در عین حال سلام کردن را هم شامل میشود. در تفسیر صافی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده که مردی به آن جناب سلام کرد و گفت: السّلامُ عَلَیکَ، حضرت در پاسخش فرمود:السّلامُ عَلَیْکَ و رحمة اللَّه، مردی دیگر رسید و گفت:
السَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ، حضرت در پاسخش فرمود:
السَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ، مردی دیگر رسید و گفت:
السَّلامُ عَلَیْکَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ، حضرت در پاسخش فرمود: وَعَلَیکَ، آن مرد پرسید: چرا رد سلام مرا کوتاه کردی، و به آیه شریفه: وَ إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها...2 عمل نکردی؟ حضرت فرمود: تو برای من چیزی باقی نگذاشتی تا من رد سلام خود را به بهتر از آن اعلام کنم و به این جهت عین سلامت را به تو برگرداندم.(2)
سلام کردن به کفار و گناه کاران:
گرچه سلام کردن دارای فضیلت فراوان است ولی با این حال در اسلام از سلام کردن به کافران، شرابخواران، قماربازان، بت پرستان، رباخواران و مانند آنها نهی شده است.(3)این نهی، فرع و شاخهای از نهیی است که از دوستی و رکون به آن افراد
وارد شده است، همانگونه که قرآن کریم میفرماید: لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری . (1)
مائده، 51.
یهود و نصارا را ولیّ خود مگیرید. و نیز فرموده: لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ . (2)دشمن من و دشمن خود را دوست مگیرید. و یا میفرماید: وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا . (3)به کسانی که ستم کردند رکون مکنید و دل مبندید.براساس این آیهها نباید به کافران و ستمکاران، سلام کرد. ولی در عین حال چه بسا مصلحت اقتضاء کند که انسان برای اینکه دین خدا را تبلیغ کند و ستمکاری را هدایت کند، یا اینکه کلمهی حقی را به گوش آنها برساند، لازم باشد به آنها نزدیک شود. گاه این تقرب حاصل نمیشود مگر با سلام دادن به آنها، تا زمینهی انس گرفتن با مسلمان در آنها فراهم شود و دلهاشان با دل او ممزوج گردد، به همین سبب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به این روش مأمور شدند تا به کافران سلام کند همانگونه که خداوند متعال خطاب به ایشان میفرماید: فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ . (4)از گناه آنها درگذر و سلام بگو.(5)آن حضرت براساس این فرمان به کافران نیز بهگونهای ویژه و در راستای رسالت خویش سلام میکرد و هنگام سلام کردن با تأسی از آیه 47 سوره طه از جملهی وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی (سلام بر کسی که از هدایت پیروی
کند)، بهره میگرفت. این فقره از آیه قرآن، به هدف رسالت و چکیده محتوای دعوت دینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که همان هدایت است اشاره دارد و بیانگر سلامت و دور بودن از هرگونه آسیب دنیایی و آخرتی برای کسانی است که در راه راست قرار گرفته، در مسیر هدایت و عدالت حرکت میکنند.(1)
همان، ج 14، ص 218.
و به بیانی این جمله اعلان سلامت، عافیت و سعادت برای کسانی است که از پیام توحیدی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم پیروی نموده و به سپاس نعمت آفرینش قیام نمایند که در این صورت است که پروردگار، هر یک از آنان را مشمول رحمت و فضل خود میفرماید.(2)آن حضرت هنگام برخورد با کافران و مشرکان از این جمله بهره میجست. از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمود:
روزی ابو جهل بن هشام به هم راهی گروهی از قریش نزد ابوطالب علیه السلام آمده، گفتند: برادرزادهات (محمد)، ما و خدایان ما را اذیت کرد، او را بخوان و به او دستور بده تا دست از خدایان ما بردارد تا ما نیز از خدای او دست برداریم.
ابوطالب علیه السلام، کسی را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد تا بیاید، چون داخل شد، دید جز مشرکان کسی در خانه نیست، گفت
:«السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی»، سلام بر هرکس که پیرو هدایت باشد.(3)
آن حضرت هنگام نامه نگاری با کافران، به آنها بهگونهای که بیان شد سلام میکرد تا افزون بر پیامهایی که در سطرهای آینده به آنها اشاره خواهدشد، راه،
روش و هدف رسالت خویش را بیان کند؛ به ویژه آنکه آن جمله را در آغاز بسیاری از نامهها میآورد تا مخاطب را به پذیرش هدایت تشویق و ترغیب نماید. و در واقع همانگونه که برخی از دانشمندان برآن تأکید کردهاند جملهی
«السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی»، سلام به معنای متعارف نیست، بلکه خبر از چگونگی باور مخاطب است که به سبب فساد اعتقادیش، شایستگی سلام به گونهی «سلام علیک» را ندارد بلکه اگر هدایت را پذیرفته، راه راست را درپی گیرد، مشمول سلامت الهی خواهد شد و مورد لطف خداوند قرار خواهد گرفت. همانگونه که نجاشی پیش از تحویل گرفتن نامه، کافر بود و پس از مطالعه نامه، اسلام را پذیرفت و از سعادتمندان گشت، و پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، در نامههای بعد، به او سلام میکرد.(1)
فتح الباری، ابن حجرعسقلانی شهاب الدین، بیروت، دار المعرفة للطباعة والنشر، چاپ دوم، ج 1، ص 35 و مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 7، ص 22.
سلام به نجاشی و پیامهای آن:
خلاصه آنکه از چگونگی سلام کردن پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به نجاسی در نامه مورد بحث چند درس کلی میتوان فراگرفت:
الف). سلام کردن در نامه، نشانه شخصیت انسانی والای فرستنده نامه و بیانگر رعایت ادب و اجتماعی و سیاسی در معاشرت با انسانها میباشد.
ب). سلام به کافران باید در راستای رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، و برای ایجاد زمینهی هدایت و راهیابی آنها به اسلام باشد.
ج). احترام به مخاطب و رعایت موقعیت اجتماعی او.
1) (1)
د). ارتباطهای سیاسی با کشورهای غیر اسلامی بر اساس احترام متقابل باشد و بر مسلمانان است که در مکاتبات سیاسی خود به ویژه در عصر حاضر که جهان مدعی فرهنگ انسانی و بشری است از کلمهها و جملههای احترام انگیز بهره گیرند.
پیامبر خدا پس از نام خدا، معرفی خود، سلام کردن و مانند آنکه بیان آنها گذشت جملهی
«فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکَ اللَّه» را میفرماید. در اینکه این جمله که در برخی دیگر از نامههای آن حضرت به یاران خود و صاحب منصبان غیر مسلمان نیز آمده است(1)
نک: النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ابن اثیر مبارک، تحقیق طاهر أحمد الزاوی و محمود محمد الطناحی، قم، مؤسسة إسماعیلیان للطباعة والنشر والتوزیع، 1364 ش، چاپ چهارم، ج 1، ص 437 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 6، ص 232 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 144 و البدایة و النهایة، ج 5، ص 98 و الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 622 و ج 2، ص 27 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 148 و ص 158 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 29 و کلمة الرسول الأعظم صلی الله علیه و آله و سلم، شیرازی سید حسن، کویت، دار العلوم، 1427 ق، چاپ اول، ص 213 و...
به چه معناست؟ میان دانشمندان دیدگاههای گوناگونی وجود دارد؛ بنابر دیدگاه برخی از آنها، کلمهی «الی» در «الیک» به معنای «مع» برابر با کلمه «با» در فارسی میباشد. آنگاه معنای«فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکَ اللَّهَ» آن است که من و تو خدا را حمد میگوییم. یا من هم راه تو خداوند را حمد میکنیم.(2)
1) (1)
2) (2) نک: بحار الأنوار، ج 28، ص 114 و ج 33، ص 102 و مکاتیب الرسول، احمدی میانجی علی، قم، دار الحدیث، 1419 ق، چاپ اول، ج 2، ص 432 و اللمعة البیضاء، تبریزی انصاری محمد علی، تحقیق سید هاشم میلانی، قم، دفتر نشر الهادی، 1418 ق، چاپ اول، ص 362 و النهایة فی غریب الحدیث، ج 1، ص 437 و لسان العرب، ابن منظورمحمد، ابن منظور، قم، نشر أدب الحوزه، 1405 ق، ج 3، ص 157 و ج 15، ص 435 و تاج العروس، زبیدی محمد مرتضی، تحقیق علی شیری، بیروت، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1414 ق، ج 20، ص 367.
به نظر میرسد چنین دیدگاهی کامل نباشد؛ زیرا مخاطبی که از حریم ایمان به دور است و از معارف توحیدی بیگانه است چگونه میتواند همپای پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، به حمد خداوند بپردازد و خداوند را ستایش کند.
و اما بنابر دیدگاهی دیگر، کلمهی «الی» در «الیک» به معنای انتهای غایت است و این دیدگاه مستند به قاعدهی «تضمین» از قاعدههای ادبیات عرب میباشد. مراد از قائدهی تضمین، آن است که کلمهای که معنای معینی دارد در کنار آن معنا، معنای دیگری نیز گنجانده شود و برای اینکه آن کلمه بتواند دو معنا را داشته باشد معمولا با حروف متعدی آورده میشود.(1)
مجمع البحرین، طریحی فخر الدین، تحقیق سید احمد حسینی، تهران، کتابفروشی مرتضوی، 1375 ش، چاپ سوم، ج 1، ص 426 و النظم الدرر فی تناسب الآیات والسور، بقایی ابراهیم بن عمر، ج 4، ص 74.
از باب مثال کلمهی «قَضی»، به معنای حکم کردن است ولی با متعدی کردن آن با کلمه «الی» متضمن و دربردارندهی معنای «انزال»، «رساندن» و یا «به نهایت رساندن» میشود. همانگونه که درآیه زیرآمده است: وَ لَوْ یُعَجِّلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُمْ بِالْخَیْرِ لَقُضِیَ إِلَیْهِمْ أَجَلُهُمْ فَنَذَرُ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ2 و اگر خدا برای مردم به همان شتاب که آنان در کار خیر میطلبند، در رساندن بلا به آنها شتاب مینمود، قطعاً اجلشان فرا میرسید. پس کسانی را که به دیدار ما امید ندارند، در طغیانشان رها میکنیم تا سرگردان بمانند.
1) (1)
در این آیه نوعی از تضمین هست، یعنی کلمهی «قضی» متضمن معنای «رساندن» است، و به این جهت است که با حرف «الی» متعدی شده است. پس کلمهی لَقُضِیَ إِلَیْهِمْ ، به معنای آن است که خداوند، حکم به رساندن مرگ به آن مردم میباشد.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 22.
و اما جمله
«فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکَ اللَّهَ» نیز از همین قبیل است که در کنار معنای حمد کردن، معنای رساندن، ابلاغ و اعلان تام کردن گنجانده شده است، از اینرو با کلمهی «الی» متعدی شده است. براین اساس معنای جملهی فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکَ اللَّهَ، عبارت است از آن که؛ «من خداوند را حمد میکنم در حالی که این حمد کردن را بهگونه تام به تو ابلاغ و اعلان میدارم.» و اینگونه حمد کردن در مواقعی است که شخص میخواهد حمد خود را از باب آموزش و اعلان موضع اعتقادی خود به دیگری برساند. و به بیانی گاهی شخص با خدای خود خلوت نموده و او را جملههای الحمدلله و یا الحمدالله و یا احْمَدُکَ و مانند آن میستاید و گاهی در مواجهه با دیگران میخواهد چگونگی حمد کردن خود را به آنها ابلاغ نماید که بهگونه «احمد الیک الله» آورده میشود.(2)
1) (1)
2) (2) بحار الأنوار، ج 66، ص 327 و تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، قمی مشهدی محمد بن محمدرضا، تحقیق حسین درگاهی، تهران، سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1368 ش، چاپ اول، ج 1، ص 116 و منهاج البراعه، فیشرحنهجالبلاغة، هاشمی خوئی میرزا حبیب الله، تصحیح سید ابراهیم میانجی، ج 4، ص 248 و ج 10، ص 380 و عمده القاری، عینی محمود، بیروت، دار إحیاء التراث العربی. ج 6، ص 466 و ج 29، ص 202.
به نظر میرسد با توجه به رسالت الهی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در هدایت انسانها و راهنمایی آنها به حریم توحید و خداپرستی، این معنای دوم به صحت نزدیکتر باشد.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم پس از ابلاغ حمد خداوند به نجاشی، با بهرهگیری از آیه 23 سوره حشر، خداوند را به چند وصف، توصیف میکند و میگوید: اَللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ.
پرسشی که در این جا مطرح است آن است که؛ الله، که جامع همه صفات کمالی است و در دعای جوشن کبیر هزار صفت از آن صفتهای بیکران الهی برشمرده شده است، چرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هنگام حمد خداوند از میان آن صفات، تنها صفتهای لاالهالاهو، مَلِک، قدوس، سلام، مؤمن و مهیمن را ذکر میکند؟ آیا از گزینش این چند صفت، هدف خاصی داشته است؟
با توجه به جایگاه سیاسی نجاشی، پاسخ به پرسش بالا چندان پیچیده نخواهد بود؛ زیرا او پادشاه حبشه بوده و مانند هر پادشاه و فرمانروای دیگر مدعی است که با تدبیرِ مقتدرانه خود میتواند مردم مرز و بوم خود را به قلههای سربلندی برساند و با برنامههای قاطعانه و بینقص، میتواند امنیت، رفاه و سلامت فردی و اجتماعی را برای آنان به ارمغان آورد؛ و اما پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، با گزینش آن چند صفت از صفتهای الهی، ناکارآمد بودن مدیریت بشری را به او گوشزد کرده و تأمین سعادت دنیای و آخرتی مردم را تنها در پرتو قانونی معرفی میکند که از سوی پدیدآورنده و مالک حقیقی انسانها برای انسانها به وسیله پیامبران فرستاده شده است. آنگاه کسی میتواند در راستای هدفهای بالا، بر مردم حکومت کند که به خداوندِ یکتای
ملکِ قدوسِ سلامِ مؤمنِ مهیمن، ایمان آورده، در پناه عنایات ویژهی او به تدبیر امور بپردازد. و قانونی میتواند مردم را به سرای سعادت و خوشبختی رهنمون سازد که نمودی از آن صفتهای الهی باشد. و این قانون، جز وحی الهی چیز دیگری نخواهد بود.
و اما لا اله الا هو، یگانگی خداوند را دلالت دارد و به معنای نفی هرگونه معبود جز خداوند میباشد. و کلمهی «مَلِک» (به فتح میم و کسره لام)، به معنای مالکِ تدبیرِ امورِ مردم، و اختیاردار حکومت آنان است.
توضیح آنکه واژهی «ملک»، به چند گونه تلفظ میشود؛ اگر حرف میم آن، کسره داشته باشد (مِلْک)، به معنای دارایی و مال میآید و جمع آن، أَملاک خواهد بود و به دارنده آن دارایی و مال، مالک گفته میشود. و اگر حرف میم آن، ضمه داشته باشد (مُلْک)، به معنای نظامی است که بر اجتماع حاکم میباشد و به کسی که حاکم برآن نظام است مَلِک به معنای فرمانروا و سلطان گفته میشود. و جمع آن مُلُوک میباشد. بنابراین مَلِک به معنای کسی است که تدبیر امور مردم و حکومت بر آنان را در اختیار دارد و مالک سلطنت بر جامعه میباشد.
بنابرآموزههای وحی الهی، تدبیر نظام حاکم مطلق بر هستی، ویژه خداوند است. لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فِیهِنَّ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ . (1)
مائده، 120.
حکومت آسمانها و زمین و آنچه در آنها است از آن خداوند است و او بر هر چیزی توانا است.(2)و کلمهی «قدوس»، مبالغه در قدس، نزاهت و پاکی را افاده میکند. و کلمهی «سلام»، به معنای کسی است که با سلام و عافیت با دیگران برخورد کند، نه با ستیز، شر و ضرر. و کلمهی «مؤمن»، به معنای کسی است که به دیگری امنیت بدهد، و او را در امان خود حفظ کند. و کلمهی «مهیمن»، به معنای چیره و مسلط بر شخصی و یا چیزی است.(1)
همان، ج 19، ص 222.
نکته مهم دیگری که در نامهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نجاشی جلب توجه میکند، بهرهگیری از شیوهی جدال احسن برای برقراری ارتباط منطقی با مخاطب خود و آماده نمودن او برای پذیرش معارف توحیدی میباشد. پیش از بیان مطلب مورد نظر لازم است به گونهی اجمال درباره معنا و کاربرد جدال احسن بحث و بررسی شود.
معنای جدل:
جدل در لغت، به معنای تاباندن موهای بز، گوسفند و شتر برای بافتن ریسمان است و در اصطلاح علم منطق، عبارت است از ترتیب مقدمههای غیر علمی، برای مغلوب کردن طرف مقابل و یا بهرهگیری از موضوعهای درست و نادرست که طرف مقابل آنها را قبول دارد و تکیه بر آنها برای قبولاندن مطلب مورد نظر خود. بنابراین در جدل، گاه از باورهایی بهره گرفته میشود که تنها مورد پذیرش مخاطب است و گاه موضوعهایی به میان آورده میشود که مورد پذیرش هردو طرف بوده و به عنوان وجه اشتراک میان آن دو مطرح میباشد. به اینگونه که با دست مایه قرار دادن آن موضوعها، کوشش میشود تا طرف مقابل به پیامدها و لوازم باورهای خود
1) (1)
یا باورهای مشترک، ملتزم شود. و اما جدال، به آن عملی گفته میشود که میان دو نفر یا دو گروه برای چیره شدن بردیگری انجام میدهند.
اقسام جدال:
جدال به اعتباری بر دو گونه است؛ جدال به باطل، و آن جدالی است که اهل باطل برای سرکوبی حق انجام میدهند که در آن از مقدمههای باطل با شیوه تعصب و تحقیر برای رسیدن به نتیجه باطل بهره گرفته میشود. قرآن کریم، چنین میفرماید: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدیً وَ لا کِتابٍ مُنِیرٍ . (1)
لقمان، 20.
و برخی از مردم کسانی هستند که درباره خدا مجادله میکنند بدون آن که دانشی، یا هدایتی، یا کتابی روشن کننده داشته باشند.این نوع از جدال، در دین مقدس اسلام، سرزنش شده و از آن نهی شده است؛ زیرا خشونت در بحث، برتری جویی، تحقیر طرف مقابل، اظهار کبر و غرور، بیاحترامی به اندیشهی دیگران، و نبود صمیمیت در بحثها، همه از کارهایی است که سبب شکست انسان در بحث میشود، از اینرو معصومین علیهم السلام، جدال به این معنی را نهی کرده و آن را در رسیدن به مقصد، ناکارآمد دانستهاند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«لَایَسْتَکْمِلُ عَبْدٌ حَقِیقَةَ الْإِیمَانِ حَتَّی یَدَعَ الْمِرَاءَ وَ إِنْ کَانَ مُحِقّاً»(2). هیچ کس حقیقت ایمان را بهگونه کامل درک نمیکند مگر این که «مراء» را ترک گوید، هر چند حق با او باشد. و نیز فرمود:
«مَا ضَلَّ قَوْمٌ إِلَّا أَوْثَقُوا الْجَدَلَ».(3)هیچ گروهی پس از
هدایت گمراه نشدند مگر اینکه از راه جدال و بحثهای پرخاش گرانه و برتریجویانه، که حقیقت در آن دنبال نمیشود وارد شدند.
قسم دیگرجدال، جدال به احسن است و آن بهرهگیری از باورها و دیدگاههای مورد پذیرش طرف مقابل یا هردو طرف و دست مایه قرار دادن آنها برای اثبات حق است؛ چه باورهای طرف مقابل حق باشد و چه باطل.
این گونه از جدال، مانند برهان و استدلالهای قوی و نیرومند، یکی از راههای تسخیر دلها و نفوذ سخن حق در آنها میباشد؛ چه بسیارند کسانی که در پژوهش، موفق هستند، و بر مسائل علمی مسلط و آگاهند، ولی چون از شیوه «جدال احسن» آگاه نیستند، کمتر در گفت و گو با دیگران موفق به نفوذ در قلب آنها میشوند. و اما کسانی که این توانایی را دارند بهتر میتوانند در احتجاج با دیگران موفق باشند. ازین رو خداوند متعال، پیامبر خود را به این شیوه تبلیغی چنین سفارش میکند: اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ . (1)
نحل، 125.
به راه پروردگارت با حکمت و موعظه نیکو دعوت کن و با آنها با روشی که نیکوتر است مجادله نما. همانگونه که مسلمانان را به جدال احسن با اهل کتاب فرامیخواند: وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلاّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِلاَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّا بِالَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُکُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ2 .1) (1)
و با اهل کتاب جز با جدال احسن، مجادله نکنید، مگر ستمگران از آنان، و (به آنان) بگویید: ما به آنچه (از سوی خدا) بر ما و شما نازل شده ایمان داریم، و خدای ما و خدای شما یکی است و ما تسلیم او هستیم.(1)
نک: الشفاء، برهان، شیخ الرئیس ابن سینا، قم، کتابخانة آیه الله مرعشی نجفی، 1404 ق، ص 166 و الجوهر النضید، نصیرالدین طوسی، تصحیح محسن بیدارفر، قم، انتشارات بیدار، 1371 ش، چاپ پنجم، ص 233 و اللمعات المشرقیة فی الفنون المنطقیة، ملاصدرا محمد، تصحیح مشکاة الدینی، تهران، انتشارات آگاه، 1362 ش، چاپ اول، ص 33 و البصائر النصیریة فی علم المنطق، فی علم المنطق، سهلان الساوی عمر، تحقیق حسن مراغی، تهران، شمس تبریزی، 1383 ش، چاپ اول، ص 388 و شرحالمنظومة، سبزواری ملاهادی، شرح و تعلیق حسن زاده آملی، تهران، نشر ناب، 1369 ش، چاپ اول، ج 1، ص 103.
دراین آیه به دست مایه قرار دادن باورهای مشترک میان اسلام و دیگر دینها، هنگام جدال احسن، تصریح شده است و آنها کتابهای آسمانی و توحید میباشند.
تبیین جدال احسن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در نامه به نجاشی:
همان گونه که در سطرهای پیشین بیان شد؛ در جدل، برروی مقبولات مخاطب یا مشترکات دوطرف تکیه میشود تا زمینه پذیرش مطالب در مخاطب فراهم شود. و اما پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در نامه خود به نجاشی پیش از دعوت او به معارف توحیدی و راهنمایی به هدایت و رستگاری، به چند امر مشترک میان خود و نجاشی که مسیحی و پیرو دین حضرت عیسی علیه السلام میباشد اشاره میکند. آن حضرت، به جای آنکه بیدرنگ نجاشی را به اسلام فراخواند، به فرزندِ مریم بودنِ عیسی علیه السلام و روح و کلمه الهی بودن آن پیامبر بزرگ و نیز طهارت مریم علیها السلام، به عنوان پیش فرضهای مورد قبول نجاشی گواهی میدهد تا هنگامی که او را به توحید فرامیخواند، پذیرش آن
1) (1)
براو مشکل نباشد همانگونه که میفرماید:
وَ أَشْهَدُ أَنَّ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ رُوحُ اللَّهِ وَ کَلِمَتُه أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ الْبَتُولِ الطَّیِّبَةِ الْحَصِینَةِ فَحَمَلَتْ بِعِیسَی مِنْ رُوحِهِ وَ نَفَخَهُ، کَمَا خَلَقَ آدَمَ بِیَدِه. گواهی میدهم: عیسی فرزند مریم علیهما السلام، روح خدا و کلمه اوست که به مریم علیها السلام القا شده است؛ مریمی که بتول، طیب و حصین است و (بیآنکه بامردی درآویخته باشد) به عیسی علیه السلام باردار شد، همانگونه که آدم (بیآنکه پدر و مادری داشته باشد) با قدرت خداوند، آفریده شد.
آن حضرت، با این جملهها به سه امر مهم اشاره میکند و با مقدمه قرار دادن آنها، نجاشی را به توحید و اسلام دعوت میکند و آن سه امر عبارتند از؛ فرزندِ مریم بودن عیسی علیه السلام، روح و کلمه خدا بودن او و پاکدامنی مریم مادر عیسی علیه السلام. این چند امرجز در چند مورد جزئی(1)
درانجیل، حضرت مریم را نامزد یوسف نجار (پسر عموی مریم که در بیت المقدس خدمت میکرد) معرفی کرده است ولی قرآن چیزی در این مورد بیان نکرده است.
، برابر با محتوای کتاب انجیل که کتاب آسمانی نجاشی بوده است میباشد. در انجیل متی آمده است:«امّا ولادت عیسی مسیح چنین بود که چون مادرش به یوسف نامزد شده بود قبل از آنکه با هم آیند او را از روح القدس حامله یافتند. و شوهرش یوسف چونکه مرد صالح بود نخواست که او را عبرت نماید پس اراده نمود او را به پنهانی رها کند.
اما چون او در این چیزها تفکر میکرد ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وی ظاهر شده گفت: ای یوسف پسر داود از گرفتن زن خویش مریم مترس؛ زیرا آنچه در وی
1) (1)
قرار گرفته از روح القدس است و او پسری خواهد زایید و نام او را عیسی خواهی نهاد».(1)
انجیل متی، باب اول، جمله های 19 تا 21.
و در انجیل لوقا پس از ذکر داستان زکریا و یحیی میگوید:«و در ماه ششم جبرائیل فرشته از جانب خدا به بلدی از جلیل که ناصره نام داشت فرستاده شد. نزد باکره نامزد مردی مسمّی به یوسف از خاندان داود و نام آن باکره مریم بوده پس فرشته نزد او داخل شده گفت سلام بر تو این نعمت رسیده خداوند بر توست و تو در میان زنان مبارک هستی. چون او را دید از سخن او مضطرب شده متفکر شد که این چه نوع تحیت است. فرشته بدو گفت: ای مریم ترسان مباش؛ زیرا که نزد خدا نعمت یافتهای. و اینک حامله شده پسری خواهی زایید و او را عیسی خواهی نامید... مریم به فرشته گفت: این چگونه میشود و حال آنکه مردی را نشناختهام. فرشته در جواب وی گفت روح القدس بر تو خواهد آمد و قوّت حضرت اعلی بر تو سایه خواهد افکند... زیرا نزد خدا هیچ امری محال نیست»(2)و اما در انجیل یوحنا، حضرت عیسی علیه السلام به عنوان «کلمه» معرفی شده است. «در ابتداء کلمه بود و کلمه نزد خدا بود»(3)
به هر حال آنچه در اناجیل آمده با گزارش قرآن درباره حاملگی مریم مشابهت اصولی دارد هر چند که در بعضی از انجیلها از این حادثه برداشت کفرآمیزی شده و عیسی علیه السلام به عنوان فرزند خدا معرفی شده است.(4)
حال باید دید که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم از ذکر آن چند امر مشترک چه هدفی در نظر گرفته و آنها را برای چه مرادی بیان کرده است؟ با مراجعه به قرآن کریم و قرینه گرفتن آیههای آن پاسخ به این پرسش به دست خواهد داد.
نام بردن عیسی علیه السلام به عنوان فرزند مریم که در قرآن کریم نیز بیش از بیست بار تکرار شده است،(1)
نک: بقره، 87 و 257 و آل عمران، 45 و نساء، 157 و 171 و مائده، 17 و 46 و 75 و 78 و 110 و 112 و 114 و 116 و توبه، 31 و احزاب، 7 و حدید، 27 و صف، 6 و 14 و...
اشاره به این نکته است که عیسی علیه السلام مانند دیگر فرزندان آدم در رحم مادر قرار داشت و دوران جنینی را گذراند و مانند دیگر افراد بشر به دنیا آمد، شیر خورد و در آغوش مادر پرورش یافت، یعنی، همه ویژگیهای بشری در او بود. چگونه ممکن است چنین کسی که مشمول و محکوم قوانین طبیعت و تغییرات جهان ماده است، خداوندی ازلی و ابدی باشد؟.و به بیانی، میانِ نداشتن پدر و الوهیت، ملازمهای وجود ندارد. پس معنا ندارد که مسیحیان، حضرت عیسی علیه السلام را به عنوان یکی از سه خدا مطرح سازند. و کسی چنین باوری داشته باشد، نمیتواند یگانه پرست باشد، از اینرو قرآن کریم میفرماید: لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ.2 هر آینه کافر شدند کسانی که گفتند: محققا خداوند، همان مسیح فرزند مریم است. و یا میفرماید: لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللّهِ شَیْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ یُهْلِکَ
1) (1)
اَلْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.1 بهگونه یقین آنها که گفتند: خداوند، همان مسیح فرزند مریم است کافر شدند. بگو: اگر خدا بخواهد مسیح فرزند مریم و مادرش و همهی کسانی را که در روی زمین هستند هلاک کند، چه کسی میتواند (او را ازاین کار) جلوگیری کند؟ (آری) برای خداست حکومت آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو قرار دارد، هر چه بخواهد میآفریند (حتی انسانی از مادر و بدون پدر مانند مسیح) و او بر هر چیزی قدرت دارد.
بنابر محتوای این آیه، اگر عیسی علیه السلام خدا باشد، آفریدگار جهان نمیتواند او را هلاک کرده، بمیراند و به این ترتیب قدرتش محدود خواهد بود و کسی که قدرتش محدود باشد، نمیتواند خدا باشد. و حال آنکه قدرتِ خداوند که عین ذات اوست، نامحدود است و عیسی علیه السلام، پسرِ مریم، و بشری مانند بشرهای دیگر است و هر بشری، پذیرنده مرگ است.(1)و به بیان دیگر مضمون این آیه، برهانی است بر بطلان باور مسیحیان؛ برهانی که از راه تناقض بودن آن باور اقامه شده؛ زیرا بنا بر باور مسیحیان، حضرت عیسی علیه السلام، از یک سوی، اله و معبود است، و از سوی دیگر، بشر و مخلوق میباشد؛ چون هماره از آن جناب به نام عیسی پسر مریم یاد میکنند، و همهی امتیازهایی که برای دیگر افراد بشر روا و ممکن میدانند، برای عیسی پسر مریم علیه السلام نیز روا و ممکن میدانند، و همهی ساکنان روی زمین مانند خود زمین و
1) (2) نک: تفسیر نمونه، ج 4، ص 326 و تفسیر هدایت، مترجمان، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1377 ش، ج 2، ص 295.
سراپای آسمانها و اجزای موجود در میان آنها، مملوک خدای تعالی و مسخر در تحت مُلک و سلطنت او میباشند، و در نتیجه خدای تعالی، حق تصرف در آنها را دارد؛ هر تصرفی که بخواهد، و هر حکمی که براند، چه به نفع آنها و چه به ضرر آنها، و به همین دلیل او میتواند مسیح علیه السلام را که جزیی از این عالم است هلاک کند، همانگونه که میتواند مادرش و همهی ساکنان زمین را هلاک کند، بیآن که میان مسیح علیه السلام و دیگر اجزای عالم در این باره تفاوتی باشد، و مسیح علیه السلام بر دیگران، مزیتی داشته باشد. بنابراین اگر هلاکت برای مسیح علیه السلام از نظر عقل، امری جائز و ممکن باشد، دیگر چگونه او میتواند معبود بوده باشد، پس باور به بشر بودن مسیح، نقیض باور به خداوند بودن وی است.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه موسوی همدانی، ج 5، ص 403.
روح و کلمهی خدا بودن عیسی علیه السلام نیز مانند پسر مریم بودن او، دلیل دیگری بر نفی الوهیت اوست که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در نامه به نجاشی بر آن تأکید دارد. مراد از کلمه و روح خدا بودن عیسی علیه السلام، آن حیثیت ایجادی وی از سوی خداوند متعال است که با کلمهی «کن» در قرآن کریم به آن اشاره شده است همانگونه که میفرماید: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ2 . فرمان او تنها این است که هرگاه چیزی را اراده کند به او میگوید: «موجود باش» آن نیز بیدرنگ موجود میشود. ذلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ. ما کانَ لِلّهِ
1) (1)
أَنْ یَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحانَهُ إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ1 این عیسی پسر مریم علیه السلام، کلمهی حقی است که در آن تردید میکنند. هرگز برای خدا شایسته نبود فرزندی انتخاب کند، منزه است او، هرگاه چیزی را فرمان دهد میگوید: «موجود باش» آن هم موجود میشود. همان گونه که آدم علیه السلام، نیز با کلمه کُنِ ایجادی، آفریده شده است، از اینرو آفرینش آدم علیه السلام و عیسی علیه السلام، شبیه یکدیگر است. إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِنْدَ اللّهِ، کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ، ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ . (1)مَثَل عیسی نزد خدا، مَثَل آدم است که او را از خاک بیافرید، و سپس فرمود: باش، پس موجود شد.
بنابراین اگر نداشتن پدر، دلیل بر خدا بودن اوست پس بایستی حضرت آدم نیز، خدا باشد؛ زیرا او نه پدر داشت و نه مادر.(2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، با اشاره بر روح و کلمه بودن عیسی علیه السلام و تشبیه آن به چگونگی آفرینش آدم علیه السلام، این حقیقت را بیان میفرماید که اگر عیسی علیه السلام، بدون پدر به دنیا آمد، جای تعجب نیست، و دلیل بر فرزندی خدا یا عین خدا بودن نمیباشد؛ زیرا موضوع آفرینش آدم علیه السلام، از این هم شگفت انگیزتر بود؛ او بدون پدر و مادر به دنیا آمد؛ زیرا هر کاری در برابر اراده حق، سهل و آسان است تنها کافی است بفرماید: «موجود باش، آن هم موجود میشود.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، برای مریم علیها السلام، سه صفت کمالی بر میشمارد و او را با صفتهای بتول، طیبه و حصینه یاد میکند.
بتول از ماده بَتْلْ (بر وزن رَسْم)، به معنای انقطاع و جدایی چیزی از چیزدیگر میباشد.(1)
التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، مصطفوی حسن، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360 ش، ج 1، ص 210 و لسان العرب، ج 11، ص 42 ومجمع البحرین، ج 5، ص 316 و المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی حسین بن محمد، بیروت، دارالعلم الدار الشامیة، 1412 ق، چاپ اول، ص 107.
و در امور معنوی به معنای دل از خلق بریدن و دل بستن به خداوند متعال میباشد. و به بیانی؛ قطع امید از بندگان و توجه خالصانه به پروردگار عالم پیدا کردن است همانگونه که خداوند منان در قرآن کریم به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلاً . (2)نام پروردگارت را یاد کن وتنها به او دل ببند.و اما در امور خانوادگی، بتول، وصف زنی است که همسر اختیار نکرده است. و مریم علیها السلام را بتول گفتهاند؛ زیرا هم ازدواج نکرد و تا آخر عمر خود بدون شوهر ماند و هم از خلق خداوند برید و در مراحل سلوک، توجه خالصانه به خداوند متعال داشت. همانگونه که بانوی بزرگ هستی، حضرت زهرا را بتول نامیدهاند؛ زیرا آن حضرت با اینکه در میان اجتماع بود ولی با این حال توجه کامل و خالصانه به خداوند متعال داشت.(3)
1) (1)
2) (2) مزمل، 8.
3) (3) التبیان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 164 و تفسیر نمونه، ج 25، ص 178 و روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن، ابوالفتوح رازی حسین بن علی، تحقیق محمد جعفر یاحقی و محمد مهدی ناصح، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1408 ق، ج 20، ص 10 و تفسیر منهج الصادقین فی إلزام المخالفین، کاشانی ملا فتح الله، تهران، کتابفروشی محمد حسن علمی، 1336 ش، ج 10، ص 48 و تفسیر هدایت، ج 17، ص 30 و....
و اما طیب، به معنای هرچیز پاک و پاکیزهای است که با طبیعت انسان ملایمت داشته باشد؛ از باب مثال گفته میشود: «کلمهی طیب»، که به معنای گفتار و سخنی است که گوش از شنیدنش خوش آید و یا گفته میشود: «عطر طیب»، که به معنای آن عطری است که شامه آدمی از بوی آن خوشش آید و یا گفته میشود: «مکان طیب»، یعنی آن محلی که با حال کسی که میخواهد در آن محل جا بگیرد، سازگار باشد و یا گفته میشود: «همسر طیب»، که به معنای زنی است که مورد دلخواه و پسند آدمی باشد. و اما «انسان طیب»، کسی است که از جهل و کارهای قبیح و زشت، پاک بوده و با صفات ایمان و عمل صالح متجلّی باشد؛ چنین آدمی مورد پسند خدا و دلخواه بندگان اوست. همانگونه که قرآن کریم میفرماید
«الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُون».(1)
نحل، 32.
همانها که فرشتگان (قبض ارواح)، روحشان را میگیرند در حالی که پاک و پاکیزهاند به آنها میگویند: سلام بر شما باد، وارد بهشت شوید به سبب اعمالی که انجام میدادید.واژه طیب، همانگونه که در قرآن کریم نیز بارها به کار گرفته شده است در برابر «خبیث»(2)به معنای هرگونه پلیدی و ناپاکی که طبع سالم انسان از آن تنفر داشته باشد میآید.(3)
بنابراین شخص طیب، کسی است که از پلیدیها، زشتیها، رذائل اخلاقی و صفات حیوانی به دور باشد و مرتکب کارهای زشت و منافی باعفت نشده باشد و نفس او به فضیلتهای اخلاقی و صفات انسانی مزین باشد. و اما مریم علیها السلام، نیز طیب بود؛ زیرا از هرگونه پلیدی و زشت کاری به دور بود و درون خود را به صفتهای نیکو آراسته بود.
و اما کلمهی حصین از ریشه حصن، در اصل برای قلعه و دژ محکم با دیوارهای بلندی که هیچ راهی برای نفوذ به آن وجود ندارد قرار داده شده است و سپس به مطلق تحفظ و نگه داشتن سرایت داده شده است و به همین مناسبت به زنان شوهردار و هم چنین زنان عفیف و پاکدامن که از آمیزش جنسی غیر مشروع با دیگران خود را حفظ میکنند و یا تحت حمایت و سرپرستی مردان قرار دارند، مُحْصِنه گفته شده است و حصینه، صیغه مؤنث آن است. و گاهی به زنان آزاد در مقابل کنیزان نیز محصنه گفته شده؛ زیرا آزادی آنها در حقیقت به منزله حریمی است که در اطراف آنها کشیده شده است و دیگری حق نفوذ در حریم آنان بدون اجازه آنها ندارد.(1)
مفردات راغب، واژه حصن و تفسیر روح البیان، حقی بروسوی اسماعیل، بیروت، دارالفکر، ج 5، ص 520 و تفسیر نمونه، ج 3، ص 333.
حصینه، یکی از صفات حضرت مریم است و قرآن کریم چند بار از آن یاد کرده است و به این وسیله او را تمجید کرده است. همانگونه که میفرماید: وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ . (2)و مریم دختر عمران که بانویی پاک بود، و ما، در او ازروح خود دمیدیم و او کلمههای پروردگار خود و کتابهایش او را تصدیق کرد و از خاشعان بود. ونیز میفرماید: وَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیها مِنْ رُوحِنا وَ جَعَلْناها وَ ابْنَها آیَةً لِلْعالَمِینَ . (1)
انبیاء، 91.
و آن زن را به یاد آر که عفت خویش نگه داشت و از روح خویش در او دمیدیم و او را با پسرش برای جهانیان عبرتی قرار دادیم. وبه زبان حضرت مریم علیها السلام، در جریان تولد حضرت عیسی علیه السلام میگوید: وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا2 هیچگاه مردی با من تماس پیدا نکرده و من زن آلودهای نبودم.پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، با توصیف حضرت مریم به آن صفتها، آن بانو را زنی بزرگوار، پاکدامن و دارای ویژگیهای اخلاقی والا که تنها در اولیای الهی آنها را میتوان یافت معرفی میکند و در واقع با این سخنان بر عصمت وی از هرگونه گناه و نافرمانی تصریح کرده است.
فلسفه بیان این صفتها برای مریم از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در نامه خود به نجاشی نیز با مراجعه به قرآن کریم، روشن میشود و آن تخطئهی بهتان یهودیان به مریم میباشد. آنان با اینکه مشاهده میکردند که مریم دختر عمران علیها السلام، از نوزادگی در کفالت زکریای پیغمبر علیه السلام بوده و سپس در حجرهی بالایی از بیت المقدس به سر میبرد و هرگز کسی جز زکریا به وی دسترسی نداشته است و خداوند متعال فرزندی مانند حضرت عیسی علیه السلام، به وی کرامت فرموده بود که در روز ولادت برای اثبات
1) (1)
پاکدامنی مادرش با مردم سخن گفت و به یگانگی پروردگار گواهی داد و رسالت و پیامبری خویش را اعلام کرد و وقایع خارق عادت او نیز در دسترس عموم مردم بود، با این پیشینه درخشان که از مریم صدیقه علیها السلام میدیدند، ولی یهودیان با این حال به سبب لجاجتی که داشتند، نسبت ناروایی به حضرت مریم علیها السلام دادند: فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ قالُوا یا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا. یا أُخْتَ هارُونَ ما کانَ أَبُوکِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما کانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا 1 (مریم) او (یعنی فرزندش عیسی) را (پس از تولد) در آغوش گرفته به سوی قومش آمد، گفتند: ای مریم! کار بسیار عجیب و بدی انجام دادی. ای خواهرهارون! نه پدر تو مرد بدی بود، و نه مادرت زن بدکارهای!
قرآن کریم، نسبت زنا دادن به مریم علیها السلام و پیرو آن، زنا زاده بودن عیسی علیه السلام از سوی یهودیان را بهتانی بزرگ میشمارد: وَ بِکُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلی مَرْیَمَ بُهْتاناً عَظِیماً . (1)و (نیز) به سبب کفرشان و تهمت بزرگی که بر مریم 3 زدند (بر قلبشان مهر زده شد).(2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با تخطئه بهتان یهودیان، بر پاکدامنی حضرت مریم علیها السلام و طهارت حضرت عیسی علیه السلام و حلال زاده بودن او تأکید میکند و به این وسیله مهر صحت بر پیامبری عیسی علیه السلام میزند و پیروی از او را برهمگان لازم میداند و این همان چیزی است که نجاشی و مسیحیان در پیآن هستند و اما پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، با پیش فرض قرار دادن آن میخواهد بفرماید که اگر عیسی علیه السلام از مادری معصوم زاده شده و
رسالت او بیاشکال، و انجام دادن خواستههای او ضروری و واجب است، پس اگر در کتابش انجیل آمده است که پس از من پیامبری به نام احمد صلی الله علیه و آله و سلم خواهد آمد،(1)
نک: صف، 6.
و شما ملزم به پیروی از او هستید، حال که آن پیامبر با همهی نشانههای درستی دعوت او آمده است، چرا از او و آیین او پیروی نمیکنید؟پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، دراین نامه جایگاه الهی خود را به نجاشی اعلام میدارد و آن عبارت است از رسالت فراخوانی مردم به توحید و پیروی از دستورات خداوند یکتا. همانگونه که میفرماید:
وَ إِنِّی أَدْعُوکَ إِلَی اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَه وَ الْمُوَالاةِ عَلَی طَاعَتِهِ. من تو را به سوی الله که یگانه و شریکی ندارد و نیز به پیروی از دستورات او دعوت میکنم.
دعوت به توحید، یکی از رسالتهای مهم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در مواجهه با پیروان دینهای الهی است؛ توحیدی که همهی دینها مدعی آن هستند. همانگونه که خداوند به آن حضرت میفرماید: قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ . (2)بگو: «ای اهل کتاب! بیایید به سوی کلمهای که میان ما و شما یکسان است، که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را
همتای او قرار ندهیم، و بعضی از ما، بعض دیگر را، جز خدای یگانه، به خدایی نگیرد. هرگاه (از این دعوت،) سرباز زنند، بگویید: گواه باشید که ما مسلمانیم!
در این آیه، دعوت به نقطه مشترک میان اسلام و اهل کتاب از مسیحیان و یهودیان شده است و در واقع قرآن کریم با این گونه استدلال، به مسلمانان میآموزد که اگر کسانی حاضر نبودند در همه اهداف مقدس با شما همکاری کنند بکوشید دستِ کم در یکی از هدفهای مشترک همکاری آنها را جلب کنید و آن را پایهای برای پیش برد هدفهای مقدستان قرار دهید.
آیه بالا، ندای وحدت برای همهی دینهای آسمانی که مدعی توحید هستند میباشد؛ زیرا گویی به مسیحیان میگوید: شما که مدعی «توحید» هستید و حتی میگویید مسئله «تثلیث» (اعتقاد به خدایان سهگانه پدر، پسر و روح القدس)، منافاتی با «توحید» ندارد و از اینرو طرفدار وحدت در تثلیث شده اید. و شما یهودیان در عین سخنان شرک آمیز، «عزیر» را فرزند خدا پنداشتید مدعی توحید بوده و هستید. ما و شما در اصل توحید مشترکیم. پس بیایید دست به دست هم داده این اصل مشترک را بدون هیچ پیرایهای زنده کنیم و از تفسیرهای نابجا که پیامد آن، شرک و دوری از توحید خالص است خودداری نماییم.
در این آیه با سه تعبیر گوناگون روی مسئله یگانگی خدا تاکید شده است؛ نخست با جملهی أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ (جز خدا را نپرستیم) و سپس با جملهی لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً (کسی را شریک او قرار ندهیم) و سومین بار با جملهی وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ (بعضی از ما بعضی دیگر را به خدایی نپذیرد). و این
جملهی آخری، اشاره لطیفی به این حقیقت دارد که مسیح علیه السلام، یکی از افراد انسان و هم نوع ما است نباید او را به خدایی شناخت.(1)
تفسیر نمونه، ج 2، ص 594.
یکی از مهمترین پیامهای این جمله از نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، آن است که در گفت و گوی دینها مهمترین محور بحث، موضوع توحید است که بایسته است مسلمانان با تأسی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خویش، پیروان دینها را به آن فرا بخوانند و آن را پایهای مناسب برای نشر معارف اسلامی قرار دهند. توضیح بیشتر این مسئله در نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به هرقل خواهد آمد.
1) (1)
یکی از نامههای مهم پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به سران کشورها، نامهای است که به حاکم مصر نگاشته است؛ اهمیت آن به سبب دارا بودن محتوای بلیغ، محکم و دربردارندهی برخی از معارف دینی است که الگویی نیکو برای گفت و گوی میان دینها در همه عصرها میباشد. این نامه سه گونه نقل شده است و به نظر میرسد که تنها یکی از آنها، نامه اصلی باشد. محمد واقدی در فتوح الشام میگوید: نامهای که پیامبر به مقوقس نگاشته است به این صورت است:
«مِنْ مُحَمَدٍ رسولالله إلیَ صَاحِبِ مِصْرَ!
أمَا بَعْدُ فَإنَ اللهَ أرْسَلَنَیِ رَسُولاً وَأنْزَلَ عَلَیَ قُرْآناً وَأمَرَنَیِ بَالْإعْذارِ وَالْإنْذارِ وَمُقاتَلَةِ الْکُفارِ حَتیَ یَدِینُوا بِدیِنیِ وَیَدْخُلَ الناسُ فِی مِلَتیِ وَقَدْ دَعَوْتُکَ إلیَ الْإقْرارَ بِوَحْدانِیَتِهِ فَإِنْ فَعَلْتَ سَعَدْتَ وَإِنْ أبَیْتَ شَقَیْتَ وَالسَلام».(1)
فتوح الشام، واقدی ابو عبدالله محمد بن عمر، بیروت، دار الجیل، ج 2، ص 40.
از محمد فرستاده خداوند به صاحب مصر. اما پس از آن؛1) (1)
خداوند من را به عنوان رسولش فرستاده و برمن قرآنی نازل کرده و مرا به بیم دادن، ترساندن و جنگ با کافران فرمان داده است تا اینکه به دین من درآیند و مردم در ملتم وارد شوند و من تو را به اقرار به یگانگی خداوند فرامیخوانم پس اگر پذیرفتی که خوشبخت خواهی شد و اگر سرباز زدی که بدبخت خواهی گشت والسلام.
این متن نمیتواند نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به حاکم مصر باشد؛ زیرا سراسر آن تهدید و ارعاب میباشد و این با روش نامه نگاری پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار متفاوت است؛ زیرا آن حضرت در نامههایش در آغاز با بیان استدلال، برهان و دستِ کم با بیان مطالب بهگونه جدال احسن، مخاطب را به پذیرش حق فرامیخواند و هیچگاه اورا به جنگ و کشته شدن تهدید نمیکند. و از سویی جملهی
«وَأمَرَنَیِ بَالْإعْذارِ وَالْإنْذارِ وَمُقاتَلَةِ الْکُفارِ» یعنی، خداوند من را به بیم دادن، ترساندن و جنگ با کافران فرمان داده است. توهم خشن بودن دین اسلام را در ذهنها ایجاد میکند و میتواند دست آویزی برای دشمنان دین مبین اسلام باشد تا آن را به جنگ طلبی متهم سازند و از آن به دین شمشیر یاد کنند و پیروان دیگر دینها را نسبت به اسلام بدبین نمایند. و افزون برآن، تنها منبعی که این متن را به عنوان نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به حاکم مصر نقل کرده است همین کتاب فتوح الشام است که محتوای آن از نظر مستند بودن مطالب آن در درجه پایینی است و قابل استناد نیست.(1)
سید المرسلین، ج 2، ص 374 و مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 419.
1) (1)
و اما نویسنده ناسخ التواریخ، متن دیگری را به عنوان نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، نقل میکند که در منابع معتبر تاریخی و روایی یافت نمیشود و همین دلیل بر ساختگی بودن آن میباشد. متن نقل شده به این صورت است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، مِنْ مُحَمّدٍ عَبْدِ اللهِ وَ رَسُولِهِ إِلیَ عَظِیمِ الْقِِبْطِ، سَلامٌ عَلیَ مَنِ اتَبَعَ الْهُدیَ، تَوَکَلْ بَالْلهِ الْعَظِیمِ فِی کُلِ الْأَحْوَالِ، فَإِنْ تَوُلَیْتَ فَعَلَیْکَ بِالْعَدْلِ وَ الْقِسْطِ. یَا أهْلَ الْکِتابِ سیِرُوا إِلیَ کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ ألْا تَعْبُدُوا إِلْا الْلهَ وَ لا تَعُودُوا».(1)
ناسخ التواریخ زندگانی پیامبر، محمد تقی لسان الملک سپهر، تهران، چاپ اول، 1380 ش، ج 2، ص 1154.
از محمد صلی الله علیه و آله و سلم، بنده و فرستاده خداوند به بزرگ قبط. سلام برکسی که از هدایت پیروی کند. بر خداوند بزرگ در همه حال توکل کن. پس اگر از خداوند روگرداندی پس به عدل و قسط رو آور. ای اهل کتاب به کلمهای که میان ما و شما برابر است سیر کنید به اینگونه که کسی جز خداوند را نپرستید و گرد شرک نگردید.و اما متنی که بیشتر منابع معتبر تاریخی آن را نقل کردهاند به اینگونه است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ، مِنْ مُحَمَدِ بِنِ عَبْدِ اللهِ رَسُولِ اللهِ، إِلَیالْمُقَوْقِسَ عَظیِمِ الْقِبْطِ، سَلامٌ عَلَی مَنِ اتَبَعَ الْهُدَی، أمَا بَعْدُ، فَإِنِّی أدْعُوُکَ بِدَاعِیَةِ الْإِسْلامِ، أسْلِمْ تُسْلِمْ، وَ أسْلِمْ یُؤْتِکَ اللهُ أجْرَکَ مَرَّتَیْنِ، فَإِنْ تَوَلَیْتَ فَإِنَ عَلَیْکَ إِثْمَ الْقِبْطِ. قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا
1) (1)
نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ».(1)
الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم والثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 14 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 37 والمواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة، قسطلانی احمد بن محمد، قاهره، المکتبة التوفیقیة، ج 1، ص 545 و صبح الاعشی، قلقشندی أحمد بن علی، تحقیق د. یوسف علی طویل، دمشق، دارالافکر، 1987 م، چاپ اول، ج 6، ص 364.
بسم اللّه الرحمن الرحیم، از محمد بن عبدالله؛ فرستاده خدا به مقوقس بزرگ قبطیان،
درود بر آن کس که راه راست را در بر گرفت. من، تو را به دین اسلام دعوت میکنم؛ مسلمان شو تا در امان باشی. مسلمان شو، تاخداوند پاداشت را دو برابرکند. اگر از اسلام روی گردانی، گناه قبطیان به گردن توست. بگو: ای اهل کتاب! بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است، پایدار بمانیم که: جز خدا را نپرستیم و برای او هیچگونه شریکی نیاوریم و کسی از ما دیگری را به جای خدا به خدایی برنگیرد. اگر (از این پیشنهاد) رویگردان شدند؛ بگویید: شاهد باشید که ما فرمانبردار و مسلمانیم.
واما در برخی از منابع تاریخی آغاز نامه بهگونه دیگری است و به جای جمله
«مِنْ مُحَمَدِ بِنِ عَبْدِ اللهِ رَسُولِ اللهِ»، جمله «مِنْ مُحَمَدٍ عَبْدِ اللهِ رَسُولِ اللهِ» و
1) (1)
یا
«مِنْ مُحَمَدٍ عَبْدِ اللهِ و رَسُولِه»(1)
مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 135.
بدون کلمه «ابِنْ» آمده است. و در برخی دیگر عنوان «رَسُولِ اللهِ»(2)و در برخی دیگر کلمهی «عبدالله»(3)ذکر نشده است.با توجه به قرائن خارجی و داخلی نامه به دست میآید که کلمهی «عبدالله» که در نامه آمده است، عنوان و وصف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میباشد، نه نام پدر ایشان و به بیانی متن نامه این چنین است: «مِنْ مُحَمَدٍ عَبْدِ اللهِ و رَسُولِهِ» یعنی، از محمد بندهی خدا و رسول او. بنابراین پس از نام حضرت، کلمهی «بنْ» نیست.
و اما قرینه خارجی، تصویری است از نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مقوقس، که در آن کلمهی «بنْ» نیامده است.(4)و بسیاری از دانشمندان دیرین و کنونی آن را نقل کرده و آن را پذیرفتهاند.(5)و اما قرینه داخلی نامه، محتوای جهت دار آن میباشد؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با گزینش جملهها و آیهای از قرآن کریم، حاکم مصر و قبطیان را به توحید به ویژه توحید عبادی فرامیخواند، و توحید عبادی مقتضی آن است که
1) (1)
2) (2) السیرة الحلبیة، ج 3، ص 295 و عیون الأثر، ج 2، ص 332 و نصب الرایة، الزیلعی، تحقیق أیمن صالح شعبان، قاهره، دارالحدیث، چاپ اول، 1415 ق، ج 6، ص 564 و أعیان الشیعة، سید محسن امین، تحقیق حسن امین، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، ج 1، ص 244.
3) (3) الإصابة، ج 6، ص 296 و فتوح مصر وأخبارها، قرشی مصری، تحقیق محمد حجیری، بیروت، دار الفکر، چاپ اول، 1416 ق، ص 117.
4) (4) به نامه شماره «2» مراجعه کنید.
5) (5) خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم، ج 3، ص 866 و السیرة النبویة منهجیة دراستها و استعراض أحداثها، علی جحی عبد الرحمن، بیروت، دار ابن کثیر، 1420 ق، چاپ اول، ص 245 و الرحیق المختوم، ص 289 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 135 و المواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة، ج 1، ص 545.
کلمهی «عبدالله» وصف پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، باشد نه نام پدر ایشان. به این معنا که بنده خدا، شما را به بندگی خداوند فرامیخواند.
قرنها پیش از پیدایش اسلام در سرزمین مصر، مردمانی زندگی میکردند که از بازماندگان و نوادگان حضرت نوح علیه السلام بودند. آنان از بابِل به سرزمین مصر مهاجرت کرده و پس از زیاد شدن جمعیتشان تشکیل حکومت داده، شهرهای «مَنْف»(1)
مَنْف، یکی از شهرهای مصر باستان بوده و در زمان حضرت موسی، فرعون و فرعونیان در آنجا حکومت میکردند (معجمالبلدان، یاقوت حموی شهاب الدین، بیروت، دار صادر للطباعة والنشر، 1995 ق، چاپ دوم، ج 5، ص 213)
و «اسکندریه»(2)را مرکز حکومت خود قرار دادند. سرزمین آنها که میان دو امپراطوری ایران و روم قرار داشت، بارها از سوی آن امپراطوریها مورد تاخت و تاز قرار گرفت. از اینرو هماره فرمانبر یکی از آن دو امپراطوری بودند و حاکمانشان با هم آهنگی امپراطور غالب معین میشد.فرمانروایانِ قبط را، مُقَوْقِس میگفتند. و اما چرا به حاکمان قبط، مقوقس گفتهاند؟ مطلب خاصی در منابع تاریخی یافت نمیشود ولی برخی از دانشمندان گفتهاند: مقوقس، به معنای حاکمی است که با اقتدار بر مُلک گستردهی خود حکومت میکند.(3)
مقوقسیان، پس از انقراض فرعونیان بر مردم مصر حکومت میکردند. و چون زیر سلطه امپراطوری روم قرار گرفتند به دین مسیحیت که دین رسمی روم بود درآمدند.(1)
تاریخ الیعقوبی، ج 1، ص 185.
و اما نام مقوقسِ مصر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه بوده، و آیا رومی بوده یا قبطی؟ چند دیدگاه وجود دارد؛ برخی میگویند: او رومی و نامش «جورج» میباشد که در اصل کشیش فرقه مَلِکانیه بود و از سوی هرقل روم، به حاکمیت مصر منصوب شد و برخی دیگر گفتهاند: وی قبطی و نام او «جریج یا جریح بن میناء» میباشد. در هردو صورت وی مسیحی و از فرقه «ملکانیه» بوده است و از باورهای آنان پیروی میکرده است.(2)
مراد از فرقه ملکانیه، یکی از سه فرقه بزرگ مسیحی در آن زمان است که براساس تفسیری که از خداوند داشتهاند، پدید آمدند. فرقه ملکانیه که همان مسحیان رومی میباشند، خداوند سبحان را سومی از سه حقیقت میدانند و آنها عبارتند از؛ خداوند (پدر)، عیسی علیه السلام (پسر) و روح القدس. و سومی از آن سه، به این معنا است که هریک از آن سه، خدا هستند، و در عین حال عیسی علیه السلام، فرزند حقیقی خداوند و خداوند پدر حقیقی عیسی میباشد و افزون برآن، آن سه گرچه سه حقیقت هستند، ولی در واقع یکی بیش نیستند.
فرقه دیگر مسیحیان، نسطوریه است. آنان میگویند: عیسی علیه السلام، نور خداوند است که در جسم مادی آن حضرت، تبلور پیدا کرده است و این مانند تابش نور بر جسمی شفاف چون بلور است، و اما گروه سوم، یعقوبیه هستند که میگویند: خداوند در جسم عیسی علیه السلام، حلول کرده است.(1)
نک: مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 268 و ملل و نحل، شهرستانی علی، تحقیق محمد سید کیلانی، بیروت، دار المعرفة. ج 1، ص 222، 224 و 225.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در سال ششم هجری از میان یاران خود، حاطب بن ابی بلتعه لخمی(2)را فرا خواند و نامه یاد شده را به او داد تا به مقوقس حاکم مصر برساند. حاطب بن أبی بلتعة، فردی شجاع و جنگاور بود و در غزوههای بدر و مانند آن شرکت داشت و افزون بر آن، برخی از سریهها را فرماندهی نمود و در گسترش اسلام نقشی درخور توجه ایفا نمود وی بر معارف قرآنی آشنایی لازم داشت و به سبب تاجر بودن و سفرهای فراوانی که به سرزمینهای گوناگون داشت، بر سرگذشتهای تاریخی آنان به ویژه جریانهای مربوط به دینها و نیز نسبت به باورها و آرای مسیحیان و محتوای انجیل آگاهی کافی داشت و در نکته سنجی و فن مناظره نیز توانا بود.(3)
1) (1)
2) (2) متوفای 30. ق 0 نک: شذراتالذهب فی اخبار من ذهب، حنبلی دمشقی شهاب الدین، تحقیق الأرناؤوط، دمشق، دار ابن کثیر، 1406 ق، چاپ اول، ج 1، ص 190.
3) (3) الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، أبو عمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبد البر، تحقیق علی محمد بجاوی، بیروت، دار الجیل، چاپ اول، 1412 ق، ج 1، ص 314 و الإصابة، ج 1، ص 623 و أنسابالأشراف، ج 1، ص 448 وص 531 و إمتاعالأسماع، ج 1، ص 304 و البدایةوالنهایة، ج 4، ص 180 و تاریخابنخلدون، ج 2، ص 87 و
حاطب، با فرمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، مدینه را به قصد سرزمین مصر ترک نمود و پس از به جان خریدن سختیهای فراوان به آن دیار وارد شد. باخبر شد که مقوقس در یکی از کاخهای بلند لب دریا، در شهر «اسکندریه» به سر میبرد. او رهسپار «اسکندریه» گردید و با زورق، خود را به داخل کاخ مقوقس رسانید و نامه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را به او داد.
مقوقس، نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را باز کرد و خواند و کمی در مضمون نامه فکر کرد. سپس سر خود را بلند کرد و به سفیر اسلام چنین گفت: اگر راستی «محمد» صلی الله علیه و آله و سلم، پیامبر خداست، چرا مخالفانش توانستند وی را از زادگاهش بیرون کنند و ناچار شد که در «مدینه» سکنی گزیند، چرا بر آنها نفرین نمیفرستد تا آنان نابود شوند؟
حاطب، خطاب به مقوقس گفت: حضرت عیسی علیه السلام، پیامبر خدا بود و شما نیز به رسالت او گواهی میدهید، آنگاه که بنی اسرائیل نقشه کشتن او را کشیدند، چرا وی درباره آنان نفرین نکرد تا خداوند آنها را نابود سازد؟
مقوقس که انتظار چنین پاسخی را نداشت، در برابر منطق محکم او پاسخی نداشت و زبان به تحسین وی گشود و گفت:
«أحْسَنْتَ أنْتَ حَکیمٌ جِئْتَ مِنْ عِنْدِ
حَکیمٍ» آفرین بر تو! مرد فهمیدهای هستی و از طرف شخص فهمیده و با کمالی پیغام آوردهای.
حاطب به او گفت: پیش از شما کسانی (فرعونها) در این کشور حکمرانی میکردند که مدتها به مردم خدایی میفروختند و خدا آنها را نابود ساخت؛ تا سرگذشت و سرنوشت آنها، برای شما مایه عبرت شود. و شما باید بکوشید تا سرگذشت و سرنوشتتان برای دیگران مایه عبرت نباشد.
پیامبر ما، مردم را به آیین پاک فرا خواند. قریش، سرسختانه با وی پیکار کردند و ملت یهود، با کینهتوزی ویژهای با او به مقابله برخاستند. به جانم سوگند! همانگونه که موسی بن عمران علیه السلام، نبوت حضرت مسیح علیه السلام را به مردم بشارت داده؛ همانگونه حضرت عیسی علیه السلام، بشارت دهندهی نبوت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بوده است.
شما را به آیین اسلام و کتاب آسمانی خود (قرآن) میخوانیم؛ همانگونه که شما، اهل تورات را به انجیل فراخوانده اید. هر ملتی که فراخوانی پیامبری را بشنود، باید از او پیروی کند و من ندای این پیامبر را به سرزمین شما رسانیدم. شایسته است که شما و ملت مصر از آیین وی پیروی کنید و من هرگز شما را از باور به آیین مسیح باز نمیدارم، بلکه میگویم: به دنبال سنّت وی بروید ولی بدانید، صورت کامل آیین حضرت مسیح، همان آیین اسلام است.
گفت و گو و مذاکرهی حاطب با حکمران مصر به پایان رسید، ولی «مقوقس» پاسخ روشنی به وی نداد. «حاطب»، باید مدتی توقف کند تا پاسخ نامه را بگیرد و برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بیاورد.
مقوقس پس از چند روز، حاطب را خواست و با او در کاخ خود خلوت کرده و از برنامه و آیین پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، پرسید. سفیر اسلام، در پاسخ وی چنین گفت: او مردم را به پرستش خدای یگانه فرامیخواند؛ دستور میدهد که مردم در شبانه روز،
پنجبار نماز بخوانند، ماه رمضان روزه بگیرند؛ خانه خدا را زیارت کنند؛ به پیمان خود پای بند باشند؛ از خوردن مردار و خون، خودداری کنند و... حاطب، سخنان خود را با شرح منشها و رفتارهای الهی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به پایان برد.
زمامدار مصر، به او چنین گفت: اینها نشانه نبوت او است و من میدانستم که خاتم پیامبران هنوز ظهور نکرده است، میپنداشتم که او از سرزمین شام که مرکز ظهور پیامبران است برانگیخته خواهد شد، نه از سرزمین حجاز.
ای سفیر محمد! بدان و آگاه باش اگر من به آیین او ایمان بیاورم، ملت قبط با من هم راهی نمیکنند. امیدوارم که قدرت این پیامبر به سرزمین مصر کشیده شود و یارانش در کشور ما منزل کنند و بر قدرتهای محلی و باورهای باطل پیروز آیند. من از شما درخواست میکنم که این گفتوگو را سرّی تلقی کنید و کسی از قبطیان، از آن آگاه نشود.
پس از پایان یافتن گفت و گو، حاکم مصر کاتب خود را فراخواند و به او دستور داد تا نامهای به این صورت برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اسلام بنگارد:
«لِمُحَمَدِ بِنِ عَبْدِ اللّهِ مِنَ الْمُقَوْقِس عَظیِمِ الْقِبْطِ.
سُلامٌ عَلَیْکَ، أما بعد فَقَدْ قَرَأتُ کِتابَکَ، وَ فَهِمْتُ مَا ذَکَرْتَ فِیهِ، وَ مَا تَدْعُو إِلَیْهِ، وَ قَدْ عَلِمْتُ أنَ نَبِیاً بَقِیَ، وَ کُنْتُ أظُنُ أنَهُ یَخْرُجُ مِنَ الشامِ، وَ قَدْ أکْرَمْتَ رَسُوُلَکَ، وَ بَعَثْتُ إَلَیْکَ بِجارِیَتَیْنِ، لَهُمَا مَکانٌ فِی الْقِبْطِ عَظِیمٌ، وَ بِکِسْوَةٍ وَ أهْدَیْتُ إِلَیْکَ بَغْلَةً لِتَرْکَبَهَا، وَ السَلامُ عَلَیْکَ».
نامهای است به محمد فرزند عبدالله، از مقوقس بزرگ قبط. درود بر تو، من نامهی تو را خواندم و از مقصد تو آگاه شدم و حقیقت دعوت تو را یافتم. من میدانستم که پیامبری ظهور خواهد کرد، ولی میپنداشتم که درجایی از شام برانگیخته خواهد شد. من مَقدم سفیر تو را گرامی شمردم. و دوتا کنیز را که در میان قوم قبط جایگاه دارند را برای تو فرستادم. و (افزون بر آن)، لباس (نیز تقدیم کردم) و استری را به تو هدیه کردم تا بر آن سوار شوی. سلام بر تو باد.
حاطب، با هم راهی و محافظت دستهای از مأموران مقوقس به سرزمین شام وارد شد و مأموران را مرخص کرد و خود با کاروانی رهسپار مدینه شد. نامه مقوقس را تسلیم پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و سلم کرد و پیام او را رسانید.
احترامی که مقوقس در انشای نامه به کار برده و نام محمد صلی الله علیه و آله و سلم را بر نام خود مقدم داشته بود و نیز هدایای گران بهایی که برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستاده و احترام شایستهای که از سفیر وی به جا آورده بود؛ همگی حاکی از آن هستند که مقوقس به حقانیت پیامبر خداوند صلی الله علیه و آله و سلم پیبرده بود گرچه آن را نپذیرفته است. از اینرو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: او از حکومت خود ترسیده و اسلام را نپذیرفته است، ولی قدرت و ریاست او به زودی نابود خواهد شد.(1)
سبلالهدی، ج 11، ص 348 و البدایة و النهایة، ج 4، ص 272 و تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ذهبی شمس الدین محمد بن احمد، تحقیق عمر عبد السلام تدمری، بیروت، دار الکتاب العربی، چاپ دوم، 1413 ق، ج 2، ص 512 و تخریج الدلالات السمعیة، ص 198 و دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، بیهقیابو بکر، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1405 ق، چاپ اول.، ج 4، ص 396 و السیرة الحلبیة، ج 3، ص 349 والاستیعاب، ج 1، ص 315 وأسدالغابة، ج 1، ص 431.
و همین گونه هم شد و بنابر تصریح برخی از1) (1)
تارخ نگاران، هرقل قیصر روم، از تمایل او به اسلام آگاهی پیدا کرد و دستور عزل او را صادر نمود و به اینگونه بود که نه اسلام را پذیرفت و نه سلطنتش پایدار ماند.(1)
تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 37.
این نامه دربردارندهی برخی از معارف دینی است و دراین جا به مهمترین آنها اشاره میشود:
دربارهی اهمیت یاد خدا به ویژه گفتن و نگاشتن «بسم الله الرحمن الرحیم» در آغاز کارها در نامه آن حضرت به نجاشی به مقدار کافی بحث شد و نیازی به تکرار آن نیست.
گزینش عنوان «عبدالله» در آغاز نامه مانند بسیاری از نامههای دیگر آن حضرت، از چند جهت درخور توجه است:
نخست آنکه آن حضرت با طرح این عنوان، مخاطب خود را از نظر روانی آماده میسازد تا با محتوای نامه ارتباط منطقی برقرار کند، و توهم نکند که نامه جنبه شخصی، و برگرفته از خواستههای نفسانی اوست؛ بلکه ارسال نامه براساس فرمانی است که خداوند به وی، که بندهی اوست میباشد. و در واقع این نامه از سوی خداوند متعال بوده و خواستههای او را دربر دارد؛ بنابراین تمکین در برابر محتوای
1) (1)
آن، تمکین در برابر فرمان و خواسته خداوند است و سرپیچی از آن، نافرمانی در برابر دستور خداوند است.
دوم آنکه طرح عنوان «عبدالله» در آغاز نامه این نکته را به حاکم مصر القا میکند که راه رسیدن به هدایت و در نهایت دستیابی به سعادت واقعی تنها در گرو عبودیت و بندگی میباشد و برای دستیابی به رستگاری، اگر راهی جز راه بندگی برگزیده شود، جز دور شدن از خداوند و انحراف از راه او، سرانجامی نخواهد داشت.
سوم آنکه با قرار دادن عبودیت در کنار رسالت (رسولالله یا رسوله بنابر برخی اسناد)، میرساند که همهی فرستادگان خداوند، بندهی خداوند بودهاند که در سطرهای آینده به آنها اشاره خواهد شد.
چهارم آنکه عبودیت را بر رسالت خود، مقدم داشت تا بفهماند که پیامبران، پیش از آنکه به درجه رسالت برسند، راه عبودیت را طی کردهاند.
برای تبیین بهتر این چند نکته، بایسته است کمی دربارهی عبودیت و بندگی، بررسی شود:
واژه عَبد، در اصل به معنای مال و مِلک میباشد بهگونهای که مالک، زمام امور آن را به دست خود دارد. و این بر دوگونه است؛ عبودیت تکوینی و عبودیت اختیاری.
مراد از عبودیت تکوینی، مملوکیتی است که لازمه ایجاد و آفرینش مخلوقات است، به این معنی که خداوند، هرکس و یا هرچیزی را میآفریند، مالک آن نیز خواهد بود و آنها، ملک خدایند؛ چه آن چیز و آن کس بداند مخلوق خداوند است یا نداند؛ و چه آن کس، خود را مملوک خداوند بداند و یا نداند. بنابراین از آنجا که
خداوند قادر متعال، مالکِ مطلق هستی است پس هیچ چیز از دایره ملکیت او خارج نخواهد بود و زمام امور همه چیز به دست او خواهد بود همانگونه که قرآن کریم میفرماید: إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلاّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً . (1)
مریم، 93.
همهی کسانی که در آسمانها و زمین هستند بنده اویند.این گونه از عبودیت، ویژه انسان و موجودات دارای شعور نیست بلکه شامل همهی موجودات مجرد و مادی(2)میشود. و به بیانی همهی آفریدهها این ویژگی را دارا هستند و نیازی به اکتساب و به دست آوردن ندارد. وَ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطاً . (3)آنچه در آسمانها و زمین است مال خداست و خداوند به همه چیز احاطه دارد.
و اما مراد از عبودیت اختیاری، آن است که شخص خود را مملوک خداوند دانسته و هرگونه استقلال را از خود سلب نماید و دربرابر فرمانهای او تسلیم شود. و براین اساس. بندگی خدا یعنی؛ وابستگی مطلق به او، بینیازی از غیر او، بیاعتنایی به ما سوی اللَّه، و تنها چشم بر لطف او دوختن، و در برابر اراده او از خود ارادهای نداشتن، و در همه حال سر بر فرمان او نهادن. و اگر از دیگران کمک میگیرد به آن لحاظ است که خداوند متعال آنها را منشأ اثر قرارداده است.
بندگی به این معنا، امری اکتسابی و یافتنی است و همهی انسانها آن را دارا نیستند. که به دوگونه به دست میآید؛ یکی با پرستش و اظهار تذلل در درگاه او هم راه با تقدیس و تحمید پروردگار که اصطلاحاً به آن عبادت گفته میشود. و دیگری با فرمان بری و پذیرش فرمانها و بازداشتهای خداوند در همهی شئون زندگی فردی و اجتماعی میباشد که به آن اطاعت گفته میشود.
عبودیت و بندگی؛ چه بهگونه عبادت و پرستش باشد و چه بهگونه فرمان بری و اطاعت، دارای اهمیت فراوانی است. عبودیت و بندگی، مکتبِ عالیِ تربیت است؛ اندیشهی انسان را بیدار و فکر او را متوجه بینهایت میسازد؛ گرد و غبار گناه و غفلت را از دل و جان میشوید؛ صفتهای عالی انسانی را در وجود او پرورش میدهد؛ روح ایمان را تقویت و به انسان آگاهی و مسئولیت میبخشد. و به همین دلیل ممکن نیست انسان لحظهای در زندگی از این مکتب بزرگ تربیتی بینیاز گردد. از اینرو در قرآن کریم حرکت به سوی خداوند، نائل گشتن به قرب الهی و رسیدن به فلاح و رستگاری به عبودیت مشروط شده است. همانگونه که میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ.1 ای کسانی که ایمان آوردهاید رکوع کنید و سجده به جا آورید و پروردگارتان را عبادت کنید و کار نیک انجام دهید، تا رستگار شوید.
بنابراین دستیابی به همهی مراتب کمال انسانی، و تخلق به اخلاق الهی و رسیدن به هرگونه مقام الهی به ویژه نبوت و رسالت در گرو عبودیت اختیاری است. و ازاین روست که در تشهد نماز، پیش از گواهی به رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، به عبودیت و بندگی او نسبت به خداوند متعال، گواهی داده میشود و گفته میشود:
وَ أشْهَدُ أنَ مُحَمَداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ و گواهی میدهم که محمد صلی الله علیه و آله و سلم، بنده او و فرستاده اوست.
در قرآن کریم، بارها به این واقعیت اشاره نموده است که هر پیامبری پیش از رسیدن به مقام نبوت بلکه هرگونه مقام معنوی خود، راه عبودیت خداوند را پیمودهاند. همانگونه که داود علیه السلام را که دارای کمالات بسیار بوده است به عبودیت و بندگی یاد میکند:
اِصْبِرْ عَلی ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوّابٌ . (1)
ص، 17.
بر آنچه میگویند صبر کن، و داود علیه السلام، بندهی ما را که دارای امکانات (گوناگون) بود به یاد آور. آری، او بسیار بازگشتکننده (به سوی خدا) بود.و درباره ایوب علیه السلام میفرماید: وَ اذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ . (2)و بنده ما ایوب علیه السلام را به یاد آور، آنگاه که پروردگارش را ندا داد که: «شیطان مرا به رنج و عذاب مبتلا کرد.
و یوسف علیه السلام را بنده خالص خود معرفی میکند: وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ . (1)
یوسف، 24.
و در حقیقت (آن زن) آهنگ وی کرد، و (یوسف علیه السلام نیز) اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، آهنگ او میکرد. چنین (کردیم) تا بدی و زشتکاری را از او بازگردانیم، چرا که او از بندگان مخلص ما بود.و ابراهیم علیه السلام را بنده مؤمن میداند: سَلامٌ عَلی إِبْراهِیمَ. کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ. إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ . (2)سلام بر ابراهیم علیه السلام. ما این چنین نیکوکاران را جزاء میدهیم. آری، راستی او از بندگان مؤمن ما بود.
و نوح علیه السلام را بنده بسیار شاکر و مؤمن معرفی میکند: ذُرِّیَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ کانَ عَبْداً شَکُوراً . (3)ای فرزندان کسانی که با نوح علیه السلام (بر کشتی) سوار کردیم! او بندهی شکرگزاری بود. (شما هم مانند او باشید، تا نجات یابید!). و در آیه دیگر میفرماید: سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمِینَ. إِنّا کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ. إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنِینَ . (4)سلام بر نوح علیه السلام در همهی عالم. آری، ما نیکوکاران را این گونه پاداش میدهیم. آخر او از بندگان مؤمن ما بود.
و درباره بنده بودن عیسی علیه السلام میفرماید: قالَ إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا . (1)
مریم، 30.
گفت: منم بنده خدا، به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است. إِنْ هُوَ إِلاّ عَبْدٌ أَنْعَمْنا عَلَیْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرائِیلَ 2 (عیسی علیه السلام) جز بندهای که بر وی منّت نهاده و او را برای فرزندان اسرائیل سرمشق (و آیتی) گردانیدهایم نیست. و در آیه دیگر میفرماید: لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْداً لِلّهِ وَ لاَ الْمَلائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ یَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ إِلَیْهِ جَمِیعاً.3 مسیح علیه السلام از اینکه بندهی خدا باشد هرگز روگردان نیست، و فرشتگان مقرّب (نیز ابا ندارند) و هر کس از پرستش او سرپیچی کند و بزرگی فروشد، به زودی همهی آنان را به سوی خود گرد میآورد.و اما در آیههای بسیاری، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را بندهی محض معرفی میکند و کمالات و مقامهای معنوی که خداوند منان به او ارزانی داشته است را بر پایه عبودیت و بندگی او استوار میداند. و به گونهی اشاره، دلیل استحقاق و شایستگی نزول قرآن بر او را بندگی محض وی معرفی میکند: وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ . (2)و اگر در آنچه بر بندهی خود نازل کردهایم شک دارید، پس، اگر راست میگویید، سورهای مانند آن بیاورید و گواهان خود را، غیر خدا فرا خوانید.
واژه «عبد» دراین آیه، نشان میدهد که این افتخار و اکرام، به سبب مقام عبودیت و بندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود؛ زیرا بالاترین جایگاه برای انسان، آن است که، بنده راستین خدا باشد، و جز بر پیشگاه او جبین نساید، و در برابر فرمانی جز فرمان او تسلیم نگردد؛ هر کاری میکند، برای خدا باشد و هر گام برمیدارد، رضای او را بطلبد.
و در آیهی دیگر بندگی آن حضرت را سبب مفتخر شدن به دارا شدن به برترین خیر و برکت را معرفی میکند: تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً. اَلَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَمْ یَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَ خَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیراً.1 زوال ناپذیر و پر برکت است کسی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا جهانیان را انذار کند. خداوندی که حکومت و مالکیت آسمانها و زمین از آن اوست، و فرزندی برای خود انتخاب نکرد، و شریکی در حکومت و مالکیت ندارد، و همه چیز را آفرید و دقیقا اندازهگیری نمود.
فرقان، یعنی قرآنی که جدا کننده حق از باطل است، و اینکه میفرماید: «فرقان را بر بندهاش نازل کرد»، نشانگرآن است که این مقام عبودیت و بندگی خالص است که شایستگی نزول فرقان و پذیرا شدن معیارهای شناخت حق از باطل را به وجود میآورد.(1)
1) (2) تفسیر نمونه، ج 15، ص 7.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، در این نامه، مقوقس را به «عظیم و بزرگ قبط» توصیف میکند. این مسئله از چند جهت قابل توجه است:
الف). ابلاغ، هم راه با احترام به مخاطب:
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، هنگام انجام رسالت خود و تبلیغ معارف و آموزههای دینی به مخاطب خود احترام میگزارد. و گرچه مخاطب نامه، فردی کافر و دارای باورهای شرک آلود است و براساس آیین کفرآلود خود برمردم حکومت و پادشاهی میکند، ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در خطاب به او، موازین اخلاقی را رعایت میکند و با احترام با او سخن میگوید؛ نه به باورهای دینی او بد میگوید و نه به منصب او. آن حضرت، کفر و شرک مخاطب را بهانهای برای کوچک شمردن و اهانت به او قرار نمیدهد. و بیآن که تکریم و تمجیدی از مقام او کرده باشد و بیآن که نشانههایی از چاپلوسی و ابراز کوچکی نسبت به او در کلامشان مشاهده شود، جایگاه او را که یک منصب اجتماعی است با لقب «عظیم القبط» محفوظ میدارد تا زمینه پذیرش دعوت آن حضرت در او ایجاد شود و دستِ کم بر علیه دین اسلام از خود واکنش منفی نشان ندهد؛ زیرا بدی، جز بدی، پیامد دیگری نخواهد داشت. از اینرو قرآن کریم از دشنام دادن به کافران، نهی کرده است، و میفرماید: وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْواً بِغَیْرِ عِلْمٍ.1 شما مؤمنان، به آنان که جز خدا را میخوانند دشنام ندهید، تا مبادا آنها از روی دشمنی و نادانی خدا را دشنام گویند.
ب). خداوند متعال، پادشاه مطلق:
نکتهی دوم در طرح عنوان «عظیم القبط»، آن است که گرچه حاکمان قبط، خود را پادشاه و مَلِک مصر میدانستند، ولی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به جای عنوان «مَلِک»، از عنوان «عظیم» بهره میگیرد. تا به او بفهماند که پادشاهی تو یک عنوان تشریفاتی بیش نیست؛ زیرا تو و کشورت، وابسته به امپراطوری روم هستید و استقلال سیاسی ندارید. پس با پذیرش اسلام، افزون بر رهایی از بند کفر و شرک، از وابستگی سیاسی نیز آزاد شوید.
افزون برآن، از آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، تنها خداوند متعال را «مَلِک» جهان میداند و کسی میتواند در این منصب قرار گیرد که ولایت خداوند را پذیرفته و در جهت بندگی او بخواهد به اداره جامعه بپردازد. و از آنجا که مقوقس مانند دیگر حاکمان دیار کفر، از بندگی خداوند متعال به دور بودهاند، نمیتوان آنها را متصف به «مَلِک» نمود.
ج). اطلاع رسانی، وظیفه حاکمان:
نکته سوم آنکه آن حضرت، عنوان «عظیم» را به «قبط» اضافه نمود تا به او بفهماند که گرچه مورد خطاب تو هستی، ولی در واقع محتوای نامه، متوجه تو و همهی قبطیان میباشد و تو به عنوان حاکم و کسی که سرنوشت ملتی به دست اوست، ملزم هستی تا پیام نامه را به مردم خود برسانی وگرنه گناه گمراهی آنان به گردن تو خواهد بود و مسئولیت جهل و ناآگاهی آنان از هدایت و سعادت به عهدهی تو میباشد، از اینرو آن حضرت در ادامهی نامه میفرماید:
«فَإِنِّی أدْعُوُکَ بِدَاعِیَةِ الْإِسْلامِ، أسْلِمْ تُسْلِمْ، وَ أسْلِمْ یُؤْتِکَ اللهُ أجْرَکَ مَرَتَیْنِ، فَإِنْ تَوَلَیْتَ فَإِنَ عَلَیْکَ إِثْمَ الْقِبْطِ» من، تو را به دین اسلام دعوت میکنم؛ مسلمان شو تا در امان باشی. اگرمسلمان شوی، خداوند پاداشت را دو برابر میکند. اگر از اسلام روی گردانی، گناه قبطیان به گردن تو خواهد بود.
نکته دیگری که در نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم جلب توجه میکند، سهیم بودن حاکمان و رهبران امتها در پاداش هدایت و صلاح مردم خود و شریک بودن در کیفر ضلالت و انحراف امتهایشان است؛ زیرا آنان بنیان گزاران سنتهای خوب و بد هستند و کارهای خوب و بد را به عنوان فرهنگ و شیوه زندگی، درمیان مردم نهادینه میکنند. پس همانگونه که در برابر کارهای خوب خود، پاداش میگیرند و به سبب کارهای زشتشان، مجازات میشوند، هم چنین به سبب کارهای خوب ملتشان، پاداش نیکو و در برابر کارهای ناشایست مردمشان، کیفر خواهند شد.
آن حضرت با جملهی
«وَ أسْلِمْ یؤْتِکَ اللهُ أجْرَکَ مَرَتَینِ» به نکته بالا اشاره دارد و میفرماید: اگر اسلام بیاوری، خداوند دو پاداش به تو میدهد؛ پاداش نخست، برای پذیرش اسلام از سوی آن حاکم و رهبر است و پاداش دوم برای ابلاغ و رساندن پیامِ فرستاده خداوند و ایجاد زمینه هدایت و رستگاری در میان مردم خود میباشد. همانگونه که از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «مَن دَلَّ عَلَی خَیرٍ فَلَهُ مِثلُ اجرِ فاعِلِه»(1)
سنن أبی داود، سجستانی سلیمان بن داود، تحقیق وتعلیق سعید محمد اللحام، بیروت، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1410 ق، چاپ اول، ج 2، ص 504 وسنن ترمذی، ترمذی محمد بن عیسی، تحقیق وتصحیح عبد الوهاب عبد اللطیف، بیروت، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1403 ق، چاپ دوم، ج 4، ص 148 و السنن الکبری، بیهقی احمد، بیروت، دارالفکر، ج 9، ص 28 وکنز العمال، متقی هندی علی، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1409 ق، ج 5، ص 125.
. هرکس دیگری را برانجام کارخیری راهنمایی کند، برای او پاداشی مانند پاداش فاعل آن کار است. هم چنین میفرماید: «الدَّالُّ عَلَی الْخَیرِ1) (1)
کَفَاعِلِهِ»(1)
وسائلالشیعة، ج 16 ، ص 124.
. راهنمایی کننده به کار خیر، مانند کنندهی آن کار خیر است. و نیز میفرماید:«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ أَجْرُهَا وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یُنْقَصَ مِنْ أُجُورِهِمْ شَیْءٌ»(2). هر کس، سنت خوبی را پیریزی کند، هم پاداش کار خود را میبرد، و هم تا روز رستاخیز پاداش هر کسی را که به آن عمل کند، به او داده بدون آنکه از پاداش انجام دهندگان آن، چیزی کم شود.
بله امکان دارد که مراد از دو پاداش داشتن اسلام آوردن مقوقس، یکی برای ایمان به عیسی علیه السلام داشتن، و دیگری ایمان به رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم باشد. همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره اهل کتاب میفرماید: «مَن أَسلَمَ مِن أهلِ الکِتابِ فَلَهُ أجرُهُ مَرَتَینِ».(3)هر کس از اهل کتاب اسلام آورد، دو پاداش خواهد داشت. و قرآن کریم میفرماید: اَلَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ * وَ إِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ قالُوا آمَنّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنّا کُنّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ * أُولئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ بِما صَبَرُوا وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ . (4)کسانی که ازپیش، کتاب آسمانی به آنها دادهایم به آن (قرآن) ایمان میآورند. و هنگامی که بر
1) (1)
2) (2) اصول کافی، ج 5 ، ص 10.
3) (3) مسند احمد، ج 5، ص 259 و جامع البیان، طبری محمد بن جریر، بیروت، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1415 ق، ج 27، ص 317 و الدر المنثور، ج 5، ص 133 و صحیح مسلم، مسلم نیشابوری ابوالحسن، بیروت، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، ج 6، ص 41.
4) (4) قصص، 52 تا 54.
آنها خوانده میشود میگویند: به آن ایمان آوردیم، اینها همه حق است، و از سوی پروردگار ماست، ما پیش از این هم مسلمان بودیم. آنها کسانی هستند که اجر و پاداششان را به سبب شکیباییشان، دو بار دریافت میدارند. آنها به وسیله نیکیها، بدیها را دفع میکنند، و از آنچه به آنان روزی دادهایم انفاق مینمایند.
و اما پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، با جملهی «فَإِنْ تَوَلَیتَ فَإِنَ عَلَیکَ إِثْمَ الْقِبْطِ» به شق دوم مسئلهی بالا تصریح میکند و میفرماید: ای مقوقس اگر از اسلام رو گردان شدی، گناه مردم قبط، دامن گیر تو نیز خواهد شد. و در واقع مقوقس و هر حاکم دیگر با نپذیرفتن اسلام به دو کیفر گرفتار میشود؛ یکی برای باقی ماندن در ورطه کفر و دیگری برای اضلال و در جهل نگه داشتن مردم خود.
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که فرمود
:«مَنْ سَنَ سُنَةً سَیِئَةً کانَ عَلَیْهِ وِزْرُهَا وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَی یَوْمِ الْقِیامَةِ».(1)
الفصولالمختارة، شریف مرتضی بیروت، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع، چاپ دوم، 1414 ق، ص. 136
هر کس سنت بد و ناشایستی را پایه ریزی کند، بار سنگین آن سنت بد به دوش اوست. همانگونه که تا روز رستاخیز بار سنگین کسی که به آن سنت ناشایست عمل میکند نیز بر دوش خواهد کشید.قرآن کریم، میفرماید: لِیَحْمِلُوا أَوْزارَهُمْ کامِلَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ مِنْ أَوْزارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلا ساءَ ما یَزِرُونَ . (2)آنها باید (در) روز رشتاخیز بار گناهان خویش را بهگونه کامل و شمهای از گناهان آن کسانی را که از روی جهل، گمراهشان میکنند بردارند، بدانید که بد باری برمیدارند.
گرچه ریشهی همهی فسادها و انحرافها، به حاکمان و رهبران فاسد برنمیگردد؛ بلکه برخی از آنها به سبب سوء اختیار اشخاص، و یا به سبب ناآگاهی خانوادهها با اصول و شیوههای تربیت انسانی و دینی و مانند آن میباشد، ولی ریشه بسیاری از فسادها و باورهای نادرست به رهبران، ارشاد کنندگان و متولیان فرهنگی برگشت میکند و بر اساس آیه یاد شده، مسئولیت بسیاری از گناهان مردم همانگونه که به عهدهی خود مردم است، به عهدهی آنان نیز خواهد بود. و مستکبرانِ گمراه و اغواگر، هم بار گناهان خویش را بر دوش میکشند و هم سهمی از بار گناهان پیروانشان را.(1)
الأصفی فی تفسیرالقرآن، فیض کاشانی ملا محسن، تحقیق محمدحسین درایتی و محمدرضا نعمتی، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1418 ق، چاپ اول، ج 1، ص 645 و إرشاد الأذهان إلی تفسیر القرآن، سبزواری نجفی محمد بن حبیب الله، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1419 ق، چاپ اول، ص 274 و المیزان فی تفسیر القرآن، ج 12، ص 229 و تفسیر الصافی، ج 3، ص 131 و تفسیر نمونه، ج 11، ص 206.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در پایان نامه با آوردن یکی از مهمترین آیههای قرآن کریم، مقوقس بلکه همهی اهل کتاب را به التزام به توحید فرامیخواند.
قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ . (2)بگو: ای اهل کتاب! بیایید به سوی کلمهای که تمسک به آن، بر ما و شما لازم است. و آن این است که جز خدا را نپرستیم، و چیزی را شریک او نگیریم، و یک دیگر را به جای خدای خود به ربوبیت نگیریم. اگر (اهل کتاب) نپذیرفتند، بگویید: شاهد باشید که ما مسلمانیم.
در این آیه، همهی اهل کتاب به التزام عملی نسبت به «کلمهی توحید» دعوت شدهاند؛ کلمهی توحیدی که همهی دینهای الهی در آن مساوی و برابر هستند. قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ ای اهل کتاب! بیایید به سوی کلمهای که میان ما و شما برابر و مساوی است.
با در نظر گرفتن ادامه آیه در واقع اهل کتاب نه به خود توحید، بلکه به التزام به آن فراخوانده شدهاند؛ زیرا کسی از پیروان دینها آسمانی در اصل الوهیت و یگانگی آن تردیدی ندارد و آنچه دغدغهی قرآن کریم است و آنها از آن دور شدهاند، التزام به وحدانیت و یگانگی خداوند متعال میباشد و آن توحید در عبادت و پرستش است همانگونه که میفرماید: أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً به این معنا که آن کلمه توحیدی که میان ما و شما مساوی است این است که تنها او را بپرستیم و برای او همتایی قرار ندهیم.
و اما توحید در عبادت، یعنی تنها خدای یگانه را پرستش کردن و جز او را شایسته عبادت ندانستن، و کسی لایق عبادت، خضوع و خشوع است که کمال مطلق و مطلق کمال باشد. توحید عبادی، مبتنی بر توحید ذاتی است. پس چون ذات الهی یکی است از اینرو تنها او، شایسته عبادت و پرستش است. همانگونه که در قرآن کریم آمده است: «لا إِلهَ إِلَّا أَنَا، فَاعْبدُونِ».(1)
انبیاء، 25.
خدایی به جز من نیست پس تنها مرا عبادت کنید.1) (1)
امر مهمی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، با بهرهگیری از آیهی بالا به آن پرداخته است، فراخوانی پیروان کتابهای آسمانی، به آزادی اجتماعی براساس توحید میباشد. همانگونه که میفرماید: «وَ لا یتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ» و کسی از ما دیگری را به جای خدا به خدایی برنگیرد.
مراد از آزادی اجتماعی، رهایی انسان از قید بندگی و بردگی غیر خداوند و برداشتن نظام استثمار از جامعه انسانی است.(1)
مجموعه آثار استاد شهید مطهری، مطهری مرتضی، تهران، صدرا، چاپ هفتم. ج 23، ص 438 و ج 25، ص 174.
اسلام به روشنی، هرگونه پرستش غیر خدا و به ویژه بشر پرستی را محکوم میسازد و روح آزادگی و استقلال شخصیت را در انسان پرورش میدهد؛ همان روحی که بدون آن هیچ کس شایستهی نام انسان نخواهد بود. قرآن کریم، دعوت انبیا را متوجه خداپرستی میداند نه بشر پرستی همانگونه که میفرماید: ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنّاسِ کُونُوا عِباداً لِی مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لکِنْ کُونُوا رَبّانِیِّینَ بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ وَ بِما کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ * وَ لا یَأْمُرَکُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِکَةَ وَ النَّبِیِّینَ أَرْباباً أَ یَأْمُرُکُمْ بِالْکُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ . (2)برای هیچ بشری سزاوار نیست که خداوند، کتاب آسمانی و حکم و نبوت به او داده به مردم بگوید: «غیر از خدا، مرا پرستش کنید!» بلکه (سزاوار مقام او، این است که بگوید:) مردمی الهی باشید، آنگونه که کتاب خدا را میآموختید و درس میخواندید! (و غیر از خدا را پرستش نکنید!). و نه اینکه به شما دستور دهد
که فرشتگان و پیامبران را، پروردگار خود انتخاب کنید. آیا شما را، پس از آنکه مسلمان شدید، به کفر دعوت میکند؟!
در شأن نزول این دو آیه گفتهاند: کسی نزد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، آمد و ابراز داشت: ما مانند دیگران به تو «سلام» میکنیم در حالی که از دیدگاه ما چنین احترامی کافی نیست درخواست میکنیم به ما اجازه دهی، امتیازی برایت درنظر گیریم و تو را سجده کنیم! پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، فرمود: «سجده برای غیر خدا جایز نیست، پیامبر خود را تنها به عنوان یک بشر احترام کنید ولی حق او را بشناسید و از او پیروی نمائید». پس از این جریان آن دو آیه نازل شدند.(1)
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 782.
این دو آیه، افزون بر تأکید برخدا نبودن بشر، افکار باطل گروهی از اهل کتاب را نفی میکند و به ویژه به مسیحیان گوشزد مینماید که هرگز مسیح علیه السلام، ادعای الوهیت نکرد و آنچه دربارهی او در این زمینه گفته شده، همه نسبتهای ناروایی است که پس از آن حضرت، به او دادهاند و نیز به درخواست کسانی که میخواستند این گونه ادعاها را دربارهی پیامبر اسلام علیه السلام، تکرار کنند به روشنی پاسخ میگوید و میفرماید: «برای هیچ بشری سزاوار نیست که خداوند کتاب آسمانی و حکم و نبوت به او دهد سپس او به مردم بگوید غیر از خدا مرا پرستش کنید
«ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللَّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِباداً لِی مِنْ دُونِ اللَّهِ». نه پیامبر اسلام و نه هیچ پیغمبر دیگری حق ندارد چنین سخنی را بگوید و این گونه نسبتها که به انبیاء داده شده، همه ساخته و پرداخته افراد ناآگاه و دور از
1) (1)
تعلیمات آنها است چگونه ممکن است آنها جایگاهشان را از سوی خدا پیدا کنند و در عین
حال به سوی شرک دعوت نمایند.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 274.
1) (1)
یکی دیگر از نامههای مهم پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به سران کشورها و امپراطوریها، نامه به هرقل امپراطور روم شرقی است که مانند نامه به مقوقس حاکم مصر، دارای آموزههای فراوان و قابل توجه میباشد. متن نامه عبارت است از:
«بِسْمِ اللهِ الرَحْمنِ الرَحیِمِ، مِنْ مُحَمَدٍ عَبْدِ اللِه وَ رَسُولِهِ إِلَی هِرقلَ عَظِیمِ الرُّومِ، سَلَامٌ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی أَدْعُوکَ بِدِعَایَةِ الْإِسْلَامِ أَسْلِمْ تَسْلَمْ و أَسْلِمْ یُؤْتِکَ اللَّهُ أَجْرَکَ مَرَّتَیْنِ فَإِنْ تَوَلَّیْتَ فَإِنَّ عَلَیْکَ إِثْمَ الْارِیسِینَ وَ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ».(1)
حدائق الأنوار و مطالع الأسرار فی سیرة النبی المختار، حضرمیمحمد بن بحر، جده، دار المنهاج، 1419 ق، چاپ اول ص 335 و دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، ج 4، ص 379 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 11، ص 353 ومجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 109 و المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 278 و نهایة الأرب فی فنون الأدب، نویری احمد، قاهره، دار الکتب و الوثائق القومیة، 1423 ق، چاپ اول، ج 18، ص 158 و المحلی، ابن حزم علی، بیروت، دار صادر للطباعة والنشر، ج 1، ص 83 و
1) (1)
بسم اللّه الرحمن الرحیم. (نامهای است) از محمد، بنده و فرستاده خدا به هرقل، بزرگ روم. درود بر آن کس که راه راستی و هدایت را در پیش میگیرد. (تو را به سوی اسلام فرا میخوانم) مسلمان شو تا (از درد هر دو جهان) برهی و خداوند دوبار تو را پاداش نیکو دهد. حال اگر روی بگردانی، گناه همهی «اریسیان» به گردن توست: «بگو: ای اهل کتاب! بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است، پایدار بمانیم که: جز خدا را نپرستیم و برای او هیچگونه شریکی نیاوریم و کسی از ما دیگری را به جای خدا، به خدایی برنگیرد. اگر (از این پیشنهاد) روی گردان شدند؛ بگویید: شاهد باشید که ما فرمانبردار و مسلمانیم.
و اما آغاز نامه افزون بر آنچه که آورده شد به گونههای دیگری نیز نقل شده است؛ در برخی از منابع جملهی «مِنْ مُحَمَّدِ بنِ عبدِ الله، الی هرقل»(1). آمده است که مراد از کلمهی «عبدالله»، نام پدر آن حضرت میباشد و از سویی عنوان «رسول الله» ذکر نشده است. و در برخی منابع جملهی «مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله عَبْدِهِ وَ رَسُولِهِ» آورده شده است که معنایش آن است که «از محمد رسول خدا، بنده و فرستاده او» و حتی نام هرقل که گیرنده نامه میباشد نیامده است.(2)و در برخی دیگر جملهی «مِنْ مُحَمَّدِ بنِ عبدِ اللَّه و رسولِه»(3)و در بعضی دیگر جملهی «مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله
1) (1) الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 6 و السیرة الحلبیة، ج 3، ص 342 وعیون الأثر، ج 2، ص 326 ومکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 390.
2) (2) بحار الأنوار، ج 20، ص 386.
3) (3) البدایة و النهایة، ج 4، ص 265 و تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج 2، ص 504 و تاریخالإسلام، ج 2، ص 504 و السنن الکبری، نسائی، ج 6، ص 311.
الی هِرقِل»(1)
بهجة المحافل و بغیة الأماثل فی تلخیص المعجزات و السیر و...، ج 1، ص 339 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 33 و السیرة النبویة و أخبار الخلفاء، تمیمی ابو حاتم، بیروت، الکتب الثقافیة، 1417 ق، چاپ سوم، ج 1، ص 295 و شرف المصطفی، خرگوشی نیشابوری ابو سعید، مکه، دار البشائر الإسلامیة، 1424 ق، چاپ اول، ج 4، ص 14 و تاریخابنخلدون، ج 2، ص 266 و صحیح مسلم، ج 5، ص 165 و سنن أبی داود، ج 2، ص 506 و مجمع الزوائد، هیثمی علی، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1408 ق، ج 5، ص 308.
بدون کلمهی «عبدالله» آمده است. ولی همانگونه که در نامه به مقوقس بیان شد، با توجه به قرائن داخلی و خارجی نامه، به نظر میرسد که متن اصلی همانی باشد که در آغاز بحث آورده شد؛ مراد از قرینه داخلی، محتوای نامه است که اهل کتاب را به توحید عملی فراخوانده است و مراد از قرینه خارجی، افزون بر فراوانی منابع تاریخی و روایی نامه، تصویری از نامه است که مؤید این مطلب است که کلمهی «عبدالله» جزء نامه و وصف پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم میباشد نه نام پدر ایشان.(2)افزون برآنها متن نامه بهگونه دیگری نیز نقل شده است که آیه قرآن در ذیل آن نیست و به جای کلمهی «الْارِیسِینَ»، کلمهی «الْاَ کَارِیینَ» دارد.(3)ولی به نظر میرسد که این همان نامه بالاست که بهگونه اختصار و بهگونهای نقل به معنی شده است؛ زیرا بنابر تصریح برخی از راویان حدیث، هنگام وصول نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از سوی هرقل، افراد زیادی حضور داشتهاند و یکی از آنها که از عالمان مسیحی بود، متن نامه را شنیده و بخشی از آن را برای یکی از مسلمانان به نام «زهری» نقل کرده است. و او پنداشته که آنچه آن عالم مسیحی نقل کرده است، عین عبارت نامه میباشد و حال آنکه چنین نیست.(4)
1) (1)
2) (2) به تصویر شمارهی «3» مراجعه کنید.
3) (3) بسم اللَّه الرحمن الرحیم، مِنْ مُحَمَدٍ رَسُولِ اللَّهِ الَی هِرْقِلَ عَظیِمِ الرُومِ، سَلامٌ عَلَی مَنِ اتَبَعَ الْهُدیَ أمَا بعدُ فَأسْلِمْ تُسْلَمْ یُؤْتِکَ اللَّهُ أجْرَکَ مَرَتَیْنِ، فَاِنْ أبَیْتَ (تَتَوَلْ) فَاِنَ إِثْمَ الْاَ کَارِییِنَ عَلَیْکَ.
4) (4) البدایة و النهایة، ج 4، ص 264 وتاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج 2، ص 507 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 649 و الکامل فی التاریخ، ابن أثیرعلی، بیروت، دار صادر للطباعة والنشر، 1386 ق، ص 212.
گزینش پیکها و سفیران از سوی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم برای ارتباط با کشورها و امپراطوریها، براساس ملاک و ضابطههای مشخص بود؛ ملاکها و معیارهایی که میتواند حکومت اسلامی را در روابط خارجی موفق بدارد و در پیشبرد هدفهای دینی آن راهگشا باشد. از جملهی آن ملاکها و معیارها؛ سلامت و توانایی جسمی، خوش قیافه بودن، آشنایی با مبانی و آموزههای دینی، آشنایی با هدف و سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، آشنایی با زبان آن کشور، توانایی در گفت و گو و مناظره، تدین و تقید به آموزههای اسلام، شجاعت و صلابت روحی میباشد. و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم کسانی از میان یاران خود برای این کار در نظر میگرفت که همهی آن ضابطهها و یا دستِ کم به میزان لازم دارای آنها باشند.
دحیه کلبی، همه آن شرطها را دارا بود و براساس همین ویژگیها و تواناییها بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم او را برگزید تا نامهی آن حضرت را به هرقل، قیصر روم برساند و او با داشتن آن ویژگیها بود که مأموریت خود را به گونهی کامل به انجام رساند.
دحیة کلبی، فردی خوش قیافه بود و به همین سبب است گفتهاند: گاهی جبرئیل به صورت دحیه کلبی بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل میشد. وی در تجارت پیشینهی فراوان داشت و به کشورها و سرزمینهای گوناگون، سفرهای زیادی کرده بود و با جغرافیا و
فرهنگ آنها آشنایی داشت. آن صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، فردی شجاع و از رزمندگانی بود که در بیشتر جنگها هم راه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و در کنار مسلمانان بود.(1)
الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 3 وأنساب الأشراف، ج 1، ص 531 و بحار الأنوار، ج 20، ص 382 وبهجة المحافل و بغیة الأماثل فی تلخیص المعجزات و السیر و...، ج 1، ص 336 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 645 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 31 و تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 77 و تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 49 و تثبیت دلائل النبوة، قاضی عبد الجبار، قاهره، دارالمصطفی. ج 2، ص 363 و تخریج الدلالات السمعیة، ص 194 و جوامع السیرة النبویة، اندلسی، علی بن أحمد بن سعید بن حزم، مصر، دار المعارف، 1900 م، چاپ اول، ص 24 و حدائق الأنوار و مطالع الأسرار فی سیرة النبی المختار، ص 71 و دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، ج 4، ص 377 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 6، ص 88 و الطبقات الکبری، ج 1، ص 199.
دیدار موفقیتآمیز او با قیصر روم، نشانگر توانایی او در انجام مأموریت از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشد که در سطرهای آینده به آنها پرداخته خواهد شد.
در آستانه پیدایش اسلام و حتی سالها پیش از آن، قدرت جهان در دستان دو امپراطوری بزرگ ایران و روم بود؛ خاور زمین، زیر سیطره امپراطوری ایران بود و سرزمین عراق، یمن و بخشی از آسیای صغیر نیز از مستعمرههای دولت شاهنشاهی ایران به شمار میرفت. و اما مغرب زمین، در دستان امپراطوری روم بود. دولت روم در آن روز به دو بلوک شرقی و غربی تقسیم شده بود؛ زیرا در سال 359 میلادی، «تئودوز کبیر» امپراطور روم، کشور خود را میان دو پسرش تقسیم کرد و دو کشور به نام روم شرقی و غربی پدید آمد. روم غربی در سال 476 به دست وحشیان و
1) (1)
بربرهای شمال اروپا منقرض شد، ولی روم شرقی که مرکز آن «قسطنطنیه» بود و شام (سوریه)، فلسطین، اردن، مصر را نیز در اختیار داشت.
به پادشاهان روم، قیصر میگفتند و نام قیصر روم در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، هِرْقِل، یا هِرَقْل، یا هِرْکِل، و یا هِراکِلِیوُس بود. هرقل، مانند نیاکان خود، پیرو دین عیسی علیه السلام بود و از محتوای انجیل که خبر آمدن پیامبری در آخرالزمان نیز در آن بود کاملاً آشنایی داشت. او به آیین خود بسیار پای بند بود و به ساخت، راه اندازی و رونق دادن اماکن مذهبی میکوشید. به بیت المقدس، باور ویژهای داشت. از اینرو هنگام جنگ با ایرانیان نذر کرد که اگر برآنان پیروز شود، پیاده از روم به زیارت آن مکان مقدس برود. بنابراین هرقل، هم شخصیتی سیاسی به شمار میآمد و هم شخصیتی مذهبی، و محتوای نامهی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، با توجه به آن دو بُعد از شخصیت وی نگاشته شده است.(1)
مروجالذهب و معادن الجوهر، مسعودی علی بن حسین، قم، دار الهجرة، 1409 ق، چاپ دوم، ج 1، ص 361.
دحیه کلبی، مدینه را ترک و راهی قسطنطیه شد تا اینکه به شام رسید. وی پیش از آنکه شام را به قصد قسطنطنیه ترک کند، آگاه شد که هرقل پس از پیروزی بر ایرانیان برای ادای نذر خود عازم بیت المقدس است. از این رو بیدرنگ با حاکم غَسّان؛ حارث بن ابی شمر(2)تماس گرفت و مأموریت خطیر و پر اهمیت خود را به او ابلاغ کرد. دحیه کلبی، پس از هم آهنگیهای لازم با حاکم غسان قرار شد تا در
شهر «حمص»،(1)
شهری کهن و کلان در شام که میان شهرهای دمشق و حلب قرار دارد.
با هرقل دیدار کند. او هنگامی که خواست به حضور هرقل برسد، کارپردازان دربار به او گفتند: باید در برابر قیصر به خاک بیفتی، وگرنه به تو اعتنا نکرده و نامهی تو را نخواهد گرفت. «دحیه»، سفیر خردمند اسلام گفت: من برای کوبیدن سنتهای نادرست، رنج این همه راه را بر خود هموار کردهام؛ من از سوی صاحب رسالتی به نام محمد صلی الله علیه و آله و سلم، مأمورم تا به قیصر برسانم که؛ بشر پرستی باید از میان برود و جز خدای یگانه کسی پرستش نشود. با داشتن چنین باوری، چگونه میتوانم تسلیم دیدگاه شما شوم و در برابر غیر خدا سجده کنم؟کارکنان دربار، از منطق نیرومند و پر صلابت سفیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شگفت زده شدند. یک نفر از درباریان به دحیه گفت: شما میتوانی نامه را روی میز ویژهی سلطان بگذاری و برگردی و کسی جز او به نامههای روی میز دست نمیزند و هرگاه قیصر نامه را خواند، شما را به حضور میطلبد. دحیه، از راهنمایی آن مرد تشکر کرد و نامه را روی میز گذاشت و بازگشت.
آنگاه قیصر به جایی که برای او در نظر گرفته بودند وارد شد و بر تخت خود نشست، چشمش به آن نامه افتاد؛ آن را برداشت تا بخواند. دید عبارت نامه به زبان عربی است از اینرو مترجم ویژهی عربی خود را خواست تا نامه را خوانده و ترجمه کند.
در این هنگام برادر او، آنجا حضور داشت همین که دید نام محمد صلی الله علیه و آله و سلم، پیش از نام امپراطور روم آمده است بر سینه مترجم زد و نامه را گرفت، و خواست آن را پاره
1) (1)
کند. قیصر گفت: چرا چنین میکنی؟! گفت: میخواهی نامه کسی را بخوانی که نام خود را پیش از نام تو نوشته و تو را صاحب روم خوانده، نه شهریار آن؟!
قیصر گفت: تو یک احمق کوچک و یا یک دیوانه بزرگ هستی. میخواهی نامهی مردی را پاره کنی پیش از آنکه بدانم چه نوشته است؛ اگر او پیامبر باشد، حق دارد که نام خویش را پیش از نام من بنویسد وانگهی او راست میگوید: من صاحب روم هستم نه مالک آنها؛ خدا من را بر آنها مسلط کرده و اگر میخواست، آنها را بر من مسلط میکرد، چنان که ایرانیان را بر خسرو مسلط کرد که او را کشتند.
قیصر، احتمال داد که نویسندهی نامه همان محمد موعود تورات و انجیل باشد. از این رو بر آن شد تا از برنامههای زندگی وی، آگاهیهای دقیقی به دست آورد؛ کسی را به حضور خواند و گفت: سراسر شام را زیر پا گذار، شاید از خویشاوندان و نزدیکان محمد صلی الله علیه و آله و سلم، و یا از کسانی که از چگونگی زندگی وی آگاهی دارند، افرادی را پیدا کنی، تا من درباره محمد صلی الله علیه و آله و سلم اطلاعاتی به دست آورم. از حسن تصادف، در همان روزها ابو سفیان با گروهی از قریش برای بازرگانی به شام آمده بودند. مأمور قیصر با آنها دیدار کرد و همه را به به حضور قیصر برد.
قیصر، از آنان پرسید: آیا در میان شما کسی هست که با محمد صلی الله علیه و آله و سلم، پیوند خویشاوندی داشته باشد؟ ابو سفیان به خود اشاره کرد و گفت: ما با او از یک طایفهایم و در جد چهارم (عبد مناف) به هم میرسیم. قیصر، دستور داد که ابو سفیان، پیش روی او بایستد و دیگران پشت سر او قرار گیرند و مراقب سخنان ابو سفیان
شوند که هرگاه وی در پاسخ پرسشهای قیصر، غرض ورزی کرد، بیدرنگ به خطا و یا دروغ او اشاره کنند.
قیصر پرسشهای فراونی از ابوسفیان پرسید و او نیز به پاسخ پرداخت مانند پرسش و پاسخهای زیر:
قیصر پرسید: حسب محمد صلی الله علیه و آله و سلم، چگونه است؟
ابو سفیان گفت: خانواده او شریف و بزرگاند.
قیصر پرسید: در نیاکان وی کسی هست که بر مردم سلطنت کرده باشد؟
ابوسفیان گفت: نه هرگز.
قیصر پرسید: آیا پیش از آنکه ادعای نبوت کند، از دروغ پرهیز داشت یا نه؟
ابوسفیان گفت: بلی محمد صلی الله علیه و آله و سلم، مرد راست گویی بود.
قیصر پرسید: چه طبقهای از مردم از وی طرفداری میکنند و به آیین او میگروند؟
ابوسفیان گفت: اشراف با او مخالفند و افراد عادی و متوسط هوادار جدی او هستند.
قیصر پرسید: آیا پیروان وی رو به فزونی است؟
ابوسفیان گفت: بلی.
قیصر پرسید: آیا کسی از پیروان او تا حال مرتد شده است؟
ابوسفیان پاسخ داد: خیر.
قیصر پرسید: آیا او در نبرد با مخالفان پیروز است یا مغلوب؟
ابوسفیان پاسخ داد: گاهی غالب و گاهی با شکست رو به رو است.
در پایان پرسش و پاسخ به مترجم خود گفت: به ابو سفیان و دوستان وی بگو: اگر این گزارشها دقیق و درست باشد، حتما او پیامبر وعده داده شده آخر الزمان است و افزود: من میدانستم که چنین پیامبری ظهور خواهد کرد ولی نمیدانستم که از
قوم قریش خواهد بود. من حاضرم در برابر او خضوع کنم و برای احترام، پاهایش را شست و شو دهم و به همین زودی، قدرت و شوکتش سرزمین روم را خواهد گرفت.
برادرزاده قیصر، گفت: محمد صلی الله علیه و آله و سلم، در نامه اسم خود را بر نام تو پیش انداخته است. در این موقع، قیصر به او پرخاش کرد و گفت: کسی که ناموس اکبر و فرشته وحی بر او نازل میشود، شایسته است نامش، بر نام من پیش اندازد.
ابو سفیان میگوید: طرف داری جدی قیصر از محمد صلی الله علیه و آله و سلم، سر و صدایی در دربار به وجود آورد و من از این پیش آمد سخت ناراحت بودم که کار محمد صلی الله علیه و آله و سلم به اندازهای بالا بگیرد که ملت روم از او بترسند. با اینکه من در آغاز پرسش و پاسخ کوشش کردم که محمد صلی الله علیه و آله و سلم را در نظر قیصر کوچک کنم و میگفتم: که محمد صلی الله علیه و آله و سلم، کوچکتر از آن است که شنیدهای، ولی قیصر به تحقیر من گوش نکرد.
قیصر، به گزارشهای به دست آمده از سوی ابو سفیان بسنده نکرده و نامهای به یکی از دانشمندان روم فرستاد تا در این باره بیشتر کند و کاو کند. وی در پاسخ نوشت: این همان پیامبر است که جهان در انتظار او است.
قیصر، برای به دست آوردن چگونگی اندیشهی سران روم، اجتماع عظیمی در یکی از صومعهها تشکیل داد و نامهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بر آنان خواند و گفت: آیا حاضرید با برنامه و آیین او موافقت کنیم؟ چیزی نگذشت که ولولهی بزرگی در مجلس پدید آمد؛ بهگونهای که قیصر، از اختلاف و مخالفت آنان بر جان خود ترسید.
او از جایگاه خود که نقطه بلندی بود به مردم رو کرد و گفت: دیدگاه من از این پیشنهاد آزمایش شما بود، پایداری شما در آیین مسیح علیه السلام مورد شگفتی و تقدیر من قرار گرفت.
قیصر، دحیه کلبی را خواست و او را احترام کرد و پاسخ نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نوشت و هدیهای نیز برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد.(1)
بهجة المحافل و بغیة الأماثل فی تلخیص المعجزات و السیر و...، ج 1، ص 336 والاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 4 و بحار الأنوار، ج 20، ص 384 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 645 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 32 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 11، ص 353 و السیرة الحلبیة، ج 3، ص 339 و عیون الأثر، ج 2، ص 324 و المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 278 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 645 و دلائلالنبوة، ج 4، ص 379 و الکامل، ج 2، ص 210.
واژههای این نامه جز نام، عنوان و ملت مخاطب، با نامه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به مقوقس یکی است. مسلم است که در بسیاری از نکتهها و پیامها نیز با هم یکی خواهند بود. از اینرو برای دوری از تکرار از بررسی دوباره آنها صرف نظر میشود و کوشش برآن است که در این جا مسئلههای دیگری، بیان شود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خطاب به هرقل میفرماید: «مسلمان شو تا (از درد هر دو جهان) برهی و خداوند دوبار تو را پاداش نیکو دهد. و اگر روی بگردانی، گناه همهی «اریسیان» به گردن توست. دراین که مراد از اریسیان، چه کسانی هستند؟ آیا آنان، همه یا گروهی از مردم اصیل روم بودهاند و یا ایرانیان مقیم در آن امپراطوری و یا اینکه مراد از آن امیران، سران و بزرگان روم بوده که مردم از آنها فرمان بری داشتهاند؟ اختلاف دیدگاه وجود دارد.(2)ولی با توجه به گستره مخاطب در نامه که در
آینده به آن اشاره خواهد شد، به نظر میرسد که مراد از اریسیان، یا همهی مردم روم هستند که هرقل بر آنها حکومت میکند و یا سران قبیلهها و بزرگان رومی میباشند که بر مردم روم نفوذ داشتند و گونهی باورهای آنان در چگونگی باورهای مردم تأثیر گزار بوده است؛ زیرا معنا ندارد که در صورت رویگردانی هرقل از اسلام و نپذیرفتن آگاهانهی آن، تنها گناه انحراف گروهی از مردم به عهدهی او باشد و دیگر مردم که به سبب کتمان حقیقت هرقل، در انحراف بمانند، گناه آنان به عهده خود آنها باشد. و این در حالی است که حاکم یک کشور مسئول ایمان و کفر همهی ملت خود است؛ چه آنانی که در اصل، مال آن کشور هستند و چه آنانی که از کشور دیگری بوده و برای سکونت به آن سرزمین آمدهاند. بنابراین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در این فراز از نامه خطاب به هرقل میفرماید: تو، که صاحب و بزرگ قوم خود هستی اگر اسلام را نپذیری و این نپذیرفتن، سبب باقی ماندن آنها در کفر و شرک باشد به گونهی قطع تو در گناه آنان شریک هستی.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، برای فراخوانی مسیحیان به اسلام از یکی از آیههای مهم قرآن کریم بهره میگیرد که میفرماید: یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ . بگو: ای اهل کتاب! بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است، پایدار بمانیم که: جز خدا را نپرستیم و برای او هیچگونه شریکی نیاوریم و کسی از ما دیگری را به جای خدا، به خدایی برنگیرد. اگر (از این پیشنهاد) روی گردان شدند؛ بگویید: شاهد باشید که ما فرمانبردار و مسلمانیم.
جملهی یا أَهْلَ الْکِتابِ که در صدر آیه آمده است، تصریح دارد که مخاطب در آن همهی اهل کتاب میباشند. مراد از اهل کتاب، کسانی هستند که پیرو یکی از پیامبران الهی بوده و دارای کتاب آسمانی میباشند که دربرابر مشرکان هستند؛ که نه به پیامبری ایمان گرویدهاند و نه کتاب آسمانی دارند. از اینرو در قرآن کریم این دو از هم تفکیک شدهاند. لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتّی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ.1 کافران از اهل کتاب و مشرکان (میگفتند): ما دست از آیین خود بر نمیداریم تا دلیل روشنی برای ما بیاید! ما یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ لاَ الْمُشْرِکِینَ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْکُمْ مِنْ خَیْرٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ اللّهُ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ . (1)کافران از اهل کتاب و مشرکان، دوست ندارند که هیچ خیر و نیکی از سوی پروردگارتان بر شما نازل شود. در حالی که خداوند، رحمت خود را به هر که بخواهد اختصاص میدهد، و خداوند صاحب فضل بزرگ است.
و اما مصداق اهل کتاب چه کسانی هستند؟ قرآن کریم چهار گروه را بر میشمارد و میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ الصّابِئِینَ وَ النَّصاری وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا إِنَّ اللّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ . (2)کسانی که ایمان آوردند و آنان که یهودیگری اختیار نمودند و کسانی که
نصرانی شدند و صابئان و مجوسیان و کسانی که شرک ورزیدند خداوند در روز قیامت میان آنان حکم میکند که خدا بر هر چیزی گواه و ناظر است.
دراین آیه، چهار گروه یهودی، صابئی، نصرانی و مجوس، دربرابر مشرکان قرار گرفتهاند و همین قرینه و نشانهای براین مطلب که آن چهار گروه، از اهل کتاب هستند. بنابراین مخاطب در آیه؛ مسیحیان، یهودیان، مجوسیان و صابئان میباشد.(1)
مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 23، ص 438.
یهودیان:
یهودیان، پیروان حضرت موسی کلیم الله علیه السلام از پیامبران بزرگ خداوند هستند از اینرو به آنها کلیمی هم گفته میشود. همانگونه که به آنها یهودی گفته میشود؛ زیرا بیشتر آنان از فرزندان و بازماندگان یهودا فرزند یعقوب علیه السلام میباشند.(2)
خداوند، حضرت موسی علیه السلام را برای نجات بنیاسرائیل مبعوث نمود؛ او با فرعون جنگید و بنی اسرائیل را از ظلم و بدبختی رهانید؛ ولی آنان پس از پیروزی به کارهای ناشایست مانند، گوساله پرستی و کشتن پیامبران رو آوردند. روی این سبب، خداوند، در طول تاریخ سه هزار سالهی آنها، بارها به خشم دچار گشتند تا اینکه خوار شدند.(3)
نام کتاب یهودیان، تورات است که در نامهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به اسقف روم درباره میزان حجیت آن بحث شده است.
باورهای یهودیان:
یهوه، نام خداوند در دین یهود است که بنابر باور آنان، به زبان آوردن آن حرام است. تنها بالاترین جایگاه مذهبی یهود سالی یک بار، آن هم در معبد سلیمان و در مکانی ویژه، میتواند این نام را بر زبان جاری کند.
یهودیان، بر این باورند که شریعت یکی است. آغاز و انجام آن با حضرت موسی علیه السلام است؛ پیش از موسی علیه السلام شریعت و دینی نبود؛ آنچه بود، حدود عقلی و احکام مصلحتی بود. پس از موسی علیه السلام نیز شریعت و احکام دیگری نخواهد بود، زیرا نسخ احکام و دستورهای الهی جایز نیست.
بنابر نقل کتاب عهد عتیق، پس از سه ماه از خروج بنی اسرائیل از مصر، خداوند با حضرت موسی علیه السلام سخن گفت و ده حکم بسیار مهم به او داد که به «ده فرمان» مشهور است. این ده حکم به اینگونه است: «برای خود خدایی جز من نگیرید، به بت سجده نکنید، نام خدا را به باطل نبرید، شنبه را گرامی دارید، پدر و مادر را احترام کنید، کسی را به قتل نرسانید، زنا نکنید، دزدی نکنید، بر همسایه شهادت دروغ ندهید، و به اموال و ناموس همسایه طمع نورزید»(1)
عهد عتیق و عهد جدید، ویلیام گلن، هنری مرتن، ترجمه فاضل خان همدانی، تهران، اساطیر، 1379 ش، سفر خروج، فصل 20.
. این فرمانها در قوم بنی اسرائیل رواج یافت و پس از آن دانشمندان یهود با بهرهگیری از کتابهای عهد عتیق، اصولی برای دیانت و ملت قوم یهود تدوین نمودند و میتوان آنها را اصول و پایههای عقیدتی دین یهود بر شمرد. مهمترین آنها، اصول سیزده گانهای است که به وسیلهی موسی بن شمعون در سال 1204 میلادی قرائت شد؛ به این گونه: «خداوند حاضر و1) (1)
ناظر است، خداوند یکتا است، خداوند جسم و شبیه کسی نیست، خداوند قدیم و ازلی است، هیچ کس را جز او نباید عبادت کرد، او سرور همهی پیامبران است، نبوت حضرت موسی علیه السلام صحیح است، خدا بر اندیشهی نوع بشر آگاه است، تورات از سوی خدا است، تورات، تغییر ناپذیر است، خداوند، ستم کار را مجازات میکند و عادل را پاداش میدهد، سلطان مسیح علیه السلام از نسل داود، ظهور خواهد کرد، و مردگان، مستعدِ زنده شدن میباشند»(1)
تاریخ ادیان و مذاهب جهان، مبلغی آبادانی عبدالله، قم، انتشارات حر، 1372. ش، چاپ دوم، ج 2، ص 590 و 589.
.صابئان:
درباره باورها، آیین، پیامبر و کتاب آسمانی آنها، مطلب روشن و گویایی دردست نیست و همین اندازه مشخص است که برخی از آنها ستاره پرست بودهاند و بسیاری از آنها نیز یگانه پرست بوده و کیشی جز کیش مشرکان داشتهاند، به دلیل آیهای که پیشتر بیان شد که در آن میان صابئان و مشرکان مقابله انداخته، بلکه همانگونه که بعضی گفتهاند: صابئان، عبارتند از معتقدان به کیشی که حد وسط میان یهودیت و مجوسیت است و کتابی دارند که آن را به حضرت یحیی پسر زکریای پیغمبر علیه السلام نسبت دادهاند.(2)
کتابهای مقدسی که از نظر آنان اهمیت دارد؛ یکی، «کیزاربا»، یا «سدره»، یا «صُحُف آدم» است که از چگونگی آفرینش و پیدایش موجودات بحث میکند. و دیگری، کتاب «ادرافشادهی»، یا «سدرادهی» که درباره زندگی حضرت یحیی علیه السلام و
دستورها و تعلیمهای او سخن میگوید. آنها براین باورند که این کتاب، به وسیله جبرئیل به یحیی علیه السلام وحی و الهام شده است. و سوم، کتاب «قلستا» که درباره مراسم ازدواج و زناشویی میباشد. آنان کتابهای فراوان دیگری نیز دارند که به خاطر اختصار از بیان آنها صرف نظر میشود.
همان گونه که از آیه 62 بقره(1)
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصاری وَ الصّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ.» قوم یهود و نصاری و صابئان هرگاه به خداوند و روز بازپسین ایمان آورند و عمل نیک انجام دهند بیم و اندوهی بر آنان نیست و اجرشان در پیشگاه خداوند محفوظ است.
بر میآید این جمعیت به دو گروه مؤمن و کافر تقسیم میشوند، اینان همان قوم ابراهیم علیه السلام خلیلند که مأمور دعوت آنان بود، آنها در «حران»،(2)زندگی میکردند، و بر دو قسم بودند: صابئان حنیف و صابئان مشرک.مشرکان آنها به ستارگان و خورشید و قمر و... احترام میگذاشتند و گروهی از آنان نماز و روزه انجام میدادند، کعبه را محترم میشمردند و حج را به جا میآوردند، مردار، خون، گوشت خوک و ازدواج با محارم را همچون مسلمانان حرام میدانستند. عدهای از پیروان این مذهب از بزرگان دولت در بغداد بودند که «هلال بن محسن صابئی» از آن جمله است.
اینان اساس دین خود را به گمان خویش بر این پایه قرار دادهاند که: بایست خوبی هر کدام از دینهای جهان را گرفت و آنچه بد است از آن دوری جست. اینان را به این جهت صابئین گفتهاند که از تقید به انجام همهی دستورهای یک دین سرپیچیدند بنابراین، اینها با همهی دینها از یک نظر موافق و از نظر دیگر مخالف هستند.
نتیجه آنکه براساس آیههای قرآن کریم و نشانههای تاریخی، آنها در اصل پیرو یکی از پیامبران الهی بودهاند، و ازاین جهت اهل کتاب به شمار میآیند و خطاب در آیه شامل آنها نیز میشود.(1)
تفسیر نمونه، ج 1، ص 288.
نصرانیها:
نصرانیت، یکی از دینهای بزرگ دنیای امروز است. دینی که با پیشینهای تخمینی 2000 ساله، در بسیاری از جوامع انسانی کنونی به ویژه کشورهای غربی حضوری ریشهدار داشته و خاستگاه تحولهای فرهنگی و اجتماعی گوناگونی در تاریخ حیات آنها بوده است. نصرانیها یا همان مسیحیان، کسانی هستند که پیرو عیسی علیه السلام هستند. و در روایات آمده است که چون عیسی علیه السلام و مادرش پس از آنکه از مصر به فلسطین آمدند، در قریهای به نام ناصره اقامت گزیدند از اینرو به پیروان آن حضرت، نصرانی میگویند.(2)
بنابر آیههای قرآن کریم و روایات گوناگون اسلامی، عیسی علیه السلام از پیامبران بزرگ الهی، بنده و فرستادهی خداوند برای هدایت مردم به سوی توحید و پرستش خداوند یکتا بود.(3)و هیچگاه مدعی الوهیت نبود و مردم را به بندگی خود و مادر خود فرانخواند. وَ إِذْ قالَ اللّهُ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِی نَفْسِی وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّمُ
اَلْغُیُوبِ . (1)
مائده، 116.
به یادآور زمانی را که خداوند به عیسی بن مریم علیه السلام میگوید: آیا تو به مردم گفتی: من و مادرم را دو معبودِ غیر از خدا، برگزینید؟ او میگوید: منزهی تو، من حق ندارم آنچه را که شایسته من نیست بگویم، اگر چنین سخنی را گفته باشم: تو میدانی، تو از آنچه در روح و جان من است آگاهی و من از آنچه در ذات (پاک) تو است آگاه نیستم؛ زیرا تو با خبر از همهی سِرها و پنهانیها هستی.و اما مسیحیان پس از گذشت زمان، گرفتار انحراف از راه پیامبر خود شدند و از باورها و آیینهای توحیدی فاصله گرفتند و به باوریهای شرک آلود روآوردند؛ آنان به سه خدا معتقد شدند؛ پدر، پسر و روح القدس به این بیان:
خدای پدر:
مسیحیان، خداوند خویش را «اَبّا» به معنای پدر میخوانند.(2)پدر آسمانی که هستی و حیات آدمی در دست اوست، بارها در انجیلهای چهارگانه از زبان عیسی علیه السلام نقل شده است؛ به گونهای که عیسی علیه السلام، خداوند را پدر آسمانی خود و همهی انسانهای مؤمن میخواند.(3)
خدای پسر:
یکی دیگر از باورهای بنیادین مسیحیت، اصل «تجسد» است؛ آنان براین باورند که کلمهی ازلی الهی، در قالب عیسی علیه السلام تجسد پیدا کرده است؛ کلمهای که
غیرمخلوق بوده و خود، خالق یا واسطهی خلق همه چیز است. همانگونه که در انجیل یوحنا آمده است:
«آن زمانی که هنوز هیچ چیز نبود، «کلمه» وجود داشت و با خدا بود و او همیشه زنده بوده است و خود او خداست. هرچه هست به وسیله او آفریده شده است، زندگی جاوید در اوست و این زندگی به تمام مردم نور میدهد. زندگی او نوری است که در تاریکی میدرخشد و تاریکی هرگز نمیتواند آن را خاموش نماید... کلمه خدا، انسان شد و روی این زمین و در بین ما زندگی کرد... خدا قانونهایش را به وسیلهی موسی به مردم داد. ولی به وسیلهی عیسی مسیح، او خودش را به ما ظاهر کرد و محبتش را نشان داد. کسی هرگز خدا را ندیده است، ولی البته مسیح او را دیده است چون او همیشه با خدای پدر است و هرچه باید درباره خدا بدانیم، مسیح به ما گفته است»(1)
انجیل یوحنا، لندن، ویلیام وطس، 1857 م، باب 1.
.بنابراین مسیح علیه السلام، چهرهی دیدنی خدای نادیده است. حتی پیش از اینکه خدا چیزی بیافریند، مسیح علیه السلام وجود داشت. در واقع به وسیله عیسی مسیح علیه السلام است که همهی موجودهای دیدنی و نادیدنی در آسمان و زمین به وجود آمدند.
خدای روح القدس:
در باور مسیحیان، پس از خدای پدر (ابا)، و خدای پسر (مسیح)، شخصیت الوهی دیگری به نام روحالقدس وجود دارد که سمت اجرایی داشته و کارکردش به فعلیت رساندن فرمانهای خدای پدر و یاری نمودن خدای پسر میباشد. او عامل تولد
1) (1)
عیسی مسیح علیه السلام از دختر باکرهای به نام مریم مقدس علیها السلام است و خدای پدر به وسیله او مریم علیها السلام را بارور ساخته و مسیح علیه السلام را از او متولد ساخت.(1)
متی، ص 163.
روحالقدس، یکی از اقانیم سه گانه در مسیحیت میباشد. البته در مرتبهای پایینتر از خدای پدر و پسر، چنان که او را روحالله و روح مسیح نیز میخوانند. و او ایجاد کنندهی حیات میباشد.(2)
الهیات مسیحیان، آلوده به شرک است. چنان که ایشان در یک دیدگاه، خداوند واحدی را پدر میدانند که در سه تجلی (اب، مسیح، روحالقدس) کنش الهی دارد. و در دیدگاه دیگر به سه خدا معتقدند که در ذات دارای وحدت و یگانگی هستند.
بنابراین تثلیث، به این معناست که خداوند در سه شخص، خدای پدر، خدای پسر و روح القدس ظهور یافته است. به این ترتیب «خدا در عین حال که یکی است، در سه شخصیت، یعنی خدای پدر، خدای پسر و خدای روح القدس موجود است. این سه در ازلیت، قدرت و جلال با هم برابرند و هر یک از آنها از همهی صفات الهی برخوردارند»(3)
کتاب آسمانی مسیحیان:
کتاب آسمانی آنها انجیل میباشد. «انجیل» در اصل، کلمهی یونانی است که به معنی «بشارت» یا «آموزش جدید» آمده است و نام کتابی است که بر حضرت
عیسی علیه السلام نازل شده است ولی همهی آن، هم اکنون دردسترس نیست و آنچه به عنوان انجیل در میان مسیحیان وجود دارد نوشته شده به وسیلهی پیروان حضرت عیسی علیه السلام میباشد. و آنها عبارتند از: انجیل متی، یوحنا، مرقس و لوقا.(1)
برای آگاهی بیشتر درباره انجیل به نامه پیامبر اکرم به اسقف روم مراجعه کنید.
مجوسیان:
مجوسیان، ایرانیان پیش از اسلام بودند که دارای پیامبر و کتاب آسمانی بودهاند.(2)نام پیامبر آنها زرتشت، و کتاب مقدسشان «اوستا» نام دارد. زرتشت، قرنها پیش از میلاد مسیح علیه السلام، در سرزمین آذربایجان (آتروپاتگان) ظهور کرد. او مردم را به توحید دعوت نمود و از شرک به خدا و بت پرستی منع کرد. و اعلام کرد که زندگی انسان با مرگ پایان نمیپذیرد، بلکه زندگی دیگری در انتظار اوست و جان، پس از مرگ تن، باقی است.
دین زرتشت، از شائبه بت پرستی مبرا بوده و به هیچ شکلی، پرستش بتها را اجازه نمیداد. و اما هنگام ظهور اسلام، دین زرتشت تحریف شده و به نام مجوسیت معروف بود، پیغمبر اسلام علیه السلام، با ریشههای آن اختلاف نداشت و فرمود:
«سُنُّوا بِهِمْ سُنَّةَ أَهْلِ الْکِتَاب»(3)با آنان (زرتشتیان) مثل اهل کتاب رفتار کنید، از این جهت مشاهده میشود که: اسلام، زرتشتیان را مشرک ندانسته بلکه آنان را تا مقام اهل کتاب بالا برده است.
و به بیان دیگر، هم چنان که اسلام، اصول دین یهود و نصاری را محترم شمرده و تنها با باورهای تحریف شدهی آنان مخالفت داشته، هم چنان با دین زردشتی نیز موافقت نموده و تنها مجوسیت تحریف پذیرفته را انکار نموده است.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 14، ص 358 و حجة التفاسیر و بلاغ الإکسیر، جلداول، مقدمه، ص 487 و انوار درخشان، ج 11، ص 146.
از عمومیت و شمولیت مخاطب در آیهای که در نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است (که شامل همهی اهل کتاب از مسیحیان، یهودیان، مجوسیان و صابئان میشود) این نکته به دست میآید که اسلام، دارای رسالتی جهانی و برای تعالی اعتقادی، اجتماعی و اخلاقی همهی مردم جهان به ارمغان آورده است. آیههای مکی و مدنی قرآن کریم، مؤید مطلب مورد بحث هستند که بارها به جهانی بودن معارف و آموزههای اسلام تصریح کردهاند همانگونه که میفرماید: قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً . (2)بگو: ای مردم من فرستاده خدای یکتا به سوی همهی شمایم. و در آیهی دیگر میفرماید: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً3 ما تو را نفرستادیم مگر برای اینکه همهی مردم را از خطا و گناه بازشان داری، و نیز نویدبخش و بیمرسان باشی. وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ . (3)(خداوند) این قرآن را بر من وحی کرده تا شما و همهی کسانی که این قرآن به آنها میرسد انذار کنم.
مقید نبودن رسالت اسلام به مکان و زمان ویژه، در دو آیه اول، دلیل بر مدعای بالا است و افزون بر آن، مکی بودن این دو آیه بیانگر این واقعیت است که اسلام، از همان آغاز پیدایشش، جهانی و برای همهی مردم بوده است و تشکیل حکومت و توانا شدن از نظر نظامی و مانند آن، تنها زمینه بسط و گسترش آن را فراهم کرده است. و از آیه سوم برمیآید که قرآن برای همهی مردم و در همهی عصرهاست و ویژه زمان معینی نیست.
رمزجهانی بودن اسلام، و به بیانی افزون بر آنکه جهان شمولی اسلام را بیان میکند، به خاتمیت دین اسلام نیز اشاره میکند فطری بودن معارف و آموزههای آن است؛ به این معنی که هم استدلالهای آن براساس فطرت انسان است و هم مقررات الزام آور آن، هم آهنگ با ساختار آفرینش انسان میباشد. بنابراین اسلام، نظامی «فطری، الهی» است. فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ . (1)
روم، 30.
پس روی خود را با گرایش تمام، به سوی این دین کن، با همان سرشتی که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خدای تغییرپذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.سازگاری حیرت انگیز دستورهای اسلام در همهی زمانها، هم آهنگی کامل آنها با نور خرد، عاری بودن از موضوعهای اسرار آمیز و عدم تعارض با خواستههای فطری انسان و پاسخگویی همهی خواستههای معقول بشری، همگی ثابت میکند که دین اسلام، معرّف آخرین توسعهی قوی مذهبی وجود بشریت است.
1) (1)
موفقیت اسلام در قرن هفتم مسیحی، و انتشار سریع و حیرت انگیز آن در سطح کرهی زمین، ناشی از این حقیقت است که نیاز اساسی طبیعت انسان را تشخیص داده و با دنیای گروهها و اندیشههایی که در حال نزاع بودند و الفاظ و کلمات در آنها به مراتب بیش از عمل اهمیت داشت مطابق گشت، ولی اسلام منحصراً یک سلسله قواعد اخلاقی ایجابی نیست که تنها برپایه مفهوم حقیقی پیشرفت انسان قرار گرفته باشد، بلکه دربر دارندهی پایههایی ویژه نیز هست تا انسانها بتوانند آن را برای ضرورتهای در حال تغییر زمان و مکان به کار ببرند و دینی که نتواند خود را با شرائط متغیر وفق دهد، نمیتواند تا ابد هدایتگر بشریت باشد.(1)
السیرة النبویة و التاریخ الإسلامی، عبد الشافی محمد عبد اللطیف، قاهره، دارالسلام، 1428 ق، چاپ اول، ص 191 و تفسیر نمونه، ج 1، ص 130 و ج 6، ص 406 و تفسیر هدایت، ج 11، ص 410.
در نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به هرقل امپراطور روم شرقی، هیچ نشانهای از تهدید و ارعاب برای پذیرش اسلام دیده نمیشود، بلکه محتوای تکیه زده بر مقبولات دو طرف برای روشن ساختن راه حق از راه باطل است. آن حضرت با بیانی لطیف، هرقل را در پذیرش حق و راه هدایت، مختار قرار میدهد و این نشان گر آن است که اسلام، دین اجبار و اکراه نیست؛ زیرا آن حضرت، به خوبی براین امر آگاه بود که پذیرش دین، امری قلبی است و امر قلبی در اختیار کسی جز دارنده آن نیست. از اینرو در طول مدت بیست و سه سال؛ نه در مکه و نه مدینه، کسی را مجبور به ایمان نکرد، حتی صفوان بن امیه که از آتش افروزان جنگ بدر بود و در مکه یک نفر مسلمان را اعدام کرده بود به همین جهت حضرت خون او را در روز فتح مکه مباح
1) (1)
قرار دادند، که عُمیر بن وهب از محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درخواست نمود تا از گناه او درگذرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم شفاعت او را پذیرفت و عمامهی خود را که با آن وارد مکه شده بود به عنوان نشانهی امان به وی داد و او با آن نشانه وارد جده شد، و صفوان را هم راه خود به مکه آورد، وقتی چشم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جانی زمان خود افتاد فرمود: «جان و مال تو محترم است، ولی خوب است به آیین اسلام مشرف شوی». وی دوماه مهلت خواست که پیرامون اسلام جست و جو و بررسی کند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من به جای دو ماه، چهار ماه به تو مهلت میدهم که با کمال بصیرت این آیین را برگزینی» هنوز چهارماه نگذشته بود، که وی ایمان آورد.(1)
الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 3، ص 350 و إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و...، ج 1، ص 398 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 93 و الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 508 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 63.
این واقعه و مانند آن، دلیل روشن و قاطعی است براین که اسلام، هیچ کس را در پذیرش به خود مجبور نمیکند؛ هرکس خواست، با چشم باز و با دلیل و منطق آنرا بپذیرد. إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً . (2)ما به حقیقت راه (حق و باطل) را به انسان نمودیم؛ خواه هدایت پذیرد و شکر این نعمت گوید و خواه آن نعمت را کفران کند. لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ . (3)در پذیرش دین، اکراهی نیست؛ (زیرا) راه درست از راه انحرافی، روشن شده است.
پرسشی که امکان دارد دراین جا به ذهن برسد این است که درست است که بنابر محتوای آیههای یاد شده، پذیرش دین، اکراهی و تحمیلی نیست ولی برخی آیههای
دیگری وجود دارند که محتوای آنها، اجباری بودن پذیرش اسلام است مانند آیههایی که حکم به مبارزهی مسلحانه با غیر مسلمانان شده است. آیا میان این دو دسته از آیههای قرآن کریم تناقض نیست؟ همانگونه که میفرماید: وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاّ عَلَی الظّالِمِینَ . (1)
بقره، 193.
و با آنها پیکار کنید! تا فتنه باقی نماند، و دین، ویژهی خدا گردد. پس اگر (از روش نادرست خود) دست برداشتند، (مزاحم آنها نشوید؛ زیرا) تعدی جز بر ستمکاران روا نیست.پاسخ آن است که اسلام، آزادی عقیده را محترم میشمرد و کسی را با زور و فشار به سوی آیین خود فرا نمیخواند، به همین دلیل به کسانی که دارای کتاب آسمانی هستند و در کشور اسلامی زندگی میکنند، فرصت کافی میدهد که با تفحص و تفکر، آیین اسلام را بپذیرند، و اگر نپذیرفتند، با آنها به صورت یک اقلیت (اهل ذمه) معامله میکند و با شرطهای ویژهای که نه پیچیدهاست و نه مشکل با آنها هم زیستی مسالمتآمیز برقرار مینماید.(2)و با کافرانی که بیرون از سرزمین مسلمانان هستند از در صلح درآمده و جز از راه ابلاغ باورها بهگونه مستدل، هیچ گونه تعرضی به جان، مال و عرض آنها نخواهد داشت. بله اسلام نسبت به مشرکین (غیر اهل کتاب) که با بیان و کردار خود آهنگ منحرف ساختن مردم از راه راست را در ذهن خود دارند و جز ضربه زدن به کیان اسلام، شیوه دیگری ندارند، در صورت وجود شرائط از در جنگ در میآید. بنابراین اسلام، با همهی کافران به یک گونه برخورد نمیکند و حساب مشرکان را از اهل کتاب جدا میداند. از اینرو نسبت به شرک و
بت پرستی، سخت گیر است؛ زیرا شرک و بت پرستی، نه دین است و نه آیین و نه قابل احترام، بلکه یک نوع خرافه، انحراف و درواقع یک نوع بیماری فکری و اخلاقی است که به هر قیمت که ممکن باشد باید آن را ریشه کن ساخت.(1)
نک: نسأ، 16 و مائده، 9 و بقره، 22 و انعام، 14 و 19 و إسرا، 22 و 23 و 39 و...
لازم به یاد است که کلمهی آزادی و احترام به باورهای دیگران در موردی به کار میرود که فکر و عقیده کسی دستِ کم، یک ریشه درست داشته باشد، اما انحراف، خرافه، گمراهی و بیماری که در قالب بت پرستی جلوه میکند، چیزی نیست که محترم شمرده شود.
آری، قرآن کریم میگوید: صفحه زمین از آلودگی به شرک و بت پرستی باید پاک گردد و به همهی مسلمانان نوید میدهد که سرانجام، توحید و یکتا پرستی به همهی جهان، حاکم و شرک و بت پرستی ریشه کن خواهد گشت.(2)ازآن چه گذشت روشن میشود که قرآن کریم، جهاد را با اصول صحیح و منطق عقل هم آهنگ ساخته، و هرگز آن را وسیلهی چیره یابی، کشور گشایی، غصب حقوق دیگران، تحمیل عقیده، و استعمار و استثمار قرار نداده است.
و اینکه دشمنان اسلام به ویژه مستشرقان مغرض با تحریف حقایق، سخنان زیادی بر علیه اسلام به ویژه مسئلهی جهاد اسلامی مطرح کردهاند و اسلام را متهم به خشونت و توسل به زور و شمشیر برای تحمیل عقیده ساختهاند، و به این قانون اسلامی سخت هجوم بردهاند، به نظر میرسد وحشت آنها از پیشرفت اسلام در جهان، به سبب دارا بودن معارف قوی، و برنامههای حساب شده در دین اسلام است
واین مسئله سبب شده است که از اسلام چهرهی وحشتناکی بسازند، تا جلو پیشرفت آن را در جهانبگیرند.(1)
تفسیر نمونه، ج 2، ص 30.
از سوی دیگر جنگ و جهادی که اسلام، مسلمانان را به سوی آن خوانده، جنگ و جهاد، به ملاک زور مداری نیست، اسلام نخواسته با زور و اکراه دین را گسترش داده، و آن را در دلهای شمار بیشتری از مردم جا دهد، بلکه به ملاک حقمداری است و اسلام به این جهت جهاد را رکن شمرده تا حق را زنده کرده و از نفیسترین سرمایههای فطرت یعنیتوحید دفاع کند، و اما پس از آنکه توحید میان مردم گسترش یافت، و همه به آن گردن نهادند، هر چند آن دین، دیناسلام نباشد، بلکه دین یهود یا نصارا باشد، دیگر اسلام اجازه نمیدهد مسلمانی با یک موحد دیگری نزاع و جدالکند.(2)
نکته دیگر آن که آزادی در دین و اکراهی نبودن آن، ویژهی اسلام نیست بلکه در دینهای پیشین نیز چنین بودهاست. همانگونه که قرآن کریم درباره حضرت نوح علیه السلام میفرماید: قالَ یا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ آتانِی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ أَ نُلْزِمُکُمُوها وَ أَنْتُمْ لَها کارِهُونَ . (3)نوح، خطاب به مشرکان قوم خود گفت: ای قوم! شما که میگویید: من بشری چون شمایم و فرستادهی خدا نیستم، به من خبر دهید اگر فرضاً از سوی پروردگارم معجزهای دال بر رسالتم داشته باشم، و او از ناحیه خودش رحمتی به من داده باشد که بر شما مخفی مانده، آیا من میتوانم شما را به پذیرش آنملزم سازم، هر چند که از آن کراهت داشته باشید؟
مسئله مهم دیگری که لازم است بهگونه اجمال به آن اشاره شود، مسئله حکم اعدام برای برخی از مرتدان است که این شبهه را در ذهن تداعی میکند که حکم مرتد با آزادی عقیده و اصل زندگی مسالمت آمیز با کافر تناقض دارد.
در حل این مسئله چنین میتوان گفت: درست است که تحمیل عقیده در اسلام وجود ندارد و اسلام هرگز کسی را به پذیرش اکراهی دین وادار نمیکند، ولی لازم است دانسته شود که محدوده عقاید و باورها، غیر از محدوده احکام و قوانین است به این بیان که؛ همهی نظامهای فکری، برای خود نظامی اجتماعی را نیز طراحیمیکنند. در نظامهای اجتماعی، اکراه و تحمیل از ابزارهای پیش بینی شده در همهی نظامها است یعنی، در هر نظامی درمقولههای اجتماعی و حقوقی آن، اکراهِ قانونی وجود دارد و بدون آن اکراهِ قانونی، جامعه قابل اداره و کنترل نیست. نظامهای قضایی، نیروهای نظامی و انتظامی در همهی نظامها، امری مقبول و معقول هستند. بنابراین بایستی محدودهی عمل را ازمحدوده باور و عقیده جدا کرد. در حیطهی عقیده همانگونه که پیشتر گفته شد، اکراه و الزام راهی ندارد ولی درحیطه عمل، الزام و اکراه، هم بایسته است و هم قابل پذیرش.
اسلام نیز در محدودهی تبلیغ ریشهها و اصول خود، هیچ الزامی را برای پذیرش آنها قرار نداده است. دعوت اسلام بر اساس بینش و بصیرت است. چنان که قرآن فرموده است: قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ . (1)
یوسف، 108.
ایرسول ما! به مردم بگو: راه من این است که خلق را با بینایی و بصیرت به خدا بخوانم. آنگاه که فرد1) (1)
پذیرای اسلام شد، در اینصورت یک سری از احکام اجتماعی آن، از جمله حکم مرتد را نیز باید پذیرا شود. برای توضیح بیشتر لازماست بهگونه اجمال به چند نکته به ویژه پیشینهی تاریخی این موضوع اشاره شود:
نخست آنکه در صدر اسلام به ویژه پس از پیروزیهای درخشان آن، مردم دسته دسته اسلام میآوردند. طبیعی است که همهی آنها، از روی تحقیقِ کامل به اسلام نمیگرویدند، بلکه بسیاری از آنها به سبب عظمت اسلام و پیشرفت آن وحتی به خاطر حفظ منافع خود، اظهار اسلام میکردند.
در این میان برخی نیز به خاطر ضربه زدن به اسلام و باورهای دینی مردم، تظاهر به مسلمانی کرده و پس از آن به کفر پیشین خود بر میگشتند. همانگونه که قرآن کریم جریان آنها را به این صورت بازگو میکند: وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ آمِنُوا بِالَّذِی أُنْزِلَ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ.1 آنان میگفتند: به دین و کتابی که برای مسلمانان نازل شده، در آغاز روز، ایمان آورید و در آخر روز کافر شوید، شاید به این حیله آنها نیزاز اسلام باز گردند.
اسلام به جهت آن که فرصت طلبان و نیرنگ بازان، نتوانند خود را به رنگ اسلام در آورند و پس از مدتی با خروج از اسلام، جنگ روانی علیه آن به راه نیندازند، حکم اعدام مرتد را قرار داد تا اگر کسی میخواهد به دین وارد شود، با تحقیق وارد
شود و نیز کسی نتواند با برنامه ریزی علیه مسلمانان، جنگ تبلیغاتی و تخریب عقیده به راه بیندازد.(1)
انوار درخشان، ج 3، ص 203 و ج 5، ص 374.
دوم آنکه بسیاری از مردم به جهت فطرت پاک توحیدی خود، دین را میپذیرند. اینان نیز دارای حق و حقوقی در حراست از عقیده خویش هستند. مسلم است که همهی مردم که نمیتوانند مانند اندیشمندان بزرگ باشند که با انحراف دیگران، تزلزلی در باورهای آنها پدید نیاید؛ زیرا بسیاری از آنان با دلیلهای ساده و فطری، به دین رو کرده و به آیین آن پای بند شدهاند.
حال اگر بنا باشد این دین ساده و فطری، مورد حمله مجادله گران قرار گیرد و هر روز به صورتی مورد القای شک وتردید شود، این دسته از مردم توان آن را ندارند تا از باورهای حق خویش دفاع کنند. پس بایستی برای حراست و حفاظت از باورهای این دسته که خود در دفاع از آن چندان کار آمد نیستند، تدبیری اندیشیده شود که از جمله برنامههای اسلام در اینزمینه، جلوگیری از سوء استفاده مرتدان است.
نکته سوم آنکه مرتد، به کسی میگویند که اسلام را پذیرفته و سپس از آن باز گردد که بر دو قسم است: «مرتدفطری» و «مرتد ملی»؛ مرتد فطری، به کسی گفته میشود که از پدر و یا مادر مسلمان تولد یافته و یا بنابر دیدگاه بعضی ازفقیهان در حالی که نطفه او منعقد شده پدر و مادرش مسلمان بودهاند و سپس او اسلام را پذیرفته و پس از آن بازگشتهاست. و مرتد ملی، به کسی گفته میشود که از پدر و مادر کافر متولد شده باشد.
1) (1)
توبه مرتد ملی، پذیرفته میشود و در حقیقت مجازات او سبک است؛ زیرا او مسلمان زاده نیست ولی در مورد مرتد فطری، حکم از این شدیدتر و سختتر است گرچه توبه او در واقع و در پیشگاه خداوند پذیرفته میشود ولیاگر وضع او در دادگاه اسلام ثابت شود به احکامی مانند اعدام محکوم خواهدشد و همانگونه که گفته شد این سختگیری تنها در مورد مرتد فطری میباشد نه مرتد ملی.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه موسوی همدانی، ج 14، ص 65.
یکی از نکتههای مهم نامهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به هرقل، مسئلهی گفت و گو با اهل کتاب برای رسیدن به تفاهم دربارهی دیدگاهی جامع در باورها و اعتقادات میباشد. تکرار این محتوا در نامههای دیگر به سران کشورهایی که اهل کتاب در آنجا حکومت داشتهاند، نشان از سیره و روش مستمر آن حضرت در سیاست خارجی میباشد؛ سیره و روشی که دینهای غیر از اسلام نه برای روشن شدن واقعیتها و نه برای دستیابی به تفاهم، بلکه برای به اثبات رساندن باورهای خود و از میدان بیرون راندن رقیب از دیرزمان به آن چنگ میزدند؛ یهودیان، خود را مُحِق و مسیحیان را اهل باطل میشماردند و از آن سوی مسیحیان، باورهای اهل یهود را بیپایه و اساس میدانستند و آیین آنها را مایهی گمراهی میدانستند. قرآن کریم سیرهی یهود و مسیحیت را در مواجههی با دینهای دیگر بارها بیان کرده است. همانگونه که میفرماید: وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصاری عَلی شَیْءٍ وَ قالَتِ النَّصاری لَیْسَتِ
1) (1)
اَلْیَهُودُ عَلی شَیْءٍ وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتابَ کَذلِکَ قالَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کانُوا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ . (1)
بقره، 113.
یهودیان گفتند: مسیحیان هیچ جایگاهی (نزد خدا) ندارند، و مسیحیان نیز گفتند: یهودیان هیچ جایگاهی (نزد خدوند) ندارند (و بر باطلند) در حالی که هر دو دسته، کتاب آسمانی را میخواندند (و مشترکات فراوانی دارند) افراد نادان (دیگر هم چون مشرکان) نیز سخنی مانند سخن آنها داشتند، خداوند در روز قیامت در اختلاف آنها داوری خواهد کرد.آنان هر کدام با فرزند خدا خواندن خود و نیز تنها مُحِبِ خداوند دانستن خود، میکوشیدند تا باورهای دیگری را منکوب کرده، طرف مخاطب را دشمن خداوند سبحان بنامند. وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصاری نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَ أَحِبّاؤُهُ . (2)یهود و نصارا، هریک خود را پسران خدا و دوستان او میدانند.
و این در حالی است که اسلام، با احترام به باورهای توحیدی و عقائد خداباورانهی همهی دینها به گفت وگو، به مثابه ابزاری مناسب برای برقراری ارتباط و تفاهم میان دینها، توجه ویژهای دارد؛ بهگونهای که میتوان گفت: اسلام، آیین گفت وگو، و قرآن، کتاب گفت وگوست؛ از اینرو با ندای بلند میگوید: قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا
اِشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ . (1)
آل عمران، 64.
بگو: ای اهل کتاب! بیایید به سوی کلمهای که تمسک به آن بر ما و شما لازم است و آن این است که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگیریم و یک دیگر را به جای خدای خود به ربوبیت نگیریم. اگر نپذیرفتند بگویید: شاهد باشید که ما مسلمانیم.جملهی قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ ، تصریح دارد به اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از سوی خداوند متعال مأمور شده است تا باب گفت و گو را با دینها باز کند.
و جملهی تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ ، افزون برآن که موضوع گفت و گو را مشخص میکند، به شیوهی مناظره با آنها نیز اشاره میکند؛ موضوع گفت و گو، مسئله، توحید است و شیوه، بحث، جدال احسن میباشد؛ زیرا در جدال احسن، گاهی به مشترکات دو طرف تکیه میشود و با مبنا قرار دادن آن، مخاطب را به لوازم آن امر مشترک ملزم میکنند. و دراین جا با تکیه بر اصل توحید که همهی اهل کتاب آن را قبول دارند، به لوازم آن یعنی توحید عبادی و آزادگی اجتماعی فراخوانی میشوند.
و اما جملهی أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ ، این نکته را میرساند که گفت و گو با دینها دربارهی توحید آنگاه کاملاً کارساز و نتیجه بخش است که با طرح موضوع «شرک» هم راه باشد؛ زیرا حقائق با اضداد خود قابل شناخت است. همانگونه که امام صادق علیه السلام دربارهی
1) (1)
شیوهی به انحراف کشاندن مردم به وسیلهی بنیامیه میفرماید:
«إِنَّ بَنِی أُمَیَّةَ أَطْلَقُوا لِلنَّاسِ تَعْلِیمَ الْإِیمَانِ وَ لَمْ یُطْلِقُوا تَعْلِیمَ الشِّرْکِ لِکَیْ إِذَا حَمَلُوهُمْ عَلَیْهِ لَمْ یَعْرِفُوهُ»(1)
اصول کافی، ج 2، ص 415.
. بنی امیه، دست مردم را در آموزش ایمان باز گذاشتند، ولی آنان را در یاددادن شرک، آزاد نگذاشتند (از اینرو مردم چیزی دربارهی شرک نمیدانستند. این روش را از آن جهت به کار میبردند که) تا هرگاه (باورها و آموزههای) شرک آلود را برآنها تحمیل کنند، آنان (شرک بودن آنها را) تشخیص ندهند (و آن را به عنوان ایمان بپذیرند).قرآن کریم، گوش فرادادن به دیدگاههای دیگران و گزینش بهترین آنها را شیوه بندگان هدایت شده و خردمند خود برشمرده است: فَبَشِّرْ عِبادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ . (2)بندگان مرا بشارت ده. همانهایی که به هر سخنی گوش فرامیدهند و بهترین آن را پیروی میکنند، آنان هستند که خدا هدایتشان کرده و آنان صاحبان خرد هستند.
روشن است که شنیدن سخنان دیگران و گزینش بهترین آنها، آنگاه امکان پذیر است که زمینهی طرح دیدگاهها و اندیشههای گوناگون وجود داشته باشد، و این امر، برقراری ارتباط و مفاهمهی با دیگران را طلب میکند. افزون بر آن اگر طرح
اندیشههای گوناگون آزاد نباشد، امکان آن نیست که مردم سخنان گوناگون را بشنوند و آنها را با یک دیگر مقایسه کنند و بهترین گفتارها را برگزیده، پیروی کنند(1)
تفسیر نمونه، ج 19، ص 412.
.برخی ثمرات گفت و گو و تفاهم با دینها:
از جمله ثمرات گفت و گو و تفاهم با پیروان دینها، دستیابی به صلح و روابط مسالمت آمیز با کشورهای آنان است که از سویی زمینهی مناسبی برای تقویت نیروهای فرهنگی و مذهبی داخلی فراهم میشود و از آن سوی دیگر، مقدمهی انتقال و نشر معارف اسلامی به آن کشورها ایجاد میشود. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در رسیدن به تفاهم و زندگی مسالمت آمیز با ملل یهود، مسیحی و حتی مشرکان الگوهایی روشن به یادگار گذاشت، اما در مورد مشرکین مکه، که در گمراهی و انحراف سرآمد همهی دشمنان اسلام بودند، باز دیده میشود که چون ضرورت ایجاب کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر سر عهد و پیمان صلح (حدیبیه) رفت و امتیازهای متقابلی با آنان رد و بدل نمود. بعضی از آن امتیازها از نظر اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به حدی غیرمنطقی بود که آنان را به خشم آورد، و آن را مایه سرافکندگی دانستند، ولی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آنها را پذیرفت، حتی آنگاه که طرف مقابل حذف عنوان رسمی رسالت را مطالبه کرده بود، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داد تا آن را حذف کنند. این خود دلیلی قاطع بر این امر است که
1) (1)
اسلام در موضوع روابط بین المللی خود، مدعی مساوات و رفتار متقابل است، و صلح حدیبیه بارزترین نمونهی اصل برابری انگاری و رفتار همسان است.(1)
إعلام الوری بأعلام الهدی، ج 1، ص 371 و إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و...، ج 1، ص 295 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 21 و الطبقات الکبری، ج 2، ص 77.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با پذیرش صلح، زمینهی هدایت مشرکان را فراهم نمود از اینرو گفتهاند: بیشترین رشد اسلام در مکه پس از صلح حدیبیه بوده است؛ یعنی، پیش از صلح حدیبیه یک حالت خصمانهای میان قریش و اسلام وجود داشت که مانع پذیرش اسلام از سوی آنان بود، وقتی با صلح حدیبیه این مانع و حالت خصمانه از میان رفت، و مردم با آسودگی به اسلام روی آوردند.(2)
افزون برآن پس از فتح مکه، طائف و حنین (درپایان سال هشت هجرت)، حالت خصومت عمومی به اسلام، در جزیرۀ العرب، کم رنگ شد و بیشترین پذیرش و رشد اسلام در سال نهم هجرت واقع شد تا جایی که سال نهم هجرت را «سنة الوفود»(3)نامگذاری کردهاند، این دو تجربه بسیار ارزشمند و موفق تاریخی، نشان دهندهی این امر است، که صلح و امنیت در زندگی مسالمت آمیز برای رشد اسلام بسیار حیاتی و لازم است، از اینرو امروزه غربیها با شدت هرچه تمامتر اصرار دارند تا در ذهن مردم دنیا، حالت خصمانهی شدیدی را علیه اسلام درست کنند؛ زیرا تا وقتی که
نفرت عمومی میان اسلام و کفار موجود است، آنان بر سر دین خود، و اگرچه باطل باشد، اصرار خواهند ورزید.
در اینکه هرقل با تأمل در نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تحقیقی که از اهل قریش (ابوسفیان) و مانند آن به جا آورد، پی به حقانیت اسلام برده بود و دانست که محمد صلی الله علیه و آله و سلم همان شخصی است که انجیل آمدن او را بشارت داده است، کسی شک ندارد. ولی بحث در آن است که آیا او به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هم ایمان آورد و در دل آن را پذیرفت یا خیر؟ میان تاریخ نگاران اختلاف است که بیشتر آنان گفتهاند: او در کفر خود باقی ماند؛ زیرا دانستن، غیر از باور کردن است. و چه بسا کسانی باشند که به واقعیتی علم داسته باشند، ولی به آن اعتقاد پیدا نکنند و آن را انکار کنند و به بیانی برخی از علمها و دانستنها، با ضلالت و گمراهی جمع میشوند و ایمان، صرف دانستن نیست و میان علم و ایمان، ملازمهای نیست. همانگونه که فرعون و قوم او با اینکه میدانستند موسی پیامبر خداست ولی او را انکار کردند: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ . (1)
نمل، 14.
انکار کردند آن را با اینکه دلهایشان به آن یقین پیدا کرد.قرآن کریم، ریشهی این مسئله را هواپرستی، دشمنی و کینه توزی میداند همانگونه که دربارهی بنیاسرائیل که به پیامبران خود پشت کردند میفرماید: وَ
1) (1)
آتَیْناهُمْ بَیِّناتٍ مِنَ الْأَمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ . (1)
جاثیه، 17.
و دلیلهای روشنی از امر نبوت و شریعت در اختیار آنها قرار دادیم، پس اختلاف نکردند مگر پس از آنکه به حقانیت آن آگاه شدند و از در بغی و کینه به یک دیگر اختلاف نمودند.و در آیهی دیگر میفرماید: أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ.2 آیا مینگری کسی را که هوای نفس خود را خدای خود قرار داده و خداوند او را دانسته (و پس از اتمام حجت) گمراه کرده است.(2)
و اما هرقل نیز به سبب ریاست طلبی و دلبستگی فراوانی که به فرمانروایی داشت از تسلیم دربرابر فرمان خدای متعال خود داری کرد و دنیا را بر خدای خود مقدم داشت. و تا آخر عمر در کفر خود باقی ماند و در جنک تبوک، در برابر مسلمانان ایستاد.(3)
1) (1)
2) (3) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 11، ص 163 و ج 18، ص 172.
3) (4) بهجة المحافل و بغیة الأماثل فی تلخیص المعجزات و السیر و...، ج 1، ص 342 وحدائق الأنوار و مطالع الأسرار فی سیرة النبی المختار، ص 336 و شمائل الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، زواوی احمد بن عبد الفتاح، اسکندریه، دار القمه، ج 2، ص 174 و إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و...، ج 8، ص 393 والمواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة، ج 1، ص 424 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 11، ص 356.
از نامههای مهم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به شخصیتهای بزرگ عصر خویش، نامه به اسقف روم شرقی است. متن نامه به این صورت است:
«سَلامٌ عَلی مَنْ آمَنَ، أمّا عَلی أثَرَ ذلِکَ فَإِنَّ عیِسی ابْنَ مَرْیَمَ رُوحُ اللّهِ وَ کَلِمَتُهُ ألْقاها إِلی مریمَ الزّکیّةَ و إنّی أُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِیَ مُوسی وَ عِیسی وَ ما أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ، و السّلام علی من اتّبع الهدی».(1)
الطبقات الکبری، ج 1، ص 211 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 115 و مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 406.
درود بر کسی که ایمان آورد. اما پس از ایمان آوردن، (باور کند که) عیسی پسر مریم، روح خدا و کلمهی اوست که خداوند آن را در وجود مریم پاک، قرار داد. من به خدا و پیامهایی که بر ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و أسباط و آنچه از سوی
1) (1)
پروردگار برموسی، عیسی و پیامبران دیگر، فرود آمده است، بیآن که تفاوتی در میان ایشان ببینم، ایمان دارم و ما به پرستش و فرمان خدا گردن نهادهایم. و سلام بر کسی که از هدایت پیروی کند.
ضغاطر، نام روحانی مسیحی در زمان حکومت هرقل میباشد. همانگونه که تاریخ نگاران تصریح کردهاند: وی رهبر مسیحیان رومی در آن زمان بود و بالاترین جایگاه مذهبی را در جهان مسیحیت داشته و دیگر روحانیان مسیحی فرمانبردار او بودند از اینرو نفوذ فراوانی درمیان مردم روم داشت بلکه همانگونه که هرقل به دحیه کلبی گفته: ضغاطر از او نیز میان مردم، نفوذش بیشتر و سخنش پذیرفتهتر بوده است.(1)
الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 3، ص 406 و البدایة و النهایة، ج 4، ص 267 وتاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 650 و السیرة النبویة و أخبار الخلفاء، ج 1، ص 297.
بنابراین نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به ضغاطر، نه به یک روحانی بلکه در واقع نامه به جامعهی مذهبی و دینی جهان میسحیت و به همهی پیروان حضرت مسیح علیه السلام در امپراطوری روم و کشورهای زیرفرمان آن، میباشد. و آن حضرت ازاین راه همهی ملت مسیح علیه السلام را به هدایت فراخوانده است.
1) (1)
از منابع تاریخی برمیآید که دحیه کلبی، که به قلمرو امپراطوری روم سفر نمود تا نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به هرقل، قیصر روم برساند، در همان سفر بود که با ضغاطر اسقف روم دیدار کرد و نامه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را به وی تحویل داد و برای رسیدن به این مقصود سفر جداگانهای نداشته است.
دحیه کلبی، برای رساندن پیام جهانی اسلام به حضور هرقل در شهر حمص(2)رسید. میان او و هرقل درباره حقانیت اسلام بحثهایی شد و در پایان گفت و گو، هرقل رو به دحیه کلبی کرد و گفت: «به خدا سوگند میدانم تو فرستادهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، هستی که همه منتظر اویند و محمد صلی الله علیه و آله و سلم، دارای کتاب آسمانی است. اما من از مردم روم میترسم اگر بگویم: تو راست میگویی، من را خواهند کشت. ولی تو را نزد ضغاطر اسقف اعظم روم میفرستم تا با او گفت و گو کنی.
دحیه کلبی، مجلس هرقل را ترک و به نزد ضغاطر رفت، و افزون بر بیان ماجرای پیش آمده میان او و هرقل، نامهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را که ویژهی او نگاشته بود، به وی تحویل داد. ضغاطر، پس از شنیدن سخنان دحیه کلبی و درنگ در محتوای نامه، خطاب به دحیه گفت: «همانا محمد صلی الله علیه و آله و سلم، فرستاده خداست و در کتابهای آسمانی نام او آمده است».
ضغاطر، پس از دیدار با دحیه، عصای خود را برداشت، لباس سپید به تن کرد و به سوی کنیسه(1)
کنیسه، به معنای معبد و محل راز و نیاز مسیحیان میباشد و به آن بِیع هم گفته میشود.
به راه افتاد. آنگاه خطاب به بزرگان روم که در کنیسه بودند چنین گفت: «ای بزرگان، این شخص فرستاده احمد صلی الله علیه و آله و سلم است و ما را به سوی او فرا میخواند» آنگاه با ندای بلند به یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم گواهی داد. مردم شگفتزده به او مینگریستند. ناگهان مردی از رومیان به سوی او رفت و ضغاطر را به شهادت رساند.(2)در هیچ یک از منابع نامه، ذکر بسم الله نیامده است و در اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، نامه را بدون آن آغاز کرده است و یا اینکه در اصل بسم الله داشته ولی راویان، نامه را بدون آن نقل کردهاند، مطلب خاصی یافت نمیشود. ولی با توجه به سیره و تأکیدهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی آغاز کردن کارها با بسم الله و نام خداوند متعال، به نظر میرسد که این نامه نیز دارای بسم الله الرحمن الرحیم بوده است ولی به دلیل نامعلوم از سوی راویان حدیث نقل نشده است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم در آغاز و هم در انجام نامه، به ضغاطر سلام میکند. چگونگی سلام دراین نامه، نشانهی آن است که ضغاطر، هنگام نگارش نامه هنوز به اسلام ایمان نیاورده است به ویژه آنکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آغاز نامه، از پیامبر مسیحیان و ویژگیهای عیسی علیه السلام سخن به میان آورده است؛ زیرا سلام، به گونهی «سَلامٌ عَلی مَنْ آمَنَ» و «و السّلام علی من اتّبع الهدی»، ویژهی سلام کردن به کافران است.(1)
نظام الحکومة النبویة، کتانی عبدالحی، بیروت، دار الأرقم بن أبی الأرقم، چاپ دوم، ج 1، ص 160.
همانگونه که درنامههای دیگر مانند نامه به نجاشی بیان شد، سلام کردن در فرهنگ اسلامی دارای اهمیت ویژهای است و نشان گر آن است که گوینده و یا نویسنده به مخاطب خود، احترام میکند و با او در صلح درآمده است و اما سلام کردن به کافر، دارای پیام دیگری نیز هست و آن این است که سلامت و صلح مال کسی است که از هدایت پیروی کند و به خداوند متعال و فرستادگان او ایمان آورد و به آنها ملتزم شود. از اینرو میفرماید: سلام بر کسی است که ایمان آورد.(2)
این جمله جز در این نامه، در هیچ یک از نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیامده است. حال معنای آن چیست؟ هیچ کدام از شارحان و نقل کنندگان نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، چیزی نگفتهاند. معنا کردن این جمله، مبتنی بر معنا کردن کلمهی «اثر»
میباشد. کلمهی «أثر»، در اصل به معنای نشانه و رد میباشد و گاهی به معنای «پس»، «سپس»، «درپی» و «پشت سر» نیز میآید. به نظر میرسد دراین جا معنای دوم اراده شده باشد. آنگاه معنای جملهی بالا این است که «اما پس از ایمان آوردن، (سلامت مال کسی است که) عیسی علیه السلام را فرزند مریم پاک، روح و کلمه خدا بداند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، پس از سلام و مشروط نمودن آن به پذیرش درونی اسلام و ایمان آوردن، به چند موضوع مهم درباره، عیسی علیه السلام، میپردازد. و آنها عبارتند از: فرزندِ مریم بودن، آفریده و مخلوق بودن عیسی علیه السلام، چگونگی آفرینش آن حضرت و دوربودن مریم از ناپاکی. همانگونه که میفرماید:
فَإِنَّ عیِسی ابْنَ مَرْیَمَ رُوحُ اللّهِ وَ کَلِمَتِهِ ألْقاها إِلی مریم الزّکیّة بیگمان عیسی پسر مریم علیه السلام، روح خدا و کلمه اوست، که خداوند آن را در وجود مریم پاک، قرار داد.
حال چرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در آغاز این نامه و برخی نامههای دیگر که به پیروان عیسی علیه السلام، ارسال فرموده است به این چند موضوع اشاره میکند؟
درپاسخ میتوان گفت که هنگام نزول قرآن که شش قرن بیشتر از میلاد مسیح نگذشته بود، آنچه بیشتر نصاری درباره عیسی علیه السلام قائل بودند در بسیاری از موارد پوچ و نادرست بوده، و اوهامی بیش نبوده، و شخصیت عیسی علیه السلام که نمونه خداپرستی، شاخص اخلاق، زهد و توجّه تامّ به حقّ و منقطع از علائق مادّی بود، تحریف گشته بود و دو گروه در این تحریف نقش داشتهاند؛ یکی دانشمندان مسیحی که نتوانستند میان «بشر بودن عیسی علیه السلام» و «بدون پدر به دنیا آمدن او» را باهم جمع کنند. از اینرو به خدایی او نظر دادند و گروه دیگر، یهودیان بودند که به سبب دشمنی با پیامبران الهی، چهرهای منفی از عیسی علیه السلام در اذهان مردم القا نمودند و به
مادر او نسبت ناروا داده،(1)
نساء، 156.
مسیح علیه السلام را برای نبوت و رسالت، فاقد شرائط لازم جلوه دادند.و اما پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، با توصیف عیسی علیه السلام به آن صفتها، کوشید تا سیمای واقعی مسیح علیه السلام را بازسازی کند. و باور مسیحیان و یهودیان را تخطئه نماید. این مسئله در سطرهای آینده بهتر روشن خواهد شد.
پیامدهای تحریف شخصیت عیسی علیه السلام:
پیامبر، به انسانی میگویند که واسطه میان خداوند و بشر است تا با رساندن دستورهای خداوند، مردم را هدایت و به سرمنزل مقصود برساند و لازمهی تحریف شخصیت عیسی علیه السلام، و خدا خواندن او، انکار ناخود آگاه واسطه میان خداوند و مردم بود و از سویی، انکار راهنما، میان امت است. مسلم است که پیامد نبود راهنما، چیزی جز دوری از خدا و گرفتار شدن در ورطهی انحراف سرانجامی دیگر در انتظار مردم نخواهد بود؛ زیرا مردم آنگاه میتوانند به قرب الهی نایل آیند که هم راه وصول به آن برروی آنها گشوده باشد و هم دراین راستا، راهنمایی به عنوان الگو و مقتدا داشته باشند و هم خود، خواهان آن راه و رهبر باشند و اگر یکی از آن سه نباشد، هر حرکتی جز به ضلالتِ بیشتر نتیجهای نخواهد داشت. از اینرو خداوند منان برای همهی مردم، هم راه را باز کرده و هم رهبر را معین نموده و هم مردم را به آن فراخوانده است همانگونه که میفرماید: وَ کَیْفَ تَکْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلی عَلَیْکُمْ آیاتُ اللّهِ وَ فِیکُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ2 و چگونه شما کفر میورزید، در حالی که آیات خدا بر شما تلاوت میشود و رسول او
1) (1)
در میان شماست و هر کس به (دین و کتاب) خدا تمسّک جوید، پس قطعاً به راه مستقیم هدایت شده است.
براساس این آیه، زمینههای انحراف و کفر، یا فقدان راه است و یا فقدان راهنما، و یا نخواستن خود مردم. و اما مسیحیان با غلو و خدا خواندن عیسی علیه السلام، شأن راهنما بودن را از او گرفتند و خود را از نور هدایت آن حضرت محروم کرده از راه راست منحرف شدند.
و از سویی لازمهی غلو درباره جایگاه عیسی علیه السلام، آن است که خداوند متعال در صورت انحراف مردم، هیچ حجتی بر آنان نداشته باشد؛ حجتی که در قالب پیامبران، جلوه پیدا میکند. و حال آنکه قرآن کریم میفرماید: وَ ما کُنّا مُعَذِّبِینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً . (1)
اسراء، 15.
و ما تا رسول نفرستیم هرگز کسی را عذاب نخواهیم کرد. و در جای دیگر میفرماید: وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَ کَلَّمَ اللّهُ مُوسی تَکْلِیماً * رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ کانَ اللّهُ عَزِیزاً حَکِیماً . (2)و پیامبرانی که سرگذشت آنها را پیشتر برای تو بیان کردهایم و پیامبرانی که سرگذشت آنها را بیان نکردهایم و خداوند با موسی سخن گفت؛ پیامبرانی که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند، تا برای مردم پس از این پیامبران بر خدا حجتی باقی نماند (و بر همه، حجت تمام شود) و خداوند توانا و حکیم است.بنابراین اگر عیسی علیه السلام، پسر خدا، یا جزء خدا، و یا یکی از معبودهای سه گانه باشد، دیگر او پیامبر و راهنما نبوده و نمونه و سرمشق و الگو برای امتش نمیتواند
باشد. واما پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، با تصریح بر ویژگیهای چندگانهی بالا، هم آهنگ با قرآن کریم میکوشد تا چهرهی واقعی عیسی علیه السلام را باردیگر برای فرهیختگان و عالمان مسیحی بازسازی کند تا با مبنا قرار دادن آن پیروان او بتوانند از نور هدایتش بهرهمند شوند.
سیمای مسیح در قرآن کریم:
در قرآن کریم، سیمای عیسی را اینگونه معرفی شده است:
عیسی علیه السلام، بنده و پیامبر خدا،(1)
مریم، 30.
فرستاده شده به سوی بنی اسرائیل بود،(2)او یکی از پیامبران اولی العزم و صاحب شریعت و کتابی به نام انجیل داشت،(3)خدای تعالی نام او را عیسی مسیح نهاد،(4)کلمهی اللَّه و روحی از خداست،(5)دارای مقام امامت،(6)از گواهان اعمال،(7)از بشارت دهندگان به آمدن پیامبر اسلام،(8)وجیه و آبرومند در دنیا و آخرت و از مقربین،(9)از اصطفاء شدگان،(10)و از اجتباء شدگان و از صالحان بود،(11)مبارک بود هر جا که باشد، زکی و مهذب و آیتی برای مردم و رحمتی از خدا بود واحسان گر به مادرش، و از زمرهی کسانی بود که خدای تعالی به ایشان سلام کرد،(1)
مریم، 19 و 33.
و به او کتاب داد و حکمتش آموخت.(2)قرآن کریم خاطرنشان ساخته که عیسی علیه السلام، بندهی فرستادهی خداوند است، و اینکه هیچ چیزی جز این ادعا نمیکرد و آنچه به وی نسبت میدادند خود او ادعایش را نکرده و با مردم جز به رسالت خدا سخنی نگفته، هم چنان که قرآن این معنا را در آیه زیر به روشنی از آن جناب نقل کرده میفرماید:
وَ إِذْ قالَ اللّهُ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ؟ قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لِی بِحَقٍّ، إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فِی نَفْسِی وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ، إِنَّکَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ، ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ ما أَمَرْتَنِی بِهِ: أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ، وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمّا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ، إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ، قالَ اللّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّادِقِینَ صِدْقُهُمْ . (3)زمانی که خدای تعالی میگوید: ای عیسی بن مریم آیا تو، به مردم گفتهای: ای مردم! به جای خدا، مرا و مادرم را دو معبود برای خود بگیرید؟ عیسی، پاسخ میدهد: منزهی تو ای خدا، مرا نمیرسید که به مردم چیزی را بگویم که حقّم نبود و به فرض هم گفته باشم تو بدان آگاهی، چون تو میدانی آنچه در نفس من است و من نمیدانم آنچه در نزد تو است: زیرا تو علام الغیوبی، من به
مردم نگفتم مگر همان دستورهایی که تو، به من دادی و آن این بود که؛ ای مردم خدای تعالی پروردگار من و پروردگار خود را بپرستید، مادامی هم میان ایشان بودم شاهد رفتارشان بودم، ولی پس از آنکه مرا گرفتی خودت مراقب وضع آنان بودی و تو بر هر چیزی شاهد و ناظری، حال اگر عذابشان کنی کسی حق اعتراض ندارد، چون بندگان خود را عذاب کردهای و اگر بیامرزی باز هم اعتراضی نیست، چون تو هم عزیزی و شکست ناپذیری و هم کار به حکمت میکنی، خدای تعالی میفرماید: امروز روزی است که راستی راستگویان به آنان سود میرساند.
این آیه به روشنی بر بندگی عیسی علیه السلام، تصریح میکند و او را از هرگونه ادعای ربوبیت مبرا میداند. بنابراین عیسی علیه السلام، تنها عبد و رسول خداوند به سوی بندگان بود و با حفظ همین جایگاست که میتوان از آیین او برای رسیدن به قرب الهی بهره جست.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 281.
موضوع دیگری که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، خطاب به ضغاطر به آن تصریح میکند، طهارت مریم علیها السلام میباشد. آن حضرت، مریم علیها السلام را به صفت «زکیه» توصیف میکند که به نظر میرسد این بیان نیز در راستای بازسازی سیمای واقعی حضرت مسیح علیه السلام باشد که مادر او، زنی پاکدامن و به دور از هرگونه آلودگی بوده، از اینرو برخلاف اتهام یهودیان، حضرت مسیح علیه السلام، حلال زاده میباشد.
1) (1)
بنابراین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با مبرا دانستن مریم علیها السلام از گناه، به صلاحیت داشتن عیسی علیه السلام برای تصدی مقام نبوت و رسالت که مشروط به حلال زادگی است تصریح میکند.
و اما مریم، به معنای زن عبادت کار است.(1)
همان، ص 172.
وی بر اساس آیات 83 تا 85 سوره انعام از نسل حضرت ابراهیم علیه السلام میباشد؛ زیرا در این آیات، حضرت عیسی علیه السلام از طریق مادر به حضرت ابراهیم علیه السلام منسوب شده است. پدرش، حضرت عمران از شخصیتهای برجسته و به باور برخی، از انبیای الهی بوده است. مادر او نیز زنی پاک دامن، برجسته، با فضیلت و موحّد بوده است.(2)قرآن، نام مادر وی را ذکر نکرده، ولی مفسران گفتهاند: نام وی «حنه» است.مریم علیها السلام، در یک حالت ناباورانه پا به عرصه جهان گذاشت؛ زیرا مادرش در انتظار پسری بود که نذر کرده بود او را پس از بزرگ شدن خادم بیت المقدس گرداند، ناگهان نوزادِ خود را دختر یافت. نام او را مریم علیها السلام نهاد و او و ذریهاش را از شیطان رجیم در پناه خدا قرار داد و خداوند دعای او را به بهترین وجه پذیرفت.(3)
مادرش، او را به بیت المقدس آورد، شخصیتهای بزرگ بنی اسرائیل، مانند حضرت زکریا علیه السلام، در سرپرستی او به رقابت پرداختند و در نهایت به حکم قرعه، سرپرستی او به حضرت زکریا علیه السلام (که شوهر خاله مریم نیز بود) واگذار شد.(4)زنی که بنا است در آینده فرزندی هم چون حضرت عیسی علیه السلام به دنیا آورد، باید در تحت
سرپرستی حضرت زکریا علیه السلام (که پیامبر خدا بود و در سن پیری با کوله باری از تجربه همراه بود) قرار گیرد.
مریم مدتی که در نزد زکریا علیه السلام بود، در مکانی که قرآن از آن به «محراب» تعبیر میکند، مشغول عبادت بود و هرگاه زکریا علیه السلام بر او وارد میشد، غذای آسمانی نزد او مییافت.(1)
همان، 37.
روزی از مریم پرسید: این رزق از کجا نزد تو میآید؟ گفت: از نزد خدا، و خدا به هر کس که بخواهد بدون حساب روزی میدهد.او، از لحاظ معنوی تا به آن جا عروج کرد که با فرشتگان گفت و گو میکرد.(2)خدا او را تطهیر و پاک نمود.(3)و از نظر کمالات معنوی تا آن جا تکامل یافت که او را برگزید و بر زنان جهان برتری داد.(4)و الگوی مؤمنان معرفی کرد.(5)
آن بانوی والا مقام، پس از آنکه به حد بلوغ رسید و در حجاب (محراب) قرار گرفت، خدای تعالی، روح را (که یکی از فرشتگان بزرگ خدا است) نزد او فرستاد و روح به شکل بشری تمام عیار در برابر مریم مجسم شد و به او گفت: فرستادهای است از نزد معبودش، و پروردگارش، وی را فرستاده تا به اذن او پسری به وی بدهد، پسری بدون پدر، و او را بشارت داد به اینکه به زودی از پسرش معجزات عجیبی ظهور میکند و نیز خبر داد که خدای تعالی به زودی او را به روح القدس تأیید نموده، کتاب، حکمت، تورات و انجیلش میآموزد و به عنوان رسولی، به سوی بنی اسرائیل
گسیلش میدارد؛ رسولی دارای آیههای روشن، و نیز به مریم از شأن پسرش و سرگذشت او خبر داد، آنگاه در مریم بدمید و او را حامله کرد، آنگونه که یک زن به فرزند خود حامله میشود.(1)
آل عمران، 35 تا 44.
آنگاه مریم علیها السلام به مکانی دور منتقل شد و در آنجا درد زائیدن گرفت و درد زائیدن او را به سوی تنهی نخلهای کشانید و با خود میگفت: ای کاش پیش از این مرده و از خاطرهها فراموش شده بودم، من همه چیز را و همه چیز مرا از یاد میبرد، در این هنگام از طرف پائین وی ندایش داد:
«غم مخور که پروردگارت پائین پایت نهر آبی قرار داده، تنه درخت را تکان بده تا پی در پی خرمای نورس از بالا بریزد، از آن خرما بخور و از آن آب بنوش و از فرزندی چون من خرسند باش، اگر از آدمیان کسی را دیدی که حتما خواهی دید، بگو: من برای رحمان روزه گرفتهام و به همین جهت امروز با هیچ انسان سخن نمیگویم، مریم علیها السلام چون این را شنید از آنجا که فرزند خود را زائیده بود به طرف مردم آمد در حالی که فرزندش را در آغوش داشت».(2)
مردم و همشهریان مریم علیها السلام وقتی او را به این حال دیدند، از هر سو به وی طعنه زده و سرزنشش نمودند؛ چون دیدند دختری شوهر نرفته بچهدار شده است، گفتند: ای مریم! چه عمل شگفتآوری کردی!، ای خواهرهارون! نه پدرت بد مردی بود و نه مادرت زناکار، مریم علیها السلام به کودکش اشاره کرد که با او سخن بگویید، مردم گفتند: ما چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوییم، در اینجا عیسی علیه السلام به سخن
درآمد و گفت: من بنده خدا هستم، خدای تعالی به من کتاب داد و مرا پیامبری از پیامبران قرار داد و هر جا که باشم با برکتم کرد و مرا به نماز و زکات سفارش کرد، مادام که زنده باشم بر احسان به مادرم سفارش فرمود و مرا نه جبّار کرد و نه شقی، و سلام بر من روزی که به دنیا آمدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده بر میخیزم.(1)
همان، 27 تا 34.
ترس و وحشت مریم علیها السلام هنگام نزول فرشته، بهترین دلیل بر پاکدامنی او بود از اینرو فریاد زد: «... من از تو به خدای رحمان پناه میبرم، اگر پرهیزگار هستی»(2)از این آیه به خوبی برمی آید که حضرت مریم علیها السلام از شدت حیاء و عفت از حضور فرشته خدا، ترسید و در چنین شرایطی به خداوند متعال پناه برد و طرف مقابلش را به رعایت تقوا فرا خواند. و همانگونه در آیه 20 سوره مریم آمده است، او خود را از هرگونه اتهام و آلودگی به دور میداند و میفرماید: «... چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد در حالی که تاکنون انسانی با من تماس نداشته، و زن آلودهای هم نبودهام.» بنابراین، حضرت مریم علیها السلام، زنی پاکدامن، زکیه و طاهر بود.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، خطاب به اسقف روم میفرماید: من به خداوند و آنچه که به پیامبرانش نازل کرده است، ایمان دارم. آن حضرت با بهرهگیری از محتوای آیه 84 سوره آل عمران، افزون بر رد دیدگاه مسیحیان و یهودیان دربارهی دین حقیقی خداوند، یکی بودن دین الهی را یادآور میشود و به این وسیله، وی را به اسلام که
همان تسلیم در برابر خداوند و باورداشتن همهی پیامبران او که از آغاز آفرینش انسان تا روز رستاخیز است رهنمون میسازد.
توضیح آنکه گرچه مسیحیان و یهودیان، دارای باورهای درست و برابر با واقع هستند ولی دربسیاری از موضوعهای اعتقادی، گرفتار انحراف شدند و از دین الهی که یکی بیش نیست دور شدند؛ زیرا هر کدام از پیروان مسیح علیه السلام و موسی علیه السلام، پیغمبر معینی را باور داشتند و پیرو آن، دینهای دیگر را عاری از حجیت دانسته، به نفی دیگری میپرداختند: وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصاری عَلی شَیْءٍ، وَ قالَتِ النَّصاری لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلی شَیْءٍ، وَ هُمْ یَتْلُونَ الْکِتابَ . (1)
بقره، 113.
و یهودیان گفتند: نصاری، دین درستی ندارند و نصاری گفتند: یهودیان، دین درستی ندارند. براساس این پندار بود که پیروان دیگر دینها را به پذیرش دین خود ترغیب میکردند و میگفتند: وَ قالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصاری تَهْتَدُوا . (2)یهودیان، گفتند: یهودی شوید تا هدایت شوید و نصاری گفتند: نصرانی شوید تا راه یافته شوید. وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری . (3)یهودیان، گفتند: هیچ کس جز یهود، هرگز داخل بهشت نخواهد شد و نصرانیها، گفتند: هیچ کس جز نصرانیها، هرگز داخل بهشت نخواهد شد.و اما قرآن کریم، دین الهی را یکی بیش نمیداند و اختلاف در دینها را زاییدهی هوی و هوس گروهی دنیا طلب معرفی میکند: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِآیاتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ . (1)
آل عمران، 19.
همانا دین نزد خدا، تنها اسلام است، و اهل کتاب در آن اختلاف نکردند مگر پس از آنکه به حقانیت آن یقین داشتند و خصومتی که میان خود داشتند، وادار به اختلافشان کرد و کسی که به آیات خدا کفر بورزد، باید بداند که خدا سریع الحساب است وَ لَنْ تَرْضی عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصاری حَتّی تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَی اللّهِ هُوَ الْهُدی وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِی جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَکَ مِنَ اللّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ2 یهود و نصاری هرگز از تو راضی نمیشوند مگر آنگاه که از کیش آنان پیروی کنی. بگو: تنها هدایت، هدایت خدا است و اگر هوی و هوسهای آنان را پیروی کنی پس از آن دانشی که روزیت شد، آن وقت از سوی خدا؛ نه سرپرستی خواهی داشت و نه یاوری.ازاین دو آیه و مانند آن به دست میآید که اختلاف و انشعابهایی که در بشر پیدا شده؛ دستهای خود را یهودی، و دستهای دیگر مسیحی خواندند، همه ساختههای هوی و هوس خود بشر است، و دشمنیهای باهم است که به حساب خدا و دین او گذاشتند. و در نتیجه طایفههای گوناگون و حزبهای دینی و متفرق گشتند، و رنگ هوی و هوسها، غرضها و مطامع خود را به حساب دین خدای سبحان یعنی، دین
1) (1)
توحید گذاشتند. با اینکه دین بهگونه کلی، یکی بود، هم چنان که معبودی که به وسیله دین عبادت میشود، یکی است، و آن دین ابراهیم است، و باید همه، به آن دین چنگ زنند، و اختلاف اهل کتاب را پیروی ننموده، آن را برای خود اهل کتاب بگذارند.
قرآن کریم، دین الهی را آن دینی میداند که همهی پیامبران برای نشر آن برانگیخته شدند و فرقی میان آنها نیست. از اینرو میفرماید: أَ فَغَیْرَ دِینِ اللّهِ یَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ. قُلْ آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِیَ مُوسی وَ عِیسی وَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ. وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ . (1)
آل عمران، 83 تا 85.
آیا اینان جز دین خدا را خواهانند؟ با اینکه همه ساکنان آسمانها و زمین چه به طوع و چه به کُره تسلیم اویند و همه به سوی او باز میگردند. بگو: ما به خدا و آنچه بر ما نازل کرده و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل کرده و آنچه برای موسی و عیسی و پیامبران پس از وی از سوی پروردگارشان آمده، یک جا ایمان داریم و میان کسی از آنان فرق نمیگذاریم و ما تسلیم او هستیم. و هر کس بخواهد جز اسلام به عنوان دین بپذیرد، از او پذیرفته نمیشود و او در آخرت از زیانکاران است.1) (1)
و در آیهی دیگر میفرماید: ابراهیم و دیگر پیامبران، نه یهودی بودند و نه نصرانی بلکه پیرو دینی بودند که خدا بر آنها نازل کرده بود. بنابراین یهودیت و نصرانیت، دین نیستند بلکه ساخته اوهام بشر است و ساخته اوهام بشر، شایسته پیروی نیست. أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ کانُوا هُوداً أَوْ نَصاری قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ . (1)
بقره، 140.
یا میگویید: ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط یهودی یا نصرانی بودند. بگو: شما بهتر میدانید یا خدا؟ (و با اینکه میدانید آنها یهودی و نصرانی نبودند چرا حقیقت را کتمان میکنید) و چه کسی ستم گرتر از آن کس است که گواهی خداوند را که نزد او است کتمان کند و خدا از کارهای شما غافل نیست؟از آیهای که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مضمون آن را در نامه خود به ضغاطر آورده است و نیز آیههای دیگر قرآن کریم به دست میآید که اصول کلی دعوت همه انبیای الهی یکی بوده و همهی آنها هم سو و هم آهنگ عمل میکردهاند. دعوت پیامبران الهی را میتوان در امور زیر خلاصه کرد:
1) (1)
الف). دعوت به توحید و یکتاپرستی:
مهمترین و اصلیترین دعوت هر پیامبری، مسئلهی توحید و باور به یگانگی ذات باری تعالی و طرد خدایان دروغین بوده است و جملهی شریف «لا اله الا الله»، شعار همهی انبیا بوده و این جمله، بیانگر یگانگی خدا و نفی هر معبودی غیر اوست.
قرآن در این باره میفرماید: «وما ارسَلنا مِن قَبلِکَ مِن رَسول الاّ نوحی الَیهِ انَّهُ لا الهَ الاّ انا فَاعبدون»(1)
انبیا، آیه 25.
ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم، مگر این که به او وحی کردیم که خدایی جز من نیست تنها مرا به یکتایی پرستش کنید.ب). دعوت به عدالت و دادگری:
همهی انبیای الهی، موظّف بودند مردم را به عدالت و دادگری دعوت نموده و کاری کنند تا مردم بتوانند به عدالت برخیزند. قرآن این اصل را این گونه بیان میکند: لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ . (2)همانا ما پیامبران خود را با دلایل آشکار روانه کردیم و با آنان کتاب و ترازو فرود آوردیم تا مردم به انصاف و داد برخیزند.
ج). باور داشت روز رستاخیز:
تردیدی نیست که باورداشت رستاخیز، پس از باور به توحید، مهمترین نقش در حرکت دادن انسان به سوی خیر و کارهای نیک و بازداشتن وی از زشتیها و کارهای بد دارد. فردی که باور دارد با مرگ، زندگی پایان نمییابد، بلکه مرگ، دروازهای است به سوی جهانی بزرگتر و گستردهتر که هرگز پایانی ندارد و جاودانی میباشد و در آن جا انسان باید پاسخ گوی کارهایی که در دنیا انجام داده
باشد و مجرم و گنه کار به عذاب الهی گرفتار میشود؛ چنان که محسن و نیکوکار، شایستهی پاداش خواهد بود؛ با این باور، کوشش میکند دستورهای خداوند را انجام داده، از گناه و رذایل اخلاقی، دوری کند، از این رو، یکی از اصول فراخوانی همهی پیامبران، دعوت مردم به معاد باوری و روز جزا است. در سوره انعام آمده است: یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَقُصُّونَ عَلَیْکُمْ آیاتِی وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا . (1)
انعام، 130.
ای گروه جن و انس! آیا فرستادگانی از خود شما، به سوی شما نیامدند که آیههای مرا برای شما بازگو کنند و شما را از ملاقات امروز بیم دهند.د). دعوت به وحدت و پرهیز از اختلاف:
یکی از برنامههای پیامبران، دعوت به وحدت و پرهیز از اختلاف بوده است. خداوند در سوره بقره میفرماید: کانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَی اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّهُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ . (2)مردم در آغاز، امت یگانهای بودند (سپس در میان آنها اختلاف پیدا شدا) خداوند پیامبران را برانگیخت، تا بشارت دهند و انذار کنند و با آنها کتاب آسمانی بر حق نازل نمود، تا در میان آن مردم در آنچه اختلاف داشتند داوری کنند، و به اختلافات و پراکندگیها پایان دهند.
ه). دعوت به تقوا و پرهیز از گناه:
در سوره نساء آمده است: «به همه کسانی که پیش از شما دارای کتاب آسمانی بودند و هم چنین به شما سفارش کردیم که تقوای الهی را پیشه کنید و از گناه و نافرمانی او اجتناب ورزید»(1)
نساء، 131.
و). مبارزه با اهل نفاق و عدم تسلیم در برابر آنان:
در سورهی احزاب، آیات 60 تا 62، به این جهت اشاره شده است، که اگر منافقانِ بیمار دل، از کارهای خود دست برندارند، تو را بر ضدّ آنها میشورانیم و آنها از همه جا طرد و رانده میشوند و هر جا یافت شوند، کشته خواهند شد. سپس میفرماید: این سنت خداوند در قومهای پیشین نیز رایج بوده است.(2)
نکتهی دیگری که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در نامه مورد بحث به آن تصریح میکند، لزوم ایمان به همهی کتابهای آسمانی میباشد که به صورت وحی برای هدایت بشر بر پیامبران خداوند نازل شده است. همانگونه که میفرماید: «من به خداوند و آنچه که بر ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب و أسباط و آنچه از سوی پروردگار برموسی، عیسی و پیامبران دیگر، نازل شده است، بیآن که تفاوتی در میان ایشان ببینم، ایمان دارم».
برای تبیین این فقره از کلام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، لازم است درباره کتابهای آسمانی و میزان حجیت آنها قدری بحث و بررسی شود.
صُحُف ابراهیم علیه السلام:
کتابهای آسمانی حضرت ابراهیم علیه السلام،(1)
ابراهیم، متولد 1812 پیش از میلاد فرزند تارخ فرزند ناحور فرزند ساروغ فرزند ارغوا فرزند فالغ فرزند عابر فرزند شالخ فرزند قینان فرزند ارفخشد فرزند سام فرزند نوح (تاریخ الأمم و الملوک، ج 1، ص 233)
صُحُف نام دارد که در نخستین شب ماه مبارک رمضان برایشان نازل شدهاند.(2)صُحُف، جمع صحیفه، به معنای صحیفهها و نوشتهها میباشد.(3)که بنابر روایات، شمار آنها به بیست کتاب میرسد.(4)درباره محتوای این کتابها اطلاعات دقیقی دردست نیست و از برخی روایات برمیآید که محتوای آن فراخوانی به توحید، خبر از نبوت انبیای آینده به ویژه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم و مَثَلْها و آموزههای اخلاقی میباشد و معصومین علیهم السلام، به همه آنها دسترسی داشتهاند و نزد آنها بوده است.(5)صُحُف اسماعیل و...:
از منابع روایی و تاریخی برنمیآید که جدای از صُحُفی که بر ابراهیم علیه السلام نازل شده است، کتاب یا کتابهایی دیگر بر اسماعیل، اسحاق، یعقوب و اسباط علیهم السلام نازل شده باشد ولی از آنجا که آنان به صحف ابراهیم علیه السلام پای بند بودهاند، گویی آن صحف برآنها نیز نازل شده است و این مانند قرآن کریم است که گرچه تنها بر
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است و مسلمانان به آن عمل میکنند ولی گویی برآنها نیز نازل شده است. همانگونه که در آیه زیر آمده است. أَنْ آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا . (1)
بقره، 136.
من به خداوند و آنچه که بر ما نازل شده است ایمان دارم.در این آیه که به زبان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میباشد، قرآن را نازل شدهی بر همهی مردم معرفی میکند، از اینرو با ضمیر جمع «نا» به معنای «ما» آورده شده است.(2)
و اما اسماعیل علیه السلام، فرزند بزرگ ابراهیم علیه السلام و مادرش، هاجر نام داشت. ابراهیم علیه السلام به امر پروردگار وی را هم راه با مادرش به حجاز آورد و در مکه معظمه سکونت داد و در آنجا بزرگ شد تا به پیامبری رسید. مدفن آن حضرت در حِجْر اسماعیل کنار کعبه میباشد. و اسحق علیه السلام، فرزند دوم ابراهیم علیه السلام است که از ساره متولد شد. اسحق علیه السلام، دو پسر به نامهای عیسو و یعقوب داشت. یعقوب علیه السلام، مشهور به اسرائیل میباشد که دوازده فرزند داشت که به آنها بنیاسرائیل گفته میشود و آنها عبارتند از: روئیل، شمعون، لاوی، یهودا، ریالون، یشجر، یوسف علیه السلام، بن یامین علیه السلام، داون، تفتالی، حاد و واشر. هریک از آنان ازدواج کرده و خانوادهای تشکیل دادند و هرخانواده ای، گروه و قومی به شمار میآمدند که به آنها اسباط گفته میشد. کلمه اسباط، جمع سِبْط است و کلمهی «سبط»، در لغت به معنای پسر
زاده و یا دختر زاده است، ولی در بنی اسرائیل به معنای قوم و قبیله میباشد و از میان آنها پیامبرانی برای هدایت مردم برانگیخته شدند.(1)
حجة التفاسیر و بلاغ الإکسیر، جلداولمقدمه، ص 94 و المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 312 والتبیان فی تفسیر القرآن، طوسی محمد بن حسن، بامقدمه شیخ آقابزرگ تهرانی و تحقیق احمد قصیرعاملی بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج 1، ص 481.
تورات:
تورات (به معنای شریعت)، کتاب حضرت موسی علیه السلام فرزند عمران و ملقب به کلیم اللَّه، از پیامبران بزرگ الهی و اولوالعزم است. او بزرگترین پیامبر بنیاسرائیل است که میان قرنهای پانزده تا سیزدهم پیش از میلاد ظهور کرد.
قرآن کریم، اصل تورات (که همهی آن در دسترس نیست) را تأیید میکند و میفرماید: إِنّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِیها هُدیً وَ نُورٌ یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ أَسْلَمُوا لِلَّذِینَ هادُوا وَ الرَّبّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ کِتابِ اللّهِ وَ کانُوا عَلَیْهِ شُهَداءَ فَلا تَخْشَوُا النّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ . (2)ما تورات را نازل کردیم که در آن هدایت و نور است و پیامبران که تسلیم در برابر فرمان خدا بودند، با آن، برای یهودیان حکم میکردند و (هم چنین) دانشمندان به این کتاب الهی که به آنها سپرده شده بود و بر آن گواه بودند، داوری مینمودند، بنا براین (از داوری کردن بنابر آیات الهی) از مردم نهراسید و از من بترسید و آیات مرا به بهای ناچیز نفروشید و آنها که به احکامی که خدا نازل کرده حکم نمیکنند کافرند.
و درجای دیگر میفرماید: وَ کَیْفَ یُحَکِّمُونَکَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ فِیها حُکْمُ اللّهِ . (1)
همان، 43.
آنها چگونه تو را به داوری میطلبند در حالی که تورات نزد ایشان است و در آن حکم خدا هست.و اما تورات موجود در زمان ظهور اسلام گرچه دربردارنده بسیاری از مطالب حق و احکام الهی است ولی در عین حال تحریف شده و مطالبی که برخاسته از اوهام بشری است به عنوان حکم الهی در آن داخل شده بود. فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّا یَکْسِبُونَ . (2)وای بر یهودیانی که مطالبی با دست خود مینویسند سپس میگویند: از سوی خدا است تا به بهای کمی آن را بفروشند، وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند، و وای بر آنها از آنچه از این راه به دست میآورند.
لازم به یاد است که کتابهایی که در دست یهود است و آنها را کتابهای مقدس میخوانند سی و پنج کتاب است که یکی از آنها تورات است و بر پنج سفر مشتمل است: سفر خلیقه، سفر خروج، سفر احبار، سفر عدد وسفر استثناء. ولی قرآن کریم از میان آنها جز تورات موسی علیه السلام و زبور داود علیه السلام، کتاب دیگری را نام نبرده است.(3)
انجیل:
«انجیل» در اصل، کلمهای یونانی به معنای «مژده و بشارت» و نام کتابی است که بر حضرت عیسی علیه السلام نازل شده است. قرآن کریم هرگاه از کتاب عیسی علیه السلام نام میبرد، «انجیل» را به صورت مفرد میآورد و نزول آن را از سوی خدا میداند. بنابراین، انجیلهای گوناگونی که میان مسیحیان متداول است، مانند انجیلهای چهارگانه، هیچ کدام وحی الهی نیستند. البته خود مسیحیان نیز این مطلب را انکار نمیکنند. بنابراین، انجیل، کتاب مقدس و آسمانی مسیح علیه السلام از میان رفته است و امروز در دست نیست و تنها برخی شاگردان حضرت عیسی علیه السلام بخشهایی از آن را در انجیلهای خود آوردهاند.(1)
تفسیر نمونه، ج 2، ص 213.
قرآن مجید میفرماید: وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ . (2)ما این کتاب را به حق به تو نازل کردیم. (این کتاب) کتابهای آسمانی پیش از خود را تصدیق میکند.
این آیه و آیههای دیگری از قرآن، تورات و انجیل موجود در زمان پیامبر را تأیید و تصدیق کرده است. پس اگر در تورات و انجیلها، تحریفی رخ داده باشد، به دوران پیش از اسلام، مربوط است. و مراد از تحریف این کتابهای آسمانی، آن نیست که هرآن چه که در کتابهای موجود است، باطل و بر خلاف واقع باشد، بلکه به یقین، بخشی از تورات و انجیل واقعی در لابهلای همین کتابها وجود داشته است. نشانههای پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، در همین کتابها بوده است که اکنون نیز
اشارههایی در آنها وجود دارد. به این ترتیب، بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و کتاب آسمانی وی، همهی آن نشانهها را تصدیق کرده؛ زیرا با آن مطابقت داشته است.
بنابراین، تصدیق تورات و انجیل از سوی قرآن، این است که نشانههای پیغمبر و دعوت و بعثت او که در قرآن موجود است، با نشانههای او در تورات و انجیل مطابقت دارد. در هر صورت مفهوم این آیه چیزی نیست جز تصدیق عملی قرآن و پیامبر نسبت به نشانههای حقانیت او که در کتاب پیامبران گذشته بوده است. پس کوچکترین دلالتی بر تصدیق همهی گفتههای تورات و انجیلها ندارد.(1)
تفسیر نمونه، ج 1، ص 210.
و اما اهل کتاب نسبت به انجیلهای کنونی، با دیدهای کاملاً موافق مینگرند و همهی احترامهای شایستهی یک کتاب آسمانی را نسبت به آن روا میدارند. حتی تعبیرهایی مانند کتاب خدا و وحی را دربارهی آنها به کار میبرند. از دیدگاه مسیحیان، خدا نگارندهی نهایی کتاب مقدس است؛ یعنی این عمل را به وسیلهی نگارندگان بشری که کارگزاران وی بودهاند، به انجام رسانده است. نگارندگان بشری کتابِ مقدّس هریک در عصری خاص میزیستهاند و مانند دیگر انسانها با محدودیتهای زبان و تنگناهای علمی دست به گریبان بودهاند. مسیحیان بر این باورند که نگارندگان بشری کتابِ مقدّس برای بیان پیام الهی به شیوهی خاص خود و نگارش ویژه از توفیق الهی برخوردار بودهاند.(2)
کتاب مقدس مسیحیان، دو بخش دارد: «عهد عتیق» و «عهد جدید»؛ در عهد عتیق دربارهی نجاتیابی به وسیلهی وعده و وعید و قانون و شریعت، و در عهد جدید، از رهایی به وسیلهی محبّت سخن به میان میآید.
عهد جدید، به زبان یونانی نگارش یافته است و 27 کتاب دارد که از نظر موضوع به چهار بخش تقسیم میشود. بخش اول، زندگینامه و سخنان حضرت عیسی مسیح علیه السلام در 4 کتاب است. بخش دوم، زندگینامه و سخنان مبلّغان صدر مسیحیت در یک کتاب است. بخش سوم، نامههای رسولان شامل 21 نامه در 21 کتاب است. آخرین و چهارمین بخش عهد جدید، رؤیا دربارهی آیندهی کلیسا یعنی جامعهی مسیحیت است که در یک کتاب به نام مکاشفهی یوحنّای رسول گرد آمده است.
به باور نصاری، گروه بسیاری از یاران و پیروان حضرت عیسی علیه السلام به نگارش سیرهی آن حضرت پرداختند. از این رهگذر نوشتههایی پدید آمد که پس از آن، انجیل خوانده شد. اندک اندک، چهار انجیل از این انجیلها رسمی شد و دیگر انجیلها از جامعه رخت بر بستند. نویسندگان انجیل اول و چهارم از حواریون و نویسندگان انجیل دوم و سوم از حواریونِ حواریون معرفی میشوند. چون میان سه انجیل اول، هم آهنگی وجود دارد، آنها را انجیلهای همنوا مینامند. این چهار انجیل به شرحِ زیر است:
انجیل متّی:
متی، یکی از حواریون حضرت مسیح علیه السلام آن را نگاشته و شامل سیره و موعظههای عیسی علیه السلام با اشاره به پیش گوییهای عهد عتیق است.
انجیل مرقس:
مرقس، که حواری یکی از حواریون عیسی بن مریم علیه السلام به نام پطرس بوده، آن را نگاشته و کهن ترین و کوتاهترین کتاب سیره و موعظههای مسیح علیه السلام است.
انجیل لوقا:
لوقا، حواری یکی از حواریون حضرت عیسی علیه السلام به نام پولس بوده، و انجیلی نگاشت که در بر دارندهی سیره و موعظههای مسیح علیه السلام با تکیه بر جزییات میباشد.
انجیل یوحّنا:
یوحنّا، از حواریون حضرت عیسی علیه السلام بود، او انجیلی را نگاشت که در بردارندهی سیره و موعظههای مسیح علیه السلام با تکیه بر فرا بشری بودن او میباشد.(1)
ادیان زنده جهان، ص 119 تا 124.
قرآن کریم:
قرآن کریم، کتاب آسمانی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است که براساس جهانی بودن رسالت آن حضرت برای هدایت همهی مردم جهان و برای همه زمانها نازل شده است. هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ . (2)این قرآن، گفتار روشنی است برای عموم مردم، هدایت و اندرزی است برای پرهیزگاران. قرآن یکی از دو ثقل مورد سفارش پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است که فرمود:
إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أبَداً فَإِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.(3)من دو چیز گرانبها در میان شما به امانت میگذارم یکی کتاب خدا و دیگر عترت و اهل بیت من، مادامی که باین دو چیز متمسّک شوید (چنگ زنید) هرگز گمراه نگردید، و این دو چیز از هم جدا نشوند تا حوض کوثر بر من وارد شوند.
حجیت قرآن برای همهی مردم:
حجّت، در لغت به معنای دلیل و برهان و هر چیزی که میتواند مورد استناد، احتجاج و استدلال بر علیه غیر واقع شود.(1)
اصول الفقه، محمد رضا مظفر، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم، ج 2، ص 12.
و حجیت قرآن به معنای امکان و قابلیت استناد به آن به عنوان کتابی الهی برای رفع نیازمندیهای مادی و معنوی، فردی و اجتماعی و نیز دنیایی و آخرتی در همهی اعصار میباشد. بنابراین قرآن کریم که کلام الهی است و برای هدایت انسانها به وسیلهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است در همهی اعصار و در همهی موضوعهای اعتقادی، اخلاقی و فقهی کاربرد داشته و برهمگان حجت است و هر کس به مقدار توانایی و ظرفیت خود میتواند از آن بهره گیرد.حجیت صدوری قرآن:
قرآن، هم از نظر صدور حجیت دارد، و هم از نظر محتوا و پیام خود. مراد از حجیت صدوری قرآن آن است که این کتاب، هم از نظر محتوا و مفاهیم، کلام الهی است و هم از نظر عبارات و الفاظ آن، و نقش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در این راستا، تنها ابلاغ آن است. همانگونه که خود قرآن کریم میفرماید: ما عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ. (2)بر عهدهی رسول، جز رسانیدن پیام چیزی نیست. وَ ما عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِینُ . (3)و بر عهدهی پیغمبر، وظیفهای جز بلاغ آشکار نیست. وَ ما عَلَیْنا إِلاَّ
اَلْبَلاغُ الْمُبِینُ . (1)
یس، 17.
و بر عهدهی ما (پیامبران) چیزی جز ابلاغ آشکار نیست. وَ النَّجْمِ إِذا هَوی * ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی * وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی.2 سوگند به ستاره هنگامی که افول میکند. که هرگز دوست شما (محمد صلی الله علیه و آله و سلم) منحرف نشده و مقصد را گم نکرده است. و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید. آنچه آورده، چیزی جز وحی نیست که به او وحی شده است. از این آیهها و مانند آنها برمیآید که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از خودش چیزی نمیگوید، و قرآن ساخته و پرداخته فکر او نیست، و اندیشههای دیگران نیز در این راستا او را یاری نکردهاند و فرهنگ زمانه در او تاثیری نداشته و همه از ناحیه خدا است بررسی آیههای قرآن به خوبی گواهی میدهد که هرگز یک انسان هر اندازه که دانشمند و متفکر باشد، تا چه رسد به انسان درس نخواندهای که در محیطی مملو از جهل و خرافه پرورش یافته، قادر نیست سخنانی چنین پر محتوا بیاورد که پس از گذشتن قرنها، الهام بخش مغزهای متفکران باشد، و میتواند پایهای برای ساختن اجتماعی صالح، سالم، مؤمن و پیشرو گردد.(2)بنابر این قرآن، سند الهی و حجت خدا بر انسان بوده که از سوی خداوند نازل گشته و هیچ عنصر غیرخدایی، چه به عمد و چه به خطا، در آن راه نیافته است. برای اثبات این مدعا افزون بر روایتهای فراوان و آیههای قرآن که نمونههایی از آنها در بیان بالا آمد، میتوان به دلیل عقلی نیز اشاره نمود و آن اعجاز میباشد. به این بیان
که معجزه بودن قرآن خود بهترین دلیل بر آن است که قرآن کریم، کلام الهی است نه بشری.
توضیح آنکه برای اعجاز قرآن وجوه گوناگونی گفته شده که میتوان آنها را به سه بخش اعجاز لفظی قرآن، اعجاز محتوایی قرآن و اعجاز قرآن از جهت آورنده آن طبقهبندی کرد:
الف) اعجاز لفظی قرآن در دو ساحت مطرح است: یکی، اعجاز بلاغی قرآن که مقصود از آن نظم، اسلوب بیانی و بلاغت و فصاحت و مانند آن است. و دیگری، اعجاز عددی که اخیراً مطرح شده و از طریق ابزار رایانهای انجام میپذیرد. این دو نوع اعجاز، مربوط به اعجاز لفظی قرآن است که ناظر بر الهی بودن واژهها، آیههای قرآن میباشند.
ب) اعجاز محتوایی قرآن که به حقایقی چون نبود اختلاف در قرآن، خبردادن برخی آیهها از غیب و حوادثی که درآینده رخ میدهد، طرح برخی از دانشها که دستِ کم در آن زمان هیچ بشری نمیتوانسته به آنها دسترسی پیدا کند و ناتوانی مردم از ابطال معارف و علومی که در قرآن آمده، اشاره دارد، که همگی حقانیت قرآن و آسمانی بودن آن را اثبات میکند.
ج) اعجاز قرآن از جهت آورنده آن، که براین مطلب تکیه دارد که رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، امّی و درس نخوانده بوده و فرد امّی درس نخوانده چگونه میتوانسته از پیش خود چنین کتابی را بیاورد. این نوع اعجاز نیز اثبات میکند که مفاد قرآن از ناحیه خداوند است.(1)
وجوه اعجاز قرآن، دکتر سید مصطفی ثامنی، مجموعه مقالات دومین کنفرانس تحقیقاتی علوم و مفاهیم قرآن کریم، دارالقرآن قم، ص 168 و علوم قرآن و فهرست منابع، سید عبدالوهاب طالقانی، دارالقرآن قم، ص 82.
1) (1)
ذاتی بودن حجیت قرآن:
پرسشی که پس از بیان بالا پیش میآید آن است که آیا قرآن کریم در حجیت خود مستقل است و حجیت آن ذاتی است یا اینکه نیازمند به غیر میباشد؟ در پاسخ گفته میشود که: قرآن کریم محتوایی دارد که با فطرت درونی انسانها هم آهنگ و با جهان بیرونی مطابق است، و از نظر شکل و قالبِ بیان هم به صورت برهانی با دلیل قاطع هم راه است. اگر دربارهی خویش ادعا میکند که کلام خداست، با دلیل میگوید؛ و نشانهاش آن است که همهی مردم جهان را به مبارزه دعوت کرده؛(1)
نک: هود، 13 و یونس، 38 و بقره، 23 و اسراء، 88.
و اگر به توحید، دین، وحی، رسالت و معاد رهنمون میشود، دلیل هر کدام را به هم راه آن میآورد.(2)با توجه به بیان بالا، قرآن کریم در حجیت خود مستقل است، و در اصل حجیت، نیاز به غیر خود ندارد. قرآن کتابِ نوراست. وخاصیت نوربودن قرآن این است که هم معارف آن روشن و مصون از ابهام و تیرگی است؛ و هم جوامع بشری را از هرگونه تاریکی اعتقادی، اخلاقی، و یا سرگردانی درگزینش راه، یا تحیر در ترجیح هدف و مانند آن میرهاند؛ و به شبستان روشن صراط مستقیم و هدف راستین بهشت عدن میرساند. قرآن کریم کتاب نوری است که از مبدأ نازل شده، و باید هم در ذات خود روشن باشد، و هم روشنگر دیگران، این کتاب از هرگونه ظلمت و تاریکی به دور است، لُغز و معما، و ابهام و پیچیدگی در ساحت نورانی قرآن راه ندارد؛ البته نورانیت قرآن در آیههایش تفاوت دارد. برخی از آیات مانند شمس و برخی چون قمر و
برخی مانند ستارگان دیگر است، ولی در عین شدت و ضعف نوری، هیچ آیهای در سراسر قرآن نمیتوان یافت که نورانی نباشد.(1)
همان، ص 357.
مصونیت قرآن از تحریف:
یکی دیگر از مسائلی که دربارهی حجیت قرآن مطرح میباشد مصونیت قرآن از تحریف است که با پذیرش تحریف آن، دیگر وجهی برای حجیت آن نخواهد بود و حال آنکه قرآن کریم، تنها کتاب آسمانی است که خدای متعال سلامت آن را از تحریف، تضمین کرده است و شواهد تاریخی و دلیلهای دیگر، تحریف ناپذیری آن را به اثبات رسانیده است. پیش از بررسی آن دلیلها لازم به معنای لغوی و اصطلاحی تحریف پرداخته شود:
تحریف در لغت، از ریشه «حرف» به معنای گوشه، کنار و طرف است. چون تحریف از باب تفعیل است، به معنای کناره بردن و به گوشه کشاندن خواهد بود؛ از این رو تحریف گفتار، به این معناست که با تغییر و جابهجا کردن کلمهها و جملهها، یا تفسیر نادرست آنها، مفهوم مورد نظر گوینده را از بستر صحیح و مطلوب خارج ساخته، به مفهومی کناره بکشاند که در حاشیه معنای اصلی جای داشته باشد.
واما تحریف در اصطلاح به چند معنی میآید:
الف). تحریف معنوی:
تحریف معنوی، یعنی گفتار به غیر وجه و طریق آن تفسیر شود و مدلول لفظ به معنایی که به دلالت وضعی یا بر حسب قرائن متداول در آن ظهور ندارد، تأویل گردد؛ به همین سبب است که این گونه تأویل مردود است و در سخنان معصومین علیهم السلام، تحت
1) (1)
عنوان تفسیر به رأی، یاد شده و از آن نهی شده است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «هر کس قرآن را به رأی (و دیدگاه شخصی) خود تفسیر کند، جای گاه خود را در آتش فراهم مینماید».(1)
وسائل الشیعه، ج 18، ص 140.
ب). تحریف موضعی:
به این معنا که ثبت آیه یا سوره بر خلاف ترتیب نزول آن باشد. این امر در آیههای قرآن به باور بیشتر مفسران و قرآنپژوهان رخ نداده و برخی در آیههای انگشت شماری به جابهجایی قائل شدهاند، ولی ترتیب سورهها به اتفاق دانشمندان بر اساس ترتیب نزول نبوده و در توقیفی بودن یا عدم توقیفی بودن ترتیب فعلی میان دانشمندان اختلاف نظر است.
ج). تحریف در قرائت قرآن:
یعنی کلمهای بر خلاف قرائت متداول میان عموم مسلمانان تلاوت گردد. این نوع تغییر رخ داده، ولی به تحریف قرآن نینجامیده است.
د). تحریف در چگونگی ادای کلمات:
مانند لهجههای قبایل عرب که هنگام تکلم در چگونگی حرکات و ادای یک حرف یا کلمه با هم اختلاف داشتند. این اختلاف مادامی که سبب دگرگونی معنا نشود، رواست، ولی اگر موجب خطا شود و با قواعد عربی ناسازگار باشد، روا نیست.
1) (1)
ه). تحریف به تبدیل کلمه:
این نوع تحریف نیز در طول تاریخ اسلام نیز رخ نداده و اگر هم از سوی بعضی چنین تغییراتی انجام شده باشد، در حاشیه و حالت انزوا بوده و با گذر زمان بهگونه کلی از میان رفته است و جز خاطره، هیچ اثری از آن باقی نمانده است.
و). تحریف به زیادت:
این نوع تحریف به اتفاق دانشمندان و مفسران رخ نداده و اگر کلمه یا عبارتی در برخی روایات نقد شده که بین آیات آمده، توضیحها و تفسیرهایی بوده که مفسر یا راوی برای آگاهی مخاطبانش بر آیه افزوده است.
ز). تحریف به کاستی:
یعنی چیزی از قرآن حذف و ساقط شده باشد. این نوع تحریف محل بحث است و به اعتقاد اکثر قریب به اتفاق علمای شیعه و سنّی و محققان قرآنپژوه و نیز به دلایل عقلی و نقلی و تاریخی رخ نداده است.
و اما دلیلهایی که دال بر عدم تحریف قرآن میباشند عبارتند از:
الف). ضرورت اتمام حجت:
ضرورت ابلاغ احکام الهی و اتمام حجت بر مردم از برنامههای رسالت پیامبران است که قرآن بر آن تأکید کرده است و خداوند بر اساس چنین حکمتی است که پیامبران را برای هدایت و ابلاغ پیامهای الهی به سوی مردم گسیل داشته است و کتابهای آسمانی نیز چنین وظیفهای را بر عهده دارند؛ یعنی با ابلاغ اوامر و نواهی خداوند، حجت را بر مردم تمام میکنند. قرآن در اینباره میفرماید:... لِیَهْلِکَ مَنْ
هَلَکَ عَنْ بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ . (1)
انفال، 42.
تا کسی که (باید) هلاک شود، با دلیلی روشن هلاک گردد و کسی که (باید) زنده شود، با دلیلی واضح زنده بماند.حال اگر کسی تحریف را، هر چند به معنای کاستی در آیات قرآن، احتمال دهد، حجیت قرآن مخدوش میشود و حیثیت هدایتگری آن زیر سؤال میرود؛ زیرا احتمال تحریف به کاستی به معنای در دسترس قرار نگرفتن بخشی از پیامهای الهی است، و با حذف بخشی از آموزهها، همهی آنها از حجیت ساقط میگردد. حال اگر بر این استدلال افزوده شود که معمولًا آیههایی مورد تعرض و تحریف قرار میگیرند که از حساسیت بالایی برخوردار باشند و یا ویژگی منحصر به فردی داشته باشند که با تصور این مطلب، دلیل عقلی یاد شده بیش از پیش جلوهگری خواهد شد.
خاتمیت دین اسلام و پیامبری پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم و ضرورت وجود حجت الهی و پیام آسمانی تا پایان دنیا، این دلیل را محکمتر میکند.
ب). اعجاز و تحریفناپذیری قرآن:
اعجاز قرآن، دیدگاه تحریف را هم در زیادی و هم در کاستی باطل میگرداند. تحریف به افزودن بر قرآن به دلیل اتفاق علمای شیعی و سنی بر بطلان آن، بینیاز از هرگونه توضیح است، ولی در خصوص تحریف به نقصان، اعجاز قرآن به دو گونه احتمال تحریف را از میان بر میدارد:
نخست آن که قرآن به آوردن حتی سورهای کوتاه تحدی کرده است. حال با فرض تحریف به کاستی، این هم آوردطلبی ناتمام میماند؛ زیرا شخص مبارز میتواند ادعا
1) (1)
کند که شاید بتوان با سورههای حذف شده هم آوردی کرد، هر چند هم آوردی با سورههای موجود منتفی باشد، و همین احتمال اعجاز قرآن را مخدوش میسازد.
دوم نفی اختلاف میان آیات متعدد آن است. حال با فرض کاستی، ممکن است ادعا شود که در بخشهای حذف شده تناقضهای آشکار و ناهم آهنگی وجود داشته است؛ بنابراین، با فرض تحریف به کاستی، این وجه اعجاز نیز مجال ظهور و تمامیت نمییابد.
الف). آیههای قرآن:
آیاتی از قرآن بر تحریفناپذیری قرآن دلالت دارند؛ از جمله:
آیه حفظ:
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ.1 ما قرآن را فرو فرستادیم و خود ازآن نگهداری و محافظت میکنیم.
این آیه به صراحت بر حفظ قرآن از هرگونه تحریف، دلالت دارد. درباره این آیه لازم است به نکات ذیل توجه شود:
اثبات تحریفناپذیری قرآن با قرآن مانعی ندارد؛ زیرا هیچ کس در صحت آیههای موجود قرآن شک نکرده است؛ بنابراین با بهرهگیری از همین آیه، همهی آیههای دیگر از شبهه تحریف خارج میشوند.
آیه نفی باطل:
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ * لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ.1 کسانی که به این ذکر (قرآن) هنگامی که به سراغشان آمد، کافر شدند (نیز بر ما مخفی نخواهند ماند) و این کتابی است قطعاً شکست ناپذیر که هیچ گونه باطلی نه از پیش رو و نه از پشت سر به سراغ آن نمیآید؛ چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است.
اگر کتابی در اثر شبهه یا تحریف نابود شود یا از حیثیت انتفاع ساقط گردد، نفوذپذیر بوده و عزیز نیست و تنها در صورتی بهگونه مطلق عزیز است که از همهی گزندها مصون بماند.
گفتنی است عکس «لا یَأتیهِ البطِلُ مِن بَینِ یَدَیهِ ولا مِن خَلفِه» زمانی تحقق مییابد که تحریف لفظی رخ میدهد؛ زیرا در فرض تحریف معنوی باطل به قرآن راه نمییابد؛ در واقع تفسیر و رأی باطل در کنار تفسیر صحیح خود مینمایاند و به افول میگراید، ولی اگر لفظ تحریف شود، آنچه در میدان مجال بقا مییابد، تنها باطل است، چه این که تفسیر و آموزه صحیح در فرض تحریف پایه و اساسی ندارد که با اتکای به آن برقرار باشد.
ب). روایات:
حدیث ثقلین و...:
بسیاری از روایات اسلامی بر عدم تحریف به زیاد شدن و تغییر معارف و آموزههای قرآن دلالت دارند مانند احادیث عرضه روایات (به منظور ارزیابی آنها) بر آیههای قرآن کریم.
روایات عرضه بر قرآن، افزون بر تغییر و افزایش، تحریف به کاستن را نیز شامل میشود، زیرا در فرض کاسته شدن از آیهها ما نمیتوانیم به قطع دریابیم که روایتی با آیات قرآن در تعارض نیست.
از روایات عرضه میتوان برای اثبات مصونیت قرآن از تحریف میتوان این چنین بهره گرفت:
بر اساس این روایات، قرآن، معیار بازشناخت روایات صحیح از ناصحیح معرفی شده است و با احتمال تحریف در قرآن نمیتوان از قرآن برای ترجیح روایات در مقام تعارض بهره جست؛ زیرا چنین کاری به معنای استناد به دو غیرحجت برای ترجیح یکی از دو روایت متعارض بر دیگری است که عقلًا قبیح است.(1)
نزاهت قرآن از تحریف، جوادی آملی عبدالله، قم، مؤسسهی تحقیقاتی اسراء، 1386 ش، ص 69.
ج). تواتر و شهرت قرآن:
مسلمانان اتفاق نظر دارند که قرآن، نسل به نسل از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده و به وسیلهی حفظ و قرائت مستمر آن و نیز کتابت آن و جز اینها از هرگونه تحریف مصون مانده است. این دیدگاه میان دانشمندان شیعی و سنی شهرت دارد و بسیاری بر آن تصریح کردهاند.
1) (1)
افزون بر تصریح بزرگان، شواهدی تاریخی نیز بر اهتمام مسلمانان به حفظ قرآن از هرگونه تحریف دلالت دارند. در این خصوص به دو نمونه اشاره مینماییم:
نمونه اول: سیوطی در الدرالمنثور(1)
ج 3، ص 232.
آورده است: «هنگام کتابت مصاحف در زمان عثمان، کسانی میخواستند، حرف «واو» را در آیه وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ.2 حذف کنند. در این هنگام ابی ابن کعب اعلام کرد: یا «واو» را سرجایش میگذارید یا شمشیر میکشم و با شما به جنگ میپردازم. آنها دیدند سخن از شمشیر است، حرف «واو» را سر جایش گذاشتند.»نمونه دوم: همو در ذیل آیه 100 سورهی توبه آورده است:
عمر براین باور بود که در آیه وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ ، «واو» نباید در «و الذین» باشد و آیه میبایست چنین قرائت میشد: وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ در این صورت «الانصار» به صورت مرفوع خوانده شده، و بر «المهاجرین» عطف نخواهد شد، او شاید میخواست بگوید: تنها مهاجران سابقان اولین هستند؛ زیرا خودش از مهاجران بود و انصار جزء این دسته نیستند؛ بلکه جزء تابعاناند، در این هنگام زید بن ثابت گفت: آیه با واو است نه بدون واو، و به عمر گفت: «والذین» درست است نه «الذین».(2)
درپایان به عواملی که در مصونیت قرآن از تحریف لفظی نقش داشتهاند به گونه اختصار بیان میشود:
الف) حافظه شگفتانگیز عرب معاصر قرآن و علاقه فراوان آنان به قرآن به دلیل فصاحت و بلاغت و آهنگ معجزه آسای آن.
ب) انس فراوان مسلمانان با قرآن و حفظ و تلاوت آن در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و پس از ایشان.
ج) تقدس قرآن نزد مسلمانان و حساس بودن آنان نسبت به هرگونه تغییر در آن.
د) دستورها و توصیههای ویژه پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم درباره تلاوت و حفظ و نوشتن قرآن، به گونهای که شخص پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم حافظ قرآن بود و پیوسته دستور حفظ و ثبت آن را میداد و مسلمانان موظف بودند آن را ثبت کنند و به این منظور از آن، نسخههای گوناگونی تهیه کرده، در خانههای خود نگهداری میکردند. از همان زمان مسئلهی حفظ قرآن رواج یافت و عدّهی بیشماری از حافظان قرآن، پیوسته در میان جوامع اسلامی جای گاه بلندی به خود اختصاص دادند. افزون بر ثبت و ضبط قرآن، نسخههای متعددّی را تهیه، و در کشورهای اسلامی پخش کردند، کتابی که این چنین در حافظهها سپرده شده و فرد فرد مسلمانان موظّف به حفظ و نگهداری آن بودند و هر روز تلاوت میکردند و نسخههای بیشماری از آن برداشته میشد، ممکن نبود که تحریف شود. مگر ممکن بود که قرآن تحریف شود، و علی بن ابیطالب و امامان معصوم: که حافظ و مبین قرآن بودند، ساکت باشند و چیزی نگویند، در حالی که حتّی یک مورد هم ثابت نشده که امامان: گفته باشند که این مورد از قرآن تحریف شده است.
ه). یکی از علل تحریف کتابهای آسمانی به وسیله سلطهجویان و زورمندان، معارض بودن پیامها و دستورهای کتب آسمانی با منافع آنها بوده است. اما قرآن در طرح پیامها و دستورهای خود، شیوهای را برگزیده است که راه را بر هرگونه کتمان و تحریف بسته و این کتاب جاودانه را از دستبرد مغرضان و معاندان و منافقان محفوظ نگه داشته است، چون قرآن در بیان مطالب خویش به بیان کلّیات و اصول اکتفا نموده، و شرح و تفسیر آنها را به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم السلام واگذاشته است، همین امر سبب شده تا از دستبرد مغرضان در امان بماند. برای نمونه، خداوند در قرآن صفتهای امام و جانشین پیامبر علیهم السلام را بیان کرده، امّا نام جانشین پیامبر را ذکر نکرده و بیان آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واگذار کرد.
و). دین اسلام، جاودانه و ابدی است پس معجزه آن هم باید جاودانه بوده و هیچگاه دستخوش تحریف قرار نگیرد و قرآن چنین است.
ز). از همه مهمتر این که، خداوند خودش سلامت قرآن را از هرگونه حادثه و دستبرد در همه زمانها و نسلها، تضمین کرده و این یک ضمانت الهی است که هرگز خلاف آن رخ نخواهد داد؛ زیرا خداوند دانا و تواناست و وعدهی او راست و تخلّفناپذیر است. در آیه 9 سوره حجر میفرماید: «ما قرآن را نازل کردیم و خودمان بهگونه قطع نگهدار آنیم.» بنابراین قرآن هرگز تحریف نشده و نخواهد شد.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 12، ص 104 وقرآن شناسی، مصباح یزدی محمد تقی، قم، انتشارات اسماعیلیان، 1415 ق، چاپ چهارم، ج 1، ص 216 واصول کافی، ترجمه سیدهاشم رسولی، ج 4، ص 398 و البیان، خویی ابوالقاسم، بیروت، دار الزهراء للطباعة والنشر والتوزیع، 1395 ق، چاپ چهارم، ص 213 و 214 و درالمنثور، ج 4، ص 179 و 268.
1) (1)
ابدیت حجیت قرآن:
برخی بر این پندارند که قرآن و احکام آن مربوط به زمان گذشته است و با پیشرفت دنیای امروز دیگر قرآن کاربردی ندارد، در پاسخ این گروه گفته میشود که معارف و احکام نورانی قرآن ویژهی زمان گذشته نیست و در همهی زمانها کابرد داشته و از حجیت برخوردارند. دلیلهای بسیاری، جاودانه بودن حجیت قرآن کریم را اثبات میکنند، و در این جا به بعضی از آنها اشاره میشود:
الف). تازگی و اثربخشی قرآن در همهی زمانها:
قرآن کتابی است که برای یک زمان نازل نشده است وگرنه با گذشت زمان، همهی رازهای آن کشف میشد و جاذبه و تازگی و اثر بخشی خودش را از دست میداد؛ حال آنکه دیده میشود، زمینه تدبر و تفکر و کشف جدید، همیشه برای این دریای بیکران و مفاهیم بلند آن وجود دارد.
این نکتهای است که پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام آن را توضیح دادهاند. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، فرموده است: «مَثَل قرآن، مَثَل خورشید و ماه است و مِثلِ آن دو همیشه در جریان است.» (پس با گذشت زمان کهنه نمیشود).
امام رضا علیه السلام، میفرماید: از امام جعفر صادق علیه السلام پرسیدند؟: «چه سِرّی است که هر چه زمان بیشتری بر قرآن میگذرد و هر چه بیشتر تلاوت میشود، بر طراوت و تازگیش افزوده میگردد؟
فرمودند: برای این که قرآن، تنها برای یک زمان و نه زمان دیگر و برای یک مردم و نه مردم دیگر، نازل نشده؛ بلکه برای همهی زمانها و همهی مردم نازل شده
است.» بنابراین، خداوند متعال قرآن را گونهای ساخته که در هر زمان و با وجود همهی اختلافهایی که در اندیشههای مردم به چشم میخورد، بر زمانها و اندیشهها پیشی گیرد و در هر عصری مفاهیم تازهای از معارف بلند آن کشف شود.(1)
نک: آشنایی با قرآن، مطهری مرتضی، قم، صدرا، ج 1 و 2، ص 29،
ب). فطری بودن معارف و آموزههای قرآن:
معارف و آموزههای قرآن کریم، فطری و موافق با نهاد بشری میباشد و همین سبب جاودانگی آن خواهد بود. همانگونه که میفرماید: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها . (2)توجه خویش را به سوی دین حق گرایانه
پایدار و استوار کن؛ به همان فطرتی که خدا مردم را بر آن آفریده است. بنابراین آیه، محتوای قرآن منطبق بر فطرت بشر بوده، و همیشه باقی است.(3)
حجیت قرآن و جبر تاریخ(1)
جبر تاریخ یک اصطلاح مارکسیسمی است؛ از این رو، پیش از پاسخ به پرسش بالا، لازم است معنا و مفهوم آناصطلاح بیان شود
جبر تاریخ، مرکب از دو کلمه «جبر فلسفی» و «تاریخ» است. جبر فلسفی یعنی، حتمی بودن و اجتناب ناپذیری، بهبیان دیگر، جبر فلسفی، یک رابطه بایدی میان دو واقعیت خارجی است، به این صورت که میان پدید آورنده و پدیدهآن، رابطه ضرورت، حتمیت و بایدی برقرار است و با وجود پدید آورنده، تحقق و پیدایش پدیده، قطعی و حتمیاست و هرگز پدیده از پدید آورنده، تخلف نمیکند؛ بنابراین، جبر (در اصطلاح فلسفی آن) به معنای رابطه ضروری وحتمی میان علت و معلول است
و امّا تاریخ به معنای مجموعه حوادثی است که سرگذشت بشر را تشکیل میدهد؛ سرگذشتی که خود، معلولعوامل متعدد است؛ نتیجه آن که «جبر تاریخ» به معنای این است که عوامل مؤثر در زندگی اجتماعی بشر، تأثیرهایقطعی و انفکاک ناپذیری از خود به جا میگذارد؛ به عبارت دیگر، میان زندگی بشر و عوامل سرنوشت ساز انسان، رابطه ضروری و حتمیت برقرار است. (مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 2، ص 416)
جبر تاریخ در اصطلاح مارکسیسم، دارای دو مقدمه است
اول آنکه میان پدید آورنده و پدیده، رابطه ضرورت، حقیقت و جبری برقرار است.
دوم آنکه بنیاد اقتصادی و مادی جامعه بر همهی بنیادهای دیگر، مانند اخلاق معنویت و خدا گرایی مقدم است.
از این دو مقدمه، نتیجه میگیرند که هر پدیده اجتماعی که سرنوشت انسان را رقم میزند، رابطه ضروری وانفکاک ناپذیری با بنیادهای مادی جامعه دارد و از آن جا که بنیادهای مادی جامعه (اقتصاد و ابزار کار) همیشه در حالتغییر و تحول است؛ بر این اساس، همهی قانونهای بشری از مقررات، نظامها و حتی دین و مذهبها، همگی دستخوش تحول و دگرگونی میشوند و هیچ کدام ثابت نبوده، محکوم جبر تاریخ خواهند بود. (مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 3، ص 420)
:پرسش دیگری که درباره حجیت قرآن قابل طرح است آن است که قرآن در طول 23 سال نبوت و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر اساس حادثههای تاریخی و اتفاقهای گوناگونی که برای مسلمانان پیش میآمد، نازل شده است، حال که چهارده
1) (1)
قرن از زمان نزول قرآن کریم گذشته است، آیا قرآن فعلی که در بردارندهی همان قانون و مقررات گذشته است، مشمول قانون جبر تاریخ نخواهد بود؟
در پاسخ از این پرسش میتوان چنین بیان داشت که همانگونه که در معنای جبر تاریخ که در پاورقی آمده است، اصطلاح جبر تاریخ یک اصطلاح مارکسیستی است که ازپیامدهای این نظریه، ناپایداری همهی قوانین حاکم بر جامعه است از این رو بنابر جبر تاریخ، آیههای قرآن کریم که در بردارندهی قانونهای گوناگون برای زندگی بشر است و بر اساس حادثههای تاریخی صدر اسلام نازل شده، کاربرد آنها به همان زمان صدورشان محدود است و در زمانهای بعد که زندگی اقتصادی و ابزار کار تغییر کرده، باید برای ادارهی جامعه از قانونهای نو، جدید و برابر وضع نوین بشر، استفاده نمود؛ بنابراین فرض، دین اسلام دین خاتم نیست، بلکههیچ قانونی ماندگار نیست و همه موقتی، مقطعی و گذرا هستند.(1)
مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 2، ص 416.
پیش از تحلیل گفتار مارکسیستها درباره این موضوع، لازم است اصطلاح قرآنی «سنت الهی» یا «سنت تاریخ» بیان شود تا نقدی که بر نظریه جبر تاریخ وارد است، بهتر مشخص شود.
سنت الهی، به این معنا است که همانگونه که پیدایش یک پدیده طبیعی، مانند، گیاه، حیوان، دریا، بیابان و باران، قانون ویژهای دارد و با آن قانون، پیدا میشود، رشد میکند، باقی میماند و سرانجام از بین میرود، زندگی اجتماعی بشر نیز همینگونه است؛ زیرا مجموع بشر، حکم یک پیکر را دارد و تک تک افراد بشر به منزلهی
1) (1)
اجزای آن پیکرند و آنپیکر واحد، یک سرنوشت و یک تاریخ دارد که از قانونهای ویژه و معین پیروی میکند، و رابطه سرنوشت وسرگذشت جامعه بشری، با آن قانونها، رابطه ضروری، دائمی، حتمی و انفکاکناپذیر است؛ بنابراین، اگر میگویند: جامعه، محکوم سنت تاریخ است، به این معنا است که خوش بختی یا بدبختی یک جامعه، به چگونگی بینشها، اندیشهها، رفتارها، واکنش ها و قانونهای خوش بختی آفرین یا بدبختی آورِ حاکم بر آن جامعه بستگی دارد و میان آن امور ونوع زندگی مردم، رابطهی حتمیت و بایدی برقرار است.(1)
همان، ج 3، ص 180.
حال این پرسش پیش میآید که آیا افزون بر وجود رابطهی ضروری و حتمی میان تاریخ بشر و عوامل تاریخ ساز و قانونهای حاکم بر آن، رابطه دوام، ثبات و همیشگی نیز برقراراست یا خیر؟ به این معنا که آیا قانونها بر اساس گذشت تاریخ، دست خوش تغییر میشوند یا خیر؟ در پاسخ بایدگفت: هر قانونی بر اساس نیازی که از نیازهای مادی، معنوی، دنیایی و آخرتی بشر وضع میشود؛ حال اگر آن نیازها، از قبیل نیازهای همیشگی و ثابت باشد، بهگونه طبیعی قانونی که برای رفع آنها وضع میشود، بنابر سنت تاریخ، بایددائمی و ثابت باشد وگرنه مقطعی و موقتی خواهد بود؛ به بیان دیگر، نیازهای انسان که مقتضی قانونهای خاصّ خودهستند، بر دو گونهاند: نیازهای اولی و ثابت و نیازهای ثانوی و متغیر.نیازهای اولی و ثابت، نیازهایی هستند که بر آورده کردن آنها، مستلزم اشباع شدن بیواسطه غریزههای مادی ومعنوی انسان خواهد بود، مانند خوراک، پوشاک،
1) (1)
مسکن، همسر، اخلاق، دانایی، نظم، دادگستری، ارتباط با خدا و معنویت که بهگونه طبیعی این نیازهای دائمی و ثابت، خواهان قانونی ثابت و دائم خواهند بود، و از آن جا که در طولزمان، تغییر نمیکنند، قانونهای وضع شده بر اساس آن نیز، دست خوش تحول نخواهند شد.
امّا نیازهای ثانوی و متغیر، نیازهایی هستند که بر آوردن آنها، با یک یا چند واسطه، در اشباع غریزههای انساننقش دارند، مانند به دست آوردن پول که بهگونه مستقیم از انسان رفع نیاز نمیکند، بلکه هدف از آن، رسیدن بهغذا و دیگر نیازهای اولی انسان است یا مقررات راهنمایی و رانندگی که برای ایجاد نظم (که از نیازهای اولی انساناست) میباشد. بهگونه طبیعی قانونی که بر اساس اینگونه نیازها وضع میشود، مقطعی، زمانی و تغییرپذیر است.(1)
همان، ص 183.
پس از این بیان گفته میشود: اشتباه مارکسیستها که به جبر تاریخ قائل شدهاند، این است که آنان پنداشتهاند، نیازهای انسان در نیازهای متغیر و ثانوی منحصر است و زیر بنای جامعه بشری، تنها اقتصاد و ابزار کار است وبنیادهای دیگر که نیازهای اولی انسان را بر طرف میکنند، در سرنوشت انسان نقشی ندارد؛ از این رو، از این نکتهغافل ماندهاند که قسمت عمدهای از نیازهای انسان، به نیازهای اولی و ثابت مادی و معنوی ارتباط دارد که با گذشتزمان متحول نمیشوند.(2)
و امّا قرآن کریم که انسان را دارای ابعاد گوناگون مادی و معنوی میداند، هم نیازهای اولی و ثابت و هم نیازهایثانوی و متغیر او را انسان را لحاظ کرده است.
بسیاری از آیات قرآن، به نظام عبادی، اخلاقی، اجتماعی و دیگر نیازهایاولی انسان مربوط است که بهگونه طبیعی مشمول تغییر و تحول نخواهند بود و زیر مجموعه سنت تاریخ یا سنت الهیهستند و سنت الهی، تغییرپذیر نیست، همانگونه که قرآن کریم میفرماید: فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْوِیلاً . (1)
فاطر، 43.
پس برای سنت خداوند، تبدیل نمییابی و برای آن تحول پیدا نمیکنی.در کنار آن آیات، آیات بسیاری نیز وجود دارد که به نیازهای ثانوی و متغیر انسان ناظر است و با تغییر شرایط وموقعیتها، تغییر مییابد، مانند آیه: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ2 تا آخرین حدّ امکان در برابر دشمننیرو تهیه کنید و نیرومند باشید. این حکم، یعنی لزوم نیرومندی در برابر دشمن، یک قانون ثابت است که از یک نیازثابت سرچشمه گرفته است و امّا لزوم مهارت در تیراندازی با کمان و اسب دوانی یک نیاز موقت است و با مقتضیاتزمان و توسعه عاملهای فرهنگی و فنی تغییر میکند و چیزهای دیگر از قبیل لزوم مهارت در به کار بردن سلاحهایامروز، جای آن را میگیرد.(2)
خلاصه آن که نزول قرآن و بقای آن، مشمول سنت تاریخ است نه جبر تاریخ.
نامهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به علاء بن حضرمی که در برخی کتابهای تاریخی و روایی آمده است، به سبب دربردارداشتن آموزههای اعتقادی، فقهی، اخلاقی، مدیریتی، سیاسی و اجتماعی، از نامههای مهم و قابل توجه به شمار میآید. از اینرو از آن به عهد نامه علاء بن حضرمی نیز یاد میشود.(1)
المعجم الکبیر، ج 18، ص 89 والمطالب العالیة، ابن حجر عسقلانی احمد بن علی، بیروت، دارالمعارف، 1393. ق، ج 6، ص 375 و مجمع الزوائد، هیثمی، ج 5، ص 561 و بغیه الباحث عن زوائد مسند الحارث، حارث بن ابی اسامه، تحقیق مسعد عبد الحمید محمد السعدنی، قاهره، دار الطلائع للنشر والتوزیع والتصدیر، ج 3، ص 53 و إتحاف الخیرة المهرة بزوائد المسانید العشرة، بوصیری أحمد بن أبی بکر بن إسماعیل، مدینه، دار الوطن، 1420 ق، ج 5، ص 50 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 573 و بغیه الباحث عن زوائد مسند الحارث، حارث بن ابی اسامه، تحقیق مسعد عبد الحمید محمد السعدنی، قاهره، دار الطلائع للنشر والتوزیع والتصدیر، ص 203.
و از آنجا که این نامه طولانی و مفصل است ناچار بهگونهی فقره فقره تحت عنوان آموزهها و هدایتها، مورد تبیین و بررسی قرار خواهد گرفت.1) (1)
«هَذَا کِتَابُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ النَّبِیِّ الأُمِّیِّ الْقُرَشِیِّ الْهَاشِمِیِّ.» این نامه محمد فرزند عبدالله، نبی أمی قریشیهاشمی است.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، در این فقره از نامه، شخصیت حقیقی خویش را با ذکر نام خود، نام پدر بزرگوارش و اینکه وی از قریش وهاشمی است بیان میفرماید. و اما در برخی از منابع به جای «مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ»، جمله «هَذَا کِتَابٌ مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللهِ» آمده است که نام پدر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ذکر نشده است و به جای آن عنوان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم آمده است.(1)
المعجم الکبیر، طبرانی سلیمان، تحقیق تحقیقحمدی عبد المجید السلفی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم. ج 18 ، ص 89.
و در برخی منابع دیگر گونهی دیگری نقل شده است و نام پدر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیامده است. و به جای آن جملهی «هَذَا کِتَابٌ مِنْ مُحَمَّدٍ النَّبِیِّ الأُمِّیِّ الْقُرَشِیِّ الْهَاشِمِیِّ» ذکر شده است.(2)پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، در سال عام الفیل، (570 میلادی) در مکه معظمه پا به دنیای مادی نهاد؛ زیرا آن حضرت، در سال 632 میلادی در گذشته است که در آن سال، سن مبارک او 62 تا 63 سال بوده است. بنابراین، ولادت او حدود 570 میلادی بوده است.(3)
محدثان و مورخان، بر این دیدگاه نیز اتفاق دارند که تولد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در ماه ربیع الاول بوده، ولی در روز تولد او اختلاف دارند؛ معروف میان محدثان شیعه این است که آن حضرت، در روز جمعه هفدهم ماه ربیع الاول، پس از طلوع فجر چشم به دنیا گشود.(1)
بحار الأنوار، ج 15، ص 248.
و مشهور میان اهل تسنن این است که ولادت آن حضرت، در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است.(2)نامگزاری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:
روز هفتم ولادت آن حضرت فرارسید. عبد المطلب برای عرض سپاس گزاری به درگاه الهی گوسفندی قربانی کرد و گروهی را فراخواند و در آن جشن با شکوه که همهی قریش حضور یافته بودند؛ نام فرزندزادهی خود را «محمد» گذاشت. وقتی از او پرسیدند: چرا برای فرزند زادهی خود نام محمد را انتخاب کردید؛ در صورتی که این نام در میان اعراب کمسابقه است؟ گفت: خواستم که در آسمان و زمین ستوده باشد. در این باره «حسان بن ثابت» شاعر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چنین میگوید:
فَشَقَّ لَهُ مِنْ إِسْمِهِ لِیجلّه فَذُوالْعَرْشِ مَحْمُودٌ، وَ هَذا مُحَمَّدٌ
آفریدگار، نامی از اسم خود برای پیامبر خود مشتق نمود. از این جهت خدا، «محمود» (پسندیده) و پیامبر او، «محمد» (ستوده) است و هر دو کلمه از یک مادّه مشتقند و یک معنا را میرسانند.
به گونهی قطع، الهام غیبی در گزینش این نام دخالت داشته است؛ زیرا نام محمّد، اگرچه در میان اعراب، کلمهای با معنا و خوب به شمار میرفت، ولی تا آن زمان کمتر کسی به آن نامیده شده بود. بنابر بررسی دقیقی که برخی از تاریخ نویسان به دست آوردهاند، تا آن روز فقط شانزده نفر به این اسم نام گذاری شده بودند.(1)
سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 1، ص 408 و حیاة النبی و سیرته، وشنوی قوامالدین محمد، تحقیق رضا استادی، تهران، دار الأسوة ج 1، ص 40 و السیرة الحلبیة، ج 1، ص 115.
نام محمد، به عنوان اسم آن حضرت، چهار بار در قرآن آمده است. در سورههای آل عمران آیهی 144، احزاب آیهی 40، محمد آیهی 2 و فتح آیهی 29 و اما نام «احمد»، یک بار در سوره صف، آیهی 6 آمده است.
عبدالله پدر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم:
پدر آن حضرت، عبدالله نام دارد. سال تولد وی مشخص نیست ولی تاریخ نگاران نوشتهاند که وی در سال تولد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که بیست و پنج سال داشت، در مدینه در خانهای معروف به «دار النابغه» پس از بیماری وفات کرد و دراین باره گفتهاند: آن جناب به قصد تجارت به هم راه کاروان قریش رهسپار شام گردید، و در راه بازگشت از شام بیمار شد، و روی همان پیوند خویشاوندی که با «بنی عدی بن نجار» داشت در میان قبیلهی آنان توقف کرد، ولی بیماریاو طولانی شده و پس از یک ماه که بستری بود از دنیا رفت، وچون کاروان قریش به مکه رفت و عبد المطلب از حال وی جویاشد و دانست که در مدینه بیمار است، بزرگترین فرزند خود
1) (1)
یعنی حارث را نزد او به مدینه فرستاد، ولی هنگامی که حارث به مدینهآمد متوجه شد که عبدالله از دنیا رفته است.(1)
بحار الأنوار، ج 15، ص 125 و البدایة و النهایة، ج 2، ص 263 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 165 والطبقات الکبری، ج 1، ص 79 و وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، ج 3، ص 65.
جناب عبدالله، موحد بود. همانگونه که همهی نیاکان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم تا حضرت آدم علیه السلام یکتاپرست بودهاند. بررسی این موضوع از حوصلهی این نوشتار خارج است و به نقل روایتی از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم دراین باره بسنده میشود که فرمود:
«لَمْ یَزَلْ یَنْقُلُنِیَ اللَّهُ مِنْ أَصْلَابِ الطَّاهِرِینَ إِلَی أَرْحَامِ الْمُطَهَّرَاتِ حَتَّی أَخْرَجَنِی فِی عَالَمِکُمْ هَذَا لَمْ یُدَنِّسْنِی بِدَنَسِ الْجَاهِلِیَّةِ»(2). هماره خداوند مرا از صلب پدران پاک به رحم مادران پاک منتقل میساخت، و هرگز مرا به آلودگیهای دوران جاهلیت آلوده نساخت.
علامه مجلسی، پس از نقل این روایت میگوید:
شکی نیست که روشنترین آلودگی دوران جاهلیت شرک و بت پرستی است، و کسانی که آن را منحصر به آلودگی زنا دانستهاند، هیچ دلیلی بر گفته خود ندارند. به ویژه اینکه قرآن کریم میگوید: إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ.3 مشرکان، آلوده و ناپاکند.
و در ادامه میگوید: عالمان شیعی، گفتهاند: پدر و مادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و همهی نیاکان آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر علیه السلام همگی مسلمان (و معتقدبه خدای یکتا) بوده، بلکه از «صدیقین» بودهاند که یا پیامبرمرسل و یا از اوصیاء معصومین بودهاند. و
شاید برخی از ایشان به سبب تقیه یا مصالح دینی دیگری، اسلام خود را اظهار نکردهاند.(1)
بحارالأنوار، ج 15، ص 117.
مادر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم:
مادرش «آمنه»، دختر «وهب» بن عبد مناف بن زهرة بن کلاب که ده سال و به بیانی ده سال و اندی پس از واقعه حفر زمزم، به ازدواج «عبدالله» درآمد، و شش سال و سه ماه پس از ولادت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، در سفری که فرزند خویش را به مدینه برده بود تا قبر عبدالله را زیارت کند، هنگام بازگشتن به مکه در سی سالگی در «أبواء» (قریهای میان مکه و مدینه) وفات کرد و همانجا دفن شد.(2)
هاشمی نسب:
هاشم بن عبد مناف، جد دوم پیامبر اسلام بود که نامش «عَمْرْو» و لقبش، «علاء» بود. هاشم، بزرگ مکه و مورد احترام مردم بود و امور مردم آن دیار را سامان میداد. او با «سلمی»، دختر «عمرو خزرجی» از اهالی مدینه ازدواج کرد و ثمره این ازدواج فرزندی پسر بود که نام او را «شیبه» نهاد که پس از آن به عبدالمطلب معروف شد. وی در سفری که به فلسطین داشت در شهر غزه، دار فانی را وداع گفت و در همان دیار به خاک سپرده شد.
عبدالمطلب (شیبه)، نیز مانند پدرشهاشم و اجدادش، مردی بزرگوار، دارای فضائل اخلاقی و در عقل و تدبیر امور اجتماعی کم نظیر بود. او ده پسر داشت به نامهای؛ حارث، زبیر، ابوطالب، عبدالله، حمزه، ابولهب، غیداق، مقوم، صفار و عباس.
و هرکدام از آنها فرزندانی داشتند که قبیلهای بزرگ را تشکیل میدادند. و به آنها بنیهاشم میگویند؛ زیرا بههاشم بن عبد مناف جد دوم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میرسند.(1)
الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 24 و أنساب الأشراف، ج 1، ص 61 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 248 و جمهرة أنساب العرب، اندلسیابن حزم، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1418 ق، چاپ اول، ص 14 و الطبقات الکبری، ج 1، ص 62 و....
قریش:
قریش، نام قبیلهای بزرگ که متشکل از چند تیرهی بنیهاشم، بنیأمیه، بنیمخزوم، بنیعبدالدار، بنیالتیم، بنیسهم، بنیعامر و مانند آن بود. و اما چرا به این قبیله، قریش گفتهاند؟ در پاسخ گفتهاند: قریش، در اصل به معنی نوعی از حیوانات بزرگ دریایی است که هر حیوانی را به آسانی میخورد. و از آنجا که این قبیله، دارای قدرت و قوت بوده و بر دیگر قبیلهها به آسانی پیروز میشد، به آن قریش گفتهاند. و برخی دیگر قریش را از ریشهی «قَرْش» (بر وزن فَرش)، به معنی «اکتساب» دانستهاند؛ زیرا این قبیله غالبا به تجارت و کسب مشغول بودند. و بعضی نیز آن را به معنی «بازرسی و تفتیش» میدانند، و از آنجا که قریش از حال حجاج خبر میگرفتند، و گاه به کمک آنها میشتافتند، این واژه برای آنها انتخاب شده است.
و اما برخی دیگر، قریش را در لغت به معنی اجتماع دانستهاند، و چون این قبیله از اجتماع و انسجام ویژهای برخوردار بودند این نام برای آنها انتخاب شده است.(2)
«رسولالله وَنَبِیِّهِ إِلَی خَلْقِهِ کَافَّةً.» فرستاده خداوند و نبی او به سوی همه خلقش.
آن حضرت در این فقره از نامه، خود را فرستاده برای همهی مردم معرفی میکند و این همان مسئلهی رسالت جهانی بودن رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است که در نامههای دیگر به ویژه نامه به باذان حاکم یمن به اندازه کافی درباره آن بحث شده است و نیازی به تکرار آن نیست.
«لعَلاءِ بْنِ الْحَضْرَمِیِّ وَمَنْ مَعَهُ مِنَ الْمُسْلِمِینَ عَهْدًا أَعَهَدُهُ إِلَیْهِمُ» (این نامه محمد فرستاده خداوند) به علاء بن حضرمی و مسلمانانی که با او هستند میباشد که عهدنامهای است که من آن را به سوی آنها میفرستم.
علاء فرزند عبدالله حضرمی، صحابی معروف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. نیاکان او از اهالی حضرموت یمن بودند و به همین مناسبت از خاندان او با پسوند حضرمی یاد میکنند. پدرش، عبدالله حضرمی چندی پیش از ظهور اسلام، به شهر مکه رحل اقامت گزید و علاء در آنجا پا به عرصه وجود نهاد و رشد و نمو نمود و با بعثت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، دعوت آن بزرگوار را لبیک گفت و اسلام را پذیرفت و هم راه مسلمانان به مدینه هجرت نموده، دوشادوش دیگر مسلمانان در راستای اعتلای اسلام قدمهای فراوان برداشت. وی از رزمندگان، فرماندهان، مأموران جمع آوری زکات، کاتبان، نامه
رسانان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در سال هشتم هجری پس از پذیرش اسلام از سوی مردم بحرین، او را هم راه نامهای به استانداری آن دیار منسوب کرد.(1)
الأعلام قاموس تراجم لأشهر الرجال والنساء من العرب والمستعربین والمستشرقین، زرکلی خیر الدین، بیروت، دارالعلم للملایین، 1980 م، چاپ پنجم، ج 4، ص 245 و الطبقات الکبری، ج 4، ص 359 و الجرح والتعدیل، رازی عبد الرحمن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1371 ق، چاپ اول، ج 6، ص 357 و تاریخ مدینة دمشق، ج 4، ص 346 و سیر أعلام النبلاء، ذهبی محمد بن احمد، تحقیق حسین الأسد، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1413 ق، چاپ نهم، ج 1، ص 262 و الإصابة، ج 4، ص 445 و فتوح البلدان، ج 1، ص 98 و...
مخاطب نامه، هم علاء بن حضرمی است و هم کسانی که در راه سفر به بحرین با او هم راه بودهاند و از لحن نامه و محتوای نامه که بیشتر آن را برای کارگزاران نگاشته شده است برمیآید که هم راهان علاء حضرمی، برای یاری او در امر مدیریت با رهسپار بحرین شدهاند و از این جا به دست میآید که همانگونه که خود زمامداران در حسن مدیریت خود نیازمند به آگاهیهای کارگشا هستند تا در پرتو آن به تواناییهای مدیرتی دست یابند، مدیران در بدنه حکومت نیز، بایستی دارای شرائط لازم در این زمینه باشند. از اینرو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم علاء را مورد خطاب قرار میدهد و هم یاران او را.
و اما در نسخه مجمع الزوائد هیثمی، به جای جملهی «وَمَنْ مَعَهُ مِنَ الْمُسْلِمِینَ»، جملهی «وَمَنْ تَبِعَهُ مِنَ الْمُسْلِمیِنَ».(2)آمده است که در این صورت معنای این فقره آن است که این نامهای است از محمد فرستاده خداوند به علاء بن حضرمی و هر کسی که تابع او میباشد. ولی از «مِنَ الْمُسْلِمیِنَ» برمیآید که مراد از تابعان او، مردم بحرین میباشد نه همراهان او.
«اتَّقُوا اللَّهَ أَیُّهَا الْمُسْلِمُونَ مَا اسْتَطَعْتُمْ فَإِنِّی قَدْ بَعَثْتُ عَلَیْکُمُ الْعَلاءَ بْنَ الْحَضْرَمِیِّ وَأَمَرْتُهُ أَنْ یَتَّقِیَ اللَّهَ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ.» ای مسلمانان! تا آنجا که میتوانید تقوای الهی پیشه کنید. من، علاء بن حضرمی را به سوی شما فرستادم و به او سافرش کردم تا تقوای خداوند یکتای بیشریک را پیشه خود سازد.
یکی از خواستههای مهمی که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، هم در آغاز و هم در ادامهی نامه بر آن تأکید و همهی مدیران و کارگزاران و مردم را به تحصیل آن فرامیخواند، مسئله تقوا است. از اینرو شایسته است کمی دربارهی معنا، ابعاد و آثار تقوا بحث شود:
معنای تقوا:
تقوا از ریشهی «وَقْی» و «وِقایه»، به معنای نگهداری و محفوظ داشتن روح و نفس است از آنچه بیم میرود و به آن زیان رساند؛ سپس به خوف و ترس نیز تقوا گفته شده است.(1)
مفردات راغب، واژه وقی.
همانگونه که در قرآن کریم بارها به صیغههای گوناگون آمده است و معنای لغوی آن اراده شده است مانند آنکه میفرماید: فَمَنَّ اللّهُ عَلَیْنا وَ وَقانا عَذابَ السَّمُومِ . (2)خدا بما منّت نهاد و از عذاب نافذ حفظ کرد و در امان داشت. فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ قِنا عَذابَ النّارِ . (3)پس خدایا گناهان ما را بیامرز و از عذاب آتش محفوظمان دار.و اما «تقوا» در اصطلاح، همان احساس مسؤولیت و تعهدی است که به دنبال رسوخ ایمان در قلب بر وجود انسان حاکم میشود و او را از بدیها، نافرمانیها و گناه باز میدارد، و به نیکی و پاکی و عدالت فرامیخواند.
بنابراین تقوا، در کمترین درجه آن، عبارت است از اجتناب، دوری کردن و نگهداری خود از ارتکاب به بدیها، گناهان و فرمان بری از خداوند متعال برای جلب رضایت او.(1)
چهل حدیث، موسوی خمینی روح الله، تهران، مؤسسهی تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، 1375 ش، چاپ سی و پنجم، ص 206.
بهترین راه کسب تقوا:
عوامل ایجاد کنندهی تقوا و تثبیت آن فراوان است؛ یکی از بهترین و روشنترین راههای کسب تقوا، به دست آوردن آگاهیهای لازم درباره باورها، دستورهای دینی و صفتهای نیک و بد و عمل به آنها و التزام به مقتضیات همهی آنهاست. این مسئله هم در اصل ایجاد تقوا مؤثر است و هم در ادامهی آن.(2)همانگونه که پیامبر خداوند صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«تَمامُ التَّقْوی، أَنْ تَتَعَلَّمَ مَا جَهِلْتَ وَتَعْمَلَ بِمَا عَلِمْتَ»(3). همهی تقوا، آن است که آنچه را نمیدانی، یادبگیری و به آنچه یادگرفته ای، عمل کنی.
اهمیت و ثمرات تقوا:
قرآن کریم و معصومین علیهم السلام، آثار فردی و اجتماعی فراوانی را برای «تقوا» برشمردهاند، و براهمیت آن پای فشرده و بر لزوم آن سفارشهای بسیاری کردهاند. و از اینرو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در نامه مورد بحث میفرماید: تا آنجا که میتوانید در فراهم ساختن آن بکوشید.
برشماری همه آن آثار و ثمرات، از حوصلهی این نوشتار خارج است. و در این جا به بیان برخی از آنها بهگونهی اشاره بسنده میشود:
الف). بصیرت و روشن بینی:
یکی از آثار مهم تقوا، ایجاد نیروی درونی است که براساس آن شخص به روشن بینی دست میابد و در کوران حوادث، حجابهای تیره و تار شبههها و اندیشهها، قدرت تشخیص حق از باطل را پیدا میکند. قرآن کریم از این ویژگی به فرقان تعبیر میکند. همانگونه که میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقاناً.1 ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر تقوای الهی پیشه کنید، خداوند وسیلهای برای شناخت حق از باطل برای شما قرار میدهد.
توضیح آنکه بزرگترین مانع شناخت، و مهمترین حجاب بر قلب آدمی، هوا و هوسهای سرکش، و آمال و آرزوهای دور و دراز، و اسارت در چنگال زرق و برق دنیاست، که به انسان اجازه نمیدهند درست اندیشه کند و چهرهی حقیقتها را آن چنان که هست ببیند. و اما هنگامی که در پرتو ایمان و تقوا، گرد و غبارهای
هواگرایی از دل و قلب او زدوده شد، و ابرهای تیره و تار آرزوها از آسمان روح او کنار رفت، در این جاست که آفتاب حقیقت بر صفحه قلب میتابد، و حقیقتها را آن چنان که هست در مییابد، و لذتی توصیف ناشدنی از این درک درست و ژرف نصیب مؤمن میشود، و راه خود را به سوی هدفهای مقدسی که دارد میگشاید و پیش میرود.
آری تقوا است که به انسان آگاهی میدهد، (همانگونه که آگاهیها به انسان تقوا میبخشد)، یعنی این دو در یک دیگر تاثیر متقابل دارند، از اینرو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید
:«لَوْ لَا أَنَّ الشَّیَاطِینَ یَحُومُونَ عَلَی قُلُوبِ بَنِی آدَمَ لَنَظَرُوا إِلَی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ».(1)
بحارالأنوار، ج 56 ، ص 163.
و اگر شیطانها و خوهای شیطانی بر قلبهای آدمیان مسلط نمیشدند، میتوانستند به ملکوت و باطن آسمان و جهان هستی بنگرند.ب). تحکیم پایههای وحدت در جامعه اسلامی:
قرآن کریم، پیش از آنکه مردم را به اتحاد و یکپارچگی دعوت کند، آنها را به تقوا فرمان داده است و گویی تقوا را پایهای برای ایجاد و تثبیت آن میداند و در حقیقت، دعوت به اتحاد، بدون استمداد از یک ریشهی اخلاقی و عقیدهای، دعوتی بیاثر و یا بسیار کم اثر است. همانگونه که میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ. وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا... . (2)ای کسانی که ایمان آوردهاید! آن چنان که حق تقوی و پرهیزکاری است
از خدا بپرهیزید، و از دنیا نروید مگر اینکه مسلمان باشید. و همگی به ریسمان خدا (قرآن و اسلام و هرگونه وسیله ارتباط دیگر) چنگ زنید و پراکنده نشوید.
ج). عمران و آبادی:
عمران و آبادی، از آثار دیگر تقوای الهی است. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ . (1)
اعراف، 96.
و اگر مردمی که در شهرها و آبادیها زندگی دارند، ایمان بیاورند و تقوی پیشه کنند، برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشاییم، ولی (آنها حقایق را) تکذیب کردند. ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم.براساس این آیه مردمی که در دیار گوناگون زندگی میکنند، اگر به جای طغیان، سرکشی، تکذیب نشانههای پروردگار، ستم و فساد، ایمان آورند، و در پرتو آن تقوا و پرهیزکاری پیشه کنند، نه تنها مورد خشم پروردگار و مجازات الهی واقع نمیشوند، بلکه درهای برکات آسمان و زمین به روی آنها گشوده میشود.
برکات، جمع برکت است. و در اصل به معنی ثبات و استقرار چیزی است. و به هر نعمت و موهبتی که پایدار بماند اطلاق میگردد. در برابر موجودات بیبرکت که زود فانی، نابود و بیاثر میشوند.
1) (1)
د). آسان شدن کارها:
قرآن کریم، میفرماید: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ یُسْراً.1 و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند کار را بر او آسان میسازد.
ه). پوشش گناهان:
در قرآن کریم، آمده است: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یُکَفِّرْ عَنْهُ سَیِّئاتِهِ وَ یُعْظِمْ لَهُ أَجْراً.2 و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند گناهان او را میپوشاند، و پاداش او را بزرگ میدارد.
«وَأَنْ یُلِینَ لَکُمُ الْجَنَاحَ وَیُحْسِنَ فِیکُمُ السِّیرَةَ بِالْحَقِّ وَ یَحْکُمَ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَ مَنْ لَقِیَ مِنَ النَّاسِ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ(1)فِی کِتَابِهِ مِنَ الْعَدْلِ.» (من به علاء بن حضرمی دستور دادم تا) با شما مهربانی کرده، و با شما براساس حق، به نیکویی رفتار کند. و میان شما و میان مردمی که ملاقات میکند، براساس آنچه که خداوند عزّوجلّ در کتابش نازل کرده، حکم کند.
یکی از وظایفی که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم برای زمامدار بحرین برمیشمارد، مهربانی در گفتار و رفتار با مردم است و میفرماید: براو واجب کردم که بالهای مهربانی را بر شما بگستراند.
1) (3) در نسخه المعجم الکبیر و مجمع الزوائد، به جای جمله «بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ» جمله «بما امرالله» آمده است.
کلمهی «یلِینَ»، فعل مستقبل و برگرفته از ریشهی «لین» است. و لین، به معنای نرمی و انعطاف است و در برابر خشن بودن، تندی و سخت گیری میآید. و لینت و نرمی، یا در قلب است و یا در گفتار و رفتار. و مراد از گفتار نرم و لین، بیان مؤدبانه مسائل، با به کارگیری کلمهها و جملههای احترام آمیز است و از مضمون برخی از روایات که دربارهی تطبیق معنای گفتار لین بر مصادیق آن آمده است، چنین میتوان به دست آورد که؛ گفتار لین، بیان منطقی حقائق، هم راه با احترام و رعایت شخصیت افراد میباشد. از اینرو در خطاب به افراد، بایسته است عنوان و لقبهای مورد رضایت آنان بیان شود.(1)
تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 380 و البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 51.
و مراد از نرمی در رفتار، پرهیز از به کارگیری خشم و خشونت ناروا میباشد.نرمی در گفتار و رفتار، از نرمی قلب و عطوفت باطنی سرچشمه میگیرد. از اینرو افراد سنگ دل، در مواجههی با مردم، با تندی سخن گفته و هنگام عمل، دست به خشونت ناروا میزنند.(2)
نرمی در گفتار و رفتار، یکی از عوامل محبوبیت مدیران در میان مردم، و از اسباب جذب مردم به هم کاری، هم یاری و فرمان بری آنان از حاکمان دین مدار است. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ.3 از پرتو رحمت الهی در برابر آنها نرم (و مهربان) شدی و اگر خشن و سنگ دل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند.
در این آیه، تفرق و پراکنده شدن مردم از اطراف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را معلول سنگ دلی، تند خویی و خشونت در گفتار و رفتار دانسته شده است. مسلم است که یکی از ارکان مهم در حکومت و مدیریت، هم دل و هم راه بودن مردم با آن حکومت است و اگر مدیران و حاکمان با تندی رفتار کنند، آنان از حکومت و حاکمان روگردان شده و آن حکومت، پشتوانهای مردمی خود را از دست خواهد داد.
یکی دیگر از آموزههایی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دراین فقره از نامه به علاء بن حضرمی، به آن تصریح میفرماید، مسئلهی تعیین مبنای حکم حاکمان و آیین نامه اجرایی مدیران جامعهی اسلامی است و آن مبنا، جز احکام دینی که از سوی خداوند منان بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است چیز دیگری نیست. بنابراین بر همهی حاکمان و مدیران جامعهی اسلامی بایسته است تا تنها براساس فقه اسلامی و آموزههای دینی، بر مردم حکم رانی کنند، و در اداره امور مردم باید تصمیمها و دستورهای خود را بر آموزههای دینی تطبیق دهند. پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به مردم بحرین میفرماید: من، به علاء بن حضرمی دستور دادهام تا براساس آنچه که از سوی خداوند نازل شده است، بر شما حکم کند.
مسئله مهم دیگری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به آن تصریح میکند، و علاء بن حضرمی را به رعایت آن فراخوانده، رعایت عدالت است؛ عدالتی که برگرفته از وحی الهی، و مبتنی بر آموزههایی است که از خداوند متعال برای مردم نازل کرده است. بیان این مسئله در طلیعهی نامه، نشان از اهمیت و جایگاه آن در میان اجتماع میباشد. از اینرو شایسته است به مسئلهی عدالت بیش از پیش توجه شود.
عدالت که از ریشهی عدل است، دارای چند معنا میباشد که دو معنای آن در امور تکوینی و دو معنای دیگر در امور اعتباری و قرار دادی میآید؛
الف). عدالت تکوینی:
مراد از عدالت تکوینی، آن عدالتی است که در موجودات عالم و در میان مخلوقات جریان دارد که خود بر دو گونه است؛
نخست، تناسب و توازن میان پدیدهها:
هر مجموعه هدف داری، دارای اجزاء و بخشهای گوناگون است. و در صورتی آن مجموعه میتواند به هدف و مقصود خود برسد که هم، مقدار اجزای آن معین باشند و هم، چگونگی چینش و ارتباط اجزا، روی حساب باشد. مثلا یک ماشین که برای منظوری ساخته میشود، آنگاه میتواند به آن مقصود برسد که همهی اجزای آن سالم و به مقدار لازم و دارای چینش و تناسب لازم باشند. همهی هستی اینگونه هستند، از اینرو در همهی عالم نظم، حساب، جریان معین و تناسب مشخص در کار است. همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
«بِالْعَدْلِ قَامَتِ السَّمَواتُ وَ الْأَرْضُ»(1)
عوالیاللآلی، احسایی ابن ابی جمهور، قم، انتشارات سید الشهداء علیه السلام، 1405 ق، چاپ اول.، ج 4 ص 102.
. همانا آسمان و زمین به موجب عدل برپاست.دوم، رعایت استحقاقها در افاضه وجود، و امتناع نکردن از افاضه و رحمت به آنچه امکان وجود یا کمال وجود دارد میباشد؛ به این بیان که موجودات در نظام هستی از نظر استعدادها و قابلیتها و امکان فیض گیری از مبدأ هستی با یک دیگر
1) (1)
متفاوتند؛ هر موجودی در هر مرتبهای که هست از نظر قابلیت فیض گیری، استحقاقی ویژه دارد. ذات مقدّس حق که کمال مطلق، خیر مطلق و فیاض علی الاطلاق است، به هر موجودی آنچه را که برای او ممکن است از وجود و کمال وجود، به او اعطا میکند و چیزی ازآن امساک نمینماید. عدل الهی در نظام تکوین بنابراین معنا، یعنی هر موجودی، هر درجه از وجود و کمال وجود که استحقاق و امکان آن را دارد دریافت میکند. و ظلم، یعنی منع فیض و امساک جود از وجودی که استحقاق دارد.
از دیدگاه حکیمان الهی، صفت عدل آن چنان که شایستهی ذات پروردگار است و به عنوان یک صفت کمال برای ذات احدیت اثبات میشود به این معنی است، و صفت ظلم که نقص است و از او سلب میگردد نیز به همین معنی است که اشاره شد.(1)
مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 1، ص 78.
ب). عدالت در تشریع:
عدالت در تشریع، یعنی در امور قانونی و ضابطههای حاکم بر قبیله، کشور و جهان، براساس عدالت حکم شود. در تفسیر این مسئله دو بیان آمده است؛ یکی درست و دیگری غلظ. و اما معنای غلط آن، تساوی و برابری است. به این بیان که در واگذاری مسئولیتها، تواناییهای افراد لحاظ نشود. و نیز استحقاقها و میزان آنها در میان افراد، در دادن پاداشها و کیفرها، درنظر گرفته نشود. و همهی مردم در همه چیز، برابر و یکسان باشند و همه با یک چشم دیده شوند.
به گونهی یقین این معنا از عدل، با ظلم تفاوتی ندارد و از بحث فعلی خارج است. و اما معنای درست عدالت، عبارت است از رعایت کردن حقوق افراد و دادن
1) (1)
حق هر کس به میزان توانایی و مقدار تلاش او. و ظلم دربرابر این معنا، عبارت است از پامال کردن، تجاوز و تصرف در حقوق دیگران.
این معنا از عدالت، مبتنی بر دو امر است؛ امر نخست، حقوق و اولویتها. یعنی، افراد بشر نسبت به یک دیگر و در سنجش با یک دیگر، نوعی حقوق و اولویت پیدا میکنند. مثلا کسی که با کار خود، محصولی تولید میکند، طبعاً نوعی اولویت نسبت به آن محصول پیدا میکند و منشأ این اولویت، کار و فعالیت اوست. هم چنین کودکی که از مادر متولد میشود، نسبت به شیر مادر، حق و اولویت پیدا میکند و منشأ این اولویت، دستگاه هدف دار آفرینش است که آن شیر را برای کودک پدید آورده است.
امر دوم، خصوصیت ذاتی بشر است که گونهای آفریده شده، که در کارهای اجتماعی خود، نوعی اندیشههای اعتباری و قراردادی مانند بایدها، نبایدها، شایستهها و مانند آن استخدام میکند که مجموعاً به آنها قانون گفته میشود، و براساس آن قانونهاست که میتواند جامعهای زنده و پابرجا شکل بگیرید و انسان در پناه آن میتواند زندگی سالمی داشته باشد.
بنابراین عدالت، یعنی رعایت حقوق دیگران و پاسداشت اولویت آنان در بهرهمندی از مواهب اجتماعی. و ظلم، عبارت است از؛ تجاوز به حق دیگران و رعایت نکردن حق اولویت آنان.
با تأمل در دو معنایی که برای عدالت شد، تفاوت میان مساوات و عدالت نیز به دست میآید؛ به این بیان که در عدالت، هرگز مساوات شرط نیست، بلکه استحقاق و اولویتها باید در نظر گرفته شود. ازباب مثال عدالت در میان دو کارگر این نیست که
هر دو مزد مساوی دریافت دارند، بلکه عدالت به این است که هر کارگری به اندازه کار و فعّالیتش، «مزد» دریافت دارد.(1)
مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 1، ص 80.
و اما در نامهی مورد بحث، تنها معنای آخری مورد نظر است و آن رعایت حقوق دیگران و نگه داشتن حریم دیگران در حق اولویتها براساس قانون الهی.
اهمیت عدالت:
عدالت، در اسلام از جایگاه ویژهای برخوردار است، و کمتر مسئلهای در اسلام وجود دارد که به اهمیت عدالت مورد توجه باشد؛ زیرا مسئلهی عدل همانند مسئلهی توحید، در همهی ریشهها و شاخههای اسلام جریان دارد؛ به این معنا که هیچ یک از مسائل عقیدهای و عملی، فردی و اجتماعی، اخلاقی و حقوقی، خالی از روح عدل نخواهد بود.
بنابراین، جای تعجب نیست که عدل، به عنوان یکی از اصول مذهب و یکی از زیر بناهای فکری مسلمانان شناخته شود، گرچه عدالتی که جزء اصول مذهب است یکی از صفات خدا است، و در اصل خداشناسی که نخستین اصل از اصول دین است مندرج میباشد، ولی ممتاز ساختن آن بسیار پر معنی است و به همین دلیل، در مباحث اجتماعی اسلام روی هیچ اصلی به اندازه عدالت تکیه نشده است.
در اهمیت عدل، همین مقدار بس که برپایی آن را به عنوان یکی از سرلوحههای مهم برانگیختن پیامبران، برشمرده است؛ آنان مبعوث شدند تا با مفسدههای اجتماعی مبارزه کنند و عدل را در جامعه حاکم نمایند. همانگونه که قرآن کریم میفرماید:
1) (1)
لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ . (1)
حدید، 25.
ما فرستادگان خود را با معجزههایی آشکار فرستادیم، و بر آنان کتاب و میزان فرو فرستادیم، تا مردم برای برپایی عدالت قیام کنند.قرآن کریم، نمونههایی از مبارزه پیامبران با مفسدههای اجتماعی و برپایی عدالت را نشان میدهد. شعیب علیه السلام میگوید: إِنْ أُرِیدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ.2 من جز اصلاح تا آن جا که توانایی دارم چیزی نمیخواهم. و به مردم جامعه خود دستور داد: فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْیاءَهُمْ وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها . (2)با ترازوی سالم، وزن کنید و حق مردم را ضایع نکنید و در زمین فساد ننمایید.
موسی علیه السلام به برادرشهارون علیه السلام میگوید: وَ قالَ مُوسی لِأَخِیهِ هارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ.4 جانشین من، در میان قومم باش. و آنان را اصلاح کن و از مفسدان پیروی نکن. صالح علیه السلام به قومش سفارش کرد: وَ لا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ. اَلَّذِینَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ وَ لا یُصْلِحُونَ . (3)از مسرفان اطاعت نکنید؛ آنانی که در زمین فساد میکنند و اصلاح نمینمایند.
خداوند متعال درباره اهمیت عدل و عدالت میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلی أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوی وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ.1 ای کسانی که ایمان آورده اید! هماره برای خدا قیام کنید، و از روی عدالت، گواهی دهید دشمنی با جمعیتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند، عدالت کنید که به پرهیزگاری نزدیکتر است و از (نافرمانی) خدا بپرهیزید که از آنچه انجام میدهید، باخبر است.
و در جایی دیگر میفرماید: إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللّهَ کانَ سَمِیعاً بَصِیراً . (1)خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانش بدهید و هنگامی که میان مردم، داوری میکنید به عدالت داوری کنید. خداوند اندرزهای خوبی به شما میدهد، خداوند شنوا و بیناست.
خداوند متعال، در آیه دیگری به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دستور میدهد که بگوید:... وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَیْنَکُمُ اللّهُ رَبُّنا وَ رَبُّکُمْ لَنا أَعْمالُنا وَ لَکُمْ أَعْمالُکُمْ لا حُجَّةَ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمُ اللّهُ یَجْمَعُ بَیْنَنا وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ .(2)... و مأمورم در میان شما عدالت کنم، خداوند پروردگار ما و شما است، نتیجهی کارهای ما، از آن ما است و پیامد کارهای
شما، از آن شما، خصومت شخصی در میان ما نیست و خداوند ما و شما را در یک جا جمع میکند و بازگشت (همه) به سوی اوست.
در روایات اسلامی هم بر روی اجرای عدالت و ارزش آن تأکید فراوان شده است، چنان که پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:
«عَدْلُ سَاعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبَادَةِ سَبْعِینَ سَنَةً قِیَامٌ لَیْلُهَا وَ صِیَامٌ نَهَارُهَا»(1)
بحارالأنوار، ج 72، ص 352.
. یک ساعت اجرای عدالت، از هفتاد سال عبادت که همهی شبهایش را نماز بگذارید و همهی روزهایش را روزه بگیرید بهتر است.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در ادامه نامه، خطاب به مردم بحرین میفرماید:
«وَأَمَرْتُکُمْ بِطَاعَتِهِ إِذَا فَعَلَ ذَلِکَ فَإِنْ حَکَمَ فَعَدَلَ وَقَسَمَ فَأَقْسَطَ وَاسْتُرْحِمَ فَرَحِمَ فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِیعُوا وَأَحْسِنُوا مُؤَازَرَتَهُ وَمُعَاوَنَتَهُ فَإِنَّ عَلَیْکُمْ مِنَ الْحَقِّ طَاعَته وَحَقًا عَظِیمًا لاَ تَقْدُرُونَ کُلَّ قَدْرِهِ، وَلاَ یَبْلُغُ الْقَوْلُ کُلُهُ عَظَمَةَ حَقِّ اللهِ وَحَقِّ رَسُولِهِ وَکَمَا أَنَّ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ عَلَی النَّاسِ عَامَّةً وَعَلَیْکُمْ خَاصَّةً حَقًّا وَاجِبًا بِطَاعَتِهِ وَالْوَفَاءِ بِعَهْدِهِ وَرَضِیَ اللَّهُ عَمَّنِ اعْتَصَمَ بِالطَّاعَةِ وَعَظَّمَ حَقَّ أَهْلِهِ وَحَقَّ وُلاتِهَا.
کَذَلِکَ لِلْمُسْلِمِینَ عَلَی وُلاتِهِمْ حَقًّا وَاجِبًا وَطَاعَةً فَإِنَّ فِی الطَّاعَةِ دَرْکًا لِکُلِّ خَیْرٍ یُبْتَغَی بِهِ وَنَجَاةً مِنْ کُلِّ شَرٍّ یُتَّقَی وَأَنَا أُشْهِدُ اللَّهَ عَلَی مَنْ وَلِیَّتُهُ شَیْئًا
1) (1)
مِنْ أَمْرِ الْمُسْلِمِینَ قَلِیلا أَوْ کَثِیرًا لَمْ یَعْدِلْ فِیهِمْ فَلا طَاعَةَ لَهُ وَهُوَ خَلِیعٌ مِمَّا وَلِیَهُ وَقَدْ بَرِئَتْ لِلَّذِینَ مَعَهُ مِنَ الْمُسْلِمِینَ أَیْمَانُهُمْ وَعَهْدُهُمْ وَذِمَّتُهُمْ فَلْیَسْتَخِیرُوا اللَّهَ عِنْدَ ذَلِکَ ثُمَّ لِیَسْتَعْمِلُوا عَلَیْهِمْ أَفْضَلَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ أَلاَ وَإِنْ أَصَابَتِ الْعَلاءَ بْنَ الْحَضْرَمِیِّ مُصِیبَةٌ فَخَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ سَیْفُ اللهِ خَلَفٌ فِیکُمْ لِلْعَلاءِ بْنِ الْحَضْرَمِیِّ فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِیعُوا وأَحْسِنُوا مُؤازَرَتهُ مَا عَرَفْتُمْ أَنَّهُ عَلَی الْحَقِّ حَتَّی یُخَالِفَ الْحَقَّ إِلَی غَیْرِهِ فَسِیرُوا عَلَی بَرَکَةِ اللهِ وَعَوْنِهِ وَنَصْرِهِ وَعَافِیَتِهِ وَرُشْدِهِ وَتَوْفِیقِهِ».
من شما را به فرمان بری او (علاء بن حضرمی) فرامیخوانم، به شرط اینکه این کار (یعنی حکم براساس دین خداوند) را انجام دهد. و هرگاه حکم کند، حکم به عدالت نماید و در تقسیم (اموال)، قِسط را رعایت نماید. (وسهم هرکسی را بدهد) و هرگاه از او طلب رَحم شود، رحم کند. در این صورت از او اطاعت کنید و از او حرف شنوی داشته باشید و در کارها به خوبی اورا یاری کرده، و کمکش کنید. (و بایسته است این فرمان مرا اطاعت کنید)؛ زیرا او از سوی حق تعالی، حق اطاعت بر شما دارد و حق بزرگی که توان شناخت همه آن را ندارید و گفتار، به بزرگی حق خداوند و حق فرستاده او نمیرسد (و نمیتواند آن را بهگونه کامل بیان کند)، و همانگونه که خداوند و فرستادهی او بر همهی مردم بهگونه عام حق دارند، بر شما به گونهی خاص حق دارند؛ حقی که واجب است با فرمانبری و وفای به عهد او ادا شود. و خداوند، از کسی که به فرمانبری و بزرگداشت حق اهل خود و حق والیان چنگ بزند، راضی باشد.
(و همانگونه که والیان بر مردم حق دارند)، مردم مسلمان نیز بر والیان خود، حقی واجب دارند (و آن، حقِّ) فرمانبری (از خداوند و رسول) است. (فرمان بری برشما لازم است)؛ زیرا در فرمانبری است که به خیرهای مورد نظر دست یازیده میشود و از هر شری دوری جسته میشود. و من خداوند را گواه میگیرم بر کسانی که والی قرار دادهام که از چیزی از امور مسلمانان؛ چه کم و چه زیاد روگردان نباشند، (که دراین صورت) فرمان بری از آنها لازم نیست و آنها از مقامی که من برای آنها در نظر گرفتهام برکنار و خلع شده میباشند. و عهد و پیمان آنها، از مسلمانان برداشته میشود. (و هرگاه آنان به حکم الهی عمل نکردند و خلع شدند)، برشماست که از خداوند طلب خیر کنید و یکی از بهترین مسلمانان را (برای تصدی امر ولایت) برگزینید. و اگر برای علاء بن حضرمی پیشامدی رخ داد، پس خالد بن ولید، سیفالله جانشین او میان شما میباشد. پس سخن او را بشنوید و اطاعتش کنید و به خوبی یاریش کنید تا هنگامی که میدانید او براساس حق عمل میکند. (و اما آنگاه که) به مخالفت حق پرداخت (و به) غیر حق (گرایش پیدا کرد) پس به برکت، کمک، یاری، عافیت، رشد و توفیق خداوند روآورید.
ازاین فقره از کلام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، چند نکتهی مهم درباره حاکمان و مردم تحت ولایت آنان به دست میآید:
الف). التزام به دین و مشروعیت حاکمان:
براساس کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، حاکمیت حاکمی مشروعیت دارد که پای بند به موازین شرعی و الهی باشد، و دراین صورت است که حق ولایت بر مسلمانان دارد و میتواند بر آنان حکومت کند و هرگاه نه براساس آموزههای دینی، بلکه بنابر خواهشهای نفسانی عمل کرد و از عدالت خارج شد، خود به خود از مقام و منصبی
که عهده دار آن است، منعزل بوده و مشروعیت نخواهد داشت. همانگونه که میفرماید: «وَهُوَ خَلِیعٌ مِمَّا وَلِیهُ» به این معنا که اگر حاکمان، براساس دین عمل نکنند، از ولایتی که دارند، خلع شده خواهند بود.
و در روایتهای نبوی صلی الله علیه و آله و سلم، حاکمان و مدیرانی که براساس دین خداوند حکم نمیکنند، بسیار مورد مذمت قرار گرفتهاند و در برخی از آن روایات، به آنها وعدهی عذاب داده شده و تصدی امور به وسیلهی آنها را برای جامعهی دینی خطرناک دانستهاند. آن حضرت میفرماید:
«أَشَدُّ النَّاسِ عَذاباً إِمامٌ جائِرٌ».(1)
کنز العمال، ج 6، ص 15.
شدیدترن مردم از نظر عذاب، امام جائر است. هم چنین میفرماید:«إِنِّی أَخافُ عَلی أُمَّتیِ مِنْ أَعْمالٍ ثَلاثةٍ. قالوُا وَمَا هِیَ یا رَسُولُ اللهِ؟ زَلَّةُ عالِمٍ وَحُکْمُ جائِرٍ وَهَوی مُتَّبَعٌ».(2)من بر امتم از سه کار میترسم. (اصحاب، عرض کردند: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنها کدامند؟ (فرمود:) لغزش عالم، و فرمان (حاکم) جائر و هوی (و هوسی که) پیروی شود.
ب). عدل و قسط:
پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و سلم دراین فقره از نامه میفرماید: بایسته است؛ حاکمان، براساس عدل و قسط عمل نمایند. میان عدل و قسط تفاوت است. عدالت، عبارت است از رعایت حقوق دیگران و پاسداشت اولویت آنان در بهرهمندی از مواهب اجتماعی و در برابر ظلم میآید و ظلم، عبارت است از تجاوز به حق دیگران و رعایت نکردن
حق اولویت دیگران. و اما قسط، در واقع به معنای حصّه، سهم و نصیبی است که در تقسیم آن، برابری و میانه روی (عدل) رعایت شده باشد. در قرآن کریم قسط و مشتقات آن بیشتر در ادای حقوق افراد و اجتماع، اموال و پاداشها و کیل و وزن آمده است.(1)
مفردات الفاظ قرآن، واژه قسط.
و به بیان دیگر، گاهی شخص در بخشی از اموال و پاداشها حقی پیدا میکند که درصورت ادای سهم و بخش او، میگویند، قسط اجرا شد. و رابطهی قسط با عدالت، رابطهی میان گرد و گردو است؛ که همانگونه که هرگردویی، گرد است، ولی هر گردی، گردو نیست؛ عدالت و قسط نیز همینگونه است که هر قسطی، عدالت هست، ولی هرعدالتی، قسط نیست.(2)قِسط (با کسرهی قاف)، در برابر قَسط (با فتحهی قاف)، میباشد؛ بنابراین قِسط، به معنی دادن سهم هرکس، و قَسط، به معنای ضایع کردن بهره و سهم دیگران میباشد. اسم فاعل (کنندهی کار) قِسط، «مُقسط» میباشد. وَ إِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ . (3)و اگر میان آنها داوری کردی با قسط داوری کن که خدا قسط ورزان را دوست دارد. و اما اسم فاعل قَسط، «قاسط» میباشد. وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً . (4)و اما قاسطان، آتشگیره دوزخند.
ج). حقوق متقابل حاکم و مردم:
نکته دیگری که از کلام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به دست میآید آن است که؛ حاکم دینی، بر مردم حقی دارد؛ و آن پذیرش دستورهای او و عمل کردن به فرمانهای حکومتی وی از سوی مردم است. و چون منشأ آن حق، خداوند و فرستاده او میباشد، پس آن حق، هم بزرگ است و هم واجب، از اینرو بر مسلمانان بایسته است که نهایت کوشش خود را به کار گرفته، بهگونه هرچه نیکوتر دستورهای او را اطاعت نمایند. و از سوی دیگر مردم نیز بر حاکمان و مدیران، حقی دارند و آن پای بندی حاکمان و مدیران نسبت به دین و اجرای درست آن در میان اجتماع اسلامی است.
رعایت این حقوق متقابل میان حاکمان و مردم، از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ بهگونهای که سبب ماندگاری، و تقویت پایههای حکومت اسلامی، و نشر معارف و آموزههای دینی میگردد. همانگونه که حضرت امیر علیه السلام در نهج البلاغه در تبیین و آثار این مسئله چنین میفرماید:
«ثُمَّ جَعَلَ سُبْحَانَهُ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً، افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلَی بَعْضٍ، فَجَعَلَهَا تَتَکَافَأُ فِی وُجُوهِهَا، وَ یُوجِبُ بَعْضُهَا بَعْضاً، وَ لَا یُسْتَوْجَبُ بَعْضُهَا إِلَّا بِبَعْضٍ، وَ أَعْظَمُ مَا افْتَرَضَ سُبْحَانَهُ مِنْ تِلْکَ الْحُقُوقِ، حَقُّ الْوَالِی عَلَی الرَّعِیَّةِ وَ حَقُّ الرَّعِیَّةِ عَلَی الْوَالِی، فَرِیضَةٌ فَرَضَهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِکُلٍّ عَلَی کُلٍّ، فَجَعَلَهَا نِظَاماً لِأُلْفَتِهِمْ وَ عِزّاً لِدِینِهِمْ، فَلَیْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِیَّةُ إِلَّا بِصَلَاحِ الْوُلَاةِ، وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ إِلَّا بِاسْتِقَامَةِ الرَّعِیَّةِ، فَإِذَا أَدَّتْ الرَّعِیَّةُ إِلَی الْوَالِی حَقَّهُ، وَ أَدَّی الْوَالِی إِلَیْهَا حَقَّهَا، عَزَّ الْحَقُّ بَیْنَهُمْ وَ قَامَتْ مَنَاهِجُ الدِّینِ، وَ اعْتَدَلَتْ مَعَالِمُ الْعَدْلِ وَ جَرَتْ عَلَی أَذْلَالِهَا السُّنَنُ، فَصَلَحَ بِذَلِکَ الزَّمَانُ، وَ طُمِعَ فِی بَقَاءِ الدَّوْلَةِ وَ یَئِسَتْ مَطَامِعُ الْأَعْدَاءِ، وَ إِذَا غَلَبَتِ الرَّعِیَّةُ وَالِیَهَا، أَوْ أَجْحَفَ الْوَالِی بِرَعِیَّتِهِ، اخْتَلَفَتْ هُنَالِکَ الْکَلِمَةُ، وَ ظَهَرَتْ مَعَالِمُ الْجَوْرِ وَ کَثُرَ الْإِدْغَالُ فِی الدِّینِ، وَ تُرِکَتْ مَحَاجُّ السُّنَنِ فَعُمِلَ
بِالْهَوَی، وَ عُطِّلَتِ الْأَحْکَامُ وَ کَثُرَتْ عِلَلُ النُّفُوسِ، فَلَا یُسْتَوْحَشُ لِعَظِیمِ حَقٍّ عُطِّلَ، وَ لَا لِعَظِیمِ بَاطِلٍ فُعِلَ، فَهُنَالِکَ تَذِلُّ الْأَبْرَارُ وَ تَعِزُّ الْأَشْرَارُ، وَ تَعْظُمُ تَبِعَاتُ اللَّهِ عِنْدَ الْعِبَادِ، فَعَلَیْکُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِی ذَلِکَ وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَیْهِ، فَلَیْسَ أَحَدٌ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَی رِضَا اللَّهِ حِرْصُهُ، وَ طَالَ فِی الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ، بِبَالِغٍ حَقِیقَةَ مَا اللَّهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ»(1)
شرحنهجالبلاغة، ابنأبیالحدید عزالدین ابو حامد، تصحیح محمد ابوالفضل ابراهیم، قم، کتابخانه عمومی آیة الله مرعشی نجفی، 1337 ش، چاپ اول، ج 11، ص 91.
.آنگاه خداوند پاک، برخی از حقوق خویش را برای پارهای از مردم، نسبت به پارهی، دیگر، حقوق واجبی گردانیده، و آن حقوق را در حالات گوناگون برابر داشته، برخی را در برابر برخی دیگر واجب، و برخی از آن حقوق تحقّق پیدا نکند جز در برابر برخی دیگر. بزرگترین حقّی از این حقوق که خداوند پاک آنرا واجب گردانیده است، حق والی بر رعیت، و حقّ رعیت بر والی است. و خداوند پاک، این دستور را برای هر یک از فرمانبر، و فرمانروا، بر دیگری واجب فرموده است، و آن را واسطه نظم دوستی و ارجمندی دینشان قرار داده است، بنابر این، کار فرمان بر، به سامان نشود جز آنگاه که فرمانروایان به نیکی گرایند، و کار فرمانروایان اصلاح نپذیرد، جز آنگاه که فرمان بر در اجرای اوامرشان پایداری ورزند، آنگاه همین که رعیت حقّ والی را ادا، و والی حقّ رعیت را گذاشت، حقّ و راستی در میانشان ارجمند، راههای دین راست و مستقیم، پرچمهای دادگستری بر پای، و سنتها (و احکام شرعیه بدون انحراف و کژی) در مجرای خودش جاری خواهد گشت، و به این صورت کار جهان
1) (1)
به سامان شود، و امید به پایندگی مُلک و سلطنت میرود، و دشمنان طمع کار (ی که برای ربودن کشور منتظر فرصتاند) مأیوس میگردند و (این در صورتی است که دولت و ملّت با یک روح اتّحاد و صمیمیت دست یگانگی به هم داده، هر یک حقّ دیگری را کاملاً بگذارد، ولی) اگر رعیت بر والی چیره آمد، یا والی به حقوق رعیت دستاندازی کرد، این جا دیگر اختلاف کلمه پیدا شده، پرچمهای ستم هویدا و دغل کاریها در دین بسیار، راههای سنّت (و احکام شرعی) واگذار شده، حدود الهی معطّل مانده، کار با هوای نفس افتد، و دردهای درونی اشخاص بسیار گردد، کسی برای حقّ بزرگی که پایمال شده، یا ناحق سترگی که به جای آورده میشود، ناشاد و اندوهگین نگردد، در این هنگام نیکوکاران (و اهل حقّ) خوار، و بدکرداران (و اهل باطل) ارجمندانند، واخواهیها و دیون الهی، نزد مردم بسیار شود (و حقِّ حق، ادا نگردد) پس بر شما باد به أداء کردن آن حق، و اندرز دادن و یاری نمودن یک دیگر؛ زیرا که هیچ کس به کنه فرمانبرداری خدا آنگونه که او را در خور است نرسد، اگرچه در راه خوشنودیش پر آزمند بوده، و کوشش فراوانی در کار بکار بندد.
د). حق نظارت بر عملکرد حاکمان و مدیران:
نکته دیگری که از کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به دست میآید، آن است که؛ مردم میتوانند بر عملکرد حاکمان نظارت داشته باشند، تا در صورت انحراف آنان از مسیر حق و موازین دینی، به دنبال والی و حاکم صالحی بگردند و از او اطاعت کنند. همانگونه که میفرماید: از خالد بن ولید اطاعت کنید تا آن گاهی که بدانید او بر راه حق استوار است و از راه حق به بیراهه منحرف نشده است. مسلم است که دانستن، فرع بر نظارت و زیر نظر گرفتن بقای شرائط لازم در حاکم یعنی، التزام به احکام دین
و عمل کردن براساس آن است. البته این نظارت و نتیجه گیری از آن راه کار ویژه خود را طلب میکند که در جای خود بایستی آن را پیگیری نمود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، پس از آنکه وظیفهی حاکمان و مردم نسبت به یکدیگر را مشخص کرد، وظیفهی دیگری برای علاء بن حضرمی و هم راهان او معین میکند، و آن رسالت تبلیغ دین در میان مردم و نیز میان صاحبان دینها و پیروان باورهای شرک آلود است، و به آنان گوشزد میکند که در بیان و معرفی دین لازم است مراحل هشتگانهای را به ترتیب طی کنند و آنان را به پذیرش اسلام و پایداری در آن ترغیب کنند.
مرحله اول؛ اصلاح اندیشههای بنیادین:
از دیدگاه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، نخستین گام در راه هدایت هر فرد و امتی که گرفتار شرک و کفر شدهاند، و یا بهگونهای در دام باورهای خرافی افتادهاند، تبیین درست توحید و یگانگی خداوند، و جایگاه نبوت در هدایت انسانها به سوی سعادت انسانها، و تفسیر درست مسئلهی رستاخیز برای آنان، و بیان منطقی نقش آن سه موضوع در زندگی فردی و اجتماعی است. و به این وسیله آنها را به دوری جستن از شرک و خرافه، فراخوانی و به دژ محکم توحید، راهنمایی شوند.
بنابر سفارش آن حضرت، بایسته است، آگاهیهای اسلامی در درجه نخست از نوع یادآوری مبدأ و معاد باشد؛ آگاهی به این که مردم از کجا، و به کجا آمده، و به کجا میروند؟؛ جهان از کجا پدید آمده و به چه سویی میرود؟ بنابراین نخستین دغدغهی مسئولیت که مبلغان معارف الهی بایسته است، هم آهنگ با شیوهی قرآن کریم و پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در پندار مردم پدید آورند، دغدغهی مسئولیت در برابر کل
آفرینش و هستی است. ازاین جا به دست میآید که چرا محتوای بیشتر آیههایی که در مکه و پیش از هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شدهاند، مربوط به مبدأ و معاد میباشد.
خود پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، فراخوانیش را با
«قولوا لا الهَ الَّا اللَّهُ تُفْلِحوا» (1)
بحارالأنوار، ج 18، ص 202.
(بگویید: خدایی جز خداوند یکتا نیست تا رستگار شوید) آغاز کردند؛ یعنی، با یک جنبش اعتقادی، با یک پاک سازی فکری آغاز نمود. درست است که توحید، ابعاد گستردهای دارد و اگر همهی تعلیمات اسلامی تحلیل شوند، روح آنها به توحید برمیگردد و از سویی، اگر توحید خوب تبیین شود، همهی آن تعلیمات را دربر میگیرد، ولی باید دانست که در آغاز کار دعوت، تنها این اندیشههای توحیدی است که میتواند زیربنای دیگر اندیشهها و باورهای مردم در راه هدایت باشد. و در واقع مراد از جملهی بالا (قولوا لا اله...) بیش از اعراض از باورهای شرکآمیز و عبادتهای شرک آلود و گرایش به توحید فکری و توحید در عبادت چیز دیگری نخواهد بود.براین اساس در گرایش دادن مردم به دین، پیش از هر چیزی بایسته است، زیربنای فکری آنها را ویرایش نمود؛ زیرا این آگاهی ریشهدار که پنجه در ژرفای سرشت انسانها میاندازد، در آنها گونهای غیرت و تعصب دفاع از باورهای روبنا و شادابی کوشش در گسترش آنها به وجود میآورد که در راه آن از بذل جان، مال، مقام و فرزند کوتاهی نمیکنند.
1) (1)
بنابراین در مکتب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، انسان بیش از آنکه وابسته به باورهای روبنا باشد، وابسته به باورهای زیربنا، بنیادین و زیرساختی که همان ایمان و باورداشت یگانگی خداوند، باورداشت نیازمندی به راهنما و قانونی کارآمد، و باورداشت رستاخیز میباشد، خواهد بود. از اینرو هر دعوت دینی و مذهبی، باید پیامبرانه باشد، و با یادآوری مستمر توحید و معاد باشد؛ پیامبران با بیدار کردن این احساس، و شکوفا کردن این شعور، و پسزدن غبارها از روی این وجدان و دادن این آگاهی، جامعه را به حرکت میآورند.(1)
مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 2، ص 491.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در این بخش از نامه میفرماید:
«فَمَنْ لَقِیتُمْ مِنَ النَّاسِ فَادْعُوهُمْ إِلَی کِتَابِ اللهِ الْمُنَزَّلِ وَسُنَّتِهِ وَسُنَّةِ رَسُولِهِ وَإِحْلالِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَهُمْ فِی کِتَابِهِ وَتَحْرِیمِ مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ فِی کِتَابِهِ وَأَنْ یَخْلَعُوا الأَنْدَادَ وَیَتَبَرَّؤُوا مِنَ الشِّرْکِ وَالْکُفْرِ وَأَنْ یَکْفُرُوا بِعِبَادَةِ الطَّاغُوتِ وَاللاتِ وَالْعُزَّی وَأَنْ یَتْرُکُوا عِبَادَةَ عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ وَعُزَیْرِ بْنِ حَرْوَةَ وَالْمَلائِکَةِ وَالشَّمْسِ وَالْقَمَرِ وَالنِّیرَانِ وَکُلِّ شَیْءٍ یُتَّخَذُ ضِدًّا مِنْ دُونِ اللهِ وَأَنْ یَتَوَلُّوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَأَنْ تَتَبَرَّؤُوا مِمَّنْ بَرِئَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِنْهُ.»
پس هنگام مواجهه با مردم (غیر مسلمان)، آنان را به کتاب نازل شدهی خداوند، و سنت خداوند و سنت رسول او، و حلال شمردن آنچه که خداوند در کتابش برای آنها حلال شمرده و حرام شمردن آنچه که خداوند در کتابش برآنها حرام شمرده است، فرابخوانید. و آنان را دعوت کنید به اینکه شریکان خداوند را ترک کنند و از
1) (1)
شرک و کفر برائت بجویند و به پرستش طاغوت و لات و عزی، کافر شوند و اینکه پرستش عیسی فرزند مریم علیه السلام، و عُزَیر فرزند حروه و فرشتگان و خورشید و ماه و آتش و هر چیزی که غیر خداوند است را ترک گویند، و به خداوند و فرستاده او روآورده، و از هرکسی که خداوند و فرستاده او از آن برائت جستهاند، برائت بجویند.
عُزَیر کیست؟
«عزیر»، در لغت عرب، همان عزرا در لغت یهود است. عزیر در تاریخ یهود، جایگاه ویژهای دارد تا آن جا که برخی، اساس ملیت و درخشش تاریخ این جمعیت را به او نسبت میدهند. بنابر منابع تاریخی، در زمان بخت النصر، وضع یهود به وسیلهی او به کلی در هم ریخته شد. شهرهایشان سوزانده شد، مردانشان، کشته شدند. کتابشان تورات، از میان رفت. و محافظان تورات، به دست بخت النصر به قتل رسیدند. و باقی ماندهی یهودیان به بابِل انتقال یافتند. پس از حدود یک قرن، هنگامی که کورش بابل را فتح کرد، «عزرا یا عزیر» که یکی از بزرگان یهود در آن روز بود (برخی نیز او را پیامبر دانستهاند)، نزد کورش رفته و برای آنان شفاعت کرد. کورش با بازگشت آنان به شهرهایشان موافقت کرد. پس از بازگشت، عزیر، براساس آنچه در خاطرش از گفتههای پیشینیان باقی مانده بود، «تورات» را از نو نوشت. به همین سبب یهود او را یکی از نجات دهندگان و زنده کنندگان آیین خویش میدانند و برای او احترام زیادی قائلند. پس از آن گروهی از یهود به خاطر احترام، لقب «ابن اللّه» را برای او برگزیدند و کم کم برخی از یهودیان او را فرزند واقعی خداوند دانستند. همانگونه که قرآن کریم از این باور نادرست چنین خبر میدهد: وَ قالَتِ الْیَهُودُ
عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ یُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّی یُؤْفَکُونَ.1 یهود گفتند: «عزیر»، پسر خدا است! و نصاری گفتند: مسیح علیه السلام، پسر خدا است! این سخنی است که با زبان خود میگویند که همانند گفتار کافران پیشین است، لعنت خدا بر آنها باد، چگونه دروغ میگویند.
هم چنین از منابع روایی و تاریخی برمیآید که یهودیانی که چنین باوری را داشتند در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میزیستند، ولی به مرور زمان این باور به کلی از میان یهود رخت بر بسته است.(1)
و اما اینکه عزیر، پسر کیست؟ مفسران قرآن کریم و تاریخ نگاران گفتهاند: او پسر «شرحیا»، از نوادگان و بازماندگان لاوی، فرزند یعقوب است و به چهارده پشت بههارون بن عمران میرسد.(2)و اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، دراین بخش از نامه، وی را فرزند «حروه» دانسته است و این درحالی است که در هیچ منبع روایی، نام پدر عزیر ذکر نشده است.
مرحله دوم: معرفی جایگاه و اهمیت معارف قرآن:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، قرآن کریم را تنها نسخهی شفا بخش دردهای درونی و عامل هدایت و سعادت معرفی میکند. آن حضرت براین نکته تأکید دارد که برای جذب
1) (2) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 243.
2) (3) تفسیر روح البیان، ج 3، ص 414 و تفسیر مقاتل بن سلیمان، بلخی مقاتل بن سلیمان، تحقیق عبدالله محمود شحاته، بیروت، دار إحیاء التراث، 1423 ق، چاپ اول، ج 1، ص 216 و تفسیر منهج الصادقین فی إلزام المخالفین، ج 2، ص 105 و روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن، ج 4، ص 8 و....
غیر مسلمانان به اسلام و دین برحق الهی، لازم است معارف و آموزههای قرآن کریم به خوبی تبیین شود و با سنجش آن با کتابهای آسمانی دیگر مانند تورات و انجیل، کارایی و توانایی آن را در رساندن انسان به فلاح و رستگاری به همهی جهانیان اعلام کنند.
پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و سلم، با یادآوری جایگاه بلند قرآن کریم، و بیان هدف بلند آن و نقش سازنده این کتاب الهی، از متولیان فرهنگی و مبلغان دینی میخواهد تا در این راستا حرکت کنند همانگونه که میفرماید:
«فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِکَ وَأَقَرُّوا بِهِ وَدَخَلُوا فِی الْوَلایَةِ فَبَیِّنُوا لَهُمْ عِنْدَ ذَلِکَ مَا فِی کِتَابِ اللهِ الَّذِی تَدْعُونَهُمْ إِلَیْهِ وَأَنَّهُ کِتَابُ اللهِ الْمُنَزَّلُ مَعَ الرُّوحِ الأَمِینِ عَلَی صَفِیَّهِ مِنَ الْعَالَمِینَ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ وَرسولالله وَنَبِیِّهِ أَرْسَلَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ عَامَّةً الأَبْیَضِ مِنْهُمْ وَالأَسْوَدِ وَالإِنْسِ وَالْجِنِّ. کِتَابٌ فِیهِ نَبَأُ کُلِّ شَیْءٍ کَانَ قَبْلَکُمْ وَمَا هُوَ کَائِنٌ بَعْدَکُمْ لِیَکُونَ حَاجِزًا بَیْنَ النَّاسِ حَجَزَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَهُمْ عَنْ بَعْضٍ وَهُوَ کِتَابُ اللهِ مُهَیْمِنًّا عَلَی الْکُتُبِ مُصَدِّقًا لَمَّا فِیهَا مِنَ التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ وَالزَّبُورِ یُخْبِرُکُمُ اللَّهُ فِیهِ بِمَا کَانَ قَبْلَکُمْ مِمَّا قَدْ فَاتَکُمْ دَرْکُهُ فِی آبَائِکُمُ الأَوَّلِینَ الَّذِینَ أَتَتْهُمْ رُسُلُ اللهِ وَأَنْبِیَاؤُهُ کَیْفَ کَانَ جَوَابُهُمْ لِرُسُلِهِمْ وَکَیْفَ کَانَ تَصْدِیقُهُمْ بِآیَاتِ اللهِ وَکَیْفَ کَانَ تَکْذِیبُهُمْ بِآیَاتِ اللهِ فَأَخْبَرَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فِی کِتَابِهِ هَذَا أَنْسَابَهُمْ وَأَعْمَالَهُمْ وَأَعْمَالَ مَنْ هَلَکَ مِنْهُمْ بِذَنْبِهِ لِیَجْتَنِبُوا ذَلِکَ أَنْ یَعْمَلُوا بِمِثْلِهِ کَیْلا یَحِقَّ عَلَیْهِمْ فِی کِتَابِ اللهِ مِنْ عِقَابِ اللهِ وَسَخَطِهِ وَنِقْمَتِهِ مِثْلُ الَّذِی حَلَّ عَلَیْهِمْ مِنْ سُوءِ أَعْمَالِهِمْ وَتَهَاوُنِهِمْ بِأَمْرِ
اللهِ. وَأَخْبَرَکُمْ فِی کِتَابِهِ هَذَا بِأَعْمَالِ مَنْ نَجَا مِمَّنْ کَانَ قَبْلَکُمْ لِکَیْ تَعْمَلُوا بِمِثْلِ أَعْمَالِهِمْ فَکَتَبَ لَکُمْ فِی کِتَابِهِ هَذَا نَبَأَ ذَلِکَ کُلِّهِ رَحْمَةً مِنْهُ لَکُمْ وَشَفَقًا مِنْ رَبِّکُمْ عَلَیْکُمْ. وَهُوَ هُدًی مِنَ الضَّلالَةِ وَتِبْیَانٌ مِنَ الْعَمَی وَإِقَالَةٌ مِنَ الْعَثَرَةِ وَنَجَاةٌ مِنَ الْفِتْنَةِ وَنُورٌ مِنَ الظُّلْمَةِ وَشِفَاءٌ عِنْدَ الأَحْدَاثِ وَعِصْمَةٌ مِنَ الْهَلَکَةِ وَرُشْدٌ مِنَ الْغِوَایَةِ وَبَیَانٌ مِنَ اللِّبْسِ وَبَیَانٌ مَا بَیْنَ الدُّنْیَا إِلَی الآخِرَةِ فِیهِ کَمَالُ دِینِکُمْ».
پس اگر (دعوت شما را اجابت کردند و) آن را انجام دادند و به (محتوای دعوت شما) اقرار کردند و داخل در ولایت الهی شدند، دراین هنگام آنچه که در کتاب خداوند است برای آنها بیان کنید و آنها را به سوی آن فرابخوانید (و بگویید: به) اینکه قرآن، کتاب خداوند است که با روح الامین بر برگزیدهاش از میان عالمیان محمد بن عبدالله و فرستاده خداوند و نبی او نازل کرده است؛ (1)
«قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدیً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ» (نحل، 102). بگو: آن را روح القدس به حق از جانب پروردگارت نازل کرده است تا مؤمنان را استواری ارزانی دارد و مسلمانان را هدایت و بشارت باشد.
(برگزیدهای که) خداوند او را رحمت برای همه عالمیان از سفید و سیاه و انسان و جن فرستاده است؛(2)کتابی که خبر همهی چیزهایی که پیش از شما بوده و چیزهایی که پس از شما خواهند بود در آن است، تا میان مردم حائل و دیواری باشد که خداوند به وسیلهیآن میان بعضی از مردم از بعض دیگر حائل شده است (و حریمها را مشخص کرده است).
و قرآن، کتاب خداوند است که بر همهی کتابها (ی پیامبران الهی) احاطه و هیمنه دارد، در حالی که تصدیق کنندهی تورات، انجیل و زبور است.(1)
«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ...». (مائده، 48) و ما این کتاب (قرآن) را به حقّ به سوی تو فرو فرستادیم، در حالی که تصدیقکننده کتابهای پیشین و حاکم بر آنهاست.
خداوند، در آن از سرگذشت گذشتگان شما که خبر آنان از دست شما رفته است خبر میدهد؛ گذشتگانی که فرستادگان و پیامبران الهی به سوی آنها آمدند؛ (خبر میدهد که) چگونه، پاسخ پیامبران خود را دادند. و چگونه، آیههای خداوند را تصدیق کردند. و چگونه، آیههای الهی را تکذیب کردند. پس خداوند عزّوجلّ، در کتابش، از هویت، عمل کرد آنها و عمل کرد هر کسی که به سبب گناه کاریش به هلاکت رسیده گذشتگان خبر میدهد. (خداوند در قرآن کریم سرگذشت گذشتگان را خبر میدهد)، تا آنها (آیندگان) مانند گذشتگان خود عمل نکنند، تا مبادا کیفر، عقاب و نقمت الهی، به وسیلهی قرآن، برآنها تثبیت شود، همانگونه که عذاب الهی، گذشتگان آنها را به سبب بدی عمل کردشان و سبک شمردن فرمان خداوند فراگرفت.(2)
1) (1)
2) (2) «أَ لَمْ یَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْراهِیمَ وَ أَصْحابِ مَدْیَنَ وَ الْمُؤْتَفِکاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانَ اللّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ». (توبه، 70) آیا گزارش (حال) کسانی که پیش از آنان بودند قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهیم و اصحاب مَدْین و شهرهای زیر و رو شده، به ایشان نرسیده است؟ پیامبرانشان دلایل آشکار برایشان آوردند، خدا بر آن نبود که به آنان ستم کند ولی آنان بر خود ستم روا میداشتند. «أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَبَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ. ذلِکَ بِأَنَّهُ کانَتْ تَأْتِیهِمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَقالُوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنا فَکَفَرُوا وَ تَوَلَّوْا وَ اسْتَغْنَی اللّهُ وَ اللّهُ غَنِیٌّ حَمِیدٌ». (تغابن، 5 و 6) آیا خبر
و در این کتابش، به سرگذشت گذشتگان شما که نجات یافتند، شمارا خبر کرد،(1)تا مانند آنها عمل کنید. پس خداوند در کتابش، همهی این خبرها را نوشت تا رحمتی از سوی او برای شما باشد و شفقتی از پروردگارتان بر شما باشد.(2)و قرآن، هدایت از گمراهی است.(3)و روشن کننده از کوری، و راحتی از سختی، و نجات از فتنه، و نور از ظلمت، و شفا هنگام مرض،(4)و عصمت از هلاکت، و رشد از گمراهی، و بیان از اشتباه،(5)و بیان هر آنچه که میان دنیا تا آخرت است (و هر آنچه که) کمال دین شما در آن است.
1) (1) «وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمی عَلَی الْهُدی فَأَخَذَتْهُمْ صاعِقَةُ الْعَذابِ الْهُونِ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ. وَ نَجَّیْنَا الَّذِینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ» (فصلت، 17 و 18) و امّا ثمودیان پس آنان را راهبری کردیم و (لی) کوردلی را بر هدایت ترجیح دادند، پس به (کیفر) آنچه مرتکب میشدند صاعقه عذابِ خفّتآور آنان را فروگرفت. و کسانی را که ایمان آورده بودند و پروا میداشتند رهانیدیم.
2) (2) «وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِکِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلی عِلْمٍ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» (اعراف، 52) و در حقیقت، ما برای آنان کتابی آوردیم که آن را از روی دانش، روشن و شیوایش ساختهایم، و برای گروهی که ایمان میآورند هدایت و رحمتی است
3) (3) «ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» (بقره، 2) این است کتابی که در (حقانیت) آن هیچ تردیدی نیست (و) مایه هدایت تقواپیشگان است
4) (4) «یا أَیُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی الصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» (یونس، 57) ای مردم، به یقین، برای شما از جانب پروردگارتان اندرزی، و درمانی برای آنچه در سینههاست، و رهنمود و رحمتی برای گروندگان (به خدا) آمده است.
5) (5) «هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ» (آل عمران، 138) این (قرآن) برای مردم، بیانی، و برای پرهیزگاران رهنمود و اندرزی است.
مرحله سوم: دعوت به اسلام:
پس از بیان دردها و آسیبهای اعتقادی از شرک و کفر، و تبیین راه درمان آنکه با معارف و آموزههای قرآن قابل دستیابی است، حال نوبت به فرخوانی مردم به چگونگی درمان میرسد و آن پذیرش اسلام و عمل به دستورهای آغازین آن میباشد؛ دستورها و برنامههایی که برخی از آنها از ضروریات دین و مرز میان اسلام و کفر به شمار میآیند.(1)
جامعالأخبار، تاج الدین شعیری محمد، قم، انتشارات رضی، 1363 ش، ص 73.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:«فَإِذَا عَرَضْتُمْ هَذَا عَلَیْهِمْ فَأَقَرُّوا لَکُمْ بِهِ اسْتَکْمَلُوا الْوَلایَةَ فَاعْرِضُوا عَلَیْهِمْ عِنْدَ ذَلِکَ الإِسْلامَ وَالإِسْلامُ الصَّلَوَاتُ الْخَمْسُ وَإِیتَاءُ الزَّکَاةِ وَحَجُّ الْبَیْتِ وَصِیَامُ رَمَضَانَ وَالْغُسْلُ مِنَ الْجَنَابَةِ وَالطُّهُورُ قَبْلَ الصَّلاةِ وَبِرُّ الْوَالِدَیْنِ وَصِلَةُ الرَّحِمِ الْمُسْلِمَةِ وَحُسْنُ صُحْبَةِ الْوَالِدَیْنِ الْمُشْرِکَیْنِ».
پس از آنکه جایگاه قرآن را بر آنها عرضه کردید و آنها اقرار به (بلندی معارف و استحکام آموزههای) آن کردند، از آنان بخواهید تا دوستیشان را کامل کنند (و ارتباطشان را با شما قطع نکنند) و دراین هنگام، اسلام را برآنها عرضه بدارید. و اسلام، (عبارت است از:) نمازهای پنجگانه، و ادای زکات، و حج خانه خدا، و روزه (ماه) رمضان، و غسل پس از جنابت، و طهارت پیش از نماز، و نیکی به پدر و مادر، و صله رحم مسلمان، و نیکو همنشینی با پدر و مادر مشرک.
1) (1)
مرحله چهارم: دعوت به پذیرش قلبی اسلام:
پس از فراخوانی به اسلام و پذیرش آن از سوی مردم، نوبت به فراخوانی آنان به ایمان و پذیرش قلبی اسلام میرسد؛ زیرا میان اسلام و ایمان، تفاوت است؛ همانگونه که قرآن کریم، خطاب به «اعراب» میفرماید: قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ . (1)
حجرات، 14.
اعراب بادیهنشین، گفتند: ایمان آوردهایم، به آنها بگو: شما ایمان نیاوردهاید، بگویید: اسلام آوردهایم؛ (زیرا) هنوز ایمان، وارد دلهای شما نشده است.براساس این آیه، تفاوت میان اسلام و ایمان در این است که اسلام، شکل ظاهری و پذیرش آیین توحید در مرحله زبان است، و هر کس گواهی به وحدانیت و رسالت پیامبرخاتم صلی الله علیه و آله و سلم را بر زبان جاری کند، در زمرهی مسلمانان قرار میگیرد، و احکام اسلام بر او جاری میگردد. و اما ایمان، یک امر درونی و باطنی است و جای گاه آن، قلب آدمی است؛ نه زبان و ظاهر او.
در پذیرش اسلام از سوی افراد، ممکن است انگیزههای گوناگونی مانند، انگیزههای مادی وشخصی دخالت داشته باشد، و اما ایمان، از انگیزههای معنوی، و از علم و آگاهی، سرچشمه میگیرد، و همان است که میوهی حیات بخش تقوی بر شاخسارش ظاهر میشود.
و به بیان دیگر؛ ایمان، معنایی است قائم به قلب، و از قبیل باور است. و اسلام، معنایی است قائم به زبان و اعضاء؛ زیرا کلمهی اسلام به معنای تسلیم شدن و گردن
1) (1)
نهادن است؛ تسلیم شدن زبان، به این است که به یگانگی خداوند و نبوت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، گواهی دهد، و تسلیم شدن دیگر اعضاء، به این است که هر چه خدا دستور میدهد، انجام دهد؛ چه در دل و قلب نیز به حقانیت آن دستورها باور داشته باشد، یا نداشته باشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، دربارهی تفاوت این دو مرتبه از تسلیم در برابر حق، چنین میفرماید:
«الْإِسْلَامُ عَلَانِیَةٌ وَ الْإِیمَانُ فِی الْقَلْبِ».(1)
بحارالأنوار، ج 65 ، ص 239.
اسلام، امر ظاهری است. و ایمان، (جایش) در قلب است.در واقع، ایمان مرحله بالاتر اسلام است، از اینرو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، برای بالابردن سطح دین داری مردم، خطاب به متولیان فرهنگ دینی میفرماید:
«فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِکَ فَقَدْ أَسْلَمُوا فَادْعُوهُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ إِلَی الإِیمَانِ وَانْصِبُوا لَهُمْ شَرَائِعَهُ وَمَعَالِمَهُ وَمَعَالِمُ الإِیمَانِ شَهَادَةُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَأَنَّ مَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا سِوَاهُ الْبَاطِلُ وَالإِیمَانُ بِاللَّهِ وَمَلائِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَأَنْبِیَائِهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَالإِیمَانُ بهذا الکتاب و التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ وَالزَّبُورِ وَالإِیمَانُ بِالسَّیِّئَاتِ وَالْحَسَنَاتِ وَالْجَنَّةِ وَالنَّارِ وَالْمَوْتِ وَالْحَیَاةِ وَالنُّصْحُ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ وَالْمُؤْمِنِینَ کَافَّةً فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِکَ فَأَقَرُّوا بِهِ فَهُمْ مُسْلِمُونَ مُؤْمِنُونَ».
1) (1)
پس اگر به برنامههای اسلام عمل کردند، آنگاه آنان را به ایمان فراخوانید و شرایع و معالم ایمان را در معرض دید آنها قرار دهید. و معالم ایمان، (عبارت است از:) گواهی به نبود خدایی جز خداوند یکتا که شریکی برای او نیست و اینکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم، بنده و فرستاده اوست. و اینکه آنچه محمد صلی الله علیه و آله و سلم آورده، حق است. و اینکه غیر از قرآن، باطل میباشد. و (از جمله معالم ایمان،) ایمان به خداوند و فرشتگان او و کتابها و فرستادگان و انبیای او و روز آخرت است. و (نیز) ایمان به این کتاب و تورات و انجیل و زبور. و ایمان به گناهان و حسنات و بهشت و جهنم و مرگ و حیات. و خیر خواهی برای (دین) خدا و فرستادهی او و همهی مؤمنان.
پس اگر آنان این کار را کردند و برآن پایداری کردند، در این صورت آنان مسلمان مؤمن خواهند بود.
مرحله پنجم: دعوت به احسان:
مرحله پنجم در فراخوانی مردم به دین، دعوت به احسان است. احسان، از ماده حُسن است. و حُسن، به معنای زیبایی و نیکویی است که شادی و بهجت درونی برای انسان پدید آورد. و اما حَسَن (با فتحه حاء و سین)، وصف هر چیز خوب و هر کار نیکویی است. از اینرو به نعمتی که نیک بخش باشد، حَسَن گفته میشود: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً . (1)
بقره، 245.
کیست که به خداوند، قرضی نیکوبخش بدهد.(2)و اما احسان، به عمل نیکویی گفته میشود که بهگونه کامل، بیکم و کاست و تنها برای جلب رضای الهی انجام داده شود.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، در این بخش از نامه، بر حاکمان دینی لازم میداند که مردم را به دایره فرهنگ احسان وارد کنند و در رشد و تعالی جامعه، کوشا باشند و میفرماید:
«ثُمَّ تَدُلُّوهُمْ بَعْدَ ذَلِکَ إِلی الإِحْسَانِ وَعَلِّمُوهُمُ الإِحْسَانَ أَنْ یُحْسِنُوا فِیمَا بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ اللهِ فِی أَدَاءِ الأَمَانَةِ وَعَهْدِهِ الَّذِی عَهِدَ إِلَی رُسُلِهِ وَعَهْدِ رُسُلِهِ إِلَی خَلْقِهِ وَأَئِمَّةِ الْمُؤْمِنِینَ وَالتَّسْلِیمُ لأئمه الْمُسْلِمِینَ مِنْ کُلِّ غَائِلَةِ لِسَانٍ أَوْ یَدٍ وَأَنْ تَبْتَغُوا لِبَقِیَّةِ الْمُسْلِمِینَ کَمَا یَبْتَغِی الْمَرْءُ لِنَفْسِهِ وَالتَّصْدِیقُ بِمَوَاعِیدِ الرَّبِّ وَلِقَائِهِ وَمُعَاتَبَتِهِ وَالْوَدَاعُ مِنَ الدُّنْیَا فِی کُلِّ سَاعَةٍ وَالْمُحَاسَبَةُ لِلنَّفْسِ عِنْدَ اسْتِئْنَافِ کُلِّ یَوْمٍ وَلَیْلَةٍ وَتَزَوَّدُوا مِنَ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَالتَّعَاهُدُ لِمَا فَرَضَ اللَّهُ یُؤَدُّونَهُ إِلَیْهِ فِی السِّرِّ وَالْعَلانِیَةِ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِکَ فَهُمْ مُسْلِمُونَ مُؤْمِنُونَ مُحْسِنُونَ».
سپس آنها را به سوی احسان راهنمایی کرده، و آن را به آنها بیاموزید. به اینگونه که در آنچه میان آنها و خداوند است به نیکویی عمل کنند؛ با نیکو اداکردن امانت وعهدی که خداوند با رسولانش (بسته است) و (نیکو انجام دادن) پیمانی که رسولانش، با خلق خداوند و امامان مؤمن بسته است. و در هر غائله و بلوایی (که به وسیلهی) زبان یا دست (دشمنان به پا) شده است، تابع امامان مسلمانان خود باشند، (تنها آنها را محور واکنش خود قرار دهند). و هر آنچه که برای خود انتظار دارند، برای دیگر مسلمانان نیز انتظار داشته باشند. و وعدههای خداوند، و ملاقات با او و سرزنشهای او را، راست بدانند. و در هر ساعتی (از شبانه روز)، برای وداع گفتن از دنیا (آمادگی داشته باشند). و محاسبهی نفس، در آغاز هر روز و شب (را پیشهی خود سازند). و از هر شب و روز، زاد و توشه بردارند و خود را ملزم بدانند که در
ظاهر و خفا هر آنچه که خداوند آن را واجب کرده است، انجام دهند. پس اگر آنان این کار را انجام دادند، آنها مسلمانِ مؤمنِ محسن خواهند بود.
مرحله ششم: دعوت به تقوا و ترک گناهان کبیره:
مرحله ششم از فراخوانی مردم به تدین به دین الهی، دعوت آنان به حریم نگه داشتن از هر کار و چیزی است که انسان را از خداوند دور، و به انحراف میکشاند. و نیز انذار آنان از نزدیک شدن به همهی عاملهایی است که پایههای زندگی اجتماعی انسان را لرزان، و در پایان به نابودی میکشاند که جامع همهی آنها، گناهان کبیره میباشد که پیامد آنها، دور شدن از رحمت الهی در دنیا و آخرت، و گرفتار شدن در عذاب سخت الهی میباشد. آن حضرت چنین میفرماید:
«ثُمَّ انْعَتُوا لَهُمُ الْکَبَائِرَ وَدُلُّوهُمْ عَلَیْهَا وَخَوِّفُوهُمْ مِنَ الْهَلَکَةِ فِی الْکَبَائِرِ وَأَنَّ الْکَبَائِرَ هِیَ الْمُوبِقَاتُ وَأُولاهُنَّ الشِّرْکُ بِاللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لاَ یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ(1)
«إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَری إِثْماً عَظِیماً (نساء، 48) مسلّماً خدا، این را که به او شرک ورزیده شود نمیبخشاید و غیر از آن را برای هر که بخواهد میبخشاید، و هر کس به خدا شرک ورزد، به یقین گناهی بزرگ بربافته است.
وَالسِّحْرَ وَمَا لِلسَّاحِرِ مِنْ خُلُقٍ وَقَطِیعَةُ الرَّحِمِ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَالْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ فَقَدْ بَاؤُوا بِغَضَبٍ مِنَ الله(2)ِ وَالْغُلُولُ یَأْتِ بِمَا غَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ لاَ یُقْبَلُ1) (1)
2) (2) . «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ. وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلی فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ» (انفال، 15 و 16) ای کسانی که ایمان آوردهاید، هر گاه (در میدان نبرد) به کافران برخورد کردید که (به سوی شما) روی میآورند، به آنان پشت مکنید. و هر که در آن هنگام به آنان پشت کند. مگر آنکه (هدفش) کنارهگیری برای نبردی (مجدّد) یا پیوستن به جمعی (دیگر از همرزمانش) باشد. قطعاً به خشم خدا گرفتار خواهد شد، و جایگاهش دوزخ است، و چه بد سرانجامی است.
مِنْهُمْ(1)
«وَ ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَغُلَّ وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ ثُمَّ تُوَفّی کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ» (آلعمرن، 161) و هیچ پیامبری را نَسِزَد که خیانت ورزد، و هر کس خیانت ورزد، روز قیامت با آنچه در آن خیانت کرده بیاید آنگاه به هر کس (پاداش) آنچه کسب کرده، به تمامی داده میشود، و بر آنان ستم نرود
وَقَتْلُ النَّفْسِ الْمُؤْمِنَةِ فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ(2)وَقَذْفُ الْمُحْصَنَةِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ(3)وَأَکْلُ مَالِ الْیَتِیمِ یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَیَصْلَوْنَ سَعِیرًا(4)وَأَکْلُ الرِّبَا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ(5)فَإِذَا انْتَهَوْا، عَنِ الْکَبَائِرِ فَهُمْ مُسْلِمُونَ مُؤْمِنُونَ مُحْسِنُونَ مُتَّقُونَ وَقَدِ اسْتَکْمَلُوا التَّقْوَی».پس از آنکه آنها را به احسان فراخواندید، گناهان را برای آنها تبیین کنید و آنان را از گرفتار شدن (در دام) گناهان کبیره، بترسانید و (بگویید:) گناهان کبیره، هلاک کننده هستند. و نخستین آنها، شریک قراردادن برای خداوند است. که خداوند ازاین که برای او شریکی قرار دهند هرگز نمیگذرد. (دوم)، سحر است. و (بگویید:)
1) (1)
2) (2) «وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً» (نساء، 93) و هر کس عمداً مؤمنی را بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود و خدا بر او خشم میگیرد و لعنتش میکند و عذابی بزرگ برایش آماده ساخته است.
3) (3) «إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ» (نور، 23) بیگمان، کسانی که به زنان پاکدامنِ بیخبر (از همه جا) و با ایمان نسبت زنا میدهند، در دنیا و آخرت لعنت شدهاند، و برای آنها عذابی سخت خواهد بود،
4) (4) «إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً» (نساء، 10) در حقیقت، کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند، جز این نیست که آتشی در شکم خود فرو میبرند، و به زودی در آتشی فروزان درآیند.
5) (5) «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ. فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ» (بقره، 278 و 279) ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید و اگر مؤمنید، آنچه از ربا باقی مانده است واگذارید. و اگر (چنین) نکردید، بدانید به جنگ با خدا و فرستاده وی، برخاستهاید و اگر توبه کنید، سرمایههای شما از خودتان است. نه ستم میکنید و نه ستم میبینید
کار ساحر، کارساز نیست. (و سوم)، ترک کردن صله رحم است. و خداوند، ترک کنندگان رحم را لعنت کرده است. (و چهارم)، فرار کردن از جنگ است که (با فرار کردن از جنگ،) به خشم الهی باز میگردند. (و پنجم)، خیانت در غنیمت است که خیانت کنندگان با همان غنیمت در قیامت، حاضر میشوند. و خداوند از آنها نمیپذیرد. (و ششم)، کشتن انسان مؤمن است که جزای آن جهنم است. (و هفتم)، نسبت ناروا به دیگران دادن است که که در دنیا و آخرت مورد لعن قرار گرفتهاند. (و هشتم)، خوردن مال یتیم است که آتش در شکم خود میکنند، و به زودی در آتش سوزان وارد میشوند. (و نهم)، خوردن رباست که اعلان جنگ با خداوند و رسول اوست.
اگر آنان از گناهانی که شما نهیشان کردید، پرهیز کردند در این هنگام آنها مسلمانِ مؤمنِ محسنِ متقی خواهند بود و تقوا را به کمال رساندهاند.
معنای گناه کبیره:
گناه، عبارت است از نافرمانی دربرابر خداوند، سرپیچی کردن از دستورها و ترک بندگی او. گناه و معصیت، بنابر آیههای قرآن کریم و روایات معصومین علیهم السلام، بردو گونه است؛ گناه کبیره و گناه صغیره. قرآن کریم از گناهان کبیره، به «کبائر» یاد میکند و اما از گناهان صغیره، گاه به «سیئه»، و گاه به «لمم»، تعبیر میآورد. همانگونه که میفرماید: إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً . (1)
نساء، 31.
اگر از گناهان کبیرهای که از آن نهی شدهاید اجتناب کنید،1) (1)
بدیها (و گناهان کوچک) شما را میپوشانیم و در جای گاه خوبی شما را وارد میسازیم.
و در آیه دیگر به جای کلمهی «سیئه»، کلمه «لمم» آمده است. همانگونه که میفرماید: اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ.1 و اما کسانی که از گناهان کبیره و خیلی زشت پروا کردهاند، و گناهانی کوچک مرتکب شدهاند، پروردگار تو مغفرتی گسترده دارد.
و در آیه دیگر، به روشنی گناهان را به کوچک و بزرگ تقسیم میکند: وَ وُضِعَ الْکِتابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّا فِیهِ وَ یَقُولُونَ یا وَیْلَتَنا ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً . (1)و کتاب (کتابی که نامه اعمال همه انسانها است) در آنجا گذارده میشود، اما گنه کاران را میبینی که از آن وضعیتی که در آن است، ترسان و متوحشاند، و میگویند: ای وای بر ما! این چه کتابی است که هیچ کار کوچک و بزرگی نیست، مگر اینکه آن را شماره کرده است؟ و همهی کارهای خود را حاضر میبینند، و پروردگارت به کسی ستم نمیکند.
از آیههای بالا، به خوبی به دست میآید که گناهان، بر دو دسته مشخص تقسیم میشوند. که گاهی از آن دو، به «کبیره» و «صغیره»، و گاهی به «کبیره» و «سیئه»، و گاهی به «کبیره» و «لمم»، تعبیر میشود.
1) (2) کهف، 49.
اکنون باید دید که ضابطه و میزان در تعیین صغیره و کبیره چیست؟
دراین باره دیدگاههای فراوانی وجود دارد که علامه طباطبایی در المیزان حدود ده دیدگاه را دراین باره طرح و بررسی کرده و آنها را رد کرده است.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 324.
و اما با توجه به معنای لغوی کبیره و صغیره، و نیز تصریح روایات، به نظر میرسد که معیار کبیره بودن یک گناه آن است که؛ هر گناهی که افزون بر نهی از آن و برشماری آثار سوء آن، وعدهی گرفتار شدن مرتکبان آن به عذاب دردناک الهی نیز داده شده باشد، آن گناه، کبیره خواهد بود. همانگونه که امام صادق علیه السلام، در بیان آیه إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً2 میفرماید:الْکَبَائِرُ، الَّتِی أَوْجَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهَا النَّارَ.(2)گناهان کبیره، آنهایی هستند که خداوند، کیفر آتش برای آنها مقرر داشته است.
بنابراین به دست آوردن گناهان کبیره و شناخت آنها با توجه به ضابطه بالا کار آسانی است.(3)
مرحله هفتم: دعوت به کمال بندگی و تثبیت ایمان:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، میفرماید: پس از آنکه مردم مراحل چندگانه دعوت شما را پذیرفتند و در حریم اهل تقوا وارد شدند، آنها را به بندگی کامل در برابر خداوند، و
یاد او در همهی حالها فرا خوانید، و شیوههای آن را به آنها یاد دهید. همانگونه که میفرماید:
«فَادْعُوهُمْ عِنْدَ ذَلِکَ إِلَی الْعِبَادَةِ وَالْعِبَادَةُ الصِّیَامُ وَالْقِیَامُ وَالْخُشُوعُ وَالرُّکُوعُ وَالسُّجُودُ وَالإِنَابَةُ وَالإِخْبات وَالتَّهْلِیلُ وَالتَّسْبِیحُ وَالتَّحْمِیدُ وَالتَّکْبِیرُ وَالصَّدَقَةُ بَعْدَ الزَّکَاةِ وَالتَّوَاضُعُ وَالسُّکُونُ وَالْمُوَاسَاةُ وَالدُّعَاءُ وَالتَّضَرُّعُ وَالإِقْرَارُ بِالْمَلیِکَةِ لِلّهِ وَالْعُبُودِیَّةُ لَهُ وَالاسْتِقْلالُ لِمَا کَثُرَ مِنَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِکَ فَهُمْ مُسْلِمُونَ مُؤْمِنُونَ مُحْسِنُونَ مُتَّقُونَ عَابه دون وَقَدِ اسْتَکْمَلُوا الْعِبَادَةَ».
پس از آنکه به تقوا دست یافتند، آنها را به (مقام بندگی کامل و) عبادت دعوت کنید و عبادت، همان روزه و قیام (و شب زنده داری) و خشوع و رکوع و سجود و انابه و اخبات و تهلیل (لا اله الا الله) و تسبیح (سبحانالله) و تحمید (الحمدلله) و تکبیر (اللهاکبر) و صدقه پس از زکات و فروتنی و آرامش و مواسات و دعا و تضرع و اقرار به پادشاهی خداوند و اینکه بندگی ویژه او و خود را در برابر زیادی عمل صالح کوچک دیدن، میباشد. پس اگر آنان این کار (ها) کردند، آنها (دراین هنگام) مسلمانِ مؤمنِ محسنِ متقی عابد خواهند بود که عبادت را به کمال خود رساندهاند.
خشوع:
خشوع از ریشه خَشَعَ، به معنی افتادگی، تذلل و تواضع روحی است که موجب تسلیم و فرمان پذیری محض در برابر شخص بزرگ یا حقیقت مهمی میشود، و آثارش در بدن ظاهر میگردد.
و به بیان دیگر خشوع، به معنای تاثیر ویژهای است که به افراد مقهور دست میدهد؛ افرادی که در برابر سلطانی قاهر قرار گرفتهاند، بهگونهای که همهی توجه آنان معطوف او گشته و از دیگر جاها و دیگران قطع میشود.
خشوع، حالتی است درونی که با نوعی عنایت، به اعضاء و جوارح نیز نسبت داده میشود. از اینرو میگویند: گوش، چشم و زبان او خاشع است. مانند سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، دربارهی شخصی که در نمازش با ریش خود بازی میکرد فرمود:
«أَمَا إِنَّهُ لَوْ خَشَعَ قَلْبُهُ لَخَشَعَتْ جَوَارِحُهُ»(1)
بحارالأنوار، ج 81، ص 228.
. اگر دلش دارای خشوع میبود، جوارحش نیز خاشع میشد. و نیز مانند کلام خدای تعالی که میفرماید: وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ . (2)و زبانها، برای (خداوند) رحمان خاشع میشوند. و یا میفرماید: اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ.3 آنها کسانی هستند که در نمازشان خاشعند.(3)انابه:
کلمهی «انابه»، از ریشهی «نوب» است که به معنای بازگشتن پی در پی است.(4)و قلب منیب، آن قلبی است که پس از توجّه به انحراف و نافرمانی، توبه و انابه کرده و به سوی خدا باز گردد. ویژگی بارز آن، تغییر حالات در رفتار و گفتار انسان است.
و در واقع انابه، مرتبهای از مراتب توبه است. به این بیان که توبه یک فرایند و جریانِ دارای مراتب است که با امید به بخشش و پشیمانی از وضعیت گذشته آغاز، و پس از پیمودن مراحل به پیروی کردن و بندگی ختم میشود. و انابه، همان بازگشت پی در پی از حالت گذشته و توجه به اطاعت میباشد. از اینرو انابه یکی از مراحل توبه میباشد.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 6، ص 65.
اخبات:
اخبات، از ریشهی «خَبت» (بر وزن ثبت) گرفته شده، که به معنی زمین صاف و وسیع است که انسان به راحتی و با اطمینان میتواند در آن گام بردارد، به همین جهت این ماده، در معنی اطمینان نیز به کار رفته است. و به معنی خضوع و تسلیم نیز آمده؛ زیرا که چنین زمینی، هم برای گام برداشتن اطمینان بخش است، و هم در برابر رهروان، خاضع و تسلیم است.
و اما به برخی از مؤمنان مُخْبت گفتهاند؛ زیرا مؤمنان راستین، در برابر خداوند، خاضع و تسلیم هستند و به وعدههای خداوند اطمینان دارند. (2)إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلی رَبِّهِمْ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیها خالِدُونَ3 کسانی که ایمان آورده اعمال صالح انجام میدهند و به منظور تقرب به خدایشان برای او تواضع میکنند، اهل بهشت و در آن جاودانند.
یکی از یاران امام صادق علیه السلام، به آن حضرت عرض کرد: میان ما مردی است که نام او «کلیب» است، هیچ حدیثی از شما صادر نمیشود مگر اینکه او فورا میگوید: من، در برابر آن تسلیم هستم. از اینرو ما اسم او را، «کلیب تسلیم» گذاردهایم.
امام علیه السلام فرمود: رحمت خدا بر او باد. سپس افزود: آیا میدانی تسلیم چیست؟ ما ساکت شدیم، فرمود: به خدا سوگند، این همان «اخبات» است که در کلام خداوند عزّوجلّ «الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلی رَبِّهِمْ» آمده است.(1)
البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 98.
سکون:
سکون، یکی از حالتهای قلب مؤمن است. و معنای آن، ثبات دل و نداشتن اضطراب باطنی، در تصمیم و اراده است. انسان مؤمنی که ایمان در جان او راسخ شده است اینگونه است؛ هر کاری میکند با عزم و به دور از اضطراب انجام میدهد.
مرحله هشتم: دعوت به أدای حقوق اجتماعی:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در این بخش از نامه میفرماید: پس از آنکه آنان از حریم کفر و شرک خارج شدند، و به حریم امن ایمان وارد شدند و مراتب آن را طی نمودند، برشما والیان و حاکمان است که آنها را به رسالتی مهم و وظیفهای سرنوشت ساز آگاه کنید و آن، دعوت به ادای حقوق اجتماعی به ویژه جهاد و دفاع از حریم دین است. همانگونه که میفرماید:
«وَقَدِ اسْتَکْمَلُوا الْعِبَادَةَ فَادْعُوهُمْ عِنْدَ ذَلِکَ إِلَی الْجِهَادِ وَبَیِّنُوهُ لَهُمْ وَرَغِّبُوهُمْ فِیمَا رَغَّبَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضِیلَةِ الْجِهَادِ وَثَوَابُهُ عِنْدَ اللهِ فَإِنِ انْتَدَبُوا
1) (1)
فَبَایِعُوهُمْ وَادْعُوهُمْ حَتَّی تُبَایِعُوهُمْ إِلَی سُنَّةِ اللهِ وَسُنَّةِ رَسُولِهِ عَلَیْکُمْ عَهْدُ اللهِ وَذِمَّتُهُ وَسَبْعُ کَفَالاتٍ. لاَ تُنَکِّثُوا أَیْدِیَکُمْ مِنْ بَیْعَةٍ، وَلاَ تَنْقُضُونَ أَمْرَ وَالٍ مِنْ وُلاتِ الْمُسْلِمِینَ. فَإِذَا أَقَرُّوا بِهَذَا فَبَایِعُوهُمْ وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ لَهُمْ».
پس از آنکه بندگی خود را به کمال رساندند، آنها را به جهاد، فرا بخوانید و (حقیقت و آثار) آن را برای آنها بیان کنید و به آن چیزهایی که خداوند به آنها ترغیب کرده است، ترغیبشان کنید و آنها فضیلت جهاد و ثواب جهاد نزد خداوند است. پس اگر پذیرفتند، آنگاه از آنها بخواهید که به سنت خداوند و سنت رسولش که همان عهد و پیمان الهی است، با شما به محکمی متعهد شوند؛ بهگونهای که هیچگاه پیمانشان با شما را نشکنند، و هیچگاه دستور هیچ حاکمی از حاکمان مسلمانان را نقض نکنند. پس اگر آن را پذیرفتند شما نیز با آنها هم پیمان شوید و از خداوند برای آنها طلب غفران کنید.
قاعدهای کلی:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خطاب به علاء بن حضرمی و همه حاکمان اسلامی، میفرماید: مراحل هشتگانهای که پیشتر بیان شد، اختصاصی به علاء بن حضرمی نسبت به مردم بحرین ندارد، بلکه بر هر حاکمی در هر جایی، بایسته است که بر این امر دینی اقدام کند. و با در نظر گرفتن شرایط و شیوههای دعوت به دین، مردمی که گرفتار شرک و کفر شدهاند را به حریم ایمان فراخوانده، به هدایت الهی رهنمون سازند. همانگونه که میفرماید:
«فَإِذَا خَرَجوا تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللهِ غَضَبًا لِلَّهِ وَنَصْرًا لِدِینِهِ فَمَنْ لَقُاهم مِنَ النَّاسِ فَلْیَدْعُوهُمْ إِلَی مِثْلِ مَا دُعُوا إِلَیْهِ مِنْ کِتَابِ اللهِ إِجَابَتِهِ وَإِسْلامِهِ
وَإِیمَانِهِ وَإِحْسَانِهِ وَتَقْوَاهُ وَعِبَادَتِهِ وَهِجْرَتِهِ فَمَنِ اتَّبَعَهُمْ فَهُوَ الْمُسْتَجِیبُ الْمِسْکِینُ الْمُؤْمِنُ الْمُحْسِنُ الْمُتَّقِی الْعَابِدُ الْمُهَاجِرُ لَهُ مَا لَکُمْ وَعَلَیْهِ مَا عَلَیْکُمْ».
هرگاه (از شماها) برای جنگ در راه خدا که تنها انگیزه آن خشم برای خدا و یاری دین او باشد خارج شدند، با هرکس از مردم (که مسلمان نبوده و گرفتار شرک و کفر شده است) برخورد کردند، به همان شیوهای که خداوند در کتابش آنها را دعوت کرده است، آنها را دعوت کنند (و همان مراحل) اجابتِ دعوت، پذیرش اسلام، ایمان، احسان، تقوا و هجرت در راه او (را اجرا کنند). پس اگر فراخوانی آنها را اجابت کردند، در این صورت آنها اجابت کنندهی مسکینِ مؤمنِ محسنِ متقی عابدِ مهاجر خواهند بود؛ هر (امتیازی که) برای شما وجود دارد، برای آنها نیز میباشد و هر چه بر علیه آنها باشد، بر علیه شما نیز خواهد بود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، دربارهی چگونگی رفتار با اهل کتاب که در کشور اسلامی زندگی میکنند میفرماید:
«وَمَنْ أَبَی هَذَا عَلَیْکُمْ فَقَاتِلُوهُمْ حَتَّی یَفِیءَ إِلَی أَمْرِ اللهِ وَالْفَیْءِ إِلَی دِینِهِ وَمَنْ عَاهَدْتُمْ وَأَعْطَیْتُمُوهُمْ ذِمَّةً فَوَفُّوا لَهُ بِهَا وَمَنْ أَسْلَمَ وَأَعْطَاکُمُ الرِّضَا فَهُوَ مِنْکُمْ وَأَنْتُمْ مِنْهُ وَمَنْ قَاتَلَکُمْ عَلَی هَذَا مِنْ بَعْدِ مَا بَیَّنْتُمُوهُ لَهُمْ فَاقْتُلُوهُ وَمَنْ حَارَبَکُمْ فَحَارِبُوهُ وَمَنْ کَایَدَکُمْ فَکَایِدِوهُ وَمَنْ جَمَعَ لَکُمْ فَاجْمَعُوا لَهُ أَوْ غَالَکُمْ فَغِیلُوهُ أَوْ خَادَعَکُمْ فَاخْدَعُوهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ تَعْتَدُوا أَوْ مَاکَرَکُمْ فَامْکُرُوا لَهُ مِنْ
غَیْرِ أَنْ تَعْتَدُوا سِرًّا وَعَلانِیَةً فَإِنَّهُ مَنْ یَنْتَصِرْ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ فَأُولَئِکَ مَا عَلَیْهِمْ مِنْ سَبِیلٍ».
و (اما) کسانی که ندای اسلام را نپذیرفتند، با آنها بجنگید تا اینکه به امرخداوند و دین او بازگردند. و با کسی که شما با او عهد و پیمان بستید، و حق ذمه را به آنها دادید، و آنها به مفاد آن پیمان وفادار ماندند و نیز کسانی که اسلام را اختیار کردند و اعتماد شما را جلب کردند، در این صورت آنها، از شمایند و شما نیز، از آنها هستید. و (اما) اگر کسی پس از آنکه شما دین را برای او بیان کردید، به جنگ با شما برخاست، شما نیز با او بجنگید. و هر کس با شما محاربه کرد، شما هم با او بجنگید و هر کس با شما کید کرد (و جنگ روانی راه انداخت) شما نیز با او کید کنید. و هر کس، مردم را برعلیه شما آماده جنگ کرد، شما نیز مردم را برعلیه آنان آماده کنید. و هر کس، برعلیه شما خدعه نمود، شما نیز برعلیه او خدعه نمایید، بیآن که از (حق خارج شده) و تجاوز کنید. یا (اگر) با شما مکر کردند، شمانیز با آنها مکر کنید، بیآن که در آشکار و پنهان، تجاوز کنید؛ زیرا کسی که پس از ستم کشیدن انتقام گیرد، بر او هیچگونه مؤاخذه و عتابی نیست.
اهل ذمه:
در کشورهایی که اسلام به تازگی درآنجا حاکم شده است، چه بسا افراد، یا قبیله و گروههایی از اهل کتاب باشند که هنوز اسلام را اختیار نکردهاند، بنابر فقه اسلامی، حاکم اسلامی موظف است آنها را به یکی از سه راه ملزم نماید؛ نخست، ابلاغ اسلام به آنها که مراحل آن پیشتر بیان شد. و در این صورت اگر اسلام را بپذیرند، آنان مانند دیگر مسلمانان هستند. و هر امتیازی که مسلمانان در جامعه اسلامی دارند، آنها نیز از آن امتیازها بهرهمند خواهند بود. دوم، باقی ماندن در دین و مسلک خود
به شرط آنکه به احکام اهل ذمه مانند جزیه دادن، عمل کنند، و میتوانند در پناه حکومت اسلامی به زندگی مسالمتآمیز خود ادامه دهند. سوم، جنگ است که در صورت گزینش آن از سوی خود آنان، حاکم اسلامی موظف است با آنان بجنگد و فتنه آنان را خاموش نماید. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ.1 با کسانی که به خدا و روز رستاخیز باور ندارند و آنچه را که خدا و پیامبر او حرام کردهاند، حرام نمیشمارند و به دین حق، گرایش نمییابند؛ از کسانی که به آنها کتاب داده شده، بجنگید تا آنگاه که به دست خود جزیه بدهند در حالی که خوار و حقیر هستند.
این که در آیه آمده است که آنها به خدا و پیامبر او ایمان ندارند، مراد این است که آنها ایمان درست و برابر با واقع ندارند و باور آنها شرک آلود است، هر چند که خود ادعای ایمان به خدا و رسول را داشته باشند. به هر حال بنابر این آیه با اهل کتاب که در کشور اسلامی حضور دارند، باید جنگید تا زمانی که به دادن جزیه حاضر شوند.
جزیه چیست؟
جزیه، مالی است که از اهل کتاب، مانند یهودیان و مسیحیانی که در پناه حکومت و کشور اسلامی زندگی میکنند، با در نظر گرفتن توان آنها، گرفته میشود و در
برابرآن از حمایت قانون برخوردار، و مانند یک مسلمان در امنیت و پناه اسلام زندگی میکنند.
جزیه، در حقیقت یک نوع مالیات سرانه سالانه اسلامی است که به افراد غیر مسلمان تعلق میگیرد (نه بر اموال و اراضی آنان). چنان که بر مسلمانان لازم است زکات، خمس، و مالیات بپردازند. این نوع مالیات در اسلام، اندازه مشخصی ندارد، و میزان آن، به توانایی جزیه دهندگان و نظر حاکم شرع بستگی دارد. ولی آنچه از کتابهای تاریخی به دست میآید این است که غالباً مبلغ ناچیزی در این زمینه قرار داده میشد. و این مبلغ، گاهی در حدود یک دینار در سال (برای هر نفر) بیشتر نبود. و حتی گاهی در عهد نامهها، قید میشد که جزیه دهندگان، موظفند به مقدار توانائیشان جزیه بپردازند، و مسلمانان، موظفند امنیت آنان را تأمین کنند، و حتی اگر دشمنانی از خارج به مقابله و آزار آنها برخیزند، حکومت اسلامی از آنها دفاع کند.(1)
تفسیر نمونه، ج 7، ص 350.
جهاد ابتدایی و جهاد دفاعی:
یکی از موضوعاتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در این بخش از نامه به آن اشاره میکند، مسئله جهاد و انواع آن است.
در تبیین این فریضه الهی، میتوان گفت: یکی از قوایی که خداوند متعال در انسان و حیوانات قرار داده، قوهی غضب است. این قوه، از نعمتهای بزرگ خداوند است که مایهی آبادانی دنیا و آخرت میباشد. و موجب حفظ انسان و جامعه است. و نقش
1) (1)
مهمی در تشکیل مدینهی فاضله و نظام جامعه دارد. اگر این قوه در حیوانات نبود، از ناملایمات طبیعت دفاع نمیکردند و نابود میشدند. اگر این نیرو در انسان نبود، افزون بر این که در برابر دشمن دفاع نمیکرد و نابود میشد، از بسیاری از کمالات و ترقیات باز میماند. اجرای امر به معروف و نهی از منکر، حدود و تعزیرات و دیگر برنامههای دینی و عقلی در پرتو نیروی غضب صورت میگیرد. خداوند، این قوه را در آدمی سرمایهی زندگانی ملکی، ملکوتی و کلید هر خیر و برکت قرار داده است. جهاد با دشمنان دین، حفظ نظام جامعه، دفاع از جان و مال و ناموس و جهاد با نفس، به کمک نیروی غضب انجام میگیرد.(1)
چهل حدیث، امام خمینی، ص 134.
بنابراین جهاد، یک قانون عمومی در عالم آفرینش است و همهی موجودات زنده جهان از نباتات و حیوانات به وسیله جنگیدن، مانعها را از سر راه خود برمی دارند، تا بتوانند به کمالات مطلوب خود برسند.
مثلا در وجود خود ما در همه شبانه روز حتی در ساعتهایی که در خوابیم، نبرد عجیبی میان گلبولهای سفید خون ما و دشمنان مهاجم وجود دارد، اگر یک ساعت این جهاد خاموش گردد و مدافعان کشور تن، دست از پیکار بکشند، انواع میکروبهای موذی در دستگاههای گوناگون رخنه کرده، سلامت ما را به مخاطره خواهند افکند.
عین همین مطلب در میان جوامع انسانی، قومها و ملل عالم وجود دارد؛ آنانی که همیشه در حال جهاد و مراقبت به سر میبرند، هماره زنده و پیروزند و دیگرانی که
1) (1)
به فکر خوش گذرانی و ادامه زندگی فردی هستند، دیر یا زود از میان رفته و ملتی زنده و مبارز جای آنها را خواهند گرفت. و همین است که رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم، میفرماید:
«فَمَنْ تَرَکَ الْجِهَادَ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ذُلًّا وَ فَقْراً فِی مَعِیشَتِهِ وَ مَحْقاً فِی دِینِهِ إِنَّ اللَّهَ أَغْنَی أُمَّتِی بِسَنَابِکِ خَیْلِهَا وَ مَرَاکِزِ رِمَاحِهَا»(1)
وسائلالشیعة، ج 15، ص 10.
. آن کس که جهاد را ترک گوید، خداوند، لباس ذلت را بر اندام او میپوشاند و فقر و احتیاج بر زندگی او، و تاریکی بر دین وی، سایه شوم میافکند. خداوند، پیروان مرا به وسیله سُمّ ستورانی که به میدان کارزار پیش میروند، و به وسیله پیکانهای نیزهها، عزت میبخشد.هم چنین علی علیه السلام، میفرماید:
«فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ إِلَی أَنْ قَالَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَی وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِینَةُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَةُ فَمَنْ تَرَکَهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمِلَهُ الْبَلَاء»(2). جهاد، دری است از درهای بهشت است که خداوند آن را به روی دوستان ویژه خود گشوده است. تا این جا که فرمود: جهاد، لباس تقوا است. و جهاد، زره نفوذناپذیر الهی است. و جهاد، سپر محکم پروردگار است. پس آن کس که جهاد را ترک گوید، خداوند، لباس ذلت و بلا را بر اندام او میپوشاند.
باید توجه داشت که جهاد، تنها به معنای جنگ و نبرد مسلحانه نیست؛ بلکه هر نوع تلاش و کوشش (علمی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی) که برای پیش برد اهداف مقدس الهی انجام گیرد، شامل میشود.
جهاد در یک تقسیم بندی به جهاد ابتدایی و جهاد دفاعی تقسیم میشود؛(1)
نک: تفسیر نمونه، ج 21، ص 409.
جهاد ابتدایی، یک جهاد آزادی بخش است. خداوند دستورها و برنامههایی برای سعادت و تکامل انسانها طرح کرده است و پیامبران را موظف ساخته که این دستورها را به مردم ابلاغ کنند، حال اگر فرد یا جمعیتی، ابلاغ این فرمانها را مزاحم منافع پست خود ببینند و سر راه پیامبران موانعی ایجاد نمایند، آنان حق دارند، نخست از راه مسالمت آمیز و اگر ممکن نشد با توسل به زور این موانع را از سر راه دعوت خود بردارند، و آزادی تبلیغ را برای خود کسب کنند.
فلسفه جهاد:
قرآن کریم دربارهی فلسفه جهاد در اسلام، در آیههای گوناگون میفرماید:
الف). ترساندن دشمنان خداوند و دشمنان مسلمانان:
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ...2 و هر چه در توان دارید از نیرو و اسبهای آماده بسیج کنید، تا با این (تدارکات)، دشمن خدا و دشمن خودتان را بترسانید....
ب). حفظ مراکز عبادی و مساجد الهی:
أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ * الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّ أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّهِ کَثِیراً... . (2)به کسانی
که جنگ بر آنان تحمیل شده، رخصت (جهاد) داده شده است؛ چون به آنان ظلم کردهاند و به حقیقت خدا بر پیروزساختن آنان سخت تواناست؛ همان کسانی که به ناحق از خانههایشان بیرون رانده شدند. (آنان گناهی نداشتند) جز این که گفتند: پروردگار ما خداست. و اگر خداوند، بعضی از مردم را با بعض دیگر دفع نمیکرد، صومعهها و کلیساها و کنیسهها و مسجدهایی که نام خدا در آنها بسیار برده میشود، سخت ویران میشد....
ج). از میان بردن شرک و بت پرستی و فساد در زمین و حاکمیت دین الهی:
وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ...1 و با آنان بجنگید تا فتنهای بر جای نماند و دین، یکسره از آن خدا گردد...
د). بازگرداندن گروه باغی و تعدّی گر به فرمان خدا:
وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ... . (1)اگر دو طائفه از مؤمنان با یک دیگر بجنگند، میان آن دو را اصلاح دهید، و اگر (باز) یکی از آن دو بر دیگری تعدّی کرد، با آن (طائفهای) که تعدّی میکند بجنگید تا به فرمان خدا باز گردد...
ه). دفاع از مظلوم:
وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ
1) (2) حجرات، 9.
لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیراً.1 و چرا شما در راه خدا (و در راه نجات) مردان و زنان و کودکان مستضعف نمیجنگید؟ همانا که میگویند: پروردگارا! ما را از این شهری که مردمش ستم پیشهاند بیرون ببر، و از سوی خود برای ما سرپرستی قرار ده، و از نزد خویش یاوری برای ما تعیین فرما.
... قالُوا وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا... (1)... گفتند: چرا در راه خدا نجنگیم با آن که ما را از دیارمان و از (نزد) فرزندانمان بیرون راندهاند...
و). ریشه کن کردن پیمان شکنان:
.. فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ * أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ...3 ... پس با پیشوایان کفر بجنگید؛ چرا که آنان را هیچ پیمانی نیست، باشد که (از پیمان شکنی) باز ایستند. چرا با گروهی که سوگندهای خود را شکستند و بر آن شدند که فرستاده (خدا) را بیرون کنند نمیجنگید؟....
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در جملههای پایانی نامه به یکی از معارف دینی مهم اشاره میفرماید. و آن مبتنی بودن شمول نصرت الهی بر تقوا است. به این معنا که کسانی
1) (2) بقره، 246.
میتوانند از حمایت، نصرت، رحمت و عنایت خداوند بهرهمند شوند که در زمره اهل تقوا قرار گرفته باشند و هیچگاه خداوند متعال بیتقوا را یاری نمیکند.
در تبیین این فراز از کلام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، بایسته است گفته شود: در قرآن کریم دو نوع «معیت» آمده است؛ یکی معیت قیومیت، که به معنای آن است که خداوند متعال در قوامش، استقلال دارد و قوام هرچیزی به او وابسته است، و هیچ موجودی بدون تکیه به او امکان تحقق ندارد. پس خداوند متعال، با همه موجودات است. اینگونه از معیت، شامل همه موجودات از انسان و غیر انسان میشود و اختصاصی به مؤمنان ندارد. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ.1 او با شما (انسانها) ست هر جا که باشید. وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ . (1)ما از رگ گردن به او (انسان) نزدیکتریم.
و اما در قرآن کریم، معیتی دیگر را مطرح میکند و مفسران نامهای گوناگونی مانند معیت نصرت، معیت رحمت و معیت عنایت برآن نهادهاند. اینگونه از معیت، ویژهی برخی از مردم است؛ مردمی که صفتی از صفات کمالی را در نهاد خود زنده کردهاند و براساس آن به وظیفه بندگی عمل کردهاند. مانند صابران که میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِینَ . (2)ای کسانی که ایمان آوردید! از صبر و صلات، کمک بگیرید که خدا با صابران است. و مانند اهل
تقوا که میفرماید: وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ.1 و از خدا پروا بدارید و بدانید که خدا با تقواپیشگان است. و مانند اهل احسان که میفرماید: إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ.2 در حقیقت، خدا با کسانی است که پروا داشتهاند و (با) کسانی (است) که آنها نیکوکارند.
بنابراین رحمت، نصرت و یاری خداوند، شامل تنها کسانی میشود که در راستای بندگی خداوند گام بردارند، و از خداوند و فرستادهی او فرمان بری داشته باشند، و آنگونه عمل کنند که او و پیامبرش گفتهاند. از اینرو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، پس از بیان معیت الهی، حاکمان بلکه همهی مردم را به رعایت تقوا در همه حال سفارش کرده و به کارآمدی دستورهای دینی که برخی از آنها دراین عهدنامه آمده است تصریح و پیامد روگردانی از خواستهای آن حضرت که خواسته خداوند است را نیز متذکر میشود. همانگونه که میفرماید:
«وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَکُمْ یَرَاکُمْ وَیَرَی أَعْمَالَکُمْ وَیَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ کُلَّهُ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَکُونُوا عَلَی حَذَرٍ. فَإِنَّمَا هَذِهِ أَمَانَةٌ ائْتَمَنَنِی رَبِّی عَلَیْهَا أُبَلِّغُهَا عِبَادَهُ عُذْرًا مِنْهُ إِلَیْهِمْ وَحُجَّةً مِنْهُ احْتَجَّ بِهَا عَلَی مَنْ بَلَغَهُ هَذَا الْکِتَابُ مِنَ الْخَلْقِ جَمِیعًا فَمَنْ عَمِلَ بِهَا بِمَا فِیهِ نَجَا وَمَنِ اتَّبَعَ مَا فِیهِ اهْتَدَی وَمَنْ خَاصَمَ بِهِ فَلَحَ وَمَنْ قَاتَلَ بِهِ نُصِرَ وَمَنْ تَرَکَهُ ضَلَّ حَتَّی یُرَاجِعَهُ فَتَعَلَّمُوا مَا فِیهِ وَأَسْمِعُوهُ آذَانَکُمْ وَأَوْعُوهُ أَجْوَافَکُمْ وَاسْتَحْفِظُوهُ قُلُوبَکُمْ فَإِنَّهُ نُورٌ لِلأَبْصَارِ وَرَبِیعٌ
لِلْقُلُوبِ وَشِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَکَفَی بِهَذَا أَمْرًا وَمُعْتَبَرًا وَزَاجِرًا وَعِظَةً وَدَاعِیًا إِلَی اللهِ وَرَسُولِهِ فَهَذَا هُوَ الْخَیْرُ الَّذِی لا شَرَّ فِیهِ فِیهِ کِتَابُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ رسولالله وَنَبِیِّهِ لِلْعَلاءِ بْنِ الْحَضْرَمِیِّ حِینَ بَعَثَهُ إِلَی الْبَحْرَیْنِ یَدْعُو إِلَی اللهِ وَرَسُولِهِ بِأَمْرِهِ إِلَی مَا فِیهِ مِنْ حَلالٍ وَیَنْهَی عَمَّا فِیهِ مِنْ حَرَامٍ وَیَدُلُّ عَلَی مَا فِیهِ مِنْ رْشُدٍ وَیَنْهَی عَمَّا فِیهِ مِنْ غَیٍّ».
و بدانید که خداوند باشماست؛ شما و کارهای شما را میبیند و هرآن چه میکنید را میداند. پس از خداوند پروا داشته باشید و بر حذر باشید.
این عهدنامه، امانتی است که پروردگارم به من امانت داده، تا به بندگانش برسانم تا حجتی از خداوند برای آنها باشد و به وسیلهی آن، برعلیه هر کسی که این نامه به او رسیده باشد احتجاج نماید. پس هر کس به محتوای آن عمل کند، نجات میآبد. و هرکس از آنچه در آن است پیروی کند، هدایت میشود. و هر کس به وسیلهی آن (با دشمان دین) به مخاصمه بپردازد، پیروز میشود و هرکس به وسیلهی آن (با کافران) به جنگ برخیزد، یاری میشود. و هرکس آن را ترک گوید، گمراه میشود تا آنگاه که به آن بازگردد.
پس آنچه در آن نامه است، یاد بگیرید و به گوش یکدیگر برسانید و با درونتان آن را دریابید و در قلبتان نگه دارید؛ زیرا (محتوای نامه)، نوری برای چشم باطن، و بهاری برای قلبها، و درمانی برای مرضهای سینههاست. و همین برای دستور، عبرت گرفتن، دوری کردن، پند و دعوت به سوی خداوند و فرستاده او کافی میباشد. پس این عهدنامه همان خیری است که شری در آن نیست. در آن نامه محمد فرزند عبدالله، فرستادهی خداوند و نبی او برای علاء بن حضرمی است، آنگاه که وی
را به سوی بحرین گسیل داشت تا به فرمان خداوند به خداوند وفرستاده او (مردم را) به آنچه در نامه است از حلال دعوت نماید، و از آنچه در آن از آن نهی شده است نهی نماید، و به چیزی که در آن رشد است راهنمایی کند، و از آنچه گمراهی است نهی نماید.
عَمْرْو، فرزند حزم انصاری خزرجی، از جمله یاران جوان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم بود که هماره سربه فرمان آن حضرت بود، و در جنگ خندق و پس از آن به مبارزه با کافران و مشرکان پرداخت. وی با اینکه هفده سال بیش نداشت، از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به امیری نجران منصوب شد و مأموریت یافت تا به آنان قرآن کریم و احکام دینی بیاموزد و زکات را ازآنان گرفته به مدینه بفرستد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در سال دهم هجری پس از وفات باذان (حاکم یمن) او را هم راه نامهای به یمن گسیل داشت تا به نشر، تقویت و تثبیت مبانی اعتقادی مردم آن دیار بکوشد و احکام دین را در آنجا بیان، و مردم را به حریم هدایت، رهنمون سازد.
عمرو بن حزم، پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز به فعالیتهای اجتماعی پرداخت و گاه دربرابر ظلم حاکمان ظالم به نهی از منکر میپرداخت. همانگونه که گفتهاند: پس از آنکه معاویه، اعلام کرد که پس از او فرزندش یزید، خلیفه میباشد، به شدت بر معاویه اعتراض نمود. وی در سال 51 هجری قمری در مدینه از دنیا رفت.(1)
الإدارة فی عصر الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، احمد عجاج کرمی، قاهره، دار السلام، 1427 ق، چاپ اول، ص 125 والإصابة فی تمییز الصحابة، ج 4، ص 511 و موسوعه اصحاب الفقهاء، موسوعه اصحاب الفقهاء، سبحانی جعفر، قم، مؤسسهی امام صادق علیه السلام، ج 1، ص 219.
1) (1)
و اما متن نامه پیامبر به عمرو بن حزم به این صورت است:
«بِسْمِ اللّهِ الرّحْمَنِ الرّحِیمِ هَذَا بَیَانٌ مِنْ اللّهِ وَرَسُولِهِ یَا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ عَهْدٌ مِنْ مُحَمّدٍ النّبِیّ رسولالله لِعَمْرِو بْنِ حَزْمٍ حِینَ بَعَثَهُ إلَی الْیَمَنِ أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللّهِ فِی أَمْرِهِ کُلّهِ فَإِنّ اللّهَ مَعَ الّذِینَ اتّقَوْا وَاَلّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ وَأَمَرَهُ أَنْ یَأْخُذَ بِالْحَقّ کَمَا أَمَرَهُ اللّهُ وَأَنْ یُبَشّرَ النّاسَ بِالْخَیْرِ وَیَأْمُرَهُمْ بِهِ وَیُعَلّمَ النّاسَ الْقُرْآنَ وَیُفَقّهَهُمْ فِیهِ وَیَنْهَی النّاسَ فَلَا یَمَسّ الْقُرْآنَ انسان إلّا وَهُو طَاهِرٌ وَیُخْبِرَ النّاسَ بِاَلّذِی لَهُمْ وَاَلّذِی عَلَیْهِمْ وَیَلِینَ لِلنّاسِ فِی الْحَقّ وَیَشُدّ عَلَیْهِمْ فِی الظّلْمِ فَإِنّ اللّهَ کَرِهَ الظّلْمَ وَنَهَی عَنْهُ فَقَالَ (أَلَا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظّالِمِینَ وَیُبَشّرَ النّاسَ بِالْجَنّةِ وَبِعَمَلِهَا، وَیُنْذِرَ النّاسَ النّارَ وَعَمَلَهَا وَیَسْتَأْلِفَ النّاسَ حَتّی یَفْقَهُوا فِی الدّینِ وَیُعَلّمَ النّاسَ مَعَالِمَ الْحَجّ وَسُنّتَهُ وَفَرِیضَتَهُ وَمَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ فی الْحَجِ الْأَکْبَرِ وَالْحَجِ الْأَصْغَرِ و هُوَ الْعُمْرَةُ
وَیَنْهَی النّاسَ أَنْ یُصَلّیَ أَحَدٌ فِی ثَوْبٍ وَاحِدٍ صَغِیرٍ إلّا أَنْ یَکُونَ ثَوْبًا یُثْنِی طَرَفَیْهِ عَلَی عَاتِقَیْهِ وَیَنْهَی النّاسَ أَنْ یَحْتَبِیَ أَحَدٌ فِی ثَوْبٍ وَاحِدٍ یُفْضِی بِفَرْجِهِ إلَی السّمَاءِ وَیَنْهَی أَنْ یُعَقّصَ أَحَدٌ شَعْرَ رَأْسِهِ فِی قَفَاهُ وَیَنْهَی إذَا کَانَ بَیْنَ النّاسِ هَیْجٌ عَنْ الدّعَاءِ إلَی الْقَبَائِلِ وَالْعَشَائِرِ وَلْیَکُنْ دَعْوَاهُمْ إلَی اللّهِ عَزّ وَجَلّ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ فَمَنْ لَمْ یَدْعُ إلَی اللّهِ وَدَعَا إلَی الْقَبَائِلِ و الْعَشَائِرِ فَلْیُقْطَفُوا بِالسّیْفِ حَتّی تَکُونَ دَعْوَاهُمْ إلَی اللّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَیَأْمُرَ
النّاسَ بِإِسْبَاغِ الْوُضُوءِ وُجُوهَهُمْ وَأَیْدِیَهُمْ إلَی الْمَرَافِقِ وَأَرْجُلَهُمْ إلَی الْکَعْبَیْنِ وَیَمْسَحُونَ بِرُءُوسِهِمْ کَمَا أَمَرَهُمْ اللّهُ وَأَمَرَ بِالصّلَاةِ لِوَقْتِهَا، وَإِتْمَامِ الرّکُوعِ وَالسّجُودِ وَالْخُشُوعِ وَیُغَلّسُ بِالصّبْحِ وَیُهَجّرُ بِالْهَاجِرَةِ حِینَ تَمِیلُ الشّمْسُ وَصَلَاةُ الْعَصْرِ وَالشّمْسُ فِی الْأَرْضِ مُدْبِرَةٌ وَالْمَغْرِبِ حِینَ یُقْبِلُ اللّیْلُ لَا یُؤَخّرُ حَتّی تَبْدُوَ النّجُومُ فِی السّمَاءِ وَالْعِشَاءِ أَوّلَ اللّیْلِ وَأَمَرَ بِالسّعْیِ إلَی الْجُمُعَةِ إذَا نُودِیَ لَهَا، وَالْغُسْلِ عِنْدَ الرّوَاحِ إلَیْهَا وَأَمَرَهُ أَنْ یَأْخُذَ مِنْ الْمَغَانِمِ خُمُسَ اللّهِ وَمَا کُتِبَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ فِی الصّدَقَةِ مِنْ الْعَقَارِ عُشْرَ مَا سَقَتْ الْعَیْنُ وَسَقَتْ السّمَاءُ وَعَلَی مَا سَقَی الْغَرْبُ نِصْفُ الْعُشْرِ وَفِی کُلّ عَشْرٍ مِنْ الْإِبِلِ شَاتَانِ وَفِی کُلّ عِشْرِینَ أَرْبَعُ شِیَاهٍ وَفِی کُلّ أَرْبَعِینَ مِنْ الْبَقَرِ بَقَرَةٌ وَفِی کُلّ ثَلَاثِینَ مِنْ الْبَقَرِ تَبِیعٌ جَذَعٌ أَوْ جَذَعَةٌ وَفِی کُلّ أَرْبَعِینَ مِنْ الْغَنَمِ سَائِمَةً وَحْدَهَا شَاةٌ فَآنها فَرِیضَةُ اللّهِ الّتِی افْتَرَضَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ فِی الصّدَقَةِ فَمَنْ زَادَ خَیْرًا فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ وَأَنّهُ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ یَهُودِیّ أَوْ نَصْرَانِیّ إسْلَامًا خَالِصًا مِنْ نَفْسِهِ وَدَانَ بِدِینِ الْإِسْلَامِ فَإِنّهُ مِنْ الْمُؤْمِنِینَ لَهُ مِثْلُ مَا لَهُمْ وَعَلَیْهِ مِثْلُ مَا عَلَیْهِمْ وَمَنْ کَانَ عَلَی نَصْرَانِیّتِهِ أَوْ یَهُودِیّتِهِ فَإِنّهُ لَا یُرَدّ عَنْهَا، وَعَلَی کُلّ حَالِمٍ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی، حُرّ أَوْ عَبْدٍ دِینَارٌ وَافٍ أَوْ عِوَضُهُ ثِیَابًا. فَمَنْ أَدّی ذَلِکَ فَإِنّ لَهُ ذِمّةَ اللّهِ وَذِمّةَ رَسُولِهِ وَمَنْ مَنَعَ ذَلِکَ فَإِنّهُ عَدُوّ لِلّهِ
وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ جَمِیعًا، صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَی مُحَمّدٍ وَالسّلَامُ عَلَیْهِ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَکَاتُه»(1)
تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ج 2، ص 693 و البدایة و النهایة، ج 5، ص 77 و الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 624 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 129 و دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، ج 5، ص 414 و الروض الأنف فی شرح السیرة النبویة، ج 7، ص 422 و سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1377 ش، ج 2، ص 1052 و السیرة النبویةابن هشام، ج 2، ص 595 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 208 و نهایة الأرب فی فنون الأدب، ج 18، ص 101 و نهایة الإیجاز فی سیرة ساکن الحجاز، طهطاوی رفاعة، قاهره، دار الذخائر، 2006 م، چاپ اول، 388 و تاریخابنخلدون، ج 2، ص 473 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 128.
به نام خداوند بخشاینده مهربان. ای کسانی که ایمان آوردهاید، به پیمانها وفا کنید فرمانی است از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به عمرو بن حزم هنگامی که او را به یمن فرستاد. (که در آن) او را در همهی کارهایش به تقوای الهی فرمان داد؛ زیرا خداوند با آنان است که پروا پیشه کنند و آنان که نیکوکارند. به او فرمان داد: حق را چنان طلب کند که خداوند به او دستور داده است. و مردمان را به نیکی نوید، و آنان را به آن فرمان دهد. و به مردم قرآن آموزش دهد، و آنان را در آن فقیه و فهیم گرداند و مردم را باز دارد از اینکه بدون طهارت کسی به قرآن دست زند.
مردم را به آنچه که به سود و ضرر آنان است، آگاه سازد. و در امور حقّ با مردم نرمی به خرج دهد و در (منع از) ستم بر آنان سخت گیرد؛ زیرا خداوند، ستم را ناپسند شمرده و از آن باز داشته و فرموده است: «بدانید که نفرین الهی بر ستمکاران
1) (1)
است». و مردم را به بهشت و کرداری که موجب دست یافتن به آن میشود نوید دهد و مردم را از آتش جهنم و کرداری که موجب گرفتار آمدن در آن میشود بیم دهد.
با مردم، مدارا کند تا در دین آگاهی لازم را به دست آرند. و مناسک و سنتها و فرایض حجّ را به مردم بیاموزد. و مردم را از اینکه در یک لباس تنگ و چسبان نماز گزارند، باز دارد. مگر آنکه چنان گشاده باشد که دو کنارهاش را از دو سو بر شانه اندازند. و نیز آنان را از اینکه در یک لباس زانوان و پشت را به هم بندند، به گونهای که شرم گاهشان را به سوی آسمان در فضای باز قرار دهد، باز دارد. و نیز از آنکه اگر شخصی بخواهد موی سرش را در پشت خویش باقی گذارد، به هم ببافد، باز دارد.
و مردمان را اگر ماجرایی میان آنها پدید آید، از اینکه به سوی قبیلهها و عشیرهها فرا خوانند، باز دارد. بلکه فراخوانیشان باید به سوی خداوند یگانه و بیانباز باشد. پس اگر کسانی به سوی خداوند فرانخوانند و به سوی عشیرهها و قبایل گرایش دهند، با شمشیر به راه آورده شوند تا فراخوانیشان به سوی خداوند یگانه بیانباز شود.
و مردمان را (در وضو) به کامل شستن صورت و دستانشان تا آرنج و پاهاشان تا دو قوزک و اینکه سرهاشان را مسح کنند، چنان که خداوند به آنها دستور داده است، فرمان دهد. و او را به گزاردن نماز در (اول) وقتش و به گونهی کامل انجام دادن رکوع (و سجود) و خشوع فرمان میدهم. و اینکه نماز صبح را به هنگام سپیدهدم بگزارد و به گزاردن نماز ظهر به وقت گرایش آفتاب (از نصف النهار) به سوی مغرب مبادرت ورزد و نماز عصر را وقتی که آفتاب پشت به زمین کرده باشد و نماز مغرب را وقتی که شب فرا میرسد بگزارد، نماز مغرب را تا آن زمان که
ستارگان در آسمان آشکار میشوند، به تأخیر نیاندازد. و نماز عشا را در آغاز شب بگزارد.
و آنان را به شتافتن به سوی نماز جمعه در زمانی که برای آن اذان گفته شود، و نیز غسل کردن به هنگام رفتن به نماز جمعه فرمان دهد.
و به او فرمان میدهم که از غنیمتها، خمس الهی و نیز زکاتی را که بر آنان واجب گشته به شرح زیر بردارد: کشتزاری که آب باران آبیاریاش کرده است، یک دهم فرآوردهاش و از کشتزاری که با دلو آبیاری شده است نصف یک دهم (یک بیستم) و هر ده شتر دو گوسفند و هر بیست شتر، چهار گوسفند. و از هر چهل گاو، یک گاو و از هر سی گاو، یک گوساله نر یا ماده یک یا دو ساله. و از هر چهل گوسفند که به چرا روند، یک گوسفند چرا که آن فریضه الهیای است که خداوند بر مؤمنان در باب زکات فرض نموده است. و اگر کسی افزون بر آن انفاق کند، او را بهتر است.
و آنکه اگر شخصی از یهود یا ترسایان، خالصانه اسلام آورد و به دین اسلام درآید، از مؤمنان است، که هر آنچه برای مؤمنان میباشد، برای او نیز خواهد بود. و اگر کسی بر نصرانیت و یهودیت خود استوار ماند، (به زور) از آن برگردانده نمیشود.
و در هر حال چه مرد باشد یا زن، آزاد باشد یا برده، باید یک دینار کامل یا برابر آن لباس، جزیه بپردازد. پس اگر کسی آن را بپردازد در پناه خداوند و فرستاده اوست. و اگر کسی از پرداختن آن سرباز زند، دشمن خدا و رسول او و مؤمنان است. رحمت خداوند بر محمّد و درود و بخشایش و برکاتش براو باد.
این نامه، به سبب در برداشتن معارف، احکام فقهی و مسائل اخلاقی از اهمیت ویژهای برخوردار است و از آنجا که آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم، نامه را به کارگزار خود در یمن نوشته است، چنین برداشت میشود که همهی کارگزاران و مدیران در حکومت اسلامی وظیفه دارند تا در کنار دیگر وظایف حکومتی خود، به نیازهای معنوی مردم نیز توجه داشته و با سرمشق قرار دادن محتوای این نامه، در راه نشر و گسترش معارف و آموزههای دینی بپردازند و دراین راستا کوشا باشند.
آن حضرت، نامه را با نام خداوند رحمان و رحیم آغاز میکند. و همانگونه که در نامههای دیگر مانند نامه به نجاشی بیان شد، این مسئله، نشان گر اهمیت نام خداوند در آغاز کارها میباشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، نامه را با جملهی
«هَذَا بَیَانٌ(1)
در نسخه های البدایة و النهایة و دلائل النبوة، به جای کلمة «بیان»، کلمة «کتاب» آمده است.
مِنْ اللّهِ وَرَسُولِهِ» آغاز میفرماید و معنایش آن است که این نامه، بیانی از سوی خداوند و فرستاده او میباشد. و اینکه در این فقره از نامه، نام خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، کنارهم آمدهاند، نشان گر آن است که سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، چیزی جز کلام خداوند نیست و پیام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، همان پیام خداوند است و از هم جدایی ندارند و محتوای این نامه، کلام خداوند است1) (1)
که به فرمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در قالب سطرها و جملهها بر صفحههای کاغذ نوشته شده است.(1)
مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 524.
میفرماید:
«یَا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ عَهْدٌ(2)مِنْ مُحَمّدٍ النّبِیّ رسولالله لِعَمْرِو بْنِ حَزْمٍ حِینَ بَعَثَهُ إلَی الْیَمَنِ». ای کسانی که ایمان آوردهاید به همهی پیمانها وفا کنید. (این نامه) عهد و پیمانی است از محمد نبی، فرستاده خداوند به سوی عمرو بن حزم، آنگاه که او را به سوی یمن گسیل داشت.
یکی از موضوعهای اجتماعی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دراین نامه به آن تصریح میکند، لزوم پای بندی به عقدها و عهدهای میان مردم است. و از آنجا که آن را در همان آغاز نامه و پیش از هر موضوع دیگری، طرح و با بهرهگیری از آیهی قرآن کریم،(3)بر پایداری همهی مؤمنان نسبت به آن تأکید میکند، به دست میآید که موضوع وفای به عقدها و عهدها در اندیشهی والای پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم، از اهمیت ویژهای برخوردار است. از اینرو شایسته است درباره معنا و مفهوم عهد و عقد، جایگاه و اهمیت آن و نیز رهنمودهای دینی دراین باره، کمی بحث و بررسی شود.
معنای عقد و عهد:
عقد، به معنای گره زدن و بستن چیزی به چیز دیگر است، بهگونهای که به خودی خود از یک دیگر جدا نشوند. لازمه گره خوردن این است که هر یک ملازم دیگری باشد، و از آن جدا نباشد. مثل بستن و گره زدن یک ریسمان به ریسمانی مثل خودش. و اما مردم، برای اداره زندگی خود، این لوازم در گره خوردن را در گرههای معنوی نیز مانند عقد خرید و فروش، اجاره و دیگر داد و ستدها و نیز در قراردادهای اجتماعی ودینی، سرایت دادند.
بنابراین عقد و یا عهد، عبارت است از هرگونه گره زدن و قراردادی است که التزام به پایداری در بقای آن، و التزام به نگسستن آن درکار باشد. و گاه ازاین التزام با «وفای به عهد»، یاد میشود. و این اختصاصی به عقد و عهد خاصی ندارد، بلکه همانگونه که قرآن کریم در آیه اول سوره مائده أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ، بر آن تصریح فرموده است؛ وفای به عقد و تعهد به عهد، شامل همهی مصادیق آن میشود، و هر چیزی که میان مردم، عقد و پیمان شمرده شود و تناسبی با وفا داشته باشد را در بر میگیرد؛ چه آن عقد و گره با زبان بسته شود، مانند عقد بیع، که عبارت است از نوعی ربط ملکی میان کالا و خریدار، بهگونهای که خریدار پس از عقد بتواند در آن کالا، هرگونه که بخواهد تصرف کند، و علاقهای که فروشنده پیشتر با آن کالا داشت بریده شود، و دیگر نتواند در آن کالا تصرف کند چون دیگر مالکیتی در آن ندارد.
و مثل عقد نکاح، که عبارت است از: ایجاد رابطهی زناشویی بهگونهای که مرد بتواند از آن زن تمتع ببرد و عمل زناشویی با او انجام دهد و آن زن دیگر نتواند چنین رابطهای با دیگر مردان برقرار نماید.(1)
التبیان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 413 و الأصفی فی تفسیرالقرآن، ج 1، ص 257 و تفسیر نمونه، ج 4، ص 242.
اهمیت وفای به عهد و پیمان:
بشر در طول تاریخ زندگیش، هرگز از عهد و وفای به آن بینیاز نبوده و نخواهد بود، و او از همهی مزایایی که از زندگی اجتماعی خود بهره میبرد، و همهی حقوق زندگی اجتماعی که با تامین آنها آرامش میابد، همه بر اساس وفای به عقد، عهد و پیمانها استوار است. و اگر عهد و پیمانی در کار نباشد و وفای به آنها لازم نباشد، هیچگاه کسی مالک چیزی نمیشود و نمیتواند از امکانات موجود در اجتماع بهرهمند شود. و در واقع رکن اصلی زندگی اجتماعی انسان که همان عدالت است، تنها با وفای به عهدها معنا پیدا میکند.
بنابراین وفای به عهد و پیمان، پیش از آنکه یک موضوع دینی باشد، موضوعی انسانی و بشری است؛ هر انسان و اگرچه پیرو آیین الهی نباشد و هیچ پیامبری را نیز باور نداشته باشد، برای آنکه در پناه اجتماع بتواند به زندگی خود ادامه دهد، خود را ملزم به وفای به عهدها و پیمانهای بسته شده در میان خود میدانند، و بر بایستگی التزام به آنها پافشاری میکند. هرچند امکان دارد نسبت به پیمانهایی که با ملتها و قومهای غیر خود میبندند وفادار نباشند. علی علیه السلام، در نهج البلاغه خطاب به مالک اشتر میفرماید:
1) (1)
«وَ إِنْ عَقَدْتَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ عَدُوٍّ لَکَ عُقْدَةً، أَوْ أَلْبَسْتَهُ مِنْکَ ذِمَّةً، فَحُطْ عَهْدَکَ بِالْوَفَاءِ وَ ارْعَ ذِمَّتَکَ بِالْأَمَانَةِ، وَ اجْعَلْ نَفْسَکَ جُنَّةً دُونَ مَا أَعْطَیْتَ، فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَیْءٌ، النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ، وَ تَشَتُّتِ آرَائِهِمْ، مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ، وَ قَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ، لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ، فَلَا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِکَ وَ لَا تَخِیسَنَّ بِعَهْدِکَ، وَ لَا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّکَ، فَإِنَّهُ لَا یَجْتَرِئُ عَلَی اللَّهِ إِلَّا جَاهِلٌ شَقِیٌّ»(1)
شرحنهجالبلاغة، ابنأبیالحدید، ج 17، ص 106.
اگر پیمانی میان تو و دشمنت بسته شد، و یا تعهد پناه دادن را به او دادی، جامه وفاء را بر عهد خویش بپوشان، و تعهدات خود را محترم بشمار و جان خود را سپر تعهدات خویش قرار ده؛ زیرا هیچ فریضهی الهی نیست که همچون وفای به عهد و پیمان، مردم جهان با همهی اختلافهایی که دارند، نسبت به آن، این چنین اتفاق نظر داشته باشند؛ حتی مشرکان زمان جاهلیت، علاوه بر مسلمانان، آن را مراعات میکردند؛ زیرا پیامدهای پیمان شکنی را آزموده بودند. بنا براین هرگز پیمان شکنی مکن، و در عهد خود خیانت روا مدار، و دشمنت را مفریب؛ زیرا جز شخص جاهل و شقی، کسی گستاخی بر خداوند را روا نمیدارد.
و اما دین مبین اسلام، نسبت به این امر لازم و ضروری بیتفاوت نبوده و بر لزوم وفای به عهدها و عقدها، تأکید و پافشاری کرده است. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ . (2)ای کسانی که ایمان آورده اید! به
عقدها وفا کنید. و نیز میفرماید: وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً . (1)
اسراء، 34.
و به پیمان (خود) وفا کنید؛ زیرا که از پیمان پرسش خواهد شد.این آیه، مانند بیشتر آیههایی که وفای به عهد را مدح، و شکستن آن را سرزنش کرده، هم عهدهای میان افراد را در برمیگیرد، و هم عهدهای اجتماعی، قبیلهای و کشوری را. گرچه از دیدگاه اسلام، وفای به عهدهای اجتماعی، مهمتر از وفای به عهدهای فردی است.
اسلام، وفای به عهد و پیمان را لازم میداند و اگرچه با کافران و مشرکان و هرکسی که به خدای یکتا و فرستاده اعظم او صلی الله علیه و آله و سلم، ایمان نداشته باشد. همانگونه که در سوره برائت میفرماید: بَراءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللّهِ، وَ أَنَّ اللّهَ مُخْزِی الْکافِرِینَ وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الْأَکْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللّهِ، وَ بَشِّرِ الَّذِینَ کَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِیمٍ إِلاَّ الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً، وَ لَمْ یُظاهِرُوا عَلَیْکُمْ أَحَداً، فَأَتِمُّوا إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلی مُدَّتِهِمْ، إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ فَخَلُّوا سَبِیلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ. وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ
1) (1)
لا یَعْلَمُونَ. کَیْفَ یَکُونُ لِلْمُشْرِکِینَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلاَّ الَّذِینَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ.
(این آیهها)، اعلام بیزاری است از سوی خداوند و پیامبرش نسبت به آن مشرکانی که با ایشان پیمان بستهاید. پس (ای مشرکان!) چهار ماه (دیگر با امنیت کامل) در زمین بگردید و بدانید که شما نمیتوانید خدا را به ستوه آورید، و این خداست که رسواکننده کافران است. و (این آیهها)، اعلامی است از سوی خدا و پیامبرش، به مردم در روز حجّ اکبر که خدا و پیامبرش در برابر مشرکان تعهّدی ندارند (با این حال) اگر (از کفر) توبه کنید آن برای شما بهتر است، و اگر روی بگردانید پس بدانید که شما خدا را درمانده نخواهید کرد و کسانی را که کفر ورزیدند از عذابی دردناک خبر ده.
مگر آن مشرکانی که با آنان پیمان بستهاید، و چیزی از (تعهّدات خود نسبت به) شما فروگذار نکرده، و کسی را بر ضدّ شما پشتیبانی ننمودهاند. پس پیمان اینان را تا (پایان) مدّتشان تمام کنید؛ زیرا خداوند، پرهیزگاران را دوست دارد. پس چون ماههایِ حرام سپری شد، مشرکان را هر کجا یافتید بکشید و آنان را دستگیر کنید و به محاصره درآورید و در هر کمین گاهی به کمین آنان بنشینید. پس اگر توبه کردند و نماز برپا داشتند و زکات دادند، راه برایشان گشاده گردانید؛ زیرا خداوند، آمرزنده مهربان است. و اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست، پناهش ده؛ تا کلام خدا را بشنود، سپس او را به مکان امنش برسان؛ زیرا آنان قومی نادانند. چگونه مشرکان را نزد خدا و نزد فرستاده او عهدی تواند بود؟ مگر با کسانی که کنار مسجد الحرام پیمان بستهاید. پس تا با شما (بر سر عهد) پایدارند، با آنان پایدار باشید، زیرا خدا پرهیزگاران را دوست میدارد.
این آیهها، همانگونه که از سیاقش برمیآید پس از فتح مکه نازل شده است؛ پس از آنکه خدای تعالی در آن روز مشرکین را خوار کرد، و قوت و شوکتشان را از میان برد، اینک در این آیهها، بر مسلمانان واجب کرده که سرزمین تحت تصرف خود را که بر آن تسلط یافتهاند، از قذارت و پلیدی شرک پاک کنند، و به همین منظور، خون مشرکان را بدون هیچ قید و شرطی هدر کرده، مگر آنکه ایمان آورند، و با این حال گروهی از مشرکان را که میان آنها و مسلمانان عهدی برقرار شده استثناء کرده، و فرموده متعرض آنان نشوند، و اجازه هیچ گونه آزار و اذیت آنان را به مسلمانان نداده، با اینکه روزگار، روزگار ضعف مشرکان و قوت و شوکت مسلمانان بوده است، و هیچ عاملی نمیتوانسته مسلمانان را از آزار و اذیت آنها باز دارد، و همهی اینها به سبب احترامی است که اسلام برای عهد و پیمان قائل است.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 5، ص 158.
میفرماید:
«أَمَرَهُ بِتَقْوَی اللّهِ فِی أَمْرِهِ کُلّهِ فَإِنّ اللّهَ مَعَ الّذِینَ اتّقَوْا وَاَلّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ». او را در همهی کارهایش، به تقوای الهی فرمان داد؛ زیرا «خداوند با آنان است که پروا پیشه کنند و آنان که نیکوکارند».
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در طلیعهی دستورهای خود به عمرو، اورا به رعایت تقوا سفارش میکند. و با استشهاد به آیهی قرآن کریم، بر لزوم رعایت آن تأکید میکند. و آن را راز موفقیت کارگزار خود در یمن میداند. به این بیان که؛ امیر و حاکمی میتواند در مدیریت دینی خود موفق باشد و مردم را در حریم ایمان وارد و آنها را
1) (1)
به راه راست، هدایت و در پایان به سرمنزل مقصود فلاح و رستگاری برساند که از نعمت نصرت الهی و امداد خداوند منان برخوردار باشد، و این نعمت تنها با رعایت تقوا و پرهیزکاری به دست میآید. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ1 خداوند با آنان است که پروا پیشه کنند و آنان که نیکوکارند.
همان گونه که در نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، به علاء بن حضرمی نیز بیان شد، معیت در این آیه و مانند آن، معیت نصرت و یاری و رحمت است. بنابراین خداوند، کسی را در کارهایش یاری میکند که او پیشتر بر اساس موازین تقوا، به بندگی خداوند پرداخته باشد.
لازم است بیان شود که تقوا، بنابر روایات معصومین علیهم السلام، به معنای دانستن و عمل کردن به دانستههاست. همانگونه که پیامبر خداوند صلی الله علیه و آله و سلم، میفرماید:
«تَمامُ التَّقْوی أَنْ تَتَعَلَّمَ مَا جَهِلْتَ وَتَعْمَلَ بِمَا عَلِمْتَ»(1). همهی تقوا، آن است که آنچه را نمیدانی، یاد بگیری و به آنچه یادگرفته ای، عمل کنی. بنابراین مدیر و کارگزار با تقوا، کسی است که به نیازهای مادی و معنوی مردم و چگونگی رفع آنها آگاه باشد و افزون بر آن، ابزار و مقدمات اجرای آن دانستهها را فراهم کرده، در مقام عمل برآید.
1) (2) نزهة الناظر وتنبیه الخاطر، حلوانی حسین، قم مدرسة الإمام المهدی علیه السلام، 1408 ق، چاپ اول، ج 2، ص 120.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، پس از سفارش به تقوا و بیان ثمرهی آن، به شرح وظائف کارگزار خود میپردازد، و در عرصههای فرهنگ قرآنی و اخلاق اسلامی، فقه فردی، فقه اقتصادی، فقه سیاسی، فلسفه احکام، اهمیت و جایگاه فقه و مانند آن، دستورهایی صادر میکند تا کارگزارشها به کارگیری آنها مردم را بیش از پیش با دین الهی آشنا، و ایمان آنها را تثبیت، و به سوی هدایت، رهنمون سازد. وآن دستورها عبارتند از:
الف). خدامحوری در کارها:
«وَأَمَرَهُ أَنْ یَأْخُذَ بِالْحَقّ کَمَا أَمَرَهُ اللّهُ» .(پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم،) به او فرمان داد که حق را چنان طلب کند که خداوند به او دستور داده است.
ب). تشویق به کار خیر:
«وَأَنْ یُبَشّرَ النّاسَ بِالْخَیْرِ وَیَأْمُرَهُمْ بِهِ». و مردمان را به نیکی نوید و آنان را به آن فرمان دهد.
ج). نشر معارف و آموزههای قرآن:
«وَیُعَلّمَ النّاسَ الْقُرْآنَ وَیُفَقّهَهُمْ فِیهِ وَیَنْهَی النّاسَ فَلَا یَمَسّ الْقُرْآنَ انسان إلّا وَهُو طَاهِرٌ». و به مردم قرآن آموزش داده، و آنان را، در قرآن، فقیه و فهیم گرداند. و مردم را باز دارد از اینکه بیطهارت، کسی به قرآن دست زند.
ت). اطلاع رسانی سودمند:
«وَیُخْبِرَ النّاسَ بِاَلّذِی لَهُمْ وَاَلّذِی عَلَیْهِمْ». و مردم را به آنچه که به سود و ضرر آنان است، آگاه سازد.
د). ظلم ستیزی:
«وَیَلِینَ لِلنّاسِ فِی الْحَقّ وَیَشُدّ عَلَیْهِمْ فِی الظّلْمِ فَإِنّ اللّهَ کَرِهَ الظّلْمَ وَنَهَی عَنْهُ فَقَالَ (أَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَی الظّالِمِینَ)1». و در امور حقّ با مردم نرمی به خرج دهد و در (منع از) ستم بر آنان سخت گیرد. چون که خداوند ستم را ناپسند شمرده و از آن باز داشته و فرموده است: بدانید که نفرین الهی بر ستمکاران است.
ه). بشارت و انذار:
«وَیُبَشّرَ النّاسَ بِالْجَنّةِ وَبِعَمَلِهَا. وَیُنْذِرَ النّاسَ النّارَ وَعَمَلَهَا». و مردم را به بهشت و کرداری که موجب دست یافتن به آن میشود نوید دهد. و مردم را از آتش جهنم و کرداری که موجب گرفتار آمدن در آن میشود بیم دهد.
و). تشویق به دین پژوهی:
«وَیَسْتَأْلِفَ النّاسَ حَتّی یَفْقَهُوا فِی الدّینِ». با مردم مدارا کند تا در دین آگاهی لازم را به دست آرند.
ز). بیان احکام و واجبات حج:
«وَیُعَلّمَ النّاسَ مَعَالِمَ الْحَجّ وَسُنّتَهُ وَفَرِیضَتَهُ وَمَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ فی الْحَجِ الْأَکْبَرِ وَالْحَجِ الْأَصْغَرِ و هُوَ الْعُمْرَةُ». و احکام حج و سنتها و فریضههای آن را به مردم بیاموزد، و آنچه خداوند به آن درباره حج اکبر و حج اصغر که همان عمره میباشد، امر کرده است را به آنها یاد دهد.
ح). آموزش آداب نماز گزاردن:
«وَیَنْهَی النّاسَ أَنْ یُصَلّیَ أَحَدٌ فِی ثَوْبٍ وَاحِدٍ صَغِیرٍ إلّا أَنْ یَکُونَ ثَوْبًا یُثْنِی طَرَفَیْهِ عَلَی عَاتِقَیْهِ وَیَنْهَی النّاسَ أَنْ یَحْتَبِیَ أَحَدٌ فِی ثَوْبٍ وَاحِدٍ یُفْضِی بِفَرْجِهِ إلَی السّمَاءِ». و مردم را از اینکه در یک لباس تنگ و چسبان نماز گزارند، باز دارد. مگر آنکه چنان گشاده باشد که دو کنارهاش را از دو سو بر شانه اندازند. و نیز آنان را از اینکه در یک لباس، زانوان و پشت را به هم بندند، بگونهای که شرم گاهشان را به سوی آسمان در فضای باز قرار دهد، باز دارد.
ط). نهی از بافتن موی سر در مردان:
«وَیَنْهَی أَنْ یُعَقّصَ أَحَدٌ شَعْرَ رَأْسِهِ فِی قَفَاهُ». و نیز از آنکه اگر شخصی بخواهد موی سرش را در پشتسر خویش باقی گذارد، وبه هم ببافد، باز دارد.
ی). مبارزه با قوم گرایی:
«وَیَنْهَی إذَا کَانَ بَیْنَ النّاسِ هَیْجٌ عَنْ الدّعَاءِ إلَی الْقَبَائِلِ وَالْعَشَائِرِ وَلْیَکُنْ دَعْوَاهُمْ إلَی اللّهِ عَزّ وَجَلّ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ فَمَنْ لَمْ یَدْعُ إلَی اللّهِ وَدَعَا إلَی الْقَبَائِلِ وَالْعَشَائِرِ فَلْیُقْطَفُوا بِالسّیْفِ حَتّی تَکُونَ دَعْوَاهُمْ إلَی اللّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ». و مردمان را اگر ماجرایی میان آنها پدید آید، از اینکه سوی قبیلهها و عشیرهها فرا خوانند، باز دارد. بلکه فراخوانیشان باید به سوی خداوند یگانه و بیانباز باشد. پس اگر کسانی به سوی «اللَّه» فرانخوانند و به سوی عشیرهها و قبیلهها گرایش دهند، با شمشیر به راه آورده شوند تا فراخوانیشان به سوی خداوند یگانه بیانباز شود.
قوم گرایی سبب اضمحلال اجتماع و حکومت:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، دراین بخش از نامه از عمرو بن حزم میخواهد تا با کسانی که قوم گرایی و قبیله پرستی را رواج میدهند، مبارزه و مقابله نماید. آن حضرت با این فرمان، این پیام را به همهی مردم ابلاغ میکند که اسلام، مسئلهی تاثیر انشعاب قومی، در تجزیه سرزمین اسلامی و پدید آمدن اجتماع در هر قطعهای از آن را لغو کرده است. یعنی، اجازه نمیدهد صرف اینکه جمعیتی در قومیت یکی هستند، سبب آن شود که آن قوم از دیگر قومها جدا گشته و برای خود مرز جغرافیایی معین نموده و از دیگران متمایز شوند؛ برای اینکه عامل اصلی در قوم گرایی؛ یا بدویت و صحرانشینی است، که زندگی در آنجا قبیلهای و طایفهای است، و یا منطقه زندگی و وطن ارضی است. بنابراین «بدویت» و «اختلاف مناطق زمین»، دو عامل اصلی که سبب شده که هر قومی، قطعهای از قطعههای کرهی زمین را بر اساس تلاشی که در زندگی داشتهاند، ویژه خود سازند؛ اگر زورشان بیشتر و مردمشان سلحشورتر بوده، قطعه بزرگتری، و اگر کمتر بوده، قطعه کوچکتری را خاص خود کنند، و نام وطن بر آن قطعه بگذارند، و به آن سرزمین عشق بورزند، و با همهی توان از آن دفاع نمودند.
گرچه تنوع وطنها، در رابطه با نیازهای طبیعی بشر پیدا شده، و نیازهای او وادارش کرده که این مرزبندیها را بکند، ولی این مسئله به سبب پندار نادرست برخی از قومها و قبیلهها، گرفتار آسیب شده است؛ آن آسیب این است که؛ اهل یک وطن هر قدر متحدتر و در هم فشردهتر شوند، از دیگر مجتمعات بشری، بیشتر جدا میگردند، و در نتیجه انسانها، یک پارچگی خود را از دست میدهد و تجمع، جای خود را به تفرقه میدهد، و بشر به تفرق و تشتتی گرفتار میشود که از آن فرار میکرد. و از سویی کشورهای تازه تشکیل یافته، براساس توانش میکوشد تا دیگر
ملتها را زیر سلطهی خود در آورد و از آنها بهره کشی کند و از همین جاست که مسئلهی کشورهای بالادست و پایین دست پدید میآید و کشورهای قوی، کشورهای کوچک را استثمار میکنند.
و اما اسلام، برای دور ماندن انسانها از این آسیب اجتماعی، اعتبار این گونه چند دستگیها و امتیازها را لغو اعلام نموده، میکوشد تا اجتماع را بر پایهی عقیده بنا نهد، نه بر پایه جنسیت، قومیت، وطن و مانند آنکه پیامدهایی هم چون تفرقه، دشمنی و استثمار را در پیدارد.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 125.
ک). آموزش وضو:
«وَیَأْمُرَ النّاسَ بِإِسْبَاغِ الْوُضُوءِ وُجُوهَهُمْ وَأَیْدِیَهُمْ إلَی الْمَرَافِقِ وَأَرْجُلَهُمْ إلَی الْکَعْبَیْنِ وَیَمْسَحُونَ بِرُءُوسِهِمْ کَمَا أَمَرَهُمْ اللّهُ». و مردمان را (در وضو) به کامل شستن صورت و دستانشان تا آرنج، و اینکه پاهاشان تا دو قوزک و سرهاشان را مسح کنند، چنان که خداوند به آنها دستور داده است، فرمان دهد.
حکمت و چگونگی وضوء:
وضوء، یکی از عبادتها، و از مقدمات نماز به شمار میآید که دارای آثار ظاهری و معنوی برروی فرد وضوگیرنده میباشد؛ امام رضا علیه السلام، فرمود:
«إِنَّمَا أُمِرَ بِالْوُضُوءِ وَ بُدِئَ بِهِ لِأَنْ یَکُونَ الْعَبْدُ طَاهِراً إِذَا قَامَ بَیْنَ یَدَیِ الْجَبَّارِ عِنْدَ مُنَاجَاتِهِ إِیَّاهُ مُطِیعاً لَهُ فِیمَا أَمَرَهُ نَقِیّاً مِنَ الْأَدْنَاسِ وَ النَّجَاسَةِ مَعَ مَا فِیهِ مِنْ ذَهَابِ الْکَسَلِ وَ طَرْدِ النُّعَاسِ وَ تَزْکِیَةِ الْفُؤَادِ لِلْقِیَامِ بَیْنَ یَدَیِ الْجَبَّار»(2). فرمان
به وضو، برای این است که بندگان هنگام ملاقات خدا، پاک باشند و دستورات او را به کار بندند؛ از آلودگیها و نجاستها بر کنار شوند؛ افزون بر این، وضو سبب میشود که آثار خواب و کسالت از انسان کنار رفته و قلب، برای قیام در پیشگاه خدا نور و صفا یابد.
و اما درباره چگونگی وضو، قرآن کریم میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ . (1)
مائده، 6.
ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که برای نماز بپاخاستید، صورت و دستها را تا آرنج بشویید و سر و پاها را تا مفصل (یا برآمدگی پشت پا) مسح کنید.براساس این آیه، در وضو، سه عضو بدن شسته میشود و آنها عبارتند از: صورت، دست راست و دست چپ هستند. و سه عضو، مسح کشیده میشوند و آنها عبارتند از: سر، روی پای راست تا برآمدگی آن و پای چپ تا برآمدگی آن.
در اینجا یادآوری دو نکته بیفایده نخواهد بود؛ نخست آنکه در نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، پس از شستن صورت و دستها، شستن پاها آمده است که این با آیهی بالا سازگاری ندارد. و امکان دارد که راویان نامه که سنی مذهب هستند آن را بر مرحلهی مسح کشیدن پیش انداخته باشند، تا دست آویزی برای دیدگاه آنان درباره چگونگی وضو باشد،(2)که در نکته دوم توضیح داده خواهد شد.
دوم آنکه اهل سنت، هنگام وضو گرفتن، عمل شستن را از نوک انگشتان آغاز، و تا مرفق ادامه میدهند. و به بیانی آنها، دستها را به جای آنکه از مرفق تا نوک انگشتان بشویند، عکس آن را به جا میآورند و دلیل آنان کلمهی «الی» در آیه بالا است که میفرماید: فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ. یعنی، بشویید صورتتان را و بشویید دستهایتان را تا مرفق. آنان کلمه «الی» را «به سوی» معنا کردهاند. یعنی، دستهایتان را به سوی مرفق بشویید. بنابراین شستن از دستها، آغاز و با شستن مرفق، پایان میپذیرد.
و اما شیعه، میگوید: کلمهی «الی»، برای بیانِ حدِّ شستن است، نه چگونگی شستن؛ دستها باید تا مرفق شسته شود، نه این که شستن، به سوی مرفق باشد؛ و در واقع عبارت «إلی المرافق»، قید برای «ایدیکم» است که موضوع حکم است، نه خود حکم یعنی «فاغسلوا». پس «الی»، برای بیان حدّ شستن است نه چگونگی شستن؛ امّا این که این شستن از پایین به بالا باشد، چنان که در میان اهل تسنن رایج است، و یا از بالا به پایین باشد همانگونه که شیعه میگوید، آیه نسبت به آن، ساکت است؛ پس باید قرینهای از خارج آن را بیان کند، و یکی از این دو گونه شستن را معین کند.
بهترین قرینهای که معنای آیه را روشن میکند، روایات وارد شده از اهل بیت علیهم السلام میباشد؛ زیرا پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، این امامان معصوم و فرزندان به حق رسولاکرم صلی الله علیه و آله و سلم هستند که میتوانند بیان گر سیره راستین جدّشان باشند. و اما آنچه از امامان علیهم السلام به ما رسیده، بیان گر همین وضویی است که عالمان شیعه به آن باور
دارند.(1)
نک: المیزان فی تفسیر القرآن و تفسیر نمونه، ج 4، ص 286.
در روایتی نقل شده که از امام باقر علیه السلام دربارهی وضوی رسولاکرم صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدند. حضرت فرمود تا ظرف آبی آوردند، دست راست خود را در آب فرو برد و مشتی از آن آب را برگرفت و به صورت خود ریخت و صورت خود را با آن شست؛ سپس دست چپ خود را در آب فرو برد و مشتی از آن گرفت و به ساعد خود (یعنی از مرفق به پایین) ریخت، و دست راست خود با آن شست؛ ولی هماره دست را از بالا به پایین کشید، و هیچگاه از پایین به سوی بالا نکشید؛ نه در دست راست،..».(2)و از سویی اهل تسنن هم، این گونه وضو گرفتن را خلاف آیه و باطل ندانستهاند؛ چنان که فخر رازی از دانشمندان اهل تسنن، در ذیل همین آیه، در مسئله 33 مینویسد: «فقها، عموماً شستن از آرنج به طرف سرانگشتان را مخّل صحت وضو نمیدانند، ولی آن را مخالف سنّت بر میشمارند»(3). در مورد مسح، شیوهی مسح شیعه موافق نص قرآن است و شیوهی اهل سنت مخالف آن میباشد.
ل). اقامه نماز و آموزش آداب آن:
«وَأَمَرَ بِالصّلَاةِ لِوَقْتِهَا، وَإِتْمَامِ الرّکُوعِ وَالسّجُودِ وَالْخُشُوعِ وَیُغَلّسُ بِالصّبْحِ وَیُهَجّرُ بِالْهَاجِرَةِ حِینَ تَمِیلُ الشّمْسُ وَصَلَاةُ الْعَصْرِ وَالشّمْسُ فِی الْأَرْضِ مُدْبِرَةٌ وَالْمَغْرِبِ حِینَ یُقْبِلُ اللّیْلُ لَا یُؤَخّرُ حَتّی تَبْدُوَ النّجُومُ فِی السّمَاءِ وَالْعِشَاءِ أَوّلَ اللّیْلِ وَأَمَرَ بِالسّعْیِ إلَی الْجُمُعَةِ إذَا نُودِیَ لَهَا، وَالْغُسْلِ
عِنْدَ الرّوَاحِ إلَیْهَا». و به گزاردن نماز در (اول) وقتش و بهگونه کامل انجام دادن رکوع (و سجود) و خشوع فرمان دهد. و اینکه نماز صبح را به هنگام سپیدهدم بگزارد و به گزاردن نماز ظهر به وقت گرایش آفتاب (از نصف النهار) به سوی مغرب مبادرت ورزد و نماز عصر را آنگاه که آفتاب پشت به زمین کرده باشد و نماز مغرب را وقتی که شب فرا میرسد بگزارد، نماز مغرب را تا آن زمان که ستارگان در آسمان آشکار میشوند، به تأخیر نیاندازد. و نماز عشا را در آغاز شب بگزارد.
و آنان را به شتافتن به سوی نماز جمعه در زمانی که برای آن اذان گفته شود، و نیز غسل کردن به هنگام رفتن به نماز جمعه فرمان دهد.
فلسفه تقسیم شدن هفده رکعت، از نمازهای واجب شبانه روزی به وقتهای مُعین، میتواند چند علت داشته باشد:
انسان در زندگی این جهان با توجه به «عوامل غافل کننده»، به یادآوری نیاز دارد که در فاصلههای زمانی معین، خدا و رستاخیز و هدف آفرینش را به یاد آورد و خود را از غرق شدن در گرداب غفلت و بیخبری حفظ کند. نماز، مهمترین نقش را در توجّه انسان به خدا دارد، چنان که قرآن در این باره میفرماید: وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی.1 نماز را به پادار تا به یاد من باشی. از این رو ذات اقدس الهی، نماز را در وقتهای معین واجب فرموده است:
اول صبح، انسان هنگامی که از خواب بلند میشود، پیش از هر چیز باید سراغ نماز رود، قلب و جان خود را با یاد خدا صفا دهد، از او نیرو و کمک بگیرد و خود را برای کوشش و تلاش هم راه با پاکی و راستی آماده سازد.
وسط روز، هنگامی که انسان غرق کارهای روزانه میشود و چه بسا میان او و یاد خدا فاصله ایجاد شود، دوباره با نماز خدا را به یاد میآورد و اگر بر اثر غفلت، گرد و غباری بر قلب او نشسته آن را شست و شو میدهد.
در انتهای روز، هنگامی که انسان میخواهد دست از کارهای روزانه بردارد، بار دیگر با نماز و توجّه به خدا، روح خود را صفا میبخشد.
از جمله اموری که اسلام به آن عنایت فراوان دارد، نظم است؛ که مهمترین عامل پیشرفت و موفقیت انسان در امور دین و دنیا، میباشد. علی علیه السلام، در آخرین وصیت خویش پس از آنکه شمشیر ابن ملجم، پیشانی آن حضرت را شکافت؛ فرزندان و همهی پیروان خود را به نظم سفارش فرمود:
«أُوصِیکُمَا وَ جَمِیعَ وُلْدِی وَ أَهْلِی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتَابِی بِتَقْوَی اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِکُم»(1)
نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1378 ش، چاپ چهاردهم، نامه 47.
. شما حسن وحسین و دیگر فرزندانم و بستگانم و هر کسی که وصیت من به او برسد، به تقوای الهی و نظم در امور زندگی سفارش میکنم.1) (1)
تقسیم نماز در وقتهای معین، به انسان درس نظم میدهد. بشر باید همه امور زندگی را با نظم اداره کند، نماز، کار، استراحت، تفریح، دید و بازدید، غذاخوردن و... باید در وقت خود انجام شود که در این صورت وقت او بیهوده تلف نمیشود، بلکه برکت پیدا کرده، به همه برنامههای خود میرسد.
متفکران اجتماعی برای اداره امور جامعه، وقت شناسی را لازم میدانند؛ مردمی که وقت شناس باشند، وعدهی بیجا و قول دروغ نمیدهند و سبب ناراحتی و ضایع شدن عُمر برادران خود نمیشوند. نماز خواندن در اوقات پنج گانه، حسّ وقت شناسی را در انسان توسعه میدهد.(1)
تفسیر نمونه، ج 4، ص 106.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، از عمرو بن حزم انصاری میخواهد تا مردم را به شرکت فعال در نماز جمعه فراخواند. این دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به سبب اهمیت و جایگاه نماز جمعه و تأثیرات مهم آن در اجتماع میباشد؛ زیرا نماز جمعه، پیش از هر چیز یک عبادت بزرگ دسته جمعی است، و اثر عمومی عبادت که تلطیف روح و جان و شستن دل از آلودگیهای گناه و زدودن زنگار معصیت از قلب میباشد را در بردارد. به ویژه این که نماز جمعه دو خطبه دارد که مشتمل بر انواع موعظهها، اندرزها و فرمان به تقوا و پرهیزگاری است.
1) (1)
و اما نماز جمعه از نظر اجتماعی و سیاسی، یک کنگره بزرگ هفتگی است که پس از حج، بزرگترین کنگره اسلامی میباشد، و به همین دلیل در روایتی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردهاند که: جمعه، حج کسانی است که برای شرکت در مراسم حج، قدرت ندارند.(1)
بحارالانوار، ج 86، ص 197.
در حقیقت اسلام، به سه اجتماع بزرگ اهمیت میدهد؛ اجتماعهای روزانه که در نماز جماعت حاصل میشود، اجتماع هفتگی که در مراسم نماز جمعه است و اجتماع حج که در کنار خانه خدا هر سال یک بار انجام میگیرد.
نقش نماز جمعه، در این میان بسیار مهم است به ویژه این که یکی از برنامههای خطیب در خطبه نماز جمعه، بیان مسائل مهم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است و به این ترتیب این اجتماع بزرگ و پرشکوه میتواند منشأ برکات فراوانی شود؛ مانند، آگاهی بخشیدن به مردم در زمینهی معارف اسلامی و رویدادهای مهم اجتماعی و سیاسی، ایجاد همبستگی و انسجام هر چه بیشتر میان صفوف مسلمانان، به گونهای که دشمنان را به وحشت افکند و پشت آنان را بلرزاند، تجدید روح دینی و نشاط معنوی برای توده مردم مسلمان و جلب همکاری برای حل مشکلات عمومی.
به همین دلیل همیشه دشمنان اسلام، از نماز جمعهای که دستورهای اسلامی دقیقاً در آن رعایت شود بیم دارند.
و نیز به همین دلیل نماز جمعه، همیشه به عنوان یک اهرم نیرومند سیاسی در دست حکومتها بوده است، و حکومتهای عدل هم چون حکومت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از آن بهترین بهره برداریها را به نفع اسلام میکردند. امام خمینی رحمه الله، در این باره میفرماید:
1) (1)
«یکی از برکات این نهضت و انقلاب، همین اقامه نمازجمعههاست، در صدر اسلام هم نمازجمعه و مساجد چنین وضعی داشتند که اجتماعات وسیلهای بودند برای رفع گرفتاریهای مسلمین و تصمیم گیری درباره مقابله با دشمنان اسلام...»(1)
صحیفه امام، ج 17، ص 53.
.در طول تاریخ موردهایی مشاهده میشود که هر کس میخواست، بر ضد حکومتی قیام کند، نخست از شرکت در نماز جمعه او خودداری میکرد، چنان که در داستان عاشورا آمده است، گروهی از شیعیان کوفه در خانهی سلیمان بن صرد خزاعی جمع شدند، و نامهای خدمت امام حسین علیه السلام فرستادند؛ در نامه آمده بود، نعمان بن بشیر والی بنی امیه بر کوفه، منزوی شده و ما در نماز جمعه او شرکت نمیکنیم، و چنان چه بدانیم شما به سوی ما حرکت کرده اید او را از کوفه بیرون خواهیم کرد»(2).
امام سجاد علی بن الحسین علیهما السلام، در صحیفه سجادیه میفرماید:
«اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا الْمَقَامَ لِخُلَفَائِکَ وَ أَصْفِیَائِکَ وَ مَوَاضِعَ أُمَنَائِکَ فِی الدَّرَجَةِ الرَّفِیعَةِ الَّتِی اخْتَصَصْتَهُمْ بِهَا قَدِ ابْتَزُّوهَا».(3)خداوندا این (نماز جمعه و عید قربان) مقامی است که مخصوص خلفا و برگزیدگان و امنا بلندپایه تو است که ویژهی آنان نمودی و (خلفای جور بنی امیه) آن را به زور از اولیای حق گرفته و غصب کردهاند.
1) (1)
2) (2) الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، مفید محمد بن محمد بن نعمان، مؤسسهی آل البیت علیهم السلام لتحقیق التراث، بیروت، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع، 1414 ق، چاپ دوم، ج 2، ص 37.
3) (3) الصحیفةالسجادیة علیه السلام، امام سجاد علیه السلام، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1363 ش. ص 234
گاه میشود که دشمنان اسلام در طول هفته تبلیغات مسموم میکنند، ولی با یک خطبهی نماز جمعه و مراسم پرشکوه و حیات بخش آن، همه خنثی میشود، روح تازهای در کالبدها دمیده، و خون تازهای در عروق جامعه اسلامی به حرکت در میآید.
«وَأَمَرَهُ أَنْ یَأْخُذَ مِنْ الْمَغَانِمِ خُمُسَ اللّهِ وَمَا کُتِبَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ فِی الصّدَقَةِ مِنْ الْعَقَارِ عُشْرَ مَا سَقَتْ الْعَیْنُ وَسَقَتْ السّمَاءُ وَعَلَی مَا سَقَی الْغَرْبُ نِصْفُ الْعُشْرِ وَفِی کُلّ عَشْرٍ مِنْ الْإِبِلِ شَاتَانِ وَفِی کُلّ عِشْرِینَ أَرْبَعُ شِیَاهٍ وَفِی کُلّ أَرْبَعِینَ مِنْ الْبَقَرِ بَقَرَةٌ وَفِی کُلّ ثَلَاثِینَ مِنْ الْبَقَرِ تَبِیعٌ جَذَعٌ أَوْ جَذَعَةٌ وَفِی کُلّ أَرْبَعِینَ مِنْ الْغَنَمِ سَائِمَةً وَحْدَهَا شَاةٌ فَآنها فَرِیضَةُ اللّهِ الّتِی افْتَرَضَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ فِی الصّدَقَةِ فَمَنْ زَادَ خَیْرًا فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ». و به او فرمان میدهم که از غنیمتها خمس الهی و نیز زکاتی را که بر آنان واجب گشته به شرح زیر بردارد: کشتزاری که آب باران آبیاریاش کرده است، یک دهم فرآوردهاش و از کشتزاری که با دلو آبیاری شده است نصف یک دهم (یک بیستم) و هر ده شتر دو گوسفند و هر بیست شتر، چهار گوسفند. و از هر چهل گاو، یک گاو و از هر سی گاو، یک گوسالهی نر یا ماده یک یا دو ساله. و از هر چهل گوسفند که به چرا روند، یک گوسفند چرا که آن فریضهی الهیای است که خداوند بر مؤمنان در باب زکات فرض نموده است. و اگر کسی افزون بر آن انفاق کند، او را بهتر است.
«وَأَنّهُ مَنْ أَسْلَمَ مِنْ یَهُودِیّ أَوْ نَصْرَانِیّ إسْلَامًا خَالِصًا مِنْ نَفْسِهِ وَدَانَ بِدِینِ الْإِسْلَامِ فَإِنّهُ مِنْ الْمُؤْمِنِینَ لَهُ مِثْلُ مَا لَهُمْ وَعَلَیْهِ مِثْلُ مَا عَلَیْهِمْ وَمَنْ کَانَ عَلَی نَصْرَانِیّتِهِ أَوْ یَهُودِیّتِهِ فَإِنّهُ لَا یُرَدّ عَنْهَا، وَعَلَی کُلّ حَالِمٍ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی، حُرّ أَوْ عَبْدٍ دِینَارٌ وَافٍ أَوْ عِوَضُهُ ثِیَابًا. فَمَنْ أَدّی ذَلِکَ فَإِنّ لَهُ ذِمّةَ اللّهِ وَذِمّةَ رَسُولِهِ وَمَنْ مَنَعَ ذَلِکَ فَإِنّهُ عَدُوّ لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ جَمِیعًا، صَلَوَاتُ اللّهِ عَلَی مُحَمّدٍ وَالسّلَامُ عَلَیْهِ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَکَاتُه».
و بدانید که هر یهودی یا نصرانی که از روی صداقت مسلمان شود و وظایف یک مسلمان را انجام دهد، از مؤمنان است و در غم و شادی آنها شریک است و هر کسی که بخواهد بر نصرانیت یا یهودیت خویش باقی بماند، کسی مانع نمیشود و هر ذمی، مذکر باشد یا مؤنت، و آزاد باشد یا برده باید یک دینار کامل یا معادل آن لباس به عنوان جزیه بپردازد. هر کس این را ادا کند، در ذمهی خدا و ذمهی رسولش میباشد و هر کس از آن خودداری کند، دشمن خدا و رسولش و همه مؤمنین است... و السلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، براساس رسالت جهانی خود برآن شد تا نامهای به شاه ایران نگاشته، او و مردم ایران را به تسلیم دربرابر خدای یگانه فرا خواند:
بر آن شد سید فرخنده احوال که بر کسری نماید نامه ارسال
مطیع خود کند شاه عجم را دهد پیرایه دین محترم را
کند بر بتپرستان ملت اظهار لوای کفر را سازد نگونسار(1)
آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبر اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام، استر آبادی احمد بن حسن، تهران، قبله، چاپ اول، ص 241.
متن نامه به این صورت است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله إِلَی کِسْرَی عَظِیمِ فَارِسَ سَلَامٌ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی وَ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَدْعُوکَ بِدَاعِیَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنِّی أَنَا رسولالله إِلَی النَّاسِ کَافَّةً لِأُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرِینَ فَأَسْلِمْ تَسْلَمْ فَإِنْ أَبَیْتَ فَإِنَّ إِثْمَ الْمَجُوسِ عَلَیْکَ».(2)
1) (1)
2) (2) الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 10 و بحار الأنوار، ج 20، ص 389 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 655 وتاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، دیار بکری حسین، بیروت، دارالصادر، ج 2، ص 34 وتثبیت دلائل النبوة، ج 2، ص 438 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 11،
بنام خدای بخشنده مهربان، از محمد فرستاده خدا، به خسرو بزرگ ایران، سلام بر کسی که راهنمایی را پیروی کند و به خدا و رسولش ایمان آورد و گواهی دهد که معبودی جز خدای یگانه و بیانباز نیست و اینکه محمد، بنده و فرستاده او به همهی مردم است، و من تورا به خداوند فرامیخوانم؛ زیرا من فرستادهی خداوند به سوی مردم هستم تا هر که را زنده باشد، بیم دهم و حق بر کافران تثبیت شود، پس اسلام آور، تا سالم بمانی و اگر سرباز زدی، همانا گناه مجوس بر تو است.
برخی منابع، پس از عبارت «وَ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، جملهی «وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَدْعُوکَ بِدَاعِیَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» وجود ندارد.(1)و یا افزون بر آن پس از «فَإِنِّی أَنَا»، کلمهی «أَنّا» نیست.(2)و در برخی منابع دیگر جملهی «وَ أَدْعُوکَ بِدَاعِیَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنِّی أَنَا رَسُولُ اللَّهِ» ذکر نشده است و به جای کلمهی «اثم»، «آثام» آمده است.(3)و در برخی منابع دیگر پس از جملهی «وَ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ»، جملهی «فَإِنِّی أَنَا رَسُولُ اللَّهِ..»
آمده است.(1)
تاریخ ابن خلدون، ج 2 ق 2، ص 37.
و سید محسن امین در اعیان الشیعه، در آخر نامه جملهی «الّذیِنَ هُمْ أَتْباعُکَ» را افزوده است که در هیچ منبع دیگری یافت نمیشود.(2)ولی همانگونه که در سیرهی حلبی آمده است این جمله توضیح و تفسیر کلمهی «المجوس» میباشد، نه متن نامه.(3)و اما دربرخی دیگر از منابع روایی و تاریخی اصل نامه بهگونهای متفاوت با متن بالا نقل شده است: «مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله إِلَی کِسْرَی بِنِ هُرْمُزْدَ، أَمّا بَعْدُ فَاَسْلِمْ تَسْلِمْ وَإِلّا فَأَذِنْ بِحَرْبٍ مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ وَالسَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی».(4)یعنی، از محمد فرستاده خدا به کسری فرزند هرمز. اما بعد: پس اسلام بیاور تا سالم بمانی وگرنه اعلان جنگ با خدا و فرستادهی او کن و سلام برکسی که از هدایت پیروی کند.
ونزدیک به همین مضمون، در منابع دیگر نیز آمده است و در آن شرط شده است که در صورت نپذیرفتن اسلام از سوی کسری، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، اورا به جنگ و یا پذیرش جزیه تهدید کرده است.(5)ولی هیچ کدام از آن متنها نمیتواند نامهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به
1) (1)
2) (2) أعیان الشیعة، ج 1، ص 244.
3) (3) السیرة الحلبیة، ج 3، ص 346.
4) (4) مناقب آل أبی طالب، ابن شهر آشوب محمد بن علی، تحقیق محمد حسیندانش آشتیانی و سید هاشمرسولی محلاتی، قم، نشرعلامه، ج 1، ص 70.
5) (5) نویسنده مکاتیب الرسول، برخی از آن متن ها را با ذکر منابع آنها نقل کرده است. برای دست یابی به آن ها به جلد دوم آن کتاب، صفحه 319 مراجعه کنید.
کسری باشد؛ زیرا سراسر آن تهدید و ارعاب میباشد و این با اسلوب نامههای دیگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار متفاوت است؛ زیرا آن حضرت در نامههایش، در آغاز با بیان استدلال و برهان و دستِ کم با بیان مطالب بهگونه جدال احسن، مخاطب را به پذیرش حق فرا میخواند و هیچگاه او را به جنگ و کشته شدن و یا پذیرش جزیه تهدید نمیکند. و همانگونه که در نامهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مقوقس بیان شد، نسبت دادن این متنها به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، توهم خشن بودن دین اسلام را در اذهان ایجاد میکند و میتواند دست آویزی برای دشمنان دین مبین اسلام باشد تا آن را به جنگ طلبی متهم نمایند و از آن به دین شمشیر یاد کنند و پیروان دیگر دینها را نسبت به اسلام بدبین کنند.(1)
سید المرسلین، ج 2، ص 374 و مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 419.
و افزون برآن، حجیت آن متنها از سند ضعیف بوده و قابل استناد نخواهند بود.پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم از میان اصحاب خود، عَبْداللَّهِ بْن حُذَافَة را برگزید تا نامه آن حضرت را به شاه ایران برساند.
عبدالله فرزند حُذافه قرشی سهمی، از اهالی مکه و از پیشگامان در پذیرش اسلام بود و بنابر دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه مهاجرت و در آنجا برای تقویت اسلام کوششهای فراوان نمود. او، در برخی از غزوهها و سریهها به عنوان مبارز و گاه به عنوان فرمانده، شرکت داشت و نیز گفتهاند: او، از جمله گروه دوم از مهاجران به حبشه است. وی گه گاه ملازم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود و بنابردستور آن حضرت برخی از
1) (1)
احکام شرعی و یا خواستههای آن حضرت را به مردم ابلاغ میکرد. عبدالله بن حذافه، در گسترش اسلام پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز نقش داشت، و در جنگ با امپراطوری ایران و روم شرکت داشت؛ در زمان خلافت عمر بن خطاب، هم راه لشکر اسلام به روم رفت و در یکی از جنگها، هم راه گروه دیگری از مسلمانان به اسارت روم در آمد. رومیان، وی را نزد پادشاه روم بردند و گفتند: این از یاران محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. مَلک روم، به او گفت: اگر مسیحی شوی، در مُلک و سلطنت، شریک من باشی. عبدالله گفت: اگر همهی داراییهایت را بدهی که من یک چشم به هم زدن از دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم برگردم، این کار را نمیکنم. پادشاه روم گفت: در این صورت تو را میکشم و حکم کرد تا به صلیبش بستند و به سوزاندن با آب جوش تهدیدش کردند، ولی عبدالله خواسته او را نپذیرفت.
امپراطور روم که پایداری وی را در دین اسلام دید، از تهدید و ارعاب دست برداشت و او و یارانش را آزاد کرد. عبدالله بن حذافه در زمان خلافت عثمان وفات یافت.(1)
إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و...، ج 1، ص 304 و أنساب الأشراف، ج 1، ص 215 و بحار الأنوار، ج 20، ص 389 والبدایة و النهایة، ج 4، ص 269 وبهجة المحافل و بغیة الأماثل فی تلخیص المعجزات و السیر و...، ج 1، ص 336 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 644 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 36 و تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 77 وتاریخ خلیفة بن خیاط، ص 35 وتثبیت دلائل النبوة، ج 2، ص 363 وتخریج الدلالات السمعیة، ص 195 وسبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 11، ص 362 والسیرة النبویة، ابن هشام حمیری معافری، بیروت، دار المعرفة، ج 2، ص 607 و الطبقات الکبری، ج 4، ص 143 و...
1) (1)
عبدالله بن حذافه، مدینه را به قصد امپراطوری ایران ترک کرد. پس از چندی به مدائن مرکز استقرار خسرو پرویز رسید.(1)
التنبیهوالإشراف، ص 225.
او خود را به کاخ مدائن رساند و با مسئولانِ هم آهنگ کنندهی دربار، دیدار کرده، قصد خود را با آنها در میان نهاد. آنها، ورود سفیر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به آگاهی شاه ایران رساندند. شاه، دستور داد تا نامه را از او بگیرند، ولی او گفت: باید نامه را خودم به او بدهم و نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به خسرو تسلیم کرد.خسرو پرویز، مترجم خواست. مترجم نامه را باز کرد و چنین ترجمه کرد. نامهای است از محمد رسول خدا، به کسری بزرگ ایران. هنوز مترجم از خواندن نامه فارغ نشده بود که خسرو پرویز سخت برآشفت و نامه را از مترجم گرفت و پاره کرد و با ندای بلند فریاد برآورد: این مرد را ببینید که نام خود را پیش از نام من نوشته است! آنگاه دستور داد که عبدالله را از قصر بیرون کنند. عبدالله از قصر بیرون آمد و بر مرکب خود سوار شد و راه مدینه پیش گرفت. او جریان کار خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گزارش داد. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، از بیاحترامی خسرو پرویز سخت ناراحت شد و آثار خشم در چهرهی آن حضرت دیده شد و در حق وی چنین نفرین کرد: «اللّهمّ مزّق ملکه»؛ خداوندا! رشتهی سلطنت او را پاره کن. چندی نگذشت که او به دست پسرش کشته شد.(2)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، براساس بینش توحیدی و فقر ذاتیش نسبت به خداوند غنی صمد، این نامه را نیزمانند بسیاری از نامههای دیگر، با یاد و نام خداوند رحمان و رحیم آغاز میکند، که نشان از اهمیت و فضیلت یاد خداوند در آغاز کارها، و نقش سازندهی آن در زندگی مادی و معنوی انسان میباشد.(1)
برای آگاهی از اهمیت نام خداوند به نامه پیامبر اعظم به نجاشی مراجعه کنید.
آن حضرت در آغاز نامه، با طرح عنوان «رسول الله»، شخصیت حقوقی و اجتماعی و جایگاه دینی خود را به خسرو پرویز معرفی میکند تا او بداند که محتوای نامه، خواستههای شخص و فرد نیست بلکه نامه از سوی منصبی الهی، برای دعوت مردم به سعادت دنیایی و آخرتی بوده و منفعتها و خواهشهای نفسانی فرد در آن دخالت ندارد.
کسری، عربی شده کلمهی خسرو، به معنای بزرگ و لقب شاهان ساسانی میباشد. ساسانیان، آخرین سلسله حکومت شاهنشاهی در ایران، پیش از ظهور اسلام میباشد که در سالهای 224 تا 651 میلادی به مدت 427 سال با مرکزیت شهرهای گوناگون به ویژه شهر تیسفون یا همان مدائن،(2)حکومت کردند.
پایه گذار این سلسله، اردشیر بابکان است. و پس از او، بیست و هشت نفر دیگر از نوادگان و خاندان او برایران حکومت کردند. و اما شاهی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، برای او نامه نگاشت و وی را به تسلیم در برابر خداوند یکتا فراخواند، پرویز فرزند هرمز بود که از سال 590 تا 628 میلادی به مدت 38 سال برایران حکم راند و پس از او تا هنگامی که مسلمانان، اسلام را به مردم ایران هدیه کردند، هفت شاه دیگر حکمرانی کردند و آخرین آنها یزدگرد سوم بود که در سال 651 میلادی پس از فرار به مرو، به دست آسیابانی کشته شد و سلسله ساسانی منقرض شد.(1)
الأخبار الطوال، دینوری ابوحنیفه احمد بن داود، تحقیق عبد المنعم عامر، قم، منشورات رضی، 1368 ش، ص 42 وتاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 37 و تاریخ ابن خلدون، ج 2، ص 199 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 37 وطبقات ناصری، سراج منهاج، تحقیق عبد الحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363 ش، چاپ اول، ج 1، ص 153 و مروج الذهب، ج 1، ص 266.
پیامبر خداوند صلی الله علیه و آله و سلم، پس از نام خداوند و معرفی شخصیت حقوقی خود، با طرح عنوان «کسری عظیم فارس»، حریم منصب او را نگه میدارد و به این وسیله، به حاکم ایران احترام میکند که نشان گر تخلق آن حضرت، به اخلاق نیکو میباشد.
همان گونه که در نامههای دیگر بیان شد، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، در آغاز نامهها از شاهان زمان خود به «عظیم»، «صاحب» و مانند آن یاد میفرماید که گفته شد: این به سبب آن است که آن حضرت براساس بینش توحیدیش، تنها خداوند متعال را مَلِک و پادشاه جهان میداند. برای آگاهی بیشتر میتوان به نامههای آن حضرت به مقوقس، هرقل و مانند آن مراجعه نمود.
1) (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در آغاز بسیاری از نامههای خود به حاکمان و پادشاهان کشورها و امپراطوریها، عنوان رسول خدا بودن خود را بیان میفرماید، و در نامه حاضر نیزچند بار به آن اشاره میکند. به ویژه آنکه در ادامه نامه با به کارگیری از واژههای تأکیدی، خود را رسول خداوند معرفی میکند و میفرماید: «فَإِنِّی أَنَا رَسُولُ اللَّهِ». به گونهی قطع آن حضرت با تکرار و تأکید بر رسالت خویش، مقصودی در نظر داشته است. از اینرو شایسته است بهگونه اجمال درباره معنای رسالت مطالبی بیان شود.
در محاورات دینی از حاملان وحی الهی، به «نبی» و «رسول» یاد شده است. مراد از نبی، انسان والا مقامی است که از سوی خداوند مأموریت یافته تا خبرهایی که عمل به آنها سبب سعادت دنیایی و آخرتی میشود به مردم برساند. و به بیانی نبی، به انسانی میگویند که بیان کنندهی خبرهای غیبی از سوی خداوند برای مردم است. و اما رسول، به کسی میگویند که حامل پیامهای خداوند به مردم و اجرای آنها در میان آنهاست؛ پیامهایی که مشتمل بر اتمام حجتی است که پیامد مخالفت با آن، توبیخ و عقاب خواهد بود. از اینرو در قرآن کریم، هرجا دربارهی هدف بعثت پیامبران سخن به میان میآید، محور آن سخنها، یا اتمام حجت بر مردم میباشد و یا اجرای دستورهای خداوند به وسیلهی آنها میباشد. همانگونه که میفرماید: وَ ما کُنّا مُعَذِّبِینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً . (1)
نحل، 15.
ما هیچگاه چنین نبودهایم که مردمی را پیش از آنکه رسولی بر ایشان مبعوث کنیم عذاب کنیم. رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاّ1) (1)
یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ.1 پیامبرانی که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند، تا برای مردم پس از این پیامبران بر خدا حجتی باقی نماند (و بر همه اتمام حجت شود).(1)
و اما در آیههای بسیاری به مناسبتهای گوناگون بهگونه کلی و یا در موارد ویژه به مأموریت داشتن رسولان برای اجرای احکام و فرمانهای خداوند متعال در میان مردم اشاره شده است. همانگونه که درخصوص قضاوت میفرماید: إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ وَ لا تَکُنْ لِلْخائِنِینَ خَصِیماً . (2)ما این کتاب را به راستی بر تو نازل کردیم تا آنگونه که خدا به تو آموخته است میان مردم داوری کنی و به نفع خائنان به مخاصمت بر مخیز. روشن است که مراد از این حکومت و داوری، قضاوت میان مردم در مورد مشاجرات است.
و یا درخصوص حکومت و ادارهی امور جامعه که از امر قضاوت بالاتر است، میفرماید: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ.4 هیچ پیامبری را نفرستادیم جز آنکه دیگران به امر خدا، مطیع فرمان او شوند. و مانند مبارزهی عملی با طاغوت: وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ.5 در میان هر ملتی پیامبری مبعوث کردیم، که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری جویید.
با توجه به تفاوتی که میان نبی و رسول بیان شد به دست میآید که در رسول، افزون بر ویژگیهای نبوت، مسئلهی اتمام حجت و نیز اجرای احکام و لزوم پذیرش مردم نسبت به دستورات الهی پیامبر نیز وجود دارد؛ پس هرگاه رسول خداوند بر مردم نازل شود، برآنها بایسته است از او پیروی کرده و خواستههای الهی او را بر خواستههای خود مقدم بدارند و مطیع فرمان او باشند.
بنابراین اگر پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در آغاز نامهها خود را رسول خداوند متعال معرفی میکند، این در واقع اعلان مقام الهی خود به مخاطبان نامه است که آن حضرت برای اجرای دستورهای خداوند فرستاده شده و بر همه بایسته است دربرابر آن تسلیم شوند.
نکته دیگری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به آن تصریح میکند، جهانی بودن رسالت آن حضرت میباشد. همانگونه که میفرماید:
فَإِنِّی أَنَا رسولالله إِلَی النَّاسِ کَافَّةً. حقاً که من فرستادهی خداوند به سوی همهی مردم هستم.
قرآن کریم، بارها به این مسئله تصریح کرده است: قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً . (1)
اعراف، 158.
بگو: ای مردم من فرستاده خدای یکتا به سوی همهی شمایم. و در آیهی دیگر میفرماید: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً . (2)ما تو را نفرستادیم مگر برای اینکه همهی مردم را از خطا و گناه بازشان داری، و نیز نویدبخش و بیمرسان باشی. وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ . (1)
انعام، 19.
(خداوند) این قرآن را بر من وحی کرده تا شما و تمام کسانی را که این قرآن به آنها میرسد انذار کنم.رمز جهانی بودن اسلام، فطری بودن معارف و آموزههای آن است. به این معنی که؛ هم استدلالهای آن، براساس فطرت انسان است، و هم مقررات الزام آور آن، هم آهنگ با ساختار آفرینش انسان میباشد. بنابراین اسلام، نظامی «فطری، الهی» است. فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ . (2)پس روی خود را با گرایش تمام به حقّ، به سوی این دین کن، با همان سرشتی که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خدای تغییرپذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولی بیشتر مردم نمیدانند.(3)
نکته دیگری که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در این نامه، مطرح میسازد، مسئلهی انذار مردم است. انذار از ماده نَذِرَ ینْذَرُ، به معنای اعلام هم راه با تخویف است. و به بیانی انذار، عبارت است از آنکه کسی را با گفتار خود نسبت به مطلب، و یا واقعهی مهمی هشدار دهند تا از پیامدهای برخی کارها دوری کند و به راستی، روی آورد.(4)
انذار، در برابر تبشیر و بشارت میآید. و بشارت، به معنای خبری است که دربردارندهی تشویق، امید و شادی میباشد و پیامد آن، رغبت به سوی انجام کار یا رفتن به مقصدی است.(1)
التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج 12، ص 75 و مفردات راغب، واژه نذر.
انذار، یکی از مهمترین شیوههای تبلیغی کارآمد پیامبران خداوند منان برای هدایت مردم است. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلاّ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ یُجادِلُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ وَ اتَّخَذُوا آیاتِی وَ ما أُنْذِرُوا هُزُواً.2 و پیامبران (خود) را جز بشارتدهنده و بیمرسان گسیل نمیداریم، و کسانی که کافر شدهاند، به باطل مجادله میکنند تا به وسیلهی آن، حق را پایمال گردانند، و نشانههای من و آنچه را (به آن) بیم داده شدهاند به ریشخند گرفتند.
و درباره نوح علیه السلام، میفرماید: إِنّا أَرْسَلْنا نُوحاً إِلی قَوْمِهِ أَنْ أَنْذِرْ قَوْمَکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ.3 ما نوح را به سوی قومش فرستادیم که: قوم خود را پیش از آنکه عذابی دردآور بر سرشان فرودآید، بیم ده.
و اما پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، از همان آغاز رسالت الهی خویش، مأموریت میابد تا به انذار مردم بپردازد. یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ4 هان ای روپوش به خود پیچیده! برخیزو انذار کن. و دست مایه آن حضرت برای اجرای این مهم، معارف و آموزههای
1) (1)
بینقص و برهانی است که در قالب قرآن کریم از سوی خداوند منان برآن حضرت نازل شده است. اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلی عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً * قَیِّماً لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً . (1)
کهف، 1 و 2.
حمد، مخصوص خدایی است که این کتاب (آسمانی) را بر بنده (برگزیدهاش) نازل کرد و هیچ گونه کژی در آن قرار ندارد. کتابی که ثابت و مستقیم و نگاهبان کتب دیگر است، تا (بدکاران را) از عذاب شدید او بترساند، و مؤمنان را که عمل صالح انجام میدهند بشارت دهد که پاداش نیکویی برای آنهاست.و در جای دیگر میفرماید: وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ . (2)این قرآن را بر من وحی کرده تا شما و همهی کسانی را که این قرآن به آنها میرسد، انذار کنم (و از مخالفت فرمان خدا بترسانم).
لازم به یادآوری است که با اینکه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، هم بشیر است و هم نذیر، ولی در بیشتر آیههای قرآن کریم، یا تنها مسئلهی انذار مطرح میشود و یا انذار بر بشارت، مقدم شده است؛ علتش آن است که انذار، به ویژه در آغاز کار، تاثیر ژرفتری در بیدار کردن جانهای خفته دارد.(3)به این بیان که گرچه بشارت دادن و امیدوار ساختن مردم، وسیلهای لازم برای راهیابی مردم به هدایت میباشد، ولی امیدواری، همیشه الزامآور نبوده و تضمین کنندهی تعهد انسانها نسبت به التزام به واقعیتها نخواهد بود. و بیش از فراهم کردن شوق و رغبت در آدمی، اثر چندان
دیگری ندارد. بر خلاف تخویف و تهدید که به حکم عقلی وجوب دفع ضرر احتمالی، احتراز از آنچه تهدید به آن شده، لازم و آدمی به دفع آن ملزم میشود.
افزون بر این، اگر مردم در گمراهی خود هیچگونه کوتاهی نکنند، مناسب بود که دعوت الهی از راه تطمیع آغاز گردد، ولی مردم در گمراهی خود کوتاهی میکنند؛ برای اینکه دعوت اسلام، فراخوانی به دین فطرت، یعنی به دینی است که سرچشمهاش در نهاد خود بشر است، و این خود مردم هستند که با دست خویش و با ارتکاب شرک و گناه، فطرت خود را پشت سر افکنده و شقاوت را بر دل خود چیره نموده و در نتیجه دچار خشم الهی میشوند، و چون چنین است، حکمت الهی اقتضا میکند که فراخوانی آنان از راه انذار و هشدار آغاز گردد، و برای همین جهت است که در بسیاری از آیههای قرآن کریم وظیفه پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و سلم منحصر در انذار شده است: إِنْ أَنْتَ إِلاّ نَذِیرٌ . (1)
فاطر، 23.
تو، تنها انذار کنندهای. وَ إِنَّما أَنَا نَذِیرٌ مُبِینٌ2 من تنها انذار کنندهی آشکاری هستم.گرچه پیام نبی اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، همگانی، جهانی و جاودانه است و برای عصر، منطقه و یا گروهی ویژهای نیست؛ ولی با این حال همگان توفیق بهره گیری از آن را ندارند. بلکه بهرهمندی از آن مشروط به فراهم کردن زمینههای مناسب در خویش و زدودن موانع از خود است.
1) (1)
مهمترین شرط برای استفاده از رسالت پیامبران، داشتن قلبی سالم است؛ قلبی که گرفتار مرگ درونی نشده باشد. از اینرو قرآن کریم، بهرهمندان از معارف قرآنی و آموزههای وحیانی را «زنده» و «حی» معرفی میکند و میفرماید: لِیُنْذِرَ مَنْ کانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرِینَ.1 هدف این است که افرادی را که زندهاند، انذار کند و بر کافران اتمام حجت شود، و فرمان عذاب بر آنها مسلم گردد.
عوامل محرومیت از پیام پیامبران:
عوامل بسیاری در محرومیت از بهرهمندی از پیام پیامبران دخالت دارند. مانند،
الف). تعصب بر روش نیاکان:
أَ تَنْهانا أَنْ نَعْبُدَ ما یَعْبُدُ آباؤُنا وَ إِنَّنا لَفِی شَکٍّ مِمّا تَدْعُونا إِلَیْهِ مُرِیبٍ . (1)آیا ما را از آنچه پدران ما پرستش میکردند باز میداری؟ و ما در درستی دعوت تو در شک و تردید هستیم.
ب). غرور علمی:
غرور علمی نیز، انسان را از پذیرش دعوت حق محروم میسازد: فَلَمّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ . (2)آنگاه که پیامبران آنان، با دلیلها به سوی آنها میآمدند به علم و دانشی که داشتند دل خوش کردند، ولی کیفر استهزای آنان نسبت به پیامبران، آنان را فرا گرفت.(3)
ج) خود برتر بینی:
استکبار و خود برتر بینی هم از عوامل مهم جبهه گیری در برابر پیامبران و ندای توحیدی آنان میباشد: قالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إِنّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ * قالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّا بِالَّذِی آمَنْتُمْ بِهِ کافِرُونَ . (1)
اعراف، 75 و 76.
اشراف مستکبر از قوم صالح، به مستضعفان مؤمن به وی گفتند: واقعاً میدانید که صالح از جانب پروردگارش آمده است؟ گفتند: بیتردید ما به آنچه وی بدان رسالت یافته است مؤمنیم. کسانی که استکبار میورزیدند گفتند: ما به آنچه شما بدان ایمان آورده اید کافریم.د). رسوخ ملکات حیوانی در دلها:
و اما مهمترین عامل محرومیت از پیام پیامبران، مدفون کردن نفس در باتلاق ملکات نفسانی حیوانی و رسوخ دادن رذیلههای اخلاقی در دلها، و مُهرکردن قلب براثر ارتکاب معصیتها و غوطه ور شدن در منجلاب پستیها میباشد.
توضیح آنکه نفس از اعمال بدنی که ازروی قصد و اعتقاد محقق میشوند، و نیز از باورها، توهمات، خیالبافیها و یادآوری خاطرات و مانند آنها اثر مستقیم میپذیرد.(2)از این رو با هر تفکر و عملی که انجام میدهد، به وضعیتی نوین در باطن خود دست پیدا میکند و ساختار و شاکله جدید او شکل میگیرد.
و به بیان دیگر نفس انسانی با شنیدنیها، دیدنیها، گفتنیها، معاشرت با دیگران، گرایش فکری به چیزها و مانند آنها؛ خواه خوب باشند و خواه بد، از مرحلهای حرکت و به مرحله دیگر که پیشتر نداشت میرسد و لحظه به لحظه به صفات درونی او افزوده میگردد و دارای شاکله و ساختاری میشود که آن را پیشتر دارا نبود و در واقع شخصیت و هویت هر کس، آخرین حاصل جمع اعمال خوب و بدی در طول زندگی دنیایی اوست.(1)
الاسفار الاربعه، ج 9، ص 290.
تحولات نفس، دارای چند مرحله کلی است که هر مرحله، هم از نظر ویژگیها با مرحله دیگر متفاوت است و هم از نظر آثار و احکام.
مرحله اول، وقوع عمل است که در این مرحله، شخص، تنها آن هم در سطح محدود و دست کم برای یک بار، مرتکب عمل میشود و بر قامت عمل خوب یا بد خود، لباس وجود میبخشد. مسلماً آن عمل اثری از خود در نفس به جا میگذارد و نفس را دارای وضعیتی ویژه میکند.
ویژگی این مرحله آن است که اثر عمل در نفس به صورت «عَرَض» میباشد و در جان رسوخ پیدا نمیکند و در اصطلاح «حال» میباشد. اثر عمل در این مرحله در نفس و جان انسان (نسبت به مرحله پسین) بسیار کمرنگ، کم اثر و متمایل به ناپایداری است از این رو با عوامل زائل کننده، به سرعت زائل میشود. (از باب تشبیه) این مسئله از قبیل گرم شدن زغال به واسطه مجاورت چند لحظهای با آتش
1) (1)
است که بدیهی است با دور شدن از آن، گرمای زغال نیزبه سرعت زائل میشود وبه حالت عادی متناسب با مجاور خود بر میگردد.
بله سرعت زوال اثر کارهای ناشایست و خلاف عقل و شرع نسبت به اثر کارهای خوب و شایسته، بیشتر است؛ زیراگناهان، با طبیعت انسان ناسازگار است و بنابر اصول فلسفی مانند اصل «القَسْرُ لا یَدوُمُ» یعنی، امور غیر طبیعی، پایدار نیستند، آن آثار، به سرعت قابل زوال هستند(1)
المیزان، ج 1، ص 412.
از این رو در آموزههای دینی سفارش فراوانی به عدم تأخیر توبه(2)و نیز لزوم استغفار بعد از هر گناه(3)شده است. زیرا آثار سوء گناهان که با طبیعت فطرت انسان سازگار نیستند را برطرف میکنند. و اما خوبیها، گرچه ملایم با طبیعت انسان است ولی به سبب عدم رسوخ آن در جان، با عواملی هم چون ریا کردن و منت نهادن اثر خوبشان زائل شدنی است. از این رو در قرآن کریم نیز بر محافظت از عمل سفارش شده است همانگونه که میفرماید: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها4 که پاداش ده برابر، مشروط به «آوردن حسنه» شده است نه صرف انجام عمل و مسلم است که آوردن عمل، نیازمند مواظبت است. بله اگر کسی عملی و اگرچه به نظر کم باشد انجام دهد و عوامل زائل کننده اثر در دنیا برای او حادث نشود طبعاً اثر آن عمل تا ابد، هم راه نفس باقی خواهد بود. همانگونه که قرآن کریممیفرماید: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ * وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ1 هر کس به مقدار سنگینی ذرهای کار خیر انجام دهد، آن را میبیند. و هر کس به مقدار سنگینی ذرهای کار شر انجام دهد، آن را میبیند. طبعاً وقتی میتواند آنرا در قیامت ببیند که آن عمل، هم راه نفس او باقی مانده باشد.
و اما مرحله دوم، تکرار، استقامت و پایداری در انجام آن عمل است. در این مرحله شخص اعمال خود را با علم و قصد تکرار میکند و به مرور زمان به آن عمل، عادت کرده، با آن انس میگیرد و کمکم نسبت به آن نوعی محبت و دل بستگی پیدا میکند به گونهای که کارهای خود را چه خوب و چه بد، دوست میدارد از این رو به توجیه (به ظاهر) عقلانی آنها میپردازد و بر لزوم آنها پا میفشارد و به عبارتی؛ به آنها اعتقاد پیدا کرده، وابسته و دلبسته میشود. در اینجاست که اثر آن عملها به مرور زمان در نفس شخص، رسوخ پیدا کرده، با جان او عجین میشوند و سپس به صورت ملکات نفسانی در او ظهور پیدا میکنند که گویی آن اعمال و آثار آنها، مالک جان وی شدهاند و طبیعتی غیر از طبیعت اولی او بر نظام عقلی، فکری و خیالی او حاکم میشود و براین اساس، به جرأت میتوان گفت: دو روزِ یک شخص، یکسان نمیباشد و مدام بر اساس ملکاتی که پیدا میکند، نفس او در فراز و فرود است.
ویژگی مهم این مرحله، رسوخ آثار اعمال در نفس انسان و تحقق شاکله انسانها بر اساس ملکات و خُلقیات است؛ اثر اعمال در جان انسان آن چنان پایدار و ماندنی است که زوال آنها به سختی امکانپذیر است و گاه تا ابد با نفس هم راه است بلکه
عین نفس میشود و شخص یا انسانی الهی میشود و یا حیوانی از حیوانات. إِنْ هُمْ إِلاّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً1 آنها، فقط همچون چهارپایانند بلکه گمراهتر!
ویژگی مهم دیگری که در این مرحله وجود دارد، رابطهی محبتی میان نفس و اعمال و آثار آن اعمال میباشد؛ زیرا آن اعمال و آثار آنها با طبیعت ثانوی که برای شخص پیدا شده است، ملایمت و سازگاری دارد و طبعاً هر نفسی، امور ملایم با طبیعت خود را دوست دارد و از اینرو از اعمال خود چه خوب و چه بد، لذت میبرد و اثری که در نفس او به جای میماند نیز دوست میدارد.(1)
مرحله سوم که نتیجه و ثمره مرحله دوم است، عبارت است از: حاکمیت آثار اعمال بر قلب انسان و ملکه شدن آنان است. و مهمترین آسیبی که گناهکاران براثر تداوم و پافشاری در گناه گرفتار آن میشوند، مهر شدن قلب آنان و بسته شدن درِ دل آنان برروی معارف است. از اینرو دربرابر ندای سعادت بخش پیامبران مقاوت کرده، از پذیرفتن آن سرباز میزنند و چه بسا به استهزای آنان و دعوت آنان بپردازند: ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوای أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللّهِ وَ کانُوا بِها یَسْتَهْزِؤُنَ . (2)سپس سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به سخریه گرفتند.
قرآن کریم، سِرّ محرومیت برخی از کافران از انذار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را، ختم شدن قلب آنان براثر گناه برمیشمارد. از اینرو انذار کردن آنها و انذار نکردن آنها برای
آنها یکسان است همانگونه که میفرماید: إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ . (1)
بقره، 6 و 7.
کسانی که کافر شدند برای آنها تفاوت نمیکند که آنان را (از عذاب خداوند) بترسانی یا نترسانی، ایمان نخواهند آورد. خدا بر دلها و گوشهای آنان مهر نهاده، و بر چشمهای آنها پرده افکنده شده، و عذاب بزرگی در انتظار آنها است.و خود کافران نیز اعتراف میکنند که موعظه نسبت به آنها هیچ تاثیری ندارد: قالُوا سَواءٌ عَلَیْنا أَ وَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ الْواعِظِینَ.2 آنها (قوم عاد) گفتند: برای ما تفاوت نمیکند چه ما را اندرز بدهی یا ندهی.(2)
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم با عبارت وَ یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرِینَ ، به یکی از فلسفههای بعثت پیامبران اشاره میکند. و آن اتمام حجت بر کافرانی است که از پذیرش حق سرباز میزنند، و در برابر فراخوانی پیامبران راه عناد را در پیش گرفته، در ظلمت کفر خود باقی میمانند.
مراد از جمله بالا که برگرفته از آیه 70 سوره یس میباشد، آن است که؛ خداوند منان به وسیلهی پیامبران خود برای همهی مردم قانونهایی سعادت بخش نازل نموده تا هیچ کس به ویژه کافران، عذری نسبت به کردههای خود نداشته باشند. همانگونه
که قرآن کریم در آیهی دیگر میفرماید: وَ ما کُنّا مُعَذِّبِینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً.1 و ما هرگز (شخص یا قومی را) کیفر نخواهیم کرد مگر آن که پیامبری مبعوث میکنیم (تا وظائفشان را بیان کند). و یا میفرماید: وَ لَوْ أَنّا أَهْلَکْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَیْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزی.2 اگر پیش از (وحی الهی) به عذابی هلاکشان کرده بودیم میگفتند: پروردگارا! چرا پیغمبری به سوی ما نفرستادی تا پیش از آنکه ذلیل و رسوا شویم آیههای تو را پیروی کنیم.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در آغاز نامه هنگام خطاب به خسرو پرویز، از ملت ایران به «فارس» یاد میکند. ولی در آخر نامه از عنوان «مجوس» بهره میبرد. تفاوت این دو نوع تعبیر آن است که؛ کلمهی «فارس»، اشاره به هویت ملی ملت ایران دارد که در آن زمان، ساسانیان برآنها حکمرانی میکردند. و اما کلمهی «مجوس»، اشاره به هویت مذهبی و فرهنگی آنان دارد. از اینرو میفرماید: اگر اسلام را نپذیری، گناه مجوس به گردن توست.
ازاین دو گونه تعبیر برمیآید که؛ هر حاکمی، افزون بر آنکه نسبت به اداره امورسیاسی و اجتماعی، برای ملت خود وظایفی برعهده دارند، نسبت به باورها و زمینههای راهنمایی آنان به وادی سعادت و خوشبختی نیز تکالیفی بر عهده دارند.
و اما ساسانیان، از هردو جهت، کوتاهیهای فراوان نمودند؛ زیرا ایرانیان در زمان فرمانروایی ساسانیان به ویژه در چند دههی آخر عمر آن سلسله در بحران اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و مذهبی به سر میبردند.
در آن روزگار، بخش بزرگی از جهان متمدن تحت سیطرهی دو امپراطوری بزرگ و قدرتمند ایران و روم بود. این دو امپراطوری، مدتهای طولانی را در جنگ با هم به سر میبردند و هر کدام میخواست که بر همهی جهان چیره شود. این جنگها از زمان انوشیروان (531، 589 م.) تا دوران خسرو پرویز؛ یعنی بیشتر از بیست و چهار سال طول کشید. هزینههای بسیار، سبب شد تا دولت ساسانی، متحمل ضرر و زیان سنگینی شود، بهگونهای که جز یک حکومت تو خالی و ترسناک چیزی از آن باقی نمانده بود.
و این در حالی بود که انحصارگرایی در امکانات زندگی، تجمل گرایی و اسراف از سوی شاهان به ویژه خسرو پرویز به شدت رواج داشت، همانگونه که نوشتهاند: «خسرو پرویز سه هزار زن و دوازده هزار کنیز آواز خوان و رقاص داشت و شش هزار نفر از او محافظت میکردند و هشت هزار و پانصد اسب ورزیده جنگی و دوازده هزار الاغ و قاطر و هزار شتر و شصت فیل جنگی در اختیار داشت»(1)
تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 1، ص 260.
.نظام اجتماعی ایران، نظام طبقاتی بود که در زمان ساسانیان شدت پیدا کرد و یکی از مورّخان ایرانی در این باره مینویسد:
1) (1)
«از مهمترین عوامل تفرقه در میان ایرانیان، وجود نظام طبقاتی بود که ساسانیان آن را به شدت در ایران اجرا میکردند. اگرچه ریشههای آن از قدیم در ایران وجود داشت؛ ولی ساسانیان بهگونهی جدی آن را تشدید کردند. در زمان آنها، ملکیت فردی در هفت خانواده خاص محصور بود و عموم مردم از این حق محروم بودند. در آن دوران، جمعیت ایران تقریبا صد و چهل میلیون نفر بود و اگر فرض کنیم که خانوادههای هفتگانه، هفتصد هزار نفر بودهاند و اگر امرای بلاد و مالکان کوچک را هم هفتصد هزار نفر در نظر بگیریم؛ در آن صورت کسانی که از حق مالکیت بهرهمند بودهاند در حدود یک و نیم میلیون از میان صد و چهل میلیون نفر بودهاند»(1)
تاریخ اجتماعی ایران، سعید نفیسی، تهران، انتشارات بنیاد، 1356 ش، ج 2، ص 24.
.و از سوی دیگر کارگران و کشاورزان در زمان ساسانیان در نهایت سختی و بیچارگی زندگی میکردند و وظیفهشان به هنگام جنگها این بود که پیاده به دنبال لشکر راه بیفتند، گویی که بر پیشانی آنها مُهر بندگی خورده بود و با همهی این کارهای سخت، به هیچ نوایی نمیرسیدند.
در آن روزگار، شمار کمی از مردم ایران که کمتر از یک و نیم درصد جامعهی ایرانی را تشکیل میدادند، از همه چیز بهرهمند بودند؛ امّا بیشتر از نود و هشت درصد مردم به مثابه بردگان و از کمترین حقوق اجتماعی محروم بودند.
منحصر بودن آموزش به طبقهی ممتاز از عوامل انحطاط مردم ایران در زمان ساسانیان بود؛ زیرا تنها فرزندان ثروتمندان و صاحبان جاه و مقام میتوانستند درس بخوانند؛ اما طبقههای میانه و پایین، از این حقوق محروم بودند. همانگونه که گفتهاند: انوشیروان جهت جنگ با رومیان محتاج کمکهای مالی شده بود؛ زیرا بیشتر
1) (1)
از سیصد هزار سرباز ایرانی مشغول جنگ با رومیان بودند و در تنگنای شدید اسلحه و آذوقه قرار گرفته بودند. انوشیروان از این وضع نگران شده بود و از سرانجام کار میترسید. برای همین وزیرش بزرگمهر را فرا خواند تا با او در این باره مشورت کند. وی میگوید: باید دراندیشهی راه حلّ سریع باشیم، بزرگمهر، به پادشاه پیشنهاد کرد که از مردم قرض بگیرد.
پادشاه پیشنهاد او را پذیرفت و بزرگمهر فرستادگانش را به روستاها فرستاد تا ثروتمندان را در جریان امر بگذارند. در این میان، تاجری که به تجارت کفش مشغول بود، آمادگی خویش را برای پرداخت همهی هزینههای جنگ اعلام داشت به شرطی که به فرزندش اجازه دهند که درس بخواند. وزیر، مانعی در برابر این درخواست ندید و به سرعت نزد انوشیروان رفت و خبر پرداخت اموال و آرزوی آن مرد را بیان کرد. انوشیروان در برابر این درخواست به ظاهر کوچک خشمناک شد و وزیر را مورد عتاب قرار، داد و گفت: این چه درخواستی است که تو آن را مطرح میکنی؟! به مصلحت نیست که به این درخواست پاسخ مثبت دهیم. این پسر با خارج شدن از طبقهاش در طبقههای دیگر نفود میکند و ضرر این کار بسیار بیشتر از نفعی است که این مرد با پرداخت طلا و نقره به ما میرساند. اگر پسر این تاجر درس بخواند، دانشمند و صاحب فنّ میگردد و علمش سبب میشود که دیگران به حرفهایش گوش دهند و چشمها به او خیره میشود پس از آن اگر پسرم بر تخت پادشاهی بنشیند و نیاز به کاتب پیدا کند، او را استخدام خواهد کرد و برای دانشمندانی که از
فرزندان بزرگان و نجیب زادگان هستند، چیزی جز حسرت و حسادت نسبت به فرزند تاجر باقی نمیماند!.(1)
تاریخ اجتماعی ایران، سعید نفیسی، تهران، انتشارات بنیاد، 1356 ش، ج 1، ص 618.
ستم، فساد، تزویر، برتری دادن نژادی بر نژاد دیگر و اختلاف طبقاتی، امری رایج در ایران بود و مردم را نسبت به امپراطوری ایران بیاعتماد کرده بود. امیران و حاکمان به هر کس که گمان بد میبردند به مجازات او مبادرت میکردند. همانگونه که نوشتهاند: بزرگمهر به مدت سیزده سال وزیر انوشیروان بود تا این که خسرو پرویز بر وی خشمناک شد و او را به زندان انداخت و در نامهای به وی نوشت:
کار تو سبب قتل تو شد. بزرگمهر هم در پاسخش نوشت: تا هنگامی که شانس با من هم راه بود، از خِرَدم بهره میبردم و اکنون که شانس با من هم راه نیست از بردباری و شکیباییم بهره میبرم. اگر از بسیاری از کارهای خیر و نیک محروم شدهام، در عوض از انجام بسیاری از کارهای بد و ستمکارانه رهایی یافتهام و اگر از منصب وزارت کنار گذاشته شدهام، در مقابل از درد ظلم و ستم رها شدهام و در این صورت چه زیانی کردهام؟!
هنگامی که این نامه به دست خسرو پرویز رسید، نزد او آمد و دستور داد که بینیاش را ببرند و لبهایش را پاره کنند! وقتی بزرگمهر این دستور را شنید؛ گفت: بله، لبهای من شایستهی شکنجهی دردناکتری هستند! خسرو پرویز گفت: چرا؟ گفت: برای این که من با همین لبها نزد همگان تو را به چیزهایی که در تو نیست سپاس گفتم و خوبیهایی را از تو منتشر کردم که اهلیت آن را نداشتی، ای بدترین پادشاهان! پس از آن که به بیگناهی و پاکی من یقین پیدا کردی، میخواهی که به
1) (1)
سبب بدگمانی مرا بکشی؟! در این صورت چه کسی میتواند به دادگری تو امیدوار باشد و به گفتار تو اعتماد کند؟! خسرو پرویز از این سخنان خشمناک شد و دستور داد که گردنش را زدند.(1)
مروج الذهب، ج 10، ص 276.
بحران وضعیت دینیایرانیان:
ایرانیان از روزگارهای دیرین، پیرو آیین مجوس بودند و باورهای شرک آلود داشتند تا اینکه پیامبری در میان آنان ظهور نمود.(2)تاریخ نگاران و مفسران گفتهاند: نام پیامبر آنها، زرتشت، و کتاب مقدسشان، «اوستا» نام دارد. زرتشت، قرنها پیش از میلاد مسیح علیه السلام، در سرزمین آذربایجان (آتروپاتگان) ظهور کرد. او مردم را به دین «مزدیسنا» یعنی، دین توحید که مردم را از شرک به خدا و بت پرستی منع میکرد، دعوت نمود. زرتشت، همهی باورهای مغها یعنی، مجوسهای دیرین را باطل شمرد و گفت: نیروهای زیاد برای خیر و خدایان بیشمار برای شر، هیچ کدام واقعیت ندارند و تنها یک خدا وجود دارد و آن «اهورامزدا» است، و اینکه گمان میکنید قوای روحی که خالق خیر یا شرند، اساسی ندارد بلکه خود آنها، آفریدهی اهورامزدا هستند.
او، افزون بر تأکید بر یگانگی مبدأ عالم، اعلام کرد که زندگی انسان با مرگ پایان نمیپذیرد، و جان، پس از مرگ تن باقی است و زندگی دیگری در انتظار اوست.
زرتشتیان، کتاب مقدس خود را در داستان استیلای اسکندر بر ایران به کلی از دست دادند، و حتی یک نسخه از آن نماند، تا آنکه در زمان پادشاهان ساسانی بنابر نقل روحانیان و آگاهان، کتاب اوستا به رشتهی تحریر در آمد، و در این میان
باورهای شرک آلود مجوسیان پیش از زرتشت در دین «مزدیسنا» داخل شد و گفتند: برای تدبیر عالم دو مبدأ است؛ یکی مبدأ خیر، و دیگری مبدأ شر؛ اولی نامش «یزدان» و دومی «اهریمن»، و یا اولی «نور»، و دومی «ظلمت» است. و نیز فرشتگان را مقدس دانسته، بیآن که مانند بتپرستان برای آنها بتی درست کنند، و به آنها تقرب میجستند. آنان عنصرهای آغازین را چهار عنصر آب، آتش، خاک و هوا میدانستند و برای آتش تقدس ویژهای قائل بودند از اینرو در ایران، چین، هند و غیر آنها آتشکدههایی داشتند و به تقدیس آتش میپرداختند.
و اما روزی که اسلام ظهور کرد، دین زرتشت کاملا تحریف شده بود و جز نامی از آن باقی نبود و شاهان ساسانی به آن دامن زده، در ترویج آن بسیار کوشیدند.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 14، ص 358 و حجة التفاسیر و بلاغ الإکسیر، جلداول، مقدمه، ص 487 و انوار درخشان، ج 11، ص 146.
و بهگونهای میتوان گفت: سلسله ساسانی، پیش از آن یک حکومت سیاسی باشند، حکومتی مذهبی بودند؛ زیرا «اردشیر بابکان»، مؤسس و سر سلسله ساسانیان، فرزند یکی از موبدان زرتشتی بود و به کمک عالمان زرتشتی به سلطنت رسیده بود. به همین سبب وی با همهی توان به ترویج دین زرتشتی در سراسر مملکتش اقدام کرد و آن را به عنوان دین رسمی کشور اعلام نمود. و از آن جا که سلطهی ساسانیان با تأیید موبدان زرتشتی محقق شده بود؛ بسیار مورد عنایت و حمایت درباریان قرار داشتند و از پر قدرتترین طبقهها در نظام طبقاتی ایران به حساب میآمدند. و در حقیقت پادشاهان ساسانی از سوی موبدان زرتشتی تعیین میشدند و اگر یکی از آنها از دستورهای موبدان سرپیچی میکرد؛ به شدت با وی برخورد میشد. برای همین پادشاهان ساسانی از موبدان زرتشتی بیشتر از هر گروه دیگر حرف شنوی1) (1)
داشتند و موبدان جمعیت بزرگی را تشکیل میدادند و ساسانیان از آنها در استحکام پایههای قدرت خویش بهره میگرفتند و همهی نقاط ایران آتشکدههایی برای آنها بر پا میساختند و در هر آتشکدهای، شمار زیادی از موبدان حضور داشتند. و حتی نوشتهاند که خسرو پرویز، نُه معبد به هم راه آتشکده را برای دوازده هزار «هیربد» بنا کرد تا در آن به عبادت و قرائت سرودهای دینی بپردازند.(1)
تاریخ تمدن ساسانی، سعید نفیسی، تهران، انتشارات اساطیر، 1383 ش، ج 1، ص 1.
به این ترتیب دین زرتشتی، یک دین درباری به حساب میآمد و موبدان زرتشتی کوشش میکردند که طبقههای محروم و رنج دیده را آرام نگه دارند تا دردهای فراوان خویش را احساس نکنند. اختیارهای نامحدودی که به موبدان زرتشتی واگذار شده بود و فشارهای آنها بر مردم، سبب شد که مردم از دین زرتشتی فاصله بگیرند و بیشتر مردم کوشش میکردند که دین نوینی برای خویش بر گزینند.
از سوی دیگر دین زرتشتی، همهی حقیقت خویش را از دست داده بود و مقدّس داشتن آتش به حدی رسیده بود که کوبیدن آهن سرخ شده را با چکش حرام میدانستند؛ زیرا آهن تفتیده در کنار آتش مقدس قرار گرفته و از آن تقدّس یافته است! به این ترتیب خرافه و اسطوره در باورهای آنها، رخنه پیدا کرده بود و حقایق دینی زمینه را برای رشد آیینهای توخالی و مرده فراهم کرده بود و موبدان هر روز خرافههای نوینی را به آن میافزودند.
از سوی دیگر فرهنگهای رومی و هند، راه خویش را از زمان انوشیروان در ایران باز کرده بود و اصطکاک باورهای زرتشتی با باورهای مسیحیت و دینهای دیگر سبب بحران دینی ایرانیان شده بود و آنها از خرافهها و مطالب پوچ دین زرتشتی رنج میبردند. و همین سبب گوناگونی دیدگاهها و باورها در ایران و
1) (1)
گسترش دینها و مذهبهای دیگر شده بود و چنان شک و تردیدی پدید آورده بود که بیشتر مردم به باورهای پیشین خویش پشت کرده و بیدینی و بحران عقیدتی، سراسر ایران را فرا گرفته بود.(1)
تاریخ اجتماعی ایران، ج 2، ص 20.
شاهان ساسانی، برای مردم ایران سرنوشتی رقم زده بودند که جز گمراهی سرانجام دیگری نداشتند و تنها راه برون رفت ازاین باتلاق، دستیازی به ریسمان محکم دین اسلام بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، آن را برای همهی مردم جهان به ارمغان آورده بود. از اینرو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خطاب به کسری که مردمش را در گمراهی خود هم راه نموده بود فرمود:
«فَأَسْلِمْ تَسْلَمْ فَإِنْ أَبَیْتَ فَإِنَّ إِثْمَ الْمَجُوسِ عَلَیْکَ» پس اسلام آور تا سالم بمانی و اگر سرباز زدی همانا گناه مجوس بر تو است.
کلمهی «أََسْلِمْ» (اسلام بیاور)، دربردارندهی تشویق و ترغیب است به اینکه اگر اسلام بیاوری و درپی آن مردم ایران را نیز به تسلیم دربرابر خداوند راهنمایی کنی، هم دردنیا از کشته شدن و زوال حکومت درامان خواهی بود و هم در روز رستاخیز از عذاب خداوند خواهی رست و سرزنشی پیگیر تو نخواهد بود.
1) (1)
بنابر نقل برخی از سیره نگاران، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از نامه نگاری به امپراطوریهای ایران، روم و دیگر بلاد، نامهای به باذان حاکم یمن نگاشت و به وسیلهی معاذ بن جبل به دست او رساند. ولی متن کامل این نامه جز آغاز آن در دست نیست و در عین حال در بردارندهی نکتههای معرفتی و آموزههای مهم میباشد. متن نامه به این صورت است:
«بسم الله الرحمن الرحیم مِنْ مُحُمَّدٍ رسولالله إِلی کافَةِ الناسِ إِلی مَلِکِ الْیَمَنِ باذانَ. أَعَزَهُ اللهُ».(1)
مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 212 ومکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 333.
به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمد فرستادهی خداوند به سوی همهی مردم، به پادشاه یمن. خداوند به او عزت عنایت کرده است.باذان یا بادام،(2)یکی از اشراف زادگان و از وابستگان به دربار ساسانی بود که به سبب توانایی در اداره امور جامعه از سوی خسرو پرویز به امیری یمن گماشته شد. وی پس از پیبردن به درستی ادعای رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، اسلام را اختیار نمود.
دربارهی زمینههای اسلام آوردن او گفتهاند: پس از آنکه خسرو پرویز در جریان نامهی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به وی، رفتار متکبرانهای با فرستادهی آن حضرت از خود نشان داد و نامه را پاره کرد، به باذان فرمانروای دست نشاندهاش در یمن نامهای نوشت و به او دستور داد تا دو نفر کارکشته و نیرومند را به حجاز فرستاده، و فردی که خود را پیامبر مینامد را دستگیر، و پیش وی بیاورند.
باذان، دو نفر از فرماندهان کارکشته خود را به نامهای بابویه و خور خسرو را راهی حجاز نمود، تا فرمان خسرو پرویز را به انجام رساند. وی به آن دو نفر نامهای داد تا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بدهند و در آن نامه از آن حضرت خواست تا هم راه آنان پیش کسری برود.
آنها، حرکت کردند تا به طائف رسیدند. قریشیانی که در طائف بودند از حرکت آنها آگاه شده و بسیار خوشحال شدند و به هم دیگر مژده دادند که، بشارت بر شما باد! از دست این مرد راحت شدید؛ زیرا کسری، پادشاه پادشاهان، به مقابله با او برخاسته است! آنها، از طائف خارج شدند تا به مدینه رسیده و به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند، در حالی که ریشهای خود را تراشیده و سبیلها را رها کرده بودند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، با دیدن این سر و وضع، کراهت خود را اظهار داشت. بابویه، به سخن پرداخت و گفت:
کسری، به باذان نامهای فرستاده و به او دستور داده که تو را به سوی او بفرستد. و من، آمدهام که تو را با خود ببرم، پس اگر بیایی، که باذان نامهای به شاهنشاه ایران
میفرستد و دست از تو برمیدارد و به سود توست. و اگر نیایی، تو و قومت را نابود، و سرزمینت را تباه خواهد کرد.
پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و سلم، به آنها فرمود: وای بر شما! چه کسی به شما گفته است: ریشهای خود را بتراشید؟! گفتند: خدای ما (کسری)، به ما چنین دستور داده است. حضرت فرمود: امّا خدای من، به من فرموده است که ریش را رها، و شارب را کوتاه کنم. سپس به آنها فرمود: اکنون بروید و فردا نزد من بیایید.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، از راه وحی با خبر شد که سپاه ایران در برابر روم به سختی شکست خورده و انقلاب بزرگی نیز بر ضد خسرو پرویز در درون خانهاش بر پا شده و شیرویه پسرش، او را کشته و قدرت را در دست گرفته است. این رویداد، شب سه شنبه، دهم ماه جمادی الاول سال هفتم هجری اتّفاق افتاد. آن حضرت روز پسین، پیکهای باذان را فراخواند و خبر بالا را به آگاهی آنها رساند. آن دو گفتند: میدانی چه میگویی؟ به آسانی از تو انتقام میگیریم. آیا آنچه که گفتی به شاه خود باذان گزارش کنیم؟ فرمود: البته! از سوی ما باذان را از ماجرا آگاه کنید و بگویید: دین من، سرزمین کسری را خواهد گرفت و قلمرو دینم، تا جایی که پای شتران و سم اسبان برسد، خواهد رفت. به باذان بگویید: اگر مسلمان شوی، همهی مرز و بومی که اکنون در قلمرو توست، به تو واگذار میکنم و تو و فرزندانت را فرمانروای آن ملّت میگردانم. سپس کمربندی را که در آن قطعههایی از طلا و نقره به کار رفته بود و آن را برخی از پادشاهان به آن حضرت هدیه نموده بودند، به آن دو هدیه کرد.
آن دو، از نزد حضرت خارج شدند. هنگامی که پیش باذان رسیدند، گزارش دیدار با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به آگاهی وی رساندند. او گفت: ما، باید درنگ کنیم؛ اگر سخن وی راست بود، او پیامبر خدا است وگرنه درباره او اندیشهی دیگری میکنیم.
بابویه، به باذان گفت: تا کنون با مردی سخن نگفتهام که با هیبتتر از او باشد!
باذان، از او پرسید: آیا نگهبانانی هم با خود داشت؟ پاسخ داد: نه. و هنوز چندی نگذشته بود که نامهای از سوی شیرویه به او رسید. در این نامه آمده بود: من، کسری را نکشتهام مگر به دلیل سختگیریهایش دربارهی فارسها که اشرافشان را میکشت و یا به زندان میانداخت. هرگاه نامهام به تو رسید، برای من از کسانی که دست نشاندهی تو هستند، بیعت بگیر و مردی را که کسری دربارهی او برایت نامه نوشته بود؛ زیر دید بگیر و با او کاری نداشته باش، تا دستوری از من برسد.
پس از آنکه باذان نامه را خواند، گفت: این مرد (محمد صلی الله علیه و آله و سلم)، فرستادهی خدا است! و اسلام آورد و کسانی از فارس زادگان که در یمن بودند نیز اسلام آوردند.(1)
البدایة و النهایة، ج 2، ص 180 و بهجة المحافل و بغیة الأماثل فی تلخیص المعجزات و السیر و...، ج 2، ص 158 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 655 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 35 والسیرة الحلبیة، ج 3، ص 346 والسیرة النبویة، ابن هشام، ج 1، ص 69 والکامل فی التاریخ، ص 213 و نهایة الأرب فی فنون الأدب، ج 18، ص 163.
بنابر گفتهی تاریخ نگاران، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بنابر وعدهای که به باذان داده بود، او را بر امارت یمن باقی گزارد. از اینرو باذان، نخستین امیر پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به شمار میآید. او، در اسلام آوردن مردم آن دیار نقش مهمی داشت و در ریشه کن نمودن آیین و نشانههای شرک و کفر، کوششها فراوان نمود. تا اینکه در سال دهم هجری پیش از رحلت رسول اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، دار فانی را بدرود گفت و پس از او به فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، فرزندش شهر بن باذان بر امارت صنعاء که بخشی از یمن بود برگزیده شد.(2)
یمن:
یمن، کشوری عربی با وسعت 527968 کیلومتر مربع با مرکزیت شهر صنعاء در جنوب غربی آسیا و در جنوب شبهجزیره عربستان واقع شدهاست. از استانهای آن میتوان به استان عَدَن، عَمران، بیضاء، مأرب، صعده و ریمه اشاره نمود. یمن، دارای دو ساحل مهم است؛ ساحل غربی در کرانهی دریای سرخ و ساحل جنوبی در کرانهی دریای عرب، هم چنین دارای چند جزیرهاست که مهمترین آنها: جزیره سقره در دریای عرب و جزیره حنیش در دریای سرخ است. این سرزمین، تا پیش از سال 1990 میلادی، دو کشور به نامهای جمهوری عربی یمن (یمن شمالی) و جمهوری دمکراتیک یمن (یمن جنوبی) بود. در سال 1990 بنابر پیمانی این دو کشور با هم متحد شدند و جمهوری یمن پدید آمد.
یمن، از زمانهای کهن به سبب حاصل خیزی و موقعیت جغرافیایی آن، جایگاه ویژهای داشتهاست. و در دوران باستان، قلمرو حکومتهایی همچون: دولت قتبان، معین و حمیر بوده است. واما در سال 597 میلادی، به تصرف ایران در آمد و همانگونه که پیشتر بیان شد: حاکم یمن در زمان پیدایش اسلام، باذان بن ساسان بود که به فرمان خسرو پرویز به امارت آن دیار گماشته شده بود.(1)
الأخبارالطوال، ص 64 و المعالم الأثیرة فی السنة و السیرة، ص 301 و مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة والبقاع، ج 3، ص 1483 والاشارات الی معرفة الزیارات، سایح هروی علی، دمشق، المعهد الفرنسی للدراسات العربی، ص 82.
1) (1)
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، این نامه را با نام خداوند و ذکر «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز میکند که همانگونه که بارها در نامههای دیگر به آن تصریح شد؛ این مسئله نشان از سیره توحیدی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، و دلیلی محکم، بر فضیلت و اهمیت نام خداوند به ویژه در آغاز کارها میباشد و بر پیروان و متأسیان به سیرهی متعالی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم است که این آموزه را سرمشق زندگی خود قرار دهند و با خداوند متعال ارتباط معنوی برقرار کنند و از او کمک گیرند.(1)
برای آگاهی بیشتر به نامهی پیامبر اعظم به نجاشی مراجعه شود.
نکتهای که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در آغاز نامه به آن تصریح میکند، جهانی بودن رسالت خویش است؛ زیرا آن حضرت خود را فرستادهی خداوند منان، برای همهی مردم معرفی میکند، نه برای گروه، قبیله و ملتی ویژه. همانگونه که میفرماید:
«مِنْ مُحُمَّدٍ رسولالله إِلی کافَةِ الناسِ»، این نامهای است از محمد فرستاده خداوند، به سوی همهی مردم. این فقره از کلام آن حضرت، گویی برگرفته از آیه قرآن کریم است که درباره جهان شمول بودن پیامبری پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم میباشد: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً.2 ما تو را نفرستادیم مگر برای اینکه
1) (1)
همهی مردم را از خطا و گناه بازشان داری، و نیز نویدبخش و بیمرسان باشی.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 376 والأصفی فی تفسیرالقرآن، ج 2، ص 1014.
وجه استدلال به این آیه معنای «الف و لام» در الناس است که در اصطلاح ادبیات برای شمول و استغراق میباشد. بنابراین پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم برای همهی مردم، مبعوث شده است.نکته دیگری که کلام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به آن اشاره دارد، مسئلهی خاتمیت است؛ به این معنا که آن حضرت، نه برای مردم زمان خویش بلکه برای همهی عصرها برانگیخته شده است؛ زیرا در کلام خود کلمهی «الناس» را به مردم زمان خاصی مقید نمیکند و آن را بهگونه اطلاق میآورد. همانگونه که قرآن کریم بارها برآن تأکید کرده و میفرماید: ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً.2 محمد، پدر هیچ یک از مردان شما نیست، بلکه فرستاده خدا و خاتم پیغمبران است، و خدا به هر چیزی دانا است.
گرچه این آیهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را خاتم انبیاء معرفی شده است نه خاتم رسولان؛ ولی با توجه به تفاوتی که میان نبوت و رسالت وجود دارد، ازاین آیه به خوبی برمیآید که آن حضرت هم خاتم انبیاء است و هم خاتم رسولان؛ زیرا رسول، عبارت از کسی است که حامل رسالتی از خدای تعالی به سوی مردم باشد؛ رسالتی که اتمام حجت را دربردارد و از سوی مردم، لازم است پیروی شود. و اما نبی، آن کسی است که حامل
1) (1)
خبری از غیب باشد و آن غیب عبارت از دین و حقایق آن است، و لازمهی این تفاوت این است که وقتی نبوتی پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، نباشد، رسالتی هم نخواهد بود؛ زیرا رسالت، خود یکی از اخبار از غیب است، هرگاه بنا باشد، اخبار از غیب بریده شود، و دیگر نبوتی و نبیی نباشد، به ناچار رسالتی هم نخواهد بود. و به بیان دیگر هر رسولی، نبی نیز هم هست ولی هر نبیی، لازم نیست رسول باشد. پس اگر نبوتی درکار نباشد، رسالتی هم نخواهد بود. از این جا روشن میشود که وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خاتم نبیین باشد، خاتم رسولان هم خواهد بود.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 325.
خاتم از خَتَم و به معنای مهر کننده و پایان دهنده است و انگشتر را نیز از این جهت خاتم گفتهاند؛ زیرا نامه را با آن ختم و به وسیلهی مهر کردن به پایان میبرند.(2)و کلمهی خاتم در آیه بالا بر اساس نظر دانشمندان شیعه و سنی، به معنای پایان دهنده و ختم کنندهی پیامبران الهی آمده است.(3)
آیهی دیگری که دال بر مسئله خاتمیت میباشد، آیهی زیر است که میفرماید: وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ.4 این قرآن بر من وحی شده، تا شما و همهی کسانی را که این قرآن به آنها میرسد انذار کنم (و به سوی خدا دعوت نمایم).
گسترهی مفهوم تعبیر «و من بلغ» (همهی کسانی که این سخن به آنها میرسد)، از یک سو رسالت جهانی قرآن و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را بیان میکند و از سوی دیگر مسئلهی خاتمیت را از گوش زد میکند.(1)
تفسیر نمونه، ج 17، ص 340.
از معدود نامههایی که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در آن از حاکمی با عنوان «مَلِک» مورد خطاب قرار میدهد، همین نامهی مورد بحث است. همانگونه که در نامههای دیگر نیز بیان شده «مَلِک»، به معنای پادشاه و کسی است که مالک تدبیر امور اجتماعی مردم میباشد که بنابر آموزههای قرآن کریم، ویژهی خداوند کریم است و او، بنابر اقتضای حکمت و مصلحتش به هرکسی که بخواهد، عطا میکند. قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ.2 بگو: بارالها! تو مالک تدبیر هستی، به هر کس بخواهی، مُلک و سلطنت میدهی.
و اما از آنجا که باذان، اسلام اختیار کرده و در راستای تحقق اهداف پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم گام برداشت، او نه تنها صاحب و عظیم یمن، بلکه «مَلِک» آنان نیز میباشد؛ زیرا مشروعیت حکومت خود را از پیامبر خداوند صلی الله علیه و آله و سلم گرفته است. به ویژه بنابر آنکه جملهی «اعزه الله» که ادامه نامه آمده است، معنای خبری (خداوند به تو عزت داده است) داشته باشد نه دعا، که در سطرهای آینده تبیین خواهد شد.
1) (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در پایان نامه، جملهی «أَعَزَهُ اللهُ» را بیان میفرماید. معنا کردن این جمله، مبتنی بر آن است که این جمله، جملهی خبری باشد یا دعا، که در صورت نخست، معنای آن این است که؛ خداوند به او (باذان) عزت داده است. و در صورت دوم، معنای آن این است که خداوند به او عزت عنایت کند. ولی با توجه به معنا و مصادیق عزت که بیان خواهد شد به دست میآید که جمله بالا، یک جمله خبری است و خداوند منان بر اساس لطف و کرم خود به باذان، عزت داده است.
حال معنای عزت چیست که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن را در باذان دیده است و آن را موهبتی الهی برشمرده است و یا آن را از خداوند منان برای باذان خواستار شده است؟
معنای عزت:
عزت و عزیز در زبان فارسی، به معنای گرامی، محبوب و دوست داشتنی است و اما در زبان عرب، در اصل به معنای زمینی است که عبور از آن به سختی انجام میگیرد و یا شخم زدن آن آسان، نباشد و پس از آن گسترش پیدا کرده و به معنی هر چیز مشکل نفوذ ناپذیر میباشد و نیز هر چیره گری را عزیز و دارای عزت گفتهاند. از اینرو به افراد نیرومند و توانا که غلبه بر آنها «مشکل» یا «غیر ممکن» است، عزیز گفتهاند. و باز به همین جهت، هر چیز نایاب را عزیز الوجود میگویند. در قرآن کریم، به معنای مشقت هم آمده است: لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ1 رسولی از خود شما به سویتان آمد که
رنجهای شما بر او سخت است، و اصرار به هدایت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.
و اما در امور اجتماعی، گاه به دارندهی منصب و مقام، عزیز میگویند؛ زیرا او بر زیردستان خود چیره است، و آنان بر او چیره نیستند؛ او جایگاهی دارد که هر که آهنگ او کند مانعش میشوند، و از دسترسی به او بازش میدارند تا نتواند براو دست یابد. همانگونه که بنابر آیههای قرآن کریم برادران یوسف که هنوز یوسف را نمیشناختند مقام او را مورد خطاب قرار دادند و گفتند: قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً کَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنا مَکانَهُ إِنّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ.1 گفتند: ای عزیز! او (بنیامین)، پدر پیری دارد، یکی از ما را بجای او بگیر، ما تو را از نیکوکاران میبینیم.(1)
و اما خدای سبحان عزیز است، برای اینکه او ذاتی است که هیچ چیز از هیچ جهت بر او قهر و غلبه ندارد، و او بر همه چیز و از هر جهت قهر و غلبه دارد. أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً.3 آیا عزت را از سوی خود جست و جو میکنید و حال آنکه عزت همهاش از خدا است؟ وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً
1) (2) مفردات راغب، واژه عزت و التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج 8، ص 113 و شرح أصول کافی، مولی محمد صالح مازندرانی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی للطباعة والنشر والتوزیع، ج 1، ص 69.
لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزًّا * کَلاّ...1 و جزخدا، خدایانی گرفتهاند که مایهی عزتشان شود. هرگز (چنین نیست).
بنابراین کسی جز خداوند، دارای عزت نیست و اگر دیگری از عزت بهرهای دارد از او و به اذن او دارد، هم چنان که فرمود: مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً2 هر که عزت میخواهد (باید بداند) همهی عزتها از خداست. و نیز میفرماید: قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ.3 بگو: (ای پیامبر) بارالها! تو مالک مُلک هستی، به هر کس بخواهی، مُلْک و سلطنت میدهی و از هر کس بخواهی، میگیری و به هر کس بخواهی، عزت میبخشی و هر که را بخواهی، خوار میکنی.
پس از این بیان گفته میشود که اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به باذان میفرماید: «أَعَزَهُ اللهُ». معنایش آن است که اگر تو عزتی داری، آن را در پرتو ایمان، از خداوند منان گرفته ای.
اهمیت عزت:
عزت، یکی از عاملهای هویت جامعه اسلامی، از لوازم پایداری حکومت داری و از اسباب موفقیت در اداره امور مملکت است. از اینرو هیچ کشور و یا سلسلهای هویت خود را از دست نداد و از میان نرفت، مگر آنکه پیشتر عزت خود را از دست
داد. و با توجه به این واقعیت است که قرآن کریم و روایات معصومین علیهم السلام، مردم را به عوامل عزت بخش ترغیب، و از هرگونه کنش و واکنشی که سبب ازمیان رفتن عزت در میان مسلمانان شود نهی نمودهاند. مانند ترغیب آنان به فرمان بری از خداوند، اطاعت از فرستاده او و تحکیم پایههای یکپارچگی و برحذرداشتن از چنددستگی و کشمکش. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: وَ أَطِیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللّهَ مَعَ الصّابِرِینَ.1 و اطاعت (فرمان) خدا و پیامبرش نمایید و نزاع (و کشمکش) مکنید تا سست نشوند و قدرت (و شوکت و هیبت) شما از میان نرود و شکیبایی نمایید که خداوند با شکیبایان است.
عوامل از میان رفتن عزت:
وابستگی و دلبستگی به دنیا، تن پروری و ترس از مردن، نداشتن بصیرت دینی و سیاسی نیز از عوامل از دست دادن عزت فردی و اجتماعی است؛ زیرا محبت و دلبستگی به چیزی، دو اثر منفی در روح انسان بر جای میگذارد؛ نخست آنکه مانع از آن میشود که انسان زشتیهای آن چیز را دریابد و دیگر این که زیباییهای آن را بیشتر از آنچه که هست میبیند.
و در گسترهی سیاست و اجتماع، نخستین شرط مبارزه با کژیها و ناراستیهای فرهنگی و مذهبی و نیز برابری با هجوم بیگانگان، آمادگی برای هزینه کردن جان خود میباشد و کسانی که در آن عرصهها این آمادگی را ندارند، بهگونهی قطع عزت خود را از دست خواهند داد و شکست خواهند خورد. امام حسین علیه السلام در تحلیلی در
خطابهی مشهورش خطاب به دانشمندان اسلامی، عامل ذلت آنان را عشق به ماندن در دنیا و زیباتر دیدن دنیا میداند. همانگونه که میفرماید:
«سَلَّطَهُمْ عَلی ذلِکَ فِرارکُمْ مِنَ الْمَوْتِ وَاِعْجابُکُمْ بِالْحَیاةِ الّتی هِیَ مُفارِقَتکُم فَاَسْلَمْتُمْ الضُّعَفاءَ فِی ایدیهِم فَمِنْ بَیْن مُستَعبَدٍ مَقْهُورٍ وبَیْنِ مُسْتَضْعَفٍ عَلی مَعیشتِهِ مَغْلُوبٍ یَتَقَلَّبُونَ فِی الْمُلْک بآرائِهِمْ وَیَسْتَشْعِرونَ الْخِزْیَ بِاَهْوائِهِمْ اقتِداءً بِاْلاَشْرارِ وَجُرْأَةً عَلی الْجَبّارِ. فی کُلِّ بَلَدٍ منْهُمْ عَلی منْبَرِهِ خَطیبٌ مِصقعٌ فَاْلاَرضُ لَهُمْ شاغِرةٌ وَاَیْدیهمْ فیها مَبْسوطَةٌ وَالنَّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ لا یَدْفَعُونَ یَدَ لامِسٍ، فَمِنْ بَیْن جَبَّارٍ عَنیدٍ وَذی سَطوَةٍ عَلی الضَّعفَةِ شَدیدٍ، مُطاعٍ لا یَعْرِفُ الْمُبْدِءَ المُعیدَ»(1)
تحف العقول، 238.
. مایهی تسلط آنان (بنیامیه) بر حکومت، فرار شما از کشته شدن بود و دلبستگی تان به زندگی گریزان دنیاست. شما با این رویه، مردم ناتوان را به چنگال این ستمگران گرفتار آوردید تا یکی برده وار سرکوفته باشد و دیگری بیچاره وار سرگرم تأمین آب و نانش. و حاکمان، خودسرانه در منجلاب سلطنت غوطه خورند و با هوسبازی خویش ننگ و رسوایی به بار آورند، پیرو بدخویان گردند و در برابر خدا گستاخی ورزند. در هر شهر سخنوری از ایشان بر منبر آمده و گماشته است. خاک وطن زیر پایشان پراکنده و دستشان در آن گشاده است. مردم بندهی ایشانند و قدرت دفاع از خود را ندارند. یکی حاکم، کینه ورز و بدخواه که بیچارگان را میکوبد و به آنها قلدری و سختگیری میکند و آن دیگر فرمانروایی مسلط است که نه خدا را میشناسد ونه روز جزا را.1) (1)
یکی دیگر از نامههای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، نامه به فروۀ بن عمرو جذامی است که به سبب در برداشتن برخی معارف دینی و دستورالعمل اخلاقی، دارای اهمیت ویژهای بوده و درخور توجه است و شایسته است تا حد امکان، تبیین شود.
فروه فرزند عَمْرْو، فردی مسیحی و پیرو آیین دین عیسی علیه السلام و از خاندان بنینفاثه از قبیلهی جذام بود. و به همین سبب به او، جذامی گفته میشود. او از سوی قیصر روم به فرمانداری شهر معان گماشته شد. شهرمعان در آن زمان، از سرحدات شام بوده و اکنون از شهرهای جنوبی کشور اردن میباشد.(1)
معجمالبلدان، ج 5، ص 153.
با پیدایش و گسترش آوازهی دین اسلام، به کاوش دربارهی آن پرداخت و بنابر نشانههایی که انجیل از آنها خبر داده بود، به درستی و حقانیت آن پیبرد و در سال نهم هجری به اسلام گروید.1) (1)
فروه جذامی، نامهای مبنی بر اعلام اسلام آوردنش برای پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم نگاشت. و آن را به مسعود بن سعد جذامی داد، تا هم راه چند هدیهی ارزنده، به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برساند.(1)
الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 6، ص 78 والطبقاتالکبری، ج 1، ص 215.
متن نامه فروهی جذامی، به این صورت است:«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ. لِمُحَمَّدٍ رسولالله النَّبیِ، إِنّیِ مُقِرٌّ بِالإِسْلامِ مُصَدِّقٌ بِهِ، أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلاَ اللهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَداً عَبْدُهُ وَ رَسُوُلُهُ، وَ أَنَّهُ الذّیِ بُشِرَ بِهِ عِیسیَ ابنُ مریمَ. و السَّلامُ عَلَیْکَ».(2)
به محمّد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم. من اسلام را پذیرفته به درستی آن، گواهی میدهم. گواهی میدهم که خدایی، جز اللّه نیست و محمد، بنده و فرستادهی او است. و حقاً که او همانی است که عیسی بن مریم به آمدنش مژده داده است. و درود بر تو.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، پس از آگاهی از متن نامهی فروه، نامهای برای او نگاشته و به فرستادهی فروه یعنی، مسعود بن سعد جذامی دادند تا به او برساند. متن نامه به این صورت است:
«مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله إِلَی فَرْوَةَ بْنِ عَمْرٍو. أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ قَدِمَ عَلَیْنَا رَسُولُکَ وَ بَلَّغَ مَا أَرْسَلْتَ بِهِ وَ خَبَّرَ عَمَّا قَبْلَکُمْ وَ أَتَانَا بِإِسْلَامِکَ وَ أَنَّ اللَّهَ هَدَاکَ بِهُدَاهُ إِنْ أَصْلَحْتَ وَ أَطَعْتَ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ أَقَمْتَ الصَلاةَ وَ آتَیْتَ الزَکاةَ».(1)
الطبقاتالکبری، ج 1، ص 215 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 126 و بحار الأنوار، ج 21، ص 408 و تاریخ مدینه دمشق، ج 48، ص 272 و المنتظم، ج 4، ص 9.
از محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، به فروه فرزند عمرو فرستادهات پیش ما آمد و پیام تو را به ما رساند و از گذشتهی شما خبر داد و اسلام پذیرفتنت را گزارش داد و خبر خوشی داد که خداوند، تو را به هدایت خویش راهنمایی فرموده است. (تو، هدایت شدهای) اگر نیکوکار و فرمانبردار خدا و رسولش باشی و نماز را بر پا داری و زکات بپردازی.
متن این نامه به صورتهای دیگری نیز نقل شده است که دربرخی از آنها پس از نام فروۀ بن عمرو، جملهی
«سَلامٌ عَلَیْکَ، فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکَ اللهَ الذی لا إِلهَ إِلا هُو»(2)آمده است. و در برخی دیگر جملهی
«وَ أَنَّ اللّهَ عزّوجلّ قَدْ هَداکَ بِهُداهُ إِلی دین الاسلامِ فَاِنْ أَنْتَ أَصْلَحْتَ وَ أَطَعْتَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ أَقَمْتَ الصلاةَ وَ آتَیْتَ الزکاةَ دَخَلْتَ الجنةَ و السَلامُ عَلَیْکَ»(3)آورده شده است به این معنی که فرستاده تو به من خبر داد که خداوند عزّوجلّ، تو را به دین اسلام رهنمون ساخته
است؛ پس اگر تو اهل اصلاح باشی و خداوند و فرستادهی او را اطاعت کنی و نماز بپا داشته و زکات بپردازی، داخل بهشت خواهی شد. درود برتو باد.
نامهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به فروهی جذامی در عین کوتاهی و اختصار، دارای متنی پرمحتوا و دربر دارنده معارف بلند و آموزههایی چند است و دراین جا به برخی از مهمترین آنها پرداخته میشود.
یکی از مسائل مهم در نامهی مورد بحث، مسئلهی هدایت الهی است که با جملهی «إِنَ اللهَ هَدَاکَ بِهُداهُ...» آغاز میگردد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با این جمله، خطاب به فروهی جذامی میفرماید: «خداوند با هدایتش، تو را هدایت نمود اگر اهل اصلاح باشی و خداوند و رسولش را اطاعت کنی و نماز برپا داشته، زکات بپردازی». در این نامه، هدایت یافتن فروه به عنوان یک امر مهم تلقی شده است. حال باید دید هدایت الهی به چه معنی است؟ و رابطه اصلاح گری، اطاعت از خداوند و رسول او، اقامه نماز و ادای زکات که در نامه آمدهاند با بهرهمندی از هدایت الهی چیست؟
هدایت به معنای راهنمایی است و برچند گونه است؛
الف). هدایت تکوینی:
مراد از هدایت تکوینی، آن هدایتی است که به امور تکوینی تعلق میگیرد، به این بیانکه خداوند، هر یک از انواع آفریدههای خود را به سوی کمال و هدفی که برایش تعیین کرده راهنمایی کرده است و به بیانی؛ خداوند، یک سلسله عاملهای پیشرفت و
تکامل در موجودات گوناگون جهان، از انسان و دیگر جانداران، حتی موجودات بیجان آفریده، که آنها را به سوی رشد و تعالی پیش میبرد؛ مانند آنکه جنین در شکم مادر رشد و تکامل میابد، و یا دانههای گیاهان در دل زمین شکافته، جوانه زده، رشد و نمو میکنند، و نیز کرات گوناگون منظومهی شمسی در مدار ویژهی خود حرکت میکنند. اینها همه نمونههایی از هدایت تکوینی هستند، این نوع هدایت، ویژه خداوندی منان است که با اسباب طبیعی و ما وراء طبیعی آن را صورت میدهد. چنان که میفرماید: رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی.1 خدای ما، آن کسی است که همهی موجودات را نعمت وجود بخشیده و سپس به راه کمال هدایت کرده است. و یا میفرماید: اَلَّذِی خَلَقَ فَسَوّی وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی.2 آن خدایی که همهی عالم را خلق کرده و به حد کمال خود رسانید، آن خدایی که هر چیز را قدر و اندازهای داد و به راه کمال هدایتش نمود.(1)
هدایت تکوینی، دربرابر اضلال تکوینی است. و اضلال تکوینی یعنی، ندادن توفیق و رها کردن آدمی به حال خود و یا وسایل خیر را برای او فراهم نکردن. این گونه اضلال، در آغاز به خدای سبحان استناد ندارد؛ زیرا هم با هدایت عمومی تکوینی (که در آیه 50 سوره طه، آمده است) ناسازگار است وهم با هدایت تشریعی او که پس ازاین بیان خواهد شد.
1) (3) تفسیر نمونه، ج 2، ص 351.
ب). هدایت تشریعی ابتدایی:
و آن عبارت است از راهنمایی انسانها، ازراه تعلیم، تربیت، پندها، موعظه و قانونهای کارآمد.
این نوع از هدایت، که بهگونهی نشانی دادن با زبان و نگارش میباشد و به آن «ارائه طریق» نیز میگویند، همان تبیین راه و شناساندن مقصد به کسی است تا او خود، راه را طی کرده، به آن مقصد و مقصود برسد. و هدایت کننده، لازم نیست خداوند منان، پیامبران و امامان معصوم علیهما السلام باشند. بلکه مردم نیز میتوانند به عنوانهادی، راهنمای دیگران باشند. هم چنان که قرآن کریم از مؤمن آل فرعون که؛ نه پیغمبر بوده و نه امام و نه وصی پیغمبر، حکایت کرده که گفت: یا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِکُمْ سَبِیلَ الرَّشادِ.1 ای قوم من! مرا پیروی کنید تا به سوی راه رشد هدایتتان کنم.
و از سویی بهرهمندی از چنین هدایتی و اهتدا به هدایت تشریعی ابتدایی، ویژهی گروهی از مردم نیست، بلکه همهی بشر به این قسم از هدایت یعنی، به ارائه طریق هدایت شدهاند، و تنها شرط آن، پذیرش آن هدایت است. قرآن کریم با اشاره به این هدایت میفرماید: إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً.2 ما بشر را به سوی راه راست هدایت کردهایم، حال یا شکر این هدایت را به جای میآورد و یا کفران میکند. و نیز میفرماید: قُلْ لِلَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ وَ الْأُمِّیِّینَ أَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْکَ الْبَلاغُ.3 به آنها که اهل کتاب هستند (یهود و
نصاری) و امیها (ی مشرک) بگو: «آیا شما هم تسلیم شدهاید؟» اگر (در برابر فرمان و منطق حق،) تسلیم شوند، هدایت مییابند، و اگر سرپیچی کنند، (نگران مباش! زیرا) بر تو، تنها ابلاغ (رسالت) است.
هدایت تشریعی ابتدایی، در برابر اضلال تشریعی ابتدایی میآید و مراد از اضلال تشریعی ابتدایی، وضع کردن قانون و مقرراتی است که انسان را از رسیدن به سعادت دنیای و آخرتی باز دارد. این گونه اضلال ابتدایی، قابل استناد به خدای سبحان نیست؛ زیرا از خداوند که حق محض است و از حق محض، کار ناصواب و باطل صورت نمیگیرد، و قانونی را برای انسانها قرار نمیدهد که آنها را به گمراهی بکشاند.
ج). هدایت پاداشی:
هدایت پاداشی، هدایتی است که از سوی خداوند منان به برخی افراد بشر به عنوان پاداش اعطا میشود. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدیً.1 کسانی که گامهای نخستین هدایت را برداشتهاند، خداوند بر هدایتشان میافزاید. و نیز میفرماید: وَ یَزِیدُ اللّهُ الَّذِینَ اهْتَدَوْا هُدیً . (1)و خداوند، بر هدایت کسانی که هدایت یافتهاند میافزاید.
مراد از این هدایت، رساندن شخص به مقصد میباشد که به آن «ایصال به مطلوب» نیز گفته میشود و متأخر از مرتبهی هدایت تشریعی ابتدایی، و تداوم و تکامل آن است و شرط بهرهمندی از این درجه از هدایت، ایجاد شایستگیهای
1) (2) مریم، 76.
لازمی است که از راه داشتنِ باوری درست و انجامِ کارهای خداپسند به دست میآید و تنها نصیب کسانی میشود که سرمایهی فطرت را با شنیدن پیام فطرت حفظ کرده باشند. یعنی، افزون بر بهره گیری از هدایت فطری، از هدایت تشریعی قرآن و پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم نیز استفاده کرده باشند. و به بیان دیگر؛ هم فطرت خویش را شکوفا ساخته، و هم با راهنمایی قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، بخشی از راه را پیموده باشند، آنگاه هدایت پاداشی نصیب آنان خواهد شد.
و امام هادی و هدایت کنندهی به اینگونه هدایت، در اصل و بالاصاله، خداوند تبارک و تعالی میباشد و پیرو آن، کار کسانی است که خود، راه یافته باشند، و اهتدایشان، به هدایت کسی دیگر نباشد، و در اهتداء و راه یافتن میان آنان و خدای عزّوجلّ هیچ واسطهای دخالت نداشته باشد وآنان پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام میباشند. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا . (1)
انبیاء، 73.
آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند.پس اگر در قرآن کریم آمده است که خداوند متعال به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ . (2)چنین نیستی که تو هر کس را دوست بداری، هدایت کنی بلکه این خدا است که هر کس را بخواهد، هدایت میکند و او به حال آنان که قابل هدایتند، آگاهتر است.
در این آیه نمیخواهد بگوید که هدایت به معنای رساندن به هدف و ایصال به مقصود، ویژهی خداوند متعال است و هدایت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، تنها بهگونه راه نشان دادن است، وآن حضرت نمیتواند هدایت بهگونه ایصال و رساندن به مطلوب داشته باشد، بلکه میخواهد به مسئلهی اصالت و تبعیت اشاره نموده و بفرماید که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، هدایت بهگونهی ایصال به مطلوب را از پیش خود مالک نشدهاست، بلکه خدای تعالی به آنان چنین مقامی عطا فرموده است.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 60.
این نوع از هدایت، در برابر اضلال کیفری است که به معنای، محروم شدن برخی از مردم به سبب کارهای خلاف عقل و شرع میباشد. بنابراین کسی که باداشتن حجت عقل و نقل، و کتاب و سنت به بیراهه برود و با این که راهِ توبه و انابه برای او باز است، برنافرمانی و گمراهی خود پافشاری کند، در این صورت خدای متعال او را به حال خود رها میکند و فیض از جانب خود نصیب او نمیگرداند و خود به خود در گمراهی بیشتر میماند: فَلَمّا زاغُوا أَزاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ . (2)پس چون از حق برگشتند، خداوند دلهایشان را برگردانید.
نوع هدایت در نامه:
حال باید دید که اینکه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، خطاب به فروهی جذامی میفرماید:
«إِنَّ اللهَ هَداکَ...»، کدامیک از اقسام هدایتهای سه گانه بالا میباشد؟ بهگونهی قطع هدایت به معنای اولی یعنی، هدایت تکوینی نخواهد بود؛ زیرا تنها شرط
بهرهمندی از آن، وجود داشتن و آفریدهی خداوند بودن است که مسلم است همهی موجودات عالم، مشمول چنین هدایتی خواهند بود و اطاعت از خداوند و رسول او و ادای واجبات، شرط آن نیست.
و اما با توجه به قرینههای داخلی و خارجی نامه، هدایت در نامه، میتواند هدایت تشریعی ابتدایی باشد؛ و اما قرینه خارج از نامه، نوظهور بودن دین اسلام است؛ زیرا بنابر تصریح تاریخ نگاران، در سالهای پس از هشتم هجری، تنها نام اسلام و ابلاغ جهانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به گوش بیشتر مردم جهان آن روز به ویژه شام رسیده بود و هنوز آیین آن از جزئیات عبادات و معاملات به آن دیار راه پیدا نکرده بود و فروهی جذامی که اهل آن مرزوبوم بود با تفحص و تحقیق دربارهی دین مبین اسلام، آن را پذیرفت و خبر اقرار به حقانیت آن را طی نامهای به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اعلام داشت و با توجه به محیط زندگی او که هنوز جزئیات و آموزههای دین اسلام به آن دیار وارد نشده و با عنایت به تازه مسلمان بودن فروه، این نکته به دست میآید که او جز باور به توحید و ایمان داشتن به آخرین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که انجیل از آمدن او خبر داده است، چیز دیگری از اسلام نمیدانست و چون میپنداشت آن باورها برای هدایت یافتن کافی میباشد، خود را مُهتدی به هدایت خداوند میدانست. و اما پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ او، پندار او را تصحیح نمود و بیان کرد که صرف باور، برای هدایت یافتن کافی نیست، بلکه افزون برآن، عمل به آیین اسلام نیز لازم خواهد بود از اینرو اصول کلی وظیفه مسلمانی را برای او نگاشت تا با عمل به آن، اسلام او تثبیت شود. بنابراین آنچه میان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم و فروهی جذامی اتفاق افتاد آن بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، بنابر رسالت الهی خویش که همان ابلاغ دین است، پیام دین را به فروه رساند و فروه آن را پذیرفت و این همان هدایت تشریعی ابتدائی است.
و اما قرینهای که داخل در نامه است و هدایت تشریعی ابتدایی را تأیید میکند، مشروط کردن بهرهمندی از هدایت الهی به اصلاح، اطاعت از خداوند و رسول او، اقامه نماز و دادن زکات میباشد و اگر هدایت در نامه از قبیل هدایت پاداشی باشد، نباید مشروط به آن موارد باشد بلکه هدایت پاداشی، متوقف بر کیفیت آن موارد است نه اصل وجود آنها.
باتوجه به بیانی که گذشت به دست میآید که ایمان و اگرچه ایمانی درست باشد، به تنهایی برای هدایت یافتن کافی نیست بلکه افزون بر آن، عمل صالح نیز لازم است. از اینرو قرآن کریم در بسیاری از موارد، ایمان را هم راه با عمل صالح آورده است و اگر وعدهی پاداشی برای مؤمنان داده شده است، آن پاداش را مترتب برهردوی آنها کرده است، نه ایمان تنها. مانند آنکه میفرماید: وَ أَمّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنی وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا یُسْراً . (1)
کهف، 88.
و اما هر که ایمان آوَرَد و کار شایسته کند، پاداشی (هر چه) نیکوتر خواهد داشت، و به فرمان خود، او را به کاری آسان واخواهیم داشت. وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ . (2)و کسانی را که ایمان آوردهاند و کارهای شایسته انجام دادهاند، مژده ده که ایشان را باغهایی خواهد بود که از زیر (درختان) آنها جویها روان است. وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِیمِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً لَهُمْ فِیها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِیلاً.1 و به زودی کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند، در باغهایی که از زیر (درختانِ) آن نهرها روان است درآوریم. برای همیشه در آن جاودانند، و در آنجا همسرانی پاکیزه دارند، و آنان را در سایهای پایدار درآوریم. وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فِیها خالِدُونَ.2 و کسانی که ایمان آورده، و کارهای شایسته کردهاند، آنان اهل بهشتند، و در آن جاودان خواهند ماند. وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ . (1)به عصر سوگند، که انسانها همه در زیانند. مگر کسانی که ایمان آورده، و کارهای صالح انجام دادهاند و یک دیگر را به حق سفارش کرده، و یک دیگر را به شکیبایی و استقامت توصیه نمودهاند.
در همهی این آیهها و مانند آن، دیده میشود که ایمان، هم راه با عمل صالح آمده است. و این نشان میدهد که ایمان، بیعمل صالح، کارساز نخواهد بود. و از سوی دیگر قرآن کریم، در برخی آیههای خود به مؤمنان فرمان میدهد که نماز و دیگر مصادیق عمل صالح را قرین ایمان خود سازند تا به سعادت نایل آیند و ایمان بیعمل صالح را، بیسرانجام میداند. همانگونه که میفرماید: قُلْ لِعِبادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا: یُقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یُنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا
1) (3) عصر، 1 تا 3.
بَیْعٌ فِیهِ وَ لا خِلالٌ.1 به بندگان مؤمنِ من بگو: نماز را بر پا دارند و از آنچه به آنها روزی دادهایم پنهان و آشکار انفاق کنند پیش از آنکه روزی فرا رسد که نه در آن خرید و فروش است و نه دوستی (نه با مال میتوانند از چنگال کیفر خدا رهایی یابند و نه با پیوندهای مادی).
و در روایات نیز ایمان بدون عمل صالح، برای رسیدن به سعادت کافی دانسته نشده است. از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود
:«قِیلَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام: مَنْ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم، کَانَ مُؤْمِناً؟ قَالَ: فَأَیْنَ فَرَائِضُ اللَّهِ»(1). از امیرمؤمنان علیه السلام، پرسیده شد: اگر کسی گواهی دهد که؛ خداوندی جز خدای یکتا نیست و محمد صلی الله علیه و آله و سلم، فرستاده اوست، آیا او مؤمن است؟ (آن حضرت در پاسخ) فرمود: پس واجبات خدا کجاست؟.
یکی از آموزهها و معارفی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دراین نامه با جملهی
«إِنَّ اللهَ هَداکَ بِهُداهُ» به آن اشاره میکند، نسبت دادن هدایت به خداوند است. به این معنی که؛ ای فروه! اگر تو اسلام را پذیرفتهای و به سعادت رسیده و در وادی خیر و برکت وارد شده ای، این به عنایت، جود و فضل الهی بوده است؛ زیرا خداوند، سرچشمهی همهی خیرها، برکتها، نیکوییها، خوبیها و حسنات است. همانگونه که قرآن کریم میفرماید: ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ.3 آنچه از نیکیها به تو میرسد، از
1) (2) اصول کافی، ج 2، ص 33.
خدا است.(1)
مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 464.
بنابراین توفیق هدایت شدن هم، که از بهترین نیکوییها به شمار میرود، از خداوند منان است.همان گونه که پیشتر بیان شد: همهی عملهای صالح از عبادتها و کارهای خیر، در اهتدا به هدایت الهی نقش دارند. و اما پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم از میان عبادتها و کارهای خیر، تنها از به پاداشتن نماز و پرداخت زکات نام میبرد که نشان گر اهمیت آن دو در میان عملهای صالح میباشد. و اهمیتشان، به سبب آثار فردی و اجتماعی است که در نهاد آنها نهفته است.
و اما نماز، از واجباتی است که در قرآن کریم و روایات اسلامی بیشترین تأکید و سفارش بر آن شده، و تنها واجبی است که مکلف، (حتی در حال مرگ) باید آن را به جا بیاورد و تحت هیچ شرایطی نباید ترک شود. خداوند در آیههای گوناگون قرآن، بر وجوب نماز تصریح فرموده: وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ.2 و نماز را به پا دارید و زکات بدهید و پیامبر (خدا) صلی الله علیه و آله و سلم را فرمان برید تا مورد رحمت قرار گیرید. و نیز میفرماید: قُلْ لِعِبادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یُنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ....3 به آن بندگانم که ایمان آوردهاند بگو: نماز را به پا دارند و از آنچه به ایشان روزی داده ایم، پنهان و آشکارا انفاق کنند.... در جایی دیگر میفرماید:
1) (1)
إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً.1 نماز، وظیفهی ثابت و معینی برای مؤمنان است.
دربارهی سبب وجوب نماز هم، مطالبی در روایات اسلامی آمده است؛ امامرضا علیه السلام، فرمود:
«أَنَّ عِلَّةَ الصَّلَاةِ إِنَّها إِقْرَارٌ بِالرُّبُوبِیَّةِ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَلْعُ الْأَنْدَادِ وَ قِیَامٌ بَیْنَ یَدَیِ الْجَبَّارِ جَلَّ جَلَالُهُ بِالذُّلِّ وَ الْمَسْکَنَةِ وَ الْخُضُوعِ وَ الِاعْتِرَافِ وَ الطَّلَبُ لِلْإِقَالَةِ مِنْ سَالِفِ الذُّنُوبِ وَ وَضْعُ الْوَجْهِ عَلَی الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ إِعْظَاماً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْ یَکُونَ ذَاکِراً غَیْرَ نَاسٍ وَ لَا بَطِرٍ وَ یَکُونَ خَاشِعاً مُتَذَلِّلًا رَاغِباً طَالِباً لِلزِّیَادَةِ فِی الدِّینِ وَ الدُّنْیَا مَعَ مَا فِیهِ مِنَ الْإِیجَابِ وَ الْمُدَاوَمَةِ عَلَی ذِکْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لِئَلَّا یَنْسَی الْعَبْدُ سَیِّدَهُ وَ مُدَبِّرَهُ وَ خَالِقَهُ فَیَبْطَرَ وَ یَطْغَی وَ یَکُونَ فِی ذِکْرِهِ لِرَبِّهِ وَ قِیَامِهِ بَیْنَ یَدَیْهِ زَجْراً لَهُ عَنِ الْمَعَاصِی وَ مَانِعاً لَهُ عَنْ أَنْوَاعِ الْفَسَادِ».(1)
علت تشریع نماز، توجه و اقرار به ربوبیت پروردگار، و مبارزه با شرک و بت پرستی و قیام در پیشگاه پروردگار در نهایت خضوع و تواضع، و اعتراف به گناهان و درخواست بخشش از گناهان گذشته و نهادن پیشانی همه روزه بر زمین، برای بزرگ داشت خداوند است، و نیز اینکه انسان هماره هوشیار و متذکر باشد که گرد و غبار فراموشی بر دل او ننشیند و مغرور نشود. خاشع و خاضع باشد، و همین توجه به
1) (2) وسائلالشیعة، ج 4، ص 10.
خداوند متعال و قیام در برابر او، انسان را از معاصی باز میدارد و از انواع فساد جلوگیری میکند.
دربارهی تأثیر و نتایج نماز در دنیا و آخرت، آیات و روایات زیادی وارد شده است؛ قرآن کریم، میفرماید: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ . (1)
عنکبوت، 45.
همانا نماز، (انسان را در دنیا) از زشتیها و گناه باز میدارد.پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، میفرماید:
«لَوْ کَانَ عَلَی بَابِ دَارِ أَحَدِکُمْ نَهَرٌ فَاغْتَسَلَ فِی کُلِّ یَوْمٍ مِنْهُ خَمْسَ مَرَّاتٍ أَ کَانَ یَبْقَی فِی جَسَدِهِ مِنَ الدَّرَنِ شَیْءٌ قُلْنَا لَا قَالَ فَإِنَّ مَثَلَ الصَّلَاةِ کَمَثَلِ النَّهَرِ الْجَارِی کُلَّمَا صَلَّی صَلَاةً کَفَّرَتْ مَا بَیْنَهُمَا مِنَ الذُّنُوبِ».(2)
اگر بر در خانه یکی از شما نهری از آب صاف و پاکیزه باشد و در هر روز پنج مرتبه خود را در آن شستشو دهد، آیا چیزی از آلودگی و کثافت در بدن او میماند؟» در پاسخ عرض کردند: «خیر». فرمود: «نماز همانند این آب جاری است. هر زمانی که انسان نمازی میخواند، گناهانی که در میان دو نماز انجام شده، از میان میرود.
نماز، یاد خداست. قرآن کریم، میفرماید: وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی . (1)
طه، 14.
نماز، وسیلهی پاک شدن از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است؛ زیرا انسان را به توبه و اصلاح گذشته، فرامیخواند.نماز، خودبزرگ بینی را درهم میشکند. علی علیه السلام، میفرماید:
«فَرَضَ اللُه... الصلوةَ تَنْزیِهّاً عَنِ الْکِبْرِ»(2)خداوند نماز را برای پاک سازی انسانها از کبر واجب کرد.
نماز، وسیلهی پرورش فضایل اخلاقی و تکامل معنوی انسان است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، میفرماید:
«الصَّلوةُ قُرْبانُ کلِّ تَقیٍّ».(3)نماز، وسیله تقرّب هر پرهیزگاری به خداست.
نماز، ستون دین است. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، میفرماید: «نماز، ستون دین است. هر کس نمازش را ترک کند، دینش را منهدم و خراب کرده است».(4)
نماز، شیطان را از انسان دور میکند. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، فرمود: «شیطان، از بنیآدم میترسد، مادامی که بر نمازهای پنجگانه محافظت میکند، ولی هرگاه در نماز سست شد، بر او مسلّط میشود و او را وادار به ارتکاب گناهان کبیره میکند».(5)
نماز، مایه قبولی عبادتهای دیگر میباشد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، میفرماید: «نخستین نگاه در روز قیامت به پرونده اعمال، نگاه به نماز است. اگر نماز بنده پذیرفته شود، به دیگر اعمال نیز توجه میشود، اما اگر نماز مورد پذیرش قرار نگیرد، به دیگر اعمال نیز توجهی نخواهد شد».(1)
مستدرکالوسائل، ج 3، ص 32.
نکته پایانی آن که، اگر احکام نماز در جامعه اسلامی اجرا شود و کارگزاران به آن متعهد شوند، در سالم بودن مدیریت آنها تأثیر گزارخواهد بود؛ زیرا انسانی که به نماز میایستد، خدا را از همه چیز بالاتر میداند، به یاد نعمتهای او میافتد، او را حمد و سپاس میگوید، به یاد روز حساب و جزا میافتد و از عذابهای الهی میترسد و هماره از خداوند میخواهد که او را به راه راست هدایت کند؛ راه کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساخته، نه کسانی که بر آنان غضب کرده و نه گمراهان.
نماز در شخصیت و رفتار مدیران و کارگزاران تأثیر فراوان دارد و کمک میکند که یک مدیر رفتار و موضع گیریهای خود را بر اساس دستورهای اخلاقی و اسلامی تنظیم کند و سخنانش برای خدا و جانبداری از حق و دفاع از ارزشهای اسلامی و الهی باشد.
1) (1)
و اما زکات، یکی از پنج چیزی است که بنای اسلام بر آن استوار است. امام باقر علیه السلام، فرمود: «اسلام بر پنج چیز بنا شده است: نماز، زکات، حج، روزه و ولایت»(1)
بحارالانوار، ج 79، ص 234.
.دربارهی جایگاه و اهمیت زکات در اسلام میتوان گفت که؛ با توجه به اینکه اسلام به گونهی یک مکتب اخلاقی، و یا فلسفی و اعتقادی صرف، ظهور نکرد، بلکه به عنوان یک «آیین جامع» که همهی نیازمندیهای مادی و معنوی بشر در آن پیشبینی شده، پا به عرصه ظهور گذاشت، و نیز با توجه به اینکه اسلام، از همان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به گونهای با تأسیس حکومت هم راه بود، و هم چنین با توجه به اینکه اسلام عنایت ویژهای به حمایت از محرومان و مبارزه با فاصلهی طبقاتی دارد، روشن میشود که نقش زکات که یکی از منابع درآمد بیت المال است، از مهمترین نقشها در راستای اهداف اسلام است.
شک نیست که هر جامعهای دارای افرادی از کار افتاده، بیمار، یتیمان بیسرپرست، معلولان، و مانند آنها میباشد که بایسته است مورد حمایت قرار گیرند.
و نیز برای حفظ موجودیت خود در برابر هجوم دشمن، نیاز به سربازان مجاهدی دارد که هزینهی آنها از سوی حکومت پرداخته میشود، هم چنین کارمندان حکومت اسلامی، دادرسان و قضات، و نیز ابزار تبلیغاتی و مراکز دینی، هر کدام
1) (1)
نیازمند به صرف هزینهای است که بدون یک پشتوانه مالی منظم، و مطمئن، سامان نمیپذیرد.
به همین دلیل در اسلام مسئلهی زکات که در حقیقت گونهای مالیات بردرآمد، تولید، و ثروت راکد به شمار میآید، از اهمیت ویژهای برخوردار است، تا آنجا که در ردیف مهمترین عبادتها یعنی، نماز قرار گرفته، و در بسیاری از موارد با نماز ذکر شده، و گاه شرط پذیرش نماز شمرده شده است! حتی در روایات اسلامی آمده است که اگر حکومت اسلامی از شخص، یا گروهی، درخواست زکات کند، و آنها در برابر حکومت، ایستادگی کنند و سرباز زنند، مرتد محسوب میشوند، و در صورتی که اندرزها در مورد آنها سود ندهد، توسل به نیروی نظامی، در برابر آنها روا است، نمونهی بارز آن داستان اصحاب رده است؛ همان گروهی که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از پرداخت زکات سر باز زدند و خلیفه وقت به مبارزه با آنها برخاست و حتی علی علیه السلام، این مبارزه را امضاء کرد و خود یکی از شرکت کنندگان در میدان جنگ بود.(1)
البدایة و النهایة، ج 6، ص 311 و الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 97.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، به علی علیه السلام میفرماید:
«یَا عَلِیُّ مَنْ مَنَعَ قِیرَاطاً مِنْ زَکَاةِ مَالِهِ فَلَیْسَ بِمُؤْمِنٍ وَ لَا بِمُسْلِمٍ وَ لَا کَرَامَةَ»(2). کسی که یک قیراط از زکات را نپردازد نه مؤمن است و نه مسلمان و ارزشی ندارد.
جالب توجه اینکه از روایات استفاده میشود که «حدود» و «مقدار» زکات آن چنان در اسلام به گونهی دقیق تعیین شده، که اگر همهی مسلمانان، زکات اموال خویش را بهگونه درست و کامل بپردازند، هیچ فقیر و محرومی در سرتاسر جهان اسلام باقی نخواهد ماند.
امام صادق علیه السلام، میفرماید:
«وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَکَاةَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِیَ مُسْلِمٌ فَقِیراً مُحْتَاجاً وَ لَاسْتَغْنَی بِمَا فَرَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ إِنَّ النَّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَ لَا احْتَاجُوا وَ لَا جَاعُوا وَ لَا عَرُوا إِلَّا بِذُنُوبِ الْأَغْنِیَاءِ»(1)
منلایحضرهالفقیه، ج 2، ص 7.
. اگر همهی مردم، زکات اموال خود را بپردازند مسلمانی فقیر و نیازمند، باقی نخواهد ماند، و مردم فقیر و محتاج و گرسنه و برهنه نمیشوند مگر به سبب گناه ثروتمندان. و نیز از روایات استفاده میشود که پرداخت زکات، سبب حفظ اصل مالکیت وتحکیم پایههای آنست، به گونهای که اگر مردم این اصل مهم اسلامی را فراموش کنند، شکاف و فاصلهی میان گروهها آن چنان زیاد میشود که اموال ثروتمندان نیز به خطرخواهد افتاد. از امام موسی علیه السلام، نقل شده است که فرمود:«حَصِّنُوا أَمْوَالَکُمْ بِالزَّکَاة».(2)اموال خود را به وسیلهی زکات حفظ کنید. همین مضمون از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز نقل شده است.(3)
قیصر روم که از اسلام آوردن فرماندار خود در معان آگاه شد، به حارث بن ابی شمر (حاکم غسّان)(1)
وی، حاکم شام بود و پیامبر اکرم نامهای برای او ارسال کرد که به تفصیل خواهد آمد.
دستور داد تا او را دستگیر و وادار به بازگشت به مسیحیت کند. حارث، او را دستگیر کرد و به او گفت: ازآیین خود برگرد تا تو را هم چنان به پادشاهی بگماریم. فروهی جذامی گفت: از دین محمد صلی الله علیه و آله و سلم، دست برنمیدارم و تو خود میدانی که عیسی علیه السلام، مژده ظهورش را داده است، ولی تو از پادشاهی خود میترسی که آن را از دست دهی.پایداری او در حفظ دینش سبب شد تا او را به زندان افکندند تا شاید در زندان به خود آمده، اسلام را ترک کند ولی از آنجا که اسلام را آگاهانه پذیرفته بود و ایمان در جان او رسوخ پیدا کرده بود، حاضر نشد آن را دربرابر دنیای ناپایدار مبادله کند.
وی در زندان اشعاری خطاب به همسرش سُلَیمی چنین سروده است:
طَرَقَتْ سُلَیْمَی مَوْهِنًا أَصْحَابِی وَالرّومُ بَیْنَ الْبَابِ وَالْقِرْوَانِ
صَدّ الْخَیَالُ وَسَاءَهُ مَا قَدْ رَأَی وَهَمَمْت أَنْ أُغْفِی وَقَدْ أَبْکَانِی
لَا تَکْحَلَنّ الْعَیْنَ بَعْدِی إثْمِدًا سَلْمَی وَلَا تَدِیِنّ لِلْإِتْیَانِ
یعنی، من، نیمه شب سر زده نزد یارانم رفتم در حالی که رومیان میان در و حوض (آب) برای دست گیری من کمین کرده بودند. فکر و خیال، مرا آسوده نمیگذارد، میخواهم بخوابم ولی فکر و خیال، مانع خواب و سبب گریه میگردد. سلیمی! پس
1) (1)
از من چشم خویش را سرمه نکشد و نزدیک هیچ انسانی نرود (عزادار و حزین باشد).
رومیان، او را از زندان بیرون آوردند و به مکانی به نام «عفراء» فلسطین بردند تا وی را اعدام کنند. در آنجا این دو بیت را سرود:
أَلَا هَلْ أَتَی سَلْمَی بِأَنّ حَلِیلَهَا عَلَی مَاءِ عَفْرَا فَوْقَ إحْدَی الرّوَاحِلِ
عَلَی نَاقَةٍ لَمْ یَضْرِبْ الْفَحْلُ أُمّهَا مُشَذّبَةٍ أَطْرَافُهَا بِالْمَنَاجِلِ
یعنی، آیا خبر به سلیمی رسیده که یار (وهمسر) او در کنار عفراء و محل آبیاری، بر یک مرکب (دار اعدام) سوار شده است. او، بر ماده شتری سوار است که مادر آن شتر، نر نپذیرفته است. (کنایه از چوب دار است). آن مرکب (چوب دار) با داس، شاخ و برگ آن تراشیده و بریده شده است.
و چون خواستند او را بکشند گفت:
بَلّغْ سَرَاةَ الْمُسْلِمِینَ بِأَنّنِی سِلْمٌ لِرَبّی أَعْظُمِی وَمَقَامِی
پیام مرا به سران و بزرگان اسلام برسانید که من، تن و استخوان و مقام خود را به خداوند واگذار نمودهام.
رومیان که از بازگشت او به دین مسیحیت ناامید شدند او را به دار آویختند.(1)
البدایة و النهایة، ج 5، ص 86 و دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، ج 5، ص 410 و الروض الأنف فی شرح السیرة النبویة، ج 7، ص 451 وسبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 6، ص 391 والسیرة النبویةابن هشام، ج 2، ص 591 و الکامل فی التاریخ، ص 297.
1) (1)
از نامههای قابل توجه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، نامه به فرمانروای شام؛ حارث پسر ابو شمر غسّانی است. متن نامه به این صورت است:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیِمِ. مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله إِلی الْحارِثِ إِبْنِ أَبیِ شِمْرَ، سَلامٌ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی وَ آمَنَ بِهِ وَ صَدَّقَ،(1)
در نسخه های البدایة و النهایة، ج 4، ص 268 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 652 ومانند آن ها، کلمة «صدق» وجود ندارد.
وَ إِنِّی أَدْعُوکَ إِلی أَنْ تُؤْمِنَ بِاللّهِ وَحْدَهُ لا شَریِکَ لَهُ، یَبْقی لَکَ مُلْکُکَ».(2)«بسم اللّه الرحمن الرحیم. (این، پیامی است) از محمد، پیامآور آفریدگار به حارث پسر ابو شمر. درود بر آن کس که از رهنمودهای پیامبر پیروی کند و به او ایمان آورد و او را تصدیق نماید. من تو را دعوت میکنم که به خدای یکتای بیشریک ایمان بیاوری؛ تا حکومتت پایدار بماند».
1) (1)
2) (2) الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 22 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 39 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 11، ص 358 و السیرة الحلبیة، ج 3، ص 357 وعیون الأثر، ج 2، ص 339 و المواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة، ج 1، ص 550 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 126 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 652.
عربستان، پیش از ظهور اسلام، به سه بخش عمدهی سیاسی تقسیم شده بود؛ بخش حیره، در شرق عربستان که زیر حمایت امپراطوری ایران قرار داشت. و بخش کنده، در مرکز و جنوب عربستان که تحت حمایت کشور حبشه بود، و اما در شمال غربی عربستان، (سرزمین شام یا سوریه و لبنان فعلی) حکومتی به نام غسّان بود که به سبب مجاورت با امپراطوری روم، با آن امپراطوری متحد، و نظام سیاسی خود را از آن جا الهام میگرفت.
غسّانیان، تیرهای از قبیلهی «ازد» قحطان(1)
قحطان، فرزند عامر پسر عموی نمرود، کسی بود که سراسر یمن را زیر پوشش خاندان خود قرار داد و قبیلههایی چند از این خاندان منشعب شدند که هر کدام در یمن به فعالیت های اقتصادی و اجتماعی اشتغال داشتند مانند قبیله ازد، جرهم، خثعم، و بجیله. (جمهرةأنسابالعرب، ص 484)
بودند که مدتها در سرزمین «یمن» زندگی میکردند و زمینهای آنها، از سد «مَأْرِب»(2)آبیاری میشد. پس از ویرانی سد، مجبور به کوچ شده، در سرزمین شام فرود آمدند. قدرت نفوذ آنان، بومیان آن منطقه را تحت الشعاع خود قرار داد و سرانجام دولتی به نام دولت «غسّانیه»، یا «غسّاسنه» به مرکزیت شهر بُلقا(3)تشکیل دادند و در آن منطقه، زیر نظر قیصرهای روم، سالها برمردم خود و آن دیار فرمان راندند.1) (1)
2) (2) مَأرِب، نام رودخانهای بزرگ در یمن است که سدی به همین نام برآن بسته شده است (معجم البلدان، ج 4، ص 203 ومراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، بغدادی عبد المومن، بیروت، دارالمعارف، 1373 ق، چاپ اول ج 2، ص 994 و الروض المعطار فی خبر الاقطار، حمیری محمد بن عبد المنعم، بیروت، مؤسسة ناصر للثقافة، 1980 م، چاپ دوم، ص 430)
3) (3) شهری نزدیک دمشق است. (معجمالبلدان، ج 1، ص 489)
غسانیان، در قرن چهارم میلادی به تدریج مسیحی شدند. از اینرو کشیشان رومی برای تبلیغ اصول و آیین مسیحیت به آن دیار رفت و آمد داشتند، و باور تثلیث و چندخدایی را در آنجا رواج دادند. و روزی که اسلام نظام حکومتی آنها را برچید، سی و دو نفر از آنان در شام به پایتختی بلقا حکمرانی کرده بودند و آخرین حاکم از این خاندان، جبلۀ بن ایهم غسّانی است که که پس از حارث بن ابی شمر غسّانی به حکومت رسید و در زمان خلافت عمر، اسلام را پذیرفت و سپس مرتد شد.(1)
موسوعة التاریخ الإسلامی، ج 1، ص 127 وعصرالجاهلی، ضیف شوقی، ترجمه علیرضا زکاوتی قراگوزلو، تهران، امیرکبیر، ص 48 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 39 و تاریخالیعقوبی، ج 1، ص 206.
همان گونه که در جای خود خواهد آمد؛ هم زمان با ارسال نامه از سوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برای حارث غسّانی، برای پادشاهان و امیران دیگر بلاد به ویژه امپراطوری روم نیز فرستاده شد. حال پرسش آن است که چرا افزون بر نامه برای قیصر روم، نامهای جداگانه برای حاکم غسّان که تابع حکومت قیصر بود ارسال شده است؟ در پاسخ، به چند نکته میتوان اشاره نمود؛ نخست آن که، گرچه حکومت غسّان از نظر سیاسی و دینی از امپراطوری روم پیروی میکرد و حاکمان غسّان، برای بقای خود به حمایتهای نظامی و سیاسی رومیان نیازمند بودند، ولی در عین حال کشوری مستقل در شمال غربی عربستان به شمار میآمد و پیش از آنکه رومی باشد، کشوری عربی و شکل یافته در دل عربستان بود، از اینرو مانعی برای ارسال نامه مستقل درکار نبوده است.
1) (1)
دوم آنکه، کشور غسّان دارای قلمرو و جمعیتی قابل اعتنا بود و اسلام آوردن مردم آن، سبب جدایی دینی آن دیار از قلمرو روم میشد، و همین مسئله، در گسترش اسلام به بلاد روم مؤثر بود.
سوم آنکه، رسالت آن حضرت، ویژهی دولتها و قلمروها نبود بلکه آن حضرت برانگیخته شده بود تاهمهی مردم جهان را هدایت کند. وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ.1 این قرآن را بر من وحی کرده تا شما و همهی کسانی که این قرآن به آنها میرسد انذار کنم. تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً.2 جاوید و پر برکت است خداوندی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا همهی جهان را انذار کند. وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً.3 و ما تو را جز (به سِمَتِ) بشارت گر و هشداردهنده برای همهی مردم، نفرستادیم. قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً4 بگو: ای مردم! من فرستادهی خدا به سوی همهی شما هستم.
از این آیهها و مانند آن برمیآید که آیین اسلام جنبه، جهانی دارد و ویژهی منطقه، نژاد و قوم معینی نیست، بلکه شامل همهی مردم میشود. بنابراین آن حضرت براساس رسالت جهانی خود، همهی مردم از افراد عادی تا صاحبان منصب را به پذیرش اسلام دعوت کرده است تا حجت برهمه تمام شده باشد و اگر در نامه
نگاری، تنها به کشورهای بزرگ بسنده میکرد، چه بسا فرمانروایان آن کشورها، زیردستان خود را از محتوای نامه آگاه نمیکردند و حجت بر امیران شهرها و مردم آنها تمام نمیشد. آنگاه مؤاخذه، آنان به اینکه چرا مشرک و یا گمراه بودهاند بیوجه خواهد بود همانگونه که قرآن کریم مؤاخذه مردم را تنها پس از اتمام حجت صحیح میداند و میفرماید: رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ کانَ اللّهُ عَزِیزاً حَکِیماً. 1 (ما پیامبرانی را برای هدایت بشر فرستادیم) پیامبرانی که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند، تا برای مردم بعد از این پیامبران، بر خدا حجتی باقی نماند (و بر همه اتمام حجت شود) و خداوند توانا و حکیم است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در سال ششم هجری، شجاع بن وهب اسدی را فراخواند و هم راه نامهای، نزد حارث بن ابی شمرغسّانی روانه کرد. وی فردی شجاع و دلاور بود و در غزوههای بدر، احد، خندق و دیگر جنگها در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جهاد در راه خداوند پرداخت و افزون برآن، برخی سریهها را فرماندهی کرد و در سال دوازدهم هجرت در جنگ یمامه، به مقام شهادت نایل آمد.(1)
1) (2) أنساب الأشراف، ج 1، ص 531 و بحار الأنوار، ج 20، ص 383 و البدایة و النهایة، ج 6، ص 337 و تاریخ خلیفة بن خیاط، ص 49 و تخریج الدلالات السمعیة، ص 195 وجوامع السیرة النبویة، ص 25 و الطبقاتالکبری، ج 3، ص 70.
از آموزههای این نامه، اهمیت و فضیلت نام خداوند در آغاز کارهاست که در نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نجاشی و مانند آن دراین باره مطالبی بیان شد و نیازی به تکرار آن نیست.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دراین نامه با جملهی
«مِنْ مُحَمّدٍ رَسُولُ اللهِ»، نام و عنوان خود را به مخاطب نامه معرفی میکند که دربردارنده دو نکته است؛
نخست آنکه، به مخاطب خود نشان میدهد که نگارنده نامه، شخص حقیقی نیست بلکه شخصیت حقوقی است که جایگاه خود را از خداوند متعال گرفته است و آن، جایگاهِ رسالت است که هدف از آن، همانگونه که همهی پیامبران برای آن برانگیخته شدهاند، هدایت انسانها است. پس هرگونه واکنش دربرابر محتوای نامه، در واقع واکنش دربرابر خداوند متعال و فرستاده اوست که پیامد آن دور شدن از هدایت میباشد.
بنابراین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، با نام بردن عنوان رسالت خود، به هدف نامه نیز اشاره میکند و آن هدایت و راهنمایی مردم به رستگاری میباشد.
دوم آنکه، نام خود را برنام مخاطب مقدم داشت تا جایگاه رسالت که در آن حضرت تجلی پیدا کرده است، احترام آن محفوظ بماند.(1)
برای آگاهی بیشتر به نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نجاشی مراجعه شود.
1) (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دراین نامه در همان آغاز، آنگونه که به همهی مخاطبان کافر خود سلام میکند، به حارث بن ابی شمر غسّانی نیز سلام میکند. و میفرماید:
«سَلامٌ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی وَ آمَنَ بِهِ وَ صَدَّقَ». سلام برکسی که پیرو هدایت باشد و به آن ایمان آورده و تصدیقش کند.
نکتهی قابل توجه دراین نامه آن است که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، سلامت و امنیتی که در ادای سلام مد نظر دارد، افزون بر مشروط کردن آن به پیروی از هدایت، آن را به ایمان به هدایت و تصدیق به آن نیز مشروط میکند. آن حضرت با افزودن این دو امر در واقع به شرائط لازم برای بهرهمندی از هدایت اشاره میکند. بنابراین کسی میتواند در راه هدایت قرار گیرد که، آن راه را در دل باور کرده و با زبان به صدق و راستی آن گواهی دهد. توضیح بیشتر این مسئله در بخش پسین نوشتار بیشتر روشن خواهد شد.
تنها خواستهی پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم از حارث غسّانی، ایمان آوردن به یگانگی خداوند سبحان است. همانگونه که خطاب به او میفرماید:
«وَ إِنِّی أَدْعُوکَ إِلی أَنْ تُؤْمِنَ بِاللّهِ وَحْدَهُ لا شَریِکَ لَهُ» و من تو را دعوت میکنم به اینکه به خداوند یکتا که همتایی ندارد ایمان بیاوری.
حال باید دید که ایمان به خداوند دراین نامه به چه معنی است؟ مراتب آن چیست؟ و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، کدامیک از آن مراتب را از حارث غسّانی خواسته است؟.
نخستین مرتبه از مراتب ایمان، عبارتست از؛ اذعان و باور قلبی اجمالی، یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، که لازمهاش عمل به غالب فروع است. در برابر این مرتبه از ایمان، مرتبه اول اسلام قرار دارد و آن انقیاد و پذیرفتن اصول دین است به اینکه با زبان به یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم گواهی دهد بیآن که پذیرش قلبی اتفاق افتاده باشد. همانگونه که قرآن کریم درباره اعراب که مدعی ایمان بودند میفرماید: قالَتِ الْأَعْرابُ: آمَنّا. قُلْ: لَمْ تُؤْمِنُوا، وَ لکِنْ قُولُوا: أَسْلَمْنا، وَ لَمّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ.1 اعراب گفتند: ما ایمان آوردیم. بگو: هنوز ایمان نیاوردهاید، ولی بگویید: اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان در قلبتان داخل نشده است.
امام صادق علیه السلام، دربارهی این مرتبه از اسلام و ایمان میفرماید:
«الْإِسْلَامُ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ التَّصْدِیقُ بِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم. بِهِ حُقِنَتِ الدِّمَاءُ وَ عَلَیْهِ جَرَتِ الْمَنَاکِحُ وَ الْمَوَارِیثُ وَ عَلَی ظَاهِرِهِ جَمَاعَةُ النَّاسِ وَ الْإِیمَانُ الْهُدَی وَ مَا یَثْبُتُ فِی الْقُلُوبِ مِنْ صِفَةِ الْإِسْلَامِ»(1)
اسلام، آن است که به زبان شهادت دهی که؛ معبودی جز خدا نیست، و اینکه نبوت و رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را تصدیق داری، با همین دو گواهی است که خونها محفوظ میشود، و زن دهی و زن خواهی و نیز ارث، جریان مییابد، و تشکیل جامعهی اسلامی هم بنابر همین ظاهر است، و اما ایمان به خدا، عبارتست از؛ هدایت یافتن، و ثبوت آثار اسلام در قلب.
1) (2) اصول کافی، ج 2، ص 25.
مرتبه دوم از ایمان، عبارتست از؛ اعتقاد تفصیلی به حقایق دینی که خدای تعالی در بارهاش میفرماید: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ، الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ، ثُمَّ لَمْ یَرْتابُوا، وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ، أُولئِکَ هُمُ الصّادِقُونَ.1 مؤمنان آنهایند که به خدا و رسولش ایمان آورده، و سپس تردید نکردند، و با مالها و جانشان در راه خدا کارزار نمودند، اینها همان صادقانند.
مرتبه سوم از ایمان، آن ایمانی است که اخلاق فاضله از رضا، تسلیم، سوداگری با خدا، صبر در خواستهی خدا، زهد، تقوی، و دوستی و دشمنی به خاطر خدا، همه از لوازم آن هستند. و به بیان دیگر، نفس آدمی آنگاه که با ایمان انس گرفت، خود به خود دیگر قوای منافی با آن، از قبیل قوای بهیمی و سَبُعی، برای نفس رام و منقاد میشود، و آن قوایی که متمایل به هوسهای دنیایی، و زینتهای فانی و ناپایدارش میشوند، رام نفس گشته، نفس انسانی به آسانی میتواند از سرکشی آنها جلوگیری کند، اینجاست که آدمی آن چنان خدا را بندگی میکند، که گویی او را میبیند آری او اگر خدا را نمیبیند، ولی این باور و یقین را دارد که خدا او را میبیند، چنین کسی دیگر در باطن خود هیچ نیروی سرکشی که مطیع امر و نهی خدا نباشد، و یا از قضا و قدر خدا به خشم آید، نمیبیند، و سراپای وجودش تسلیم خدا میشود.
قرآن کریم در توصیف دارندگان این مرتبه از ایمان میفرماید: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاةِ فاعِلُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ * إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ أَوْ
ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ * وَ الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ.1 آنها که در نمازشان خشوع دارند. و آنها که از لغو و بیهودگی رویگردانند. و آنها که زکات را انجام میدهند. و آنها که دامان خود را از آلودگی به بیعفتی حفظ میکنند. تنها آمیزش جنسی با همسران و کنیزانشان دارند که در بهرهگیری از آنها ملامت نمیشوند. و هر کس جزاین راه را خواهان باشد تجاوزگر است. و آنها که امانتها و عهد خود را مراعات میکنند. و آنها که از نمازها مواظبت مینمایند.
امام صادق علیه السلام، دربارهی ویژگیهای مؤمنان در این مرتبه میفرماید:
«لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوُا الزَّکَاةَ وَ حَجُّوا الْبَیْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَیْءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله و سلم أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِی صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِکَ فِی قُلُوبِهِمْ لَکَانُوا بِذَلِکَ مُشْرِکِینَ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ، ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ، وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً2 ، «ثُمَّ قَالَ: فَعَلَیْکُمْ بِالتَّسْلِیمِ»(1). اگر مردمی خدای را به یگانگی و بدون شریک بپرستند، و نماز را بپای دارند، و زکات بدهند، و حج خانهی خدا کنند، و روزه رمضان بگیرند، ولی به یکی از کارهای خدا و یا رسول او اعتراض کنند، و بگویند: چرا بر خلاف این نکردند، با
1) (3) اصول کافی، ج 2، ص 397.
همین اعتراض، مشرک میشوند، هر چند آن را به زبان نیاورند، و تنها در دل بگویند. سپس این آیه را تلاوت فرمود: «نه به پروردگارت سوگند ایمان نمیآورند: (یعنی ایمانشان کامل نمیشود) مگر وقتی که هم در اختلافهایی که میانشان پدید میآید تو را حَکَم کنند، و هم وقتی حُکمی راندی در دل هیچ گونه ناراحتی از حُکم تو احساس نکنند، و به تمام معنا تسلیم شوند» پس از آن فرمود: پس برشماست تسلیم شدن.
و اما مرتبه چهارم از ایمان، موحد شدن مؤمن به توحید افعالی است و حال او دراین مرتبه در برابر پروردگارش، حال عبد مملوک در برابر مولای مالکش است که همیشه مشغول انجام وظیفهی بندگی بهگونهی شایسته است، و بندگی شایسته، همان تسلیم محض بودن در برابر اراده مولی و محبوب او و رضای او است. در اندیشهی چنین مؤمنی، جز خدا هیچ چیزی نه مالک خویش است، و نه مالک چیز دیگر، مگر آنکه خدا تملیکش کرده باشد، پس افزون بر الله، هیچ ربی، هم سوای او ندارد. و جز از خدا هیچ کس از خود استقلالی ندارد، و هیچ سببی تاثیر و سببیت ندارد مگر به اذن خدا، وقتی چنین یقینی برای کسی دست داد، دیگر از هیچ پیش آمد ناگواری ناراحت و اندوهناک نمیشود، و از هیچ محذوری که احتمالش را بدهد نمیترسد که خدای تعالی دربارهی این مرتبه از ایمان میفرماید: أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ، وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ، اَلَّذِینَ آمَنُوا، وَ کانُوا یَتَّقُونَ1 آگاه باش، که اولیاء خدا نه خوفی بر آنان هست، و نه اندوهناک میشوند، کسانی که ایمان آوردند، و از پیش هماره ملازم با تقوی بودند.(1)
1) (2) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 301.
پس از بیان ایمان و برخی مراتب آن گفته میشود که: با توجه به مسیحی بودن حارث غسّانی و باور او نسبت به تعدد خدایان (پدر، پسر و روح القدس) به نظر میرسد که مراد از ایمان در نامه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را از حارث غسّانی خواسته است، همان اسلام است که در مرتبه اول ایمان به آن اشاره شد. و آن پذیرش یگانگی خداوند سبحان میباشد و این کمترین چیزی است که آن حضرت از حارث خواستار شده است.
بنابر تصریح تاریخ نگاران، حارث غسّانی، مردی جاه طلب و دلبسته به پادشاهی خود بود و میپنداشت که فرمانروایی او امری ماندگار است؛ او لشکر و سربازان خود را مایه قدرت و ماندگاری خود میدانست و از آن برای رسیدن به دلبستگیهایش بهره میگرفت بهگونهای که جان و مال مردم از دست سربازان او در امان نبودند و آوردهاند که هر جا دختر یا زن زیبایی مییافت آن را به زور مال خود میکرد.
خُوَیلد بن نَوْفل کلابی (یا نفیل کلابی) از شاعران عرب، در مذمت آن پادشاه میگوید:
یا أَیُّها المَلِک المَخوفُ، أَ ما تَرَی
لیلًا و صُبحاً کیفَ یَخْتَلِفان؟
یا حارِ،(1)
مخفف «یا حارث» است.
أَیْقِنْ أَنَّ مُلْکَکَ زائلٌو اعْلَمْ بأَنَّ کما تَدِینُ تُدانُ.(2)
ای پادشاه ترسناک! آیا آمد و شد روز و شب را میبینی؟ ای حارث! یقین بدان که پادشاهی تو ناپایدار است و بدان که هرگونه جزا دهی همانگونه جزا داده خواهی شد.
افزون برآن، به رخ کشیدن قدرت نظامی خود به فرستادهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دلیل دیگری بر دلبستگی و دلخوشی او به قدرت نظامیش بود؛ شجاع بن وهب نامه، رسان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میگوید: نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را به شام بردم. حارث غسّانی، پادشاه شام به غوطهی دمشق(1)
سرزمین نشیب وپست پیرامون شهر دمشق را گویند که یکی از شهرهای آن «داریا» است. (فرهنگ اعلام جغرافیایی. تاریخی در حدیث و سیره نبوی، شیخی حمید رضا، تهران، مشعر، 1383 ش، چاپ اول. ص 294)
رفته بود، او سرگرم فراهم آوردن وسایل پذیرایی و پیشواز از قیصر روم بود که میخواست از حِمص(2)به ایلیا (بیت المقدس) برود. من دو یا سه روز، بر درگاهش منتظر ماندم. سپس به حاجب و دربان او گفتم: من فرستادهی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی حارث هستم. او گفت: تا فلان روز که بیرون بیاید، به او دسترس نخواهی داشت.تا اینکه پس از چند روز حارث از اندرون بیرون آمد و جلوس کرد و تاج بر سر نهاد و آن گاه، به من اجازه ورود داد. من نامهی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را تسلیم او کردم. او نامه را خواند، سپس آن را پرت کرد و گفت: چه کسی میتواند پادشاهیِ مرا از من بگیرد؟! اگر در یمن هم باشد، من به سراغ او خواهم رفت و با او میجنگم. پس از
آن فرمان داد تا لشکرش گرد هم آیند! او پشت سر هم امر و نهی میکرد تا آن که برخاست و دستور داد تا لشکرش در برابر چشمان من، سان بروند. آنگاه گفت: آنچه را که (از بزرگی لشکر من) میبینی، به سالار خود خبر بده.
پس از بازگشت به مدینه، من خدمت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده و موضوع را به آگاهی ایشان رساندم. حضرت فرمود: «پادشاهیاش نابود شد!»(1)
الطبقات الکبری، ج 1، ص 260 و سیره حلبی، ج 3، ص 286 و الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 23 وبحار الأنوار، ج 20، ص 393 والسیرة الحلبیة، ج 3، ص 357.
.از جملهی پایانی نامه که میفرماید: «یبْقی لَکَ مُلْکُکَ»، برمیآید که آن حضرت از روحیه و دلبستگیهای حارث غسّانی آگاه بوده و با توجه به آن، او را به پذیرش اسلام فراخوانده است. و با بیان آن جمله، بقای حکومت او را در صورت پذیرش اسلام تضمین نموده است.
نکته پایانی که لازم است بررسی شود، مشروط نمودن بقای حکومت و سلطنت حارث بر پذیرش توحید است. بحث درآن است که آیا میان پایداری حکومت و موحد بودن، رابطه سببی و مسببی برقرار است بهگونهای که بتوان گفت: کافران به سبب کفر و شرکشان، هیچگاه پادشاهی شان پایدار نبوده و پس از مدتی از هم پاشیده است؟ و یا اینکه چنین نیست و معنای سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، چیز دیگری است؟ و به بیان دیگر اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، میفرماید: اگر اسلام را بپذیری، حکومتت باقی
1) (1)
میماند. آیا جنبهی خبری دارد به این صورت که تو به پادشاهی خود وابسته هستی و میپنداری که با پذیرش اسلام، سلطنتت از تو گرفته میشود. ولی منِ پیامبر، چون از آینده خبر دارم میدانم که چنین نخواهد شد. و یا اینکه جنبهی انشائی دارد به اینگونه که اگر اسلام بیاوری من به سبب قربی که نزد پروردگار دارم از او میخواهم که سلطنتت باقی باشد.
احتمال دوم قویتر به نظر میرسد؛ زیرا با سیری اجمالی در سرگذشت سلاطین تاریخ این حقیقت به دست میآید که میان پایداری حکومت و موحد بودن رابطهای نیست؛ چه بسیار سلسلههایی مانند هخامنشی، ساسانی، قیصرها، فرعونهاو مانند آنها بودهاند که تا قرنها برمردم ایران، روم، یونان و مانند آن حکومت کردند و بیآن که موحد باشند حکومتشان برقرار بود. و آنچه سبب افول حاکمیت آنها شد، به نهایت رساندن ظلم و ستمی بود که بر خود و زیردستان خود روا داشتند و یا در برابر دعوت پیامبران ایستاده، مردم را به فساد کشاندند. وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَمّا ظَلَمُوا وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ وَ ما کانُوا لِیُؤْمِنُوا کَذلِکَ نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ.1 ما امتهای پیش از شما را، هنگامی که ظلم کردند، هلاک کردیم، در حالی که پیامبرانشان با دلایل روشن به سراغ آنها آمدند ولی آنها ایمان نیاوردند، این گونه گروه مجرمان را کیفر میدهیم.
بنابراین کافرانی که دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نپذیرفته و از در صلح با وی درآمدند حکومتشان پابرجا ماند مانند قیصر روم که در نامهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به قیصر روم به آن اشاره شده است. واما چرا حارث غسّانی که دعوت پیامبر را نپذیرفت و بر کفر خود باقی ماند و سلطنتش پایدار نماند؟ گفته میشود که: این نه به سبب کفرش، بلکه به سبب بیاحترامی بود که به نامه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم نمود.(1)
تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 652 و إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و...، ج 1، ص 305 والطبقات الکبری، ج 1، ص 200.
همانگونه که پادشاه ایران از روی غرور و تکبر نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را پاره نمود و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس از شنیدن آن، از فروپاشی حکومت او خبر داد.(2)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در سال هشتم هجری پیش از فتح مکه، نامهای به علاء حضرمی داد تا به منذر بن ساوی حاکم بحرین برساند و به این وسیله او را به پذیرش اسلام فراخواند. و به او وعده داد که اگر مسلمان شود، میتواند به حکمرانی خود در آن دیار ادامه دهد.
منذر بن ساوی که پیرو مذهب مجوس بود با دیدن نامه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و گفت و گو با علاء حضرمی، اسلام آورد و به عنوان امیری مسلمان به اداره امور مردم بحرین که هم راه او مسلمان شده بودند پرداخت. پس از آن نامههایی چند میان پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم و او ردوبدل شد(1)
مجمع الزوائد، ج 6، ص 220 و تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج 1، ص 137 و الطبقات الکبری، ج 1، ص 263 و الثقات، ابن حبان تمیمی محمد، حیدرأباد هند، مؤسسة الکتب الثقافیة، 1393 م، چاپ اول، ج 2، ص 30 و أسد الغابة، ج 4، ص 417 و الأعلام، ج 7، ص 293 و...
؛ یکی از آنها که تصویری از آن هم اکنون دردست است(2)پاسخ نامهای است که پیامبراعظم صلی الله علیه و آله و سلم به او و مردم بحرین نگاشته است. و به سبب دربرداشتن برخی معارف دینی تنها این نامه مورد بررسی قرار میگیرد. متن نامه به اینگونه است:«بِسْمِ اللّهِ الرّحْمَنِ الرّحِیمِ مِنْ مُحَمّدٍ رسولالله إلَی الْمُنْذِرِ بْنِ سَاوَی.
سَلَامٌ عَلَیْکَ فَإِنّی أَحْمَدُ إلَیْک اللّهَ الّذِی لَا إلَهَ إلّا هُوَ وَأَشْهَدُ أَنْ لَا إلَهَ إلّا اللّهُ وَأَنّ مُحَمّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ أَمّا بَعْدُ فَإِنّی أُذَکّرُکَ اللّهَ عَزّ وَجَلّ فَإِنّهُ مَنْ یَنْصَحْ فَإِنّمَا یَنْصَحُ لِنَفْسِهِ وَإِنّهُ مَنْ یُطِعْ رُسُلِی وَیَتّبِعْ أَمْرَهُمْ فَقَدْ أَطَاعَنِی وَمَنْ نَصَحَ لَهُمْ فَقَدْ نَصَحَ لِی وَإِنّ رُسُلِی قَدْ أَثْنَوْا عَلَیْکَ خَیْرًا وَإِنّی قَدْ شَفَعْتُکَ فِی قَوْمِک فَاتْرُکْ لِلْمُسْلِمِینَ مَا أَسْلَمُوا عَلَیْهِ وَعَفَوْتُ عَنْ أَهْلِ الذّنُوبِ فَاقْبَلْ مِنْهُمْ وَ إِنّکَ مَهْمَا تُصْلِحْ فَلَنْ نَعْزِلَکَ عَنْ عَمَلِک وَ مَنْ أَقَامَ عَلَی یَهُودِیّةٍ أَوْ مَجُوسِیّةٍ فَعَلَیْهِ الْجِزْیَةُ»(1)
السیرة الحلبیة، ج 3، ص 353 وعیون الأثر، ج 2، ص 334 ومجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 146 و المواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة، ج 1، ص 547 و نصب الرایة، الزیلعی، ج 6، ص 562 و أعیان الشیعة، ج 1، ص 245 و الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 2، ص 16 و مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 649.
.به نام خداوند بخشایندهی بخشایشگر. از محمّد پیامبر خدا به منذر بن ساوی.
درود بر تو. من حمد کردن خداوند را به تو ابلاغ میکنم؛ خداوندی را که جز او خدایی نیست. و گواهی میدهم که جز او آفریدگاری نیست؛ و محمّد بنده و فرستاده اوست. پس از ستایش خداوند، من آفریدگار بیهمتا و بزرگ را فرایاد تو میآورم؛ زیرا که هر کس خیرخواه دیگری باشد، به راستی خیرخود را خواسته است؛ و هر کس، از فرستادگان من فرمان برد و از دستور ایشان پیروی کند، بیگمان، از من
1) (1)
فرمان برده است. و هر کس نسبت به آنان نیک اندیش باشد، نسبت به من نیک اندیشی کرده است. فرستادگان من از تو به نیکی یاد کردهاند، و اینک من تو را شفیع قوم خود قرار میدهم. پس هر که را مسلمانان با او مصالحه کردهاند به همان حال بگذار و از گناهان درگذر و بدان که تا هر زمان که تو اهل اصلاح باشی تو را از کارَت خلع نخواهیم کرد. هر کس نیز در دیار تو بر دین یهودی و آیین مجوس بماند باید جزیه پرداخت کند».
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، نامه را با نام خداوند و ذکر «بِسْمِ اللّهِ الرّحْمَنِ الرّحِیمِ» آغاز میفرماید که همانگونه که در دیگر نامههای آن حضرت به حاکمان بیان شد، این مسئله، نشان گر اهمیت و ذکر خداوند و فضیلت یاد و نام خداوند در آغاز کارها میباشد.
آن حضرت پس از نام خداوند به بیان مقام الهی خویش که همان مقام رسالت میباشد میپردازد. همانگونه که میفرماید: «من محمد رسول اللّه». ذکر عنوان رسالت در آغاز نامه، تأکید بر عظمت و جلالت مقام رسالت است که در شخص آن حضرت تجلی پیدا کرده است. و در واقع تصریح بر شأن حقوقی آن حضرت و تعظیم نسبت به آن است. همانگونه که مسلمانان و حتی برخی پادشاهان آن زمان مانند قیصر روم هرگاه به آن حضرت نامهای ارسال میداشتند نام و عنوان آن حضرت را مقدم بر نام خود و دیگر مطالب میداشتند. و این نبوده مگر اکرام و اجلال آنان
نسبت به آن جایگاه الهی که شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مصداق آن بود. نمونههای اینگونه از نامهها در تاریخ فراوان است که در تبیین نامه آن حضرت به نجاشی نمونههایی از آنها برشمرده شد.(1)
البدایة و النهایة، ج 3، ص 84 و ج 5، ص 98 و بحار الأنوار، ج 18، ص 419 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 2، ص 394 و إعلام الوری بأعلام الهدی، ج 1، ص 119 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 126 و المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 379.
افزون برآن، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با ذکر عنوان خود در همان آغاز نامه، به الهی بودن رسالت خویش اشاره میکند و در راستای آن، الهی بودن هدف و محتوای نامه را به مخاطبان خود ابلاغ میکند و بهگونهی کنایه به آنها میرساند که محتوای نامه، مورد رضایت و خواست خداوند متعال میباشد و انگیزههای شخصی، قومی و ملی درکار نیست و هرگونه واکنش از حیث موافقت و یا مخالفت با پیامهای نامه، موافقت و یا مخالفت با خواستههای خداوند میباشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در ادامه نامه میفرماید:
«فَإِنّهُ مَنْ یَنْصَحْ فَإِنّمَا یَنْصَحُ لِنَفْسِهِ» هر کس خیرخواهی کند، در واقع برای خود خیرخواسته است. آن حضرت با این جملهی کوتاه به دو نکتهی مهم پرداخته است؛ نکته نخست را که امری حکومتی است، با کنایه و نکته دوم را که مسئلهای اخلاقی میباشد با تصریح بیان میفرماید.
و اما نکته نخست، ناظر به حق نصیحت میباشد که بنابر تصریح امیرمؤمنان علی علیه السلام، از حقوق مردم بر حاکم اسلامی میباشد. همانگونه که میفرماید:
«فَأَمَّا
1) (1)
حَقُّکُمْ عَلَیَّ فَالنَّصِیحَةُ لَکُمْ»(1)
شرحنهجالبلاغة، ابنأبیالحدید، ج 2، ص 189.
. و اما حق شما بر من، خیرخواهی من نسبت به شماست.ریشه لغوی نصیحت، نَصْح است و نَصْح در اصل، به معنای خلوص و صافی میباشد از اینرو به عسل خالص، «عسل ناصح» میگویند. و نیز به هرگونه خیر خواهی خالصانه و خالی از غلّ و غش، نصیحت میگویند.
این واژه، در مورد خدا و مردم، پیامبر و مردم، قرآن و مردم، امام و امّت به کار میرود و به مقتضای و مورد، اشاره به مصداقی از آن مفهوم گسترده و جامع است؛ و اما نصیحت نسبت به خداوند، به معنای «باورداشت یگانگی او و اخلاص نیت در بندگی و یاری کردن حق» است و نصیحت نسبت به قرآن، به معنای «تصدیق به وحی بودن آن و عمل به محتوای آن و دفاع از آن دربرابر تحریف کنندگان» است و نصیحت نسبت به پیامبر خداوند، «تصدیق به نبوّت و رسالت و فرمان بری از فرمانهای او» است.
و اما مراد از نصیحت و خیر خواهی خالصانه امّت، که وظیفه حاکم اسلامی میباشد، همان برنامهریزی کامل و همه جانبه برای پیش رفت و تعالی مردم در همهی جنبههای اقتصادی، دینی، فرهنگی و مانند آن است؛ زیرا نخستین گام در راه خیر خواهی امّت، چیزی جز برنامهریزی درست و کارآمد نیست، و به این ترتیب حاکم و رهبر در درجهی نخست، باید برنامهای درست و فراگیر که تأمین کنندهی منافع معنوی و مادّی تودههای مردم و سبب رسیدن به کمال مطلوب است با کمترین
1) (1)
ضایعات، تنظیم کند و مقدمات اجرای آن را فراهم سازد و در رفع موانع در سر راه آن بکوشد؛ برنامه ریزی که تجلی و ظهور حق نصیحت مردم بر حاکمان است، در دنیای امروز از اهمّیت به سزایی برخوردار است و اندیشمندان براین باورند که اشکالهایی که در نظامهای اجتماعی پیدا میشود، نخست به سبب نداشتن برنامه ریزی درست، کارآمد و فراگیر است.(1)
شرحنهجالبلاغة، سیدعباس موسوی، بیروت، دارالرسولالاکرم صلی الله علیه و آله و سلم، 1376 ش، چاپ اول، ج 1، ص 271 و پیامامام شرح تازه وجامعی بر نهجالبلاغه، مکارم شیرازی ناصر، تهران، دار الکتب الاسلامیه چاب اول، 1375 ش، ج 2، ص 344.
و از اینرو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، سرانجامِ کسانی که بر مردم حکومت میکنند و در راستای خوشبختی آنان نمیکوشند و خیرخواه آنان نیستند را آتش جهنم میداند همانگونه که میفرماید:«أَیُّمَا وَالٍ وَلِیَ شَیْئًا مِنْ أَمْرِ الْمُسْلِمِینَ، فَلَمْ یَنْصَحْ لَهُمْ، وَلَمْ یَجْهَدْ لَهُمْ لِنُصْحِهِ وَجَهْدِهِ لِنَفْسِهِ کَبَّهُ اللهُ عَلَی وَجْهِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِی النَّارِ»(2). هر والی که امری از امور مسلمانان را ولایت کند، ولی خیر آنان را نخواهد و آنگونه که برای خود میکوشد برای آنان نکوشد، روز رستاخیز خداوند او را با صورت در آتش فرو میکند.
نکته دومی که کلام پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به آن تصریح دارد آن است که، نتیجه اصلی خیرخواهی حاکم نسبت به مردم در واقع به خود او برمیگردد و گرچه آثار کارهای حاکم در میان مردم گسترش یافته و مردم از آن بهره میبرند، ولی در واقع این خود حاکم است که به عنوان انجام دهنده عمل، از ثمرات اصلی عمل بهرهمند میشود. و
این خود یکی از حقایق عجیب قرآنی است که ثمرهی کار هر کسی به خود او برمیگردد. همانگونه که میفرماید: مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ، وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها.1 هر کس عمل صالح کند پس برای خویش کرده و هر کس عمل بد کند به خود کرده است. و نیز میفرماید: فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ.2 هر کس به وزن یک ذره، عمل خیری انجام دهد آن را میبیند و هر کس به وزن یک ذره عمل بد کند همان را خواهد دید.
و در آیه دیگر میفرماید: إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها.3 اگر نیکی کنید بخودتان نیکی میکنید، و اگر بدی کنید باز هم به خود میکنی. «لام» در لِأَنْفُسِکُمْ و نیز در فَلَها، لام اختصاص است. یعنی، هر یک از احسان و اسائهی شما مختص خود شما است، بیآنکه به دیگران چیزی از آن بچسبد، و این خود سنت خداست که اثر و پیامد عمل هر کسی را (چه خوب و چه بد) به خود او برمیگرداند. پس اگر کسی به دیگران خدمت میکند، در واقع به خود خدمت کرده است و اگر به دیگران خیانت کند، به خود خیانت و بدی کرده و پیامد اصلی عمل، گریبانگیر خود او میشود.
آیه دیگری که این واقعیت را بیان میکند آیه زیر است که میفرماید: إِنّا أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ لِلنّاسِ بِالْحَقِّ فَمَنِ اهْتَدی فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ ضَلَّ فَإِنَّما یَضِلُّ عَلَیْها وَ ما أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَکِیلٍ.4 ما این کتاب آسمانی را برای مردم به حق بر تو نازل کردیم،
هر کس هدایت را پذیرد به نفع خود او است، و هر کس گمراهی را برگزیند تنها به زیان خود او خواهد بود، و تو مأمور اجبار آنها به هدایت نیستی.
براساس این آیه، هر کس به وسیلهی قرآن هدایت یابد، نفع این هدایت که سعادت زندگی دنیا و ثواب خانهی آخرت است به خودش برمیگردد و هر کس به گمراهی خود باقی بماند و با این کتاب راه را نیابد، شقاوت و وبال گمراهیاش که (بدبختی در دنیا و) عذاب آخرت است به خودش عاید میشود، پس خدای سبحان بزرگتر از آن است که از هدایت آنان سود و از گمراهیشان ضرر ببیند.(1)
إرشاد الأذهان إلی تفسیر القرآن، ص 287 والتبیان فی تفسیر القرآن، ج 6، ص 451 و روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن، ج 12، ص 192 و تفسیر نمونه، ج 12، ص 26 و المیزان فی تفسیر القرآن، ج 13، ص 40.
نکتهی مهم دیگری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به آن تصریح میفرماید، آن است که اطاعت از حاکمان عادل و کسانی که مجوز دینی برای تصدی امور مسلمانان دارند، را به منزلهی اطاعت از خود معرفی میکند همانگونه که میفرماید:
«وَإِنّهُ مَنْ یُطِعْ رُسُلِی وَیَتّبِعْ أَمْرَهُمْ فَقَدْ أَطَاعَنِی وَمَنْ نَصَحَ لَهُمْ فَقَدْ نَصَحَ لِی». و هر کس از فرستادگان من فرمان برد و از دستور ایشان پیروی کند، بیگمان، از من فرمان برده است. و هر کس نسبت به آنان نیک اندیش باشد، پیداست که نسبت به من نیک اندیش است.
براساس این فقره از کلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، اطاعت و فرمان بری از حاکمان عادل که بر مبنای دین حکمرانی میکنند، امری بایسته و واجب میباشد و هرگونه تخلف و نافرمانی از دستورهای آنان ممنوع خواهد بود.
1) (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خطاب به منذر بن ساوی میفرماید:
«وَإِنّ رُسُلِی قَدْ أَثْنَوْا عَلَیْکَ خَیْرًا» فرستادگان من از تو به نیکی یاد کردهاند. این جمله نشان میدهد که آن حضرت، کسانی را به بحرین فرستاده است تا منذر بن ساوی را زیر نظر بگیرند و عمل کرد او را به ایشان خبر دهند. و نیز به دست میآید که حاکم اسلامی، آنگاه میتواند از درستی مدیریت کارگزاران خود در گوشه و کنار مملکت اسلامی اطمینان حاصل کند که همیشه کسانی را به عنوان ناظر درمحدوده مدیریت آنها گماشته، و از چگونکی کار آنان کسب آگاهی کند و دربرابر عمل کرد خوب و بد آنان تصمیم گیری کند و در صورت لزوم آنان را تشویق و یا تنبیه نماید همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به جملهی «فرستادگان من از تو به نیکی یاد کردهاند» در واقع منذر را تشویق کرده است.
شایسته سالاری، یکی از معیارهای گزینش مدیر ازسوی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود. از اینرو آن حضرت مدیریت بخشهای جهان اسلام را به کسانی میسپرد که عادل، صالح و کارآمد باشند. همانگونه که در نامهی مورد بحث به آن تصریح کرده میفرماید:
«وَإِنّکَ مَهْمَا تُصْلِحْ فَلَنْ نَعْزِلَکَ عَنْ عَمَلِک» و تو تا هر زمان که صالح باشی تو را از کارت خلع نخواهیم کرد.
براساس این فقره از نامه، مشروعیت تصدی امور مسلمانان، تنها برای کسانی است که هم در آغاز و هم در ادامه مدیریت، دارای شرایط مورد نظر باشند و هرگاه آن شرائط را ازدست بدهند از مدیریت خود عزل خواهند شد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، گروهی از یاران خویش مانند، عتبة، هدیر بن عبدالله وصهیب بن سنان را فراخواند تا نامهی آن حضرت را به دست اسقف و مردم نجران برسانند، تا درراستای رسالت الهی خویش که رسالتی جهانی بود، مردم آن سامان را نیز به سوی هدایت دعوت نماید. آن حضرت، خطاب به رهبر مسیحی و نیز مسیحیان نجران چنین نگاشت:
«بِسْمِ إِلَهِ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله إِلَی أُسْقُفِّ نَجْرَانَ وَ أَهْلِ نَجْرَانَ إِنْ أَسْلَمْتُمْ فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکُمُ اللَّهَ إِلَهَ إِبْرَاهِیمَ وَ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی أَدْعُوکُمْ إِلَی عِبَادَةِ اللَّهِ مِنْ عِبَادَةِ الْعِبَادِ وَ أَدْعُوکُمْ إِلَی وَلَایَةِ اللَّهِ مِنْ وَلَایَةِ الْعِبَادِ فَإِنْ أَبَیْتُمْ فَالْجِزْیَةُ فَإِنْ أَبَیْتُمْ فَقَدْ آذَنْتُکُمْ بِحَرْبٍ وَ السَّلَامُ»(1)
إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و...، ج 14، ص 67 و بحار الأنوار، ج 21، ص 285 و البدایة و النهایة، ج 5، ص 53 و دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، ج 5، ص 385 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 6، ص 415 و تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر دمشقی اسماعیل، تحقیق محمد حسین شمس الدین، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1419 ق، چاپ اول، ج 1، ص 377 و السیرة النبویة، ابن کثیر، ج 4، ص 101 و الدر المنثور، ج 2، ص 38 و روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، آلوسی سید محمود، تحقیق علی عبدالباری عطیة، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415 ق، چاپ اول، ج 3، ص 186 و شواهد التنزیل، حاکم حسکانی عبید الله، تحقیق
.1) (1)
به نام خداوند ابراهیم و اسحاق و یعقوب. (این نامهای است) از محمد فرستادهی خداوند به سوی اسقف و مردم نجران. اگر (دربرابر حق تسلیم باشید) پس من حمد خداکردنم را به سوی شما ابلاغ میکنم؛ خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب. پس از آن: من شما را به پرستش غیر خداوند به پرستش خداوند دعوت میکنم و از ولایت غیر خداوند به ولایت خداوند فرامیخوانم. اگر (از دعوتم) سربرتافتید پس (باید) جزیه (بپردازید) و اگر از دادن جزیه خودداری کردید پس من به شما اعلان جنگ میکنم. و السلام.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دراین نامه مانند بسیاری از نامههای دیگر، سخن را با نام خداوند آغاز میکنند. همانگونه که در برخی از آن نامهها بیان شد این مسئله نشان از اهمیت نام خداوند در آغاز کارها از دیدگاه آن حضرت میباشد و بر مسلمانان است که از این سیره نورانی آن حضرت تأسی نموده و آغاز کارها را با نام و یاد خداوند آغاز کنند.
بیشتر منابع نامه، نقل کردهاند که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، نامه را با جملهی «بِسمِ إلهِ إبراهیمَ وإسحاقَ ویَعقوبَ» آغاز نموده است و اما در نسخهی صبح الاعشی، به
جای آن جملهی «بسم الله الرحمن الرحیم إله إبراهیم وإسحاق ویعقوب» آمده است.(1)
صبح الاعشی، ج 6، ص 365.
و در نسخهی تاریخ یعقوبی، «بسم الله، من محمد رسولالله صلی الله علیه وسلم إلی أسقفه نجران. بسم الله» نقل شده است.(2)و اما در نسخهی إمتاع الأسماع به جای کلمهی «اله»، کلمهی «الیه» یعنی، «باسم إلیه إبراهیم» آمده است،(3)که به نظر میرسد اشتباه چاپی باشد.و اما اینکه چرا پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، به جای ذکر «بسم الله الرحمن الرحیم»، جملهی «بسم اله ابراهیم و اسحق و یعقوب» آورده است؟ به نظر میرسد که آن حضرت با گزینش این جمله، خواسته است در آغاز نامهاش خطاب به مسیحیان نجران، به نام خدایی تصریح کند که همهی انبیای الهی برآن توافق دارند و همه، بر یگانگی او اقرار دارند و همه، تنها براو سرستایش برزمین ساییدهاند و آنها، همه را تنها بر عبادت او سفارش نمودهاند. همانگونه که در آیه زیر به آن اشاره شده است: أَمْ کُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ یَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِیهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِی قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَ إِلهَ آبائِکَ إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ.4
آیا شما هنگامی که مرگ یعقوب فرا رسید حاضر بودید؟ در آن هنگام که به فرزندان خود گفت: پس از من چه چیز را میپرستید؟ گفتند: خدای تو و خدای پدرانت؛ ابراهیم و اسماعیل و اسحاق، خداوند یکتا و ما در برابر او تسلیم هستیم.
در این پرسش و پاسخی که درآیه آمده است، این معنا به چشم میخورد که دین ابراهیم، تنها دین اسلام بوده، و دینی هم که فرزندان وی یعنی، اسحاق، یعقوب، اسماعیل و نوادههای یعقوب یعنی، بنی اسرائیل و نوادههای اسماعیل خواهند داشت، تنها اسلام است، نه دین دیگر.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 306 و مکاتیب الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، ج 2، ص 492.
بنابراین هرکس غیر از اسلام (به معنای تسلیم دربرابر حق و فرمان بری از فرستادگان او)، دینی را برای خود اختیار کند از او پذیرفته نیست. قُلْ آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ عَلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ عَلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِیَ مُوسی وَ عِیسی وَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ * وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ.2 بگو: به خدا ایمان آوردیم، و (هم چنین) به آنچه بر ما و بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل گردیده، و آنچه به موسی و عیسی و (دیگر) پیامبران، از سوی پروردگارشان داده شده است، ما در میان هیچ یک از آنان فرقی نمیگذاریم، و در برابر (فرمان) او تسلیم هستیم. و هر کس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) آیینی برای خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد، و او در آخرت، از زیانکاران است.
1) (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در آغاز نامه عنوان رسالت خود را مطرح میسازد تا به مخاطب خود بفهماند که محتوای نامه، خواسته خداوند است پس اگر آن را پذیرفته و به آن عمل کردید در واقع به خواسته خداوند عمل کردهاید و اگر نافرمانی کردید، دربرابر خواست خداوند، ایستادهاید و پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، جز ابلاغ فرمان خداوند، وظیفهی دیگری ندارد. قُلْ أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَیْهِ ما حُمِّلَ وَ عَلَیْکُمْ ما حُمِّلْتُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا وَ ما عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبِینُ.1 بگو: اطاعت خدا و اطاعت پیامبرش کنید، و اگر سرپیچی کنید پیامبر مسئول کارهای خویش است و شما مسئول کارهای خود، اما اگر از او فرمان برید هدایت خواهید شد، و بر پیامبر چیزی جز ابلاغ آشکار نیست.
(1) اسقف، معرّب واژه یونانی إپسکوپ به معنی نگهبانِ ناظر و نگرنده است. و در میان مسیحیان به رهبر و رئیس بزرگ دینی مسیحیان در زمان ظهور اسلام گفته میشده است. نام اسقف نجران که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نامه مورد بحث را برای او فرستاده است، حارث (یا ابوحارث) بن علقمه بوده است.(2)و با اینکه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم با او با
برهان و استدلال به گفت و گو نشست ولی بنابر تصریح برخی از تاریخ نگاران او هیچگاه اسلام را نپذیرفت و کافر از دنیا رفت. نوشتهاند: حارث بن علقمة بن ربیعه پس از دریافت نامه، هم راه گروهی دیگر به مدینه آمد تا با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ملاقات کند. در میان راه استرش، او را به زمین زد. برادرش گفت: سرنگون باد آن مرد! و مقصودش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود.
حارث گفت: خودت سرنگون شوی! مردی را که از پیامبران است، دشنام میدهی؟! او کسی است که عیسی علیه السلام بشارت آمدنش را داده و نامش در تورات آمده است. برادرش گفت: پس، چه چیز مانع تو از پذیرفتن دین او میشود؟ گفت: این قوم، (نجرانیان) ما را مهتری داده و گرامی داشتهاند و ما را بر خود، سالار ساختهاند و از هر چیز، جز مخالفت با او سر باز میزنند.(1)
الطبقات الکبری، ج 1، ص 130.
و در عین حال برخی دیگر گفتهاند: او اسلام اختیار کرده و در نشر و تقویت اسلام در نجران بسیار کوشید.(2)جملهی «إِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکُمُ اللَّهَ» که در آغاز برخی دیگر از نامههای پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به صحابهی خود و صاحب منصبان غیر مسلمان نیز آمده است،(3)جملهای به ظاهر مبهم است، از اینرو دانشمندان و مفسران سخنان نبوی صلی الله علیه و آله و سلم دیدگاههای
1) (1)
2) (2) سبلالهدی، ج 2، ص 194.
3) (3) نک: النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج 1، ص 437 و سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 6، ص 232 و تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، ج 2، ص 144 و البدایة و النهایة، ج 5، ص 98 و الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 622 و ج 2، ص 27 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 148 و ص 158 و تاریخ الأمم و الملوک، ج 3، ص 29 و کلمة الرسول الأعظم صلی الله علیه و آله و سلم، ص 213 و...
گوناگونی دراین باره ابراز داشتهاند و اما نگارندهی نوشتار در تبیین نامه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به نجاشی افزون بر اشاره به آن دیدگاهها، به معنای درست آن جمله نیز پرداخته است.(1)
برای آگاهی بیشتر به نامه پیامبر اکرم به نجاشی رجوع کنید.
اجمال آن این است که؛ بنابر قاعده ادبی «تضمین»، گاهی لفظی که معنای معینی دارد در کنار آن معنا، معنای دیگری نیز گنجانده میشود تا با یک جمله دو معنای در طول هم به مخاطب القا و رسانده شود وبرای اینکه یک کلمه بتواند دو معنا را داشته باشد، معمولا با حروف متعدی آورده میشود.(2)جملهی «فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکمُ اللَّهَ»، نیز از همین قبیل است که در کنار معنای حمد کردن، معنای «رساندن، ابلاغ و اعلان تام» گنجانده شده است از اینرو با کلمه «الی» متعدی شده است. براین اساس معنای جملهی «فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکُم اللَّهَ»، عبارت است از آن که؛ «من خداوند را حمد میکنم در حالی که این حمد کردن را بهگونه تام به شما ابلاغ و اعلان میدارم». و اینگونه حمد کردن در مواقعی است که شخص میخواهد حمد خود را از باب آموزش و اعلان موضع اعتقادی خود به دیگری برساند.(3)
آن حضرت در این نامه و برخی نامههای دیگر، خود را حمد کننده خداوند معرفی میکند. و از آنجا که این عمل خود را با جملهی اسمیه (فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکُم اللَّهَ) بیان کرده است، نشان گر آن است که پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، همیشه به حمد و ستایش
خداوند مشغول بودهاند؛ زیرا جملهی اسمیه، دلیل براستمرار کار و مستمر بودن فعل میباشد.
و اما حمد به چه معناست؟ دانشمندان دینپژوه گفتهاند: حمد، دربرابر قَدْح و ذَم میآید و به معنای ستایش کردن کسی است که دارای کمالی یا کمالاتی مانند کرم، علم، قدرت و حکمت میباشد و نیز ستودن او به سبب آنکه منشأ کاری اختیاری(1)
مراد از کمال اختیاری، کمالی است که فاعل به اختیار خود تحصیل کرده باشد؛ مانند علم، نه آن چه به اضطرار وی برای او حاصل است؛ مانند، کمالی که از راه وراثت به او منتقل شده است.
و زیبا میباشد؛ خواه اثرآن کمال به غیر نیز برسد یا خیر و در صورت وصول به غیر، خواه دریافت کننده، همان شخص حامد باشد یا غیر او و چه از صاحب اندیشه باشد یا از غیر آن.لازم به یاد است که میان «حمد» و «مدح» تفاوت است. مشهور این است که حمد و مدح، همتا و همانند هستند، همانگونه که دو واژه مقابل اینها، قَدح و هَجو نیز همتا و همانند هستند.(2)ولی این دو واژه که دو ریشهی متفاوت دارند، دارای دو معنای مختلف هستند و از این رو از نظر کاربرد و موارد استعمال نیز یکسان نیستند؛ حمد، تنها در برابر صاحب کمالی است که دارای عقل و اندیشه باشد، ولی مدح، همان به بزرگی یاد کردن شخص یا شیئ ممدوح است و در مقابل ذم میآید، و دربارهی غیر عاقل نیز به کار میرود؛ مثلا، درباره گوهری زیبا و ارزشمند میتوان گفت: ممدوح است، ولی نمیتوان گفت محمود است.
تفاوت دیگر «حمد» و «مدح»، آن است که حمد، تنها در برابر کارهای اختیاری میباشد، اما مدح دربارهی امور خارج از اختیار نیز به کار میرود؛ مثلا بلندی قامت و زیبایی چهره در انسان با این که اختیاری نیست قابل مدح است، ولی قابل حمد نیست، بر خلاف انفاق و علم آموزی او که هم ممدوح است و هم محمود. پس هر حمدی، مدح است، اما هر مدحی، حمد نخواهد بود.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 19.
بنابراین حمد خداوند، عبارت است از ستایش و ستودن او به وسیله، بیان صفات جمال و جلال او و نیز بیان کارهای اختیاری زیبای او.(2)وحمد و ستایش ویژهی اوست؛ زیرا هم فعل او اختیاری و زیباست و هم دارای همه کمالات است. قرآن کریم دربارهی شق نخست میفرماید: اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ . (3)او، همان کسی است که هر چه را آفرید نیکو آفرید.
و درباره شق دوم، آیههای بسیاری در قرآن کریم آمده که جامعترین آنها آیهی اَلْحَمْدُ لِلّهِ . (4)است که در واقع خود برهانی برای این مسئله است؛ زیرا «الله»، جامع همه کمالات وجودی است (یعنی، ذات مستجمع جمیع کمالات) و چون حمد در برابر کمال بوده و هر کاملی محمود است، پس خدای سبحان، محمود است. آیهی (الحمدلله) با تعلیق حکم بر وصف که مشعر به علیت است، مفید چنین برهانی است.
بنابراین چون او «الله» است و «الله» دارای همه صفات کمالی است، پس حمد و ستایش نیز ویژه اوست. و به بیانی حمدها برای خداوند هستند؛ زیر او «الله» است.
پس از بیان مطالب بالا این مسئله به خوبی روشن میشود که کلام پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم که میفرماید: «من الله را حمد میکنم»، مشتمل بر برهان و استدلال نیز هست. به این بیان که؛ چون او «الله» است، و «الله» دارندهی همهی کمالات است، پس تنها او شایستهی حمد و ستایش است و براین اساس است که من او را حمد و ستایش میکنم.
بنابر روایات، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خداوندرا بسیار حمد میگفت. بیان همهی آنها نوشتار را به تفصیل میکشاند و تنها به یک روایت از امام صادق علیه السلام دراین باره بسنده میشود که فرمود
:«کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم إِذَا أَصْبَحَ، قَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ کَثِیراً عَلَی کُلِّ حَالٍ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّینَ مَرَّةً وَ إِذَا أَمْسَی قَالَ مِثْلَ ذَلِکَ»(1)
تفسیر نور الثقلین، عروسی حویزی عبد علی بن جمعه، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، ج 4، ص 178.
. هرگاه صبح میشد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، سیصد و شصت بار میگفت:الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ کَثِیراً عَلَی کُلِّ حَالٍ. و مانند آن را هنگام شب میگفت.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم در ادامهی نامه خطاب به اسقف نجران و مردم آن دیار، بیان میکند که هدف اصلی از فرستادن نامه به آنها، فراخوانی همهی آنها به توحید در عبادت میباشد و براین اساس ازآنها میخواهد تا از عبادت و پرستش غیر خداوند
1) (1)
پرهیز کرده و به پرستش خدای یگانه روآورند.
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّی أَدْعُوکُمْ إِلَی عِبَادَةِ اللَّهِ مِنْ عِبَادَةِ الْعِبَادِ وَ أَدْعُوکُمْ إِلَی وَلَایَةِ اللَّهِ مِنْ وَلَایَةِ الْعِبَادِ» من، شما را از پرستش بندگان به پرستش خداوند دعوت میکنم و (نیز) شما را از ولایت بندگان به ولایت خداوند فرامیخوانم.
سبب اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، آنان را به پرستش خداوند فرامیخواند آن است که مسیحیان، گرفتار شرک در عبادت بودند و برای غیر خداوند، مقام ربوبیت و الوهیت قائل بودند؛ همانگونه که مسیح علیه السلام را یا خدا میدانستند و یا فرزند او، و در هر دو صورت به پرستش او میپرداختند. و افزون بر آن، برای رهبان (روحانیان مسیحی) مقامی بس بلند در ذهن خود ساخته بودند و از آنان فرمان میبردند و این فرمان بری، سبب انحراف آنان از مسیر حق شده بود. قرآن کریم میفرماید: اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمّا یُشْرِکُونَ . (1)
توبه، 31.
به جای خدا، احبار و رهبانان خود را و مسیح پسر مریم علیه السلام را پروردگاران خود دانستند، و حال آنکه دستور نداشتند مگر به اینکه معبودی یکتا بپرستند که جز او معبودی نیست، و او از آنچه که شریک او میپندارند منزه است.لازم به یاد است که مسیحیان، هرگز راهبان خود را سجده نمیکردند و برای آنها نماز و روزه و یا دیگر عبادتها را انجام نمیدادند، ولی از آنجا که بیقید و شرط از آنهافرمان میبردند و حتی احکامی را که بر خلاف حکم خدا میگفتند اجرای آن را برخود لازم میدانستند، قرآن از این پیروی کورکورانه و غیر منطقی تعبیر به «عبادت»
1) (1)
کرده است. این معنی در روایتی که از امام باقر علیه السلام، و امام صادق علیه السلام، نقل شده، آمده است که فرمودند:
«أَمَا وَ اللَّهِ مَاصَامُوا لَهُمْ وَ لَا صَلَّوْا لَهُمْ وَ لَکِنَّهُمْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَیْهِمْ حَلَالًا فَاتَّبَعُوهُمْ فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَیْثُ لَا یَشْعُرُونَ»(1)
بحارالأنوار، ج 9، ص 98.
. به خدا سوگند؛ آنان (یهود و نصاری) برای پیشوایان خود روزه و نماز بجا نیاوردند ولی پیشوایانشان، حرامی را برای آنان حلال، و حلالی را حرام کردند و آنها پذیرفتند و پیروی کردند و ناخودآگاه آنان را پرستش نمودند.در حدیث دیگری چنین آمده است که عُدی بن حاتم، میگوید: خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدم در حالی که صلیبی از طلا در گردن من بود، به من فرمود:
ای عُدی! این بت را از گردنت بیفکن. من چنین کردم، سپس نزدیکتر رفتم شنیدم این آیه را میخواند اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً... هنگامی که آیه را به پایان رساند، گفتم: ما هیچگاه پیشوایان خود را نمیپرستیم. فرمود: آیا چنین نیست که آنها حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال میکنند و شما از آنها پیروی میکنید؟ گفتم: آری چنین است، فرمود: همین، عبادت و پرستش آنها است.(2)
دلیل این موضوع روشن است؛ زیرا قانون گذاری، ویژهی خدا است، و هیچ کس جز او حق ندارد چیزی را برای مردم حلال، و یا حرام کند و قانونی وضع کند، تنها کاری که انسانها میتوانند انجام دهند، کشف قانونهای پروردگار و تطبیق آن بر مصادیق مورد نیاز است.
بنابراین اگر بر ضد قانونهای خداوند اقدام به قانون گذاری شود، و کسی آن را به رسمیت بشناسد و بیچون و چرا بپذیرد، مقام خدا را برای غیر خدا قائل شده است، و این یک نوع شرک عملی و بت پرستی و به بیان دیگر، پرستش غیر خدا است.(1)
تفسیر نمونه، ج 7، ص 366.
نامهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، به اسقف نجران تحویل داده شد. وی نامه را با دقت هرچه تمامتر خواند و برای تصمیم، شورایی مرکب از شخصیتهای بارز مذهبی و غیرمذهبی تشکیل داد. یکی از افراد طرف مشورت، «شرحبیل» بود که به عقل، درایت و کاردانی شهرت داشت. وی در پاسخ «اسقف»، چنین اظهار نمود:
آگاهی من، در مسائل مذهبی بسیار ناچیز است. بنابراین، من حق ابراز نظر ندارم و اگر در غیر این موضوع با من مشورت میکردید، میتوانستم راه حلهایی در اختیارتان بگذارم. اما ناچارم مطلبی را تذکر دهم و آن این که؛ ما بارها از پیشوایان مذهبی خود شنیدهایم: روزی منصب نبوت، از نسل «اسحاق» به فرزندان «اسماعیل» انتقال خواهد یافت و هیچ دور نیست که محمد صلی الله علیه و آله و سلم که از فرزندان اسماعیل علیه السلام است، همان پیامبر موعود باشد.
شورا، پس از طرح دیدگاههای خود اینگونه نظر داد که؛ گروهی به عنوان «هیئت نمایندگی نجران» به مدینه بروند، تا از نزدیک با محمد صلی الله علیه و آله و سلم، دیدار کرده، دلائل نبوت
1) (1)
او را بررسی کنند. از اینرو گروهی از داناترین مردم نجران گزینش شدند که در رأس آنان سه پیشوای مذهبی قرار داشت: ابو حارثة بن علقمه، اسقف اعظم نجران که نماینده رسمی کلیساهای روم در حجاز بود؛ عبد المسیح، رئیس هیئت نمایندگی که به عقل، تدبیر و کاردانی شهرت داشت و ایهم که فردی کهن سال و یکی از شخصیتهای مورد احترام مردم نجران بود.
هیئت نمایندگی نجران، پس از چند روز به مدینه رسیدند و هنگام عصر در حالی که لباسهای تجملی ابریشمی بر تن، و انگشترهای طلا بر دست، و صلیبهایی بر گردن داشتند، وارد مسجد شده به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سلام کردند. ولی وضع زننده و نامناسب آنان، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به شدت ناراحت کرد. آنان احساس کردند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آنان ناراحت شده است، ولی سبب آن را ندانستند، بیدرنگ با عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف که پیشینهی آشنایی با آنان داشتند، تماس گرفتند و جریان را به آنان گفتند. آنها، اظهار داشتند: حل این گره، به دست علی بن ابی طالب علیه السلام است. از اینرو به محضر آن حضرت رسیدند، آن حضرت، برای باز شدن گره کار آنها چنین گفت: شما، باید لباسهای خود را تغییر دهید و با وضع ساده، بیزر و زیور به حضور حضرت بیایید. در این صورت، احترام و تکریم میشوید.
نمایندگان نجران، با لباس ساده و بیزیور به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده، سلام کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با احترام، سلام آنان را پاسخ داد و برخی از هدایایی را که برای وی آورده بودند، پذیرفت. نمایندگان پیش از آنکه وارد مذاکره شوند، اظهار کردند که وقت نماز آنان رسیده است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اجازه داد که نمازهای خود را در مسجد مدینه، در حالی که رو به مشرق ایستاده بودند، بخوانند. پس از نماز با پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم به مناظره برخاستند؛ آن حضرت به ایشان فرمود: من شما را به آیین
توحید و پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر اوامر او دعوت میکنم. سپس آیاتی چند از قرآن برای آنان خواند.
نمایندگان نجران گفتند: اگر مراد از اسلام، ایمان به خدای یگانه جهان است، ما پیشتر به او ایمان آورده و به احکامش عمل میکنیم.
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اسلام، نشانههایی دارد و برخی از کارهای شما حاکی است که به اسلام واقعی نگرویدهاید. چگونه میگویید که خدای یگانه را پرستش میکنید؛ در صورتی که شما صلیب را میپرستید و از خوردن گوشت خوک پرهیز نمیکنید و براین باورید که خداوند، فرزند دارد؟
نمایندگان نجران، عرض کردند: ما مسیح علیه السلام را خدا میدانیم؛ زیرا او مردگان را زنده کرد و بیماران را شفا بخشید و از گِل، پرندهای ساخت و آن را به پرواز درآورد و همهی این کارها، نشانه آن است که او خدا است.
پیامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم، فرمود: خیر. او بنده خدا و آفریده اوست که در رحم مریم قرارش داد و این خداوند بود که قدرت و توانایی آن (کارهایی که شما دربارهی عیسی علیه السلام گفتید) را به عیسی علیه السلام داد.
یک نفر از نمایندگان نجران، عرض کرد: (درست است که عیسی علیه السلام، خدا نیست) ولی او فرزند خدا است؛ زیرا مادر او مریم علیها السلام، بیآن که با کسی ازدواج کند، او را به دنیا آورد. پس ناچار باید پدر او، همان خدای جهان باشد.
در این هنگام فرشتهی وحی نازل شد و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: به آنان بگو: وضع حضرت عیسی علیه السلام از این نظر مانند حضرت آدم علیه السلام است که او را با قدرت بیپایان خود، بیآن که دارای پدر و مادری باشد از خاک آفرید.(1)
منظور آیه 59 آل عمران است «إِنَّ مَثَلَ عِیسی عِنْدَ اللّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ».
اگر نداشتن پدر، گواه بر1) (1)
این باشد که او فرزند خدا است، پس حضرت آدم علیه السلام برای این منصب شایستهتر است؛ زیرا او نه پدر داشت و نه مادر. نمایندگان نجران، گفتند: سخنان شما، ما را قانع نمیکند. راه چاره این است که در وقت معینی با یک دیگر مباهله کنیم و بر دروغ گو نفرین بفرستیم و از خداوند بخواهیم دروغ گو را هلاک و نابود کند.(1)
بحار الانوار، ج 21، ص 32، ولی از آیه مربوط به «مباهله» و از سیره حلبی استفاده میشود که موضوع مباهله را خود پیامبر پیشنهاد کرد. همچنان که جمله تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا از آن حکایت میکند.
در این موقع پیک وحی نازل گردید و آیه مباهله را آورد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مأمور ساخت تا با کسانی که با او به مجادله و محاجّه برمیخیزند و زیر بار حق نمیروند، به مباهله برخیزد و دوطرف از خداوند بخواهند که افراد دروغ گو را از رحمت خود دور سازد.
فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ2. هر کس پس از روشن شدن جریان با تو مجادله کند، بگو: بیایید فرزندان و زنان و نزدیکان خود را گرد آوریم و گریه و زاری کنیم و لعنت خدا را بر دروغ گویان قرار دهیم.
دو طرف برای انجام مباهله آماده شدند و قرار شد که فردا مراسم مباهله در محلّی خارج از شهر مدینه، در دامنهی دشت انجام بگیرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، از میان مسلمانان و بستگان خود، تنها چهار نفر را برگزید که در این حادثه تاریخی شرکت کنند. این چهار تن، جز علی بن ابی طالب علیه السلام، فاطمه دختر پیامبر علیها السلام، حسن علیه السلام و
1) (1)
حسین علیه السلام، کس دیگر نبود؛ زیرا در میان همهی مسلمانان، نفسهایی پاکتر و ایمانی استوارتر از ایمان این چهار تن، وجود نداشت.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، فاصلهی منزل و نقطهای را که قرار بود در آنجا مراسم مباهله انجام بگیرد، با وضع خاصی طی کرد. او در حالی که نوهاش حسین علیه السلام را در آغوش گرفته بود و دست نوهی دیگرش حسن علیه السلام را در دست داشت و فاطمه علیها السلام به دنبال آن حضرت و علی بن ابی طالب علیه السلام پشت سر وی حرکت میکردند، گام به میدان مباهله نهاد و پیش از ورود به میدان مباهله، به هم راهان خود گفت: من هرگاه دعا کردم، شما دعای مرا با گفتن آمین بدرقه کنید.
سران هیئت نمایندگی نجران، پیش از آنکه با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روبهرو شوند به یک دیگر میگفتند: هرگاه دیدید که محمد صلی الله علیه و آله و سلم، افسران و سربازان خود را به میدان مباهله آورد و شکوه مادی و قدرت ظاهری خود را نشان ما داد، در این صورت وی، یک فرد غیر صادق است و اعتمادی به نبوت خود ندارد، ولی اگر با فرزندان و جگرگوشههای خود به مباهله بیاید و با یک وضع وارسته از هر نوع جلال و جبروت مادی، رو به درگاه الهی بگذارد؛ پیداست که پیامبری راستگو است و به قدری به خود ایمان و باور دارد که نه تنها حاضر است خود را در معرض نابودی قرار دهد، بلکه با جرأت هرچه تمامتر، حاضر است عزیزترین و گرامیترین افراد نزد خود را در معرض فنا و نابودی واقع سازد.
سران هیئت نمایندگی در این گفتوگو بودند، ناگهان جمال نورانی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با چهارتن دیگر که سه تن از آنها شاخههای درخت وجود او بودند، نمایان گردید.
همگی با حالت بهتزده و تحیر به چهرهی یک دیگر نگاه کردند و از اینکه او جگرگوشههای معصوم و بیگناه و یگانه دختر و یادگار خود را به صحنه مباهله آورده است، انگشت تعجب به دندان گرفتند. آنان دریافتند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به دعوت و دعای خود باور راسخ دارد.
اسقف نجران، گفت: من چهرههایی را میبینم که هرگاه دست به دعا بلند کنند و از درگاه الهی بخواهند که بزرگترین کوهها را از جای بکند، بیدرنگ دعای آنان مستجاب میشود. بنابراین، هرگز درست نیست ما با این چهرههای نورانی و با این افراد با فضیلت، مباهله کنیم؛ زیرا بعید نیست که همهی ما نابود شویم و ممکن است دامنهی عذاب گسترش پیدا کند و همهی مسیحیان جهان را بگیرد و در روی زمین یک مسیحی باقی نماند.
هیئت نمایندگی با دیدن وضع یاد شده مشورت کردند و همگی پذیرفتند که از مباهله دست بردارند و حاضر شدند که هر سال مبلغی به عنوان جزیه بپردازند و در برابر آن، حکومت اسلامی از جان و مال آنان دفاع کند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، رضایت خود را اعلام کرد و قرار شد هر سال در برابر پرداخت مبلغی جزیی، از مزایای حکومت اسلامی برخوردار گردند. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
عذاب، سایه شوم خود را بر سر نمایندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از در ملاعنه و مباهله وارد میشدند، صورت انسانی خود را از دست داده، در آتشی که در بیابان برافروخته میشد، میسوختند و دامنه عذاب به سرزمین نجران کشیده میشد.
صورت صلحنامه:
هیئت نمایندگی نجران، از پیامبر درخواست کردند که مقدار مالیات سالانه آنان، در نامهی نوشته شود و نیز امنیت منطقهی نجران از طرف پیامبر تضمین گردد. امیرمؤمنان علی علیه السلام به فرمان پیامبر نامهی زیر را نوشت:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، هَذَا کِتَابٌ مِنْ مُحَمَّدٍ النَّبِیِّ رسولالله لِنَجْرَانَ وَ حَاشِیَتِهَا فِی کُلِّ صَفْرَاءَ وَ بَیْضَاءَ وَ ثَمَرَةٍ وَ رَقِیقٍ لَا یُؤْخَذُ مِنْهُمْ شَیْءٌ غَیْرُ
أَلْفَیْ حُلَّةٍ مِنْ حُلَلِ الْأَوَاقِیِّ ثَمَنُ کُلِّ حُلَّةٍ أَرْبَعُونَ دِرْهَماً فَمَا زَادَ أَوْ نَقَصَ فَعَلَی حِسَابِ ذَلِکَ یُؤَدُّونَ أَلْفاً مِنْهَا فِی صَفَرٍ وَ أَلْفاً مِنْهَا فِی رَجَبٍ وَ عَلَیْهِمْ أَرْبَعُونَ دِینَاراً مَثْوَاةَ رَسُولِی مِمَّا فَوْقَ ذَلِکَ وَ عَلَیْهِمْ فِی کُلِّ حَدَثٍ یَکُونُ بِالْیَمَنِ مِنْ کُلِّ ذِی عَدَنٍ عَارِیَّةٌ مَضْمُونَةٌ ثَلَاثُونَ دِرْعاً وَ ثَلَاثُونَ فَرَساً وَ ثَلَاثُونَ جَمَلًا عَارِیَّةٌ مَضْمُونَةٌ لَهُمْ بِذَلِکَ جِوَارُ اللَّهِ وَ ذِمَّةُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ فَمَنْ أَکَلَ الرِّبَا مِنْهُمْ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا فَذِمَّتِی مِنْهُ بَرِیئَةٌ».
به نام خداوند بخشنده مهربان. (این نامهای است) از محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، به ملت نجران و حومهی آن. حکم و داوری محمد صلی الله علیه و آله و سلم دربارهی تمام املاک و ثروت ملت نجران، این شد که:
اهالی نجران، هر سال دو هزار لباس، که قیمت هر یک از چهل درهم تجاوز نکند، به حکومت اسلامی بپردازند. آنان میتوانند نیمی از آن را در ماه صفر و نیم دیگر را در ماه رجب پرداخت کنند و هرگاه از سوی یمن، آتش جنگ شعلهور گشت، ملت نجران باید به عنوان همکاری با دولت اسلامی، سی زره، سی اسب و سی شتر به صورت عاریه مضمونه در اختیار ارتش اسلام بگذارند و پذیرایی نمایندگان پیامبر در سرزمین نجران به مدت یک ماه، بر عهده آنان است. و هرگاه نمایندهای از جانب وی به سوی آنان آمد، باید از او پذیرایی کنند و جان و مال و سرزمینها و معابد ملت نجران در امان خدا و رسول او است؛ مشروط بر اینکه از هم اکنون، از هر نوع رباخواری خودداری کنند و در غیر این صورت ذمه محمد صلی الله علیه و آله و سلم از آنان بری بوده، تعهدی در برابر آنان نخواهد داشت.
این نامه، روی پوست سرخی نوشته شد و دو نفر از یاران پیامبر به عنوان گواه زیر آن را امضا نمودند. سرانجام، پیامبر، نامه را مهر کرد و به سران هیئت داد.(1)
الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 1، ص 166 وأسباب النزول، واحدی علی بن احمد، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1411 ق، چاپ اول، ص 99 و إعلام الوری بأعلام الهدی، ج 1، ص 254 والاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 311 و بحار الأنوار، ج 21، ص 276 و تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 82 ودلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، ج 5، ص 382 والروض الأنف فی شرح السیرة النبویة، ج 5، ص 7 وسبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 6، ص 415 والسیرة النبویةابن هشام، ج 1، ص 573 وعیون الأثر، ج 1، ص 252 ونهایة الأرب فی فنون الأدب، ج 18، ص 121 و...
این صلحنامه، از شدت عدالت و دادگستری رهبری عالی قدر حکایت کرده و میرساند که حکومت اسلامی، به سان دولتهای زورمند جهان نبوده که از ضعف و بیچارگی طرف سوء استفاده کند و مالیاتهای سنگین را بر آنان تحمیل کند، بلکه در همهی لحظهها، روح مسالمت، دادگری و اصول انسانی را در نظر گرفته و گام از آن فراتر نمینهاد.
1) (1)
ابو حیده، اکثم بن صیفی تمیمی، حکیمی دانا و دانشمندی با فضیلت از قبیلهی بنیتمیم از قبیلههای عربستان بود که عمری طولانی کرد از اینرو از مُعَمرین (وکسی که عمر طولانی کرده) نیز به شمار آمده است.(1)
الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 1، ص 353 وکنز الفوائد، أبوالفتح کراجکی، قم، مکتبه المصطفی، 1369 ش، ص 85 و مستدرکات علم رجال الحدیث، شیخ علی نمازی شاهرودی، تهران، چاپخانه شفق، 1412 ق، ج 9، ص 69.
اکثم بن صیفی، هنگامی که جریان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را شنید، دوپسرش، «حلیس» و «جبیش» را فرا خواند و آنها را به مدینه فرستاد، تا دربارهی مردی که ادعای نبوت و رسالت میکند خبر بگیرند.
هنگام حرکت، به آنها گفت: من حسب و نسب او را پرسیدهام و میدانم که او از قریش که سرور عربها هستند، میباشد. وقتی که بر این مرد وارد شدید باید بدانید: او یکی از این دو است؛ یا به دنبال پادشاهی است که این برای غیر او معین گردیده
1) (1)
است. و در این صورت او را احترام فوقالعاده بگذارید و در برابرش از جا برنخیزید و بیاذنش در جایی ننشینید تا او بگوید. و بکوشید از او دور بمانید تا از شر وی در امان بمانید و به او نزدیک شوید تا از خیر او بهرهمند گردید.
امّا اگر پیامبر باشد، در این صورت، چیزی را دوست ندارد، مگر آنکه به آن میرسد و به چیزی نگاه نمیکند، مگر آنکه دربارهی آن حکم میکند؛ او خیر را از هر جایی که باشد، میگیرد؛ او هیچگاه خطا نمیکند تا مورد عیبجویی قرار گیرد؛ کارهایش همانگونه است که دوست میداری؛ همهی کارهایش را صالح و همهی خبرهایش را راست و درست مییابی؛ او را متواضع میبینی و در برابر خدا، خوار و ذلیل است، در این صورت بدون مشورت با من صحبتی با او نداشته باشید؛ زیرا اگر فرستادهای از پیش خود کاری را انجام دهد، کار از دست آن کسی که او را فرستاده است؛ خارج میشود. آنچه را که به شما میگوید، خوب به خاطر بسپارید تا به من بگویید؛ زیرا اگر چیزی را فراموش کرده یا خیالبافی کنید، این زحمت را بر دوش من میاندازید که پیک دیگری بفرستم.
آن گاه نامهای به آنها داد تا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برسانند. متن نامه به این صورت است:
«بِاسْمِکَ اللَّهُمَّ مِنَ الْعَبْدِ إِلَی الْعَبْدِ فَأَبْلِغْنَا مَا بَلَغَکَ فَقَدْ أَتَانَا عَنْکَ خَبَرٌ لَا نَدْرِی مَا أَصْلُهُ فَإِنْ کُنْتَ أُرِیتَ فَأَرِنَا وَ إِنْ کُنْتَ عُلِّمْتَ فَعَلِّمْنَا وَ أَشْرِکْنَا فِی کَنْزِکَ وَ السَّلَام».
باسمک اللهم، از بندهای به بنده دیگر. آنچه که به تو رسیده است، به ما نیز برسان. همانا خبرهایی از تو به ما رسیده است که اصل آن را نمیدانیم. اگر صلاح
میدانی آنها را به ما نشان بده و اگر آنها را آموختهای پس به ما نیز بیاموز و ما را در گنج خود شریک کن. و السلام.
آنان راهی مدینه شدند، هنگامی که نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند؛ گفتند: ما، فرستادگان اکثم بن صیفی هستیم. او میخواهد بداند چه کسی هستی و چه ادعایی میکنی و چه آوردهای؟
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، پس از گفت و گوهای گوناگون فرمود: من، محمد بن عبدالله هستم و ادعا میکنم که بندهی خدا و رسول او هستم. و سپس این آیه را خواند:
إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ.1 همانا خداوند به عدل و احسان و پرداخت حق خویشاوندان دستور میدهد و از فحشاء و منکر و فساد نهی میکند. همانا شما را موعظه میکند تا شاید که متذکر شوید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، پس از دیدار با پسران اکثم و دیگر هم راهان آنها، نامهای برای اکثم نگاشت و به آنها داد تا به دستش برسانند. متن نامه به این صورت است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله إِلَی أَکْثَمَ بْنِ صَیْفِیٍّ أَحْمَدُ اللَّهَ إِلَیْکَ إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِی أَنْ أَقُولَ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَقُولُهَا وَ آمُرُ النَّاسَ بِهَا
الْخَلْقُ خَلْقُ اللَّهِ وَ الْأَمْرُ کُلُّهُ لِلَّهِ خَلَقَهُمْ وَ أَمَاتَهُمْ وَ هُوَ یَنْشُرُهُمْ وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ. أَدَّبْتُکُمْ بِآدَابِ الْمُرْسَلِینَ وَ لَتُسْأَلُنَّ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ»(1)
بحار الأنوار، ج 22، ص 8 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 255 و المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 371 وکمال الدین وتمام النعمة، صدوق محمد، تصحیح وتعلیق علی أکبر غفاری، قم، مؤسسة نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علیمهی قم، 1405 ق، ص 571 و مستدرک سفینة البحار، نمازی شاهرودی علی، تحقیق وتصحیح حسن نمازی، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزهی علمیهی قم، 1418 ق، ج 9، ص 69 و کنز الفوائد، ص 249 وجمهره الامثال، أبی هلال عسکری، بیروت، 1988 ق، چاپ دوم، ج 1، ص 205.
.بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. از محمد رسول خدا به اکثم بن صیفی. ستایش خداوند کردنم را به تو ابلاغ میکنم. خداوند به من فرمان داده است، بگویم: خدایی جز خداوند یکتا نیست؛ آن را بگویم و مردم را نیز به گفتن آن فرمان دهم. همهی آفریدهها، آفریده اویند و همه کارها به دست اوست؛ آنها را میآفریند و میمیراند و همو ایشان را برمیانگیزاند و بازگشت همه به سوی اوست. (برانگیخته شدهام تا) شما را به آداب رسولان، ادب کنم و در مورد خبر عظیم از شما سؤال میشود و به زودی از خبر بزرگ آگاه خواهید شد.
پس از آنکه فرستادگان با نامه برگشتند، از پسرش حلیس پرسید: پسرم چه دیدی؟
1) (1)
گفت: او را دیدم که به رفتار پسندیده، فرمان میدهد و از رفتار بد، نهی میکند.
اکثم بن صیفی، بنی تمیم را جمع کرد و گفت: ای بنی تمیم! سن من بالا رفته و به دردِ پیری گرفتارم کرده است. اگر خوبی از من دیدهاید، آن را بگویید و اگر بدی از من دیدهاید، مرا یاری کنید که دنباله رو حق باشم. همانا پسرم بازگشته است. او با این مرد گفت و گو کرده و دیده که به نیکی فرمان میدهد و از بدی نهی میکند و به رفتار نیکو و پسندیده فرمان میدهد و از رفتار بد نهی میکند و افراد را به پرستش خدای یگانه فرامیخواند و از اینکه به بتها و به آتش قسم خورده شود، نهی میکند و میگوید: رسول خدا است و پیش از او هم رسولان صاحب کتاب بودهاند.
همانا سزاوارترین مردم برای یاری محمد صلی الله علیه و آله و سلم، در این راهی که در پیش گرفته، شما هستید.
اگر آن چیزی که شما را به آن فرامیخواند حق باشد، به سود شماست و اگر باطل باشد، شما سزاوارترین افراد برای پوشاندن و خاموش کردن آن هستید. دانشمندان و فضلای شما فهمیدهاند که او به سوی فضیلت فرامیخواند و به آن فرمان میدهد، پس در پذیرش دعوت وی از نخستینها باشید و نه از آخرینها. از او پیروی کنید تا از اشرف و سرآمدان عرب شوید. بهگونهی داوطلبانه دعوت وی را بپذیرید پیش از آن که به پذیرش آن مجبور شوید. همانا من چنان میبینم که دعوت او همه جا را فرامیگیرد.
بدانید این چیزی که او مردم را به آن فرامیخواند، اگر دین نباشد، دربردارندهی رفتاری نیکو است. حرف مرا بشنوید و از من پیروی کنید که در این صورت از پرجمعیتترین عرب و دارای گستردهترین سرزمینها خواهید شد. و من، امر او را چنان میبینم که هیچ ذلیلی از او پیروی نمیکند، مگر اینکه عزیز میشود و هیچ عزیزی از آن روی برنمیتابد، مگر اینکه ذلیل شود. از او پیروی کنید که عزتی بر
عزتهای شما افزوده میشود و هیچ کس مثل شما نخواهد شد. همانا پیشی گیرندگان، سهمی برای پس افتادگان باقی نمیگذارند و این دعوتی است که دنباله دارد و هر کسی زودتر به او اقتدا کند، ماندگار شود و دیگران از او پیروی میکنند. پس عزم خود را جزم کنید که همین، سبب قوّت و نیروی شماست.
مالک بن نویره که از (کافران بنی تمیم) بود گفت: حتما این مرد دیوانه شده است!
اکثم، گفت: وای بر آدم گرفتار، از دست آدم آسوده و بیخیال. به خدا قسم که برای تو نگران نیستم، بلکه برای عامهی مردم نگران هستم. سپس میان قوم خود اعلام کرد: چه کسی او را هم راهی میکند؟
صد نفر اعلام آمادگی کردند و با او حرکت کردند و به جایی رسیدند که تا مدینه چهار شبانه روز فاصله داشت. در آنجا تشنگی بر آنها چیره شد. اکثم، دریافت که از تشنگی فوت خواهد کرد؛ از این رو به هم راهان خود گفت: بر این مرد وارد شوید و بگویید: من شهادت میدهم: لا اله الا الله، محمد رسول الله. و ببینید که اگر با خود کتابی آورده است که همانند سخنانش روشن است، به او ایمان بیاورید و از او پیروی کنید و او را یاری نمایید. آنها وارد مدینه شدند و اسلام آوردند.(1)
الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 1، ص 350 وسبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، ج 11، ص 379 و إعلام الوری بأعلام الهدی، ج 2، ص 306 و شرف المصطفی، ج 1، ص 241 و المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 370 و...
1) (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان رسول و فرستادهی خداوند به سوی همهی مردم، مأموریت داشت تا آنان را نسبت به توحید و یگانگی خداوند متعال آگاه، و آنها را به حریم ایمان وارد سازد. همانگونه که در آغاز رسالتش با ندای بلند فرمود:
«یَا أَیُّهَا النَّاسُ قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا»(1)
بحارالأنوار، ج 18، ص 202.
. ای مردم! بگویید: خدایی جز خداوند نیست تا رستگار شوید.(2)و در این نامه نیز خطاب به اکثم، میفرماید:«إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِی أَنْ أَقُولَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَقُولُهَا وَ آمُرُ النَّاسَ بِهَا». خداوند به من دستور داده است که بگویم: خدایی جز خداوند یکتا نیست و (مأمور شدهام) تا مردم را نیز به آن فرمان دهم.
مسلم است که مراد از گفتن «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» از سوی مردم، تنها تلفظ آن و به زبان جاری کردن آن نیست؛ زیرا توحید، آنگاه زمینهی فلاح و رستگاری را فراهم میکند که شناخت و ایمان به آن درکار باشد بهگونهای که التزام به آن در مقام عمل نیز نمایان باشد.
راز اینکه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، توحید را در اولویت رسالت خویش قرار داده است آن است که شناخت توحیدی، شناختی بنیادین است که پنجه در اعماق فطرت
انسانها میاندازد، و زیربنای دیگر معارف و آموزههای دینی میباشد. از اینرو کسانی که به چنین شناختی دست یافته و این شناخت در جان آنان رسوخ پیدا میکند، در آنها نوعی غیرت و تعصب دفاع از دیگر باورها پدید میآید و گونهای نشاطِ کوشش در بسط و گسترش آن در نهاد آنها به وجود میآید از اینرو در راه آن از بذل جان، مال، مقام و فرزند کوتاهی نمیکنند. بنابراین پیامبران، با بیدار کردن این احساس و شکوفاییدن این شعور و پسزدن غبارها از روی این وجدان و دادن این آگاهی، جامعه را به حرکت میآورند و به فلاح و رستگاری نزدیک میسازند.(1)
همان.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، خطاب به اکثم با جملهی «الْخَلْقُ، خَلْقُ اللَّهِ» به توحید در خالقیت که یکی از شاخههای توحید افعالی که از بحثهای دقیق خداشناسی و جهان شناسی میباشند، اشاره میکند.
پیش از بیان توحید در خالقیت، لازم است به گونهی اجمال، توحید در افعال نیز توضیح داده شود. توحید افعالی یعنی، درک و شناخت اینکه جهان، با همهی نظامها، سنتها، علتها ومعلولهایی که دارد، همه فعلخداوند و ناشی از اراده حکیمانهی او میباشد. و به بیان دیگر، توحید افعالی به این معنی است که موجودات عالم، همانگونه که در ذات و وجودشان، استقلال ندارند (و همه قائم به فیض خداوند متعال و وابسته به امر او هستند و خداوند متعال به بیان قرآن کریم، قیومِ همهی عالم
1) (1)
است)(1)
اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ... (بقره، 255) هیچ معبودی نیست جز خداوند یگانه زنده، که قائم به ذات خویش است، و موجودات دیگر، قائم به او هستند، هیچ گاه خواب سبک و سنگینی او را فرا نمیگیرد، و لحظهای از تدبیر جهان هستی، غافل نمیماند، آنچه در آسمان ها و آن چه در زمین است، از آن اوست.
، در مقام کار، تأثیر و علّیت نیز استقلال ندارند، و اگر کاری انجام میدهند و یا اثری از آنها دیده میشود همه به اذن خداوند میباشد. بنابراین خداوند، هم چنان که در ذات شریک ندارد، در فاعلیت نیز بیهمتاست. بر این اساس هر فاعل وسببی، حقیقت وجود خود و نیز تأثیر و فاعلیت خود را از او دارد و در مقام کار، به او تکیه دارد.(2)و همهی موجودات از انسان و غیر او، لحظه به لحظه به افاضهی خداوند نیازمند هستند، و فقر و نیازمندی و وابستگی در نهاد همهی آنها تعبیه شده است.لازم به یاد است که توحید افعالی، هرگز نفی عالم سببها و حاکمیت قانون علیت را نمیکند؛ زیرا خداوند، خودش خواسته که همهی کارها از راه علتها و سببها آن جاری گردد. چنان که حضرت عیسی علیه السلام معجزات خود را به اذن خداوند مستند میکند: وَ رَسُولاً إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللّهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فِی
1) (1)
2) (2) نک: تفسیر اثنا عشری، ج 10، ص 341 و تفسیر القرآن الکریم، خمینی سید مصطفی، قم، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، 1418 ق، چاپ اول، ج 2، ص 200 و رسائل ومقالات، جعفر سبحانی، قم، مؤسسهی امامصادق علیه السلام، ص 16 والإلهیات، جعفر سبحانی، بیروت، الدار الإسلامیة للطباعة والنشر والتوزیع، 1409 ق، چاپ اول، ص 449 و بدایة المعارف الإلهیة فی شرح عقائد الإمامیة، سید محسن خزازی، خزازی سید محسن، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم، 1418 ق، چاپ پنجم، ج 1، ص 53 و تفسیر نمونه، ج 27، ص 447 و...
ذلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ.1 و (او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوی بنی اسرائیل (قرار داده، که به آنها میگوید:) من آیههایی از سوی پروردگار شما، برایتان آوردهام، من از گِل، چیزی به شکل پرنده میسازم، سپس در آن میدمم و به فرمان خدا، پرندهای میگردد. و به اذن خدا، کور مادرزاد و مبتلایان به برص (پیسی) را بهبودی میبخشم، و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم، و از آنچه میخورید، و در خانههای خود ذخیره میکنید، به شما خبر میدهم، مسلما در اینها، نشانهای برای شماست، اگر ایمان داشته باشید.
و اما توحید در خالقیت، به این معناست که همهی موجودات عالم، آفریدهی خداوند است و کسی در آفرینش آنها جز خداوند، دخالتی نداشته و نخواهد داشت. دلیل این مسئله، این است که هر مخلوقی با همه تأثیراتش، عین ربط به علت هستی بخش است و لحظهای بدون وابستگی به خدای جهان، امکان بقا و تأثیر ندارد و همانگونه که در اصل هستی نیاز به علت دارد، در بقا و تأثیرهم به فاعل و خالق خود نیاز دارد؛ فاعل و خالقی که خودش وابسته و نیازمند به غیر نباشد و او جز خداوند متعال کسی دیگر نخواهد بود. و این از قبیل رابطه نور افشانی لامپ با منبع تولید انرژی نور میباشد که همانگونه که نور افشانی یک لامپ برق، به وصل شدن مستمر به شبکهی برق نیاز دارد بهگونهای که اگر لحظهای برق قطع شود، لامپ نیز خاموش خواهد شد. پدیدهها و آفریدهها نیزهم در اصل وجودشان به آفریدگار نیازمندند و هم در بقای خود.
بنابراین فقر و وابستگی ذاتی موجودات عالم به علت هستی بخش خود، بهترین دلیل برآن است که جز خداوند متعال که غنی مطلق است، کسی خالق عالم نیست.(1)
آموزش فلسفه، مصباح یزدی محمد تقی، تهران، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1370 ش، چاپ چهارم، ج 2، ص 358 و مجموعه آثار شهید مطهری، ج 2، ص 127، پیام قرآن، ناصر مکارم شیرازی، ج 3، ص 306 و 322.
قرآن کریم در آیههای بسیاری، خالقیت را ویژهی خداوند متعال میداند: اَللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ.2 اللَّه، آفریدگار هر چیزی است. و نیز میفرماید: ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ، لا إِلهَ إِلاّ هُوَ، خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ.3 اللَّه، پروردگار شما است که معبودی جز او نیست، آفریدگار هر چیز است. و نیز فرموده: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ.4 آگاه باشید، آفرینش و امر، همه از آن او است. هم چنین فرموده: لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ.5 آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن او است.
براساس این آیهها، هر موجودی که کلمهی (چیز و شیء) بر آن صادق باشد، مخلوق خدا و منسوب به او است.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، در ادامهی نامه میفرماید
:«الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ»، امر، همهاش برای خداوند است. این جمله، ناظر به توحید در ربوبیت و تدبیر میباشد که از لوازم
1) (1)
توحید در خالقیت است. به این معنی که مدبر، مدیر، مربی و نظامبخش عالم هستی، تنها خدا است. چنان که قرآن میگوید: قُلْ أَ غَیْرَ اللّهِ أَبْغِی رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ کُلِّ شَیْءٍ.1 آیا غیر خدا را پروردگار خود بطلبم در حالی که او پروردگار همه چیز است.
تدبیر دربارهی موجودات، لازمهی آفرینش آنها است، و همانگونه که موجودی نمیتواند خود و یا چیز دیگری را بیافریند، دربارهی خود و یا دیگر موجودات نیز هرگز نمیتواند تدبیر نماید. یعنی، وجود آن را بپا بدارد و ادامه دهد، و به سوی کمال رهبری کند. و این تنها خداوند است که نظام هستی، به دست اوست، و اوست که موجودات عالم را تدبیر میکند. قرآن کریم از این واقعیت به استیلای خداوند بر عرش خود یاد میکند؛ زیرا عرش، مقامی است که سرچشمهی همهی تدبیرهای عمومی جهان هستی از آنجا بوده و فرمانهای تکوینی خدا از آنجا صادر میشود. و چون خداوند، بر آن حاکم و مسلط است پس تنها او مدبر عالم است و زمام همهی امور به دست اوست. إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ2 پروردگار شما، خدایی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش (و مقام تدبیر امر اشیاء) بر آمد، شب را با روز میپوشاند در حالی که روز، شتابان شب را
میجوید و (نیز) خورشید و ماه و ستارگان را بیافرید در حالی که رام فرمان اویند، آگاه باشید که؛ از آن او است آفرینش و امر، پر برکت است پروردگار جهانیان.
بنابراین هیچ چیزی در عالم یافت نمیشود، مگر آنکه تدبیر خداوند آن را دربرگرفته و زمام آن به دست او خواهد بود.(1)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 158.
مسئلهی دیگری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به آن تصریح میفرماید، مسئله، تدبیر مرگ آفریدهها به وسیله خداوند متعال است.
مرگ، از دیدگاه دین، یک امر وجودی است. از اینرو در برخی از آیههای قرآن کریم آن را همانند حیات، مخلوق خداوند دانسته شده است: اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ2 . آن خدایی که مرگ و حیات را آفرید. افزون بر آن در بسیاری از آیههای قرآن، از مرگ به «توفی» تعبیر شده که به معنی باز گرفتن، و دریافت کامل روح از تن وانتقال و عبور دادن از جهانی به جهان دیگر است. اَللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الْأُخْری3 . خدا است که هنگام مرگ، روحها را به گونهی کامل تحویل میگیرد و آن را که هنوز مرگش نرسیده در حال خواب روحش را قبض میکند، سپس آن را
1) (1)
که حکم به مرگش کرده، جانش را نگاه میدارد و آن را که حکم به مرگش نکرده به بدنش میفرستد.
در بینش توحیدی، مرگ به دست خداوند، و یا به اذن او میباشد و جز او و بدون اذن او، مرگی صورت نمیگیرد. إِنَّ اللّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یُحْیِی وَ یُمِیتُ1 . مُلک آسمانها و زمین، ویژهی خداوند است؛ زنده میکند و میمیراند. و نیز میفرماید: هُوَ یُحیِی وَ یُمِیتُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ2 . او است که زنده میکند و میمیراند و همه به سوی او بازگشت میکنید.
واما مشرکان، خداوند متعال را مدبر مرگ نمیدانستند و میگفتند: این «دهر» (مدت طولانی از گذشت زمان) است که ما را میمیراند: وَ قالُوا: ما هِیَ إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلاَّ الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ یَظُنُّونَ3 . و گفتند: زندگی جز همین زندگی دنیا نیست؛ دستهای میمیرند و دستهای دیگر زنده میشوند و ما را جز روزگار، هلاک نمیکند. اینان هیچ علمی به سخنان خود ندارند و جز پندار، دلیلی ندارند.
و اما پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با بیان جملهی «خَلَقَهُمْ وَ أَمَاتَهُمْ» (خداوند) آنها را آفرید و میمیراند، دیدگاه اسلام را نسبت به مسئلهی مرگ به اکثم بن صیفی اعلام میدارد و آن را به دست خداوند میداند.
نکتهی مهم دیگری که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به آن اشاره میکند، وجود عالمی پس از عالم دنیا است به اینکه؛ مردم پس از مردن به خواست و اراده خداوند زنده میشوند و در عالم دیگر که همان عالم رستاخیز است، وارد میشوند.
و اما آن حضرت از عالم دیگر به عالم نشر تعبیر میکند و میفرماید:
«وَ هُوَ یَنْشُرُهُمْ» و او مردم را (در روز رستاخیز) برمیانگیزاند.
نشر، در لغت به معنی گستردن و گسترده شدن است. وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ1 . آنگاه که نامهها گسترده و باز شوند. وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ * فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ2 سوگند به کتاب نوشته شده در پوستی گسترده.
و به زنده شدن و زنده کردن نیز نشر گفتهاند؛ زیرا زنده شدن و زنده کردن، گونهای گسترده شدن و گسترده کردن میباشد؛ گستردنی که با رشد، نمو و به کمال رسیدن نمود پیدا میکند. وَ الَّذِی نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً3 . او که از آسمان آب را به اندازه نازل کرد و به وسیلهی آن سرزمین مرده را زنده نمود.
و اما به روز رستاخیز و قیامت، روز نشور گفتهاند؛ زیرا در آن روز، مردگان زنده میشوند و برای حسابرسی به صحرای محشر وارد میشوند.
در برابر این بینش، دیدگاه کافران و مشرکان مادی گرا هستند که؛ آن روز را باور ندارند که گروهی از آنها میگویند: با مرگ به نیستی میروند: إِنَّ هؤُلاءِ
لَیَقُولُونَ * إِنْ هِیَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرِینَ1 اینها میگویند: جز مرگ نخستین، دیگر (واقعهای) نیست و ما زنده شدنی نیستیم.
مراد آنها از این سخن، آن است که؛ پس از مرگ زندگی دیگری نیست. و معلوم است که لازمهی نبودن زندگی پس از مردن، نبودن معاد است، به دلیل اینکه پس از آنکه گفتند: چیزی آن سوی مرگ نخست ما نیست، افزودند «وَ ما نَحْنُ بِمُنْشَرِینَ» یعنی، ما در عالم دیگر زنده نخواهیم شد.
و اما گروه دیگری از کافران مادیگرا طرفدار تناسخ بوده، و میگویند: زندگی درهمین دنیا تداوم پیدا خواهد کرد.
تناسخ درلغت، از ریشه «نسخ» به معنای تحول و انتقال دو پدیده بگونهای که یکی جانشین دیگری گردد میباشد. و اما در اصطلاح، عبارت است از آن که: نفس آدمی پس ازآن که از بدن جدا شد، به بدن انسانی دیگر و یا موجودی دیگر منتقل شود، و باز در همین دنیا زندگی را ادامه میدهد، که از آن به تولد بعد از تولد نیز تعبیر میکنند.(1)
طرفداران تناسخ، بر این باورند که (همه یا بعضی از) انسانها، پس از آن که میمیرند، روح آنها به جای انتقال به نشأهی دیگر، باز به این جهان باز میگردد، و در این بازگشت، نفس برای خود بدنی لازم دارد، که با آن به زندگی مادی خود ادامه دهد، این بدن، که از آن به جسم تعبیر میشود، گاهی جسم نباتی، و گاهی بدن حیوان، و گاهی بدنِ انسان دیگر خواهد بود، و در حقیقت روح انسان پس از مرگ،
1) (2) المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه موسوی همدانی، ج 1، ص 315 و، ج 12، ص 360 و ج 15، ص 43.
به نبات یا حیوان و یا جنین انسانی تعلق گیرد، و بار دیگر زندگی را از نو شروع کند.(1)
همان، ج 18، ص 266
لازم به یاد است که تناسخ، با رجعت (بازگشت برخی از مردم از عالم برزخ به دنیا) متفاوت است؛ زیرا همانگونه که بیان شد؛ محور تناسخ، تعدد بدن و تنزل نفس از مقام انسانی است و در احیاء مردگان، نه تعدد بدن وجود دارد و نه نفس از مقام شامخ خود به مقام پائینتر تنزل مییابد، بلکه نفس، به همان بدنی که ترک کرده و با او هم آهنگی کامل داشته و دارد تعلق میگیرد. بنابراین در مسئلهی رجعت، بدن یکی است و بدن همان است که پیش از مرگ، روح به آن تعلق داشت. در رجعت و بازگشت به بدن در این دنیا هرگز نفس، فعلیتهای خود را از دست نمیدهد، و به صورت تنزل یافته، تعلق به بدن پیدا نمیکند تا گفته شود: حرکت ارتجاعی از فعلیت به قوه یا به مراتب نازل تر، محال است بلکه با همان فعلیتهایی که در زمینهی سعادت یا شقاوت کسب نموده است بار دیگر به بدن دنیوی تعلق تدبیری پیدا میکند.(2)
دراین جا مناسب است به دلیلی از دلیلهای اقامه شده بر وجود قیامت، اشاره شود وبرای آگاهی تفصیلی از دلیلهای دیگر میتوان به کتابهای کلامی و فلسفی مراجعه نمود واما از قویترین براهین دال بر سرای دیگر و تحقق نشئهی آخرت،
هدفمندی حرکات در موجودات عالم ماده به ویژه در انسان میباشد. به این بیان که حرکت، عبارت است از؛ خروج تدریجی چیزی از قوه و استعداد، به سوی فعلیت، و بیرون آمدن از آمادگی و رسیدن به کمال. بنابر این هر حرکتی، هدفمند است و اگر دیده میشود که متحرک در راستای حرکت به هدف معینی رسید و از آن تجاوز کرد و به هدف دوم و سوم و چهارمی دست یافت، معلوم میشود که همهی آنها هدفهای متوسط بودهاند و در نهایت باید به هدفی برسد که نهایی بوده و در آنجا قرار گیرد. بنابر این همهی موجودات عالم ماده به ویژه انسان، در حرکت جوهری خود هدف نهایی را دنبال میکنند که بارسیدن به آن قرار میگیرند و آن هدف نهایی با این نشئه از عالم محقق نخواهد شد پس بایستی عالم دیگری در کار باشد تا آن حرکتها به قرار خود نایل آیند وگرنه آن حرکتها لغو خواهند بود.
در قرآن کریم، آیههای بسیاری وجود دارد که برای همهی حرکتهای موجود در عالم، نهایتی معرفی میکند؛ مانند آنکه دربارهی سیر تطوری انسان میفرماید: یا أَیُّهَا النّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَ غَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ وَ نُقِرُّ فِی الْأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفّی وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلی أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً وَ تَرَی الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ.1 ای مردم! اگر در رستاخیز شک دارید (به این نکته توجه کنید که) ما شما را از خاک آفریدیم، سپس
از نطفه، و بعد از خون بسته شده، سپس از مضغه (چیزی شبیه گوشت جویده) که بعضی دارای شکل و خلقت است و بعضی بدون شکل، هدف این است که ما برای شما روشن سازیم (که بر هر چیز قادریم) و جنینهایی را که بخواهیم تا مدت معینی در رحم مادران قرار میدهیم (و آنچه را بخواهیم ساقط میکنیم) پس شما را به صورت طفل بیرون میفرستیم، سپس هدف این است که به حد رشد و بلوغ برسید، در این میان بعضی از شما میمیرند و بعضی آن قدر عمر میکنند که به بدترین مرحله زندگی و پیری میرسند آن چنان که چیزی از دانشهای خود را به خاطر نخواهند داشت، (از سوی دیگر) زمین را (در فصل زمستان) خشک و مرده میبینی، اما هنگامی که باران را بر آن فرو میفرستیم به حرکت در میآید و نمو میکند، و انواع گیاهان زیبا را میرویاند.
بنابراین در همهی اطوار تکاملی انسان، حرکت به سوی هدفی نهفته است که اگر هدف نهایی در کار نباشد آن حرکتها لغو خواهند بود وبه همین سبب است که در آیه پسین میفرماید: ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتی وَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ * وَ أَنَّ السّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها وَ أَنَّ اللّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ.1 این به خاطر آن است که بدانید خداوند حق است و مردگان را زنده میکند و بر هر چیز تواناست. و اینکه رستاخیز شکی در آن نیست و خداوند همهی کسانی را که در قبرها آرمیدهاند زنده میکند.(1)
1) (2) اسرار الآیات، ص 97 و ص 184.
و به بیان دیگر، از این چند آیه و مانند آنها برمیآید که برای حرکات انسانها به سوی کمال، باید غایتی نهایی باشد که با رسیدن به آن، حرکات به پایان برسد و انسان در آنجا قرار گیرد و آن غایت نهایی نمیتواند همین نشئه از دنیا باشد. پس نشئهای ورای نشئهی دنیا لازم است تا حرکتهای استکمالی انسان در آنجا قرار گیرد. و آن، همان عالم رستاخیز و آخرت خواهد بود. همانگونه که میفرماید: وَ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ1 . او کسی است که شما را در زمین آفرید و به سوی او محشور میشوید. و نیز میفرماید: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ2 . ولی آیا گمان کردهاید که ما شما را بیهوده آفریدهایم و به سوی ما باز گشت نخواهید کرد.(1)
افزون بر آن آیهها، آیههای دیگری نیز وجود دارند که نهایت سیر انسان را خداوند متعای میداند و میفرماید: یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ4 . ای انسان تو با تلاش و کوشش به سوی پروردگارت پیش میروی پس او را ملاقات میکند. إِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ5 . و قرارگاه نهایی تنها به سوی پروردگار تو است. و در آیهی دیگر سرای دیگر را سرای قرار معرفی میکنند مانند
1) (3) اسرار الآیات، ملا صدرا محمد، تهران، انجمن حکمت و فلسفه، ص 97.
آنکه میفرماید: یا قَوْمِ إِنَّما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا مَتاعٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دارُ الْقَرارِ1 . ای قوم من! این زندگی دنیا متاع زودگذری است، و آخرت سرای قرار است.(1)
خلاصه آنکه از مجموع آن آیهها و آیههای دیگر قرآن کریم به دست میآید که قرارگاه نهایی انسان در حرکت استکمالی خود نمیتواند عالم طبیعت باشد؛ زیرا دنیا محل دگرگونی، کهنه شدن، تغییر و تبدل میباشد پس بایستی عالمی ماورای این عالم در کار باشد تا همهی حرکتها به ویژه حرکات انسان به آن ختم شود و در آن قرار گیرد و آن عالم، عالم رستاخیز خواهد بود.
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم، در ادامهی نامه به یکی از هدفهای رسالت انبیاء یعنی، ترویج ادب انبیا میان مردم اشاره میکند و میفرماید:
«أَدَّبْتُکُمْ بِآدَابِ الْمُرْسَلِینَ» (2).(من آمدهام تا) شما را به آداب فرستادگان خداوند، مؤدب کنم.
حال باید دید که معنای ادب، چیست و ادب انبیاء، کدام است؟
1) (2) مفاتیح الغیب، ملاصدرا محمد، مقدمه و تصحیح از محمد خواجوی، تهران، موسسه تحقیقات فرهنگی 1363 ش، چاپ اول، ص 390.
2) (3) کمال الدین وتمام النعمة، ص 571 و در برخی منابع دیگر جمله «بآدابه المرسلین» (المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ج 2، ص 371) و یا «آذنتکم بآداب المرسلین». (کنز الفوائد، ص 249) و مانند آن آمده است. ودر مجموعه الوثائق، هیچ جملهای نقل نشده است.
ادب، عبارت است از انجام کاری با شکل و هیأت زیبا و پسندیده بهگونهای که طبع انسان، آن را سزاوار و مورد پسند بداند؛ خواه آن عمل دینی باشد مانند، دعا و خواه عقلی باشد مانند، دیدار دوستان. و بهگونهی کلی میتوان گفت که: ادب، همان ظرافت، زیبایی و نیکویی انجام عمل مشروع است.(1)
بحار الانوار، ج 75، ص 342، پاورقی و سنن النبی صلی الله علیه و آله و سلم، علامه طباطبایی، قم، انتشارات نشر اسلامی، 1419 ق، ص 7 و ص 35 و تحفة الأحوذی، مبارکفوری، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1410 ق، ج 4، ص 218 و المیزان فی تفسیر القرآن، ج 6، ص 256.
لازم به یاد است که ادب، غیر ازاخلاق است؛ اخلاق، عبارتست از: ملکههایی که در نفس انسانی رسوخ پیدا کردهاند و نوع عمل انسان را معین میکنند و به دو بخش رذالت و فضیلت تقسیم میشود. مانند، بخل و سخاوت، و در حقیقت اخلاق، وصفی از اوصفاف روح است، و اما ادب، عبارتست از: هیأت زیبای کاری که از انسان صادر میشود. بنابراین ادب، برپایهی اخلاق استوار میباشد؛ زیرا ادب، وصف عمل است و عمل ناشی از اخلاق میباشد.(2)
عمل، آنگاه ظریف و زیبا جلوه میکند و به بیانی عمل، آنگاه ادب به شمار میآید که دارای ویژگیهای زیر باشد؛
الف). عمل، دینی و یا عقلی باشد و از نظر دین، تحریم نشده و از نظر عقل، ممنوع نباشد. بنابراین در ستم کاری، دروغ، خیانت و کارهای شنیع و قبیح، ادب معنا ندارد.
ب). عمل، اختیاری و چند گزینهای باشد. به این معنی که ممکن باشد که آن را در چند هیات و شکل در آورد، و شخص به اختیار خود یکی از آن گونهها را گزینش کرده و انجام دهد. مانند، گفتن «بسمالله» در آغاز غذا خوردن، و «الحمدلله» در پایان آن. و مانند، دوری جستن از پرخوری. که میتوان عمل غذا خوردن را به دوگونهی با بسمالله و بیبسمالله انجام داد و شخص، اولی را با اختیار خود برمیگزیند.
گر چه ادب، همان حسن و ظرافت عمل است و کسی در این معنا اختلافی ندارد ولی برابر کردن این معنای اصلی با مصداقهای آن از دیدگاه قومها، ملتها، دینها و مذهبهای گوناگون و هم چنین در جامعههای کوچک مانند خانوادهها، بسیار متنوع است، و این تنوع از جهت اختلافی است که در تشخیص کار نیک از بد دارند، ازباب مثال چه بسا چیزهایی که میان قومی از آداب به شمارمیرود و حال آنکه همان چیز میان قوم دیگر ادب نیست و چه بسا آدابی که در نزد قومی مستحسن و در نزد قوم دیگری شنیع و زشت باشد. مانند، تحیت هنگام دیدار با یک دیگر که در اسلام این تحیت، به گونهی سلام میباشد و نزد قومهای دیگر، به گونهی برداشتن کلاه، یا بلند کردن دست، یا به خاک افتادن، یا خم شدن و یا پائین انداختن سر است. اینها همه از اختلاف در مرحله تشخیص مصداق، سرچشمه گرفته است، نه از معنای ادب.
آنچه سبب شده است تا مردم در تطبیق معنای ادب برمصادیق آن با هم اختلاف داشته باشند گوناگونی بینشها و باورهای بنیادین آنها میباشد؛ زیرا آداب و رسوم اجتماعی به منزله آیینهی اندیشهها و ویژگیهای اخلاقی آن اجتماع است و از آنجا که باورها و اخلاق مردمان باهم متفاوت است بهگونهی طبیعی، آداب نیز متفاوت و گوناگون خواهد بود.
و اما انبیاء و فرستادگان خداوند، آداب فردی و اجتماعی خود را از دین خداوند برگرفتهاند و ادب آنها، مبتنی بر اخلاقی است که خداوند خواستار آن است؛ اخلاقی که در راستای عبودیت و بندگی ترسیم شده است از اینرو میتوان گفت: آنان، مؤدب به آداب الهی هستند.
بنابراین مؤدب بودن انبیاء به آداب، در واقع همان هیأت زیبای اعمال دینی است که از غرض و غایت دین حکایت میکند و آن غرض، بهگونهای که قرآن کریم آن را بیان کرده است، همان عبودیت و بندگی است. وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ1 . و من جن و انس را نیافریدم مگر برای اینکه عبادتم کنند.
و به بیان دیگر؛ چون هدف اسلام، سر و سامان دادن به همهی جهات زندگی انسانی است و همهی شؤون انسانیت از کم و زیاد، و از کوچک بزرگ را به شمار آورده است، از این جهت سر تا پای زندگی را دارای ادب نموده و برای هر کاری از کارهای زندگی، هیأت زیبایی ترسیم کرده که از غایت حیات انسانی که همان توحید است حکایت میکند. بنابراین از نظر دین اسلام، هیچ غایتی برای حیات جز توحید
خدای سبحان در مرحله باور و کار نیست، به این معنا که؛ اسلام کمال انسانیت و غرض نهایی زندگیش را این میداند که باور کند که برای او معبودی است و هر چیزی را او آفریده(1)
«اَللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ» (زمر، 62) خداوند آفریننده همه چیز است و بر همه چیز حافظ و ناظر است.
، و خداوند مَلِک جهان و برگشت هر چیزی به سوی اوست،(2)و برای او اسمای حسناییست.(3)آنگاه پس از تحصیل چنین باوری در مجرای زندگی قدم نهاده، هر کاری را که انجام میدهد یک یک، حکایت از عبودیت او و عبودیت هر چیزی، نزد خدای سبحان مینماید و به همین وسیله توحید پروردگار در ظاهر و باطنش سرایت نموده و خلوص در بندگی و عبودیتش از گفتارها و کردارها و دیگر جهتهای وجودیش ظاهر میگردد؛ ظهوری که هیچ پردهای نتواند آن را بپوشاند. خلاصه آنکه ادب الهی و یا ادب نبوت، آن است که عمل بر هیأت توحید انجام داده شود. و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، برای آن آمده است تا مردم را به چنین راهی هدایت کند و آنان را به سعادت مبتنی بر توحید برساند.(4)1) (1)
2) (2) «وَ لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ» (مائده، 18) و حکومت آسمانها و زمین و آنچه در میان آنها است از آن او است، و بازگشت همه موجودات به سوی اوست.
3) (3) «وَ لِلّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها» (اعراف، 118) و برای خدا نامهای نیکی است خدا را با آن بخوانید.
4) (4) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 6، ص 256.
هنگامی که معاذ بن جبل به عنوان کارگزار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در بخشهایی از یمن حضور داشت، یکی از فرزندان او از دنیا رفت. درد فراق فرزند، او را در تنگنا قرار داد این خبر به پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم رسید. از اینرو نامهای به او نگاشتند تا موجب تسلای خاطرش باشد. متن نامه با عبارتهای گوناگون نقل شده است ولی مضمون همه آنها یکی است.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مِنْ مُحَمَّدٍ رسولالله إِلَی مُعَاذ. سَلَامٌ عَلَیْکَ فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکَ اللَّهَ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَمَّا بَعْدُ أَعْظَمَ اللَّهُ لَکَ الْأَجْرَ وَ أَلْهَمَکَ الصَّبْرَ وَ رَزَقَنَا وَ إِیَّاکَ الشُّکْرَ إِنَّ أَنْفُسَنَا وَ أَهَالِیَنَا وَ أَمْوَالَنَا وَ أَوْلَادَنَا مِنْ مَوَاهِبِ اللَّهِ الْهَنِیئَةِ وَ عَوَارِیهِ الْمُسْتَوْدَعَةِ یُمَتَّعُ بِهَا إِلَی أَجَلٍ مَعْلُومٍ وَ یُقْبَضُ لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ ثُمَّ افْتَرَضَ عَلَیْنَا الشُّکْرَ إِذَا أَعْطَانَا وَ الصَّبْرَ إِذَا ابْتَلَانَا وَ قَدْ کَانَ ابْنُکَ مِنْ مَوَاهِبِ اللَّهِ الْهَنِیئَةِ وَ عَوَارِیهِ الْمُسْتَوْدَعَةِ مَتَّعَکَ اللَّهُ بِهِ فِی غِبْطَةٍ وَ سُرُورٍوَ قَبَضَهُ مِنْکَ بِأَجْرٍ کَثِیرٍمَذْخُورَ الصَّلَاةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْهُدَی إِنْ صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ فَلَا تَجْمَعَنَّ عَلَیْکَ مُصِیبَتَیْنِ فَیَحْبَطَ لَکَ أَجْرُکَ وَ تَنْدَمَ
عَلَی مَا فَاتَکَ فَلَوْ قَدِمْتَ عَلَی ثَوَابِ مُصِیبَتِکَ عَلِمْتَ أَنَّ الْمُصِیبَةَ قَدْ قَصُرَتْ فِی جَنْبِ اللَّهِ عَنِ الثَّوَابِ فَتَنَجَّزْ مِنَ اللَّهِ مَوْعُودَهُ وَ لْیَذْهَبْ أَسَفُکَ عَلَی مَا هُوَ نَازِلٌ بِکَ فَکَأَنْ قَدْ وَ السَّلَام»(1)
بحار الأنوار، ج 79، ص 96 و ج 79، ص 96 و مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشدة، ص 567 و تحف العقول، حرانی ابن شعبه، تحقیق، تصحیح وتعلیق علی أکبر الغفاری، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم، 1404 ق، چاپ دوم، ص 59 و مسکن الفؤاد، شهید ثانی زین الدین علی، قم، مؤسسهی آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، 1407 ق، چاپ اول، ص 108 و المستدرک، حاکم نیسابوری ابوعبدالله، تحقیق یوسف عبد الرحمن المرعشلی.، ج 3، ص 273 و مجمع الزوائد، ج 3، ص 3 و المعجم الأوسط، طبرانی سلیمان، بیروت، دار الحرمین للطباعة والنشر والتوزیع، 1415 ق، ج 1، ص 33 و کتاب الدعاء، طبرانی سلیمان بن احمد، تحقیق مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1413 ق، چاپ اول، ص 365 و کنز العمال، ج 15، ص 661 و ص 746 و تاریخ بغداد، خطیب بغدادی احمد بن علی، تحقیق مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1417 ق، چاپ اول، ج 2، ص 87 و تاریخ مدینة دمشق، ج 58، ص 448 و الموضوعات، ابن جوزی عبدالرحمن، مدینه، المکتبة السلفیة، 1386. ق، ج 3، ص 241.
.بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ از محمد رسول خدا به معاذ.
سلام بر تو باد. همانا من حمد خداوند گفتنم را به تو ابلاغ میکنم؛ خداوندی که جز او خدایی نیست. اما پس از آن: خداوند، پاداش بزرگ و شکیبایی به تو دهد و سپاسگزاری، نصیب ما و تو گرداند. بیگمان، جانهای ما و کسان ما، دارایی و فرزندان ما، از بخششهای گرانمایهی خدا و امانتهای سپردهی اویند که تا زمانی معین، ما را از آنها بهرهمند میسازد و در زمانی معلوم، آنها را از ما باز میستاند. سپس هنگام اعطاء، سپاسگزاری و به هنگام ابتلاء، شکیبایی را بر ما واجب ساخته است. فرزند تو، از بخششهای دل نشین و امانتهای سپردهی خدا بود که تو را با
1) (1)
شادمانی، از وجود او برخوردار ساخت و هم راه پاداشی بزرگ، او را از تو باز گرفت. اگر بردباری کنی و خدا را در نظر گیری، درود و رحمت و راهنمایی خواهی یافت.
هرگز دو خوی را در خود راه مده، که پاداش تو را تباه میسازد و بر آنچه از دست دادهای، پشیمان میگردی. اگر از پیش به پاداش گرفتاری خود، آگاه میگشتی، میدانستی که این مصیبت، در برابر آن پاداش، ناچیز است. از این رو، آنچه را که خدا وعده کرده است، از وی بخواه. نیز باید آنچه بر تو روی میآورد، دلآزردگی و آن دو تو را از میان ببرد. چنان که گویی نبوده است. و السّلام.
این نامه به سبب دربرداشتن یکی از سیرههای اخلاقی نبوی، به نوبه خود از اهمیت ویژهای برخوردار است و آن تعزیت و برخی شیوههای آن هنگام مواجههی با صاحبان عزا میباشد.
ازاین نامه که مؤید به روایات دیگر نیز هست برمیآید که در مواجههی با مصیبت دیده، شایسته است چند عمل انجام شود:
یکی از نکتههایی که از این نامه برمیآید آن است که؛ خوب است در حق صاحبان عزا دعاشود و برای آنها از خداوند منان، اجر، صبر و شکر نعمتها خواسته شود. همانگونه که درنامهی مورد بحث خطاب به معاذ فرمود:
«أَعْظَمَ اللَّهُ لَکَ الْأَجْرَ وَ أَلْهَمَکَ الصَّبْرَ وَ رَزَقَنَا وَ إِیَّاکَ الشُّکْرَ» خداوند، پاداش بزرگ و شکیبایی به تو دهد و سپاسگزاری، نصیب ما و تو گرداند.
ادب دیگری که لازم است هنگام مواجههی با صاحبان عزا رعایت شود، بیان عاریه بودن نعمتها در دست انسانهاست و اینکه مال و فرزند از موهبتهای الهی هستند و چندگاهی برای بهرهمندی انسانها در اختیار آنها قرار گرفته، و هرگاه خداوند بخواهد آنها را پس میگیرد. همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در نامه به معاذ فرمود:
«إِنَّ أَنْفُسَنَا وَ أَهَالِیَنَا وَ أَمْوَالَنَا وَ أَوْلَادَنَا مِنْ مَوَاهِبِ اللَّهِ الْهَنِیئَةِ وَ عَوَارِیهِ الْمُسْتَوْدَعَةِ یُمَتَّعُ بِهَا إِلَی أَجَلٍ مَعْلُومٍ وَ یُقْبَضُ لِوَقْتٍ مَعْدُودٍ». بیگمان، جانهای ما و کسان ما، دارایی و فرزندان ما، از بخششهای گرانمایهی خدا و امانتهای سپردهی اویند که تا زمانی معین، ما را از آنها بهرهمند میسازد و در زمانی معلوم، آنها را از ما باز میستاند.
پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم، معاذ را به پیشه کردن صبر و شکیبایی فرامیخواند. همانگونه که میفرماید:
«وَ الصَّبْرَ إِذَا ابْتَلَانَا وَ قَدْ کَانَ ابْنُکَ مِنْ مَوَاهِبِ اللَّهِ الْهَنِیئَةِ وَ عَوَارِیهِ الْمُسْتَوْدَعَةِ مَتَّعَکَ اللَّهُ بِهِ فِی غِبْطَةٍ وَ سُرُورٍوَ قَبَضَهُ مِنْکَ بِأَجْرٍ کَثِیرٍمَذْخُورَ الصَّلَاةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْهُدَی إِنْ صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ فَلَا تَجْمَعَنَّ عَلَیْکَ مُصِیبَتَیْنِ فَیَحْبَطَ لَکَ أَجْرُکَ وَ تَنْدَمَ عَلَی مَا فَاتَکَ» سپس هنگام ابتلاء، شکیبایی را بر ما واجب ساخته است. فرزند تو، از بخششهای دلنشین و امانتهای سپرده خدا بود که تو را با شادمانی، از وجود او برخوردار ساخت و هم راه پاداشی بزرگ، او را از تو باز گرفت. اگر صبر پیشه کنی و خدا را در نظر گیری، درود و رحمت و راهنمایی خواهی یافت.
صبر، یکی از فضیلتهای اخلاقی است که برتحصیل آن بسیار تاکید شده است؛ زیرا شخص سالک به سوی قرب الهی با داشتن این صفت اخلاقی است که میتواند با نشیب و فرازها، مشکلات، محرومیتها، مصیبتها و مانند آن دست و پنجه نرم کند وبه مقصود خود نایل آید. از مجموع آیههای قرآن و روایات معصومین علیهم السلام چنین بر میآید که صبر، عبارت است از: درجهای از ایمان وداشتن نوعی توانایی فکری در واکنش شایسته نشان دادن در برابر سه وضعیتِ اطاعت، معصیت و مصیبت. و صابر، کسی است که با اعتماد به نفس و تدبیر در آن سه وضعیت، دست به واکنش میزند.(1)
نک: فقه الرضا علیه السلام، ابن بابویه علی، تحقیق مؤسسهی آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، مشهد، المؤتمر العالمی للإمامالرضا علیه السلام، 1406 ق، چاپ اول، ص 368 و اصول کافی، ج 2، ص 87 و امالی، صدوق محمد بن بابویه، تهران، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362 ش، چاپ چهارم، ص 282 و مسند الامام الرضا علیه السلام، عطاردی عزیز الله، مشهد، کنفرانس جهانی امام رضا علیه السلام، 1406 ق، ج 1، ص 268.
همان گونه که علی علیه السلام صبر را به معنای تحمل اوضاع، دانسته است و میفرماید:«اَلصَّبْرُ أَنْ یَحْتَمِلَ الرَّجُلُ ما یَنُوبُهَظ»(2). صبر آن است که هر آنچه پشت سر هم به او رو میآورد را تحمل کند.
عالمان اخلاق، برای صبر آثار بسیاری برشمردهاند مانند آنکه گفتهاند: از آثار مهم صبر، تربیت نفس است به اینگونه که اگر انسان مدتی در پیش آمدهای ناگوار و بلاهای روزگار و در مشقت عبادات و مناسک و تلخی ترک لذتهای نفسانی، به واسطهی فرمان خداوند منان، صبر کند و مشقتها را گرچه سخت و ناگوار باشد تحمل نماید، کم کم نفس عادت کرده، ورزیده میشود و از چموشی بیرون میآید؛
زیرا صبر در معصیتها، سرآغاز تقوای نفس میشود، و هنگام طاعات، منشأ انس به حق گردد، و در برابر مشکلات و هنگام مصیبتها، منشأ رضا به قضای الهی میگردد.
و به بیان دیگر؛ جزع و بیتابی، نشانه ضعف نفس است، و مهمترین چیزی که مایهی قوت و توانایی آن است، تمرین صبر و شکیبایی میباشد. همانگونه که خواجه نصیر طوسی میگوید: «صبر، باطن را از بیتابی، و زبان را از شکایت، و اعضا را از کارهای خلاف عادت جلوگیری میکند»(1)
اوصاف الاشراف، نصیر الدین طوسی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ص 107، فصل 5، باب 3.
. و اما انسان غیر صابر، باطن و قلبش مضطرب و وحشت زده است و دلش لرزان و متزلزل است. و این خود بلیهای است که از همهی بلیهها و مصیبتها بالاتر است که راحتی را از انسان سلب میکند. اما صبر مصیبت را تخفیف میدهد، و قلب را بر بلیات غالب میکند.(2)إتحاف الخیرة المهرة بزوائد المسانید العشرة، بوصیری أحمد بن أبی بکر بن إسماعیل، مدینه، دار الوطن، 1420 ق.
آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبر اسلام و ائمه اطهار علیهم السلام، استر آبادی احمد بن حسن، تهران، قبله، چاپ اول.
آثار البلاد و اخبار العباد، قزوینی زکریا بن محمد بن محمود، خطی، دانشگاه ملک فهد مدینه.
الأخبار الطوال، دینوری ابوحنیفه احمد بن داود، تحقیق عبد المنعم عامر، قم، منشورات رضی، 1368 ش.
الإدارة فی عصر الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، احمد عجاج کرمی، قاهره، دار السلام، 1427 ق، چاپ اول.
ادیان زنده جهان، رابرت ا. هیوم، ترجمه عبدالکریم گواهی، تهران انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1377 ش، چاپ هفتم.
إرشاد الأذهان إلی تفسیر القرآن، سبزواری نجفی محمد بن حبیب الله، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1419 ق، چاپ اول.
الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، مفید محمد بن محمد بن نعمان، مؤسسة آل البیت علیهم السلام لتحقیق التراث، بیروت، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع، 1414 ق، چاپ دوم.
أسباب نزول القرآن، واحدی علی بن احمد، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1411 ق، چاپ اول.
الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، أبو عمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبد البر، تحقیق علی محمد بجاوی، بیروت، دار الجیل، چاپ اول، 1412 ق.
أسد الغابة فی معرفة الصحابة، جزری عز الدین بن الأثیر، بیروت، دارالفکر، 1409 ق.
اسرار الآیات، ملا صدرا محمد، تهران، انجمن حکمت و فلسفه.
الاسفار الاربعه، ملا صدرا محمد، بیروت، دار احیاء التراث.
الإسلام و الحضارة العربیة، کرد علی محمد، قاهره، مطبعة لجنة التألیف و الترجمة و النشر، 1968 م.
الاشارات الی معرفة الزیارات، سایح هروی علی، دمشق، المعهد الفرنسی للدراسات العربی.
آشنایی با قرآن، مطهری مرتضی، قم، صدرا.
الإصابة فی تمییز الصحابة، بن حجر عسقلانی احمد، تحقیق شیخ عادل أحمد عبد الموجود و شیخ علی محمد معوض، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول، 1415 ق.
الأصفی فی تفسیرالقرآن، فیض کاشانی ملا محسن، تحقیق: محمدحسین درایتی و محمدرضا نعمتی، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1418 ق، چاپ اول.
اصول الفقه، مظفر محمد رضا، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم.
اصول کافی، کلینی یعقوب، ترجمه سیدهاشم رسولی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، 1363 ش، چاپ چهارم.
إعجاز القرآن، باقلانی محمد بن طیب، تحقیق: سید أحمد صقر، مصر، دار المعارف، چاپ دوم.
إعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی فضل بن حسن، تهران، دارالکتب الإسلامیة، چاپ سوم.
الأعلام قاموس تراجم لأشهر الرجال والنساء من العرب والمستعربین والمستشرقین، زرکلی خیر الدین، بیروت، دار العلم للملایین، 1980 م، چاپ پنجم.
أعیان الشیعة، سید محسن امین، تحقیق حسن امین، بیروت، دار التعارف للمطبوعات.
الاکتفاء بما تضمنه من مغازی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و الثلاثة الخلفاء، عزالدین محمد کمال الدین، عربی، بیروت، عالم الکتب، چاپ اول.
الألفین فی امامه الامیر المومنین علیه السلام، حلی حسن بن یوسف، قم، انتشارات دار الهجرة، چاپ دوم
الإلهیات، سبحانی جعفر، بیروت، الدار الإسلامیة للطباعة والنشر والتوزیع، 1409 ق، چاپ اول.
امالی، صدوق محمد بن بابویه، تهران، انتشارات کتابخانه اسلامیه، 1362 ش، چاپ چهارم
إمتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، تقی الدین أحمد مقریزی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1420 ق.
آموزش فلسفه، مصباح یزدی محمد تقی، قم، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامی، 1370 ش، چاپ چهارم
انجیل لوقا، اصحاح ششم.
انجیل متی، اصحاح پنجم 1811 م.
انجیل یوحنا، لندن، ویلیام وطس، 1857 م.
أنساب الأشراف، بلاذری احمد بن یحیی، کتاب جمل من انساب الأشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1417 ق.
أنوار العرفان فی تفسیر القرآن، داور پناه ابوالفضل، تهران، انتشارات صدر، 1375 ش، چاپ اول.
انوار درخشان، حسینی همدانی سید محمد حسین، تحقیق: محمد باقر بهبودی، تهران، کتابفروشی لطفی، 1404 ق، چاپ اول.
اوصاف الاشراف، نصیر الدین طوسی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
بحار الانوار، مجلسی محمد باقر، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1403 ق.
بدایة المعارف الإلهیة فی شرح عقائد الإمامیة، خزازی سید محسن، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم، 1418 ق، چاپ پنجم.
البدایة و النهایة، بن کثیر دمشقی اسماعیل، بیروت، دارالفکر، 1407 ق.
البرهان فی تفسیر القرآن، بحرانی سیدهاشم، تهران، بنیاد بعثت، 1416 ق، چاپ اول.
بصائر الدرجات، محمد بن الحسن الصفار، تحقیق: تصحیح، تعلیق وتقدیم: حاج میرزا حسن کوچه باغی، تهران، منشورات الأعلمی، 1362 ش.
البصائر النصیریة فی علم المنطق، سهلان الساوی عمر، تحقیق: حسن مراغی، تهران، شمس تبریزی، 1383 ش، چاپ اول.
بغیه الباحث عن زوائد مسند الحارث، حارث بن ابی اسامه، تحقیق: مسعد عبد الحمید محمد السعدنی، قاهره، دار الطلائع للنشر والتوزیع والتصدیر.
بهجة المحافل و بغیة الأماثل فی تلخیص المعجزات و السیر و الشمائل، حرزی عامری یحیی بن ابی بکر، بیروت، دارالصادر.
البیان فی تفسیر القرآن، خویی ابوالقاسم، بیروت، دار الزهراء للطباعة والنشر والتوزیع، 1395 ق، چاپ چهارم.
پیام قرآن، مکارم شیرازی ناصر، قم، مدرسة الامام امیرالمؤمنین، 1367 ش، چاپ اوّل.
پیام امام شرح تازه و جامعی بر نهجالبلاغه، مکارم شیرازی ناصر، تهران، دارالکتب الاسلامیه چاب اول، 1375 ش
تاج العروس، زبیدی محمد مرتضی، تحقیق: علی شیری، بیروت، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1414 ق.
تاریخ اجتماعی ایران، سعید نفیسی، تهران، انتشارات بنیاد، 1356 ش.
تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ذهبی شمس الدین محمد بن احمد، تحقیق عمر عبد السلام تدمری، بیروت، دار الکتاب العربی، چاپ دوم، 1413 ق.
تاریخ الإسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، ذهبی شمس الدین محمد بن احمد، تحقیق عمر عبد السلام تدمری، بیروت، دار الکتاب العربی، چاپ دوم، 1413 ق
تاریخ الأمم و الملوک، طبریمحمد بن جریر، بیروت، دار التراث، 1387 ق، چاپ دوم.
تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس النفیس، دیار بکری حسین، بیروت، دار الصادر.
تاریخ بغداد، خطیب بغدادی احمد بن علی، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1417 ق، چاپ اول.
تاریخ جامع ادیان، جان بیناس، ترجمه علیاصغر حکمت، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، سال 1373 ش.
تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفة بن خیاط، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415 ق، چاپ اول.
تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، بیروت، دارالفکر، 1415 ق.
تاریخ یعقوبی، یعقوبی احمد بن أبی یعقوب، بیروت، دار صادر.
تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون عبد الرحمن بن محمد، تحقیق خلیل شحادة، بیروت، دارالفکر، 1408 ق، چاپ دوم.
تاریخ ادیان و مذاهب جهان، مبلغی آبادانی عبدالله، قم، انتشارات حر، 1372 ش، چاپ دوم.
تاریخ تمدن ساسانی، سعید نفیسی، تهران، انتشارات اساطیر، 1383 ش.
التبیان فی تفسیر القرآن، طوسی محمد بن حسن، بامقدمه شیخ آغابزرگ تهرانی و تحقیق احمد قصیرعاملی بیروت، دار احیاء التراث العربی.
تثبیت دلائل النبوة، قاضی عبد الجبار، قاهره، دارالمصطفی.
تحف العقول، حرانی ابن شعبه، تحقیق، تصحیح وتعلیق: علی أکبر الغفاری، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم، 1404 ق، چاپ دوم.
تحفة الأحوذی، مبارکفوری محمد عبد الرحمن، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1410 ق، چاپ اول.
التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، مصطفوی حسن، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360 ش.
تخریج الدلالات السمعیه، خزاعیعلی بن محمد، بیروت، دار الغرب الإسلامی، 1419 ق، چاپ دوم.
ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، گروه مترجمان، تحقیق: رضا ستوده، تهران، انتشارات فراهانی، 1360 ش، چاپ اول.
ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، گروه مترجمان، تحقیق: رضا ستوده، تهران، انتشارات فراهانی، 1360 ش، چاپ اول
تفسیر اثنا عشری، حسینی شاه عبدالعظیمی حسین بن احمد، تهران، انتشارات میقات، 1363 ش، چاپ اول.
تفسیر آسان، نجفی خمینی محمد جواد، تهران، انتشارات اسلامیه، 1398 ق، چاپ اول.
تفسیر الصافی، فیض کاشانی ملا محسن، تحقیق: حسین اعلمی، تهران، انتشارات صدر، 1415 ق، چاپ دوم.
تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر دمشقی اسماعیل، تحقیق: محمد حسین شمس الدین، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1419 ق، چاپ اول.
تفسیر القرآن الکریم، خمینی سید مصطفی، قم، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، 1418 ق، چاپ اول.
تفسیر الکاشف، مغنیه محمد جواد، تهران، دارالکتب الإسلامیه، 1424 ق، چاپ اول.
تفسیر روح البیان، حقی بروسوی اسماعیل، بیروت، دارالفکر.
تفسیر روشن، مصطفوی حسن، تهران، مرکز نشر کتاب، 1380 ش، چاپ اول.
تفسیر شریف لاهیجی، شریف لاهیجی محمد بن علی، تحقیق: میر جلال الدین حسینی ارموی (محدث)، تهران، دفتر نشر داد، 1373 ش، چاپ اول.
تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، قمی مشهدی محمد بن محمدرضا، تحقیق: حسین درگاهی، تهران، سازمان چاپ وانتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1368 ش، چاپ اول.
تفسیر مقاتل بن سلیمان، بلخی مقاتل بن سلیمان، تحقیق: عبدالله محمود شحاته، بیروت، دار إحیاء التراث، 1423 ق، چاپ اول.
تفسیر منهج الصادقین فی إلزام المخالفین، کاشانی ملا فتح الله، تهران، کتابفروشی محمد حسن علمی، 1336 ش.
تفسیر نمونه، مکارم شیرازی ناصر، تهران، دارالکتب الإسلامیه، 1374 ش، چاپ اول.
تفسیر نور الثقلین، عروسی حویزی عبد علی بن جمعه، تحقیق: سیدهاشم رسولی محلاتی،
تفسیر هدایت، مترجمان، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1377 ش.
التنبیه و الإشراف، مسعودی علی، قم، مؤسسة نشر المنابع الثقافة الاسلامیه.
الثقات، ابن حبان تمیمی محمد، حیدرأباد هند، مؤسسة الکتب الثقافیة، 1393 م، چاپ اول
جامع احادیث الشیعه، طباطبایی بروجردی محمد حسین، قم، چاپخانهی علمیه، 1399 ق.
جامع البیان، طبری محمد بن جریر، بیروت، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1415 ق.
الجامع الصغیر، سیوطی جلال الدین، بیروت، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1401 ق، چاپ اول.
جامعالأخبار، تاج الدین شعیری محمد، قم، انتشارات رضی، 1363 ش.
الجرح والتعدیل، رازی عبد الرحمن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1371 ق، چاپ اول
جمهرة أنساب العرب، اندلسیابن حزم، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1418 ق، چاپ اول.
جمهره الامثال، أبی هلال عسکری، بیروت، 1988 ق، چاپ دوم.
جوامع السیرة النبویة، اندلسی علی بن أحمد بن سعید بن حزم، مصر، دار المعارف، 1900 م، چاپ اول.
الجوهر النضید، نصیرالدین طوسی، تصحیح: محسن بیدارفر، قم، انتشارات بیدار، 1371 ش، چاپ پنجم.
چهل حدیث، موسوی خمینی روح الله، تهران، مؤسسهی تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله، 1375 ش، چاپ سی و پنجم.
حجة التفاسیر و بلاغ الإکسیر، بلاغی سید عبد الحجت، قم، انتشارات حکمت، 1386 ق.
حدائق الأنوار و مطالع الأسرار فی سیرة النبی المختار، حضرمیمحمد بن بحر، جده، دار المنهاج، 1419 ق، چاپ اول.
حیاة النبی و سیرته، وشنوی قوامالدین محمد، تحقیق: رضا استادی، تهران، دار الأسوة.
حیاه الصحابه، کاندهلوی، قاهره، 1392 ق.
خاتم النبیین، ابو زهره محمد، قاهره، دارالفکر العربی، 1425 ق.
الخصال، صدوق محمد بن علی، تصحیح وتعلیق: علی أکبر الغفاری، قم، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزهی علیهی قم، 1362 ش.
الدر المنثور، سیوطی، نشر دارالفکر، 1314 ق.
دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة، بیهقیابو بکر، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1405 ق، چاپ اول.
الرحله المدرسیه، بلاغی محمد جواد، بیروت، دار الزهراء للطباعة والنشر والتوزیع، 1414 ق، چاپ دوم.
الرحیق المختوم، مبارکفوریصفی الرحمان، بیروت، دار الهلال، چاپ اول.
رسائل ومقالات، جعفر سبحانی، قم، مؤسسهی امام صادق علیه السلام.
روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، آلوسی سید محمود، تحقیق: علی عبدالباری عطیة، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1415 ق، چاپ اول
الروض الأنف فی شرح السیرة النبویة، سهیلی عبد الرحمن، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1412 ق، چاپ اول.
روض الجنان و روح الجنان فی تفسیرالقرآن، ابوالفتوح رازی حسین بن علی، تحقیق: دکتر محمد جعفر یاحقی و دکتر محمد مهدی ناصح، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، 1408 ق.
الروض المعطار فی خبر الاقطار،: حمیری محمد بن عبد المنعم، بیروت، مؤسسة ناصر للثقافة، 1980 م، چاپ دوم.
روضةالواعظین، فتال نیشابوری محمد، تحقیق و مقدمه: سید محمد مهدی و سید حسن خرسان، قم، منشورات شریف رضی.
سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، صالحی شامی محمد، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1414 ق.
سفرنامه ناصرخسرو، قبادیانی ناصر خسرو، تحقیق: د. یحیی الخشاب، بیروت، دار الکتاب الجدید، 1983 ق، چاپ دوم.
سنن أبی داود، سجستانی سلیمان بن داود، تحقیق وتعلیق: سعید محمد اللحام، بیروت، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1410 ق، چاپ اول.
السنن الکبری، نسایی ابوعبدالرحمن، تحقیق: عبد الغفار سلیمان البنداری، سید کسروی حسن، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1411 ق، چاپ اول
السنن الکبری، بیهقی احمد، بیروت، دارالفکر.
سنن النبی (صلی الله علیه و آله)، علامه طباطبایی، قم، انتشارات نشر اسلامی، 1419 ق.
سنن ترمذی، ترمذی محمد بن عیسی، تحقیق وتصحیح: عبد الوهاب عبد اللطیف، بیروت، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1403 ق، چاپ دوم.
سید المرسلین، جعفر الهادی، قم، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزهی علیهی قم، 1427 ق، چاپ سوم.
سیرأعلام النبلاء، ذهبی محمد بن احمد، تحقیق: حسین الأسد، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1413 ق، چاپ نهم.
السیرة النبویة منهجیة دراستها و استعراض أحداثها، علی جحی عبد الرحمن، بیروت، دار ابن کثیر، 1420 ق، چاپ اول.
السیرة النبویة و أخبار الخلفاء، تمیمی ابو حاتم، بیروت، الکتب الثقافیة، 1417 ق، چاپ سوم.
السیرة النبویة و التاریخ الإسلامی، عبد الشافی محمد عبد اللطیف، قاهره، دار السلام، 1428 ق، چاپ اول.
السیرة النبویة (سید ندوی)، حسنی ندوی سید علی، دمشق، دار ابن کثیر، 1425 ق، چاپ دوازدهم.
السیرة النبویة (لابن هشام)، ابن هشام حمیری معافری، بیروت، دار المعرفة.
السیرة النبویة، ابن کثیر اسماعیل، تحقیق: مصطفی عبد الواحد، بیروت، دارالمعرفه للطباعه و النشر و التوزیع، 1396 ق.
سیرت رسول الله،: قاضی ابرقوه، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1377 ش.
السیرة الحلبیه، حلبی شافعی ابو الفرج حلبی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1427 ق، چاپ دوم.
شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، حنبلی دمشقی شهاب الدین، تحقیق الأرناؤوط، دمشق، دار ابن کثیر، 1406 ق، چاپ اول.
شرح أصول الکافی، صالح مازندرانی مولی محمد، تصحیح: سید علی عاشور، بیروت، دار إحیاء التراث العربی للطباعة والنشر والتوزیع، 1421 ق، چاپ اول.
شرحالمنظومة، سبزواری ملاهادی، شرح و تعلیق: حسن زاده آملی، تهران، نشر ناب، 1369 ش، چاپ اول.
شرحنهجالبلاغة، ابنأبیالحدید عزالدین ابو حامد، تصحیح: محمد ابوالفضل ابراهیم، قم، کتابخانه عمومیآیة الله مرعشی نجفی، 1337 ش، چاپ اول.
شرح نهجالبلاغة، محمدعبده، تصحیح: محمد محیی الدین عبد الحمید، قاهره، مطبعةالاستقامة.
شرح نهجالبلاغة، موسوی سید عباس موسوی، بیروت دارالرسول الاکرم صلی الله علیه و آله و سلم، 1376 ش، چاپ اول.
شرف المصطفی، خرگوشی نیشابوری ابو سعید، مکه، دار البشائر الإسلامیة، 1424 ق، چاپ اول.
الشعرو الشعراء، دینوری ابن قتیبه، قاهره، دارالحدیث، 1423 ق.
الشفاء، برهان، شیخ الرئیس ابن سینا، قم، کتابخانهی آیه الله مرعشی نجفی، 1404 ق.
شمائل الرسول صلی الله علیه و آله و سلم، زواوی احمد بن عبد الفتاح، اسکندریه، دار القمه.
شواهد التنزیل، حاکم حسکانی عبید الله، تحقیق: شیخ محمد باقر محمودی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411 ق، چاپ اول.
صبح الاعشی فی صناعة الإنشا، قلقشندی أحمد بن علی، تحقیق: د. یوسف علی طویل، دمشق، دارالافکر، 1987 م، چاپ اول.
صحیح البخاری، بخاری محمد بن اسماعیل، بیروت، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع، 1401 ق.
صحیح مسلم، مسلم نیشابوری ابوالحسن، بیروت، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع.
الصحیفةالسجادیة، امام سجاد علیه السلام، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1363 ش.
صحیفه امام، موسوی خمینی روح الله، تهران، مؤسسهی تنظیم و نشر آثار امام خمینی رحمه الله،
الطبقات الکبری، کاتب واقدی ابن سعد، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1418 ق، چاپ اول.
طبقات ناصری، سراج منهاج، تحقیق عبد الحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363 ش، چاپ اول.
العرشیه، ملاصدرا محمد، تهران، انتشارات مولی، 1361 ش.
عصرالجاهلی، ضیف شوقی، ترجمه علیرضا زکاوتی قراگوزلو، تهران، انتشارات امیرکبیر.
علوم قرآن و فهرست منابع، سید عبدالوهاب طالقانی، دارالقرآن قم،
عمدة القاری، عینی محمود، بیروت، دار إحیاء التراث العربی.
عهد عتیق و عهد جدید، ویلیام گلن، هنری مرتن، ترجمه فاضل خان همدانی، تهران، اساطیر، 1379 ش.
العهود المحمدیة، شعرانی عبدالوهاب، مصر، شرکة مکتبة ومطبعة مصطفی البابی الحلبی وأولاده بمصر، 1393 ق، چاپ دوم.
عوالیاللآلی، احسایی ابن ابی جمهور، قم، انتشارات سید الشهداء علیه السلام، 1405 ق، چاپ اول.
عیون الأثر، ابن سید الناس محمد، بیروت، دار القلم، 1414 ق، چاپ اول.
عیون الحکم و المواعظ، لیثی واسطی علی، تحقیق: شیخ حسین حسینی بیرجندی، قم، دار الحدیث، چاپ اول.
الغارات، ثقفی کوفی ابراهیم، تحقیق: جلال الدین حسینی ارموی، تهران، انجمن آثار ملی، 1353 ش.
فتح الباری، ابن حجرعسقلانی شهاب الدین، بیروت، دار المعرفة للطباعة والنشر، چاپ دوم.
فتوح البلدان، بلاذری احمد، تحقیق: دکتور صلاح الدین المنجد، قاهره، مکتبة النهضة المصریة، 1956 م.
فتوح الشام، واقدی محمد بن عمر، بیروت، دار الجیل.
فتوح مصر وأخبارها، قرشی مصری، تحقیق محمد حجیری، بیروت، دارالفکر، 1416 ق، چاپ اول.
الفتوح، کوفی أحمد بن اعثم، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالأضواء، 1411 ق، چاپ اول.
فرازهایی از اسلام، طباطبایی سید محمد حسین، تنظیم سید مهدی آیت اللهی، تهران، جهان آرا.
فرهنگ اعلام جغرافیایی، تاریخی در حدیث و سیره نبوی، شیخی حمید رضا، تهران، مشعر، 1383 ش، چاپ اول.
الفصولالمختارة، شریف مرتضی، بیروت، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع، 1414 ق، چاپ دوم.
فقه الرضا علیه السلام، ابن بابویه علی، تحقیق: مؤسسة آل البیت علیهم السلام إحیاء التراث - قم المشرف، مشهد، المؤتمر العالمی للإمام الرضا علیه السلام، 1406 ق، چاپ اول.
قاموس قرآن، قرشی سید علی اکبر، تهران، دارالکتب الإسلامیه، 1371 ش، چاپ ششم.
قاموس کتاب مقدس، جیمزهاکس، تهران، اساطیر، 1377 ش.
قرآن در قرآن، جوادی آملی عبدالله، قم، انتشارات اسراء، 1378 ش، چاپ دوم.
قرآن شناسی، مصباح یزدی محمد تقی، قم، انتشارات اسماعیلیان، 1415 ق، چاپ چهارم.
الکامل فی التاریخ، ابن أثیرعلی، بیروت، دار صادر للطباعة والنشر، 1386 ق،
کتاب الدعاء، طبرانی سلیمان بن احمد، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1413 ق، چاپ اول
الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل، زمخشری محمود، بیروت، دار الکتاب العربی، 1407 ق، جاپ سوم.
کشف الظنون، حاجی خلیفة، بیروت، دار إحیاء التراث العربی.
کشفالغمة، ابن أبی الفتح اربلی علی، بیروت، دار الأضواء، 1405 ق، چاپ دوم.
کلمة الرسول الأعظم صلی الله علیه و آله و سلم، شیرازی سید حسن، کویت، دار العلوم، 1427 ق، چاپ اول.
کمال الدین وتمام النعمة، صدوق محمد، تصحیح وتعلیق: علی أکبر غفاری، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علیمهی قم، 1405 ق.
کنز العمال، متقی هندی علی، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1409 ق.
کنز الفوائد، کراجکی أبو الفتح، قم، مکتبه المصطفی، 1369 ش.
لسان العرب، ابن منظورمحمد، ابن منظور، قم، نشر أدب الحوزه، 1405 ق.
اللمعات المشرقیة فی الفنون المنطقیة، ملاصدرا محمد، تصحیح: دکتر مشکاة الدینی، تهران، انتشارات آگاه، 1362 ش، چاپ اول.
اللمعة البیضاء، تبریزی انصاری محمد علی، تحقیق: سیدهاشم میلانی، قم، دفتر نشر الهادی، 1418 ق، چاپ اول.
مجمع البحرین، طریحی فخر الدین، تحقیق: سید احمد حسینی، تهران، کتابفروشی مرتضوی، 1375 ش، چاپ سوم.
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی فضل بن حسن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1372 ش، چاپ سوم.
مجمع الزوائد، هیثمی علی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1408 ق.
مجموعة الوثائق السیاسیة للعهد النبوی و الخلافة الراشده، حمید الله محمد، بیروت، دار النفائس، 1407 ق، چاپ ششم.
مجموعه آثار استاد شهید مطهری، مطهری مرتضی، تهران، صدرا، چاپ هفتم.
المحلی، ابن حزم علی، بیروت، دار صادر للطباعة والنشر.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم فی الکتب المقدسة، سامی عامری، قاهره، مرکز التنویر الإسلامی، 1426 ق، چاپ اول.
مراصد الاطلاع علی اسماء الامکنة و البقاع، بغدادی عبد المومن، بیروت، دارالمعارف، 1373 ق، چاپ اول
مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی علی بن حسین، قم، دار الهجرة، 1409 ق، چاپ دوم.
مستدرک الوسائل، میرزای نوری حسین، بیروت، مؤسسهی آلالبیت علیهم السلام لإحیاء التراث، 1408 ق، چاپ اول.
مستدرک سفینة البحار، نمازی شاهرودی علی، تحقیق وتصحیح: حسن نمازی، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزهی علمیهی قم، 1418 ق.
المستدرک، حاکم نیشابوری ابوعبدالله، تحقیق: یوسف عبد الرحمن المرعشلی.
مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی شاهرودی علی، تهران، چاپخانه شفق، 1412 ق.
مسکن الفؤاد، شهید ثانی زین الدین علی، قم، مؤسسهی آل البیت علیهم السلام لإحیاء التراث، 1407 ق، چاپ اول.
مسند احمد، احمد بن حنبل، بیروت، دار صادر للطباعة والنشر.
مسند الامام الرضا علیه السلام، عطاردی عزیز الله، مشهد، کنفرانس جهانی امام رضا علیه السلام، 1406 ق.
مشکاه الانوار فی غرر الاخبار، طبرسی علی بن حسن، نجف اشرف، انتشارات کتابخانه حیدریه، 1385 ق، چاپ دوم.
المطالب العالیة، ابن حجر عسقلانی احمد بن علی، بیروت، دارالمعارف، 1393 ق.
المعالم الأثیرة فی السنة و السیرة، حسن شراب محمد، دمشق، 1411 ق، چاپ اول.
معانی الاخبار، صدوق محمد بن علی، قم، مؤسسه انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1361 ش.
المعجم الأوسط، طبرانی سلیمان، بیروت، دار الحرمین للطباعة والنشر والتوزیع، 1415 ق
معجم البلدان، یاقوت حموی شهاب الدین، بیروت، دار صادر للطباعة والنشر، 1995 ق، چاپ دوم.
المعجم الصغیر، طبرانی سلیمان، تحقیق: حمدی عبد المجید السلفی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی.
المعجم الکبیر، طبرانی سلیمان، تحقیق: تحقیق: حمدی عبد المجید السلفی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم.
معجم المؤلفین، عمر کحالة، بیروت، دار إحیاء التراث العربی.
معجم ما کتب عن الرسول و أهل بیته، عبد الجبار رفاعی، تهران، وزارت ارشاد، 1371 ش.
مفاتیح الغیب، فخرالدین رازی محمد، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1420 ق، چاپ سوم.
مفاتیح الغیب، ملاصدرا محمد، مقدمه و تصحیح از محمد خواجوی، تهران، موسسه تحقیقات فرهنگی 1363 ش، چاپ اول
المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی حسین بن محمد، بیروت، دارالعلم الدار الشامیة، 1412 ق، چاپ اول.
مقدمه ابن خلدون. ابن خلدون عبدالرحمن، بیروت، دارالقلم، 1981 م
مکاتیب الرسول، احمدی میانجی علی، قم، دار الحدیث، 1419 ق، چاپ اول.
مکارم الاخلاق، طبرسی حسن، قم، منشورات شریف رضی، 1392 ق.
الملل والنحل، شهرستانی علی، تحقیق: محمد سید کیلانی، بیروت، دار المعرفة.
مناقب آل أبی طالب، ابن شهر آشوب محمد بن علی، تحقیق: محمد حسیندانش آشتیانی و سیدهاشمرسولی محلاتی، قم، نشرعلامه
المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، ابن جوزی عبدالرحمن، تحقیق: محمد عبد القادر عطا و مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، چاپ اول.
منتهی الآمال فی تواریخ النبی و الآل، محدث قمی، قم، دلیل، 1379 ش، چاپ اول.
منشور جاوید، سبحانی جعفر، قم، مؤسسه امام صادق علیه السلام، چاپ سوم.
منلایحضرهالفقیه، صدوق محمد، تحقیق: تصحیح وتعلیق: علی أکبر غفاری، قم، مؤسسهی نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم، چاپ دوم.
منهاجالبراعة فیشرح نهجالبلاغة، هاشمی خوئی میرزا حبیب الله، تصحیح: سید ابراهیم میانجی
منیةالمرید، شهید ثانی زین الدین، تحقیق: رضا مختاری، قم، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزهی علمیهی قم، 1368 ش، چاپ اول.
المواهب اللدنیة بالمنح المحمدیة، قسطلانی احمد بن محمد، قاهره، المکتبة التوفیقیة.
موسوعة التاریخ الإسلامی، یوسفی غرویمحمدهادی، قم، مجمع اندیشه اسلامی، 1417 ق، چاپ اول.
موسوعة النضرة النعیم فی مکارم أخلاق الرسول الکریم صلی الله علیه و آله و سلم، بن عبدالله صالح، جده، دار الوسیلة، 1426 ق، چاپ چهارم.
موسوعه اصحاب الفقهاء، سبحانی جعفر، قم، مؤسسهی امام صادق علیه السلام.
الموضوعات، ابن جوزی عبدالرحمن، مدینه، المکتبة السلفیة، 1386 ق.
المیزان فی تفسیر القرآن، طباطبایی سید محمد حسین، قم، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم، 1417 ق، چاپ هفتم.
المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه موسوی همدانی سید محمد باقر، قم، دفتر نشر اسلامی وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم، 1374 ش، چاپ پنجم.
ناسخ التواریخ زندگانی پیامبر، لسان الملک سپهرمحمدتقی، تهران، 1380 ش، چاپ اول.
نزاهت قرآن از تحریف، جوادی آملی، قم، مؤسسهی تحقیقاتی اسراء، 1386 ش.
نزهة الناظر وتنبیه الخاطر، حلوانی حسین، قم مدرسة الإمام المهدی علیه السلام، 1408 ق، چاپ اول
تهذیب الاحکام، طوسی محمد بن حسن، تحقیق وتعلیق: سید حسن موسوی خرسان، تهران، دارالکتب الإسلامیه، 1364 ش، چاپ دوم.
نصب الرایة، زیلعی جمال الدین، تحقیق: أیمن صالح شعبان، قاهره، دارالحدیث، 1415 ق، چاپ اول.
نظام الحکم فی الشریعة و التاریخ، ظافر القاسمی، بیروت، دار النفائس، 1394 ق.
نظام الحکومة النبویة، کتانی عبدالحی، بیروت، دار الأرقم بن أبی الأرقم، چاپ دوم.
نظم الدرر فی تناسب الآیات والسور، بقایی ابراهیم بن عمر،
نهایة الأرب فی فنون الأدب، نویری احمد، قاهره، دارالکتب و الوثائق القومیة، 1423 ق، چاپ اول.
نهایة الإیجاز فی سیرة ساکن الحجاز، طهطاوی رفاعة، قاهره، دار الذخائر، 2006 م، چاپ اول.
النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ابن اثیرمبارک، تحقیق: طاهر أحمد الزاوی و محمود محمد الطناحی، قم، مؤسسة إسماعیلیان للطباعة والنشر والتوزیع، 1364 ش، چاپ چهارم.
نهج البلاغه، ترجمهی شهیدی سید جعفر، تهران، شرکت انتشاراتعلمی و فرهنگی، 1378 ش، چاپ چهاردهم
الهدی الی دین المصطفی، بلاغی محمد جواد، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، 1405 ق، چاپ دوم.
وجوه اعجاز قرآن، ثامنی سید مصطفی، مجموعه مقالات دومین کنفرانس تحقیقاتی علوم و مفاهیم قرآن کریم، دارالقرآن قم.
وسائلالشیعة، حرعاملی محمد، تحقیق: عبد الرحیم ربانی شیرازی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1403 ق، چاپ پنجم.
وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی، السمهودینور الدین علی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 2006 م، چاپ اول.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر