ghaemiyeh.com
سرشناسه:یوسفی، محمدرضا، ۱۳۴۲ مرداد - ، اقتباسکننده
عنوان قراردادی:چهار مقاله. برگزیده
مرزباننامه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:چهار مقاله و مرزباننامه همراه با بازگردان به نثر روان امروزی/ محمدرضا یوسفی، رقیه ابراهیمیشهرآباد.
مشخصات نشر:قم : مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۴۲۴ ص.
فروست:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی؛ ۷۳.
شابک:۱۴۰۰۰۰ ریال: 978-964-195-794-2
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتاب حاضر اقتباسی از دو کتاب با نامهای «چهار مقاله» تالیبف نظامی عروضی و «مرزباننامه» تالیف مرزبانبن رستم است.
یادداشت:کتابنامه: ص. [۴۲۳] - ۴۲۴.
یادداشت:نمایه.
موضوع:نظامی، احمدبن عمر، قرن ۶ق . چهارمقاله -- اقتباسها
موضوع:مرزبانبن رستم، - ۳۰۲ ق . مرزباننامه-- اقتباسها
موضوع:داستانهای کوتاه فارسی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:ابراهیمی شهرآباد، رقیه، ۱۳۵۶ - ، اقتباسکننده
شناسه افزوده:نظامی، احمدبن عمر، قرن ۶ق . چهارمقاله. برگزیده
شناسه افزوده:مرزبانبن رستم، - ۳۰۲ ق . مرزباننامه. برگزیده
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:PIR۸۳۳۱ /و۴چ۹ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۸فا۳/۶۲
شماره کتابشناسی ملی:۳۴۱۳۱۸۹
چهار مقاله و مرزباننامه همراه با بازگردان به نثر روان امروزی
محمدرضا یوسفی، رقیه ابراهیمیشهرآباد
تحولات اجتماعی و مقتضیات نوپدید دانشها و پدید آمدن دانشهای نو،نیازهایی را به وجود آورده که پاسخگویی به آن،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت چهرههای متخصص را ضروری مینماید.ازاینرو کتابهای آموزشی نیز باید با توجه به این دگرگونیها تألیف شود.
جهانیشدن و گسترش سلطه فرهنگی غرب در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی اقتضا دارد که دانشپژوهان و علاقهمندان به این مباحث،با اندیشههای بلند و ارزشهای متعالی آشنا شوند و این مهم با ایجاد رشتههای تخصصی،تولید متون جدید و غنی،گسترش دامنه آموزش و تربیت سازمانیافته دانشجویان به سرانجام خواهد رسید.این فرایند گاه در پرداختن به مباحث بنیادین و تدوین متون تخصصی تعریف میشود و گاه در نگارش بحثهای علمی،اما نهچندان پیچیده و تخصصی به ظهور میرسد.
از طرفی بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی منسجم،قانونمند و پویاست.بازنگری در متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها نیز این انسجام و پویایی و در نتیجه نشاط علمی مراکز آموزشی را در پی دارد.
در این بستر،حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.
«جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة»به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت بزرگ تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون درسی مناسب را سرلوحه تلاش خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این فرایند است.
«مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله»با قدردانی و سپاس از جناب آقای محمدرضا یوسفی و سرکار خانم رقیه ابراهیمی شهرآباد مؤلفان محترم کتاب چهارمقاله و مرزباننامه و تمام عزیزانی که در تولید این اثر همیاری و همفکری داشتهاند, آن را به جویندگان فرهنگ و اندیشه ناب اسلامی تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله
حقیقتمداری اصیلترین و زیباترین راز هستی و حقیقتطلبی ماندگارترین و برترین گرایش آدمی است.
داستان پر رمز و راز حقیقتجویی بشر،سرشار از هنرنمایی مؤمنان،مجاهدان و عالمانی است که با تمسک و پایبندی به حقیقت بیمنتها،در مصاف بین حق و باطل،سربلندی و شرافت ذاتی حق را نمایان ساختهاند و در این میان،چه درخشندگی چشمنوازی در اسلام عزیز است که علم را به ذات خود،شرافتمند و فخیم دانسته و از باب تا محراب،کائنات را سراسر علم و عالم و معلوم مینمایاند و در مکتب آن،جز اولوالعلم و راسخان در مسیر طلب دانش،کسی را توان دستیابی به گنجینههای حکمت نیست.
علم برخاسته از وجدان پاک و عقل سلیم،در پرتو انوار آسمانی وحی،هم به فرد کمال انسانی،عظمت روحی و رشد معنوی میبخشد و فکر،اندیشه و خیال او را به پرواز درمیآورد،و هم جامعه را سمت و سویی سعادتمندانه بخشیده و آن را به جامعهای متمدن و پیشرو متحول میکند.بیتوجهی یا کوتهفکری است اگر فرد و جامعهای به دنبال عزت،استقلال،هویت،امنیت،سعادت و سربلندی
مادی و معنوی باشد،اما آن را در صراطی غیر از حقیقتطلبی،علماندوزی و حکمتمداری الهی طلب نمایند.
انقلاب سراسر نور اسلامی ایران که داعیه جهانیسازی کلمة الله و برپایی تمدن جهانی اسلام را داشته و فروپاشی و افول تمدنهای پوشالی غرب و شرق را به نظاره نشسته است،با اندیشه فقاهتی در اداره حکومت و نظریه مترقی«ولایت فقیه»،طرازی از مسئولیتها و مأموریتهای حوزههای علمیه و روحانیت را عرضه نمود که امید و نشاط را نه تنها در شیعیان و مسلمانان،بلکه در دل تمامی آزادیخواهان و حقطلبان سراسر جهان زنده ساخت.
در این راستا،رهبر فرزانه انقلاب(مدظله)با عزمی مصمم و با تمامی توان،همچون پیر و مراد خود خمینی کبیر رحمه الله،در صحنه حاضر شده و با تأکید بر اهمیت و فوریت این حرکت فراگیر و بیوقفه،همه توانمندیها و ارادهها را جهت تحقق جنبش نرمافزاری و نهضت تولید علم و تحول در علوم انسانی و نیز یافتن راههای میانبر و دانشافزا راهبری و رصد میکنند.
جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة،نمادی درخشان از این رسالت جهانی و همت بینالمللی انقلاب اسلامی است که بار مسئولیت تربیت مجتهدان،عالمان،محققان،متخصصان،مدرسان،مبلغان،مترجمان،مربیان و مدیران پارسا،متعهد و زمانشناس را بر دوش داشته و با تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی و قرآنی و گسترش مبانی و معارف اسلامی،به نشر و ترویج اسلام ناب محمدی صلّی الله علیه و آله و معارف بلند و تابناک مکتب اهل بیت علیهم السّلام جامه تحقق میپوشاند.
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلّی الله علیه و آله نیز که مهمترین و گستردهترین مجموعه پژوهشی المصطفی صلّی الله علیه و آله است،بومیسازی و بازتولید اندیشه دینی معاصر،متناسب با نیازها و اقتضائات عرصه بینالملل،تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی،گشودن
افقهای جدید فکری و معرفتی در دنیای معاصر،پاسخگویی به مسائل و شبهات فکری و معرفتی مخاطبان و تأمین و تدوین متون و منابع درسی و کمکدرسی،بهویژه با رویکرد اسلامیسازی علوم و پشتیبانی علمی از فعالیتهای سازمانی المصطفی صلّی الله علیه و آله را از جمله مأموریتها و تکالیف خود میداند.
اثر علمی پیش رو نیز به همت مؤلفان محترم جناب آقای محمد رضا یوسفی و سرکار خانم رقیه ابراهیمی شهرآباد و برای دوره کارشناسی رشته ادبیات فارسی،در چارچوب اهداف و برنامههای پژوهشگاه و مبتنی بر نیازسنجیهای صورت گرفته،تهیه و تدوین شده است.
در پایان لازم است ضمن ارج نهادن به تلاشهای خالصانه مؤلفان محترم،از کلیه دستاندرکاران محترم آمادهسازی و انتشار این اثر ارزشمند،بهویژه همکاران محترم مرکز بینالمللی نشر و ترجمه المصطفی صلّی الله علیه و آله و همه عزیزانی که به نحوی در تدوین و انتشار آن نقش داشتهاند،قدردانی و تشکر نماییم و از خداوند متعال برای ایشان و همه خادمان عرصه تبلیغ و نشر مفاهیم و معارف دینی،آرزوی بهروزی،موفقیت و سعادت نماییم.
پژوهشگاه بین المللی المصطفی صلّی الله علیه و آله
مقدمه 15
چند نکته در باب این کتاب 19
بخش نخست:چهارمقاله
آشنایی با چهارمقاله 23
شرح احوال نظامی عروضی سمرقندی 25
سبک و انشای کتاب چهارمقاله 26
مقالت اول:در ماهیت دبیری و کیفیت دبیر کامل و آنچه تعلق بدین دارد 30
حکایت(1)34
حکایت(2)38
حکایت(3)42
حکایت(4)44
حکایت(5)46
حکایت(6)50
حکایت(7)54
حکایت(8)56
حکایت(9)58
حکایت(10)60
مقالت دوم:در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر 68
حکایت(1)68
حکایت(2)80
حکایت(3)88
حکایت(4)92
حکایت(5)104
حکایت(6)110
حکایت(7)114
حکایت(8)116
حکایت(9)120
حکایت(10)132
بخش دوم:مرزباننامه
آشنایی با مرزباننامه 143
شرح احوال وراوینی 144
سبک و انشای کتاب 150
باب اوّل:در تعریف کتاب و ذکر واضع و بیان اسباب وضع مرزباننامه 154
مفاوضه ملکزاده با دستور 158
حکایت هَنبوی با ضحّاک 164
خطاب دستور با ملکزاده 168
خطاب ملکزاده با دستور 172
داستان خرّه نماه با بهرام گور 174
داستان گرگ خنیاگردوست با شبان 184
خطاب دستور با ملکزاده 188
خطاب ملکزاده با دستور 190
خطاب دستور با ملکزاده 192
خطاب ملکزاده با دستور 194
داستان شگال خرسوار 196
باب دوم:در ملکِ نیکبخت و وصایایی که فرزندان را به وقت وفات فرمود 210
داستان برزیگر با مار 216
داستان غلام بازرگان 220
داستان آهو و موش و عقاب 240
داستان مرد طامع با نوخُّره 244
داستان شهریارِ بابِل با شهریارزاده 250
داستان آهنگر با مسافر 258
داستان روباه با بط 264
داستان بازرگان با دوست دانا 272
داستان دهقان با پسر خود 274
باب سوم:در مَلِک اردشیر و دانای مِهرانبه 294
داستان شاهاردشیر با دانای مِهرانبه 300
داستان سه انباز راهزن با یکدیگر 308
باب چهارم:در دیو گاوپای و دانای دینی 326
داستان پسر احولِ میزبان 336
داستان موش و مار 342
داستان بُزورجمِهر با خسرو 352
مناظره دیو گاوپای با دانای دینی 362
فهرست لغات،ترکیبات،اصطلاحات و نامهای خاص 385
فهرست منابع 423
توجه بیش از حد دربارها به شعر فارسی،به عنوان یکی از بهترین ابزارهای تبلیغ برای حکومت خود،باعث شد تا نثر فارسی از شعر عقب بماند و این عقبماندگی روز به روز بیشتر شود.
با شکست غزنویان از سلجوقیان در سال 431 هجری و به قدرت رسیدن ترکمانان بیابانگرد سلجوقی،توجه به شعر نیز نسبت به گذشته به مراتب کمتر شد.با این که سلطان سنجر برخلاف اسلافش،به شعر و شاعری اقبال نمود،ولی در این عصر که دوره پسرفت ادبیات است،شاعران به درونگرایی روی آوردند و به جای سرودن قصیده،به غزلپردازی توجه نمودند که به نوعی حدیث نفس و سخن گفتن با خود شمرده میشود.نویسندگان این دوره نیز که روزگار کساد بازار نثر است،از آن به عنوان یک ابزار تفنن و سرگرمی استفاده کردند که حاصل آن پیدایش نثرهای فنی و مصنوع مثل مقامهنویسی و نثر مسجع شد.
آثار ابتدای قرن ششم که دوره گذار از سادهنویسی به نثر مصنوع است،به شیوه بینابین نوشته شده است.از جمله آثاری که بخشی از آن به شیوه مترسلان درباری به صورت فنی نوشته شده و بخشهایی از آن در پیروی از شیوه پیشینیان همچنان ساده و روان است،کتاب مجمع النوادر یا چهارمقاله نظامی عروضی
است.از این رو علمای سبکشناسی،کتاب نامبرده را از نظر سبک درگروه نثرهای بینبین قلمداد میکنند.
در قرن هفتم،گرایش به تصنع و آراستن نثر به انواع آرایههای بدیعی و بیانی،که خاص شعر بود،کمکم منجر به ایجاد نثرهای متکلف و فنی توصیفی شد که در آنها تحلیل شعری دیده میشود و اصل رجحان وصف بر خبر،در بیشتر آنها مشهود است.انواع تغزل و تشبیب،بهاریه و خزانیه،تشبیه و استعاره،همچنین موزونی و آهنگینی و تناسب کلمات،بخشهایی از این نوع نثرها را به شعر منثور تبدیل کرده است.از جمله این آثار کتاب مرزباننامه تألیف سعدالدین وراوینی است که در سده هفتم به رشته تحریر درآمده است.
لازمه بهرهبرداری از آثار مصنوع،آشنایی با معانی لغات و ترکیبات،آرایههای ادبی و شرح ابیات و عبارات آن است.بازگردانی این قسم تألیفات به نثر روان امروزی علاوه بر آنکه لذت ادبی خواندن یک متن قدیمی را به خواننده منتقل میکند،او را قادر میسازد همزمان با خواندن متن اصلی،معانی لغات و دشواریهای آن را نیز مرور کند که این کار میتواند لذت ادبی وی را دوچندان نماید.
کتاب حاضر بازگردان دو مقاله دبیری و شاعری از کتاب چهار مقاله یعنی حدود یک دوم از آن کتاب و چهار باب اول از کتاب مرزباننامه یعنی حدود یک سوم آن کتاب است که به صورت تقریباً کامل همراه با بازگردان آن،روبهروی همان صفحه،در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.اساس کار در بخش چهارمقاله،همان چاپ دکتر محمد معین است که بر اساس تصحیح علامه قزوینی صورت پذیرفته است و در بخش مرزباننامه از چاپ دکتر خلیل خطیب رهبر استفاده شده است.گرچه هنگام بازگردان به سایر شروح،حتی گزیدهها نیز مراجعه شده و نکات ارزشمندی از آنها اقتباس گردیده است.امید است متن حاضر بتواند مورد
استفاده علاقهمندان،بهویژه دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی در هر دو مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد قرار گیرد.
در اینجا لازم است حسن توجه همکار گرامی آقای عباس فاضلی(دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی)را که در ترجمه ابیات و عبارات عربی متن بسیار باریکبین بودهاند ارج بنهیم.
در پایان ضمن تشکر و سپاس از مسئولان مؤسسه زبان و فرهنگشناسی جامعة المصطفی العالمیة صلّی الله علیه و آله که امکان چاپ و نشر این گزیده را فراهم کردند،از خوانندگان و صاحبنظران استدعا داریم مؤلفان را از نظریات رسا و ارزشمندشان بیبهره نگذارند.
یوسفی-ابراهیمی
قم-1392
متن چهارمقاله را دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی در مقطع کارشناسی همراه کلیله و دمنه میخوانند و متن مرزباننامه را در مقطع کارشناسی ارشد همراه با تاریخ جهانگشای جوینی میگذرانند.در جامعة المصطفی العالمیة صلّی الله علیه و آله در مقطع کارشناسی،درسی با ارزش دو واحد با عنوان«چهارمقاله و مرزباننامه»ارائه میشود که مخاطب اصلی این کتاب،این دانشجویان هستند.از آنجا که آنها خارجی و بیشتر غیر فارسیزبان هستند،ملاحظاتی برای آسان شدن آموزش آنان در نظر گرفته شده که به چند مورد آن اشاره میشود:
1.متن اصلی در یک صفحه و بازگردان آن روبهروی همان صفحه قرار گرفت تا خواننده همزمان با خواندن متن،مضمون و مفهوم آن را نیز دنبال کند.
2.در بازگردان،به حداقل عبارات بسنده شد.به تعبیر بهتر،تلاش گردید به گونهای معادلسازی شود که جمله به جمله و عبارت به عبارت،در هنگام خواندن با چشم،قابل پیگیری باشد.
3.برخی اصطلاحات و حتی واژگان نیاز به توضیح اضافی داشت؛به همین دلیل در پایان کتاب،لغات و اصطلاحات متن توضیح داده شد.
4.معانی ابیات و آیات و عبارات عربی با نشانهگذاری خاصی،از متن بازگردان جداسازی گردید.
5.رسمالخطکتاب،هم در متن اصلی و هم در بازگردان،بر اساس رسم الخط مصوب فرهنگستان تنظیم شد.
6.با هدف روانخوانی متن،از نشانههای سجاوندی به میزان لازم بهره گرفته شد.
7.برای خوانش صحیحتر متن،کلمات دشوار و نامهای خاص،اعرابگذاری شد.
8.مقدمهای درباره مؤلف هر کتاب و اهمیت آن در ابتدای هر بخش قرار گرفت تا خواننده با آن آشناتر شود.
9.نامهای خاص(اشخاص و مکانها)در هر دو متن،در پایان کتاب معرفی شد.
10.معانی واژهها و اصطلاحات و شرح احوال،از فرهنگهای معتبر و کتب مرتبط با موضوع استخراج گردید.
چهارمقاله،نوشته ابوالحسن نظامالدین(یا نجمالدین)احمد بن عمر بن علی سمرقندی،معروف به«نظامی عروضی»نویسنده نامبردار است.او از نویسندگان برجسته قرن ششم و از ملازمان شاهان غوریه بود.نام اصلی این کتاب مجمع النوادر است،اما از آن روی که در آن از چهار فن و دانش سخن رفته،بیشتر به«چهار مقاله»شهرت یافته است.آن چهار فن:دبیری،شاعری،طب و نجوم است.
«گویا مؤلف از آن[رو]در کتاب خود به این چهار فن پرداخته است که باور داشته سامان هر پادشاهی و استواری هر فرمانروایی،بازبسته به این چهار گروه است:
دبیر:در شادی و اندوه،پیروزی و شکست،آشتی و جنگ و...فرمانهای شاه را آنگونه که بایسته هنگام و شایسته هنگامه بود،روی کاغذ میآورد یا به سینه تاریخ میسپرد.
شاعر:بلندگوی تبلیغاتی در بیرون و مایه انبساط خاطر در اندرون تلقی میشد.
طبیب:کمر بربسته بود تا بگوید ملک عادل عالم مؤید مظفر!چه وقت بخورد و چه بخورد و چه نخورد.
و منجم:رصد میکرد و در طالع مینگریست و ساعتی خوش اختیار مینمود
تا افتخارالملوک و السلاطین ظهیرالایام ومجیرالانام!حجامت کند یا به شکار رود یا به شراب بنشیند یا با لشکری گران بر سر مردی بیپشت و پناه آوار شود».(سعیدالله قرهبگلو،شرح و توضیح چهار مقاله،ص12)
چهارمقاله در تاریخ ادبیات ما از چند جنبه اهمیت دارد:یکی قدمت آن است؛زیرا این کتاب در حدود سال 550 تألیف شده و از اندک آثار دلانگیز فارسی باقی مانده پیش از حمله مغول است.دوم به لحاظ اشتمال بر بسیاری مطالب تاریخی و شرح احوال بسیاری از بزرگان شعر و نثر فارسی که در حد یک تاریخ ادبیات معتبر کارآیی دارد.سوم به سبب سبک انشای آن در ایجاز لفظ و اشباع معنا و سلاست کلام و خلق مترادفات پیدرپی و سجعهای طولانی و انواع آرایههای بدیعی.مرحوم قزوینی از این نظر،کتاب چهارمقاله را با تاریخ بیهقی،تذکرةالاولیای عطار،گلستان سعدی،تاریخ گزیده حمدالله مستوفی و منشآت قائم مقام مقایسه کرده است.(چهارمقاله،مقدمه علامه قزوینی،ص 10)و ملکالشعرای بهار نیز نظری مشابه دارد:
میتوان گفت بعد از تاریخ بیهقی و قابوسنامه و سیاستنامه،این کتاب خاتم کتب ادبی متقدمان است؛زیرا در روانی لفظ و وضوح مطالب و مجسم داشتن معانی و وصف کامل و ایجازهای بسیار لطیف و اطنابهای لطیفتر و بیان لحن محاورهای عصر و بستن جملهها فراخور مقصود و قدرت بر استعمال هر کلمه و لفظی که شایسته هر مقام است،نظیری ندارد.(بهار،ج2،ص298)
شیوه کار عالمانه نظامی سمرقندی،حکایت از استادی وی در فن نویسندگی دارد و کتاب او را در صدر آثار نویسندگان سده ششم قرار میدهد.«نظامی در آغاز مقاله،نخست موضوع مورد نظر(دبیری،شاعری،نجوم و طب)را به اختصار شرح داده،سپس به اوصاف دبیر،شاعر،منجم و طبیب شایسته پرداخته و در ضمن،شرایط احراز آن کار را چه از نظر تحصیل و
مطالعه و چه از باب اختیار روش و شیوه درست کار و نیز از لحاظ نکتههایی که رعایت آنها لازم بوده و رفتار مناسب هر یک بیان کرده است.مثلاً آنچه در تعریف دبیری و شعر نوشته که به محتوا و تأثیر شعر و نثر،بیش از صورت و قالب آنها توجه کرده است،متأثر از نظر اصل حکمت و منطق است،نه آرای ادیبان و گرایندگان به مباحث لفظی و قالب و ساختمان ظاهری آثار».(غلامحسین یوسفی،یادداشتهایی در زمینه فرهنگ وتاریخ،ص176)
نظامی از خاصان و ملازمان پادشاهان غور(آلشنسب)بود و کتاب مجمع النوادر یا چهارمقاله را به نام یکی از شاهزادگان این سلسله به نام حسامالدین علی،در زمانی که چهل و پنج ساله بود و به خدمتگزاری آنان اشتغال داشت،تألیف کرد.ملوک آلشنسب که پایتختشان فیروزکوه بود،از حدود سالهای 543 تا 612 هجری حکومت کردند و مشهورترین پادشاه آنان سلطان علاءالدین حسین غوری معروف به«جهانسوز»است که نظامی مکرر از او نام میبرد و در زمان تألیف چهارمقاله زنده بوده است.
از سوی سلاطین آلشنسب،خاندانی به طور موروثی در بامیان و تخارستان(در شمال غور)حکومت میکردند که به«ملوک بامیان»شهرت داشتند و زیر نظر سلاطین غوری بودند.بنابراین نظامی عروضی باید از وابستگان ملوک بامیان باشد،نه سلاطین غور.به تعبیر دیگر،برادر سلطان حسین جهانسوز به نام فخرالدین مسعود در بامیان حکومت میکرد و نظامی کتابش را به نوه او یعنی حسامالدین علی،پسر ملک شمسالدین محمد تقدیم کرده است.(یوسفی و کلاهدوزان،تاریخ ادبیات ایران،ص87)
نظامی پیش از سال 500 هجری متولد شده و تا پس از 550 میزیسته است.
او در سال 506 در بلخ به خدمت عمر خیام رسیده و در سال 510 در اردوی سلطان سنجر در ملازمت امیر معزّی بوده است.در سال 547 در لشکر غوریان بود و چون از سلطان سنجر شکست خوردند،مدتی طولانی در هرات پنهان شد.تاریخ درگذشت نظامی مشخص نیست،ولی شهرتش باعث شده تا محمد عوفی که لبابالالباب را شصت سال پس از چهارمقاله نوشته است،چند سطر درباره نظامی و شعرش سخن بگوید.پس از او حمدالله مستوفی است که در کتاب تاریخ گزیده(تألیف 730)مطالب و ابیاتی را از او نقل میکند.
عصر سلجوقی،دوره درخشانی از ادبیات فارسی است و در زیادی مدارس و کتابهای منثور،بر عصرهای پیش از خود برتری دارد.در این دوره کتابهای بسیار زیادی در موضوعات مختلف به زبان فارسی تألیف شد و تقریباً تلاشهای نویسندگان عصر سامانی و غزنوی در این زمان به نتیجه رسید.فقط در عصر سلجوقی،اصطلاحات فارسی کمتر و کلمات عربی بیشتر شد.مختصرنویسی نیز از دیگر ویژگیهای آن است که به خصوص نزد«حسن صباح»و پیروانش رواج داشت.(بدیع الزمان فروزانفر،تاریخ ادبیات ایران،ص326)کتاب چهارمقاله به منظور داستانپردازی تألیف نشده است و بیشتر حکایاتی که در این کتاب آمده،واقعی است و صبغه داستانی ندارد(محمدجعفر یاحقی،کلیات تاریخ ادبیات فارسی،ص173).
قصص و حکایات مبنای این نوع داستانهای منثور،بر بیان حکمت و پند و ورود در مباحث سیاست مُلک و اخلاق و انتقاد و امور اجتماعی و تعلیمی است.نویسنده برای اینکه مقاصد خود را اثبات کند،به بیان حکایات میپردازد و از
داستان به عنوان شاهد مدعای خود استفاده میکند.به کار بردن حکایات و قصص در غالب کتابهای فارسی ادبی یا کتابهایی که در باب سیاست،تربیت و اخلاق و آداب قدما نوشته شده،معمول بوده است.نویسندگان اینگونه داستانها،مردمانی آگاه و جدی بودند که در نوشتههای خود،جنبههای اخلاقی و اجتماعی را در نظر داشتند.(منصور رستگار فسایی،انواع نثر فارسی،ص362)
انشای کتاب زیبا و استوار است.نویسنده با بیانی شیوا و محکم به طرح مطالب خود میپردازد و از اطناب و پرگویی میپرهیزد.البته گاهی برای نشان دادن توانایی و مهارت خود،گرایش به مصنوعنویسی دارد که این تصنع در جاهای دیگر کتاب دیده نمیشود.البته این امر نیز میتواند بر حسن و زیبایی آن بیفزاید.نوعاً در ابتدای هر مقاله و موضوع،نویسنده لفاظی و هنرنمایی کرده،ولی در بیان حکایتها بیشتر گرایش و میل به سادگی دارد.چهارمقاله ممزوجی است از سبک قرن پنجم و ششم یا شیوه نثر مرسل قدیم و نثر فنی جدید و از این راه که جامع هر دو شیوه و نماینده هر دو قرن است نیز قابل ستایش و شایان توجه است؛زیرا هم لطایف زبان محاوره و آداب و اخلاق و شیوه معیشت عصر را در آن میتوان دید و هم صنایع و بدایع نوظهور ادبی را؛یعنی هم تاریخ بیهقی است و هم کلیله و دمنه ابوالمعالی و در همین حال از تعقیدات اولی و اطنابهای دومی برکنار است.با اینکه این کتاب در اواسط قرن ششم نوشته شده،اما شیوه نگارش آن بیشتر به نیمه دوم قرن پنجم نزدیک است و یادآور سبک قابوسنامه عنصرالمعالی و سیاستنامه خواجه نظامالملک است.این امر نشان میدهد که نویسنده تعمداً کتاب خود را به شیوه رایج عصر خویش ننوشته و عبارات آن روان و از مترادفات و سجع به دور است.
برخی ویژگیهای انشای کتاب به شرح زیر است:
-کاربرد اندک حرفهایی مثل«ایدر»و«ایدون»که در کتب همزمان یا پیش از آن به فراوانی دیده میشود.استعمال اندک«مر»و استفاده می به جای«همی».
-برنشستن سوار شدن/برخی از قیود تأکید مثل عظیم،شگرف،سخت و نیک؛
-آوردن حرف«ب»تأکید بر سر افعال؛مثل:بفرمود،ببود؛
-آوردهاند حکایت کردهاند/همیدون هم آن دم/دلانگیز پر دل و جسور/فرو شود پوشیده بماند/بهارگاه موسم بهار/بهار دادن با لشکر در فصل بهار به جایی مقام گزیدن/برسخت فعل ماضی از«سختن»به معنی«سنجیدن»و«سخته»به معنی«سنجیده»/سر بزد ناگهان گام پیش نهاد/یکگاه خانه نخستین از بازی نرد/ششگاه خانه ششم از نرد/فروتر پایینتر/برفور فوری/مائیت مصدر از«ماء»عربی به معنی دارای آب بودن/بطرازید از فعل طرازیدن به معنی آراستن/تکس هستهی انگور/و....
-نویسنده از جمعهای عربی استفاده بسیار کرده و گاهی نیز کلمات عربی را با نشانههای فارسی جمع بسته است؛مثل جدّان.
-همسویی صفت و موصوف به پیروی از نحو عربی،مثل ملوک ماضیه،قرون خالیه.
کاربرد ضمیر شخصی«او»برای غیر جاندار؛مثل«حساب،صناعتی است که اندر او شناخته شود حال انواع اعداد».
-تکرار افعال:گاهی یک فعل را حتی پنج بار تکرار میکند.
-تقدیم فعل بر سایر اجزای جمله به سیاق نحو عربی؛مثل«نداشتم از برگ و تجمل هیچ».
-تقدیم صفت بر موصوف؛مثل عظیمْ طراوتی.
-کاربرد«افعال وصفی»و«مصدرهای مرخّم»مثل«بر آن استر نشسته و اسب را جنیبت کرده و نامه عرض کرد»و«باقی بر این قیاس توان کردن».
-از میان آرایههای«بدیع»،سجع،موازنه و مزدوج در آن بیشتر دیده میشود.مثل«شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهمه کند و التئام قیاسات منتجه».
-در علم بیان نیز آرایههای تشبیه،استعاره و کنایه را بیشتر به کار میبرد.
مثل:«شبی در مجلس عشرت...به زلف ایاز نگریست.عنبری دید بر روی ماه غلتان و....
در مجموع،سبک انشای چهارمقاله را میتوان سبک بینابین دانست؛زیرا در این عصر دو کانون مهم ادبی،یکی در خراسان که از زمان سامانیان پرورش یافته بود وجود داشت و دیگری در عراق و مشخصاً در اصفهان که در عصر سلجوقی شکل گرفته و حاصل برخورد دو کانون مهم فرهنگی خراسان و عراق شمرده میشد؛ضمن اینکه کانون عراق،نقش واسط بین حوزه فکری خراسان و بغداد را ایفا مینمود.کتاب مجمع النوادر نظامی عروضی،هم سادگی،روانی و سلاست نثر خراسان را دارد و هم سجعپردازیها و مترادفات و آراستگیهای نثر عراق را.و نیز به مانند گذرگاهی است که نثر خراسان را به نثر عراق پیوند میدهد.
در ماهیت دبیری و کیفیت دبیر کامل
و آنچه تعلق بدین دارد
دبیری،صناعتی است مشتمل بر قیاسات خطابی و بلاغی،مُنتَفَع در مخاطباتی که در میان مردم است،بر سبیل محاورت و مشاورت و مخاصمت،در مدح و ذم و حیلت و استعطاف و اغراء و بزرگ گردانیدن اعمال و خُرد گردانیدن اشغال و ساختن وجوه عذر و عتاب و احکام وثائق و اذکار سوابق،و ظاهر گردانیدن ترتیب و نظام ساختن در هر واقعه تا بر وجه اولی و احری ادا کرده آید.پس دبیر باید که کریمالاصل،شریفالعِرض،دقیقالنظر،عمیقالفکر،ثاقبالرأی باشد،و از ادب و ثمرات آن قِسمِ اکبر و حَظِّ اوفَر نصیب او رسیده باشد،و از قیاساتِ منطقی بعید و بیگانه نباشد،و مراتبِ ابنای زمانه شناسد و مَقادیر اهل روزگار داند،و به حُطامِ دنیاوی و مُزَخرَفات آن مشغول نباشد،و به تحسین و تَقبیحِ اصحابِ اغراض و اربابِ اغماض التفات نکند و غِرّه نشود،و عِرضِ مخدوم را در مقاماتِ تَرَسُّل
مقاله اول در بیان کیفیت نویسندگی و چگونگی یک نویسنده کامل و آنچه مربوط به این موضوع است
نویسندگی هنری است دربرگیرنده انواع قیاسهای خطابی و بلاغی(از بحثهای منطقی است،قیاس از کلی به جزئی رسیدن؛بلاغی:تناسب سخن با مقتضای حال)مورد استفاده در گفتوگوهای رایج بین مردم.به عنوان گفتوگو،مشورت و دشمنی کردن،در بیان مدح و ستایش،ذم و نکوهش،چارهاندیشی،مهربانی با هم،تشویق به کاری،بزرگ جلوه دادن کارها،کوچک شمردن شغلها،بیان انواع عذر،ملامت کردن دیگران،محکم کردن پیمانها،ذکر پیشینهها،بیان ترتیب و نظم سخنان در اتفاقها تا آن کارها از راهی که بهتر و درستتر است بیان شود.نویسنده باید ذاتاً بخشنده،آبرومند،باریکبین و ژرفاندیش و نیز دارای اندیشهای نافذ باشد و از ادب و فرهیختگی و نتایج آن،بزرگترین قسمت و بیشترین بهره را داشته باشد.از انواع قیاسهای منطقی دور و بیخبر نباشد و درجات مردان روزگار را بشناسد و قدر و ارزش آنها را بداند و به مال اندک دنیا و آراستگیهای آن دلبسته نباشد و به ستایش بزرگان خطاپوش مغرور نگردد و به بدگویی افراد مغرض توجه نکند و آبروی ولینعمت خود را در مراحل نامهنگاری،
از مواضعِ نازل و مراسمِ خامل،محفوظ دارد،و در اثنای کتابت و مَساقِ ترسّل بر اربابِ حرمت و اصحابِ حشمت بستیزد،و اگر چه میان مخدوم و مخاطب او مخاصمت باشد،او قلم نگه دارد و در عِرض او وَقعیت نکند الّا بدان کس که تجاوزِ حد کرده باشد و قَدَمِ حُرمت از دایره حشمت بیرون نهاده،که واحِدةٌ بِواحِدة و البادِئُ اظلم و در عنوانات،طریقِ اوسط نگاه دارد،و به هر کس آن نویسد که اصل و نسب و ملک و ولایت و لشکر و خزینه او بر آن دلیل باشد،الّا به کسی که در این باره مُضایقتی نموده باشد و تکبُّری کرده و خُردهای فروگذاشته و انبساطی فزوده که خِرَد آن را موافق مکاتبت نشمرد و مُلائمِ مُراسِلَت نداند.در این موضع،دبیر را دستوری است و اجازت که قلم بردارد و قدم درگذارد،و در این مَمَر به اقصای غایت و منتهای نهایت برسد،که اکملِ انسان و افضلِ ایشان-صلواتُ الله و سَلامُهُ علیه-میفرماید که التّکَبّر مَعَ المُتکَبّر صَدَقه،و البته نگذارد که هیچ غباری در فضای مکاتبت از هوای مُراسِلَت بر دامنِ حُرمتِ مخدومِ او نشیند.و در سیاقتِ سخن آن طریق گیرد که الفاظ،متابعِ معانی آید،و سخن کوتاه گردد،که فصحای عرب گفتهاند:خَیرُ الکَلامِ ما قَلَّ و دَلَّ.زیرا که هرگاه که معانی،مُتابِعِ الفاظ افتد سخن دراز شود و کاتب را مِکثار خوانند،و المِکثارُ مِهذارٌ.اما سخن دبیر بدین درجه نرسد تا از هر علم بهرهای ندارد و از هر استاد،نکتهای یاد نگیرد و از هر حکیم،لطیفهای نشنود و از هر ادیب،طُرفهای اقتباس نکند.
از جایگاههای پست و آنچه باعث گمنامی میشود حفظ کند و هنگام نوشتن و حرکت قلم برای نگارش،با افراد بزرگ و محتشم ستیزه نکند و هرچند بین ولینعمت و مخاطب نامه او،دشمنی باشد،او باید مراقب نوشتههایش باشد و به آبروی مخاطب صدمهای نزند؛مگر در مورد کسی که از حد خودش تجاوز کرده باشد و از محدوده جاه و حرمت قدم بیرون گذاشته باشد؛زیرا گفتهاند:«یکی در برابر یکی و شروع کننده ستم،ستمکارتر است».نویسنده باید هنگام استفاده از عنوانها و القاب میانهرو باشد و برای هر کس لقبی بنویسد که اصل و نسبت و فرمانروایی و ولایتداری و داشتن لشکر و خزانه و مال او گواه بر آن عنوان باشد؛مگر در مورد کسی که در این باره فروگذاری کرده و دچار غرور شده و نکتهای را فراموش کرده باشد و در مقابل،گستاخیی نموده که عقل آن را شایسته آوردن در نامه و بایسته مکاتبات نداند.در این جایگاه نویسنده اجازه دارد قلم به دست گرفته،در این راه قدم گذارد و در این گذرگاه به آخرین درجه و مقصد نهایی برسد؛زیرا کاملترین انسانها و بافضیلتترین آنها-که رحمت خداوند و درودش بر او باد-فرموده است:«تکبر در برابر شخص مغرور،نوعی صدقه است».نویسنده نباید اجازه دهد که غباری(اتهامی)در آسمان نویسندگی به دلیل عشق و علاقه او به نگارش،بر دامن احترام ولینعمت او نشیند.باید در میان سخن روشی را پیش گیرد که واژهها پیرو معانی آن باشند(اصل برابری لفظ و معنا)و سخن او کوتاه باشد؛زیرا سخندانان عرب گفتهاند:«بهترین سخن آن است که کم باشد و کامل».زیرا اگر معنا پیرو لفظ باشد،سخن دراز میشود و نویسنده را«پرگو»مینامند،و پرگویی،بیهودهگویی است.ولی کلام نویسنده به این درجه نمیرسد.مگر آنکه از هر دانشی بهرهای برده و از هر استادی نکتهای آموخته باشد و از حکیمان،حکمتهای لطیف شنیده و از هر ادیبی نکتهای نغز فرا گرفته باشد.
پس عادت باید کرد به خواندن کلام ربّالعِزَّه و اخبارِ مصطفی و آثارِ صحابه و امثالِ عرب و کلمات عجم و مطالعه کتبِ سَلَف و مناظره صُحُفِ خَلَف چون:تَرَسُّلِ صاحِب و صابی و قابوس و الفاظِ حَمّادی و امامی و قُدامَة بنجعفر و مقاماتِ بدیع و حریری و حمید و توقیعاتِ بلعمی و احمدِ حسن و ابونصر کُندری و نامههای محمد عَبدُه و عبدالحمید و سیدُالرُؤَسا و مجالس محمدِ منصور و ابنعبادی و ابنالنَّسابه العَلوی؛و از دواوین عرب دیوان مُتَنبّی و ابیوردی و غزّی و از شعر عجم،اشعار رودکی و مثنوی فردوسی و مدائح عنصری.هر یک از اینها که برشمردم در صناعتِ خویش نَسیجَ وَحده بودند و وحیدِ وقت.و هر کاتب که این کتب دارد و مطالعه آن فرونگذارد خاطر را تَشحیذ کند و دِماغ را صِقال دهد و طبع را برافروزد و سخن را به بالا کشد و دبیر بدو معروف شود،اما چون قرآن داند به یک آیتی از عهده ولایتی بیرون آید،چنان که اسکافی.
اسکافی دبیری بود از جمله دبیران آل سامان-رَحِمَهُم الله-و آن صناعت نیکو آموخته بود و بر شَواهِق،نیکو رفتی و از مَضایق،نیکو بیرون آمدی و در دیوان رسالتِ نوح بنمنصور مُحرِّری کردی،مگر قدر او نشناختند و به قدر فضل او را ننواختند،از بخارا به هرات رفت به نزدیک آلپَتگین،و آلپتگین،تُرکی خردمند بود و مُمَیز.او را عزیز کرد و دیوان رسالت بدو تفویض فرمود،و کار او گردان شد.
نویسنده باید به خواندن قرآن و سخنان پیامبر صلّی الله علیه و آله و روایات اصحاب او و ضربالمثلهای عربی و کلمات حکمتآمیز فارسی عادت کند.کتابهای گذشتگان را مطالعه نماید و مناظرههای کتابهای بعدتر را بخواند.آثاری چون ترسّل صاحب و صابی و قابوس و الفاظ حمادی و امامی و قدامة بن جعفر و مقامات بدیع و حریری و حمید و توقیعات بلعمی و احمدِ حسن و ابونصر کُندری و نامههای محمد عبده و عبدالحمید و سیدالرؤسا و مجالس محمدِ منصور و ابنعبادی و ابنالنسابه العلوی.از دیوانهای عرب،دیوان متنبی و ابیوردی و غزی و از شعر عجم،اشعار رودکی و مثنوی فردوسی و مدیحههای عنصری را بخواند.هر کدام از آثاری که نام بردم،در حرفه خودشان همچون حریر ممتاز،یگانه و در زمان خویش،یکتا بودند.هر نویسندهای که این کتابها را داشته باشد و خواندن آن را رها نکند،ذهن و خاطر خود را تیز و مغز خویش را درخشان کرده و طبع و سرشت خود را روشن نموده است و سخن خود را رشد داده است.نویسنده به واسطه اینها معروف میشود.اگر قرآن بیاموزد،با یک آیه میتواند مشکلات یک مملکت را حل کند،چنانکه اسکافی چنین کرد.
حکایت(1) اسکافی نویسندهای از نویسندگان سامانیان بود؛خداوند آنها را رحمت کند.او حرفه دبیری را نیکو آموخته بود و بر بلندیهای سخن به خوبی سیر میکرد و از عهده تنگناهای آن به خوبی برمیآمد.در دیوان رسالت نوح بنمنصور نویسندگی میکرد.اما ارزش او را نشناختند و به اندازه دانشش به او لطف نکردند.از بخارا به هرات نزد آلپتگین رفت.آلپتگین ترکِ عاقل و بابصیرتی بود.او اسکافی را محترم شمرد و دیوان رسالت خود را به او سپرد.کار اسکافی رونق یافت؛
و به سبب آن که نوخاستگان در حضرت پدیدار آمده بودند بر قدیمان استخفاف همیکردند و آلپتگین تحمل همیکرد،و آخر کار او به عُصیان کشید به استخفافی که در حق او رفته بود به اغرای جماعتی که نوخاسته بودند،و امیر نوح از بخارا به زاولستان بنوشت تا سبکتگین با آن لشکر بیایند و سیمجوریان از نشابور بیایند،و با آلپتگین مُقابله و مُقاتِله کنند،و آن حرب سخن معروف است و آن واقعه صعب مشهور.پس از آنکه لشکرها به هرات رسیدند،امیر نوح،علی بنمحتاج الکشانی را که حاجِبُالباب بود با آلپتگین فرستاد با نامهای چون آب و آتش،مضمون او همه وعید،و مقرونِ او همه تهدید،صلح را مَجال،ناگذاشته و آشتی را سبیل رها ناکرده،چنان که در چنین واقعهای و چنین داهیهای خداوندِ ضَجِرِ قاصی به بندگانِ عاصی نویسد.همه نامه پر از آنکه بیایم و بگیرم و بکشم.چون حاجب،ابوالحسن علیبن محتاج الکُشانی نامه عرضه کرد و پیغام بگفت و هیچ بازنگرفت،آلپتگین آزرده بود،آزردهتر شد؛برآشفت و گفت:من بنده پدر اویم،اما در آن وقت که خواجه من از دارِ فنا به دارِ بقا تحویل کرد او را به من سپرد نه مرا بدو،و اگر چه از روی ظاهر مرا در فرمان او همی باید بود،اما چون قَضیت را تحقیق کنی،نتیجه بر خلاف این آید،که من در مراحل شَیبَم و او در منازل شباب،و آنها که او را بر این بَعث همیکنند ناقِضِ این دولتند نه ناصِح،و هادِم این خاندانند نه خادم،و از غایتِ زَعارَت به اسکافی اشارت کرد که چون نامه جواب کنی از استخفاف،هیچ بازمگیر،و بر پشت نامه خواهم که جواب کنی.
زیرا افراد جدید و تازهکاری که در دربار(نوح بن منصور)گرد آمده بودند،افراد قدیمی را کوچک میشمردند.البته آلپتگین این وضع را تحمل میکرد؛ولی سرانجام کارش به نافرمانی رسید؛به سبب آن بیاحترامی که به او کرده بودند و آن هم به تحریک همین افراد تازهکار بود.امیر نوح نامهای از بخارا به فرمانروای زابل نوشت تا لشکر آنجا به فرماندهی سبکتگین به بخارا بیاید.از طرف دیگر هم سیمجوریان از نیشابور به آنها ملحق گشته،با آلپتگین رو در رو شوند و بجنگند.این جنگی معروف و حادثهای بسیار مشهور است.بعد از آنکه لشکریان به هرات رسیدند،امیر نوح،حاجب بزرگ خود،علی بن محتاج الکشانی را نزد آلپتگین فرستاد،همراه با نامهای که مثل آب و آتش بود.محتوای نامه،همه وعدههای بد و مضمون آن تهدیدآمیز بود.در نامه هیچ جایی برای صلح و راهی برای آشتی باقی نگذاشته بود؛نظیر نامههایی که در چنین مصیبتها و رخدادهایی پادشاهان بینهایت دلتنگ خطاب به بندگان سرکش خود مینویسند.سرتاسر نامه پر بود از عبارتهایی مثل:میآیم،میگیرم و میکشم.وقتی ابوالحسن علی بن محتاج الکشانی نامه را عرضه و پیغامهای شاه را بدون کم و زیاد بیان کرد،آلپتگین که آزرده خاطر بود،ناراحتتر شد و با خشم گفت:«من غلام پدر او بودم و زمانی که شاه از این دنیای فانی به دنیای باقی نقل مکان کرد،امیرنوح را به من سپرد نه اینکه مرا به او بسپارد.اگرچه در ظاهر من باید از فرمان او اطاعت کنم،اما اگر قضایا را بررسی کنی،نتیجه خلاف این است؛زیرا من پیر هستم و او هنوز جوان و کسانی که او را به این کار تحریک میکنند،شکننده این حکومت هستند،نه خیرخواه آن،و نیز از بین برنده این خاندان هستند نه خدمتکار آن».از شدت عصبانیت به اسکافی اشاره کرد و گفت:«در جواب نامه شاه،نهایت سبک شمردن و خواری را به کار بر و[برای بیاحترامی]دوست دارم پشت همان نامه جوابش را بنویسی».
پس اسکافی بر بدیهه جواب کرد و اول بنوشت:بسمالله الرحمن الرحیم قالُوا یا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَکْثَرْتَ جِدالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقِینَ چون نامه به امیر خراسان نوح بن منصور رسید،آن نامه بخواند،تعجبها کرد،و خواجگانِ دولت حیران فروماندند،و دبیران انگشت به دندان گَزیدند.چون کار آلپتگین یک سو شد،اسکافی متواری گشت و ترسان و هراسان همیبود،تا یک نوبت که نوح کس فرستاد و او را طلب کرد و دبیری بدو داد و کار او بالا گرفت و در میان اهل قلم،منظور و مشهور گشت.اگر قرآن نیکو ندانستی،در آن واقعه بدین آیت نرسیدی و کار او از آن درجه بدین غایت نکشیدی.
چون اسکافی را کار بالا گرفت،در خدمت امیر نوحبن منصور مُتمکّن گشت،و ماکانِ کاکوی به ری و کوهستان عصیان آغاز کرد و سر از رِبقه اطاعت بکشید و عُمّال به خوار و سَمنک فرستاد و چند شهر از کومِش به دست فروگرفت و نیز از سامانیان یاد نکرد.نوحبن منصور بترسید از آن،که او مردی سهمگین و کافی بود و به تدارک حال او مشغول گشت،و تاش سپهسالار را با هفت هزار سوار به حرب او نامزد کرد که برود و آن فتنه را فرونشاند و آن شغلِ گران از پیش برگیرد؛بر آن وجه که مصلحت بیند،که تاش،عظیم خردمند بود و روشنرای،و در مَضایق چُست درآمدی و چابک بیرون رفتی
اسکافی نیز فیالبداهه جواب نامه را داد و در ابتدای آن چنین نوشت:«به نام خداوند بخشنده مهربان،ای نوح!همانا تو با ما جدل کردی،و جنگ و ستیزهات را نسبت به ما بیشتر نمودی.پس اگر راست میگویی،آنچه را به ما وعده دهی بیاور».(هود:32)وقتی این نامه به دست امیر خراسان،نوح بن منصور رسید،آن را خواند و بسیار تعجب کرد.بزرگان دربار همه از شگفتی متحیر شدند و نویسندگان نیز از شدت تعجب،انگشت به دهان فروماندند.وقتی غائله آلپتگین تمام شد،اسکافی مخفی شد و همیشه ترسان و هراسناک بود تا آنکه روزی نوحبن منصور فردی را به دنبال او فرستاد و او را به درگاه آورد و شغل دبیری را به او سپرد.کار اسکافی رونق یافت و در میان نویسندگان،معروف و مشهور شد.اگر اسکافی خوب به قرآن مسلط نبود،در آن ماجرا این آیه به ذهنش نمیرسید و هیچگاه کار او از آن درجه به این مرتبه بالا نمیرسید.
حکایت(2) وقتی مقام اسکافی بالا رفت و پیشرفت نمود،در خدمت امیر نوحبن منصور صاحب منصب شد.در آن زمان،ماکان کاکوی در ری و کوهستان شروع به نافرمانی کرد و سر از ریسمان اطاعت بازکشید و گماشتگان خود را به خوار و سمنک گسیل کرد و بر چند شهر از منطقه کومش تسلط یافت و هیچ اسمی از سامانیان نیاورد.نوحبن منصور نگران شد؛زیرا کاکوی فردی ترسناک و باکفایت بود.لذا نوح به فکر سروسامان دادن به کار او افتاد و تاش سپهسالار را با هفت هزار سوار برای جنگ با او فرستاد تا فتنه کاکوی را سرکوب کرده و این گرفتاری سنگین را با هر شیوهای که خودش صلاح میداند؛از سر راه بردارد.زیرا تاش بسیار عاقل بود و روشنبین،و از سختیها به راحتی خارج میشد و از تنگناها با چالاکی بیرون میجست
و پیروز جنگ بودی،و از کارها هیچ بیمراد بازنگشته بود و از حربها هیچ شکسته نیامده بود،و تا او زنده بود مُلک بنیسامان رونقی تمام و کار ایشان طراوتی قوی داشت.پس در این واقعه امیر،عظیم مشغولدل بود و پریشانخاطر،کس فرستاد و اسکافی را بخواند و با او به خلوت بنشست و گفت:«من از این شغل،عظیم هراسانم،که ماکان مردی دلیر است و با دلیری و مردی،کفایت دارد و جود هم؛و از دیالمه چون او کم افتاده است.باید که با تاش موافقت کنی و هر چه در این واقعه از لشکرکشی بر وی فروشود تو با یاد او فرودهی،و من به نشابور مُقام خواهم کرد تا پشت لشکر به من گرم گردد و خصم شکستهدل شود.باید که هر روز مُسرعی با مُلَطّفهای از آنِ تو به من رسد و هر چه رفته باشد نُکت از آن بیرون آورده باشی و در آن مُلَطّفه ثبت کرده،چنان که تسلّی خاطر آید».اسکافی خدمت کرد و گفت:«فرمانبُردارم».پس دیگر روز تاش رایات بگشاد و کوس بزد و بر مقدمه از بخارا برفت و از جیحون عَبر کرد با هفت هزار سوار،و امیر با باقی لشکر در پی او به نشابور بیامد.پس امیر،تاش را و لشکر را خِلعت بداد و تاش درکشید و به بیهَق درآمد و به کومِش بیرون شد و روی به ری نهاد با عزمی درست و حزمی تمام،و ماکان با ده هزار مردِ حَربی زره پوشیده بر درِ ری نشسته بود و به ری استناد کرده،تا تاش برسید و از شهر برگذشت و در مقابل او فرود آمد،و رسولان آمد و شد گرفتند.بر هیچ قرار نگرفت،که ماکان مغرور گشته بود بدان لشکر دلانگیز که از هر جای فراهم آورده بود.پس بر آن قرار گرفت که مَصاف کنند و تاش،گرگِ پیر بود و چهل سال سپهسالاری کرده بود و از آن نوع بسیار دیده.
و همیشه در جنگ پیروز بود و از هیچ کاری بدون موفقیت بازنگشته بود و در هیچ جنگی هم شکست نخورده بود.تا وقتی تاش زنده بود،پادشاهی آل سامان پررونق و کارشان بسیار باطراوت بود.در این ماجرا امیر سامانی بسیار دلنگران بود.فردی را دنبال اسکافی فرستاد و او را به حضور طلبید.با او خلوت کرد و گفت:«من از این مشغله بسیار نگرانم؛زیرا ماکان بسیار شجاع است و علاوه بر شجاعت و مردانگی،باکفایت و بخشنده نیز هست و از بین دیلمان،مانند او کم یافت میشود.باید با تاش بروی و در این جنگ آنچه از نکات جنگی و لشکرکشی از یادش رفته به یادش بیاوری.من در نیشابور میمانم تا لشکر به خاطر من دلگرم شود و دشمن دلشکسته.هر روز چابکسواری را با یک یادداشت خصوصی نزد من بفرست و هرچه رخ داده،خلاصه کن و آن را در این یادداشت بنویس به گونهای که موجب آرامش درونی من شود.اسکافی تعظیم کرد و گفت:«اطاعت میکنم».روز بعد تاش پرچمهای جنگ را برافراشت و طبل حرکت زد و خودش با طلایهداران سپاه از بخارا به راه افتاد و از رود جیحون با هفت هزار سوار عبور کرد.امیر همراه باقیمانده لشکر به دنبال او تا نیشابور آمد.امیر به تاش و لشکریان او خلعت داد.تاش حرکت کرد و به بیهق رفت و از کومش گذشت و با تصمیمی استوار و دوراندیشی کامل به سوی ری حرکت کرد.ماکان همراه با ده هزار مرد جنگی و زرهپوش در آستانه ری منتظر بود و پایگاه اصلی خود را ری قرار داده بود.تاش رسید و از شهر رد شده،روبهروی او مستقر شد.بعد از آن فرستادگانی بین دو نفر رد و بدل شدند اما به هیچ چیزی توافق نکردند؛زیرا ماکان به خاطر لشکریان جسوری که از جاهای مختلف جمع کرده بود،مغرور شده بود؛پس بنا شد که جنگی با آرایش کامل کنند.تاش،گرگی پیر و با تجربه بود که چهل سال سپهسالار بود و میدانهای جنگ زیادی مانند آن دیده بود.
چنان ترتیب کرد که چون دو لشکر در مقابل یکدیگر آمدند و ابطال و شَدّادِ لشکرِ ماوراءالنهر و خراسان از قلب حرکت کردند؛نیمی از لشکرِ ماکان به جنگ دستی گشادند و باقی حرب نکردند،و ماکان کشته گشت.تاش بعد از آن که از گرفتن و بستن و کشتن فارغ شد،روی به اسکافی کرد و گفت:«کبوتر بباید فرستاد بر مقدمه،تا از پی او مُسرع فرستاده شود.اما جمله وقایع را به یک نکته باز باید آورد چنانکه بر همگی احوال دلیل بود و کبوتر بتواند کشید و مقصود به حاصل آید».پس اسکافی دو انگشت کاغذ برگرفت و بنوشت:اَمّا ماکان فَصارَ کَاِسمِهِ و السّلام؛از این ما،مای نفی خواست و از کان،فعل ماضی؛تا پارسی چنان بود که ماکان چون نام خویش شد،یعنی نیست شد.چون این کبوتر به امیر نوحبن منصور رسید،از این فتح چندان تعجب نکرد که از این لفظ،و اسباب ترفیهِ اسکافی تازه فرمود و گفت:«چنین کس فارغدل باید تا به چنین نکتهها برسد».
هر صناعت که تعلق به تفکر دارد،صاحبِ صناعت باید که فارغدل و مرفّه باشد،که اگر به خِلاف این بود،سِهامِ فکر او متلاشی شود و بر هدفِ صواب به جمع نیاید؛زیرا که جز به جمعیت خاطر به چنان کلمات باز نتواند خورد.آوردهاند که یکی از دبیران خلفای بنیعباس،رضیالله عنهم،به والی مصر نامه مینوشت و خاطر جمع کرده بود و در بحرِ فکرت غرق شده،و سخن میپرداخت چون دُرّ ثَمین و ماءِ مَعین،
سپاه را به گونهای آرایش داد که وقتی دو لشکر با هم روبهرو شدند فقط قهرمانان و شجاعان لشکر ماوراءالنهر و خراسان از وسط سپاه حرکت کردند و جنگیدند.حدود نصف لشکریان ماکان دست به جنگ بردند و بقیه آنها نجنگیدند و ماکان کشته شد.تاش بعد از آنکه از دستگیر کردن و به بند کشیدن و کشتن لشکریان فراغت یافت رو به اسکافی کرد و گفت:«ابتدا باید کبوتر نامهرسانی را بفرستیم و بعد از آن به سرعت چابکسواری را اعزام کنیم.در آن نامه تمام اتفاقها را در یک نکته باید به شکلی خلاصه کنیم که تمام احوال جنگ را بیان کند و کبوتر بتواند آن را ببرد و منظورها را برساند».اسکافی هم به اندازه دو انگشت کاغذ برداشت و روی آن نوشت:«اما،ماکان همچون نامش گردید.والسلام».منظور او از این«ما»مای نفی بود به معنی نیست و«کان»فعل ماضی؛تا معنای فارسی جمله اینگونه باشد که«ماکان مثل اسم خودش نابود شد»وقتی کبوتر به امیر نوح رسید،آنقدر از خبر پیروزی تعجب نکرد که از این جمله.دستور داد وسایل رفاه اسکافی را از نو ترتیب دهند و گفت:«فردی مثل او باید خاطری آسوده داشته باشد تا بتواند به چنین نکتههایی برسد».
حکایت(3) هر شغلی که نیاز به فکر کردن دارد،صاحب آن شغل باید دارای آرامش خاطر و رفاه باشد و اگر چنین نباشد،تیرهای افکار او پراکنده شده و بر هدف صحیح و درست مجتمع نمیگردد؛زیرا جز با حواسجمعی نمیتوان به چنین جملات و کلماتی دست یافت.نقل شده است یکی از دبیران خلفای بنیعباس که خداوند از آنها راضی باشد،برای فرمانروای مصر نامهای مینوشت و تمام حواسش را جمع کرده بود و غرق در دریای تفکر بود و سخنانی مینوشت مانند مروارید گرانبها و چون آب گوارا.
ناگاه کنیزکش درآمد و گفت:«آرد نماند»دبیر چنان شوریده طبع و پریشان خاطر گشت که آن سیاقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد،که در نامه بنوشت که آرد نماند،چنانکه آن نامه را تمام کرد و پیش خلیفه فرستاد و از این کلمه که نوشته بود هیچ خبر نداشت.چون نامه به خلیفه رسید و مطالعه کرد،چون بدان کلمه رسید حیران فروماند،و خاطرش آن را بر هیچ حمل نتوانست کرد،که سخت بیگانه بود.کس فرستاد و دبیر را بخواند و آن حال از او باز پرسید.دبیر خَجِل گشت و به راستی آن واقعه را در میان نهاد.خلیفه،عظیم عجب داشت و گفت:«اول این نامه را بر آخر چندان فضیلت و رُجحان است که قل هوالله احد را بر تبت یدا ابی لهب.دریغ باشد خاطر چون شما بُلغا را به دست غوغای ما یحتاج باز دادن».و اسبابِ تَرفیه او چنان فرمود که امثال آن کلمه دیگر،هرگز به غَور گوشِ او فرونشد،لاجرم آنچنان گشت که معانی دو کَون در دو لفظ جمع کردی.
صاحبِ کافی اسماعیل بن عبّادالرّازی وزیر شهنشاه بود و در فضل،کمالی داشت،و تَرسُّل و شعر او بر این دعوی دو شاهد عدلاند و دو حاکم راست.و نیز صاحب،مردی عدلیمذهب بود و عدلیمذهبان به غایت مُتَنَسِّک و متّقی باشند،و روا دارند که مؤمنی به خصمی یک جو،جاودانه در دوزخ بماند،و خَدَم و حَشم و عُمّال او بیشتر آن مذهب داشتندی که او داشت،و قاضیی بود به قم از دست صاحب که صاحب را در نُسک و تقوای او اعتقادی بود راسخ،و یکیک برخلاف این از وی خبر میدادند و صاحب را استوار نمیآمد،
ناگهان کنیزش وارد شد و گفت:«آرد تمام شد».دبیر با شنیدن این جمله آنقدر نگران و پریشاناحوال شد که روش سخن را فراموش کرد و چنان تحت تاثیر قرار گرفت که در نامهاش نوشت:«آرد نماند».نامه را تمام کرد و برای خلیفه فرستاد و از نوشتن این جمله در نامه خبر نداشت.وقتی نامه به خلیفه رسید و خواند،چون به این جمله رسید تعجب کرد و نتوانست آن را هیچگونه توجیه کند؛زیرا با نامه بیگانه بود.کسی را دنبال دبیر فرستاد و او را احضار کرد و علت را جویا شد.دبیر شرمنده شد و حقیقت واقعه را باز گفت.خلیفه بسیار تعجب کرد و گفت:ابتدای این نامه نسبت به آخرش چنان برتری دارد که آیه قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ (توحید:1)بر تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ (مسد:1).حیف است که آرامش خاطر امثال شما افراد سخندان با سر و صدای احتیاجات زندگی به هم بریزد.و ابزار رفاه او چنان آماده کردند که بعد از آن هیچگاه چنین سخنانی به عمق گوش او فرونرفت.در نتیجه به درجهای رسید که میتوانست معانی موجود در دو جهان را به راحتی در دو لفظ بیاورد.
حکایت(4)
وزیر باکفایت،اسماعیلبن عباد رازی،وزیر شاهنشاه بود و در فضل و دانش،کامل و شیوه نویسندگی و شعر او دو شاهد عادل و دلیل درست است بر این حرف.صاحب،شیعهمذهب بود و شیعیان بسیار پارسا و پرهیزکارند و معتقدند انسان مؤمن حتی به خاطر(بدهی)یک جو(حقالناس)همیشه در جهنم میماند.اکثر خدمتکاران،نزدیکان و کارگزاران او نیز بر همین مذهب بودند.صاحب در قم قاضیی منصوب کرده بود و به زهد و تقوای او اعتمادی استوار داشت؛اما خبرهایی که برای صاحب میآوردند،برخلاف این بود و صاحب آنها را باور نمیکرد.
تا از ثِقاتِ اهلِ قم دو مقبولالقول گفتند که زمان خصومت که میان فلان و بهمان بود قاضی پانصد دینار رشوت بستد.صاحب را عظیم،مُستَنکِر آمد به دو وجه:یکی از کثرتِ رشوت،و دوم از دلیری و بیدیانتی قاضی.حالی قلم برگرفت و بنوشت:بسم الله الرحمن الرحیم ایها القاضی بِقُم قد عَزَلناکَ فَقُم.و فضلا دانند و بلغا شناسند که این کلمات در باب ایجاز و فصاحت چه مرتبه دارد.لاجرم از آن روز باز این کلمه را بُلَغا و فُصَحا بر دلها همی نویسند و بر جانها همی نگارند.
لَمَغان شهری است از دیار سند از اعمالِ غزنین،و امروز میان ایشان و کفار،کوهی است بلند،و پیوسته خائف باشند از تاختن و شبیخون کفار.اما لمغانیان مردمان بِشکوه باشند و جَلد و کَسوب،و با جَلدی،زَعری عظیم تا به غایتی که باک ندارند که بر عامل به یک من کاه و یک بیضه رفع کنند.و به کم از این نیز روا دارند که به تظلُّم به غزنین آیند و یک ماه و دو ماه مُقام کنند و بیحصول مقصود بازنگردند.فیالجمله در لِجاج دستی دارند و از ابرام پشتی؛مگر در عهد یمینالدوله سلطان محمود-اناراللهُ بُرهانَه-یکی شب کفار بر ایشان شبیخون کردند و به انواع،خرابی حاصل آمد.ایشان خود بیخاک مَراغه کردندی،چون این واقعه بیفتاد،تنی چند از معارف و مشاهیر برخاستند و به حضرتِ غزنین آمدند و جامهها بدریدند و سرها برهنه کردند و واویلاکنان به بازار غزنین درآمدند و به بارگاه سلطان شدند،و بنالیدند و بزاریدند،
تا آنکه از افراد مطمئن قم،دو نفر که بسیار راستگو بودند،برای صاحب خبر آوردند که در دعوای میان فلان و بهمان،قاضی پانصد دینار رشوه گرفت.این سخن به دو دلیل در نظر صاحب،بسیار زشت جلوه کرد.یکی به سبب زیاد بودن رشوه و دیگری به سبب گستاخی و بیدینی قاضی.فورا قلم برداشت و نوشت:«به نام خداوند بخشنده مهربان.ای قاضی قم!همانا تو را بر کنارکردیم،پس برخیز».اهل فضل و دانش و سخنگو میدانند که این جمله از نظر خلاصه بودن و روشنی در چه مرتبهای قرار دارد.از آن روز به بعد این جمله را سخندانان روشنزبان بر لوح دل خود ثبت میکنند و بر جانشان مینویسند.
حکایت(5)
«لمغان»یکی از شهرهای سند از توابع غزنین است و امروزه بین این شهر و سرزمین کافران کوه بلندی قرار دارد.مردم آنجا همیشه از حملههای شبانه کافران میترسند.اهالی لمغان،آدمهایی باشکوه،چابک و زرنگ هستند و با وجود این چابکی،بسیار بداخلاق و شرورند؛تا آنجا که ترس ندارند از اینکه به کارگزار بهخاطر یک من کاه یا یک تخممرغ شکایت عرضه کنند.حتی در مورد چیزهای کمتر از این هم جایز میدانند که برای دادخواهی به غزنین بیایند و یک ماه و دو ماه بمانند و برنگردند تا اینکه به نتیجهای برسند.خلاصه در لجاجت مهارت دارند و در اصرار پر ارادهاند.اتفاقا در زمان یمینالدوله سلطان محمود-خداوند حجت او را بر زبانش نهد-شبی کافران به آنها حمله کردند و خرابی بسیار به بار آوردند؛آنها هم بیخاک،خاکمالی بلد بودند(به کنایه:بهانه انجام این کار را بهدست آوردند).وقتی این اتفاق افتاد،چند نفر از افراد سرشناس و معروفشان جمع شدند و به دربار غزنین آمده،به کاخ شاه رفتند و بسیار ناله و زاری کردند
و آن واقعه را بر صفتی شرح دادند که سنگ را بر ایشان گریستن آمد،و هنوز این زَعارت و جَلادت و تزویر و تَمویه از ایشان ظاهر نگشته بود.خواجه بزرگ،احمدِ حسن میمَندی را بر ایشان رحمت آمد و خراج آن سال ایشان را ببخشید و از عوارضشان مَصون داشت و گفت:«بازگردید و بیش کوشید و کم خرج کنید تا سر سال به جای خویش بازآیید».جماعت لَمَغانیان با فرَحی قوی و بشاشَتی تمام بازگشتند و آن سال مرفّه بنشستند و آب به کس ندادند،و چون سال به سر شد،همان جماعت بازآمدند و قصه خود به خواجه رفع کردند.نُکَتِ آن قصه،مقصور بر آن که سال پار خداوند،خواجه بزرگ ولایت ما را به رحمت و عاطفت خویش بیاراست و به حمایت و حِیاطَتِ خود نگاهداشت،و اهل لمغان بدان کرم و عاطفت به جای خویش رسیدند و چنان شدند که در آن ثَغر،مُقام توانند کرد.اما هنوز چون مُزَلزِلیاند و میترسیم که اگر مالِ مُواضِعت را امسال طلب کنند،بعضی مُستأصَل شوند و اثر آن خلل هم به خزانه معموره بازگردد.خواجه احمدِ حسن هم لطفی بکرد و مال دیگر سال ببخشید؛در این دو سال اهل لمغان توانگر شدند و بر آن بَسَنده نکردند.در سوم سال طمع کردند که مگر ببخشد،همان جماعت باز به دیوان حاضر آمدند و قصه عرضه کردند،و همه عالَم را معلوم شد که لمغانیان بر باطلاند.خواجه بزرگ قصه بر پشت گردانید و بنوشت که الخَراجُ خُراجٌ،اداؤُهُ دوائُهُ.گفت:خراج،ریشِ هزارچشمه است،گزاردن او داروی اوست،و از روزگار آن بزرگ این معنی مَثَلی شد و در بسیار جای به کار آمد.خاک بر آن بزرگ خوش باد.
و چنان آن واقعه را بازگو کردند که حتی سنگ هم بر آنها گریه میکرد.تا آن زمان این بدخویی و چالاکی و مکر و حیله آنها ثابت نشده بود.خواجه بزرگ احمد حسن میمندی دلش به حال آنها سوخت و مالیات آن سال را بخشید و از پرداخت عوارض آن سال در امانشان داشت و گفت:«برگردید و بیشتر بکوشید و کمتر خرج کنید تا بعد از یک سال به جایگاه مالی خود برگردید».مردم لمغان هم با شادی بسیار بازگشتند و آن سال را در رفاه به سر بردند و حتی آب به کسی ندادند.وقتی سال به پایان رسید،دوباره همان افراد برگشتند و شکایت خود را به اطلاع خواجه رساندند.(شکایت را بر لوح نوشته،با وسیلهای آن را بلند میکردند)نکته مهم سخن آنها این بود که پارسال خواجه بزرگ با رحمت و مهربانی خود،سرزمین ما را آراست و با حمایت و احاطه خود حفظ کرد.لمغانیان هم به سبب بزرگواری و مهربانی خواجه،به موقعیت پیشین خود رسیدند و اکنون در وضعیتیاند که میتوانند در آن سرزمین بمانند؛اما هنوز متزلزلند و میترسیم اگر امسال بخواهید از آنها مالیات قراردادی را بگیرید،بعضی از آنها ریشهکن شوند و نتیجه سوء آن به خزانه آباد شاه نیز برسد.خواجه احمد حسن دوباره در حق آنان لطف کرد و مالیات سال دیگر را نیز به آنها بخشید.در این دو سال،اهل لمغان ثروتمند شدند،اما به آن قناعت نکردند و سال سوم باز طمع کردند که شاید مالیات را دوباره ببخشند.همان گروه به دیوان وزارت آمدند و شکایت عرضه داشتند.دیگر برای همه معلوم شده بود که لمغانیان بر حق نیستند.خواجه بزرگ شکایتنامه را برگرداند و بر پشت آن نوشت:«مالیات مثل زخم هزارچشمه است؛پرداختش،درمانش است».از زمان آن وزیر بزرگ،این جمله ضربالمثل شده و بسیار به کار میرود.خاک گور برای آن بزرگ جایگاه خوبی باشد.
در عهد دولت آل عباس،رضیالله عنهم،خواجگان شِگَرف خاستند و حال بَرامَکه خود معروف و مشهور است،که صِلات و بخشش ایشان بر چه درجه و مرتبه بوده است.اما حسنِ سهلِ ذوالریاستین و فضل،برادرش که از آسمان درگذشتند،تا به درجهای که مأمون دختر فضل را خِطبَت کرد و بخواست،و آن دختری بود که در جمال بر کمال بود و در فضل بیمثال،و قرار بر آن بود که مأمون به خانه عروس رود و یک ماه آنجا مُقام کند،و بعد از یک ماه به خانه خویش بازآید با عروس.این روز که نوبت رفتن بود-چنانکه رسم است-خواست که جامه بهتر پوشد،و مأمون پیوسته سیاه پوشیدی،و مردمان چنان گمان بردند که بدان همیپوشد که شعار عباسیان سیاه است،تا یک روز یحیی اکثم سؤال کرد که«از چیست که امیرالمومنین بر جامه سیاه اقبال بیش میفرماید؟»مأمون با قاضی امام گفت که سیاه،جامه مردان و زندگان است که هیچ زنی را با جامه سیاه عروس نکنند و هیچ مُردهای را با جامه سیاه به گور نکنند.یحیی از این جوابها تعجب کرد.پس مأمون آن روز جامهخانهها عَرض کردن خواست،و از آن هزار قبای اطلسِ معدنی و مَلِکی و طََمیم و نَسیج و مُمَزّج و مِقراضی و اکسون هیچ نپسندید و هم سیاهی درپوشید و برنشست و روی به خانه عروس نهاد؛و آن روز فضل،سرای خویش بیاراسته بود بر سبیلی که بزرگان حیران بماندند،چندان نفائس جمع کرده بود که انفاس از شرح و صفت آن قاصر بودند.مأمون چون به در سرای رسید،پردهای دید آویخته خرّمتر از بهار چین و نفیستر از شعار دین؛نقش او در دل همیآویخت،و رنگ او به جان همیآمیخت.روی به نُدما کرد و گفت:«از آن هزار قبا هر کدام که اختیار کردمی اینجا رسوا گشتمی.الحمدُلِلهِ شکراً که بر این سیاه اختصار افتاد».
حکایت(6)
در روزگار آل عباس-خداوند از آنها راضی باشد-خواجههای باشکوهی ظهور کردند.احوال برامکه معروف و مشهور است که صله دادن و بخششهای آنها به دیگران چقدر زیاد بوده است.اما«حسن سهل ذوالریاستین»و«فضل»برادر او،از آسمان هم برتر بودند تا آنجا که مأمون از دختر فضل خواستگاری کرد.او دختری بود با زیبایی کامل و در دانش بیمانند،و قرار شد مأمون به خانه عروس برود و یک ماه آنجا بماند و بعد از یک ماه همراه عروس به خانه خود برگردد.روزی که وقت رفتن او بود-چنانکه مرسوم است-تصمیم گرفت بهترین لباس را بپوشد.مأمون همیشه لباس سیاه میپوشید و مردم فکر میکردند به نشانه عباسیان رنگ سیاه میپوشد.تا اینکه یک روز«یحیی اکثم»از او پرسید:چرا امیر مومنان لباس سیاه را بیشتر میپسندد؟مأمون به قاضی امام(یحیی اکثم)گفت:«زیرا لباس سیاه مخصوص مَردها و افراد زنده است.هیچ زنی را با لباس سیاه عروس نمیکنند و هیچ مردهای را با لباس سیاه دفن نمینمایند».یحیی از این پاسخ در شگفت شد.روز خواستگاری،مأمون خواست از انبار لباس بازدید کند و از میان هزاران قبای دیبا و گرانبها و آراسته،بُردِ سفید و ابریشمی و زربفت و نیز پارچههای گرانبها و دیبا هیچ کدام را نپسندید.دوباره لباس سیاهش را پوشید و سوار شد و به طرف خانه عروس رفت.در آن روز فضل،خانهاش را چنان آراسته بود که حتی بزرگان متحیر شدند و به قدری چیزهای نفیس چیده بود که همگان از شرح آن عاجز بودند.وقتی مأمون نزدیک خانه رسید،دید پردهای آویزان است پر نقش و نگارتر از بتکده چین و بیعیبتر از پوشش دینداران.طرح زیبای آن دلنشین بود و رنگ زیبایش روحنواز.مأمون رو به ندیمانش کرد و گفت:«از بین آن هزار قبا،اگر هر کدام را انتخاب میکردم،اکنون شرمسار و رسوا میشدم.خداوند را شکر که همین سیاه را برگزیدم».
و از جمله تکلُّف که فضل آن روز کرده بود،یکی آن بود که چون مأمون به میان سرای رسید،طبقی پر کرده بود از موم به هیأتِ مرواریدِ گِرد،هر یکی چون فندقی،در هر یکی پارهای کاغذ،نام دِیهی بر او نبشته،در پای مأمون ریخت و از مردم مأمون هر که از آن موم بیافت قباله آن دِیه بدو فرستاد.و چون مأمون به بیتُالعَروس بیامد خانهای دید مُجَصَّص و مُنَقَّش،ایزار چینی زده،خرمتر از مشرق در وقت دمیدن صبح و خوشتر از بوستان به گاه رسیدن گل،و خانهواری حصیر از شوشه زرِ کشیده افکنده،و به دُرّ و لعل و پیروزه ترصیع کرده،و هم بر آن مثال شش بالشی نهاده و نگاری در صدر او نشسته،از عمر و زندگانی شیرینتر و از صحّت و جوانی خوشتر.قامتی که سروِ غاتفَر بدو بنده نوشتی،با عارضی که شمسِ انور او را خداوند خواندی.موی او رَشکِ مُشک و عنبر بود و چشم او حسدِ جَزع و عَبهَر.همچو سروی بر پای خاست و بخرامید و پیش مأمون بازآمد و خدمتی نیکو بکرد و عذری گرم بخواست و دست مأمون بگرفت و بیاورد و در صدر بنشاند و پیش او به خدمت بایستاد.مأمون او را نشستن فرمود.بدو زانو درآمد و سر در پیش آورد و چشم بر بساط افکند.مأمون و اله گشت،دل درباخته بود جان بر سر دل نهاد.
از جمله تجملاتی که فضل،آن روز به کار برده بود،یکی این بود که وقتی مأمون به میان کاخ رسید،یک سینی را پر از موم گرد مثل مروارید،کرده بود که هر کدام به اندازه فندقی بود.در میان آنها تکه کاغذی بود و بر روی آن نام روستایی را نوشته بود؛آن سینی را در پای مأمون ریخت.از اطرافیان مأمون،هر کدام که یکی از کاغذها را برداشتند،قباله و سند روستا را برایش فرستاد.وقتی مأمون وارد خانه عروس شد،دید اتاق عروس گچکاری و پرنقش و نگار است.قسمت پایین دیوار با چینی تزئین شده و درخشانتر از افق مشرق هنگام طلوع خورشید و خوش آب و رنگتر از بوستان در فصل گل بود.حصیری زربفت و گلابتوندار به اندازه یک اتاق در آن پهن بود و آن را با مروارید و یاقوت و فیروزه تزئین نموده،متناسب آن شش پشتی قرار داده بودند و عروس زیبارو بالای آن اتاق نشسته بود.عروسی خواستنیتر از عمر و زندگانی و بهتر از سلامتی و جوانی.قامتی که سرو غاتفَر بندگیش را میکرد،با صورتی که خورشید نورانی او را خدای خود میخواند.مشک و عنبر به موهای سیاه و خوشبویش رشک میبردند و چشمی که سنگ سیاه و سفید جزع و گل نرگس به آن حسادت میکردند.(با قامت)مثل درخت سرو،از جا برخاست و با ناز و کرشمه نزد مأمون رسید و بسیار خوب تعظیم کرد و عذرخواهی نمود.دست مأمون را گرفت و همراه خود آورد و او را بالای مجلس نشاند و خودش به نشانه احترام ایستاد.مأمون دستور داد که بنشیند.دختر نیز دو زانو نشست و سرش را پایین انداخت و نگاهش را به زمین دوخت.مأمون شیفته گشته چنان دلش را باخته بود که حاضر بود جانش را برای دلخواهش فدا کند.
دست دراز کرد و از خِلالِ قبا هژده دانه مروارید برکشید،هر یکی چندِ بیضه عُصفوری.از کواکب آسمان روشنتر و از دندان خوبرویان آبدارتر و از کیوان و مشتری مُدوّرتر بلکه منوّرتر،نثار کرد.بر روی آن بساط به حرکت آمدند و از استواءِ بساط و تدویر دُرَر،حرکات متواتر گشت و سکون را مجال نماند.دختر بدان جواهر التِفات نکرد و سر از پیش برنیاورد.مأمون مشعوفتر گشت؛دست بیازید و درِ انبساط باز کرد تا مگر مُعانِقه کند.عارضه شرم استیلا گرفت و آن نازنین چنان مُنفعل شد که حالتی که به زنان مخصوص است واقع شد و اثر شرم و خجالت بر صفحاتِ وَجَنات او ظاهر گشت.بر فور گفت:یا امیرالمؤمنین أَتی أَمْرُ اللّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ .مأمون دست بازکشید و خواست که او را غَشی افتد از غایت فصاحت این آیت و لطفِ بهکار بردن او در این واقعه؛نیز از او چشم برنتوانست داشت و هژده روز از آن خانه بیرون نیامد و به هیچ کار مشغول نشد الّا بدو؛و کار فضل بالا گرفت و رسید بدانجا که رسید.
اما در روزگار ما هم از خلفای بنیعباس ابنالمُستظهر،المُستَرشد بالله امیرالمؤمنین،طَیبَ الله تُربَتُه و رَفَعَ فی الجِنانِ رُتبَتَه،از شهر بغداد خروج کرد با لشکری آراسته و تجملی پیراسته و خزینهای بیشمار و سلاحی بسیار،مُتَوجِّهاً الی خراسان،به سبب استِزادتی که از سلطان عالَم،سنجر داشت،و آن صناعتِ اصحاب اغراض بود و تَمویه و تزویر اهل شرّ که بدانجا رسانیده بودند.چون به کرمانشاهان رسید،
دست برد و از درون قبای خود هجده دانه مروارید بیرون آورد که هر کدام چند برابر تخم گنجشک بود.مرواریدهایی که از ستارههای آسمان نورانیتر و از دندان زیبارویان درخشندهتر و از سیارههای کیوان و مشتری گردتر و درخشانتر بود،بر سر عروس ریخت.مرواریدها روی فرش غلت خوردند و چون زمین صاف و آنها گرد بودند،یکجا ثابت نماندند و میچرخیدند.دختر هیچ توجهی به مرواریدها ننمود و سرش را بلند نکرد.مأمون از این رفتار دختر چنان به شعف آمد که دستش را دراز کرد تا با او صمیمی شده در آغوشش بگیرد.شرم و حیا بر دختر غلبه کرد و آن زیبارو چنان از غلبه شرم تحت تأثیر قرار گرفت که حالت زنانگی(عادت ماهیانه)بر او عارض شد و آثار شرم و حیا از این حالت در رخسارش نمایان گشت.بی درنگ خطاب به مأمون گفت:ای امیر مومنان:«امر خداوند آمد،پس شتاب مکنید در آمدن آن».(نحل:1)مأمون دستش را عقب کشید و نزدیک بود غش کند به خاطر فصاحت و شیوایی این آیه و کاربرد بهجای دختر در این واقعه.ولی نتوانست از دختر چشم بردارد و هجده روز از آن خانه بیرون نیامد و به هیچ کار دیگری نپرداخت،مگر به کار عروس.کار فضل هم رونقی گرفت و بدان مقام و منزلت رسید که معروف است.
حکایت(7)
در زمان ما یکی از خلفای بنیعباس،پسر مستظهر،المسترشد بالله،امیرمؤمنان،خداوند خاک او را پاکیزه گرداند و پایه و مرتبه او را در بهشت بالا برد،همراه با لشکری با آرایش کامل از شهر بغداد خارج شد،با تمام امکانات و خزینههای بسیار و سلاح فراوان،به سمت خراسان آمد.به سبب زیادهخواهیهای پادشاه جهان،سلطان سنجر،از او کینه داشت و این کینه به دلیل مکر و نیرنگ افراد مغرض و شروری بود که کار را به آنجا رسانده بودند.وقتی به کرمانشاهان رسید،
روز آدینه خطبهای کرد که در فصاحت از ذُروه اوج آفتاب درگذشته بود و به منتهای عرش و علّیین رسید.در اثنای این خطبه از بس دلتنگی و غایت ناامیدی شکایتی کرد از آلسلجوق که فُصَحای عرب و بُلَغای عجم انصاف بدادند که بعد از صحابه نبی رضوانُ الله علیهم اجمعین که تلامذه نقطه نبوت بودند و شارح کلمات جَوامِعِ الکَلِم،هیچ کس فصلی بدین جَزالَت و فَصاحت نظم نداده بود.قال امیرالمؤمنین المسترشد بالله:فَوَّضنا امُورَنا إلی آل سلجوق فَبَرَزُوا علینا ...فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ .میگوید:کارهای خویش به آل سلجوق بازگذاشتیم،پس بر ما بیرون آمدند.روزگار بر ایشان برآمد و سیاه و سخت شد دلهای ایشان،و از ایشان بیشتر فاسقانند؛یعنی گردن کشیدند از فرمانهای ما در دین و مسلمانی.
گورخان خطایی به در سمرقند با سلطان عالم،سنجر بن ملکشاه مَصاف کرد،و لشکر اسلام را چنان چشم زخمی افتاد که نتوان گفت و ماوراءالنهر او را مُسلّم شد.بعد از کشتن امام مشرق حُسامالدین انارالله بُرهانَه و وَسَّع علیه رضوانَه.پس گورخان،بخارا به اتمتگین داد،پسر امیر بیابانی،برادرزاده خوارزمشاه اتسز،و در وقتِ بازگشتن او را به خواجه امام تاجالاسلام احمد بن عبدالعزیز سپرد که امام بخارا بود و پسر برهان،تا هر چه کند با اشارت او کند و بی امر او هیچ کاری نکند و هیچ حرکت بیحضور او نکند.و گورخان بازگشت و به بَرسَخان باز رفت و عدل او را اندازهای نبود و نفاذ امر او را حدّی نه.و الحق حقیقت پادشاهی از این دو بیش نیست.
روز جمعه خطبهای خواند که در روشنی از اوج آفتاب درخشان برتر بود و به بلندای عرش و آسمانها میرسید.در ضمن خطبه،به خاطر ناراحتی و ناامیدی بسیاری که از آل سلجوق داشت،از آنها شکایتی کرد که زباندانان عرب و سخندانان غیرعرب از سر انصاف اقرار کردند بعد از اصحاب پیامبر،بهشت خداوند نصیب همه آنها باد،که آنها شاگردان پیامبر بودند و شرحدهندگان کلمات«مختصر و پرمعنی»آن حضرت،هیچ کس مثل او نتوانسته است مطالبی با این استحکام و شیوایی بیان کند.امیرالمؤمنین،المسترشد بالله گفت:«امور و کارهایمان را به آل سلجوق سپردیم،پس آنها علیه ما شورش کردند و«روزگاری گذشت و دلهای آنها سیاه و سخت شد و بیشتر آنها فاسق هستند»(حدید:16)یعنی در برابر فرمانهای دینی و اسلامی ما طغیان کردند.
حکایت(8)
گورخان خطایی نزدیک سمرقند با پادشاه جهان،سنجر،پسر ملکشاه جنگید و لشکر مسلمانان چنان چشمزخم و شکستی دیدند که نمیتوان آن را وصف کرد و ماوراءالنهر به دست گورخان افتاد.بعد از آنکه امام مشرق حسامالدین-خداوند حجت او را روشن و بهشت خود را برای او فراخ گرداند-را کشت.سپس گورخان شهر بخارا را به اتمتگین پسر امیر بیابانی،برادرزاده اتسز خوارزمشاه سپرد و هنگام برگشت،اتمتگین را به خواجه امام،تاجالاسلام،احمد پسر عبدالعزیز سپرد که این خواجه،پسر برهان و رهبر دینی مردم بخارا بود،تا اتمتگین هر کاری میکند با نظر خواجه باشد و بدون اجازه او هیچ کاری و حرکتی انجام ندهد.گورخان برگشت و وارد شهر برسخان شد و عدالتش بیاندازه و تأثیرگذاری فرمانش بیحد بود.حقیقتا اصل شاهی همین دو امر است.
اتمتگین چون میدان تنها یافت،دست به ظلم برد و از بخارا استخراج کردن گرفت.بخاریان تنی چند به وَفد،سوی بَرسَخان رفتند و تظلم کردند.گورخان چون بشنید،نامهای نوشت سوی اتمتگین بر طریق اهل اسلام:«بسم الله الرحمن الرحیم،اتمتگین بداند که میان ما اگرچه مسافت دور است،رضا و سَخط ما بدو نزدیک است.اتمتگین آن کند که احمد فرماید،و احمد آن فرماید که محمد صلّی الله علیه و آله فرموده است،والسلام».بارها این تأمّل رفته است و این تفکر کردهایم،هزار مجلد شرح این نامه است بلکه زیادت و مُجملش به غایت هویدا و روشن است و محتاج شرح نیست و من مثل این کم دیدهام.
غایت فصاحتِ قرآن ایجازِ لفظ و اعجازِ معنی است،و هر چه فصحا و بلغا را امثال این تضمین افتاده است تا به درجهای است که دهشت همیآرد و عاقل و بالغ از حال خویش همی بگردد.و آن دلیلی واضح است و حجّتی قاطع بر آنکه این کلام از مَجاری نَفَسِ هیچ مخلوقی نرفته است و از هیچ کام و زبانی حادث نشده است و رقمِ قدم بر ناصیه اشارات و عبارات او مُثبت است.آوردهاند که یکی از اهل اسلام پیش ولید بنالمُغَیره این آیت همی خواند: وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ .فقال الولیدُ بنُ المُغَیرِه:«واللهِ انَّ علیهِ لَطلاوَهٍ و انَّ له لَحَلاوَهٍ
اتمتگین وقتی عرصه را از شاه خالی دید،شروع به ظلم نمود و از مردم بخارا طلب خراج کرد.گروهی از مردم بخارا به برسخان رفتند و از ظلم اتمتگین دادخواهی کردند.گورخان وقتی شکایت را شنید،برای اتمتگین نامهای به شیوه مسلمانان نوشت به این مضمون:«به نام خداوند بخشنده مهربان.اتمتگین بداند که اگرچه فاصله ما و او زیاد است،ولی خشنودی و غضب ما نسبت به او بسیار نزدیک است.پس اتمتگین باید کاری را انجام دهد که خواجه احمد میگوید؛چون احمد امر به کاری میکند که حضرت محمد صلّی الله علیه و آله دستور داده است.والسلام».چندین بار روی این چند خط فکر کردهایم.هزار جلد کتاب میتوان در شرح آن نوشت،بلکه بیشتر.خلاصه آن روشن وآشکار است و احتیاج به توضیح ندارد و من چنین نامههایی کم دیدهام.
حکایت(9)
نهایت روشنی قرآن،کوتاهی لفظ و معنی معجزهگونه آن است و هر قدر افراد فصیح و سخندان از چنین آیاتی استفاده میکنند،اعجاب آن به اندازهای است که حیرت میآورد و افراد عاقل و بالغ با خواندن این آیات،از خود بیخود میشوند.همین دلیلی است روشن و حجتی است برنده و کارساز بر این که قرآن کریم از مجرای نفس و گلوی هیچ آفریدهای نیست و از زبان و دهان هیچ انسانی صادر نشده و نشانه قدیم بودن بر پیشانی اشارتها و عبارتهای آن ثبت شده است.نقل گردیده که یکی از مسلمانان نزد ولید بن مغیره،این آیه را خواند:گفته شد ای زمین آب خود را فروبر،و ای آسمان تو نیز آب خویش را کم کن.پس آب کم شد و کار تمام شد و کشتی بر کوه جودی قرار گرفت.(هود:44)پس ولید بن مغیره گفت:«به خدا قسم همانا سخن او دارای حُسن و خوبی است و شیرین و زیباست.
و انَّ اعلاهُ لَمَثمِرٍ و انَّ اسفَلِهِ لَمعذِقٍ وَ ما هُوَ قولُ البَشَر».چون دشمنان در فصاحت قرآن و اعجاز او در میادین انصاف،بدین مقام رسیدند دوستان بنگر تا خود به کجا برسند؟و السلام.
پیش از این در میان ملوکِ عصر و جَبابره روزگار پیش چون پیشدادیان و کیان و اکاسِره و خلفا رسمی بوده است که مُفاخِرت و مبارِزَت به عدل و فضل کردندی و هر رسولی که فرستادندی از حِکَم و رُموُز و لُغُزِ مسائل با او همراه کردندی و در این حالت پادشاه محتاج شدی به ارباب عقل و تمییز و اصحاب رای و تدبیر؛و چند مجلس در آن نشستندی و برخاستندی،تا آنگاه که آن جوابها بر یک وجه قرار گرفتی،و آن لغز و رموز،ظاهر و هویدا شدی؛آنگاه رسول را گسیل کردندی و این ترتیب بر جای بوده است تا به روزگار سلطان عادل،یمینالدوله و الدین محمود بن سبکتگین رَحِمَهُالله و بعد از او چون سلجوقیان آمدند و ایشان مردمان بیاباننشین بودند و از مَجاری احوال و مَعالی آثارِ ملوک بیخبر.بیشتر از رسوم پادشاهی به روزگار ایشان مُندَرِس شد و بسی از ضروریات مُلک مُنطمس گشت.یکی از آن دیوانِ بَرید است.باقی بر این قیاس توان کردن.آوردهاند که سلطان یمینالدوله محمود رَحِمَهُالله روزی رسولی فرستاد به ماوراءالنهر به نزدیک بُغراخان و در نامهای که تحریر افتاده بود،تقریر کرده این فصل که قالالله تعالی: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ و اربابِ حقائق و اصحابِ دقائق بر آن قرار دادهاند که این تَقیه از جهل میفرماید
بالای آن پر از میوه است و پایین آن پر از شکوفه و آن سخن آدمی نیست».وقتی دشمنان اسلام اینگونه به فصیح بودن و معجزهآفرینی قرآن اعتراف میکنند،دوستان اسلام چگونه خواهند بود!والسلام.
حکایت(10)
در زمانهای قدیم،در میان پادشاهان روزگار و زورگویان پیشین مثل پیشدادیان و کیانیان و کسریها(ساسانیان)و خلفا،مرسوم بود که مفاخره و مبارزهطلبی به عدالت و فضیلت خود میکردند و به هر جا که پیکی میفرستادند،از سخنان حکمتآمیز و رمزگونه و معماها،مسئلههایی را همراه او میکردند؛از این رو پادشاه به صاحبان خرد و تشخیص و اهل اندیشه و تدبیر نیازمند بود.طی چند جلسه مینشستند و برمیخاستند و با مشورت سعی میکردند تمام جوابها را یکدست کنند و معماها و رمزها را آشکار نمایند.پس از آن،فرستاده خود را میفرستادند.این شیوه،رواج داشته است تا زمان سلطان عادل،یمینالدوله و الدین محمود،پسر سبکتگین که رحمت خدا بر او باد و بعد از محمود که سلجوقیان روی کار آمدند،آنها افرادی بیاباننشین بودند و از طریقه اجرای کارها و بزرگواری آثار شاهان خبر نداشتند.بیشتر آیینهای پادشاهی در زمان آنها کهنه شد و بسیاری از ضرورتهای پادشاهی محو گردید.یکی از آن چیزها دیوان برید(نامهرسانی)است که از بین رفت.بقیه چیزها را هم مانند این باید قیاس کرد.آمده است که سلطان محمود،یمینالدوله که رحمت خدا بر او باد،روزی فرستادهای را نزد بغراخان به ماوراءالنهر فرستاد و در نامهای که خطاب به او نوشته بود،این مطلب را بیان کرد:خداوند بلندمرتبه گفت:«همانا بزرگوارترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست».(حجرات:13)اهل حقیقت و نکتهدانان همه این امر را قبول دارند که منظور از«تقوا»دوری از جهل است؛
که هیچ نقصانی ارواح انسان را از نقصِ جهل بتر نیست و از نقص نادانی باز پستر نه و کلام ناآفریده گواهی همیدهد بر صحت این قَضیت و درستی این خبر: وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ .پس همیخواهیم که ائمه ولایت ماوراءالنهر و علمای زمین مشرق و افاضِلِ حضرت خاقان از ضروریات این قدر خبر دهند که:نبوت چیست؟ولایت چیست؟دین چیست؟اسلام چیست؟ایمان چیست؟احسان چیست؟تقوی چیست؟امر معروف چیست؟نهی منکر چیست؟صراط چیست؟میزان چیست؟رحم چیست؟شفقت چیست؟عدل چیست؟فضل چیست؟چون این نامه به حضرت بغراخان رسید و بر مضمون و مکنون او وُقوف یافت ائمه ماوراءالنهر را از دیار و بلاد بازخواند و در این معنی با ایشان مشورت کرد،و چند کس از کِبار و عِظامِ ائمه ماوراءالنهر قبول کردند که هر یک در این باب کتابی کنند و در اثنا سخن و متن کتاب،جواب آن کلمات درج کنند و بر این چهار ماه زمان خواستند و این مهلت به انواع مُضِرّ همیبود چه از همه قویتر اخراجات خزینه بود در اخراجات رسولان و پیکان و تعهد ائمه،تا محمد بن عبده الکاتب که دبیر بغراخان بود و در علم تَعَمُّقی و در فضل تَنَوُّقی داشت و در نظم و نثر،تبحّری و از فضلا و بلغای اسلام یکی او بود،گفت:من این سؤالات را در دو کلمه جواب کنم چنان که افاضلِ اسلام و اماثلِ مشرق چون ببینند در محلّ رضا و مقرّ پسند افتد.پس قلم برگرفت و در پایان مسائل بر طبق فتوی بنوشت که:قال رسولالله صلیالله علیه و سلّم:التعظیمُ لِامرِاللهِ و الشَّفَقَهِ علی خَلقِالله.همه ائمه ماوراءالنهر انگشت به دندان گرفتند و شگفتیها نمودند و گفتند:اینت جوابی کامل و اینت لفظی شامل!
زیرا هیچ عیبی برای روح انسان بدتر از عیب جهالت نیست و از عیب جهل بالاتر نیست.قرآن که کلام قدیم حق است،درستی این قضیه و خبر را تأیید میکند که میفرماید:«کسانی که به آنها دانشی ارزانی شده دارای درجاتی هستند».(مجادله:11)و ما میخواهیم پیشوایان دینی ماوراءالنهر و عالمان سرزمین مشرق و دانشمندان و بزرگان دربار خاقان،پاسخ این سؤالات اصلی و ضروری را بدهند که:منظور از نبوت چیست؟ولایت یعنی چه؟دین یعنی چه؟اسلام یعنی چه؟ایمان چیست؟احسان چیست؟تقوا و دینداری چیست؟امر معروف و نهی از منکر چیست؟صراط و میزان و رحم و شفقت و عدل و فضل چیست؟وقتی این نامه به دربار بغراخان رسید و از محتوا و اسرار آن با خبر شد،علمای دینی ماوراءالنهر را از اطراف و شهرها فراخواند و درباره نامه با آنها رایزنی کرد.چند نفر از بزرگان و بلندمرتبگان پذیرفتند هر کدامشان در پاسخ به این سؤالها کتابی بنویسند و در ضمن مطالب آن کتاب،جواب این سؤالها را بدهند.آنها برای نوشتن کتابها چهار ماه مهلت خواستند.این مدت زمان،از هر جهت زیانآور بود و از همه مهمتر،برداشتها از خزانه برای خرج و مخارج افراد بود؛مثل فرستادگان و نامهبرها و علمای دینی،تا اینکه دبیر بغراخان،محمد بن عبده الکاتب که در علم،ژرفنگری،و در فضل،تبحر و در شعر و نثر مهارت داشت و یکی از فاضلان و شیواسخنان اسلام بود،گفت:من جواب تمام این سؤالها را در دو کلمه میدهم؛به گونهای که وقتی دانشمندان مسلمان و بزرگان مشرق زمین آن را ببینند،در جایگاه رضایت و پذیرش قرار گیرد.قلم برداشت و در آخر سؤالات آنها همانند فتوا نوشت:«رسول پروردگار که درود خدا بر او باد،فرمود:بزرگ داشتن فرمان خداوند و مهربانی به آفریدگان خدا».تمام پیشوایان ماوراءالنهر از این پاسخ حیرتزده شدند و بسیار تعجب کردند و گفتند:چه جواب کامل و چه لفظ تمامی!
و خاقان،عظیم برافروخت که به دبیر کفایت شد و به ائمه حاجت نیفتاد و چون به غزنین رسید همه بپسندیدند.
پس از این مقدمات نتیجه آن همی آید که دبیر عاقل و فاضل،مِهینْ جمالی است از تجمل پادشاه و بِهینْ رفعتی است از تَرَفُّعِ پادشاهی.پس بدین حکایت،این مقالت را ختم کنیم،والسلام.
خاقان بسیار شاد شد که دبیری توانست پاسخ دهد و نیازی به ائمه نشد.وقتی این جواب به غزنین رسید،همه آن را پسندیدند.
با توجه به مطالبی که گفتیم،میتوان چنین نتیجه گرفت که نویسنده خردمند و دانشمند،بزرگترین آرایش از زیباییها وتجملات شاهانه و بهترین درجه از اسباب بزرگی پادشاهان است.ما با این حکایتی که بیان کردیم،این مقاله را تمام میکنیم،والسلام.
1.دبیر باید...«عرض مخدوم را در مقامات ترسل از مواضع نازل و مراسم خامل محفوظ دارد»یعنی چه؟
2.پنج شرط برای دبیر ذکر کنید.
3.پنج نفر از دبیران مشهور تاریخی و قدیمی را نام ببرید.
4.چرا نظامی عروضی معتقد است دبیر باید شعر هم از بر داشته باشد.
5.تسلط بر قرآن و حدیث چه تأثیری در صناعت دبیری دارد.
6.معنای این جمله چیست؟«آنها که او را بر این بعث همیکنند،ناقض این دولتند نه ناصح،و هادم این خاندانند نه خادم».
7.مُلَطَّفه چیست؟
8.جمله«ماکانَ صارَ کاِسمِهِ»یعنی چه؟
9.جمله«اَیهَا القاضِی بِقُم قَد عَزَلناکَ فَقُم»را ترجمه کرده آرایههایش را نیز مشخص کنید.
10.«قصه رفع کردن»به چه کاری گفته میشد؟
11.مقصود از این چیست؟«اَلخَراجُ خُراجٌ ادائُه دَوائُهُ».
12.این جمله را معنا کنید:«خانهای دید مُجَصَّص و مُنَقَّش،ایزارِ چینی زده».
13.سلطان سنجر که بود؟
14.چرا همه ائمه ماوراءالنهر در پاسخ سلطان محمود از جمله:«اَلتَّعظیمُ لِاَمرِاللهِ وَ الشَّفَقَهُ عَلی خَلقِ الله»انگشت حیرت به دندان گرفتند؟
-در مورد سیمجوریان(با استفاده از کتابی به همین نام)تحقیق کنید.
-شرایط دبیر را در این مقالت با باب سیونهم قابوسنامه مقایسه کنید.
-جنگ سپهسالار تاش با ماکان کاکوی را با جنگ آلتون تاش خوارزمشاه با علی تگین در تاریخ بیهقی مقایسه نمایید.
-قسمتهای مصنوع آغاز این مقالت را با مقدمه کلیله و دمنه از نظر کاربرد آرایههای ادبی تطبیق دهید.
-نثر حکایتهای مقالت اول را با نثر بیهقی بسنجید.
-دوران وزارت احمد حسن میمندی را در عصر محمود و مسعود غزنوی در چند صفحه تحلیل کنید.
-آل سلجوق را با استفاده از تاریخ بیهقی و راحةالصدور راوندی در چهار صفحه معرفی نمایید.
-شیوه حکومتی سلطان محمود را با استفاده از تاریخ بیهقی،چهارمقاله،حدیقه سنایی و منطق الطیر عطار تحلیل کنید.
در ماهیت علم شعر و صلاحیت شاعر
شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت،اِتِّساقِ مقدمات موهِمِه کند و التئامِ قیاساتِ مُنتَجِه.بر آن وجه که معنی خُرد را بزرگ گرداند و معنی بزرگ را خُرد؛و نیکو را در خلعت زشت بازنماید و زشت را در صورت نیکو جلوه کند؛و به ایهام،قوّتهای غضبانی و شهوانی را برانگیزد تا بدان ایهام،طِباع را انقباضی و انبساطی بود،و امورِ عِظام را در نظامِ عالَم سبب شود؛چنان که آوردهاند:
احمد بن عبدالله الخَجِستانی را پرسیدند که تو مردی خربنده بودی،به امیری خراسان چون افتادی؟گفت:به بادغیس در خجستان روزی دیوان حَنظَله بادغیسی همیخواندم،بدین دو بیت رسیدم:
مهتری گر به کام شیر در است شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عزّ و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رویاروی
مقاله دوم
در چگونگی شعر و ویژگیهای شاعر
شاعری،هنری است که شاعر بهوسیله آن میتواند مقدمات توهمآمیز و خیالی را به گونهای فراهم نماید و قیاسهای نتیجهدار را طوری به هم بپیوندد که بر اساس آن بتواند مضامین کوچک را بزرگ جلوه دهد و معنیهای بزرگ را کوچک؛یا چیز زیبایی را با ظاهری زشت نشان دهد،یا چیز زشتی را به صورت زیبا نمایش دهد و با توهم،نیروی خشم و شهوت مخاطب را برانگیزد،تا بتواند بهوسیله این توهم،باعث گرفتگی یا گشادگی درون افراد شود و موجب سر زدن کارهایی بزرگ در نظم جهان شود.چنانکه نقل شده است:
حکایت(1)
از احمدبنعبدالله الخجستانی پرسیدند شغل تو پیش از این،تیمار خرها بود،چگونه به مقام امیری خراسان رسیدی؟پاسخ داد:روزی در بادغیس در سرزمین خجستان،دیوان شعر حنظله بادغیسی را میخواندم که به این دو بیت رسیدم:
-اگر بزرگی در دهان شیر درنده هم باشد،خود را به خطر بینداز و آن را از دهان شیر بگیر.
-یا به بزرگی و ارزشمندی و مال و مقام میرسی یا مثل مردان در این رویارویی کشته میشوی.
داعیهای در باطن من پدید آمد که به هیچ وجه در آن حالت که اندر بودم،راضی نتوانستم بود.خران را بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت کردم و به خدمت علی بناللّیث شدم،برادر یعقوب بناللّیث و عمرو بناللّیث؛و بازِ دولت صفاریان در ذُروِه اوجِ علّیین پرواز همیکرد؛و علی برادر کهین بود و یعقوب و عمرو را بر او اقبالی تمام بود.و چون یعقوب از خراسان به غزنین شد از راه از راه جبال،علیبن اللیث مرا از رِباطِ سنگین بازگردانید و به خراسان به شِحنگی اقطاعات فرمود و من از آن لشکر سواری صد بر راه کرده بودم و سواری بیست از خود داشتم.و از اقطاعات علی بناللیث یکی کُروخِ هِری بود و دوم خوافِ نشابور.چون به کُروخ رسیدم فرمان عرضه کردم.آنچه به من رسید تفرقه لشکر کردم و به لشکر دادم،سوار من سیصد شد.چون به خواف رسیدم و فرمان عرضه کردم،خواجگان خواف تمکین نکردند و گفتند:ما را شحنهای باید با ده تن.رای من بر آن جمله قرار گرفت که دست از طاعت صفاریان بازداشتم و خواف را غارت کردم و به روستای بُشت بیرون شدم و به بیهق درآمدم.دو هزار سوار بر من جمع شد.بیامدم و نشابور بگرفتم،و کار بر من بالا گرفت و ترقی همیکرد تا جمله خراسان،خویشتن را مستخلص گردانیدم.اصل و سبب این دو بیت شعر بود.و سلّامی اندر تاریخ خویش همیآرد که کار احمد بن عبدالله به درجهای رسید که به نشابور یک شب سیصد هزار دینار و پانصد سر اسب و هزار تا جامه ببخشید.و امروز در تاریخ از مُلوکِ قاهره،یکی اوست.اصل آن دو بیت شعر بود،و در عرب و عجم امثال این بسیار است،اما بر این یکی اختصار کردیم.
پس پادشاه را از شاعرِ نیک چاره نیست که بقای اسم او را ترتیب کند
انگیزهای در وجود من پیدا شد که به هیچ وجه نمیتوانستم به موقعیتی که داشتم راضی شوم خرهایم را فروختم و به جایش اسب خریدم،از شهر و دیارم کوچ کردم و به خدمت علی پسر لیث،برادر یعقوب و عمرو رسیدم.در آن زمان عقاب دولت صفاریان در اوج بلندمرتبگی پرواز میکرد.علی،برادر کوچکتر بود و یعقوب و عمرو به او بسیار توجه میکردند.وقتی که یعقوب از خراسان از راه جبال به غزنین رفت،علی مرا از رِباط سنگین برگرداند و در خراسان به پاسبانی زمینها و املاک اقطاعیش منصوب کرد.من از میان لشکریانی که همراهم بودند،صد سوار با خود همراه کردم و بیست سوار هم خودم داشتم.از اقطاعات علی یکی کروخ در هرات بود و یکی هم خواف در نیشابور.وقتی وارد کروخ شدم،فرمان خود را به آنها نشان دادم و آنچه بابت پاسبانی به من دادند،بین لشکریان تقسیم کردم و به آنها دادم.بعد از آن سواران من به سیصد نفر رسیدند.وقتی به خواف رسیدم و فرمان خود را به آنها نشان دادم،بزرگان آنجا از من اطاعت نکردند و گفتند ما نیاز به شهربانی داریم که ده نفر سوار داشته باشد.تصمیم من بر آن عزم شد که دیگر از صفاریان اطاعت نکنم؛لذا خواف را غارت کردم و به روستای بُشت رفته،وارد بیهق شدم.دوهزار سوار همراه من شدند.بعد از آن نیشابور را گرفتم.کار من رونق پیدا کرد و پیشرفت نمود تا آنکه تمام خراسان را آزاد کردم و علت تمام این کارها همین دو بیت شعر بود.سلامی در کتاب تاریخ خویش نقل کرده است که سرانجام احمدبن عبدالله به درجهای رسید که یک شب در نیشابور سیصدهزار دینار و پانصد اسب و هزار قواره لباس بخشید و امروزه او یکی از پادشاهان چیره و زبردست تاریخ است و اساس پیشرفت او همان دو بیت شعر بود.در میان عرب و غیرعرب چنین داستانهایی زیاد است که فقط همین یکی را ذکر کردیم.
پس پادشاه از داشتن شاعر خوب ناگزیر است تا اسم شاه را ماندگار نماید
و ذکر او را در دواوین و دفاتر مُثبت گرداند؛زیرا که چون پادشاه به امری که ناگزیر است مأمور شود،از لشکر و گنج و خزینه او آثار نماند،و نام او به سبب شعر شاعران جاوید بماند.شریف مُجَلّدی گرگانی گوید:
از آن چندان نعیمِ این جهانی که ماند از آلساسان و آل سامان
ثنای رودکی ماندهست و مِدحت نوای باربُد ماندهست و دَستان
و اسامی ملوک عصر و سادات زمان به نظم رائع و شعر شائعِ این جماعت باقی است چنانکه اسامی آل سامان به:استاد ابوعبدالله جعفر بن محمد الرودکی و ابوالعباس الرَبَنجَنی و ابوالمَثَل البُخاری و ابواسحق جویباری و ابوالحسن اغجی و طَحاوی و خَبّازی نشابوری و ابوالحسن الکسائی.اما اسامی ملوک آل ناصرالدین باقی ماند به امثال:عنصری و عَسجَدی و فرّخی و بهرامی و زینتی و بُزُرجمِهر قاینی و مظفری و منشوری و منوچهری و مسعودی و قصّارِ امّی و ابوحنیفه اسکاف و راشدی و ابوالفرج رونی و مسعودِ سعدِ سلمان و محمدِ ناصر و شاه بورجا و احمد خَلَف و عثمان مختاری و مجدود السنایی.اما اسامی آل خاقان باقی ماند به:لؤلؤیی و کِلابی و نجیبی فَرغانی و عَمعَق بُخاری و رشیدی سمرقندی و نجّار ساغرجی و علی پانیذی و پسر دُرغوش و علی سپهری و جوهری و سُغدی و پسر تیشه و علی شطرنجی.اما اسامی آل بویه باقی ماند به:استاد منطقی و کیا غضائری و بُندار.اما اسامی آل سلجوق ماند به:فرخی گرگانی و لامِعی دهستانی و جعفر همدانی و دُرفیروز فخری و برهانی و امیرمعزّی و ابوالمعالی رازی و عمید کمالی و شهابی.اما اسامی ملوک طبرستان باقی ماند به:قمری گرگانی و رافعی نشابوری و کفایی گنجه
و یاد او را در دیوانها و دفترهای شعر ثبت کند؛زیرا وقتی پادشاه به مأموریت قطعی الهی(مرگ)برود،دیگر اثری از لشکریان و مال و ثروت او نمیماند.فقط نام و یاد او به سبب وصف شاعران از او جاویدان میشود.«شریف مجلدی گرگانی»میگوید:
-از میان تمام نعمتهای دنیا که از خاندان ساسانیان و سامانیان باقی مانده؛
-تنها چیزی که بر جای مانده است،وصفها و مدحهای رودکی است و ساز و آواز و موسیقی باربد.
نام شاهان روزگار و بزرگان عهد به سبب نظم رسا و شعر فراگیر شاعران باقی است.همانگونه که شاهان سامانی بهوسیله شعر افرادی مثل استاد رودکی،ربنجنی،ابوالمثل بخاری،ابواسحاق جویباری،ابوالحسن اغجی،طحاوی،خبّازی،نیشابوری و ابوالحسن کسایی برجای مانده است و نیز نام شاهان خاندان سبکتگین غزنوی به سبب شعر شاعرانی چون عنصری،عسجدی،فرخی،بهرامی،زینتی،بزرگمهر قاینی،مظفری،منشوری،منوچهری،مسعودی،قصّارِ امّی،ابوحنیفه اسکاف،راشدی،ابوالفرج رونی،مسعودِ سعدِ سلمان،محمدِ ناصر،شاه بورجا،احمد خلف،عثمان مختاری و سنایی جاویدان است.و نام شاهان آل خاقان باقی است به سبب وصفهای لؤلؤیی،کلابی،نجیبی فرغانی،عمعق بخاری،رشیدی سمرقندی،نجار ساغرجی،علی پانیذی،پسر دُرگوش،علی سپهری،جوهری،سُغدی،پسر تیشه و علی شطرنجی باقی و جاودان مانده است.و نام شاهان آل بویه برجای مانده است به سبب وصف شاعرانی چون استاد منطقی،کیا غضائری و بُندار.و نام و آوازه سلجوقیان با وصف فرخی گرگانی،لامعی دهستانی،جعفر همدانی،دُرفیروز فخری،برهانی،امیرمعزّی،ابوالمعالی رازی،عمید کمالی و شهابی باقی است.نام و آوازه شاهان طبرستان با توصیف قمری گرگانی،رافعی نیشابوری،کفایی گنجهای،
و کوسه فالی و پور کله.و اسامی ملوک غور آلشنسب-خَلَّدَاللهُ مُلکَهُم-باقی ماند به:ابوالقاسم رفیعی و ابوبکر جوهری و کمترین بندگان نظامی عروضی و علی صوفی.و دواوین این جماعت ناطق است به کمال و جمال و آلت و عُدّت و عدل و بذل و اصل و فضل و رای و تدبیر،و تأیید و تأثیر این پادشاهان ماضیه و این مِهتران خالیه نَوَّرَاللهُ مَضاجِعَهُم و وَسّعَ علیهم مَواضِعَهُم.بسا مهتران که نعمت پادشاهان خوردند و بخششهای گران کردند و بر این شعرای مُفلق سپردند که امروز از ایشان آثار نیست و از خدم و حشم ایشان دیار نه.و بسا کوشکهای مُنقّش و باغهای دلکش که بنا کردند و بیاراستند که امروز با زمین هموار گشته است و با مَفازات و اودِیه برابر شده(مصنّف گوید):
بسا کاخا که محمودش بنا کرد که از رفعت همی با مه مِرا کرد
نبینی زان همه یک خشت بر پای مدیح عنصری مانده است بر جای
و خداوند عالم،علاءالدنیا و الدین،ابوعلی الحسین بن الحسین اختیار امیرالمؤمنین که زندگانیش دراز باد و چتر دولتش منصور،به کینخواستنِ آن دو ملک شهریار شهید و ملک حمید به غزنین رفت و سلطان بهرامشاه از پیش او برفت.بر دردِ آن دو شهید که استخفافها کرده بودند و گزافها گفته،شهر غزنین را غارت فرمود و عمارات محمودی و مسعودی و ابراهیمی خراب کرد و مدایح ایشان به زر همیخرید
کوسهفالی و پورکله ماندگار شده است.نام شاهان غور آل شنسب-خداوند پادشاهی آنان را جاوید گرداند-با وصف کسانی چون ابوالقاسم رفیعی،ابوبکر جوهری و من که جزء کمترین بندگانم،نظامی عروضی و علی صوفی جاودان گشته است.دیوانهای این شاعران گویای کمال،زیبایی،ساز و برگ،عدالت،بخشش،اصالت،برتری،اندیشه،چارهگری،تأیید و تأثیر شاهانِ گذشته و بزرگانِ درگذشته است که خداوند خوابگاههای(قبرها)آنان را روشن کند و جایشان را گسترده گرداند.چه بسیار بزرگانی که از نعمت شاهان بهرهمند شدند و آنها نیز به دیگران بخشیدند و به این شاعران شیرین سخن هم بخشش کردند،ولی امروز از خود آنان اثری نیست و از خدمتکاران و اطرافیانشان کسی زنده نیست.چه بسیار کاخهای پر نقش و نگار و باغهای دلآرا که ساختند و آنها را آراستند،ولی امروز با خاک یکسان گشته و آن کاخها با بیابانها و صحراها یکی شده است.نویسنده میگوید:
-چه بسیار کاخهایی که سلطان محمود آنها را ساخت که در بلندی و عظمت با ماه پهلو میزد.
-از آن کاخها حتی یک خشت هم باقی نمانده است؛در حالی که مدایح عنصری مانده است.
پادشاه جهان،مایه برتری دنیا و دین،ابوعلیحسین پسر حسین برگزیده امیرالمومنین که زندگانیش طولانی باشد و سایهبان دولتش همیشه برپا،برای خونخواهی آن دو پادشاه،سلطان شهید و ملک حمید،به غزنین حمله کرد.سلطان بهرامشاه از مقابل او گریخت.به انتقام آن دو شهید به خاطر آنکه آنها را کوچک شمرده بودند و حرفهای بیهودهای زده بودند،شهر غزنین را غارت کرد و کاخهای محمود و مسعود و ابراهیم را خراب نمود و مدایحی را که برای آنان سروده بودند،با طلا خرید
و در خزینه همینهاد.کس را زهره آن نبود که در آن لشکر یا در آن شهر ایشان را سلطان خواند و پادشاه خود از شاهنامه برمیخواند آنچه ابوالقاسم فردوسی گفته بود:
چوکودک لب از شیر مادر بشست ز گهواره محمود گوید نخست
به تن زنده پیل و به جان جبرئیل به کف ابر بهمن به دل رود نیل
جهاندار،محمود،شاه بزرگ به آبشخور آرد همی میش و گرگ
همه خداوندان خرد دانند که اینجا حشمت محمود نمانده بود،حرمت فردوسی بود و نظم او،و اگر سلطان محمود دانسته بودی همانا که آن آزادمرد را محروم و مأیوس نگذاشتی.
اما شاعر باید که سَلیمُالفِطرِه،عظیمُالفِکرِه،صحیحالطبع،جَیدُالرَّویه،دقیقالنظر باشد.در انواع علوم متنوع باشد و در اطراف رسوم مُستَطرِف،زیرا چنانکه شعر در هر علمی به کار همیشود،هر علمی در شعر به کار همیشود.و شاعر باید که در مجلس محاورت،خوشگوی بود و در مجلسِ معاشرت،خوشروی.و باید که شعر او بدان درجه رسیده باشد که در صحیفه روزگار مسطور باشد و بر السنه احرار،مَقروء.بر سفائن بنویسند و در مدائن بخوانند که حَظِّ اوفَر و قِسمِ افضل از شعر بقای اسم است و تا مسطور و مَقروء نباشد این معنی به حاصل نیاید؛
و جمع کرده در خزانه گذاشت.کسی جرأت نداشت در آن لشکر یا در شهر غزنین این سه تن را(محمود،مسعود و ابراهیم)با عنوان سلطان خطاب کند.خود پادشاه از روی شاهنامه اشعاری را که فردوسی سروده بود،میخواند:
-وقتی کودک از شیر مادر گرفته شود،نخستین کلمهای که در گهواره بر زبان میآورد نام محمود است.
-محمود کسی است که هیکلش مانند فیل(بزرگ)و روحش مانند جبرئیل(پاک)است.دستش همچون ابر در ماه بهمن(بخشنده)و دلش همچون رود نیل(وسیع)است.
-صاحب جهان،محمود،پادشاه بزرگ،(با عدالت)گرگ و میش را در یک آبشخور جمع میکند.
همه خردمندان میدانند که در اینجا برای محمود حشمت و احترامی باقی نمانده بود،فقط احترام فردوسی و شعر او مانده بود.اگر سلطان محمود این را میدانست،آن آزادمرد را محروم و مأیوس رها نمیکرد.
فصل-در بیان صفات شاعران و بیان ویژگیهای شعر آنها
شاعر باید پاکسرشت،بلنداندیشه،خوشقریحه،خوشفکر و باریکبین باشد.باید انواع دانشها را بداند و از آداب و رسوم مختلف بهرهمند باشد؛زیرا همانطور که شعر در علوم مختلف به کار میرود،علوم دیگر نیز در شعر باید به کار میرود.شاعر باید در مجلس گفتوگو،خوشسخن باشد و در محفل دوستان خوشچهره و خوشاخلاق.شعر او باید در حدی باشد که در کتاب زمانه ثبت شود و بر سر زبان همه آزادگان جاری باشد.آن شعر را در جُنگها بنویسند و در شهرها بخوانند؛زیرا بیشترین بهره و بهترین نصیب از شعر،جاودان ماندن اسم افراد در آن است.تا وقتی که شعر را در جایی ننویسند و نخوانند،این نتیجه از شعر به دست نمیآید.
و چون شعر بدین درجه نباشد تأثیر او را اثر نبود و پیش از خداوند خود بمیرد،و چون او را در بقای خویش اثری نیست،در بقای اسم دیگری چه اثر باشد؟اما شاعر بدین درجه نرسد الّا که در عُنفُوانِ شباب و در روزگار جوانی بیستهزار بیت از اشعار متقدمان یاد گیرد،و دههزار کلمه از آثار متأخران پیش چشم کند،و پیوسته دواوین استادان همی خواند و یاد همیگیرد که درآمد و بیرونشدِ ایشان از مضایق و دقایقِ سخن بر چه وجه بوده است،تا طُرُق و انواع شعر در طبع او مُرتَسِم شود و عیب و هنر شعر بر صحیفه خرد او منقّش گردد،تا سخنش روی در ترقی دارد و طبعش به جانب عُلوّ میل کند،هر که را طبع در نظم شعر راسخ شد و سخنش هموار گشت،روی به علم شعر آرد و عروض بخواند،و گِردِ تصانیف استاد ابوالحسن السرخسی البهرامی گردد؛چون غایةُالعَروضین و کَنزُ القافیه و نقد معانی و نقد الفاظ و سَرَقات و تراجِم.و انواع این علوم بخواند برِ استادی که آن داند،تا نام استادی را سزاوار شود،و اسم او در صحیفه روزگار پدید آید،چنانکه اسامی دیگر استادان که نامهای ایشان یاد کردیم،تا آنچه از مخدوم و ممدوح بستاند حق آن بتواند گزارد در بقای اسم.و اما بر پادشاه واجب است که چنین شاعر را تربیت کند تا در خدمت او پدیدار آید و نام او از مِدحَت او هویدا شود.اما اگر از این درجه کم باشد،نشاید بدو سیم ضائع کردن و به شعر او التفات نمودن،خاصه که پیر بود.و درین باب تفحص کردهام،در کل عالم از شاعرِ پیر بدتر نیافتهام،و هیچ سیم ضایعتر از آن نیست که به وی دهند.ناجوانمردی که به پنجاه سال ندانسته باشد که آنچه من همیگویم بد است،کی بخواهد دانستن؟
اگر شعری این شرایط را نداشته باشد،تأثیرگذار نیست و آن شعر ممکن است زودتر از شاعرش از بین برود.پس وقتی شعری خودش ماندگار نشود،نمیتواند باعث ماندگاری فرد دیگری گردد.هیچ شاعری نمیتواند به این مقام برسد،مگر آنکه در اول دوران جوانی بتواند بیستهزار بیت از شاعران گذشته را یاد بگیرد(حفظ کند)و دههزار کلمه نیز از شاعران نزدیک به زمان خویش را مرور کند.باید همیشه دیوانهای شاعران بزرگ را بخواند تا بتواند از آنها یاد بگیرد که ورود و خروج آنها از تنگناها و نکتههای ظریف چگونه بوده است تا روشها و انواع شعر و عیبها و حُسنهای آن در دفتر عقل او ثبت گردد و شعر و سخن او پیشرفت نماید و قریحه شاعریش رشد کند.هر کسی که قریحهاش در شعر استوار،و سخنش روان شد،باید به آموختن علم شعر روی بیاورد و با عروض نیز آشنا شود.تصنیفهای استاد ابوالحسن سرخسی بهرامی را مطالعه کند؛کتابهایی مثل غایة العروضین،کنزالقافیه،نقد معانی،نقد الفاظ،و سرقتهای شعری و شرح احوال شاعران.تمام این علوم را نزد استادی که آنها را میداند،فراگیرد تا او نیز سزاوار عنوان«استاد»شود و نامش در دفتر زمانه جاودان بماند؛مثل استادهای دیگری که نامشان را آوردیم تا بتواند آنچه از ممدوح و ولینعمت به عنوان صله میگیرد،حق آن را ادا کند در جاودانهسازی نامشان.بر پادشاه نیز واجب است چنین شاعرانی را پرورش دهد تا به او خدمت کنند و نام و آوازهاش در مدایح این شاعران آشکار شود.اگر شاعری فاقد این صفات باشد،شایسته نیست خرج او کند و به شعرش توجه نماید؛مخصوصا اگر پیر هم باشد.من در این باره جستوجو کردهام،در کل جهان شاعری بدتر از شاعران پیر ندیدهام و هیچ پولی بیفایدهتر از پولی نیست که به آنان میدهند.نامردی که در مدت پنجاه سال نتوانسته بفهمد که آنچه میگوید بد است،کی میخواهد بفهمد؟
اما اگر جوانی بود که طبع راست دارد،اگرچه شعرش نیک نباشد،امید بود که نیک شود و در شریعتِ آزادگی،تربیت او واجب باشد و تعهد او فریضه و تفقد او لازم.اما در خدمت پادشاه هیچ بهتر از بدیهه گفتن نیست که به بدیهه طبع پادشاه خرم شود،و مجلسها برافروزد،و شاعر به مقصود رسد؛و آن اقبال که رودکی در آل سامان دید به بدیهه گفتن و زود شعری،کس ندیده است.
چنین آوردهاند که نصربناحمد که واسطه عقد آل سامان بود،و اوج دولت آن خاندان ایام مُلک او بود،و اسباب تَمَنُّع و علل تَرفُّع در غایت ساختگی بود،خزائن آراسته،و لشکر جرّار،و بندگان فرمانبردار.زمستان به دارُالمُلک بخارا مُقام کردی و تابستان به سمرقند رفتی یا به شهری از شهرهای خراسان.مگر یک سال نوبت هِری بود.به فصل بهار به بادغیس بود،که بادغیس خرمترین چراخوارهای خراسان و عراق است.قریب هزار ناو هست پر آب و علف،که هر یکی لشکری را تمام باشد.چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش بازرسیدند و شایسته میدان و حرب شدند،نصربناحمد روی به هری نهاد و به درِ شهر،به مَرغ سپید فرود آمد و لشکرگاه بزد،و بهارگاه بود.شمال روان شد،و میوههای مالن و کُروخ دررسید که امثال آن در بسیار جایها به دست نشود،و اگر شود بدان ارزانی نباشد.آنجا لشکر برآسود،و هوا خوش بود و باد سرد،و نان فراخ،و میوههای بسیار،و مَشمومات فراوان.
ولی اگر شاعر جوانی باشد با قریحه،حتی اگر شعرش هم خوب نباشد،میتوان امید داشت که بهتر شود و در آیین آزادمردی پرورش او واجب و تعهد داشتن نسبت به او و دلجویی از او لازم است.اما در حضور شاه هیچ شعری بهتر از بدیههسرایی نیست؛زیرا شاه با شنیدن اشعار بدیهه شاد میگردد.بدیهه باعث گرمی مجالس میشود و شاعر نیز به هدف خود میرسد.خوشبختیی که رودکی به خاطر بدیههگویی از آل سامان دید،هیچ شاعر دیگری ندید.
حکایت(2)
نقل شده است که«نصر بن احمد»بزرگترین پادشاه سلسله سامانیان بود.دوران پادشاهی او،اوج عظمت سامانیان بود و در زمان او اسباب و وسایل قدرت و پیشرفت در نهایت آمادگی بود.خزینههای دولت آراسته و پر،لشکریان بسیار زیاد و مردم همه مطیع شاه بودند.نصر،زمستان در پایتخت،که بخارا بود میماند و تابستان به سمرقند یا یکی از شهرهای خراسان میرفت.اتفاقا یک سال نوبت آن بود که در هرات بمانند.فصل بهار در بادغیس بود و بادغیس یکی از سرسبزترین چراگاههای خراسان و عراق است.حدود هزار جوی پر آب و علف در آنجا وجود دارد که هر کدام از آنها برای یک لشکر کافی است.وقتی چهارپایان در فصل بهار خوب چریدند و قوت و توانایی خویش را بازیافتند و آماده شرکت در میدان جنگ شدند،نصربن احمد تصمیم گرفت که به هرات برود و نزدیک شهر در مرغ سپید،نزول کرد و لشکرگاه زد.فصل بهار بود و باد خنک شمال میوزید.میوههای مالن و کروخ رسیده بود.میوههایی که مانند آن در خیلی از جاها به دست نمیآید،و اگر هم به دست آید،به این فراوانی نیست.در این مکان،لشکریان استراحت کردند.هوا خوب بود و باد خنک میوزید و خوراک زیاد و میوه و بوییدنیها هم فراوان بود.
و لشکری از بهار و تابستان برخورداری تمام یافتند از عمر خویش؛و چون مهرگان درآمد و عَصیر دررسید و شاهِ سفَرَم و حَماحِم و اقحوان در دَم شد،و انصاف از نعیم جوانی بستدند و داد از عنفوان شباب بدادند.مهرگان دیر درکشید و سرما قوّت نکرد،و انگور در غایت شیرینی رسید.و در سوادِ هِری صد و بیست لون انگور یافته شود هر یک از دیگری لطیفتر و لذیذتر،و از آن دو نوع است که در هیچ ناحیتِ رُبع مسکون یافته نشود:یکی پرنیان و دوم کلنجری تُنک پوستِ خُرد تَکِسِ بسیار آب،گویی که در او اجزای ارضی نیست.از کَلَنجَری خوشهای پنج من و هر دانهای پنج درمسنگ بیاید.سیاه چون قیر و شیرین چون شکر،و ازش بسیار بتوان خورد به سبب مائیتی که در اوست،و انواع میوههای دیگر همه خیار.چون امیر نصر بن احمد،مهرگان و ثمرات او بدید،عظیمش خوش آمد.نرگس رسیدن گرفت،کشمش بیفکندند در مالن و مُنقّی برگرفتند،و آونگ ببستند،و گنجینهها پر کردند.امیر با آن لشکر بدان دو پاره دِیه درآمد که او را غوره و درواز خوانند.سراهایی دیدند هر یکی چون بهشت اعلی،و هر یکی را باغی و بُستانی در پیش بر مَهَبِّ شمال نهاده.زمستان آنجا مُقام کردند و از جانب سَجِستان نارنج آوردن گرفتند،و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت.زمستانی گذاشتند در غایت خوشی.چون بهار درآمد اسبان به بادغیس فرستادند،و لشکرگاه به مالن به میان دو جوی بردند،و چون تابستان درآمد میوهها دررسید،امیر نصربناحمد گفت:«تابستان کجا رویم؟که از این خوشتر مقامگاه نباشد،مهرگان برویم».و چون مهرگان درآمد،گفت:«مهرگانِ هِری بخوریم و برویم».
لشکریان در طول بهار و تابستان از عمر خویش نهایت استفاده را کردند.وقتی ماه مهر رسید و موقع شراب شد،انواع ریحان و پونه و بابونه،بویا شد.همگی،حق دوران جوانی را ادا کرده بیشترین استفاده را از آن کردند.فصل پاییز طولانی شد و سرما شدت نیافت.انگورها در نهایت شیرینی رسید.در نواحی اطراف هرات صد و بیست نوع انگور به دست میآید که هر کدام از دیگری بهتر و لذتبخشتر بود و دو نوع از آن در هیچ جای دیگر کره خاکی نمیروید:یکی انگور پرنیان و دیگری کلنجری پوست نازکِ ریزهسته پر آب؛گویی در آن انگور،اجزای زمینی و خاکی بهکار نرفته.از این نوع انگور کلنجری هر خوشهای حدود پنج من میشود و هر دانه انگور آن نزدیک پنج درمسنگ است.مانند قیر سیاه و همچون شکر شیرین است و به خاطر آبدار بودنش بسیار میتوان از آن خورد و میوههای دیگر همه برگزیده و خوب.وقتی امیر نصربن احمد،ماه مهر و میوههای آنجا را دید،بسیار خوشش آمد.نرگس هم شروع به شکفتن کرد.در ناحیه مالِن،کشمش و مویز درست کرده و آویزها را بسته بودند و تمام خزینههایشان را پر نمودند.امیر نصر هم همراه با لشکریان خود در دو روستا به نام غوره و درواز فرود آمدند که خانههایی مانند بهشت برین داشت و در جلوی خانهها،باغ و بستانی بود که در مسیر وزش باد شمال قرار داشت.فصل زمستان را آنجا ماندند و از طرف سیستان شروع به آوردن نارنج کردند و از مازندران ترنج آوردند.باری،فصل زمستان را با خوشی بسیار پشت سر گذاشتند.وقتی فصل بهار رسید،اسبهای خود را به منطقه بادغیس فرستادند و لشکرگاه را به منطقه مالِن،میان دو جوی آب زدند.وقتی تابستان شد،میوههای درختان نیز رسید.امیرنصربن احمد گفت:«تابستان کجا برویم که هیچ جا بهتر از اینجا نیست.ابتدای پاییز میرویم».وقتی ماه مهر رسید گفت:«این ماه مهر را در هرات میمانیم و از نعمات آن میخوریم بعد میرویم».
و همچنین فصلی به فصل همی انداخت تا چهار سال بر این برآمد؛زیرا که صمیمِ دولت سامانیان بود و جهان،آباد و ملک بیخصم،و لشکر فرمانبردار،و روزگار مساعد،و بخت موافق.با این همه ملول گشتند،و آرزوی خانمان برخاست.پادشاه را ساکن دیدند،هوای هری در سر او و عشقِ هری در دل او.در اثنای سخن،هری را به بهشت عدن مانند کردی،بلکه بر بهشت ترجیح نهادی،و از بهارِ چین زیادت آوردی.دانستند که سرِ آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد.پس سران لشکر و مهتران مُلک به نزدیک استاد ابوعبدالله الرودکی رفتند-و از ندمای پادشاه هیچ کس محتشمتر و مقبولالقولتر از او نبود-گفتند:«پنجهزار دینار تو را خدمت کنیم،اگر صنعتی بکنی که پادشاه از این خاک حرکت کند،که دلهای ما آرزوی فرزند همیبرد،و جان ما از اشتیاق بخارا همیبرآید».رودکی قبول کرد که نبضِ امیر بگرفته بود و مِزاج او بشناخته.دانست که به نثر با او درنگیرد،روی به نظم آورد،و قصیدهای بگفت،و به وقتی که امیر صَبوح کرده بود،
درآمد و به جای خویش بنشست،و چون مطربان فروداشتند،او چنگ برگرفت و در پرده عشاق این قصیده آغاز کرد:
بوی جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی
پس فروتر شود و گوید:
ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی
به همین صورت فصلها را پشت سر میگذاشت تا اینکه چهار سال گذشت؛زیرا میانه و برگزیده زمان حکومت سامانیان بود و جهان آباد و بدون دشمن و لشکریان مطیع و ایام مساعد و سعادت و بخت همراه.با این وجود،خسته شده بودند و آرزوی بازگشت به وطن را داشتند؛اما دیدند شاه قصد اقامت دارد.دوستداری هرات در سرش و عشق هرات در دلش جا گرفته بود.در میان صحبت،هرات را به بهشت جاویدان تشبیه میکرد.حتی آن را از بهشت هم بالاتر میدانست و آن را از بتخانههای چین نیز رنگارنگتر میانگاشت.بزرگان دربار فهمیدند که امیر قصد دارد این تابستان را نیز آنجا بماند.در این هنگام فرماندهان لشکر و سران مملکت نزد ابوعبدالله رودکی رفتند؛زیرا از ندیمان و نزدیکان به شاه هیچکس به اندازه او محترم و با نفود نبود.گفتند:«پنج هزار دینار به تو میدهیم که هنری به کار ببری تا شاه از این سرزمین حرکت کند؛زیرا ما آرزوی دیدن فرزندانمان را داریم و از شدت شوق برای دیدن بخارا،داریم جان میدهیم».رودکی پذیرفت؛زیرا نبض امیر در دستش بود و طبع او را خوب میشناخت.فهمید که سخن عادی و نثر نمیتواند تأثیرگذار باشد،پس رو به شعر آورد و قصیدهای سرود.صبح وقتی که امیر شراب صبحگاهی خورده بود،وارد شد و در جای خود نشست.وقتی نوازندگان دست کشیدند،رودکی چنگ را برداشت و در پرده موسیقی«عشاق»شروع به(نواختن و)خواندن این قصیده کرد:
-بوی جویبار سرزمین مولیان و بوی دوستان مهربان آن سرزمین میآید.
سپس ادامه داد تا به اینجا رسید:
-ریگزار سرزمین آموی و سختیهای سر راه،در زیر پای من مثل حریر نرم است.
-آب رود جیحون به خاطر شادی دیدار روی دوست(امیر)تا کمر اسبها بالا میآید(تا به پای امیر بوسه بزند).
ای بخارا!شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی
میر ماهست و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی
چون رودکی بدین بیت رسید،امیر چنان مُنفَعل گشت که از تخت فرود آمد،و بیموزه پای در رکاب خِنگِ نوبتی آورد،و روی به بخارا نهاد،چنانکه رانین و موزه تا دو فرسنگ در پی امیر بردند به برونه،و آنجا در پای کرد،و عنان تا بخارا هیچ باز نگرفت،و رودکی آن پنج هزار دینار،مضاعف از لشکر بستد.و شنیدم به سمرقند به سنه اربع و خمس مائه از دهقان ابورجا احمد بن عبدالصمد العابدی که گفت:«جدّ من ابورجا حکایت کرد که چون در این نوبت رودکی به سمرقند رسید،چهارصد شتر زیر بنه او بود».و الحق آن بزرگ بدین تجمل ارزانی بود،که هنوز این قصیده را کس جواب نگفته است،که مجال آن ندیدهاند که از این مضایق آزاد توانند بیرون آمد،و از عَذبگویان و لطیفطبعانِ عجم یکی امیرالشعرا معزّی بود که شعر او در طلاوت و طراوت به غایت است و در روانی و عذوبت به نهایت،زینالملک ابوسعد هندو بن محمد بن هندو الاصفهانی از وی درخواست کرد که«آن قصیده را جواب گوی!»گفت:«نتوانم».اِلحاح کرد.چند بیت بگفت که یک بیت از آن بیتها این است:
رستم از مازندران آید همی زَینِ مُلک از اصفهان آید همی
همه خردمندان دانند که میان این سخن و آن سخن چه تفاوت است؟!و که تواند گفتن بدین عذبی که او در مدح همیگوید در این قصیده:
-ای سرزمین بخارا شادباش و عمر طولانی نصیب تو باد که امیر با شادمانی سوی تو میآید.
-امیر مثل ماه و شهر بخارا مثل آسمان است.اکنون ماه به سوی آسمان برمیگردد.
-امیر مثل سرو و بخارا مثل بوستان است.اکنون سرو به سوی بوستان میآید.
وقتی رودکی به این بیت رسید،امیر چنان تحت تأثیر قرار گرفت که از تخت پایین آمد و بدون چکمه سوار اسب سفید و آماده شد و به طرف بخارا حرکت کرد.چنانکه رانپوش و چکمه او را تا دو فرسنگ پشت سر او بردند،تا منطقه برونه و آنجا آنها را پوشید و تا شهر بخارا یکسره اسب راند.رودکی هم دو برابر پنجهزار دینار از لشکریان پاداش گرفت.در سمرقند در سال پانصد و چهار از دهقانی به نام«ابورجا احمد بن عبدالصمد العابدی»شنیدم که گفت:«جدّم ابورجا نقل کرد که وقتی در این زمان،رودکی وارد سمرقند شد،چهارصد شتر اسباب سفر او را حمل میکردند».به راستی آن شاعر بزرگ،سزاوار این همه مال و دارایی بود و هنوز هم کسی نتوانسته نظیر این قصیده را بگوید؛زیرا نمیتوانند از این تنگناهای شعر راحت عبور کنند.امیرالشعرا معزی یکی از شیرینسخنان و خوشطبعان فارسیگو بود که شعرش در نهایت خوبی و شادابی و بسیار روان و زیباست.زینالملک ابوسعد هندوبن محمد بن هندو الاصفهانی،از معزی خواست که همانند قصیده رودکی را بسراید.او گفت:من نمیتوانم.زینالملک اصرار کرد و معزی چند بیت گفت که یکی از آن ابیات این است:
-رستم از مازندران میآید و کسی که باعث زینت پادشاهی است،از اصفهان.
تمام انسانهای عاقل میدانند که بین این شعر و سروده رودکی چقدر تفاوت است و چه کسی میتواند به این زیبایی که او در این قصیده مدح گفته،مدح بگوید:
آفرین و مدح سود آید همی گر به گنج اندر،زیان آید همی
و اندر این بیت از محاسن،هفت صنعت است:اول مُطابق،دوم متضاد،سوم مُرَدّف،چهارم بیانِ مُساوات،پنجم عَذوبَت،ششم فصاحت،هفتم جَزالت.و هر استادی که او را در علم شعر تبحّری است چون اندکی تفکر کند،داند که من در این مُصیبم،والسلام.
عشقی که سلطان یمینالدوله محمود را بر ایازِ تُرک بوده است،معروف است و مشهور.آوردهاند که سخت نیکوصورت نبود،لیکن سبزچهرهای شیرین بوده است؛متناسب اعضا و خوش حرکات،و خردمند و آهسته،و آداب مخلوق پرستی او را عظیم دست داده بوده است،و در آن باره از نادرات زمانه خویش بوده است.و این همه اوصاف آن است که عشق را بعث کند،و دوستی را برقرار دارد.و سلطان یمینالدوله مردی دیندار و مُتّقی بود،و با عشق ایاز بسیار کشتی گرفتی،تا از شارعِ شرع و منهاجِ حُریت قدمی عدول نکرد.شبی در مجلس عشرت-بعد از آن که شراب در او اثر کرده بود و عشق در او عمل نموده-به زلف ایاز نگریست،عنبری دید بر روی ماه،غلتان،و سنبلی دید بر چهره آفتاب،پیچان،حلقه حلقه چون زره،بند بند چون زنجیر،در هر حلقهای هزار دل،در هر بندی صد هزار جان.عشق عنانِ خویشتنداری از دستِ صبرِ او بِرُبود و عاشقوار در خود کشید.مُحتسبِ آمَنّا و صَدَّقنا سر از گریبان شرع برآورد
-ستایش و مدح پادشاهان برای ما شاعران سود دارد،اگرچه باعث زیان به خزانه شما میشود.
در این یک بیت،هفت آرایه ادبی به کار رفته است:مطابقه،تضاد،مُردّف،بیان مساوات،عذوبت،فصاحت و جَزالت.هر استادی که در زمینه علم شعر مهارت داشته باشد،اگر کمی اندیشه کند،خواهد فهمید که سخن من عین حقیقت است،والسلام.
حکایت(3)
عشقی که سلطان یمینالدوله محمود به ایاز،غلام ترک داشت،معروف و مشهور است.نقل شده است که ایاز،چندان زیبا نبود،اما سبزه و دلنشین بود.با اندامی متناسب و شیرینحرکات،باهوش و با وقار بود و اصول خدمت در حد پرستش انسانها را کاملا میدانست و در این زمینه از نادرههای عصر خود بود.تمام این صفتها باعث میشود که عشق افراد را برانگیزد و محبت را برقرار نماید.سلطان یمینالدوله مردی متدین و پرهیزکار بود و با عشق ایاز بسیار مبارزه میکرد تا از جاده شریعت و راه روشن آزادگی،قدمی فراتر نگذارد.یک شب در مجلس عیش،بعد از آن که شراب او را مست کرد و عشق در او تأثیر نمود،نگاهی به موی ایاز انداخت.گویی موی او چون عنبری بود که بر صورت همچو ماهش بغلتد و چون سنبلی بود که بر چهره خورشیدمانندش بپیچد.حلقهوار مثل زره و بند بند مثل زنجیری بود که در هر حلقه از آن هزار دل اسیر و در هر بند آن هزار جان گرفتار باشد.عشق،افسار خویشتنداری را از دست صبور او ربود و شیفتهوار ایاز را در آغوش کشید.عبارت«ایمان آوردیم و تصدیق کردیم»همچون متصدی امر به معروف و نهی از منکر سر از گریبان شرع بیرون کشید
و در برابر سلطان یمینالدوله بایستاد و گفت:«هان محمود!عشق را با فسق میامیز،و حق را با باطل ممزوج مکن،که بدین زَلّت،ولایت عشق بر تو بشورد،و چون پدر خویش از بهشت عشق بیوفتی و به عنای دنیای فسق درمانی».سَمعِ اقبالش در غایت شنوایی بود،این قضیت مسموع افتاد.ترسید که سپاهِ صبرِ او با لشکر زلفین ایاز برنیاید،کارد برکشید و به دست ایاز داد که«بگیر و زلفین خویش را ببر!»ایاز خدمت کرد و کارد از دست او بستد،و گفت:«از کجا ببرم؟»گفت:از«نیمه».ایاز زلف دو تو کرد و تقدیر بگرفت و فرمان به جای آورد،و هر دو سر زلف خویش را پیش محمود نهاد.گویند آن فرمانبرداری عشق را سبب دیگر شد.محمود زر و جواهر خواست و افزون از رسم معهود و عادت،ایاز را بخشش کرد،و از غایت مستی در خواب رفت.و چون نسیم سحرگاهی بر او وزید بر تخت پادشاهی از خواب درآمد؛آنچه کرده بود یادش آمد؛ایاز را بخواند،و آن زلفینِ بریده بدید.سپاهِ پشیمانی بر دل او تاختن آورد،و خُمارِ عَربده بر دِماغِ او مستولی گشت.میخفت و میخاست،و از مقرّبان و مرتّبان کس را زهره آن نبود که پرسیدی که سبب چیست؟تا آخر کار حاجب علی قریب که حاجبِ بزرگِ او بود روی به عنصری کرد و گفت:«پیش سلطان درشو،و خویشتن را بدو نمای،و طریقی بکن که سلطان خوش طبع گردد».عنصری فرمان حاجب بزرگ به جای آورد و در پیش سلطان شد،و خدمت کرد.سلطان یمینالدوله سر برآورد و گفت:«ای عنصری!این ساعت از تو میاندیشیدم،میبینی که چه افتاده است ما را؟در این معنی چیزی بگوی که لایق حال باشد».عنصری خدمت کرد و بر بدیهه گفت:
و در برابر سلطان یمینالدوله ایستاد و گفت:«آگاه باش محمود!عشق و گناه را با هم مخلوط مکن و حق و باطل را با هم یکی منما،زیرا با این لغزش،قدرت عشق بر تو شورش میکند و تو نیز چون پدرت(آدم)از عشق حقیقی بهشت مانند،دور میافتی و در رنج و سختی دنیای گناه گرفتار میشوی».گوش سعادتمندیش کاملا شنوا بود و این مسئله را شنید.ترسید که لشکر شکیباییش نتواند بر سپاه گیسوان ایاز غلبه کند،کاردی درآورده به ایاز داد و گفت:«این را بگیر و موهایت را ببر».ایاز تعظیم کرد و کارد را از دست او گرفت و گفت:«موهایم را از کجا ببُرم»؟گفت:«از وسط».ایاز هردو زلفش را از وسط تا کرده اندازه گرفت و فرمان سلطان را اجرا نمود.سپس هر دو قسمت موهای بریده را جلوی محمود گذاشت.نقل است اطاعت ایاز باعث شد سلطان عاشقتر شود.محمود طلا و جواهر طلب کرد و بیشتر از آنچه معمول و عادت او بود،به ایاز بخشید و از شدت مستی خوابش برد.وقتی نسیم سحری به روی او که بر تخت خوابیده بود وزید،از خواب بیدار شد.به یاد کارش افتاد.ایاز را نزد خود فراخواند و موهای بریده او را دید.پشیمانی چون مثل یک لشکر به دل او حملهور شد و خمار حاصل از بدخویی مستی بر مغزش مسلط گشت.میخوابید و بلند میشد.از نزدیکان و صاحبمنصبان کسی جرأت نداشت سبب این کار را از محمود بپرسد.در نهایت،حاجب علی قریب که حاجب بزرگ محمود بود،رو به عنصری کرد و گفت:نزد سلطان برو و خود را به او نشان بده و کاری کن که سلطان شاد شود».عنصری دستور حاجب بزرگ را اجرا نمود.نزد سلطان رفت و تعظیم کرد.سلطان یمینالدوله سر بلند کرد و گفت:«ای عنصری در این ساعت به تو فکر میکردم.آیا میبینی چه اتفاقی برای ما افتاده است؟درباره این ماجرا شعری بگو که مناسب حال باشد».عنصری تعظیم کرد و فیالبداهه گفت:
کی عیبِ سرِ زلفِ بت از کاستن است؟ چه جای به غم نشستن و خاستن است؟
جای طرب و نشاط و می خواستن است کاراستن سرو ز پیراستن است
سلطان یمینالدوله محمود را با این دوبیتی به غایت خوش افتاد،بفرمود تا جواهر بیاوردند،و سه بار دهان او پر جواهر کرد،و مطربان را پیش خواست و آن روز تا به شب بدین دوبیتی شراب خوردند،و آن داهیه بدین دوبیتی از پیش او برخاست و عظیم خوش طبع گشت،والسلام.
اما بباید دانست که بدیهه گفتن رُکن اعلی است در شاعری،و بر شاعر فریضه است که طبع خویش را به ریاضت بدان درجه رساند که در بدیهه معانی انگیزد،که سیم از خزینه به بدیهه بیرون آید،و پادشاه را حسبِ حال به طبع آرد،و این همه از بهر مراعات دل مخدوم و طبع ممدوح میباید،و شعرا هر چه یافتهاند از صلات مُعظم،به بدیهه و حسبِ حال یافتهاند.
فرّخی از سیستان بود پسر جولوغ،غلام امیر خلفِ بانو،طبعی به غایت نیکو داشت و شعر خوش گفتی،و چنگ تر زدی،و خدمت دهقانی کردی از دهاقینِ سیستان.و این دهقان او را هر سال دویست کیل پنج منی غلّه دادی و صد دِرَم سیم نوحی،او را تمام بودی،اما زنی خواست هم از موالی خلف،و خرجش بیشتر افتاد و دبّه و زنبیل درافزود.فرخی بی برگ ماند،و در سیستان کسی دیگر نبود مگر امرای ایشان.
-کاستن و کم کردن سر زلف زیبارویان،باعث زشتی آنها نمیشود و جایی برای ناراحت نشستن و غمگین برخاستن نیست.
-باید شادی نمایی و شراب بخوری؛زیرا آرایش سرو با کم کردن شاخههای اضافی آن حاصل میشود.
سلطان یمینالدوله محمود از این دو بیت بسیار خوشش آمد.دستور داد جواهر بیاورند و سه بار دهان او را پر از جواهر کرد.و نوازندگان را فراخواند و آن روز تا شب به خاطر این دو بیت،شراب نوشیدند و آن سختی و بلا با سرودن این رباعی از بین رفت و سلطان بسیار خوشحال شد،والسلام.
اما باید بدانید که فیالبداهه شعر گفتن،بزرگترین پایه شاعری است و بر شاعر واجب است که طبع و ذوق خود را با تمرین به درجهای برساند تا بتواند فیالبداهه معانی زیبا بسراید؛زیرا سکه از خزینه شاه تنها به خاطر بدیههسرایی خارج میشود و پادشاه از اشعاری که مناسب وقت سروده شود،به وجد میآید.تمام این موارد برای رعایت دل و خوشحال کردن ممدوح لازم است و شاعران هر چه صلههای بزرگ از شاهان گرفتهاند،به خاطر بدیههسرایی و مناسب وقت سرودن یافتهاند.
حکایت(4)
فرخی اهل سیستان بود؛پسر جولوغ،غلام امیر خلفبانو.بسیار خوشطبع بود و خوب شعر میگفت و ساز و چنگ را خوب مینواخت.او در خدمت یکی از دهقانهای سیستان بود.آن دهقان هر سال دویست کیل پنج منی،به او غلّه میداد و صد درهم سکه نوحی که برای او کافی بود.اما پس از آن که زنی از زیردستان خلف گرفت،مخارجش بیشتر شد و هزینههایش(مثل دبه و زنبیل!)اضافه گشت.فرخی بیتوشه شد و در سیستان حامی دیگری جز همین امیران نبود.
فرخی قصه به دهقان برداشت که«مرا خرج بیشتر شده است،چه شود که دهقان از آنجا که کرم اوست غلّه من سیصد کیل کند و سیم صد و پنجاه درم،تا مگر با خرج من برابر شود؟»دهقان بر پشت قصه،توقیع کرد که«این قدر از تو دریغ نیست و افزودن از این را روی نیست».فرخی چون بشنید مأیوس گشت،و از صادر و وارد استخبار میکرد که در اطراف و اکناف عالم نشان ممدوحی شنود تا روی بدو آرد؛باشد که اصابتی یابد.تا خبر کردند او را از امیر ابوالمظفر چغانی به چغانیان،که این نوع را تربیت میکند،و این جماعت را صله و جایزه فاخر همی دهد،و امروز از ملوک عصر و امراء وقت در این باب او را یار نیست.قصیدهای بگفت و عزیمت آن جانب کرد:
با کاروان حُلّه برفتم ز سیستان با حُله تنیده ز دل،بافته ز جان
الحق نیکو قصیدهای است و در او وصف شعر کرده است در غایت نیکویی و مدح خود بینظیر است.پس برگی بساخت و روی به چغانیان نهاد و چون به حضرت چغانیان رسید،بهارگاه بود و امیر به داغگاه.و شنیدم که هجده هزار مادیانِ زِهی داشت،هر یکی را کُرّهای در دنبال.و هر سال برفتی و کُرّگان داغ فرمودی،و عمید اسعد که کدخدای امیر بود به حضرت بود و نُزلی راست میکرد تا در پی امیر بَرَد.فرخی به نزدیک او رفت و او را قصیدهای خواند،و شعر امیر بر او عرضه کرد.خواجه عمید اسعد مردی فاضل بود و شاعردوست،و شعر فرخی را شعری دید تر و عَذب،خوش و استادانه.
فرخی به دهقان شکایت کرد که:«خرج من بیشتر شده؛چه اشکال دارد اگر دهقان که بسیار بخشنده است،غلّه مرا سیصد کیل کند و سکهام را صد و پنجاه درهم،تا شاید با خرج من یکسان شود؟»دهقان پشت برگه امضا کرد و چنین نوشت:«این مقدار را از تو مضایقه نمیکنم؛ولی بیشتر از این مصلحت نیست».فرخی وقتی این را شنید ناامید شد و از هر کس که میرفت و میآمد خبر میگرفت که آیا در گوشه و کنار جهان ممدوحی را میشناسد تا فرخی نزد او برود،به امید آن که به هدف خود برسد.تا آنگاه که به فرخی خبر دادند از وجود امیر ابوالمظفر چغانی که او شاعران را گرامی میدارد و به آنها صلهها و جایزههای گرانبها میدهد.امروزه از بین شاهان زمان و امیران،در این مورد کسی مانند او نیست.قصیدهای گفت و روی به دربار چغانی نهاد:
-با کاروانی از بار حلّههای لطیف از سسیستان رفتم؛حلّههایی که تارش دل و پودش روحم بود.
به درستی که قصیده زیبایی است.در آن شعر را بسیار زیبا توصیف کرده و در نهایت زیبایی و مدح بینظیر است.سپس زاد و توشهای فراهم کرد و به طرف دربار چغانیان به راه افتاد.وقتی به دربار چغانیان رسید،فصل بهار بود و امیر در داغگاه(جایی خوش آب و هوا که اسبان را نشان و داغ میزدند).شنیدهام که امیر هجدههزار ماده اسب زاینده داشت که هر کدام از آنها کرّهای به دنبالش میرفت.امیر هر سال میرفت و میفرمود تا کرّهها را نشانهگذاری کنند.«عمید اسعد»که پیشکار امیر بود،در درگاه بود و داشت خوردنیهایی آماده میکرد تا به دنبال امیر برود.فرخی نزد عمید رفت و برای او قصیدهای خواند و شعری را که برای امیر سروده بود به عمید نشان داد.خواجه عمید اسعد،مردی با فضیلت و شاعردوست بود.شعر فرخی را شعری تازه و گوارا دید که زیبا و استادانه سروده شده است؛
فرخی را سگزیی دید بیاندام،جُبّهای پیش و پس چاک پوشیده،دستاری بزرگ سگزیوار در سر،و پای و کفش بس ناخوش،و شعری در آسمان هفتم!هیچ باور نکرد که این شعر آن سگزی را شاید بود.بر سبیل امتحان گفت:«امیر به داغگاه است و من میروم پیش او،و تو را با خود ببرم به داغگاه،که داغگاه،عظیم خوش جایی است.جهانی در جهانی سبزه بینی،پر خیمه و چراغ چون ستاره از هر یکی آواز رود میآید؛و حریفان در هم نشسته و شراب همینوشند و عشرت همیکنند،و به درگاه امیر آتشی افروخته چندِ کوهی،و کُرّگان را داغ همیکنند،و پادشاه،شراب در دست و کمند در دست دیگر شراب میخورد و اسب میبخشد.قصیدهای گوی لایق وقت؛وصف داغگاه کن،تا تو را پیش امیر بَرَم.فرخی آن شب برفت و قصیدهای پرداخت سخت نیکو،و بامداد،در پیش خواجه عمید اسعد آورد،و آن قصیده این است:
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
خاک را چون ناف آهو،مشک زاید بی قیاس بید را چون پرّ طوطی،برگ روید بی شمار
دوش وقت صبحدم بوی بهار آورد باد حَبَّذا باد شمال و خُرَّما بوی بهار
باد،گویی مشک سوده دارد اندر آستین باغ،گویی لُعبَتانِ جلوه دارد بر کنار
ولی دید فرخی،سیستانیی است،نامتناسب و ناآراسته؛بالاپوشی پوشیده که جلو و عقبش چاک دارد،و عمامه بزرگ مثل سیستانیها بر سر بسته،و پا و کفش او بسیار نازیباست؛اما شعری دارد که گویی در آسمان هفتم قرار دارد.عمید،باور نکرد که چنین شعری را آن سیستانی گفته باشد.برای امتحان کردنش گفت:امیر در داغگاه است و من اکنون نزد او میروم و تو را همراه خود به داغگاه میبرم.داغگاه جای بسیار زیبایی است،پر از سبزه،که در آن خیمههای زیادی است و چراغهایی مثل ستاره که از هر خیمه صدای موسیقی میآید و یاران کنار هم نشسته،شراب مینوشند و شادی میکنند.جلوی درگاه امیر،آتشی برپا کردهاند؛چند برابر یک کوه و کرّه اسبها را نشانهگذاری میکنند.شاه در یک دست شراب دارد و در دست دیگر کمند.شراب مینوشد و اسبها را میبخشد.اکنون قصیدهای بگو متناسب این وضع و در آن،داغگاه را توصیف کن تا من تو را نزد امیر ببرم.فرخی آن شب رفت و قصیدهای بسیار زیبا گفت.صبح،آن را نزد خواجه عمید اسعد آورد و آن قصیده این است:
-وقتی علفزار پر از سبزههای یکدست و خوشرنگ میشود،کوهسار نیز چمن و گلهای هفت رنگ را چون پارچه ابریشمی نقشدار،بر سر خود میکشد.
-از شدت خوشبویی،خاک مثل نافه آهو،مشک بیاندازه حاصل میکند و بر درخت بید برگهای بیشماری مانند پرهای سبز طوطی میروید.
-دیروز هنگام صبح،باد،بوی بهار آورد؛خوشا به حال باد شمال و چه خرم است بوی بهار.
-گویی باد،در آستین خود مشکِ ساییده دارد و باغ،گلها و شکوفهها را مانند زیبارویانی در آغوش گرفته است.
نسترن لؤلوی بیضا دارد اندر مُرسله ارغوان لعلِ بَدخشی دارد اندر گوشوار
تا برآمد جامهای سرخِ مُل بر شاخ گل پنجههای دستِ مردم سر فرود کرد از چنار
باغ،بوقلمونلباس و شاخ،بوقلموننمای آب،مرواریدگون و ابر،مرواریدبار
راست پنداری که خلعتهای رنگین یافتند باغهای پر نگار از داغگاه شهریار
داغگاه شهریار اکنون چنان خرّم بود کاندرو از خرّمی خیره بماند روزگار
سبزه اندر سبزه بینی،چون سپهر اندر سپهر خیمه اندر خیمه،چون سیمین حصار اندر حصار
هر کجا خیمه است،خفته عاشقی با دوست،مست هر کجا سبزه است،شادان یاری از دیدار یار
سبزهها با بانگِ چنگِ مطربانِ چربدست خیمهها با بانگِ نوشِ ساقیان می گسار
عاشقان،بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب مطربان،رود و سرود و خفتگان خواب و خمار
بر در پردهسرای خسرو پیروزبخت از پی داغ،آتشی افروخته خورشیدوار
-گل نسترن،گویی گردنبندی از مرواریدهای سفید بر گردن دارد و گل ارغوان،با یاقوت بدخشانی گوشواره ساخته است.
-از آن زمان که گلهای زیبا مانند جامهایی از شراب سرخ روییدند،برگهای چنار مثل پنجه انسانی است که میخواهد آن جام شراب را بگیرد.
-باغ،با وجود گلها گویی لباس رنگارنگ بر تن کرده و شاخههای درختان نیز رنگارنگ شدهاند.آبها مانند مروارید سفید است و از ابر،قطرات باران چون مروارید میبارد.
-فکر میکنی که باغهای پر از گل،از داغگاه پادشاه،خلعتها و لباسهای رنگارنگ گرفتهاند.
-در این زمان،داغگاه شاه،چنان سرسبز است که از خرمی آن،حتی روزگار هم حیرتزده شده است.
-در آنجا،سبزه در سبزه است،مانند آسمان در آسمان،و پر از خیمه سفید است،همچون حصارهایی از نقره که در هم باشند.
-در هر خیمهای،عاشقی با معشوق خود با مستی خوابیده است،و در میان سبزهها یاران از دیدار هم شادند.
-سبزهزار،پر است از صدای نوازندگان چابکدست ماهر و خیمهها پر است از سر و صدای بنوش بنوش ساقیهای شرابخوار شرابده.
-عاشقان یکدیگر را در آغوش کشیده و میبوسند و زیبارویان ناز میکنند.مطربان مینوازند و میخوانند و شنوندگان یا اهل مجلس،بعضی میخوانند و برخی خمارند.
-در کنار سراپرده پادشاه خوشبخت،برای داغ کردن اسبها آتشی چون خورشید روشن کردهاند.
برکشیده آتشی چون مِطرَدِ دیبای زرد گرم،چون طبع جوان و زرد،چون زرّ عیار
داغها چون شاخهای بُسّدِ یاقوترنگ هر یکی چون ناردانه گشته اندر زیر نار
ریدَکانِ خواب نادیده مصاف اندر مصاف مرکبانِ داغ ناکرده قطار اندر قطار
خسرو فرّخسِیر بر باره دریا گذر با کمند اندر میان دشت چون اسفندیار
همچو زلفِ نیکوانِ مُوردگیسو،تاب خورد همچو عهدِ دوستانِ سال خورده،استوار
میر عادل بوالمظفرشاه،با پیوستگان شادمان و شادخوار و کامران و کامکار
هر که را اندر کمندِ شست،بازی درفکند گشت نامش بر سُرین و شانه و رویش نگار
هر چه زین سو داغ کرد،از سوی دیگر هدیه داد شاعران را با لگام و زائران را با فسار
چون خواجه عمید اسعد این قصیده بشنید حیران فروماند،که هرگز مثل آن به گوش او فرونشده بود.جمله کارها فروگذاشت و فرخی را برنشاند،و روی به امیر نهاد،و آفتاب زرد پیش امیر آمد و گفت:«ای خداوند!تو را شاعری آوردهام که تا دقیقی روی در نقاب خاک کشیده است،کس مثل او ندیده است».و حکایت کرد آنچه رفته بود.پس امیر،فرخی را بار داد.چون درآمد،خدمت کرد.امیر،دست داد
-آتشی برافراشتهاند چون پرچمی که از حریر زرد باشد.آتش،گرم است مانند طبع جوانان،و زرد است همچون طلای ناب.
-ابزار داغها،همچون شاخههای مرجان که به رنگ یاقوت باشد،هر کدام زیر آتش،مانند دانههای انار سرخ شده است.
-غلامان زیبایی که هنوز همخوابه کسی نشدهاند،همه صف در صف ایستادهاند،و چهارپایانی که هنوز داغ نخوردهاند،قطار قطار صف کشیدهاند.
-پادشاه خوشسیرت،بر اسب نیرومند خود،که از دریا نیز گذر میکند،سوار است و کمند در دست،میان دشت،همانند اسفندیار ایستاده است.
-کمند در دست او تاب خورده و حلقه حلقه است؛مانند زلف پر پیچ و خم زیبارویان لطیف گیسو و اسب او به استواری پیمان دوستان دیرین است.
-پادشاه عادل،ابوالمظفرشاه،همراه با خدم و حشم خویش،به شادمانی،شادخواری،کامروایی و کامرانی مشغولند.
-هر اسبی را که در خم کمند شست خود گرفتار کرد،داغ نام پادشاه بر کفل و کتف و پیشانیش زده شد.
-اسبهایی که داغ میزدند،زین و لگام کرده،و شاه به شاعران و ملاقاتکنندگان خودش میبخشید.
وقتی خواجه عمید اسعد این قصیده را شنید،متعجب شد؛زیرا هرگز شعری مانند آن به گوشش نخورده بود.تمام کارهایش را رها کرد و فرخی را سوار اسب نموده،به طرف امیر به راه افتاد.هنگام غروب به امیر رسید و گفت:«ای پادشاه،برایت شاعری آوردهام که از وقتی دقیقی چهره در خاک برده،کسی مانند او ندیده است»و آنچه اتفاق افتاده بود نقل کرد.امیر به فرخی اجازه ملاقات داد.وقتی فرخی وارد شد تعظیم کرد.امیر،دستش را برای بوسیدن فرخی دراز کرد
و جای نیکو نامزد کرد،و بپرسید و بنواختش،و به عاطفت خویش امیدوارش گردانید،و چون شراب دَوری چند درگذشت،فرخی برخاست و به آواز حزین و خوش،این قصیده بخواند که:با کاروان حلّه برفتم ز سیستان...
چون تمام برخواند،امیر،شعرشناس بود و نیز شعر گفتی،از این قصیده بسیار شگفتیها نمود.عمید اسعد گفت:«ای خداوند!باش تا بهتر بینی».پس فرخی خاموش گشت و دَم درکشید تا غایت مستی امیر،پس برخاست و آن قصیده داغگاه برخواند.امیر حیرت آورد؛پس در آن حیرت روی به فرخی آورد و گفت:«هزار سر کُرّه آوردند،همه روی سپید،و چهار دست و پای سپید،ختلی،راه تو راست.تو مرد سگزی و عیاری،چندان که بتوانی گرفت بگیر،تو را باشد».فرخی را شراب،تمام دریافته بود و اثر کرده،بیرون آمد و زود دستار از سر فروگرفت،خویشتن را در میان فَسیله افکند و یک گلّه در پیش کرد،و بدان روی دشت برد.بسیار بر چپ و راست،و از هر طرف بداونید که یکی نتوانست گرفت.آخرالامر رِباطی ویران بر کنار لشکرگاه پدید آمد؛کُرّگان در آن رباط شدند.فرخی به غایت مانده شده بود.در دهلیز رِباط،دستار زیر سر نهاد و حالی در خواب شد؛از غایت مستی و ماندگی.کُرگان را بشمردند،چهل و دو بود.رفتند و احوال به امیر بگفتند.امیر بسیار بخندید و شگفتیها نمود،و گفت:«مردی مُقبل است،کار او بالا گیرد.او را و کُرّگان را نگاه دارید،و چون او بیدار شود،مرا بیدار کنید».مثال پادشاه را امتثال کردند.دیگر روز به طلوع آفتاب فرخی برخاست،و امیر خود برخاسته بود و نماز کرده،
و جای خوبی برایش مشخص کرد.احوالش را پرسید و او را مورد نوازش قرار داده،به لطف خویش امیدوار ساخت.وقتی شراب را چند دور در مجلس گرداندند،فرخی بلند شد و با لحن غمناک و زیبا این قصیده را خواند که:
با کاروان حله برفتم ز سیستان...
وقتی تمام شد امیر،که خودش شعرشناس بود و شعر هم میگفت،از این قصیده خیلی تعجب کرد.عمید اسعد گفت:«ای پادشاه،صبر کن تا بهتر از این قصیده را نیز بشنوی».فرخی ساکت شد و حرفی نزد تا امیر بسیار مست شد.سپس برخاست و قصیده داغگاه را خواند.امیر تعجب کرد و در آن حالت تحیر رو به فرخی کرد و گفت:«هزار رأس کرّه آوردهاند.همه آنها صورت و چهار دست و پایشان سفید است.اسبهای خَتلی هستند.اختیار با توست.تو اهل سیستان و عیار هستی.هر تعداد از آن اسبها را که توانستی بگیری،مال تو باشد».فرخی که شراب در او کاملا اثر کرده بود بیرون آمد و سریع عمامه از سرش باز کرد و خود را در میان گروه اسبها انداخت.یک گلّه را جدا کرد و به سمت دیگر دشت برد.خودش به دنبال اسبها،به چپ و راست و این طرف و آن طرف میدوید؛اما نتوانست حتی یکی از آنها را بگیرد.آخر کار به کاروانسرایی ویران در کنار دشت رسید.کرّه اسبها داخل آن کاروانسرا شدند.فرخی که خیلی درمانده شده بود.در راهروی کاروانسرا عمامه را زیر سرش گذاشت و فورا خوابش برد؛به خاطر مستی زیاد و خستگی.کرّه اسبها را که شمردند،چهل و دو عدد بودند.خبرش را برای امیر بردند؛خندید و تعجب کرد و گفت:«فرخی انسان خوشبختی است.کار او رونق میگیرد.هم او و هم کرّهاسبها را نگه دارید و وقتی او بیدار شد،مرا نیز بیدار کنید».دستور شاه را اطاعت کردند.فردای آن روز همزمان با طلوع آفتاب،فرخی بیدار شد.امیر نیز خودش بیدار شده و نماز خوانده بود.
بار داد،و فرخی را بنواخت و آن کُرّگان را به کسان او سپردند،و فرخی را اسب،با ساختِ خاصه فرمود و دو خیمه و سه استر و پنج سر بَرده و جامه پوشیدنی و گستردنی و کار فرخی در خدمت او عالی شد،و تجملی تمام ساخت.پس به خدمت سلطان یمینالدوله محمود رفت،و چون سلطان محمود او را مُتَجَمّل دید،به همان چشم در او نگریست،و کارش بدانجا رسید که تا بیست غلام سیمینکمر از پس او برنشستندی،والسلام.
در سنه عَشَرَ و خَمسَ مِائه پادشاه اسلام،سنجر بن ملکشاه،اطالالله بقائه و ادامَ الی المَعالی ارتِقائه،به حدّ طوس،به دشتِ تَروق بهار داد،و دو ماه آنجا مُقام کرد،و من از هری بر سبیلِ انتجاع بدان حضرت پیوستم،و نداشتم از برگ و تجمل هیچ.قصیدهای بگفتم و به نزدیک امیرالشعراء معزّی رفتم و افتتاح از او کردم،و شعر من بدید،و از چند نوع مرا برسخت.به مراد او آمدم.بزرگیها فرمود و مهتریها واجب داشت.روزی پیش او از روزگار،اِستزادتی همینمودم و گله همیکردم.مرا دل داد و گفت:«تو در این علم رنج بردهای و تمام حاصل کردهای آن را هر آینه اثری باشد،و حال من هم چنین بود و هرگز هیچ شعری نیک ضایع نمانده است،و تو در این صناعت حَظّی داری،و سخت هموار و عَذب است و روی در ترقی دارد.باش،بینی که از این علم،نیکوییها بینی،و اگر روزگار در ابتدا مُضایقَتی نماید،در ثانیالحال،کار به مراد تو گردد؛و پدر من،امیرالشعرا بُرهانی رَحِمَهُالله،
اجازه ملاقات داده و فرخی را مورد نوازش قرار داد و آن کرّهاسبها را به همراهان فرخی سپردند.دستور داد به فرخی اسبی با ساز و برگ خاص شاهانه بدهند و نیز دو خیمه و سه قاطر و پنج غلام و لباسهای شایسته پوشیدن و فرش.کار فرخی در خدمت شاه رونق گرفت و به مال و ثروت زیادی رسید.پس از آن،به خدمت سلطان یمینالدوله محمود رفت و چون سلطان محمود او را با ثروت دید،با همان نظر به او نگاه کرد و کار فرخی به جایی رسید که بیست غلام با کمربندهای نقره،سواره دنبال او میرفتند.والسلام.
حکایت(5)
در سال 510 پادشاه اسلام،سنجر پسر ملکشاه-خداوند زندگانی او را بلند گرداند و بالا رفتن او را به سوی بلندیها و والاییها پیوسته گرداند-نزدیک طوس،در دشت تَروق،با لشکریان در فصل بهار اقامت کرد و دو ماه ماند.من(نظامی عروضی)از هرات به دنبال آب و نان،به دربار شاه پیوستم و از ساز و برگ و وسایل هیچ نداشتم.قصیدهای سرودم و نزد امیرالشعرا معزّی رفتم و خواستار گشایش در کار شدم.شعر مرا دید و به گونههای مختلف مرا آزمایش کرد.کارم مطابق میل او بود.در حق من بزرگی کرد و بزرگداشت مرا واجب دید.روزی نزد معزی به خاطر(سختیهای)روزگار(درآمد)زیادتر خواستم و شکایت کردم.به من دلداری داد و گفت:«تو در علم شعر زحمت کشیده،همه را فراگرفتهای.رنج تو روزی مطمئنا اثر دارد.سرگذشت من هم مانند تو بود.هیچ وقت شعر خوب از بین نمیرود و ضایع نمیشود پیشرفت و بهتر شدن.منتظر باش تا ببینی که از شاعری،خوبیهایی به تو میرسد.اگر زمانه در ابتدا از تو دریغ داشت،در آینده،کار طبق مراد تو میشود.پدر من،امیرالشعرا برهانی که رحمت خدا بر او باد،
در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین،از عالم فنا به عالم بقا تحویل کرد،و در آن قطعه که سخت معروف است،مرا به سلطان ملکشاه سپرد،در این بیت:
من رفتم و فرزند من آمد خَلَفِ صدق او را به خدا و به خداوند سپردم
پس جامگی و اجرای پدر به من تحویل افتاد،و شاعر ملکشاه شدم.و سالی در خدمت پادشاه روزگار گذاشتم،که جز وقتی از دور او را نتوانستم دیدن،و از اجرا و جامگی یک من و یک دینار نیافتم.و خرج من زیادت شد و وام به گردن من درآمد و کار در سر من پیچید.و خواجه بزرگ نظامالملک رَحِمهُالله،در حق شعر اعتقادی نداشتی،از آنکه در معرفت او دست نداشت،و از ائمه و مُتُصَوّفه به هیچ کس نمیپرداخت.روزی که فردای آن رمضان خواست بود،من از جمله خرج رمضانی و عیدی،دانگی نداشتم.در آن دلتنگی به نزد علاءالدوله،امیرعلی فرامرز رفتم که پادشاهزاده بود و شعردوست،و ندیم خاص سلطان بود و داماد او.شوکت تمام داشت و گستاخ بود،و در آن دولت منصب بزرگ داشت،و مرا تربیت کردی.گفتم:«زندگانی خداوند دراز باد!نه هر کاری که پدر بتواند کرد پسر بتواند کرد،یا آنچه پدر را بیاید پسر را بیاید.پدر من مردی جَلد و شَهم بود و در این صناعت،مَرزوق.و خداوند جهان سلطان شهید آلب ارسلان را در حق او اعتقادی بودی.آنچه از او آمد از من همینیاید.مرا حیائی مَنّاع است،و نازکطبعی با آن یار است.یک سال خدمت کردم و هزار دینار وام برآوردم،و دانگی نیافتم.دستوری خواه بنده را تا به نشابور بازگردد
در ابتدای حکومت ملکشاه در شهر قزوین،از جهان فانی به عالم باقی نقل مکان کرد(مُرد).در قطعه شعری که خیلی معروف است،مرا به سلطان ملکشاه سپرد،آن بیت این است:
-من میمیرم و فرزند من که جانشین صالح من است،میآید.او را به خدا خداوند(ملکشاه)میسپارم.
بعد از آن مستمری و جیره پدرم به من رسید و من شاعر ملکشاه شدم.یک سال در خدمت شاه روزگار گذراندم،در حالی که تنها یک بار او را از دور توانستم ببینم.از جیره،یک من و از حقوق یک دینار به من نرسید.خرجم زیاد و من مقروض شدم و کارم گره خورد.خواجه بزرگ نظامالملک که رحمت خدا بر او باد،به شعر اعتقاد نداشت؛زیرا به شعر و شاعری آشنا نبود و به جز پیشوایان دینی و صوفیه به کسی توجهی نمیکرد.روزی که فردای آن روز ماه رمضان بود،من برای مخارج رمضان و عید فطر حتی یکسوم درهم نیز نداشتم!در آن ناراحتی و سختی نزد علاءالدوله،امیرعلی فرامرز رفتم که شاهزاده بود و شعردوست،و نیز از ندمای مخصوص شاه و داماد او بود.در دربار بسیار محترم و خودمانی بود؛چون در آن دولت شغل بزرگی داشت.وی مرا تربیت میکرد.به او گفتم:«عمر شما طولانی باشد؛هر کاری که پدر بتواند بکند،پسر نمیتواند انجام دهد.آنچه برای پدر جاری است،برای پسر نیست.پدر من مردی توانا و باشهامت بود و از شغل شاعری رزق میخورد و پادشاه جهان،سلطان شهید،آلبارسلان،به پدر من اعتقاد داشت.آنچه پدرم میتوانست انجام دهد،من نمیتوانم.من حیا و شرمی دارم که مانع درخواستم میشود و زودرنج و بیتحمل هستم.یک سال در خدمت شاه بودم،و هزار دینار بدهکار شدم و حتی یکششم یک سکه هم به دست نیاوردم.برای من از سلطان اجازه بگیر تا به نیشابور برگردم
و وام بگزارد،و با آن باقی که بماند همیسازد و دولت قاهره را دعائی همیگوید».امیرعلی گفت:«راست گفتی،همه تقصیر کردهایم،بعد از این نکنیم.سلطان نمازِ شام به ماه دیدن بیرون آید،باید که آنجا حاضر باشی تا روزگار چه دست دهد؟»حالی صد دینارم فرمود تا برگ رمضان سازم،و بر فور مُهری بیاوردند،صد دینار نشابوری،و پیش من نهادند.عظیم شادمانه بازگشتم،و برگ رمضان بفرمودم،و نماز دیگر به در سراپرده سلطان شدم.قضا را علاءالدوله همان ساعت دررسید.خدمت کردم.گفت:«سَرِه کردی و به وقت آمدی».پس فرود آمد و پیش سلطان شد.آفتاب زرد،سلطان از سراپرده به در آمد،کمانگُروههای در دست،علاءالدوله بر راست.من بدویدم و خدمت کردم.امیرعلی نیکوییها پیوست،و به ماهدیدن مشغول شدند،و اول کسی که ماه دید سلطان بود.عظیم شادمانه شد.علاءالدوله مرا گفت:«پسر برهانی!در این ماه نو چیزی بگوی!»من بر فور این دوبیتی بگفتم:
ای ماه!چو ابروان یاری گویی یا نی،چو کمان شهریاری گویی
نعلی زده از زرّ عیاری گویی در گوش سپهر،گوشواری گویی
چون عرضه کردم،امیرعلی بسیاری تحسین کرد.سلطان گفت:«برو از آخور هر کدام اسب که خواهی بگشای».و در این حالت بر کنار آخور بودیم.امیرعلی اسبی نامزد کرد،بیاوردند و به کسان من دادند،ارزیدی سیصد دینار نشابوری.سلطان به مُصلّی رفت،و من در خدمت.نماز شام بگزاردیم،و به خوان شدیم.بر خوان،امیرعلی گفت:
و بدهیهایم را بپردازم و با باقیمانده اموال،زندگیم را ادامه دهم و از دور،در حق دولت نیرومند شاه دعا کنم».امیرعلی گفت:«تو درست میگویی،همه در حق تو کوتاهی کردیم،از این به بعد نمیکنیم.سلطان موقع نماز مغرب،برای رؤیت هلال بیرون میآید،تو باید آنجا حاضر باشی تا ببینیم چه اتفاقی میافتد».همان وقت دستور داد صد دینار به من بدهند ساز و برگ نیاز ماه رمضان را تهیه کنم.فوراً و کیسهای سربسته(از خزانه)آوردند که صد دینار نیشابوری در آن بود آن را جلوی من گذاشت.با خوشحالی زیاد برگشتم و وسایل ماه رمضان را آماده کردم.هنگام نماز عصر،جلوی خیمه سلطان رفتم.اتفاقا علاءالدوله هم همان ساعت رسید.تعظیم کردم.گفت:«خوب کردی و به موقع آمدی».از اسب پیاده شد و نزد پادشاه رفت.هنگام غروب،شاه از سراپرده بیرون آمد؛در حالی که کمانگروهه در دست داشت و علاءالدوله سمت راست او بود.من دویدم و تعظیم کردم.امیرعلی الطاف بسیار به من کرد و مشغول دیدن ماه شدند.سلطان اولین کسی بود که هلال ماه را دید.خیلی خوشحال شد.علاءالدوله به من گفت:«پسر برهانی!درباره هلال ماه جدید سخنی بگو».من هم فورا این دو بیت را گفتم:
-ای ماه،مانند ابروان یار من هستی.یا نه،مثل کمان پادشاه هستی.
-یا همچون نعلی هستی که از طلای ناب ساخته شده باشد یا همانند گوشوارهای هستی در گوش آسمان.
وقتی خواندم،امیرعلی مرا خیلی تحسین کرد.سلطان به من گفت:«برو از آخور سلطنتی هر اسبی را که میخواهی باز کن(با خود ببر)».آنگونه که من ایستاده بودم،نزدیک آخور بودیم.امیرعلی اسبی را انتخاب کرد،آوردند و به افراد من دادند.سیصد دینار نیشابوری میارزید.سلطان به جایگاه نماز رفت و من هم در خدمت او رفتم.نماز مغرب را خواندیم و سر سفره رفتیم.سر سفره،امیرعلی گفت:
«پسر برهانی!در این تشریفی که خداوند جهان فرمود،هیچ نگفتی.حالی دو بیتی بگوی».من بر پای جَستم و خدمت کردم،و چنانکه آمد،حالی این دو بیتی بگفتم:
چون آتشِ خاطر مرا شاه بدید از خاک،مرا بر زَبَرِ ماه کشید
چون آب،یکی ترانه از من بشنید چون باد،یکی مرکب خاصم بخشید
چون این دوبیتی ادا کردم،علاءالدوله احسنتها کرد!و به سبب احسنتِ او سلطان مرا هزار دینار فرمود.علاءالدوله گفت:«جامگی و اجراش نرسیده است،فردا بر دامنِ خواجه خواهم نشست تا جامگیش از خزانه بفرماید،و اجراش بر سپاهان نویسد».گفت:«مگر تو کنی،که دیگران را این حِسبَت نیست،و او را به لقب من بازخوانید!»و لقب سلطان«معزّالدنیا و الدین»بود.امیرعلی مرا«خواجه معزّی»خواند.سلطان گفت:«امیر معزی»آن بزرگِ بزرگزاده چنان ساخت که دیگر روز،نماز پیشین،هزار دینارِ بخشیده و هزار و دویست دینار جامگی و برات نیز هزار من غلّه به من رسیده بود.و چون ماه رمضان بیرون شد،مرا به مجلس خواند و با سلطان ندیم کرد،و اقبال من روی در ترقی نهاد،و بعد از آن پیوسته تیمار من همیداشت،و امروز هر چه دارم از عنایت آن پادشاهزاده دارم.ایزد تبارک و تعالی خاک او را به انوار رحمت خوش گرداناد،بِمَنِّه و فَضلِه.
آل سلجوق همه شعردوست بودند؛اما هیچ کس به شعردوستیتر از طغانشاه
«پسر برهانی!درباره هدیهای که سلطان به تو داد،شعری نسرودی.اکنون دو بیت بگو».من بیدرنگ برخاستم و تعظیم کردم و همانگونه که به ذهنم آمد،این رباعی را گفتم:
-وقتی پادشاه،ذهن و خاطر مرا که مانند آتش بود،مشاهده کرد،مرا از خاک تا بالای ماه برد.
-یک ترانه به روانی آب از من شنید و اسبی که به سرعت باد میدود،به من بخشید.
وقتی این رباعی را خواندم،علاءالدوله مرا بسیار تحسین کرد و به خاطر تحسین او،سلطان دستور داد تا هزار دینار به من بدهند.علاءالدوله گفت:«حقوق و جیرهاش هم پرداخت نشده است؛فردا دامن خواجه(نظام الملک)را میگیرم،تا دستور دهد حقوقش را از خزانه بدهند و جیرهاش را از مواجب اصفهان پرداخت کنند».گفت:«مگر تو این کار را بکنی؛زیرا به دیگران چنین امیدی نیست؛و او را با لقب من بنامید!».لقب سلطان،«معزالدنیا و الدین»بود،و امیرعلی هم مرا«خواجه معزی»نامید؛ولی سلطان گفت:«امیر معزی».آن سرور بزرگزاده چنان عمل کرد که روز بعد،هنگام نماز ظهر،هزار دینارِ هدیه سلطان و هزار و دویست دینار حقوق خودم و حواله دریافت هزار من غلّه به من رسید.وقتی ماه رمضان تمام شد،مرا به مجلس پادشاه دعوت کرد و ندیم سلطانم نمود و خوشبختی من بیشتر شد.پس از آن همیشه غمخوار من بود.من امروز هر چه دارم از عنایت و توجه آن شاهزاده است.خداوند بزرگ و بلندمرتبه،خاک او را با پرتوهای رحمت خویش شاد گرداند؛به حق منت و فضل او.
حکایت(6)
خاندان سلجوقیان،همه شعردوست بودند؛اما هیچ کدام شعردوستتر از طغانشاه،
بن آلب ارسلان نبود،و محاورت و معاشرت او،همه با شعرا بود،و ندیمان او همه شعرا بودند چون:امیر ابوعبدالله قُرَشی و ابوبکر ازرَقی و ابومنصورِ بایوسف و شجاعی نَسَوی و احمد بدیهی و حقیقی و نسیمی،و اینها مرتب خدمت بودند،و آینده و رونده بسیار بودند،همه از او مرزوق و محظوظ.مگر روزی،امیر با احمد بدیهی نرد میباخت،و نرد ده هزاری به پایین کشیده بود،و امیر سه مهره در ششگاه داشت و احمد بدیهی،سه مهره در یکگاه،و ضرب امیر را بود.احتیاطها کرد و بینداخت تا سه شش زند،سه یک برآمد!عظیم طَیرِه شد و از طبع برفت،و جای آن بود،و آن غضب،به درجهای کشید که هر ساعت؛دست به تیغ میکرد،و ندیمان چون برگ بر درخت،همیلرزیدند که پادشاه بود و کودک بود و مَقمور به چنان زخمی.ابوبکر ازرقی برخاست و به نزدیک مطربان شد،و این دوبیتی بازخواند.(ازرقی گوید):
گر شاه سه شش خواست،سه یک زخم افتاد تا ظن نبری که کعبَتَین داد نداد
آن زخم که کرد رای شاهنشه یاد در خدمت شاه،روی بر خاک نهاد
بامنصورِ بایوسف،در سنه تسع و خمس مائه که من به هرات افتادم،مرا حکایت کرد که امیر طغانشاه بدین دوبیتی چنان با نشاط آمد و خوش طبع گشت که بر چشمهای ازرقی بوسه داد.و زر خواست پانصد دینار،و در دهان او میکرد تا یک دُرُست مانده بود،و به نشاط اندر آمد،و بخشش کرد.سبب آن همه،یک دوبیتی بود!ایزد تبارک و تعالی بر هر دو رحمت کناد،بِمَنِّه و کَرَمه.
پسر آلبارسلان نبودند.تمام صحبتها و همنشینیهای او با شاعران بود و ندیمانش همه شاعر بودند.افرادی مثل:امیر ابوعبدالله قرشی،ابوبکر ازرقی،ابومنصور پسر ابویوسف،شجاعی نسوی،احمد بدیهی،حقیقی و نسیمی.همه اینها همیشه در خدمت او بودند و شاعران دیگری که میآمدند و میرفتند و همه از او روزی میگرفتند و بهرهمند بودند.اتفاقا روزی امیر با احمد بدیهی نرد بازی میکرد.بازی ششم نرد،نزدیک بود تمام شود و امیر سه مهرهاش در خانه ششم نرد بود.احمد بدیهی سه مهرهاش در خانه اول نرد،و نوبت انداختن تاس با امیر بود.با احتیاط زیاد آن را انداخت تا هر سه تاس را شش بیاورد؛اتفاقا هر سه یک آمد.خیلی خشمگین و ناراحت شد و جای آن هم بود.عصبانیت او به اندازهای رسید که هر لحظه ممکن بود دست به شمشیر ببرد.ندیمانش مانند برگ روی درخت،از ترس میلرزیدند؛زیرا او پادشاه و کمسن بود.با چنان رقمی(سه تا یک)که از تاس آورده بود،قمار را میباخت.ابوبکر ازرقی بلند شد و نزد نوازندگان رفت و این رباعی را خواند:
-اگرچه شاه میخواست سه تا شش بیاورد،ولی سه تا یک آمد.مبادا گمان کنی که تاسها حق شاه را ادا نکردند.
-آن نقشی که پادشاه در ذهنش بود و میخواست بیاورد،هنگام آمدن،در برابر او،چهره بر خاک نهادند.(وقتی رقمِ ششِ تاس روی زمین باشد،رقمِ یک،بالا قرار میگیرد).
ابومنصور،پسر ابویوسف،در سال پانصد و نه که من به هرات آمدم،نقل کرد که امیر طغانشاه،با این رباعی بیت چنان شاد و خوشحال شد که چشمان ازرقی را بوسید و پانصد دینار طلا خواست و دهان او را پُر میکرد تا اینکه فقط یک سکه ماند.پادشاه شاد بود و میبخشید و علت همه آنها همین رباعی بود.خداوند بزرگ و بلندمرتبه بر هر دو نفر آنها رحمت کند؛به حق منت و بخشش او.
در شهور سنه اثنَتَین و سَبعین و خمسَ مِائه،صاحبغرضی،قصه به سلطان ابراهیم برداشت که پسر او،سیفالدوله امیر محمود،نیت آن دارد که به جانب عراق برود،به خدمت ملکشاه.سلطان را غیرت کرد و چنان ساخت که او را ناگاه بگرفت و ببست و به حصار فرستاد،و ندیمان او را بند کردند و به حصارها فرستاد؛ازجمله،یکی مسعودِ سلمان بود،و او را به وجیرستان به قلعه نای فرستادند.از قلعه نای دوبیتی به سلطان فرستاد.(مسعودِ سعدِ سلمان فرماید:)
در بند تو ای شاه!ملکشه باید تا بند تو پای تاجداری ساید
آن کس که ز پشتِ سعدِسلمان آید گر زهر شود،مُلک تو را نگزاید
این دوبیتی علی خاصّ برِ سلطان برد،بر او هیچ اثری نکرد.و ارباب خرد و اصحاب انصاف دانند که حبسیات مسعود،در علوّ به چه درجه رسیده است و در فصاحت به چه پایه بُوَد.وقت باشد که من از اشعار او همیخوانم،موی بر اندام من بر پای خیزد،و جای آن بود که آب از چشم من برود.جمله این اشعار بر آن پادشاه خواندند و او بشنید که بر هیچ موضع او گرم نشد،و از دنیا برفت و آن آزادمرد را در زندان بگذاشت!مدت حبس او به سبب قربت سیفالدوله دوازده سال بود،[و]در روزگار سلطان مسعودِ ابراهیم،به سبب قُربت او،ابونصر پارسی را هشت سال بود،و چندان قصائد غُرَر و نَفائس دُرَر که از طبع وَقّاد او زاده،البته هیچ مسموع نیفتاد.بعد از هشت سال،ثقهالملک طاهرعلی مشکان او را بیرون آورد،
حکایت(7)
در ماههای سال پانصد و هفتاد و دو(تاریخ صحیح 472 است)انسان مُغرضی به سلطان ابراهیم گزارش کرد که پسرش،سیفالدوله امیرمحمود،قصد دارد به طرف عراق به خدمت ملکشاه برود.سلطان از سر غیرت،به گونهای عمل کرد که به طور ناگهانی پسر را دستگیر کرد و دست بسته به زندان فرستاد.ندیمان او را نیز دستگیر کرد و به زندان انداخت.یکی از آنها مسعود سعد سلمان بود که او را به وجیرستان در قلعه نای محبوس کرد.مسعود هم از آن قلعه این رباعی را برای سلطان فرستاد.مسعود سعد سلمان میگوید:
-ای پادشاه!ملکشاه باید در زندان تو باشد تا زنجیر تو،پای شاهان را لمس کند.
-کسی که از نسل سعد سلمان باشد،حتی اگر زهر هم باشد،تو را ای پادشاه نمیگزد.
این رباعی را«علی خاص»نزد سلطان برد؛ولی در سلطان اثر نگذاشت.خردمندان و انسانهای باانصاف میدانند که زنداننامههای مسعود،در بلندی مقام تا چه اندازه است و در فصاحت در چه پایه والایی قرار دارد!گاهی که از اشعار او میخوانم،موی بر بدنم راست میشود و جای آن است که گریه کنم.تمام این شعرها را برای شاه خواندند و او هم شنید؛ولی هیچکدام او را نرم نکرد و از دنیا رفت و آن مرد آزاده را در زندان نگه داشت.مدت زندانی شدن او به علت نزدیکی به سیفالدوله،دوازده سال بود و در زمان سلطان مسعود ابراهیم،به خاطر نزدیکیاش به ابونصر پارسی،هشت سال در زندان بود.قصاید برگزیده بسیاری چون مرواریدهای بیهمتا،از قریحه روشن او سروده شد؛ولی هیچکدام مورد پسند واقع نشد.پس از هشت سال،ثقة الملک طاهرعلی مشکان،مسعود را از زندان بیرون آورد.
و جمله آن آزادمرد،در دولت ایشان همه عمر در حبس بهسر برد،و این بدنامی در آن خاندان بزرگ بماند.و من بنده اینجا مُتَوقّفَم که این حال را بر چه حمل کنم؟بر ثبات رأی،یا بر غفلت طبع،یا بر قساوت قلب،یا بر بددلی؟در جمله ستوده نیست،و ندیدم هیچ خردمند که آن دولت را بر این حزم و احتیاط محمدت کرد و از سلطان عالم،غیاث الدنیا و الدین محمد بن ملکشاه،به درِ همدان،در واقعه امیر شهاب الدین قُتلُمِش الب غازی که داماد او بود به خواهر،طیبَ اللهُ تُربَتهما و رَفَع فی الجِنانِ رُتبَتهما،شنیدم که خَصم در حبس داشتن نشانِ بددلی است؛زیرا که از دو حال بیرون نیست:یا مُصلح است یا مُفسد؛اگر مصلح است،که در حبس داشتن ظلم است و اگر مفسد است،مفسد را زنده گذاشتن هم ظلم است.در جمله،بر مسعود به سر آمد،و آن بدنامی تا دامن قیامت بماند.
مُلک خاقانیان در زمان سلطان خضر بن ابراهیم،عظیم طراوتی داشت و شِگَرف سیاستی و مهابتی که بیش از آن نبود.و او پادشاه خردمند و عادل و مُلک آرای بود.ماوراءالنهر و ترکستان او را مسلّم بود،و از جانب خراسان او را فراغتی تمام،و خویشی و دوستی و عهد و وَثیقَت برقرار.و از جمله تجمّل مُلکِ او یکی آن بود که چون برنشستی به جز دیگر سلاح،هفتصد گُرزِ زرین و سیمین پیش اسب او ببردندی،و شاعردوستِ عظیم بود.استاد رشیدی و امیرعَمعَق و نجیبی فَرغانی و نَجّار ساغرجی و علی پانیذی و پسر دُرغوش و پسر اسفراینی و علی سپهری،در خدمت او صِلَتهای گران یافتند و تشریفهای شگرف ستدند.و امیرعَمعَق،امیرالشعرا بود،و از آن دولت حَظّی تمام گرفته و تجملی قوی یافته،
بیشتر زندگی آن مرد آزاده در دوران غزنویان،در زندان گذشت و این بدنامی،در خاندان بزرگ غزنوی همیشه میماند.من اینجا ماندهام که این وضع را چگونه توجیه کنم؟آیا از ثابترأیی است یا از غفلت؟از سنگدلی است یا ترس؟در کل پسندیده نیست و من ندیدم که هیچ عاقلی غزنویان را به سبب این دوراندیشی و احتیاط،ستایش کرده باشد و از سلطان عالم-فریادرس دنیا وآخرت،محمد بن ملکشاه-نزدیک همدان،در جریان واقعه امیر شهابالدین قتلمش البغازی که شوهرخواهر او بود،خداوند خاک آن دو را پاکیزه گرداند و در بهشت درجه آن دو را بلند کند،شنیدم که:«نگه داشتن دشمن در زندان نشانه ترس است؛زیرا این کار دو حالت دارد:یا زندانی،درستکار است یا فسادانگیز.اگر درستکار و اصلاحطلب باشد،نگه داشتن او در زندان ظلم است و اگر مفسد است،زنده نگه داشتن او ظلم است».خلاصه،روزگار مسعود هم گذشت،ولی بدنامیش تا قیامت باقی میماند.
حکایت(8)
حکومت خاقانیان در زمان سلطان«خضر بن ابراهیم»طراوت و شادابی بسیار و سیاستی عجیب داشت و ترس و هیبتی که بیشتر از آن نباشد،و او پادشاه عاقل و عادلی بود و باعث آرایش حکومتش.ماوراءالنهر و ترکستان،جزء قلمرو او بود و از طرف خراسان،خیالش آسوده و خویشاوندی و دوستی و پیمانها و قرارهایش همه برقرار بود.یکی از تجملهای شاهی او این بود که وقتی سوار میشد،غیر از سلاحهای معمول،هفتصد مرد با گرز طلا و نقره جلوی اسب او حرکت میکردند.به شعرا بسیار علاقه داشت.استاد رشیدی،امیر عمعق،نجیبی فرغانی،نجار ساغرجی،علی پانیذی،پسر دُرگوش،پسر اسفراینی و علی سپهری در خدمت آن شاه،صلههای سنگین و خلعتهای عجیبی گرفتند.امیر عمعق،مقام امیرالشعرایی داشت و از دولت خاقانیان بهره بسیار و مال فراوان یافته بود.
چون غلامان ترک و کنیزکان خوب و اسبان راهوار و ساختهای زر و جامههای فاخِر و ناطق و صامِت فراوان،و در مجلس پادشاه عظیم محترم بود.به ضرورت،دیگر شعرا را خدمت او همی بایست کردن؛و از استاد رشیدی همان طمع میداشت که از دیگران،و وفا نمیشد.اگرچه رشیدی جوان بود،اما عالِم بود در آن صناعت،سِتّی زینب،ممدوحه او بود،و همگی حرم خضرخان در فرمان او بود،و به نزدیک پادشاه قربتی تمام داشت.رشیدی او را بستودی و تقریر فضل او کردی،تا کار رشیدی بالا گرفت و سیدالشعرائی یافت.و پادشاه را در او اعتقادی پدید آمد و صِلَتهای گران بخشید.روزی در غیبت رشیدی،از عَمعَق پرسید که شعر عبدالسید رشیدی را چون میبینی؟گفت:«شعری به غایت نیک مُنقّی و مُنقّح،اما قدری نمکش درمیباید».نه بس روزگاری برآمد که رشیدی دررسید و خدمت کرد و خواست که بنشیند.پادشاه او را پیش خواند و به تَضریب،چنانکه عادت ملوک،است گفت:«امیرالشعرا را پرسیدم که شعر رشیدی چون است؟گفت:نیک است اما بینمک است،باید که در این معنی،بیتی دو بگویی».رشیدی خدمت کرد و به جای خویش آمد و بنشست و بر بدیهه این قطعه بگفت:
شعرهای مرا به بینمکی عیب کردی،روا بود،شاید
شعر من،همچو شکّر و شهد است وندر این دو نمک نکو ناید
شَلغَم و باقِلیست گفته تو نمک،ای قَلتَبان،تو را باید
چون عرضه کرد،پادشاه را عظیم خوش آمد،و در ماوراءالنهر،عادت و رسم است که در مجلس پادشاه و دیگر مجالس زر و سیم در طبقها به نقل بنهند،و آن را«سیم طاقا یا جفت»خوانند،و در مجلس خضرخان بخش را
ازجمله:غلامان ترک و کنیزان زیبا و اسبهای تندرو با زین و لگام طلا و لباسهای گرانقیمت و کنیز و غلام و چهارپا و زر و سیم بسیار.و در مجلس شاه بسیار احترام داشت و شاعران دیگر ناچار بودند به او احترام بگذراند.عمعق از استاد رشیدی هم توقع داشت که مانند دیگران احترامش کند؛ولی او نمیکرد.هرچند رشیدی جوان بود،اما شاعری آگاه و دانا بود.ستّی زینب(همسر سلطان)،ممدوح او بود و تمام حرمسرای خضرخان زیر نظر زینب بودند و به شاه بسیار نزدیک بود.رشیدی،او را در شعر ستایش میکرد و او فضل رشیدی را بیان مینمود تا کار رشیدی رونق گرفت و به مقام سیدالشعرایی رسید.پادشاه به او اعتقاد پیدا کرد و صلههای سنگینی به او بخشید.روزی وقتی رشیدی نبود،از عمعق پرسید:«شعر عبدالسید رشیدی به نظرت چگونه است؟»گفت:«شعری است بسیار خوب و پاکیزه و صاف،اما باید کمی به آن نمک اضافه کند».مدتی نگذشت که رشیدی رسید و تعظیم کرد.همین که خواست بنشیند،شاه او را نزد خود خواند و با سخنچینی،چنانکه روش شاهان است،گفت:«از امیرالشعرا پرسیدم،شعر رشیدی چگونه است؟»گفت:«خوب اما بینمک است.لازم است که درباره این مسئله چند بیتی بگویی».رشیدی تعظیم کرد و به جای خود برگشت و نشست و فیالبداهه این قطعه را سرود:
-گفتی عیب شعرهای من بینمکی است.سخنت درست شایسته است.
-شعرهای من مانند شکر و عسل است و در شکر و عسل خوب نیست نمک باشد.
-اما سروده تو مثل شلغم و باقلاست،ای بیغیرت!نمک برای شعر تو لازم است.
وقتی شعرش را خواند،شاه خیلی خوشش آمد.در ماوراءالنهر رسم است که در مجلس پادشاه و مجالس دیگر،سکههای طلا و نقره را در سینی همراه نقل میگذارند که به آن«سیم طاق»یا«جفت»میگویند.در مجلس خضرخان برای بخشش،
چهار طبق زر سرخ بنهادندی،در هر یکی دویست و پنجاه دینار،و آن به مشت ببخشیدی این روز چهار طبق رشیدی را فرمود،و حُرمتی تمام پدید آمد و معروف گشت؛زیرا که چنانکه ممدوح به شعر نیک شاعر معروف شود،شاعر به صله گران پادشاه معروف شود،که این دو معنی متلازمانند.
استاد ابوالقاسم فردوسی،از دَهاقین طوس بود،از دِیهی که آن دیه را باژ خوانند و از ناحیت طَبَران است.بزرگ دِیهی است،و از وی هزار مرد بیرون آید.فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت؛چنانکه به دخل آن ضیاع،از امثال خود بینیاز بود،و از عقب،یک دختر بیش نداشت،و شاهنامه به نظم همیکرد،و همه امید او آن بود که از صِله آن کتاب،جهاز آن دختر بسازد.بیست و پنج سال در آن کتاب مشغول شد که آن کتاب تمام کرد،و الحق هیچ باقی نگذاشت،و سخن را به آسمان عِلّیین برد،و در عَذوبَت به ماءِ مَعین رسانید،و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است؟در نامهای که زال همینویسد به سام نریمان به مازندران،در آن حال که با رودابه،دختر شاه کابل،پیوستگی خواست کرد:
یکی نامه فرمود،نزدیک سام سراسر درود و نُوید و خُرام
نخست از جهانآفرین یاد کرد که هم داد فرمود و هم داد کرد
وزو باد،بر سامِ نیرم درود خداوندِ شمشیر و کوپال و خود
چهار سینی پر از طلای سرخ میگذاشتند که هر کدام دویست و پنجاه سکه بود و آن دینارها را مشت مشت میبخشید.در آن روز،دستور داد هر چهار طبق را به رشیدی بدهند و باعث احترام و شهرت او شد؛زیرا همچنانکه ممدوح با شعر خوب شاعر،معروف میشود،شاعر نیز با صله ارزشمند شاه معروف میشود و این دو همیشه همراه هم هستند.
حکایت(9)
استاد ابوالقاسم فردوسی،از دهقانهای طوس بود،از روستایی که به آن باژ میگویند و جزء نواحی طبران است.روستای بزرگی است که از آن هزار مرد کاری خارج میشود.فردوسی در آن روستا احترام بسیار داشت؛چنانکه با درامد آب و زمینی که داشت،نیازمند افراد مثل خودش نبود.فقط یک دختر داشت و شاهنامه را که به نظم درآورد،تمام امید و آرزویش آن بود که از پاداش کتاب،جهیزیه دخترش را فراهم کند.بیست و پنج سال به سرودن آن اشتغال داشت،تا تمام شد و حقیقتا چیزی کم نگذاشت و شعر را به آسمان بلند رساند و در گوارایی مانند آب روان کرد.چه قریحهای میتواند سخن را به این درجه که فردوسی رساند،برساند؟در نامهای که زال برای سام نریمان در مازندران مینویسد،زمانی که قرار است با رودابه،دختر شاه کابل ازدواج کند،میگوید:
-دستور داد نامهای برای سام بنویسند که پر باشد از سلام و مژده و دعوت.
-ابتدا نام خدا را ذکر کرد،او که هم امر به عدالت میکند و هم خودش عادل است.
-و گفت:از طرف او بر سام نریمان درود و سلام باد.سامی که صاحب شمشیر و گرز آهنین و کلاهخود است.
چَماننده چَرمه هنگام گرد چراننده کرکس اندر نبرد
فزاینده بادِ آوردگاه فشاننده خون ز ابر سیاه
به مردی،هنر در هنر ساخته سرش از هنر گردن افراخته
من در عجم،سخنی بدین فصاحت نمیبینم و در بسیاری از سخن عرب هم!چون فردوسی شاهنامه تمام کرد،نسّاخ او علی دیلم بود،و راوی ابودُلف و وَشکرده حُیی قُتیبه که عامل طوس بود و به جای فردوسی ایادی داشت.نام این هر سه بگوید:
از این نامه از نامداران شهر علی دیلم و بودُلَف راست بهر
نیامد جز احسنتِشان بهرهام بِکَفت اندر احسنتشان زَهرهام
حُیی قُتیبه است از آزادگان که از من نخواهد سخن رایگان
نِیم آگه از اصل و فرعِ خَراج همیغَلتَم اندر میانِ دَواج
حُیی قُتیبه،عامل طوس بود و این قدر او را واجب داشت و از خراج فرونهاد.لاجرم نام او تا قیامت بماند،و پادشاهان همیخوانند.پس شاهنامه،علی دیلم در هفت مُجَلَّد نبشت،و فردوسی بودُلف را برگرفت،و روی به حضرت نهاد به غزنین،و به پایمردی خواجه بزرگ،احمدِ حسن کاتب عرضه کرد،و قبول افتاد.و سلطان محمود از خواجه منتها داشت؛اما خواجه بزرگ،مُنازعان داشت که پیوسته خاکِ تَخلیط در قَدَحِ جاهِ او همیانداختند.
-او که اسب سفید را هنگام پیکار حرکت میدهد و کرکس را در روز جنگ(از جسد کشتهها)میچراند.
-افزونکننده بادِ حمله در میدان جنگ است و حتی از ابر سیاه،خون جاری میسازد.
-در مردانگی،سراسر هنر است و با هنر،سرافراز و مشهور شده است.
من بین فارسیزبانان،سخنی به این روشنی نمیبینم و در بسیاری از شعرهای عرب هم،چنین چیزی ندیدهام.وقتی فردوسی شاهنامه را تمام کرد،کاتبش علی دیلم بود و روایتگر اشعارش،ابودُلَف،و پیشکار حُیی قُتیبه،که او حاکم طوس بود در حق فردوسی نیکوییها کرده بود.نام هر سه نفر را در شعرش ذکر کرده است:
-در این کتاب از افراد مشهور شهر،علی دیلم و بودُلَف بهره دارند.
-بهره و نصیب من از این افراد فقط تحسین و آفرین بود؛تا حدی که از شدت آفرینهایشان زهرهام ترکید.(ترسیدم)
-حیی قتیبه از آزادمردانی است که سخن(شعر)از من مجانی نمیخواهد.(صله میدهد)
-من از اصل و فرع مالیات آگاه نیستم و راحت در رختخواب میغلتم و میخوابم.
حیی قتیبه عامل طوس بود و چون ارزش فردوسی را واجب میدانست،مالیات را از او برداشت.ناچار نام او تا قیامت پایدار میماند و پادشاهان نیز نام او را(در شاهنامه)میخوانند.علی دیلم،شاهنامه را در هفت جلد نوشت.فردوسی،بودُلَف را با خود همراه کرد و به غزنین،به دربار آمد و با میانجیگری خواجه بزرگ،احمد حسن کاتب،بر شاه عرضه کرد و شاه پذیرفت.سلطان محمود،همیشه منتپذیر خواجه بود(سخنش را میپذیرفت)ولی خواجه بزرگ مخالفانی داشت که مدام خاک دوبههمزنی در پیاله مقام او میریختند.(بین شاه و وزیر اختلاف ایجاد میکردند).
محمود با آن جماعت تدبیر کرد که فردوسی را چه دهیم؟گفتند:«پنجاههزار درم،و این خود بسیار باشد،که او مردی رافِضی است و مُعتَزِلی مذهب،و این بیت بر اعتِزالِ او دلیل کند که او گفت:
به بینندگان آفریننده را نبینی مَرَنجان دو بیننده را
و بر رَفض او این بیتها دلیل است که او گفت:
خردمند،گیتی چو دریا نهاد برانگیخته موج از او تندباد
چو هفتاد کشتی در او ساخته همه بادبانها برافراخته
میانه یکی خوب کشتی عروس برآراسته همچو چشمِ خروس
پیمبر بدو اندرون با علی همه اهلِ بیتِ نبی و وصی
اگر خُلد خواهی به دیگر سرای به نزد نبی و وصی گیر جای
گَرَت زین بد آید گناه منست چنین دان و این راه،راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم یقین دان که خاک پی حیدرم
و سلطان محمود مردی مُتعصّب بود.در او این تَخلیط بگرفت[و]مسموع افتاد.در جمله بیست هزار دِرَم به فردوسی رسید.به غایت رنجور شد،و به گرمابه رفت و برآمد.فُقّاعی بخورد و آن سیم میان حَمامی و فُقاعی قِسم فرمود.سیاست محمود دانست.
محمود با آن گروه مشورت کرد که به فردوسی چه صلهای بدهیم؟گفتند:«پنجاههزار درهم و این زیاد هم هست؛زیرا او شیعه است و پیرو مذهب معتزله.این بیت دلیل معتزلی بودن اوست که گفت:
-با چشمانت نمیتوانی خدا را ببینی؛پس چشمانت را(برای دیدن او)آزار مده.
دلیل رافضی بودن او این ابیات است که گفته است:
-خدای حکیم،جهان را همچون دریایی آفرید که تندباد حوادث،موجهای سهمگینی در آن برمیانگیزد.
-در این دریا،هفتاد کشتی مجهز در حرکتاند و همه،بادبانهایشان را بلند کردهاند.
-در میان کشتیها،یک کشتی پهن وجود دارد که مانند عروس زیبا و مثل چشم خروس،آراسته است.
-پیامبر صلّی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السّلام و تمام خاندان رسول و وصی او در آن هستند.
-اگر میخواهی در جهان دیگر به بهشت برسی،سعی کن نزد رسول صلّی الله علیه و آله و جانشین او علیه السّلام جای بگیری.
-اگر از نظر من بدت میآید،تقصیر من است(که شیعه هستم).بدان که این راه،راه من است.
-من با این اعتقاد به دنیا آمدم.با همان از دنیا میروم.هم یقین داشته باش که من خاک پای علی هستم.
سلطان محمود مرد متعصبی بود.این دوبههمزنیها در او اثر کرد و آن را پذیرفت.درمجموع،بیستهزار درهم به فردوسی رسید.بسیار ناراحت شد و به حمام رفت.چون بیرون آمد نوشیدنی(آبجو)نوشید و آن درهمها را بین صاحب حمام و آبجوفروش تقسیم کرد.فردوسی که خشم و مجازات محمود را میدانست
به شب از غزنین برفت،و به هِری به دکّان اسماعیل وَرّاق پدر ازرَقی فرود آمد و شش ماه در خانه او متواری بود تا طالبان محمود به طوس رسیدند و بازگشتند،و چون فردوسی ایمن شد،از هری روی به طوس نهاد،و شاهنامه برگرفت و به طبرستان شد به نزدیک سپهبد شهریار،که از آل باوند در طبرستان پادشاه او بود،و آن خاندانی است بزرگ،نسبت ایشان به یزدگرد شهریار پیوندد.پس محمود را هِجا کرد در دیباچه؛بیتی صد و بر شهریار خواند و گفت:«من این کتاب را از نام محمود به نام تو همیخواهم کردن،که این کتاب همه اخبار و آثار جَدّان توست».شهریار او را بنواخت و نیکوییها فرمود و گفت:«یا استاد!محمود را بر آن داشتند و کتاب تو را به شرطی عرضه نکردند،و تو را تخلیط کردند و دیگر تو مرد شیعیی،و هرکه تولّی به خاندان پیامبر کند او را دنیاوی به هیچ کاری نرود،که ایشان را خود نرفته است.محمود خداوندگار من است.تو شاهنامه به نام او رها کن،و هجو او به من ده تا بشویم و تو را اندک چیزی بدهم.محمود،خود تو را خواند و رضای تو طلبد،و رنج چنین کتاب ضایع نماند.و دیگر روز صد هزار درم فرستاد و گفت:«هر بیتی به هزار درم خریدم.آن صد بیت به من دِه و با محمود دل خوش کن».فردوسی آن بیتها فرستاد.بفرمود تا بشستند.فردوسی نیز سواد بشست و آن هجو،مُندَرِس گشت و از آن جمله این شش بیت بماند:
مرا غَمز کردند کآن پُر سخن به مِهرِ نبی و علی شد کهن
شبانه از غزنین رفت و در هرات به دکان اسماعیل ورّاق،پدر ازرقی شاعر،وارد شد و شش ماه در خانه او پنهان شد تا آنکه مأموران محمود به دنبال او به طوس رسیدند و برگشتند.وقتی فردوسی امنیت یافت،از هرات به طوس رفت و شاهنامه را برداشت و به طبرستان نزد سپهبد شهریار رفت که از خاندان آل باوند در طبرستان،پادشاه بود.آل باوند،خاندانی بزرگ بودند و نسب آنها به یزدگرد شهریار میرسید.فردوسی در دیباچه شاهنامه،در صد بیت محمود را هجو کرد و برای شهریار خواند و گفت:«من این کتاب را از نام محمود به نام تو برمیگردانم؛زیرا تمام این کتاب،شرح احوال و آثار اجداد توست».شهریار او را نوازش کرد و در حقش خوبی نمود و گفت:«ای استاد!محمود را به آن کار مجبور کردند و کتاب تو را چنانکه باید بر او عرضه ننمودند و به تو دروغ بستند؛دیگر اینکه تو شیعه مذهبی و هر کس اظهار علاقه به خاندان پیامبر صلّی الله علیه و آله کند،در دنیا به مرادش نمیرسد؛زیرا خود آن خاندان نیز چنین بودند.محمود ولینعمت من است.تو بگذار شاهنامه به نام او باقی بماند و ابیاتی را که او را در آن هجو نمودی به من بده تا از بین ببرم و به تو پاداش اندکی بدهم.محمود سرانجام از تو دعوت میکند و خشنودیت را خواهد خواست و زحمت این کتاب به هدر نمیرود».روز بعد،صدهزار درهم فرستاد و گفت:«هر بیتی را هزار درهم میخرم.آن صد بیت را به من بده و دلت را با محمود خوش کن».فردوسی آن بیتها را برایش فرستاد.دستور داد تا آنها را از بین ببرند.فردوسی نیز پیشنویسهایش را از بین برد و آن هجوها کهنه شد.فقط این شش بیت باقی مانده است:
-در مورد من سخنچینی کردند که فردوسی سخنور،مهر پیامبر و علی را به دل دارد.
اگر مهرشان من حکایت کنم چو محمود را صد حمایت کنم
پرستار زاده نیاید به کار وگر چند باشد پدر شهریار
ازین در سخن چند رانم همی؟ چو دریا کرانه ندانم همی
به نیکی نَبُد شاه را دستگاه وگرنه مرا بر نشاندی به گاه
چو اندر تبارش بزرگی نبود ندانست نام بزرگان شنود
الحق نیکو خدمتی کرد شهریار مر محمود را،و محمود از او مِنّتها داشت.
در سنه اربع عَشر و خَمسَ مِائه به نشابور شنیدم از امیر معزی که او گفت:«از امیر عبدالرزاق شنیدم به طوس،که او گفت:وقتی محمود به هندوستان بود،و از آنجا بازگشته بود،و روی به غزنین نهاده،مگر در راه او مُتمَرِّدی بود و حصاری استوار داشت؛و دیگر روز محمود را منزل بر در حصار او بود،پیش او رسولی بفرستاد که فردا باید که پیش آیی و خدمتی بیاری،و بارگاه ما را خدمت کنی،و تشریف بپوشی و بازگردی.دیگر روز محمود برنشست و خواجه بزرگ بر دست راست او همیراند؛که فرستاده بازگشته بود،و پیش سلطان همیآمد.سلطان با خواجه گفت:«چه جواب داده باشد؟»خواجه این بیت فردوسی بخواند:
اگر جز به کام من آید جواب من و گُرز و میدان و افراسیاب
-اگر من مهر آن خاندان را نقل کنم،صد نفر مانند محمود را در پناه آن پشتیبانی میکنم.
-غلامزاده به درد هیچ کاری نمیخورد؛هرچند(مثل محمود)پدرش به مقام پادشاهی رسیده باشد.
-چقدر در این مورد حرف بزنم،وقتی من برای این دریا،ساحلی نمیبینم.
-شاه در نیکی و بخشندگی،ساز و برگی نداشت وگرنه مرا به خاطر این اشعار بر تخت مینشاند.
-چون در خاندان او(محمود)عزت و بزرگی نیست،تحمل نمیکند نام بزرگان را بشنود.
به درستی که شهریار،خدمت خوبی به محمود کرد و محمود نیز منتپذیر او بود.در سال پانصد و چهارده در نیشابور از امیرمعزی شنیدم که گفت:«از امیر عبدالرزاق در طوس شنیدم که گفت:وقتی محمود در هندوستان بود و از آنجا برگشته بود و به طرف غزنین میآمد،اتفاقا بر سر راه او شخص سرکشی بود و قلعه محکمی داشت.روز بعد،محمود جلوی قلعه او منزل کرد.فرستادهای نزد او فرستاد که باید فردا نزد من بیایی؛پیشکش و هدیهای برایم بیاوری و در برابر ما مطیع شوی و از ما خلعت بگیری و برگردی.روز بعد،محمود سوار اسب شد و خواجه بزرگ هم سمت راست او به راه افتاد.فرستاده نیز برگشته بود و نزد سلطان میآمد.سلطان به خواجه گفت:(به نظرت)چه پاسخی داده است؟خواجه این بیت فردوسی را خواند:
-اگر جواب او در راستای میل من نباشد،با گرز در میدان جنگ،چون افراسیاب با او میجنگم.
محمود گفت:«این بیت که راست،که مردی از او همیزاید؟»گفت:«بیچاره ابوالقاسم فردوسی راست،که بیست و پنج سال رنج برد و چنان کتابی تمام کرد و هیچ ثمره ندید».محمود گفت:«سَرِه کردی که مرا از آن یاد آوردی،که من از آن پشیمان شدهام.آن آزادمرد از من محروم ماند؛به غزنین مرا یاد ده تا او را چیزی فرستم».خواجه چون به غزنین آمد،بر محمود یاد کرد.سلطان گفت:«شصت هزار دینار ابوالقاسم فردوسی را بفرمای تا به نیل دهند و با شتر سلطانی به طوس برند و از او عذر خواهند».خواجه سالها بود تا در این بند بود.آخر آن کار را چون زر بساخت،و اشتُر گُسیل کرد،و آن نیل به سلامت به شهر طَبَران رسید.از دروازه رودبار شتر در میشد و جنازه فردوسی به دروازه رزان بیرون همیبردند.در آن حال مُذَکّری بود در طَبَران؛تعصُّب کرد و گفت:«من رها نکنم تا جنازه او را در گورستان مسلمانان برند؛که او رافضی بود».و هر چند مردمان بگفتند،با آن دانشمند درنگرفت.درون دروازه باغی بود ملک فردوسی؛او را در آن باغ دفن کردند.امروز هم در آنجاست،و من در سنه عشر و خمس مائه آن خاک را زیارت کردم.گویند از فردوسی دختری ماند سخت بزرگوار.صِلَتِ سلطان خواستند که بدو سپارند،قبول نکرد و گفت:«بدان محتاج نیستم».صاحب بَرید،به حضرت بنوشت،و بر سلطان عرضه کردند.مثال داد که آن دانشمند از طَبَران برود،بدین فُضولی که کرده است،و خانمان بگذارد و آن مال به خواجه ابوبکر اسحاق کَرّامی دهند تا رِباطِ چاهه،که بر سر راه نشابور و مرو است در حدّ طوس،عمارت کند.چون مِثال به طوس رسید،فرمان را امتثال نمودند،و عمارت رباط چاهه از آن مال است.
محمود پرسید:«این بیت از کیست،که نشان سلحشوری دارد؟»گفت:«از ابوالقاسم فردوسی بیچاره است،که بیست و پنج سال برای آن زحمت کشید و چنان کتابی را تمام کرد،ولی هیچ نتیجهای ندید».محمود گفت:«خوب کردی که این را به یاد من آوردی؛زیرا من از کارم پشیمان شدهام و آن مرد آزاده از هدیه من محروم شد.در غزنین به یادم بیانداز برایش چیزی بفرستم».وقتی خواجه به غزنین آمد،به یاد محمود آورد،سلطان گفت:«دستور بده شصتهزار دینار برای فردوسی نیل(مادهای ارزشمند)بخرند و با شتر سلطان به طوس ببرند و از او پوزش بخواهند».خواجه سالها بود که منتظر چنین دستوری بود.سرانجام آن کار را همچون سکه طلای رایج آماده کرد و شتر را روانه ساخت.آن نیل(هدیه)به سلامت به شهر طبران رسید.اما در حالی که از دروازه رودبار شتر وارد میشد،از دروازه رزان جنازه فردوسی را بیرون میبردند.در آن زمان،فرد واعظی در طبران بود که از سر تعصب گفت:«من اجازه نمیدهم جنازه فردوسی را به قبرستان مسلمانان ببرند؛زیرا او شیعه بود».هر قدر مردم با او حرف زدند در آن فقیه اثر نکرد.داخل دروازه شهر باغی بود که ملک خود فردوسی بود؛او را در آنجا دفن کردند.امروز نیز در همان باغ است و من در سال510 آن گور را زیارت کردم.نقل شده که از فردوسی دختری باقی ماند بسیار باکرامت.خواستند صله سلطان را به او بدهند؛نپذیرفت و گفت:«به آن احتیاج ندارم».صاحب بَرید موضوع را به دربار گزارش کرد؛به سلطان نشان دادند.دستور داد آن دانشمند از طبران برود،به خاطر این زیادهگویی که کرده است و دارایاش را رها کند و هدیه فردوسی را به خواجه ابوبکر اسحاق کرّامی بدهند تا با آن«رباط چاهه»را که در راه نیشابور-مرو است،در اطراف طوس بسازد.هنگامی که این فرمان به طوس رسید،آن را اجرا کردند و عمارت«رباط چاهه»از همان مال ساخته شد.
در آن تاریخ که من بنده در خدمت خداوند مَلِکُ الجِبال بودم،نَوّر اللهُ مَضجَعه و رَفَع فی الجِنانِ مَوضعَه،و آن بزرگوار در حق من بنده اعتقاد قوی داشت،و در تربیت من همت بلند،مگر از مِهتَران و مهترزادگان شهر بلخ،عَمَّرهَااللهُ،امیرِ عمید صفیالدین ابوبکر محمد ابن الحسین الرَوانشاهی،روز عید فطر بدان حضرت پیوست،جوان فاضلِ مُفَضّل،دبیری نیک،مُستوفیی به شرط،در ادب و ثمرات آن با بهره،در دلها مقبول و در زبانها ممدوح،و در این حال،من به خدمت حاضر نبودم.در مجلس،بر لفظ پادشاه رفت که نظامی را بخوانید.امیر عمید صفی الدین گفت که:«نظامی اینجاست؟»گفتند:«آری»و او چنان گمان برد که نظامی مُنیری است.گفت:«خَه!شاعری نیک و مردی معروف».چون فَرّاش رسید،مرا بخواند.موزه در پای کردم،و چون درآمدم خدمت کردم،و به جای خویش بنشستم،و چون دَوری چند درگذشت،امیر عمید گفت:«نظامی نیامد؟»مَلِکِ جبال گفت:«آمد،اینک آنجا نشسته است».امیر عمید گفت:«من نه این نظامی را میگویم،آن نظامی دیگر است،و من این را خود نشناسم».همیدون،آن پادشاه را دیدم که متغیر گشت و در حال،روی سوی من کرد و گفت:«جز تو جایی نظامی هست؟»گفتم:«بلی ای خداوند!دو نظامی دیگرند:یکی در سمرقند است و او را نظامی مُنیری گویند،و یکی نیشابوری و او را نظامی اثیری گویند،و من بنده را نظامی عروضی خوانند».گفت:«تو بِهی یا ایشان؟»امیر عمید دانست که بد گفته است،و پادشاه را متغیر دید،گفت:«ای خداوند!آن هر دو نظامی مُعَربدند و سَبُک،مجلسها را به عربده بر هم شورند و به زیان آرند».ملک بر سبیل طیبَت گفت:«باش!تا این را ببینی که پنج قدح سِیکی بخورد
حکایت(10)
در زمانی که من در خدمت پادشاه،ملک الجبال،خداوند قبر او را نورانی و جای او را در بهشت بلند کند،بودم و آن بزرگوار به من بنده،اعتقاد بسیار داشت و نسبت به پروراندن من،همت بلندی داشت،اتفاقا یکی از بزرگان و بزرگزادگان شهر بلخ-خداوند آن شهر را آباد گرداند-امیرعمید صفیالدین ابوبکر محمد بن الحسین الروانشاهی،روز عید فطر به درگاه شاه آمد.او جوانی بود فاضل برتر،نویسندهای خوب و حسابداری کامل و از ادب و نتایج آن بهرهمند،خوشایند دلها(دوست داشتنی)و بر سر زبانها ستودنی.وقتی او آمد،من در درگاه شاه نبودم.در مجلس،پادشاه به زبان آورد که نظامی را بیاورید.امیرعمید صفیالدین گفت:«نظامی اینجاست؟»گفتند:«بله»و او فکر کرد«نظامی منیری»منظور است.گفت:«چه خوب!که او شاعری خوب و مردی معروف است».وقتی فراش رسید،مرا صدا زد.کفشم را پوشیدم و چون وارد شدم،تعظیم کردم و در جای خود نشستم.وقتی چند دور شراب گردانده شد،امیرعمید گفت:«نظامی نیامد؟»ملک جبال گفت:«آمد؛اینجا نشسته است».امیرعمید گفت:«این نظامی را نمیگویم،نظامی دیگر را میگویم و من این نظامی را نمیشناسم».ناگهان دیدم پادشاه خشمگین شد و فورا رو به من کرد و گفت:«آیا غیر از تو،نظامی دیگری هم هست؟»گفتم:«بله ای پادشاه،دو نظامی دیگر هم هستند؛یکی سمرقندی است که به او نظامی منیری میگویند و یکی نیشابوری است که به او نظامی اثیری میگویند و مرا نظامی عروضی صدا میزنند».گفت:«تو بهتری یا آنها؟»امیر عمید فهمید که بد حرفی زده و دید شاه خشمگین است،گفت:«ای خداوند،آن دو نظامی،هر دو عربدهکش و سبک هستند و مجلس را با عربدهکشی،به هم میزنند و ضرر میرسانند».پادشاه از روی شوخی گفت:«منتظر باش تا ببینی این نظامی هنگامی که پنج پیاله شراب بخورد،
و مجلس را بر هم زند.اما از این هر سه نظامی شاعرتر کیست؟»امیر عمید گفت:«من آن دو را دیدهام و به حقّالمعرفه شناسم؛اما این را ندیدهام و شعر او را نشنیدهام.اگر در این معنی که برفت،دو بیت بگوید و من طبع او بینم و شعر او بشنوم،بگویم که کدام بهتر است از این هر سه؟»ملک روی سوی من کرد و گفت:«هان ای نظامی!تا ما را خَجِل نکنی،و چون گویی،چنان گوی که امیر عمید خواهد».اندر آن وقت،مرا در خدمت پادشاه طبعی بود فیاض،و خاطری وَهّاج،و اکرام و انعام آن پادشاه،مرا بدانجا رسانیده بود که بدیهه من چون رَویت گشته بود.قلم برگرفتم و تا دو بار دَور درگذشت این پنج بیت بگفتم:
در جهان سه نظامیایم،ای شاه! که جهانی ز ما به افغانند
من به وِرساد،پیشِ تختِ شَهَم و آن دو در مرو،پیش سلطانند
به حقیقت،که در سخن امروز هر یکی مَفخَرِ خراسانند
گرچه همچون روان سخن گویند ورچه همچون خرد سخندانند
من شرابم که شان چو دَریابم هر دو از کار خود فرومانند
چون این بیتها عَرض کردم،امیر عمید صفی الدین خدمت کرد و گفت:«ای پادشاه!نظامیان را بگذار.من از جمله ماوراءالنهر و خراسان و عراق،هیچ کس را طبع آن نشناسم که بر ارتِجال،چنین پنج بیت تواند گفت؛خاصه بدین مِتانت و جِزالت و عَذوبت،مقرون به الفاظ عَذب و مَشحون به معانی بِکر.شاد باش ای نظامی!تو را بر بسیط زمین،نظیر نیست.ای خداوند پادشاه،طبعی لطیف دارد و خاطری قوی و فضلی تمام،و اقبال پادشاه وقت و همّتِ او رَفَعَهُما الله در افزوده است.نادرهای گردد
مجلس را چگونه به هم میزند.از این سه نظامی،کدام شاعرترند؟»امیرعمیدگفت:«من آن دو را دیدهام و چنانکه باید،آنها را میشناسم؛اما این را ندیدهام و شعرش را نشنیدهام.اگر در مورد این جریان،دو بیت شعر بگوید و من طبع و ذوق او را ببینم و شعرش را بشنوم،میگویم که کدام یک از این سه نفر بهترند».پادشاه رو به من کرد و گفت:«ای نظامی مواظب باش،ما را خجالتزده نکنی و اگر شعر میگویی،چنان بگو که امیرعمید میپسندد».در آن موقع من در خدمت شاه،طبع سرشار و خاطر درخشانی داشتم و بزرگداشت و بخشش آن پادشاه نسبت به من،مرا به جایی رسانده بود که بدیههسرایی،شیوه و روش من شده بود.قلم برداشتم و به اندازهای که دو بار شراب را بگردانند،این پنج بیت شعر را گفتم:
-ای پادشاه،در جهان،سه نظامی هستیم که جهانیان از دست ما به فریاد و فغانند.
-من در وِرساد نزد پادشاهم و آن دو در مرو،نزد سلطان آنجا هستند.
-حقیقتاً امروز در سخن،هر کدامشان افتخار خراسانند.
-اگرچه هر سه مانند روح،شعر روان میگویند و همچون عقل دانای هر سخنیاند.
-اما من مانند شرابی هستم که وقتی در آنها اثر کنم،هر دو در کارشان درمانده میشوند.
وقتی این ابیات را خواندم،امیرعمید صفیالدین تعظیم کرد و گفت:«ای پادشاه،نظامیها را رها کن.من از میان شاعران ماوراءالنهر و خراسان و عراق،هیچ طبع و ذوقی را سراغ ندارم که فیالبداهه،مانند این پنج بیت شعر بتواند بگوید.مخصوصا به این سنگینی و شیرینی،همراه با الفاظی خوش و پر از معانی بکر و جدید.ای نظامی شاد باش!تو در پهنه زمین همانندی نداری.ای شاه صاحب اختیار،این نظامی طبع لطیف و خاطر قوی و فضل بسیار دارد.اکنون پذیرش پادشاه وقت و همت او-که خداوند آن دو را بالا ببرد-بر آن افزوده شده.نظامی نادره روزگار میشود
و از این هم زیادت شود،که جوان است و روزافزون».روی پادشاه خداوند عظیم برافروخت،و بَشاشَتی در طبعِ لطیفِ او پدید آمد.مرا تحسین کرد و گفت:«کانِ سُربِ وَرساد،از این عید تا به عید گوسفندکُشان،به تو دادم.عاملی بفرست».چنان کردم و اسحاق یهودی را بفرستادم.در صَمیم تابستان بود و وقت کار،گوهر بسیار میگداختند.در مدت هفتاد روز،دوازده هزار من سُرب،از آن خُمس بدین دعاگوی رسید،و اعتقاد پادشاه در حق من بنده یکی هزار شد.ایزد تبارک و تعالی خاکِ عزیزِ او را به شمع رضا پر نور کناد و جان شریف او را به جمع غِنا مَسرور؛بِمَنّه و کَرَمِه.
و از این هم بالاتر میرود؛زیرا جوان است و در حال پیشرفت».صورت شاه بزرگ،از کامیابی و خوشحالی سرخ شد و شادمانی در طبع لطیف او نمایان گشت.مرا ستایش کرد و گفت:«درآمد معدن سرب وِرساد را از عید فطر تا عید قربان به تو میسپارم؛کارگزاری از طرف خودت به آنجا بفرست».من هم اسحاق یهودی را فرستادم.میانه تابستان بود و وقت کار و گوهر زیادی(برای استخراج سرب)در آنجا میگداختند.در مدت این هفتاد روز،دوازده هزار مَن سرب،از آن خمس به من رسید و اعتقاد شاه به من هزار برابر شد.خداوند بزرگ و بلندمرتبه،تربت گرامی او را با شمع رضایت خود نورانی گرداند و جان ارزشمند او را در بینیازی شاد گرداند؛به حق منّت و بخشش او.
1.این جمله یعنی چه؟«به ایهام،قوتهای غضبانی و شهوانی را برانگیزد تا بدان ایهام،طباع را انقباضی و انبساطی بود».
2.معنای«داعیه»در این جمله چیست؟«داعیهای در باطن من پدید آمد».
3.شحنه کیست و کارش چیست؟
4.جمله«چون پادشاه به امری که ناگزیر است،مأمور شود»را معنا کنید.
5.این جمله را توضیح دهید:«شاعر باید که سلیمالفطره،عظیمالفکره،صحیحالطبع،جیدالرویه و دقیقالنظر باشد».
6.«خنگ نوبتی»در این جمله یعنی چه؟«بیموزه،پای در رکاب خنگ نوبتی آورد».
7.این جمله را معنا کنید:«خُمارِ عربده بر دِماغ او مستولی گشت».
8.«جامگی»و«اجرا»در این جمله به چه معناست؟«پس جامگی و اجرای پدر به من تحویل افتاد».
9.بیت زیر را شرح دهید:
چون آب یکی ترانه از من بشنید چون باد یکی مرکب خاصم بخشید
10.آرایههای اصلی این رباعی ازرقی که شاه جوان و خشمگین را آرام کرد،چیست؟
گر شاه سه شش خواست سه یک زخم افتاد تا ظن نبری که کعبتین داد نداد
آن زخم که کرد رای شاهنشه یاد در خدمت شاه روی بر خاک نهاد
11.منظور از صامت و ناطق در این جمله چیست؟«اسبان راهوار و ساختهای زر و جامههای فاخر و ناطق و صامت فراوان».
12.این جمله را معنا کنید:«او مردی رافضی است و معتزلیمذهب و این بیت بر اعتزال او دلیل کند».
-خاندان صفاری را با کمک تاریخ سیستان و تاریخ بیهقی در چند صفحه معرفی کنید.
-اقطاع چیست؟با کمک سیاستنامه و کتاب اصطلاحات دیوانی حسن انوری،توضیح مبسوط دهید.
-حبسیه و مسعود سعد سلمان را با استفاده از کتاب زنداننامههای فارسی،در چند صفحه معرفی کنید.
-درباره زندگی و آثار سنایی غزنوی،از کتابهای لطایفالحدایق،طریقه بر حدیقه و...تحقیق نمایید.
-چند مورد از مواردی را که شاعر توانسته است در پادشاه تأثیر تصمیمساز بگذارد،از سایر متون بیابید.
-عشق سلطان محمود به ایاز را با استفاده از آثار عطار تحلیل کنید.
-بدیههگویی عنصری را در داستان محمود و ایاز،با بدیههسراییهای امیر معزی برای سلطان سنجر بسنجید.
-در مورد زندگی امیر معزی،با کمک کتب تذکره و تاریخ ادبیات تحقیق کنید.
-دلیل سرودن شاهنامه فردوسی را از نظر نظامی عروضی،با سایر منابع تاریخی نقد و بررسی نمایید.
اصل مرزباننامه از اسپهبد،مرزبان بن شروین،از خاندان باوندی،در قرن چهارم بود،که در ذکر قصهها و امثال و حکم ترتیب یافته.مطالب آن از زبان وحوش و طیور و دیو و پری و آدمی بیان شده است.اصل کتاب در یازده باب بود و نصایح و اندرزهای آن،تحت تأثیر فرهنگ ایرانی قرار داشت؛گرچه اثر فرهنگ اسلامی نیز در آن یافت میشود.(ذبیح اللهصفا،گنجینه سخن،ج1،ص63).گاهی هم حکایات آن از زبان آدمیان و پادشاهان پیشین است.وراوینی در ترجمه و تهذیب مرزباننامه،توانایی و تسلط و ذوق فراوان به کار برد.مرزباننامه از جمله شاهکارهای بیمانند نثر فارسی است،که گاهی به انشایی مزین و مصنوع و در بسیاری از موارد با شیوهای ساده و فصیح و دلانگیز نگارش یافته است.نویسنده افسونکار این کتاب در بسیاری از مواقع،کار نثر را از کلام پراکنده عادی گذرانده،تا آستانه شعری دلچسب و توأم با تعبیرات ادبی به پیش برده است.(رستگار فسایی،انواع نثر فارسی،ص363)
دو قرن بعد از تألیف مرزباننامه،در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم،دوباره از لهجه طبری به پارسی مزین و مصنوع،ترجمه شد.نخست به وسیله
«محمد بن غازی ملطیوی»و دیگر بار به دست«سعدالدین وراوینی».ملطیوی،ترجمه مرزبان نامه را روضة العقول نامید که یازده باب داشت و ترجمه وراوینی نه باب دارد.چند سال بعد از ملطیوی،وراوینی،بدون اینکه از ترجمه او خبر داشته باشد،بار دیگر این کتاب را از زبان طبری به فارسی نوشت.(اسماعیل حاکمی والا،مرزباننامه،ص3).در بسیاری از موارد سخن نویسنده با کمال ایجاز همراه است و در ایراد امثال و شواهد و اشعار فارسی و عربی توانسته است بهخوبی بدرخشد.سخن او به گونهای است که از حد نثر مصنوع متداول میگذرد و صورت شعری مییابد.«کلام وراوینی در اینگونه موارد،شامل تشبیهات و اوصافی است که پیش از آن،تنها در شعر دیده میشد و نویسندگان،خود را از ایراد آن معانی در نثر بینیاز میدانستند؛لیکن او با مهارتی عجیب توانسته است آن معانی را بیآنکه موجب ملال خواننده شود،در کلام بگنجاند و با ذکر قصص و امثال درآمیزد.(صفا،1374،ص366)
از احوال سعدالدین وراوینی اطلاعی در دست نیست و تنها از مقدمه و خاتمه مرزباننامه برمیآید که او از ملازمان«خواجه ربیب الدین هارون»،وزیر اتابک«ازبک بن محمد»،اتابک آذربایجان بود.وراوینی مرزباننامه را به نام او درآورد.تاریخ ترجمه مرزباننامه به دست وراوینی معلوم نیست؛ولی مسلماً بین سالهای 607-622 بوده است؛زیرا او در آخرین باب از کتاب خود،نام«ازبک بن محمد بن ایلدگز»و وزیر او«ربیب الدین»را آورده است و چون اتابک ازبک از سال 607 تا 622 سلطنت کرده،پس تاریخ ترجمه مرزباننامه در همین سالها بوده است و بنابر تصریح خود وراوینی که هنگام ترجمه مرزباننامه در
«ایامالبیض کهولت»بود،باید ولادت او در اواسط قرن ششم باشد.
به هر حال سعدالدین وراوینی،در وراوی اهرِ آذربایجان متولد شد.مدتی در تبریز سکونت داشت و چندی نیز در مدرسه نظامیه اصفهان تحصیل و تدریس کرد و بخشی از کتابش را در این مدرسه نوشت.او با اتابکان آذربایجان(حکومت:521-629)معاصر بود.با یورش سپاهیان خوارزم به عراق رفت؛ولی با اختلاف سران سلجوقی،باز به تبریز بازگشت و در حمایت ربیبالدین هارونبن علی ظفر دندان وزیر اتابک ازبک بن محمد بن ایلدگز قرار گرفت و این کتاب را بین سالهای 607-622 به نام ربیبالدین هارون،از طبری به فارسی ترجمه کرد.کتاب او از یک مقدمه،نه باب و یک ذیل تشکیل شده است.مرزباننامه همچون کلیله و دمنه به شیوه شناخته شده داستانپردازی در ایران و هند،یعنی بیان پند و انتقاد از زبان جانوران و گیاهان نگاشته شده،وراوینی در مقدمه کتاب،نثر خویش را برتر از کلیله و دمنه دانسته است.عنصرالمعالی در قابوسنامه در سده پنجم و ابن اسفندیار در اواخر قرن ششم و اوایل هفتم،از مرزباننامه نام بردهاند.
ملوک آلباوند سه شاخه بودند:کیوسیه،اصفهبدان،کینه خواریه.رستمبن شروین،پدر مرزبان(مصنف کتاب)از شاخه کیوسیه بود.مرزبان،دیوانی نیز به نام«نیکینامه»به زبان طبری داشته است.(علیزاده،1388،ص6).روبن لِوی خاورشناس انگلیسی؛معتقد است مرزباننامه یک کتاب ایرانی است،نه هندی و دلیل آن را رجحانی میداند که برای شیر قائل شده است.وی گفته است در ایران،شیر در قصهها سهم بسیار دارد و در بعضی نشانهای ملی مثل درفش هم دیده میشود و در خور احترام فراوان است؛در صورتی که فیل به عنوان دشمنی بیگانه قلمداد شده که سرانجام مقهور شیر میشود(مقدمه محمد روشن بر
مرزباننامه،ص26).مقدمه مذکور تحقیق عمیقی در باب مرزباننامه و مؤلف آن است که به لحاظ اهمیت و بسندگیش،بخشی از آن را عیناً نقل میکنیم:
مرزباننامه منسوب به مرزبان،پسر شروین است.شروین که شهریاری طبرستان داشت،از فرزندزادگان کیوس،برادر خسرو انوشروان است.این سلسله نسب در کتابها آمده است؛ولی به گمان من این انتساب درست نیست و به جای خود،از نادرستی این بستگی یاد خواهم کرد.
چون شروین میمیرد،پنج پسر از او به جای میماند.پسران،رسوم جهانداری آموختهاند و همه داعیه پادشاهی دارند؛اما پس از مرگ پدر،پسر بزرگتر جانشین پدر میشود.آن دیگران،ناگزیر فرمان او را گردن مینهند.چندی نمیگذرد که آتش حسد زبانه میکشد.در این میانه،مرزبان بیدار است و روی به سویی دیگر دارد.آهنگ رفتن میکند تا آلوده این آلایشها نشود.گروهی از دستاندرکاران از مرزبان در میخواهند اینک که آهنگ رفتن کرده است،کتابی بسازد تا آن را ساز دنیا و توشه آخرت خود سازند؛نیز اصرار میورزند مرزبان گوشزدساختن پادشاه را از یاد نبرد،و آنچه از آیین جهانداری گفتنی میداند و شهریار را ناخوشایند است،یادآور شود.
مرزبان،خواهش بزرگان را میپذیرد؛اما مصلحت میبیند،اندیشه سفر خود و ساختن کتاب و تذکار برادرانه را با شهریار در میان نهد.پیداست که این همه،مایه خشنودی پادشاه نیست.با وزیر خود رای میزند.وزیر با سفری ساختن مرزبان موافقت تام دارد؛اما با ساختن کتاب و آن تذکارگونه،که مایه رسوایی شهریار است،همداستان نیست؛جز آنکه،مرزبان بخشهای ساخته کتاب خود را به
حضور او بخواند،تا وی«فضول طبع و نقصان»مرزبان را بر پادشاه آشکار کند.
روز دیگر،با مرزبان و وزیر در سراچه خلوت مینشیند و بزرگان و فرزانگان زمانه را فرا میخواند.آنگاه به مرزبان رخصت سخن گفتن میدهد.مرزبان،از برتری خرد و ضرورت دادگری پادشاه و نگاهداشت حق خلایق سخن میگوید و از اختلالی که در عرصه ملک راه یافته است و تباهی حال رعیت و خواری خردمندان،یاد میکند.وی در این میان،داستانی از علقه برادری نقل میکند،تا راه بر بددلی شهریار ببندد.وزیر،حراست از مملکت را در حفظ نظام جاری میداند و از گفتارهای اردشیر بابکان و کلام مجید،شاهد میآورد.گفتوگوی مرزبان و وزیر در این مایههاست.هر یک به تأیید سخن خود،داستانها میگویند و تمثیلها میزنند.پیداست که برهان وزیر سست است.سنگ بر دندان وی میآید و زبانه ترازوی برتری،به سوی مرزبان میچربد.شهریار به مرزبان اذن رفتن میدهد و از او میخواهد کتاب را بسازد و آنچه در اندیشه دارد بگوید،تا راهگشای او باشد.
با این باب،داستان مرزبان آغاز میشود و در هشت باب دیگر،قصههاست که از پی یکدیگر نقل میشود و مرزبان طی آن،ریشه درد را میجوید و راه درمان را میگوید.باب دوم،در احوال پادشاهی است که شش فرزند خود را به وقت مردن وصیت میکند و در انجام وصیتهای ششگانه،میان او و پسر بزرگتر،که جانشین او میشود،داستانها رد و بدل میشود.
باب سوم،داستان ملک اردشیر و دختر اوست که از زناشویی رویگردان است و سرانجام،تن به ازدواج وارستهای میدهد که«دانای مهرانبه»نام دارد.باب چهارم،در سودمندی دانش است و فایده به کار داشتن آن،و داستان دیو گاوپای و دانای نیکدین و محاضرات این دو.باب پنجم،داستان شیری پرهیزگار
و کمآزار است و بیم خرس،وزیر او،از دو شغال-دادستان و دادمه-که به ندیمی پادشاه رسیدهاند.
باب ششم،سرگذشت سگی است زیرک نام،که به انگیزش زروی بز پادشاهی یافته است.این باب،تمثیل کسی است که از پستی به سروری میرسد.باب هفتم،در عواقب ستمگاران است و داستان شیر و پیل و نزاع آن دو و مغلوبی پیل.باب هشتم،حکایت اشتر و شیرِ پارساست و سرانجام بدسگالی و مکاری.باب نهم،در احوال دو کبک است با عقاب و ماجراهایی که میان آنها میرود.
آن مرزباننامه که در نیمه نخستین سده هفتم،گویا در میان سالهای 607-622،تحریر شده،پرداخته سعدالدین وراوینی است.سعدالدین از آغاز جوانی تا به روزگار پیری،سر در کار کتاب دارد.جویای افسانه و حکایت در جامه نثر و نظم است؛اما طبع او چون دیگر همعصرانش،با سادگی میانه ندارد.«حکایات و اسمار مهذب و عبارات مستعذب»میپسندد.چون روزگاری بر او میگذرد،آرزو میکند یادگاری از خود به جای گذارد و کتابی که در آن داد سخنآرایی توان داد،ابداع نماید.جستوجوگر میشود تا اثری عاطل از پیرایه عبارت بیابد و کسوتی از دستباف قریحه خویش در آن بپوشد.از مرزباننامه که به زبان طبرستان و پارسی قدیم باستان است و از زبان حیوانات عجم ساختهاند،یاد میکند.آن را در عجم،اثری همتای کلیله و دمنه مییابد.ملخصی در نه باب میسازد و دست به آرایش آن میبرد.
سعدالدین که در نقل و آرایش مرزباننامه،تنها از مشاطه چربدست اندیشه خود یاری جسته است و از نهانخانه فکرت هیچ صاحبسخنی برخوردار نبوده است.
از آوردن ترکیبهای نامستعمل تازی سخت پرهیز داشته است!مثلها و شاهدهای بازگفته دیگران را هیچ بهکار نگرفته است.وی این را از هنرهای خود میشمارد که موضوعی معین را به وصفهای گوناگون،چنان در جایهای بسیار بازگفته است که گرد تکرار بر آن ننشسته است.وراوینی،چون کتاب را میآراید،مقدمهای بر آن مینویسد و به ابوالقاسم ربیبالدین که کتابخانهای بزرگ بنیاد نهاده است و وزارت اتابک ازبک را دارد،تحفه میفرستد.
در سنه 598 در سلطنت ابوالفتح رکنالدین سلیمانشاه بن قِلِج ارسلان،یکی از فضلای آن ناحیه،محمد بن غازی المَلَطْیوی از اهالی ملطیه که ابتدا دبیر و سپس وزیر سلیمانشاه مذکور گردید،مرزباننامه را اصلاح و انشا نموده،سپس آن را روضةالعقول نام نهاد.
محمدبن غازی درباره اثر خود مینویسد:
...به تاریخ غره محرم،سنه ثمان و تسعین و خمسمائه،این کتاب را که عاری بود از حلیت عبارت و معانی بدیع،به توفیق خدای و موافقت رای و مساعدت و رعایت درایت و مظافرت فضایل و مظاهرت فواضل و اعانت حدس و مرافدت ذکا،به جواهر زواهر الفاظ حجازی و درر غرر امثال و اشعار تازی،محمد غازی...متحلی گردانید و به جلابیب مواهب خاطر،مناکب مثالب عبارت آن را بپوشانید،و مواعظ بسیار،لایق هر حکایت در او زیادت گردانید،تا مستفیدان ادب و مقتبسان الفاظ عرب را به مطالعه آن رغبت زیادت گردد،و از شعف چنین عبارت،عذب معانی آن را در ضبط آرند.
چنانکه گذشت،دو تحریر از مرزباننامه در دست است.این دو تحریر در شمار بابها و داستانها یکسان نیست.روضة العقول،نزدیک به دو برابر مرزباننامه است.هر یک از نویسندگان این دو روایت،محمد غازی و سعد وراوینی بر آنند که از
اصل چیزی فروننهند و جز مثلها و شواهد،برای تزیین کلام،بر آن نیفزودهاند.به درستی نمیدانم که این پندار،از کجا در میان فارسیزبانان راه یافته است که این دو تحریر مرزباننامه،از متنی طبری به زبان فارسی دری گردانیده شده است.تصوری که آرایندگان متنهایی چون بختیارنامه-لمعة السراج-راحةالارواح و جواهرالاسمار-که طوطینامه نام گرفته-از نقل کردن به عبارت خویش داشتهاند،با آنچه ما امروز ترجمه و گزارش میخوانیم،بیگانه و دور است.چنانکه از تصریح این ادیبان برمیآید،نثر ساده روان بیپیرایه روزگار گذشته در چشم آنها بیاعتبار میآمده و آن را«عاری از حلیت عبارت»میدانستهاند.از این روی،آن متنها را به زیور«الفاظ و مواعظ»میآراستهاند و چهبسا نامی نو بر آن مینهادهاند.(مقدمه روشن بر مرزباننامه،ص 15-19 با تلخیص).
مرزباننامه،از نظر شیوه نثرنویسی،پیرو سبک«نصرالله بن عبدالحمید منشی»مترجم کلیله و دمنه از عربی به فارسی در نیمه اول قرن ششم هجری است.سعدالدین در مقدمه مرزباننامه بیان میکند که شیوه نوشتن او،شیوه مهذب است.این سیاست مهذب که سعدالدین وراوینی بدان اشاره میکند،یکی عبارت است از شیوه داستانپردازی معهود در ایران و هند،یعنی بیان پند و انتقاد از زبان جانوران و گیاهان،تا شنوندگان را نوشداروی تلخ نصیحت،ناگوار نیفتد و فرمانروایان خودکامه را خردهگیری آشکار به آزار و شکنجه اهل قلم برنگیرد و دیگر آنکه با مهارت منشیانه،نثر را به زیورهای بدیعی آراستن و هر جا اقتضا کند،صنعتی بهکار بردن و حدیثی و خبری و مثلی و بیتی تازی یا پارسی برای آرایش سخن افزودن»(خطیب رهبر،1370،مقدمه مرزباننامه).
ملکالشعرای بهار،در بیان سبک این کتاب چنین مینویسد:
نثر مرزباننامه از شیوه متکلفانه همعصران به دور است و سعدالدین در این کتاب،به طریقه کلیله و دمنه ابوالمعالی،به همان موازعه و از رواج و مترادفات بسنده کرده است.(محمدتقی بهار،سبکشناسی،ج2،ص29)
در ادامه به برخی از ویژگیهای سبکی این کتاب اشاره میشود:
نویسنده در متن خود،لغات و عبارات عربی بسیاری را به کار برده است؛به گونهای که به جرأت میتوان گفت،کمتر خطی از این کتاب است که در آن لغت عربی یافت نشود.
-مانند اضافه کردن(ب)زائد در ابتدای فعل:«برفت و طعام خرید...بر اندیشه آنکه هر دو بخورند و هلاک شوند و مال یافته بر او بماند».
-به کار بردن«م»نهی:«از کسی دیت مخواه»
-حذف«ب»از ابتدای فعل امر:«از دانه او نگر تا خود را نگاه داری»
-سجع:«دولت آنجهانی را اساس در این جهان نهید و کسب سعادت باقی هم در این سرای فانی کنید»؛
-جناس:انواع جناس در این کتاب به کار رفته است؛مانند:نزل و نزول/سازی و سازی/کفتار و گفتار/منصوب و منسوب؛
-تشبیه:نویسنده مرزباننامه،به صنایع معنوی،بهویژه کاربرد تشبیه رغبت
فراوانی دارد؛مانند:آتشکده جهنم/دیگ تدبیر/تیرباران ملاحت؛
-استعاره:انواع استعاره مصرحه و مکنیه در این کتاب به کار رفته است؛مانند:طاق لاجوردی،دُرج بلورین،رکاب سیر،ابروی صباحت
-کنایه:مانند:سر و پای میزند/به تازیانه بخشیدن/چربزبانی
-تضمین از آیات و احادیث:که این امر به چند گونه دیده میشود:
1.به گونهای که گویی آیه و حدیث،دنباله کلام است.مانند:«اگر میخواهی که گفته من در نصاب قبول قرار گیرد،قد تبین الرشد من الغی».
2.برای تأکید:«جمال این سخن را نص کلام،از منصه صدق جلوهگری میکند؛آنجا که میفرماید: لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ .
3.به عنوان جزئی از ارکان جمله:برای نمونه در جمله زیر،مضافالیه جمله قرار گرفته است:«تنبیه لاتنس نصیبک من الدنیا؛همیشه نصب عین خاطر داشتم».
-تضاد:مانند بستن و گشادن،گرفتن و دادن.
-مراعات نظیر:نویسنده،با توجه به آگاهیهای خود از علوم مختلف،اصطلاحات مربوط به علوم را کنار هم میآورد.مانند:«فرمود که من ساز غنا برکشم و سماعی خوش آغاز کنم تا تو را...».
-ارسال المثل:«دهقان،پیالهای باز خورد و یکی بدو داد،بستد و با داد و ستد روزگار ساخت».
پیوند نثر نویسنده با اشعاری که به عنوان نمونه میآورد،به صورتهای مختلفی است.برای نمونه گاهی با حرف«که»است.گاهی با کلماتی از قبیل«گفتهاند»،«گفت»،«گوید»و...گاهی نیز بیواسطه است.
در تعریف کتاب و ذکر واضع
و بیان اسباب وضع مرزبان نامه
چنین بباید دانست که این کتاب،مرزباننامه،منسوب است به واضع کتاب«مرزبان بن شروین»؛و شروین از فرزندزادگان کیوس بود.برادر ملک عادل،انوشروان،بر مُلکِ طبرستان پادشاه بود.پنج پسر داشت؛همه به رِجاحَتِ عقل و رِزانتِ رای و اهلیت مُلکداری و استعدادِ شهریاری آراسته.چون شروین درگذشت،بیعتِ مُلک بر پسرِ مِهتَرین کردند و دیگر برادران،کمرِ انقیاد او بستند.پس از مدتی،دواعی حسد،در میانه پدید آمد و مُستَدِعی طلب ملک شدند.مرزبان به حکم آنکه از همه برادران به فضیلت فضل منفرد بود و از حُطام دنیاوی فِطام یافته و همت بر کسب سعادت باقی گماشته،اندیشه کرد که مگر در خیال شاه بگذرد که او نیز در مَشرَعِ مخالفت برادران خوضی میپیوندد،نخواست که غبار این تهمت بر دامن معاملت او نشیند.در آیینه رای خویش نگاه کرد،روی صواب چنان دید که زمام حرکت به صوب مقصدی معین برتابد و از خطّه مملکت،خود را به گوشهای بیرون افکَنَد و آنجا مسکن سازد،تا مَورِدِ صفای برادران،از او شوریده نگردد و مَعاقِدِ الفت،واهی نشود و وَهنی به قواعدِ اخوّت راه نیابد.جمعی از اکابر و اشرافِ مُلک که بر این حال وقوف و اشراف داشتند،از او التماس کردند
باب اول در معرفی کتاب و نویسنده آن و بیان علّت نوشتن مرزباننامه
بدانید که کتاب مرزباننامه،به نویسنده کتاب«مرزبان بن شروین»نسبت داده شده است،و«شروین»از نوههای«کیوس»،برادر پادشاه دادگر،انوشیروان بود.شروین،پادشاه طبرستان،پنج پسر داشت که همه آنها به برتری خرد و استواری اندیشه و شایستگی مملکتداری و توانایی پادشاهی آراسته بودند.وقتی شروین مُرد،با پسر بزرگتر،عهد پادشاهی بستند و برادران دیگر آماده اطاعت از او شدند.پس از مدتی،انگیزههای حسادت بین آنها آشکار شد و خواهان رسیدن به پادشاهی شدند.مرزبان به دلیل آنکه از همه برادرانش به سبب افزونی دانش،برتر بود،از مال و ثروت ناپایدار دنیایی جدا شده،برای به دست آوردن خوشبختی ابدی تلاش مینمود.با خود اندیشید که شاید شاه تصور کند من نیز در آبشخور دشمنی،همراه برادران ژرفاندیشی میکنم.چون نمیخواست غبار این اتهام بر دامن کردارش بنشیند،در آینه اندیشه خود نگریست(فکر کرد)و مصلحت بر آن دید که اختیار حرکت را به سوی مقصدی معین بتاباند و از سرزمین شاهی(پایتخت)دور شده،به گوشهای رود و آنجا مقیم شود تا آبشخور دوستی برادران،به واسطه او مکدّر نشود و پیوندهای محبتآمیز سست نگردد و به رابطه برادری آنها ضعفی نرسد.عدهای از بزرگان و اشراف مملکت که از این ماجرا آگاهی یافتند،از او خواهش کردند:
که چون رفتن تو از اینجا محقّق شد،کتابی بساز مشتمل بر لطایف حکمت و فوایدِ فِطنَت که در معاش دنیا و معاد آخرت آن را دستور حال خویش داریم و از خواندن و کار بستن آن به تحصیل سعادتین و فوزِ نجاتِ دارَین توسّل توان کرد و آثار فضایل ذات و محاسنِ صفات تو به واسطه آن بر صفحات ایام باقی ماند و از زَواجِرِ وعظ و پند،کلمهای چند به سمع شاه رسان،که روش روزگار او را تذکرهای باشد.ملکزاده،این سخن اصغا کرد و امضای عزیمت به تقدیم مُلتَمَسات ایشان بر اذن و فرمان شاه موقوف گردانید و از موقفِ تردُد برخاست و به خدمت شاه رفت و آنچه در ضمیر دل داشت،از رفتن به جای دیگر و ساختن کتاب و فصلی نصیحتآمیز گفتن،جمله را بر سبیلِ استِجازَت در خدمت شاه تقریر کرد.شاه در جواب او مُترَدّدوار توقّفی کرد و چون او غایب گشت،وزیر حاضر آمد،با او از راه استشارت،گفت که در اجازت ما،این معانی را که برادرم همت و نَهمت بر آن مقصور گردانیده است،چه میبینی؟وزیر گفت:دستوری دادن تا از اینجا به جایی دیگر رود،نتیجه رای راست است و قضیه فکرت صائب؛چه،عدویی از اعدای مَلِک کم گشته باشد و خاری از پای دولت بیرون شده و بدانکه مراد او از ساختن کتاب،آن است که سِیرِ پادشاهی تو را به تَقبیح در پرده تَعریض فرانماید و در آفاقِ عالَم بر افواهِ خَلق،سَمَر گرداند و آنچه میخواهد که تو را نصیحتی کند،مرتبه خویش در دانش ورای مرتبه تو مینهد؛امّا نه چنانست که او با خود قرار میدهد و از حِلیتِ کمال که مینماید،عاطل است و اندیشه او سراسر باطل.لیکن شاه بفرماید که آنچه گوید،به حضور من گوید،تا در فصول آن نصیحت،فضول طبع و فضیحت و نقصان او،بر شاه اظهار کنم و سرپوش از روی کار او برگیرم تا شاه بداند که از دانشوران،کدام پایه دارد
«اکنون که رفتن تو از اینجا حتمی شد،کتابی بنویس که دربرگیرنده حکمتهای لطیف و بهرههای زیرکانه باشد و در زندگی دنیا و بازگشت به آخرت،بتوانیم آن را دستور زندگی خویش قرار دهیم و با خواندن و عمل به آن،بتوان رستگاری و رهایی در دو جهان را کسب کرد و با آن،آثار فضیلتهای ذاتی و صفات خوب تو در صفحه روزگار جاویدان گردد.از پندهای سازنده،چند کلمه به گوش شاه برسان تا برای روش زندگی و حکومت او یادداشتی باشد».شاهزاده این حرف را گوش کرد و قطعی شدن رفتنش را بنا به درخواست آنها،مشروط به اجازه و فرمان شاه کرد.دودلی را کنار گذاشت وبه خدمت شاه رسید و آنچه در دل و نیت داشت،درباره رفتن به جای دیگر و نوشتن کتاب و بیان فصلی در سخنان پندآمیز،همه را برای کسب اجازه از شاه،در خدمت او بیان کرد.شاه در پاسخ او،دودل شد و درنگ کرد.وقتی او رفت،وزیر حاضر شد.شاه از درِ مشورت،به او گفت:«نظرت درباره اجازه ما درباره آنچه برادرم همت و نهایت آرزویش را بر آن قرار داده،چیست؟»وزیر گفت:«اگر اجازه دهید،از اینجا به جای دیگر برود،تصمیمی درست و تفکری استوار است؛زیرا دشمنی از دشمنان پادشاه کم میشود و خاری از پای دولت بیرون میآید.ولی بدان که هدف او از نوشتن کتاب،آن است که روش پادشاهی تو را غیرمستقیم،زشت جلوه دهد و این زشتی را در سراسر جهان در دهان مردم مشهور کند.اینکه گفته است قصد دارد تو را نصیحت کند،میخواهد درجه دانش خود را بالاتر از تو نشان دهد؛امّا آنگونه که او میپندارد،نیست.آنچه از زیور کمالات نشان میدهد،بیهوده و همه افکارش باطل است.شاه باید دستور دهد که آنچه او میخواهد بگوید،در حضور من باشد تا در بخشهای آن پندها،برتریجویی طبع و رسوایی و کوتاهی او را بر شاه نمایان کنم.من حجاب از کارش برمیدارم تا شاه بفهمد که او در بین عالمان،چه مرتبهای دارد
و از هنری که صلصله صلفِ آن در جهان میافکند،چه مایه یافته است.
طِباعَک فَالزَمهَا و خَلِّ التّکلُّفا فانّ الّذی غَطَّیتَهُ قد تَکَشَّفا
روز دیگر،که شاه سیارات عَلَم بر بام این طارم چهارم زد و مهره ثوابت از این نطع ازرق بازچیدند،شاه در سراچه خلوت بنشست؛مثال داد تا چند معتبر از کفات و دُهات مُلک که هر یک فرزانه زمانه خویش بودند،با ملکزاده و وزیر به حضرت آمدند و انجمنی،چنانکه وزیر خواست،بساختند.ملک،مرزبان را گفت:ای برادر،هرچه تو گویی،خلاصه نیکاندیشی و نقاوه حفاوت و مهربانی باشد،و الاّ از فرط مماحضت و مخالصت آن را صورتی نتوان کرد.اکنون از هرچه داعیه مصلحت املا میکند،اوعیه ضمیر بباید پرداخت.گفتنی،گفته و دُرِّ حکمت،سُفته اولیتر.ملکزاده آغازِ سخن کرد و به لفظی چربتر از زبانِ فصیحان و عبارتی شیرینتر از خُلقِ کریمان،حق دعای شاه و ثنای حضرت بارگاه به رعایت رسانید.
بِکَلامٍ لو انّ لِلدَّهرِ سَمعا مالَ مِن حُسنِهِ الَی الاصغاء
و گفت:اکنون که تمکین سخن گفتن فرمودی،حسنِ استماع مبذول فرمای،که لوایم نُصح،ملایم طبعِ انسانی نیست. لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسالَةَ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ وَ لکِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحِینَ ؛
و از هنری که فریاد آن را در جهان میافکند،چه اندازه بهره دارد.
-پیوسته با سرشت خویش بمان و تکلف و سختی را کنار بگذار؛زیرا آنچه را پوشاندی،آشکار گشت.
گفتوگوی شاهزاده با وزیر
روز بعد که پادشاه سیارات(خورشید)پرچم(نور)خود را بر بام گنبدیشکل فلک چهارم زد و ستارهها را که همچون مهرههای شطرنج بر صفحه کبود فلک بودند،برچید(صبح شد)،شاه در اتاق مخصوص خود تنها نشست و دستور داد تا چند نفر از افراد مورد اعتماد،باکفایت و زیرک مملکت،که هر کدام فرزانه زمانه خود بودند،با شاهزاده و وزیر به دربار آمدند و جلسهای همانطور که وزیر خواسته بود،تشکیل دادند.پادشاه به مرزبان گفت:«برادر!هرچه بگویی،چکیده فکر خوب و برگزیده مهربانی خالص توست و جز اینکه بیانگر شدّت دوستی و خلوص توست،تعبیر دیگری ندارد.اکنون هرچه انگیزه خیرخواهی تو ایجاب میکند،در دل نگه مدار و بیان کن.بهتر است گفتنیها،گفته شود و مروارید حکمت،سوراخ(و قابل استفاده)گردد.شاهزاده شروع به صحبت کرد و با کلماتی چربتر(گیراتر)از زبان خوشصحبتان و جملاتی شیرینتر از اخلاق بزرگواران،حق دعای به شاه و ستایش آستانه و درگاه او را به خوبی ادا کرد.
-با بیانی که اگر روزگار گوشی داشت،به خاطر زیبایی آن سخن،به شنیدنش تمایل میکرد.
گفت:«اکنون که اجازه و امکان سخن گفتن دادی،پس خوب گوش فرا بده؛زیرا نصیحتهای سرزنشآمیز،سازگار با طبع انسان نیست.«همانا پیام پروردگارم را به شما رساندم و شما را نصیحت کردم؛امّا شما نیکاندیشان را دوست ندارید».(اعراف،آیه 77)
شکوفه گفتار اگرچه برگ لطیف برآرد،چون به صبای صدقِ اصغا پرورده نگردد،ثمره کردار از او چشم نتوان داشت.
اذا لم یعِن قَولَ النّصیحِ قبولُ فَاِنّ تعاریضَ الکَلامِ فُضولُ
بدان ای پادشاه،که پاکیزهترین گوهری که از عالم وحدت با مرکباتِ عناصر پیوند گرفت،خِرد است و بزرگتر نتیجه از نتایج خِرَد،خُلق نیکوست و اشرف موجودات را بدین خطاب شرف اختصاص میبخشد و از بزرگی آن حکایت میکند، وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ ،خُلق نیکوست که از فضیلت آن،به فوز سعادت ابدی وسیلت توان ساخت و نیازمندترین خلایق به خلیقت پسندیده و گوهر پاکیزه،پادشاهانند که پادشاه چون نیکوخوی بود،جز طریق عدل و راستی،که از مقتضیات اوست،نسپرد،و الاّ سنّتِ محبوب و شرعت مرغوب ننهد و چون انتهاجِ سیرت او بر این مِنهاج باشد،زیردستان و رعایا،در اطراف و زوایای ملک،جملگی در کنفِ امن و سلامت،آسوده مانند و کافّه خلایق به اخلاق او متخلّق شوند تا طوعاً او کَرهاً،خوفاً او طَمَعاً با یکدیگر رسم انصاف و شیوه حقّ نگاه دارند و اختلاف و تنافی که طبایع آدمیزاد را انطباع بر آن دادهاند،به اتّفاق و تَصافی متبدّل گردد و بدان که از عادات پادشاه،آنچه نکوهیدهتر است،یکی سِفلگی است که سِفله به حقگزاری هیچ نیکوکاری نرسد و خود را در میان خلق به سَروَری نرساند.
اَتَرجوا ان تَسُودَ وَ لَستَ تُغنی و کَیفَ یسُودُ ذوُالدَّعَهِ البخیلُ
دوم،اسراف در بذل مال که او بهحقیقت،بندگان خدای را نگهبان اموال است
گفتار مانند شکوفه است؛ولی چون با نسیم درستشنیدن پرورده نشود،نمیتوان از آن،انتظار میوه داشت.
-اگر پذیرش با سخن خیرخواه یار نشود،پرگویی بیهوده است.
ای پادشاه!بدان که پاکترین عنصری که از جهان یگانگی با موجودات مرکب مادی پیوند یافت،عقل است و بزرگترین نتیجه خرد،اخلاق نیکوست و چون(خداوند)اشرف مخلوقات را با این صفت خطاب کرده،از همه برتر میداند،از بزرگی این صفت حکایت میکند.«همانا تو را خُلق نیکو و بزرگ است»(قلم،آیه4)،اخلاق خوب است بدان خاطر که از فزونی آن میتوان برای رسیدن به خوشبختی جاودانه وسیلهای ساخت.محتاجترین انسانها،به اخلاق خوب و سرشت نیک،پادشاهان هستند؛زیرا وقتی پادشاه خوشاخلاق باشد،به جز راه دادگری و راستی که از صفات ضروری است،در راه دیگری قدم نمیگذارد.اگر جز این باشد،آیین پسندیده و راه درست وضع نمیکند.وقتی روش او در این راه،روشن باشد،زیردستان و مردم در اطراف و گوشه و کنار مملکت،همگی در پناه امنیت و سلامت،آسودهخاطر باشند و تمام مردم نیز اخلاق نیک شاه را میگیرند تا خواه ناخواه،و از روی بیم یا امید،نسبت به هم منصف باشند و به حق رفتار کنند و اختلاف و تنفر که(گویی)سرشت و نهاد انسان را با آن آفریدهاند،به یکدلی و پاکدلی تبدیل شود.بدان که یکی از عادتهای ناپسند شاهان،فرومایگی است؛زیرا انسان پست و فرومایه،حق هیچ کار خوبی را ادا نمیکند و در میان مردم،به سالاری و بزرگی نمیرسد.
-آیا امیدواری که سروری کنی،ولی کسی را بینیاز نمیسازی؟!چگونه ممکن است به سروری برسد تنآسا و بخیل؟!
دوم،اسراف در بخشیدن مال است؛زیرا به درستی که شاه نگهبان اموال بندگان خداست
و تصرف در مال خود به اندازه شاید کرد،فخاصّةً در مال دیگران و جمال این سخن را نصّ ِکلام ازلی از مِنَصّه صِدق جلوهگری میکند؛آنجا که میفرماید: وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ .و حدیث لا خَیرَ فِی السَّرف،خود در شهرت به مقامی است که به تِذکار و تکرار آن حاجت نیاید.و پادشاه نشاید که بیتأمّل و تَثبُّت فرمان دهد؛که امضای فرمان او به نازله قضا مانَد؛که چون از آسمان به زمین آمد،مَرَدّ آن به هیچ وجه نتوان اندیشید و اشارت پادشاه بیمقدمات تدبیر،چون تیرِ تقدیر بود که از قبضه مشیت بیرون رود،به هیچ سپر عصمت،دفع آن ممکن نگردد و عاقبةالامر،در عهده غرامتِ عقل بماند و به زبان ندامت میگوید: وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ ما مَسَّنِیَ السُّوءُ و نباید که از نصیحت،اِبا کند و از ناصحان نَفور شود؛تا چون بیماری نباشد که به وقتِ عُدول مِزاج از نقطه اعتدال،شربت تلخ از دست طبیبِ حاذق بازنخورَد تا مِذاقِ حال او به آخر از دریافت شربت صحت بازماند و باید که فضای عرصه همّت،چنان دارد که قضای جمله حوایج مُلک،هنگام اضطرار و اختیار در او گنجد تا اگر سببی فرا رسد و حاجتی پیش آید که از بهر صَلاحِ کلّی مالی وافر انفاق باید کرد،دستِ منع،پیش خاطر خویش نیارد و من چون صحیفه احوال تو مطالعه کردم،قاعده مُلک تو مُختَلّ یافتم و قضیه عدل،مُهمَل دیدم.گماشتگان تو در اضاعَتِ مال رعیت،دست به اشاعَتِ جور گشادهاند و پای از حدّ مقدار خویش بیرون نهاده.بازار خردمندانِ کاردان،کساد یافته و کارِ زیردستان،به عیث و فسادِ زبردستان زیر و زبر گشته؛با خود گفتم:
و شایسته است در مال خودش هم به اندازه دست ببرد،چه رسد به مال دیگران.زیبایی این مطالب را،سخن ازلی و آشکار حق،از جلوهگاه راستی نمایان میسازد؛آنجا که میفرماید:«اسراف مکنید؛زیرا خداوند اسرافکاران را دوست ندارد»(انعام،آیه143)و حدیث:«هیچ نیکویی در اسراف نیست»چنان مشهور است که دیگر نیازی به یادآوری و تکرار آن نیست.شایسته نیست پادشاه،بدون فکر و ثبات اندیشه،دستوری دهد؛زیرا اجرای دستور او مانند نزول قضای الهی است،که وقتی از آسمان به زمین میآید،بازگرداندن آن به هیچ وجه ممکن نیست.دستور شاه،بدون تدبّر،مانند تیر قضا و قدر است که وقتی از پنجه اراده الهی پرتاب شود،با هیچ سپر بازدارندهای،دفع آن ممکن نیست و در نهایت،مدیون تاوان عقل و خرد میماند و با زبان پشیمانی چنین میگوید:«اگر غیب میدانستم،نیکی را افزون میکردم و بدی به من نمیرسید».(اعراف،آیه189)نباید از نصیحت خودداری نماید و از نصیحتکنندگان گریزان شود؛تا مانند بیماری نباشد که وقتی مزاجش از حالت متعادل تغییر کرد،داروی تلخ را از دست پزشک ماهر نخورد تا ذائقه احوالش در آخر از دریافت شربت سلامتی ناتوان شود(نصیحت مانند داروی تلخ است؛ولی ثمرهاش بهبود است).همچنین باید میدان همّت خود را چنان وسیع کند که برآوردن تمام نیازهای پادشاهی،در هنگام اجبار،سختی،اختیار و راحتی در آن جای گیرد؛تا اگر علّتی رخ داد یا نیازی به وجود آمد که به خاطر مصلحت عمومی،نیاز به بخشش مال زیادی بود،دست جلوگیری در ذهن او مانع خرج نشود.من وقتی دفتر احوال تو را خواندم،اساس شاهی تو را سست دیدم و موضوع عدالت را رها شده یافتم.مأموران تو در ضایعکردن اموال مردم،دست به گسترش ظلم گشودهاند و پای از حدود اختیار خود بیرون گذاشتهاند.بازار خردمندان کارآگاه،بیرونق شده و کار زیردستان،به خاطر تباهکاری و فساد بالادستان پریشان و زیر و رو گشته.با خود گفتم:
زشتِ زشت است،در ولایتِ شاه گرگ بر تخت و یوسف اندر چاه
بد شود تن،چو دل تباه شود ظلمِ لشکر ز جورِ شاه شود
و این شیوه از نَسَقی که نیاکان تو نهادهاند،دور است و از اصل پاک و مَحتِدِ شریف و مَنبِتِ کریم تو به هیچوجه سزوار نیست.
وانّ الظُلمَ مِن کُلٍّ قَبیحٌ و أقبَحَ مَایکُونُ مِنَ النّبِیه
تا امروز خاموش میبودم که گفتهاند:با ملوک سخن ناپرسیده مگو و کار ایشان نافرموده مکن.امروز که اشارت شاه بر آن جمله یافتم،آنچه دانم،بگویم و هذا غَیضٌ مِن فَیض و از عهده حق خویشی،اَعنی برادری که ورای همه حقوق است،بعضی تَفَصّی نمودم،چه گفتهاند:آنچه به شمشیر نتوان برید،عُقده خویشی است و آنچه از زمانه بَدَل آن به هیچ عِلقِ نفیس نتوان یافت،عُلقه برادری است،چنانکه آن زن هَنبوینام گفت.شاه گفت:چون بود آن داستان؟
ملکزاده گفت:شنیدم که در عهد ضحّاک،که دو مار از هر دو کتف او برآمده بود و هر روز تازه جوانی بگرفتندی و از مغز سرش،طعمه آن دو مار ساختندی،زنی بود هنبوینام،روزی قرعه قضای بد،بر پسر و شوهر و برادر او آمد.هر سه را بازداشتند تا آن بیدادِ مَعهود بر ایشان برانند.زن به درگاه ضحّاک رفت،خاکِ تَظَلُّم برسرکنان،نوحه دَردآمیز
-بسیار زشت است که در(قلمرو)ولایت پادشاهی،افراد گرگصفت فرمانروایی کنند و پاکان یوسفخوی در چاه گرفتار باشند.
-جسم و تن از بین میرود،وقتی دل نابود شود و اگر لشکریان به مردم ظلم کنند،به خاطر ظلم شاه است.
این رفتار از روشی که اجدادت قرار دادهاند،دور است و از اصل پاک و نژاد شریف و رویشگاه با کرامت تو،به هیچ وجه شایسته نیست.
-ستم از سوی هر کسی زشت است و از شخص دانا زشتتر است.
تا امروز ساکت بودم؛زیرا گفتهاند:«با پادشاهان تا وقتی از تو چیزی نپرسیدند،سخن مگو و تا وقتی فرمان کاری به تو ندادهاند،کاری انجام مده».امروز که فرمان شاه را آنگونه دیدم،هر چه میدانم میگویم«و این اندکی از بسیار است»و از عهده ادای برخی از حقوق خود،یعنی حق برادری که بالاترین همه حقها است،برمیآیم؛زیرا گفتهاند:«چیزی را که با شمشیر نمیتوان قطع کرد،پیوند خانوادگی است و چیزی که در زمانه به جای آن هیچ چیز گرانبهایی نمیتوان یافت،پیوند برادری است»چنانکه زنی به نام«هنبوی»گفت.»شاه«گفت:آن داستان چگونه است؟»
حکایت هنبوی با ضحاک
شاهزاده گفت:«شنیدم در زمان ضحاک،که دو مار از سر دوش او بیرون آمده بود و هر روز نوجوانی را میگرفتند و از مغز سرش،غذای مارها را درست میکردند،زنی بود به نام«هنبوی».یک روز قرعه سرنوشت شوم(قتل)به نام پسر و شوهر و برادر او افتاد.هر سه نفر را بازداشت کردند تا آن بیعدالتی مقرر را در مورد آنها جاری سازند.زن برای دادخواهی به درگاه ضحاک رفت؛در حالی که(از سر بیچارگی)خاک بر سرش میریخت و شکایت و ناله دردناک سر میداد
درگرفته که رسم هر روز از خانهای،مردی بود.امروز بر خانه من،سه مرد،متوجه چگونه آمد؟آواز فریاد او در ایوان ضحّاک افتاد،بشنید و از آن حال پرسید.واقعه چنانکه بود انها کردند.فرمود که او را مُخَیر کنند تا یکی از این سهگانه که او خواهد،مُعاف بگذارند و بدو بازدهند.هنبوی را به درِ زندانسرای بردند.اول چشمش بر شوهر افتاد مِهر مُؤالِفَت و مُوافِقَت در نهادِ او بجنبید و شفقتِ ازدواج در ضمیر او اختِلاج کرد.خواست که او را اختیار کند؛باز نظرش بر پسر افتاد،نزدیک بود که دست در جگر خویش بَرَد و به جای پسر،جگرگوشه خویشتن را در مِخلَبِ عُقابِ آفت اندازد و او را به سلامت بیرون برد؛همی ناگاه برادر را دید،در همان قیدِ اسار گرفتار.سر در پیش افکند،خوناب حسرت بر رخسار ریزان،با خود اندیشید که هر چند در ورطه حیرت فروماندهام،نمیدانم که از نور دیده و آرامش دل و آرایش زندگانی،کدام اختیار کنم و دل بیقرار را بر چه قرار دهم.اما چه کنم که قطع پیوند برادری،دل به هیچ تاویل رخصت نمیدهد،(رع)بر بیبدل چگونه گزیند کسی بدل.زنی جوانم،شوهری دیگر توانم کرد و تواند بود که از او فرزندی آید،که آتش فِراق را لَختی به آب وصال او بنشانم و زَهرِ فُوات این را به تِریاک بقای او مُداوات کنم؛لیکن ممکن نیست که مرا از آن مادر و پدر که گذشتند،برادری دیگر آید تا این مِهر بر او افکنم.ناکام و ناچار،طمع از فرزند و شوهر برگرفت و دست برادر برداشت و از زندان به در آورد.این حکایت به سَمعِ ضحاک رسید،فرمود که فرزند و شوهر را نیز به هنبوی بخشید.
که رسم بود هر روز از هر خانهای فقط یک مرد میگرفتند،و امروز چه شده که از خانه من،سه مرد انتخاب شدند؟صدای فریاد او در کاخ ضحاک پیچید.ضحاک،صدا را شنید و درباره آن پرسید.ماجرا را چنانکه اتفاق افتاده بود،خبر دادند.دستور داد به زن اختیار دهند تا یکی از سه نفر را که میخواهد رها کند و به او ببخشند.هنبوی را جلوی زندان کاخ بردند.ابتدا،نگاهش بر شوهر افتاد.مهر علاقه و وابستگی و همدلی در سرشت او جنبید و دلسوزی زوجیت در درونش به حرکت آمد.خواست که او را انتخاب کند.چون نگاهش به پسر افتاد،نزدیک بود دست به جگر خویش ببرد و به جای پسر،پارههای جگرش را بکند و در چنگال عقاب بلا اندازد و در عوض،فرزند را صحیح و سالم بیرون ببرد که ناگهان برادرش را دید،که او نیز گرفتار بند اسارت بود.سرش را زیر انداخت در حالی که اشک خونین حسرت بر صورتش جاری بود با خود فکر کرد:«اگرچه در گرداب تحیر ماندهام و نمیدانم که از بین نور چشم،آرامش جان و زیور زندگیم،کدام را انتخاب کنم و دل بیقرارم را چگونه به آرامش برسانم؟اما چه کنم که دلم،بریدن رابطه برادری را به هیچ وجه اجازه نمیدهد.(رع)چگونه میتوان جایگزینی برای کسی که جایگزین ندارد انتخاب کرد.من زن جوانی هستم و میتوانم شوهر دیگری انتخاب کنم و ممکن است که از او فرزندی پیدا کنم و بتوانم آتش جدایی خود را با آب وصال او خاموش کنم و تلخی مرگ زهرمانند او را با پادزهر زندگی درمان کنم؛ولی ممکن نیست که برای من از پدر و مادری که مردهاند،برادر دیگری به دنیا آید،تا بتوانم به او این محبت را بکنم.ناامید و ناگزیر،از فرزند و شوهر طمع را برید و دست برادرش را گرفت و از زندان بیرون آورد.این داستان به گوش ضحّاک رسید.دستور داد که فرزند و شوهر را نیز به هنبوی ببخشند.
این افسانه از بهر آن گفتم تا شاه بداند که مرا از گردش روزگار،عوض ذات مبارک او هیچکس نیست و جز از بقای عمر او به هیچ مرادی خرسند نباشم.و میاندیشم از وَبال آن خُرق که در خَرقِ عادتِ پدران میرود که عیاذاً باللّه حَبلِ نسل به انتِقاض رسد و عهد دولت به انقراض انجامد،کَما قالَ عَزّ مِن قائلٍ: فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا .شاه گفت:نقش راستی این دعوی از لوحِ عقیدتِ خویش برمیخوانم و میدانم که آنچه مینمایی،رنگ تَکَلُّف ندارد؛اما میخواهم که به طریقِ مُحاوِله بیمُجادِله در این ابواب،خطاب دستور بشنوی و میان شما،به تَجاوُب و تَناوُب،فصلی مُشبَع و مُستوفی رود،تا از تَمحیصِ اندیشه شما،آنچه زُبده کار است،بیرون افتد و من بر آن واقف شوم.ملکزاده گفت:شُبهَت نیست که اگر دستور به فصاحت زبان و حَصافَتِ رای و دَهای طبع و ذَکای ذهن،که او را بر حاصل است،خواهد که هر نکتهای را قلبی و هر ایجابی را سَلبی و هر طَردی را عکسی اندیشد،تواند؛اما شفاعت به لِجاج و نصیحت به احتِجاج،مُتَمَشی نگردد و من به قدرِ وُسعِ خویش در این راه قدمی گذاردم و حجابِ اختِفا از چهره حقیقت کار برانداختم.اگر میخواهی که گفته من در نِصابِ قبول قرار گیرد، قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ ،و اگر نمیخواهی که بر حسب آن کار کنی، لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ .
دستور،در لباس مُلاینَت و مَخادِعَت سخن آغاز کرد و گفت:ملکزاده دانا و کارآگاه و پیشاندیش و دوربین و فرهمند و صاحب فرهنگ،هرچه میگوید،از بهرِ احکامِ عُقده دولت و نظامِ عِقدِ مملکت میگوید
این قصه را برای آن گفتم تا شاه بداند که برای من،در گردش روزگار،به جای ذات مبارک او،هیچکس دیگری وجود ندارد.تنها آرزویی که مرا خوشحال میکند،بقای عمر شاه است.میترسم از گرفتاری گسستن رسم و عادت پدران که پناه بر خدا،رشته نسل تباه شود و زمان شاهی به اتمام رسد.چنانکه،گویندهای چیره و توانا گفت:بریده شد بیخ گروهی که ستم کردند.(انعام،آیه46)»شاه گفت:«درستی این ادعا را از صفحه اعتقاد خود میخوانم.میدانم آنچه وانمود میکنی،رنگ دورویی و ریا ندارد؛اما میخواهم با ژرفنگری و بدون هیچ بحث و جدلی در این باره سخن وزیر را بشنوی و بین شما به صورت سؤال و جواب و نوبتی حرف زدن،فصل شروح و کاملی گفته شود،تا از امتحان فکر شما آنچه برگزیده است،آشکار شود و من بر آن آگاه گردم».شاهزاده گفت:«شک نیست که اگر وزیر با شیوایی زبان،استواری عقیده،زیرکی سرشت وآن تیزهوشی که دارد،بخواهد هر سخن سنجیدهای را واژگونه کند و هر قضیه مثبتی را منفی نماید و جا به جایی و طرد و عکس سازد،میتواند.اما خواهشگری با لجبازی،و نصیحتکردن با دشمنی پیش نمیرود.من به اندازه توان خود،در این راه تلاش کردم و حجاب پوشیدگی از چهره واقعیت برداشتم.اگر میخواهی سخن من در حداقل رتبه قبول و پذیرش واقع شود،«همانا راه راست،از گمراهی شناخته شده است».(بقره،آیه 258)و اگر نمیخواهی طبق آن رفتار نمایی«هیچ اجبار و زوری در دین نیست».(همان)».
خطاب وزیر با شاهزاده
وزیر با لباس نرمخویی و نیرنگ،شروع به سخن کرد و گفت:«شاهزاده دانا و آشنا به کار و دوراندیش و عاقبتبین و سعادتمند فرهیخته،هرچه بگوید،برای محکم کردن گره و پیوند سلطنت و نظم بخشیدن به گردنبند پادشاهی میگوید.
و این نصایح،مُفضی است به مَنایحِ تأیید الهی و تَخلیدِ آثار پادشاهی و لیکن ما چنین دانیم که حفظ و حراست مُلک به چنین سیاست توان کرد که ما میکنیم و سُلوک این طریقت،مطابق شریعت و عقل است؛چه مجرم را به گناه عقوبت نفرمودن،چنان باشد که بیگناه را مُعاقَب داشتن و از مَنقولاتِ کلامِ اردشیرِ بابک و مَقولات حِکمت اوست،که بسیار خون ریختن،بود که از بسیار خون ریختن بازدارد و بسیار دردمندی بود که به تندرستی رساند.
لعلَّ عَتبَک محمودٌ عواقِبُهُ و رُبَّما صَحّتِ الأجسامُ بالعِلَلِ
و بنگر که این معنی بر وفق کلام مجید چون آمد، وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ ،و میباید دانست که مِزاج اهل روزگار،فاسد گشته است و نظر از طاعت سلطان بر خِداعَتِ شیطان مقصور کردهاند.و دیوِ اندیشه مُحال و سودای آرزوی استقلال،در دِماغ هر یک،بیضه هوسی نهاده است و بچه طمعی برآورده و این تصور در سر ایشان فتاده که سروری و فرماندهی کاری است که به هر بیسروپایی رسد و به مجرد کوشش و طلبیدن و جوشش و تپیدن،دست ادراک به دامن دولت توان رسانید و هیهات، یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاّ غُرُوراً ؛و ندانند که پادشاهان،برگزیده آفریدگار و پرورده پروردگارند،و آنجا که مواهب ازلی قسمت کردند،ولایتِ وَرجِ الهی به خرج رفت،اول هُمای سلطنت سایه بر پیغامبران افکند پس بر پادشاهان،پس بر مردم دانا؛و مردم ولایت،خِداع اندیشیدن از دانایی دانند
این نصیحتها به نعمت تأیید الهی و جاودانه کردن آیینهای شاهی منتهی میشود.ما معتقدیم که پاسبانی و نگهداری از سرزمین،با سیاستی ممکن است که ما انجام میدهیم و رفتن در این راه،بر اساس شرع و عقل است؛زیرا مجرم را برای گناهش مجازات نکردن مانند مجازات کردن بی گناه است.از سخنان گفته شده و حکمتهای بازگفته اردشیر بابک این است که:«گاهی قتل عام،از خونریزی و کشت و کشتار بیشتر جلوگیری میکند و دردهای بسیاری هست که به تن سلامتی میرساند».
-شاید خشم گرفتن تو پایانی نیک داشته باشد و چه بسیار بدنها که به خاطر بیماری تندرست شدند.
و نگاه کن این معانی تا چه حد طبق قرآن مجید است:«و برای شما در قصاص زندگی است».(بقره،آیه 179)باید بدانی که سرشت مردم زمانه تباه شده است و نظر از اطاعت سلطان برداشته،بر فریب و نیرنگ شیطان منحصر کردهاند.افکار باطل و اندیشه تباهِ استقلالطلبی همانند دیو،در مغز هر کدام،بذر هوس پاشیده و حرص را مانند نوزادی پرورانده است.همچنین این فکر در سر آنها افتاده که آقایی و فرمانروایی،امری است که از هر فرومایهای بر میآید و با کوشش تنها و خواهش و تکاپو و حرکت،میتوانند دستشان را به دامن دولت برسانند(میتوان به شاهی رسید)و هرگز(چنین نیست).«به آنها نوید میدهد و آنها را آرزومند میسازد و شیطان،جز فریب وعدهای نمیدهد».(نساء،آیه120)و نمیدانند که شاهان برگزیده خداوند و پرورش یافته او هستند.زمانی که بخششهای بیابتدا را تقسیم میکردند و حکم سرپرستی و سلطه فرّ ایزدی به کار میرفت،ابتدا سلطنت چون همایی،سایه خود را بر پیامبران انداخت؛بعد از آن بر شاهان؛سپس بر مردم دانا.در حالی که مردم سرزمینها،نیرنگ به کار بردن را دلیل بر دانایی میدانند
و با پادشاه مِخرَقه و چاپلوسی از پیشبینی شمرند و چون ایشان بر این راه روند،ناچار ما را فراخور حال،در ضبطِ امورِ سیاستی بباید کوشیدن و کمان مصلحت در مالیدن ایشان تا بناگوشِ مبالغت کشیدن.چون اصلاح فاسدات این مُلک،بر این گونه رود تا به قرار اصلی بازشدن،هر آینه اختلال ترتیبی که دادهاند و انحلال ترکیبی که کردهاند،با دید آید«کَقِرطاسٍ مُنَقَشٍ بِنَقشٍ خَسیسٍ فَیؤَدّی حَذفُهُ الی خَرقهِ و فَسادِه».
ملکزاده گفت:پادشاه به آفتاب رخشنده ماند و رعیت به چراغهای افروخته.آنجا که آفتاب تیغ زند،سِنان شعله چراغ،سرتیزی نکند و در مقابله انوار ذاتی او نورِ مُستعار بازسپارد و همچنین چون پادشاه آثار سَجاحَتِ خُلق خویش پیدا کند و نظر پادشاهی او بر رعیت تعلّق گیرد،ناچار تَخَلُّق ایشان به عادات او لازم آید و عموم خلل در طِباع عوام،صفت خصوص پذیرد و گفتهاند:زمانه در دل پادشاه نگرد تا خود او را چگونه بیند.به هر آنچه او را میل باشد،مایل گردد؛اِذا تَغَیرَ السّلطانُ تَغَیرَ الزّمانُ؛و گفتهاند:تا ایزد تعالی،دولت بخشیده از قومی بازنستاند،عنان عنایت پادشاه از ایشان برنگرداند؛چنانکه خُرِّه نماه را با بهرام گور افتاد،ملک پرسید که چگونه بود آن؟
و در برابر شاه دروغ گفتن و چرب زبانی را دوراندیشی محسوب میکنند.تا زمانی که آنها بر این شیوهاند،ناگزیر ما هم متناسب با موقعیتها،در اداره کارهای فرمانروایی،باید بکوشیم و مصلحت را مانند کمان برای گوشمالی دادن آنها تا نزدیک گوش(تا نهایت)بکشیم؛زیرا درست کردن کارهای تباه شده این سرزمین بدین گونه است تا بتواند به روال اصلی خود درآید.ناچار،برهم زدن نظم و ترتیبی که دادهاند و بههم ریختگی اموری که به وجود آوردهاند،آشکار میشود؛«مانند کاغذی که نقشی زشت بر آن است و پاک کردن آن نقش تنها با پاره کردن و از بین بردن آن است».
پاسخ شاهزاده با وزیر
شاهزاده گفت:«پادشاه،مانند آفتاب درخشان است و مردم مانند چراغهای روشن.وقتی تیغ آفتاب طلوع کند،آتش مانند چراغ،سرکشی نمیکند و در رویارویی با انوار ذاتی خورشید،نور عاریتی خود را از دست میدهد.وقتی شاه آثار نرمخویی خود را آشکار کند و عنایت شاهانه او،به عامه مردم برسد،ناچار خوگرفتن آنها به عادتهای شاه،لازم میشود و عمومی بودن فساد در سرشت عامه مردم نیز،به چند نفر خاص منحصر میشود.(کمکم همه به نیکی میگرایند)گفتهاند:روزگار،به دل پادشاه نگاه میکند تا ببیند او چگونه است؛و به هر چیزی که متمایل شود،زمانه هم متمایل میگردد«وقتی شاه عوض شود،زمان هم عوض میشود».گفتهاند:تا وقتی که خدای بلندمرتبه نخواهد سعادت عطا شده را از قومی پس گیرد،اختیار حسن نظر شاه را از آنها بر نمیگرداند.چنانکه داستان خرهنما«با بهرام گور»چنین بود».شاه پرسید:«آن داستان چگونه بود»؟
ملکزاده گفت:«شنیدم که بهرام گور روزی به شکار بیرون رفت و در صیدگاه،ابری برآمد تیرهتر از شب انتظار مشتاقان به وصال جمال دوست،و ریزانتر از دیده اشکبار عاشقان بر فراق معشوق.آتش برق در پنبه سَحاب افتاد،دودِ ضَباب برانگیخت.تندبادی از مَهَبّ مَهابَتِ الهی برآمد،مشعله آفتاب فرومرد.روزن هوا را به نِهَنبَنِ ظَلام بپوشانید،حجره شش گوشه جهت تاریک شد.
فالشّمسُ طالِعَةٌ فی حُکمِ غارِبةٍ والرّادُ فی مُستثارِ النَّقعِ کالطفلِ
حَشَم پادشاه در آن تاریکی و تیرگی،همه از یکدیگر متفرّق شدند و او از ضیاعِ آن نواحی به ضیعهای افتاد.در آنجا دهقانی بود از اغنیای دهاقین،خرّهنماه نام،بسیار خواسته و مال از ناطق و صامت و مَراکِب و مَواشی کَانّهُ امتَلَأ وادیةِ مِن ثاغیةِ الصَّباحِ وَ راغَیةِ الرَّواحِ،مُتَنَکّروار،به خانه او فرود آمد.بیچاره میزبان ندانست که مهمان کیست؛لاجرم تقدیمِ نُزلی که لایق نزول پادشاهان باشد،نکرد و به خدمتی که شاهان را واجب آید،قیام ننمود.بهرام گور را گرچه ظاهر نکرد،اما تَغَیری در باطنش پدید آمد و خاطر بدان بیالتفاتی،مُلَتفِت گردانید.شبانگاه که شبان از دشت درآمد،خرّهنماه را خبر داد که امروز گوسفندان از آنچه مُعتاد بود،شیر کمتر دادند.خرّهنماه دختری دوشیزه داشت با خوی نیکو و روی پاکیزه،چنانکه نظافتِ ظرف از لطافت شراب حکایت کند،جمال صورتش،از کمالِ معنی خبر میداد.با او گفت که ممکن است که امروز پادشاهِ ما را نیت با رعیت،بد گشته است و حُسنِ نظر از ما مُنقَطِع گردانیده
داستان خرّهنما با بهرام گور
شاهزاده گفت:«شنیدم که روزی بهرام گور برای شکار بیرون رفت.در شکارگاه ابری ظاهر شد که سیاهتر از شب انتظار عاشقان در رسیدن به چهره زیبای معشوق بود و نیز بارندهتر از چشم اشکبار عاشقان در دوری از معشوق.شعله آتش برق،در ابرها چون پنبه افتاد و بخار مه بلند شد.باد تندی از وزشگاه شکوه خداوندی بلند شد،که شعله خورشید را خاموش کرد.دریچه هوا را با سرپوش تاریکی پوشاند و خانه جهات ششگانه جهان تاریک شد.
-خورشید در حال طلوع،مانند خورشید در غروب بود و هر پهلوانی در گردش و انبوه غبار به کودکی میمانست.
اطرافیان شاه در آن تاریکی و سیاهی از یکدیگر جدا شدند و از روستاهای آن مناطق به روستایی رسید.در آن جا دهقانی از دهقانان ثروتمند،به نام«خرهنما»بود،که مال و ثروت بسیاری از غلام و سیم و زر و مرکبها و چهارپایان داشت«گویی درهای که او در آن بود،پر بود از گوسفندانی که صبح بیرون میرفتند و شترانی که غروب برمیگشتند»ناشناس به خانه او رفت.میزبان بیچاره نفهمید مهمانش چه کسی است؛ناچار پذیرایی که شایسته ورود شاهان است نکرد و آنگونه که لازم بود به شاهان خدمت کند،نکرد.اگرچه بهرام گور به روی خود نیاورد،امّا دگرگونی در درونش ایجاد شد که ذهنش به سوی آن متوجه گردید.شب که چوپان از دشت برگشت،به خرهنما خبر داد که امروز گوسفندان،کمتر از عادت همیشگی شیر دادند.خرّهنما،دختر باکرهای داشت که خوشاخلاق و زیبا چهره بود.همانگونه که پاکی ظرف،حکایت از خوبی شراب در آن دارد.زیبایی صورت دختر،از کمال درونی او خبر میداد.به او گفت:«ممکن است امروز،نیت پادشاه با رعیت بد شده و نظر خوب او از ما بریده شده باشد
که در قطع ِماده شیر گوسفندان تأثیر میکند؛وَ اذا هَمَّ الوالِی بِالجَورِ عَلی الرَّعایا أَدخَلَ اللّهُُ النَقصَ فی أموالِهِم حتی الضُّروعَ وَالزُّرُوع،به صواب آن نزدیکتر که از اینجا دور شویم و مُقامگاه دیگر طلبیم.دختر گفت:اگر چنین خواهی کرد،تو را الوانِ شراب و انواع طعام و لذایذِ ادام،چندان در خانه هست که چون نَقل کنند،تخفیف را بعضی از آن به جای باید گذاشت.پس اولیتر آنکه در تَعهدِ این مهمان چیزی از آن صَرف کنی.دهقان اجابت کرد.فرمود تا خوانچه خوردنی به تَکَلُّف بساختند و پیش بهرام گور نهادند و در عقب،شرابی که پنداشتی که رنگ آن به گلگونه عارضِ گُلرُخان بستهاند و نُقلی که گفتی حَلاوَتِ آن را به بوسه شکرلبان چاشنی دادهاند،ترتیب و چنانکه رسمست،به خدمت بهرام گور آورد.دهقان پیالهای بازخورد و یکی بدو داد؛بستد و با داد وستد روزگار بساخت و گفت:لِکُلِّ کاسٍ حاسٍ،امشب با فراز آمده بخت بسازیم.ع:تا خود به چه زاید،این شب آبستن.چون دو سه دور درگذشت،تأثیر شراب،جِلبابِ حیا از سرِ مُطربه طبیعت درکشید.نزدیک شد که سرّ خاطر خویش،عُشاقوار از پرده بیرون افکند.
مَضَی بِها ما مَضَی مِن عَقلِ شارِبِها و فِی الزُّجاجَةِ باقٍ یطلُبُ الباقی
در اثنای مُناوِلات و تَضاعیفِ آن حالات،بهرام گور گفت دهقان را که اگر کنیزکی شاهدروی داری که به مشاهدهای از او قانع باشیم و ساعتی به مُؤانِستِ او،خود را از وحشت غربت بازرهانیم،از لطف تو غریب نباشد.
که در قطع شدن اصل شیر گوسفندان تأثیر گذاشته است«هنگامی که شاه به ستم بر زیردستان اهتمام ورزد،خداوند کاستی و نقص را در اموال آنها وارد میکند؛حتی در شیرگوسفندان و کشاورزیشان».بهتر آن است که از این مکان دور شویم و منزلگاه دیگری بیابیم».دختر گفت:«اگر میخواهی چنین کنی،شرابهای گوناگون و خوردنیهای متنوع و نیز خورشهای لذیذ،آنقدر در خانه هست که اگر تغییر مکان بدهی،برای سبکباری،ناچار برخی از آنها را باید همین جا بگذاری.پس بهتر است که در پذیرایی از این مهمان،مقداری از آنها را مصرف کنی.دهقان پذیرفت.دستور داد تا طبقی از خوردنی،در نهایت آراستگی فراهم کردند و نزد بهرام گور گذاشتند.به دنبال آن،شرابی آوردند که گویی رنگش را با سرخی سرخاب زیبارویان آمیختهاند و نقلی که انگار شیرینی آن را از مزه بوسه شکرلبان گرفتهاند آماده کردند و چنانکه مرسوم بود،خدمت بهرام گور آوردند.دهقان پیالهای نوشید و یک پیاله هم به بهرام داد.او گرفت و با دادن و پسگرفتن روزگار کنار آمد و گفت:«برای هر پیالهای نوشندهای است».امشب با آنچه بخت و اقبال پیش آورده میسازیم،تا ببینیم امشب که مانند زن آبستن است،چه میزاید.وقتی جام شراب دو سه دور چرخید،اثر مستی شراب پوشش حیا را از سر طبع رامشگرش انداخت.نزدیک بود راز خود را مانند عاشقان،از پرده اسرار بیرون اندازد.
-از خرد شرابخوار،شراب مقداری را برد.در حالیکه در شیشه هنوز شراب،مقداری باقی مانده که بقیه خرد نوشنده را میطلبد.
در هنگام نوشیدن شراب و در میانه آن حالتها،بهرام گور به دهقان گفت:«اگر کنیزی زیباروی داری که فقط به دیدنش خشنود باشیم و ساعتی با انس و همنشینی او،خودمان را از اندوه غربت نجات دهیم،از لطف و خوبی تو دور نیست.
دهقان برخاست و به پرده حرم خویش درآمد.دانست که دختر او به وِقایه صیانت و پیرایه خویشتنداری،از آن مُتَحلّیترست که اگر او را به اقامت این خدمت بنشاند،زیانی دارد و چهره عصمت او،چشمزده هیچ وَصمَتی گردد.
ومُقَرطَقٍ نَفَثاتٍ سِحرِ لِحاظِهِ اَعیینَ کُلَّ مُعَزَّمٍ و طَبیبِ
اخلاقُهُ یطمِعنَ فیه و صَونُهُ یغنیه عَن مُتَحَفِّظٍ و رَقیبٍ
پس دختر را فرمود که تو را ساعتی پیش این مهمان میباید نشستن و آرزوی او به لُقیهای از لقای خود نشاندن.دختر،فرمان را مُنقاد شد.به نزدیک شاه رفت؛چنانکه گویی خورشید در ایوان جمشید.آمد یا نظر بهرام در ناهید آمد.شاه،به تماشای نظری از آن مَنظر روحانی،خود را راضی کرد و به لطایفِ مُشافِهه او از رنج روزگار برآسود و به تَرّنُم زیر،زبان حال میگفت و میسرایید:
در دست منی،دست نیارم به تو بُرد دردا که در آب،تشنه میباید مُرد
شاه را پای دل به گِلی فروشد که به بیل دهقان نبود و هم بدان گل چشمه آفتاب میاندود و مُهره عشق آن زُهرهعِذار،پنهان میباخت،مگر گوشه خاطرش بدان التفات نمود که چون به خانه روم،این دختر را در حِباله خود آرم و با پدرش،لایق این خدمت،اِکرام کنم.بامداد که مِعجَرِ قیرگون شب،به شیرِ شعاعِ روز براندودند؛همان شبان از دشت بازآمد و از کثرت شیر گوسفندان حکایتی گفت
دهقان بلند شد و به حرمسرای خود رفت.میدانست دخترش به نقاب عصمت و حفظ و زیور خویشتنداری،بسیار آراستهتر از آن است که اگر او را به برپا داشتن این خدمت مامور کند،آسیبی متوجه او شود و به چهره پاکدامنی او هیچ چشمزخم ننگی نمیرسد.
-پیراهنپوشی که افسون نگاهش هر افسونگر و پزشکی را معیوب میکرد،
-و اخلاقش طمع دیگران را برمیانگیزد؛ولی پاکدامنیش او را بینیاز میکند از هر پاسبان و نگاهبانی.
پس به دختر دستور داد که باید ساعتی نزد این میهمان بنشینی و خواهش او را با دیداری از چهره خود برآورده سازی.دختر،دستور را اطاعت کرد و نزد شاه رفت.گویی خورشیدی بود که به کاخ جمشید وارد شد.یا آنکه نگاه سیاره بهرام به سیاره زهره افتاد.شاه،تنها به نگاه کردن به آن چهره روحانی خود را خشنود کرد و به لطف سخن با او از سختیهای روزگار دور شد و با ترانهای آهسته،اینگونه زبان حال خود را میگفت و میسرود:
-در کنار من هستی؛اما نمیتوانم به تو دست بزنم.افسوس که در کنار آب،هستم،ولی باید تشنه بمیرم.
پای دل شاه در گِلی گیر کرد که دهقان با بیل هم نمیتوانست درآوَرَد.و با همان گِل عاشقی میخواست خورشید عشق را پنهان نماید.(عشق به دختر را که چون چشمه آفتاب بود،پوشیده نگه میداشت)و با آن ناهیدسیما،پنهانی قمار محبت میباخت.به فکرش رسید که وقتی به خانه برگشتم،این دختر را در رشته عقد خود درآورم و پدرش را متناسب با این خدمتی که کرد،احترام نمایم.بامداد که سرپوش قیرمانند شب را با پرتوهای شیری رنگ خورشید پوشاندند(روز شد)،چوپان دوباره از دشت برگشت و از زیادی شیر گوسفندان،مطالبی گفت
که شنوندگان را انگشت حیرت در دندان بماند.پدر و دختر گفتند:مگر اخترِ سعد،عِنانِ عاطِفَتِ پادشاه سوی ما مُنعَطِف کرد و قضیه سوءَُُُُُالعنایه مُنعَکِس گردانید و اگرنه،شیر گوسفندان که دیروز از مَجری عادت،مُنقَطِع بود.امروز اعادتِ آن را موجب چه باشد؟این میگفت و از آن بیخبر که تقدیر،منبع و مَغارِ شیر در خانه او دارد و فردا به کدام شیربها شکر لب او را به شبستان شاه خواهند برد.
لا یبرَحُ الدّهرُ تأتینا عجائبُهُ مِن رائحٍ غَیرَ معتادٍ و مُبتَکرٍ
بهرام گور چون به مُستقرّ دولت خود بازرسید،فرمود تا به مکافات آن ضیافت،منشور آن دِیه با چندان اضافت به نام دهقان بنوشتند و دخترش را به اکرام و اجلال در لباسِ تمکین و جلالِ تزیین،بعد از عقدِ کاوین پیش شاه آوردند.
این افسانه از بهر آن گفتم تا دانی که روزگار،تَبعیتِ نیتِ پادشاه بدین صفت کند و پادشاه که خوی کم آزاری و نیکوکاری و ذَلاقَتِ زبان و طَلاقَتِ پیشانی با رعیت ندارد،تَفَرُّق به فِرَق راه یابد و رمیدگی دور و نزدیک لازم آید و ببین که مصطفی صلی اللّه علیه و آله(که)در اکمَلِ کمالات و بر افضلِ حالات بود،بدین خطاب چگونه مخاطب است:وَلَو کُنتَ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ و چون یکی به گناهی موسوم شود،عقوبت عامّ نفرماید، وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری ،که آنگه آخرُالامر،حال رعیت به استیکال انجامد و به استیصالِ کُلّی گراید،تا به گناه خانهای.دِیهی و به گناه دیهی،شهری و به گناه شهری،کشوری مُؤاخَذ شوند و اگر شاهان و فرماندهان پیشین
که همه از شنیدنش انگشت حیرت به دندان بردند.پدر و دختر گفتند:«شاید خوشبختی و طالع نیک،اختیار محبت شاه را به سوی ما متمایل کرده و داستان سوء نظر شاه را برعکس نموده است؛وگرنه چرا شیر گوسفندان که دیروز مجرای همیشگیاش،بریده شده بود،امروز بازگشته است؟دلیل آن چیست؟این جمله را میگفت و بیخبر بود که اصل زیادی و کمی شیر در خانه اوست و فردا با چه شیربهایی قرار است دختر شیرین دهان او را به سراپرده شاه ببرند.
-شگفتیهای روزگار به ما روی میآورد؛رویدادهایی که به خلاف عادت و تازه است.وقتی بهرام گور به جایگاه حکومت خود رسید،دستور داد به پاداش آن مهمانی،فرمانروایی آن روستا را به اضافه مناطق دیگر،به اسم دهقان کردند و دخترش را با احترام و بزرگداشت.در لباس عزت و بزرگی و شکوه و آرایش،پس از عقد نکاح،نزد شاه آوردند.
این قصه را برای آن گفتم تا بدانی که روزگار بدین گونه از نیت شاهان پیروی میکند و اگر شاه،صفت کمآزاری و نیکوکاری و شیواسخنی و گشادهرویی با مردم نداشته باشد،تفرقه به گروههای مردم راه مییابد و جدایی دورها و نزدیکها رخ میدهد.بنگر پیامبر-سلام و درود خدا بر او و خاندانش باد-که کاملترین کمالها و برترین حالتها را داشت،چگونه مورد خطاب این آیه قرار میگیرد:«و اگر بدخلق و سخت دل بودی از اطرافت پراکنده میگشتند»(آل عمران،آیه159)،(چنین پادشاهی)وقتی یک نفر به گناهی معروف شود،شکنجه همگانی نمیکند«هیچ فردی گناه دیگری را بر دوش نمیکشد».(انعام،آیه164)در آن هنگام،فرجام مردم به خوردن اموالشان منتهی میشود و منجر به ریشهکن شدن تمام آنها میگردد.به خاطر گناه اهل یک خانه،اهل دهی مؤاخذه میشوند و برای گناه اهل دهی،اهالی شهری،و برای گناه شهری،کشوری.اگر شاهان و فرماندهان قبلی
بر این سیاق رفتندی،سِلکِ امور پادشاهی اتّساق نپذیرفتی و از متقدّمان به مُتأخّران،جهانِ آبادان نیفتادی و اگر پادشاه را باید که شرایطِ عدل،مَرعی باشد و ارکان مُلک معمور،کاردار،چنان به دست آرد که رفق و مدارات بر اخلاق او غالب باشد و خود را مغلوبِ طمع و مَغمورِ هوی نگرداند و از عواقب و بازخواست همیشه با اندیشه بود و بباید دانست که ملک را از چنین کاردان چاره نیست؛که پادشاه مثلا منزلت سر دارد و ایشان مَثابَتِ تن و اگرچه سر شریفترین عضویست از اعضا،هم محتاجترین عضویست به اعضا؛چه،در هر حالتی،تا از اعضای آلی آلتی در کار نیاید،سر را هیچ غرض به حصول نپیوندد و تا پای،رکاب حرکت نجنباند،سر را به هیچ مقصدی رفتن ممکن نگردد و تا دست همعنان ارادت نشود،سر،به تناول هیچ مقصود نتواند یازید.پس همچنانکه سر را در تحصیل اغراض خویش سلامت و صحّت جوارح شرط است و از مبدأ آفرینش هر یک عملی را متعین،پادشاه را نیز کارگزاران و گماشتگان باید که درسترای و راستکار و ثواباندوز و ثنادوست و پیشبین و آخراندیش و عدلپرور و رعیتنواز باشند و هر یک بر جاده انصاف،راسخقدم و به نگاهداشت حدّ شغل خویش مشغول و مقامِ هر یک معلوم و اندازه محدود،تا پای از گلیم خود زیادت نکشد و نظام اسباب ملک،آسان دست در هم دهد و پادشاهِ کریماَعراقِ لطیفاخلاق،که خَوَل و خَدَم او نه بر این گونه باشند،بدان عسلِ مصفّی مانَد که از بیم نیش زنبوران در پیرامُنَش به نوش صَفوِ آن نتوان رسید.
رُضابُهُ الشَّهدُ لکِن عَزَّ مَورِدُهُ وَ خَدُّهُ الوَردُ لکِن جَلَّ مَجناهُ
بر این روش عمل میکردند،رشته کارهای پادشاهی،ترتیب نمییافت و از پیشینیان این دنیای آبادان به دست افراد بعد نمیرسید.اگر باید پادشاه شرایط عدالت را رعایت کند و ارکان شاهی را آباد نگه دارد،باید کارگزاری داشته باشد که سازگاری و مدارا،بر اخلاقش غلبه کرده باشد.و نباید شاه،خود را در برابر طمع و هوای نفس تسلیم کند و از عاقبت کار و بازجویی نسبت به آن همیشه نگران باشد و بدان که حکومت از چنین شخص کاردانی ناگزیر است.شاه به عنوان سر است و اینها مانند تن.هر چند سر با شرافتترین عضو بدن است.اما نیازمندترین عضو است به اعضای دیگر؛زیرا در تمام حالتها،تا اعضای دیگر که ابزارند کمکی به سر نرسانند،هیچکدام از اهداف سر،به نتیجه نمیرسد.تا پا،حرکت نکند،سر به هیچ جایی امکان رفتن ندارد.تا دست همراه با اراده انسان نشود،سر نمیتواند به هیچ مقصودی دست یابد.پس همانگونه که سر،برای رسیدن به اهدافش،نیازمند سلامتی و درستی اعضای دیگر بدن است.از ابتدای خلقت کار هر عضو مشخص است.شاه هم لازم است که کارکنان و منصوبانش،درستفکر،درستکار،ثوابخواه،مدیحهدوست و دوراندیش،عاقبتنگر،دادگستر و دوستدار مردم باشند.هر کدام از آنها در میانهروی ثابتقدم بوده،به نگهداری حدود کار خود مشغول باشند.موقعیت هر کدام مشخص باشد و اندازهشان معین،تا پا از گلیمشان درازتر نکنند و در نتیجه نظم ابزار حکومت راحت به دست آید.پادشاه اصیل و خوشاخلاقی که بندگان و خدمتکارانش این صفات را نداشته باشند،مانند عسل پاکی است که از ترس نیش زنبورها نمیتوان حتی به آن نزدیک،و از شیرینی خالص آن بهرهمند شد.
-آب دهان او چون شهد است؛ولی ورود به آبشخور آن مشکل است و صورت او همانند گل سرخ است؛ولی چیدن آن سخت است.
و پادشاه را به همه حال،سَبیلِ رَشاد و سُننِ اعتیادِ پدران،نگه باید داشت و هرکه از آن دست باز دارد،بدو آن رسد که بدان گرگ خُنیاگردوست رسید.ملک پرسید:چون بود آن؟
ملکزاده گفت،شنیدم که وقتی گرگی در بیشهای وطن داشت.روزی در حوالی شکارگاهی که حوالتگاهِ رِزق او بود،بسیار بگشت و از هر سو کمند طلب میانداخت،تا باشد که صیدی در کمند افکَنَد،مُیسّر نگشت و آن روز شبانی به نزدیک موطِنِ او گوسفندگلّهای میچرانید.گرگ از دور نظّاره میکرد؛چنانکه گرگ،گلوی گوسفند گیرد،غصّه حمایت شبان،گلوی گرگ گرفته بود و از گلّه به جز گَرد نصیب دیده خود نمییافت.دندانِ نیاز میافشرد و میگفت:
أری ماءً وَ بِیعَطَشٌ شَدیدٌ وَ خَدُّهُ الوَردُ لکِن جَلَّ مَجناهُ
زین نادرَهتر کجا بود هرگز حال من تشنه و پیش من روان،آب زلال
شبانگاه که شبان گلّه را از دشت سوی خانه راند،بزغالهای بازپس ماند.گرگ را چشم بر بزغاله افتاد،پنداشت که غَزاله مرغزارِ گردون،بر فِتراکِ مقصودِ خویش بست.آهنگِ گرفتن او کرد.بزغاله چون خود را در انیابِ نَوایب اسیر یافت،دانست که وجه خلاص جز به لطف احتیال نتوان اندیشید.در حال،گرگ را به قَدمِ تَجاسُر،استقبال کرد و مُکرَهاً لا بَطَلاً در پیش رفت و گفت:مرا شبان به نزدیک تو فرستاد و میگوید که امروز از تو به ما هیچ رنجی نرسید و از گلّه ما،عادت گرگربایی خود به جای بگذاشتی.
پادشاه باید همیشه روش درست و سنتهای عادت شده پدرانش حفظ کند و هر کسی از آن دست بکشد،برای او آن اتفاق میافتد که برای آن گرگ طربدوست رسید».شاه پرسید:«جریان آن چگونه بود»؟
داستان گرگ طربدوست و چوپان
شاهزاده گفت:«شنیدم گرگی در بیشهای ساکن بود.روزی در اطراف شکارگاهی که محل یافتن روزی او بود،بسیار گشت و به هر طرف،طناب جستوجوی خود را میانداخت،تا شاید شکاری را به دام اندازد؛ولی ممکن نشد.آن روز چوپانی نزدیک لانه او گله گوسفندی را میچرانید.گرگ از دور نگاه میکرد.همچنانکه گرگی گلوی گوسفندی را بگیرد،اندوه پاسبانی چوپان از گله،گلوی گرگ را گرفته بود.از آن گله جز گرد و خاک،بهرهای به چشم او نمیرسید.دندان طمع خود را روی هم میفشرد و میگفت:
-آبی میبینم و سخت تشنهام؛ولی هیچ راهی برای ورود به آن نیست.
-از این شگفتتر چیزی تا به حال نبوده،که من تشنه باشم و آب زلال جلوی من روان باشد.
شب که چوپان،گله را از دشت به طرف خانه میبرد،بزغالهای جا ماند.چشم گرگ به بزغاله افتاد و تصور کرد آهوی چمنزار آسمان را بر حلقه پشت زین خود بسته است.(کامروا شده است)قصد گرفتنش را کرد.بزغاله وقتی خود را در دندانهای مصیبت گرفتار دید،فهمید که رهایی او جز به کمک فکر ممکن نیست؛بی درنگ،با گستاخی و دلیری از گرگ استقبال کرد.«ناگزیر،نه شجاعانه»جلو رفت و گفت:«چوپان مرا نزدیک تو فرستاده است و میگوید:امروز از طرف تو هیچ سختی به ما نرسید و تو عادت دزدی خودت را از گله ما دور داشتی.
اینک ثمره آن نیکوسیرتی و نیکسگالی و آزرمی که ما را داشتی،مرا کَلَحمٍ علی وَضَم مهیا و مهنّا،پیش چشم مراد تو نهاد و فرمود که من سازِ غِنا برکشم و سَماعی خوش آغاز نهنم،تا تو را از هِزَّت و نشاط آن به وقت خوردن من،غذایی که به کار بَری،ذوق را موافقتر آید و طبع را بهتر سازد.گرگ در جوالِ عِشوه بزغاله رفت و کفتاروار بسته گفتار او شد؛فرمود که چنان کند.بزغاله،در پرده دردِ واقعه و سَوزِ حادثه،ناله سینه را آهنگ،چنان بلند کرد که صدای آن از کوهسار به گوش شبان افتاد.چوبدستی محکم برگرفت،چون باد به سر گرگ دوید و آتش در خرمنِ تمنّای او زد.گرگ از آنجایگه به گوشهای گریخت و خائباً خاسِراً سر بر زانوی تفکّر نهاد که این چه امهالِ جاهلانه و اهمالِ کاهلانه بود که من ورزیدم.
نای و چنگی که گُربِگان دارند موش را خود به رقص نگذارند
من چرا بگذاشتم که بزغاله مرا بُز گیرد،تا به دَمدَمه چنین لافی و افسونِ چنین گزافی،عنانِ نَهمَت از دست من فروگرفت و دیوِ عزیمتِ مرا در شیشه کرد.پدر من چون طعمهای بیافتی و به لُهنهای فرازرسیدی،او را مطربانِ خوشزخمه و مُغنّیان غزلسُرای،از کجا بودندی که پیش او الحان خوش سراییدندی و بر سرِ خوان،غزلهای خُسروانه زدندی؟
وعاجِزُ الرّای مِضیاعٌ لِفُرصَتِه حتّی اذا فاتَ أمرٌ عاتَبَ القَدَرا
این افسانه از بهر آن گفتم تا بدانی که دست از آیینِ اسلاف بازداشتن،صفتی است ذَمیم و عاقبت آن وَخیم.و مُلکِ موروث،را سیاستی است
اکنون در نتیجه آن خوشرفتاری،نیکاندیشی،شرم و حیایی که نسبت به ما داشتی،مرا«مانند تکه گوشتی بر تخته قصاب»آماده و گوارا در مقابل دیده مقصود تو قرار داد و دستور داد آواز سردهم و آوازی زیبا شروع کنم،تا تو از شادی و نشاط آن،هنگام خوردن من،همان غذایی که میخوری بیشتر بر مذاقت خوش آید و به وجودت سازگار باشد.گرگ در کیسه فریب بزغاله رفت(گول خورد)و مانند کفتار(که با حرف فریب میخورد و گرفتار میشود)اسیر کلام او شد؛دستور داد همان کار را بکند.بزغاله با آوازش که بیانگر رنج آن اتفاق و آن حادثه بود،نالههای سینهاش را چنان بلند کرد که صدای او از کوهستان به گوش چوپان رسید.چوبدستی محکمی برداشت و به سرعت باد،بالای سر گرگ آمد و آتش در خرمن آرزوی او زد.گرگ از آنجا به گوشهای فرار کرد و ناامید و زیانکار،سر به زانوی تفکر گذاشت که این چه فرصت دادن احمقانه و سستی تنبلانهای بود که من کردم؟
-گربهها با گلو و چنگالی که دارند،اجازه تکان خوردن به موش نمیدهند.
چرا اجازه دادم بزغاله مرا مانند بز بفریبد تا با دمیدن این مکر،و جادوی چنین کار بیهودهای،عنان همت مرا به دست گرفت و تصمیم استوار مرا همانند دیو در شیشه گرفتار کرد.پدرم وقتی طعمهای پیدا میکرد و به اندک خورشی میرسید،برای او مطربان خوشنوا و آوازهخوانان غزلسرا نبودند که برایش آوازهای خوش بسرایند و بر سر سفرهاش،غزلهای شاهانه بخوانند.
-انسان سست اندیشه،فرصتهای بسیاری را ضایع میسازد؛تا چون کاری از دست رفت،سرنوشت را سرزنش کند.
این قصه را بدین جهت تعریف کردم تا بدانی که دست از آیین گذشتگان برداشتن،صفت ناپسندی است و عاقبتش بد است.پادشاهی موروثی،نیاز به سیاستی دارد
که مُلک مُکتَسَب را نیست؛چه آنکه پادشاهی به عونِ بازوی،اِکتِساب گیرد و آب نهالِ مُلک از چشمه شمشیر دهد،ناچار موارد و مَصادر آن کار شناخته باشد،مُقتضیات حال و مَآل دانسته،پس در بستن و گشادن و گرفتن و دادن و برداشتن و نهادن راتِق و فاتِق کار هم او شاید؛اما آن که بیمُعاناتِ طلب و مُقاساتِ تَعَب،مِن حَیثُ لا یحتَسِب و لا یکتسب،به پادشاهی رسد و ساخته و پرداخته دیگران در دامن مراد او افکنند و مفاتیحِ امور دولت ناگاه در آستینِ تدبیر او نهند،اگر از رسوم و حدود گذشتگان بگذرد و از جاده محدود ایشان به خُطوهای تَخَطّی کند،خللها به مبانی مُلک و دولت،راه یابد و از قِلّتَ مُبادِلات او در آن تَغافُل و تَوانی،کثرت خرابی در اساس مملکت لازم آید
وما لِعِضاداتِ العُروشِ بَقیهٌ اذا استُلَّ مِن تَحتِ العُروشِ الدّعائم
دستور را از این سخن،سنگی عجب به دندان آمد و از غیظِ حالت،آتش غضبش لَهَبی برآورد.زبان بیمسامحتی دراز کرد و گفت:بدان ماند که ملکزاده،افسانهای چند،همه تزویر و تَرفند،از بهر تشویرِ حال من و تقریرِ مَقالِ خویش،جمع کرده است و میباید دانست که پادشاه را دشمن دو گونه بود؛یکی ضعیف نهانی،دوم قوی آشکارا.و ضعیف را که قوت مقاومت و زخم پنجه مُلاطِمَت نباشد،خود را در شُعارِ دیانت و کم آزاری و صِیانَت و نیکوکاری،بر دیده ظاهربینان جلوه دهد
که پادشاهی کسبشده ندارد؛زیرا کسی که حکومت را به کمک قدرت بازو به دست آورد و نهال سلطنت را از چشمه شمشیر(خون)آبیاری کند راههای ورود و خروج پادشاهی را خوب میشناسد و اقتضای اکنون و آینده را میداند؛پس در بستن و بازکردن و گرفتن و دادن و برداشتن و گذاشتن و رتق و فتق امور همان کار شایسته را میکند؛امّا کسی که بدون رنج طلب و سختی«از جایی که گمان نکند و با رنج به دست نیاورد»به شاهی رسد،و آنچه را ساخته و پرورش یافته دیگران است،در دامن آرزوی او بیندازند و کلیدهای دولت را ناگهان به دست تدبیر او بسپارند،اگر از رسم و آیینهای شاهان قبلی عبور کند و از راه مشخص شده آنها به اندازه یک قدم تجاوز کند،خلل و سستی به پایههای حکومت او راه پیدا میکند.از کمتوجهی او و اینکه خود را به غفلت بزند و سستی نماید،ویرانی بسیاری در پایههای شاهی او به وجود میآید.
-از چوبهای بام چیزی برجای نمیماند؛هنگامی که ستونها از زیر سقفها بیرون کشیده شود.
صحبت وزیر با شاهزاده
وزیر از شنیدن این حرف،مانند سنگی که به دندانش بخورد،بسیار ناراحت شد و از شدّت ناراحتی،خشم او مانند آتش زبانه کشید و بدون هیچ پروا و توجهی زباندرازی کرد و گفت:«گویی شاهزاده چند قصه که همه دروغ و نیرنگ است،به خاطر شرمنده کردن من و بیان سخن خود جمع کرده است.باید بدانی که پادشاه دو نوع دشمن دارد؛یکی:ضعیف پنهانی و دوّم:قدرتمند علنی.دشمن ضعیف که نیروی مقاومت و توانایی صدمه رساندن ندارد،خودش را در لباس دینداری،بیآزاری،خویشتنداری و نیکوکاری،به چشم افراد ظاهربین جلوه میدهد
تا هوای دولت پادشاه،در دل رُعایا سرد شود و هنگامه مراد او گرم گردد.پس پادشاه را بدان باید کوشید که خلل وجود این طایفه به خِلال مُلک او نپیوندد و دامن روزگار،خود را از شَرارِ صحبت مثل این اشرار نگه دارد.
ملکزاده گفت:آن که خویشتن را دیندار نماید و ترویج بازار خود جوید،اما از آن کند که اسباب معیشت او ناساخته باشد و از هیچ وجه،میان وُجوه واعیانِ مردم به وِجاهت،مذکور و منظور نبود؛پس لباسِ تَشَنُّع و تَصَنُّع را دام مراد خود سازد.و اما آن که بر جَریده اعمال خود جَریمهای بیند و بر روی کار خویش،بَخیه شَینی افتاده داند که محو و ازاحَتِ آن،جز به ارائَتِ تَدَین و تَنَسُّک نتواند کرد.و اما از بیم دشمنی که سِلاحِ طعن او را الّا به اظهار صَلاح،دفع ممکن نشود و بحمداللّه طهارتِ ذِیل و نَقاوَتِ جَیب من،از این معانی مقرّر و مصوّر است و عِرض من از مَعارِض و مَلابِسِ تلبیس،مستغنی.اما چون در بِدایت و نهایت این جهان مینگرم و از روز بازگشت به داور جهانیان میاندیشم،شاه را آز و خشم در پای عقل کشتن و سر قضای شهوت که از گریبانِ فضولِ حاجت برآید،به دست خود برداشتن،اولیتر میدانم مگر در حسابگاه یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ ،از جمله سرافکندگان خجالت نباشد.من از این فصول،الّا ثَباتِ اصول مُلک که بنیاد آن بر آبادانی رعیت مبنی است،نمیخواهم و پادشاه دانا آن است که قاعده بیم و اومید رعیت،مُمَهّد دارد تا گنهکار همیشه با هراس باشد و پاسِ احوال خود بدارد و مواضعِ سَخَطِ پادشاه مراقبت کند و نیکوکار به اومید مجازات خیر،پیوسته طریق نیکوخدمتی و صدقِ هواخواهی سِپُرَد،
تا آنکه دوستی شاه در دل مردم کم شود و بازار هواداران او رونق یابد.پس پادشاه باید تلاش کند تا نقص وجود این گروه،به اطراف و جوانب حکومت او نرسد و ایام حکومت خود را از آتش همنشینی این گونه افراد شرور حفظ کند».
پاسخ شاهزاده به وزیر
شاهزاده گفت:«کسی که خود را دیندار نشان دهد و رونق بازار خود را بخواهد،یا به این جهت است که وسایل زندگی او آماده نیست و به هیچ وجه میان افراد سرشناس و بزرگان به شهرت و خوشنامی معروف نیست.بنابراین لباس زشتکاری و ریاکاری را وسیلهای برای رسیدن به هدف خود قرار میدهد،یا آنکه بر دفتر کارهای خود،گناهی و در رفتار آشکار خود،عیبی را مانند بخیه میبیند که از بین بردنش جز با نشان دادن دینداری و پارسایی ممکن نیست،یا آنکه از ترس دشمنی که تیغ زخم زبان او را جز با تظاهر به درستکاری نمیتوان دفع کرد.خدا را شکر،پاکدامنی و پاکیزهگریبانی من از چنین اغراض بر همه ثابت و صورتپذیر گشته است و آبروی من از جامهها و لباس مکر و فریب،بینیاز است.اما وقتی در آغاز و پایان جهان نگاه میکنم و به روز بازگشت،نزد قاضی هر دو جهان فکر میکنم،(میبینم)اگر شاه،حرص و خشم را به وسیله خرد بکشد و سر شهوترانی را که از یقه افزونخواهی بیرون میآید،با دست ببرد،اولویت اصلی میدانم تا شاید در روز حسابی که«مال و فرزندان سودی نمیرسانند»(بقره،آیه88)در میان افرادی که از خجالت سرافکندهاند نباشد.من با بیان این حرفها،غیر از پایدار شدن اصول پادشاهی،که اساسش بر بهبود احوال مردم،بنیاد نهاده شده نمیخواهم.پادشاه دانا کسی است که قاعده خوف و رجای مردم را برپا کند،تا گناهکار همیشه ترسان و مواظب رفتار خود و مراقب مواردی که باعث خشم شاه میشود،باشد
نُجحِ مَساعی خود در تقدیمِ مَراضی پادشاه شناسد.و راعی خلق،همواره باید که به ارّه دُرودگران مانَد که سوی خود و سوی رعیت،به راستی رود تا چنانکه از ایشان،منفعت مال با خود تراشد،درِ مُجامِلت و مُساهِلت نیز،از خود بر ایشان گشاده دارد و این معنی،حقیقت داند(که)
از رعیت شهی که مایه رُبود بُن دیوار کَند و بام اندود
شاه را از رعیت است اسباب کام دریا ز جوی جوید آب
مُلکّ ویران و گنج آبادان نبُوَد جز طریقِ بیدادان
و لیکن چون دستور،مراسمِ مَعدِلَت نه بر این گونه ورزد،جز انفِصامِ عُروة پادشاهی و انهدام عمده دولت از او حاصل نشود.والمُلکُ یبقی مَعَ الکفرِ و لایبقی مَعَ الظلمِ.
چون دستور،از ملکزاده فیضِ فتحُ الباب بیان بدید و فصلُ الخطاب کلام او بشنید،دانست که ترازوی امتحانِ یکرِمُ الرّجُلَ او یهان،زبانه رُجحان سوی ملکزاده خواهد گردانید.زبانهای از آتش عذاب درونش،بر عَذَبه زبان زد و گفت:ملکزاده،مُغالِبَت در سخن به مُبالِغَت رسانید و مُکاشِحَت او به مُکافِحَت انجامید و پندارد که سبب اغماض بر عَثَرات مُهَذَّرات او،مهارت هنر و غَزارتِ دانش اوست؛بلکه شکوه و حشمت شهریار و اجتناب از مواقع سوءُالادب،مُهرِ خاموشی بر زبان مینهد و گفتهاند:قویحالی که جرأتش نیست و خوبرویی که مَلاحَت ندارد
و پیروزی تلاش خود را زمانی بداند که در رضایت پادشاه کوشش کرده باشد.نگهبان مردم،همیشه باید همانند ارّه نجار باشد و برای خود و مردم یکسان بریزد(یا به مساوی حرکت کند)تا همانگونه که از مردم،سود مال بر سود سرمایه خود میافزاید،دروازه نیکورفتاری و آسانگیری خودش را هم بر مردم بازبدارد و این امر را پذیرفته باشد که:
-پادشاهی که مال مردم را بدزدد،گویی پایههای دیوار را کنده و با آن پشت بام را گلاندود کرده است.
-اسباب بزرگی شاه،از مردم است؛همچنانکه دهان دریا با آب جویها پر میشود.
-سرزمینهای ویران و خزانههای پر،جز آیین ستمگران نیست.
اما وقتی وزیر،آیین دادگری را بدین گونه انجام ندهد،غیر از بریدن دستگیره شاهی و از بین بردن ستونهای سلطنت،چیزی به دست نمیآید«پادشاهی،با کفر باقی میماند،ولی با ظلم نه».
پاسخ وزیر با شاهزاده
وقتی وزیر از شاهزاده،روانی را در شروع سخن او دید و فصل فصل سخن درستش را شنید،فهمید که ترازوی آزمایش کنندهای که در آن«مرد،گرامی داشته شده یا خوار میشود»شاهین برتری را به سمت شاهزاده میگرداند.شعلهای از آتش عذاب درون خود را بر شاخسار زبانش آورد و گفت:«شاهزاده چیرگی در سخن را به آخرین حد رسانید و دشمنی نهانی او با من،به دشمنی آشکار منتهی شد.فکر میکند دلیل چشمپوشی من بر سخنان نادرست و لغرشهای او،هنر و دانشِ بسیار اوست.بلکه شکوه و بزرگی پادشاه و دوری من از موارد بیادبی،مهر سکوت بر زبان من زده است و گفتهاند:نیرومندی که جرأت ندارد،زیبارویی که نمک ندارد،
و شجاعی که با خصم نیاویزد و توانگری که جود نورزد و دانایی که مقام تَحَرُّز نشناسد و صاحب نَسَبی که به حَسَب فرهنگ آراسته نباشد،به هیچ کار نیاید.
فَأخلاقُهُم بِالمُخزِیاتِ رَهائنٌ و اعراضُهُم لِلمُردیاتِ حَصائدٌ
تَقَهقَرُ عَن نَیلِ المَعالی خُطاهُم فَسیانِ ساعٍ لِلمَعالی و قاعِدٌ
ملکزاده گفت:دستور،از استماع این سخن که اجماعِ امم و اتّفاق عُقَلای عالَم بر آن است،در این خصومت و پیکار،بدان اسبِ حَرون مانَد که تا زخم تازیانه نخورد،حَرونی پیدا نکند و بدان کودک که تا در مکتب باشد،از بیمِ دَوالِ معلم،پای در دامن تَأدُّب کشیده دارد و چون بیرون آید،عِقالِ عقل بِگُسَلَد و باز با خوی کودکی شود و بدان خرِ لَنگ که تا در علفزار آسودگی میچرد و بر مَربِطِ بیکاری میآساید،درست نماید و چون اندک رنجی از تحمل بارِ اوقار بیند،عیبِ لَنگی پدید آرد.تا اکنون که کشفُالقِناعِ احوال او نرفته بود،همه،رَزانَت و ثَبات مینمود و چون قدمی از حدِّ آزرم فراتر نهادیم،مِزاجِ تَأبّی که بر آن تَرَبّی یافته است،پدید آورد و ما چون راه تَسامُح و تَصالُح بربستیم،سخن گشادهتر بگوییم:کارداران پادشاه که شَرَفی دیگر صفاتی و ذاتی،بیرون از سِمَتِ خدمت پادشاه ندارند،
شجاعی که با دشمن نجنگد،ثروتمندی که بخشش نکند،دانایی که جای خویشتنداری را ندارند و صاحب اصل و نسبی که به زیور ادب آراسته نباشد،به درد هیچ کاری نمیخورد.
-پس اخلاق آنها به خویهای زشت وابسته است و آبرویشان بر باد رفته اخلاق ناپسند است.
-گامهایشان از رسیدن به بلندیها بازمیماند.پس یکسان است تلاشگر و آنکه تلاش نمیکند.
صحبت شاهزاده با وزیر
شاهزاده گفت:«وزیر از شنیدن این سخن که اتفاق نظر همه گروهها و مورد پذیرش عاقلان دنیا است،در این دشمنی و کشمکش مانند اسب سرکشی است که برای نخوردن ضربههای تازیانه،سرکشی خود را نشان نمیدهد و مانند کودکی است که تا وقتی در مکتب است،از ترس شلاّق معلم،پا را از دامن ادب درازتر نمیکند(مودب مینشنید)و زمانی که از مکتب بیرون میآید،پایبند خرد را پاره میکند و دوباره به اخلاق کودکی خویش برمیگردد و نیز مانند خر لنگی است که تا وقتی در مرغزار راحتی میچرد و در طویله بیکاری استراحت میکند،سالم به نظر میرسد و چون کمی رنج،از تحمل بار سنگینی ببیند،لنگی خود را آشکار میسازد.تا اکنون که از احوال او پرده کنار نرفته بود،یکسره،استواری اندیشه و پایداری نشان میداد و وقتی قدمی از حد،آن سوتر گذاشتیم،او خصلت سرکشی که بر اساس آن پرورش یافته بود را نمایان کرد و زمانی که ما راه آسانگیری و آشتی را بستیم،حرفمان را راحتتر میزنیم:کارگزاران شاه که هیچ شرافت دیگری،چه اکتسابی و چه فطری،به جز منصب چاکری در خدمت شاه را ندارند،
چون ایشان را به روز عُطلَت و عُزلَت بنشانند،بدان زن مُتَجَمّلِ مُتَکَحّل مانند که چون پیرایه عاریت از او فروگشایند،زشتی روی خویش پیدا کند و بدان دیوار نگاریده که عکس تصاویر آن چشم را خیره گرداند و چون به اندک آبی فروشویی،جز گل تیره نبینی و گفتهاند:لاتَمدَحَنَّ خَسیساً بِمَرتَبَةٍ نالَها مِن غَیرِ استِحقاقٍ فَاِنَّها تَحُطُّهُ عَمّا کانَ عَلَیه و لکن بَعدَ انّ کَثُرَت ذُنوبُهُ وَ ظَهَرَت عَیوَبُهُ و صارَ مَوالیهِ مُعادِیاً وَ مادِحُهُ هاجیاً.و پادشاه که از مَقابِحِ افعالِ کارداران و مَخازی احوال ایشان،رِفاده تَعامی بر دیده بصیرت خویش بندد و خواهد که به تَمَحُّل و تَعَلُّل کار به سر برد،بدان شُگال خرسوار مانَد که به نادانی کشته شد.شهریار گفت:چون بود آن داستان؟
ملکزاده گفت:شنیدم که شگالی به کنار باغی خانه داشت.هر روز از سوراخ دیوار در باغ رفتی و بسی از انگور و هر میوه بخوردی و تباه کردی تا باغبان از او به سُتوه آمد.یک روز شگال را در خوابِ غفلت بگذاشت و سوراخ دیوار را منفذ بگرفت و استوار گردانید و شگال را در دام بلا آورد و به زخم چوبش،بیهوش گردانید.شگال خود را مرده ساخت،چندانکه باغبانش،به مِروَدَکی برداشت و از باغ بیرون انداخت.
انَّ ابنَ آوی لَشدیدُ المُقتَنَص وَ هُوَ اذا ما صیدَ ریحٌ فی قَفَص
چون از آن کوفتگی،پارهای با خویشتن آمد،از اندیشه جور باغبان،جِوار باغ بگذاشت.پایکشان و لنگان میرفت.با گرگی در بیشهای آشنایی داشت،به نزدیک او شد.گرگ چون او را بدید،پرسید که موجب این بیماری و ضعف،بدین زاری چیست.شگال گفت:
وقتی که آنها را در ایام بیکاری به گوشهای بنشانند،مانند زن زیبا و سرمه کشیدهای هستند که وقتی زیور عاریهای را از او دور کنند،زشتی صورتش آشکار میشود و مانند دیوار پر نقش و نگارند که بازتاب تصاویر آن،چشم انسان را خیره میکند و وقتی آن را با آب کمی بشویی،چیزی جز گلِ تیره باقی نمیماند و گفتهاند:«شخص خسیس را به خاطر جایگاهی که بدون هیچ استحقاقی به آن رسیده،ستایش مکن؛زیرا این جایگاه،او را از رتبه پیشین فرو میآورد؛ولی پس از آنکه گناهانش افزون و عیبهایش ظاهر شود و دوستش دشمن او گردد و ستایشگرش هجوکنندهاش».پادشاهی که در برابر کارهای زشت کارگزاران و رسواییهای آنها،پرده کورنمایی بر چشم باطن خود بکشد و بخواهد با فریب و سستی،کار را دنبال کند،مانند شغال خرسواری است که به خاطر نادانیش کشته شد».شاه گفت:«داستان آن چگونه بود»؟
داستان شغال خرسوار
شاهزاده گفت:«شنیدم که شغالی در کنار باغی خانه داشت.هر روز از سوراخ دیوار به باغ میرفت و بسیاری از انگورها و میوهها را میخورد و ضایع میکرد؛تا آنکه باغبان از او خسته شد.یک روز شغال را در خواب بیخبری گذاشت و راه نفوذ دیوار بست و محکم کرد.سپس شغال را به دام بلا انداخت و با ضربههای چوب،او را بیهوش کرد.شغال خود را به مردن زد،چنانکه باغبان با میلهای او را از باغ بیرون انداخت.
-شکار شغال دشوار است و آنگاه که صید شود،مانند باد در قفس(بی ارزش)است.
وقتی شغال از کوفتگی ضربهها،کمی به هوش آمد،از ترس ظلم باغبان،همسایگی باغ را رها کرد و افتان و خیزان میرفت.با گرگی در مرغزاری دوست بود.نزدیک او رفت.گرگ وقتی او را دید،پرسید که دلیل این بیماری و ضعف و چنین ناتوانی چیست؟شغال گفت:
جَناحی ان رُمتُ النّهُوضَ مَهیض و حبَّه قلبی لِلهُمومُ مَغیض
فَلَو انَّ ما بِی بالحدیدِ اذابَهُ و بِالصَّخرِ عادَ الصَّخرُ وَ هُوَ رَضیض
این پایمال حوادث را سرگذشت احوالی است که سمع دوستان طاقت شنیدن آن ندارد؛بلکه اگر بر دلِ سنگین دشمنان خوانم،چون موم نرم گردد و بر من بسوزد،با این همه هیچ سختی مرا چون آرزوی ملاقات دیدار تو نبود؛که اوقات عمر در خیالِ مشاهده تو بر دل من مُنَغَّص میگذشت،تا داعیه اشتیاق بعد از تحمّلِ داهیه فِراق مرا به خدمت آورد.گرگ گفت:(رع)انَّ الحَبیبَ اذا لَم یستَزَر زاراً،(رع)دوست را چیست به ز دیدن دوست.شاد آمدی و شادیها آوردی و کدام تُحفه آسمانی و واردِ روحانی،در مقابله این مَسرّت و موازنه این مَبرّت نشنید که ناگهان جمال مبارک نمودی و چنین اندوه را از جَبینِ مراد ما بگشودی.
أحیاکُمُ اللّهُ وَ حَیاکُمُ و َلاعَدَا الوابِلُ مَغناکُمُ
فما رَاَینا بَعدَکُم مَنظَراً مُستَحسناً الاّ ذَکَرناکُمُ
و همچنین او را به انواعِ مُلاطِفات مینواخت و تَعاطُفی که از تَعارُفِ ارواح در عالَمِ اشباح خیزد از جانبین در میان آمد.گرگ گفت:من سه روزه شکار کردهام و خورده.امروز چون تو مهمان عزیز رسیدی و ماحضری نیست که حاضر کنم،ناچار به صحرا بیرون شوم،باشد که صیدی در قید مراد توانم آورد،(رع)وَ شَبعُ الفَتی لَؤمٌ إذا جاعَ ضَیفُهُ.
-اگر قصد پرواز کنم،بالهایم شکسته است و دانه دلم(سویدای دلم)جایگاه غمهاست.
-آنچه به من رسید،اگر به آهن میرسید،ذوب میکرد و اگر به تخته سنگی میرسید،آن را خرد میکرد.
این پایمال حوادث(شده)،سرگذشت و احوالی دارد که گوش دوستان طاقت شنیدنش را ندارد؛بلکه اگر آن را بر دل چون سنگ دشمنان بخوانم،مانند موم نرم میشود و به حال من میسوزد.با وجود این،هیچ سختی مانند آرزوی دیدن روی تو نیست؛زیرا لحظههای زندگی در خیال دیدار تو،برای دل من ناگوار بود تا آنکه آرزومندی باعث شد که پس از تحمل بلای سخت جدایی،به خدمت بیایم.گرگ گفت:«همانا زمانی که از دوست دیدار نخواهند،خودش به دیدارمی رود.برای دوست چه چیزی بهتر از دیدن دوست؟خوش آمدی و شادی را با خود آوردی.کدام هدیه آسمانی و خاطر غیبی میتواند با این شادی،همسنگی و با این احسان برابری کند؛که تو یک دفعه چهره فرخندهات را نشان دادی و چین و چروک غم را از پیشانی آرزوی ما باز کردی؟
-خداوند شما را زنده دارد و درود او بر شما باد.دور نشود بارانهای درشت از دولتسرای شما.
-پس ما ندیدیم که پس از شما،جای زیبایی را جز آنکه شما را یاد کردیم».
همچنان او را با انواع مهربانیها مورد نوازش قرار میداد و عاطفه و محبتی که از آشنایی ارواح در عالم مثال حاصل میشود از دو سو به هم میرسید.گرگ گفت:«من به اندازه سه روز شکار کرده و خوردهام.امروز چون تو مهمان گرامی رسیدی و غذای آمادهای نیست که حاضر کنم،به صحرا میروم به امید آنکه شکاری را بتوانم صید کنم.سیر بودن جوانمرد،پستی اوست وقتی که مهمانش گرسنه باشد»
شگال گفت:مرا در این نزدیکی خری آشناست.بروم و او را به دامِ اختِداع،در چنگالِ قهرِ تو اندازم که چند روز طعمه ما را بشاید.گرگ گفت:اگر این کفالَت مینمایی و کُلفَتی نیست،بسم اللّه.شگال از آنجا برفت،به درِ دِیهی رسید،خری را بر در آسیایی ایستاده دید،بار گران از او برگرفته و چهار حمّالِ قَوایم از ثِقلِ احمال،کوفته و فرومانده.نزدیک او شد و از رنج روزگارش بپرسید و گفت:ای برادر،تا کی مسخّر آدمیزاد بودن و جان خود را در این عذاب فرسودن؟خر گفت:از این محنت چاره نمیدانم.شگال گفت:مرا در این نواحی،به مرغزاری وطن است که عکس خُضرَتِ آن بر گنبدِ خَضرای فلک میزند،مُتنَزّهی از عیشِ با فرح،شیرینتر و صحرایی از قوسِ قُزَح رنگینتر،چون دوحه طوبی و حلّه حورا،سبز و تر.
تَأزَّرَ فیهِ النَّبتُ حتّی تَخایلَت رُباهُ وَ حتّی ما تُری الشّاءُ نُوَّما
و آنگه از آفتِ دد و دام،خالیالاطراف و از فساد و زَحمتِ سِباع و سَوامّ،فارِغُ الاکناف.اگر رای کنی،آنجا رویم و ما هر دو به مصاحبت و مُصادِقتِ یکدیگر،به رَغادَتِ عیش و لَذاذَتِ عمر،زندگانی به سر بریم.خر را این سخن بر مِذاقِ وِفاق افتاد و با شگال راهِ مُشایعت و مُتابعَت برگرفت.شگال گفت:من از راه دور آمدهام،اگر مرا ساعتی بر پشت گیری تا آسایشی یابم،همانا زودتر به مقصد رسیم.خر مُنقاد شد.شگال بر پشت او جَست و میرفت تا به نزدیکی آن بیشه رسید.خر،از دور نگاه کرد.گرگی را دید.با خود گفت:(رع)تَاتِیالخُطوبَ و أنتَ عنها نائمٌ؛ای نفس حریص،به پای خود استقبال مرگ میکنی و به دست خویش در شِباک هلاک میآویزی.
شغال گفت:«من در این نزدیکی با خری آشنایی دارم.میروم و او را با دام نیرنگ،در چنگال خشم تو گرفتار میکنم تا چند روز شایسته غذای ما باشد».گرگ گفت:«اگر این را میپذیری و سختی برایت ندارد شروع کن».شغال از آنجا رفت.به نزدیکی روستایی رسید.دید خری کنار در آسیایی ایستاده است.بار گران او را برداشته بودند و هر چهار پای باربردارش از سنگینی بارها کوفته و خسته شده بود.نزدیک او رفت و از سختی روزگار سؤال کرد و گفت:«ای برادر!تا کی میخواهی در خدمت فرزند آدم باشی و جان خود را در این سختی بفرسایی؟»خر گفت:«چارهای جز تحمل این سختی ندارم».شغال گفت:«من در این اطراف در سبزهزاری زندگی میکنم که نقش سرسبزی آن،بر قبه سبز آسمان میافتد.تفریحگاهی که از زندگی طربناک شیرینتر و صحرایی که از رنگینکمان خوشرنگتر است.مانند درخت طوبی و لباس حوریان بهشتی سرسبز و تازه است.
-در آنجا گیاهان جامه سبز پوشیدهاند،گویی تا بلندیها رسیدهاند و حتی گوسفندان را در آنجا در خواب نمیبینی(در حال چرا هستند).
اطراف آن از شر حیوانات درنده و چرنده در امان است و از تباهی و انبوهی درندگان و جانوران زهردار گوشه و کنارش خالی است.اگر اراده کنی،به آنجا برویم و هر دو با همنشینی و راستی در آسایش زندگی کنیم و از عمرمان لذت ببریم».این سخن با مزاج خر،همراه و سازگار بود پس به دنبال شغال به راه افتاد.شغال گفت:«من از راه دوری آمدهام.اگر یک ساعت مرا پشت خودت سوار کنی تا کمی استراحت کنم،بی شک زودتر به مقصد میرسیم.خر رام شد.شغال بر پشت خر پرید و با او میرفت تا نزدیک آن مرغزار رسید.خر از دور نگاه کرد.گرگی را دید.با خود گفت:«رویدادهای بد فرا میرسد و تو از آنها در خواب غفلتی.ای نفس طمعکار با پای خودت به پیشباز مرگ میروی و با دست خودت در دام بلا چنگ میزنی.
گر دل ز تو اندیشه بهبود کند جان در سرِ اندیشه خود زود کند
آنجا که رسید،اگر عنان بازکشد خود را و مرا هزار غم سود کند
تَسویل و تَخییل شگال،مرا عِقال و شِکال بر دست و پای عقل نهاد و در این ورطه خطر و خَلابِ اختلاب افکند.(باید)چاره خود بجویم.بر جای خود بایستاد و گفت:ای شگال،اینک آثار و انوار آن مُقامگاه از دور میبینم و شَمومِ ازاهیر و رَیاحین به مشام من میرسد و اگر من دانستمی که مأمنی و موطِنی بدین خرّمی و تازگی داری،یکباره اینجا آمدمی.امروز بازگردم،فردا ساخته و از مهمّات پرداخته،به اختیار سعد و اختر فرخنده،عزم اینجا کنم.شگال گفت:عجب دارم که کسی نقدِ وقت را به نسیه متوهّم بازکند.خر گفت:راست میگویی،امّا من از پدر،پندنامهای مَشحون به فوائدِ موروث دارم که دائماً با من باشد و شب به گاهِ خفتن زیر بالین خود نهم و بیآن خوابهای پریشان و خیالهای فاسد بینم،آن را بردارم و با خود بیاورم.شگال اندیشه کرد که اگر تنها رود بازنیاید و او را بر آمدن یمکن باعثی و مُحَرّضی نباشد،لیکن در اینچه میگوید،بر مطابقت و موافقت او کار میباید کرد.من نیز بازگردم و عنان عزیمت او از راه بازگردانم؛پس گفت:نیکو میگویی،کار بر پند پدر و وِصایت او نشان کفایت است و اگر از آن پندها چیزی یاد داری،فایده اسماع و ابلاغ از من دریغ مدار.خر گفت:چهار پندست،اول آنکه هرگز بی آن پندنامه مباش.سه دیگر بر خاطر ندارم که در حافظه من خللی هست؛چون آنجا رَسَم،از پندنامه بر تو خوانم.شگال گفت:اکنون بازگردیم و فردا به همین قرار رجوع کنیم.خر روی به راه آورد،
-اگر دل،از تو انتظار درمان داشته باشد،سریع جانش را بر سر این فکر میگذارد.
-وقتی به تو رسید،اگر بایستد و برگردد،هم خودش را و هم مرا از هزار غم میرهاند.
فریب و توهم شغال،پایبند و زنجیری بر دست و پای عقل من گذاشت و در این جایگاه خطر و باتلاق فریب گرفتار کرد.باید چارهای بکنم».سر جایش ایستاد و گفت:«ای شغال،اکنون آثار و تجلّی آن جایگاه را از دور میبینم و بوی خوش شکوفهها و سبزههای خوشبو به مشام من میرسد.اگر میدانستم که جایی امن و اقامتگاهی به این سرسبزی و طراوت داری،برای همیشه به این جا میآمدم.امروز برمیگردم؛فردا که آماده و از کارهای مهم آسوده شدم،با انتخاب زمان نیک و طالع خوب،قصد آمدن به اینجا میکنم».شغال گفت:«تعجب میکنم که کسی فرصت نقد را به نسیه خیالی،از خود دور کند».خر گفت:«راست میگویی،ولی من،اندرزنامهای پر از فایده از پدر دارم،که همیشه همراه من است و شب،هنگام خوابیدن،زیر سرم میگذارم و بدون آن،خوابهای آشفته و خیالهای خراب میبینم.باید آن را بردارم و همراه خود بیاورم».شغال فکر کرد که اگر خر،تنها برود برنمیگردد و ممکن است انگیزه و محرکی برای بازگشتن نداشته باشد.از طرفی درباره آنچه میگوید باید مطابق و موافق او رفتار کنم.من هم برمیگردم و اختیار بازگشت او را از راه برمیگردانم.پس گفت:«درست میگویی.عمل بر اساس پند پدر و وصیتِ او،نشانه باکفایتبودن است.اگر از آن پندها چیزی در خاطر داری،فایده شنوانیدن و رساندنش را به من دریغ مکن».خر گفت:«چهار اندرز است.اول آنکه:هیچ وقت بدون این اندرزنامه نباش.سه مورد دیگر در ذهنم نیست؛زیرا حافظهام سست شده.وقتی به آنجا رسیدم،از روی اندرزنامه برایت میخوانم».شغال گفت:«الان میرویم و فردا به همین مکان بازمیگردیم».خر به راه افتاد.
به تعجیلِ تمام چون هَیونِ زِمامگسسته و مرغِ دامدریده میرفت تا به در دیه رسید.خر گفت:آن سه پند دیگر مرا یاد آمد خواهی که بشنوی.گفت:بفرمای.گفت:پند دوم آن است که چون بدی پیش آید،از بَتَر بترس.سِیوم آنکه دوست نادان بر دشمن دانا مگزین.چهارم آنکه از همسایگی گرگ و دوستی شگال همیشه بر حذر باش.شگال چون این بشنید،دانست که مُقام توقّف نیست،از پشت خر بجَست و روی به گریز نهاد.سگان دیه در دنبال او رفتند و خونِ آن بیچاره هدر گشت.
این افسانه از بهر آن گفتم تا دانی که دل بر اندیشه باطل،تَمادی فرمودن و به تَسویف و تَأمیل از سبیل رشد،تمایل نمودن و بر آن اصرار کردن،از اضرار و اخلال خالی نماند و نشاید که پادشاه دستور را دستِ تصرّف و تَمکُّنِ کلّی در کار مُلک گشاده دارد و یکباره او را از عهده مطالبات ایمِن گرداند که از آن مشارکت در ملک لازم آید و آفتهای بزرگ تولد کند.چون ملکزاده،کِنانه خاطر از مَکنونِ سِرّ و مَکتومِ دل بپرداخت و هر تیر که در جعبه ضمیر داشت،بینداخت،عیبه عیبِ دستور،سرگشاده کرد.شهریار،بِالمَعیتِ ثاقِب و رَویتِ صائب دریافت که هر چه ملکزاده گفت،صدقِ صُراح بود و راه نجات و نَجاح او طلبید و نُقصان و قصورِ دستور،در توفِیتِ حقگزاری نعمت او محقّق شد و گفت: اَلْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ وَ عَسعَسَ الباطِل؛پس بفرمود تا دستور را از دست و مسندِ وزارت،به پایماچانِ ذُلّ و حِقارت بردند و در حبسِ مجرمانی که حقوق مُنعِمِ خویش مُهمَل گذارند،بازداشتند و برادر را به لطفِ اکرام و توقیر و احترامِ تمام بنواخت و گفت:اگرچه امروز صدهزار دُرّ
با سرعت زیاد،همانند شتر افسار گسیخته و مرغی که دام را پاره کرده باشد،میرفت،تا نزدیک روستا رسید.خر گفت:«سه پند دیگر به یادم آمد میخواهی بشنوی؟»گفت:«بگو».گفت:«نصیحت دوّم آن است که وقتی اتفاق بدی میافتد،از بدترش بترس.سوّم آنکه:دوست احمق را بر دشمن عاقل انتخاب نکن.چهارم آنکه:از همسایه شدن با گرگ و دوستی با شغال،همیشه دوری کن».شغال وقتی این را شنید،فهمید که جای درنگ نیست.از پشت خر پایین پرید و فرار کرد.سگهای ده دنبالش کردند و خونِ آن بیچاره،بیهوده ریخت.
این داستان را برای آن گفتم تا بدانی دل را مدام بر سر فکر باطل گذاشتن و به وقتکُشی و آرزوهای طولانی دل بستن،از راه ترقی روی گرداندن است و پافشاری بر آن،از زیان و تباهی خالی نیست.شایسته نیست که پادشاه،دستِ وزیر را در اختیار حکومت و قدرت بر امور سلطنت باز گذارد و یکدفعه او را از بازخواست بدهیها در امان دارد؛زیرا این کار نوعی شراکت در حکومت است(نه وزارت)و آسیبهای بزرگی به وجود میآورد.وقتی شاهزاده،تیردان اندیشهاش از اسرار نهانی و رازهای پوشیده درون،خالی شد و تمام تیرهایی را که در ترکش خاطر داشت پرتاب کرد،جامهدانِ عیبهای وزیر را گشود.پادشاه با تیزهوشی درخشان و اندیشه استوار،فهمید که هر چه شاهزاده میگوید،صداقت خالص و راهِ نجات است،و پیروزی او را میطلبد.عیب و نقص و کوتاهی وزیر،در سپاسگزاری کامل نعمت او ثابت شد.گفت:«اکنون حق،آشکار شد»(یوسف،آیه 51)و باطل نابود گشت.پس دستور داد وزیر را از اقتدار و جایگاه حکمفرمایی به صفِ کفشکنِ خواری و کوچکی بردند و در زندان متهمانی که در ادای حقوق ولینعمت خود سستی میکنند،زندانی کردند.برادرش را با بزرگداشت نیکو و وقار و احترام کامل،مورد لطف قرار داد و گفت:«اگرچه امروز صدهزار معنی چون مروارید
و مرجانِ معنی،رایگان و مَجّان در جیب و دامن ما نهادی و داد دانایی و سخنگستری دادی و عیارِ اخلاصِ خویش از مَغشوش و مَغلولِ خصم پیدا کردی،اکنون میخواهم که قرعه اختیار بگردانی و از رُقعه ممالک پدر،به بقعهای که معمورتر و به لطف آب و هوا مشهورتر دانی،آنجا مُتوَطّن گردی و آن را مُستقَرّ خویش سازی و این کتاب که خواستی نهادن،بنهی و بپردازی و آنچه در اندیشه داشتی،از طَی امکان به حَیزِ وجود رسانی تا غَلیلِ حکمت را شفایی باشد و عَلیلِ دانش را قانونی و من زمانزمان که زمانه،سعادت مساعدت بخشد به مطالعه آن مُستأنَس و مُستَفید میباشم و سیاستِ پادشاهی،از آنجا استِکمال میکنم و مِزاجِ مُلک بر حالِ اعتدال میدارم و در حفظِ صحتِ اندیشه من،دستورِ کار شود و کارنامه اخلاقِ جهانیان گردد.هیچ توقف مساز و بر هیچ مقدّمه موقوف مدار و چرمِ اندیشه خام مگذار که اذا کَوَیتَ فَانضَج.ملکزاده به حکم فرمان به خلوتخانه حضورِ دل شتافت و این خَریده عَذرا را که بعد از چهارصد و اند سال،که از پسِ پرده خُمول افتاده بود و ذُبولِ بینامی در او اثر فاحش کرده و به ایام دولت خداوند،خواجه جهان از سر جوان میگردد و از پیرایه قبولِ حضرتش،جمالی تازه میگیرد و طراواتی نو میپذیرد،بیرون آورد.ایزد تعالی،این آستانِ عالی را که منشأ مکارم و مَعالی است،بر اشادَتِ مَعالِمِ هنر و احیای رَمَقِ آن و اعادَتِ دوارسِ دانش و ابداء رونقِ آن مُتوَفّر داراد و حُظوظِ سعاداتش مُوَفّر و بر اعدای دین و دولت مُظَفر،بمحمّد و آله و عترته الطّیبین الطّاهرین.
و مرجان را رایگان و بیعوض،در آغوش و دامن ما قرار دادی و حقِ خردمندی و سخنوری را ادا کردی و نیز اندازه پاکدلی خود را از سخن ناخالص و نادرست دشمن آشکار کردی،اکنون میخواهم که بهره گزینش خود را تغییر دهی و از پهنه سرزمینهای تحت فرمانروایی پدر،به سرزمینی که آبادتر و به آب و هوای بهتری مشهور است بروی و ساکن شوی.آنجا را محل استقرار خود قرار دهی و کتابی را که میخواستی بنویسی،تمام کنی.و چیزهایی را که در فکرت بود،از پسِ پرده امکان،به مقام هستی برسانی تا برای تشنگان دانش،شفایی باشد و بیماران راه علم را همچون قانون باشد.من نیز گهگاهی که روزگار یار باشد،به مطالعه آن انس گرفته،بهرهمند میشوم و راه و روش پادشاهی را از آن کتاب،کامل میکنم و طبع پادشاهی را در حالت متعادل نگه دارم.آن کتاب در نگهداری درستی فکر من،دستور کار باشد و کارنامهای برای اخلاق خوش مردم شود.هیچ توقف نکن و آن را به هیچ مقدمهای وابسته مکن.پوست چرمگونه فکر خود را ناپیراسته رها مکن؛زیرا هنگامی که داغ کردی،بپز».شاهزاده طبق دستور،به خلوتخانه جمعیت خاطر رفت و این دوشیزه بکر(کتاب مرزباننامه)که چهارصد و چند سال در پس پرده گمنامی نهان مانده بود و پژمردگی بینام و نشانی در او اثر آشکار گذاشته بود،در روزگار سعادت پادشاه،سرور جهان،دوباره شاداب میشود و به خاطر زیور پذیرش شاه،زیبایی جدیدی به دست میآوَرَد و شادابی نو مییابد،از پشت پرده بیرون آورد(این کتاب را نوشت).خداوند بلندمرتبه،این درگاه با عظمت را که محلّ پرورش بزرگواریهای اخلاقی و بلندپایگی است،در برافراشتن پرچمهای هنر و زنده کردن باقیمانده جان آن و برگرداندن دانشهای کهنه شده و آشکار کردن رونق و اعتبار آن نیرومند سازد،و بهرههای سعادت آن را افزون نماید و بر دشمنان دین و شاهی پیروز گرداند.به حق محمد و آل او و خاندان پاک و پاکیزهنهاد او.
1.دلیل نوشتن مرزباننامه به اذعان مرزبانبن رستم چیست؟
2.در این جمله،فرمان پادشاه به چه چیزی تشبیه شده است؟«پادشاه نشاید که بیتأمل و تثبُّت،فرمان دهد که امضای فرمان او،به نازله قضا ماند که چون از آسمان به زمین آمد...».
3.ملکزاده برای دور نگه داشتن پادشاه،بر چه چیزی انگشت مینهد؟«این شیوه از نسقی که نیاکان تو نهادهاند دور است و از اصل پاک و مَحتِدِ شریف و مَنبِتِ کریم تو،به هیچ وجه سزاوار نیست».
4.این جمله را معنی کنید:«دیوِ اندیشه مُحال و سودای آرزوی استقلال در دِماغ هر یک بیضه نهاده و بچه طمعی برآورده».
5.این جمله یعنی چه؟«لِکُلِ کاسٍ حاسٍ»
6.این جمله را معنی کنید:«پادشاه که خوی کمآزاری و نیکوکاری و ذلاقتِ زبان و طلاقتِ پیشانی،با رعیت ندارد...».
7.در این جمله از چه چیزی به عنوان مانع مردم برای بهرهمندی از بخشش پادشاه یاد شده است؟«پادشاهِ کریم اعراقِ لطیفاخلاق،که خَوَل و خَدَم او بر این گونه باشند،بدان عسل مصَفّی ماند که از بیم نیش زنبوران در پیرامُنش به نوش صفو آن نتوان رسید».
8.این بیت را شرح نمایید:
نای و چنگی که گربگان دارند موش را خود به رقص نگذارند
9.چرا گفتهاند:«المُلکُ یبقی معَ الکُفرِ وَ لا یبقی معَ الظلم».
10.این جمله در نکوهش چه چیزی است؟«پادشاه که از مَقابِح افعالِ کارداران و
مخازی احوال ایشان رِفاده تَعامی بر دیده بصیرت خویش بندد...».
11.چهار حَمّال قوایم چیست؟«چهار حَمّالِ قوایم از ثقلِ احمال کوفته و فرومانده».
-نقش وزیر را در باب اول ارزیابی کنید.
-شیوه کاربرد آیات قرآنی را در باب اول و باب دوم بررسی کنید.
-داستان بهرام گور مرزباننامه را با هفتپیکر نظامی گنجوی مقایسه کنید.
-داستان گرگ خنیاگردوست را با داستان سگ گرگآشنای هفتپیکر تطبیق دهید.
-در مورد فریب خوردن کفتار با گفتار و گرفتار شدنش به دست انسان،تحقیق کنید.
-شرایط یک پادشاه خوب را در باب اول مرزباننامه،با باب اول گلستان سعدی تطبیق دهید.
-نقش شغال را در مرزباننامه با کلیله و دمنه بررسی و مقایسه نمایید.
و وصایایی که فرزندان را به وقت وفات فرمود
ملکزاده گفت:آوردهاند که ملکی بود از ملوکِ سَلَف،شش فرزندِ خَلَف داشت،همه به سَماحت طبع و سَجاحتِ خُلق و نَباهتِ قدر و نَزاهَتِ عِرض،مذکور و موصوف.لیکن فرزند مهترین که باقِعَهالقوم و واسطهُالعِقد ایشان بود،اسرارِ فرّ ایزدی از اساریرِ جبهَت او اشراق کردی و نورِ نظرِ الهی از مَنظَرِ و مَخبَرِ او،سایه بر آفاق انداختی و سرانگشتِ ایمای عقل.از سیمای او این نشان دادی.
هذَا ابنُ خَیرِ مُلوکِ الارضِ قاطِبَةً فَاِن حَسِبتَ مَقالی موهِماً فَسَلِ
چون ملک را نوبت پادشاهی به سر آمد و این دو فرّاش زنگی و رومی،که سراپرده کبریای او بر عرش زدندی،فرشِ عمرش درنَوَشتند،هنگام آن فراز آمد که از این جهان بگذرد و بر دیگران بگذارد.فرزندان را بخواند و بنشاند و گفت:بدانید که من از جهان،نصیبِ خویش یافتم و آنچه اندر ازل،مَقسوم بود،خوردم.سرد و گرمِ روزگار دیدم و
باب دوم بیان صفات پادشاه خوشبخت و سفارشهایی که هنگام مرگ به فرزندان کرد
شاهزاده گفت:«نقل کردهاند که پادشاهی بود از شاهان گذشته.شش فرزند صالح داشت که همه به رادمنشیِِ فطری،خوشاخلاقی،بلند مرتبگی و پاکی شرف و آبرو معروف و ستوده بودند.فرزند بزرگتر که باهوشترین آنها و مانند گوهر درشت وسط گردنبند بود،رموز تأیید خداوندی،از خطوط پیشانیش میدرخشید و نور عنایت الهی،از ظاهر و باطن او در سراسر جهان،سایه میانداخت و سرانگشت اشاره عقل،به خاطر چهرهاش،به او اشاره میکرد.
-این فرزندِ بهترینِ همه شاهان زمین است.پس اگر سخن مرا اشتباه میدانی،از دیگران بپرس.
وقتی دوران پادشاهی سلطان تمام شد و شب و روز که مانند دو خادم سیاه و سفید،خیمهگاه بزرگی او را بر آسمان میزدند،بساط زندگیش را در هم پیچیدند،زمان آن رسید که از این جهان دست بکشد و آن را به دیگران واگذارد.فرزندان را خواست،نشاند و گفت:بدانید که من بهره خود را از این دنیا به دست آوردم و آنچه را در ازل برایم در نظر گرفته شده بود،خوردم.راحتی و سختی ایام ونیز
تلخ و شیرین او چشیدم و تنبیه وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا ،همیشه نُصبِ عینِ خاطر داشتم و در زَرعِ حَسَنات،لِیومِ الحَصاد،به قدرِ وُسع کوشیدم.امروز که ستاره بقای من سیاه شد و روز عصر به آفتاب زرد فنا رسید،مرا راهی در پیش آمد که از رفتنِ آن چاره نیست و اگرچه گفتهاند:
مر این راه را چون به پایان برند؟ که در منزلِ اوّلش جان برند
اما این رفتن بر من سخت آسان مینماید؛که چون شما فرزندان شایسته و بایسته و هنرنمای و فرهنگی و دانش پژوه و مُقبِل نهاد،یادگار میگذارم.اکنون از شما میخواهم که وصایای من در قضایای امور دنیا نگاه دارید و معلوم کنید که بهترین گلی که در بوستانِ اخلاق بشکفد و به نسیم آن مَشامِ عقل معطّر گردد،سپاسداری و شکرگزاری است و شکر،مِجلَبه مزید نعمت و افزونی مواهب ایزد است،تَعالی شَأنُه و این صفت را از خود حکایت میکند،آنجا که در جزای عمل بندگان میفرماید: إِنْ تُقْرِضُوا اللّهَ قَرْضاً حَسَناً یُضاعِفْهُ لَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ وَ اللّهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ
شُکر گوی از پی زیادت را عالِمُ الغَیبِ وَالشَّهادَت را
کوست بیرنگ و خامه و پرگار نعمت و شکر گوی و شکرگزار
و گفتهاند:سپاسدار باش تا سزاوار نیکی باشی،مَن شَکَرَ القلیل
تلخی و خوشی آن را چشیدم و هشدارِ«فراموش مکن بهره خود را از دنیا»(قصص،آیه 77)همیشه جلوی چشمِ بصیرتم نهادم و در کاشت تخم نیکیها برای روز درو(قیامت)،به اندازه توانایی،تلاش کردم.امروز که ستاره زندگی من تاریک شد و روز زندگانیم به غروب نیستی رسید،راهی جلوی من آمد که ناگزیر باید بروم.اگرچه گفتهاند:
-چگونه میتوانند این راه را به پایان برسانند؛در حالی که در نخستین منزل،جان را به غارت میبرند.
ولی این رفتن برای من بسیار آسان است؛زیرا فرزندانی مانند شما را که نیکو،سزاوار،هنرمند،فرهیخته،خواهان دانش و نیکبخت هستند،از خود به یادگار میگذارم.حال از شما درخواست میکنم که به سفارشهای من در کارهای دنیا عمل کنید.بدانید بهترین گلی که در گلستان اخلاق شکوفا میشود،و از بوی خوش آن بینی خرد،خوشبو میشود،قدردانی از نعمت و شکرگزار بودن است.شکر،جلب کننده فراوانی نعمت و زیاد شدن بخششهای خداوند است-که سرشتش برتر از وصف است-و این وصف را از حال خود بیان میکند:جایی که در پاداش کار بندگان میفرماید:«اگر به خداوند قرض نیکو دهید،آن را برای شما دوبرابر میکند و شما را میآمرزد.خداوند شکرگزار و بردبار است»(تغابن،آیه 17).
-خداوندی را که دانای نهان و آشکار است،به خاطر زیادی نعمتهایش شکرگزار باش.
-زیرا او بدون رنگ و قلم و پرگار،نعمت و انسان شکرگوینده و سپاسگزار را خلق میکند.
گفتهاند:شکرگزار باش تا لایق نیکی شوی؛هر کس در برابر اندک شکرگزار باشد،
اِستَحَقّ الجَزیل و بردبار شو تا ایمِن شوی و داد از خویشتن بده،تا داورت به کار نیاید و از خود به هر آنچه کنی،راضی مشو تا مردمت دشمن نگیرند،مَن رَضِی عَن نَفسِه کَثُرَالسّاخِطونَ عَلَیهِ و باد دستی و تَبذیر از جود و سَخا مَشمُر، إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطِینِ و بُخل و امساک از کدخدایی مدان و عدالت میان هر دو صفت نگه دار،اگرچه گفتهاند:
فَلاَ الجُودُ یفنی المالَ وَ الجَدُّ مُقبِلٌ وَ لا البُخلُ یبقی المالَ وَ الجَدُّ مَدبِرٌ
که استاد سرای ازل،این کدخدایی،از بهر تو نیکو کرده است و میزانِ تَسویتِ هر دو به دست تو بازداده، وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ ،و بددلی را بردباری نام منه،(رع)وَ حِلمُ الفَتی فی غَیرِ مَوضِعِه جَهلٌ،و کاهلی و خامی را خرسندی مخوان،که نقشِ عالَمِ حُدوث در کارگاه جبر و قَدَر چنین بستهاند؛که تا تو در بست و گشاد کارها میان جهد نبندی،تو را هیچ کار نگشاید.
گِردِ دریا و کوه و هامون گَرد ماهی از تابه صید نتوان کرد
آدمی گرچه بر زمانه مِه است زآدمی خام،دیوِ پخته به است
و گفتار با کردار برابر دار و روی حال خویش به وَصمَتِ خلاف و سِمَتِ دروغ،سیاه مگردان و بدان که دروغ،مِظَنّه کفر است و ضَمیمه ضَلال،حیث قال:عَزَّ مِن قائلٍ،
سزاوار نعمت فراوان است.شکیبا باش تا در امان باشی.حق خودت را ادا کن،تا سر و کارت به قاضی نیفتد.از کارهای خودت راضی مباش تا مردم دشمن تو نشوند.هر کس از خود راضی باشد،خشم گیرندگان بر او بسیار میشوند.اسراف و و ولخرجی را بخشندگی و سخاوت به حساب نیاور«همانا اسراف کنندگان برادران شیطانند»(اسراء،آیه29).بخیلی و بخشش نکردن را از تدبیر زندگی ندان و میانهروی در این دو صفت را(اسراف و بخل)رعایت کن؛اگرچه گفتهاند:
-بخشش نمیتواند مال را فنا کند،وقتی بخت به انسان روی آورد؛و بخیلی،مال را نگاه نمیدارد وقتی بخت برگردد.
زیرا،استاد ازلی جهان هستی(خداوند)سروری و اداره این جهان را به خاطر تو خوب و نیکو کرده و میزان برابری آن را به تو سپرده است«قرار نده دستت را بسته بر گردنت و آن را به یکباره نیز نگشا»(اسراء،آیه29).ترس را صبر به حساب میاور،بردباری جوانمرد وقتی نابهجا باشد،نادانی است.سستی و بیتجربگی را قناعت مدان؛زیرا نقش جهان نوپدید را در کارگاه جبر و اختیار اینگونه به تصویر کشیدهاند که تا وقتی تو در بستن و بازکردن کارها کمر همّت و تلاش را نبندی،هیچکدام از کارهایت حل نمیشود.
-در اطراف دریا و رود جیحون،در پی ماهی باش؛زیرا نمیتوان ماهی را از ماهیتابه شکار کرد.
-گرچه آدمیزاد،سرور روزگار است،ولی دیوِ آزموده،از انسان ناپخته و ناآزموده بهتر است.
حرف و عملت را مطابق هم ساز و ظاهر کار خود را به عیب مخالفت با حق و نشان دروغ،تیره مکن.بدان که دروغ جایگاه ورود به ظن و گمان برای کفر است(منجر به کفر میشود)و به گمراهی میپیوندد.چنانکه،گویندهای بزرگ فرمود:
إِنَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللّهِ ،و حقیقت بدان که آن عیب که از یک دروغ گفتن بنشیند،به هزار راست برنخیزد و آن که به دروغگویی منسوب گشت،اگر راست گوید،از او باور ندارند،مَن عُرِفَ بِالکِذبِ لَم یجُز صِدقُهُ و تا توانی با دوست و دشمن راهِ احسان و اجمال میسِپَر که هم در دوستی بیفزاید و هم از دشمنی بکاهد.
جامِل عَدُوَّکَ مَا استَطَعتَ فَاِنَّهُ بِالرِّفقِ یطمَعُ فی صَلاحِ الفاسِدِ
و ای فرزندان به هیچ تأویل با بَدان آشنایی مکنید تا شما را همان نرسد که آن برزیگر را از مار رسید.ملکزاده مهترین که دُرَّةُالتّاجِ مُلک و قُرَةُالعَینِ مُلک بود،گفت،چون بود آن داستان؟
ملگ گفت:آوردهاند که برزیگری در دامنِ کوهی،با ماری آشنایی داشت.مگر دانست که ابنای روزگار،همه در لباسِ تَلوینِ نفاق،صفت دورنگی دارند و در ناتمامی به مارماهی مانند و چون نهادِ او را بر یک وَتیرَت و سیرت،چنان یافت که اگر ماهیت او طلبند،الا به ماری نسبتی دیگر ندهد،بدین اعتبار در دامن صحبت او آویخت و دامنِ تعلّق از مُصاحِبان ناتمام بیفشاند.القصّه هر وقت برزیگر آنجا رسیدی،مار از سوراخ برآمدی و گستاخ پیش او بر خاک میغلتیدی و لِقاطاتِ خورش او از زمین برمیچیدی.روزی برزیگر به عادت گذشته آنجا رفت.مار را دید،از فَرطِ سرمای هوا که یافته بود،بر هم پیچیده
«همانا دروغ میگویند کسانی که به آیات خدا ایمان نمیآورند».(نحل،آیه 105).به راستی بدان زشتیی برای یک دروغ پابرجا شود،با هزار سخن راست هم از بین نمیرود.کسی که به دروغگویی معروف شود،اگر راست هم بگوید،کسی از او باور نمیکند.هر کس به دروغگویی شناخته شد،راستگویی او پذیرفته نمیشود.تا میتوانی با دوست و دشمن،راه نیکی و خوشرفتاری را طی کن که هم دوستی را بیشتر میکند و هم از دشمنی کم مینماید.
-تا آنجا که میتوانی با دشمنت به نیکی رفتار کن؛زیرا تنها با مداراست که امید میرود بدکار،درستکار شود.
و ای فرزندان،به هیچ وجه با افراد بد،دوستی نکنید؛تا به شما آن نرسد که به آن کشاورز،به خاطر دوستی با مار رسید».شاهزاده بزرگتر،که چون مروارید تاج شاهی و روشنی چشم پادشاه بود،گفت:«آن قصه چگونه است؟»
داستان برزیگر با مار
شاه گفت:«نقل شده که کشاورزی در دامنه کوهی،با ماری دوست بود.شاید او میدانست که فرزندان این زمانه،همه در لباس رنگارنگ دورویی،دورنگند و از نظر نقص(اخلاق)مانند مارماهی هستند و وقتی فطرت آن مار را،بر یک روش و سرشت چنان دید که اگر کسی از ماهیت آن سؤال کند،غیر از مار،به چیز دیگری منسوب نیست.با این قیاس،دست به دامن همنشینی با او زد و دامن وابستگی از دوستان(ناقص)افشاند(ترک دلبستگی کرد).خلاصه،هر وقت کشاورز به آنجا میرسید،مار از سوراخ بیرون میآمد،جسورانه جلوی او در خاک میغلتید و خردههای غذای او را از روی زمین میخورد.روزی کشاورز از روی عادت به آنجا رفت.مار را دید که به سبب زیادی سرمایی که به او رسیده بود،حلقه زده است
و سر و دُم در هم کشیده و ضعیف و سست و بیهوش افتاده.برزیگر را سوابق آشنایی و بَواعِثِ نیکوعهدی بر آن باعث آمد که مار را برگرفت و در توبره نهاد و بر سرِ خر آویخت تا از دَم زدنِ او گرم گردد و مِزاجِ افسرده او را با حالِ خویش آورد.خر را همان جایگه ببست و به طلب هیمه رفت.چون ساعتی بگذشت،گرمی در مار اثر کرد،با خود آمد؛خُبثِ جِبِلَّت و شرّ طبیعت در کار آورد و زخمی جانگزای بر لب خر زد و بر جای،سرد گردانید و با سوراخ شد؛حَرامٌ عَلی النَّفسِ الخَبیثَةِ ان تَخرُج مِنَ الدُنیا حَتّی تُسیءَ الی مَن أحسَنَ الَیها.این افسانه از بهر آن گفتم که هر که آشنایی با بَدان دارد،بدی به هر هنگام آشنای او گردد.
من ندیدم سلامتی ز خسان گر تو دیدی،سلامِ من برسان
ای فرزندان،باید که در روزگارِ نعمت،با یکدیگر بر سَبیلِ مُواسات رَوید و چون محنتی دررسد،در مُقاسات آن شریک و قَسیم یکدیگر شوید و دفع شَداید و مَکاید ایام را همدستی واجب ببینید،که گفتهاند:(رع)انَّ الذلیلَ الّذی لَیسَت لَهُ عَضُدٌ،یعنی اعوانِ صدق و اخوان صفا،که وجود ایشان از ذخایر روزِ حاجت باشد و از عَواصِمِ زخم آفت و بنگر که از نیشِ پشّهای چند،که چون به تَوازُر و تَعاون،دست یکی میکنند،با پیکر پیل و هیکل گاومیش چه میرود.
کونوا جمیعاً یا بَنِی اذَا اعتَری خَطبٌ وَ لا تَتَفَرّقوا آحادا
تَأبی القِداحُ اذا جُمِعنَ تَکَسُّرا وِ اذَا افتَرَقنَ تَکَسَّرَت افرادا
و سر و دمش را کنار هم قرار داده،ناتوان،بی حال و نیمه جان افتاده است.کشاورز را سابقه دوستی و انگیزه وفای به عهد برانگیخت تا مار را برداشت.او را در خورجین قرار داد و بر سر خر آویزان کرد تا به سبب نفس کشیدن خر،گرم شود و طبیعت سرد شده او را به وضع خود بازگرداند.خر را در همانجا بست و برای جمعآوری هیزم رفت.وقتی یک ساعت گذشت،گرما در مار تأثیر کرد به هوش آمد و پلیدی سرشت و شرارت طبع او نمایان شد.نیشی کشنده بر لب خر زده،او را در جا کشت و به سوراخش برگشت.حرام است بر نفس پلید،از دنیا خارج شود؛مگر آنکه بدی کند به کسی که به او نیکی کرده است.این قصه را برای آن نقل کردم تا(بدانی)هر کسی با بدها دوست باشد،بدی و شر در هر زمانی همنشین او میشود.
-من از افراد پست سلامتی و ایمنی ندیدم.اگر تو دیدی سلام مرا به آنها برسان.
ای فرزندان،لازم است در زمان فراوانی نعمت،برای یکدیگر طریق یاری را طی کنید.اگر رنجی پیش آمد،در کشیدن رنج،شریک و همسوگندِ هم باشید.برای دور کردن سختیها و حیلههای روزگار،همدستی و یاری لازم بدانید؛زیرا نقل کردهاند:خوار،کسی است که پشتیبانی ندارد؛یعنی یاریکنندگان با صداقت و برادران باصفا،که وجود آنها به عنوان ذخیرهای برای روز نیاز است و نگاهدارندهای برای آسیبهای سختی.نگاه کن که از نیش چند پشه،وقتی از سرِ همدستی و همکاری،همبستگی داشته باشند،چه بلایی بر پیکر فیل و گاومیش میرسانند.
-با هم باشید ای پسرانم زمانی که کار سختی پیش میآید،و یکی یکی پراکنده نشوید.
-تیرها از شکستن سر بازمیزنند زمانی که جمع هستند،و وقتی که جدا شدند،دانه دانه میشکنند.
و بر دوستان قدیم که در نیک و بدِ احوال،تجربتِ خِصالِ ایشان رفته باشد،بیگانگان را مَگُزین که گفتهاند:دیوِ آزموده به از مردم ناآزموده،خَیرُالاشیاءِ جَدیدُها وَ خَیرُالاِخوانِ قَدیمُها،و دولت آن جهانی را اساس در این جهان نهید و کسب سعادت باقی هم در این سرای فانی کنید و کار فردا امروز سازید؛چنانکه آن غلام بازرگان ساخت.ملکزاده گفت:چون بود آن؟
ملگ گفت:آوردهاند که بازرگانی غلامی داشت دانادل و زیرکسار و بیداربخت،بسیار حقوقِ بندگی بر خواجه ثابت گردانیده بود و مقاماتِ مَشکور و خدماتِ مَقبول و مَبرور،بر جَرایدِ روزگار ثبت کرده.روزی خواجه گفت غلام را:ای غلام،اگر این بار دیگر،سفر دریا برآوری و بازآیی،تو را از مال خویش آزاد کنم و سرمایه وافر دهم که کَفافِ آن را پیرایه عفاف خود سازی و همه عمر،پشت به دیوارِ فَراغت بازدهی.غلام این پذیرفتگاری از خواجه بشنید بَر روی تَقَبُّل و تَکَفّل پیش آمد و بر کار اقبال نمود.بار در کشتی نهاد و خود درنشست،روزی دو سه،بر روی دریا میراند،ناگاه بادهای مخالف از هر جانب برآمد،سفینه را درگردانید و بارِ آبگینه امَلش،خُرد بشکست.کشتی و هرچه در او بود،جمله به غرقابِ فنا فرورفت و او به سنگپشتی بحری رسید،دست در او آویخت و خود را بر پشت او افکند تا به جزیرهای افتاد که در او نخلستانِ بسیار بود،یک چندی در آن جایگه از آنچه مقدور بود،قوتی میخورد،و چشم بر راه مُترَقّباتِ غیبی نهاده،
به دوستان قدیمی که در خیر و شر رویدادها،رفتار آنها آزموده شده باشد،غریبهها را ترجیح مده؛زیرا گفتهاند:شیطان آزمایش شده بهتر از آدم آزمایش نشده است.بهترین چیزها،تازههای آنهاست و بهترین دوستان،قدیمیترین آنها.پایههای خوشبختی جهان دیگر را در دنیا بگذارید.برای رسیدن به سعادت ابدی هم،در دنیای گذران تلاش کنید.برای فردا،امروز مهیا شوید؛چنانکه غلام بازرگان این کار را کرد».شاهزاده گفت:«قصه آن چیست»؟
داستان غلام بازرگان
شاه گفت:«نقل کردهاند که بازرگانی،غلامی آگاه،هوشیار و خوش اقبال داشت،که حق نوکری خود را نسبت به مولایش ثابت کرده بود و کارهای پسندیده و خدمتهای مورد قبول پذیرفته شده بر دفتر روزگار به ثبت رسانده بود.روزی خواجه به غلام گفت:«اگر یکبار دیگر(برای تجارت)به دریا سفر کنی و برگردی،تو را از تصرف خود آزاد میکنم و سرمایه فراوانی به تو میدهم تا کافی بودن آن را زیور تقوای خود کنی و در تمام عمر،به دیوار آسایش تکیه زنی.غلام که این تعهد را از مولایش شنید،با چهرهای که نشاندهنده پذیرش و خواهان انجام کار بود،جلو آمد و به آن کار روی نمود.بار،داخل کشتی گذاشت و خودش هم سوار شد.دو سه روزی بر روی دریا میرفت.ناگهان بادهای خلاف جهت کشتی از همه طرف وزید.کشتی را واژگون کرد و شیشه آرزوهایش را به سختی شکست.کشتی و هر چه در آن بود،همه در گرداب نیستی غرق شد.او به یک لاکپشت دریایی برخورد؛چنگ در او زد و بر پشت آن سوار شد،تا به جزیرهای رسید که در آن،درختان خرمای زیادی بود.چند روزی در آنجا از هر چه قابل خوردن بود،چیزی خورد و چشم به پیشآمدهای غیبی دوخته،منتظر بود.
که چون لطفِ ایزدی مرا از آن غَمره بلا بیرون آورد،در این ورطه هلاک هم نگذارد،لُطفُ اللّهِ غادٍ وَ رائحٌ،آخر پایافزار بپوشید و راه برگرفت و چندین شبانهروز میرفت تا آنگاه که به کنار شهری رسید.سوادی پیدا آمد از بیاضِ نُسخه فردوس زیباتر و از سواد،بر بیاضِ دیده رَعناتر.عالَمی مرد و زن از آن شهر بیرون آمدند،به اسبابِ لَهو و خرّمی و انواعِ تَجَمّل و تَبَرّج،زلزله مَواکِب در زمین و حَمحَمه مَراکِب در آسمان افکنده،ناله نای رویین و صدای کوس و طَبلک،دِماغِ فلک پرطنین کرده،مَنجوق،رایتی بر عَیوق بُرده و ماهچه سَنجَقی تا سراچه خورشید افراخته.غلام گفت:چه خواهید کرد؟گفتند:بر درِ پادشاهی خواهیم زد که این شهر از دیوانِ قِدم،نو به اقطاعِ او دادهاند.این ساعت از درگاه سلطنتِ ازل میرسد یکرانِ عزم از قَنطَره چهار چشمه دنیا اکنون میجهاند.این لحظه از منازلِ بادیه غیب میآید،خیمه در عالَمِ ظهور میزند و اینچه میبینی،همه شِعارِ پادشاهی و آثارِ کارکیایی اوست.غلام در آن تعجّب،همچون خفتهای دیرخواب که بیدار شود،چشمِ حیرت میمالید و میگفت:
این که میبینم،به بیداریست یارب یا به خواب خویشتن را در چنین نعمت،پس از چندین عذاب
بعضی از آن قوم که مرتَبتِ پیشوایی و مَنزلتِ مُقتدایی داشتند،پیش آمدند؛انگشتِ خدمت بر زمین نهادند و بندهوار،دست او را بوسه دادند و از آن ادهَمانِ گامزن که به گامی چند،عرصه خافِقَین پیمودندی
میگفت:«لطف خداوند همانگونه که مرا از میان بلاها نجات داد،در این غرقاب هلاکت هم باقی نمیگذارد.لطف خداوند،صبح و شب به بندگان میرسد.آخر،کفشش را پوشید و به راه افتاد.چندین شبانهروز رفت،تا آنکه نزدیک شهری رسید.سیاهی شهر از دور نمایان شد.از سفیدی صفحات کتاب بهشت،زیباتر و از سیاهی چشم در برابر سپیدی آن دلرباتر بود.جهانی از مرد و زن،از آن شهر بیرون آمده،با ابزار و آلات لهو و لعب و شادی و انواع زیور و آلات و آرایشها که دستهدسته حرکت میکردند،زلزله در زمین و شیهه اسبها،ولوله در آسمان انداخته بود.صدای شیپور جنگی و طبلهای بزرگ و کوچک مغز،آسمان را پر کرده بود.طاسکهای سر علمها،به ستاره عیوق و هلالهای درفشها،تا خانه خورشید رسیده بود.غلام پرسید:«چه میخواهید بکنید؟»گفتند:«میخواهیم بر دربار پادشاهی،طبل و دهل بزنیم که این شهر را به تازگی از درگاه خداوند قدیم به او،اقطاعوار بخشیدهاند.اکنون او از درگاه سلطنت دائمی خداوند میرسد و اسب تندرو ارادهاش را از پل بزرگ که بر چهار چشمه(چهار عنصر خاک،آب،باد و آتش)جهان بستهاند،میراند.الآن از منزلگاههای سرزمین غیب میرسد و در عالم ظاهر،خیمه برپا میکند.هر چه میبینی،همه نشانِ شاهی و آثار فرمانروایی اوست».غلام با تعجب،مانند کسی که از خوابی دراز برخاسته باشد،چشم تحیر و سرگشتگیاش را میمالید و میگفت:
-آنچه میبینم خدیا!در خواب است یا بیداری؟خود را در این همه نعمت،پس از آن همه شکنجه میبینم!
بعضی از آن مردم،که مقام رهبری و جایگاه ریاست داشتند جلو آمده،دست چاکری بر زمین گذاشتند و مانند بردگان،دستش را بوسیدند و از بین اسبهای سیاه تندرو که با چند قدم میتوانستند از شرق تا غرب را زیر پا بگذارند
و از آن اشهَبانِ دورمیدان،که در مِضمارِ ضمیر بر وَهم،سَبَق گرفتندی،زردهای را که گفتی در سبزهزار جویبارِ فردوس چریده است،یا بر کنار حدیقه قُدس با بُراق پروریده،غرق در سرافسارِ مُرَصَّع و زینِ مُغَرَّق به تَعاویذِ مُعَنبَر،چون نسیمِ نسرین،مُطَیب و به قَلایدِ زرّین چون مِنطَقه پروین،مُکَوکَب؛خوش لگامی،خرّمخُرامی،زمیننوردی،بادجولانی،
کَفَل گِرد چون گوی چوگانیی زُحَل پیکری،زهره پیشانیی
درکشیدند،غلام پای در رکاب آورد و هم عنان اقبال میراند تا به قصری رسید که شرح تماثیل و تصاویرِ آن در زبانِ قلم نگنجد و اگر مانی به نگارخانه او رسد،از رَشک،انگشت را قلم کند و سر شکِ مُعَصفَری بر سفیداب و لاجوردِ او ریختن گیرد.بستانسرایش،نمونه ریاضِ نعیم بود و آبگیرِ غدیرش،از حِیاضِ کوثر و تَسنیم،کَاَنَّهُ انتَقَلَ مِن جَنَّةٍ الی أُخری.او را آنجا فرود آوردند و چندان نثار از درم و دینار بساختند،که آستین و دامنِ روزگار پر شد و چندان بخورِ عود و عنبر بسوختند که بخارش از این هفت مجمره گردون بیرون شد.هرچه رسمِ احترام و اعظام بود،نگاهداشتند و جمله به یک زبان گفتند:
قَدِمتَ قُدومَ البَدرِ بَیتَ سُعودِهِ وَ امرُکَ عالٍ صاعِدٌ کَصُعودِهِ
ای خداوند،تو پادشاهی و ما همه بندهایم،تو فرماندهی و ما همه فرمانبریم؛تاج و تخت از تو برخوردار باد و تو از عمر
و نیز از آن اسبهای خاکستری رهنورد که در میدان خیال بر وهم و گمان سبقت میگرفتند،اسب زردرنگی که انگار در چمنزار جویبار بهشت چرا کرده یا در مجاورت بوستان پاکی(بهشت)همراه براق(مرکب پیامبر)پرورش یافته است،پوشیده در لگام گوهرنشان و زین نقرهای،با حزرهای عنبرسرشت،که مانند نسیم گل نسرین،خوشبو بود و گردنبندهای طلایی،مانند کمربند پروین،اخترنشان داشت؛اسب رام و رهواری که کل زمین را طی میکرد و چون باد سریع میرفت.
-کفلش گرد بود،مانند گوی در بازی چوگان و تنش،مانند زحل ستبر بود و پیشانیش،چون سیاره زهره درخشان؛
آوردند.غلام سوار شد و همراه با سعادت حرکت کرد تا به کاخی رسید که وصف پیکرهها و تصویرهای آن را با قلم نمیتوان نگاشت.اگر مانی نقاش،به نقاشخانه او برسد،از حسد،انگشت خود را قطع میکند و اشک سرخ،بر رنگهای سفید و آبی آن میریزد.بوستان خانه مانند بهشت پرنعمت بود و برکههای پرآبش از حوضهای بهشت و چشمههای بهشتی آب میگرفتند؛گویی آن،از بهشت به اینجا آمده بود.او را آنجا پیاده کردند و آنقدر درهم و دینار به پایش ریختند که آستین و دامن روزگار پر شد و به قدری خوشبوکنندههای عود و عنبر سوزاندند که دود آن از آتشدان هفت فلک هم بالاتر رفت.سپس تمام رسمهای احترام و بزرگداشت را بهجا آورده و همه با هم گفتند:
-آمدی چون آمدن ماه شب چهارده،به خانه خوشبختی و سعادتش و کار و فرمان تو در تعالی و بالارونده است؛مانند بالا رفتن ماه.
ای صاحب اختیار،تو شاه هستی و ما همه چاکریم.تو فرمان بده،ما اطاعت میکنیم.الهی که تاج و تخت شاهی همیشه از تو بهرهمند باشد و تو نیز از عمر
و بخت کامران،بفرمای هرچه رای توست.غلام در خود اندیشید که چون چندین هزار تنآزاد آمدند و تن در غلامی دادند و حلقه طاعت من در گوش کردند.مرا چشمِ دل میباید گشود و نیک در روی این کار نگریست تا ببینم که چنین اتّفاقِ آسمانی چون افتاد و تا شب،آبستنِ حوادث است،هرگز به چنین روزی کجا زاد؟پس بر سَریرِ سَلوت و تخت سلطنت رفت:
بنشست و هزار گونه باد اندر سر سودای هزار کیقباد اندر سر
هر یک را به کاری منصوب کرد و به خدمتی منسوب گردانید.و به ترتیبِ خِیل و خَدَم و سپاه و حَشَم مشغول گشت و یکی را از نزدیکان که آثار حُسنِ حِفاظ،و امارات سِیرِ حَمیده،در صورتِ او میدید و مَخایلِ رُشد از شمایلِ او مشاهده میکرد،او را برگزید و پایه او را از اکفا و ابنای جنس بگذرانید و مَحسود و مَغبوطِ همگِنان شد.روزی او را پیش خواند و بنشاند و جای از اغیار خالی کرد و گفت:اکنون که رُسوخِ قَدَم تو بر طریقِ صدق و اخلاص بدانستم و شُمولِ شفقَتِ تو بر احوال خویش بشناختم و در حفظِ مَناظِمِ حال و ضبطِ مصالحِ مَآل بر قول و فعلِ تو مرا اعتماد حاصل آمد و اعتِضاد افزود،میخواهم که مرا از حقیقت کار،آگاه کنی تا بدانم که صورتِ حال چیست و بیهیچ واسطه وسیلتی و رابطه ذَریعتی،اهلِ این ولایت،زِمامِ انقیادِ خویش به دست فرمان من چرا دادند و دستِ استیلا و استعلای من بر مملکتی که به شمشیرِ آبدار و سِنان آتشبار و لشکرهای جَرّار طَرَفی از آن نتوان گشود،چگونه گشادند و موجب این اختیار و ایثار چه تواند بود؟گفت:ای خداوند،سَقَطتَ عَلی الخَبیرِ،
و بخت کامروا باشی.دستور بده هر چه میخواهی.غلام با خود فکر کرد که وقتی چند هزار آزاده آمدند و از یک غلام اطاعت میکنند و اطاعتِ امر مرا،چون حلقهای در گوش خود کردهاند،باید چشم دلم را باز کنم و خوب به این امر فکر کنم.باید بفهمم که این رویداد آسمانی چگونه اتفاق افتاد.از زمانی که شب،باردار رویدادها بوده،چنین صبحی را چه وقت زاییده است؟پس بر کرسی شادمانی و تخت سلطنت نشست.
-نشست در حالی که هزار گونه غرور او را فراگرفته و پندار هزاران شاه،چون کیقباد را در خاطر داشت.
هر کدام از آنها را به کاری گمارد و مشغول به خدمتی کرد.خود به مرتب کردن سواران،خدمتکاران،سپاهیان و اطرافیان پرداخت.یکی از نزدیکان را که نشانههای خویشتنداری و علائم اخلاق نیکو را،در ظاهر او و آثار رشد ذات را،در چهرهاش میدید،انتخاب کرد.سپس مرتبه او را از همتایان و همکارانش بالاتر برد؛به گونهای که مورد حسادت و غبطه همه قرار گرفت.روزی او را نزد خود فراخوانده،نشاند و غریبهها را بیرون کرد و گفت:«حالا که استواری قدم تو را در راه راستی و خلوص نیت دانستم،و دلسوزی فراگیر تو را در حال خودم شناختم،در نگهداری نظم الآن و خیر و صلاح آینده،بر سخن و رفتار تو اعتماد کردم و یاری تو زیاد شد.از تو میخواهم که واقعیت موضوع را برایم بگویی تا بدانم که حقیقت ماجرا کدام است؟چرا بدون هیچ سبب و واسطه ارتباط و پیوندی،مردمان این سرزمین،رشته اطاعت خود را به دست فرمان من دادند و چرا دستِ چیرگی و برتری مرا بر سرزمینی که حتی با شمشیرهای تیز و آبدار و نیزههای آتشریز و لشکریان بسیار جزئی از آن را نمیتوان فتح کرد،چگونه بازکردند؟دلیل این انتخاب و ترجیح دادن چه میتواند باشد؟»گفت:«ای پادشاه،به مرد آگاهی رسیدی.
بدان که هر سال،این هنگام،یکی از این جانب پدید آید که تو آمدی.او را به همین صفت بیارند و در این چهار بالش دولت بنشانند و چون یک سال نوبت پادشاهی بدارد،او را پالهَنگِ اکراه،در گردن نهند وَ شاءَ ام ابی به کنار این شهر دریایی است هایل،میان شهر و بیابان حایل.آنجا برند و او را سر در آن بیابان دهند تا بَهایمصفت سرگشته وَهایم میگردد و در قَلَق و اضطراب سر و پای میزند
خَلَعوا عَلیه وَ زَینو هُوَ مُرَّ فِی عِزٍّ وَ رِفعَةٍ
وَ کَذاکَ یفعَلُ بِالجَزو رِ لِنَحرِها فِی کُلِّ جُمعَةٍ
غلام ساعتی سر در پیش افکند،(رع)گم شده تدبیر و خطا کرده ظن،و در چارهجویی کار و خاطرِ جَوّال را به هر وِجهَتی میفرستاد و در تَحَرّی جِهاتِ قِبله صواب،به هر صُوبی که پیش چشم بصیرت میآمد،میتاخت و به دریافتِ مَخرجِ کار از هر گونه تَوَصُّلی میطلبید تا آن سررشته تدبیر که دیگران گم کرده بودند،بازیافت؛سر برآورد و گفت:ای خدمتگاری که رای تو گرهگشای مُبهَماتِ اغراض است،من،بیرون شوِ این کار به دست آوردم،امّا به دستیاری تو؛اگر رسمِ حقگزاری در مساعدت به جای آری،با تمام پیوندد.خدمتکار تقدیمِ فرمان را کمر بست.غلام گفت:اکنون گوش به اشارت من دار و آنچه من فرمایم،در آن اهمال و تأخیر مکن و با تحمّلِ مَشاقّ آن،حَلاوتی که آخر کار به مَذاق تو خواهد رسید،برابر دیده دل نصب میکن تا روی مقصود به آسانی از حجابِ تَعَذّر بیرون آید.
عَسی اللّهُ یقضی ما نَهُمُّ بِنَیلِهِ فَیختِمَ بِالحُسنی وَ یفتَحَ بابا
و بدان که از مُعظَماتِ وقایع،جز به رنج و مُثابرَتِ ذُلّ و مَکابِرَت با گردش ایام،بیرون نتوان آمد.
بدان که هر سال،همین زمان،یک نفر از این سو که تو آمدی پیدا میشود.او را با همین اوصاف میآورند و در این تخت خوشبختی مینشانند.چون یک سال سلطنت او درازا کشید،ریسمان ظلم و اجبار را بر گردن او میگذارند.چه بخواهد چه نخواهد،در کنار این شهر،دریایی ترسناک وجود دارد که بین شهر و بیابان فاصله انداخته است.او را به آنجا میبرند و در آن بیابان رها میکنند تا مانند حیوانها،حیران و سرگردان میشود و در نگرانی و اضطراب،دست و پا میزند.
-(شتر)را خلعت پوشاندند و آراستند؛او با عزت و شکوه رهسپار شد.
-هر جمعه برای قربانی شتر چنین میکند.
غلام ساعتی فکر کرد؛در حالیکه راه چاره را گم کرده بود و فکرش به خطا میرفت.برای پیدا کردن راه چاره فکر تندسیر خود را به هر سو میفرستاد و در یافتن قبله و جهت راه درست به هر سویی که برابر چشم خردش میآمد،میرفت.برای یافتن راه چاره،به هر چیزی وصل میشد تا آنکه راه چارهای را که دیگران نیافتند،دریافت.سرش را بلند کرد و گفت:«ای خدمتکاری که فکر تو چارهساز کارهای بسته است،من راه چاره این کار را پیدا کردم ولی آن،با کمک تو تمام میشود؛اگر شیوه ادای حق،در یاری کردن مرا به جای آوری».خدمتکار برای اجرای دستور،همت گماشت.غلام گفت:«اینک به اشاره من گوش بده و در آنچه میگویم،سستی و تأخیر مکن.با بردباری در برابر سختیهای آن،شیرینی را که در پایان کار به کام تو میرسد،در برابر چشم دلت بگذار،تا چهره مراد،به آسانی از پرده سختیها بیرون آید.
-امید است که خدا،آنچه را ما برای رسیدن به آن همت گماشتهایم،برآورده سازد و کار را ختم به خیر کند و دری بگشاید.
و بدان از رویدادهای دشوار جز با سختی کشیدن و بردباری دائمی حقّت و ستیزه با گردش روزگار،نمیتوان رهایی یافت.
چون پلنگی شکار خواهد کرد قامتِ خویشتن نزار کند
پیش دانا زبان شدّت دی قصّه راحتِ بهار کند
اکنون تو را به کنار این دریا،کشتیهای بسیار میباید ساختن و از ساکنانِ این شهر و دیگر شهرها چند استادِ حاذِق و صانعِ ماهر و مُهندسِ چابکاندیش و رَسّامِ چربدست آوردن و از دریا گذرانیدن و بدان بیابان فرستادن،تا آنجا عمارتی بادید آرند و شهری بنا کنند که چون از اینجا وقتِ رِحلت آید،آنجا رویم و در آن مُقامِ کریم و آن جای عزیز،به عیشِ مُهَنّا و حَظِّ مُستوفا رسیم و در آن عرصه،زمینی پاک و مَنبِتی گوهری،که اهلیتِ ورزیدن دارد،بگزینند و جماعتی که صَناعَتِ حِراثَت و فَلاحت دانند و رُسومِ زرع و غَرس نیکو شناسند،آنجا روند و هرچه به کار آید از آلات و ادوات و اسبابی که اصحابِ حرفت را باید،جمله در کشتیها نهند وَ یوماً فَیوماً و ساعَهً فساعهً هر آنچه بدان حاجت آید و کارها بدان موقوف باشد،عَلی التَّواتُر میرسانند و چندان که در مَصارِفِ مُهمّات صرف میباید کرد،از خزانه بردارند وَ لاسَرفَ فی الخَیر،پیش خاطر دارند و حَبَّذا مَکروهٌ أدَّی الی مَحبوبٍ و مَرحباً بِأذی اسفَرَ عَن مَطلوبٍ به روزگار خود خوانند.خدمتگار به قدم قبول پیش رفت و صادِقُالعَزیمه نافِذُالصَّریمه میانِ تَشَمُّر دربست و طَوایفِ صُنّاع و مُحتَرفه را عَلی اختِلافالطَّبَقات،جمله در کشتیها نشاند و آنجا برد و استادان را بفرمود تا مقامی مخصوص کردند و نخست،حلقه شهری درکشیدند و بناهای مرتفع و سراهای عالی و مَنظَرهای دلگشای به سقفِ مُقَرنَس و طاقِ مُقَوَّس برکشیدند و دیوارهای مُلَوَّن و مُشَبَّک چون آبگینه فلک،به سرخ و زرد
-وقتی پلنگی قصد شکار داشته باشد،بدن خویش را لاغر میکند(تا در کمینگاه جای گیرد).
-نزد دانا،سختی سرمای زمستان،بیانگر راحتی فصل بهار است.
اینک تو در کنار این دریا،باید کشتیهای زیادی بسازی و از اهل این شهر و شهرهای دیگر،چند استاد ماهر،صنعتگر توانا،مهندس تیزفکر و نقاش خوشدست بیاوری و آنها را از آب بگذرانی و به آن بیابان بفرستی تا در آنجا آبادانی کنند.آنها شهری بسازند که وقتی زمان کوچ از اینجا رسید،به آنجا برویم و در آن جای خوش و مکان ارجمند،به زندگی خوش و بهره تمام برسیم.در آن سرزمین،زمین مرغوبی و کشتگاه پرمایهای که شایستگی کشت و کار دارد را انتخاب کنند.گروهی که هنر شخم زدن و کشاورزی و راههای کاشتن و نشاندن درخت را خوب بلد هستند،به آنجا بروند.تمام چیزهایی که لازم است،از وسیلهها و ابزارهایی که صاحبان حرفهها نیاز دارند،همه را در کشتیها قرار دهند و روز به روز و ساعت به ساعت،هر چیزی که مورد نیاز است و کارها به آن وابسته است پیوسته برسانند.هر اندازه که باید خرج امور مهم کنند،از خزانه بردارند و جمله در کار خیر اسراف نیست را در ذهن داشته باشند و نیز جمله چه نیکوست امر ناخوشی که به خوشی منجر شود و خوشا رنجی که پرده از مطلوب بردارد را به گوش ایام بخوانند.خدمتکار پذیرفت و جلو رفت و با رای درست و عزم قاطع،کمر آمادگی را محکم بست.گروههای صنعتگران و پیشهوران از طبقات گوناگون،همه را بر کشتیها سوار کرد و به آنجا برد.به استادان دستور داد.پس جایگاه ویژهای آماده کردند.نخست دایره شهری را رسم کردند و ساختمانهای بلند و بناهای بزرگ و عمارتهای دلباز با سقفهای گچبری شده و کمانی ساختند.دیوارهای رنگارنگ و شبکهدار،مانند آسمان شیشهای با رنگهای سرخ و زرد،
و فرشهای پیروزه و لاجورد برآوردند و سرایی در ساحَتی که مَهَبِّ نسیمِ راحت بود،خاصّه پادشاه را بساختند،چون حجره آفتاب،روشن و روحانی.کُنگَره او سر بر سپیده کوشکِ فلک افراخته و شَرَفاتِ ایوانش با مَطامِحِ بِرجیس و کیوان برابر نهاده و این صفت روزگار بر او خوانده:
دارٌ عَلی العِزِّ وَ التَّأییدِ مَبناها وَ لِلمَکارِمِ وَ العَلیاءِ مَغناها
لمّا بَنی النّاسُ فی دُنیاکَ دورَهُم بَنَیتَ فی دارِکَ الغَرّاءِ دُنیاها
جایی رسیدهای که نبیند محیطِ تو گر سوی چرخ برشود اندیشه سالها
روزی که روزگار،بنای تو مینهاد ناهید رودها زد و خورشید فالها
پس اشارت کرد تا هر جای پیرامُنِ شهر،مزرعه و ضَیعه احداث کردند و تخمِ بسیار در زمین پاشیدند و از انواع حبوب،بسی بکاشتند.باغ در باغ و بستان در بستان بنهادند و آبهای عَذبِ زلال،که گفتی از قدمگاهِ خضر پدید آمده است یا از سرانگشت معجزه موسی چکیده،در مَجاری و مَساوی آن روان کردند.باغ و راغ بپیراستند و انهار به اشجار بیاراستند و فَسیلِ سَرو و عَرعَر بر اطراف هر جویباری بنشاندند و بُقعهای که از هفت اقلیمِ رُبعِ مَسکون،چون ربیع از چهار فصلِ عالَم به لطفِ مِزاج و اعتدالِ طبع بر سر آمد،تمام کردند و از مَفارِش و مَطارِح و آلات و امتِعه و مَطعوم و مَشروب و مَنکوح و مَرکوب،
و فرشهای آبی و لاجوردی ساختند.ساختمانی در میدانی که محل وزش باد ملایم بود مخصوص شاه ساختند که مانند اتاق خورشید،روشن و روحنواز بود.دندانههای بالای دیوارش،تا کاخ درخشان آسمان رسیده و کنگرههای سر دیوار ایوانش،تا نظرگاه سیاره مشتری و کیوان برابر شده بود و این وصف را روزگار برایش میخواند:
-خانهای که بنایش بر ارجمندی و تأیید خداوند استوار است و دولتسرای آن،تنها جایگاه بزرگی و بلندی است.
-هنگامی که مردم در دنیای تو خانههای خود را ساختند،تو در سرای نیک خود،دنیایی ساختی(سرای تو هم دنیایی است).
-به جایی رسیدهای که حتی اگر اندیشه سالها از چرخ بالا رود نمیتواند اطراف تو را ببیند.
-روزی که روزگار تو را میساخت،ناهید(از شادی)سازها میزد و خورشید فال نیک میگرفت.
پس فرمان داد تا همه جا،در کنارههای شهر،مزرعه و آب و زمین ساختند و بذرهای زیادی در زمین ریخته،دانههای مختلف و بسیاری کاشتند.باغهای تو در تو و بستانهای زیادی احداث کردند.آبهای گوارا و زلال را که گویی از جای پای حضرت خضر به وجود آمده،یا از سرانگشت معجزه حضرت موسی جوشیده است،در گذرگاهها و جویهای آن روان کردند.باغ و دشت را آراستند و جویها را با درختان آرایش دادند.نهال درختان سرو و سروکوهی در کنار جویبارها کاشتند.جایگاهی که از تمام هفت اقلیم خشکیهای زمین مانند بهار از بین چهار فصل،لطیفطبع و در معتدل بودن سرشت،سرآمد بود ساختند.از انواع فرشها،افکندنیها،وسایل،کالاها،خوردنیها،نوشیدنیها،زنان عقدبسته و اسبها،
چندان بدان شهر کشیدند که روزگار،دستِ تباهی به امداد و اعدادِ آن نرساند.جمله بر وفقِ مصلحت و مقتضای آرزو مرتّب و مهیا گشت.آن روز که آخر سال بود و آفتابِ مُلک را وقتِ زوال،مردم شهر به درگاه،مجتمع شدند تا به قاعده گذشته او را نیز چون دیگران،از تختِ سلطنت برانگیزند.چون خِطاب آن الزام و ارهاق شنید،اگرچه پیش از وقوعِ واقعه،غمِ کارِ خورده بود و قَبلَ الخَطو،قدمگاهِ نجات به چشم کرده لیکن میخِ مُؤالِفَت و مُؤانِستِ یکساله که در آن موطِن به دامن او فروبرده بودند،دشوار توانست برآوردن.
اَقَمنا کارِهینَ بِها فَلَمّا اَلِفناها خَرَجنا مُکرَهینا
آخر،غلام را بردند و در کشتی نشاندند و از دریا به کنار وادی رسانیدند.در حال،جمله مُستخدمان که مُستَعِدّ استقبال و مُتَرَقّبِ آن اقبال،چشم بر راهِ قُدومِ شاه میداشتند،پیش آمدند و رسم خدمت و بندگی را اقامت کردند و او بدان آرامگاهِ دل فروآمد و در مُتَنَزّهاتِ آن مَواضع و مَراتع به مُستقرِّ سعادت رسید،دیده اومید،روشن؛هوای مراد،صافی؛لباس امانی،مجدّد؛بساطِ دولت و کامرانی،ممهّد؛و لابد چنین تواند بود.
مَن کان یأمُلُ عِندَاللّهِ مَنزِلَهً تُنیلُهُ قُرَبَ الاَبرارِ وَ الزُّلَفا
او کانَ یطلُبُ دیناً یستَقیمُ بِهِ وَ لاتَری عِوَجاً فیه وَ لاجَنَفا
اکنون ای فرزندان،مُستَمِع باشید و خاطر بر تَفَهُّم رمزِ این حکایت مجتمع دارید و بدانید که آن غلام که در کشتی نشست،آن کودکِ جنین است که از مبدأ تکوینِ نطفه
آنقدر به این شهر بردند که گردش زمانه نمیتوانست پنجه نابودی به نیروها و شمار آنها برساند.همه چیز از روی صلاحدید و موافق آرزوها مرتب و آماده شد.آن روز که پایان سال بود و هنگام غروب آفتاب پادشاهی رسیده بود،مردم شهر،جلوی درگاه شاه جمع شدند،تا بر روش گذشته،او را هم مانند دیگران،از تخت شاهی دور کنند.وقتی دستور آن اجبار و کار دشوار را شنید،اگرچه پیش از وقوع این حادثه،فکر چاره کرده و پیش از ورود،جای رهایی را دیده بود،ولی میخ عشق و علاقه یکساله را که در آن جایگاه،در دامن او فروکرده بودند،به سختی میتوانست دربیاورد.
-در آنجا اقامت کردیم،با اکراه و ناخوشایندی؛ولی زمانی که با آن انس گرفتیم،با اکراه از آن بیرون رفتیم.
سرانجام غلام را برده،سوار کشتی کردند؛و از راه دریا به کناره بیابان رساندند.بی درنگ همه خدمتکاران که آماده پیشواز و منتظر آن بخت نیک،چشم به راه بازگشت شاه بودند،جلو آمدند و آیین چاکری و بندگی را بهجای آوردند.او به آن قرارگاه دل داخل شد و در تفریحگاهها و چراگاههایش سعادتمند شد.چشم آرزویش بینا،آسمان مقصودش صاف،جامه آرزوهایش نوشده،دستگاه نیکبختی و کامروایش آماده و ناگزیر چنین هم باید میشد.
-کسی که آرزو دارد خداوند به او جایگاهی ببخشد،آن جایگاه،او را به رتبههای نیکان میرساند.
-دینی را میجوید که به وسیله آن هدایت شود و در آن انحراف و کجی از حق دیده نمیشود.
اینک ای فرزندان گوش دهید و حواستان را برای دریافت رمز این قصه جمع کنید.بدانید آن غلامی که سوار کشتی شد،بچه و جنینی است که از آغاز خلقت نطفه،
به تلوینِ حالات،نُه ماه در اطوارِ خلقت میگردد و چنانکه قرآن خبر میدهد: ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً تا آنگاه که به مرتبه تمامی صورت و قبولِ نفس ناطقه میرسد و به کمالِ حال،مستعدِّ خلعتِ آفرینش دیگر میشود، ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ ،یعنی حلولِ جوهرِ روح در محلِ جسمانی قالب؛و آن کشتی شکستن و به جزیره افتادن و به کنار شهری رسیدن و خَلقی انبوه به استقبال او آمدن،اشارت است بدان مَشیمه مادر که قرارگاه طفل است؛به وقت وضعِ حمل،ناچار مُنخَرِق شود و اجزای آن،از هم برود تا او از سرحدّ آفرینش کوچ کند.چون به دروازه حُدوث رسد،در آن حال،چندین کس از مادر و پدر و دایه و دادَک و حاضِنه و راضِعه،به تربیتِ او قیام مینمایند و هَلُمَّ جَرّا تا بدان مقام که در کَنَفِ کِلاعَت و حِجرِ حمایت و حفظ ایشان پروریده و بالیده میگردد و از منزلِ جبر و اضطرار به مقامِ فعل و اختیار ترقی میکنند.اگر دولتِ ابدی قائدِ اوست و توفیقِ ازلی رائدِ او،چنانکه آن غلام را بود،هر آینه دراندیشد که مرا از اینجا روزی بباید رفتن و جای دیگر مَوئِل و مَآب باشد،پس هرچه در امکانِ سعی او گنجد از ساختنِ کار آن منزل و اعدادِ اسبابی که در سرای باقی به کار آید،باقی نگذارد و دَم بهدَم،ذَخایرِ سعادتِ جاودانی،از پیش میفرستد تا آن روز که روز عمرِ او به سر آید و از این سرای عاریتش برانگیزانند و بدان وادی برند که از عالمَِ آخرت عبارت است.منزلی بیند بر مرادِ خود ساخته و قرارگاهی بر وفقِ آرزو پرداخته، وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْکاً کَبِیراً
با دگرگون شدن احوال،نُه ماه صورتهای گوناگون آفرینش را سپری میکند.آنگونه که در قرآن آمده:«سپس نطفه را خون بستهای کردیم و خون بسته را پاره گوشتی و پاره گوشت را استخوان پوشاندیم و استخوان را نیز با گوشت»(مؤمنون،آیه14)تا آنکه به مرحله تکامل صورت میرسد و آماده پذیرش نفس سخنگو و با تکمیل حال،آماده پوشیدن لباس آفرینش جدید میشود.«سپس آفریدیم او را آفریدنی دیگر»(همان)یعنی فرود آمدن گوهر روح در مکان مادی کالبد.و شکستن کشتی و در جزیره افتادن و به نزدیک شهری رسیدن و اینکه جمعیت زیادی به پیشباز او آمدند،اشاره دارد به بچهدان مادر،که جایگاه طفل است و در زمان زایمان،ناچار پاره میشود و اجزای آن از هم جدا میگردد،تا کودک از مرز آفرینش رد شود.چون به درِ شهر هستی برسد،در آن موقعیت،چند نفر از جمله مادر،پدر،مربی،کنیز،پرستار و شیردهنده،در امر تربیت او میکوشند.آنها همچنان ادامه میدهند تا آنجا که در پناه نگهبانی و دامن پاسداری و نگهداری آنها پرورش یابد و بزرگ شود و از جایگاه اجبار و ناچاری،به جایگاه عمل و اختیار بالا میرود.اگر خوشبختی جاودانی،رهبر او باشد و توفیق همیشگی جوینده او،همچنانکه آن غلام بود هر لحظه به یاد دارد که من روزی از اینجا باید بروم و جای دیگری پناهگاه و فرجام من است؛پس هر چه میتواند از آماده کردن امور آن جایگاه و فراهم کردن وسایلی که در خانه ابدی مورد نیاز است وانمیگذارد.هر دم واماندههای خوشبختی همیشگی را جلوتر میفرستد،تا روزی که ایام زندگی او پایان یابد و او را از این خانه قرضی برانند و به آن سرزمین ببرند که به آن،جهان آخرت میگویند.خانهای میبیند که بر میل خویش ساخته و جایگاهی که بر آرزو و خیال خود آماده کرده است.«چون نگاه میکنی و خوب مینگری،در آنجا نعمت و پادشاهی بزرگی را میبینی».(انسان،آیه20)
و اگر عِیاذاً بِاللّه،از خُدعه این سَرابِ غُرور در مستی شرابِ غَرور بماند و به طاق و ایوانی چون سراپرده قوسِ قُزَح،رنگین و ناپایدار فرود آید و به خَرگه و خیمهای چون چتر و سایبانِ سَحابِ پرنقش و گسسته طناب فریفته شود،همگی همت بر تَطَلُّبِ حال،مقصور گرداند و از تَأهُّبِ کارِ مَآل باز ماند،چون آنجا رسد جز هاویه هَوانِ دایم،جای خود نبیند و ابدُالآبدین و دَهرُالداهِرین،در حبسِ آرزوی خویش دست و پای طلب میزند، أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ .ملکزاده گفت:بدین کلماتِ فصیحِ نَصیح،چون انفاسِ کَلِمَةاللّه،اَلمَسیح،دلِ مُرده دیرساله ما را زنده گردانیدی و خضروار آبِ حیاتِ حکمت در کام جان ما چکانیدی،لیکن برادران من،اگرچه دانا و مهربانند،هم بر ایشان اعتماد ندارم،وَ أنَا أخشی سَیلَ تَلعَتی،چه ایشان را پس از تو به معونتِ بخت،بیتحمّلِ هیچ مَؤونَت،پای به گنج تن آسانی فروخواهد شد و ناگاه و نابَیوسان به عیشی هَنی و نعمتی سَنی خواهند رسید.میترسم که جهان،دوستی ایشان سبب دشمنانگی ما گرداند و اگر امروز در مکامن نفسِ هر یک،این معانی پوشیده است،فردا از مادرِ ملکِ عقیم،فتنههای ناموقع زاید.
والظُلمُ مِن شِیم النّفوسِ فَاِن تَجِد ذا عِفّةٍ فِلعلّةٍ لا یظلمُ
مَلک در این حال که زمامِ تصرّف در دست دارد،مرا در دستِ تَصاریفِ روزگار نگذارد و مَقام،در تولِیتِ مُلک پیدا کند
اگر پناه بر خدا،از نیرنگ این سراب فریبنده دنیا در مستی شراب فریب،اسیر شود و در سرایی که مانند خیمهگاهِ رنگینکمان رنگارنگ و ناپایدار است،ساکن شود و در سراپرده و خیمهای که مانند چتر و آفتابگیر ابر،پر از نقش و نگار است و طنابی پاره دارد،فریب بخورد؛همه همت خود را در جستن زمان حال منحصر میکند و از فراهم کردن کار آینده بازمیماند.زمانی که به آنجا میرسد،غیر از دوزخ خواری دائمی،جایی را برای خود نمیبیند و تا همیشه و پایان روزگار،در زندان خواستههایش در جستوجوی رهایی است.«آنان کسانی هستند که گمراهی را به جای هدایت خریدند پس تجارتشان سودی به آنها نمیرساند و هدایت نمیشوند».(بقره،آیه16)»شاهزاده گفت:«با این کلمههای شیوای پند دهنده که مانند نفسهای سخن خدا،حضرت عیسی علیه السّلام است،دل ما را که دیری است مرده،زنده کردی و مانند حضرت خضر علیه السّلام،حکمتها را مانند آب زندگی در ذائقه جان ما چکاندی.ولی برادران من،اگرچه خردمند و مهربان هستند،به آنها اعتماد ندارم.و میترسم از سیل کوهسار خودم،زیرا آنها پس از تو با یاری بخت خوب،بدون تحمل هیچ سختی پایشان در گنج آسایش فرو میرود و ناگهان بدون چشمداشتی به زندگی گوارا و نعمتهای والا میرسند.من میترسم گردش روزگار،مهر آنها را به دشمنی تبدیل کند.اگر امروز در کمینگاههای نفس هر کدام از آنها،این معانی پنهان شده،فردا از سلطنت که همچون مادر نازاست،سختیهای نابهنگام زاییده میشود.
-ستمگری از صفات آدمیزاد است.پس اگر کسی را یافتی که ستم نمیکند،
سببی دارد.
پادشاه در این حال که اختیار دخل و تصرف در کارها را دارد،نباید مرا در دستِ پیشآمدهای روزگار بگذارد و باید جایگاه سرپرستی کشور را مشخص کند
و تَسویتی در میان ما پدید آرد و مَحَجّتی که بر ما همه حُجّتی فارِق بود،اظهار فرماید تا قَدَم بر مَسالِکِ آن ثابت داریم و مردم دانا گفتهاند:هرکه تواند افتادهای را برگیرد و برنگیرد،بدو آن رسد که از عقاب بدان موش رسید که آهو محتاجِ او گشته بود.ملک گفت:چون بود آن داستان؟
ملکزاده گفت:شنیدم که وقتی صیادی به طلب صید بیرون رفت،دام نهاد،آهویی در دام افتاد،بیچاره در دام میتپید و بر خود میپیچید و از هر جانب نگاه میکرد تا چشمش بر موشی افتاد که از سوراخ بیرون آمده بود،حال او مشاهده میکرد.موش را آواز داد و گفت:اگرچه میان ما سابقه صحبتی و رابطه الفتی نرفته است و هیچ حقی از حقوق،بر تو متوجه ندارم که بدان وجه،تو را لازم آید به تَدارُکِ حال من ایستادگی نمودن،لکن آثار حُسنِ سیرتِ باطن از نکوخویی و تازه رویی،بر ظاهر تو میبینم:
وَ جَعَلتَ عُنوانَ السَّماحِ طَلاقَةً وَ کَذا لِکُلِّ صَحیفَةٍ عُنوانُ
تَوَقُّع میکنم که این افتاده،صدمه نَوایب را دستگیری و عقده این محنت از پای من ناتوانی به دندان برگشایی،تا چون خلاصی باشد،از بُنِ دندان،خدمتِ تو همه عمر لازم شِمُرَم و طوقِ طاعت تو در گردن نهم و رَقَمِ رِقّیتِ ابد بر ناصِیه حال خود کشم و تو را ذخیره بزرگ از بلندنامی و والامنشی مُقتَنی شود و بر صحیفه حسنات ثبت گردد
و برابری در میان ما پدیدار نماید و راه راستی را که برای همه ما برهان جداکنندهای باشد،اظهار کند تا ما بر شیوههای آن،قدممان را محکم کنیم.مردم عاقل گفتهاند که هر کس بتواند افتادهای را بلند کند،ولی چنین نکند،برای او اتفاقی میافتد که از سوی عقاب برای آن موشی افتاد که آهو محتاج او شده بودی.شاه گفت:«آن داستان چگونه است؟»
قصه آهو و موش و عقاب
شاهزاده گفت:«شنیدم که زمانی یک شکارچی برای شکار بیرون رفت.دامی گذاشت و آهویی اسیر شد.آهوی بیچاره در دام،بیتابی میکرد و به خود میپیچید.به هر سو نگاه میکرد تا آنکه نگاهش به موشی افتاد که از سوراخ بیرون آمده بود و وضع آهو را نگاه میکرد.موش را صدا کرد و گفت:«با اینکه میان ما پیشینه دوستی گذشته و پیوند همنشینی نبوده است و من هیچ حقی بر گردن تو ندارم که به خاطر آن بر تو واجب باشد در جستن حال من تلاش کنی،ولی من نشانههای خوشرفتاری درونی را از خوشاخلاقی و گشادهرویی ظاهری تو میبینم.
-گشادهرویی را عنوان بخشندگی خود ساختی و اینگونه هر دفتری سرآغازی دارد.
امید دارم که این از پا درآمده از بلاهای سخت را،یاری کنی و گره این سختی را از پای من با دندان بازکنی؛تا اگر رهایی باشد،با میل و رغبت(از ته دل)خدمت به تو را در تمام عمر بر خود لازم دانم و حلقه فرمانبرداریت را در گردنم کنم و داغ بندگی همیشگی تو را بر پیشانی احوال خود بزنم.برای تو ذخیره بزرگی از شهرت و بلندطبعی فراهم و نامت در دفتر نیکیها ثبت میشود.
مَن یفعَلِ الخَیرَ لا یعدَم جَوازِیهُ لا یذهَبُ العُرفَ بَینَ اللّهِ وَ النّاسِ
موش از آنجا که دِناعَتِ وَخیم و خُلقِ لَئیمِ او بود،گفت:سَرِ ناشکسته را به داور بردن نه از دانایی باشد.من حقارتِ خویش میدانم و جسارتِ صیاد میشناسم؛اگر از عملِ من آگاهی یابد،خانه من ویران کند و من از زُمره آن جُهّال باشم که گفت: یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ .و من همیشه از پدر خویش این وصیت یاد دارم:لا تَکُن أجهَلَ مِن فَراشَة
کاری که نه کارِ توست،مَسگال راهی که نه راهِ توست،مَسپَر
پس روی از آهو بگردانید و او را همچنان مُقَید و مُسَلسَل در بندِ بلا بگذاشت.گامی دو سه برگرفت،خواست که در سوراخ خزد،عقابی از عُقبِه پرواز درآمد و موش را در مِخلَب گرفت و از روی زمین درربود.صیاد فرازآمد،غَزالی را که به هزار غَزل و نَسیب،تَشبیبِ عشقِ جَمالِ لَحَظات و دَلالِ خَطَراتِ او نتوان کرد،بسته دام خویش یافت.گاه در چشمش خیالِ غَمزه خوبان دیدی،گاه بر گردنش زیورِ حُسنِ دلبران بستی.با خود اندیشید که خاک جنس این حیوان از خوِن هزار سِفله از نوعِ انسان بهتر.من خاک در شکمِ آز کنم و خون او نریزم.آهو را بر دوش نهاد و آهنگ بازار کرد.در راه نیکمردی پیش آمد،چشمش بر آن آهوی خوشچشمِکشیدهگردن افتاد؛اندیشید که چنین گردنی را در چَنبَرِ بلا گذاشتن و چنین چشمی را از چشمزخمِ آفت نگه نداشتن،از مَذهبِ مُرُوّت دور مینماید و اگرچه رخصتِ شریعت است،کدام طبیعتِ سَلیم و سَجیتِ کریم،خون جانوری ریختن فرماید،فَخاصّهً که در مَعرَضِ تعدّی هیچ شری و ضرری نتواند بود.
-هر کس نیکی کند،پاداش آن از بین نمیرود و کار نیک،پیش خدا و مردم گم نمیشود».
موش چون فرومایگی فراوان و اخلاق پستی داشت گفت:«سر نشکسته را نزد قاضی بردن،از خرد و دانایی نیست.من کوچکی خود میدانم و شکارچی نیز بسیار جسور و شجاع است.اگر از کار من باخبر شود،خانه مرا خراب میکند و من یکی از نادانان میشوم که گفت:«خانههای خود را با دست خود خراب کردند».(حشر،آیه2)و من همیشه این سفارش پدرم را در خاطر دارم که«نادانتر از پروانه مباش».
-کاری که کار تو نیست انجام نده و در راهی که شیوه تو نیست قدم مگذار».
سپس رویش را از آهو چرخاند و او را همچنان در قید و بند و زنجیر دام بلا رها کرد.موش دو سه گام رفت.خواست به سوراخ رود که عقابی از بلندای پرواز آمد و موش را به چنگال گرفت و از روی زمین دزدید.شکارچی رسید و دید آهویی اسیر اوست که با هزار شعر و غزل عاشقانه،عشق زیبایی نیمنگاههای او و به ناز خرامیدن او را نمیتوان گفت.گاهی در چشم او عکس کرشمه زیبارویان را میدید و گاهی بر گردن او گردنبند نیکویی معشوقان را میبست.با خود فکر کرد که خاکِ این نوع جانور از جان هزار انسانِ پست بهتر است.من معده آز را با خاک پر میکنم و جان این آهو را نمیگیرم.آهو را به دوش گرفت و قصد بازار نمود.در راه جوانمردی جلو آمد.نگاهش به آن آهوی زیباچشم گردنفراز افتاد.فکر کرد چنین گردنی را در حلقه بلا رها کردن و اینگونه چشمی را در برابر آسیب چشم بد،حفظ نکردن از کیش مردانگی دور است.اگرچه دین،اجازه داده(به کشتن آهو)،هیچ سرشت پاکیزه و خوی نیکویی،اجازه ریختن خون حیوانی را نمیدهد.بهویژه اگر در جایگاه تجاوز و شر رساندن به هیچ کسی نباشد.
آهو را از صیاد به دیناری بخرید و رها کرد و از آن مَضیقِ هلاک آزاد شد و گفت:آنکه بیگناهی را از کشتن برهاند،هرگز بیگناه کشته نشود.
این فَسانه از بهر آن گفتم تا ملک پیش از فَواتِ فرصت،کار مرا دریابد و مصالحِ احوال من،بعد از خود به دوستی کارآمده مَنوط گرداند تا مَضبوط بماند و میان ما برادران،حَبایلِ مُوالات و برادری و روابطِ مُؤاخات و هَمزادی در کِشاکشِ مُنازِعَت گسسته نگردد.ملک گفت:مرا از گردنکشانِ ملوک و خسروانِ تاجدار،دوستانِ بسیارند که در مَضایقِ حاجت و مَصارعِ آفت در انتِعاش و ارتیاشِ حال تو تقصیر روا ندارند و مددِ اعانَت و اغاثَت،به وقت فروماندگی بازنگیرند،لیکن به زمینِ خراسان مرا دوستی است جهان گردیده و جهانیان را آزموده،ستودهاخلاق،پسندیده خِصال،نکوعهد و مهربان،به اصنافِ دانش موصوف و به اوصاف هنر موسوم.اگر خواهی،تو را بدو سپارم و در حوادثِ مهمّات و عوارضِ مُلِمّات،کار تو را به کفایت او بازگذارم.ملکزاده گفت:اقسامِ دوستی مُتَشّعِب است و دوستان متنوع.بعضی آن بود که از تو طمع کند تا او را به مطلوبی رسانی.چون نرسانی آن دوستی برخیزد و یمکِن که به دشمنی ادّا کند،چنانکه آن مردِ طامِع را با نوخُّره افتاد.ملک گفت:چون بود آن داستان؟
ملکزاده گفت:شنیدم که به زمین شام پادشاهی بود هنرمند،دانشپسند،سخنپرور.مردی نوخّرهنام در میان ندمای حضرت داشت،چنانکه عادت روزگارست،اگرچه به اهلیت از همه مُتَاخّر بود،به رُتبتِ قبول،
آهو را از شکارچی به یک سکه طلا خرید و آزادش کرد و آهو از آن تنگنای هلاکت رها شد.(جوانمرد)گفت:هر کس بیگناهی را از مرگ نجات دهد،هیچوقت بیگناه کشته نمیشود.
این داستان را برای آن گفتم تا شاه،پیش از آنکه فرصت را از دست بدهد،به کار من رسیدگی کند و صلاح حال مرا پس از مرگ خود،به دوستی کاردان وابسته سازد تا نیک بماند.در بین ما برادران،ریسمان دوستی و برادری و پیوند برادر بودن و همخونی،در کشمکشهای دشمنی پاره نشود».شاه گفت:«در بین پادشاهان گردنفراز و شاهان صاحبتاج،دوستان زیادی دارم که در تنگناهای نیاز و جایگاههای فتنه،در تندرستی و بهبود احوال تو کوتاهی نمیکنند و مدد یاریگری و فریادرسیشان را در هنگام درماندگی،از تو دریغ نمیکنند.ولی در سرزمین خراسان،دوستی دارم جهاندیده،که مردم بسیاری را آزمایش کرده،خوشاخلاق و دارای صفات خوب،خوشپیمان و مهربان که به انواع دانش چیره باشد و به اقسام هنر مشهور.اگر میخواهی،تو را به او میسپارم و در رویدادهای بزرگ و بلاهای پیشآمده،کار تو را به کاردانی او واگذار میکنم.شاهزاده گفت:دوستی،شعبه شعبه است و دوستان گوناگونند.گونهای آن است که نسبت به تو طمع آن دارد که او را به خواستهای برسانی؛و اگر نرسانی،دوستی از بین میرود و ممکن است به دشمنی منجر شود.چنانکه آن مرد طمعکار،با نوخّره چنان کرد».شاه گفت:«قصه آن چگونه است؟»
قصه مرد طمعکار با نوخّره
شاهزاده گفت:«شنیدم که در سرزمین شام،پادشاهی بود هنرمند،دوستدار دانش و ادبپرور.در میان ندیمان درگاه،مردی به نام نوخّره داشت.همچنانکه رسم روزگار است.اگرچه از نظر شایستگی،عقبتر از همه بود،ولی از نظر پذیرش نزد شاه،
بر همه تقدُّم داشت.روزی شخصی خوشمَحضَر،پاکیزهمَنظَر،نکتهانداز،بَذلهپرداز،شیرینلهجه،چربزبان،لطیفهگوی،بهنشین که همنشینی ملوک را شایستی،به رغبتی صادق و شوقی غالب از کشوری دوردست بر آوازه مَحاسِن و مَکارمِ پادشاه،به خدمت آستانه او شتافت تا مگر در پناهِ آن دولت جای یابد و از آسیبِ حوادث،در جِوارِ مأمون او مَحروس و مَصون بماند.
اُریدُ مَکاناً مِن کَریمٍ یصونُنی وَ الاّ فَلی رِزقٌ بِکُلّ مَکانِ
به نزدیک نوخّره آمد و صدقِ تمام در مُصادِقَتِ او بنمود و مدت یک دو سال،عمر به عِشوه امانی میداد و در مُلازِمَتِ صحبت او روزگار میگذرانید و هر وقت در مَعاریضِ اشاراتُالکلام عَرض دادی که مقصود من از این دوستی توسُّلی است که از تو به خدمت پادشاه میجویم و تَوَصّلی که به دریافتِ این غرض میپیوندم،مگر به پایمردی اهتمامِ تو،شرفِ دستبوس او بیابم در عِقدِ حواشی و خَدَم آیم.نوخّره میشنید و به تَغافُل و تَجاهُل به سر میبرد.چون سال برآمد و آن سعی مفید نشد،مردِ طامع،طمع از او برگرفت،به تَرکِ نوخّره بگفت و آتش در بار منّت او زد و زبانِ بیآزرمی دراز کرد.
دَعَوتُ نَداک مِن ظَمَاٍ الیه فَعنّانی بِقیعَتِکَ السّرابُ
سَرابٌ لاحَ یلمَعُ فی سِباخٍ وَ لا ماءٌ لَدَیهِ وَ لا شَرابُ
گفتم که به سایه تو خورشید شوم نه آنکه چو عود آیم و چون بید شوم
از همه جلوتر بود.روزی فردی پاکیزه،خوشصحبت و نیکودیدار،نیکوسخن،خوشلهجه،خوشزبان،دلفریب،نکتهسنج و خوشنشین،که شایسته همنشینی با شاهان بود،با انگیزه و میل راستین و شیفتگی فراوان،از کشور دوری برای شهرت اخلاق نیکوی شاه،برای چاکری به درگاه شاه آمد،تا شاید در پناه دولت شاه،جایی بیابد و از گزند رخدادهای روزگار،در همسایگی امنیت او نگاهداری شود و در امان بماند؛
-من از جوانمردی پناه میجویم تا مرا از رویدادهای بد در امان دارد؛وگرنه برای من در هر مکانی رزقی هست.
نزدیک نوخّره آمد و در دوستی با او،راستی تمام نشان داد.یکی دو سال با فریب آرزوهایش زندگی را گذراند و در همراهی و همنشینی با او،روزگار سپری کرد.گاهی در میان اشارههای سخن،عرض میکرد:«هدف من از این دوستی وسیلهای است برای نزدیکی از طریق تو به پادشاه و پیوندی که در پی این هدف در پی آنم.شاید با میانجیگری و همت بلند تو،افتخار بوسیدن دست شاه را پیدا کنم.و در رشته کسان و چاکران شاه قرار گیرم».نوخّره این حرفها را گوش میداد و خود را به غفلت و بیخبری میزد.چون یک سال گذشت و آن تلاش فایده نداشت مرد طمعکار،طمع خود را از او برید.نوخّره را رها نموده،آتش در بار سنگین منت او زد و با بیشرمی زبانش را دراز نمود:
-جرعهای از تو به سبب تشنگی که داشتم خواستم؛پس سراب بیابان،تأخیر تو مرا به سختی انداخت.
-سرابی که در شورهزاری نمایان شد که در آن نه آبی است نه نوشیدنیی.
-گفتم در سایه تو مانند خورشید میشوم نه آنکه مانند عود،خوشبو بیایم و همچون بید بیمیوه شوم.
نومید،دلیر باشد و چیره زبان ای دوست،چنان مکن که نومید شوم
تا از سرِ غصّه غَبنِ خویش،قصّه به پادشاه نوشت که این نوخّره،حاشا لِلسّامِعین،معلولِ علّتی است از عللِ عادِیه که اطبّای وقت از مُجالِسَت و مُؤاکِلَتِ او تَجنُّب میفرمایند.شهریار چون قصّه برخواند،فرمود که نوخّره را دیگر به حضرت راه ندهند و مَعرَّتِ حضور او از درگاه،دور گردانند.چون به درِ سراپرده آمد.دست ردّ به سینهاش بازنهادند.او بازگشت و یک سال در محرومی از سعادتِ قُربت و مَهجوری از آستانِ خدمت،سنگِ صبر بر دل بست و نقدِ عنایتِ پادشاه بر سنگِ ثبات میآزمود تا خود عیارِ اصل به چه موجب گردانیده است و نقش سَعایت او به چگونه بستهاند.آخرالامر،چون از جَلیتِ کار آگهی یافت،جمعی را از ثِقات و اثباتِ مُلک و امَنا و جُلَسای حضرت که محلِ اعتماد پادشاه بودند،حاضر کرد و پیش ایشان از جامه بیرون آمد و ظواهرِ اعضای خویش،تمام بدیشان نمود.هیچ جایی سِمَتِ نُقصان ندیدند،حکایت حال و نِکایتی که دشمن در حقّ نوخّره اندیشیده بود،به سمعِ پادشاه رسانیدند تا خیالی که او نشانده بود،از پیش خاطر[ش]برخاست و معلوم شد که ماده این فساد از کدام غَرَض تولّد کرده است؛اما گفت راست گفتهاند که چون گِل بر دیوار زنی،اگر درنگیرد نقش آن لامُحاله بماند.من هرگاه نوخّره را بینم،از آن تهمت یاد آرم،نَفرتی و نَبوَتی از دیدارِ او در طبع من پدید آید،به تَمَحُّلِ تمام،تَحَمّل آن کِراهِیت باید کرد،وَ اذَا احتاجَ الزِّقَ الی الفُلکِ فَقَد هَلَک.پس بفرمود تا او را به ناحیتی دوردست فرستادند.
-شخص ناامید،گستاخ و زباندراز میشود.پس ای دوست،کاری مکن که من ناامید شوم.
تا آنکه از شدت اندوه خسارت خود،نامه به شاه نوشت که این نوخّره-دور باد از شنوندگان-دردمند به دردی است از بیماریهای واگیر،که پزشکان روزگار از همنشینی و هم سفرگی با او،امر به دوری میکنند.شاه وقتی قصه را خواند،دستور داد دیگر نوخّره را به درگاه راه ندهند و ننگ حاضر شدن او را از درگاه دور کنند.چون به در کاخ آمد،دست رد بر سینهاش زدند.برگشت و یک سال در محروم بودن از سعادت نزدیکی به شاه و دوری از درگاه چاکری،سنگ شکیبایی بر شکم خود میبست(صبر میکرد)و سکه التفات شاه را بر مِحَکّ پایداری خود میآزمود تا بفهمد عیار اصلی آن را چرا تغییر داده و در سخنچینی از او،چه صورتی(اتهامی)ساختهاند.سرانجام زمانیکه از خبر یقینی موضوع باخبر شد،عدهای از افراد مورد اعتماد و مطمئن شاه و امینان و همنشینان دربار را که شاه به آنها اعتماد داشت خواست و جلوی آنها لباسهایش را درآورد و همه اندامهای آشکار خود را به آنها نشان داد.در هیچ جایی،نشان عیب ندیدند.شرح حال و بداندیشی را که دشمن در حق نوخّره کرده بود،به گوش شاه رساندند تا توهّمی که از نوخّره در(ذهن خود)قرار داده بود،از ذهنش پاک کرد و مشخص شد که اصل این فکر خراب با کدام قصد و غرضی به وجود آمده است.ولی گفت راست گفتهاند که چون گِلی را به دیوار بکوبی اگر به دیوار نچسبد،ناگزیر اثر آن میماند.من هر وقت نوخّره را ببینم به یاد آن تهمت میافتم.نفرت و زشتیی از ملاقات با او در درون من به وجود میآید که با رنج زیادی باید آن زشتی را تحمل کنم،هنگامی که مشک به دوک نیاز پیدا کند،همانا نابود میشود.پس دستور داد تا او را به ناحیه دوری بفرستند.
وَ ما بِکثیرٍ الفُ خِلٍّ وَ صاحِبٍ وَ ِانّ عَدُوّاً واحِداً لَکثیرُ
این فَسانه از بهر آن گفتم تا ملک داند که اگر دوستی او با این مرد از این قبیل است،به کاری نیاید.ملک گفت:دوستها از شَوائِبِ اغراض و اطماع،صافی است و او در طریقِ مُخالِصَتِ من،چنانکه گفت:
اَلّذَی ان حَضَرتَ سَرَّکَ فِی الحَی وَ ان غِبتَ کانَ اذُناً وَ عَیناً
ملکزاده گفت:دوستی دیگر میان اقارِب و عَشایر باشد؛چنانکه خویشی،مثلاً جاهاً او مالاً از خویشی فزونی دارد،ناقص خواهد که به کامل دررسد و کامل خواهد که در نُقصانِ او بیفزاید وَ مَاالنّارُ لِلفِتیلةِ احرَقُ مِنَ التَّعادِی فِی القَبیلة،تا هر دو به مُعاداتِ یکدیگر برخیزند و کار به مُناوات انجامد،چنانکه شهریارِ بابِل را با شهریارزاده افتاد،ملک گفت:چون بود آن داستان؟
ملکزاده گفت:شنیدم که به زمین بابل پادشاهی بود،فرزندی خُرد داشت.به وقت آنکه متقاضی اجل،دامن و گریبانِ امَل او بگرفت،هنگام نزولِ قضا و نَقلِ او از سرای فنا به دارِ بقا فرازرسید،برادر را بخواند و در اقامتِ کار پادشاهی قائممقام خود بداشت و به تَرقیح و تَمشیتِ حال مُلک و تَرشیح و تربیتِ فرزند خویش او را مُوَلّی و مُوَصّی گردانید و گفت:من زِمامِ قبض و بَسط و عِنانِ تَوَلّی و تَمَلُّک در مَجاری امورِ مُلک به تو سپردم،مربوط و مشروط به شرطی که چون فرزند من به مرتبه بلوغ و دِرایت رسد و حُکمِ تَحَکُّم و قید ولایت از او برخیزد و به ایناسِ رشد و تَهَّدی بادید آید،
-هزار دوست و همراه زیاد نیست،ولی یک دشمن،بسیار است.
این داستان را برای آن گفتم تا شاه بداند که اگر دوستی او با این مرد،اینگونه است به درد نمیخورد»شاه گفت:«دوستی ما از آلودگی غرض و طمع پاک است و او با من خالص است چنانکه گفت:
-آن که وقتی در حضر و در بین قبیلهات باشی،تو را شاد میکند و اگر غایب شوی گوش و چشم تو باشد».
شاهزاده گفت:«یک نوع دوستی دیگر در میان خویشان و نزدیکان است مانند دوستی در میان اقوام.مقام یا مال کسی از دیگران بیشتر است؛آن که کم دارد میخواهد به آن که کامل است برسد و کاملها میخواهند به نقصهای او اضافه کنند.آتش،چنان فتیله را نمیسوزاند که دشمنی قبیله را میسوزاند.تا آنکه هر دو به دشمنی با هم برمیخیزند و کارشان به دشمنی منجر میشود؛همچنانکه برای شهریار بابل و شهریارزاده اتفاق افتاد».شاه گفت:«آن قصه چگونه بود؟»
قصه شهریار بابل در برابر شهریارزاده
شاهزاده گفت:«شنیدم در سرزمین بابل شاهی بود که کودک خردسالی داشت.زمانی که وامخواه مرگ،دامن و گریبان آرزوهای او را گرفت و زمان آمدن قضای مرگ و انتقال او از سرای فناپذیر دنیا به منزل جاودانی رسید،برادرش را صدا زد و او را در برپاداشتن کار شاهی جانشین خود کرد.او را برای تیمارداشت کارها و سروسامان آن و تربیت فرزند خود،سرپرست و وصی کرد و گفت:«من رشته بست و گشاد کارها،و اختیار سرپرستی و تصرف در جریان کارهای مملکت را به تو سپردم؛منوط و مشروط به اینکه چون فرزند من به مرحله بلوغ و دانایی رسید و حکم فرمانبرداری و بند سرپرست داشتن از او برداشته شده،آثار رشد و هدایت در او نمایان شد،
او را در صدرِ استقلال بنشانی و خویشتن را زیردست و فرمانپذیر دانی و حکمِ او بر خود اجحاف نشمُری و از طاعتِ او استِنکاف ننمایی و اگر وقتی شیطانِ حرص،تو را به وسوسه خیانتی،هَتکِ پرده دیانت فرماید،خطابِ إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها ،پیشِ خاطر داری.بر این نَسَق عهدی و پیمانی مُستوسِق بستند.پدر درگذشت،پسر بالیده گشت و به مقامِ مُزاحمت و مُطالبتِ مُلک رسید.پادشاه را عشق مملکت با سیصد و شصت رگ جان،پیوند گرفته بود و لذت آن دولت و فرمانروایی را با مِذاق طبع،آمیختگی تمام حاصل آمده.اندیشید که این پسر رتبتِ پدری گرفت و دُربتِ کاردانی یافت،عنقریب به استردادِ حکم مملکت برخیزد و سودای استبداد در دِماغش نشیند.اگر من به روی مُمانعت و مُدافِعت پیش آیم،سروران و گردنکشان مُلک در اطراف و حواشی ولایت،از من تَحاشی نمایند و به هیچ دَستان و نیرنگ،ایشان را همداستان و یکرنگ نتوانم کرد.چاره همان است که چنانکه من به هلاک او متّهم نباشم،زحمتِ وجودش از پیش برگیرم.روزی به عزمِ شکار بیرون رفت و شهریارزاده را نیز با خود ببرد و چون به شکارگاه رسیدند و لشکر از هر جانب بِپراکَند،در موضعی خالی افتادند.شاهزاده از اسب فرود آورد و به دست خویش هر دو چشمِ جهانبین او بَرکَند و از آنجا بازگشت.بیچاره را اگرچه دیده ظاهر از مطالعه عالَمِ محسوسات دربستند،به دیده باطن،صَحایفِ اسرارِ قَدَر میخواند و شرحِ دستکاری قِدَم بر دستِ اعجازِ عیسی مریم میدید و در پرده ممکناتِ قدرت،ندای وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی ،به سَمعِ خرد میشنید و میگفت:
او را در پیشگاه مستقل(حکومت)بنشانی و خودت را زیردست و فرمانبردار او به حساب آوری و حکمرانی او را بر خود ظلم ندانی و از پیروی او سرپیچی نکنی.اگر زمانی ابلیس آز،تو را وسوسه کرد تا خیانت کنی و حجاب دینداری را پاره نمایی،خطاب همانا خداوند به شما امر کرد تا امانتها را به صاحبش برگردانید(نساء:آیه 58)را جلوی چشم داشته باشی.بر این روش عهد و پیمانی راست و درست بستند.پدر مُرد و پسر رشد کرد و به جایگاه ایجاد زحمت و طلب حکومت از مدّعی شاهی رسید.عشق به حکومت،با سیصد و شصت رگ جان(کل وجود)شاه پیوند خورده بود و خوشی پادشاهی و فرمانروایی،با ذائقه سرشت او کاملاً آمیخته بود.با خود فکر کرد که این پسر،به مقام پدر رسیده و در کاردانی آزموده شده است.به زودی در صدد پس گرفتن حکم سلطنت بر میآید.و فکر باطل خودکامگی در سر او فرومیرود.اگر من به روش بازداشتن و راندن او جلو بروم،بزرگان و زورمندان شاهی در پیرامون و نزدیک این سرزمین،مرا انکار میکنند و با هیچ مکر و حیلهای نمیتوانم آنها را با خود همفکر و یکدل نمایم.چاره آن است که به گونهای که به کشتن او متهم نشوم دردسر وجودش را از جلوی خود بردارم.روزی برای شکار بیرون رفت.شاهزاده را هم با خود برد.زمانی که به شکارگاه رسیدند،لشکر را در اطراف پراکنده کرد و با او در جایگاه خلوتی افتادند.شاهزاده را از اسب پایین آورد و با دست خود،هر دو چشم جهانبین او را درآورد و از آنجا برگشت.اگرچه چشم ظاهر آن بیچاره را از دیدن جهان ماده کور کردند،ولی با چشم باطن،نامه رازهای سرنوشت را میخواند و شرح دستبرد خداوند قدیم را در دست معجزهآفرین عیسی پسر مریم میدید و در حجاب توانایی ایزد،ندای«و شفا میدهم کور مادرزاد و پیسه دار را و زنده میکنم مردگان را»(آل عمران،آیه44)با گوش عقل میشنید و میگفت:
وَ لا تَیأ َسنَ مِن صُنعِ رَبّکَ انَّنی ضَمینٌ بِأنَّ اللّهَ سَوف یدیلُ
الَمتَرَ أنَّ الشَّمسَ بَعدَ کُسوفِها لَها صَفَحةٌ تَغشی العُیونَ صَقیلُ
القِصّه،چون زیورِ مُنوّرِ روز،از اطرافِ جهان فروگشودند و تُتُقِ ظَلامِ شب،بر رواقِ افق بستند،مادرِ روزگار از فتنهزایی سَتَروَن شد و شب،به نتایجِ تقدیر،آبستن گشت و چشمبندانِ کواکب از این پرده آبگون بازیهای گوناگون بیرون آوردند.آن مسکین به بِیغوله مَسکَنی میپناهید،تا دست او بر درختی آمد.از بیمِ درندگان بر آن درخت رفت و دست در شاخی آویخت و بر مَرصَدِ وارداتِ غیب بنشست(رع)تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون.ناگاه مِهتَرِ پریان که زیرِ آن درخت نشستگاه داشت و هر شب آن جایگاه،مجمعِ پریان و مَهجَعِ ایشان بودی،بیامد و بر جای خود بنشست و پریانِ عالَم،گِرد او درآمدند و به مُسامِرَت و مُساهِرَت با یکدیگر شب میگذاشتند و از مُتَجّدِداتِ وقایعِ روزگار خبرها میدادند و خَبایای اسرار،از اقطار و زوایای گیتی کشف میکردند،تا یکی از میانه گفت:امروز شهریار بابل با شهریارزاده کَیدی کرده است و چنین غدری روا داشته
وَ رُبَّ اخٍ نادَیتُهُ لِمُلِمَّةٍ فَاَلفَیتُهُ مِنها اجَلَّ وَ اعظَما
مِهتَرِ پریان گفت:اگر آن پادشاهزاده بداند و از خاصیت برگِ این درخت آگاه شود،لَختی از آن بر چشم مالد،بینا گردد و در فلان خارستان،گَزبُنی بدین صفت رُسته،ماراژدهایی در او آرامگاه دارد،
-ناامید مشو از لطف خدایت،من ضامن هستم که خداوند تو را به دولت و خوشبختی میرساند.
-آیا نمیبینی که خورشید،پس از گرفتگی،چهره درخشندهای دارد که دیدگان را خیره میکند؟
خلاصه،زمانی که پیرایه درخشان روز را از پیرامون جهان بازکردند و چادر تاریکی شب را بر سقف آسمان بستند،مادر دهر از زاییدن فتنه نازا و شب،آبستن رخدادهای سرنوشت شد و ستارهها مانند شعبدهباز،از این حجاب آبیرنگ آسمان،رویدادهای مختلف را بیرون آوردند.آن بیچاره،در ویرانه دورافتادهای دنبال سرپناهی بود تا اینکه دستش به درختی خورد.از ترس جانوران درنده،بالای درخت رفت و دستش را به شاخهای گرفته،در کمینگاه رویدادهای غیبی نشست.تا ببینید آسمان چه چیزی را از پرده غیب برایش بیرون میآورد.ناگهان،بزرگِ جنها که در زیر آن درخت خانه داشت و آنجا هر شب محل گردهمایی جنیان و خوابگاه آنها بود،آمد و در جای خودش نشست.تمام جنهای دنیا پیرامون او جمع شدند و با قصه گفتن و شبزندهداری،شب را سپری میکردند.آنها از پیشآمدهای تازه دنیا خبر میدادند و اسرار پنهان را از گوشه و کنار جهان بیان میکردند.تا اینکه یکی از میان آنها گفت:«امروز شهریار بابل،شاهزاده را فریب داده و چنین حیلهای را بهجا آورده است.
-و چه بسیار برادری که او را هنگام بلا صدا کردم،ولی او را سختتر از آن بلا یافتم».
بزرگ جنها گفت:«اگر آن شاهزاده بداند و از ویژگی برگ این درخت باخبر شود و نیز کمی از آن را بر چشمانش بمالد،بینا میشود.در فلان خارستان،درخت گزی با این نشانی روییده،که مار اژدها پیکری در آنجا آرمیده است.
تِنّینی که چون بر هم پیچد و حلقه شود،زَهرِ نُحوسَت،از عُقده رأس و ذَنَب بر مریخ و زُحَل بارَد،ثُعبانی که به جای افسون و دَم از سَحَره فرعون عصای موسی خورد.طالعِ ولادت آن مار و آن شهریار هر دو یکی است و در یک نقطه حرکت افتاده.چون کوکبِ قاطِع،به درجه طالِعِ این رسد،هلاکِ او جایز باشد.اگر شهریارزاده،آن مار را تواند کشتن،پس کشتن او و مردنِ شاه بابل یکی بود.
وَ انّ جَسیماتِ الاُمورِ مَنوطَةٌ بِمُستَودِعاتٍ فِی بُطونِ الاساوِدِ
شهریارزاده چون این ماجرا بشنید،برگی از آن درخت برگرفت و بر چشم مالید و هر دو دیده او،چون دو چراغِ افروخته روشن شد و صورتِ قدرتِ الهی،به چشمِ سر روشن بدید و گفت:
سپاس آفریننده پاک را که گویا و بینا کند خاک را
و آنگه به گوش عقل میگفت: مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ ،و هر ساعت فرومیخواند: قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ .چون ظفر بدین سعادتِ نقدِ وقت یافت،به تحصیلِ قرینه سعادت دیگر شتافت.بامداد که سیاهمارِ شب،مُهره خورشید از دهانِ مشرق برانداخت،از درخت فروآمد و به وطنگاهِ مار رفت و دَمار از وجود مار برآورد،در حال شهریار بابل جان به قابِضِ ارواح،و مُلک به قبضِ ملکزاده تسلیم کرد و آن سَلیمِ زخمِ حوادث به سلامت به مرکز ملک و منشأ دولت رسید و به پادشاهی بنشست.
اژدهایی که چون به خود میپیچد و حلقه میزند،زهر شومی از گره سر و دُم او بر روی سیاره مریخ(نحس اصغر)و زحل(نحس اکبر)پاشیده میشود.مار بزرگی که به جای ورد جادوگران و مکر ساحران فرعون،عصای موسی را میبلعد.ستاره بخت آن اژدها و آن شهریار یکی است و در یک مدار سیر میکنند.زمانی که ستاره جداکننده،به نزدیکی ستاره بخت شاه بابل برسد،کشتن اژدها جایز است.اگر شهریارزاده بتواند آن مار را بکشد،کشتن آن مار و مردن شاه بابل یکی است.
-کارهای بزرگ،به مخاطراتی وابسته است که در شکمهای ماران سیاه ودیعه نهاده شده است».
شاهزاده وقتی این ماجرا را شنید،برگی از آن درخت را برداشت و بر چشم خود مالید.هر دو چشمش مانند دو چراغ روشن،بینا شد و چهره قدرت خداوند را با چشم بینای سر دید و گفت:
-ستایش مخصوص آفریننده پاک است که گوینده و بیننده کرد خاک(آدمی)را
و آنگاه در گوش عقل میگفت«کیست که استخوانها را زنده گرداند،درحالیکه آنها پوسیده است»(یس،آیه 78)و هر لحظه این را میخواند:«بگو که زنده میکند آن را،همان کسی که اولین بار آن را آفرید؛و او به هر آفرینشی دانا است»(همان،آیه 79).وقتی پیروزی را با این نیکبختی آماده یافت،به فراهم آوردن نیکبختی دیگری شتافت.صبح که شب مانند مار سیاهی،خورشید را همانند یک گوهر درخشان،از کام شرق بیرون انداخت،از درخت پایین آمد و به لانه مار رفته،مار را هلاک کرد.بی درنگ شهریار بابل،جانش را به گیرنده جانها سپرد و پادشاهی را به پنجه شاهزاده تسلیم نمود و آن مارگزیده زخم رخدادها،سالم به پایتخت حکومت و خاستگاه دولت برگشت و به تخت سلطنت نشست.
این فَسانه از بهر آن گفتم تا اگر دوستی تو با او،از قبیلِ دوستی چنین قبایل است،مرا بدو نسپاری.ملک گفت:دوستی ما از این معانی دور است.ملکزاده گفت:نوعی دیگر از دوستان آنهااند که چون بلایی نازل شود،مَرد به ابتلای دوستان،آزادی خویش طلبد،چنانکه آن مردِ آهنگر کرد با مسافر.مَلِک گفت:چون بود آن داستان؟
ملکزاده گفت:شنیدم که وقتی مسافری بود بسیطِ جهان پیموده،و بساطِ خافِقَین به قَدمِ سیاحت طی کرده
اَخو سَفَرٍ جَوّابُ ارضٍ تَقاذَفت بِه فَلَواتٌ فَهوَ اشعَثُ اغبَرُ
روزی پای در رکابِ سَیر آورده بود و عِنانِ عزیمت به مقصدی از مقاصِد برتافته.به کنار دِیهی رسید.آن جایگاه چاهی دید عمیقِ مُظلِم،چون شبِ محنت زای مُدلَهِم،مَغاکی ژرفپایانِ قَعیر،سیاهتر از دودآهنگِ دَرَکاتِ سعیر،گفتی هر شَبِه که آسیای پیروزه چرخ،آس کرد در او بیخته بودند و هر انگِشت که آتشکده جهنّم را بود،در او ریخته،چون رای بیخردان تیره و چون روی سَفیهان بیآب.دیوی در او افتاده و کودکی چند گِرد لب چاه برآمده،چون کَواکِب که رَجمِ شیاطین کنند،سنگبارانی در سرِ او گرفته.بیچاره دیو در قَعرِ آن مَغاره چون پَری در شیشه مُعَزِّمان،به دست اطفال گرفتار آمده.مرد مسافر با خود گفت:اگرچه دیو از اشرارِ خلقِ خداست و او صد هزار سالکِ راهِ حقیقت را در چاهِ ظَلام و غارِ خیال افکنده باشد و به دست غولِ اغتیال بازداده،
این داستان را برای آن گفتم تا اگر رفاقت تو با وی از این قبیل دوستیهاست مرا به دست او نسپاری».پادشاه گفت:«رفاقت ما از این دست رخدادها دور است».شاهزاده گفت:«نوع دیگر از دوستان،کسانی هستند که وقتی بلایی برسد،در ازای گرفتار کردن دوستان،رهایی خود را میخواهند.همانگونه که مرد آهنگر با مسافر کرد».پادشاه گفت:«ماجرایش چه بود؟»
داستان آهنگر و مسافر
شاهزاده گفت:«شنیدم مسافری بود که پهنه جهان را پیموده و گستره شرق و غرب را با گام جهانگردی زیر پا گذاشته؛
انسانِ بسیارسفری که دشتها و بیابانها او را به سوی یکدیگر میراند و ژولیده موی و خاکآلود بود.
روزی پای در مرکب سفر گذاشته و افسار عزم و اراده را به یکی از مقصدهای دلخواهش برگردانده بود.نزدیک روستایی رسید.در آنجا چاه ژرفی تاریکی دید که مانند شب سختیآفرین،بسیار تیره بود.گودال بیپایان ژرفی که سیاهتر از دودکش طبقات جهنم بود،گویی تمام سنگهای سیاهی را که آسیای نیلگون فلک خرد کرده بود،در آن غربال نموده و تمام زغالهای آتشگاه دوزخ را در آن ریخته بودند.مانند اندیشه بیعقلان سیاه بود و همچون صورت نادانان بیآب و رنگ.دیوی در آن افتاده بود.چند کودک پیرامون چاه جمع شده بودند و مانند ستارهها که شیطان را سنگسار میکنند،بر سر او سنگ فراوان میریختند.دیو بدبخت در ته آن گودال،مانند جن در شیشه جنگیران،به دست کودکان گرفتار شده بود.مرد مسافر با خود گفت:اگرچه دیو،یکی از شرورترین مخلوقات خداست و او صد هزار راهروِ راه راست را در چاه گمراهی و غار وهم انداخته و به دست غول فریبکار سپرده است،
اما بر گنهکاری که در حقّ تو گناهی مخصوص نکرده باشد،بخشودن و بر بدکرداری که بدی او به تو لاحِق نگشته،رحمت نمودن،پسندیده عقل و ستوده عُرف است.پس آنگه،چون فرشته رحمت به سر چاه آمد و او را از آن حُفره عذاب برکشید و خلاص داد.دیو را از مُباینَتِ طینَت و مُنافاتِ طبیعت،که در میانِ دیو و آدمی زاد باشد،آن مُؤاسات عجب آمد.
لَقَد رَقَّ لی حتَّی النَّسیمُ عَلی السُّری وَ ساعَدَنی بِالشَّجوِ وُرقٌ تنغَّمُ
فَمِن غَیرِ مَألوفٍ تَعاطُفُ مُسعِدٍ وَ مِن غَیرِ جِنسٍ رِقَّةٌ وَ تَرَّحُمُ
گفت:ای برادر،چون این دستبُردِ کَرَم نمودی و به روی این مُرُوّت و فُتُوّت پیش آمدی و آشنایی دیو با مردم که به نزدِ عُقَلا مُمتَنِع است و آمیختنِ آب و آتش که در عقل ناممکن است،مُصَوّر گردانیدی،اکنون من نیز به شرط وفا پیش آیم و جزای این احسان بر خود فریضه دانم.باید که اگر روزی خود را در دامِ چنین داهیهای گرفتار بینی،نام من بر زبان برانی تا من در حال،حاضر آیم و تو را از وَرطه آن آفت برهانم؛دیو از آنجا بگذشت.مرد مسافر روی به راه آورد تا به شهرِ زامَهران رسید.آهنگری در آن شهر دوست او بود؛به حُکمِ دالَّتِ قدیم و صحبت سابق،به خانه او نزول کرد.رسم آن شهر چنان بود که هر سال در روزی معین،غریبی نورسیده را قربان کردندی و اگر غریب نیافتندی،از اهلِ آن شهر هر که قرعه بر او آمدی،مُتَعین گشتی.آن روز آهنگر،نشانه تیرِ بلا آمده بود.او چون مهمان را دید،به درِسرای شِحنه شد و از رسیدنِ او صاحب خبران را آگاهی داد.آمدند و مهمان را به سیاستگاه بردند.بیچاره خود را تا گردن در خَلابِ محنت مُتَوَرِّط یافت؛آخر از مُواعِدَتِ دیو و مُعاهدَتِ به یاد کردن او یاد آورد
اما بخشیدن گناهکاری که در حق تو گناه خاصی نکرده است و ترحم به بدکاری که بدی او به تو نپیوسته است،مورد پسند خرد و مورد ستایش عادت همگان است.سپس مانند فرشته مهربان،سر چاه رفت و او را از آن گودال شکنجه بیرون آورد و آزاد کرد.دیو برای جدایی ذاتی و دوری طبع و سرشتی که بین او و آدمیزاد بود،کمک آن مرد برایش عجیب بود.
-همه چیز بر من دل سوزاند،حتّی نسیم شبپیما،و یاریم کردند در این غم،حتی کبوتران نغمهخوان.
-پس بر خلاف عادت است،مهر و دلسوزی و ترحم از ناهمجنس.
گفت:«ای برادر!اکنون که این اقدام و دستکاری کریمانه را در ازای من کردی و از راه مردانگی و جوانمردی برخورد نمودی و نیز دوستی دیو با انسان را که نزد دانایان امری محال است و مانند آمیختن آب و آتش،که از نظر عقل،امری غیرممکن است،به نمایش گذاشتی،من هم از راه وفاداری جلو میآیم و پاداش این نیکی را بر خود بایسته میدانم.اگر روزی در چنین دام سختی افتادی،نام مرا بر زبان بیاور تا بی درنگ حاضر شوم و تو را از مهلکه آن بلا نجات دهم.دیو از آنجا رفت.مسافر راه خود را ادامه داد تا به شهر زامهران رسید.در آن شهر دوست آهنگری داشت.بنا بر اعتماد قدیمی و پیشینه همنشینی،در خانه او فرود آمد.در آن شهر رسم بود که هر سال،در روزی مشخص،غریبه تازه رسیدهای را قربانی میکردند.اگر غریبهای پیدا نمیکردند،از اهالی شهر،هر کس که قرعه به نامش میافتاد انتخاب مینمودند.در آن روز،آهنگر هدف تیر بلا قرار گرفته بود.زمانی که دید برایش مهمان آمده،به در خانه شهربان رفت و جاسوسان را از رسیدن او باخبر کرد.آمدند و مهمان را به کشتنگاه بردند.بیچاره خودش را تا گردن در باتلاق رنج فرورفته دید.سرانجام،به یاد وعدهای که با دیو گذاشته بود تا او را(در سختی)یاد کند افتاد.
نام دیو بر زبان راند.دیو از حِجابِ تَواری،روی بنمود حاضر آمد.مِزاجِ حال شناخت و بدانست که وجهِ علاج چیست.مگر پادشاه شهر پسری داشت که چشم و چراغِ جهانیان بود و پدر،جهان به چشم او دیدی.فِیالحال به تنِ او در شد و در مَجاری عُروق و اعصاب او روان گشت و سرّ حدیث ِانَّ الشَیطانَ لَیجری مِن ابنِ آدمَ مَجری الدَّمِ آشکارا شد؛پسر ناگاه دیوانهوار از پرده عافیت به در افتاد و کَمَن یتَخَبَّطُهُ الشَّیطانُ مِنَ المَسِّ،حرکات ناخوش و هَذَیانات مُشَّوَش از گفتار و کردارِ او بادید آمد و دیوِ خَنّاس،همچو کَنّاسی در تَجاویفِ کاریز اعضا و مَنافِذِ جَوارحِ او تَرَدُّد میکرد،گاه چون وَسواس در سینه نشستی و راه بر صُعَدای انفاس ببستی،گاه چون خیال در سر افتادی و مِصباحِ بصیرت را در زُجاجه فطرت،مُظلِم گردانیدی تا دیدهبانِ بَصر از مُشَبَکّه زُجاجی،همه تَمویهاتِ باطل دیدی.گاه بَراجِم و انامِلَش را در خامِ تَشَنُّج دوختی،گاه فُصوص و مَفاصِلَش را شکنجه دَرد برنهادی،چنانکه بیم بودی که رشته اوتار و رِباطات را به تابِ تَقَلُّص بگسلد و به جای فَضلاتِ عَرَق،خونِ عَضُلات،از فَوّاره مَسامّ و فُوَّهاتِ عُروقش بچکاند.رعیت و سپاه،جمله جمع آمدند و درماتمِ اندوه نشستند،تا خود حُدوثِ این حالت را موحب چه بوده است و چنین فرشتهصورتی دیوصفت چرا شد.پدر را در غمِ جگرگوشه خویش جگر،کباب گشته و از بابزَنِ اهداب،خوناب ریخته؛در چاره کارِ فرزند فروماند.طبیبانِ حاذِق و مُداویانِ محقّق را بخواند و هر یک به اندازه علمِ خویش،علاجی میفرمودند،مفید نمیآمد.چون کار به حدِّ صُعوبت کشید و رنجِ دلها به نهایت انجامید،
تا نام دیو را به زبان آورد،از پشت حجاب پوشیدگی،خودش را نشان داد و حاضر شد.شرایط را دریافت و راه علاج را فهمید.اتفاقاً پادشاه شهر،پسری داشت که به منزله چشم و چراغ جهانیان بود و پدرش دنیا را با روشنی چشم فرزندش میدید.دیو بیدرنگ داخل بدن آن پسر شد و در مجراهای رگ و اعصاب او به راه افتاد و راز این حدیث که«همانا شیطان جاری میشود در بدن انسان از راه مجاری خون»آشکار شد.ناگهان پسر پادشاه همانند دیوانهها،از پرده سلامت بیرون افتاد و«مانند کسی که شیطان او را با لمس کردن دیوانه کند»،حرکتهای ناموزون و پریشان گوییهای آشفته از سخنان و رفتار او آشکار شد.شیطان پنهان،مانند رفتگری در درون قنات اعضای بدن و منفذهای اندامش رفت و آمد میکرد.گاهی مانند شیطان وسوسهانگیز بر سینهاش مینشست و راه نفس کشیدنش را میگرفت،گاهی هم مانند فکر و خیال،به سر او میرفت و چراغ بینش او را در شیشه سرشتش تاریک میکرد؛تا چشمان جستوجوگرش از شبکههای بلوری(چشم)،تنها نیرنگهای باطل را میدید.گاهی بندهای انگشتش را از شدت تشنّج و لرزش به پوست میدوخت،گاهی هم پیوندها و مفصلهایش را در عذاب دردناک قرار میداد.تا رشته پیوند عضله و استخوانهایش را با چین و شکن بکشد و پاره کند و به جای ریزههای عرق،خون ماهیچههایش را فوارهوار از سوراخهای پوست و دهانه رگهایش بچکاند.مردم و سپاهیان همه گرد آمدند و عزا و غم گرفتند که علّت ایجاد این حالت چیست؟پسری به زیبایی فرشته،چرا دیوخو شد؟پدر در اندوه فرزندی که مانند پاره جگر او بود،جگرش کباب شد و از مژههای چون سیخ او،اشک خونین میریخت.در درمان بیماری فرزندش درماند.پزشکان ماهر و مداوا کنندگان با تجربه را فراخواندند.هر کدام به اندازه توانِ علمی خود،درمانی کردند،ولی فایده نداشت.زمانی که کار به حد سختی و غم دلها،به آخر رسید،
دیو از درونِ او آواز داد که شفای این معلول به خلاص آن مردِ غریب،مُعَلَّل است که بیموجبی او را از بهر کشتن بازداشتهاند.پادشاه بفرمود تا او را از حبس رها کردند.دیو از تنِ او بیرون آمد و غریبِ مسافر را گفت:این بار تو را به کار آمدم و انَّ الکَذوبَ قَد یصدُقُ،لیکن از من دیگر اومید خیر مدار و بدانکه اگرچه من به رسنِ اعتماد و اعتصامِ تو از چاه برآمدم،آدمی را به رسنِ دیو فرا چاه نباید رفت، وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً این فَسانه از بهر آن گفتم تا تو دانی که اگر صحبتِ تو با آن مردِ خراسانی از این جنس است،در توصِیتِ او از جهتِ من احتیاط کنی.ملک گفت:شنیدم،آنچه تقریر کردی و تَحریرِ آن در اعاجیبِ اسمار،اعتبار را شاید که ثبت کنند؛اما مُوالاتی که میانِ ماست بدین علل،آلودگی ندارد.ملکزاده گفت:دوستی دیگر آن است که از هوای طبیعت و تقاضای شهوت خیزد و این به اندک سببی فُتور پذیرد و یمکِن که به قطعِ کلی انجامد؛چنانکه بط را با روباه افتاد.ملک گفت:چون بود آن داستان؟
ملکزاده گفت:شنیدم که جفتی بط به کنار جویباری خانه داشتند.روباهی در مُجاورتِ ایشان نشیمن گرفته بود.روباه را علّتِ داءُالثَّعلَب برسید،زار و نَزار شد.گوشت و موی ریخته،و جان به مویی که نداشت آویخته،کَخِرقَةٍ بالِیةٍ بالَت عَلَیهاَ الثَّعالِبُ،در گوشه خانه افتاد.روزی کَشَفی به عیادت او آمد و به کشف حال او و بحث از سبب زوالِ صِحّتِ او مشغول شد و گفت:جگرِ بَط در مُداواتِ این درد مفید است.اگر پارهای از آن حاصل توانی کرد،اِزالَتِ
دیو از درون او ندا داد که درمان این بیمار به رهایی آن مرد ناشناس وابسته است که بدون دلیل او را برای کشتن،بازداشت کردهاند.پادشاه دستور داد او را آزاد کردند.دیو از تن شاهزاده بیرون آمد و به مسافر ناشناس گفت:«این دفعه به درد تو خوردم و همانا دروغگو گاهی راست میگوید».ولی دیگر از من انتظار نیکی نداشته باش.بدان که هر چند من به وسیله ریسمان قابل اعتماد و محکم تو از چاه بیرون آمدم،ولی انسان با طناب دیو نباید در چاه برود«و من گمراهکنندگان را به عنوان دوست و پشتیبان نمیگیرم»(کهف،آیه51).این داستان را برای آن گفتم تا بدانی اگر دوستی تو با آن مرد خراسانی از این نوع است،در سفارشی که به او برای من میکنی،مواظب باش».شاه گفت:«آنچه گفتی،شنیدم و نوشتن آن در افسانههای شگفت،برای گرفتن عبرت شایسته است ثبت شود.ولی دوستیای که بین ما است با این سببها آلوده نمیشود».شاهزاده گفت:«گونهای دیگر از دوستی نیز آن است که بر اساس خواهش نفس،در طلب شهوت پدید میآید و این دوستی،با کمترین دلیلی سست میشود و ممکن است کاملاً قطع گردد؛همان گونه که مرغابی و روباه چنین کردند».شاه گفت:«آن داستان چگونه است؟»
داستان روباه با مرغابی
شاهزاده گفت:«شنیدم یک جفت مرغابی در کنار جوی آبی زندگی میکردند و روباهی در نزدیکی آنها لانه داشت.روباه دچار مرض روباه(بیماری گری)شده،ناتوان و ضعیف گشت.گوشت و موهایش ریخته بود و گویی جانش به مویی که نداشت!بند بود.«مانند لباس پارهای که روباهها بر آن بول کرده باشند»در گوشه خانه افتاد.روزی لاکپشتی به دیدن او آمد و به جستوجوی حال روباه و سخن درباره سبب از بین رفتن سلامتی او پرداخته،گفت:«جگر مرغابی برای درمان این بیماری مفید است.اگر بتوانی تکهای از آن را به دست آوری برای از بین بردن
این علّت را سخت نافع آید.روباه اندیشه کرد که من جگرِ بط چگونه به دست آورم؟چه،گوشت آن مرغ از شیرِ مرغان بر من مُتَعِذّرتر مینماید،مگر بر طرفِ این شط نشینم و حضورِ آن بط را مُتَرِصِّد میباشم تا او را به دَمدَمهای در دامِ احتیال کشم.بدین اندیشه آنجا رفت.اتّفاقاً بط ماده را دریافت.با او از راه مُناصِحَت درآمد.بر عادتِ یاران صادق و غمخوارانِ مُشفِق مُلاطِفات آغاز نهاد و گفت:مرا در ساحَتِ جَوار تو بسی راحت به دل رسیده است که چربدستی و شیرینکاری تو دیدهام و تو را در کدبانویی و خانهداری همیشه نَظیفُالطَّرفِ اریجُالعَرف یافته و بر تقدیمِ شرایط خدمت با شوهر خویش مُتَوَفِّر دانسته؛امروز میشنوم که او دل از زناشوهری تو برگرفته و بر خِطبتِ مهترزادهای میفرستد و حلقه تقاضا بر دری دیگر میزند که تو آنجا از جفت خویش،چون کلید بر تاق و حلقه بر در مانی.تا او را ببیند،هرگز به جانبِ تو التفات صورت نبندد.
آن کس که کند جفتِ خود اندیشه تو اندیشه هرکه هست،بر تاق نهد
این معنی نمودم تا تو نیک بدانی.
اَنتَ عَینی وَ لَیسَ مِن حَقِّ عَینی غضُّ اجفانِها عَلی الاَقذاءِ
بط چون این فصل از او بشیند،پارهای مُتَالِّم شد؛لیکن جواب داد که حقّ،جلّ و عَلا،زنان را در امورِ معاشرت،مَحجورِ حُکمِ شوهران و مجبورِ طاعتِ ایشان کرده است؛کَما قال عَزَّ مِن قائِلٍ: اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَی النِّساءِ ،چه توان کرد؟من نیز بر وِفقِ احکامِ شرع،گوش فرا حلقه انقیاد او دارم و با مرادِ او بسازم.روباه گفت:نیکو میگویی،اما چون او بر تو کسی دیگر گزیند،اگر تو هم بگزینی،عیبی نیارد
این بیماری بسیار سودبخش است».روباه فکر کرد که من چگونه میتوانم جگر مرغابی به دست آورم؛زیرا فراهم کردن گوشت آن،حتی از شیر مرغ هم برای من سختتر است.مگر در کنار این رود بنشینم و منتظر حضور مرغابیی باشم،تا او را با فریبی در دام مکر خود بیندازم.به این منظور به آنجا رفت.اتفاقاً مرغابی مادهای را دید.با او از راه پند وارد شد.به شیوه دوستان راستگو و غمگساران دلسوز،شروع به مهربانی نمود و گفت:«در عرصه همسایگی تو،آسایش بسیار به من رسیده است؛زیرا چابکدستی و ظرافتکاریهای تو را دیدهام و تو را در اداره منزل و خانهداری،همیشه پاک نظر و خوشبو(پاکدامن و پاکیزهخو)دیده در به جا آوردن شرط خدمت به شوهرت،پرتلاش میدانم.امروز شنیدم که او از همسری با تو دلزده شده و به خواستگاری بزرگزادهای فرستاده است و حلقه خواستگاری درِ دیگری را زده است.بدین گونه،تو از همسر خویش،مانند کلیدی بر روی تاقچه،یا چون حلقهای پشت در،دور خواهی ماند.تا وقتی او را میبیند به تو توجه نخواهد کرد.
-هر کس یاد تو را قرین خود کند،یاد هر کس جز تو را بر تاقچه فراموشی میگذارد.
این نکته را به تو گفتم تا خوب بدانی.
-تو چشم منی و شایسته نیست چشم در میان خارها پلکها را بر هم نهد».
زمانی که مرغابی این قسمت از حرفهایش را شنید کمی ناراحت شد؛اما جواب داد:«خداوند بزرگ و بلند مرتبه،زنان را در معاشرت با دیگران تحت فرمان شوهر و مجبور به پیروی از آنان کرده است؛همچنانکه گفت گویندهای که بسیار عزیز است:«مردان را بر زنان تسلط و(حق)نگهبانی است»(نساء،آیه 34).چه کار میتوانم بکنم.من نیز مطابق حکم دین،حلقه فرمانبری از او را در گوش میکنم و با خواسته او کنار میآیم».روباه گفت:«خوب میگویی؛ولی زمانی که او کس دیگری را به تو ترجیح دهد،اگر تو هم یکی را انتخاب کنی عیبی ندارد.
و چون عَیارِ جانبِ او،با تو مَغشوش گشت و میزانِ رَغبت از تو به جانب دیگر مایل گردانید و به چشمِ دل،مُلاحِظَتِ آن جانب میکند و محافظتِ حقوق تو از پس پشت میاندازد،اگر تو روی از موافقتِ او بگردانی و سِلکِ آن الفَت و مُزاوِجَت گسسته کنی،تو را در جفتی پیوندم که زیر این طاقِ لاجوردی به نیکمردی او دیگری نشان ندهند؛اَلنّارَ وَلاَالعارَ گفتهاند،چه واجب آید سرزده اضدادِ جایر بودن و بر مَضرَّتِ ضَرایر صبر کردن و با یارانِ دونِ خَؤون،به خَلافِ طبع به سر بردن؟(رع)فی طَلعَةِ الشَّمسِ ما یغنیکَ عَن زُحَلِ.بط گفت:هرچه میگویی قضیه وِفاق و نتیجه کَرَم و اشفاق است.لیکن مرد را تا چهار زن در عَقدِ نکاح مُباح است و او در این عزیمت به رُخصتِ شرع تَمَسُّک دارد، فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ و او مردی پیشبین و دوراندیش و پاکیزهرای باشد و از سِرِّ اشارَتِ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً با خبر.اگر ندانستی که جمع میان هر دو ضِدَّین میتواند کردن و راهِ عدالت و نِصفَت نگاه داشتن و بر سازگاری ما و راستکاری خویش وُثوق نداشتی،این اندیشه در پیش فکر نگرفتی.چه،شمشیرِ دو دستی،مردانِ مرد توانند زد و رَطلِ دوگانه به مزاجِ قوی توانند خورد و آنکه در مُحارِبَت خود را قادر نداند،با دو خصم روی به پیکار ننهد و آنکه در طریقِ سَباحت سخت چالاک نباشد در مَعبرِ جیحون،دو جَرّه بر پای خود نبندد و اگر مثلاً آنکه او را قَرینِ من میگرداند،به مُضادَّتِ اقران پیش آید و با من طریقِ حیف و تَحامُل سِپَرد،من تحملّ او واجب بینم وَ اذا عَزَّ اخوکَ فَهُن کار بندم.
چون درجه بی آلایشیِ دوستی او نسبت به تو کم شد و ترازوی مهر او،کفه عشقش نسبت به تو سبک شد و به سوی دیگر متمایل گردید،با چشم دلش به آن سو مینگرد و حق و حقوق تو را پشتسر میاندازد.اگر تو هم از همراهی با او روگردان شوی و رشته انس و همسری او را پاره کنی،تو را به زوجی پیوند میدهم که زیر سقف این آسمان آبی،جز او نیکمردی یافت نشود.«آتش و نه ننگ»گفتهاند.نمیبایست سرخورده دشمنان ستمگر باشی و بر سختی وجود هوو بردباری کنی و با دوستان پستِ خیانتکار،بر خلاف سرشت و طبعت به سر بری.در نور خورشید چیزی است که تو را از نور کیوان بینیاز میکند.مرغابی گفت:«هر چه میگویی،از روی سازگاری و حاصل بزرگواری و مهربانی توست.ولی برای مرد جایز است تا چهار زن را به عقد زناشویی درآورد و همسرم در این تصمیم،به اجازه شرع چنگ زده است:«به همسری درآورید آنچه خوش آید بر شما از زنان،دو و سه و چهار تا»(نساء،آیه3)و او مردی آیندهنگر،عاقبتاندیش و درستفکر است و از راز دستور«اگر میترسید که نتوانید دادگری کنید پس یک زن»(همان)با خبر است.اگر میدانست که نمیتواند،بین دو مخالف را جمع کند و دادگری و راستی را رعایت کند و نیز به سازگاری ما(دو هوو)و درستکاری خود اطمینان نداشت،هرگز چنین فکری به ذهنش نمیرسید؛زیرا با دو دست شمشیر زدن،کار مردانِ راستین است و پیمانه یک منی باده را کسانی که طبع نیرومندی دارند میتوانند بخورند.کسی که در جنگ،خود را توانا نمیداند،با دو دشمن به جنگ نمیپردازد.کسی در شنا خیلی چابک نیست،در گذرگاه جیحون دو سبو به پاهای خود نمیبندد.اگر مثلاً کسی را که همتای من(هوو)میکند،با مخالفت نزدیکان روبهرو شود و با من راه جور و ستم در پیش گیرد،من بر خود واجب میدانم او را تحمّل کنم و این قول:«وقتی برادرت گردن کشی میکند تو فروتن باش»را به کار میبندم».
روباه گفت:چون تَعریض و تَلویح سود نمیدارد و آنچه حقیقتِ حال است،صریح میباید گفت؛بدانکه این شوهر،تو را به میلِ طبع سوی جوانی دیگر از خود تازهتر،مُتَّهم میدارد و این خیال پیشِ خاطر نهاده است که تو دل از او برگرفتهای و من چندانکه طهارتِ عِرضِ تو نمودم و ازالتِ خبثِ آن صورت کردم،سودمند نیامد و خودِ چنین تواند بود.
اِذا ساءَ فِعلُ المَرءِ ساءَت ظُنونُه وَ صَدَّقَ ما یعتادُهُ مِن تَوَهُّمِ
و هر ساعت،از این نوع،هیزمی دیگر زیرِ آتشِ طبیعت او مینهاد تا چندانش به موم روغنِ حِیل و لطافت بمالید که هم نرم شد و سر درآورد.
شَیآنِ یعجِزُ ذُوالرِّئاسَةِ عَنهُما رأی النِساءِ وَ امرَهُ الصِّبیان
امَاا النِّساءُ فَمَیلُهُنَّ الی الهَوَی وَ اخُوا الصَّبی یجری بِغَیرِ عِنان
پس گفت:ای برادر،این چه میفرمایی،همه از سرِ شَفَقت و مسلمانی و رِقَّتِ دل و مهربانی میگویی و من مَخایلِ صِدق این سخن بر شَمایلِ شوهر میبینم و مقامِ نیکخواهی و حُسنِ معاملت تو میشناسم و میدانم که شَوایبِ خیانت،از مَشارعِ دیانت تو دور است و الاّ آن ننمایی که مقتضای وفا و امانت باشد؛وَ الرّائِدُ لا یکذِبُ اهلَه.اکنون بفرمای تا رهایی من از او،به چه وجه میسّر میشود.روباه گفت:از نباتهای هندوستان،نباتی به من آوردهاند که آن را مرگِ بَطّان خوانند؛اگر بدو دهی،مقصود تو برآید و بط منّتدار گشت و عِشوه آن نبات چون شکر بخورد.روباه رفت تا آنچه وعده کرده،به انجاز رساند.دو روز غایب شد و در خانه توقّف ساخت و بط را بَواعِثِ تَحَرُّص بر آمدنِ روباه و آوردنِ دارو لَحظةً فَلَحظةً زیادت میگشت،
روباه گفت:«زمانی که با کنایه و اشاره،حرفزدن فایده ندارد،باید حقیقت ماجرا را روشن بیان کنم.بدان که شوهرت تو را متّهم میکند به آنکه میل درونی تو به جوان دیگری است که از او جوانتر است و در پندارش آمده که تو از او دل بریدهای و من هر اندازه پاکی آبروی تو را نشان دادم و برای زدودن پلیدی آن تصوّر تلاش کردم،سود نداشت و این چنین است.
-چون رفتار فردی بد شد،بدگمان هم میشود و راست میداند آنچه از توهمات،که به آن خو گرفته است».
هر ساعت،چنین سخنانی که مانند هیزم بود،در آتش سرشت او میگذاشت تا توانست او را با حیلههایش که چون موم و روغن،نرم و لطیف بود،نرم و مطیع کند.
-دو چیز است که صاحبان ریاست از آن ناتوانند:رأی زنان و فرمان کودکان.
-اما زنان گرایششان به هوی و هوس است و کودکان،افسار گسیخته به هر سو روان میشوند.
سپس گفت:«ای برادر آنچه میگویی،همهاش از روی دلسوزی،و مسلمانی،و نازکدلی و مهربانی است و من نشانههای راستی این حرفها را در چهره شوهرم میبینم و اندازه خیرخواهی و نیکرفتاری تو را میشناسم.میدانم که آلودگی خیانت از آبشخور دینداری تو دور است وگرنه جز آنچه اقتضای وفاداری و امانت است،آشکار نمیکردی.قافله سالار به کاروانیان دروغ نمیگوید.اکنون بگو که خلاص من از او چگونه امکان دارد».روباه گفت:«از گیاهان هندوستان،گیاهی برای من آوردهاند که به آن«مرگ مرغابیها»میگویند.اگر به او بدهی،به خواستهات میرسی».مرغابی سپاسگزار شد و فریب آن گیاه را مانند نقل و نبات خورد.روباه رفت تا به آنچه گفته بود وفا کند.دو روز نیامد و در خانه ماند.انگیزه حرص و طمع مرغابی برای برگشتن روباه و آوردن دارو لحظه به لحظه زیادتر میشد.
(رع)کَباحِثِ مُدیةٍ فیها رَداهُ؛برخاست و به خانه روباه آمد که بازداند تا موجبِ تَقاعُد و تَباعُد او از مَزار و مَعهَدِ ملاقات چه بوده است و به چه مانع از وفای وعده که رفت،تَخَلُّف افتاد.چون پای در آستان نهاد،روباه جای خالی یافت،کمینِ غَدر بر جان او بگشود و جگرگاهِ او از هم بدرید و معلوم شد که جگرِ بط چون پرِ طاووس وَبالِ او آمد و مَماتِ او از مَنبعِ حیات پدید گشت.
لَو کُنتُ اجهَلُ ما عَلِمتُ لَسَرَّنی جَهلی کَما قَد ساءَنی ما اعلَمُ
الصَّعوُ یصفِرُ آمِناً فِی سِربهِ حُبِسَ الهَزارُ لانَّهُ یتَرَنّمُ
این فَسانه از بهرِ آن گفتم تا ملک داند که بر چنین دوستی،تکیه اعتماد نتوان کرد.ملک گفت:ای فرزند،سببِ دوستی من با او،غایتِ فضل و کفایت و غَزارَتِ دانش و کیاسَت و خِلاِل ستوده و خصالِ آزموده اوست و من او را از جهان به فضیلتِ دانایی گزیدم،چنانکه آن مرد بازرگان گزید.ملکزاده گفت:چون بود آن داستان؟
ملک گفت:شنیدم که بازرگانی پسری داشت مُقبِلطالع،مَقبولطَلعَت،عالیهمّت،تمامآفرینش،بوی رشد و نجابَت از حرکاتِ او فایح و رنگِ فرّ و فرهنگ بر وَجَناتِ او لایح.روزی پدر در اثنای نصایح با او گفت:ای فرزند،از هرچه مردم در دنیا بدان نیاز دارند و هنگام آنکه روزگار حاجتی فراز آرد،به کار آید،دوست اولیتَر،هزار دینار از مال من برگیر و سفری کن و دوستی خالص به دست آر و چون قَمَر گِردِ کُره زمین برآی.
مانند جوینده کاردی که مرگش با همان کارد باشد،بلند شد و به خانه روباه رفت تا بفهمد سبب خانهنشینی و دوری روباه از جایگاه ملاقات و وعدهگاه دیدار چیست و چه چیز مانع وفای به عهد روباه نسبت به آنچه وعده داده بود شده است؟وقتی پایش را در درگاه گذاشت،روباه که جای خالی یافته بود،ناگهان از مخفیگاه مکر بیرون پرید و جگرگاه او را پاره کرد.معلوم شد جگر مرغابی مانند پر طاووس سبب گرفتاری او میشود و مرگ او از چشمه زندگیش(جگر)آشکار شد.
-اگر من نادان بودم،ندانستنم مرا شاد میکرد؛چنانکه آنچه میدانم به من آسیب میرساند.
-گنجشک با آسودگی در میان گنجشکها بانگ میزند؛ولی بلبل زندانی میشود چون ترانه میخواند.
این داستان را برای آن گفتم تا پادشاه بداند بر اینگونه دوستیها نمیتوان اعتماد کرد».پادشاه گفت:«پسرم،علّت دوستی من با او،دانش زیاد،کفایت داشتن،علم فراوان،زیرکی،اخلاق نیکو و صفات آزمایش شده اوست.من او را از بین جهانیان به خاطر برتری علمش انتخاب کردم؛چنانکه آن مرد بازرگان چنین کرد».شاهزاده گفت:«داستان او چگونه است؟»
قصه تاجر با دوست دانا
شاه گفت:«شنیدم که تاجری پسری نیکبخت،زیباچهره،بلندهمت،با خلقتی تمام و کمال داشت.آثار رشد و پاک نژادی،از رفتار او آشکار و نشانههای بزرگی و فرهیختگی در رخسار او نمایان بود.یک روز پدرش ضمن نصیحت به او گفت:«پسرم،از چیزهایی که مردم در دنیا به آن احتیاج دارند،و در نیازمندیها به کار انسان میآید،دوست،سزاوارتر است.هزار سکه طلا از دارایی من بردار و به سفر برو و دوستی واقعی پیدا کن و مانند ماه،دور کره زمین بچرخ.
باشد که در منازلِ سَیر،به مُشتریسیرتی رَسی که به نظرِ مَوَدّت،تو را سعادتی بخشد که آن را ذخیره عمر خود گردانی و او را از بهرِ گشایش بندِ حوادث و مَرهَمِ زخم روزگار نگه داری.
اَخاکَ اخاکَ انَّ مَن لا اخاً لَهُ کَساعٍ الی الهَیجا بِغَیرِ سِلاحٍ
و شُبهت نیست که اینجا مراد از برادر،دوستی باشد موافق و یاری مُخالِص و مُصادِق و الاّ برادر صُلبی که از مِهر و موافقت دور بود،از اخُوّتِ او چه حاصل؟و از اینجا گفتهاند رُبَّ اخٌ لَم تَلِدهُ امُّکَ؛پس به حکم فرمان پدر،مال برگرفت و برفت و به اندک روزگاری بازآمد.پدر گفت:اگرچه خُرق و فُجور از طبعِ تو دور است و نَزاهَتِ نهادِ تو از آلایش فِسق مشهور،اما میدانم که به کودکی و کار ناآزمودگی صَرفِ مال نه در مَصَبِّ صَواب کردهای که بدین زودی از مقصد بازگشتی و آمدی.اکنون بگوی تا چون مال از دست دادی و دوست چون به دست آوردی؟پسر گفت:پنجاه دوست که هر یک به صد هنر سرآمده جهانی است،اندوختهام و وام نصیحتِ تو از ذِمَّتِ عقل خویش توخته.پدر گفت:میترسم که داستان دوستان تو بدان دهقان ماند.پسر گفت:چون بود آن داستان؟
بازرگان گفت:شنیدم که دهقانی بود،بسیار عِقار و ضیاع و مال و متاعِ دنیاوی داشت.دستگاهی به عُقود و نُقود،چون دامنِ دریا
امید است که در منزلگاههای سفرت،به انسانی که در سعادت مانند مشتری باشد برسی که با نگاه دوستانهاش تو را خوشبخت کند و تو آن را به عنوان ذخیرهای برای زندگیت قرار دهی.این دوست را برای گشودن زنجیر رویدادهای بد و مداوای رنجهای زمانه نگاه داری.
-مواظب برادرانت باش.همانا کسی که برادر ندارد مانند جنگجویی در میدان است که سلاح ندارد.
شک نیست که در اینجا منظور از برادر،دوستی سازگار و یاوری ناب و راستگوست؛وگرنه برادرِ همپشت(از یک پدر)که از محبت و سازگاری دور باشد،از برادری با او نتیجهای به دست نمیآید.به همین سبب گفتهاند:«چه بسیار برادری که مادرت او را نزاییده است».سپس طبق دستور پدر،مال را برداشت و رفت و پس از زمان کمی برگشت.پدر گفت:«اگرچه خیانت و گناه از ذات تو دور و پاکی سرشت تو از آلوده نشدن به گناه،مشهور است،ولی میدانم که به خاطر بچگی و بیتجربگی،مالت را در راه نادرست خرج کردهای که به این زودی از سفر برگشتی و آمدی.الآن بگو چگونه مالت را خرج کردی و چگونه دوست پیدا نمودی».پسر گفت:«پنجاه دوست که هر کدام با صد هنر سر آمد جهان هستند برای خود ذخیره کردم.نصیحت تو را که چون وامی بر گردنم بود،از عهده خرد خود برداشتم(بازپرداخت کردم).پدر گفت:«میترسم که قصه دوستان تو مانند آن کشاورز باشد».پسر گفت:«آن قصه چگونه است؟»
داستان دهقان با پسرش
تاجر گفت:«شنیدم دهقانی بود که آب و زمین کشاورزی و مال و کالای دنیایی زیادی داشت.بساط زندگیش به انواع گردنبندها و سکهها مانند گستره دامن دریا
و جَیبِ کان،آگنده به دَفاین و خَزاینِ سیم و زر.چون چمن در بهار توانگر و چون شاخ در خزان مُستَظهَر.همیشه پسر را پندهای دلپسند دادی و در استحفاظِ مال و مُحافظت بر دقایقِ دَخل و خرج و حُسنِ تدبیرِ مَعیشَت در مُباشِرتِ بذل و امساک،مبالغتها مینمودی و دوست اندوزی در وصایای او سردفترِ کلمات بودی و از اهمّ مهمّات،دانستی و گفتی:ای پسر،مال به تبذیر مخور تا عاقبت تَشویر نخوری و دوست،به هَنجار و اختیارِ عقل گُزین تا دشمنروی عاقلان نشوی و رنج به تحصیلِ دانش بَر،تا روزگارت بیهوده صرف نشود که دنیا همه قاذورهای است در این قاروره شفّاف گرفته.اگر کسی به چشمِ راستبینِ خِرَد در او نِگَرد،مزاجِ او بشناسد و بداند که آنچه در عاجِل،او را به کار آید دوست است و آنچه در آجل،منفعتِ آن را زوال نیست،دانش.
تِلکَ المَکارِمُ لاَقعبانِ مِن لَبَنٍ شِیباً بِماءٍ فَعادا بَعدُ ابوالا
چون پدر درگذشت و آن همه خواسته و ساخته پیش پسر بگذاشت،پسر دست به اتلاف و اسراف درآورد و با جمعی از اخوانِ شیاطین،خوان و سِماطِ افراط بازکشید و در ایامی معدود سود و زیانی نامحدود برافشاند.مادری داشت دانا و نیکورای و پیشبین،پسر را گفت:پند پدر نگاه دار و استِظهاری که داری بیهوده از دست مده که چون آنگه که نباید،بدهی،آنگه که باید،نباشد و هیچ دوست تا اوصافِ او را به راووقِ تجربت نپالایی،صافی مدان و تا مُماحِضَتِ او را از مُماذِقَت بازنشناسی،دوست مخوان.
و گریبان معدن،پر بود از گنجها و خزینههای نقره و طلا.مانند چمن در بهار سرسبز و خرم و همچون شاخه درخت در پاییز پشتگرم(میوهدار)بود.همیشه به پسرش پندهای دلنشین میداد.در نگهداری از مال و مواظبت بر نکات کسب و خرج مال و نیز خوبی اداره زندگی در بخشیدن و نبخشیدن مال خیلی زیادهروی میکرد.دوستِ زیاد داشتن،یکی از مهمترین سفارشهای او بود و آن را از هر مهمی مهمتر میدانست و میگفت:«ای پسر در خوردن مال زیادهروی مکن تا در آخر شرمنده نشوی.طبق روش و گزینش خرد دوست انتخاب کن تا خردمندان تو را دشمن ندانند و در راه کسب علم رنج ببر تا ایام زندگی تو به تباهی نگذرد؛زیرا دنیا مانند نجاستی است که در شیشهای روشن آنرا جای دادهاند.اگر شخصی با چشم درستبین خرد به دنیا بنگرد،طبیعت آن را میشناسد و میداند آنچه اکنون به درد او میخورد،دوست است و چیزی که در آینده نفع آن از بین نمیرود علم است.
-بزرگواریهای اخلاقی این است؛نه مانند دو کاسه شیر که با آب آمیخته شده باشد که پس از آن؛پیشاب شود.
زمانیکه پدر مُرد و آن ثروت و آمادگی را برای پسر گذاشت،پسر تلف کردن و زیادهروی را آغاز کرد.با گروهی از برادران شیطان،سفره اسراف گستراند و در چند روز،نفع و ضرر بیاندازهای بر باد داد.مادری خردمند و با تدبیر و آیندهنگر داشت.به پسر گفت:«به نصیحت پدر گوش کن و پشت گرمیای را که داری بیجهت از دست مده؛زیرا اگر وقتی لازم نیست،ببخشی،وقتی مال لازم داری،نداری.هیچکدام از دوستان را پیش از آنکه صفاتشان را از صافی تجربه رد نکنی،دوست ناب به حساب نیاور و تا پاکی او را از ناپاکی تشخیص ندادهای او را دوست محسوب نکن.
یارِ همکاسه هست بسیاری لیک همدرد،کَم بوَد باری
چه بود عهدِ عشقِ لقمهزنان بیمدد چون چراغِ بیوهزنان
هرزهدان هم شریف و هم خَس را کو کسی کو کسی بود کس را؟
دهقانزاده را از این سخن،رَغبتی در آزمایشِ حال دوستان پیدا آمد.به نزدِ یکی از دوستان شد و از روی امتحان گفت:ما را موشی در خانه است که بسی خَلل و خرابی میکند و بر دفعِ او قادری نیست و دوش نیمشبی برهاوَنِ ده مَنی ظَفر یافت،آن را تمام بخورد.دوست گفت:شاید که هاوَن چرب بوده باشد و حرص موش،بر چربیخوردن پوشیده نیست.دهقانزاده را از آن تصدیق که کردند،بر اصدِقای خود،اعتماد بیشتر بیفزود و به اهتِزازِ هرچه بیشتر،پیش مادر آمد و گفت:دوستان را آزمودم،بدین بزرگی خطایی بگفتم و ایشان به خُردهگیری مشغول نگشتند و از غایتِ شَرم و آزَرم،تکذیبِ من نکردند و دروغِ مرا به راست برگرفتند.مادر از آن سخن بخندید.
وَ رُبّما ضَحِکَ المَکروبُ مِن عَجَبٍ فَالسّنُّ تَضحَکُ وَ الاَحشاءُ تَضطربُ
پس گفت:ای پسر،عقل بر این سخن میخندد و لیکن به هزار چشم بر تو میباید گریست که آن چشمِ بصیرت نداری که روی دوستی و دشمنی از آیینه خِرَد ببینی.دوست آن است که با تو راست گوید؛نه آنکه دروغ تو را راست انگارد،اَخوکَ مَن صَدَقکَ لا مَن صَدَّقک.
-دوستانی که بر سر سفره با تو بنشینند فراوان هستند؛ولی کسی که با تو همدردی کند کم است.
-پیمانِ دوستی یارانِ سفره چگونه است؟کم نور همچون چراغ زنان بیوه(که روغن ندارد).
-این افراد،چه بزرگ باشند چه کوچک هرزه و بیهوده هستند و کو کسی که برای دیگران کس باشد».
دهقانزاده با شنیدن این حرف،انگیزه آزمایش دوستان را یافت.نزدیک یکی از آنان رفت و برای آزمایش گفت:«ما موشی در خانه داریم که ضرر میرساند و خرابکاری زیادی میکند.برای دور کردن او قدرت نداریم.نیمه شب،بر هاون ده منی دست پیدا کرد و همه آن را خورد».دوستش گفت:«احتمال دارد که هاون چرب بوده و پیداست که موش،حرص زیادی در خوردن چربی دارد».دهقانزاده برای آنکه دوستانش او را راستگو شمردند،به آنها بیشتر اعتماد کرد و با شادی بسیار،نزد مادر آمده گفت:«دوستانم را آزمایش کردم.سخن اشتباهی به این بزرگی گفتم و آنها به عیبجویی نپرداختند.به سبب شرم و حیای زیاد،سخن مرا دروغ ندانستند و دروغ مرا راست به حساب آوردند».مادر از این حرف خندهاش گرفت.
-و چه بسیار بلارسیدهای که از واقعه شگفتی میخندد.پس دندان میخندد ولی درون پریشان است.
سپس گفت:«پسرم،خرد به این حرف میخندد.باید با هزار چشم به حال تو گریه کرد؛زیرا چندان چشم بینا نداری که بتوانی چهره واقعی دوست و دشمن را در آیینه خرد ببینی.دوست کسی است که با تو روراست باشد نه آنکه دروغ تو را راست بداند.برادر تو کسی است که به تو راست بگوید نه آنکه سخن تو را راست بداند.
پسر از آنجا که غایتِ غَباوَت و فَرطِ شَقاوتِ او بود،گفت:راست گویند که زنان را مَحرمِ رازها نباید داشتن و مَقام اصغای هر سخنی دادن و همچنان به شیوه عَتَه و سَفَه اندوخته و فراهم آورده پدر جمله به بادِ هوی و هوس برداد تا روزش به شبِ افلاس رسید و کارش از مَلبَسِ حریر و اطلس با فرشِ پَلاس و فِراشِ کرباس افتاد و بادِ تهیدستیش بر خاکِ مَذَلّت نشاند.روزی به نزدیک همان دوست،در میانِ یاران دیگر نشسته بود؛حکایت بیسامانی کار خود میگفت.در میانه بر زبانش گذشت که دوش یکتای نان در سفره داشتم،موشی بیامد و پاک بخورد.همان دوست که مُمَوَّهاتِ اکاذیب و تُرَّهاتِ اقاویلِ او را لباسِ صدق پوشانیدی و قبول را دو منزل به استقبالِ اباطیلِ او فرستادی،از راه تَماخَره و تَخجیل گفت:ای مردمان،این عَجَب شنوید و این مُحال بینید؛موشی به یک شب نانی چگونه تواند خوردن؟
این فَسانه از بهر آن گفتم تا بدانی که دوستانِ لقمه و خِرقه جانبِ آزرم را چندان مراعات کنند که مال تو را منبعِ نفع و ضرر و مَطمَعِ خیر و شر دانند و چون اسعادِ بخت با تو نبینند و آن استعداد که داشتی،باطل دانند،راستهای تو را دروغ شمارند و اگر خود،همه کلمه ایمان گویی،به کفر بردارند.مثلاً چون کوزه فُقّاع که تا پُر باشد بر لب و دهانش بوسههای خوش زنند و چون تهی گشت،از دست بیندازند.
اَلَستُ تَری الرّیحانَ یشتَمُّ ناضِراً وَ یطرَحُ فِی المِیضا اذا ما تَغَیرا
ای فرزند،میترسم که دوستان تو،«و َالعِیاذُ بِاللّه»،از این طایفه باشند.چه،من هشتاد سال که مدت عمر من است،به تَجرُبتِ احوالِ جهان،در کار دوستی
ولی از آنجا که نهایت حماقت و زیادی بدبختیش بود گفت:«راست است که زنان را محرم رازها و شایسته شنیدن هر سخنی نباید دانست.باز هم از روی کمخردی و نادانی،همه پسانداز و آمادهکرده پدر را در راه هوی و هوس خود صرف کرد تا آنکه روز روشنش،به شبِ تهیدستی رسید.در آخر به جای لباس حریر و ابریشمی،سر و کارش با فرش کهنه و بستر کرباس افتاد و فقر مانند بادی،خاک خواری و کوچکی را بر او افشاند.روزی کنار همان دوستش،در میان دوستان دیگر،نشسته بود و داستان بیسروسامانی خود را بیان میکرد.در میان سخنانش چنین گفت که:«دیشب تنها یک نان در سر سفره داشتم.موشی آمد و تمام آن را خورد».همان دوستی که دروغهای آراسته و سخنان باطل او را در لباس راستی جلوه میداد و تا دو منزل به پیشواز سخنان باطل او میرفت،برای مسخره کردن و شرمنده نمودن او گفت:«ای مردم،این سخن شگفت را بشنوید و این حرف باطل را گوش کنید؛چگونه یک موش میتواند یک شبه نانی را بخورد؟»
این داستان را برای آن گفتم تا بدانی که یاران نان و لباس،به اندازهای شرم و حیا را در مورد تو رعایت میکنند که دارایی تو را منبعی برای سود و زیان خود و جایگاه طمع و خیر و شر بدانند.وقتی بخت را یاریگر تو ندانند و توانایی مالیای را که داشتی،تباه شده ببینید،سخنان راست تو را هم دروغ میدانند.اگر یکسره حرف از ایمان بزنی،آن را دلیل کفرت میدانند؛مانند کوزه شراب که تا وقتی پر باشد،بر لبه آن بوسههای دلپذیر میزنند و زمانی که خالی شد آن را پرت میکنند.
-آیا نمیبینی زمانی که ریحان تازه است آن را میبویند و چون پژمرده شود،در زبالهها میاندازند.
فرزندم،میترسم که دوستانت،پناه بر خدا،از این گونه باشند؛زیرا من که هشتاد سال از عمرم میگذرد،آن را در آزمایش چگونگی دنیا(برای تشخیص)دوستی
و دشمنی خرج کردهام تا دوستی و نیمدوستی به دست آوردهام که در اقترافِ آن،دُرد و صافِ ایام خوردهام.تو به روزی چند پنجاه دوست چگونه گرفتهای؟بیا و دوستان خود را به من بنمای تا من مقامِ ایشان،هر یک با تو نمایم که در مراعاتِ جانبِ دوستی و مُداراتِ رفیقانِ راهِ صحبت،تا کجااند.پسر اجابت کرد.چون شب درآمد،بازرگان گوسفندی بکشت و همچنان خونآلود در کرباسپارهای پیچید و بر دوشِ حمَّالی نهاد.پسر را در پیش افکند و فرمود که بر در یکی رود از دوستان و او را از خانه بیرون خوانَد و گوید:این مردی است از مَشاهیرِ شهر.امشب ناگاه مست به من بازخورد،در من آویخت.من کاردی بر مَقتلِ او زدم،بر دست من کشته آمد.اکنون وَدایعِ اسرار در چنین وقایع،پیشِ دوستان نهند.تَوَقُّع دارم که این جیفه را زیر خاک کنی و دامنِ احوال مرا از لَوثِ خون او پاک گردانی.پسر همچنان کرد.رفتند تا به درِ سرای دوستی که او دانست.حلقه برزد.او بیرون آمد.سخن چنانکه تلقین رفته بود،تقریر کرد.جواب داد که خانه از زحمتِ عیال و اطفال بر ما تنگ است؛جای نیابی که آن پنهان توان کرد و آنگه،همسایگانِ عیبگوی عَثرَتجوی دارم؛همه به غَمز و نَمیمَت من مشغول،از دستِ امکان من برنخیزد.از آنجا بازگشتند و هم بر آن شکل گِردِ خانه چند دوست برآمدند.هیچکس دست بر سینه قبول نمیزد و تیرِ تَمنّی به همه نشانهها خطا میرفت.پدر گفت:آزمودم دوستان تو را و بدانستم که همه نقشِ دیوارِ اعتبارند و درختِ خارستانِ خَیبَت که نه شاخ آن،میوه منفعتی دارد که بدان دهان خوش کنند،نه برگ او سایه راحتی افکنَد که خَستگان بدو پناهند.
از دشمنی صرف کردم تا آنکه رفیقی و نیمهرفیقی به دست آوردهام که در به دست آوردن آن،تهمانده و پاکیزگی روزگار را چشیدهام.تو چگونه در چند روز پنجاه دوست پیدا کردی؟بیا دوستانت را به من نشان بده تا من جایگاه هر کدام از آنها را به تو نشان دهم که در رعایت کردن اندازه دوستی و مدارا کردن با دوستان همسخن تا چه حد هستند؟»پسر پذیرفت.وقتی شب شد،بازرگان گوسفندی کشت و آن را همانگونه که پر از خون بود،در تکه کرباسی پیچید و بر دوش حمّالی گذاشت.پسر را جلو انداخت و دستور داد که درِ خانه یکی از دوستان برود و او را به بیرون از خانه آورده بگوید این مردی از سرشناسان شهر است که امشب ناگهان با حالت مستی به من برخورد و با من دست به گریبان شد.من چاقویی بر جای حساس او زدم و به دست من کشته شد.رازها را همچون امانت در چنین پیشامدهایی،نزد دوستان میگذارند.اکنون انتظار دارم این جسد را زیر خاک دفن کنی و دامن حال مرا از آلودگی اتهّام قتل او پاک نمایی.پسر چنین کرد.رفت تا جلوی در خانه دوستی که بلد بود کوبه را کوبید.او بیرون آمد سخنان را همچنانکه یاد گرفته بود،بیان کرد.جواب داد که خانه به سبب زیادی زن و فرزند برای ما تنگ است و جایی پیدا نمیشود که بتوان این(جسد)را پنهان کرد.به جز این،همسایههایی عیبجو و بهانهگیر دارم که همه به سخنچینی و خبرچینی از من مشغول هستند؛من توانایی آن را ندارم.از آنجا برگشتند و به همین روش به در خانه چند دوست رفتند،هیچکدام به نشانه پذیرفتن،دست بر سینه خود نمیگذاشت و تیر آرزو در تمامی نشانهها خطا میرفت.پدر گفت:«دوستانت را آزمایش کردم و فهمیدم که همه آنها مانند عکس،روی دیوار ناپایدار و بیاعتبار هستند و همچون درخت خارزار ناامیدیاند که نه شاخه آن ثمره مفیدی دارد که با آن دهان را شیرین کنند و نه برگ آن سایه آرامشی پهن میکند که افراد خسته به آن پناه برند.
اِذا کُنتَ لا تُرجی لِدَفعِ مُلمّةٍ وَ لَم یکُ لِلمَعروفِ عِندَکَ مَطمَعُ
وَ لا انتَ مِمَّن یستَعانُ بِجاهِه وَ لا أنتَ یومَ الحَشرِ مِمَن یشَفَّعُ
فَعَیشُکَ فِی الدُّنیا وَ مَوتُکَ واحِدٌ وَ عودُ خِلالٍ مِن وِصالِکَ انفَعُ
اکنون بیا تا دوستانِ مردان آزمایی.اوّل بر درِ آن نیمدوست شدند و آواز دادند؛بیرون آمد.بازرگان گفت:بنگر که از قضا به من چه رسید و تقدیر،مرا چه پیش آورد.اینک شخصی بر دست من چنین کشته شد،در اخفای این حالت،هیچ چاره جز اظهار کردن بر رأی تو ندانستم.باید که مرا و این کشته را،هر دو پنهان کنی تا سررشته این کار کجا کشد و این تَقَبُّل و تَفَضُّل،از کَرَمِ عَهد و حُسنِ حِفاظ تو دور نیفتد.نیمدوست گفت:من مردِ مُفلِسَم،از مُؤاخِذتِ جِنایتِ شِحنه نترسم و در این مُسامِحَت،بخل نمینمایم؛اما خانهای دارم از دلِ بخیلان و دستِ مُفلِسان تنگتر و تَزاحُمِ اطفالِ خُرد از ذُکور و اناث و تَراکُمِ مَتاع و اثاث از آن مانع آید که هر دو را پنهان توان کرد.اگر تو آیی و یا این مقتول را به من سپاری،مقبول است.از دو یکی را چون سَوادِ بصر در چشم و سُوَیدای دل در سینه جای کنم.گفت:شاید؛بروم و بازآیم.از آنجا آمدند.پسر را گفت:این،آن نیمدوست است که با تو شرح حال او گفتم.بیا تا برِ آن دوستِ تمام شویم و نقدِ وِلای او را بر مِحَکِّ ابتلا زنیم.رفتند.چون به درِ سرای او رسیدند و خبر کردند،دوست از سرای خود بیرون آمد.ابروی صَباحَت گشاده و میانِ سَماحَت بسته،در اذیالِ عَجلَت و خِجلَت،مُتَعَثِّر
-هنگامی که نتوان برای پس زدن سختی،به تو امیدوار شد و نتوان طمع احسان به تو برد،
-و تو از آنانی نباشی که بتوان از پایگاه بلندت یاری جست و نه از کسانی که روز قیامت از شفاعتگران باشی؛
-پس زندگی و مرگ تو در دنیا یکی است و دوستی با چوب خلال دندان،سودمندتر از پیوند با توست.
اینک بیا تا دوستانِ مردانه را آزمایش کنی».اول به در خانه آن نیمرفیق رفتند و صدایش زدند،او بیرون آمد.بازرگان گفت:«نگاه کن که از تقدیر،برای من چه رخ داده.اکنون فردی به دست من اینگونه کشته شد.در پنهان کردن این حالت،هیچ چارهای جز بیان آن نزد تو نداشتم.باید به من و این جسد پناه دهی تا(ببینم)نتیجه این کار چه میشود.این پذیرش و بزرگواری از جوانمردی و خوبی نگاهداشت تو دور نیست».نیمرفیق گفت:«من انسان تهیدستی هستم و از بازخواست و شکنجه داروغه نمیترسم.در این از خود گذشتگی(بر تو)بخیلی نمیکنم.اما خانهای دارم که از دلِ افراد بخیل و دستِ فقیران تنگتر است.ازدحام کودکان کوچک،از پسر و دختر و انبوهی وسایل و اسباب منزل،از آنکه هر دو را مخفی کنم مرا باز میدارد.اگر خودت بیایی یا فقط این جسد را به من بسپاری میپذیرم،یکی از این دو را چون مردمک چشم،در چشمم میگذارم و در سیاهی ژرفای دلم جای میدهم».گفت:«شایسته است؛میروم و برمیگردم».از آنجا برگشتند.به پسر گفت:«این،آن نیمرفیق است که سرگذشت او را برایت گفتم.بیا تا نزد آن دوست کامل برویم و پاکی دوستی او را با محک تجربه بیازماییم.رفتند.وقتی به در خانه او رسیدند و او را باخبر کردند،از خانه خود بیرون آمد؛در حالی که چهرهاش گشاده و کمربند سخاوتش را بسته بود و از شدت شتاب و آزرم،دامنش در پایش میپیچید
و بر حقوقِ زیارتِ بیگاهی مُتَوَفِّر.سلام و تَحِیت بگفتند و حکایتِ کُشته و استِخفای آن بازراندند.چون حال بشنید،انگشتِ قبول بر چشم نهاد و گفت:
تا هرچه تو را باشد و تا هرکه تو راست یکسو ننهی،حدیث عشق از تو خطاست
تَرجیحِ جانبِ دوستان و تَرقیحِ احوالِ ایشان،بر هرچه مصالح و مَناجحِ آمال و امانی این جهانی است،در مَذهبِ فُتُوّت و شریعتِ کَرم واجب است و امتِناع از تلافی خَللی که به کار دوستان مُتَطَرِّق شود،پیشِ مُفتی خِرَد مَحظور و چون دوستان و برادرخواندگان امروز،از یکدیگر مُنتَفَع نشوند،آن روز که یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ نقدِ حال گردد،از یکدیگر چه فایده تصوّر توان کرد؟هیچ اندیشه و انِکِسار به خاطر راه نباید داد؛که اگرچه قوّت بشریت عَن کِتمانِ ما یقتَضی الکِتمانَ قاصر است،
فَلا انَا عَمَّا استَودِعونی بِذاهِلٍ وَ لا انَا عَمّا کاتَمونی بِفاحِصِ
من این کُشته را در زیرِ زمین تا زندهام،چون رازِ معشوق از رقیب و ضمیرِ مَکیدَت از دشمن پنهان دارم،چنانکه همه عمر در پرده خاک چون سِرِّ انجُم و افلاک بر جهانیان پوشیده ماند و آنگه حُجرهای از حضورِ اغیار چون گُلزارِ بهشت،از زحمتِ خار،خالی دارم که نشستجای تو را شاید،پَرداخته کنند و هر آنچه اسبابِ فَراغت و استراحت باشد،ساخته دارند.بازرگان چون این همه دلجویی و تازهرویی و مهماننوازی و نیکوخصالی از او مشاهدت کرد،
و میخواست او را به زمین بزند و بر ادای حقوق دیدار دیرهنگام همت گماشته بود،آمد.سلام و درود به هم فرستادند و داستان آن کشته و پنهان کردن او را بیان کردند.وقتی ماجرا را شنید،دست پذیرش بر چشم گذاشت و گفت:«تا وقتی آنچه داری و با هر که هستی،همه را به کنار نگذاری،سخن گفتن از عاشقی نادرست است.
برگزیدن طرف دوستان و تیمارداشت احوال آنها در برابر همه نیکاندیشیها،آرزوها و امیدهای برآمده در این جهان،در آیین جوانمردی و روش بزرگواری بایسته است.خودداری از تدارک کاستیهایی که در کار دوستان راه مییابد،در برابر خرد فتوا دهنده(داور عقل)نارواست.وقتی دوستان و برادرخواندهها نتوانند در این دنیا از هم بهرهمند شوند،در آن روز که«روزی که فرار میکند مَرد از برادرش و مادر و پدرش»(عبس،آیه 34 و35)شرح حال همه است،شامل حال انسان شود،هیچ سودی را نمیتوان از یکدیگر توقّع داشت.هیچ فکر و دلشکستگی به خودت راه نده،اگرچه نیروی آدمی،از پنهان کردن آنچه شایسته پنهان کردن است ناتوان است.
-پس من فراموش نمیکنم آنچه را امانت نزد من گذاشتی و کنجکاو نیستم در آنچه از من پنهان کردی.
من این جسد را در زیر زمین تا زمانی که زندهام مانند راز معشوق از نگهبان و اسرار پوشیده،از دشمن پنهان میکنم؛چنانکه در سراسر زندگیم،در درون خاک،مانند راز ستارگان و آسمانها،از(چشم)زمینیان پنهان بماند و نیز اتاقی دارم که از حضور بیگانگان همچون باغ بهشت از مزاحمت خار خالی است و برای ماندن تو شایسته است.آن را آماده میکنند و همه وسایل آسایش و راحتی را فراهم مینمایند».هنگامی که بازرگان این همه گشادهرویی و مهماننوازی و صفات نیک را از او دید،
با آن دوست که از روی معنی،همه مغزِ بیپوست بود،از پوست بهدر آمد و مقصودِ کار و مَصدوقه حال با او در میان نهاد و گفت:بدانکه من از این جَریمه که به خود الحاق کردم،بریام.غَرض از این،آزمودنِ عیارِ دوستی و شناختن جوهر نهادِ تو بود که در محاسن اخلاق و مکارمِ اوصاف بدانستم که تا کجایی و بدانها که ندانستند،بازنمودم.پس روی با پسر کرد و گفت:ای فرزند،من دوست دانا گُزیدم و حسابِ دوستی از دانش برگرفتم،همه جهان را به غَربالِ خُبرَت فروبیختم تا این سَرآمده را یافتم.
چو دانا تو را دشمنِ جان بود به از دوست مردی که نادان بود
من نیز تو را بدان دوستِ دانا رَهنمونی کردم تا اگر روزی،غَریمِ حوادث،دست در گریبانِ تو آویزد به ذِیلِ عِصمتِ او اعتِصام نمایی و رای او را در مُداخلتِ کارها،مقتدای خویش گردانی یا اگر میانِ شما برادران،ذاتالبَینی افتد،در اصلاح آن دستبُردِ کِفایت بنماید و مَواردِ الفَت و اخُوّتِ شما را از شَوائِبِ مُنازَعَت صافی دارد.
یری لِلزّائِرینَ اذا اتَوهُ حُقوقاً غَیرَ واهِیةٍ عُراها
اذا نَزَلوا بِساحَتِهِ یراهُم قَذی فِی عَینِهِ حَتّی قَضاها
مَلک از دارُالغرورِ دنیا به سَرای سُرورِ آخرت پیوست و سَریرِ مُلک و مِهتَری به فرزندِ مِهتَرین سپرد.فرزندان هر یک مَقامِ تولِیت خویش بر حَسبِ توصِیتِ پدر نگاهداشتند و نِفاق و شِقاق از میانه بیرون بردند تا به یمنِ وِفاقِ ایشان،کار بر وِفقِ اصلاح و مُلک بر قرارِ عِمارت بماند و آغاز و انجام متوافق شد و بِدایت به نِهایت مِقتَرن گشت.
در برابر چنین دوستی که از نظر معنوی همه مانند مغز،خالص بود،از پوست ظاهر خارج شد(راز دل را بیان کرد)و هدفش از آن کار و راستی امر را برای او بیان کرد و گفت:«بدان که من از این گناهی که به خود بستم پاکم.هدفم از این کار،آزمایش اندازه دوستی و شناخت گوهر سرشت و درون تو بود.در صفات نیک اخلاقی و صفات بزرگواری،فهمیدم که تا چه اندازهای و به کسانی که این را نمیدانستند،نشان دادم».پس صورتش را به سوی پسر کرد و گفت:«فرزندم من دوست خردمند انتخاب کردم و میزان دوستی را دانش افراد گرفتم و تمام جهان را با آزمون،خوب غربال کردم تا آنکه این از همه بهترین را پیدا کردم.
-هنگامی که دانایی،دشمن جان تو باشد،بهتر از دوستی است که نادان باشد.
من نیز تو را به آن دوست دانا راهنمایی کردم تا اگر یک روز،آن طلبکار رویدادها،دستِ طلب در گریبان تو انداخت،به دامن امن او چنگ زنی و رای او را در میانجیگری امور،رهبر خود قرار دهی.اگر میان شما برادران،گله و شکایتی پیش آمد،در بهبود آن،توانایی کاردانی خود را نشان دهد و آبشخورهای دوستی و برادری شما را از آلودگی جنگ و ستیز پاک سازد.
-در نظر میگیرد برای زیارتکنندگانش حقوقی پایدار و پاینده؛
-و زمانی که به سرای او آیند،میبیند آنها را چون خاشاکی در چشم،تا آنکه نیازشان را برآورده سازد».
شاه از منزل پر فریب دنیا به شادیخانه آخرت متصّل شد و تخت شاهی و بزرگی را به فرزند بزرگتر سپرد.هر یک از فرزندان قلمرو فرمانروایی خود را طبق وصیت پدر حفظ کردند و دورویی و پراکندگی را از بین بردند تا به میمنت سازگاری آنها،کار به درستی و مملکت بر شیوه آبادانی باقی ماند و اول و آخر کار،به سازگاری منجر و شروع به پایان پیوست.
ایزد تعالی،سِلکِ احوالِ جهانیان،به واسطه رای جهانگُشای خداوند،صاحبِ اعظم،مُعینُ الاسلام و المسلمین،مَنظوم داراد و غَرّه جلالش از وَصمَتِ عَینُ الکمال،مَصون و مَعصوم.بساطِ مَکارم،مُمَهَّد و ذِکرِ مَآثِر و مَفاخِر مُخَلَّد،بِمُحمدٍ وَ آلهِ و عِترَتِه الطّاهرین.
خداوند بلندمرتبه رشته کار عالمیان به وسیله اندیشه جهانگیر خداوندگار،صاحباختیار بزرگ،یاریگر اسلام و مسلمانان،پیوسته منظم نگه دارد و نور چهره بزرگش را از عیب چشمزخم،محفوظ و پاک گرداند.دستگاه بزرگواریهایش آماده و یادگارهای نیک و افتخاراتش را جاودان گرداند.به حق محمّد و خاندان و فرزندان پاک او.
1.باقِعَهُ القوم و واسطهُ العِقد به چه معنایی است؟
2.این بیت را شرح کنید:
مر این راه را چون به پایان برند که در منزل اولش جان برند
3.«دیو آزموده به از مردم ناآزموده»یعنی چه؟
4.این جمله را توضیح دهید:«ناله نای رویین و صدای کوس و طبلک،دِماغ فلک پرطنین کرده،منجوق،رایتی بر عیوق برده و ماهچه سَنجَقی تا سراچه خورشید افراخته».
5.زرده و بُراق در این عبارت به چه معنایی است؟«زردهای را که گفتی،در سبزه زار جویبار فردوس چریده است یا بر کنار حدیقه قدس،با براق پروریده».
6.این جمله را معنی کنید:«بناهای مرتفع و سراهای عالی و منظرهای دلگشای به سقفِ مُقَرنَس و طاقِ مُقَوّس برکشیدند و دیوارهای مُلَوَّن و مُشَبَّک».
7.پروانه در این مَثَل عربی نماد چیست؟«لا تَکُن اجهَلُ مِن فَراشه».
8.سَتَروَن یعنی چه؟
9.این بیت را ترجمه کنید:
وَاِنَّ جَسیماتُ الاُمورِ مَنوطَهٌ بِمُستَودِعاتٍ فی بُطونِ الاساوِدِ
10.ارتباط دیو با دیوانه چیست؟
11.این جمله را معنی کنید:«همان دوست که مُمَوِّهاتِ اکاذیب و تُرَّهاتِ اقاویلِ او را لباسِ صدق پوشانیدی».
12.معنی این جمله را بنویسید:«اگر میان شما برادران،ذاتُ البَینی افتد،در اصلاح آن،دستبُردِ کفایت بنماید و موارد الفت و اخُوّت شما را از شوائب مُنازعت صافی دارد».
-داستان«ملک نیکبخت و وصایایی که فرزندان را به وقت وفات فرمود»چه شباهتهایی با داستان مصیبتنامه عطار دارد؟
-اشعاری که از حدیقه سنایی آمده با چاپهای دیگر حدیقه مانند:چاپ مدرس رضوی،فخرینامه،لطایف الحدایق و طریقه علایی تطبیق دهید.
-وجوه مشترک«داستان برزیگر با مار»مرزباننامه را با مارگیر مثنوی مولوی استخراج کنید.
-در مورد هفت اقلیم،با کمک کتابهای جغرافیایی قدیم،مانند:حدودالعالم،احسن التقاسیم و صورالاقالیم پژوهش کنید.
-اصطلاحات نجومی و صورتهای فلکی باب دوم مرزباننامه را با کمک فرهنگ اصطلاحات نجومی مصفی استخراج کنید.
-داستان روباه با بط مرزباننامه را با یکی از داستانهای مرغابی،در کلیله و دمنه مقایسه کنید.
-ابیات عربی باب دوم را تجزیه و ترکیب کنید.
در مَلِک اردشیر و دانای مِهران به
ملِکزاده گفت:شنیدم که شاه اردشیر که بر قُدَمای ملوک و عُظَمای سلاطین،به خصایصِ عدل و احسان متقدّم بود و مادرِ روزگار به فرزانگی او فرزندی نزاد،دختری داشت؛چنان پاکیزهپیکر که هرکه در بَشَره او نگاه کردی، ما هذا بَشَراً بر زبان راندی و هر که لحظهای کرشمه الحاظِ او بدیدی، أَ فَسِحْرٌ هذا برخواندی.صورتی که مثلِ آن بر تخته مُخَیله نقش نتوان کرد.جمالی که نظر در آینه تصوّر نظیر آن نبیند.
روانش خرد بود و تن،جان پاک تو گویی که بهره ندارد ز خاک
رُخَش همچو باغی در اردیبهشت به بالای او سرو،دهقان نکشت
ماهرویی که آفتاب از روزنِ ایوانش دزدیده به نَظاره او آمدی و زُحَل،پاسبانی سَراپرده عِصمَتِ او کردی.جز دستِ شانه به زلفش نرسیده بود و جز چشمِ آینه جمالش ندیده.هنوز دُرجِ بلورینَش مُهرِ عُذرَت داشت و عِذارِ سیمینَش نِقابِ صِیانت.
باب سوم داستان پادشاه اردشیر و دانای مهرانبه
شاهزاده گفت:«شنیدم شاهاردشیر که در بین پادشاهان گذشته و فرمانروایان بزرگ،به صفات دادگری و نیکی،برتر از همه بود و روزگار،چون مادری بود که نتوانست دیگر فرزندی مانند او بیاورد،دختری داشت که بسیار پاکیزه بود و هر که در او نگاه میکرد«این بشر نیست»(یوسف،آیه31)را بر زبان میآورد و هر کس یک لحظه غمزه نگاههای او را میدید،«آیا این جادو است»(طور،آیه15)را میخواند.چهرهای که مانند آن را نمیتوان حتی بر صفحه پندار کشید.زیباییای که نگاه در آینه خیال نمیتواند مانند آن را تجسم کند.
-روح او عقل و تنش روح پاک بود و گویی که از خاک آفریده نشده.
-صورتش مانند باغ سرسبزی در اردیبهشت بود و هیچ باغبانی به بلندی قامت او هرگز سروی نکاشته بود.
ماهچهرهای که خورشید از پنجره کاخش،دزدانه برای نگاه کردن او میآمد و سیاره کیوان در خیمهگاهِ پاکدامنی او نگهبانی میداد.تنها دندانههای شانه،موی او را لمس کرده بود و به جز چشمان آینه کسی زیباییش را ندیده بود.هنوز صندوقچه لطیفش نشان دوشیزگی داشت و صورتِ سفیدش پرده خویشتنداری.
غَزالٌ لَهُ مَرعی مِنَ القَلبِ مَخصَبٌ وَ ظِلٌّ صَفیقُ الجانِبَینِ ظَلیلُ
فَکَالشَّمسِ تَغشی النّاظِرینَ بِنورِها وَ لَیسَ الَیها لِلاکَفِّ سبیلُ
چون به مرتبه بلوغ رسید،اَشرافِ ملوک،را از اطراف جهان به خِطبَتِ،او جَواذِبِ رَغبت در کار آمد و گوشه مِقنَعه او،سایه بر هیچ کُلَهداری نمیانداخت،تا روزگاری دراز برآمد(رع)وَالبیضُ قَد عَنِسَت وَ طالَ جِراؤُها.روزی شاه گفت:ای دختر،دانی که شوی،آرایشِ زنان است و صِوانِِ حال و پیرایه روزگار ایشان و اگرچه تو فخرِ امّهات وَ آبایی،از شوهر ابا کردن و تَاَنُّق و تَاَبّی زیادت نمودن در این باب از صَواب دور مینماید و طولالمَکثِ دختران در خانه پدران،بِدان آبِ زُلال مُشَبّه است که در آبگیر،زیاده از عادت بماند.ناچار رایحه آن از نَتنی خالی نباشد و صاحبِ شریعت که در مَغَبّه حال،آفتِ آن بشناخت،مرگ را به حال ایشان،لایقتر از زندگانی شمرد و گفت:صلوات اللّه و سَلامُه علیه،نِعمَ الخَتنُ القَبرُ،و نغز گفت آنکه گفت:
که را در پسِ پرده دختر بود اگر تاج دارد،بَد اختر بود
اولیتر آن است که رضا دهی تا تو را به فلان پادشاهزاده دهم که کفائَتِ حَسَب و نَسَب دارد و خاطر از اندیشه تو فارغ گردانم.دختر گفت:اَلبَناتُ مِحَنٌ وَ البَنونَ نِعمٌ فَالمِحنُ مُثابٌ عَلَیها وَ النِّعَمُ مَسئولٌ عَنها،پسران نعمتاند و نعمت این جهانی سببِ حساب و بازخواست باشد و دختران محنتاند و محنت این جهانی مَظِنّه مغفرت و ثَواب.و پدران را بر آن صبر کردن و با سختی آن ساختن،
-آهویی که برای او چراگاهی سبز و خرم است از دلها و برای او سایه مِهری است که بر خاطرها گسترده است.
-مانند خورشید است که خیره میکند چشم بینندگان را با نور خود و به سوی او راهی برای دسترسی نیست.
هنگامی که بالغ شد،پادشاهان بزرگ از گوشه و کنار جهان،برای خواستگاری از او میل و رغبت یافتند؛در حالی که گوشه سرپوش او،سایهای بر هیچکدام از تاجداران نمیانداخت تا آنکه مدّتی طولانی گذشت و آن دوشیزه مدّتی طولانی بیشوهر ماند و سینههایش دراز شد.روزی شاه گفت:«ای دختر آیا میدانی شوهر،زیور زنان و نگهبان روزگار آنهاست؟اگرچه تو سبب افتخار مادران و پدران هستی،خودداری از شوهر کردن و ریزبینی و دقت و دوری بسیار از آن،در این باره درست نیست.و درنگ طولانی دختران در خانه پدران،مانند آب زلالی است که در برکه،بیشتر از حد معمول بماند.ناچار،بوی آن از بدبویی دور نمیماند.صاحب شریعت ما که در پایان هر امری،آسیب آن را شناخته،مردن آنها را سزاوارتر از زنده بودنشان دانسته و گفته:«درود و سلام خداوند بر او باد،چه داماد خوبی است گور»و چه شیوا گفت کسی که گفت:
-هر کس در خانه دختر دارد،حتی اگر تاج شاهی هم داشته باشد بد طالع است.
بهتر آن است که بپذیری تا تو را به فلان شاهزاده بدهم که در بزرگواری اکتسابی و نژادی،همتای توست و درونم از فکر تو آسوده شود».دختر گفت:«دختران محنتند و پسران نعمت،برای محنتها ثواب است و درباره نعمتها سؤال میشوید.پسرها نعمت هستند و نعمت،در دنیا دلیلی است برای حسابرسی و مؤاخذه در قیامت.دختران رنج و سختیاند و رنج دنیا در جایگاه آمرزش و پاداش(آخرت)است.میبایست پدران در برابر آن شکیبا باشند و با سختی آنها بسازند،
مِن حَیثُ العَقلِ وَ الشّرعِ لازم است و امعانِ نظر،در دادن دختر به شوهر و گُزیدنِ داماد،شرط؛و حقّ ولایت و اجبار،که پدران را اثبات فرمود،هم به جهتِ کمال شفقت پدری و فرزندی دان که بر احتیاط و استِقصا در طلبِ مَصالحِ دختران باعث بود و شوهر که نه در خوردِ زن باشد،ناکرده اولیتر و فرزند که نه روزبِه زاید،نابوده بهتر.اگر کفائَت به ملک و مال میجویی از کفایت دور است؛به هم کُفوی من کسی شاید که آنچه او دارد،در جهان زوال نبیند و نقصان نپذیرد که مال اگرچه بسیار باشد،اینجا در مَعرِضِ تَلَف است و بر گذارِ سیلِ حادث و وارث و آنجا از ثمره منفعت خالی و نسب اینجا بیضمیمه حَسَب خود در حسابِ عقل نیاید و آنجا از فایده اعتبار،مُعَطّل. فَلا أَنْسابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ .شهریار گفت:تو ملکزادهای،جفت تو از فرزندان ملوک شاید(رع)و َحُسنُ الّلَآلی فی النِظامِ ازدِواجُها»دختر گفت:پادشاه کسی بود که بر خود و غیرِ خود فرمان دهد.مَلِک گفت:آنکه این صفت دارد کیست؟دختر گفت:آنکه آز و خشم را زیر پای عقل مالیده دارد،بر خود فرمانده است و آنکه از عیب جُستنِ دیگران اعراض کند تا عیبِ او نجویند،بر خود و بر غیر خود فرمانده است پس مَلِک در طلب چنین مردی روزگار دراز مُتَفَحِّص میبود تا نشان دادند که شخصی،مُستَجمَعِ این خِصال و مُتَحلّی بدین خصایص از زَخارُفِ دنیا اعراض کرده و عِرضِ خود را از رَذایل او،صافی که در نظرِ حکمت ناخوب نماید،صِیانت داده و بضاعتِ دانش را سرمایه سعادت ساخته،نام او دانای مهرانبه،به فلان شهر مُقیم است.رای ملک و دختر بر آن قرار گرفت که او را بدان شخص دهند.
از روی خرد و آیین.ژرفاندیشی،در دختر شوهر دادن و انتخاب داماد شرط است.حق سرپرستی و مجبور کردن(دختر،به شوهر کردن)را که از حقوق پدران است،به خاطر نهایت دلسوزی پدری و فرزندی بدان،که باید احتیاط و جستوجوی فراوان در خواستن خیر برای دختران بنماید.شوهری که همشأن نباشد،اگر نکند بهتر،و فرزندی که تیرهبخت زاییده شود،نبودش بهتر است.اگر برابری را در دارایی و مال میجویی،از کاردانی دور است.کسی شایسته همتایی من است،که هر آنچه دارد،در دنیا از بین نرود و کم نگردد که دارایی،اگرچه فراوان هم باشد،در دنیا در محل نابودی است و در گذرگاه سیلِ رخدادها و میراثخواران و در جهان دیگر از بار سود خالی است.نژاد در دنیا،بدون پیوند کردار نیک در برابر خرد هیچ و در آخرت از اعتبار خالی است«پس هیچ نسبی در آن روز بین آنها نباشد»(مؤمنون،آیه101)».شاه گفت:«تو شاهزاده هستی و شایسته است همسر تو از فرزندان شاهان باشد.زیبایی مرواریدها در به هم پیوستنشان از روی نظم است».دختر گفت:«شاه کسی است که هم بر خود فرمانروایی کند،هم بر دیگران».پادشاه گفت:«چه کسی این ویژگی را دارد؟»دختر گفت:«کسی که حرص و غضب را در زیر پای خرد پایمال کند،بر خود فرمانروا است و کسی که از عیبجویی دیگران دوری کند تا کسی از او عیبجویی نکند،هم بر خود فرمانرواست و هم بر دیگران».پس پادشاه در پیدا کردن مردی با این صفات،روزگاری طولانی جستوجو کرد تا اینکه به او نشانی فردی را دادند که جامع این صفات و آراسته به این ویژگیها بود.از آرایشهای دنیوی روگردان شده و آبروی خود را از خوهای پست که در چشم حکیمان نازیباست،نگاه داشته و کالای علم و دانش را سرمایهای برای خوشبختی خود نهاده بود.اسم او«دانای مهرانبه»،که در فلان شهر زندگی میکند.نظر پادشاه و دختر آن بود که دختر را به این فرد بدهند.
کس بدو فرستاد و این تَراضی از جانِبَین حاصل آمد،خُطبه کاوین بخواندند و دختر را از حجره صَون و عِفاف،به حِجله زفافِ شوهر فرستادند.چون روزی چند برآمد،ملک از حال دختر و داماد بحث کرد و از مَحاسِن و مَقابِحِ خَلق و خُلقِ شوهر،یک به یک پرسید:به حقیقت بدانست که مُقارِنه ایشان از تثلیثِ سَعدَین،مسعودتر بود و از اتّصالِ نَیرَین به اوج و شَرف محمودتر و طَعمِ وِفاقِ هر دو عِندَ ذَواقِ العَسیله،بر مذاقِ یکدیگر افتاده است و روزگار از آن موافقت و مطابقت،وافَقَ شَنَّ طَبَقه،بر ایشان خوانده.روزی اردشیر به حُکمِ تقاضای مِهرِ فرزندی و پیوندِ پدری برخاست و به خانه دختر شد و از او بپرسید که با شوهر چگونه میسازی و طریقِ تَعَیش در میانه به رضای یکدیگر مقرون هست یا نی؟دختر گفت:من به هر آنچه از اخلاق و عاداتِ او مشاهدت میکنم،راضیم.هیچ نَفرَتی و نَبوَتی از او نیست،الاّ از آنچه خوردنی و پوشیدنی و گستردنی همه در یک جای مینهد و آن از ترتیب و صواب دور مینماید.شاه گفت:اگر من از وی التماس کنم که این رَسمِ نامعهود بگذارد،شاید؟دختر گفت:بلی.
شاه اردشیر با دانای مهرانبه خلوتی ساخت و از او درخواست که خوردنی از پوشیدنی جدا کند و از بهر هر مَأکولی و مَلبوسی،وِعایی و جایی مخصوص گرداند.دانای مهران به گفت:بِدان که من اجزای این جهان را مجموع کردهام در یکجای و مُهرِ قناعت بر او نهاده.اگر مُتفَرّق کنم،هر یک را موضعی باید و از بهر آن حافِظی و مُرَتِّبی
کسی را نزد او فرستادند و این رضایت از هر دو طرف حاصل شد.عقد ازدواج خواندند و دختر را از اتاق عصمت و پاکدامنی به حجله آراسته وصل شوهر فرستادند.زمانی که چند روز گذشت،پادشاه از حال دختر و داماد جویا شد،و از نیکیها و زشتیهای سرشت و خوی شوهر یک به یک سؤال کرد.به راستی دید که جفت شدن آن دو از سه گوشه شدن(حالت ستارهها که نهایت سعادت بخشی آن است)دو اختر سعد(مشتری و زهره)خوشیمنتر بود و از پیوستگی ماه و خورشید به نقطه اوج و بزرگی خود،ستودهتر.مزه سازگاری آن دو«هنگام چشیدن شهد وصال»خوشمزه آمده است و روزگار برای این سازگاری و برابری،گویی جمله«آقای شن با خانم طبقه سازگار آمد»را برای آنها خوانده است.یک روز اردشیر بنا بر خواهش محبت فرزندی و رابطه پدری،بلند شد و به خانه دخترش رفت.از او سؤال کرد که چگونه با شوهرت رفتار میکنی؟راه زندگی و معاش میان شما مورد رضایتتان هست یا نه؟دختر گفت:«من به هر کدام از ویژگیهای اخلاقی او نگاه میکنم،از آن خشنودم و هیچ بیزاری و ناسازگاری با او ندارم؛جز آنکه همه خوردنیها،پوشیدنیها و فرشها را در یک جا کنار هم میگذارد و این کار از نظم و ترتیب دور است».شاه گفت:«اگر من از او بخواهم که این رفتار غیرطبیعی را رها کند شایسته است؟»دختر گفت:«بله».
قصه شاهاردشیر با دانای مهرانبه
شاهاردشیر،با«دانای مهرانبه»در خلوت نشست و از او خواست که خوردنی و پوشیدنی را جدا کند و برای هر خوراک و پوشاکی،ظرفی و مکانی مخصوص قرار دهد.«دانای مهرانبه»گفت:«همه اجزای این جهان را در یک جا جمع کرده و نشان خرسندی بر آن زدهام.اگر آنها را پراکنده کنم برای هر کدام نگهبانی و مرتبکنندهای
به کار آید و اعداد و اعیان آن بیشتر گردد.پس کار بر من دراز شود و تا درنگری این اژدهای خفته را که حرص نام است،بیدار کرده باشم و زخمِ دندان زهر آلوده او خورده.اردشیر گفت:از تنگی مُقام و مَأوای خود مَیندیش که مرا سَراهای خوش و خرّم است با صدهزار آیین و تزیین،چون نگارخانه چین آراسته.صحنهای آن از میدانِ وَهم فَراختر و سقفهای آن از نظرِ عقل عالیتر.خانههایی چون رای خردمندان،روشن و چون روی دوستان،طَربافزای.هر کدام که خواهی و دلت بدان فروآید،اختیار کن تا به تو بَخَشم و در آن جایگاه،فرشهای لایق و زیبا بگسترانند و چندانکه باید از اسبابِ مَأکول و مَطعوم،مُعَدّ گردانند و خدمتگاران و غلامان را هر یک به خدمتی بگمارند که گفتهاند:اَلدُّنیا سَعَهُ المَنزِلِ وَ کَثرَهُ الخَدَمِ وَ طِیبُ الطَّعامِ وَ لینُ الثِّیاب.و اگر محتاج شوی به لشکر و سپاه و اتباعِ،چندانکه خواهی،ساخته آید.دانای مهرانبه گفت:معلوم است که صدمه هادِمُ الَّلذات چون دررسد،کاشانه کیان و کاخِ خسروان،همچنان درگرداند که کومه بیوهزنان و با قصرِ قیصر همان تواند کرد که کَلاته گدایان و داهیه مرگ را چون هنگام حُلول آید،راه بدان عمارتِ عالی مُعتبر همچنان یابد که بدان خرابه مختصر.و زوال و فنا به ساحَت و فنای آن طربسرای،همچنان نزول کند که بدین بیتالاحزان محقّر بنای.خانه اگر تا شرفاتِ قصرِ کیوان برآوری،بومِ بوار بر بامِ او نشیند و سقفِ سرای را اگر به اوج فرقدین و فرقِ مِرزمین رسانی،غراب البینِ مرگ،بر گوشه ایوانش درناله زار و پرده زیر،«أین الامیر و ما فعل السریر و این الحاجب و الوزیر»برخواند و گوید:
لازم است و شمار و افراد آن بیشتر میشود؛در نتیجه کار من طولانی میگردد.اگر نیک بنگری این اژدهای خوابیده را که حرص نامیده میشود،بیدار کردهام و نیش دندانهای زهرآلود او را خوردهام.اردشیر گفت:«به کمی جا و مکان خودت فکر نکن که من خانههای آباد و سرسبزی دارم با صدهزار آذین و زیبایی که مانند نگارخانه چین مزین است.حیاطهای آن،از میدان خیال گشادتر و سقفهای آن از دیدگاهِ خرد بلندتر است.خانههایی که چون فکر عاقلان روشن و چون صورت دوستان،شادیآور است.هر کدام را که بخواهی و دلت جذب آن شود،انتخاب کن تا به تو ببخشم و در آن فرشهای زیبنده و زیبا پهن کنند و هر اندازه که لازم است،از خوردنی و چشیدنی آماده کنند و چاکران و خادمان هر کدام مشغول خدمتی شوند که گفتهاند:«نعمت دنیا،فراخی منزل و بسیاری چاکران و پاکی خوردنیها و نرمی لباسهاست».و اگر نیازمند به لشکر و سپاه و یاران شدی آن اندازه که بخواهی،فراهم میشود».«دانای مهرانبه»گفت:«روشن است هنگامی که آسیب نابودکننده خوشیها(مرگ)برسد،سرای شاهان و کاخ فرمانروایان را چنان واژگون میکند که کلبه بیوهزنان را،و با کاخ قیصران همان کار میکند که که با کلبه فقیران.وقتی هنگام فرود آمدن بلای مرگ شود،به سراهای بزرگ و با اعتبار،همانگونه راه مییابد که به ویرانههای کوچک.نیستی و نابودی،به درون سراها و ایوان خانه شادیها چنان فرود میآید که به این غمسرای کوچک.اگر خانهات را تا کنگرههای کاخ زحل هم بالا ببری،جغدِِ نیستی بر پشت بام آن مینشیند.سقف خانه را اگر تا بالای ستاره فرقدین و سر ستاره شعرای یمانی و شامی هم برسانی،بازهم کلاغِ جداییانداز مرگ،در کنار ایوان آن ناله اندوهبار و آهنگ زیرِ«فرمانروا کجاست و تخت او چه کرد و کجایند پردهدار و وزیرش»را میخواند و میگوید:
یا منزلاً لعب الزّمان بأهله طوار یجود لهم و طورا یمنع
این الذین عهدتهم بک مرّة کان الزّمان بهم یضرّو ینفع
و حکایت همین حال گفت آن زنده دل که گفت:
داشت لقمان یکی کریچه تنگ چون گلوگاهِ نای و سینه چنگ
بوالفضولی سؤال کرد از وی چیست این خانه شش بَدَست و سه پی
با دَمِ سرد و چشم گریان،پیر گفت هَذَا لِمَن یموتُ کَثیر
چون کنم خانه گِل آبادان دل من أَیْنَما تَکُونُوا خوان
و امّا مُبالِغَت در استِلذاذ به شراب و طعام و تَنَعُّم به مَلابِس و مَفارِش که مینمایی،بدان که نفس را در شاگردِ ناهموارند،حِرص و شهوت نام.یکی شکمخواری،دَردکشی؛و یکی رَعنایی،خودآرایی.اگر همه روز در چهارخانه عناصر،اِبای آرزوهای آن سازند،خورَد و سیری نداند،وَلایملَاُ جَوفَ ابنِ آدَمَ الّا التُّرابُ،و اگر همه عمر در هفت کارگاهِ افلاک،لباسِ رُعونَتِ این بافند،پوشد و هنوز زیادت خواهد،وَالمُؤمِن لایکونُ وَبّاصاً وَلاشَحّاباً،پس عنانِ اختیار هر دو کشیده داشتن،تا جز طریقِ اقتصاد که مَسلکِ روندگان راهِ حقیقت است نروند،اولیتر.اگر نیک تأمل کنی،پاسبانانِ گنجِ مُکنَت،مُقتَصِدانند که در امورِ معاش
-ای سرایی که بازی گرفت روزگار،ساکنان تو را،گاه به آنان نعمتی میبخشد و گاه جلوگیری میکند.
-کجایند کسانی که یک بار در تو با آنان پیمان بستم.کسانی که روزگار به دست آنها هم سود میرساند و هم زیان.
و شرح همین حال را داده آن دلآگاهی که گفت:
-لقمان،خانه کوچکی از نی داشت که مانند گلوی نی و سینه چنگ(تنگ)بود.
-فضولی از او پرسید:«این خانه که شش وجب درازا و سه وجب پهنا دارد چیست؟!»
-لقمان با آه سرد و چشم گریان گفت:«این برای کسی که میمیرد زیاد هم هست.
-چگونه منزل خاکی خود را آباد کنم،در حالی که دل من هر لحظه میگوید هرجا باشید(نساء،آیه 78)«مرگ شما را مییابد»
اما درباره زیادهروی کردن در لذت بردن از نوشیدنی و خوردنیها و بهرهمندی از پوشیدنی و گستردنیها؛بدان که نفس دو شاگرد رام نشدنی دارد به نامهای حرص و شهوت.یکی پرخوری که تنها رنج از او پدید می آید و دیگری خودپسندی که خودآراست.اگر هر روز در جایگاه چهارعناصر(کره زمین)آش آرزوهای این یکی را بپزند،میخورَد و سیر نمیشود.جز خاک،درون آدمیزاد را پر نمیکند.اگر تمام عمر،هفت آسمان مانند یک کارگاه باشد و لباس خودپسندی آن یکی را در آن ببافند،میپوشد و هنوز هم بیش از آن میخواهد.مؤمن نه اندوهگین است و نه شاد و چهره برافروخته.اگر افسار اختیار هر دو(صفت)را در دست بگیری تا تنها بر راه میانه که طریق راهروان راه حق است برود،بهتر است.اگر خوب اندیشه کنی،نگهبانان گنجینه توانمندی،میانهروها هستند،که در امر زندگی،
تا قدم بر جادّه وسط دارند،هرگز رخنه زوال و نَقبِ اختِلال بدان راه نیابد.لازِلتَ غَنیاً مادُمتَ سَویاَ.و بدان ای ملک،که من لشکری و نعمتی بهتر از اینکه تو داری،دارم.گفت چگونه؟دانای مهرانبه گفت:این نعمت که داری،چون ببخشی با تو بماند؟گفت:نی.گفت:چون خواهی که بنهی،به نگهبان محتاج باشی؟گفت:بلی.گفت:اگر کسی از تو قویتر مُتَعَرِّض شود،از دستِ تو انتِزاع تواند کرد؟گفت:بلی.گفت:چون از این جهان بگذری،با خود توانی برد؟گفت:نی.گفت:ای ملک،آن نعمت که من دارم علم است و حِکمت که تا خلق را بهره تعلیم بیشتر دهم و افاضتِ آن،بر خواهندگان بیشتر کنم،از عالَمِ بی نهایتی مایه بیشتر گیرد و در خزانه حافظه من،به هیچ امینی و حفیظی نیاز ندارد و دستِ هیچ مُتَغلّبی جَبّار و جابری قَهّار بدو نرسد و به وقت گذشتن از این منزل،اِنقطاع و جدایی او صورت نبندد و ثمره انتِفاع آنجا زیادت دهد.ملک گفت:این بهتر و دانا گفت:این سپاه که تو داری،امکان دارد که از تو آرزوهای بیاندازه خواهند و اگر از مَواجِب و راتِبِ نَفَقه ایشان کم کنی و مَجالِ طمع بر ایشان تنگ گردانی،مطیع تو باشند؟گفت:نی.گفت:اگر مثلا دشمنی را بر تو غالب ببینند،ممکن بود که از تو برگردند و او را بر تو اختیار کنند؟گفت:بلی.گفت:لشکرِ من صبر است و قناعت؛که از من همه چیزی به وقت و اندازه خواهند.اگر دارم و بدهم،شُکر گویند و اگر ندارم و یا ندهم،شکیبایی و خرسندی نمایند و اگر همه اهل روی زمین،خصم من شوند،از مُتابِعتِ من عنان نپیچانند.ملک گفت:این بهتر؛دانا گفت:ای ملک،دست از نَجاسَت و خَساستِ این جهان بشوی و خاک بر سرِ او کن.
مادامی که گام بر جاده میانهروی دارند،هیچگاه سوراخِ نیستی و شکاف پریشانی به آن راه نمییابد.پیوسته بینیاز میمانی،مادامی که میانهرو هستی.ای پادشاه،بدان که من لشکری و نعمتهایی بهتر از آنچه تو داری،دارم»گفت:«چگونه؟»دانای مهرانبه گفت:«آیا این دارایی که داری،اگر ببخشی باز هم برایت میماند؟»گفت:«نه».گفت:«هنگامی که بخواهی جایی بگذاری،آیا به نگهبان نیاز داری؟»گفت:«آری».گفت:اگر فردی نیرومندتر از تو به آن حمله کند.آیا میتواند آن را از دست تو درآورد؟»گفت:«آری».گفت:«زمانی که از این دنیا رفتی،میتوانی با خودت ببری؟»گفت:«نه».گفت:«ای پادشاه»نعمتی که من دارم،علم و حکمت است که اگر آن را به مردم بیشتر تعلیم دهم و آن را به طالبانش بیشتر ببخشم،از جهان بیکران،بیشتر بهرهمند میشود و گنج درون من،به هیچ امانتدار و نگهبانی نیازمند نیست و دست هیچ تجاوزگر سرکش و ستمگر چیرهای،به آن نمیرسد.هنگام رفتن از این جایگاه،گسستن و جدایی از آن متصور نیست و نتیجه سودآور،در آن جهان بیشتر حاصل میشود.»پادشاه گفت:«این بهتر است».دانا گفت:«شاید سپاهی که تو داری از تو خواستههای فراوانی داشته باشند و اگر اجر و مزد و هزینههای آنها را کم نمایی یا میدان آز را بر آنها تنگ کنی،آیا باز هم از تو فرمان می برند؟»گفت:«نه».گفت:«اگر مثلاً ببینند که دشمنی بر تو پیروز شده،امکان دارد که به تو پشت کنند و او را انتخاب کنند؟»گفت:«آری»گفت:«لشکر من شکیبایی و قناعت است که همیشه،همه چیز را از من به هنگام و به اندازه میخواهند؛اگر داشته باشم و به آنها بدهم،سپاسگزاری میکنند و اگر نداشته باشم یا ندهم،صبر نموده راضیاند.اگر تمام ساکنان زمین دشمن من شوند،از پیروی من سرپیچی نمیکنند».پادشاه گفت:«این بهتر است».دانا گفت:«ای پادشاه،دست از آلودگی و فرومایگی این جهان بشوی و خاک بر سر آن کن؛
(رع)کان خاک نیرزد که بر او میگذری،و تا چه کنی دوستی آنکه چون او را ستایش کنی،منّت نپذیرد و اگر بِنِکوهی،از آن باک ندارد.بدهد بیموجبی و بازستاند بیسببی.تُقبِلُ اقبالَ الطّالِبِ وَ تُدبِرُ ادبارَ الهارِبِ تَصِلُ وِصالَ المَلولِ وَ تُفارِقُ فِراقَ العَجولِ،به وعدهای که کند،اومید وفا نباید داشت.از عَقدِ دوستی که بندد،تَوقُّع ثَبات نشاید کرد.این دوستنمای دلدشمن؛اَعنی،حِرص که دندان در شکم دارد،او را در نفسِ خود راه مده که چون درآید،تا خانهفروشِ عافیت تمام نروبد،بیرون نرود و بدان که جبر و استیلای او بر تو از هر دشمنی که دانی صَعبترست؛چه وقتِ مغلوبی از دشمن توان گریختن و اگر از او زنهار خواهی باشد که بپذیرد و اگر به هدیهای استِعطافِ او کنی،باشد که مهربان گردد.اما او چون دستِ استِحواذ یافت،چندانکه از او گریزی،سایهوار از پیش و پسِ تو میآید و اگرش از در بیرون کنی،چون آفتاب از روزَن درآید و چون درآویخت،هر چند فریاد کنی خلاصت ندهد و تا هلاکت نکند،از تو بازنگردد،چنانکه آن سه انبار را کرد.ملک گفت چون بود آن داستان؟
دانای مهرانبه گفت:شنیدم که وقتی،سه مردِ صُعلوکِ راهزن،با یکدیگر شریک شدند و سالها بر مَدارِجِ راههای مسلمانان،کمینِ بیرحمتی گشودندی و چون نَوایبِ روزگار،دَمار از کاروانِ جان خلایق برمیآوردند.در پیرامُنِ شهری به اطلالِ خرابهای رسیدند که قَرابه پیروزهرنگش به دورِ جورِ روزگار
زیرا به اندازه خاکی که بر آن پا میگذاری ارزش ندارد و به کارت نمیآید.به چه کارت میآید دوستی با کسی که وقتی او را میستایی،منت تو را نمیپذیرد و اگر او را مذمّت کنی از آن نمیترسد.بیهیچ دلیلی میدهد و بیهیچ سببی پس میگیرد.به تو روی میآورد،مانند خواهندگان و پشت میکند،مانند فراریان.به تو میپیوندد،مانند پیوستن یاران به ستوه آمده و از تو جدا میشود،مانند شتابزدگان.نباید به وعدههایش امید وفا داشته باشی و نه در برابر پیمان دوستیش توقع ثبات.این دوستشکلِ دشمنسرشت را؛یعنی،آز که دندانهای پنهان دارد،به درون خود راه مده؛زیرا هنگامی که وارد شود تا همه رخت سرای آسودگی را نروبد و با خود نبرد بیرون نمیرود.بدان که ستم و چیرگی او نسبت به تو از هر دشمنی که میشناسی سختتر است؛زیرا هنگام شکست خوردن از دشمن،میتوان فرار کرد و اگر از او امان بخواهی،شاید قبول کند و اگر با هدیهای از او دلجویی کنی،شاید مهربان شود.ولی هنگامی که او(حرص)دست چیرگی پیدا کرد،هر اندازه که از وی فرار کنی،مانند سایه در جلو و عقب تو حرکت میکند و اگر او را از در بیرون کنی،مانند آفتاب از سوراخ وارد میشود.هنگامی که با تو درگیر شد،هر قدر فریاد بزنی تو را رها نمیکند و تا نابودت نسازد از تو جدا نمیشود.چنانکه با آن سه شریک این کار را کرد».پادشاه گفت:«قصه آن چگونه بود؟»
داستان سه شریک دزد با همدیگر
«دانای مهرانبه»گفت:«شنیدم زمانی سه مرد دزد راهزن با هم شریک شدند و سالها در گذرگاههای مسیر مسلمانان،از نهانگاه ستم میتاختند و مانند رویدادهای سختِ روزگار،قافله زندگانی مردم را هلاک میکردند.در اطراف شهری،به ویرانههای خرابهای رسیدند که شیشه مینایی(آسمان)آن را با گردش ظالمانه روزگار
خراب کرده بود و در و دیوارش چون مَستانِ طافِح،سر بر پای یکدیگر نهاده و افتاده.نیک بگردیدند.زیر سنگی صندوقچه زر یافتند،به غایت خرّم و خوشدل شدند؛یکی را به اتّفاق تعیین کردند که در این شهر باید رفتن و طعامی آوردن تا به کار بریم.بیچاره در رفتن مُبادِرَت نمود و برفت و طعام خرید و حرصِ مُردارخوارِ مردمکُش،او را بر آن داشت که چیزی از سُمومِ قاتل در آن طعام آمیخت،بر اندیشه آنکه هر دو بخورند و هلاک شوند و مالِ یافته بر او بماند؛و داعیه رغبتِ مال،آن هر دو را باعث آمد بر آنکه چون بازآید،زحمتِ وجود او از میان بردارند و آنچه یافتند،هر دو قسمت کنند.مرد بازآمد و طعام آورد.ایشان هر دو بَرجَستند و اول حلقِ او بفشردند و هلاکش کردند.پس بر سرِ طعام نشستند.خوردند و بر جای مُردند و زبانِ حال میگفت:هِی الدُّنیا فَأحذَروها.
از کس دِیت مخواه که خونریزِ خود تویی کالا برون مجوی که دزد اندرون توست
این فَسانه از بهر آن گفتم که رضای نفس،به اندک و بسیار طلب نباید کرد و او را در مَرتعِ اختیارِ طبع،خَلیعُالعِذار فرا نباید گذاشت.
خو پذیرست نفسِ انسانی آنچنان گردد او که گردانی
وَالنَّفسُ راغِبةٌ اذا رَغَّبتَها و َاِذا تُرَدُّ الی قَلیلٍ تَقنَعُ
و حکما گفتهاند:اَمَل،دامِ دیو است از دانه او نگر تا خود را نگاه داری که هزار طاووسِ خِرَد و هُمای همّت را به صَفیرِ وسوسهای از شاخسارِ قناعت درکشیده است و از اوجِ هوای استغنا
خراب کرده بود و در و دیوار آن،مانند مستانِ سرگردان،سر روی پای هم گذاشته و افتاده بودند.آنجا را خوب گشتند.در زیر سنگی یک صندوق طلا پیدا کردند.بسیار شاد و خوشحال شدند.با نظر هم،یکی را مشخص کردند که برود در شهر و غذایی بیاورد تا استفاده کنند.آن بیچاره اقدام به رفتن کرد و غذا خرید.حرص و آزی که مانند موجود مردارخوار و انسانکش است،او را در این اندیشه فروبرد که زهری کشنده در غذا بریزد؛با هدف آنکه آن دو نفر بخورند و بمیرند و مالِ پیدا شده برای او بماند.انگیزه علاقه به مال،آن دو نفر را برانگیخت که وقتی او برمیگردد بار سنگین وجود او را از میان بردارند و هر چه یافتند،بین خودشان قسمت کنند.مرد برگشت و غذا را آورد.آن دو نفر پریدند و نخست گلویش را فشار داده،او را کشتند.سپس بر سر سفره غذا نشستند.خوردند و همانجا مُردند و زبان حال چنین میگفت:«این دنیاست از او بپرهیزید».
-از کسی خونبها طلب مکن که قاتل خودت،خودت هستی.مال دزدیده شده را در بیرون جستوجو مکن؛زیرا دزد در وجود توست.
این داستان را برای آن گفتم که(بدانی)خشنودی نفس را کم یا زیاد نباید بخواهی و آن را در چراگاه خواهش دل،افسارگسیخته نباید رها کنی.
-نفس انسان،به راحتی قبول عادت میکند و به هر چه او را خو بدهی،خوگر میشود.
-نفس آدمی را هرگاه به خواستهای برانگیزی،نسبت به آن گرایش پیدا میکند و هنگامی که از چیزی بازداری،خرسند میگردد.
حکیمان گفتهاند:آرزو،دام شیطان است.از دانه ریخته در این دام تا میتوانی خودت را نگه دار،زیرا هزار عقلِ همچون طاووس و همّت بلند چون هما را با صداهای وسوسهانگیز از شاخههای درخت خرسندی به زیر کشیده و از بالای آسمان بینیازی
به زیر آورده و بسته بندِ خویش گردانیده که هرگز رهایی نیافتند و گفتهاند:چون شکم سیر باشد،غمِ گرسنگی مخور که بسیار سیر دیدم که پیش از گرسنه شدن،مرگش دریافت و چون تن پوشیده گشت،اندوهِ برهنگی مبر که بسیار برهنگان دیدم که پیش از پوشیده شدن تن و پوشیدگان پیش از برهنه شدن که نماندند و لباس جز کفن نپوشیدند و اندیشه خرج و صرفِ انفاق،بر خود مُستولی مکن که بسیار دیدم که در طلبِ زیادتی رفتند و مُکتَسَبِ بس حقیر و اندک از ایشان بازماند.
وَ مَن ینفِقِ السّاعاتِ فی جَمعِ مالِه مَخافَةَ فَقرٍ فَالّذی فَعلَ الفَقرُ
و این نکته بدان که مُقَدِّرِ اقوات و مُدبّرِ اوقات،قوُت را علّت زندگانی کرده است و هرگز معلول از علّت جدا نگردد.پس روشن شد که زندگانی کس،بیقوت نتواند بود.قَد فَرَغ اللّه تعالی مِن اربَعَةٍ:مِنَ الخَلقِ وَالخُلقِ وَالرِّزقِ وَالأجَلِ.
جهان را چه سازی که خود ساختهست جهاندار از این کار پرداختهست
و ای ملک،بدانکه هر چند تو با جهان عَقدی سختتر بندی،او آسانتر فرومیگشاید و چندانکه در او بیشتر میپیوندی،او از تو بیشتر میگُسَلَد.جهان تو را ودیعتداری است که جمعآورده تو را بر دیگران تفرقه میکند و ثمره درختی که تو نشانی،به دیگران میدهد و هر بساط که گستری،درنوردد و هر اساس که نهی،براندازد.عمر را هیچ مَشربی بیشائبه تَکدیر ندارد،عیش را هیچ مایهای بیعایده تَنغیص
پایین آورده است.آنها را در دام خود اسیر ساخته که هیچگاه آزاد نشدند.گفتهاند:وقتی شکم سیر باشد ناراحت گرسنگی نباش؛زیرا افراد سیر زیادی را دیدهام که قبل از گرسنه شدن،مرگ آنها را ربوده است.هنگامی که تن،لباس پوشید،غصه عریانی را مخور که برهنگان زیادی را دیدهام که قبل از آنکه تنشان پوشیده شود(مردند)و لباسپوشیدگان زیادی که قبل از برهنه شدن مردند و لباسی جز کفن نپوشیدند.نگرانی مخارج و مصرف مال برای نفقه زندگی را،بر خود چیره مساز،زیرا افراد بسیاری را دیدم که برای یافتن بیشتر رفتند و دارایی ناچیزی از آنها به جا ماند.
-کسی که ساعات زندگیش را در اندوختن دارایی،از ترس تنگدستی سپری کند،کار او گدایی است.
و این نکته را بدان که تقسیمکننده روزیها و تدبیرکننده زمانها،خوراک را سبب حیات قرار داده است و هیچ وقت معلول از علت جدا نمیشود.روشن و مشخص است که زندگی هیچ فردی بدون غذا ممکن نیست.همانا خداوند از آفرینش چهار چیز برآسود:مردم،اخلاق و خوی،روزی و مرگ.
-چگونه میخواهی جهان را بسازی،در حالی که خودش ساخته است و خداوند از ساختن جهان آسوده شده است؟
ای پادشاه،بدان که هر اندازه با جهان پیمان محکمی ببندی،او به آسودگی باز میکند و هر قدر به آن بیشتر بپیوندی،بیشتر از تو جدایی میجوید.جهان برای تو مانند امانتداری است که مال گردآورده تو را بین دیگران تقسیم میکند و میوه درختی که تو کاشتهای به دیگران میدهد.هر فرشی که پهن کردهای در هم میپیچد و هر پایهای که بگذاری برمیاندازد.برای عمر هیچ آبشخوری را بدون آمیختگی با کدورت رها نمیکند و سفره زندگی را بدون بازگشتِ ناگواریها و غصهها
نگذارد.هرگز به گلوی او فرونرود که یک نواله بیاستخوان،کسی را از خوان او برآید.هرگز از دلِ او برنیاید که یک شربت،بیتَجریعِ مَرارَت بهکام کسی فرو شود.اگر صد یکی از آنکه همیشه دنیا با تو میکند،روزی از دوستی بینی که مخلص باشد،او را با دشمن صدساله برابر داری.بینی که دیده خطابینِ تو را غِطای دوستی او چگونه حجاب میکند که این معانی با این همه روشنی،از او ادراک نمیکنی و سَمعِ باطلشنو را چگونه پنبه غفلت آگنده که ندای هیچ نصیحت از منادی خِرَد نمیشنوی؟حُبُّکَ الشَّیءَ یعمی و یصِمّ.و ای ملک،هرچه فرودِ عالم بالاست و در نشیبِ این خاکدان،همه عرضه عوارض تقدیر است و پذیرای تغییر و تبدیل و یک دَم زدن بیقبول آسیبِ چهار عناصر و حُلولِ آفتِ هشت مزاج ممکن نیست.چه ترکیب وجود آدم و عالم از اجزای مفرداتِ این بَسایط آفریدند به انتقالِ صورت،گاه هوا،هیأتِ آب بستاند،گاه آب به صورتِ هوا،مُکتَسی شود.گاه یبوسَت،اَوعِیه رطوبت بردارد.گاه بُرودَت،چراغِ حرارت بنشاند و آدمیزاد هرگز از این تأثیرات آزاد نتواند بود؛از سرما بِیفسُرَد و از گرما بِتَفسَد و از تلخ،نَفور گردد و از شیرین،ملول شود.بیماریش طراوت ببرد و پیریش نَداوت،زایل کند.اگر اندک غمی به دل او رسد،بِپَژمُرَد؛بهکمتر دَردی بنالد،از جوع مُضطرِب شود،از عطَش مُلتَهِب گردد هر آنچه به حَیزِ وجود پیوست،در اعتِوارِ این حالات و تارات همه یکرنگند و یک حکم دارند.
رها نمیکند.هیچگاه نمیپذیرد یک لقمه بدون استخوان(سختی)از سفره او کسی به دست آورد و از گلویش پایین رود.هرگز نمیپسندد حتی یک شربت بدون نوشیدن تلخی از دهان کسی پایین رود.اگر یکصدم از آنچه دنیا با تو رفتار میکند،روزی از یکی از دوستان ناب ببینی،او را با دشمن صدساله یکی میدانی.آیا میبینی چشم کجبین تو را پرده دوستی او چگونه میپوشاند؛که این معانی را با این وضوح از او درک نمیکنی؟گوش نادرستشنو را چگونه با پنبه بیخبری پر نموده که صدای هیچ نصیحتی را از ندادهنده عقل نمیشنوی؟عشق به چیزی،انسان را کور و کر میکند.ای پادشاه،هرچه پایینتر از جهان بالا است و در سرازیری این جهان خاکی،همه در معرض پیشامدهای مقدر است و پذیرنده دگرگونی و عوض شدن.نفس کشیدن بدون پذیرش آفت عناصر چهارگانه(عالم مادی)و ورود آسیب هشت طبع(چهار عنصر و چهار خلط)شدنی نیست؛زیرا بود انسان و جهان را از آمیختن پارههای تکتک این عناصر ساده آفریدند.در دگرگونی ظاهر،گاهی هوا،شکل آب میشود و گاهی آب،شکل و کسوت هوا را میگیرد.گاهی خشکی،هیأت ظرفهای تری را به خود میگیرد و گاهی سرما،شعله گرما را خاموش میکند.آدمیزاد هیچگاه از این تأثیرپذیریها نمیتواند رها شود.از سرما یخ میزند و از گرما بسیار داغ میشود.از تلخی میگریزد و از شیرینی بیزار میشود.بیماری،شادابی او را از بین میبرد و پیری،تازگی او را.اگر اندوه کمی به دلش راه بیابد،پژمرده میشود.با کمترین درد مینالد.از گرسنگی نگران و از تشنگی برافروخته میگردد.هر چیزی که به جایگاه هستی بپیوندد،در پذیرش این مراتب و نوبتها،همه یکسان است و یک حکم را دارد.
واَی قناةٍ لَم تُرنَّح کُعوبُها وَ ای حُسامٍ لَم یصِبهُ فُلولُ
وَ ای هِلالٍ لَم یشِنهُ مَحاقُهُ وَ ای شِهابٍ لَم یخُنهُ افُولَ
و بدان ای ملک که ایزد تعالی،تو را راعی رَعیت و مُراعی مصالح ایشان کرده است،از ایشان به تیغ سِتَدن و به تازیانه بخشیدن و از آن تَرکِ کلاه و طَرفِ کمر آراستن مَورِثِ دو وَبال و موجب دو نَکال است یکی سَفالَتِ سائلی،چنانکه گفتهاند:
خواستن کُدیهست،خواهی عُشر خوان،خواهی خراج زآنکه گر صد نام خوانی،یک حقیقت را رواست
چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی هرکه خواهد،گر سلیمانست وگر قارون گداست
و دوم،عهده مسئولی است که تو را در دیوانِ مُحاسِبَت بر پای دارند،«کُلُّکُم راعٍ وَ کُلُّکُم مَسئولٌ عَن رَعِیتِه»،و سرزده خجلت میباید بود، وَ لَوْ تَری إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناکِسُوا ،و بدانکه تو را عقل بر هفت ولایتِ تن امیر است و حسّ،مُعینِ عقل و شهوت،خادمِ تن.مگذار که هیچیک قدم از مقامِ خویش فراتر نهند.نگه دار،مُعینِ عقل را تا اعانتِ شهوت نکند و خادمِ تو امیرِ تو نگردد و بدان که زَخارِف و زَهَراتِ دنیا،اگرچه سخت فریبنده و چشمافسای خِرَد است،اما چون مرد خواهد که خود را از مطلوبات و مرغوباتِ طبع بازدارد،
-کدام نیزه است که بندهای آن از جا به در نرود و کدام شمشیر است که کند نشود؟
-کدام هلال است که سیاهی محاق آن را زشت نکند و کدام شهاب است که افول،پرتوش را تباه نکند؟
و بدان ای پادشاه که خداوند بلند مرتبه تو را همچون چوپان مردم و پاسدار مصلحتهای آنان کرده است.با زور شمشیر از آنها مال گرفتن و بیحساب و با نشانه سرِ شلاق،بخشیدن و با آن(مال)،گوشه کلاه و گُل کمربند را آراستن،باعث برجای ماندن دو سختی و موجب دو جزا است؛یکی پستی درویشی؛چنانکه گفتهاند:
-از دیگران خواستن،گدایی است؛خواهی نام آن را زکات بگذار یا مالیات؛زیرا اگر آن را با صد نام هم بخوانی،همه یک حقیقت دارد.
-گدایی چیزی نیست جز پرسش و خواهش.هر کس که از دیگران چیزی بخواهد حتی اگر سلیمان یا قارون هم باشد،باز هم گداست.
دوم،وظیفه بازخواست؛که تو را در دیوان محاسبه روی پا نگه میدارند؛«همه شما چوپانید و از همه شما در برابر زیردستانتان بازخواست میشود».باید سرافکنده خجالت باشی«و اگر ببینی گنهکاران را که سرهایشان را به زیر انداختهاند»(سجده،آیه12).بدان که خرد تو بر هفت شهر تن تو فرمانروا است.حواس یاریگر خرد و شهوت،خدمتگزار تن است.اجازه مده که هیچ کدام از آنها پا از جایگاه خود جلوتر بگذارند.مواظب باش که یاریگر خرد،یاور شهوت نفس نشود و خدمتکار تو بر تو فرمانروایی نکند.بدان که آرایشهای فریبنده و بیارزش و خوشیها و زیباییهای دنیا،هرچند بسیار فریب دهنده و چشمبند عقل است،ولی اگر کسی بخواهد خود را از خواهشها و خواستههای نفس باز دارد،
نیک در مُنکَراتِ آن نِگَرَد تا به لطایفِ حیل و تَدَرُّج از او دور شود؛مثلاً چنانکه مِیخواره،هرگه که از تلخی می و ترشی پیشانی خود و نفرتِ طبیعت و قَذف و تَلَوُّثِ جامه از آن و دردسرِ سحرگاهی و ندامتِ حرکات و عربده شبانه و شکستنِ پیاله و جام و دست جنگی و دشنام و تقدیمِ مَلهیات و تأخیرِ مهمّات و رنجِ خُمار و کارهای نهبهنجار و خجالت از آن و شَناعت بر آن یاد آرد،بَشاعَتِ آن در مذاقِ خِرَد اثر کند و هر زمان،صورتِ آن پیش چشم دل آرد،اندکاندک قدم بازپس نهد و بازایستد و همچنین شکاردوست که از هنگامِ دوانیدنِ اسب بر پی صید از مُخاطره بر عَثره اسب و سَقطه خویش که مَظِنّه هلاک است،بیندیشد و مَعَرّتِ تَعَرُّضِ نخجیر و خوفِ زخمِ پنجه پلنگ و دندانِ گُراز و غصه گریختنِ یوز و باز و تضییع روزگارِ خویش پیش خاطر آرد و مضرّت بسیار در مقابله منفعتی اندک نهد،لاشکّ بر دل او سرد گردد و به ترکِ کلّی انجامد و از موقع خطر خود را در پناه عقل برد.و ای ملک،در ایام طراوت شباب که نوبهار عمر است،از ذُبولِ پیری که خزانِ عیش و برگ ریزِ امَل است،یاد میدار.
تَمَتَّع مِن شَمیمِ عَرارِ نجدٍ فَما بَعدَ العَشِیةِ مِن عَرارِ
و همچنین هنگام فراغت از مشغولی و به وقت عزِّ توانگری از ذُلِّ درویشی و در نعمت شادی از محنتِ دلتنگی و در صحّت مزاجِ تن،از عوارض بیماری و در فراخی مجالِ عمر،از تنگی نفسِ بازپسین یاد آر تا حقّ هر کسی پیش از فَواتِ فرصت و ضِیاعِ وقت گزارده شود،زیرا که این دهگانه احوال همه برادرانِ صُلبی مَشیتاند که ایشان را آسمان،
باید خوب به زشتیهای آن بیاندیشد تا بتواند با چارهاندیشیهای باریک و خُردخُرد،از آن دور شود.مثلاً همچنانکه شرابخوار هر هنگام که به یاد تلخی شراب،تندخویی خود،بدطبعی،حالت تهوّع،آلودگی لباس(در اثر نوشیدن)آن،سردردهای هنگام سحر،پشیمانی از کردار،ستیزهجویی نیمه شب،شکستن پیاله شراب و جام،دست به یقه شدن،ناسزاگویی،پیشگرفتن لهو و لعب،به تأخیرانداختن کارهای واجب،سختی خماری،کارهای غیرعادی و شرمندگی حاصل از آن و زشتی آن بیفتد،ناخوشی شراب در کام عقل او کارگر میافتد و هر زمان که تصویر آن کارها را با چشم دل بنگرد،کمکم پس میکشد و خودداری میکند.همچنین کسی که دوستدار شکار است،وقتی به یادِ دواندن اسب به دنبال شکار،خطرهای لغزیدن اسب و افتادن خود که میتواند سبب هلاکت شود بیفتد،زشتی حمله شکار،ترس از جراحت پنجه پلنگ و دندان گراز،اندوه فرار کردن یوز و باز شکاری و هدر دادن زندگی خود را در ذهن آورد و ضررهای زیاد را در برابر سود کم قرار دهد،بیگمان در دل او(حس شکار)سرد شده،به ترک یکباره منجر میشود و از جایگاه خطر خودش را در پناه خرد جای میدهد.ای پادشاه،در روزگار شادابی جوانی که بهار جان است،به یاد پژمردگی دوران پیری که ایام پاییز زندگی و خزان باغ آرزوهاست باش.
-از بوی خوش نرگس بهرهمند شو؛زیرا پس از پایان روز نرگسی باقی نمیماند.
و نیز موقع آسایش،به یاد گرفتاری باش و هنگام ارجمندی بینیازی،به یاد خواری فقیری و هنگام نعمت شادمانی به یاد رنج ناراحتی باش.هنگام سلامتی تن،به یاد عارضههای بیماری و هنگام بهرهمندی از فرصت زندگی،به یاد سختی دم جانکندن باش،تا حق هر کسی را قبل از از دست رفتن مجال و تباه شدن زمان ادا کنی؛زیرا این حالتهای دهگانه،همه مانند برادران اصلی تقدیرند که آنها را آسمان،
دو دو به یک شکم زاید و تو أمانِ رَحِمِ فطرتاند که از پی یکدیگر نگسَلَند و چون به زمین آیند،قابله وجود بیفاصله،نافِ ایشان به یکجا زند و بهترینِ مخلوقات در این معنی چنین میفرماید:اِغتَنِم خَمساً قَبلَ خَمسٍ شَبابَکَ قَبلَ هَرَمِکَ وَ صِحّتََِکَ قَبلَ سُقمِکَ وَ غِناکَ قَبلَ فَقرِکَ وَ فَراغَکَ قَبلَ شُغلِکَ وَ حَیاتَکَ قَبلَ مَماتِکَ.و ای ملک،در ذِمَّتِ عقلِ تو هیچ حقّ واجبُالاَداتر از عمر نیست که چون اجل حالّ گردد،گزارش آن مُحال باشد و در فوایدِ مَکتوبات خواندم که امام احمدِ غَزّالی،رَحِمَهُ اللّه،روزی در مَجمَعِ تذکیر و مجلسِ وعظ،روی به حاضران آورد و گفت:ای مسلمانان هرچه من در چهل سال از سرِ این چوبپاره شما را میگویم،فردوسی در یک بیت گفته است.اگر بر آن خواهید رفت،از همه مستغنی شوید:
زروزِ گذر کردن اندیشه کن پرستیدنِ دادگر پیشه کن
و َکَفی بِالمَوتِ واعِظاً خود دادِ این معنی میدهد.و ای ملک،بدانکه این اموال مُنَضَّد که به صورتِ عَسجَد و زَبَرجَد مینماید،هیمه دوزخ است و نفسِ تو حَمّالَةَ الْحَطَبِ که از بهر داغِ پیشانی بر هم مینهد، یَوْمَ یُحْمی عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما کَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ فَذُوقُوا ما کُنْتُمْ تَکْنِزُونَ .اکنون بکوش تا باشد که به نیرنگِ دانش،خود را از صحبتِ این گَندهپیرِ رعنا و این سالخورده شوها که چون تو بسیار شوهران را در چاهِ بیراهی سرنگون افکنده است،رهایی توانی داد و آنچه راهِ سعادت جاودانی و نعیم باقیاست،
جفتجفت در یک شکم به دنیا میآورد و همچون بچههای دوقلوی زهدان آفرینش هستند که پشت سر هماند و هنگامی به زمین میآیند،هستی،مانند قابلهای،بدون وقفه،ناف هر دو را میبُرد.برگزیده آفریدگان(حضرت محمد صلّی الله علیه و آله)در این باره اینگونه میفرماید:«پنج چیز را پیش از رسیدن پنج چیز غنیمت دان:جوانی را پیش از پیری،سلامتی را پیش از بیماری،بینیازی را پیش از نیازمندنی،آسودگی را پیش از گرفتاری و زندگی را پیش از مرگ».ای پادشاه،بر عهده خرد تو هیچ حقی به ادا کردن سزاوارتر از عمر نیست؛زیرا هنگام فرود مرگ،دیگر پرداخت آن حق،نشدنی است.در کتاب فواید مکتوبات خواندم که«امام احمد غزالی»-خداوند او را رحمت کند-روزی در جلسه ذکر و مجلسِ سخنرانی،روی به مخاطبان کرد و گفت:«ای مسلمانان،همه آنچه من در مدت چهل سال از بالای این تکه چوب(منبر)برای شما میگویم،فردوسی در یک بیت گفته است،اگر طبق آن عمل نمایید،از همه بینیاز میشوید.
-به روز گذر کردن از دنیا فکر کن و تنها خداوند عادل را پرستش نما.
«برای عبرت،مرگ کافی است»خود،حق این معنی را ادا میکند.ای پادشاه،بدان که این داراییهای فراهم آمده که مانند زر و گوهر و زبرجد به نظر میرسد،هیزم جهنم است و نفسِ تو«حملکننده این هیزم است»(مسد،آیه5)که برای داغ نهادن بر پیشانیت«روزی که(این سیمها)را در آتش جهنم میتابند و با آن،پیشانی آنها را داغ مینهند و پشتهایشان را(و میگویند)این آن گنجی است که برای خود فراهم کردید.پس بچشید آنچه را ذخیره نمودید»(توبه،آیه35).اکنون تلاش کن تا شاید با چارهگری علم،بتوانی خود را از همنشینی با این عجوزه فریبنده و این پیر زشت سالخورده که شوهران بسیاری مانند تو را در چاه گمراهی سرنگون کرده است آزاد نمایی و آنچه راه خوشبختی همیشگی و نعمت جاودان است،
به دست توانی آورد.ملک اردشیر،کلماتِ حکمتآمیزِ او چون دل با جان بیامیخت و حلقه قبولِ وَصایای او از گوشِ باطن بیاویخت.پس از آنجا پیشِ دختر آمد و گفت:مبارک باد تو را جفتی که از هنرپیشگانِ عالَم،طاق است و در دانش،سرآمدِ آفاق.راهِ رستگاری این است که او پیش دارد و بر آنچه او میکند،مَقامِ اعتراض نیست.غم این مَتاعِ مُستعار در این خانه مُستَجار چنین توان خورد و َبعدَ ما جَری ذلِک در حاصلِ کار و فَذلِکِ حالِ خویش تأمّل میکرد و به زبانِ اعتبار و انتِباه میگفت:
این عمرِ گذشته در حسابِ که نَهَم؟ آخر به چه کار بودهام چندین سال؟
شیوه اجتهاد پیش گرفت و قدم در طریقِ سَداد نهاد و به قدرِ استِطاعت،خود را از انقیادِ نَفسِ امّارةٌ بِالسّوء به یک سو کشید،اِلی ان ماتَ عَلی ما عاشَ عَلیهِ وَاللّهُ المُوَفَّقِ لِذلِکَ وَ الهادی الیه.
تمام شد بابِ ملک اردشیر و دانای مهرانبه.بعد از این یاد کنیم بابِ دیو گاوپای و دانای دینی و مُبَین گردانیم که فایده علم چیست و شجره علم،چون به ثمرِ عمل بارور شود،چه اثر نماید و مُهره خصمِ نادان را در شِشدَره قُصور چون اندازد؟
باریتعالی،خداوند،خواجه جهان،مُعینُ الاسلام را توفیق جَمعِ بَینَ الحَقّین و تحصیلِ سَعادَتَین مُیسّر کناد و بر خیر مواظب داراد بِمَنِّهِ وَ سَعَةِ جُودِه.
بتوانی به دست آوری».اردشیرشاه،سخنان حکمتآموز او را مانند دل،در کنار جان خود گذاشت و حلقه پذیرش پندهای او را در گوش نهان خود آویزان کرد.از آنجا نزد دختر برگشت و گفت:«مبارک باد بر تو همسری که از هنرمندان جهان یگانهترین و در علم و دانش سرآمد است.راه نجات همین راهی است که او میرود و در برابر کارهای او جای هیچ خردهگیری نیست.اندوه این کالای امانتی را در این خانه اجارهای(دنیا)اینگونه باید خورد».پس از گذشتن آن رویداد،به پایان کار و انتهای احوال خود فکر میکرد و با زبان پندگیری و آگاهی چنین میگفت:
-«این زندگی از دست رفته را چگونه در شمار عمر آورم،نمیدانم در این سالها مشغول چه کاری بودهام».
راه و روش تلاشگری را پیش گرفت و گام در راه درستی نهاد و به اندازه تواناییش،خود را از فرمانبرداری نفسِ بدفرمای،کنار کشید.تا بر آن شیوهای که زندگی میکرد،مُرد و خداوند توفیق دهد برای آن و به سوی خود هدایت کند.
باب اردشیرشاه و«دانای مهرانبه»تمام شد.پس از این باب«دیو گاوپای»و«دانای دینی»را ذکر میکنیم و روشن مینماییم که فایده دانش چیست و اینکه درخت دانش وقتی به میوه عمل بارور میشود،چه نتیجهای دارد و مهره دشمن نادان را در نهایتِ عجز(و ناتوانی مانند گرفتار شدن در ششدره صفحه نرد و قمار)چگونه گرفتار میکند.
خداوند بلند مرتبه،پادشاه جهان،یاور اسلام را توفیق دهد به جمعآوری دو مهره دنیا و آخرت و فراهم کردن نیکبختی دو جهان و او را به خیر و نیکی وادارد؛قسم به احسان و فراخی کرمش.
1.این جمله را ترجمه کنید:«نِعم الخَتنُ القَبرُ».
2.تَثلیث سَعدین در این جمله یعنی چه؟«به حقیقت بدانست که مقارنه ایشان از تثلیث سعدین مسعودتر بود».
3.این بیت را شرح کنید:
چون کنم خانه دل آبادان دل من أَیْنَما تَکُونُوا خوان
4.این جمله به چه معنایی است؟«اگر نیک تامل کنی پاسبانان گنج مُکنَت،مُقتَصِدانند که در امور معاش،قدم بر جاده وسط دارند».
5.این جملات را بازگردان کنید:«در پیرامُن شهری به اطلالِ خرابهای رسیدند که قَرابه پیروزهرنگش به دَورِجُورِ روزگار،خراب کرده بود و در و دیوارش چون مستان طافح سر به پای یکدیگر نهاده،افتاده».
6.این جمله یعنی چه؟«هر آنچه به حیزِ وجود پیوست در اعتِوارِ این حالات و تارات همه یکرنگند».
7.این جمله را معنی کنید:«شکاردوست که از هنگامِ دوانیدنِ اسب بر پی صید،از مُخاطره بر عَثره اسب و سَقطه خویش که مظَنّه هلاک است».
8.این بیت را ترجمه نمایید:
تَمَتَّع مِن شَمیمِ عَرارِ نَجدٍ فَما بَعدَ العَشیهِ مِن عَرارِ
9.برادران صُلبی چه کسانی هستند؟
10.این جمله در توصیف چه چیزی است؟چرا؟«بکوش به نیرنگِ دانش،خود را از صحبتِ این گِندهپیرِ رعنا و این سالخورده شوها که چون تو بسیار شوهران را در چاه بیراهی سرنگون افکنده رهایی توانی داد».
-شوهر دادن دختران را در مرزباننامه با قابوسنامه و کیمیای سعادت مقایسه کنید.
-در مورد«شَن و طبقه»و زندگی آنان تحقیق کنید.
-با کمک تفسیر کشفالاسرار و روضالجنان زندگی لقمان حکیم را بنویسید.
-چند آیه از قرآن با ترجمه آن،در نکوهش حرص و طمع و ستایش قناعت و خرسندی ذکر نمایید.
-با توجه به بیت زیر تفاوت عُشر و خَراج از نظر فقهی چیست؟
خواستن کُدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج زآنکه گر صد نام خوانی،یک حقیقت را رواست
-امام محمد غزالی و آثارش را با استفاده از کتابهای تذکره و تاریخ ادبیات معرفی کنید.
-در مورد مراتب نفس انسان،با استفاده از تاریخ بیهقی،قابوسنامه،کیمیای سعادت و حدیقه سنایی،تحقیق نمایید.
در دیو گاوپای و دانای دینی
ملکزاده گفت:در عُهودِ مُقدّم و دُهُورِ مُتقَادِم،دیوان که اکنون روی در پردة تَواری کشیدهاند و از دیدهای ظاهربین محجوب گشته،آشکارا میگردیدند و با آدمیان از راه مُخالِطت و آمیزش درمیپیوستند و به اغوا و اضلال،خلق را از راه حقّ و نجات میگردانیدند و اباطیلِ خیالات در چشم آدمیان آراسته مینمودند.تا آنکه که به زمین بابل مردی دیندار بادید آمد بر سرِ کوهی مسکن ساخت و صومعهای ترتیب کرد و آنجایگه سَجّادة عبادت بگسترد و به جاده عصمت،خلق را دعوت میکرد تا به اندکروزگاری،بساط دعوت او روی به بسطت نهاد و بسیار کس،اِتّباع دانش او کردند و اتباع بیشمار برخاستند.و تَمسُّک به قواعِد تَنسُّک او ساختند و از بِدَعتِ کفر،به شِرعَت ایمان آمدند و بر قبله خدایپرستی اقبال کردند و از دیوان و افعال ایشان اعراض نمودند و ذکر او در اقالیم عالم انتشار گرفت و نزدیک آمد که سِرّ حدیث سَیبلُغُ مُلکُ امّتی مازُوِی لی مِنها،در حقّ او آشکارا شدی.دیوان سراسیمه و آشفته از غَبنِ آن حالت پیش مهتر خود،دیو گاوپای آمدند که از مَرَده عَفاریت و فَجَره و طَواغیت ایشان بود،
باب چهارم داستان دیو گاوپای و دانای دینی
شاهزاده گفت:«در زمانهای گذشته و روزگاران پیشین،دیوها که الآن چهرهشان در حجاب پوشیدگی است و از چشم آشکار بین انسانها پنهان هستند،نمایان در بیرون میگشتند و با انسانها از راه آمیزش و پیوستگی ارتباط داشتند.آنها با گمراهی و به بیراهه بردن،مردم را از راه حق و رستگاری دور میکردند و پندارهای نادرست را در چشم انسانها زیبا مینمودند.تا اینکه در شهر بابل،مرد دینداری ظاهر شد و در بالای کوهی خانهای ساخت.او پرستشگاهی ساخت و در آنجا جانماز بندگی پهن کرد.وی مردم را به راه پاکی میخواند.تا اینکه در زمان کمی،سفره دعوت(به حق)او گسترش پیدا کرد و افراد بسیاری از او پیروی نمودند.پیروان زیادی به وجود آمدند و به آیین پارسایی او چنگ زدند و از ناراستی کفر،به راه روشنِ ایمان آمدند و به طریق توحید روی نمودند.آنها از دیوها و کارهایشان روگردان شدند و یاد او در همه جای جهان پخش شد.و نزدیک بود که راز سخن«روزی قلمرو پیروان من به آن اندازه میرسد که برای من رسید»برای او نیز آشکار و سزاوار او شود.دیوها مضطرب و آشفته شدند و از زیان آن حالت،نزد بزرگ خود،دیو گاوپای رفتند.او از عفریتهای سرکش و ستمکاران زشتکار طغیانگر و طاغوت آنها بود.
دیوی که به وقتِ افسون چون ابلیس از لاحَول بگریختی و چون مغناطیس در آهن آویختی.مقتدای لشکر شیاطین و پیشوای جُنودِ مَلاعین بود،قافلهسالار کاروانِ ضلال و سرنفر رهزنانِ وهم و خیال؛نَقب در خزینه عصمت آدم زدی،مُهر خاتَم سلیمان بشکستی،طلسم سَحَره فرعون ببستی.دیوان همه پیش او به یک زبان فریادِ استغاثَت برآوردند که این مردِ دینی بر این سنگ نشست و سنگ در آبگینه کار ما انداخت و شُکوهِ ما از دلِ خلایق برگرفت.اگر امروز سَدّ این ثُلمَت و کشفِ این کُربَت نکنیم،فردا که او پنج نوبتِ ارکانِ شریعت بزند و چَترِ دولت او سایه بر اطراف عالَم گسترَد و آفتابِ سلطنتش سر از ذُروة این کوه برآرد،ما را از انقیاد و تتّبُعِ مُراد او چاره نباشد.
با بخت گرفتم که بسی بستیزم از سایه آفتاب،چون بگریزم
دیو گاوپای چون این فصل بشنید،در وی تاثیری عجب کرد،آتشِ شیطنتِ او لَهَباتِ غَضَب برآورد؛اما عنانِ عَجَلت از دست نداد.گفت:از شما زمان میخواهم که چنین کارها اگرچه توانی برنتابد،اما بیتابی هم نشاید کرد و اگر چند تأخیر احتمال نکند،بیتقدیمِ اندیشه ژرف،در آن خوض نتوان کرد.پس سه سر دیو را که هر سه دستورانِ مُلکَت و دستیاران روز محنت او بودند،حاضر کرد و آغاز مشاورت از دستورِ مهترین نمود و گفت:
دیوی که سرعت عملش هنگام سحر و جادو مانند سرعت فرار شیطان از شنیدن عبارت«لا حَولَ وَلا قوة الاّ باللَّه»بود و مثل آهنربایی که به شدت آن را میرباید.فرمانده لشکر شیطانها و رهبر آن نفرینشدگان،رئیس کاروان سالار گمراهی و سرگروه راهزنهای گمان و پندار که گنج پاکدامنی انسان را سوراخ میکرد و انگشتری سلیمان را میشکست و طلسم جادوگران فرعون را میبست.دیوها همه در برابر او یکزبان و یکجا فریاد دادخواهی سر دادند که این مرد دیندار در این کوه آمد.آینه امید ما را با سنگ شکست و ابهت ما را از دل انسانها بیرون کرد.اگر امروز این رخنه را نبندیم و این غم را دور نسازیم،در آینده که او به نشانه حکومت،پنج بار(با نمازهای یومیه)طبل سلطنت شرعی را بکوبد و سایهبان بخت او در گوشه و کنار جهان،سایه اندازد و خورشید فرمانرواییاش از بلندای این کوه طلوع کند،ما چارهای جزگردن نهادن و پیروی در برابر خواست او نداریم.
-گیرم که بتوانم با بخت بد خود بجنگم،ولی بیفایده است زیرا مثل سایهای به دنبال من است و نمیتوانم از آن فرار کنم.
دیو گاوپای وقتی این سخنان را شنید خیلی در او تأثیر گذاشت.آتش دیوخویی او،شعلههای خشم برکشید؛ولی زمام توسن شتابزدگی را از دست نداد.گفت:«از شما فرصتی میخواهم،اگرچه در چنین کارهایی سستی جایز نیست،ولی بدون درنگ هم شایسته نیست آن را انجام دهی.هرچند تأخیر در آن تحملپذیر نیست،ولی بدون پیش گرفتن فکر عمیق نمیتوان به ژرفای آن رسید».پس سه نفر دیو را که هر سه از وزیران سلطنت و همکاران روزهای سختی او بودند،حاضر کرد و شروع به مشورت نمود.از وزیر بزرگتر شروع کرد و گفت:
رای تو در این حادثه که پیش آمد،چه اقتضا میکند؟گفت:بر رای خردمندان کارآزموده پوشیده نیست که دو چیز بر یک حال پاینده نماند یکی دولت در طالع،دوم جان در تن؛که هر دو را غایتی معلوم و امدی معین است و چنانکه بر وِفق مذهبِ تَناسُخ روح از قالبی که محلِ او باشد،به قالبی دیگر حُلول کند،دولت(نیز از طالعی)که ملایمِ او باشد به طالعی دیگر انتقال پذیرد و مردم در ایام دولت از نَکِبات مُتاثِّر نگردد و قواعد کار او از صدماتِ احداث خلل نگیرد.مثلاً چون کوهی که عَرّادة رعد و نَفَّاطة برق و مَنجنیقِ صَواعِق و سنگبارانِ تگرگ و تیرپرّان بارانش رخنه نکند و چون روزگار دولت به سر آمد،درختی را مانَد که مایة نَداوت و طَراوت از او برود و ذُبول و فُتور بدو راه یابد،به نرمتر بادی،شاخ او بشکند و به کمتر دستی که خواهد،از بیخش برآرد و بی موجبی از پای درآید و گردش روزگارِ غَدّار و قاعده گردونِ دَوّار همیشه چنین بوده است.
فَیومٌ عَلینا و یومٌ لنا و یومُ نُساءُ وَ یومٌ نُسَرّ
امروز که ایام در پیمان وِلای اوست و قضا آنجا که رضای او،هر تیرِ تدبیری که ما اندازیم بر نشانه کار نیاید و هر اندیشه که در دفع کار او کنیم،خام نماید،بس ما را علّت به طبیعت باز میباید گذاشتن و آن زمان را مُتَرقِّب و مُتَرصِّد بودن که آفتابِ دولتِ او به زوال رسد و خداوند طالع از بیتُالسّعاده تحویل کند و بخت سایه بر کار ما افکند وَ تِلْکَ الْأَیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ ،تا اگر به مقاومت او قیام نماییم،ظفر یابیم و پیروز آییم و نصرت ما را باشد و نگونساری و نکبت او را.گاوپای دستور دوم را اشارت کرد
«نظر تو درباره این اتفاقی که افتاد،چه حکم میکند؟»گفت:«بر نظر عاقلان مجرب و با تجربه مخفی نیست که هیچگاه دو امر در یک حالت پایدار نمیمانند؛یکی خوشبختی در طالع انسان و دیگری روان در جسم؛زیرا هر دوی آنها پایانی مشخص و فرجامی معین دارند.همچنانکه طبق آیین تناسخ،روح از جسمی که قرارگاه آن است به جسم دیگر فرود میآید،خوشبختی نیز از بختی که مناسب آن است به بخت دیگری جابهجامیشود و مردم در روزگار نیک بختی از رنج و سختی اثری نمیبیند و اساس کارهایشان از این رخدادها سست نمیشود؛مانند کوهی که سنگانداز رعد و آتشانداز برق و منجنیق صاعقهها و سنگباران تگرگ و تیر پرتابی باران در آن نفوذ نمیکند.هنگامی که روزهای خوش به پایان برسد،مانند درختی است که تر و تازگی و شادابی آن از بین میرود و پژمردگی و سستی در آن اثر میکند.با وزیدن اندک بادی شاخههای آن میشکند و ناتوانترین پنجهای که اراده کند،آن را از ریشه در میآورد(بدون دلیل از ریشه در میآید)گردش روزگار فریبکار و راه و روش آسمان گردان،همیشه اینگونه است.
-روزی بر ما و روزی با ما است.یک روز به ما بدی میرسد و یک روز شادی.
امروز که روزگار در عهد دوستی با او و تقدیر هم جایی است که خشنودی اوست،هر گونه تدبیری که چون تیر به کار بریم،به هدف نمیخورد و هر فکری که در جهت دور کردن او به کار بریم،ناپخته به چشم میآید.پس باید سبب و موجب این کار را به طبیعت بسپاریم.و منتظر و مراقب زمانی باشیم که آفتاب خوشبختی او به پایان برسد و صاحب بخت از خانه خوشبختی برگردد.(در این صورت)خوشبختی بر کارها سایه میافکند«و آن روزگار،میگردانیم آن را در میان مردمان»(آل عمران:124)تا اگر برای پایداری در برابر او برخیزیم فاتح و پیروز شویم و سرنگونی و خواری از او باشد».گاوپای به وزیر دوّم اشاره کرد
که رای تو در این باب بر چه جملت است؟جواب داد که آنچه دستور گفت،پسندیده حقّ و ستوده عقل است،لیکن به هیچ وجه دست از سِگالش بازداشتن و بندِ تعطیل و تَسویف بر دست و پای قدرت و ارادت نهادن،صواب نیست؛زیرا که چون بخت او قویحال شد و تو نیز از قصد او تَقاعُد نمایی،مددِ قوّت او کرده باشی و در ضعفِ خویش افزوده و مَرد دانا هر چند که دولت را مساعِد دشمن بیند،از کوشش در مقاومت به قدر وُسعِ خویش کم نکند و آن قدر که از قدرتِ خویش باقی بیند،در حفظ و ابقای آن کوشد،چون طبیبی که مثلاً از استِردادِ صِحّتِ بیمار عاجز آید،بقایای قُوای غریزی را به حُسنِ مُداوات و حِیلَ حکمت برجای بدارد که اگر نه چنین کند،هلاک لازم آید.پس چندان که در امکان گنجد،هَدمِ مبانی کارِ او ما را پیش باید گرفت و اگرچه او مَقاِودِ تقلید بر سر قومی کشیده است و مَقالیدِ حُکم ایشان،در آستین گرفته و کُلّ مِجَرٍّ فی الخَلاءِ یسَرّ،ما را به میدانِ مَحارِبَت بیرون باید شدن و از مرگ نترسیدن که جواب خصم به زبان تیغ توان دادن،نه به سپَرِ سلامتجویی که در روی حَمیت کَشی.
فَحُبُّ الجبَانِ النفسَ اورَدَهُ التّقُی وَ حُبُّ الشُّجاعِ الِعزَّ اوَرَدَهُ الحَربا
گاوپای روی به دستور سِیوم آورد که مقتضای رای تو در امضای اندیشههای ایشان چیست.جواب داد که آن چه ایشان انداختند در خاطر تو جای گرفت که آفرینش همه آفریدگان چنان است که هر آنچه بشنود و طبیعت او را موافق و ملایم آید،زود به قبول آن مُستَرسِل شود؛سِیمَا که سخن نظمی نیکو و عبارتی مُهَذّب و لفظی مُسَتعذَب دارد،سبک آن سخن در قالب آرزوی او نشیند و گفتهاند:
که نظر تو در این باره چگونه است؟جواب داد:«آنچه وزیر گفت،مورد پسند حقیقت و ستایش خرد است؛ولی به هیچ وجه دست از بداندیشی کشیدن و بند بیکاری و تأخیر بر دست و پای توانایی و اراده زدن درست نیست؛زیرا هنگامی که بختش نیرومند و استوار شد و تو هم از ستیزه با او باز ایستی به او کمک نموده،به ضعف خود اضافه کردهای و انسان خردمند،هر چند خوشبختی را موافق دشمن ببیند،از تلاش در ایستادگی به اندازه و توانایی خود،کم نمیگذارد و آن مقدار از قدرتِ خود را که باقی ببیند در حفظ و نگهداری آن میکوشد؛مانند پزشکی که مثلاً اگر از بازگرداندن سلامت بیمار ناتوان شود،آثار نیروهای فطری را با درمان نیک و چارهای از سر دانش،نگاه میدارد؛که اگر چنین کاری نکند،هلاک بیمار واجب میشود.پس آن اندازه که امکان دارد.پایه ویرانی اساس کار او را در نظر گیریم،اگرچه ریسمانهای پیروی را بر سر قومی انداخته است و کلیدهای فرمانبرداری آنها را به دست خود گرفته(آنها را فرمانبردار خود کرده)«و هر اسب دوانندهای در تنهایی شاد میشود.ما باید به میدان جنگ برویم و از مرگ نترسیم؛زیرا پاسخ دشمن را تنها با زبان شمشیر باید داد نه با سپر عافیتجویی جستن،که آن را بر چهره غیرت بکشی.
-جان دوستی ترسو،او را به پرهیز از خطر وامیدارد و عزتطلبی شجاع او را به پیکار میکشاند».
گاوپای رو به وزیر سوّم گفت:«نظر مناسب تو در اجرای آراء آنها چیست؟»پاسخ داد:«آنچه آنها گفتند در دل تو قرار گرفت؛زیرا خلقت همه مخلوقات به گونهای است که هر چیزی را بشنوند که سازگار و طبق سرشتشان باشد،زود به پذیرش آن روی میآورند؛بهویژه اگر کلام،شعر زیبایی باشد و یا گفتاری پیراسته که واژگانی شیوا داشته باشد.شیوه آن گفتار در کالبد رغبت جای میگیرد و گفتهاند:
چنان که به آهنِ پولاد،آهنهای دیگر شکافند،به الفاظ عَذبِ شیرین سَلب و سَلخ عادتِ مردم کنند،چون شعرِ دلاویز و نکتههای لطفآمیز که بسیار بخیلان را سَخی و بددلان را دلیر و لئیمان را کریم و ملولان را ذَلول و سَفیهان را نَبیه گرداند؛امّا رای من آن است که اگر خود میسّر شود خون ریختن این مرد دینی صَلاح نباشد وَخامت آن زود به ما لاحِق گردد و این انداخت،از حَزم و پیشبینی دور است.چه اگر او را بیسببی واضح و الزامی فاضِح و علّتی ظاهر و حجّتی باهِر از میان بردارند،مُتدَینی دیگر به جای او بنشیند و دیگری قائم مقام او گردانند و این فتنه تا قیامُ السّاعه قائم بماند و کار از مَقامِ تَدارُک بیرون رود،چه عامّة خلق،ضُعَفا را به طبع دوست دارند و اقویا را دشمن؛اما تدبیر صالح و اندیشة مُنجَح آن است که به وسوسه شیطانی و هندسه سِحردانی،اساسِ دنیادوستی در سینه او افکنی و او را به نقش زَخارُف در این سرای غرور،مشغول و مَشغوف گردانی و دیوار رنگین نگارخانه شَهوات و لذّات را در چشم او جلوه دهی و قطراتِ انگبینِ حرص از سر شاخسار امل چنان در کام او چکانی که اژدهای اجل را زیر پای خویش گشاده کام نبیند وَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ بر ناصیه حال او نویسی تا کافّة خلایق او را از کَفافورزی و عَفافجویی به دنیا مشغول بینند.چون تو به اظهارِ مَعایب و افشای مَثالِبِ او زبان بگشایی،تو را تصدیق کنند و از او برگردند و بازار دعوتش کُند شود.گاوپای را این فصل از غرض دورتر نمود و به صواب نزدیکتر؛پس گفت:نیکو رای زدی و راست راهی نمودی.
«همچنانکه با آهن آبداده(فولاد)،آهنهای دیگر را میشکافند،با کلمات شیوای شیرین،عادات مردم را از آنها گرفته و بر میاندازند.همانگونه که اشعار دلنشین و نکتههای لطیف میتواند افراد خسیس را بخشنده و ترسوها را شجاع و فرومایهها را باکرامت و بیقراران را نرم و نادانان را آگاه نماید.ولی نظر من آن است که اگر امکان دارد،کشتن این مرد دیندار درست نیست و ناگواری آن به زودی به ما میرسد.این طرح از هوشیاری و دوراندیشی،دور است؛زیرا اگر او را بدون دلیل روشن و نیاز آشکار و سبب مشخص و برهان واضح بکشند،فرد دیندار دیگری به جای او مینشیند و کس دیگری را جانشین او میکنند و این فتنه تا قیامت برپا میماند و دیگر نمیتوان آن را جبران کرد؛زیرا مردم عادی،ضعیفان را ذاتاً دوست دارند و با افراد نیرومند دشمن هستند.ولی چاره درست و فکر برتر آن است که با وسوسه شیطان و مهندسی افسون و جادو،پایه علاقه به دنیا را در دل او بگذاری و او را با جلوههای فریبنده زندگی در سرای فریبنده دنیا سرگرم و شیفته کنی و دیوار خانه پر نقش و نگار شهوتها را در چشم او زیبا نمایی و قطرههای شهد آز را از شاخههای درخت آرزوها،چنان در دهانش بچکانی که اژدهای مرگ را در زیر پایش،دهان گشاده نبیند و آیه«و زینت داد برای آنها شیطان آنچه را انجام میدهند»(انعام،آیه 43)را بر پیشانی احوالش بنویسی تا همه مردم ببینند که او از قناعت به کفاف خود و پاکدامنی جستن،رویگردان شده،مشغول دنیا است.هنگامی که تو به بیان کاستیها و آشکار کردن زشتیهایش زبان باز کنی،تو را راستگو میانگارند و از او رویگردان شده،بازار دعوتش کساد میشود».برای گاوپای این سخنان از غرضورزی دور و به راه درست نزدیکتر بود.پس گفت:«نظر درستی ارائه کردی و راه مستقیمی را نشان دادی.
اِذا نَحنُ ادلَجنا و انت امامُنا کَفی لِمَطایانا بِلُقیاک هادیاً
اکنون رای من آن است که در مجمعی عامّ بنشینم و با او در اسرارِ علوم و حقایقِ اشیا سخن رانم تا او در سؤال و جواب من فروماند و عورتِ جهلِ او بر خلق کشف کنم.آنگه خون او بریزم که اگر کشتن او بر تمهید این مقدّمات که تو میگویی،موقوف دارم،جز تضییعِ روزگار نتیجه ندهد و روی به دستورِ مِهتَر آورد که خاطر تو در اعمالِ این اندیشه چه میبیند؟گفت:چون کاری بین طَرَفَی النَّقیض افتد،حکم در آن قضیه بر یک جانب کردن و از یک سو اندیشیدن اختیار عقل نیست، عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ .بسا خطاها که وَهم به صورت صواب در نظر آورد و بسا دروغها که خیال در لباس راستی فرانماید،چنانکه که پسرِ احولِ میزبان را افتاد.گاوپای پرسید که چگونه بود آن داستان؟
دستور گفت:شنیدم که وقتی مردی بود،جوانمردپیشه،مهمانپذیر،عنانگیر،کیسهپرداز،غریبنواز؛همه اوصافِ حَمیده ذات او را لازم بود مگر احسان که متعدّی داشتی و همه خصلتی شریف در طبع او خاصّ بود الاّ انعام که عامّ فرمودی،خرج او از کیسه کسبِ او بودی،نه از دخلِ مالِ مظلومان؛
-هنگامی که ما در شب راه برویم و تو پیشوای ما باشی،برای راهنمایی کاروان ما چهرهات کافی است.
اینک نظر من آن است که در انجمنی همگانی بنشینم و با او درباره رازهای دانش و حقیقت چیزها بحث کنم تا او در پاسخ به پرسشهای من درماند و من زشتی نادانی او را برای مردم فاش کنم.سپس او را بکشم؛زیرا اگر کشتن او را به آماده سازی مقدماتی که تو میگویی وابسته کنم،جز هدر دادن وقت نتیجهای ندارد.پس روی به وزیر بزرگتر کرد[و گفت:]«که رأی تو درباره به کار گرفتن این فکر چیست؟»گفت:«زمانیکه کاری بین دو طرف ضد قرار گیرد،صدور حکم در آن امر،نسبت به یک طرف و یکجانبه فکر کردن،برگزیده خرد نیست.«چه بسا چیزی را مکروه و ناخوشایند میدانید،در حالی که آن برای شما خیر است و چه بسا دوست دارید چیزی را و آن برای شما بد است»(بقره،آیه 214)چه بسیار اشتباهاتی که توهم آن را درست جلوه میدهد و چه بسیار دروغهایی که خیال آن را در لباس راست نشان میدهد،همچنانکه برای پسر دوبین آن میزبان اتفاق افتاد».گاوپای پرسید:«آن داستان چگونه است؟»
داستان پسر دوبین میزبان
وزیر گفت شنیدم:«زمانی مردی بود،با کردار جوانمردان،مهمان دوست،مهماننواز(که حتی افسار اسب مهمان را میگرفت)،بسیار خرجکننده و غریبنوازنده که تمام صفات پسندیده لازم سرشت او بود،جز بخشش و نیکی او که همچون فعل متعدی از حد گذشته بود.تمام ویژگیهای خوب مختص ذات او بود؛مگر نیکی،که در وجود او عمومی بود[اثرش به دیگران هم میرسید].هزینههای او از جیب کار و کسب خودش بود،نه از درآمد مال مظلومان؛
چنانکه اهل روزگار راست.چه دودی از مطبخشان آنگه برآید که آتش در خَرمنِ صد مسلمان زنند و نانی بر خوانچه خویش آنگه نهند که آب در بنیادِ خانه صد بیگناه بندند.مُشتی نمک به دیگشان آنگه رسد که خرواری بر جراحتِ درویشان افشانند.دو چوب هیمه به آتشدانشان وقتی درآید که دویست چوبدستی بر پهلوی عاجزان مالند.کِرامِ عالَم،رَسمِ افاضتِ کَرَم،خاصّه در ضیافت از او آموختندی.آن گِرِه که سِفلگان وقت نزولِ مهمان در ابروی آرند،او در نقش کاسه و نگارِ خوانچه مَطبخ داشتی و آن سرکه که بخیلان به هنگام ملاقات واردان در پیشانی آرند،او را در ابای سِکبا بودی.
وَ یکادُ عِندَالجَدبِ یجعَلُ نَفسَهُ حُبّ ُالقُری حَطَباً عَلَی النّیران
وقتی دوستی عزیز در خانة او نزول کرد؛به انواع اکرام و بزرگداشتِ قدوم،پیشباز رفت و آن چه مقتضای حال بود،از تعهّد و دلجویی تقدیم نمود.چون از تَناوُلِ طعام بپرداختند،میزبان بر سبیلِ اعتذار از تَعذُّرِ شراب حکایت کرد و گفت:شک نیست که آیینه زنگار خورده عیش را صیقلی چون شراب نیست و طبعِ مُستَوحِش را میانِ حریفانِ وقت،که بقای صحبتِ ایشان را همه جای به شیشه شراب شاید خواند و وفای عهدِ ایشان را به سَفینه مجلس،از مَکارهِ زمانه،مونسی از او بهنشینتر نه.
چنانکه مردم روزگار چنین میکنند.زیرا هنگامی دود از آشپزخانه آنها بیرون میآید که آتش در خرمن هستی صد مسلمان بزنند و زمانی نان بر سفره خود میگذارند که آب خرابی را در اساس خانه صدها بیگناه بریزند.مقداری نمک به دیگ غذای آنها هنگامی میرسد که یک خروار بر زخم فقیران بپاشند و هیزم در آتشدان آنها هنگامی ریخته میشود که چندین برابر آن چوبدستی بر پهلوی بیچارگان زنند.جوانمردان عالم،رسمِ گستردنِ بزرگواری،بهویژه در مهمانی را،از او میآموختند.چینهایی که فرومایهها هنگام ورود مهمان بر صورت خود میآورند،او آن را در نقش و نگار کاسه و ظروف سفره آشپزخانه خود به کار میبرد[سفرهاش را تزیین میکرد]و آن ترشی را که خسیسها هنگام دیدن مهمانها در صورت خود آشکار میسازند،او در آش سرکه خود به کار میبرد.
-نزدیک بود جانش را در تنگسالی به جای هیزم در آتش ضیافت بگذارد؛به خاطر مهماندوستیش.
هنگامی که دوست عزیزی به خانه او میآمد،با انواع احترام و خیر مقدم به استقبال او میرفت و آنچه مناسب احوال بود از پرستاری و دلجویی انجام میداد.وقتی از خوردن غذا فارغ شدند،میزبان از روی عذرخواهی،از کمیابی شراب حرف زد و گفت:«بی گمان،آیینه زنگ زده زندگی را چیزی مانند شراب شفاف نمیکند و برای سرشت وحشتزده میان دوستانی که باقی ماندن دوستی آنها را همه جا،به شیشه شراب باید تشبیه کرد و وفاداری آنها را نسبت به هم،به دفتر شعر(که آنرا مینوشند و اینرا میخوانند و کنار میگذارند)،در برابر ناخوشیهای زمانه همدمی از شراب،خوشمعاشرتتر نیست.
اَدِرها وُفِیتِ الدّائِراتُ فِانّها رَحی طالِماً دارَت عَلَی الهَمِّ وَالحَزَن
وَ لَستُ احِبُّ السُّکرَ الاِّ لانّهُ یخَدِّرُنی کَیلاً احِسَّ اذی المِحَن
و با این همه،از آنچه در این شبها با دوستان صَرف کردهایم،یک شیشه صِرف باقی است.اگر رغبتی هست تا ساعتی به مُناوِلَتِ آن تَزجیه روزگار کنیم.مهمان گفت:وَالجودُ بِالمَوجودِ غایتُ الجود،حُکم تو راست.میزبان پسر را فرمود که برو و فلان شیشه که فلان جای نهاده است،بیار.پسر بیچاره به حَوَلِ چشم و خَبَلِ عقل مُبتلی بود،برفت.چون چشمش بر شیشه آمد،عکسِ آن در آیینه کژنمای بصرش دو حجم نمود.به نزدیک پدر آمد که شیشه دو است،کدام یک آرم؟پدر دانست که حال چیست،اما از شرمِ روی مهمان،عرقش بر پیشانی آمد تا مگر او را در خیال آید که به دیگر یک ضَنَت کرده است و به رِکَّتِ رای و نزولِ همّت او را منسوب دارد.هیچ چاره ندانست،جز آنکه پسر را گفت:از دو گانه یکی بشکن و دیگر بیار.پسر به حکمِ اشارت پدر سنگی بر شیشه زد،بشکست.چون دیگری نیافت خایب و خاسِر باز آمد و حکایتِ حال بازگفت.مهمان را معلوم شد که آن خلل در بصرِ پسر بود نه در نظرِ پدر.
این افسانه از بهر آن گفتم تا بدانی که حاسّه بصر،با آنکه در ادراکِ اعیانِ اشیا،سلیمترِ حواس است،از مواقعِ غلط ایمن نیست.حاسّه بصیرت که از حواسّ باطن در پسِ حجابهای اوهام و خیالات مینگرد،از مواردِ صواب و خطا چگونه خالی تواند بود؟میباید که به صَرفِ اندیشه ژَرف در این کار نگه کنی و بیتأمُّل و تَثبُّت،قدم در راه این عزیمت ننهی
-ای کسی که میخواهی از رویدادهای بد ایمن باشی جام شراب را بگردان.پس همانا آن،مانند آسیابی است که پیوسته بر غم و اندوه میگردد.
-من مستی را دوست ندارم،جز آنکه بر من پرده بیخبری میکشد تا من آزار رنجها را درنیابم.
با وجود این،از آنچه در این شبها با دوستان سپری کردهایم یک شیشه شراب ناب باقی مانده که اگر میل و رغبت داری،چندی با تناول آن روزگار بگذرانیم».مهمان گفت:«و بخشش به آنچه موجود است نهایت بخشندگی است.اختیار با توست».میزبان به پسر دستور داد برو و فلان شیشه را که فلان جا گذاشته شده است بیاور.پسر بیچاره که به دوبینی چشم و تباهی خرد(دیوانگی)گرفتار بود،رفت.هنگامی که چشمش به شیشه افتاد،تصویر آن در آیینه کجبینِ چشمش،دو تا جلوه کرد.نزد پدر آمد و گفت:«دو تا شیشه است کدام را بیاورم؟»پدر فهمید که موضوع چیست؛از خجالت مهمان،عرق بر پیشانیش نشست که مبادا او فکر کند در شیشه دیگر بخیلی کرده و او را به سستی اندیشه و پستی همت منسوب کند.چاره نداشت جز آنکه به پسر گفت:«یکی از دو شیشه را بشکن و دیگری را بیاور».پسر طبق فرمان پدر،سنگی را به شیشه زد،شکست.هنگامی که شیشه دوّم را ندید،ناامید و زیانکار برگشت و شرح حال را گفت.مهمان دانست که آن کاستی در چشم پسر بود،نه در بلندنظری پدر.
این داستان را برای آن گفتم که بدانی قوه بینایی با آنکه در درک نمایش اشیا،سالمترین حواس است،ولی از جایگاه خطا و اشتباه دور نیست.پس نیروی بینش که از حسهای باطنی است و از پشت پردههای وهم و خیال نگاه میکند،پس از موانع درست و نادرست،چگونه میتواند در امان باشد.باید با ژرفاندیشی در این کار بنگری و بیاندیشه و درنگ،گام در راه این تصمیم نگذاری
که آفریدگار،جلّ و عَلا،با آنکه از جمله جواهر حیوانات جوهر آدمی را مطهّرتر آفریده است و بهره دانایی و تیزبینی و هوشمندی،ایشان را بیشتر داده و به هر یک ستارهای از ستارگانِ عِلوی و سِفلی،نگهبانِ احوال کرده تا همچنانکه دایگان،طفل را پرورند،او را در حِضانه تربیت میدارد و میپرورد و هر یک را فرشتهای از عالَمِ قُدسِ ملکوت،آموزگار گردانیده و لوح تفهیم و تعلیم در پیش نهاده،چنانکه در صفت بهترین موجودات میآید، عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی ،و لیکن چون از پی هَوی قدمی فرانهند،اسیر ما دیوان شوند و مسخّر و مقهور ما گردند.پس ما که سِرشتِ گوهر از دودِ تیره مُظلِم و جَهلِ مُرکّب داریم،اگر زِمام دل به دست هَوی دهیم و دست از تفکّر و تَانّی بازداریم،چه حال باشد و با آدمی که این همه عُدَّت و آلت دارد و به چندین خِصال،مُتَّصِف است،چگونه برآییم؟اَخوُا الظّلماءِ اعشی باللّیل،گاوپای گفت:شنیدم آنچه گفتی و در نِصاب حق قرار گرفت.لیکن به مهارت هنر و غَزَارتِ دانش و یاری خِرد و حَصافَت بر خصم،چیرگی توان یافت.چنانکه موش بر مار یافت.دستور پرسید که چگونه بود آن داستان؟
گاوپای گفت:شنیدم که وقتی موشی در خانه توانگری خانه گرفت و از آنجا دَری در انبار بُرد و راهی به باغ کرد و مدّتها به فراغِ دل و نشاط طبع،در آنجا زندگانی میکرد و بیغَوایلِ زحمتِ مُتَعرِّضان به سر میبرد.
که خداوند بزرگ و بلند مرتبه با آنکه از بین تمام گوهرهای جانوران،گوهر وجود انسان را پاکتر آفریده و سهم دانش و باریکبینی و تفکر آنها را بیشتر داده است.برای هر کدام از آنها ستارهای از ستارههای عالَم بالا و پایین را نگهبان حالشان کرده تا همانطور که دایه،کودک را پرورش میدهد،او را تحت تربیت قرار داده پرورش دهند.برای هر کدام فرشتهای را از عالم پاک بالا،معلم قرار داده و دفتر فهم و آموزش را جلوی آنها گذاشته است.همانگونه که در میان ویژگیهای بهترین مخلوقات(رسول اکرم صلّی الله علیه و آله)چنین آمده«او را آموخت نیرومند صاحب قدرت،پس راست و برابر شد»(نجم:آیه5 و6)ولی زمانی که از روی خواهش نفس،گامی پیشتر بگذارند،گرفتار ما دیوها میشوند و در تسخیر و غلبه ما قرار میگیرند.پس ما که آفرینش گوهرمان از دود سیاه تاریکی و نادانی بسیار است،اگر اختیار دلمان را به دست هوی و هوس بدهیم و دست از اندیشه و درنگ برداریم،چه اتفاقی میافتد؟با انسان که این همه ساز و برگ و وسیله دارد و به این همه ویژگیهای ستوده آراسته است.چگونه میتوانیم مقابله کنیم؟کسی که روز کم میبیند و شب کور میشود.گاوپای گفت:«آنچه گفتی شنیدم و آن به عنوان اصل حق قرار گرفت؛ولی با زبردستی در هنر و دانش فراوان و کمک خرد و خردورزی،میتوان بر دشمن غلبه کرد.همچنانکه موش بر ما پیروز شد».وزیر پرسید:«که قصه آن چگونه است؟»
داستان موش و مار
گاوپای گفت:«شنیدم زمانی،موشی در خانه ثروتمندی لانه کرد و از آنجا دری به انبار باز کرد و راهی به سوی باغ گشود.دیری چند با خیال آسوده و شادکامی در آنجا زندگی میکرد و بدون بلای ازدحام تجاوزگران به سر میبرد.
هر کو به سلامت است و نانی دارد وز بهر نشستن آشیانی دارد
نه خادم کس بود،نه مخدوم کسی گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
و آنکه در پناه سایه حِصنِ امن،با کِفایتِ نعمت،نشستن در چاربالشِ خُرسندی مُیسّر دارد و بر سر این فَضله،طمع جوید،سزاوار هیچ نیکی نباشد.
اِذَا الصِّحَةُ وَالقُوَّة باقٍ لَکَ وَالأمنُ وَ اصبحَت اخا حُزنٍ فَلا فارَقَکَ الحُزنُ
روزی ماری اژدهاپیکر با صورتی سخت مُنکَر،از صحرای شورستان،لبتشنه و جگرتافته به طلب آبشخور در آن باغ آمد و از آنجا گذر بر خانه موش کرد.چشمش بر آن آرامجای افتاد.دَری چنان در بستانسرای گشاده که در امن و نُزهت از روضه ارَم و عَرصه حَرم نشان داشت با خود گفت:
روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت بر بوی پسته آمد و بر شکّر اوفتاد
مار آن کُنجِ خانه عافیت یافت،بر سرِ گنجِ مُراد بنشست و سر بر پای سلامت نهاد و حلقهوار خود را بر درِ گنج بست.آری،هر که را پای به گنجِ سعادت فرورود،حلقه این در زند،اما طالبانِ دنیا حلقه درِ قناعت را به شکل مار میبینند که هر کس را دستِ جنبانیدن آن حلقه نیست،لاجرم از سَلوتسرای اقبال و دولت چون حلقه بر درند.
کسی که عزّتِ عُزلت نیافت،هیچ نیافت کسی که روی قناعت ندید،هیچ ندید
-هر کسی که تندرست است و نانی برای خوردن و لانهای برای نشستن دارد.
-نه او خدمتکار کسی است و نه کسی خدمتکار او.بگو شاد زندگی کن که جهان خوشی دارد.
کسی که در پناه سایهای در ایمنی،با فراهم بودن رزق بنشیند،و مسند قناعت را به آسانی فراهم آورد،افزون بر اینها،زیادی آز را بجوید،سزاوار هیچ نیکی نیست.
-هنگامی که تندرستی،نیرو و ایمنی برای تو بر جای باشد؛
-و با وجود آن،هنوز اندوهگین باشی،پس غم از تو جدا مباد.
روزی مار اژدهاپیکری،با چهره بسیار زشت،از بیابان شورهزار،تشنهلب با جگری سوخته(از شدت عطش)برای پیدا کردن آبشخوری وارد آن باغ شد.آنجا از کنار خانه موش رد شد.چشمش به آن جای پر آسایش افتاد،دری مانند در باغ دلگشا باز دید که در ایمنی و خوشی،از باغ بهشت و صحن حرم در آن نشانههایی بود.با خود گفت:
-رزق مرا ببین که جانم همچون طوطی به آرزوی پسته دهانت به پرواز درآمد،ولی به شیرینی لبت رسید.
مار گوشه خانه سلامت را پیدا کرد و روی گنج کامروایی نشست.سرش را روی پای تندرستی گذاشت و خود را مانند حلقه در آن خانه گنجصفت بست.بله پای هر کس در گنج خوشبختی فرو برود،حلقه این در(سعادت)را میکوبد؛ولی دنیاجویان،حلقه درِ سرای قناعت را مانند ماری میبینند که هر کس توان جنباندن آن را ندارد.ناچار از بیغمی منزل خوشبختی و سعادت،مانند حلقه پشت در هستند.
-کسی که به ارجمندی گوشهگیری دست پیدا نکرد،گویی به هیچ نرسید کسی که چهره قناعت را ندید گویی هیچ ندید.
مار پایافزار سیر و طلب باز کرد و باز افتاد،آمَنُ مِن ظََبی الحَرَمِ وَ آلَفُ مِن حَمامَهِ مَکّه.موش به خانه آمد.از دور نگاه کرد.ماری را دید در خانه خود چون دودِ سیاه پیچیده.جهان پیش چشمش تاریک شد و آهِ دودآسا از سینه برآوردن گرفت و گفت:یا رب،دودِ دلِ کدام خصم در من رسید که خان و مان من چنین سیاه کرد؟مگر آن سیاهیهاست که من در خیانت با خلقِ خدای کردهام یا دودِ آتش که در دلِ همسایگان افروختهام، وَ لا یُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِینَ .القصّه موش به دلی خسته و پشت طاقت از بارِ غَبن شکسته،پیش مادر آمد و از وُقوِع واقعه دست بُردِ مار بر خانه و اسباب او حکایت کرد و از مادر در استِرشادِ طریقِ دفع از تَغلُّبِ او مبالغتها نمود.مادر گفت:کُن کَالضَّبِ یعرِفُ قَدرَهُ و یسکُنُ جُحرَهُ وَلا تَکُن کَالجَرادِ یأکُلُ ما یجدُ و یأکُلُه ما یجِده.مگر بر مُلکِ قناعت و کفایت زیادت طلبیدی و دستِ تعرّض به گِردکرده و اندوخته دیگران یازیدی؟برو مسکنی دیگر گیر و با مَسکَنتِ خویش بساز که تو را زورِ بازوی مار نباشد و کمانِ کین او نتوانی کشید و اگرچه تو از سَرِ سَرتیزی به سَرِ دندان تیز مغروری،همدندانی مار را نشانی که پیلِ مست را از دندانِ او سنگ در دندان آید و شیرِ شَرزه را زَهر او زَهره بریزد.
صد کاسه انگبین را یک قطره بس بُود زان چاشنی که در بُنِ دندانِ ارقَم است
مار کفش حرکت و جستوجو را از پای درآورد(بیحرکت شد)و نشست ایمنتر از آهوهای حرم و صمیمیتر از کبوتران مکه.موش به خانه برگشت.از دور نگاه کرد ماری را در خانه خود دید که مانند دود سیاهی حلقه زده بود.جهان در برابر چشمانش سیاه شد.آهی چون دود سیاه از سینه کشید و گفت:«خدایا،آهِ سوزان کدام دشمن در من اثر کرد که خانه و زندگیام را سیاه نمود.شاید نتیجه آن تبهکاریهایی است که من در حق بندگان تو با خیانت کردم.یا دود آتش ستمی است که در دل همسایه روشن کردهام.«باز داشته نمیشود عذاب او از قوم ستمکاران»(انعام:آیه 147)».باری موش با دلی رنجور و کمری شکسته،از بار خسارت نزد مادرش در آمد و از افتادن واقعه تجاوز مار به خانه و وسایل خود سخن گفت و از مادر در راهنمایی خواستن برای دور کردن تسلط مار بسیار مبالغه کرد.مادر گفت:«همچون سوسمار باش که اندازه خویش را میشناسد و در سوراخ خود جای میگیرد،مانند ملخ نباش که هر چه بیابد میخورد و هر کس نیز او را بیابد میخورد».بیگمان بر فرمانروایی مُلک خُرسندی و بسندگی،زیادهخواهی کردی و به اندوخته دیگران،دستدرازی نمودهای؟برو خانه دیگری پیدا کن و با تهیدستی خود بساز که تو توان ایستادگی در برابر مار را نداری و نمیتوانی کمان کینهوری و انتقام با او را بکشی(تیر کینهتوزی به سوی او پرتاب کنی)اگرچه به خاطر لجاجت به دندان تیزت فریفته شدهای،درست و شایسته نیست با مار به هم گاز بزنید؛زیرا فیل مست هم از دندان مار رنجور میشود و دندانش خُرد میگردد و شیر خشمگین از ترس او زَهرهاش میترکد.
-برای صد کاسه عسل،یک چکه از اندک آبی که در بیخ دندان مار دو رنگ است برای زهرآلود کردنش بس است.
و اگرچه از موطِن و مَألَفِ خویش دور شدن و از مرکز استقرار به اضطرار مهاجرت کردن و تَمَتُّعِ دیگران از ساخته و پرداخته خود دیدن،مجاهده عظیم باشد و مُکابِدَتی الیم و ایزد،جلّ و علا،کشتنُِ بندگان خویش و ازعاج و اخراجِ ایشان از آرامگاه و مأوای اصلی برابر میفرماید، أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِیارِکُمْ ،اما مرد آن است که چون ضرورتی پیش آید،مَحمِلِ عزم بر غَوارِبِ اغتِراب بندد و چون قَمَر عرصه مشارق و مَغارب بپیماید و چون خورشید زین بر مَناکِبِ کواکب نهاده میرود
لَو انَّ فی شَرَفِ المَأوی بُلوغَ عُلی لَم تَبرَحِ الشَّمسُ یوماً دارَةَ الحَمَلِ
انَّ العُلی حَدَّثتَنی وَ هِی صادِقَةٌ فیما تُحَدِّثُ انَّ العِزَّ فِی النُّقَلِ
تا آنگاه که مَقرّی و آرامگاهی دیگر مهیا کند و حقّ تلافی آنچه تلف شده باشد،از گردش روزگار به تَوافی رساند.موش گفت:این فصل اگرچه مُشبَع گفتی،اما مرا سیری نمیکند،چه حَمِیتِ نَفس و ابِیتِ طَبع،رُخصتِ آن نمیدهد که با هر ناسازی درسازد که مردانِ مرد،از مُکافاتِ جورِ جائران و قصدِ قاصدان تا ممکن شود،دست بازنگیرند و تا یک تیر در جعبه امکان دارند از مُناضِلَت و مُطاوِلَتِ خصم،عنان نپیچند و سلاحِ هنر در پای کَسَل نریزند.
لا تَکُ کَالجاری الی غایةٍ حتّی اذا قارَبَها قاما
اگرچه از وطن و جایگاه خود دور شدن و از محل قرار و آرامش،از روی ناچاری کوچ کردن و بهرهمندی دیگران را از اندوخته و فراهم آورده خود دیدن،بسیار سخت و رنجی دردناک است،و خداوند-بزرگ و بلند مرتبه-کشتن بندگان خود را مساوی آواره کردن آنها از جایگاه آرامش و موطن اصلی آنها میداند.بکشید خود را یا بیرون شوید از خانههایتان(نساء:آیه 66).ولی مرد کسی است که وقتی لازم باشد،کجاوه اراده را بر دوش توسن سفر بنهد و مانند ماه در پهنه خاور و باختر سیر کند و مثل خورشید،زین بر پشت ستارهها قرار دهد و راه بیفتد.
-اگر رسیدن به آرزوها در رسیدن به جایگاههای بلند بود،خورشید هیچگاه حتی یک روز خانه حَمَل را وانمیگذاشت.
-همانا بلندمرتبگی با من حرف زد و او راستگو است در آنچه که گفت:ارجمندی در جابهجایی است.
تا هنگامی که محل آرامش و جایگاه دیگری را آماده سازد و حق دریافت آنچه را تباه شده است،از گردش روزگار،تماماً ادا کند».موش گفت:«اگرچه در این باره بسیار گفتی،ولی مرا سیر نمیسازد؛زیرا بحث غیرت نفس و بازدارندگی طبع اجازه نمیدهد که با ناسازگاری بسازد؛زیرا مردان راستین از تلافی ستم ستمگران و سوء قصد کنندگان،تا جایی که امکان دارد دست نمیکشند.آنها تا هنگامی که یک تیر در تیردان توانایی خود دارند،از تیر زدن به هم و نبرد با دشمن روگردان نمیشوند و اسلحه هنرنمایی را در پای تنبلی نمیاندازند.
-مانند رونده به سرانجامی نباش که چون به آن نزدیک میشود،از رفتن باز میایستد».
مادر گفت:اگر تو مقاومت این خصم به مُظاهِرَتِ موشان و معاونت ایشان خواهی کرد،زود بود که هلاک شوی و هرگز به ادراکِ مقصود نرسی؛چه از شعاعِ آفتاب که در روزن افتد،بر بام آسمان نتوان شد و به دامی که از لُعابِ عنکبوت،گِردِ زوایای خانه تنیده باشد،نَسرِ طایر نتوان گرفت(رع)الی ذاکَ ما باضَ الحَمامُ وَ فَرَّخا،(رع)تو را این کار برناید تو با این کار بَرنایی.موش گفت:به چشم استِحقار در من نظر مکن،ایاکُم وَ حَمیةَ الاَوقاب؛و من این مار را به دست باغبان خواهم گرفت که به شُعبَده حِیل،او را بر کشتن مار تَحریض کنم.مادر گفت:اگر چنین دستیاری داری و این دستبرد میتوانی نمود،اَصَبتَ فَالزَم.موش برفت و روزی چند ملازِمِ کار میبود و مُتَرَقّب و مُتَرَصّد مینشست تا خود کمینِ مَکر بر خصم چگونه گشاید و خواب بر دیده حزم او چگونه افکند.روزی مشاهده میکرد که مار از سوراخ،در باغ آمد و زیرِ گُلبُنی که هر وقت آنجا آسایش دادی،پشت بر آفتاب کرد و بخفت.از آن بیخبر که شش جهتِ کَعبَتَینِ تقدیر،از جهت موش موافق خواهد آمد و چهار گوشه تختِ نَردِ عناصر بر روی بقای او خواهد افشاند تا زیادکارانِ غالبدست بدانند که با فرودستانِ مظلوم به خانهگیر،بازی کردن نامبارک است و همان ساعت اتفاقاً باغبان را نیز به استراحتجای خود خفته یافت و بخت خود را بیدار.و موش بر سینه باغبان جست.از خواب درآمد.موش پنهان شد.دیگر باره در خواب رفت.موش همان عمل کرد و او از خواب بیدار میشد تا چند کَرَّت این شکل مکرّر گشت.آتشِ غَضب در دلِ باغبان افتاد،چون دود از جای برخاست،گُرزی گَران و سَرگَرای زیر پهلو نهاد
مادرش گفت:«اگر تو در برابر این دشمن،با یاری موشها و همکاری آنها ایستادگی کنی،بسیار زود هلاک میشوی و هرگز هدف را درک نمیکنی؛زیرا از پرتو نور خورشید که از روزن میتابد نمیتوان به آسمان رفت و با دامی که از آب دهن عنکبوت،بر گوشههای خانه تنیده شده نمیتوان عقاب در حال پرواز را گرفت.«در اینجا هیچ کبوتری تخم نگذاشت و هیچ جوجهای بیرون نیامد»این کار از تو ساخته نیست و از پسش بر نمیآیی».موش گفت:«به چشم خواری در من نگاه نکن.بترسید از تعصب ناتوان.من این مار را به وسیله باغبان میگیرم و با نیرنگ مکر،باغبان را به کشتن مار میشورانم.مادر گفت:«اگر چنین یاریگری داری و میتوانی بر او دستبرد بزنی،به مقصود رسیدی.پس به آن بپرداز.موش رفت و چند روز به فکر آن کار بود و بردبار در کمین مینشست تا ببیند کمین چارهگری را بر دشمن چگونه باید بگشاید و چگونه بر چشم هوشیاری او خواب غفلت بیندازد(او را بکُشد).یک روز دید مار از سوراخ وارد باغ شد و زیر بوته گلی که همیشه آنجا میآسود،پشت به آفتاب کرد و خوابید.مار بیخبر بود که همه شش جهت مهره سرنوشت(مثل طاس نرد)موافق خواست موش میآید و چهار عنصر(آب،باد،خاک،آتش)را مانند تخته نرد،بر زندگی مار خواهد افکند تا نیرومندان چیرهدست بدانند که زیردستان ستمدیده را همچون بازی چهارم از نرد،در خانه گیرانداختن و در تنگنا گذاشتن خوشیمن نیست.اتفاقاً همان ساعت دید که باغبان هم در استراحتگاه خود خوابیده و بخت را با خود یار دید.موش روی سینه باغبان پرید،از خواب بیدار شد.موش پنهان شد.دوباره باغبان به خواب رفت و موش دوباره همان کار را کرد و او هم از خواب بیدار میشد تا اینکه چندین بار این کار تکرار شد.آتش خشم در دل باغبان روشن شد و مانند دود(در حالی که به خود میپیچید)از جای بلند شد.گرز سنگین سرافکنی زیر بغل گرفت
و وقتِ حرکت موش نگاه میداشت.موش به قاعده گذشته بر شکم باغبان وَثبهای بکرد.باغبان از جای بِجَست و از غیظِ حالت،زمامِ سُکون از دست رفته،در دنبال میدوید و او به هَروَله و آهستگی میرفت تا به نزدیک مار رسید.همانجا به سوراخ فرورفت.باغبان بر مار خفته ظفر یافت،سرش بکوفت.این فسانه از بهر آن گفتم تا بدانی که چون استبدادِ ضُعَفا از پیشبُردِ کارها قاصِر آید،اِستِمداد از قوّتِ عقل و رَزانَتِ رای و مَعونتِ بخت و مساعدت توفیق کنند تا غرض به حصول پیوندد و فِیالمَثَلِ التَّجَلُّدَ وَلا الّتَبَلُّدَ.دستور گفت:تقریر این فصول همه دلپذیر است،اما بدانکه چون کسی در ممارستِ کاری روزگار گذاشت و به غَوامِضِ اسرار آن رسید و موسوم آن شد،هر چند دیگری آن کار داند و کمال و نقصان آن شناسد،لیکن چون پیشه ندارد،هنگام مُجادله و مقابله،چیرگی و غالبدستی،خداوند پیشه را باشد.این مرد دینی را علم و حکمت پیشه است و بیان و سخنوری،حِرفَتِ اوست.و او بر جلیل و دقیق و جَلی و خَفی علوم،واقف و تو در همه مَواقِف،مُتَرَدّد و مُتَوَقّف.اگر شما را اتّفاقِ مُناظره باشد،وُفورِ علم او و قُصورِ جهل تو پیدا آید و تَرَجُّحِ فضیلت او موجبِ تَنَجُّحِ وَسیلت گردد و کار او در کمال نِصابِ اعلی نشیند و نصیب ما خِذلان و حِرمان باشد و داستان بزورجمهر با خسرو،همچنین افتاد.گاوپای پرسید که چگونه بود آن داستان؟
دستور گفت:شنیدم که بُزورجمِهر بامداد به خدمت خسرو شتافتی و او را گفتی:شبخیز باش تا کامروا باشی.خسرو به حکم آنکه به مُعاشرت و مُعاقِرت
و منتظر جنبش موش شد.موش به شیوه پیشین بر روی شکم باغبان جستی زد.باغبان از جای پرید و از شدت حالت خشم،سررشته آرامش را از دست داد.دنبال موش دوید،موش لیلی کنان(نه سریع و نه آهسته)حرکت کرد تا نزدیک مار رسید و آنجا به سوراخی رفت.باغبان بر مار خوابیده،غلبه کرد و سرش را کوبید.این داستان را برای آن گفتم که بدانی هنگامیکه خودرأیی ضعیفان از انجام کارها ناتوان گردد،آنها یاری میخواهند از نیروی خرد و استواری اندیشه و کمک بخت و همراهی توفیق؛تا هدفشان حاصل شود.در مثل است«شکیبایی روزگار نه سستی نمودن».وزیر گفت:«بیان این قسمتها همه خوشایند است،ولی بدان که وقتی کسی در تمرین به کاری وقت صرف کرد و به دشواریهای اسرار آن دست یافت و به آن نامدار شد،اگرچه فرد دیگری به آن کار آگاه باشد و کمال و نقص آن را بشناسد،ولی چون آن کار شغل او نیست،هنگام بحث و رویارویی،پیروزی و چیرهدستی برای صاحب حرفه است.این مرد دیندار دارای علم و دانش،و تخصص او قدرت بیان است.او بر بزرگ و کوچک و آشکار و نهان دانشها آگاه است و تو در همه جایگاهها،دودل و سرگردان هستی اگر برای شما مناظرهای اتفاق بیفتد زیادی دانش او و کوتاهی نادانی تو نمایان میشود.همچنین برتری فضل او سبب کامرواییش میگردد و کار او در کاملترین حدّ برتری قرار میگیرد و بهر ما شکست و ناامیدی خواهد بود.داستان بزرگمهر و خسرو انوشیروان چنین است».گاوپای پرسید:«آن قصه چگونه است؟»
داستان بزرگمهر و خسرو
وزیر گفت:«شنیدم که بزرگمهر،هر روز صبح زود به خدمت خسرو میرفت و به او میگفت:«سحرخیز باش تا کامروا شوی».خسرو به دلیل آنکه به عشرت و شرابخواری
در سَماعِ اغانی و اجتماعِ غَوانی،شب گذاشته بودی و با ماهپیکران تا مَطلَعِ آفتاب بر نازبالش تَنَعُّم سر نهاده،از بزورجمهر به سبب این کلمه،پارهای مُتَأثّر و مُتَغیر گشتی و این معنی همچون سرزنشی دانستی.یک روز خسرو،چاکران را بفرمود تا به وقت صبحی که دیده جهان از سیاهه ظلمات و سپیده نور،نیمگشوده باشد و بزورجمهر روی به خدمت نهد،مُتَنکِّروار بر وی زنند و بیآسیبی که رسانند،جامه او بستانند.چاکران به حکم فرمان رفتند و آن بازی در پرده تاریکی شب با بزورجمهر نمودند.او بازگشت و جامه دیگر بپوشید؛چون به حضرت آمد،بر خلاف اوقات گذشته،بیگاه تَرَک شده بود.خسرو پرسید که موجب دیر آمدن چیست؟گفت:میآمدم،دزدان بر من افتادند و جامه من ببردند من به ترتیبِ جامه دیگر مشغول شدم.و خسرو گفت:نه هر روز نصیحت تو این بود که شبخیز باش تا کامروا باشی؟پس این آفت به تو هم از شبخیزی رسید.بزورجمهر بر ارتِجال جواب داد که شبخیز دزدان بودند که پیش از من برخاستند تا کام ایشان روا شد.خسرو از بِداهَتِ گفتارِ به صواب و حضورِ جوابِ او خَجِل و مُلزَم گشت.
این فسانه از بهر آن گفتم که خسرو اگرچه دانا بود،چون سخنپردازی،بزورجمهر مَلَکه نفس داشت،از او مغلوب آمد.مبادا که قضیه حال تو معکوس شود و روزگار،اندیشه تو مغلوب گرداند وَ رُبَّ حیلَةٍ کانَت عَلی صاحِبِها وَبیلة.گاوپای از آن سخن در خشم شد،چنان پنداشت که آن همه از راهِ استِعظامِ دانشِ دینی و استِصغارِ جانب او میگویند.پس دستورِ بزرگترین را گفت که اشارت رای تو به کدام جهت است و در این ابواب آنچه طریق صواب مینماید،چیست؟دستور گفت:امروز روزِ بازارِ دولتِ دینی است
همراه با شنیدن موسیقی و همراهی زنان آوازخوان،شب را سپری میکرد و با زیبارویان تا هنگام طلوع خورشید بر بالین نرم خوشگذرانی خوابیده بود،از بزرگمهر به سبب این حرفش کمی آزرده و ناراحت میشد و این سخن او را سرزنش میپنداشت.یک روز خسرو به خدمتکاران خود دستور داد تا هنگام صبح زود که چشم جهان از سرمه تاریکی و سفیدی نور،نیم باز باشد،زمانی که بزرگمهر به دربار میآید ناشناس بر او بتازند و بدون آنکه به او آسیبی برسانند لباسهایش را درآورند(بدزدند).خدمتگزاران طبق دستور رفتند و آن نیرنگ را در پوشش سیاهی شب با بزرگمهر اجرا کردند.او برگشت و لباسی دیگری پوشید.وقتی به درگاه آمد،بر خلاف زمانهای قبل کمی دیرتر شده بود.خسرو از او پرسید:«سبب دیرآمدنت چیست؟»گفت:«میآمدم که دزدان به من حمله کردند و لباس مرا بردند و فراهم کردن لباسِ دیگر مرا مشغول داشت».خسرو گفت:«مگر نه اینکه هر روز پند تو این بود که:سحرخیز باش تا کامروا شوی؟پس این زیان برای سحرخیزی به تو رسید».بزرگمهر فیالبداهه(و بدون فکر)گفت:«سحرخیز دزدانیاند که قبل از من بیدار شده بودند و به آرزوی خودشان هم رسیدند».خسرو به خاطر جواب فوری و درست او خجالتزده شد و سخن او را پذیرفت.
این داستان را برای آن گفتم که خسرو اگرچه دانا بود،ولی چون سخنپروری بزرگمهر،ویژگی پایدار در او بود،از او شکست خورد.نباید حکم حال تو برعکس شود و گردش روزگار بر فکر تو چیره شود.بسا چارههایی که بر صاحب آن چاره ناسازگار آمد».گاوپای از این سخن ناراحت شد.گمان کرد شاید آن سخنها را برای بزرگ شمردن دانش دینی و کوچک شمردن او میگویند.پس به وزیر بزرگتر گفت:«اندیشه تو در این باره به کجا اشاره میکند و در این مورد راه درست به نظرت کدام است؟»وزیر گفت:«امروز،روز رونق کار و خوشبختی دانای دینی است
و روزگار،فرمانپذیر امر او.چرخ پیروزه که نگینِ خاتَمِ حُکم اوست،مُهر بر زبانِ اعتراض ما نهاده است و تا انقراضِ کار،هرکه قَدَمِ تَعَدّی فراتر نهد و پیکار او را مُتَصدّی شود،مَنکوب و مغلوب آید.
لاتَسعَ فِی الاَمرِ حَتّی تَستَعِدَّ لَهُ سَعی بِلا ُعدَّةٍ قَوسٌ بِلا وَتَرِ
گاوپای گفت:بی آنکه از دستبُردِ این مرد دینی به جِدال و قِتال ما کاری برخاست،وَقعِ هراس و بأس او در دلهای شما بنشست وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ ،لیکن کار دولت به آب در جوی ماند که اگر صد سال بر یک مَجری رود تا گذرگاهِ آن مسدود نگردانی،روی به جانب دیگر ننهد.من قدمِ اجتِرا در پیش نهم و مَجری این آب دولتِ او بگردانم و در جوی مُرادِ خود برانم.دستور،این مُفاوِضه میشنید و میگفت:
کای تیره شده آب،به جوی تو ز تو وز خوی تو بر نخورده،روی تو ز تو
عُشّاقِ زمانه را فراغت داده است روی تو ز دیگران و خوی تو ز تو
پس او نیز زمامِ استِسلام به دستِ او تسلیم کرد که اگر بر این که گفتم،چیزی بیفزایم و در نَقضِ عَزایم او مبالغتی بیش از این نمایم،لاشک که به تهمتی منسوب شوم و به وَصمَتِ خیانتی موصوف گردم.وَ انَّ کَثیرَ النُّصحِ یهجُمُ عَلی کَثیرِ الظِّنةِ.گاوپای را رای بر آن قرار گرفت که هزار دیوِ دانا بگزیند که هر یک هزار دامِ مکر دریده باشند و بسیار زاهدان را
و ایام هم مطیع فرمان اوست.آسمان فیروزهای که نگین انگشتری حکمرانی اوست،مهر سکوت بر زبان اعتراضآلود ما زده است و تا از بین رفتن کار،هر کس که پای تجاوز پیش بگذارد و در جنگ با او تعرض کند،مصیبت میبیند و شکست میخورد.
-در کاری مکوش مگر آنکه آماده انجام آن باشی؛زیرا تلاش بدون آمادگی،مانند کمان بی زه است».
گاوپای گفت:«بدون آنکه از ضرب شست این مرد دینی در جنگ و کشتار کاری برآید،آفت ترس و قدرت او در دلهای شما اثر کرد.«و افکند در دلهای ایشان هراس را»(احزاب،آیه26).ولی خوشبختی مانند آب روان در جوی است که اگر صد سال از یک گذرگاه عبور کند،تا هنگامی که مسیر آن را نبندی رو به سمت دیگر نمیگذارد.من گام دلیری پیش میگذارم و گذرگاه آب خوشبختی او را میچرخانم و آن را به جوی آرزوی خود میبرم».وزیر این گفتوگو را میشنید و میگفت:
-ای کسی که آب خوشبختی تو به خاطر خودت تیره شد،از زیبایی چهرهات بهرهای به منش تو نرسیده است(زیباروی بد اخلاقی هستی).
-چهره زیبایت،عاشقان روزگار را از دیگر زیبارویان فارغ کرده و اخلاق بدت،تو را از خودت.
پس او هم اختیار مطیع شدن را تسلیم او کرد(مطیع شد)و(با خود گفت:)«اگر بر آنچه گفتم سخنی بیافزایم و در شکستن تصمیم او بیش از این زیادهروی کنم،بیگمان به تهمتی از جانب او متهم و به داغ خیانت معروف میشوم همانا بسیار پند دهنده،به تهمت بسیار گرفتار میشود».نظر گاوپای این شد که هزار دیو دانا انتخاب کند که هر کدام از آنها هزار دام حیله را پاره کرده باشند.همچنین زاهدان بسیاری
پس از کمرِ طاعت،زُنّارِ انکار بر میان بسته و بسی عابدان را از کُنج زاویه قناعت،در هاویه حرص و طمع،اسیرِ سَلاسِلِ وَسواس گردانیده،این همه را حشر کرد و به جوار آن کوه رفت که صومعه دینی بر آنجا بود.یکی را که به جَرئَت و بَسالَت معروف دانست،به رسم رسالت،پیش دینی فرستاد که من پیشوا و مقتدای دیوان جهانم.اِستِراقِ سَمع از فرشتگان آسمان میکنم. فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ در شأن من آمده است،اِضلال سالکان زمین کار من است. وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ در حقّ گماشتگان من نزول کرده است.من به منزل مُزاحمتِ تو چگونه فروآیم؟تو آمدهای و عرصه دعوی دانش به گامِ فَراخ میپیمایی و جهانیان را به اظهارِ تَوَرُّع و امتِثال این تَصَنُّع،سُغبه زَرق و بسته فریب خویش میکنی و میخواهی که چهره آراسته دولت و طُره طَرازنده مملکت ما را مُشَوَّه و مُشَوّش گردانی.اکنون من آمدهام تا ما را ملاقاتی باشد و به محضرِ دانشوران و مجمع هنرنمایان عالَم از علمای فَریقَین و عُظَمای ثِقلَین میان ما مناظره رود تا اندازه سخندانی از من و تو پیدا آید.دیو این فصل یاد گرفت و برفت.چون به خدمت دینی رسید،شُکوه و مَهابَت او دیو را چنان گرفت که مجالِ دَم زدن نیافت؛کَأنَّهُ عَرَتهُ بَهتَهٌ او اخَذَتهُ سَکتَهٌ.دینی از او پرسید که تو کدام دیوی و به چه کار آمدهای؟گفت:از دیوِ گاوپای که به پایان این کوه با لشکر انبوه از مَرَده عَفاریتِ شیطان و عَبَده طَواغیتِ طُغیان فروآمده است و پیغامی چند بر زبان من فرستاده،اگر اشارت رود،ادا کنم.دینی اجازت داد.
را پس از بستن کمربند فرمانبرداری از خدا،نشانه کفر و انکار حق بر کمرشان بسته باشند و عابدان بسیاری را از گوشه خانه خرسندی به گودال حرص و طمع کشانده و اسیر زنجیرهای وسوسه کرده باشند.تمام آنها را گرد آورد و نزدیک کوهی برد که محل عبادت آن شخص دینی بود.یکی از آن دیوها را که به جرأت و دلیری نامور بود،به نام رسول،نزد شخص دینی فرستاد که(بگوید)من پیشوا و رهبر دیوهای جهان هستم و دزدیده سخنان فرشتگان آسمان را گوش میدهم.«از پس او میآید آتش رخشنده»(صافات،آیه 10)درباره من نازل شده.گمراه کردن خداجویان روی زمین کار من است.«همانا دیوان به دوستان خود پیام میفرستند»(انعام،آیه 121)در حق،مأموران من نازل شده است.من چگونه میتوانم جایگاه قرب تو را شلوغ کنم؟تو آمدهای و پهنه ادّعا در علم و دانش را با گامهای بلند سپری میکنی.جهانیان را با نمایش پارسایی و ویژگیهایی همچون خویشتنآرایی،فریفته نیرنگ و وابسته مکر خود میکنی.قصد داری روی زیبا و آراسته به خوشبختی و گیسوی برازنده ملک ما را زشت و پریشان گردانی.اکنون من آمدهام تا ما با هم دیدار کنیم و در حضور دانشمندان و جمع هنرمندان جهان،عالمان دو فرقه(بزرگ مذهبی)و بزرگان(مخلوقات آدمی و پری)در بین ما مناظرهای باشد تا میزان سخنوری و دانش من و تو نمایان شود».دیو این سخنان را یاد گرفت و رفت.وقتی به خدمت فرد دینی رسید،عظمت و هیبت او چنان در دیو اثر کرد که فرصت نفس کشیدن پیدا نکرد؛گویی حیرانی او را در بر گرفت یا به سکته دچار شد.فرد دینی از او پرسید:«تو کدام یک از دیوها هستی و برای چه کاری آمدهای؟»گفت:«از افراد دیوگاوپای هستم که در پای این کوه با لشکر بسیاری از دیوهای سرکش فرمانبر ابلیس و بندگان طاغوت سرکشی،فرود آمده است و چند پیام به من سپرده تا به تو بگویم.اگر اجازه هست بگویم».فرد دینی اجازه داد.
دیو هرچه شنیده بود،بازگفت.دینی گفت:بر این عزم که دیو گاوپای آمد و پای در این وَرطه خطر نهاد،خر در خَلاب و کبوتر در مِضراب میراند و بخت بد ارَی قَدَمَکَ اراقَ دَمَکَ بر وی میخواند.مگر ارادتِ ازلی،اِزالَتِ خُبثِ شما از پشت زمین خواسته است و طَهارَتِ دامنِ آخِرُ الزمان از لوثِ وجود شما تقدیر کرده و زمانِ افسادِ شیاطین در عالَمِ کَون و فساد به سر آورده،اکنون چون چنین میخواهی،ساخته باش این مناظره و مُنافِره را و اگرچه بهره من از عالَمِ لَدُنّیتِ علمی زیادت نیامده است و از محیط معرفتِ نامتناهی به راسِخقَدَمانِ نبوّت و ولایت بیش از قطرهای چند فیضان نکرده، وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً ،اما از علم آن قدر تخصیص یافتهام که از سؤال و جواب او درنمانم و از کمزنانِ دعوی،مُهره عجز بازنچینم.اِن تَکُ ضَبّاً فَانّی حِسلُهُ.فرستاده باز آمد و جوابها بیاورد.گاوپای پرسید که هان چگونه یافتی دینی را و بر ظاهر و باطنش چه دیدی که از آن بر نیک و بد احوال او استدلال توان کرد؟گفت:او را با لبی خشک و چشمی تر و رویی زرد و جُثّهای لاغر و هیئتی همه هیبت و شیمَتی همه لطافت یافتم.کلماتی درشت در عبارتی نرم میرانَد و مَرارتِ حق را به وقتِ تَجربع در ظرفِ تَقریع،به انگبینِ تَلَطُّف چاشنی میدهد.
تَمازَجَ مِنهُ الحِلمُ وَ البَأسُ مِثلَما یمازَجُ صَوبَ الغادیاتِ عُقارُ
دیو هر چند شنیده بود گفت.دینی گفت:«با این تصمیم که دیو گاوپای گرفته و پا در این گرداب هولناک گذاشته،گویی خر را در باتلاق حرکت میدهد و کبوتر را به سوی دام میکشد و بدبختی«دیدم پای تو خونت را ریخت»برای او میخواند.شاید خواست همیشگی خداوند،نابود شدن آلودگی شما را از روی زمین اراده کرده است و پاکی دامن.روزگار آخرالزمان را از آلایش هستی شما مقدر کرده.شاید دوران تباهکاری شیطانها در عالم هستی و نیستی به پایان آمده.اکنون چون چنین چیزی را میخواهی آماده باش برای مناظره و اظهار برتری.اگرچه بهرهمندی من از جهان علم لدنی،زیاد نیست و از اقیانوس دانش بیکران ایزدی،به ثابت قدمان پیغامبری و فرمانروایی،بیشتر از چند چکه روان نشده«شما از علم بهرهای ندارید جز اندکی»(اسراء،آیه 88)؛ولی از علم به اندازهای به من اختصاص داده شده که از پرسش و پاسخ گاوپای درمانده نشوم و بتوانم در برابر حریف حیلهگر در ادّعاخانه قمار،مهرههایم را از روی ناتوانی،از عرصه بازی جمع نکنم و تسلیم نشوم.«اگر تو سوسماری من زاده سوسمارم».نماینده برگشت و جوابها را آورد.گاوپای پرسید:«به نظرت فرد دینی چگونه انسانی است؟»و پیدا ونهان او چگونه است که بتوان با آن برای نیکی و بدی احوال او دلیل آورد؟»گفت:«او را با لبهایی خشک،و چشمانی گریان،چهرهای رنگپریده،جسمی لاغر،نهادی پرشکوه و اخلاقی یکسره مهربانی دیدم.سخنان خشن را با زبان نرم میگوید و تلخی حق را زمان جرعهجرعه ریختن در ظرف سرزنش با شهد مهربانی همراه میسازد.
-درهم میآمیزد بردباری و دلیری را همچنانکه شراب با ریزش باران بامدادی آمیخته میشود».
گاوپای از حکایت حال او سخت بهراسید و اندیشید که این همه اماراتِ پرهیزگاری و علامات شریعتورزی و دینپروری،شاید بود و از عادات مُتَجَرّدان و مُتَهجِّدان مینماید.همانا که به ریاضت،توسنِ طبیعت را رام کرده است که در سخن گفتن خود را تازیانه نمیزند و در جهادِ اکبر با نفسِ کافر،شمشیر زده است که از پیکار ما سپر نمیاندازد.اما چه کنم؟چون شروع رفت،مُلزَم شد ناچار قدم پیش میباید نهاد.
تا از من و اوکامِ که گردد حاصل یا خود که کند زیان که را دارد سود؟
روز دیگر که سُلاله صبحِ بام از مَشیمه ظَلام به در آمد و کُلاله شام از بناگوش سحر،تمام باز افتاد،گاوپای با خیل شیاطین به حوالی آن موضع فروآمد و جماهیرِ خَلق،از دیو و پری و آدمی،در یک مجمع مجتمع شدند و به مَواثیقِ عُهود،بر آن اجماع کردند که اگر دینی در این مناظره از عهده سوالات گاوپای بیرون آید و جواب او بتواند گفت،دیوان،مَعموره عالم بازگذارند و مساکن و اماکن در غایراتِ زمین سازند و به مَغاکها و مَغارات،مُتَوَطّن شوند و از مُواصِلت و مُخالِطَت با آدمیان دور باشند و اگر از دیو،مَحجوج و مَرجوح آید او را هلاک کنند.بر این قرار بنشستند و مُسائله آغاز نهادند،دیو گفت:جهان بر چند قسم است و کردگار جهان چند؟دینی گفت:
گاوپای از شنیدن شرح احوال مرد دینی بسیار ترسید و فکر کرد شاید تمام آنها نشانههای درستکاری و علامت راستی و دینداری او باشد و بیانکننده عادتهای جداشدگان از وابستگیها و شبزندهداران است.(با خود گفت.)«بیگمان او با سختی،طبع سرکش خود را رام کرده است که هنگام سخن گفتن به خود شلاق سختی و تکلف نمیزند و در میدان جنگ بزرگ(جهاد اکبر)مبارزه با نفس کافر،شمشیرها زده است که در جنگ با ما سپرش را به نشانه تسلیم نمیاندازد.ولی باید چه کار کنم؟هنگامی که کاری آغاز شد،به پایان رساندش بایسته است.ناچار باید شروع کنیم.
-تا مراد کدام یک از ما به دست میآید من یا او؟و چه کسی ناکامی میبیند و چه کسی از کامروایی سود میبرد؟»
مناظره دیو گاوپای با دانای دینی
فردا زمانی که صبح همانند نوزادی از رحم تاریکی بیرون آمد و سیاهی شب همانند گیسویی از بناگوش چهره سفید سحر کنار رفت(صبح شد)گاوپای با گروه شیاطین،در پیرامون آن جایگاه اقامت کرد و همه آفریدگان از شیطان و جن و انسان در یک جا گرد آمدند.آنها با بستن پیمانهای استوار تصمیم گرفتند اگر فرد دینی در این گفتوگو از پس پرسشهای گاوپای برآید و بتواند جواب او را بدهد،در عوض دیوها،جاهای آباد جهان را رها کنند و خانهها و بناهایشان را در زمینهای پست زمین بسازند و در گودالها و غارها ساکن شوند.همچنین از پیوستگی و آمیزش با انسانها دور باشند و اگر(مرد دینی)از دیو با حجت مغلوب شده،فروتر بماند،او را هلاک کنند.طبق این قرار نشستند و پرسش و پاسخ را شروع کردند.دیو گفت:«جهان چند بخش است و خداوند جهان چند تاست؟»فرد دینی گفت:
جهان بر سه قسم است؛یکی مفردات عناصر و مُرَکّبات که از اجزای آن حاصل میآید و آن از حرکات نیاساید و بر یک حال نپاید و تَبَدُّل و تَغَیر حالاً فَحالاً از لوازم آن است.دوم اجرامِ عِلوی سَماوی که بعضی از آن دایماً به وجهی متحرّک باشند؛چون ثوابت و سیاراتِ کَواکب که به صُعود و هُبوط و شَرَف و وَبال و رُجوع و استقامت و اوج و حَضیض و احتراق و انصراف و اجتماع و استقبال وَ الی غَیرِ ذلِک مِن عَوارِضِ الحالات،موسوماند و به بَطء و سرعتِ سَیر و تأثیر سعادت و نُحوسَت،منسوب و به وجهی نامتحرک که هر یک را در دایره فلکُالبُروج و چه در دیگر دوایر افلاک که مُحاط آن است مَرکوز نهند،چنانکه گویی نگینهای زرنگارند و در این حلقه پیروزه نشانیده و فلک اعظم،محیط و مُتَشَبّث به جمله فلکها تا به طبیعتی که بر آن مَجبول است از بخشنده فاطِرُالسموات میگردد و همه را به حرکت قَسری در تَجاویف خویش گِردِ این کُره اغبَر میگرداند و دیگران در مرکز خویش ثابت و ساکن.سِیوم عالَمِ عُقول و نُفوسِ افلاک که جوهر ایشان از بَساطت و ترکیب،بَری باشد و از نسبت سکون و حرکت،عَری و از نقصِ حَدَثان و تغییر زمان و مکان،لباس فطرت به سرچشمه قدس و طهارت شسته و پیشکاری بارگاه علّیین یافته فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراً
«جهان سه قسمت است؛یکی:عنصرهای بسیط(آب،باد،خاک،آتش)و اجسام مرکب که از اجرام عناصر بسیط به وجود میآیند و آنها از جنبش بازنمیایستند و بر یک حال و صورت باقی نمیمانند و تبدیل و تغییر در هر حال ملازم و پیوسته آنهاست.دوم:پیکرههای آسمان بالا(ستارهها)که برخی از آنها همیشه به گونهای متحرک هستند؛مانند ستارههای ثابت و ستارههای در حال حرکت که به برآمدن و فرود آمدن،و بزرگی و ناگواری و بازگشت و راست ایستادن(حرکت وفق توالی بروج)که اوج(بلندترین جای که آفتاب بدان رسد)حضیض(پستترین جا)،احتراق(سوختن)،انصراف(بازگشتن)و اجتماع(گرد آمدن)،استقبال(پیش آمدن).و به جز این موارد،از چالشهایی که به وجود میآید شناخته شده هستند و به آهستگی،سرعتِ حرکت،تأثیر خوشبختی و نحسی منسوب شدهاند.از جهتی دیگر بیحرکتند؛زیرا هر کدام از آنها در چرخه فلک برجها(آسمان هشتم)و چرخه فلکهای دیگر که آن را فراگرفته است ثابت تصور میکنند؛به صورتی که انگار نگینهای منقش به طلا هستند که در این آسمان نیلگون و آبی نشانده شده است و فلک الافلاک،چیره و آویخته است به تمام نگینهای دیگر تا بر سرشتی که بر آن آفریده شده از سوی خدای بخشنده وآفریننده آسمانها میچرخد و تمام آنها را با حرکت اجباری در قسمتهای میانتهی خود به دور این کره خاکی میگرداند و باقی آنها در مرکز و جای خود بیحرکت هستند.سوم:عالم خردها و جانهای آسمانی که سرشت آنها از ساده و مرکب بودن دور است و از جنبش داشتن و پایدار بودن ایمن است و از کاسته شدن در اثر رخدادهای روزگار و تغییر زمان و مکان سرشتشان مانند لباسی است که در سرچشمه پاکی و پاکیزگی شسته شده باشد و خدمتگزاری آستان برترین جای بهشت را یافته است«قسم به فرشتگانی که قسمت کردن امور به دست آنان است»(ذاریات،آیه4).
و کردگار یکی است که مُبدِع کائنات است و ذات او مقدّس از آنکه او را در ابداع و ایجاد موجودات،شریکی به کار آید،تَعالی عَمّا یقولُ الظالِمونَ عُلُوّاً کبیراً.دیو گفت:آفرینش مردم از چیست و نام مردمی بر چیست و جان مردم چند است و بازگشت ایشان کجاست؟دینی گفت:آفرینش مردم از ترکیب چهار عناصر و هشت مِزاجِ مفرد و مُرکّب،علَی سَبِیلِ الإعتدال حاصل شود و نام مردمی بر آن قوّت ممیزه اطلاق کنند که نیک از بد و صحیح از فاسد و حق از باطل و خوب از زشت و خیر از شر بشناسد و معانی که در ذهن تصوّر کند،به واسطه مقاطعِ حروف و فواصلِ الفاظ بیرون دهد و این آن جوهر است که آن را نفس ناطقه خوانند و جان مردم،سه حقیقت است به عضو از اعضای رئیسه قائم؛یکی از روح طبیعی که از جگر مُنبَعِث شود و بقای او به مددی باشد که از قوَّتِ غاذیه پیوند او گردد.دوم روح حیوانی که منشأ او دل است و مبدأ حس و حرکت از اینجا باشد و قوَّتِ او از جنبش افلاک و نَیرات،مُستفاد است.سِیوم روح نفسانی که محلِ او دِماغ است و تفکّر و تدبّر از آنجا خیزد همچنانکه قوّه نامیه در روح طبیعی طلب غذا کند،قوّت مُمَیزه در روح نفسانی،سعادت دو جهانی جوید و از اسبابِ شَقاوت اجتناب نماید و استمداد قوای او از اجرامِ عِلوی و هَیاکِل قُدسی بود و خلعت کمال او این است که وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ .امّا بازگشت به عالم غیب
خداوند،یکتایی است که آفریننده موجودات است و سرشتش از اینکه در خلق و به وجود آوردن موجودات شریکی داشته باشد نیز پاک است.«بسیار منزه است از آنچه ستمکاران میگویند»(إسراء،آیه 43: سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً )دیو گفت:«آفرینش انسانها از چه چیزی است؟نام انسان بر چه گروهی است؟روح آنها چگونه است؟بازگشت آنها به کجاست؟»فرد دینی گفت:«آفرینش انسانها از آمیختگی چهار عنصر و هشت طبع مفرد و مرکب به وجود میآید؛با مزاجی معتدل.نام آدمیت را برای نیروی باز شناسندهای به کار میبرند که بتواند خوب را از بد،درست را از فاسد،حق را از باطل،زیبا را از زشت و خوبی را از بدی تشخیص دهد.همچنین امکانی را که در ذهن تجسم میکند به یاری مخارج حروف و با فاصله افکندن میان کلمات بتواند به آسانی ادا کند.این همان جوهری است که به آن جان گویا میگویند.جان انسانها از سه حقیقت درست شده که به عضوی از اندامهای برتر بدن پابرجا است.یکی:جان طبیعی که از جگر برانگیخته میشود و زندگی او به کمکی است که از نیروی غذا برایش به دست میآید.دوم:روح حیوانی که جای نمو آن دل است و آغاز حس و علت حرکت انسان از این روح است و نیروی آن از جنبش فلکها و اجرام نورانی به دست آمده است.سوم:روح نفسانی،که جایگاه آن مغز است و فکر و تدبیر انسان از آنجا نشأت میگیرد.همانطور که نیروی رشد در نفس نباتی،نیاز به غذا دارد،نیروی بازشناسی،و در روان نفسانی انسان،به دنبال خوشبختی در دو جهان است و از عواملی که باعث بدبختی او میشود دوری میکند.قدرت نیروهای این روح از کرههای آسمانی و پیکرهای پاک مقدس به دست میآید.همه فضیلت آن در این است که«به هر کس حکمت دهند همانا به او خیر زیادی داده باشند و بازگو نمیکنندآن را مگر صاحبان خرد»(بقره،آیه 269).امّا محل بازگشت آن به جهان غیب است
که مقام ثواب و عقاب است و اشارتِ کجایی به لامکان نرسد.دیو گفت:نهاد عناصر چهارگانه بر چه نَسَق کردهاند؟دینی گفت:از اینها هر چه به طبع،گرانتر است،زیر آمد و هر چه سبکتر بالا.تا زمین که بارِدِ یابِس است و از همه ثقیلتر،مشمول آب آمد و آب،شامل او و آب که بارِدِ رَطْب است و ثقیلتر از هوا،مشمول هوا آمد و هوا شامل او و هوا که حارِّ رَطْب است و ثقیلتر از آتش،مشمول آتش آمد و آتش،شامل او و آتش که حارِّ یابِس است،مرکز و مَقرّ او بالای هر سه آمد و سطح باطن از فلک قمر،مُماسّ اوست و اگرچه در اصل آفرینش و مبدأ تکوین،هر یک به بَساطَت خویش از دیگری مُنفرد افتاد،لیکن از بهر مَناظِم کار عالم و مَجاری احوال عالمیان بر وفق حکمت،اجزای هر چهار را با یکدیگر اختلاط و امتزاج داده آمد تا هر چه از یکی بکاهد،در دیگری بیفزاید و به تَغیر مزاج از حقیقت به حقیقت و از ماهیت به ماهیت انتقال پذیرد؛چنانکه ابر،بُخاری است که از رطوبتِ عارضی در اجزای زمین به واسطه حرارت شعاع آفتاب برخیزد و بدان سبب که از آب لطیفتر بود،در مرکز آب و خاک قرار نگیرد،روی به مَصاعِد هوا نهد و بر بالا رود و به قدر آنچه از آتش ثقیلتر است،در میانه بایستد و چون رطوبتش به غایت رسد،تحلیل پذیرد و باران شود و چون حرارتش به کمال انجامد،آتش گردد بِأذن اللهِ وَ لُطفِ صُنعِه.دیو گفت:چیست از همه چیزها به تو نزدیکتر و چیست از همه چیزها از تو دورتر
همانجا که جایگاه مزد و کیفر است و نمیتوان آن را که بیمکان است با اشاره حسی نشان داد».دیو گفت:«سرشت عناصر چهارگانه را طبق چه نظامی آفریدهاند؟»فرد دینی گفت:«از میان اینها هر چه از نظر سرشت سنگینتر است در سطح پایین قرار گرفت و هر چه سبکتر است در سطح بالا.تا اینکه زمین چون سرد خشک است و از سه عنصر دیگر سنگینتر است در آب فراگرفته شد و آب هم دربرگیرنده او گشت.آب که سرد و از هوا هم سنگینتر است،با هوا فراگرفته شد و هوا آن را در بر گرفت.هوا که گرم و تر است و سنگینتر از آتش،با آتش فراگرفته شد و آتش آن را در بر گرفت.آتش که گرم و خشک است جایگاهش در بالای هر سه عنصر است.رویه درونی فلک ماه با کره آتش در تماس است.اگرچه(چهار عنصر)در نهاد آفرینش و آغاز هستی،هر کدام به خاطر ساده بودن خود،از دیگری جدا شدند،ولی به خاطر نظم امور جهان و جاری شدن حالات و کار جهانیان طبق حکمت،اجزای هر چهار عنصر با هم آمیخته شد تا اگر چیزی از یکی از آنها کم شد به دیگری اضافه شود و با تغییر حال آنها چیزی به چیز دیگر و ماهیتی به ماهیت دیگر تبدیل شود؛همچنانکه ابر،بخاری است که از تری و خیسی که در اجزای زمین به وجود میآید،به خاطر گرمی شعلههای خورشید،از روی زمین بلند میشود و به خاطر آنکه بخار از آب لطیفتر و سبکتر است در میان آب و خاک نمیماند و به سمت بلندیهای آسمان میرود.به همان اندازه که(بخار)از آتش سنگینتر است در میانه زمین و آسمان میایستد و هنگامی که خیسی و تری آن به آخر برسد،اجزای آن از هم جدا و تبدیل به باران میشود.وقتی گرمای آن تمام و کامل شود،سرشت تبدیل به صاعقه و آذرخش میشود؛به فرمان خداوند و آفرینش او».دیو پرسید:«از همه چیزها به تو نزدیکتر چه چیزی است؟از همه چیزها چه چیز به تو دورتر است؟
و چیست که باز نتوان آورد و چیست که باز نتوان داشت و چیست که نتوان آموخت و چیست که نتوان دانست؟دینی گفت:آنچه از همه چیزها به من نزدیکتر است،اَجل است که چون قادِمی روی به من نهاد است و من چون مُستقبِلی دو اسبه بر اشهَبِ صبح و ادهَمِ شام،پیش او بازمیروم و تا درنگری به هم رسیده باشیم.
هذاکَ مَرکوُبی وَ تِلکَ جَنیبَتی بِهِما قَطّعتُ مَسافَة العُمرِ
و آنچه از همه چیزها از من دورتر است:روزی نامقدَّر است که کسب آن مقدور بشر نیست و آنچه باز نتوان آورد،ایام شباب و رَیعان جوانی که ریحان بُستان امانی است و چون دستْ مالیده روزگار گشت،اِعادَت رونق آن ممکن نگردد و آنچه باز نتوان داشت،دولت سپری شده،همچون سفینه شکسته که آب از رخنههای او درآید و مِیلِ رسوب کند تا در قعر بنشیند،اصلاحِ مَلّاح هیچ سود نکند و چون برگ درخت که وقت ریختن به همه چابکدستان جهان یکی را به صد هزار سَریشُمِ حیلَت بر سرشاخی نتوانند داشت و آنچه نتوان آموخت،زیرکی که اگر در گوهرِ فطرتْ نَسْرشته باشند و از خزانه یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ عطا نکرده،در مکتب هیچ تعلیم به تحصیل آن نرسد و آنچه نتوان دانست،کمال کُنه ایزدی و حقیقت ذات او که در احاطَت علم هیچکس صورت نبندد
چه چیزی است که نمیتوان آن را برگرداند؟چه چیزی است که نمیتوان آن را نگه داشت؟آن چیست که میتوان آن را یاد گرفت؟چه چیزی است که نمیتوان آن را فهمید؟»فرد دینی گفت:«چیزی که از همه چیزها به من نزدیکتر است،مرگ است که مانند پیکی به سوی من میآید و من هم مانند پذیرندهای با شتاب،سوار بر اسب سفید بامداد و اسب سیاه شب،به سوی او میروم و به محض اینکه نگاه کنی،ما به هم رسیدهایم.
-این اسب من است و آن همچون اسب یدک من.با این دو،راه زندگی را میپیمایم.
و آن چیزی که از همه چیزها از من دورتر است،رزق و روزی تقدیر نشده برای من است که به دست آوردن آن،در توان انسانها نیست.چیزی را که نمیتوان به دست آورد،دوران جوانی و ابتدای خوش روزگار جوانی است که مانند گیاه خوشبوی باغ آرزوها است و وقتی دستفرسوده روزگار شد برگرداندن شادابی آن نشدنی است.چیزی که نمیتوان آن را نگه داشت،پادشایی به پایان آمده است و مانند کشتی شکستهای است که آب از شکافهای آن وارد میشود و کشتی در آب مینشیند تا اینکه همه آن فرومیرود.چارهاندیشی کشتیبان هیچ فایدهای ندارد و مانند برگ درختی است که اگر هنگام افتادن آن باشد با یاری همه تردستان جهان یکی از آن برگها را با صد هزار چسب چارهاندیشی نمیتوان بر روی شاخه نگه داشت.چیزی را که نمیتوان یاد گرفت،زیرکی است که اگر آن را در جوهر سرشت انسان نیافریده باشند و از گنجینه«میدهد آن را به هر کسی که بخواهد»(آلعمران،آیه73)به کسی نداده باشند در دبستان تعلیم نمیتوان آن را یاد گرفت.آنچه را نمیتوان فهمید،اندازه کمال خداوند و حقیقت سرشت اوست که در دایره دانش هیچ کسی قرار نمیگیرد
و داناترین خلق و آگاهترین بشر،صَلَوات الله علیه و آله،به هنگام اظهار عجز از ادراک کمال و صفت جلال او میگوید:لاأُحصی ثَناءَ عَلیکَ أنتَ کَمَا اثنَیتَ عَلی نَفسِکَ.چون مجادله و محاوره ایشان اینجا رسید،شب درآمد و حاضران انجمن چون انجُمِ بَناتالنُعش بپراکندند و عُقود ثریا چون دُرَر دَراری جوزاء از علاقه حَمایل فلک درآویختند،متفرق گشتند.گاوپای،عنانِ مُعارضه برتافت،اَفلَت و له حُصاصٌ.پس با قومی که مجاوران خدمت و مشاوران خلوت او بودند،همه شب در لُجّه لِجاجِ خویش غوطه ندامت و غصه آن حالت میخورد که نزول درجه او از منزلت دینی به فنون دانش،پیش جماهیرِ خلق،روشن شود و روی دعوی او سیاه گردد.روز دیگر که تُتُقِ اطلس آسمان به طرازِ زرکشیده آفتاب بیاراستند،طرزی دیگر سخن آغاز نهاد و پیش دانای دینی آمد و طوایفِ خلایق،مجتمع شدند.دیو گفت:دوستی دنیا از بهر چه آفریدهاند و حرص و آز بر مردم چرا غالب است؟دینی گفت:از بهر آبادانی جهان است که اگر آز نبودی و دیده بصیرت آدمی را به حجاب آن از دیدن عواقب کارها مَکفوف نداشتندی،کس از جهانیان،غم فردا نخوردی و هیچ آدمی بر آن میوهای که مذاقِ حال به اومید دریافت طعم آن خوش دارد،هرگز نهالی به زمین فرو نبردی و برای قوتی که در مستقبل حال مدد بقای خویش از آن داند،تخمی نیفشاندی.سِلْکِ نظام عالم گسسته شدی،بلکه یکی از این نقشها در کارگاه ابداع ننمودی و تار و پود مُکوِّنات در هم نیفتادی.دیو گفت:گوهر فرشتگان چیست و گوهر مردم کدام است و گوهر دیوان کدام؟
و داناترین مردم و آگاهترین انسانها-درودهای خدا بر او و بر خاندانش باد-هنگام بیان ناتوانی از درک کمال خداوند و صفات جلال او چنین میگوید:نمیتوانم تو را ثنایی گویم؛چنانکه تو بر خویش ثنا گفتی».وقتی بحث و گفتوگوی آنها به اینجا رسید،شب رسید و افراد حاضر در جلسه مانند ستارگان بنات النعش پراکنده شدند و گردنبند پروین را مانند مرواریدهای روشن ستاره دو پیکر،از حمایل سپهر آویزان کردند،آن گروه متفرق شدند.گاوپای مهار مخالفت را برگرداند.گریخت در حالی که وی را برگریز شتاب بود».سپس با قومی که آماده برای خدمت و طرف مشورتهای خلوت او بودند،تمام شب،در ژرفای لجاجت خود،سر در آب پشیمانی فرو میبرد و از آن حالت ناراحت بود که(مبادا)پایین بودن جایگاه او از جایگاه فرد دینی از نظر گونههای دانش،نزد همه خلق آشکار و ادعای او باطل شود.روز بعد که سراپرده حریر فلک را با دیبای طلایی آفتاب آراستند،به گونهای دیگر سخن را آغاز کرد و نزد دانای دینی آمد و گروههای مردم گرد آمدند.دیو گفت:«دوستی دنیا را برای چه آفریدهاند و چرا حرص و آز بر مردم غلبه کرده است؟»دینی گفت:«برای آباد کردن جهان؛زیرا اگر آز نبود و دیده شناخت انسان به وسیله حجاب طمع از دیدن نتیجه کارها کور نمیشد،هیچ کس از جهانیان غمخوار آینده نبودند.هیچ انسانی برای میوهای که دهان سرشت او به امید رسیدن به طعم آن شیرین شود،هیچگاه نهالی را در زمین نمیکاشت و کسی برای اندک خوراک،که در آیندهای که میرسد و امید زندگی خود را از آن میداند،تخمی نمیکاشت.(در نتیجه)رشته نظم جهان پاره میشد؛بلکه حتی یکی از این صورتهای آراسته در کارخانه آفرینش نمودار نمیگشت و تار و پود جامه هستی در یکدیگر جای نمیگرفت(به هم نمیپیوست)».دیو گفت:«جوهر فرشتگان از چه چیزی است و جوهر مردم از چیست و جوهر دیوها از چه؟»
دینی گفت:گوهر فرشتگان،عقل پاک است که بَدی را بدان هیچ آشنایی نیست و گوهر دیوان،آز و خشم که جز بدی و زشتی نفرماید و گوهر مردم،از این هر دو مرکب،که هرگه که گوهر عقل در او به جنبش آید،ذات او به لباس مَلَکیت مُکتَسی شود و نفس او در افعال خود همه تلقین رحمانی شنود و هرگه که گوهر آز و خشم در او استیلا کند،به صفت دیوان بیرون آید و در امر و نهی به القای شیطانی گراید.دیو گفت:فایده خرد چیست؟دینی گفت:آنکه چون راه حق گم کنی،او زِمامِ ناقه طَلَبت را به جاده راستی کشد و چون غمگین شوی،انیسِ اندُهگسار و جلیسِ حقگزارت او باشد و چون در مُصادِماتِ وقایع پایت بلغزد،دستگیرت او باشد و چون روزگارت به روز درویشی افکند،سرمایه توانگری از کیسه کیمیای سعادت،او بخشد و چون بترسی،در کَنَفِ حفظ او ایمِن باشی،جان را از خطا و دل را از نِسیان و زَلَل او مصون دارد.
هر آن کس که دارد روانش خرد سَرِ مایه کارها بنگرد
خرد ره نمای و خرد رهگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای
هم دهنده است و هم ستاننده هم پذیرنده هم رساننده
متوسط میان صورت و هوش شده زین سو زبان و زان سو گوش
مرد چون سوی او پناه کند مَر سُها را به علم،ماه کند
پادشاهی شود ز مایه او آفتابی شود ز سایه او
فرد دینی گفت:«جوهر فرشتگان خرد پاک است که با بدی هیچ آشنایی و پیوندی ندارد و جوهر دیوها حرص و غضب است که نتیجهای جز بدی و زشتی ندارد و جوهر مردم آمیختهای از این دو است.هرگاه جوهر خرد در وجود انسان بجنبد،سرشت انسان لباس فرشتگان را میپوشد و نفس او در کارهای خود تنها تلقینات و آموزههای خداوندی را میشنود.هرگاه که جوهر حرص و غضب در وجود او چیره شود،صفات دیوها را میگیرد و در امر و نهی دیگران به سمت شیطان گرایش پیدا میکند».دیو گفت:«فایده عقل چیست؟»فرد دینی گفت:«همان چیزی که وقتی راه حق را گم کنی،او افسار مرکب جستوجوی تو را به سمت جاده حقیقت میکشد و هنگامی غمگین میشوی،مونس غمخوار و همنشین حقشناس تو میشود.زمانی که در آسیب رویدادها پایت بلغزد،دست تو را میگیرد،و هنگامیکه روزگار تو به ایام فقر دچار کند،سرمایه ثروتمندی را از کیسه اکسیر خوشبختیاش به تو میبخشد.هرگاه بترسی در پناهگاه امن او،در امان میشوی.جانت را او،از خطا و سبکساری و دلت را از فراموشی و لغزش،در امان میدارد.
-کسی که دارای عقل باشد به نتیجه کارها خوب فکر میکند.
-عقل راهنما و راهگشای انسان است؛عقل در هر دو جهان یاور انسان است.
-عقل هم بخشنده است(آنچه را از عقل کلی گرفته به ما میبخشد)و هم گیرنده.(هم اثر بخش و هم اثرپذیر)
-عقل میانجی صورت(تن)و هوش(روح)است،از روح میشنود و به تن میگوید.
-هر کسی که عقل را پناه خود داند،میتواند ستاره کمنور سها را چون ماه درخشان کند.
-با سرمایه عقل به پادشاهی میرسد و در سایه او چون آفتاب درخشان میشود».
دیو گفت:خردمند میان مردم کیست؟دینی گفت:آن که چون بر او ستم کنند،مَقام احتمال بشناسد و تواضع با فرودستان از کرم داند،عفو به وقت قدرت واجب شناسد و کار جهان فانی آسان فراگیرد و از اندیشه جهانِ باقی خالی نباشد.چون احسانی بیند،به اندازه آن سپاس دارد.چون اساءَتی یابد،بر آن مُصابرَت را کار فرماید و اگر او را بستایند،در مَحامِدِ اوصاف،فزونی جوید و اگرش بِنِکوهند،از مَذامِّ سیرت،مُحتَرِز باشد.خاموشی او مُهر سلامت یابی،گویایی او فَتحُالبابِ منفعت بینی،تا میان مردم باشد،شمعوار به نور وجود خویش چشمها را روشنایی دهد،چون به کنار نشیند به چراغش طلبند،از بهر صَلاحِ خود،فسادِ دیگری نخواهد و خواسته را بر خرسندی نگزیند و در تحصیلِ ناآمده سخت نکوشد و در ادراک و تلافی فایت،رنج بر دل ننهد،در نایافت مراد اندوهگن نگردد و در نیل آن شادی نیفزاید، لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ .دیو گفت:کدام چیز موجود است و موجود نیست و کدام چیز موجود است و سلبِ وجود از او ناممکن؟دینی گفت:آنچه موجود است و موجود نیست،هرچه فرودِ فلکِ قمر است از مفرداتِ طبایع و مرکباتِ اجسام که حقایق آن پیوسته بر جاست و اجزای آن در تلاشی و تَحلُّل تا هر ذرهای که از آن به عالم عدم باز رود،دیگری قائم مقام آن در وجود آید؛بر سبیلِ انتقالِ صورت،و آنکه موجود است و سَلب وجود از او ناممکن،
دیو گفت:«در میان مردم،خردمند چه کسی است؟»دینی گفت:«کسی که وقتی به او ستم کنند جایگاه بردباری را بشناسد و فروتنی در برابر زیردستان را نشانه سخاوت خود بداند؛بخشیدن در وقت قدرت را برخود واجب بداند؛کار جهان فانی را آسان بگیرد و همیشه در فکر جهان آخرت باشد.هنگامی که به او نیکی میشود،به اندازه آن نیکی قدردان باشد و هرگاه بدی ببیند در برابر آن شکیبایی به کار برد.اگر از او تعریف کردند،در کسب خوبیهای ستوده،بیشتر تلاش کند و اگر او را مذمّت کردند،از صفات بد پرهیز کند.سکوت او برایش همچون مهر سلامتیاش است و گفتار او گشایش درهای سود و نفع اوست.زمانی که بین مردم است،مانند شمع با نور وجود خود باعث روشنایی چشمها میشود و وقتی کنارهگیری کند با چراغ به جستوجوی او میروند.برای مصلحت خود،نابودی دیگران را نمیخواهد؛مال و ثروت را در برابر قناعت برنمیگزیند؛برای به دست آوردن چیزی که هنوز نیامده تلاش نمیکند؛در یافتن چیزی که از دست رفته است رنجور نمیشود.در کام نیافتن ناراحت نمیگردد و هنگام رسیدن به آن،شادیاش افزون نمیشود.«به خود باشید که افسوس نخورید بر آنچه از دست دادهاید و شاد نشوید در آنچه به دست آوردهاید»(حدید،آیه23)».دیو گفت:«چه چیزی است که به اعتباری هست و به اعتباری نیست؟چه چیزی است که موجود است و نمیتوان وجود را از آن گرفت؟»دینی گفت:«آنچه هم موجود است و هم نیست،هر چیزی است که پایینتر از فلک ماه است؛مانند عناصر مفرد طبیعت و جسمهایی که از آمیختگی آنها ایجاد میشود؛زیرا حقیقت آنها همیشه هست،ولی اجزای آنها در حال ناچیز شدن و از هم گشوده شدن است.آن به عالم نیستی برود،چیز دیگری به جای آن به وجود میآید به شیوه تغییر از شکلی به شکل دیگر.چیزی که موجود است و نمیتوان وجود را از آن گرفت،
عالَم الُوهیت و ذات پاک واجبالوجود که فنا و زوال را به هستی آن راه نیست.دیو گفت:کدام جزو است که بر کُلّ خویش محیط شود و کدام جزو که ابتدای کُل از اوست و او از کل شریفتر است و کدام چیز است که از یک روی هزل است و از یک روی جِدّ؟دینی گفت:آن جزو که بر کلِّ خویش محیط است،آن عقلی است که منزل او حُجُبِ دِماغ نهند و چون از قوای نفسانی طوراً فطوراً پرورده شود،به بلوغِ حال رسد،بر عقل کل از روی ادراک،مُشرِف گردد و ماهیت آن بداند.آن جزو که ابتدای کل است و شریفتر از کل،دل است که نقطه پرگار آفرینش اوست و منشأ روح حیوانی که مایهبخش جمله قُوّتهاست.هم او به اتفاق،شریفترین کل اعضا و اجزا باشد و آنکه از یک روی جِدّ است و از یک روی هزل.این افسانهها و اسمارِ موضوع از وضعِ خردمندانِ دانشپژوه که جمع آوردهاند و در اسفار وکتب ثبت کرده،از آن روی که از زبان حیوانات عُجْم حکایت کردهاند،صورتِ هزل دارد و از آن وجه که سراسر اشارت است و حکمتهای خُفی در مضامین آن مُندرَج،جِدِّ محض است تا خواننده را میل طبع به مطالعه ظاهر آن کشش کند،پس بر اسرار باطن به طریق تَوصُّل،وقوف یابد.دیو چون دستبُرد دینی در بیان سخن بدید و حاضران را از حضور جواب او دیده تعجب متحیر بماند و از تقدم دینی،در حَلْبه مسابقت جَرَی المُذکّی حَسَرتْ عَنهُ الحُمُرُ برخواندند.دیوان از آن مباحثه کَالباحِثِ عَن حَتْفِهِ بِظِلفِه پشیمان شدند.
عالم معبودیت الهی و سرشت پاک خداوندی است که وجودش واجب است و فنا و نیستی در هستی و وجود او راه ندارد».دیو گفت:«کدام جزو است که میتواند بر کل خود احاطه کند؟کدام جزو است که اولِ همه کلها از او است و او از همه کلها پاکتر است؟چه چیزی است که از یک سو هزل و شوخی است و از سوی دیگر جدی؟»دینی گفت:«جزئی که بر کل خویش احاطه دارد،خرد است که جایگاه او را در پس پردههای مغز گذاشتهاند و زمانی که از نیروهای نفسانی،باری پس از بار دیگر،پرورش یابد و به کمال وضع خود برسد،میتواند بر عقل کل(به خاطر ادراک؟)چیره شود و به چگونگی آن پی برد.جزئی که آغاز و سررشته کل(اندام انسان)است و شریفتر از کل خود،دل انسان است که مرکز پرگار آفرینش خداوند است و پرورشگاه روان حیوانی،که سرمایهبخش همه نیروها است.اوست که به اتفاق همه،شریفترین چیز از بین همه اعضا و اجزاست.و چیزی که از یک سو جدی است و از یک سو شوخی،قصهها و افسانههایی است که از چگونگی وضع خردمندان پژوهنده دانش ساخته و گرد آوردهاند و در کتابها آن را ثبت نمودهاند.از آن جهت که از زبان حیوانهای زبانبسته آوردهاند،حالت شوخی دارد و از آن جهت که پر از نکتههاست و حکمتهای پوشیده در درون آن پنهان است،جدّی و سخن راست است.برای آنکه میل و طبع خواننده به خواندن ظاهر آن گرایش پیدا کند و بر رازهای درون آن،از راه پیوستگیجستن به آن،دست یابد.هنگامی که دیو چیرگی دینی را در ادای سخنان دید و دانست که حاضران از بدیههگویی او خیره ماندند و از پیش افتادن او(در این مناظره مانند پیشی گرفتن)در گروه اسبهای مسابقه جمله:«مانند روان شدن اسب نیرومندی که خرها در برابر او از مسابقه بمانند»را خواندند.دیوها از آن بحث،مانند جستوجوگر مرگ خویش با سُم خود،پشیمان شدند.
آن جایگه جمله هزیمت گرفتند و خِسار و خَیبت بهره ایشان آمد.به زیر زمین رفتند و در وَهَدات و غایرات مسکن ساختند.شر مُخالطتِ ایشان از آدمیان به کفایت انجامید تا ارباب بصیرت بدانند که اعانت حق و اهانت باطل،سنت الهی است،تعالی و تَقَدس و تزویرِ زور با تقریرِ صدق برنیاید و عَلَمِ علم از جهل نگونسار نگردد و همیشه حق،منصور باشد و باطل مقهور.
توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر،برنا بود
تمام شد داستان دیو گاوپای و دانای دینی.حق تعالی،رأی ممالکآرای خواجه جهان،دستور و مقتدای جهانیان روشن داراد و اقدام سالکان این راه را از غَوایلِ جهل به نورِ رَوّیت و هدایتُ المَعیتِ او مصون و معصوم بمحمد و آله الطاهرین.
از آن جایگاه همه با شکست رفتند و زیانکاری و ناامیدی نتیجه آنها شد.زیر زمین رفتند و در گودال زمینهای پست خانه ساختند.شر آمیزش آنها با آدمیان،با کاردانی به پایان رسید.صاحبان بینش باید بدانند که یاری کردن حق و سستی باطل،سنت و آیین خداوندی است که بلند مرتبه و پاک است و ریاکاری دروغ با بیان راست برابری نمیکند و پرچم دانش از برای نادانی سرنگون نمیشود و همیشه حق پیروز است و باطل شکست خورده.
-دانایی،توانایی است و با نیروی دانش،دل انسان پیر نیرومند و جوان میشود.
داستان دیو گاوپای و دانای دینی به پایان رسید.
خدای بلندمرتبه اندیشه مملکتآرای سَرور جهان،وزیر و پیشوای جهانیان را روشن دارد و قدمهای روندگان این راه را از تباهیهای نادانی با نور اندیشه و هدایت تیزهوشی او محفوظ و پاک نگه دارد به حق محمد صلّی الله علیه و آله و خاندان پاک او علیهم السّلام.
1.معنی این جمله چیست؟«از مَرَده عفاریت و فَجَره و طواغیت ایشان بود».
2.با توجه به این جمله«مذهب تناسخ»چیست؟«بر وفق مذهب تناسخ،روح از قالبی که محل او باشد به قالبی دیگر حُلول کند».
3.این بیت را ترجمه کنید:
فَیومٌ عَلینا و یومٌ لنا و یومٌ نُساءُ و یومٌ نُسَر
4.کنایههای«عنان گیر»و«کیسه پرداز»را در این جمله توضیح دهید:«وقتی مردی بود جوانمرد پیشه،مهمان پذیر،عنان گیر،کیسه پرداز،غریب نواز».
5.این جملات را بازگردان کنید:«آن گِره که سفلگان،وقت نزول مهمان در ابرو آرند،او در نقش کاسه و نگار خوانچه مطبخ داشتی»
6.تشبیهات و استعارات این بیت را استخراج کنید:
روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت بربوی پسته آمد و بر شکّر اوفتاد
7.این جمله را معنی کنید:«حمیت نَفس و ابیتِ طبع،رخصت آن نمیدهد که با هر ناسازی درسازد».
8.ترجمه این جمله چیست؟«اَری قَدَمک اراقَ دَمک».
9.این جمله را بازگردان نمایید:«خسرو به حکم آنکه به معاشرت و مُعاقرت در سَماع اغانی و اجتماعِ غَوانی،شب گذاشته بودی».
10.مفهوم این جمله چیست:«من چون مستقبلی دواسبه بر اشهبِ صبح و ادهم شام پیش او باز میروم».
-این اصطلاحات را با کمک التفهیم بیرونی و فرهنگ اصطلاحات نجومی با
ترسیم شکل،شرح دهید:صُعود،هُبوط،شَرَف،وبال،رُجوع،استقامت،اوج،حَضیض،احتراق،انصراف
-درباره فریقین و وجوه اشتراک و افتراق مذهبشان پژوهش کنید.
-درباره خاتم سلیمان و جایگاه آن در ادب فارسی تحقیق نمایید.
-با استفاده از آثاری همچون قصص الانبیا نیشابوری و اعلام قرآن خزائلی،شخصیتهای قرآنی مرزباننامه را معرفی کنید.
-در مورد تاثیر شعر بر مخاطب،دیدگاه وراوینی را با نظامی عروضی مقایسه نمایید.
-«صدر»چگونه جایی است و چهار بالش چیست؟
-زندگی انوشیروان را با کمک متون تاریخی و ادبی مثل تاریخ بلعمی و شاهنامه استخراج کنید.
ابا:آش
اباطیل:جمع باطل،ناحق و نادرست
ابتلا:در بلا و گرفتاری افکندن
ابداء:پیدا و آشکار کردن
ابرام:پافشاری،اصرار
ابراهیم:ابراهیم بن مسعود غزنوی که از سال 450 تا 492 حکومت کرد.
ابطال:پهلوانان،جمع بطل
ابن النسابه علوی:شناخته نشد.
ابن عبادی:شناخته نشد.
ابو الحسن سرخسی بهرامی:از شعرای معاصر سبکتگین غزنوی(متوفی 387)
ابواسحاق جویباری:ابواسحاق ابراهیم بن محمد بخاری جویباری از شاعران عصر سامانی منسوب به جویبار از نواحی بخارا.
ابوالحسن اغجی:ابوالحسین علی بن الیاس آغاجی بخاری از امیران سامانی که ممدوح دقیقی بود.شاید نیز ابوالحسن اغجی از شاعران فارسی و عربی است که ثعالبی گفته است دیوانش در خراسان بسیار متداول است و چند بیت از او نقل نموده است.
ابوالحسن کسایی:متولد 341 که تا پس از 391 نیز زنده بود.کسایی از شاعران سامانی و غزنوی محسوب میشود.
ابوالعباس ربنجنی:فضل بن عباس ربنجنی منسوب به ربنجن از توابع سمرقند در جنوب رودخانه سغد که مداح نصر بن احمد سامانی(301-331)بوده است.
ابوالفرج رونی:از شاعران دربار سلطان ابراهیم بن مسعود غزنوی(450-492)از اهالی رونه از توابع لاهور.وی مسعود بن ابراهیم را نیز ستوده است.
ابوالقاسم رفیعی:شناخته نشد،از شاعران ملوک آل شنسب در غور
ابوالمثل بخاری:از شاعران عهد سامانی که عوفی چند بیتی از او نقل کرده و اطلاع زیادی از وی ثبت نشده است.
ابوالمظفر چغانی:ابوالمظفر احمد بن محمد و الی چغانیان از امرای آل محتاج در ماوراء النهر که ممدوح دقیقی و فرخی.
ابوالمعالی رازی:از شاعران سلطان غیاث الدین مسعود بن محمد بن ملکشاه که در سال 541 وفات یافت.
ابوبکر ازرقی:ابوبکر زین الدین بن اسماعیل بن وراق ازرقی هروی از شاعران عصر سلجوقی که قبل از سال 465(عصر ملکشاه)فوت کرده است.
ابوبکر اسحاق کرامی:فقیه ابوبکر محمد بن محمشاد رئیس طائفه کرامیه نیشابور در عصر سلطان محمود غزنوی(387-421).کرامیه قائل به تشبیه و تجسیم خداوندند.
ابوبکر جوهری:شناخته نشد،از شاعران ملوک آل شنسب در غور
ابوحنیفه اسکاف:از شاعران دربار سلطان ابراهیم بن مسعود غزنوی(450-492)در تاریخ بیهقی اسکافی ذکر شده است.
ابودلف:کارپرداز و پیشکار فردوسی،کسی که امور زندگی او را اداره میکرد تا با فراغت به کار شاهنامه بپردازد.
ابورجا احمدبن عبدالصمد العابدی:از بزرگان شهر سمرقند در سده ششم که نظامی عروضی با او ملاقات داشت.
ابوعبدالله قرشی:از شاعران آل سلجوق
ابوعلی الحسین بن الحسین:پادشاه غور از آلشنسب،ممدوح نظامی عروضی سمرقندی.
ابومنصور بایوسف:ابومنصور عبد الرشیدبن احمدبن ابویوسف هروی از بزرگان هرات و شاعران کم شعر ولی زیبا شعر آن دیار.
ابونصر پارسی:قوامالملک نظامالدین ابونصر هبة الله فارسی از اعیان دولت سلطان ابراهیم و مسعود بن ابراهیم غزنوی.
ابونصر کندری:عمیدالملک کندری متوفی 456 اولین وزیر سلاجقه که وزارت طغرل بیک و آلب ارسلان را مدت طولانی بر عهده داشت.
ابی لهب:عبدالعزی پسر عبد المطلب،عموی رسول الله که از همه در دشمنی با پیامبر سختتر بود.
ابّیت:صفتی که انسان را ازگناه باز دارد.
ابیوردی:ابوالمظفر محمد بن احمد بن محمد قرشی اموی ابیوردی متوفی 507 از شعرا و فضلای معروف در انساب و تاریخ و لغت.
اتباع:پیروان
اتّباع:پیروی کردن
اتِّساق:ترتیب دادن،نظام بخشیدن،تمام شدن
اتسز:علاءالدین یا قطبالدین خوارزمشاه که استقلال خود را از سلجوقیان اعلام کرد و از سال 521 تا 551 حکومت کرد.او پایهگذار سلسله خوارزمشاهیان است.
اتمتگین:والی شهر بخارا از طرف گورخان پس از فتح آن شهر در سال 536.
اثبات:جمع ثبت،مردان مورد اعتماد
اجترا:دلیری،جرات،گستاخی
اجرا:حقوق،مستمری
احتجاج:برهان و حجت آوردن
احتراق:سوختن،در اصطلاح نجوم همخانه شدن خورشید با یکی از سیارات غیر از ماه.
احتیال:حیله گری،چاره اندیشی
احداث:جمع حدث،رویدادهای بد
احرار:آزادگان،جمع حُر
احری:احرا،درست تر
احکام:استواری،محکم کردن
احمد بدیهی:از شاعران آل سلجوق.
احمد بن عبدالعزیز:تاجالاسلام احمد بن عبدالعزیز بن مازه که از طرف گورخان به عنوان ناظر اعمال اتمتگین منصوب شد.
احمد بن عبدالله خجستانی:از امرای طاهریان که به صفاریان پیوست ولی علیه آنان نیز شورش کرد و در سال 268 کشته شد.
احمد حسن:شمسالکفات احمدبن حسن میمندی متوفی424 که از 401 تا 415 وزارت سلطان محمود و از 421 تا 424 وزارت مسعود غزنوی را داشت.
احمد خلف:احتمالاً سید خلف بن احمد معروف به امیر سیستان.
احول:دوبین،لوچ،کاژ
اختداع:فریفتن،خدعه کردن
اختر سعد:طالع نیک،ستاره بخت
اختفا:مخفی کردن،پوشیدگی
اختلاب:فریفتن
اختلاج:جنبیدن
اخوان صفا:برادران پاکدل و صاف
ادّا کند:برسد،بکشد،منتهی شود
ادّا:رساندن،ادا کردن
ادام:نان خورش
ادهَم:اسب سیاه،رنگ سیاه
اذیال:جمع ذیل،دامن ها
ارائت:نمایاندن
ارتجال:فوراً و بدون تفکر چیزی گفتن یا سرودن،بدیهه گویی
ارتیاش:نیکو حال شدن
ارقم:مار سفید و سیاه
ارم:بهشتی که شداد پسر عاد در صنعا بنا کرد.
إرهاق:به کار سخت وادار کردن
اریج العرف:خوشبو،پاکیزه خو
إزاحت:دور کردن
إزالت:دور کردن،نابود کردن
ازاهیر:جمع ازهار،گلها و شکوفه ها
ازرق:کبود،آبی
إزعاج:از جا کندن،بی آرام کردن
إسار:اسیر کردن
اساریر:جمع اسرار،چین و شکن پیشانی
إسائت:بدی کردن
إستحواذ:نگاه داشتن،پاسداری
استراق سمع:دزدیده گوش دادن
استرشاد:راهنمایی خواستن
استزادت:طلب زیادی روزی کردن.
استسلام:گردن نهادن
استصغار:خرد و صغیر شمردن
استعطاف:طلب عطوفت و مهربانی کردن
استعظام:بزرگ و عظیم شمردن
استعلا:چیرگی،غلبه
استغاثت:فریاد خواهی
استقامت:راست ایستادن،در اصطلاح نجوم حرکت سیاره است در جهت توالی بروج
استقبال:پیش آمدن،در اصطلاح نجوم مقابله کردن خورشید و ماه در شب چهاردهم.
استقصا:کوشش تمام کردن،به نهایت چیزی رسیدن
استقلال:مجازاً خودکامگی و استبداد
استکمال:کامل و نیکو کردن
استلذاذ:با مزه یافتن،لذیذ شمردن،بهرهمندی
استیصال:از ریشه کندن
استیکال:گرفتن مال ضعیفان
اسحاق یهودی:نام عامل نظامی عروضی سمرقندی جهت محاسبه و دریافت سود معدن سرب ورساد.
اسفار:جمع سِفر،کتابها
اسفندیار:شاهزاده ایرانی پسر گشتاسب که به وسیله زرتشت رویینتن شد و در جنگ با رستم از پای درآمد.
اسکافی:ابوالقاسم علی بن محمد اسکافی نیشابوری صاحب دیوان رسالت ابوعلی چغانی که بعداً به صاحب دیوانی امیر نوح و عبدالملک بن نوح رسید.
اسمار:جمع سمر،افسانه ها
اسماع:شنوانیدن
اسماعیل بن عباد:ابوالقاسم اسماعیلبن عباد طالقانی که برخی او را اصفهانی گفتهاند.
اسماعیل وراق:از بزرگان شهر هرات،پدر ازرقی شاعر دربار غزنوی.
اشادت:بر افراشتن
اشراف:آگاهی داشتن
اشهب:سیاه مایل به سفید،خاکستری
اصغا:شنیدن
اصفهان:سپاهان،شهری در عراق عجم که مرکز این منطقه محسوب میشد.
اضاعت:تباه کردن،ضایع ساختن
اضرار:گزند رساندن
اضطرار:نیازمندی،ناگزیر
اطلال:جمع طلل،آثار به جا مانده،ویرانهها
اطلس:پارچه ابریشمی ساده.
اطماع:طمعها
اطوار:طورها،صورتها
اعاجیب:جمع اعجوبه،شگفت
اعتدال:میانه حالی،راستی
اعتزال:جدا شدن،پیروی از مذهب معتزله.
اعتصام:چنگ زدن
اعتضاد:یاری خواستن
إعتوار:به نوبت چیزی را گرفتن
إعداد:آماده کردن
اعراق:رگها،ریشهها
اعضای رئیسه:در بدن به جگر و دل و مانند آن اطلاق میشود.
اعظام:بزرگداشت
اعیان:بزرگان
اغاثَت:فریاد رسی
اغانی:جمع اغنیه،آوازههای خوش
اغتیال:ناگهانی کشتن
اغرا:برانگیختن،تحریک کردن
اغوا:گمراه کردن
افاضت:ریختن،روان کردن
افراسیاب:پادشاه توران که پس از کشتن نوذر دوازده سال بر ایران حکومت کرد.
اقارب:خویشان
اقامت:برپا داشتن
إقتراف:به دست آوردن
اقحُوان:بابونه،نوعی گیاه خوشبو
اقصا:دورترین نقطه و منتهای هر چیز
اقطار:جمع قطر،اقلیمها،کرانهها
اقطاع:تیول،پاره ای از زمین خراج را به کسی بخشیدن یا در آمد زمینی را به جای حقوق به کسی دادن
اقطاعات:جمع اقطاع به معنی زمینهایی که از طرف پادشاه به یکی از عُمال واگذار میشد تا از درآمدش استفاده کرده سالیانه در ازای آن سهمی به خزانه واریز نماید.
اقوات:جمع قوت،خوراکها،خورشها
اکاسره:لقب پادشاهان ایران پیش از اسلام جمع کسری.
اکسون:جامه سیاه بسیار گرانبها
اکفا:جمع کفو به معنی همتا،همال،همانند
الحاظ:جمع لحظ،نگاهها
المَعیت:تیز هوشی
اماثل:بزرگان،جمع امثل به معنی مثل و نظیر
امارات:نشانهها،علامتها
امانی:آرزوها
امتثال:اجرای فرمان
امتعه:جمع متاع،کالاها
امَد:فرجام،نهایت کار
امداد:مددها
امساک:بخل
امضا کردن:روان کردن،اجرا نمودن،جایز داشتن
امعان نظر:ژرف اندیشی
امل:آرزو
امهال:مهلت دادن
امیر بیابانی:شناخته نشد.
امیرخلف:ابو احمد خلف بن احمد بن محمد بن خلف از ملوک صفاری سیستان.مادرش بانو دختر عمربن لیث صفاری بود که در سال 399 در حبس محمود غزنوی درگذشت.
امیرمعزی:شاعر معروف سده پنجم و ششم که مداح سلطان ملکشاه سلجوقی و سلطان سنجر بود و بین سالهای 518 تا 512 درگذشت.
انامل:جمع انمله،انگشتان
انتجاع:رفع گرسنگی،طلب آب و نان.
انتعاش:تندرستی،بهبودی بیمار
انتقاض:باز کردن تاب نخ،از نقض به معنی شکستن
انتهاج:بر راه رفتن
انجاز:روا کردن،وفا به عهد
انصراف:بازگشتن،در اصطلاح نجوم دور شدن سیاره از سیاره دیگر
انطباع:آفریده شده،نقش پذیرفته
انفصام:بریدن،شکستن
انقراض:رفتن،مردن،بریدن،درگذشتن
انقیاد:رام شدن،گردن نهادن،فرمانبرداری
انکسار:شکستگی،مجازاً دل شکسته
انگِشت:زغال
انوشیروان:پادشاه مشهور ساسانی
انها:نهانی خبر رساندن،گزارش دادن مخفی
انیاب:جمع ناب،دندانهای پیشین
اوتار:جمع وتر،زه ها،رشته های پیوند ماهیچه با استخوان
اودِیه:جمع وادی،صحراها.
اوعیه:جمع وِعا،ظروف
اوفَر:بیشتر،فراوان تر
اوقار:جمع وقر،سنگینها
اهداب:جمع هُدب،مژهها
اهمال:سستی
ایادی:دستها،مجازاً نعمت.
ایاز:ابوالنجم ایاز اویماق از غلامان محبوب و از امرای سلطان محمود غزنوی(387-421)که در سال 449 درگذشت.
ایثار:دیگری را بر خود مقدم دانستن
ایجاب:ثابت و لازم گردانیدن
ایما:اشاره کردن
ایناس:دیدن،دانستن
ایهام:به وهم افکندن،ذکر سخنی با بیش از یک معنی.
آبشخور:محل نوشیدن آب جانوران
آزرم:رحم و شفقت
آس:سنگی که غله خرد کند،آسیاب
آل باوند:خاندانی که نسب خود را به یزدگرد ساسانی میرساندند و در مازندران در دوره فردوسی حکومت میکردند.
آل بویه:خاندانی از دیلمیان که از قرن چهارم تا قرن پنجم در عراق عجم و عراق عرب حکومت کردند.
آل خاقان:آل افراسیاب یا ایلک خانیه،سلسله ای از ملوک ترک که از حدود سال 380 تا 609 در ماورا النهر حکومت کردند.
آل سامان:نام سلسلهای ایرانی که از اوایل قرن سوم تا اواخر قرن چهارم در خراسان و ماوراءالنهر حکومت کردند و به وسیله محمود غزنوی بر افتادند.
آل شنسب:پادشاهان غور که دو شاخه بودند یکی ملوک غور به پایتختی فیروزکوه و یکی ملوک تخارستان به پایتختی بامیان.
آلب ارسلان:پسر چغری بیگ داوود و برادر زاده طغرل سلجوقی و پدر ملکشاه سلجوقی که از سال 455 تا 465 حکومت کرد و در این سال کشته شد.
آلپتگین:غلام سامانیان که بعدها به امارت رسید و پس از عصیان به غزنه رفته حکومتی پایه گذاری کرد که به غزنویان یا آلسبکتگین مشهور شد.
آموی:آمودریا،رود جیحون
آورد:جنگ،آوردگاه:میدان نبرد.
آوردگاه:میدان نبرد
آونگ:آویز.
بابزن:سیخ کباب
باددستی:اسراف
بادغیس:ناحیه ای از توابع هرات با آبهای روان و بادهای ملایم.
بارِد:سرد
باژ:فاز یا باز از قرای طوس.
بأس:سختی و قوت در جنگ،دلیری
باقعةُالقوم:تیزهوش گروه
بالمَعیت:با تیزهوشی
باهِر:روشن
بخارا:شهری در ازبکستان امروزی.پایتخت سامانیان.
بَدَخشی:بدخشانی،منسوب به بدخشان در شمال افغانستان امروزی،سرزمینی که لعلش شهرت داشته است
بددل:ترسو،ترسنده
بددلی:ترس
بدعت:آیین نو و ناشایست
بدیعالزمان همدانی:ادیب مشهور و صاحب کتاب مقامات.
بدیههگویی:فیالمجلس شعر گفتن،بدون زمینه چینی قبلی و در زمان شعر سرودن.
بذله:سخن و دلکش
برات:حواله
بَراجِم:جمع بُرجُمه،بندهای انگشت
بُراق:مرکب پیامبر در شب معراج
برجیس:مشتری
برسخان:شهری است در انتهای ترکستان شرقی در حوالی ختن.
برهانی:امیرالشعرا عبدالملک برهانی نیشابوری پدر معزی شاعر که در اوایل سلطنت ملکشاه بن آلب ارسلان(465-485)وفات کرد.
بَری:مبرا،پاک از چیزی،بیزار
بزرجمهر قاینی:ابومنصور قیم بین ابراهیم قاینی از شاعران بزرگ دربار محمود و مسعود غزنوی که به عربی و فارسی شعر میسرود.
بَسالت:دلیری
بُسَّد:مرجان
بسطت:فراخی،گسترش
بَشاشَت:شادمانی
بَشاعَت:ناخوشی
بشت:شهری بوده متصل به نیشابور،معرب پشت.گویا به منزله پشت بوده برای نیشابور.
بطء:بطیء،کند سیر
بَعث:برانگیختن
بُغراخان:اولین پادشاه از ملوک ترک ماوراء النهر معروف به آل افراسیاب که در سال 383 فوت کرد.
بقعه:جایگاه
بِکَفت:پاره شد
بلاغی:منسوب به بلاغت،علمی که در آن تناسب سخن با مقتضای حال مخاطب رعایت گردد.
بلعمی:ابوعلی محمد بن عبدالله تمیمی بلعمی متوفی 383 وزیر امیر منصور بن نوح سامانی مولف تاریخ بلعمی،پسر ابوالفضل بلعمی وزیر.
بن دندان:به کنایه به طوع و رغبت
بَناتُ النعش:دختران جنازه،نام صورتهای فلکی دبّ اکبر و دبّ اصغر
بناگوش:بن گوش،نرمه گوش
بُندار:شاعر معاصر صاحب بن عباد(متوفی 385)و مجدالدوله دیلمی(387-420)که احتمالاً در سال 421 از دنیا رفت.
بنی عباس:خلفای عباسی که از قرن دوم تا هفتم در بغداد حکومت کردند و به وسیله هولاکوخان مغول منقرض شدند.
بَوار:نابودی،هلاکت
بوقلمون:نوعی پارچه ابریشمی موجدار رنگارنگ که زیر آفتاب موج میزد.
بهرام گور:بهرام پنجم پادشاه ساسانی
بهرام:مریخ،الهه جنگ
بهرامشاه:پسر مسعود سوم غزنوی که از سال 512 تا 547 حکومت کرد.
بهرامی:ابوالحسن علی بهرامی سرخسی که غیر از شاعری در عروض و قافیه هم سرآمد زمانه بود.هدایت او را معاصر سبکتگین دانسته است.
بیاض:سفیدی
بیآزرمی:بی شرمی
بَیغوله:کنج،گوشه،بیراهه
بیمسامحت:بی پروا
بیهق:معرب بیهه یعنی بهینه و بهترین.شهری بوده از توابع نیشابور که امروزه سبزوار شده است.
پالهنگ:ریسمان،کمند
پایافزار:کفش
پایماچان:کفشکن،گودالی در خانقاه که در آن قرار میگرفتند و پای واردان را میبوسیدند.
پذیرفتگاری:متعهد،قبول کار
پرده عشاق:نام یکی از پرده های موسیقی
پرستار:برده،غلام
پَرَند:نوعی پرنیان،پارچه ابریشمی
پَرنیان:نوعی پارچه حریر
پسر اسفراینی:از شاعران دربار آل خاقان در ماوراء النهر و ترکستان.
پسر تیشه:شناخته نشد.احتمالاً خواجه عمید احمد بن مسعود تیشه معاصر سنایی که خانه و اسباب راحتی سنایی را فراهم آورد.
پسر دُرغوش:از شاعران دربار خضرخان از امرای آل افراسیاب.
پَلاس:پارچه کلفت از موی گوسفند
پنج نوبت:پنج وقت،در زمان قدیم روزی پنج بار به نشانه فرمانروایی پادشاه،طبل و دهل میکوفتند.
پور کله:شناخته نشد.از شاعران ملوک طبرستان.
پیشدادیان:به روایت شاهنامه نخستین سلسله پادشاهان ایرانی.
تأبّی:ابا کردن،سرپیچی،گردن ننهادن،خود را دور داشتن
تَادُّب:ادب پذیری
تارات:نوبتها،هنگامها
تاش:ابوالعباس حسامالدوله سپاهسالار بزرگ سامانیان که در سال 376 در وبای گرگان درگذشت.
تأمیل:امید داشتن،میل کردن
تَأنُّق:ریزه کاری درکار آوردن
تَأهُّب:ساز و برگ کاری را فراهم کردن
تَباعُد:دور شدن
تبذیر:اسراف،با دوستی
تبرُّج:زیور خود را نشان دیگران دادن
تُتق:چادر،پرده بزرگ
تَثبُّت:درنگ کردن
تثلیث:سه گوشه کردن،واقع شدن ستاره در برج چهارم که ثلث فلک است و آن نظر سعد است.
تَجاسُر:دلیری و گستاخی،جسارت
تَجاوُب:جواب یکدیگر را گفتن
تَجاویف:میان چیزی را تهی کردن،سوارخها
تجریع:جرعه جرعه نوشاندن
تَجنُّب:دوری
تَحاشی:انکار کردن،نپذیرفتن
تَحامُل:ستم کردن و بیش از تاب و توان کار فرمودن
تَحرُّز:خویشتنداری
تحرّص:حرص ورزیدن،فرصت جستن
تَحرّی:جستن،آهنگ کردن،قصد چیزی،یافتن قبله
تحریر:نوشتن
تَحریض:برانگیختن
تَحکُّم:فرمان بردن
تَحلُّل:از هم گشاده،ریزههای چیزی
تَخطّی:قدم فراتر از حد گذاشتن
تخلید:جاودانه ساختن
تَخلیط:دو به هم زنی
تخییل:به خیال افکندن
تدارک:جبران،دریافتن
تَدرُّج:اندک اندک نزدیک شدن
تَذکِره:یاد دادن،به معنی یادداشت هم به کار میرود.
تراضی:از یکدیگر خشنود شدن
تَربّی:پرورش یافتن
ترجُّح:برتری و افزونی
تَرَسُّل:نامهنگاری
ترشیح:پروردن
ترفند:نیرنگ،دروغ.
تَرفیه:رفاه و آسایش
ترقیح:نیکو گردانیدن،تیمار داشتن
تَرَک:بخش،قسمت
ترکستان:منطقهای در آسیای مرکزی.
ترنم:ترانه و آواز خوش
تُرّهات:سخنان باطل
تَزاحُم:انبوهی،زیادی
تَزجیه:راندن،گذراندن
تسامُح:آسان گیری
تَسنیم:نام چشمهای در بهشت
تَسویت:برابر کردن
تَسویف:درنگ کردن،درنگ،تأخیر،چیزی را به تأخیر انداختن
تَسویل:آراستن برای فریب،اغوا
تشبیب:جوانی کردن،عشقبازی،توصیف جمال یار کردن
تشحیذ:تیز کردن
تَشحیذ:تیز کردن
تَشمّرُ:آمادگی برای کار
تَشَنُج:درهم کشیدگی
تَشنُّع:زشتکاری
تشویر:شرمسار،شرمنده کردن
تصاریف:پیش آمدها
تصافی:پاکدلی در دوستی
تصالُح:با هم صلح کردن
تصنُّع:خودآرایی،چیزی را بر خود بستن
تضاعیف:جمع تضعیف،دوچندان کردن
تضریب:سخن چینی
تَطلّب:پیایی جستن
تَظَلُّم:دادخواهی
تعارُف:یکدیگر را شناختن
تَعاطُف:با یکدیگر مهربانی کردن
تَعامی:خود را به کوری زدن
تَعاویذ:جمع تعویذ،حرز،دعای دفع چشم زخم
تَعَب:رنج،سختی
تَعذّر:امتناع،دشواری
تعریض:با کنایه سخن گفتن
تعلُّل:سستی کردن،کار را به فردا انداختن
تعهد:تیمار،رسیدگی
تَعیش:کوشیدن در کار زندگی و معاش
تَغلُّب:چیرگی
تَفرُّق:پراکندگی
تَفصّی:رها شدن از تنگنا
تَفهُّم:دریافتن
تَقاعُد:باز ایستادن
تَقبُّل:پذیرش
تَقبیح:زشت گردانیدن،زشت شمردن
تقریع:سرزنش کردن
تَقلُّص:در هم کشیده شدن
تَکِس:هسته انگور،دانه میوه
تکفّل:پذیرفتاری،تعهد
تکلف:خود را به سختی انداختن
تکوین:هستی پذیرفتن
تلبیس:در آمیختن،پنهان کردن نیرنگ
تَلوُّث:آلودگی
تَلویح:اشاره کردن
تلوین:دگرگونی،رنگارنگی
تماثیل:جمع تمثال،تندیس،پیکر
تماخَره:مسخرگی،مزاح
تَمادی:پیوستگی
التماس:جستن چیزی
تمایل:میل کردن،منحرف شدن
تَمحُّل:رنج بر خود نهادن،مکر کردن،حیله،فریفتن
تمحیص:آزمودن
تَمشیت:سامان دادن کارها
تمکین:قدرت و توانایی،امکان قدرت
تَمَنُّع:پیش گیری،منع شدن
تَمویه:زراندود کردن،حیله و مکر و تزویر
تمویهات:مجازاً عیب چیزی را پوشاندن،نیرنگ زدن
تناسخ:نوبت به نوبت گردیدن،جابهجا شدن روح از یک کالبد به کالبد دیگر
تنافی:یکدیگر را راندن
تناوب:به نوبت چیزی را گرفتن
تناول:خوردن
تَنجُّح:پیروزی،حاجت روا شدن
تنسُّک:پارسایی،پرستیدن
تَنَوُّق:نیکو نگریستن،نیکو کردن خوراک و پوشاک،مهارت و تبحر
تَنّین:اژدها،مار گزنده
تَواری:پوشیده شدن
تَوازُر:هم پشتی
تَوانی:سستی،کوتاهی
تَورُّع:پرهیز،پارسایی
توسل کردن:وسیله برانگیختن
توسن:رام نشده،سرکش
تَوصُّل:پیوستگی جستن
توفِیت:حق گزاری تمام
توقیر:بزرگ داشتن
تَوّلی:بر عهده گرفتن کار
تولیت:والی کردن کسی
التِئام:پیوند زدن،التیام دادن
ثاقب:درخشان،نفوذکننده
ثریا:خوشه پروین،نام صورت فلکی که از چند ستاره کنار هم تشکیل شده است.
ثُعبان:اژدها،مار بزرگ
ثَغر:مرز،سرزمین
ثِقات:افراد مورد اعتماد،جمع ثقه
ثقلین:دو چیز سنگین،جن و انس
ثقهالملک:طاهر پسر علی بن مشکان وزیر سلطان مسعود بن ابراهیم که برادرزاده بونصر مشکان دبیر صاحب نام دربار محمود مسعود غزنوی است.
ثُلمَت:رخنه،سوارخ
جابر:مجبور کننده،به زور به کاری وا دارنده
جامگی:حقوق و مواجب،جیره
جبر:به زور وادار کردن کسی به کاری
جبرئیل:فرشته مقرب و امین وحی پروردگار.
جِبلّت:سرشت و نهاد
جرّار:گران،بسیار
جَرّه:سبو،کوزه
جریده:روزنامه،دفتر کارهای روزانه
جریمه:جرم،گناه،حرام
جَزالت:محکمی،استواری،بزرگی
جَزْع:سنگ سیاه با خالهای سفید
جعفر همدانی:شناخته نشد،از شاعران عصر سلجوقی.
جِلباب:چادر،پیراهن
جَلد:چابک
جَلیت:خبر یقین
جماهیر:جمع جمهور،همه،بیشتر چیزی
جمشید:از پادشاهان پیشدادی ایران
جواذِب:کششها
جوار:همسایگی
جوّال:تندپوی
جُوال:کیسه بزرگ پشمی
جولوغ:از اهالی سیستان و پدر فرخی شاعر معروف عصر غزنوی.
جوهر:گوهر،اصل هر چیز
جوهری:ابوالمحامد محمود بن عمر جوهری هروی معاصر سلطان فرخزاد بن مسعود غزنوی(444-451).
جهاد اکبر:اصطلاحاً مبارزه با نفس
جُهّال:نادانان
جهان بین:چشم
جیحون:آمو دریا،رودی در منتهی الیه خراسان که آن سویش را ماوراءالنهر یا فرارود گویند.نام نهر بلخ که به خوارزم منتهی میشود،آمویه،رودی که خراسان و ماوراءالنهر را از هم جدا میکند
جَیدُالرَویه:خوش فکر،دارای اندیشه نیکو
جیفه:لاشه
چابک اندیش:تیزفکر
چاشنی:مزه
چرب دستی:چابکی،هنرمندی
چَرمه:اسب سپید
چُست:چابک،چالاک
چنبر:حلقه
چهار بالش:مسند،چون هنگام نشستن بر مسند چهار بالش دو طرف،پشت سر و زیر پا قرار میدادند.
حاجب علی قریب:علی بن ایل ارسلان حاجب سلطان محمود که در سال 421 به دست مسعود بازداشت شد و در حبس درگذشت.
حاحب الباب:پرده دار بزرگ دربار.
حارّ:گرم
حاضِنه:پرستار کودک
حایل:جداکننده
حِباله:دام،ریسمان
حبایل:ریسمانها
حبسیات:اشعاری که در حبس سروده شود و متضمن گله و شکایت از اوضاع زندان باشد،زنداننامه
حَبل:ریسمان
حُبوب:جمع حَب،دانه و بذر
حِجر:کنار،دامن،جانب
حُدوث:حادث،نوپدید
حِراثت:شیار کردن زمین برای کشت
حِرمان:محروم شدن،بی بهره ماندن
حَرون:سرکش
حریری:ابومحمد قاسمبن علیبن محمدبن عثمان حریری بصری.صاحب کتاب مقامات حریری.
حسام الدین:حسام الدین عمر بن عبد العیزی بن مازه از بزرگان علمای مشرق و ماوراءالنهر که در سال 536 به دست گورخان کشته شد.
حسب حال:اصطلاحاً اشعاری که متناسب با حال و به مقتضای وقت سروده شود.
حَسَب:فضیلت اکتسابی،کردار نیکو
حِسبَت:امید مزد
حسن سهل ذوالریاستین:برادر فضل سهل.البته ذوالریاستین لقب فضل بود که وزارت مامون و امام رضا علیه السّلام را عهده دار بود.
حُسن مداوات:نیکو درمان کردن
حَشر:جمع کردن،گرد آوردن
حَصافت:استواری
حِصن:دژ،قلعه
حِضانت:دایگی،پرورشی دادن
حُطام:مال کم و بی ارزش دنیا
حَظ:بهره
حُظوظ:جمع حَظ،بهرهها
حِفاظ:خویشتنداری از کارهای زشت،محافظت،پاسداری
حَفاوت:مهربانی
حقیقی:از شاعران آل سلجوق.
حَلبه:گروه اسبهای گروبندی در مسابقه
حُلول:فرود آمدن
حُلّه:پارچه ابریشمی لطیف حِلیت:زیور
حَماحِم:پونه،نوعی گیاه خوش.
حمادی:شناخته نشد.از شاعران آل سلجوق.
حَمحَمه:شیهه اسب
حَمیت:غیرت،ننگ داشتن،رشک بردن
حمید:ابوبکر عمر بن محمود ملقب به حمیدالدین محمودی بلخی متوفی 559 مولف کتاب مقامات حمیدی.
حنظله بادغیسی:از حکما و شعرای خراسان متوفی به سال 219.وی شاعر عصر طاهری و صفاری است.
حِیاض:جمع حوض،آبگیر
حَیز:جا،مکان
حیلت:چاره اندیشی،حیله
حُیی قتیبه:عامل طوس در زمان فردوسی.کسی که مالیات را بر فردوسی بخشید تا حین سرودن شاهنامه دچار مشکل مالی نشود.
خاتَم سلیمان:انگشتر سلیمان که اسم اعظم بر آن ثبت بود و مظهر قدرت سلیمان محسوب میگردید.
خافِقَین:خاور باختر،مشرق و مغرب
خام:ناآماده،چرم دباغی نشده
خامل:گمنام
خانه فروش:حراج کردن اسباب و لوازم و خود خانه
خانهگیر:نام بازی چهارم از هفت بازی نرد.
خائب:ناامید
خائباً خاسراً:ناامید و زیان دیده
خبازی نیشابوری:از شاعران سده چهارم،احتمالاً فوت وی 342 است.
خَبایا:جمع خبیئه،پنهانها
خَتلی:اهل خَتلان یا خُتلان؛ناحیهای در بدخشان که اسب آن مشهور است.
خِداع:مکر و حیله کردن
خِداعت:فریب
خداوند:صاحب
خَدَم:چاکران
خِذلان:ترک کردن کمک،یاری فروگذاشتن
خُرام:مژده،دعوت
خربنده:کسی که تیمار چهارپایان را عهدهدار باشد.
خَرق:پاره کردن
خُرق:گولی و نادانی
خَساست:پستی،فرومایگی
خضر بن ابراهیم:خضرخان بن طمغاج خان که بعد از وفات برادرش در سال 474 به حکومت ماوراءالنهر رسید و اندکی بعد وفات یافت.
خطاب:سخن رو در رو گفتن
خِطبَت:خواستگاری کردن زن
خَطرات:با ناز خرامیدن
خطوه:قدم،گام
خَلاب:گل و لای،گِلزار
خِلال:گرداگرد،پیرامون چیزی
خلایق:جمع خلیقه،مخلوقان،آفریدگان
خَلَف:جانشین،آنکه بعد بیاید،آینده،جانشین
خلل:آسیب،فساد
خَلیعُ العذار:افسار گسیخته،خود رای،خودسر
خَلیقت:خوی و سرشت
خُمار:حالتی که پس از مستی شراب و متاثر از نیاز بدن به آن بر شرابخوار پدید می آید.شراب زده و رنج ناشی از شراب.
خُمول:گمنامی
خَنّاس:پنهان شونده
خِنگ:اسب،خنگ نوبتی:اسب یدکی آماده سوار شدن که به طور نوبت جلوی خیمه پادشاه قرار میدادند.
خُنیاگر:رامشگر،مطرب
خوار:ناحیهای بین فیروزکوه و دماوند تا ورامین،سمنان،سیاه کوه و کویر نمک.
خواف نیشابور:گردنهای بوده از توابع نیشابور متصل به پوشنج که از توابع هرات محسوب میشده است.
خود:کلاهخود
خَوض:فرو رفتن در چیزی،وارد آب شدن،عمق
خَوَل:جمع خولی،پیشکاران،بندگان
خه:احسنت!چه خوب!
خَؤون:بسیار خیانتکار
خیبَت:ناامیدی
خیل:سواران
دادک:خدمتگزار پیر و محبوب
داعیه:انگیزه
داغ:نام یا نشان کسی را روی قطعه فلزی حک میکردند و پس از داغ کردن آن را بر بدن.ستور یا بردگان میزدند.
داغگاه:جایی که اسبها را داغ میزدند.
دالّت:اعتماد،گستاخ بودن
دانشمند:فقیه،عالم دینی
دانگ:یک ششم هر چیز.
داهیه:بلا و سختی،کار دشوار،رخداد،واقعه و مصیبت
دایه:شیردهنده،مربّی
دَبّه و زنبیل:مجازا وسایل و هزینههای زندگی
دُرّ ثَمین:مروارید گرانبها
دِرایت:دانایی
دُربَت:آزمودگی،تجربه داشتن
درةالتاج:مروارید درشتی که بالای تاج مینشاندند
دُرج:صندوقچه
دُرد:ته نشنین شراب،شراب صاف نکرده
دَرَکات:جمع دَرَک،ته،پلههایی که به پایین برود
دِرَمسَنگ:واحد وزن
دروازه رزان:نام یکی از دروازههای شهر طابران طوس
دروازه رودبار:نام یکی از دروازه های شهر طابران طوس
دُرودگر:نجار
دَستان:نیرنگ
دشت تُروق:به احتمال زیاد قریه طُرُق در هفت کیلومتری جنوب مشهد به سمت نیشابور.
دقیقی:شاعر سده چهارم که مداح چغانیان و سامانیان بود.
دَلال:ناز و کرشمه
دِماغ:مغر سر
دَمدمه:افسون،مکر،فریب،خدعه،نیرنگ
دنائت:فرومایگی
دَواج:رختخواب،لحاف
دَوارِس:جمع دارس،کهنه و فرسوده
دواعی:جمع داعیه،انگیزهها
دَوال:تسمه
دوحه:شاخه،درخت
دودآهنگ:دودکش
دورمیدان:راه نورد،فراخ میدان
دَها:زیرکی
دُهات:جمع داهی،زیرکان
دهقان:اصطلاحا طبقهای از عمده مالکان ایرانی که هر کدام چند روستا و ده را در تملک خود داشتند.
دِهلیز:دالان،راهرو
دَیار:کسی که در دیر زندگی کند،باشنده،توسعا هر موجود زنده
دیالمه:خاندان آلبویه که در قرن چهارم و پنجم بر اصفهان،همدان،ری،بغداد،فارس و کرمان حکومت کردند.
دیباچه:مقدمه کتاب
دیت:خون بها،دیه
دیو در شیشه کردن:جادوگران با خواندن افسون بر دیوانهها و دمیدن در شیشه،به بیمار القا میکردند که دیو تو را در شیشه کردم.
ذاتالبین:گله و اختلاف میان دو کس
ذُبژول:پژمردن،پژمردگی
ذُبول:پژمردگی
ذُروه:اوج،قله
ذریعت:وسیله،واسطه
ذَکا:تیزهوشی
ذَلاقت:شیوایی،تیز زبانی
ذَلول:رام،نرم
ذِمّت:ذمه،عهده
ذَمیم:مذموم،نکوهش شده
ذَنَب:دُم
راتب:راتبه،مزد،آنچه در برابر کار بدهند
راتِق:آنکه میبندد
راشدی:از شاعران دربار سلطان ابراهیم بن مسعود غزنوی(450-492)و معاصر مسعود سعد سلمان.
راضعه:شیرخواره و شیردهنده
رافضی:ترککننده،لقبی که مخالفان به شیعیان میدادند به معنی ترککننده ایمان به خلفای راشدین.
رافعی نیشابوری:از شاعران دربار سلطان محمود غزنوی که محمود و وزیرش احمد حسن میمندی را ستوده است.
راووق:پالونه،صافی
رایات:پرچمها،جمع رایت.
رائد:جوینده،خواهنده
رباط چاهه:نام منزلگاه و کاروانسرایی سر راه نیشابور به مرو.
رباط سنگین:مکانی بین غزنه و خراسان.شاید رباط سنگ بست یا رباط سنگی که هم اکنون بین تربت حیدریه و مشهد است.
رباط:کاروانسرا.
رُبع مَسکون:ناحیه خاکی و قابل سکونت زمین که به اعتقاد قدما یک چهارم سطح زمین را شامل میشد.
رَبقه:ریسمان.
رَجاحت:برتری و افزونی
رُجحان:برتری.
رخصت:اجازه
رَذایل:جمع رذیله،خویهای زشت
رَزانت:استواری اندیشه،آهستگی،بردباری
رَسّام:نقاشی،طراح
رستم:پهلوان اسطورهای شاهنامه که در سیستان زندگی کرد.
رُسوخ:استواری،پابرجایی
رَشاد:به راه راست رفتن
رشیدی سمرقندی:ابومحمد عبدالله یا عبدالسید رشیدی سمرقندی از شاعران بزرگ دربار خضر خان و معاصر مسعود سعد و عمعق بخاری.
رَطب:تر،مرطوب
رَطل:واحد کیل،نیم من
رعنا:گول،احمق،خودنما،خودپسند،مجازاً زیبا و خوشنما
رِفاده:پرده،زخمبند
رفع کردن:بلند کردن،عرض شکایت،چون شکایت را روی لوحهای نوشته و بلند میکردند تا پادشاهان آن را ببینند.
رُقعه:عرصه،سفره،نطع
رِقیت:بندگی
روح طبیعی:نفس نباتی،روحی که بین جانوران و گیاهان مشترک است.
رودکی:ابوجعفر رودکی سمرقندی شاعر آلسامان متوفی 329.او به آدمالشعرای فارسی ملقب است.
رَویت:راه و روش،اندیشه
ریدک:غلام،پسر
ریدَکان:غلامان،پسران
رَیعان:آغاز هرچیز و بهتر آن
زال:پسر سام و پدر رستم
الزام:وادار کردن
زاولستان:شهری در سیستان امروزی
زبرجَد:گوهر سبز رنگ مایل به زردی
زجاجی:بلوری،شیشهای
زَخارُف:جمع زخرف،زر و نقش و نگار زرین
زَخمه:مضراب،آنچه بر تارهای آلات موسیقی می زنند.
زرده:اسب زرد رنگ
زرق:نیرنگ،فریب
زَعارت:عصبانیت،بدخویی،بدخویی،تند مزاجی
زَعر:بدی اخلاق
زَفاف:فرستادن عروس به خانه شوهر
زَلَّت:لغزش
زَلل:جمع زلت،لغزشها،گناهها
زمام:مهار،افسار
زُنّار:کمربندی که نشانه خاص مسیحیان بود.
زَواجر:جمع زاجره،بازدارنده،دورکننده
زَهَرات:خوشیها،خوبیها
زِهی:زاینده
زیادکار:کسی که بازی دوم از هفت بازی نرد را خوب بازی کند.
زیر:صدای نازک در برابر بم
زینالملک ابوسعد هندوبن محمدبن هند الاصفهانی:از مستوفیان دیوان محمد بن ملکشاه سلجوقی که در سال 506 کشته شد.
زینتی:زینتی علوی یا زینبی علوی از شاعران دربار غزنوی(محمود و مسعود)
ساخت خاصه:اسبی که زین و لگامش شاهانه باشد.معمولاً ساخت اسب پادشاه طلا بود.
سام:پدر زال،جد رستم
سَباحت:شناوری
سِباع:جمع سبع،درندگان
سبَق:گرو،آنچه گرو بندند،مجازاً پیشی گرفتن
سبکتگین:غلام،حاجب و داماد آلبتگین که جانشین او شد و از سال 366 تا 387 حکومت کرد.پدر سلطان محمود غزنوی.
سترون:عقیم،نازا
ستی زینب:همسر خضرخان بن طمخاج خان از حکام آل خاقان.
سَجاحت:نرمی
سجیت:خوی،اخلاق،خصلت
سَحَره:جمع ساحر،جادوگران
سَخَط:خشم
سَداد:دوستی و راستی
سراچه:سرای کوچک؛خلوتخانه؛اندرونی
سرتیزی:سرکشی
سَرَقات:سرقتها،اینجا سرقتهای شعری منظور است.
سرگرای:سرافکن
سَره:خالص،نیک
سریر:تخت
سَریشُم:ماده چسبناکی که از شکم ماهی به دست میآید
سُرین:کفل اسب،نشیمن گاه
سعایت:سخنچینی
سعد سلمان:پدر مسعود سعد که از مستوفیان دربار سلطان مسعود غزنوی(421-432)بود و همراه پسرش امیر مودود به هند رفت.
سعدین:دو ستاره سعد مشتری و زهره
سعیر:آتش افروخته،نام یکی از طبقات دوزخ
سُغبه:فریفته،دستخوش
سُغدی:شناخته نشد.از شاعران آل افراسیاب.
سَفالت:پستی،فرومایگی
سَفَه:نادانی
سَفینه:کشتی،جُنگ،دفتر شعر
سفیه:کم عقل،بی خرد
سَقطه:سقوط کردن،افتادن
سِگالش:اندیشه
سگزی:سیستانی
سُلاله:فرزند
سلّامی:ابوعلی سلامی بیهقی نیشابوری مولف کتاب«تاریخ اخبار و الیان خراسان»که در نیمه اول قرن چهارم در دربار چغانیان بوده است.
سَلَب:برکشیدن و برکندن
سَلْب:نفی کردن،رد کردن
سَلخ:پوست باز کردن
سلطان محمود:پسر سبکتگین پادشاه غزنوی که از سال 387 تا 421 حکومت کرد.
سَلَف:گذشته
سِلک:رشته،ردیف
سَلوَت:خرسندی،شادمانی،خوشی،بی غمی
سُلوک:راه سپردن
سلیم:بی گزند مجازاً مار گزیده
سلیم:سالم و تندرست
سَماحت:رادمنشی
سِماط:سفره
سماع:آواز خوش و دلپذیر
سِمَت:نشان،داغ
سَمر:افسانه،مجازاً مشهور
سمرقند:شهری در ازبکستان امروزی.در قدیم از معروفترین شهرهای ماوراءالنهر بود.
سمنک:شهرکی در حوالی سمنان.
سموم:جمع سم،زهرها
سنان:سرنیزه
سنجربن ملکشاه:سلطان سنجر پسر ملکشکاه سلجوقی
سَنجَق:سنجاق،پرچم،درفش
سند:ناحیه و رودی در پاکستان امروزی
سَنی:والا و بلند مرتبه
سواد:سیاهی،مجازا آبادی های اطراف شهرها
سَوام:جمع سامه،جانوران سم دار
سودا:مجازا فکر وخیال باطل
سُویدا:سیاهی مرکز دل،صمیم قلب
سِهام:تیرها،جمع سهم
سیاستگاه:جای شکنجه،محل کشتن
سیاق:روش و شیوه
سیدالرؤسا:ابوالمحاسن محمد بن فضل الله نایب دیوان انشا سلطان ملکشاه سلجوقی(465-485)و از خواص و مقربان او بوده است.
سِیر:جمع سیره،روشها،خویها
سیف الدوله امیر محمود:پسر سلطان ابراهیم غزنوی
سِیکی:شراب،آب انگور ثلثان شده
سِیما:بهویژه
سیمجوریان:نخستین خاندان قدرتمند ترک نژاد که در دربار سامانیان امارت داشتند.ابوعلی سیمجور مشهورترین آنان است.
شاه بورجا:شهابالدین شاه علی ابورجا غزنوی از شاعران دربار سلطان بهرامشاه غزنوی(511-552)
شاهِ سفَرَم:اسپرهم،ریحان،نوعی گیاه خوشبو
شاهنامه:سروده شده توسط ابو القاسم فردوسی در حدود 60 هزار بیت مشتمل بر تاریخ عمومی ایران از ورود آریاییها تا ظهور اسلام.
شِباک:شبکه،دام
شبه:سنگ سیاه
شبیخون:حملههای غافلگیرانه شبانه.
شِحنِگی:شحنه و شهربان بودن
شِحنه:شهربان
شِداد:آنچه با آن چیزی را ببندند،مجازا قهرمانان،جمع شدید
شَرار:پاره آتش
شرزه:خشمگین
شِرعت:راه روشن و راست
شرف:بلند مرتبه،در اصطلاح نجوم درجه هر سیاره است در برجی که متعلق به خود آن است.
شَرَفات:کُنگُرهها،دندانههای سر دیوار
شریف مُجلدّی گرگانی:ابو شریف احمد بن علی مجلدی گرگانی از شاعران دربار سامانی که تا اواسط قرن پنجم می زیسته است.
شست باز:شصت خم،شصت حلقه
شش گاه:خانه ششم بازی نرد
ششدره:نوعی از بازی نرد که مهرههای حریف در شش خانه پیوسته بماند و نتواند خارج شود.
شعار:نشانه
شعبده:تردستی،نیرنگ،سحر
شفا:نام کتاب ابو علی سینا در حکمت
شِقاق:اختلاف،دشمنی
شقاوت:بدبختی
شِگَرف:عجیب،با شکوه،تعجب برانگیز
شمایل:جمع شمیله،منشها،طبعها،چهرهها
شُمول:فراگیری
شَموم:خوشبو،بوی خوش
شَناعت:زشتی،رسوایی
شَواهِق:بلندیها،گردنهها،جمع شاهقه
شوائب:جمه شائبه،آلودگی ها
شوشه زر:دارای گلابتون(زنجیره ای از طلا)
شهابالدین قتلمش آلب غازی:پسر عموی طغرل سلجوقی موسس سلسله سلجوقیان.ظاهراً لقب آلب غازی برای او غلط است.
شهابی:شهابالدین احمد بن موید نسفی سمرقندی از شاعران دربار طمغاج خان از ملوک ترک خانیه ماوراءالنهر(488-494).
شَهم:با شهامت
شهنشاه:لقب پادشاهان آل بویه.اینجا لقب مویدالدوله دیلمی یا برادرش فخرالدوله است.
شیب:پیری
شیربها:کالا یا وجهی که بابت دوران شیرخوارگی عروس به خانوادهاش میدهند.
شیطنت:دیو خویی
شیمت:خوی و خصلت
شین:عیب،زشتی
صابی:ابواسحاق ابراهیم بن هلالی حرانی صابی متوفی سال 384 که در ادب و ترسل و شعر نام آور بود.
صاحب برید:متصدی دیوان برید که وظیفهاش مکاتبه با دربار بود.
صاحب:ابوالقاسم اسماعیل بن عباد طالقانی وزیر مشهور آل بویه که در سال 385 در اصفهان در گذشت.
صادق العزیمه:با رای درست
صامت:خاموش،مجازاً زر و سیم
صانع:صنعتگر
صائب:استوار و راست
صَباحت:گشاهرویی
صَبوح:شراب بامدادی
صدر:قسمت بالای اتاق یا مجلس.
صُراح:پاک و خالص
صعب:سخت.
صُعَدا:دم سرد،نفس دراز
صُعلوک:تهیدست آواره،دزد و راهزن
صفاریان:پسران و پسرزادگان لیث صفار که حدود نیم قرن بر بخشهای شرقی ایران حکمت کردند.
صفو:صافی،پاکیزه،خالص
صفیر:سوت،آواز پرندگان
صِقال:صیقل،جلا دادن
صُلب:استخوانهای پشت
صَلصَله:بانگ و فریاد
صَلَف:لاف و ادعا
صَمیم:وسط
صُنّاع:صنعت گران
صِوان:مایه نگاهداری
صومعه:عبادتگاه مسیحیان،پرستشگاه
صون:پارسایی،خویشتنداری
صیانت:حفظ
ضَباب:مه،بخار
ضَجِر:دلتنگ
ضحاک:معرب اژدهاک به معنی مارگزنده،حاکم ماردوش عربی که هزار سال بر ایران حکومت کرد و مغز جوانان را خوراکشان کرد.
ضمیمه:پیوست
ضِنّت:بخل،زُفتی
ضیاع:جمع ضیعه،روستا،ده
ضیعه:آب و زمین غله خیز
طارم:خرگاه،نیم اتاق،ایوان
طافح:سرمست
طِباع:جمع طبع،سرشتها
طبران:طابران،به مجموع شهرهای طابران و نوقان و طوس میگفتند.
طبرستان:تپورستان،ناحیهای در شمال ایران،مازندران
طحاوی:به احتمال زیاد طخاری منسوب به تخارستان از شاعران سده چهارم و از اقران رودکی است.
طَراز:دیبای نفیس
طَراوت:شادابی
طرد:دور کردن،راندن
طُرفه:بهره
طُرّه:موی جلوی سر،موی آراسته پیشانی
طغان شاه:شمس الدوله طغانشاه پسر آلب ارسلان که از طرف آلب ارسلان حاکم خراسان بود و ممدوح ازرقی است.
طَلاقت:گشاده رویی،گشادگی
طلاوت:خوبی،نیکویی
طَلاوت:خوبی،نیکویی
طمیم:نوعی پارچه فاخر
طواغی:بسیار ستمکار
طواغیت:جمع طاغوت،جادوگر،سرکش
طوبی:درختی در بهشت
طوس:شهری در خراسان در حوالی مشهد امروزی.
طوق:حلقه
طی:پیچیدگی
طیبت:شوخی
ظَلام:تاریکی
عارض:سرخاب
عاصی:سرکش،نافرمان
عاطفت:مهربانی
عاطل:بی زیور
عالم اشباح:جهان ماده،دنیا
عائده:بازگشت و بازگردنده،مهربانی،بخشش
عبدالحمید:عبدالحمید بن یحیی بن سعید،کاتب مروان آخرین خلیفه اموی که به وسیله سفاح یا منصور دوانیقی کشته شد.
عَبَده:جمع عابد،پرستندگان
عَبر:عبور
عَبهَر:گل نرگس
عَتَه:کم عقلی
عَثَرات:جمع عثره،لغزشها
عثمان مختاری:عثمان بن محمد غزنوی متوفی 544 یا 554،شاعر دربار ملک ارسلان(509-511)و بهرامشاه غزنوی(511-552).
عُجم:جمع اعجم،زبان بستهها
عدلی مذهب:شیعه و معتزله؛کسانی که قائلند خداوند همه کارش براساس عقل است و طبق عقل پاداش و کیفر میدهد.
عَدن:جاودانه،نام یکی از درهای بهشت
عُدول:برگشت،میل
عَذب:شیرین،گوارا
عَذَبه:شاخه درخت
عذرا:بکر،دوشیزه
عُذرت:دوشیزگی
عَذوبت:شیرینی،گوارایی
عراده:سنگ انداز کوچکتر از منجنیق
عراق:به معنی دشت و جلگه که به نواحی مرکزی ایران عراق عجم و به جلگه بینالنهرین عراق عرب میگفتند.
عَربده:فریاد،بدخویی،ستیزه جویی،هر رفتار غیر عادی که از مست سر بزند.
عِرض:آبرو،شریفالعرض:آبرومند
عرعر:درخت سرو کوهی
عُروه:دستگیره،جای گرفتن
عَری:بی عیب؛ایمن از گزند
عزایم:جمع عزیمت،ارادهها،خواستها
عزیمت:عزم،تصمیم
عسجَد:زر و گوهر
عَسجَدی:ابونظر عبدالعزیز بن منصور عسجدی مروزی متوفی 432 از شاعران بزرگ دربار سلطان محمود غزنوی.
عُشر:ده یک
عشوه:فریب
عُصفور:گنجشک
عصمت:بازداشتن،نگاه داشتن
عَصیر:آب میوه،عُصاره،شراب
عُطلت:بیکاری
عفاریت:جمع عفریت،دیوهای زشت
عَقار:اسباب خانه
عِقال:پایبند
عُقبه:نوبت،باقیمانده،اوج
عِقد:گردنبند
عُقده:گره،پیوند
عُقود:جمع عِقد،گردنبندها
عکس:وارونه ساختن
علاءالدوله امیر علی فرامرز:علاءالدوله علیبن ظهیرالدین فرامرز بن ابو جعفر کاکویه،حاکم یزد که در سال 488 به وسیله برکیارق پسر ملکشاه سلجوقی کشته شد.
عِلاقه:چنگک،آنچه چیزی به آن آویزان میکنند.
عِلق:هر چیز گرانمایه
عُلقه:تعلق و پیوستگی
علل عادیه:امراض مُسری،بیماریهای سرایت کننده
علی بانیذی:از شاعران دربار خضرخان از امرای آل افراسیاب در ماورالنهر و ترکستان.
علی بن لیث:از امرای خاندان صفاری برادر یعقوب لیث.
علی دیلم:نساخ شاهنامه فردوسی،کسی که با خط خوش شاهنامه را برای فردوسی در هفت مجلد ثابت کرد.
علی سپهری:از شاعران معاصر عمعق بخاری(متوفی543)شاعری به نام سپهری ماوراءالنهری نیز معاصر سامانیان زندگی کرد.
علی شطرنجی:دهقان علی شطرنجی سمرقندی از شاعران ماورا النهر که شاگرد سوزنی(متوفی 569)بوده است.
علی صدفی:شناخته نشد،از شاعران ملوک آل شنسب در غور.
علی علیه السّلام:امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السّلام که در سال 40 هجری به شهادت رسید.
علیالتواتر:پی در پی
علیبن محتاج الکشانی:از سرداران امیر نوح سامانی که ریاست دربار یا حاجب الباب او را بر عهده داشت.
علیل:بیمار
عِلّیین:بالاترین
عمرو بن لیث:از امری خاندان صفاری برادر و جانشین یعقوب لیث که در سال 288 فوت کرد.
عمعق بخاری:شهابالدین عمعق بخاری امیرالشعرای دربار خضرخان که در سال 543 یا 542 فوت نمود.
عمید اسعد:وزیر ابوالمظفر چغانی از امرای آل محتاج که و الی چغانیان بودند.
عمید کمالی:امیر عمید کاملالدین از شاعران و ندیمان سلطان سنجر که در نواختن آلات موسیقی و آوازخوانی مهارت کامل داشت.
عنان:زمام
عنانگیر:کسی که لگام اسب میهمان را بگیرد و به اصرار او را از اسب فرود بیاورد تا میزبانیش را کند،مهمان نواز
عنصری:ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی متوفی 431 مداح و معاصر سلطان محمود و پسرش مسعود غزنوی.
عُنفُوان:ابتدا و اول هر چیزی
عَوارض:مالیات،پیشامدها
عَواصم:باز دارنده،نگاه دارنده
عورت:زشتی،شرمگاه انسان
عیار:اندازه پیمانه هر چیز،درجه خلوص طلا و نقره،واحد سنجش خلوص،مجازا خالص
عیار:جوانمردی که با راهزنی از ثروتمند به تهیدستان کمک میکردند.
عِیبه:جامه دان،کیسه،انبان
عَیث:تباهکاری
عیوق:نام ستاره
غاتفر:محلهای در سمرقند.گویند سروی بلند قامت آنجا بوده که به اعتقاد مردم به وسیله زرتشت کاشته شده است.
غایةالعروضین:کتابی در عروض فارسی و تازی از ابوالحسن سرخسی بهرامی متوفی 387.
غایرات:زمینهای پست و گود
غباوت:گولی
غَبن:به کسی زیان رساندن
غُرابُ البین:کلاغ جدایی
غَرامت:تاوان،وام
غُرَر:برگزیده،سپید و درخشان
غَرس:کاشتن درخت
غرور:فریب
غُرّه:سفیدی پیشانی
غَریم:وام خواه،بستانکار
غَزارَت:افزونی
غزل خسروانه:غزلیاتی که باربد در مجلس خسرو پرویز میخواند.
غزنین:از شهرهای جنوب افغانستان امروزی
غَزّی:ابو اسحاق ابراهیم بن یحیی اشهبی غزی از شاعران معروف عرب که به اکثر شهرهای خراسان و کرمان سفر کرد و در سال 524 در بلخ در گذشت.
غِطا:پرده،پوشش
غَلیل:تشنه
غَمره:جای انبوه و محل جمع شدن چیزی،ورطه
غَمز کردن:سخن چینی
غَنا:آواز خوش
غوارب:جمع غارب،دوشها
غَوانی:جمع غانیه،زنان زیبا
غوایلِ زحمت:بلای انبوهی و ازدحام
غور:سرزمینی در شمال کابل در افغانستان امروزی.
غَور:عمق
غوغا:سر و صدا
غَیظ:تیزی و تندی خشم
فاتق:آنکه میگشاید
فاخر:گرانبها،هر چیز موجب افتخار
فارق:جداکننده
فاضِح:پیوسته پدیدار،آشکار
فایح:پراکنده
فتح الباب:آغاز سخن،گشایش در
فِتراک:بستهای که از جلو و عقب زین اسب آویزان میکنند
فَجَره:جمع فاجر،زشتکاران
فجور:دروغ،تباهی،گناه
فرخی گرگانی:فخرالدین اسعد گرگانی صاحب مثنوی ویس و رامین که فخری تخلص میکرده و فرخی به احتمال بسیار زیاد غلط است.
فرخی:ابوالحسن علی بن جولوغ فرخی سیستانی متوفی 429 شاعر و بربط زن دربار چغانیان و سپس غزنویان.
فردوسی:ابوالقاسم فردوسی که به احتمال زیاد بین سالهای 329 تا 411 میزیست و شاهنامه را به نظم در آورد.
فِرق:جمع فرقه،گروهها
فَرقدین:دو ستاره در قطب شمال
فریقین:دو فرقه،معمولاً برای فرقههای حنفی و شافعی به کار می رود.
فِسق:گناه
فَسیل:نهال،درخت تازه کاشته
فَسیله:گلّه اسب
فصلالخطاب:سخنی که جداکننده حق از باطل باشد.
فُصوص:جمع فص،پیوندها
فصیح:شیوا
فضل:فضل بن سهل ذوالریاستین وزیر مامون عباسی
فضول:افزونی،بقیه،زیاده گویی
فضیحت:رسوایی
فِطام:از شیر گرفتن
فِطنت:زیرکی،تیزهوشی
فُقّاع:شراب جو یا مویز
فلاحت:کشاورزی
فلک الافلاک:فلک نهم که بر همه افلاک احاطه دارد.
فلکالبروج:فلک هشتم،جایی که منطقه البروج در آن است.
فَوات:از دست رفتن،نابود شدن،درگذشت،مرگ
فوز:رستگاری
فُوَهات:جمع فُوه،دهانهها
فیروز فخری:از شاعران سده پنجم اصفهان.
فیض:روان شدن،بسیار شدن
قابض ارواح:گیرنده جانها،عزرائیل
قابوس:شمس المعالی قابوس بن وشمگیر،جد عنصر المعالی مولف کتاب قابوسنامه
قاِدم:آینده،مستقبل
قاذوره:پلیدی
قاروره:شیشه،شیشه آزمایش ادرار
قانون:نام کتاب ابوعلی سینا در طب
قاهره:نیرومند،مسلط
قائد:راهنما،رهبر،فرمانده
قبضه:جای گرفتن چیزی
قَبلَ الخَطو:پیش از گام نهادن
قُدامة بن جعفر:ابو جعفر قدامة بن جعفر بن زیاد کاتب بغدادی مسیحی که به دست خلیفه المطیع،اسلام آورده در سال 337 وفات یافت.
قَدَر:سرنوشت
قدَم:قدیم بودن،ازل،قدیم بودن
قُدوم:باز آمدن
قَذف:قی کردن
قَرابه:شیشه بزرگ،شکم فراخ
قُرَّةُ العین:روشنی و نور چشم
قرینه:یار،نظیر،مانند
قزوین:شهری بین ری و گیلان.
قساوت قلب:سنگدلی
قَسری:به زور کسی را به کاری وا داشتن
قسیم:هم سوگند
قَصّارِ امی:به معنی رختشوی بی سواد از شاعران عصر سامانی بوده یک شعر هم در جلوس امیر محمد غزنوی(421)سروده است.
قضیه:فرمان و حکم
قَعیر:گود
قَلاید:جمع قلاده،گردنبند
قلب:دگرگون کردن
قَلتَبان:بی غیرت،دیوث
قلعه نای:نام قلعهای در حوالی غزنه که مسعود سعد سلمان سه سال در آن زندانی بود.
قَلق:بی تابی
قُمری گرگانی:ابوالقاسم زیاد بن محمد القمری گرگانی معاصر قابوس وشمگیر(متوفی 403).
قَنطره:پل بزرگ
قوایم:جمع قائمه،چهار پا،ستور
قیاس:از اصطلاحات منطق که در آن مقایسههای چیزهای کلی به نتیجههای جزیی میرسند.
کابل:پایتخت کشور افغانستان امروزی،زادگاه رودابه همسر زال و مادر رستم
کاردار:کارگزار،گماشته
کارکیایی:کارفرمایی
کافّه:همه
کاوین:کاوین،مهریه
کدخدایی:تدبیر امور
کُدیه:گدایی
کِرام:جمع کریم،راد و جوانمرد
کراهیت:ناخوش داشتن
کُربَت:اندوه،غم
کرشمه:ناز و غمزه،شااره با چشم و ابرو
کرمانشاهان:ناحیهای در غرب ایران در مجاورت کشور عراق
کُروخ هری:به ضم ک،شهری در ده فرسنگی هرات که بسیار آبادان بوده است.
کُریچه:خانه کوچکی که از نی و علف سازند
کَسل:تنبلی،سستی
کَسوب:زرنگ،کسبکننده
کشفُ القِناع:پردهبرداری
کَشَف:سنگ پشت
کَعبَتَین:تاسکهای بازی نرد
کُفات:جمع کافی،افراد با کفایت
کَفاف:اندازه،بسنده،کافی
کفالت:پذیرفتاری و ضمانت
کفائی گنجهای:شناخته نشد،از شاعران ملوک طبرستان.
کفتار:پستانداری از راسته گوشتخواران.گویند هنگام گرفتن کفتار،یکی با صدای خوش میگوید کفتار کو؟دیگری پاسخ میدهد کفتار نیست و با این ترانه کفتار شاد میشود و فریب میخورد از آشیان بیرون میآید و به دام میافتد.
کِلابی:شناخته نشد.از شاعران آل افراسیاب.
کَلاته:دژ،مجازاً کلبه
کُلاله:موی پیچیده
کلائت:نگهبانی
کُلفَت:رنج،ناهمواری،سختی
کمزن:حیله گر،کسی که در قمار با حیله و ترفند غلبه کند.
کَنّاس:رفتگر
کِنانه:تیردان،جعبه
کنزالقافیه:کتابی در باب قافیه از ابوالحسن سرخسی بهرامی متوفی 387.
کُنگُره:دندانههای سر دیوار
کوپال:گرز.
کوثر و تسنیم:نهرهایی در بهشت
کوسه فالی:شناخته نشد،از شاعران ملوک طبرستان.
کوکب قاطع:ستاره جداکننده و بُرنده مدار،ستاره بخت
کومِش:سمنان،شهری بین تهران و خراسان امروزی.
کومه:خانه تنگ و تاریکی که از علف و نی سازند
کَون:هستی
کوهستان:نام ولایتی در خراسان،قهستان شامل بیرجند،طبس،قاین،گناباد و...
کیا غضایری:ابوزید محمد بن علی غضایری رازی،معاصر عنصری که در سال 426 درگذشت.به وی غضاری نیز گفتهاند.
کیان:نام سلسلهای که در ایران باستان حکومت میکردند و پیشوند کی به معنی پادشاه داشتند مثل کیکاوس،کیخسرو...
کیسه پرداز:کسی که تمام موجودی کیسه خود را برای مهمان خرج کند.
کیل:واحد وزن،پیمانه
کیمیا:اکسیری که ماهیت اشیا را تغییر دهد مثلاً مس را طلا کند.
کیوس:کاووس
گام زن:تندرو
گرز:آلتی جنگی با سر گرد و سنگین فلزی
گلگونه:سرخاب،گلرنگی
گورخان:بلوتاشه ملقب به گورخان پایه گذار ملوک گورخانیه که حدود 90 سال در ماوراءالنهر حکومت کردند.
لابد:ناگزیر
لاحِق:پیوسته
لامحاله:ناگزیر
لامعی دهستانی:ابوالحسن محمدبن اسماعیل لامعی گرگانی دهستانی از شاعران سلطان ملکشاه سلجوقی(465-485)و مداح نظام الملک طولی(متوفی 485)
لجاج:ستیزهگری
لُجّه:ژرفای آب،وسط آب
لحظات:جمیع لحظهها،نگاههایی که به گوشه چشم باشد.
لَدُنیت:نزد بودن،الهی بودن،فطرت
لذاذت:خوشی،با مزگی
لُعاب:آب دهن
لعبت:عروسکهایی که معمولاً نمایشی مثل خیمه شب بازی استفاده میشد.
لُغُز:چیستان
لقا:دیدار کردن،مجازاً چهره
لِقاطات:ریزهها،خردهها
لقمان:برادرزاده ایوب و شاگرد داوود
لُقیه:دیدار
لَمَغان:شهری در حوالی سند.امروزه جزو افغانستان محسوب میشود.نام قدیم آن لمپا بوده است.
لوایم:جمع لایم،سرزنشکنندگان
لولویی:شناخته نشد.از شاعران آل افراسیاب.
لَهب:زبانه آتش
لهبات:زبانهها
لُهنه:ناشتایی،خورش کم
ماء مَعین:آب گوارا
مازندران:طبرستان،ناحیهای در شمال ایران.
ماکان کاکوی:از امرای مشهور دیالمه که در عهد نصر بن احمد سامانی به خراسان حمله کرد ولی در سال 329 به وسیله ابوعلی احمد بن محتاج کشانی کشته شد.
مَالَف:الفت گاه،جای آرامش
مالِن:یا مالین قریهای در ساحل جیحون یا موضعی در دو فرسنگی که به آن مالان میگویند یا قریهای از باخزر.
مالیدن:گوشمال دادن
مامون:پسر هارونالرشید خلیفه عباسی
مانی:نقاش مشهوری که در عصر شاپور اول دعوی پیامبری کرد
ماوراءالنهر:سرزمینهای آن سوی رود جیحون.
ماهچه:شیء هلال مانند سر پرچم
مائده:خوردنی،سفره
مآب:جای بازگشت
مآثر:جمع مأثره،کارهای نیک
مآل:آینده در برابر حال
مُبالات:التفات و توجه کردن
مُبانیت:جدا شدن از هم
مبرور:پذیرفته،مقبول
مُتَبدّل:دگرگون شونده
مُتجَلّی:آراسته،زیور داده شده
مُتحَلّی:آراسته با زیور آلات
مُتَرَدِّد:دودل
مُترصّد:منتظر و چشم بر چیزی گماشتن
مترقّب:چشم به راه،منتظر،نگران
متُشبّث:چنگ زده،درآویخته
مُتشعِّب:شعبه شعبه
متطرّق:راه یابنده،جوینده طریق
مُتَعثّر:کسی که پایش بلغزد و زمین بخورد
متعرض:پیش آینده،خواهنده چیزی
مُتغلّب:غلبه کننده،چیره شونده
متغیر:تغییر حالت و مزاج دادن،عصبانی شدن
متفحصّ:جستوجوکننده
متقادم:دیرینه،قدیمی
مُتکَحِّل:سرمه کشیده
مُتمَرِّد:سرکش،نافرمان
مُتمشّی:روان،جاری
مُتمَکِّن:دارای امکان،مکنت دار،صاحب منصب
متنبی:ابوطیب احمدبن حسینبن عبد الصمد الکندی متولد 303 در کوفه و مقتول 354.مداح سیفالدوله حمدانی و عضدالدوله دیلمی.
مُتنزه:جای خوش و آرام
مَتنَسِّک:پارسا و پرهیزکار
مُتنکّر:ناشناس
متوجه:روی آور
مُتوَرّط:در گلزار فرو رفتن
مُتوّفر:همت گمارنده
مُتوهّم:وهمی،گمانی
مُتَهجّد:شب زندهدار
مَثابَت:جایگاه،منزلت
مَثابرت:پیوسته به کاری پرداختن
مَثالب:جمع مثلبه،کاستیها،نقیصهها
مُجادله:جدل و ستیز
مُجامِلت:نکو رفتاری
مجبول:آفریده شده
مجدودالسنایی:ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی متوفی529 از شاعران بزرگ سده ششم و معاصر سلطان بهرامشاه غزنوی(511-552).
مجری:گذرگاه
مُجَصَّص:گچ کاری شده
مَجلَبه:انگیزه کشیدن و جلب
مِجمرَه:آتشدان،منقل
مُحاط:احاطه کردن،فراگرفته
مُحال:باطل
مَحامد:جمع مَحمدت،ستودگیها
محاوله:قصد کردن،مجازاً ژرفنگری
مُحتِد:اصل و طبع
مُحترِز:پرهیزکننده،خویشتندار
محترفه:پیشه وران
محتسب:مامور اجرای امر به معروف و نهی از منکر که خود قاضی و خود مجری حکم بود.
مُحتَسِب:مامور اجرای امر به معروف و نهی از منکر که خود،قاضی و خود مجری حکم بود.
مَحَجّت:میانه راه،راه درست و صحیح
محجوج:شکسته یافته با دلیل و برهان
مُحَرّری:نویسندگی
مَحرِضّ:انگیزه
محظور:حرام،ناروا
محمد عبده:از دبیران ملوک ترک ماوراءالنهر معروف به خانیه که در اواخر قرن چهارم اوایل قرن پنجم می زیسته است.
محمد منصور:شرفالملک ابوسعد محمد بن منصور صاحب دیوان استیفا سلطان ملکشاه سلجوقی(465-485)که از خواص نظامالملک بود.
محمد ناصر:جمالالدین محمدبن ناصر علوی غزنوی،برادر سید حسن غزنوی از شاعران دربار سلطان بهرامشاه غزنوی(511-552).
محمدبن ملکشاه:پسر سلطان ملکشاه سلجوقی که در سال 511 از دنیا رفت.
مَحمل:کجاوه
مُخادِعت:با کسی خدعه و فریب کردن
مخازی:جمع مخزات،رسواییها
مخالصت:دوستی خالص کردن
مَخایل:جمع مخیله،علامت،اشاره
مَخبَر:باطن و درون
مُختلّ:سست و تباه
مَخرقه:دروغ بافتن
مِخلب:چنگال،چنگ
مُخیله:نیروی پندار،قوه خیال
مَدارج:گذرگاهها
مُدافِعت:راندن
مُدلَهِم:بسیار تاریک
مذاق:دهان،چشیدن
مرارت:تلخی
مَراضی:رضا و خشنودی
مُراعی:نگاه دارنده
مَراغه:خاکمالی کردن،برخی جانوران برای دور کردن حشرات موذی از بدن خود،در خاک غلت میزنند.
مَربِط:اصطبل
مَرجم:سنگسار کردن
مرجوع:بازگشت،در اصطلاح نجوم حرکت سیاره است بر خلاف جهت توالی بروج.
مَرَدّ:بازگرداندن
مَرَده:جمع مارد،سرکشان
مرزمین:ستاره شعرای یا نی و شعرای شامی
مَرعی:رعایت شده
مرغ سپید:نهری از نواحی هرات در خراسان.
مَرکوز:ثابت شده،برجا داشته
مرو:یکی از چهار شهر بزرگ خراسان در کنار هرات،نیشابور و بلخ
مِروَدَک:میله کوچک
مُزَخرَف:هرچیز که ظاهر آراسته و باطن خراب داشته باشد.
مَساری:جمه مَسرا،گذرگاهها،آبروها
مَساعی:کوششها
مَساق:روش و سیاقت
مسالک:راهها
مَسامّ:جمع مسّم سوراخهای پوست بدن
مُسامحت:گذشت،آسان گیری
مُسامِرت:افسانه گفتن با هم
مُساهرت:با یکدیگر بیدار ماندن
مُساهِلت:آسان گیری
مُستأصَل:ریشه کن شده،از اصل برکنده،بیچاره
مستأنس:انس پذیر
مُستَخلَص کردن:آزاد کردن،فتح کردن
مستدعی:خواهنده
مسترسل:انس جوی
المسترشد:مسترشد بالله بیست و نهمین خلیفه عباسی که از سال 512 تا 529 خلافت کرد.
مُستَطرِف:دارای بهره،بهرهمند
المستظهر:المستظهر بالله بیست و هشتمین خلیفه عباسی که از سال 487 تا 512 خلافت کرد.
مستعذب:پاکیزه و شیرین
مستفید:بهرهمند
مُستَنکِر:بد و زشت،ناشناس
مستوحش:وحشت زده،اندوهگین
مُستَوسق:راست،درست،آراسته
مستوفا:تمام گرفته شده
مُستوفی:مامور مالیات،حسابرس
مُستولی:مسلط و چیره
مُسرع:تندرو،سریع
مسعود سعد سلمان:شاعر دربار سلطان ابراهیم(450-492)و مسعود بن ابراهیم(492-508)که حدود 18 سال در حبس گذراند و در سال 515 از دنیا رفت.
مسعود:مسعود بن محمود غزنوی که از سال 421 تا 432 حکومت کرد.
مسعودی:مسعودی رازی از شاعران دربار سلطان مسعود که در سال 430 سلطان مسعود او را به هندوستان تبعید کرد.
مسلسل:در زنجیر
مَسند:بالش،تکیهگاه
مَشارع:جمه مشرع،آبشخور
مُشافهه:رو در رو سخن گفتن
مَشاقّ:سختیها،مشقتها
مُشایعت:به دنبال کسی راه افتادن
مُشبَع:سیر کرده،مجازاً مفصل و مشروح
مُشبّک:سوراخ سوراخ،شبکه دار.
مَشحون:پُر،آگنده
مَشرع:آبشخور
مشروب:نوشیدنی
مشغوف:شیفته
مشکور:پسندیده،ستوده
مَشمومات:بوییدنیها،بوهای خوش
مُشوَّش:شوریده،پریشان
مُشَوّه:زشت گردانیده
مَشیمه:بچهدان،زهدان
مَصادر:جمع مصدر،محلهای صدور
مَصارع:جمع مصرع،جایگاههای نابودی
مَصاعِد:جاهای بلند،بلندها
مَصَب:جای ریزش،مجازاً راه
مَصدوقه:راستی
مصر:کشوری در شمال شرق افریقا.
مصطفی:پیامبر گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله
مُصلّی:جایی که نماز عید خوانند،نمازگاه
مَصون:در امان داشتن
مُضاعَف:دو برابر
مَضایق:تنگناها،جمع مضیقه
مضبوط:نگاهداشته
مِضراب:دام مرغ و ماهی
مِضمار:میدان
مضیق:تنگنا
مَطارح:افکندنیها،جامههای گستردنی
مطامح:منظر،جای نگریستن
مُطاوِلت:نبرد کردن
مِطرد:پارچههای رنگارنگی که مثل پرچم بر سر نیزه بلند میکردند.
مطعوم:خوردنی،چشیدنی
مُطیب:خوشبو،پاکیزه
مُظاهرت:یاری کردن،هم پشتی
مظفری:مظفر پنجدهی مروی از اهالی مروالرود که احوالش چندان مشخص نیست.
مَظنّه:جای گمان بردن
مُعادات:دشمنی کردن
مَعارِض:جمع معرض،جامهها،مضمونها
معاریض:جمع معراض،مضمونها
مُعاقب:شکنجه
مَعاقد:جمع مِقعد،پیوندها
مَعالم:جمع مِعلَم،جایگاه،نشان
مَعالی:جمع مِعلاه،بلندی
مُعانات:رنج و عنا دیدن
مُعانقه:در آغوش کشیدن به گونهای که گردن به گردن برسد.
معتاد:خوگرفته،موافق عادت
معتزلی:کسانی که قائل به اختیار انسان بودند در برابر جبریان.
مِعجر:آنچه زن برای پوشاندن مو بر سر میاندازد.
مَعدَنی:نوعی پارچه اطلس
مَعرّت:زشتی،عار و عیب
مُعَزّم:افسونگر،مارگیر،جن گیر
مُعَصفَر:رنگ سرخ،رنگ شده؛گل کاجیره یا کافیشه
مُعصفَری:سرخ رنگ
معکوس:وارونه
مُعلَّل:باز بسته،منوط
معلول:بیمار
مُعنبر:عنبرین
مَغار:جای فرو رفتن
مَغاره:غار،گودل
مَغاک:گودال
مَغبوط:غبطه و رشک برنده
مَغبّه:پایان هر چیز
مُغرَّق:غرق در نقره
مغشوش:آمیخته،ناخالص
مَغلول:ناراست،نادرست
مغمور:فرو گرفته
مغناطیس:آهن ربا
مُغّنی:آواز خوان
مفارش:فرشها
مُفازات:بیابانها،جمع مَفازه
مفاصل:جمع مفصل،بندها
مفاوضه:گفتوگو
مفتی:فتوا دهنده
مُفضی:رساننده،منتهی
مُفلِق:نیکوسخن،شاعری که سخن شگفت و عجیب بگوید.
مَقابِح:جمع قبح،زشتیها
مُقارنه:قران یا اجتماع دوستاره با هم
مُقاسات:رنج چیزی کشیدن
مَقاوِد:رسنها،لگامها
مقتدا:پیشوا
مقتضا:سزاوار
مقتضی:سزاوار شمرده شده
مَقتل:کشتنگاه
مُقتنی:اندوخته،ذخیره
مِقراضی:نوعی پارچه گرانبها
مُقرنَس:دماغه دماغه،مجازاً آراسته،گچ بری شده
مَقروء:خوانده شده
مقمور:بازنده در قمار.
مَقوَّس:قوس دار،گود،کمانی
مقولات:جمع مقوله،سخنها،گفتهها
مُکابرت:ستیزه،جنگ
مکاره:جمع مکروه،ناخوشها،ناپسندها
مُکاشَحَت:دشمنی پنهان
مُکافَحَت:ستیزه آشکار
مَکامِن:کمین گاهها
مُکتَسب:کسب شده،به دست آمده
مُکتَسی:جامه پوشنده
مَکتوم:پوشیده
مِکثار:پرحرف،زیادهگو
مَکفوف:کور شده،نابینا
مکنون:پوشیده،نهان
مُکوَکب:اخترنشان،ستارهدار
مُکَوّنات:هستی یافتگان،مخلوقات
مَکیدت:کید وحیله
مُل:شراب
ملابس:لباسها
مَلاحَت:شیرین نمکی
مُلاطمت:سیلی،لطمه زدن
ملائم:شایسته و موافق.
مُلاینت:با هم نرمی کردن
مُلتمَس:خواسته
مُلتهب:برافروخته
مُلزَم:کسی که انجام کاری یا پذیرش دلیلی برایش لازم شود.
مُلَطّفه:نامه غیر رسمی،یادداشت خصوصی
ملکالجبال:لقب ملوک غور-اینجا مراد قطبالدین محمد بن عزالدین حسین اولین پادشاه از این سلسله است که به دست بهرام شاه مسموم شد.
مَلَکه:صفت یا منش یا خوی پایدار در آدمی
مَلکی:نوعی پارچه اطلس فاخر،سلطنتی
مُلِمّات:بلاها و سختیهای پیش آینده
مُلهیات:جمع ملهی،آنچه آدمی را به کارهای بد برانگیزد.
مُماحضت:دوستی خالص و محض
مُماذقت:دوستی ناپاک و از سر طمع
مُمارست:پیوسته به کاری پرداختن
مُماقِرَت:پیوسته شراب نوشیدن
مُمَزَّج:پارچه کتانی زری دوزی شده.
مَمزوج:مخلوط
مُموِّهات:جمع مموه،با طلا و نقره آراستن مجازاً ظاهر آراسته
مُمهّد:گسترده،آماده شده
مُمَیز:دارای قوه تمیز،اهل تشخیص
مَناجِح:جمع منجح،پیروزیها
مُنازع:دشمن،مخالف
مُناضِلت:به هم تیر اندازی کردن
مَناظِم:محل نظم،نظام و نظم
مُنافات:یکدیگر را راندن،دور کردن
مُنافِره:بر هم نازیدن،محاکمه
مَناکِب:جمع منکب،بازوها
مُناوات:با هم دشمنی نمودن
مُناولات:دادن و گرفتن جام
مَنایح:جمع منحت،دهش،مال و نعمت
مَنبِت:محل روییدن گیاه
مُنبعث:برانگیخته
مُنتَفع:بهرهدهنده،مورد استفاده
مُنجَح:پیروزمند
مَنجوق:توپ و قبه سر پرچم یا نیزه
مُنخرق:دریده،پاره
مُندَرِس:کهنه
منشعب:شاخه شاخه
منشور:نامه سرگشاده،فرمان،حکم
مَنصّه:جای نمایان شدن
مُنضَد:بر هم نهاده،روی هم گذاشته
مِنطقه:کمربند
منطقی:منصور بن علی منطقی رازی از شاعران صاحب بن عباد(متوفی 385)و مداح فخر الدوله دیلمی.
مُنطَمِس:محو و نابود شده
منظر:دیدار،رخسار
مُنَغّص:ناگوار گردانیده
مُنفَعِل:متأثر شده،اثر پذیرنده
مُنقاد:فرمان بر
مُنَقّح:پاکیزه و صاف
مُنَقّی:مُویز بی هسته،پاک کرده از هسته و پوسته
منکوب:مصیبت زده،رنج دیده
منکوح:زنی که با وی عقد زناشویی بسته باشند
منوچهری:ابوسعید احمد بن قوص منوچهری دامغانی.متوفی 432 از شاعران دربار سلطان مسعود غزنوی.
مَنوط:وابسته،آویخته
مِنهاج:راه پیدا و گشاده
مَواجب:آنچه لازم و واجب باشد،جیره،حقوق
مُواخات:برادری کردن
مواخذ:گرفته،مؤاخذه شده
مواخذت:شکنجه کردن به خاطر گناه،بازخواست
مُواسات:یاری دادن
مَواشی:جمع ماشیه،شتر،گاو گوسفند(چارپا)
مُواکلت:هم کاسه شدن،با کسی غذا خوردن
مُوالات:دوستی
مَواهب:نعمتها
مَورِد:آبشخور،محل ورود
موُرد:نوعی درختچه همیشه سرسبز با شاخههای تُرد و شکننده
مُوَصّی:وصی قرار دادن
مُوَفّر:بسیار،فراوان
مُوَلّی:سرپرست گماشتن
مولیان:منطقهای خوش آب و هوا در بخارا که امیر اسماعیل سامانی خرید و وقف موالیان خود کرد.از آن تاریخ به جوی مولیان معروف شد.
مُوهمه:توهم زا،خیال انگیز
مَوئل:پناهگاه،جای رهایی
مَهابت:بزرگی و هیبت
مَهَبّ:وزیدن گاه باد
مَهجَع:خوابگاه
مُهذَّب:پیراسته
مُهذَّرات:سخنان یاوه و بیهوده
مهمل:رها کرده
مهنا:گوارا
مَؤونت:رنج،شدت
میزان:ترازو
نابیوسان:غیر منتظره،امید ناداشته
ناصیه:پیشانی
ناطق و صامت:اموال،مجازاً غلام و کنیز را ناطق و بقیه را از جمله سکه و سایر اموال را صامت گویند.
ناطق:سخنگو مجازاً غلام و کنیز
ناف آهو:ناف آهوی نر ختا که مثل کیسهای زیر شکمش آویزان است و در آن ماده خوشبویی به نام مشک ساخته میشود.
نافذالصریمه:با عزم قاطع
ناقِض:شکننده،خردکننده
ناو:جوی آب
ناهید:زهره،الهه زیبایی
نَباهَت:بزرگی
نَبوَت:زشتی،ناسازگاری
نبیه:آگاه و بیدار
نتن:بوی ناخوش
نَجاح:پیروزی،رستگاری
نجار ساغرجی:از شاعران دربار خضرخان و از اهالی ساغرج از روستای شفد در پنج فرسنگی سمرقند.
نُجح:پیروزی
نجیبی فرغانی:از شاعران دربار آل خاقان در ماوراءالنهر و ترکستان.
نداوت:تری و تازگی
نَردِ هزاری:بازی ششم نرد
نَرد:نوعی بازی قمار،تخته نرد
نریمان:پدر سام و جد اعلای رستم.
نَزاهت:پاکیزگی،دوری از گناه.
نُزل:آنچه نزد مهمان ببرند اعم از خوردنی و هدیه دادنی
نُزهت:پاکیزگی و خوشی
نَسّاخ:نسخه نویس،نویسنده
نَسر:کرکس
نَسَق:روش،آیین
نسیب:غزل عاشقانه،سرودن در وصف جمال یار
نَسیج:بافته،نوعی حریر زربافت
نسیمی:از شاعران آل سلجوق.
نِصاب:اصل هرچیز،اندازه معین
نُصب عین:منصوب،برگماشته،پیش چشم داشتن
نُصح:نصیحت و اندرز
نصر بن احمد:پادشاه سامانی معاصر رودکی که 32 سال به عدالت حکومت کرد و در سال 330 درگذشت.
نَصیح:نصیحت کننده
نطع:سفره چرمی،گستردنی
نظامی اثیری:از شاعران سده ششم.
نظامی عروضی:احمدبن عمربن علی نظامی عروضی سمرقندی مولف کتاب مجمعالنوادر معروف به چهار مقاله.
نظامی منیری:از شاعران سده ششم که اهل سمرقند بوده است.
نظیف الطرْف:پاکدامن،پاکیزه نگاه
نَفّاطه:ابزاری که با آن نفت شعله ور را به سوی دشمن پرتاب میکنند.
نفس ناطقه:جان گویا،نیروی اندیشه
نفقه:هزینه
نَفور:گریزان
نَقاوت:پاکیزگی
نُقاوه:پاک و خالص هرچیز
نَقْب:راهی که در دل کوه کنده باشند،تونل
نکایت:بداندیشی
نکبات:جمع نکبت،رنجها،سختیها
نکته انداز:نادره گو
نگارخانه:نقاش خانه
نمیمت:نمامی،سخن چینی
نواله:لقمه
نوائب:بلاهای سخت
نوایب:جمع نایبه،بلا و مصیبت
نوح بن منصور:امیر نوح بن منصور سامانی که از سال 366 تا 387 حکومت کرد.
نُوید:مژده،دعوت
نهمت:نهایت همت،منتهای میل
نِهَنبَن:سرپوش،درِ دیگ
نِیرَم:نریمان،پدر سام
نیرین:دو ستاره نورانی،ماه و خورشید
نیشابور:شهری در خراسان بین سبزوار و مشهد
واسطةالعقد:گوهر درشت وسط گردنبند،مجازاً برگزیده گروه
واضع:بنیانگذار،وضعکننده
واهی:پوسیده،کهنه
وَبال:ناگواری،گرفتاری،در اصطلاح نجوم بودن سیاره است در خانهای مقابل خانه خود.
وَتیرَت:روش،نهاد
وثائق:وثیقهها،پیمانها
وَثْبه:جَست
وَجَنات:رخسار،آن قسمت از صورت که مو و ریش دارد.جمع وجنه.
وجوه:بزرگان،سرشناسان
وجهت:کرانه،سو،جهت
وجهه:سوی،کرانه
وجیرستان:به احتمال منطقه وزیرستان در مرز بین پاکستان و افغانستان امروزی.
وَخامت:ناگواری،گران باری
وخیم:سخت،گران
وَرج:فرّ و شکوه،فرّه
ورزیدن:کار و کوشش،تمرین،زراعت
ورساد:یا ورشاد،نام ولایتی از غور که ملکالجبال قطب الدین محمد پس از تقسیم سیف الدین سوری بر آن حکومت میکرد(امروزه در افغانستان واقع شده است).
وَشکَرده:پیشکار
وَصمت:ننگ،عار
وِعا:ظرف
وَفد:دسته و گروه
وقّاد:روشن و فروزنده.
وِقایه:نگهداری،نقاب
وِلا:دوستی کردن
ولید بن مغیره:از اشراف قریش و دشمنان سرسخت رسول الله.
وَهّاج:درخشنده،نورانی
وَهدات:گودالها
وَهن:سستی
هادِم:از بین برنده
هاویه:گودال،نام یکی از طبقات دوزخ
هایل:ترسناک
هایم:سرگردان
هجا:هجو کردن،دشنام دادن
هدم:ویران کردن
هرات:یکی از چهار شهر بزرگ خراسان قدیم در کنار مرو،بلخ و نیشابور.
هرآینه:ناچار
هَروَله:حرکت سریع بین دویدن و راه رفتن
هِزَّت:خوشدلی،نشاط
هم کفوی:همسری،همتایی
هنجار:روش،قاعده
هنگامه:مجمع،معرکه
هَنی:گوارا
هَوان:خواری
هیات:شکل،پیکر،نهاد
هیمه:هیزم
هَیون:اسب،جمّازه
یابِس:خشک
یبوست:خشکی
یحیی اکثم:از علما و فقها در بغداد در زمان مامون عباسی
یزدگرد شهریار:نام چند نفر از پادشاهان ساسانی و اینجا مراد یزدگرد سوم آخرین نفر از این خاندان است.
یعقوب بن لیث:پسر لیث صفار که در سال 247 بر سیستان غلبه یافت و بر نواحی شرقی ایران نیز مسلط شد.وی در سال 265 در جندی شاپور درگذشت
یک گاه:خانه اول بازی نرد
یکران:اسب تندرو
یمین الدوله:سلطان محمود بن سبکتگین از سلاطین غزنوی(387-421)
یوز:جانوری شکاری کوچکتر از پلنگ
قرآن کریم.
1.بهار،محمدتقی،1369،سبک شناسی،تهران،امیرکبیر،پنجم.
2.حاکمی،اسماعیل،1347،منتخب مرزباننامه،تهران،امیرکبیر،اول.
3.خلف تبریزی،محمدحسین،1361،برهان قاطع،به اهتمام محمد معین،تهران،امیرکبیر،سوم.
4.دهخدا،علیاکبر،1377،لغتنامه،تهران،موسسه لغت نامه،دوم.
5.رامپوری،غیاثالدین محمد،1363،غیاثاللغات،به کوشش منصور ثروت،تهران،امیرکبیر،اول.
6.رستگار فسایی،منصور،1380،انواع نثر فارسی،تهران،سمت،اول.
7.سجادی،حسین،1379،مرزباننامه به زبان فارسی امروز،تهران،آرون،اول.
8.سنایی،مجدودبن آدم،1387،حدیقةالحقیقة،با شرح عبداللطیف عباسی،موسوم به لطایفالحدایق،مقدمه و تصحیح و تعلیق محمدرضا یوسفی و محسن محمدی،قم،آیین احمد،اول.
9.صفا،ذبیحالله،1363،گنجینه سخن،تهران،امیرکبیر،اول.
10.-،1374،تاریخ ادبیات ایران،تهران،فردوس،یازدهم.
11.علایی،علاءالدین احمد،1390،طریقه بر حدیقه،به کوشش محمدرضا یوسفی،قم دانشگاه قم،اول.
12.فروزانفر،بدیع الزمان،1386،تاریخ ادبیات ایران،تهران،وزارت ارشاد،دوم.
13.قره بگلو،سعید الله و رضا انزابی نژاد،1387،شرح و توضیح چهارمقاله،تبریز،آیدین،اول.
14.معین،محمد،1371،فرهنگ معین،تهران،امیرکبیر،هشتم.
15.نظامی عروضی،سمرقندی،1369،چهارمقاله،تصحیح محمد قزوینی به کوشش محمد معین،تهران،امیرکبیر،دهم.
16.نظامی عروضی،سمرقندی،احمدبن عمربن علی،1388،مجمع النوادر معروف به چهارمقاله،تصحیح محمد قزوینی،به کوشش محمد معین،تهران،زوار،اول.
17.وراوینی،سعدالدین،1370،مرزباننامه،به کوشش خلیل خطیب رهبر،تهران،صفی علیشاه،چهارم.
18.-،1376،مرزباننامه،مقابله تصحیح و تحشیه محمد روشن،تهران،اساطیر،سوم.
19.-،1388،مرزباننامه،به کوشش عزیزالله علیزاده،تهران،فردوس،اول.
20.یاحقی،محمدجعفر،1389،کلیات تاریخ ادبیات فارسی،تهران،سمت،اول.
21.یوسفی،غلامحسین،1371،یادداشتهایی در زمینه فرهنگ و تاریخ،تهران،سخن،اول.
22.یوسفی،محمدرضا و اکبر کلاهدوزان،1387،تاریخ ادبیات ایران،تهران،راه کمال با همکاری دانشگاه علوم پزشکی اصفهان،اول.
23.-و رقیه ابراهیمی شهرآباد،1390،از قبادیان تا یمگان،قم،مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله،اول.
24.-و طاهره سید رضایی،1391،زنداننامههای فارسی،قم دانشگاه قم،اول.