ghaemiyeh.com
سرشناسه : نوری، محمد۱۳۴۰ شهریور -
عنوان و نام پدیدآور : ابابصیر: موسسه آموزشی نابینایان/ محمد نوری؛ با همکاری محمدحسین بصیری، اباذر نصراصفهانی، علی نوری؛ [برای] دفتر فرهنگ معلولین.
مشخصات نشر : قم: توانمندان، ۱۳۹۷.
مشخصات ظاهری : ۵۸۳ ص.: مصور، جدول.
شابک : ۳۵۰۰۰۰ ریال: 978-622-6216-10-4
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Mohammad Nouri. Ababassir: History of educational institute for ...
یادداشت : کتابنامه: ص. [۵۸۱]-۵۸۳؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : موسسه آموزشی ابابصیر
شناسه افزوده : بصیری، محمدحسین، ۱۳۳۳-
شناسه افزوده : نصر اصفهانی، اباذر، ۱۳۵۸ -
شناسه افزوده : نوری، علی، ۱۳۶۳ -
شناسه افزوده : دفتر فرهنگ معلولین
رده بندی کنگره : HV۱۵۷۳/ن۹الف۲ ۱۳۹۷
رده بندی دیویی : ۳۶۲/۴۱
شماره کتابشناسی ملی :۵۳۹۰۷۷۵
قم، بلوار محمدامین، خیابان گلستان، کوچه11، پلاک4، دفتر فرهنگ معلولین
تلفن: 32913452-025 فکس: 32913552-025 همراه: 09125520765
www.HandicapCenter.com ,
www.DataDisability.com , info@handicapcenter.com
مقدمه. 9
فصل اول: تحولات تاریخی... 15
شروع و آغاز. 17
شرایط تاریخی... 20
کریستوفل کشیش آلمانی... 25
تحولات مهم از 1348 تا 1394.. 26
اهداف و خطمشی... 28
تغییر خطمشی... 30
ساختار تشکیلاتی... 33
ارکان تشکیلات.... 35
فعالیت و کارکردها 39
مدیران مبرّز و موفق... 43
موانع و مشکلات.... 43
ارتباطات.... 44
استقرار دفترها 44
فصل دوم: بنیانگذاران.. 45
الف: هیئت مؤسسین و هیئت امناء. 47
آیتاللّه سید ابوالحسن شمس آبادی.. 47
آیتاللّه سید حسن فقیه امامی.. 48
حجتالاسلام والمسلمین مهدی مظاهری.. 53
حجتالاسلام والمسلمین محمدحسین منصورزاده 56
سید مرتضی سلامتیان. 57
محمد بصیری.. 58
احمد بصیری.. 60
عبدالعلی مصحف... 61
حسین گلبیدی.. 63
مهدی اقارب پرست (متولد 1315 در اصفهان) 73
محمد فولادگر. 74
مصطفی یراقی.. 79
سید حسین علوی.. 86
دیگر اعضای هیئت مؤسس و هیئت امناء 106
ب: یاران افتخاری... 107
آیتاللّه سید حسین خادمی.. 107
سید علیاکبر پرورش... 108
سید محمد حسینی بهشتی (1307-1360) 112
حامیان. 112
ج: هیئت امنای جدید.. 114
فصل سوم: مدیران ارشد.. 117
نظام مدیریتی... 119
مصطفی یراقی... 120
محمد سعیدیان.. 121
محمدحسین اقارب پرست..... 127
علیرضا سیفی... 136
رضا طیب نیا 148
سید رضا ملاباشی... 157
حسین مظاهری... 166
محمدحسین بصیری... 170
دیگر مدیران.. 173
یاوران افتخاری... 175
محسن مظاهری.. 175
فصل چهارم: دانش آموختگان.. 179
فضلالله وطنخواه. 181
لطفعلی باقریان دهقی... 191
یداللّه قربعلی... 197
مهدی منصوری... 201
حسین علی موحدزاده. 211
یوسفعلی لاوی... 212
عباس چراغی... 213
نوید پور ملاعباسی... 214
سمیه باقرپور. 215
فصل پنجم: مربی و استادان.. 229
نصراللّه رضایی... 231
سید مرتضی نیکزاد. 233
محسن سعیدیان.. 235
محمود وجدانینژاد. 239
محمدحسن وجدانینژاد. 241
مهرانگیز حسنشاهی... 244
لطفعلی باقریان دهقی... 248
یداللّه قربعلی... 248
معین وصال.. 248
محبوبه سالم.. 248
محمدرضا کربکندی... 248
سید رضا ملاباشی... 249
علیرضا سیفی اصفهانی... 249
رضا طیبنیا 249
مهدی خطاط ساز. 250
مهدی اقارب پرست..... 250
فردوس آقایی... 251
دیگر مربیها و استادان.. 261
فصل ششم: ابابصیر در سالهای جدید.. 263
برنامههای فعلی... 265
آمار فعالیتهای سال 94.. 266
گسترش ارتباطات.... 270
برگزاری همایشها 271
همایش روز جهانی عصای سپید. 271
همایش انتخابات هیئت امنا مؤسسه ابابصیر. 272
گسترش اجتماعی... 283
فصل هفتم: گفتوگو. 285
مصاحبه با مهدی اقارب پرست..... 287
زندگانی و فعالیتها و خدمات مرحوم آیتاللّه سید حسن فقیه امامی... 301
مصاحبه با حجت الاسلام لطفعلی باقریان.. 317
مصاحبه با محمدحسن وجدانینژاد. 323
نشست با محمدتقی رهبر، علی اسلامی و مصطفی قندی... 337
پروانه شیخ صراف مددکار سابق ابابصیر.. 343
فصل هشتم: در آینه رسانهها 351
بازدید شهردار اصفهان از مؤسسه ابابصیر.. 353
گزارشی از سازمان ابابصیر در روزنامه وقت، سال 1356.. 356
هیئت مؤسس در سایت ابابصیر.. 357
برخی خدمات و فعالیتهای ابابصیر.. 358
عکسهایی از وبلاگ آقای مظاهری... 369
فصل نهم: تحقیقات دانشگاهی... 379
تأثیر بازی بر عزت نفس دانشآموزان 6 تا 11 ساله نابینای آموزشگاه ابابصیر اصفهان.. 381
بررسی ارتباط اضطراب والدین و کیفیت زندگی نابینایان مؤسسه آموزشی ابابصیر شهر اصفهان.. 388
بررسی اثربخشی آموزش شیوه حل مسأله گروهی بر مهارتهای اجتماعی دانشآموزان.. 394
بررسی تأثیر اصل پریماک بر پیشرفت تحصیلی دانش آموزان نابینا (جامعه نمونه ابابصیر). 400
مقایسه رشد اجتماعی دانشآموزان نیمهبینا در مدارس تلفیقی و استثنایی... 406
نقش اعضای اتاق بازرگانی اصفهان در تأسیس مؤسسات خیریه. 413
مقایسه توانایی شنیداری کودکان بینا و نابینا در شناسایی و تجسم ویژگیهای شناختی - عاطفی . 416
رابطه اختلالات خواب و افسردگی در نوجوانان دختر و پسر نابینا و نیمه بینا (جامعه نمونه ابابصیر). 429
بررسی مقایسهای تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان در تصویرسازی... 437
اثربخشی آموزش حل مسأله گروهی بر مهارتهای اجتماعی دانش آموزان با آسیب بینایی... 453
بررسی اثربخشی آموزش شناختی بر عزت نفس دانشآموزان نابینای پسر و دختر آموزشگاه ابابصیر.. 464
مقایسه رشد اجتماعی در دانشآموزان نیمه بینا در مدارس راهنمایی خاص و عادی (تلفیقی). 465
وضعیت تغذیه دانشآموزان مرکز آموزشی شبانهروزی: ابابصیر - اصفهان 1377.. 466
بررسی میزان آهن و کلسیم دریافتی دانشآموزان آموزشگاه ابابصیر اصفهان بهمن ماه 77 . 470
فصل دهم: مسیحیت و معلولین.. 473
اولین مدارس و مراکز آموزشی... 475
شخصیت و فعالیتهای کریستوفل... 476
تعلیم و تربیت معلولان شرق.. 477
خطمشی کریستوفل.. 480
خط بریل.. 481
نهادسازی برای نابینایان. 481
فعالیتهای آموزشی در تبریز. 482
آموزشگاه کریستوفل در اصفهان. 484
مدرسه شوریده شیرازی در شیراز. 485
مدرسه نورآیین اصفهان. 487
مدرسه ابابصیر اصفهان. 488
آموزشگاه کریستوفل بعد از پیروزی انقلاب اسلامی.. 489
تأسیس هیئت تبشیری نابینایان. 491
سازمان نابینایان کریستوفل. 492
قابل توجه ریاست محترم سازمانهای بهزیستی و استثنایی.. 495
علل و عوامل تأسیس ابابصیر.. 496
گزارش حبیب اللّه نوبخت..... 500
دیدگاه پری زنگنه. 501
دیدگاه هوشنگ مظاهری... 505
فصل یازدهم: اسناد مرجع.. 523
بیانات امام خمینی(ره) در جمع گروهی از نابینایان مدرسه ابابصیر اصفهان.. 525
خلاصه گزارشی از آموزشی ابابصیر، 1358.. 533
مأخذشناسی مؤسسه ابابصیر.. 573
تحویل دانشآموزان به آموزش و پرورش..... 575
تفاهمنامه آموزش و پرورش و ابابصیر.. 576
نامه جمعی از دبیران و آموزگاران ابابصیر به آموزش و پرورش..... 577
آگهی تغییرات موسسه آموزشی ابابصیر.. 579
منابع و مآخذ. 581
مؤسسه ابابصیر که با اسامی دیگر مؤسسه آموزشی ابابصیر، سازمان آموزشی ابابصیر و مدرسه ابابصیر هم خوانده شده، اغلب آن را با نام مختصر «ابابصیر» یاد میکنند. ابابصیر با نیم سده فعالیت، سند افتخار و مباهات برای نه تنها ایران و ایرانیان بلکه برای شیعه و شیعیان و روحانیت خدمتگزار و نیز عزت و افتخار برای خود نابینایان است.
هرگونه به ابابصیر نگاه کنیم، یک قطعه مهم از تاریخ معلولیت و معلولان ایران و نقطه عطفی در تاریخ نابینایی و نابینایان محسوب میشود. از اینرو نمیتوان از آن گذشت و آن را نادیده انگاشت. به ویژه برای دفتر فرهنگ معلولان که درصدد تدوین تاریخ تحولات معلولان ایران است، ابابصیر فقط یک مرکز و مؤسسه نیست بلکه خشت بنای مرتفعی است که در سال 1348 آغاز شد. اما دامنه تأثیرات آن به همه شهرها تعمیم یافت و در جزء جزء ساختار فرهنگ نابینایان گسترده شد.
نیز این نکته مهم قابل توجه است که ابابصیر نخستین تجربه ورود روحانیت شیعه و جریان مذهبیها به جامعه و فرهنگ معلولین است. پیش از ابابصیر مذهبیها به عنوان یک گروه و یک جریان در معلولین ورود نداشتند؛ اگر کاری برای معلولین میکردند، فردی و غیر سازمان یافته و تشکیلاتی بود. اما با شروع پروژه ابابصیر، برای اولین بار چند تن روحانی مشهور و چند چهره مذهبی فعال و کارشناس وارد ضرورتهای معلولین شدند. از اینرو ابابصیر بر پایه تفکر مذهبی شکل گرفت و تداوم یافت.
ابابصیر سرنوشت پندآموز و عبرتآموزی دارد. اگر ابابصیر با نهادها و مراکزی مثل گالودت در آمریکا مقایسه میشود مییابیم که دانشگاه گالودت امروزی در 1860م یک مدرسه کوچک بوده است؛ اما مدیریت کلان و نخبگان جامعه و حتی آحاد جامعه خود را نسبت به این نهال کوچک و ضعیف مکلف دانسته و خواهان رسیدگی و اهتمام به این نهال نورس بودند. بالاخره گالودت امروز به درخت تنومندی تبدیل شده و مثل و بدیل در جهان ندارد. اما متأسفانه چنین احساسی و چنین وظیفهشناسی در میان جریانهای مدنی و نخبه و مدیران ایران وجود نداشت. به همین دلیل، نهادهای نوپا و جدید مثل ابابصیر توجه و عنایت آنان را جلب نمیکرد. حتی امروزه اگر «درختچه» و نهال کوچکی ببینیم به جای رسیدگی، هر کسی تلاش میکند آن را بشکند. از اینرو امروزه مرکزی نداریم که چند دهه قدمت داشته باشد ولی در اروپا و امریکا مراکز هست که چند سده سابقه دارند.
یک سنت اجتماعی و تاریخی در فرهنگ ما شکل گرفته و نهادینه شده است: هر اقدامی وقتی به مرتبهای از بالندگی و رشد برسد، نسبت به آن شک و شبهه رواج مییابد. از اینرو به جای مساعدت و اهتمام در جهت رشد بیشتر، مانع تراشی و آسیبرسانی شکل میگیرد. ابابصیر در زمانی که در حال رشد و بالغ شدن بود و میخواست تبدیل به دانشگاه شود، با مانعتراشی، به تعطیلی کشانده شد. اما تأثیر این تحولات گریبان گیر شخص خاصی نمیشود بلکه سود و زیان آن به جامعه میرسد. توجه کنید اگر دانشگاه نابینایان و ناشنوایان تأسیس شده بود، دهها و صدها معلول ایرانی راهی غربت نشده و همین جا مشغول میشدند و هزاران معلول به مراحل عالی دست یافته و دانشهای ضروری توسعه مییافت و آثار آن به معلولین میرسید. به هر حال در مسیر ابابصیر خلل و مانع ایجاد شد و نتوانست مراحل رشد را طی کند؛ چرا که گفتند ابابصیر حجتیهای است، وابسته به انجمن حجتیه است. اگر یک یا دو نفر در انجمن بودهاند چه ربطی به ابابصیر دارد؛ حتی با این فرض که همه مدیران آن، طرفدار انجمن باشند؛ ولی کارشان مطلوب باشد لازم بود جلوی حرکت آنان سد نشود و از مساعدت عمومی برخوردار میشدند. مهمتر اینکه چند دهه بعد دادگاه اعلام کرد اینگونه اتهامات ربطی به خدمات ابابصیر ندارد و ابابصیر باید راهش را ادامه بدهد و مشکلی ندارد. ولی این رأی دادگاه، نوشدارو بعد از مرگ سهراب بود. بهرحال تعطیلی دائمی ابابصیر در آموزش و پرورش و تعطیلی موقت در برخی زمینهها، پیامدهای منفی بسیار به همراه داشت و ضرر آن فقط نصیب جامعه معلولان گردید. اما بعد از سال 1391 که ابابصیر فعالیتهایش را مجدداً آغاز کرد، جا دارد نگاهی به تاریخ فعالیتهای آن داشته باشیم؛ بلکه تجارب ابابصیر گردآوری شود و در اختیار پژوهشگران و مدیران قرار گیرد.
پیش از این یعنی در سال 1381 با یکی از اعضای فعال هیئت امنای ابابصیر یعنی مرحوم حسین گلبیدی به گفتوگو نشستیم و زندگینامهای از او در قالب یک جلد کتاب منتشر کردیم. نیز همواره در مجله تواننامه، در سایت دفتر فرهنگ معلولین و در دیگر تحقیقات این دفتر، تلاش شد دستاوردهای ابابصیر ارج گذاشته شود و تجارب آن را منتقل کنیم.
در جلسهای با هیئت امنای ابابصیر در مهر ماه 1394، ضرورت تألیف یک جلد کتاب درباره ابابصیر را مطرح کردیم، اما آقایان فرمودند فعلاً جزء اولویتهای آنان نیست، از اینرو این دفتر مستقلاً کارش را شروع کرد و با جمعآوری اطلاعات، کار تألیف آغاز شد. اما ضمن مصاحبه با خدمتگزار امین آقای مهدی اقارب پرست، معلوم شد خانم اسکندری هم مشغول چنین مهمی است. و در صحبت با خانم اسکندری معلوم شد ایشان درصدد انجام تألیف جامع نیست. بنابراین دفتر تلاش کرده تحقیق جامعی عرضه کند.
نیز چند بار تلاش کردیم با حجت الاسلام مهدی مظاهری که نقش اصلی در تأسیس و تداوم ابابصیر داشته، به گفتوگو بپردازیم اما میسر نشد. حتی در آذرماه 94 با فرزند برومند ایشان حاج آقا حسین مظاهری هماهنگی شد و چند تن جهت مصاحبه به اصفهان رفتند ولی به دلیل کسالت حاج آقا، امکان گفتوگو دست نداد.
برخی هنوز در تألیف یک کتاب درباره ابابصیر شک و شبهه دارند؛ لازم است ادلهای که ما به آن باور داریم در چند جمله و خلاصه به عرض آنان و همه مردم ایران و مسلمان برسانیم. ابابصیر را نباید به چشم مؤسسهای که چند نفر با هر انگیزه تأسیس کردند و در جریان حدود نیم قرن فعالیت، موفقیتها و اشتباهاتی داشته نگاه کرد. ابابصیر سند افتخار تشیع در ایران است که نخواست عنان آسیبمندان خود را به بیگانه بسپارد و تلاش کرد خودش و با تدبیر و امکانات مردمی خودش به مدیریت آنان بپردازد. از اینرو اگر در کارنامه ابابصیر ضعفهایی مشاهده شود، نباید به خاطر چند مشکل قیصریه به آتش کشیده شود. ابابصیر به همه معلولان و خانواده آنان و همه مردم متدین تعلق دارد. این مجموعه خودی و از خود ملت و برخاسته از بطن این ملت است. در چند جمله و به اختصار اهمیتهای ابابصیر را به عرض میرسانم: 1- ابابصیر نخستین سدی است که به دست مردم در مقابل تاراج گران و سارقان فکر و اندیشه ایجاد شد؛ 2- ابابصیر نخستین مرکزی است که مردم برای مشارکت دادن نابینایان در سرنوشت ایران بنا کردند؛ 3- ابابصیر ایجاد شد تا سرمایههای انسانی و فکری این ملت به دست بیگانه نیفتد؛ 4- ابابصیر تأسیس شد تا به جهان گفته شود معلولان و نابینایان شیعه میتوانند بر مبنای باورهای خود جامعهای آباد و سعادتمند بسازند؛ 5- ابابصیر تابلویی است که میگوید ملت ایران و شیعه و مسلمان نسخههای بیگانه در امور معلولین را نمیپذیرد و خود مستقلاً میتواند اقدامات سازنده داشته باشد؛ 6- ابابصیر گویای موفقیت معلولین در فراگیری و یاددهی علوم مختلف است با اینکه بدون امداد از بیگانه برنامهریزی کردهاند.
لذا لازم است با چشم باز و با بصیرت و جامعنگری به ابابصیر نگاه کنیم و با اشکال تراشیهای ناشی از محدود نگری به تخریب آن نپردازیم. البته این نکات دیدگاه اینجانب و مبنای تألیف این کتاب است؛ ممکن است اشخاص دیگر تفکر و رویکرد دیگر داشته باشند؛ باید به اینگونه افراد هم حق بدهیم نظرات خود را بنویسند و منتشر کنند. نیز نشستهایی تشکیل شود و افراد با آراء مختلف به بحث و مباحثه بپردازند.
کشیش آلمانی به نام ارنست یاکوب کریستوفل (1255-1334ش/1876-1995م) در سال 1303یا 1304 به ایران آمد و در تبریز مدرسهای برای نابینایان دایر کرد. در سال 1306ش/1928م به طرف اصفهان رفت و در 1307 مدرسهای در اصفهان تأسیس و آموزش نابینایان را آغاز کرد. چهل سال بعد، بعضی از روحانیون و نخبگان اصفهان مدرسه کریستوفل و اقدامات او را مضر تشخیص دادند و در سال 1348 مدرسه ابابصیر پیریزی شد. برای شناخت ابابصیر لازم است مدرسه کریستوفل و حتی شخصیت و افکار کریستوفل را شناخت. از باب تعرف الاشیاء باضدادها و شناخت هر چیز از راه ضدش، تحلیل و بررسی ابابصیر را هم میتوان از طریق مطالعه کریستوفل انجام داد. از اینرو فصل ویژهای به کریستوفل و کلاً اقدامات مسیحیت در زمینه نابینایی اختصاص دادهایم.
در پایان ضمن تشکر از راهنماییهای جناب آقای اقارب پرست و دکتر مهدی بصیری و مهندس محمدحسین بصیری و دیگرانی که با راهنمایی یا نقد یا ارسال منابع و مطالب و اسناد ما را یاری فرمودند. هنوز کار تمام نیست و بخشهایی از آن نیاز به تکمیل دارد؛ از اینرو از همه کارشناسان و
هیئت امنای قدیم و جدید ابابصیر، نیز از دانشآموختگان و خلاصه هر شخصی ارتباطی داشته و اطلاعاتی دارد استدعا داریم یاری کنند. البته هدف ما فقط گردآوری تجارب ابابصیر و انتقال آن به نسل جدید و آیندگان است و کاری به گرایش فکری و اجتماعی مسئولین و افراد فعال در تاریخچه ابابصیر نداریم و گرایش آنان در اینجا بررسی نمیشود. بلکه فقط در چارچوب معلولین نابینا به دستاوردهای ابابصیر میپردازیم.
تألیف این کتاب حدود چهار سال وقت مرا گرفت؛ به دلیل گستردگی فعالیت ابابصیر و نیز کثرت شخصیتهای مرتبط به ابابصیر و از طرف دیگر فقدان اسناد مکتوب و معتبر در بعضی از موضوعات توانستیم این مجموعه را فراهم آوریم. تلاش بسیار شد تا روایتها و دیدگاههای افراد مختلف منعکس شود تا پارههای حقیقت در اختیار پژوهشگران قرار گیرد. برای دست یافتن به دیدگاههای افراد باید متوسل به شیوه گفتوگو میشدم. باید اعتراف کنم که اگر مهندس محمدحسین بصیری مدیرعامل کنونی ابابصیر نبود در این زمینه موفق نمیشدم و مجدداً از ایشان تشکر میکنم.
نیز لازم است از جناب حجت الاسلام والمسلمین سید جواد شهرستانی نماینده آیت اللّه العظمی سیدعلی سیستانی مدظله که همواره پشتیبان و راهنمای ما در این زمینه بودهاند تشکر نماییم.
محمد نوری
مدیرعامل دفتر فرهنگ معلولین
مهر ماه 1397
چند تذکر
1- ابابصیر دقیقاً نیم قرن فعالیت داشته و با هزاران انسان در سمتها و پستهای مختلف مرتبط بوده است، به دلیل عدم دسترسی به همه افراد، قطعاً نامهایی نیامده یا نامهایی زیادتر و نامهایی کمتر آمده، حتماً نظر خاصی در این گزینشها نبوده است. کسانی که نامشان نیامده حتماً تماس بگیرند.
2- افرادی که در تأسیس و در برنامهریزی ابابصیر مشارکت داشتهاند، هر فرد رویکرد، روایت خودش را درست میداند، در مواردی هم حقیقت، پارههای متعدد دارد و هر کس پارهای را در اختیار دارد. از اینرو تلاش شد تا جایی که ممکن است روایتها و دیدگاههای مختلف جمعآوری گردد. نیز گاه که روایتها متناقض بوده، تذکر داده شده است.
3- تلاش کردیم حتی المقدور از آوردن القاب مدح و ذم یا عناوین شغلی و صنفی خودداری شود. از این بابت معذرتخواهی میکنم.
4- شیوه پژوهشی این کتاب عملاً، شخصیت محور است. یعنی تلاش شده افراد مرتبط به ابابصیر معرفی شوند و روایت آنها از رخدادهای ابابصیر آورده شود. از اینرو درصدد تجزیه و تحلیل برنامههای درسی یا بررسی فعالیتها یا محتوای کتب درسی ابابصیر نبودهام هر چند اینگونه تحقیقات هم لازم است و باید انجام پذیرد.
حداقل پنج عنوان کتاب دیگر درباره محتوای فرهنگی، علمی، آموزشی، سیر تحولات تاریخی و جامعه شناسی این پدیده لازم است.
5- فقدان اسناد و منابع طبقهبندی شده درباره ابابصیر، کار را برای پژوهشگران دشوار میسازد. متأسفانه خود ابابصیر و مدیریت آن، اسناد و مدارک مربوط به خودش را جمعآوری و طبقهبندی نکرده است. بنابراین در هر مورد اولاً باید فراوان جستجو میشد، دوم اینکه به روش مصاحبه یا پرسشنامه اطلاعات جمعآوری و بر مبنای آنها تألیف انجام میپذیرفت. برخی از ضعفهای این کتاب مربوط به این مسأله است.
ابابصیر از رخدادهای مهم در تاریخ ایران است، همچنین تأثیر آن در سرنوشت نابینایان بر کسی پوشیده نیست. اما تا کنون درباره تأسیس و تحولات آن مقاله یا کتابی منتشر نشده، با اینکه تاریخنگاری اساس و زیربنای انواع پژوهشهای دیگر است. ضروری است تاریخ نابینایی و نابینایان هر شهر و هر استان به تفکیک تألیف شود، نیز تاریخ جامعه و فرهنگ نابینایان و همه معلولان در سطح ایران تألیف و عرضه گردد. چون یکی از دلایل مهم فقر پژوهش و کمبود تحقیقات در زمینه معلولیت و معلولان ایران، فقدان تاریخ نگاشتهها و پژوهشهای تاریخی در این زمینه است.
به رغم کمبود منابع و فقدان اسناد و مدارک، این فصل را به تأسیس و تداوم ابابصیر و تحولات تاریخی آن اختصاص دادیم. با توجه به اینکه مدرسه ابابصیر واکنشی به مدرسه کریستوفل بود و بسیاری از جوانب آن ناظر به مدرسه کریستوفل است، از اینرو مطالعه تاریخ ابابصیر و مطالعه تاریخ مدرسه کریستوفل باید با هم انجام شود و به همین دلیل یک فصل به تاریخ کریستوفل اختصاص دادیم.
لازم به تذکر است در اینجا همه تحولات و تغییرات را بررسی نمیکنیم و فقط به رخدادهای مهم میپردازیم. هر چند بررسی تحولات مختلف مثلاً در زمینه آموزش، متون درسی، مربیان و آموزگاران، اشتغال و کاریابی، اخلاق و رفتار اجتماعی که ابابصیر در جامعه ایجاد کرده یا خود ابابصیر در خطمشی، اهداف و نوع فعالیتهایش دچار تحول شده است؛ همه اینها نیاز به تجزیه و تحلیل و بررسی دارد ولی در اینجا فقط به تحولات ساختاری و عمده میپردازیم.
مرحوم شهید آیتاللّه سید محمدحسینی بهشتی (1307-1360) با اصالت اصفهانی در سال 1344 برای اداره مرکز اسلامی هامبورگ به آلمان اعزام شد. او در سال 1347 صفحهای از مجله اشپیگل چاپ آلمان را برای دوستانش در اصفهان ارسال کرد و همین مطلب آغازگر و محرک تعدادی از روحانیون و فرهنگیهای اصفهان برای تأسیس ابابصیر شد.
این شماره اشپیگل گزارشی از برگزاری نماز عید فطر در مسجد امام (شاه سابق) اصفهان به عنوان بزرگترین و مهمترین مسجد این شهر چاپ کرده بود. نیز روی جلد عکسی از انبوه صفوف نمازگزاران که تا پیادهروها هم ادامه یافته، آورده بود. در کنار این صفها چند نابینای ژندهپوش را که گدایی میکردند، چاپ کرده بود. در گزارش مکتوب بر اهتمام مردم اصفهان به فرایض دینی اشاره کرده و در ادامه نوشته بود اما همین مردم نمازگزار توجه و اهتمامی برای نابینایان ندارند. به همین دلیل کسانی از اروپا و از آلمان به اصفهان رفته و برای نابینایان مدرسه، کارگاه مهارتآموزی؛ نیز بیمارستان دایر کرده و انواع کمکها و مساعدتها نسبت به نابینایان میشود. در ادامه از مردم نیکوکار و متمولین خواسته بود که به این پروژهها کمک کنند.(1)
این گزارش و این عکس موجب شد عدهای برانگیخته شده و تصمیم گرفتند مرکز و مؤسسهای برای نابینایان تأسیس کنند. از اینرو جمعی شامل حسین گلبیدی، احمد بصیری، محمد بصیری، سید حسین مرتضوی، مهدی اقارب پرست، سید حسین علوی، مصطفی یراقی و عبدالعلی مصحف و از روحانیون، حجج الاسلام مهدی مظاهری، حسین منصور زاده و آیتاللّه سید حسن فقیه امامی در خانه آیتاللّه سید ابوالحسن آل رسول مشهور به شمسآبادی ظهرهای یکشنبه جمع میشدند. پس از گفتگوهای فراوان به این نتیجه رسیدند سازمان آموزشی برای نابینایان تأسیس کنند.
اما روایت مصطفی یراقی اینگونه است که یک روز حجت الاسلام مهدی مظاهری به مغازه من آمد و گفت ظهر جایی میرویم، نزدیک ظهر آمد و به خانه ایشان رفتیم. سر سفره مهندس علوی، احمد آقا فاضل، حاج آقا مظاهری و من بودیم و تصمیم گرفتیم ابابصیر تأسیس شود.(2)
محل استقرار، ساختمان قائمیه در خیابان مسجد سید (محمدرضا شاه سابق) نزدیک سه راه وفایی بود. پس از جلسات نخست صورت جلسهای به تاریخ 8 آبان ماه 1349 منتشر شده که اسکن آن عیناً آورده میشود.
در همین جلسات اساسنامه هم به تصویب رسید. از اینرو تصویب و ثبت رسمی سازمان آموزشی ابابصیر ویژه نابینایان هم عملی شد.
در سندی که در کاتالوگ ابابصیر منتشر شده، دوازده تن به عنوان مؤسس نام برده شده، چهار تن از اینان در کسوت لباس روحانیت بودند. این سند به شرح زیر است:
هیئت مؤسس(1)
1) . این سند در کاتالوگ منتشره توسط ابابصیر آمده است. این کاتالوگ با عنوان مؤسسه آموزشی ابابصیر در اسناد پایان کتاب آمده است.
چند نکته در مورد این سند هست:
1- در متن سند به اساسنامه ابابصیر اشاره شده اما نه در کاتالوگ و نه در سایت و در جای دیگر متن اساسنامه مربوط به سال 1348 درج نشده است. از اینرو از مفاد آن اطلاعی نداریم. ولی اساسنامه جدید ابابصیر توسط مدیرعامل فرستاده شد و بعداً در همین کتاب میآوریم.
2- تاریخ مندرج در این سند 8 آبان ماه 1349 است ولی مشهور است که ابابصیر کارش را از سال 1348 آغاز کرد. این تعارض با این توضیح قابل رفع است؛ ابابصیر کار آموزش خود را طبق مجوز شفاهی مسئولین آموزش و پرورش استثنایی از سال 1348 آغاز نمود؛ سپس اساسنامه و ثبت آن را در 1349 فراهم نمود و در 26 اسفند به ثبت رسید.
3- این سند به مدیر و رهبر اصلی این مجموعه اشاره نکرده است. اما حسین مظاهری، پسر حجت الاسلام مهدی مظاهری میگفت پدرم طی چند دهه و حتی اکنون رهبریت مجموعه را بر عهده دارد.(1)
4- این سند در سربرگ وزارت آموزش و پرورش درج شده است و جوری سربرگ تنظیم شده که ابابصیر یکی از سازمانهای وابسته به آموزش و پرورش است. این نکته به لحاظ تاریخی و حقوقی مهم است، زیرا پس از ابابصیر هیچ نهاد مردمی چنین جایگاهی پیدا نکرد.
5- غیر از چهار روحانی سرشناس که در اصفهان مشهور بودند، بقیه افراد، از فرهیختگان، تجار و مهندسین بودهاند. اینان از مقامات استانی یا کشوری یا آموزش و پرورش نبوده بلکه صرفاً مردمی بودهاند.
احمد بصیری، محمد بصیری، حسین گلبیدی، سید حسین مرتضوی، سید حسین علوی، مهدی اقاربپرست، مصطفی یراقی و عبدالعلی مصحف و از روحانیون، حجج السلام مهدی مظاهری، حسین منصور زاده و آیتاللّه سید حسن فقیه امامی در خانه آیتاللّه سید ابوالحسن آل رسول مشهور به شمس آبادی ظهرهای یکشنبه جمع میشدند. و درباره امور آموزشی نابینایان و برنامههای ابابصیر بحث میکردند.
اولین محل استقرار، ساختمان قائمیه، واقع در خیابان مسجد سید (محمدرضا شاه سابق) نزدیک سه راه وفایی سابق بود. چون قبلاً تقاطع خیابانهای مسجد سید و کاشانی (فعلی و سپهبد زاهدی سابق) سه راه بود و چهار راه نبود یعنی خیابان روبروی خیابان مسجد سید به نام خیابان صمدیه لباف هنوز احداث نشده بود. این ساختمان زیر نظر آیتاللّه شمس آبادی جهت احداث مدرسه ساخته شده بود. اما با آغاز به کار ابابصیر این ساختمان در اختیار مدیریت ابابصیر قرار گرفت. صورت جلسهای به تاریخ 8 آبان ماه 1349 منتشر شده که اسکن آن عیناً آورده شد. در همین جلسات مقدمات تصویب اساسنامه بحث شد اما ثبت رسمی سازمان آموزشی ابابصیر ویژه نابینایان در سال 1352 انجام شد.
ابابصیر در شرایطی تأسیس شد که آموزشگاه پسرانه نابینایان کریستوفل در کنار رودخانه و اول خیابان آبشار فعال بود. این آموزشگاه اولین بار در سال 1304 در تبریز تأسیس شد. وابسته به کلیسای تبشیری بود و با اهداف ترویج مسیحیت حدود نیم قرن در ایران فعالیت داشت. در این مدت توانسته بود بسیاری از بچههای مسلمانان را جذب کند و به نام آموزش علوم و سوادآموزی، آموزههای مسیحی و کلیسایی را القا کرده و آنان را به مبلغان و میسیونرهای مورد دلخواه، تبدیل کند. همچنین آموزشگاهی برای دختران نابینا در خیابان عباسآباد در کنار کلیسای لوقا و پشت بیمارستان عیسی بن مریم در خیابان شمسآبادی در دهه سی شمسی
1) . گفتوگو با حاج حسین مظاهری در 7 دیماه 1394.
تأسیس شد. این آموزشگاه نور آیین نام، و همان خطمشی آموزشگاه کریستوفل را داشت. در واقع اصفهان به پایگاه تربیت مبلغ کلیسا تبدیل شده بود.
مسیحیت و ارامنه از دوره صفویه در اصفهان حضور یافتند؛ از همان زمان مبلغان کلیسا شروع به تبلیغ نمودند. در مقابل نخبگان و علمای مسلمان هم به پاسخگویی و ردیهنویسی مشغول شدند.
دولت صفوی مجبور بود ارتباطات گسترده با دولتهای اروپایی داشته باشد تا بتواند تجارت و بازرگانی ایران را رونق و توسعه دهد، از طرف دیگر دولت مقتدر عثمانی در مقابل ایران مانع تراشی میکرد. خطمشی و سیاست صفویان ارتباط با اروپا و ایجاد تنازع بین اروپا و عثمانی بود.
اما لازمه ارتباط با اروپا، گسترش آزادی مذهبی و آزاد گذاشتن مسیحیها در ایران بود. به همین دلیل بسیاری از نخبگان مسیحی به ایران مهاجرت کردند و اینجا مقیم شدند. زیرا فضای ایران از هر جهت برایشان مناسبتر بود. نیز دول اروپایی پس از ایجاد مودت و روابط دوستانه، شهروندان خود را برای تجارت یا برای دیگر اهداف به ایران میفرستادند. دولتهای پرتغال، فرانسه، ایتالیا و اسپانیا افرادی را به عنوان کشیش و مبلّغ دینی به ایران فرستادند. آلفونسو کردرو، نیکلادی ملو، گاسپان دوسن برناردینو از پرتغال؛ پدرو کوبرو از اسپانیا؛ پتروس دومونت لیبانو از مجارستان؛ ویلهم وبر، ارنست هانکس لدن و فرانس کاسپار شیلینگر از آلمان به ایران و اغلب به پایتخت ایران یعنی اصفهان کوچ کردند و اقامت گزیدند.(1)
شزو یکی از مبلغان ترسا بود که در زمان شاه صفی به اصفهان وارد شد و یک سلسله بحث علیه مسلمانان مطرح کرد. وزیر وقت به نام اعتماد الدوله کتاب شزو در ردّ مسلمانان را دید و از علمای طراز اول اصفهان دعوت کرد تا با شزو به مناظره بپردازند.(2)
مهاجرت عمومی ارامنه به اصفهان یکی از نقاط عطف در تاریخ این شهر محسوب میشود. این اقدام که به دستور شاه عباس اول (996-1038ق/1587-1629م) صورت گرفت، علاوه بر اینکه یک اقدام جسورانه به شمار میرفت تأثیرات و بازتابهای مهمی را در عرصههای مختلف در پی داشت. گسترش شهرسازی در سمت جنوبی رودخانه زایندهرود، رونق فعالیتهای تجاری - سیاحتی و دهها پیامد دیگر به دلیل این مهاجرت میباشد. آقای لئون میناسیان (درگذشت 1391) از ارامنه اصفهان و مؤلف و مورخ در این باره تألیفات قابل توجهی دارد. به ویژه در مقاله «کوچانیدن ارامنه به اصفهان» به این موضوع پرداخته است.
یکی از دورههای طلایی مسیحیان در ایران، دوره سلطنت شاه عباس اول میباشد. او با سیاست آزادی و تسامحی که نسبت به مسحیان اعمال میکرد توانسته بود نظر مثبت جهان مسیحیت را به سوی خود جلب کند و در راستای اهداف مشترک سیاسی - اقتصادی درصد گسترش روابط و مناسبات خارجی با ممالک اروپایی برآید. به همین سبب سفیران و مبلغان مسیحی از او به نیکی یاد کردهاند.
مهاجرت مبلغان مسیحی از قرن 11ق/16م به بعد موجب تحولاتی در ایران و اصفهان شد. این تحولات را به چند دوره مهم تقسیم کردهاند:
دوره اول: با آمدن مبلغین پرتغالی و فرانسوی و به طور خاص از کشیش ژروم خاویه(1)آغاز شد.
ژروم کتاب آینه حق نما را در دفاع از مسیحیت و ردّ اسلام نگاشت و در دهه نخست قرن 16م. در لاهور منتشر نمود. محتوای کتاب مناظره ساختگی بین کشیش مسیحی و عالم مسلمان است که سرانجام عالم مسلمان در برابر استدلالهای طرف مقابل تسلیم شده و به مسیحیت اقرار میکند.
پخش نسخههایی از این کتاب در اصفهان موجب رنجش خاطر عالمان حوزه علمیه اصفهان گردید و به طور گسترده درصدد مبارزه و نقد آینه حق نما برآمدند.
یکی از شاخصترین اقدامات از سوی علمای آن وقت، اقدام مرحوم سید احمد علوی عاملی میباشد. میر سید احمد علوی عاملی (درگذشت 1060ق) فرزند زین العابدین عاملی (از بزرگان جبل عامل) از کسانی است که به ایران مهاجرت نمود. وی علاوه بر نسبت خانوادگی که با حکیم میر محمدباقر داماد (مشهور به میرداماد) داشت، مفتخر به شاگردی و دامادی وی گردید و تمام نسل موجود از خانواده میرداماد از نسل وی هستند.
پس از حضور وی در اصفهان و مشاهده کتابهای جهان مسیحیت علیه اسلام تصمیم گرفت به نقادی این کتابها بپردازد. از اینرو با استفاده از امکانات دارالسلطنه صفویان، پنج رساله در نقد و تحلیل آرای یهود و مسیحیت نوشت. این آثار عبارتاند از: 1. صواعق رحمان در ردّ یهود؛ 2. لمعات ملکوتی؛ 3. لوامع ربانی؛ 4. مصقل صفا؛ 5. رساله در دفاع از مصقل صفا.
سید احمد علوی نسخههایی از کتاب مصقل صفا را در اختیار مسیحیان ساکن در اصفهان قرار داد و آنها آن را به واتیکان فرستادند که منتهی به نگارش جوابیههایی از سوی واتیکان شد که از جمله آنها میتوان جوابیه فلیپ گوادنلی (پادری فلیپ) (حدود 1596-1656)، راهب فرانسیسکن پونا ونچر مالوازیا (متوفی حدود 1635) و راهب ژوزئیت امه ژزور (1604-1664) که در 1656 جوابیه خود را تألیف کرده بود، نام برد.
دوره دوم: فعالیتهای تبشیری با آمدن مبلغان کاتولیک در نیمه نخست قرن نوزدهم میلادی به ویژه راهب کاتولیک فرانسوی ایوگن بور (1809-1878) آغاز شد. او در 1841 «انجمن تبشیری لازاریان» در ایران را بنا نهاد. در همان دوره، گروهی از مبلغان پروتستان نیز به ایران آمدند که از جمله مشهورترین آنها باید از راهب پروتستانی، کارل گوتلیب فاندر(2)(1805-1865) آلمانی و هنری مارتین(3)(1781-1812م) مبلغ انگلیسی که مدت کوتاه (حدود یک سال) اما پر فعالیت را در ایران به سر برده، یاد کرد.
راهب پروتستانی، کارل گوتلیب فاندر آلمانی دو بار به ایران آمد: نخست از مارس تا سپتامبر 1831م و بار دیگر در 1837م به ایران آمد. اثر مشهورش به نام میزان الحق شهرت دارد. او که از تألیف کتاب میزان الحق در ماه می 1829 به زبان آلمانی فراغت یافته بود، به کمک یک دستیار ایرانی در
طی 1823 تا فوریه 1833م آن را به فارسی برگرداند؛ سپس طولی نکشید که به زبانهای انگلیسی، اردو، ارمنی، ترکی و عربی نیز ترجمه شد. از دیگر آثار وی مفتاح الاسرار(1)، راه زندگی(2)میباشند. در این میان کتاب میزان الحق واکنشهای متعددی از سوی عالمان مسلمان داشت که از مهمترین آنها میتوان به اظهار الحق شیخ رحمتاللّه هندی اشاره نمود.
اما کشیش جوان هنری مارتین، در راه سفرش به هند در آوریل 1806 در میان راه چند ماه به قصد تصحیح ترجمه فارسی انجیل در ایران ماند. در مدت چند ماه اقامتش در شهرهای شیراز، اصفهان و... به مناظره و گفتوگو با مسلمانان پرداخت.
حضور هنری مارتین در ایران و شبهه پراکنیهای وی راجع به دین اسلام که به شبهات پادری (معادل Father) معروف شد، در حوزههای علمیه جنبشی تازه پدید آورد. تا جایی که برخی از مدرسان دروس عالی حوزه علمیه همچون آخوند ملاعلی نوری مدتی حوزه درس خود را تعطیل کرد تا پاسخی مُتقن به آن شبهات بدهد. عمده ردّیههایی که در این دوره نوشته شده، در ردّ بر میزان الحق فاندر بوده و یا ردّ بر رساله هنری مارتین است. آقای عیوضی از حدود سی اثر یاد کرده است.(3)
دوره سوم: فعالیتهای تبشیری با فعالیت گسترده کشیش ویلیام کلئر تیزدِیل (1859-1928) در اصفهان در نخستین سالهای قرن بیستم آغاز شده است.
تیزدِیل از یکی از پرکارترین مبشران مسیحی در دوره اخیر میباشد که تألیفات متعددی از جمله ینابیع الاسلام(4)، مراسلات دینی، مهمان و مهماندار و برهان بطلان فخر الاسلام در نقد اسلام و عالمان مسلمان نگاشته است. مهمترین اثر وی کتاب ینابیع الاسلام میباشد که بیشتر نیز با آن شناخته میشود. ابتدا این کتاب را به زبان انگلیسی نوشت و سپس به فارسی برگرداند و در سال 1899م. در لاهور هند منتشر نمود. کتاب ینابیع الاسلام به زبانهای متعددی ترجمه و همواره تجدید چاپ شده است. کتاب مذکور جنجالیترین کتابی است که در این دوره منتشر شد؛ در ادامه مروری بر محتوای این کتاب خواهیم داشت.
تیزدِیل پس از ورود به جلفا با خرید یک دستگاه تایپ و یک دستگاه چاپ که به دستگاه چاپ هنری مارتین معروف بود، چاپ و نشر کتب تبلیغی مسیحی را آغاز کرد. نیز او در گفتوگوهای انجمن صفاخانه اصفهان مشارکت داشت.
انتشار ینابیع الاسلام واکنشهای جدّی از سوی حوزههای علمیه اصفهان و دیگر حوزههای علمیه را در پی داشت. دهها رساله و کتاب در پاسخ به کشیش تیزدِیل نوشته شد از جمله یکی از علمای اصفهان این نقد را نوشت:
قوام الامة (هدایة الامة) فی رد شیاطین الکفره(5)، محمدتقی بن محمدباقر نجفی اصفهانی مشهور به آقانجفی (1262-1332ق).(6)این اثر در ایران و بمبئی به چاپ سنگی منتشر شده است.(7)
علاوه بر تألیف کتب متعدد در پاسخ به ینابیع الاسلام در این دوره، «انجمن صفاخانه اصفهان» از سوی حوزه علمیه اصفهان (مدرسه صدر) هم تأسیس شد. تأسیس این انجمن، نقطه عطفی در تاریخ گفتوگوی اسلام و مسیحیت محسوب میشود. این انجمن به درخواست مرحوم رکن الملک، حاکم اصفهان و حمایت فقیه عالی مقام حاج آقا نوراللّه اصفهانی رئیس وقت حوزه علمیه اصفهان تأسیس شد. محل استقرار ساختمان آن در محله مسیحی نشین جلفا قرار داشت.(1)اصلیترین کار انجمن، برگزاری مجالس گفتوگو بین نمایندگان مسیحیون و مسلمانان (روحانیون شیعه) بود.
نتیجه گفتوگوهای نمایندگان مسیحی و مسلمان در انجمن صفاخانه اصفهان در ماهنامه الاسلام منتشر میشد. این نشریه توسط رکن الملک حاکم اصفهان (1254-1331ق)؛ حاج آقا نوراللّه اصفهانی (1278-1346ق) و محمدعلی داعی الاسلام (1295-1371ق) پایهگذاری و پشتیبانی و منتشر میشد.(2)
ارامنه هم برای تبلیغ مذهبی نشریاتی تأسیس کرده بودند. پرداختن به نشریات ارامنه ایران که تقریباً معاصر با ینابیع الاسلام منتشر میشدند ما را نسبت به جایگاه و ضرورت انتشار ماهنامه الاسلام بیشتر واقف میگرداند. اولین نشریه ارمنی زبان ایران هفتهنامه «شاویق» است که چاپ آن در اول ژانویه 1894م در تهران به سردبیری آندرئاس بگنظریان و در چاپخانه ارامنه جاوه صورت گرفته است. عمر هفتهنامه شاویق تا چهار سال یعنی 1897م تداوم داشته و مجموعاً 50 شماره از آن به چاپ رسیده است. تبریز دومین شهری است که روزنامه ارمنی زبان «گورتس» در سال 1903م. در آن منتشر میشد. بعد از تبریز سومین شهری که دارای نشریات ارمنی بوده، جلفای اصفهان است.
گرچه جلفا از نظر وجود چاپخانهها مقام اول را در ایران و نیز در خاورمیانه دارا بود، ولی از نظر چاپ نشریات بعد از تهران و تبریز در مقام سوم قرار داشت. اولین نشریه جلفا «نورجوقایی لرابر» نام داشت که بین سالهای 1904 تا 1908م منتشر میشد. سردبیر آن نیز نایب پیشوای مذهبی جلفا یعنی باگراد و اردازاریان بود. دومین نشریه جلفا هفتهنامه شرکت بریتانیایی انجیل است که در چاپخانه کلیسای وانک بین سالهای 1908 تا 1911م به چاپ میرسید و سومین آن ماهنامه ئنکر است که در سال 1920م به عنوان ارگان تشکیلات پیشآهنگی به سردبیری پیش آهنگان هوسپ آبکاریان به چاپ میرسید.(3)
دوره سوم رویارویی علمای اسلام و مسیحیت از اوائل سده بیستم میلادی شروع شده و تا نزدیک پیروزی انقلاب اسلامی در ایران ادامه داشت. البته علما و روحانیون و مراجع تقلید در هر شرایط به گونهای به مقابله با مسیحیت اقدام میکردند. زمانی با تأسیس صفاخانه به مناظره و گفتوگو پرداخته
و در زمان دیگر با تأسیس مرکز آموزشی ابابصیر به جذب نوجوانان و جوانان نابینا برای رهایی آنان از دست مراکز آموزشی مسیحیت میپرداختند.
این گزارش اجمالی نشانگر این است که اولاً علت و زمینه پیدایش ابابصیر چیست؟ دوم اینکه پیشینه منازعات مسلمانان و مسیحیها از تحولات بسیار گذر کرده و ابابصیر بر انبوهی از مسائل و رخدادها پدید آمده است.
اگر کریستوفل به ایران نیامده و اقداماتی در تأسیس تعلیم و تربیت معلولین نمیداشت، معلوم نبود مدرسه ابابصیر تأسیس شود. از اینرو کریستوفل و کارهایش در شناخت ابابصیر مؤثر است. البته در این فصل خلاصهای در شناخت کریستوفل میآورم؛ ولی یک فصل کامل بعداً درباره کریستوفل میآورم.
ارنست یاکوب کریستوفل Ernest Jakob Cristofel(1)در چهارم سپتامبر 1876/ 1255ش در شهر ریدت در کشور آلمان متولد و در 23 آوریل 1955م/ 1334ش در شهر اصفهان ایران درگذشت و در قبرستان ارامنه در اصفهان به خاک سپرده شد.
شغل اصلی او، کشیش و مبلغ مسیحیت پروتستان بود. از طرف کلیسا مأمور برای خدمت در یتیم خانههای ترکیه میشود و از طریق ترکیه با ایران آشنا شد و در سفری به تبریز علاقهمند به مردم و فرهنگ ایران گردید.(2)
او نخستین کسی است که مدرسه مستقل برای معلولین دایر کرد و آموزش و پرورش معلولین به ویژه نابینایان را بنا نهاد. حدود چهار دهه از عمرش را در این فعالیتها گذراند؛ البته با رویکرد تبلیغی و علاقههای مسیحی. زمانی که کریستوفل مدرسه میساخت، آموزش میداد، مؤسسه و نهادهای مدنی تأسیس میکرد و یک نسل را متأثر از برنامههای خود ساخته بود، روحانیت اصفهان و بعضی فرهنگیها متوجه خطر شدند و مدرسه ابابصیر را تأسیس کردند.
تاکنون تحقیق جامع به زبان فارسی درباره کریستوفل منتشر نشده(3)، زیرا دسترسی به اسناد و مدارک اصلی بسیار دشوار است. چون اصالتاً خارجی و به ویژه آلمانی است و بالأخص بخش مهمی از عمرش در دوره جنگ جهانی و امنیتی بودن فضا یا نابودی مراکز اسناد بوده است.
1) . بعضی نامش را به صورت پاستور ارنست جی کریستوفل ضبط کرده ولی اکثراً به صورت ارنست یاکوب کریستوفل نوشتهاند.
2) . پایان نامه آقای حمید ازغندی دانشجوی دکتری رشته تاریخ فرهنگ و تمدن در دانشگاه فردوسی مشهد و نابینا.
3) . آقای هوشنگ مظاهری احتمالاً اولین کسی است که در برخی از آثارش مثل کتاب اصفهان شهر چهرههای جهانی به کریستوفل پرداخته است.
اما دفتر فرهنگ معلولین بر اساس برخی اسناد منتشره در خارج از کشور، اقدام به پژوهش درباره کریستوفل و تدوین مطالبی در این کتاب و نیز کتاب مستقلی دربارهاش نموده است؛ با هدف اینکه بخشی از حوادث تاریخ تحولات نابینایان و ناشنوایان تبیین گردد.
معماری فرهنگ و تعلیم و تربیت: کریستوفل
(1876-1955م/ 1254-1334ش)، در چهارم سپتامبر در شهر ریدت(1)در حوزه راین لند(2)اکنون به نام مونس گلادباخ متولد شد و دوران کودکی و جوانی را در این شهر گذراند. خانواده وی مسیحیان مؤمنی بودند و در کلیسا نقش فعالی داشتند.
کریستوفل را به عنوان معمار آموزش و پرورش نابینایان و آورنده خط بریل به ایران پدر نابینایان شرق معرفی کردهاند.(3)ولی اگر اهتمام و تلاشهای ایرانیان نبود، این خط تا این حد توسعه نمییافت.
کریستوفل غیر از اینکه اهداف و آموزههای مسیحیت را ترویج میکرد، به دلیل همکاری با رژیم هیتلر توسط خود دولت آلمان تحت تعقیب قرار گرفت.
نتیجه اینکه، تلاش شده بر اساس اسناد و مدارک اندکی که در ایران در دسترس هست، شخصیت و فعالیتهای کریستوفل را بررسی کنیم. اما اگر به سندها برسیم، به احتمال زیاد بررسیها و داوریها در مورد او، متفاوت خواهد شد. رابطه او با دولت آلمان آن هم دولت هیتلر و تبلیغ و ترویج مسیحیت بر اساس اسناد موجود، به انگیزه خیرخواهی و کمک به معلولین و نابینایان انجام میشده است، اما اگر اسنادی کشف شود که وراء این فعالیتها را نشان دهد و معلوم شود او انگیزههای استعماری داشته و جاده صاف کن استعمار بوده، تحلیلها و داوریها کاملاً متفاوت خواهد شد.
کریستوفل در شهرهای مختلف ایران مدارس بسیار راهاندازی کرد. امکانات کمک آموزشی مثل دستگاه چاپ برای نابینایان وارد کرد. فناوری مرتبط به امور معلولین را بومی سازی کرد. اما مهمترین ویژگی مؤسسه کریستوفل این است که هیچگاه تعطیل نشد و فعالیتهای آن کاهش نیافت؛ بلکه همواره رو به توسعه بوده به طوری که هم اکنون یکی از مؤسسههای بزرگ در کشورهای مختلف است. صدها مدرسه زیر پوشش دارد و از نظر سرمایه، وضعیت عالی دارد. بعداً در فصل دهم جنبههای مختلف آن را بررسی خواهم کرد.
ابابصیر از بدو تأسیس تا اکنون مسیر پر حادثه و پر افراز و نشیب را طی کرده است. مدیریت ابابصیر دو نسل را پشت سر گذشته و در حال تسلط نسل سومیها است و در این مدت آبدیده و جان سخت شده است. در طول 56 سال عمر ابابصیر، این سازمان از مراحل زیر عبور کرده است:
توسعه 51 تا 85
کاهش فعالیتها و تعطیلی آموزش 85 تا 90
سازماندهی مجدد
1390 تا کنون
هر چند در پارهای از مصاحبهها و اظهارنظرها گفته شده، قوه قضاییه و دادگاه در کاهش یا تعطیلی فعالیتهای ابابصیر و چند سال بعد در شروع آنها نقش داشته ولی محمدحسین بصیری (مدیرعامل) در یادداشتی چنین نوشته است:
دادگاهی در سال 83 و بعد آن تشکیل نشد؛ پس از تعویض حسین مظاهری و انتصاب مدیر بیانگیزه توسط آموزش و پرورش استثنایی درصدد بودم مجمع عمومی را تشکیل دهیم ولی اخذ مجوز از نیروی انتظامی نیاز بود و برای اخذ مجوز چند سال تلاش شد و بالاخره در سال 90 دریافت کردیم و با تأخیر حداقل 5 ساله مجمع عمومی تشکیل گردید.(1)
ابابصیر از چهار مرحله فوق عبور کرده است. گزارش وقایع به این صورت است: همانطور که در بخش «شروع و آغاز» آمد، دوازده تن از علمای دینی، تجار و فرهنگیهای اصفهان درصدد برآمدند مرکز آموزشی برای نابینایان ایجاد کنند. مهدی اقارب پرست، مسئول سازماندهی به نیروها و برنامهریزی شد. او جلساتی را روزهای یکشنبه در خانه مرحوم شمسآبادی برای پیگیری این پروژه تشکیل میداد. بالاخره در 1348 مجوز فعالیتها از طرف مراکز دولتی به ویژه آموزش و پرورش به صورت شفاهی داده شد و مرحوم شمسآبادی ساختمان قائمیه در خیابان مسجد سید را برای تشکیل کلاس برای نابینایان اختصاص داد و در سال 49 عملاً کار آغاز شد.
چند سال نخست برای شناسایی نابینایان و معلمان آنها، نوشتن و تهیه متون درسی، شناسایی و جذب نابینایان و برگزاری کلاسها و دورههای آموزشی گذشت.
سال 1350 آیتاللّه سید حسین خادمی ساختمان جدیدی در خیابان جامی برای آموزش دختران نابینا به ابابصیر میدهد و نیز نیکوکار دیگری یک قطعه ده هزار متری در خیابان امام خمینی (دستجرد قداده) اهدا و ده هزار متر هم توسط ابابصیر خریداری شد و کار توسعه ابابصیر آغاز شد. این دو رخداد، تأثیر زیربنایی در سرنوشت ابابصیر داشت. با اهدای ساختمان مدرسه دخترانه توسط آیتاللّه سید حسن خادمی، ابابصیر وارد برنامهریزی آموزشی و پرورشی برای دختران نابینا شد. اما ورود به این فاز محدود به برگزاری چند کلاس نبود و باید با برنامهریزی گسترده همه شئون آنان را زیر پوشش میگرفت. از ساختن خوابگاه تا ازدواج و اشتغال و خلاصه با تدبیر باید نسل جدیدی از دختران تربیت میشدند تا در فعالیتهای اجتماعی فعال و الگو برای دیگر دختران هم باشند. همین تدبیر بود که امروز با نسلی از معلمان، دبیران و فعالین اجتماعی زن در پستهای مختلف مواجه هستیم. اما رخداد دوم یعنی واگذاری زمین بزرگی در خیابان امام خمینی توسط یک نیکوکار به ابابصیر، مبدأ تحولات دیگری در ابابصیر شد. مدیریت به فکر توسعه کمی و کیفی افتاد. به ویژه در این
1) . یادداشت محمدحسین بصیری، موجود در اسناد تألیف این کتاب.
دوره فعالیتهای ابابصیر نظر وزارت آموزش و پرورش را جلب کرده و بورسهای بدیعی برای مهارت افزایی و تکمیل تحصیلات مدیران ارشد ابابصیر به این سازمان اعطا شد. پس از اعزام یک ساله مهدی اقارب پرست به انگلستان جهت تحصیلات تکمیلی و انتقال تجارب دنیای مدرن، ابابصیر برای توسعه آموزش و پرورش نابینایان گامهای جدید برداشت.
مدیریت مطلوب حسین مظاهری هم توانست به سرعت موانع را پشت سر گذارد و به پیش برود. اما تعویض شرایط مدیریت استان اصفهان و ناسازگاری مدیریت جدید با اهداف و ذهنیت مدیریت ابابصیر و طرح وابستگی ابابصیر به انجمن حجتیه و تبلیغات سوء در این زمینه منجر به برکناری مدیر قانونی ابابصیر یعنی حسین مظاهری شد. نیز مدیری بیانگیزه از طرف آموزش استثنایی در ابابصیر منصوب شد. در این دوره امور ابابصیر یکی بعد از دیگر به تعطیلی کشیده شود تا اینکه پس از سه سال تمامی دانشآموزان از ابابصیر میروند و هیئت امنا و هیئت مدیره تصمیم میگیرد ساختمانها را تحویل گرفته و کار آموزش را تعطیل کند و فقط به خدماترسانی بپردازد.
با اینکه دوره مدیریت حسین مظاهری را باید دوره رونق و سالهای طلایی ابابصیر دانست ولی با چند اقدام ناشایست همه آن دستاوردها از بین میرود.
ساختمان بزرگ خیابان امام خمینی را به دانشگاه راغب اجاره میدهد و با مبلغ دریافتی شروع به خدماتدهی به معلولان میکند. البته گروه حقوقی ابابصیر هم فعال بوده و همزمان پیگیر مجوز و تمدید جواز بوده است تا اینکه پس از فعالیتهای حقوقی بسیار، موفق میشود جواز فعالیت مؤسسه ابابصیر را تمدید کند و کارهای مددکاری، بهداشت و آموزشهای توانافزایی (غیر تحصیلی) را ابتدا در ساختمان سابق ابابصیر واقع در خیابان ابوذر (کوی تاج) و از سال 1391 در ساختمان جدید واقع در خیابان خیام ادامه دهد.
هم اکنون مدیریت ابابصیر درصدد آغاز فعالیتها در ساختمان خیابان امام خمینی و رفع موانع و برنامهریزی جدید است.
معمولاً مراکز و سازمانها طرحنامه علمی و اجرایی دارند و خطمشی، مراحل اجرایی پروژه و دیگر ابعاد پروژه را کارشناسی و تدوین مینمایند؛ اما در مورد ابابصیر چنین طرح و برنامهای رؤیت نشده است. فقط سخنان مسئولین و جزوات ابابصیر اهداف کلان و آرمانی مثل مبارزه با تبلیغات کلیسا و تربیت روشندلانی با ایمان، متعهد، وظیفهشناس، خادم، مبتکر و کارآمد به چشم میخورد. دیگر ویژگیهای ابابصیر را اینگونه میتوان برشمرد:
مؤسسه آموزشی ابابصیر اصالتاً یک مرکز آموزشی با اهداف آموزشی و تربیتی است. سایر خدمات به افراد نابینا و کمبینا در راستای اهداف آموزشی تعریف میشود. نیز ایجاد فرصتهای برابر اجتماعی و زیستی، با تکیه بر آموزههای تشیع و عنایات حضرت ولی عصر(عج) و مساعدتهای خیرین اصفهان و با حمایت مالی مردم نیکوکار و علمای تراز اول اصفهان از جمله مرحوم آیتاللّه شمس آبادی، مرحوم آیتاللّه خادمی و مرحوم آیتاللّه سید حسن فقیه امامی ابابصیر درصدد ایجاد بستر مناسبی جهت رشد و شکوفایی، استعدادهای نابینایان در زمینههای علمی، مذهبی، فرهنگی و
ورزشی است. تا کنون بیش از 100 نفر از مددجویان این مؤسسه به مدارج عالی کارشناسی، کارشناسی ارشد و بالاتر رسیدهاند.(1)مؤسسه ابابصیر هم اکنون 530 نفر مددجو در سطح استان اصفهان و بالغ بر 230 نفر در استان چهار محال و بختیاری زیر پوشش خود دارد. امیدوار است در ادامه این راه و ارائه هرچه بیشتر خدمات به این قشر آسیبپذیر جامعه از همدلی، همراهی و یاری مردم بیبهره نماند.
مدیریت ابابصیر معتقد است باید از کارشناسان متخصص در زمینههای تحصیلی، حرفهآموزی، علوم تربیتی و غیره استفاده کرد؛ نیز از امکانات و تجهیزات مناسب و مدرن برای خدمات بیشتر بهره بُرد تا از این طریق خواهران و برادران روشندل استعدادهای نهفته خود را شکوفا نمایند و امید به زندگی و تلاش بیشتر در آنان بارور شود.
خدماتی که این مؤسسه ارائه داده است عبارتاند از:
کلاسهای فرهنگی آموزشی
حرفهآموزی
توانبخشی
آموزش کامپیوتر
فعالیتهای ورزشی
سایر خدمات فرهنگی از قبیل کتابخانه (بریل و گویا)، برنامههای ورزشی و مسابقات، مسافرتها و گردشهای علمی و تفریحی.
رمز پیشرفت این مؤسسه را باید در چند نکته جست: مدیریت ابابصیر توانسته فرهنگ ترویجی خود را با فرهنگ جامعه هدف و مردم منطبق سازد. مردم ایران به دلیل مسلمان و شیعه بودن خواهان این نوع فرهنگ هستند و ابابصیر هم بر همین فرهنگ تأکید کرده است؛ دوم اینکه بر امکانات مردمی نه دولتی تکیه نموده است؛ ولی همواره در کنار استفاده از مردم نیک اندیش، از مساعدتهای داوطلبانه مسئولان محترم ادارات و پشتیبانیهای دولت هم استفاده کرده است. از اینرو خطمشی ابابصیر، تکیه بر مردم و نیز استقبال از مساعدتهای نهادهای دولتی است. اما این مؤسسه دولتی نیست ولی کمک کار دولت است و بسیاری از مشغلههای دولت را بر دوش کشیده و انجام داده است؛ از اینرو از مساعدتهای دولتی هم استقبال میکرده است.
سومین عامل موفقیت را باید در استفاده از نیروهای کارشناس و خبره و نیز خدوم و دلسوز جستجو کرد. مدیریت ارشد ابابصیر کاری به سلیقه افراد نداشت. هر فردی را که دارای تجربه و مهارت و اخلاق نیک بود، جذب کرده است.
البته این مورد نسبی است و هر سازمانی اولویتها و دیدگاهی دارد. منتقدان ابابصیر میگویند، مدیریت خطی و جناحی عمل کرده است. اما مدیریت ابابصیر هم پاسخ دارد و میگوید: باید ملاحظات نیکوکارانی که مساعدت میکردند و نیز ضوابط دولت را در نظر میگرفتیم.
مهمترین اهداف این مرکز عبارتاند از:
1) . یادداشت محمدحسین بصیری (مدیرعامل)، موجود در اسناد.
1- پشتیبانی و حمایتهای رفاهی، درمانی، بهداشتی و آموزشی برای مددجویان تحت پوشش.
2- مهارتآموزی، کاریابی، اشتغال، ارزیابی، برنامهریزی و پژوهش در مسائل نابینایی با همکاری رشتههای مرتبط دانشگاهی.
3- آموزشهای قرآنی، احکام، بهداشت جسم و روان و سایر امور فرهنگی و دینی
4- برگزاری تورهای زیارتی - سیاحتی، طبیعت گردی و تأمین امکانات ورزشی برای سلامت جسم و روان مددجویان.
5- ارائه خدمات کمک آموزشی جهت دانشآموزان و دانشجویان تحت پوشش از قبیل تکثیر جزوات به خط بریل (خط نابینایی) و تأمین لوازم التحریر و موارد مرتبط آنها.
6- استفاده از دستاوردها و تجارب مدرن و پیشرفته برای تواندار نمودن هرچه بیشتر مددجویان.
7- تجهیز به مدرنترین وسایل آموزشی، کمک آموزشی، پژوهشی و انتشاراتی برای ارتقای به روز دانش و مهارت مددجویان.
8- آموزش شیوههای جدید و مدرن.
9- تأکید بر آموزش در کنار مهارت آموزی عملی و فراگیری شغلهای عملی.
10- تأکید بر اخلاق و پرورش محاسن اخلاقی به ویژه غیرت ایمانی و دفاع از بنیانهای عقیدتی.(1)
مدیریت ابابصیر زیر فشار رخدادهای جدید مجبور شد چند بار خطمشی خود را عوض کند. از این نظر که انعطافپذیری داشت و توانست خود را با شرایط جدید وفق دهد، نشانگر درایت و هوشیاری هیئت امناء و هیئت مدیره ابابصیر است. بسیاری از نهادها در ایران به دلیل نداشتن این درایت از عرصه فعالیت کنار میروند و تعطیل میشوند. اکنون به اجمال تغییراتی که ابابصیر از 1348 تا 1396 داشته را گزارش میکنیم. هرچند نام این مؤسسه در سال 1348 به نام «سازمان آموزشی ابابصیر» و در سال 1395 «مؤسسه آموزشی ابابصیر» بوده و در اسم همواره بر آموزشی بودن تأکید داشته است.
تأسیس ابابصیر مبتنی بر هراسی بود که نسبت به فعالیتهای کلیسا در عرصه معلولین و نابینایان وجود داشت.(2)
از ترویج مسیحیت در جامعه شیعه، از تغییر باورها و ارزشها در جامعه ایران، از مسیحی شدن جوانان و از مبلغ مسیحیت شدن آنان بیم و هراس داشتند و توسط تعدادی از روحانیون سنتی و بازاریان و فرهنگیهای متدین ابابصیر راهاندازی شد.
این ذهنیت تا 1357 و 1358 بر فعالیتهای ابابصیر سایه افکنده بود ولی با پیروزی انقلاب اسلامی و کوچ مسئولین مدارس مسیحیان و سران تبشیری و تبلیغ مسیحیت، انگیزه فوق دیگر بُرد نداشت؛ و از این زمان مدیریت ابابصیر خدمت به آسیبمندان معلول و نابینا و گسترش فرهنگ و
آموزش را به عنوان یک راهبرد و یک انگیزه مطرح کرد و شروع به گسترش فضاهای آموزشی برای نابینایان و توسعه برنامهها پرداخت.
در مورد دوره ده ساله (48 تا 58) اول، وقتی به مصاحبه با سید حسین علوی مراجعه میکنیم میبینیم در کنار مسیحیت هراسی دو مسأله دیگر هم به عنوان چاشنی مورد استفاده قرار میگرفت: یکی فساد اجتماعی و دولت را مسبب و عامل آن معرفی کردن و دوم بهائیت و بابیت هراسی و استفاده از امکانات و خود نابینایان در مبارزه با بابیت و بهائیت.(1)
اما در دوره دوم که از 58 تا 85 طول کشید، ابابصیر تلاش کرد خودش را جایگزین آموزش و پرورش استثنایی کند و مأموریتهای استثنایی را انجام دهد و از این طریق توانمندیها و ظرفیتهای خودش را نشان دهد. مهمتر اینکه افراد متدین که رویکرد انقلابی نداشتند و جایی در نهادهای دیگر برایشان متصور نبود در ابابصیر به کار گرفته میشدند.
در این دوره با اینکه مدیریت ابابصیر بسیار کوشید تا تنش و ناهماهنگی به وجود نیاید، ولی به طور طبیعی تنشهایی رخ میداد که گاه موجودیت ابابصیر را به مخاطره میافکند؛ یعنی در جاهای خطمشی و اصول راهبردی مدیران ارشد و سیاستگذاران ابابصیر با خطمشی نظام آموزش و پرورش دولتی سازگار و انطباق کامل نداشت؛ و از طرف دیگر تب انقلابیگری و احساسات انقلابی به گونهای بود که فکر میشد تمام امور و همه برنامههای ادارات این نظام درست و مشروع است و هر کس و هر جریان کوچکترین زاویهای داشت، حکم بر عدم مشروعیت آن جریان و آن افراد داده میشد. به همین دلیل بود که دانشآموزان ابابصیر و بعضی از معلمان و کادر آموزشی در دهه هفتاد و هشتاد تحمل نیاورده و شروع به مخالفت در درون کردند.
با بالا گرفتن اختلافات و چند جلسه گفتوگو بالاخره در 19 اسفندماه 74 آموزش و پرورش بین آموزش و پرورش و ابابصیر و مشخصاً حجتالاسلام مهدی مظاهری و رئیس سازمان آموزش و پرورش استثنایی کشور عبدالمجید معافیان تفاهم نامهای در هفت بند(2)تدوین و منتشر میگردد و تداوم همکاریها و ادامه کار ابابصیر منوط به این تفاهم نامه میگردد.
اما مشکلات به این راحتی قابل حل نبود، از یک طرف آموزش و پرورش به عنوان یک نهاد دولتی نمیتوانست یک مرکز مثل ابابصیر را تحمل کند. مرکزی که پتانسیل و ظرفیت بالایی داشت و نسبت به نظام ناکارآمد اداری آموزش و پرورش توانمندیهایش همیشه مطرح و جلوی چشمان همگان بود. از طرف دیگر مدیریت عالی ابابصیر نمیخواستند تمامی شئون و موجودیت خود را در اختیار آموزش و پرورش قرار دهند و عقبنشینی کنند.
مراجعه به متنی که به امضاء گروهی از دبیران و آموزگاران مجتمع آموزشی ابابصیر رسیده و در سه صفحه به اشکالات موجود در پنج بند اشاره کرده، گویای نکات فراوان است و برای پژوهشگران بسیار
راهگشا است. این متن خطاب به آقای براتی مدیر سازمان آموزش و پرورش استان اصفهان پخش شده است.(1)
تمام این اسناد و مدارک توسط مورخین و پژوهشگران بررسی میشود و کتابها و مقالات بسیار تألیف میشود و داوری خواهد شد که حق با کدام طرف است. اما به نظر میرسد یکی از اشتباهات استراتژیک ابابصیر این بود که در آن شرایط میخواست نظام آموزشی و پرورشی مطلوب خود را مدیریت کند. روشن و واضح است هیچ نهاد دولتی اجازه نمیدهد آلترناتیوی زیر چتر خودش رشد کند؛ مگر آن نهاد ضعیف باشد؛ در این صورت از سَر ناچاری، جانشین کارآمد و قوی را ممکن است قبول کند.
به هر حال از 1385، مدیریت عالی ابابصیر متوجه شد ماندن و ادامه دادن به امور آموزشی و تحصیل نابینایان ممکن نیست، لذا در نامهای به تاریخ 28 اردیبهشت 1387 به آقای عباسیان از آموزش و پرورش اصفهان خواست دانشآموزان باقیمانده را تحویل بگیرد.(2)
تجربه در کشورهایی مثل ایران گویای این است که NGOهای مردمی نباید وارد ساختارهای دولتی شوند و درصدد جایگزین نهادهای دولتی نباید بشوند. مگر خود دولت اجازه دهد و راه را باز کند مثل دانشگاه آزاد یا مدارس غیر انتفاعی، آن هم شرایط و ضوابط خاص خود را دارد.
ابابصیر از 1385 تا 1390 دوره فترتی را پشت سر گذاشت و برعکس روال قبل که افزایش و توسعه بود، در این دوره روال کاهش و حذف بخشهای آموزش و پرورشی بود.
ابابصیر از 1390 به بعد در ساختار و شاکله واقعیاش یعنی تشکل مردمی ظاهر شد و در زمینههای مختلف و به صورت یک NGO شروع به خدماتدهی و نیز برگزاری کلاسهای توانبخشی و توانافزایی پرداخت.
بالاخره ابابصیر در سه مقطع، حداقل خطمشی خود را تغییر داده و خودش را با شرایط و اقتضائات موجود وفق داده است. یک نکته مهم این است که در کشورهایی مثل ایران تشکلهایی ماندگاری و پیشرفت خواهند داشت که در زمینههای محدود فعالیت کنند. قطعاً تشکلی که در پزشکی، در اردو و تفریح، ازدواج و تجهیز و جهیزیه، مساعدت مالی، مسکن، توانبخشی جسمی، توانبخشی فکری، مشاوره، خانواده، اطلاعرسانی تغذیه و سلامتی و کارآفرینی و اشتغال بخواهد فعالیت کند. در واقع به هیچ کدام به درستی نمیتواند رسیدگی کند و به کارآمدی برسد. وقتی به فهرست فعالیتهای ابابصیر نگاه میکنیم، همه سرفصلها را میبینیم. اما این نشانه قوت مدیریت نیست.
نکته مهم دیگر اینکه قبل از شروع هر کار و سرفصلی لازم است، کارشناسی و مطالعه گردد و طرح و برنامه آماده و تدوین و پس از نظرخواهی از افراد مجرب و متخصص، شروع به کار گردد. متأسفانه برخی مراکز، کارهایی را شروع میکنند و بودجههای بسیاری را تلف و هدر میدهند و پس از مدتی متوجه میشوند این کار از ابتدا صحیح نبوده است.
بر اساس این تجارب و این نکات و با توجه به اینکه ابابصیر پیشینه مطلوبی دارد، لازم است طرح و برنامهای را تدوین و سپس شروع به اجرا کند.
معرفی اهداف در اساسنامه: در بند 8 اساسنامه جدید ابابصیر مصوب 1395 اهداف و خطمشی ابابصیر اینگونه معرفی شده است:
«این مؤسسه خیریه، غیر انتفاعی، غیر سیاسی بوده، هدف آن تعلیم و تربیت افراد استثنایی از جمله نابینایان و کمبینایان میباشد.
منظور از تأسیس این مؤسسه گردهمایی، مددکاری، آموزشی و خدمات، حمایتهای رفاهی، تورهای زیارتی و ییلاقی، طبیعتگردی، امور درمانی، بهداشتی، مهارت آموزشی و اشتغال از طریق ایجاد کارگاهها و عرضه مستقیم، برنامهریزی و پژوهشی با همکاری رشتههای دانشگاهی میباشد که افراد تحت پوشش از امکانات روزانه یا شبانهروزی برخوردار خواهند بود همچنین در زمینههای امور آموزشی و تربیتی افراد تحت پوشش، نشر جزوات لازم به خط بریل (نابینایی) آموزشهای لازم احکام، قرآن و سایر امور فرهنگی و دینی در راستای تقویت اعتقادات اسلامی و مذهبی صورت میپذیرد.
ایجاد باشگاه فرهنگی ورزشی و مرکز روانشناسی نابینایان و کمبینایان ابابصیر».(1)
دوازده تن به تأسیس ابابصیر اقدام کردند و به عنوان هیئت مؤسس شناخته میشوند. اسامی آنان عبارت است از: آیتاللّه شمسآبادی، احمد بصیری، محمد بصیری، مهدی مظاهری، آیتاللّه سید حسن فقیه امامی، حسین منصور زاده، سید حسین مرتضوی، عبدالعلی مصحف، سید حسین علوی، حسین گلبیدی، مهدی اقارب پرست و مصطفی یراقی.
هیئت مؤسس اساسنامه را نوشتند و مجوز را گرفتند و نیز چارت و ساختار تشکیلات را پیریزی نمودند. در اساسنامه، هیئت مدیره آمده و آنان مدیرعامل را تعیین میکند. مدیرعامل، فردی را به عنوان مدیر اجرایی تعیین میکند.
ابابصیر دارای سه معاونت و دو واحد اجرایی است:
معاونت فرهنگی آموزشی
معاونت مددکاری
معاونت مالی و اداری
واحد فناوری اطلاعات
واحد روابط عمومی
تشکیلات جامع ابابصیر اینگونه است:
1) . جزوه اساسنامه ابابصیر.
ملاحظات: تشکلهای معلولیتی چهار گونهاند: خدماتی یا (خدمترسانی)؛ اطلاعرسانی؛ پژوهشی و آموزشی. بعضی هم مرکب و چند منظوره میباشند.
ابابصیر خطمشی و چارتی که برای خودش برگزیده، خدمترسانی و آموزشی است.
پژوهش و اطلاعرسانی در آن جایگاهی نداشت. ولی بعدها یک واحد به نام «واحد فناوری اطلاعات» به آن افزوده شد. این واحد که مستقیماً زیر نظر مدیرعامل فعالیت میکند و در عرض معاونتها است، دارای سه کارکرد است: وب سایت، کارگروه IT و بخش تحقیقات.
اخیراً در بولتنی که توسط ابابصیر منتشر شده به جای معاونت و بخش اداری، کارگروه تعریف کرده و در مجموع چهار کارگروه زیر را معرفی کرده است:
کارگروه مددکاری
کارگروه پزشکی
کارگروه آموزشی و فرهنگی
کارگروه اشتغال
به هر حال مدیریت ابابصیر با توجه به اقتضائات دهه پنجاه این ساختار مدیریتی را برگزید. ولی در جریان عمل و برخورد به موانع، برخی بخشها را تغییر داده است. بر اساس اسناد و مدارکی که در سالهای اخیر از طرف ابابصیر منتشر شده، درصدد هستیم ساختار و شاکله آن را تبیین و معرفی کنیم.
هم اکنون ابابصیر دارای این ساختار کلی است. به عبارت دیگر در اساسنامه ابابصیر، ارکان تشکیلاتی آن را اینگونه معرفی کردهاند:
مجمع عمومی و هیئت امنا
هیئت مدیره
مدیرعامل
بازرسان
اکنون به توضیح این بخشها میپردازم
هیئت امنا و مجمع عمومی: هیئت امناء عالیترین مرجع تصمیمگیری در مؤسسه آموزشی ابابصیر است. هیئت امناء با تشکیل جلسه، مجمع عمومی را شکل میدهد. آخرین مجمع عمومی هیئت امنای ابابصیر در سال 1395، 34 نفر بودند. اسامی و مشخصات آنها در اساسنامه آمده است.
مجمع عمومی به دو صورت عادی و فوقالعاده تشکیل میشود. در ماده 13 اساسنامه چنین آمده است:
مجمع عمومی هیئت امنا سالی یک بار در تیرماه تشکیل خواهد شد و برای رسمیت حضور نصف به علاوه یک عضو ضروری بوده و برای تصویب هر موضوعی نیز رأی موافق با اکثریت اعضاء حاضر ضرورت دارد.
دعوت برای مجامع عمومی کتبی بوده و حداقل تا 15 روز قبل از تشکیل آن به اطلاع کلیه اعضاء خواهد رسید. در صورتی که در دعوت نخست، اکثریت حاصل نشد، جلسه دوم به فاصله 15 روز تشکیل و با هر تعداد اعضای حاضر، جلسه رسمیت خواهد یافت.
مجمع عمومی عادی هیئت امناء ممکن است بنا به ضرورت قبل از سررسید مجمع عمومی عادی به صورت فوق العاده در اموری که وظایف مجمع عمومی عادی است به تقاضای هیئت مدیره، بازرس (بازرسان) با یک سوم اعضای هیئت امناء تشکیل گردد.(1)
اما گزینش هیئت امناء به دو روش است:
همه اعضاء موظفاند در زمان حیات خود فردی را کتباً معرفی کنند. پس از فوت معرف، در صورت تأیید صلاحیت فرد معرفی شده در مجمع عمومی او به عضویت هیئت امناء منصوب میشود. اما در شیوه دوم هر یک از اعضاء میتوانند فردی را به مجمع عمومی جهت عضویت در هیئت امناء معرفی کنند. صلاحیت فرد معرفی شده در مجمع عمومی بررسی و اگر در رأیگیری، اکثریت آراء به او اختصاص پیدا کند، او به عضویت در میآید.
1) . جزوه اساسنامه ابابصیر.
وظایف: وظایف مجمع عمومی عادی هیئت امناء در بند 14 اساسنامه اینگونه ترسیم شده است:
انتخاب اعضای هیئت مدیره (اصلی و علیالبدل) و بازرسان اصلی و علیالبدل
استماع گزارش هیئت مدیره و بازرس (بازرسان) در امور مالی و ترازنامه سالیانه مؤسسه و تصویب آن.
تعیین خطمشی آینده مؤسسه و تصویب آن.
بررسی و تصویب یا رد پیشنهادهای هیئت مدیره.
تعیین عضو جانشین هیئت امناء طبق مندرجات تبصره ماده 12.
تصویب ترازنامه و بودجه.
تعیین روزنامه کثیرالانتشار برای درج آگهیها و دعوتنامه.
در ماده 15 آمده که مجمع عمومی فوقالعاده هیئت امناء با شرایط زیر تشکیل خواهد شد:
با درخواست هیئت مدیره یا بازرس
با درخواست یک سوم از اعضای هیئت امناء
تبصره: مجمع عمومی فوقالعاده هیئت امناء تمام شرایط مجمع عمومی عادی را خواهد داشت.(1)
هیئت مدیره: اعضای هیئت مدیره به مدت دو سال توسط مجمع عمومی انتخاب میشوند. در سالهای 93 تا 1395 افراد زیر انتخاب شدند:
حجت الاسلام مهدی مظاهری صالحی، رئیس هیئت مدیره
مهدی بصیری اصفهانی، نائب رئیس هیئت مدیره (استاد بازنشسته دانشگاه صنعتی در رشته مراتع و کشاورزی)
سید عبدالرسول علوی، خزانهدار (مهندس شیمی و مدیر چند واحد صنعتی)
دکتر رسول روغنیان، منشی (استاد دانشگاه اصفهان در رشته علوم آزمایشگاهی)
محمدحسین بصیری اصفهانی، عضو هیئت مدیره و مدیرعامل (مدیر چند شرکت صنعتی)
سید علی قاضی عسگر، عضو هیئت مدیره و قائم مقام مدیرعامل (مدیرعامل یک شرکت تولیدی و مدرس دانشگاه)
محسن ساوج، عضو هیئت مدیره (مهندس کشاورزی و مدرس و فعال اقتصادی)
مصطفی عراقی، عضو علیالبدل (فعال در رشته فرش و مدیرعامل انجمن مددکاری امام زمان)
علیرضا امینی (مهندس مکانیک و فعال در بخش صنعت و ساختمان و معدن)(2)
لازم به ذکر است حجت الاسلام مهدی مظاهری صالحی در چند دهه همواره در صدر هیئت مدیره ابابصیر بود چون به علت کسالت توانایی اداره امور را نداشت و بیشتر به عنوان رهبر معنوی شناخته میشد. البته دکتر مهدی بصیری اصفهانی به عنوان جانشین او، وظایفش را انجام میداد.(1)بالاخره آقای مظاهری در 1396 درگذشت. مواد 18 تا 23 اساسنامه ابابصیر به هیئت مدیره اختصاص دارد و تمامی ابعاد این بخش توضیح داده شده است.(2)
مدیرعامل: یکی از اعضاء هیئت مدیره به عنوان مدیرعامل و فرد دیگری به عنوان قائم مقام مدیرعامل برای دو سال توسط هیئت مدیره انتخاب میشوند.
اولین هیئت مدیره ابابصیر آقای محمد بصیری بود. فرزند همین شخص به نام محمدحسین بصیری اصفهانی از سال 1390 تا کنون مدیرعامل بوده است.
نیروی انتظامی گواهی حجت الاسلام مهدی مظاهری به عنوان رئیس هیئت مدیره و محمدحسین بصیری به عنوان مدیرعامل و نیز اعضای هیئت مدیره اصلی و بدلی را در سال 1395 به شرح زیر صادر کرده است:
بازرسان: رکن دیگر تشکیلات ابابصیر است که در اساسنامه ابابصیر مواد 24 تا 28 به تفصیل به روش انتخاب، وظایف و دیگر مسائل مرتبط به این بخش پرداختهاند.
دیگر مدیریتها: از سالهای نخست تأسیس ابابصیر، مدیریتهای جزء و غیر رکن هم بوده است. اکنون به اهم آنها اشاره میشود:
محمدحسین بصیری مینویسد: در ابابصیر همواره دو مدیریت مهم بوده است: مدیر آموزشی که از کادر اداره آموزش و پرورش بوده و به حکم آن اداره تعیین میشده و فقط به امور آموزشی پرداخته است و دوم مدیرعامل است که توسط هیئت مدیره انتخاب میشده و مسئول امور غیردرسی، پشتیبانی، رسیدگی به مسائل مالی و امور پرسنلی بوده است.
مدیر شب که از اوایل بعدازظهر تا صبح به امور متعدد رفاهی، پزشکی، مطالعاتی بچهها رسیدگی میکرد. محمدحسین اقارب پرست یکی از مدیران یا مربیان شب ابابصیر بود.
فعالیتهای ابابصیر از آغازین روزهای شکلگیری تاکنون تحولاتی داشته است. چند سال اول فقط به برگزاری کلاسهای اول ابتدایی تا آخر دوره ابتدایی میپرداخت. آن هم فقط برای پسران ولی بعدها کارگاههای مهارتافزایی دایر کرد، نیز بخش دخترانه را افتتاح کردند. ولی اهم فعالیتهای ابابصیر در بخشهای مختلف به شرح زیر است:(1)
ارائه خدمات پزشکی: مؤسسه آموزشی ابابصیر در راستای رسالت خود، جهت حفظ سلامت و پایش سطح بهداشت مددجویان محترم مؤسسه اقدامات مستمری را معمول میدارد.
اهم فعالیتهایی که به طور معمول جهت حفظ و مراقبت از بهداشت و سلامت مددجویان مؤسسه انجام میگیرد عبارتاند از:
اجرای طرح پایش سلامت چشم مددجویان از معاینه تا درمان
تشکیل پرونده پزشکی برای کلیه مددجویان تحت پوشش در بانک اطلاعاتی مربوطه
هماهنگی با مراکز بهداشتی درمانی برای رفع نیازهای درمانی و امور داروئی، آزمایشگاهی و رادیولوژی مددجویان
تأمین عینکهای طبی و آفتابی مورد نیاز مددجویان
تأمین دفترچه بیمه درمانی جهت کلیه مددجویان
انجام آزمایشات تخصصی چشمپزشکی و ارجاع آنها به مراکز فوق تخصصی در صورت لزوم
ارجاع مددجویان به مراکز دندانپزشکی جهت رفع مشکلات دهان و دندان با ارائه تخفیف
کمک به مددجویان بیبضاعتی که دچار بیماریهای صعبالعلاج و ویژه میباشند و پرداخت بخشی از هزینههای درمانی مددجو توسط مؤسسه
سرکشی مرتب مددکار مؤسسه به بیماران بستری در بیمارستانها و تأمین نیازهای احتمالی آنها
فعالیتهایی که در حال برنامهریزی و هماهنگی جهت اجرا در آینده نزدیک میباشد عبارتاند از:
1) .[1] این مطالب از کاتالوگ منتشره توسط ابابصیر اخذ شده است.
چاپ و ارائه جزوات بهداشتی به منظور بالا بردن سطح معلومات بهداشتی مددجویان
برگزاری دورههای آموزش بهداشت و سلامت فردی
فعالیتهای اشتغالزایی: ابابصیر در راستای رسالت خود، جهت حفظ و ارزش به کرامت انسانی مددجویان نابینا، از سالهای نخست تأسیس درصدد ایجاد شرایط لازم برای اشتغال مددجویان بوده است؛ البته در حد توان و امکانات خودش. لازم به ذکر است همه تشکلهای مردمی و نیز همه نهادهای دولتی تلاش کردهاند سروسامانی به اشتغال معلولان بدهند ولی کمتر موفق بودهاند. زیرا از نظریات کارشناسانه مدرن و از تجارب کشورهای پیشرفته کمتر استفاده کردهاند. اما خروجیهای ابابصیر نسبت به تشکلهای دیگر بیشتر اشتغال پیدا کردهاند. مهمترین دلیل آن، سختکوشی و مطلوبیت آموزشها است. به طوری که از آنان افراد لایق و کارآمد ساخته است.
فعالیتهایی که تا کنون توسط کارگروه اشتغال برنامهریزی و اجرا گردیده به شرح ذیل میباشد:
جلسه با مسئولین اشتغال سازمان بهزیستی و کمیته امداد امام خمینی در راستای همکاری متقابل و استفاده از امکانات آنها برای مددجویان
برگزاری کارگروههای مختلف اشتغال با حضور کارآفرینان و مددجویان مؤسسه
شرکت در نمایشگاههای فصلی از جایگاه اشتغال و فروش محصولات مددجویان
ایجاد کلاسهای آموزش قالیبافی و قلاب بافی گبه، ویژه مددجویان زن زیر نظر استادان مجرب
دادن وام و حمایت مالی از طرحهای دارای قابلیت اشتغالزایی برای مددجویان
بازاریابی محصولات تولید شده مددجویان
برنامهریزی برای اشغال: فعالیتهایی که در حال برنامهریزی و هماهنگی جهت اجرا در آینده نزدیک میباشد عبارتاند از:
بررسی کلیه مددجویان از نظر وضیعت اشتغال به کار و تخصصهای آنها
برنامهریزی و اجرای آموزشهای فنی برای دانشآموزان دوره دبیرستان
استعدادیابی و هدایت تحصیلی دانشآموزان با دیدگاه اشتغال به کار آینده آنها
شناسایی مراکزی که نابینایان در آن مشغول به کار میباشند. در راستای شناخت مسائل کار و روابط کارفرما و مددجو و بهبود آن و همچنین در صورت امکان افزایش تعداد مددجویان در آن محل کار
تهیه یک فیلم مستند از اشتغال به کار نابینایان جهت ارائه توانمندیهای آنها
آموزش فرهنگی مددجویان جهت افزایش تعهد آنها به کار و حفظ کرامت انسانی خود جهت جذب حمایت به جای جذب ترحم
بازدید از محل اشتغال مددجویان در راستای بهبود و ایجاد امکانات سهولت حضور در محیط و احتمالاً علائم مسیریابی
شناسایی امکانات موجود در اصفهان در مراکز دولتی و خیریهای جهت کمک به اشتغال مددجویان
ارتباط با نمایندگان مجلس و جذب کمکهای احتمالی
ترویج فرهنگ اشتغال معلولین با همکاری شهرداری و دیگر ارگانها
آموزش دوره گلیم فرش
آموزش دوره اپراتور بازاریاب
برگزاری دورههای جهتیابی و حرکت (عصازنی)
برگزاری دوره تقویت حواس
برگزاری دوره مهارتهای عضلانی
آموزش و ایجاد گروههای کاری و کمک به فروش محصولات در زمینه بافتنی و قلاببافی
هماهنگی در ایجاد یک مجموعه بستهبندی میوه و دیگر کالاها
تحقیق و تدوین مقالههای علمی در زمینه اشتغال نابینایان در دنیا با همکاری مراکز دانشگاهی(1)
اما مدیریت ابابصیر تاکنون تجارب خود در زمینه اشتغال را گردآوری و منتشر نکرده است. با اینکه لازم بود چند اقدام انجام میداد: یکی گردآوری، تحلیل و انتشار دستاوردها در قالب کتاب؛ مقاله؛ دوم برپایی نشستها و همایش و استفاده از نظرات کارشناسان.
بند 18 مزبور هم عملی نشد و به دلایلی تحقق آن ممکن نبود.
خدمات فرهنگی و آموزشی: مؤسسه آموزشی ابابصیر توانسته مجموعهای در راستای خدمت به روشندلان، اعم از نابینا و نیمه بینا ایجاد نماید. از کارشناسان متخصص در زمینههای تحصیلی، حرفهآموزی، علوم تربیتی، مشاوره و غیره استفاده کرده و امکانات و تجهیزات مناسب برای ارائه خدمات بیشتر آماده نموده است. از اینرو سه عنصر برنامهریزی، تجهیزات و تفکر کارشناسی را در کنار هم تجمیع نموده و بستر لازم برای خدماترسانی را فراهم کرده است.
مهمترین فعالیت ابابصیر تعلیم و تربیت و ارتقای دانش و سطح فرهنگ مددجویان است. البته این بخش مشکلترین کار است و نیاز به مدیریت دلسوز و متخصص دارد. اما کارهایی که در این بخش انجام یافته عبارتاند از:
برگزاری کلاسهای آموزشی شامل (بهداشتی، مهارتهای زندگی، احکام و قرآن...) ویژه مددجویان و خانوادههای ایشان
اجرای طرح تشویقی برای شرکت کنندگان در کلاسهای آموزشی شامل: کتاب، بستههای بهداشتی و هدایای نقدی، اردوهای سیاحتی و تفریحی.
راهاندازی کتابخانه بریل و گویا
فراهم نمودن وسایل کمک آموزشی ویژه نابینایان از قبیل (دستگاه ضبط صدا، کاغذ بریل، کتب گویا، پرکینز)
هماهنگی و همکاری با مؤسسات مشاورهای در جهت ارتقاء ارائه خدمات هر چه بهتر به مددجویان مؤسسه.
یکی از مشکلات مهم نابینایان و کلاً معلولین ایاب و ذهاب است. مدیریت ابابصیر برای تحقق برنامهها، اعلام کرد هزینه ایاب و ذهاب را میپردازد.
1) . کاتالوگ ابابصیر.
خدمات مددکاری: مددجویان از طریق مساعدت و خدماترسانی زندگی مطلوب خواهند داشت. ارائه خدمات حرفهای مددکاری به افراد و خانوادهها تا روابط اجتماعی سالمتر و مؤثرتری را دارا شده و قادر شوند با بهرهگیری از استعدادها توانمندیها، امکانات درونی و بیرونی خود و جامعه به حداکثر رشد مادی و تعالی معنوی و رضایتمندی حاصل از آن دست یافته و به صورت مستقل و خودکفا و با کارآیی بیشتر به زندگی خویش ادامه دهند. اقدامات این واحد شامل:
تأمین و توزیع مواد غذایی(سبد کالا)
درج تمامی اطلاعات مددجویان و سوابق آنها در بانک اطلاعاتی ابابصیر
تأمین هزینههای دارویی و پزشکی
مشاوره و پیگیری درمان
پرداخت وام قرض الحسنه به مددجویان
تهیه و تحویل جهیزیه به مددجویان
فراهم نمودن وسایل کمک آموزشی ویژه نابینایان از قبیل (دستگاه ضبط صدا، کاغذ بریل، کتب گویا، پرکینز...)
تأمین وسایل مورد نیاز زندگی از قبیل (یخچال، فرش، بخاری، ظروف آشپزخانه...)
ارتباط با سازمانها، ارگانها، ادارات و مراکز درمانگاهی خیریه جهت حل مشکلات روشندلان
دریافت تقاضا، شناسایی و زیر پوشش قرار دادن مددجویان جدید و بازدید از منازل ایشان
فعالیتهای ورزشی: اسلام توصیه به ورزش و پرهیز از تنبلی نموده است. قال رسول اللّه (ص): ان اللّه یحب الرجل القوی یعنی خداوند متعال انسان قوی و نیرومند را دوست دارد.(1)از اینرو ابابصیر برای پرورش جسم و تربیت این بعد از روشندلان، از بدو تأسیس به فعالیتهای ورزشی اهتمام داشته است.
کارگروه سیاحتی، زیارتی ورزشی ابابصیر با چشمانداز ارتقاء سطح سلامت جسمی و روحی نابینایان و گسترش سطح ارتباط این افراد با جامعه تشکیل شده است. مأموریت این کارگروه برگزاری تورهای سیاحتی، زیارتی و تشکیل تیمهای ورزشی و برگزاری دورههای ورزشی برای نابینایان میباشد.
اما فعالیتهایی که تا کنون توسط این کارگروه برنامهریزی و اجرا گردیده به شرح ذیل میباشد:
الف) برگزاری تورهای تفریحی یک روزه
ب) تأسیس باشگاه ورزشی ابابصیر و تشکیل تیم گلبال و اعزام این تیم به مسابقات دسته یک کشوری
ج) برگزاری تورهای زیارتی قم و جمکران به صورت هفتگی
فعالیتهایی که در حال برنامهریزی و هماهنگی جهت اجرا در آینده نزدیک میباشد، عبارتاند از:
الف) برگزاری تورهای زیارت مشهد مقدس به صورت ماهیانه
ب) تأسیس باشگاه ورزشی ابابصیر و تشکیل تیم پایه گلبال برای افراد 10 تا 18 سال
ج) برگزاری کلاسهای ورزشی ایروبیک و یوگا
1) . بحارالانوار، علامه مجلسی، جلد64، ص184.
مؤسسه آموزشی ابابصیر ورزشکاران زیادی در تورنمنتهای بینالمللی و عرصه ملی به تیمهای مختلف معرفی نموده است که میتوان از آقایان علی الهی، نوید پور ملاعباسی، محمد سلیمانی، سجاد خالدان، میثم بنیتبار، حسین مهدی، مهدی رومی فرد... و خانمها سمیرا جلیلوند، طیبه استکی، فاطمه رقیبی، هدی شیشهگر نام برد.(1)
در بین مدیران ابابصیر چند نفر از دیگران شایستهتر، مجربتر و ایدهآلتر بودهاند. هر چند همه مدیران ابابصیر نسبت به مدیریتهای دولتی، شایستهتر و مطلوبترند. نخستین مدیر ابابصیر که در سال 1348 یعنی در سختترین شرایط امور را به دست گرفت، یعنی از زمانی که هیچ چیز نبود و باید ابابصیر را از اساس میساخت، مهدی اقارب پرست بود که توسط هیئت مدیره به عنوان مدیر آموزشی به آموزش و پرورش معرفی شد. چون دبیر انگلیسی دبیرستانها بود و نیز بین فرهنگیها وجیه و خوشنام بود. نیز مجرب و دارای تجارب سودمندی در امور آموزش و پرورش بود؛ به این دلایل توانست بنای ابابصیر را به خوبی معماری کند.
دومین مدیر آموزشی موفق، حسین مظاهری، خواهرزاده حجت الاسلام مهدی مظاهری بود. او انسان کاردان و فعالی بود و در شرایط سخت پس از انقلاب و جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به خوبی ابابصیر را مدیریت کرد.
همچنین مدیرعامل موفق هم در ابابصیر بودهاند. یکی از آنها محمدحسین بصیری است که هم اکنون مدیرعامل ابابصیر میباشد. کارنامه یک یک مدیران در فصل دوم و سوم معرفی خواهد شد.
سازمانها و نهادهایی مثل ابابصیر مثل نهال کوچکی یا طفل شیرخواری است که با مراقبت و رسیدگی و گذر از موانع تبدیل به درخت تنومند و انسان مؤثر و سودمند خواهد شد. در ایران نهادهای نوپایی بودهاند که میتوانستهاند تبدیل به سازمانی مؤثر و کارآمد گردند اما پس از چند سال به توقف و تعطیلی و نابودی کشیده شدند. دانشگاه گالودت در آمریکا که امروزه مهمترین دانشگاه معلولان در جهان است و از هر نظر بسیار مؤثر است، در سال 1860 یک مدرسه کوچک بود.
ابابصیر هم در ابتدا مدرسه بود و به تدریج رشد کرد تا جایی که در سالهای دهه 70 شمسی با ریاست دانشگاه آزاد دکتر جاسبی، تفاهمنامهای مبنی بر تأسیس دانشگاه برای نابینایان امضاء کرد. میخواستند نخستین دانشگاه نابینایی را در منطقه ایجاد کنند. اما ناگاه موانع دست به کار شدند؛ به اشکالتراشی پرداختند و بالاخره از تداوم پروژه جلوگیری و کار متوقف شد. در مصاحبه با مهدی اقارب پرست ایشان به عوامل توقف پروژه تا حدّی اشاره کرده است.(2)
مدیریت ابابصیر جهت رابطه با عموم مردم سایت فعالی راهاندازی کرده است. اما این مؤسسه صاحب مجله نیست و هیچگاه مجلهای جامع کشوری منتشر نکرده است. در دوره مجلهای به خط بریل به نام بصیر منتشر میکرد که محدود بود. شاید به همین دلیل نتوانسته است ارتباطات عمیقی با عموم مردم در سراسر کشور برقرار کند.
آدرس: اصفهان، خیابان خیام، کوی نهر فرشادی 23، مقابل درب بیمارستان سید الشهداء (امید)، پلاک 3، مؤسسه آموزشی ابابصیر، کد پستی: 43471-81849
تلفن: 32337630- 031 - 32362030-031 - 32349495-031 فاکس: 32337630-031
پست الکترونیک: info.ababassir@gmail.com آدرس سایت: www.ababassir.ir
سامانه پیامکی: 300070600074
مؤسسه ابابصیر یک نهاد سراسری و ملی نیست و فقط در استان اصفهان و چند سالی هم در مناطقی از استان چهار محال یعنی شهرکرد فعالیت داشته است. اما استقرارش در کجای اصفهان بوده و دفتر یا دفاترش در چه جاهایی از اصفهان بوده است.
لازم به یادآوری است که این مؤسسه فقط در مرکز استان اصفهان حضور داشته و در دیگر شهرهای استان دفتر ندارد. اما دفاترش عبارتاند از:
اولین دفتر ابابصیر در خیابان مسجد سید (محمدرضا شاه سابق) در کوچه قائمیه و در ساختمان قائمیه، بوده است. بخشی از این ساختمان به صورت موقت در اختیار ابابصیر گذاشته شده بود.
دفتر خیابان آذر، کوی تاج. کارهای مددکاری، بهداشت و آموزشهای غیر تحصیلی را در این دفتر مدیریت میکرد و از سال 1391 به ساختمان جدید در خیابان خیام منتقل شد.(1)
دفتر خیابان خیام، کوی شهر فرشادی، مقابل بیمارستان سیدالشهداء
دفتر واقع در خیابان امام خمینی، خیابان دستجرد قداده.
1) . جزوه هیئت امناء و هیئت مدیره.
ابابصیر نام یکی از شاگردان امام صادق علیه السلام و نابینا است ولی مشخص نیست چه شخصی اولین بار ابابصیر را برای این مؤسسه پیشنهاد نمود، نیز معلوم نیست این موضوع توسط جمع یا یک نفر مطرح شد. اما در بین دوازده نفر که به عنوان مؤسس مشهوراند، حاج آقا مهدی مظاهری بیش از دیگران پیگیر امور ابابصیر بوده و گاه او را رئیس هیئت یا مدیر هیئت میدانند.(1)
پوشش دیگر این است که طی نیم قرن یعنی از زمان تأسیس تا کنون (1397) هیئت امناء چه تغییراتی داشته، چه افراد جدیدی به هیئت افزوده شدند؟ آیا افرادی هم بودهاند که خودشان کنار بروند و از همکاری با ابابصیر خودداری کنند؟
البته برخی اطلاعات در مصاحبهها مثلاً در مصاحبه آقای یراقی آمده است.
خوب است مدیریت ابابصیر این ابهامات را مرتفع نموده و نام همه کسانی را که در ابابصیر نقش و تأثیر داشتهاند با اطلاعات شخصی آنها منتشر نماید. البته به این روش، جلوی بسیاری از شایعات و تبلیغات سوء را خواهد گرفت و مورخین و پژوهشگران را برای همیشه راهنمایی خواهد کرد.
مؤسسان نخست دوازده نفر بودهاند، چهار نفر روحانی و هشت نفر شخصی. از چهار تن روحانیون مؤسس، دو نفر ملقب به آیتاللّه شدهاند، یعنی آیتاللّه شمس آبادی و آیتاللّه فقیه امامی. هر چهار تن به حسن اخلاق و خدمات و نیکوکاری مشهوراند.
اما هشت نفر دیگر به امور آموزشی و معلمی یا امور بازار اشتغال داشتهاند. دوازده نفر، اکثراً به رحمت خدا رفته و معدودی از آنها در قید حیات میباشند.
با اینکه گفته شده ابابصیر دارای هیئت امنا و هیئت مدیره است اما درباره شخصیتهای عضو و شیوه عضو شدن کمتر اطلاعرسانی شده است. منتقدین ابابصیر همین نکات را بهانه کرده و میگویند شفافیت ندارند. تشکلهای معلولین هرچه جلو آمده، شفافتر شدهاند و هر سال درآمدها و مخارج، مدیران و پستها و تمامی جنبههای تشکیلات را اطلاعرسانی مینمایند.
معلولین انتظار دارند هیچ چیز از نظر آنها مخفی نماند و همه چیز را بدانند. بهترین شیوه ممانعت از قضاوتهای عجولانه و سوء برداشتها و تبلیغات اشتباه، شفافیت است. البته مشروط به اینکه نظام مدیریت هم دمکراتیک و متکی بر آراء و خواست خود جامعه هدف باشد. مگر تشکلهایی که کاملاً شخصی است و با خواستههای مؤسس باید تطابق داشته باشد. اینگونه تشکلها استثناء هستند.
این فصل را گشودیم تا همۀ مؤسسین و نیز اعضاء هیئت امنا و هیئت مدیره جدید را معرفی کنیم، اما به رغم تلاشهای بسیار نسبت به برخی از آنها اطلاعاتی پیدا نشد. از اینرو از همۀ کسانی که اطلاعات و آشنایی دارند استمداد میکنیم تا اگر مقاله یا گزارشی دربارۀ آنان سراغ دارند ما را مطلع فرمایند. نیز کسانی مثل آیتاللّه خادمی هرچند عضو رسمی ابابصیر نبودند ولی مساعدتها و کمکهای ایشان نسبت به ابابصیر چشمگیر است. از اینرو در بخش مستقلی به معرفی آنها میپردازیم. مهندس حسین بصیری مدیرعامل کنونی ابابصیر در پیدا کردن اطلاعات افراد مؤسس و هیئت امناء بسیار کوشید.
1) . فرزند ایشان حاج آقا حسین مظاهری این مطلب را عنوان کردهاند.
در جزوه منتشره توسط موسسه ابابصیر دوازده نفر با عکس به عنوان هیئت مؤسس معرفی شده و این افراد بعداً به عنوان هیئت امناء هم مطرح بودهاند. سپس در سال 1390 سی و چهار نفر به عنوان هیئت امناء معرفی شدند. ابابصیر هم مثل هر سازمان دیگر طی سنوات پنجاه ساله تحولات در هیئت امناء و هیئت مدیره داشته است. اکنون به معرفی آنها میپردازم.
آیتاللّه سید ابوالحسن شمس آبادی(1)
یکی از اعضای هیئت مؤسس ابابصیر که در شکلگیری آن نقش کلیدی داشت، سید ابوالحسن آل رسول معروف به شمس آبادی است. او فرزند آیتاللّه میرزا محمدابراهیم موسوی شمس آبادی مازندرانی از علما طراز اول معاصر اصفهان بود. جد اعلای ایشان سید محمد لاریجانی فرزند مرحوم حاج سید عبداللّه مازندرانی که دارای چهل فرزند و همه از اعیان و اشراف در شمال و مازندران بودند. پدربزرگ آیتاللّه شمس آبادی بسیار به درس و علم علاقه داشته به نحوی که حتی شب هفت پدر نیز به مطالعه معالم مشغول بود. برادرش با وی تندی میکند و او شبانه پیاده به سمت تهران میرود. در تهران با میرزا شفیع صدر اعظم فتحعلی شاه برخورد کرده، جریان را میگوید و میرزا شفیع میگوید به محل برگرد، من همه گونه وسایل عزت تو را فراهم میکنم ولی قبول نکرده و گفت: به اصفهان نزد آقا محمد بیدآبادی برای تحصیل میروم. صدراعظم نیز زمینی در اصفهان به او بخشید تا به جای آن ۴۰ ختم قرآن برای پدر صدر اعظم بخواند. از این طریق محل سکونت او در اصفهان فراهم شد.
جد دوم آیتاللّه شمس آبادی شاگرد مرحوم حاج میرزا محمد هاشم چهارسوقی و مرحوم آقا نجفی مسجد شاهی اصفهانی بود. او امام جماعت مسجد قطبیه در خیابان طالقانی اصفهان بود. آیتاللّه شمس آبادی حدود سال ۱۳۲۶ق در اصفهان دیده به جهان گشود. پس از گذر از دوره کودکی، مشغول تحصیل علوم اسلامی شد. در ۲۵ سالگی به نجف اشرف رفته و حدود ده سال از محضر آیتاللّه العظمی سید ابوالحسن موسوی اصفهانی و شش سال نیز از محضر آیتاللّه العظمی آقا ضیاءالدین عراقی، آیتاللّه شیرازی و آیتاللّه العظمی سید جمالالدین گلپایگانی بهره برد و سرانجام بعد از ۱۲ سال زحمت فراوان با کوله باری از عمل، زهد و تقوا به اصفهان بازگشت. آیتاللّه شمس آبادی از علمای طراز اول اصفهان به شمار میرفت و وکیل و نماینده آیتاللّه العظمی حاج سید ابوالقاسم موسوی خویی و داماد آیتاللّه حاج شیخ علی مشکوه امام جماعت مسجد مریم بیگم اصفهان بود. آیتاللّه شمس آبادی خدمت زیادی به عالم اسلام کرده است؛ از جمله مؤسسه آموزشی ابا بصیر برای نابینایان را با همکاری عدهای از علما، تجار و بازاریان و فرهنگیها تأسیس کرد.
1) . این مقاله از وب سایت ابابصیر اخذ شده است.
بدینوسیله صدها نابینا را با خواندن قرآن و سایر تعلیمات دینی آشنا نمود. همچنین آنان سواد خواندن و نوشتن پیدا کردند و صاحب مدرک تحصیلی شدند. غیر از ابابصیر، چندین مؤسسه نیکوکاری برای رفع نیازمندیهای ایتام و زنان بیوه و مردم بیبضاعت تأسیس کرده است.
آن بزرگوار دارای تألیفاتی بودند ازجمله: ۱- شرح بر صحیفه سجادیه امام علی بن الحسین(ع) ۲- موعظه حضرت ابراهیم(ع) ۳- رساله در اصول دین ۴- اشعار وی در مراثی و مصائب اهلالبیت(ع). ایشان در مدرسه صدر اصفهان فقه تدریس مینمود و عدهای از فضلا به محضر درسش حاضر میشدند و شاگردان بسیاری تربیت کرد. آیتاللّه شمس آبادی حدود ۷۰ سال از عمر شریف خود را در تحصیل علم و کمال و خدمت به اسلام و ملت گذرانید ولی متأسفانه سه روز پس از مراجعتش از حج عمره مفرده توسط گروه معروف به هدفیها به شهادت رسید. یعنی صبح روز ۷ ربیعالثانی ۱۳۹۶ق برابر با ۱۸ فروردین ۱۳۵۵ش به هنگامی که عازم رفتن به مسجد خود (مسجد جعفر طیار(ع)) بود، ربوده شده، پس از انتقال آن بزرگوار به خارج شهر در نزدیکی چشمه درچه اصفهان به طرز فجیعی با عمامهاش خفه و در نزدیکی درچه رها شد. هنگامی که خبر این حادثه به مردم اصفهان رسید حماسه بینظیری در اصفهان به وقوع پیوست.
عدهای از نزدیکان آن بزرگوار شبانه قطعه زمینی برای دفن ایشان در تکیه کوهی (گلستان شهدای کنونی)(1)خریداری کردند و فردای آن روز پیکر پاک ایشان توسط مردم اصفهان تشییع و در این محل دفن گردید. مردم با برگزاری مراسم در جاهای مختلف، از فعالیتهای نیکوکارانه ایشان تشکر نمودند.
یکی از بنیانگذاران ابابصیر سید حسن فقیه امامی است. غیر از تأسیس ابابصیر او خدمات وسیعی داشت و کارنامه قابل توجهی بر جای گذاشت. برای شناخت بیشتر ایشان زندگی او عرضه میشود.
مرحوم آیتاللّه آقای حاج سید حسن فقیه امامی ملقب به سید العلمای اصفهان متولد 1354ق (1314ش) فرزند مرحوم آیتاللّه حاج آقا عطاء اللّه فقیه امامی، از مفاخر حوزه علمیه و جامعه روحانیت اصفهان بوده است.
ایشان در محضر پدر بزرگوارشان و نیز جمعی از علما و مدرسین و زعمای حوزه علمیه اصفهان، مراحل تحصیلی را در دوره مقدمات و سطح و خارج گذراند. از جمله استادان ایشان به غیر از پدر بزرگوارشان میتوان به شخصیتهایی چون آیتاللّه العظمی آقای حاج سید علی موسوی بهبهانی و حضرات آیات حاج شیخ محمدحسن نجف آبادی، حاج شیخ علی مشکات سدهی، حاج سید مرتضی موحد ابطحی، حاج شیخ عباسعلی ادیب، حاج سید علیاصغر برزانی، حاج شیخ علی قدیری کفرانی، حاج شیخ احمد فیاض، حاج آقا حسین خادمی، مرحوم آقا شیخ محمدعلی معلم حبیب آبادی و نیز جمع دیگری از علما و مدرسین حوزه علمیه اصفهان اشاره کرد.
1) . گلستان شهداء یا تکیه شهداء در سمت جنوب لسان الار ض قرار دارد (تخت فولاد، ج1، ص 105-106).
خدمات و فعالیتها: او در تأسیس، تجدید بنا و یا تعمیر برخی از مدارس علمیه اصفهان تلاش خستگی ناپذیری داشت و بدین وسیله، خدمتی بزرگ به حوزه علمیه و رشد و توسعه آن نمود.
مرحوم آیتاللّه فقیه امامی با همکاری برخی از فضلا، با تنظیم برنامه گسترده درسی و تربیتی مدرسه ذوالفقار و مدارس وابسته، حوزه علمیه اصفهان را نظم و ترتیب داد و هزاران طلبه حوزه اصفهان را در طول 25 سال در دوره مقدمات و سطح و خارج، تربیت نمود.
ایشان به مدت 34 سال در حوزه اصفهان در رشتههایی چون علوم ادبی و منطق و حکمت، کلام و عقاید، تفسیر قرآن و شرح نهجالبلاغه، رجال و درایه، فقه و اصول مشغول به تدریس بود که تا همین اواخر هم قبل از فوت به تدریس رسائل و مکاسب مرحوم شیخ اعظم انصاری و کفایة الاصول و خارج فقه و نیز تفسیر قرآن و شرح احادیث و نهجالبلاغه، اشتغال داشتند.
همچنین در زمان حیات خود، صبحها در مسجدالنبی، ظهرها در مسجد الکریم و شبها در مسجد بابا محمدعلی سقا (مسجد امامی) به اقامت جماعت و سخنرانی دینی میپرداخت و در جلسات منظم و هفتگی، برای جمعی از پزشکان و مهندسان و سایر تحصیل کردهها، به افاضه علمی و دینی مشغول بود و به طور مستمر، دروس و مباحث دینی را بر آنها عرضه مینمود.
از قسمتهای جالب در زندگی این بزرگمرد، مبارزات مستمری است که با فرقههای گمراه و مفسد و گروهکهای منحرف از قبیل بهاییها، کمونیستها، التقاطیها و وهابی مسلکها، داشت. با بحثهای زیاد و مناظرات مستدل و قوی، در رسوا نمودن و محکوم کردن آنها، نقش بسیار مؤثری، ایفا مینمود.
همچنین، همکاری و حمایت نزدیک و گسترده ایشان با مؤسسههای دینی و خیریهای که به نام نامی پیشوایان معصوم (علیهم السلام) بوده، فعالیت خدماتی و اجتماعی داشتهاند، که بسیار ارزشمند میباشد. به عنوان نمونه میتوان از همکاری با انجمن مددکاری امام زمان(عج)، سازمان آموزشی ابابصیر، صندوق قرضالحسنه اباصالح المهدی (طلاب)، انجمن خیریه حضرت اباالفضل(ع) ویژه پیوند کلیه، رادیولوژی و آزمایشگاه مهدیه(ع) نام برد.
آن استاد فرزانه استادی دلسوز و تربیت کنندهای مدبر بود که با بهرهگیری از علم و عمل و تقوی و مکارم اخلاقی، نقش بسیار اساسی، در رشد و توسعه حوزه علمیه اصفهان و در تعلیم و تربیت طلاب و تبلیغ و ترویج دین و دفاع از حریم مکتب ولایت و امامت، داشت.
ایشان برای ابابصیر بسیار کوشید و در جلسات همیشه شرکت میکرد. هر وقت ابابصیر در مضیقه مالی و غیره بود، اقدام میکرد و پیگیر میشد.
زندگینامه و کارنامه(1): دربارۀ ایشان اطلاعات جامعتر و مبسوطتر توسط ناصرالدین انصاری قمی نوشته شده است. این مطالب بدون حذف و اضافه عرضه میگردد.
آیتاللّه آقای حاج سید حسن فقیه امامی، یکی از مشاهیر علما و فقهای بزرگ اصفهان به شمار میرفت. معظم له در اول صفر الخیر 1354ق (1314ش) در بیت علم و تقوا و فضیلت زاده شد.
1) . این مقاله به قلم ناصرالدین انصاری در مجله آیینه پژوهش، سال بیست و دوم، شماره یکم، فروردین و اردیبهشت 1390، ص 121- 123 چاپ شد.
پدرش آیتاللّه حاج سید عطاءاللّه فقیه امامی (درگذشت 1387ق) - امام جماعت مسجد «باغچه عباسی» و از شاگردان آیات عظام: سید محمدباقر درچهای، سید مهدی درچهای، شیخ محمدرضا ابوالمجد اصفهانی و در نجف اشرف از شاگردان عظام: آقا سید ابوالحسن اصفهانی، آقا ضیاء عراقی و سید محمد فیروزآبادی بوده است، او فرزند عالم بزرگوار حاج میر سید محمد (درگذشت 1359ق)، فرزند عالم بزرگوار حاج سید عبدالباقی - بن سید میرزا بن میر محمدصادق بن علامه فقیه محدث علامه سید علی امامی عریضی - از مشاهیر شاگردان علامه مجلسی و آقا حسین خوانساری و نویسنده آثاری مانند: هشت بهشت، جامع سلیمانی، مجمع البحرین و تذکره امامی - (فرزند میر سید محمد مستوفی الاوقاف، بن سید اسداللّه، بن میرابوطالب - از علمای عصر شاه طهماسب - بن سید اسداللّه، بن شاه حیدر، بن عضدالدین بن امیرحاج، بن شاه علی بن جلالالدین جعفر، بن کمالالدین مرتضی، بن عضدالدین یحیی، بن قوام الدین جعفر بن شمسالدین محمد، بن نظامالدین اشرف، بن قوام الدین جعفر، بن مجدالدین حسن، بن وجیهالدین مسعود، بن قوام الدین جعفر بن شمسالدین محمد، بن زینالعابدین ابوالحسن علی، بن نظامالدین احمد ابج، بن شمسالدین عیسی رومی، بن جمالالدین محمد بن ابوالحسن علی عُریضی، بن الامام جعفر الصادق(ع) بوده است.
وی در شانزده سالگی (1370ق) تحصیل علوم دینی را نزد پدر بزرگوارش آغاز کرد و سپس ادبیات را نزد ایشان و مرحوم میرزا محمدعلی معلم حبیب آبادی و پس از آن سطوح را نزد آیات بزرگوار: شیخ عباسعلی ادیب (مختصر و شرح منظومه) شیخ محمدحسین فقیه (معالم)، شیخ محمدحسن نجف آبادی (شرح لمعه)، سید محمد هاشمی (قوانین)، سید مرتضی موحد ابطحی (علم طب)، شیخ مجدالدین نجفی (هیئت و نجوم) و سطوح عالیه را هم از آیات عظام: شیخ علی قدیری (رسائل)، حاج آقا حسین خادمی (مکاسب)، شیخ احمد فیاض (جلد اول کفایه) و سید علیاصغر برزانی (جلد دوم کفایه)، و شیخ علی مشکاة فرا گرفت و پس از آن به مدت پانزده سال از دروس خارج فقه و اصول آیات عظام: حاج میر سید علی موسوی بهبهانی و حاج آقا حسین خادمی بهرهمند شد و مبانی علمیاش را استوار ساخت.
او، به تدریس علاقه بسیار داشت و روزانه به تدریس منظم سطوح عالیه، تفسیر، رجال و عقاید میپرداخت و شاگردان فراوانی پرورش داد. او از آیات محترم: مرعشی نجفی، محمدباقر موحد ابطحی، محمدعلی روضاتی، صافی گلپایگانی و فاضل لنکرانی اجازه روایت حدیث داشت و دارای کتابخانهای بزرگ و نفیس با نسخههای خطی بسیار بود که فهرست نسخههای خطی آن را دوست محترم آقای سیدصادق حسینی اشکوری نگاشته و به چاپ رسیده است.
آن عالم بزرگوار، علاوه بر تدریس و تألیف و اقامه جماعت (هر سه وعده: صبح در مسجد النبی، ظهر در مسجد الکریم و شب در مسجد امامی)، تمام عمر پربارش را به احیاء و عمران و آبادی مساجد و مدارس، چاپ کتابهای عالمان و فقیهان پیشین، مبارزه با گمراهان و منحرفان (بهائیت، منحرفان از ولایت، وهابی مسلکان) پرداخته است. ایشان نقش مؤسس و مدیر و اشراف بر شبکه جهانی ماهوارهای «سلام» را داشت و بسیاری از مدارس اصفهان را رونق داد که عبارتاند از:
1- تجدید بنای سه طرف جنوبی، شمالی و شرقی مدرسه ذوالفقار و تکمیل طرف غربی آن؛
2- تأسیس و تجدید بنای مدرسه محمدیه (در سه طبقه)؛
3- بنیاد مدرسه جوادیه - متصل به مدرسه محمدیه - (در چهار طبقه)؛
4- تعمیر بنیادین مدرسه امامیه (نزدیک چهارراه ابن سینا، در مجاورت قبر بابا قاسم)؛
5- تجدید بنای مدرسه الغدیر؛
6- تعمیر و بازسازی مدرسه نیمآور؛
7- تکمیل و نماسازی مدرسه عَرَبان (مدرسه آیتاللّه خادمی)؛
8- تجدید بنا و توسعه مدرسه خالصیه؛
9- تعمیر و بازسازی مدرسه کاسهگران (نزدیک مسجد جامع اصفهان)؛
10- تعمیرات مدرسه میرزا حسین (واقع در بازارچه بید آباد)؛
همچنین تعمیر و بازسازی مدرسه ثقة الاسلام، مدرسه نوریه، مدرسه الماسیه، مدرسه میرزاحسن و مدرسه درب کوشک.
آن مرد بزرگ، کوشش بسیار در دستگیری از نیازمندان و یاری مستمندان، همکاری مداوم با مؤسسات خیریه، مانند: انجمن خیریه حضرت ابوالفضل (ویژه پیوند کلیه)، سازمان آموزشی ابابصیر (ویژه روشندلان)، انجمن مددکاری امام زمان(عج)، صندوق قرضالحسنه اباصالح المهدی، آزمایشگاه و رادیولوژی مهدیه و ساخت و تهیه مسکن برای طلاب و فضلای اصفهان داشت.
آثار علمی: شش عنوان کتاب توسط ایشان منتشر شده و نیز هفت عنوان کتاب دارد که هنوز منتشر نشده است. همچنین هفت اثر از دیگران به کوشش او منتشر شده است. آثار منتشره او به ترتیب زیر عرضه میگردد.
الف) کتابهای چاپی
صراط مستقیم؛
فتنهها از کجا آغاز میشود؟؛
مباحثی پیرامون بهائیت؛
آیا فهم قرآن آسان است؟؛
نقش عقل در احکام الهی؛
پاسخ به شبهات پیرامون خمس (2 جلد).
ب) اهتمام در چاپ و نشر
مطالع الانوار (سید محمدباقر شفتی، 6 جلد)؛
الرسائل الرجالیة (مرحوم حجتالاسلام شفتی)؛
ترجمه منهج الرشاد (شیخ جعفر کاشف الغطاء)؛
جامع الشواهد (ملا محمدباقر شریف)؛
اللؤلؤة الغالیة فی اسرار الشهادة (ملا ابوطالب حسینی قائینی)؛
فلسفه احکام (ملا احمد اهتمام)؛
یادگاری از خطبای پیشین (میر محمدحسین امامی عریضی - قوام المحدثین).
درگذشت و پیامهای تسلیت: سرانجام، آن عالم و فقیه بزرگوار و خدمتگزار در صبح روز یکشنبه 15 اسفند 1389ش (اول ربیعالثانی 1432ق) در 74 سالگی بدرود حیات گفت و با اعلام خبر وفاتش، حوزه علمیه اصفهان تعطیل و سایه حزن و ماتم بر شهر افکنده شد. پیکر پاکش، صبح روز دوشنبه با حضور دهها هزار نفر تشییع و پس از پیمودن مسیر طولانی - 20 کیلومتر - اصفهان تا خوراسگان و بعد از نماز حضرت آیتاللّه سید محمدباقر موحد ابطحی در امامزاده ابوالعباس، در کنار مرقد برادر بزرگوارش مرحوم آیتاللّه حاج آقا احمد فقیه امامی (درگذشت: 11 جمادیالثانی 1414ق) به خاک سپرده شد و در غم فقدانش، پیامهای تسلیت بسیار از سوی مراجع معظم تقلید و رهبر انقلاب و شخصیتها و نهادها صادر شد. رهبر انقلاب در پیام خویش فرمودند:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
رحلت عالم فقید و بزرگوار، مرحوم آیتاللّه آقای حاجآقا حسن امامی را به مردم عزیز و مؤمن اصفهان خصوصاً حوزه علمیه و علمای اعلام و ارادتمندان آن مرحوم و بالأخص به خاندان و آقازادگان مکرم ایشان تسلیت میگویم. در مدت بیش از پنجاه سال دوستی و رفاقت با این عالم بزرگوار، وفاداری و صداقت و دعای دلسوزانه ایشان برای اینجانب سرمایهای مغتنم بود. خداوند روح ایشان را با اجداد طاهرینشان محشور فرماید و مشمول غفران و رحمت خود نماید. سید علی خامنهای
آیتاللّه العظمی صافی گلپایگانی هم فرمودند:
بسم اللّه الرحمن الرحیم؛ ثلمه جبران ناپذیر ارتحال عالم ربانی و مدافع مقام ولایت ائمه طاهرین(ع) حضرت آیت اللّه آقای حاج سید حسن فقیه امامی - رضوان اللّه علیه - موجب تأثر و تأسف شدید گردید. آن عالم بزرگوار، یکی از ستارههای درخشان علم و عمل و اخلاق و ادب و جهاد فی سبیل اللّه بود، که در عمر با برکت خود، منشأ خدمات و برکات فراوان بود. آن فقید سعید، مدافع سختکوش مذهب و مروج مخلص مکتب اهل بیت علیهم السلام و خادم با اخلاص آستان مقدس حضرت بقیة اللّه الاعظم (ارواح العالمین له الفداء) بود و ملجأ و ملاذ مردم به شمار میرفت.
خدمات آن عالم بزرگوار علاوه بر حوزه کهنسال اصفهان و تربیت فضلا و ارتقای علمی طلاب، در سایر علوم اسلامی و اجتماعی مانند تأسیس مراکز علمی و خیریه، همه ستودنی و موجب محبوبیت ایشان بود. در دفاع از حدود و ثغور مذهب و امر به معروف و نهی از منکر و تعظیم شعائر و مبارزه با فرقههای ضاله نیز شخصیتی تلاشگر و موفق بود. فقدان این عالم عالیمقام و دلسوز، ضایعهای بزرگ برای حوزه علمیه کهنسال اصفهان و مردم پاک نهاد و ولایی آن شهر میباشد. اینجانب، این ضایعه بزرگ را به ساحت مقدس حضرت بقیة اللّه الاعظم و به حضرات علمای اعلام و آیات بزرگوار و روحانیت والامقام اصفهان و مردم مذهبی آن شهر و به ویژه به بیوت علمی وابسته و به بیت شریف آن فقید سعید... تسلیت گفته و برای روح بلند آن عالم بزرگوار ترفیع درجات و برای بازماندگان محترم صبر جمیل و اجر جزیل از خداوند متعال مسئلت دارم.(1)
1) . مصاحبه مفصلی با آقازاده مرحوم فقیه امامی درباره ایشان انجام شده که در فصل گفتوگو آمده است.
حجتالاسلام والمسلمین مهدی مظاهری(1)
مهدی مظاهری صالحی فرزند شیخ محمدحسین مظاهری کَرْوَنی(2)از علما و وعاظ و خدمتگزاران به شریعت است. وی سال 1310ش در اصفهان متولد شد. در مدرسه اقدسیه به مدیریت مرحوم محمدحسین مشکاة(3)تحصیلات ابتدایی خود را گذراند. سپس وارد حوزه علمیه اصفهان شد. مقدمات را از سید احمد مقدّس (درگذشت 1397ق) و آخوند ملاعلی ماربینی (درگذشت 1402ق) استفاده کرد. سپس شرح لمعه را از محضر آیتاللّه محمدحسن عالم نجف آبادی (درگذشت 1384ق) بهره برد. پس از آن در درس آخوند ملا کاظم مروج بیدآبادی (درگذشت 1367ق) حاضر شد. همچنین از محضر حضرات آیات: علی مشکاة (درگذشت 1410ق)، عباسعلی ادیب (درگذشت 1371ش)، سید حسن مدرس هاشمی (درگذشت 1377ش) و سید مرتضی موحد ابطحی (درگذشت 1413ق) نیز استفاده علمی کرد. پس از آن در سال 1381ق به شهر قم هجرت کرد و برههای در دروس سطوح عالیه آیتاللّه سید محمدباقر سلطانی (درگذشت 1418ق) و آیتاللّه علی مشکینی (درگذشت 1386ش) و درس خارج را از محضر آیتاللّه العظمی سید محمدرضا گلپایگانی (چند ماه)(4)بهره برد. سپس به اصفهان بازگشت و در درس خارج فقه آیتاللّه شهید سید ابوالحسن شمس آبادی (شهید به سال 1355ش) شرکت کرد.
وی بیش از نیم قرن است که شبهای جمعه در دل سحر به همراه جمعی از مؤمنان با دعای کمیل به نیایش میپردازد، همانگونه که در تمام ماه رمضان، نیمه شب نیز دعای ابوحمزه ثمالی را در جمع دهها هزار نفر زمزمه میکند.
از برکت نفس او و همتش بسیاری از مساجد و حسینیهها و مدارس علمیه حتی مدارس جدید و بیمارستانها و درمانگاهها احداث یا بازسازی یا توسعه یافته است.
او در بیشتر مؤسسات خیریه اصفهان یا بنیانگذار است یا جزء هیئت مؤسس. مؤسساتی مانند: انجمن خیریه صاحب الزمان(عج) ویژه جهیزیه، انجمن خیریه صاحب الزمان(عج) ویژه رسیدگی به ایتام، انجمن خیریه ابابصیر ویژه نابینایان، مؤسسه احمدیه، دارالقرآن الکریم اصفهان که از قبل از مدرسه ابتدایی تا مرحله دانشگاه برای دو جنس مذکر و مؤنث شعبههای جداگانه دارد و در این اخیر، مؤسس و بنیانگذار نیز محسوب میشود.(5)
شرح حال ایشان در کتاب بوستان فضیلت، ص 209 و 210 نیز آمده است.
1) . اخذ شده از کتاب محسن، ص 13- 20.
2) . منسوب به کَرْوَن. کرون حدود 15 کیلومتری نجف آباد به طرف داران است و مجموعهای از دهات و قصاب است. در واقع کرون نام یک منطقه وسیع میباشد. دهخدا کرون را بلوک در شرق نجف آباد و شامل 95 روستا دانسته است. (لغتنامه، ص16133)
3) . مدرسه اقدسیه توسط شیخ محمد حسین مشکات در محله چهارسوق اصفهان بنیانگذاری شد.
4) . مصاحبه شیخ عبدالحسین جواهر کلام با حضرت حجةالاسلام والمسلمین مهدی مظاهری به تاریخ دوشنبه هشتم دیماه 1376 در اصفهان.
5) . معرفی ایشان به تفصیل در کتابهای زیر آمده است: سه سفرنامه، ص34، تألیف فقیه محقق آیتاللّه حاج شیخ هادی نجفی؛ بوستان فضیلت، ص 209-210؛ کتاب محسن، ص 12-20.
مهدی مظاهری همواره در رأس هیئت مدیره قرار داشت. در سالهای آخر عمر مبتلا به کسالت مزمن شد و به پاس خدمات ارزندهاش، به عنوان رئیس هیئت مدیره ابابصیر انتخاب شد.(1)در مجوزی که سال 95 از نیروی انتظامی اخذ شده ایشان به عنوان رئیس هیئت مدیره نام برده شده است. اما در سالهای آخر، دکتر مهدی بصیری به عنوان نائب رئیس هیئت مدیره و در واقع جانشین آقای مظاهری انجام وظیفه کرده است.
نسب شناسی: مهدی مظاهری در خاندان علم و روحانیت رشد و نمو یافت. جدش عالم فاضل زاهد، آخوند ملا محمدحسین مظاهری کرونی، فرزند مرحوم آیتاللّه ملا میرزا محمد (از علمای تیران بوده که به زهد و تقوا و علم اشتهار داشته)،(2)قبل از سال 1295ق در تیران کَروَن به دنیا آمد.(3)
خاندان مظاهری ساکن تیران مرکز بلوک کرون بودهاند و خویشتن را از اعقاب جناب حبیب بن مظاهر اسدی (از اصحاب بزرگوار حضرت رسول اکرم(ص) و شهید کربلا در رکاب حضرت سیدالشهدا(ع)) میدانند.(4)برای شناخت بیشتر شیخ مهدی و خاندانش، چند جمله درباره پدرش و فضائل او میآورم.
آیتاللّه ملا محمدحسین همراه پدر (آیتاللّه ملا محمد میرزا) و برادرش مرحوم آیتاللّه حاج میرزا حسن برای تحصیل راهی اصفهان شد و در کنار بازارچه بید آباد، جنب مسجد میرزا باقر ساکن شدند.
مرحوم مهدوی در مورد برادر ملا محمدحسین مظاهری مینویسد:
«برادرش حاج میرزا حسن از علما و مجتهدین و از شاگردان مبرّز محمدهاشم چهارسوقی و اجازه از ایشان داشت؛ و در سال 1370ق در تیران و کرون اصفهان به سن قریب به 95 سالگی وفات یافت».(5)
مرحوم ملا محمدحسین مظاهری تحصیلات علوم دینی را در خدمت اساتید بزرگوار حوزه علمیه اصفهان شروع نمود و توانست از محضر بزرگانی چون اساتید ذیل بهره کامل برد:
1- عالم کامل سید مهدی نحوی (1248- 1307ق)
2- عالم فاضل ادیب ملا محمد همامی (1282- 1359ق)
3- آیتاللّه محمدحسن نجفی هزار جریبی (1237- 1317ق)
4- علامه آخوند کاشی (درگذشت 1333ق)
5- حکیم جهانگیرخان قشقایی (درگذشت 1328ق)
6- میرزا احمد مدرّس (1281- 1348ق)
7- آیتاللّه سید مهدی درچهای (درگذشت 1364ق)
1) . یادداشت محمدحسین بصیری (مدیرعامل).
2) . مصاحبه شیخ عبدالحسین جواهرکلام با حضرت حجةالاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ مهدی مظاهری به تاریخ دوشنبه هشتم دی ماه 1376 در اصفهان.
3) . مهدوی، سید مصلح الدین: بیان المفاخر، ج2، ص236.
4) . مهدوی، سید مصلح الدین: مزارات اصفهان، ص127.
5) . مهدوی: یادداشتهای خطی.
8- آیتاللّه العظمی سید محمدباقر درچهای (1264- 1342ق)
9- علامه آقا میرزا محمدهاشم چهارسوقی (1235- 1318ق)
10- حاج میرزا بدیع درب امامی
11- علامه آخوند ملا محمدکاظم خراسانی در نجف اشرف(1)(درگذشت 1329ق).
مرحوم ملا محمدحسین مظاهری پس از تحصیل معارف دینی، به ارشاد مردم مشغول شد و در مسجد محله لرهای بید آباد (خیابان جامی) و مدتی نیز در مسجد مورنان در خیابان فروغی به اقامه جماعت میپرداخت.(2)
احوال معنوی پدر از زبان فرزند: مهدی مظاهری درباره پدرش میگوید: «من یادم نمیآید منبر رفتن پدرم را و آنچه به یاد دارم این است که بعد از نماز پشت به محراب و رو به مردم برای گفتن مسائل و احکام مینشست و قبل از آن شاید منبر هم میرفتند.
تدریس ایشان برای طلاب در زمینه فقه و ادبیات بود و در همان مسجد سید و مدرسه میرزا حسین تدریس میکردند.
خیلی محتاط بودند و به قول معروف یک حالت شبه وسواس داشتند. در اخلاق و جهات دینی بسیار مرد مهذّب و بزرگوار و متدین بودند به صورتی که اگر کلمهای و حرفی میزدند و از ایشان کسی ناراحت میشد، تا آن شخص را راضی نمیکردند راحت نبودند. مقیّد به عبادت و نماز اول وقت و جماعت و کارهای خیر بودند.
عموم افرادی هم که ایشان را میشناختند به خوبی و صلاحیت و صواب میشناختند. همچنین با علمای بزرگوار اصفهان مانند آقای حاج شیخ اسداللّه فاضل بیدآبادی، ملا محمدکاظم مروج و آقای حاج محمدحسین جعفری امام جماعت مسجد سید و حاج میرزا محمدعلی ملا ذالاسلام، رفیق و هم بحث بودند.
از اساتید ایشان مرحوم آیتاللّه آسید محمدباقر درچهای و آقا سید مهدی درچهای بودند و مجاز به اخذ سهم امام و امور حسبیه از علما و بزرگان بودند.(3)
مرحوم مهدوی از ایشان به عنوان «عالم فاضل زاهد ورع از فضلای گوشه نشین»(4)یاد میکند و مینویسد که در یکی از مساجد محله پاچنار امامت میکرد.
همچنین مرحوم مهدوی میافزاید: «از علما و فضلای ساکن اصفهان و امام جماعت مسجد مورنان است. شخص ساده مقدّسِ خوبی است».(5)
سرانجام پدر مهدی مظاهری، این عالم فاضل در شب 29 جمادیالثانی سال 1368ق دار فانی را وداع گفت و پیکرش را در ایوان سمت شمالی بیرون بقعه بروجردی- درب کوشکی- به خاک سپردند.
تفصیل شرح حال ایشان در کتابهای زیر که همه از تألیفات علامه محقق مورخ بزرگ اصفهان استاد سید مصلح الدین مهدوی است، آمده:
دانشمندان و بزرگان اصفهان، ج1، ص154؛ سیری در تاریخ تخت فولاد، ص187؛ اعلام اصفهان، ج2، ص763؛ بیان المفاخر، ج2، ص236؛ یادداشتهای خطی ایشان.
وفات: مهدی مظاهری در 21 دی ماه 1396 درگذشت. مردم اصفهان پیکرش را با بدرقه پرشکوه از مسجد سید تا گلستان شهداء بدرقه کرده و در مقبره علامه مجلسی به خاک سپرده شد. رهبر جمهوری اسلامی و مراجع تقلید هر کدام با اطلاعیه جداگانه به تجلیل و تکریم خدمات او پرداختند. همینطور ریاست جمهوری و مقامات کشوری هم اطلاعیه دادند.(1)
حجتالاسلام والمسلمین محمدحسین منصور زاده(2)
مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج محمدحسین (منوچهر) منصور زاده در تاریخ 11 شهریور 1312 در اصفهان پا به عرصه وجود نهاد و از آنجایی که پدر و مادر ایشان از متدینین و ارادتمندان صدیق شیعه بودند با آنکه در شجره خانوادگی ایشان تجربه و کسوت روحانیت وجود نداشت، مع الوصف به دلیل عشق وافر مرحوم پدرشان بعد از اتمام دوران تحصیلات متوسطه آتش اشتیاق، به کسب فیض معنوی از محضر بزرگان حوزه علمیه ایشان را بر آن داشت تا عازم شهر مقدس قم شوند و به کسب علم و دانش پرداخته و به کسوت مقدس روحانیت درآید. در آن مقطع حوزه علمیه قم به زعامت فقیه و مرجع عالیقدر حضرت آیتاللّه بروجردی(ره) و رهبر فقید انقلاب حضرت آیتاللّه امام خمینی(ره) و سایر علما از جمله حضرت آیتاللّه گلپایگانی(ره) و حضرت آیتاللّه مرعشی نجفی(ره) اداره میشد و از پویایی علمی بالایی برخوردار بود. مرحوم پدر بعد از کسب فیض از محضر بزرگان حوزه علمیه قم برای ادامه تحصیل در سال 1332 راهی دانشکده علوم عقلی و نقلی (دانشکده الهیات فعلی) دانشگاه تهران شدند، و حاصل سفر ایشان به تهران آشنایی با بزرگانی نظیر مرحوم مهندس مهدی بازرگان، خطیب شهیر مرحوم آیتاللّه فلسفی و مرحوم آیتاللّه علامه محمدتقی جعفری و سایر بزرگان بود. پس از کسب مدرک فوق لیسانس به اصفهان در سال 1338 مراجعت نمودند. اشتیاق ایشان جهت خدمت علمی و عملی باعث شد پس از ورود به اصفهان به استخدام وزارت فرهنگ (سازمان آموزش و پرورش فعلی) در آیند و همزمان به وعظ و ایراد خطابه در مجالس مذهبی نمایند و همچنان پیشگام در تأسیس و مشارکت در امور خیریهها بپردازند. منزل ایشان همچنین به دلیل اشتیاق علمی و ارادت به اساتید و بزرگان محفل حضور بزرگانی همچون مرحوم آیتاللّه علامه محمدتقی جعفری در سال 1356 و مرحوم امام موسی صدر در دهه پنجاه خورشیدی بود که این محافل پایهگذار اعتلای فرهنگ دینی در آن سنوات گردید. ایشان در کنار خصلت ارادت وافر به ائمه اطهار(علیهم السلام) ارادت ویژه به خلق فضایی شاد همراه با بهرههای معنوی برای عموم مستمعین داشتند چنانکه در روایات است که انسان مؤمن و هوشیار اهل تبسم است و شاید همین
خصلت مردم دوستی ایشان و خیرخواهی وافر ایشان منشأ برکات و خاطرات بسیاری برای کسانی که از نزدیک با حس شوخ طبعی و در عین حال خلوص نیت و جدیت ایشان آشنایی نزدیک داشتند در خاطر علاقهمندان ایشان نقش بسته باشد. صد افسوس که ایشان پس از عمری خدمت صادقانه در عرصه فرهنگ و خطابه و تلاش در جهت رفع آلام اقشار مختلف مستضعف و آسیبپذیر به علت ابتلا به بیماری دیابت و بیماری قلبی سرانجام در 67 سالگی در سحرگاه روز 23 آذر ماه 1379 دعوت حق را لبیک گفت و پس از عمری تلاش در جهت اعتلای دین مبین اسلام و آرزوی رفاه و سربلندی همه پیروان دیانت بسوی حق شتافت.
ایشان در سال 1336 ازدواج نمودند و حاصل ازدواج ایشان پنج فرزند شامل یک دختر و چهار پسر است که همگی دارای تحصیلات عالیه میباشند.
از جمله مؤسساتی که حاصل مشارکت و مدیریت ایشان بوده است میتوان به مؤسسه آموزشی ابابصیر(ویژه نابینایان)، انجمن حمایت از بیماران کلیوی اصفهان، انجمن مددکاری امام زمان انجمن(عج)، حمایت از مردم بشاگرد استان هرمزگان و دیگر مؤسسات خیریهای حقیقی و حقوقی نام برد. همچنین به سالها تدریس در آموزش و پرورش و تدریس طلاب حوزه علمیه در مدرسه صدر بازار اصفهان و امامت جماعت مسجد الهادی اصفهان و ارشاد مؤمنین در آن مسجد اشاره نمود.
سید مرتضی سلامتیان(1)
مرحوم حاج سید مرتضی سلامتیان در سال 1310 هجری شمسی در خانواده متوسط مذهبی چشم به جهان گشود و در همان اوان مادر خود را از دست داد و تحت سرپرستی و دایگی مادر بزرگش دوران کودکی خود را سپری نمود. دوران نوجوانی خود را با فعالیتهای توأمان آموزشی و اقتصادی گذراند به نحوی که خود ایشان میگفت: شالوده فعالیتهای اقتصادیاش را از همان نوجوانی و از زیر صفر شروع کرده و با پشتکار و سعی فراوان و تلاش خستگی ناپذیر و اعتماد به نفس بالا موفق شد مدارج ترقی را چه از نظر علمی و چه به لحاظ اقتصادی طی کند و در دهه چهل شمسی موفق به دریافت دانشنامه لیسانس زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان گردید. وی در همین سالها یکی از فعالان سیاسی مذهبی بنام در شهر اصفهان بود. مرحوم سید مرتضی سلامتیان به اتفاق تنی چند از دوستان و یاران مؤمن و متعهد خود مؤسساتی که هم اکنون نیز فعالیتهای چشمگیری در سطح اصفهان را دارند، بنیانگذاری نمودند که در زیر اشاره مجمل و مختصری به گوشه آن مینماییم.
1) . این مطلب را از پسر بزرگوار مرحوم سید مرتضی سلامتیان، سید سعید سلامتیان دریافت کردیم.
سازمان آموزشی ابابصیر. با توجه به اینکه نیاز به مرکزی جهت آموزش روشندلان مسلمان شهر که یکی از واجبات شهر بود حس میشد به لحاظ اینکه این قشر از جامعه یا بایستی جذب مرکزی که از طرف مسیحیان شهر بر پا شده بود گردیده و یا فارغ از هر گونه فعالیت اجتماعی گوشهگیری نمایند، بدین منظور مرکزی بنام مؤسسه آموزشی ابابصیر که وجودش از حساسیت فوقالعادهای برخوردار بود را با همیاری سایر دوستان متعهد و متدین خود در سال 1348 هجری شمسی بنیانگذاری نمودند.
انجمن مددکاری امام زمان (عج) بود که به منظور سرپرستی خانوادههای بیسرپرست و ایتام در خصوص تأمین مالی و شغلی و فرهنگی که از اولینها به این سبک و روش در کشور میباشد را با کمک سایر دوستان خود در سال 1349 هجری شمسی بنیانگذاری نمود و هم اکنون نیز فعالیتهای چشمگیر این مجموعه گسترده به نحو احسن ادامه دارد.
مرحوم حاج سید مرتضی سلامتیان نه تنها در شهر و جامعه همواره در کارهای فرهنگی و اقتصادی پیشتاز بود بلکه در جمع خویشان و آشنایان نیز به عنوان حلال مشکلات و داوری منصف معروف بود به طوری که اوقات خود را تماماً وقف گرهگشایی از کار خلق کرده بود.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز علاوه بر فعالیتهای فوق، حضوری چشمگیر در مراکز انقلابی داشت تا بلکه دین خود به اسلام و انقلاب را ادا کرده باشد.
مرحوم حاج سید مرتضی سلامتیان به خاطر علاقه وافری که به ارتقاء فرهنگ جامعه داشت و خود نیز از فرهنگیان بنام اصفهان بود، بدین منظور تصمیم گرفت آرزوی دیرین خود مبنی بر بنیانگذاری یک مجموعه کامل علمی فرهنگی جهت حمایت افراد بیبضاعت و کمبضاعت از نظر مالی در سطح استان را جامه عمل بپوشاند که بدین منظور در دهه شصت هجری شمسی قطعه زمینی حدود شش هزار مترمربع در حاشیه شهر اصفهان تهیه و شالوده ساخت و ساز آن را با هماهنگی آموزش و پرورش استان اصفهان بنیان نهاد که پس از اتمام کارهای ساختمانی شروع جذب دانشآموزانی با شرایطی که مد نظر داشت نمود و در همان سنوات اولیه فارغ التحصیلانی که از این مجموعه خارج شدند از مدالآوران استانی و کشوری بودند.
وی همه ساله کلاسهای فوق برنامه این مجموعه که شامل علوم دینی و قرآنی بود را خود شخصاً هدایت مینمود و نفرات برتر و دانش آموزان ممتاز را شخصاً به اردوها و سفرهای زیارتی میبرد و بالاخره در تیرماه سال 1374 هجری شمسی در یکی از همین سفرها که برگزیدگان قرآنی را به زیارت حضرت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا برده بود، در سانحه تصادف جان به جان تسلیم کرد و در مسجدی که خود نیز در جوار آن مدرسه بنیان نهاده بود به خاک سپرده شد.
محمد بصیری(1)
محمد بصیری اصفهانی در سال 1302 در یکی از خانوادههای متدین شهر اصفهان متولد شد و پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه به همراه برادر بزرگتر خود مرحوم حاج آقا محمود (ره)
1) . زندگینامه مرحوم حاج آقا محمد بصیری به کوشش محمد حسین بصیری فرزند ارشد ایشان تدوین شده است.
در کنار پدر خود مرحوم حاج میرزا حسن بصیری که یکی از فعالان بخش کشاورزی زمان خود بود، به مدیریت امور کشاورزی پرداخت و پس از آن علاوه بر امور کشاورزی به رشته اکتشاف و استخراج معدن سرب و روی علاقهمند شد و با مشارکت آقای حاج احمد بصیری برادر خود و یک شریک دیگر در این رشته فعالیت زیادی نمودند ولی موقعی که معدن ایشان به بهرهبرداری رسید معدن ایشان با اعمال نفوذ عوامل وابسته به شاهپور بختیار غصب گردید و علیرغم شکایات متعدد و صرف وقت و هزینه پس از چند سال مبارزه این رشته فعالیت را رها نمود.
در سال 1340 با مشارکت برادر خود مرحوم حاج احمد بصیری وارد فعالیتهای عمرانی گردید و با خریداری اولین بولدوزر عملاً اولین و بزرگترین مرکز پیمانکاری را با نام «مؤسسه راه و عمران» در اصفهان تأسیس نمود و با این اقدام اولین پایگاه اجاره ماشین آلات سنگین راهسازی و کشاورزی و حمل و نقل سنگین در اصفهان ایجاد گردید و با تلاش فوقالعاده ایشان متدرجاً تا سال 1350 تعداد ماشین آلات سبک و سنگین این مؤسسه نزدیک به 100 دستگاه رسید.
در سال 1347 با مشارکت آقای مهندس مصطفی ذوفن اولین کارگاه تولید شن و ماسه شسته و دانه بندی شده استاندارد را در اصفهان راهاندازی نمود.
در سال 1351 به ریاست اتحادیه صنفی دارندگان جرثقیل و ماشین آلات سنگین راهسازی و کشاورزی اصفهان انتخاب گردید و تا آخر عمر در همین سمت باقی بود.
مرحوم حاج آقا محمد بصیری فردی بسیار با ایمان و متدین بود و شخصیتی بسیار اجتماعی داشت، لذا در امور اقتصادی نیز موفق بود و از آنجایی که آن مرحوم و سایر اعضای خانواده ایشان افرادی مذهبی و متعهد و اهل مسجد و حضور در محافل وعظ و خطابه بودند، طبعاً با اکثر علمای تراز اول زمان خود محشور بودند و علاوه بر برپایی جشنهای اعیاد مذهبی و برگزاری مراسم سوگواری سالار شهیدان حضرت اباعبداللّه الحسین در منزل خود به امور خیریه اعتقاد وافر داشته و به همین سبب با بسیاری از خیرین شهر اصفهان نشست و برخاست داشته و علیرغم مشغله شغلی فراوان خود در ایجاد و تأسیس مؤسسات متعدد فرهنگی مذهبی به شرح زیر اقدام نمود:
کانون علمی و تربیتی جهان اسلام که در مقابل کاخ جوانان سازمان شیر و خورشید در اصفهان به منظور تقویت اعتقادات مذهبی و رشد علمی و فراهم نمودن امکانات ورزشی جوانان اصفهانی در سال 1344 یا 1345 تأسیس گردید. ایشان مشارکت بالایی داشته و در مقام مدیرعاملی کانون به خدمت مشغول بود و تا تعطیلی آن که در سال 1350 توسط ساواک اتفاق افتاد، در این سمت فعالیت داشت.
در سال 1348 در پی احساس نیاز به ایجاد یک واحد آموزشی نابینایی در اصفهان اقدام به اخذ مجوز تأسیس مدرسه و ثبت مؤسسه آموزشی ابابصیر ویژه آموزش نابینایان (که در مقابل مدرسه نابینایی کریستوفل که توسط لژیونرهای مسیحی آلمانی و انگلیسی در اصفهان اداره میشد و آرام و بیصدا بچههای معصوم نابینا را به دین مسیحت دعوت مینمودند) با همفکری و همکاری عدهای از علمای بزرگ اصفهان همچون آیتاللّه سید حسین خادمی، آیتاللّه سید ابوالحسن آل رسول (شمس آبادی)، مرحوم آیتاللّه سید اسماعیل هاشمی، مرحوم حجت الاسلام منصور زاده، حجت الاسلام مهدی مظاهری، محمد بصیری و برادرش احمد بصیری و
تنی چند از افراد تحصیل کرده و تجار متدین اصفهانی همراهی مؤثر نمود و چندین سال نیز در مقام مدیرعاملی به مؤسسه ابابصیر خدمت نمود.
انجمن مددکاری امام زمان (عج) که در سال 1349 با فعالیت حجت الاسلام مهدی مظاهری و زعامت مرحوم آیتاللّه سید ابوالحسن شمس آبادی به منظور رسیدگی و حمایت از خانوادههای بیسرپرست و ایتام اصفهان تشکیل شد. مرحوم محمد بصیری به علت علاقهمندی شدید خدمت به ایتام همکاری خود را با این انجمن غنیمت شمرده و تا آخر عمر خود با علاقهمندی شدید با این انجمن همکاری نمود.
از سن حدود چهل سالگی تا آخر عمر کوتاه و پربرکت خود مسئولیت تولیت و مرمت و بازسازی آستان مقدس و مطهر امامزاده ابراهیم (معروف به شاهزاده ابراهیم) واقع در اصفهان خیابان ابوذر (محله مستهلک) را بر عهده داشت.
در مورد توسعه و مرمت آستانه مقدسه زینبیه اصفهان و امامزاده آقا علی عباس نطنز هم مشارکت و همراهی مؤثر داشتند.
مرحوم محمد بصیری متأسفانه در سن چهل و نه سالگی به بیماری سرطان مری مبتلا گردید و جهت معالجه بیماری خود سه مرتبه در سه سال متوالی به آمریکا سفر نمود و سرانجام به علت شدت بیماری سرطان در آذرماه سال 1355 در کیلیولند کلینیک ایالت اوهایو آمریکا دار فانی را وداع گفت و جان شریف خود را به جان آفرین تسلیم نمود و به سرای باقی شتافت و پیکر پاکش به اصفهان منتقل گردید و در تکیه کوهی آرامستان تخت فولاد اصفهان (گلستان شهدای فعلی اصفهان) در جوار مرقد مطهر مرحوم آیتاللّه شمس آبادی به خاک سپرده شد.
مرحوم محمد بصیری در سال 1322 ازدواج نموده و حاصل زندگی مشترک ایشان دو فرزند پسر و سه دختر میباشد.
مرحوم حاج احمد بصیری در روز عید نوروز سال 1309 در خانواده ای دین مدار در شهر اصفهان دیده به دنیا گشود. ایشان پس از طی دوره دبستان، موفق به اخذ دو مدرک دیپلم در دبیرستان و هنرستان گردید. علی رغم داشتن پذیرش در رشته پزشکی از آمریکا، ماندن در وطن و پرداختن به اموری که پدر و برادران بزرگتر ایشان به آنها مشغول بودند را ترجیح داد.
مرحوم احمد بصیری، سراسر عمر خود را صرف انجام خدمت به جامعه چه از طریق راهسازی و کشاورزی و چه از طریق همراهی در تاسیس خیریه های مختلف در شهر اصفهان نمود. نمونه ای از فعالیت ایشان، ساخت خیابانهای مهمی در شهر اصفهان از قبیل خیابان مرداویج بعنوان اولین پیمانکار مجهز به ماشین آلات جدید راهسازی آن زمان با همکاری برادر خود مرحوم حاج محمد بصیری میباشد.
در زمینه امور خیر، ایشان علاوه بر کمکهای نهان و آشکار به افرادی که استحقاق داشتند میتوان به حضور در هیأت موسس انجمن مددکاری امام زمان(عج) در جوار بزرگانی چون مرحوم حجت
الاسلام حاج شیخ مهدی مظاهری و مرحوم آیت الله شمس آبادی در سال 1349 اشاره نمود. ایشان با حضور فیزیکی و پشتیبانی مادی و معنوی فراوانی که تا پایان عمر خود از این موسسه در نهایت ارادت به صاحب نام آن، حضرت مهدی(عج) داشت شاید یکی از عوامل موفقیت این خیریه باشد که هم اکنون از دهها هزار نفر خانواده ایتام پشتیبانی و کمک رسانی مینماید.
حدودا یک سال قبل از تاسیس انجمن مددکاری، ایشان در پی تقابل با مدرسه نابینایی ارنست یاکوب کریستوفل که ضمن نگهداری نابینایان و آموزش فنون به آنان، در تبلیغ و ترویج مسیحیت در بین آنان فعالیت مینمود، در معیت تنی چند از علمای بزرگ آن زمان از جمله مرحوم آیت الله حاج سید حسین خادمی و آیت الله سید ابوالحسن شمس آبادی، و همچنین برادر خود مرحوم حاج محمد بصیری و تعدادی از رفقای مذهبی دیگرخود اقدام به تاسیس سازمان آموزشی ابابصیر درسال 1348 نمودند. این سازمان با ارائه خدمات سرپرستی و آموزشی به نابینایان و کم بینایان کم بضاعت، با بالا بردن سطح توانایی آنان باعث تبدیل آنها از عضو غیرفعال به عضو فعال و سازنده جامعه بوده است. از آنجا که برخلاف انجمن مددکاری، تامین بودجه برای سازمان ابابصیر بسیار تلاش بیشتری را طلب مینمود، نامبرده تا پایان عمر خود با دلسوزی تمام پیگیر امور این موسسه و همچنین سالهای مدیدی در سمت مدیریت عامل آنجا نیز انجام خدمت مینمود.
ایشان همچنین نقش پررنگی در تاسیس آسایشگاه سالمندان صادقیه واقع در محمودآباد اصفهان داشت که علاوه بر اهدای زمین همچنان تا اواخر عمر پربرکت خویش از رسیدگی به امور آن محل فروگذار نبود.
از دیگر فعالیتهای مذهبی ایشان میتوان به همکاری در بنای مسجد سلمان واقع در خیابان صارمیه اصفهان را نام برد. همچنین وی جلسات مذهبی متعددی پیش از انقلاب در منزل خود که متناسب با همین موضوع طراحی شده بود برگزار مینمود.
مرحوم حاج احمد بصیری در سال 1334 ازدواج نمود که حاصل آن 5 فرزند میباشد. ایشان پس از سالها رنج بردن از ناراحتی قلب نهایتا در سال 1385 پس از سالها بستری بودن بدلیل سکته قلبی، مصادف با شب اول محرم به ملکوت اعلی پیوست.
عبدالعلی مصحف در پانزدهم بهمن ماه سال ١٣١٧ در اصفهان متولد شد. از کودکی دارای فلج در نیمی از بدنش بود. حدوداً پنج و نیم ساله بود که او را به مکتب عمه پدرش بردند تا نماز و قرآن خواندن بیاموزد. در سنین ٦ تا ٩ سالگی در محضر پدربزرگش که صحاف بود، به یادگیری قرآن میپرداخت. البته پدربزرگش قبلاً از تجار قالی بود و دچار ورشکستگی شد و ناگزیر به صحافی روی آورد. در هفت سالگی به کلاس اول رفت ولی بعد از یک ماه به علت عدم انس با روش جدید آموزشی آن زمان مدرسه که با روش تدریس پدربزرگش بسیار متفاوت بود، مدرسه را رها کرد و باز در خدمت پدربزرگ و هر روز به مغازه ایشان در بازار اصفهان میرفت تا اینکه در سن ده سالگی بر خواندن و نوشتن کاملاً مسلط شد و درهمان سن در ایستگاه رادیو، قرآن تلاوت کرد که بسیار مورد توجه قرار
گرفت. با توجه به شرایط سخت اقتصادی خانواده از سن ١٠ تا ١٣ سالگی در کارخانه ریسندگی نور، که پدرش نیز همان جا مشغول کار بود فعالیت داشت. البته این فعالیت باعث نشد که او دست از مطالعه و تحصیل بردارد و روزانه حدود یک ساعت در آموزشگاه کارخانه درس میخواند. در حدود سن ١٢ سالگی با آموزشگاه شهاب آشنا شد، روزها در کارخانه کار میکرد و شبها درس میخواند و در همان آموزشگاه به عنوان بهترین قاری قرآن شناخته میشد، تا بالاخره با تصمیم پدربزرگ کار را رها کرد و در اواخر کلاس پنجم ابتدایی به مدرسه رفت و در همان کلاس شاگرد دوم شد و سال بعد یعنی در سال ششم ابتدایی در حوزه امتحانی منطقه شاگرد اول شد. سه سال اول متوسطه را در دبیرستان هاتف گذراند. در سال اول معلم ادبیات و عربی او آقای محمدباقر کتابی بود که در سالهای دوم و سوم متوسطه هم درس فقه میداد و از ایشان به نیکی یاد میکرد و شعر زیر را از نذیری نیشابوری در وصف او نقل میکرد :درس ادیب اگر بود زمزمه محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را و باز هم شاگرد اول بود و از سال چهارم چون میخواست به رشته ریاضی برود به دبیرستان سعدی رفت. چون فلج خفیفی در نیم تنه از دوران کودکی داشت با آنکه یکچشمش کاملاً سالم و چشم دیگری نمره ٦ نزدیکبین داشت، این ضعف تا سال چهارم ریاضی و بعد از ثلث اول نمایان نشد تا آنکه به دلیل سردردهای شدید عصبی در بیمارستان بستری گردید و همانجا علت این سردردها که ضعف بیناییاش بود کشف گردید و همینطور عمل جراحی در سن ١٧ سالگی بر روی پای راستش انجام گردید و با آنکه سال چهارم ریاضی حدوداً ٣ ماه را در مدرسه حضور نداشت شاگرد دوم شد، در سال ششم دبیرستان نیز شاگرد سوم شد و نهایتاً در کنکور دانشکده فنی تهران از میان ٢٢٨ نفر رتبه ٩٠ را به دست آورد. دوران دانشجویی با دوستانی چون مهندس علوی و مهندس عبودیت آشنا شد و با ایشان یک اتاق در محله عباسی در جنوب تهران اجاره کرد. در سال سوم دانشکده با مرحوم علامه محمدتقی جعفری آشنا شد و در کلاسهای فلسفه و منطق ایشان حضوری فعال داشت. در سال ١٣٤٢ فارغ التحصیل و بلافاصله در شرکت تسا استخدام گردید و ٩ ماه در بیمارستان رضا شاه در مدخل جاده آرامگاه فعالیت کرد و در ابتدای سال ١٣٤٣ برای مدت ١٤ ماه به قره چمن رفت و در پروژه راهسازی مشغول به کار بود. بعد از آن به تهران آمد و در بیمارستان مهر یک عمل بسیار سنگین حدود ٦ ساعت روی پایش انجام شد و ٨ ماه در گچ بود تا بتواند بهتر راه رود و هم امکان رانندگی را پیدا کند. سپس در برق منطقهای اصفهان به مدت دو سال مشغول به کار شد و با مهندس شهرستانی آشنا گردید و با ایشان حدوداً چهار سال در ساخت کارخانه قند اقلید، سیمان درود و سیمان آبیک همکاری داشت. در همان دوران سالهای ٤٥ و ٤٦ به همراه دوستانی چون مهندس علوی و اقارب پرست، کانون علمی و تربیتی جهان اسلام را تأسیس کردند که حدوداً ٤ سال فعال و محل سخنرانی اساتید برجستهای چون استاد شهید مرتضی مطهری و علامه محمدتقی جعفری بود. پس از حدوداً ده سال تجربه فنی، در سال ١٣٥٣ شرکت ساوران را پایهگذاری کرد که در ابتدا با مهندس شهرستانی شریک بود ولی بعداً عبودیت و دیگران جایگزین شهرستانی شدند.
پس از پیروزی انقلاب ابتدا مدتی را معاون استاندار اصفهان بود و سپس در سال ٥٨ به سمت استاندار مازندران منصوب گردید. در اوایل دهه ٧٠ بهعنوان قائم مقام ریاست منطقه آزاد قشم منصوب شد که در همان دوران مسئولیت انجمن مددکاری کمک به کودکان یتیم را در جزیره قشم
پایهگذاری کرد. عبدالعلی مصحف از مؤسسین و حامیان مؤسسات خیریه بسیاری من جمله انجمن مددکاری امام زمان (عج)، ابابصیر اصفهان و کانون علمی و تربیتی جهان اسلام بود و تا اواخر عمر کوتاه ولی پر برکتش به فعالیتهای دینی و سخنرانیهای مذهبی در مدارس، دانشگاهها و هیئتهای مذهبی ادامه داد. او همچنین توانایی بینظیری در حل اختلافات خانوادگی، معرفی زوجین به یکدیگر و حمایتهای مادی و معنوی در امر ازدواج و اشتغال جوانان، تأسیس و حمایت از صنایع مختلف مثل کارخانه حصیر و گلبافت اصفهان داشت و سرانجام به علت سکته قلبی در بامداد 13 دیماه 1376 دار فانی را وداع گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ایشان با دختر علامه محمدتقی جعفری ازدواج کرد و باجناق دکتر فضل اللّه صلواتی است.
اینجا سه مطلب دربارۀ مرحوم گلبیدی میآورم؛ یکی از عباس دهکردی، دومین مطلب از روزبه قهرمان و سومین مطلب مصاحبهای با مرحوم گلبیدی است که توسط آقای اباذر نصر انجام شده است.
گلبیدی از نگاه عباس دهکردی: استاد گلبیدی در سال 1307ش در اصفهان متولد شد. خواندن و نوشتن را در مکتبخانه شیخ عزیز اللّه سپاهانی در بید آباد و ملا احمد در مسجد آمیرزا محمدباقر طی کرد. اما با ادامه تحصیل وی در مدارس دولتی مخالفت شد. لذا حرفه خیاطی را در پیش گرفت. گواهینامه ابتدایی خود را با مطالعه شخصی در دوره سربازی و تحصیل در آموزشگاه شبانه دریافت کرد.
در سال 1330 در دبستان ملی جعفری در محله بید آباد اصفهان به عنوان آموزگار شروع به کار کرد و در آموزشگاه شبانه فروغ، تحصیلات خود را تا دیپلم ادامه داد.
در سال 1323 به استخدام آموزش و پرورش درآمد و در دبستان مفید اسلامی به تدریس پرداخت. در همین زمان لیسانس خود را در رشته ادبیات عرب در سال 1349 دریافت نمود، اما همواره با کنجکاوی و ابتکار و خلاقیت با مسائل برخورد میکرد. از جمله در سال اول تدریس خود یک دانشآموز (منزوی و گوشهگیر که در زنگ تفریح خود را از سایر دانشآموزان جدا ساخته بود) توجه او را به خود جلب کرد.
وی متوجه میشود این دانشآموز از نظر شنوایی مشکل دارد و همین موضوع به ظاهر ساده موجب میشود که آن مرد بزرگ مؤسسه ارزشمند و تأثیرگذار کر و لالها را پایهگذاری و به ابتکار خود وسایل کمک آموزشی ویژه اینگونه دانشآموزان را طراحی و تهیه کند.
برای تکمیل اطلاعات خود از یک سو و ارائه تجربیات خود از سوی دیگر مؤثرترین روشها را برای آموزش کر و لال به گونهای تربیت و آموزش دهد که به درجات عالی علمی و عملی ارتقاء یابند. شادروان گلبیدی در طول عمر پر خیر و برکت خود علاوه بر تأسیس مدرسه کر و لالها که مورد تقدیر و تشویق دهها شخصیت برجسته همچون شهید آیتاللّه مرتضی مطهری، دکتر محسن هشترودی، استاد محمدتقی جعفری، دکتر محمد خوانساری، استاد محمدتقی شریعتی، پرفسور منوچهر
وارسته، آیتاللّه زند کرمانی، آیتاللّه بهبهانی، دکتر علی شریعتمداری، آیتاللّه حسین خادمی، دکتر پرویز نائل خانلری و دکتر مهران وزیران آموزش و پرورش و جمعی از شخصیتهای فرهنگی و استانداران اصفهان و مدیران کل آموزش و پرورش قرار گرفته، توفیق مشارکت در تأسیس دهها مرکز فرهنگی و تربیتی و امور خیریه را نیز داشته است که به مؤسسه خیریه ایتام (انجمن مددکاری امام زمان(عج)، کانون علمی و تربیتی جهان اسلام، در سال 1346 و مؤسسه فرهنگی آموزش ابابصیر در سال 1348) و سپس انجمن حمایت از زندانیان اصفهان میتوان اشاره کرد.
مدرسه کر و لالهای گلبیدی، نه تنها در اصفهان بلکه در سراسر ایران شهرت یافت و علاقهمندان همواره در این واحد آموزشی حضور پیدا میکردند و از علم و دانش و کمالات اخلاقی مرحوم گلبیدی بهره میگرفتند.
شادروان حسین گلبیدی معلم برجستهای است که برنامه زندگی ایشان میتواند نمونه ارزشمندی برای دانشجویان مراکز تربیت معلم و رشتههای علوم تربیتی و جامعه شناسی و مددکاران اجتماعی باشد.
ابتکارات و خلاقیتهای تحسین برانگیز ایشان موجب شد که عده زیادی از افراد صادق، پاکدامن و علاقهمند به پیشرفتهای علمی، فرهنگی و اجتماعی با ایشان همکاری نمایند و به طور گروهی کارهای مهمی را به انجام برسانند و مشکلات زیادی را حل نمایند.
مرحوم گلبیدی یک فعالیت اجتماعی یا فرهنگی را با همکاری سایر نیک مردان با مدیریت و درایت آغاز میکرد و یاران و دوستان جدید را جهت توسعه این فعالیت دعوت میکرد، آموزش میداد و پس از مدتی مسئولیت این فعالیت را به ایشان میسپرد و خود فعالیت جدیدی را پایهگذاری میکرد. برای مثال وقتی با کمک دوستان مؤسسه ابابصیر را پایهگذاری نمود، جلسات متعددی تشکیل داد، عده زیادی از علاقهمندان که عموماً متدین، جوانان و تحصیل کردههای مذهبی بودند، جذب کرد و آموزش داد. گلبیدی کانون علمی و تربیتی جهان اسلام را پایهگذاری نمود که چندین نهاد فرهنگی و اجتماعی از یادگارهای اوست.
مرحوم گلبیدی از امور سیاسی نیز غافل نبود و با آیتاللّه کاشانی همراه بود و حاصل این همراهی و همکاری تألیف کتاب آیتاللّه کاشانی و نفت است.
علاوه بر کتاب مذکور کتاب زندگی با قرآن را تألیف کرد که از یادگارهای مکتوب اوست.
شایسته است دوستان نزدیک ایشان، نهاد فرهنگی ارزشمندی را تأسیس کنند و اقدامات سازنده و ماندگار فرهنگی و اجتماعی و به ویژه فعالیتهایی که در امور خیریه را که یادگار ایشان به انجام رساندهاند، گسترش دهند.
شادروان گلبیدی پس از عمری تلاش در آموزش و پرورش به عنوان یکی از بزرگترین معلمان تأثیرگذار در رونق بخشیدن به نهادهای فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و امور خیریه در صبح روز شنبه بیست و نهم آبان ماه 1389 به دیار باقی شتافت.
حسین گلبیدی (1307-1389) از نگاه روزبه قهرمان(1): او به عنوان آموزگار و بنیانگذار مدرسه ناشنوایان اصفهان در 1307 در محله بید آباد اصفهان به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در مکتبی که در مسجد سید اصفهان و مسجد آمیرزا باقر دایر بود، گذراند.
خدمات فرهنگی او از 1330 آغاز گردید. او در 1332 کارشناسی ادبیات عرب را از دانشگاه اصفهان گرفت. عشق به تدریس و خدمت به کودکان کر و لال در 1333 که آموزگار کلاس سوم دبستان ملی جعفری اصفهان بود، در او شعلهور شد. حادثهای که منجر به پیدایش این روحیه و انگیزه در او شد.
در آن دوره، با کودک کر و لالی مواجه شده بود که پدرش برای جلوگیری از رها شدن در کوچه و خیابان، او را به دبستان سپرده بود. او چون زبان نداشت و نمیتوانست با بچهها ارتباط برقرار کنند، در ساعات تفریح در کناری ایستاد و به دیگران نظاره میکرد. دل گلبیدی به حال او سوخت و برای اینکه او را از ناراحتی درآورد، او را نزد خود میخواند و با ایما و اشاره با وی صحبت میکرد و کودک کر و لال خوشحال میشد. گلبیدی هم از اینکه توانسته او را از تنهایی ناراحت کننده خارج کند، دلشاد شده بود.
به تدریج گلبیدی، چند کلمهای به او آموخت و چون کلمات را توانست خوب تلفظ کند، او را به دفتر دبستان نزد معلمان میبرد تا تشویقش کنند. سپس به مدیر دبستان پیشنهاد کرد تا اجازه دهد این کودک را در کلاس خود جای دهد و او را آموزش دهد و در امتحانات، با سایر شاگردان امتحان دهد.
این پیشنهاد پذیرفته شد و گلبیدی شروع به تدریس او کرد. هنوز چند ماهی نگذشته بود که پیشرفت یادگیری او مخصوصاً شعری که به او آموخته بود و در مقابل سایر معلمان اجرا کرد، باعث تعجب آنان شد.
در نهایت، این کودک کر و لال توانست در امتحانات ثلث دوم در میان شاگردان شنوا به رتبه اول دست یابد. این امر بیش از پیش او را علاقه مند به ادامه کار با کر و لالها کرد. در این هنگام او به مدیریت مدرسهای که با دبستان اخیر حدود شش کیلومتر فاصله داشت، منصوب شد. به علت داشتن علاقه ویژه به همان کودک کر و لال، صبحها با دوچرخه به در منزل او میرفت و او را به مدرسه میبرد و عصرها نیز با دوچرخه او را به منزل باز میگرداند.
گلبیدی در بهمن 1333 رسماً به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به روستای فرادنبه، در حوالی شهر بروجن منتقل گردید و چون علاقهمند تدریس به کودکان کر و لال بود، درباره احتمال وجود اینگونه کودکان تحقیق کرد تا اینکه یک کودک کر و لال به نام اسحاق ایرانپور به او معرفی شد.
گلبیدی او را همراه با شاگردان شنوا تحت تعلیم قرار داد. پس از مدتی که اسحاق توانست چند صفحه از کتاب اول را به درستی بخواند و املای آن را بنویسد، اداره فرهنگ بروجن اینگونه پیشرفت کودک کر و لال را تأیید کرد و نتیجه آن را به اداره فرهنگ اصفهان گزارش داد.
1) . این مقاله نوشته روزبه قهرمان از دانشنامه ناشنوایان، ص 1080-1081 اخذ شده است. این مقاله نیز در مجله شکست سکوت، ش 13 و 14، بهار و تابستان 1384، ص 38-39 آمده است.
پس از یک سال، چون تعداد شاگردان کر و لال به هشت نفر رسید، اداره فرهنگ اصفهان به ناچار در 1335 ابلاغ مدیریت و آموزگاری دبستان کر و لالها را برای گلبیدی صادر کرد. بدین ترتیب، تاریخ آموزش ناشنوایان اصفهان، بعد از تبریز و تهران، برای اولین بار با کار گلبیدی آغاز گردید.
این دبستان در دو سال اول در منزل محقری در خیابان طالقانی دایر بود و سپس به منزل وسیعی دارای مساحت هزار مترمربع در مقابل مدرسه چهارباغ کوی عالمآرا منتقل یافت که پرداخت اجاره پنج ساله آن بر عهده گلبیدی بود و اداره فرهنگ اصفهان هیچ گونه کمک مالی نمیکرد. بنابراین گلبیدی تا 1340 به تنهایی از صبح تا عصر مشغول تدریس و نیز تنظیف دبستان بود و از عصر تا پاسی از شب گذشته مشغول تهیه وسایل کمک آموزشی بود.
حدود بیست تابلو الکتریکی برای کمک به امر آموزش فارسی، حساب، جغرافیا و مفاهیم کسرهای اعشاری و متعارفی و غیره به دست گلبیدی تهیه شد.
گلبیدی در 1334 امتیاز دبستان کر و لالها را از وزارت فرهنگ تقاضا کرد. پس از این تقاضا به تهران احضار شد و برای آزمون به دبستان کر و لالهای باغچهبان در دروازه دولت معرفی شد. گلبیدی که باغچهبان را نمیشناخت، تا آن روز گمان میکرد که خود، نخستین آموزگار کودکان کر و لال است؛ غافل از اینکه باغچهبان سی سال پیش از این، این کار را آغاز کرده بود. جبار باغچهبان پس از آزمایش او را پذیرفت. اما به رغم اصرار فراوان باغچهبان، برای ماندن و اقامت او در تهران، گلبیدی به اصفهان بازگشت. پس از بازگشت، مدیریت دبستان مفید اسلامی را عهدهدار شد. بالاخره در 1335 اداره فرهنگ اصفهان مجوز تأسیس دبستان کر و لالهای اصفهان را صادر کرد. این دبستان، دو سال در منزل کوچکی در خیابان طالقانی دایر بود. پس از آن به منزل بزرگی منتقل شد. اما اداره فرهنگ به او کمکی نمیکرد.
در 1340، دکتر مهران، وزیر فرهنگ، به اصفهان آمد و پس از بازدید از کر و لالهای اصفهان، گلبیدی و مشاهده طرز کار تابلوهای الکتریکی ویژه آموزش هندسه که چند شکل هندسی روی آن ایجاد و مشخصات آنها توضیح داده شد، دستور اعطای نشان عالی به گلبیدی را صادر کرد و مبلغی حدود پنج برابر حقوق ماهانه را به عنوان پاداش داد و وعده اعزام آموزگار و مستخدم برای کمک به گلبیدی را داد.
در 1342 قطعه زمینی وقفی به مساحت هزار و پانصد متر را که در کوی دولت سابق و خیابان آیتاللّه طیب فعلی واقع شده است، از اداره اوقاف اصفهان اجاره کرد و با هزینه شخصی بنایی به وسعت چهارصد مترمربع در آن ایجاد کرد.
گلبیدی در 1362 که بازنشسته شد، حدود هفت آموزگار و معلم کارگاهی داشت و شاگردان دبستان افزون بر خواندن و نوشتن، با فنون برق، مشبککاری، ماشیننویسی، درودگری و نقاشی آشنا میشدند.
اکنون گلبیدی در مغازهای در پاساژ خیابان آیتاللّه طالقانی کار میکند و در جمعآوری اعانه برای انجمن حمایت از زندانیان اصفهان فعالیت میکند و با فروتنی خاص و علاقه ویژه به ناشنوایان که دارد، در مراسم آنان مانند مراسم اختتامیه ششمین گردهمایی مسئولان کانونهای ناشنوایان کشور
(اردیبهشت 1382) که از سوی هیئت مدیره کانون ناشنوایان اصفهان برپا شد، حضور مییابد و با سخنرانی خویش رهنمودهای لازم را به حضار میدهد.
از گلبیدی، اثر مستقلی در زمینه آموزش ناشنوایان در دسترس نیست، ولی دیدگاهها و تجارب او در لابهلای سخنرانی و مصاحبهها به صورت مکاتبه و خاطرهنویسی دیده میشود. او، بر به کارگیری وسایل کمک آموزشی در امر آموزش کودکان ناشنوا در یادگیری درس و لزوم آموزش هنر و فنون به شاگردان ناشنوا برای تقویت و باروری استعداد ذاتی، تأکید دارد.
این مقاله بر اساس منابع زیر تألیف و عرضه شده است:
باغچهبان، ثمینه، بهره ناشنوایان؛ قهرمان، روزبه، بررسی چگونگی گسترش آموزش و پرورش ناشنوایان در جهان اسلام، به خصوص در ایران؛ همو، مصاحبه «مکاتبه» با حسین گلبیدی و پاسخ او؛ گلبیدی، حسین، آیین فرزانگی.
تاریخچه آموزش و پرورش ناشنوایان در اصفهان در گفت وگو با حسین گلبیدی(1)
مدیریت دانشنامه ناشنوایان از آقای حسین گلبیدی اطلاعات مختصری داشت و میدانست از نظر تاریخی ایشان ریشه و سلسله جنبان فرهنگ و آموزش ناشنوایی در منطقه اصفهان است. از اینرو، تصمیم گرفته شد به سراغ او رفته و با انجام گفتوگویی، دیدگاهها و اطلاعات او را ثبت کنیم تا در حافظه تاریخ بماند، و نسلهای آینده ناشنوا و نیز پژوهشگرانِ عرصه ناشنوایی متوجه باشند چه کسانی، چه نقشهایی آفریدهاند.
آقای گلبیدی همچون بسیاری از فرهیختگان این مرز و بوم در لابهلای تاریخ پرهیاهوی معاصر فراموش شد و حتی آنگونه که بایسته او بود از خدماتش سپاسگزاری شایسته نشد.
البته ایشان و همه خادمان و عاشقان فرهنگ ناشنوایی بدانند مدیریت این دانشنامه علیرغم محدودیتهای فراوان تا جایی که میتوانست تلاش کرد تا واقعیتها، ضبط و ثبت و در لابهلای مقالات درج شود؛ حقایق برملا گردد و چهرههای اصیل معرفی شوند. به همین دلیل گفتوگویی با آقای حسین گلبیدی انجام دادیم و نوشتار آن را در جلد سوم دانشنامه ناشنوایان، بخش ضمائم به مناسبت مدخل گلبیدی آوردیم.
به امید اینکه همه کسانی که در ساخت بنای رفیع فرهنگ ناشنوایی مشارکت داشتند، شناسایی و معرفی شوند. این آرزو وقتی تحقق پیدا میکند که فقط به قلّهها، مثل جبار باغچهبان توجه نکنیم و همه کسانی که در مناطق دور و نزدیک متصدی امور مختلف بودهاند معرفی شوند.
من حسین گلبیدی در 1307 در شهرستان اصفهان متولد شدم. پیش از شغل معلمی، خیاط بودم. در همان هنگام که خیاط بودم، در انجمن تبلیغات دینی که در اصفهان تأسیس شد، حضور داشتم. آقایان ضیاءالدین، مرحوم آیتاللّه کرمانی و حاج آقا جمالالدین صمدی هم در آن انجمن عضویت داشتند. این انجمن در 1324 تأسیس شده بود و نشریهای به نام ندای دین منتشر میکرد؛ تا اینکه در 1327 با ممانعت اطلاعات شهربانی، فعالیت آن، عملاً تعطیل شد.
1) . این مصاحبه توسط آقای اباذر نصر برای دانشنامه ناشنوایان گرفته شده و توسط آقای محمد نوری ویرایش و نهایی شد (ص 1383- 1387).
در همان سال، 1327 با دوستان، مجمعی به نام مجمع اتحادیه مسلمین تأسیس کردیم که بیشتر در دورههای انتخابات فعال بود. سپس در تشکیلاتی به نام کانون علمی و تربیتی جهان اسلام، عضو شدم. دفتر مرکزی آن در اصفهان استقرار داشت. این تشکل شبیه حسینیه ارشاد تهران بود و کسانی چون شهید مرتضی مطهری و شهید سید محمدحسینی بهشتی، عضو آن بودند.
پس از یأس و دلسردی از احزاب و تشکلها، تمامی همت، نیرو و استعداد خود را در عرصه آموزگاری مصرف کردم و بین سالهای 1330 تا 1362 فقط به شغل معلمی پرداختم. این دوره از سالهای پربرکت و پر خاطره عمرم بود.
پس از پذیرش در آموزش و پرورش، ابتدا در دبستانی به نام «دبستان جعفری»، وابسته به جامعه الاسلامی، مشغول شدم که در خیابان بید آباد نزدیک مسجد سید واقع شده بود. آغاز ورود من به عرصه ناشنوایی از اینجا شروع شد که سر کلاس دوم ابتدایی بودم، کودک کر و لالی را که هم اکنون در خیابان مسجد سید به شغل پیراهن دوزی اشتغال دارد، به آن مدرسه آوردند. او را در کلاس پیشدبستانی جای دادیم تا بچهها اذیتش نکنند.
در زنگهای استراحت، این بچه را میدیدم که گوشهای میایستاد و نظارهگر دیگر کودکان بود. همواره برای او ناراحت بودم و سراغ او میرفتم و با او صحبت میکردم.
پس از مدتی چند کلمه به او آموختم و از او خواستم تا آنها را ادا کند و پس از اینکه او ادا کرد، من خیلی خوشحال شدم و این روش را ادامه دادم.
یادم هست که شعری در کتاب اول دبستان بدین صورت بود: «من که از گل بهترم پسرم من پسرم». این شعر را به او آموختم.
پشتکار او در یادگیری، مرا تشویق کرد تا با او بیشتر کار کنم. در کنار آموزش او همواره به فکر راه حل و چارهاندیشی بودم تا انبوهی از ناشنوایان مانند دیگر قشرهای جامعه باسواد شوند و در جامعه مفید و مولد باشند.
وقتی شعری به او یاد میدادم، پس از من با زبان بیزبانی آن را تکرار میکرد. روزی او را به دفتر آوردم که شعر را برای معلمها بخواند، معلمان و مدیران تحت تأثیر شعرخوانی این کودک قرار گرفتند و مرا تشویق کردند تا کار را با او ادامه دهم. پس از آموزش برخی کلمات، به مدیر مدرسه شرکت او در کلاس اول ابتدایی را پیشنهاد دادم تا بلکه او را، فوقالعاده درس بدهم.
با پذیرش این پیشنهاد، دوره آموزشی ناشنوایان عملاً آغاز شد و شروع درس دادن به او اولین تجربه من بود. معمولاً ناشنوایان دقت زیاد دارند و کارهای ظریف و نیازمند به حوصله و دقت را بهتر از افراد سالم انجام میدهند. مثلاً خط و نقاشی آنها خیلی خوب است. زیرا هنگام کار، همه حواسشان معطوف به کار است.
این کودک که در سطح محدود و با امکانات کم آموزش داده شد، در ثلث دوم، شاگرد اول شد. حدود یک سال که آنجا بودم مدام روی این کودک کار کردم و به عنوان اولین ناشنوایی که تعلیم میدادم تجربههای مفیدی کسب کردم. سپس به مدیریت مدرسهای در دروازه دولت، کوچه جهان بانی منصوب شدم. منزل این کودک در بید آباد بود؛ و فاصلهها زیادتر شده بود. از اینرو، خودم هر روز
صبحها با دوچرخه او را از منزل به مدرسه میآوردم و عصر هم باز میگرداندم. البته همه فعالیتهای آموزشی من درباره این کودک بدون حقوق و رایگان بود.
در 1333 در اداره فرهنگ استخدام شدم. قبل از آن در استخدام مدرسه ملی بودم. پس از استخدام به بروجن، قریه فرادنبه منتقل شدم. در آنجا چون علاقهمند به آموزش کر و لالها بودم، به جستجوی بچههای کر و لال پرداختم.
دستفروشی یک فرزند کر و لال داشت؛ به او پیشنهاد آوردن فرزندش به مدرسه و آموزش او را دادم؛ اما با مخالفت او مواجه شدم.
سپس به بروجن رفتم و فرزند ناشنوای یک قصاب را پیدا کردم. او را تشویق به درس و آمدن به مدرسه کردم و مقدمات پذیرش او را فراهم کردم. پس از پذیرش او هر روز با دوچرخه به فرادنبه میآمد.
مسافت فرادنبه تا بروجن حدود هشت تا نُه کیلومتر بود. پس از مدتی تصمیم گرفتم با اداره آموزش و پرورش درباره طرحها و علاقهها و کارهای خودم مکاتبه کنم. نامه نوشتم که من در اصفهان چنین برنامهای داشتم و مایل هستم با مساعدت اداره، کلاسی ویژه ناشنوایان برگزار کنم. البته فکر میکردم که این کار ابتکار من در ایران است؛ غافل از اینکه مرحوم باغچهبان پیش از من این کار را آغاز کرده است.
این نامه به تهران ارسال شد و به دلیل تعهد خدمت پنج ساله در خارج از شهر، کاری از پیش نرفت. نامه دیگر به مدیریت اداره نوشتم و تأکید کردم که نمیخواهم منتقل شوم و هر جایی که اداره آموزش و پرورش صلاح بداند، آمادگی دارم برای این کار خدمت کنم.
در مردادماه 1334، یکی از دوستان ساکن شهرکرد خبر موافقت با انتقالی را به من رساند. من به تهران رفتم و سراغ آقای احمد مهران را که معاون وزیر فرهنگ بود گرفتم. البته توصیهای از حاج آقا فیضاللّه نوری دبیر فیزیک در اصفهان به همراه داشتم؛ آقای مهران قبلاً مدیر مدرسه هراتی بود و با آقای نوری آشنایی و روابط دوستانه با هم داشتند. به هر حال اینها زمینههای مساعد برای موافقت با طرح من بود.
وقتی سراغ آقای مهران رفتم، با پرسش و گفتوگو اطلاعاتی از کارهای من به دست آورد. از جمله پرسید: گواهی آموزش به کر و لالها را چه کسی به شما داده است؟ گفتم ادارههای آموزش و پرورش اصفهان و بروجن مجوز دادهاند.
ایشان گفت: اینها متخصص در این زمینه نبودهاند و صلاحیت اعطای گواهی نداشتهاند. از اینرو شما را به آقای باغچهبان معرفی میکنم و اگر ایشان گواهی کرد، شما را منتقل میکنیم.
به هر حال نزد آقای باغچهبان رفتم و او مرا آزمود و گفت: به نظر من شما کر و لالها را بهتر از سالمها میتوانید آموزش دهید. آنگاه پرسید: متأهل هستید؟ گفتم: نه. گفت: اگر بیایی تهران و کمک من باشی، من به اندازه پرداخت اداره فرهنگ، به شما حقوق میدهم. البته فوقالعاده هم میدهم و وسایل ازدواجت از جمله خانهای را نیز فراهم میکنم.
در پاسخ گفتم: مانعی ندارد؛ اما قلباً مایل به رفتن به آنجا نبودم. زیرا مدرسه باغچهبان مختلط بود و پسران و دختران، بزرگ بودند و من هم مجرد بودم و احساس کردم مفسده دارد. ولی فکر کردم اگر پاسخ منفی دهم، ایشان مرا تأیید نمیکند. به همین سبب پذیرفتم.
ایشان گفت: با آقای مهران، معاون وزیر، در این زمینه صحبت میکنم. پس از آنجا به منزل آیتاللّه کاشانی رفتم. به دلیل ارتباطات قبلی، با ایشان آشنا بودم؛ گزارشی از کارهای خود را به ایشان دادم و در ادامه گفتم: مایل نیستم به تهران بیایم و دوست دارم در اصفهان استخدام بشوم و به آموزش کر و لالها همت بگمارم.
پسر ایشان، سید مصطفی کاشانی، نماینده مجلس بود. یک نامه خطاب به آقای مهران نوشت و درخواست استخدام کرد. زیرا فهمید که مهارت و اطلاعاتی در زمینه ناشنوایان دارم. گفت: من با آقای باغچهبان صحبت میکنم و شما چند روز دیگر بیا و جواب را بگیر.
پس از چند روز به ملاقات ایشان رفتم، گفت: من دستور دادهام شما را به شهرتان منتقل کنند تا همان برنامه را ادامه دهید. سپس به بروجن برگشتم و دائم با اداره اصفهان در تماس بودم. بالاخره در شهریورماه اطلاع یافتم که ابلاغم آمده، ولی با عنوان آموزگاری دبستان مفید که دبستان عادی بود و در فلکه چهارسوق در خیابان طالقانی کنونی قرار داشت. به آنجا رفتم و گفتم: من میخواهم کر و لال درس بدهم.
آنها گفتند: شما را به عنوان آموزگار فرستادهاند. ولی اگر مدیریت مدرسه را قبول کنید و افزون بر آموزش چند ساعته در کلاس، کارهای دفتری را هم قبول کنید، میتوانید شاگرد کر و لال بگیرید و به آنها درس بدهید.
من هم مجبور بودم به خاطر کار و علاقهام این پیشنهاد قبول کنم. آنگاه برای آموزش کر و لالها آگهی دادم. از اینرو باید دبستان «مفید» در سال 1334، را اولین مدرسه برای آموزش ناشنوایان اصفهان دانست.
تا سال 1335 آنجا بودم؛ و حدود شش نفر کر و لال که دختر و پسر بودند و سر کلاسها حاضر میشدند آموزش دیدند. در این مدت بعضی از بچههای کر و لال را خودم با دوچرخه میآوردم و میبردم. این ماجرا تا سال 1335 ادامه داشت.
در 1335 تقاضای امتیاز تأسیس مدرسه کر و لال را به اداره دادم؛ یعنی مدرسهای با عنوان دبستان کر و لالها دایر کنم. بالاخره با تلاش فراوان امتیاز را گرفتم. مهم این بود که اداره آموزش و پرورش مجبور شد تمام وقت مرا به این کار اختصاص دهد و من به آرزوی قلبی خود که تلاش دائمی برای ناشنوایان بود رسیدم.
پس از مدتی از دبستان «مفید» بیرون آمدیم و آموزش ناشنوایان را به خیابان طالقانی، کوچه علی قلی بیگ به یک خانه محقری منتقل کردیم. این منزل محقر، اولین دبستان کر و لالهای مستقل در اصفهان بود. اجاره آن خانه، در هر ماه 180 تومان بود و این اجاره در آن زمانم سنگین بود. مجبور بودم با تلاش فراوان اجاره دیگر هزینههای مدرسه را از جاهای مختلف تهیه میکردم. از جمله، بر طبق مصوبه قانونی، میتوانستیم از خارجیهای ساکن در ایران مطالبه
مبالغی به عنوان مالیات داشته باشیم؛ با استفاده از همین شیوه قانونی، از آمریکاییها یک کارگاه نجاری با تمام وسایل گرفتیم.
تعدادی میز و نیمکت گرفتیم. نیکوکار دیگری یک نفر هم یک دستگاه سمعک چند نفره هدیه کرد. یکی هم آمپلی فایر و چندین وسیله مورد نیاز دیگر اهدا کرد. البته از بچهها هم ماهیانه بین 4 تا 5 تومان میگرفتیم.
حدود 2 سال در آن مکان بودیم. این نکته مهم است که تا 7 سال مدرسه و آموزش ناشنوایی را خودم به تنهایی مدیریت میکردم و از برنامهریزی و ارتباطات تا دیگر کارها، همه را به تنهایی انجام میدادم؛ بالاخره در مدرسه مدیر و هم معلم و هم مستخدم بودم. در آن سالها ابتکاری داشتم، درست مانند مانیتور کامپیوتر کار میکرد.
تابلوهایی ساخته بودم که تمام درسها را میتوانستیم روی آنها نمایش دهیم. این تابلوها، بیست عدد بود و با برق کار میکرد. در اثر دیدن همین تابلوها بود که نیکوکارها، حتی آمریکاییها خوششان میآمد و مساعدت میکردند.
این طرحها معمولاً فکر خودم بود. با مطالعه و تفحص، به ویژه احساس نیاز و گاهی اوقات با مشاهده برخی صحنهها به طراحی و ابتکار میرسیدم. مثلاً یک تابلو ساخته بودم که تمام اشکال هندسه مسطحه روی آن نمایش داده میشد. وقتی یک شکل روی تابلو ایجاد میشد فوری چراغ روشن میشد و زیر آن نام شکل هم نوشته میشد. محاسبه مساحت و محیط آن را نیز نمایش میداد. تا زمانی که در خیابان طالقانی بودم، حدود سه تابلو درست کردم: یکی برای فارسی و دیگری برای جدول ضرب بود.
وقتی در خیابان طالقانی مستقر بودیم، در 1337، روزی به مرحوم سپاهانی - پدر مسئول کتابفروشی فرهنگسرا واقع در دروازه دولت کنونی- گفتم: جای ما کوچک است. او هم محلی بزرگ را در خیابان چهارباغ، مقابل مدرسه چهارباغ، کنار نهر آب، که حالا پاساژ شده است، پیشنهاد کرد.
ساختمانهای آنجا خرابه بود. تصمیم گرفتم یک مکان خیلی خوب و تمیز در آنجا ایجاد کنم. آنجا را پنج ساله به بیست هزار تومان رهن کردم. به فکر افتادم هزینه اجاره و رهن را از خود محل تأمین کنم.
در این مکان، دو باغچه خیلی بزرگ داشت؛ با باغبانی قرار گذاشتیم که گل تولید کنیم و بفروشیم؛ و زمین و آب از ما و کاشت و فروش گل از او باشد و سالانه مبلغی به مدرسه بدهد. از سوی دیگر دیوارها و ستونهای آنجا را نیز تعمیر کردیم. اسباب بازی مانند چرخ و فلک ساختم.
سال 1340 دکتر مهران وزیر آموزش و پرورش به اصفهان آمد؛ از او دعوت کردیم تا از مدرسه بازدید کند. وقتی به مدرسه آمد، من با تابلوها چند شکل نمایش دادم. او پرسید: این تابلوها اختراع کیست؟ گفتم ابتکار خودم است. خیلی خوشحال شد و به مدیرکل آموزش و پرورش اصفهان به نام معصومخانی، گفت یک نشان برای من از تهران تقاضا کند. همچنین در یادداشتی، دستور پرداخت پنج ماه حقوق اضافی داد.
سپس از مشکلات سؤال کرد. من هم گفتم: من اینجا هم مدیرم و هم معلم و هم مستخدم هستم. به همین خاطر ایشان به مدیرکل دستور داد معلم و مستخدم بدهد.
در 1340 اولین معلم را به ما دادند. البته هر معلم به محض ورود به کلاس نمیرفت و ابتدا چند ماه برای آنها دوره آْموزشی میگذاشتم و همه روش آموزش ناشنوایان را که اغلب با تجربه به دست آورده بودم به آنها یاد میدادم.
بعد از 5 سال و اتمام اجاره، یک باغ 1500 متری در خیابان طیب اجاره کردم و ساختمان مدرسه را در آنجا دایر کردم. پس از انتقال به اینجا، شهرداری هر ماه مقداری کمک میکرد؛ منبع دیگر و مهم شهریه بچهها بود.
بعد از بازنشستگی این مکان را به بنیاد فرهنگی امام محمدباقر(ع) واگذار کردم. در این مدرسه افزون بر آموزش نظری، به ناشنوایان حرفهوفن هم آموزش میدادیم؛ از اینرو کارگاههای نجاری، برق، ماشیننویسی و چندین بخش دیگر تأسیس کردیم. در آن وقت حدود 45 دانشآموز مشغول بودند. تعداد وضعیت آموزگاران هم خوب شده بود بهطوری که برای همه کارگاهها معلم داشتیم.
این روند تا سال 1362 یعنی موعد بازنشستی اینجانب ادامه یافت. به هر حال، از نظر تاریخی مدرسه «طیب» را باید اولین مرکز حرفهای برای ناشنوایان اصفهان دانست. زیرا برای اولین بار اینجا آموزشهای کلاسیک حرفهای داشتیم.
طرح ادغام مدارس دولتی و مدارس ملی که قبل از پیروزی انقلاب اجاره شد و دولت مدارس ملی را خرید و آنها را دولتی کرد، ما شرکت کردیم و تبدیل به مدرسه دولتی شدیم؛ ولی برنامههای ما تغییر نکرد و مدیریت همچنان بر عهده خود من بود.
در مورد منابع آموزشی و متون درسی برای ناشنوایان هم بگویم که ما منبع خاصی برای درس دادن نداشتیم و خودمان منابع را به مناسبت سطح تحصیل و دیگر نیازها تهیه میکردیم. تا آنجا که خبر دارم، در تهران هم متون درسی و منابع آموزشی خاصی در مدرسههای ناشنوایی وجود نداشت.
در سال 1362 بازنشسته شدم و علیرغم میل باطنی خود از نظام آموزشی ناشنوایان بیرون آمدم و همه را به اداره آموزش و پرورش تحویل دادم.
الآن بعد از گذشت چند دهه کار و تلاش وقتی به گذشته مینگرم، ضعفها و قوتها را بررسی میکنم، کارنامه کل کار را مثبت ارزیابی میکنم. اما دلیل اصلی موفقیت من در این راه فقط علاقه بود. حتی به هنگام خواب، خوابِ امور آموزشی ناشنوایان را میدیدم. بینهایت به این کار علاقه داشتم. از جاهای مختلف از جمله از مراکز تربیت معلم میآمدند تا این مرکز را ببینند و از تجارب خودجوش ما عبرت بگیرند.
غالباً به بازدیدکنندگان میگفتم که تمام وسایل و لوازم اینجا را با زحمت تهیه کردم و همه برنامهریزیها از خودم بود و کسی کمک جدی نمیکرد. حتی در آغاز، و سالهای اولِ شروع آموزش ناشنوایان کمک که نمیکردند هیچ، تخطئه هم میکردند. گاه با مانعتراشی و سنگاندازی جدی هم مواجه میشدیم.
بالاخره حدود سه دهه در حوزه فرهنگ و آموزش ناشنوایان تلاش کردم و در سال 1362 که من از مدرسه ناشنوایان بیرون آمدم، به دوره ثبات رسیده بودم و مشکلات متعدد و موانع جانکاه را پشت سر گذاشته بودم. حداقل 50 شاگرد داشتیم و برنامهریزیها بسیار دقیق و منظم شده بود.
بههرحال، با بازنشستگی تقریباً اجباری، این مدرسه به دست آموزش و پرورش و سپس به اداره استثنایی سپرده شد.
بعد از بازنشستگی در سال 1362 تقریباً ارتباطم را با کار ناشنوایان قطع کردم؛ زیرا از بازنشستگی ناراحت شدم؛ آنها میتوانستند مرا تا سال 1364 نگه دارند. ولی بازنشستگی پیش از موعد به من دادند.
این اقدام نسنجیده آنها باعث شد که مأیوس و دلسرد شوم و ارتباط خود را با آموزش ناشنوایان قطع کنم. به ویژه وقتی میدیدم برنامهریزیها مبتنی بر تجارب پیشین نیست. البته اخیراً برخی انجمنهای ناشنوایان به سراغ من آمدهاند و با آنها تبادل فکری دارم. به هر حال، از اینکه هنوز مردم و نهادهای مردمی مرا فراموش نکردهاند، خوشحال هستم. مصمم هستم با آنها همکاری کنم و در جلسات آنها شرکت میکنم و هر چه در توان و تجربه دارم در اختیار آنها قرار میدهم.
در کنار تحصیلات حوزوی، تحصیلات جدید را ادامه داد و کارشناسی در رشته زبان انگلیسی دریافت کرد. سپس در رشته کودکان استثنایی در دانشگاه بیرمنگام انگلیس کارشناسی ارشد گرفت. هیچگاه در کسوت روحانیت نبوده و همواره با حقوق معلمی زندگی کرده است. او از دبیران خوش نام و فعال آموزش و پرورش اصفهان است. البته در سالهای نخست پس از پیروزی انقلاب از آموزش و پرورش کنارهگیری کرد و بازنشسته شد.
آقای مهدی اقارب پرست متولد سال 1315در اصفهان است. پس از اخذ دیپلم به دانشسرای تربیت معلم رفت و در سال 1335 پس از فراغت از این دانشسرا به عنوان دبیر در دبیرستانهای اصفهان مشغول به کار شد.
به دلیل داشتن تربیت مذهبی و بزرگ شدن در خانواده دینی، همواره در طول حیاتش، دغدغه مذهبی داشت و مدافع آموزهها و باورهای دینی بود. قبل از 1340 با هیئت تبشیری به مدیریت حسن دهقان که روی جوانان کار میکرد و برای این قشر برنامه داشت آشنا شد و تلاش کرد روش این گروه را بشناسد و به نقد آنها میپرداخت. اما از سال 1341 فعالیتهای ضد تبشیری و مبارزه با دیگر گروههای منحرف را گسترش داد. او در سال 1345 با همکاری مرحوم حسین گلبیدی و چند تن دیگر 11 کانون تعلیم و تربیت جهان اسلام را تأسیس کرد. این کانون محلی برای تجمع جوانان و دارای برنامههای تفریحی، ورزشی و فرهنگی بود. این کانون تا 1355 تداوم داشت.
حادثه دیگری در سال 1348 اتفاق افتاد و نامهای توسط آیت اللّه دکتر محمدحسینی بهشتی از آلمان برای مهندس ابوالقاسم کوپایی و حجت الاسلام دکتر رفاهی (نماینده مراجع در اصفهان) نوشته بود و دربارۀ تبلیغات مبلغان مسیحی در زمینه نابینایان و جذب این قشر مطالبی مطرح کرده بود.
آقای کوپایی و دکتر رفاهی تصمیم میگیرند کاری در این جهت انجام دهند. ولی پس از چند ماه تلاش، منصرف میشوند.
آقای اقارب پرست پس از اطلاع از این موضوع، نخست با حاج آقا مهدی مظاهری صحبت میکند. سپس با آقایان بصیری و حاج آقا منصور زاده و بالاخره قرار میگذارند ظهرهای یکشنبه پس از نماز در خانه مرحوم شمس آبادی جلسه داشته باشند. همین جلسات منجر به شکلگیری ابابصیر میگردد.
آقای اقارب پرست اولین مدیر آموزشی ابابصیر؛ بین سالهای 1348 تا 1357 یعنی حدود ده سال بود که با هماهنگی آموزش و پرورش استثنایی و هیئت امناء تعیین شده بود. اما در این سال به دلیل اشتغالات در کمیته و در استانداری، فرد دیگری برای مدیریت ابابصیر برگزیده میشود.
در جریان انقلاب و تعطیلی مراکز آموزشی، فعالیتهای ابابصیر هم کاهش یافت، پس از پیروزی، آقای اقارب پرست مسئولیت اداره کمیته انتظامی شهر را میپذیرد. سپس مشاور استانداری اصفهان و بعد معاون استانداری چهارمحال بختیاری میشود. از اینرو عملاً ابابصیر را رها میکند. پس از آن به جبهه جنگ رفت و در ستاد شهید چمران فعالیت میکرد. در سال 1362 با درخواست استعفای او از آموزش و پرورش موافقت شد. هم اکنون او عضو هیئت امنا، هیئت مدیره و مدرس کلاس جهتیابی در مؤسسه ابابصیر است.(1)
به نظر می رسد طی سالیان مختلف همواره از تجارب آقای اقارب پرست استفاده شده و در سمت مشاوره رسمی یا غیر رسمی خدمت کرده است. از سال 1395 رسماً به عضویت هیئت مدیره ابابصیر برگزیده شد.(2)
محمد فولادگر(3)
توضیح: استاد محمد فولادگر چند دهه عمرش را به تراشکاری و آهنگری اشتغال داشت و در کنار آن به تدریس تجوید، قرائت و تفسیر قرآن و شرکت در جلسات مذهبی مشغول بود. اما پس از انقلاب عمدتاً به عنوان نماینده ولی فقیه در دانشگاه صنعتی اصفهان و تدریس دروس اخلاق و معارف اسلامی مشغول شده بود.
در جریان تأسیس مدرسه ابابصیر از بنیانگذاران بود ولی اطلاعات اندکی در این باره در منابع آمده است. حتی در جزوهای که خود مدیریت منتشر کرد و عکس و اطلاعات مؤسسین را معرفی نمود، عکس و اطلاعات ایشان نیامده است. در همان جزوه فقط یک جا نام ایشان آمده است. البته آقایان مصطفی یراقی، سید حسین علوی و محمدحسین بصیری تأکید دارند که محمد فولادگر از ابتدای تأسیس ابابصیر حضور فعال داشته ولی نیاوردن اسم ایشان در آن جزوه، اشتباه بوده است.(4)
1) . این اطلاعات از مصاحبه با ایشان اخذ شده است. برای اطلاعات کامل به مصاحبه ایشان در فصل چهارم مراجعه شود.
2) . یادداشت محمدحسین بصیری (مدیرعامل).
3) . به دلیل اینکه زندگینامهای از ایشان یافت نشد، مصاحبه با ایشان را آوردیم. این مصاحبه توسط محمد نوری و بهمن کاظمی در تیرماه 1394 انجام یافته است.
4) . نگاه کنید به مصاحبه با این افراد و یادداشتهای آقای بصیری.
برای کسب اطلاعات بیشتر در جلسه سالانه ابابصیر با فرزند ایشان یعنی مهندس حمیدرضا فولادگر صحبت شد. ایشان در دوره قبل و این دوره نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی است.
فردای آن روز به خانه استاد فولادگر در خیابان خرم رفتیم و دو ساعت به گفتگوی پرداختیم. متأسفانه ضبط صدا ایشان مشکل دارد و قسمتهای مهمی از اطلاعات ضبط شده را از دست دادیم اما مطالبی که موفق شدیم مکتوب کنیم به شرح زیر است:
محمد فولادگر: نابینایان که در مدرسه کریستوفل بودند از تمام نظر زندگی آنها را اداره میکردند. به صورت شبانه روزی بودند و از نظر تحصیلی تا سیکل و دیپلم بالا میرفتند. از نظر رفاهی و آموزشی به همه نیازهای آنان رسیدگی میکردند. وقتی به نابینایان میگفتیم به مدرسه کریستوفل نروید میگفتند شما شرایط رفاهی و آموزشی برای ما فراهم کنید ولی شما شرایطی ندارید که بخواهید ما را جذب کنید. لذا باید بیاییم جلوی درب مسجدها بایستیم و گدایی کنیم.
از اینرو آن زمان جلسهای با مرحوم شمس آبادی و دیگر دوستان داشتیم و مسائل را مطرح کردیم و گفتیم شما در قبال حرف اینها چه دارید؟ خدا رحمت کند آقای شمس آبادی را، فرمودند که شما اقدام بکنید. هر چیزی که نیاز آنها باشد من تأمین میکنم. و امکانات ساختمان ابابصیر را در اختیار ما قرار دادند.
فولادگر: مدرسه ابابصیر در ابتدا خیابان مسجد سید و در ساختمانی به نام قائمیه آغاز به کار کرد. این ساختمان را آقای شمس آبادی دادند. مرحوم آقای گلبیدی که یکی از مؤسسین ابابصیر بود، ایشان سفری به کربلا داشت. آنجا، دکتر بهشتی را که از سفر آلمان به کربلا آمده بوده میبیند. شهید بهشتی عکس یکی از مجلات آلمان را نشان آقای گلبیدی میدهد که نابینایان ما را اینگونه نشان دادهاند که آنها در جلوی مساجد گدایی میکردند و این کلیسا و مدرسه کریستوفل به آنها خدمات داده است. دکتر بهشتی یکی از مشوقین آقای گلبیدی بود که کاری پیرامون این قضیه انجام میشود.
صدر فرستادند و در این مسجد در مورد آن بحث شد و تصمیم به تأسیس ابابصیر گرفتند و قضایای بعد از آن، آیا این سفر کربلا و دیدار آقای گلبیدی با شهید بهشتی را تأیید میفرمایید؟
فولادگر: بله. ایشان در کربلا با دکتر بهشتی ملاقات داشتند.
بفرمایید حدوداً در چه سالی ابابصیر تأسیس شد و چه سالی دکتر بهشتی این مطالب را فرستادند؟
فولادگر: تأسیس ابابصیر سال 1348 بوده است و این مسائل حدوداً یک سال قبل آن بوده است. یعنی حدود سال 46 یا 1347 بوده است. آقای گلبیدی در اولین جلسهای که داشتیم، ملاقات با دکتر بهشتی را بیان کرد. این یکی از عواملی بود که ابابصیر تشکیل شد.
فولادگر: تحصیلات بنده لیسانس ادبیات فارسی و فوق لیسانس ادبیات عرب است.
حمیدرضا(1): آقای فولادگر، فولادگری میکردند. مغازه ایشان در خیابان شهید بهشتی یا همان خیابان شاپور قدیم است و هنوز هم این مغازه در گاراژ ایران برقرار است. ایشان کلاس ششم را گرفتند. همزمان با کار کردن در روز، شبانه درس خواند و دیپلم ادبی گرفتند. حدود سال 49-50 در کنکور شرکت کرده و شاگرد اول شد و در سال 53 از دانشگاه اصفهان لیسانس ادبیات فارسی گرفت. البته حاج آقا درس حوزوی و طلبگی هم خوانده است. به کار کردن در مغازه ادامه میداد تا بعد از انقلاب ضرورت ایجاب کرد به دانشگاه صنعتی اصفهان برای دروس معارف برود. مسئول گروه معارف شد و حدود 15-16 سال این سمت را داشت. در حین کار فوق لیسانس هم در سال 70-71 قبول شد و سال 74 فارغ التحصیل شد. با توجه به اینکه ایشان متولد 1304 است، حدود سن 70 سالگی فوق لیسانس گرفت. دروس حوزوی هم تا سطح یعنی تا کفایه خوانده است. ایشان به ادبیات عرب مسلط است.
حمیدرضا: بله، حدود 15 جلد کتاب دارند که به نام محمد فولادگر منتشر شده است.
حمیدرضا: بله، یک کتابی در این زمینه انجام شده که در زیر چاپ میباشد. این کتاب به شکل یک مصاحبهای است که یکی از طلبهها با ایشان انجام داده است.
1) . مطالبی که به نام حمیدرضا است، فرزند استاد فولادگر بیان فرمودند.
حمیدرضا: در سال 1348 ابابصیر تأسیس شد. من در خاطرم هست که من حدود 10 ساله بودم و در مغازه تراشکاری حاج آقا بودیم. یک روز حاج آقا مرتضوی از مؤسسین ابابصیر که چند سالی هست به رحمت خدا رفتهاند به حاج آقا گفتند که بیایید برویم میخواهیم یک مینیبوس برای ابابصیر بخریم. برای ایاب و ذهاب نابینایان لازم بود. راننده آن هم مرحوم آقای اسحاقیان بود. من از حاج آقا پرسیدم ابابصیر چیه؟ فرمودند مدرسهای برای نابینایان است.
فولادگر: حدود 15 سال است که به تدریس نهجالبلاغه مشغول هستم. ما نهجالبلاغه را از نهجالبلاغههای ابن ابی الحدید، آقای مکارم شیرازی و علامه جعفری استفاده میکنیم و نهجالبلاغه را برای دوستان میگویم. اگر سؤالی داشته باشند در حد وسعمان جواب میدهیم. دور تا دور این اتاق دوستان میآیند و شلوغ میشود.
این روش ما در تدریس است. نهجالبلاغه را به دو صورت تدریس کردیم. چند سالی به اختصار گفتیم، یعنی به طور موضوعی. ولی دوستان نظر دادند و گفتند که از ابتدا بگوییم که الآن همین کار را میکنیم.
فولادگر: متأسفانه نه، تاکنون همت نشده است. دوستان باید ضبط کنند. بعد یک اصلاحی شود و چاپ شود.
حمیدرضا: این چند ساله خیلی از بحثها به صورت کتاب شده است. به این صورت که نوار شود و پیاده شود انجام نشده است. ولی کتابهایشان را از همین جلسات نوشتهاند.
حمیدرضا: البته حاج آقا یک دوره قبل از انقلاب تدریس داشتند. یعنی جلسات تفسیر قرآن و نهجالبلاغه بوده است. یک دوره بعد از انقلاب و دوره سوم تدریس ایشان از حدود سال 80 شروع شده است. البته این دوره آخر نوار شده است. حاج آقا برای تدریسهایشان هر کتابی در شرح نهجالبلاغه بوده عربی یا فارسی همه را مطالعه کردند و برای جلسات خودشان استفاده میکردند.
حمیدرضا: در آن زمان من کتابها را میخواندم و یکی از بچههای نابینا با دستگاهی که 6 نقطه داشت تایپ میکرد. کلی از کتابهای قدیمی ما ابتدای آن نوشته شده که من دیکته میکردم. خیلی از اینها را من دیکته میکردم. خیلیها را آقای طیبنیا که الآن وزیر است. از سال 49–50 تا 57 یعنی حدود 8 سال ما تابستان ابابصیر بودیم و کتابها را دیکته میکردیم. بیشترین تایپها را هم مرحوم یوسفعلی لاوی انجام میداد. آقای مسعود زاده، سیفی و ملاباشی هم از کسانی بودند که بیشتر تایپ میکردند. آقای ملاباشی از مدیران کتابخانه بود. آن زمان تنها راه همین بود که کتابها دیکته و تایپ شود. آن زمان بچهها با وسیلهای به اسم لوح و قلم مشقهایشان را مینوشتند. بعد یک دستگاهی (پرکینز) را آقای مهدی اقارب پرست از انگلیس برای اولین بار آورد. الآن کامپیوتر هست. آن زمان تنها اینها در اختیار بود.
سه تا چهار تا جوان بودیم در ابابصیر که روزهای تعطیل مثل پنجشنبه، جمعه آنها را میبردیم باغ و گردش. افرادی که سن بالاتری داشتند مربی ما بودند و ما که هم سن نابینایان بودیم همبازی آنها بودیم، گروه سرود داشتند. ابابصیر گروه سرودی داشتند. الآن حاج مهدی منصوری و مالکی که مداح معروف هستند در این گروه سرود بودند.
برنامه تئاتر داشتند که خود نابینایان اجرا میکردند. قبل از انقلاب مذهبیها تئاتر اجرا نمیکردند. ابابصیر پاتوق مذهبی شهر هم شده بود. همین آقای اقارب پرست یک اخوی دارند به اسم حسین اقارب پرست، کارهای هنری از جمله تئاتر با نابینایان اجرا میکردند. از همه اصفهان برای تماشا میآمدند و سالن پر میشد. ایشان را الآن در تهران میتوانید پیدا کنید. یک زمانی در بنیاد جانبازان بودند.
مثلاً در مورد زندگی حضرت ابراهیم و اسماعیل، مصعب بن عمیر، عمار یاسر و داستانهای صدر اسلام تئاتر کار کردند. در ضمن اجرای تئاتر یک پوششی هم برای کارهای انقلابی بود. مثلاً اعلامیهها و نوارهای حضرت امام را میدادند. یعنی ابابصیر علاوه بر اینکه برای نابینایان بود، یک مرکز فرهنگی در سطح شهر هم بود که چون در پوشش نابینایان بود کسی کاری نداشت. خود آقای اقارب پرست هم چون در رأس انجمن حجتیه بود و این انجمن تعهد داده بود که کار سیاسی نکند کسی کاری به این مرکز و فعالیتهایش نداشت. قاریان قرآن هم داشتند. یک عدهای از بچهها که در همین مرکز زندگی میکردند و کاملاً با این شرایط مأنوس بودند.
حمیدرضا: من خاطرم هست در ابابصیر دو روش برای آموزش وجود داشت. یکی اینکه به آنها خمیر میدادند. البته بعضی از آنها چند سالی بینا بودند، بعد نابینا شدند و در ذهن زمینه قبلی از اشیاء و حیوانات داشتند. ولی بعضیها مادرزاد نابینا بودند. یک روش با خمیر بود و مورد دیگر
چیزهایی شبیه مجسمه داشتند و با لمس آنها تا حدودی آشنا میشدند که این حیوان هست و چه شکل میباشد.
کار دیگری که ما غیر از تایپ انجام میدادیم این بود که در مدارس عادی همراه آنها میرفتیم. چون ابابصیر در قبل تنها تا راهنمایی داشت و برای دبیرستان باید به مدارس عادی میرفتند. روز امتحان ما به عنوان منشی همراهشان میرفتیم. آنها میگفتند و ما یادداشت میکردیم. مثلاً آقای نیکزاد رشته ریاضی بود. ایشان قضایای هندسی را میگفتند و ما مینوشتیم. قبل از انقلاب ما نابینایانی را داشتیم که رشتههای تجربی و ریاضی میخواندند.
حمیدرضا: بله، چون ابابصیر دبیرستان نداشت و مجبور بودند به مدارس عادی بروند. لذا باید منشی یا رابط یا دستیاری میگرفتند و این شیوه به تدریج باب شد.
فولادگر: نه. چیزی از آن دوران و وسایل ندارم.
حمیدرضا: ابابصیر علاوه بر همه این کارها، کار تربیتی دیگری نیز انجام میداد. مثلاً بچههایی که از شهرهای دیگر میآمدند، چون پنجشنبه و جمعه تنها بودند و حوصلهشان سر میرفت، هر کدام از مسئولین ابابصیر یکی از این بچهها را مهمان میکرد. یعنی از پنجشنبه تا شنبه صبح میآمدند منزل ما و با ما زندگی میکرد. مثلاً آقای مالکی چون صدای خوبی داشت و قرآن میخواند برای اینکه مهمان آنها بشود نوبت میگرفتند.
حاج آقا یراقی در 1319 در اصفهان به دنیا آمد. پدرش فرش فروش و در بازار اصفهان مغازه داشتند. او هم به شغل پدرش علاقه داشت و پس از اخذ دیپلم در بازار مشغول به کار شد. از سال 1348 توسط حجت الاسلام حاج مهدی مظاهری برای راهاندازی مؤسسه ابابصیر دعوت شد و از آن زمان تا کنون یعنی پنجاه سال در جلسات هیئت امناء و هیئت مدیره ابابصیر شرکت کرد. و به امور مالی و اقتصادی ابابصیر رسیدگی کرده است.
زندگینامه کاملی از ایشان نداشتیم ولی مصاحبهای توسط مهندس بصیری انجام شده بود و همان مصاحبه را در اینجا میآوریم.
گفتوگو
توضیح: این گفتوگو در 9 تیرماه 96 توسط مهندس حسین بصیری مدیرعامل وقت مؤسسه ابابصیر اجرا شده است. آقای مصطفی یراقی از چهرههای بازار اصفهان است که از ابتدای تأسیس ابابصیر فعالانه حضور داشته است. از اینرو اطلاعات جامع و مهمی از تحولات و رخدادهای این مؤسسه دارد. در این مصاحبه نکات سودمند و مهمی بیان کرده و به رفع برخی ابهامات کمک نموده است.
اینجانب مصطفی یراقی فرزند علیمحمد در پنجم آذرماه سال 1319 در یک خانواده مذهبی متوسط متولد شدم، و در محیط خانوادهای که اهل نماز و تکالیف و واجبات بودند تربیت و رشد یافتم. تحصیلات خود را از دوره ابتدایی تا سال دوازدهم در مدرسه جامعه تعلیمات اسلامی، که تعدادی از آقایان متدین سرپرستی آن را بر عهده داشتند، گذراندم. پس از آن وارد بازار کار شدم، و فعالیت اقتصادی خود را با همکاری پدر و پدربزرگم آغاز کردم. فعالیت اقتصادی و درآمد من از طریق تولید و خرید و فروش فرش دستباف بوده و هست، و در تشکیلاتهایی که خداوند توفیق حضور در آن را به من داد و چند صباحی را در آن مشغول همکاری و فعالیت بودم، هیچگاه از هیچ کدام از آنها چشمداشت و انتظار مادی و اقتصادی نداشتهام، چون زندگیام از همه امکانات به خوبی تأمین است.
از سال 1348 که سازمان آموزشی ابابصیر تأسیس شد، از اعضای هیئت مؤسس و امنای انجمن مددکاری بودم، و تاکنون نیز در خدمت آقایان هستم، و در هیئت مدیره عضویت و سمت دارم. همچنین حدود 30 سال مدیریت مالی این سازمان را نیز بر عهده داشتهام.
از مؤسسین دارالقرآنالکریم و از هیئت امنای آن بودم که در سال 1367 تأسیس شد، و سالها به عنوان عضو هیئت مدیره و مدیر عامل در خدمت دوستان بودهام. حضور در هیئت مؤسس و هیئت امنای حدود 10 صندوق قرضالحسنه، از دیگر سوابق اجتماعی و امور خیری است که من در آن فعال بودهام. همچنین در زمینه تهیه مسکن برای افراد بیبضاعت و ساخت مساجد و مدارس و بیمارستان در بین دوستان عضو مؤثری بودهام. در رابطه مسائل جبهه و جنگ نیز با همکاری بعضی از دوستان از جمله جناب حجتالاسلام والمسلمین مهدی مظاهری که چندین نوبت با ایشان به جبههها رفتیم.
اینجانب قریب به 50 سال در خدمت حجت الاسلام مهدی مظاهری بودم و در برگزاری مجالس ایشان در شبهای ماه مبارک رمضان در مساجد نقش داشتم، و در این جلسات خواندن بخشی از دعای ابوحمزه ثمالی بر عهده من بود.
در سال 1348 شبی از شبها خواب دیدم که با چند تن از دوستان سر سفره غذا نشستهایم، و از این بابت بسیار خوشحال هستم. فردای همان روز دوست محترم ما حاج آقا مهدی مظاهری به مغازه ما که در بازار رنگرزها و فرش فروشها بود، تشریف آوردند و به من فرمودند ظهر جایی هستی؟ گفتم نه. فرمودند بمان تا من برگردم و برای ناهار به منزل ما برویم. گفتم جریان ناهار چیست؟ فرمودند برخی از دوستان جمع شدهاند و تصمیم دارند یک مدرسه و تشکیلات برای نابینایان دایر کنند. گفتم من نه معلم هستم و نه جایی را دارم که برای این کار اختصاص بدهم. اما قبول نکردند و گفتند باید تشریف بیاوری، و ظهر آمدند و به اتفاق ایشان به منزلشان رفتیم.
وقتی سر سفره قرار گرفتیم، خواب دیشب را به یاد آوردم و متوجه شدم آن دوستانی که دیشب در خواب دیده بودم هم اکنون گرد این سفره حضور دارند. این دوستان که قبلاً هم نسبت به هم آشنایی داشتیم، مهندس علوی، مرحوم حاج احمدآقا فاضل و خود حاجآقا مظاهری و بنده بودیم، که حاج آقا ما را به نان و بریان میهمان کردند. شروع قضایای ابابصیر از این میهمانی بود. در این میهمانی صحبتها و گزارشاتی از فعالیت سازمان نور آیین و مدرسه کریستوفل، که پسران و دختران نابینا را جذب کرده و تبلیغات مسیحیت میکردند و آنها را از اسلام دور میکردند و با انجام یک سری از محبتها و کمکها و ارشادات این کار را تسهیل میکردند، مطرح شد. برای مثال اسقف حسن دهقان مسلمان بود، او را بردن مسیحی کردند و بعد اسقف شد و او را به آمریکا بردند. در آن جمع شخص نابینایی را معرفی کردند به نام یوسفعلی لاوی که در شرف غسل تعمید و پذیرفتن دین مسیحیت بود. در آن جلسه بالاخره تصمیم گرفته شد که مدرسه ابابصیر تأسیس شود و نام آن را از یکی از صحابه خاص امام ششم که نابینا بوده، انتخاب کردیم.
پس از این جلسه برای شروع کار به مکان و امکانات نیاز داشتیم که فاقد آن بودیم. بدین منظور به سراغ آیتاللّه شمسآبادی رفتیم و قضیه را با ایشان در میان گذاشتیم. ایشان فرمودند اقدام شما مورد تأیید من است و من شما را حمایت میکنم، و شما مشغول شوید و برنامه ریزی کنید. گفتیم آقا ما جا و امکانات نداریم. ایشان گفتند چند روز صبر کنید تا من با هیئت امنای قائمیه صحبت کنم.
به خاطر دارم که هیئت امنا و گردانندگان هیئت قائمیه مرحوم حاجآقا فخر کلباسی، مرحوم حاج هاشم اعظم، مرحوم حاج سیدمحمد سامانی، حاجآقا سیدجواد قهرایی، و آیتاللّه شمسآبادی بودند، که جلسات دعای ندبه صبحهای جمعه را دایر کرده بودند. در جلسات هیئت امنای این هیئت مرحوم آیتاللّه شمسآبادی دو رأی و دیگر اعضا یک رأی داشتند.
یک هفته بعد آقا پیغام دادند که مشکل حل شد، با دوستان هیئت قائمیه صحبت کردیم و میتوانید کلاسهایتان را در آنجا برگزار کنید. سپس دوستان مانع رفتن مرحوم یوسفعلی لاوی به تشکیلات مسیحیت کریستوفل شدند، و او را به ساختمان قائمیه دعوت کردند، و یکی از دوستان نشستند و کتابی را خواندن تا به خط بریل تبدیل کنند. این شروع کار ابابصیر بود. خاطرم است که روز اول مناسبتی در یکی از روزهای آبان ماه بود، و یازده نفری که اولین صورت جلسه را برای اقدام و
اخذ مجوز از آموزش و پرورش در این روز امضا کردند، آیتاللّه شمس آبادی، حجتالاسلام مهدی مظاهری، مهدی اقاربپرست، محمد و حاجآقا احمد بصیری، مهندس علوی، آقای گلبیدی، آقای مرتضوی و بنده بودیم.(1)
سپس برای پیگیری موضوع، بنده به همراه مهدی اقاربپرست با خودرو شخصی من، به تهران رفتیم و ایشان به وزارتخانه آموزش و پرورش مراجعه کرد، و برای اخذ مجوز تأسیس ابابصیر موافقت مسئول مربوطه، که اگر اشتباه نکنم خانم آهی بود، را جلب کرد. سپس قرار شد خانم آهی به اصفهان بیایند، بدین ترتیب جریان ادامه پیدا کرد و ابابصیر در اصفهان پایهریزی شد.
بعد از اینکه ابابصیر مقداری رشد کرد، مرحوم آیتاللّه خادمی منزلی را در خیابان جامی برای خوابگاه پسران بزرگسال و منزل دیگری جنب بازارچه رحیمخان را آقایان مدرس و میرمحمد صادقی برای خوابگاه دختران به طور موقت و فی سبیل اللّه و تا زمانی که ساختمان اصلی ابابصیر ساخته شود، در اختیار ابابصیر گذاشتند.
سپس مرحوم محمد سمائیان و مرحوم رضا علوی ده هزار متر زمین در دستجرد قداده برای احداث ساختمان و دایر کردن کلاس و کارگاه و کتابخانه به ابابصیر اهدا کردند، و ده هزار متر دیگر را هم آقایان پیگیری کردند و با یک قیمت مناسب خریداری نمودند. سپس ساختمان توسط یک شرکت ساختمانی ساخته شد. البته این شرکت هزینه ساخت را دریافت کرد، ولی به علت نبود امکانات، این شرکت با مشکلاتی مواجه بود، که بحمداللّه کار را به سرانجام رساند.
اوایل انقلاب مراکز ابابصیر به ساختمان جدید انتقال یافت، و بعد از آن بود که ابابصیر رشد کرد، تا جایی که در سطح کشور به عنوان برترین مرکز در زمینه آموزش و خدمات به نابینایان مطرح شد.
در این مرکز کتب درسی و بسیاری از منابع غیر درسی مثل قرآن، مفاتیح و سایر منابع مذهبی به خط بریل تبدیل شد، و این خود منبعی شده بود برای دسترسی نابینایان سایر شهرها به کتب مورد نیاز خود، به طوری که این نابینایان به محض اطلاع از این موضوع، منبع مورد نیاز خود را درخواست میدادند و این منابع از طریق پست و به صورت امانی در اختیارشان قرار میگرفت.
در ساختمان جدید علاوه بر خدمات فوق و کلاسهایی که برای پسران و دختران، کوچک سالان و بزرگسالان برگزار میشد، نیز کلاسهای فنی و حرفهای هم دایر شد، تا نابینایان با مهارتهای فنی آشنا شوند. سرپرستی را برای این کار انتخاب کردند، و تعدادی از نابینایان برای فراگیری و آموزش به این کلاسها مراجعه نمودند. در این کلاسها کمکهایی در جهت آموزش و اشتغال نابینایان ارائه میشد. برای مثال برخی از کارخانهها غلتکها را برای سیم پیچی یا کارهای دیگر را در اختیار مرکز میگذاشتند تا نابینایان این کارها را انجام دهند.
مسائل ابابصیر به هیچ حزب، دسته و گروهی وابسته نبود، و بودجهای نیز از دولت دریافت نمیکرد. هیئت امنا از طریق کمکهای مردمی آنجا را اداره میکرد، و برخی از نیازها نیز از طریق وجوهات مورد حمایت و تأیید مرحوم آیتاللّه شمسآبادی و مرحوم آیتاللّه خادمی بود.
1) . آقای یراقی از یازده نفر یاد کرده ولی این اسامی نه نفر میباشند.
بعد از شهادت آیتاللّه شمسآبادی، مرحوم حجتالاسلام رضا آلرسول مدت کوتاهی به جای ایشان عضو هیئت امنا و هیئت مدیره بودند، و در سالهای بعد این روال ادامه داشت و افراد جدیدی جایگزین میشدند.
اوایل انقلاب گفتند که چون دولت اسلامی شده است، ابابصیر میتواند از فضای مدرسه کریستوفل استفاده کند و آنجا کلاس تشکیل دهد. اما بچههایی که در آنجا بودند و با مسیحیها آشنا بودند، به علت برخی از تحریکات عَلَم مخالفت بلند کردند، و این موضوع هم از نظر مالی و هم از نظر حیثیت و هم از نظر امکانات به ابابصیر خساراتی وارد کرد، ولی خدا لطف کرد و در ظل عنایات حضرت ولیعصر کار رشد کرد، و به مرور پیش رفت؛ تا به مرحلهای رسیدیم که اختلاف سلیقه بین مدیرکل استثنایی اصفهان و هیئت امنا در ارتباط با مدیریت ابابصیر شروع شد. نهایتاً این اختلاف به آنجا ختم شد که گفتند چون برخی از امکانات و ساختمانهای ابابصیر از وجوهات شرعی و به نام ابابصیر است، آموزش و پرورش استثنایی نمیتواند در امور آن دخالت کند. و سپس اداره آموزش و پرورش استثنایی ناگزیر شد برای کلاسهای نابینایان محلی را اجاره کند، و بچهها را به آنجا انتقال دهد. و این مرحله دیگری بود که ابابصیر دچار ضایعه و ضررهایی شد. ولی اصالت خود را حفظ کرد، تا زمانی که تصمیمگیری شد سازمان آموزشی ابابصیر برنامههایی در جهت تقویت نابینایان و تأمین برخی نیازهای آنان داشته باشد. چون بسیاری از این نابیناها از خانوادههای فقیر بودند و گاهی در یک خانواده سه فرد نابینا وجود داشت و تأمین نیازهای این بچهها و اداره و آموزش آنها کار دشواری بود.
یکی از رسالتهای ابابصیر این بود که به شهرستانها و استانهای مجاور رفته و نابیناهای آنجا را پیدا کرده و به ابابصیر میآوردند و آموزش میدادند. این خدمت ابابصیر بسیار مهم بود. اول اینکه از مسیحی شدن این نابیناها جلوگیری میشد. چون اینها نابیناهای مسلمان که مسیحی شده بودند را به شهرستانها میبردند و از آنها استفاده تبلیغی میکردند. و دوم اینکه مانع تکدیگری آنها در سطح جامعه میشد. هم اکنون برخی از این نابیناها به مدارج بالای تحصیلی مثل فوق لیسانس و دکترا رسیدهاند، و شاغل شدهاند. برخی از اینها را آقایان کمک کردهاند و زمینه ازدواجشان را فراهم کردهاند. این اقدامات کارهای جنبی بود که انجام میشد و هنوز هم ادامه دارد، و این مایه افتخار ابابصیر است. خداوند همه کسانی که از روز اول و قدم اول در زمینه مشاوره، واگذاری بخشی از اموال، در ارتباط با تدریس و مسائل دیگر همکاری داشتهاند، اجر بدهد، آنهایی که از دنیا رفتهاند خدا رحمت کند و این عزیزانی که هماکنون مشغول خدمت هستند، بر توفیقاتشان بیفزاید.
مرحوم بهشتی قبل از انقلاب در اصفهان بودند. آقایان ایشان را به ابابصیر دعوت کردند، و من دو یا سه بار خدمتشان رفتم و ایشان را از منزلشان به ابابصیر بردم. مرحوم بهشتی چند بار از ابابصیر بازدید کردند و در برخی از جلسات هیئت مدیره نیز شرکت داشتند. چون ایشان دیده بودند که از نابینایی که جلوی مسجد ایستاده و گدایی میکند، چطور بر ضد اسلام و به نفع مسیحیت تبلیغ میکنند، تأکید داشتند که کار ابابصیر بسیار شایسته و خوب است و باید ادامه پیدا کند و آن را تأیید کردند.
با گذشت حدود 50 سال از این قضایا جزئیات فراموش شده است. ولی کلیتی را که به خاطر دارم این است که هر 15 روز یک نوبت جلسه هیئت مدیره تشکیل میشد. در این جلسهها اعضای هیئت امنا نیز حضور داشتند، چون هم علاقهمند بودند، و هم نیاز بود که حضور داشته باشند، و با احتساب اعضای مهمان، تعداد افراد حاضر در جلسه گاهی به بیست نفر هم میرسید، که هر نوبت ناهار میهمان یکی از اعضا بودیم. مهندس عبودیت و مهندس مصحف، مرحوم آیتاللّه سید حسن امامی و مرحوم منصورزاده از افرادی بودند که بعدها به هیئت امنا اضافه شدند.
افراد مختلفی کمک کردند تا ساختمان ابابصیر در محل دستجرد ساخته شود، از جمله آنها یک خانم نابینا به نام اقدس الحاجیه کازرونی بودند، که هزینه بخشی از ساختمان را که 12 اتاق داشت و در دو طبقه برای کلاس دختران احداث شده بود را تقبل کردند.
اشخاصی که در ابابصیر نقش داشتهاند را میتوان به سه دسته تقسیم کرد. یک دسته اعضای هیئت امنا بودند، که پایهگذار ابابصیر بودند، و در انتخاب اعضای هیئت مدیره نقش داشتند، و از بین آنها اعضای هیئت مدیره انتخاب میشد. دسته دوم هیئت مدیره هستند که گردانندگان ابابصیر بودند و مسئولیت اجرایی را از نظر شرعی و قانونی بر عهده داشتند. دسته دیگر هم یک سری اشخاص حاشیهای بودند، که نقش حامی را داشتند و بعضاً کمک مالی هم میکردند، که اینها به عنوان میهمان به جلسات دعوت میشدند، مثل حاجآقا باقر افضل، احمدآقا حر، حاج رجبعلی حر و سایر دوستان. همچنین از جمله این اشخاص میتوان به استاد محمد فولادگر اشاره کرد، که ایشان با تشکیلات ضد مسیحیت در ارتباط بودند و در این مسائل ما را راهنمایی میکردند، مدتها عضو هیئت مدیره بودند، و زمانی که اجازه دادند بچهها را به مدرسه کریستوفل ببریم، ایشان هم تشریف داشتند و بسیاری از جلسات را به اتفاق ایشان به کریستوفل میرفتم، و هم اکنون نیز فکر کنم از اعضای هیئت امنا هستند.
به اعتقاد من یکی از تشکیلاتی که مصداق آیه "لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَی التَّقْوَیٰ مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ ... (سوره توبه آیه 108)" میباشد، تشکیلات ابابصیر است. چون این مرکز برای رضای خدا و با هدف دفاع از حریم مقدس قرآن و عترت و ولایت و امام زمان و برای جلوگیری از مسیحی شدن مسلمانها تأسیس شد. و خداوند بر اساس آن وعدهای که فرمود "وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا... (سوره عنکبوت
آیه 69)" کسی که در راه ما کوشش و جهاد بکند ما راهها را به او نشان میدهیم، نه تنها راهها را نشان دادند، بلکه راهها برای این امر باز شد، و این صدقه جاریه در سال 1348 با همت عدهای از افراد پایهریزی شد، و در حال حاضر هم به خوبی دایر هست و مشغول کمک رسانی به قشر نابینا و حتی خانوادههایشان در ابعاد مختلف است.
ابابصیر فضا را آماده کرده بود، مجوز گرفته بود و برنامه آموزشی آن هم همان برنامه آموزش و پرورش بود. هدف ابابصیر غیر از فراهم آوردن این امکانات و مسائل مادی این بود که، بچهها را ازنظر اعتقادی تقویت کند، تا انسانهای معتقد و فهمیدهای شوند.
به واسطه مجوزی که از آموزش و پرورش اخذ شده بود، آموزش و پرورش به عنوان امتیاز یک مدرسه، وظیفه تأمین نیروی آموزشی آن را بر عهده داشت. و اگر آموزش و پرورش این هزینه را نمیپرداخت، تأمین این نیروها برای ابابصیر بار سنگینی بود. همچنین مدارکی که به این دانشآموزان نابینا ارائه میشد، باید از طریق آموزش و پرورش داده میشد تا ارزش لازم را داشته باشد، زیرا این مدارک برای آینده تحصیلی آنها لازم بود. به همین دلیل نابیناها راغب بودند در این مدرسه تحصیل کنند. کما اینکه بسیاری از این افراد تا مقاطع بالای تحصیلی پیش رفتند، و لیسانس و فوق لیسانس و دکترا گرفتند، و حتی برخی از آنها به تحصیلات حوزوی مشغول شدند و روحانی شدند. لذا این کمک آموزش و پرورش آن موقع بسیار خوب و به جا و به صلاح بود.
زمانی که دیگر شرایط ایجاب نکرد که نابیناها در ابابصیر درس بخوانند، و ضمناً با جابجایی دفتر ابابصیر از خیابان آذر به خیابان خیام، تصمیم بر این شد که در ابعاد مختلف دیگری که مورد حاجت نابینایان میباشد، ابابصیر همت کند، و این فعالیتها که هم اکنون هم ادامه دارد، بسیار مفید بوده و
باعث افتخار است. حتی در ساختمان قدیم نیز برخی از این فعالیتها وجود داشت و سالن ورزشی و استخر نیز ایجاد شده بود.
از اهداف ابابصیر از زمان تأسیس این بود که، نابیناها گدایی نکنند، درس بخوانند، مهارتهای فنی بیاموزند و سربار اجتماع نباشند. انسانهای مذهبی بار بیایند و با قرآن و توضیح المسائل آشنا شوند و مسیر زندگی و آینده دینی خود را بیابند. پیامبر اکرم فرمودند اگر دیدید مسائل برایتان مشکل است، به قرآن پناه ببرید. لذا مسلمانان باید قرآن را بدانند. همچنین پیامبر فرمودند: "أَیُّهَا الناس ... فَإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَیْکُمُ الْفِتَنُ کَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرْآنِ ...(1)" اگر در یک مقطعی قرار گرفتید که اوضاع مثل شب ظلمانی شده، آن وقتی که ماه پیدا نیست و شب نمیتوان چیزی را دید، از قرآن ...
بچه مسلمان و بچه شیعه باید آگاهی داشته باشد تا مسیر زندگی خود را به سوی راهی که پیامبر اکرم فرمودهاند هدایت کند. و اگر ما با قرآن و عترت سروکار داشته باشیم، در این راه طی مسیر نمودهایم.
و در حدیثی که به عنوان آخرین حدیث پیامبر به ایشان نسبت میدهند، فرمودند: "إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا، کِتَابَ اللّه وَ عِتْرَتِی؛ أَهْلَ بَیْتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ" من از بین شما میروم، کتاب خدا قرآن و عترتم را بین شما میگذارم، اگر از این دو که از هم جدا شدنی نیستند، پیروی کردید، ابداً در ضلالت و گمراهی قرار نمیگیرید.
لذا مسیر را پیغمبر برای ما مشخص کردهاند. و بحمداللّه ابابصیر هم از روز اول در این مسیر بوده. یعنی اگر آن اعتقاد به ریشه مذهبی نبود، دلیلی نداشت دنبال حرفه آموزی به نابیناها برویم. چون معتقد بودیم بچه نابینا باید قرآن بیاموزد، باید کار یاد بگیرد و حرفه داشته باشد، باید خودش شاغل باشد و درآمد کسب کند. خوب یک بخشی از آن هم ورزش و سلامت است. لذا دوستان همت کردن در آن مسیر پیش رفتند. امیدوارم خداوند کمک کند و بهتر از گذشته و هر روزش بهتر از روز قبل انجام وظیفه کند و بدرخشد. خداوند همه عزیزانی که رفتند و کسانی که در حال حاضر مشغول زحمت و فداکاری و برنامهریزی هستند، اجر عنایت کند.
سید حسین علوی (متولد 1315، از کسانی است که از ابتدای شکلگیری ابابصیر حضور داشت و از ابتدا شاهد رخدادهای در جریان شکلگیری ابابصیر بوده است. از اینرو نظرات و دیدگاههای او قابل توجه است. در این مصاحبه هم سخنانش گویای سرنخهای مهم برای پژوهشگران است. آقای علوی به ذهنیتها و تفکرات که به عنوان پشتوانه برای ابابصیر بود، میپردازد و از یک نظر این گفتوگو، تاریخ فکری و فرهنگی ابابصیر است.
1) . الکافی، ج2، ص 599.
این گفتوگو در سه جلسه 8 تیر، 15 تیر و 5 مرداد 1396 و توسط محمدحسین بصیری اجرا شده است. اسم او در برخی اسناد مهندس سید حسین علوینیا آمده و اکنون در مؤسسه ابابصیر به عنوان بازرس انجام خدمت میکند و توسط هیئت مدیره انتخاب شده است.(1)
اینجانب سیدحسین علوی فرزند سیدحسن متولد اول مرداد سال 1315 هستم. البته این تاریخ در شناسنامه من درج شده و قابلاعتماد نیست، و تاریخ دقیقی که در پشت جلد قرآن مرحوم پدرم ثبتشده، صفر 1355 قمری است. پدرم در دستگاه تجارتی اخوان کوهپایی به کار حسابداری مشغول بودند، و پدر ایشان مرحوم سید عبدالرسول علوی که جدم است، به علت ارتباط تجاری که با خوانسار داشت، و حضورشان در سرای خوانساریهای اصفهان، به سید عبدالرسول خوانساری معروف بودند. ولی تا آنجایی که به یاد دارم خانواده ما یک خانواده اصفهانی بودند، و ساکنین و متولدین محله درب امام و بازارچه حاجمحمدجعفر که آن روزها به ناحیه 3 اصفهان معروف بود، هستند.
من تحصیلات ابتدایی را در دبستان کازرونی گذراندم، و دو سال اول دوره دبیرستان را در مدرسه قدسیه، یک سال بعد را مدرسه نشاط و سیکل دوم دوره دبیرستان را در مدرسه هراتی طی کرده و در سال 1336 فارغ التحصیل شدم. بعد از آن دو سال در دانشکده علوم مشغول به تحصیل بودم، و سپس به دانشگاه پلی تکنیک تهران که آن موقع اسمش انستیتو تکنولوژی بود، رفتم. در سال 1342 مدرک فوق لیسانس خود را در رشته مهندسی نساجی از همین دانشگاه اخذ کردم.
پس از فارغ التحصیلی به مدت چند سال در کارخانه زاینده رود در رشته تحصیلی خودم که نساجی بود، مشغول به کار شدم. به علت اینکه آن روزها ما اولین سری از مهندسین نساج بودیم که وارد بازار کار میشدیم، و جاذبهای برای حضور ما در کارخانجات نساجی نبود، و حضور ما به مصلحت کسانی نبود که به صورت تجربی کارهای این کارخانجات را اداره کرده بودند. کم حوصلگی من نیز مزید بر علت شد تا از ادامه این کار صرف نظر کنم، و با گذراندن برخی از کلاسهای مدیریت و امور مالی به نوعی از کارهای صنعتی به کارهای اداری تغییر رشته شغلی دادم. یک سالی را در شهرداری اصفهان به کار مدیریت مالی مشغول بودم. سپس به سازمان آب و فاضلاب اصفهان رفتم، و حدود ده یازده سال در جایگاه مدیر مالی و اداری در آنجا مشغول خدمت بودم، که پس از آن مصادف شد با انقلاب و من در اولین روزهای انقلاب به عنوان شهردار اصفهان انتخاب شدم و از 15 اسفند سال 1357 به مدت دو سال در این جایگاه مشغول انجام وظیفه بودم. بعد از آن در معیت برخی از دوستان
1) . یادداشتهای محمدحسین بصیری.
قدیمی به کارهای صنعتی رو آوردیم و شرکت شیر گاز ایران را تأسیس کردیم، که من هم در آن شریک بودم. پس از آن فعالیت من در این راستا ادامه داشت، تا ده سال پیش که بازنشسته شدم.
اینجانب از قدیم الایام به اقدامات و مطالعات مذهبی و حضور در جریانات اجتماعی علاقهمند بودم. در این راستا از محضر بزرگانی چون آیتاللّه کرمانی، که در دوران دانشآموزی ما نقش اساسی داشتند، و علامه محمدتقی جعفری تبریزی که در دوران دانشجویی در تهران در خدمتشان بودیم، بهرهمند میشدم. این دو بزرگوار در این دو دوره نقش اساسی در راهیابی ما به جریانات اجتماعی - مذهبی داشتند. همچنین زمانی که در تهران بودم، از فیوضات مرحوم آیتاللّه شیخ محمود حلبی نیز بهرههای فراوانی بردم. حضور در محضر این بزرگان مثل حضور اشخاصی است که به کنار دریا میروند، و حس میکنند که آب با خشکی تفاوت دارد.
در اصفهان در دوران دانشآموزی با چند تن از دانشآموزان انجمن کوچکی داشتیم به نام «انجمن دینی رشد و ترقی»، که یکی از انجمنهای وابسته به جلسات انجمنهای آقای کرمانی بود. در تهران هم از خدمات فرهنگی دینی و ارشادی که زیر نظر مرحوم حلبی در رابطه آشنایی با انحرافات جامعه بهایی و گفت و شنود پیرامون این موضوعات بود، بهرهمند شدم.
بعد از دوران رضاخان و آغاز کار محمدرضا شاه و پایان جنگ جهانی دوم، گروههای بسیاری در ایران فعال شده بودند. دو گروه از اینها فعالیت سازمان یافتهای داشتند. گروه اول مسیحیان بودند، که سابقه فعالیتشان با گروههای تبشیری و به طرق مختلف بسیار گسترده بود. این گروه در جاهای مختلف جهان از جمله ایران هم کالیج داشتند، و هم با راه اندازی بیمارستانها و ارائه خدمات درمانی توسط پزشکان مجربی که در حقیقت کار اصلیشان کارهای تبشیری بود، و اعزام اسقفها و کشیشها، تبلیغ مسیحیت میکردند. از جمله این مراکز بیمارستان انگلیسیها و کلیسای مجاور آن در اصفهان بود که بعد از انقلاب به عنوان بیمارستان عیسی بن مریم از آنها سلب مالکیت شد. همچنین آلمانیها هم در این زمینه فعال بودند و بین انگلیسیها و آلمانیها در این فعالیتها تقسیم کار شده بود. یعنی انگلیسیها فعالیت تبلیغیشان روی نابیناهای خانم بود و آلمانیها با کارگاههای منحصر به خودشان بیشتر روی آقایان نابینا متمرکز شده بودند. انگلیسیها روزهای خاصی از هفته را به تبلیغ و ارشاد خانوادههای بیماران اختصاص داده بودند، و یکی دو روز در هفته نیز در صحن کلیسا در خیابان عباسآباد امکانات ورزشی مثل والیبال و شطرنج را فراهم میکردند، که بیشتر دانشآموزان پسر بعدازظهرها پس از تعطیلی مدارس در آنجا حضور مییافتند، و پس از ورزش و پذیرایی، یکی از کشیشان، که بیشتر اوقات کشیش یزدی تفتی حسن دهقان بود، اقدامات تبلیغی خود را انجام میداد.
گروه دوم بهائیان بودن که اقدامات تبلیغی مشابه داشتند. این دو گروه یعنی مسیحیان و بهاییان در سالهای 1330 به بعد اقدامات تبلیغی خود را در جهت عقاید خود و ضدیت با تعلیمات دینی اسلام به صورت سیستماتیک و تشکیلاتی پیش میبردند.
از همین سالها مرحوم آیتاللّه حلبی در مشهد و تهران فعالیتهایی را در جهت معرفی فرقه ضاله بهائیت آغاز کردند، و در این راستا عدهای در شهرهای مشهد، تهران، اصفهان و به تدریج در شهرهای دیگر این آموزهها را دریافت کرده، و این افراد با مذاکره و گفتگویی که با بهائیها و کسانی که تحت تأثیر تبلیغات آنها قرار گرفته بودند و مبلغین آنها، عرصه را بر آنها تنگ کردند.
آن زمان عدهای در اصفهان که از اقدامات مسیحیان ناراحت بودند، و درد دین داشتند، گروهی را تشکیل داده بودند که هدف آن جلوگیری از تبلیغات کلیسا بود، و مدیریت آن از نظر بزرگتری و علمی و اعتقادی با استاد محمد فولادگر بود. استاد محمد فولادگر در آن روز در خیابان شاپور کارگاه تراشکاری داشت و یکی از دوستان مرحوم گلبیدی مؤسس مدرسه ناشنوایان در اصفهان بود. هماکنون استاد بازنشسته دانشگاه است. اینها میدیدند که هر پنجشنبه یک عده از بچه مسلمانها پس از تعطیلی مدرسه به تشکیلات مسیحیان میروند و بازی میکنند و چای و شیرینی میخورند، و بعد هم تخلیه اعتقادی میشوند و انحراف اعتقادی پیدا میکنند، این رنج را داشتند تا زمانی که دوستان مرحوم حلبی در اصفهان کارهای تبلیغی خود را علیه بهائیت آغاز کردند.
با آشنایی این دو گروه که دو گروه عملاً هم راستا بودند، ولی در دو جهت، همکاری بین آنها آغاز شد.، و تبادل اطلاعات اجرایی و راه و روشها بین این دو گروه کار معمول و متداول و معقولی بود که انجام میپذیرفت.
دوستانی که در اصفهان درگیر مسائل مربوط به کلیسا بودند، با این مشکل مواجه بودند که، مسیحیها از نقطه ضعف نابینایی افراد در جامعه اسلامی سوءاستفاده کرده، و برای تعلیم و تربیت آنها مراکز آموزشی مخصوص تأسیس کرده بودند. در این راستا مؤسسه نور آیین که وابسته به کلیسا بود، در خیابان عباسآباد برای آموزش دختران نابینا و مدرسه کریستوفل که یک مؤسسه جهانی وابسته به آلمانها بود، در خیابان دالان بهشت (آبشار کنونی) برای آموزش و کارآموزی و اشتغال پسران نابینا دایر شده بود.
اتفاق دیگری که در آن ایام رخ داده بود این بود که، در آن زمان مرحوم دکتر بهشتی به نمایندگی از مرحوم آیتاللّه بروجردی مدیریت مسجد و مؤسسه شیعیان در هامبورگ را بر عهده داشتند.(1)
و در آنجا مسیحیان عکسی را که در آن یک نابینا در مسجد شاه (مسجد امام کنونی) مشغول گدایی بود را چاپ کرده و تبلیغاتی را راه انداخته بودند مبنی بر این که اینها از ما کمک میگیرند، تا به گداهای اصفهان کمک کنند. این اطلاعات توسط مرحوم دکتر بهشتی به
1) . مرحوم سید محمد حسینی بهشتی در سال 1344 به هامبورگ رفت، یعنی چهار سال بعد از فوت آیت الله بروجردی. لذا بهشتی نمیتواند نماینده آیت الله بروجردی باشد. ولی میتوان گفت مسجد هامبورگ توسط آیت الله بروجردی تأسیس شد.
اصفهان انتقال یافته بود. نهایتاً دوستانی که در جریان کارهای کلیسا بودند، به این نتیجه رسیدند که باید یک مرکز برای تحصیل و حرفه آموزی و نگهداری پسران و دختران نابینا دایر شود، تا از این مسائلی که پیش آمده جلوگیری شود.
مدتها هم فکری و مذاکره بین این دو گروه، یعنی گروهی که مسائل مربوط به کلیسا را دنبال میکردند و گروه دیگر که مسائل بهائیت را پیگیر بودند، ادامه داشت. در آن ایام محل اداره من نزدیک مدرسه کر و لالهای آقای گلبیدی در دروازه دولت بود. مرحوم گلبیدی پیش از ظهرها در آن مدرسه یک چای و بیسکویت به شاگردانشان میدادند، و رفقا و آشناهایی هم که با آقای گلبیدی کار داشتند، همان مواقع که وقت استراحت بود، در مدرسه آقای گلبیدی همدیگر را میدیدند، و من هم معمولاً در وقت استراحت خود، شریک چای و بیسکویت ایشان میشدم. یکی از آن روزها که به آنجا رفتم، اتفاقاً آقای فولادگر هم تشریف داشتند، و با حضور آقای گلبیدی و گفتگوهای رنگارنگی که داشتیم، مسأله آموزش نابینایان و اقدامات کلیسا و چاره جویی برای آن مطرح شد. در این جلسه بیان شد که ما اگر بخواهیم نابیناها را از چنگ انگلیسیها و آلمانیها نجات بدهیم، باید اقداماتی در زمینه آموزش و پرورش و بالا بردن فرهنگ دینی و کارآموزی و اشتغال اینها صورت دهیم، و آنهایی که خانه و خانوادهای ندارند و ناچارند به مراکز شبانه روزی این دو مؤسسه بروند، را خودمان تحت پوشش قرار دهیم. نهایتاً آقای فولادگر به ما (بنده و مرحوم گلبیدی) گفتند اگر شماها کمر ببندید برای اینکه چنین تشکیلاتی دایر شود، و پای آن بایستید و همت کنید، این کار به لطف خدا شدنیست. چون من دیگر آشنایانی که میشناسم امکانات این کار را ندارند و این کار از آنها برنمیآید. و به نوعی به ما فهماندند که این کار وظیفهای است بر عهده شما. و شما شروع کنید قدم اول را بردارید، خدا مدد میکند، دیگران هم مدد میکنند و این کار به انجام میرسد. این جلسه یک جلسه اختصاصی بود که با حضور مرحوم گلبیدی و آقای فولادگر و بنده به صورت اتفاقی رخ داد، و در حقیقت نطفه تشکیل مجموعهای به نام ابابصیر در همین جلسه منعقد شد.
تمامی اقداماتی که در ارتباط با کلیسا و بهائیت و مسائل نابینایان صورت میگرفت، با نظر و تأیید و حمایتهای دو عالم تراز اول اصفهان آیت اللّه شمسآبادی و آیت اللّه خادمی انجام میپذیرفت، و اجازههای شرعی که نیاز بود، از این دو بزرگوار گرفته میشد. ضمن اینکه حجت الاسلام منصورزاده و حجتالاسلام مظاهری نیز در این جریان نقش داشتند، و منبر و کارهای تبلیغی آن را انجام میدادند. همچنین آقایان مرحوم آیت اللّه سید احمد امامی و مرحوم آیت اللّه سید حسن امامی نیز در سایه ولی به صورت فعال حضور داشتند. آن موقع شرایط اجتماع طوری بود که ارتباطات بیرونی افراد در برخی از کارها نقش داشت، و به این دلیل گاهی اشخاص آشکارا در حضور بودند، و گاهی هم در
پشت پرده فعال بودند. این شش بزرگواری که یادآوری شد، هم در فعالیت در راستای ارشاد بهائیها و هم در ارتباط با راه اندازی مکانی برای نابینایان که بعدها ابابصیر نام گرفت، نقش بسیار مؤثری داشتند. اگر به این مجموعه شهید بهشتی افزوده شود، مجموعه روحانیون فعال در شکلدهی به ابابصیر هفت نفر روحانی به علاوه تاجر و فرهنگی بودند.
پنج نفری که نام برده شد بعلاوه آقایان محمد بصیری و احمد بصیری (به ترتیب پدر و عموی مصاحبه کننده) و احمد فاضل که یک تاجر بازاری بودند و محمد فولادگر دارای مغازه تراشکاری که از محورهای اصلی این جریان بودند و در مذاکرات اولیه برای تشکیل ابابصیر فعال بودند.
در آن زمان هیئت قائمیه تازه تأسیس شده بود، ولی راکد و غیرفعال بود. در مذاکرات آقای شمسآبادی و آقایان بصیری و دیگر کسانی که قائمیه را تأسیس کرده بودند، قرار بر این شد که فعلاً به طور موقت مرکز قائمیه، برای تشکیل جلسات، در اختیار ابابصیر باشد. با کمکی که هیئت قائمیه و آقایان بصیری کردند و مجوزی که آقای شمسآبادی دادند، عملاً مؤسسه ابابصیر تأسیس شد.
پس از آن یکی از کارهایی که طبیعتاً باید انجام میشد، اخذ مجوز از آموزش و پرورش بود و برای اخذ مجوز، باید افراد مجرّب و کارشناس معرفی میشدند. در مذاکرات با آموزش و پرورش برای اخذ این مجوز، آقای گلبیدی، به دلیل اینکه کارشان آموزش افراد استثنایی بود، و در این زمینه اطلاعاتشان زیاد بود و با آموزش و پرورش ارتباطات فرهنگی داشتند، به همراه مهدی اقاربپرست که ایشان نیز دبیر آموزش و پرورش بودند و چند تن از دوستان که اسامیشان را به خاطر ندارم، نقش مهمی داشتند.
نامهای مبنی بر درخواست مجوز به آموزش و پرورش نوشتیم. آموزش و پرورش این نامه را به دفتر آموزش کودکان استثنایی در تهران فرستاد. مسئول این دفتر خانم آهی بودند، که روزی را برای حضور در آموزش و پرورش اصفهان و برگزاری جلسه تعیین کردند، و گفتند آن کسانی که این درخواست را دارند، در جلسه حضور پیدا کنند. روز مقرر جلسه تشکیل شد و ما وقتی در آن جلسه حضور پیدا کردیم، خانم آهی کیف خود را باز کرد، و یک چادر به ما نشان داد و گفت چون امضای آیتاللّه شمسآبادی پای نامه بود، فکر کردم ایشان هم تشریف میآورند، و با خود چادر آوردم. حالا که ایشان
نیستند احتیاجی به چادر نیست. به هرحال جلسه خوب و مؤثری برگزار شد و خانم آهی قول مساعد دادند و صورت جلسه شد، و بعد از آن انصافاً مساعدت لازم را در تشکیل ابابصیر با ما داشتند.
اساسنامهای که برای ابابصیر تنظیم شد بسیار جامع بود و کلیه کودکان استثنایی اعم از نابینا و ناشنوا و تیزهوش و دیگر معلولان را در بر میگرفت. به دلیل اینکه اشخاصی که این اساسنامه را امضا میکردند، از نظر سیستم دولتی زمان بیخطر نبودند، مقداری سختگیریهای متنوع در اصلاح مادههای آن صورت گرفت. ولی به علت وزن بالایی که به خاطر حضور اشخاصی چون آیت اللّه شمسآبادی و آیت اللّه خادمی و سایرین داشت، در کلیات آن سختگیری نکردند، و مجوز مرکز به نام "سازمان آموزشی ابابصیر" صادر شد.
زمانی که ابابصیر فعالیت خود را به طور موقت در مکان هیئت قائمیه شروع کرد، در آنجا میهمان بود و باید یک فکر اساسی برای این موضوع میشد.
برادر مرحوم من رضا علوی امکاناتی در دستجرد قداده داشت. حجت الاسلام مظاهری، صحبتهایی با او در رابطه با در اختیار گذاشتن قطعهای زمین برای احداث ساختمان ابابصیر داشت و موافقت برادرم برای این اقدام جلب شده بود.
در همین ایام بود که مرحوم دکتر بهشتی به اصفهان آمد و در مورد مسائل پیش آمده با ایشان صحبت کردیم. و ایشان با توجه به حساسیتی که قبلاً نسبت به قضیه آن عکس و تبلیغات نشان داده بودند، علاقهمند به پیگیری موضوع بودند. با مرحوم دکتر بهشتی قرار گذاشتیم، و یک روز به اتفاق یکی دو نفر از دوستان، که فکر کنم آقای اقارب پرست و مهندس مصحف بودند، رفتیم و چند جایی را به ایشان نشان دادیم، و توضیحاتی دادیم. مرحوم بهشتی بسیار خوشحال شد، و قرار بر این شد که در خانه آقای رجبعلی حر جلسهای برگزار و عدهای دعوت شوند. دلیل انتخاب منزل آقای حُر این بود که ظاهراً در تهران یکی از برادران گلاحمر به آقای بهشتی گفته بودند که آقای رجبعلی حُر به تنهایی توانایی این را دارد که یک مجموعه را راه بیندازد و تحویل بدهد. و هدف این بود که این شخص را وارد گود بکنیم. در همان چند روزی که مرحوم بهشتی در اصفهان بودند، در عصر جمعه، جلسهای برگزار شد و یک عده که اهل خیر بودند دعوت شدند و آقای دکتر بهشتی خودشان در این جلسه حضور یافته و صحبت کرد، و بر لزوم چنین کاری تأکید کرد. این جلسه قدم بسیار مفید و مؤثری بود که مرحوم بهشتی برای این موضوع برداشت، و صحبتهای ایشان که صاحب درد بود، در همه اثر داشت و همه کسانی که در جلسه حضور داشتند اهمیت موضوع را دریافت کردند.
نهایتاً برادرم بیست هزار متر زمین را برای ساختمان ابابصیر اختصاص داد، ده هزار متر آن را به صورت رایگان اهدا کرد، و ده هزار متر دیگر آن را با قیمت مناسب و حمایتی، در اختیار مجموعه
ابابصیر گذاشت. سپس شرکت ساوران وظیفه احداث ساختمان را بر عهده گرفت. دو نفر از مدیران اصلی این شرکت آقایان مرحوم مهندس مُصَحِّف و مرحوم مهندس عبودیت بودند که زحمات فراوان و شبانهروزی در این راستا داشتند. همچنین در مراحل مختلف ساخت از گروهها و اشخاص مختلف نیز کمک گرفته شد، که نام آنها در خاطرم نمانده است.
سالهای اواخر دهه 30 و بیشتر اوایل دهه چهل تا بهار سال 1342، به اعتبار جو سیاسی حاکم بر کشور، سالهای پر رفتوآمد، پر گفتگو و پر تشنجی بود، که متأسفانه منتهی شد به حادثه پانزده خرداد، و کار یک طرفه شد. یعنی شاه و آمریکاییها به توافق رسیدند که آن اقداماتی که مورد علاقه آمریکاییهاست، خود شاه اجرا بکند، و آنها هم دست از سرش بردارند و بگذارند شاه سلطنت کند. در این سالها افراد زیادی در جریانات اجتماعی حضور داشته، و گروههای متعددی در جامعه فعال بودند. مرزبندیهای سیاسی و اجتماعی به آن صورت شکل نگرفته بود، و اینطور نبود که یک شخص فقط با یک گروه ارتباط داشته، و با گروههای دیگر نقش تضاد داشته باشد. یعنی یک فرد صبح در میتینگ نهضت آزادی حضور داشت و عصر در میتینگ دکتر بقایی، و به اصطلاح، افراد جامعه تفاهم عمومی داشتند. این وضعیت تا اوایل سال 1342 حاکم بود و پس از آن به مرور مرزبندیهایی در بین افراد و گروهها اتفاق افتاد، و شم سیاسی آنها اقتضا کرد که یا فقط کار سیاسی بکنند، و یا به کارهای غیر سیاسی از قبیل امور خیریه و امور تبلیغاتی دینی بدون رنگ سیاسی و غیره بپردازند.
از سال 1342 به بعد پس از حادثه پانزده خرداد به مرور با حاکم شدن جو خفقان بر کشور، افراد فعال جامعه به تدریج هستههای مشخصی مییافتند. اگر چه در بیرون آشکار نبود، ولی واقعاً بود. در این ایام افراد مسلمان و متدینی هم بودند، که اعتقاد بیشتر آنان این بود که باید فعالیتهای سیاسی کرد. علتش هم این بود که مرحوم امام را تبعید کرده بودند، و حملات امام نسبت به شخص شاه و حکومت، و روشنگری ایشان نسبت به همراهی شاه با آمریکاییها و صهیونیستها، جامعه را نسبت به مسائل و جریانات سیاسی هشیارتر کرده بود. به همین علت برخی از افراد ترجیح میدادند خط و خطوط سیاسی را، ولو در خفا در جامعه دنبال کنند، و عدهای هم به تصور اینکه ارائه خدمات فرهنگی به جامعه مورد نیاز است، و توانایی آن را در خود میدیدند، این فعالیتها را انتخاب میکردند. در عین حال شرایط جامعه طوری نبود که این دو دسته با هم تضاد داشته باشند. جو موجود طوری بود که در کنار هم فعالیت میکردند، و بعضاً بودند افرادی که در هر دو جناح نیز حضور داشتند. در آن موقع افرادی که به یک نوعی در کارهای اجتماعی میخواستند اقدامی انجام بدهند، مصلحت این بود که نظراتشان در مورد فعالین سیاسی مشخص باشد، و این افراد برای پیوستن به یکی از این گروهها باید صراحتاً موضع خود را بیان میکردند. ضمن اینکه اختلافاتی بین آنها بود، ولی همدیگر را در حد کارهایشان قبول داشتند، و پنجه به روی همدیگر نمیکشیدند.
در این برهه از زمان اقداماتی در راستای گفتگوی تبلیغی و ارشادی و مجادله احسن با بهاییها در اصفهان در حال شکلگیری بود. این اقدامات به مرور در جامعه اسلامی اصفهان جا باز کرد و
محسوس شد، و به عنوان یک کار دور از سیاست و کار تبلیغاتی در ارتباط با مبارزه با گروههای ضد اسلام و مهدویت و امام زمان مطرح شد. در این رابطه نوع روحانیون اصفهان علی الخصوص آقای خادمی و آقای شمس آبادی از این حرکت حمایت میکردند.
سال 1341 و یا شاید اوایل سال 1342 بود که مرحوم آقای آل رسول برادر مرحوم آیت اللّه شمسآبادی که در تهران بود، و از دوستان و نزدیکان مرحوم آیتاللّه حلبی بود، با اشاره ایشان جزوههایی که در رابطه با شناسایی بهائیت بود را به اصفهان میفرستاد. این جزوهها در تهران توسط مدرسینی به تأیید آقای حلبی برای اشخاص تدریس میشد تا برای گفتگو و مذاکره ارشادی با بهائیان آمادگی پیدا کنند.
آقای آل رسول این جزوهها را به صورت هفتگی و تکه تکه به اصفهان برای اخوان امامی (مرحوم حاج احمدآقا امامی و حاج حسنآقا امامی) میفرستاد. برادر کوچکتر، حاج حسنآقا در معیت و همراهی حجت الاسلام مظاهری و حجت الاسلام منصورزاده چند نفر را انتخاب میکردند و این جزوهها را در جلسات هفتگی به این اشخاص آموزش میدادند. این جزوهها به عنوان جزوههای درسی بود. مطالبی بود که در جلسات هفتگی خوانده میشد و روی آن بحث میشد، و آموزشهای لازم صورت میگرفت. به تصور من آن چند نفری که به عنوان اولین گروه این آموزشها را دیدند، آقایان مهدی اقاربپرست، مصطفی یراقی و حسین مرتضوی بودند. در عین حال آیت اللّه شمسآبادی به اعتبار نوعی ارتباط خانوادگی که با خانواده بصیری داشت، توصیههایی هم در این راستا به اخوان بصیری (حاج احمدآقا و احیاناً حاجآقا محمد) میکنند. بدین صورت هسته مرکزی کسانی که با تفکرات بهائیت آشنا شدند و راههای گفتگو و مجادله احسن با آنها را آموختند، تشکیل شد.
در اصفهان سالها پیش از این قضایا مسیحیها اقدامات تبلیغی خود را در کلیسا داشتند، و شاخص حرکات تبلیغی و اجتماعی آنها مدرسه کریستوفل و نور آئین بود. جمعی از متدینین اصفهان، نوعاً جوانها، که اقدامات کلیسا را زیر نظر داشتند، و میدیدند که اقدامات آنها روی بچه مسلمانها تأثیر سوء دارد، بر این عزم راسخ شدند که باید یک کار دسته جمعی با الگوبرداری از کاری که آقایان در رابطه با بهائیها میکنند، انجام بدهند، و جلوی تبلیغات کلیسا را بگیرند.
همانطور که به مرور مجموعه انجمن ضد بهائی شکل میگرفت، کار مقابله با اقدامات کلیسا هم شکل گرفته بود، ولی تقدم شکلگیری مجموعه ضد بهایی، باعث شده بود که سرمشقی باشد برای تشکیلات مقابله با اقدامات کلیسا.
با آشنایی این دو گروه، یعنی گروهی که هدف آن جلوگیری از اقدامات کلیسا بود، با گروهی که در رابطه با ارشاد بهائیان فعال بودند، و ارتباط و همکاری بین آنها، نتیجه این شد که باید تمرکزی راجع به مقابله با اهل کلیسا انجام بشود، که هم جنبه دینی و هم جنبه آموزشی و هم جنبه رفاهی داشته باشد. و به این صورت فکر تأسیس مرکزی به نام ابابصیر پرورش یافت و به مرحله اجرا رسید.
اشخاصی که در این راستا در روزهای اول ابابصیر را همراهی میکردند، چند نفر از همان دوستان تبلیغی در رابطه با مسیحیت بودند، به سرپرستی محمد فولادگر. و دوستانی که در ارتباط با کارهای بهائیت فعال بودند. این دو گروه ضمن اینکه دو گروه مجزا بودند، ولی در ارتباط با تأسیس مکانی به عنوان نقطه تمرکز رسیدگی به وضع نابینایان از نظر آموزشی و رفاهی و کار و غیره، همفکری داشتند. منتها جمعی که دستاندرکار این قضیه بودند، اعتقادشان بر این بود که، اگر دوستانی که در رابطه بهائیت فعال هستند، پیش گام بشوند، این کار راحتتر، آرامتر و بهتر پیش خواهد رفت. لذا آقای فولادگر در آن جلسه مدرسه گلبیدی اصرار داشتند که باید آقایان ضد بهائی در این کار پیشگام باشند و میانداری کنند، و این هم در عمل انجام شد.
از برادرانی که علیه اقدامات کلیسا فعالیت میکردند، تنها آقای فولادگر بودند، که در راهاندازی مجموعه ابابصیر عملاً فعالیت داشتند.
شاید آقای فولادگر در جلسه تنظیم صورت جلسه، حضور نداشت، ولی ایشان در عمل جزء اساس کار و از افراد اصلی بودند. برخی از این اشخاص که به ابابصیر مدد میرساندند الزاماً افرادی نبودند که به عنوان هیئت مؤسس و هیئت امنا و یا هیئت مدیره مطرح باشند. بلکه به اعتبار اعتقادی که به ابابصیر داشتند، مثل یک فرد موظفی که ابابصیری است، در خدمات و کمکرسانی و کارهای اجرایی حضور داشتند، و در جلسات هفتگی هیئت مدیره شرکت میکردند. از این افراد میتوان به آقایان حاج رجبعلی حُر و برادر محترمشان حاجاحمدآقا حر، حاج آقا فولادگر، حاجآقا مصطفی حجهفروش که فکر کنم ایشان در برخی از دورهها عضو هیئت مدیره رسمی هم بودهاند. منتها شک دارم، مرحوم مهندس مُصَحِّف و حسین مرتضوی، مرتضی سلامتیان اشاره کرد. همچنین کسانی هم بودند که حضور کمرنگتری در این عرصه داشتند، و به عنوان هوادار جدی ابابصیر کمکهایی در حد توانشان ارائه میدادند، که از جمله آنها میتوان از محمد سلامتیان، سیداکبر پرورش و آقای افضل (فرزند سیدمحمد افضل، که اسمشان را به خاطر ندارم) یاد کرد.
احمد بصیری و محمد بصیری در ارتباط با تأسیس و اداره ابابصیر تا آخر، از فعالین اصلی بودند. همچنین در خدمات فرهنگی انجمن ضد بهائی و فعالیتهای تبلیغی آن نیز حضور داشتند. ضمن اینکه در انجمن مددکاری امام زمان و کانون جهان اسلام هم فعالیت داشتند. لازم به ذکر است که، اکثر افرادی که در انجمن ضد بهائی فعال بودند، در ارتباط با فعالیتهای انجمن مددکاری امام زمان و کانون جهان اسلام و ابابصیر و تشکیلات دیگر نیز حضور داشتند. منتها این افراد در برخی از این تشکیلات حضور پررنگتری و در برخی از آنها فعالیت کمتری داشتند.
بله، آن جشنها و مراسمها بیشتر بین سالهای 44 تا 46 بود. در آن زمان دید این طیف یعنی افرادی که تاکنون از آنها یاد شد، نوعاً دید خدماتی بود. به سالهای پنجاه که رسیدیم، به مرور افکار سیاسی اشخاص در این طیف جلوههای مختلفی پیدا کرد. البته این جلوهها کاملاً تقابلی و متضاد نبود، ولی با دیدهای روزهای اول کاملاً تفاوت داشت.
نمونه این اشخاص مرحوم آقای پرورش بودند، که در ارتباط با فعالیتهای اجتماعی و تبلیغی، با توجه به توان ذهنی و جرأت ابراز سخن و نفوذ کلامی که داشتند، در ابتدای کار در دوران دانشجویی و مدتها پس از آن به عنوان یک شخصیت جدی و سفت و سخت در انجمن ضد بهائی مطرح بودند. ولی اگر در سالهای نزدیک انقلاب شخصیت ایشان را بررسی بکنیم، خواهیم دید که جلوه و تشخص و فعالیت ایشان سیاسی است، و چه بسا حضورشان در انجمن ضد بهائی به عنوان یک پوشش بود که از شر حرکات اطلاعاتی سیستم شاهنشاهی در امان باشند. ایشان معترض بودند، ولی اینکه گارد بگیرند و تقابل داشته باشند اینطور نبود، و معترض بودن همیشه به معنای ضدیت نیست.
ایشان و گروه همراه به عنوان جوانان انقلابی در اصفهان مطرح بودند. در روزهای اول همه با هم به راحتی تعامل داشتیم. به ایشان و همراهانشان پیشنهاد حضور در فعالیتهای ضد بهائیت داده شد. افرادی از آنها در جلسات حضور پیدا کردند و چند ماهی در این فعالیتها حضور داشتند، و بعد به دلیل عدم سازگاری با ذائقه نماندند. آمدنشان طبیعی بود و رفتنشان هم طبیعی بود. در مورد نقش آنها در ابابصیر، من به عنوان یک شخص فعال در ابابصیر چیزی یادم نمیآید. ولی هرگز حرکت و حرفی که معنی مخالفت با ابابصیر را داشته باشد، از ناحیه ایشان و دیگر دوستانشان نشنیدهام.
کلیت قضیه همین است که میفرمایید، ولی این برای زمانی است که ابابصیر دایر شده بود، و آقای اقاربپرست به عنوان مدیر ابابصیر بیشترین اطلاعات را در این راستا دارند.
وقتی تصمیم بر این شد که ابابصیر تشکیل بشود، حرف این بود که نابینایی یک معلولیت است. این معلولیت سبب شده است که اینها از آموزش محروم باشند. با اجتماع نتوانند تعامل داشته باشند. در راه رفتن، گفتن، شنیدن، خوردن، ... مشکل داشته باشند. بنابراین این افراد آدمهای وازده
میشوند. ولی حیات دارند و باید زندگی کنند. باید بخورند، بخوابند، بپوشند، همسر انتخاب کنند و ... یک باید از بین رفته و آن هم دیدن است. نوعاً راهی که برای اینها میماند، گدایی بود. مگر اینکه از خانوادههای متمول باشند. آدمی که گداست خیلی چیزها را از دست میدهد.
دست طلب چو پیش کسان میکنی دراز پل بستهای که بگذری از آبروی خویش
انسان که آبرو نداشته باشد، در جامعه هیچ چیز ندارد. نهایتاً به این علت قرار بر این شد که مجموعهای تأسیس شود، که به اینها علم رایج روز را بیاموزد. علم دین، در اجتماع زندگی کردن و کار کردن را بیاموزد. سازمان آموزشی ابابصیر بر این اساس تأسیس شد. وقتی بر این اساس تشکیل شد آن وقت قرار بود خدمات رفاهی از قبیل خوراک، پوشاک، مسکن و خدمات ازدواج به این گروه از انسانهای فراموش شده در جامعه ارائه بشود، تا از جمیع جهات تربیت بشوند.
متأسفانه بعضی از افراد و گروهها از مقطع انقلاب، سازمان آموزشی ابابصیر را در دید سازمان آموزشی ابابصیر ندیدند، بلکه به چشم یک رقیب اجتماعی دیدند. اینان به ابابصیر ظلم کردند، و به جامعه فرهنگی کشور خیانت کردند، و جامعه نابینایان را از حق شرعی خودشان محروم کردند.
به هرحال به خواست خدا هنوز ابابصیر پابرجاست و متناسب با اقتضائات زمان کار کرده است. یک روزی متناسب زمان این بود که دبستان و دبیرستان و خوابگاه دخترانه و پسرانه برای نابینایان باشد. برای اینکه دولت آن موقع این خدمات را انجام نمیداد، ولی امروز دولت وظیفه خود را در این زمینه انجام میدهد، و متناسب زمان موضوعات دیگری است. آن روزی که ما رفتیم با خانم آهی صحبت کردیم، او از خوشحالی بال درآورده بود، که شماها با سرپرستی آیتاللّه شمسآبادی میخواهید مدرسه دایر کنید؟! و خودتان همه کارهای آن را انجام بدهید؟! و ما فقط باید اجازه آن را بدهیم؟! این برای خانم آهی یک فرصت طلایی بود، و او از این فرصت استفاده کرد.
ما به عنوان ابابصیری، شما به عنوان ابابصیری، هیئت مدیره و هیئت امنا به عنوان ابابصیری و همه آدمهایی که میتوانند در افزایش و تعالی سطح فرهنگی نابیناها اقدام بکنند، باید اقدام بکنند. و اگر با امکانات در دسترس، و شرایط کنونی و با عدم کارشکنیهایی که در حال حاضر وجود دارد، اقدام نکنیم، مسئول هستیم.
بله درست است. ولی قرار بر این نیست که آدم همیشه قطاری را براند که سنگ نخورد. آن روزها هم اینطور بود، و شما فکر نکنید همه جا بهبه و چهچه و این خبرها بود.
نه، هیچ کدام در حد سد راه نبود. بیشترین مانع را متأسفانه خود نابیناها ایجاد میکردند. آنها فکر میکردند، حالا که یک مکانی به اسم سازمان آموزشی ابابصیر وجود دارد، که مردم، چه از نظر مالی و
چه از نظر خدماتی، آن را اداره میکنند، میتوانند هر توقعی داشته باشند، و تمامی توقعاتشان باید برآورده شود. این هم شاید به این علت بود که از جانب کسانی تحریک میشدند. و این محرکها بیشتر از بین خودشان بود. در همه گروهها آدمهایی هستند که از تحریک دیگران و فرصت به وجود آمده برای نشان دادن خودشان استفاده میکنند. شما اگر مصداق کامل این قضیه را میخواهید، بروید درباره دهکده بیماران روانی که در شیراز بود، تحقیق کنید. در این دهکده انواع و اقسام کارگاه و مزرعه وجود داشت و تمامی کارکنان آن از بیماران روانی بودند. اما بلافاصله بعد از انقلاب ریختند و آن را از هستی ساقط کردند. بعد از گذشت سالها از این جریان دست اندرکاران و حامیان آن با تلاش و فعالیت فراوان توانستند آن را پس بگیرند.
بله، در هیئت امنا بودند، همچنین در جلسات هیئت مدیره نیز شرکت میکردند و صاحب نظر بودند. هر کاری که به آنها ارجاع داده میشد و در حد توانشان بود انجام میدادند. همچنین مرحوم مهندس رفیعیپور نیز از این اشخاص بودند.
از جمله خدمات مهندس عبودیت زمانی بود که به همراه مهندس مُصَحِّف از اصلیترین سهامداران شرکت ساوران بودند، و در احداث ساختمان ابابصیر توسط همین شرکت زحمات فراوانی کشیدند.
به طور دقیق نمیتوانم بگویم. اما تصورم این است که کار احداث با وقفههای کوتاه و به صورت گام به گام حدود دو سه سال طول کشید.
شرکت ساوران این کار را بدون حقالزحمه ویژه انجام میداد. البته منظور هزینههای شرکت نیست. بلکه منظور این است که آقایان مهندس عبودیت، مهندس مُصَحِّف و آقای فاضل که آن زمان مسئول امور مالی شرکت بود، تمامی خدماتشان فی سبیل اللّه بود، و در قبال آن ریالی دریافت نکردند.
من حضور ایشان را از زمانی که بحث تأسیس ابابصیر پیش آمد تا به بعد، به یاد ندارم.
سالهای 40 و 41 تا اوایل ماههای بهار سال 42 کشور در یک تلاطم ویژه بود. یعنی بعد از کودتای 28 مرداد، به قول معروف کودتای آمریکایی انگلیسی، به نفع شاه و شکست نهضت ملی و دکتر مصدق و اینها رخ داده بود، مملکت میشود گفت که دربست در اختیار شاه و دار و دستهاش بود. گروههای مختلف اینها هر کدام با ایدههای خودشان با تشکیلات خودشان در مملکت حضور داشتند. ولی روی هم رفته حکومت، حکومت طاغوتی شاهنشاهی بود و گاهی فعل و انفعالاتی روی میداد، فرهنگی، خیریهای، که خارج از آن برنامه تدوین شده شاهنشاهی بود. در آن سالها خوب ساواک تشکیل شده بود، آنها مو از ماست میکشیدند، سختگیریهای خاص خودشان را داشتند، همه جا حضور داشتند، جایی از نظر خودشان دور نمیداشتند، و بیشتر حواسشان جمع این بود که هر کاری که انجام میشود، هر فعالیتی که انجام میشود، خوب شناسایی کنند و اگر چنانچه ضدیتی با رژیم شاهنشاهی نداشت و حدس نمیزدند که چوب لای چرخ آنها بود، پاپیچشان نمیشدند. در حدی اینها پاپیچ بودند که ریز کارهایی که اینها دارند میکنند را از آن مطلع باشند. همین که میدیدند این حرکت این کار این جلسه این گروه این انجمن این هیئت این ... هر تشکلی که بود همین که اینها میفهمیدند که مخالفتی با شاه و رژیم سلطنتی و اینها ندارد، کاری به کارش نداشتند. خوب به همین دلیل که در آن سالها مؤسسات خیریه، جلسات دینی، انجمنهای مذهبی اینها ویژگیش این بود که ضدیت یا اسباب دردسری برای رژیم شاهنشاهی نداشت، اینها در مملکت حضور پیدا میکردند، شکل پیدا میکردند و اجازه فعالیت داشتند. میگویم، فقط میپاییدند اینها را، خیلی هم سخت میپاییدند.
سالهای 40 و 41 که حکومت به اصطلاح دموکرات آمریکا سر کار بود، پا کرد در کفش شاه که اصلاحاتی بکند، امکاناتی بدهد. این آزادیهای اجتماعی که در این سالها در مملکت به وجود آمد. احزاب سیاسی مثل حزب زحمتکشان، جبهه ملی فعال شدند، میتینگ و جلسه سخنرانی میگذاشتند.
در این سالها، شاه شروع کرد به اصلاحات و رفرمها البته برای عوام فریبی و میخواست بگوید که ما آزادی داریم میدهیم تا دهن آمریکاییها را ببندد. ملی شدن صنایع و تقسیم اراضی و انقلاب سفید و آزادی انتخابات و شرکت زنها در انتخابات را انجام داد تا بگوید در ایران آزادی هست. البته اشتباهکارهایی هم کردند و آن این بود که خواستند در عین اینکه جلو دهن آمریکاییها را میبندند، منویات قلبی خودشان هم که ترویج بیدینی بود را رایج کنند لذا در انتخابات شوراهای انجمنهای ایالتی ولایتی قسم خوردن به قرآن را حذف کردند و به جایش کتاب آسمانی گذاشتند. زنها میتوانند شرکت بکنند که تا آن روز نمیتوانستند. این اشتباهات متدینین را ناراضی کرد. و نتیجهاش این بود که مراجع تقلید به عنوان معترض اقدامات اساسی کردند. سخنرانیهای مرحوم امام در این ایام و پا پیش گذاشتن مراجع به صورت دستهجمعی، و سخنرانیهای خاص مرحوم امام اختصاصاً، و هدف
قرار گرفتن شاه به عنوان یک نقطه اساسی ضد دینی و ضد مملکتی و حامی اسرائیل، این مسائل سبب شد که این هشیاری بیشتر و فعال شدن بیشتر نیروهای مذهبی و روحانیت را بروز داد.
از آن روز به بعد آن خفقان دومی که بعد از پانزده خرداد ایجاد شد، شرایط جدیدی به وجود آورد. یعنی گروههای فعال مذهبی که در گذشته بودند و کار میکردند، فعالتر، هوشیارتر و جدیتر به میدان آمدند. سازمانهای دولتی، نیروهای سرکوبگر دولتی هم فعالتر شده بودند و سختگیریهایشان بیشتر شده بود. این وضع در مجموع به رشد جریانهای مذهبی کمک کرد و مؤسسهای مثل ابابصیر توانست رشد و توسعه پیدا کند.
البته بعد از پانزده خرداد شرایط خیلی سخت شد. به هرحال اصلاً وضع جامعه دگرگون شد. یعنی آنهایی که به عنوان گروههای مذهبی بودند، از طرفی بیشتر زیر ذرهبین بودند و در مورد آنها سختگیری میشد. از طرفی آنهایی هم که جدیتر و معتقد به خشونت بیشتری با دستگاه حکومتی شده بودند، به دلیل بدرفتاریهای سختی که آنها در پانزده خرداد کردند، اینها هم جدیتر شدند و به هرحال جامعه یک جامعه مقاومتری شد. یعنی جامعه دینی مقاومتر شد، سختگیریهای حکومت نسبت به متدینین بیشتر شد. هرچه که سختگیریها نسبت به متدینین بیشتر میشد، لاابالیها و آنهایی که موضوعات دینی و توقعات دینی برایشان مطرح نبود آزادیهای بیشتری پیدا میکردند، از آن طرف متدینینی که اینها متدینین به اصطلاح مکتبی و سنتی و غیرانقلابی بودند، اینها احساس مسئولیتشان در جامعه زیادتر میشد. بنابراین در آن سالها، مؤسسات دینی و مجامع خیریه و مؤسسات خیریهای رونق و توسعه یافت؛ چون آنها که با دید سیاسی جامعه را نگاه میکردند، اینها در خفا خودشان را تجهیز میکردند. و آنهایی که شم سیاسی نداشتند یا جهتگیری اجتماعیشان سیاسی و انقلابی نبود منتها آدمهای متدین جامعه بودند، فعالیتهای دینی اجتماعیشان را که در مجامع و جلسات خودش را بروز میداد، زیادتر شدند. نهایت امر اینکه شرایط اجتماعی یک شرایط متغیر و متفاوتی شد با قبل از سالهای 40، و یک مقداری خط و خطکشیها در جامعه دینی آشکارتر شد. یعنی بعضیها به عنوان متدینین غیر سیاسی انقلابی مطرح شدند و جمعی هم نقطه مقابل آن. نهایتاً جامعه یک جامعه فعالی شده بود، جامعه بعد از پانزده خرداد.
خوب مؤسساتی مثل انجمن ضد بهائیت، ابابصیر، انجمن مددکاری امام زمان، کانون علمی و تربیتی جهان اسلام، این چندتایی است که ماها با آن بیشتر انس داشتیم و در ارتباط با طیفی که ماها در آن طیف بودیم. اینها همهاش بعد از خرداد 42 است.
در اصفهان دو گروه فعال وجود داشتند که یک مقدار خط و ربطشان با هم متفاوت بود ولی مغایر و ضد هم نبود و از هم اطلاع داشتند و علیه هم کارشکنی نمیکردند و اگر میشد به هم همکاری میکردند.
من به عنوان شخصی که در جریان این زمان بوده و بر اساس اطلاعات خودم و حساب شده دارم میگویم.
یک عده آنهایی بودند که سعی میکردند بچه مسلمانهای شهر را با خط و خطوط سیاسی آشنا و با ارشاد و راهنمایی آنها را فعال نگهدارند و رشدشان بدهند. از مطالعاتشان گرفته از جلساتشان گرفته از رفتوآمدهای دستهجمعی و اردوها و غیره و ذالک گرفته مقابلشان مشکلاتی بود. همانطور که قرار بود ساواک اینها را زیر نظر داشته باشد، مثل بقیه که زیر نظر داشت، از امام جماعت یک مسجد گرفته تا یک عده که اسمشان بود، اینها را زحمت و مشکلاتی برایشان درست میکردند. خوب اینها مشکلات را تحمل میکردند، البته خودسر نبودند، نوعاً با مرحوم آیتاللّه خادمی در ارتباط بودند.
بله، آقای دکتر فضلاللّه صلواتی بودند. یک آقای صنعتگر ماشینساز بود به نام آقای حسن که فامیلیاش یادم نیست، چون از بس که ایشان خودشان را استاد حسن معرفی میکرد. آقای خالقی آقای نکویی صاحب کتابفروشی قائم در این مجموعه بودند. و به هرحال آدمهای پرتلاشی بودند، حالا ما اینها را میشناسیم. طبیعی است که خیلیها بودند که اینها زیر این پردهها بودند.
گروه دومی که معمولاً بیشتر آشکار بودند، گروه انجمن ضد بهائی بودند، به دلیل فعالیتشان که سخت با بهائیها درگیر بودند. جلسات جمعه بود در این جلسات، کنفرانس تشکیل میشد. اینها گروه میانسال متمایل به بزرگسالی بودند. آقایان توسلی، گلبیدی، فولادگر بودند. اینها هم به اصطلاح گروههای متدین، بیش از آن جوانترها که گفتم در خفا، اینها فعالیتهای اجتماعی اسلامی به اصطلاح کلاسیک و غیر کلاسیک داشتند، و هم در ارتباط با فعالیتهای سیاسی. رزومهشان در منابعی گفته شده و اگر کسی بخواهد اطلاعات خوبی به دست آورد، باید به آن منابع مراجعه کند. اطلاعات من در این ارتباط خیلی خلاصه و دم دستی است، ولی کلیتش همینهاست.
همچنان که متدینین بعد از پانزده خرداد و تأثیرات پانزده خرداد فعالتر حساستر پرتلاشتر شده بودند، و سختگیریهایی که حکومت با این نسل متدین میکرد. حکومت آزادیهایی در زمینه حجاب، اختلاط جوانان، مجامع هنری میداد و تلاش میکرد نسل جدید را متناسب با الگوهای خودش پرورش دهد. لذا نهادهایی مثل خانه جوانان، کانونهای هنری تأسیس و ترویج میکرد؛ در مقابل جریان متدین هم باید نهادسازی کند و الگوهایی متناسب با باورهای خودش ترویج نماید.
گاردنپارتی برای رواج فساد در جامعه بود. یعنی هر روز عصر در خیابان چهارباغ اصفهان جوانان و حتی میانسال و پیرمردها بودند با مدلها و مدهای غربی. چهارباغ تبدیل به یک گاردنپارتی و یک نمایشگاه میشد. خوب کم بودند کسانی که تحت تأثیر بهائیها قرار گرفته باشند، ما شناساییشان کرده باشیم، به جلسات عصر جمعه برده باشیم، حرفهایی باهاشان گفته باشیم، تا اینکه آنها از بهائیت منصرف شده باشند. ولی بسیار بودند جوانهایی که در خیابان چهارباغ از مدرسه درآمده و محل تفریحشان از شمال به جنوب و از جنوب به شمال در رفت و آمد بودند، و برخوردهایشان با برخوردهای آنچنانی همان آقایان و همان خانمها مواجه میشد. یعنی به مرور همچنان که آدمهایی
جذب فعالیتهای دینی زیربنایی میشدند، اعم از انقلابی یا غیرانقلابی، به مراتب خیلی بیشتر و زیادترشان اینها تحت تأثیر جو ضد دینی شهر میشدند.
از وقتی که درسهای ضد بهائی از تهران به توسط مرحوم آلرسول منتقل شد به اصفهان (مرحوم آلرسول برادر مرحوم شمسآبادی بود که در تهران
از همدستهای مرحوم حلبی بود.) معمم بود و در مجموعه تولیدی کازرونی شغل منشیگری داشت.
افراد زیادی بودند که از طریق جریان متدینین شناسایی و جذب میشدند و برای کارهای ابابصیر معرفی میشدند. از وقتی درسهای ضد بهائی و تشکیل انجمن ضد بهائی شروع شد، و این جریان زیر نظر مرحوم حلبی، مرحوم شمسآبادی، آقای مظاهری، اخوان امامی (حاجاحمدآقا امامی و حاجآقا حسن برادر کوچکتر) این مجموعه در اصفهان جا باز کرد و توسعه یافت و پیش رفت و به مرور جا افتاد. در واقع با این روش کارخانه فسادساز و جریان دولت که میخواست هم را جذب مراکز فساد کند، یک جریان اصلاحگر ایجاد شد و افراد را جذب و متناسب با روحیه و ظرفیتی که داشتند به مراکز دینی و مذهبی و اجتماعی مثل ابابصیر معرفی میشدند. به همین دلیل ابابصیر به سرعت رشد کرد و توسعه یافت.
حاج احمد فقیه امامی تند انقلابی بود ولی برادرش حاج آقا حسن فقیه امامی معتدل و دارای مواضع تند انقلابی نبود. بله افراد متنوع بودند و به طور طبیعی کارها را بین خودشان تقسیم میکردند و هر کس نقشی را بر عهده گرفته بود. مثلاً حاج آقا احمد امامی مصلحت نبود که در کارهای انجمن ضد بهائی حضور داشته باشند، و حمایتگر پشت پرده و در کنار بود. اما حاجحسنآقا امامی در جلسات میآمد جزوهها به دست ایشان میرسید و تدریس میکرد. یواش یواش در عمل با آمدن بنده از تهران به اصفهان، بعد از من آقای مهندس مُصَحِّف که هم دوره ما در دانشگاه بود و در قره چمن کار میکرد، منتقل شد به اصفهان. به صورت معمول قبل از اینکه تعریف خاصی داشته باشد پنجشنبه ظهرها برای ناهار حاجآقا حسن امامی، حاجآقا مهدی اقاربپرست، آقای مرحوم مهندس مُصَحِّف و من بیشتر در منزل مرحوم حاجآقا حسن امامی یا خانه یکی ما از چهار نفر ما با هم ناهار میخوردیم. حرف اجتماعی میزدیم، گفتگو میکردیم، راجع به انجمن ضد بهائی حرف میزدیم، اگر حرفی داشتیم راجع به انجمن ضد مددکاری میگفتیم، در ارتباط با ابابصیر حرف و نقلی داشتیم، میگفتیم نابیناها و آن فعالیتهایی که میکنند. اینها تعریف شده مکتوب نبود. ولی در عمل ما در ارتباط با کارهای دینی غیر سیاسی شهر (همان تعریفی که گفتم غیر سیاسی، نه ضد سیاسی) و آشکارا فعال بودیم. کارهای ما کارهای آشکارا بود. از انجمن ضد بهائی گرفته تا بقیه کارهایی که پیش میآمد.
چند سالی که گذشت به مرور این مسأله مطرح شد که آنهایی که زمینه دارند و قابل جذب هستند شروع کنیم با آنها مذاکره کنیم و از این طریق جبهه فساد را کمتر کنیم و جبهه دینی را افزایش دهیم.
به نظر ما اینها که جذب فساد شده بودند، آدمهای این جامعه بودند. باید راهی جلو پایشان گذاشته شود، حکومت همان راه را جلو پایشان گذاشته و دارند پیش میروند. در ارتباط با این کار ما به این نتیجه رسیدیم که باید یک جایی را، یک مؤسسهای را، یک مجموعهای را، یک کاری را باید پیشبینی کرد در شهر، که جاذبه داشته باشد برای جوانها که بیایند، جوان پسند باشد، گیرایی برایشان داشته باشد، حس کنند که اینجا جایی برای آنها وجود دارد و میشود که اینجا بیایند بروند، سختگیریهایی که در مجامع عمومی دینی احیاناً وجود دارد و یا آنهایی که آنجاها میروند دوست نمیدارند را نداشته باشد. اینجاها باید امکاناتی داشته باشد که جوان به آن دلایل حضور پیدا بکند. جایش هم باید یک جای خوب شهر باشد. چیزهایی باید بهشان ارائه شود که به دردشان بخورد. جایی نباشد که بگویند کلاس است، پول بدهید و بیایید. اصلاً باید در این جاها بهشان رسید تا بیایند.
خوب به این نتیجه رسیدیم که این کار باید بشود در شهر. چه کسی باید بکند در شهر، به نظر نمیرسد کسانی باشند در شهر. اگر بودند آثارش پیدا بود. ما به این فکر هستیم. حالا ما میتوانیم این کار را انجام بدهیم خودمان؟ اگر ما این کار را شروع کردیم از نظر دستگاههای اطلاعاتی شهر ایجاد حساسیت نمیکند؟ که شما چند نفر یک روزی آمدید گفتید ما فقط با بهائیها میخواهیم حرف بزنیم. از آن طرف هم سروکلهتان در نابیناها پیداست. بعضیهایتان که در انجمن مددکاری هستید. اینها که دارم میگویم معنیاش این نیست که همه این کارها را انجمن ضد بهائی میکرده، منظور آدمهایی بودند که در این مجموعهها رفت و آمد داشتند. یعنی یک طیفی بودند این آدمها که خارج از دستهبندی ویژه ولی یک چند تا آدم را هم اینجا میدیدند هم آنجا میدیدند و خوب این حساسیت ایجاد میکرد. مضافاً اینکه این کار خودش یک کار پر حجمی بود. این کار یک حجم عظیمی از کار بود که از عهده همین آدمهای به اصطلاح دم دست و دم چشمی که با هم داریم کار میکنیم بیشتر بود. حجم کار وسیع بود.
تقریباً این حرفها همزمان بود با تشکیل حسینیه ارشاد در تهران. تشکیلات حسینیه ارشاد آن روز آن تشکیلات ده سال بعد نبود. حسینیه ارشاد یک حسینیه حاشیهای در یک گوشه تهران بود، که ما دانشجو بودیم که مرحوم محمدتقی شریعتی (پدر دکتر شریعتی) آنجا ایشان هفتهای یک شب تفسیر قرآن میگفت، و بعد خوب چون دلچسب بود مطلوب بود خوب بود متناسب روز بود، خود آن آدمهایی که آنجا بودند و شرایط زمان ایجاب میکرد که یک جایی را از آن حسینیه به آن حالت تبدیل بشود. ولی به هرحال نو بود تازه بود و گیرا بود و جالب بود.
نهایتاً به این حال رسیدیم که هر دو سه ماه یک دفعه بنا به تناسب زمان یک جلساتی تشکیل بدهیم، آدمهایی که فکر میکنیم برای این طرز تفکر یا برای همه یا برای بخشی از آن آمادگی دارند، این آدمها را دعوت کنیم در آن جلسات. جامعه را برای آنها بیان کنیم. روشن کنیم برایشان که مشکل
آینده چیست، نیاز الآن چیست، چکار باید کرد، تا این مشکلات نسل جوان در این شهر یک بخشی از آن اصلاح شود. تصویر شهر را از نظر فساد میآوردیم در آن جلسات ارائه میدادیم. میگفتیم داستان از این قرار است. یک کاری باید کرد. مصداقی که ارائه میدادیم میگفتیم، مصداقش بهائیت است، مسیحیت است، آن روز رواج بازار کمونیستها بود. اینها را به قول امروزیها بُلد میکردیم. اینها را باز کردیم. گفتیم بیایید همفکری کنیم ببینیم باید چکار کنیم. چه کسی آماده است. چه کسی احساس وظیفه میکند. این جلسه خاتمه پیدا میکرد، یک دو سه تا آدم یک عکسالعملی نشان میدادند.
نه، ما یک جلسه سی چهل پنجاه نفری دعوت میکردیم. جلسه دوم، جلسه سوم، یک چیزی حدود دو سال ما زمینهسازی کردیم. یک عده آدم شناسایی شدند. این جلسات در ذهنم میآید بیشتر یا منزل پدر شما بود، یا منزل عموی شما حاجاحمدآقا بود. ما سعی نمیکردیم فقط در این دو جا باشد، الآن یادم نمیآید اگر جای دیگر بود کجا بود. شاید نزدیک پنج جلسه ما در این دو سال تشکیل دادیم.
عمومی نبود، شناخته شده و حساب شده بود. یک عده اینها ابراز کردند، یعنی دردشان آمد، یعنی درد را شناختند، عکسالعمل نشان دادند، احساس مسئولیت کردند. ضمن اینکه همه این حرکاتی که ما انجام میدادیم زیر نظر آقای خادمی و شمسآبادی بود. آقای مظاهری و آقای منصورزاده حمایتگر ما بودند خیلی جدی. علتش این است که کارهایی که قبلاً به وسیله این طیف، باز میگویم این طیف، این تیکه قضیه این خیلی اختصاصی ما بود، و حتی از رفقای نزدیکمان هم برایشان روشن نبود که ما داریم چکار میکنیم. علتش این بود که میخواستیم ساواک متوجه نشود که ما داریم این کار را انجام میدهیم.
خیلی باز نبود و خیلی بسته هم نبود. نقشه راه دست کسی نبود جز ما چهار نفر (مصحف، علوی، اقارب پرست و امامی)، تا بعد از تشکیل و افتتاح و اینها. عمویتان، پدرتان، حاجآقا محمد سلامتیان شوهر خواهرتان، حاجآقا مرتضی سلامتیان، یکی از بستگان خانم امین آقایی بود به نام آقای امین، آقای افضل، با واسطه مرحوم حاج سید مهدی شکرانی بود. بالاخره این هسته مرکزی روی هم رفته هفت هشت ده نفر بود. یواش یواش در این جمع حرف به کارهای اجرایی رسید.
الگو هم نداشت ولی چشمانداز آینده روشن بود. حداقل برای ما چند نفر روشن بود. بالاخره جایی را پیشنهاد دادند که مال یک پیرزن لر بود، باغ بزرگی در بهترین نقطه اصفهان بود. قرار شد کانون
علمی و تربیتی جهان اسلام را به عنوان یک مرکز برای جذب افراد مستعد راهاندازی کنیم، آقای مصحف رئیس و آقای گلبیدی ناظم مجموعه باشد.
در انتها میخواهم نکتهای را عرض کنم. من اعتقادم بر این است که معمولاً وقتی یک کاری صورت میپذیرد که جمع کثیری در به ثمر نشستن آن نقش دارند، آنهایی که بیشتر حرف میزنند، بیشتر در چشم و گوش مردم هستند. ولی حق این نیست. نه اینکه اینها حقی ندارند، چرا، دارند. اما حق بیشتر را کسانی دارند که در این مجموعه کار ثمربخش و سودمند انجام دادهاند؛ اما جایی پیدایشان نیست. بسیاری از اشخاص در آن مقطع پر تشنج ابابصیر که آن تنگنظریها و خودمحوریها و فرصتطلبیها انجام شد، ایستادند و از کیان ابابصیر دفاع کردند. چه بسا بدنام شدند، مورد اتهام قرار گرفتند و لطمه مالی خوردند. اما نه من آنها را میشناسم و نه شما با آنها مصاحبه کردهاید و نه اسمشان جایی هست. اینها انسانهای صاحب حق ابابصیر هستند.
آقای سید حسین مرتضوی در اسناد ابابصیر به عنوان مؤسسین اولیه معرفی شده ولی زندگینامه و اطلاعاتی از ایشان یافت نشد. از اینرو از کسانی که اطلاعاتی دارند استدعا میکنیم ما را یاری فرمایند.
به نظر میرسد از مجموع افرادی که در کاتالوگ ابابصیر به عنوان مؤسسین نام برده شده، الآن که در تیرماه 97 هستیم، فقط این افراد در قید حیاتاند: مهدی اقارب پرست، سید حسین علوی، مصطفی یراقی، محمد فولادگر. از مهندس عبودیت که در مصاحبه آقای یراقی، آمده خبر نداریم. اما در مصاحبه آقای یراقی چند نفر دیگر به عنوان امناء معرفی شدهاند که اسامی اینها در 12 نفر پیشین نیست. اسامی اینها عبارت است از: حجت الاسلام رضا آل رسول برادر مرحوم شمسآبادی که پس از شهادت برادرش مدت کوتاهی به جای برادرش عضو هیئت امنا و هیئت مدیره ابابصیر بود.(1)آقای یراقی در جای دیگر مصاحبه میگوید: در جلسه اول تأسیس ابابصیر که به دعوت حجت الاسلام مهدی مظاهری و در خانه ایشان تشکیل شد، این افراد حضور داشتند: مهندس علوی، حاج آقا احمد فاضل، خود حاج آقا مظاهری و یراقی.(2)
در اینجا چهار نفر به عنوان مؤسس یا نخستین مؤسسین معرفی شدهاند، به علاوه نام احمد فاضل آمده که در سند رسمی ابابصیر نیست.
آقای یراقی در جای دیگر میگوید: مهندس عبودیت، مهندس مصحف، آیت اللّه فقیه امامی، حاج آقا منصورزاده از افرادی بودند که بعداً به هیئت امناء افزوده شدند.(3)لازم به تذکر است در سند و کاتالوگ ابابصیر فقط نام عبودیت نیست ولی بقیه اسمشان و امضاء آنها هست.
یک نفر دیگر به نام محمدعلی بصیری اصفهانی (متولد 1328 در اصفهان)، عضو هیئت امناء و هیئت مدیره بوده است. او در سالهای 1380 تا 1390 مدیرعامل بوده است.(4)
آقای سید حسین علوی میگوید: مهندس نامجو و مهندس رفیعیپور در دورهای که ساختمان ابابصیر در خیابان امام خمینی ساخته میشد، عضو هیئت امناء بودند.(5)
افرادی رسماً به عنوان هیئت مؤسس یا هیئت امناء انجام وظیفه میکردند و در واقع سیاستگذاری امور و تعیین خطمشی کلان ابابصیر بر عهده آنان بود. اما غیر از این افراد کسانی هم بودند که در تأسیس و تثبیت و تداوم فعالیتهای ابابصیر بسیار کوشا بودند. اینگونه افراد را به عنوان یاران افتخاری آوردهایم.
اسنادی که گویای یاری برخی افراد است اندک است. ولی همین اسناد به دقت مطالعه و افراد یاریگر و حامی ابابصیر، در اینجا معرفی میشوند.
سید حسین خادمی رئیس حوزه علمیه اصفهان و از علمای بزرگ و مشهور اصفهان، مساعدتهای همه جانبه از ابابصیر داشت. در مصاحبه با آقای اقارب پرست به این نکته اشاره شده است. از اینرو جزء همکاران ابابصیر ثبت شده است. زندگینامهای از ایشان توسط مرحوم مهدوی در کتاب خودش(1)آمده که ذیلاً تقدیم میگردد.
علامه فقیه مجاهد آیتاللّه مرحوم حاج آقا حسین خادمی فرزند آقا سید ابوجعفر خادم الشریعه عالم محقق جلیل فقیه نبیه از اجله علما معاصرین اصفهان و رئیس هیئت علمیه این شهرستان و از مدرسین عالی مقام و از خدمتگزاران به انقلاب اسلامی ایران. شرح مجاهدات و خدمات آن مرحوم نیاز به رسالهای مخصوص دارد. اکنون به طور اجمال از خدمات دینی و اجتماعی آن مرحوم چند جمله مینویسیم:
مشارالیه در روز جمعه سوم شعبان سال 1419 در اصفهان در خانواده علم و ریاست متولد گردید. مادرش دختر مرحوم حاج میرزا فضل اللّه صدر الشریعه فرزند میرزا نصیر ملاباشی بوده، مقدمات علوم و سطوح را در اصفهان در نزد اساتید و مجتهدین این شهر همچون:
1- آقا میرزا احمد مدرس.
2- علامه فقیه حاج محمدصادق یزد آبادی مدرس خاتون آبادی.
3- مولی عبدالکریم گزی.
4- آقا شیخ علی مدرس یزدی.
5- علامه فقیه حاج میر سید علی مجتهد نجف آبادی.
6- علامه آقا سید محمد نجف آبادی.
7- مرحوم آقا سید میرزا اردستانی.
و جمعی دیگر از بزرگان تکمیل نموده، سپس جهت تکمیل تحصیلات خود به نجف اشرف مهاجرت نموده و در آنجا در خدمت اساتید بزرگوار همچون:
1) . تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان، ج1، ص 288-290.
1- آقا سید ابوتراب خونساری در رجال و درایه.
2- آقا سید ابوالحسن مدیسه ای اصفهانی.
3- شیخ محمدجواد بلاغی در فن کلام و بحث مذاهب.
4- میرزا محمدحسین نائینی.
5- آقا ضیاءالدین عراقی بهره کافی برده تا به مقام اجتهاد نائل گردیده و با کسب اجازات روایتی و اجتهاد به اصفهان مراجعت نمود و از حین ورود تا هنگام وفات به افاده و افاضه و تدریس خارج فقه و اصول در مدرسه صدر بازار و اقامه جماعت در مسجد دارالشفاء و مسجد نو حاج رسولیها و منبر و موعظه و ارشاد و هدایت مردم و امر به معروف و نهی از منکر مشغول گردید.
خدمات آن مرحوم در جلوگیری از برخی از منکرات اداره آموزش و پرورش و همچنین تبلیغات سوء فراموش نشدنی است.
کتب زیر از تألیفات ایشان است که ذیلاً به نام آنها اشاره میکنیم:
1- تقریرات درس مرحوم نائینی درباره صوم و صلوة (فقه).
2- تقریرات در اصول از اوائل مباحث الفاظ تا آخر معنی حرفی.
3- تقریرات در اصول از بحث خاتمه برائت تا آخر تراجیح.
4- حواشی بر کتب اصول.
5- حواشی بر طهارت و صلوة کتاب مصباح الفقیه تألیف علامه فقیه حاج آقا رضا همدانی.
6- رساله در عدم ارث زوجه از غیر منقول.
7- رساله در لباس مشکوک تا قواطع صلوة.
8- رهبر سعادت یا دین محمد در دو مجلد به فارسی، مطبوع از بهترین کتابها در فن و موضوع خود میباشد. مرحوم آقای خادمی دارای کتابخانه نفیسی بود. تعدادی کتب خطی (و چاپی) که بسیاری از آنها به خط مؤلفین بوده، اکنون در اختیار برخی از فرزندان ایشان میباشد.
مرحوم آقای خادمی در صبح روز 2 شنبه 18 جمادیالثانیه سال 1405 در اصفهان وفات یافته و جنازه پس از تشییع عظیم روز 3 شنبه به مشهد مقدس حمل و در جوار حضرت ثامن الحجج مدفون گردید.
برادران آقای خادمی: حاج آقا حسن - حاج آقا شمسالدین - آقا صدرالدین - آقا سید علی و آقا نورالدین نیز از علما و فضلا و در اصفهان ساکن بودند.
سید علیاکبر پرورش (زاده 1321 در اصفهان - وفات 6 دی 1392 در اصفهان) وزیر آموزش پرورش در دولتهای محمدجواد باهنر، دولت موقت محمدرضا مهدوی کنی و دولت میرحسین موسوی بوده است.
علیاکبر پرورش در سال 1321 در زرین شهر اصفهان متولد شد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به پایان رساند، سپس در دانشگاه اصفهان مدرک لیسانس خود را در رشته ادبیات اخذ
نمود. ایشان مدرک فوق لیسانس خود را در دانشسرای عالی تهران در رشته کارآموزی دبیری دریافت کرد. علیاکبر پرورش در روز جمعه 6 دی ماه 1392 از دنیا رفت.
سوابق سیاسی وی عبارت است از:
_ محوریت در مبارزات قبل از انقلاب اصفهان.
_ عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی.
_ دو دوره نامزد انتخابات ریاست جمهوری.
_ عضو شورای مرکزی مؤتلفه اسلامی از سال 1372 تا کنون
_ قائم مقام دبیر کل حزب مؤتلفه اسلامی از سال 1372 تا سال 1380
سوابق اجرایی وی عبارت است از:
_ وزیر آموزش پرورش در دولتهای حجت الاسلام والمسلمین شهید محمدجواد باهنر، دولت موقت آیتاللّه مهدوی کنی و دولت میرحسین موسوی
_ نماینده مجلس خبرگان قانون اساسی.
_ عضو شورای عالی دفاع.
_ نماینده مجلس شورای اسلامی در دورههای اول، سوم و چهارم.
_ نایب رئیس اول مجلس شورای اسلامی (دوره اول).
_ نایب رئیس دوم مجلس شورای اسلامی (دوره چهارم).
مرحوم حبیباللّه عسگر اولادی در همایش بزرگداشت استاد علیاکبر پرورش در اصفهان با اشاره به شخصیت استاد پرورش گفته بود: این شخصیت فرهیخته از سردمداران نظام آموزشی کشور و انقلاب اسلامی ایران هستند و معلم و استاد بودن را همواره در طول زندگی خود حفظ کرده اند. بسیاری از شخصیتهای فرهیخته و علمی اصفهان از شاگردان ایشان هستند. استاد پرورش از معلمان، قاریان و مفسران نمونه قرآن هستند و ایشان همواره از موضوعات قرآنی در زندگی خود استفاده کردهاند.
وی به ویژگیهای معنوی این استاد فرهیخته اشاره کرده و گفته بود: تعصب، توسل و جهاد در راه خدا در فعالیتهای استاد پرورش موج میزند. جهاد در راه خدا در طول فعالیت ایشان در شورای مرکزی حزب جمهوری ادامه داشته و استاد پرورش این ویژگی خود را به تمام اقدامات خود سرایت داده است. ایشان در دوره دوم مجلس شورای اسلامی اقدامات ارزنده و ارزشمندی برای کشور انجام دادهاند و یکی از اعضای هیئت رئیسه مجلس شورای اسلامی بوده است. خدمت به مردم، دفاع از کشور و حفظ ارزشهای ایرانی و اسلامی همواره در دستور کار این استاد فرهیخته قرار دارد. پرورش با دلسوزی تمام در تأسیس روزنامه رسالت گام برداشته است و همواره به دنبال روشنگریهای مردم و مبارزه با بیدادگری و ظلم و ستم موجود در جامعه حرکت میکرد. استاد پرورش همواره با غافل شدن از خود در راستای خدمت به دین و مردم اقدامات بسیاری انجام داده است. این شخصیت ارزشمند یک عارف سالک واقعی محسوب میشود و گنجینههای ارزشمندی در درون او نهفته است. استاد سید علیاکبر پرورش با بهرهگیری از قرآن و روایات اسلامی به دنبال بیداری مردم و به ویژه نسل جوان جامعه بوده است.
مراسم بزرگداشت مرحوم پرورش در سال 90 برگزار شد و در آن پیام رئیس مجلس خبرگان رهبری، آیتاللّه مهدوی کنی در آیین نکوداشت استاد اکبر پرورش توسط داماد آیتاللّه مهدوی کنی قرائت شد. در بخشی از این پیام آمده است: تجلیل از برادر فاضل و بزرگوارمان استاد سید اکبر پرورش تجلیل از یک نسل فرهنگی مبارز و مجاهد است که در دوران ستمشاهی نقش مهمی در راهپیمایی دیگر اصناف و اقشار متدین و مبارز در تحکیم وحدت اصناف فرهنگی، دانشآموز، دانشجو و پرورش و تربیت آنان در خط مستقیم و نورانی نهضت حضرت امام خمینی (ره) و پشت سر روحانیت متعهد و علمای ربانی ادا کرده است.
معلم فرهیختهای که سیل خروشان شاگردانش در مدرسه، خیابان، بازار و دانشگاه را با قرآن و عترت و ولایت و صبر و شهادت آشنا کرد و در هر سنگری به او تکلیف شد از وزارت، وکالت، مجلس و سنگرهای دفاعی و همراهی با بزرگان طراز اول نظام در خدمت بزرگانی چون شهیدان والامقام مطهری، بهشتی، رجایی و باهنر و مقام معظم رهبری حضرت آیتاللّه خامنهای (دامت برکاته) و دیگر اعاظم انجام وظیفه نمود.
غلامعلی حداد عادل رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی نیز در ادامه این همایش اطاعت پرورش از ولایت فقیه را ویژگی بارز او دانست و گفت: از ابتدای انقلاب پرورش برای حفظ انقلاب و دفاع از اسلام تلاش کرد و از مهمترین خصوصیات ایشان اطاعت از ولایت فقیه است که بر صدر ارزشهای انقلابی ایشان میدرخشد.
غلامعلی حداد عادل اظهار داشت: ایشان همواره مدافع حریم ولایت بود و در همه معرکههای سیاسی در اصفهان و در سطح کشور حضوری جدی و فعال داشت. رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی افزود: اصفهان نه تنها گنجینه هنر ایرانی اسلامی است بلکه همواره سرشار از گنجینههای ناب انسانی برای اسلام و انقلاب بوده و از جمله این نیروها استاد علیاکبر پرورش است. خدمات ایشان برای اسلام و انقلاب آنقدر متعدد و متنوع است که تنها میتوان در این همایش فهرستی از کارهای وی ارائه داد.
در ادامه این مراسم، سید یحیی صفوی دبیر این جشنواره و دستیار و مشاور عالی فرماندهی معظم کل قوا هم در جایگاه قرار گرفت و با اشاره به نقش ویژه استاد پرورش در تشکیل سپاه گفت: با تربیت نیروهای انقلابی، پرورش سپاه قدرتمندی برای دفاع مسلحانه در جنگ تشکیل داد.
وی اظهار داشت: استاد پرورش را سردار فرهنگی میدانم که عرفان را با خردمندی، بصیرت سیاسی و شجاعت در دفاع از دین، قرآن و ولایت در هم آمیخته بود. به گفته وی مهمترین مسأله امروز کشور تربیت کادر مدیران همطراز با انقلاب اسلامی است که بتواند انقلاب را تحت زعامت رهبری و امام ترسیم کند.
وی تأکید کرد: استاد نه تنها در زندگی راه و رسم بزرگی داشت که در شیوه مدیریتی نیز کادری بزرگ ساخت که بزرگترین خصوصیت این سردار فرهنگی است. وی با اشاره به اینکه استاد پرورش تأثیر منحصر به فردی در مسائل امنیتی نظام داشت، گفت: ایشان هستههای مسلح نیروهای انقلابی را برای مبارزه آماده و آموزش میداد.
دستیار و مشاور عالی فرماندهی معظم کل قوا ادامه داد: همچنین برخورد با ساواک را در آن زمان به نیروها آموزش میداد.
وی در بخش دیگری از صحبتهای دیگر خود به نقش پرورش در اصفهان بهعنوان بنیانگذار کمیته فرهنگی و انقلاب اسلامی اشاره کرد و یادآور شد: وی یک سپاه بر اساس تقوا و شجاعت در استان اصفهان شکل داد که روش تربیتی او الگویی برای سایر استانهای کشور شد.
سپاه در شمال، جنوب و سیستان و بلوچستان با الگوگیری از روش استاد پرورش و شورایی که او در اصفهان تشکیل داده بود، شکل گرفت. وی گفت: پرورش سپاه قدرتمند را برای دفاع مسلحانه با قدرت در زمان جنگ تشکیل داد و این مهم با تربیت نیروهای انقلابی صورت گرفت. دستیار و مشاور عالی فرماندهی معظم کل قوا اظهار داشت: در آغاز جنگ بیش از سه سال از طرف مجلس نماینده شورای عالی دفاع بود که در آن زمان با اقتدار و صلابت از سپاه و بسیج دفاع کرده و با دریافتهای منطقی، رهنمودهای فرمانده کل قوا را عملیاتی میکرد.
حجتالاسلام محسن قرائتی، رئیس ستاد اقامه نماز با اشاره به سخنان جذاب استاد پرورش در طول انقلاب گفت: سخنان استاد پرورش به دلیل اینکه با اخلاص از دل بر میآمد تأثیر بسیار خوبی نیز بر دل و جان شنوندهها داشت. وی اظهار داشت: جلسات استاد پرورش خودجوش و دلسوزانه برای عموم مردم بود.
وی با بیان اینکه معلم خوب باید اخلاص داشته باشد، ادامه داد: استاد پرورش در تعلیم به دانشآموزان اخلاص در اعمال آنها را آموزش میداد و نیت خالصانه برای خدا را در سرلوحه همه امور میدانست. قرائتی گفت: پرورش کسی بود که 40 سال کار مجانی با اخلاص و خودجوش برای این مردم انجام داد و چه اشکالی دارد که از این شخصیت تجلیل کنیم.
حجتالاسلام والمسلمین ناطق نوری، گفته بود: از خصوصیات آقای پرورش این بود که آدم تنگ نظری نبود. تفکر خاصی داشت. اما به تعبیر شهید بهشتی، آقای پرورش معتقد بود جاذبه باید بینهایت و دافعه حداقل باشد. این فقط در مسائل فردی نیست. به خصوص در جریانات سیاسی خیلی ظهور دارد. اگر کسی تنگ نظر باشد مشکلات زیادی به بار میآورد. مثلاً شریعتی سلایق خاصی داشت که بعضی علما با آن دیدگاهها مشکل داشتند. اما برخورد با شریعتی و برخورد با طرفدارانش چند گونه بود. یک عده دفعی برخورد میکردند و وی را کافر یا سنی میدانستد. یک عده هم سلایق شریعتی را نمیپسندیدند اما قائل به طرد وی نبودند. چون طرد کردن ضایعاتش زیاد بود.
آقای پرورش از آنهایی بود که به نظریات شریعتی نقد داشت چون خودش صاحب نظر بود. اما قائل بود نباید دفعی برخورد کرد. اطرافیان شریعتی کم نبودند. هنر روشنفکران ما این بود که نه جذب شریعتی شوند و نه با او دفعی برخورد کنند. آقای پرورش اشکالاتی به وی داشت چون ایشان با علمای بزرگ ارتباط داشت مثل مطهری، جعفری و خودش هم اهل تحقیق بود. اصلاً مفسر قرآن و نهجالبلاغه بود. پس خودش سلایقی داشت اما تعامل خوبی با جوانانی که چنین گرایشی داشتند برقرار کرده بود.
معروف به دکتر بهشتی یا شهید بهشتی است. او در خانوادهای روحانی در اصفهان به دنیا آمد. نام پدرش سید فضلاللّه از روحانیان اصفهان و امام جماعت مسجد لنبان بود. پس از تحصیل در مدرسه صدر اصفهان برای ادامه تحصیل در 25 یا 1324 به حوزه علمیه قم رفت. در سال 1327 دیپلم ادبی و در سال 1330 درجه لیسانس و در 1353، از دانشکده الهیات دانشگاه تهران، دانشنامه دکترای فلسفه اسلامی گرفت. مدتی به تدریس زبان انگلیسی در دبیرستانهای قم پرداخت و در درس فلسفه علامه طباطبایی حاضر شد. در 1333 دبیرستان دین و دانش و در 1341 مدرسه دینی منتظریه (حقانی) را در قم بنیاد نهاد که در آن دانشهای جدید در کنار علوم حوزوی تدریس میشد. در 1344 برای اداره مرکز اسلامی هامبورگ به آلمان رفت و در آنجا «اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان گروه فارسی زبان» را تأسیس کرد. در 1349 به ایران بازگشت و به استخدام آموزش و پرورش در آمد.
در اواخر 1355 همراه برخی از روحانیون تهران «جامعه روحانیت مبارز تهران» را تشکیل داد، در آذر 1357 از سوی امام خمینی به عضویت شورای انقلاب انتخاب شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی به همراه جمعی از روحانیان هم فکر «حزب جمهوری اسلامی» را تأسیس کرد و به دبیر کلی آن برگزیده شد. وی نایب رئیس مجلس خبرگان برای تدوین قانون اساسی بود و در تنظیم و تدوین قانون اساسی نقش مؤثری ایفا کرد. همچنین در اسفند 1358، از سوی امام خمینی به ریاست دیوان عالی کشور انتخاب شد و سرانجام در هفتم تیرماه به همراه دَهها تن از اعضای دولت، نمایندگان مجلس و فعالان سیاسی کشور در محل حزب جمهوری اسلامی ایران به شهادت رسید.(1)
او با جریانها و تشکلهای مذهبی - اجتماعی همکاری داشت. همچنین در شکلگیری ابابصیر نقش داشت. آقایان مصطفی یراقی، مهدی اقارب پرست درباره فعالیتهای مرحوم بهشتی در ابابصیر و شرکت در برخی جلسات هیئت امناء و هیئت مدیره گزارشهایی عرضه کردهاند.(2)از اینرو میتوان او را یکی از یاران افتخاری ابابصیر دانست.
مراکز و نهادهای نیکوکاری متکی به کمکهای مالی و معنوی مردم است. تصور کنید ابابصیر بین سالهای 1365 تا 1385، رشد و توسعه فراوان پیدا کرد. ساختمانهای متعدد داشت و حتماً این توسعهها توسط نیکوکاران بوده است. اما پس از جستجوهای فراوان فقط به اسامی زیر دست یافتیم:
1- خانم نابینا به نام اقدس الحاجیه کازرونی، هزینه ساخت بخشی از ساختمان دستجرد قداده را پرداخت کرد.(3)به اسناد این نیکوکاری دست نیافتیم.
2- برادران حُر یعنی رجبعلی و احمد آقا حُر نیکوکارانی بودند که مساعدت میکردند.(1)
3- آقای باقر افضل مساعدت میکرد.(2)
4- آقایان مدرس و میر محمد صادقی ساختمان خوابگاه دختران را اهدا کردند.
5- آقایان محمد سمائیان و رضا علوی ده هزار متر زمین در دستجرد قداده هدیه کردند.
6- مهندس مصحف و مهندس علوی ساخت آن زمین را بدون دریافت دستمزد را بر عهده گرفتند.(3)
لازم به ذکر است بیشتر مساعدتها و کمکهای مالی و معنوی از طریق مردم به آیتاللّه سید حسین خادمی یا آیتاللّه شمس آبادی پرداخت و آنان در اختیار ابابصیر میگذاشتند.
تشکلها و نهادها در آغاز تأسیس، مؤسس یا مؤسسین دارند؛ ولی پس از شکلگیری، هیئت امنا جای هیئت مؤسسین را میگیرد. مؤسسه ابابصیر هم چنین بوده است. بر اساس یک سند رسمی که خود ابابصیر منتشر کرده، دوازده نفر مؤسس ابابصیر بودهاند. ولی بر اساس گزارشها و گفتههای برخی افراد مطلع، تعداد افراد مؤسس و نیز سیر تأسیس و شکلگیری به گونه دیگر است. تلاش کردهایم تمامی این اسناد و اظهارات را در این کتاب جمعآوری کنیم تا پژوهشگران آینده به راحتی بتوانند سیر حوادث را تجزیه و تحلیل و داوری کنند.
اما در سالهای پس از تأسیس، گروهی از افراد که اغلب همان افراد مؤسس هستند به عنوان هیئت امناء در جلسات هیئت مدیره شرکت میکردند. ولی آیا امناء خودشان مستقلاً هم جلسه داشتهاند یا نه؟ در این مورد سند و مدرکی مشاهده نشده است.
امنا میگوید: طی پنجاه سال گذشته، هر 15 روز یک نوبت جلسه هیئت مدیره تشکیل میشد. در این جلسات اعضای هیئت امناء نیز حضور داشتند. گاهی میهمانان هم بودند و اعضای جلسه به بیست نفر میرسید. هر نوبت ناهار میهمان یکی از اعضا بودیم.(1)
بر اساس این گفته در دهههای قبل هیئت امنا در جلسات هیئت مدیره شرکت میکرد. ولی آغاز آن را نگفته است.
آقای یراقی درباره هیئت غیر از اظهار نظرهای مزبور، در مورد هیئت امناء دو سند در اختیار داریم، یکی مربوط به تشکیل هیئت امنای سال 1395 است و دوم یادداشت و گزارشی است که محمدحسین بصیری (مدیرعامل) درباره هیئت امنای سالهای قبل از 1390 ارائه کرده است. بر اساس این دو سند نکات زیر به دست میآید:
1- هیئت امنا همان مجمع عمومی هستند که حدود سی نفر بوده و هر دو سال یک بار تجمع دارند.
2- هیئت امنا (مجمع عمومی) هر دو سال یک بار تشکیل جلسه داده و نه نفر را به عنوان هیئت مدیره و دو نفر را به عنوان بازرس انتخاب میکنند.
3- هیئت مدیره هر دو سال یک بار تشکیل جلسه داده و یک نفر را به عنوان مدیرعامل انتخاب میکنند.
4- انتخاب اعضاء هیئت امنا در ابابصیر به دو روش است:
الف - همه اعضاء هیئت امنا موظف هستند، در زمان حیات خود فردی مورد اعتماد را از بین فرزندان یا غیره را به عنوان جانشین پس از فوت خود، کتباً معرفی نمایند تا پس از فوت آن، فرد معرفی شده در مجمع عمومی عادی بعدی معرفی شود و پس از تحقیق و تأیید صلاحیت و تصویب مجمع عمومی عادی به عنوان عضو جدید هیئت امنا جایگزین عضو فوت شده بشود.
1) . مصاحبه با مصطفی یراقی.
ب - در صورت صلاح دید یکی از اعضاء هیئت امنا فردی که علاقهمند به همکاری و حمایت از ابابصیر هست به هیئت مدیره معرفی مینماید و پس از بررسی سوابق و توانایی ایشان چنانچه به تأیید هیئت مدیره برسد، در اولین مجمع عمومی عادی معرفی میگردد و پس از بررسی لازم با تأیید اکثریت اعضای هیئت امنا حاضر در جلسه به عنوان عضو جدید هیئت امنا انتخاب خواهد شد؛ لازم به ذکر است که چون تمام اعمال ابابصیر و تشکل مجامع عمومی عادی و فوقالعاده و لیست درآمد و هزینههای باید به تأیید نیروی انتظامی برسد؛ لذا از نظر مالی و عملکردها هیچ مورد غیر شفافی در ابابصیر وجود ندارد و حتی تمام تغییرات ثبتی ابابصیر پس از تأیید مسئولین نیروی انتظامی در ثبت شرکتها اصفهان درج و در روزنامه رسمی کشور و یک روزنامه محلی که در مجمع تعیین شده است منتشر خواهد شد. و علاوه بر آن، مأمورین نیروی انتظامی در سال چندین بار بدون اطلاعرسانی قبلی به صورت سرزده به ابابصیر مراجعه مینمایند و از مجموعه و فعالیتها و مستندات مؤسسه آموزشی ابابصیر بازدید مینمایند و در مجامع هم دعوت از آنها به عمل میآید.(1)
5- اسامی هیئت امناء که در مجمع 1393 حضور داشتند و برای دو سال به عنوان هیئت امناء و مجمع عمومی حق رأی دارند عبارت است از:
اکبر اخوان مقدم (فعال در رشته صنعت و اقتصاد) مدیر خیریه نذر اشتغال امام حسین(ع)
مهندس مجید اعظمپور (مهندس مکانیک فعال در بخش صنعت و مدیرعامل کارخانه صنعتی)
مهدی اقارب پرست (دبیر بازنشسته آموزش و پرورش در رشته زبان انگلیسی) از مؤسسین ابابصیر
مهندس علیرضا امینی (مهندس مکانیک فعال در رشته ساختمان و معدن و صنعت)
دکتر مهدی بصیری اصفهانی (استاد بازنشسته دانشگاه صنعتی اصفهان در رشته کشاورزی و فعال در سایر خیریهها)
علیرضا بصیری اصفهانی (فعال در رشته کشاورزی)
محمدعلی بصیری اصفهانی مدیر قبلی ابابصیر قبل از تعطیلی و عضو هیئت مدیره انجمن مددکاری امام زمان (فعال در رشته کشاورزی و فعال در چند خیریه دیگر)؛ ایشان به عنوان بازرس اکنون فعالیت دارد و منتخب هیئت مدیره است.
محمدحسین بصیری اصفهانی (فعال و عضو چند انجمن صنفی در رشته صنعتی و مدیریت در چند کارخانه صنعتی؛ جانشین مرحوم پدرش محمد بصیری از سال 1355)
مصطفی حجه فروش (از تجار بازار و مدیر چند خیریه دیگر)
حجت الاسلام مهدی مظاهری صالحی (روحانی و عضو هیئت مؤسس و هیئت مدیره ابابصیر و چند خیریه دیگر)
حجت الاسلام سید مهدی شفتی (داماد مرحوم آیتاللّه حاج سید حسن فقیه امامی) مدرس حوزه علمیه و جانشین آیتاللّه حاج سید حسن فقیه امامی هستند.
حجت الاسلام سید جواد منصوری تهرانی (روحانی و قاضی دادگاه انقلاب)
دکتر علیرضا دهقانی (چشم پزشک و رئیس مرکز تخصصی چشم بیمارستان فیض اصفهان)
1) . یادداشت محمدحسین بصیرتی.
15- دکتر سید مرتضی صفوی همامی (استاد دانشگاه در رشته تغذیه و مشاور وزیر بهداشت)
دکتر محمدحسین نصر اصفهانی (استاد دانشگاه اصفهان و مدیر مرکز رویان اصفهان)
مهندس حامد رجالی (فعال در رشته ساختمان؛ جانشین مرحوم اخوی بنده حاج محمدرضا بصیری اصفهانی)
مهندس سید رحیم رفیعیپور (مدیر کارخانه وسایل گازسوز و عضو چندین خیریه دیگر)
مهندس محسن ساوج (مدرس آبیاری - کشاورزی و عضو چند خیریه دیگر)
مهندس منصور ساوج (فعال در رشته نساجی)
علی محمد سلامتیان (فعال در تجارت و نمایندگی فروش اتومبیلهای کرهای؛ و عضو هیئت مدیره انجمن مددکاری امام زمان)
سید مسعود سلامتیان (فعال در رشته تجارت و مدیر مؤسسه خیریه سلامتیان در خصوص محصلین تیزهوش کمبضاعت؛ جانشین پدرشان حاج سید مرتضی سلامتیان)
مهندس مجید سلامتیان (مهندس ساختمان و طلبه حوزه علمیه قم)
علیرضا سیفی (دبیر بازنشسته آموزش و پرورش در ابابصیر)
مهندس حسن صلواتی (مدیر بازنشسته کارخانه سیمان و کارشناس در کانونهای کارشناسی فعال و خیریهها؛ داماد و جانشین مرحوم حاج آقا رضا اخوان بیتقصیر)
مهندس حسن عبودیت (فعال در رشته ساختمان و صنعت و مدیریت در خیریهها)
مهندس سید عبدالرسول علوی (مدیر چند واحد صنعتی و عضو چند خیریه دیگر)
مهندس سید حسین علوینیا (مدیر کارخانه نساجی بازنشسته و فعال در سایر خیریهها)
مسعود گلبیدی (فعال در بخش صنعت قالبسازی؛ جانشین پدرشان مرحوم حسین گلبیدی)
حسین مظاهری (دبیر ریاضی بازنشسته آموزش و پرورش و مدیر قبلی ابابصیر)
سید رضا ملاباشی (دبیر بازنشسته آموزش و پرورش و مدیر قبلی مدرسه ابابصیر)
مصطفی یراقی (از مؤسسین ابابصیر و فعال در رشته فرش و مدیرعامل انجمن مددکاری امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف)
محمدمحسن مظاهری صالحی (فعال در رشته نساجی و عضو چندین خیریه)
6- هیئت امنا در سال 1395 در مجمع عمومی حضور یافتند و مجدداً هیئت مدیره را انتخاب نمودند. افراد حاضر در سال 1395 با تفاوت اندک همان افراد سال 1393 هستند. تفاوت اینگونه است:
محمدعلی بصیری، سید مسعود سلامتیان و محمدمحسن مظاهری صالحی در مجمع عمومی سال 1393 بودند ولی در 1395 نبودند. اما افراد جدید در 1395 عبارتاند از:
مهدی ناجی اصفهانی، صابر بصیری اصفهانی، سید علی قاضی عسکر.
اخلاقیات، پاک دستی، تجربه و تخصص مدیر در پیشبرد اهداف و توسعه مطلوب یک سازمان نقش و تأثیر اساسی دارد. از اینرو یک سازمان را میتوان از مدیرانش به خوبی شناخت. شخصیت، افکار، منش و رفتار مدیران سازمان اولاً گویای شاکله و کارآیی سازمان است، دوم اینکه ویژگیهای شخصیتی مدیران در ساختار سازمان مؤثر است. از اینرو برای شناخت ابابصیر لابد باید به سراغ مدیران ابابصیر برویم.
برنامه و هدف نخست ما این بود در هر دوره تمامی مدیران از مدیرعامل یا مدیرکل تا معاونان و مدیران بخشها را معرفی کنیم ولی پس از چند ماه متوجه شدیم اطلاعات در این زمینه اندک است؛ از طرف دیگر گاه بعضی از مدیران هم نمیخواهند مدیران زیر دست آنها معرفی شوند. به این دلایل بسنده کردیم به مدیران ارشد یعنی مدیرعاملها و بعضی از مدیران بخشها که برازندگی و نخبگی خاص داشتهاند. اما اگر امکان داشت تمامی مدیران ابابصیر در هر دوره با ویژگیهای تحصیلی، تخصصها، نخبگی و کارآیی آنها معرفی میشد. همچنین آمارهایی از میزان تحصیلات و نوآوریهای آنها عرضه شود، پشتوانه نظری و علمی مطلوبی برای پژوهشگران خواهد شد. این زحمت بستگی به مدیران عامل در هر دوره دارد که با مدیران زیر مجموعه خود ارتباط برقرار کنند و اطلاعات آنها را جمعآوری و به مدیریت این پروژه برسانند. به هر حال اگر چنین اقدامی عملیاتی شود، سیر تاریخی ابابصیر به راحتی اثبات پذیر میگردد.
از طرف دیگر ضعفها، ناکارآییها، فقدان توانمندی برای رفع مشکلات تا اندازه بسیار منوط به مدیران است. اما متأسفانه هنوز نه اطلاعات و اسناد کافی درباره مدیران ابابصیر هست و نه کارنامه فعالیتهای آنها توسط خود ابابصیر جمعآوری و کلاسه بندی شده موجود است. هنوز دیر نیست و هیئت امنای ابابصیر میتواند، تصمیم گرفته و به گروهی مأموریت دهد تا اسناد و مدارک را جمعآوری کنند. لازم به تذکر است اگر چنین اقداماتی توسط خود ابابصیر انجام نشود، در آیندهای نه چندان دور، پژوهشگران وارد شده و شروع به تحقیقاتی مینمایند که نتایج آنها احتمالاً در راستای اهداف و خواستههای مسئولان ابابصیر نباشد.
به هر حال این فصل درصدد ارائه اطلاعات کامل و جامع درباره مدیران ابابصیر نیست. فقط چند تن از مدیران ارشد که اطلاعات درباره آنها وجود داشت، معرفی کردهایم.
بر اساس اساسنامه مؤسسه آموزشی ابابصیر هیئت مدیره توسط مجمع عمومی هیئت امنا تعیین و تشکیل میشود. و هیئت مدیره موظف است مدیرعامل را انتخاب کند. از آغاز تأسیس ابابصیر، حجت الاسلام مهدی مظاهری صالحی مدیریت ارشد ابابصیر را بر عهده داشت و تا فوت ایشان در 1396 یعنی حدود 48 سال این سمت را بر عهده داشت. در گواهی که نیروی انتظامی در سال 1395 برای ابابصیر صادر کرد از ایشان به عنوان رئیس هیئت مدیره نام برده است. پس از آقای مظاهری، دکتر مهدی بصیری به عنوان جانشین ایشان بوده است. به دلیل بیماری آقای مظاهری، آقای بصیری وظایف او را بر دوش کشیده است.
هیئت امنا با تشکیل مجمع عمومی، هیئت مدیره را برای دو سال انتخاب میکنند. اما آیا این روش از ابتدای شکلگیری ابابصیر بوده؟ و از چه زمانی این شیوه اجرا شده است؟
پاسخ این پرسشها را دقیقاً پیدا نکردم.
اولین کسی که در ابابصیر به عنوان مدیرعامل شناخته شده است. مرحوم محمد بصیری اصفهانی (1302-1355)(1)پس از او برادرش احمد بصیری اصفهانی و آنگاه محمدعلی بصیری اصفهانی مدیرعامل شدند. اما از سال 1390 تاکنون مدیرعامل ابابصیر، محمدحسین بصیری اصفهانی(2)است.
در نظام ابابصیر، بعد از مدیرعامل و در شرایطی حتی موازی او، «مدیر آموزشی» یا «مدیر امور آموزشی» بوده است. تا سال 1383، مدیر آموزشی توسط آموزش و پرورش استثنایی تعیین میشده یا آموزش و پرورش در گزینش او، نقش مهم بر عهده داشته است. البته در این زمینه سندی که گویای ضوابط و روش گزینش مدیر آموزشی باشد پیدا نکردم و صرفاً با تکیه بر اظهارات مصاحبه شوندهها نکاتی را به دست آوردم.
اما نخستین مدیر آموزشی، آقای مهدی اقارب پرست بوده است. اما از سال 1385 که نظام تحصیل سالاری یا مدرسهای از ابابصیر برداشته شد و قرار شد ابابصیر مدرسه آموزشی برای نابینایان نباشد بلکه یک نهاد و مرکز خیریه باشد که ضمناً به آموزش برخی از موضوعات دینی و اجتماعی هم اهتمام دارد، از این دوره مدیر آموزشی هم آن قدرت و اقتدار سابق را نداشت و چنین فردی اساساً زیر مجموعه مدیرعامل فعالیت داشته است. یعنی استقلال نداشت بلکه زیر دست و زیر مجموعه مدیر عامل بوده است.
مهمترین مدیران آموزشی از 48 تا 85 و طی 37 سال عبارت بودند از: مهدی اقارب پرست، محمد سعیدیان، سید رضا ملاباشی، حسین مظاهری و محمدرضا دلیل.(1)
متولد 1319 در اصفهان و تا کلاس دوازدهم در مدرسه جامعه تعلیمات اسلامی تحصیل کرد و پس از اخذ دیپلم در بازار فرش فروشان اصفهان مشغول کسب و کار شد. از سال 1348 به عنوان عضو هیئت مؤسس در مؤسسه ابابصیر همکاریاش را شروع کرد و بعداً عضو هیئت امنا شد و هنوز همین سمت را دارد علاوه بر آن از حدود سی سال قبل، مدیریت مالی این مؤسسه را هم بر عهده داشته و در هیئت مدیره فعالیت نموده است.
آقای یراقی گویا تنها عضو هیئت مدیره است که از سال 48 مانده است و همواره کمابیش سمت مدیریتی داشته و عضو هیئت مدیره بوده است یعنی 49 سال و حدود نیم قرن در مدیریت ابابصیر مؤثر بوده است.
آقای یراقی صدای خوبی دارد و در قرائت دعای حمزه در شبهای ماه مبارک در مجالس حجت الاسلام و المسلمین آقای مهدی مظاهری شرکت میکرده و بخشی از دعا را میخوانده است.(2)
آقای یراقی اولین جلسه تأسیس مؤسسه ابابصیر را به دعوت حاج آقا مهدی مظاهری و در خانه ایشان در سال 48 و به صرف نهار و خوردن بریان میداند و میگوید در این جلسه غیر از خودش، مهندس علوی، احمد آقا فاضل و حاج آقا مظاهری یعنی چهار نفر بودند.(3)
نام احمد آقا فاضل در اسناد دیگر نیامده و احتمالاً منظور آقای یراقی، احمد بصیری است. به گفته ایشان در همان جلسه تصمیم گرفته نام آنجا ابابصیر از یاران امام صادق علیه السلام باشد.
سپس هر پانزده روز یک بار هیئت مدیره و هیئت امناء تجمع میکردند و به مسائل و رفع مشکلات میپرداختند. طی این پنجاه سال آقای یراقی همواره در جلسات مزبور شرکت نموده است. البته در سالهای اخیر بر سر کهولت مشکلات جسمی دارد و کمتر شرکت میکند.(4)
درباره آقای یراقی زندگینامه کاملتر نداشتیم ولی برای اطلاعات بیشتر میتوانید به مصاحبه با ایشان که در بخش مؤسسین و هیئت امنا آمده مراجعه شود.
مدیر آموزشی 1359 تا 1375
سعیدیان در دانشگاه اصفهان در رشته روانشناسی، لیسانس گرفت و چند سال مدیر دبیرستانی در نایین بود. سپس برای فوق لیسانس به تهران رفت و پس از بازگشت در آموزش و پرورش اصفهان مشغول خدمت شد. در سال 1359 وارد ابابصیر گردید. به دلیل اینکه رشته تحصیلیاش آموزش استثنایی بود از طرف دیگر دارای هوش بالا و سختکوشی بود توانست در ابابصیر تحولات اساسی ایجاد کند. او در سال 81 بر اثر سکته قلبی درگذشت.
متأسفانه زندگینامهای از ایشان نداریم ولی آقای مهندس بصیری زحمت کشید و مصاحبهای با پسرش محسن سعیدیان انجام داد. متن این مصاحبه را میآورم
گفتوگو
توضیح: این گفتوگو در 19 مرداد 1396 توسط مهندس محمدحسین بصیری مدیرعامل وقت ابابصیر انجام شده است. این مصاحبه دو قسمت دارد: درباره پدرش و درباره خودش.
آقای محسن سعیدیان، فرزند مرحوم سعیدیان از مدیران کارآمد ابابصیر است. مرحوم پدرش جزء مدیران ابابصیر بود که از طرف آموزش و پرورش وارد ابابصیر شد. بعد از بازنشسته شدن، به دلیل خوب بودن کیفیت کارش و رضایتمندی هیئت مدیره و حتی محصلین و کارکنان از ایشان دعوت شد به عنوان رابط هیئت مدیره در ابابصیر فعالیتش را ادامه دهد. در جلسات میآمد و گزارش میداد برای هیئت مدیره این سؤالات هست و جوابهایش را میگرفت و میبرد. به جای اینکه هیئت مدیره پا شوند و بیایند، ایشان به عنوان نماینده و امینشان میآمد و گزارشی میداد، سپس رهنمودها را میگرفت و گفت برای هیئت مدیره میبرد. بنابراین مرحوم سعیدیان در دو مقطع فعالیت داشت: یک دوره مدیر بود و دوره دوم نماینده هیئت امناء.
از زمانی که به دنیا آمدم و یادم هست، فکر کنم که در سن سه چهار سالگی بودم، در روستای تودِشک(1)تنها دبیرستان آن منطقه که نزدیک نائین بود، به عنوان رئیس دبیرستان و دبیر فعالیت میکرد. از همان کوچکی یادم است که پدرم مثل یک حالت شهردار و رئیس دهکده، اینقدر ایشان امین مردم و مورد احترام مردم بود که من یک حس غرور عجیبی از همان کوچکی داشتم، و به تبع آن وابستگی زیادی به ایشان داشتم.
قدیمیترین خاطرهای که در ذهن من از پدرم وجود دارد این است که، من یادم است که یک شب از خواب پریدم، دیدم که پدرم مرتب دارد یک چیزی را تکرار میکند. من به شدت ترسیدم و رفتم
1) . شاید همان سرشگ باشد.
مادرم را صدا کردم و گفتم مامان پاشو بابا دیوانه شده و یک چیزی را داره تکرار میکنه. حالا ایشان داشتند نماز شب میخواند. دیگر هر شب حواسم به این رفتار ایشان بود، و من اصلاً نمیدانستم نماز شب یعنی چه.
حس تعهد و وظیفه ایشان نسبت به تمام اطرافیان و همنوعانش، ایشان حرص همه را میخورد، برادرهایش همنوعهایش، بچههای مدرسه، و خیلی توأم با آرامش. معمولاً کسی که کارش زیادتر است اعصابش بیشتر در معرض استرس و تحریک هست و کمکم آرامش خود را از دست میدهد. ولی ایشان در تمام مسائل با آرامش با همه مشکلات برخورد میکردند.
خاطره بعدی که قابل ذکر است، ایشان یک روز با خوشحالی زیاد به خانه آمد و توپ من را محکم شوت کرد و گفت: من قبول شدم. بعد فهمیدم که ایشان دانشگاه تهران قبول شده است. و خوشحالی من صرفاً به خاطر این بود که میرویم تهران. آن موقع ما ساکن روستای تودِشک بودیم. کامل یادم است که ایشان سال 54 دانشگاه تهران در مقطع فوق لیسانس قبول شدند. و ما رفتیم تهران آنجا خانه اجاره کردیم، و سه سالی را تا زمان انقلاب تهران بودیم.
دانشگاه اصفهان خواندند. ایشان همدورهای دکتر احمدی متخصص زنان و زایمان بود. ایشان درسشان از این آقای دکتر احمدی خیلی بهتر بوده، منتها به خاطر اینکه امکان زندگی در اصفهان برایشان نبوده، یک دو سه سالی به اصفهان نیامد و تودِشک کار کرد. بالاخره لیسانساش را از دانشگاه اصفهان گرفت. او دیپلم ریاضی داشت که از همه شاگردها کوچکتر بود. چون آن زمان خیلیها دیر میرفتند مدرسه. ولی پدرم به موقع رفته و به موقع دیپلم گرفته است.
به هر حال من نمیدانم مرتب خوانده یا جهشی. من کسی را نداشتم که تحقیق کنم که ایشان جهشی خواندهاند یا نه. منتها ریاضیشان بسیار قوی بود.
یک زمانی من پیش استاد دکتر بقایی زبان انگلیسی میخواندم، یک روزی ایشان به من گفت: روزی آرزویم بود که مثل پدر شما بشوم و الآن پسرش شاگرد من است. من نمیدانستم که پدرم استاد زبان هم بوده است. بقایی میگفت: زبانش خوب بود ولی هیچ وقت به من نگفت که دبیر زبان هم بوده است. ولی میدانستم که دبیر ریاضی بوده است.
تهران که رفتیم فکر میکنم که از اداره آموزش و پرورش مرخصی گرفت. بچه بودم و فکر میکردم که با آمدن به تهران یک تحول عظیمی باید در خانواده ما شکل بگیرد. یعنی از روستای تودِشک سال 1354 به منطقه شمران نزدیک سیصد متری کاخ سعدآباد آمده بودیم. با اینکه بچه بودم فکر میکردم باید ظاهر و رفتار و همه چیزمان باید عوض شود. اصلاً انتظار من این بود که در لباسمان و همه چیز
یک تحول ببینم. اما پدرم همان روحیاتی که در تودِشک داشت و همان سادگی که در برخوردشان بود، تهران هم همانطور بود. من گاهی با ایشان بعدازظهرها میرفتم یک جایی بود به نام قصر یخ، که تمام دانشجوها دختر و پسر و اینها با همان اوضاعی که زمان قبل بود مراوده داشتند، و ایشان مرا فقط میبردند در سالن پاتیناژ، و یک مقدار این پاتیناژ که یک ورزشی هست را میدیدیم، و با همان سادگی انگار در کوچههای تودِشک دارند راه میروند. در صورتی که آنجا یک امکانات عظیم درباری بود برای دانشجوهای دانشگاه تهران، و ایشان خودشان را قاتی هیچ کدام از اینها نمیکرد. با هیچ کدام از آن دانشجوهایی که وضع و حالتهای زمان قبل را داشتند خیلی ارتباط نداشتند.
ایشان بعد از اینکه از تهران آمدیم و بعد از انقلاب، ما در بهترین منطقه تهران که شمیران بود امکان خانه گرفتن بود برایمان، حتی هرچقدر کوچک بود الآن از نظر مالی خیلی بیشتر بود، ولی به خاطر اینکه پدرشان فوت کرده بودند و تعهدی که به مادرشان داشتند، و مادرشان در تودِشک تنها بود، ما را مجاب کردند که بیاییم و در اصفهان ساکن بشویم. سپس آمدیم اصفهان همزمان با پیروزی انقلاب. تابستان سال 57 از تهران منتقل شدیم به اصفهان. فکر میکنم ایشان فقط یکی دو سال به عنوان مشاور در مدارس اصفهان فعالیت میکردند، و بعد وارد ابابصیر شد.
دانشگاه اصفهان لیسانس روانشناسی خوانده بودند، و فوق لیسانسشان گرایش کودکان استثنائی بود. دقیقاً باز یادم است که در دانشگاه اصفهان مشغول تدریس و عضو هیئت علمی شد. بعد هم که دانشگاه آزاد افتتاح شد، عضو رسمی هیئت علمی دانشگاه آزاد بود و آنجا هم تدریس داشت.
آن تحولی که من انتظار داشتم در تهران در زندگیمان اتفاق بیفتد، چون آن زرق و برق شهر را دیدم، بالاخره انجام نشد. اما وقتی که ایشان جذب ابابصیر شد، و مدیر آنجا شد. اصلاً زندگی ما از آن روز خیلی متحول شد. تحولش هم به این خاطر بود که ما پدرمان را دیگر بسیار کم میدیدیم.
این تحول معنوی بود. ما خیلی گلهمند بودیم. ما همیشه پدرمان را میدیدیم که خب برای کارهای خیر غیر فامیل و مثلاً کسی اختلاف داشت با همسرش، خانه ما جلساتی تشکیل میشد، ولی بعد که ابابصیر بود میدیدیم که اصلاً انگار ابابصیر یک هوویی شده بود برای مادر من و خود من. چون ما واقعاً دیگر ایشان را کم میدیدیم.
نابیناهای عزیز شاهد هستند که در روز فوت مرحوم پدرم، اگر کسی میخواست پیدا کند که صاحب عزا کیست، واقعاً نمیفهمید. واقعاً آنقدر این بچههای نابینا ناراحتی و گریه میکردند که ما
واقعاً شوکه شده بودیم که ما چه پدری داشتیم. از آن به بعد ما مرتب تا دو سال، افرادی خانه ما را پرسان پرسان پیدا میکردند و میآمدند و مینشستند، گریه میکردند میگفتند ایشان این خدمات را انجام داده است. ما میگفتیم آهان فلان روزهایی که ایشان کار داشته مثلاً {وزوان} میرفته فلان روستا میرفته. ایشان همه خدماتش که واقعاً میگویم از همه کسی ساخته نیست، بدون هیچ ریا انجام میداد. اصلاً یک عشقی در چهره ایشان پیدا بود که نسبت به خدمت به نابیناها داشت.
بله همان حدودها.
سالی که بازنشسته شدند حدوداً پنج سال قبل از فوتشان بود، حدوداً میشود سال 76 77. سال 77 بازنشست شد و سال 81 هم متأسفانه به رحمت خدا رفتند.
بله. ایشان در عین این همه عزت و احترامی که پیش مردم داشتند، در خانه بسیار ساده بودند. من خیلی باهاشون دوست بودم و خیلی باهاشون شوخی میکردم. حتی صدای ایشان را تقلید میکردم، یا صدای بعضی از این مسئولین ابابصیر را تقلید میکردم به پدرم زنگ میزدم میگفتم حاجآقا سعیدیان آقازادهتان خیلی زود نمیآید سر کار، و ایشان میگفتند هر طور که شما با بقیه رفتار میکنید حتماً بایستی با بچه من هم به آن صورت برخورد کنید. بعد من میگفتم بابا من پسرت هستم حداقل یک امتیازی برای من قائل شوید.
ایشان با عشق خدمت میکرد. اگر من قبلاً یعنی دوران دانشگاهشان خستگی در چهرهشان میدیدم واقعاً فعال بودند. پدرم تمام تلاشش اصلاً برای خودش نبود. ایشان از نظر مالی همیشه به سمت پایین حرکت کرد. یعنی اتومبیلهایی که داشت تا زمان فوتش همهاش مدلهایش پایینتر شد، هیچ پیشرفتی از نظر وضعیت مالی نکرد.
یادم است ایشان یک سال در خمینیشهر به عنوان مدیر نمونه انتخاب شد. به ایشان پیشنهاد کردند که یا به شما زمین میدهیم، یا تلویزیون، یا یخچال. و ایشان گفته بود من که یک خانه دارم، و یخچال هم دارم. حالا اگر میخواهید یک تلویزیون به من بدهید حرفی نیست. به ایشان یک تلویزیون چهارده اینچ دادند به جای زمین در خمینیشهر.
این عشق خدمت بود که ایشان را میکشید و از خانواده جدا میکرد. روزهای تعطیل ما برای خودمان میرفتیم تفریح، ایشان معلوم نبود کجا رفته، به کدام روستا به کدام نابینا سر بزند مشکلاتش را بررسی کند. بخصوص در زمینه تهیه جهیزیهشان. در عین اینکه ایشان خیلی تلاش میکرد، آرامش
و رضایتش از زندگی خیلی عجیب بود. با این که خانواده عیالواری بودند چهار تا خواهر داشتند، ایشان در چهرهشان همیشه رضایت موج میزد. یعنی بسیار از زندگیاش راضی بود.
نتایجی که این رفتار مثبت و این خدمت دارد تا نسلهای آدم، باور کنید هیچ ثروتی نمیتواند اینقدر دوام داشته باشد. من آخرین شبی که با ایشان صحبت کردم، تهران بودند و به شوخی گفتم حاجی کنگر خوردی لنگر انداختی، فردا بیا. گفت شما برنامهات را فردا در دانشگاه اعلام کن، که من فلان جا گذاشتم. فردا صبح زنگ زدند از من شناسنامه ایشان را خواستند، که من خیلی دوست ندارم راجع به آن لحظات سخت صحبت کنم. چون ما خیلی بیتابی میکردیم، مادرم که کنار ایشان بود زمانی که فوت کردند، مادرم خواب ایشان را دید و به من فردایش تعریف کرد که خواب پدرتان را دیدم که سه تا هزارتومانی نو داد به من گفت این را بده به محسن و یک پانصد تومانی معمولی داد و گفت بده به دختر اول. آن موقع نه مادرم میدانست و نه خود من. بعد من فهمیدم که خانمم سه قلو باردار است و خواهرم که پسردار شد آن پانصدی بود. خدا شاهد است من نمیدانم پدرم چه خدمتی کرده که اگر بزرگترین ثروتها را برای من ایشان میگذاشت حاضر نبودم با این سه تا دختر عوض کنم. اینقدر اینها دخترهای فوقالعادهای شدند، و من میدانم ما که کاری نکردهایم، نتیجه خدمات ایشان است. و این ارثیهای بود که ایشان در خواب به من دادند.
من هم خدمت آقای نوری سلام عرض میکنم، ایشان قطعاً بیشتر از من مطلع هستند که این خاطرات و این داستانها چه تأثیر عجیبی روی افراد دارد. من آن زمانی که پدرم فوت کرد و بعد فهمیدم که خانمم سه قلو باردار است، خب وضعیت مالی پدرم که هم از هیئت مدیره حقوق قطع شد، هم از آموزش و پرورش یک سال قطع شد، و هم از دو تا دانشگاه. در آن وضعیتی که من خودم هم دانشجوی فرانسه بودم، واقعاً تصمیم داشتم دانشگاهم را رها کنم. یعنی اصلاً فکر نمیکردم که بتوانم دوام بیاورم. من دوست دارم این داستان را بگویم که چقدر این داستان تعریف کردنها ممکن است اصلاً یک نفر را زیرورو کند. من روز تشییع جنازه پدرم بود، این صحبتهای آقای مهندس رضایی یادم آمد، واقعاً خدا خیرش بدهد که این حرفش همیشه در زندگی به من کمک کرده است.
ایشان گفت وقتی که من ازدواج کرده بودم، یک بیماری چشمی برایم پیش آمد. رفتم تهران پیش یک دکتر معروف که اسمش خداپرست بود. این دکتر هم با لهجه خودش که اصفهانی بود، نه گذاشت بالا و نه گذاشت پایین، برگشت گفت که آقای رضایی شما تا دو هفته دیگر نابینا میشوید. هیچ فایدهای هم ندارد. من گفتم حالا چکار کنم جلو خانمم. گفتم دو راه دارم یا بنشینم گریه کنم و در سر خودم بزنم، یا در این دو هفته که وقت دارم خط بریل را یاد بگیرم و با این مشکلم کنار بیایم. حالا ایشان آن موقع دانشجوی لیسانس ریاضی بود.
من هم راه دوم را انتخاب کردم، و دقیقاً روزی که این مصیبت ضایعه پدرم پیش آمد و آن مشکلات دو برابر شدن خانوادهام و مسئولیت خانواده پدرم، به لطف خاطره ایشان اصلاً جان گرفتم. البته تمام این لطف خداست.
مدیر شبانه
محمدحسین اقارب پرست برادر مهدی اقارب پرست است. حاج آقا مهدی از مؤسسین و عضو هیئت امنای ابابصیر است. محمدحسین شاغل در آموزش و پروش و مربی و معلم بود. و در دهه شصت و هفتاد به ابابصیر آمده و به عنوان مدیر بخش آموزش و گویا مدتی هم به عنوان مدیرعامل ابابصیر فعالیت داشته است. اما اطلاعات دقیق از سالهای خدمت و پستهای اداری او نداریم. اما مصاحبهای از او هست که شامل اطلاعات سودمند است.
گفتوگو
توضیح: این مصاحبه توسط مهندس حسین بصیری مدیرعامل کنونی ابابصیر در 25 شهریور 1396 انجام شده است.
محمدحسین اقارب پرست برادر آقای مهدی اقارب پرست دارای مشاغل و پستهای سازمانی مختلف در ابابصیر بوده است. برادرش آقامهدی از بنیانگذاران و عضو هیئت امنای ابابصیر است و محمد حسین در سمتهایی مثل مدیریت آموزشی فعالیت داشت. اما پس از این که آقای سعیدیان مدیر شد، ایشان به تهران رفته و در وزارت آموزش و پرورش مشغول شد.
اینجانب محمدحسین اقارب پرست هستم و سالهایی را در خدمت برادران عزیز نابینا در ابابصیر بودم. رشته تحصیلی من ادبیات و علوم تربیتی بود که در کارم بسیار مؤثر بود. از جمله کارهایی که در رابطه با تخصص بنده صورت گرفت یکی تهیه فیلم از بچههایی که سر کار میرفتند بود. ما به مکانهایی که بچههای ابابصیر در آنها کار میکردند میرفتیم و از کارهایشان فیلم تهیه میکردیم. کار دیگر ما تهیه سرود بود. بنده فکر میکنم بهترین سرودهایی که در ایران تهیه و اجرا میشد متعلق به سازمان ابابصیر بود. این سرودها بسیار زیبا بودند. از جمله یکی از اشعار ملکالشعرای بهار به شکل سرود درآمد و در بازدید آقایان از ابابصیر بسیار مؤثر بود. سرود این بود: برخیزم و زندگی ز سر گیرم، این رنج دل از میانه برگیرم. باران شوم و به کوه و در بارم، اخگر شوم و به خشک و تر گیرم. این شعر به شکل ریتم کند و تند تهیه شده بود و در بازدیدکنندگان ابابصیر بسیار تأثیر میگذاشت. یکی دیگر از کارهای ما در ابابصیر تهیه نمایشنامهای با عنوان بلال بود که حدود شش ماه روی این تئاتر کار کردیم و در خلال زندگی بلال مسائل روز که با مسائل حکومت وقت و ساواک و شکنجهها را به نمایش میگذاشتیم. در اصفهان این کار بینظیری بود. چون در هیچ کجا نابینایان تئاتر اجرا نمیکردند و در اصفهان بسیار جا افتاد. اما پس از سه شب ساواک آن را تعطیل کرد. این کارها با رشته هنری بنده بیارتباط نبود. ما قبل از اجرای نمایش یک بار آقای خادمی و همه علمای سرشناس اصفهان را دعوت کردیم تا ببینند که آیا این کار با موازین شرعی مطابقت دارد و یک شب هم فقط مختص
روحانیون اصفهان بود که همه تأیید کردند و این تئاتر بسیار موفق عمل کرد و بعد هم برای عموم مردم نمایش داده شد.
یکی از کارهای ما رونق بخش کتابخانه بود. لذا یک گروهی با عنوان انتخابگر کتاب تشکیل دادیم که اینها در انتخاب نوع و تهیه کتابها نظر میدادند. در همین رابطه عدهای از جوانان دبیرستانی را دعوت میکردیم تا کتابها را برای نابینایان دیکته نمایند. ما این کتابخانه را در سطح وسیع ایران گسترش دادیم و با اداره پست مذاکره کرده بودیم و کتابها را از طریق پست به صورت رایگان برای نابینایان سراسر کشور ارسال مینمودیم و مجدداً به سازمان برگردانده میشد. در انتخاب کتب هم حساسیت خاصی داشتیم و کتابها را در بین نابینایان گسترش دادیم. البته بخش دخترانه جدا بود و سازماندهی خود را داشت و با ما ارتباطی نداشت. یکی دیگر از کارهای ما این بود که روزهای تعطیل بچهها را به باغی میبردیم که دوستان دعوت میکردند. در آنجا بچهها هم تفریح میکردند؛ هم شعر میخواندند و هم تئاتر اجرا مینمودند.
اینها یک معلم موبیلیتی داشتند که جناب آقای اقارب پرست مسئولیت آن را بر عهده داشتند. معلم موبیلیتی شناخت پول، شناخت درختان، عبور از خیابان، برخورد با افراد جامعه و مسائلی از این حیث را به دانشآموزان نابینا آموزش میداد. و روزهای تعطیل فقط به بازی و تفریح میگذشت. ما برنامه مسافرت به مشهد مقدس را داشتیم که هر چند ماه یک بار برگزار میشد.
من دو خاطره دارم که یکی از آنها عبرتآموز است. امیر مؤمنان علی (ع) میفرمایند از هر چیزی باید عبرت گرفت. در یکی از سفرها یک زن و شوهر که هر دو از دانشآموزان ابابصیر بودند همسفر ما بودند. آنها یک دختر خردسال داشتند که چشمان بسیار زیبایی داشت و بینا بود. مادر این کودک در حرم امام رضا بسیار گریه میکرد. وقتی علت گریهاش را پرسیدند گفت من از امام رضا خواستم فقط چند دقیقه به من چشمان بینا عطا کند تا فقط چشمان فرزندم را ببینم و بعد بینائی را از من بگیرد. بنده از شنیدن این سخن بسیار متأثر شدم و با خود اندیشیدم که ما چشمان باز داریم و قدر و ارزش آن را نمیدانیم. خاطره دیگر من این است که زمانی که از مشهد برمیگشتیم در وسط بیابان یک مسجد و وضوخانهای وجود داشت که ما برای وضو و نماز به آنجا رفتیم در همان مکان نابینائی دیدیم و علت حضورش در این مکان را جویا شدم. او هم
گفت که من اینجا خدمات جنبی انجام میدهم. بنده از او خواستم که برای تحصیل به ابابصیر بیاید و آدرس را به او دادم. او هم زرنگی کرد و ظرف دو سه روز به ابابصیر آمد و مراحل تحصیلی و کارگاهی را گذراند و یکی از دانشجویان برجسته ابابصیر شد.
خیر، بنده تأسف میخورم از این که چرا ما برای دانشآموزان پروندهای تشکیل ندادیم و مشخصات و موقعیت آنها را در یک مجموعه به صورت کتاب ثبت و ضبط ننمودیم.
اساسیترین کاری که ابابصیر انجام داد این بود که جامعه را با تواناییهای نابینایان آشنا نمود. بخشی از نابینایان تا آن زمان متکدی بودند. بخشی دیگر هم که مورد تکدی قرار میگرفتند بسیار ناراحت و پریشان میشدند؛ ولی جامعه دید خوبی نسبت به آنها نداشت. وقتی ما به شهرستانها و روستاها برای آوردن بچههای نابینا به ابابصیر میرفتیم، والدین ممانعت میکردند و بسیار نگران بودند و میترسیدند. وقتی یک فرزند نابینا در یک خانوادهای متولد میشد خانواده دچار شوک میشدند و نگران و مضطرب میشدند. بعضی از نابینایان میگفتند خانوادهها دست و پای ما را میبستند و در یک محیط تاریک نگهداری میکردند و اجازه راه رفتن هم به ما نمیدادند. اما وقتی به ابابصیر میآمدند هم والدین و هم مردم روستا میفهمیدند که نابینا هم توانائی لازم را برای یک زندگی خوب دارد. به خصوص وقتی که میدیدند که آنها سر کار میروند و تحصیل میکنند به توانمندیهای نابینایان پی میبردند. یکی از فعالیتهای سازمان ابابصیر این بود که عبور از خیابان، معامله، خرید و فروش و امور دیگر را به نابینایان آموزش میدادند. یعنی هم جامعه را با نابینا آشنا نمود و هم نابینا را با جامعه سازگار کرد. در دو مدرسه مسیحیت وجود داشت که نابینایان را از اقصی نقاط کشور میبردند و ارتباط بچهها و خانوادهها را کاملاً قطع میکردند و اجازه ملاقات به هیچ کدام را نمیدادند. اما ابابصیر ارتباط بچهها با خانوادههایشان را حفظ میکرد و دانشآموزان و والدین به طور مرتب رفت و آمد میکردند. در مدارس مسیحیت نابینایان بر اثر تبلیغات کلیسا یا مسیحی میشدند؛ یا لاابالی میشدند که این هدف مسیحیت برای جامعه اسلامی بود. ابابصیر زیر نظر آیتاللّه شمسآبادی مردم اصفهان را بیدار کرد و برای برقراری و توسعه چنین مرکزی بسیار پایداری و همکاری کردند. طوری که برخلاف اقدامات آلمان و انگلیس علیه ابابصیر این دو مدرسه از بین رفت و وضع بدی پیدا نمودند. وقتی کسی وارد ابابصیر میشد دو سه مورد را به وضوح مشاهده میکرد. 1. آموزش قرآن به خصوص حفظ قرآن. فردی به نام حبیباللّه مالکی بود که به رحمت خدا رفته است. ایشان وقتی سوره تکویر را میخواند به قدری زیبا قرائت میکرد که گویی عبدالباسط قرآن میخواند. 2. احادیث بسیار پرمعنا و پر مفهوم به نابینایان آموزش داده میشد. طوری که وقتی کسی برای بازدید به ابابصیر میآمد با یک محیط کاملاً اسلامی و پیشرفته مواجه میشد. ابابصیر تحت نظر آقای اقارب پرست به قدری پیشرفته
بود که یک خانمی که هم با مراکز نابینائی ارتباط داشت و هم با دفتر فرح مرتبط بود برای بازدید از ابابصیر به اصفهان میآمد. روزی به برادرم گفت که خانم فرح علاقهمند شده که از ابابصیر بازدید نماید؛ برادرم در پاسخ به ایشان گفت که این مرکز زیر نظر روحانیت فعالیت میکند و اگر دولتی شود دیگر کسی با ما همکاری نخواهد کرد. او هم گفت: مسألهای نیست؛ ما به شما کمک میکنیم و به شما امکانات میدهیم. آقای اقارب به او پیشنهاد داد: که مرکز دیگری تأسیس نمایند. مدتی بعد دوباره آن خانم خطاب به برادرم گفت که اعلیحضرت برای بازدید از ابابصیر اظهار علاقهمندی نموده است. ولی آقای اقارب گفته بود که ما قبلاً هم اعلام کردیم که ما زیر نظر روحانیت کار میکنیم و مردم برای روحانیون احترام خاصی قائل هستند. شما مدارس دیگر را تجهیز کنید و با آنها کار کنید. اگر ما اجازه بازدید شاه را بدهیم، موجب تعطیل شدن فراهم خواهد شد. خانم گفت چرا عکس شاهنشاه را ندارید؟ آقای اقارب گفت که اینها نابینا هستند و نمیبینند. او هم گفت که من اینجا مینشینم؛ شما هم به آموزش و پرورش بروید و عکس شاهنشاه را به اینجا بیاورید. ما هم رفتیم و عکس شاه را آوردیم. وقتی که خانم رفت آن را برداشتیم. اما دفعه بعد که آمد دوباره سراغ عکس را گرفت. ابابصیر به خاطر کتبی که چاپ میکرد و رایگان به سراسر کشور ارسال میکرد شهرت بسیار موفقیتآمیزی داشت. با توجه به این که نابینایان با تصاویر هیچ آشنایی نداشت؛ لذا یکی از مهمترین کارهای ابابصیر این بود که آقای اقارب به همراه تیمی که در چاپخانه کار میکردند تصاویر و نقشهها را به صورت برجسته طراحی مینمودند. و از اینرو ابابصیر درخشید و به شهرت رسید. به نظر من آقای اقارب یک چهره بسیار درخشان برای ابابصیر بود.
ما برای این که بچهها احساس غربت نکنند به آنها القا میکردیم که به خانمهایی که در آشپزخانه مشغول پخت و پز بودند مادر بگویند و به معلم بهداشت و قالیبافی و تنظیم، خاله میگفتند. بچهای که وارد ابابصیر میشد ابتدا حمام و نظافت میکرد و لباس مناسب میپوشید. به او قفسه کتاب و لباس داده میشد. سپس معلم موبیلیتی و تحرک و جهتیابی او را به خوابگاه میبرد و طرز عبور از خیابان و راه را به دانشآموز نشان میداد. ما دو ساختمان داشتیم که به عنوان خوابگاه از آن استفاده میشد. یکی خارج از ابابصیر و یکی هم در ساختمان ابابصیر بود که یکی از دوستان ما که به جبهه رفت و شهید شد مسئول شبانهروزی بود. ایشان از ساعت چهار بعد از ظهر میآمد و با بچهها بازی میکرد؛ به خصوص فوتبال که با یک توپ صدادار انجام میشد. او همچنین به خوابگاهها سرکشی میکرد و اگر بچهای کسالت داشت او را نزد پزشک میبرد. پزشک هم از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر برای معاینه میآمد. مسئول شبانهروزی بچهها را به آرایشگاه میبرد و شب تا صبح کنار آنها بود. در کل بچهها در ابابصیر به یک زندگی نوین و مجهزی دست پیدا میکردند. در ابابصیر فعالیتهای جنبی مثل حفظ حدیث، قرائت قرآن، حفظ شعر و... صورت میگرفت. طوری که برخی احادیثی که آموزش داده میشد بسیار تکان دهنده بود. البته بخشی از مسئولیتها را هم به نابینایان واگذار
میکردیم. مثلاً نگهبان جلوی در را یک نابینا میگذاشتیم و اینها به صورت شیفتی کار میکردند. آنها جلوی در میایستادند و افراد را راهنمایی مینمودند تا نحوه معاشرت با دیگران را یاد بگیرند.
بخشی از جامعه ما نابینایان بودند که به هیچ وجه قابل انکار نیست و آنها هم در محرومیت زندگی میکردند. این محرومیتها شامل محرومیت عاطفی، محرومیت اخلاقی، محرومیت فکری، اجتماعی، تحصیلی و مالی میشد. اینها انسانهای مطرود جامعه و خانواده بودند. خانوادهها به دلیل عدم آشنایی با توانائیهای نابینا آنها را تحقیر مینمودند. حال این گروه توسط ابابصیر وارد جامعه شده و شخصیت، قدرت، زبان، تحصیلات و شغل پیدا کرده و از گروه مطرود به گروه زنده، پویا و فعال جامعه تبدیل شده است. همه مردم میدانند که اگر به عنوان گدا به نابینا پول بدهند دیگر نمیپذیرد. چون خودش صاحب صنعت و هنر شده و به دانشگاه راه پیدا کرده است و مانند یک بینا فعالیت میکند. نابینا به جای این که مسیحی شود مبلغ اسلام شده است. مثلاً آقای منصوری یک مبلغ اسلامی است و همچنین آقای مالکی که به رحمت حق پیوست نیز یک مبلغ اسلامی بود. فلذا وارد کردن نابینا به جامعه، آشنا کردن جامعه با نابینا، فرهنگ بخشی به نابینا و اسلام گزینی برای نابینا به جای بیدینی و لاابالیگری از درخشانترین و ارزندهترین فعالیتهای ابابصیر بود. ورود نابینایان به جامعه نوعی تبلیغ شخصیتی یا تبلیغ دینی بود و این اثر ابابصیر است که آقای اقارب پرست تحت حمایت آیتاللّه شمسآبادی اداره کرده بودند.
ما یک بخشی به نام کارگاه داشتیم که زیر نظر آقای طیبنیا اداره میشد و انصافاً خدمات زیادی به نابینایان ارائه نمود و به نابینایان آموزش شغل و حرفه میداد. نابینایانی که به تحصیل علاقهمند بودند به مدرسه میرفتند و درس میخواندند و نابینایان بزرگسال برای آموزش حرفه و مهارت به کارگاه میرفتند. در این آموزشها چند مورد بسیار مهم بود. یکی آموزش پولشناسی و نحوه شناخت انواع پول و اسکناس. دوم تهیه و تولید وسایل کارخانهها بود. چون بسیاری از وسایل در گذشته برای استفاده کارخانهها از خارج وارد میشد. آقای طیبنیا برنامهریزی کرده بود که اینها در ایران تولید شود و روزها به نابینایان در کارگاه آموزش ساخت و تولید این تجهیزات را میدادند. هر کسی هم که به این کارها علاقهای نداشت تلفنچیگری یاد میگرفت و در سازمانها و کارخانهها استخدام میشد. یعنی هر کسی را برحسب توانائی و استعدادش مشغول به کار مینمودند.
آقای اقارب یک گروهی از دوستانشان در دانشگاه اصفهان بودند که اینها مربیان تربیتی و روانشناس بودند و هفتهای یک بار جلسه میگذاشتند و چگونگی رفتار با نابینا و سلامت و بهداشت
روانی محصلین را آموزش میدادند. حتی پزشکانی داشتیم که عصرها به ابابصیر میآمدند و بیماران را معاینه و کنترل مینمودند. آقای طیبنیا هم به خانوادهها سرکشی میکرد و به مشکلاتشان رسیدگی مینمود. ایشان وقتی نابینایان به کار مسلط میشدند برایشان در کارخانهها کاریابی میکرد. مردم اصفهان هم به احترام آیتاللّه شمسآبادی و محیط سالم ابابصیر همکاری و کمک میکردند. آقای طیبنیا چند کار مهم انجام میداد. 1: ایجاد اشتغال برای نابینایان و تنظیم حقوق؛ 2: سر و سامان دادن نابینایان و کمک برای تشکیل خانواده؛ 3 پرداخت هزینه و کمک برای خرید مسکن به نابینایان. یعنی یک نابینا از بدو ورود به ابابصیر تا زمانی که به توانمندی لازم برسد تحت پوشش سازمان ابابصیر بود.
من گاهی گریهام میگیرد از این که ابابصیر تحت مدیریت آقای اقارب یک محیط کاملاً سالمی بود. ایشان در حوزه نابینایان تحصیلات خود را در انگلیس به اتمام رساند. او خودش تعریف میکرد که در محلی که من بودم کشیشی بود که به تدریج بر اثر صحبتهای من داشت مسلمان میشد؛ اما او را از آنجا اخراج نمودند. یعنی آقای اقارب هم به مسائل تبلیغی مسیحیت آشنا بود؛ هم با مسائل نابینایان آشنا بود و هم به علوم اسلامی تسلط داشت. ابابصیر به قدری رشد کرد که شاهنشاه علاقهمند به بازدید از ابابصیر شده بود. یعنی یک قدرت جاذبه فوقالعادهای داشت که همه را مجذوب خود مینمود. آقای اقارب هم قدرتی بود که اجازه بازدید شاه و فرح را نداد. بنابراین داشت به دانشگاه تبدیل میشد که شرایط زمان طوری شد که کار متوقف گردید. بنده از این بابت بسیار متأسفم. ابابصیر یک شکل ضد استعماری داشت. استعمار نابینا را مسیحی میکرد و از دین و فرهنگ ساقط مینمود. من اغلب کتب مسیحیت و اسلام را مطالعه کردم و دیدم که مسیحیت در دنیا بسیار کار میکند. اما ابابصیری که میتوانست محلی برای تبلیغ اسلام باشد و کار گسترده تبلیغی انجام دهد متأسفانه به تعطیلی کشانده شد.
اگر زلزلهای رخ دهد همه جا ویران میشود. در این صورت دو کار میشود انجام گیرد. یکی این که همه چیز از بین میرود و تخریب میشود و زندگی متوقف خواهد شد. دیگر این که میتوان همه خرابیها را دوباره از نو ساخت. یعنی عدهای بیایند و آلودگیها را از بین ببرند و خاکبرداری نمایند و دوباره همه چیز را از نو بسازند. در ابابصیر هم با توجه به این که بخش آموزش از بین رفته؛ اما میتوان با خلوص و تلاش آن را احیا نمود. خداوند هم وقتی خلوص را ببیند خودش راه نجات را هموار و نشان خواهد داد.
در بخش روابط بینالمللی برادرم اطلاعات بیشتری دارند. یکی از بنیانگذاران ابابصیر مرحوم شهید بهشتی بودند که گاهی برای سرکشی به ابابصیر میآمد و راهنماییهای لازم را ارائه مینمود.
خیر، اطلاع چندانی ندارم. من ابابصیر را بعد از ابابصیر شناختم. یعنی پس از این که از ابابصیر رفتم اعتقادم به این مرکز بیشتر شد. با مطالعاتی که در زمینه مسیحیت انجام دادم به وضوح متوجه شدم که مسیحیت برای تبلیغ و ساختن مراکزی در این سطح چقدر کار کرد و خون دل خورد. اما ابابصیر میتوانست نقطه مقابلی برای استعمار باشد. من قبل از این به ابابصیر به عنوان کار نگاه میکردم؛ اما بعدها فهمیدم که ابابصیر یک حرکت بینالمللی است.
با توجه به آشنایی هفت هشت ساله من با افراد نابینا به این نتیجه رسیدم که اگر کسی در خانه و خانوادهاش تحقیر و شخصیتش خرد شود زندگی برایش سخت خواهد شد. پس باید کسی باشد که این شخصیت را مرمت نماید. پس وقتی نابینا وارد ابابصیر میشد هم کار یاد میگرفت و هم آداب و معاشرت اجتماعی را میآموخت. بنابراین شخصیتش مرمت میشد و زنده و پویا میشد. این مسأله به قدری مهم بود که مسیحیت اینها را رها نمیکرد. یعنی اینها بلاتشبیه در جامعه یک ورقی از قرآن بودند. چون مسیحیت آنها را مخالف اهدافشان در کشورهای خاورمیانه میدید. با توجه به این که هر کسی که از آلمان و انگلیس برای تبلیغ مسیحیت به ایران میآمد یک مملکت و یک فرهنگ پشت آن بود. آنها در سراسر کشور میرفتند و تبلیغ مسیحیت مینمودند. تنها ابابصیر بود که میتوانست مقابل آنها بایستد و آنها را شکست دهد. اما باز هم نابینایان را رها نمیکردند. یا آنها را فریب میدادند؛ و یا به ابابصیر تهمت میزدند. من شاهد بودم که هیئت مدیره برای ابابصیر از جیب خودش خرج میکرد. در واقع ابابصیر علاوه بر تعلیم و تربیت نابینایان در جهت استواری دین و مبارزه سیاسی و الحادی حرکت میکرد. البته در این بین بعضی از بچههای ساده دل هم فریب میخوردند و بعضی هم متوجه بودند.
بنده این را از غفلتهای خودم میدانم که چرا زندگی، احوال و ورود و خروج دانش آموختگان را ثبت و ضبط ننمودم. ولی فکر میکنم این کار خوبی است و شما میتوانید برای شناسایی افراد از خود
نابینایان کمک بگیرید. چون خودشان همدیگر را بهتر میشناسند. مثلاً افرادی مثل آقای هادیان و آقای سمیعی را به انجام چنین مهمی مأمور نمایید.
برنامهریزان ابابصیر که همان هیئت امنا و هیئت مدیره بودند، از مدارس و مجتمع آموزشی پیشرفته جهان الگوگیری کرد و تلاش نموده بودند بهترین شیوه و بهترین نظام را اجرا کنند. ابابصیر از دو بخش اصلی تشکیل شده بود. اولین بخش آن قسمت آموزشی بود. در این قسمت مواد درسی به علاوه آموزشهای خاص مورد نیاز نابینایان مثل حرکت و جهتیابی و تقویت حواس تدریس میشد. نیز فعالیتهایی مثل سرود، حفظ قرآن و حدیث و جبران درسهای عقب افتاده نیز از دیگر برنامههای این بخش بود. در هفته 28 ساعت کلاس در این راستا برگزار میشد که مدیریت و برنامهریزی آن بر عهده مدیر آموزش ابابصیر بود.
امور مربوط به کتابخانه اعم از تهیه کتاب بریل و گویا و تکثیر سؤالات امتحانی و اداره کتابخانه نیز از مسئولیتهای بخش آموزشی ابابصیر بود. همچنین این بخش آموزش معلمان استثنایی ویژه نابینایان و برگزاری کلاسهایی ویژه والدین نابینایان را نیز بر عهده داشت. بخش دوم قسمت شبانهروزی بود. این بخش برای زمان فراغت و استراحت بچهها، (از ساعت 3.5 بعدازظهر تا 7.5 صبح) برنامهریزی میکرد. در این قسمت به مسائل خوراک و پوشاک و استراحت بچهها رسیدگی میشد. همچنین یک برنامهریزی مفصل برای محدوده زمانی 3.5 عصر تا 9 شب، تدارک دیده شده بود، که این برنامهها توسط مدیر شبانهروزی و کارکنان مربوطه اداره میشد. این برنامهها فعالیتهای ورزشی، گردشهای تفریحی، خرید، قصهخوانی، کتابخوانی و شعرخوانی را شامل میشد. همچنین برنامههای تربیتی از قبیل اصول عقاید، اخلاقیات، حفظ قرآن و مسائل دیگر تربیتی که فرزندان از پدر و مادر خود میآموزند را نیز دربر میگرفت.
برنامه بهداشت و سلامت بچهها نیز بر عهده بخش شبانهروزی بود، که مسئول آن مربی بهداشت بود و یک داروخانه کوچک داشت. این مربی مسئولیت ارجاع بچهها به درمانگاه و بیمارستان و پیگیری درمان آنها را بر عهده داشت. همچنین امور مربوط به آشپزخانه و خوابگاهها نیز بر عهده مسئول شبانهروزی بود.
حضور و فعالیت نابینایان در ابابصیر تا روز چهارشنبه بود. روز پنجشنبه والدین به ابابصیر میآمدند و پس از گذراندن کلاس ویژه خود، فرزندان خود را برای سپری کردن تعطیلات به منزل میبردند. برای تعطیلات بچههایی که با خانه خود فاصله زیادی داشتند، و امکان این نبود که والدین هر هفته برای بردن آنها مراجعت کنند، توسط مسئول شبانهروزی افراد خیر و نیکوکاری از خانوادههای محترم و صالح و مؤمن بهعنوان پدرخوانده برای آنها شناسایی و انتخاب شده بود. این بچهها روزهای پنجشنبه و جمعه را در منزل این پدرخوانده میهمان بودند. این بچهها با حضور در این خانوادهها آداب معاشرت را میآموختند و به مسائل تربیتی آنها رسیدگی میشد، و اگر احیاناً نقاط ضعفی در این زمینه مشاهده میشد، گزارش میدادند، و مسئول و مربی عصر و شب به آن رسیدگی میکرد.
موسیقی برای بچهها چه در خوابگاه و چه در منزل این پدرخواندهها ممنوع بود، تا ضایعاتی برای روح و روان و مذهبشان ایجاد نشود.
بعدازظهر پنجشنبه و روز جمعه ابابصیر تعطیل بود و در این زمان، کارهای لازم داخلی انجام میپذیرفت.
یکی دو مطلب است که فراموش کردم بگویم. با توجه به این که بچهها نابینا متولد شده بودند و با حیوانات آشنا نبودند. مثلاً نمیدانستند کبوتر چیست. لذا یکی از اساتید اتاقی تحت عنوان تاکسی درمی تهیه کرده بود و هر کدام از دوستان حیوان خشک شدهای داشت به اتاق منتقل میکرد و بچهها هم حیوانات را لمس میکردند و با آنها آشنا میشدند.
علیرضا سیفی(1)
توضیح: درباره برخی از شخصیتهای ابابصیر مطلب یا کتاب و مقاله و دیگر اطلاعات کتابخانهای وجود ندارد و ضرورت دارد به روش پرسش و پاسخ و مصاحبه یا تحقیق میدانی، درباره آنها اطلاعاتی به دست آورد. آقای علیرضا سیفی از جمله مدیران مهم و مؤثر ابابصیر است که متأسفانه درباره او آثار کتابخانهای نیست. خود ایشان بهترین منبع است. از اینرو محمدحسین بصیری با ایشان گفتوگویی داشته است. او در 1331 در اصفهان متولد شد. از سال 1349 همکاریاش را با ابابصیر آغاز کرد. از سال 54 رسماً و به عنوان کارمند آموزش و پرورش در ابابصیر شروع به کار کرد. بالاخره در سال 82 بازنشسته گردید. علاوه بر آموزگاری دبستان، معاونت آموزشی دبستان و راهنمایی ابابصیر را در 78 تا 82 بر عهده داشت. در کتابخانه و چاپخانه بریل و تولید گویا، بازرسی، حسابداری و امور شبانه ابابصیر هم همکاری داشت.
او مدیرکل امور آموزشی نبوده بلکه معاون مدیر امور آموزشی در مقطع دبستان و راهنمایی (78 تا 82) بوده است.
بنده علیرضا سیفی اصفهانی، متولد 1331، فرزند کمال میباشم. زمانی که بنده وارد ابابصیر شدم، تقریباً مقارن با تأسیس این مرکز بود که به سالهای 47-48 برمیگردد. من در آن دوران مشغول به تحصیل بودم و به عنوان کسی که میتوانست به نابینایان خدمتی ارائه دهد وارد ابابصیر شدم. و به علت علاقه زیادی که به نابینایان داشتم پس از اتمام تحصیلاتم نیز در همین مرکز مشغول خدمتگزاری به این افراد بودم. با توجه به سابقهای که از سال 1354 جهت خدمت به این عزیزان برایم لحاظ گردیده بود در سال 1360 به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و در سال 1382 بازنشست شدم. در حال حاضر هم در دبستان دارالقرآن واقع در خیابان مسجد سید بازارچه بید آباد به عنوان معاون آموزشی مشغول به خدمت هستم.
در ابتدا باید به ذکر مقدمهای بپردازم. مرحوم شهید بهشتی زمانی که در آلمان مشغول به خدمت بودند، در یک مجله تصویری مشاهده میکنند که احساساتشان سخت جریحهدار میشود. این عکس که در اصفهان گرفته شده بود نابینایی سوار بر الاغ کنار مسجد شاه «مسجد امام کنونی» به همراه یک نفر مشغول گدایی بود. ایشان وقتی به ایران آمدند این مسأله را در حوزه علمیه مطرح
1) . به دلیل اینکه زندگینامهای از ایشان یافت نشد، این مصاحبه که در 20 اسفند 1394 انجام شده، تقدیم میگردد. این گفتگو توسط آقای حسین بصیری مدیر ابابصیر در محل مؤسسه نابینایان ابابصیر اصفهان انجام شده است.
نمودند. از اینرو آقای شمسآبادی و برخی از کارمندان آموزش و پرورش و خیرین شهر تصمیم گرفتند که مرکزی برای نابینایان تأسیس نمایند. در آن زمان فقط مدرسه کریستوفل بود که علاوه بر تحصیل نابینایان به کارآموزی آنان هم اهتمام جدی ورزیده بود و پس از پایان تحصیلات آنها را به عنوان کشیش و مبلغ مسیحیت به جامعه تحویل میداد. اما ابابصیر به علاوه بر تحصیل با تشکیل کارگاههای مهارتآموزی نابینایان را برای فعالیتهای اجتماعی آماده نمود و زمینه پیشرفت آنها را فراهم کرد. خود نابینایان برای گواهی دادن به پیشرفتشان توسط ابابصیر بهترین قاضی هستند.
به نظر من بله ابابصیر نقش مهمی در این عرصه ایفا نمود. با توجه به اعتقادات اولیه نابینایان و اینکه اکثر آنها در دهات و روستاها پرورش یافته بودند و زمینههای مذهبی قویی در آنها شکل نگرفته بود وقتی وارد ابابصیر میشدند با فرهنگ و آداب دینی آشنا میشدند و میپذیرفتند.
نابینایان در زمینههای مختلفی فعالیت داشتند. بعضی از آنها در زمینه های مذهبی و در لباس روحانیت جزء افراد طراز اول محسوب میشوند.
در باب همین نقد لازم میدانم خاطرهای خدمتتان عرض نمایم. در بیست و دوم بهمن سال 1394 یکی از دانشآموزان ابابصیر به نام هاشم حسینی از لندن با بنده تماس گرفت و پیروزی انقلاب را تبریک گفت. این دانشآموز لیسانس خود را در رشته جغرافیا از دانشگاه تهران اخذ نمود. وقتی از احوالش جویا شدم گفت که من در حال حاضر با عنایت امام زمان با درجه دکتری در همان رشته صاحب یکی از کرسیهای دانشگاه هستم. زمانی که او میخواست وارد دانشگاه شود من از او خواستم که رشته جغرافیا را انتخاب نکند. اما او میخواست که در این رشته ادامه تحصیل دهد. ما یک اطلس نقشه خارجی برجسته از طرف ابابصیر به او هدیه کردیم که در پیشرفت او بسیار مؤثر بود. بالاخره پس از اخذ لیسانس برای ادامه تحصیل به آلمان رفت. ایشان هماکنون در لندن ساکن هستند. نابینایان این آموزشگاه بنا بر استعدادهایشان پیشرفتهای چشمگیری داشتند. برخی وارد حوزههای علمیه شدند. برخی هم استاد دانشگاه شدند و یا پستهای حساس اجتماعی را دارا میباشند. مانند آقای فضلاللّه وطنخواه که تا دو سال پیش رئیس روابط عمومی برق استان اصفهان بود و یکی از نیروهای موفق نظام جمهوری اسلامی بود.
یکی از ریشههایی که میتواند بنیاد یک خانه را براندازد ریشه حسادت است. ابابصیر رقیب فعالی در مقابل کریستوفل و کلیسا و کشیشان خارجی به شمار میآمد. از همان ابتدا که ابابصیر تأسیس شد کلیسا تصمیم گرفت که به انحاء مختلف آنجا را تعطیل نماید. عوامل و اعضای هیئت مدیره و نیروهای مذهبی فعالانه و بنا بر علاقه مذهبیشان تلاش مینمودند تا بتوانند یک مرکز مذهبی و اسلامی برای نابینایان تأسیس و اداره نمایند. کلیسا هم برای ضربه زدن به این مرکز سرمایهگذاری زیادی نمود. در واقع دو جبهه حق و باطل در مقابل هم قرار گرفتند و آنها با توجه به عوامل و نفوذی که داشتند توانستند به این آموزشگاه ضربه وارد سازند.
خود نابینایانی که از کودکی سر سفره امام زمان نشستند و در این مرکز رشد کردند بهترین گواهان قوتهای ابابصیر هستند. قبل از ابابصیر سه مرکز فعال برای نابینایان وجود داشت: عوامل کریستوفل، دیگری سازمان رفاه ملی که زیر نظر دکتر خزائلی فعالیت میکرد و دفتر کودکان استثنایی که سالهای 52-53 تشکیل شد. مرکز ابابصیر با همه این مجموعهها کار میکرد و میکوشید تا نابینایان را به وسیله آخرین متدها و اطلاعات و امکانات روز پیشرفت دهد.
در اوایل تأسیس ابابصیر این مرکز توسط مهدی اقارب پرست اداره میشد. ایشان فرهنگی و دارای دو یا سه مدرک لیسانس روز بودند. تا جایی که من اطلاع دارم ایشان سه لیسانس زبان انگلیسی، عربی و ادبیات فارسی داشتند. پس از تأسیس ابابصیر ایشان به عنوان مدیر مؤسسه از طرف آموزش و پرورش و هیئت مدیره مأموریت پیدا کردند و حدود یک سال و نیم برای گذراندن دورههای تخصصی نابینایان به انگلیس رفتند. و به عنوان یک صاحبنظر و متخصص در امور نابینایی به کار در ابابصیر ادامه دادند. ایشان به قدری در کارشان موفق بود که روزهای دوشنبه از طرف سازمان رفاه و دفتر کودکان استثنایی به عنوان استاد پروازی از اصفهان به تهران میرفتند و به مسئولین و متصدیان امور نابینایان آموزش میدادند و تدریس مینمودند. یعنی همه این آموزشها تحت متدهای جهانی بود. ایشان در زمان های خاصی به تمامی معلمان و مربیان آموزشی آموزشها و دورههای لازم را ارائه مینمودند و خود من یکی از کسانی هستم که از محضر ایشان کسب فیض نمودم.
ابابصیر دانشآموزان را در سطوح مختلف سنی از کودکی تا سنین بزرگسالی نامنویسی و پذیرش میکرد و هر کس بنا به شرایط سنیاش آموزش میدید. در آن زمان برای خانوادهها ننگ بود که فرزند نابینایشان وارد اجتماع شود. ما به همراه دو یا سه نفر به دهات میرفتیم و خانوادههایی که فرزند نابینا داشتند را جستجو میکردیم و آنها را برای آوردن فرزندانشان به مدرسه متقاعد مینمودیم. ما به طور
شبانهروزی از آنها پذیرایی میکردیم. بچههای کوچک را از دوران پیشدبستانی تا مراحل بالاتر آموزش میدادیم. افراد بزرگسالی که سن قانونی مدرسه را گذرانده بودند را در کارگاههای حرفهآموزی آموزش میدادیم. در حین مهارتآموزی خواندن و نوشتن را هم یاد میگرفتند. آنهایی که به درس خواندن علاقه داشتند دوره ابتدایی را به صورت متفرقه میخواندند. یعنی در طول یک سال دو یا سه کلاس را میخواندند و در پایان سال امتحان میدادند. برخی هم که استعداد درس خواندن نداشتند فقط در حد خواندن و نوشتن آموزش میدیدند و بنا به شرایط سنیشان وارد بازار کار میشدند. ما برای کاریابی هم فردی به عنوان مسئول کاریابی به نام آقای تلاتوف «طیبنیای کنونی» را انتخاب کرده بودیم که به شرکتها و کارخانهها مراجعه مینمود و بر حسب نیاز آنها بچهها آموزش میدیدند و وارد عرصه کار میشدند. بعضی از بچهها هم به دامداری و کشاورزی میپرداختند که به وضعیت آنها هم سرکشی میشد تا دچار مشکل نشوند. لذا هر دانشآموز بنا بر استعدادها، مشاورهای که میگرفت و اقتضای سنش کار مورد نظر خویش را پیدا مینمود. ابابصیر هم آموزشهای لازم را به آنها میداد و تا زمانی که آنها به یک زندگی مطلوب و ایدهآل دست یابند از آنها حمایت مینمود.
روحانیت در پیشرفت ابابصیر بسیار مؤثر بود. به دلیل اینکه روحانیت زیر نظر مرحوم آقای شمسآبادی بود، لذا نسبت به این امر بسیار خوشبین بود و به عنوان یک وظیفه مذهبی از دانشآموزان پذیرایی میکردند. هم نیروهای انسانی و هم نیروهای فکری و مالی در ابابصیر بسیار عملکرد خوبی ارائه داد.
در ابتدای تأسیس با توجه به مشکلات قانونی و اداری و عدم امتیاز از لحاظ آموزش و پرورش در سالهای اول با مشکل مواجه بودند. اما با انجام کارهای اداری و آموزشی و امثال اینها ابابصیر توانست از آموزش و پرورش امتیاز کسب نماید. ادارات هم با این مرکز هماهنگ شدند به خصوص ناحیه یک که مدیرکل آقای محسن بود و آموزشگاه هم زیر نظر ناحیه یک بود. اینها کمال همکاری را با ابابصیر داشتند.
به نظر من آموزش و پرورش در آن زمان حداکثر امکاناتش را برای ابابصیر صرف کرده بود. از لحاظ قانونی هم بیشتر نمیتوانست با ما همکاری کند وگرنه با ما مخالف نبود. یعنی تمام ضوابط قانونی که در مدارس دیگر اجرا میشد به ابابصیر هم اختصاص مییافت و همکاری مطلوبی با ما میشد.
نهادهای دولتی دو دسته بودند: یکی از نهادهایی که در پیشرفت ابابصیر بسیار مؤثر بودند؛ کارخانههای دولتی و غیردولتی مثل کارخانههای ریسندگی و بافندگی و مرکز توپخانه اصفهان و دیگر کارخانهها بودند. چون برسهایی که در کارگاه ما تولید میشد قبلاً از خارج وارد میشد و بودجههای سنگینی در برداشت. لذا کارخانهها با ما قرارداد بسته بودند و این برسها را به عنوان تولیدات داخلی و مرغوب از ما میخریدند حتی در جهت استخدام نابینایان در کارخانهها و ادارات مختلف با ما همکاری میکردند. اما طبیعی بود که ادارات بر اساس ضوابط و بخشنامههایشان از این همکاری سر باز زنند.
با توجه به شرایط حاکم در اوایل انقلاب هیچ یک از ضوابط قانونی و اداری به خوبی رعایت نمیشد. هر گروهی سعی میکرد به نفع خود کار کند و به نوعی از آب گلآلود ماهی بگیرد. طبیعی بود که عواملی برای فروپاشی ابابصیر تلاش کنند. بنابراین تأثیر بسیار منفی در اداره این مرکز گذاشت.
قبل از انقلاب حاج آقا مدرسهای در جاده تهران در زمینی به مقدار 20000 هزار متر و زیربنای 8000 متر ساخته بودند. در آنجا پیشبینی شده بود که سازمان آموزشی ابابصیر هم مرکزی برای ساخت وسایل نابینایی باشد؛ هم به عنوان تربیت مربی و معلم باشد؛ و هم مرکزی برای آموزش و پیشرفت نابینایان باشد. لذا امکاناتش هم پیشبینی شده بود. فاز به فاز هم پیش رفتند. لذا فاز اول آن که مرکز آموزشی ابابصیر بود راه افتاد. اما فازهای دوم و سوم چون به انقلاب منتهی شد و مشکلاتی از لحاظ بودجهای پیدا شد راهاندازی نشد.
بله همانطور که از اسم آموزش و پرورش چنین استنباط میشود که افراد را هم آموزش دهند و هم پرورش دهند. چون نابینایان هم مانند دیگران باید وارد عرصه فعالیتهای اجتماعی شوند. پس این مرکز به معنای واقعی هر دو کار را انجام داد.
بله ابابصیر در پیشرفت نابینایان در عرصههای مختلف بسیار مؤثر عمل کرده است و بهترین ادله آن پیشرفت نابینایان و کسب موقعیتهای خوب فرهنگی و اجتماعی میباشد. یک نابینای منصف میتواند بر این امر شهادت دهد.
در یک زمانی شرایط اجتماع ایجاب میکرد که برسبافی و کارهای اولیهای که در اجتماع مرسوم بود را انجام دهیم. اما بعد از انقلاب به دلیل طرح مسائل روز مثل کامپیوتر کارگاه برسبافی به کارگاه کامپیوتر تبدیل گردید. در این کارگاه نابینایانی تربیت شدند و آموزش دیدند تا به کمک رایانه بتوانند به پستهای مختلف اجتماعی دست یابند. مثلاً در سالهای 61-64 آقای نابینایی به نام علیاکبر حاتمی توسط مهندس رضایی در همین کارگاه رایانه را آموزش دید که بعدها در هلیکوپترسازی شاهینشهر به عنوان اولین نابینایی که میتواند با کامپیوتر کار کند استخدام شد.
بله همانطور که قبلاً توضیح دادم ابابصیر در هر زمینهای که دانشآموزان استعداد و علاقه نشان میدادند پیشقدم میشد و به آنها تا رسیدن به سطوح عالی کمک مینمود.
با توجه به اینکه بنده در این سازمان کار اجرایی انجام میدادم مشکلی احساس نمیکردم.
البته بنده دقیقاً نمیتوانم بگویم که چند درصد توانستند یک زندگی ایدهآل داشته باشند. چون رسیدگی و پرداختن به این امور وظیفه بخش مددکاری است. اما ابابصیر همانطور که آموزش و پرورش میداد، در زمینه رفاهی چه قبل از ازدواج، چه بعد از ازدواج و چه در سنین بالاتر که دچار مشکل و بیماری میشوند به آنها رسیدگی و توجه مینماید.
البته مجریان و افرادی که با دانشآموزان در ارتباط بودند انسانهای بسیار شریف و خوبی بودند و به نابینایان بسیار محبت مینمودند، چه در خوابگاه، چه در آشپزخانه و چه در کتابخانه. محبت و صمیمیت مدیریت هم در اجرای برنامهها و رسیدگی بهتر به نابینایان است. چنین تعاملی قطعاً بسیار صمیمی تلقی میگردد. هیئت مدیره هم از وقت و امکانات شخصیشان برای نابینایان سرمایهگذاری مینمودند.
البته من از ابتدا تا سال 82 خاطرات زیادی دارم که یکی از آنها را خدمتتان عرض میکنم. با توجه به اینکه رشته من برق بود، لذا آقای اقارب پرست از من تقاضا کرد که دانشآموزان را با اصول برق و کارهای اولیه برقی آشنا کنم. ما در سال 54 کارگاهی را تأسیس کرده بودیم تا در این کارگاه بچهها با کارهای اولیه برقی ساختمان و سیمکشی مثل عوض کردن لامپ سرپیچ و تعمیرات جزئی آشنا شوند و آموزش ببینند. من در این زمینه خیلی فکر کردم و با آقای اقارب پرست هم مشورت نمودم و نقشههایی جهت آموزش سیمکشی ساختمان درست کردم. اولین کاری که میخواستم به نابینایان یاد بدهم بستن ریسهها برای جشنها و چراغانیها بود که میتوانست یک منبع درآمد برای بچهها محسوب گردد. من میخواستم به آنها بستن سیم در سرپیچ به پیچ را و ساخت ریسهها را آموزش دهم ولی موفق نشدم. به همین دلیل تصمیم گرفتم به مدت یک هفته چشمهایم را ببندم و با چشم بسته این کار را انجام دهم تا بهتر بتوانم به نابینایان آموزش دهم و حسشان را درک نمایم. من یک هفته تمام کارهایی را که باید در کارگاه آموزش میدادم، با چشم بسته انجام دادم. چون اول باید خودم یاد میگرفتم که چگونه با چشم بسته کار کنم تا مشکل نابینایان را درک کنم و بتوانم به آنها آموزش دهم. سپس سه چهار نابینا را که استعداد خوبی برای این کار داشتند برای آموزش انتخاب و آماده نمودم. یکی از آنها فضلاللّه وطنخواه است که در اداره برق استخدام شد. حدود 5-6 سال از این کار گذشت تا اینکه روزی یکی از دانشآموزان به نام ولیاللّه محبی که اهل فردوس مشهد بود به من گفت که من میخواهم به روستایمان برگردم و همانجا کار کنم. او از ابابصیر رفت و پس از 5-6 سال به دیدن من آمد. وقتی از احوالش جویا شدم گفت که من یک مغازه الکتریکی دارم. من پرسیدم که تو چگونه این کار را انجام میدهی. تو نابینا هستی و ممکن است برق به تو آسیب رساند. او در پاسخ من گفت که شما به من یاد دادی که اگر میخواهی در ساختمان برق روکار بکشی اندازه درست کن و به وسیله اندازه سیم بکش. من هم هر وقت برای برقکشی ساختمانی میروم ابتدا یک اندازه مثلاً ده سانتی اوستا کار درست میکنم و به طاق میزنم و سیم را زیر آن میکشم و میخ دوپایه را میزنم. به این ترتیب من میتوانم سیم را روی ساختمان نصب نمایم. او یک چوب ده سانتی درست میکرد و به فاصله طاق ده سانت پایینتر سیمکشی مینمود. اندازه را روی طاق میگذاشت و زیر آن چوب سیم میگذاشت و میخ را میکوبید. برای برق توکار هم لوله را میخواباند و سیم و کلیدها و پریزها را وصل میکرد و به این ترتیب ساختمان را برقکشی مینمود. بعد هم سیمش را وصل و برق را هم وصل میکرد. بنده خیلی خوشحال شدم. حدود دو ماه پیش هم نابینایی به نام عباس قوقهای که در سالهای 68 و 69 زمان مدیریت مرحوم سعیدیان دانشآموز کلاس چهارم من بود با من تماس گرفت و گفت که من میخواهم حق محصلی را به جا بیاورم. وقتی از حالش جویا شدم گفت که من بساز و بفروش هستم و خودم هم معمار هستم. من در نجفآباد در ویلاشهر ساختمانسازی میکنم. الآن هم یک ساختمان چهار طبقه ساختم و منتظرم تا بازار خوب شود تا بتوانم آنجا را بفروشم. من خودم شخصاً روی چوببست میروم و گچکشی میکنم. من با حس لامسه متوجه میشوم که آیا صاف شده یا نه. همسرم هم رشتهاش عمران است و در نقشهکشی ساختمان به من کمک مینماید.
من همیشه دانشآموزان را نصیحت میکردم که در حین تحصیل یک حرفه هم یاد بگیرند تا اگر در دانشگاه موفق نشدید بتوانید یک حرفه اجتماعی داشته باشید.
بله این اردوها شامل اردوهای داخلی و اردوهای برونشهری میشد. در سالهای 52-53 پایان سال تحصیلی بچهها را به باغ میبردیم. ما باغی داشتیم واقع در خیابان مشتاق که برای آقای شه ناصری بود. در این باغ همه دختران و پسران نابینا و مسئولین و مربیان و خانوادههایشان و خانوادههای نابینایان حضور پیدا میکردند. در آنجا استخری بود که از صبح تا ظهر آقایان از آن استفاده میکردند. ظهر نماز جماعت به امامت حاج آقا مهدی مظاهری برگزار میشد. سپس ناهار صرف میشد و پس از ناهار هم آقای مهدی اقارب پرست گزارش سالیانه ابابصیر را ارائه میدادند. این گزارش با هدف آشنایی مربیان و نابینایان و خانوادهها با فعالیتهای ابابصیر ارائه میگردید. در پایان هم توسلی به امام زمان (عج) میشد. برنامه اردوهای برونشهری هم اینطور بود که دانشآموزان ممتاز و پیشرفته ابابصیر را به اردوی شمال و مشهد میبردیم که هم سیاحتی بود و هم زیارتی. این دانش آموزان شامل پیشدبستانیها و محصلین کارمند و کارگر بودند.
ما دو اتوبوس دختر و پسر به همراه مربیان و سرپرست را به اردو میبردیم. ما حرکت میکردیم و ابتدا حرم حضرت معصومه در قم را زیارت مینمودیم. سپس به حرم حضرت عبدالعظیم میرفتیم و از آنجا به سمت شمال حرکت میکردیم و یک وعده غذا در کنار دریا صرف مینمودیم و سپس به مشهد مقدس عزیمت میکردیم. ما در مشهد محلی داشتیم که در اختیار حوزه علمیه آیتاللّه خوئی بود. این محل واقع در چهارراه شهدا سفارت فرانسه بود که حوزه علمیه آنجا را خریده بود. آنجا حوزه درس برادر آقای فلسفی بود. تابستانها که حوزه تعطیل بود ما بچهها را به آنجا میبردیم و در دوران سفرشان همانجا که مکان بسیار وسیعی بود ساکن میشدند. در طبقه بالا آقای جلال فقیهی داماد آقای خوئی با خانوادهاش زندگی میکرد و عنایت زیادی به بچههای نابینا داشتند. ما شبها به حرم میرفتیم. یکی از شبها که شب تولد امام رضا (ع) هم بود، مهمان مهمانسرای حضرت بودیم. ما حدود 54-55 نابینا را همراهی مینمودیم. پس از شام به سمت حرم حرکت کردیم. به صحن نو که رسیدیم خدام حرم گفتند که شما امشب مهمان خدام هستید. ما را به کشیکخانه خدام که به گنبد مطهر مشرف بود بردند. بچهها در حضور خدام به شعرخوانی و عرض توسل و دعا پرداختند و جلسه خوبی برگزار شد. بچهها در مهمانسرا غذای مفصلی خورده بودند. خدام هم از ما با بستنی و میوه پذیرایی کردند. من از بچهها خواستم که چیزی نخورند اما آنها توجه نکردند و گفتند که ما مهمان امام رضا هستیم. خوشبختانه در آن چند ساعت هیچ کدام نیاز به قضای حاجت پیدا نکردند. ما تا ساعت 11-30/11 دقیقه مهمان خدام بودیم تا اینکه یکی از خدام از بچهها پرسید که آیا میخواهید کنار ضریح مطهر بروید؟ همه موافقت کردند و پاسخ مثبت دادند. ایشان گفتند که ما خدام جمع میشویم
و راهی را باز میکنیم و شما میروید دستتان را به ضریح میزنید و برمیگردید. آنها جمعیت را مهار کردند و بچهها کنار ضریح رفتند. بچههای ما آرام آرام رفتند تا به ضریح چسبیدند. و حال خوبی پیدا کرده بودند. طوری که به سختی میشد آنها را از ضریح جدا کرد. بچهها تا حدود ساعت دو نیمهشب به ضریح چسبیده بودند. ما بچهها را از حرم مطهر تا چهارراه شهدا که حدود یک ربع پیادهروی داشت پیاده آوردیم و در راه همه گریه میکردند و حال خیلی خوبی داشتند. آن شب همیشه در خاطرمان به عنوان یک شب به یاد ماندنی باقی ماند.
من نمیتوانم بگویم چه کسی بهترین مربی بود. اما مرکزی را که خدمتگزاران وارد میشدند با سلام به حضرت وارد میشدند و خودشان را جزء خدمتگزاران به حضرت میدانستند و باید خود صاحبالزمان انتخاب نمایند. اما یک خانمی به نام مادر کریمی که آشپز مدرسه هم بود بارها و بارها میگفت که من از سال 51 با چادر به ابابصیر آمدم و با کفن هم از اینجا خواهم رفت. همینطور هم شد. ایشان میگفت که من به وسیله دیگ ابابصیر دستهایم سوخت. روز قیامت اگر خواستند مرا محاکمه کنند من این دستها را نشان میدهم.
به نظر من همه مدیران ابابصیر خوب بودند و هر کدام از آنها در زمان خودشان نوآوریهایی داشتند و آنچه در توانشان بود فروگذار ننمودند.
خاطرات دیگر: در زمان جنگ مواد سوختی بسیار کمیاب بود و تهیه آن هم سخت. مدیریت ابابصیر به این نتیجه رسید که یک تانکر یا یک مخزن دیگری تعبیه نماید تا ذخیره داشته باشند. ما هم به دلیل اینکه شغلمان فنی بود و وظیفه تأسیسات را بر عهده داشتیم این مسئولیت بر عهده ما بود. من هم لودر آوردم و زمین را حفاری کردند و یک تانک بزرگ کار گذاشتند. یک نفر پیشنهاد داد تا لودر را به دانشآموزان نشان دهیم تا آنها لودر و بیل و تایر را لمس کنند و با لودر آشنا شوند. ما هم این کار را انجام دادیم و دانشآموزان لودر را تجربه نمودند. اینها فهمیدند که با همینها سنگر و خاکریز و جانپناه درست میکنند. با ماشین هم که میرفتیم ماشین را هم لمس میکردند و شناسایی مینمودند.
یک نابینای مطلق گاهی از شهر رضا به ابابصیر میآمد. او یک موتور دندهای داشت که فرزندش را به عنوان راهنما جلو مینشاند. او تعریف میکرد که روزی من از شهر رضا به سمت اصفهان میآمدم که یک استواری از من خواست تا او را هم ببرم و سوار موتور شد. آمدیم تا به نزدیکی پلیس راه رسیدیم. از من خواست تا نگه دارم تا او پیاده شود. او میخواست با من دست دهد و دستش را دراز کرد. اما من متوجه دراز شدن دست استوار نشدم. او پرسید که مگر دست مرا نمیبینی؟ من هم گفتم که من نابینا هستم. او مرا به پاسگاه برد و گفت که ایشان خلاف قانون عمل کرده است. در نهایت موتور مرا گرفتند ولی مرا به خاطر اینکه به استوار خدمت کرده بودم زندانی نکردند.
متأسفانه فعلاً شرایط اجتماعی من ایجاب نمیکند که بتوانم دوباره به نابینایان خدمت کنم. اما حرم امام زمان و خدمت به این حرم امام زمان همینجا است. استاد ما همیشه میگفت که جمکران رفتن کار خوبی است اما جمکران دوم همینجا است. یعنی هر نابینایی را که ما بتوانیم باسواد سازیم، او را زنده کردهایم و این کار بزرگی است و توفیق میخواهد. ما عنایتهای زیادی از ابابصیر دیدیم. بنده لازم میدانم یک خاطره کوچکی را در تصدیق همین موضوع خدمتتان عرض نمایم. سال 55-56 که در ابابصیر مشغول به کار بودم قرار شد به خدمت سربازی اعزام شوم. آقای اقارب پرست جلسه تودیعی با حضور مربیان، کارمندان و دانشآموزان برای من گذاشتند و من در این جلسه رسماً خداحافظی کردم و رفتم. روزی که میخواستیم اعزام شویم همه در سالن پوریای ولی شریف واقفی جمع شده بودیم. اسمها را خواندند و همه سوار اتوبوس شدند. ولی من سوار نشدم. به من گفتند سوار شو، من هم گفتم که سوار نمیشوم و دوباره به ابابصیر برگشتم و مشغول کار شدم. حدود یک سال گذشت. من با خودم فکر کردم بالاخره که من باید به سربازی بروم. مجدداً دفترچه گرفتم و تاریخ زدم و قرار شد 17 فروردین سال 57 اعزام شوم. فروردین 57 هم شروع تظاهرات و بحبوحه شلوغیها بود. ما را در خیابان استانداری سوار کردند و به تربت جام یعنی بدترین جا بردند. از زمانی که ما به آنجا رسیدیم آمادهباش بودیم. دیگر هیچ کس از پادگان بیرون نمیرفت و ما هشت ماه در پادگان ماندیم. حدود سه ماه از دوره آموزشیمان گذشت تا اینکه همه بچهها را تقسیم کردند و به مشهد لشکر 77 بردند. اما مرا نبردند. هرچه اصرار کردم که مرا هم به مشهد ببرند فایدهای نداشت. آنها گفتند که شما سفارش شده هستید که اینجا بمانید. این خواسته فرمانده پادگان است. من در تقسیمات در دفتر خدمات به عنوان منشی مشغول شدم. حدود دو ماه آنجا بودم تا اینکه مرا به انبار منتقل کردند و مسئول انبار شدم. یک استوار سنی مذهب که انسان بسیار خوبی بود کلید انبار را به من تحویل داد و به من گفت که حالا هر کاری میخواهی انجام بده. من دیگر از پادگان راحت شده بودم. هر روز صبح یک ماشین در اختیار من بود که من میرفتم و خرید میکردم و برمیگشتم. من تنها کسی بودم که میتوانستم از پادگان بیرون بروم. من خیلی آزاد بودم و اینها همه عنایت صاحبالزمان بود. زمانی بود که اعلام کردند سربازان همه از پادگانها فرار کنند. در آن موقع همه سربازان مرا میشناختند. به یکی از رفقایم که دژبان بود گفتم که من فردا از اینجا میروم. ولی اگر کسی درباره فرار من از تو پرسید اظهار بیاطلاعی بکن که برایت مسئولیتی نداشته باشد. اگر کاری در اصفهان داری بگو تا برایت انجام دهم. فردا صبح من کلید انبار را به یکی از سربازان دادم و گفتم که من بیرون میروم. اگر کسی در انبار کاری داشت کلید را به استوار حسینی بده. من لباسم را عوض کردم و به اصفهان آمدم. به هر حال معلوم شد که من فرار کردم. افسر پادگان به سربازان اعلام کرد که او فردا به اینجا میآید و خود من اعدامش میکنم. مدتی در اصفهان ماندم تا اینکه بعد از انقلاب اعلام کردند که سربازان به پادگانها برگردند. من هم برگشتم و به عنوان معاون سیاسی عقیدتی پادگان منصوب شدم. روزی من سراغ آن افسر رفتم و گفتم که اگر میخواهی مرا اعدام کنی به قول خودت وفا کن. دو سه ماهی که خدمت کردیم یک ساله شدیم. سپس اعلام کردند کسانی که یک
سال خدمت کردند پایان خدمت دوساله به آنها تعلق میگیرد. سپس دوباره به ابابصیر برگشتم و مشغول به کار شدم. در سالهای 62-63 حراست اداره مرا خواست و گفت که پرونده پایان خدمت شما مبهم است و باید یک نامه از پادگان بیاورید. من به پادگان تربت جام رفتم و یک تأییدیه گرفتم و آوردم. اما گفتند که باز هم ابهام دارد. شما در حین اینکه دو سال خدمت کردید همان دو سال را هم در ابا بصیر بودید. اینها با هم تناقض دارند. من گفتم که بیایید با هم معاملهای بکنیم. من از شما دو سال سابقه نمیخواهم، شما هم از من دو سال خدمت سربازی نخواهید. آنها هم موافقت نمودند. به این ترتیب دو سال خدمت سربازی من دو سال خدمت ابابصیر شد. اینها همه از عنایات حضرت حجت سرچشمه میگیرد.
نام اولیه آقای حسینعلی موحد زاده، حسین حاج گداعلی بود. او از کودکی وارد مؤسسه ابابصیر شد و تحصیلاتش را از پیشدبستانی آغاز نمود. تا پایان دوره ابتدایی در همان مرکز تحصیلاتش را ادامه داد. ایشان سالهای اول و دوم راهنمایی را در مدرسه احمدیه تحصیل کرد تا دوران انقلاب. ایشان چند مسأله مطرح کردند که با توجه به اینکه بنده در جریان بودم بر خود لازم میدانم که به آنها پاسخ دهم. ایشان گفتند که مسئولین قبل از انقلاب میگفتند که پولهای شاه نجس است و ما نمیخواهیم از این پولها بگیریم. لذا به خودشان اجازه میدادند که از مردم کمک بگیرند. در پاسخ ایشان باید عرض کنم که مدرسه ابابصیر یک مدرسه مذهبی و خیریه بود و معمولاً از طریق مردم با نظارت هیئت مدیره اداره میشد. البته وجوهاتی هم از طرف حوزه علمیه با نظارت آیتاللّه شمسآبادی به این مرکز کمک میشد. این مرکز از لحاظ درسی زیر نظر آموزش و پرورش اداره میشد. از لحاظ هزینه هم از طرف مردم با نظارت هیئت مدیره حمایت میشد. در آن زمان بهزیستی با نظارت فرح اداره میشد و ما نمیخواستیم قوانین و مقررات آنجا که بعضی از آنها با فرهنگ دینی ما مغایرت داشتند بر ابابصیر حاکم شود. مثل بیحجاب بودن دختران و نداشتن چادر و روسری. مسأله دیگری که ایشان مطرح فرمودند این بود که ابابصیر با کریستوفل یکی شد. قبل از انقلاب کریستوفل زیر نظر کلیسا اداره میشد. اما در زمان جمهوری اسلامی کریستوفل هم باید با نظارت نظام جمهوری اسلامی اداره گردد. لذا رأی دادگاه بر این بود که کریستوفل به ابابصیر منتقل گردد و فعالیتهای نابینایان با نظارت ابابصیر صورت پذیرد. مسأله دیگر ایشان این بود که چرا ما تظاهرات کردیم و با عوامل کلیسا مخالفت نمودیم. عوامل کلیسا و افرادی که در آنجا استخدام بودند بچهها را تحریک کردند که بر علیه ابابصیر قیام کنند. آنها هم با این تحریکات با مسئولان و دانشآموزان ابابصیر مخالفت نمودند. مسأله بعدی که مطرح شد این بود که اینها در سیزده دی سال 60 فرار کردند. با رأی و نظر دادگاه و نماینده دادگاه ابابصیر اموالی که در کریستوفل داشت را از آنجا بیرون برد. بحث دیگر ایشان این بود که یک نفر بیاید و با مسئول جدید صحبت کند. بنده علیرضا سیفی با دعوت و نوشته آقای شانه که در آن زمان مسئول بهزیستی بوده به مدرسه کریستوفل رفتم و قرار بود با مدیر آن مؤسسه صحبت کنم و آنچه که از اموال ابابصیر در انبار آنجا باقی مانده تحویل
بگیرم و به ابابصیر منتقل نمایم. با بچههایی که از ورود من آگاه شده بودند در دفتر درگیر شدیم. حتی مدیر مدرسه از ورود بچهها ممانعت کرد و من توانستم از آنجا خارج شوم. هیچ شکایتی در بین نبود و کسی شکایتی نکرد. اموال ابابصیر را توسط بهزیستی به ابابصیر برگرداندند. بحث شکایت یک بحث جدا است. ابابصیر در آن زمان در خیابان آذر کوچه تاج واقع شده بود. دانشآموزانی که در کریستوفل مانده بودند و عوامل کلیسا به تلافی بردن وسایل از کریستوفل شبی را هجوم آوردند تا مدرسه را بگیرند و اموال را ببرند. در همانجا درگیر شدیم و به کلانتری واقع در خیابان عباسآباد رفتیم و بعد هم کارهای دادگاهی را خود کلانتری انجام داد و در نهایت رأی دادگاه انجام شد. این پاسخ مختصری به نامه ایشان بود.
رضا طیب نیا(1)
مدیر شبانه و حرفه و فن ابابصیر در سالهای 1356 تا 1370
توضیح: آقای حسین بصیری مدیرعامل کنونی مؤسسه ابابصیر به گفتوگو با آقای طیبنیا نشسته است. آقای طیبنیا (نام کوچک قبلی ایشان تلاتوف) از مدیران میانی ابابصیر بود که در سال 56 تا 70 در اداره ابابصیر مشارکت داشت. و تجارب سودمندی به دست آورد. البته او در سال 48 به ابابصیر پیوسته است. نخست محمدحسین بصیری از ایشان خواهش میکند خودش را معرفی و از پیوستن او به ابابصیر و تجربههایی که به دست آورده بگوید.
طیبنیا در سال 1360 به عنوان آموزگار رسمی در آموزش و پرورش استخدام شد و در 1376 بازنشسته گردید. مسئولیتهای او در ابابصیر عبارت بود از: بخش شبانه، حرفه و فن، اشتغال و کاریابی، ازدواج، مسکن.
اطلاعات بسیار مهم در این مصاحبه آمده است. برای نمونه به بعضی از مطالب مهم اشاره میشود:
1- آقای طیبنیا، به اسامی که کمتر مطرح بوده و در اداره ابابصیر مشارکت داشتند میپردازد؛ مثلاً هیئت مدیره ابابصیر را شامل آقایان پرورش و افضل و سلامتیان میداند.
2- آقای طیبنیا میگوید خانم هما آهی مدیر دفتر استثنایی وزارت آموزش و پرورش بهایی بود. البته سندی دال بر این مطلب تا کنون مشاهده نکردهایم. به علاوه بعضی از افراد مؤثر در ابابصیر مثل مصطفی یراقی در مصاحبه خود به مساعدتها و کمکهای مهم و مؤثر خانم آهی به ابابصیر اشاره کردهاند.
3- ایشان میگوید تعداد بسیاری از نابینایان مسیحی شدند و به خارج رفتند. «تعداد بسیار» یعنی چقدر و آمار آنها نشانگر چه عدد و رقمی است؟
4- طیبنیا در زمینههایی مثل اشتغال تجربههای مهمی بیان میکند ولی این تجارب چارچوبدار، تئوریزه، ساماندار و قابل عرضه به دیگران نشده است.
چرا ابابصیر طی چندین دهه نتوانسته تجربهها و دستاوردهای عملی و اجرایی خود را تبدیل به نظریههای راهبردی کند؟ نظریههایی که اگر مکتوب میگردید حتی میتوانست به خارج از کشور صادر شود.
اینجانب رضا طیبنیا هستم. قبل از انقلاب فامیلی من تلاتوف و به معنی کسی که شور میانگیزد و اتصال ایجاد میکند، است. در اسلام تأکید زیادی بر کمک به همنوع و افراد ناتوان و کسانی که
1) . این گفتگو توسط محمدحسین بصیری مدیرعامل کنونی مؤسسه ابابصیر انجام شده است.
محدودیت دارند شده و بر کسی هم پوشیده نیست. در اخبار و روایات هم رفتار ائمه اطهار را با این افراد به خوبی میبینیم. لذا نمیتوانیم بیتوجه باشیم. چرا که در دوران امام صادق در بین شاگردان ایشان ابابصیرها تربیت و پرورش یافتند. بنابراین فراوان بودند نابینایانی که به واسطه آموزشهایی که ائمه به آنها داده بودند قلب روشنی داشتند و به آنها ابابصیر میگفتند. متأسفانه در جامعه ما نسبت به ارائه آموزشها و امکانات خاص به این گروه پیشبینی خاصی صورت نگرفته بود. در جنگهای جهانی هم استعمارگران به این نتیجه رسیده بودند که دستآویز خوبی است که تحت عنوان کمک به نابینایان و آموزش و نگهداری آنها در کشورهایی مثل ایران از این طریق بتوانند به مسائل ما دسترسی داشته باشند. با مطالعه دو کتاب نقشههای استعمار در مبارزه با اسلام و نقش پدرانه کلیسا در کشورهای اسلامی به حقایق و جوانب این مسأله بیشتر پی خواهید برد. حتی تحت عنوان مسائل میسیونری و دینی اشاعه و پخش و نشر مواد مخدر در ایران نیز تشریح شده است. قبل از انقلاب از یک سو سرهنگ کریستوفل به ایران آمده بود و در تبریز با عنوان کمک به نابینایان فعالیت میکرد. اما بعدها به این نتیجه رسیده بود که از لحاظ جغرافیایی اصفهان مرکز کشور است. از اینرو مؤسسه خود را تحت عنوان «پرورشگاه نابینایان» به اصفهان منتقل نمود و اهداف سیاسی آلمان را اجرا میکرد. انگلیسیها هم برای اینکه از قافله عقب نمانند در جوار بیمارستان عیسی بن مریم فعلی کلیسایی با نام لوقا دایر کردند و میسیونری تحت عنوان «مرکز نورآیین» نابینایان را جذب نمود. کلیسا به نابینایان تلقین میکردند که ما میخواهیم نور حضرت مسیح را به قلوب شما بتابانیم. ولی در منویاتشان از آنها استفاده مینمودند. طوری که از بین نابینایان افراد زیادی را به انگلستان و سایر کشورها بردند و تحت اهداف خودشان از آنها استفاده میکردند.
حدود 26 سال قبل از تشکیل ابابصیر بود. در سال 1347 آقای دکتر بهشتی مجلهای از آلمان فرستاد که روی جلد آن تصویری از درب ورودی مسجد امام «مسجد شاه سابق» کشیده شده بود که دو نابینا جلوی در مشغول گدایی هستند و زیر آن نوشته شده بود: مردمی که عقاید مذهبی دارند و چنین ساختمان باشکوهی ایجاد نمودند معتقدند که نابینا لعنت شده است و کمک به نابینا خلاف خواست خدا میباشد. سپس تصویری از نابینایانی که پشت میز تایپ نشسته بودند را منتشر نمودند. به این منظور که ما نور حضرت مسیح را به قلوب آنها تاباندیم و محبت عیسوی را به آنها انتقال دادیم طوری که نابینایان از گدایی به این درجه رسیدهاند. کلیسا از میان نابینایان افرادی را پرورش میداد که منویات آنها را دنبال نمایند. نابینایان بهترین وسیله بودند و حساسیت روی این افراد کمتر بود. در آن زمان نزدیک به تأسیس ابابصیر دربار و دولت شاهنشاهی و مؤسسههای خیریه یکی دو مدرسه دایر نمودند که آنها هم اهداف دربار را پیاده میکردند. یکی از این مدارس مدرسه رضا پهلوی در تهران بود. اینها نابینایان را طوری تربیت میکردند که در نهایت یا تلفنچی شود یا در کوچه و خیابان مینواختند و هر کس رد میشد به آنها کمک مینمود. در آن شرایط دوستانی داشتیم که با تبلیغات کلیسا علیه اسلام به صورت علمی مخالفت میکردند. آنها جلوی در کلیسا میایستادند و با افرادی که به کلیسا میرفتند مباحثات علمی مینمودند. افراد عادی خیلی راحت حقیقت را مییافتند و رها
میشدند. وقتی که با نابینایان و اقوامشان مواجه میشدیم آنها میپرسیدند که اسلام چه پیشبینیها و تدابیری برای نابینایان در نظر گرفته است. نابینایان میگفتند که اگر ما از کلیسا بیرون برویم اسلام یعنی گدایی. البته این یک مسأله عاطفی است که اگر عدهای جلوی مسجد ایستاده باشند، مثلاً یکی عصا به زیر بغل داشته باشد، یکی ناشنوا و دیگری هم نابینا باشد، هر کسی از مسجد بیرون بیاید از لحاظ عاطفی اولین کاری که انجام میدهد دست در جیبش میکند و به نابینا پول میدهد. این روحیه یک نقطه ضعف در ما بوده و هست. در همین بحبوحه بود که عدهای از جوانان مذهبی و فرهنگی به فکر افتادند و با روحانیت شهر صحبت کردند و یک همت جدی صورت گرفت. در صدر روحانیون مرحوم آیتاللّه شمسآبادی فرمودند شما شروع کنید، من همه هزینهها را تأمین مینمایم. با اهتمام این گروه هیئت مدیرهای تشکیل شد و ساختمانی که برای هیئت قائمیه ساخته شده بود و هنوز ناتمام بود به این گروه اختصاص داده شد. ما زمانی کار را شروع کردیم که ساختمان در حال موزاییک شدن بود. بالاخره در نیمه شعبان سال 1348 در جشن وجود ابابصیر اعلان گردید. همان روزهای اول سه چهارتا از نابینایان بزرگسالی که در کریستوفل زندگی میکردند و از لحاظ ذهنی آمادگی خروج از آنجا را داشتند به ابابصیر آمدند. اولین دانشآموز خردسال ابابصیر هم آقای مهدی منصوری مداح مشهور کشور است که بعدها دو خواهرش هم به ابابصیر آمدند. من در آن موقع 22 سال داشتم. با توجه به اینکه من از ابتدا با این گروه همراه بودم از بنده درخواست شد که کارگاهی دایر نمایم و کار را شروع کنم و هفتهای دو روز به بچهها آموزش دهم. تشکیل این کارگاه همزمان با تأسیس ابابصیر بود. قرار شد یکی از دوستان مسئول شبانهروزی شود. از خود نابینایانی که به ابابصیر آمده بودند از جمله آقای پور زاد و آقای میرزاده به دلیل اینکه به خط بریل مسلط بودند برای آموزش استفاده نمودیم. یکی دیگر از کارهای ما آموزش نابینایانی بود که در سطح شهر گدایی میکردند. به هر حال تعداد قابل توجهی از نابینایان جذب شدند. اینها صبح تا ظهر خط نابینایی را آموزش میدیدند. ظهر هم به آنها ناهار میدادیم و بعدازظهر هم کار حرفهآموزی شروع میشد. بنده قرار بود بعدازظهرها هفتهای دو روز بیایم و کمک کنم. اما بیش از بیست و دو سه سال خدمت کردم.
مدیر آموزشگاه آقای اقارب پرست بودند. مرحوم آیتاللّه شمسآبادی رئیس هیئت مدیره بودند. حاج آقا محمد بصیری مدیرعامل اولیه ابابصیر بودند و آقای احمد بصیری مدیرعامل بعدی. اعضای هیئت مدیره هم آقایان مهندس مصحف، آقای اقارب پرست، مهندس علوی، آقای مرتضوی، مرحوم علیاکبر پرورش، آقای محمد سلامتیان و آقای افضل بودند. هیئت مدیره نقش تأمین کننده داشتند. در آن زمان فرد نابینایی مطلبی نوشته بود مبنی بر اینکه ابابصیر پولهای دولت را نجس میدانست. در صورتی که اینطور نبود. دولت پذیرای ابابصیر نبود. دولت حاضر نبود چیزی را که توسط افراد مذهبی اداره میشود و به ساواک و... وابسته نیست را بپذیرد. حتی حاضر نشدند ما را استخدام نمایند. بنده سال 60 استخدام شدم. حدود 13 سال به طور غیررسمی و با حقوق کم در ابابصیر خدمت میکردیم. حتی آموزش و پرورش به ما اجازه ثبت نام نمیداد و به عنوان یک مدرسه ابابصیر را
نمیپذیرفتند. به هر حال ما باید مجوزی اخذ مینمودیم. در آن زمان آموزش و پرورش معاونتی به نام اداره کودکان استثنایی داشت. خانم هما آهی مسئول این دفتر بود. ایشان بهاییزاده و بهایی بودند. وزیر وقت هم فرخ پارسا بود که او هم بهایی بود. در سفری که خانم آهی به اصفهان آمده بود، ما با ایشان مذاکره کردیم و او هم فریفته شد. ما به وی چادر دادیم و به منزل آیتاللّه شمسآبادی بردیم. ایشان در یک برگه به صورت دستنویس نوشت که فعلاً میتوانید ثبت نام نمایید. ما هم تا بعد از انقلاب با همین برگه کار میکردیم. بنده در سال 59 در جبهه بودم. مرحوم بهشتی به اهواز آمدند و من با ایشان ملاقات نمودم. مرحوم بهشتی از بنده خواستند که به ابابصیر برگردم تا دست اجانب از مراکز کوتاه گردد. وقتی به ابابصیر بازگشتم برای انجام امور استخدامی پرسنل ابابصیر به تهران رفتم. شورای انقلاب در شب منزل مهندس سحابی تشکیل شد. من هم به آنجا رفتم و با آقای رجایی آشنا شدم. آقای رجایی به بنده گفت که من امروز پست وزارت را به آقای باهنر تحویل دادم و نخستوزیر شدم. مرا با آقای باهنر آشنا کردند. ایشان هم کارشناسی به اصفهان فرستادند و کارشناس هم به نامه ثبت نام شود استناد کرد و سوابقمان را پذیرفتند. بنابراین ما استخدام شدیم. در مراکز بحث تبلیغات بود و ما معتقدیم که تبلیغ مسیحیت صورت نمیگرفت. در ملاقاتی که ما و نابینایان با امام داشتیم امام 45 دقیقه سخنرانی فرمودند. امام نقشههای استعمار بیگانگان در ایران را تحت عنوان گیاهان صنعتی و دارویی و نقشهبرداری از جادههای ما برای گذر نیروها و تأمین مواد غذایی و علوفهشان تشریح نمودند. آنها دین نداشتند که بخواهند تبلیغ کنند. مسیحیت ملعبه دست بیگانگان بود. به هر حال ابابصیر شروع به کار کرد و روز به روز نابینایانی که در سن آموزش بودند و در کریستوفل و نورآیین تحصیل میکردند و تعمید نشده و رسماً مسیحی نبودند به ابابصیر آمدند. البته تعداد زیادی از نابینایان مسیحی شده بودند و به خارج مهاجرت نمودند. حتی بعد از انقلاب زمانی که ما کریستوفل و نورآیین را گرفتیم تعدادی از نابینایان به خارج از کشور پناهنده شدند. البته دوتا مسأله با هم داخل شد و به نظر من شاید کمی بیتدبیری شد. در میسیونری انگلیسی و میسیونری آلمانی با هم یکی شده بودند و اهدافشان هم مشترک شده بود و از یکجا دستور میگرفتند. جمهوری اسلامی هم نمیخواست که بچههای ایرانی از آنها کمک بگیرند و میخواست زمام امور را خود به دست بگیرد. اما نیروی متخصصی که با مسائل نابینایان آشنا باشد وجود نداشت. فلذا دست روی ابابصیر گذاشتند. هیئت مدیره هم به این نتیجه رسیدند که اداره دو مرکز سخت است و آنها را با هم ادغام نمودند که البته با ادغام این دو هم مخالفت شد. من خودم کریستوفل را گرفتم و آنجا در اختیار من بود. بعد از ادغام این دو مجموعه با هم مشکلات زیاد شد. البته مشکلات بعد از ادغام ربطی به ابابصیر و دایره اسقفی کلیسا نداشت. در آن زمان تب شوراها بالا گرفته بود. کارخانهها و مؤسسات میخواستند مستقل و شورایی اداره شوند و مدیر نمیخواستند. مثلاً مرغداری سیمرغ، کارگران، مهندسان را اخراج کردند و اعلام کردند مرغها نیاز به مهندس ندارند چون فناوری مرغداری را نمیدانستند و به جای دادن غذاهای مقوی به مرغها نان خشک آبزده میدادند که باعث شد مرغها، از تخم رفتند و دیگر تخم نکردند. تب شوراها برای هیئت مدیره و مهندس و... ارزشی قائل نبودند. نابینایان هم
همینطور بودند. مخصوصاً با نفوذ چند تا از افراد جنبش چپ در میانشان. ما میبینیم که بعد از این مسائل آقای ذبیحاللّه عباسپور، یداللّه سنجری و مصطفی رومیزاده را دستگیر کردند و اینها با راهاندازی جو مخالفت علیه ابابصیر ارتباط داشتند. لذا رسیدگی و عدم رسیدگی هیئت مدیره بهانه بود. اینها میگفتند تمام اموال ابابصیر را در اختیار ما قرار دهید و پول هم بدهید. ما میخواهیم مستقل باشیم. البته بنده خاطراتی هم در این زمینه دارم. بعضی از همین افراد الآن وقتی مرا میبینند از بنده عذرخواهی میکنند. در آن موقع من مدیر کریستوفل بودم. بعد ابابصیر به ما ملحق شد. آقای ملک مسئول شبانهروزی ابابصیر بود و ما دو نفر بیشتر مطرح بودیم. بچههای نابینا به نماز جمعه رفته بودند. بحث سیاسی دو قطب روحانی اصفهان مطرح بود. آیتاللّه مظاهری امام جمعه و آقای خادمی رئیس هیئت مدیره ابابصیر در رأس دو جریان بودند. بچههای نابینا بر علیه ما شعار میدادند و سینه میزدند. شعار میدادند «امام خمینی و شاه دو قطب متضادند/ این ملک و تلاتوف عامل حرف سالند» به هر حال در طی مذاکرات ابابصیر به این نتیجه رسید که بهزیستی که موظف به تأمین مسائل رفاهی و مالی نابینایان بود آنجا را در اختیار خود قرار دهد و ابابصیر هم دانشآموزانش را به ساختمان خودش منتقل نماید و این کار را هم انجام داد. به هر حال این مسأله کاملاً سیاسی بود. ابابصیر با هدفی که داشت کار را شروع کرد. تفاوت سیستم آموزشی ابابصیر با مراکز دیگر این بود که مثالی که میخواهم بزنم قشنگ نیست ولی من این مثال را در بنیاد شهید برای آموزش جانبازان زدم. چوبداران اصطلاحی دارند که به یک سری از گوسفندان گوشتی و به یک سری هم داشتی میگویند. گوشتی برای استفاده مردم به بازار فرستاده میشود، داشتی گوسفندانی هستند که میخواهند شیرشان را بدوشند یا زاد و ولد نمایند. متأسفانه میسیونرها و مراکز قدیمی نابینایان را میبردند، از آنها نگهداری نموده و به آنها آموزش میدادند و آنها را داشتی میکردند و در جهت اهدافشان از نابینا استفاده مینمودند. بنابراین کارگاهی درست میکردند تا نابینایان از آنجا بیرون نروند و همانجا بمانند. اما تز ابابصیر مقابل اینها بود. ما نابینایان را چنانچه بزرگسال بودند، به محض اینکه خط بریل را یاد میگرفتند و دوران ابتدایی را میخواندند، از لحاظ حرفهآموزی آنها را آماده مینمودیم و وارد بازار کار میکردیم تا بتوانند مستقل زندگی کنند. بنابراین اگر آمار دقیقی بگیریم میبینیم که تعداد افرادی که ابابصیر قبل از انقلاب و اوایل انقلاب شاغل کرد بیشتر از تمام مراکز آموزشی کشور در طول تاریخ است. بنده شخصاً تمام کارخانههای استان اصفهان و کشور را از در ورودی تا در خروجی را بازدید نموده و بررسی کردم که نابینا چه کارهایی و با چه آموزشهایی را میتواند انجام دهد و همه را یادداشت نمودم. سپس آموزشهای لازم را به نابینایان دادیم و راهی بازار کار نمودیم. ما نمیخواستیم آنها را نگه داریم و کنارشان عکس و فیلم بگیریم و به مردم نشان دهیم. ما میخواستیم اینها زندگی مستقلی داشته باشند. شما کمتر نابینایی را خصوصاً قبل از انقلاب پیدا میکنید که بزرگسال باشد و آموزشهای لازم را دیده باشد ولی صاحبخانه و زندگی و همسر نباشد. ما حتی خدمات مددکاری هم ارائه میکردیم مثل خرید منزل و تهیه مایحتاج زندگی. ابابصیر نمیخواست کارهایش را در بوق و کرنا کند. فقط میخواست کار انجام شود. به هر حال ابابصیر ادغام
شد و بعد هم جدا شدند. بنده تا سال 70 در ابابصیر بودم. من از سال 48 فعالیتم را شروع نمودم. بعد هم مسأله اعزام و مأموریتم پیش آمد که چند سالی در دبی بودم. میزان تحصیلات من کارشناسی معارف اسلامی و فوق دیپلم آموزش ابتدایی میباشد. بنده معتقدم هم از سوی هیئت مدیره ابابصیر و هم از طرف آموزش و پرورش در حق ابابصیر کم لطفی شد. چون هیچ مشکل یا تضاد لاینحلی نبود. دوستان آموزش و پرورش تصورات غلطی داشتند که فکر میکردند ابابصیر با یک مدرسه عادی یکسان است. هیئت مدیره هم ابابصیر را تافته جدا بافته میدانستند.
آمار دقیقی ندارم. ولی بنده در سال 56 آماری تهیه نمودم که 163 نفر نابینا را مشغول به کار کرده بودیم. مثلاً حدود ده دوازده نفر در استان یزد مشغول به کار بودند. اینها دارای اشتغال پایدار بودند. مثلاً نابینا را در بهداری استخدام مینمودیم. در اول انقلاب مرحوم دکتر پاکنژاد رئیس بهداری یزد بود و بعد هم نماینده مجلس شد. با توجه به اینکه ما قبل از انقلاب هم با ایشان و هم با آیتاللّه صدوقی راجع به کارهای ابابصیر در ارتباط بودیم؛ لذا با ایشان مذاکره کردیم یکی از نابینایانی که اهل احمدآباد اردکان بود را در بهداری استخدام نمودیم. یا اینکه در کارخانه بافتناز اصفهان شش کارگر رسمی نابینا داشتیم. اما در مشاغل آزاد کمتر موفق بودند. در کارخانهها نابینایان تولید میکردند. مثلاً در کارخانه صنایع فرش نابینایی بود که غلتکهای صنعتی را که کارگاه ما تولید میکرد و کارخانه نیاز داشت را در کارخانه تولید میکرد و همانجا استخدام شد. کاری که در هیچ جای دنیا صورت نگرفته بود ما برای اولین بار انجام دادیم. من حتی از بیمارستانها هم بازدید نمودم. روزی به بیمارستان فروغ ابهری رفتم و از محل رادیولوژی بازدید کردم. در این بخش یک تاریکخانه وجود داشت. تصاویری که گرفته میشد باید ظاهر شوند و برای یک بینا آن قسمت مثل یک زندان بود. اما نابینا میتواند کار کند. لذا دو نابینا را در این بخش مشغول به کار نمودیم. کارشناس باید خود به دنبال کار برود. الآن در بهزیستی اینطور هست که اگر کسی به کارشناس زنگ بزند و خواهان نابینای جویای کار باشد نابینا را برای کار معرفی میکنند. در انگلیس مربی نابینایی را تربیت کرده بود و میخواست او را در کارخانهای مشغول به کار نماید. صاحب کارخانه گفته بود که من حقوق دو نفر را پرداخت میکنم ولی آن نابینا سر کار نیاید. او هم گفت که من هدفم پول گرفتن نیست. من میخواهم کار کنم. او یک کامیون روباز کرایه کرد. یک ماشین تراش و یک ژنراتور روی آن میگذاشت و هر روز صبح جلوی در کارخانه پارک میکرد. آن نابینا در انظار عمومی تراشکاری میکرد. چند روز که گذشت رئیس کارخانه متوجه شد و او را استخدام نمود.
البته تعداد متغیر بود ولی حدود یکسوم از اینها اصفهانی نبودند. بعضی از آنها از شهرها و استانهای دور بودند مثلاً اهل تبریز یا بندرعباس بودند. ما از سراسر کشور نابینایان را میپذیرفتیم. یکی از مشکلات کاری ما این بود که اگر بچههای نابینا ارتباطشان را با خانوادهها قطع میکردند دچار مشکلات عاطفی میشدند و یا از خانوادهشان بریده میشدند و دیگر برنمیگشتند. ما نمیخواستیم اینطور باشد. الآن در استان فارس بیش از سی نابینای بزرگسال شاغل تربیت کردیم. ما باید با خانوادههای نابینایان هم ارتباط برقرار میکردیم. مثلاً شبهای جمعه بچههای شبانهروزی که منازلشان نزدیک اصفهان بود، خانوادههایشان میآمدند و اینها را به منزل میبردند و شنبه برمیگرداندند. اما بچههایی که اهل مناطق دورافتاده بودند، خانوادههای متدینی بودند که شب جمعه اینها را میبردند و شنبه میآوردند و این کار بزرگ تأثیر خوبی در روحیه بچهها داشت. این خانوادههای متدین را ما معرفی میکردیم. اما یک کار سختی که ما داشتیم این بود که بچهها باید بالاخره والدینشان را میدیدند. ما مجبور شدیم کرایه رفت و آمد والدین را تقبل کنیم تا مثلاً از مرودشت شیراز بیایند و با فرزندانشان ملاقات کنند. حتی برایشان امکانات و خوابگاه تدارک میدیدیم، یا کرایه میدادیم تا پدر و مادر بیاید و فرزندش را با خود ببرد و مجدداً برگرداند. برای این کار ما باید میرفتیم و راه عبور و امکانات خانوادهها را بررسی میکردیم. کارهای جنبی و مددکاریهای ابابصیر بسیار مهمتر از کار خودش بود. آموزش در کنار این کارها معنا میپذیرفت.
بعضی از افراد دارای بیماریهایی مثل دیابت یا فشار خون بودند که تحت درمان قرار میگرفتند و پزشک مرتباً آنها را معاینه و معالجه مینمود. مسئولین شبانهروزی هم باید در جریان بیماریشان قرار میگرفتند. معلمان هم باید در جریان قرار میگرفتند. به هر حال کارهای خوبی انجام گردید. چنین مجموعهای نمیتوانست یک سری ابعاد را در نظر بگیرد و نسبت به بقیه مسائل و مشکلات بیتفاوت باشد. ما همان روزهای اولیه ورود یک نابینا به ابابصیر به شهرش میرفتیم. مثلاً ما نابینایی داشتیم که اهل قیر و کارزین فارس بود. الآن او دارای چهار دختر و یک پسر است که همه دارای تحصیلات عالیه هستند. ایشان در سن بیست سالگی وارد ابابصیر شد. ما به قیر و کارزین رفتیم. چون میخواستیم او را آموزش دهیم و به منطقه خودش بفرستیم. ولی طی بررسیها متوجه شدیم که در آن منطقه امکان اشتغال برای فرد نابینا وجود ندارد. بنابراین در اصفهان در کارخانه روغن نباتی مشغول به کارش کردیم. برایش امکانات و لوازم زندگی تهیه نمودیم و با پولی کمتر از 3000 تومان برایش خانهای مهیا کردیم. متأسفانه الآن یکی از مشکلات بزرگی که مراکز مشاوره دارند این است که مددکار ندارند. مثلاً مشاور یک کار عملی پیشنهاد میدهد که حتماً باید با کمک مددکار انجام شود. یکی از حسنهای ابابصیر دارا بودن مددکاری قوی بود.
تا جایی که خاطرم هست بیش از 200 نفر بودند. البته این رقم در آخرین سالهای خدمتم در ابابصیر بود. اینها بیشتر آموزشی بودند و دیگر بزرگسال به آن مفهوم نداشتیم. زمانی بود که ما بزرگسالان غیر تحصیلی داشتیم که اینها بیشتر برای اشتغال آموزش میدیدند. اینها تا بعد از انقلاب بودند. اما پس از جابجایی حذف شد و به بهزیستی واگذار گردید. یعنی مسائل مددکاری و رفاهی و حرفهآموزی به بهزیستی محول شد. اما بهزیستی هم در این کارها موفق نبود.
خیر من وقتی از خارج برگشتم از اداره آموزش و پرورش استثنایی یک سال و نیم قبل از پایان خدمتم درخواست بازنشستگی دادم. چون میخواستم به مسائل زندگیام برسم. چون ما بیمه نبودیم و حقوق قابل توجهی هم از ابابصیر دریافت نمیکردیم. من میخواستم کار دیگری را شروع کنم. به هر حال با درخواست من موافقت نشد. من هم گفتم که من وظیفه شرعیم را انجام میدهم به شرط اینکه موظف به ساعاتی که شما میخواهید نباشم. با این شرط موافقت شد و کارشناسی یکی دو مدرسه را به بنده دادند. وقتی هم که بازنشست شدم از من خواستند که به کارم ادامه دهم.
من فکر میکنم دیگر این کارها انجام نمیشد. تفاوت آموزشی که در ابابصیر داده میشد با آموزشی که در جاهای دیگر داده میشد این بود که مثلاً یک نابینا تا سطوح دانشگاه و بالاتر پیش میرفت. ولی وقتی میخواهد از منزل بیرون بیاید متکی به افراد بینا است و اگر کسی نباشد که کمکش کند دچار آسیب میگردد. چون درس زندگی نیاموخته است و فقط یک سری مسائل تئوری یاد گرفته است. ما در ابابصیر اول زندگی را به بچهها یاد میدادیم و بعد بحث آموزش مطرح بود. لذا نابینایانی که در آن برهه زمانی آموزش دیدهاند بسیار خودکفا هستند و به راحتی رفت و آمد میکنند. ما به نظام آموزشی کشور ایراد وارد میکنیم و این ایرادات را هم به شورای انقلاب فرهنگی، مجلس شورای اسلامی و دفتر رهبری فرستادیم. مثلاً در بحث ازدواج یک بچه از ابتدا تا زمانی که ازدواج میکند، پدر و مادر آرزوهای زیادی برایش دارند. ولی بچه هنوز درس زندگی نیاموخته است. به همین دلیل است که آمار طلاق در کشور بالا است. نابینا هم باید ابتدا درس زندگی بیاموزد، سپس آموزش ببیند.
ابابصیر. ضمن آرزوی توفیق روزافزون برای شما لطفاً در رابطه با فعالیتهای فعلی خود نیز توضیحاتی ارائه فرمائید.
بنده از حدود سال 46 یعنی قبل از تأسیس ابابصیر به همراه تعدادی از دوستان مذهبی و فرهنگی با مؤسسات خیریه آشنایی داشتیم و فعالیتهای فرهنگی انجام میدادیم. در حال حاضر هم با تعداد زیادی از خیریهها همکاری دارم. ما با هر کدام که کار میکنیم قرار میگذاریم که بودجهای به بخش فرهنگی اختصاص دهند. بنده در خیریهها فعالیتهای فرهنگی را پیگیری مینمایم. کانون پیوند مهر هم که مستقیماً زیر نظر بنده فعالیت دارد با هدف فرهنگسازی و نو الگودهی ازدواج آسان تأسیس شده است. ما از انتخاب همسر و همسریابی تا مشاوره و مراسم عقد و عروسی خدمات ارائه مینماییم. ما بخش عرضه محصولات فرهنگی را هم داریم و حدود 600 عنوان کتاب در زمینه ازدواج داریم و همه را هم بررسی کردیم که با فرهنگ و مذهب ما منافات نداشته باشد. بهترینهای شهر عضو ما هستند حتی ارائه تسهیلات ازدواج اعم از مراسم عقد و عروسی و تالار و... را هم ارائه میکنیم. ما بیش از 8000 مراسم ازدواج را انجام دادیم و بیش از 83 درصد هم از کار ما رضایت داشتند. ما نه از دولت یارانه میگیریم و نه اعانه دریافت میکنیم. ما حدود 800000 تومان دریافت میکنیم و همه مراسم عقد را انجام میدهیم. هنر این است که با همین پول کم بتوانیم مؤسسه را اداره نماییم.
سید رضا ملاباشی(1)
مدیر مجتمع آموزشی ابابصیر در سالهای 1372 تا 1376
توضیح: این گفتوگو در 13 اسفند 1394توسط آقای بصیری با سید رضا ملاباشی از مدیران و معلمین ابابصیر انجام شده است. از اوّل جوانی تا بازنشستگیشان در قسمتهای مختلف ابابصیر کار کرده و در حال حاضر در کارهای فرهنگی مشغول است. گفتوگو با آقای ملاباشی، شامل اطلاعات سودمند درباره ابابصیر است. سید رضا ملاباشی از 1349 همکاریاش را با ابابصیر شروع کرد ولی آغاز همکاری رسمی او 1354 است. او در 1380 بازنشسته شد و مدیر مجتمع آموزشی ابابصیر (72 تا 76)، مدیریت کتابخانه و چاپخانه بریل (77 تا 80) در کارنامه او ثبت است.
سید رضا ملاباشی فرزند سید صادق متولد سال 1328 هجری شمسی متولد شهر اصفهان هستم. دیپلم و فوقدیپلم آموزش ابتدایی را در سال 72 از دانشگاه چمران اصفهان اخذ کردم.
قبل از اینکه در ابابصیر استخدام شوم، چون با مدیر اوّل ابابصیر آقای مهدی اقارب پرست همسایه بودیم، ایشان هم به اخویشان معرفی کرده بودند و هر از گاهی دوران تحصیلم فرصت داشتم به ابابصیر میآمدم و کتابهایی را که داشتند و میخواستند به نابینایی برگردانند را دیکته میکردم. شخص نابینایی که خدا رحمتش کند تایپ میکرد و یکی از ابتکارات ابابصیر این بود که در این طریق نویسنده کتاب و همچنین کسی که کتاب را به بریل برگردانده و کسی که دیکته میکرد مشخص میشد. به احتمال زیاد از این کتابهای نسخه اوّل که برای سالهای 51 باشد اسم بنده هم هست.
قبل از اینکه به ابابصیر بیایم یک دوره استثنایی را طی دو سال در تهران گذراندیم و در این دوره استثنایی تخصصی نابینایی، خط نابینایی، علامت علائم ریاضی را یاد میگرفتیم.
1) . این گفتگو توسط محمدحسین بصیری مدیرعامل کنونی مؤسسه ابابصیر انجام شده است.
از اوّل که ابابصیر آمدم معلم بودم و سر کلاس حاضر و تدریس میکردم.
در ابابصیر یک کلاس ثابت نبود. کلاس دوّم، سوم، چهارم تدریس کردم حتی پنجم هم تدریس کردم. بعدازظهرها که کلاسهای فوقالعاده بود مربی قرآنشان بودم و با بچهها حفظ قرآن و حدیث کار میکردم.
سال 72 بنا به پیشنهاد هیئت مدیره به عنوان مدیر مجتمع آموزشی ابابصیر انتخاب شدم و 4 سال این مسئولیت را به عهده داشتم.
بله، بعد از آقای سعیدیان و بعد از من آقای حسین مظاهری، البته مدتی مسئولیت کتابخانه نابینایان ابابصیر را داشتم که هم کتاب مینوشتم. آنوقت خیلی امکانات کم و دستگاههای قدیمی که بود از آنها استفاده میکردیم و دعای کمیل، دعای ندبه، دعای هفته، دعای عهد و کتابهای مختلفی برای نابینایان تهیه میکردیم.
به نظر اینجانب کار بسیار خوبی شد به خاطر اینکه قبل از تأسیس ابابصیر دو مرکز یکی زیر نظر آلمانیها (کریستوفل) و دیگری هم زیر نظر انگلیسها بود. عنوانش خدمت به نابیناها بود ولی در حقیقت اهداف خودشان را داشتند اجرا میکردند. یعنی تبلیغ مسیحیت و لااقل بیدین کردن نابیناها و بیتفاوت کردن نسبت به انگیزههای دینی و شاگردان در آن زمان میگفتند: ما وامدار ابابصیر هستیم. هرچه از مسائل دینی را یاد گرفتیم در ابابصیر بود. در مدرسه کریستوفل که بودیم نمیگذاشتند ما نماز بخوانیم. مُهر ما را در تنور میگذاشتند و اذیتمان میکردند. با چند تا از نابیناهای دیگر خدمت آیتاللّه شمس آبادی رفتیم، آیتاللّه شمس آبادی هم به عنوان یک روحانی متعهد و علاقهمند به نشر معارف اهل بیت با یک سری از دوستان اقدام به تأسیس ابابصیر کرده بودند.
صد درصد که این طوری نیست، چون پیغمبر اسلام هم که آمدند همه مردم صد درصد مؤمن و مسلمان و شیعه نشدند. ولی بارها از ایشان سراغ دارم که گفتند: ما هرچی داریم از ابابصیر است و
خودشان را وامدار ابابصیر میدانند. متعهد، آدمهای مذهبی، نمازش را بخواند، روزهاش را بگیرد، اعتقادات مذهبی و باورش را داشته باشد. اگر احیاناً جایی بنا باشد از اسلام و تشیع و از حریم امام زمان(عج) دفاع کند آمادگی داشته و این کار را کرده است.
بله، همین الآن، فعلاً تا آن جایی که حضور ذهن دارم 4 یا 5 تا از آنها را با اسم و مشخصات میدانم که در لباس روحانیت هستند و بعضی دیگر مشغول در کار خودشان هستند اما انگیزهاش را دارند که برای نابینا خدمت کنند. فرهنگ را یاد گرفته در ابابصیر مثلاً خودشان در یزد، شهر زابل جاهای دیگر دارند اقدام میکنند و باورهایی که داشتند در ابابصیر استارتش زده شده است. زمانی در ابابصیر فقط دعا فرج بعد از هر وعده غذایی میخواندند، و بعدش میخوابیدند.
به نظرم افرادی که چنین تفکری دارند یا واقعاً مغرضانه این صحبت را میکنند یا بیاطلاعاند. در آن زمان که کامپیوتر در اصفهان راه افتاده بود، اولین نابینا آقای علیاکبر حاتمی (مهندس کامپیوتر و شاغل در شرکت هسا و از مهندسین موفق کامپیوتر) بود که با کمک و تشویقهای ابابصیر کامپیوتر را یاد گرفت. خیلیها میگفتند کامپیوتر حرام و نجس است، به جای آن به حوزه بروید. ولی ابابصیر استارت این کار را زد. همچنین آقای وطنخواه که الآن کارشناسی ارشد یا دکتری جغرافیا دارد، از این دسته افراد هستند. کسانی که از نظر دینی خیلی پیشرفت کردهاند، یعنی هم دینی و علمی پیشرفت داشتهاند و با تخصص در رشتههای مختلف فعالیت میکنند.
نه، قطعاً نمیتوان گفت مسئولین بودند. شاید کاری باید انجام میشد، ولی به نحو احسن انجام نشده است. اما مسأله جو حاکم در ابابصیر بود. چون جو مذهبی حاکم بود. عدهای با این کار مخالفت میکردند و میخواستند بچههایشان موسیقی یا شطرنج یاد بگیرند. ابابصیر بنا بر باور دینی که داشت مخالفت میکرد.
یکی از نقاط قوت ابابصیر این بود که به طور کامل از پتانسیلهایی که در اجتماع بود استفاده میکرد. یعنی افرادی را که صاحب منصب بودند و در اجتماع نفوذ داشتند به ابابصیر دعوت میکرد و آنها را با اهداف خود از نزدیک آشنا میکرد و در جریان کار ابابصیر قرار میداد. آنها میدیدند نابینایی که باید الآن در خیابان تکدی میکرد به اینجا آمده و مسائل دینی را اجرا میکند. یا در کارگاهها غلتک، برس، یا مواردی که مورد نیاز کارخانههای ریسندگی و بافندگی است را درست میکنند. حتی بعضی از آنها مثل شیخ حسن باقری در کارخانه شهناز مشغول به کار شد. به انواع مختلف از موقعیتها برای به کارگیری نابیناها استفاده میکرد. مثلاً در شرکت واحد به عنوان بلیط فروش یا تلفنچی.
از ابتدا قرار بر این بود ابابصیر مرکزی به روز باشد. به همین جهت بخشی در ابابصیر بود که مسئول ترجمه متون انگلیسی که از کشورهای انگلستان، آمریکا یا دیگر کشورها به دست میآمد بود. آقای اقارب پرست به عنوان اولین مدیر برای دوره تخصصی نابینایان به انگلستان رفتند.
نه. اغلب دورههایی که مخصوص نابینا بود میدیدند و اگر هم دوره ندیده بودند، با همفکری در شورایی که روزهای پنجشنبه در مدرسه با حضور همه همکاران برگزار میشد، اگر مورد و مشکلی در زمینه تدریس یا شرایط دانشآموز داشتند، با استفاده از تجربیات همکاران و تبادل نظر و کمک آقای اقارب پرست راهکارها ارائه میشد و تا هفته بعد آن موارد انجام میشد و میزان موفقیت را در جلسه بعد اعلام میکردند.
بسیار تأثیرگذار هست. آیتاللّه شمس آبادی که مؤسس ابابصیر بودند، بیشتر اوقات در هیئت امنا و هیئت مدیره ابابصیر حضور داشتند.
مثبت بود و همکاری خوبی میکردند. به همین جهت بنده حقوق بگیر آموزش و پرورش بودم تا بازنشسته شدم و بعضی از کارمندان بودند که حقوق بگیر آموزش و پرورش بودند. اعم از مدیر، معاون، راننده متأسفانه همکاریهایشان کمرنگ بود و حتی کارشکنیهایی هم یک توسط بعضی عوامل که آنجا بودند ایجاد میشد.
میتوانست این کار را بکند. یک دوره مسئولین متأسفانه سلیقهای عمل میکردند یعنی حتی ما باید توجیهشان میکردیم نابینا یعنی چه؟ برایشان چکار میکنیم، اینقدر نسبت به مسائل نابیناها بیاطلاع بودند.
نه، ما سال 68، 67 که سازمان آموزش و پرورش استثنایی به وجود آمد قبلاً از آن ما جزو معاونتها بودیم. خیلی استقبال میکردند و خوششان میآمد از کارهایی که در ابابصیر انجام شده بود.
من معتقدم که همکاری خوبی میکردند. مساعدت میکردند. بسترش را فراهم میکردند که ابابصیر توسعه پیدا کند.
قبل از انقلاب پر رنگتر بود، بعد از انقلاب هم بود ولی قبل از انقلاب همکاری با موسسه ابابصیر بهتر بود.
در تظاهرات و راهپیماییها نابیناها را میبردیم شرکت میدادیم. یادم است قرار شد که آقای مهندس بازرگان رئیس دولت موقت معرفی شود. از ابابصیر به میدان امام رفتیم، نابیناها را هم برده بودیم. و آنها هم شرکت کردند.
من نظری ندارم.
میتواند عدم همکاری مسئولین مرتبط با آموزش و پرورش و آموزش عالی باشد. همکاری به آن صورت نکردند و تغییر مدیریت بوده، تغییراتی که در ابابصیر پیش آمد.
نخیر.
بسیار کار مثبتی بوده و اتفاقاً کار خوبی بوده است.
به نظر من بسیار تأثیرگذار بوده چون نتایج را میبینم. همین الآن هم یک سری از نابینایان که ارتباط دارم نه به خاطر اینکه من یک روز مدیر بودم. ارتباط با هم داریم. خیلیهایشان میگویند ما هرچه یاد گرفتیم از مسائل دینی و کارهای اجتماعی در ابابصیر یاد گرفتیم.
حتی روابط اجتماعی خودشان را، حتی میتوانند ارتباط با مردم برقرار کنند. همین که در خیابان بتوانند حرکت کنند، جهتها را پیدا کنند، همیشه لازم نباشد یکی همراهشان باشد.
نگاه میکردند دانشآموز توانایی دارد. میتواند گروه سرود کار کند. گروه سرود خیلی توانمندی داشتند. این دانشآموز توانمند است. میتواند در نمایش کار کند که کار خیلی سختی هم است چون در صحنه نمایش وقتی که طرف ببیند، تا ندیده میخواهد اجرا کند، فرق میکند تا به او بگویند این کار را بکن. وقتی غضبناک میشوی، این قیافه را بگیر. وقتی شاد میشود، این کار را بکن و کارهایی که بود، از تواناییهایشان استفاده میکرد، برایشان برنامهریزی میکرد.
من معتقدم که هم آن وقت و هم حالا از هر دو روش استفاده میشد. یکی میتوانست حفظ کند، از حافظهاش استفاده کند. آن هم که آمده به روز باشد برود و کارهای مختلف را یاد بگیرد. تشویقش میکردند و بسترش را برایش آماده میکردند که برود.
من نظر خاصی ندارم.
آماری دقیق ندارم اما میدانم در یک خانواده هستند، یک برادر خیلی رشد علمی پیدا میکند، دیگری در کار اقتصادی پیشرفت میکند، یکی هم عادی. داخلشان همه جور داشتیم.
اکثر آنها موفق بودند، و حداقل یک کاری برای خودشان دست و پا کردند.
آن علتش از خودش بوده است و توانایی هر کسی فرق میکند.
اغلب این طوری بود که با هم اردو میرفتیم، در اردوها همگی با هم به استخر میرفتیم. اینکه چون من مدیر بودم از آنها جدا باشم، اینطور نبود.
نه، ارتباطمان در اردو خیلی صمیمی بود.
تأیید صحبتهای قبلی شما، ابابصیر برای اینکه علمش هم به روز باشد، یکی از کارهایی که ابابصیر میکردند، نقشه جغرافیا را برای دانشآموزان برجسته میکردند و در کلاسهایی که هم داشتیم، قطعاً همه دانشآموزان یکی نبودند. بعضیها با یکی، دو بار گفتن متوجه میشدند و توضیح میدادند. بعضیها را ده بار هم که میگفتی باز یاد نمیگرفتند. سؤالی بود. ما نقشه ایران را گذاشته بودیم و نشان میدادیم شمال ایران، کوه دماوند برجسته بود که نشان میدادیم که بدانند این شمال این طوری علامتش این است. به یک نابینا میگفتم کوه دماوند کجاست، میگفت پایین نقشه است و به این زودی متوجه نمیشد.
مربیهایی که معمولاً شبها بودند و به آنها اصطلاحاً سرپرستهای شب میگفتیم، اینها دیگر به عنوان پدر بالا سر بچهها بودند و روابط خوبی هم داشتند. خدا رحمت کند آقای دودانگه را که زمان زیادی هم در ابابصیر نبود و خیلی با بچهها ارتباط برقرار میکرد. بنده زمان تصدی هم یا قبلش یا بعدش گاهی وقتها شبها میرفتم با بچهها دعای کمیل میخواندم. یا شبهای ماه رمضان دعای ابوحمزه با بچهها میخواندیم.
هر کسی یک بُعدی داشته، حاج آقا اقارب پرست به لحاظ تخصصی که داشتند، به متون زبان مسلط بودند، جزء مؤسسین ابابصیر بودند، بیشتر وقتها روزانه 8، 9 ساعت در مدرسه بودند و خیلی تأثیرگذار بودند ولی نمیشود زحمات آقای سعیدیان را نادیده گرفت. بعد از انقلاب آن جوّی که بر ابابصیر حاکم بود در این مرحله خودشان را وارد کرده بودند. موفقم هم بود. واقعاً برای ابابصیر وقت گذاشت. هر کس به نحوی خدمات خوبی کرد.
من این کار را انتخاب کردم و در آن فعالیت میکنم. میخواستم به هر نحوی بود به نابیناها و به قشر محرومی خدمت کرده باشم. یادم است یک دانشآموز داشتیم که در مدرسه کریستوفل بعد از انقلاب مشغول شده بود. میخواستیم کاری کنیم این دانشآموز به آنجا نرود. جوّی که ممکن بود روی او تأثیرگذار باشد. بنده با یکی از دوستان سوار یک جیپ شدیم و رفتیم طرفهای میمه که ما روستا را پیدا کنیم، سراغ گرفتیم. یک نابینا دیگر پیدا کردیم. به خود شهر ونداده رفتیم و سراغ گرفتیم یک دانشآموز را معرفی کردند و به ابابصیر معرفی شد. متأسفانه بنا بر شرط خاص خودش خیلی هم پیشرفت نکرد. همه معلمها روی او فعالیت کردند اما جالب اینکه وقتی به مدرسه آمده بود، مدتها کفش پا نکرده بود. پا برهنه راه میرفت. چون خودش اصلاً کفش پا نکرده بود. کفش پا کردن مشکل بود. جوّ روستا به روحانیت و علما علاقهمند هستند. بنده یک عبا روی شانه انداختم. آنجا رفتم به عنوان یک آدم روحانی و مذهبی که رفتم صحبت کنم تا بتوانم در آنجا دانشآموزان را برای مدرسه جذب کنم.
مدیر آموزشی ابابصیر در سالهای1377-1383
توضیح: حسین مظاهری (متولد 1344 در اصفهان) به دلیل تربیت دینی، پشتکار و استفاده از تجارب دیگران توانست به سرعت مشکلات آن دوره ابابصیر را حل نماید و با اجرای طرحهای جدید، ابابصیر را به موفقیتهای مطلوب برساند. به طوریکه دوره مدیریت آقای حسین مظاهری را دوره طلایی ابابصیر نامیدهاند.
او در رشته ریاضی از دانشگاه کاشان کارشناسی دریافت کرد. در آموزش و پرورش اصفهان استخدام شد و از سال 1377 با ابابصیر در بخش آموزش همکاری داشت. مدیریت امور آموزشی ابابصیر را بر عهده گرفت.
در پی درخواست دفتر فرهنگ معلولین، زندگی شخصی و خودنوشت خودم و نیز مطالبی از برنامهها و فعالیتهای ابابصیر در مدت مدیریتم تقدیم میکنم. هدف تکمیل اطلاعات برای کتابی درباره ابابصیر است. این مطالب شاید برای علاقهمندان خدمت به معلولین نیز مؤثر واقع گردد.
اینجانب حسین مظاهری تهرانی متولد 14 اردیبهشت 1344ش میباشم. تولد من مصادف با اول محرم همان سال بود که خیرات و برکات فراوانی برای من به همراه داشت. به همین دلیل نام مرا حسین گذاشتند. خانواده من مذهبی، علم دوست، اصیل و علاقهمند خدمت به مردم بودند. پدرم مرحوم حاج اکبر آقا مظاهری در خیریههای مختلف نقش به سزایی ایفا مینمودند و از افراد مؤثر جامعه به شمار میآمدند. مادرم در رشد معنوی و اجتماعی و علمی ما نیز نقش مهمی داشتند. دوران تحصیلم در مدارس خوب اصفهان سپری گردید. مدارسی که از لحاظ کادر آموزشی بسیار قوی و در تربیت دینی بسیار مؤثر بودند. دوران دبستانم را در دبستان مدرس واقع در خیابان مسجد سید اصفهان، مقطع راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه حکیم سنایی در رشته ریاضی با اخذ دیپلم به اتمام رساندم که در زمان خود با مدیریت دکتر عبدالوهاب طالقانی از مدارس خوب و موفق به شمار میآمد. سپس وارد دانشگاه شدم و توانستم تا مقطع کارشناسی در رشته ریاضی جذب آموزش و پرورش شوم. در تمام مدت تحصیل در مسئولیتهای مختلف فرهنگی نقش فعال داشتم و همواره بر تجربههای من میافزود. ورود من به آموزش و پرورش موقعیتی را فراهم آورد تا بتوانم به نسل جوان خدمت نمایم. همیشه سعی کردم ارتباط خوبی با دانشآموزان داشته باشم و تمام تلاشم را میکردم تا بتوانم در زندگی آنان اثرات اخلاقی، اجتماعی و دینی داشته باشم. در همان ایام توسط یکی از بزرگان، مبلغین، خیرین و علمای شهر اصفهان حضرت حجت الاسلام حاج آقا مهدی مظاهری دایی پدر و عموی مادرم تشویق شدم که با خیریههای مختلف ارتباط فرهنگی داشته باشم. فعالیتهای من عمدتاً در امور فرهنگی، ارتباط با جوانان و پاسخ به سؤالات مذهبی، اخلاقی، مشاورههای درسی و خانوادگی بود. با توجه به این سابقه بنده بنا به پیشنهاد ایشان در سال 1377 با ابابصیر آشنا شدم و
بنا بر شرایط خاص آن مرکز و هماهنگی و صلاحدید هیئت مدیره و مدیریت وقت آموزش و پرورش مدیریت مجتمع آموزشی ابابصیر به بنده پیشنهاد گردید و من ادامه خدمتم را از سال 77 تا سال 85 در آن مرکز سپری کردم. از سال 85 13تا 93 13 در آموزش و پرورش استثنایی در زمینه تدریس دروس ریاضی به نابینایان فعالیتم را ادامه دادم. در سال 1393 نیز به افتخار بازنشستگی نائل شدم. علت دعوت من به جهت مدیریت ابابصیر این بود که هیئت مدیره و کادر آموزشی دچار مشکلات و معضلاتی شده بودند. از جمله اینکه رشد علمی مجموعه نیاز به یک اقدام جدی داشت. نیز ایجاد انگیزه در کادر آموزشی برای اینکه بتوانند با علاقه بیشتری خدمت کنند و اینکه خدمات بهتر و مدیریت شدهای به نابینایان داده شود و بین آموزش و پرورش استثنایی و هیئت مدیره ابابصیر روابط گرمتری برقرار گردد که نتیجه آن خدمت بیشتر به دانشآموزان نابینا باشد. به هر جهت ابابصیری که در سابقه خود موفقیتهای چشمگیری داشت، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب نیاز به یک تحول اساسی داشت. مرکزی که با حمایت روحانیت و متدینین شهر تأسیس شده بود و در دوران قبل از انقلاب توانسته بود به نابینایان خدمات شایانی ارائه دهد و آنها را با مبانی دینی آشنا نماید و زمینه ورود به دانشگاه و ادامه تحصیل را برایشان فراهم کند یا با آموزش مشاغل مختلف به آنها نابینایان را در اجتماع مطرح کند. طبیعی است که بعد از انقلاب به خاطر اینکه برخی از مسئولین ابابصیر در نهادهای مختلف مسئولیتهایی گرفتند و در خدمت انقلاب و کشور عزیزمان بودند، ابابصیر دچار یک رکود و افتی شود. این رکود همچنان تا سال 1377 که من به ابابصیر پیوستم، ادامه داشت اما علاقهها به قوت خود باقی بود. به هر جهت عزیزانی که در مؤسسه آموزشی ابابصیر خدمت میکردند اعم از علما، تجار و دانشگاهیانی که عضو هیئت امنا و هیئت مدیره بودند، به این نتیجه رسیدند که شاید کاری از عهده بنده برآید و من بتوانم خدمتگزار خوبی باشم. به هر ترتیب این مدیریت شروع شد که مشکلات فراوانی را پیش روی خود داشت. برخی از مشکلات ابابصیر به صورتی بود که از لحاظ امکانات رفاهی، عمرانی و ورزشی نیاز به اقدامات اساسی داشت. از جمله میتوان به موارد زیر اشاره نمود: ایجاد یا گسترش فضای ورزشی، توسعه کارگاه و آزمایشگاه، ارتقاء کیفی خوابگاهها، بهبود وضعیت سلف و غذاخوری، اجرای اردوها و مسافرتها، ارتباط علمی با مراکز آموزش عالی، افتتاح و گسترش واحد مددکاری، اجرای کلاسهای آموزش خانواده، جذب و بهکارگیری وسایل کمک آموزشی مثل چاپگر بریل، تشکیل پرونده پزشکی برای روشندلان و پیگیری درمانهای مورد نیاز و ایجاد دلگرمی برای کادر زحمتکش ابابصیر.
در هر صورت به فضل الهی و عنایات امام زمان(عج) کار شروع شد و با همکاری جمعی از علاقهمندان موفقیتها یکی پس از دیگری حاصل شد و همه این عزیزان مشمول این توفیقات گردیدند. من نیز این توفیق برایم فراهم گشت تا در دوران هشت سال خدمتم در این مرکز موفقیتهای قابل توجهی کسب نمایم. این موفقیتها به حدی رسید که بارها مورد تشویق مقامات وزارتی و مسئولان ادارات مختلف قرار گرفتیم. برای مثال در تشکیل کلاسهای آموزش خانواده که در بین 5000 آموزشگاه در استان اصفهان رتبه خوبی را کسب نمودیم و از طرف مقام عالی وزارت تقدیرهای متعددی اخذ کردیم. یکی دیگر از موفقیتها جذب روشندلان شهرستانی بود چرا که متأسفانه پدران و مادرانی بودند که فرزندان نابینایشان را در منزل نگهداری میکردند و از ورود به
جامعه خودداری مینمودند. با تلاشهای مستمر همکاران پای این خانوادهها به مدرسه باز شد و در کلاسهای متعدد شرکت نمودند و ابابصیر را باور کردند. حتی مشکلات خانوادگیشان را مطرح میکردند و با زحمات همکاران من و پشتیبانی هیئت مدیره برخی از مشکلاتشان مرتفع میشد. گواه این موفقیتها هم خود خانوادهها هستند که هنوز هم با ما در تماساند و از آن دوران باشکوه به نیکی یاد میکنند. در زمان مدیریت بنده بخشهای فعال در مؤسسه عبارت بودند از: مدارس که شامل دبستان پسرانه، دبستان دخترانه، مدرسه راهنمایی پسرانه و مدرسه راهنمایی دخترانه، امور دانشآموزان تلفیقی، واحد مشاوره و مددکاری، گروه سمعی و بصری شامل کتابخانه، چاپ کتب و استودیوی ضبط، گروه مناسبتها و برگزاری جشنها، اعیاد و وفیات، واحد آموزش خانواده، واحد تربیت بدنی، امور اردوها و مسافرتها، واحد جذب مشارکتها، مهدکودک و امور نونهالان نابینا، واحد کامپیوتر و آیتی، واحد روابط بینالملل، واحد بهداشت و درمان، کارگاهها و بخش حرفهآموزی، واحد فنی و تدارکات، امور ترابری و ایاب و ذهاب نابینایان، خوابگاههای شبانهروزی، روابط عمومی، امور مالی و حسابداری.
قطعاً اگر حمایت آموزش و پرورش استثنایی را نداشتیم، اگر وقت گذاری اعضای محترم هیئت مدیره ابابصیر نمیبود و اگر تلاش کادر متخصص و مؤمن ابابصیر را به همراه نداشتیم هرگز این موفقیتها حاصل نمیشد. قطعاً یک نفر به تنهایی از عهده همه این کارها بر نمیآمد. ایجاد همدلی بین پرسنل باعث شد انگیزه خدمت بالا رود و توفیقات الهی هم شامل حال ما شود. از جمله توفیقات ابابصیر چاپ و تولید کتب کمک درسی و غیردرسی بود که راهی جدید را برای ما هموار کرد تا بتوانیم با نابینایان سراسر کشور ارتباط برقرار نماییم. موفقیت دیگر ما روابط بینالملل و ارتباط با مراکز نابینایی جهانی بود که از این طریق با کشورهای مختلف در تماس بودیم. ترجمه مقالات و توزیع آنها در بین مربیان جهت به روز کردن اطلاعات برای اینکه دانشآموزان از جدیدترین فنآوریها و اطلاعات روز پیرامون نابینایان مطلع گردند از جمله فعالیتهای این مرکز محسوب میشد. تأسیس لابراتوار زبان و تأسیس بخش آیتی و جذب بچهها جهت آموزش رایانه از توفیقاتی بود که ما به آن نائل شدیم. یکی دیگر از موفقیتهای ما ارتباط تنگاتنگ با دانشگاهیان و مراکز علمی بود. طوری که با حضور دانشجویان از دانشگاههای مختلف و طی کردن دورههای کارآموزی باعث شد ابابصیر از نظر اجتماعی و علمی در جایگاه بالاتری قرار گیرد. حضور اساتید به همراه دانشجویانشان باعث شده بود تا ابابصیر به یک مرکز علمی، آکادمیک و پژوهشی تبدیل گردد. برگزاری اردوها و مسافرتهای تفریحی و زیارتی از دیگر فعالیتهای ابابصیر به شمار میآمد که این اردوها به ایجاد شور و نشاط خانوادهها کمک شایانی مینمود. طوری که این خانوادهها احساس میکردند مورد توجه قرار گرفتهاند و راحتتر میتوانستند با مشکلاتشان کنار بیایند. البته طبیعی است که در انجام خدمات فوق چالشهایی هم داشتیم. ناسازگاری برخی سلایق، عدم همکاری برخی نیروهای شاغل که باید با درایت با آنها مواجه میشدیم و آنها را توجیه میکردیم، و چنانچه نمیتوانستیم آنها را جذب نماییم، با جایگزین کردن نیروهای متخصص به ادامه کار میپرداختیم. خدمات مذکور با تیم 120 نفر مدیریت میشد. این کادر اجرایی بایستی تمامی فعالیتها را با نظارت عالی هیئت مدیره انجام میدادند. طوری که هر هفته در جلسات گزارشات و مشکلات مطرح و کارشناسی میشد و
راهنماییهای لازم صورت میپذیرفت. همچنین حضور مداوم در اداره آموزش و پرورش استثنایی و تبادل نظر با مسئولین وقت راه را برای ما هموارتر مینمود. وجود خوابگاه در ابابصیر ارتباط ما را با سازمان بهزیستی گرمتر میکرد. طوری که تلفیقی از بهزیستی، آموزش و پرورش استثنایی و خیریه ابابصیر فضای امنی برای نابینایان و خانوادههایشان فراهم مینمود. این توافق و همکاری در تاریخ ابابصیر بینظیر بود. تلاش مدیرانی که قبل از بنده در ابابصیر خدمت کرده بودند را زمینهساز موفقیتهای فعلی میدانستم. در سال 85 به دلیل برخی تحرکات و اقداماتی که قابل ریشهیابی میباشد، از قبیل حسادتها، تنگ نظریها و دلایل احتمالی دیگر با تغییر در مدیریت کمکم هیئت مدیره انگیزه خود را برای ادامه فعالیت از دست داد. ولی همچنان از مدیر بعد از بنده حمایت لازم را نمود. اما برخی از پرسنل ابابصیر به دلیل دوری راه خواستار انتقال این مرکز به داخل شهر بودند و نهایتاً مؤسسه آموزشی ابابصیر ارتباط مستقیمش با آموزش و پرورش استثنایی قطع شد. اما کماکان تبادل نظر بین دو سازمان صورت میگرفت. آنچه که مهم است، قشر نابینا در میان اقشار مختلف استثنایی نزدیکترین گروه به افراد عادی میباشند. اینها بسیار مستعد رشد و ترقی هستند. لذا لازم است که NGOهای مختلفی برای ساماندهی امور نابینایان تشکیل شود و از تجارب پیشکسوتان عرصه خدمت به نابینایان بهره گرفته شود تا جامعه نابینایان به سمت جلو حرکت کنند. لذا به نظر میرسد اگر اختلاف نظرات برطرف شود و این ارتباطات ساماندهی و مدیریت گردد، منفعت بیشتری نصیب نابینایان خواهد شد. متأسفانه در حال حاضر نابینایان در جایگاه حقیقی خود حضور ندارند. لذا باید به این قشر توجه بیشتری شود. زیرا استعدادهای خوبی در بین این عزیزان وجود دارد. آنچه مهم است مشکلات این قشر بسیار جدی است. در گذشته تمام ارگانها در خدمت نابینایان بودند. در نتیجه ما دوران پرنشاطی را داشتیم. یعنی کسانی بودند که توانستند بین تمامی نهادها یک اتحاد و یک همکاری به وجود آورند و این رمز موفقیت ما بود. الآن هم به همدلی نیاز میباشد. بنده همچنان این توفیق را دارم که با ارائه نظرات و پیشنهادات خود به مراجعین خدمت خود را تداوم بخشم. امیدوارم بتوانم در فرصتهای آینده جزئیات بیشتری از دوران هشت ساله خودم همراه با تجربههای موفق خدمتتان عرض نمایم.
در مؤسسه آموزشی ابابصیر ساختار اینگونه است که هیئت امنا و هیئت مدیرهای وجود دارد. هیئت مدیره توسط هیئت امنا انتخاب میشوند و در بین هیئت مدیره فردی به عنوان مدیرعامل انتخاب میگردد. از ابتدای ابابصیر تاکنون مدیرعاملها به شرح ذیل میباشند: مرحوم حاج آقا محمد بصیری، مرحوم حاج آقا احمد بصیری، حاج محمدعلی بصیری و در حال حاضر هم حاج آقا محمدحسین بصیری میباشند. همچنین مدیران آموزشی ابابصیر که توسط سازمان آموزشی ابابصیر و آموزش و پرورش استثنایی انتخاب میشدند. به گفته مهدی اقارب پرست آقای محمدحسین اقارب پرست مسئول شب ابابصیر بود، و بعد از حسین مظاهری، آقای محمدرضا دلیل در سال 1383 از طرف آموزش و پرورش استثنایی به عنوان مدیریت آموزشی ابابصیر انتخاب و تعیین شد.
مدیرعامل، اسفند 1390 تا کنون
توضیح: ایشان پسر مرحوم محمد بصیری اصفهانی یکی از دوازده بنیانگذار ابابصیر است. آقای بصیری هم اکنون مدیریت مؤسسه ابابصیر را بر عهده دارد و تلاش بسیار میکند تا ابابصیر را به دوره طلایی گذشته بازگرداند. ایشان در تألیف کتاب حاضر همکاری شایسته داشته است.
در پی برگزاری و تشکیل اولین جلسه مجمع عمومی عادی مؤسسه آموزشی ابابصیر در زمستان سال 1390 در منزل مرحوم حاج رضا اخوان بیتقصیر (یکی از اعضای هیئت امنا ابابصیر)، هیئت مدیره جدید انتخاب شدند. در این جلسه محمدحسین بصیری سخن گفت و هیئت امنا را در خصوص ادامه فعالیت در امور نابینایی تشویق کرد و ضرورت ادامه کار در امور پیشین ابابصیر را یادآور شد، از اینرو به رغم اینکه او فردی صنعتگر بود و در امور فرهنگی نابینایان تجربه قبلی نداشت، او را عنوان عضو هیئت مدیره و مدیرعامل ابابصیر انتخاب نمودند.
با این انتخاب دوره جدیدی در ابابصیر شروع شد، بصیری فرزند یکی از بنیانگذاران ابابصیر بود و علاقه ذاتی به ابابصیر داشت.
دوره فترت
همه کسانی که با فعالیتهای ابابصیر آشنا هستند متوجه تحولات و فعالیتهای سالهای 90 تاکنون هستند. اما برای اینکه بدانیم این دوره چه ویژگی دارد لازم است نگاهی به سالهای قبل از 1390 داشته باشیم. در سال 1383 آموزش و پرورش مدیری کم توان را به ابابصیر تحمیل کرد و با آمدن این مدیر، بسیاری از فعالیتها تعطیل شد یا کاهش یافت، تا اینکه در سال 1385 بخش آموزش و تحصیلات ابابصیر کلاً تعطیل گردید و دوره فترت ابابصیر آغاز شد که تا سال 1390 تداوم داشت.
در سال 1385 که بنا به تصمیم سازمان آموزش و پرورش مدرسه ابابصیر تعطیل شد اعضای هیئت مدیره و هیئت امنا مؤسسه آموزشی ابابصیر مدتی در فکر این بودند که از امکانات موجود ابابصیر در امور خیر استفاده شود؛ از جمله پیشنهادهایی که ارائه میشد عبارت بود از: ایجاد سرای سالمندان؛ ایجاد خوابگاه دانشگاهی.
چند جلسه هیئت امنایی تشکیل داد و درباره خطمشی آینده ابابصیر بحث میشد. پیشنهاد محمدحسین این بود که ابابصیر مسائل فرهنگی را کنار بگذارد چون فرهنگ زیربنا است ولی در امور آموزش غیر تحصیلی نابینایی فعالیت نماید یعنی در خصوص آموزشهای فوق برنامه مانند جهتیابی، مذهبی، قرآن، کتابخانه، اینترنت، سرود، تئاتر و حرفهآموزی و پایش سلامت محصلین فعالیت نماید. این تجربه در سالهای قبل هم در ابابصیر بوده و موفق هم بوده است.
هیئت امنای ابابصیر پیشنهاد محمدحسین را پذیرفت و تصمیم گرفت که باز هم در امور فرهنگی نابینایی فعالیت کند و ارائه خدمات داشته باشد و چون که برای ادامه این کار به ساختمان مدرسه ابابصیر با توجه بعد مسافت و خارج شهر بودن آن نیاز مبرمی نبود، از اینرو لذا فعالیتهای مددکاری و فرهنگی ابابصیر در ساختمان دوم ابابصیر واقع در خیابان ابوذر داخل کوچه تاج از سر گرفته شد و مدرسه ابابصیر به دانشگاه غیرانتفاعی راغب اصفهانی اجاره داده شد. البته درآمد اجاره مدرسه ابابصیر به امور رفاهی و آموزشهای غیر تحصیلی دانش آموختگان قبلی و محصلین آن زمان که در مدرسههای آموزش و پرورش تحصیل میکردند اختصاص یافت.
برای از سرگیری ارائه خدمات از طریق مکاتبه با مدیران مدارسی که محصلین قبلی ابابصیر در آنها مشغول تحصیل بودند ابابصیر توانست با پرداخت کمک هزینه ایاب و ذهاب و غیره اولین خدمت خود را از سال 1387 آغاز نماید.
اقدامات و فعالیتهای جدید
اولین اقدام محمدحسین بصیری در روزهای آغازین فعالیت رسمیاش در ابابصیر به عنوان مدیرعامل این بود که آقای منصور ابراهیمی که فردی کارآمد و توانا در امور اجرایی و اداری، مالی بود را به عنوان مدیر اجرایی ابابصیر انتخاب و با تصویب هیئت مدیره استخدام نمود. سپس با افزایش تعداد مددجویان به فکر تجدید بنای ساختمان دوم ابابصیر در کوی تاج افتاد، تا با این کار بتواند مکانی در مرکز شهر برای ابابصیر فراهم نماید. محلی که شامل آن کتابخانه، سالنهای اجتماعات، کلاسها و کارگاههای حرفهآموزی باشد. لیکن به علت وقفی بودن ملک آن ساختمان و اینکه برای هر تغییر نیاز به مجوز متولی قانونی ملک و سازمان اوقاف داشت. به رغم پیگیریهای متعدد دوساله و اخذ مجوز رایگان از شورای محترم شهر و شهرداری اصفهان، نتوانست با متولی ملک به توافق برسد. ولی خوشبختانه در سال 1391 توانست با گرفتن مجوز شرعی و قانونی (با پرداخت مبلغ 120 میلیون تومان به متولی) حق انتفاع ساختمان مذکور را به یک متقاضی شخصی بفروشد و ساختمان فعلی ابابصیر واقع در خیابان خیام کوی فرشادی مقابل بیمارستان سیدالشهدا (ع) را که شامل حدود چهارصد و پنجاه مترمربع زمین و بیش از هشتصد متر ساختمان در سه طبقه بود را برای ابابصیر خریداری نماید و سند رسمی آن را هم به نام مؤسسه آموزشی ابابصیر انتقال دهد. سپس با هزینهای حدود چهارصد هزار تومان آن را برای نیازهای ابابصیر مناسبسازی و تکمیل نمود.
با افزایش متقاضیان دریافت خدمات ارتباطات (IT) این واحد را در ابابصیر ایجاد نمود. تا از این راه بتواند اطلاعات فردی و تحصیلی و سلامت و شغلی مددجویان ابابصیر را در آن جمعآوری نماید. و در برنامهریزیها و اخذ آمار از آنها بهرهمند شود. نیز با تشکیل اتاق فکر با حضور و همکاری و هدایت و حمایت هیئت مدیره و پرسنل ابابصیر و دعوت از مسئولین و فعالان عرصه اقتصاد و صنعت و خیرین، اقداماتی جهت بهبود زندگی و فرهنگ نابینایان آغاز کرد. با این اقدامات، دوره جدید در ابابصیر آغاز شد. اقداماتی که متناسب با شرایط و اقتضائات روز است و بهتر میتواند نیازهای معلولان دارای نابینایی را برآورده نماید.
اقدامات کنونی: هم اکنون ابابصیر بالغ بر 900 نفر مددجو نابینا و کم بینا تحت پوشش دارد که خدمات زیر در قالب چهار کمیته به این مددجویان ارائه میگردد.
کمیته مددکاری: کارهای این کمیته شامل این امور است: دریافت فرم تقاضای عضویت؛ بازدید از منزل توانخواهان؛ بررسی و در صورت تأیید، پذیرش مددجو و درج مشخصات آن در بانک اطلاعات مؤسسه؛ ارائه خدمات معیشتی از قبیل توزیع دورهای سبد ارزاق؛ پرداخت وامهای قرضالحسنه جهت رهن منزل و خرید لوازم خانگی و ازدواج؛ پرداخت کمک هزینه ازدواج؛ اهداء جهیزیه و سیسمونی و ...
کمیته پزشکی: کارهای این کمیته عبارت است از: معاینات اولیه مددجو توسط متخصصان بیمارستان تخصصی چشم فیض؛ درج پرونده پزشکی مددجو در بانک اطلاعاتی مؤسسه؛ برگزاری کلاسهای آموزشی بهداشت دهان و دندان؛ برگزاری کلاسهای آموزشی تغذیه سالم؛ معرفی مددجویانی که مشکل بیماری دندان دارند به مراکز دندانپزشکی خیریهای که طرف قرارداد ابابصیر با تخفیفات ویژه بیش از 50%؛ پرداخت کمک هزینه پزشکی؛ ارائه خدمات مشاورههای روانشناسی و تغذیه خصوصی به مددجویان توسط متخصصین مرتبط؛ و به طور کلی پایش سلامت مددجویان
کمیته فرهنگی: کارهای این کمیته عبارت است از: ایجاد کتابخانه بریل و بینایی و صوتی؛ حمایت مالی و تشویق قبول شدگان رتبه بالای دانشگاهها؛ برگزاری کلاسهای آموزش روخوانی، قرائت، تجوید و تفسیر قرآن کریم؛ برگزاری کلاسهای شاد زیستن؛ برگزاری کلاسهای ACT (درمان مبتنی بر تعهد و پذیرش)؛ برگزاری کلاسهای ایجاد انگیزه (با نام از ایده تا عمل)؛ شرکت در نمایشگاههای استانی قرآن و عترت؛ برگزاری تورهای سیاحتی زیارتی یک روزه؛ برگزاری تورهای زیارتی قم و جمکران به صورت هفتگی؛ برگزاری تورهای یک هفتهای به مشهد مقدس؛ برگزاری کلاسهای ایمنی و آتشنشانی برای مددجویان و خانواده آنها؛ ایجاد و ثبت باشگاه ورزشی ویژه نابینایان؛ برگزاری تمرینات حرفهای ورزش گلبال (ورزش ویژه نابینایان) و شرکت در مسابقات حرفهای کشوری)؛ تهیه بلیطهای نیم بهای استخر برای مددجویان و یک نفر همراه؛ حمایت مالی از برندگان مسابقات پارالمپیک داخل و خارج از کشور
کمیته اشتغال: کارهای این کمیته عبارت است از: شناسایی استعداد مددجویان؛ برگزاری کلاسهای آموزش حرفهای منتج به اشتغال در زمینههای بافت تابلو فرش، گبه، گلیم و جاجیم؛ قلاب بافی؛ میل بافی؛ بافندگی با ماشین بافت کاموا؛ ساخت زیورآلات بدلی؛ گل مصنوعی سازی؛ چرم دوزی؛ ساخت آباژور؛ حجم بافی؛ عروسک سازی؛ خاتم کاری و ساخت ظروف چوبی؛ شیرینی پزی و پخت کیک و دسر؛ آموزش ماساژ و ... .
شرکت در نمایشگاههای صنایع دستی و صنایع خانگی، ایجاد بازارچههای یک روزه و دو روزه عرضه مستقیم محصولات نابینایان، دایر کرد غرفه دائمی در فروشگاههای بزرگ و عرض مستقیم محصولات نابینایان و خانواده آنها.
مؤسسه ابابصیر دارای بخشهای متعدد و متنوع بوده و اکنون ادامه دارد، مثل امور آموزشی، حرفهوفن، اشتغال، مالی، ارتباطات، شبانه، امور ورزشی، تغذیه و آشپزخانه طی پنجاه سال افراد متعدد در این بخشها انجام وظیفه کردهاند. اما در مجموع اطلاعات هشت نفر را توانستیم به عنوان مدیر در این فصل معرفی کنیم. این به این معنا نیست که مدیران محدود به این هشت نفرند. از همه افرادی که در ابابصیر مسئولیت داشته و در بخشی انجام وظیفه نمودهاند تمنا مینماییم اطلاعات خود را برای ما بفرستند. هدف این است که این خدمات و این فعالیتها در تاریخ مفقود نشود و آیندگان باخبر شوند تا پژوهشگران و نویسندگان اگر میخواهند اظهارنظر کنند و مطلبی درباره ابابصیر بنویسند، اطلاعات مکفی در اختیارشان باشد.
در پایان لازم است از مدیرانی که در سرنوشت ابابصیر به عنوان مدیر مؤثرتر بودهاند یاد کنیم: 1- آقای مهدی اقارب پرست نخستین مدیر آموزشی ابابصیر است؛ که بنیان و شالوده آموزشی و فرهنگی ابابصیر را پیریزی کرد. ایشان در بخش بنیانگذاران معرفی شده و در فصل هفتم هم گفتوگویی از ایشان آمده است.
درباره مهدی اقارب پرست هست که:
ایشان توسط هیئت مدیره به آموزش و پرورش معرفی شد و چون عضو پرسنل و استخدامی آن اداره بود، طی حکمی به عنوان مدیر آموزشی ابابصیر معرفی شد.
خوب است از محمدعلی بصیری هم یاد کنیم؛ او در اصفهان به سال 1328 متولد شد. از سالهای نخست تأسیس ابابصیر، همکاریاش را آغاز کرد. و در پستهای هیئت امناء و هیئت مدیره و مدیرعامل ابابصیر خدمت کرده است. او در سالهای 80 تا 90 مدیرعامل بوده است.
نیز از سه تن از مدیران دوره جدید هم یاد میکنیم
سعید خاکی: او متولد 1358 در اصفهان است. کارمند شهرداری است و مدیر بازارهای روز شهرداری اصفهان (کوثر) میباشد. از سال 1394 با ابابصیر همکاری داشته و مدیریت کمیته اشتغال ابابصیر را بر عهده داشته است. نیز سعید نائل (متولد 1337 اصفهان) در مؤسسه ابابصیر صنایع دستی فعالیت میکند و از سال 1393 با ابابصیر همکاری داشته و در کمیته اشتغال فعالیت دارد.
عادل برزگر: او متولد 1356 در خرمشهر است. از کارمندان بهزیستی است و سالها در سمت سرپرست مجتمع بهزیستی شهید نیکبخت اصفهان فعالیت داشته است.
از سال 1393 با ابابصیر همکاری داشته است. سرمربی تیم گلبال ابابصیر و دوم در پست مشاور برای راهنمایی مراجعین نابینا خدمت کرده است.
نوید پور ملاعباسی: او در 1363 در اصفهان متولد شد، دانش آموخته ابابصیر است. از سال 1373 دانشآموز ابابصیر شد. در رشته علوم اجتماعی فارغ التحصیل گردید. بعداً کارمند اداره کل ورزش و جوانان گردید.
همکاری خود را با ابابصیر در رشته ورزشی ادامه داد. سرپرست تیم گلبال ابابصیر از سال 1393 تاکنون بوده و خودش هم جزء بازیکنان است.
سال نمایی مدیران
برای اینکه وضعیت مدیران و مدیریت مؤسسه آموزشی ابابصیر را ترسیم کنیم و معلوم شود چه اطلاعاتی از کدام افراد به عنوان مدیر داریم و چه اطلاعاتی نداریم، شناسنامه مدیران را معرفی میکنیم:
محمد بصیری، مدیرعامل، 1348 تا [1355]
مهدی اقارب پرست، مدیر آموزشی، 1348 تا 1357
مصطفی یراقی، مدیر مالی، 1349 تا کنون
احمد بصیری، مدیرعامل 1356 تا؟
رضا طیبنیا، مدیر شبانه و مدیر حرفهوفن 1356 تا 1370
محمد سعیدی، مدیر آموزشی 1359 تا 1375
سید رضا ملاباشی، مدیر آموزشی 1372 تا 1376
محمدحسین اقارب پرست، مدیر شبانه، 1376 تا 1380
علیرضا سیفی معاونت آموزشی، 1378 تا 1382
حسین مظاهری، مدیر آموزشی، 1377 تا 1383
محمدعلی بصیری، مدیرعامل، 1380 تا 1390
محمدرضا دلیل، مدیر آموزشی، 1383 تا 1385
محمدحسین بصیری، مدیرعامل، 1390 تا کنون
اشخاصی به عنوان مدیر رسمی ابابصیر نبودهاند ولی گاه مؤثرتر از یک مدیر رسمی نقش داشتهاند. به عنوان نمونه محسن مظاهری فرزند ارشد حجت الاسلام والمسلمین مهدی مظاهری نقش مؤثر در ابابصیر داشت. ایشان به عنوان مشاوران و یاوران افتخاری معرفی خواهند شد.
از اعضای هیئت امنای جدید (نسل دوم) ابابصیر بود. او فرزند حجت الاسلام شیخ مهدی مظاهری و در سال 1336 در اصفهان متولد و در 1394 درگذشت.
تحصیلات و استادان: تحصیلات ابتدایی را در دبستان مدرس، خیابان مسجد سید بازارچه علی قلی آقا گذراند. سپس در دبیرستان احمدیّه (حاج شیخ مهدی مظاهری جزو مؤسسین آن هستند)، در خیابان مسجد سید بازارچه بید آباد به تحصیلات مقطع متوسطه مشغول شد. ایشان پیش از پایان تحصیلات متوسطه، به حوزه علمیه پیوست و در مدرسه علمیه ذوالفقار(1)و مدرسه علمیه صدر خواجو مشغول به تحصیل گردید.
از اساتید وی میتوان از مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ محمدحسنپور و حجت الاسلام حاج شیخ محمدحسن ایزدپناه نام برد. صرف میر، شرح تصریف، عوامل فی النحو و سیوطی را در نزد ایشان در مدرسه علمیه صدر خواجو تلمذ کرده است.(2)از مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ غلامحسین رحیمی (امام جمعه فقید تفرش) نام برد و از بقیه استادان ایشان اطلاعی نداریم.(3)
فعالیتهای دوران طلبگی: یکی از فعالیتهای مؤسسه احمدیه در آن زمان، اعزام مبلّغ در ماههای رمضان و محرم و صفر به مناطق محروم و فاقد روحانی بود که مسئولیت آن نیز بر عهده آیتاللّه حاج شیخ محمدعلی ابراهیمی قرار داشت. حاج آقا محسن نیز که در آن زمان طلبه بود، ملبس به لباس روحانیت شده، به تبلیغ اعزام میشد. ایشان چندین بار با سایر مبلّغان به مناطق فاقد روحانی اعزام شدهاند که تصویر آن هم موجود است.(4)
آیتاللّه ابراهیمی بیان داشتند که در یکی از سفرهای تبلیغی به بهبهان، مرحوم حاج آقا محسن هم ملبس به لباس روحانیت بود و به امور تبلیغی (وعظ، ارشاد و اقامه جماعت) اشتغال داشت.(5)
حاج آقا محسن دروس حوزه را تا قبل از شرح لمعه ادامه دادند(6)و سپس حوزه را ترک کردند.
1) . گفتگوی نگارنده با آیتاللّه حاج سید حجت موحد ابطحی به تاریخ 24/5/1394.
2) . گفتگوی نگارنده با حجةالاسلام والمسلمین حاج شیخ محمدحسن ایزدپناه به تاریخ 23/5/1394.
3) . اخذ شده از کتاب محسن، ص 21-31.
4) . مصاحبه مرحوم حاج آقا محسن مظاهری در زمستان 1389.
5) . گفتگوی نگارنده با آیتاللّه شیخ محمدعلی ابراهیمی به تاریخ 23/5/94.
6) . به نقل از جدّ آقای حضرت حجةالاسلام والمسلمین حاج شیخ مهدی مظاهری.
ورود به بازار کار: حاج آقا محسن پس از ترک حوزه وارد «بازار بزرگ» شد و چند سالی در تیمچه ملک و سپس سرای هندوها به خرید و فروش لوازم خانگی مشغول شد. همچنین به صورت شبانه تحصیلات مقطع متوسطه را ادامه داد و موفق به اخذ دیپلم گردید.
وی پس از چند سالی بازار را ترک کرد و در خیابان امیرکبیر (شاهپور جدید) یک کارخانه استیل سازی تأسیس و راهاندازی کرد.
ساخت اولین ماشین چاپ: ایشان در سال 1364ش با کمک متخصصان موفق به ساخت اولین ماشین چاپ روتاری در ایران شد و از آن سال وارد صنعت نساجی گردید.(1)وی همان طور که خود گفته، همیشه مورد لطف و عنایت خداوند متعال بوده است، به گونهای که در زمان خود از احیاگران صنعت نساجی کشور گردید و هم اکنون بالغ بر 3 هزار پرسنل در کارخانه نساجی را اداره میکند.
تداوم تقوا و اخلاق: سیره آن مرحوم به گونهای بود که حتی سالها پس از ترک طلبگی و تا آخرین لحظه عمر خویش نیز هیچگونه تغییر روشی نداشت و همان معنویات و تقوا و اخلاقی که در آن دوران طلبگی داشت تا آخر بر زندگی ایشان حاکم بود.(2)
بزرگ خیّر اصفهان: حاج آقا محسن به طریقی تحت تعلیم پدر عالمش بود و در تمام امور خیری که پدرشان تأسیس و راهاندازی کرده بودند سهیم بود. همیشه در امور خیری که پدر اراده میکردند اولین داوطلب کمک حاج آقا محسن بود و اولین گامهای خیر را برمیداشت و تا آخر هم از تمام آن امور خیر هم به صورت مادی و مالی حمایت میکرد و هم فکری و عقلی. از جمله خدمات ایشان میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
1- دارالقرآن الکریم
2- دانشگاه قرآن و عترت
3- انجمن خیریه مددکاری امام زمان(عج)
4- انجمن بیماران ام اس اصفهان
5- صندوق خیریّه و جهیزیه حضرت صاحب الزمان(عج)
6- ستاد دعای ابوحمزه ثمالی اصفهان
7- بازسازی مدرسه علمیه حضرت صاحب الأمر(عج)
8- خیریه امام علی(ع) نجف آباد
9- مجمع خیّرین مسجدساز
از جمله مساجدی که ایشان ساختند میتوان به مساجد ذیل اشاره کرد:
مسجد حبیب بن مظاهر: در شهرستان میناب (دروازه ورودی بشاگرد) در استان هرمزگان در زمینی به وسعت سه هزار مترمربع و زیربنایی بیش از شش هزار مترمربع که هم اکنون در آن اقامه جماعت میشود و ساخت آن رو به پایان است.
مسجد حضرت ولی عصر(عج): در شهرستان ریگان استان کرمان.
مسجد حضرت امام حسن مجتبی(ع): در شهر گلدشت از توابع شهرستان نجف آباد در استان اصفهان.
مسجدی به نام حبیب بن مظاهر: در خیابان شهید اشرفی اصفهانی (کهندژ) در شهر اصفهان.
مسجدی دیگر در خیابان آتشگاه اصفهان.
وی در این خیریه برای تأمین لباس محرومین بشاگرد به خصوص طلاب و شیعیان مظلوم آنجا سعی وافر داشتند و گاه و بیگاه کمک شایان توجهی هم میکردند. میتوان گفت: شاید هیچ مسجدی نباشد که از کمکهای مالی آن مرحوم بیبهره باشد.
10- خیریه حضرت اباالفضل(ع)
این خیریه هم از کمکهای ایشان بیبهره نبود. به عنوان نمونه، چند دستگاه دیالیز و تجهیزات وابسته به آن در بیمارستان حجتیه هدیه ایشان است.
11- هیئتهای مذهبی
12- صندوقهای قرضالحسنه
13- مجمع خیّرین مدرسهساز
14- سازمان آموزشی ابابصیر
در ابابصیر، حاج شیخ مهدی مظاهری رئیس هیئت مدیره و حاج آقا محسن هم جزو هیئت امنا بودند. مرحوم محسن در امور نیکوکاری مثل تهیه وسایل ضروری برای نابینایان فعال بود و خدمات ماندگاری داشته است.
تلاش و پشتکار: حاج آقا محسن دارای تلاش و پرکار و جدّیت؛ نیز خیراندیشی و مهرورزی نسبت به مستمندان و فقرا بود. این بزرگمرد، مردی پیگیر بود و برای به ثمر نشستن یک فکر و ایده مثبت و یک امر خیر از پا فرو نمینشست تا آن را به انجام برساند؛ در جلسات هیئت مدیره و امنا چندین مرکز خیریه و مؤسسات فرهنگی که قبلاً اسامی بعضی از آنها ذکر شد، شرکت میکرد.
کارآفرین نمونه: مرحوم حاج آقا محسن همان طور که قبلاً بیان شد پس از ورود به صنعت نساجی کار خود را با اهتمام تمام و با توکل به خداوند متعال پیش برد، به گونهای که موفق به دریافت تندیس کارآفرین نمونه، دیپلم افتخار به عنوان واحد نمونه سال 1382 استان اصفهان، توسط استاندار اصفهان، تندیس نشان طلایی، تندیس تولیدکننده برتر، تندیس صنعت سبز، نشان برتر کیفیت و دهها تندیس و نشان دیگر اقتصادی شد.
وفات: ایشان در 28 تیرماه 1394 (یکشنبه دوم شوال 1436) در منزلش ندای حق را لبیک گفت. مردم در چند شهر مراسم باشکوهی برپا کردند و از این طریق از زحماتش تشکر نمودند.
این فصل را گشودیم تا چهرههای موفق که در ابابصیر تحصیل کردهاند، معرفی شوند. برای گرفتن اطلاعات چنین افرادی، تماسهای مکرر گرفته شد ولی هر بار با بهانههای مختلف مواجه شدیم و تاکنون نتوانستهایم اطلاعات معتنابهی دریافت کنیم.
معرفی زندگی افراد موفق هم به نفع ابابصیر است چون در واقع نشاندهنده کارآیی مدیریت و نظام آموزشی ابابصیر است، هم خود افراد را به جهان معرفی میکند و زمینههای اشتغال، تدریس و تحصیل و دهها فرصت دیگر برای افراد گشایش مییابد.
گاه بعضی حساسیتهایی را مطرح و فکر میکنند اگر دانشآموختگان ابابصیر معرفی شوند، دیگران درباره این افراد قضاوتهای منفی خواهند داشت. در صورتی که تاکنون دیده نشده کسی چنین داوریهایی را مطرح کرده باشد. اگر چنین باشد، افرادی که در دانشگاه مسیحیهای بیروت تحصیل کردهاند هم باید مشمول داوری منفی باشند، همچنین افرادی که در مراکز با مدیریت دارای گرایش خاص تحصیل کردهاند، در حالی که تاکنون حتی یک مورد مطلب منفی شنیده نشده است.
از همگان استدعا داریم بنای رفیع ابابصیر را به دست خود تخریب نکنند و با طرح حساسیتهای بیجهت به فضاسازیهای منفی کمک ننمایند. سابقه ابابصیر آنچنان افتخار آمیز است که باید سر خود را بالا گرفته و با افتخار از گذشته خود دفاع کنند.
تاکنون افراد انگشت شماری از شاگردان ابابصیر به معرفی خود پرداختهاند. حجت الاسلام لطفعلی باقریان یکی از این افراد است. ایشان در کارش چنان موفق بوده که تحسین همگان را برانگیخته است.
نیز آقای یداللّه قربعلی در رشته تدریس و آموزگاری زبان انگلیسی، سابقه و کارنامه درخشانی داشته است. امید است دیگر شاگردان ابابصیر با ارسال زندگینامه و گزارشی از کارنامه فعالیتهای خود، در تکمیل این فصل ما را یاری فرمایند.
فضلاللّه وطنخواه یکی از دانش آموختگان ابابصیر است. از ایشان خواهش شد که برای تکمیل کتابی که درباره ابابصیر در حال تدوین است و با همکاری ابابصیر در حال آماده شدن برای نشر است؛ به سؤالات جواب دهند.
آقای وطنخواه از یک شهر کوچک که قبلاً به نام سده یا همایون شهر بود و الآن به نام خمینیشهر، آمد، در یک خانواده روستایی بزرگ شده بود، حدود هشت سال تأخیر تحصیلی داشت و از 14 سالگی به ابابصیر آمد و درس را آغاز کرد. به رغم همه اینها مدارج علمی و اجتماعی را به سرعت پشت سر گذاشت و به پست اداری بسیار مهمی منصوب شد و بالاخره هم اکنون از بازنشستگان اداره آب و برق استان اصفهان است.
حال این پرسش مطرح است که چه علل و عواملی رشد و ارتقای وطنخواه مؤثر بوده و چگونه او خودش را به سرعت به جایگاههای اجتماعی و فرهنگی رساند؟
این گفتوگو تماماً به یافتن علل موفقیت او پرداخته است و درصدد هستیم از زبان خودش رمز و راز پیشرفتش را کشف کنیم و در اختیار دیگران قرار دهیم.
این مصاحبه توسط مهندس محمدحسین بصیری (مدیرعامل کنونی ابابصیر) در 19 مردادماه 1396 انجام شده است.
خلاصه زندگینامه آقای وطنخواه اینگونه است:
او در 1340 در خمین شهر اصفهان متولد شد. از 1353 تا 1360 در ابابصیر تحصیل کرد. پس از گذراندن متوسطه به دانشگاه اصفهان رشته جغرافیا راه یافت و مدرک کارشناسی گرفت. دارای این پستهای مدیریتی بوده است: کارمند مخابرات، رئیس قسمت خدمات عمومی اداره برق استان اصفهان، کارشناس مسئول تدارکات همان اداره، مدیر روابط عمومی همان اداره، عضو هیئت مدیر کانون بازنشستگان همان اداره.
فضلاللّه وطنخواه متولد دوم آبان سال 1340 در شهرستان خمینیشهر هستم. در یک خانواده کشاورز بزرگ شدم. تا چهارده سالگی نمیدانستم مدرسه نابینایان وجود دارد. به وسیله یکی از معلمان خمینیشهر به نام آقای کبیری به ابابصیر و به آقای اقاربپرست معرفی شدم. از 22 اسفند سال 1353 در ابابصیر ثبتنام کردم. اما در 23 اسفند 57 در مقطع سوم راهنمایی یا دوم راهنمایی بودم که از ابابصیر به صورت مستقیم خارج شدم.
یعنی تا سال 57 در ابابصیر درس خواندم، ولی بعدش دیگر از ابابصیر رفتم، ولی از کلاسهای تلفیقی و کتابخانه تا سال 69 استفاده میکردم.
خود ابابصیر من را به اداره برق به عنوان تلفنچی معرفی کرد.
نه ترک تحصیل نکردم. شبانه ادامه دادم و بعضی کلاسها را به صورت متفرقه امتحان دادم و بالاتر میرفتم.
درست است. هر چند از چهارده سالگی تحصیل را شروع کردم ولی دوره ابتدایی را در دو سال و سه ماه گذراندم و تا سال 61 در ابابصیر و در نظام تحصیلی معمولی که به آن مستقیم میگفتند درس خواندم. ولی سال 61 ترک تحصیل کردم، به علت اینکه ازدواج کرده بودم. دوباره سال 65 ادامه دادم در سال 68 دیپلم گرفتم و 69 در رشته جغرافیا وارد دانشگاه اصفهان شدم و در طول هفت ترم فارغ التحصیل شدم. سال 73 به عنوان کارشناس روابط عمومی و پیگیری مراجعات مردمی، شغلم از تلفنچی ارتقاء پیدا کرد. سال 75 مهمترین شغل برای یک نابینا به من پیشنهاد شد و من هم پذیرفتم. یعنی به عنوان رئیس اداره خدمات عمومی برق استان اصفهان انتخاب و منصوب شدم. اداره خدمات عمومی برق استان وسعت بسیار داشت یعنی 340 دستگاه ماشین در مرکز استان و در شهرستانها داشت؛ هشتاد خانه سازمانی، سی تا چهل ساختمان اداری، مستخدم، نظافت، غذاخوری، فضای سبز، تأسیسات، تلفنخانه، دبیرخانه، دهها بیسیم همه اینها زیرمجموعهاش بود و همه اینها به مدت پنج سال این مسئولیت من بود. البته هم زمان عضو کمیتههای مختلف تخصصی هم بودم. از سال 78 تا دیماه 81 هم زمان کارشناس مسئول تدارکات شرکت هم بودم. سال 80 از اداره خدمات رفتم و مهرماه 81 در سمت مدیر دفتر روابط عمومی شرکت منصوب شدم. تا سال 90 در این پست بودم. هم زمان از سال 65 تا 66 مشاور مدیرعامل در امور رسیدگی به شکایات هم بودم.
در زمانی که مهندس پیرپیران مدیرعامل توزیع برق استان بود. سال 90 بازنشسته شدم. بعد از بازنشستگی به عنوان مشاور روابط عمومی در برق شهرستان به صورت پروژهای و ساعتی کار کردم. از سال 91 به عنوان عضو هیئت مؤسس کانون بازنشستگان توزیع برق اصفهان معرفی شدم، و سال 93
به عنوان عضو هیئت مدیره کانون بازنشستگان هم انتخاب شدم، حکم انتصاب من در کانون به امضای آقای دکتر عبدالرضا رحمانی فضلی است. این سابقه کاری من است.
اما در مورد زندگی شخصیام، عید سال 60 با حمایت ابابصیر ازدواج کردم؛ صاحب سه فرزند شدم. الحمدلله هم موفق شدند؛ یکی پرستار است؛ دو فرزندم هم مهندس مکانیک هستند. یکی شغل آزاد دارد و دیگری کارشناس برق اصفهان است.
بله، بچهها معلولیت ندارند.
خیر، معلولیت ندارد.
خواهر و برادرهای خودم معلولیت ندارند، ولی دخترخاله و پسرخالهام نابینا هستند و در ابابصیر درس خواندهاند.
غیر از بحث شغلی، در دو بخش دیگر هم پیشرفت داشتم که به اختصار میگویم: بعد از اخذ لیسانس و نیز یکی دو سال قبل آن، 25 مقاله در زمینه ایمنی برق، روابط عمومی، مشاغل و اشتغال از نگاه علوم اسلامی و نیز درباره بهرهوری از نگاه علوم اجتماعی نوشتم و ارائه کردم. موفقیت دوم من این بود که در چند مورد ابتکار داشتم یا کارم مقبول بود و لوحهایی به من اعطا شد. چند لوح را دکتر فرشچیها اولین رئیس شهرک علمی تحقیقاتی اصفهان به من داده است.
بله، فکر کنم اسم کوچکشان عباس است. ایشان در کنفرانس توسعه کشاورزی که در دانشگاه اصفهان برگزار شد، یک لوح به من داد.
هفت هشت سال و شاید بشود گفت ده سال مربی پاره وقت در مرکز آموزش تخصصی صنعت آب و برق اصفهان، مرکز آموزشی که روبروی پالایشگاه است مربی بودم. بسیار علاقه داشتم و هنوز دلم میخواهد، تجربههایی که با زحمت به دست آوردم به افرادی که مثل خودم هستند، انتقال دهم.
مربی علوم اداری؛ روابط عمومی و جامعه شناسی اداری در مقطع دیپلم و فوق دیپلم بودم.
نه آنهایی که جذب شده بودند و دورههای تکمیلی ضمن خدمت نیاز داشتند، معرفی میشدند و برای آنها کلاس میگذاشتیم.
من وقتی که وارد ابابصیر شدم یک بچه روستایی بودم. درست است که خمینیشهر یک شهر کوچک بود ولی زندگی ما یک زندگی روستایی بود. من همیشه در خاطراتم گفتهام، من دو تا مقطع خاطرهای از زندگیام دارم. یکی سال 54 تا 57 و اندکی ادامه بدهم تا سال 60 است؛ و دوره از سال 69 تا 72 که دانشگاه اصفهان بودم. در سال 54 تا 57 کمی بینایی داشتم و ابابصیر به من اعتماد به نفس زیادی آموخت. این اعتماد به نفس از مطالعه و کلاس بود تا کارگاه تا نگهبانی و راهنمای ارباب رجوع که در کنار در ورودی میایستادیم. با اینکه من بچه خوابگاه نبودم و شب به خانه میرفتم، ولی محیط زندگیمان را حتی نظافتش، حتی تمیز کردنش، حتی شیشه پاک کردنش، همه اینها را به ما یاد دادند. نه اینکه آن روز خدمتکار نداشتند، اتفاقاً داشتند، مستخدم هم داشتند به تعداد نیاز. حتی به ما شیوه پذیرایی کردن را یاد دادند. به من اعتماد به نفس را یاد دادند. به من گفتند برو سینی چای را از طبقه دوم، که بیست تا سی تا پله بود در ساختمان قائمیه، از آشپزخانه بگیر و بیاور و بگذار روی میز مدیر. من در این مسیر هم پله را داشتم، هم چای را داشتم یا شربت را داشتم، هم ممکن بود در این مسیر هم به نابینا برخورد کنم. و من یاد ندارم در این مسیر برخوردی صورت گرفته و چیزی ریخته شده و شکسته شده باشد. این خیلی مهم بود که به ما یاد دادند. یا یک بیماری پیش آمده بود در مدرسه، به من بچههای کوچک را میدادند میگفتند ببر مرکز بهداشت تست کن آزمایش بگیر و بیاور. این چیزهایی بود که در ابابصیر به ما اعتماد به نفس را یاد دادند و ما توانستیم روی پای خود بایستیم.
بچههای آن دوره، تقریباً میشود گفت که مجموعه بچههایی که به این شکل در ابابصیر کلاس دیدند، همه موفق شدند چون راه درست زندگی را به آنها بر اساس آخرین تجارب موجود در جهان میآموختند.
قطعاً میتواند این باشد. این دو تا مقطع داشته. این دو تا مقطع به من خیلی کمک کرد و برای آینده ساخته شدم. مقطع اولش همین بود. یعنی من وارد ابابصیر که شدم خیلی چیزها یاد گرفتم.
ابابصیر یک کارگاه خیلی فعال و پویا داشت که تولید اقتصادی میکرد. من خاطرم هست که وقتی کارگاه تولیدات خاصی داشت. بچهها هر جای مدرسه بودند به کارگاه میآمدند. در مجموعه ابابصیر چند دانشآموز ویژه بود که نقش رهبری داشتند و یکی از آن بچهها من بودم. وقتی که شب عید میشد و حالا قرار بود ما بچههای شبانهروزی را تحویل بدهیم و کنترل کنیم، باز بچههای خاص میآمدند دم دفتر میآمدند در نگهبانی و بچهها اینجا کار میکردند. وقتی پذیرایی خاصی داشتیم بچههایی که توانمند شده بودند میآمدند در خدمت مدرسه. حتی ملافه کردن، هر کاری که بود مهیا بودند. من الآن در خانهمان لامپی بخواهم عوض کنم، سرپیچی بخواهم عوض کنم، حتی ساختمانهایی که خودم ناظر بودم سیم برقکشیاش را که چطور برقکشی اولیه انجام شده بود، این اگر عیبی پیدا میکرد، من خودم میتوانستم بخصوص در خانه پدرم عیبش را پیدا کنم. حالا جاهایی که جدید هست و من مهندسی برقش را نمیدانم، نه. ولی ما آنجا یاد گرفتیم حتی چطوری انشعاب برق ببندیم، کلید ببندیم، پریز ببندیم. حتی من که الآن کامپیوتر دارم کار میکنم تایپ اولیه را آنجا یاد گرفتم با ماشین تحریر. من جا دارد اینجا یاد کنم از آقای طیبنیا یا آقای سیفی، جناب آقای ملاباشی، جناب آقای کوچکزاد که الآن روحانی شدهاند، آقای خطاطساز، مرحوم آقای لاری، اینها خیلی به ما یاد دادند. خدا حفظشان کند جناب آقای اقاربپرست، جناب آقای نیکایی نمیدانم زنده هستند یا نه ولی خیلی چیزها به ما یاد دادند انصافاً.
یکی از کارهای ابابصیر آن زمان این بود که در آن دنیای سنتی یک کتابخانه مجازی داشت. یعنی بستههای کتاب را ما به سراسر ایران میفرستادیم. و یکی از کارهای من و امثال من یعنی بچههایی که یک مقدار بزرگسال بودند این بود که این بستههای پستی را صبح به صبح میبردیم پست خیابان مسجد سید نزدیک چهارراه وفایی تحویل میدادیم. ما به سراسر کشور بسته میفرستادیم؛ یا کارهای چاپخانه را میبردیم و تحویل میدادیم. پدر شما مرحوم بصیری را آنجا میدیدم.
جالب است بدانید در ساعتهای غیر کلاس درس بیشتر از ساعتهایی که کلاس درس داشتیم، چیز یاد میگرفتیم. حتی تفریحاتمان باعث حرفهآموزیمان میشد. ما هفتهای دو یا سه بار استخر ناصری یا میر زمانی میرفتیم، و این استخرها به ما آموزش میداد، به ما فرهنگ زندگی یاد میداد، به ما شنا یاد میداد. خیلی از بچهها در این استخرها شنا یاد گرفتند. حتی ما در این باغها که میرفتیم ما برگها را میشناختیم، درختها را میدیدیم، شاخههایش را میشناختیم، کدام درخت چه شکلی دارد. من خیلیهایش را یادم رفته است.
آقای پروار ما را پیاده در بافت شهر سنتی اصفهان راه میبرد و ما همه اصفهان را خوب میشناختیم. وقتی ازدواج کردم نقشه شهر اصفهان را در بخش سنتیاش از خانمم که بینا بود بیشتر میدانستم. و این خیلی مهم بود و ابابصیر اینها را به ما خوب یاد میداد. یعنی هر آنچه یک فرد برای زندگی در یک شهر نیاز داشت شامل مهارتها، اطلاعات ضروری، چگونگی تعامل با مردم به ما یاد میدادند، آن هم با روش به روش و علمی.
بله، میشود اینجوری گفت. وقتی من وارد اداره برق شدم در سالهای اول، چون این کارها را در مدرسه انجام داده بودم خودم را تنها به تلفنچی بودن محدود نمیکردم. برای اداره برق تلفنی خرید میکردم، جرثقیل کرایه میکردم. و همه نیازها را تلفنی برطرف میکردم. جوری شد که مجموعه اداره برق وقتی من لیسانس گرفتم خیلی سختش نبود که به من پست کارشناسی بدهد. چون کارم را دیده بودند؛ به همین دلیل بود که بعد از اینکه من کارشناس شدم، مسئول خدمات عمومی شدم.
من وقتی که استخدام شدم زمان مدیرعاملی آقای شهیدی بود، زمانی هم که کارشناس شدم باز هم مدیرعامل مهندس شهیدی بود. خدا رحمتش کند.
و اما در بحث رشته تحصیلیم جغرافیا؛ شاید ناخواسته وارد رشته جغرافیا شدم. من رشتههای مختلفی زده بودم، اما آخرین انتخابم دبیری جغرافیا در دانشسرای عالی یزد بود و همان جا قبول شدم. دو سه ترم من مهمان دانشگاه اصفهان شدم، بعد مکاتبات زیادی انجام شد. با دکتر مجتهدی که آن روز رئیس گروه جغرافیا و رئیس دانشکده ادبیات دانشگاه اصفهان بود صحبت کردم. واحدهای اولم من اصلاً چیزهای تخصصی جغرافیا را نگرفتم، فقط چیزهایی گرفتم که حالا میشد فقط بگذرانی. 36 یا 37 واحد که گذشت یک روز رفتم دفتر دکتر مجتهدی گفتم که شما رئیس دانشکده هستید، لطفاً بررسی کنید آیا من بروم گروه علوم اجتماعی. ایشان مهندس محبوبفر را که استاد گروههای فنی در دانشگاه اصفهان است، را خواست و گفت تنها درسی که داریم نقشهبرداری است، و اگر شما تضمین کنید که این درس را ایشان مشکل ندارد، ایشان در گروه جغرافیا بماند. مهندس محبوبفر فرمود، من با شناختی که از ایشان در اداره برق دارم، میتواند در این رشته بمانند بالاخره ماندم.
نه. نقشهبرداری و نقشهخوانی و نقشههای موضوعی در جغرافیای آن زمان هفت هشت واحد بود. ولی دو واحدش بود که خیلی بینایی میخواست. بقیهاش را میشد تئوری بگذرانی. با کمک بچهها من آن را هم گذراندم. البته من نمره دلخواهم را نگرفتم، 15 یا 16 گرفتم، اما گذراندم. من اینجا جا دارد از آقای سمیعی و آقای هادیان که در دفتر مشاوره دانشگاه اصفهان بودند و نابینا هستند تشکر کنم. اینها خیلی به من در تهیه نوار کمک کردند. و هم از استادانم، دکتر شفقی، دکتر مجتهدی که خدا رحمتش کند، دکتر وارثی، دکتر کاویانی، اینها علاقه من را که میدیدند خیلی وقت میگذاشتند. نیز دانشجویان بسیار به من کمک کردند تا بتوانم منابع درسیام را تأمین کنم. چون در آن زمان منابعی نداشتیم. منابع را صوتی میکردند، نقشهها را مینشستند با این رولرهای خیاطی برای من میکشیدند. خیلی کار سختی بود.
ابابصیر سه چهار تا خط فکری خوب را دنبال کرده. اولاً به نابینا یاد داد که پاک زندگی کنند؛ و این خیلی مهم بود. یعنی من خاطرم هست که با چند تا از بچهها در اتوبوس نشسته بودیم، ما خیلی سن و سال نداشتیم آن موقعها، خانمی کنار ما نشسته بود، ما خودمان فاصله ایجاد میکردیم بین آن خانم و خودمان. شاید ما این تقدس و این شرایط را الآن نداریم. آن موقع این را یاد گرفته بودیم که باید پاک باشیم. پاک بودن را ضمانت موفقیت میدانستیم. میگفتیم اگر ما پاک باشیم خدا کمکمان میکند، و اینجوری هم شد، واقعاً شد.
بحث دوم اینکه ارتباطات اجتماعی را خیلی رویش کار کردند. من کلاس چهارم پنجم که بودم، خدا رحمتش کند آقای حجازی که معلم ما بود، مرتب از دانشگاهها و دانشسراها بازدیدکننده داشتیم، و این خیلی اثر داشت. حتی برنامههای رادیو و تلویزیون آن موقع هم خیلیها ... در برنامه کودک و نوجوان صبح یکی از جمعهها با من مصاحبه کردند. زمان شاه بود من مصاحبه کردم.
یا مثلاً در بحث اقتصادی، غلتکهای خیلی مهمی که کارخانهها نیاز داشتند، در ابابصیر با همان کارگاه سنتیش تولید میشد. و این خیلی مهم بود که کارخانهها را رابط کرده بودند که از ابابصیر خرید بکنند. و این کار ما را هم توانمند کرد. ما اصلاً حس نمیکردیم که نابینا هستیم. یعنی در مجموعه خودمان که بودیم اینقدر خودکفا بودیم که حس نمیکردیم نابینا هستیم. حالا شاید میرفتیم بیرون این حس ایجاد میشد. ولی در مجموعه که بودیم حس نمیشد. بخصوص وقتی که ابابصیر سه تا چهار تا ساختمان گرفت سالهای 55 و 56، و یک مقدار از آن تمرکز درآمد و پراکنده شد، مثلاً در اردیبهشت بودیم، در آذر، کنار مدرسه ساختمان هدف در مسجد سید بودیم، خیلی رفت و آمد در شهر میکردیم. و این رفت و آمد خیلی ما را توانمند میکرد.
نه این مربوط به سالهای آخر بود. من فقط برای کلاسهای تلفیقی به ساختمان خیابان امام خمینی میآمدم. آن چهار سال اول و تا سال 60 همهاش در ساختمان قائمیه و در ساختمان کانون در خیابان اردیبهشت و در ساختمان در کوچه تاج در خیابان آذر و در خیابان مسجد سید هم پشت بیمه یک ساختمان داشتند پشت مسجد محمدیه بودیم. ما چون زیاد رفت و آمد میکردیم خیلی متکی به خود شدیم، و به راحتی در اداره تخصصی یا خیلی از بچههای دیگر آن موقع به عنوان تلفنچی یا کار دیگر پذیرفته شده و مشغول به کار شدیم.
خیلی از بچهها آن موقع موفقتر از من در بحث دانشگاه بودند، ریاضی یا اقتصاد قبول شدند، اینها نشان میداد که در مدرسه، خیلی روی بچهها کار شده بود. خیلی علاقمندانه کار شد و به نظر من در ارتقاء فرهنگی نابینایان خیلی مهم بود.
البته یک کار خیلی بزرگ نمیتواند اشتباهاتی نداشته باشد. ولی این دو تا بحث دارد. یکی اینکه آن آدمهایی که دنبال گرفتن این اشتباهات بودند، حداقل من نبودم. من در این فرصتها سعی کردم
... ضمن اینکه وقت هم نداشتم. من بچه خوابگاه نبودم، بعد کلاسم هم که تمام میشد باید سریع میدویدم میرفتم با مینیبوس که به شب نخورم و بروم خمینیشهر. نمیشود در یک کار خیریه بزرگ اشتباه نباشد. قطعاً یک اشتباهاتی بوده. ولی کنار یک کار بزرگ این اشتباهات عددی نیست. من نگاهم به ابابصیر مثبت است.
مسأله بعدی بحث پزشکی است که در واقع ما از تمام بچههایی که تحت پوشش هستند اسکن پزشکی داریم و پرونده برایشان تشکیل شده است. دیتابیس داریم و تمام اطلاعات فردیشان و پرونده پزشکیشان در این دیتابیس ضبط شده و هست. موضوع پایش را داریم، یعنی یک کسی امروز رفته پزشک و بهش گفتهاند سه ماه دیگر بیا، سه ماه دیگر این را فراخوانش میکنیم و میگوییم بیا برو دنبال این قضیه. اگر قرار است امآرآی کند پیگیری میکنیم، اگر قرار باشد عینک بخرد عینکش را پشتیبانی میکنیم، و اگر قرار است ... یک قسمت هم درمان است و اینها هزینههایی که میروند میدهند اگر برایشان طاقت فرسا باشد یک حمایتی میکنیم که از بحران دربیایند. از طرفی دندانپزشکی هست که با چند تا خیریه صحبت کردهایم، که خیریهها با قیمت مناسب، یعنی بیست درصد خود خیریه از بازار پایینتر بوده، بیست درصد به ابابصیر تخفیف داده و بیست درصد هم خود ابابصیر کمک میکند که درواقع شصت درصد تخفیف میشود برای معالجه.
مسأله بعدی ما بخش فرهنگی است که این بخش فرهنگی درواقع اینها همان داستان قدیم است آموزشهایی است در روانشناسی از نظر شاد زیستن و ایجاد انگیزه، اردوهایی برایشان گذاشته میشود، اردوهای یک روزه اردو زیارتی قم و جمکران، اردوی مشهد سالی یک بار که اینها را داریم توسعه میدهیم که بیشترش کنیم.
بحث بعدی ورزش هستش که باشگاه ورزشی ابابصیر را مجدداً راهاندازی کردیم، تیم داریم که در مسابقات لیگ دسته یک لیگ دسته دو و لیگ برتر مسابقاتمان جاری و ساری است. کاپها و مدالهایی گرفتهاند که الآن پشت سر من در ویترین هست.
بحث آخرمان بحث اشتغال است. همه اینها که گفته شد بحث درمان و فرهنگ و غیره باشد، ولی اگر فرد نتواند روی پای خود بایستد، لیسانس فوقلیسانس و پیاچ تی هم داشته باشد ولی نتواند کار ایجاد کند نتواند جایی استخدام شود، این مشکل دارد. ما علیرغم اینکه خیلی از بچهها تحصیلات دانشگاهی دارند، دیپلم، فوق دیپلم، لیسانس و حتی فوق لیسانس، ولی آمدیم یک سری کارگاهها و کمیته اشتغال ایجاد کردیم که در این کمیته اشتغال آموزش داده میشود بهشان در زمینههای مختلف که بتواند اشتغال ایجاد کند. مثلاً فرض کنید برای کارهای فردی کار ماساژ داریم. الآن ماساژ برای آرامش و رفع خستگی در استخرها و سالنهای بدنسازی و اینها هست. هم برای آقایان و هم برای خانمها دورهاش را گذاشتهایم. در بخش تولید محصولاتی مثل بافتنی لباس کلاه و ... هم
برایشان آموزش دادهایم و هم آموزش کیفی دادهایم. در بخش چرمسازی الآن کیف و چیزهای چرمی دارند درست میکنند آموزش میدهیم. در بخش زیورآلات و تجهیزات تزئینی و بدلیجات که اینها به صورت دستبند و گردنبند و ... هست این کارها را داریم بهشان آموزش میدهیم. در بخش حجم سازی مثل بافتنیهایی که آواژور و عروسک از آن درمیآید و قابل ارائه است برای فروش. از طرف دیگر قالیبافی گبه بافی که قدیم هم بوده داریم برایشان.
کلاسهای متعدد داریم افراد میآیند استفاده میکنند. ما خیلی داریم جاذبه ایجاد میکنیم. الآن یکی دو سال است که در زیرزمین کتابخانه را راه انداختهایم. چهار تا کامپیوتر الآن پایین آماده کردیم وصل به اینترنت و با هدفون که مزاحمت نداشته باشد، با نرمافزارهایی که نیاز هست، برای کسانی که کارهای تحقیقی میخواهند بکنند، کسانی که کارهای اینترنتی میخواهند انجام بدهند بیایند استفاده بکنند بروند. کتابخانه هم جای نشستن و خواندن دارد و هم میتوانند کتاب را با خودشان ببرند.
اول چند نمایشگاه برگزار کردیم، نمایشگاههایی در سطح شهرستان، دیدیم استقبال خوبی شد، بچهها هم استقبال خوبی کردند و خوشحال شدند که چیزهایشان فروخته شد. سپس آمدیم یک روز شهردار را دعوت کردیم اینجا. آقای جمالنژاد آمدند و از ایشان خواستیم که به ما غرفه بدهند در فروشگاه کوثر. ایشان هم دستورات لازم را داد. اما متأسفانه این کار عملیاتی نشد به خاطر منع قانونی که داشت که باید مواد خام خوراکی باشد. البته یکی از پیمانکارهایشان به نام آقای صادقی که دو تا از این فروشگاهها را داشت، یک فروشگاه شخصی هم داشت در شاهینشهر که به ما یک غرفه آنجا داد. یک غرفه رفتیم آنجا زدیم، نفر استخدام کردیم و شروع کردیم از هشت نفر از بچهها که شروع کردند به کار شدند تا پنجاه شصت نفر. الآن یک چیزی حدود هشتصد آیتم چیز تولید میکنند و در برای فروش اینجا گذاشته میشود. حالا بعضیها را خود بچههای نابینا تولید میکنند و بعضیهایشان را با خانوادهشان تولید میکنند. مثلاً میناکاری داریم که چیزهای میناکاری خیلی نفیس تولید میکنند، خاتم کاری داریم، جعبه قرآن، جعبه دستمالکاغذی، قاب عکس و چیزهای مختلف که از خاتم با کیفیت خیلی بالا گذاشته میشود، عروسکسازی، بدلیجات، گل مصنوعی را ما آنجا داریم عرضه میکنیم.
یک فروشگاه هم جدیداً در مبارکه راهاندازی کردهایم، که یکی از فروشگاههای کوثر مهر در مبارکه است. دنبال این هستیم که این را توسعه بدهیم. این توسعه باید با زیرساختهایش جلو برود. یعنی هم تنوع محصول خوبی داشته باشیم هم کیفیت بهتر و قیمت مناسب. ما از این خدماتی که میدهیم بابت این کار که هزینه خیلی بالایی هم دارد برای ابابصیر، بیست درصد کارمزد برمیداریم این بیست درصد هزینههایی است که داریم میکنیم. چون این خدماتی است که به یک عده میدهیم و به همه نمیدهیم. این بیست درصد عددی نیست، اگر این را بدهد یک فروشگاه پشت ویترینش بگذارد پنجاه درصدش را میگیرد. ما درآمدزایی نمیخواهیم بکنیم، ما میخواهیم همین هزینهای که کردهایم جبران بشود. الآن حدود سی چهل میلیون تومان ابابصیر حمایت کرده که آنجا فروشگاه مدرن، سیستم کامپیوتری آنلاین و بارکدخوان دارند. یعنی همانجا حساب بانکی هست، حسابهایمان خیلی مشخص و مجهز هست.
توی تلگرام کانال داریم، سامانه پیامکی داریم. سایت اینترنتیمان را داریم ارتقاء میدهیم، که بتوانیم کتابخانه و اظهارنظرها و سطح دسترسیهای مختلفی را تعریف کنیم. بحث کتابخانه گویا را داریم مجدداً راهاندازی میکنیم.
کلاسهایی را داریم اینجا مثل فن بیان، بچههایی که از نظر روابط عمومی خیلی گوشهگیر بودند و خجالت میکشیدند الآن میتوانند دکلمه اجرا میکنند، شعر میخوانند، مشاعره میکنند در جمع. مربیشان هم یکی از بچههای صدا و سیما هست به نام آقای وصال.
در این کارها از آقای باقریان که یکی از نابینایان روحانی است استفاده میکنیم. یک چند نفر دیگر از بچههای نابینا هم اینجا اشتغال دارند.
در پایان میتوانم یک مصاحبه دیگر با شما به عنوان مصاحبه تکمیلی داشته باشم. و پیرامون این موضوع اگر دیدگاههایی هست ما منعکس کنیم که به عنوان برگی در این کتاب بماند و در واقع برای آیندگان نشان بدهد که شماها چه آدمهای قوی بودید، چقدر آدمهای با ارادهای بودید، چه پتانسیل قوی داشتید علیرغم محدودیتی که داشتید. معلولیت را محدودیت ندیدید و کارهایی کردید که بعضاً آدمهای معمولی هم نمیتوانند انجام بدهند. وقتی من با شماها نشست و برخاست دارم چنان انرژی مثبتی برای من هستید که من خودم را کوچک میبینم در مقابل شما، به خاطر اینکه این همتی که شماها داشتید ما نداشتیم.
الآن ابابصیر جای معرفی دارد. بحثهایی که شما گفتید فکر میکنم معرفی نشده در عرصه رسانه و عرصه اجتماع. بیشتر باید معرفی شود. معرفی شدنش زمینهای میشود که فرهنگ نابینا بیاید بالا، زمینهای میشود که ارگان خیلی قدیمی دوباره با برند جدید و با به روز رسانی و روزآمدی جدید دوباره باز فعال بشود و کنار نابیناها باشد، و اینجا با یک رویکردهای خیلی مدرنتر.
او در 3 آذرماه ۱۳۵۲ در شهرستان دهق، یکصد کیلومتری شمال غربی اصفهان متولد شد. از کودکی فاقد بینایی بود. چند تن از دیگر اعضای این خانواده نابینا هستند و لطفعلی باید از کودکی به کمک پدر میشتافت و در امور کشاورزی به او کمک میکرد.
در مدرسه ابابصیر ویژه نابینایان دوره ابتدایی را گذراند. سپس دوره راهنمایی و متوسطه را هم در دیگر مدارس طی کرد. نیز به دلیل علاقه زیاد به دروس حوزوی به حوزه اصفهان راه یافت. با اینکه در آن زمان کتاب گویا و کتاب بریل برای درسهای حوزوی نبود اما با زحمت و پشتکار فراوان توانست دروس مقدماتی و سپس سطح عالی را گذرانده و به درس خارج برسد. چند سال است در درس خارج بزرگان حوزه اصفهان شرکت میکند. هم اکنون ملبس به لباس روحانیت و از افتخارات حوزه علمیه و جامعه روحانیت محسوب میشود. زیرا کارنامه مطلوبی دارد.
لطفعلی تمام انرژی و توانایی خود را روی تبلیغ آن هم در سطح کودکان و جوانان گذاشت. زیرا ضرورت این کار را احساس میکرد. برای اینکه به روش تبلیغ کارآمد و مؤثر دست یابد و بتواند از همه دستاوردهای مدرن و قدیمی در این حرفه استفاده کند، در دورههای آموزش مبلغ شرکت کرد و با سختکوشی توانست شیوهای جدید در تبلیغ را ابداع کند. به طوری که هم اکنون یکی از مبلغان نمونه کشور محسوب میشود. البته برای افزایش سطح دانش و آگاهیهای خود در دورههای مختلف آموزشی که توسط دفتر تبلیغات اصفهان یا دیگر نهادهای فرهنگی برگزار میشد، شرکت کرد. حدود سی دوره آموزشی در موضوعات مسیحیت، رسانه، خطیب و سخنرانی، قرآن، علوم حدیث و غیره شرکت کرد و با اینکه امکانات خاص نابینایان وجود نداشت ولی با زحمت بسیار این دورهها را گذراند.
سبک تبلیغی او ترکیب شیوه قدیم منبریها و روش جدید رسانهای است. اما برای اینکه تأثیر در مخاطب را به دست آورد، بیش از هزار ساعت در دورههای مشاورهای، توجیهی و آموزشی روانشناسی شرکت کرد و توانست به مخاطب شناسی و روانشناسی مخاطبان مطلوبی دسترسی پیدا کند.
هم اکنون در ده سال اخیر برای کارمندان ادارات در استانهای اصفهان و چهارمحال بختیاری کلاسهای توجیهی داشته، نیز با مراکز صدا و سیما و شبکههای مختلف این دو استان و نیز شبکه مرکزی افق همکاری داشته است.
اما بیشترین وقت را برای تربیت مربی در دارالقرآن و مراکز علوم قرآنی؛ مراکز تربیت کودک و تربیت مربی برای کودکان، حضور در مدارس و دانشگاهها و اداره جلسات عمومی به مناسبهای مختلف و بالاخره همکاری با مراکز نابینایی مثل مرکز آموزشی ابابصیر داشته است.
لطفعلی در سال ۱۳۹۳ به عنوان «روشندل نمونه کشوری» در رشته تبلیغ؛ همچنین در همان سال به عنوان «کارشناس نمونه خانواده و کودک» شناخته و معرفی شد.
ایشان با عشق و علاقه خدادادی و تلاشهای خستگی ناپذیر برای ترویج آموزههای معنوی دین و برای خدمت به کودکان و جوانان تلاش میکند. فهرست کامل فعالیتهای ایشان همراه با آدرسها در سایت دفتر فرهنگ معلولین موجود است.
موفقیتها: به دلیل تلاش و کوشش گسترده و پشتکار توانست به موفقیتهای قابل توجه برسد، برخی از این موفقیتها اینگونهاند:
کارشناس تخصّصی خانواده و کودک و نوجوان و مشاور دفتر تبلیغات اسلامی اصفهان
مشاور مرکز مدیریت حوزه علمیّه اصفهان
مربّی ستاد اقامه نماز استان اصفهان
مربّی ستاد احیای امر به معروف استان اصفهان
مبلّغ عمومی و تخصصی دفتر تبلیغات اسلامی اصفهان
استاد حوزه و دانشگاه
حضور (بیش از هزار ساعت) در دورههای آموزشی مشاوره و روانشناسی مرکز مشاوره حوزه علمیّه اصفهان
حضور در دورههای آموزشی مشاوره در دفتر تبلیغات اسلامی اصفهان
حضور در دورههای آموزشی ستاد اقامه نماز استان اصفهان
حضور در بیش از 25 دوره آموزشی دفتر تبلیغات اسلامی و سازمان تبلیغات اصفهان از جمله: مسیحیّت، عرفانهای نو ظهور، ولایت فقیه، خطیب، سواد رسانه و...
مدّاح اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام
حضور در دروس خارج فقه و اصول
اجرای جُنگهای شادی و انقلابی
اجرای جشنهای تکلیف و قرآن
اجرای کارگاههای ازدواج، تربیت فرزند، روابط بین زوجین و...
همکاری با مراکز و ارگانهای علمی و فرهنگی:
شبکه سه سیما و شبکه قرآن (مستند سفرههای نور و مستند توتیا)
شبکه دو سیما (حضور در برنامه زنده باد زندگی به عنوان خانواده موفق)
شبکه افق (حضور در مستند سفیران هدایت به عنوان مبلغ برتر کشوری)
سیمای مرکز استان چهار محال و بختیاری
صدای مرکز اصفهان و چهار محال و بختیاری
اداره کل بنیاد شهید و خانوادههای معظّم شهداء، جانبازان و ایثارگران اصفهان
زندانهای استان اصفهان و چهار محال و بختیاری
لشکر عملیاتی 14 امام حسین(ع)
فرهنگسرای خانواده اصفهان
انجمن اولیاء و مربّیان مدارس
ستاد آزادگان اصفهان
صنایع دفاع اصفهان (شیمیایی، مهمات سازی، قرارگاه، گردان و...)
ادارات آب، برق و گاز اصفهان و شهرکرد
ادارات آموزش و پرورش اصفهان و شهرکرد
اداره تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
سازمان عمران زاینده رود اصفهان
سرپرستی بانکهای مسکن و سپه اصفهان
سازمان همیاری شهرداریهای اصفهان
سازمان تأمین اجتماعی اصفهان
مدارس علمیّه برادران و خواهران اصفهان و شهرکرد
ادارات ثبت احوال اصفهان و شهرکرد
بیمارستانها و مراکز بهداشتی اصفهان و شهرکرد
آموزشگاه علمی - تخصّصی شهید بهشتی ناجا اصفهان
دانشگاههای پیام نور، آزاد، هنر و علمی کاربردی اصفهان
مدارس دولتی و غیر دولتی
پایگاههای بسیج اصفهان و شهرکرد
اردوگاههای تفریحی اصفهان و چهار محال و بختیاری
سازمان جهاد کشاورزی اصفهان و شهرکرد
استانداری شهرکرد
سازمان بهزیستی اصفهان
اداره کل بنیاد مسکن انقلاب اسلامی اصفهان
مؤسسه آموزشی ابا بصیر
شهرداریها و آتش نشانیها
دوره ضمن خدمت
مربیان آموزش و پرورش
مربیان دارالقرآن، جامعه القرآن و آستان قدس رضوی اصفهان
افتخارات:
مبلغ روشندل نمونه کشوری در سال 1393
کارشناس نمونه کودک و نوجوان دفتر تبلیغات اسلامی اصفهان در سالهای 1390 و 1391
مدرس و کارشناس نمونه خانواده در سال 1393
دریافت هدایا و تقدیر نامهها از ادارات، سازمانها و مراکز فرهنگی از جمله آموزش و پرورش، سرپرستی بانک سپه، دفتر تبلیغات اسلامی اصفهان و...(1)
1) . این اطلاعات در مصاحبه حضوری از آقای باقریان به تاریخ 10 مهر 1394 اخذ شده است. مصاحبه دیگری با ایشان در تیرماه 1395 انجام شده که در فصل گفتوگو میآید.
تبلیغ موفق: تخصص آقای باقریان در زمینه کلاسداری معارف اسلامی و تبلیغ رسانهای معارف اسلامی است. جمعیت بسیار حاضر در جلسات ایشان بدون اینکه خسته شوند با علاقه تحت تأثیر سخنان ایشان میباشند.
روانشناسان توافق دارند سخنران و معلم از طریق چشم و نفوذ بینایی در مخاطبان، آنان را جذب خود میکند. اما ایشان از این ابزار محروم است ولی دارای استعداد خدادادی در سخن و گفتار و رفتار است و از این طریق مخاطبان را جذب مینماید.
اغلب در منطقه چهارمحال بختیاری و مرکز آن شهرکرد فعالیت دارد و اندکی هم در اصفهان. به نظر میرسد مسئولین تبلیغاتی و رسانه ملی در مرکز هنوز کارهای آقای باقریان را ندیدهاند. اگر یک اثر ایشان را مشاهده کنند قطعاً برای او در مرکز برنامه میگذارند.
لطفعلی باقریان در تبلیغ و کلاسداری موفق بوده است و میتواند الگوی خوبی برای دیگر نابینایان باشد. ایشان روز ۲۵ تیرماه ۹۴ مهمان دفتر فرهنگ معلولین بودند. البته برای ضبط برنامه برای صدا و سیمای استان قم آمده بود ولی دعوت دفتر فرهنگ معلولین را هم پذیرفت و در خدمت ایشان بودیم. از اینرو زمان را غنیمت شمرده و با توجه به تجارب ایشان و اینکه حدود دو دهه است که به تبلیغ مشغول است به گفتگو با او نشستیم. محور این گفتگو «تبلیغ، معلولان و فرهنگسازی» است.
درست است اقشار نابینایان، ناشنوایان، معلولان حرکتی و حتی معلولان ذهنی نیاز به موعظه، تذکار، تعلیم احکام دین و یاد دادن آموزههای عقیدتی و تجربهآموزی از تاریخ اسلام دارند. این افراد بیش از افراد عادی، احتیاج به تبلیغ دارند. چون وضعیت خاص، مشکلات و موانع دارند. بالاخره به این دلایل نیاز به وعظ و تذکار بیشتر دارند. اما اینکه چرا تاکنون برنامهریزی برای اینان صورت نگرفته، قابل تأمل است. کارگران و کارمندان هر سازمان و هر اداره، روستاها و خلاصه همه جا و همه اصناف جامعه، سامانهها و برنامههایی برای تبلیغ دارند، اما چرا تا کنون معلولان نداشتهاند؟ پاسخ به این پرسش مشکل است و نیاز به تتبع و تحقیق دارد.
در مورد ناشنوایان وضع فرق میکند. کسی باید به سراغ آنها برود که زبان اشاره بداند. روحانی که این تبحر را داشته باشد بسیار کم است.
درست است که هر گروه از معلولان وضعیتی دارند و مشکلات هر دسته متفاوت است. آیا ناشنوایان وضعیت وخیمتری دارند. در زبان اشاره هم باید نمادهایی (حرکات دست و بدن) برای مفاهیم وضع شود و به تدریج بسامدی پیدا کند. اما در فرهنگ دینی و اسلامی حداکثر یکصد نماد وضع شده با اینکه حداقل باید دو هزار نماد داشته باشیم. از اینرو با فقر نماد اشارهای مواجه هستیم. پس از آن افرادی باید آموزش ببینند و سپس بروند و تبلیغ کنند.
علت اصلی همه مشکلات فکر کنم در قانون است. مثلاً اگر مجلس شورای اسلامی، فرهنگستان ادب فارسی را مأمور میکرد که همانطور که واژگان بینایی و معلولی را وضع میکند، به نیازهای فرهنگی معلولان در واژهسازی و نمادسازی هم توجه داشته باشد و گروهی در فرهنگستان مثلاً واژه بریلی (برجسته) برای نابینایان و واژه استاندارد اشارهای (مصور) برای ناشنوایان تصویب کنند و آموزش و پرورش مأمور میشد تا کار آموزش معلولان را جدی بگیرد، بسیاری از مشکلات مرتفع میگردید.
به لحاظ شرعی، حداقل احکام و وظایف شرعی مردم بر عهده این نهاد است. حضرت آیتاللّه العظمی وحید خراسانی حدود یک سال است گروهی را برای آموزش زبان اشاره به طلاب راهاندازی کردهاند. موفقیتهای خوبی هم داشته است. نیز جناب آقای سیدجواد شهرستانی به عنوان دفتر حضرت آیتاللّه العظمی سیستانی، رساله عملیه و مناسک حج را به صورت گویا و بریل عرضه کرده و در حال تدوین احکام نماز برای ناشنوایان است. این خبرها را داریم. اما باز کم است و نیاز به اقدامات گستردهتر هست.
این طرح خوب است ولی اول باید ممنوعیت پذیرش معلولان را برداشت. شورای عالی حوزه با ورود و پذیرش معلولان مخالف است. خود من دروس حوزه را خوانده و دروس جدید را هم طی کردهام و در تبلیغ هم همه میگویند موفق هستی؛ یعنی با وجود معلولیت مشکلی در تحصیل و تبلیغ نداشتهام ولی نمیدانم آقایان به چه دلیلی چنین قانونی تصویب کردهاند؟
مردم از یک روحانی معلول که با سواد و متقی باشد، بهتر و زودتر میپذیرند. به ویژه چنین مبلغی از عمق قلب با مخاطب ارتباط برقرار میکند.
خوب است، یک کتاب جامع شامل مصاحبه با مبلغان موفق، با مدیران مرتبط به معلولان مثل مسئولان فرهنگی بهزیستی بشود. این کتاب چند بخش مهم خواهد داشت: نیازهای معلولان با بررسی روانشناسی و جامعهشناختی معلولان در یک فصل معرفی شود؛ تجارب و تبحر مبلغان؛ یعنی در یک فصل به مبلغان بگوییم شما به چه دانش و هنری باید مجهز باشید مثلاً زبان اشاره بدانید؛ در یک فصل پروژههای موفق تبلیغاتی معرفی شود؛ در فصلی توصیهها و تجارب مدیران درگیر با کارهای معلولان آورده شود. در مجموع کتاب جامع و راهنمای تبلیغاتی خواهد شد. اسم آن را هم راهنمای تبلیغ برای معلولان بگذارید.
بالاخره تبلیغ معلولان جنبههای گوناگون دارد، تبلیغ برای معلولان؛ تبلیغ خود معلولان یعنی مبلّغ معلول باشد؛ تبلیغ معلول برای معلولان و تبلیغ معلول برای مردم عادی از اهمّ جنبههای این پروژه است و باید در فرصتهای دیگر به این جنبهها بپردازیم.
یداللّه قربعلی(1)
یداللّه قربعلی نجفآبادی در اردیبهشت ۱۳۴۲ در یک خانواده ضعیف و کارگری در شهرستان نجفآباد دیده به جهان گشود. او از همان کودکی با مشکل ضعف بینایی بر اثر آب سیاه مواجه بود. این بیماری و معالجه نادرست و عدم شناخت آن او را در ده سالگی از نعمت بینایی به کلی محروم کرد.
از سال ۱۳۵۲ به آموزشگاه نابینایان ابابصیر اصفهان رفت و دوره ابتدایی را در آنجا گذرانید و سپس برای ادامه تحصیل به یکی از مدارس عادی راهنمایی شهر اصفهان رفت. دوره متوسطه را در اصفهان آغاز کرد ولی از سال سوم دبیرستان به زادگاهش بازگشت و تا پایان تحصیلات متوسطه در رشته اقتصاد در آنجا ماند.
در سال ۱۳۶۲ در رشته ادبیات دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. همزمان به عنوان معلم حقالتدریس در شهرستان نجفآباد نخستین کلاس ویژه نابینایان را راهاندازی نمود. سال بعد به استخدام رسمی آموزش و پرورش درآمد. در سال ۱۳۷۰ در دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد در رشته کارشناسی ارشد ادامه تحصیل داد.
او علاوه بر تدریس در آموزشگاههای نابینایی در مدارس عادی به تدریس ادبیات پرداخت. در کنار این فعالیتها آموزش به جانبازان نابینای نجفآباد را نیز به عهده داشت. در سال ۱۳۸۷ به عنوان معلم نمونه کشوری برگزیده شد.
او علاوه بر آموزش نابینایان در خصوص آموزش خط بریل و کوتاهنویسی انگلیسی و فارسی فعالیتهایی داشت. در خصوص کوتاهنویسی انگلیسی کتاب آموزش کوتاهنویسی انگلیسی را به صورت خودآموز برای نوآموزان زبان انگلیسی تألیف نمود.
از دیگر فعالیتهای او سرودن شعر است که با زبانی شیوا و تصویرسازیهای خلاق شعرش را رونق و تحرک بخشیده است.
در خصوص دو مقوله آموزش خط بریل فارسی و انگلیسی پارهای از تجربیاتش را میخوانیم:
اولین باری که اینجانب به فکر آموزش خط بریل افتادم در دوره متوسطه بود. وقتی کلاس سوم دبیرستان بودم شخص نابینایی به من مراجعه کرد تا از من بریل بیاموزد. چون تجربه اولم بود برای توفیق در آن مدتی اندیشیدم تا روشی جذاب و سریع را به کار برم. این دقت مرا واداشت تا در آن زمان هم در خصوص تقویت لامسه آن فرد ابتکاراتی داشته باشم و هم در خصوص نحوه کار و چگونگی آشنایی فرد با قالب خط بریل. گرچه پارهای از آنچه من به کار بردم در آموزشگاه ابابصیر از معلمان باسابقه دیده بودم ولی استفاده از سادهترین چیزها یکی از ملاکهای من بود. مثلاً برای شناخت
1) . آقای یداللّه قربعلی به درخواست مجله تواننامه گزارشی از زندگی و تجارب خود در زمینه خط بریل را تدوین و ارسال نمود و این مقاله بر اساس نوشته آقای قربعلی تدوین شد.
نقطهها از بستههای قرص که به صورت ششتایی درآورده بودم استفاده میکردم یا از دکمههایی که بر روی پارچه به شکل نقاط بریل میدوختم استفاده میکردم.
در تابستان ۱۳۶۱ (که تازه سوم دبیرستان را تمام کرده بودم) برای شناسایی و آموزش نابینایان استان ایلام، به مدت یک ماه و به طور افتخاری به آن استان رفتم. در آنجا چند نابینای بزرگسال را شناسایی کردم و آموزش خط بریل را برای آنان نیز با همان ابتکارات آغاز نمودم. به موازات همین کلاس تعدادی از کارمندان بهزیستی استان را برای آموزش خط بریل به من معرفی کردند. آنان نیز با طرح ویژهای تحت آموزش قرار گرفتند. من در این خصوص تابلویی بینایی فراهم آوردم که پس از معرفی شش نقطه بریل جدول الفبای بریل را به صورت بینایی در آن آوردم و داوطلبان را با سرعتی بسیار آموزش میدادم. البته افراد بینا پیش از آموزش خط بریل باید نسبت به محدودیتهای عزیزان نابینا اشراف داشته باشند تا در فراگیری و نیز آموزش موفق باشند. کار من نیز پس از این آمادهسازی ذهنی آموزش خط بود.
در سال ۱۳۶۲ آموزش جانبازان نجفآباد را آغاز کردم. افراد بزرگسال در آموزش بریل نسبت به خردسالان بسیار کندترند. من سعی میکردم با نمونههای عینی و نیز تهیه وسایل کمک آموزشی ساده ذهن آنان را برای این کار آماده نمایم، لامسه آنان را تقویت کنم و پس از آن وارد آموزش بریل شوم.
در مهرماه ۱۳۶۲ نخستین تجربهام را با کودکان نابینا در آموزشگاه استثنایی نجفآباد آغاز کردم. برای آموزش بچهها خیلی فکر میکردم، گاهی راه میافتادم و در مغازههای اسباب بازی فروشی دنبال اسباب بازیهایی میگشتم که بتواند مرا در این کار یاری دهد، چرا که کودکان کمتر با وسایل جدی رغبت به کار داشتند. تفاوت اساسی بزرگسالان با خردسالان در این بود که به دلیل درک بالای بزرگسالان توضیح مطالب آسانتر بود، اما خردسالان در تقویت لامسه مشکلات بسیار کمی داشتند. کلاس آمادگی نابینایان را با شش دانشآموز آغاز کردم و از اسباب بازی، وسایل دستساز، خمیر، موم، حبوبات، پارچه، دکمه و… برای تقویت لامسه و آموزش بهره میگرفتم.
آموزش خط بریل به افراد بینا در مدارس عادی، دانشگاهها، نمایشگاههای ویژه و… یکی دیگر از فعالیتهای من بود که هنوز هم ادامه دارد. آموزش بریل به دانشآموزان دیر نابینا، بزرگسالان و دانشآموزان معمولی، از تجربیاتی است که کارنامه خدمات آموزشی من بدان مزین است.
از پر افتخارترین دوران کاری خود میتوانم آموزش جانبازان نابینای سرفراز را یاد کنم. وقتی انسان با کسانی انس میگیرد که جانشان از شمیم شهادت طراوت گرفته است و گرچه در بین ما زندگی میکنند جانشان در اندیشهای دیگر است، انسان واقعاً مشعوف و دلباخته میشود. به جاست یاد پولاد ارادهای را زنده کنم که هم نابینا بود و هم قطع نخاع. ارادهای داشت برتر از دماوند و استوارتر از البرز. وسعت نظرش را دریا اندک مینمود و پارسایی و تواضعش همه را خیره میداشت. او جانباز سرافراز حاج ناصر توبهایها که عاقبت این دنیای تنگ را برای رسیدن به وسعت جهانی در خور روح بلندش، به دنیا خواهان وانهاد و به خیل شهیدان پیوست.
من اعتقاد دارم هر گروهی هویت خود را با نمادی ثابت میکند و نماد هویت نابینایان دو چیز است: عصای سفید و خط بریل. از این طریق باید نابینایان شناخته شوند و همواره بتوانند این دو نماد هویت را در همه عرصهها به کار برند. کسانی که گمان میکنند کتابهای گویا میتواند جای کتاب بریل را بگیرد سخت در اشتباهاند. هرگز نباید خط و تأثیر و هویتبخشی آن را از یاد برد.
از سال ۱۳۶۳ تا سال ۱۳۶۶ در یک گروه کاری کشوری برای تدوین کوتاهنویسی فارسی کار کردم. گرچه در این خصوص نیز به نتایج بسیار خوبی رسیدیم، اما چون هنوز فضای مناسبی در کشور برای این کار فراهم نشده بود، این طرح به سرانجام درستی نرسید. گرچه بعدها افرادی با الگو قرار دادن آن تلاشها و تجربیات اقدام به تدوین طرحی دیگر نمودند، اما آن نیز نتوانست برای اجرا توفیق یابد.
اما در سال ۱۳۶۷ در آموزشگاه ابابصیر تدریس زبان انگلیسی دوره راهنمایی را بر عهده داشتم. در پایه سوم راهنمایی به فکر افتادم که این بچهها سال دیگر باید به دبیرستان بروند، کتاب انگلیسیشان نیز کوتاه است. کلاسی هم در این خصوص برایشان گذاشته نمیشود، لذا به طور ساده پارهای از علائم را به آنان در فرصتهای خالی کلاس زبان به عنوان یک کار فوق برنامه میآموختم و سعی میکردم با تمرین و یافتن نمونه در واژگان و یا جملات متفاوت، حداقل دانشآموزان را با این شیوه کمی آشنا کنم. در اوایل دهه ۷۰ علائم را به طور دستهبندی و همراه با مثال برای آنان شروع کردم و چون نتیجه بسیار خوبی گرفتم، آن را گسترش دادم تا اینکه کتاب آموزش کوتاهنویسی انگلیسی از جمعآوری تمرینها، دستهبندیها و تجربیات چندین ساله حاصل شد.
کتاب دارای ۹ درس و یک مقدمه و یک پیوست است. در مقدمه ضرورت آموزش کوتاهنویسی و فواید آن بیان شده است. نحوه آموزش و زمان بندی کتاب نیز تشریح شده است. در درس اول علائم نشانهگذاری به طور مختصر توضیح داده شده است. از درس دوم آموزش نشانهها آغاز گردیده است. هر درس شامل ۴ بخش است:
الف- معرفی نشانهها، در این بخش تعدادی از نشانهها معرفی و نیز نحوه کاربرد آن بیان گردیده است.
ب- بخش دوم نمونههایی از متن است که به هر دو صورت کوتاه و بلند آورده شده، هدف مقایسه و به ذهن سپردن بهتر این نشانهها بوده است.
پ- بخش سوم تمرین کوتاهنویسی است. نوآموز با توجه به آموختههای خود در دو بخش پیشین سعی میکند عبارات و متنهای ارائه شده را به صورت کوتاه بنویسد.
ت- در چهارمین بخش هر درس عبارات و متنهایی به طور کوتاه آورده شده است. نوآموز باید با استفاده از آموختههای خود، آن را به صورت بلند بنویسد.
درسها به صورت پلکانی به هم مربوط میشوند و فراگیری درس بعد بدون یادگیری درس قبل نتیجه مطلوبی ندارد.
در درس نهم نیز فقط تمرین خواندن کوتاهنویسی است. متنهایی از کتاب انگلیسی سوم راهنمایی، به صورت کوتاه نوشته شده، فراگیر باید با استفاده از علائم و نشانهها این متنها را به دقت بخواند و به طور بلند بنویسد. پیوست پایانی کتاب، جدولی شامل سه ستون است.
ستون اول عبارت یا واژهای است که قرار است کوتاه شده آن معرفی گردد. ستون دوم شکل کوتاه عبارت یا واژه ستون یک است. در ستون سوم معنی واژههای مستقل آمده است. در این ستون در برابر نیمواژههایی که دارای معنای مستقل نیستند، محل کاربرد آن در واژه آمده است. برای مشخص شدن توضیح نیمواژهها توضیح مربوطه در پرانتز آورده شده است.(1)
1) . چند مقاله از آقای یداللّه قربعلی در مجله توان نامه منتشر شده است. مراجعه شود به دوماه نامه توان نامه شماره 4-6، فروردین تا شهریور 1393، ص132 و فصلنامه توان نامه شماره 2-3، پاییز و زمستان 1394، ص154.
مهدی منصوری(1)
توضیح: حاج آقا مهدی منصوری از اولین دانشآموختگان مؤسسه ابابصیر و یکی از بهترین مداحان اصفهان و ایران میباشد. مصاحبهای با ایشان درباره فعالیتها و تحولاتی که در زندگی داشته انجام دادهایم که در ادامه آمده است.
بنده مهدی منصوری متولد سال 1342 در اصفهان هستم. مادرم نیمه بینا بود؛ به همین خاطر من هم نیمه بینا هستم و دو تا از فرزندان و دو تا از خواهرانم هم و دو تا از دامادهای ما یعنی شوهر خواهرانم و یکی از فرزندان خواهرم هم مشکل بینایی دارند. اینها را میگویم تا معلولین عزیز ما احساس نکنند کسی که خداوند از او نعمت چشم را گرفته واقعاً از همه چیز محروم است. خداوند نعمت دیگری را به او داده است. در سال 1348 مدرسهای در اصفهان به نام مدرسه ابابصیر تأسیس شد. البته قبل از آن یعنی حدود 30-20 سال قبل از آن مدرسهای بود به نام کریستوفل تشکیل شد. آن موقع نابینایان برای درس خواندن به آنجا میرفتند و چون هزینه تحصیل را هم آلمانیها میدادند آنها مجبور میشدند که مسیحی بشوند. خیلی از عزیزان ما به آن مدرسه رفتند به خاطر اینکه فقر مادی داشتند و مدرسه دیگر هم نبود، غیر از تهران که آن هم محدود بود. نیز مثل امروز اطلاعات رسانهای توسعه یافته نبود و نمیتوانستند اطلاعات پیدا کنند. خیلی از روشندلان از سراسر کشور به مدرسه کریستوفل میآمدند و در آنجا درس میخوانند و مجبور هم میشدند که مسیحی بشوند. سال 1348 به همت آیتاللّه شمس آبادی که در رژیم گذشته به شهادت رسید و حاج آقا مهدی مظاهری و آقای اقارب پرست و آقای علوی و بسیاری از عزیزان و بزرگواران خیّر، مدرسهای به نام ابابصیر و ویژه نابینایان و رقیب مدرسه کریستوفل تأسیس شد. نه تنها رقیب بلکه فرهنگ اسلام را در آنجا ترویج و گسترش میدادند. مدرسه به نام امام زمان علیه السلام بود. چون زمان شاه و دولت آن زمان بودجه در اختیار این مدرسه قرار نمیداد و از امکانات مادی برخوردار نبود؛ از اینرو مردم مشارکت کرده و از علما و مراجع اجازه میگرفتند وجوهات خودشان برای اداره این مدرسه میدادند. نه تنها در آنجا خط بریل به عنوان یک نیاز پایه روشندلان و درسهای متعارف برقرار بود، بلکه آموزش فرهنگ اسلام و قرآن و اهل بیت علیهم السلام و بالأخص امام زمان علیه السلام وجود داشت.
اولین شاگردی که وارد مدرسه ابابصیر شد بنده بودم در موقعی که آیتاللّه شمس آبادی برای افتتاح مدرسه آمده بودند. یادم میآید که دستی بر سرم کشیدند، بعد هم یک توپ را به من جایزه دادند. هیچ کسی به غیر از من آنجا نبود و خیلی از عزیزان زحمت کشیدند که چگونه نابینایان را جذب کنند مخصوصاً دوست داشتند آنهایی هم که به کریستوفل رفته بودند آنها را هم جذب کنند و الحمدلله موفق شدند. ما در آنجا مراسمات مذهبی زیادی اجرا میکردیم و گروه سرود و قرآن داشتیم. دانشآموزانی مثل آقای مرحوم حبیب اللّه مالکی که خدایش رحمت کند ایشان صدای بسیار زیبایی
1) . از آقای منصوری زندگینامهای یافت نشد، از اینرو متن گفتگو با ایشان تقدیم میگردد.
داشت؛ مخصوصاً در قرآن و مناجات خوانی؛ صدایش در دنیا واقعاً کم نظیر بود و همیشه دعای سحر او پخش میشد و اهل آبادان بود. با کمک دوستان و از جمله آقای وجدانی و همسر بزرگوار ایشان خانم حسن شاهی و آقای اقارب پرست و آقای طیب نیا و آقای علوی و دیگر عزیزان و چند نفر از روشندلان این مدرسه پا گرفت و مقطع ابتدایی شروع شد و تا کلاس پنجم میخواندیم و چون امکانات نداشتیم و هم اینکه میخواستند فرد نابینا با محیط بیرون آشنا بشود که احساس کمبود نکند و برایش این باور ایجاد بشود که محرومیت از بینایی شکل مسئولیت انسان را تغییر میدهد امّا نقش فعال انسان را در جامعه نفی نمیکند، آنها را به مدرسه عادی فرستادند. ما از کلاس اول راهنمایی به مدارس عادی میرفتیم و خیلی برای دانشآموزان بینا تعجب بود که ما آن زمان بیشتر با حس لامسه یا به قول خودمان سامعه فقط گوش میدادیم چون امکانات خط بریل هم محدود بود و مثل زمان حال نبود که پرینت بگیرند و در دسترس همه قرار بگیرد.
خیلی سخت میشد کتابها را تهیه کرد. عزیزی داشتیم به نام حاج آقا یوسفعلی لاوی که به تازگی فوت کرده است. ایشان هم در مدرسه کریستوفل بودند. وقتی ابابصیر تأسیس شد اولین کسانی که به آنجا آمدند و بسیار برای نابینایان زحمت کشیدند مخصوصاً در چاپ کتابهای مذهبی مثل قرآن، ادعیه و احادیث و روایت و کتابهای تاریخی و حتی بعضی از کتبهای درسی را ایشان با دستگاه ماشین پرکینز تایپ میکردند و خلاصه اینکه ما مدرسه راهنماییمان را در مدارس عادی خواندیم. بعد هم دبیرستان رفتیم. و این مدرسه دوران بسیار خوبی و ارزشمندی برای ما بود و ابتدا که با خط بریل آشنا شدیم توانستیم درس بخوانیم و خانواده ما احساس نکردند که چون خدا به آنها فرزند نابینا داده اینها دیگر از همه چیز محروم هستند. این مدرسه باعث شد ما در درس خواندن تشویق بشویم و پدر و مادرمان به عنوان افرادی که فرزند معلول دارند یک وقت خدای ناکرده، ناراحت نشوند. و به لطف خدا در این مدرسه بودیم تا زمانی که دستگاههای پیشرفته آمد و با عنایات امام زمان و با کمک عزیزانمان مثل آقای وجدانی و همسر بزرگوارشان تحولات عجیبی در خط بریل برای نابینایان به وجود آوردند. قبل از انقلاب من یادم هست که به اسم شهبانو به قول خودمان همسر شاه برای ما یک سری قرآن چاپ میکردند ولی بیشتر از کشور مصر و عربستان و اردن میآمد. البته عربستان اواخر کار بریل را آغاز کرد. و مصر و اردن خط بریل را زودتر شروع کردند. ولی بعداً خودمان هم انجام دادیم و افراد نخبه زیادی از ابابصیر بیرون آمد. کسانی که نابینا هستند ولی استاد دانشگاه و مهندس کامپیوتر و حافظان قرآن هستند. الآن یکی از خواهران بنده که روشندل و حافظ قرآن است و شوهر خواهرم هم از مدرسه ابابصیر فارغالتحصیل شد، و مهندس کامپیوتر است.
خلاصه اینکه در این مدرسه ماندیم تا زمانی که انقلاب شد و بعد از انقلاب هم، مدرسه به رشد فکری ما همت داشت و ما را با اهل بیت و امام زمان آشنا میکردند. من صدای مطلوبی داشتم و سرود میخواندم.
مشوقم پدر و مادرم و مخصوصاً پدربزرگم بودند. پدربزرگم خادم مسجد بود و منزل ما در میدان شهدا که آن روزها معروف به میدان پهلوی اول خیابان ابن سینا کوچه دروازه نو بود و پدربزرگم خادم مسجد حاج ابوطالب بود و در آن مسجد مُکَبّر بودم و اذان و اقامه میگفتم، بعد کم کم تشویقم کردند مداحی را شروع کردم و در هیئتها میرفتم، در مدرسه ابابصیر سرود میخواندیم و فعالیت داشتیم.
اما بعد از انقلاب و شروع جنگ، توفیق پیدا کردم که به جبهه بروم و خدمت رزمندگان باشم با اینکه معلولیت بینایی داشتم. آنجا توفیق پیدا کردم و در کارهای تبلیغاتی بودیم. روشندلان دیگری در جبهه داشتیم. فردی به نام شهید محبی داشتیم که ایشان در منطقه کردستان به شهادت رسیدند و عزیزی دیگر به نام آقای روشی با اینکه روشندل بود مسئول مخابرات و قرارگاه حمزه سیدالشهدا بود که الآن بازنشست شده است.
عدم بینایی نتوانست ما را دچار مشکل کند و موجب توقف نشده است. مثلاً کارهای عادی که دیگران انجام میدهند برای ما هم ممکن است. مقداری محدودیت داشت ولی عوض آن محدودیت، خداوند نعمتهای بزرگتری به ما داده است و در نهایت به نفع ماست: «عَسَی أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ». به لطف خدا بعد از جنگ هم مراسماتی که الآن هست و پخشهای زنده و دعای ندبه را اجرا میکنیم.
نه اتفاقاً پدرم یک کارگر ساده بود و موقعی که با مادرم ازدواج کردند البته یک ازدواج ناموفق داشت و بعد از مدّتی به دلیل مسائلی از هم جدا شدند. خودش از خدا خواسته بود که همسری به او بدهد که اگر نابینا هم باشد ولی از لحاظ ایمانی خوب باشد. بعد از آن مادرم با اینکه نیمه بینا هستند ولی ایشان هم چون پدربزرگم آدم متدینی بود، آن موقع ایشان را به کلاسهای مختلف میفرستد و در آن موقع خیلی از قرآن را حفظ شد و زیارت عاشورا، دعا کمیل و امین اللّه که مادرم حفظ کرد. خود مادرم در تشویق من هم نقش مؤثری داشت. خودش با اینکه نیمه بینا هست و از خط نمیتواند استفاده کند باز هم توانسته به دلیل حافظه خیلی خوبش اینها را حفظ کند. برای من هم درس خوبی بود و حافظه ایشان به نوعی به ما ارث رسیده است.
خانم حسن شاهی حُسنهای زیادی داشت. اولاً خیلی مهربان بود؛ ثانیاً اصلاً بین افراد روشندل با بچههای خودش هیچ فرقی نمیگذاشت و همانطور که علاقه به فرزندان خودش داشت، همه روشندلان را به عنوان فرزند خودش نگاه میکرد. حُسن سوم ایشان این بود که اینقدر آن بزرگوار مهربان و متدین بود که جاذبه عجیبی داشتند. بالاخره بچهها کوچک بودند و مخصوصاً دختران که احساس میکردند که نابینایی برای آنها مشکل بزرگی است. با رفتار و برخورد و سعه صدری که ایشان داشتند تحت تأثیر قرار میدادند و به نوعی مادر بودند برای تمام روشندلان و بچهها احساس نمیکردند که از خانواده خود جدا شدهاند. ما یک مدرسه کریستوفل داشتیم و یک مدرسه ابابصیر که
معمولاً از نابینایان شهرهای دیگر هم به اصفهان میآمدند و جمع کردن فرهنگهای مختلف در یک جا خیلی سخت است. و کسی را میخواهد که روانشناس باشد و ایشان به نوعی روانشناس بود که میتوانست تمام سلیقههای مختلف را با همدیگر جمع کند. از همه اینها بالاتر اخلاص ایشان بود چون حضرت زهرا علیه السلام میفرمایند: تو اگر اخلاص داشته باشی، بهترین مصلحتها را برای تو مشخص میکند. و مهر و محبت را در دل مردم میاندازد و کارهایت را هم آسان میکند. به نظر من معلمی برای خانم حسن شاهی شغل نبود، عشق بود و چون عشق بود، موفق بود. بالاخره اینکه شیراز زادگاه خودش را رها کند و به شهر غریب بیاید. و 20-10 سال آنجا بماند و مشکلاتی که آن روزها بود. خود ایشان بعضی وقتها به عنوان یک تایپیست مینشست و تایپ میکرد با اینکه مسئول بود. یعنی به نظرم به نوعی آچار فرانسه بودند. بهترین خاطره من همین است. کسی از ایشان ناراحت نمیشد. و اگر کسی هم اشتباهی میکرد، با برخورد خیلی خوب و صحیح ایشان متنبه میشد. و همه هم به خاطر رفتار و اخلاق ایشان بود. و الگو بودند.
نه ندارم.
من یک دایی به نام حاج آقا تقی طراح که خیاط بود، داشتم که اکنون فوت شده و خانه ایشان نزدیک مدرسه ابابصیر هم آن نزدیکیها بوده و مدرسه را دیده بودند و با آقای مظاهری آشنا بودند و آقای مهدی مظاهری به ایشان گفته بود برو پسر خواهرت را به مدرسه ابابصیر بیاور.
یک مصاحبهای 4-5 سال پیش بچههای کارخانه اِسنوا و آقای دیانی که داماد ایشان است آمدند گرفتند. به نظر من حاج آقا مهدی مظاهری یک روحانی برجسته همه کاره بود ولی واقعاً اهل عمل بود. و فقط علمی نبود. و آن زمان که بهائیت در اصفهان کار میکردند، مبارزه با بهائیت انجام میداد. در کارهای قرآنی قبل از انقلاب خیلی فعالیت داشت. در کارهای نماز خیلی فعال بود و ابابصیر هم یکی از کارهای ایشان بود. به نظر من آقای مظاهری شاید توانسته چندین هزار نفر را که الآن اسطوره شدهاند در کشور ما تربیت شده همان نیمه شبها است که قرآن میفرماید: «بِالأسحارِ هُمْ یَسْتغْفِرونَ». در دل شب هر چه را بخواهی بهت میدهم. به نظر من یکی از بهترین برکات آقای
مظاهری برای خود ما اصلاً ابوحمزه را ایشان برای ما ترویج کرد که بعد خدا لیاقت داد و رفتیم حفظ شدیم و علاقهمند شدیم و حالا حرم امام هر سال پخش مستقیم داشتیم. به نظرم آقای مظاهری خیلی کار کرد.
یادم هست که ایشان در مدرسه ابابصیر دستی بر سر ما کشید و به ما گفت خدا موفقت کند و برای من که خیلی اثر داشت. همین که ما راه را شناختیم و خدای نکرده، منحرف نشدیم. و اول انقلاب هم ما دانشآموز و نوجوان بودیم و گروههای مختلف بودند و یک مقدار حکومت هنوز تثبیت نشده بود و همین که ما در آن دار و دستههای که بود نرفتیم جای شکر دارد.
خیر، برای خیلی سالهای قبل است و آنها میخواستند فرهنگ خودشان را در اینجا ترویج دهند چون کشور ما مستعمره بود و قبل از انقلاب و یکی از ابزارهای استعمار این است که اول کارهای فرهنگی انجام دهند و در زمان شاه هم دولت اهمیتی به این موضوعها نمیداد. اینها آمدند تا فرهنگ خودشان را هم القا بکنند. در ضمن به ما بگویند غرب خیلی بهتر از شرق است یعنی غرب را به خیابان آبشار اصفهان آوردند. این هم به نظر من خودش یک نوع استعمار زدگی بود.
تعدادی از آنها را با پول و تعدادی را هم که صداهای خوبی داشتند به آنها ساز و تار آموزش میدادند. و از همه راهها برای جذب آنها استفاده میکردند. الحمداللّه به لطف خدا و عنایت ویژهای که به ما شیعیان کرده این است که اهل بیت ما خُزَّان العلم هستند و چون علم آنها علمی است که به روز است و مقطعی نیست و به قول خودمان اینطور نیست که چند صباحی کاربرد داشته بلکه همیشه کاربرد دارد، این توانست بر آن فرهنگ غالب شود. با اینکه آنها امکانات داشتند. و فرهنگ شیعه ما توانست با آنکه هیچی نداشتیم غیر از معارف اهل بیت علیهم السلام آن فرهنگ بر آنها غالب شد و این خیلی مهم است.
به نظر من با آقای اقارب پرست که از قدیمیها است. یک نفر مسیحی شد و به عنوان کشیش به هندوستان رفت، اسمش محمدی بود. اگر اینگونه افراد پیدا شوند خوب است.
یک مدت در دانشگاه آزاد رشته علوم سیاسی را خواندم ولی وقتی جنگ شد دیگر آن را رها کردم و سپس در سپاه واحد فرهنگی استخدام شدم و الآن هم بازنشسته سپاه هستم.
آنها از نخبگان استفاده میکردند مثلاً خانم حسن شاهی، آقای وجدانی، آقای سیفی و آقای طیبنیا و آقای رومیزاده که خداوند رحمتش کند و معلم بود و آقای لک که معلم بود و آقای میر معصومی بودند. ابابصیر غیر از معارف اهل بیت علیهم السلام بالاخره به روشهای روز هم آن زمان کار میکردند و آقای اقارب پرست و حاج آقا حسین اقارب پرست همین که وزیر دفاع بود حاج حسن شهیدشان اینها خیلی زحمت کشیدند و بالاخره اینها وابسته بودند و افرادی عالم و یک سری هم تجار بودند و در هیئت مدیره آنها هم آقایان به نام بصیری، گلبیدی و مظاهری اینها خودشان نخبه بودند با توجه به شرایط آن زمان کاری بهتر از این نمیتوانستند انجام دهند. بعد دولت هم چوب لای چرخ میگذاشت چون نمیخواستند روی دستشان بلند شوند و هم فرهنگ اهل بیت علیهم السلام نشر پیدا بکند. وقتی آن زمان خواستند رقص یاد دانشآموزان بدهند و دیدند یک مدرسه آمده است این کار را میکند برایشان ثقیل بود.
آقای پرورش یکی از افراد مؤثر در شکلگیری مؤسسه ابابصیر است. شعر مهدی بیا را ایشان گفته است و قبل از پیروزی انقلاب با استقبال مواجه شد و نوارش در کل ایران پخش شد. او نمیخواست در ابابصیر رسماً مسئولیت داشته باشد بلکه میخواست در حاشیه و پشت صحنه باشد. ولی بدون مساعدتها و ایشان ابابصیر در بعضی زمینهها نمیتوانست کاری انجام دهد. به نظر من امور فرهنگی ابابصیر دست ایشان بود. ما را باغ میبرد، چقدر شوخی میکرد. از آن طرف کلاس میگذاشت، شاعر بود. تا قبل از انقلاب قبل از اینکه وزیر آموزش و پرورش بشود واقعاً زحمت کشید.
کلاس و تدریس رسمی نداشت ولی برای معلمها جلسات توجیهی میگذاشت.
چند تا خاطره برای شما بگویم که قشنگ هست. این خاطره که میخواهم بگویم برای امام خمینی گفتم و ایشان را خندانم. البته آقای امام جمارانی تعریف کرد. سال 64 خدا لیاقت داد رفتم مکه، وقتی رفتم مدینه صاحبخانه ما هم نابینا بود. او به من گفت خط بریل کار میکند و پرسید: میخواهید بروید مدرسه نابیناها را ببینید. سال 64 من 22 ساله بودم. پاسخ مثبت دادم ولی گفت: اول باید با امنیت هماهنگ کنیم چون عربستان سعودی کاملاً امنیتی است. زمان جنگ هم هر وقت ما عملیاتمان پیروز میشد، برخورد سعودیها با ما خوب میشد. اما خدای ناکرده اگر شکست داشتیم، بد برخورد میکردند. سال 64 اوج قدرت ما بود. خلاصه وعده کردیم و چهارشنبه یک ماشین به هتل آمد، بنده همراه صاحبخانه رفتیم مدرسه نابینایان. به محض ورود دیدم صد نفر نابینا را جمع کردهاند. به بازدید مدرسه پرداختیم از جمله به کتابخانه رفتیم و میگفت این قرآنهایی است که ما چاپ کردیم. من هم گفتم خوب ما هم اینها را داریم. هر چی گفت من هم گفتیم داریم. بعد گفتم میخواهید یک مسابقه بگذاریم. یک مسابقه گذاشتیم، سوره حمد را با پرکینز نوشتن با اینکه آنها اعرابگذاری نمیکردند به لطف خدا با تندنویسی بنده اول شدم. بعد نشستیم غذا بخوریم، سؤال کردند که در ایران چه کار میکنید؟ گفتم من بسیجیام. گفت: بسیجی، گفتم: آره، گفتند: جبهه هم میروید؟ گفتم: آره، گفتند: چه کار میکنی آنجا؟ گفتم:برای رزمندگان میخوانیم. اینها خیال کردند ما ترانه میخوانیم. گفتند: میشود یک مقدار برای ما بخوانی؟ گفتم: باشد، حالا اینها چند نفرشان پروفسور و چند نفر استاد ادبیات و واقعاً مغز بودند. اینها را جمع کرده بودند. گفتند: یک مقدار برای ما بخوان. من قسمتی از دعای عرفه را خواندم و دعای ابوحمزه آن قسمتش که میگوید «الهی و عزّتک و جلالک لو قرنتنی فی الاصفاد، و منعتنی سیبک من بین الاشهاد، و دللت علی فضایحی عیون العباد» همهاش هم از لحاظ وزن و ردیف و قافیه واقعاً در اوجاند. هم از لحاظ عرفانی. میخواهی من را جهنم ببری، گردنم زنجیر کنی، آبرویم ببری، میان من و خوبان جدایی بیندازی، در جهنم هم امیدم را از تو قطع نمیکنم.
وقتی شروع به خواندن کردم، دیدم اینها که اهل تسنن و وهابی بودند مثل زن شوهر مرده گریه میکنند. این یک قسمت که تمام شد، اینها گفتند احسنت و آفرین. پس پرسیدند: این جملات از چه کسی بود؟ گفتم: اولش که خواندم از امام حسین(ع) بود که در کربلا شهید شد. دومی از امام سجاد علیه السلام است که در مدینه و در بقیع دفن است. دیدیم یک نابینا بلند شد که معلوم بود شجاع و جسور بود، شعر خواند. بعد گفتند میخواهیم به تو جایزه بدهیم. به خاطر دو تا چیز چون امروز ما خیلی متحول شدیم. رئیس مدرسه بلند شد و شروع به تعریف کرد که این جملات چقدر زیبا بود.
نمیدانم، مدینه یک مدرسه بیشتر برای نابینایان نداشت. مدیر مدرسه گفت چقدر زیبا از لحاظ عرفانی از لحاظ اخلاقی، ادبی همهاش تعریف کرد. ما در عمرمان تا حالا گریه نکرده بودیم. ولی امروز
برای ما خیلی روز خوبی بود. ما میخواهیم به تو یک جایزه بدهیم، چی بدهیم که بتوانیم به قول خودمان حقت را اداء کنیم. حالا ما 22 سالمان، حقوقمان ماهی دو هزار و دویست است یک بسیجی. یک توسل تو دلم به حضرت زهرا(س) پیدا کردم. گفتم یا زهرا من نمیدانم چی بگویم، خودت سر زبانم بینداز که از اینها چی بخواهیم تا هم آبروی ایران نبرد و هم اینها چیزی نتوانند بگویند. یک مرتبه در ذهنم آمد گفتم: شما نباید به من جایزه بدهید. شما اگر بخواهید جایزه بدهید، باید به امام حسین(ع) و امام سجاد(ع) جایزه بدهید. ولی اگر میخواهید به من جایزه بدهید، یک خواهش از شما دارم. گفتند: بفرمایید. گفتم: اگر میشود زحمت بکشید یک کتابی، حدیثی، روایتی از عمر بن خطاب برایم بخوانید. خدا شاهد است این صد نفر آدم مات و متحیر شدند. رئیس مدرسه گفت که عمر خیلی مطالب دارند منتها ما حافظهمان مثل شما ایرانیها قوی نیست.
بعداً که رفتم پیش آقای امام جمارانی که در آن زمان متولی امور حج و نماینده امام بود، این قضیه را تعریف کردم. امام جمارانی هم یک پولی داد. گفت: این دو هزار سعودی را بگیر، برو یک ماشین پرکینز تهیه کن. البته در آن موقع با این پول نتوانستم پرکینز بخرم. بعد از برگشت از حج وقتی خدمت امام برای دادن گزارش رفته بود، امام به ایشان گفته بود: چه خاطرهای داری؟ این خاطره را تعریف کرده بود. امام خندیده بود. بعد امام گفته بودند اگر تبلیغی برای شیعه است، به این صورت باید باشد.
یک خاطره دیگر هم راجع شیعه است. سال 81 رئیس جمهور وقت آقای خاتمی بود. ما با او رفیق بودیم. برای سپاه صد هزار سهمیه برای حج گرفتیم. ایشان نوشت که پاسداران خارج از نوبت به حج بروند و هر کس 50 هزار تومان میداد و میرفت. من شدم مسئول این کار برای سپاه و همیشه مکه بودم. خلاصه مریض شدم، ریههایم مشکل پیدا کرد دیگر نمیتوانستم بخوانم. مثلاً میخواستم بگویم بسماللّه الرحمن الرحیم، سه تا نفس میکشیدم. یک رفیق داشتیم عربستان، به من گفت آقای منصوری من برای شما یک دکتر سراغ دارم. پنج تا تخصص دارد. در گوش و حلق و بینی و ریه و نیز در زمینه الهیات و معارف تخصص دارد. یک هواپیما خصوصی هم دارد. اصلیتش مصری است. هفتهای دو بار در دانشگاه الازهر تدریس میکند. نوبتدهی آن 7، 8 ماهه است. بالاخره رفتیم پیش این دکتر، پنجاه بیمار در صف بودند. تا ما رفتیم داخل سلام و احوالپرسی کردیم. نشستیم پشت دستگاه، گفت: چه مشکلی داری؟ گفتم: ریههام مشکل دارد. وقتی میخواهم بخوانم سه تا نفس میکشم. گفت: قرآن میخوانی؟ گفتم: قرآن هم میخوانم. بیشتر دعا میخوانم. گفت: مگر تو شیعه هستی؟ گفتم: الحمدلله خدا را صد هزار مرتبه شکر شیعه هستم. این پزشک، سه مرتبه (نعوذ باللّه) شیعههای امیرالمؤمنین(ع) را لعن کرد. از صندلی بلند شدم گفتم: آقای دکتر دست شما درد نکند. خیلی ممنون، دیگر مزاحمتان نمیشوم. گفت: مگر مریض نیستی؟ گفتم: آقای دکتر خیلی تعریف شما را شنیدم به من گفتند شما پنج تا تخصص طبی دارید. در الهیات و معارف استاد هستید. اینطور برخورد میکنید. حضرت علی علیه السلام پسرخاله من نیست، امام حسین علیه السلام پسر عموی من نیست، ما با عمر هم هیچ دشمنی شخصی نداریم. اگر امام حسین علیه السلام را دوست داریم، به خاطر خدا دوست داریم. اگر با کسی هم بد هستیم، به خاطر خدا بد هستیم. به قول امام
هادی علیه «السلام: إلَی اللّه تَدْعُون وَ عَلَیهِ تَدُلُّونَ وَ بِهِ تُؤمِنُونَ» کاری ندارد. اگر شیعه اشتباه است، تو بیا من را هدایتم کن. واللّه سنی میشوم. و من هم با تو حرف میزنم. تو میخواهی شیعه بشو، میخواهی نشو. چون مکتب و مذهب ما تقلیدی و تحمیلی نیست بلکه تحقیقی هست. گفت: سنی میشی؟ گفتم: واللّه اگر من را هدایتم کنی و قانعم کنی، سنی میشوم. اومد بیرون به مریضها گفت: آقایون من شرمندهام. میدانم شما 5-6 ماه در نوبت بودید اما شما مریض جسمی هستید اما این مریض روحی است. من میخواهم این را آدمش کنم. شما اجازه میدهید؟ یک مقدار طول میکشد. بقیه شروع به کف زدن کردند و گفتند: تو این را آدمش کن، ما میرویم 6 ماه دیگر میآییم. من از کار خودش استفاده کردم. گفتم: آقای دکتر چند تا تخصص در طب داری؟ گفت: 3 الی 4 تخصص مثل حلق، ریه و بینی دارم. گفتم: الهیات و معارف هم که داری. گفت: بله، گفتم: میخواهی من یک قسمت از دعای عرفه را برایت از امام حسین علیه السلام بخوانم. اگر ما غیر از قرآن هیچی نداشتیم و در معارف اهل بیت علیهم السلام تنها همین دعای عرفه را داشتیم، چیزی کم نداشتیم. چون همه مسائل ما در دنیا و آخرت در این دعای عرفه هست. خندید و گفت: در این دعای عرفه مگر چه دارد؟ گفتم: مطالب و نکات ادبی، روانشناسی، تاریخی، زیست شناسی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی، خودشناسی، خداشناسی و نیز طب دارد. گفت: چقدر اغراق میکنی؟ طب چیکار به دعای عرفه دارد؟ طب هنوز 50 سال نیست که وارد آن شدهایم. گفتم آقای دکتر دعوا که نداریم. یک قسمت از دعای عرفه که پیرامون اعضا و جوارح بدن است برای او خواندم. که چرا چشم من اینطور هست، گوشم، پیشانیام اینگونه است. تا این را خواندم، شروع کرد به گریه کردن و به سرش زدن و میگفت: وای به حال من. من گفتم: یا امام حسین. من را بازداشت نکنند؟ او را بوسیدم و مریضیام را هم نگفتم، گفتم: وقت بقیه را نگیرم و گفتم میروم و چند روز دیگر میآیم. به قول اهل بیت علیهم السلام یک روش تبلیغی این است: خیر کلام قَلَّ و دلّ. رفتم چند روز بعد برگشتم. از بعثه چند کتاب مثل نهجالبلاغه، صحیفه سجادیه و صحیفه فاطمیه برایش آوردم. بالاخره او شیعه شد. گفت: آقای منصوری من تا حالا 15-10 تا مقاله راجع به جنین شناسی بر اساس دعای عرفه امام حسین علیه السلام برای پروفسور هاروارد در دانشگاه کالیفرنیا نوشتم و این دکتر گفته است که آقای دکتر احمد کپی گذرنامه این امام حسین که میگویی را برای ما بفرست که از ایشان دعوت کنیم بیاید آمریکا و تز خودش را در دانشگاه ارائه بدهد. بعد به او گفته ایشان 1400 سال قبل در کربلا شهید شده است. پروفسور هاروارد گفته 1400 سال قبل طب شیعه اینقدر قوی بوده است. بعد گفت: آقای منصوری تو را به خدا به این مداحان و روحانیون بگویید شما که این همه معارف دارید، چرا میآیید شیعه را بد معرفی میکنید. قمه زدن که در کربلا نشان داده میشود، وجهه را خراب میکند. چون در آمریکا میآیند و این کار را مقایسه میکنند. شبکههای آمریکا نمیآیند دعای کمیل یا عرفه شیعه را نشان بدهد. بعد گفت: من باید تو را ببرم مصر. گفتم: به ما ویزا نمیدهند. گفت: من برات میگیرم. از عربستان برای ما ویزا گرفت و با هواپیمای شخصی خودش ما را به دانشگاه الازهر مصر برد.
وزیر در زمان حسنی مبارک، محمد البلتاجی بود. نیز یکصد نفر را جمع کرد. گفت برای اینها بخوان. فقط گفت که نگو من شیعه شدم.
این کار حوزه قم که اشتباه است. مگر امر به معروف از روشندلان ساقط است که به آنها اجازه نمیدهند در حوزه علمیه تحصیل کنند؟!
در این مورد میتوانید با آقایان حاج حسن فقیه امامی، حاج مهدی فقیه امامی، حاج حسین فقیه امامی، آیتاللّه حسین مظاهری، حاج آقا حجت ابطحی، آیتاللّه ناصری و آقای ایمانی صحبت کنید. البته با توجه به مشکلات اقتصادی، کسی کمتر پول در این زمینهها خرج میکند. خیلی سخت میتوان پول برای کارهای فرهنگی جمع کرد. با توجه به اینکه اولویت با فرهنگ است. وقتی فرهنگ درست باشد حتی اگر نان نداشته باشد و سرکار هم نرود، نمیآید دزدی کند. همانطور که آمریکا، الآن به این نتیجه رسیده که اگر ما بخواهیم مثلاً 100 دلار خرج کنیم، 99 دلار را برای کارهای تبلیغی و فرهنگی و تنها یک دلار را برای کارهای دیگر خرج میکنیم. چون وقتی فرهنگ خراب باشد، همه چیز خراب میشود.
اصل این کار، خیلی خوب است. بالاخره کار را باید از نقطهای آغاز کرد. وقتی کار آغاز شود، به تدریج حامی پیدا میکند. شما و اساتید روی یک جا متمرکز میشوید. در نتیجه کار بهتر انجام میشود. اولاً این کار شما تشویقی برای دیگران هم هست و چون روشندلان حافظه خیلی خوبی دارند، خیلی بهتر میتوانند کارها را انجام دهند.
حسین علی موحدزاده متولد 28 خرداد 1342. از سال 1351 وارد سازمان آموزشی ابابصیر اصفهان شد. از کلاس اول تا پنجم را در 4 سال خواند. سال دوم راهنمایی بود که انقلاب شد. از اول سال 59 او را همراه دیگر دانشآموزان به مدرسه کریستوفل که از آلمانها گرفته بودند بردند. ابتدا با دانشآموزان کریستوفل غریبه و بیگانه بودند چون در دو فرهنگ متضاد رشد کرده بودند. اما خیلی زود با بسیاری از آنها دوست و مأنوس شدند. موحدزاده درباره زندگینامه خود میگوید:«سال 61 برای ادامه تحصیلم به زادگاهم شهرضا رفتم دوران دبیرستان را آنجا گذراندم. اواخر 62 به استخدام راهآهن درآمدم و در سال 63 هم در دانشگاه طباطبایی تهران در علوم اجتماعی قبول شدم و در نتیجه به تهران منتقل شدم و همزمان هم درس میخواندم و هم کار میکردم. سال 68 هم ازدواج کرده و هم اکنون دارای دو فرزند به نامهای یاسین و یاسمن هستم و فعلاً هم از کار بازنشسته شده، منتظر که کی از دنیا هم بازنشسته شوم. باقی بقای همه شما دوستان و پسران و دختران گل و نازنینم».(1)
1) . www.zamoone.com
در اطلاعیه درگذشت او آمده است: آقای یوسفعلی لاوی از همنوعان نابینا دیروز پنجشنبه سوم دی ماه ۱۳۹۴ در سن ۸۴ سالگی درگذشت.
آقای لاوی پس از اتمام تحصیلات در سازمان آموزشی ابابصیر اصفهان در چاپخانه مشغول بود و کتابهای زیادی را به بریل تبدیل نموده که شاید کمتر کسی باشد که در اصفهان و در ابابصیر درس خوانده باشد، و ایشان را نشناسد.
فردی بسیار خوشمشرب و مهربان بود. او ابتدا به کریستوفل برای تحصیل ولی بعد به ابابصیر رفت. پس از خواندن دوره ابتدایی و راهنمایی همانجا مشغول به کار شد؛ حتی زمانی هم که بازنشسته شد، باز در ابابصیر ماند و با تعطیلی چاپخانه در بخش تلفنخانه به خدمت پرداخت.
او در سالهای اخیر مبتلا به آلزایمر بود و سرانجام صبح پنجشنبه 3 دی ماه 1394 در سن ۸۴ سالگی بدرود حیات گفت.(1)
مراسم یادبودی برای این عزیز سفر کرده روز یکشنبه ۶دی ماه از طرف خانوادهاش در مسجد المهدی واقع در خیابان کاوه خیابان جابر انصاری برگزار میگردید. با اینکه میبایست بیش از این به تجلیل خدماتش و سپاسگزاری از خدماتش میپرداختند.
آقای مصطفی یراقی از بنیانگذاران مؤسسه ابابصیر میگوید: آقای لاوی در مدرسه کریستوفل تحصیل میکرد و در شرف غسل تعمید و پذیرفتن دین مسیحیت بود. اما مسئولین ابابصیر او را دعوت میکنند و او در مؤسسه ابابصیر مشغول تحصیل و بعداً کار میشود.(2)
آقای عباس چراغی روشندل و قرآن پژوه در سطح بینالمللی است. درباره زندگینامه خود میگوید: «اینجانب عباس چراغی متولد روستای سرخ ده از توابع شهرستان قم، متولد یکم شهریورماه 1351 هستم. اما شناسنامهام را، به تاریخ 1350 گرفتهاند. چون ولادت من مصادف بود با جنگ و آشوبهای آن زمان دو سال دیر به مدرسه رفتم. به خاطر همین، مدیریت مدرسه گفت که شناسنامهاش را یک سال زودتر بگیرید. به خاطر همین شناسنامهام 1350 است؛ ولی خودم متولد 1351 هستم. دیپلم علوم انسانی دارم و در تهران مدرسه شهید محبی تا دیپلم تحصیل کردهام. زمانی که میخواستم تحصیل کنم، قم مدرسه استثنایی نداشت. بعد رفتیم اصفهان، با راهنمایی یکی از دوستانمان، دوره ابتدایی را اصفهان خواندم. بعد میخواستم اصفهان همانجا بمانم. منتها رئیس مدرسه گفت: آن مدرسهای که شما میخواهید بروید محیط فرهنگی و اجتماعیاش زیاد مناسب نیست. بعد ما تهران آمدیم. چهار سال در مدرسه ابابصیر بودم، چون 2 سال دیر رفتم مدرسه، اول و دوم ابتدایی را جهشی خواندم. از سال 62 تا 65 ابابصیر بودم. خاطرههایی از تحصیل در ابابصیر دارم که برای نمونه خدمتتان عرض میکنم: کلاس چهارم ابتدایی بودم. با یکی از بچههای اهل میبد یزد (آقای فلاح که ایشان هم حافظ کل است)، داشتیم گلبال بازی میکردیم. شب بود، فلاح توپ را زد. توپهای گلبال نابینایان معمولاً زنگولهدار هستند که فرد نابینا زمانی که دنبال توپ میرود. متوجه میشود که توپ به کدام طرف میرود. توپ گل شد. من رفتم توپ را بیاورم، حواسم نبود. سرم خورد به شوفاژ، اول متوجه خونریزی نشدم، بعد دیدم که سرم یک مقداری خیس است. گفتم شوفاژ حتماً نشتی داشته. یک دفعه دیدم کم کم وسط سرم داغ شده است. بالاخره به مدیریت مراجعه کردم و همان شب من را به درمانگاه بردند و پانسمان کردند. این خاطرهای بود که از آن سالها در ذهنم باقی مانده است. خاطره دیگری دارم که متأسفانه آن هم خاطره بدی است. در کلاس چهارم ابتدایی داشتیم ورزش میکردیم. یکی از بچهها که هیکلی و از بچههای تهران بود و آنجا درس میخواند، من را به عنوان شوخی بغل کرد و روی دست بلند کرد ولی نتوانست تعادلش را حفظ کند. یکدفعه با سر روی زمین سقوط کردم. سرم پاره شد. من را به بیمارستان بردند و سه تا بخیه خورد. البته خاطرههای خوب و شیرین هم دارم ولی این دو خاطره تلخ در ذهنم مانده است».
او در سال 1362 در اصفهان متولد شد. وقتی به سال مدرسه رفتن شد، در ابابصیر ثبت نام نمود. دوره ابتدایی و راهنمایی را در ابابصیر گذراند و در دبیرستان عادی به روش تلفیقی در رشته علوم اجتماعی تحصیل کرد. پس از فراغت از تحصیلات دانشگاهی به اداره ورزش و جوانان پیوست و کارمند آنجا شد.
از سال 1393 تا کنون با ابابصیر همکاری داشته و سرپرستی تیم گلبال ابابصیر را بر عهده داشته و نیز خودش هم در این تیم بازی میکرده است.
توضیح: ایشان از دانش آموختگان ابابصیر و از کارکنان کنونی ابابصیر میباشد. این گفتوگو در مؤسسه ابابصیر اصفهان به تاریخ 6 مهر 1396 توسط آقای محمدحسین بصیری انجام شده است.
خانم باقرپور نیمه بینای شدید و تقریباً نابینا هستند، و در گذشته دانش آموخته و الآن در خدمت مؤسسه ابابصیر هستند و به خدمات فرهنگی اشتغال دارد.
من سمیه باقرپور متولد 1362 هستم. من متولد خمینیشهر هستم، صادره از خمینیشهر، ساکن روستای ولاشان از توابع درچه هستم.
ما چهار تا فرزندیم و پدر و مادر. تنها معلول خانواده هم من هستم، و آن سه نفر خدا را شکر سالم هستند.
نابینایی نه، ولی یکی از اقواممان ایشان معلول جسمی حرکتی هستند. تنها من این مشکل را دارم. من از همان بچگی دچار این مشکل بودم، درواقع چشمم آب مروارید داشت، بعد هم تبدیل به آب سیاه شد، و میشود گفت که تقریباً از همان سه ماهگی یا شش ماهگی، بعد تا شش ماهگی که اولین عمل روی چشمم انجام شد این مشکل برای من بود.
خب خانوادهام نسبت به نابینایی خیلی کم اطلاع داشتند تا زمانی که قرار بود من بروم مدرسه. من وقتی میخواستم بروم مدرسه، من را بردند مدرسه عادی ثبتنام کنند، خودشان خیلی دنبال این بودند که یک مدرسهای را پیدا بکنند که مخصوص نابینایان باشد.
آن موقع بینایی داشتم، در حدی بود که بتوانم بخوانم و بنویسم، ولی چون میگفتند که چشمم دچار فشار چشم است، اذیت نشود و حالا یک مقدار دیدی که دارم از دست ندهم، حتماً باید با خط بریل درس بخوانم.
بعد یک سری تحقیقات انجام دادند، از آموزش و پرورش پرسیده بودند تا مدرسه ابابصیر را بهشان معرفی کرده بودند. من و یکی از هممحلیهایمان به نام خانم قنبری را که ایشان هم همین مشکل را داشتند، خانوادهام با خانواده ایشان هماهنگی کردند و هردوی ما را بردند مدرسه ابابصیر.
سال 1369 بود فکر میکنم. از سال 1369 تا سال 1375 من مدرسه ابابصیر درس میخواندم.
آن موقع فکر کنم سال اولی که ما رفتیم آقای مرحوم سعیدیان بودند، بعد حاجآقا ملاباشی آمدند. قسمت دخترانه هم سرکار خانم صدری بودند.
من تا سال 1375 توی مدرسه ابابصیر بودم، تا کلاس پنجم دبستان. چون یک خورده شرایط رفت و آمد برایم سخت بود، و با توجه به اینکه از نظر کارهای شخصی خودم خیلی خوب بودم و توانایی این را داشتم که خودم کارهای شخصیم را انجام بدهم، مدرسه ابابصیر تشخیص داد که من میتوانم بین بچههای عادی درس بخوانم. با توجه به اینکه میتوانستم بین بچههای عادی درس بخوانم ولی با همان خط بریل، من تلفیق شدم و به مدرسه عادی آمدم.
مدرسه توحید توی خود روستای ولاشان. ولی به من دبیر رابط دادند. سال اولی که به من دبیر رابط دادند آقای امینی بودند، که هفتهای یکبار میآمدند سر من و کارهای درسیم را پیگیری میکردند.
آن موقعها ضبط صوت من نمیبردم سر کلاس، ولی یک سری کتابها را خود مؤسسه ابابصیر به من داده بودند، یک سری نوارهای درسی بود. من هم از کتابهایی که خود مؤسسه داده بود و از نوارهای درسی استفاده میکردم، و اگر هم معلم جزوه میگفت، جزوههای بچهها را من میگرفتم میآوردم خانه، از خانواده کمک میگرفتم، آنها برایم میخواندند و من به بریل برمیگرداندم.
تا پایان دبیرستان. بعد پیش دانشگاهی هم به همین صورت بود تا دانشگاه. دانشگاه با توجه به اینکه من رشته مددکاری قبول شده بودم.
دانشگاه آزاد خمینیشهر. با توجه به اینکه خود دانشگاه هم میگفت اولین نفری هستی از نابینایان در ایران که رشته مددکاری را میخوانی، هیچکدام از کتابهای رشته مددکاری نه نوار شده بود و نه بریل شده بود. من توی یک شرایط فوقالعاده سختی قرار گرفته بودم. یکی دو بار هم حتی استادهایم به من پیشنهاد دادند که میتوانی بروی تغییر رشته بدهی و رشته مشاوره بخوانی.
هم کتابهایش بهصورت گویا است، و هم اینکه برایتان راحتتر است. ولی من خودم چون به رشته مددکاری علاقه داشتم هیچ موقع به این فکر نیفتادم که بخواهم بروم تغییر رشته بدهم. تصمیمی که خودم گرفتم این بود که من هم مثل بچههای عادی بروم کتابهایی که اساتید معرفی میکنند را خریداری بکنم بیاورم خانه، خانواده برایم صوتش بکنند، ازش استفاده بکنم. جزوههایی هم که اساتید سر کلاس میگفتند، یا دوستان دانشگاه میخواندند برایم صوت میکردند، یا اینکه میآوردم منزل.
رشته مددکاری رشتهای بود که کارهای عملی و کارهای تحقیقاتیاش فوقالعاده زیاد بود.
سال 83 وارد دانشگاه شدم و سال 86 فارغالتحصیل شدم.
کارهای تحقیقاتیاش فوقالعاده زیاد بود. خودم مطالبم را پیدا میکردم و میدادم به اقوام برایم به بینایی برمیگرداندند.
آن موقع کامپیوتر خیلی کمتر روی بورس بود، ولی خب من باز میآمدم خود مؤسسه ابابصیر برای کامپیوتر. آن موقع بله از کامپیوتر میتوانستم استفاده کنم، حتی مطالبی که پیدا میکردم، از اینترنت خودم پیدا میکردم. خود مؤسسه ابابصیر کلاس کامپیوتر که میآمدم آن موقع فکر میکنم خانم کیانی بودند. مربی کامپیوترشان با کمک ایشان مطالبی که حالا باید برای کارهای تحقیقاتی دانشگاهم پیدا میکردم، پیدا میکردم و میبردم خانه برایم برمیگرداندند بهصورت بینایی و تحویل اساتیدم میدادم.
من شاید پدر و مادرم تا پنجم دبستان خوانده باشند، ولی آن موقع خواهرم دبیرستانی بود، یک مقدار میتوانست کمکم کند. ولی من دو تا عمههایم بودند،
بله، من بچه اول هستم.
دو تا عمههایم بودند، آن موقع هردویشان مجرد بودند و تحصیل کرده رشته مشاوره بودند، همیشه از آنها کمک میگرفتم توی کارهای تحقیقاتیم و کارهای درسیم.
فارغالتحصیل که شدم، رشته مددکاری رشتهای بود که باید طرح میگذراندیم. وقتی برای گذراندن طرح رفتم بهزیستی، بهزیستی موافقت نکرد با گذراندن طرح. خودم خیلی پیگیری کردم، رفتم و آمدم تا یک روزی با خود رئیس بهزیستی وقت، آن وقت ایشان آقای محمدزاده بودند، یک
ملاقات شخصی گرفتم رفتم باهاشون صحبت کردم گفتم که شرایط من به این صورت است، و گفتم من حتماً توانستهام که مددکاری خواندهام، و میتوانم طرحم را هم بگذرانم، ولی خب توی جایی باشد که نیاز به خواندن و نوشتن نباشد. یا اگر هم قرار است من جایی کار بکنم کسی کنارم قرار بگیرد که خواندن و نوشتن را ایشان انجام دهد و کارهای بقیه را من انجام دهم. ایشان با 123 یا اورژانس اجتماعی موافقت کردند که من طرحم را آنجا بگذرانم. دو سالی هم که من توی اورژانس اجتماعی کار میکردم، چون اورژانس اجتماعی یک بخشی از بهزیستی است که کلاً زیر نظر دفتر آسیبهای اجتماعی بهزیستی کل کشور کار میکند، سال به سال میآیند یک رقابتی بین اورژانسهای اجتماعی کل کشور قرار میدهند، آن دو سالی که من بهعنوان پاسخگوی خطشان بودم، شهر اصفهان رتبه اول را آورد.
اورژانس اجتماعی خدماتش مربوط میشد به کودک آزاری، همسر آزاری، سالمند آزاری، معلول آزاری، و طلاق و بچههای بیسرپرست و بد سرپرست و بچههای خیابانی. خیلی از اوقات خانمی یا آقایی تماس میگرفت که همسایهمان فوقالعاده بچهاش را کتک میزند، آگاهی داشت به خط 123، تماس میگرفت و خط 123 پیگیر میشد که ببیند حالا دلیل که کتک میخورد چه است. یا حالا یک آقایی یا خانمی مورد اذیت و آزار همسرش قرار میگرفت، یا حتی سالمند همینطور مورد اذیت و آزار فرزندان و اطرافیانش قرار میگرفت. کسانی که میخواستند از هم جدا بشوند نیاز به مشاوره داشتند، میآمدند توی اورژانس اجتماعی خدمات میگرفتند. دختران فراری بودند که توی جامعه ما یک سری دخترها هستند که از خانه فرار میکنند و دچار آسیبهای اجتماعی میشوند، 110 یا پلیس امنیت اخلاقی آنها را میگرفت و در خود بازداشتگاهها نگه نمیداشت، منتقلشان میکرد به خوابگاه اورژانس اجتماعی. یا کودکان کار بودند که یک سری از خانوادهها بودند که شغلشان تکدیگری بود و میآمدند بچهها را برای این شغل تربیت میکردند، که این خلاف قانون ایران است و سعی میکردند اورژانس اجتماعی خیلی با این موضوع مبارزه کند و اجازه ندهند که خانوادهها حداقل فرزندانشان را درگیر این کار کنند.
اورژانس اجتماعی فکر میکنم نقش خیلی مهمی توی آسیبهای اجتماعی داشت، حداقل هم برای کودکان کار و هم برای کودک آزاری. خیلی از موارد بودند که بچهها مورد اذیت و آزار خانواده قرار میگرفتند، با مشاورههایی که داده میشد، این اذیت و آزار کمتر میشد، یا اینکه اگر شرایط برایشان فراهم میشد که بچهها داخل خانه بمانند، با مشاورههایی که انجام میشد داخل منزل میماندند، و اگر شرایط برایشان فراهم نمیشد مراحل قانونیش انجام میشد، و به بهزیستی یا مراکز مربوطه سپرده میشدند. همسر آزاری هم همینطور بود، اگر برایشان شرایط فراهم میشد، طبق مشاورههایی که به آنها داده میشد سعی میکردند یک سازشی بینشان برقرار بشود و بتوانند بهخوبی در کنار هم زندگی کنند، و اگر هم نمیتوانستند در کنار هم زندگی کنند کارهای حقوقیشان طبق مراحل قانونیای که انجام میشد وکیل خود اورژانس پیگیری میکرد و کمکشان میکردند برای
گرفتن طلاق، یا حالا موارد دیگر سالمند آزاری همینطور، اگر شرایط برایشان فراهم بود که داخل منازل زندگی بکنند شرایط را برایشان فراهم میکردند، یا اگر برایشان فراهم نمیشد به خانه سالمندان سپرده میشدند.
من پاسخگوی خط 123 بودم. درواقع به قول خود مدیرمان میگفتند که نماینده مؤسسه اول پاسخگوی خط است.
دقیقاً. هرکسی که میخواست با اورژانس اجتماعی ارتباط برقرار بکند باید از فیلتر پاسخگوی خط باید میگذشت. اگر کارش مربوط به اورژانس اجتماعی بود راهنماییهای لازم انجام میشد، و اگر هم مربوط به ارگان دیگری میشد ارجاع داده میشد به ارگان مربوطه.
بله.
بله.
بله.
از 15/1/1388 وارد آن ارگان شدم تا 15/1/1390
بعد از آن دو سال هم مهدکودک کار کردم،
مهدکودک پرستش در روستای ولاشان کار میکردم.
آنجا هم بهعنوان مددکار بودم.
یک سری بچهها هستند که یک سری موارد را دارند، مثل بیشفعالی، مثل خانوادههای نابسامان، یک سریهایشان هستند که ازنظر ذهنی مشکل دارند، یک سریهایشان بودند که ازنظر دید مشکل داشتند، یک سریشان بودند که اصلاً هیچ علاقهای به درس نداشتند، یک سریشان مشکل رفتاری داشتند، که این وظیفه مددکار بود که این را شناسایی بکند و پیگیر اموراتشان باشد. حالا من میگویم مثلاً از نظر رفتاری، مواردی بودند که یک سری بچهها بودند که هویت خودشان را قبول نداشتند. دختر بود که میگفت من پسر هستم، یا پسر بود میگفت من دختر هستم. در سن شش سالگی اگر این برطرف نشود این میماند.
بله، این دو سال که من در مهدکودک بودم شاید بالغ بر بیست تا از بچهها اینطوری بودند.
بله در مباحث روانشناسی خوانده بودیم که بچهها دچار اختلال شخصیت هستند و جنسیت خودشان را قبول ندارند. بیشترش هم برگرفته از رفتار خانوادههاست.
تقریباً فکر میکنم دو سال هم بیکار بودم، بعد هم الآن هم که نزدیک دو سال است که در خدمت شما هستم.
از سال 94.
سال 94 که وارد مؤسسه ابابصیر شدم درواقع بهعنوان مسئول کتابخانه مشغول شدم. خب یک کتابخانهای بود که عزیزان زحمت کشیده بودند مرتب کرده بودند، و کتابهایی که از قبل داخل خود آموزشگاه ابابصیر بود به اینجا منتقل شده بود، یک سری دستهبندیها انجام شده بود، از یک سری فیلترها گذشته بود. ولی باید بررسی بیشتری رویش انجام میشد و حالا طبق بحثی که بود قرار بود که کدبندی بشود و کدینگ بینالمللی بخورد کتابخانه مؤسسه. چون میخواستند که کتابخانه مؤسسه هم از لحاظ روندی جزو کتابخانههای بینالمللی باشد.
ما الآن هزار و چهار عنوان کتاب بریل داریم، حدود دو هزار عنوان کتاب بینایی داریم و حدود ششهزار عنوان کتاب گویا داریم. ما شش کامپیوتر داریم، که یکی از کامپیوترها در اختیار خود آقای شریفی است که کارهای امورات کتابخانه را انجام میدهند. یکی از کامپیوترها دست من است که حالا جدیداً کارهای متفرقه بچهها را برای آنها انجام میدهیم، مثل تایپ کردن و پرینت گرفتن. و چهار تا کامپیوتر هم داریم که به اینترنت متصل است و هرکدام از بچهها که بخواهند میتوانند بروند از این کامپیوترها استفاده کنند، چه برای کار تحقیقاتیشان و چه برای کارهای دیگرشان.
ایشان مسئول بخش آیتی کتابخانه هستند.
قطعاً ابابصیر در زندگی من نقش فوقالعاده مثبتی داشت. چه بسا اگر ابابصیر نبود و خط بریل را به من آموزش نمیداد شاید من الآن یک آدم بیسواد بودم مثل خیلی از آدمهای بیسواد جامعه. و اصلاً شاید به مقطع راهنمایی هم نمیرسیدم. اگر الآن من اینجا هستم و تا مقطع لیسانس رفتهام، فقط به خاطر حمایتهای خود آموزشگاه ابابصیر بود. اول به خاطر آموزش خط بریل، و دوم در اختیار قرار دادن کتابها و نوارهای درسی. خیلی از بچهها هستند که الآن شاید در مقطع دکترا درس میخوانند یا در مقطع ارشد دارند درس میخوانند مدیون خود آموزشگاه ابابصیر هستند.
نه، من روزانه بودم.
بله.
قطعاً این را نمیشود کتمان کرد، یک سری مسائل و مشکلات خود را داشت، ولی خیلی راضی بودند یک سری از دوستانی که من با آنها بودم، مخصوصاً بچههایی که از شهرستانها میآمدند که این امکان برایشان وجود نداشت که هر روز بروند و بیایند، یا مثل ما روزانه باشند، آنجا خیلی برایشان جای امنی بود و دقیقاً احساس میکردند که داخل خانواده خودشان دارند زندگی میکنند. آنها ظهر
پنجشنبه میرفتند و صبح شنبه میآمدند، و یک سریهایشان که برایشان امکانش نبود پنجشنبه و جمعه را هم میماندند همانجا و مثلاً ماهی یک بار یا دو ماه یکبار میرفتند به خانوادهشان سر میزدند و برمیگشتند.
من مجرد هستم.
من بخش مددکار الآن دارم کار میکنم.
بیشتر الآن بحث کلاسهای فوق برنامه است. بیشترین مراجعههایی که حالا به من مراجعه میکنند کلاسهای فوق برنامه است که از شنبه تا پنجشنبه ما کلاسهای فوق برنامه داریم و سعی میکنم که با همکاری خانم داوودی یکجوری کلاسها را در کنار ایشان اداره کنیم و اینکه بیشتر بهعنوان مشاور در کنار بچهها باشم و مواردی را که مطرح میکنند را پیگیری کنم.
سعی میکنم که استفاده بکنم. خب بالاخره چون رشته مددکاری خواندهام و با ارگانهای مربوط به توانبخشی معلولین آشنا هستم. اگر کمکی خواستند که از دست خود مؤسسه ابابصیر بربیاید سعی میکنم که به خود مؤسسه ارجاع داده بشود و توسط خودمان پیگیری شود، و اگر هم مربوط به مؤسسه نیست به ارگان مربوطه ارجاع داده بشود.
بُعد معنوی در درجه اول نماز خواندن بود که خیلی تأکید وافر بر نماز اول وقت داشتند. خود من بشخصه این در ذهنم عادت شده که نماز اول وقت را خیلی باید به آن پایبند باشیم. قرآن خواندن بود، دعا خواندن بود، شرکت کردن در مراسمهای مذهبی بود. این را هم نمیتوانم کتمان کنم که خانواده من یک خانواده مذهبی هستند.
من یک مدتی حفظ قرآن میرفتم، ولی خب بعد دنبالهاش رها شد.
بله. زمانی که ما وارد ابابصیر شدیم، کلاسهای درسیشان از ساعت هشت صبح شروع میشد تا ساعت یک بعدازظهر، و از ساعت یک بعدازظهر تا ساعت سه و نیم آموزشهای متفرقه داشتند، که حفظ قرآن هم جزء آموزشها بود.
بله.
بله، الآن هم هستند.
آن موقع فکر میکنم خود ابابصیر هر کسی که استعدادش را داشت کمکش میکردند تا به حفظ کل برسد.
نه، اجبار نبود.
بله.
من بیشترین خاطراتم مربوط به زمانی بود که تلفیقی بودم و دبیر رابطی که شش سال با من کار میکرد خانم {موقتیان} بود که من فوقالعاده به ایشان مدیون هستم در زمان تحصیلم. ایشان خیلی به من کمک میکردند. جا دارد از ایشان یاد کنم، و انشاءالله هر جا که هستند موفق باشند. من از زمان اول راهنمایی تلفیقی شده بودم، و با زبان عربی و زبان انگلیسی خیلی آشنا نبودم، مخصوصاً زبان انگلیسی. ایشان خیلی کمکم کردند که زبان انگلیسی را یاد گرفتم. من نمیگویم حالا بهصورت کامل، ولی خب در حد خود آموزشگاه یاد گرفتم و خط بریل را در حیطه زبان انگلیسی ایشان به من یاد دادند.
نه، چون کار نکردهام دیگر فراموشم شده.
بله.
ترجمه نه.
یک موردی هست که خیلی، مخصوصاً الآن که جدیداً در بخش مددکاری دارم کار میکنم با بچههای شهرستانی دارم تماس میگیرم، خیلی بر این تأکید دارند که اگر میشد مثل قدیم یک خوابگاهی یک جا برای بچهها تهیه میشد که حداقل بچهها بتوانند از آن استفاده بکنند فکر میکنم خیلی مناسب بود برای بچهها. همین که بچههای شهرستانی باز راغب میشدند که بیایند به سمت ابابصیر و هم اینکه فکر میکنم برای خود مؤسسه هم بهتر بود.
شنبهها ما کلاس بافت عروسک را داریم. یکشنبهها کلاس آشپزی را داریم. دوشنبهها بافت با قلاب را داریم و در کنارش هم کلاسهای روانشناسیمان برگزار میشود. سهشنبهها کلاس آموزش تربیت مربی جهتیابی را داریم و کلاس فن بیان را داریم. چهارشنبهها کلاس ساخت بدلیجات را داریم. پنجشنبهها هم کلاس بافت داریم.
آشپزی برای فرد نابینا و بینا هیچ تفاوتی ندارد. فقط شرط در پیمانه کردن مواد است، که بچهها فکر میکنند که برایشان یک مقدار مشکل باشد، که با پیمانههایی که هست میتوانند استفاده بکنند و آشپزی را انجام بدهند. شاید بیشترین موردی که بین بچههای نابینا شایع است ترس از آشپزی است. اگر این ترس از آشپزی ریخته شود قطعاً میتوانند مثل افراد عادی باشند.
اصلاً مشکلی نیست. الآن بچههایی که دارند اینجا کار میکنند، بیست تا فکر کنم کارآموز داشته باشند، حدود دوازده نفرشان نابینای مطلق هستند، و به راحتی دارند کار میکنند.
بله. شیرینیپزی، کیک پزی، دسر، میشود گفت درواقع مجموعهای که کلاً مربوط به آشپزی میشود، چه کیک، دسر، شیرینی و سفرهآرایی داخل کلاس انجام میشود.
بله، کلاسهای آشپزی، بافت با قلاب، عروسک بافی و بدلیجات مخصوص خانمها است.
فن بیان را اکثراً بچههای تحصیل کرده دارند از آن استفاده میکنند. فن بیان اشتباه گرفته میشود با فن سخنوری. احساس میکنیم وقتی میگوییم فن بیان، میخواهیم برویم روی بیانمان کار بکنیم که بیانمان قویتر بشود، در حالی که این اشتباه است، این فن سخنوری محسوب میشود. فن بیان کار کردن روی صدا است، و آماده کردن صدا برای فن سخنوری. یعنی هر متنی را متناسب با خود متن، آنجور که باید خوانده بشود بتوان خواند.
صحبت هم همینطور. از کدام لحن استفاده بکند، چه جوری تغییر فرکانس بدهد، متناسب با صحبتی که دارد انجام میدهد، چه جوری از شدت استفاده بکند، چه جوری از تُن صدایش استفاده بکند، یا ممکن است که از رزوناتور داخل سر استفاده بکند، یک حالت جیغ جیغو صدایش محسوب میشود، بعد اگر بیاید از رزوناتورهای پایین استفاده بکند یک حالت بم و قشنگ استفاده میشود.
بدن انسان مثل یک ساز میماند. ساز تشکیل شده از سیمهای ساز، و وسیلهای که کوکش میکنند و کاسه ساز. بدن انسان هم کاسه ساز محسوب میشود. چه سازی خوب نواخته میشود، زمانی که کاسه ساز مناسب باشد. کاری به سیم و آن آلاتی که آن را کوکش میکند ندارد. زمانی از آن خوب استفاده میکنیم که از چوب خوب یا حالا ارتفاع خوب
منظور این است که آن کاسه را چطور از آن استفاده کنیم.
دقیقاً. هشت رزوناتور داریم. رزوناتور شکم، بالای ناف، سینه، داخل گلو، داخل دهان و داخل سر، هشت رزوناتور میشود که متناسب با نوع صحبتی که ما داریم انجام میدهیم و نوع خوانش و نوع شعر یا قرائت قرآن از آن بهره میگیریم که برای شنونده جذاب باشد.
دقیقاً.
جناب آقای وصال هستند که خودشان گوینده رادیو اصفهان هستند و مدرس فن بیان در باشگاه گویندگان خود صداوسیما و دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و مؤسسه جام جم که تخصصی روی صدا کار میکنند.
من چون مسئول ضبط کلاسهای مؤسسه هم هستم باید سر کلاسها حضور داشته باشم. بله، دوره اول خودم هم بهعنوان کارمند بودم و هم بهعنوان فراگیر. ولی الآن بهعنوان مسئول ضبط کلاسها حضور مییابم.
بدلیجات چیزهای تزئینی است که ما استفاده میکنیم. مثل دستبند، گوشواره، گردنبند، گیره روسری، پابند، گیره سر، تِل، ریسههای تزئینی برای روی موی سر برای خانمها، و برای آقایان هم دستبند و گردنبند.
چون طلا نیستند.
نه، همه خانم هستند در این کلاس، و مربیشان هم سرکار خانم شیروانی هستند که خودشان چندین سال است که در این زمینه تخصص دارند.
یک نابینا چشمش سر انگشتان دستش است. وقتی با انگشتان دستش لمس میکند، به همان خوبی و یا حتی شاید بهتر از یک آدم بینا کار میکند.
دقیقاً. رنگبندیها شاید گاهی اوقات برایشان مشکل پیش بیاید که یک تعداد از بچهها هستند که با لمس متوجه میشوند که چه رنگی است.
خودشان برای خودشان یک کدهایی گذاشتهاند. میگویند برای مثال رنگ سفید نرمتر است، جسمی که رنگ قرمز دارد خشنتر است، رنگ آبی ملایمتر است. با آن کدهایی که خودشان برای خودشان تعیین کردهاند متوجه میشوند که این چه رنگی است.
دقیقاً همینطور است.
من متأسفانه نه. چون افراد نیمه بینا یک مقدار به چشمشان متکی هستند.
یک سری از بچهها هستند که باز از همین حس استفاده میکنند، ولی یک سریهایشان هم هستند که از مربی کمک میگیرند، رنگهای مختلف را داخل پاکتها قرار میدهند و رویش مینویسند که چه رنگی است.
ایشان آمده تفسیر سورهها و معنی سورهها را خواندهاند، و برداشتی که از آن سوره داشتند را داخل رنگها و نقاشیها آوردهاند. سوره یاسین بیشتر درباره زندگی و دنیای آخرت برایمان میگوید. برداشتی که ایشان از سوره یاسین داشتند آمدهاند در این قالب کشیدهاند.
قطعاً مثل همین میکشد. چون برداشتش نسبت به سوره یاسین همین بوده. تا آخر هم که به ایشان بگویید همین را برای سوره یاسین میکشند.
من فکر کنم خانم حاج کرمی بودند.
اتاق مشاوره اتاقی است که حاجآقا باقریان که خودشان در زمینه روانشناسی یک فرد خبره هستند. ایشان روحانی هستند، ولی هزار ساعت تقریباً کارگاه روانشناسی گذراندهاند، و دائم هم دارند کتابهای روانشناسی مطالعه میکنند، کارگاههای روانشناسی را میگذرانند، و کاملاً به علم روانشناسی مسلط هستند، و حتی میشود گفت که مباحث جدیدی که الآن در علم روانشناسی مطرح است مثل روانشناسی اکت (act)، ایشان کاملاً مسلط هستند، و میتوانند خدمات ارائه بکنند به بچهها.
اتاق مشاوره اتاقی است که مددجوها مراجعه میکنند به خود مؤسسه، و چون میبینند که بیرون قیمت ساعتهای مشاوره گران است، میآیند از خدمات ایشان استفاده میکنند. و وقتی هم که اینجا مراجعه میکنند خیلی راضی از درب مؤسسه میروند بیرون. چون ایشان فوقالعاده به کارشان مسلط هستند.
بله، مختلف است. خانواده، شغلی، کار، روابط اجتماعی.
درمان مبتنی بر پذیرش فارسیش است.
در مسیرش درواقع حرکت کند، نه که بهصورت اجبار قبول کند.
بزرگانی در ابابصیر به تعلیم و تربیت فرزندان نابینا مشغول بودهاند، که هر یک از آنان به دلیل کارنامه مفصلی که دارند نیاز به کتاب مستقل دارند. خدمات، فعالیتها و افکار آنان قابل توجه است و لازم است برای هر یک کتابی تدوین و عرضه شود، همچنین مراسمی برای تشکر و تقدیر از آنان برپا شود. بسیاری از آنان خود نابینا بودند و مشکلات و مصائب این جامعه و دانشآموزان را به خوبی متوجه میشدند.
پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، اهتمام برای تکریم مربیان و معلمان معلولان بیشتر بود. برای نمونه، کتاب و مقالات بسیار درباره باغچهبان تألیف و عرضه شد ولی پس از انقلاب شاید به دلیل بروز مشکلاتی مثل جنگ تحمیلی و دشمنیها با نظام جمهوری اسلامی، از این قشر غفلت شده است.
امیداست با آوردن نام و خاطره تعدادی از مربیان و معلمان ابابصیر در این فصل، راه برای اقدام دیگران باز گردد.
متأسفانه اطلاعات دقیق و گسترده از همه معلمان نابینا در درست نیست حتی آمار و فهرست آنان را هم گویا در اختیار ندارند. ریاست و مدیریت ابابصیر لازم بوده هیچ برگی را دور نمیریخت و همه مدارک را بایگانی میکرد. به هر حال به دلیل عدم دسترسی به منابع و فقدان مآخذ، فقط اندکی از مربی و استادان در این فصل معرفی میشوند. اگر درباره معلمی، اطلاعاتی دارید، دریغ نفرمایید و ارسال کنید.
مهندس نصراللّه رضایی در سال ۱۳۳۰ در اصفهان متولد گردید. ایشان در سال ۱۳۴۹ دیپلم خود را در رشته ریاضی از دبیرستان سعدی اصفهان دریافت نمود. در همان سال در دانشگاه صنعتی شریف در رشته مهندسی مکانیک پذیرفته شد؛ ولی به دلیل علاقه وافر به ریاضیات و رایانه و همچنین بروز مشکلاتی در بینایی خود، در سال ۱۳۵۰ تغیر رشته داده و در دانشکده ریاضی و علوم کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف ادامه تحصیل داد. او پس از فارغ التحصیل شدن از این رشته و گذراندن دروسی از فوق لیسانس کامپیوتر در سال ۱۳۵۴ در آموزش و پرورش شهرستان اردستان اصفهان به کار مشغول شد و یک سال بعد به آموزش و پرورش اصفهان منتقل گردید. اولین کتاب خود را به نام زبان آموزشیMINA در بهمن ماه سال ۱۳۵۴ به رشته تحریر درآورد. این کتاب تا سال ۱۳۵۷در دانشگاه صنعتی شریف تدریس میشد و پس از آن با تغییراتی تجدید چاپ و در مؤسسه عالی بانکداری تدریس گردید.
دومین کتاب این نابینای موفق در سال ۱۳۶۸ با عنوان شناخت کامپیوتر و کمودور ۶۴ توسط مرکز تحقیقات معلمان استان اصفهان منتشر گردید. او اولین کلاسهای آموزشی رایانه برای معلمان اصفهان را در مرکز تحقیقات معلمان این شهر در سال ۱۳۶۸ برقرار نمود.
بارها از ایشان شنیده شده که همواره در اندیشه آموزش رایانه به نابینایان بودهاند و در این راه در سال ۱۳۷۳ در مجتمع آموزشی ابابصیر وابسته به آموزش و پرورش استثنایی مشغول به تدریس رایانه گردید.
دانش آموزان نابینا از آموزش رایانه استقبال شدیدی نمودند به طوری که تعدادی از آنها در رشته کامپیوتر در هنرستان مشغول به تحصیل شدند و حتی پس از فراغت از دوره هنرستان از اولین دانش آموزان نابینایی بودند که در رشته کامپیوتر به دانشگاه راه یافتند و خوشبختانه پس از فراغت از تحصیل مشغول به کار شدند و به این ترتیب راه برای ادامه تحصیل نابینایان در رشته کامپیوتر در دانشگاه هموار گردید؛ بنابراین تعداد بیشتری از نابینایان به این رشته گرایش پیدا کردند.
مهندس رضایی در سال ۱۳۷۸ نرمافزار صفحه خوان JAWS (job Access With Speech) را از اینترنت Download نموده و کتاب مبانی کامپیوتر و خودآموز JAWS را بر اساس این صفحه خوان تهیه و در اختیار نابینایان قرار داد.
ایشان همچنین زبان ویژه کامپیوتر و آموزشهای ICDL را با همکاری خانه ریاضیات اصفهان و بنیاد دانش و هنر تهیه نموده و در اختیار نابینایان کل کشور قرار داده است.
مهندس رضایی در سال ۱۳۸۴ کتاب خودآموز Windows xp پیشرفته برای نابینایان، در سال ۱۳۸۶ خودآموز اینترنت برای نابینایان و در سال ۱۳۸۷ خودآموز Excel برای نابینایان را منتشر کردهاند.
مباحث هر سه این کتابها توسط مؤلف نابینای آنها، نصراللّه رضایی، به صورت عملی ارائه شده است. عبارات انگلیسی که همراه صحبتها میشنوید، خروجی برنامه صفحه خوان JAWS است، که نوشتهها را به گفتار تبدیل میکند و از این راه تمام تعاملاتی که بینایان به کمک بینایی با سیستم دارند، برای نابینایان به صورت صوتی عنوان میشود.
در تهیه کتب فوق دکتر محسن صدیقی مشکنانی عضو هیئت علمی دانشگاه صنعتی اصفهان با ایشان همکاری نمودهاند.
مهندس رضایی انجمنی به نام انجمن علمی فرهنگی موج نور را با همکاری سازمانها، افراد مرتبط با نابینایان و اساتید دانشگاه اصفهان و دانشگاه صنعتی اصفهان در محل خانه ریاضیات اصفهان تشکیل داده که هدف از آن سازماندهی آموزش رایانه و علوم به نابینایان در سراسر کشور میباشد.
ایشان کلاسهای متعددی برای آموزش رایانه به نابینایان در شهرهای اصفهان، تهران، مشهد، تبریز و… برقرار نموده که در این کلاسها با استفاده از رایانه عادی و صفحه خوان JAWS به صورت عملی و تئوری، رایانه در سطوح مختلف به نابینایان تدریس میگردد.
مهندس رضایی هم اکنون نیز مشغول تدریس در کلاسهای آموزش رایانه به نابینایان در خانه ریاضیات اصفهان و مجتمع نابینایان بهزیستی اصفهان میباشد. همچنین ایشان در سمینارهای متعدد داخلی و خارجی و بینالمللی شرکت کرده است.(1)
1) . www.mnsi.ir
سید مرتضی نیکزاد روشندل و مدیر بنیاد فرهنگی قرآنی روشندلان اصفهان و عضو هیئت مدیره اتحادیه تشکلهای قرآن و عترت کشور است. سید مرتضی در ابابصیر تحصیل کرد و پس از گذراندن ابتدایی و راهنمایی در ابابصیر، به دبیرستان و رشته ریاضی رفت. دبیرستان را مجبور بود در مدارس عادی بخواند ولی مساعد و منشی از ابابصیر میگرفت. درباره زندگینامه خود میگوید: «در سال 1332 در اصفهان متولد شدم و تحصیلاتم یک مقدار در اصفهان و مابقی در تهران بودم و حدود 10 سالی در تهران ساکن بودم. در مجموعههایی که مربوط به نابینایان بود آنجا درس خوانده و ادامه تحصیل دادم. سپس دوران دانشگاه را در اصفهان سپری کردم و در اینجا ساکن شدم و از هیاهو و سر و صداهای تهران خودم را نجات دادم و به زادگاه خود برگشتم و دانشگاه را هم در رشته علوم تربیتی گرایش کودکان استثنایی در دانشگاه اصفهان ادامه تحصیل دادم».
بعضی از دانش آموزان قدیم ابابصیر گفتهاند آقای نیکزاد در سمت مربی پرورشی در ابابصیر فعالیت داشته است. همچنین ایشان تاریخ شکلگیری و فعالیتهای بنیاد فرهنگی قرآنی روشندلان را اینگونه توضیح میدهد: «باید به عقب برگردیم و ببینیم چی شد که این بنیاد شکل گرفت. قبل از این در تشکلها و NGOهای مختلف نابینایان فعالیت داشتم و عضو هیئت مدیره و یا عضو عادی آنها بودم و با آنها ارتباط داشتم چه در زمانی که در تهران بودم و چه بعد از برگشت به اصفهان. زمانی در محلهای به نام منطقه زینبیه اصفهان که پایین شهر اصفهان است زندگی میکردیم. در آن محله فرزندان من یکی پس از دیگری داشتند بزرگ میشدند و سن و سال کودکی را پشت سر گذاشته بودند و غیر از آن بچههای محل را میدیدم وقتی بزرگ میشوند امکانات لازم فرهنگی آنطور که باید و شاید برای آنها فراهم نشده است. و در کوچه پس کوچهها دائم به دنبال سرگرمیهای عادی کوچهها بودند و مکانی برای آنها که در آن کارهای فرهنگی بشود را ندارند تا اینکه بچههای خودم را در یکی از مراکز قرآنی که از منزل ما هم دور بود آنجا ثبت نام در کلاس قرآن کردم و دائماً با کمک مادرشان آنها را به آنجا میبردیم اما همیشه این دغدغهام بود چرا در محله ما که پایین شهر است یک مرکز فرهنگی مناسبی نیست. بعضاً جست و گریخته بود ولی آنچنان فعال نبود و اینکه در مسجد محل که برای نماز به آنجا میرفتیم کم کم با صحبت و مشورتی که با بعضیها شد شروع به راهاندازی یک جلسه قرآن کردیم و با مسئولین و هیئت امنای مسجد صحبتی مبنی بر اینکه ما هفتهای یک جلسه بعد از نماز برای بچهها داشته باشیم و آنان را جمع کنیم و به آنها آموزش قرآن بدهیم. مسئولین هم قبول کردند. این مسجد چندین سال فعالیتهای آن ادامه داشت و نوجوانان آن هم یکی پس از دیگری بزرگ میشدند و خودشان در حدی قرار میگرفتند که میتوانستند کاری را به آنها سپرد تا اینکه ما از آن محله هجرت کردیم. آن افرادی که تربیت شدند و پرورش یافتند، مسئولیت و ادامه کار
به آنها سپرده شد. رسیدیم به فصل سوم و به وجود آمدن این مؤسسهای که الآن در ارتباط با آن کار میکنید.
در عرصههای مختلف قرآنی جاهای مختلفی بودم مثل کانون مسجد المهدی، مرکز قرآنی ثامنالائمه و این باعث شد که با مؤسسات مختلف قرآنی در سطح شهر و کشور ارتباط برقرار کنم و با اساتید و مدرسین آشنا بشوم. و با نهادهای مختلفی که کارهای قرآنی میکنند آشنا شوم و همیشه در این فکر بودم که چرا ما اینقدر مؤسسات مختلف قرآنی در کشور داریم، چرا برای نابینایان یک مؤسسه تخصصی قرآنی نداریم. همه اقشار مختلف جامعه و مؤسسه قرآن دارند روی همین حساب به این فکر افتادم من که خود این شرایط را دارم، الآن نیمه بینا هستم، به این سمت و سو بیایم و مرکزی را برای قرآن نابینایان راهاندازی کنم.
بنیاد فرهنگی قرآنی روشندلان پس از مشورت با علما، اساتید و افراد صاحب نظر در سال 1382 تأسیس گردید و فعالیتهای خود را آغاز نمود. این بنیاد قرآنی قصد دارد به نیازهای فطری و معنوی خواهران و برادران روشندل پاسخ داده، پلی برای ارتباط و انس هر چه بیشتر، آسانتر و سریعتر این عزیزان با کتاب پرنور حضرت قدوس باشد. اهداف تشکیل بنیاد فرهنگی _ قرآنی روشندلان:
آقای محسن سعیدیان از مربیان و دبیران فعال در ابابصیر بوده است. اکنون متن مصاحبهای که آقای مهندس بصیری با ایشان داشته را میآوریم.
من سال 73 فارغ التحصیل شیمی دانشگاه دولتی کاشان شدم. آن زمان استخدام واقعاً سخت بود، بورسیهها را نمیگرفتند و همه باید میرفتیم مناطق محروم. پدرم در ابابصیر بود و چند بار در تهران و از طریق دوستانش تلاش شد ولی مقدر بود که به ابابصیر بیاییم خدمت کنیم.
ابتدا استخدام سازمان استثنائی شدم، در صورتی که باید میرفتم مناطق محروم، چون بورسیه آموزش و پرورش عادی بودم. اما پدرم تلاش کرد که به ابابصیر بیایم. من هیچ دوره نابینایی ندیده بودم. ولی با مسائل نابینایان آشنا بودم. مسئول تقسیم نیروها هم میگفت زحمتی که پدر شما برای ابابصیر کشیده، شما ناخودآگاه یک کارشناس ابابصیر و نابیناها هستید. به همین خاطر من شما را در ابابصیر استخدام میکنم.
دقیقاً سال 74 کارم را در ابابصیر شروع کردم. زمستان 73 توانستم پذیرش بگیرم، یعنی رتبه استخدامی بگیرم. همزمان در تابستان 73 که پدرم دنبال امور ابابصیر بود، من هم با ایشان به ادارات برای کار خودم میرفتم. در آن تابستان گرمای شدید در تهران من دنبال کار خودم بودم، و پدرم هم برای گرفتن اتوبوس برای ابابصیر از این طرف شهر به آن طرف شهر و از پیش این به پیش آن میرفت تا بتواند اتوبوس را رایگان بگیرد. بحث سر این بود که حداقل یک میلیونش را بدهند، و آخر هم موفق شدند که اتوبوس را کامل رایگان بگیرند. در آن گرما من گرسنه بودم و خیلی عطش داشتم. ایشان به من گفت بیا برویم آبمیوه بخریم. گفتم بیا یک رستوران برویم. ایشان گفتند نه، یک ساندویچ میخوریم. گفتم بابا شما که اینجوری نبودید، اصفهانی نبودی؛ ما را ببر رستوران. گفت من امروز مأموریت ابابصیر هستم، و غیر از ساندویچ هیچ چیز نمیخورم. شما اگر ناراحت هستی برو خانه خاله در شمران. خلاصه ما یک ساندویچ تُن ماهی خوردیم در آن گرما، و خیلی هم ناراحت شدم و کلی غرغر کردم. فردای آن روز که من در سازمان استثنائی کار داشتم با پدرم آمدیم، ظهر به رستوران شیک رفتیم؛ گفتم شاید دلش برای من سوخته؛ گفتم چه شد امروز به این رستوران آمدیم؟ ایشان گفت من دیروز مأموریت ابابصیر بودم، ولی امروز دنبال کار تو آمدهام و خرجم با خودم است.
آن موقع ابابصیر یک پیکان استیشن داشت. ایشان هم آن موقع یک تویوتا داشت، ولی وقتی دنبال کار ابابصیر میرفت با این استیشن میرفت. خواهر سومی من که به دنیا میخواست بیاید، ماشین پدرم خراب بود. مادرم دردش گرفت، باید او را به بیمارستان میبردیم. بابا گفت ماشین که خراب است. گفتم استیشن که کنار در خانه است. گفت نه. گفتم چرا نه؟ فکر کردم به خاطر اینکه
تکان دارد، گفتم چارهای نیست با همان استیشن میرویم. گفت نه، و ایشان رفت ماشین همسایهمان را قرض گرفت. ایشان در وضع حمل مادرم از ماشین ابابصیر استفاده نکرد، من خودم شاهد این قضیه بودم و شوکه شده بودم.
من تا دو سال بعد از فوت پدرم که ابابصیر برپا بود؛ یعنی تا سال 84 در ابابصیر بودم.
من همه چیز به غیر از عربی تدریس میکردم. هر چه که به برنامه میخورد خصوصاً زبان و علوم. خدمت اصلیم که اگر خدا توفیق بدهد و بچهها دوست داشتند، خواندن کتابهای نابیناها بود. چون بلد بودم هم انگلیسیها را هم فیزیک و شیمی و همه کتابهایی که به هر حال فرمولهایی داشت. ابابصیر استودیوی مجهزی در زمان مدیریت آقای ملکزاده داشت، حتی برای دانشجوها، کتابها از تهران نمیآمد، و من کتابها را ضبط میکردم.
هر وقت یک موقعیتی میشد که مثلاً من بتوانم یک خدمتی بکنم، ایشان خیلی تشویق میکرد. خیلی دلش میخواست که من دنبالهرو ایشان باشم. همیشه به من میگفت که یک برکتی در این کار است. من خیلی بلندپرواز بودم. قبلاً یک زبان میخواندم، الآن سه تا زبان را دارم تدریس میکنم، و زبان چهارمم که آلمانی است را دارم میخوانم. ولی ایشان همیشه نصیحت میکرد میگفت یک عشقی و یک برکتی در این کار است که هنوز مزهاش را نچشیدهای. واقعاً هم ما شانسهای زیادی در زندگی میآوردیم. ایشان موقعیتهای خطرناکی برایشان پیش میآمد. یک دفعه ایشان در جاده تبریز با تریلی تصادف کردند ولی کاملاً سالم ماند. فکر میکنم هنوز هم همه ما که در زندگیمان داریم شانس میآوریم و خدا به ما رو کرده به دلیل اخلاص ایشان بود. با فروش خانه ایشان به دلیل برکتی که داشت، همه ما صاحب خانه شدیم، در صورتی که ارزش خانه ایشان در ظاهر اینقدرها نبود. تنها بازمانده از ایشان این خانه بود. یک ماشین بود که اسقاط شد و یک خانه.
ایشان وضعیت محل کارشان در ابابصیر اگر تشریف آورده باشید، تمام صندلیهای محل کار ایشان پاره بود، یعنی اتاق مدیریت ایشان. همسایهمان یک آقایی بود که میخواست مبلمان خانهاش را بفروشد. من گفتم این را برای ابابصیر بخر. گفت باشه. این مبلمان که آن زمان صد هزار تومان دویست هزار تومان میارزید، این همسایهمان گفت که سمساری میخواهد بردارد پانزده هزار تومان، شما به همین قیمت بردار. اینقدر این مبلمان شیک بود که من هنوز یادم است. پدرم گفت که من برای بچههای نابینا میخواهم، اگر هدیه میکنید به ابابصیر هدیه کنید. و آخر هم نگرفتند. و آن آقا هم توفیق هدیه کردن این را نداشت.
با کارکنان ابابصیر و بچههای ابابصیر اینقدر ایشان مدیریتش در برخوردها مدیریتش در مشکلاتی که پیش میآمد خوب بود که واقعاً درس بود. بدون اینکه ایشان با کسی تندی بکند، مشکلات را حل میکرد و هیچکس از کارش ناراضی نبود.
دقیقاً، من نوشتهام صفتهایشان را، تقوا، تهذیب و آرامش.
من دبیری شیمی استخدام شدم. آن موقع که ما برای تحصیل پدرم برای فوق لیسانس به تهران رفتیم، من رفتم به یک مدرسه عجیب و غریبی به نام مدرسه فردای بهتر. آن مدرسه الآن محل دانشگاه آزاد واحد شمال تهران است. درست در بیست متری کاخ شاه.
ابتدایی. من متولد سال 47 هستم. سال 55 وارد مدرسه فردای بهتر شدم. یک مدرسه فوقالعادهای بود. ظهر که آمدم برگردم خانه دیدم نمیگذارند، و من گریه کردم گفتم گرسنهام است. گفتند اینجا ناهار میدهند. ناهارم را دادند، و بعدازظهر عیناً درسهایی را که صبح میخواندیم به زبان انگلیسی، یعنی ریاضی به زبان انگلیسی، علوم به زبان انگلیسی و از آنجا پایه زبان من به لطف خدا پایهریزی شد و علاقهمند شدم. انقلاب شد و آمدیم اصفهان، اما در اصفهان از این مدارس خبری نبود. بعد شد تا زمان جنگ که من رشته دبیری شیمی خواندم.
در تهران پدرم برای کمک خرجش تدریس خصوصی میکرد. چون تأمین اجاره خانه و دیگر مخارج زیاد بود. من خیلی به ایشان وابسته بودم و من سعی کردم که در زبانم خیلی پیشرفت کنم که ایشان خیلی راضی باشد از من. و خیلی علاقهمند شدم به واسطه همان مدرسه. دیگر ماند تا دوره لیسانس که شیمی خواندم، آن زمان هم مد نبود که، اصلاً بچهها تابستانها میرفتند کار، یعنی تابستانها همه بچههایشان را میگذاشتند کار، ایشان لطف کرد من تابستان زبانم را اصفهان در مؤسسات ادامه دادم.
بعد که دانشگاه شیمی تمام شد چون واقعاً به زبان علاقه داشتم دانشگاه اصفهان رفتم و رشته زبان خواندم. و بعد به خاطر اینکه دوست داشتم من همیشه خودم پیشرفت کنم و دیدم که زبان بازار دارد، دبیرهای زبان زیاد میشوند، بعد دوباره از ابتدا لیسانس ادبیات فرانسه خواندم، داشتم لیسانس فرانسه میخواندم که پدرم فوت کرد، با هم دانشگاه آزاد میرفتیم، فوق لیسانس هم ادبیات فرانسه خواندم.
بله، هر دو. یعنی من در حقیقت هم لیسانس شیمی خواندهام، هم لیسانس زبان انگلیسی، هم لیسانس فرانسه و هم فوقلیسانس فرانسه.
انگلیسی را من از دانشگاه کاشان که شیمی میخواندم منتقل شدم به زبان انگلیسی دانشگاه اصفهان. یعنی تغییر رشته دادم. آمدم اصفهان دو سال زبان خواندم، که خیلی از واحدهایم هم قبول شد،. بعد سال آخر کمیسیون موارد خاص من را برگرداند کاشان، بعد گفتند که حالا به خاطر اینکه ما شرایطش را نداشتیم، و نمرهای که تراز میکردند در کارنامه دانشگاه کاشان، آن موقع زبان انگلیسی نداشته که تراز کند، خلاصه به هر حال ما را برگرداندند به کاشان و من معادل شیمی گرفتم. ولی زبان را هم دانشگاه اصفهان خواندهام بدون مدرک. پس من تنها مدرکی که ندارم زبان دانشگاه اصفهان است.
بله. من بعد از فرانسه ایتالیایی خواندم بهصورت خصوصی، که الآن تدریس هم میکنم زبان ایتالیایی را. زبان آلمانی هم، یک خیّری هست مثل شما، که ایشان از اعضای سپاه است، و ایشان واقعاً دارد خدمت میکند. این شخص در آن منطقهای که دفتر کار من هست و مدرس زبان فرانسه هستم، ایشان بازنشسته سپاه است، قبلاً در بیمارستان صدوقی بوده و الآن فقط کارش این است که به دخترهایی که دم بخت هستند و جوانهایی که میخواهند ازدواج کنند، همه کارش خدمت کردن و پول جور کردن و این کارهاست. ایشان یک بیمارستان دارد میسازد نزدیک سپاهان شهر که تمام تجهیزاتش از آلمان میآید. و ایشان وقتی متوجه شد من زبان بلد هستم، پرسید آلمانی بلد هستی؟ گفتم نه. ایشان گفتند اگر آلمانی بلد بودی من مرتب با خودم میبردمت آلمان که این دستگاهها را خریداری بکنیم. و ایشان جرقه آلمانی را زد و ما از دو ماه پیش آلمانی را هم شروع کردیم.
من یک چیز مهم در ذهنم بود برایتان بگویم، پدرم یک دید مثبتی به تمام مخاطبهایش و کسانی که با او کار میکردند داشت. بارها اتفاق میافتاد که یک کارمند میآمد از کارمند دیگر شکایت میکرد، و ایشان بنا را بر پاک بودن و بیتقصیر بودن و بیمنظور بودن آن طرف میگذاشت. حتی مثلاً ما یک مزاحم تلفنی که داشتیم که میخواستیم شکایت بکنیم، ایشان خیلی راحت به ما گفت فکر کنید مثلاً این یک عقدهای دارد یک ناراحتی دارد، و اصلاً به دید یک کسی که بخواهد مثلاً ایشان را اذیت کند، یا از کسی شکایت کند نگاه نکرد. اینقدر ایشان نسبت به بقیه دید مثبت داشت که اگر آن طرف هم واقعاً مثبت نبود و نیت بدی داشت، با این برخورد، ناخودآگاه مثبت میشد. یعنی در نهایت امر من آن مزاحم تلفنی یادم نمیرود که آخر ایشان مثبت شد و عذرخواهی کرد. و در کارکنان ابابصیر هم همینطور بود. به جای اینکه ایشان جبهه بگیرد و محکوم کند، بنا را بر این میگذاشت که ایشان حالا شاید یک اشتباهی کرد و ما باید گذشت داشته باشیم.
محمود وجدانی اصالتاً شیرازی است و در سال 1328 در شیراز متولد شد. در کودکی بر اثر ویروس خاص نابینا شده است. اکنون 67 سال از عمرش میگذرد. از کودکی قرآن کریم را نزد عمهاش آموخت. وقتی به سن و سال رفتن به دبستان رسید هیچ مدرسهای او را نپذیرفت و گفتند امکانات برای آموزش نابینایان نداریم. محمود وقتی بچههای هم سن و سال و همبازیهای خود را میدید که به مدرسه میروند و جنب و جوش دارند ولی او مجبور است در خانه بماند ناراحت و غمگین میشد. چند سال بعد او را به حوزه علمیه شیراز بُردند و شروع به فراگیری دروس طلاب از ابتدا کرد. ابتدا امثله و شرح امثله، بعد صرف میر و هدایه را خواند. بالاخره کتاب جامع المقدمات و پس از آن کتاب مشکل سیوطی را خواند. سپس فقه و اصول فقه را شروع کرد. ولی چون کتب طلاب نه بریل داشت و نه گویایی، از اینرو برایش مشکل بود و نتوانست ادامه دهد. اما ادبیات عرب را در حدّ عالی آموخته بود. تا اینکه برادرش محمدحسن که از او بزرگتر بود و در کسوت معلمی در شیراز مشغول بود، شروع کرد به او درس دادن و چون هوش خوبی داشت، سریع یاد میگرفت و ظرف یک سال تا ششم ابتدایی را نزد برادرش یاد گرفت. آنگاه کلاس ششم را به روش جهشی امتحان داد و قبول شد.
پس از دریافت مدرک ششم ابتدایی، متوسطه را در شش سال طی کرد. در ادامه در کنکور شرکت کرد و نفر دوم کنکور در رشته ادبیات شد. پنج سال هم دانشگاه را گذراند و در سال 1358 لیسانس زبان و ادبیات عرب را دریافت کرد.
در واقع هجده ساله بود که کلاس اول ابتدایی را شروع کرد، نوزده ساله بود که ششم ابتدایی دریافت نمود و وارد دوره متوسطه شد و از شروع ابتدایی تا اتمام دانشگاه و دریافت لیسانس دوازده سال طول کشید و سیساله بود که لیسانس دریافت کرد. البته در جریان انقلاب یک یا دو سال دانشگاهها تعطیل بودند. لذا باید گفت حدود ده سال از اول ابتدایی تا دریافت فوق لیسانس را طی کرده است. با توجه به اینکه چند سال از عمرش را در حوزه گذراند، از اینرو نسبت به همسالان خودش خیلی عقب نیفتاد.
آموزش و پرورش: محمود وجدانی در سال 1352 در کنکور سراسری شرکت کرد و حائز رتبه دوم در کنکور سراسری شد. پس از اخذ لیسانس ادبیات عرب از دانشگاه اصفهان در سال 1358، درخواست اشتغال در اداره آموزش و پرورش اصفهان داد و سال 1359 پذیرفته شد. چون نابینا بود پروندهاش باید در گزینش وزارت آموزش و پرورش مطرح میشد. از اینرو مدتی طول کشید تا جواب آمد و دایره گزینش هم حکم پذیرش دادند و او به عنوان معلم از سال 1359 کارش را آغاز کرد.
در دوره دانشجویی یعنی سال 57 ازدواج کرد و سال 59 یعنی همزمان با استخدام بچهدار شد. نیز قبلاً خط بریل را در مدرسه شوریده شیراز نزد استاد عبداللّه معطری یاد گرفته بود و میتوانست از منابع استفاده کند.
ایشان از سال 58 تدریس را آغاز کرد و اکثراً در مؤسسه آموزشی ابابصیر اصفهان تدریس میکرده است؛ کارش تا سال 86 ادامه یافت و در این سال، بازنشسته شد. یعنی سی سال به شغل شریف معلمی مشغول بوده است.
دیگر فعالیتها و موفقیتها: آقای محمود وجدانی صدای پرمایه خوبی دارد و حافظهاش هم خوب است، لذا از جوانی پیش منبری داشته و با بیان احادیث و حکایات آموزنده یا اشعار مؤثر دینی و نیز ذکر مصیبت و روضه اهل(ع) بیت به ارشاد خلق خدا مشغول بوده است. روضهخوانیها و صحبتهایش متأسفانه ضبط نشده و به دست ما نرسیده است. ولی نقل قولها حاکی است که جذابیت داشته و مردم استقبال میکردهاند. اما وقتی به کسوت معلمی وارد شد و شروع به تدریس نمود، همه وقت و توانایی خود را مصروف تعلیم و تربیت نابینایان نمود. به همین دلیل کلاسداری او گرم و جذاب بوده و کسی در کلاس احساس کسالت و خستگی نمیکرده است. ایشان برای دانشآموزان خاطره، حکایت، فکاهیات میگفته و گاه با صدای خوش برایشان شعر میخوانده است. شاگردان مؤثری تربیت کرده به طوری که هر کدام در سمت و در جایی مشغول به کار هستند.
بنده محمدحسن وجدانینژاد شیرازی متولد 20 اردیبهشت 1322 در شیراز هستم. تحصیلات ابتدایی را در دبستانهای شیراز گذراندم و زیر نظر معلمهایی با کرامت، دانشمند، علاقهمند به اسلام و عاشق طریق اهل بیت علیهم السلام تربیت یافتم. از زلال معرفت آنان به خصوص آقای سید اسداللّه حسامزاده حجازی بهره بردم و هم اکنون که این اتو بیوگرافی را مینویسم، ایشان در قید حیات است. حدوداً ده ساله بودم که در کلاس چهارم ابتدایی در سال 1332 افتخار داشتم از مکتب پر فیضاش بهره بردم و به این تلمذ افتخار میکنم. بعد از دوره ابتدایی، در دبیرستانهای شیراز به تحصیل اشتغال داشتم و موفق به دریافت دیپلم ریاضی شدم. در سال 1341 وارد مرکز تربیت معلم شیراز شدم و از سال 1342 لباس معلمی بر تن نموده و مصمم به خدمت به کودکان این آب و خاک شدم. الگوهای بسیار خوبی از دوران دبستان و دبیرستان در پیشرو داشتم. رویه و روش آقای حجازی را میخواستم تقلید کنم هر چند بسیار دشوار بود. چون ایشان با محاسن اخلاقی و صفات حسنه مثل تقوا و محبت به شاگردان، گذشت و کظم غیظ، ایجاد الفت عملاً به بچهها و ما یاد میداد چگونه رفتار کنیم. هر چند آموزشِ روشهای عملی معصومین(ع) به خصوص مولا علی ابن ابیطالب(ع) را نتوانستم به شاگردانم بیاموزم، ولی در عوض روش دیگری را به کار بستم و بیشتر به جنبههای پرورش ذهنی و افزایش مطالب علمی مثل علوم تجربی، ریاضی و ادبیات اهتمام ورزیدم. به طوری که دانشآموزانم بین بقیه دانشآموزان از شاگردان کوشا و موفق بودند و بنا به گزارشهای واصله، مدارج علمی را گذرانده و به تحصیلات عالیه دست یازیدهاند. در سال 1342 که نهضت حضرت امام خمینی(ره) آغاز شد بنده در کنار شخصی به نام جناب آقای علیاکبر مکارم که از طرفداران بسیار سختکوش و بیترس و از مبلغان گمنام امام بود، قرار گرفتم و عملاً به یک جریان سیاسی پیوستم. پس از چند سال یعنی در سال 1344 مورد ضرب و شتم عوامل ساواک و شهربانی قرار گرفتم و همراه آقای مکارم از فیروزآباد فارس به صورت تبعید به شیراز انتقال یافتم. بنا بر تقاضای خودم و صلاحدید ساواک و شهربانی به مدرسهای در شیراز که در آن زمان دو یا سه دانشآموز نابینا داشت انتقال یافتم. نظر به اینکه بنده دارای برادری به نام محمود وجدانی بودم که تا سن 12 سالگی درس رسمی آموزش و پرورش نخوانده بود، قبل از ورود به این دبستان برای کمک به برادر نابینایم حروف الفبای بریل را از تنها معلم این مدرسه به نام آقای عبداللّه معطری(1)
که هم اکنون در قید حیاتاند فرا گرفتم. به همین واسطه اولین کلاس تلفیقی کشور را با این دانشآموز نابینا در فیروزآباد در دبستان بابک تأسیس کردم و برادرم را در این کلاس شرکت دادم و به صورت دانشآموز بزرگسال که به نام داوطلب نامیده میشد در داوطلبین ششم ابتدایی شرکت دادم و او موفق به دریافت گواهینامه ششم ابتدایی ظرف مدت یک
1) . آقای معطری بر اثر آبله نابینای مطلق شده است.
سال شد. یعنی تمام دوره ابتدایی خود را ظرف مدت یک سال به پایان رسانید. من چون در این کار موفقیت چشمگیری به دست آورده بودم تقاضای ورود به آموزشگاه نابینایان کردم. ساواک و شهربانی هم به خاطر اینکه نابینایان به خصوص دو یا سه نابینای کلاس ابتدایی را لایق انجام کارهای تبلیغاتی و معرفی امام نمیدیدند، از اینرو با انتقال من چندان موافق نبودند. لازم به ذکر است، در آن زمان هم کسی نسبت به امام شناخت چندانی نداشت در صورتی که ساواک نسبت به ایشان حساسیت فوقالعاده داشت و طرفداران ایشان را سخت مورد حملههای ناجوانمردانه قرار میداد. آقای علیاکبر مکارم که در آن زمان و مکان مبارزی تنها بود، همواره مورد آزار ساواک بود.
بنده با توجه به فعالیتهای انقلابی و مخفیانهای که داشتم در مدت زمان کوتاهی که حدود دو سال شد تسلط کامل به حروف الفبای بریل پیدا کردم که از آن جمله الفبای فارسی، الفبای انگلیسی، الفبای عربی و الفبای علوم و ریاضی بود و ظرف این مدت که تقریباً دو سال بود موفق به نوشتن اولین جلد قرآن کریم در کشور شدم. چون قبل از آن چند قرآنی که مورد نیاز نابینایان بود از کشور اردن وارد ایران میشد. طولی نکشید که بنده توانستم تعدادی نابینا که دوره ابتدایی را به اتمام رسانیده بودند در مدرسه که به نام مدرسه شوریده شیرازی بود از جمله برادر نابینای خودم را با آموزش علوم و زبان انگلیسی و ریاضی و ادبیات آشنا نمودم که مدت کوتاهی طول کشید که آن دانشآموزان از جمله برادرم دوره دبیرستان را به اتمام رسانیدند. بنده هم ظرف مدت دو سال حدود 160 جلد کتاب با خط بریل اعم از کتب ریاضی، جغرافیا، زبان انگلیسی، ادبیات، قرآن و عربی نوشتم. گزارش آن را آقای اصغر سعادت که در آن زمان رئیس مدرسه بود به مدیرکل آموزش و پرورش استان داد و مدیرکل آن زمان مراتب را به نظر وزیر آموزش و پرورش وقت رسانید و مراتب از طرف وزیر آموزش و پرورش به دفتر تازه تأسیس کودکان و دانشآموزان استثنایی ابلاغ گردید و بنا بر دستور وزیر آموزش و پرورش عدهای از معلمین استثنایی شهرهای مختلف از جمله شیراز جهت فراگیری روشهای آموزشی بورسهایی اعطا شد و از آن جمله از شیراز بنده در رشته نابینایان و آقای جمشید پیلتن در رشته ناشنوایان و مرحوم آقای علیرضا صفاییان در رشته کودکان عقب مانده ذهنی بودیم و دیگران از شهرهای دیگر که از این گروه دوست دانشمندم آقای دکتر سید مهدی صادقینژاد را میتوان نام برد که در قید حیاتاند. در رشته نابینایان کلاً در سطح کشور پنج نفر انتخاب شده بودند که به جز بنده آقای سید مهدی صادقینژاد و مرحوم آقای محمدرضا نامنی (نابینا) آقای احمد دانش (نابینا) و خانم مریم یوسفی که همگی به آمریکا مأموریت یافتیم و درMillersvill state college برای مدت شش ماه در آن کالج به مشاهده روشهای آموزشی و پرورشی نابینایان آمریکا و زیر نظر اساتید این رشته دورهای گذراندیم و بنده در این اثناء به کسب لیسانس ریاضی از دانشگاه شیراز نائل گشتم. پس از بازگشت از آمریکا و اتمام تحصیلاتم از دانشگاه شیراز به اصفهان و آموزشگاه نابینایان ابابصیر انتقال یافتم و این دوره یک فصل جدید از دوران معلمی مرا تشکیل میدهد.
ابابصیر مؤسسهای صد درصد مذهبی با رعایت کلیه اصول اسلامی بود؛ به خصوص برای نابینایان و نجات نابینایان از دست تبلیغات میسیونرهای آلمانی تأسیس شده بود. روش آنها اینگونه بود که کودکان نابینا را از سطح استان اصفهان و حتی کشور جمعآوری و در مدرسه اسکان و امکانات میدادند. عکسهای این کودکان را به هنگام گدایی یا لباسهای مندرس، سپس با وضع خوب و لباسهای شیک در اروپا منتشر میکردند و به این روش کسب درآمد مینمودند. نیز خردسالها را به جرگه میسیونری مسیحیت میبردند و با آموزش از آنان مبلغ مسیحی میساختند. سازمانی به نام مدرسه نابینایان کریستوفل (پسرانه) و مدرسه نور آیین (دخترانه) داشتند حتی بچهها را به آلمان ارسال میکردند و از قبل آنها کسب درآمد میکردند و مقداری را هم صرف نابینایان میکردند. در مقابل آیین مسیحیت و کتبی مانند کتاب عهد جدید و عهد عتیق را با داستانهای اناجیل از داستان ساختگی کشتی گرفتن خدا با حضرت یعقوب و زمین خوردن خدا گرفته و داستان اهانتآمیز به ساحت مقدس حضرت عیسی ابن مریم(س) و یوسف نجار را به بچهها به عنوان شریعت مسیحیت تلقین میکردند. در این زمینه جمعی از متدینین اصفهان با اتکاء به حضرت آیتاللّه شمس آبادی اقدام به تأسیس این مؤسسه نموده بودند. بنده به خاطر تحصیل همسرم مرحومه مهرانگیز حسن شاهی در دانشگاه اصفهان خود را از شیراز به اصفهان انتقال دادم و در ابابصیر مشغول شدم.
بهار شیراز، هوای دلنشین دارد ولی تابستان آن بسیار گرم است. در 9 مردادماه سال 1325 فرزندان دو قلوی دختر در یکی از محلههای جنوب شیراز متولد شدند. پدرشان غلامحسین حسن شاهی از طایفه حسن شاهیهای ارسنجان بود که دست تقدیر روزگار او را به شیراز آورده و در جنوب شیراز ساکن کرده بود.
ارسنجان در 85 کیلومتری شمال شرقی شیراز و سر راه سعادت شهر به سروستان و در سمت مرودشت قرار دارد. دارای اقلیمی معتدل و از نظر بارش باران خشک است. مردمی سختکوش و خونگرم دارد. همین ویژگیها را در کودک نو رسیده که بعداً شخصیت خودجوش خواهد شد میبینیم.
پدر این دوقلو غلامحسین حسن شاهی با یکی از دختران حسن شاهی به نام رحمت حسن شاهی ازدواج کرده بود. شاید طایفه حسن شاهیها ازدواج با غیر خودی را ناپسند میدانستند یا به هر حال ازدواج درون طایفه را به دلیل داشتن شناخت بیشتر موفقیتآمیزتر میدانستند.
رحمت و غلامحسین در مردادماه صاحب دوقلوی دختری شده و بر سر نام آنها تأملات و گفتوگوهایی داشتند تا بالاخره تصمیم میگیرند یکی را شورانگیز و دیگری را مهرانگیز بنامند. شورانگیز را شوربختانه مثل بسیاری از چند قلوها که فقط یک قُل میماند، چندی زنده نبود و فوت کرد. مهرانگیز در بین چند خواهر و برادر، دنیای شیرین کودکی را تجربه میکرد و وقتی به چهار سالگی رسید، فراگیری قرآن و متون دینی را برایش تجویز کردند. پدرش فردی مؤمن و معتقد و مادرش شغل معلمی داشت و رسماً کارمند آموزش و پرورش بود. از اینرو تجاربی که سالها اندوخته بود، در مورد بچههای خودش به کار گرفت و در پرورش فکری و اخلاقی و آموزش خواندن و نوشتن و به ویژه مهارتهای زندگی به کار بست.
خانواده حسن شاهی در محله قوام در جنوب شیراز اقامت داشتند و این محله دارای جوهره مذهبی بود. مهرانگیز در کودکی با مسجد و نهاد دین آشنا شد. او در همین محله به دبستان پا گذاشت.
تحصیلات ابتدایی تا دانشگاه: خوشبختانه در دبستان معلمهای خوبی داشت و مادرش هم فوق برنامه و در خانه به او رسیدگی میکرد. تا اینکه دوره دبستان را با موفقیت طی کرد و به دوره متوسط قدم نهاد. دوره دبیرستان هم به نحو مطلوب و با پشتکار گذراند. پس از دریافت دیپلم به دلیل فرهنگی بودن مادرش، گویا تدریس و معلمی در ذات این خانواده رسوخ یافته بود. و مهرانگیز هم تصمیم گرفت شغل مادرش را ادامه دهد. از اینرو در مرکز تربیت معلم شیراز ثبتنام کرد و در امتحان ورودی آن قبول شد. حدود دو سال دوره تربیت معلم را پشت سر گذاشت و رسماً استخدام اداره آموزش و پرورش شیراز شد و از مهرماه 1345 در دبستانهای عادی تدریس را آغاز کرد. سپس به تدریس نابینایان علاقهمند شد و در مدرسه شوریده شیرازی به نابینایان درس میداد. در همین مدرسه با همکارش محمدحسن وجدانینژاد آشنا شد و در سال 1350 به ازدواج آنها منجر شد. دو سال بعد
یعنی در سال 1352 در کنکور شرکت کرد و در دانشگاه اصفهان رشته ادبیات قبول شد و مجبور شد با همسرش به اصفهان کوچ کند.
همسر خدمتگزار: مرحومه مهرانگیز حسن شاهی حدود پنج سال بود که در مدرسه شوریده ویژه نابینایان در سمت معلمی مشغول بود، چندی پیش از ایشان آقای محمدحسن وجدانینژاد در همین مدرسه مشغول به تدریس و معلّمی شده بود. همکاری مهرانگیز و محمدحسن آن هم چند سال موجب شده بود از یکدیگر شناخت کامل به دست آورند و در سال 1352 ازدواج آنان عملی گردد. برای شناخت بهتر زندگی مشترک آنان، اکنون به اختصار همسرش را معرفی میکنیم.
محمدحسن در 1322 در شیراز متولد شد. دوره ابتدایی و متوسطه را در شیراز گذراند و پس از دریافت دیپلم ریاضی در سال 1341 به تربیت معلم راه یافت. در سال 1342 به کسوت معلمی وارد شد و تدریس را آغاز نمود. محل خدمت او ابتدا در فیروزآباد بود ولی به دلیل فعالیتهای سیاسی و حمایت از نهضت امام خمینی در سال 1344 به شیراز منتقل شد و چندی بعد کارش را در مدرسه شوریده آغاز کرد.
محمدحسن و مهرانگیز در مدرسه شوریده راهی را آغاز کردند که چند دهه ادامه یافت. و توانستند فعالیتهای گستردهای برای نابینایان در شیراز، اصفهان و تهران داشته باشند. محمدحسن وجدانی در کنار تدریس در مدرسه شوریده، کار آمادهسازی کتب بریل را هم انجام میداد و در کارنامهاش آمده که 160 جلد بریل آمادهسازی کرده است. پس از آن در اصفهان در کنار تدریس در مدرسه نابینایان ابابصیر، اقدامات دیگر هم برای این قشر داشت. در اصفهان به ریاست آموزش و پرورش شهرهای برخوار و بعداً فریدن شهر هم رسید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران به دستور وزیر آموزش و پرورش به تهران منتقل شد و به عنوان کارشناس امور نابینایی در وزارت آموزش و پرورش مشغول گردید، همزمان تدریس و کارهای آموزشی هم داشت. پس از بازنشستگی به شیراز کوچ کرد و فعالیتهای آموزشی و فرهنگی را تاکنون ادامه داده است. آقای وجدانی یکی از فعالین مبتکر و دارای چندین طرح و پروژه ابتکاری برای نابینایان ایران است. زندگی او جداگانه در حال تألیف و انتشار است.(1)
زندگی ساده ولی پرتلاش: محمدحسن وجدانینژاد شیرازی که امروز به استاد و پیشکسوت و محقق و نویسنده در زمینه امور نابینایان شهرت دارد، در اوج جوانی در آموزشگاه نابینایان شوریده شیرازی با خانم مهرانگیز حسن شاهی آشنا شد و زندگی عاشقانهای را با او آْغاز کرد. زندگی آنان تا پایان عمر ساده و بیآلایش ولی پر برکت بود. ثمره این عشق الهی دو فرزند به نامهای لیلا متولد دوم خرداد 1351 کارشناس ارشد امور تربیتی و دانشجوی دکترای امور تربیتی و روح اللّه متولد پنجم فروردین 1359 مهندس عمران و عضو سازمان مهندسی کشور بزرگ ایران و کشور استرالیا است. زندگینامه آنها آنقدر زیبا است که همه دوست دارند درباره این دو و نحوه آشنایی آقای وجدانی و خانم
1) . این بخش توسط محمد نوری مدیر دفتر فرهنگ معلولین تدوین شد.
حسن شاهی جویا شوند. چون چنین زندگیهایی خالی از لطف نیست و از شاگردان آن مرحومه تا بقیه شیفته شنیدن خاطرات این زندگی نمونهاند.
وقتی خبرنگار مجله توان نامه از استاد وجدانی پرسید: دوست داریم خاطره آشنایی خود را با مرحومه سرکار حاجیه خانم مهرانگیز حسن شاهی بشنویم. ممکن است هرچه در دل دارید، بر زبان آورید؟؛ استاد اینگونه جواب گفت: بنده خود را قابل نمیدانم که وقت مجله تواننامه و سایت دفتر فرهنگ معلولین را با خاطراتی که ممکن است خوانندگان را خسته کند تصدیع نمایم ولی خاطرهای در ذهن دارم که بیانش کم لطف نیست. بنده با عنوان معلم ریاضی و علوم در آموزشگاه نابینایان شوریده شیرازی کار میکردم و مست می خدمت به نابینایان بودم به طوری که شبها تا دیر وقت، روی کاغذهای بروشور داروخانهها، کتاب بریل برای فردای مدرسه مینوشتم. توضیح اینکه در آن زمان بودجهای برای خرید و تهیه کاغذ مخصوص نابینایان وجود نداشت و بهترین کاغذها، بروشور داروخانهها بود چون ضخیم بود و نوشتههای انگلیسی روی آن را نابینایان نمیدیدند ولی میتوانستیم با خط برجسته بریل روی آن علامتهای بریل را حک کنیم. این بروشورها کاغذهای باطله و رایگان بود که داروخانهها آنها را در اختیار ما میگذاشتند. خانه ما برق نداشت؛ چون خانواده فقیری داشتیم توان نداشت مخارج برقکشی و کنتور برق را تهیه کند. شبها با نور چراغ نفتی به نوشتن کتابهای بریل تا پاسی از شب مشغول بودم و روز خسته و کوفته از کار شبانه و نوشتن کتب بریل وارد مدرسه میشدم و امید داشتم که کارم مثمر ثمر واقع شود و دانشآموزان نابینا که در پایه دبیرستان در آموزشگاه درس میخواندند از مطالب درسی من استفاده شایان ببرند و تنها امیدم همین بود. امیدم به درگاه پروردگار بود و هیچ امید دیگری از آموزش و پرورش و مدرسه نداشتم. وقتی به مدرسه میآمدم تنها چیزی که مرا تسلی و آرامش میداد رفتارهای خانم حسن شاهی بود. وقتی محبت و ایثار او را نسبت به بچههای نابینا میدیدم آرامش پیدا میکردم. این خانم جوان با شور و اشتیاق به راهنمایی کودکان نابینا از نظر لباس پوشیدن؛ غذا خوردن؛ کارهای شخصی؛ کفش پوشیدن؛ نظافت کردن و حتی رفتن دستشویی و راهنمایی برای نظافت میپرداخت. همه این کارها را بدون کوچکترین ناراحتی و با علاقه انجام میداد. بعضی اوقات به تعویض لباسهای کودکان و تهیه لباسهای نو به جای لباسهای مندرس و پاره و وصله پینه با مخارج شخصی میپرداخت.
دست و پا و صورت آنها را میشست؛ و همه این کارها را به آنان آموزش میداد؛ کودکانی که هم اکنون استاد دانشگاه و دکترا در رشتههای مورد علاقهشان هستند، میدانند که او وقت خود را با عشق و علاقه صرف میکرد. من با خود میگفتم ای حسن آقا اگر میخواهی خدمت یاد بگیری از این خانم یاد بگیر تا هیچوقت خستگیهای کار شبانه و عدم همکاری و عدم تقدیر مسئولین و عدم دید نابینایان که حتی از دیدن خدمات تو هم محروماند تو را خسته نکند و همیشه سر زنده مثل این خانم باشی. این مشاهدات و این عشق به من میگفت: اگر عشق میخواهی، کدام عشق برتر و بالاتر از عشق به کودکان وطن به خصوص کودکان بیپناه نابینا. بالاخره با این افکار از خانم حسن
شاهی
خواستگاری و تقاضای ازدواج کردم. البته با سختی موافقت او را جذب کردم. یادش به خیر و راهش پر آوازه باد.(1)
به هر حال زندگی ما خیلی بیآلایش بود، حتی حقوقی که میگرفتیم بیشتر به فکر مصرف آن برای بچههای نابینا بودیم یعنی آنان را جزء خانواده خود میدانستیم. به همین دلیل با اینکه هر دو در بیشتر سالها عالیترین سمتها را داشتیم و به اصطلاح ریاست داشتیم ولی از دنیا چیزی جز یک خانه محقر نداریم. البته فراوان اموالی مثل تربیت یافتگان خانم حسن شاهی و آثار علمی و ابتکاراتی که به میراث تاریخ گذاشتهاند داریم.(2)
مرحومه حسن شاهی در سختترین شرایط کارش را شروع کرد یعنی اوج کارهایش در دوره انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی علیه ایران بود. این دو رخداد بسیار مهم از سال 1357 تا 1367 یعنی یک دهه از مهمترین و پرالتهابترین دورههای تاریخ ایران است. کسانی که واقعاً از خود گذشته بودند و به فکر زندگی شخصی خود نبودند در این دوره خوب درخشیدند. البته معدود افراد فرصتطلب هم بودند که از این شرایط سوءاستفاده کردند و به پر کردن جیب و افزایش داراییهای خود پرداختند.
خانم حسن شاهی در شرایط سخت کمبودها، مدیریت مدارسی را بر عهده داشت. ایشان با قناعت زندگی میکرد و مدیریت او هم با قناعت بوده است. وقتی به تهران منتقل شد و در واقع آموزش و پرورش به او مأموریت داد و مدیریت آموزشگاه دخترانه نابینایان را عهدهدار شد، حقوقش در اصفهان پرداخت میشد، هیچ حق مأموریت و اضافه کار یا حق سفر برای او در نظر نگرفته بودند ولی او بدون اعتراض در تهران کارش را ادامه داد و شبانهروز کار میکرد.
خانم حسن شاهی در سال 1325 متولد، در سال 1345 مشغول تدریس و آموزش، و بالاخره در سال 1375 از آموزش و پرورش بازنشسته میشود. یعنی سی سال از بهترین سالهای عمرش را به پرورش، تربیت و آموختن به کودکان و جوانان ایران زمین گذراند. بیست ساله بود لباس آموزگاری را بر تن کرد و پنجاه ساله بود از این شغل کنارهگیری کرد. اما از سال 75 تا 93 یعنی هیجده سال تا زمان فوتش را باز از پا ننشست و به امور فرهنگی و اجتماعی اشتغال داشت.
ایشان پس از فراغت از تحصیل در ابابصیر به تدریس پرداخت و هنوز مشغول است. اما برای زندگینامه و فعالیتهای ایشان نگاه کنید به فصل چهارم (دانش آموختگان)
ایشان در ادبیات انگلیسی و فارسی سالها دبیر آموزش و پرورش بوده، همچنین در ابابصیر تدریس میکرده است. اما چون قبلاً در ابابصیر تحصیل میکرده، از اینرو برای زندگینامه و فعالیتهای ایشان نگاه کنید به فصل چهارم (دانش آموختگان)
متولد 1368 اصفهان - فارغ التحصیل کارشناسی حرفهای گویندگی و دوبله از دانشکده خبر خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران - تهران؛ بازیگر تئاتر - گوینده و گزارشگر رادیو - فعالیت تئاتری خودم را از سال 1387 آغاز کردم و فعالیت رادیویی خود را از سال 1388.
همکاری خود را با مؤسسه ابابصیر از سال 1395 در زمینه دورههای آموزشی فن بیان و گویندگی آغاز کردم.
متولد 1358 اصفهان است تحصیلات فوق دیپلم مدیریت جهانگردی دارد دارای تخصص کیکپزی، آشپزی و انواع شیرینی، دسر از سازمان فنی حرفهای اصفهان است. آغاز همکاری با ابابصیر از سال 1395 در حوزه آموزش آشپزی، کیک پزی و شیرینی و دسر است.
متولد 1330 اصفهان از سال 1352 وارد تیم فوتبال ذوب آهن اصفهان و در سال 1978 میلادی وارد تیم ملی کشور شده و در مسابقات جام جهانی در آرژانتین شرکت نموده است. از سال 1360 کار مربیگری را با تیمهای مختلف آغاز نمودهاند و از سال 1359 وارد سازمان تربیت بدنی شده و چندسالی رئیس اداره تربیت بدنی خوراسگان و 12 سان رئیس اداره تربیت بدنی شاهین شهر
بودهاند و سپس معاون ورزش اداره کل تربیت بدنی استان اصفهان شدهاند. 5 سال آخر خدمت هم از سازمان تربیت بدنی به شهرداری اصفهان منتقل شده و مسئول بخش ورزشی شهرداری اصفهان بودهاند. آقای کربکندی از سال 1393 همکاری
خود را با ابابصیر آغاز نموده و به عنوان مشاور عالی در امور ورزشی ابابصیر خدمات شایانی به جامعه نابینایی ارائه نمودهاند.
متولد 1328 اصفهان - آغاز همکاری رسمی با ابابصیر از سال 1349 - آغاز همکاری رسمی و اداری از سال 1354- تاریخ بازنشستگی سال 1380
مسئولیتها: آموزگار مقطع دبستان مدیریت مجتمع شامل پیشدبستانی، دبستان، راهنمایی و دبیرستان به صورت تلفیقی - سایر خدمات از سال 1372 تا 1376 مسئولیت کتابخانه و چاپخانه بریل ابابصیر را عهدهدار بودهاند. زندگینامه مفصل او در فصلهای قبل آمده است.
متولد 1331 در اصفهان - آغاز همکاری رسمی با ابابصیر از سال 1349 - آغاز همکاری رسمی و اداری از سال 1354 - تاریخ بازنشستگی 1382
مسئولیتها: آموزگار مقطع دبستان ابابصیر، معاونت آموزشی مقطع دبستان و راهنمایی ابابصیر از سال 1378 تا 1382
سایر خدمات: همکاری در کتابخانه و چاپخانه بریل و کتابخانه گویا، همکاری در امور حسابداری، انبار، بازرسی از آشپزخانه و کلیه امور شبانه روزی. زندگینامه کامل او را قبلاً آوردهام.
متولد 1327 در اصفهان - آغاز همکاری رسمی با ابابصیر به عنوان آموزگار رسمی از سال 1360 - تاریخ بازنشستگی سال 1376
مسئولیتها:حرفهآموزی و اشتغال - مسئول واحد شبانهروزی و کاریابی - ازدواج - معرفی اعضاء جهت سایر خدمات کار در تاریک خانه رادیولوژیها - تأمین مسکن تأمین جهیزیه و لوازم زندگی. زندگینامه کامل ایشان را قبلاً آوردهام.
متولد 1334 اصفهان - تحصیلات فوق دیپلم رشته ریاضی - آغاز همکاری از سال 1355 دبیر مقطع راهنمایی و دبیرستان
سایر همکاریها: برگزاری مسابقات فرهنگی، کلاس آموزشی قرآن و حدیث، خواندن کتب برای ضبط صوتی، کتاب نویسی و امور خوابگاه - همکاری در امور فرهنگی ادامه همکاری تا سال 1387 در امور فرهنگی - همچنین شرکت در امور فرهنگی از قبیل جشنها و اردوهای زیارتی مشهد مقدس تا سال 1396 - تاریخ بازنشستگی سال 1386.
متولد 1315 اصفهان - عضو هیئت مؤسس، عضو هیئت امنا و عضو هیئت مدیره ابابصیر - دارای مدرک کارشناسی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان و کارشناسی ارشد کودکان استثنایی از دانشگاه بیرمنگام انگلستان - اولین مدیر آموزشی از طرف اداره آموزش و پرورش استثنایی در ابابصیر از سال 1348 الی 1357
سایر خدمات: عضو هیئت مدیره فعلی ابابصیر، مدرس کلاس جهتیابی. زندگینامه کامل ایشان را در فصلهای قبلی آوردهام.
توضیح: خانم فردوس آقایی یکی از معلمان سابق ابابصیر است که در کارش موفقیت خوبی داشت و دانشآموزان از شیوه درسی و روش ارتباط با بچهها راضی بودند. از اینرو دارای تجارب خوبی است و درصدد هستیم این تجارب در این مصاحبه ذکر شود. این مصاحبه در بیستم مهرماه 1396 در محل مؤسسه ابابصیر و توسط محمدحسین بصیری انجام شده است.
با عرض سلام و تشکر از این مصاحبه بنده فردوس آقایی متولد 1336 هستم. زمانی که بنده از تربیت معلم فارغالتحصیل شدم وارد ابابصیر شدم. قبلاً هیچ آشنایی با ابابصیر نداشتم، ولی وقتی وارد شدم دیدم که یک محیط کاملاً مذهبی و خیلی خوب است لذا این باعث شد که من در طول خدمت سی ساله خودم را به هیچ جای دیگر انتقال ندهم و همیشه در ابابصیر باشم.
من از مدیران و مسئولان ابابصیر تجربههای خیلی زیادی آموختم. مثلاً از لحاظ مذهبی بخواهم حساب بکنم، پندهایی میدادند که من هنوز در زندگیام این پندها را اجرا میکنم و برای من خیلی خوب بوده و هیچ مشکلی هم تا حالا پیدا نکردهام.
رشتهام کودکان استثنایی بود.
تربیت معلم تهران.
بله اصفهانی هستم.
ابابصیر در سال 57 از ما یک آزمون گرفتند و من در آزمون قبول شدم، بعد توسط آقای اقارب مصاحبه شدیم. یازده نفر بودیم که سه نفر میخواستند بگیرند، من نفر دوم بودم. بعد از آن ما رفتیم، یک سال هم تهران بودیم. تازه انقلاب پیروز شده بود که من در سال 58 وارد ابابصیر شدم و در سال 85 هم بازنشسته شدم.
وقتی که بازنشسته شدم خیلی برایم سخت بود، دوست نداشتم بروم خانه بنشینم لذا باز هم در قسمت اداری ابابصیر ادامه دادم. سپس با تغییراتی که در ابابصیر ایجاد شد، ما آمدیم دفتر ابابصیر که در خیابان آذر و چند سالی هم آنجا هفتهای سه روز کار میکردم.
من وقتی که وارد ابابصیر شدم اول معلم قسمت ابتدایی بودم. ولی بعد از ده سال که کار کردم، از من آزمونی برای فوق دیپلم گرفتند در امتحان فوق دیپلم قبول شدم. تابستانها که کلاسها تمام میشد میرفتیم تهران برای خواندن فوق دیپلم. وقتی درسم تمام شد آمدم و در قسمت راهنمایی مشغول شدم که هفتهای یکی دو روزش را در ابابصیر بودم، و بقیهاش را به عنوان معلم تلفیقی در مدارس عادی بودم.
در این سی سال من خیلی تجربه آموختهام، مخصوصاً از مرحوم آقای سعیدیان و آقای ملاباشی و آقای مظاهری که واقعاً مدیون ایشان هستم.
در ده سال دوم که معلم تلفیقی راهنمایی بودم، آقای مظاهری تشریف آوردند ابابصیر، تقریباً یک سال قبل از آن یک روز از من خواستند که بروم اداره وقتی رفتم گفتند که ما میخواهیم یک سری تغییرات در ابابصیر بدهیم و شما مدیر قسمت دخترانه بشوید. من خیلی پافشاری کردم و مسأله مشکلات بچه را مطرح کردم، ولی گفتند نه، ما چند سال پیش هم به شما گفتیم و شما گفتید بچهها کوچک هستند.
در هر حال در زمان مدیریت آقای ملاباشی من مدیر قسمت دخترانه شدم، در زمان مدیریت آقای ملاباشی آن تغییرات داده شد، در سال 75 که آقای مظاهری آمدند، من رفتم کلاس گرفتم ولی آقای مظاهری از من خواهش کردند که بمانم. من هم قبول کردم و تا سال 85 کارکردم، و خیلی هم راضی بودم. در سال 85 بازنشسته شدم. و همانگونه که قبلاً گفتم بعد از بازنشستگی در قسمت اداری ابابصیر ادامه دادم، و بس از تغییراتی که در ابابصیر به وجود آمد من در دفتر ابابصیر واقع در خیابان ابوذر به کارم ادامه دادم.
سالهای اول ما تا ظهر کلاس داشتیم، و هفتهای یکی دو روز هم کلاسهای فوق برنامه در بخش آموزش قرآن، توانبخشی و بهداشت داشتیم. که بعد از نهار شروع میشد و تا ساعت سه و نیم ادامه
داشت و من هم در بعضی از کلاسها حضور داشتم، و با بچهها کار میکردم. اتفاقاً کار خیلی جالبی بود و بچهها هم خیلی دوست داشتند.
خانم دامادزاده چند سالی بود که معلم عادی بودند ولی متأسفانه نابینا شده بودند، وقتی به ابابصیر آمدند کارهای خیلی جالبی در بخش توانبخشی انجام دادند و ما خیلی کار از ایشان یاد میگرفتیم. مثلاً ایشان به ما یاد میدادند که چطوری با بچههای نابینا کار بکنیم.
در سالهای آخر که من معلم تلفیقی مقطع راهنمایی شده بودم ولی. وقتی که من مدیر دخترانه بودم، آقای خطاط ساز هم مدیر شبانه بخش پسرانه ابابصیر بودند.
بچههای روزانه ساعت یک تعطیل وی شدند و میرفتند منزل، ولی بچههای شبانهروزی ناهارشان را که میخوردند، یک استراحت کوتاهی میکردند، بعداً برنامههای مختلفی از جمله. آموزش قرآن، ورزش، حرفه و فن، کلاسهای بهداشت و توانبخشی و غیره شروع میشد و برای معلمین هم برنامهریزی کرده بودند، که باید چه کاری انجام بدهد. هفتهای یک روز هم بچهها را به پارک، موزه و غیره برای گردش و تفریح میبردند
یک موزهای در نزدیک میدان نقش جهان بود که یک اسکلت دایناسور داشت، بچهها از این دایناسور خیلی خوششان میآمد. چون وصف دایناسور را شنیده بودند ولی قیافهاش را ندیده بودند. لذا وقتی که این اسکلت را لمسش میکردند خیلی خوششان میآمد.
در قسمت شبانهروزی شبها مسئول جداگانهای داشت. و سرپرستهایی که میگرفتم سعی میکردم افرادی باشند که با بچهها راحت باشند. لذا با آنها مصاحبه میکردم و اگر ایرادی در کار از آنها میدیدم بهشان تذکر میدادم و چنانچه مشکلشان حاد بود زود عوضش میکردیم. چون بچهها شب تا صبح را با این سرپرستها سپری میکردند. یادم هست یک روز پدر و مادر یک از بچهای که اهل اطراف فریدن بودند آمدند در ابابصیر و شروع کردن به گریه کردن. آقای مظاهری پرسیدند چرا گریه میکنید؟ آنها گفتند بچه ما غیر از نابینائی معلول جسمی حرکتی هم هست و طبعی نمیتواند اینجا بماند و درس بخواند. آقای مظاهری گفتند نگران نباشید، من دخترتان را اینجا نگه میدارم. و با هزینه ابابصیر یک مادر یار مخصوص این بچه استخدام کردند. و اتفاقاً این بچه از شاگردهای خیلی خوب و باهوش ابابصیر بود و دیپلمش را هم گرفت. آقای مظاهری برای بچهها خیلی کار کردند. نه اینکه بگویم بقیه کار نمیکردند، منظورم این است که آقای مظاهری روی اینگونه بچهها خیلی کار میکردند.
بله، جدا بود. برنامههایشان هم جدا بود.
اتاق به اتاق بود. و یک اتاق جدا برای مطالعه داشتند. چون با ضبط صوت باید درس میخواندند میرفتند در اتاق مطالعه که یک سری اتاقکهای کوچکی داشت آنجا مینشستند درسهایشان را گوش میکردند که با صدای ضبطشان مزاحم بقیه نباشند.
بله، هم گوش میکردند و هم با خط بریل میخواندند.
بله.
در دوره تربیت معلم جزء آموزشهایمان بود.
من در بیست سال اول اصلاً چیزی نمیدانستم چون هیچ جایی نمیرفتم. ولی ده سالی که مدیر و معاون بودم، همه جا سرکشی میکردم. و در کتابخانه هم میرفتم و میدیدم که چطوری کار میکنند و سؤالاتم را میپرسیدم، و بچهها را هم با کتابخانه آشنا میکردم و بچهها میرفتند کتاب میگرفتند. همانطور که میدانید کتابخانه ابابصیر خیلی فعال بود.
من نقشی نداشتم، فقط میرفتم و سر میزدم. چند تا از آقایان آنجا بودند، بعد اینها چند نفر را گرفته بودند، تا کتابها را بخوانند و صدایشان را ضبط کنند و نوارش صوتیاش را برای تکثیر به چاپخانه ابابصیر بیاورند. یک دستگاهی هم داشتند که مخصوص تکثیر نوار بود. نوارها را با آن تکثیر میکردند و میدادند به بچهها. من یادم است اول سال که میشد اینجا خیلی شلوغ بود. چون سال تحصیلی جدید شروع شده بود و بچهها نوارهای درسیشان را میآمدند میگرفتند. بعضی وقتها هم ممکن بود در نوبت باشند، چون یک دستگاه تکثیر بیشتر نبود. بعد یک سری از کتابهای درسی هم برایشان از مدرسه خزائلی تهران میآمد.
کتاب معمولی. همه درسها در کتاب نبود، چون کتابهای نابینایی خیلی بزرگ بود، همه درسها را نداشت، و بیشتر درسها به صورت نوار بود. ابابصیر نوار تکثیر میکرد به تهران هم میفرستادند. بعد یک دستگاهی خریدند و یک سری کتابهای بریل باهاش چاپ کردند.
من یادم است که سالی که من وارد مدرسه ابابصیر شدم حدود بیست تا دانشآموز داشتیم، شاید هم کمتر بود. (اول در یک ساختمان کوچک در دروازه دولت بودیم و بعد از یک هفته رفتیم در ساختمان هیئت قائمیه). بعد از شش ماه که در قائمیه بودیم، گفتند دارند برای ابابصیر یک ساختمان جدید میسازند که همان مدرسه اصلی ابابصیر بود. اول شبانهروزی نبود و فقط مخصوص دانشآموزان شهر اصفهان بود. بعد که رفتیم به ساختمان جدید ابابصیر آنجا خوابگاه داشتیم و از شهرهای خیلی دور هم میآمدند و هرسال هم تعدادشان زیاد میشد. بچههایی که در مدارس راهنمایی و دبیرستان درس میخواندند و خوابگاهشان در ابابصیر بود تعدادشان این اواخر خیلی زیاد شده بود. شاید به 150 نفر میرسید.
شاید 150 تا در خود ابابصیر بودند، یک سریها تلفیقی بودند، با تلفیقیها به دویست سیصد نفر میرسید.
این آمار برای سال 85 است.
محیط ابابصیر خیلی در زندگی من اثر داشت. من یک پسری دارم به اسم امیر، مذهبی بودن این پسرم را از ابابصیر میدانم. دخترم هم همینطور. ابابصیر خیلی روی من اثر مثبت گذاشت، من هیچ وقت هم حاضر نبودم از ابابصیر بیایم بیرون. ما سه نفر بودیم با هم آمدیم. آن دو تا رفتند سر رشتههای دیگر، و نتوانستند اینجا بمانند، ولی من ماندم. من یک آدم سیاسی هم هستم، ولی اینجا عاری از هر نوع سیاست بود. محیطش واقعاً سالم بود. هیچ وقت نمیتوانم فراموش کنم که اینجا چه بود و از لحاظ مذهبی چه خدمتهایی میکردند. بعضیها شاید برایشان مهم نباشد، ولی برای من خیلی خوب بود و نتیجهاش را هم دیدم.
ببینید، بچههای نابینای آن موقع را با بچههای نابینای الآن مقایسه کنید، بچههایی که در ابابصیر بودند واقعاً از لحاظ حجاب و از لحاظ افکار خیلی بچههای خوبی بودند. من بچههایی که الآن در مدارس هستند را میبینم وای چه قیافههایی! و این خودش خیلی مشخص میکند که. البته آن موقع بچهها هم شاد بودند و هم پوشیده، ولی الآن، اینطوری نیستند. من یک دانشآموزی داشتم چهار سال پیش، کلاس دوم بود. کاری به حجابش ندارم، آمد از مشروب با من حرف زد. ابابصیر این بچهها را به این چیزها آگاه میکرد. همان فوق برنامهها که بعدازظهر برای بچهها میگذاشتند این کلاسها خیلی بچهها را آگاه میکرد. بچههای قبل خیلی بهتر از حالا بودند.
سالهایی که من بودم به حدود چهل نفر میرسیدند.
بله، البته با تلفیقیها.
تعداد کادر آموزشی و غیر آموزشی به 110 نفر میرسید. من اسم 110 نفر را شنیدهام.یک سال قرار شد همه کارکنان را ببریم مشهد. وقتی آمار گرفتیم 110 نفر بودند.
بله، خیلی خاطره دارم.
من در همان سالی که مدیر شده بودم آقای مظاهری آمدند گفتند که میخواهیم بچهها را ببریم مشهد.
وقتی که بچهها امتحانهایشان را میدادند، از اول تیر تا اواسط مرداد یک سری کلاسهای فوق برنامه میگذاشتند. این کلاسها حتی شبانهروزی هم بود که از جاهای دیگر هم میآمدند و چقدر هم استقبال میکردند. در این کلاسها کارهای هنری مثل گبه هم آموزش میدادند. آقای مهندس قاضی عسگر مسئول گبه و سفالگری بود که بچهها چیزهای خیلی جالبی میساختند. بعد در آخر میآمدیم بچههایی که امتیازشان بالاتر بود را انتخاب میکردیم برای مشهد. بعضی وقتها یادم است تا سه تا اتوبوس هم میبردیم مشهد. سال اول بود که به من گفتند شما هم بروید من گفتم نه، من نمیتوانم. آقای مظاهری گفتند که اگر به خاطر دخترتان است، دخترتان را هم بیاورید. گفتم که نه، من نمیخواهم که از لحاظ بودجه مشکلی باشد. گفتند نه، نگران نباشید. یادم است که تابستان هم من کار میکردم، گفتم پس من هیچ هزینهای نمیگیرم، بگذارید دخترم را بیاورم. بچهها خیلی با دختر من ارتباط خوبی برقرار کرده بودند. در آن موقع دخترم هفت سالش بود و اول دبستان بود.
یک روز دخترم به من گفت که چرا تو میروی دست اینها را میگیری، بیا دست من را بگیر. گفتم نیاز نیست که من دست تو را بگیرم. بعداً به جایی رسیده بود که خودش میرفت بچهها را انتخاب میکرد و دستشان را میگرفت. الآن هم هنوز با آنها ارتباط دارد.
بچهها را به شهر بازی میبردیم. شهر بازی برای بچهها خیلی جالب بود. خیلی هم راهش دور بود (وکیلآباد بود) در آنجا بچهها تمام این بازیها را تجربه میکردند. همهاش هم با بلیط بود و ما برایشان بلیط میخریدیم.
بعد یکی از بچهها که شمالی بود رفته بود روی یکی از این سرسرهها که خیلی بزرگ بود و در بالای سرسره گیرکرده بود. یکی از مردها که رفتند کمکش کند گفته بود که دست به من نزن، تو نامحرم هستی. و این برای آنها خیلی جالب بود.
بله، در مقطع راهنمایی بود. زمانی که میرفتیم مشهد، یکی از خادمها که با ابابصیر آشنا بود. میگفت وقتی خواستند درهای حرم را برای نظافت ببندند به شما خبر میدهیم. یکبار که رفته بودیم پدیده خورشید گرفتگی اتفاق افتاد و آمدند درهای حرم را بستند. بعد که باز کردند ما رفتیم داخل حرم به بچهها یک حال عجیبی دست داده بود. بچهها به ضریح حضرت چسبیده بودند و دیگر جدا نمیشدند. وقتی که آمدند گفتند دیگر باید بروید بیرون، چون جمعیت زیاد بود بچهها پراکنده شدند. ما را آوردند داخل یکی از رواقهای حرم، خادمها آمدند گفتند نگران نباشید، ما تمام بچهها را جمع میکنیم میآوریم اینجا. حدوداً چهل نفر دختر بودند، و پسرها هم جدا با مربیان خودشان بودند. گفتند شما بایستید نماز آیات بخوانید تا ما بچهها را بیاوریم. ما تا نماز را خواندیم، تمام بچههایی که جا مانده بودند را آوردند و تحویل ما دادند، و این برایم خیلی جالب بود. گفتم واقعاً امام رضا ع خیلی کمک کردند چون میگفتند در حرم وقتی یک بچه که گم میشود چند ساعت طول میکشد تا پیدا شود، ولی این بچهها را خیلی زود پیدا کردند.
با اتوبوس.
بله، در راه هم آقای خطاط ساز مسابقه میگذاشتند و جایزه میدادند، و این سؤالات مسابقات اطلاعاتی بود که برای ما و بچهها خیلی جالب بود.
بله سالهای اول میبردیمشان دریا، ولی سالهای آخر هر چه میخواستیم برویم طوفانی و بارانی بود و نمیشد بچهها به دریا بروند.
بله، در آن قسمتی از ساحل که برای خانمها چادر میزدند میرفتند. خیلی هم خوششان میآمد. بعضیهایشان تا آن زمان دریا ندیده بودند، برایشان خیلی جالب بود.
دخترها بیشتر بودند.
تقریباً مساوی بود، اما دخترها تعدادشان کمی بیشتر بود. من یادم است سرکشی که میرفتم در خوابگاه پسرها کمتر بودند.
علوم انسانی بیشتر میرفتند. و در مقطع دانشگاه به رشتههای ادبیات و فلسفه و سایر رشتههای علوم انسانی و زبان میرفتند.
از شهرکرد زیاد بود، از کهکیلویه و بویراحمد و از لرستان هم داشتیم.
از مشهد داشتیم، ولی شمال را یادم نمیآید.
بله از هرمزگان داشتیم.
اتفاقاً یک دانشآموزی از استان خوزستان داشتیم که پدرش مربی پرورشی بود و این بچه اولشان بود. یک روز دیدم مادر و پدر این بچه آمدهاند گریه کردند و گفتند که یک دختری داریم که این معلول جسمی حرکتی است و نابینا هم هست. من گفتم خانم این که گریه ندارد، شما بیایید بچههای اینجا را ببینید، توجه کنید که چطوری درس میخوانند و هیچ مشکلی هم ندارند. خودشان را به اصفهان منتقل کردند، گفتند که ما بچهمان را چه جوری بیاوریم اینجا و ببریم؟ چون آقای مظاهری روی این
موضوعها خیلی پافشاری میکرد. من گفتم بروید پیش آقای مظاهری. آقای مظاهری به آنها گفته بودند هیچ مشکلی نیست، شما بچهتان را ثبت نام بکنید، و ماهم برای این بچه یک مادر یار استخدام مینماییم.
نه، این یکی دیگر است. پدرش مربی پرورشی بود که بعد از یک مدت هم آمد ابابصیر و آنجا مشغول به کار شد. و هزینه مادر یارش را هم خودش میداد. این بچه دستهایش طوری بود که حتی با قلم تافل نمیتوانست کار کند. لذا ما از همان اول کار یک ماشین پرکینز بهش دادیم و گفتیم با ماشین کار کن. این دانشآموز پیشرفت کرد و شد شاگرد اول کلاس. تا زمانی که من بودم به کلاس پنجم رسید و هیچ مشکلی هم نداشت. و آن پدر و مادری که آنطوری ناراحت بودند، دیگر شاد بودند و حتی مادرش بعضی وقتها میآم آنجا و با بچهها به صورت افتخاری کار میکرد، چون بریل را یاد گرفته بود. بعد از اینکه مدرسه ابابصیر تعطیل شد رفتند تلفیقی. چند وقت پیش که سراغش را گرفتم گفتند که دارد دیپلم میگیرد.
من راهنمایی کار میکردم.
همانطور که میدانید تلفیقی یک درس نیست. بلکه کتابهای همه دروس را باید به بریل برمیگرداندیم.
دبیرستان هم کم و بیش به خط بریل برمیگرداندیم. مثلاً آن موقع بچهها نوار کم داشتند، من کتاب را میگرفتم و میبردم خانه و برایشان میخواندم و ضبط میکردم و یا با ماشین پرکینز برایشان مینوشتم.
بعضی درسها را بهشان کمک میدادیم. من سعی میکردم بیشتر دوره راهنمایی را تلفیقی بگیرم. مثلاً راهنمایی را در ریاضی اگر ایرادی چیزی داشتند برایشان میگفتم. چون هفتهای چهار ساعت به نابیناها درس میدادند، و نیمه بیناها را دو ساعت. خیلی از آنها صدای معلم را در کلاس ضبط میکردند
الآن که داشتم میآمدم خانم مینا جهانیان را دیدم. این هم از دانشآموزانی بود که من دبیر تلفیقیش بودم. آن موقع منزل آنها نزدیک منزل ما بود. و نوار و کتاب خیلی کم بود، سال 72. من تمام درسهای ایشان را در خانه برایش مینوشتم، یا ضبط میکردم. دخترم همیشه میگفت مامان امشب تقتق نمیکنی؟ باور کنید این کارها را من از ته دل انجام میدادم. نه به خاطر اینکه باید انجام میدادم، چون دوست داشتم این کار را انجام بدهم.
یادم هست که سالهای اول کارم، یک دانشآموزی داشتم به نام نفیسه بخت افروز. این دانشآموز پنج سال در آمادگی مانده بود و نتوانسته بود که خط بریل را یاد بگیرد، چون لمسش ضعیف بود. یک روز آمد به من گفت خانم آقایی، من این خط را هنوز یاد نگرفتهام و همینطور در پایه اول ماندهام. من گفتم خدایا چه کار کنم که این خط درشت باشد. آمدم از این فیلمهای رادیولوژی استفاده کردم. رفتم از قسمتی که وسایل کمک آموزشی بود یک تافل فلزی پیدا کردم، که دو ردیف خط داشت. آمدم یک قلم برداشتم، و با این تافل کارکردم، و با آن قلم روی فیلمهای رادیولوژی مینوشتم. با این روش لمس این دانشآموز راه افتاد. حتی نشستم کتاب اول را با همین فیلمها برایش نوشتم. این دانشآموز خدا را شکر حالا مثل اینکه در دانشگاه رشته روانشناسی میخواند.
در ابابصیر یک لوگو شش خانهای داشتیم که داخلش قطعات چوبی بود. ما اولش با این قطعات چوبی بچهها را آشنا میکردیم و بعد با خط بریل.
بله.
من امروز از قسمتهای مختلف ابابصیر بازدید کردم و دیدم که کارهایتان خیلی جالب است. من با خودم گفتم ای کاش میتوانستم اینجا باشم و باز هم خدمت کنم. ولی باور کنید دیگر از نظر جسمی نمیتوانم. چون بیماری قند دارم و دیگر برایم مقدور نیست و افسوس میخورم که چرا الآن نمیتوانم بیایم با این بچهها باشم. برنامههایتان واقعاً عالی و متنوع است. و خیلی به امور مختلف بچهها رسیدگی میکنید و سرگرمشان کردهاید.
دهها معلم و مربی نخبه و دلسوز در ابابصیر بودهاند و صدها دانشآموز نابینا توسط آنان پرورش یافتهاند. اما متأسفانه نتوانستیم با بسیاری از آنان تماس داشته باشیم.
بعضی از شاگردان ابابصیر بعداً در مقام مربی و معلم انجام وظیفه کردند، مثل آقایان لطفعلی باقریان و یداللّه قربعلی. لازم است تجارب اینان جداگانه بررسی شود. امیدواریم هر شخصی در ابابصیر خدمتی داشته یا به نحوی مرتبط بوده، زندگینامه و اطلاعات خود را برای ما بفرستد تا در این کتاب منتشر کنیم. ابابصیر جزء افتخارات ایرانیان و شیعیان است و هر چه بیشتر تکمیل شود، ارزش تاریخی و علمی آن افزایش مییابد.
ابابصیر در سالهای جدید جان تازه گرفته است. به ساختمان جدید منتقل شده، ساختمانی در وسط شهر اصفهان یعنی بین خیام و صائب و در محلی زیبا و سرسبز. مدیریت آن فعالتر شد و شرایط جدید اجتماعی و مقتضیات جامعه معلولان همه دست به دست هم داده و وضعیت جدید برای ابابصیر رقم زده است.
مهمترین ویژگی این دوره از فعالیتها این است که ابابصیر به یک مؤسسه نیکوکاری تأثیرگذار نزدیک شده است. قبلاً در حد یک مرکز آموزشی و تا حدی مثل یک مجتمع آموزشی عمل میکرد.
این فصل گزارشی است از فعالیتهای ابابصیر در سالهای اخیر؛ به ویژه سالهای 1393 تاکنون. گزارش این فصل بر پایه اطلاعاتی است که در رسانههای عمومی منتشر شده یا از مدیریت محترم ابابصیر دریافت کردیم.
چند روز قبل گزارشی از مؤسسه کریستوفل مطالعه میکردم، بسیار اعجابآور بود. در فصل دهم به آن میپردازم ولی الآن اجمالی از آن را تقدیم میکنم: مؤسسه کریستوفل به منظور زیر پوشش گرفتن معلولین به ویژه نابینایان و آموزش و پرورش آنان بر اساس سنتی که قبول دارند حدود نود سال قبل تأسیس شده است. تا کنون صدها مدرسه در ایران و دیگر کشورها دایر کرده، سرمایه نقدی آن دهها میلیون دلار است و سرمایههای غیر منقول مثل زمین و ساختمان هم فراوان دارد. یعنی مؤسسهای که از صفر شروع کرده و پس از نه دهه، هزاران نابینا و معلول را علاقهمند به مسیحیت کرده یا حداقل سواد دار کرده، توسعه آن با هیچ مؤسسهای در ایران قابل مقایسه نیست. یعنی آنان با تدبیر و مدیریت عاقلانه روز به روز رشد کردند ولی مراکزی مثل ابابصیر روز به روز عقب نشینی کردند و ضعیفتر شدند.
البته مدیریت ابابصیر را نمیتوان مقصر شناخت بلکه افرادی که چنین شرایط و جوی را به وجود آوردند باید وجدانشان معذب باشد. متأسفانه در ایران یک مرکز، یک تشکل وقتی جان میگیرد و شروع به پیشرفت میکند، عوامل مختلف آن را به زمین میکوبند، از اینرو عمر همه مراکز کوتاه است و همه مراکز کوچکاند با اینکه شرط نخست برای توسعه یک کشور این است که با تجمیع امکانات مادی و فکری، مراکز بزرگ ایجاد شود. در ژاپن بیش از یکصد مرکز با بیش از دویست سال عمر هست، در ایران چند مرکز با پنجاه سال عمر پیدا میشود؟
ابابصیر باید تبدیل به دانشگاه میشد، ایران و همه کشورهای منطقه را زیر پوشش می گرفت و برای کشور سرمایههای بسیاری را جذب میکرد. چه کسانی مانع شدند؟ این افراد باید شجاعت داشته باشند و در معرض افکار عمومی، اقدامات خود را نقد کنند.
در حال حاضر با ایجاد تغییراتی در خط و مشی مؤسسه آموزشی ابابصیر فعالیتهای آموزش تحصیلی این مؤسسه تعطیل گردیده و در محل ساختمان شماره 2 خود واقع در اصفهان خیابان مطهری غربی فعالیتهای زیر در چهار کارگروه به شرح زیر انجام میپذیرد:
الف: کارگروه مددکاری: این گروه با هدف مساعدت فکری، مالی و عملی به افراد تحت پوشش تشکیل شده و دارای این فعالیتها است:
دریافت درخواست عضویت و تحقیق و بررسی و در صورت تأیید پذیرش مددجو به عنوان عضو جدید و بازدیدهای دورهای از مددجویان.
حمایت مددجویان در زمینه کمک هزینه مالی بلاعوض و تأمین وسایل مورد نیاز زندگی (وسایل خانگی، فرش، بخاری، ظروف و...)
تهیه و تحویل جهیزیه و پرداخت کمک هزینه ازدواج
تأمین و تحویل سبد کالای مواد غذایی طی سه مرحله در سال
ارائه خدمات مشاوره در زمینه مشکلات زندگی و ازدواج
تلاش برای حل مشکلات معیشتی روشندلان محصل، دانشجو و فارغ التحصیل
پرداخت وام قرض الحسنه به مددجویان
ب: کارگروه فرهنگی: این گروه به منظور ارتقای سطح دانش و تفکر نابینایان راهاندازی شده و دارای این فعالیتها است:
اشاعه فرهنگ اسلامی نابینایان و کمبینایان جامعه، راهاندازی مجدد کتابخانه نابینایی در محل دفتر مرکزی مؤسسه
ایجاد زمینه برای رشد و شکوفایی استعدادهای این گروه و هم سو کردن آنان با سایر افراد جامعه، تلاش برای شناساندن تواناییهای نابینایان به جامعه به جهت تغییر دیدگاه جامعه نسبت به نابینایان.
برگزاری کلاسهای آموزش مهارت زندگی و شاد زیستن ویژه خانمها و آقایان
برگزاری کلاسهای آموزش روخوانی قرآن و ترجمه و تفسیر و احکام
برگزاری کلاس کنار آمدن با مشکلات زندگی ویژه خانوادهها
برگزاری کلاس ایمنی و آتش نشانی ویژه خانمها و آقایان
برگزاری غرفه در نمایشگاه تخصصی قرآن و عترت
برگزاری تورهای یک روزه تفریحی، سیاحتی در آغاز و پایان هر دوره آموزشی
برگزاری تورهای زیارتی قم و جمکران و مشهد مقدس
ایجاد و ثبت باشگاه ورزشی ابابصیر جهت ورزش گلبال (بازی مخصوص نابینایان)
تشکیل تیم ورزشی و شرکت در مسابقات مختلف کشوری
برگزاری کلاسهای ایجاد انگیزه در مددجویان به نام «از ایده تا عمل»
هماهنگی و تهیه بلیط استخر با تخفیف بیش از 80%
برگزاری کلاسهای بدنسازی در باشگاههای تخصصی با تخفیف بیش از 80%
تأمین لوازم کمک آموزشی برای محصلین و دانشجویان
برگزاری جشنها به مناسبتهای مختلف از جمله روز جهانی عصای سفید
ارائه مشاوره تلفنی و حضوری به مددجویان پیرامون خانواده، ازدواج، روانشناسی و ...
ج: کارگروه پزشکی
بررسی و برآورده نمودن نیازهای پزشکی نابینایان با ایجاد هماهنگی لازم با مراکز درمانی شامل:
اعزام مددجویان به مراکز تخصصی چشم جهت چکاپهای دورهای و پایش آن از معاینه تا درمان
اعزام مددجویان به مراکز دندانپزشکی به منظور چکاپ و درمان با ارائه تخفیفهای بیش از 60%
برگزاری کلاسهای آموزش تغذیه و ارائه مشاوره خصوصی تغذیه به مددجویان
تأمین و توزیع رایگان عینکهای طبی و آفتابی مورد نیاز مددجویان
پرداخت کمک هزینه پزشکی به مددجویان در زمینه عمل چشم و تهیه لنز مورد نیاز و هزینه MRI
بررسی وضعیت بیمه مددجویان
برگزاری کلاسهای آموزش بهداشت جسم و روان
د: کارگروه اشتغال
برگزاری کلاسهای آموزش قالیبافی، گبه بافی، میل بافی، قلاب بافی و ...
برگزاری کلاسهای آموزش ماساژ حرفهای و صدور گواهینامه از سازمان فنی حرفهای
برگزاری کلاسهای آشپزی و صدور گواهینامه از سازمان فنی حرفهای
برگزاری غرفه در نمایشگاهها به منظور توزیع محصولات صنایع دستی مددجویان
بازاریابی و آماده کردن مراکز فروش محصولات مددجویان در فروشگاههای معتبر زنجیرهای
دعوت از صاحب نظران حوزه صنعت و کارآفرینی در جلسات کارگروه
پرداخت وامهای اشتغالزایی
در نیمه نخست سال 95 گزارشی از فعالیتهای ابابصیر توسط مدیریت آن منتشر شد و اعلام نمود در 46 زمینه فعالیتهای حمایتی خدماتی و نیز فعالیت فرهنگی داشته است.
فعالیتها عمدتاً در این زمینهها است:
تأمین نیازهای پزشکی و دارویی
تأمین نیازهای مالی
برگزاری کلاسهای مهارت آموزشی مثل قالیبافی
برگزاری کلاسهای فرهنگی و اعتقادی
تأمین نیازهای ضروری غذایی و پوشاکی
برگزاری تورها و سفرهای زیارتی و تفریحی
برگزاری مسابقات ورزشی
جدول این فعالیتها به شرح زیر است:
نوع حمایت
تعداد (نفر)
توضیحات
1
توزیع 3 مرحله ارزاق (سبد کالا)
2400
تعداد 580 نفر مددجویان اصفهان و 220 نفر شهرکرد (3
دوره)
2
پرداخت عیدی نقدی (به مناسبت عید نوروز) به مددجویان
580
3
اعزام مددجویان به چشم پزشکی و تشکیل پرونده پزشکی
199
بیمارستان فوق تخصصی فیض - رایگان
4
اعزام مددجویان به مشاور تغذیه
9 نفر
خانم پیمان نیا - رایگان
5
اعزام مددجویان به دندانپزشکی
42 نفر
خیریه جوادالائمه(ع) با 20% حمایت ابابصیر
6
پرداخت هزینههای دارویی و پزشکی
23 نفر
با حمایت 100% ابابصیر
7
تهیه و اهداء عینک طبی و آفتابی برای مددجویان
28 نفر
خیریه مکتب الحسین(ع) - 50% تخفیف
8
پرداخت وام به مددجویان جهت اشتغال، کمک هزینه زندگی...
42 نفر
9
تهیه و اهداء جهیزیه به مددجویان
4 نفر
10
پرداخت هزینه رهن منزل
2 نفر
11
پرداخت اقساط وام مددجویانی که توانایی باز پرداخت وام
را نداشتند
2 نفر
12
پرداخت کمک هزینه مالی بلاعوض سالیانه (آموزشی و امور
زندگی)
6 نفر
13
پرداخت کمک هزینه ازدواج
3 نفر
14
تهیه و اهداء دستگاه ضبط دیجیتال برای مددجویان در حال
تحصیل
1 دستگاه
15
تهیه و اهداء لوازم مورد نیاز منزل از قبیل بخاری گازی و
جارو برقی
5 نفر
16
برگزاری یک دوره کلاس روخوانی قرآن (ویژه بانوان)
28 نفر
در ماه مبارک رمضان
17
برگزاری یک دوره کلاس قرآن و بهداشت (ویژه آقایان)
9 نفر
در ماه مبارک رمضان
با اهداء افطاری و هدیه
18
برگزاری دو دوره آموزش گلیم فرش (ویژه بانوان)
8 نفر
هزینه مربی، هزینه ایاب و ذهاب مددجویان و مواد لازم
تعداد 17 جلسه
19
برگزاری دو دوره آموزش کارآفرینی و شاد زیستن ویژه
بانوان و آقایان
23 نفر
20
برگزاری کلاس کنار آمدن با مشکلات زندگی ویژه خانوادهها
5 نفر
4 جلسه - حجت الاسلام حاج آقا باقریان
21
برگزاری کلاس ایمنی و آتش نشانی ویژه خانمها و آقایان
8 نفر
آقای رجبی - یک دوره رایگان
22
برگزاری کلاس ورزشی نرمش و تمرکز ویژه آقایان
5 نفر
آقای ملکیان - یک دوره رایگان
23
برگزاری مشاوره تلفنی و حضوری به مددجویان - حجت الاسلام
باقریان
48 نفر
چهارده جلسه
24
برگزاری دو دوره آموزش قلاب بافی (ویژه بانوان) خانم
مهاجر
23 نفر
تعداد 47 جلسه
25
برگزاری یک دوره آموزش میل بافی (ویژه بانوان)
8 نفر
خانم بارانی - رایگان
26
برگزاری دو دوره کلاس مهارت زندگی 1 (ویژه بانوان)
20 نفر
خانم اعظم پور - رایگان
27
اعزام به سفر زیارتی مشهد مقدس با اولویت استضعاف و عدم
تشرف
5 +20 سرپرست و مربی
با تقبل هزینه توسط بانی و حمایت ابابصیر
28
برگزاری تور 1 روزه تفریحی ورزشی (باغ بانوان خمینیشهر)
ویژه بانوان مورخ 30/01/94
56 نفر
یک مرحله
29
برگزاری تور 1 روزه تفریحی ورزشی (باغ آقای اخوان مقدم)
ویژه بانوان و آقایان مورخ 20/08/94
45 نفر
یک مرحله
30
اعزام به تورهای یک روزه جمکران چهارده سفر
130 نفر
طی 14 سفر با حمایت مالی خیرین و ابابصیر
31
تحقیقات، شناسایی مددجویان جدید جهت عضویت
43 مورد
با هزینه جاری مؤسسه
32
بازدیدهای دورهای از منازل مددجویان
12 مورد
به منظور تأیید و تعیین رتبه نیازمندی با هزینه جاری
مؤسسه
32
بازدیدهای دورهای از منازل مددجویان
12 مورد
به منظور تأیید و تعیین رتبه نیازمندی با هزینه جاری
مؤسسه
33
پرداخت کمک هزینه سرویس ایاب و ذهاب دانشآموزان نابینا
مدرسه شهید عابدی
10 نفر
34
پرداخت هزینههای تیم گلبال به منظور شرکت در مسابقات
قهرمانی و دوستانه کشوری
دو دوره مسابقه قهرمانی و 4 دوره مسابقه دوستانه
35
برگزاری جشن نیمه شعبان با حضور مددجویان در دفتر مؤسسه
150 نفر
36
برگزاری جشن اعیاد قربان و غدیر و روز عصای سفید در محل
دانشگاه راغب
600 نفر
37
برگزاری غرفه در نمایشگاه قرآن و عترت
تیرماه 94
38
برگزاری غرفه در نمایشگاه فروش پاییزه
شهریور 94
39
برگزاری غرفه در نمایشگاه مشاغل خانگی
اسفند 94
40
برگزاری غرفه صنایع دستی در کوثر خیابان همدانیان
اسفند 94
41
پرداخت حقوق، مزایا، پاداش و سنوات خدمت پرسنل مؤسسه
ابابصیر
12 ماه
42
سایر هزینههای جاری اداری شامل: قبوض، ملزومات اداری، شارژ
پنل پیامکی، پذیرایی و باغبانی
12 ماه
43
خرید مبلمان اداری جهت دفتر جلسات
یک ست
44
تغییرات و تکمیل ساختمان دفتر ابابصیر شامل کتابخانه و
دفتر جلسات، نظافت کلی ساختمان، خرید ملزومات شوفاژ و اسپیلیت، آتش نشانی، کاغذ
دیواری، سیستم صوتی، کابینت، در و پنجره
45
تبلیغات شامل چاپ بروشور، قبض، سربرگ، ساخت تندیس، خودکار
هدیه
46
هزینه ایاب و ذهاب اداری کرایه ماشین، پیک موتوری، آژانس
12 ماه
ملاحظه: همانطور که از این فهرست پیدا است ابابصیر تقریباً در همه زمینههای عمومی نابینایان فعالیت داشته است. البته در زمینههای تخصصی ورود نداشته است. از نظر آسیب شناسی ورود هر مؤسسه به عرصههای مختلف موجب پراکنده کاری و عدم تمرکز میگردد و پیامدهای منفی بسیار به همراه خواهد داشت. درست مثل اینکه یک نفر از هر چیز و از هر غذا یک قاشق بخورد، اینرویه موجب بیماری او میگردد.
در جهان مدرن اثبات شده نهادهایی موفقاند که در یک زمینه ورود داشته باشند و نیروها و انرژیها را در جهت خاص متمرکز نمایند. اینگونه تمرکزها موجب تعمیق، ابداع و نوآوری خواهد شد.
هم اکنون نهادهای مردمی معلولین از نظر نوع فعالیت دارای این طبقهبندی میباشند:
خطمشی خدماتی
خطمشی فرهنگی
خطمشی آموزشی
خطمشی ورزشی
هر یک از این چهار روش خود دارای انواعی است. تجربه نشان داده مراکزی که در هر چهار خطمشی فعالیت داشتهاند، در تداوم با مشکل مواجه شده و یا در نوآوری و خلاقیت کم آوردهاند.
مدیریت ابابصیر در سالهای اخیر روابط خود را توسعه داده، با دیگر مؤسسات وارد گفتوگو و هماندیشی شده است. سفرهایی به تهران، قزوین و قم داشتهاند.
در سفر قم، مهمان دفتر فرهنگ معلولین بودند و بحثهای راهبردی تبیین شد. گزارش این جلسه تقدیم میگردد:
روز چهارشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۴ آقای مهندس حسین بصیری مدیرعامل به همراه آقایان ابراهیمی و اعظم پور ساعت ۱۵ به دفتر فرهنگ معلولین تشریف آوردند. درباره فعالیتهای کنونی و همکاری در پروژههای فرهنگی آینده بحث شد. همچنین از کتاب “تاریخچه مؤسسه آموزشی ابابصیر (ویژه نابینایان، تأسیس ۱۳۴۸)” که طی یک سال تحقیق و گردآوری اسناد و مدارک توسط آقای محمد نوری و دفتر فرهنگ معلولین تألیف و نهایی شده است، رونمایی شد و قرار شد به زودی متن کتاب برای علاقهمندان و پژوهشگران رایگان بر روی وب سایت منتشر شود.
در پایان جلسه آقای بصیری تندیس ابابصیر را، به منظور تقدیر از نیم دهه پژوهش و تألیف در حوزه نابینایان به دفتر فرهنگ معلولین اهداء نمود.
یکی از اقدامات ابابصیر، برگزاری نشستها و جلسات است. هدف مدیریت ابابصیر این است که اولاً مسئولین استانی و شهری را دعوت کند؛ تا در جریان امور ابابصیر قرار گیرند. دوم اینکه از نظریات و آراء شخصیتها استفاده کند و به اصطلاح هماندیشی نماید. اهمّ این نشستها به شرح زیر است.
روز جمعه ۱۷ مهرماه ۱۳۹۴ مؤسسه آموزشی ابابصیر همایش بزرگی در محل ساختمان خیابان امام خمینی برپا کرد و از همه دانشآموزان قدیمی و همکارانش در طول سال دعوت نمود و در ادامه یک جلسه با مسئولین و مدیران مراکز نیز داشت. تصاویر این همایش در ادامه تقدیم میگردد:
این موضوع بهانهای است که مسئولین و مدیران ارشد اصفهان دعوت شوند؛ نیز نخبگان و ریش سفیدان حضور داشته باشند و به طرح مشکلات، موانع و پیشرفتها میپردازند. در جلسه تیرماه 95 از دفتر فرهنگ معلولین دعوت شد و قرار شد گزارشی از پیشرفت پروژه کتاب ابابصیر بدهیم. هم اکنون به معرفی اهمّ سخنرانیها و گزارشها میپردازم.
محمدحسین بصیری: در دهه 40، علمای زمان افرادی را تعیین کردند که به عنوان مبلغ بروند در کلیسا کار کنند و در مجالس مسیحیت شرکت کنند ببینند چه نقشههایی دارند که بتوانند نقشههای آنها را خنثی کنند و بعد از مدتی دست آنها رو بشود و به این جمعبندی میرسند که باید یک مرکزی درست بکنند که این مرکز بتواند به این عزیزان خدمات بدهند که حداقل این اطلاعات از دست نرود و شروع کردند به تأسیس مؤسسه ابابصیر با 5-4 محصل که اولین محصل آن آقای منصوری هستند که یکی از مداحان معروف کشور میباشند و در ایام ماه رمضان در شبهای احیا مراسمهای ایشان در تهران و سایر شهرها برگزار میشود. ابابصیر از آنجا شروع میشود که مجوزی از دفتر آموزش کودکان استثنایی در تهران در محل فعلی انجمن قائمیه واقع در خیابان مسجد سید و با 5-4 محصل که هر کدام هم در یک ردهای بودند و جناب آقای اقارب پرست که اینجا هم حضور دارند به عنوان مؤسس و عضو هیئت مؤسس هم هستند، آن موقع دبیر و جزء کادر آموزش و پرورش هم بودند و مدرک لیسانس زبان انگلیسی داشتند و همچنین تحصیلات معنوی و مذهبی هم داشتند. به عنوان مدیر مجتمع انتخاب میشوند و مدیر آموزشی ابابصیر میشوند. اولین مدیری که خیلی کار کرد. ما باید دهها جلسه بگذاریم و از روی کتاب بخوانیم و ثبت کنیم که چقدر خدمات ایشان زیاد
میباشد. در این فرآیند بعد از مدتی که تعداد محصلها بیشتر میشود، الآن زمینی که در خیابان گاز است که در خدمت آقای دکتر آذربایجانی هستم. در دانشگاه راغب آنجا کم کم تأسیس میشود. آن زمین 20 هزار متر بوده که نصف آن خریداری میشود و نصف آن هم هدیه میشود. خدا رحمت کند آن افرادی که این حرکت را کردند و با کمکهای مردمی و کمکهای مذهبی زیر نظر آیتاللّه العظمی شمسآبادی و مرحوم آیتاللّه خادمی و بزرگان دیگری آرام آرام کار شکل میگیرد و از وجوهات مذهبی و از وجوهات سهم امام حمایت میکنند. تا این مرکز راه بیافتد مرکز کم کم توسعه پیدا کرد و غیر از شهر اصفهان حومه اصفهان و استانهای مجاور و جنوب ایران را پوشش میداد و بعد از آن یک دوره تکمیلی برای ارتقای سطح علمی مدیر در انگلستان گذاشتند که یک سال آقای اقارب پرست تشریف بردند و این دورهها را گذراندند برگشتند و جمعیت یابی و آن چیزهایی که نیاز و لازمه زندگی یک نابینا است را آنجا آموزش دیدند و پایاننامهاش را بر اساس همین تنظیم کردند و بعد اینجا تشریف آورند و به تواناییهای قبلی ایشان افزوده شده و توانستهاند این مجتمع را سالهای سال مدیریت کنند و به رشد روز افزون آن در این کتاب اشاره شده است. به هر حال این تاریخچه به این شکل تکمیل میشود که سالهای سال این مؤسسه به رشد و پیشرفت میرسد طوری که یک محصل را چه در بخش دختران و یا پسران رشد و پیشرفت میدادند، طوری که به مدرسه معمولی میرفت و کلاسهایی را در آنجا تکمیل میکرد. معلم هم به در منزلشان میرفت و آنها را پوشش میداد. الحمدلله از درون جامعه نابینایی ستارههای بسیاری به دست آمده که خوشحالم در این جلسه دو نفر از عزیزانمان تشریف دارند. که در ادامه از آنها خواهش میکنیم در حد چند دقیقهای از وجود آنها استفاده شود. یکی از آنها در امور معنوی و در حوزه روحانیت هستند و شخص دیگری در رشته علمی مهندس کامپیوتر از دانشگاه شریف هستند و در حال حاضر هم مربی و مرکزی را اداره میکنند که خودشان وقتی تشریف آوردند توضیح خواهند داد. افتخار داریم در خدمتشان هستیم. در این گرفتاریها و این بلاهایی که سر راهشان بوده الحمداللّه چنین نگینهای گرانبهایی به وجود آمده. بالای 400-300 نفر از مددجویان و محصلین ما تحصیلات دانشگاهی از لیسانس به بالا دارند. طبق آمار و ارقامی که داریم حتی دکترا مثل حقوق، مشاوره، علوم تربیتی دارند. در مصاحبههایی که برای تکمیل کردن کتاب آقای نوری میگرفتم با نکتههای جالبی مواجه میشدیم. از جمله به بچهها در آن زمان آموزش سیم کشی و برق کاری ساختمان را آموزش میدادند و بعد از آن داریم افرادی را که ساختمان ساز شدند یعنی کار بساز و بفروش انجام میدهند و با یک کارشناس ازدواج کرده است. افرادی بودند که در حوزه استخدامی در ردههای بالای روابط عمومی و برق و ارتباطات بودند. الآن کسانی را داریم که وکیل پایه یک هستند و به اتفاق فرد امین در محلها حاضر میشوند. فرد امین مطالب را برای آنها میخواند و آنها نظراتشان را بر اساس مأخوذاتی که دارند بیان میکنند. ابابصیر به این شکل رشد کرده و بزرگ شده است. سال 85 بحث آموزش مؤسسه بنا بر تصمیمات در کشور به آموزش و پرورش برگشت. یک دوره مختصری بلاتکلیف بودیم و بعد از آن خدماتی که در آن موقع
انجام میشد ولی در واقع خدمات دوّم و در سایه بود. آنها را ما Bold کردیم و مجدداً ابابصیر را احیا کردیم و از اعضایی که بودند دعوت کردیم و تشریف آوردند و توانستیم آمار و ارقام از آنها بگیریم. و یک Data Base تهیه و آنها را ثبت نام کردیم بر اساس محل سکونت، سن، نوع جنسیت، رشته تحصیلی، و نوع معلولیت و همه اینها را ما در Data Base داریم و اگر بخواهیم آمار بگیریم خیلی سریع میتوانیم به آماری که نیاز داریم دست پیدا کنیم. در این شرایط که ما به این صورت جلو رفتیم بحث مددکاری مطرح است که از گذشته تا حالا بعضی از آنها به دوره میانسالی و بعضیها هم به دوره ازدواج رسیدهاند. دوستانی که الآن اینجا بودند تحصیلاتشان تمام شده و به بحث ازدواج رسیدهاند و بحث اشتغال را دارند و بعضاً تحصیلاتی دارند ولی نتوانستند به جایی برسند. اینها باعث شده که دچار افسردگی شوند و به احساس پوچی برسند. ما سعی کردیم با ایجاد کار آنها را به خودباوری برسانیم. ما بخشهای مختلفی مثل آموزش بافتنی، گلیم بافی، قالی بافی و غیره داریم، همچنین بخش ورزشی برای ایجاد تحرک در بین نابینایان را داریم. بخشهای پزشکی و کتابخانه هم فعال هستند. به هر حال این خدمات در ابابصیر میباشد.
نصراللّه رضایی: خدمت دوستان سلام عرض میکنم. من برایم خیلی مشکل است در حضور دوستان مثل حاج آقا اقارب و آقای یراقی صحبت کنم و غافلگیر شدم. من در سال 1349 دانشگاه صنعتی شریف در رشته مهندسی مکانیک قبول شدم، بعداً یک شب رفتم دکتر گفتند شما مشکل R.P داری و نابینا میشوی. ولی نمیدانم چطوری بود که خدا کمک کرد و هیچ شوکه نشدم. فردا صبح رفتم گفتم حالا که من نابینا میشوم باید به نابینایان خدمت کنم. تغییر رشته دادم، به رشته مهندسی کامپیوتر رفتم، سپس تا مقطع لیسانس و فوق لیسانس را ادامه دادم. چون از همان ابتدا قصدم این بود که بیایم کودکان استثنایی ولی ابتدا به مدرسه عادی رفتم. بیست سال آنجا بودم ریاضی و کامپیوتر درس میدادم. 10 الی 15 سال کامپیوتر خیلی رایج شد و من هم شروع به آموزش کامپیوتر به معلمین بینا کردم و اولین کتابم را آن سالها با عنوان شناخت کامپیوتر و کمودور64 نوشتم و چون دیدم همانطور که کامپیوتر را میشود به فرد بینا درس داد، پس به فرد نابینا هم میشود. وارد مدرسه ابابصیر شدم، با استقبال خیلی خوب بچهها روبرو شدم. اینجا خیلی خوب است که یاد آقای سعیدیان که خداوند روحش را شاد کند یادی از ایشان بکنیم و با ایشان در میان گذاشتم. یادم است که در سال 73 اولین کامپیوتر کمودور بود که 19 هزار تومان خریدیم و ما کار را شروع کردیم و با نوار صوتی هم ابتدا گویا کردیم و این اولین کامپیوتر نابینایی بود که در ایران و از مدرسه ابابصیر شروع شد. سپس دانشآموزان ما آقای حاتمی و آقای شهاب اولین کسانی بودند که با همکاری بیدریغ ابابصیر این دو نفر کامپیوتر را یاد گرفتند و در ایران اولین نابینایانی بودند که کامپیوتر را یاد گرفتند. سپس وارد دانشگاه شدند. در حال حاضر آقای حاتمی در حصا کار میکند و آقای شهاب هم در آلمان مشغول به کار هستند. در سال 78 با راهنمایی آقای فیضی در بازدیدی که از مدرسه داشتند به من گفتند بیا این کارها را تبدیل به کتاب کنید. اولین کتابم را در سال 78 نوشتم، کم کم به چند جا
دعوت شدم از جمله آی سی پُرتوپلاین ژاپن سخنرانی داشتم، همچنین در تونس، سازمان ملل و سوریه و باز در سال گذشته در هلند سخنرانی داشتم. خیلی استقبال شد و روشهایی که ما برای آموزش کامپیوتر ارائه میدهیم شاید برای اولین بار ثبت شد. و اینجا هم باید یاد کنم از آقای دکتر صدیقی که خیلی با ما همکاری کردند و ما با آقای دکتر صدیقی از زمانی آشنا شدیم که همراه تیمی برای بازدید از مدرسه ابابصیر آمده بودند. البته از قبل هم از دوستان ما بودند. برای اینکه این کار نهادینه بشود در سال 84 که بازنشسته شدم انجمنی به نام علمی فرهنگی موج نور که مکان آن چهار راه فرایبورگ محل خانه ریاضیات است. در اینجا شروع کردم به آماده کردن کتابهای مختلف که حدود 56 کتاب را آماده کردیم. خوشبختانه یکی از آنها قرآن است، قرآنی که افراد نابینا میتوانند خیلی راحت از آن استفاده کنند. چون کشف الآیات و search دارد و با استفاده از این قرآن راحت میتوانند با آن به هر آیهای دسترسی پیدا بکنند و مورد بعدی نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه و موارد دیگر است، البته روند کار ما بیشتر آموزش کامپیوتر و فناوری اطلاعات و موبایل است و کارهای جدیدی که انجام دادهایم مسیریابی برای نابینایان است. علاوه بر اینکه فرد نابینا با عصا میتواند در خیابان رفت و آمد کند ما به او یاد دادهایم که چگونه از GPS استفاده کند و محلش را توسط نرمافزارهای مختلف به هر کجا که میخواهد برود و محلش را پیدا کند. آموزش کلاسهای مختلفی را داریم. کلاسهای جهتیابی، آموزش مهارتهای شخصی و همه آموزشهای ما مبتنی بر کار است. یکی از کارهایی که تازه موفق شدهایم بعد از چند سال آن را به نتیجه برسانیم کاری به نام Discovering hands است و کار به این صورت است که افراد نابینا با استفاده از لمس سرطان سینه را پیدا میکنند. این طرح را زمانی که آلمان بودم گرفتند و آمدیم اینجا در دانشکده پزشکی و دانشکده پزشکی بعد از کارهای بسیار زیادی که کردیم طرح را قبول کردند. الآن ما 5 نفر را انتخاب کردیم که یک دوره یک ساله را ببینند و بروند در مطب دکترهایی که متخصص سرطان هستند و قبل از اینکه دکتر بیمار را ببیند فرد نابینا به مدّت 30 دقیقه کاوش میکند و میتواند سرطان را پیدا کند.
باز در مورد مناسب سازی خیابانها و گذاشتن موزاییک مخصوص در پیادهروها و گویا کردن و غیره ما فعالیت داشتیم. و آخرین حرف هم یکی با دوستان انجمنها و خیریههای دیگر ما باید کارهایی را انجام بدهیم که موازی هم نباشد مثل یک تیم فوتبال هر کدام یک کاری را انجام بدهیم. و به نوعی باشد که همدیگر را تکمیل بکنیم. بعضی وقتها میبینیم که بین انجمنهای مختلف که یکی از آنها هم ابابصیر میباشد. میآیند و تضاد ایجاد میکنند عوض اینکه همدیگر را تقویت کنند. عذرخواهی میکنم از اینکه وقتتان را گرفتم.
لطفعلی باقریان: عرض سلام و ادب دارم محضر همه بزرگواران. خجالت میکشم که بخواهم در حضور شما بزرگواران خودم را معرفی کنم. اما نمیدانم این قصه را برای شما گفتهام یا نه. حقیقتاً تا سن 14 سالگی نمیدانستیم که مدرسهای برای نابینایان هست و ما به شغل پیامبری مشغول بودیم و گله نام بودیم و گوسفند این طرف و آن طرف میبردیم. بالاخره یکی از معلمان به نام آقای زمانی ما را
تهدید و دعوا کرد و فکر میکرد من یک آدم لاابالی هستم و به من گفت چرا نمیروی درس بخوانی و وقتی فهمید که نابینا هستم بسیار ناراحت شد. ابابصیر را به ما معرفی کرد و ما عید در سن 14 سالگی به ابابصیر آمدیم و در 14 سالگی پیش دبستانی ابابصیر را شروع به خواندن کردیم.
به خصوص اینکه آن موقع پیش دبستانی نبود. خدا رحمت کند آقای سعیدیان را و کسانی را که بر گردن ما حق دارند. ما در حدود سه ماه یعنی از زمان عید تا خردادماه کلاس آمادگی و اول دبستان را به لطف خداوند به اتمام رساندیم و یادم هست که املاء را نمره 19 گرفتم و کلمه امام خمینی را به صورت امام خومینی نوشته بودم و برایش یک واو گذاشته بودم. و حقیقتاً ابابصیر ما را حمایت کرد تا اینکه الآن توفیق پیدا کردیم و در سالهای گذشته و عذرخواهی میکنم که این الفاظ را به کار میبرم به عنوان مُبلّغ نمونه کشور در شبکه 3 سیما معرفی شدیم و خانواده ما به عنوان خانواده نمونه کشور در شبکه 2 معرفی شد. باز شبکه افق یک برنامهای از ما داشت. شبکههای استانی هم که برنامههای مختصری از ما داشت. صدای اصفهان با ما مصاحبهای را انجام داد. بچههایمان در کشور به لطف پروردگار نفر اول شدند. و چندین مرتبه فرزندانمان در استان رتبههای برتر قرآنی را آوردند. فقط من میخواهم یک جمله را محضر شما عزیزان تقدیم کنم که مَنْ قَتَلَ نَفْسَا بِغَیرِ نَفْسٍ اَو فَسادٍ فی الارضِ فَکانّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعا. اگر کسی یک نفر را هدایت کند، کل عالم را هدایت کرده که امام صادق اینطور معنی میفرمایند: اگر کسی یک نفر را زنده کند، مثل اینکه همه را زنده کرده است. تشکر بینهایت میکنم از بزرگوارانی که نابینایان را حمایت میکنند. الآن کارهای خیلی قشنگی در این مؤسسه دارد صورت میگیرد که حاج آقای بصیری فرمودند. بحث آتشنشانی، بحث حفاظات، بحث کلاسها و بحث مهارتهای شخصی. اما یک چیز جای آن در ابابصیر خالی است. من به شما میگویم و شما به هیئت مدیره تکلیف کنید. من در جلسات آموزش هم به آنها گفتم. ببینید ما الآن کارگاهی به نام کارگاه ازدواج برای نابینایان نداشتهایم.
مهارتهای تربیت فرزند مخصوص نابینایان نه افراد عادی خیلی کم داشتیم. فکر میکنم علاوه بر کمکهای مادی که شما بزرگواران دارید اگر ما بتوانیم نابینا را به او احترام بگذاریم و به او شخصیت و اُبهت بدهیم خیلی پیشرفت میکند، یک جمله به شما بگویم. ببینید چقدر نابینایان ورشکست میشوند. الآن یکی از تلاشهایی که آقای بصیری میکردند قبول کردند ما در محضرشان مشاوره بدهیم و هفتهای یک بار در محضرشان هستم. حداقل ما روزی 5 نفر را ما در اینجا ملاقات میکنیم. اما یک جمله بگویم. نابینا آمده اینجا و یک بررسی مختصر از او کردم، دیدم هفتهای 30 ساعت دارد وقتش تلف میشود. یعنی هفتهای 30 ساعت برای زمانش برنامهای ندارد و زمانی که مثل طلا میماند. حالا شما این هفته 30 ساعت را ضرب کنید ببینید سالی چند ساعت میشود. حدوداً 1500 ساعت دارد وقت یک فرد نابینا هدر میرود. کی باید این زمان را بخرد و آن را مدیریت کند؟ شما بزرگوارانی که حمایتگر هستید باید حمایتگر زمان ما هم باشید که ما بتوانیم مانند افراد بینا پیشرفت کنیم. دوستانی که دوست دارند با فعالیتهای خودشان که در
زمینه ما انجام میدهند آشنا بشوند کلمه جابر زمانه را لقبی که شبکه 3 به ما داد در اینترنت جستجو کنید. با گوشهای از فعالیتهای این حقیر آشنا میشوید. که ثوابش برای آن عزیزانی است که ما را زنده کردند. که از همین جا برای آنهایی که نیستند طلب مغفرت میکنم و آنهایی هم که هستند برایشان آرزوی موفقیت دارم.
محمد نوری: جناب آقای سید جواد شهرستانی به دفتر فرهنگ معلولین امر کردند که با مراکز شهرهای مختلف تعامل و همفکری داشته باشیم. در اصفهان خدمت آقای اقارب پرست و بقیه آقایان رسیدیم. کتاب بسیار مهمی در اصفهان است چون ما شیراز، اهواز، تهران و شهرهای دیگر را کتابش را کار کردیم ولی اصفهان و ابابصیر چیز دیگری است. یعنی اولین و مهمترین کار در اصفهان یعنی جریان مذهبی و جریان روحانی، اولین سد سازی را در مقابل مسیحیت، وهابیت و بهائیت انجام داد و بزرگترین کار عظیم ابابصیر شد. نمیدانم شاید شما تو گود هستید و راجع به ابابصیر آن جور که ما از دور میبینیم شما نبینید. مثلاً من لبنان بودم، یک کشیشی به من میگفت که فرد معروفی هم هست مسئول اساقفه شرق است به اسم مارتین مکدرموت همان که کتابی درباره شیخ مفید نوشته و احمد آرام به فارسی ترجمه کرده، به من گفت: ابابصیر را میشناسی، گفتم: بله تا حدی میشناسم. گفت: اینها آدمهای عجیبی هستند و خودشان کارهای خودشان را میدانند؟ گفتم: بالاخره میدانند، گفت: نه اینطور که من خبر دارم و اسنادی که در دست ما است اینها راجع به کار خودشان اطلاعات کافی و وافی ندارم چون هیچ کتابی و مقالهای درباره ابابصیر تا حالا تألیف نشده است. بالاخره ما کارهایمان را که از چند سال پیش شروع کردیم هدفمان این بود که اثباتی کار کنیم. و کارها و گزارشها را ثبت و ضبط میکنیم. اما این کتابی که درباره ابابصیر است فصول مختلفی دارد و دارای هشت فصل است. مثلاً دانش آموختگان فارغ التحصیل از ابابصیر یک فصل است، سپس به تک تک زندگی نامه آنها پرداخته شده است. تمام هیئت امنا و هیئت مؤسس زندگی نامه آنها را به روش علمی خدمات آنان را تک تک جمعآوری و در کتاب آوردهایم. ولی در این کتاب ما تمام مراکز اسناد ایران و دنیا را آوردهایم.
ما خیلی سند از ابابصیر کم داریم. مقصر هم شما بودید. چرا کارهایتان را سند نکردهاید. شما میتوانستید کل کارهایتان را به صورت اسناد حتی اسناد مالی و فیش حقوقی را به مرکز اسناد ایران بدهید. الآن دانشآموزی را که به آنجا میرود search میکند این اسناد در اختیارش قرار بگیرد ولی این کار صورت نگرفته است.
ما آمدیم از شخصیتها شروع کردیم. از خود شما لطف کنید با ما همکاری کنید که این کتاب آبرودار و خوبی بشود. تا حالا حدود هفتصد صفحه تایپ شده و اگر هم بشود میخواهیم دو جلدش بکنیم. خود حاج آقا شهرستانی اصرار زیادی دارند. هر هفته که خدمتشان میروم، سراغ این کتاب را میگیرند شما کوچکترین سند یا خاطرهای دارید بنویسید و تحویل آقای بصیری بدهید که در این کتاب ثبت و ضبط شود. ببخشید من مصدع اوقات شدم و امیدوارم کتاب خوبی درآید.
محمدحسین بصیری: خیلی متشکریم از جناب آقای نوری که توضیحات مبسوط دادند. کار بزرگی دارد انجام میشود و الآن خودم شاهدم که باید حرف ایشان را تأیید بکنم. واقعاً الآن مستندات پیدا کردن از آن زمان سخت است. ابابصیر یک حالت فروپاشی شده است. با تعطیل شدن مدرسه این اسناد هم از بین رفتند. بعضی از کتابها و جزوههای خیلی ارزشمندی ما داشتیم که گاهی لابهلای یک سری از کتابها پیدا نشد و در واقع مثل یک سونامی که آمد و همه چیز را با خود بُرد، ما آسیبهای جدّی دیدیم. امیدوارم هستم با همت عزیزان و حمایتهایی که دارند میکنند.
شکل اداری ابابصیر به این صورت است که باید چند نفری اعضا انتخاب شوند ولی ما به تمام اعضا نیاز داریم. ما نه تنها هیئت مدیره نیاز داریم بلکه به هواداران ابابصیر هم نیاز داریم. ما به آقای مهندس فولادگر نیاز داریم. به دوستانی که حتی یک بار به ابابصیر آمدهاند هم نیاز داریم. ابابصیر صفت شخصی و ملک شخصی کسی نیست. ابابصیر بستری را فراهم کرده که بتوانیم خدماتی را به عزیزانی که از ناحیه چشم دچار مشکل هستند ارائه نماییم. ما از همه دوستان خواهش میکنیم ما را یاری کنند.
گزارش دفتر فرهنگ معلولین از حضور در همایش ابابصیر(1): روز 23 تیر ماه 1395 جهت شرکت در همایش انتخابات هیئت امنای ابابصیر عازم اصفهان شدیم. عصر حدود ساعت 6 به اصفهان رسیدیم و به سوی مؤسسه ابابصیر واقع در خیابان خیام نزدیک رودخانه و روبروی بیمارستان سیدالشهدا رفتیم. آقایان مهندس ابراهیمی و محمدحسین بصیری مدیرعامل کنونی ابابصیر را به هنگام ورود به سالن دیدیم. همچنین حجت الاسلام مهدی مظاهری را دیدیم که به سمت آسانسور میرفت تا محل را ترک کند. پدرم با ایشان خویشاوندی سببی دارد و مرحوم عمویم مشهور به حاج غلام چون برادر خانمش، باجناق آقای مظاهری بود، ارتباطی خانوادگی برقرار بود.
آقای مظاهری الآن ویلچر نشین شده و پس از داغ فرزندش آقا محسن معلوم است تکیدهتر شده است. وقت را غنیمت شمرده و یک بسته از کارهای دفتر فرهنگ معلولین را به حاج آقا مظاهری هدیه کردم و به ایشان عرض شد در کارهایی که مشغول تألیف هستیم از شما فقط یک زندگی نامه مختصر داریم و نیاز است از جنابعالی به عنوان اول روحانی که در زمینه معلولین وارد شد و با تلاش و کوشش بسیار خدمات بینظیری بر جای نهاد، گزارش مفصلتر بیاوریم. ایشان به همراهش اشارهای کرد و او گفت با آقا حسین (فرزند حاج آقا) تماس بگیرید.
لازم به ذکر است وقتی کلیسا به جذب نابینایان و دیگر معلولان اقدام و مدارس و مراکزی در چند شهر دایر نمود، یعنی سالهای قبل از 1300ش، جریانهای مذهبی و روحانیت متوجه خطر نشده بودند و سالها گذشت تا اینکه در سال 1347 مرحوم شهید بهشتی (اولین رئیس قوه قضائیه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران و شهید در جریان انفجار حزب جمهوری اسلامی) به هنگامی که به عنوان نماینده حوزه علمیه در مرکز امام علی(ع) شهر هامبورگ آلمان بود، عکسی از مجله اشپیگل
1) . این گزارش توسط خبرنگار مجله توان نامه درباره همایش 23 تیر 95 تدوین و عرضه شده است.
برای روحانیون بزرگ اصفهان میفرستد و آنان را متوجه خطری میکند که چند دهه در اصفهان تثبیت شده است. سران مدرسه شبانه روزی نابینایان کریستوفل گزارش مصوری در اشپیگل منتشر کرده و نوشته بودند مسلمانان مسجد رفتن و گدایی را در نابینایان ترویج میکنند و عکسی آورده که نابینایان لب در ورودی مسجد شاه (امام کنونی) گدایی میکنند. اما مسیحیت و کلیسا و مدرسه کریستوفل به نابینایان تحصیل و مهارت میآموزند تا در آینده خوشبخت باشند.
پس از آن حجت الاسلام مهدی مظاهری، آیتاللّه آل رسول (معروف به شمس آبادی) و حجت الاسلام حسین منصور زاده و ده تن دیگر از فرهنگیان و بازاریان اصفهان تصمیم میگیرند مرکز آموزشی تأسیس کرده و بچههای نابینای مسلمان را در این مرکز جذب و به آموزش دروس مدرسهای و نیز دروس اسلامی بپردازند. بالاخره در سال 1348 مؤسسه آموزشی ابابصیر در خیابان مسجد سید (محمدرضا شاه سابق) در ساختمان معروف به قائمیه شروع به کار میکند. آنگاه موفق میشود در 26 اسفند 1352 در اداره ثبت شرکتها ثبت کنند و برای آن مجوز ثبتی بگیرند. اما در سالهای اخیر قرار میشود هر دو سال مجمع عمومی تشکیل و هیئت مدیره و مدیرعامل را انتخاب کند و نیروی انتظامی صلاحیت اینان را تأیید و مجوز دو ساله بدهد. آخرین مجوز را در 8 آبان 1393 صادر کرده است.
آقای مظاهری و دو پسر ایشان مرحوم محسن مظاهری و حجت الاسلام حسین مظاهری در جریان ابابصیر و جهت هماهنگی و ایجاد ارتباطات فعالیت داشتهاند.
به هر حال آقای مظاهری جزء معدود انگشت شمار روحانیهایی است که مقاومت در برابر کلیسا در عرصه معلولین و نابینایان را ایجاد کرد و از جذب بیشتر بچههای مسلمان به مسیحیت ممانعت نمود و تا کنون یعنی حدود نیم قرن است در عرصه معلولین، ایجاد سایتهای خدماترسانی برای معلولین و ایجاد مراکز آموزشی و پژوهشی برای آنها فعالیت دارد. روحانیون همراه ایشان همگی به رحمت خدا رفتهاند و ایشان مانده، بقیه السیف و بازمانده نسل جریانساز در برابر اقدامات کلیسا است. متأسفانه تا کنون اینگونه شخصیتها از این حیث بررسی نشده و هیچ مقاله، کتاب یا پایاننامهای درباره آنها تألیف و عرضه نشده است. حتی درباره آقای مظاهری هم تألیف جامع و عالمانه وجود ندارد.
اولین بار دفتر فرهنگ معلولین در سال 1393 درصدد برآمد کتابی درباره ایشان تألیف کند. پس از تلاش بسیار بعضی اطلاعات و اسناد جمعآوری شد ولی یک سال و بارها به منزل ایشان و نیز با اقوام ایشان تماس گرفته شد ولی نتوانستیم از ایشان وقت بگیریم. شاید به دلیل بیماری ایشان بوده است و نهایتاً تألیف این کتاب مانده است با اینکه با یک مصاحبه یک ساعته این کتاب به سامان میرسید.
برنامههای این همایش: مدیریت ابابصیر درصدد برآمده بود با دعوت همه مشاهیری که در عرصه معلولین و ابابصیر فعال بوده یا مدیران ارشد شهری، انتخاب هیئت مدیره را در منظر و مرآی آنان برگزار کند. وقتی رسیدیم برنامه رأیگیری به اتمام رسیده بود و بخش دوم که شامل معرفی اهم برنامههای ابابصیر و تبیین تاریخچه آن بود شروع شده بود.
محمدحسین بصیری اصفهانی فرزند محمد بصیری (از بنیانگذاران و اولین مدیرعامل) و مدیرعامل کنونی درباره تاریخچه تأسیس و سیر تحولات بعدی تا کنون به اجمال نکاتی را گفت. از
افت و خیزها، از دوران طلایی ابابصیر و دورهای که رقبا موجب تضعیف آن شدند و تعطیلی بخش آموزشی در سالهای 1385 به بعد گزارش داد و گفت: در سالهای اخیر و هم اکنون خدماترسانی فعال داریم و برنامههای آموزشی مذهبی و مهارت آموزی هم داریم.
ایشان درباره کتابی که در دفتر فرهنگ معلولین درباره ابابصیر در دست تألیف است گفت و از مدیران دفتر نام برد و تقدیر و تشکر کرد.
با شنیدن سخنان آقای بصیری حس عجیبی به من دست داد و به این فکر افتادم که در بلاد کفر مدرسههای کوچکی که چند صد سال قبل تأسیس شده، همواره رو به گسترش بوده و به تدریج تبدیل به مراکز بزرگ و دانشگاههای بسیار بزرگ شده است اما در ایران به ندرت جایی را پیدا میکنیم که قدمت یک قرنی داشته باشد.
معمولاً هر جایی شروع به رشد و توسعه نمود میگوییم گاو نه من شیرده است و باید به قصاب و سلاخ سپرده شود. مراکز باید در ضعف بمانند و قوی و سمین نشوند یا به قول این ضرب المثل «نه من شیر ندهند» و یا اگر توسعه یافتند، شروع به تخریب و تضعیف میکنیم و بالاخره به تعطیلی و نابودی کشانده میشوند.
ابابصیر هم از این قاعده مستثنی نبود؛ وقتی دوره طلایی آن شروع شد و تأسیس دانشگاه، تأسیس پژوهشگاه و تأسیس مراکز بزرگ خدماتی را در دستور داشت و درصدد برداشتن گامهای بلند بود، از سر به زمین کوبیده شد و به بهانههای واهی شروع به جوسازی علیه آن شد تا جایی که بخش آموزشی آن را کلاً تعطیل کردند و بخشهای دیگر هم نیمبند ادامه یافت ولی لنگان لنگان. این قضاوت حمل بر این نشود که ابابصیر هیچ عیب و نقصی نداشت. همه انسانها (غیر از معصومین(ع)) و همه مراکز قطعاً اشکالاتی و نواقصی دارند. اما ما جوری تربیت نشدهایم که با گفتوگو و تذکر عیوب در خفا درصدد حلّ مشکلات باشیم، بلکه با دیدن یک مشکل درصدد بزرگ کردن آن برآمده و با راه انداختن جنجال، به جای حلّ مشکلات به بحران آفرینی میپردازیم و نهایتاً با ایجاد بحران و آشوب و هدر دادن سرمایههای انسانی و مادی موجبات تعطیلی و نابودی آن سازمان را فراهم میآوریم.
این شیوه که هزاران بار در تاریخ معاصر شاهد آن بودهایم، بالمآل موجب ضرر و زیان برای عموم مردم شده و دود آن به چشم همگان رفته است. تصور بفرمایید اگر ابابصیر توسعه یافته و دانشگاه ایجاد کرده بود، نابینایان با تحصیل در یک دانشگاه تخصصی میتوانستند در بسیاری از مراکز علمی داخل و خارج مشغول شوند. نابینایان خارج از کشور بیایند در این دانشگاه تحصیل کنند و به رونق اشتغال و بازار کار کمک کنند. زیرا در خاورمیانه چنین دانشگاهی هنوز وجود ندارد. صدها فایده و منفعت عمومی از بین رفت و دستاوردهای بزرگ دیگر که طی چند دهه کسب کرده بود، همگی نابود شد و به هدر رفت.
با خودم فکر میکردم چرا کسی برای این جمع بینظیر روند مشکلات و حوادث را از همین زاویه تجزیه و تحلیل نمیکند... این افکار از محیط و اطراف دورم کرده بود که متوجه شدم کنارم آقای مهندس رضایی نشسته و آقای بصیری میگوید: خوب است از تجارب آقای مهندس رضایی استفاده کنیم. آقای رضایی پشت تربیون رفته و میگوید: اولین نابینایی که در دانشگاه شریف به رشته
کامپیوتر رفت من بودم و تلاش کردم این رشته را در بین نابینایان گسترش دهم و تا کنون دستاوردها و تجارب مهم به دست آمده است. در کشورهایی مثل ژاپن، هلند، آمریکا و فرانسه دعوت شدم و سخنرانی کردم. و این تجارب را گفتم.
اینجا هم افکاری به سراغم آمد؛ با خود فکر میکردم چرا ژاپنیها و فرانسویها یک نخبه نابینا را شناسایی و دعوت به سخنرانی میکنند اما ایشان از طرف مراکز دولتی در شهرهای ایران دعوت نشده است؛ چرا تا حالا آقای رضایی معرفی نشده و درباره او مقاله یا کتابی عرضه نشده؟ به چه دلیل درباره کارنامه او برای مردم و نابینایان گزارشی منتشر نشده است؟!
چند ماه قبل آقای رضایی در مسیر اصفهان به تهران جهت عزیمت به فرانسه و بلژیک، یک روز مهمان ما در قم بود و درباره بسیاری از مسائل صحبت شد و قرار گذاشتیم زندگی نامه ایشان را منتشر کنیم. این تصمیم امشب برایم جدیتر مطرح گردید. چون ایشان از معدود نخبگان امور کامپیوتری نابینایان است.
پس از آقای رضایی، آقای باقریان روحانی معمم و نابینا و از دانش آموختگان ابابصیر و نیز مربی و معلم در ابابصیر پشت تربیون رفت و درباره برنامههای آموزش مذهب در ابابصیر گزارش داد. چون ایشان مسئول کمیته آموزش است. به ویژه درباره اشکالات گفت. یکی از اشکالات مهم وقت کشی و هدر دادن وقت نابینایان است. او تأکید کرد باید جوری برنامهریزی کنیم که در حداقل زمان، حداکثر مطالب و مهارتها را به آنها یاد بدهیم.
پس از آقای باقریان، آقای بصیری پشت تربیون رفت و از محمد نوری جهت سخنرانی دعوت کرد. پشت تربیون رفتم. تا کنون این همه آدمهای خدوم و فعال در امور معلولین را یکجا ندیده بودم. غیر از روحانیون، آقایان ملاباشی، اقارب پرست، علوی، سیف، دکتر بصیری، مهندس بصیری، مهندس فولادگر، مهندس ابراهیمی و دهها نفر دیگر حضور داشتند. بنده چند نکته را به اجمال گفتم:
اهمیت ابابصیر و ضرورت تألیف کتاب درباره ابابصیر: ابابصیر اولین مرکزی است که نیروهای مذهبی در زمینه تعلیم و تربیت نابینایان تأسیس کردند. این تجربه بینظیر تاریخی نقطه عطفی در تاریخ ایران، تاریخ تشیع و نیز تاریخ معلولین است. این مرکز دایر شد تا مانع رشد جریان کلیسا در معلولین گردد.
در رقابت با کلیسا با اینکه کلیسا چند قرن تجربه داشت ولی جریان مذهبی توانست به سرعت خود را با ضوابط جهانی وفق دهد و به آخرین روشهای علمی مجهز گردد. آنچنان ابابصیر از نظر علمی پیشرفته بود که اولین بورس و اعزام به انگلستان به آقای اقارب پرست از ابابصیر اختصاص یافت.
سران و بنیانگذاران و دست اندرکاران ابابصیر شاید متوجه نباشند چه اقدام بزرگ و مهم و ماندگار و ریشهدار و تأثیرگذاری تأسیس کردهاند. ولی ما که از بیرون نگاه کنیم متوجه بسیاری از ابعاد این اقدام میشویم.
اما متأسفانه باید گفت اصحاب ابابصیر در ثبوت و تأسیس خوب کار کردند ولی در مقام اثبات و بسط علمی بسیار ضعیف کار کردهاند. زیرا مقاله، پایان نامه، مصاحبه، فیلم و کتاب درباره ابابصیر بسیار اندک است. دفتر فرهنگ معلولین از بدو پیدایش درصدد برآمد کارهای انجام شده را ویترینی،
اثباتی و گزارشی کند و به جهان معرفی نماید. از مهمترین آنها ابابصیر است. یک جلد کتاب درباره ابابصیر تألیف شد و جهت تکمیل به مدیریت ابابصیر تحویل شده است. از همه کسانی که نکتهای، خاطرهای، شعری و مطلبی دارند ارسال کنند یا به آقای بصیری بدهند تا در این کتاب بیاوریم.
پس از سخنرانی جلسه به پایان رسید و سریع به سراغ شخصیتها برای طرحها رفتم. نزد مهندس فولادگر نماینده اصفهان در مجلس رفتم و به ایشان عرض کردم: پدر شما با اینکه از چهرههای اصلی ابابصیر است ولی هیچ نامی از او نیست. شما باید زمینه سازی کنید تا ما گزارشی و مصاحبهای از ایشان داشته باشیم. گفت: فردا خبر میدهم. با آقای رضایی قرار گذاشتیم فردا ساعت 30/9 مذاکره داشته باشیم و با آقای باقریان و بصیری همین امشب قرار گذاشتیم.
تهیه گزارش از ابابصیر: آقای بهمن کاظمی و آقای علی نوری و من به سراغ بخشهای ساختمان ابابصیر رفتیم تا گزارش مکتوب آماده کنیم. ابتدا به سراغ کتابخانه، سپس سالن چاپ بریل و استودیو رفتیم. آقای بصیری هم آمد و شروع به پرسیدن سؤالات و عکس و فیلم برداری شد.
کتابخانه جالبی دارند. از این نظر که رده دیویی را برای معلولین گسترش داده و ردهها را علاوه بر بینایی به روش بریل هم پشت جلد کتب آوردهاند. به طوری که هر نابینایی میتواند کتاب مورد نظر خود را به سرعت پیدا کند. اما هنوز کتابخانه سامان ندارد و به هم ریخته است.
لازم است ردههای گسترش یافته در زمینه معلولین برای ردهبندی دیگر کتابخانهها به صورت کتاب منتشر شود. در نهایت قرار شد با کتابدار ابابصیر صحبت شود و در این زمینه ما کاری انجام دهیم. از استودیو و قسمت چاپ بریل نیز بازدید شد.
مدیریت ابابصیر با برگزاری مراسم سالانه و دعوت از نخبگان تلاش مینماید بر مقبولیت اجتماعی خود بیفزاید. از جمله ابتکارات خوب آنان، برگزاری مجمع عمومی سالانه با حضور شخصیتها و چهرهها است. مدیرعامل در گزارش 1396 مینویسد:
طبق اساسنامه هر ساله مجمع عمومی عادی برای تصویب صورتهای مالی و انتخاب بازرس اصلی و علیالبدل و تعیین روزنامه محلی جهت نشر آگهیهای ابابصیر و هر سال دو سال یک بار هم همین مجمع برای انتخاب اعضاء هیئت مدیره جدید برای دو سال و انتخاب بازرسین اصلی و علیالبدل برای یک سال و تصویب صورتهای مالی و انتخاب روزنامه با حضور اعضاء هیئت امنا و نمایندگان نیروی انتظامی و تعدادی میهمان از شخصیتهای فرهنگی و مذهبی مقامات محلی و تعدادی از دانش آموختگان و حامیان مالی و هواداران ابابصیر در محل سالن اجتماعات ساختمان شماره 2 که فعلاً مرکز اصلی ابابصیر میباشد برگزار میگردد و چنانچه تغییراتی در اساسنامه بخواهد انجام شود مانند تغییر آدرس، عضوگیری جدید به عنوان اعضاء جدید هیئت امنا و غیره باید با نشر آگهی دعوت قبلی در زمان تعیین شده برای مجمع عمومی فوقالعاده تشکیل بدهد و این تغییرات را به تصویب مجمع عمومی فوقالعاده برساند (قابل ذکر است که همه آگهیهای قانونی مجامع عمومی عادی و فوقالعاده از طریق نشر در روزنامه رسمی و روزنامه منتخب محلی باید حدود بیست روز قبل از تاریخ مجمع منتشر گردد).(1)
امسال هم مثل سال گذشته مدیر دفتر فرهنگ معلولین دعوت شد.(2)ایشان در این جلسه گزارشی از پیشرفت کتاب درباره ابابصیر ارائه کرد.
از دوازده نفر هیئت مؤسس مؤسسه آموزشی ابابصیر(1)هفت نفر به رحمت خدا رفته و اکنون در تیرماه 97، سه نفر باقیماندهاند. البته بعداً هیئت امنا گسترش پیدا کرد و تا 34 نفر رسیده است. از این افراد هم تعدادی در قید حیاتاند. به منظور جمعآوری اطلاعات آنان، درصدد بودهایم تا تجارب و تلقیهای آنان ضبط و ثبت گردد و در تاریخ بماند. از اینرو تصمیم گرفته شد با هر یک از این افراد گفتوگوی مفصلی داشته باشیم و دیدگاههای آنان را تدوین و عرضه کنیم.
این شخصیتها بعضاً حداقل 3 دهه درگیر مسائل نابینایان و نابینایی و ابابصیر بودهاند و یافتههای آنان، گنج سودمندی است. همچنین آنان سرمایههای مهمی هستند که تاریخ تحولات نابینایی را بدون حضور آنان نمیتوان تألیف کرد. متأسفانه ما ایرانیان به سرمایههای انسانی کمتر بها میدهیم و میخواهیم هر کاری را از صفر خودمان شروع کنیم. با اینکه کسی که چند دهه با افت و خیز و آزمون و خطا مسائل را حل کرده، دارای راهکارها و تجارب ذی قیمتی است. با اینکه اگر یاد بگیریم از این سرمایهها استفاده کنیم و تجارب آنان را به کار گیریم، مسیر پیشرفت و حلّ مشکلات هموارتر و کم هزینهتر میگردد.
متأسفانه ذهنیتی خاص بر دانشآموختگان، رهبران و مدیران ارشد سیطره دارد و نوعی بدبینی به همه چیز و همه افراد دارند. شاید این بدبینیها نتیجه جو انقلابی سالهای اول پیروزی انقلاب است. ابابصیر هم قربانی این بدبینیها گردید. البته از آنجا که هیچ انسان عادی عاری از خطا نیست، برخی اشتباهات اجرایی و جزئی در ابابصیر این بدبینیها را تشدید کرد. از طرف دیگر استفاده از شیوههای تند و افراطی در حلّ مسائل بر مشکلات افزود. با اینکه اگر به روش اسلامی و با سعه صدر و گفتوگو و با تعاون و صبوری به حلّ مشکلات میپرداختند و از تندرویهای بیجهت، سوءظنها و شکاکیتها پرهیز میشد، وضع ابابصیر الآن هزاران قدم پیشرفتهتر بود. امروز هم دیر نیست و به جای بدبینیهای بیحاصل باید با گفتوگو و تعاون، هرکس به فراخور خود گوشهای از کار را گرفته و برای رفع مشکلات بکوشد.
حدود دو سال است با هر کس از شخصیتهای ابابصیر در هر ردهای صحبت میکنیم، نوعی یأس و ناامیدی و نیز بدبینی بر افکار آنها سایه افکنده و نتوانستهایم بعضی را راضی به گفتگو نماییم. اما کسی که عمرش را بدون چشمداشت و خالصانه به تلاش در عرصههای مختلف گذرانده و از این مصاحبه استقبال کرد، مهدی اقارب پرست است. او با روی باز از پیشنهاد مصاحبه استقبال و نکات سودمندی بیان کرد. امید است دیگران هم استقبال فرمایند و بتوانیم مجموعهای کارآمد آماده نماییم.
1) . جزوه مؤسسه آموزشی ابابصیر.
از اعضای هیئت مؤسس مؤسسه آموزشی ابابصیر(ویژه نابینایان)(1)
توضیح: آقای مهدی اقارب پرست دانش آموخته حوزه و دانشگاه و دبیر آموزش و پرورش، فعال در عرصههای مختلف سیاسی- اجتماعی - فرهنگی و مؤسس ابابصیر در آغاز این مصاحبه فعالیتهای خود و هیئت مؤسس را اینطور تشریح میکند:
فعالیتهای فرهنگی من از سال 1341 به بعد آغاز شد که عمدهترین آنها فعالیتهای مذهبی بود. از جمله اینها میتوان به مقابله با مخالفین مذهب مانند منکرین امام زمان(عج) و طرفداران کسروی در اصفهان و گروههای منحرف دیگر اشاره کرد که پرداختن به این مهم در این مبحث نمیگنجد. در سالهای 45 و 46 با یک گروه ضد دینی آشنا شدیم. این گروه مبلغین کلیسا بودند. کلیسای لوقای اصفهان پاتوق آنها و آقای حسن دهقان در آن زمان کشیش آن کلیسا بود. در ابتدا لازم است توضیحی اجمالی راجع به سابقه این کشیش خدمتتان ارائه دهم. حسن دهقان در کودکی با مادرش در تفت یکی از شهرستانهای استان یزد زندگی میکرد. حدود 5-6 سال بیشتر نداشت که به بیماری سختی مبتلا شد و برای درمان به همراه مادرش به اصفهان آمد و در بیمارستان انگلیسیها «عیسی بن مریم» بستری شد. بسیاری از پزشکان این بیمارستان ایرانی بودند؛ ولی تعدادی پزشک مسیحی هم داشت. این پزشکان تبشیری بودند و تبلیغ مسیحیت میکردند. مادر حسن هم که جایی برای اقامت نداشت در همان بیمارستان به عنوان خدمه مشغول به کار شد؛ مشروط بر اینکه بابت درمان فرزندش هزینهای از او گرفته نشود. وقتی کلیسا دید که این مادر، زنی بسیار خدوم و فرزند بسیار باهوش و بااستعداد است، از آن دو حمایت کرد. حسن را به دبستان و دبیرستان و دانشگاه فرستاد و به موازات آن مسیحیت را در باور او رشد و پرورش داد. در نتیجه حسن دهقان مرحله به مرحله پیشرفت کرد. ابتدا مسیحی سپس مبلغ مسیحیت، پس از آن کشیش، بعد اسقف و نهایتاً تا قبل از انقلاب سر اسقف خاورمیانه شد. و به این ترتیب کارش گسترش یافت. اما در جریان انقلاب با زندانیان ایران در انگلیس مبادله شد و به احتمال قوی او همچنان به حیات خود ادامه میدهد. کار او در دایره اسقفی این بود که یک زمین والیبال آسفالت در اختیار عموم جوانان قرار میداد که عصرها برای بازی به آنجا میآمدند. در آن سالها زمین والیبال آسفالت در اصفهان وجود نداشت و همین مسأله سبب استقبال زیاد جوانان از این زمین گردید. من هم در سال 34 محصل دانشسرای تربیت معلم بودم. برای بازی به همان زمین رفتم. پس از اینکه مقداری بسکتبال بازی کردیم چون بیشتر با ما آشنا بودند برای رفع خستگی و پذیرایی به داخل کلیسا دعوتمان کردند و به ما چای و بیسکویت تعارف کردند؛ ولی من آنها را نجس میدانستم و از پذیراییشان استفاده نکردم. کشیش دهقان انجیل متّی را گشود و
1) . این مصاحبه توسط آقای محمد نوری در منزل آقای مهدی اقاربپرست در شهر اصفهان در تابستان 1394 انجام شد.
بخشی از آن را خواند. من به همان متن چند ایراد وارد کردم که موجب تشنج و در نهایت تعطیلی جلسه گردید. از آن روز به بعد ما به عنوان یک عنصر حساس روی تبلیغات کلیسا شناخته شدیم. من به فکر راهی برای مقابله با این تبلیغات افتادم و کتب رد مسیحیت را تهیه و مطالعه کردم. اولین فعالیتمان در این راستا تشکیل کانونی به نام تعلیم و تربیت جهان اسلام بود. این کانون وسط شهر واقع در خیابان آمادگاه اصفهان بین چندین دبیرستان قرار داشت. آقای گلبیدی مدیر داخلی کانون شدند و فعالیت این مرکز از سالهای 45-46 شروع شد.
ایشان هم معلم بود و هم مدرسه ناشنوایان را اداره میکرد.
آقای اقارب پرست موضوع پیش را ادامه داد و گفت: در «کانون تعلیم و تربیت جهان اسلام» سعی کردیم امکانات برای ورزش و تفریح جوانان را فراهم آوریم. به تدریج فضایی که در اختیار داشتیم مانند کلیسا یک زمین آسفالت برای والیبال داشت که عصرها بچهها میتوانستند برای بازی والیبال و بسکتبال به آنجا بیایند. دور تا دور این زمین هم چندین اتاق بود که برای تقویت دروس تعبیه شده بود و کلاسهای تقویتی از جمله تعالیم دینی در همان جا برگزار میشد. بعضی از اساتید حوزه و دانشگاه و برخی از دبیران برای تقویت دروس محصلین به کانون میآمدند. نماز مغرب و عشا اقامه میشد و ماهی دو سه مرتبه از شخصیتهای مذهبی قم و تهران مانند آیتاللّه مکارم شیرازی و علامه محمدتقی جعفری و آیتاللّه مطهری جهت ایراد سخنرانی دعوت میکردیم. عصرهای جمعه جمعیت کثیری در کانون حاضر میشدند. آنجا یک شکل مذهبی مدرن داشت که دارای تجهیزاتی مثل 500-600 میز و صندلی، سیستم صوتی، یک فروشگاه ساده و کتابخانه بود. در آن وقت در همه اماکن مذهبی مردم روی زمین مینشستند؛ ولی در کانون همه روی صندلی قرار میگرفتند. حتی جلسه پرسش و پاسخ برگزار میکردیم که در آن زمان کار بسیار نویی بود. صبحها برای بانوان برنامه داشتیم که بانو امین و بعضی از بانوان خطیب و مفسر برای خانمها برنامه اجرا مینمودند و عصرها هم به آقایان اختصاص مییافت. در کانون فضایی ایجاد شده بود که جوانان مسلمان با یکدیگر آشنا میشدند و فضای شاد و مفرحی بود. این فعالیتها را در مقابل تشکیلات کلیسا انجام میدادیم. تا مدتها برقرار بود حتی رخدادهای سیاسی روز مانع نبود؛ اما در سال 1355 با فشار ساواک تعطیل شد.
به طور مجزا خیر ولی یکی از اساتید دانشگاه تحقیقی پیرامون فعالیتهای مذهبی قبل از انقلاب در اصفهان انجام داده و مفصلترین پژوهشی است که تا کنون انجام شده است.
آقای اقارب پرست در ادامه مبحث قبل میگوید: در حوزه تبلیغاتی ما بسیاری از تبلیغات نودینی مانند بهائیت و اگزیستانسیالیسم و تبلیغات مخالف محدود و شکسته شد. نحوه محدود شدن کلیسا اینطور بود که در کنار گروههای مذهبیای که ایجاد شده بود گروهی هم بر محور آقای محمد فولادگر
تشکیل شد. آقای فولادگر از دوستان فعال در عرصههای سیاسی - اجتماعی بودند. این گروه با راهنماییهای آیتاللّه خادمی و کمکهای ما با نام راهنمای کلیسائیان فعالیت خود را آغاز کرد. آقای فولادگر شاگردان خود را با مسائل متناقض تورات و انجیل آشنا کرده بود. به طوری که میتوانستند پیامبران الهی را از دیدگاه قرآن و تورات و انجیل قیاس کنند. در نتیجه این گروه به عنوان مبلغینی که میتوانستند با کشیشها مقابله کنند شناخته و تأیید شدند. وقتی دعوت عمومی از سوی کلیسا صورت میگرفت، حدود 200-300 نفر در سالن کلیسا جمع میشدند. در دعوتهای عمومیشان همه مردم از جمله تعمید یافتگان را فرا میخواندند. بعد از بازی نیز عدهای را به جلسه بعدی که انجیل خوانده میشد میبردند و آنقدر روی آنها کار میکردند تا مرحلهای که بتوانند آنان را غسل تعمید بدهند. تعمید یافتگان باید نقش خود را به عنوان مبلّغ در شهر ایفا مینمودند. گروه آقای فولادگر که ما هم در ابتدا همراهشان بودیم، پس از اتمام جلسه اجازه میگرفتیم تا سؤالاتمان را از کشیش بپرسیم. وقتی کشیش نمیتوانست به سؤالات ما پاسخ دهد، بحثی بر علیهشان راه میانداختیم که موجب تشنج و اعتراض جمعیتِ حاضر میشد و در نتیجه اهداف کلیسا محقق نمیشد. از آن پس ما را شناسایی کردند و به کلیسا راهمان نمیدادند. شاگردان آقای فولادگر نیز سر راه مردم میایستادند و هر کس که میخواست داخل شود خواهش میکردند تا اجازه ورود به آنها نیز داده شود. وقتی با ممانعت کلیسا مواجه میشدند، تا پایان جلسه در پیادهرو میایستادند و زمانی که مردم بیرون میآمدند، شروع به ارشاد و راهنمایی مینمودند و برای مردم صحبت میکردند. به این طریق حقانیت اسلام و بیاساس بودن تبلیغات کلیسا را اثبات مینمودند. کمکم کلیسا پی برد که این جلسات دیگر مفید نخواهد بود. گروهی که دم در کلیسا برای مردم روشنگری میکردند مانع تبلیغات آنها میشدند. این گروه حتی با کشیشهای درجات پایینتر نیز در طول هفته گفتگو و مباحثه میکردند. در نهایت کلیسا به بهانه اینکه این گروه مزاحم جوانان از جمله زنان و دختران کلیسا میشوند به شهر بانی و پلیس متوسل شد. شهر بانی نیز دخالت و نظارت کرد و متوجه بیاساس بودن این بهانه گردید حتی با ماهیت کارگروه فولادگر آشنا شد و آزادشان گذاشت. همه چیز به خوبی پیش میرفت؛ تا اینکه مطلع شدیم حالا که کلیسا نمیتواند افراد را برای تبلیغ به داخل بکشاند فعالیتهای خاصی را شروع کرده است. کلیسا فعالیتهای تبلیغیاش را به فضاها و مؤسساتی که در انحصار و اختیار خودش بود کشاند. مثلاً در فضای بیمارستان برای بیماران و مدارس نابینایان تبلیغ میکرد. آنها دو مدرسه شبانهروزی برای نابینایان در اصفهان تأسیس کرده بودند. یک مدرسه برای دختران که به بیمارستان عیسی بن مریم چسبیده بود و در حال حاضر هم وجود دارد و دیگری برای پسران واقع در خیابان آبشار. بیمارستان عیسی بن مریم و دو مدرسه نابینایان در اختیار خودشان بود و خودشان هم اداره میکردند. آنها تبلیغاتشان را برای دانشآموزان نابینا و خانوادهها و اقوام نابینایان به طور گسترده انجام میدادند. مثلاً چند خواهر و برادر بودند که از آذربایجان برای تحصیل به اصفهان آمده بودند. پدرشان هم تاجر بود؛ ولی متأسفانه بچههایش مسیحی شده بودند. از این نمونهها زیاد داشتیم که از سراسر کشور برای تحصیل آمده بودند. ما هم دیدیم که با یک فاجعه عظیم روبرو هستیم و باید با آن مقابله میکردیم. این خبر از یک سو موجب نگرانی ما شد؛ اما خبری که بیشتر نگرانی و تأسف و تأثر ما را برانگیخت، نامهای بود که سید محمد حسینی بهشتی خطاب به
آقای کوپایی نماینده مراجع در اصفهان نوشت. آیتاللّه بهشتی در آن زمان نماینده مذهبی ایران در مرکز اسلامی هامبورگ آلمان بودند. یک مجله از کلیسایی در انگلیس به دست ایشان رسیده بود که در آن تصویری از سر در مسجد امام کنونی (مسجد شاه آن زمان) باشکوه و عظمتی وصفناپذیر همراه با جمعیت انبوهی که ماه رمضان برای عبادت به مسجد میآمدند آورده شده بود. این تصویر برای کلیسا جنبه تبلیغی داشت. کلیسا با گرفتن این عکس و ارسال آن به مجله میخواست بگوید که با توجه به شکوه و عظمت مسجد و ازدحام جمعیت از لحاظ دینی، اسلام بسیار ضعیف عمل کرده است. به طوری که به نابینایان بیتوجهی میشود و آنها از نظر اسلام مغضوب خداوند هستند به گونهای که به گدایی افتادهاند. به این طریق نابینایان را وسیلهای برای پول گرفتن از سرانشان قرار میدادند. آنها به این وسیله میخواستند برای اداره این دو مدرسه پول بگیرند و این عکس را برای تبلیغ گرفته بودند. همین مسأله موجب تأسف و ناراحتی آقای بهشتی میشود و نامهای به ابوالقاسم کوپایی نماینده مراجع در اصفهان مبنی بر اینکه این موضوع باعث ننگ و بدنامی شیعیان است مینویسد و از ایشان استمداد میطلبد. آقای حاج ابوالقاسم کوپایی بعدها به همراه حجت الاسلام دکتر رفاهی به عنوان مبلّغ دینی به خارج از کشور رفت. دکتر رفاهی دکترای معقول و منقول از دانشکده معقول و منقول قبل از انقلاب داشت و از شاگردان شهید مطهری بود. ایشان بسیار خوشبیان بودند و در اصفهان هم منبر میرفتند؛ ولی به دلیل گرایش شدید به غرب در اوایل انقلاب برای تبلیغ به اروپا مهاجرت نمودند. در هر حال آقای کوپایی با دکتر رفاهی و چند نفر دیگر جلسهای تشکیل دادند. سرانجام پس از چند ماه به این نتیجه رسیدند که کاری از دستشان برنمیآید. چون هزینه تحصیل نابینایان بسیار سنگین بود. در بررسیهای انجام شده ماهانه حدود 500 تومان باید هزینه صرف میشد. به علاوه اینکه از لحاظ فنی و تخصصی کاری از دستشان ساخته نبود. در نتیجه از انجام کار منصرف شدند. این دو خبر ما را بر آن داشت تا کاری در جهت تعلیم و تربیت نابینایان انجام دهیم. ابتدا موضوع را با حجت الاسلام مهدی مظاهری واعظ اصفهان، آقایان بصیری، حجت الاسلام منصورزاده و بعضی از تجار بازار که در کارهای تبلیغاتی پشتیبان ما بودند مطرح کردیم و قرار شد روزهای یکشنبه ظهرها بعد از نماز دور هم جمع شویم و در این باره به بحث و بررسی بپردازیم. یکی از کسانی که در اجرای این امر مشوّق ما بودند آیتاللّه شمسآبادی رحمتاللّه علیه بود. ایشان هم روزهای یکشنبه در جلسات حضور داشتند و در جریان امور قرار میگرفتند. ما همواره از کمکهای مالی ایشان بهرهمند میشدیم؛ حتی برای شروع کار ساختمان بزرگی به مدرسه اختصاص دادند. این ساختمان قائمیه نام داشت. در هر حال مذاکرات ما یک سال به طول انجامید تا اینکه به نتیجه رسیدیم ما هم مانند انگلیسیها و آلمانیها یک مدرسه برای نابینایان دایر کنیم. و این بهترین راه مقابله با تبلیغات کلیسا بود. من در آن موقع دبیر دبیرستان ادب بودم و از مرحوم بروجردی به شرط دریافت حقوق حلال و تدریس قرآن و تعلیمات دینی اجازه گرفته بودم. تحصیلات دانشگاهیام لیسانس زبان انگلیسی بود ولی هر جا برای تدریس میرفتم میگفتم اجازه دهید چند ساعت تعلیمات دینی درس بدهم. دبیرستان ادب در آن زمان دبیر دینی نداشت و تمام کلاسهای دینی به
من داده میشد. این دبیرستان بسیار خوب بود ولی، طرفداران سارتر(1)در این دبیرستان قوی بودند. آقای حقوقی و یکی دو نفر دیگر در این زمینه خیلی تبلیغ میکردند؛ ولی ما در آنجا هم با عنایت خداوند توفیقات قابل توجهی کسب کردیم. در هر صورت ما باید برای تأسیس مدرسه از دولت تقاضای امتیاز میکردیم. در آن سال دولت اعلام کرده بود که دیگر مدرسه ملی وجود ندارد و تمام مدارس توسط دولت خریداری شدهاند. بنابراین ما هم که میخواستیم امتیاز یک مدرسه غیردولتی را بگیریم با مشکل مواجه شدیم. فرآیند گرفتن امتیاز برای مدرسه نابینایان زمان زیادی به طول انجامید. البته ما چند مشکل عمده دیگر هم داشتیم. کمبود بودجه، مشکلات فنی و تخصصی برای انجام این پروژه مهم و مشکلات مربوط به اداره از اهم مشکلات به شمار میرفت. به هر حال بنده وارد میدان شدم. اطلاعات اولیه در مورد تعلیم و تربیت نابینایان را از کتابهای موجود گردآوری کردم و به مدت یک ماه به صورت شبانهروز در مدرسه رضا پهلوی تهران(2)
حضور داشتم تا بیشتر با جزئیات تعلیم و تربیت نابینایان آشنا شوم. پس از آشنایی با مسائل نابینایان به دفتر کودکان استثنایی یا همان سازمان استثنایی که در وزارتخانه واقع شده و تازه تأسیس هم بود رفتم و در رابطه با کارمان توضیح دادم. مسئولین امر هم خیلی خوشحال شدند و استقبال زیادی کردند. بیشتر از این بابت که در کنار تأسیس دفتر کودکان استثنایی یک مدرسه برای نابینایان تأسیس گردد. از اینرو به ما قول دادند که استثنائاً از وزیر اجازه بگیرند و به ما امتیاز دهند. یکی دو بار هم به طور ناشناس برای بازدید به مدرسه کریستوفل رفتم. یک روز جمعه عصر که به آن مدرسه رفته بودم دیدم چند راهبه به سرپرستی دو راهبه به نامهای آیدین و آیزیک برای تر و خشک کردن دانشآموزانی که فرسنگها از پدر و مادرشان دور بودند به مدرسه آمدند. بچهها را به حمام میبردند، برای تفریح به بیرون میبردند. بعضی از بچهها هم در کلیسا مشغول دعا و نیایش بودند. وقتی چنین جوی را مشاهده کردم و دیدم که بچه شیعهها زیر دست مبلغین مسیحی تربیت میشوند خیلی ناراحت و متأثر شدم. وقتی از کلیسا بیرون آمدم بسیار دلشکسته شده بودم. همان جا رو به قبله ایستادم و نیت کردم و از امام زمان (ع) خواستم تا به من کمک کند که سرپرستی این بچهها را به عهده بگیرم. از آن روز به بعد مشکلات یکی پس از دیگری مرتفع میشد. اول مهر به ما اجازه دادند تا مدرسه را افتتاح کنیم. آیت اللّه شمسآبادی هم یک ساختمانی به نام هیئت قائمیه ساخته بودند و میخواستند آنجا را مدرسه کنند اما مجوز مدرسه به هیچ کس داده نمیشد. ایشان ساختمان را به مدت پنج سال در اختیار ما گذاشتند. ما در ابتدا کار را با دو سه کودک نابینا از جمله مهدی منصوری مداح معروف کشور که در آن زمان خردسال بود شروع کردیم. بعد هم نابینایان دیگر از جمله متکدیان نابینای شهر به این مجموعه اضافه شدند. در آن زمان نابینایانی که به کلیسا نمیرفتند در شهر گدایی میکردند و یا نهایتاً قرآنخوان میشدند. بنا به نظر هیئت مدیره و جهت احیای نام شاگرد امام صادق (ع) نام این آموزشگاه به عنوان ابابصیر انتخاب و گذاشته شد. آبان ماه بود و نیمه شعبان که با یک دانشآموز خردسال و چند دانشآموز بزرگسال نام این مرکز به عنوان آموزشگاه نابینایان بزرگسال تعیین گردید. ابتدا متکدیان نابینا بهانه آوردند که ما
تمام روز و شب وقت کارمان است و نمیتوانیم به مدرسه بیاییم. ما هم از آنها خواستیم ساعات 2 تا 4 بعدازظهر که کارتان تعطیل است به اینجا بیایید. هر کس در این ساعات در مدرسه حاضر شود کرایه رفت و برگشتش پرداخت میشود. شما بیائید تا ما به شما قرآن و خواندن و نوشتن بیاموزیم. به این ترتیب آموزشگاه شبانهروزی ابابصیر را در سال 1348 تأسیس کردیم. در ابتدا تعداد دانشآموزان حدود 10 نفر بود ولی کمکم زیاد شدند به طوری که دو کلاس 10-15 نفره برای بزرگسالان داشتیم. دبیرستان ادب مرا مأمور به خدمت کرد و آموزش و پرورش هم در وسط سال «مهر و آبان» ابلاغ مرا به عنوان مدیر نوشت و من مدیر شبانهروزی ابابصیر شدم و تا سال 57 هم مدیر بودم. در سال اولی که کار شروع شده بود ما همان امکاناتی که کلیسا برای نابینایان گذاشته بود فراهم کردیم. بنابراین نابینایان دیگر عذری برای تحصیل در کریستوفل نداشتند و این حاصل پشتیبانی و زحمات آیتاللّه شمسآبادی و دیگر علما بود. در نتیجه کلیسا دیگر نتوانست برای نابینایان تبلیغ کند چون نابینایان دیگر در کلیسا نمیماندند.
بله یکی از اعضای هیئت مدیره که روزهای یکشنبه در جلسات حضور مییافتند آقای گلبیدی بودند. ایشان به عنوان یک فرد مطلع از تعلیم و تربیت نابینایان و کودکان معلول و اینکه خودشان یک مدرسه استثنایی را اداره مینمودند همواره با اعضا همراه بودند. و تا زمانی که در قید حیات بود در جلسات حضور داشت.
چند عامل در تعطیلی ابابصیر مؤثر بود. یکی اینکه ابابصیر در بیرون شهر یعنی در خیابان «دروازه تهران» یا امام خمینی کنونی قرار داشت. ما با این دیدگاه که میخواستیم یک مجتمع بزرگ تأسیس کنیم و تا سطح دانشگاه هم پیشبینی کرده بودیم ساختمان را بیرون شهر ساختیم. چون زمین بزرگ نیاز داشتیم و تأمین چنین زمینی در داخل شهر اصفهان بسیار مشکل و حتی محال بود. اما تعدادی از معلمین و کادر میخواستند نزدیک منازلشان کار کنند. و به همین بهانه دانشآموزان و بقیه پرسنل را تحریک میکردند. ما حدود 140-150 کادر آموزشی و پرستاری داشتیم که با تعداد دانشآموزان به 400 نفر میرسیدند. ما با دکتر جاسبی رئیس وقت دانشگاه آزاد اسلامی مذاکره کرده بودیم، پیشنویسی هم تنظیم شده بود؛ که به تأیید ایشان رسید؛ ولی به علت تعطیلی ابابصیر برای گرفتن مجوز دانشکده پیگیری صورت نگرفت. دکتر محمدرضا شکرانی داماد مرحوم احمد بصیری مسئول پیگیری این مذاکرات بود که تفاهمنامههایی را هم با دکتر جاسبی امضا کردند. ساختمان ابابصیر بزرگ و با فضای سبز بزرگ و شامل انواع امکانات بود؛ اعم از کلاس درس، کتابخانه بریل، کتابخانه بینایی، کتابخانه گویا، کارگاه، چاپخانه و استودیو. کتابخانه سیار هم داشتیم که کتب بریل و گویا را در کیفهای برزنتی قرار میدادیم و طبق قراردادی که با اداره پست داشتیم با قرار دادن آدرس نابینا و آرم ابابصیر روی این کیفها کتب و نوارها را به طور رایگان ارسال مینمودیم. این کتابخانه هم از سال
51 شروع به فعالیت کرد و بسیار سنت خوبی بود. متأسفانه همه این تجهیزات پس از انقلاب بر اثر تغییر و تحولات از بین رفت. عامل دیگری که باعث تعطیلی ابابصیر شد این بود که ما در کوران انقلاب بودیم و به دلیل اینکه در شهر معتمد مردم بودیم باید در تمام صحنههای سیاسی و اجتماعی حضور پیدا میکردیم. جلوی چماقداران را میگرفتیم. تعطیلی ارتش و شهربانی را طوری که ضایعهای نداشته باشد ما باید پیگیری و انجام میدادیم. همین عامل سبب شد ما نتوانیم به ابابصیر رسیدگی کنیم. من در ابتدا مدتی در خانه آقای خادمی بودم، سپس مسئول کمیته اصفهان شدم و بعد از آن مشاور استان اصفهان بودم. استاندار اصفهان آقای دکتر دستجردی اولین استانداری بود که امام تعیین کردند. سپس به عنوان معاون استاندار چهارمحال و بختیاری در آن استان خدمت میکردم و همین عامل باعث شد تا از ابابصیر بیرون بیایم و به این کارها پرداختم.
گروه سید مهدی هاشمی برای ترور من طرحها و توطئههای فراوانی چیده بودند. آنها با یک گروه مسلح به چهارمحال و بختیاری آمدند و کمیتهای تشکیل دادند. علیه بنده اعلامیه پخش میکردند. در نتیجه من از آن استان خارج شدم و به جبهه رفتم. در جبهه هم همین ایادی حضور داشتند. ما در ستاد چمران بودیم. بعد از شهادت دکتر چمران یک شب کودتایی به پا کردند. اسلحهخانه ستاد را بردند و این ستاد را به تعطیلی کشاندند. من هم دیگر ماندنم را جایز ندانستم و آن فضا را ترک کردم. همه این حوادث باعث شد تا فشار عصبی زیادی به بنده وارد شود. درمان را شروع کردم و به توصیه پزشک استراحت کردم. به تهران آمدیم و نزدیک حسینیه ارشاد خانه گرفتیم. تمام ارتباطاتم را به جز اقوام درجه یک قطع کردم. بالاخره حوادث سیاسی اصفهان و سید مهدی هاشمی در تعطیلی ابابصیر نقش فراوانی داشت. اینها در اطلاعات اصفهان نفوذ زیادی داشتند و آقای شمسآبادی را هم که محور ابابصیر بود، شهید کردند؛ بنابراین تصمیم گرفته بودند ابابصیر را از صحنه حذف کنند و متأسفانه به هدفشان هم رسیدند. تا زمانی که آقای طاهری سر کار بود، پرونده ابابصیر در اطلاعات هر روز سیاهتر میشد. هر روز بهانهها و اتهامات مختلف به ابابصیر وارد میکردند. یکی از اتهامات وارده این بود که شما برای نابینایان پول میگیرید ولی در انجمن حجتیه خرج میکنید. شما وابسته به انجمن حجتیه هستید و از نابینایان سوء استفاده میکنید. یک آقایی هم حدود 10-12 صفحه اتهامات نوشته و به اطلاعات داده بود. اطلاعات هم ابتدا مدرسه را تعطیل کرد و بعد از هیئت مدیره بازجویی کرد.
معیشت، اشتغال، رفاه و سطح دانش نابینایان امروز بسیار پیشرفتهتر بود. چون ادامه پیدا نکرد، دود آن به چشم نابینایان رفته است. کسانی که مسبب عقب ماندگی معلولان شدهاند و موجب تعطیلی ابابصیر در اصفهان و به هم ریختن برخی از مراکز دیگر در دیگر شهرها شدند، امروز باید پاسخگویی فقر و وضعیت نابسامان باشند.
اما نحوه تعطیلی به چه صورت بود، آیا حکمی برای تعطیلی این آموزشگاه صادر شد؟
برای تعطیلی ابتدا به آموزش و پرورش فشار آوردند که مدیر این مرکز که در آن زمان آقای حسین مظاهری خواهرزاده حجت الاسلام مهدی مظاهری بود را برکنار کنند. آموزش و پرورش هم با برکناری حسین مظاهری موافق نبود. زیرا میدانست که او از سوی هیئت امنا انتخاب شده و هیئت امنا و هیئت مدیره تمام امکانات را در اختیار ایشان قرار میدهند و ایشان هم مرتب مدرسه را توسعه میدهند. بالاخره فشارها آنقدر زیاد بود که روز نهم مهرماه معاون اداره کل و رئیس سازمان استثنایی به مدرسه آمدند و مدیر قبلی را برکنار و مدیر جدید را جایگزین کردند. به هر حال کلاسها تازه شروع شده بود و ما با سازمان آموزش و پرورش استثنایی کشور قرارداد بسته بودیم که اگر قرار شد مدیر عوض شود هیئت امنا 3-5 نفر را معرفی کند و آموزش و پرورش از بین آنها یک نفر را به عنوان مدیر تعیین نماید. یا اینکه آموزش و پرورش معرفی کند، ما انتخاب نماییم. بر حسب چنین توافقی بود که آقای مظاهری به عنوان مدیر انتخاب شده بود. با حذف مدیر قبلی و جایگزین شدن مدیر جدید کاملاً مشخص بود که صلاحیت لازم برای ادامه کار وجود ندارد. با این حال هیئت مدیره و هیئت امنا تصمیم گرفتند تا یک سال با مدیر جدید همکاری کنند و تمامی امکانات لازم را در اختیارش قرار دهند. اگر صلاحیت لازم را داشت با او همکاری خواهد شد؛ وگرنه قطع همکاری میکنیم. اما پس از دو سال همه تجهیزات و امکانات از جمله استودیو، چاپگر، چاپخانه، دوربینهای گران قیمت فیلمبرداری و... کاملاً از بین رفتند و یا گم شدند. اعضای هیئت امنا و هیئت مدیره وقتی این وضعیت را مشاهده کردند به خصوص وقتی دیدند که خواست معلمان و دانشآموزان محقق شده بود، دیگر نمیتوانستند ادامه دهند. تعداد زیادی از معلمان و دانشآموزان را در مدارس مختلف شهر پخش کرده بودند. زیرا امکانات ابابصیر روز به روز کم میشد و مدرسه به 10-15 دانشآموز چند معلولیتی که آموزشپذیر هم نبودند منحصر شده بود. هیئت مدیره و هیئت امنا هم دستور تخلیه ساختمان را صادر کردند. و آموزش و پرورش با برگزاری جلسات و مذاکرات مفصل ساختمان را تخلیه کرد. اما پس از یک سال هیئت مدیره برای جلوگیری از تخریب آنجا را به دانشگاه راغب اجاره داد. اجاره بهای آنجا توسط مدیریت ابابصیر به نابینایان به صورت خدمات رفاهی مثل پرداخت هزینههای زندگی و ازدواج پرداخت شده است. البته مؤسسهای به نام مرکز خدماتی ابابصیر ثبت کردند و از طریق این مرکز جدید کمک میکرده اند. در حال حاضر هم یک فعالیت آرامی در جهت آموزش شروع کردهاند. پس از دو سه سال هیئت مدیره از وزارت اطلاعات به دادگاه ویژه شکایت کرد که چرا اطلاعات جلوی تمدید مجوز را میگیرد. یکی از معممین دادگاه نیروی انتظامی به نام آقای منصوری در این موضوع دخالت کرد و به جریانات رسیدگی کرد و با نیروی انتظامی وارد مذاکره شد. آنها هم دلیل آوردند که هیئت امنا حدود 31 نفرند که 9 نفر آنها حجتیهای هستند. آقای منصور زاده هم گفتند که من قاضی هستم و میدانم که حجتیهای بودن در این کشور جرم نیست و اینها مشکلی ندارند. با پیگیریهای
ایشان مجدداً تمدید مجوز انجام شد و فعالیتها از سر گرفته شد. در همین گیر و دارها وزارت اطلاعات حدود 27-8 نفر از اعضای هیئت امنا را برای بازجویی احضار کرد. از این تعداد حدود 10-12 نفر رفتند و در اتاقهای مختلف از هر یک از اعضا درباره گزارش 10-12 صفحهای بازجویی شد. اعضا گفتند یک نفر مغرضانه به شما اطلاعات و گزارشات غلط داده، اطلاعات نباید خود را بازیچه قرار دهد و درگیر این مسائل جزئی شود. بهتر است شما یک تحقیق مقدماتی انجام دهید. آنها هم گفتند که تحقیقات انجام شده و گزارشات کاملاً صحیح است. مسئول امور مالی هم اظهار کرد تمامی اسناد مالی سی ساله در اختیار بنده است. همه دریافتیها و امضاها کاملاً مشخص شدهاند. به این ترتیب به همه اتهامات پاسخ داده شد و به این نتیجه رسیدند که دیگر به این جریان دامن نزنند. به خصوص اینکه ما از هیئت مدیره استعفا داده بودیم و از اعضای هیئت امنا برای هیئت مدیره انتخاب شدند و گروه جدید فعالیتش را آغاز کرد. ما هم عضو هیئت امنا شدیم.
اتفاقاً آموزش و پرورش مخالف برکناری آقای مظاهری بود. آموزش و پرورش کل این اقدام را انجام داد آن هم نه ریاست بلکه معاونینشان را برای این اقدام به مدرسه فرستاده بودند. ما مدرسه را سال 48 تأسیس کرده بودیم و در آخر همان سال به عنوان مدرسه نمونه شناخته شدیم. برای تشویق به من یک بورس جهت تحصیل و بازدید از مراکز نابینایان در انگلیس داده شد. ابتدا من و آقای گلبیدی به تهران رفتیم. وقتی با من مصاحبه کردند و فهمیدند که انگلیسی میدانم، مرا به نخستوزیری معرفی کردند. چون نخستوزیری باید بورس را تأیید میکرد. در آن زمان مأموران امریکایی در دستگاههای دولتی حضور داشتند. وقتی وارد نخستوزیری شدم مرا به اتاقی راهنمایی کردند. در آن اتاق یک میزگرد قرار داشت که دور تا دور آن 7-8 نفر نشسته بودند و با هم انگلیسی صحبت میکردند. لهجه و تلفظشان آنقدر عالی بود که نمیشد فهمید که ایرانی هستند. هر کدام از آنها به طور جداگانه سؤالات مختلفی درباره نابینایان و زندگی و تحصیلات خودم به زبان انگلیسی از من پرسیدند و من هم کاملاً مسلط به همه آن سؤالات پاسخ دادم. حدود یک ربع تا بیست دقیقه به همین منوال گذشت تا اینکه یکی از حضار فارسی صحبت کرد و من متوجه شدم که ایرانی هستند. آنها گفتند خوب از عهده سؤالات برمیآید. حیف است او را سه ماه به ترکیه بفرستیم. بهتر است به عنوان بورس تحصیلی یک سال او را به امریکا یا انگلیس بفرستیم.
خیر به دلیل اینکه به زبان انگلیسی مسلط نبود به ایشان بورس داده نشد و فقط برای من در آن جلسه تصویب شد. یک ماه بعد با بنده تماس گرفتند و گفتند روز یکشنبه خودتان را به سفارت انگلیس معرفی کنید. در سفارت یک امتحان شبیه امتحان تافل از من گرفتند که حدود 6 ساعت به طول انجامید. یک ماه بعد از امتحان به بنده اطلاع دادند که یک بورس تحصیل در دانشگاه بیرمنگام
به شما تعلق گرفته است و چند روز دیگر پرواز دارید. من هم خودم را آماده کردم و یک روز قبل از پرواز برای انجام اموری مثل گرفتن پاسپورت و بلیت به تهران رفتم. هنگام اذان صبح کنار هواپیما نماز خواندم و سوار شدم و تهران را به مقصد لندن ترک کردم. ابتدا یک دوره کلاس زبان و یک دوره یک ماهه دوره پیشدانشگاهی در دانشگاه لنکستر برایم گذاشتند. تا اینکه اول سپتامبر وارد دانشگاه بیرمنگام رشته تعلیم و تربیت نابینایان شدم. در انگلیس فقط همان دانشگاه بود که این رشته تحصیلی را داشت؛ ولی در امریکا این رشته جایگاه بهتری داشت. تحصیل در این دوره یک سال و اندی طول کشید و پس از اتمام دوره مدرک فوق لیسانس این رشته به من اعطا شد. گواهینامهای که در هر جای دنیا باشم میتوانم به نابینایان آموزش دهم. یکی از کارهای عملیای که باید در طول دوره انجام میدادیم این بود که هفتهای یک روز باید به یکی از مدارس نابینایان در انگلیس میرفتیم و تدریس میکردیم و استاد هم به عنوان ناظر تدریس ما را ارزیابی میکرد. ما باید همه مؤسسات نابینایان انگلیس را از نزدیک مشاهده میکردیم. وقتی هم که میخواستیم پایاننامه بنویسیم باید یک هفته تا ده روز به طور شبانهروز در این مؤسسات میماندیم. از برخی مؤسسات نیز هفتهای یکی دو بار بازدید میکردیم. الگوی بسیار خوبی بود. به هر حال تجربه کلانی به دست آوردم. و وقتی به ایران آمدم در ابابصیر پیاده کردیم. من تمام سال 51 و بخشی از سال 52 را در انگلیس بودم.
بله همین طور است. البته بنده بعدها متوجه شدم که این بورس را سنتو به نخستوزیری و نخستوزیری به وزارت آموزش و پرورش و وزارت آموزش و پرورش به من اعطا کرده است که این به عنوان جرم برای من محسوب شد که چرا با بورس سنتو ادامه تحصیل دادهام.
بله من هیچ اطلاعی از سنتو نداشتم و هیچ وقت تا برگشتن و تا بعد از انقلاب نمیدانستم منشأ این بورس کجا است. البته همه دستگاههای کشوری و بینالمللی و منطقهای جهت کمک و مساعدت به معلولان چنین کارهایی داشته و دارند و کاملاً منطقی است.
بله قبل از من دو نفر دیگر هم این بورس را داشتند که هر دو فوت کردند. ما در ابابصیر بخشی با عنوان روابط بینالملل راهاندازی کرده بودیم. در این بخش هم سعی کردیم بورس بگیریم که یک بورس برای تحصیل در امریکا به ما دادند. بورس را به یکی از دبیران آموزشگاه به نام آقای وجدانی که
دبیر ریاضی بود دادیم. در حال حاضر ایشان بازنشسته هستند و در شیراز سکونت دارند. در همان زمان هم خانمی در تهران بورس گرفت و به امریکا رفت. بعد از ما دیگر کسی چنین بورسی نگرفت. فعالیت دیگر ما در حوزه روابط بینالملل ترجمه و ویرایش مقالاتی پیرامون تعلیم و تربیت نابینایان بود. این مقالات را از مجلاتی که از سراسر جهان برایمان ارسال میشد انتخاب میکردیم و در اختیار کادر آموزشی قرار میدادیم. اما متأسفانه حدود 30-40 تا از مقالات بیشتر باقی نمانده است که آنها هم لابهلای زبالهها پیدا شدند.
سنتو یا پیمان بغداد نخست معاهدهای سیاسی بین کشورهای ترکیه و عراق بود. اسم آن به انگلیسی Centeral Treaty Organization (مخفف آن CENTO) است. این پیمان در اسفند 1333 در بغداد با هدف کنترل و تضمین امنیت خاورمیانه منعقد شد و شامل همکاریهای اقتصادی و نظامی میشد. بعداً انگلستان، پاکستان و ایران هم به آن ملحق شدند. اما در سال 1338 عراق و در سال 1358 ایران از عضویت آن خارج شدند.
اینگونه پیمانهای منطقهای همواره بین چند کشور از جمله ایران بوده و هست و چون مجلس و نمایندگان مردم به عضویت آن رأی میدادند تا زمانی که عضویت برقرار باشد، باید محترم شمرده شود و به تبعات آن هم گردن نهاد. بخشی از همکاری چند کشور عضو سنتو تبادل استاد و دانشجو بوده، دانشجویانی از عراق یا پاکستان به ایران میآمدند و در دانشگاه تهران تحصیل میکردند و دانشجویانی به ترکیه یا انگلستان اعزام میشدند. از اینرو کار قبیح و خلاف شرع و عمل حرامی انجام نداده بودم.
بر اساس آموزههای شرعی و روایات معصومین(ع) ما مکلف هستیم فرزند زمانه باشیم و آخرین دستاوردها را بگیریم و در ایران بومی کنیم و استفاده نماییم. از طرف دیگر مسائل آموزش و پرورش معلولان بسیار پیچیده است و چون اروپا و امریکا چند سده از ما جلوتر شروع کردهاند، از اینرو تجارب سودمندی دارند. البته معتقد نیستم همه یافتههای آنان خوب و مطلوب است و باید گزینشی کار کنیم.
فرهنگ ما پر است از موضوعات سودمند و تازه و قابل توجه. ما باید این موارد را شناسایی و با زبان روز به دنیا معرفی کنیم. قرآن به عنوان یک کتاب آسمانی بهترین متن دفاعی از نابینایان را دارد که در هیچ یک از آثاری مثل انجیل و تورات یافت نمیشود.
آقای گلبیدی زبان انگلیسی نمیدانستند و به همین دلیل هم به ایشان بورس ندادند. ایشان هم یک نامه تند و انتقادآمیز به رئیس وقت دفتر کودکان استثنایی نوشتند. البته ایشان به همراه چند نفر برای بازدید از مراکز آموزشی معلولان به امریکا رفتند و همان جا با فردی آشنا شدند که توسط همان فرد برای مدت کوتاهی فرصت مطالعه گرفتند.
تز بنده بیشتر کار عملی بود و موضوع آن مقایسه دو مؤسسه نابینایی در انگلیس در جهت مهارتآموزی و اشتغال نابینایان و کاربرد این شیوهها در ایران. دو مؤسسه یا اسِسمِنت سِنتِر «Assessment Center» در انگلیس بود که نابینایانی که نمیتوانستند شغلی برای خود مهیا کنند به آنجا مراجعه میکردند. در این دو مرکز ارزشیابی از نابینایان انواع تستها مانند تست هوش، تست لامسه، تست هوش اجتماعی و... را میگرفتند. آموزشهایی به آنان داده میشد؛ حتی کارگاه داشتند. به طوری که در پایان این دورهها چندین مهارت شغلی را فرا گرفته بودند. هرگاه کارخانهها اعلام نیاز میکردند نابینایان از طرف این مؤسسات معرفی میشدند. یکی از مربیان مرکز در هفته اول فرد نابینا را همراهی میکرد و به او کمک میکرد تا با محیط سازگار شود. آموزشهایی که فرد نابینا دیده بود باید در محیط کار عملی انجام میداد و فقط باید کارهای تخصصی را در آن محیط میآموخت. این کارها را نیز باید در مدت کوتاهی با کمک استاد فرا میگرفت. اگر هم نمیتوانست با شرایط و محیط سازگار شود دوباره به همان مؤسسه برمیگشت، دو مرتبه آموزشهای لازم را فرا میگرفت و دوباره به محیط کار برمیگشت و یک کارگر مفید میشد. در آن زمان این تز بسیار کار نویی بود.
الآن هم که مرا برای مشورت دعوت میکنند همه این تجربیات را در اختیارشان میگذارم و برایشان بسیار کارآمد و مفید است. من یک هفته بورس گرفته بودم که بتوانم به طور شبانهروز در اسِسمِنت سِنتِر بمانم و از فعالیتهای این مرکز الگوبرداری کنم.
زمانی که ابابصیر ساخته میشد آقای گلبیدی هم عضو هیئت امنا و هم عضو هیئت مدیره و هم ناظر ساختمان بود. قضیه آشنایی ما با آقای گلبیدی و مرحوم بهشتی و مطهری و به طور کل این گروه مذهبی به کانون تعلیم و تربیت جهان اسلام برمیگردد و اینها از جمله آقای مطهری در هر زمینهای مدافع و مشوق ما بودند. مخالفین ما از نظر سیاسی - اجتماعی عمدتاً باند سید مهدی هاشمی بود که در جهت نابودی ما از هیچ تلاشی دریغ نکردند و بعد از انقلاب هم رشد کردند. اما قبل از انقلاب به دلیل اینکه ما در جبهه آقای شمسآبادی بودیم زیاد نمیتوانستند بر علیه ما کاری انجام دهند.
ابابصیر نه تنها در خاورمیانه بینظیر بود بلکه در سطح جهان نظیر نداشت. یک سازمان بینالمللی در امریکا بود که هر پنج سال یک بار تمام مسئولین و دستاندرکاران مراکز نابینایان سراسر جهان را برای تشکیل کنفرانس و تبادل اطلاعات دعوت مینمود. این مرکز یک هیئت مدیره داشت که از کشورهای مختلف انتخاب میشدند. هیئت مدیره از هر کشوری که بودند کنفرانس در همان کشور برگزار میشد. در سال 65 این کنفرانس در تایلند تشکیل شد که بنده هم دعوت شده بودم. در این همایش من به عنوان نماینده خاورمیانه انتخاب شدم و چند پیشنهاد مطرح کردم. یکی از پیشنهادات من این بود که مؤسسات هر خدماتی که ارائه میدهند با دین افراد کاری نداشته باشند و از نابینایان در این جهت بهرهبرداری و سوء استفاده نکنند. این پیشنهاد مورد استقبال همه قرار گرفت و در همان سال به تصویب رسید.
آقای گلبیدی هم مانند ما در همه فعالیتهای سیاسی حضور داشت که موجب نارضایتی برخی از مسئولین وقت را فراهم میکرد. بعد از انقلاب فضای آموزش و پرورش کاملاً سیاسی شده بود. به طوری که به من اجازه تدریس در دانشسرا را هم نمیدادند. حتی در بسیاری از دبیرستانها دبیر
حقالتدریسی گرفتهاند ولی به من اجازه تدریس نمیدادند. تا اینکه از طریق رایزنی با وزیر خودم را با سابقه بیش از 25 سال در 18 مهر ماه سال 60 بازنشسته کردم. برای آقای گلبیدی هم همین شرایط وجود داشت و اجازه کار به ایشان نمیدادند. متأسفانه فضای پس از انقلاب به گونهای بود که برای برخی مذهبیون امکان کار و اشتغال وجود نداشت. با اینکه این نیروها چند سال و گاه چند دهه تلاش کرده و تجربه آموخته بودند و میتوانستند از آنان بهترین استفادهها را داشته باشند. البته نمیخواهم این مشکل را بر سر انقلاب بیندازم یا نیروهای انقلابی را متهم کنم. مشکل از اینجا منشأ میگرفت که برخی از افراد ساده و کم تجربه با ژستهای انقلابی گری، جو ملتهب و مسمومی علیه کسی میساختند؛ به طوری که آن فرد عملاً نمیتوانست کار کند و باید گوشه نشین میشد یا ایران را ترک میگفت. اما نیروهای مؤمن و متعهد که عاشق شیعه و ایران بودند راضی به ترک ایران نبودند. و دلشان میخواست خدمت کنند. مرحوم گلبیدی یکی از این افراد بود. او کارش و فکرش با اینکه مورد تأیید مرحوم مطهری و مرحوم بهشتی بود ولی دیگر نتوانست کار کند و بسیار زجر میکشید.
ایشان به نظم و انضباط اهمیت خاصی میدادند. مثلاً اگر با کسی ساعت 8 قرار میگذاشتند، سر ساعت حاضر میشدند و اگر کسی پنج دقیقه دیرتر میآمد، با طنز به او دیرکردش را تذکر میداد.
مصاحبه با سید مهدی فقیه امامی(1)
توضیح: به منظور یافتن ریشههای تاریخی تحولات فرهنگ و جامعه معلولان در اصفهان لازم بود مرحوم سید حسن فقیه امامی هم معرفی میشد. زیرا ایشان از روحانیون نخبه و دارای تحصیلات تا سطوح عالی و دریافت اجتهاد و سپس تدریس دروس حوزوی در مقاطع عالی و دارای سابقه فعالیت گسترده در تأسیس مدرسه و دیگر خدمات برای ناشنوایان، نابینایان و دیگر آسیب دیدگان جسمی بود. مهم این است که ایشان از سلسله جنبانان و مؤسسین جریان دینی در فرهنگ و جامعه معلولان بوده و در شمار چند روحانی انگشت شمار است که تلاش کردند نفوذ اجانب را در جامعه معلولان ایران سد کنند و به راهاندازی جریان بومی و مبتنی بر باورها و آداب ایرانیان و مذهب خود معلولان بپردازند.
از اینرو تلاشهای تأسیسی و نوآورانه آن مرحوم در حوزه معلولان لازم بود از زبان نزدیکترین فرد به ایشان تبیین و معرفی گردد.
حجت الاسلام سید مهدی فقیه امامی فرزند ارشد مرحوم آیت اللّه فقیه امامی ابعاد شخصیتی آن مرحوم را به خوبی بیان کرده و سپس به معرفی خدمات و فعالیتهای ایشان در حوزه معلولین و در حوزههای مرتبط پرداختند.
در مورد زندگی حاج آقا کار جامع صورت نگرفته و در این فرصت فقط میتوان مختصری از فعالیتهای ایشان را عرض کرد. دوران زندگی حاج آقا ویژه و تحولات آن بسیار بوده است. بعضی از دوره ها پر حادثه و تحول نیست؛ فرض کنید ناصرالدین شاه قاجار، 50 سال حکومت داشت. اما با حوادث زیاد و گسترده مواجه نبود. دوران زندگی حاج آقا، فوقالعاده و به تعبیر خود ایشان پیشرفتهای علمی بسیار بود و ما از چراغ پیسوز تا تکنولوژی رفتن به ماه را دیدیم.
در دو قرن اخیر به اندازه چند قرن پیشرفتهای گوناگون بوده است. در ایران از دوره مشروطیت تا کنون، تحولات فراوان بوده است. اما تحولات در ایران در سده چهاردهم شمسی رشد و گسترش چشمگیر داشته است. کسانی که پس از 1300ش متولد شدند یعنی نسل مرحوم حاج آقا، از زندگی ابتدایی تا زندگی شهری و ماشینی را شاهد بودهاند؛ از تردد با الاغ و اسب تا حمل و نقل با ماشین و قطار و هواپیما را تجربه کردهاند. از اینرو این نسل پرتجربهای است و از طرف دیگر شناختن این نسل
1) . این مصاحبه توسط آقای بهمن کاظمی در خرداد 1395 در مدرسه حقانی اصفهان انجام شد.
منوط به شناخت حوادث و تحولات این دوره است. از اینرو باید تلاش کنیم حاج آقا را بستر شرایط تاریخی شناخت.
درست است، حاج آقا زندگی با ابعاد بسیار مختلفی داشت. گاهی اوقات یک انسان عادی یک جنبه خصوصیات شغلی دارد و یک جنبه فردی و خصوصیات خاص دیگری ندارد؛ اما حاج آقا به دلیل موقعیت و اقتضائات دینی و اجتماعی، ابعاد مختلفی داشت. در بُعد اجتماعی که خود شعبات بسیار دارد، میتوان به کارهای خیریه، تأسیس نهادهای مذهبی برای اقشار مردم، فرهنگ سازی در قشرهای فرهیخته با سخنرانی و مشاوره دادن به آنها، تأمین نیازمندیهای اقشار ضعیف جامعه که توسط ایشان انجام مییافت، اشاره کرد.
بعد دیگر ایشان، فعالیتهای حوزوی و روحانیتی است که خیلی گسترده و وسیع است؛ از تدریس، تحصیل تا تبلیغ و دیگر امور مربوط به دین میشود. ممکن است یک نفر مبلغ باشد اما مدرس نباشد. ولی حاج آقا هم مدرس بود؛ هم مبلغ و هم عالم مجتهد. هم منبری بود؛ هم مسجد و سه وقت نماز جماعت داشت. حاج آقا به تربیت طلبهها اهتمام خاص داشت. وقت بسیار و اقدامات وسیع در این زمینه انجام میداد. به تربیت طلاب و راهاندازی مدرسه علمیه توجه خاص داشت و دائم به این مسأله میاندیشید. به همین دلیل مدارسی که تأسیس کرد و طلابی که تربیت نمود در تمامی مناطق کشور مؤثر بودهاند.
البته فقط به روحانیت و طلاب نمیاندیشید، بازار و اصلاح شیوههای کسب و کار در بازار هم برایش مهم بود، از طرف دیگر مدارس عادی و دانشآموزان و دانشگاه و دانشگاهیان و در کنار همه اینها مردم عادی و قشرهای ضعیف جامعه هر کدام در ذهن او جایگاه داشتند و به آنها فکر میکرد و برای آنها برنامه داشت. البته به اقتضای اینکه وظیفه اصلی و اشتغال اساسی او روحانیت و حوزه بود، این بُعد از زندگی او گسترده است.
حاج آقا از زمان طلبگی تبلیغ را آغاز کرد و همیشه با مردم کوچه و بازار ارتباط داشت، علاوه بر سخنرانیهای مختلفی که در جلسات متعدد برگزار میشد در روستاها و شهرهای مختلف برنامههای تبلیغی و سخنرانی در هر شب و روز داشت. نحوه انتخاب موضوع و بیان ایشان که مستندات آنها هست و سالهای زیادی درسها و سخنرانیهای ایشان ضبط شده است. شاید از کمتر فردی (غیر از افراد دولتی) اینقدر سخنرانی ضبط شده باشد.
اخلاق حاج آقا را میتوان در دو جنبه فردی و اجتماعی ملاحظه کرد. در بُعد فردی اولاً تربیت پدر و مادرش و اهتمام آنان در تربیت او از خردسالی موجب شده بود که انسانی با ویژگیهای اخلاقی ایدهآل و مطلوب باشد. دوم اینکه خودش هم از جوانی اهل رعایت بود. به حریمهای ممنوعه وارد نمیشد و احکام را تماماً مراعات و مذمومات اخلاقی را کنار گذاشته و در پی محاسن اخلاقی بود.
اما از نظر اجتماعی، میتوانید از طلاب، شاگردان و مردم عادی که با ایشان در ارتباط بودند بپرسید، اولاً به مردم بسیار احترام میگذاشت. اگر کسی برای حاجتی به او مراجعه میکرد و میتوانست انجام دهد، حتماً پی کارش را میگرفت؛ ثانیاً در امور خیر و مرتبط به مردم مشارکت همه جانبه داشت.
نسب ایشان به امامزاده درب امام و به علی عریضی فرزند امام صادق(ع) و خود امام صادق(ع) میرسد.
پدر و جد و بسیاری از نیاکان حاج آقا، حوزوی بودند. حتی در میان ائمه(ع) آنهایی که شرایط برایشان فراهم بود، به تبلیغ و تشکیل جلسه میپرداختند. امام صادق(ع) و فرزند ایشان علی بن جعفر که عمده روایات فقهی ما از این بزرگوار است مجالس درس شلوغ داشتند.
امامزادهها شخصیتهای علمی و تقوایی ویژهای دارند و از این جهت قابل احترام میباشند. اما بعضی از آنها بسیار شخصیت علمی والایی دارند؛ مثل حضرت ابوالفضل که یک امامزاده ویژه و خاص است و نسبت به بقیه امامزادهها برتری دارد. حضرت علی بن جعفر هم همینگونه است. ایشان فقیه مدینه بود و چند امام غیر از پدرشان را درک کرد. برادرش امام جواد(ع) با اینکه از نظر سن کوچکتر بود، هنگامی که وارد مسجد میشد، علی بن جعفر تمام قد بلند میشد و جلو میآمد و جای خود را به آن حضرت میداد و دست ایشان را میبوسید؛ کفشهای حضرت را جفت میکرد. عدهای اعتراض کردند که ایشان کوچکتر از شماست شما فقیه مدینه هستید و چرا اینطور احترام میگذارید. ایشان میفرمود: خداوند چیزی در وجود این جوان قرار داده که در وجود من پیرمرد نیست و این باعث شده به او اینطور احترام بگذارم. آن مقام امامت و حجیت خداوند است. لذا بسیاری از امامزادگان از نظر ولایت و تقوا و فقه مقام بلندی داشتند.
ایشان حوزوی بود و شاگردانی را تربیت کرد. سلسله اجداد حاج آقا از اول تا خودش، حوزوی بودند، پدربزرگ و جد ایشان روحانی بود و غیر معمم در خانواده ایشان نبوده است. این ویژگی به صورت ارثی در خانواده ایشان بوده است.
پدر ایشان، مرحوم حاج آقا عطاء اللّه صفات بارزی داشته است. مشهورترین و بارزترین آن، اخلاقیات است. مردم بعضاً که به ما میرسیدند از اخلاق خوب ایشان تعریف میکردند. برخی
میگفتند: زمانی که در کوچه بازی میکردیم فقط یک نفر بود که وقتی میآمد بچهها بازی را متوقف کرده و کنار دیوار میایستادند تا ایشان عبور کند. و علت آن، احترام ایشان به بچهها بود، به آنها سلام میکرد و احوال پدر و مادرشان را میپرسید. به خاطر همین، بچهها رعایت ادب میکردند. قصههایی از این قبیل در مورد او، فراوان است. فردی بازاری بود که دین و ایمان درستی نداشت و برایم قضیهای را بیان کرد: همه اهل بازار دیندار و باتقوا بودند و به همین دلیل من انگشت نما بودم. حاج آقا عطاءاللّه بنده را کاملاً میشناخت و با روحیاتم آشنا بود؛ در راه مدرسه دکان من سر راه ایشان بود. ایشان به همه مغازهها سلام میکرد و مردم هم با احترام و ادب رفتار میکردند و پاسخ میدادند. نیز همیشه به من سلام میکرد، ولی بیاعتنایی میکردم. تا اینکه مسافرتی پیش آمد و برای تفریح به شمال و کنار دریا رفتم. چون اهل رفتن به مشهد و زیارت نبودم. ایشان به هنگام عبور از کنار مغازهام، دیده بود تعطیل است. از همسایهها پرسیده فلانی کجاست؟ آنها خجالت کشیده بودند حقیقت را بگویند و گفته بودند به مشهد مقدس رفته است. بعد از مدتی از مسافرت برگشتم و ایشان به هنگام عبور از جلو مغازه، طبق معمول سلام کرد و جلو آمد و زیارت قبولی گفت. خیلی خجالت کشیدم. این رفتار به طور عجیبی بر من تأثیر گذاشت و همان روز تصمیم گرفتم همه کارهایم را کنار بگذارم و به مسجد رفتم و کم کم نمازهای قضایم را خواندم و روزه گرفتم و جبران گذشته کردم.
جنبههای علمی حاج آقا عطااللّه هم جای خود دارد. حاج آقا امامی پیش چنین پدری تربیت شده بود. وصیتهای اخلاقی ایشان، بسیار لطیف و برنامهها جهات مختلف اخلاقی و جنبه علمی از ایشان شخصیت جامع ساخته بود.
مادر ایشان با پدر حاج آقا پسر عمو و دختر عمو بودند. جد مادری ایشان مرحوم شیخ حسین مشهور به قوام الواعظین در تخت پولاد دفن است؛ از منبریهای مشهور کشوری بود که آن زمان با نبود امکانات رفت و آمد، کشوری بودن یک منبری خیلی اهمیت داشت. شهرهای جنوبی، شیراز و مشهد برای سخنرانی دعوت میکردند و ایشان منبرهای سودمندی داشته است. از ایشان کتابی به یادگار مانده که مجموعه سخنرانیهای ایشان است به نام یادگاری از خطبای پیشین که دستنویسهای ایشان بود. منبرهای خودش را خیلی زیبا یادداشت کرده بود و موفق به چاپ آن شدیم.
به هر حال چنین مادری با ویژگیهای اخلاقی مقبول، نتیجهاش تربیت چنین فرزندی شد. این مادر حافظ کل قرآن بود؛ شاگردان زیادی از دختران تربیت کرده بود. ایشان در منزل خود حاج آقا عطااللّه و بعد از فوت ایشان در منزل ما و حاج عمو زندگی میکرد و منزل ایشان محل کلاس قرآن بود. آشنایان و تمام اقوام دخترهایشان را برای تعلیم قرآن میآوردند. گاهی هم خود خانمها برای تعلیم قرآن و یادگیری مسائل شرعی میآمدند. در تأمین مخارج زندگی، مرحوم عطااللّه بسیار محتاط بود؛ ایشان برای دخترانشان جهیزیه تهیه نمیکرد و میگفت: توانایی ندارم. از اینرو حاج خانم با خیاطی کردن جبران میکرد و تا این اواخر هم عبا میدوخت، تا زمانی که به علت کهولت سن دیگر قادر نبود. همیشه موقع خواب، حدود نیم ساعت تا سه ربع مشغول مناجات میشد. دعاهای مختلف
میخواند. هر روز ختم انعام و یس، غیر از ماه رمضان که هر روز سه جزء قرآن میخواند. موقع دیگر روزی یک جزء که در پایان ماه رمضان سه بار قرآن را ختم کرده بود. هر روز زیارت عاشورا را میخواند. هیچ وقت یک جزء قرآن و زیارت عاشورا را ترک نمیکرد. ایشان از کتاب زاد المعاد بسیار استفاده میکرد. دعاهای هر روز مفاتیح را میخواند. به هر حال چنین مادری غنیمت است و حاج آقا و برادرش حاج احمد در دامن چنین فردی پرورش یافتند.
اما مرحوم پدر ایشان، بعد از چند بچه دختر، توسلی پیدا کرده و متعهد میشود که اگر پسر پیدا کند، در راه امام زمان(عج) و خدمت اهل بیت علیهم السلام فعالیت کند. خداوند دو تا پسر پشت سر هم به ایشان میدهد، مرحوم حاج آقا احمد امامی و مرحوم حاج حسن امامی (پدر بنده) که هر دو حوزه رفتند و معمم بودند و روحانی و خدمتگزار اهل بیت شدند.
مرحوم سید احمد برای تحصیل به قم رفت و مراتب علمی را طی کرد و سپس به اصفهان برگشت. او هم فعالیتهای گسترده حوزوی و اجتماعی داشت. اما در زمانی که حاج احمد قم بود، تنها کسی که از پدر در کهولت پذیرایی و مراقبت میکرد، مرحوم حاج حسن بود. چون برای پدرش احترام زیادی قائل بود. مردم شاهد بودند و نقل میکنند که ایشان با اینکه سنی داشت و ملبس بود، پدرش را به دوش میکشید و از منزل به حمام میبرد. ایشان را در سکوی حمام مینشاند و اصلاح میکرد و ناخنهایش را میگرفت و حمام میکرد و با دوش و پیاده به منزل باز میگرداند. علت اینکه به قم نرفت اداره و مراقبت از پدرش بود. در آن زمان هنگامی که طلبهها برای تحصیل به نجف میرفتند ایشان هم دوست داشت ولی نرفت. در عوض خداوند به ایشان توفیق داد و به تربیت طلاب نجف و قم پرداخت. چون دعای پدرش همراهش بود. پدرش دعا میکرد و میگفت: حسن انشاءاللّه خداوند همیشه بیرقت را بالا نگه دارد.
زمانی که وارد حوزه شد اواخر دوره رضاخان و اوایل دوره شاه بود. در آن زمان به سختی کسی طلبه میشد. لذا برای پیدا کردن هم مباحثه بسیار مشکل داشت؛ چون هم شأن و هم ذوق خودش پیدا نمیکرد. مدارس طلاب هم رونق نداشت و اکثراً خرابه شده بود و به دست بازاریها افتاده بود و طلبه ساکن نداشت و انبار شده بود. حجرههای مدرسه علمیه اصفهان که هزاران طلبه در آن تحصیل میکردند و مرکز مهم علمی شیعه بود، به این روز افتاده بود؛ طلبه کم شده و از حجرهها به عنوان انبار بازارها استفاده میشد. این وضع برای ایشان بسیار زجرآور بود و در سفر به مشهد مقدس که اولین بار نصیب او شده بود، از امام رضا(ع) خواست سر و سامانی به حوزه و این وضعیت بدهند. الحمداللّه خداوند توفیق داد و دعای ایشان مستجاب شد. نیز نذر کرد که طلبههای جاهای مختلف که جایی برای سکونت ندارند را تحت پوشش بگیرد. چند تن از دوستان و همفکرانش مانند آیتاللّه حجت موحد ابطحی هم به ایشان کمک کردند. مرحوم شیخ علیاکبر فقیه که نزد حاج آقا تحصیل کرده
بودند، به کمک شتافتند و این طرح اجرایی شد. هنوز دفترچههای کوچک که خودش برای حضور و غیاب آماده میکرد داریم.
به نظر ایشان پیشرفت در هر کار، لازمهاش، نظم و پیگیری و درایت و به ویژه توکل به خداوند است. ایشان اعتقاد عجیبی به امداد غیبی داشت. دو گروه مخالفت میکردند: یکی خودیهایی که با حوزه با برنامه مخالف بودند و به تز نظم در بینظمی است اعتقاد داشتند و دوم حاکمیت پهلوی بود. چون میدانست اینگونه نیروسازی و فرهنگ سازی در نهایت جریان ضد رژیم را تقویت میکند. حکومت پهلوی حساس شده بود و دائم فشار میآوردند. حاج آقا هم مبارزههای سنگینی را انجام داد تا توانست این مدرسه را حفظ کند. در سالهای اواخر حکومت، مکرراً حاج آقا را به ساواک میبردند. اما حامیها عبارت بودند از عموم مردم متدین، بازاریها و شخصیتهایی مثل آیتاللّه سید حسین خادمی. حمایت آیتاللّه خادمی باعث میشد که یک مقدار فشار از روی حاج آقا کمتر شود و اگر حمایتهای آقای خادمی نبود شاید در مدرسه را میبستند. ولی بهترین شاگرد آیتاللّه خادمی حاج آقا بود و ایشان در بیشتر امور با حاج آقا مشورت میکرد. لذا ارتباط آن دو عمیق بود. دلیل دیگر این بود که استادان احترام خاصی برای ایشان به دلیل نبوغ و استعداد خوبش قائل بودند.
ایشان معتقد بود فرهنگ سازی و ترویج و توسعه فرهنگ دینی و شیعی در جامعه نیاز به نیروی انسانی مجرب و کارآمد دارد. از اینرو به سراغ تربیت طلاب رفت. حتی تلاش برای راهاندازی مدارس معلولین را هم در این راستا میتوان ارزیابی کرد.
اما تربیت نیروی انسانی نیاز به مکان مجهز و به اصطلاح مدرسه و کتابخانه و امثال اینها دارد. از اینرو مدرسه ذوالفقار را که مخروبه بود تجهیز کرد و کارش را از آنجا شروع نمود.
بخشی از سمت غربی مدرسه ذوالفقار توسط مرحوم کرمانی مقداری تعمیر شده بود اما کامل نشده بود، بقیه هم مخروبه بود. حاج آقا طلبهها را در همین بخش اسکان دادند. طلبههای قدیم میگفتند اوایل که ما آمده بودیم مقوا پهن میکردیم و روی خاکها مینشستیم. و کم کم مدرسه بازسازی شد و مدرسه ذوالفقار کنونی با طلبههای زیاد و برنامه و منظم و مرتب درست شد. البته خیلی حاج آقا اذیت شد تا به اینجا رسیدیم. افرادی نمیخواستند بپذیرند و فکر میکردند منظم کردن حوزه پیامدهایی دارد ولی ایشان با جدیت میگفت تنها با برنامه و تدبیر و نظم میتوان به جایی رسید.
آیتاللّه خادمی بسیار در امور مدرسه ذوالفقار به حاج آقا کمک کرد، تا اینکه یک زمان طلبههای ذوالفقار به حدود 900 و چند نفر رسید. کم کم مدارس دیگر را حاج آقا اضافه کرد. الآن چند تا مدرسه به عنوان محل تحصیل یا مسکونی داریم. چهار یا پنج تا مدرسه درسی داریم یعنی ذوالفقار، محمدیه،
جوادیه، الغدیر و خالصیه درسی است و چند مدرسه هم محل سکونت طلاب و حجره است که فعلاً مشغول هستیم و اینها همه باقیات صالحات حاج آقا هستند. این مدارس تازه ساخته شدهاند و یا مخروبههایی قدیمی است که احیا و بازسازی شدهاند. ایشان خیلی از حوزههای قدیمی را تعمیر میکرد و با مشکلات فراوان، اینها را از دست دیگران که غضب کرده بودند میگرفت و طلبهها را در آن اسکان میداد. در آن زمان تقریباً به همین جهت که برنامه و درسی در اصفهان نبود، در گوشه و کنار شهر، علما درسهای چند نفری داشتند. ولی حاج آقا طلبههای جوان را تحت پوشش قرار داد و جمعآوری کرد. از این طریق نیرو سازی شد و در سالهای اخیر کمتر طلبهای پیدا میشد نزد حاج آقا تلمذ نکرده باشد. مدارسی که بعد از انقلاب درست شد اکثر اساتید آن طلبههای مدرسه ذوالفقار بودند. هنوز هم خیلی از استادان بزرگ و طلاب شاگردان حاج آقا هستند. حتی ممتحنین قم، طلبههای ذوالفقار را به راحتی قبول میکردند چون میدانستند در نظام درسی، تحصیل کردهاند. در این مدرسه مسائل اعتقادی و تفسیر بسیار خوب انجام میشد. درس تفسیر یک درس رسمی در مدرسه ذوالفقار بود. ایشان تفسیر و مباحث اعتقادی را به صورت یک درس که هر طلبه باید در آن شرکت کند کار میکرد. سالها قبل از انقلاب که این مسائل نبود، مسائل را به روز مطرح میکرد و در دوران انقلاب و قبل از انقلاب که مسائل کمونیستی مطرح بود در درسهای اعتقادی و شناختی، مباحث مورد نیاز طلاب را برای آنها مطرح میکرد. مسائلی مثل رجعت. شفاعت، امامت و حتی یک مدت زیادی به صورت تفسیری مسأله معراج را مطرح میکرد. الآن طلبههایی که برای خودشان کسی شدند میگویند هنوز ما از جزوات درس حاج آقا استفاده میکنیم. چقدر کامل و دقیق، ایشان مباحث را در درسهای عقاید به طور کامل بیان کرده است.
همینطور است. ایشان از استادانی که در جریان تسفیر از نجف به ایران آمده بودند و صدام آنها را به ایران کوچانده بود، استفاده کرد. البته تلاش میکرد از بهترین استادان برای هر قشر از طلاب استفاده کند و استادانی که در نجف سالها تجربه دیده بودند برای این منظور مفید بود. مرحوم آیتاللّه خادمی، مرحوم آیتاللّه حاج علی مشکاتی، مرحوم محمدحسن نجف آبادی و مرحوم بهبهانی از جمله استادانی بودند که در نجف تحصیل کرده بودند.
همچنین از خود شاگردان بالاتر برای تدریس شاگردان تازه وارد و جدید استفاده کرد. البته با نوعی آموزش و تربیت مربی، شاگردان بالاتر را آماده و مهیا برای تدریس میکرد و از این طریق مشکل کمبود استاد را رفع کرد.
لازم بود ایشان هم در مدرسه تدریس کند. تدریس امر بسیار مهمی برایشان بود. روش تدریس او خاص و دارای ویژگیهای جدید بود. و در تدریس کماً و کیفاً بینظیری بود کما اینکه سالیان دراز هر روز، روزی 8 درس میداد. و توانست هزارها شاگرد تربیت کند.
چند تا نکته را رعایت میکرد که در تربیت طلبهها بسیار مؤثر بود. اولاً طبق منش خودشان و پدرشان و تربیت خانوادگیشان، روی مسائل اخلاقی تأکید داشتند. طلبهها شئونات اخلاقی را باید رعایت میکردند. سر و وضع و لباس طلبهها گفتار و نوع تعامل آنها با آحاد جامعه باید مبتنی بر محاسن اخلاقی میبود. لذا عموم طلبههای مدرسه ذوالفقار کاملاً مشخص هستند از نظر ادب و رفتار و اخلاق. خود ایشان دارای چنین شئوناتی بود. مثلاً آقایان و بزرگان شبها در مدارس حضوری ندارند اما حاج آقا تا آنجا که امنیت بود حضور داشت. بعد از انقلاب در دورانی که گروههایی مثل منافقین و سید مهدی هاشمی بودند و ترور رواج داشت، حاج آقا، شبها تا ساعت 12 نیمه شب هنوز در مدرسه حضور داشت و طلبههای ساکن حجرهها میدیدند استاد آنها دارد مطالعه میکنند، آنها تأثیر میپذیرفتند. یادم هست صبح که بلند میشدیم و می رفتیم برای درس، قبل از ما حاج آقا برای جلسات درس و بحث رفته بود و ما ایشان را نمیدیدیم، ظهر هم به مسجد میرفت و از آنجا به منزل میآمد و ناهار را در منزل خورده و استراحت و دوباره برنامههای درسی بعدازظهرشان بود که تا آخر شب در حوزه مشغول مطالعه بود. وقتی میآمد ما خواب بودیم. شاگردانی هم که زیر دست این استاد تربیت میشدند همینگونه بودند.
مسأله دیگر اینکه حاج آقا در چهارچوب اصول مذهبی حرکت میکرد. بعضیها خطمشیهای فلسفی یا عرفانی دارند. اما ایشان در مباحث حوزوی و علمی کاملاً متکی به اهل بیت علیهم السلام بود، مبنای ایشان بر اساس شیوه و رفتار اهل بیت علیهم السلام بود. طلبهها را هم به این راه تشویق میکرد.
افکار ایشان به روز بود و با مطالعه فراوان آثار همه گروههای اجتماعی و فکری به نقد آنان میپرداخت. و طلاب را آموزش میداد تا مجهز به اندیشه و منطق قوی بشوند و در مقابله با جریانهای انحرافی مؤثر باشند.
در زمینه فرقهها و مذاهب غیر شیعی مطالعات وسیع داشت و به شبهه شناسی و پاسخ به آنها میپرداخت. همچنین در مقابل مکاتب و مشربهای جدید مثل کمونیسم، بهائیت، وهابیت و دیگر جریانهای جدید کار میکرد و طلاب را هم تشویق به مطالعه مینمود.
حتی گروهی از طلاب را آموزش دیده و مجهز کرده بود و به مناطق مورد نفوذ جریانهای انحرافی میفرستاد.
برنامه و کارهای ایشان متکی به چند عامل بود: یکی از آنها که مهمترین هم هست، اخلاص و ندیدن خودش و برای خود و خانواده خود تلاش نکردن بود. هیچ به فکر خود و فقط شخصیت خود
نبود. فقط انجام تکالیف و تعهد در نظرش بود. از اینرو آزار و اذیتها حتی قتل و ترور به همراه دارد تا جایی که مرحوم شمس آبادی را ترور کردند. حاج آقا هم در لیست ترور آقایان بودند. به هر حال اینها برایش اهمیت نداشت. چون خلوص نیت داشت. پس هر کجا که خلوص باشد موفقیت هم پشت سر آن هست. فقط به اجرای تکلیف فکر میکرد. همین خلوص نیت و احساس تکلیف رمز ماندگاری و موفقیت ایشان بود.
دوستان کارهایی انجام دادهاند. ما هم برنامههای آنها را چه از نظر صوتی و تصویری جمع کردهایم و انشاءاللّه خداوند به ما توفیق دهد اینها را پیاده کرده و به صورت کتاب درآوریم، البته سخنرانیها پیاده شده که کار بسیار مشکلی است چون بعد از رحلت ایشان کارها بسیار سنگین بود. ما فرصت نکردیم که به اینها رسیدگی و احیا کنیم.
در بخش سخنرانیها همه آرشیو شده و روی برنامههای صوتی و تصویری ایشان کار شده و انشاءاللّه به صورت سایت در اختیار مردم قرار میگیرد ولی پیاده کردن سخنرانیها و از حالت سخنرانیها درآوردن کار بسیار مشکلی است و در مرحله آخر هزینه چاپ که سنگین است را میخواهد که انشاءاللّه خداوند توفیق بدهد. بله ضرورت دارد که تا در خاطر مردم هستند این امر احیا شود و در اختیار مردم قرار بگیرد.
تقریباً از اوایل جوانی در فعالیتهای حاج آقا حضور داشتم؛ چون بسیاری از جلسات که تشکیل میشد به صورت دورهای در منزل ما هم بود. من پذیرایی میکردم و در جریان کارهای حاج آقا هم بودم. جلساتی را هم که در جاهای دیگر تشکیل میشد همراه حاج آقا میرفتم حتی جلسات دورهای آیتاللّه خادمی را هم من زیاد شرکت میکردم. از جمله مسائل بسیار قدیمی که حاج آقا جزء بنیانگذاران آن بودند و من از نزدیک با آنها آشنا بودم مؤسسه ابابصیر بود. دیگر خیریه انجمن مددکاری امام زمان بود که رفقا ایشان هم کمک میکردند. ابابصیر برای نابینایان و انجمن مددکاری برای ایتام بود. بچههایی که جزء بهترین و مؤثرترین خیریهها در شهر اصفهان بودند. بقیه دوستان و رفقا هم که زحمت میکشیدند.
چند کشیش از جمله کشیش فعالی به نام کریستوفل از آلمان به اصفهان آمده و مدرسهای برای نابینایان پسر تأسیس کردند. چند سال بعد کشیشهای انگلیسی مدرسهای برای دختران نابینا در خیابان شمس آبادی تأسیس کرده بودند و برنامههای گستردهای برای جذب نابینایان و سپس ناشنوایان و دیگر معلولان داشتند. همچنین جریانهایی مثل بهائیت و بابیت در این زمینه فعال شده بود و معلولان را جذب و آموزش میدادند تا خطمشی آنها را تبلیغ کنند.
چند تن از روحانیون شاخص اصفهان به علاوه فرهنگیان و بازاریان مؤسسه ابابصیر را در سال 1348 تأسیس کردند.
حاج آقا با حس استادی که داشت، با ایجاد مدرسهای کم کم با کمک دوستان دیگرش زمینه را از دست خارجیها گرفتند و نام آن را ابابصیر گذاشتند و رسیدند به مراحلی که توانستند جاهای بزرگتری را بگیرند و گسترش بدهند و در این زمینه موفق بودند. و یک راه نجاتی برای این بندگان خدا تا گرفتار مسیحیت نشوند و راههای انحرافی دیگر که کم کم کار کردند و آنها را از این مراکز خارج کردند و تحت پوشش مؤسسه ابابصیر قرار دادند. زحمتهای زیادی کشیدند و اذیت شدند تا توفیق پیدا کردند این برنامه را به نحو کامل انجام دهند. رفقا دیگر هم در مدرسه کر و لالها زحمت کشیدند. آقای گلبیدی که مدرسه کر و لالها را ایجاد کردند. کارهای مفصل دیگری انجام شد که اینها برمیگردد به همان حس مسئولیتی که داشتند برای مبارزه با انحرافات که الحمداللّه برنامه بسیار موفقی بود.
علمایی بودند و کمک میکردند، البته در این زمینه عمده فعالیتها توسط حاج آقا مهدی مظاهری بود. مرحوم آیتاللّه شمس آبادی حمایت میکردند و مرحوم حاج آقا فخر کلباسی یک بخش کم از کار بودند، البته ممکن است بقیه آقایان هم بودند اما بنده در خاطرم نیست. در کنار کار، مرحوم آیتاللّه خادمی در این قضیه بودند. به صورت کلی اشراف داشتند بر روی موضوع به عنوان رئیس حوزه علمیه اصفهان و مجتهد جامع الشرایط شهر اصفهان و بقیه آقایان تحصیل کرده و فرهیخته شهر اصفهان اداره میکردند و خیرینی که از نظر مالی آنها را ساپورت میکردند، دست به دست هم دادند تا ابابصیر کامل شد.
خصوصیت بارز او این بود که در بطن جامعه بود و حالت انزوایی نداشت، لذا مشکلات جامعه را خوب درک میکرد. مردم با ایشان در ارتباط بودند و درد مردم را حس میکرد. یکی از مشکلاتی که بررسی میکرد، افراد دارای معلولیت خاص، نابینا، کر و لالها و بیماران دارای امراض صعبالعلاج در جامعه به فراوانی وجود داشتند و کسی به آنها توجه نداشت. کلیسا با بهائیت هم با نیتهای خاص به
سراغ آنها میآمد. آن مرحوم جزء اولین روحانیونی بود که به کمک آنها شتافتند و با برنامهریزی دقیق به سرعت امور آنان را اصلاح کردند.
در واقع حرکتهای بسیار محکم که در کشور و شهرها انجام میشود یک افرادی هستند سمت و سو میدهند. حرکت مردم برمیگردد به آن اشخاص خاصی که دغدغه خاصی داشتند و بعد مردم را هدایت و راهنمایی کردهاند. چون مردم اگر کسی هدایتشان نکند ممکن است راه درست را نروند. حاج آقا معتقد به حرکت سازی بود. اولاً احساس اینکه جامعه یک مشکلی دارد و کدام یک در اولویت است. مردم چون از حاج آقا حرف شنوی داشتند و به خاطر اینکه آباء و اجداد ایشان را میشناختند و با تمام وجودشان جذب تدبیر مطرح شده میشدند. از اینرو حاج آقا فقط سعی میکرد مردم را سمت و سو بدهد و آنها را تحریک میکرد در جهت رفع این مشکلات بکوشند. خیریههایی که در اصفهان هست به خصوص خیریههای اجتماعی بسیار فراوان است و در هیچ شهر دیگری نیست. مشوق و راهنمای همه آنها ایشان بوده است.
یکی از محاسن حاج آقا این بود که هیچ جا خودش رهبری و مسئولیت خاصی نمیپذیرفت، بلکه مردم را تشویق میکرد و تجارب و راه درست را به آنان میگفت. و کارها را به عهده خودشان میگذاشت. در ادامه کار هر کجا بندگان خدا دچار سختی و مشکل میشدند، سست میشدند، مجدداً به یاریشان آمده و تشویقشان میکرد و راهنمایی میکرد تا بتوانند به اینها کمک کنند و ادامه راه را بروند. حاج آقا با حمایتهایش موانع را برای آنها برطرف و راهنمایی میکرد. جایی در حد شرکت در هیئت مدیره و گاهی هم نیاز نبود در حد شرکت در هیئت امنا و گاهی هم هر کاری از دستشان برمیآمد انجام میداد و حضور رسمی به عنوان مدیر و رئیس نداشت. بیش از سیصد مجموعه خیریه تا قبل از فوت ایشان توسط رفقا جمعآوری کردیم که به صورت رسمی در برنامههای آنها حاج آقا حضور داشته است. خیریههای بسیار زیادی مثل خیریه حضرت ابوالفضل که مربوط به کلیه بود و بعد قلب و شکاف کام را هم اضافه کردند جزء مؤسسین و بنیانگذاران بود. به جایی رسیده که کمتر در جایی میبینید که دستگاه دیالیز آنها از طرف خیریه حضرت ابوالفضل نباشد و کمک نکرده باشد. مقدم بر همه آنها هم همان ابابصیر، انجمن مددکاری امام زمان، ایتام و مدرسه کر و لالها آقای گلبیدی را خیلی تشویق میکرد. خیرین و کسانی که در فعالیت بودند و خودشان امکاناتی از نظر مالی و سلامتی نداشتند میآمدند کار میکردند و با خلوص به اینگونه افراد خدمت میکرد و سمت و سو میداد.
دنیا نهادهایی را داریم و خیریههایی که کارشان رسیدن به چنین مسائلی است. معمولاً عمده بودجههایی که صرف این مطالب میشود بودجه دولتی و ریشه اجتماعی مردم نهاد زیاد ندارند. با توجه به مذهب ما تفاوت این خیریههای مردم نهاد با آن خیریهها در چه چیز است؟
این بحث مفصلی است و ابعاد مختلفی دارد. یکی از ابعاد مهم آن اینکه هیچ دینی به اندازه دین اسلام کامل نیست و این هم در این جنبهها که در قرآن چقدر توصیه شده نسبت به رسیدگی به مستمندان و نیازمندان و این مسائل هست. هیچ دینی به این صورت صاحبان ادیانش آنها را تشویق به این تکلیف و انجام آن نکرده است. سیره پیامبر اکرم(ص) و سیره اهل بیت علیهم السلام همه گویای این است که زحمتهای فراوان در این زمینه کشیدهاند. و در این زمینه سفارش کردهاند.
بعد دیگر کاستی حکومتها است چون وظیفه اصلی بر عهده حاکمان است. آنها دارای قدرت و ثروت و امکانات هستند. آنها موظفند که دست ضعیفها را بگیرند، سیره حکومتی پیامبر اکرم، سیره حضرت علی(ع) در دورهای که مدیریت جامعه را بر عهده داشتند، به امور مردم رسیدگی میکردند. امیرالمؤمنین در کوفه در چند سالی که حکومت کرد، شروع به فقر زدایی کرد و کار به جایی رسید در آن زمان که کوفه 4 یا 5 میلیون جمعیت داشت. تحقیقات انجام شده نشان دهنده این تعداد و حتی بیشتر نیز هست و آمارهای موجود از نیروهای جنگی نشان دهنده چنین آماری است که با وجود شرایط آن زمان جنگهایی که امیرالمؤمنین داشتند، با این حال حضرت هیچگاه از حال محرومین غافل نشدند و طوری در کوفه حکومت میکرد که در اواخر حکومت ایشان در شهر جستجو میکرد و هر فقیری را میدید کمک میکرد. حضرت روزی فقیری را دید و به مسئولین حکومت گفت: این فقیر چه کار دارد، گفتند: این فرد فقیر یهودی است و چون یهودی است مردم به او کمک نمیکنند، حضرت گفت: یهودی و غیر یهودی در ذمه اسلام است و فرقی نمیکند و باید حکومت اسلامی اینقدر به آنها بدهد که محتاج نباشند. وظیفه حکومت است که پولها و مالیاتهای شرعی را از مردم بگیرد و مالیاتهای شرعی را در مواضع خودش با توجه به قدرت و حاکمیتی که دارد توزیع کند. چون همه مردم را نمیتوانند تحت پوشش قرار دهند و اطلاعات همه را ندارند. کسی که اطلاعات کامل دارد در گوشه و کنار چه خبر است و از حاکمیت خبر نداشته باشد به درد نمیخورد. آن که از گوشه و کنار خبر داشته باشد حکومت است. لذا وظیفه حکومت است. وقتی حکومتها در این مسأله سستی و کوتاهی میکنند مردم ناچارند این خلاء را پر کنند. اگر مردم خودشان به فریاد خودشان نرسند حکومتها به فریادشان نمیرسند. مشکل امروز در جامعه ما همین است. آنها که وظیفه بر عهده دارند اصلاً کار نمیکنند. علت آن هم اینکه دغدغه خاطر ندارند. حواسشان به چیزهای دیگر گرم است تا به مشکلات درون جامعه. مسائل سیاسی خودشان، حاکمیت خودشان و برنامههای دیگرشان. خیلی دغدغه خاطر به مشکلات مردم ندارند. البته مردم خودشان مجبور میشوند دست بزنند به اقدامات فردی و شخصی. یک کسانی مثل حاج آقا پیدا میشوند که بعد از اینکه حکومتها کم و کاستی دارند وظیفه روحانیت که مردم را ارشاد و هدایت کنند که آنها هستند که به آن وظیفه اقدام کنند که اگر اقدام نکردند، خود مردم ممکن است اقدام کنند. یک حرکتهای شخصی انجام دهند و یک عده هم هستند که در کشور معلول و فقیر و مستمند هستند. کسی به اینها نمیگوید که
شما وظیفهای دارید یا راهنمایی کند. اگر هم تشخیص بدهند، یک کارهای فردی میکنند که آنچنان مؤثر نیست. یک کسی باید باشد اینها را جمعآوری کند به آنها جهتدهی دهد و راهنمایی کند.
وقتی خدمت آقایان علما و مراجع که بعد از رحلت حاج آقا میرفتیم و به عنوان بازدید زحمتی که کشیده بودند و مراسمی را گرفته بودند یا در مراسم شرکت کرده بودند، ما باید طبق رسومات میرفتیم دیدن آنها. آنان همین مسأله را سؤال میکردند که بعد از رحلت حاج آقا وضعیت به چه صورت است. پاسخ میدادم رحلت حاج آقا مثل این بود که بار یک تریلی چند چرخ را بگذارند روی یک کامیونت بسیار کوچک. علتش هم این است که مسأله فوت حاج آقا زمانی اتفاق افتاد که شهر از شخصیتها خالی شده بود. گاهی اوقات وقتی عالم از دنیا میرود، دهها عالم دیگر هستند که هر کدام بخشی از زحمتهایی که آن عالم میکشیده را بر دوش میگرفتند مثلاً مرحوم حاج عموی بنده رحمت خدا رفتند. بار مسأله افتاد روی دوش حاج آقا. مرحوم آیتاللّه صافی از دنیا رفتند. چنان شخصیتی که مردم بسیاری از مشکلاتشان را توسط ایشان حل میکردند. بعد از ایشان همه کارها به عهده حاج آقا بود. ایشان یک مقطعی را در اصفهان طی کردند که دیگر هیچ شخصیتی در اصفهان نبود و همه شخصیتها به رحمت خدا رفته بودند. تنها یک نفر شاخص آن هم حاج آقا در اصفهان بودن، بار مسئولیت حاج آقا صافی، مهدوی، حاج آقا احمد امامی، مرحوم حاج آقا خادمی هر کدام یک قسمتی از بار معنوی این شهر را به عهده داشتند. تمام آنها در یک مقطعی خلاصه شد در وجود حاج آقا. واقعاً چیز بسیار مشکلی بود. چون مردم به افراد دیگر آنچنان اطمینان نداشتند. مسائلی بود که نمیتوانستند با بقیه مطرح کنند و باید بزرگ شهر حل کند، آن هم یک بزرگ شهر بود که حاج آقا بود و هیچ کس کمک کار ایشان نبود و حالا که ایشان از دنیا رفتهاند ببینید چطور میشود! بار حوزه یک بار سنگینی بود. یک مدرسه با آن طلبهها آن هم در یک شرایطی که شرایط عادی نیست یعنی کمک نمیکنند. امکانات در اختیار نمیگذارند بلکه با تمام وجود با آن کارشکنی میکنند تا این حوزه سنتی از بین برود و بشود مانند یک دبیرستان، یک مدرسه که طلاب خاص و ویژهای تربیت کند نه نیروهای آزاده و سنتی را. در اوج این مبارزات نگه داشتن یک حوزه و تربیت طلبه کار آسانی نیست. یک حوزه 700 نفر و لذا تصور بنده، تصور بقیه دوستان، آشنایان همه واقعاً یک چیزی بود که حس کردیم حاج آقا که رحمت خدا رفت چیزی دیگر باقی نخواهد ماند چون گرگهای گرسنه که سالها منتظر بودند به دلیل وجود شخصیت حاج آقا حملهها را کردند و کارهایشان را انجام دادند اما موفق نشدند. احساس کردند که بعد از فوت حاج آقا زمینه برایشان باز است که اهدافی را که سالها دنبال میکردند به آن برسند. تصور همه بود و همه دعا میکردند بلکه خدا فرجی برساند اما یک حس خوبی در آن زمان به من دست داد که حاج آقا و من و چیزهایی که توسط ایشان حفظ شده، مال ایشان نبود، مال امام زمان بوده و حاج آقا رفتند ولی امام زمان هستند و دست حمایت امام زمان اگر باشد، یک آدم کوچک هم به هدف میرسد. خدا حمایت میکند، پس من و حاج آقا نیستیم ایشان هستند که گاهی اوقات توسط کسی مانند حاج آقا انجام میدهند. گاهی اوقات هم بنده. مثالی میزنم که اهل بیت و امام زمان میخواهند کارهاشان را انجام دهند توسط فردی چون حاج آقا انجام
شود یعنی دست خدا از آستین یک فردی در میآید و البته این چیز که حفظ شده، نه به خاطر مسأله بنده یا حاج آقا باشد بلکه لطف خدا و امام زمان است. بنده از بچگی در امور حاج آقا بودم. نه که نبودم و حاج آقا عنایت داشتند که بنده را در جهت حفظ این امور تربیت کنند و بنده هیچگاه در کارهای حاج آقا دخالت نمیکردم و مانند آقازادهها در مجالس کنار ایشان نبودم و به ندرت بنده را در مجالس کنار حاج آقا میدیدند و هنگامی که حاج آقا رحمت خدا رفتند، بنده دم در جلسه ایستاده بودم. خیلی از مردم بنده را برای اولین بار میدیدند. وقتی کسی خدمت ایشان میرسیدند، هیچ کسی جز خودشان نبود حتی کسی را نداشتند که چایی برای ایشان بیاورد یا مسئول دفتر باشد و چیزی به نام آقازادگی وجود نداشت اما همت ایشان بر این بود که یک نفر را تربیت کند تا در آینده بتواند ادامه دهنده راهشان باشد. هنگامی که از نماز میآمدند منزل بنده در زیرزمین زندگی میکردم و ایشان در بالا، صدا میزدند.
بنده میدویدم و میگفتم بله حاج آقا، ایشان دم یک سکویی بود، مینشستند یا لب حوض و اتفاقاتی که افتاده بود در آن روز را به طور کامل توضیح میدادند و اگر بنده نبودم، بعد از برگشت خدمتشان میرسیدم و عنایت خاصی به اینکه من هنوز ریشم کامل نشده بود. شاید بیست سالم بود که حاج آقا مسئولیت مدرسه ذوالفقار را به من واگذار کرد که خیلی هم سخت بود که قصه مفصلی دارد که مسألهای پیش آمد و مشکلاتی را بعضیها ایجاد کردند که حاج آقا ناچار شدند بنده را به عنوان مسئول مدرسه تعیین کنند. اینها که در مدرسه استاد بودند، همه از من بزرگتر بودند و من از نظر سنی از تمامی اساتید مدرسه کوچکتر بودم. حمایت حاج آقا راهنماییهای ایشان و گزارش هر روزه من، یک روز اتفاق نمیافتاد که من جمیع آنچه را که در روز اتفاق افتاده، مدرسه و برنامهها که داشتم ایشان را در جریان نگذارم و حاج آقا همیشه رهنمودهای خودشان را به بنده میگفتند. ما هم شرایطمان طوری بود که به خاطر شرایط خانواده که خود حاج آقا داشتند، جز چشم گفتن چیز دیگری در برابر حاج آقا بلد نبودیم. یک مرتبه برنامهای را ریخته بودند برای اینکه مشکلی برطرف شود که مثلاً مدارس را به جای یک مدرسه چند مدرسه جداگانه کنیم مثلاً حوزه علمیه الغدیر یک مدرسه مستقل با یک مدیر. یک ماه روی آن کار کردم، دو ماه با رفقا مشورت کردم در مورد استادان در حدود سه یا چهار ساعت برای حاج آقا توضیح دادم و ایشان با کمال دقت گوش دادند و بعد فرمودند صلاح نیست، تمام شد و بنده تحت اشراف حاج آقا حدود بیست و چند سال زیر نظر کامل حاج آقا بودم و هر روز در مدرسه و با طلبهها در ارتباط بودم بدون هیچ وقت قبلی. الحمداللّه تجربیات ایشان را هرچه بود حفظ کردیم و هرچه داریم از آن تجربیات اتخاذ کردم.
تقریباً شرایط در طول زندگی حاج آقا متفاوت بود و شرایط پر شیب و فرازی را پشت سر گذاشت. از سن جوانی که فعالیت را آغاز کرد تا زمان فوت ایشان فراز و نشیب بسیار زیاد بود و حاج آقا در هر مقطعی طبق شرایط آن زمان رفتار میکرد مثلاً در یک زمان در تأسیس صندوقهای قرض الحسنه از اولین افراد بود و ایشان مشوق بود. در آن زمان صندوق قرض الحسنه خیریه بود و کم کم از حالت خیریه درآمد و اصلاً به شکل و حالت الآن نبود و مسائلی به
نام کارمزد و اینکه صندوق با آن کار بکند نبود و مردم هر چه در آن صندوق میگذاشتند، آنها آن پولها را به محتاجین میدادند و بعد از رفع مشکلشان برمیگرداندند و اینکه با این پول کار بشود نبود و واقعاً غیرانتفاعی به معنای واقعی بود و وقتی قرض الحسنهها به شکل بانک شد و قرض الحسنه نبود، حاج آقا دلیلی برای ماندن ندید و کاملاً از آن کنار کشیدند. هنگامی که رحمت خدا رفتند عضو هیچ صندوق قرض الحسنهای نبودند. یکی دوتا از صندوقها با اصرار اسم ایشان را به عنوان تبرک جزء هیئت امنا مینوشتند حتی آن صندوقی که خودشان تأسیس کردند هم ترک کرد. حتی عکس حاج آقا را از قاب هیئت مدیره برداشتند، لذا این فراز و نشیب را داشتند. در سالهای آخر عمر حاج آقا، رئیس خیریه حضرت ابوالفضل شدم و هنوز هستم. اما مراکز دیگر که حاج آقا حضور داشت، به خاطر تغییر ماهیت، همه را ترک کرد. ولی آنها که هنوز به حالت اولیه بودند را میپذیرفت. الآن هم به همان صورت ادامه میدهیم.
چند نکته را عرض کنم. این مسائل بسیار ظریف و دقیق است و قدیمیها این ضرب المثل را گفتهاند: میآید بینیاش را پاک کند، چشمش را کور میکند. یک چیز را میخواهند درست کند، اما ده خرابی به بار میآورد. در دیدار با یکی از مراجع محترم عراق مسأله بیوه زنان در عراق مطرح شد. چون بسیاری از جوانان در انتفاضه کشته شدند که در این جریانات بعد از صدام این زنان شوهر کردند. در عقد بودند و شوهرهایشان کشته شدند یا عروسی کردند. بعد از عروسی شوهرهایشان کشته شده یا در بمب گذاریها کشته شدند. بعضی با یک بچه یا چند بچه، فاجعهای درست میشود. ایشان گفت: بنده یک فکری کردم و دیدم تنها راهی که هست اینکه یک مبلغی را برای جوانانی که میخواهند ازدواج کنند در نظر بگیریم و به اینها بدهیم مثلاً 5 میلیون و با این مبلغ بروند زن بگیرند. بنده به ایشان گفتم: ببخشید نه تنها مشکلی را حل نکردهاید بلکه بر مشکل افزودهاید. چون هر زن بیوهای که این جوانان با آنها ازدواج کنند، یک دختر را خانهنشین کردید و بدون شوهر و تأثیری نداشته و با شوهر دادن هر بیوه زنی یک دختر در خانه میماند و مسأله فحشا در جامعه رواج پیدا میکند و در جای دیگر مشکل ایجاد میکند. لذا خیلی مهم است که انسان بررسی بکند و شرایط زمان را بسنجد با تجربه بسیار کامل، شرایط هم همیشه یکسان نیست. گاه با انجام برخی کارها دولتها را که بیتوجه هستند، بیتوجهتر میکنیم مثلاً خیرین مدرسهساز، این وظیفه دولت است که طبق قانون اساسی مدرسه بسازد. نباید مردم بروند هزینهای را خرج ساختن مدرسه دولتی کنند. این وظیفه دولت است نه مردم. مردم باید روشهای درست از دولت بخواهند. بعد از انقلاب دولت یک بیمارستان در اصفهان نساخته است. بلکه خیرین ساختهاند. همه اینها موجب و باعث بیعاری دولت
شده و دولت به وظیفه خودش عمل نمیکند. ما نباید به ناکارآمدی دولت کمک کنیم. ما باید جوری عمل کنیم که معضل پیش نیاید و دولت نخواهد همه وظایفش را گردن مردم بیندازد. از طرف دیگر باید مردم را طوری تشویق کرد و سمت و سو داد که اولاً باید به مردم اطلاعات داد چون هر کسی در شغل خود مشکلاتش را خبر دارد، پس وظیفه روحانیت است که این درد را به مردم منتقل کند و برای مردم استاد باشد در اهم و فی الاهم کردن آن که کجا و چگونه باید انجام دهیم در خیریه، در مسجد و یا بنگاه که کار آسانی نیست و باید مواظب باشد اهل وظیفهاش را تنبل نکند تا به جامعه ظلم نشود.
خلاصه کلام اینکه مردم و روحانیت و مراجع باید حساب شده به سراغ مسائل معلولین بروند. در هر شهر دهها و صدها خیریه برای معلولین و ایتام درست شده و از بودجه مردمی که خودشان مشکل مالی دارند گرفته میشود تا برای معلولین لباس و غذا تهیه شود. از طرف دیگر سازمانهای دولتی متصدی این کار که بودجههای لازم را اخذ میکنند و بودجههای بسیار زیاد هم میگیرند، این مبالغ را مصرف کارهای دیگر میکنند. چون مردم، لباس و غذا و دیگر مایحتاج آنها را تأمین میکنند.
به نظر میرسد روحانیت و مردم باید فقط اقدامات فرهنگی، فرهنگ سازی و اطلاع رسانی داشته باشند. و پس از بررسیهای دقیق اگر متوجه شدند در جایی بودجه نیست و دولت در آن مورد بودجه ندارد یا نداده یا تصویب شده و افراد نیاز مبرم و ضروری دارند، لازم است مردم و روحانیت وارد شوند و کمک کنند. توجه کنید شهریه طلاب کمترین حقوق در میان حتی اقشار کم درآمد است، توقعها آنچنان شده که از اینان میخواهند بخشی از شهریه خود را به خیریهها یا به فلان مؤسسه ایتام بدهد. در حالی که بودجه کامل برای آن تصویب شده ولی معلوم نیست چه شده است.
درباره تاریخ مؤسسه آموزشی ابابصیر (ویژه نابینایان)(1)
توضیح: این گفتوگو به هنگام مسافرت به اصفهان جهت شرکت در مجمع عمومی ابابصیر به عنوان مهمان و در خانه حجت الاسلام آقای باقریان انجام شده است. آقای باقریان مادرزاد نابینا است.
بنده در سن 14 سالگی حدود سالهای 65-66 وارد مجتمع آموزشی ابابصیر شدم. پیش از آن من در روستای دهق مشغول گوسفندچرانی بودم. و از وجود چنین مدرسهای اطلاع نداشتم. در روستای ما نزدیک مزرعه مدرسهای بود که دیوار حیاط نداشت. روزی دانشآموزان مشغول دادن امتحانات ثلث دوم بودند که آقای زمانی معلم مدرسه مرا خواست و با بیاحترامی مرا مؤاخذه کرد که چرا درس نمیخوانم. من خیلی ناراحت شدم و برایش توضیح دادم که نابینا هستم و امکان درس خواندن برایم فراهم نیست. بعد از عید همان سال وقتی به همراه پدرم برای ثبت نام به ابابصیر رفتیم من خیلی گریه کردم و نمیخواستم آنجا بمانم و از والدینم جدا شوم. به هر حال مقطع ابتدایی را تا سال پنجم در عرض چهار سال به صورت جهشی پشت سر گذاشتم. و وارد مقطع راهنمایی شدم که تحصیلات این دوره را در دهق گذراندم. ما از سال 63 تا 70 که وارد حوزه شدیم از ابابصیر جز خیر و خوبی چیزی ندیدیم. من در زمان مدیریت آقای سعیدیان و ملاباشی در ابابصیر تحصیل میکردم.
بله، یک خاطره که برای من بسیار به یاد ماندنی شد این بود که ما را به اردوی مشهد بردند. آن موقع برنامه طوری بود که هر نیمه بینایی باید دو نابینا را همراهی میکرد. در آن زمان من روزها میدیدم و شبها نمیدیدم و این موضوع را با مربیان در میان گذاشتم و خواهش کردم که هیچ کس را به من نسپارند. ولی آنها نپذیرفتند و دو نابینا را به من سپردند. ما هم داشتیم تند تند مسیر را میپیمودیم که ناگهان هر سه به جوی آبی سقوط کردیم. و این اتفاق باعث شد که دیگر کسی را به من نسپردند.
1) . این گفتگو با حضور آقایان محمد نوری، بهمن کاظمی و علی نوری در منزل آقای لطفعلی باقریان در اصفهان در تیر ماه 1395 انجام شد.
بله واقعاً طلایی بود. ما هر روز صبح موقع اذان از خواب بیدار میشدیم. نماز را به جماعت اقامه میکردیم. سپس یک برنامه مفصل ورزش داشتیم. بعد از ورزش هم صبحانه میخوردیم. سپس تمیز کردن تختها و مرتب کردن و بعد از آن هم به کلاس میآمدیم تا ظهر که ناهار میخوردیم.
بله، حتی بستن بند کفش را نیز به ما آموزش میدادند.
متأسفانه خیر، با توجه به اینکه بنده در شورای آموزشی NGOها هستم خیلی پیگیر این موضوع میباشم. حتی پیشنهاداتی هم در این خصوص به مسئولین دادهام. چون من هم نابینا هستم و به مسائل این قشر کاملاً واقفم.
بله اینها دارای برنامهریزی دقیق و مصوب بود. مثلاً آقای سیفی بعدازظهرها به ما حدیث و رساله آموزش میداد. و این آموزشها از دوران دبستان شروع میشد. من حتی عصازنی، پوست کندن میوه و ... را در همان چند سالی که در ابابصیر بودم آموختم. هفتاد درصد اطلاعات هر فردی از طریق چشم دریافت میشود. پس اگر ما بخواهیم به یک نابینا خدمت نماییم باید هفتاد برابر یک فرد بینا برایش وقت و انرژی صرف کنیم تا شاید بتوانیم نبود چشم را برایش جبران نمائیم. خیلی از مسائل به ضمیر ناخودآگاه ما مربوط میشود. نابینا هم که ضمیر ناخودآگاهش کار نمیکند. چون به محیط و شرایط اشراف ندارد. مثلاً طرز صحیح دست گرفتن قاشق و چنگال و اموری از این حیث را باید به طور عملی به نابینا آموزش دهند.
البته در همین راستا مشکلات و موانعی وجود دارد. ابابصیر کنونی تازه و نوپا است و درصدد راهاندازی کلاسهای آموزشی میباشد. اینها تا دو سه سال پیش فقط حمایتهای مالی نابینایان را پیگیری مینمودند. و تازه دست به یک سری اقدامات آموزشی زدهاند. چون وقتی ابابصیر تعطیل شد آموزشها هم تعطیل شدند. در حال حاضر هم آموزش از جایگاه خوبی برخوردار نیست.
توجیه ایشان از نظر بنده قابل پذیرش نیست. چون آموزش و پرورش استثنایی فقط آموزشهای کلاسیک را ارائه میدهد. مثلاً آموزش و پرورش کارگاههای ازدواج و تربیت فرزند و آموزشهایی از این دست را برگزار نمیکند.
بنده احترام زیادی برای آقای بصیری قائلم. ولی معتقدم کیفیت این آموزشها مهم است. ما باید سعی کنیم بر کیفیت این آموزشها تأکید بیشتری داشته باشیم. زمانی ابابصیر خدمات ارزندهای به نابینایان میداد. ما از شیراز و سایر شهرها دانشآموز داشتیم. حتی لباسهای عید بچهها را هم تأمین میکردند. اما من هنوز نسبت به تعطیلی ابابصیر توجیه نشدم. از سال 85 که ابابصیر تعطیل شد این خدمات هم منتفی شد و فقط کمکهای نقدی ارائه میشد. این کمکها هم کماکان ادامه داشت تا حدود دو سال پیش که یک سری کارهای جزئی در جهت آموزش را شروع کردند. مثلاً با توجه به اینکه این مرکز حدود 900 عضو دارد که خدمات مستقیم دریافت میکنند ولی هفتهای یک روز مشاوره برایمان گذاشتند. بنده حدود سی تا چهل پیشنهاد آموزشی به آنها دادم. مثلاً پیشنهاد کردم که هفتهای یک شب به منازل نابینایان برویم. با این کار هم اوضاع زندگیشان را بررسی میکنیم و هم وضعیت روحی-روانی نابینایان را مورد ارزیابی قرار میدهیم. طی مشاورات صورت گرفته متوجه شدیم که متأسفانه سالانه 1500 تا 2000 ساعت از عمر نابینایان بیهوده تلف میشود. یعنی در هفته سی ساعت از عمر این عزیزان به بطالت میگذرد. این زمانها باید برنامهریزی و مدیریت شود. کارهای مشاورهای اینگونه است که گاهی آنها باید به ما مراجعه کنند و گاهی هم ما باید برویم و وضعیت آنها را از نزدیک مشاهده نماییم. کاری که بنده به نوبه خودم در اصفهان انجام میدهم این است که روزهای شنبه و دوشنبه بعد از نماز مغرب و عشا مشاوره تلفنی رایگان میدهم. گاهی هم مشکلات آنقدر بزرگ است که مجبورم به منازل آنها بروم و به آنها رسیدگی نمایم. چون این مشکلات با تلفن قابل حل نمیباشد. با اینکه خودم دفتر مشاوره دارم ولی ماهی یک بار هم به آنجا نمیروم. ما در این مشاورهها ساعتی 25000 تومان دریافت میکنیم. البته با توجه به اینکه ما روحانی هستیم درباره هزینه صحبتی نمیکنیم. اگر هم بیشتر از 25000 تومان بپردازند مابقی را به افراد برمیگردانیم.
ابابصیر به طور کلی عملکرد خوبی داشته. اما یک کملطفی خیلی بزرگ در حق من و امثال بنده روا داشته که هنوز هم ضرر آن را متحمل میشویم. اینها برای ما و کلیه اعضای خانواده پرونده پزشکی تشکیل دادند و پیگیری هم میکنند. ولی در گذشته هیچ تحقیقی مبنی بر اینکه ممکن است بنده در آینده بیناییایم را از دست بدهم صورت نگرفت. لذا با ماژیک به ما خواندن و نوشتن بینایی را آموزش دادند. و ما را مجبور به استفاده از کتابهای درشت خط مینمودند. حتی خط بریل را هم به
ما یاد ندادند. بنده در سن 37 سالگی تمام زندگیام را تعطیل کردم و فقط به یادگیری خط بریل مشغول شدم. ما آنقدر محرومیم که حتی یک ماشین پرکینز در اختیار نداریم. من بیش از دو سال پیگیری کردم تا توانستم یک پرکینز دریافت کنم. نقطه ضعف ابابصیر این بود که به من و امثال من که کمبینا بودیم بریل نیاموختند. تا من به نابینایی دچار نشوم. من به عنوان مبلغ نمونه روشندل کشوری نمیتوانم قرآن بخوانم. من اگر بریل بلد بودم بیش از اینها پیشرفت میکردم. چون صدای خوبی هم دارم. ضعف دیگر ابابصیر این بود که جلسات آموزش خانوادهها در این مرکز تشکیل نمیشد.
البته در آن زمان کارهای مشاورهای به صورتی که الآن هست انجام نمیشد. ولی قطعاً کسانی که در ابابصیر کار آموزشی میکردند تخصص لازم را داشتند. ابابصیر تأکید و حساسیت خاصی روی مذهب داشت. و کارهای خوبی هم در این زمینه انجام شد.
خیر، من حتی پیشنهاد دادم که هیئت امنا ملتزم شوند به اینکه به نابینایان عزت دهند. و تواناییهای ما را بیشتر نشان دهند. اگر به ما کرامت دهند دیگر برای دریافت گوشت و سایر اقلام و چیزهای جزئی مراجعه نمیکنیم و برایمان هم اهمیتی ندارد. من برای خودم عزت نفس قائلم. زمانی که عیدی ماه رمضان مرا به نصف رساندم بنده هیچ اعتراضی نکردم. کمکهای مؤسسه در ماه مبارک رمضان و عید نوروز ارائه میگردد که آن هم بسیار ناچیز است. حتی بنده معتقدم که اشتباه است که نابینا برای دریافت این کمکها به ابابصیر مراجعه میکند. چرا که مبلغ زیادی باید کرایه ماشین بپردازد. به نظر من باید این کمکها به در منازل برده شود. البته لازم به ذکر است که کارکنان کنونی ابابصیر به جهت دارا بودن شمّ اقتصادی تلاشهای زیادی در راستای بهبود وضعیت نابینایان انجام میدهند. اما من از نبود دین و فرهنگ گلایه دارم. حتی برای فرزندانم هم تحصیل در مدارسی که اصول تربیتی اهمیت دارد را یک ضرورت میدانم. متأسفانه شم فرهنگی مؤسسه برای نابینایان بسیار ضعیف بوده است.
اولین عامل موفقیت بنده دعاهای پدر و مادرم بود. پدرم اهل نماز شب بود. مادرم هم روزی 2000 صلوات برای موفقیت من میفرستد. من یک برادر دارم که دکترای شیمی است و عضو هیئت علمی دانشگاه شاهرود میباشد. سه خواهر هم دارم که دوتا از آنها نابینا هستند. پدر من از مال دنیا هیچ نداشت و ما در فقر روزگار میگذراندیم. او یک کارگر ساده بود که فقط تابستانها کار میکرد. بهترین غذایی که میخوردیم نان و آب قند بود. عامل دوم موفقیتم هم توسل بود. من در یک خانواده مذهبی رشد کردم و صدای خوبی هم داشتم. به موسیقی علاقه زیادی داشتم و آرزویم این بود که خودم
بخوانم و بنوازم. از خداوند متعال خواستم تا مرا در مسیری هدایت کند که رضایش در آن میباشد. عامل سوم را هم مدیون ابابصیر هستم که در آنجا خواندن و نوشتن را آموختم. و عامل چهارم را پشتکار بسیار زیاد خودم میدانم. من در ماه رمضان روزانه حداقل هفت ساعت صوت گوش میدادم. در کل حدود 300-400 ساعت صوت گوش کردم. ما به همراه گوینده کتاب را مطالعه میکنیم و نکات مهم را علامت میزنیم. سپس گوینده نکات علامت خورده را روی voice ضبط میکند و من هم خلاصه آنها را یادداشت مینمایم. یکی از سخنرانیهای من 80 خطای رایج کشور است. همه خانوادهها خطاهایی انجام میدهند که فکر میکنند درست است. ولی تأثیر بدی بر روی اذهان عمومی میگذارد. مثلاً شعر اتل متل توتوله را همه از حفظ هستند. ولی 12 نوع تخریب کننده مغز در آن وجود دارد. مانند اینکه دروغگویی و بیحجابی را در جامعه ترویج میدهد. ما این شعر را به این صورت تغییر میدهیم: اتل متل رودخونه، بچه خوب درسخونه، سلام یادش نمیره، نمره خوب میگیره، بچه خوب تمیزه، پیش همه عزیزه. یا شعر تاب تاب عباسی کودک را نسبت به خدا بدبین مینماید. ما سعی کردیم از شیوههای علمی بهره بگیریم.
توضیح: آقای باقریان دو دختر به نامهای منصوره و زهرا دارد. منصوره دانشآموز سال سوم دبیرستان رشته علوم تجربی است و در مدرسه تیزهوشان درس میخواند. زهرا هم دانشآموز سال ششم دبستان است و در مدرسه غیرانتفاعی امام باقر درس میخواند. این دو فرزند دارای رتبههای اول استانی و کشوری مسابقات قرآن میباشند. آقای باقریان میگوید: فرزندان من طوری تربیت شدند که یک ثانیه از عمرشان را تلف نمیکنند. اینها اعتماد به نفس خوبی هم دارند. طوری که از دوران کودکی بالای منبر میرفتند و در مسابقات کشوری با حضور 500-600 نفر قرآن میخواندند و سخنرانی میکردند.
مصاحبه با محمدحسن وجدانینژاد(1)
توضیح: محمدحسن وجدانینژاد نابینا است. پس از اخذ لیسانس ادبیات از دانشگاه اصفهان، مشغول تدریس در ابابصیر شد. ایشان در سال 1394سفری به قم داشت و مهمان دفتر فرهنگ معلولین بود. فرصت را غنیمت شمرده و مصاحبهای با ایشان درباره ابابصیر انجام شده که ذیلاً تقدیم میگردد.
محمدحسن وجدانینژاد شیرازی، اهل شیراز خیابان سیبویه، متولد 1322 شمسی. دوران دبستان را در مدرسه سعادت شیراز به اتمام رساندم. این مدرسه داخل صحن علاءالدین حسین موسوی الکاظم واقع گردیده است. در حال حاضر نیز این مدرسه به حوزه علمیه تبدیل شده، البته این مدرسه قبل از اینکه به دبستان تبدیل گردد حوزه علمیه بود. در این مدرسه افراد دانشمندی تربیت میشدند از جمله: سید حسامالدین حجازی شیرازی. ایشان هنوز در قید حیات هستند و من از مظهرشان کسب فیض مینمایم. وی از آموزگاران و عاشقان اهل بیت بود یعنی ما را از بچگی با تعلیمات اسلام آشنا کرده بودند. در آن زمان بچهها را به حفظ قرآن تشویق میکردند البته در آن زمان حفظ قرآن بدین صورت که الآن است مرسوم نبود ولی من سوره واقعه را به طور کامل حفظ کردم. آقای حجازی ما را به جلسات دینی دعوت و ما را به خواندن قرآن وادار میکردند. در این جلسات به مطالبی راجع امیرالمؤمنین و داستانها و مضامین عالی درباره معصومین(ع) پرداخته میشد. ایشان همچنین ما را به تشکیل جلسات با دانشآموزان هم وادار میکرد. دوران دبیرستان را نیز در مدارس شیراز با اخذ مدرک دیپلم ریاضی به پایان رسانیدم. پس از اخذ دیپلم در رشته ریاضی دانشگاه شیراز پذیرفته شدم و لیسانس گرفتم. البته برخی دروس فوقلیسانس را هم خواندم ولی موفق به اخذ مدرک نشدم. البته در حین دانشگاه آموزگار هم بودم یعنی در سال 1341 وارد تربیت معلم شیراز شدم و از سال 1342 آموزگار رسمی آموزش و پرورش شدم. محلی که برای تدریس بنده در نظر گرفته شده بود شهرستان فیروزآباد بود چون هم خیلی به شیراز نزدیک بود و هم اینکه من جزء افراد برجسته آن تربیت معلم بودم. در آن زمان برحسب معدل محل تدریس را انتخاب میکردند. بنده یک برادر نابینای مادرزاد دارم که تا دوازده سالگی تحصیلات رسمی نداشت. البته عمّه بنده که از افراد حوزوی و با اطلاع و باسواد محسوب میشد، به برادرم تعلیمات دینی و اسلامی را طوری آموزش داده بود که به پایان سطح برسد، یعنی دروس سطحاش را در سن دوازده سالگی به اتمام رسانده بود. همچنین با راهنمایی عمّهام به یکی از مدارس علمی شیراز رفته بود ولی دروسش را به عمّه پس میداد. من وقتی دیدم که اگر این روش ادامه پیدا کند ممکن است
1) . این مصاحبه با حضور آقایان محمد نوری و علی نوری و خانم منصوره ضیاییفر در دفتر فرهنگ معلولین قم در پاییز 1394انجام شد.
نتواند زندگیاش را تأمین کند و ادامه تحصیل دهد، تصمیم گرفتم برای او کاری انجام دهم. ایشان به این دلیل که کسی نمیتوانست به او آموزش دهد تحصیلات حوزه را ادامه نداد. نام او محمود وجدانی است که هم اکنون در قید حیات بوده و بازنشسته آموزش و پرورش بوده. در آن زمان مدارس تلفیقی اصلاً وجود نداشت امّا با توجه به اینکه خودم معلّم بودم، برادرم را به عنوان دانشآموز به کلاس بردم. و مجوزش را از رئیس آموزش و پرورش و مدیر آن دبستان گرفتم و بدین ترتیب اولین کلاس تلفیقی در ایران تشکیل شد. تلفیقی یعنی دانشآموز استثنایی وارد مدارس عادی میشود و در کنار افراد عادی آموزش میبیند. یک معلّم هم به عنوان رابط در کنار او قرار میگیرد و مطالب کمک آموزشی را به او ارائه میکند و اشکالاتش را برطرف میکند. در عرض یک سال تمام دوران ابتدایی را به برادرم تدریس کردم و او توانست مدرک ششم ابتدایی را اخذ کند. من که احساس کردم این کار بسیار موفقیتآمیز بوده، به این نتیجه رسیدم که او حتماً باید ادامه تحصیل بدهد چون احساس کردم هم خودم توانمندی لازم را دارم و هم او دانشآموز توانمندی است. سپس ایشان را در دبیرستان ثبتنام نمودم که در عرض سه سال توانست دیپلم بگیرد یعنی هر دو کلاس به صورت جهشی میخواند. بدین صورت بود که در عرض چهار سال توانست دوران ابتدایی و دبیرستان را به اتمام برساند. ایشان با راهنمایی و همراهی خودم در کنکور شرکت کرد و رتبه دوم کنکور را کسب کرد و در رشته ادبیات عرب دانشگاه اصفهان مشغول به تحصیل شد لیسانس گرفت، سپس برای استخدام در آموزش و پرورش تقاضا داد. بنده آن زمان کارشناس آموزش و پرورش بودم. آموزش و پرورش از دفتر استثنایی خواست تا از ایشان تست بگیرند و چنانچه مهارت و لیاقتش محرز شد، به آموزش و پرورش اعلام کنند. البته بنده خودم ایشان را قبلاً به تدریس در جایی گماشته بودم چون از همه تواناییهای ایشان اطلاع داشتم. در گزارشم، هم نوشتم که ایشان به خط بریل و متون درسی تسلط کافی دارند. بدین ترتیب ایشان به استخدام آموزش و پرورش درآمد و در مدرسه ابابصیر مشغول به تدریس عربی شد. امّا پس از مدتی ایشان به بیماری صرع مبتلا شد و دیگر امکان ادامه تحصیل یا تدریس برایش میسر نبود. او همچنین حافظ یک سوم قرآن کریم میباشد.
خیر، ایشان به دلیل بیماری نتوانست روشهایش را پیدا و به طور مستمر ادامه دهد زیرا صرع باعث اختلال در حافظهاش شده بود به طوری که حتی شناسایی افراد به راحتی برایش مقدور نبود. در حال حاضر ایشان تشکیل خانواده داده و در اصفهان سکونت دارد. او سه پسر و یک دختر دارد که همه آنها تحصیلات عالیه دارند. دختر و دامادش فوقلیسانس معماری هستند. پسر بزرگش فوقلیسانس کامپیوتر و جزء پرسنل حوزه علمیه اصفهان، و همچنین مسئول برگزاری تمام امتحانات حوزه علمیه استان اصفهان است. و همچنین سطح یک و دو حوزه را نیز گذرانده است. پسر دومش هم مهندس متالوژی است و پسر آخرش هم در بازار طلافروشان به همراه همسرش معیار طلا را تعیین و محاسبه میکند. تدریس برادرم اولین تدریس من در سال 1344 یا 1345 بود. در زمانی که او شاگرد من بود بنده جزء مبلغین آیت اللّه خمینی بودم. در آن زمان امام را کسی نمی شناخت ولی
من ارادت خاصی به ایشان داشتم و رسالهاش را منتشر میکردم در آن زمان ایشان اعلامیه نداشتند ولی اگر اعلامیه هم بود، انتقال میدادیم، در نتیجه مورد سوءظن ساواک قرار گرفتم ولی چیزی به دستشان نرسید چون تمامی کتب و اطلاعات را مخفی کرده بودم و به همین دلیل بسیار مورد ضرب و شتم ساواک و شهربانی قرار گرفتم. بنده در آن زمان با آقای علیاکبر مکارم کار میکردم. ایشان آموزش و پرورشی بود و شیفته امام، طوری که عکس امام را خودش نقاشی میکرد. همین عمل ساواک باعث شد که دیگر نتوانم در فیروزآباد بمانم چون ما را سر تراشیده و در کوچه و محلهای شهر برده بودند و ما را به همه نشان میدادند و بدینوسیله شخصیت ما را خورد میکردند ولی مردم آگاه بودند و ما را خوب میشناختند. به هر حال ما سال 44 یا 45 از فیروزآباد بیرون آمدیم و به شیراز نقل مکان کردیم. در شیراز با آقای معطری آشنا شدیم. البته این آشنایی قبل از ورود ما به شیراز است. ایشان به مسائل نابینایان بسیار علاقهمند بود طوری که در یک کلیسا به نابینایان درس میداد. بنده شنیدم که یک نابینا نوتها را از روی خط بریل روی ارگ پیدا میکند. بنده کنجکاو شدم و به کلیسا رفتم و به این ترتیب با آقای معطری آشنا شدم. ایشان در کلیسا قرآن درس میداد ولی وقتی اُسقف متوجه شد او را از این کار منع کرد ولی ایشان همچنان به تدریس قرآن ادامه میداد. در نتیجه آقای عبداللّه معطری را از کلیسا اخراج کردند. ایشان حدود نود سال سن دارد و هنوز در قید حیات است و ساکن شیراز میباشد. تحصیلاتش در حد ابتدایی است. ایشان یک خانه مخروبه اجاره کردند و در این خانه مدرسهای بنا نمودند. بنده از آموزش و پرورش تقاضا کردم که مرا جهت تدریس به مدرسه ایشان معرفی کنند. آقای معطری دو یا سه دانشآموز بیشتر نداشت. بنده خط بریل را از ایشان آموخته بوده و در آنجا مشغول به خدمت شدم. ایشان از تدریس من در آنجا استقبال کرد. همین آموختن خط بریل بود که باعث شد بتوانم برادرم را به صورت تلفیقی آموزش دهم. وقتی هم که به شیراز تبعید شدم برای آموزش و پرورش هم رضایت بخش بود چون اولاً خودم تقاضای انتقالی کرده بودم، ثانیاً در آنجا کسی نبود که بتوانم تبلیغات امام را در کنار او انجام دهم. در آن زمان دانشآموز خیلی سخت پیدا میشد و کسی حاضر نبود فرزند نابینایی را به مدرسه بفرستد. متأسفانه هنوز هم کسانی هستند که فرزندان نابینایشان را مخفی میکنند. من بیش از چهار سال در مدرسه آقای معطری تدریس کردم. پس از رفتن آقای معطری مدرسه به شوریده شیراز تغییر نام یافت. پسران شوریده هنوز هم در قید حیات هستند. البته نامشان دیگر شوریده نیست بلکه فصیحی میباشد چون خود شوریده هم فصیح الکلام بود. در مدرسه شوریده هم دو سال خدمت کردم و حدود 160 جلد کتاب نابینایی تألیف کردم ما در آن زمان کاغذ هم نداشتیم. بنده بعدازظهرها که بیکار میشدم یک گونی برمیداشتم و به داروخانهها میرفتم. بروشورهای داروها را که موردنیاز هم نبود میگرفتم و به مدرسه میبردم و روی آن به خط بریل مینوشتم و به دست دانشآموزان میرساندم. همه این 160 جلد کتاب روی بروشور داروها نوشته شده است که احتمالاً تاکنون همه نابود شدهاند. مدرسه شوریده مجدداً بازسازی شد ولی دیگر آن مدرسه قدیم نیست. این مدرسه در میدان کلبه واقع شده است.
این کتابها اکثراً در موضوعات علوم و ریاضی و انگلیسی و جغرافی بود. این کتب را در عرض دو سال نوشتم و همه آنها را با لوح و قلم نوشتم. البته بعدها در مدرسه شوریده دستگاهی پیدا کردم که آقای معطری هم کار با آن را بلد نبود. این دستگاه یک ماشین هلندی بود و نحوه کار با این دستگاه را بالاخره پیدا کردم. ما از هر عنوان کتاب یک نسخه بیشتر نمیتوانستم بنویسیم. یکی از این کتابها قرآن کریم است یعنی این اولین قرآنی است که در سال 48 در کشور ما نوشته شده. این قرآن در اختیار آقای فهندژ بود. البته بنده اولین قرآن را از اردن گرفتم و از روی همان این قرآن را نوشتم. قرآنهای فعلی متأسفانه اغلاط بسیار زیادی دارند. خوشبختانه به بنده گزارش دادند قرآنی که من نوشتم هیچ غلطی ندارد. البته بنده فقط جزء سی قرآن را نوشتم. غیر از این 160 کتاب آثار دیگر هم دارم که بریل نیستند. یکی از اینها علائم بریل ریاضی و علوم است. این کتاب بر مبنای ترجمهای است که یکی از بریلدانان انگلیسی تألیف کرده است، نویسنده این کتاب بنهام است. این کتاب برای استفاده روی سایت قرار داده شده و عکس دکتر خزائلی پشت جلد آن قرار داده شده. کتاب دیگر من روشهای کاربردی چرتکه ژاپنی و حسابافزارها میباشد. این کتاب چاپ وزارت آموزش و پرورش است. کتاب دیگری که برای اولین بار در ایران نوشته شده و بعد از من هم افراد پیگیر شدند و نتوانستند به نتیجه برسند. این کتاب با هیئت مؤلفین که خودم در رأس آن بودم، نوشته شده است. آنها هم بزرگواری کردند و بنده را به عنوان نویسنده معرفی کردند. نام این کتاب روش کوتاهنویسی بریل فارسی میباشد. این کتاب تنها کتابی است که تاکنون در این زمینه به چاپ رسیده است. در این کتاب حروف الفبای کشورهای اروپایی و حروف ژاپنی آورده شده و این اولین کتابی است که حروف ژاپنی در آن درج گردیده است. حدود سال 62 یا 63 من برای مأموریت با هزینه شخصی و جهت تحقیق در مسائل نابینایان به همراه همسر مرحومم به ژاپن رفتم. ایشان هم یک فصل مهم دارند که بعداً توضیح خواهم داد. این کتاب توسط سازمان بهزیستی منتشر شد که البته حق التألیف به من پرداخت شد و پول خوبی هم دادند. این کتاب به بریل در ابابصیر چاپ شده که البته جزء 160 جلد کتاب بریل من نیست. چاپ این کتاب ترموفرم است. ترموفرم یعنی یک نسخه اصلی از کاغذ درست میکنند. این نسخه اصلی را با بریل رویش مینویسند. وقتی میخواهند اشکال را بکشند، با کاغذ و نخ روی کاغذ ترموفرم میچسبانند و به آن مسترپیس میگویند. بسیاری از کتابهای دبیرستان مسترپیسش را بنده تهیه کردم و آن را با ترموفرم انجام دادم. دستگاه ترموفرم یک دستگاه حرارتی است. مسترپیس را در دستگاه حرارتی میگذارند و یک کاغذ روی آن میگذارند. در دستگاه را میبندند. حرارت و مکش باعث میشود که روی مسترپیس حرارت داده شود و نرم شود. بعد دستگاه مکش که زیر این دستگاه است میمکد و این ورق پلاستیکی شکل مسترپیس را میگیرد و اینها به تعداد زیاد تکثیر میشوند ولی در حال حاضر این دستگاه مورد استعمال نیست. الآن اشکال از علوم حذف شدهاند. البته من در ژاپن دستگاهی پیدا کردم که به آسانی این کار را انجام میدهد. تقاضای خرید آن را هم دادم. نام دستگاه فتوکپی است که سازنده آن شرکت مینولتا است. زمانی که بنده به ژاپن رفته بودم این دستگاه را دیدم و تقاضای خریدش را برای تمام استانها دادم چون بنده کارشناس مسئول وزارتخانه بودم و با حدود 11 میلیون تومان وارد ژاپن شدم. من پیشنهاد خرید دستگاه به همراه پنج کامپیوتر دادم. با مدیرکل آموزش و پرورش وقت آقای جلالی که بسیار انسان
خوبی است صحبت کردم و از او خواستم که اینها را تهیه کند ولی ایشان امتناع کردند. من هم گفتم که قرآن تکلیف شما را روشن کرده «فَسئَلوا أهلَ الذکر إن کنتم لا تعلمون» گفت: چه کسی اهل ذکر است. گفتم: من اهل ذکرم، از من بپرس ولی ایشان به ما اعتماد نکرد و آن یازده میلیون از دستم رفت. آن زمان رسم بر این بود که اگر پولی وارد آموزش و پرورش میشد، چنانچه این پول زیاد میآمد، به خزانه بازگردانده میشد. من اطلاع پیدا کردم که اداره کل آموزش و پرورش تهران یازده میلیون تومان پول زیاد آورده است. از مدیرکل خواستم تا این پول را به من بدهد تا بتوانم برای نابینایان کشور این دستگاهها را تهیه کنم. مدیرکل وقت موافقت کرد. وقتی برگشتم لیست دستگاهها را به بانک مرکزی ارائه کردم تا برای ما خرید کنند چون برای خرید از خارج باید از طریق بانک مرکزی اقدام میکردیم ولی پس از مدتی آقای جلالی اجازه تهیه را نداد و امضاء هم نشد و پول هم به دست من نرسید. بنده سال 61 یا 62 از اصفهان به تهران منتقل شدم و سال 74 بازنشسته شدم. بعد از بازنشستگی در آموزش و پرورش کامپیوتر تدریس میکردم و 15 سال در آموزش و پرورش شیراز درس دادم. بیشتر تدریسم در تربیت معلمها و دبیرستانهای طراز اول شیراز بود. در تهران هم کارشناس مسئول آموزش و پرورش استثنایی بودم و تمام مدارس نابینایان تحت پوشش ما بود چون دفتر کودکان استثنایی کار اجرایی به دستش نبود. من حدود هفت کار عمده و مهم در آموزش و پرورش انجام دادم که جزء اولین کارها در آموزش و پرورش محسوب میشد. این کارها بدین شرح میباشد:
1- خرید دستگاه چاپ از آلمان، من در آن زمان با شرکت تولیدکننده این محصول در آلمان تماس گرفتم و آنها این دستگاه را به همراه دو کارشناس برای ما فرستادند و پول هم نگرفتند. وقتی به ایران آمدند پول را پرداخت کردیم. دو کارشناس همراه دستگاه آمده بودند و حدود پانزده روز نحوه کار با آن را آموزش دادند. این دو کارشناس هم مهندس کامپیوتر بودند و هم مهندس بریل، من پانزده نفر از سراسر کشور انتخاب کردم تا نحوه کار با دستگاه را آموزش ببینند. البته اولین دستگاه را سازمان بهزیستی آورده بود و در اختیار مجتمع خزائلی قرار داشت. الآن هم این دستگاه کار میکند و در اختیار مرکز رودکی قرار دارد. من این دستگاه را با قیمت ارزانتر از قیمتی که بهزیستی خریده بود خریداری کردم. این دستگاه هم اکنون در مجتمع شهید محبی مستقر میباشد که این اولین دستگاه وزارت آموزش و پرورش میباشد. اولین دستگاه کشور توسط بهزیستی خریداری شد که حتی کتابهای آموزش و پرورش را هم چاپ میکرد که من این کار را اشتباه میدانستم. وزارت آموزش و پرورش کارش بسیار مختل بود. به این دلیل که کتابها اول مهر به دست دانشآموزان عادی میرسید ولی تا زمانی که به چاپ بینایی نمیرسید، سازمان بهزیستی این کتابها را چاپ نمیکرد. سازمان بهزیستی هم تا مسترپیس دستگاه را انجام میداد 3 الی 4 سال طول میکشید و به همین دلیل نابینایان از سطوح آموزش و پرورش عقبتر بودند. وقتی بنده کارشناس شدم تلاش کردم تا به این موضوع رسیدگی کنم و به همین جهت این دستگاه را خریداری کردم. خرید این دستگاه باعث شد که اول مهر به دست دانشآموزان میرسید. من با آقای حداد عادل رئیس مرکز پژوهش و تألیف کتب درسی در این مورد مذاکره کردم و برایشان توضیح دادم که جهت چاپ کتب برای نابینایان قبل از چاپ کتب به بینایی این کتابها به دست ما برسد. ایشان هم موافقت کردند و یک نسخه مسترپیس کتابها را به ما دادند. ما هم چاپ میکردیم و زمانی که کتاب به دست دانشآموز عادی میرسید، در
اختیار دانشآموز نابینا هم قرار میگرفت. ما به تعداد کل دانشآموزان آن زمان کتاب چاپ میکردیم و به سراسر کشور میفرستادیم. سازمان آموزش و پرورش استثنایی کشور در سال 1364 مصوب و تشکیل گردید که قبلاً دفتر کودکان استثنایی کار این نهاد را انجام میداد.
میگوید: مدیران دولتی پدر مرا درآوردند طوری که هر کاری میخواستم انجام دهم سنگ جلوی پایم میانداختند. خودشان که مطالعه نداشتند، به حرف ما هم توجه نمیکردند. چرا تاکنون آموزش و پرورش را کسی نقد نکرده است؟
کرده بودم. میزهای مختلفی تهیه کرده بودم و نقشه ایران و جهان را با گچ روی صفحه میز تعبیه کرده بودم. این نقشهها شامل نقشههای سیاسی مثل اروپا، آسیا، آمریکا، ایران و نقشههای تقسیمات کشوری و برای ایران تقسیمات استانی بود. همسرم و بچهها روی این نقشهها کار میکردند یعنی همسرم کوهها و رودها و مناظر طبیعی را از روی نقشه به وسیله حس لامسه به بچهها نشان میداد، سپس طی ابلاغی آقای سعادت پس از همسرم رئیس مدرسه شوریده شد. ایشان بسیار فرد خدومی بود و هم اکنون در قید حیات است. در رابطه با آقای معطری باید بگویم که زمانی که میخواستند ایشان را استخدام کنند چون فقط تحصیلات ابتدایی داشت، به عنوان مستخدم به کار گماردند و من خیلی متأثر شدم چون ایشان بنیانگذار مدرسه بودند ولی به عنوان مستخدم در مدرسه کار میکردند. ایشان دانشآموزان خوبی تربیت کرد و ما با هم همکاریهای خوبی داشتم. الآن هم خادم به حق نابینایان است. ایشان سالیانه میلیونها تومان پول به افراد نابینایی که در دانشگاهها حائز رتبه میشوند، با هزینه شخصی خود جایزه میدهد و نمیخواهد کسی هم مطلع شود. خانم حسن شاهی بعد از انتقال به اصفهان در دانشگاه اصفهان رشته ادبیات فارسی قبول شد. به خاطر قبولی ایشان در دانشگاه من هم تقاضای انتقال به اصفهان نمودم. او یکی از مدافعین انقلاب امام خمینی بود. کارهای انقلابی که ایشان در دانشگاه انجام میداد را تأیید میکردم و با او همراهی مینمودم طوری که چندین مرتبه دانشگاه اصفهان را به تعطیلی کشاند. برادرم محمود نیز در همین دانشگاه دانشجو بود و این همکاریها را با هم انجام میدادیم، در نتیجه خانم حسن شاهی در اصفهان شهره شد طوری که افراد انقلابی ایشان را خوب میشناختند. او در حین دانشگاه به دختران ابابصیر نیز تدریس میکرد چون دختران زیاد وارد در آن زمان وارد دبیرستان نمیشدند. زمانی که ایشان در ابابصیر کار میکرد، هالهی مهری روی سر نابینایان کشیده شد طوری که روزهای تعطیل با ماشین به دهات اصفهان میرفتیم و نابینایان را پیدا میکردیم و برای تحصیل به ابابصیر میآوردیم. اینها کارهای خارج از اداره بود و کارهای اداریمان تدریس بود. کار مشترک دیگری که من و همسرم با هم انجام دادیم، تألیف کتاب علائم بریل ریاضی بود. که خانم حسن شاهی زیر نظر بنده انجام داد. ایشان در ابابصیر خدمات زیادی ارائه داد که خدماتش را، خدمات مهرانگیز مینامند. قبل از اینکه به تهران منتقل شویم، ایشان رئیس دبیرستان صفورای اصفهان بود. این دبیرستان در چهارراه نظر واقع شده بود. او در این دبیرستان هم خدمات ارزندهای ارائه نمود چون مدرسه صفورا در آن زمان محل فعالیتهای گروههای الحادی و ضد انقلاب بود که با رئیس دبیرستان مقابله میکردند. ایشان برای سرکوب کردن آنها تمهیدات بسیار عجیبی اندیشیده بود و تمام اینها را کنترل میکرد. ایشان یک صندوق انتقادات و پیشنهادات برای دانشآموزان ایجاد کرده بود ولی چون دانشآموزان نمیدانستند که چطور باید انتقاد کنند، ایشان گزارشات را از بچهها شفاهاً میگرفت و مکتوب میکرد و داخل صندوق میگذاشت و به معلمان انتقال میداد. اینجا هم سعی کرد شخصیت معلم را خُرد نکند و همواره معلم را نصیحت میکرد و معلمان هم میدانستند که اگر حرفی سر کلاس بزنند، به خانم حسن شاهی گزارش میشود. ایشان با اطلاعات عمیقی که از دبیرستان صفورا کسب کرده بود، به تهران منتقل شد و در تهران چون خودم کارشناس مسئول بودم، ایشان را به ریاست مجتمع آموزشی دخترانه تهران منصوب نمودم. با رئیس آموزش و پرورش ناحیه چهار هم مذاکره کردم. ایشان هم از
این پیشنهاد استقبال کرد چون خانم حسن شاهی بهترین کسی بود که هم او را میشناختند و هم میتوانستند به او اعتماد کنند. اگر میخواهید در تهران کار تحقیقاتی انجام دهید، با دکتر سید مهدی صادقنژاد ارتباط برقرار کنید. ایشان استاد دانشگاه و کمبینا هستند و جزء پنج نفری بودند که به اتفاق بنده شش ماه در آمریکا بودیم. من در سال 1974 به آمریکا رفتم، بعد به انگلیس و سپس به ژاپن رفتم و حدود یک ماه در انگلیس بودم چون میخواستم دورههای جدیدی در آموزش و پرورش تأسیس کنم. پانزده نفر از سراسر کشور از طریق کنکور انتخاب شدند. من هم یکی از آنها بودم. ما بورسیه از طرف وزارت آموزش و پرورش بودیم. من در زمان مسئولیتم یعنی سال 61 یا 62 به ژاپن رفتم. ما از اروپا خیلی اطلاعات داشتیم ولی از آسیا و خاور دور هیچ اطلاعاتی نداشتیم. خانم حسن شاهی در تهران برای ازدواج نابینایان تمهیدات بسیار خوبی اندیشیده بود. ایشان دختران نابینا را با پسران بینا و نابینا در حد شأن و شخصیتشان با هم مزدوج میکرد حتی اگر دو نفر نابینا میخواستند با هم ازدواج کنند، به اینکه هر دو مشکل ژنتیک نداشته باشند توجه میکرد. برای این کار هم مجتمعی برای ازدواج نابینایان راهاندازی نمود. حاصل این ازدواجها بسیار موفقیتآمیز بوده و فرزندان بسیار خوبی به جامعه تحویل شده است. تمام مخارج ازدواج اعم از جهیزیه و عروسی را خودشان پرداخت میکرد اما با انتقال ایشان به شیراز این مجتمع نیز تعطیل شد. در شیراز ایشان مدیر نبود و یک کارمند جزء مدرسه شوریده شیراز بود. در آن زمان افرادی بسیار بدی در مدرسه مدیر بودند. البته ما جزء سران آموزش و پرورش بودیم ولی مدیران به راهنماییهای ما توجهی نمیکردند طوری که در مدرسه زباله بیداد میکرد ولی حاضر نبودند زبالهها را به بیرون ببرند. یکی از این ازدواجها، ازدواج غلامحسین شارعی با خانم قیمت بلاغی است، اینها هر دو نابینا هستند و حاصل این ازدواج پنج فرزند میباشد. این خانواده در تهران زندگی میکنند. خانم بلاغی خانهدار است و آقای شارعی در یکی از بیمارستانها کار میکند، البته ما به سازمان بهزیستی هم پیشنهاد همکاری در این زمینه دادیم ولی سازمان با ما همکاری نکرد. خانم حسن شاهی در تهران چندین سِمَت داشت، هم مدیر مجتمع بود و هم مدیر خوابگاه و همچنین احکام هم تدریس میکرد، البته بنده هم به دختران قرآن تدریس میکردم. و این کارها را خارج از وقت اداری انجام میدادیم. ما مجدداً از تهران به اصفهان منتقل شدیم. خانم حسن شاهی مسئول دختران شد و من هم عازم آمریکا شدم. مدتی شش ماه در میلرزوین آمریکا بودم و دورههای مختلف نابینایان را در تعلیم و تربیت طی کردم. در آنجا اساتیدی بودند که هم در مدارس نابینایان کار میکردند و هم دانشگاه تدریس میکردند. در آمریکا اولاً بنده بسیاری از مدارس نابینایی را حضوراً بازدید کردم و روشهای آموزشی آنها را مشاهده کردم که البته به بعضی از آنها انتقاد نیز داشتم و از بعضی دیگر استفاده میکردم.
مرغابی را به او نشان دادم، از او پرسیدم: این چیست؟ گفت: زرافه است. چون که من شنیدهام گردن زرافه بسیار بلند و سرش کوچک است. این تاکسیدرمی هر دو خصوصیات را دارد. من در برگشت از آمریکا مصمم شدم اتاق لمس نابینایان را تأسیس کنم و بعدها این اتاق لمس را جزء تدریسهایم قرار دادم در مدرسه شهید محبی هم یک مرکز لمس درست کردم و آن را به معلمین تدریس کردم. یکی از چیزهایی که جزء اتاق لمس بود، نقشههای جغرافیایی و منظومه شمسی بود. البته تاکسیدرمی یکی از کارهای بود که من در مرکز لمس انجام دادم یعنی پوست حیوان را میکَندیم و یک عروسک شکل آن حیوان میساختیم. پوست را روی عروسک میکشیدیم و میدوختیم و مثل یک حیوان زنده نگهداری میکردیم. برای جلوگیری از ورود حشرات و موریانهها به آن دارو تزریق میکردیم. اگر بخواهیم یک پرنده را تاکسیدرمی کنیم، وقت زیادی از ما میگیرد. زمانی که بنده در ابابصیر بودم حدود 150 تا 160 حیوان تاکسیدرمی کردم. تاکسیدرمی مجموعهای از چیزهایی است که نابینا به آن دسترسی ندارد مثل گردش زمین به دور خورشید. زمانی که خانم حسن شاهی بالاجبار مدرسه دخترانه تهران را ترک کرد، اکثر بچهها گریه میکردند. ایشان نزد دختران نابینای تهران جایگاه ویژهای داشت طوری که بعضی از دختران به خاطر از حمایت خانم حسن شاهی شدیداً مورد آزار و اذیّت دستگاه استثنایی قرار میگرفتند. آنها میگفتند که خانم حسن شاهی با اینکه رفته ولی شما را تحریک میکند تا مدرسه را به هم بریزید در صورتی که اینطور نبود. روزی ما به دیدار رئیس آموزش و پرورش ناحیه چهار تهران رفتیم، ایشان شدیداً ابراز تأسف کردند از اینکه چرا ما را دیر شناختند.
سیستم مدیریت آموزش و پرورش نشده بودم، کتابهای درشت خط اصلاً وجود نداشت. وقتی من وارد سازمان شدم این ضرورت را احساس کردم چون اکثر بچهها کمبینا بودند و باید کمک میکردیم تا آنها هم بتوانند کتاب بخوانند. ما سعی کردیم کتابهای ابتدایی را درشت خط کنیم. با آقای حداد عادل هم در این مورد مذاکره کردیم. ایشان هم پذیرفتند و ما را به یکی از مدیرانشان ارجاع دادند. که البته این کار هزینه سنگینی در برداشت. با آن مدیر هم به توافق رسیدیم تا اینکه کتابها را چاپ کنند و در سراسر کشور پخش نمایند ولی وقتی به مدارس رسید، مدارس نمیتوانستند از آنها استفاده کنند چون قدرت تشخیص و نیازسنجی نداشتند با اینکه ما در تربیت معلم نحوه استفاده از این کتب را آموزش میدادیم.
میکنند معترفاند که اطلاعات من از همه آنها بیشتر است. بنده خودم شخصاً به آموزش و پرورش مراجعه کردم و پیشنهاد دادم که دانشگاه تربیت معلم را مجدداً راهاندازی کنند تا من اطلاعاتم را در اختیارشان قرار دهم چرا که در دانشگاهها در گرایشهای استثنایی باید از من سر کلاسها استفاده کنند. من علاقه به نشان داده شدن ندارم ولی دوست دارم از دانش من استفاده شود. زمانی که در تهران بودم، در تربیت معلم بلال حبشی تدریس میکردم اما همان جا هم قدرم را ندانستند. کتابهایی را هم که تألیف کردم بسیار منحصر به فردند، ولی همه در حال خاک خوردن هستند و شاید هم نابود شدند.
توضیح: مدیرعامل فعال و کوشای مؤسسه ابابصیر، آقای محمدحسین بصیری در دوم شهریورماه 96 نشستی به صورت میزگرد با سه تن از شخصیتهای فرهیخته، آقایان محمدتقی رهبر، علی اسلامی و مصطفی قندی ترتیب داد و با طرح پرسشهای سنجیده و پاسخهای پرمغز آنان، اطلاعات سودمندی را به دست آورد. در این نشست حجتالاسلام محمدتقی رهبر امام جمعه موقت اصفهان و نماینده سابق اصفهان در مجلس شورای اسلامی و از فعالان فرهنگی، حجتالاسلام شیخ علی اسلامی فرزند مرحوم آقا شیخ عباسعلی اسلامی، و همچنین حاجآقا مصطفی قندی از فعالان مدنی و فرهنگی شرکت داشتند.
بصیری: با اجازه از حاج آقا رهبر شروع میکنم و خواهش میکنم از گذشته ابابصیر که در ذهن و خاطرشان مانده و درباره همکاریهایی که با این مؤسسه داشتهاند، مطالب و نکاتی را بفرمایید؟
رهبر: اولاً ما پیش از آنکه از این کانون خیر سخن بگوییم، از توضیحات و خدمات که در شاخههای مختلف و کارهایی که این مجموعه داشته استفاده کردیم. جناب آقای بصیری خود شما از خاندان محترم بصیریها هستید که همیشه در امور خیر با بصیرت وارد بودند، و هر جا پرچم خیری بلند شده یکی از پرچمدارانش آقایان بصیریها بودند، و پنجاه شصت سال است که ایشان را میشناسیم. به هرحال از توضیحات جنابعالی خیلی استفاده کردیم. خیلی موارد برای بنده ناشناخته بود. ما خب تصورمان این بود چون به هرحال خیلی از نزدیک معاشرت نداشتیم و یا بازدید. تصور ما خیلی محدودتر از این بود. ولی آنچه امروز در این فرصت کوتاه دیدیم نشانه یک مجاهدت پیگیر و یک تلاش مستمر جناب عالی، عزیزان همکاران، معاونان و آنهایی که در پشتیبانی حرکتی کردند، برای ما خیلی جالب بود. همچنین حاجآقای اسلامی که خودشان هم در این عرصهها زحمات و خدماتی داشتهاند. توفیق بود که امروز در خدمت جناب عالی برسیم و یک بازدیدی از ابابصیر داشته باشیم. ولی شرح این کتاب مفصل،
من از مفصل این نکته مجملی گفتم تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
حدیث مفصل مجموعهای که از سال 48 تاکنون، قریب 50 سال است که خدمت میکردند و کار میکردند واقعاً جالب بود.
اول ما یادی بکنیم از مؤسسین این بنای خیر و این صدقه جاریه، که رسول اکرم فرمودند وقتی بنیآدم از دنیا میروند چند چیز از آنها میماند، یکی علمی که از ایشان منتفع (نفع برنده) میشود، و یکی اولاد صالح، و یکی هم صدقات جاریه. صدقات جاریه هم فقط سقاخانه نیست، سقاخانه یک شاخه است. وقتی یک نابینایی را یک دردمندی را وقتی یک افتادهای را از آن زندگی تاریک نجات میدهند، به آنان فرهنگ یاد میدهند، و دهها کار دیگر که انجام شده و شما تفصیلش را فرمودید.
لازم میدانیم از این بزرگوارانی که در آغاز پایهگذار این حرکت بودند، مثل آیتالله شمسآبادی رحمت الله علیه، مرحوم حاجآقا احمد امامی و سایر عزیزان و برای آقای منصور زاده که از خطبای محترم بودند، جناب آقای مظاهری که الآن در قید حیات هستند و انشاءالله سالم باشند. از عزیزان دیگر مثل آیتالله هاشمی و بزرگواران دیگر که بعضاً هستند، بعضاً نیستند، که تفصیل این موارد را خیلی یادمان نیست، آقای اقاربپرست، آقای گلبیدی، آقای فولادگر، آقای مرتضوی، آقای علوی اینهایی که من در ذهنم دارم؛ از این بزرگواران آنهایی که رفتهاند برایشان رحمت یاد میکنیم، و برای رفتگان بیت محترم بصیریها رحمت و برای بازماندگان سلامت آرزو داریم.
در موضوع خدماتی که اشاره فرمودید که نهصد نفر در حال حاضر زیر پوشش این مجموعه هستند، سختی کار واقعاً معلوم است. ما یک وقت با یک آدم هشیار بیدار چشم باز گوش باز میخواهیم صحبت کنیم، یک وقت میخواهیم با نقطه و مربع و مثلث و اشاره و کنایه و لمس این را به جایی برسانیم که بتواند کار درستی انجام بدهد، بتواند با کامپیوتر کار کند، بتواند بنویسد، بتواند بخواند، اینها واقعاً خدمات ارزشمندی است که زبان از بیانش واقعاً عاجز است.
من دیدم که اصول این برنامهها را میتوان آموزشی فرهنگی، خود مسأله فرهنگی خیلی مهم است. مؤسساتی در اصفهان وابسته به بعضی جاها بودند که نابینای بیچاره ما را میبردند عقایدش را میگرفتند و دلش را هم کور میکردند. خدماتی اگر میدادند، در مقابل میخواستند دین و بصیرت دینی و اینها را بربایند. خب این حرکت مقدسی که ابابصیر شروع کرد و پایهگذاری کردند و تا امروز یعنی پنجاه سال است که کار میکنند، اینها واقعاً شایسته قدردانی است و از بُعد فرهنگی، عقیدتی، خدماتی، اشتغال، پزشکی و حتی تفریحی ورزشی، مسکن و ازدواج اهمیت دارد. اینها دقیقاً از مصادیق همان روایت نبی اکرم است که فرمودند: إذا مات ابن آدم انقطعَ عمله إلا من ثلاث: صدقة جاریة، أو علم ینتفع به من بعدِهِ، أو ولدٌ صالح یدعو له؛ «بحارالانوار، جلد2 صفحه 22».
به هرحال همین علم هم که به اینها میآموزند با آن سختی کار، این میراث کسی است که تعلیم میدهد، این میراث کسی است که مقدمات را فراهم میکند، صدقه جاریه است که به اینها خدمترسانی میشود، و اولاد صالح، به هرحال اینها صاحب فرزند میشوند. وقتی که فرزند صالح بیاید مثل درختی است که از ثمرات آن برخوردار میشوند.
از گذشته کار که ما در اصفهان شاهد بودیم، در خیابان مسجد سید اولین کار شروع شد و بهعنوان آموزشی بود. ولی این آموزشی کمکم با گسترش به آموزشی و خدماتی، الآن به جایی رسیده است که بیش از ده شاخه خدماتی در این عرصه دیده میشود.
البته من توفیق اینکه در این میان در این مؤسسه حضور پیدا کنم را نداشتهام. به خاطر اینکه بیشتر تهران بودم، نمایندگی مجلس را داشتم، ولی اخبار و اطلاعات این مجموعه را داشتیم، و به نوبه خودمان قدردانی میکنیم، به نوبه خودمان توفیق آرزو میکنیم، برای گذشتگان رحمت و برای بازماندگان و خدمتگزاران سلامت و موفقیت آرزو داریم.
اسلامی: اولاً اینکه این کارها حجتش با خودش است. یعنی اینکه زیباییها و کرامتهایی که در این زمینه هست، خودش مبین خودش است. این کارها اینقدر زیباست که بیانش با خودش است،
یعنی نمیخواهد انسان بیان کند، وجودش کلاً زیباست. و با سابقهای که الحمدالله دوستان شما داشتند و پدر و نزدیکان شما داشتند در این بخش، واقعاً قابل ارزیابی و قابل تقدیر است.
من یکی از مسائلی که پیشنهاد میکنم محضرتان، اینکه شما بیایید این حرکت را در کشور مدیریت کنید. یعنی کل سازمانها و گروههایی که به نوعی، چه دولتی و چه غیر دولتی اینها را در یک مجمعی جمع کنید، و هماهنگی بشود در افعال و همکاری در خدمات بشود. مثلاً حالا یک گروهی هستند که تجربیاتی ندارند و شما دارید، در اختیار آنها بگذارید. یا آنها امکاناتی دارند در اختیار شما بگذارند. این یکی از توصیههایی است که بنده عرض میکنم که کل این مجموعه کشور را شما شناسایی کنید، ارزیابی کنید، حالا در ساختار فعالیتهای بعدی که به اشتغالشان به ازدواجشان به مسکنشان اینها برخورد میکنید خیلی میتواند مفید قرار گیرد.
مسأله بعدی اینکه شما موقوفاتی را به این نام فعال کنید. یعنی افراد را وادار کنید تا برای این هدف وقف داشته باشند. افراد همه خوب هستند، منتها جهتهایشان فرق میکند. یکی مثلاً میخواهد به یتیم برسد آنجا حساس است، یکی میخواهد مسجد بسازد به آنجا حساس است، یکی میخواهد مدرسه بسازد به آن حساس است، یکی بیمارستان میخواهد بسازد. هر کسی حساسیت عاطفی دارد در بستر خدماتش. منتها این مسأله به نحوی است که همه را میتواند جذب کند. یعنی حجتش بهقدری قوی است این آدم نابینا فرقی نمیکند پسر یا دختر، غیر از کسی که حالا آپاندیس گرفته و یا حتی سرطان دارد. سرطان را هر کس میشنود میگوید خب باید بمیرد، یعنی ذهنیتها به مرگ منتهی میشود. ولی اینها چون جوانند و نوجوان هستند و آمدند در صحنه جامعه، زندگی را با اینها میبیند. یعنی باید زنده باشند و زندگی کنند، باید سامان داشته باشند، باید منزل داشته باشند، باید به ازدواج برسند، باید به تکامل علمی برسند. اینها را همه میتوانند تصور کنند.
بهترین چیز این است که شما یک بروشور درست کنید و خلاصهای از تاریخ این مجموعه از تولد تا به امروز و نوسانات گذشته را بهطور اجمالی شرح بدهید، و هر کس میآید بدهید، و یک شماره حسابی هم آنجا بگذارید.
مسأله بعدی این که افراد را وادار کنید ثلثشان را بیاورند برای اینجا. چون بسیاری هستند میخواهند ثلث مالشان را برای چنین کار پاک و مطهری ایثار کنند.
بصیری: من چندین جای دیگر مسئولیت شغلی دارم. ما کارخانه صنعتی داریم. در دو سه تا از این کارخانهها من مسئولیت دارم و امضادار هستم. چند تا انجمن دیگر شغلی و صنفی هم من درگیر هستم. ابابصیر اوقات عشق من است، اوقات ماندگار من است. یعنی با عشق و علاقه که میآیم اینجا، برای من هیچ بُعد مادی ندارد، ولی بعد معنویاش فوقالعاده برای من انرژی مثبت دارد. من از سال 90 این سمت را دارم، در خدمت نابیناها هستم و افتخار میکنم و همیشه از خدا میخواهم این توفیق را از من نگیرد. من پنجشنبهها صبح تا ظهر اینجا هستم، و روزهای دیگر هم اگر جلسه باشد میآیم. اینجا تیم اجرایی داریم و مدیر اجرایی داریم که کارهای اجرایی را زیر نظر خود من انجام میدهند.
اسلامی: شما یک کار شغلی دارید و کارخانه دارید، آن جای خودش. جدای از آن منحصر در اینجا بشوید. انحصاراً فکرتان در این حوزه باشد. در این صورت میتوانید رویش و رشد داشته باشید. و هم برنامههایی که خدمتتان پیشنهاد کردم انجام بشود.
بنیاد غدیر را بنده با آقای خزعلی شروع کردم. بعد آقای صدیقی آمد و دکتر زهیرمنش. من با این آقایان دعوا دارم، میگویم وقتی شما قبول کردید مسئولیت بنیاد غدیر را دیگِ نباید کار دیگر داشته باشید. این فکر همینکه در یک زاویه دیگر برود، درصد ضررش بیشتر است. شما باید وقت و انرژی خود را انحصاراً روی این کار بگذارید.
قندی: در استان اصفهان بیشتر نابیناها برای کجا هستند؟ کدام مناطق بیشتر نابینا دارد؟
بصیری: اینطور نمیشود. نقشه اصفهان را که شما اینجا ملاحظه میفرمایید، آن دایرهها که مشخص کردیم، محلات را مشخص کردیم که در این محل چند تا نابینا وجود دارد. ریشهاش را که ما پیگیری کردیم، بیشتر بیماریهای وراثتی است، یعنی درواقع وصلتهای خانوادگی. ما خانواده داریم چهار تا نابینا دارد. نابیناهایی داریم که اینها تا سن هجده سالگی بیست سالگی سالم هستند، یکدفعه در یکی دو سال نابینا میشوند. یک بیماری به نام آر پی هست که در آدمهای جوان خیلی پیشرفتش تند است و در آدمهای مسنتر کمتر. این بیماری اول دید را کمکم محدود میکند. معمولاً دید را به چهار قسمت تقسیم میکنند، یعنی چهار حوزه برای میدان بینایی تعریف میکنند. بعضی وقتها یک حوزه را از دست میدهند. مثلاً زیر را دیگر نمیبیند. بعضی وقتها تونلی میشود، یعنی آن چیزی را که فقط روبرویش است را میبیند، و این دید 150 درجه را که ما داریم دیگر این فرد ندارد. بعضی وقتها یک طرف چشمشان میبیند و طرف دیگر نمیبیند. اینها الآن دستهبندی شده نیست، ولی انواع بیماریهای چشم فوقالعاده زیاد است، و این ریشهاش هم وراثتی است. یک سری هم عارضی هستند. یا تصادف میکنند یا بیماری میگیرند و نابینا میشوند.
قندی: برای پیشگیری هم کاری میشود یا نه؟
بصیری: الآن از نظر بهداشت کشوری مشاوره اجبار است. قبل از اینکه دختر و پسر بخواهند ازدواج کنند باید بروند تست بگیرند. خب در این تستها به این مسأله رسیدگی میشود. ما الآن دوستانی را داریم که در بخش ژنتیک هستند. بخش ژنتیکی هزینه خیلی بالایی دارد. یعنی اگر کسی بخواهد یک تست ژنتیکی بدهد، امروز چهار میلیون تومان فقط باید بدهد به خارج از کشور. ابزاری مصرف میشود برای این کار که یک بار مصرف است، باید این را بخرند، و این باید از خارج بیاید. این هزینه گرانی است، اینها نمیتوانند بدهند. الآن دوستانی که میآیند اینجا و نیاز میشود این تست را انجام بدهند، باید یک آدم خیری پیدا کنیم، کمک کنند تا این کار انجام بشود.
قندی: پیرو صحبتهایی که حاجآقا اسلامی فرمودند در رابطه با جذب خیریم، یکی از چیزهایی که میتواند نقش داشته باشد به نظر من استفاده کردن از خود نابیناهاست در صحبت
کردن با آن افراد خیر. چون خود شما که بروید آن اثر را ندارد، ولی اگر یک فرد خاصی صحبت کند مؤثرتر خواهد بود.
رهبر: آخرین جملهای که میگویم، اولاً شاید این گفتگوهای ما را عزیزانی ببینند یا بشنوند یا جایی بخوانند. این خدمترسانی انسانی و فرهنگی که اسلام این همه روی آن تأکید میکند، و استفاده از این مال و داراییهایی که میماند و انسان همراهش هیچ چیز نمیبرد، این یکی از راههایی است که واقعاً مؤمنین و مسلمین و خیرین و خواهر و برادر کم نیستند کسانی که بسیار کارهای خیر میکنند بیسر و صدا. کسانی هستند که الآن میلیاردی برای ساختمان مثلاً فلان امامزاده پول میگذارند. اینها باید بدانند که اینجور خدمات انسانی به مراتب ثواب و ارزشش بالاتر از آن ابنیهای است که حالا فقط بناست. البته آنها هم بزرگداشت است.
بحمدالله فرهنگ خیر و خیر رسانی در کشور ما جا افتاده و خوب است، اما بیش از این، بدون اینکه خدای ناکرده آن نابینا تحقیر شود، بدون اینکه بگویند پول برای اینها داریم جمع میکنیم. باید یک عده افراد را یک کسانی باید توجیه کنند که آقا از ثلثتان از دارائیتان برای این کارها بگذارید، و ثواب و ارزش این کار تبلیغ بشود، تبلیغ شده است البته. این راهی است که خیلی مفید است، و خب تا حالا هم بالاخره پیشرفتها با همینها بوده. منتها باید این را توسعه داد که خدمت انسانی و خدمت فرهنگی از همه خدمتها ارزشش بالاتر است. این یک خدمت انسانی و خدمات فرهنگی و دینی است که دین این را، شخصیت این را، حیثیت این بچه، را این زن را، این دختر را با این کار ما داریم نگه میداریم. با این کار هم وجدانها راضی میشود، هم خدا راضی میشود و هم باقیات و صالحات است.
توضیح: خانم پروانه شیخ صراف از مددکاران سابق مؤسسه ابابصیر است. این مصاحبه در 6 مهرماه 96 در محل مؤسسه ابابصیر و توسط محمدحسین بصیری انجام یافته است و پرسش کننده آقای محمدحسین بصیری است. اما خانم شیخ صراف چند سال در خدمت دانشآموزان این مؤسسه بود و در مساعدت به آنان در زمینههای مختلف و به ویژه توانبخشی فراوان کمک کرد.
من پروانه شیخصراف هستم، کارشناس مددکاری اجتماعی. تقریباً سال 82-83 بود که بهعنوان نیروی کارورز از طرف بهزیستی معرفی شدم به مؤسسه ابابصیر بهعنوان یک مددکار اجتماعی که قرار بود فقط یک سال طرحم را آنجا باشم، با مدیریت آقای حسین مظاهری که من معرفی شدم رفتم آنجا و یک مصاحبه اولیهای داشتیم و طبق آن یک سال کارورزی که ما باید میگذراندیم بهعنوان سمت مددکار اجتماعی آنجا مشغول به کار شدیم.
زمانی که من آنجا بودم قسمت خیریه ابابصیر مددکار نداشتند. یک مددکار داشتیم بهعنوان قسمت آموزشی یا آن قسمت اداری آموزش و پرورش استثنایی به نام خانم ملکمحمد. ایشان کار میکردند، پروندههای بچهها را داشتند، ولی قسمت خیریه ابابصیر مددکاری نبود که پروندهها و اقداماتی که برای خانوادهها انجام میشود را کتبی کنیم، یا اینکه بازدید منزلها را انجام بدهیم. همان شروع کار بود که من برای تک به تک بچهها پرونده تشکیل دادم و با صحبتی که با آقای مظاهری کردیم صلاح دیدیم که تمام خانوادهها را بازدید منزل داشته باشیم.
همهشان. چه تحصیلی، چه پانسیون. آن موقع تعداد پانسیونها خیلی زیاد بود. خانوادههایی که آمدند و فهمیدند یک مددکار قسمت خیریه آمده درخواست کار خیرخواهانه آنها بیشتر شد و بیشتر طلبیدند یک چنین چیزی را. شروع به تشکیل پرونده دادیم و خب راستش را بگویم من تا به حال با امور توانبخشی کار نکرده بودم. یعنی من بلافاصله بعد از اینکه فارغالتحصیل شدم آمدم سر کار. چنین بچههایی را تا به حال ندیده بودم، اصلاً با نوع خطشان، آن خط بریلشان، آن ماشینی که باید داشته باشند اصلاً آشنایی نداشتم، و تمام اینها را سه چهار ماهی طول کشید تا من بتوانم ببینم بچهها چه کارها انجام میدهند، خطشان چیست، چطوری باید با آنها رفتار بکنیم، جاهایی که میخواهند بروند از بلندیها از پلهها باید کمکشان بکنیم. چون کار نکرده بودم یکی یکی شروع کردم به آموزش دیدن اینها. بعد از آن دانشآموزها میآمدند آنجا یک مصاحبه اولیه من
با آنها انجام میدادم، اسم فامیل خصوصیات، ساکن کجا هستند و یک تشکیل پروندهای میدادیم. بعد سال تحصیلی که شروع شد، تقریباً سه چهار ماه اول که این تشکیل پروندهها را انجام دادیم، بعد شروع کردیم به بازدید منزل رفتنها، که آمار خیلی زیادی بودند این بچهها، مخصوصاً آنهایی که پانسیون بودند که اکثراً پنجشنبه جمعهها میرفتند برمیگشتند، باید در آن زمانها این بازدید منزلها را انجام میدادیم.
دانشگاه آزاد خمینیشهر.
من به محض اینکه مدرک گرفتم بهعنوان کارورز آمدم ابابصیر.
دقیقاً. یک سال طرحم را باید میگذراندم تا مدرکم را میگرفتم.
تقریباً پنج شش سال.
علت خارج شدنم همان قضایای پیش آمده بود.
آقای ملاباشی که بعد از آقای مظاهری آمدند، یک ماه نهایتاً اینجا بودم.
بله.
گفتم، تشکیل پروندهها شد و بعد بازدید منزلها شد. بعد از اینکه کارورزی من تمام شد آقای مظاهری گفتند که نیاز داریم به نیروی مددکار در قسمت خیریه ابابصیر و دیگر قرارداد بستیم ما بهعنوان مددکار خیریه.
خانم ملکمحمدی قسمت آموزش و پرورش اداره استثنایی را کار میکردند، این طرف هم کار خیریه را بچهها با من بیشتر مَچ بودند. کلاسهای گبه بود آن بالا که خانم شوقانی و خانم وحدتپور اینها همه را میشناسیم با هم کار میکردیم.
من از ساعت هفت و نیم صبح تا سه و نیم بعدازظهر کار میکردم.
یک سری از خانوادهها بودند که مشکلات مالی داشتند. چیزی که توی ذهنم برجسته است، برای مثال یک خانواده بود که دو تا بچه نابینا داشتند. پدر بنا به هر دلایلی همسر دوم اختیار کرده بود، و این همسر دوم با همسر اولی که دو تا بچه نابینا داشت مشکل پیدا کرده بود. یک بازدید منزل کردیم و طبق صحبتهایی که شد، قرار شد یک اتاق جدا برای این خانم اول ما بسازیم. زمانی که رفتیم بازدید و دیدیم چنین شرایطی است، و آن شوهر اصلاً توان ساخت این خانه را نداشت، یک ساختمان جدا ما برای همسر اول ساختیم با دو تا فرزند نابینایی که داشت.
بله، و گویا به خاطر اینکه دو تا بچه نابینا داشت، شوهر همسر دیگر اختیار کرده بود.
یک خانم نابینایی هم بود که بنده خدا خیلی کتابهای بریل را میخواست. ما رفتیم بازدید کارهایش را انجام دادیم و دیدیم که واقعاً دارد درس میخواند و نیاز دارد. با هماهنگیهای خاص آن کتابهایی را که نیاز داشت برایش آماده میکردیم و میفرستادیم.
بیشتر بازدیدهایی که انجام میدادیم، کارهای خیری که میخواستند، یعنی چیزهایی که نیاز داشتند را لیست میکردند میفرستادند درخواست میدادند و طبق درخواستی که میدادند ما بازدید منزل را انجام میدادیم.
یک بازدیدی که انجام میدادیم چهار پنج ماه دیگر مجدد دوباره یک سر میزدیم که ببینیم آن روالی که انجام دادهایم آیا مانده یا اصلاً نمانده. بعد در کارهای آموزشی شد و کلاسهای گبه شروع شد که من مسئول کلاسهای گبه و فرش هم بودم.
خانم گشتستانی مشاور ابابصیر بودند.
کارشناس مشاوره بودند، بله. قسمت اداره آموزش پرورش استثنایی خانم گشتستانی کار میکردند.
خدمات پزشکی هم بیشتر خودم میرفتم. چون یک دوره کمکهای اولیه را گذرانده بودم و به خاطر همین بیشتر در این چیزها. یکی دو بار برحسب اتفاق رفتم انجام دادم، دیگر از آن به بعد در پانسیون هر اتفاقی میافتاد حالا یا من بودم یا خانم آقایی، با همدیگر هماهنگ میکردیم. یا آقای ملکزاده.
مجموعاً پسر و دختر تقریباً بالای سیصد نفر در مقاطع مختلف.
بعد یک سری کلاسهای کامپیوتر برایشان گذاشتیم. هماهنگ کردن بچههای کلاس کامپیوتر و کلاس گبه و فرش و ... .
یکی دو سال بعد از ورود من بود. خانم کیانی مسئول سایت کامپیوتر بودند.
نبود، ولی سیستم داشتیم. یک نرمافزار بر روی سیستمها نصب کرده بودیم که گویا باشد. خانم کیانی آمدند و یک مربی هم گرفتیم، هم خانم کیانی و هم یک مربی کنار دستشان با بچهها کار میکردند. از طرفی هم خانم مهنام که کارشناس زبان بودند، همزمان با هم هر سه نفر در کلاس حضور داشتند.
سال دومی که من در ابابصیر حضور داشتم انتخاب شدم برای اردوی تابستانی مشهد. چون من تا به حال با بچههای نابینا نرفته بودم و نمیدانستم چه کار باید بکنم و بچهها همه نابینا، یک کار سختی بود برایم. در عین حال به هر مربی پنج الی شش نفر از بچهها را سپرده بودند. آن موقع گفتم خانم آقایی من واقعاً نمیتوانم. من ماندم که چطوری میتوانیم این بچهها را تا حرم کمک کنیم. بچهها سالهای قبل رفته بودند و تجربه داشتند و میدانستند مربیهای قبلی چه کار میکردند. یکی از بچهها برگشت گفت خانم شیخصراف نگران نباشید، ما خودمان بلد هستیم، دستهایمان را توی هم حلقه میکنیم میآییم دنبال شما. گفتم حالا شما دستهایتان را حلقه میکنید، من چطوری شما را داشته باشم؟ خیلی جالب بود، گفت تمام این چادرها را به هم گره بزنید. باورتان نمیشود، شش تا بچه بودند که با خودم میشدند هفت تا، تمام این دم چادرها را به هم گره زدیم، به استثنای بچههایی که دستهایشان را در هم حلقه کرده بودند. و این چادر اگر یک مقدار با فاصله میآمد از سر دیگری
کشیده میشد. نمیدانید ما با چه فاجعهای رسیدیم به حرم. این خاطره در ذهن من برجسته ماند، که بعد از آن برای حرم رفتن دیگر چادر به هم نبستیم و دیگر ترجیح دادیم همان حلقه حلقهای برویم.
همان روز وقتی که ما داشتیم برمیگشتیم، رستوران امام رضا داشتند ژتون میدادند. دیدیم که این بچهها خیلی مشتاق هستند. من برحسب اتفاق رفتم گفتم که یک تعداد از بچهها ابابصیر همراه من هستند، میتوانم ژتون غذا داشته باشم، که بنده خدا همان موقع سه تا پرس غذا آورد، که این بچهها همانجا اصلاً نگذاشتند ما برسیم به مسافرخانه و دور هم همانجا خوردند.
زمانی که من وارد ابابصیر شدم، خدا رحمت کند مادرم را، یکی از مخالفین سرسخت من ایشان بودند. مخالفت ایشان اول به خاطر مسافت بود و بعد میگفتند که تو توان برخورد با اینجور بچهها را نداری، نمیتوانی، روحیهات نمیکشد. اگر بروی در روحیهات تأثیر میگذارد، افسرده برمیگردی، این کار را نکن. گفتم باشد، من دوره کارورزیم را میروم، بعد دیگر نمیروم. خب مجبور بودم، چون بهزیستی کارورزی را اعلام کرده بود. بعد یک سال کارورزی زمانی که آقای مظاهری به من گفتند قرارداد ببندم، گفتم مادر بروم یا نه؟ ایشان گفتند که برو. گفتم چطور شد، شما که به من میگفتید نرو؟ مادرم گفت زمانی که تو رفتی و برگشتی از لحاظ خُلق و خو، صبوری، آن اطمینان قلبی، آن آرامش را بسیار در تو میبینم. بالاخره مادر حس میکنند چنین چیزی را، و واقعاً همینطور بود. واقعاً صبورم کرد. کار کردن با این بچهها واقعاً صبوری میطلبد، واقعاً عشق میطلبد، دوستشان داشته باشی تا بتوانی با آنها کار کنی. به خاطر آن حسی که ندارند خیلی احساساتشان قوی است، ارتباطات عاطفیشان خیلی قوی است. خیلی برایم جالب بود، خیلی.
من بعد از ابابصیر هر جا کار کردم توانبخشی کار کردم. همهاش توانبخشی، یعنی جسمی، ذهنی، اوتیسم، سندرم داون. ولی برخلاف اینکه همه میگویند چه توانی داری، چطور میتوانی، ولی خداییش خیلی دوست دارم. فکرش را نمیکردم که این صبوری را ابابصیر به من بدهد. آن صبوری و آن آرامش قلبی را هنوز هم دارم.
تأثیر که خب قطعاً داشت، چون محیط یک محیط کاملاً مذهبی بود، و ورود به اینجا با حجاب کامل چادر باید میرفتیم.
بله، بودم، ولی بدون چادر، مانتویی بودم. زمانی که رفتم و آنجا دیدم که در آن محیط همه چادری هستند، حس کردم که میطلبد یک چنین چیزی را که باید با چادر وارد یک فضای معنوی بشویم. یعنی همه همینجور بودند. من بعد از آن دیگر با چادر رفتم و خیلی هم خوشحال بودم از این بابت. با اینکه اوایل خیلی برایم سخت بود، ولی از لحاظ معنوی خیلی آرامش را به من داد خدا را شکر.
بله. تقریباً هفته پیش بود که یک تعدادی از این بچهها را دیدم، هماهنگ کردیم و آمدیم همدیگر را ملاقات کردیم. بله ارتباط دارم کاملاً، تلفنی، حضوری، تماسی، پیامکی بوده.
خیلی، خیلی. خیلی وقتها مینشینم یاد خاطراتش میکنم.
من تقریباً هفت هشت ماهی است که یک مهدکودک زدهام خودم در خیابان شریف واقفی.
قطعاً دخترها. از لحاظ عاطفی و حسی بیشتر دخترها ارتباط میگرفتند.
ترجیحاً بله.
بله کلیت دارد. جنس دختر بیشتر وابسته است و احساسیتر است. حالا شاید یک مشکل مشابهی بین دختر و پسر داشتیم، که پسر اصلاً در این وادیها نبود که مثلاً این مشکل برای مادرش است، ولی دخترها حساستر و عاطفیتر هستند و قطعاً میآمدند بیان میکردند.
آن موقع که کار میکردم عملاً نه، شاید کسی نمیدانست که ابابصیری هست که مخصوص بچههای نابیناست. بُلد بودن این بچههای معلول بیشتر از طریق بهزیستی خیلی برای جامعه جاافتاده بود. وقتی میآیند خصوصی میکنند مراکز را، خب من {..} هم کار میکردم، که آنها هم جسمی ذهنی هستند، دقیقاً آنها هم چنین مشکلی را داشتند. مثل ابابصیر که خیلی از خانوادهها نمیدانستند که یک ابابصیری هست که فقط و صرفاً برای نابیناهاست. ولی خب با گذر زمان، و خود بچههایی که رفتند جلو و دورهها را گذراندند و رفتند بهزیستی اعلام کردند، چرا، این طرف و آن طرف من میرفتم میپرسیدم حس میکنم الآن بیشتر نمایانتر شده ابابصیر. یکی اینکه در خود بهزیستی
خیلی دارند بیانش میکنند، دوم اینکه خود بچهها خیلی برایشان مهم است که دارند بیانش میکنند، و اینکه یک جایی شده که الآن خانوادهها میدانند، مردم میدانند که عملاً بهزیستی زیاد امیدی بهش نیست، پس برویم سراغ مراکز خصوصی که دارند برای بچهها کار میکنند.
الآن بله، جا افتاده برای مردم. مثلاً زمانی که من میگویم ابابصیر، میدانند برای نابیناهاست، این در ذهنشان است، ولی شاید آن موقع نه.
اتفاقاً میخواستم همین را بگویم که ابابصیر غیر از شرایط روحی و معنوی که برای من داشت، ازدواجم هم در خود ابابصیر رخ داد. همسرم همکار خودم بود در ابابصیر، آقای شریعتی کارمند آقای مظاهری بودند که بعد از آن ازدواج کردیم.
یک دوقلو که یک پسر و یک دختر هستند که الآن چهارم دبستان هستند.
بازدید شهردار اصفهان از مؤسسه ابابصیر(1)
23 مهرماه مصادف با 15 اکتبر روز جهانی نابینایان و عصای سفید است. این روز در جهت اهمیت به روشندلان، توجه بیشتر به مشکلات آنها و ایجاد محیطهای مناسب برای استفاده کنندگان از عصای سفید نامگذاری شده است. از سال 1964 که این روز تصویب شده است، بهانهای برای پاسداشت دستاوردهای روشندلان محسوب میشود. در همین راستا، دکتر مهدی جمالینژاد شهردار اصفهان، طی بازدیدی چند ساعته از مؤسسه آموزشی ابابصیر، از نزدیک هم کلام و هم صحبت نابینایان شده است و با توانمندیها و ظرفیتها و مسائل و مشکلات آنان آشنا شده و ایدهها و پیشنهاداتی جهت استفاده از توانمندیها و رفع مشکلات نابینایان در سطح شهر اصفهان ارائه کرد.
دکتر مهدی جمالی نژاد، با اشاره به اینکه مؤسسه ابابصیر بستر مناسبی جهت رشد و شکوفایی استعدادهای نابینایان در زمینههای علمی، مذهبی، اشتغال، فرهنگی، ورزشی و سایر زمینهها فراهم کرده است و بالغ بر صدها نفر از مددجویان این مؤسسه به مدارج عالی کارشناسی و کارشناسی ارشد و بالاتر دست یافتهاند، گفت: با توجه به اینکه شهر اصفهان باید شهر دانایی محور و دانش محور باشد، میطلبد به همه شهروندان با رویکردی اخلاق محور توجه کند و همه شهروندان به درستی دیده شوند.
وی با یادآوری این مهم که فرصت تفکر، تعقل و ژرفاندیشی در نابینایان بیشتر است، افزود: روشندلان میتوانند موتورهای توسعه و نوآوری شهری باشند و با سرانگشت نگاه نابینایان و روشهای خلاقانه آنها، امور در شهر توسعه یابد.
با تشریح این مطلب که محیط کار، محیط زندگی و نوآوری، سه سطح از فضاهای شهری هستند، خاطر نشان کرد: نابینایان و روشندلان میتوانند در رشد و ارتقای فضاهای سوم شهری مؤثر باشند و با توجه به اینکه قادر به ارائه فکر، اندیشه و راهکارهای بهتری هستند، ضرورت دارد سهم روشندلان در برنامهریزی به درستی دیده شود. دکتر جمالی نژاد با تأکید بر اینکه تلاش میکنیم نگاه و رویکرد شهرداری اصفهان به روشندلان تقویت شود، گفت: لازم است نابینایان را شهروندان مهربان شهر ببینیم و رسیدگی به نیازها و تکریم آنها در صدر آموزشهای شهروندی دیده شود. در عین حال ستاد مناسب سازی شهر باید فعال شود، نه تنها برای معلولان، بلکه باید به مشکلات نابینایان نیز توجه و در جهت رفع آن اقدام شود.
دکتر جمالی نژاد ادامه داد: باید تلاش شود تا دسترسی به شهر برای نابینایان امکانپذیر شود و از طرفی بهسازی پیادهروها جهت تردد معلولان و نابینایان از سوی شهرداریهای مناطق باید به صورت جدی پیگیری شود.
1) . خبرگزاری ایمنا، 22 مهر 1394.
وی تصریح کرد: همچنین با توجه به اینکه آثار هنری بسیاری از سوی روشندلان تولید میشود، درصدد هستیم آثار هنری و تولیدات روشندلان در فروشگاههای کوثر شهرداری عرضه شود.
شهردار اصفهان در خصوص بسترسازی شهرداری برای اشتغال نابینایان تصریح کرد: شهرداری در حوزههای تصدیگری و تولیگری ورود پیدا نمیکند. در عین حال، در موضوع اشتغال ادارات دیگر نیز نقش دارند. اما تنها کار شهرداری این است که میتواند در حوزههای مختلف بستر را برای روشندلان فراهم کند. همچنین باید اتاق فکری با مشارکت شهرداری و روشندلان تشکیل شده و راهکارهای اجرایی و عملیاتی برای اشتغال نابینایان ارائه شود. وی خاطر نشان کرد: شهرداری میتواند به صورت پروژهای از ظرفیت و پتانسیل نابینایان استفاده کند.
جمالی نژاد با بیان اینکه ابتدا باید ظرفیتهای روشندلان را احصا و در ادامه بسترسازی کنیم، گفت: نه تنها باید مناسبسازی فضاهای شهری برای روشندلان صورت بگیرد، بلکه باید نگاه شهر و شهروندان را نسبت به آنها تغییر دهیم. وی با تأکید بر اینکه روشندلان ناتوان نیستند، بلکه باید اراده را از نابینایان یاد گرفت، گفت: باید بسترهایی فراهم شود که نه تنها شهرداری، بلکه سایر دستگاهها نیز از آنان استفاده کنند. شهردار اصفهان در خصوص مناسبسازی حمل و نقل عمومی برای استفاده نابینایان افزود: لازم است گویا کردن اتوبوسها در برنامههای شهری قرار گیرد و فضایی مهیا شود تا روشندلان بتوانند راحتتر و بهتر از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کنند.
دکتر جمالی نژاد خاطر نشان کرد: لازم است نگاه نابینایان را نسبت به خودشان عوض کنیم تا آنان ایمان پیدا کنند که شهروندان مؤثر و کارآمد شهر زیبای خدا هستند و سهم روشندلان در زیبایی و توسعه اصفهان کم از دیگر شهروندان نیست.
یادآور میشود: از جمله مباحث مطرح شده در جلسه مشترک شهردار اصفهان با اعضای هیئت امنای مؤسسه ابابصیر مواردی همچون اشتغال، پیشبینی نمایشگاههای فصلی و دائمی برای ارائه و فروش محصولات تولید شده توسط نابینایان به خصوص بازارهای کوثر، در نظر گرفتن امکانات خاص در سطح شهر برای نابینایان به خصوص در زمینه مناسبسازی معابر و حمل و نقل عمومی، فرهنگ سازی در خصوص نحوه برخورد با نابینایان، اختصاص ردیف بودجه ثابت برای تولید کتابهای گویا و صوتی ویژه نابینایان، اختصاص بخشی از برنامههای رسانههای شهری برای انعکاس مشکلات، توانمندیها و ظرفیتهای نابینایان، گویا کردن اتوبوس، پیشبینی غرفههای مخصوص نابینایان در محل جدید احداث نمایشگاه بینالمللی اصفهان بود.
مؤسسه آموزشی ابابصیر در سال 48 با اهداف آموزشی و سایر خدمات به افراد نابینا و کم بینا و ایجاد فرصتهای برابر اجتماعی و زیستی توسط تعدادی از خیرین اصفهان، حمایتهای مالی مردم نیکوکار و علمای تراز اول شهر اصفهان تأسیس شده است. فعالیتهای این مؤسسه در چهار گروه تخصصی مددکاری، آموزشی و فرهنگی، ورزشی، اشتغال و پزشکی صورت میگیرد و نه تنها در استان اصفهان، بلکه در چهار محال و بختیاری فعال بوده و تا پایان سال گذشته بیش از 870 مددجو را در سطح این دو استان تحت پوشش خود قرار داده است.
بازدید شهردار اصفهان، مهر ماه 1394
1) . این تصاویر از وب سایت موسسه ابابصیر اخذ شده است.
توزیع سبد کالای مواد غذایی
ارائه خدمات چشم پزشکی
برگزاری اردوهای گردشگری فرهنگی
نمونه کاپهای ورزشی مددجویان ابابصیر در مسابقات کشوری
تیم گلبال ابابصیر مسابقات دسته یک کشوری، سال 1393
شرکت در دوازدهمین نمایشگاه قرآن و عترت، تیرماه 1394
مراسم روز جهانی عصای سپید در دانشگاه راغب اصفهانی، مهرماه 1394
مراسم روز جهانی عصای سپید در دانشگاه راغب اصفهانی، مهرماه 1394
بازدید مدیرعامل و مدیر اجرایی ابابصیر از مؤسسه نیکوکاری رعد الغدیر تهران، دی ماه 1394
عکسهایی از وبلاگ آقای مظاهری(1)
مرحوم محسن مظاهری فرزند حجتالاسلام مهدی مظاهری همواره در کنار پدرش حضور داشت و در امور مذهبی و نهادهای زیر نظر پدرش به ویژه ابابصیر فعال بود. به یاد او چند تصویر میآوریم.
1) این تصاویر مربوط به خانواده حجت الاسلام شیخ مهدی مظاهری است و از وبلاگ ایشان اخذ شده است.
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ابابصیر در جامعه نابینایی یک نهاد الگو محسوب میشود، همانطور که مدرسه باغچهبان در جامعه ناشنوایی اهمیت خاص دارد. از طرف دیگر همانطور که در کتاب، دستهای از کتب رفرنس و مرجع هستند و در بین انسانها هم «جامعه مرجع» یا «شخصیت مرجع» داریم، در نهادها و مراکز هم بعضی از آنها در حکم رفرنس و مرجع میباشند. اینها وظیفه الگوپردازی دارند و راه درست را به دیگر نهادها نشان میدهند.
ابابصیر یکی از اینگونه مراکز است، به همین دلیل تحقیقات بسیار درباره آن انجام و عرضه شده است. خود این تحقیقات هم اهمیت دارند و شیوه پژوهش مطلوب را نشان میدهد، دغدغهها و موضوعاتی که درباره آنها تحقیق شده را هم معرفی میکند. به هر حال درصدد برآمدیم تحقیقات درباره ابابصیر را در کنار تحولات تاریخی آن بیاوریم؛ زیرا این تحقیقات هم بخشی از هویت ابابصیر است.
تأثیر بازی بر عزت نفس دانشآموزان 6 تا 11 ساله نابینای آموزشگاه ابابصیر اصفهان(1)
سارا مددی زواره(2)، منوچهر کامکار(3)، محسن گلپرور(4)
چکیده
هدف کلی این پژوهش تأثیر بازی بر عزت نفس دانش آموزان (6 تا 11 ساله) نابینای آموزشگاه ابابصیر اصفهان بود. به همین منظور با اجرای یک تحقیق نیمه تجربی، از کلیه دانشآموزان پسر 6 تا 11 ساله نابینای مستقر در آموزشگاه ابابصیر اصفهان که 71 نفر بودند، 36 نفر نمونه در دسترس انتخاب و به طور تصادفی ساده به دو گروه آزمایش و گواه (18 نفر گروه آزمایش و 18 نفر گروه گواه) تقسیم شدند. ابزارهای پژوهش شامل پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت (58 سؤال) و دستگاه ضبط صدای آزمودنیها بود، که روایی آن را عبداللّه نژاد (1378) تأیید کرده و پایایی آن از طریق آلفای کرونباخ معادل 85/0 محاسبه گردیده است.
در این پژوهش فرضیهای مبنی بر اینکه بازی به طور معناداری عزت نفس دانشآموزان نابینا را افزایش میدهد، مطرح شد. نتیجه تحلیل کوواریانس پس از بررسی نمرات پیشآزمون و سن آزمودنیها نشان داد که در دانش آموزان پسر 6 تا 11 ساله نابینای آموزشگاه ابابصیر، بازی به طور معناداری عزت نفس آنها را افزایش داده است (P<0/05).
کلید واژهها: بازی، عزت نفس، نابینایی، دانشآموزان نابینا.
مقدمه
نابینایی مرزی نمیشناسد و بدون در نظر گرفتن سن، جنس، ملیت، مذهب، نژاد و طبقه اجتماعی و اقتصادی، ممکن است افراد را مبتلا سازد. عدهای بر این باورند که فقدان بینایی یعنی مرگ. اگر نگوییم این تصور نوعی سادهاندیشی است، باید بپذیریم که نابینایی را فقط آسیبی به چشمها یا بینایی فرض کردن، سطحینگری محض است. از نظر این افراد نابینایی ضربه مخربی است به «تصور خود» یک انسان و «خود» بودنش. این تصوری است که امروزه در سراسر دنیا از سوی افراد بیشماری پذیرفته شده است (نامنی و همکاران، 1381).
اغلب مردم بر این باورند که نابینایان افرادی نیازمند و مستحق ترحم هستند و به طور کلی نتیجهگیریهای خود را بر اساس تصور ذهنی خویش از نابینایی، از دشواریها، کاستیها و سرخوردگیهایی که افراد نابینا باید با آن روبهرو شوند، بنا مینهند. البته نباید منکر دشواریها و محدودیتهایی شد که محرومیت از این حس اساسی برای زندگی روزمره، تحصیل، اشتغال و به طور کلی زندگی نابینایان ایجاد میکند. محدودیتها و محرومیتهایی که فرد نابینا را به استفاده از امکانات و آموزشهای ویژه ملزم میکند. با توجه به موفقیتهای چشمگیری که نابینایان مادرزادی
در حیطههای گوناگون علمی، آموزشی، فرهنگی و هنری به دست آوردهاند، نابینایی را باید به عنوان یک ویژگی یا یک خصیصه در نظر گرفت و زمانی که نابینایی بهعنوان یک ویژگی یا یک خصیصه بهنجار، پذیرفته شود، آنگاه میتوانیم نیازهای واقعی نابینایان را درک کنیم و آنها را از نیازهای غیرواقعی یا ساختگی که اغلب ساخته و پرداخته ذهن ما هستند، تمییز دهیم. بنابراین باید گفت چنانچه به کودکان نابینا هم فرصت داده شود، میتوانند پابهپای همسالان بینای خود بازی کنند، بیاموزند و متحول شوند (نامنی و همکاران، 1381).
عزت نفس یکی از عوامل مهم و اساسی در رشد شخصیت و شکوفایی انسانهاست و از آنجا که سطح عزت نفس در سلامت روحی و روانی نقش به سزایی دارد، روانشناسان بالینی و اجتماعی بر اهمیت عزت نفس تأکید دارند. (ذوالفقاری، 1377). عزت نفس میزان ارزشی است که ما به خود نسبت میدهیم (ساند فرد و فرانک، 1965). مزلو از عزت نفس بهعنوان یک نیاز یاد کرده و بیان میکند که همه افراد جامعه ما (به غیر از برخی بیماران) به یک ارزشمندی ثابت و استوار و معمولاً عالی از خود رسیدهاند و به احترام به خود یا عزت نفس یا احترام به دیگران تمایل یا نیاز دارند (اسلامی نسب، 1373). نیاز به عزت نفس یا خود ارزشمندی و احترام به خود از جمله نیازهای طبیعی انسان است، انسان موجودی است به طور ذاتی اجتماعی، زمانی که نیاز به احترام به خود ارضا شود، انسان احساس خوشایندی از اعتماد به نفس و خود ارزشمندی، توانایی، قابلیت، لیاقت و کفایت پیدا میکند و وجود خود را در زندگی مفید، مؤثر و مولد مییابد (افروز، 1376). معلولیت عاملی است که بر تمام حیطههای عزت نفس (اجتماعی، تحصیلی، خانوادگی، جسمانی و کلی) اثرگذار است و باعث کاهش عزت نفس میگردد (شیرانی، 1382). کودکانی که به اختلالات بینایی مبتلا هستند، برای ارضای نیازهای طبیعی خود دچار مشکلاتی میشوند که کودکان عادی کمتر با آنها روبهرو هستند (میلانیفر، 1384).
بازی همواره و در همیشه تاریخ وجود داشته است. بازی همزاد و همنشین همیشگی نوزادان، کودکان و نوجوانان بوده است (هیوز، ترجمه گنجی، 1384). بازی فعالیتی طبیعی، لذتبخش، شگفتانگیز و پر رمز و راز است. بازی وسیلهای برای بیان احساسات، برقراری روابط، توصیف تجربیات، آشکار کردن آرزوها و خودشکوفایی است. میتوان از طریق بازی، که با ساختار درمانی پویای کودک سازگار است، به حل مسائل و مشکلات کودکان همت گمارد. در حقیقت بازی درمانی روشی است که به یاری کودکان میشتابد تا مسائل خود را به دست خویش حل کنند و در عینحال نشاندهنده این واقعیت است، که بازی برای کودک همانند یک وسیله طبیعی است، با این هدف که بتواند خویشتن و همچنین ویژگیهای روانی خود را بشناسد و به آن توجه کند (محمد اسماعیل، 1382).
بارت (1975) به بررسی «تأثیر بازی درمانی بر روی سازگاری اجتماعی و روانشناختی کودکان ناسازگار 5 تا 9 ساله» پرداخته است. متغیرهای مورد بررسی عبارتاند از: سازگاری شخصی، سازگاری اجتماعی، مفهوم خود، مفهوم خود در رابطه با مدرسه، بلوغ یا بالندگی رفتاری. نتیجه این تحقیق نشان داد که پیشرفت معناداری در کودکان گروه تجربی در زمینه سازگاری اجتماعی به وجود آمده است.
کراو(1989) به بررسی «تأثیر بازی درمانی در محیط مدرسه بر مفهوم خود دانشآموزان، پیشرفت خواندن و کانون کنترل» پرداخته است. تغییر معناداری در دانشآموزان گروه آزمایش و در مفهوم خود
به دست آمد، ولی تفاوت معناداری از لحاظ آماری در پیشرفت خواندن و کانون کنترل در گروه گزارش نشده است. مک گیو (2000) تأثیر بازی درمانی گروهی را در کاهش مشکلات رفتاری، افزایش سازگاری رفتاری و عاطفی، بهبود مفهوم خود و افزایش خودکنترلی بررسی کرده است. این پژوهش که بر روی کودکان پیشدبستانی انجام شد، تغییر معناداری از لحاظ آماری نشان نداد. ولی تمایلات مثبتی در رفتار کودکان و خودکنترلی در مفهوم خود در کودکان گروه آزمایش مشاهده گردید.
دنجر (2003) به بررسی «تأثیر بازی درمانی گروهی کودک محور بر کودکان دچار مشکلات گفتاری» پرداخته است. نتایج نشان داد که بازی درمانی گروهی کودک محور در کاهش انواع مشکلات گفتاری کودکان گروه آزمایش به درجات مختلف تأثیر داشته است. علاوه بر این نتایج حاصل، تأثیر این روش را در بهبود عزت نفس، افزایش روابط مثبت و کاهش رفتارهای گوشهگیرانه کودکان این گروه نشان داده است. براتون و همکاران (2005) با استفاده از مرور فرا تحلیل نتایج درمان، به بررسی «تأثیر بازی درمانی بر روی کودکان» پرداختند. در این پژوهش فرا تحلیل، نتایج 93 تحقیق کنترل شده، به منظور ارزیابی اثر جامع بازی درمانی و تعیین عواملی که میتواند تأثیراتش را کاهش دهد، موردبررسی قرار گرفته است. بنابراین نتایج حاصل از تجزیه و تحلیل نشان داد که تأثیرات بازی درمانی در درمانهای انسانگرا نسبت به درمانهای غیر انسانگرا مسلمتر است. در ضمن استفاده از والدین در درمان، تأثیرات گستردهتری را برجای میگذارد.
داگرتی (2006) «تأثیرات بازی درمانی کودک محور را بر روی مراحل مختلف رشد کودکان» بررسی کرده است. نتایج این پژوهش، تأثیر بازی درمانی کودک محور را بر روی مراحل رشدی پیش عملیاتی و عملیات عینی کودکان گروه آزمایش نشان داد. ویلیام لی(2007) به «تأثیرات بازی درمانی پیش از عمل جراحی بر روی پیامدهای حاصل از این عمل در کودکان دبستانی» پرداخته است. کودکان گروه آزمایش که پیش از عمل تحت بازی درمانی قرار گرفته بودند، به طور معناداری نمرات اضطراب کمتری را در دورههای پیش از عمل و پس از عمل گزارش کردند. همچنین کودکان این گروه نسبت به کودکان گروه گواه، هیجانات منفی کمتری را در هنگام تزریق ماده بیحسی از خودشان نشان دادند. هیچ تفاوت معناداری میان دو گروه در درد بعد از عمل یافت نشد.
مطالعات انجام شده بر روی ویژگیهای روانی نابینایان، بهعنوان مثال افسردگی (بهرامیپور و ارغنده، 1383)، عزت نفس (شیرانی، 1382)، رشد اجتماعی (رستمی، 1384) و اعتماد به نفس (مستعلمی، 1381) بیانگر آن است که این گروه از افراد نیازمند روشهای کاربردی خاص خود هستند. بنابراین از آنجا که پژوهش در زمینه بازی کودکان دارای نارسایی بینایی، نشان داده است که این نارسایی باعث ناتوانی اساسی در بازی نمیشود و کودکان نابینا مانند همه کودکان بازی میکنند (گنجی، 1382)، این پژوهش قصد دارد به بررسی تأثیر بازی بر عزت نفس دانشآموزان 6 تا 11 ساله نابینای آموزشگاه ابابصیر اصفهان بپردازد. با توجه به هدف پژوهش، فرضیه این پژوهش عبارتاند از:
روش پژوهش
در این پژوهش از روش نیمه تجربی و از نوع پیشآزمون، پسآزمون با یک گروه آزمایش و یک گروه گواه استفاده شد.
جامعه آماری این پژوهش را کلیه دانشآموزان پسر 6 تا 11 ساله نابینای مستقر در آموزشگاه ابابصیر اصفهان در سال تحصیلی 86- 1385 که تعداد آنها 71 نفر بود، تشکیل دادهاند. از این جامعه تعداد 36 نفر از نابینایانی که در هفته حداقل سه روز به مرکز رفت و آمد داشتند و برای شرکت در تحقیق رضایت داشتند، انتخاب و به طور تصادفی ساده به دو گروه آزمایش و گواه تقسیم شدند. بنابراین روش نمونهگیری انتخاب نمونه در دسترس بوده است. چون نمونهگیری کاملاً تصادفی نبود، این طرح جزو طرحهای نیمه تجربی قلمداد شده است.
ابزار پژوهش
در این پژوهش از پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت و دستگاه ضبط صدای آزمودنیها استفاده شده است. پرسشنامه عزت نفس کوپر اسمیت با 58 سؤال به 4 رده عزت نفس کلی، عزت نفس اجتماعی، عزت نفس خانوادگی و عزت نفس تحصیلی تقسیم شده است. جهت محاسبه آلفای کرونباخ پایایی، این آزمون را ذوالفقاری (1377)، معادل 85/0 و عبداللّه نژاد (1378) معادل 85/0 محاسبه کردهاند. همچنین در هر جلسه صدای آزمودنیها با استفاده از دستگاه ضبط صدا، بهمنظور بازنگری و تکمیل محتوای جلسات یا تغییر آنها طبق شرایط آزمودنیها، ضبط شد.
روش اجرای پژوهش
متغیر مستقل در این پژوهش شامل 10 جلسه 35 دقیقهای بازی برای گروه آزمایش (که بهصورت گروههای 6 نفره اجرا گردید) بود که نوع بازیهای به کار گرفته شده با توجه به تناسب آنها با اختلال بینایی، هدف تحقیق و گروه سنی مورد پژوهش عبارت بود از: خمیر مجسمهسازی، حیوانات عروسکی کوچک، کتاب و قصه.
محتوای جلسههای بازی در جدول 2 ارائه شده است:
پس از اجرای پیشآزمون و انتخاب و جایگزین کردن آزمودنیها در گروههای آزمایش و گواه جلسههای بازی برای گروه آزمایش شروع شد. گروه گواه هیچ برنامه درمانی دریافت نکرد و فقط آزمون، پیشآزمون و پسآزمون از آنها گرفته شد. در پایان نیز پسآزمون برای هر دو گروه آزمایش و گواه اجرا شد. نوع بازیها بر اساس گروههای سنی و کاربرد هر بازی، بر مبنای جدولهای ارائه شده در کتاب بازی درمانی: نظریهها، روشها و کاربردیهای بالینی، تألیف محمد اسماعیل (1382، ص 56 و 58) انتخاب شدند.
روش تجزیه و تحلیل آماری
تجزیه و تحلیل آماری در دو سطح آمار توصیفی و استنباطی انجام گرفته است. اطلاعات جمعآوریشده با استفاده از میانگین، انحراف معیار و نمودار توصیف شده است و در سطح آمار استنباطی (برای مقایسه نمرات پسآزمون گروهها پس از بررسی نمرات سن آزمودنیها و نمرات پیشآزمون آنها) از آزمون تحلیل کوواریانس استفاده گردیده است. کلیه تحلیلها با استفاده از نرمافزار کامپیوتری 5/11SPSS صورت گرفته است. هرچند دو گروه در تحلیلها شرکت داده شده بودند و امکان استفاده از آزمون T مستقل وجود داشت. ولی چون در تحلیل کوواریانس امکان مقایسه گروهها پس از پایش آماری نقش متغیرهای دیگر (سن و نمرات پیشآزمون) وجود داشت، ترجیحاً از تحلیل کوواریانس به جای تحلیل T استفاده شد.
یافتههای پژوهش
فرضیه پژوهش: بازی به طور معناداری عزت نفس دانشآموزان نابینا را افزایش میدهد. جدولها و نمودارهای زیر به توصیف دادههای این فرضیه میپردازند.
پیشآزمون نمرات عزت نفس گروه آزمایش معادل 55/38 بوده و پسآزمون آن بدون کنترل نقش سن و پیشآزمون معادل 11/41 شده است که از نظر عددی افزایش نشان میدهد. در گروه گواه نیز میانگین پیشآزمون عزت نفس معادل 61/36 بوده که از نظر عددی با کمی افزایش به 44/37 رسیده است.
میانگین نمرات پسآزمون عزت نفس گروه آزمایش معادل 64/40 و نمرات پسآزمون گروه گواه 90/38 میباشد. از نظر عددی میانگین عزت نفس گروه آزمایش پس از اجرای جلسات بازی بالاتر از گروه گواه است (پس از پایش نمرات سن و پیش آزمون عزت نفس)
ضریب F برای مقایسه میانگین نمرات پسآزمون عزت نفس گروههای آزمایش و گواه (پس از پایش نمرات پیشآزمون، عزت نفس و نمرات سن آزمودنیها) معادل 18/5 محاسبه شده که از نظر آماری معنادار بوده است (3%= P) میتوان گفت فرضیه تحقیق مبنی بر اینکه بازی عزت نفس دانشآموزان نابینا را افزایش میدهد، تأیید شده است.
بحث و نتیجهگیری
نتایج بررسی فرضیه تحقیق نشان داد که بازی به طور معناداری عزت نفس دانشآموزان 6 تا 11 ساله نابینا را افزایش میدهد (5%>P). این یافته با نتایج پژوهشهای بارت (1975)، کراو(1989)، مک گیو (2000)، دنجر (2003)، براتون و همکاران(2005)، داگرتی(2006) و ویلیام لی و همکاران (2007) همخوانی دارد. به طور کلی سطح عزت نفس بر چگونگی رابطه با دیگران و سلامت روانی ما تأثیر زیادی دارد. عزت نفس یک ضرورت حیاتی برای هر انسان است و برای رشد طبیعی و سالم لازم است (شیهان، ترجمه گنجی، 1378). کسانی که عزت نفس بالایی دارند در مقایسه با کسانی که از عزت نفس پایینی برخوردارند، بهتر با موقعیتهای مختلف سازگار میشوند (فیلدا، ترجمه گنجی، 1380). عزت نفس بالا تا حدودی بعضی مسائل و مشکلات دوران کودکی را جبران میکند. کودکی که احساس خوبی در مورد خود دارد، بهتر با مشکلات کنار میآید. وی ممکن است به گونهای با آنها روبهرو شود که گویی هرگز مشکلات عمدهای برایش به وجود نیامده است (بیابانگرد، 1373).
بازی وسیلهای است برای آنکه کودک به خوبی دریابد که با دنیای خارج از ذهن خود چگونه باید رابطه برقرار کند و راه خویشتنداری و منافع آن را بشناسد. بازی وسیلهای است طبیعی که کودک به وسیله آن احساسات، عواطف و بیم و تردید و آرزوهای خود را ابراز میکند و این خود واسطهای است برای برقراری ارتباط میان درون کودک با جهان خارج و به هر حال کودک میآموزد که چگونه با مشکلات کنار بیاید و چگونه به آرامش عاطفی برسد و منطقی تصمیم بگیرد، اعتماد به نفس پیدا کند و از نظر عاطفی پختهتر شود. از سوی دیگر رشد خودشناسی و خویشتن فهمی کودک مرهون و مرتبط با مهارتهایی است که در هنگام کودکی کسب کرده است. آنچه کودک در خود میبیند، ارتباط دارد با مهارت وی در تلقی از دنیای خارج ذهنش و دریافت نقشی که خود در این جهان بر عهده دارد. بنابراین هرگاه کودک فرصتی به دست آورد، در بازیهای گروهی و بیان جمعی، از خود
تواناییهایی قابل تقدیری بروز میدهد. در این حال نیروی خود را با نیروی کودکان همسان خود مقایسه میکند و نتیجه آن میشود که مطمئنتر و مغرورتر از گذشته بر خود بنگرد و دامنه خودشناسی گستردهتر گردد (موثقی، 1381). از آنجا که کودکان اغلب قابلیت کلامی و شناختی کمتری در بیان احساسات خود دارند، بازی برای آنان یک وسیله ارتباطی طبیعی و عینی برای کنار آمدن با دنیاست (محمد اسماعیل، 1382).
در تعریف قصه پینوکیو، به نظر رسید با پرسیدن این سؤال از کودکان که چرا پری مهربان، پینوکیو را تبدیل به یک پسر واقعی کرد و سپس کمک به آنها در رسیدن به جواب، آنها به یک احساس توانمندی و افزایش تلاش برای کسب موفقیت رسیدند. در تعریف قصه هانسل و گرتل نیز زمانی که هانسل و گرتل از تواناییهایشان برای رهایی از حیله نامادری و شکست عجوزه استفاده کردند، به نظر میرسید که در کودکان احساس توانمندی و ارزشمندی، بلند همت بودن و پیشبینی مثبت نسبت به موفقیتهای بعدی پدیدار شده باشد. در تعریف قصه ساعت ددری به نظر میرسید که کودکان با عواقب عزت نفس پایین آشنا میشدند و همچنین در تعریف قصه کفاش و کوتولهها نیز کودکان با عواقب عزت نفس بالا آشنا میشدند. در این مرحله نیز سؤالاتی از قبیل: با بیرون رفتن ساعت ددری از خانه چه اتفاقاتی برای او افتاد، یا کوتولهها چگونه به پیرمرد کمک کردند پرسیده شد. در بازی با خمیر مجسمهسازی این احتمال وجود داشت زمانی که کودکان این توانایی را در خود میدیدند که قادرند از خمیر استفاده کنند و با آنها اشکال مختلفی بسازند، و همچنین ضمن توصیف ویژگیهای هر مجسمه، احساس خوشایندی از اعتماد به نفس و خود ارزشمندی، توانایی، قابلیت و کفایت پیدا میکردند و وجود خود را در زندگی مؤثر و مولد مییافتند. از طرفی زمانی که از اشکال سازنده آنها تمجید میشد این احساسات در آنها شدیدتر میگشت. در بازی با حیوانات عروسکی کوچک چنین نتیجهگیری میشود: زمانی که کودکان میتوانستند از طریق لمس حیوانات را به درستی شناسایی کنند و ویژگی هرکدام را بیان کنند و همچنین به راحتی حیوانی که به خود و اعضای خانوادهشان شبیه است را انتخاب کنند به احساس خوشایندی از ارزشمندی و قابلیت و کفایت میرسیدند.
در نهایت به نظر میرسد که بازیهای به کار گرفته شده در این تحقیق به تغییر باورها و شناخت کودکان نابینا نسبت به خود و سایر همسالانی که در بازیها و قصهها با آنها همانندسازی کردهاند، کمک کرده و عزت نفس آنها را افزایش داده است. این نتیجه بر اساس اصول علمی و فرضیهای که از قبل طرحریزی، و به طور منطقی به نتیجه سودمندی منجر شده، به دست آمده است. بنابراین به مربیان و مسئولان مرتبط با نابینایان پیشنهاد میگردد از بازیهای ارائه شده در این تحقیق در برنامههای مدون مدارس، برای افزایش عزت نفس نابینایان استفاده کنند.
منابع
اسلامینسب، علی. (1373). روانشناسی اعتماد به نفس مبتنی بر مکاتب اسلامی و غربی، تهران، انتشارات مهرداد؛ افروز، غلامعلی و حیدرعلی هومن. (1376). روش تهیه آزمون هوش، دانشگاه تهران؛ بهرامیپور، منصوره و فاطمه ارغنده. (13831). «رابطه اختلالات خواب و افسردگی در نوجوانان دختر و پسر نابینا و نیمه بینا»، مجله دانش و پژوهش در روانشناسی، شماره 21 و 22؛ بیابانگرد، اسماعیل. (1373). «بررسی رابطه میان مفاهیم منبع کنترل و عزت نفس و پیشرفت
تحصیلی دانشآموزان»، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه علامه طباطبایی؛ ذوالفقاری، اکرم السادات. (1377). «بررسی روایی، اعتبار و نرمیابی پرسشنامه کوپر اسمیت در دبیرستانهای اصفهان»، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه تهران؛ رستمی، مهری. (1384). «مقایسه رشد اجتماعی در دانشآموزان نیمهبینا در مدارس راهنمایی خاص و عادی (تلفیقی) شهر اصفهان در سال تحصیلی84-1383»، پایاننامه کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوراسگان؛ شیرانی، عبد اللّه. (1382). «بررسی اثربخشی آموزش شناختی بر عزت نفس دانشآموزان نابینای پسر و دختر آموزشگاه ابابصیر اصفهان»، پایاننامه کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی، دانشگاه آزاد اسلامی خوراسگان؛ شیهان، آماندا. (1378)، عزت نفس، ترجمه محمد گنجی، تهران، انتشارات ویرایش؛ عبد اللّه نژاد، محمدرضا. (1378). «بررسی رابطه بین باورهای غیرمنطقی و عزت نفس در بین دانشجویان رشتههای هنر و معارف اسلامی دانشگاه آزاد اسلامی واحد مرکز»، پایاننامه کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوراسگان؛ فیلدا، لیندا. (1380)، عزت نفس برای زنان، ترجمه محمد گنجی، تهران، انتشارات ویرایش؛ گنجی، کامران. (1382). «بازی و کودکان استثنایی»، نشریه تعلیم و تربیت استثنایی، ش 24 و 25؛ محمد اسماعیل، الهه. (1382). بازی درمانی: نظریهها، روشها و کاربردهای بالینی، تهران، نشر دانژه؛ مستعلمی، فروزان. (1381). «بررسی اثربخشی آموزش مهارتهای اجتماعی بر افزایش اعتماد به نفس دختران نابینای شهر تهران»، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه الزهرا؛ موثقی، هایده. (1380). روانشناسی بازی، کرج، انتشارات دانشگاه آزاد واحد کرج؛ میلانیفر، بهروز. (1384). روانشناسی کودکان و نوجوانان استثنایی، تهران، نشر قومس؛ نامنی، محمدرضا. افسانه حیاتروشنی و فریده ترابی میلانی. (1381). تحول روانی، آموزش و توانبخشی نابینایان، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)؛ هیوز، فرگاس پی. (1384)، روانشناسی بازی: کودکان، بازی و رشد، ترجمه کامران گنجی، تهران، انتشارات رشد(1).
1) . دریافت از سایت www.noormags.ir.
بررسی ارتباط اضطراب والدین و کیفیت زندگی نابینایان مؤسسه آموزشی ابابصیر شهر اصفهان در ابعاد خود مراقبتی، تحرک و فراغت سال 1386 (1)
منیژه دهی،(2)لیلا جهانگیری،(3)خسرو توکل،(4)لیلا تک فلاح،(5)فتانه کریمی(6)
چکیده
وجود کودک نابینا در خانواده منجر به فشارهای روانی زیاد در والدین میگردد که از جمله واکنشهای روانی در والدین اضطراب میباشد و از طرف دیگر اضطراب والدین کودکان دارای نیازهای ویژه، که ممکن است منجر به محدودیت فعالیت کودک و سایر اثرات بر کودک گردد، با کاهش کیفیت زندگی کودک همراه خواهد بود.
مطالعه حاضر یک مطالعه همبستگی و روش نمونهگیری به صورت سرشماری بوده است. به طوری که 94 کودک نابینا به همراه پدر و مادر خود وارد مطالعه شدند، اطلاعات مربوط به این پژوهش از طریق دو پرسشنامه جمعآوری شد، یکی پرسشنامه اضطراب "هامیلتون" که یک پرسشنامه استاندارد میباشد و دیگری پرسشنامه" کیفیت زندگی نابینایان "که بعد خود مراقبتی، تحرک و فراغت را اندازهگیری میکند و جهت برآورد روایی و پایایی آن پس از تهیه توسط پژوهشگر، روایی آن به روش اعتبار محتوا و پایایی آن به روش آزمون مجدد برآورد شد. برای تحلیل نتایج از نرمافزار spss و آزمون آماری تاو کندال b استفاده شد.
تجزیه و تحلیل نتایج حاصل از مطالعه، بیانگر وجود رابطه معنادار آماری بین اضطراب والدین و کیفیت زندگی نابینایان مؤسسه آموزش ابابصیر در ابعاد خودمراقبتی، فراغت و تحرک است (01/0>P) به طوری که با افزایش اضطراب والدین کیفیت زندگی نابینایان در ابعاد عاطفی و اجتماعی کاهش مییابد.
با توجه به نتایج فوق، بایستی در جهت بهبود وضعیت روانی و کاهش اضطراب در والدین کودکان معلول و نابینا اقدامات اساسی صورت گیرد.
واژههای کلیدی
اضطراب، نابینایی، کیفیت زندگی، خود مراقبتی، تحرک و فراغت
مقدمه
انسانها برای تأمین نیازهای مادی، معنوی و عاطفی خویش گروه تشکیل میدهند و یکی از طبیعیترین گروههایی که میتواند نیازهای انسان را ارضاء کند خانواده است. وظیفه والدین در خانواده مراقبت از فرزندان و تربیت آنها به نحو صحیح است. در هر صورت کودک یکی از اعضای
1) . فصلنامه پژوهشی دانشکده بهداشت یزد، سال ششم، ش 3 و 4، پاییز و زمستان 1386، پیاپی 21-22.
2) . کارشناسی ارشد و مربی گروه آموزش پرستاری بهداشت جامعه، دانشکده پرستاری مراغه، (نویسنده رابط)
3) . کارشناسی ارشد و مربی گروه آموزش بهداشت، دانشکده پرستاری مراغه
4) . کارشناسی ارشد و مربی گروه آموزش پرستاری بهداشت جامعه، دانشکده پرستاری و مامایی اصفهان
5) . کارشناسی ارشد مامایی و مربی گروه مامایی دانشگاه آزاد اسلامی سمنان
6) . کارشناسی ارشد مامایی و مربی گروه مامایی دانشکده پرستاری مراغه
نظام خانواده است حتی اگر معلول باشد، به طوری که کودک معلول و والدین بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند. نلستون بیان میکند که در بین متغیرهایی که اثرات عمیقی بر تحول شخصیت کودک دارد، اثر هیچ یک از تجربه کودک در خانواده فراتر نمیرود، تجربهای که در جریان سالهای کودکی و نوجوانی در چارچوب رابطه با والدین ادامه مییابد. و در این میان یکی از شایعترین و مهمترین گروههای معلولین جسمی، نابینایان هستند. در هر 5 دقیقه یک نفر در نقطهای از دنیا دچار نابینایی میشود و با افزایش چشمگیر این جمعیت اهمیت رفاه و نحوه زندگی افراد استثنایی آشکارتر میشود.
وجود یک کودک معلول در خانواده و رشد او در دوران بلوغ و جوانی از تجربیات استرسآمیز و اضطراب در خانواده است. ورس بیان میکند که بین والد بینا و کودک نابینا، نابینایی کودک یک مانع ارتباطی بالقوه میباشد و اگر معلولیت کودک بر ارتباط متقابل والد و کودک تأثیر بگذارد، مشکلاتی برای والدین در اینکه چطور نیازها و رفتارهای کودک را تفسیر کنند به وجود میآید و منجر به افزایش اضطراب والدین میشود. از طرف دیگر نقاط گذار و انتقال نیز مشکلات خاص خود را به همراه دارند. به این معنی که والدین یک کودک معلول در هر دوره زندگی او از نو تفاوتهایش را با سایرین لمس میکنند و در نتیجه دچار فشار روانی زیاد و اضطراب میشوند. در نهایت برخی از والدین به سازگاری میرسند و برخی دیگر به طور مداوم درگیر هیجانات مختلف شده و بارها و بارها مراحل شوک را تجربه مینمایند. همچنین والدین با افزایش سن و بدتر شدن سلامتی و خستگی عاطفی با این فکر که بعد از مرگ آنها چه کسی از کودک معلول آنها مراقبت خواهد کرد دچار اضطراب بیشتری میشوند.
از طرف دیگر والدین مهمترین افراد در زندگی کودک معلول هستند که میتوانند روی کیفیت زندگی وی اثر بگذارند و امروزه به علت افزایش تعداد معلولین به ویژه نابینایان، اهمیت زیادی برای کیفیت زندگی آنان قائلند به طوری که در چند دهه اخیر توجه پزشکی بیشتر بر کیفیت زندگی معلولین تمرکز دارد. کیفیت زندگی یکی از جنبههای مهم در برنامهریزی، ارزیابی و ارائه خدمات برای افراد معلول لحاظ شده است. و قانونگذاریها، سیاستها، جنبشها و برنامههایی با هدف بهبود زندگی، رضایت و موقعیتهای شخصی، عضویت اجتماعی و مشارکت این افراد لحاظ شده است.
بالا بردن آگاهی والدین در مورد اضطراب، تسهیل دسترسی به اطلاعات مناسب و توصیه به درمان نه تنها برای خود والدین مفید است، بلکه برای کودکان آنها نیز مفید میباشد و حمایت والدین در ارتباط با اضطراب شدید میتواند منجر به ارتباط مطمئن بین والدین و کودک و در نتیجه افزایش کیفیت زندگی کودک گردد. در واقع اکثر والدین کودکان معلول بیان میکنند که اضطرابشان بیشتر به علت عدم اطمینان به آینده کودکشان میباشد. مورفی در مطالعه خود بیان میکند والدینی که کودک معلول و از جمله کودک نابینا دارند وظایف والدی اضافهتری نسبت به سایر والدین دارند. این وظایف میتواند شامل تلاش جهت افزایش یادگیری کودک در زمینه فعالیتهای اجتماعی، خود مراقبتی (لباس پوشیدن، غذا خوردن و...) و مستقل شدن باشد و والدینی که دچار مشکلات روانی مانند اضطراب و استرس هستند نمیتوانند وظایف والدی خود را
به خوبی ایفا کنند و این امر ممکن است منجر به تخریب و کاهش فعالیتهای اجتماعی کودک و توانایی کودک برای مراقبت از خود گردد.
محدودیت یا حمایت افراطی، واکنشهایی هستند که والدین کودکان معلول جهت کاهش رنج و تقلیل اضطراب از خود بروز میدهند و اینها عواملی هستند که منجر به وابستگی کودک و کاهش توان خود مراقبتی کودک میگردد.
پلنت در مطالعه خود بیان میکند: والدین کودکان معلولی که اضطراب و نگرانی و یا هرگونه اختلال روانی را تجربه میکنند نمیتوانند در فعالیتهای مربوط به بازی و فراغت کودک درگیر شوند و ممکن است کودک در این زمینه دچار مشکلاتی گردد. اثرات فیزیکی و عملکردی معلولیت بسته به وضعیت والدین فرد معلول میتواند به صورت محدودیت در تحرک یا خود مراقبتی آشکار گردد. و این در حالی است که به وضعیت روانی والدین که مهمترین افراد در زندگی کودک میباشند توجه کمی میشود و از کنار آن و اثراتی که میتواند در زندگی فرزند معلول داشته باشد به راحتی عبور میشود. و از آنجا که در مطالعات داخلی به مطالعهای که رابطه اضطراب والدین و کیفیت زندگی کودکان معلول را بسنجد دسترسی نیافتیم، در نتیجه مطالعه حاضر با هدف بررسی رابطه بین اضطراب والدین و کیفیت زندگی نابینایان مؤسسه آموزشی ابابصیر در ابعاد خود مراقبتی، فراغت و تحرک صورت گرفته است.
روش بررسی
مطالعه حاضر یک مطالعه توصیفی - تحلیلی میباشد که در سال 1386 در مؤسسه آموزشی ابابصیر شهر اصفهان صورت گرفت. این مؤسسه آموزشی به طور مجزا برای پسران و دختران در نظر گرفته شده است.
در زمان نمونهگیری حدود 200 دانشآموز دختر و پسر در مقاطع پیش دبستانی، دبستانی و راهنمایی، به طور متمرکز در بخشهای مجزا به صورت روزانه و شبانهروزی به تحصیل اشتغال داشتند.
جامعه پژوهش مورد مطالعه شامل کلیه نابینایان مرکز آموزشی ابابصیر و والدین ایشان میباشد و نمونه پژوهش شامل نابینایان دوره تحصیلی ابتدایی و راهنمایی که آماده شرکت در مطالعه بوده و توانایی پاسخگویی به سؤالات را داشتند و همچنین شامل پدر و مادر واقعی هر یک از آنان که حادثه اضطراب زای شدیدی را در طی دو هفته گذشته تجربه نکرده بودند میباشد. روش نمونهگیری نیز به صورت سرشماری بوده است. به طوری که 94 کودک نابینا به همراه پدر و مادر خود وارد مطالعه شدند. معیارهای عدم ورود به مطالعه شامل وجود معلولیت و ناتوانی دیگر همراه با نابینایی در کودک نابینا، وجود بیماری روانی، جسمی یا نقص جسمی در خانواده واحدهای مورد پژوهش (به تأیید روانشناسان مؤسسه و پرونده دانشآموزان)، و سکونت نابینایان در خوابگاه مؤسسه ابابصیر (بخش شبانهروزی) میباشد. اطلاعات مربوط به این پژوهش از طریق دو پرسشنامه جمعآوری شد، یکی پرسشنامه استاندارد اضطراب "هامیلتون" که جهت تعیین میزان اضطراب والدین مورد استفاده قرار گرفته است و شامل 31 سؤال است و معیارهای درجهبندی سؤالات آن عبارتاند از: وجود ندارد، کمی، متوسط، قابل ملاحظه و خیلی زیاد که به ترتیب از 0 تا 4 درجه بندی شده است. به
طوری که برای احساسات مثبت از چپ به راست و برای احساسات منفی از راست به چپ است که کسب امتیاز 31-0 معنای اضطراب خفیف، کسب امتیاز 62-32 به معنای اضطراب متوسط، کسب نمره 93-63 به معنای اضطراب شدید و کسب امتیاز 124-94 به معنای اضطراب خیلی شدید میباشد. در این مطالعه با استفاده از این تست، میزان اضطراب والدین محاسبه شده است.
و دیگری پرسشنامه "کیفیت زندگی نابینایان" میباشد که با استفاده از پرسشنامه" IVI " تهیه گردیده است. این پرسشنامه در سال 2000 در بیمارستان "چشم و گوش رویال ویکتورین" استرالیا تهیه شده، و شامل سؤالات پایهای پرسشنامهVQOL فروست و همکارانش میباشد. به طوری که پژوهشگر پس از ایجاد تغییراتی در آن و کسب نظرات اصلاحی 12 نفر از اعضای هیئت علمی دانشکده پرستاری و مامایی و دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و تأیید اساتید محترم راهنما و مشاور پرسشنامه پژوهشی را تدوین کرد. و پایایی آن به روش آزمون مجدد برآورد شد طوری که مقدار همبستگی آن 89% به دست آمد.
این پرسشنامه شامل 25 سؤال میباشد که سه بعد خود مراقبتی (9 سؤال)، فراغت (8 سؤال) و تحرک (8سؤال) را در برمیگیرد. معیار درجهبندی سؤالات آن به صورت: هیچگاه، کمتر مواقع، متوسط مواقع، بیشتر مواقع، همه مواقع میباشد. که از 0 تا 4 امتیازبندی شده است. بهطوری که برای سؤالات مثبت از راست به چپ و برای سؤالات منفی از چپ به راست میباشد. و بر این اساس کیفیت زندگی به چهار طبقه نامطلوب، نسبتاً مطلوب، مطلوب، کاملاً مطلوب تقسیم میشود. به طوری که در بعد خود مراقبتی کسب امتیاز 9- 0 به معنای کیفیت زندگی نامطلوب، کسب امتیاز 18- 10 به معنای کیفیت زندگی نسبتاً مطلوب، کسب 27-19 به معنای کیفیت زندگی مطلوب، کسب امتیاز 36-28 به معنای کیفیت زندگی کاملاً مطلوب و در ابعاد فراغت و تحرک کسب امتیاز 8-0 به معنای کیفیت زندگی نامطلوب، کسب امتیاز 16-9 به معنای کیفیت زندگی نسبتاً مطلوب، کسب امتیاز 24-17 به معنای کیفیت زندگی مطلوب، کسب امتیاز 32-25 به معنای کیفیت زندگی کاملاً مطلوب میباشد.
جهت انجام مطالعه پژوهشگر به روش سرشماری و با توجه به شرایط پذیرش و عدم پذیرش، سؤالات پرسشنامه را از تکتک نابینایان واجد شرایط پذیرش و به صورت انفرادی پرسیده و پرسشنامههای مربوط به کیفیت زندگی نابینایان را تکمیل کرد. مشاورین بخشهای پسران و دختران مؤسسه را به عنوان پرسشگر تحقیق، آموزش داده و طی بازدیدهایی که آنها از والدین (پدر و مادر هر یک از کودکان) داشتند، پرسشنامه اضطراب را تکمیل کردند.
به منظور تحلیل دادهها و نتیجهگیری از آنها از نرمافزار spss و آزمون آماری تاو کندال b استفاده شد.
نتایج
نتایج پژوهش نشان میدهد که میانگین سن مادران 51/5 ± 18/35، میانگین سن پدران 22/6 ± 40 و میانگین سن نابینایان 5/2 ± 11 سال بوده است. در مورد میزان تحصیلات مادران، بیشترین فراوانی (9/42%) مربوط به تحصیلات ابتدایی و کمترین فراوانی (2%) مربوط به تحصیلات
عالی میباشد. و در مورد میزان تحصیلات پدر، بیشترین فراوانی (3/32%) مربوط به تحصیلات ابتدایی و کمترین فراوانی (1/2%) مربوط به تحصیلات عالی میباشد.
6/60% از نابینایان، پسر و 3/39% از نابینایان، دختر بودهاند. و در مورد شدت نابینایی، بیشترین فراوانی (3/38%) مربوط به نابینایی تقریباً کامل و کمترین فراوانی (3/6%) مربوط به نیمه بینایی متوسط میباشد.
در مورد اضطراب والدین، بیشترین فراوانی اضطراب در والدین (6/59%) مربوط به اضطراب متوسط و کمترین فراوانی (1/2%) مربوط به اضطراب خیلی شدید میباشد. و در مورد کیفیت زندگی نابینایان، اکثر نابینایان در بعد خود مراقبتی (1/68%) از کیفیت زندگی مطلوب و اکثر نابینایان در ابعاد فراغت (7/45%) و تحرک (9/48%) از کیفیت زندگی نسبتاً مطلوب برخوردارند.
آزمون همبستگی تاو کندال b نشان میدهد بین اضطراب والدین و کیفیت زندگی نابینایان در بعد خود مراقبتی (01/0 > P و 45/0- = ضریب تاو کندال b)، بعد فراغت (01/0 > P و 59/0- = ضریب تاو کندال b) و بعد تحرک (01/0 > P و 62/0- = ضریب تاو کندال b) رابطه معنیدار آماری وجود دارد.
بحث
نتایج حاصل از پژوهش نشان میدهد که رابطه معنیداری بین اضطراب والدین و کیفیت زندگی نابینایان در بعد خود مراقبتی وجود دارد. به طوری که با افزایش اضطراب والدین کیفیت زندگی نابینایان در بعد خود مراقبتی کاهش مییابد. در این مورد مطالعهای که انجام شد نیز بیانگر این رابطه است به طوری که وی در مطالعه خود بیان میکند که مشکلات روانی مانند اضطراب و استرس در والدین کودکان معلول، منجر به تخریب و کاهش توانایی خود مراقبتی در کودک میگردد.
همچنین در مطالعه حاضر رابطه معکوس بین اضطراب والدین و بعد فراغت کیفیت زندگی نابینایان مشاهده شد که نتایج مطالعات بیان میکند که محدودیت و حمایت افراطی واکنشهایی هستند که والدین کودکان معلول جهت کاهش رنج و اضطراب از خود بروز میدهند و این دو از عواملی هستند که منجر به کاهش توان خود مراقبتی کودک معلول میگردد.
یافتهها در زمینه ارتباط اضطراب والدین و کیفیت زندگی نابینایان در بعد تحرک نیز تفاوت معکوس را نشان داد، پلنت در مطالعه خود بیان میکند که کودکان معلولی که والدین آنها اضطراب و نگرانی و یا هرگونه اختلال روانی را تجربه میکنند نمیتوانند به خوبی در فعالیتهای مربوط به بازی و فراغت کودک درگیر شوند و در نتیجه کودک در این زمینه دچار مشکلاتی میشود.
پیشنهادات
با توجه به نتایج به دست آمده در این پژوهش به مؤسسه آموزشی ابابصیر پیشنهاد میشود کلاسهای آموزشی دورهای توسط مشاورین مؤسسه برای والدین، در رابطه با راهکارهای تعدیل اضطراب، سازگاری با مشکلات و حفظ بهداشت روانی تشکیل دهند و اهمیت سازگاری با مشکلات و تعدیل اضطراب را در ارتقاء تواناییهای کودک نابینا و رسیدن وی به یک زندگی مستقل را برای والدین توجیه کنند. جلسات مشاوره گروهی دورهای با حضور والدین نابینایان و
مشاورین و مسئولین مؤسسه تشکیل شود. به طوری که طی این جلسه، والدین مشکلات، احساسات و تجربیات خود را بیان کنند و اطلاعات لازم در زمینه مشکلات مشترک کودکشان و بهبود زندگی خود و کودکشان را دریافت کنند. به سازمان بهزیستی پیشنهاد میشود که در کنار مراکز پذیرش کودکان نابینا و معلول، مراکز مشاوره روانی دایر نمایند تا همزمان با پذیرش کودک معلول، والدین وی نیز تحت نظر مشاورین قرار گیرند تا در حل مشکلات ناشی از معلولیت کودک و سایر مشکلاتی که منجر به اضطراب در آنان میگردد، به والدین کمک گردد. و گروههای حمایتی جهت حمایت از خانوادههای کودکان معلول و رسیدگی به مشکلات مختلفی که منجر به تنش و اضطراب در این خانوادهها میشود اختصاص دهد، به طوری که اعضاء خانواده کودکان معلول، به راحتی به این گروهها دسترسی داشته باشند. به برگزارکنندگان دورههای بازآموزی توصیه میشود که کلاسهای بازآموزی دورهای در رابطه با ارتقاء بهداشت روان والدین کودکان معلول برای پرسنلی که به نحوی با این والدین در ارتباط هستند و به ویژه برای مشاورین مراکز آموزش استثنایی تشکیل گردد. و به مراکز بهداشتی درمانی کشور پیشنهاد میگردد، که والدین کودکان معلول را جزء طبقات آسیبپذیر جامعه از نظر بهداشت روانی، اجتماعی و جسمی قرار داده و تحت پوشش حمایتی خاص قرار دهند.
References
Mehrabizadeh Honarmand M, Najarian B, Masoudi M.contrasting and comparing of training children with intellectual disable, and parents who have normal daughters and sonsin age 5-6", 2000, Research Institute Exceptional
Children,Available from: www.riec.ac.ir; Karimi Dermani H. Rehabilitation of exceptional groups. one Edition,Tehran, gostare Press 2002; 40[Persian];
Dehestani Ardakani A. Depression in blinds 2004, Research Institute Exceptional
Children.Availablefrom: www.riec.ac.ir; Marcia C. impact of a handicapped child on the family. Available from: www.yale.edu.com. 2006; Howe D. Disabled children, parent-child
interaction and attachment, journal of child and family social work 2006 11: 65-106; Liewellyn G.Adult sons and daughters with a disability. Available from: www.afd src.org 2003; 7-22; Duncanson M. effects of anxiety on children and young people. Available from: www.occ.org.nz, 2006; Murphy N. Health of care givers for children with disabilities care giver perspectives. Available from: www.ncbi.nlm.nih.gov, 2006.
بررسی اثربخشی آموزش شیوه حل مسأله گروهی بر مهارتهای اجتماعی دانشآموزان آسیبدیده بینایی مرکز ابابصیر اصفهان(1)
زهرا خوشکام
چکیده
هدف این پژوهش بررسی اثربخشی آموزش شیوه حل مسأله گروهی، بر مهارتهای اجتماعی دانشآموزان آسیبدیده بینایی مرکز ابابصیر اصفهان بوده است. جامعه آماری این پژوهش شامل کلیه دانشآموزان آسیبدیده بینایی مرکز ابابصیر اصفهان بودند که در سال تحصیلی 1387- 1386، در مقطع راهنمایی، در این مرکز مشغول به تحصیل بودند.
نمونههای پژوهش شامل 20 دانشآموز آسیبدیده بینایی (10 دختر و 10پسر)، از این مرکز بودند که به صورت تصادفی انتخاب شدند و به صورت تصادفی در دو گروه آزمایش (5 دختر و 5 پسر)، و کنترل (5 دختر و 5 پسر)، جایگزین شدند. ابزارهای مورد استفاده در این پژوهش فرم والدین و فرم معلم آزمون مهارتهای اجتماعی گرشام و الیوت بود که در مراحل پیش آزمون، پس آزمون و پیگیری به کار گرفته شد.
دانشآموزان شرکتکننده در گروه آزمایش در 8 جلسه آموزش حل مسأله گروهی، شرکت کردند. پیشبینی شده بود که آموزش حل مسأله میتواند مهارتهای اجتماعی و زیر مقیاسهای آن مانند (جرأتمندی، همکاری، خودکنترلی و مسئولیتپذیری) را افزایش دهد و منجر به کاهش مشکلات رفتاری شود. نتایج، با استفاده از تحلیل کواریانس نشان داد که آموزش حل مسأله گروهی، در هر دو مرحله پسآزمون و پیگیری، بر مهارتهای اجتماعی و زیر مقیاسهای آن (جرأتمندی، همکاری، خودکنترلی و مسئولیتپذیری) مؤثر است (05/0 > P) و مشکلات رفتاری برونزاد را در هر دو مرحله پسآزمون و پیگیری کاهش میدهد (01/0> P)، اما بر مشکلات رفتاری درونزاد در دو مرحله پس آزمون و پیگیری تأثیری ندارد (05/0 < P).
کلیدواژهها: آموزش حل مسأله گروهی، مهارتهای اجتماعی، آسیب دیده بینایی.
فهرست مطالب
فصل اول: کلیات پژوهش
مقدمه
1-1- بیان مسأله
1-2- اهمیت و ضرورت مسأله
1-3- اهداف پژوهش
1-4- فرضیههای پژوهش
1-5- تعریف اصلاحات
1-5-1- حل مسأله
1) . پایان نامه کارشناسی ارشد رشته روانشناسی در دانشگاه اصفهان، دفاع در تیرماه 1387، استادان مختار ملک پور و حسین مولوی.
1-5-2- آسیب بینایی
1-5-3- مهارتهای اجتماعی
1-5-4- مشکلات رفتاری درونزاد
1-5-5- مشکلات رفتاری برونزاد
فصل دوم: پیشینه پژوهش
مقدمه
2-1- پیشینه نظری
2-1-1- آسیب بینایی
2-1-1-1- علل نقایص بینایی
2-1-1-2 شیوع و همه گیرشناسی
2-1-1-3- مهارتها و افراد آسیبدیده بینایی
2-1-2- حل مسأله
2-1-2-1- تعاریف مسأله
2-1-2-2- تعاریف حل مسأله
2-1-2-3- جهتیابی حل مسأله
2-1-2-4- ویژگیهای حل مسأله
2-1-2-5- مراحل حل مسأله
2-1-2-6- درمان گروهی حل مسأله
2-1-2-7- حل مسأله در کودکی
2-1-2-8- نوروسایکولوژی حل مسأله
2-1-2-9- حل مسأله در خبرگان در مقایسه با تازهکاران
2-1-2-10- کاربردهای حل مسأله در آموزش و درمان
2-1-2-11- موانع بر سر راه مسألهگشایی در افراد با آسیب بینایی
2-1-2-12- حل مسأله در رویکردها و دیدگاههای مختلف
2-1-2-12-1- حل مسأله در رویکرد ساختگرایی
2-1-2-12-2 حل مسأله در رویکرد رفتارگرایی
2-1-2-12-3- حل مسأله در رویکرد یادگیری اجتماعی
2-1-2-12-4- حل مسأله در رویکرد گشتالت
2-1-2-12-5- حل مسأله در رویکرد خبر پردازی
2-1-2-12-6- حل مسأله در رویکرد شناختی
2-1-2-12-7- حل مسأله در دیدگاه پیاژه
2-1-2-12-8- حل مسأله در دیدگاه گانیه
2-1-2-12-9- حل مسأله در دیدگاه بلوم
2-1-2-12-10- حل مسأله در دیدگاه تولمن
2-1-2-12-11- حل مسأله در دیدگاه پوپر
2-1-2-12-12- حل مسأله در دیدگاه هپنر
2-1-3- مهارتهای اجتماعی
2-1-3-1- تعاریف مهارتهای اجتماعی
2-1-3-2- انواع مهارتهای اجتماعی و مقولههای مربوط به آن
2-1-3-3- آموزش مهارتهای اجتماعی
2-1-3-4- رشد مهارتهای اجتماعی در نوجوانی
2-1-3-5- عوامل اجتماعی شدن
2-1-3-5-1- تأثیر والدین بر اجتماعی شدن
2-1-3-5-2- تأثیر متقابل خواهر و برادر
2-1-3-5-3- تأثیر گروه همسالان
2-1-3-5-4- تأثیر وسایل ارتباط جمعی
2-1-3-5-5- تأثیر ترتیب تولد
2-1-3-6- اهمیت مهارتهای اجتماعی
2-1-3-7- علل ضعف در مهارتهای اجتماعی و پیامدهای آن
2-1-3-8- نظریهها و دیدگاههای مختلف در زمینه رشد اجتماعی
2-1-3-8-1- مراحل رشد اجتماعی در نظریه روانکاوی فروید
2-1-3-8-2- آدلر و مهارتهای اجتماعی
2-1-3-8-3- اریکسون و رشد اجتماعی
2-1-3-8-4- نظریه یادگیری اجتماعی
2-1-3-8-5- نظریه کریک و داج
2-2- تحقیقات انجام شده در خارج و داخل کشور در مورد حل مسأله و مهارتهای اجتماعی
2-2-1- تحقیقات خارج از کشور
2-2-1-1- حل مسأله
2-2-1-2- مهارت های اجتماعی
2-2-2- تحقیقات داخل کشور
2-2-2-1- حل مسأله
2-2-2-2- مهارتهای اجتماعی
فصل سوم: روش تحقیق
مقدمه
3-1- روش تحقیق
3-3- جامعه آماری
3-3- نمونه آماری و روش نمونهگیری
3-4- متغیرهای پژوهش
3-5- ابزار پژوهش
3-6- شیوه اجرای پژوهش
3-7- روش تجزیه و تحلیل دادهها
فصل چهارم: یافتههای پژوهش
مقدمه
4-1- یافتههای کمی پژوهش
4-1-1- توصیف دادهها
4-1-2- پیشفرضهای آماری
4-1-2-1- پیشفرض نرمال بودن توزیع
4-1-2-2- پیشفرض تساوی واریانسها
4-1-2-3- ضرایب همبستگی ویژگیهای جمعیت شناختی با پسآزمونها و آزمونهای پیگیری
4-1-3- بررسی استنباطی دادهها
4-2- یافتههای کیفی پژوهش
فصل پنجم: بحث و نتیجهگیری
5-1- خلاصه طرح تحقیق
5-2- بحث و نتیجهگیری
5-3- اعتبار پژوهش
5-4- محدودیتهای پژوهش
5-5- پیشنهادات تحقیق
5-5-1- پیشنهادات پژوهشی
5-5-2- پیشنهادات کاربردی
فصل اول
کلیات پژوهش
مقدمه
استرایر (1989) مهارتهای اجتماعی را، همانند سازگاری متقابل کودک با محیط اجتماعی و در رابطه همسالان میداند. در این مدل، سازگاری به توانایی و ظرفیت کودک در پیشبینی کردن، جذب نمودن و عکسالعمل نشان دادن به نشانههای موجود یک بافت اجتماعی بستگی دارد. در این فرایند، رشد عاطفی و اجتماعی کودک دخالت دارد. توانایی کودک یا نوجوان در انتخاب رفتار مناسب و ارزشیابی، در مورد روابط اجتماعی و ساختار گروه، میزان مهارت و قابلیت اجتماعی وی را مشخص میسازد. اسلبی و گوارا (2003)، مهارتهای اجتماعی را مترادف با سازگاری اجتماعی میدانند. از نظر آنها مهارتهای اجتماعی، عبارت است از توانایی ایجاد ارتباط متقابل با دیگران در زمینه خاص اجتماعی، بهطوری که در عرف جامعه قابل قبول و ارزشمند باشد.
کلست (2007)، معتقد است حتی در محیطهایی که افراد حمایتکننده زیادی وجود دارند، کودکان باید خزانهای از مهارت های اجتماعی، برای ورود به عرصههای اجتماع داشته باشند، تا بتوانند تعاملاتی پایدار ایجاد کنند و از لحاظ اجتماعی مستقل شوند. کودکانی که مهارتهای اجتماعی کافی کسب کردهاند در ایجاد رابطه با همسالان (آشر وتیلر، 2001) و یادگیری در محیط آموزشی (والکر و هوپس، 2003)، موفقتر از کودکانی هستند که فاقد این مهارتها هستند. مهارتهای اجتماعی به کودک کمک میکند تا با دیگران رابطه اثربخش داشته باشد. اغلب کودکان در ارتباط با اطرافیان (والدین، خواهران، برادران و همسالان) این مهارت را بدون تلاش فرا میگیرند (پاولس و الیوت، 2001).
در طول دهههای گذشته، تحقیقات روانشناختی، اهمیت تعاملات و حمایتهای اجتماعی را در ترفیع و بهزیستی روانشناختی نشان دادهاند (کف و دی کوایس، 2004). گرشام و الیوت (1999، به نقل از لوینسون، 2004)، معتقدند همه کودکان، موفق به فراگیری این مهارتها نمیشوند. در این میان اکثریت افراد با ناتوانیهای مختلف (دیآلورا، 2002)، مثل آسیب بینایی (کف و دیکوایس، 2004، ساکس و سیلبرمن، 2000، دیآلارا، 2002، بایبر و شات، 1991، شریفی درآمدی، 1379، ساکس، ولف و تایرنی، 1998، مک کاسپی، 1996، ساکس و کورن، 1996، ولف و ساکس، 1997) ضعفهایی در زمینه مهارتهای اجتماعی از خود نشان دادهاند. کف و دیکوایس (2004)، بیان کردهاند که مشکلات جسمانی مثل آسیب بینایی کیفیت و نحوه تعامل با دیگران را تهدید میکند. بررسیهای متعدد نشان میدهد کمبود مهارتهای اجتماعی، تأثیر منفی بر کارکرد تحصیلی دانشآموزان دارد (پارکر و آشر، 1987)، مشکلات یادگیری را تشدید میکند، مانع پیشرفت کودک شده (لاگراسا و استون، 1990)، 1990)، منجر به عواقب نامطلوب در دوران تحصیل میگردد (گرشام والیوت، 1989)، و اغلب منجر به مشکلات سازگاری یا اختلال روانی آتی میشود (پارکر و آشر، 1993، و کوئن، پدرسون، بابیگین، لازو، تروست، 1973، به نقل از شهیم، 1381). پژوهشهای طولی نیز مؤید تأثیر منفی نقص مهارتهای اجتماعی بر سلامت روانی است (کونت و اندروز، 2000). افراد با آسیب بینایی، مشکلاتی را در ارتباط با دنیای بیرون تجربه میکنند (کف و دیکوایس، 2004)، که باعث ایجاد محدودیت در برقراری ارتباط و تعامل با دیگران میشود (آلن تریف، 2007). این افراد با انواعی از چالشهای منحصر به فرد در گذار از مراحل زندگی روبرو هستند (جکسون، 2001). آسیب بینایی در افراد به ویژه در کودکان موجب عدم توازن شناختی، عاطفی، زبانی، اجتماعی و حرکتی میگردد. تأخیر در مهارتهای مذکور، منجر به تأخیر در تحول اجتماعی میشود و امکان یک تعامل سالم با دیگران را از فرد آسیبدیده بینایی میگیرد (کریمی درمنی، 1385). برای مثال نتایج مطالعات نشان داده است که دانشآموزان با آسیب بینایی نسبت به همسالان به نسبت کمتری شروع کننده تعاملات اجتماعی بوده و در حد کمتری به آن علاقه نشان میدهند (کف، 2002، کورن و کوئینگ، 2002). کلست (2007)، معتقد است کسب شایستگیهای اجتماعی برای دانش آموزان آسیبدیده بینایی، باید به عنوان یکی از مهمترین اولویتها در نظر گرفته شود.
دانشمندان از مدتها قبل به ارتباط بین فقدان بینایی و سازگاری روانی و اجتماعی نوجوانان علاقهمند بودهاند. انبوهی از این مقالات را میتوان در 60 سال اخیر یافت (جکسون، 2001). با وجود ضد و نقیضها درباره تفاوت مهارتهای اجتماعی در افراد آسیبدیده بینایی و افراد بینا، به جرأت میتوان گفت که افراد با آسیب بینایی در مقایسه با افراد بینا، در معرض خطر بالاتری در زمینه مهارتهای اجتماعی و مشکلات رفتاری هستند (جکسون، 2001). راسکین، در سال 1962 بیان کرد کلیه امور روانشناختی میتوانند درباره افراد مبتلا به ضایعات بینایی از طفولیت تا بزرگسالی اجرا شوند (به نقل از حسینی و تفضلی مقدم، 1380). پژوهشها نشان میدهند که اکثر افراد با آسیب بینایی در نهایت بر اثرات محدود کننده آسیب بینایی غلبه خواهند کرد (احمدپناه، 1383). شیوههای متنوعی برای پرورش مهارتهای اجتماعی در افراد آسیبدیده بینایی مطرح شده است همانند، مداخلات اولیه و به هنگام، گسترش شبکه حمایت اجتماعی (کلست، 2007)، تقویت سایر حواس، استفاده از باقیمانده حواس و برنامههای آموزشی کوتاه مدت (دبیری اصفهانی و زندیپور، 1385).
بررسی تأثیر اصل پریماک بر پیشرفت تحصیلی دانش آموزان نابینا (جامعه نمونه ابابصیر)(1)
سید حمید آتشپور؛(2)ایران مهدیزادگان(3)
چکیده
هدف از پژوهش حاضر بررسی تأثیر اصل پریماک بر پیشرفت تحصیلی کودکان نابینا بوده است. برای رسیدن به این هدف دو گروه 20 نفری از آزمودنیهای پسر مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی از میان دانشآموزان مؤسسه ابابصیر اصفهان به صورت تصادفی انتخاب گردیدند تا فرض تحقیق، مبنی بر کارایی اصل پریماک بر پیشرفت تحصیلی کودکان پسر نابینا مورد آزمون قرار گیرد. اطلاعات جمعآوری شده و تجزیه و تحلیل آماری نتایج از طریق آزمون t استیودنت در سطح یک درصد نشان داد که میانگین گروه آزمایش و گروه گواه بعد از اجرای تحقیق برابر نبوده و تفاوت معنیداری بین دو گروه به لحاظ کاربرد اصل پریماک وجود داشته است، در نتیجه فرض صفر مبنی بر عدم تفاوت میان میانگین گروه آزمایشی و گروه گواه از لحاظ پیشرفت تحصیلی تأیید نشد و میتوان به کاربرد مؤثر اصل پریماک بر پیشرفت تحصیلی دانشآموزان صحه گذاشت.
مقدمه
بیتردید نقص بینایی معلولیتی جدی است که محدودیتهای وسیع و مشخصی برای فرد به وجود میآورد. کودک نابینا به سبب نداشتن حس بینایی تجربه های محدودی دارد؛ به ویژه از نظر مهارتهای حرکتی، آشنایی با اوضاع و احوال و تسلط بر محیط. این کودکان کمتر از همتایان بینای خود سازگاری و تنوع رفتاری دارند و غالباً وابستهتر و نامطمئنتر و بیمناکتر از افراد بینا با محیط خود ارتباط برقرار میکنند. به همین منظور برای اینکه کودک نابینا بتواند به رشد مطلوب برسد و از زندگی مناسبی بهرهمند گردد، لازم است توانبخشی مناسب و امکانات کافی از یکسو و تشویق، حمایت و ایجاد انگیزه از سوی دیگر فراهم گردد تا شرایط مطلوبی برای یک زندگی طبیعی و عادی برای آنان یا (افرادی که به تازگی دچار این مشکل شدهاند) به وجود آید. تغییرات تازهای که نابینایی ایجاد میکند، بستگی به سن افراد، تحصیلات، وضعیت و موقعیت خانوادگی، حرفهای و نگرش اطرافیان نسبت به افراد نابینا دارد. به عبارت دیگر، اینکه تا چه حد خانواده و جامعه شرایط و امکانات لازم را برای حمایت و انگیزه پیشرفت افراد نابینا فراهم میکنند، تا آنها احساس هویت پیدا کنند و بتوانند خدمات ارزشمندی را به جامعه ارائه دهند، اهمیت بسیاری دارد. مشکلات ناشی از نابینایی نه فقط برای فرد نابینا پیچیده است و مسائلی چون احساس انزوا، عدم اعتماد به نفس، احساس عدم امنیت مالی، بیتحرکی و محدودیت در روابط اجتماعی را به همراه دارد، بلکه برای خانواده وی نیز عارضهای تلقی میگردد که همگی باعث میشود وی از داشتن یک زندگی عادی و طبیعی محروم شود و احساس یأس و ناامیدی کند. با وجود این مشکلات، نابینایان جامعه ما در
عمل نشان داده اند که به رغم مشکلات و محدودیتهایی که گریبانگیر آنها است، میتوانند در بسیاری از فعالیتهای فردی و اجتماعی پیشرفتهای چشمگیری داشته باشند. طبق آمار سازمان بهداشت جهانی (به نقل از همشهری، ش 1320، مردادماه 1376، و ش 1668 مهرماه 1377)، در سطح جهان نزدیک به 40 میلیون نفر نابینا وجود دارد، که حدود 70 درصد آنها در کشورهای در حال توسعه هستند. بیشترین شمار نابینایان را خردسالان، کودکان و یا سالمندان تشکیل میدهند، شمار این افراد را در کشور ما 160 هزار نفر تخمین زدهاند. بر پایه آمار موجود، سه تا چهار برابر افراد نابینا، افراد بینایی وجود دارد که با مشکلات کمبینی روبهرو هستند؛ بنابراین متخصصان تعلیم و تربیت به این نتیجه رسیدهاند که باید راهکارهایی به کار بست تا موانع و مشکلات موجود در سر راه پیشرفت نابینایان برطرف شود یا به حداقل برسد. با فراهم نمودن امکانات آموزشی و کمکآموزشی و ایجاد زمینههای مساعد خانوادگی و شرایط اجتماعی و اقدامات پیشگیرانه، میتوان زندگی مناسبتری برای نابینایان به وجود آورد. نابینایان با بهرهگیری کامل از دیگر حواس خود میتوانند اطلاعات مورد نیاز خود را کسب و در جهت آموختن و تغییرات مطلوب رفتاری گامهای مؤثری بردارند و این تصور اشتباه و بازدارنده را که «نابینایان، توانایی آموختن را ندارند»، از اذهان بزدایند.
طبق بررسیها و مشاهدات تجربی، نابینایان برخلاف سایر گروههای افراد استثنایی مایلاند با آنان به عنوان فردی مستقل و عادی رفتار شود. به همین منظور از ترحم و یا برخوردهای حقارتآمیز بیزارند، محبت صادقانه را میپذیرند و مایلاند به خود متکی باشند و مستقلانه رفتار کنند. بنابراین پدیده نابینایی را نباید به مفهوم درماندگی دانست. حمایت افراطی از کودکان نابینا و بیتوجهی به پیشرفت تحصیلی آنها به وابستگی دائمی به والدین منجر میشود و از مهارتهایی که قادر به انجام آنها میباشند محروم میگرداند (مهدیزادگان و آتشپور، 1376).
بسیاری از متخصصان تعلیم و تربیت طبق تحقیقاتی که به عمل آوردهاند، به این نتیجه رسیدهاند که مجموعهای از راهکارها برای پیشگیری و برطرف ساختن موانع موجود در راه تحصیل نابینایان وجود دارد. ضرورت پژوهش حاضر نیز بر همین اساس استوار است. زیرا اعتقاد بر این است که با استفاده از شیوههای نو میتوان انگیزه تلاش و فعالیت را در نابینایان برانگیخت و رشد داد، تا بدین وسیله نابینایان حس ارزشمندی و استقلال را تجربه نمایند و برای جامعه نیز فردی مفید محسوب گردند.
اصل پریماک و فرضیه پژوهش حاضر: دیوید پریماک، به عنوان یک نظریهپرداز رفتارگرا اصل خود را مبنی بر نسبیت تقویت یا اصل پریماک، مطرح نمود و آزمایشهایی نیز برای اثبات کارایی آن انجام داد. مطابق دیدگاه سنتی در مورد تقویت، میباید یک نوع همبستگی بین رفتار یا پاسخ کنشگر و یک محرک یا تقویتکننده وجود داشته باشد. یعنی در یک وابستگی تقویت همیشه دو عنصر باید وجود داشته باشد؛ یکی رفتارهایی که تقویت میکنند و گاهی خود نیز تقویتکننده میتوانند باشند، و دیگری محرکهای تقویتکننده (مازور، 1989).
از نظر پریماک هیچگونه مرز روشنی بین این دو عنصر وجود ندارد. به نظر وی تقریباً همه تقویتکنندهها، هم شامل یک محرک (از قبیل غذا) هستند و هم شامل یک رفتار (از قبیل غذا خوردن)، که این رفتار نیز ممکن است بعداً تقویتکننده رفتار یا پاسخ کنشگر دیگری باشد. به طور
مثال پریماک بیان میکند که آیا یک اسباببازی برای کودک تقویتکننده است یا رفتار بازی کردن با اسباببازی، کدام یک؟ بر همین اساس پریماک اصل خود را مطرح نمود. اصل مورد نظر بر این مبنا قرار گرفته است که از فعالیتهایی که کودکان علاقهمند به انجام دادن آن هستند میتوان به عنوان تقویتکننده برای فعالیتهایی که کمتر به آنها میپردازند استفاده کرد (علیاکبر سیف، 1368؛ سیف، 1373). همانگونه که بیان گردید به طور سنتی چنین تصور میشد که تقویتکننده فقط محرک است. در این دیدگاه تقویتکننده نخستین به بقای موجود زنده وابسته است و تقویتکننده ثانوی محرکی است که بارها با یک محرک نخستین همراه بوده است. به عقیده پریماک تقویتکنندهها را باید نوعی فعالیت یا پاسخ بدانیم. به عبارت دیگر، از دیدگاه پریماک همه پاسخها، تقویتکنندههای بالقوهای هستند. به ویژه در نظریهای که 1959 ارائه داد بیان نمود که از هر پاسخی که فراوانی نسبتاً زیادی دارد، میتوان برای تقویت پاسخی که فراوانی نسبتاً کمتری دارد استفاده کرد (هرگنهان و السون، 1993؛ پورافکاری، 1373).
به عبارت دیگر از هر جفت پاسخ یا فعالیت که فرد بدان مشغول میشود، فعالیتی که محتملتر است (یعنی به طور عادی مکرراً اتفاق میافتد) فعالیت نامحتملتر را تقویت میکند (لفرانکویس، 1991؛ گلاور و برونینگ، 1990) پریماک اظهار میدارد که نام غیر رسمی اصل بالا، قانون مادربزرگ است. بنا بر اصل مادربزرگ، اول کار بعد تفریح (برونر، 1986). برای مثال به کودک گفته میشود؛ موقعی میتوانی تلویزیون نگاه کنی (یا به سرگرمی دیگری بپردازی) که تکالیفت را انجام داده باشی. در اینجا تماشای تلویزیون برای کودک، فراوانی بالایی دارد، زیرا میتواند به عنوان یک عامل تقویتکننده برای انجام تکالیف که بسامد کمتری دارد به کار رود (پارسا، 1370).
برای به کار بردن اصل مذکور و استفاده از اندیشه تقویتی پریماک، به موجود زنده اجازه میدهند تا آزادانه به هر فعالیتی که میخواهد بپردازد و آنگاه فراوانی نوع فعالیتی را که موجود زنده انتخاب میکند به دقت ثبت میکنند. سپس فعالیتهای مختلفی را که موجود زنده به آن میپردازد به صورت سلسله مراتبی پشت سر هم قرار میدهند. در این سلسله مراتب، فعالیتی را که موجود زنده بیش از همه انجام میدهد در بالاترین مرتبه قرار میدهند و بعد از آن فعالیتی را که فراوانی آن کمتر است و الی آخر... هر پژوهشگری با مراجعه به این فهرست، خواهد دانست که چه فعالیتی، موجود زنده مورد نظر را تقویت میکند و چه فعالیتی برای او خاصیت تقویتکنندگی ندارد. بنا به نظر پریماک برای پیدا کردن اینکه از چه چیزی میتوان به عنوان تقویتکننده استفاده کرد، باید رفتار موجود زنده را درحالیکه فرصت انجام هرگونه عملی را دارد، مشاهده نمود. فعالیتهایی را که بیشتر از همه انجام میشود میتوان برای تقویت رفتارهایی که با فراوانی کمتری رخ میدهند به کار برد. بنابراین به طور خلاصه میتوان اظهار کرد که اگر فعالیتی از فعالیت دیگری بیشتر رخ دهد، میتوان از آن برای تقویت کردن فعالیتی که کمتر رخ میدهد استفاده کرد. در این سلسله مراتب فعالیتهای دیگر نیز میتوانند فعالیتهای پایینتر از خود را تقویت نمایند (هرگنهان و السون، 1391؛ اتکینسون و همکاران، 1368).
به نظر میرسد این اصل در مورد انسان و حیوان هر دو صادق باشد. پریماک (1959) نشان داد که نظریه وی در عمل کاربردهای وسیعی دارد. در یکی از مطالعات، پریماک 31 کودک پایه اول
تحصیلی را آزاد گذاشت تا از دو فعالیت بازی با ماشین تیلهپرانی و دستگاه خوراکدهی یکی را انتخاب کنند و هر قدر که میخواهند بازی کنند. بعضی از کودکان با ماشین تیلهپرانی بازی کردند و بعضی دیگر با ماشین خوراکدهی. در این مرحله ترجیحات کودک مشخص گردید. در مرحله بعد هرکدام از کودکان به دو گروه تقسیم شدند. گروهی که ماشین تیلهپرانی را ترجیح داده- بودند و گروهی که ماشین خوراکدهی را به گروه اول در صورتی اجازه داده میشد با ماشین تیلهپرانی بازی کنند که با ماشین خوراکدهی بازی میکردند و به گروه دیگر نیز وقتی اجازه داده میشد با ماشین خوراکدهی بازی کنند که اول با ماشین تیلهپرانی بازی میکردند. نتایج نشان داد که در هر گروه بازی با ماشینی که مورد علاقه آنها نبود حتی بعد از قطع شرایط وضع شده بالا، افزایش چشمگیری را نشان داد. بنابراین پریماک برای این اعتقاد خود که فعالیتهایی که آزمودنی، کمتر به آنها میپردازد را میتوان با دادن فرصت به او برای پرداختن به فعالیتی که بیشتر به آن میپردازد تقویت کرد، شواهد حمایتکنندهای را به دست آورد (هرگنهان و السون، 1993).
تلویحات پژوهشهای پریماک بسیار گستردهاند. اصل پریماک برای والدین درماندهای که اعتقاد دارند هیچ راه مؤثری برای تقویت یا پاداش رفتار فرزندانشان نمییابند بسیار سودمند است. اگر سلسله مراتب بروز اعمال را تنظیم کنند، عملی که احتمال بروز آن زیاد است میتواند تقویتکننده بسیار مؤثری شود. برای مثال این اصل در مورد کودکانی که رغبتی به انجام تکالیف خود ندارند، یا در موارد خاصی ناآرامی نشان میدهند کارآمد بوده است.
هوم و همکارانش (1963) با استفاده از اصل پریماک کودکان ناآرامی را که وضعیت مهدکودک را به هم میزدند آرام کردند. این کودکان زمان زیادی را صرف جیغ زدن و دویدن و بازی کردن میکردند. این اعمال به نسبت آرام نشستن و ساکت بودن در کلاس احتمال وقوع بیشتری داشتند. به همین دلیل «هوم» با ایجاد شرایطی، کودکان را آرام نمود. وی از کودکان درخواست کرد ساکت بنشینند تا بتوانند پس از سکوت به مدت پنج دقیقه بدوند، فریاد بکشند و بازی کنند. علامت شروع بازی برای آنها صدای زنگی بود که معلم به صدا درمیآورد. بدین ترتیب ظرف مدت کوتاهی کودکان یاد گرفتند ساکت بنشینند و سر کلاس معلم حضور یابند (ویت و همکاران، 1988).
میچل و استو فیلمی (1973) نیز برای بهبود رفتار گروهی از بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی که کاملاً غیرفعال بودند از اصل پریماک سود بردند. این بیماران زمان زیادی را بیحرکت و در حالت غیرفعال باقی میماندند؛ یعنی رفتارهایی که از فعال بودن و حرکت کردن محتملتر بود. میچل و همکارش، کارهای سادهای را به بیماران محول میکردند با این شرط که پس از انجام آنها میتوانستند استراحت کنند. در واقع از رفتار منفعلانه برای تقویت حرکت کردن و فعال بودن استفاده میشد. بدین ترتیب تمهید میچل و استو فیلمی کارگر افتاد و بیماران ظرف مدت کوتاهی شستن خود و تمیز کردن اتاقها را انجام میدادند. این اصل در تسلط بر رفتار خود نیز مفید واقع شده است. هر شخصیتی میتواند برای مقابله با میل خود در به تعویق انداختن مسئولیتها یا اجتناب از کارها، وعده انجام کار لذت بخشتری را پس از انجام آن وظیفه به خود بدهد (برونو، 1373). بنابراین کاربرد اصل پریماک هم در کلاس درس و هم در محیط زندگی میسر است و تحقیقات نیز موفق بودن آن را نشان دادهاند.
بنا به همین مقتضیات، پژوهشگران، فرضیهای را تدوین کردند مبنی بر اینکه با استفاده از اصل پریماک میتوان موجب پیشرفت تحصیلی کودکان نابینای پسر گردید. استدلال نظری این فرض این بود که از آنجا که تقویت موجب ثبات و استواری رفتار مثبت و خاموشی رفتار نامطلوب میگردد و از سوی دیگر انگیزش نیز به عنوان حالتی درونی در انسان موجب هدایت رفتار به سوی نوعی هدف میشود، لذا تقویت نیز میتواند باعث ایجاد انگیزه در فرد شود و او را برای رسیدن به هدف منظور شده (که در این پژوهش پیشرفت تحصیلی بوده است) راغبتر و موفقتر نماید.
روش
الف- آزمودنیها: به منظور بررسی تأثیر اصل پریماک بر پیشرفت تحصیلی پسران نابینا در مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی، بنا به اصل گزینش تصادفی افراد، تعداد 04 دانشآموز نابینای مقطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی مؤسسه نابینایان ابابصیر اصفهان انتخاب و مجدداً به صورت تصادفی به دو گروه 02 نفری آزمایشی و گواه تقسیم گردیدند.
ب- وسایل و ابزار پژوهش: بنا به هدف پژوهش؛ یعنی بررسی کارایی و تأثیر اصل پریماک بر پیشرفت تحصیلی نابینایان پسر، تمامی نمرات این دانشآموزان قبل از اجرای پژوهش در هر درس ثبت و جمعآوری گردید که پس از معدلگیری کل نمرات به دست آمده در هر دو گروه، مقایسه و محاسبه گردید تا خطای سوگیری در همگنی افراد حذف گردد. بعد از اجرای پژوهش، مجدداً کل نمرات دروس آنها نیز جمعآوری و معدلگیری شد تا امکان مقایسه معدلهای دانشآموزان در قبل و بعد از استفاده از اصل پریماک امکانپذیر گردد.
ج- نوع پژوهش: پژوهش حاضر از نوع تجربی است و یافتهها پس از انتخاب تصادفی آزمودنیها از طریق معدلگیری نمرات و مقایسه آنها با هم قبل و بعد از اعمال متغیر مستقل به دست آمد. لازم به ذکر است که اجرای پژوهش در مورد آزمودنیها از حساسیت خاصی برخوردار بود. زیرا:
1- مدت اجرای تحقیق را باید تا حد امکان کوتاه در نظر میگرفتیم. دلیل این امر این بود که برای ایجاد انگیزه در دانشآموزان از تقویتهای خاصی مانند تقدیرنامه، لوحمشق، قلم مخصوص نابینایان و شکلات استفاده میشد که علاوه بر پاداشهایی چون گردش، قصهخوانی، لِیلِی بازی کردن و ورزشهای دسته جمعی به دانشآموزان داده میشد. از طرف دیگر اگر تقویتهای داده شده را یک هدف یا مشوق برانگیزاننده در نظر بگیریم، باید از این موضوع آگاه باشیم که هرقدر فاصله دانشآموزان از نظر زمانی، تا رسیدن به تقویت بیشتر باشد. به همان نسبت نیز مقدار انگیزه کاهش مییابد.
2- زمان در نظر گرفته شده نیز باید به حدی باشد که در طول آن پیشرفت تحصیلی مشخص گردد. با توجه به دو مشکل فوق مدت اجرای تحقیق دو ماه در نظر گرفته شد.
د- متغیرها: در پژوهش حاضر متغیر مستقل که پژوهشگران در تحقیق آن را دستکاری نمودند، ارائه تقویتها و اجازه فعالیتهای دستهجمعی یا به عبارتی استفاده از اصل پریماک بوده است. متغیر وابسته نیز پیشرفت تحصیلی یا رفتارهایی بوده است که از آن به درس خواندن تعبیر میکنیم.
بحث و نتیجهگیری
با توجه به یافتههای پژوهش و محاسبه تفاوت میانگینهای دو گروه، تفاوت معنیداری بین دو گروه مورد پژوهش مشاهده گردید. بنابراین، با عنایت به معنیدار بودن اختلاف بین میانگینهای مورد مقایسه با 99 درصد اطمینان میتوان نتیجه گرفت که کاربرد اصل پریماک در پیشرفت تحصیلی دانشآموزان نابینای مقطع ابتدایی و راهنمایی مؤسسه ابابصیر مؤثر بوده است. از این لحاظ میتوان نتیجه گرفت که متغیر مستقل تأثیر بارزی داشته است و اختلاف میانگینها حاصل متغیر مستقل میباشد. به نظر میرسد علت مؤثر بودن متغیر مستقل را میتوان به وضعیت زیر نسبت داد:
در کاربرد اصل پریماک آنچه در وهله اول اهمیت دارد تعیین ردههای بالاتر سلسله مراتب تقویت و فعالیتهایی است که در موجود زنده محتملتر میباشد. با مشخص شدن این مسأله، اصل پریماک به طور مسلم تأثیرگذار خواهد بود. لازم به ذکر است که در این پژوهش نیز در انتخاب و تعیین ردههای بالاتر از سلسله مراتب تقویت و فعالیتهای محتمل، محدودیتهایی وجود داشت. زیرا تقویتها و فعالیتهایی که در این تحقیق برای دانشآموزان در نظر گرفته شد، از سوی پژوهشگران انتخاب گردیدند. هرچند برای جلب توجه دانشآموزان به تقویتهای موردنظر، فعالیتهای چندی به عمل آمد. در نهایت با این پژوهش میتوان با اطمینان نتیجه گرفت که تقویتها و فعالیتهای فوق در همه دانشآموزان میتواند منبع تقویتکننده قوی محسوب گردد.
منابع و مآخذ
اتکینسون و همکاران، زمینه روانشناسی، ترجمه براهنی و همکاران، (1368)، نشر رشد؛ برونو، فرانک، (1986)، فرهنگ توصیفی اصطلاحات روانشناسی، ترجمی مهشید یاسایی و فرزانه طاهری، (1373)، نشر طرح نو؛ پارسا، محمد، (1372)، روانشناسی یادگیری بر بنیاد نظریهها، نشر بعثت؛ پورافکاری، نصرتاللّه، (1373)، فرهنگ جامع روانشناسی/ روانپزشکی، نشر فرهنگ معاصر؛ سیف، علیاکبر، (1368)، روانشناسی پرورشی، نشر آگاه؛ سیف، علیاکبر، (1373)، تغییر رفتار و رفتار درمانی، نظریه ها و روشها، نشر دانا؛ گلاور، جان ای و راجر اچ، برونینگ. (1990)، روانشناسی تربیتی، ترجمه علینقی خرازی، (1375)، انتشارات مرکز نشر دانشگاهی؛ مهدیزادگان، ایران و سید حمید آتشپور، (1376)، افسردگی در دختران و پسران نابینا، مجله تعلیم و تربیت استثنایی، شماره 9؛ مهدیزادگان، ایران و سید حمید آتشپور، (1376)، افسردگی در نابینایان، ارائه شده در نخستین کنگره انجمن روانشناسی ایران، 31 شهریور تا 2 مهر؛ هرگنهان، بیآر و میتواچ السون، (1993)، مقدمهای بر نظریههای یادگیری، ترجمه علیاکبر سیف، (4731)، انتشارات دانا؛ همشهری (روزنامه)، آمار ارائه شده در زمینه نابینایی در کشور، دوشنبه 14 مرداد 1376، شماره 1320 و پنجشنبه 23 مهر 1377، شماره 1668.(1)
1) . www.noormags.ir/view/fa/articlepage/124687
مقایسه رشد اجتماعی دانشآموزان نیمهبینا در مدارس تلفیقی و استثنایی(1)
دکتر محمدباقر کجباف(2)مهری رستمی(3)
چکیده
اجتماعی کردن درست کودکان و نوجوانان و آموزش مهارتهای اجتماعی لازم به آنها همواره یکی از اهداف عالی نظام آموزش و پرورش بوده است. مزایای مدارس و کلاسهای تلفیقی برای دانشآموزان استثنایی فراتر از نتایج تحصیلی است. محیط مدارس عادی، رشد اجتماعی و عاطفی کودکان استثنایی و در واقع تمام جنبههای یادگیری آنها را تحریک میکند (سعیدی، 1383).
نقش آموزش تلفیقی و تأثیر نوع مدرسه به عنوان یکی از عوامل محیطی مؤثر در رشد اجتماعی دانشآموزان دارای ناتوانی به ویژه مشکلات بینایی در مقطع راهنمایی، لزوم انجام پژوهش مورد نظر را ایجاب نمود. در این پژوهش به بررسی و مقایسه رشد اجتماعی دانشآموزان نیمه بینای مدارس تلفیقی با مدارس ویژه پرداختیم و آنها را با پرسشنامه واینلند ارزیابی کردیم. پژوهش شامل 30 دانشآموز استثنایی بود که به طور تصادفی انتخاب شدند. تجزیه و تحلیل آماری (آزمونF.T ) نشان داد میزان رشد اجتماعی دانشآموزان نیمه بینای دوره راهنمایی در مدرسه ویژه نابینایان با مدارس تلفیقی تفاوت معناداری دارد.
مقدمه
در سالهای نخست زندگی، نقش خانواده بر شخصیت کودک از همسالان مهمتر است و به تدریج همسالان، مدرسه و رسانههای گروهی در دوره نوجوانی از نظر تأثیر بر شخصیت نوجوان نقش محوری پیدا میکنند. همراه با بالا رفتن سن نوجوان، نقش همسالان به عنوان عامل تقویتکننده و الگو افزایش مییابد. همسالان از راههای منحصر به فرد در شکلگیری شخصیت، رفتار اجتماعی، ارزشها و نگرشهای یکدیگر دخالت دارند (قباشی، 1379).
ماهیت تعاملی رشد به این حقیقت اشاره میکند که کودک لحظه به لحظه با محیطش تعامل دارد، تغییراتی در افراد و اشیا به وجود میآید و در همان زمان خودش نیز بر افراد و اشیا تأثیر میگذارد. نتایج پژوهشهای انجام شده به وسیله یونسکو نشان داده بچهها قادر به خود تنظیمی رفتار محیط تلفیقی هستند (پاجینا، 2005).
ابتدا باید درک کنیم شاگردانی که در مدارس ویژه رشد میکنند، دچار آسیبهای اجتماعی میشوند. چرا که به وسیله انرژی مشابه خود محدود شدهاند و وضعیتشان را بسیار خوب میدانند و معتقدند زندگی شادی در دنیای خودشان دارند. تماسهایشان با بچههای بینا بسیار محدود شده و حتی از مشکلات ارتباطی خود بیخبرند (پاجینا، 2005).
امروزه پژوهشگران معتقدند محیطهای آموزشی باید دارای تعاملات تجربی، اجتماعی و زبانی باشند و از محیط صرف کودکان استثنایی به محیطهای افراد عادی کشانده شوند (استین بک و ایرس ایرس 1996).
تعاملات اجتماعی بچههای دارای ناتوانی همانند بچههای عادی است و از نظر آموزشی نیز بچههای دارای ناتوانی همان موضوعات و مواد درسی دانشآموزان عادی را دریافت میکنند (سلن، ککلیس، گیلفورد، 1992).
مستعلمی (1381) اثربخشی آموزش مهارتهای اجتماعی بر افزایش اعتماد به نفس دختران نابینای دبیرستان نرجس تهران را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده که آموزش مهارتهای اجتماعی اعتماد به نفس دختران نابینا را افزایش داده است.
مورفی و همکاران (1988) رشد اجتماعی کودکان استثنایی را بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که کودکان استثنایی از رشد اجتماعی بسیار کمتری نسبت به کودکان عادی برخوردارند. رشد اجتماعی به وسیله تقلید و مشاهده رفتار دیگران و از راه انتقال فرهنگ صورت میپذیرد و چون کودکان استثنایی در تقلید ناتوان هستند، نمیتوانند مهارتهای لازم را در این زمینه کسب کنند. بنابراین، رشد اجتماعی کمتری دارند.
افتخار (1381) به بررسی کیفیت زندگی دانشآموزان نابینا و همتای بینای آنها پرداخته است. نتایج این مطالعه نشان داد بین کیفیت زندگی دو گروه مورد بررسی تفاوت معنیداری وجود ندارد. ولی در حوزه تحرک بین کیفیت زندگی دو گروه تفاوت معناداری دیده میشود.
در پژوهشی شیرانی (1382) به بررسی تأثیر آموزش شناختی بر عزت نفس دانشآموزان نابینای دختر و پسر مقطع راهنمایی آموزشگاه ابابصیر شهر اصفهان پرداخته است. یافتهها نشان دادند بین میانگین عزت نفس کلی دو گروه آزمایش و کنترل در پس آزمون تفاوت معنیداری وجود دارد. مقایسه میانگین عزت نفس کلی دو گروه پسر و دختر در پس آزمون تفاوت معنیداری را نشان نمیداد و تأثیر متقابل جنسیت و آموزش عزت نفس معنیدار نبود، بنابراین بین نمرات عزت نفس و معدل تحصیلی دو گروه رابطه معنیداری وجود داشت. به عبارتی دانشآموزانی که معدل تحصیلی بالاتری داشتند، در پس آزمون نمرات عزتنفس بیشتری کسب کردند. در این پژوهش نتیجه گرفته شد آموزش شناختی در افزایش عزت نفس دانشآموزان نابینای پسر و دختر مؤثر است.
وان هاسلت (1983) در پژوهش دیگری درباره طیف وسیعی از مشکلات سازگاری اجتماعی کودکان آسیبدیده بینایی به موارد زیر تأکید کرد:
1- افزایش دامنه مهارتهای اجتماعی
2- ممانعت از رفتار بد اجتماعی به وسیله افزایش مهارتهای لازم
3- تغییر نگرشهای اجتماع در برابر افراد نابینا
پاسناک روبرت (2004) در پژوهشی بیست کودک 5 تا 10 ساله آسیبدیده بینایی را آموزش داد. کودکان در دو گروه به یادگیری برخی مفاهیم طبقهبندی شده پرداختند. نتایج نشان داد یادگیری و آموزش مفاهیم در غلبه بر بعضی کمبودهای مفاهیم ذهنی در کودکان آسیبدیده بینایی مؤثر بود. لوونفلد در 1957 به نقل از جوادیان (1371) فعالیتهای خلاقه کودکان نابینا و نیمهبینا و عوامل
روانی درگیر در آنها را به طور فشردهای مطالعه کرد. وی دو حالت مختلف ادراک، یکی ادراک حسی یا تماسی و دیگری ادراک بینایی را در آنها تشخیص داد. حالت لمسی بر اساس تجارب بدنی نزدیک فرد است و مقدمتاً به فضای قابل تماس اطراف او مربوط میشود. حالت بینایی مربوط به محیط فرد و عدم جدایی بینایی از آن است. فعالیت خلاقانه که به کودک اجازه میدهد تا طبق آن عملی را انجام دهد و خودش را معرفی کند، یک وسیله مهم سازگاری (با محیط) است. با آزاد کردن فشار عاطفی میتوان به کودک کمک کرد تا بر احساس خود کمبینی و انزوای خود از محیط غالب آید.
وان هاسلت (1985) در پژوهشی برای تعیین کمبود مهارتهای اجتماعی در بزرگسالان آسیبدیده بینایی، به این نتیجه رسید افراد نابینا در مهارتهای اجتماعی، در گفتار و عمل ضعیف هستند ولی این کاستیها در همه افراد یکسان نیست. در پژوهش حاضر که به مقایسه رشد اجتماعی دانشآموزان مقطع راهنمایی در مدارس عادی و ویژه اصفهان پرداخته، به اختصار نتایج زیر به دست آمده است:
رشد اجتماعی دانشآموزان دختر نیمه بینا که در مدارس عادی مشغول به تحصیل هستند، نسبت به مدارس ویژه بهتر است اما در پسران تفاوت معناداری مشاهده نشده است.
میزان تحصیلات والدین در رشد اجتماعی فرزندان تأثیر نداشته است.
پایه تحصیلی دانشآموزان نیز در رشد اجتماعی تأثیر نداشته است.
هالاهان و کافمن (1991) به نقل از شریفی (1379) اظهار میکنند، احتمالاً مهمترین توانایی برای سازگاری موفقیتآمیز غالب افراد آسیبدیده بینایی تحرک و مهارت آنها در حرکت به اطراف در محیط خود است.
گزارش کولیس (1994) به نقل از همان منبع، در مورد زبان و گفتار کودکان نابینا نشان میدهد دو دیدگاه کلی در مورد تحول زبان و گفتار کودکان نابینا وجود دارد. یک دیدگاه آن است که نابینایی تغییری در توانایی و کاربرد زبان ایجاد نمیکند. اغلب این متخصصان عقیده دارند دانشآموزان آسیبدیده بینایی در هوش کلامی فرق چندانی با همسن و سالان بینا ندارند.
بتمن (1985) به نقل از شریفی، عقیده دارد فقط جنبههای محدودی از ارتباط، که چندان هم مهم نیستند، نظیر ادا و اطوارهای بدنی میان افراد آسیبدیده بینایی و افراد بینا متفاوت است. اعتقاد اصلی هواداران عدم تفاوت بین تحول زبان کودکان بینا و نابینا این است که چون تحول زبان تابع حس آموختن است، بنابراین نقش ادراک شنوایی از ادراک بینایی مهمتر است. تنها به همین خاطر است که نابینایان در عملکرد زبان تقریباً بینقص هستند و برای استفاده از آن بیش از کودکان بینا انگیزه دارند.
مک کوایر و میرز (1981) به نقل از همان منبع، اعتقاد دارند بین محرومیتهای بدنی و ناسازگاری شخصیت ارتباط وجود دارد. آنها در پژوهش خود که در آن 27 کودک نابینای مادرزاد یک تا چهار ساله را مورد مطالعه قرار دادند، به این نتیجه رسیدند که ابتلا به اختلالهای شخصیتی در کودکان نابینای مادرزادی که در معرض مشکلات شخصیتی هستند، مبنای زیست شیمیایی ندارد، بلکه ریشه روانزاد دارد.
روش
جامعه آماری مجموعه دانشآموزان نیمه بینا در مدارس تلفیقی - استثنایی شهرستان اصفهان بود و نمونه آماری 30 نفر از مدرسه ویژه (15 دختر و 15 پسر) و 30 نفر از مدرسه تلفیقی (15 دختر و 15 پسر) بود که تصادفی انتخاب شدند.
روش پژوهش توصیفی از نوع علّی مقایسهای بود.
ابزار اندازهگیری در این پژوهش رشد اجتماعی واینلند بود که به عنوان شاخصی برای تعیین رشد اجتماعی به صورت شفاهی و انفرادی مورد استفاده قرار گرفت. پرسشنامه رشد اجتماعی واینلند در سال 1953 به وسیله دال ساخته شد و در سال 1956 میلادی مورد تجدید نظر قرار گرفت. این پرسشنامه میزان مسئولیت فردی و توجه به نیازهای شخصی را میسنجد. این مقیاس اعمالی را که فرد در زندگی روزمره انجام میدهد، بررسی میکند و هشت مقوله را مورد ارزیابی قرار میدهد که عبارتاند از: خودیاری عمومی، خودیاری غذا خوردن، خودفرمایی، توانایی در لباس پوشیدن، اشتغال، تعاملات زبانی، جابهجایی و تعاملات اجتماعی (عقیلی، 1370).
با توجه به نمره آزمون در این مقیاس، میتوان سن اجتماعی و سن تقویمی را محاسبه کرد. اطلاعات موردنیاز درباره آزمودنی نه فقط از راه آزمون، بلکه به وسیله آگاهان (والدین، آموزگار، خانواده یا خودآزمودنی) فراهم میشود.
بر اساس نتایج تفاوت معناداری بین میزان رشد اجتماعی دانشآموزان نیمه بینای دختر مدارس استثنایی و مدارس تلفیقی وجود دارد. همچنین بررسی میانگین دو گروه دانشآموزان نشان میدهد دانشآموزان دختر نیمه بینایی که در مدارس تلفیقی مشغول به تحصیل هستند، از رشد اجتماعی بهتری نسبت به دانشآموزان دختر نیمه بینای مدارس خاص برخوردارند.
مشاهده شد در سطح 05/0 ≥p تفاوت معناداری بین میزان رشد اجتماعی دانشآموزان نیمه بینای دختر مدارس استثنایی و مدارس تلفیقی وجود دارد. بررسی میانگین دو گروه دانشآموزان نشان میدهد دانشآموزان دختر نیمه بینایی که در مدارس تلفیقی تحصیل میکنند، از رشد اجتماعی بهتری نسبت به دانشآموزان دختر نیمه بینای مدارس استثنایی برخوردارند.
مشاهده شد در سطح 05/0 ≥p تفاوت معناداری را بین میزان رشد اجتماعی دانشآموزان پسر نیمه بینا نشان نمیدهد. به عبارت دیگر، رشد اجتماعی دو گروه دانشآموزان یکسان بوده و مدارس استثنایی یا تلفیقی تأثیری بر افزایش رشد اجتماعی آنها نداشتهاند.
مشاهده شد در سطح 05/0 ≥p تفاوت معناداری را بین میزان رشد اجتماعی دانشآموزان نیمهبینا بر اساس پایه تحصیلی نشان نمیدهد. به عبارت دیگر، رشد اجتماعی دانشآموزان پایه اول، دوم و سوم راهنمایی یکسان بوده است.
بحث
یافتههای حاصل از آزمون t، فرضیه مطرح شده را با توان آماری 99 درصد تأیید کرد. بدین معنا که رشد اجتماعی دانشآموزان نیمه بینا که در مدارس عادی تحصیل میکنند، نسبت به دانشآموزان نیمه بینای مدرسه استثنایی (ابابصیر) بهتر است.
نتایج این پژوهش با پژوهش نظری راد (1374) که به بررسی مشکلات دانشآموزان نابینا، دیدگاه خودشان و آموزگاران پرداخته همخوانی ندارد، اما با یافتههای افتخار (1381) درباره بررسی کیفیت
زندگی دانشآموزان نابینا و همتای بینای آنها همخوانی دارد. رشد اجتماعی دانشآموزان دختر نیمه نابینای مدارس تلفیقی نسبت به مدارس ویژه بهتر است.
نتایج در این قسمت با پژوهش نوذری (1374) که به بررسی و مقایسه بلوغ اجتماعی پسران نابینا پرداخته، همچنین با نظر مستعلمی (1381) که اثربخشی آموزش مهارتهای اجتماعی بر افزایش اعتماد به نفس دختران دبیرستان نرجس تهران را بررسی کرده، همسو و با نظر شیرانی درباره تأثیر آموزش شناختی بر عزت نفس دانشآموزان دختر و پسر مقطع راهنمایی اصفهان یکسان است (1382). همچنین نتایج نشان داد نوع مدارس بر رشد اجتماعی دانشآموزان پسر نیمه بینا تأثیر نداشته است.
در کل، نتایج این پژوهش با یافتههای پژوهشهای پژوهشگرانی مثل پک و دیگران (1993)، کودکان و موره (1997)، مایر و فیشر (2002)، ناکن و پیچ (2002)، آنت و همکاران (2001) همخوان است. همه این پژوهشگران تأثیرات مثبت تلفیق و رشد اجتماعی دانشآموزان ناتوان را گزارش کردند. در مقابل، این یافتهها با نظر رابرت و زوبریک (1993) و الکس (1996) ناهمخوان است. این اختلاف نظرها ممکن است به دلیل نوع آزمون مورد استفاده، نحوه نمونهگیری یا محدودیت نمونهها باشد.
صالحی (1382) به وسیله پرسشنامه خودساخته، چک لیست، کارنامههای تحصیلی و... به بررسی مقایسهای جنبههای مختلف هوش، پیشرفت تحصیلی و رفتاری دانشآموزان تلفیقی پرداخت و تفاوت معناداری بین آموزش به روش جداسازی و آموزش تلفیقی بین هیچ یک از گروههای نابینا، ناشنوا و جسمی حرکتی به دست نیاورد. البته ممکن است تأثیر اساسی مدرسه در سازگاریهای اجتماعی این گروهها باشد که اصولاً در سالهای پس از پژوهش باید مورد بررسی قرار گیرد. همچنین تفاوت نتایج، پژوهشهای وسیع و دقیقتری را میطلبد. کاتس فورث نیز همسو با نتایج این پژوهش بیان کرده که زبان غیرواقعی که نابینایان به کار میبرند، وسیلهای برای کسب مقبولیت اجتماعی است و میخواهند تا با این روش موقعیتهای اجتماعی را تجربه کنند. این هدف در آموزش کودکان در مدارس عادی حاصل میشود.
اروین (1991) مخالف یکپارچهسازی بود و در پژوهش خود به این نتیجه رسید که جای تعجب باید باشد که صرف گذاشتن یک کودک خردسال آسیبدیده بینایی در کلاس پیشدبستانی کودکان بینا، بدون اینکه طرحریزی دقیقی شود یا فردی از او حمایت کند، نتیجه خوبی به بار آورد.
یک جنبه مهم گنجاندن کودک در کلاس عادی این است که یک الگو یا کارگروهی بین آموزگار کلاس درس و مشاور بینایی وجود داشته باشد. در غیر این صورت کودک آسیبدیده بینایی ممکن است از نظر اجتماعی در کلاس تلفیقی منزوی شود، به ویژه زمانی که این کلاس تنها بر موارد تحصیلی متمرکز باشد (ککلیس و ساکس، 1988).
هالاهان و کافمن (1986) در مورد جایگزینی کودکان آسیبدیده بینایی در کلاسهای عادی اظهار میکنند با افزایش حضور کودکان آسیبدیده بینایی در کلاسهای معمولی، آموزگاران باید
بدانند چگونه مسائل خصوصی مربوط به نیازهای آنها را حل کنند. دختران به طور معناداری تأثیر تفاوت محیطهای آموزشی را (به شکلی که محیط آموزش تلفیقی با رشد مهارتهای اجتماعی همبستگی مستقیم دارد) نشان دادند. نتایج آماری و مقایسه تأثیر رشد اجتماعی دختران نیمه بینا با پسران نیمه بینا در محیطهای تلفیقی، نشان میدهد میزان همبستگی در دختران تقریباً کل همبستگی محیط تلفیقی با رشد مهارتهای اجتماعی هر دو جنس را شامل میشود و در مورد دختران، به علت تأثیرپذیری آنها در این مورد خاص لزوم تلفیقی بودن آموزش و تأثیر آنها بر رشد مهارتهای اجتماعی بیشتر محرز میگردد و توجه ویژه متخصصان برای جایگزینی درست این گروه از دانشآموزان را میطلبد.
نتایج و یافتههای پژوهش
یکی از محدودیتهای پژوهش مربوط به جامعه آماری است، یعنی گروه مورد پژوهش "دانشآموزان نیمه بینای دوره راهنمایی" بودهاند که امکان تعمیم نتایج را به سایر گروههای تحصیلی نخواهد داد. از اینرو پیشنهاد میشود پژوهشهای مشابهی در مقاطع تحصیلی دبستان و دبیرستان نیز انجام شود.
محدودیت دیگر این پژوهش به محیط پژوهشی بازمیگردد، یعنی این پژوهش در اصفهان اجرا شده و تعمیم به شهرستانهای دیگر را باید با احتیاط انجام داد. پیشنهاد میشود پژوهشهای مشابهی در استانهای دیگر نیز انجام شود.
محدودیت دیگر آن است که عواملی همچون نگرش والدین به ناتوانی نیمه بینایی، نگرشهای مذهبی و عوامل فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی کنترل نشدهاند و پیشنهاد میشود در پژوهشهای دیگر این عوامل کنترل شوند.
منابع
افتخار، حسن، (1381)، بررسی کیفیت زندگی دانشآموزان نابینا و همتای بینای آنها، اندیشه و رفتار، دوره 7، شماره 4؛ پورلاکانی، سپیده، (1381)، بررسی تأثیر آموزش بر آگاهی و نگرش دانشآموزان دختر دبیرستانی نابینای مرکز آموزش استثنایی استان تهران در رابطه با برداشت بهداشت بلوغ، پایاننامه کارشناسی ارشد. دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشت و درمان ایران؛ جان مایر. رشد شخصیت و بهداشت روانی، ترجمه نظیری، سیما، (1381)، انتشارات انجمن اولیاء و مربیان؛ حسینی، زاهد، تفضلی مقدم، عبدالحسین، (1380)، روانشناسی و آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان دارای ضایعات بینایی، ناشر دانشگاه امام رضا؛ دانیل پی. هالامان، جیمز ام. کافمن، کودکان استثنایی، ترجمه مجتبی جوادیان، (1371)، آستان قدس رضوی؛ شیرانی، عبداللّه، (1382)، اثربخشی آموزش شناختی بر عزت نفس دانشآموزان پسر و دختر آموزشگاه ابابصیر - شهر اصفهان، پایاننامه کارشناسی ارشد روانشناسی، دانشگاه آزاد اسلامی خوراسگان اصفهان؛ قباشی، ن، (1379)، بررسی رابطه رشد اجتماعی و عزت نفس دانشآموزان دختر و پسر مقطع دبیرستان، پایاننامه کارشناسی ارشد روانشناسی، دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی، دانشگاه اصفهان ایران؛ مستعلمی، فروزان، (1381)، بررسی اثربخشی آموزش مهارتهای اجتماعی بر افزایش اعتماد به نفس دختران نابینای شهر تهران، پایاننامه کارشناسی ارشد، رشته روانشناسی، دانشگاه الزهرا؛ نظریراد، منصوره، (1374)، بررسی مشکلات دانشآموزان دوره راهنمایی در زمینه برقراری ارتباط و فراگیری درسی از دیدگاه
خودشان و معلمین آنان، پایاننامه کارشناسی ارشد روانشناسی، دانشگاه علوم پزشکی ایران؛ جان مایر، رشد شخصیت و بهداشت روانی، ترجمه نظیری، سیما، (1381)؛ نوذری، قاسم (1374)، بررسی و مقایسه بلوغ اجتماعی پسران نابینا و ناشنوای پایه پنجم ابتدایی مدارس استثنایی شهر تهران، پایاننامه کارشناسی ارشد رشته روانشناسی، دانشگاه علامه طباطبایی؛ وایتزمن، ال، رشد شخصیت و بهداشت روانی، ترجمه نظیری، (1380)، انتشارات انجمن اولیاء و مربیان.(1)
www.noormags.ir/view/fa/articlepage/349037
1) .
نقش اعضای اتاق بازرگانی اصفهان در تأسیس مؤسسات خیریه(1)
مصطفی حجه فروش(2)
بازار طی قرنها مرکز معیشت و فعالیت اقتصادی بوده و صنعتگران و بازرگانان، دو گروه اصلی از ارکان آن به شمار میآیند. بازار و مناسباتش نمونه ای برای یک مجموعه مبتنی بر اقتصاد اسلامی است. چون شریعت اسلامی برای اصول معاشرت قواعد خاصی را وضع کرده که از جمله آنها میتوان به کسب حلال، پرداخت وجوه شرعیه، پاسخ به نیازها و درخواست طبقات نیازمند و برآورده شدن کمبودهای اجتماعی اشاره کرد. زیرا بخش بزرگی از اقشار نخبه و مدرن جامعه برخاسته از بازار و دارای علاقهها و احساسات و حس نوع دوستی قوی مذهبی بوده و هستند.
بازرگانان و صنعتگران به عنوان مردان اقتصاد و خیراندیش جامعه، علاوه بر تولید و توزیع کالا همواره در برطرف کردن نیاز جامعه نقش مؤثری داشتهاند. به طور کلی میتوان گفت که نیاز مردم توسط صنعتگران و بازرگانان برخاسته از بازار برآورده و تأمین میشود و آنها در فضای اقتصاد اسلامی نمیتوانند به خواسته مردم بیاعتنا باشند. بازاریان اعم از صنعتگر و بازرگان در ادوار مختلف تاریخ ایران اسلامی، به عنوان افرادی مؤمن و متعهد و مورد وثوق جامعه مطرح بودهاند و این خصیصه به ویژه در پیوند آنان با حوزه روحانیت آشکارتر میشود.
از ویژگیهای آنان این است که فعالیتهایشان به هیچوجه به دولت ارتباطی ندارد. به همین جهت میتوان بازرگانان و صنعتگران بازار را پایهگذار یک اقتصاد صد درصد بخش خصوصی دانست.
ازجمله مؤلفهها و ویژگی و امتیاز آنان موضوع وقف و به طور کلی انجام کارهای خیر در امور فرهنگی، آموزشی، تربیتی، خدماتی، بهزیستی، عمرانی و اقتصادی است که هر کدام از آنها در فرهنگ بازار از اهمیت ویژهای برخوردار هستند.
نمونه این ایدههای مترقی و پیشرفته در ساخت مساجد و حسینیهها، مدارس علمیه و مراکز آموزشی و تحقیقاتی برای پیشبرد جامعه، بیمارستانها، درمانگاهها و مراکز رسیدگی به امور نیازمندان در زمینههای مختلف درمان، ازدواج و مسکن و...به چشم میخورند.
این بخش از جامعه با توجه به وسعت و بینش و تعهد نسبت به امور اجتماعی مختلف مانند بیخانمانها، کودکان بیسرپرست، گرسنگان و به طور کلی نیازمندان مادی و معنوی احساس مسئولیت میکنند.
این دیدگاهها بازرگانان و صنعتگران بازارهای اسلامی را صدرنشین سیستم اقتصادی دیگر کشورها کرده است. به طور نمونه در شهر اصفهان افراد نیکوکار و خیراندیشی از اعضای هیئت نمایندگان اتاق بازرگانی صنایع و معادن اصفهان مانند حاج محمدحسین و حاج محمدجعفر کازرونی - امین التجار، حاج عبدالعلی فیض، شیخزاده هراتی و اخوان همدانیان و دهها نفر دیگر از اعضای هیئت نمایندگان اتاق بازرگانی اصفهان بودهاند که ضمن تجارت و ایجاد کارخانههای
تولیدی به قصد ایجاد شغل و عدم وابستگی، مشارکت در ایجاد مراکز رفاهی و رفع نیاز مردم به زایشگاه، بیمارستان، درمانگاه، مدرسه، آب انبار و سایر مؤسسات رفاهی خدماتی را نیز در دستور کار و وجهه همت خود قرار داده بودند. در حال حاضر نیز تاکنون همه آنها پا برجا و مشغول خدمت رسانی به مردم میباشند.
از پیشینه عملکرد اعضای هیئت نمایندگان گذشته اتاق بازرگانی اصفهان که بگذریم، مختصری از فعالیت مؤسساتی که توسط هیئت نمایندگان فعلی اتاق تأسیس شده از این قرار است:
در طول سالهای گذشته حدود چهارصد صندوق قرض الحسنه در سطح شهر اصفهان و روستاهای استان جهت رفع نیاز مردم و کمک به اشتغال و افزایش سطح درآمد مردم توسط یکی از اعضای هیئت نمایندگان اتاق بازرگانی تأسیس و راهاندازی شد و خود ایشان علاوه بر مؤسس، عضو هیئت امنا و هیئت مدیره تعدادی از آنها هم هست. گفتنی است که گردش عملیاتی و فعالیت سالیانه بعضی از آنها بالغ بر چندین میلیارد تومان است. بدیهی است آوردن اسم و مشخصات تکتک آنها گزارش را طولانی خواهد کرد.
چهل سال قبل نیز مرکز آموزشی ابابصیر ویژه نابینایان توسط یکی از اعضای هیئت نمایندگان و با همکاری چند نفر دیگر از اعضای اتاق در اصفهان تأسیس شد. در این مرکز شبانهروزی حدود سیصد تا سیصد و پنجاه دانشآموز دختر و پسر نابینا مشغول به تحصیل هستند. این مرکز ضمن تأمین هزینه آموزش و نگهداری شبانهروزی تا مقطع دکترا، هزینه زندگی بعضی از آنان را هم تأمین میکرد و تا دو سال قبل که دولت امکانات آموزش آن را فراهم کرد، تحت پوشش این مؤسسه بود. در حال حاضر هم تأمینکننده کمک هزینههای زندگی و تحصیلی آنان است.
یکی از اعضای هیئت نمایندگان و جمعی از اعضای اتاق نیز چندین مؤسسه تأمین جهیزیه برای افراد نیازمند تأسیس کردهاند که با فعالیت آنها سالیانه جهیزیه هزاران نفر از افراد نیازمند اصفهان را تأمین میشود.
یکی از اعضای هیئت نمایندگان و بعضی از اعضای اتاق بازرگانی نیز چندین مرکز درمانی و بهداشتی اعم از بیمارستان، درمانگاه و زایشگاه و خانههای بهداشت روستایی، بخشهای چشم پزشکی، قلب و کلیه را تأسیس و راهاندازی کردهاند. در هر کدام از آنها روزانه افراد زیادی معالجه میشوند و این آمار حتی درمانگاه به چند هزار نفر میرسد.
مورد بعدی تأسیس خیریه حضرت اباالفضل ویژه بیماران کلیه و قلب توسط یکی از اعضای هیئت نمایندگان و بعضی از اعضای اتاق بازرگانی است. اهدای بیش از یک صد دستگاه دیالیز و دایر کردن چندین بخش دیالیز و تحت پوشش داشتن حدود شش هزار خانواده بیماران سالانه با پیوند حدود یک صد کلیه و کمک دارو و درمان سالیانه بالغ بر دو میلیارد تومان، بخشی از فعالیتهای این مؤسسه تاکنون است.
تأسیس چندین خیریه در بیمارستانهای بزرگ دولتی اصفهان جهت تکمیل و تجهیز بخشهای مختلف بیمارستان و تأمین دارو و درمان و هزینههای بیماران نیازمند مراجعه کننده به بیمارستان در هر بیمارستان به طور جداگانه از قبیل:
خیریه حضرت زهرا در بیمارستان الزهرا.
خیریه موسی ابن جعفر در بیمارستان سوانح و سوختگی حضرت موسی ابن جعفر.
خیریه کوثر ولایت در بیمارستان امین.
خیریه صدیقه طاهر در بیمارستان صدیقه طاهره مخصوص بیماران نقص ایمنی.
خیریه مولود کعبه در بیمارستان شهید بهشتی مخصوص بانوان توسط یک نفر از اعضای هیئت نمایندگان و بعضی از اعضای اتاق بازرگانی اصفهان.
مورد بعدی تأسیس خیریه حضرت ولیعصر در دانشگاه علوم پزشکی جهت ایجاد، تکمیل و تجهیز بخشهای مختلف بیمارستانهای دولتی در سطح استان اصفهان توسط یکی از اعضای هیئت نمایندگان و بعضی از اعضای اتاق بازرگانی اصفهان است. این افراد همچنین تاکنون با جمعآوری دهها میلیارد تومان برای تکمیل و تجهیز بیمارستانها توانستهاند کمک مؤثری برای تجهیز و راهاندازی بیمارستانها باشند.
تأسیس خیریه سلامت حضرت امام هادی (ع) در مرکز بهداشت استان جهت پیشگیری از بیماریها از زمان ازدواج و بارداری تا سالمندی و پیشگیری از آسیبهای اجتماعی و ارائه راهکارهای زندگی سالم و بانشاط و سالمسازی تغذیه مردم مورد دیگری است که قصد دارم به آن اشاره کنم.
متأسفانه معرفی هرکدام از آنها در این گزارش کوتاه نمیگنجد. این خیریه نیز توسط یکی از اعضای هیئت نمایندگان و چند تن از اعضای اتاق بازرگانی اصفهان تأسیس شده است. از فعالیتهای این خیریه میتوان به ساماندهی تغذیه و میان وعده غذایی دانشآموزان مدارس استان، ایجاد مراکز آموزشی پیش از ازدواج، زمان بارداری، تربیت کودکان، مراکز سالمندی و شادی و نشاط در خانواده با حضور کارشناسان مربوطه اشاره کرد.
مورد بعدی اقدام برای تأسیس چندین خیریه امدادی و درمانی در شهرستانهای استان اصفهان جهت برطرف کردن نیاز تجهیزات پزشکی و بیماران نیازمند روستاهای اطراف توسط یکی از اعضای هیئت نمایندگان و بعضی از اعضای اتاق بازرگانی اصفهان است.
مورد آخر نیز تأسیس چندین خیریه تخصصی مخصوص بیماران خاص و صعبالعلاج مثل سرطان، کلیه، قلب، دیابت، PKUT، MS، نقص ایمنی و...به طور جداگانه برای هر کدام توسط یکی از اعضای هیئت نمایندگان و بعضی از اعضای اتاق بازرگانی است.(1)
www.noormags.ir/view/fa/articlepage/832334.
1) .
مقایسه توانایی شنیداری کودکان بینا و نابینا در شناسایی و تجسم ویژگیهای شناختی - عاطفی آموزگاران، از روی صدای آنها (1)
دکتر پرویز شریفی درآمدی(2)
چکیده
تحقیق حاضر مقایسه توانایی شنوایی کودکان بینا و نابینا از لحن صدای اشخاص (آموزگاران) و تجسم ویژگیهای شناختی - عاطفی آنان را مورد بررسی قرار داده است. نمونههای تحقیق 50 نفر از دانشآموزان پسر در سن 11 تا 12 سال در پایه پنجم ابتدایی سال 80 - 1379 (25 نفر نابینایان آموزشگاه ابابصیر اصفهان و 25 نفر نابینا از مدارس همجوار) بودهاند. برای جمعآوری اطلاعات در مراحل مختلف تحقیق از پرسشنامه شانزده عاملی شخصیت کتل برای بزرگسالان، پرسشنامه خودساخته مبتنی بر عوامل شانزدهگانه شخصیتی کتل و نوار ضبط صوت و نوار ویدئویی استفاده شده است. آزمودنیها، پس از گزینش تصادفی به دو گروه تجربی و کنترل تقسیم و بر اساس ویژگیهای سنی، وضعیت اقتصادی - اجتماعی پایه تحصیلی و معدل درسی همتراز شدند. در وهله اول صدا و تصویر 10 معلم به طور جداگانه در حین گفتن املاء از یک متن واحد معین ضبط شد و سپس توسط پرسشنامه 16 عاملی شخصیت کتل، عوامل شخصیتی آنها استخراج گردید. بدین ترتیب از میان آنها، 6 معلم که نمرات آنان در برخی از عوامل شخصیتی (عاطفی) بالاتر و پایینتر از میانگین بود، در نظر گرفته شدند. در وهله دوم یک بار تمام آزمودنیهای نابینا و بینا در معرض شنیدن لحن صدا و یک بار دیگر به منظور کنترل تصاویر ذهنی، فقط آزمودنیهای بینا در معرض دیدن تصویر صاحبان صوت قرار گرفتند. دادههای به دست آمده توسط آزمونهای همبستگی پیرسن، تحلیل واریانس یک طرفه توکی و تحلیل رگرسیون چند متغیری مورد تجزیه قرار گرفتهاند و یافتهها نشان میدهند که توانایی شنوایی کودکان بینا و نابینا از لحن صدای اشخاص و تجسم ویژگیهای شناختی - عاطفی آنان متفاوت است. کودکان بینا و نابینا در تصویر ذهنی - شنیداری، تابع یک الگوی واحد نیستند بدین معنا که کودکان نابینا نسبت به کودکان بینا خود به خود از حس شنوایی قویتر و کودکان بینا از حس بینایی بهره میجویند و این تأثیر بیشتر متوجه عوامل عاطفی شخصیت همچون A (گرمی)، E (تسلط)، F (سرزندگی)، I (حساسیت)، L (خوش بینی)، O (اعتماد به خود)، Q4 (تنش) بوده است.
کلید واژهها: توانایی شنوایی، لحن صدا، تصویر ذهنی، ویژگی شناختی - عاطفی، نابینا، بینایی
مقدمه
نابینایی پدیدهای است بس کهن که قدمت آن را میتوان با تاریخ حیات انسان همزاد و همزمان دانست. حس بینایی از دیرباز مورد توجه فلاسفه، هنرمندان، فیزیولوژیستها و روانشناسان بوده است. حس بینایی در انسان یکی از مهمترین عوامل درک و دریافت محیط زندگی است و نقش تنظیم
کننده بخش مهمی از رفتارهای انسان را به عهده دارد (عشایری، 1367). از اینرو رابطه «رفتار و دستگاه بینایی» انسان که حتی از قرون وسطی همچنان مورد بحث و بررسی بوده است، ضرورت توجه به تأثیر «آسیبدیدگی بینایی» کودکان را بر روی پارهای از کنشهای روانی (رفتاری) آنها خاطر نشان میسازد تحقیقات متعدد دانشمندان درباره تأثیر نابینایی بر روی برخی از «فرآیندهای ذهنی از جمله تصویرسازی ذهنی(1)» نشان میدهد که عملکرد کودکان نابینا در تصویرسازی ذهنی متفاوت از کودکان بیناست و البته این تفاوت به معنای آن نیست که کودکان نابینا عقبتر از کودکان بینا هستند، بلکه بنا بر نظریه جبران حسی(2)میتوانند کمبودهای خود را در تصویرسازی ذهنی جبران کنند. چه بنابراین نظریه، اگر یکی از راههای حسی- مثلاً بینایی - دچار نقص شود، حواس دیگر از طریق کاربرد بیشتر و به صورتی خود به خود تقویت میشوند؛ از اینرو بر اساس این نظریه، یک پرسش کلی مطرح میشود که: آیا میتوان از راه تصویرسازی شنوایی کمبودها یا محدودیتهای ناشی از فقدان تصویرسازی بینایی را جبران کرد؟
از تصویرسازی ذهنی تعاریف مختلفی به عمل آمده است. به عنوان یک تعریف جامع میتوان «تصویرسازی(3)» را یک تقلید دروین شده دانست، یعنی تصویر یا تصویر ذهنی، «روان بنه»ای است که قبلاً برونسازی شده و به خدمت درونسازی کنونی که به نوبه خود به صورت دال (نسبت به مدلول) درونی شده هستند، در میآید (دادستان و منصور، 1376).
با توجه به ماهیت پیچیده و ابعاد گوناگون تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا و کاربرد گسترده آن در اغلب ملاحظات آموزشی و توانبخشی و سازشیافتگی با محیط جزئاً یا کلاً توجه به شکلگیری تصاویر ذهنی - شنیداری در نابینایان ضرورت مییابد و این گونه نقش شنوایی در تصویر ذهنی نابینایان آشکار میگردد (افروز، 1373 و 1377). چه همان گونه که هوش عملی توسط ادراک بینایی ضبط و توسط مهارت دستها پاسخ میدهد، هوش نظری بر عکس از قاعده چرخش ادراک شنوایی و گفتار تشکیل میشود و این هوش نظری (ادراک شنوایی) است که بخصوص در تصویرسازی ذهنی نابینایان نقش تعیین کنندهای ایفا میکند. محققان در مروری بر ادبیات تصویرسازی ذهنی نابینایان با پرسشهای متعددی روبرو شدهاند، یکی از پرسشها این است که آیا نابینایان میتوانند با استفاده از حس شنوایی کمبود بینایی خود را جبران کنند؟ به عبارت دیگر محققان میخواهند بدانند آیا میتوان تصویر ذهنی را از طریق حس شنوایی شکل داد و اطلاعات درباره خصوصیات و صفات اشخاص را علیرغم فقدان بینایی به همان خوبی به جریان انداخت؟
لوونفلد (1987) درباره رابطه حس بینایی و رفتار خاطر نشان میسازد که طفل نابینا به دنیا آمده نمیتواند مفاهیم بصری را در ذهنش شکل دهد و به ناچار باید از راههای شنوایی و بساوایی فراگیرد. دبنی و کورنولدی (1982) و دنیس (1982) عقیده دارند که بر اثر نابینایی قسمت اعظم اطلاعاتی که برای شناسایی ویژگیهای شناختی - عاطفی، رفتاری و فیزیکی اشخاص مورد نیاز است، کاهش
مییابد. حال آنکه این اطلاعات را میتوان از راههای گوناگون از جمله تصویرسازی ذهنی - شنیداری(1)به دست آورد (شریفی درآمدی، 1379).
بر این اساس، این پرسش مطرح میشود که آیا وقتی نابینایان «لحن صدای اشخاص(2)» بزرگسال را میشنوند، میتوانند ویژگیهای شناختی - عاطفی آنان را در ذهن خود مجسم سازند؟ نتایج پژوهشهای کم و نسبتاً متناقض شواهدی از توانایی شنوایی کودکان نابینا در تصویرسازی ویژگیهای شناختی - عاطفی اشخاص را نشان میدهد. چه پژوهشهای اخیر، یافتهها و نظریههای متفاوتی را به دست دادهاند که بنا بر مقتضیات مسأله تحقیق حاضر، پارهای از موارد اشاره خواهد گردید.
دکارت (به نقل از نوربخش، 1376) معتقد است تصویرسازی ذهنی «فطری و قابل دسترس هر عضو حسی» میباشد. زیملر و کینان (1983) عقیده دارند که یک تصویر ذهنی لزوماً مستلزم یک تجربه بینایی نیست که آن را بیافریند، در نتیجه یک دیدگاه کلیتر این است که بپذیریم تصویرهای ذهنی نابینایان منحصراً به منابع حسی گوناگونی مربوطاند که آن را به وجود میآورند. آنان عمدتاً بر توانایی شنوایی نابینایان تأکید دارند.
به طور کلی محققان اخیر با توجه به زمینه کلی مسأله و در نظر گرفتن نتایج حاصل از مطالعات کم و نسبتاً پراکنده مربوط به تصویرسازی شنیداری نابینایان عمدتاً نسبت به «کارآمدی توجه شنیداری»، بالا بودن دقت شنوایی و توانایی پردازش صوتی نابینایان افق های روشنتری میبینند.
مبانی نظری تصویرهای ذهنی در نابینایان، حول محور حس شنوایی، همگرایی بالایی را نشان میدهند. لوریا (1966) خاطر نشان میسازد که قشر شنیداری اولیه در نابینایان در تفاوتگذاری و یکپارچه سازی «درون دادهای شنیداری(3)» آنان نقش تعیین کنندهای دارد. هر چه این قشر شنیداری در معرض فعالیت و تقویت طبیعی و خودبهخودی قرار بگیرد، به همان اندازه برای تجزیه و تحلیل اطلاعات صوتی پیچیده و تمیز و مقایسه نهادهای شنیداری کارآمدتر است.
به عقیده کینان (1983)، کودکان نابینا واجد یک زمینه ادراکی بهینه بر پایه حس شنوایی هستند. برازلتن (1990) معتقد است که یک فرد نابینا بیش از یک فرد بینا به توالی، نت و منقطع بودن یا متوالی بودن صوت و پیامدهای آن توجه میکند، زیرا در صدای هر کسی توالی و پیامدهای خاصی نهفته است که توجه نابینایان را بیش از بینایان به خود جلب میکند.
لوپوره (1997) درباره مقایسه کنش شنوایی نابینایان و بینایان خاطر نشان میکند «ضرب آهنگ شنوایی نابینایان تندتر و قویتر از بینایان» است و در نتیجه، پیشرفت و تقویت شنوایی برای جبران نابینایی قابل اثبات گردیده است. دینی و کورنولدی (1982)، وران (1987)، رمزا و رابین (1994) معتقدند که «عملکرد شنوایی نابینایان به علت دسترسی به فرایندهای شنیداری یکپارچهتر، قویتر و کاملتر، تحریف ناپذیرتر است و قطعاً کارآمدی توجه یا تمرکز شنیداری در نابینایان بیش از بینایان»
است. رمزا و رابین (1994) خاطر نشان میسازند بین تصویرسازی نابینایان و بینایان تفاوت وجود دارد. این تفاوت در مواردی که یک محرک «مطلقاً دیداری باشد»، به سود بینایان است و در مواردی که سلولهای شنیداری در مقابل یک محرک حساستر و قادر به تصویرسازی شنیداری باشد، به سود نابینایان است. دو تن از نخستین پژوهشگران از جمله فرنالد، سیلوستر (به نقل از وارن 1987) بر این باورند که تفاوت تصاویر ذهنی نابینایان و بینایان اساساً به تفاوت وابستگی حسی(1)آنها بستگی دارد، بدین ترتیب که بینایان از تحلیلگر بینایی و نابینایان از تحلیلگر شنوایی استفاده میکنند (شریفی درآمدی، 1379).
از منظر عصبشناسی، سهم مکانیزمهای مغزی در تصویرسازی واجد اهمیت فراوان است. (فاراه، 1984؛ به نقل از کورنولدی و دانیل، 1994) معتقد است که ناحیه قطعی تصویرسازی ذهنی - شنیداری در مرکز خلفی زبانی مغز در نیمکره چپ است. اهریچمن و برت (1983) معتقدند که نیمکره راست به تصویرسازی ذهنی - بینایی و نیمکره چپ به تصویرسازی ذهنی - شنیداری تعلق دارد.
فرنالد (به نقل از وارن، 1987) خاطر نشان میسازد که اولین نوع تصویر ذهنی در نابینایان تصویر شنیداری به میزان 4/46 و نخستین تصویر ذهنی در بینایان به میزان 320 درصد است. به عقیده فرنالد در کودکانی که بعد از 5 سالگی بینایی خود را از دست میدهند، تصاویر بینایی 57 درصد و تصاویر شنوایی 19 درصد است، اما در کودکان نابینا به دنیا آمده «نابینایی مطلق مادرزادی(2)» تصاویر شنیداری تا سقف 47 درصد افزایش مییابد. هال (1983) اظهار میکند که تصاویر ذهنی - شنیداری از سن 9 سالگی کاربرد فراوان دارد.
هیل و پالم کوئیست (1988) طی آزمایشی این پرسش را مطرح میکنند که آیا کودکان نابینا قادرند خصوصیات شخصیتی بزرگسالان را از طریق شنیدن صدای آنها تعیین کنند. او تعداد 420 دختر و پسر نابینا را در 8 دسته 7 تا 15 سال قرار داد و طی چند جلسه از آنها درخواست کرد که تا حد ممکن برداشت خود را از کسانی که صدایشان را خواهند شنید، بگویند. نتایج نشان دادند که تا حدود سن 6 تا 7 سالگی تصاویر ذهنی کودکان نابینا بر اساس آنچه درباره ویژگیهای درونی متمرکز است و از حدود 11 و 12 سالگی تا 15 سالگی، تصاویر ذهنی کودکان نابینا از لحن صدا و ویژگیهای شخصیتی سایر افراد سازمان یافتهتر و یکپارچهتر میگردد. بدین ترتیب معلوم میشود که تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا بر پایه حس شنوایی، با افزایش سن تقویمی تمایزیافته و روانشناختی میگردد.
بریکر (1994) با بررسی رابطه بین علائم صوتی و تشخیص هویت صاحب صوت خاطر نشان میسازد که علائم صوتی ناشناخته در صدای گوینده بستگی به لحن صدا، گوینده و قدرت تمیز شنوایی شنونده به کمک یک حافظه شنوایی قوی در او دارد.
رمزا، فلورز و رابین (1944) عقیده دارند که در بسیاری مواقع، توجه به صفات «صفات آواشناختی» (فنوتیکی) افراد، به تنهایی برای شناسایی آنها کافی است. آنان در آزمایشی از 3 نفر درخواست کردند که درباره موضوعی واحد به طور جداگانه صحبت کنند، سپس از یک گروه آزمودنی خواستند که تصویر افراد ناآشنا را در حین صحبت کردن از طریق نوار ویدئویی مشاهده کنند و از گروه دیگر خواستند بیآنکه افراد را ببینند فقط صحبتهای آنها را بشنوند و در نهایت، هر دو گروه برداشت خود را از ویژگیهای شخصیتی سخنرانان در قالب یک پرسش نامه پژوهشگر ساخته بیان کنند. در خاتمه آنها نتیجه گرفتند که بین تصاویر ذهنی - شنیداری کودکان نابینا با عناصر عاطفی افراد مذکور همخوانی وجود دارد.
عشایری (1378) معتقد است که افراد غمگین با شنیدن صدای آرامش بخش انسانی دیگر به وجد میآیند، چه صدای انسانی به معنای حضور عاطفی و فیزیکی یک انسان دیگر است.
گاستن (1995) معتقد است که حرف زدن همیشه با نوعی احساس همراه بوده است و عواطف در تأثیرگذاری کلام نقش تعیین کنندهای دارد. کولیس و لوئیس (1977) خاطر نشان میسازد که گرایش نابینایان به لحن صدای خوشایند بیش از بینایان است، زیرا الگوهای صوتی خوشایند در نابینایان بیش از بینایان، اعتماد به نفس و امید به زندگی را تقویت میکند. نتایج مطالعات سایلور (1992) و ژانیس (1995) از بررسی مقایسه تصاویر ذهنی نابینایان و بینایان از لحن صدای آموزگاران با یکدیگر تفاوت دارد. به عقیده آنها «چارچوب ادراکی نابینایان بیش از بینایان به افت و خیز و یا زیر و بمی صدا حساس» است.
میلر و میریام (1995) خاطر نشان میکنند که دختران نابینا از آموزگاران مردی که صدایشان به طور خاصی بم است و عوامل B (باهوشی)، E (تسلط)، A (گرمی)، H (شجاعت)، O (اعتماد به خود) را نشان میدهند، تصویر مثبتتری دارند.
آنو (1997) در بررسی رابطه بین افکار خوشایند و ناخوشایند با الگوهای صوتی، نتیجه میگیرد که وقتی آدمی به چیزهای خوشایند فکر میکند و در همین حال، به ناگاه به چیزهای ناخوشایند میاندیشد، تغییر قابل ملاحظهای در صدای او حس میشود. بر این اساس او معتقد است بین ویژگی شخصیتی اضطرابی (Q4) و الگوهای صوتی رابطه معنیداری وجود دارد. آنو همچنین بر پایه نتایج به دست آمده عقیده دارد که «صدای ناموزون، شاخص رنجوری؛ صدای وحشتناک، شاخص تنش؛ صدای بریده بریده، معرف تنش و دردمندی؛ صدای ضعیف و شکننده و با لحن کودکانه گواه ناپختگی؛ صدای زیر، شاخص حقارت و الگوی صوتی آهسته و نجواگرانه شاخص ترس» است.
از اینرو بررسی مسأله حاضر، یعنی بررسی مقایسهای توانایی شنوایی کودکان بینا و نابینا از لحن صدای اشخاص و ویژگیهای شناختی - عاطفی آنان قابل توجیه میگردد. به این ترتیب و با استناد به برخی از تحقیقات انجام شده فوق سعی میشود مشخص گردد که آیا واقعاً تصویرسازی شنیداری کودکان بینا و نابینا یکسان است یا متفاوت و اگر شباهت یا تفاوت وجود دارد، آیا این تفاوت از نظر آماری معنیدار است و در صورت معنیدار بودن چه توجیهی دارد.
ضرورت بازسازی و تحول در نظام آموزش و پرورش و توانبخشی کودکان نابینا ایجاب میکند که درباره چگونگی تصویرسازی ذهنی - شنیداری کودکان نابینا و مفاهیم مربوط به آن، یافتههای علمی
کافی در اختیار داشته باشیم، زیرا از لحاظ نظری روشها و برنامههای آموزشی کودکان باید بتواند به این یافتهها متکی بوده و محیط و راهکارهای آموزشی مناسبی برای این کودکان فراهم آورد تا با ایجاد فرصتهای مناسب محرومیتهای بینایی آنها را جبران کنند و آموزش و پرورش آنان را بر پایه امکانات حس شنوایی و الگوهای صوتی مطلوب متحول سازند.
همچنین توانبخشی نابینایان ایجاد نگرش مثبت و تقویت بازخوردها و انگیزههای تلاش در آنان، گزینش و استخدام آموزگاران و مربیان با الگوهای صوتی مناسب و تشویق بزرگسالانی که به نوعی با کودکان نابینا سروکار دارند، به اصطلاح لحن صوت و به استفاده از صوت خوشایند ضرورتهای دیگر انجام تحقیق حاضر را خاطر نشان میسازد. در تحقیقات گذشته یافتهها نسبتاً پراکنده و متناقض بوده است. در زمینه تصویرسازی ذهنی - شنیداری نابینایان و تأثیرپذیری آنان از لحنهای صوتی اشخاص در فرهنگهای متفاوت هم اجرای تحقیقات لازم در زمینه شکلگیری تصاویر ذهنی و ارتباط آن با لحن صدا در کودکان و عدم آگاهی مستند از تصویرسازی ذهنی - شنیداری کودکان نابینا (به ویژه نابینایان ایرانی) همگی ضرورت انجام تحقیق حاضر را خاطر نشان میسازد.
به طور کلی پژوهش حاضر در پی بررسی چهار فرضیه اصلی به قرار ذیل است.
فرضیهها:
1- تصاویر ذهنی در بین کودکان نابینا از لحن صدای اشخاص و برخی ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان با یکدیگر همخوانی دارد.
2- تصاویر ذهنی در بین کودکان بینا از لحن صدای اشخاص و برخی ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان با یکدیگر همخوانی دارد.
3- تصاویر ذهنی کودکان نابینا (با شنیدن صوت)، کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا (با دیدن تصویر) از صاحبان صوت در برخی از ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان با یکدیگر تفاوت دارد.
4- تصاویر ذهنی خوشایند کودکان نابینا از صاحبان صوت با برخی از ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان مربوط است.
روش پژوهش
الف) جامعه آماری و گروههای نمونه:
جامعه مورد بررسی در تحقیق حاضر، دانشآموزان نابینای مادرزادی آموزشگاه، نابینایان ابابصیر اصفهان و دانشآموزان بینای مدارس همجوار با آموزشگاه مذکور است. نمونه آزمایش شامل 50 دانشآموز (25 نفر نابینا و 25 نفر بینا) پسر بود که بر اساس ویژگیهای سنی (11 تا 12 سال)، وضعیت اقتصادی اجتماعی موجود، پیشرفت درسی با معدل (26/12 تا 97/18) و پایه تحصیلی پنجم دبستان همتاسازی شدند و سپس در دو گروه تجربی و کنترل قرار گرفتند.
ب) متغیرهای پژوهش:
1- متغیرهای مستقل: الحان صوتی اشخاص که شامل الحان صوتی خوشایند و ناخوشایند است.
2- متغیر وابسته: تصویرسازی (نمرات حاصل از پرسشنامه خودساخته).
3- متغیرهای تعدیل کننده: جنس، سن.
ج) ابزارهای اندازهگیری و روش اجرا:
ابزارهای مورد استفاده در این بررسی عبارتاند از:
1- مقیاس شخصیت 16 عاملی کتل برای بزرگسالان به منظور تعیین مؤلفههای شخصیتی (شناختی - عاطفی) و ترسیم نیمرخ روانشناختی معلمان مورد نظر در تحقیق حاضر.
یکی از انواع آزمونهای تحلیلی عاملی که فقط خاص روشن ساختن یک جنبه یا یک رگه مشخص شخصیتاند، آزمون شخصیتی 16 عاملی کتل است. این آزمون یک ابزار اندازهگیری تخصصی عوامل نخستین شخصیت است که کلیه پرسشهای آن از لحاظ عواملی که میخواهند اندازهگیری کنند، اشباعاند. این آزمون از 178 پرسش سه گزینهای تشکیل شده است و 16 رگه یا عامل شخصیتی را اندازهگیری میکند. عواملی که در قلمرو استعدادها (هوش)، عوامل مزاجی و رگههای پویا (خلق و خو) را در بر میگیرند. (منصور و دادستان، 1376).
2- پرسشنامه گردآوری برخی اطلاعات لازم (تصاویر ذهنی) آزمودنیهای تحقیق از معلمان موردنظر در تحقیق.
این پرسشنامه محقق ساخته 16 مادهای مبتنی بر مؤلفههای آزمون شخصیتی 16 عامل کتل و چهار ویژگی فیزیکی است. در این پرسشنامه از آزمودنیها خواسته شد تا به پرسشهایی در رابطه با ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) معلمان موردنظر در تحقیق حاضر پاسخ دهند تا بدین وسیله تصویرهای ذهنی نمونههای تحقیق از خصوصیات شخصیتی (شناختی - عاطفی) آموزگاران مطرح شده فوق معلوم گردد. برای تدوین ملاکهای روانسنجی پرسشنامه پژوهشگر ساخته، فرم مقدماتی با 48 پرسش تدوین گردید و بر روی نمونههای نابینا (10= N) اجرا شد. بدین ترتیب که، برای هر عامل 3 پرسش تدوین شد و در مجموع تعداد پرسشهای آزمون از 178 به 48 پرسش تقلیل یافت. پس از آن، پژوهشگر بار عاملی هر پرسش را با عامل مربوطه محاسبه کرد و تعداد 48 بار عاملی را به دست آورد. یعنی برای هر یک از عوامل شانزدهگانه تعداد سه پرسش ملاحظه شد و بار عاملی هر پرسش با کل 16 عامل به دست آمد. در مجموع محقق بر اساس بالاترین بار عامل هر سه پرسش در هر خرده مقیاس، یک پرسش را گزینش نمود تا پرسش فوق معرف دقیقتر آن عامل باشد و از این طریق روایی سازه و محتوا (روایی درونی) افزایش یابد. در نهایت، پرسشنامه به 16 پرسش مربوط به 16 عامل تقلیل یافت و ضریب آلفای کرونباخ برای محاسبه اعتبار پرسشنامه به کار برده شد رقم 78/0 به دست آمد.
3- استفاده از نوار ضبط صدای معلمان انتخاب شده و پخش همزمان صدای تعدادی از آنها (یک به یک) برای مقایسه تصاویر ذهنی - شنیداری کودکان نابینا و بینا.
4- استفاده از نوار فیلم ویدئویی به منظور ضبط و پخش تصویر تعدادی از معلمان گزینش شده (معلمان دارای ویژگیهای عاطفی متمایز) برای مقایسه تصویرسازی ذهنی - شنیداری نابینایان و تصویرسازی بینایی بینایان.
روش اجرای متغیر مستقل، طی چهار وهله متوالی به قرار ذیل انجام شده است:
در وهله اول، ابتدا صدای 10 آموزگار (5 آموزگار مرد و 5 آموزگار زن) در حین گفتن املاء از یک متن معین واحد روی نوار ضبط صوت ضبط شد. همچنین تصویر هر یک از آموزگاران مذکور روی نوار
ویدئویی فیلمبرداری گردید، سپس بعد از ضبط صدا و تصویر به طور همزمان به منظور تعیین مؤلفههای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آموزگاران از آزمون شخصیتی 16 عاملی کتل استفاده به عمل آمد تا بدین وسیله ملاکی معتبر برای مقایسه و تطبیق تصاویر ذهنی شکل یافتهها از لحن صدا با مؤلفههای (شناختی- عاطفی) صاحبان صوت به دست آید.
در وهله دوم، الحان صوتی 6 آموزگار زن و مرد که از لحاظ اشباع مؤلفههای عاطفی با یکدیگر اختلاف قابل ملاحظهای داشتند و در اصطلاح نمرات آنها در مؤلفههای مورد نظر به طور مشخص بالاتر و پایینتر از میانگین بود، در نظر گرفته شد.
در وهله سوم، صدا و صحبتهای هر یک از 6 آموزگار زن و مرد برای آزمودنیهای نابینا و بینا به طور همزمان پخش شد و سپس از آزمودنیهای مذکور درخواست گردید به پرسشهای پرسشنامه محقق ساخته پاسخ دهند و در واقع تصویر ذهنی خود را از هر یک از صاحبان صوت بیان نمایند.
در وهله چهارم، از دانشآموزان درخواست شد تا تصویر هر یک از 6 آموزگار یادشده را در حین صحبت کردن مشاهده کنند و همچنان به پرسشهای همان پرسشنامه (محقق ساخته) پاسخ دهند.
اجمالاً دانشآموزان بینا موظف شدند یک مرتبه بعد از شنیدن صدای معلمان و مرتبه دیگر بعد از دیدن تصاویر معلمان به پرسشهای پرسشنامه محقق ساخته پاسخ دهند و دانشآموزان نابینا فقط وظیفه داشتند تنها بعد از شنیدن صدای صاحبان صوت (آموزگاران) در جهت پاسخ به پرسشهای پرسشنامه (محقق ساخته) مبادرت ورزند.
د) تحلیل دادهها
طرح این پژوهش از نوع شبه آزمایشی یا نیمه تجربی است. زیرا دادههای موجود مبتنی بر وقایعی (نابینایی) است که از قبل اتفاق افتاده است. ما در این تحقیق قصد داریم به توصیف و کمی سازی و تحلیل کیفی پدیدههایی که احتمال میدهیم نوعی ارتباط و پیوستگی بین آنها وجود دارد، بپردازیم. بدین ترتیب در تحقیق حاضر، برای بررسی فرضیههای اول و دوم یعنی مقایسه تصویرسازی کودکان بینا و نابینا از روش همبستگی گشتاوری پیرسن، برای فرضیه سوم، یعنی تصویرسازی کودکان بینا (دیدن تصویر) از صاحبان صوت از روش تحلیلی واریانس یک طرفه و در نهایت برای بررسی فرضیه چهارم یعنی تعیین میزان ارتباط تصاویر ذهنی خوشایند کودکان نابینا با الحان صوتی و اینکه تصاویر ذهنی خوشایند کودکان نابینا از الحان صوتی اشخاص به کدام یک از ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان مربوط است، از روش رگرسیون چند متغیری استفاده شد.
یافتهها:
یک) آزمون فرضیه اول:
در جدول 1 ماتریس همبستگی بین تصویرسازی نمونههای تحقیق ارائه شده است که در این تحقیق تعداد 25 نمونه به عنوان آزمودنیها در سطر و ستون جای داده شده است. بنابراین ارقام 1 تا 25 در سطر و ستون، هر یک از آزمودنیها را نشان میدهد.
یافتههای مربوط به آزمون فرضیه اول:
با توجه به جدول 1 ماتریسهای دو بعدی در بین آزمودنیهای نابینا و میزان همخوانی تصاویر ذهنی آنها با یکدیگر که از طریق ضریب همبستگی پیرسن به دست آمده مشخص گردید که رابطه معنیداری بین تصاویر ذهنی کودکان نابینا از لحن صدای اشخاص و برخی از عوامل شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان وجود دارد. زیرا تمامی مقادیر همبستگی به دست آمده از رقم 80 درصد بالاتر است و این رابطه در سطح 001/0a= معنادار است. بنابراین با توجه به اینکه فرضیه خلاف اول در سطح 001/0 a= معنادار است و دلیل کافی برای رد فرضیه اول به دست آمده، تصویرسازی کودکان نابینا از لحن صدای اشخاص و برخی از ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) با یکدیگر همخوانی دارد.
دو) آزمون فرضیه دوم
تصاویر ذهنی در بین کودکان بینا از لحن صدای اشخاص و برخی از ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان با یکدیگر همخوانی دارد.
در جدول 2 ماتریس همبستگی بین تصویرسازی ذهنی نمونههای تحقیق ارائه شده است که در این تحقیق تعداد 25 نمونه به عنوان آزمودنی در سطر و ستون جای داده شده است. بنابراین ارقام 1 تا 25 در سطر و ستون هر یک از آزمودنیها را نشان میدهد.
یافتههای مربوط به آزمون فرضیه دوم:
نتایج آزمون فرضیه دوم با توجه به جدول 2 ماتریسهای دو بعدی در بین آزمودنیهای بینا و میزان همخوانی آنها با یکدیگر که از طریق ضریب همبستگی پیرسن به دست آمده است معلوم گردید که رابطه معنیداری بین تصاویر ذهنی کودکان بینا از لحن صدای اشخاص و برخی ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) صاحبان صوت وجود دارد. زیرا تمامی مقادیر همبستگی به دست آمده از رقم 80 درصد بالاتر است و این رابطه در سطح 001/0 a= معنیدار است و دلایل کافی برای رد فرضیه اول به دست آمده، تصاویر ذهنی کودکان بینا از لحن صدای اشخاص و برخی ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان با یکدیگر همخوانی دارد.
سه) آزمون فرضیه سوم
تصاویر ذهنی کودکان نابینا (با شنیدن صوت) کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا (با دیدن تصویر) صاحبان صوت در برخی از ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) شخصیتی با یکدیگر متفاوت است.
یافتههای مربوط آزمون فرضیه سوم:
نتایج نشان میدهد که تفاوت معنیداری بین تصاویر ذهنی کودکان نابینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا (با دیدن تصویر) وجود دارد. زیرا نسبت F حاصله از میزان F جدول برای هر یک از عوامل شخصیتی (عاطفی) به ترتیب A (گرمی)، E (تسلط)، F (بیخیالی، سرزندگی)، H (جسارت)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، O (اعتماد به خود)، Q4 (تنش)، در سطح 001/0a= بزرگتر است. از اینرو کودکان نابینا تصویرهای ذهنی متفاوتی از رگهها و عوامل شخصیتی (عاطفی) مطرح شده فوق (صاحبان صوت) به دست میدهند. به علاوه بر اساس یافتههای به دست آمده نتیجه گرفته میشود که بین تصاویر ذهنی کودکان نابینا (با شنیدن صوت) و
کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا (با دیدن تصویر) در عاملهای شناختی تفاوت معنیداری وجود ندارد. زیرا میزان F حاصله از میزان جدول برای هر یک از عوامل شخصیتی (شناختی) به ترتیب B (هوش)، C (پایداری هیجانی)، G (اخلاقی)، M (عملگرایی)، N (ملاحظهکاری)، Q1 (حافظه کاری)، Q2 (متکی به خود)، Q3 (خود نظمدهی) در سطح 00/01a= کوچکتر است، از اینرو بین تصاویر ذهنی نمونههای تحقیق در هر سه سطح کودکان نابینا با شنیدن صوت، کودکان بینا با شنیدن صوت و کودکان بینا با دیدن تصویر صاحبان صوت تفاوت معنیدار مشاهده نشد و آنها در عاملهای شناختی شخصیتی فوق مقادیر یکسانی را در نظر گرفتند و گرایش متفاوتی نشان ندادند.
تجزیه و تحلیل نتایج آزمون فرضیه سوم نشان میدهد که:
در عاملهای عاطفی A (گرمی)، E (تسلط)، F (بیخیالی، سرزندگی)، H (جسارت)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، O (اعتماد به خود)، Q4 (تنش)، بین تصاویر ذهنی کودکان نابینا و کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا (با دیدن تصویر صاحبان صوت) تفاوت معنیداری در سطح 001/0a= وجود دارد، لذا کودکان نابینا نسبت به کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا با دیدن تصویر صاحبان صوت مقادیر بالاتری را برای عاملهای عاطفی فوق در نظر گرفتند و تصاویر ذهنی واقعیتری از هر عامل فوق به دست آوردند.
در عوامل (شناختی) B (هوش)، C (پایداری هیجانی)، G (اخلاقی)، M (عملگرایی)، N (ملاحظهکاری)، Q1 (محافظه کاری)، Q2 (متکی به خود)، Q3 (خودنظمدهی) بین تصاویر ذهنی کودکان بینا (با شنیدن صوت)، کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا (با دیدن تصویر) تفاوت معنیدار وجود ندارد و تصاویر یکسانی را به دست آوردند.
بنابراین کودکان نابینا در تصویرسازی شنیداری الحان صوتی منعکس کننده ویژگیهای شناختی با کودکان بینا نیز برابرند.
چهار) آزمون فرضیه چهارم
تصاویر ذهنی خوشایند کودکان نابینا از صاحبان صوت با برخی از ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان مربوط است.
یافتههای مربوط به فرضیه چهارم:
با توجه به فرضیه چهارم، چون میزان F حاصله از F جدول برای هر یک از عوامل به ترتیب A (گرمی)، E (تسلط)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، در سطح حداقل 05/0a= معنیدار است، بنابراین رگرسیون معنادار است. بعلاوه با توجه به بالاتر بودن نسبت t در گروه نابینا 12/4t2=) نسبت به گروه بینا 391/0t1=) برای عامل A (گرمی)، بالاتر بودن نسبت t؛ در گروه نابینا (45/3 t2=) در مقایسه با گروه بینا 711/0t1) برای عامل I (حساسیت) و بالاتر بودن نسبت t نابینایان 70/4t2=) در مقایسه با بینایان 64/0t1=) برای عامل L (خوشبینی) نتیجه گرفته میشود که بین تصویرهای ذهنی خوشایند کودکان نابینا از الگوهای صوتی بزرگسالان و عوامل عاطفی A (گرمی)، E (تسلط)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، در لحن صدای اشخاص تبلور یافته در سطح حداقل 05/0a= معنیدار است. همچنین با عنایت به دادههای به دست آمده، چون میزان F حاصله از F جدول برای
هریک از عوامل F (سرزندگی)، H (جسارت)، O (اعتماد به خود)، Q4 (تنش)، در سطح حداقل 05/0a= معنیدار است، بنابراین رگرسیون معنیدار است. بعلاوه با توجه به بالاتر بودن نسبت t در گروه نابینا (36/12= t2) در مقایسه با گروه بینا (80/2- = t1) برای عامل H (جسارت)، بالاتر بودن نسبت t در گروه نابینا (38/6= t2) در مقایسه با گروه بینا (979/0= t1) برای عامل o (اعتماد به خود) و بالاتر بودن نسبت t در گروه نابینا (60/7t2=) در مقایسه با گروه بینا (03/0t1=) برای عامل Q4 (تنش)، بین تصاویر ذهنی خوشایند کودکان نابینا از لحن صدای اشخاص و عوامل عاطفی، F (سرزندگی)، H (جسارت)، O (اعتماد به خود)، Q4 (تنش)، در لحن صدای آنان (اشخاص) وجود دارد در سطح حداقل 01/0a= در رابطه معنیدار است.
به طور کلی آزمون فرضیه چهارم نشان میدهد که فرضیه خلاف فوق تأکید میگردد و دلایل کافی برای رد فرضیه صفر در سطح 05/0a= وجود دارد. همچنین کودکان نابینا از الحان صوتی گرم یا اجتماعی، مسلط، سرزنده، جسور، خوشبین، متکی به خود، دارای بیان روشنتر و تصاویر ذهنی خوشایندی به دست میدهند.
شناسایی و تصویرسازی ویژگیهای شخصیتی اشخاص از طریق الحان صوتی آنان توسط کودکان نابینا در فراهمسازی بستر سازگاری با مقتضیات زندگی فیزیکی از اموری است که بر پایه حس شنوایی، توجه به مقایسه شکلگیری، تصویرسازی ذهنی - شنیداری نابینایان و بینایان را قابل توجیه میسازد. تحقیق حاضر در پی اثبات این فرضیه بوده است که توانایی شنوایی کودکان بینا و نابینا بر اساس لحن صدای اشخاص و تجسم ویژگیهای شخصیتی (شناختی - عاطفی) آنان قابل مقایسه است.
پیش از ادامه بحث پیرامون نتایج تحقیق، لازم است بر این نکته تأکید شود که دو گروه کودکان بینا و نابینا از لحاظ توانایی تصویرسازی شنوایی بر پایه حس شنوایی تفاوت معنیداری با یکدیگر دارند و این تفاوت برتری کودکان نابینا را در شکلدهی تصاویر شنیداری به خوبی آشکار میسازد (جداول 1و3و4) زیرا مقایسه کودکان بینا با صوت و کودکان نابینا با صوت نشان میدهد که تمرکز شنوایی نابینایان از بینایان بیشتر و قویتر است. بدین ترتیب که با نتایج تحقیقات زیملر و کنیان (1978، 1991)، دبنی و کورنولدی (1982)، وارن (1987)، لوونفلد (1984)، دنیس (1982)، رمزا و رابین و فلورز (1994) و لوپوره (1997) هماهنگی دارد و آنها را مورد تأیید قرار میدهد. نتایج فرضیههای اول و دوم بدین ترتیب تفسیر میشود که بین تصاویر ذهنی نابینایان همخوانی وجود دارد و نابینایان از الگوی یکسانی در تصویرسازی ذهنی استفاده میکنند. همچنین بین تصویرسازی ذهنی بینایان همخوانی وجود دارد و بینایان نیز از الگویی متفاوت از نابینایان پیروی میکنند.
نتایج آزمون فرضیه سوم نشان میدهد که توانایی شنوایی کودکان نابینا از لحن صدای اشخاص ویژگیهای شناختی - عاطفی آنان در مقایسه با کودکان بینا متفاوت، اما واقعیتر است و این تأثیر بیشتر متوجه عوامل عاطفی از قبیل A (گرمی)، E (تسلط)، F (بیخیالی، سرزندگی)، H (جسارت)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، O (اعتماد به خود)، Q4 (تنش)، است. به علاوه تفاوت بین تصاویر بینایان و نابینایان از سایر عوامل شخصیتی (شناختی) از قبیل B (هوش)، C (پایداری هیجانی)، G (اخلاقی)، M (عملگرایی)، N (ملاحظهکاری)، Q1 (محافظهکاری)، Q2 (متکی به خود)، Q3 (خود
نظمدهی)، وقتی که هر دو گروه بینا و نابینا الگوهای صوتی بزرگسالان را میشنوند، تفاوت معنیداری وجود ندارد.
نتایج حاصل از آزمون فرضیه سوم یافتههای فرنالد (1913)، سیلوستر (1913)، هال (1983)، دبنی و کورنولدی (1982)، هیل و پالم کوئیست (1988)، میلار (1991)، رمزا، فلورز و رابین (1994) و بریکر (1995) را مورد تأکید قرار میدهد.
یافتههای حاصل از آزمون فرضیه چهارم مبنی بر اینکه تصاویر ذهنی خوشایند کودکان نابینا از لحن صدای اشخاص (آموزگاران) از عوامل عاطفی شخصیتی آنان همچون A (گرمی)، E (تسلط)، F (بیخیالی، سرزندگی)، H (جسارت)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، O (اعتماد به خود)، Q4 (تنش)، مربوط است و این یافتهها تنها با نتایج تحقیقات سایلور (1992)، ژانیس (1995)، میلر و میریام (1995)، لوئیس و کولیس (1997) و آنو (1997) همپوشی دارد.
لذا بر اساس نتایج تحقیق حاضر اینگونه تفسیر میگردد که عواطف آدمی میتواند در قالب الگوهای صوتی انعکاس یابد و صدا میتواند کنشهای عاطفی شخصیتی آدمی را نشان دهد. همچنین کودکان نابینا در مقایسه با کودکان بینا حضور عاطفی افراد بزرگسال را از طریق شنیدن لحن صدای آنان بهتر تجسم مینمایند. در واقع تصویر ذهنی کودکان نابینا از ویژگیهای عاطفی اشخاص پس از شنیدن صدای آنان از تصویر ذهنی بینایان متفاوت است و این تفاوت به این معناست که کودکان نابینا، کانون توجه خود را بیشتر و خاصه بر شنیدن الحان صوتی اشخاص و انعکاسهای عاطفی آنان از قبیل گرمی، تسلط، سرزندگی، حساسیت، جسارت، خوشبینی، و تنش متمرکز میسازند. از اینرو نظر به اینکه این عامل شنوایی واحد تأثیر ویژهای در تمایز یافتگی و یکپارچه سازی تصاویر ذهنی کودکان نابینا در مقایسه با کودکان بینا است، توجه به نقش محوری «رسا کنشوری شنوایی» به عنوان واجد بیشترین سهم در شکلدهی تصاویر ذهنی نابینا حائز اهمیت فراوان میگردد و بدین نحو میتوان بر گرایش اصلی نابینایان به تصویرسازی از راه حس شنوایی صحّه گذارد و بر نقش الحان صوتی- عاطفی مثبت بر روحیه کودکان نابینا تأکید ورزید و از الحان صوتی خوشایند و مثبت به عنوان یک راهکار مؤثر در آموزش و پرورش (تدریس و ضبط مطالب درسی) آنان بهره جست.
در خاتمه تمامی آزمونهای آماری همبستگی پیرسن، تحلیل واریانس یک طرفه، توکی و تحلیل رگرسیون چند متغیره فرضیههای تحقیق را تأیید کرد. لذا به منظور فراهم آوردن بیشتر تحول و بازسازی نظام آموزشی و توانبخشی کودکان و نوجوانان نابینا، در ادامه تحقیق حاضر آشکارسازی برخی دیگر از زوایای پنهان تأثیر الگوهای صوتی بر پایه کارآمدی توجه شنیداری در نابینایان و کاربرد آن در تصویرسازی ذهنی آنان، نیاز به بررسیهای بیشتری را برجسته میگرداند.
کاربردهایی که از انجام این تحقیق متصور است در دو بعد نظری و عملی قابل بحث میباشد. از لحاظ نظری میتواند:
1- دانش آدمی را در زمینه تصویرسازی از الحان صوتی برای تشخیص و بازنمایی ویژگیهای شخصیتی، تعمیق و گسترش دهد و از این راه امکان راهیابی به یک دیدگاه نسبتاً جامع از نقش الحان صوتی و تصویرسازی ذهنی نابینایان فراهم گردد.
2- افراد نابینا میتوانند با استفاده از الحان و کیفیات صوتی و با تشخیص ویژگیهای شخصیتی (شناختی- عاطفی) افراد زمینه برقراری ارتباط مؤثری را ایجاد نمایند.
3- تعمیق و گسترش نظریه جبران حسی
از لحاظ عملی میتوان:
1- بر اساس نظریههای مربوطه، زمینه استفاده از تصویر ذهنی مثبتی را که کودکان نابینا از الحان صوتی خوشایند میسازند به عنوان وسیلهای برای ارائه بازخورد و نگرشی جدیدتر به آنان در تصور از خود و بازسازی حرمت خود به منظور سازش و غلبه بر دشواریهای زندگی، به کار بست.
2- بر اساس نظریه جبران حسی میتوان به زمینههای گوناگون کار با کودکان و نوجوانان نابینا از قبیل توانبخشی و بازپروری، پیشگیری و درمانگری و ایجاد تغییر انگیزههای فردی و اجتماعی اقدامات مفید به عمل آورد.
3- گزینش و استخدام آموزگاران و مربیان دارای الحان صوتی مناسب را گزینش کرد و این الحان را به اشخاص بزرگسالی که به نوعی در زندگی، کار و تحصیل با نابینایان مشارکت دارند، آموزش داد.
4- مطالب و موضوعات درسی به وسیله افراد (مربیان و آموزگاران و والدین) دارای لحن صوتی خوشایند و مطلوب را ضبط کرد.
منابع و مآخذ
افروز، غلامعلی (1377)، مقدمهای بر روانشناسی آموزش و پرورش کودکان استثنایی. دانشگاه تهران؛ افروز، غلامعلی (1377)، ویژگیهای روانی - اجتماعی کودکان نابینا، نشریه دانشکده علوم تربیتی تهران؛ شریفی درآمدی، پرویز (1379)، روانشناسی و آموزش کودکان نابینا، انتشارات گفتمان خلاق؛ شریفی درآمدی، پرویز (1379)، بررسی تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان در تصویرسازی کودکان نابینا، مجله مدرس؛ عشایری، حسن (1367). فعالیتهای عالی قشر مخ. انتشارات انزلی؛ کراز، ژ، (1367)، بیماریهای روانی، ترجمه محمود منصور و پریرخ دادستان، ژرف؛ نوربخش، راهبه، بررسی سازماندهی تجسم فضایی در کودکان بینا و نابینا، مجله روانشناسی، س1، ش4؛
Ano. A. (1997). Pain Psychology. New York.
Brazelton. T. B. (1990). Blindness. Boston: Line. Brown.
Briker. P. D. (1994). "speaker Recognition." In N. J. Lass (Ed). Contemporary Issues in Experimental Phonetics. PP. 295-326. New York: Academic Press.
Cornoldi, C. C. & De Beni, R. (1982). Weaknessesof Imagery without Visual Experience. Department of Psychology, University of Padona. Italy.
Craik. F. & Lockhart, R. (1982). Visual Memory. London.
Denis. M. (1982). Development Needs in Blind Infant. New York(1)
www.noormags.ir/view/fa/articlepage/97589.
.1) .
رابطه اختلالات خواب و افسردگی در نوجوانان دختر و پسر نابینا و نیمه بینا (جامعه نمونه ابابصیر)(1)
منصوره
چکیده
پژوهش حاضر با هدف بررسی رابطه اختلالات خواب و افسردگی در نوجوانان نابینا انجام گرفت. جامعه پژوهش شامل کلیه دانشآموزان پسر و دختر نابینا و نیمه بینای مشغول به تحصیل در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان بودند که از آن میان تعداد 40 نفر (20 دختر و 20 پسر) به طور تصادفی انتخاب شدند. به منظور دستیابی به اهداف پژوهش از آزمون افسردگی «بک» برای سنجش میزان افسردگی و پرسشنامه محقق ساخته برای تعیین میزان اختلالات خواب استفاده شد. پرسشنامه شامل 20 سؤال بسته پاسخ بر اساس مقیاس پنج درجهای لیکرت بود که پایایی (همسانی درونی) آن بر اساس ضریب آلفای کرونباخ 8/0 محاسبه گردید. فرضیههای تحقیق با استفاده از ضریب همبستگی پیرسون برای تعیین رابطه اختلالات خواب و افسردگی، آماره Z فیشر برای معناداری تفاوت دو ضریب همبستگی و تجزیه و تحلیل واریانس یکطرفه برای مقایسه میانگینها آزمون گردید. نتایج پژوهش نشان داد که میان اختلالات خواب و افسردگی در نابینایان همبستگی مثبت معنادار وجود دارد (9/0 = r و 01/0 >P). همچنین یافتههای پژوهش تفاوت معناداری را بین دو میانگین افسردگی در دختران و پسران نابینا و دو میانگین اختلالات خواب در نابینایان و نیمهنابینایان (در سطح معناداری 05/0) نشان داد. اما تفاوت معناداری بین دو میانگین اختلالات خواب در دختران و پسران و میانگین افسردگی در نابینایان و نیمه نابینایان (05/0 <P) مشاهده نشد. از سوی دیگر بین دو ضریب همبستگی اختلالات خواب و افسردگی در دو گروه نابینا و نیمه بینا تفاوت معناداری (50/0 <P) وجود نداشت.
کلید واژهها: نابینا، نیمهبینا، افسردگی، اختلالات خواب، نوجوانی.
مقدمه
یکی از تفاوتهایی که منجر به استثنایی شدن فردی از دیگر افراد جامعه میشود، تفاوتهای حسی است. نقص حس بینایی از نقایصی است که بر اثر عوامل مختلف و در هر دورهای از زندگی افراد احتمال بروز آن امکانپذیر است. فرد نابینا از نظر قانونی به کسی گفته میشود که تیزبینی او در چشم بهتر و حتی با استفاده از وسایل کمکی و یا کمتر باشد و یا کسی است که میدان دید او آنقدر کم است که وسیعترین قطر آن نتواند فاصله زاویهای را که بیشتر از 20 درجه است فراگیرد (تیزبین عادی است). گنجاندن میدان محدود بینایی در تعریف قانونی به منزله آن است که
شخص ممکن است در میدان مرکزی دید دارای قدرتباشد، ولی دید خارجی او به شدت محدود باشد. نیمه بینا در طبقهبندی قانونی، به کسی گفته میشود که تیزبینی او در چشم بهتر و با کمک وسایل کمک بینایی تا باشد (هالان و کافمن، 1372). آنچه مسلم است حس بینایی یک منبع دائمی برای کسب اطلاعات و به مثابه یک عامل هماهنگکننده است که از دست دادن آن مشکلات فراوانی برای فرد در همه ابعاد زندگی ایجاد مینماید. یکی از اساسترین مؤلفههایی که فرد نابینا در برخورد با آن دچار مشکل میشود، مسأله سازگاری و تطابق با نقص خویش است. نقص بینایی ممکن است در فرد سبب ایجاد اختلالات عاطفی و روانی گردد که فرد آن را به صورت واکنش افسردگی نشان میدهد. افسردگی، اختلال نظام روانی- زیستی است که هیجانها، افکار و رفتار و عملکرد جسمانی را در برمیگیرد. مؤلفه هیجانی آن داشتن خلق غمگین است که احساس غم و اندوه، ناتوانی در لذت بردن، ملال، احساس گناه، تحریکپذیری و ناامیدی را در برمیگیرد (برنز و بک، 1978). علائم جسمانی عبارت است از: خودبیمار پنداری، بیخوابی یا پرخوابی، کاهش یا افزایش وزن، یبوست یا اسهال، خستگی، فرسودگی، و کاهش لیبیدو. تغییرات رفتاری آن شامل: فعلپذیری، اختلالات خواب، انزوا و گوشهگیری از اجتماع، کنارهگیری از شغل و حرفه و اجتناب از فعالیت لذت بخش است (برنز و بک، 1978). افکار، احساسها و رفتارهای بیماران افسرده یا مضطرب در یک حالت قابل پیشبینی، در یکدیگر تأثیر متقابل دارند. بیمار شناختهای خود را جدی میگیرد و در نظام فکری وی اینگونه شناخت به میزان زیادی پذیرفته میشود و نقش مهمی را ایفا میکند. بیمار تمایل دارد وقایع ناخوشایند و نامطلوب زیادی را تجربه کند. سپس این هیجانها را به عنوان شواهد تأییدکننده باورهای خود تعبیر و تفسیر میکند (برنزو بک، 1978). از سوی دیگر در نابینایان درک نکردن نور موجب بروز اشکالاتی در آهنگ شبانهروزی و ترشح برخی آنزیمهای مربوط به خواب و بیداری و در نتیجه بروز اختلالاتی در خواب آنها میگردد (به نقل از داشاب، 1378). اشکال در به خواب رفتن، خوابآلودگی مزمن در روز، آشفتگی خواب، مشکلات طبی از قبیل نشانگان (سندرم) پای بیقرار و گسیختگی آهنگ منظم زیستی از نشانههای اختلالات خواب میباشد (انجمن روانپزشکی آمریکا، 1374). تروستر و همکاران (1995)، پژوهشی در زمینه اختلالات خواب در کودکان با نقص بینایی انجام دادند. برای تعیین اختلالات خواب (شبخیزی، مشکلات بی قراری) پرسشنامهای به والدین 265 کودک معلول از نظر بینایی و 67 کودک بدون ناتوانی داده شد تا تکمیل کنند. سن کودکان بین 10 تا 72 ماه بود. نتایج نشان داد که کودکان نابینای چند معلولیتی، کودکان نابینای بدون آسیب دیگر و کودکان نیمه بینای چند معلولیتی اغلب دچار مشکلاتی در به خواب رفتن (در ابتدای شب) و در به خواب رفتن نیمهشب (پس از بیدار شدن از خواب) میباشند. در صورتی که فراوانی اختلالات خواب در کودکان نیمه بینا بدون هیچ آسیب فیزیکی یا عصب شناختی دیگر تفاوتی با گروه گواه بدون نقص نداشتند. بنابراین کودکان نابینا چه چند معلولیتی باشند یا نباشند اختلالات خواب در آنها فراوانی بیشتری از کودکان نیمه بینا و عادی دارد. مطالعات موردی کلاین و همکاران (1993) نشان داد که مشکلات خواب و برهم خوردن نظم برنامه 24 ساعته خواب - بیداری در افراد با نابینایی کامل وجود دارد و این بینظمی موجب بیخوابی
تکرار شونده میگردد. لوکلی و همکاران (1997) مطالعاتی در مورد ارتباط بین نظم ملاتونین(1)
و نقص بینایی در نابینایان انجام دادند که طی آن ریتم ملاتین در 49 آزمایش شونده نابینا با اندازهگیری متابولیت ملاتونین در ادرار که به طور کلی 6 سولفاتوکسی ملاتونین است، اندازهگیری شد. علت نقص بینایی در آزمایششوندگان متفاوت بود. در این پژوهش از 19 نفر کسانی که درک نور داشتند به میزان متفاوت و 30 نفر کسانی که درک نور نداشتند استفاده شد. در بیشتر آزمایششوندگان که درک نور داشتند اندازه سولفاتوکسی ملاتونین طبیعی بود، ولی برعکس بیشتر افرادی که درک نور نداشتند میزان سولفاتوکسی ملاتونین آنها غیرطبیعی بود. از آنجا که بازده و میزان نوسان عملی سولفاتوکسی ملاتونین بین آزمایششوندگان LP وNLP تفاوتی نداشت، این نتایج مشخص میکند افراد NLP در مقایسه با افراد LP بیشتر نظم ملاتونین غیرطبیعی دارند. لوکی و همکاران (1997) در بررسیهایی درباره ارتباط بین چرتزدن و ملاتونین در نابینایان دریافتند که ارتباط زیادی بین تنظیم وقت و تولید روزانه ملاتونین و مدت زمان چرتزدنهای روزانه وجود دارد. طی این مطالعه 15 شخص نابینای کامل برای مدت یک ماه تحت مطالعه قرار گرفتند. NLP قبل از مطالعه بیماریهای خواب به وسیله شاخص کیفیت خواب پیتزبورگ ارزیابی شد. اکثر افراد چرتهای روزانه داشتند. افراد دارای ریتم غیرطبیعی چرتهای طولانیتر از افراد دارای ریتم طبیعی داشتند و این چرتها به صورت آزاد و نابهنگام بود. وقتی 6 سولفاتوکسی ملاتونین در حد عادی بود، طول دوره خواب شبانه به طور مرتب زیاد میشد و کاهش زیادی در تعداد مدت چرتهای روزانه ایجاد میگردید. بنابراین نتایج نشان داد که ملاتونین آندوژن با تنظیم غیرطبیعی میتواند در افراد نابینا خوابآلودگی ایجاد کند. جن و همکاران(1994) بهمنظور درمان اختلالات خواب ملاتونین پژوهشی انجام دادند، آنان دریافتند در پی این نوع درمان، سلامت، آثار مفید اجتماعی و درمان رفتاری چشمگیر بود و هیچ عارضه جانبی نیز دیده نشد و مشخص گردید ملاتونین نقش مهمی در درمان انواع خاصی از بیماریهای خواب مزمن دارد. پالم و همکاران(1997) طی پژوهش در زمینه درمان طولانی مدت اختلال ریتم 24 ساعته خواب - بیداری در نابینایان به این نتیجه رسیدند که از ملاتونین خوراکی به عنوان یک روش ایمن برای درمان آشفتگی های شدید برنامه خواب - بیداری میتوان استفاده کرد. تزسچینسکی و همکاران (1992) نیز در پژوهشهای خود به تأثیر ملاتونین در بهبود مشکلات خواب با توجه به زمان تجویز آن و تغییر در ریتم خواب - بیداری پی بردند. یافته های ساده و همکاران (1995) طی مطالعه در مورد خواب و رفتار ناهنجار در افراد نابینای کمتوان ذهنی با اختلال آهنگین نشان داد که افراد نابینا برای ابتلای به اختلالات ریتم خواب - بیداری مستعد هستند. همچنین با تغییر الگوهای خواب، در رفتار پرخاشگرانه آنان نیز تغییر حاصل میشود. از سوی دیگر آتشپور و مهدیزادگان (1376)، طی مطالعهای در زمینه افسردگی در نابینایان دریافتند که نابینایان دارای افسردگی خفیف میباشند. این پژوهش بر روی 30 نابینا با میانگین سنی 22، در شهر اصفهان انجام گرفت. برای سنجش افسردگی از آزمون افسردگی «بک» استفاده شد. محاسبه خیدو نشان داد با اطمینان 95 درصد دختران نابینا نسبت به پسران نابینا افسردهتر بودند و تفاوت معناداراست. تجدیدی (1378) در
1) . انتقال دهندهای عصبی در دستگاه عصبی انسان محسوب میشود.
پژوهش خود در زمینه میزان افسردگی نوجوانان نابینای دختر و پسر در دو نظام آموزشی تلفیقی و ویژه دریافت که میزان افسردگی دانشآموزان نابینا در نظام آموزشی ویژه بیش از میزان افسردگی دانشآموزان در نظام تلفیقی است. همچنین میزان افسردگی در دختران نابینا بیشتر از پسران نابینا میباشد. آنچه مسلم است کودکان نابینا به علت اختلال در حس دیداری در معرض خستگی و ضعف روانی قرار دارند و نقص دیداری و پیامدهای مربوط به آن، زمینهای مساعد برای بروز اختلالات به خصوص افسردگی در آنان ایجاد مینماید. همچنین افراد معلول به عنوان عضوی از اجتماع باید همانند سایر افراد جامعه امکان استفاده و بهرهگیری از توانمندیهایشان را داشته باشند. بنابراین شناخت عواملی که در شخصیت و عملکرد آنان تأثیرگذار است حائز اهمیت میباشد و با توجه به مطالب ارائه شده، این پژوهش درصدد است با بررسی رویکردهای روانی و رفتاری نابینایان گامی در جهت شناخت بهتر افراد استثنایی، ویژگیها و نیازهای آنان بردارد.
فرضیههای پژوهش
1- بین اختلافات خواب و افسردگی در نابینایان همبستگی مثبت وجود دارد.
2- بین دو ضریب همبستگی اختلالات خواب و افسردگی در دو گروه نابینا و نیمه بینا تفاوت معناداری وجود دارد.
3- بین افسردگی در دختران و پسران نابینا تفاوت معناداری وجود دارد.
4- بین اختلالات خواب در دختران و پسران نابینا تفاوت معناداری وجود دارد.
5- بین اختلالات خواب در نابینایان و نیمه بینایان تفاوت معناداری وجود دارد.
6- بین افسردگی در نابینایان و نیمه بینایان تفاوت معناداری وجود دارد.
روش پژوهش
پژوهش حاضر که به بررسی رابطه اختلالات خواب و افسردگی در نابینایان میپردازد، پژوهشی غیرآزمایشی از نوع همبستگی میباشد. جامعه آماری این پژوهش شامل کلیه دانشآموزان پسر و دختر نابینا و نیمه بینای 13 تا 18 سال مشغول به تحصیل در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان است. برای نمونهگیری 20 نفر از دانشآموزان دختر و 20 نفر از دانشآموزان پسر 13 تا 18 سال از بین 112 دانشآموز این مجتمع به صورت تصادفی ساده متناسب با حجم نمونه انتخاب گردیدند.(1)
ابزارهای پژوهش
در این پژوهش، برای بررسی متغیرهای مورد نظر از آزمون افسردگی «بک» و سنجش میزان افسردگی برای پرسشنامه محقق ساخته برای تعیین میزان اختلالات خواب استفاده گردید. پرسشنامه افسردگی بک، برای سنجش شناخت فرد افسرده به کار گرفته میشود. پایایی و قابلیت اعتماد این پرسشنامه بارها مورد بررسی قرار گرفته است. بک و همکاران (1977) همسانی درونی مادههای پرسشنامه را از 73/0 تا 92/0 با میانگین 86/0 گزارش کردهاند (نقل از برنز و بک،
1) . در مطالعاتی که با استفاده از روش همبستگی انجام میشوند، برآورد حجم نمونه آسانتر است. پژوهشگر میتواند میزان همبستگی مورد نیاز را بر اساس مطالعات پیشین یا از طریق یک بررسی مقدماتی تعیین نماید و سپس با مراجعه به جدول مربوط به اندازههای مبین برای ضریب همبستگی پیرسون، حجم نمونه را برآورد کند (پاشا شریفی و همکاران، 1380؛ دلاور، 1380، ص133).
1978). برای اجرای این آزمون از آزمودنی خواسته میشود، از هر سؤال گزینهای را انتخاب کند که بهتر از همه احساس کنونی او را بیان مینماید. سپس آزمونگر باید نمراتی را که آزمودنی با کشیدن دایره مشخص کرده است با هم جمع کند. پرسشنامه افسردگی بک دارای یک فرم 21 مادهای و یک فرم 13 مادهای است. در این پژوهش از فرم 21 مادهای آن استفاده گردید. پرسشنامه محقق ساخته سنجش اختلالات خواب شامل 20 سؤال بسته پاسخ بر اساس مقیاس پنج درجهای لیکرت است که به توصیف برخی رفتارهای مربوط به خواب و بیداری میپردازد. از آزمودنی خواسته میشود رفتارهایی را که ممکن است خود به خاطر داشته باشد و یا اطرافیان وی را از بروز آن آگاه کنند مورد دقت قرار دهد و بر اساس دفعات وقوع آن در هر 24 ساعت یکی از درجات پنجگانه مقیاس را انتخاب نماید. برای نمرهگذاری این پرسشنامه، امتیاز یک تا پنج در نظر گرفته شد. همچنین پایایی (همسانی درونی) پرسشنامه بر اساس ضریب آلفای کرونباخ برابر 8/0 برآورد گردید.
روش آماری پژوهش
بهمنظور بررسی رابطه متغیرهای اختلالات خواب و افسردگی از ضریب همبستگی پیرسون و برای تعیین درصد پراکندگی مشترک از ضریب تعیین V و برای آزمون معنادار بودن ضریب همبستگی از آماره Z فیشر استفاده شد. برای آزمون معناداری تفاوت دو ضریب همبستگی اختلالات خواب و افسردگی در دو گروه نابینا و نیمه بینا از آماره Z فیشر استفاده گردید. همچنین مقایسه دو به دوی میانگینهای افسردگی در دختران و پسران، اختلالات خواب در دختران و پسران، افسردگی در نابینایان و نیمه بینایان و اختلالات خواب در نابینایان و نیمه بینایان از طریق تجزیه و تحلیل واریانس یکطرفه آزمون گردید. بین متغیرهای اختلالات خواب و افسردگی همبستگی معناداری در سطح (01/0 ≥P) وجود دارد. تفاوت دو ضریب همبستگی اختلالات خواب و افسردگی در نمونههای نابینایان و نیمه بینایان در سطح (05/0 ≥P) معنادار نمیباشد. میزان افسردگی در دختران نابینا بیش از پسران نابیناست، ولی در زمینه اختلالات خواب بین دختران و پسران نابینا تفاوتی وجود ندارد. مشاهده شد تفاوت معناداری در میانگین افسردگی دختران و پسران نابینا در سطح معناداری (05/0 ≥P) وجود دارد. بین میانگین نمرات اختلالات خواب در دو گروه پسران و دختران نابینا تفاوت معناداری وجود ندارد. بین میانگین افسردگی در نابینایان و نیمه بینایان تفاوت وجود دارد، همچنین تفاوت در میانگین اختلالات خواب در گروه نابینا و نیمهبینا قابل ملاحظه است. نشاندهنده معنادار بودن تفاوت میانگینهای اختلالات خواب در افراد نابینا و نیمهبینا در سطح معناداری (05/0 ≥P) میباشد. تفاوت میانگینهای افسردگی در افراد نابینا و نیمهبینا در سطح (05/0 ≥P) معنادار نمیباشد.
بحث و نتیجهگیری
یافتههای همبستگی معناداری را بین اختلالات خواب و افسردگی نشان میدهد. از دیر باز اختلالات خواب به عنوان علامتی مهم برای افسردگی مدنظر بوده است و نظر بر این است که اختلالات خواب یکی از پیامدهای افسردگی است. ولی چند نکته این مطلب را در نابینایان، مورد سؤال قرار میدهد. اول اینکه در نابینایان، اختلالات خواب بر اثر درک نور نداشتن ایجاد میشود و
این مطلب در راستای تحقیقات تروستر و همکاران (1995)، کلاین و همکاران(1993) و ساده و همکاران (1995) میباشد. پژوهشهای بیشتر در این زمینه نشان میدهد که نداشتن درک نور در نابینایان موجب اختلال در ترشح آنزیم سولفاتوکسی ملاتونین میشود که این آنزیم نقش اساسی در تنظیم برنامه خواب - بیداری دارد. یافتههای لوکلی و همکاران (1997) در مورد ارتباط ریتم ملاتونین و نقص بینایی و پژوهشی درباره ارتباط چرتزدن و ملاتونین در نابینایان بر این مطلب تأکید میورزد. همچنین مطالعات جن و همکاران (1994)، پالم و همکاران (1997) و تزسچینسکی و همکاران (1992) تأییدی بر این امر است. توجه به یافتههای این مطالعات و ارتباط بین آنها مشخص میکند که آنچه موجب بروز اختلالات خواب در نابینایان میشود احتمالاً نداشتن درک نور و تنظیم نشدن ترشح ملاتونین است. تا جایی که با افزایش نداشتن درک نور شیوع این اختلالات بیشتر گزارش شده و این بیانگر وجود همبستگی مثبت بین اختلالات خواب و میزان نداشتن درک نور است و چنانچه نداشتن پیامد نداشتن درک نور، ترشح کم و نامنظم ملاتونین را با تزریق آن به فرد از بین ببریم، به دنبال آن اختلالات خواب نیز تا حد زیادی کاهش خواهد یافت. همچنین یافتههای درباره آزمون معناداری تفاوت میانگین اختلالات خواب در نابینایان و نیمه بینایان نشان میدهد که تفاوت معنادار بین این دو میانگین وجود دارد و این یافته در راستای همین نکته میباشد. نکته دوم اینکه در افراد عادی ابتدا افسردگی بر اثر عواملی چون فشارهای روانی ایجاد میشود و در پی آن اختلالات خواب بروز میکند، ولی در نابینایان اختلالات خواب وجود دارد و احتمالاً افسردگی پس از آن ایجاد میگردد. نکته سوم اینکه اغلب چند نوع خاص از اختلالات خواب، از قبیل دیر به خواب رفتن و زود بیدار شدن همراه با افسردگی بروز میکند، ولی در نابینایان شیوع انواع مختلف دیگری از اختلالات خواب مانند راه رفتن در خواب و شبخیزی با فراوانی زیاد گزارش شده است (لگر و همکاران، 1996). البته در مورد همبستگی اختلالات خواب و افسردگی و همراه بودن این دو با یکدیگر تردیدی نیست، اما با توجه به نکات ذکر شده شاید بتوان گفت در نابینایان افسردگی متعاقب اختلالات خواب ایجاد میگردد. نکته قابل توجه در فیزیولوژی افسردگی و اختلالات خواب این است که در افسردگی شبکه تورینهای مغز و هستههای قاعدهای موجود در ساقه مغز درگیر میشوند و بررسیها در مورد فیزیولوژی خواب نشان میدهد که شبکه تورینهای مسئول تنظیم برنامه خواب - بیداری میباشد که شاید این امر دلیلی بر ارتباط بین اختلالات خواب و افسردگی باشد. یافتهها نشان دهنده عدم وجود تفاوت معنادار دو ضریب همبستگی اختلالات خواب و افسردگی در دو گروه نابینا و نیمهبیناست. بدین معنی که بین اختلالات خواب و افسردگی چه در گروه نابینا و چه در گروه نیمه بینا همبستگی مثبت وجود دارد. یافتههای پژوهشهایی چون کلاین و همکاران (1993)، تروستر و همکاران(1995) حاکی از وجود رابطه مثبت بین نقص دیداری و اختلالات خواب است. از سوی دیگر نتایج تحقیقات ساده همکاران (1995) نیز بیانگر ارتباط الگوهای خواب و به عبارتی اختلالات خواب با تغییرات خلق چون افسردگی، تغییر در رفتار و افزایش رفتارهایی چون پرخاشگری است.
بنابراین میتوان گفت نقص دیداری چه به صورت نابینایی و چه به صورت نیمه بینایی منجر به اختلالات خواب و متعاقب آن پیامدهای رفتاری و خلقی میشود. مشاهده شد تفاوت معناداری بین میانگین افسردگی در دختران و پسران نابینا وجود دارد و نتایج پژوهش آتشپور و مهدیزادگان (1376) و تجدیدی (1378) نیز در همین راستاست. در واقع اغلب حالات روانی که به نابینایان نسبت داده شده و از آن جمله میتوان از افسردگی نام برد، به سبب نقص بدنی این افراد نیست. بلکه به طرز فکر و شیوه برخورد افراد در جوامع مختلف بستگی دارد. آنچه محرز است و تجربه نیز آن را ثابت کرده نگرش فرد به معلولیت خود و برخورد واقعبینانه شخص نابیناست که سهم مهمی در سازگاری وی دارد. فردی که معلولیت خویش را به عنوان یک واقعیت میپذیرد، در برخورد با شرایط زندگی خویش به مراتب از قدرت انطباق بیشتری برخوردار است. نقش خانواده فرد نابینا در این میان بسیار مهم است، زیرا خانواده سهم بسزایی در ایجاد خویشتن پنداری مثبت یا منفی در فرد دارد (آتشپور و مهدیزادگان، 1376). دختران و پسران نابینا بسته به نوع جنسیت خود دارای مشکلات هستند. دختران نابینا از محدودیتهایی رنج میبرند که میتوان از مراقبتهای بیش از حد والدین از آنان نام برد. اکثر والدین دختران نابینا، دختران خود را در خانه نگه میدارند، از فعالیتهای اجتماعی آنان جلوگیری میکنند و دختر را موجودی ناتوان و وابسته میپندارند که نتیجه آن افزایش خویشتن پنداری منفی در فرد میباشد. از سوی دیگر خانوادههایی که از دختران خود حمایت افراطی میکنند و مراقبتهای جسمی و روانی نامعقولی از آنان به عمل میآورند موجب میشوند دخترانشان در مواجهه با مشکلات از تجربیات لازم محروم بمانند (آتشپور و مهدیزادگان، 1376). دادهها نشان از نبودن تفاوت معنادار بین اختلالات خواب در دختران و پسران نابینا دارد. بدین معنا که ماهیت نارسایی در حس دیداری سبب ایجاد اختلال در برنامه خواب - بیداری میشود و جنسیت در شدت این اختلال نقشی ندارد. یافتهها نشان میدهد که بین اختلال خواب در افراد نابینا و نیمهبینا در سطح 05/0 ≥P تفاوت معناداری وجود دارد. پژوهش تروستر و همکاران (1995) نشان داد که کودکان نابینای چند معلولیتی، کودکان نابینا بدون آسیبهای دیگر و کودکان نیمه بینا اغلب دچار مشکلاتی در به خواب رفتن میباشند. البته در این پژوهش تأکید یافتهها بر این بود که کودکان نابینا چه چند معلولیتی باشند یا نباشند، اختلالات خواب در آنها فراوانی بیشتری از کودکان نیمه بینا و عادی دارد. نتایج حاکی از عدم وجود تفاوت معنادار بین افسردگی در افراد نابینا و نیمه بینا است. داشاب (1378) در مقایسه میزان افسردگی در دانشآموزان نابینا، نیمه بینا و عادی 12 تا 18 سال نشان داد که تفاوت معناداری بین میزان افسردگی در دانشآموزان نابینا و نیمه بینا وجود ندارد، ولی میزان افسردگی در این دو گروه دانشآموز به مراتب بیش از افسردگی در دانشآموزان عادی همین گروه سنی است. یافتههای تحقیق تجدیدی (1378) نیز بیانگر میزان افسردگی بالاتر افراد نابینا و نیمه بینا در نظامهای آموزشی ویژه نسبت به نظامهای آموزشی تلفیقی است. بنابراین میتوان گفت نقص دیداری منجر به ایجاد اختلالات خلقی در فرد می شود؛ همچنین جایگزینی دانشآموزان
استثنایی از جمله نابینایان در نظامهای آموزشی ویژه و مجزا از دانش آموزان عادی سبب تشدید آشفتگیهای عاطفی - روانی در آنان میگردد.
منابع و مآخذ
آتشپور، سید حمید و ایران مهدیزادگان، (1376)، «افسردگی در نابینایان»، مجله تعلیم و تربیت استثنایی، شماره نهم؛ انجمن روانپزشکی آمریکا، (1374)، راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی (جلد دوم)، ترجمه محمدرضا نائینیان و عباسعلی اللّهیاری و محمدابراهیم مداحی، تهران انتشارات دانشگاه شاهد؛ پاشا شریفی، حسن، (1380)، روشهای تحقیق در علوم رفتاری، تهران، انتشارات سخن؛ تجدیدی، معصومه، (1378)، «مقایسه میزان افسردگی در نابینایان نوجوان در دو سیستم آموزشی تلفیقی و ویژه»، پایاننامه کارشناسی، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی اصفهان؛ داشاب، نصرت، (1378)، «بررسی و مقایسه افسردگی در دانشآموزان نابینا و نیمه بینا و دانشآموزان عادی»، پایاننامه کارشناسی، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی اصفهان؛ دلاور، علی، (1380)، مبانی نظری و علمی پژوهش در علوم انسانی و اجتماعی، تهران، انتشارات رشد؛ فرگوسن، جرج، ا. تاکانه، یوشیو، تحلیل آماری در روانشناسی و علوم تربیتی، ترجمه علی دلاور و سیامک نقشبندی، (1377)، تهران، نشر ارسباران؛ هالاهان، دانیل پی و جیمزان کافمن، کودکان استثنایی، ترجمه فرهاد ماهر، (1371)، مشهد، انتشارات آستان قدس.(1)
www.noormags.ir/view/fa/articlepage/58268
1) .
بررسی مقایسهای تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان در تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا و بینا (جامعه نمونه از مدرسه ابابصیر)(1)
پرویز شریفی درآمدی(2)غلامعلی افروز(3)
چکیده
تحقیق حاضر مقایسه تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان را در تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا و بینا مورد بررسی قرار داده است. نمونههای تحقیق 60 نفر دانش آموزان پسر در سن 11 تا 12 در پایه پنجم ابتدایی سال 78-1377 (30 نفر نابینایان آموزشگاه ابابصیر اصفهان و 30 نفر بینا از مدارس همجوار) بودهاند.
برای جمعآوری اطلاعات در مراحل مختلف تحقیق از پرسشنامه شانزده عاملی شخصیت کتل برای بزرگسالان، پرسشنامه خودساخته مبتنی بر عوامل شانزدهگانه شخصیتی کتل و پارهای از ویژگیهای فیزیکی، نوار ضبط صوت و نوار ویدئویی استفاده شده است. آزمودنیها، پس از گزینش تصادفی به دو گروه تجربی و کنترل تقسیم و بر اساس ویژگیهای سنی، وضعیت اقتصادی- اجتماعی، پایه تحصیلی و معدل درسی همتراز سازی شدهاند.
در وهله اول، صدا و تصویر 10 معلم به طور جداگانه در حین گفتن ملا از یک متن واحد معین ضبط شد و سپس توسط پرسشنامه 16 عاملی شخصیتی کتل، عوامل شخصیتی آنها استخراج گردید. بدین ترتیب از میان آنها، 6 معلم که نمرات آنان در برخی از عوامل شخصیتی (عاطفی) بالاتر و پایینتر از میانگین بود، در نظر گرفته شدند. در وهله دوم، یک بار تمام آزمودنیهای نابینا و بینا در معرض شنیدن الگوهای صوتی و یک بار دیگر به منظور کنترل تصاویر ذهنی، فقط آزمودنیهای بینا در معرض دیدن تصویر صاحبان صوت قرار گرفتند. دادههای به دست آمده توسط آزمونهای همبستگی پیرسن، تحلیل واریانس یکطرفه، توکی و تحلیل رگرسیون چند متغیری مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفتند. یافتهها نشان میدهند: تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان در تصویرسازی ذهنی نابینایان و بینایان متفاوت است. کودکان بینا و نابینا در تصویرسازی ذهنی، تابع یک الگوی واحد نیستند، بدین معنا که کودکان نابینا ارتجالاً از حس شنوایی (تمرکز شنیداری) و کودکان بینا از حس بینایی بهره میجویند و این تأثیر بیشتر متوجه عوامل عاطفی شخصیت همچون A (گرمی)، E (تسلط)، F (سرزندگی)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، H (جسارت)، O (اعتماد به خود)، Q4 (تنش) است. به علاوه بین تصاویر ذهنی کودکان بینا و نابینا از سایر عوامل، یعنی B (هوش)، C (پایداری هیجانی)، G (اخلاقی)، M (عملگرایی)، N (ملاحظهکاری)، 1Q (محافظهکاری)، Q2(متکی به خود)، Q3 (خودنظمدهی) تفاوت مشاهده نشد. همچنین تجسمات ذهنی بینایان با دیدن تصویر صاحبان صوت در مقایسه با نابینایان با شنیدن لحن صدای بزرگسالان از ویژگیهای فیزیکی، قد، وزن، سن، زیبایی برتر و منطبق بر واقعیت است. در
خاتمه، معلوم گردید تصاویر ذهنی خوشایند نابینایان از الگوهای صوتی بزرگسالان به 8 عامل (عاطفی) فوقالذکر در آنان مربوط است که این امر خود نشان میدهد بین تصاویر ذهنی خوشایند نابینایان با پارهای از مؤلفهای عاطفی بزرگسالان- به واسطه شنیدن الگوهای صوتی آنها- رابطه معناداری وجود دارد.
واژههای کلیدی: الگوهای صوتی، تصویرسازی، ویژگیهای شخصیتی، نابینا، بینا
نابینایی پدیدهای است بس کهن که قدمت آن را میتوان با تاریخ حیات انسان همزاد و همزمان دانست. حس بینایی از دیرباز مورد توجه فلاسفه، هنرمندان، فیزیولوژیستها و روانشناسان بوده است. این حس از مهمترین عوامل درک و دریافت محیط زندگی است و نقش تنظیمکننده بخش مهمی از رفتارهای انسان را به عهده دارد. از اینرو رابطه «رفتار و دستگاه بینایی» انسان که حتی از قرون وسطی همچنان مورد بحث و بررسی بوده، ضرورت توجه به تأثیر «آسیبدیدگی بینایی» کودکان را بر روی پارهای از کنشهای روانی (رفتاری) آنها خاطرشناسان میسازد. تحقیقات متعدد دانشمندان درباره تأثیر نابینایی بر روی برخی از فرایندهای ذهنی منجمله تصویرسازی ذهنی نشان میدهد که عملکرد کودکان نابینا در تصویرسازی ذهنی متفاوت از کودکان بیناست و البته این تفاوت بدین معنا نیست که کودکان نابینا عقبتر از کودکان بینا هستند، بلکه بنا بر اصل جبران حسی میتوانند کمبودهای خود را در تجسمسازی ذهنی جبران کنند؛ چه بنابراین نظریه، اگر یکی از راههای حسی- مثلاً بینایی- دچار نقص شود، حواس دیگر از طریق کاربرد بیشتر به صورتی ارتجالی تقویت میشوند. از اینرو بر اساس این نظریه، یک سؤال کلی مطرح میشود که آیا میتوان از راه تصویرسازی بر پایه حس شنوایی، کمبودها یا محدودیتهای ناشی از فقدان تجسم بینایی را جبران کرد؟
از تصویرسازی ذهنی تعاریف مختلفی به عمل آمده است. به عنوان یک تعریف جامع میتوان «تصویر ذهنی» را یک تقلید درونی شده دانست؛ یعنی تصویر یا تجسم ذهنی، یک «روان بنه» است که قبلاً برونسازی شده و به خدمت درون سازیهای کنونی که به صورت دال (نسبت به مدلول) درونی شدهاند، در میآید.
با توجه به ماهیت پیچیده و ابعاد گوناگون تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا و کاربرد گسترده آن در اغلب ملاحظات آموزشی و توانبخشی و سازش یافتگی با محیط جزئاًیا کلاً توجه به شکلگیری تصاویر ذهنی- شنیداری در نابینایان ضرورت مییابد و اینگونه نقش شنوایی در تجسم ذهنی نابینایان آشکار میگردد [1]؛ چه همان گونه که هوش عملی توسط ادراک بینایی ضبط و توسط مهارت دستها پاسخ میدهد، هوش نظری بر عکس از قاعده چرخش ادراک شنوایی و گفتار تشکیل میشود. هوش نظری (ادراک شنوایی) به خصوص در تصویرسازی ذهنی نابینایان نقش تعیینکنندهای ایفا میکند.
محققان در مروری بر ادبیات تصویرسازی ذهنی نابینایان با سؤالهای متعددی روبهرو شدهاند که یکی از آنها این است که آیا نابینایان میتوانند با استفاده از حس شنوایی کمبود بینایی خود را جبران کنند. به عبارت دیگر آنان میخواهند بدانند آیا میتوان تجسم ذهنی را از طریق حس
شنوایی شکل داد و اطلاعات درباره مفاهیم، خصوصیات و صفات اشیا و اشخاص را علیرغم فقدان بینایی به همان خوبی به جریان انداخت؟
لوونفلد (1987) درباره رابطه حس بینایی و رفتار خاطرنشان میسازد طفلی که نابینا به دنیا آمده نمیتواند مفاهیم بصری را در ذهنش شکل دهد و به ناچار باید از راههای شنوایی و بساوایی فراگیرد. میلار (1991)، دبنی، کورنولدی (1982) دنیس (1982) عقیده دارند وقتی نابینایی به وجود میآید، قسمت اعظم اطلاعاتی که برای شناسایی مؤلفههای رفتاری و فیزیکی اشخاص مورد نیاز است، کاهش مییابد؛ حال آنکه این اطلاعات را میتوان از راههای گوناگون منجمله تصویرسازی ذهنی- شنیداری به دست آورد. بر این اساس، این سؤال مطرح میگردد که آیا وقتی نابینایان «الگوهای صوتی» بزرگسالان را میشنوند، میتوانند ویژگیهای شخصیتی آنان را در ذهن خود مجسم سازند؟
نتایج پژوهشهای کم و نسبتاً متناقض شواهدی دال بر تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان در تصویرسازی ذهنی نابینایان را نشان میدهند؛ چه پژوهشهای اخیر، یافتهها و نظریههای متفاوتی را به دست دادهاند که بنا بر مقتضیات مسأله تحقیق حاضر به پارهای از موارد اشاره خواهد گردید.
دکارت معتقد است تصویرسازی ذهنی «فطری و قابل دسترس برای هر عضو حسی» است. زیملر و کینان (1983) عقیده دارند که یک تصویر ذهنی لزوماً مستلزم یک تجربه بینایی نیست که آن را بیافریند و در نتیجه یک دیدگاه کلیتر این است که بپذیریم تجسمات ذهنی نابینایان منحصراً به منابع حسی گوناگونی مربوطاند که آن را به وجود میآورند. برخی تحقیقات درباره تصویرسازی ذهنی- شنیداری عمدتاً بر توانایی پردازش ذهنی الگوهای صوتی توسط نابینایان تأکید دارند. کیپارد (1985) خاطرنشان میسازد که در یک ارتباط صوتی- کلامی کلمات 6 درصد و لحن صوت 38 درصد مؤثر است.
به طور کلی محققان اخیر با توجه به زمینه کلی مسأله و در نظر گرفتن نتایج حاصله از مطالعات کم و نسبتاً پراکنده مربوط به تجسمسازی شنیداری نابینایان عمدتاً نسبت به «کارآمدی توجه شنیداری»، بالا بودن دقت شنوایی و توانایی پردازش صوتی نابینایان افقهای روشنتری را میبینند.
مبانی نظری تجسمات ذهنی در نابینایان، حول محور حس شنوایی همگرایی بالایی را نشان میدهند. لوریا (1966) خاطرنشان میسازد که قشر شنیداری اولیه در نابینایان در تفاوتگذاری و یکپارچهسازی «درون دادههای شنیداری» آنان نقش تعیینکنندهای دارد. هرچه این قشر شنیداری در معرض فعالیت و تقویت طبیعی و خود به خودی قرار بگیرد، به همان اندازه برای تجزیه و تحلیل اطلاعات صوتی پیچیده و تمیز و مقایسه نهادهای شنیداری قابلتر است.
به عقیده وپمن (1983) کودکان نابینا واجد یک زمینه ادراکی بهینه بر پایه حس شنوای هستند. برازلتن (1990) معتقد است که «یک فرد نابینا بیش از یک فرد بینا به توالی، نت و منقطع بودن یا متوالی بودن صوت و پیامدهای آن» توجه دارد، زیرا در صدای هر کسی توالی و پیامدهای خاصی نهفته است که توجه نابینایان را بیش از بینایان به خود جلب میکند.
لوپوره (1997) درباره مقایسه کنش شنوایی نابینایان و بینایان خاطرنشان میسازد که «ضرب آهنگ شنوایی نابینایان تندتر و قوییتر از بینایان» است و در نتیجه، پیشرفت و تقویت شنوایی برای جبران نابینایی قابل اثبات گردیده است. دبنی و کورنولدی (1982)، وارن (1987)، رمزا، و رابین (1994) و کافمن و هالاهان معتقدند که «عملکرد شنوایی نابینایان به علت دسترسی به فرایندهای شنیداری یکپارچهتر، قوییتر و کاملتر، تحریف ناپذیرتر است و قطعاً کارآمدی توجه یا تمرکز شنیداری در نابینایان بیش از بینایان» است. رمزا و رابین (1994) خاطرنشان میسازند بین تصویرسازی نابینایان و بینایان تفاوت وجود دارد. این تفاوت در مواردی که یک تکلیف «مطلقاً دیداری» باشد، به سود بینایان است و در مواردی که یک «محرک صوتی» در کار باشد، به نفع نابینایان خواهد بود و لذا قدرت تصویرسازی ذهنی- شنیداری نابینایان به خاطر حساستر بودن سلولهای شنیداری آنان بالاتر از قدرت تصویرسازیشنیداری بینایان است. دو تن از نخستین پژوهشگران، یعنی فرنالد و سیلوستر عقیده دارند که تفاوت تجسمات ذهنی نابینایان و بینایان اساساً به تفاوت «وابستگی حسی«آنها بستگی دارد. بدین ترتیب که بینایان از تحلیلگر بینایی و نابینایان از تحلیلگر شنوایی استفاده میکنند. سولسو (1997) معتقد است الگوی تصویرسازی ذهنی نابینایان، ترسیم ذهنی بر پایه چرخش ادراک شنیداری است.
از منظر عصبشناسی، سهم مکانیزمهای مغزی در تصویرسازی واجد اهمیت فراوان است. فاراه (1984) معتقد است ناحیه قطعی تصویرسازی ذهنی- شنیداری در مرکز خلفی زبانی مغز در نیمکره چپ است. اهریچمن و برت (1983) عقیده دارند که نیمکره راست به تصویرسازی ذهنی بینایی و نیمکره چپ به تصویرسازی ذهنی- شنیداری تعلق دارد. بادلی (1997) خاطرنشان میسازد که عملکرد حافظه در کودکان نابینا و بینا با یکدیگر متفاوت است و تصاویر ذهنی- شنیداری روی حلقه یا مخزن واجی و تصاویر بینایی روی حلقه انگارههای فضایی- هر دو در حافظه کوتاه مدت- ساخته میشوند. مدت زمان شکلگیری یک تجسم ذهنی در نابینایان طولانیتر از بینایان است. سولسو (1997) معتقد است تجسمات ذهنی بر پایه حسی شنوایی به تدریج و جزء به جزء و تجسمات بینایی «یکباره» به وجود میآیند. از اینرو بر اساس اطلاعات نظری، اصولاً پایگاه عصبی، عملکرد حافظهای ذهنی و طول زمان شکلگیری تصویر ذهنی شنیداری و تصویرسازی بینایی با یکدیگر متفاوت است (بادلی و موریس، 1997).
فرنالد خاطرنشان میسازد که اساسیترین یا اولین نوع تجسم ذهنی در نابینایان تجسم شنیداری با نرخ 4/46 و نخستین تجسم ذهنی در بینایان با نرخ 42 درصد است. به عقیده فرنالد در کودکانی که بعد از 5 سالگی بینایی خود را از دست میدهند، تجسمات بینایی 57 درصد و تجسمات شنوایی 19 درصد است، اما در کودکان نابینا به دنیا آمده (نابینای مطلق مادرزادی) تجسمات شنیداری تا سقف 47 درصد افزایش مییابد. هال (1983) اظهار میکند تجسمات ذهنی- شنیداری از 9 سالگی کاربرد فراوان دارند. گوتسمن (1984) معتقد است از 10 تا 12 سالگی به بعد بین تصویرسازی ذهنیشنوایی بینایان و نابینایان تفاوت معنادار مشاهده میشود.
کلوگ (1992) درباره شناسایی افراد از روی «ویژگیهای صوتی« آنها معتقد است که نابینایان قادرند به صراحت هویت افراد را از روی صدای آنها تشخیص دهند. هیل (1983) طی آزمایشی این
سؤال را مطرح میکند که آیا کودکان نابینا قادرند خصوصیات شخصیتی بزرگسالان را از طریق شنیدن صدای آنها تعیین یا نه. او 320 دختر و پسر نابینا را در 8 دسته 7 تا 15 سال قرار داد و طی چند جلسه از آنها درخواست کرد که حتیالامکان برداشت خود را از کسانی که صدایشان را خواهند شنید، بگویند. نتایج نشان دادند که تا حدود 6 تا 7 سالگی تصویرهای ذهنی کودکان نابینا بر اساس آنچه درباره ویژگیهای ظاهری اشخاص بزرگسال میشنوند و در دوره کودکی میانه 9 تا 10 سالگی بر روی ویژگیهای درونی متمرکز است؛ اما از حدود 11 و 12 تا 15 سالگی، تصاویر ذهنی کودکان نابینا از لحن صدا و ویژگیهای شخصیتی سایر افراد سازمان یافتهتر و یکپارچهتر میگردد. بدین ترتیب معلوم میشود که تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا بر پایه حس شنوایی، با افزایش سن تقویمی، تمایز یافته و روانشناختی میگردد.
بریکر (1994) با بررسی رابطه بین علائم صوتی و تشخیص هویت صاحب صوت خاطرنشان میسازد که علائم صوتی ناشناخته در صدای گوینده بستگی به لحن صدای گوینده و قدرت تمیز شنوایی شنونده به کمک یک حافظه شنوایی قوی در او دارد.
کرک (1994) عقیده دارد در بسیاری از مواقع، توجه به «صفات فنوتیک» افراد، به تنهایی برای شناسایی آنها کافی است. رمزا رابین و فلورز (1994) در یک آزمایش از 3 نفر درخواست کردند که درباره موضوعی واحد به طور جداگانه صحبت کنند. سپس از یک گروه آزمودنی خواستند که تصویر افراد ناآشنا را در حین صحبت کردن از طریق نوار ویدئو مشاهده کنند و از گروه دیگر خواستند بیآنکه افراد را ببینند فقط صحبتهای آنها را بشنوند و سرانجام هر دو گروه برداشت خود را از ویژگیهای شخصیتی افراد صحبت کننده (سخنرانان) در قالب یک پرسشنامه پژوهشگر ساخته بیان کنند. در خاتمه آنها نتیجه گرفتند که بین تصاویر ذهنی- شنیداری دو گروه در عوامل عاطفی اشخاص ناشناس تفاوت معناداری وجود دارد و فقط تصاویر ذهنی- شنیداری کودکان نابینا با عناصر عاطفی افراد مذکور همخوان است.
آندرسن (1994) طی یک بررسی از دو گروه کودک نابینا و بینای همتراز شده درخواست کرد که بعد از شنیدن الگوهای صوتی- کلامی تعدادی از افراد بزرگسال، ویژگیهای رفتاری- عاطفی آنها را تجسم کرده، توصیف کنند. نتایج آزمایش نشان داد که تجسم ذهنی نابینایان بیش از بینایان با عوامل عاطفی- شخصیتی صاحبان صوت منطبق است.
بارتلی (1981) عقیده دارد تجسم الگوهای صوتی والدین توسط کودک در دلبستگی او بسیار مؤثر است. عشایری (1378) معتقد است که افراد غمگین با شنیدن صدای آرامشبخش انسان دیگر به وجد میآیند؛ چه صدای انسان به معنای حضور عاطفی و فیزیکی یک انسان دیگر است.
گاستن (1995) معتقد است که حرف زدن همیشه با نوعی احساس همراه بوده است و عواطف در تأثیرگذاری کلام نقش تعیینکنندهای دارند. کولیس (1997) خاطر نشان میسازد که گرایش نابینایان به الگوهای صوتی خوشایند بیش از بینایان است؛ زیرا الگوهای صوتی خوشایند در نابینایان بیش از بینایان، اعتماد به نفس و امید به زندگی را تقویت میکند. نتایج مطالعات سایلور (1992) و ژانیس (1995) از بررسی مقایسه تجسمات ذهنی نابینایان و بینایان از لحن صدای معلمان با یکدیگر نشان میدهد که تصاویر ذهنی نابینایان و بینایان از لحن صدای معلمان با
یکدیگر تفاوت دارد. به عقیده آنها «چارچوب ادراکی نابینایان بیش از بینایان به افت و خیز یا زیر و بمی صدا حساس» است.
میلر (1955) معتقد است تصویر ذهنی دانشآموزان نابینای پسر بیش از دانشآموزان بینای پسر با واقعیت سن و ویژگیهای فیزیکی زنان مورد آزمایش همخوانی دارد. سایلور (1992) میگوید تأثیر الگوهای صوتی بیواسطه نسبت به الگوهای صوتی با واسطه در تجسم ذهنی کودکان نابینا از ویژگیهای فیزیکی بزرگسالان بیشتر است. میلر و میربام (1995) خاطرنشان میکنند که دختران نابینا از معلمان مردی که صدایشان به طور خاصی بم است و عوامل B (باهوشی)، E (تسلط)، A (گرمی)، H (شجاعت) و O (اعتماد به خود) را نشان میدهند و پسران نابینا از معلمان زنی که صدای آنها نه کاملاً زیر و نه کاملاً بم است و عوامل شخصیتیA (گرمی)، E (تسلط)، O (اعتماد به خود) را نشان میدهند، تصویر مثبتتری دارند.
آنو (1997) در بررسی رابطه بین افکار خوشایند و ناخوشایند با الگوهای صوتی، نتیجه میگیرد که وقتی آدمی به چیزهای خوشایند فکر میکند و در همین حال، به ناگاه به چیزهای ناخوشایند میاندیشد، تغییر قابل ملاحظهای در صدای او حس میشود. بر این اساس او معتقد است بین ویژگی شخصیتی اضطرابی (Q4) و الگوهای صوتی رابطه معناداری وجود دارد. آنو همچنین بر پایه نتایج به دست آمده عقیده دارد که «صدای ناموزون، شاخص رنجوری، صدای وحشتناک، شاخص تنش، صدای بریده بریده، معرف تنش و دردمندی، صدای ضعیف و شکننده و با لحن کودکانه گواه ناپختگی، صدای زیر، شاخص حقارت و الگوی صوتی آهسته و نجواگرانه شاخص ترس» است.
از اینرو بررسی مسأله حاضر، یعنی بررسی مقایسهای تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و مؤلفههای شخصیتی آنان در تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا و بینا قابل توجیه میگردد. به این ترتیب و با استناد به برخی از تحقیقات انجام شده فوق سعی میشود مشخص گردد که آیا واقعاً تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان در تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا و بینا یکسان است یا متفاوت و اگر شباهت یا تفاوت وجود دارد، آیا این تفاوت از نظر آماری معنادار است و در صورت معنادار بودن چه توجیهی دارد. به عبارت دیگر مسأله اصلی تحقیق حاضر، این است که شکلگیری تصویرسازی ذهنی- شنیداری در کودکان و نوجوانان نابینا که قادر نیستند ویژگیهای شخصیتی بزرگسالان را از طریق بینایی مستقیماً مشاهده کنند، نسبت به کودکان و نوجوانانی که قادرند اشخاص و مؤلفههای فیزیکی و رفتاری آنان را مشاهده کنند و از تجارب بصری برخوردارند، متفاوت است؟
ضرورت بازسازی و تحول در نظام آموزش و پرورش و توانبخشی کودکان و نوجوانان نابینا ایجاب میکند که درباره چگونگی تصویرسازی ذهنی- شنیداری کودکان نابینا و مفاهیم مربوط به آن، یافتههای علمی کافی در اختیار داشته باشیم؛ زیرا از لحاظ نظری، روشها و برنامههای آموزشی کودکان باید بتواند به این یافتهها متکی بوده، محیط و راهکارهای آموزشی مناسبی برای این کودکان فراهم آورد تا با ایجاد فرصتهای مقتضی، محرومیتهای بینایی آنها را جبران کنند و آموزش و پرورش آنان را بر پایه امکانات حس شنوایی و الگوهای صوتی مطلوب متحول سازند.
همچنین توانبخشی نابینایان، ایجاد نگرش مثبت و تقویت بازخوردها و انگیزههای تلاش در آنان، گزینش و استخدام معلمان و مربیان با الگوهای صوتی مناسب و تشویق بزرگسالانی که به نوعی با کودکان و نوجوانان نابینا سر و کار دارند، به اصلاح لحن صوت و به استفاده از صوت خوشایند ضرورتهای دیگر انجام تحقیق حاضر را خاطرنشان میسازد. یافتهای نسبتاً پراکنده متناقض تحقیقات قبلی در زمینه تصویرسازی ذهنی نابینایان و تأثیرپذیری آن از الگوهای صوتی بزرگسالان و مؤلفههای شخصیتی آنان در فرهنگهای متفاوت و عدم اجرای تحقیقات لازم در زمینه شکلگیری تصاویر ذهنی و ارتباط آن با الگوهای صوتی در کودکان و نوجوانان ایرانی و نتیجتاً عدم آگاهی مستند از تصویرسازی ذهنی- شنیداری کودکان نابینا به ویژه نابینایان ایرانی و... همگی ضرورتها و هدفهای انجام تحقیق حاضر را خاطرنشان و قابل توجیه میسازد.
به طور کلی پژوهش حاضر در پی بررسی چهار مسأله اصلی به قرار زیر است:
آیا تصویرهای ذهنی در بین کودکان نابینا از الگوهای صوتی بزرگسالان و پارهای از مؤلفههای شخصیتی آنان با یکدیگر متفاوت است؟
آیا تصویرهای ذهنی در بین کودکان بینا از الگوهای صوتی بزرگسالان و پارهای از مؤلفههای شخصیتی آنان با یکدیگر تفاوت دارد؟
آیا تصویرهای ذهنی کودکان نابینا (با شنیدن صوت)، کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا (با دیدن تصویر) صاحبان صوت در پارهای از ویژگیهای شخصیتی آنان با یکدیگر متفاوت است؟
آیا تصویرهای ذهنی خوشایند کودکان نابینا از صاحبان الگوهای صوتی با پارهای از ویژگیهای شخصیتی آنان مربوط است؟
با توجه به موارد فوق، فرضیههای تحقیق حاضر بدین شرحاند:
تصویرهای ذهنی در بین کودکان نابینا از الگوهای صوتی معین بزرگسالان و پارهای از مؤلفههای شخصیتی آنان با یکدیگر همخوانی دارد.
تصویرهای ذهنی در بین کودکان بینا از الگوهای صوتی معین بزرگسالان و پارهای از مؤلفههای شخصیتی آنان با یکدیگر همخوان است.
تصویرهای ذهنی کودکان نابینا (با شنیدن صوت)، کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا (با دیدن تصویر) صاحبان صوت در پارهای از ویژگیهای شخصیتی آنان با یکدیگر متفاوت است.
تصویرهای ذهنی خوشایند کودکان نابینا از صاحبان الگوهای صوتی با پارهای از ویژگیهای شخصیتی آنان مربوط است.
فرایند روششناختی
الف) جامعه آماری و گروههای نمونه
جامعه مورد بررسی در تحقیق حاضر، دانشآموزان نابینا مادرزادی آموزشگاه نابینایان ابابصیر اصفهان و دانشآموزان بینای مدارس همجوار با آموزشگاه مذکور است. نمونه آزمایش شامل 60 دانشآموز پسر (30 نفر نابینا و 30 نفر بینا) است که بر اساس ویژگیهای سنی (11 تا 12 سال)،
وضعیت اقتصادی اجتماعی موجود، پیشرفت درسی یا معدل (26/12 تا 97/18) و پایه تحصیلی پنجم دبستان همتاسازی شدند و سپس در دو گروه تجربی و کنترل قرار گرفتند.
ب) متغیرهای پژوهش
متغیرهای مستقل: الگوهای صوتی بزرگسالان که شامل الگوهای صوتی خوشایند و ناخوشایند است.
متغیر وابسته: تصویرسازی (نمرات حاصل از پرسشنامه خودساخته).
متغیرهای تعدیلکننده: جنس و سن.
ج) ابزار اندازهگیری و روش اجرا
ابزار مورد استفاده در این بررسی عبارتاند از:
یکی از انواع تستهای تحلیلی عاملی که فقط خاص روشن ساختن یک جنبه یا یک رگه مشخص شخصیتاند، تست شخصیتی 16 عاملی کتل است. این تست وسیله اندازهگیری تخصصی عوامل نخستین شخصیت است که کلیه سؤالهای آن از نظر سنجش عوامل مورد نظر کارایی لازم را دارا است. این تست از 178 سؤال سه گزینهای تشکیل شده و 16 رگه یا عوامل شخصیتی را اندازهگیری میکند. عواملی که در قلمرو استعدادهای (هوش)، عوامل مزاجی و رگههای پویا (خلق و خو) را در برمیگیرند.
این پرسشنامه خودساخته 20 مادهای مبتنی بر مؤلفههای تست شخصیتی 16 عاملی کتل و چهار ویژگی فیزیکی است. در این پرسشنامه آزمودنیها موظف گردیدند به سؤالهایی در مورد ویژگیهای شخصیتی (شناختی، عاطفی و فیزیکی) معلمان مورد نظر در تحقیق حاضر پاسخ دهند تا بدین وسیله تصویرهای ذهنی نمونههای تحقیق از خصوصیات شخصیتی و فیزیکی معلمان مطرح شده فوق معلوم گردد. برای تدوین ملاکهای روانسنجی پرسشنامه پژوهشگر ساخته، فرم مقدماتی با 48 سؤال تدوین گردید و بر روی نمونههای نابینا (10= N) اجرا شد؛ بدین ترتیب که برای هر عامل 3 سؤال تدوین شد و در مجموع تعداد سؤالهای آزمون از 178 به 48 سؤال تقلیل یافت. پس از آن، پژوهشگر بار عاملی هر سؤال را با عامل مربوط محاسبه کرد و تعداد 48 بار عاملی را به دست آورد؛ یعنی برای هر یک از عوامل شانزدهگانه، تعداد سه سؤال ملاحظه شد و بار عاملی هر سؤال با کل 16 عامل به دست آمد. در مجموع محقق بر اساس بالاترین بار عامل هر سه سؤال در هر خرده مقیاس، یک سؤال را گزینش کرد تا سؤال فوق معرف دقیقتر آن عامل باشد و از این طریق، روایی سازه و محتوا (روایی درونی) افزایش یابد. در پایان، پرسشنامه به 16 سؤال مربوط به 16 عامل تقلیل یافت و ضریب آلفای کرانباخ نیز برای محاسبه اعتبار پرسشنامه به کار برده شد و رقم 78/0 به دست آمد.
استفاده از نوار ضبط صوت به منظور ضبط صدای معلمان انتخاب شده و پخش همزمان صدای تعدادی از آنها (یک به یک) برای مقایسه تصاویر ذهنی- شنیداری کودکان نابینا و بینا.
استفاده از فیلم ویدئویی به منظور ضبط و پخش تصویر تعدادی از معلمان گزینش شده (معلمان دارای ویژگیهای عاطفی متمایز) برای مقایسه تصویرسازی ذهنی- شنیداری نابینایان و تصویرسازی بینایی بینایان.
روش اجرای متغیر مستقل، طی چهار وهله متوالی به ترتیب زیر انجام گردید:
در وهله اول، ابتدا صدای 10 معلم (5 معلم مرد و 5 معلم زن) در حین گفتن املا از یک متن معین واحد روی نوار ضبط صوت ضبط شد. همچنین تصویر هر یک از معلمان مذکور روی نوار ویدئویی فیلمبرداری گردید. سپس بعد از ضبط صدا و تصویر به طور همزمان به منظور تعیین مؤلفههای شخصیتی معلمان از تست شخصیتی 16 عاملی کتل استفاده شد تا بدین وسیله ملاکی معتبر برای مقایسه و تطبیق تصاویر ذهنی شکل یافته از الگوهای صوتی با مؤلفههای شخصیتی صاحبان الگوهای صوتی به دست آید.
در وهله دوم، الگوهای صوتی 6 معلم زن و مرد که از لحاظ اشباع مؤلفههای عاطفی با یکدیگر اختلاف قابل ملاحظهای داشتند و نمرات آنها در مؤلفههای مورد نظر به طور مشخص بالاتر و پایینتر از میانگین بود، در نظر گرفته شد.
در وهله سوم، صدا و صحبتهای هر یک از 6 معلم زن و مرد برای آزمودنیهای نابینا و بینا به طور همزمان پخش شد و از آزمودنیهای مذکور درخواست گردید به سؤالهای پرسشنامه محقق ساخته پاسخ دهند و در واقع تصویر ذهنی خود را از هر یک از صاحبان صوت بیان دارند.
در وهله چهارم از دانشآموزان بینا درخواست شد تصویر هر یک از 6 معلم مذکور را در حین صحبت کردن مشاهده کنند و همچنان به سؤالهای همان پرسشنامه (محقق ساخته) پاسخ دهند.
اجمالاً دانشآموزان بینا موظف شدند یک مرتبه بعد از شنیدن صدای معلمان و مرتبه دیگر بعد از دیدن تصاویر معلمان به سؤالهای پرسشنامه محقق ساخته پاسخ دهند و دانشآموزان نابینا فقط وظیفه داشتند بعد از شنیدن صدای صاحبان صوت (معلمان) درصدد پاسخ به سؤالهای پرسشنامه (محقق ساخته) برآیند.
د) تحلیل دادهها
طرح این پژوهش از نوع شبه آزمایشی یا نیمه تجربی است؛ زیرا دادههای موجود مبتنی بر وقایعی (نابینایی) است که از قبل اتفاق افتاده است. ما در این تحقیق قصد داریم به توصیف و کمیسازی و تحلیل کیفی پدیدههایی که احتمال میدهیم نوعی ارتباط و پیوستگی بین آنها وجود دارد، بپردازیم. از اینرو در این تحقیق فقط میتوان به اندازهگیری متغیرها در زمان بررسی پرداخت. بدین ترتیب در تحقیق حاضر، برای بررسی فرضیههای اول و دوم، یعنی تأثیر الگوهای صوتی در تصویرسازی در کودکان بینا و نابینا، از روش همبستگی گشتاوری پیرسن، برای فرضیه سوم، یعنی تصویرسازی کودکان بینا (دیدن تصویر) از صاحبان صوت، از روش تحلیلی واریانس یکطرفه، و برای بررسی فرضیه چهارم، یعنی تعیین میزان پیوستگی تصاویر ذهنی خوشایند کودکان نابینا با الگوهای
صوتی و اینکه تصاویر ذهنی خوشایند کودکان نابینا از الگوهای صوتی بزرگسالان به کدام یک از ویژگیهای شخصیتی آنان (بزرگسالان) مربوط است، از روش رگرسیون چند متغیری استفاده شد.
یک) آزمون فرضیه اول:
در جدول 1، ماتریس همبستگی بین تصویرسازی نمونههای تحقیق ارائه شده است که در این تحقیق تعداد 30 نمونه به عنوان آزمودنی در سطر و ستون جای داده شدهاند. بنابراین عدد 1 تا 30 در سطر و ستون، هر یک از آزمودنیها را نشان میدهد.
دو) آزمون فرضیه دوم
تصویرهای ذهنی در بین کودکان بینا از الگوهای صوتی معین بزرگسالان و پارهای از مؤلفههای شخصیتی آنان با یکدیگر همخوانی دارد.
ماتریس همبستگی بین تصویرسازی ذهنی نمونههای تحقیق ارائه شده است. در این تحقیق تعداد 30 نمونه به عنوان آزمودنی در سطر و ستون جای داده شدهاند. بنابراین عدد 1 تا 30 در سطر و ستون هر یک از آزمودنیها نشان میدهد.
سه) آزمون فرضیه سوم
همچنین با توجه به نتایج به دست آمده از که مقادیر F برای هر کدام از عوامل 16 گانه شخصیتی و 4 ویژگی فیزیکی به دست آمده است، معلوم میگردد که در صورت معنادار بودن F میتوان تفاوت بین تصویرسازی ذهنی در بین گروههای نابینا و بینا با شنیدن صوت و گروه بینا با دیدن تصویر را پذیرا بود؛ از اینرو تفاوت معناداری بین تصویرسازیهای ذهنی کودکان نابینا با شنیدن صوت و کودکان بینا با شنیدن صوت وجود ندارد و فقط تصویرهای ذهنی کودکان بینا با دیدن تصویر و کودکان نابینا با شنیدن صوت افراد بزرگسال تفاوت معناداری مشاهده شد؛ زیرا F حاصل از میزان F جدول برای هر یک از عوامل فیزیکی به ترتیب PH1 (قد)، PH2 (وزن)، PH3 (سن) و PH4(زیبایی) در سطح 001/0 a = بزرگتر است. بدین ترتیب کودکان بینا (با دیدن تصویر) با در نظر گرفتن مقادیر بالاتر برای ویژگیهای زیبایی، تجسم ذهنی متفاوتی از آن به دست آورند.
تجزیه و تحلیل نتایج آزمون فرضیه سوم نشان میدهد که:
در عاملهای عاطفی A (گرمی)، E (تسلط)، F (بیخیالی و سرزندگی)، H (جسارت)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، O (اعتماد به خود) و Q4 (تنش)، بین تصویرهای ذهنی کودکان نابینا و کودکان بینا با شنیدن صوت و کودکان بینا با دیدن تصویر صاحبان صوت، تفاوت معناداری در سطح 001/0 = a وجود دارد و لذا کودکان نابینا نسبت به کودکان بینا (با شنیدن صوت) و کودکان بینا با دیدن تصویر صاحبان صوت، مقادیر بالاتری را برای عاملهای عاطفی فوق در نظر گرفتند و تصاویر ذهنی واقعیتری از هر عامل فوق به دست آوردند.
در ویژگیهای فیزیکی قد، وزن، سن و زیبایی بین تصاویر ذهنی کودکان بینا (با دیدن تصویر) و کودکان نابینا (با شنیدن صوت) تفاوت معناداری در سطح 001/0 = a وجود دارد و به رغم
عاملهای عاطفی، کودکان بینا (با دیدن تصویر) مقادیر بالاتری را برای ویژگیهای فیزیکی در نظر گرفتند که نشان میدهد از مؤلفههای جسمانی تصاویر واقعیتری به دست آوردهاند.
بنابراین کودکان نابینا در تصویرسازی شنیداری الگوهای صوتی منعکسکننده ویژگیهای فیزیکی از کودکان بینا عقبترند و در تصویرسازی شنیداری الگوهای صوتی منعکسکننده ویژگیهای شناختی با کودکان بینا برابرند.
چهار) آزمون فرضیه چهارم
تصویرهای ذهنی خوشایند کودکان نابینا از صاحبان الگوهای صوتی با پارهای از مؤلفههای شخصیتی آنان مربوط است.
یافتههای مربوط به فرضیه چهارم: با توجه به فرضیه چهارم، چون میزان F حاصل از F جدول برای هریک از عوامل A (گرمی)، E (تسلط)، I (حساسیت) و L (خوش بینی)، در سطح حداقل 05/0 = a معنادار است، رگرسیون معنادار است. به علاوه با توجه به بالاتر بودن نسبت t در گروه نابینا (12/4 = t2) نسبت به گروه بینا (391/0 = t1) برای عامل A (گرمی)، بالاتر بودن نسبت t در گروه نابینا (45/3 = t2) در مقایسه با گروه بینا (711/0 = t1) برای عامل I (حساسیت) و بالاتر بودن نسبت t نابینایان (70/4 = t2) در مقایسه با بینایان (64/0 = t1) برای عامل L (خوشبینی)، بین تصویرهای ذهنی خوشایند کودکان نابینا از الگوهای صوتی بزرگسالان و عوامل عاطفی A (گرمی)، E (تسلط)، I (حساسیت)، L (خوشبینی) که در لحن صدای بزرگسالان تبلور یافته در سطح حداقل 05/0 = a رابطه، معنادار است.
همچنین با عنایت به دادههای به دست آمده چون میزان F حاصل از F جدول برای هریک از عوامل F (سرزندگی)، H (جسارت)، O (اعتماد به خود) و Q4 (تنش) در سطح حداقل 01/0 = a معنادار است، رگرسیون معنادار است. به علاوه با توجه به بالاتر بودن نسبت t در گروه نابینا (36/12 = t2) در مقایسه با گروه بینا (80/2- = t1) برای عامل H (جسارت)، بالاتر بودن نسبت t در گروه نابینا (38/6 = t2) در مقایسه با گروه بینا (979/0- = t1) برای عامل O (اعتماد به خود) و بالاتر بودن نسبت t در گروه نابینا (60/7 = t2) در مقایسه با گروه بینا (03/0 = t1) برای عامل Q4 (تنش)، بین تصویرهای ذهنی خوشایند کودکان نابینا از الگوهای صوتی بزرگسالان و عوامل عاطفی، F (سرزندگی)، H (جسارت)، O (اعتماد به خود)، Q4 (تنش) که در لحن صدای آنان (بزرگسالان) وجود دارد در سطح حداقل 01/0 = a رابطه، معنادار است.
به طور کلی آزمون فرضیه چهارم نشان میدهد که فرضیه خلاف فوق تأیید میگردد و دلایل کافی برای رد فرضیه صفر در سطح حداقل 05/0 = a وجود دارد. همچنین کودکان نابینا از الگوهای صوتی گرم یا اجتماعی، مسلط، سرزنده، جسور، حساس، خوشبین، متکی به خود و دارای بیان روشنتر، تصویرهای ذهنی خوشایندی به دست میدهند.
پیشتر به طور خلاصه بیان شد که در خلال دهه گذشته روانشناسان به تحول شناختی به ویژه چگونگی شکلگیری تجسمات ذهنی در کودکان نابینا توجه خاص داشتهاند. تحقیقات کم و نسبتاً متناقض از لحاظ روششناختی نشان میدهند که واسطه کارآمدی توجه شنیداری در نابینایان به قابلیتهای تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا بر پایه حس شنوایی توجه ویژهای مبذول گردیده است؛ چه پارهای از تحقیقات نشان میدهند که شنوایی میتواند محور اصلی تجسمات ذهنی نابینایان قرار بگیرد. فرنالد (1913)، سیلوستر (1913) و هال (1983) خاطرنشان میسازند که نخستین تجسمات ذهنی نابینایان میتواند از تجسمات شنوایی باشد. اهمیت این امر در نیمه پنهان زندگی (سالهای اولیه زندگی) یک فرد نابینا مسکوت میماند.
بنابراین امروز، نه فقط شنوایی در شکلگیری تجسمات ذهنی نابینایان مورد انکار قرار نمیگیرند، بلکه از آن برای تسهیل مکانیزمها و روشهای آموزشی و توانبخشی و سازشیافتگی با محیط، تأمین بهداشت روانی و تقویت بازخوردها و انگیزههای تلاش نابینایان استفاده میشود.
بهره جستن از کارآمدی تمرکز شنیداری در ایجاد و تقویت تجسمات ذهنی به منظور غلبه بر مقتضیات آموزشی و سازگاری با محیط به عنوان یک راهکار بهینه در کنار سایر راهکارها (تجسمات لمسی) امری منطقی و ضروری به نظر میرسد.
شناسایی و تجسمسازی ویژگیهای شخصیتی بزرگسالان از طریق الگوهای صوتی آنان توسط کودکان نابینا در فراهمسازی بستر سازگاری با مقتضیات زندگی فیزیکی از اموری است که بر پایه حس شنوایی، توجه به مقایسه شکلگیری تصویرسازی ذهنی- شنیداری نابینایان و بینایان را قابل توجیه میسازد. تحقیق حاضر در پی اثبات این فرضیه بوده است که تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان در تصویرسازی کودکان نابینا و بینا قابل مقایسه است.
در واقع تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا و بینا، تابع الگوهای واحدی نیست. به علاوه وقتی کودکان نابینا الگوهای صوتی بزرگسالان را میشوند، از ویژگیهای شخصیتی آنان تجسمات واقعیتری در مقایسه با کودکان بینا به دست میآورند. همچنین تصاویر خوشایند کودکان نابینا از بزرگسالان با پارهای از مؤلفههای شخصیتی (عاطفی) آنان ارتباط دارد و بدین ترتیب تأکید میگردد که الگوی تصویرسازی ذهنی نابینایان (با خودشان) همخوانی دارد و همینطور تصویرسازی ذهنی نابینایان (با خودشان) یکسان است و دو گروه از یک الگوی واحد در تصویرسازی ذهنی پیروی نمیکنند.
پیش از ادامه بحث درباره نتایج تحقیق، لازم است بر این نکته تأکید شود که کودکان بینا و نابینا از لحاظ توانایی تصویرسازی بر پایه حس شنوایی تفاوت معناداری با یکدیگر دارند و این تفاوت، برتری کودکان نابینا را در شکلدهی تجسمات شنیداری به خوبی آشکار میسازد؛ زیرا مقایسه تجسمات کودکان بینا از راه شنوایی و کودکان نابینا از راه شنوایی نشان میدهد که تمرکز شنوایی نابینایان از بینایان بیشتر و قویتر است. این مطلب با نتایج تحقیقات زیملر و کنیان (1978، 1991)، گوتسمن (1984)، دبنی و کورنولدی (1982)، وارن (1987)، کرر (1983)، لوونفلد (1984)، ارنست
(1992)، دنیس (1982)، رمزا و رابین و فلورز (1994)، هالاهان و کافمن (1995) و لوپوره (1997) هماهنگی دارد و آنها را مورد تأیید قرار میدهد. نتایج فرضیههای اول و دوم بدین ترتیب تفسیر میشود که بین تصویرسازی ذهنی نابینایان همخوانی وجود دارد و نابینایان از الگوی یکسانی در تصویرسازی ذهنی استفاده میکنند. همچنین بین تصویرسازی ذهنی بینایان همخوانی وجود دارد و بینایان نیز از الگویی متفاوت از نابینایان پیروی میکنند.
نتایج آزمون فرضیه سوم نشان میدهد که تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان در مقایسه با بینایان متفاوت، اما واقعیتر است و این تأثیر بیشتر متوجه عوامل عاطفی از قبیل A (گرمی)، E (تسلط)، F (سرزندگی)، H (جسارت)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، O (اعتماد به خود) و Q4 (تنش) است. به علاوه تفاوت معناداری بین تجسمات بینایان و نابینایان از سایر عوامل شخصیتی (شناختی) از قبیل B (هوش)، C (پایداری هیجانی)، G (اخلاقی)، M (عملگرایی)، N (ملاحظهکاری)، Q1 (محافظهکاری)، Q2 (اتکا به خود) و Q3 (خود نظمدهی) وجود ندارد. وقتی که هر گروه بینا و نابینا الگوهای صوتی بزرگسالان را میشوند، همچنین تصویرسازی ذهنی کودکان بینا با دیدن صاحبان الگوهای صوتی در مقایسه با کودکان نابینا با شنیدن الگوهای صوتی از ویژگیهای فیزیکی قد، وزن، سن و زیبایی متفاوت است و این تفاوت برتری کودکان بینا را از صاحبان الگوهای صوتی نشان میدهد.
نتایج حاصل از آزمون فرضیه سوم یافتههای فرنالد (1913)، سیلوستر (1913)، هال (1983)، دبنی و کورنولدی (1982)، گوتسمن (1984)، وین (1984)، هیل (1988)، اسروف (1989)، استانکف (1990)، گلوک (1992)، میلار(1991)، کرک(1994)، رمزا، فلورز و رابین (1994)، آندرسن (1994) و بریکر (1995) را میکند.
یافتههای حاصل از آزمون فرضیه چهارم مبنی بر اینکه تصاویر ذهنی خوشایند کودکان نابینا از الگوهای صوتی بزرگسالان به پارهای از عوامل عاطفی شخصیتی آنان همچون A (گرمی)، E (تسلط)، F (سرزندگی)، H (جسارت)، I (حساسیت)، L (خوشبینی)، O (اعتماد به خود) و Q4 (تنش) مربوط است، فقط با نتایج تحقیقات سایلور (1992) ژانیس (1995)، میلر (1995)، میلر و میریام (1995)، لوئیس (1997)، مینتر (1995)، بورکووک و برتستین (1997) و آنو (1997) همپوشی دارد.
لذا بر اساس نتایج تحقیق حاضر اینگونه تفسیر میگردد که عواطف آدمی میتواند در قالب الگوهای صوتی انعکاس یابد و صدا میتواند کنشهای عاطفی شخصیتی آدمی را نشان دهد. همچنین کودکان نابینا در مقایسه با کودکان بینا حضور عاطفی شخصیتی آدمی را نشان دهد. همچنین کودکان نابینا در مقایسه با کودکان بینا حضور عاطفی افراد بزرگسال را از طریق شنیدن لحن صدای آنان بهتر تجسم میکنند. در واقع، تجسم ذهنی کودکان نابینا از ویژگیهای عاطفی بزرگسالان پس از شنیدن صدای آنان با تجسم ذهنی بینایان متفاوت است و این تفاوت به این معناست که کودکان نابینا، کانون توجه خود را بیشتر و خاصه بر شنیدن الحان یا الگوهای صوتی
بزرگسالان و انعکاسهای عاطفی آنان از قبیل گرمی، تسلط، سرزندگی، حساسیت، جسارت، خوشبینی، و تنش متمرکز میسازند. از اینرو نظر به اینکه این عامل شنوایی واحد، تأثیر ویژهای بر تمایز یافتگی و یکپارچهسازی تصاویر ذهنی کودکان نابینا در مقایسه با کودکان بینا دارد، توجه به نقش محوری «رسا کنشوری شنوایی» به عنوان دارنده بیشترین سهم در شکلدهی تصاویر ذهنی نابینایان، حائز اهمیت فراوان میگردد و بدین نحو میتوان بر گرایش اصلی نابینایان به تصویرسازی از راه حس شنوایی صحّه گذارد، بر نقش الگوهای صوتی- عاطفی مثبت بر روحیه کودکان نابینا تأکید ورزید و از الگوهای صوتی خوشایند و مثبت به عنوان یک راهکار مؤثر در آموزش و پرورش (تدریس و ضبط مطالب درسی) آنان بهره جست».
تمامی آزمونهای آماری همبستگی پیرسن، تحلیل واریانس یکطرفه، توکی و تحلیل رگرسیون چند متغیره فرضیههای تحقیق را تأیید کرد. لذا به منظور ایجاد تحول و بازسازی نظام آموزشی و توانبخشی کودکان و نوجوانان نابینا، در ادامه تحقیق حاضر آشکارسازی برخی دیگر از زوایای پنهان تأثیر قدرت شنوایی نابینایان و کاربرد آن در تصویرسازی ذهنی آنان، بررسیهای بیشتری را ضروری میسازد.
کاربرد نتایج
کاربردهایی که از انجام یافتن این تحقیق متصور است در دو بعد نظری و عملی قابل بحث است. از لحاظ نظری میتواند:
دانش آدمی را در زمینه تصویرسازی ذهنی از الگوهای صوتی برای تشخیص و بازنمایی ویژگیهای شخصیتی تعمیق و گسترش دهد و از این راه امکان راهیابی به یک دیدگاه نسبتاً جامع از نقش الگوهای صوتی و تصویرسازی ذهنی نابینایان فراهم میگردد.
استفاده از الگوها و کیفیات صوتی افراد نابینا در تشخیص ویژگیهای شخصیتی شود تا بتوان زمینه ارتباط مؤثرتری را در آنها ایجاد کرد.
نظریه جبران حسی را ژرفا ببخشد و گسترش دهد.
از لحاظ عملی میتوان:
بر اساس نظریههای مربوط، زمینه استفاده از تصویر ذهنی مثبتی را که کودکان نابینا از الگوهای صوتی خوشایند میسازند به عنوان وسیلهای برای ارائه بازخورد و نگرشی جدیدتر به آنان در تصور از خود و بازسازی حرمت خود به منظور سازش و غلبه بر دشواریهای زندگی به کار بست.
بر اساس نظریه جبران حسی میتوان در زمینههای گوناگون کار با کودکان و نوجوانان نابینا از قبیل توانبخشی و بازپروری، پیشگیری و درمانگری و ایجاد تغییر انگیزههای فردی و اجتماعی اقدامات مفیدی به عمل آورد.
معلمان و مربیان دارای الگوی صوتی مناسب را گزینش کرد و این الگوها را به بزرگسالانی که به نوعی در زندگی، کار و تحصیل با نابینایان مشارکت دارند، ارائه داد.
استفاده کنندگان از نتایج این تحقیق عبارتاند از افراد نابینا، خانواده و جامعه آنان، سازمان آموزش و پرورش استثنایی، سازمان بهزیستی، سازمان صدا و سیما و احتمالاً اداره راهنمایی و رانندگی و سازمان ترافیک و دوبله کردن و صداگذاری روی فیلم و تبلیغ و...
منابع و مآخذ
افروز، غلامعلی، مقدمهای بر روانشناسی آموزش و پرورش کودکان استثنایی، چ 16، دانشگاه تهران، 1377؛ عشایری، حسن، فعالیتهای عالی قشر مخ، انتشارات انزلی، 1367؛ کراز، ژ، بیماریهای روانی، ترجمه محمود منصور و پریرخ دادستان، چ 2، ژرف، 1368؛ نوربخش، راهبه، «بررسی سازماندهی تجسم فضایی در کودکان بینا و نابینا»، مجله روانشناسی، س 1، ش 2.(1)
www.noormags.ir/view/fa/articlepage/50161.
1) .
اثربخشی آموزش حل مسأله گروهی بر مهارتهای اجتماعی دانش آموزان با آسیب بینایی (بر اساس جامعه نمونه دانشآموزان ابابصیر)(1)
زهرا خوشکام(2)، دکتر مختار ملکپور(3)، دکتر حسین مولوی(4)
چکیده
هدف: پژوهش حاضر به منظور بررسی اثربخشی آموزش شیوه حل مسأله گروهی بر مهارتهای اجتماعی دانشآموزان با آسیب بینایی انجام شده است. روش: این پژوهش به شیوه نیمه آزمایشی با طرح پیش آزمون - پس آزمون با گروه کنترل اجرا شد. جامعه مورد مطالعه را همه دانشآموزان دختر و پسر با آسیب بینایی مقطع راهنمایی مرکز ابابصیر اصفهان در سال تحصیلی 1387-1386 تشکیل میداد. نمونه پژوهش 20 نفر از دانشآموزان با آسیب بینایی این مرکز بودند که به شیوه تصادفی انتخاب شدند و به صورت تصادفی به دو گروه آزمایش و دو گروه کنترل تقسیم شدند. ابزار جمعآوری اطلاعات پرسشنامه حل مسأله هپنر و فرم معلم پرسشنامه مهارتهای اجتماعی گرشام و الیوت بود. از هر دو گروه، پیش آزمون و پس آزمون به عمل آمد و گروههای آزمایش در هشت جلسه 45 دقیقهای تحت آموزش حل مسأله قرار گرفتند. دادهها با استفاده از تحلیل کواریانس تحلیل شد. یافتهها: نتایج این پژوهش نشان داد که آموزش شیوه حل مسأله گروهی، مهارتهای اجتماعی دانشآموزان با آسیب بینایی را به طور معناداری افزایش میدهد (0001/0 = P) و باعث کاهش مشکلات رفتاری برونزاد میشود (0001/0 = P) و این آثار تا یک ماه پس از جلسات آموزشی تداوم داشته است (0001/0 = P).
نتیجهگیری: از یافتههای به دست آمده میتوان نتیجه گرفت که شرکت دانشآموزان با آسیب بینایی در جلسات آموزشی حل مسأله، میزان مهارتهای اجتماعی آنان را افزایش و مشکلات رفتاری آنان را کاهش میدهد.
واژههای کلیدی: حل مسأله گروهی، مهارتهای اجتماعی، آسیب بینایی.
مقدمه
از نظر گرشام و الیوت (1990) مهارتهای اجتماعی مجموعه رفتارهای فراگرفته شده و مقبولی است که فرد را قادر میسازد با دیگران رابطه مؤثر داشته باشد و از عکسالعملهای نامعقول اجتماعی خودداری کند. همکاری، مشارکت با دیگران، کمک کردن، آغازگر رابطه بودن، تقاضای کمک کردن، تعریف و تمجید از دیگران، تشکر و قدردانی، نمونههایی از مهارتهای اجتماعی است (به نقل از به پژوه و همکاران، 1384). کلست (2007)، معتقد است حتی در محیطهایی که افراد حمایتکننده زیادی وجود دارند، کودکان باید خزانهای از مهارتهای اجتماعی، برای ورود به عرصههای اجتماع داشته باشند تا بتوانند تعاملاتی پایدار ایجاد کنند و از لحاظ اجتماعی مستقل شوند. در طول
دهههای گذشته، تحقیقات روانشناختی، اهمیت تعاملات و حمایتهای اجتماعی را در ترفیع و بهزیستی روانشناختی نشان دادهاند (کف و دی کوایس، 2004). گرشام و الیوت (1999) معتقدند همه کودکان، موفق به فراگیری این مهارتها نمیشوند (به نقل از بیابانگرد، 1384). در این میان اکثریت افراد با ناتوانیهای مختلف (دی آلارا، 2002)، مثل آسیب بینایی (کف و دی کوایس، 2004، ساکس و سیلبرمن، 2000، بایبر و شات، 1991، شریفی درآمدی، 1379، ساکس، ولف و تایرنی، 1998، مک کاسپی، 1996، ساکس و کورن، 1996، ولف و ساکس، 1997)، ضعفهایی در زمینه مهارتهای اجتماعی از خود نشان دادهاند. افراد با آسیب بینایی مشکلاتی را در ارتباط با دنیای بیرون تجربه میکنند (کف و دی کوایس، 2004)، که باعث ایجاد محدودیت در برقراری ارتباط و تعامل با دیگران میشود (آلن تریف، 2007).
این افراد با انواعی از چالشهای منحصربهفرد در گذار از مراحل زندگی روبهرو هستند (جکسون، 2001). آسیب بینایی در افراد به ویژه در کودکان موجب عدم توازن شناختی، عاطفی، زبانی، اجتماعی و حرکتی میشود. تأخیر در مهارتهای مذکور، منجر به تأخیر در تحول اجتماعی میشود و امکان تعامل سالم با دیگران را از فرد آسیبدیده بینایی میگیرد (کریمی درمنی، 1385). دانشمندان از مدتها قبل به ارتباط بین فقدان بینایی و سازگاری روانی و اجتماعی نوجوانان علاقهمند بودهاند. انبوهی از این مقالات را میتوان در 60 سال اخیر یافت (جکسون، 2001). محققان در طی سالهای متمادی به این نتیجه رسیدهاند که افراد با آسیب بینایی در برخی از مقولههای مهارتهای اجتماعی دچار کمبود هستند؛ برای مثال ساکس و سیلبرمن (2000)، جرأتمندی، استقلال و خودمختاری، کسب شغل و تجربیات شغلی، روابط اجتماعی و دوستی، ارتباطات غیر کلامی، و مک کاسپی (1996)، استقلال و خودمختاری، شغل و تجربیات شغلی، روابط اجتماعی و دوستی را از مقولاتی میدانند که در افراد کمبینا و نابینا، آسیبدیده است. لفشتیز، هن و ویز (2007)، معتقدند این افراد در زمینههای استقلال و خودمختاری، روابط اجتماعی، دوستی، استفاده مناسب از اوقات فراغت مشکل دارند. کف (2002)، این گروه از افراد را در زمینههای روابط اجتماعی، دوستی و آغازگری رابطه، پایینتر از سایر افراد جامعه ارزیابی کرد. وایت (2003)، در زمینههای استقلال و خودمختاری، شغل و تجربیات شغلی، کفایت اجتماعی، یکپارچگی جسمانی، تماس با جهان خارج، کمبودهایی را در این افراد گزارش کردهاند.
همچنین مکگاها و فرین (2001)، در تحقیق خود به این نتیجه رسیدند که افراد کمبینا و نابینا در زمینه شروع یک رابطه، نسبت به همسالان خود در سطح پایینتری قرار دارند. شهیم (1381)، نیز طی پژوهشی گزارش کرد افراد با آسیب بینایی در زمینههای کنترل خشم، انتقاد پسندیده، مصالحه در مجادله، تعریف مناسب از خود و دیگران، عکس العمل مناسب در مقابل رفتار غیرمنصفانه و کمک به همسالان در انجام تکالیف و نادیده گرفتن سر و صدا، در مقایسه با همسالان بینای خود به طور معناداری در سطح پایینی قرار دارند.
همچنین محققان در پژوهشهای خود نشان دادند که این گروه از افراد با نیازهای خاص مشکلات رفتاری درونزاد و برونزاد مثل رفتارهای کلیشهای (کلست، 2006، پروئت، 2002 و جکسون، 2001)، احساس حقارت و بیکفایتی (وایت، 2003، کف، 2002، گرونمو و آگستد، 2000)،
احساس انزوا و تنهایی (جورج و دیکوئت، 2006، کف، 2002، جکسون 2001، ساکس و ولف، 1998، مک کاسپی، 1996)، عزت نفس پایین (وایت 2003، کاردینال و دیآلورا، 2001، پارسون به نقل از مستعلمی، 1384)، سرکشی و تکانشگری (ماستن و کات اسورث، 1998)، اضطراب (جکسون، 2001)، افسردگی (ری و همکاران، 2007)، وسواس و اختلالات کلامی (ون - هسلت و همکاران، 1985)، بیقراری و حواسپرتی، قلدری و دعوا کردن، قطع مکالمه، عصبانیت و بحث کردن (شهیم، 1381) را بیشتر از جمعیت بینا تجربه میکنند.
در بازبینی تاریخچه تحقیقات در زمینه مهارتهای اجتماعی و سازگاری روانی در افراد با آسیب بینایی، ضد و نقیضهایی نیز وجود دارد (بتی، 1992). مثلاً هاری، کامیولانن، آرو (1999)، و بتی (1994) معتقدند عزت نفس افراد آسیبدیده بینایی همانند همتایان بینایشان است. آمرمن و ون هسلت و هرسن، (1986)، ون هسلت و همکاران (1985)، رفتارهای غیرکلامی این گروه را برابر و مشابه جامعه بینایان میدانند. با این وجود به جرأت میتوان گفت که افراد با آسیب بینایی در مقایسه با افراد بینا، در معرض خطر بالاتری در زمینه مهارتهای اجتماعی و مشکلات رفتاری هستند (جکسون، 2001).
پژوهشها نشان میدهند که اکثر افراد با آسیب بینایی در نهایت بر آثار محدود کننده آسیب بینایی غلبه خواهند کرد (احمد پناه، 1383). شیوههای متنوعی برای پرورش مهارتهای اجتماعی در افراد با آسیب بینایی، همانند مداخلات اولیه و بهنگام، گسترش شبکه حمایت اجتماعی (کلست، 2007)، تقویت سایر حواس، استفاده از باقیمانده حواس و برنامههای آموزشی کوتاه مدت (دبیری اصفهانی و زندیپور، 1385)، مطرح شده است. از جمله برنامههای آموزش کوتاه مدت برنامه آموزشی حل مسأله است (هاوتون و همکاران، 2001).
حل مسأله یا مسألهگشایی فرایندی است شناختی، که به وسیله آن فرد میکوشد راه حل مناسبی برای یک مشکل پیدا کند (پرلا و ادونل، 2004). در نظر بسیاری از مردم حل مسأله عالیترین نمونه اندیشیدن است (اتکینسون و همکاران، 1383، ترجمه براهنی و همکاران). همچنین یکی از اهداف مهم نظامهای تعلیم و تربیت مدرن، پرورش افرادی است که قادر باشند بر مسائل و مشکلاتشان در زندگی روزمره و در محیط اجتماعی به آسانی غلبه کنند (سلکوک، کالیسکان و ارول، 2007)، این نظامهای آموزشی به افراد کمک میکند تا دانش، مهارت و نگرش لازم برای غلبه بر مشکلاتشان را کسب کنند (آلتن، 2003).
حل مسأله به صورت فعالیت در گروههای کوچک بستر مناسبی برای دستیابی به بسیاری از اهداف ناظر بر تربیت اخلاقی مانند مسئولیتپذیری، رعایت حقوق دیگران، ارزشگذاری به کار دیگران و در نظر گرفتن عدالت در بحث و گفتوگو خواهد بود (تانر، 1982، به نقل از شعبانی و مهرمحمدی، 1379). در حل مسأله پیدا کردن راه حل به خصوصی برای یک مسأله ویژه، مدنظر نیست. مهم آن است که در اثر حل مسأله، یک اصل یا قانون انتزاعی به دست آید که برای موقعیتهای دیگر تعمیمپذیر باشد. به همین سبب است که یادگیری به دست آمده از حل مسأله، از سایر یادگیریها انتقالپذیری بیشتری به موقعیتهای جدید دارد. در رویکرد مسأله گشایی، درمان با تمرکز بر اهداف زمان حال آغاز میشود. تمرکز بر اهداف زمان حال، مقدمهای است که احتمالاً
درمانجویان را ترغیب میکند روی مسأله متمرکز شوند. پس از آن فرد بر راهحلها متمرکز میشود. راهحلها از گفتوگو حاصل میشوند و هر راهی نیز بیهمتاست (پروچسکا و نورکراس، 1385، ترجمه سید محمدی). همچنین در این رویکرد به افراد آموزش داده میشود تا از روشی منظم برای غلبه بر مسائل خود استفاده کنند. این رویکرد روشی را در اختیار افراد میگذارد تا با مسائل در آینده به نحو مناسبی مواجه شوند و احساس کنترل بیشتری بر مسائل داشته باشند. افراد با استفاده از این رویکرد منابعی را که برای برخورد با مشکلات در اختیار دارند، تشخیص میدهند. همچنین این رویکرد برای مقابله با معلولیتهای ناشی از بیماریهای جسمی و روانی به کار میرود (هاوتون و سالکووس کیس، 1385، ترجمه قاسمزاده). حل مسأله در اواخر دهه 1960 و اوایل دهه 1970 به مثابه بخشی از جنبش شناختی - رفتاری برای اصلاح رفتار آغاز شد. پایهگذاران این شیوه دزوریلا و گلدفرید، طی مقالهای در همایش انجمن روانشناسی آمریکا در 1968، بر لزوم آموزش مهارت حل مسأله در برنامه آموزش مهارتهای اجتماعی تأکید کردهاند. از آن هنگام تاکنون این شیوه در طیف وسیعی از موقعیتهای بالینی مشاوره و رواندرمانی به کار رفت و نتایج مثبتی از آن گزارش شد (نزو و دزوریلا، 2001).
اولین بار شور و اسپیواک در سال 1974، از شیوه حل مسأله در درمان اختلالات رفتاری استفاده کردند که نتایج مثبتی به دنبال داشت. آنها از داستانهای ناتمام برای پرورش مهارت حل مسأله مخصوصاً تفکر وسیله - هدف در کودکان و نوجوانان استفاده کردند. پس از آنها، محققان دیگر از این شیوه به وفور استفاده کردند (به نقل از بذل، 1383). این روش درمانی یکی از روشهای بسیار مؤثر و چند جانبه برای مراجعان نوجوان است؛ زیرا میتواند برای انواع مختلفی از اختلالات نوجوانان مورد استفاده قرار گیرد؛ خشم، مشکلات انگیزشی که با افسردگی همراهاند، تعارض بین والدین و نوجوان، ضعف در پیشرفت تحصیلی و مشکلات ارتباطی با همسالان، نمونههایی از این اختلالات است (زرب، 1381، ترجمه افروز و علوی). پروچسکا و نورکراس (1385، ترجمه سید محمدی)، معتقدند که درمان راه حل مدار، در مورد تقریباً همه اختلالات رفتاری، و در همه الگوهای درمانی به کار رفته است. این نوع از درمان، هم برای درمان اختلالات خفیف، و اختلالات در حیطه سازگاری، و هم برای درمان بیماریهای مزمن روانی به کار میرود.
مسألهگشایان موفق میتوانند بر موقعیتهای پیشبینی نشده غلبه کنند و نیاز به اتکاء به دیگران ندارند. توانایی حل مسأله در افراد آسیبدیده بینایی به شدت تحت تأثیر عواملی همچون توانایی غلبه بر استرس، سطوح مهارت و تجربه و شرایط محیطی است (پرلا و ادونل، 2004). رویکرد مسألهگشایی ساختارمند است و در جلسات درمانی آغازین، میانی و پایانی تکالیفی روشن و واضح به شرکتکنندگان داده میشود. همچنین نیازمند مشارکت فعال شرکتکنندگان و فرد آموزش دهنده است (هاوتون و همکاران، 2001).
کسب مهارتهای حل مسأله عنصر لازم برای به دست آوردن شغل در افراد نابینا (ولف، 1996)، افزایش توان مواجهه با معضلات فردی و اجتماعی (محمودیراد، 1381)، افزایش سطح سلامت روانشناختی (باباپور و همکاران، 1382) و افزایش احتمال استفاده از شیوههای مقابلهای مؤثر (کهرازی، آزاد فلاح و اللّهیاری، 1382) است. اغلب مواقع رویکرد حل مسأله به مثابه جزئی از یک
برنامه درمانی به کار گرفته شده است مانند وایت (2003). اما در پژوهش حاضر، پژوهشگر این رویکرد را به صورت مستقل به کار برده است. بر اساس پژوهشهای انجام گرفته تصور محقّق بر این است که این پژوهش، نخستین ارزیابی از اثربخشی این تکنیک بر مهارتهای اجتماعی، در جامعه با آسیب بینایی در ایران است. فرض پژوهش این است که آموزش حل مسأله میتواند مهارتهای اجتماعی و مؤلفههای آن را در این گروه افزایش و مشکلات رفتاری آنان را کاهش دهد.
روش
جامعه، نمونه و روش نمونهگیری
جامعه مورد پژوهش در این تحقیق همه دانشآموزان دختر و پسر شاغل به تحصیل در مقطع راهنمایی مؤسسه آموزشی ابابصیر اصفهان در سال تحصیلی 1387-1386 بودند. از 50 دانشآموز مقطع راهنمایی، 20 دانشآموز (10 پسر و 10 دختر) از 4 کلاس درس به صورت تصادفی به دو گروه آزمایش (5 دختر و 5 پسر) و دو گروه کنترل (5 دختر و 5 پسر) تقسیم شدند.
ابزار
در این پژوهش برای سنجش مهارتهای اجتماعی دانشآموزان از مقیاس درجهبندی مهارتهای اجتماعی گرشام والیوت (1990، به نقل از به پژوه و همکاران، 1384) استفاده شد. این مقیاس برای سه مقطع قبل از دبستان، دبستان و راهنمایی - دبیرستان ساخته شده است. همچنین این پرسشنامه دارای سه فرم معلم، والدین و دانشآموز است. لازم به ذکر است فرم دانشآموز دارای دو فرم مخصوص کلاسهای سوم تا ششم و کلاس هفتم تا دوازدهم است. فرم معلم و والدین دارای دو مقیاس کلی مهارتهای اجتماعی و مشکلات رفتاری است و فرم دانشآموز تنها به بررسی مهارتهای اجتماعی میپردازد.
برخی خرده مقیاسها مانند همکاری در سه پرسشنامه مشترکاند. مهارتهای اجتماعی از منظر سه پرسشنامه شامل همکاری، جرأتمندی، خودکنترلی، همدلی و مسئولیتپذیری است. مشکلات رفتاری در پرسشنامه سطح قبل از دبستان و دبستان شامل مشکلات رفتاری درونزاد، مشکلات رفتاری برونزاد و پرتحرکی است. پرسشنامه سطح راهنمایی - دبیرستان در مقیاس مشکلات رفتاری فاقد مقوله پرتحرکی است (ون هورن و همکاران، 2007، میر، دی پرنا و استر، 2006، ون دردورد و همکاران، 2005، باهااور، هارتشون و جانسون، 1992، بیابانگرد، 1384، بهپژوه و همکاران، 1384). میتوان هریک از این فرمها را به تنهایی یا توأم به کار گرفت. از آنجا که معلمان مهمترین منابع اطلاع در زمینه رفتار و کفایت دانشآموزان هستند (بیابانگرد، 1384)، فرم معلم مقطع راهنمایی - دبیرستان که شامل دو مقیاس کلی مهارتهای اجتماعی (همکاری، قاطعیت، خودکنترلی) و مشکلات رفتاری (رفتارهای درونزاد و رفتارهای برونزاد) است به کار گرفته شد. پایایی درونی مقیاس را گرشام والیوت (1999، به نقل از بیابانگرد، 1384) از 74/0 تا 95/0، بهپژوه و همکاران (1384)، 88/0 و شهیم (1378)، 90/0 گزارش کردهاند.
پرسشنامه دیگری که در این پژوهش استفاده شد، پرسشنامه حل مسأله هپنر بود. این پرسشنامه ادراکات فرد را از رفتار و گرایشهای حل مسأله ارزیابی میکند و شامل 32 ماده برای سنجش کفایت حل مسأله کنترل شخصی و سبک گرایش - اجتناب مسأله است (بذل، 1383، پورشهسواری،
1378). این پرسشنامه توسط رفعتی و با راهنمایی خسروی در سال 1375 ترجمه و برای اولین بار در ایران استفاده شد (خسروی و همکاران، 1377). آلفای کرونباخ به دست آمده در تحقیق خسروی، درویزه و رفعتی (1377)، 68/0 و در تحقیق بذل (1383)، 66/0 گزارش شده است، که در حد مقبولی است. پس از انتخاب گروه نمونه و گمارش تصادفی آنها در دو گروه کنترل و دو گروه آزمایش آزمون ذکر شده قبل و بعد از اجرای متغیر مستقل (آموزش حل مسأله گروهی) در اختیار شرکتکنندگان قرار داده شد تا به آن پاسخ دهند. به دو گروه آزمایش (5 دختر و 5 پسر) به مدت هشت جلسه 45 دقیقهای و به صورت گروهی آموزش حل مسأله داده شد. در این مدت گروه کنترل هیچگونه آموزشی دریافت نکردند. برای تحلیل دادهها از روش تحلیل کوواریانس استفاده شد.
روش اجرا
در مرحله پیشآزمون، دادهها با استفاده از پرسشنامه مورد استفاده در این پژوهش جمعآوری شد. سپس از 20 دانشآموز شرکتکننده در این پژوهش، برنامه آموزشی برای دانشآموزان گروه آزمایش (10 نفر، شامل 5 دختر و 5 پسر) اجرا شد. در پایان جلسات آموزشی از هر 20 دانشآموز پس آزمون گرفته شد. برنامه آموزشی طی 8 جلسه و هر جلسه به مدت 45 دقیقه در دو کلاس دخترانه و پسرانه برگزار شد. همچنین آزمون مهارتهای اجتماعی، به منظور بررسی میزان ماندگاری اثر درمان یک ماه پس از آخرین جلسه، مجدداً اجرا شد. اهداف جلسات آموزشی به ترتیب ذیل میآید:
جلسه اول: معارفه و آشنایی اعضای گروه با همدیگر صورت گرفت. تأثیر نابینایی در عملکرد افراد، از سوی دانش آموزان با آسیب بینایی بیان شد. 5 مرحله حل مسأله هاوتون که عبارتاند از: تعریف دقیق مسأله، ارائه راهحلهای موجود، ارزیابی، نقد و بررسی راهحلها و انتخاب بهترین راه حل، به کارگیری راهحلها و بررسی نتیجه و پیامد، تعریف شد.
جلسه دوم: گام اول مسأله گشایی، یعنی تشخیص دقیق و به دنبال آن توصیف دقیق مسائل آزمودنیها برداشته شد. سپس مسائل توسط خود افراد اولویتبندی و مهمترین مشکلات انتخاب شد.
جلسه سوم: مسأله گشایی به شیوه هاوتون و همکاران مورد تمرین قرار گرفت. از بارش مغزی استفاده شد.
جلسه چهارم: آزمودنیها به ارائه راهحلهای موجود ممکن و غیرممکن برای مسائل مهم خود پرداختند.
جلسه پنجم: از تکنیک دوستون یا تکنیک معایب و مزایا استفاده شد. معایب و مزایای استفاده از هریک را راهحلهای پیشنهادی، مورد بررسی قرار گرفت.
جلسه ششم: راهحلی که بیشترین مزایا و کمترین معایب را داشته باشد انتخاب شد. آزمودنیها راهحلها را به کار گرفتند.
جلسه هفتم: افراد در مورد اثربخشی راهحلهای اجرایی خود توضیح دادند.
جلسه هشتم: جلسات مرور شد و جمعبندی صورت گرفت.
یافتهها
میانگین و انحراف استاندارد نمرات پیش آزمون و پس آزمون هریک از آزمونها ارائه شده است. همانطور که مشاهده میشود میانگین نمرات مهارتهای اجتماعی، همکاری، جرأتمندی و خودکنترلی گروه آزمایش در مقایسه با گروه کنترل در مرحله پس آزمون و پیگیری افزایش، و میانگین مشکلات رفتاری برونزاد کاهش یافته است. به منظور بررسی تفاوتهای مشاهده شده بین دو گروه، از تحلیل کواریانس استفاده شد و نمرات پیش آزمون به عنوان متغیر همگام وارد تحلیل شدند. یافتههای این تحلیل نشان میدهد با حذف تأثیر نمرات پیش آزمون، بین میانگین تعدیل شده نمرات مهارتهای اجتماعی بر حسب عضویت گروهی در مرحله پس آزمون تفاوت معناداری وجود دارد (0001/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله، مهارتهای اجتماعی را در مرحله پس آزمون افزایش میدهد»، تأیید میشود. میزان این تأثیر 86/0 است و توان آماری نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است. همچنین مشاهده میشود که بین میانگین تعدیل شده نمرات مهارتهای اجتماعی برحسب عضویت گروهی در مرحله پیگیری نیز تفاوت معناداری وجود دارد (0001/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله، مهارتهای اجتماعی را در مرحله پیگیری افزایش میدهد»، تأیید میشود. میزان این تأثیر 86/0 است و توان آماری نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است.
یافتههای حاصل همچنین مبین آن است که بین میانگین تعدیل شده نمرات همکاری، برحسب عضویت گروهی در مرحله پس آزمون، تفاوت معناداری وجود دارد (0001/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله میزان همکاری گروه آزمایش را، در مرحله پس آزمون افزایش میدهد»، نیز تأیید میشود. میزان این تأثیر 77/0 است و توان آماری نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است. همچنین مشاهده میشود که بین میانگین تعدیل شده نمرات همکاری برحسب عضویت گروهی در مرحله پیگیری نیز تفاوت معناداری وجود دارد (0001/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله، همکاری را در مرحله پیگیری افزایش میدهد»، تأیید میشود. میزان این تأثیر 71/0 است و توان آماری نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است. همچنین نشان میدهد که بین میانگین تعدیل شده، نمرات جرأتمندی برحسب عضویت گروهی در مرحله پس آزمون، تفاوت معناداری وجود دارد (0001/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله، میزان جرأتمندی گروه آزمایش را در مرحله پس آزمون افزایش میدهد»، تأیید میشود. میزان این تأثیر 88/0 است و توان آماری (1) نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است. همچنین مشاهده میشود که بین میانگین تعدیل شده نمرات جرأتمندی برحسب عضویت گروهی در مرحله پیگیری نیز تفاوت معناداری وجود دارد (0001/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله، جرأتمندی را در مرحله پیگیری افزایش میدهد»، تأیید میشود. میزان این تأثیر 84/0 است و توان آماری نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است.
همچنین نشان میدهد که بین میانگین تعدیل شده نمرات خودکنترلی برحسب عضویت گروهی در مرحله پس آزمون تفاوت معناداری وجود دارد (0001/0 = p). لذا این فرض که «آموزش
گروهی حل مسأله، خودکنترلی گروه آزمایش را در مرحله پس آزمون افزایش میدهد»، تأیید میشود. میزان این تأثیر 77/0 است و توان آماری نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است. همچنین مشاهده میشود که بین میانگین تعدیل شده نمرات خودکنترلی برحسب عضویت گروهی در مرحله پیگیری نیز تفاوت معناداری وجود دارد (0001/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله، خودکنترلی را در مرحله پیگیری افزایش میدهد»، تأیید میشود. میزان این تأثیر 76/0 است و توان آماری نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است.
یافتههای حاصل همچنین مبین آن است که بین میانگین تعدیل شده نمرات مشکلات رفتاری دورانزاد برحسب عضویت گروهی در مرحله پس آزمون تفاوت معناداری وجود ندارد (73/0 = p).
لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله میزان مشکلات رفتاری دورنزاد گروه آزمایش را در مرحله پس آزمون کاهش میدهد»، تأیید نمیشود. همچنین مشاهده میشود که بین میانگین تعدیل شده نمرات مشکلات رفتاری درونزاد برحسب عضویت گروهی در مرحله پیگیری نیز تفاوت معناداری وجود ندارد (95/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله، مشکلات رفتاری درونزاد را در مرحله پیگیری کاهش میدهد»، تأیید نمیشود و میزان این تأثیر صفر است. یافتههای حاصل همچنین مبین آن است که بین میانگین تعدیل شده نمرات مشکلات رفتاری برونزاد برحسب عضویت گروهی در مرحله پس آزمون تفاوت معناداری وجود دارد (001/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله میزان مشکلات رفتاری برونزاد گروه آزمایش را در مرحله پس آزمون کاهش میدهد»، نیز تأیید میشود. میزان این تأثیر 67/0 است و توان آماری نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است. همچنین مشاهده میشود که بین میانگین تعدیل شده نمرات مشکلات رفتاری برونزاد برحسب عضویت گروهی در مرحله پیگیری نیز تفاوت معناداری وجود دارد(62/0 = p). لذا این فرض که «آموزش گروهی حل مسأله، مشکلات رفتاری برونزاد را در مرحله پیگیری کاهش میدهد»، تأیید میشود. میزان این تأثیر 62/0 است و توان آماری (99/0) نشان میدهد که حجم نمونه برای آزمودن این فرضیه کافی بوده است.
بحث و نتیجهگیری
این پژوهش به منظور بررسی اثربخشی آموزش شیوه حل مسأله گروهی بر مهارتهای اجتماعی و کاهش مشکلات رفتاری انجام گرفت. نتایج این تحقیق حاکی از آن است که این برنامه آموزشی منجر به افزایش مهارتهای اجتماعی به صورت کلی و افزایش هریک از خرده مقیاسها شامل همکاری، جرأتمندی و خودکنترلی شده است. نتایج این تحقیق با نتایج تحقیق چند پژوهشگر دیگر در این زمینه همخوان است. انسبورگ و دومینسکی (2000)، هگل، بارت و اوکس من (2000)، کیم (2001)، بهرامگیری (1380)، احمدیزاده (1373)، در پژوهشهای خود طی بررسی یک مداخله مبتنی بر آموزش شیوه حل مسأله نشان دادند که این آموزش منجر به افزایش مهارتهای اجتماعی میشود.
همچنین نتایج پژوهش حاضر نشان میدهد آموزش حل مسأله، مشکلات رفتاری برونزاد را کاهش داده است. درر و همکاران (2005)، کازدین و همکاران (1987)، محمودی راد (1381)، کهرازی و همکاران (1382)، باباپور و همکاران (1382) در تحقیقات خود نشان دادند که آموزش مهارت حل مسأله باعث کاهش رفتارهای ضداجتماعی و پرخاشگری، افزایش کنترل خود، افزایش سطح سلامت روانی و رضایت از زندگی میشود. شایان ذکر است در هیچ یک از تحقیقات مذکور جامعه مورد پژوهش افراد با آسیب بینایی نبودند.
یافتههای پژوهش حاضر نشان میدهد که آموزش حل مسأله در کاهش مشکلات رفتاری درونزاد اثری نداشته است. لازم به ذکر است در برخی از تحقیقات، اثربخشی آموزش حل مسأله در کاهش مشکلات رفتاری درونزاد نشان داده شده است؛ برای مثال، اوریلی و همکاران (2008)، در تحقیقی به بررسی اثربخشی مداخله حل مسأله اجتماعی در مکان گنگی انتخابی دو خواهر از یک مدرسه ابتدایی پرداختند. گنگی انتخابی یکی از انواع مشکلات رفتاری درونزاد است. به هر دو خواهر یاد داده شده بود که جلوی همسالانش در کلاس به سؤالات معلم پاسخ دهند. همچنین این دو آزمودنی یاد گرفتند نشانههای اجتماعی سکوتشان را مشخص کنند، یک پاسخ اجتماعی مناسب انتخاب کنند، پاسخ را اجرا و سپس راهحلها را ارزیابی کنند. پس از سه ماه پیگیری مشخص شد آزمودنیها مهارت حل مسأله را به موقعیتهای دیگر نیز تعمیم داده بودند. احتمالاً یکی از دلایلی که منجر به عدم تأثیر آموزش حل مسأله در کاهش مشکلات رفتاری درونزاد در این پژوهش شد، این بود که دانشآموزان شرکت کننده در این تحقیق مشکلات رفتاری درونزاد کمی را گزارش دادند و مشکلات رفتاری برونزاد، بخش زیادی از مشکلات این نمونه پژوهشی بود. دانشآموزان از جلسات آموزشی در جهت کاهش مشکلات رفتاری برونزاد بیشتر استفاده کردند. البته نقص بینایی به طور مستقیم باعث ایجاد مشکلات رفتاری و عاطفی در افراد آسیبدیده بینایی نمیشود بلکه ممکن است این نقص عواملی را که منجر به ناسازگاری اجتماعی میشوند، تشدید کند؛ بنابراین به نظر میرسد که آموزش حل مسأله گروهی باعث افزایش مهارتهای اجتماعی و کاهش مشکلات رفتاری شود.
از محدودیتهای این تحقیق میتوان به حجم کم نمونه اشاره کرد. با توجه به تلفیق دانشآموزان با آسیب بینایی در مدارس عادی، دسترسی به تعداد بیشتر این دانشآموزان عملاً غیرممکن بود. یکی دیگر از محدودیتهای این پژوهش، مشکلات اولیه در برقراری ارتباط با این گروه از دانشآموزان بود؛ زیرا آسیب بینایی منجر به افت رفتارهای غیرکلامی، که لازمه برقراری ارتباط است میشود. عدم دسترسی به والدین این دانشآموزان نیز موجب شد پژوهشگر نتواند از ارزیابی والدین برای مقایسه با ارزیابی معلم بهرهمند شود. لذا پیشنهاد میشود در تحقیقات بعدی از ارزیابی والدین نیز استفاده شود.
برخی شواهد نشان میدهد که در مدارس ویژه کودکان استثنایی برنامههای آموزشی و پرورشی رایج، بیشتر بر بعد مهارتهای تحصیلی و آموزشی تأکید میکند و وقت و هزینه کمتری صرف آموزش مهارتهای اجتماعی کودکان و دانشآموزان استثنایی میشود؛ در نتیجه این افراد در کسب مهارتهای اجتماعی با برخی کمبودها مواجه میشوند. برگزاری دورههای آموزشی کوتاه مدت حل مسأله، مداخلات به هنگام ترغیب افراد با نقایص بینایی به استفاده از باقیمانده بینایی، افزایش و
پرورش مهارتهای اجتماعی در افراد با آسیب بینایی اقدامی مهم در جهت اجتماعی کردن و سوق دادن آنها به درجات بالاتر فعالیتهای اجتماعی است.
لذا پیشنهاد میشود آموزش مهارتهای اجتماعی نیز جزء برنامههای آموزشی قرار گیرد و با بهرهگیری از تجارب متخصصان و مربیان این رشتهها در مدارس استثنایی، این افراد آموزش ببینند.
دانشآموزان با آسیب بینایی معلولانی هستند که میتوانند عضوی مؤثر و مفید در جامعه باشند. آنان حق دارند از حقوق و مزایای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی که دانشآموزان عادی از آن بهرهمند هستند، استفاده کنند. در این راستا نظام آموزشی هم باید فرصتهای آموزشی و پرورشی مساوی و مناسبی برای آنان تدارک ببیند، به گونهای که بتوانند استعدادهای نهفته خود را شکوفا سازند. با توجه به اهمیت نقش مهارتهای اجتماعی در سلامت افراد، بازنگری شیوههای تربیتی - فرهنگی و برنامهریزیهای آموزشی و پرورشی متناسب با نیازهای این کودکان از سوی مسئولان مربوط ضروری به نظر میرسد. آموزش مربیان و معلمان کودکان با نیازهای خاص و آشنا کردن آنان با شیوههای جدید آموزشی، گام مهمی در راستای آماده کردن دانشآموزان برای زندگی در جامعه است. حمایتهای بیش از اندازه والدین افراد با آسیب بینایی میزند.
پیشنهاد میشود والدین این افراد آموزشهایی در زمینه نیازهای کودکانشان و نحوه مواجهه با مشکلات فرزندانشان دریافت کنند. همانگونه که قبلاً هم ذکر شد، پژوهشها نشان میدهد که اکثر افراد با آسیب بینایی در نهایت بر آثار محدود کننده آسیب بینایی در بسیاری از زمینهها غلبه خواهند کرد. این موضوع نکات بسیاری را در مورد انعطافپذیری فرایندهای یادگیری مهارتهای اجتماعی روشن میکند و همچنین پیشنهاد میشود این پژوهش در دانشآموزان بینا و در مقاطع سنی دیگر نیز انجام شود و نتایج آن با نتایج پژوهش حاضر مقایسه شود. علاوه بر این پیشنهاد میشود از روشها و ابزارهای دیگر مثل شاخصهای عینی و یا مصاحبههای نیمه ساختاریافته نیز برای سنجش مهارتهای اجتماعی استفاده شود.
منابع و مآخذ
اتکینسون ریتا، ال، اتکینسون، ریچارد، سی، اسمیت، ادوارد، ای، بم، داریل، ج، و هرکسما، سوزان، ن، (1383)، زمینه روانشناسی هیلگارد (ج 1)، ترجمه محمد نقی براهنی، بهروز بیرشک، مهرداد بیک، رضا زمانی، مهرناز شهرآرای، یوسف کریمی، نیسان گاهان و مهدی محی الدین، تهران: رشد؛ احمدپناه، محمد، (1383)، آسیب بینایی و فرایند تحول کودکان از تولد تا دوازده سالگی، یک مطالعه مروری، فصلنامه پژوهش در حیطه کودکان استثنایی، 4، 1، 32- 3؛ احمدیزاده، محمدجواد، (1373)، بررسی اثربخشی آموزش مهارتهای حل مسأله بر برخی از ویژگیهای شخصیتی نوجوانان تحت پوشش مراکز شبانهروزی بهزیستی، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه علامه طباطبایی، دانشکده علوم انسانی؛ باباپور، خیرالدین جلیل، رسولزاده طباطبایی، کاظم، اژهای، جواد و آشتیانی، علی، (1382)، بررسی رابطه بین شیوههای حل مسأله و سلامت روانشناختی دانشجویان، مجله روانشناسی، 7، 3-16؛ بذل، معصومه، (1383)، بررسی ارتباط مهارت حل مسأله و میزان سازگاری در دانشآموزان دختر و پسر پایه دوم مقطع دبیرستانی در شمال و جنوب تهران، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه الزهرا، دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی؛ بهپژوه، احمد، غباری، باقرحسن خانزاده، عباسعلی، و حجازی، الهه، (1384)، مقایسه مهارتهای اجتماعی دانشآموزان کمشنوا در مدارس تلفیقی و استثنایی، مجله روانشناسی و علوم تربیتی، 35، 2، 63-83؛ بهرامگیری، فاطمه، (1380)،
بررسی تأثیر آموزش مهارت حل مسأله در بهبود مهارتهای اجتماعی دانشآموزان عقبمانده ذهنی خفیف، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه الزهرا، دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی؛ بیابانگرد، اسماعیل، (1384)، مقایسه مهارتهای اجتماعی دانشآموزان دختر دبیرستانی نابینا، ناشنوا و عادی شهر تهران، فصلنامه پژوهش در حیطه کودکان استثنایی، 5، 1، 14-1؛ پروچسکا، جیمز، او، و نورکراس، جان، س، (1385)، نظریههای روان درمانی، ترجمه یحیی سید محمدی، تهران: رشد؛ پورشهسواری، فاطمه، (1378)، بررسی کاربردپذیری مشاوره گروهی در کاهش اضطراب دانشجویان دانشگاه الزهرا و با تأکید بر شیوه حل مسأله، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه الزهرا، دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی؛ خسروی، زهره، درویزه، زهرا و رفعتی، مریم، (1377)، نقش حالتهای خلقی بر شیوه ارزیابی دانشآموزان دختر از توانایی مشکل گشایی خود، فصلنامه اندیشه و رفتار، 4، 1، 35-45؛ دبیری اصفهانی، عذرا و زندیپور، طیبه، (1385)، آموزش و پرورش دانشآموزان استثنایی با تأکید بر آموزش و پرورش نابینایان در کانادا، تهران: آییژ؛ زرب، ژانت، (1381)، روشهای ارزیابی و درمان شناختی - رفتاری نوجوانان، ترجمه غلامعلی افروز و سید کامران علوی، تهران: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران؛ شریفی درآمدی، پرویز، (1379)، روانشناسی و آموزش کودکان نابینا، تهران: نشر گفتمان خلاق؛ شعبانی، حسن و مهرمحمدی، محمود، (1379)، پرورش تفکر انتقادی با استفاده از شیوه آموزش مسأله محور، مجله دانشگاه تربیت مدرس، 4، 1؛ شهیم، سیما، (1378)، بررسی مهارتهای اجتماعی در گروهی از کودکان عقبمانده ذهنی آموزش پذیر با استفاده از نظام درجهبندی مهارت اجتماعی، مجله روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه تهران، 4، 1، 18- 37؛ شهیم، سیما، (1381)، بررسی مهارتهای اجتماعی در گروهی از دانشآموزان از نظر معلمان، مجله روانشناسی و علوم تربیتی، 32، 1، 121-139؛ کریمی درمنی، حمیدرضا، (1385)، توانبخشی گروههای خاص (با تأکید بر خدمات مددکاری اجتماعی)، تهران: گستره؛ کهرازی، فرهاد، آزاد فلاح، پرویز و اللّهیاری، عباسعلی (1382)، بررسی اثربخشی آموزش مهارتهای حل مسأله در کاهش افسردگی دانشآموزان، مجله روانشناسی، 7، 127-142؛ محمودیراد، مریم، (1381)، بررسی نقش آموزش مهارتهای ارتباطی و حل مسأله اجتماعی در ارتقای سطح عزت نفس و رابطه آن با کارکردهای هوشی و پیشرفت تحصیلی، مجله بیماریهای کودکان ایران، 13 (ضمیمه)؛ مستعلمی، فروزان، حسینیان، سیمین و یزدی، منور، (1384)، تأثیر آموزش مهارتهای اجتماعی بر افزایش اعتماد به نفس دختران نابینای شهر تهران، فصلنامه پژوهش در حیطه کودکان استثنایی، 5، 4، 450-437؛ هاوتون، ک و سالکووس کیس، ک، (1385)، رفتار درمانی شناختی راهنمای کاربردی در درمان اختلالهای روانی (ج 2)، ترجمه حبیب اللّه قاسمزاده، تهران: ارجمند(1)
www.noormags.ir/view/fa/articlepage/471416
.1) .
عبداللّه شیرانی
استاد راهنما: مختار ملکپور، استاد مشاور: حسین مولوی، رشته روانشناسی، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد خوراسگان، 1382، 127ص.
چکیده: این پژوهش تحقیقی است نیمه تجربی که در آموزشگاه ابابصیر شهر اصفهان انجام گرفته است. هدف کلی این تحقیق بررسی تأثیر آموزش شناختی بر عزت نفس دانشآموزان نابینای دختر و پسر مقطع راهنمایی بوده است. ابزار مورد استفاده در این تحقیق، آزمون عزت نفس کوپر اسمیت بوده است. از بین 100 دانشآموز 48 نفر که نمرات عزت نفس پایینی داشتند به صورت تصادفی انتخاب گردیده و به گروههای آزمایشی و کنترل تقسیم شدند. گروههای آزمایشی به مدت ده هفته (هر هفته یک جلسه5/1 ساعته) تحت تأثیر متغیر مستقل (آموزش شناختی) قرار گرفتند، در حالی که گروههای کنترل هیچگونه آموزشی دریافت نکردند. بعد از آن، پس آزمون انجام گرفت و دادهها با استفاده از تحلیل کوواریانس مورد تجزیه و تحلیل آماری قرار گرفت. در مورد فرضیه اصلی اول تحقیق، یافتهها نشان داد که بین میانگینهای عزت نفس کلی دو گروه آزمایشی و کنترل در پس آزمون تفاوت معنیداری وجود دارد (0=p). بدینگونه که میانگین نمرات عزت نفس کلی گروه آزمایشی نسبت به گروه کنترل بیشتر بود. در نتیجه فرضیه اول تأیید گردید. در بررسی فرضیه اصلی دوم تحقیق، مقایسه بین میانگینهای عزت نفس کلی دو گروه پسر و دختر در پس آزمون تفاوت معنیداری را نشان نمیداد. در نتیجه این فرضیه تأیید نگردید. در بررسی فرضیه اصلی سوم تحقیق، تأثیر متقابل جنسیت و آموزش بر عزت نفس معنیدار نبود، بنابراین فرضیه سوم هم تأیید نگردید. در بررسی فرضیه اصلی چهارم تحقیق، بین نمرات عزت نفس و معدل تحصیلی دو گروه رابطه معنیداری وجود داشت (0= p). در نتیجه این فرضیه تأیید گردید. به عبارت دیگر دانشآموزانی که معدل تحصیلی بالاتری داشتند، در پس آزمون نمرات عزت نفس بیشتری را کسب کردند. در بررسی فرضیه فرعی اول تحقیق، مقایسه میانگینهای نمرات عزت نفس تحصیلی در دو گروه تفاوت معنیداری را نشان داد(43/0=p) یعنی میانگین نمرات گروه آزمایشی نسبت به گروه کنترل بیشتر بود. لذا این فرضیه نیز تأیید گردید. یافتههای تحقیق در مورد فرضیه فرعی دوم نشان داد که بین میانگینهای نمرات عزت نفس اجتماعی در دو گروه تفاوت معنیداری وجود دارد (001/0= p). لذا این فرضیه تأیید گردید. در بررسی فرضیه فرعی سوم تحقیق، مقایسه بین میانگینهای نمرات عزت نفس خانوادگی در دو گروه تفاوت معنیداری را نشان میدهد (0=p ). لذا میانگین نمرات عزت نفس خانوادگی گروه آزمایشی بیشتر بود، در نتیجه این فرضیه تأیید میگردد. در این تحقیق نتیجه گرفته شد که آموزش شناختی در افزایش عزت نفس در دانشآموزان نابینای پسر و دختر مؤثر است.
مهری رستمی
استاد راهنما: محمدباقر کجباف، استاد مشاور: مختار ملکپور، رشته روانشناسی عمومی، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد خوراسگان، دانشکده تحصیلات تکمیلی، 1384، 90ص.
چکیده: هدف کلی پژوهشگر در این پژوهش مقایسه رشد اجتماعی دانشآموزان نیمه بینا در مدارس راهنمایی خاص با مدارس عادی (تأثیر مدرسه) است. برای رسیدن به این هدف و بررسی فرضیه اصلی و فرعی پژوهش 60 نفر از دانشآموزان مقطع راهنمایی دختر و پسر به طور تصادفی از مدارس نواحی پنجگانه اصفهان و مدرسه ابابصیر انتخاب شدند. آنها به وسیله پرسشنامه رشد اجتماعی و اینلند مورد ارزیابی قرار گرفتند. برای مقایسه دو گروه از نظر رشد اجتماعی و تأثیر مدرسه از توزیع T استودنت و آزمون F استفاده شد. نتایج نشان داد که با 95/0 اطمینان فرضیه اول پژوهش مبنی بر تفاوت معنیداری بین رشد اجتماعی دانشآموزان نیمه بینا که در مدارس عادی مشغول به تحصیل میباشند از رشد اجتماعی بهتری نسبت به دانشآموزان نیمه بینای مدرسه خاص برخوردارند. فرض پژوهش تأیید میشود و به عبارتی بین میزان رشد اجتماعی نیمه بینایان در مدارس خاص با عادی تفاوت معنیداری وجود دارد.
وضعیت تغذیه دانشآموزان مرکز آموزشی شبانهروزی: ابابصیر - اصفهان 1377(1)
دکتر منصور رجایی؛ احمد عزیز زاده؛ نرگس هوایی؛ رضوان کاظمی
چکیده
مقدمه: سوء تغذیه عامل اصلی ضعف و ناتوانی جسمی گروههای آسیبپذیر از جمله کودکان و نوجوانان میباشد. کودکان مبتلا به سوء تغذیه ضمن ناتوانی جسمی، آمادگی کافی برای آموزش گرفتن و استفاده از امکانات را هم ندارند.
روشها: قد و وزن 50 نفر از دانشآموزان مرکز آموزشی شبانهروزی ابابصیر (ویژه آموزش کودکان نابینا) اندازهگیری شد (روش تنسنجی). دریافت مواد مغذی توسط هر یک از آنها طی سه روز متوالی برآورد شد (متد توزینی سه روزه).
نتایج: با استفاده از بررسی مصرف مواد مغذی معلوم شد دریافت انرژی در افراد مورد بررسی کمتر از 75 درصد مقدار توصیه شده میباشد. همچنین دریافت پروتئین حیوانی نیز کافی نبود. نتایج حاصل از بررسی آنتروپومتریک نشان داد که سوء تغذیه مشاهده شده در دانشآموزان این آموزشگاه اکثراً از نوع سوء تغذیه مزمن میباشد.
بحث: بیشتر دانشآموزان این آموزشگاه شبانهروزی از یک سوء تغذیه مزمن رنج میبرند. با توجه به نتایج بررسی با وجود اینکه دریافت انرژی در اکثر آنان کمتر از میزانهای مورد نیاز است اما نابینایی سبب شده که نسبت به همسالان بینایشان فعالیت کمتری داشته باشند و همین امر سبب کاهش نیاز به انرژی در آنان میگردد.
واژههای کلیدی: دانشآموز، تغذیه، سوء تغذیه، اصفهان، بهداشت کودکان.
مقدمه
نظارت بر چگونگی تغذیه در سنین مدرسه به منظور حفظ و ارتقای سلامت، افزایش قدرت یادگیری و آمادگی برای سیر طبیعی سالم بلوغ امری ضروری و مهم میباشد. بهترین شاخص برای پی بردن به چگونگی تغذیه کودک وضعیت رشد او میباشد. برای شناسایی کودکانی که از رشد کافی و مناسب برخوردار نمیباشند از روش اندازهگیری ابعاد مختلف بدن (وزن و قد) استفاده میشود. الگوی رشد شیرخواری و بچگی و بلوغ توضیح دهنده رشد از نیمه دوّم زندگی داخل رحمی تا شروع بزرگسالی است و به وسیله مکانیسمهای بیولوژیک ویژهای کنترل میشود. عوامل متعدد ژنتیکی، سیستمیک و جغرافیایی بر روی رشد تأثیر میگذارد و در جوامع مختلف الگوی متفاوتی میتواند داشته باشد. نداشتن تغذیه متعادل و کافی وضعیت تغذیهای فرد را مختل میسازد و به تدریج به بروز بیماریهای تغذیهای منتهی میشود. سوء تغذیه از جمله بیماریهای تغذیهای میباشد که بخصوص در گروه کودکان و نوجوانان در سن رشد حائز اهمیت است به طوری که اگر به موقع مورد مداوا قرار نگیرد علاوه بر مخارج درمانی زیاد موجب پایین آمدن توان تولید و بازدهی میگردد و در صورتی که توأم با نوعی معلولیت نیز شود اهمیت آن دو چندان میگردد.
1) . پژوهش در علوم پزشکی، سال ششم، پیوست 2.
روشها
این بررسی از نوع توصیفی- تحلیلی میباشد که بر روی دانشآموزان شبانهروزی سازمان ابابصیر انجام گرفته است. از آنجایی که تعداد کل دانشآموزان شبانهروزی بیش از 50 نفر نبود این بررسی روی همه دانشآموزان صورت گرفت. برای این منظور ابتدا تمام دانشآموزان از نظر وزن و قد مورد سنجش قرار گرفتند. اندازهگیری وزن با استفاده از ترازوی Seca و با حداقل لباس ممکن و اندازهگیری قد با استفاده از نوار سانتیمتری و گونیا انجام گرفت. سپس مقادیر وزن و قد به دست آمده با استانداردهای (National Center for Health Statistics) NCHs مقایسه شد و نمودارهای توزیع وزن برای سن، قد برای سن و وزن برای قد تنظیم گردید.
مقدار مواد مغذی دریافتی از طریق بررسی مصرف توزینی 3 روزه انجام شد. در این روش ابتدا مواد غذایی خام قبل از طبخ آنها توزین شده و مقدار اتلاف مواد قبل از پخته شدن محاسبه گردید. سپس کل غذای پخته شده نیز وزن شد.
با توجه به ترکیب مواد اولیه هر غذا، مقدار انرژی، پروتئین، کربوهیدرات و چربی در 100 گرم غذای پخته شده محاسبه شد و برای ارزیابی غذای هر شخص مقدار غذاهای تهیه شده برای او همچنین مقدار باقیمانده غذا اندازهگیری شد و بدین طریق مقدار غذای مصرفی به دست آمد. سپس با توجه به وزن غذاهای مصرفی و همچنین مقدار ماده مغذی در 100 گرم غذاهای پخته شده مقدار چربی، قند و پروتئین مصرف شده محاسبه شد.
این کار حداقل برای هر دانشآموز در سه روز متوالی در هفته انجام گرفت. در نهایت میزان مواد مغذی دریافتی هر فرد در 24 ساعت از میانگین سه روزه محاسبه شده و با (Recommended Daily Allowance) RDA مقایسه گردید.
نتایج
دریافت انرژی در 57% از پسران از دختران مورد بررسی کمتر از 75 درصد میزان توصیه شده RDA بود.
درصد کربوهیدرات، پروتئین حیوانی، گیاهی و چربی از انرژی دریافتی در پسران به ترتیب 20/63، 1/4، 47/23 درصد و در دختران 6/56، 5/5، 42/8 و 4/29درصد محاسبه شد.
ارزیابی وضع تغذیه بر اساس بررسیهای تنسنجی نشان داد که 5/12 درصد از دختران و 5/40 درصد از پسران زیر صدک سوم وزن برای سن NCHS هستند. 25 درصد از دختران و 8/42 درصد از پسران زیر صدک سوم قد برای سن NCHS هستند. 2/6 درصد از دختران و 7/4 درصد از پسران زیر صدک سوم وزن برای قد NCHS هستند. آنمی فقر آهن در 27% از پسران و 70% از دختران دیده شد.
بحث
نتایج وزن برای سن در این بررسی نشان میدهد که دانشآموزان این آموزشگاه دچار کموزنی با شیوع شدید و خیلی شدید هستند. شاخص کموزنی بیانگر آمیزهای از هر دو نوع سوء تغذیه حاد (لاغری) و مزمن (کوتاه قدی تغذیهای) است. لذا برای تشخیص نوع سوء تغذیه موجود ارزیابی نتایج وزن برای قد و قد برای سن لازم است.
نتایج قد برای سن دانشآموزان آموزشگاه نشان میدهد که سوء تغذیه مزمن در بین دانشآموزان ابابصیر دارای شیوع متوسط و خیلی شدید به ترتیب در بین دختران و پسران میباشد. کوتاه قدی تغذیهای در واقع نشانگر تأخیر رشد اسکلت بدن بوده و بازتاب ابتلای کودک به مشکل تغذیهای طولانی مدت و مزمن است. با ابتلای کودک به سوء تغذیه ابتدا کودک دچار لاغری و یا underweight (سوء تغذیه حاد) میشود. عدم درمان سوء تغذیه حاد منجر به سوء تغذیه مزمن شده به طوری که رشد قدی فرد کاهش مییابد و در طولانی مدت کوتاهتر از همسالانش که تغذیه مطلوب داشتهاند میشود.
نتایج وزن برای قد دانشآموزان ابابصیر نیز نشان می دهد که نسبت وزن به قد در بین دانشآموزان این آموزشگاه قابل قبول بوده و شیوع تکیدگی (Wasting) در بین دانشآموزان دختر و پسر پایین بوده است. حتی در برخی از موارد نسبت وزن برای قد وجود اضافه وزن را نیز نشان میدهد. مقایسه وزن به قد افراد نشانگر اندازه بدن و تناسب رشد در آنان است و کمبود وزن به قد در آنها نشانگر ناکافی بودن بافت ماهیچهای و چربی در مقایسه با قد کودکان است که ممکن است در اثر تأخیر و یا توقف در وزنگیری و یا از دست دادن وزن در کودکان باشد. این شاخص بیانگر سوء تغذیه حاد و اختلال در رشد کودکان میباشد. حالت تکیدگی (Wasting) در بین دانشآموزان ابابصیر دیده نشد.
مطالعات انجام شده حاکی از آن است که دانشآموزان این آموزشگاه از سوء تغذیه مزمن رنج میبرند که با توجه به نتایج بررسی مصرف غذا با وجود اینکه دریافت انرژی در اکثر آنان کمتر از مقادیر مورد نیاز است اما نابینایی در آنان سبب شده که نسبت به همسالان بینایشان فعالیت کمتری داشته باشند و همین امر سبب کاهش نیاز به انرژی در آنان میگردد. به همین خاطر است که با وجود دریافت کم انرژی چاقی در بین آنان شیوع نسبتاً بالایی دارد (25 درصد از دختران و 15 درصد از پسران). دلیل اصلی وجود سوء تغذیه مزمن در آنان را باید در نوع غذاهای مصرفی در خانوادهها همچنین در کیفیت پایین پروتئین غذاهای طبخ شده در این آموزشگاه جستجو نمود. یافتههای موجود نیز نشان میدهد که بیش از دو سوم پروتئین مصرفی دانشآموزان از نوع گیاهی بوده که ارزش بیولوژیکی بالایی ندارد و برای رشد کافی نمیباشد. البته بررسی وضعیت تغذیهای دانشآموزان در خانوارها نیاز به پژوهشهای دیگر دارد. نتایج آزمایشهای خون نیز در دانشآموزان این آموزشگاه حاکی از شیوع بالای کمخونی (هموگلوبین کمتر از 12 درصد) به خصوص در بین دختران است. از نظر تغذیهای عدم استفاده کافی از منابع حیوانی خصوصاً گوشت قرمز یکی از دلایل بروز کمخونی به شمار میرود. ناکافی بودن مصرف گوشت قرمز با توجه به نتایج حاصل از میزان پروتئین حیوانی دریافتی قابل تفسیر است. البته شیوع بیشتر کمخونی در دختران نسبت به پسران را نیز باید مربوط به افزایش نیاز به آهن در دختران خصوصاً در سنین بلوغ دانست. همچنین مطالعات متعدد در ایران بخصوص در اصفهان نشان میدهد مصرف نان که غذای اصلی خانوادهها میباشد به علت وجود مقدار زیاد اسید فیتیک در آن به دلیل عدم رعایت تخمیر صحیح و پخت نادرست سبب اختلال در رشد و سوء تغذیه میشود.
با توجه به مشکلات تغذیهای مشاهده شده در بین این دانشآموزان موارد زیر برای کاستن از حجم مشکل پیشنهاد میشود: دعوت از خانوادههای دانشآموزان و آموزش آنان در رابطه با مشکلات تغذیهای فرزندانشان؛ ارجاع به پزشک برای درمان موارد کمخونی؛ استفاده بیشتر از منابع پروتئینی حیوانی مثل گوشت، جگر و پنیر در وعدههای غذایی اصلی؛ استفاده بیشتر از لبنیات مثل شیر، ماست و بستنی به عنوان میان وعده غذایی؛ گنجاندن حبوبات بیشتر در برنامه غذایی روزانه؛ عدم مصرف چایی یک ساعت قبل و بعد از غذا؛ مصرف میوهجات بخصوص مرکبات بعد از ناهار و شام. از نظر کلی برای جامعه ایران اصلاح وضع نان از طریق فعالیتهای سازمانهای مختلف بسیار ضروری و حیاتی میباشد.
منابع و مآخذ
جی تی میلر، فقر غذایی و گرسنگی جهانی، زیستن در محیط زیست، 1369: 222؛ امین الرعایا ا، امینی م، تعیین مونوگرامهای قد و وزن دانشآموزان دختر 18-6 ساله شهر اصفهان و مقایسه آن با NCHS و مطالعات مشابه در ایران، پژوهش در علوم پزشکی، 1377؛ 3 (4): 262؛ پوراصغری ح، معینی غ، بررسی الگوی مصرف مواد غذایی و میزان دریافت پروتئین و کالری در خانوادههای جنوب شهر تهران، 1370، 9: 37؛ وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، نتایج بررسی وضعیت تغذیه کودکان زیر 5 سال در جمهوری اسلامی ایران، تهران، پاییز 1377.
Hamil PW Drizd TA, Johanoson Cl. Physical Growth: national center for health statistics percentile. Am J Clin Nurt 1979; 32: 607.
Murphy Zive M, Spohrer F. Determinants of dietary intake in a sample of whit and Mexican- American children. AM J Dietetic Association 1998; 11: 1282-1288.
Krauses. Nutrition in the community. Food nutrition and diet therapy gth Ed. Philadelphia, saunders Co.1996; 15: 311.
Donalds M, Michael M. Food and nutrition in the community. 4th Ed. Philadelphia, saunders Co. 1988; 5: 258.
بررسی میزان آهن و کلسیم دریافتی دانشآموزان شبانهروزی آموزشگاه ابابصیر اصفهان بهمن ماه 77 (1)
دکتر منصور رجائی، مهندس احمد عزیز زاده، نرگس هوایی، رضوان کاظمی(2)
چکیده
از جمله شایعترین مشکلات تغذیهای در جوامع در حال توسعه کمبود آهن و کلسیم میباشد. شاخصترین علائم کمبود این دو ماده مغذی، کمخونی، تأخیر رشد و کم شدن تودهی استخوانی میباشد که علاوه بر تحمیل مخارج درمانی زیاد موجب پایین آمدن سطح تولید و بازدهی نیز میگردد و در صورتی که توأم با نوعی معلولیت نیز باشد اهمیت موضوع دو چندان میشود.
در این بررسی از شیوه توصیفی تحلیلی استفاده شد. بدین مضمون که قد و وزن 50 نفر از دانشآموزان اندازهگیری شده (روش تن سنجی)، سپس دریافت مواد مغذی توسط هر یک از دانشآموزان طی سه روزه متوالی را برآورده نموده (متد توزینی سه روزه) و به این ترتیب وضعیت تغذیه افراد تحت بررسی را مشخص نمودیم. همچنین با انجام آزمایشات خون (CBC) شیوع کمخونی ارزیابی گردید.
1- ارزیابی وضع تغذیه بر اساس بررسیهای تنسنجی نشان میدهد که:
الف- 5/12 درصد از دختران و 5/40 درصد از پسران زیر صدک سوم وزن برای سن NCHS هستند.
ب- 25 درصد از دختران و 8/42 درصد از پسران زیر صدک سوم قد برای سن NCHS هستند.
ج- 2/6 درصد از دختران و 7/4 درصد از پسران زیر صدک سوم وزن برای قد NCHS هستند.
2- نتایج بررسی مصرف انجام شده میدهد که:
الف- میانگین مصرف کلسیم در دانشآموزان این آموزشگاه شبانهروزی 3/167 ± 8/512 میباشد.
ب- میانگین مصرف آهن در دانشآموزان این آموزشگاه شبانهروزی 6/7 ± 34/24 میباشد.
3- یافتههای آزمایشگاهی نشان داد آنمی فقر آهن در 27% از پسران و 70% از دختران دیده می شود.
نتایج نشان میدهد که میانگین مصرف آهن در دانشآموزان این آموزشگاه قابل قبول میباشد ولی از آنجایی که بیش از 70% از آهن دریافتی از نان تأمین شده که به دلیل داشتن میزان فیتات جذب خوبی ندارد بنابراین مهمترین دلایل بروز کمخونی را میتوان به:
الف- کیفیت نامناسب نانهای مصرفی، ب- ناکافی بودن مصرف منابع حیوانی آهن (گوشت) در جیره غذایی روزانه دانست، همچنین با توجه به اینکه میزان دریافت کلسیم در بیش از نیمی از
دانشآموزان کمتر از 70% میزان توصیه شده و با آگاهی از اینکه بخش عمدهای از انرژی دریافتی این دانشآموزان از نان و غلات تأمین میشود و به دلایل ذکر شده فوق دریافت کلسیم در سایر دانشآموزان نیز ممکن است ناکافی باشد. ناکافی بودن دریافت آهن و کلسیم به دلیل تأثیر بر روی رشد جسمانی نتایج بررسیهای تنسنجی را نیز توجیه میکند.
این فصل با عنوان مسیحیت و معلولین به تاریخ ورود مسیحیت و کلیسا در جامعه و فرهنگ معلولین میپردازد؛ اگر کلیسا و افرادی مثل کریستوفل وارد جامعه معلولین ایرانی نمیشدند، به احتمال زیاد، مؤسسه آموزشی ابابصیر هم شکل نمیگرفت. از اینرو بر اساس قاعده «تعرف الاشیاء باضدادها»، یعنی هر چیز را از طریق ضدش میتوان شناخت، برای شناخت مؤسسه ابابصیر، لازم است ضد آن یعنی مدرسه کریستوفل و فعالیتهای کریستوفل را شناخت. کریستوفل را بنیانگذار و اولین وارد شونده در عرصه فرهنگ و آموزش و پرورش نابینایان دانستهاند از اینرو در تاریخ تحولات معلولیت در ایران نمیتوان به او بیتوجه بود بلکه لازم است جوانب آن را بررسی نمود.
دفتر فرهنگ معلولین یک کتاب مستقل درباره کریستوفل آماده کرده و در دست ویرایش است. این کتاب به تفصیل به مسائل مرتبط به ایشان پرداخته است. ولی در اینجا اهم مباحث درباره ایشان اجمالاً میآید.
غیر از شخصیت و فعالیتهای شخص کریستوفل، مؤسسهای که او بنیان نهاد هم مهم است. از این نظر که این تجربه برای کشورهای اسلامی میتواند درسآموز باشد. چون در ایران مراکز خیریه و نهادهای معلولیتی، الگوی تجربی برای توسعه ندارند و معمولاً بعد از چند سال، با مشکلات عدیده مواجه شده و کارشان به تعطیلی میانجامد.
مؤسسه کریستوفل همواره رو به توسعه و گسترش بوده و توانسته فعالیتهای خود و نیز داراییهای خود را گسترش دهد و این میتواند مدل و الگوی مناسبی باشد.
در تاریخ ایران اولین مراکزی که توسط کلیسا و کشیشها با اهداف خاص تأسیس و بچههای خاص و استثنایی در این مراکز به تحصیل پرداختند، به دوره قاجاریه باز میگردد. هنوز سندی مربوط به پیش از قاجاریه به دست نیاوردهایم.
در گزارشی مربوط به 16 جمادی الاول 1296 (1255ش) یعنی در 140 سال قبل ظل السلطان حاکم اصفهان برای دیدن مدارس به محله جلفا (از محلههای اصفهان) میرود. از جمله مدرسههایی که بازدید میکند «مدرسه جرجیس» متعلق به پا دریان (کشیشها و مبلغان) کاتولیک است. از جمله علومی که در این مدرسه آموزش داده میشد، قواعد مذهب مسیحیت و مباحث مرتبط به انجیل بود. دوازده نفر از ایتام در این مدرسه شبانهروزی حضور داشتند.
دختران هم در این مدرسه تحصیل میکردند، اما در ساختمان دیگر و علومی که به آنها تعلیم داده میشد، زبان ارمنی و انگلیسی، حساب، خیاطی، جغرافیا، بافندگی و لباس دوزی بود.(1)
خبر دیگر مربوط به مدرسه حاجی ولیاللّه محلاتی معروف به حاجی سیاح است. او بیشتر عمر خود را به سیاحت و جهانگردی اشتغال داشت. در آخر عمرش جهت ترقی فرزندان وطن مدرسهای در محلات تأسیس کرد و بچههای بیسرپرست و فقیر را رایگان آموزش میداد.(2)قصدم از آوردن این خبر این است که بگویم در بین مسلمانان هم افراد دلسوزی بودند که مدرسه جدید برای قشرهای ضعیف جامعه، تأسیس میکردند. اما اینان رویکرد مذهبی نداشتند و مذهبیها ابتدا مخالف آموزش و پرورش جدید بودند.
در آن دوره تحول فکری وسیعی درباره آموزش و پرورش اطفال رخ داده بود. مقالات و رسالههایی منتشر شد و تأکید بر ضرورت آموزش اطفال و به عنوان زیربناییترین نیاز برای پیشرفت و ترقی میشد. در این رسالهها روش مکتب خانهای نقد میشد و نظام جدید آموزش و پرورش توصیه شده است. حاکمان شهرها مثل ظل السلطان مدرسههای جدید ساختند. او در محله هشت بهشت مدرسه بزرگی به نام مدرسه همایونی ساخت و صدها شاگرد در این مدرسه در اصفهان تربیت شدند.(3)
اینگونه تغییر و تحولات راه را برای آموزش و پرورش معلولین همواره کرد. البته قبل از اقدامات کریستوفل، باغچهبان و رُشدیه در پذیرش معلولان برای تعلیم و تربیت، گزارشی درباره آموزش و پرورش معلولین در اختیار نداریم. اقدامات این سه تن در ایران با اندکی فاصله، تقریباً نزدیک به هم است.
البته پیش از کریستوفل، کشیشهای دیگری بودند که به ایران آمدند و در تأسیس مدارس برای اطفال فعال بودند ولی در اینکه کاری برای معلولین انجام داده باشند، گزارشی در دست نداریم.
مستر بروس به عنوان رئیس هیئت اعزامی کلیسای انگلستان در 1869م/ 1247ش به ایران آمد. او ترجمه فارسی جدید از کتابهای انجیل و تورات عرضه کرد. مدرسه پسرانه با 177 شاگرد و مدرسه دخترانه با 164 شاگرد دایر نمود.(1)وی حدود نیم قرن زودتر از کریستوفل اقدامات آموزشی را در ایران آغاز کرد؛ ولی گزارشی در دست نیست که برای معلولین کار کرده باشد.
امین السلطان از 1305ق/ 1264ش، حکام ولایات را موظف کرد کاری کنند که هیچ طفلی بی سواد نماند و به زبان آن دوره از حلیه سواد و علم عاری نباشد و در هر شهر حداقل مکتب خانه دایر گردد.(2)این اولین دستور حکومتی است که آموزش اطفال را ضروری و لازم میشمارد. البته در این فرمان حکومتی سخنی از اطفال دارای وضعیت استثنایی و دارای معلولیت به میان نیامده است. این فرمان مربوط به حدود چهار دهه قبل از اقدامات باغچهبان، کریستوفل و ذبیح بهروز بوده است.
البته تحقیقات درباره تاریخ آموزش و پرورش معلولان در دفتر فرهنگ معلولین ادامه دارد و درصدد هستیم اسناد و مدارک قابل قبولی پیدا کنیم هر چند هنوز مطلبی یافت نشده است.
ارنست یاکوب کریستوفل Ernest Jakob Cristofel در چهارم سپتامبر ۱۸۷۶/ ۱۲۵۵ش در شهر ریدت(3)در حوزه راین لند(4)(رودخانه راین)، (اکنون به نام مونس گلادباخ) در کشور آلمان متولد و در ۲۳ آوریل ۱۹۵۵م/ ۱۳۳۴ش در شهر اصفهان ایران درگذشت و در قبرستان ارامنه در اصفهان به خاک سپرده شد.
او دوران کودکی و جوانی را در این شهر گذراند. خانواده وی مسیحیان مؤمنی بودند و در کلیسا نقش فعالی داشتند و همیشه با مبشران مذهبی همکاری میکردند و این مسأله در گرایش وی به تفکر تبلیغی نقش مهمی ایفا نمود. سخنان آنان درباره تأثیر فعالیتهایشان در کشورهای دور و گرایش دیگران به مسیحیت در آینده او تأثیر فراوان داشت. بنابراین در جلسات جوانان کلیسا شرکت میکرد و بعد از موفقیت در امتحان نهایی و انجام کار کوچکی به عنوان یک مربی در مورس(5)زیر نظر مدیر مبشرین استراسبورگ(6)مشغول شد و تصمیم گرفت به دانشکده الهیات در شهر بازل(7)
وارد شود. پس از تحصیلات در این دانشکده به عنوان میسیونر مسیحی به خاورمیانه رفت. دوست قدیمیاش که سالها مسئول مصاحبت جوانان در شهر رایت بود، خاطرات خود را از دوران جوانی، سالهایی که با کریستوفل به سر برده بود، نقش او در میان جوانان و آغاز کار تبلیغی کریستوفل تعریف کرده است.(8)
کریستوفل رهبری جوانان هیئتهای تبشیری(9)را بر عهده گرفت و در اواخر قرن نوزدهم میلادی با
سازمانهایی که در این زمینه فعالیت میکردند همکاری نمود. یکی از مهمترین این سازمانها «صلیب آبی»(1)بود.
شغل اصلی او، کشیش و مبلغ مسیحیت پروتستان بود. از طرف کلیسا مأمور برای خدمت در یتیم خانههای ترکیه میشود و از طریق ترکیه با ایران آشنا شد و در سفری به تبریز علاقهمند به مردم و فرهنگ ایران گردید.
او نخستین کسی است که ایرانیان را با آموزش و پرورش معلولین به ویژه نابینایان آشنا کرد و سنگ بنای نهادهای آموزشی و مدنی برای این قشر را کار گذاشت. حدود چهار دهه از عمرش را در این فعالیتها گذراند؛ البته با رویکرد تبلیغی و علاقههای مسیحی. زمانی که روحانیت شیعه به این مقولات علاقه نشان نمیداد و کاملاً از معلولین غافل بود، کریستوفل مدرسه میساخت، آموزش میداد، مؤسسه و نهادهای مدنی تأسیس میکرد و یک نسل را متأثر از برنامههای خود ساخت و پرداخت.
تاکنون تحقیق جامع درباره کریستوفل در ایران منتشر نشده، زیرا دسترسی به اسناد و مدارک اصلی بسیار دشوار است. چون اصالتاً خارجی و به ویژه آلمانی است و بالأخص بخش مهمی از عمرش در دوره جنگ جهانی و امنیتی بودن فضا یا نابودی مراکز اسناد بوده است.
اما این مقاله بر اساس برخی اسناد منتشره در جاهای مختلف، تدوین شده است؛(2)با این هدف اینکه بخشی از حوادث تاریخ تحولات نابینایان و ناشنوایان تبیین گردد. تدوین تاریخ معلولیت و معلولان و شرح تحولات در موضوعات معلولیتی اصلیترین خدمت فرهنگی و اجتماعی به جامعه و فرهنگ معلولان ایران است. اگر این اقدام انجام گیرد، راه برای بسیاری از پژوهشها و تألیفات جدید باز میگردد.
مهم اینکه فعلاً درصدد داوری و نقادی نیستم مگر به صورت موردی و در برخی جاها لازمه نقد و قضاوت صحیح این است که تمامی اسناد و مدارک گردآوری و نخست کارنامه و زندگینامه جامعی تدوین گردد. سپس به نقد و بررسی پرداخت.
کریستوفل (۱۸۷۶۱۹۵۵م/ ۱۲۵۴۱۳۳۴ش، در بهار سال ۱۹۰۴م (۱۲۸۲ش) پس از پایان تحصیل در زوریخ(3)
مشغول به کار شد. در این زمان کمیته کمکرسانی سوئیس به ارمنستان، کار معلمی و مدیریت دو پرورشگاه در سیواس(4)واقع در ترکیه را به او پیشنهاد داد. او مسئولیت کمک و اسکان به قربانیان نسلکشی ارامنه (۱۸۹۴۱۸۹۶) را به مدت سه سال تقبل کرد و همراه خواهرش هدویگ به ترکیه رفت. کریستوفل این پیشنهاد را نه به عنوان یک
1) . Blue Cross
2) . مطالب درباره کریستوفل از منابع متنوع اخذ شده است. برخی از پایان نامه حمید ازغندی محیب (دانشجوی دکتری رشته تاریخ فرهنگ و تمدن در دانشگاه فردوسی مشهد و نابینا) اخذ شده؛ برخی دیگر از سایت دویچهوله آلمان اخذ شده؛ بعضی از مجله گفتگو، اما تحقیقات آقای هوشنگ مظاهری بسیار مهم است و از سه کتاب ایشان مطالبی گرفتهایم. همین جا لازم است از همکاری خوب و سخاوتمندانه آقای مظاهری با این پروژه تشکر نمایم. هر آنچه از اسناد و تحقیقات ایشان میخواستیم، بدون اکراه در اختیار میگذاشتند. البته منابع و مستندات هر مطلب ذکر شده است.
3) . Zoorkh
4) . Sivas (منطقهای کوهستانی در شرق ترکیه)
شغل، بلکه به عنوان یک رسالت پذیرفت؛ گویا که خود از چند سال پیش دست یافتن به چنین موقعیتی را آرزو داشت، از اینرو در کمال شادی پاسخ مثبت داد.
بدین ترتیب در سال ۱۹۰۴ کریستوفل به شرق آمد و مأموریتش را که رسیدگی به وضع ۴۰۰ یتیم بود، آغاز کرد. در همین دوره با وضع نابینایان در این منطقه آشنا شد. وی در این باره چنین میگوید:
«یک ندایی وجدان ما را به سوی این حقیقت میکشاند که درباره این جماعت ناخواسته دینی به گردن داریم که بایستی ادا شود. خداوند متعال وضعیت این انسانها را در قلبها و وجدان ما روشن ساخت و در این زمان دعوتنامهای از طرف کمیته کمکرسانی به ما رسید. تصمیم گرفتیم جهت شروع کار در میان نابینایان توأم با ادامه کار آموزش در کالج، از آنها اجازه بگیریم و در غیر این صورت اگر راه دیگری وجود نداشت، چنین کاری را رأساً و بدون اینکه کمیته کمکرسانی را در هزینههای مالی آن شرکت دهیم به انجام رسانیم…. وقتی که رابطه ما با کمیته کمکرسانی به طور قطعی با مشکل مواجه شد، مصرانه برای کمک به نابینایان از هر وقت دیگر رأساً پیش رفتیم و بدون اغراق برای یافتن راهحلی مناسب به حضور خداوند فریاد برآوردیم. حرکت بعدی که به ما پیشنهاد شد، مراجعه به جامعه مبشرین فعال در خاور نزدیک بود، منتهی با این درخواست که ایشان در برنامههای خود نابینایان را نیز منظور دارند. ما خودمان را داوطلب برای انجام خدمات در این رسالت معرفی نمودیم و موضوع را با آنها در میان گذاشتیم. اما آنها خود را کنار کشیدند که البته در نهایت متوجه شدیم که این کنارهگیری برای ما حاصل خیری بوده است. زیرا مراقبت از نابینایان میبایست به طور جداگانه صورت گیرد و نباید سربار برنامهای دیگر باشد».(1)
در سال (۱۹۰۸م/ ۱۲۸۶ش) کریستوفل تصمیم خود را برای کمک به نابینایان شرق گرفت و خواهرش را نیز با خود همراه کرد و از او در این راه کمک گرفت. او میدانست که در این راه با مشکلات فراوانی مواجه خواهد داشت؛ مردم افرادی مانند او را متحجر و جاهطلب میدانستند، برخورد مردم با آنان بسیار سرد بود و بعضی از مسیحیان هم به این کار او امیدی نداشتند.
کریستوفل برای آمادگی بیشتر، دورهای را با رئیس انجمن نابینایان در زوریخ گذراند و خواهرش هم این کار را در انجمن نابینایان نیووید(2)انجام داد.(3)
آنان در سال (۱۹۰۹م/۱۲۸۷ش) به ملطیه(4)وارد شدند تا در آنجا نابینایان و بچههای ناشنوا و طرد شده را جمعآوری نمایند. در آنجا از همکاری برخی میسیونرهای دیگر برخوردار شدند و فعالیت خود را با انگیزه بیشتر ادامه دادند.
در سال (۱۹۱۳م/ ۱۲۹۲ش) چاپخانهای برای خط بریل سفارش دادند و ادبیات نابینایی در آن منطقه بسیار پیشرفت کرد.
در سال (۱۹۲۳م/ ۱۳۰۲ش) عدهای از جوانان تصمیم گرفتند گروه دوستداران جوان هیئت تبشیری مسیحی برای نابینایان در مشرق زمین را تأسیس کنند و کریستوفل نیز یکی از اعضای فعال آن شد. در سال (۱۹۲۴م/ ۱۳۰۳ش) از فعالیت کریستوفل در ترکیه جلوگیری شد و او تصمیم گرفت کار خود را در ایران ادامه دهد. وی درباره آمدنش به ایران چنین میگوید:
«وقتی خداوند درها را در ترکیه میبندد، دربهای وسیعتری را در سرزمین ایران میگشاید. وقتی که خداوند کلیسا، جلو ادامه کار بنده و خدمتگزارش را در جایی میگیرد، کشور دیگری را برای ادامه کار به او نشان میدهد… ایران خارج از دید ما قرار نداشت، برنامه ما برای کشورهای مسلمان و مشرق زمین در خاور نزدیک که در آنها هیچگونه پیشبینی و تدارکی برای کمک به نابینایان وجود نداشت، جهت یافته بود».(1)
وی در نوامبر سال (۱۹۲۵م/ ۱۳۰۴ش) کار خود را در ایران با تأسیس مدرسهای در تبریز آغاز نمود و در سال (۱۹۲۷م/ ۱۳۰۶ش) با یک جوان ایرانی به آلمان رفت و درباره احداث یک مرکز جدید در ایران به تبادل نظر پرداخت؛ پیشنهاد اولیه تهران و سپس اصفهان بود که تهران به دلیل مشکلات مالی مورد پذیرش واقع نشد و اصفهان را برگزیدند و سرپرستی مرکز تبریز به خانم مبشری به نام هاین(2)سپرده شد.(3)
در سال (۱۹۲۸م/ ۱۳۰۷ش) کریستوفل و همکارانش به اصفهان رفتند و پس از گذراندن دورهای چند ماهه، زبان فارسی را فرا گرفتند. در اصفهان برای برقراری ارتباط و پیدا کردن نابینایان شهر، یک مهمانی رایگان ترتیب دادند. آنان در اول می (۱۹۲۹م/۱۳۰۸ش) یک مدرسه دیگر در اصفهان افتتاح کردند و از این زمان این شهر مرکز فعالیت آنان شد.
او و همکارانش علاوه بر خدمترسانی به نابینایان، بچههای خیابانی و ناشنوا را نیز سرپرستی میکردند. آنان علاوه بر خواندن و نوشتن، موسیقی، حیوانشناسی، گیاهشناسی و…. را به نابینایان آموزش میدادند.(4)
وی در دوران جنگ دوم جهانی از ایران اخراج شد اما از فعالیت باز نایستاد و به کمک هموطنانش که در جنگ نابینا شده بودند، همت گماشت. وی بار دیگر در سال (۱۹۵۱م/۱۳۳۰ش) به اصفهان آمد و مؤسسه سابق خود را احیا نمود و بیشتر توجه خود را به پسرها معطوف داشت. مدرسه وی زیر نظر کلیسای انگلیکن اصفهان بود.(5)
در سال 1923م/1302ش وقتی در ترکیه بود نهادی به نام هیئت تبشیری شرق(6)را تأسیس کرد. پس از وفاتش این نهاد به سازمان تبشیری نابینایان کریستوفل تغییر نام داد.(7)این سازمان هنوز تداوم دارد و بسیار گسترش یافته است. در واقع میراث زندگی او همین سازمان است.
1) . مظاهری، آرامگاه خارجیان در اصفهان، ص227.
2) . Heina
3) . برگه نهم از سند 297026321 موجود در مرکز اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران.
4) . مظاهری، آرامگاه خارجیان در اصفهان، ص236.
5) . مظاهری، آرامگاه خارجیان در اصفهان، صص 257-263؛ هنت، کشیشهای انگلیسی در دوران انقلاب اسلامی ایران، ص124.
6) . Christlichen mission im orient
7) . ChristoffelBlindenmission
سرانجام وی در سال (۱۹۵۵م/ ۱۳۳۴ش) در اصفهان درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.(1)اکنون به فعالیتهایش در زمینه معلولیت و معلولان میپردازیم. البته فعلاً درباره گرایش و انگیزه او بحث نمیکنیم. زیرا لازمه داوری درباره انگیزه و نیات و اهداف او دسترسی و مطالعه همه اسناد و مدارک است. و هنوز به این اسناد و مدارک دسترسی کامل نداریم.
محققان و نویسندگان ایرانی، دیدگاه و موضع واحدی درباره کریستوفل ندارند. عدهای درباره او، موضع و نگاه منفی دارند و او را عمله و مزدور غرب در ایران میدانند. و عده دیگر به خدماتش به معلولان و نابینایان مینگرند و او را خدمتگزار این قشر معرفی مینمایند.
مرحوم دکتر عبدالهادی حائری کتاب قطور و حجیمی به نام نخستین رویاروییهای اندیشهگران ایران با دو رویه تمدن غرب نوشت و به تفصیل نخستین، اصحاب کلیسا را که در ایران خدمات و فعالیتهایی داشتهاند، معرفی کرد. به نظر ایشان اصحاب کلیسا را که به شرق میآیند و گاه تمامی عمر خود را وقف خدمت و فعالیت مینمایند عمله استعمار میداند و تمامی کسانی - از اصحاب کلیسا که نام برده را هماهنگ با استعمارگران غرب معرفی میکند.(2)ولی از نظر عقلی و منطقی میتوان ارباب کلیسا را به سه دسته تقسیم کرد: یک دسته رویکرد و انگیزه انسان دوستی دارند و فقط به فکر خدمت به مردم و اقشار آسیبدیده یا خدمت به علوم و فنون هستند. دسته دیگر با انگیزه سیاسی و استعماری آمده و هدفی جزء شناسایی شرق برای چپاول بیشتر و زیر سلطه بردن بیشتر ندارند؛ دسته سومی هستند که با هدف دینی و معنوی آمدهاند و انگیزه اصلی آنها خدمت به کلیسا و مسیحی سازی مردم شرق بوده، اینان هم گاه در راستای خدمت به استعمار، کار کردهاند.
اسناد و مدارک درباره کریستوفل تا حالا، چون همه اسناد را ندیدهایم نشان میدهد که او خدمات بیشماری برای نابینایان و ناشنوایان در ترکیه و ایران داشت و از گروه سوم است. او از بُن روح و ذهنش معتقد بود اگر معلولان شرق مسیحی شوند و از اسلام دست بردارند به سعادت و خوشبختی میرسند. زیرا کلیسا آنان را زیر پوشش قرار میدهد و امکانات رفاهی برای آنان فراهم مینماید. به نظر کریستوفل مسلمانان، معلولین را به گدایی و کارهای حقیر وا میدارند چون زندگی و رفاه آنان را نمیتوانند تأمین کنند.
البته دیدگاه ایشان را میتوان نقد کرد و گفت: صدر اسلام که رهبران اصیل حاکم بودند معلولین در فقر و بدبختی نبودند و مثل مردم دیگر از رفاه برخوردار بودند. قرآن و روایات هم دستوری در نفی رفاه آنان ندارد بلکه تأکید فراوان بر رسیدگی به آنان دارند. اما در دوره معاصر به دلیل سلطه استعمار و عُمال استعمار بر شرق و چپاول ثروتهای آنان، عموم مردم به ویژه معلولین به فقر و بدبختی افتادند.
بنابراین علت اصلی بدبختی و عدم رفاه غربیها هستند و کلیسا باید به سراغ آنها برود و از آنان بخواهد دست از استثمار و استعمار شرق بردارند. البته خود مسلمانان هم در سرنوشت خودشان مؤثر هستند و باید با شناخت صحیح اسلام و عمل به معارف قرآنی سرنوشت خود را عوض کنند. به ویژه
راهبران مسلمانان لازم است به این قشر توجه داشته باشند نه اینکه آنها را رها نمایند. همانگونه که امام حسین علیه السلام فرمود: چرا معلولین را در شهرها رها کردهاید.(1)
به هر حال کریستوفل کسی است که اولین مرکز آموزشی و تربیتی را در تبریز و بعداً در اصفهان برای نابینایان و ناشنوایان تأسیس کرد. خط بریل را فارسی سازی کرد و به آنان یاد داد، آنان را با دنیای مدرن و مشاغل جدید آشنا نمود و تلاش کرد به رفاه نسبی برسند. البته در مقابل باید آموزش مسیحی میدیدند و به تبلیغ معارف مسیح میپرداختند.
یکی از اقدامات کریستوفل آوردن خط بریل به ایران و ترویج آن در ایران بود. در اوایل دوره قرن ۱۴ش اتباع آلمانی فعال در ایران بیشتر دانشمندان، روحانیان، داروسازان، باستانشناسان، صاحبان صنایع و بازرگانان بودند. روحانیون آلمانی مدیریت یتیم خانهها را هم بر عهده داشتند و پاستور کریستوفل(2)یکی از همین افراد بود(3)که در آموزش نابینایان ایران و حتی شرق نقش مهمی ایفا نمود.(4)
وی در آغاز فعالیتهایش در ایران خط بریل را در سال ۱۳۰۴ش(5)وارد کشور نمود و به علت عدم آشنایی با زبان فارسی، دو تن از معلمان با تجربه به نامهای محمدعلی خاموشی و علیاکبر کابلی در تکمیل و مناسبسازی آن با حروف فارسی به وی کمک کردند. آنان نخستین شیوه نگارش خط بریل فارسی را تعیین کردند.(6)
کریستوفل به حروف بریل فرانسوی تسلط داشت، بنابراین، در نظام نوشتاری بریل فارسی، بیشتر حروف این زبان به کار رفت؛ بقیه حروف از عربی اقتباس شد و حرف «ژ» نیز بعداً وضع گردید. پس از مدتی که خود نابینایان به نقصهای حروف بریل واقف شدند، درصدد اصلاح آن برآمدند و با هماهنگی بخش فرهنگی یونسکو، خط بریل فارسی را ارائه نمودند. اختلاف این خط با خط بریل فارسی امروزی، فقط در حرف «ژ» بود که بعداً اصلاح شد.
در نهایت به منظور هماهنگ ساختن بیشتر این خط با فرهنگ و زبان فارسی، علامتهای همزه، تنوین، حرکات مختلف، علامت «آ» و تشدید از کشورهای عربی اقتباس شدند.(7)
تا اواخر دوره قاجار مدرسهای ویژه برای نابینایان در ایران وجود نداشت تا اینکه برخی مبلغان مسیحی آمریکایی اولین مدرسه خاص را در تبریز بنیاد نهادند و برخی نابینایان این شهر را آموزش دادند. کارشناسان و مبلغان آلمانی مدیریت اداره این مدرسه را تا آغاز
1) . تحف العقول، ص545، ترجمه احمد جنتی.
2) . Pastor Christoffer
3) . تقیزاده قباد، آلمان در نیم قرن اخیر، ص18.
4) . درباره پاستور ارنست کریستوفل در پیوست 1 توضیح کامل داده شده است.
5) . درباره ورود کریستوفل به ایران به درستی نمیتوان اظهارنظر کرد، تمامی کتابهای فارسی ورود وی را در سال (1299ش/1920م) ذکر کردهاند اما در کتاب آرامگاه خارجیان در اصفهان، که بیشتر آن به شرح زندگی وی اختصاص دارد این تاریخ (1304ش/1925م) آورده شده است. برای اطلاع بیشتر ر.ک مظاهری، هوشنگ، آرامگاه خارجیان در اصفهان، ص232؛ امیدوار، احمد، سیمای کنونی آموزش و پرورش استثنایی ایران، ص140؛ نامنی، محمدرضا، سیری گذرا در آموزش و بهزیستی معلولین بینایی، ص21.
6) . ظروفی، محمدرضا و دیگران، طرح گردآوری، تدوین و تثبیت علائم بریل فارسی، ص6.
7) . ظروفی و دیگران، طرح گردآوری، تدوین و تثبیت علائم بریل فارسی، ص 7-9.
جنگ دوم جهانی بر عهده گرفتند. آنان علاوه بر اداره این مدرسه، آموزشگاه دیگری را در اصفهان تأسیس کردند. با سقوط رضاخان و اشغال ایران توسط دولتهای متفق، آلمانیها از کشور اخراج شدند و کارشناسان انگلیسی و برخی کشورهای دیگر، در انجام امور مختلف و به خصوص ادامه آموزش و پرورش نوین نابینایان ایران جای آنان را گرفتند.
کریستوفل به عنوان یک آلمانی فعال چند مدرسه برای نابینایان را تأسیس و دایر کرد. کریستوفل ابتدا کارش را در ترکیه آغاز کرد ولی به دلیل مخالفت مردم با اقدامات او، ناگزیر شد به ایران بیاید. او در ایران نخست به مطالعه جامعه معلولین، به ویژه نابینایان پرداخت و آمار آنها را به دست آورد. بر اساس آمار کریستوفل، یکصد و بیست هزار بچه نابینا در ایران وجود داشت.(1)از اینرو ترغیب شد اقداماتی برای آنها داشته باشد.
کریستوفل به فرهنگ اهتمام خاص داشت؛ گویا بر این باور بود که اگر فرهنگ معلولین ساماندهی گردد، دیگر امور آنان هم اصلاح خواهد شد. از بین مسائل فرهنگی، به آموزش و پرورش اهتمام خاصتر داشت. چون زیربناییترین عامل موفقیت معلولان را آموزش و پرورش میدانست. به همین دلیل هر جا میرفت، نخست به مطالعه و شناسایی وضعیت میپرداخت، سپس به امور آموزش و پرورش اقدام میکرد.
بر اساس اسنادی که سازمان تبشیری کریستوفل منتشر کرده، او در سال 1303 به ایران آمد و نخست در تبریز مستقر شد، حدود پنج سال در تبریز بود و در سال 1307 به اصفهان کوچ کرد.(2)
آقای ابوذر ازغندی درباره فعالیتهای کریستوفل در تبریز اینگونه نوشته است:
تعدادی از میسیونرهای آمریکایی در سال 1299ش، در مدرسهای به نام مَموریان با جذب ۵ نفر دانشآموز نابینا تعلیم و تربیت آنان را شروع کردند. یک کشیش آلمانی به نام پاستور ارنست کریستوفل مسئولیت اداره و توسعه آموزشگاه را به عهده گرفت و با استفاده از چند نفر متخصص آلمانی به توسعه آن پرداخت. مدیران مدرسه در ابتدای کار، برای جذب دانشآموز با مشکلات فراوانی مواجه بودند؛ مردم در مورد آموزش نابینایان توسط مبلغان مسیحی غربی واکنشهای متفاوتی نشان میدادند؛ عدهای آن را فریبی برای از بین بردن نابینایان میدانستند و گروهی هم آن را کاملاً غیر ممکن میپنداشتند. با این وجود، مدرسه در محلی به نام حیاط سلیمان قرهباغی واقع در درب نوبر دایر شد و پس از چندی به حیاط سردار رشید واقع در خیابان ششگلان (داش دربند) انتقال یافت و چند سال بعد به باغ وزیرآباد در گازران منتقل شد.(3)
بر اساس این گزارش پنج سال قبل از ورود کریستوفل به تبریز، آمریکاییها مدرسه مموریان را در تبریز دایر کرده بودند و بعداً کریستوفل به این مدرسه ملحق میشود.
1) . حبیب اللّه نوبخت در مقاله «بازداشتگاه شوروی در هنگام جنگ» (مجله وحید، شماره 90، خرداد 1390) اطلاعات خوبی درباره کریستوفل داده است. از جمله همین آمار را از قول او نقل کرده است.
2) . پدر نابینایان شرق، نوشته فریتس اشمیت کونیک، ترجمه فارسی فریاد فدایی، متن اصلی این کتاب توسط «سازمان تبشیری نابینایان کریستوفل» منتشر شده است.
3) . تاریخ آموزش و پرورش نابینایان ایران، حمید ازغندی.
گویا آقای ازغندی اطلاعات درباره مدرسه آمریکاییها و مدرسه کریستوفل را با هم ترکیب کرده است و به هر حال نوشتهاش دقیق نیست. در ادامه مینویسد:
فعالیت این مدرسه تا سال ۱۳۰۵ش به صورت غیر رسمی بود. در این سال وزارت داخله وقت کشور در تاریخ ۱۲/۸/۱۳۰۵ با رعایت سه شرط تکمیل کردن مدارک مدرسه، عدم تبلیغات و تعلیمات مذهبی و آموزش به زبان فارسی مجوز تأسیس رسمی مدرسه نابینایان را به کریستوفل داد.(1)محتوای آموزشی این مدرسه عبارت بود از:
املاء، انشاء، حساب، تاریخ، جغرافیا، فیزیک، شیمی، حیوانشناسی، گیاهشناسی، مجسمهسازی، روانشناسی، رسم، نقاشی و چند رشته فنی - حرفهای مثل باغبانی، سبدبافی، گلسازی و…. تعداد دانشآموزان حدود ۲۰ نفر شامل ۱۰ نفر دختر و ۱۰ نفر پسر بود و دوره تحصیل آنان در مقطع ابتدایی ۶ سال و دوره حرفهآموزی شامل مهارتهای صنایع دستی و فنون کشاورزی - در حد توان آنها - دو سال طول میکشید.(2)
با توجه به اینکه کریستوفل در سوئیس با خط بریل آشنا شده بود و مدتی در ترکیه به آموزش نابینایان اشتغال داشت، در تبریز هم از این خط استفاده کرد. وی برای نخستین بار خط بریل را به ایران آورد و با آن نابینایان را آموزش داد و در مناسبسازی این خط با زبان فارسی از همکاری دبیران باتجربهای به نامهای محمدعلی خاموشی و علیاکبر کابلی استفاده کرد.(3)
به نظر میرسد کریستوفل مستقلاً مدرسهای برای نابینایان در تبریز در سال 1304 دایر کرد و در سال 1307 به هنگام عزیمت به اصفهان، این مدرسه را به خانم هاین از همکاران آلمانیاش در همان مدرسه سپرد. امّا گزارش ازغندی به استقلال این مدرسه اشاره نمیکند.
در چند سالی که کریستوفل در تبریز بود، اخباری درباره رخدادهای مهمی مثل ابداع خط بریل فارسی هست. اما در این باره گزارشهای جامع تا کنون ندیدهایم. از اینرو پرسشهایی مثل چگونه کریستوفل با افرادی مثل آقایان کابلی و خاموشی آشنا شد؟؛ آنان چگونه و بر اساس چه روشی توانستند بریل فارسی را طراحی و ابداع کنند؟؛ بریل فارسی اگر از بریل عربی الگوبرداری شده، منبع آنان چه آثاری بود؟؛ چه کتاب یا کتابهایی را به خط بریل نوشتند؟؛ ابزار بریل نگار آنها چه چیزهایی بود و از کجا تهیه کرده بودند؟
گویا خانم هاین نتوانست مدرسه نابینایان را درست اداره کند، و دانشآموزان مدرسه را ترک کردند و بسیاری از آنها به اصفهان کوچ کردند تا در مدرسه کریستوفل اصفهان تحصیل کنند. درباره این رخدادها هم تا کنون اطلاعات دقیق به دست نیاوردهایم. فقط آقای ازغندی نوشته مدرسه کریستوفل تبریز تا سال 1319 دایر بود. با آغاز جنگ جهانی دوم و هجوم متفقین به ایران، آلمانیها و دیگر عوامل آلمان نازی دستگیر و مدتی در زندانی که توسط متفقین اداره میشد، زندانی شدند. یکی از این افراد کریستوفل بود. کریستوفل پس از رهایی از زندان گویا به آلمان رفته و در آنجا هم چندی در
بازداشت بوده است. وی پس از چند سال مجدداً به ایران و اصفهان بازگشت و مدرسه نابینایان اصفهان را توسعه داد.
ازغندی معتقد است گروهی از میسیونرهای آلمانی بار دیگر در سال 1323ش/1944م در تبریز مدرسهای برای نابینایان تأسیس کردند. اما این مدرسه هم انسجام و موفقیت چندانی کسب نکرد ولی نامنظم و به رغم ضعفهایی که داشت ادامه یافت؛ تا اینکه در سال 1337ش، آقای حسن اصولی آموزشگاه استثنایی را در تبریز تأسیس کرد.(1)
غیر از جریان کریستوفل، جبار باغچهبان از سال 1302 در تبریز آموزش ناشنوایان (ناگویا و ناشنوا) را شروع کرد. اولین اقدامش جذب و پذیرش بچههای ناشنوای تبریزی در کودکستانی بود که در تبریز تأسیس کرده بود. این کودکستان عمومی بود ولی بچههای ناشنوا را هم میپذیرفت.(2)
کریستوفل بعد از تأسیس رسمی مدرسه نابینایان تبریز، در سال ۱۳۰۷ش از وزارت کشور درخواست کرد که مؤسسه مشابهی را نیز در اصفهان ایجاد کند. این مدرسه در سال ۱۳۰۸ش در یک خانه اجارهای در اصفهان تشکیل شد و کتابخانهای کوچک با شصت جلد کتاب داشت(3)و تا اوایل جنگ جهانی دوم دایر بود و آقای علی نوظهوری به عنوان مترجم در این مدرسه کار میکرد.
با شروع جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط دولتهای مخالف آلمان نازی، کریستوفل مدتی در زندان متفقین در ایران زندانی بود. حبیب اللّه نوبخت که خاطراتش را از زندان متفقین نوشته و در مجله وحید منتشر کرده مینویسد:
در بازداشتگاه انگلیس، غیر از اسرای ایرانی، گروهی اروپایی هم گرفتار بودند. اروپاییها برخی آلمانی و اتریشی و پارهای ایتالیایی یا از مردم چک یا بلغاری بودند. از آن همه اروپایی، دو نفر آلمانی بودند؛ یکی کشیشی پیرو لوتر و مؤسس مدرسه کوران اصفهان به نام دکتر کریستوفل بود. او مردی بود خداپرست، پاکدل و روشن روان. پس از رها شدن به آلمان رفت و مجدداً به ایران بازگشت.(4)پس از رهایی از زندان به آلمان رفت و چند سال پس از پایان جنگ به اصفهان بازگشت. اما پس از بازگشت به اصفهان، آلمان قدرتش را از دست داده و کشور آلمان بین روسیه و غرب تقسیم شده بود. از اینرو کریستوفل مجبور بود تحت نظر کلیسای انگلیسی اصفهان فعالیت کند. در این زمان انگلیسیها مدرسه دیگری به نام نورآیین با تأکید بر آموزش دختران نابینا تشکیل داده بودند. بنابراین کریستوفل آموزش پسران را عهدهدار گردید. این مدرسه به صورت شبانهروزی اداره میشد و کلاسهای درس و حرفهآموزی داشت. بعد از انقلاب اسلامی نام این مدرسه به شهدای هفتم تیر تغییر یافت که همچنان فعالیت دارد و خدمات ویژه نابینایان را ادامه میدهد.
1) . تاریخ آموزش و پرورش نابینایان، حمید ازغندی.
2) . اطلاعات درباره سیر تحولات آموزش و پرورش ناشنوایان در کتاب معماران فرهنگ و جامعه ناشنوایی در ایران، از انتشارات دفتر فرهنگ معلولین، ص79 به بعد آمده است.
3) . برگههای نه و ده از سند 297026321.
4) . بازداشتگاه شوروی در هنگام جنگ دوم، حبیب اللّه نوبخت، مجله وحید، ش90، خرداد 1350، ص427.
مرحوم حسین گلبیدی در سال 1334 اولین بار آموزش ناشنوایان را در اصفهان آغاز کرد و مدرسهای برای این منظور تأسیس نمود.(1)
اتحادیه نابینایان هلند زیر نظر دکتر ویلدان، تصمیم گرفت در شهرهای شیراز و کرمان مدرسههایی برای نابینایان تأسیس کند. تلاشهای آنان در کرمان به نتیجهای نرسید، اما در شیراز موفقیتآمیز بود و در سال ۱۳۴۰ش زیر نظر مسئول سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی، کار خود را آغاز کرد.
این مدرسه که مدرسه شوریده نامگذاری شد، ابتدا در اتاقی در محله قصابخانه شیراز تشکیل شد. پس از مدت کوتاهی به سبب وجود مشکلات متعدد، این اتاق تخلیه شد و کلاسهای درس در کلیسای شیراز در خیابان خیام شیراز، جنب بیمارستان مُرسلین مسیحی برگزار گردید. در واقع کریستوفل اداره کننده آموزش نابینایان در شیراز بود و کسانی مثل آقای عبداللّه معطری توسط افراد مرتبط به کریستوفل، بریل را فراگرفتند. از اینرو کریستوفل در شیراز هم نقش داشت. پس از وفات کریستوفل سازمان نابینایان کریستوفل یا «هیئت مرسلین مسیحی در خدمت نابینایان در مشرق زمین» گسترش یافت. یکی از اقدامات این سازمان، پیریزی مدرسه شوریده بود.
در اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۴ش محمدرضا پهلوی، شاه وقت ایران (ح. ک ۱۳۲۰۱۳۵۷)، در سفری به شیراز از مزار شاهچراغ بازدید کرد؛ در این بازدید وی با تعدادی از نابینایان ملاقات نمود و با مشکلات آموزشی آنان آشنا گردید. او به منظور رفع مشکلات نابینایان این شهر، یک ساختمان به این گروه اختصاص داد و هزینه رفت و آمد آنان را نیز سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی بر عهده گرفت. در اواخر دهه چهل سه ساختمان برای مدرسه ساخته شد که هزینه آنها را بنیاد رضا پهلوی و مؤسسه لاینز پرداخت کردند؛ اما دو ساختمان را دانشگاه شیراز تصاحب نمود و ساختمان سوم که مدرسه کنونی در آن واقع است، در آبانماه سال ۱۳۴۹ش توسط محمدرضا شاه افتتاح گردید. با پیروزی انقلاب اسلامی بسیاری از برنامههای این مدرسه تغییر کرد و فعالیتهای فرهنگی و هنری به ویژه موسیقی بسیار محدود شد.(2)
مدرسه شوریده تمامی مقاطع تحصیلی و سایر امکانات برای نابینایان را دارا است و به صورت شبانهروزی اداره میشود. این مدرسه در سال ۱۳۷۸ش به دو بخش دخترانه و پسرانه تقسیم گردید.
معلم بریل عبداللّه معطری و دیگر نابینایان قدیمی شیراز، مربیهای مدرسه کریستوفل بودند.، از اینرو کریستوفل در شیراز هم مؤثر بود. به علاوه کلیسای مرسلین و بیمارستان مرسلین در شیراز با همین مجموعهها در اصفهان ارتباط داشتند و کلیسای مرسلین شیراز چند سال عهدهدار آموزش بریل نابینایان بود. خانم پری زنگنه گزارشی درباره مدرسه شوریده عرضه کرده که به دلیل پارهای نکات عیناً میآورم:
با آموزشگاه شبانهروزی شوریده شیرازی از خیلی پیشها تقریباً از سالهای نخست نابینایی آشنا شده بودم و هر بار که برای برگزاری رسیتال آواز به شیراز سفر میکردم به آن مدرسه سر میزدم و فعالیتهای آن را از نزدیک پیگیری میکردم. اما در شرح این مدرسه هیچ چیز گویاتر از توضیحاتی نیست که از خلال نامه آقای اصغر سعادت که بنیانگذار این مؤسسه بود در مییابیم. ایشان در نامه خود اشاره میکنند که:
«علاقه شخصی اینجانب به نابینایان از روز اول دبستان خودم آغاز شد که با یک همکلاسی نابینا روبهرو شدم. معلم، این کودک را به علت نابیناییاش از کلاس اخراج کرد و من تحت تأثیر این اقدام همیشه به نابینایان عشق میورزیدم. از سن پانزده یا شانزده سالگی به فکر چارهجویی افتادم تا اینکه با مرحوم دکتر خزائلی آشنا شدم. ایشان تعلیمات مقدماتی را به من دادند و من خود را آماده خدمت به آنها کردم.
در سال 1340 که به خدمت وزارت فرهنگ و هنر وقت درآمده بودم به فکر تأسیس مدرسهای برای نابینایان شیراز افتادم و با همکاری بعضی خیرین اقدام به تشکیل کلاسی برای آنها کردیم. به تدریج این فعالیت به آموزشگاهی مجزا با مساحتِ 10060 مترمربع انتقال یافت که آن را به نام شوریده شیرازی شاعر نامدار و نابینای شیراز نامگذاری کردیم. در مدت دو سال چهار بلوک ساختمانی در آن احداث نمودیم که شامل کلاس درس، خوابگاه، غذاخوری و کارگاه بود و کار تدریس با هشت دانشآموز که عمدتاً بزرگسال بودند آغاز شد. در کمتر از دو سال با جذب کودکان و خردسالان تعداد به هشتاد دانشآموز رسید و در دو بخش روزانه و شبانهروزی فعالیت مدرسه ادامه یافت. لازم به یادآوری است که این آموزشگاه تنها آموزشگاهی است که از آغاز کار زیر پوشش وزارت آموزش و پرورش بوده و همه مخارج آن اعم از تأمین معلم، لباس، غذا و دیگر مخارجِ شبانهروزی به عهده دولت است. در حال حاضر دویست و بیست دانشآموز در آن به تحصیل میپردازند. از سالهای تأسیس این مدرسه تا حال دهها نفر از این آموزشگاه فارغالتحصیل شدهاند که در مشاغل مختلف مشغول خدمتاند. بعضی از آنها در کسوت استادی دانشگاه و آموزگاری انجام وظیفه میکنند و عدهای نیز به کارهایی چون اپراتوری تلفن، فیزیوتراپی، ماساژوری و... مشغولاند.
این آموزشگاه از کادر علمی بسیار قوی و ساختمانهایی مجهز و زیبا برخوردار است. آموزگاران اولیه این آموزشگاه سه نفر بودند: آقای عبداللّه معطری که خود نابینا و به حق عاشق نابینایان بود، خانم مهرانگیز حسن شاهی که فردی فداکار و بسیار مطلع بودند و آقای محمدحسن وجدانی که به حق از اساتید کمنظیر کشور هستند و خودِ این جانب صفر سعادت نعیمی که بیش از شانزده سال مسئولیت اداره آنجا را به عهده داشتم و هنوز هم آموزشگاه را همچون خانه خود میدانم و در تمام مسائل آن احساس مسئولیت میکنم. آموزشگاه اکنون هشتاد پرسنل دارد که همگی با علاقهای خاص در خدمت عزیزانِ نابینایند.»(1)
1) . آن سوی تاریکی، ص 314-315.
در این گزارش آمده که اصغر سعادت بنیانگذار مدرسه شوریده است، در حالی که آقای عبداللّه معطری پیشکسوت تر میباشد.(1)آقای سعادت اولاً از اینکه چه کسی زمین ده هزار متری را به مؤسسه نابینایان داده سخنی نمیگوید، دوماً مدرسهای که در این زمین ساخته شده را اولین مدرسه شوریده میداند در حالی که پیش از این و از سال 1344 مدرسه شوریده فعالیت داشته و بعداً به مدرسه بزرگ جدید منتقل شده است.(2)
کریستوفل در اصفهان و تبریز در راهاندازی و ساماندهی به چند مدرسه از جمله مدرسه نورآیین اصفهان هم نقش داشت. خوب است به آنها معرفی شود.
این مدرسه طی سالهای جنگ جهانی دوم که آموزشگاه کریستوفل در تبریز و اصفهان تعطیل شده بود، توسط یکی از مبلغان مذهبی انگلستان به نام خانم گوئن گستر(3)در سال ۱۳۲۵ش با تأکید بر آموزش دختران نابینا تأسیس شد.(4)کارکنان این مدرسه از میان مبلغان کلیسای پروتستان اصفهان برگزیده میشدند. این مرکز یک مزرعه در ۲۰ مایلی اصفهان به نام کوروش کبیر داشت که با همکاری یک هیئت هلندی اداره میشد. در آنجا به نابینایان روستایی، دامداری و کشاورزی آموزش داده میشد که این مسأله گامی بلند برای اشتغال و خودکفایی آنان به شمار میرفت. دانشآموزان مدرسه کریستوفل نیز برای فراگیری دروس باغبانی، دامپروری و کشاورزی خود از این مزرعه استفاده میکردند.
مدرسه نورآیین پس از انقلاب اسلامی به مؤسسه حضرت فاطمه زهرا تغییر نام یافت و همچنان به فعالیت خود ادامه میدهد.(5)
در برنامهریزی برای آموزشهای نابینایان از زمانهای گذشته مسائل اقتصادی و فرهنگی همیشه موردنظر بوده است و گروههایی که در این زمینه فعالیت میکردند، این مسأله را مورد توجه قرار میدادند. آنان در این باره بسیار سنجیده عمل میکردند و برای ایرانیان امکانات مختلف خدماتی و آموزشی فراهم مینمودند. یکی از کشیشهای انگلیسی در ایران به نام پال هنت(6)در این زمینه مینویسد:
«بهترین راهی که کلیسای ما برای نمایاندن عشق مسیح به مردم در این کشور برگزیده بود، انجام خدمات گوناگون اجتماعی از طریق بیمارستانها، مدارس، آموزش نابینایان و تأسیس خوابگاه برای دختران و پسران بود.»(7)
شرایط مالی نامساعد و وضعیت نامطلوب زندگی برخی نابینایان هم سبب میشد تا آنان از این امور استقبال کنند - هر چند در ابتدا اکراه داشتند - و به مدرسههای شبانهروزی مسیحیان
1) . نگاه کنید به کتاب درباره عبداللّه معطری که توسط دفتر فرهنگ معلولین منتشر شده است.
2) . این نکات را در کتاب عبداللّه معطری و کتاب جامعه و فرهنگ معلولین در شیراز به تفصیل و مستند آورده است.
3) . Gwen Gaster (به صورت Geven Gester هم نوشتهاند)
4) . انگلیسیها چند مدرسه دیگر هم راه انداختند؛ مراجعه شود به تاریخ فرهنگ اصفهان، مجتبی ایمانیه، ص 186 و 192 و 196 و 199.
5) . کشیشهای انگلیسی در دوران انقلاب اسلامی، پال هنت، ص126؛ تاریخ فرهنگ اصفهان، مجتبی ایمانیه، ص190.
6) . Paul hunt
7) . کشیشهای انگلیسی در دوران انقلاب اسلامی، پاول هنت، ص123.
روی آورند تا بتوانند با فراگیری حرفههای مختلف نقش مثبت در اقتصاد خانواده خود ایفا کنند. به گفته هنت:
«بعضی از اعضای هیئت که هلندی بودند، در مزرعهای واقع در بیست مایلی اصفهان به امر آموزش و تربیت روستاییان نابینا میپرداختند و این افراد را در طول شش ماه و یا کمی بیشتر به جایی میرساندند که هر کدامشان قادر بودند پس از بازگشت به روستا اجرای فعالیت مناسبی را در مزرعه به عهده بگیرند و از آن پس دیگر در یک جا بیکار و بیهدف ننشینند. با چنین روشی که در ایران هرگز نظیر و سابقه نداشت اعضای هلندی کلیسای انگلیسی توانسته بودند افراد نابینا را به عناصری کارآمد تبدیل کنند».(1)
آموزش عملی معلولان به ویژه نابینایان و آماده سازی آنها برای ایفاء مسئولیت در جامعه و حلّ مشکل اشتغال آنان به این روش سامان میگرفت. اما تأثیر مهمتر این پروژه در این است که معلولین با فراگیری شغل و پیدا کردن منبع درآمد اولاً به خودباوری و توانبخشی روحی - روانی میرسیدند؛ ثانیاً نوعی احساس علاقه نسبت به مسئولین مدرسه و کلیسا مینمودند.
این مدرسه را دوازده نفر(2)که در اصفهان از نفوذ فراوانی برخوردار بودند و با همکاری گروهی از افراد نیکوکار مذهبی و بازاری در مهر ۱۳۴۸ش پایهگذاری کردند.(3)هدف اصلی آنها ممانعت از جذب نوجوانان و جوانان توسط مدیریت مدرسههای کریستوفل و نورآیین و خنثی نمودن تبلیغات مذهبی مسیحیان در دو مدرسه «نور آیین» و «کریستوفل» بود. این مدرسه دارای کلاسهای فوق برنامه و حرفهآموزی هم بود؛ راه و رسم برخورد با مشکلات و شیوه درست زندگی کردن را نظری و عملی به آنها یاد میدادند.
برگزاری این کلاسها نقشی مؤثر در رویکرد دانشآموزان به تحصیل و زندگی روزمره داشته است. چرا که علاوه بر طی مدارج علمی میتوانستند در بهبود وضعیت اقتصادی خانوادههای خود نیز نقشی فعال ایفا نمایند. در این مدرسه به فعالیتهای پرورشی و تفریحی مانند تئاتر، نمایش و اردوهای مختلف نیز بسیار توجه میشد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلایل مختلف مانند واگذاری پستهای کشوری و استانی به مسئولان و دستاندرکاران و معلمان این مدرسه، تغییرات در نظام آموزشی و توانبخشی کشور، گسترش آموزش و پرورش استثنایی، تأسیس سازمان بهزیستی، برنامههای این مدرسه نیز دچار تغییر و تحول گردید.
در سال 1385 آموزش استثنایی، اقداماتی انجام داد که با مدیریت عالی ابابصیر تناسب و هماهنگی نداشت و کم کم، بخش آموزش تحصیلی ابابصیر تعطیل گردید، ولی بخش خدماتی و آموزش توانافزایی فرهنگی آن به کارش ادامه داد و از سال 1390 گسترش یافت.
بودجه و کادر آموزشی این مجتمع را آموزش و پرورش استثنایی تأمین مینمود؛ بودجه و کارکنان بخش شبانهروزی و غیردولتی هم از طریق کمکهای مردمی و سازمان بهزیستی اصفهان فراهم میشد تا اینکه در سال ۱۳۸۶ش تقریباً این دو بخش از یکدیگر مجزا شد و فعالیت بخش غیردولتی متوقف گردید.
مدرسه ابابصیر تمامی امکانات شبانهروزی مانند خوابگاه و غذاخوری را دارا بود و به صورت هیئت امنایی اداره میشد. یکی از مهمترین امکانات این مدرسه کتابخانه بزرگ آن است که به وسائل چاپی بریل مجهز است و بیشتر کتابهای مذهبی بریل کشور در این مرکز چاپ میشود. این مدرسه دارای دو ساختمان است و در سالهای اخیر دفتر مرکزیاش در خیابان خیام روبروی بیمارستان سیدالشهدا بوده است.
آموزشگاه کریستوفل بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ و تغییر اوضاع ایران، به آموزشگاه شهدای هفتم تیر تغییر نام داد.(1)
اما نابینایان این آموزشگاه را خوب میشناسند؛ بهخصوص نابینایان اصفهان. این آموزشگاه زمانی ده هزار مترمربع وسعت داشت. طی چند سال گذشته به عناوین مختلف، از جمله ساخت ورزشگاه، انبار و تعمیرگاه، تکهتکه شده و سالهاست که تنها بخش کوچکی از آن به نابینایان اختصاص دارد، با این وجود اکنون خبرهایی از تغییر کاربری همین بخش و تغییر کاربری مجموعه آموزشی نابینایان نور آیین به گوش میرسد. معلوم نیست درصورتی که این مجموعهها تغییر کاربری بدهند، سرنوشت آموزشی نابینایان اصفهان به کجا میکشد.
مدیرکل بهزیستی اصفهان شنیدههای مربوط به تغییر کاربری آموزشگاه شهدای هفتم تیر را تکذیب میکند و میگوید:
«این گفتهها دروغ محض است. اگر تغییر کاربری در این مجموعهها رخ میدهد به دلیل تعمیرات و بهروز کردن آنهاست.»(2)
با این حال، سید حسن موسوی چلک، مدیرکل دفتر مدیریت عملکرد بهزیستی کشور، وعده پیگیری وضعیت این آموزشگاه اصفهان را میدهد.
کریستوفل ابتدا در خانه اجارهای مدرسه نابینایان و کر و لالها را تأسیس کرد و به تدریج به مدرسه بزرگ با امکانات فراوان تبدیل نمود. همانطور که سازمان تبشیری نابینایان را گویا در تبریز یا در ترکیه تأسیس کرد و به تدریج تبدیل به بزرگترین سازمان خدماتی - آموزشی نابینایان شده است. اما متأسفانه مدرسه کریستوفل با اینکه توسط خیرین برای نابینایان ایجاد شده بود و لازم بود مدیریت کارآمد و دلسوز میداشت و در راستای اهداف نابینایان گسترش مییافت ولی به جای توسعه، اموال و متعلقات آن به تاراج رفت و روز به روز ضعیفتر شد.
با اینکه این اموال متعلق به نابینایان و حداکثر معلولان است و مدیران دولتی نمیتوانند تصرف عدوانی نموده و اموال آنان را در راههای دیگر هر چند مشروع مصرف کنند.
معینی، رئیس هیئت مدیره انجمن باور و مدیرعامل شبکه تشکلهای نابینایان کشور، سنش به آن روزها نمیرسد اما از قدیمیها شنیده است: «در حال حاضر بنیاد کریستوفل در آلمان همچنان فعالیت میکند. خیلی از قدیمیها یادشان میآید که کریستوفل در زمان جنگ جهانی به ترکیه و ایران آمد و برای نابینایان و معلولان آموزشگاه راهاندازی کرد اما زمان انقلاب این آموزشگاه، به دلیل آنکه کریستوفل کشیش بود و احتمال اینکه آیین مسیحیت را تبلیغ میکرده، مدتی تعطیل شد».(1)
آموزشگاه کریستوفل طی سالیان گذشته با فراز و فرودهای بسیاری همراه میشود، با این حال آنچه بیش از همه نابینایان را ناراحت میکند، تغییر کاربری مدام این آموزشگاه در زمینههای دیگر به جز آموزش نابینایان بود. بهخصوص این روزها که میگویند بخش کوچک باقیمانده از این مجموعه نیز در حال تغییر کاربری است.
یکی از نابینایان اصفهان در گفتوگویی با شبکه آفتاب از حال این مجموعه میگوید: «طی سالیانی که این مجموعه در دست بهزیستی است، بخشی از آن تبدیل به ورزشگاه شد که معمولاً به تیم راهآهن اجاره داده میشود و بخشهای دیگر را هم به عناوین مختلف تغییر کاربری دادهاند. اکنون آموزشگاه هفتم تیر مجموعهای بسیار کوچک است که نابینایان در آن آموزش میبینند. با این وجود این بخش نیز در حال تغییر کاربری است».(2)
صادقی، مدیرکل بهزیستی اصفهان، اما این گفتهها را تکذیب میکند و میگوید: «آموزشگاه کریستوفل ده هزار متر زمین بایر بود. فقط وسعت داشت. بنابراین بخشی از آن تبدیل به ورزشگاه شد که نابینایان نیز از آن استفاده میکنند. این بخش کوچکی هم که از آن یاد میشود، در حال مرمت و بازسازی بوده و تغییر کاربری آن به این مفهوم است که بهروز میشود یعنی به جای نجاری اینترنت آموزش داده میشود. وضعیت نور آیین هم همینطور است».(3)
حالا مسئولان بهزیستی در حال پیگیری صحت و سقم این گفتهها هستند. باید دید که سرنوشت این مجموعه آموزشی چه خواهد شد و آیا نابینایان با مجموعهای بهروز روبهرو میشوند یا همین امکانات فعلی را هم از دست میدهند.
یکی از نابینایان اصفهان، که مدتی را در این آموزشگاه تحصیل کرده، تعریف میکند که این آموزشگاه بعد از انقلاب سرنوشت عجیبی پیدا کرد. در همان روزهای اول این آموزشگاه به دست سازمان ابابصیر افتاد. آنها چند تا از مسئولان آلمانی این آموزشگاه را اخراج کردند و دستور تخلیه مؤسسه را دادند. در آن زمان خیلی از بچههایی که داشتند آنجا آموزش میدیدند، در اعتراض به این وضعیت تظاهرات کردند. دادگاه انقلاب هم طبق دستورالعملی این مؤسسه را به سازمان بهزیستی داد اما جای تأسف دارد؛ ده هزار مترمربع زمین بود که با امکانات در اختیار بهزیستی قرار گرفت که به مرور کاربری آن به انبار و تعمیرگاه و ورزشگاه تغییر کرد. درحالیکه این آموزشگاه در بدترین شرایط
جنگ جهانی به نابینایان خدمت میکرد، اما حالا دچار شرایطی تلخ شده و نمیتواند همچون گذشته فعال باشد.(1)
اما مدیریت ابابصیر میگوید، ماههای اول انقلاب برای هدر نرفتن اموال این مدرسه دست به کار شدیم و با تمام وجود محافظت کردیم و بعداً تحویل اداره بهزیستی اصفهان نمودیم و هیچگونه دخل و تصرف یا تغییر کاربری نداشتیم.(2)
یکی دیگر از نابینایانی که او هم در این مدرسه درس خوانده درباره روشهای آموزشی این مجموعه میگوید: «در آن زمان این مجموعه بسیار مجهز بود. اینجا بیشتر از اینکه برای آموزش بچهها باشد، مهارتهای زندگی را به بزرگسالان میآموخت. کشاورزی، نجاری و مانند اینها. در واقع میخواست نابیناها را توانمند کند تا از فقر و گرفتاری نجات پیدا کنند».
او یاد روزهای گذشته میکند: درست است که مسئولان این مجموعه مسیحی بودند و آیین مسیحی را هم اجرا میکردند اما هدفشان خیر بود. من چون در خانوادهای مذهبی و مسلمان بزرگ شده بودم برای نماز خواندن به جای دیگری میرفتم اما با همه اینها در این مدرسه چگونگی کار با ابزار برس و غلتک را یاد میدادند که نابینایان کار تولید انجام بدهند و برایشان به نوعی حرفهآموزی بود.
از میراث کریستوفل بسیار مانده، درختی که او کاشت ریشههای عمیق دوانده، اما آموزشگاه او بعد از هشتاد سال هویت دیرین خود را در اصفهان از دست داده است؛ مجموعهای که میتوانست طی این سالها تبدیل به یکی از بزرگترین مجموعههای آموزشی نابینایان باشد.
آموزشگاه هفتم تیر یادمان همان سالهاست با این تفاوت که نابینایان به شرایط کنونی آن اعتراض دارند و چشم انتظار تصمیم مسئولان بهزیستی کشور هستند.(3)نابینایی میگفت: این مدرسه سند تاریخی وضعیت نابینایان و نیز سندی است که نشان میدهد عملکرد بهزیستی چگونه بوده است؟
چطور است که مؤسسه کریستوفل طی این سالها رشد کرده و هم اکنون دارای اموال بسیار است ولی مدرسه کریستوفل اصفهان روز به روز ضعیف شده است؟
کریستوفل از هجده سالگی از کشتار ۱۸۹۴ ارمنیان در ترکیه آگاه شد و از همان هنگام احساس وظیفه نگهداری و پرورش مسیحیان در شرق در او جان گرفت. او اندکی بعد از فارغ التحصیلی از مدرسه مذهبی کشیشان در شهر بازل سوئیس در ۱۹۰۴، همراه خواهرش هدویگ، از سوی «کمیته کمک به ارامنه» مستقر در سوئیس به سیواس ترکیه رفت و نخستین پرورشگاه تبلیغ دین مسیحیت در کشورهای خاور نزدیک را بنیان نهاد.
در بهار ۱۹۰۷ کریستوفل و خواهرش پس از اتمام مأموریت سه ساله با کولهباری از تجربه به ویژه در زمینه کار با نابینایان به آلمان بازگشتند. یک سال بعد باز راهی ترکیه شدند که کریستوفل دلیل آن را کشتار ارامنه «کشور اشک و خون» عنوان میکرد. کریستوفل و هدویگ در شهر ملطیه در بخش کردنشین ترکیه نخستین آموزشگاه نابینایان را در شرق تأسیس کردند.
این آموزشگاه و پرورشگاه ویژه ارامنه مسیحی بود ولی کریستوفل اهداف بزرگتری را در سر میپروراند که هیچ کدام از نهادهای تبلیغ آیین مسیح با آنها همراه نبودند. او میخواست آموزشگاههایی ویژه کلیه نابینایان در شرق بنا کند. بنابراین در ۱۹۰۸ راهش را از همه نهادهای رسمی تبلیغ آیین مسیح در آلمان و سوئیس جدا کرد و به تنهایی سازمانهای نابینایان را نخست در ترکیه و سپس در ایران راهاندازی کرد.
او همچنین در سال ۱۹۰۸ «انجمن نابینایان» را با هدف کمک به اجرای هزاران طرح از جمله تأسیس کلینیکهای پزشکی و چشم پزشکی و نیز مراکز آموزشی در ۱۰۸ کشور جهان سوم تأسیس کرد. از دیگر اهداف این انجمن، ایجاد سازگاری هرچه بیشتر نابینایان با محیط پیرامون خود و خانوادهشان، برنامههای توانبخشی برای مهارت یافتن دستها و در صورت نیاز ارائه خدمات درمانی و دارویی برای آن دسته از نابینایانی را که دچار آسیب از ناحیه دستها بودند، میتوان نام برد.(1)
کریستوفل در سال 1302 در ترکیه نهادی به نام هیئت تبشیری شرق تأسیس کرد. پس از فوتش آن را تغییر نام داده و سازمان تبشیری نابینایان کریستوفل نامیدند. گاه آن را سازمان «هیئت مرسلین مسیحی در خدمت نابینایان در مشرق زمین» هم نامیدهاند، در سال ۱۹۵۵م و پس از مرگ کریستوفل، به افتخار وی تأسیس و به این نام خوانده شد. این مؤسسه به عنوان حامی بسیاری از سازمانهای مشابه خدمتگزار به محرومان و معلولان عمل میکند و دایره خدمات آن در بسیاری از کشورهای قاره آفریقا و کشورهای محروم آسیایی گسترده شده است. وظیفه اصلی این سازمان تحقیق و تسکین نیازها از طریق اقدامات ضروری برای کمک به اشخاص میباشد و هدف نهایی آن رساندن معنای «خدا محبت است» و اینکه «این محبت الهی شامل حال و در دسترس همه مردم است» میباشد. بودجه این سازمان از طریق فرقههای مختلف مسیحی در آلمان و سوئیس تأمین میشود. برنامههای این مؤسسه شامل خدماتی برای افراد ناشنوا، توانخواه، یتیمان، جذامیان است و در بسیاری از نواحی دنیا به قربانیان بلایای طبیعی و قحطیزدگان نیز کمک میکند.
برای شناخت بهتر کریستوفل لازم است اظهارنظرها، داوریها و تحلیلهای غربیها و آلمانیها هم مطالعه شود. از اینرو گزارشی را که شبکه «دویچهوله فارسی» آلمانی به تاریخ ۱۷/۱۰/۲۰۱۲ پخش کرده، لازم است مطالعه شود.
صدای دویچهوله فارسی که منعکس کننده مواضع دولت آلمان است، با تیتر «کشیش کریستوفل پدر آلمانی نابینایان ایرانی» این گزارش را ارائه کرده است:
نابینایان ایران توانایی خواندن و نوشتن خود را مدیون کشیشی آلمانی هستند که نخستین آموزشگاه نابینایان را در سال ۱۳۰۴ در شهر تبریز بنیان نهاد. مردی که در ایران ریشه دواند و پیکرش در شهر اصفهان به خاک سپرده شد.
هنگامی که صحبت از خط بریل یا خط نابینایان میشود، همیشه میپرسند: «راستی این خط بینالمللی است؟»
1) . فریتس اشمیت کونیک در کتاب پدر نابینایان شرق به تفصیل در این باره گزارش داده است.
این تصور نادرست از اینجا ناشی شده که خط نابینایان را چیزی مانند زبان اشاره ناشنوایان میپندارند. در واقع اما این خط معادل یا کد متفاوتی برای الفبای خطهای معمول و مرسوم است. در نتیجه خط نابینایی چینی، عربی و لاتین طبیعتاً با هم فرق دارند.
الفبای فارسی این خط که سیستم اصلی آن در سال ۱۸۲۵ توسط لوئی بریل برای خط لاتین اختراع شد، صد سال پس از آن به همت کشیش کریستوفل در تبریز معرفی و ثبت گردید.
نابینایان ایران خواندن و نوشتن به فارسی را وامدار کشیش کریستوفل هستند؛ کسی که نیمی از زندگی خود را صرف بنای سازمانهای آموزشی و پرورشی برای آنان در ترکیه و ایران نمود، با دست خود نخستین کتابها را به ترکی، ارمنی و فارسی برای آنها رونویسی کرد و خود نیز جزوههایی در این زمینه نوشت که تنها به خط بریل منتشر شدند.
در آن روزگار آموزگاران دبستانی را در مقایسه با آموزگاران مقاطع بالاتر تحصیلی، دانشآموختگان دونپایهای میدیدند که در پرورشگاههای فقیرانه با سلسله مراتبی نظامی، نگهداری میشدند. بدین ترتیب کریستوفل که خود بنیانگذار آموزشگاهها و پرورشگاههایی برای نابینایان بود، در دوره نوجوانی سه سال در پرورشگاه زیسته بود و سه سال نیز به عنوان کمک مربی در پرورشگاههای کودکان بیسرپرست خدمت کرد.
آنجا بود که یولیوس اشتورسبرگ (Julius Strasberg) سرپرست آن پرورشگاه را شناخت که خود آموزگار زباندانی بود و کریستوفل را هم به آموختن زبانهای گوناگون تشویق میکرد.
کریستوفل در ۱۸ سالگی از کشتار ارمنیان در سال 1894م یا 1272ش در ترکیه آگاه شد و از همان هنگام احساس وظیفه نگهداری و پرورش مسیحیان در شرق در او جان گرفت و در ۱۹۰۴، به همراه خواهرش هدویگ، از سوی «کمیته کمک به ارامنه» مستقر در سوئیس به سیواس ترکیه رفت و نخستین پرورشگاه تبلیغ دین مسیحیت در کشورهای خاور نزدیک را بنیان نهاد.
در بهار ۱۹۰۷ کریستوفل و خواهرش پس از اتمام مأموریت سهساله با کولهباری از تجربه بهویژه در زمینه کار با نابینایان به آلمان بازگشتند. این دو یک سال بعد باز راهی ترکیه که کریستوفل دلیل آن را کشتار ارامنه «کشور اشک و خون» مینامید، شدند. کریستوفل و هدویگ در شهر ملطیه در بخش کردنشین ترکیه نخستین آموزشگاه نابینایان را در شرق تأسیس کردند.
این آموزشگاه و پرورشگاه ویژه ارامنه مسیحی بود ولی کریستوفل اهداف بزرگتری را در سر میپروراند که هیچ کدام از نهادهای تبلیغ آیین مسیح با آنها همراه نبودند. او میخواست آموزشگاههایی ویژه کلیه نابینایان در شرق بنا نهد.
این سازمان هم اکنون در بیش از یک هزار برنامه آموزشی و پرورشی برای نابینایان در صد کشور جهان، جز در زادگاهش ایران، فعال است. تنها قدردانی که پس از انقلاب از کار و تلاش کریستوفل شده، کتابی است با عنوان “آرامگاه خارجیان در اصفهان” نوشته امیر هوشنگ مظاهری در آن بخشهایی از کارنامه کریستوفل را شرح داده است.
افشین استرآبادی که از آخرین شاگردان کشیش کریستوفل بوده درباره «پدر آلمانی نابینایان ایران» به دویچهوله میگوید: «با اینکه همیشه با ما مهربان بود، جذبه صدایش طوری همه را میگرفت که کسی در برابرش سر و صدا نمیکرد. مرد ۸۰ ساله موسیقی، خط بریل، بیولوژی، فارسی
و آلمانی درس میداد و در اصل میخواست همه کارهای آموزشگاه را از تدریس و تعمیر وسایل و کار در باغ و تیمار حیوانات، یک تنه خودش انجام دهد».(1)
کریستوفل بنیانگذار سازمان بشارت آیین مسیح در شرق (Cmo یا Christlichen Mission im Orient) و برای مدت طولانی رئیس این بنیاد بود. پس از مرگ وی این بنیاد به نام سازمان بشارت نابینایان کریستوفل ( CBMیا Christoffel- Blindenmission) تغییر نام یافت.
کریستوفل وضعیت نابینایان خاورمیانه را چنین تشریح میکند:
وضعیت مذهبی و اخلاقی و امکانات برای نابینایان وحشتناک است. گدایی درصد بسیار بالایی دارد و دختران و زنان نابینا معمولاً به تنفروشی روی میآورند.
به این ترتیب بود که یاکوب کریستوفل و خواهرش تصمیم گرفتند که خدمات خود را در آینده در اختیار این قشر جامعه قرار دهند که هیچ کمکی نه از طرف مسیحیان و نه از مسلمانان به آنها نمیشد.
کریستوفل تلاش فراوانی کرد تا کمک مالی از یکی از ارگانهای مذهبی اروپا بیابد اما تمام تلاشش بیهوده بود و هیچ بنیادی حاضر نبود کمک مالی به منطقه امپراتوری عثمانی بکند.
وی پس از ناامیدی از کمک مالی اروپا به ترکیه بازگشت و در سال ۱۹۰۸ برای کمک به نابینایان و ناشنوایان و بیماران معلول، بنیادی را در شهر ملطیه ترکیه پایهگذاری کرد. ایجاد این بنیاد کمکی بود تا کریستوفل دوستانی را در آلمان، اتریش و سوئیس گرد هم آورد.
در ۳ ژوئیه ۱۹۱۴ از ملطیه به سوئیس بازگشت و به سرعت برای خدمت در نظام فراخوانده شد. پس از آن تلاش فراوانی کرد تا معافیت از خدمت و اجازهنامه بازگشت به ترکیه را دریافت کند و در نهایت در اوائل سال ۱۹۱۶ بود که توانست دوباره به ملطیه بازگردد. پس از ترکیه به ایران آمد و ابتدا در تبریز و پس از آن در اصفهان فعالیتهای آموزشی و فرهنگی خود را آغاز کرد.
در گزارش دویچهوله تحریفهای جدی وجود دارد. فقط کریستوفل برجسته شده و هیچ نقش و سهمی برای نخبگان ایرانی منظور نشده است. درست است که کریستوفل خط بریل را به ایران آورد ولی اگر اهتمام و تلاشهای ایرانیان نبود، این خط تا این حد توسعه نمییافت.
بدین ترتیب در ۱۹۰۸ راهش را از همه نهادهای رسمی تبلیغ آیین مسیح در آلمان و سوئیس جدا کرد و به تنهایی سازمانهای نابینایان را نخست در ترکیه و سپس در ایران تشکیل داد.
کریستوفل با آغاز جنگ جهانی اول از ترکیه به آلمان بازگشت و تا پایان جنگ به عنوان کشیش ارتش در جبههها مشغول کار بود. او فرزند زمان خود بود و مانند اکثریت مردم آلمان به شدت ناسیونالیست به شمار میآمد.
اما کارها و کمکهای کریستوفل در شرق روحیه بینالمللی و انسان دوستی را نیز در او آشکار میسازند.
او در هفت سالی که در ترکیه مشغول خدمت و تبلیغ آیین مسیحیت بود، زبان ترکی و ارمنی آموخت، الفبای نابینایان را برای ارامنه ابداع کرد و جزوههای درسی بسیاری در رشتههای گوناگون برای شاگردان آموزشگاهش نوشت. با کشتار ارامنه و طرد مسیحیان از ترکیه در سال ۱۹۱۵ او نیز مجبور به ترک آن کشور شد. گرچه بار دیگر در سال ۱۹۱۹ برای تجدید آموزشگاه ویرانشدهاش به
1) . www.dw.com.ir
ترکیه بازگشت و امتحانات سختی را برای به دست آوردن پروانه آموزگاری با موفقیت گذراند، اما با این حال اجازه بازگشایی آموزشگاه نابینایان در ترکیه نوین را نیافت. پس از پنج سال اقامت، کار و تبلیغ دین در آلمان تاب نیاورد و راهی تبریز شد، چون ایران را دارای روحیه تساهل نسبت به ترکیه تشخیص داده بود.
او در سال ۱۹۲۵ (۱۳۰۴) نخستین آموزشگاه نابینایان را در تبریز گشود. در همانجا با تلاش خستگی ناپذیری خط و زبان فارسی و ترکی آذری آموخت و الفبای بریل را برای فارسیزبانان ابداع کرد. پس از سه سال آموزشگاه را به همکاران جوانترش تحویل داد و در اصفهان سازمان نابینایان تازهای بنیان نهاد که تا زمان انقلاب سال ۱۳۵۷ در ایران برپا بود.
در سال ۱۹۴۳ که نیروهای متفقین در ایران حرف اول را میزدند، کریستوفل بازداشت شد و به اتهام همکاری غیر مستقیم با رژیم آلمان نازی چهار سال در اردوگاههای اسرای جنگی به سر برد. پس از اثبات بیپایگی این اتهامات نخست در شهر نومبرشت در غرب آلمان پرورشگاهی برای قربانیان نابینای جنگ جهانی دوم تأسیس کرد ولی باز در سال ۱۹۵۱ به آموزشگاه خود در اصفهان بازگشت.
کریستوفل تا پایان عمر یعنی ۲۳ آوریل ۱۹۵۵ (۴ اردیبهشت ۱۳۳۴) به تلاش خود در آموزش و پرورش نابینایان ایران ادامه داد. کشیش کریستوفل همانجا در آرامگاه ارامنه اصفهان به خاک سپرده شد.(1)
نابینایان و معلولین در جلسات و محافل خود، از کریستوفل، اقداماتی که انجام داده، مدرسه ده هزار متری که برای آنها در بهترین منطقه اصفهان فراهم آورده، امکانات بسیاری که در این مجموعه گردآوری کرده و خلاصه وضع آنان را در آن شرایط بهبود بخشیده، به نیکی یاد میکنند. سپس با افسوس از برخی نارساییهای این دوره سخن میگویند. رؤسای محترم سازمان بهزیستی و سازمان آموزش و پرورش استثنایی! آیا رهبران ما و معصومین علیهم السلام نفرمودهاند با عمل خود، مردم را دعوت کنید؟ کریستوفل مسیحی با عملش کاری کرده که تا هزاران سال یک چهره مثبت از او در اذهان میماند ولی ما چون عمل سودمند نداشتهایم و نتوانستهایم از مشکلات این قشر کم کنیم بلکه با سوء تدبیر خود بر مشکلات آنها افزودهایم، معلولان از مدیریتهای جدید، خاطره خوبی ندارند.
حتماً این نکات در تاریخ میماند و خود معلولین تمامی اقدامات و فعالیتهای گذشته و حال را ضبط و ثبت میکنند و در اختیار آیندگان قرار میدهند.
مسئولین محترم! اگر این مجموعه را محافظت میکردید، در هزار متر آن موزه نابینایان و نابینایی و معلولیت را راهاندازی میکردید و از اعانات مردمی و فروش بلیط میتوانستید دیگر نیازهای جامعه هدف را تأمین و وضعیت آنان را ارتقا بدهید.
این زمین در منطقه بسیار خوبی است و میتوان قسمتی از آن را تبدیل به احسن کرد و مثلاً با ساخت پاساژ به درآمد خوبی رسید و درآمد آن را خرج جامعه هدف نمود.
1) . «نابینایان اصفهان نگران ...»، فاطمه علیاصغر، سایت شبکه آفتاب.
اساساً چرا اینگونه امور به خود معلولان سپرده نمیشود؟ خودشان نمایندگان را برای پنج سال انتخاب کنند تا این مدرسه و جاهای دیگر متعلق به آنان را مدیریت کنند.
مسئولین محترم بهزیستی و استثنایی! اینکه گفته شود: یک فرد خارجی آمد و با اتکاء بر مردم مدرسه ده هزار متری با همه امکانات ایجاد کرد ولی مسئولین ایرانی زمین مدرسه را قطعه قطعه کردند و از ثمردهی به نابینایان بیرون آوردند، و خلاصه همه امکانات به دست آمده را از بین بردند، آیا با شنیدن اینگونه سخنان ناراحت نمیشوید؟
اگر بهزیستی و استثنایی از اقدامات خود دفاع دارد، با خبررسانی و اطلاعرسانی یا نشر کتاب و مقاله لازم است از خودش دفاع نماید.
به نظر میرسد ده هزار متر زمین در منطقه آبشار اصفهان اگر خوب عمل شود، میتواند به منبع درآمد و منبع برای حلّ بسیاری از مشکلات تبدیل شود. اما اگر چنین نشود و برعکس اصل آن هم از بین برود، نفرین این قشر ستمدیده پشت سر کسانی است که چنین کردهاند.
عوامل تأسیس مؤسسه آموزشی ابابصیر در جزوه تاریخ پیدایش ابابصیر(1)شرح داده شده و از منظر مدیریت ابعاد آن تجزیه و تحلیل شده است.
دخالت بیگانگان در آموزش و پرورش ایران از زمان ورود میسیونرهای تا انقلاب اسلامی را میتوان چنین بیان نمود: از سال 1215 قمری (اوایل قرن 19 میلادی) آمدن این هیئتها شروع شد و اغلب از طریق تأسیس مدارس و ارائه خدمات درمانی، بهداشتی و جلب افکار عمومی و ایجاد تصویری خیرخواهانه و انسان دوستانه، کار خود را شروع کردند. و نزدیک به یکصد سال پرورش کودکان و جوانان این مرز و بوم را در اختیار داشته، گرچه در آغاز سال 1215 هیئت پروتستانی کلیسای آمریکا به سرپرستی (پرکینز) در اصفهان موفق به تأسیس مدرسه نشد ولی اولین مدرسه خود را در سال 1216 در ارومیه تأسیس کرد و سپس مدرسه (اوژن تور) توسط یک کشیش فرانسوی در تبریز و مدرسه (سن لویی)، (لازاریسبها) و مدرسه (سن ژوزف)، مدرسه (پسرانه و دخترانه آمریکایی) و مدرسه (الیانس)، فرانسه در تهران و همچنین در دیگر شهرستانهای مختلف ایران افتتاح شدند و مسلمانان با چشم خود دیدهاند که کلیسا چه بیدادگریهایی، از قبیل تفتیش عقاید، سانسور، سوزاندن افراد در آتش، عمل نکردن روحانیون به توصیههای خودشان کرده است.
با تغییر شیوههای قدیم استعمار به نئوکلینالیزم، این مراکز خیریه نیز تبدیل به مراکز و به اصطلاح دولتی ایران و آمریکا، ایران و فرانسه، ایران و آلمان ایران و... شدند.
رئیس جمهور کنیا میگوید: وقتی مبشرین به آفریقا آمدند آنها انجیل در دستشان بود و ما صاحب زمین بودیم ولی بعد از مدتی ما صاحب انجیل شدیم و آنها صاحب زمینهای ما.
1) . این جزوه توسط مدیریت ابابصیر منتشر شده است.
نگاهی اجمالی به مؤسسات و مراکز مسیحیت تبشیری در اصفهان:
مؤسسه کریستوفل
کریستوفل یک کشیش آلمانی تحت عنوان ارائه خدمات بشر دوستانه به نابینایان کار خود را در اصفهان در محله ارامنه شروع کرد.
در زمان صفویه تعدادی از ارامنه به اصفهان منتقل گردیدند، و در نتیجه محلهای برای ارامنه با نام جلفا در حومه شهر تأسیس شد.
مردم مسلمان اصفهان و ارامنه در کنار هم یک زندگی مسالمتآمیز داشتند. مسیحیها هیچگاه متعرض مسلمانها نمیشدند، و مسلمانها هم با آنها کاری نداشتند. همگی با محبت و بدون تجاوز به حق و حقوق یکدیگر و در کنار هم زندگی میکردند و گاهی بعضی از مسیحیها گرایشی به اسلام پیدا کرده و مسلمان میشدند. و اگر یک مسیحی مسلمان میشد، کلیسا عکسالعملی نشان نمیداد. اما در مسیحیت تبشیری اصل بر این است که باید تبلیغ مسیحیت کرد تا اعتقاد و دین فرد دگرگون شود و از آن پس بتواند از خدمات آنها بهره ببرد. فعالیت کریستوفل از این نمونه بود.
او در محله جلفای اصفهان منزل کوچک، ساده و محقری تهیه کرده و در آن فضایی برای ارائه خدمات به نابینایان بزرگسال ایجاد نمود که کمتر جنبه آموزشی و کارآموزی داشت، بلکه از چند نابینا نگهداری میکرد.
او وابسته به کلیسایی در آلمان بود و به مرور زمان توانست امکاناتی را از آنها و هم از مردم اصفهان بگیرد و از محله ارامنه بیرون بیاید و در شهر اصفهان ساختمانی را گرفته و فعالیتش را گسترش دهد، اما نه به صورت یک مدرسه رسمی که زیر نظر دولت باشد.
در آن زمان هر دبستان رسمی 6 پایه کلاس داشت لیکن مؤسسه کریستوفل پنج پایه کلاس داشت تا احتیاجی به مجوز از آموزش و پرورش نداشته باشد.
دانشآموزان کلاس ششم را به صورت متفرقه در امتحان آزاد آموزش و پرورش شرکت میداد و برای گرفتن مدرک سیکل و دیپلم هم به همین روش عمل میکرد.
با این روش میتوانستند آزادانه برنامههای مذهبی خود را در مدرسه اجرا کنند، یعنی تعطیلات مثل تعطیلات کلیسا و ساعات کار آن نیز طبق نظام کلیسا بود.
یک کلیسا داخل کریستوفل وجود داشت که هر صبح و شام بچهها را برای انجام مراسم خاص خودشان داخل کلیسا میبردند.
چند نفر زن و مرد کشیش یا در درجات پایینتر کارمند این مؤسسه بودند که تعلیم و تربیت دانشآموزان به عهده آنها بود.
خط بریل را کریستوفل در ایران شروع کرد که در طول تاریخ افراد دیگر با کم یا زیاد کردن چیزی به آن تغییراتی در آن ایجاد کردند.
کریستوفل در اواخر فعالیتش در زمین بسیار بزرگی که از شهرداری گرفته بود فعالیت میکرد.
تبلیغات مسیحیت ابتدا بر روی خود نابینایان ساکن در شبانهروزی و بعد روی فامیلهای آنها انجام میگرفت.
این یک مؤسسه تعلیم و تربیت نابینایان بود و یک مؤسسه دیگری هم فعالیت داشت به نام نورآیین که پیدایشش از این قرار بود.
بیمارستان انگلیسیها یا بیمارستان مسیحیها در اصفهان
بعد از جنگ جهانی دوم یک سرهنگ ارتش انگلیس که اسقف تامسن نام داشت شروع به فعالیت به اصطلاح بشر دوستانهای در اصفهان کرد و بیمارستانی را تأسیس کرد که به بیمارستان انگلیسیها یا بیمارستان مسیحیها در اصفهان معروف شد.
کنار بیمارستان یک کلیسا به نام کلیسای لوقا، با یک سالن و چند اتاق و یک فضای ورزشی، برای والیبال ساختند و از جوانان و نوجوانان برای استفاده از این فضای ورزشی دعوت میکردند و پس از ورزش از آنها با چای و بیسکویت پذیرایی میکردند و محبت خود را با خواندن بخشهایی از انجیل به نهایت میرساندند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی این بیمارستان به نام بیمارستان عیسی بن مریم علیه السلام تغییر نام یافته و زیر نظر دولت اداره میشود.
مدرسه نورآیین
در کنار کلیسا محلی نیز برای نگهداری و احیاناً آموزش نابینایان به نام (نورآیین) اختصاص یافت، که همراه با تبلیغ مسیحیت تبشیری بود.
سیستم آموزشی نورآیین همچون سیستم آموزشی کریستوفل بود که به طور خلاصه به آن اشاره گردید.
دو نفر خانم متصدی تشکیلات نورآیین بودند که هر دو نفر از راهبههای انگلیسی بودند. ورود به نورآیین محدودیت سنی نداشت، نابینایان را در سنین مختلف ثبت نام میکردند. خط بریل، سوادآموزی، موسیقی، حرفهآموزی به طور محدود، در برنامه کاری آنها بود. آنچه گذشت شرح حال کریستوفل، بیمارستان مسیحی و نورآیین نبود، بلکه سرگذشت امت اسلام است که هر روز به روشی تکهای از پیکرش را جدا میکنند، روزی با سلاح علم و زمانی به دست طبیب. و گاهی با... به قول شاعر (اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران)
پیام یک تصویر
در سال 1346 مجلهای به دست مدیر و رهبر مرکز اسلامی آلمان مرحوم آیت اللّه دکتر محمد بهشتی رحمة اللّه علیه رسید که آن را مؤسسه کریستوفل منتشر کرده بود و روی جلد این مجله عکس بزرگی از مسجد امام اصفهان چاپ شده بود.
یک ساختمان عظیم که دهانه درب آن جلوه و شکوه خاصی دارد و در آن زمان و به خصوص در ایام قدر ماه مبارک رمضان این مسجد پر از جمعیت میشد، به طوری که میتوان گفت: تعداد آنها گاهی به چند هزار نفر هم میرسید. در این عکس مسجد امام را در یکی از این روزها نشان میدهد که جمعیتی در حال بیرون آمدن هستند و تعدادی نابینا جلوی مسجد ایستادهاند و دستها را به طرف جلو دراز کرده و گدایی میکنند و این جمعیت هم هیچ اعتنایی به آنها نمیکند.
پایین این عکس توضیحی آمده است که این مردم اعتقاد دارند نباید به نابینا کمک کرد! چرا؟! زیرا اگر خدا میخواست آنها را نابینا خلق نمیکرد! ما هم که مسلمان و متدین هستیم و
به خدا اعتقاد داریم، همان کاری را میکنیم که خدا میکند، خدا به اینها چشم بینا نداد ما هم دستشان را نمیگیریم.
پس ای مردم آلمان! و ای مردم تابع کلیسا! کمک کنید تا ما بتوانیم این نابیناها را از کودکی سرپرستی و تربیت کنیم! تا شغل، حرفه و زندگی مستقلی پیدا کرده و گدا نشوند. (این همان نتیجه دلخواه کلیسای کریستوفل بوده که هدفش از چنین اقدامی مشخص است).
مرحوم دکتر بهشتی رحمة اللّه علیه با دیدن چنین عکس و صحنه ناراحت شده و به کلیسای کریستوفل اعتراض نموده و طی نامههایی مطلب را به اطلاع بعضی از علما و ثروتمندان اصفهان رسانده و به آنها پیشنهاد میدهد که باید برای از بین بردن این ننگ از جامعه اسلامی در اصفهان کاری کرد.
خلاصه اینکه برخیزید تا این لکه ننگ را از دامن مسلمین پاک کنیم.
با این نامهها راز قصه جانسوز کلیسائیان فاش شد و در نتیجه انسانهای مؤمن، متدین و دلسوختهای از میان علما، فرهنگیان، تجار، و ثروتمندان شهر اصفهان برخاستند تا راه نجاتی برای این اسیران در بند بیابند.
آری! تلفیق ایمان و عمل، تعهد و تخصص یک بار دیگر به ثمر نشست. و ثمره آن نام نیکو و پر آوازه مؤسسه آموزشی ابابصیر اصفهان است که در آبانماه سال 1348 هجری شمسی برابر با 15 شعبان (سالروز میلاد تنها دردانه هستی حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف) در تاریخ آموزش و پرورش ایران ثبت شده است.
روند تأسیس ابابصیر
در اوایل سال 1347 به همراه تعدادی از علمای شهر اصفهان از جمله حضرت حجت الاسلام حاج شیخ مهدی مظاهری، آقای حاج مهدی اقارب پرست، آیت اللّه شهید سید ابوالحسن موسوی شمس آبادی رحمة اللّه علیه، و مرحوم حجتالاسلام منصورزاده رحمة اللّه علیه و آقای حسین گلبیدی رحمة اللّه علیه که مسلط به سیستم آموزش استثنایی بوده و مؤسس و مدیر دبستان ناشنوایان اصفهان هم بود و تنی چند از افراد معتمد بازار و صنعت جلسات منظم هفتگی گذاشتند تا برای رفع این مشکل و پیدا کردن راه حل چارهای بیندیشند. این جلسات یک سال طول کشید و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که پس از گردآوری امکانات لازم باید از وزارت آموزش و پرورش برای تأسیس یک مدرسه استثنایی ویژه نابینایان مجوز بگیرند.
در ادامه اعضای گروه یا (هیئت مؤسس) آقای حاج مهدی اقارب پرست که دبیر دینی دبیرستانهای اصفهان بود و آن سال در دبیرستان ادب که یکی از بهترین دبیرستانهای اصفهان به شمار میرفت تدریس میکرد را به عنوان مدیر فنی و اجرایی انتخاب کردند.
تأمین ساختمان مدرسه
مرحوم آیت اللّه شمس آبادی رحمة اللّه علیه مؤسس و مسئول هیئت قائمیه اصفهان بودند و آن هیئت ساختمانی را به نام قائمیه برای تأسیس مدرسه ساخته بود. ایشان و متولیان هیئت تصمیم گرفتند این ساختمان برای تأسیس مدرسه نابینایان اختصاص داده شود.
مدیرکل دفتر کودکان استثنایی آن زمان پس از بازدید ساختمان، مجوز تأسیس مدرسه را صادر کرد.
بدین ترتیب در تابستان 1348 شروع به کار مدرسه نابینایان ابابصیر در اصفهان را اعلام کردیم.
لازم به ذکر است که در طول چند سال تدریجاً با همت و اراده جمعی مردم نیکوکار ساختمان اصلی مجتمع آموزشی ابابصیر بیرون شهر ساخته شد که شامل بخشهای مجزای کلاسها و خوابگاههای دخترانه و پسرانه و آشپزخانه مرکزی و سالنهای مجزای غذاخوری و سالن ورزش و آمفیتئاتر و کتابخانه و چاپخانه بریل و کارگاههای فنی حرفهآموزی و استودیو ضبط کتب گویا بود و به بهرهبرداری رسید و با خرید چند دستگاه مینیبوس و اتوبوس امر ایاب و ذهاب محصلین و مربیان هم ساماندهی شد.
اما بودجه ابابصیر را علمای شهر با استفاده از وجوهات شرعیه و خیریههایی که وجود داشت و گروهی از تجار متعهد اصفهان تأمین میکردند، علاوه بر آن تعدادی از دوستان و آشنایان قبول کردند ماهیانه مبلغی را به ابابصیر بپردازند. با وجود این بعضی اوقات هم که مشکلات مالی پیش میآمد هیئت مدیره برای رفع آن از اموال شخصی خود سرمایهگذاری میکردند.
آقای نوبخت نماینده مجلس شورای ملی، پس از اشغال ایران توسط متفقین دستگیر و زندانی میشود. او گزارشی درباره زندانی که پس از اشغال ایران در جنگ جهانی دوم توسط متفقین دائر شده بود، نوشته و منتشر کرده است. وی از هم زندانی خود، یعنی کریستوفل یاد کرده و مطالب مهمی درباره وی نوشته است. خلاصهای از این گزارش و جاهایی را که درباره کریستوفل است میآورم:
در بازداشتگاه انگلیس گذشته از اسرای ایرانی گروهی اروپایی نیز گرفتار بودند. اروپاییها برخی آلمانی و اتریشی و پارهای ایتالیایی یا از مردم چک و بلغار بودند. از آن همه اروپایی دو نفر بودند که با همه تنگدستی از گرفتن آش خودداری میکردند و این هر دو آلمانی بودند. یکی کشیشی بود پیرو لوتر و مؤسس مدرسه کوران در اصفهان، نامش دکتر کریستوفل بود. او معلوم کرده بود یکصد و بیست هزار بچه کور در ایران است. مردی خداپرست، پاکدل و روشن روان بود. پس از رها شدن از توقیف به آلمان رفت. مجدداً به ایران آمد.(1)
در این گزارش نکات سودمند درباره مدرسه نابینایان اصفهان آورده؛ نیز تصاویری هم آورده، از جمله یک عکس است که نابینایان و دیگر اعضای مدرسه را که دارای معلولیتاند یا فقیر میباشند، در حال بنایی یا عملگی و ساختن کلاسهای درس و امکنه مدرسه نشان میدهد.(2)
تصویر دیگری است که نابینایی در حال گدایی است و پست سرش گنبد و گلدسته یک مسجد دیده میشد. یعنی نابینایان در کنار این مساجد باشکوه گدا هستند و از حداقل زندگی برخوردار نمیباشند.(1)
مطلبی که آقای نوبخت درباره کریستوفل نوشته، دست اول و مهم میباشد و خلاصه سخن او این است که نابینایان با خدمات کریستوفل، پیشرفتهای خوبی داشتند، با اینکه نهادهای مذهبی و اسلامی به سرنوشت و وضع آنان بیتوجه بودند.
البته مدرسه ابابصیر عملاً نشان میدهد که جریان اسلامی به معلولان و نابینایان اهتمام و توجه نمودند ولی با تأخیر. بالاخره از طریق نوشتههای کسانی مثل آقای نوبخت میتوان به واقعیتها پی برد.
خانم پریرخ شاه یلانی مشهور به پری زنگنه (متولد 1318) در سال 1350 یعنی در سی و دو سالگی بر اثر تصادف اتومبیل نابینا شد و اکنون 45 سال است به رغم نابینایی به کارهای خود ادامه داده است.
او در سال 1387 کتابی با عنوان آن سوی تاریکی منتشر کرد. این کتاب در واقع تاریخ معلولیت و معلولان به ویژه نابینایی و نابینایان در ایران است. درباره کریستوفل و سازمان لاینز(2)و خدماتشان هم اطلاعات مهمی داده است. اکنون، خلاصه گزارش خانم زنگنه را میآورم:
سازمان خدمات شاهنشاهی از 1329 فعالیت گسترده را برای نابینایان شروع کرد. اما این اولین گام در جهت آموزش نابینایان نبود. پیشتر از آن فرد نیکوکار و خدمتگزاری به نام پاستور ارنست کریستوفل در سال 1925م بنای فعالیتهای آموزش و پرورش نابینایان را در ایران و در شهر تبریز گذاشته بود. کریستوفل که یک کشیش و مبلغ مذهبی آلمانی بود و در کشورهایی چون ترکیه، لبنان و... نیز سابقه احداث و اداره پرورشگاهها و مؤسسات خیریه داشت، چند سالی در تبریز و پس از آن در اصفهان به امر آموزش و پرورش نابینایان پرداخت تا با این خدمت و از این طریق دِین خود را به اعتقادات مذهبیاش ادا کند. به نظر میرسد تبریز و به طور کلی مناطق آذربایجان به علت تمرکز بیشتر هموطنان مسیحی و آشوری و ارمنی محل مناسبی برای فعالیتهای کریستوفل بوده است. پس از آن به دلیلی مشابه اصفهان را مرکز خدمات خود قرار داده بود، هر چند که هزینههای بالای فعالیت و اسکان در پایتخت نیز در انتخاب شهر اصفهان بیتأثیر نبوده است. کریستوفل که در ابتدا همکاران خود را متناوباً به تبریز و اصفهان و حتی کشورهای مجاور همچون ترکیه، لبنان و سوریه برای انجام خدمات خیرخواهانه
1) . همان، ص432.
2) . لاینز نام سازمانی است که توسط عدهای تحصیل کرده با رویکرد فراماسیونری و با هدف نیکوکاری و خدمت به اقشار آسیبدیده مثل نابینایان تأسیس شده بود. لاینز یعنی شیران، هدف نامگذاری این سازمان به شیران، چند نکته است. اینان مثل شیر رهبری جامعه و سیطره بر جامعه را بر عهده داشتند و مثل شیر نشسته و همه را زیر نظر دارند.
میفرستاد، به تدریج فعالیتهای خود را در شهر اصفهان متمرکز کرد و با اجاره دو ساختمان در دو باغ جداگانه برای آموزش پسران و دختران نابینا، آنجا را تبدیل به مهمترین مرکز آموزش نابینایان در ایران نمود. بدیهی است که چون در آن سالها مسائل نابینایان هنوز برای جامعه روشن و شناخته شده نبود، این دو آموزشگاه چندان با روش رسمی آموزشی مملکت همگام نبودند و در ابتدا فقط جمعآوری و جذب نابینایان به یک مرکز، اسکان دادن آنها، آموزش خط بریل و آشنایی نسبی به مفاد درسی رسمی کشور مورد توجه قرار میگرفت.
به گفته چند تن از شاگردان که در زمان نوشتن این کتاب با آنها در تماس بودهام، پاستور کریستوفل به سوادآموزی و تربیت شاگردان خود بسیار علاقهمند بود و به این امر اهمیت میداد. کمکم کریستوفل به ایجاد امکانات فنی و حرفهای در آموزشگاه خود همت گماشت و کارگاههای حصیربافی، سبدبافی و برس سازی برای پسران و نخریسی، قلاب دوزی و بافندگی برای دختران دایر کرد. ولی همچنین تلاش نمود تا استعداد شاگردانش را در جهت آموزش موسیقی به آنان به کار گیرد و با تعلیم سرود و آواز و موسیقی در آنها انگیزه هنری به وجود آورد.
از شاگردان ممتاز آن دوره استاد ویلن، هنرمند معتبر خسرو چناریان و اسکندر آبادی آهنگساز و دکتر در علوم سیاسی هستند. این هنرمندان موسیقی هنوز خاطره میسازند و نوا و آواز خوش خود را در میان هم شاگردیهای مدرسه کریستوفل اصفهان زنده نگه داشتهاند.
یکی از خدمات ارزشمندی که وی در این مسیر انجام داد تطبیق علائم و نشانههای زبان فارسی با خط بریل و برگرداندن کتاب آموزشی به این خط - با راهنمایی مؤسسه بینالمللی پرکینز - بود. بدین ترتیب او با رها کردن نابینایان از دشواریهای خط قدیم که به شکل حروف عادی اما بزرگ و برجسته بود و کارایی کمتری داشت و تعلیم و تربیت بسیاری از نابینایان، تأثیر و یادگاری جاودانه از خود به جای گذاشت.
آغاز جنگ جهانی دوم در سال 1319ش (1941م) دشواریهایی را برای اتباع آلمانی در ایران به وجود آورد که از جمله توقف کار وی را در پی داشت. از آنجا که هم زمان راهبههای انگلیسی هم در آنجا به معلولین و نیازمندان خدمت میکردند، اداره تشکیلات کریستوفل را به عهده گرفتند و خانمی به نام گوئن گستر (Gwen Gaster) از طرف اسقف وقت اصفهان برای مدیریت بخش دخترانه این مجموعه دعوت شد و بعدتر خانم دروتی شیلکر (Dorotty Schilleker) این مسئولیت را ادامه داد. با رفتن پاستور کریستوفل آموزشگاه و خوابگاه پسرانه تقریباً منحل شد و مدرسه جدید تحت عنوان نورآیین خود را به دختران در تمام سنین و پسران خردسال اختصاص داد.
چند سال بعد با فروکش کردن مشکلات و اختلافات ناشی از جنگ، خانم گستر به آلمان رفت و از کریستوفل تقاضا کرد که برای سر و سامان دادن پسران نابینا فکری بکند. کریستوفل دوباره به اصفهان بازگشت و خدمات گذشته خود را به صورت احداث آموزشگاه، خوابگاه و کارگاه برای پسران در تمام سنین ادامه داد. وی در سال 1334 شمسی در اصفهان درگذشت و در همان جا در آرامگاه ارامنه به خاک سپرده شد.
در این دو آموزشگاه شبانهروزی (نورآیین و کریستوفل) که دارای خوابگاه نیز بودهاند، نابینایان تحصیلات ابتدایی و حرفه و هنرها را فرا میگرفتند و با آموزشهای اولیه جهت حضور در جامعه و شناخت تواناییهای خود، به شرکت در مدارس بینایان و آموزش تلفیقی تشویق میشدند. به این ترتیب بسیاری از دانشآموزان این دو شبانهروزی با اعتماد به نفسی که آموزگاران به آنان ارزانی داشته بودند، به مدارس عادی راه یافته، مدارج تحصیلی و علمی خود را بالاتر برده و به کار و ارتباطات موفقی رسیدهاند.
کسانی که در آن سالها دانشآموزان نورآیین و کریستوفل بودند خاطراتی بسیار خوش به خصوص از مدیران آن مدارس دارند. مهربانیها و دلسوزیهای مادرانه خانم گستر در نورآیین به خصوص به خردسالانی که بیسرپرست یا به نوعی از محیط گرم خانواده محروم و گاه رها شده بودند، چنان بود که او را «مادر» خطاب میکردند و جانشین وی خانم شیلکر را هم که او نیز انسانی متعالی بود، «خاله جان» مینامیدند.(1)
پس از تغییر سیستم حکومتی در ایران، مدارس فوق زیر نظر سازمان بهزیستی و با تغییر نام نورآیین به فاطمه زهرا سلام اللّه علیها و کریستوفل به شهدای هفت تیر به طور محدودتری به کار آموزش نابینایان ادامه دادند.
خانم زنگنه در ادامه این گزارش، درباره فعالیتهای مدرسه کریستوفل در دوره پهلوی چنین مینویسد:
دیدار نایب رئیس سازمان خدمات اجتماعی - اشرف پهلوی - در اولین سال تأسیس این سازمان، از مدرسه شبانهروزی نورآیین مسئولان آن سازمان را به اهداف پیشنهادی یونسکو نزدیک کرد و علاقه آنها را به شروع رسمی و جدی آموزش به نابینایان بیش از پیش ساخت. دیدار از شاگردانی که با تسلط بر خط بریل به دنیای روشنتر راه یافته بودند فکر پیریزی آموزش نابینایان در تهران را بیش از پیش تقویت کرد. نایب رئیس سازمان جهت تحقق این هدف با خانم گستر به مشورت نشست. خانم گستر آقای علیاکبر کابلی را با توجه به اینکه هم تنها معلم ایرانی آموزشگاه و هم در کار آموزش متبحر بودند، برای این منظور مناسب دیدند. مدتی بعد آقای کابلی به دعوت سازمان خدمات اجتماعی به تهران آمدند. اعزام ایشان به تهران گروه نابینایان تحت پوشش کانون را برای سوادآموزی متشکل کرد.
نام آقای علیاکبر کابلی در عرصه خدمت و آموزش به نابینایان، آشنا و به یاد ماندنی است و با آن همه تلاش در این راه به حق باید ایشان را یار فراموش نشدنی و پدر سوادآموزی به نابینایان ایران دانست. او را از زمانی به یاد دارم که با آن اندام باریک، فرز و چالاک با اندیکاتوری در دست در سِمَت حسابدار کل با دلسوزی و خوشرویی و صادقانه و عاشقانه در جلسات هیئت مدیره مدرسه رضا پهلوی سابق حضور مییافت و گزارشهای مالی خود را به سمع و نظر میرساند. آقای کابلی متولد 1299 در نیشابور؛ در اوایل دهه بیست در بانک کشاورزی اصفهان مشغول به خدمت بود که روح خدمتگزار و دغدغه یاری به نابینایان، او را به
1) . آن سوی تاریکی، ص 287-290.
مدرسه نورآیین و خدمت در آنجا علاقهمند کرد. بدین شکل وی اولین مدرّس ایرانی آموزش خط بریل شد و به مدت بیست و پنج سال خدمت به نابینایان را وجهه همت خود قرار داد که اهم این سالها در مراکز نابینایی تهران گذشت.(1)
سپس خانم زنگنه درباره مؤسسه لاینز هم اطلاعات سودمندی داده است. با توجه به اینکه درباره فعالیتهای لاینز در عرصه معلولان مطلبی منتشر نشده، نکات و مطالب خانم زنگنه بسیار راهگشا است. او مینویسد:
در اینجا لازم است از مؤسسه لاینز (شیران) هم یاد کنم.
زیرا آنان متأثر از دستاوردهای کریستوفل بودند و نیز کمک و مساعدت خارجی هم داشتند. خانم زنگنه درباره لاینز مطالب زیاد نوشته ولی خلاصه آن را میآورم: در سال 1336 مؤسسه بینالمللی کمکرسانی لاینز که امکانات و بودجه مناسبتری داشت و از این جهت ضامن نتایج بهتر و پیشرفت سریعتری در امر آموزش نابینایان بود، عهدهدار ادامه این فعالیتها شد و بخش مربوط به نابینایان ایران را در کنار سایر خدماتش به شکل تخصصی و با برنامههای دراز مدت به عهده گرفت و به این ترتیب سازمان خدمات شاهنشاهی از این مسئولیت به کلی کنار رفت. پس از این انتقال برخی شاگردان نیز که تحصیلات خود را در کانون به اتمام رسانده بودند، نزد خانوادههای خود بازگشته و ادامه تحصیل را در کلاس و مدارس روزانه و شبانه تلفیقی ادامه دادند و عدهای دیگر که تحت سرپرستی مستقیم کانون بودند، به ساختمانی موقت در حوالی کن که لاینز برای اسکان و آموزش آنها اختصاص داده بود، انتقال یافتند و تحت عنوان دبستان و آموزشگاه رودکی به ادامه تحصیل پرداختند.
در فاصله برنامهریزیهای لاینز تا تشکیل یک مدرسه جدید، آقایان ابوالقاسم مینایی و عبدالرحیم بقایی که از فرهنگیان فعال و شریف بودند، از بین آموزگاران تهران، برای سرپرستی و مدیریت و اداره این آموزشگاه و شاگردان آن به انگلستان اعزام شدند تا پس از کسب دانش و تجربههای لازم در تعلیم و تربیت نابینایان، برای انجام خدمت در این آموزشگاه به ایران بازگردند. ایشان در دانشگاه بیرمنگام به تحصیل روانشناسی نابینایی، ادبیات نابینایان و خط بریل به زبان انگلیسی و فارسی پرداختند و زندگی نابینایان را از طریق ایجاد روابط اجتماعی و معاشرت با برخی از آنان و خانوادههایشان آزمودند. پس از آن در سال 1340 آقای مینایی به آمریکا رفتند و پس از بازگشت تجربههای بیشتری را در خدمت نابینایان قرار دادند.
در سال 1340 اولین کلنگ مدرسه شبانهروزی مورد نظر و مجهز نابینایان ایران (رضا پهلوی سابق و شهید محبی فعلی) در زمینی به وسعت سی هزار متر زده شد. این زمین را که در غرب تهران و در ابتدای جاده کن قرار داشت، آقایان دکتر یحیی و دکتر اصغر مهدوی، فرزندان حاج امین الضرب،(2)به درخواست آقای دکتر علوی (چشم پزشک) عضو فعال و نیکوکار لاینز بدین منظور به مؤسسه لاینز اهدا کردند. و دو سال، کار ساخت و ساز ادامه داشت. پس از دو سال در
سال 1342 رسماً به بهرهبرداری رسید و با نامنویسی از نابینایان سرتاسر ایران و تشکیل کلاسهایی همسو با مدارس عادی و برنامههای مدون درسی کار خود را آغاز کرد.
امور مدرسه توسط هیئت مدیرهای اداره میشد که عبارت بودند از آقایان دکتر حسن علوی (رئیس هیئت مدیره)، دکتر یحیی و دکتر اصغر مهدوی، محمدولی مشکاتی، دکتر مسعود ضرابی، شاهرخ فیروز، دکتر علیاصغر همایونفر، دکتر علی زاهدی، مهندس محمدرضا مقتدر، دکتر هوشنگ ظلی و آقای علیاکبر کابلی در سمت رئیس حسابداری و مشاور امور مالی و خانمها آراسته کیهان، نفیسی، انتظام، آذر مهدوی، پری اباسلطی و سمیعی.
در آغاز این آموزشگاه برای چند ماه به طور روزانه و از مهرماه 1343 مدرسه به صورت شبانهروزی اداره میشد. مدرسه طبق اصول آموزش و پرورش بنا شد ولی به دلیل شرایط خاص نابینایان، در پذیرش شاگردان محدودیت سنی وجود نداشت. لیکن در کلاسها، به نسبت، شرایط سنی رعایت میشد.
بعدها از سال 1352 اداره آموزش و پرورش اقدام به تأسیس سازمانی برای آموزش کودکان استثنایی کشور نمود و معلمینی متخصص برای آموزش نابینایان تعلیم داد. پس از تغییر سیستم حکومتی در ایران، آقای رجبی که از تجار بزاز در بازار بودند، عهدهدار اداره این مدرسه شدند. ایشان نیز از آقای کابلی درخواست همکاری کردند. حدود دو سال بعد با تفویض این مدرسه به وزارت آموزش و پرورش و دولتی شدن آن، سازمان کودکان استثنایی کشور عهدهدار اداره امور این آموزشگاه شد.(1)
خانم زنگنه در جاهای مختلف از کتابش به استفاده نابینایان ایران از مساعدتهای خارجی یا فعالیتهای مؤسسات و شخصیتهای مسیحی برای نابینایان ایران اشاره کرده، ولی مهمترین مباحث او، نکاتی است که درباره کریستوفل و لاینز است که خلاصهای از آن مطالب را آوردم. مطالعه کتاب آن سوی تاریکی بر همه نخبگان لازم است، به ویژه معلولان لازم است با دقت مطالعه کنند. این کتاب به روش مستند و علمی، تحولات جامعه هدف را توضیح میدهد. در واقع این کتاب یک دوره تاریخ تحولات جامعه و فرهنگ هدف است.
از جمله نویسندگان و پژوهشگرانی که درباره کریستوفل و فعالیتهای او مطالب خوبی نوشته و باید او را پیشکسوت به حساب آوریم، آقای مظاهری (متولد 1334) است. وی ابتدا در کتاب آرامگاه خارجیان در اصفهان (انتشار 1379) و پس از آن در کتاب آرامگاه ارامنه در اصفهان (انتشار 1381) مطالبی درباره کریستوفل نوشت. اما بعداً در کتاب اصفهان شهر چهرههای جهانی، مطالب دو اثر قبل را کاملتر آورد. از اینرو گزارش آقای مظاهری در کتاب اصفهان شهر چهرههای جهانی را اینجا میآورم.
1) . همان، ص 295-298.
همچنین در سال 1381 کتابی با عنوان مردم بدانند منتشر کرد که شامل مجموعه مقالاتش است. یک مقاله با عنوان «نابینایان اسیر نردبان ترقی دیگران» که به نقد ابابصیر میپردازد، در این کتاب هست. این مقاله تندترین نقد علیه مؤسسه ابابصیر است. با ایشان گفتوگویی هم داشتیم که پس از این خواهد آمد.
اینجا نخست به مطالب کتاب اصفهان شهر چهرههای جهانی میپردازم.
کریستوفل در کتاب شهر چهرههای جهانی: نخست آقای مظاهری ذیل عنوان «کریستوفل بنیانگذار سازمان بهزیستی ایران و بنیانگذار سازمان جهانی حمایت از معلولین جهان CBM» 35 سند که بین کریستوفل و ادارات دولتی بین سالهای 1304 تا 1312 رد و بدل شده را آورده است.(1)این اسناد شامل نکات بسیار مهم است. این اسناد را عیناً در کتاب کریستوفل آوردهام و در اینجا متن آنها را نمیآورم.
همچنین هفت سند درباره کریستوفل و فعالیتهای او و سازمان او CBM در این کتاب آمده،(2)نیز در پایان کتاب عکس سنگ قبر و چند تصویر دیگر از کریستوفل آمده است.(3)
اما مهمتر متن کتاب فریتس اشمیت کونیک است که ترجمه فارسی آن عیناً در این کتاب آمده است. این کتاب به نام پاستور ارنست ج کریستوفل پدر نابینایان شرق ترجمه فریاد فدایی مستقلاً منتشر شده است. متن این کتاب به زبانهای انگلیسی و آلمانی است و بارها منتشر شده است. متن و ترجمه این اثر را در کتاب کریستوفل آوردهام.(4)
خلاصه دیدگاه آقای مظاهری درباره کریستوفل اینگونه است:
ارنست ج کریستوفل، بنیانگذار سازمان بهزیستی ایران، و بنیانگذار سازمان جهانی حمایت از معلولین جهان (CBM)، و همچنین پایهگذار موسیقی نابینایان در ایران.
این فرد آلمانی تبار، که پس از دورود، دومان و گارلند، آخرین میسیونر نامدار جهان، به خاک سپرده شده در شهر اصفهان، به شمار میرود در طی 79 سال عمر شریف خود، حادثه دو جنگ جهانی را به چشم دید، سالها رنج اسارت و اهانت را تحمل کرد، ولی لحظهای از امر خدمت به قشر معلول کشورهای آلمان، ترکیه و ایران غفلت نورزید. پایهگذار موسیقی نابینایان در ایران گردید، که به سبب همین هنر، انتقال فرهنگ ما سرعت بیشتری به خود گرفت. همه روزه نام وی در بسیاری از نقاط جهان، بر سر زبانهاست. 30 سال پایانی عمر خود را در ایران به سر برد، و بنیانگذار سازمانی گردید که امروزه در بیش از 100 کشور، با اجرای بیش از 1000 طرح و یا پروژه امدادرسانی، یک NGO عظیم و فعال، در سطح جهان است. برخی گزارشهای مثبت آن مرحوم، در رابطه با ایرانیان در کتابی تحت عنوان «ارنست ج کریستوفل، پدر نابینایان شرق»، به قلم فریتس اشمیت کونیک، به رشته تحریر درآمد و در تیراژی وسیع، به زبانهای مختلف انتشار یافت. نگارنده نیز تمامی آن را به
فارسی منتشر ساختم. در متن گزارش سالانه سازمان مرکزی کریستوفل، که در آلمان مستقر است، همه ساله نام اصفهان به عنوان شهر پایه، به سراسر جهان انعکاس مییابد! ضمناً بر سر آرامگاه این شخصیت برجسته بود که انگیزه نگارش کتابهایی چند، در نگارنده پدید آمد.(1)
نابینایان اسیر، نردبان ترقی دیگران: آقای مظاهری مقالهای با عنوانِ «نابینایان اسیر، نردبان ترقی دیگران» در یکی از نشریات محلی منتشر کرد. سپس این مقاله را در مجموعه مقالات (کتاب مردم بدانند) آورده است. تلاش میکنم گزارشی خلاصه از این مقاله عرضه کنم.
آقای مظاهری اینگونه شروع میکند که در سال 1306 کشیش پروستان از فرقه لوتر، رادمردی پیرو آیین عیسی مسیح وارد اصفهان گردید و مؤسسهای کوچک را در جهت حمایت از قشر نابینا و سپس معلول بنیانگذاری نمود.
اکنون در سال نگارش این مقاله (1380) یعنی در پی درگذشت 74 سال از تأسیس و 46 سال از درگذشت آن بزرگوار هم اکنون سازمان جهانی کریستوفل در بیش از 100 کشور جهان بیش از 600 شعبه در اختیار دارد و در زمره مشهورترین مؤسسات خیریه جهانی به شمار میرود.(2)
آنگاه به تأسیس ابابصیر اشاره میکند و مینویسد:
در دهه سالهای 50 زمزمههایی در گرفت که باید سازمان دیگری در جهت آموزش و پرورش قشر نابینا تأسیس گردد.(3)
علت رویکرد این جمع به تأسیس ابابصیر را جلوگیری از ترویج مسیحیت در نابینایان، و ممانعت از مطرب بار آوردن دانشآموزان میداند. لذا کسانی که خواستار بیخبری مردم از اسلام راستین و حکومت پهلوی که به دنبال ره گم کردن بودند ابابصیر را تأسیس کردند. ولی نویسنده سند و مدرکی دالّ بر این نکتهها نیاورده است.
سه بار متن این مقاله را به دقت مطالعه کردم ولی شاهد، مدرک و دلیل برای ادعاها مشاهده نکردم. فقط ادعاهایی است که نویسنده بدون دلیل و مدرک نوشته است. متن این مقاله درست مانند متنهای ژورنالیستی است که در برخی روزنامهها مثل روزنامه کیهان در این امروزها است، با اینکه آقای مظاهری میتوانست بر پایه تحقیقات محلی و علمی، مطالب مستند و مطلوب مطرح کند. بنده به عنوان یک فرد بیطرف، متوجه نشدم اشکال آقای مظاهری در مسائلی مثل موارد زیر چیست؟
1- دائم تکرار میکند که افرادی در ابابصیر ترقی کردند و به مقام و ثروت رسیدند.
اگر مدیران ابابصیر مثل آقای اقارب پرست به ثروت و موقعیت اجتماعی و هر چیز دیگر دست یافتهاند، لازم بود با آوردن چند سند و مدرک، وضع سابق آنها را با وضع بعد آنها مقایسه کرده و با سند نشان میدادید که مثلاً ثروت آنان فلان مقدار افزایش یافته است یا به فلان پست و مقامی رسیدهاند.
جناب آقای مظاهری! جنابعالی نویسنده و محقق هستید و نباید در دام شایعات و گفتهها و شنیدههایی که سندیت ندارد، بیفتید. پژوهشگر بنده دلیل و مدرک است و بر مبنای اسناد داوری میکند.
2- جناب آقای مظاهری! اگر فردی از جامعه ایران با گرایش فکری و اعتقادی خاص یا دارای فلان رویکرد سیاسی باشد و توطئهگر هم نباشد و به معلولین کمک کند، یا بخشی از عمرش را به جریان معلولین کمک کند چه اشکالی دارد؟
بله اگر فردی با نیت خاص درصدد توطئه یا القای افکار نامطلوب در جامعه معلولین باشد، مذموم است. اما شما جایی از مقاله سند و مدرکی نیاوردهاید که افراد انجمن حجتیه که در مدیریت ابابصیر هستند، کجا و کی اقدامات نامطلوب داشتهاند؟ اساساً تابعیت افرادی از مدیران ابابصیر از انجمن را مستنداً اثبات نکردهاید. یعنی اصل مسأله که همه مدیران ابابصیر وابسته به انجمن حجتیه باشند، مستند نیست، حتی یک سند در اثبات این نکته نیاوردهاید. دوم در اینکه اگر افرادی وابسته به جریان فکری باشند ولی عملشان صحیح باشد و مثلاً در توسعه آموزش و پرورش معلولان کوشا باشند؛ دلیل و سندی در عدم مشروعیت و مذموم بودن چنین فعالیتهایی نیاوردهاید.
3- جناب آقای مظاهری! بعضی قسمتهای مقاله آنچنان غیر علمی و سست است که یقین دارم اگر خودتان مجدداً مطالعه کنید، حذف خواهید کرد. مثلاً اینکه خواستهاید ثابت کنید مدرک تحصیلی آقای اقارب پرست زبان انگلیسی است و چون مرتبط به آموزش کودکان استثنایی نیست، پس نتیجهگیریهایی نمودهاید و خواستهاید فعالیتهای آن را زیر سؤال ببرید.
مدیریت یک سازمان، کاری به مدرک ندارد. بسیاری از مدیران، مدرکهای آنها همسو با کارشان نیست ولی به خوبی آن سازمان را مدیریت کردهاند. بر عکس افرادی بودهاند که مدرک همسو داشته ولی مدیریت ضعیف داشته و مشکلات اساسی برای سازمان به وجود آوردهاند. از اینرو مدرک تحصیلی مدیر با خوب مدیریت کردن یک سازمان لازم و ملزوم نیستند. اگر یک مدیر تجربه و دانش کافی داشته باشد و در اداره و سازمانش موفق باشد، اگر مدرکش متناسب نباشد، اشکالی ندارد.
به علاوه آقای اقارب پرست فوق لیسانس خود را در رشته کودکان استثنایی گرفته است.
4- همه ادارات و سازمانها اشکالات جزئی در کارشان هست که بعضاً طبیعی است و بعضی از این اشکالات ربطی به مدیریت فلان مدیر ارشد ندارد. مثلاً اینکه دانشآموزان نظافت نداشته و پاهایشان بو میدهد. اگر این مسأله دائمی باشد و مدیریت هم رسیدگی نکند، میتوان جزء ضعفهای مدیریت مطرح کرد. اما اگر یک شب و در چند سال یک شب اتفاق افتاده باشد، نمیتوان گفت مدیر مشکل دارد.
5- جناب آقای مظاهری! نمیدانم چه اندازه با مشکلات معلولین آشنا هستید. بنده که مشغول نوشتن این جملات هستم از سال 1370 در امور معلولین بودهام.
اینان زندگی بسیار سختی را میگذرانند و ضعیفترین قشر و گروه در جامعه ما هستند. نخبگانی مثل شما باید تلاش کنند وضع را بدتر نکنند بلکه با تشویق مردم و نیز با بیانهای اصلاحی تشکلهای مردمی، راه را برای اصلاح امور معلولان هموار کرد. تصور کنید اگر شما نویسندگان فقط ضعفها را بگویید، چند نفر نیکوکاری که کمک میکنند، خودشان را کنار بکشند، دود آن به چشم
معلولان میرود. از طرف دیگر موجب دلسردی معلولان میشود و آنان هم خود را کنار میکشند و دلسرد میشوند. بنابراین باید تلاش کرد مردم تشویق شوند و اقدام به اصلاح نمایند. توجه کنید شما فردی خارجی مثل کریستوفل به دلیل خدماتش تحسین میکنید ولی یک هموطن را که خدماتش از کریستوفل کمتر نیست، مردود میدانید. ما ایرانیان اگر یک خارجی را در یکی از خیابانهای اصفهان مشاهده کنیم سلام و تلاش مینماییم به او کمک کنیم؛ اما متأسفانه وقتی یک ایرانی را میبینیم همین برخورد را نداریم. این شیوه و این اخلاق ما ایرانیان درست است؟
تجربه نشان داده دولت به تنهایی نمیتواند مشکل معلولان را رفع کند و نیاز به مساعدتهای مردم و از طرف دیگر حضور و مشارکت خود معلولان هست. نخبگان جامعه باید تلاش کنند، مردم و خیرین را تشویق کنند، از طرف دیگر راهکارهای اصلاحی در اختیار آنان قرار دهند.
به نظر میرسد مقاله جناب آقای مظاهری اگر همراه مستندات میبود و نخست برای مدیریت ابابصیر ارسال میگشت و از آنان توضیح خواسته میشد و پس از دریافت توضیح و اصلاح متن مقاله منتشر میگردید، تأثیر بهتر داشت. اما لحن مقاله طوری است که میخواهد افراد هموطن را منکوب نماید و خارجیها را ترجیح دهد.
6- آقای مظاهری! از کریستوفل در این مقاله و در دیگر آثارش به نیکی یاد کردهاید؛ ولی از مدیران کشور خودمان با بدترین تعابیر یاد میکنید.
شما فکر میکنید کریستوفل ثروت عظیمی داشته و آورده خرج نابینایان کرده و هیچ هدفی جز رشد و ارتقای نابینایان نداشته است؟
امّا واقعیت چنین نیست و کریستوفل با دریافت مبالغ بسیار از نیکوکاران خارجی و بعداً هم از نیکوکاران داخلی، تلاش کرد فرزندان ایران را در مسیر اهدافی که دارد یعنی «مسیحی سازی» سوق دهد.
در مجموعه کارهای شما ندیدم حتی یک مورد سؤال کنید کریستوفل این مبالغی را که ماهانه دریافت کرده به چه مصارفی رسانده؟ اساساً چرا گزارش شفاف نداده است؟
جناب آقای مظاهری! ما ایرانیان چرا به یکدیگر و به هموطن خود اطمینان نداریم و بدترین اتهامات را درباره هم میهنان خود مطرح میکنیم، اما خارجیها را پاک، صادق و بیآلایش میدانیم و مرغ همسایه را همواره غاز میپنداریم؟
هم در ایران آدمهای پاک و صادق هست و هم در اروپا آدمهای پلید و ناپاک هست و نمیتوان همه را با یک چوب راند و در مورد همه یک قضاوت داشت.
اگر مجموعه نابینایانی که از سال 50 تا 57 در مدرسه کریستوفل آموزش دیدند، با مجموعه نابینایانی که در همین سالها در ابابصیر آموزش دیدند، از نظر کمیت و کیفیت مقایسه کنید، به نتایج خوبی میرسیم و معلوم میشود کدام مدیریت بهتر عمل کرده است.
7- آقای مظاهری! در اسنادی که در کتاب اصفهان شهر چهرههای خارجی منتشر کردهاید، در چند سند آمده که کریستوفل بر اساس قوانین ایران حق ندارد مدرسه یا جایی را تأسیس کند و به
ترویج دین و آیین خاص بپردازد. این اسناد مربوط به سالهای 1305 تا 1312 است. اما بر اساس اسناد و مدارک موجود کریستوفل به این تعهد عمل نکرد و به مسیحی سازی نابینایان و بعد اعزام آنان به عنوان مبشر و مبلغ پرداخت. اساساً وقتی در تبریز بود، سازمان تبشیری مسیحیت را تأسیس کرد و بعد در اصفهان توسعه داد. یعنی به صراحت خود را یک مسیحی مبشر و مبلغ و مروج مسیحیت میدانست و اقدامات آموزشی و فرهنگی او در راستای این اهداف بود.
اما شما در جایی کوچکترین اشاره به این تخلف او از قوانین این مملکت نمیکنید. ما ایرانیان تا وقتی وطن دوست نباشیم و مام میهن خود را عاشقانه پاس نداریم و مردم خودمان را با همه اشکالاتشان دوست نداشته باشیم، وضع ما بهتر از این نخواهد شد.
وظیفه روزنامهنگاران و نویسندگان سختتر و ظریفتر است، اینان نباید خارجیها را به عنوان پاک و مخلص و خدمتگزار و افراد وطن را خائن و کج دست معرفی کنند.
8- آقای مظاهری به عنوان اولین کسی که درباره کریستوفل تحقیق کرده و مطالبی نوشته، سزاوار تشکر است؛ همچنین از اینکه با دلسوزی مطالبی درباره مؤسسه ابابصیر مطرح کرده هر چند نقدهای غیر مستند است، شایسته تقدیر است. ولی محتوای مطالبی که درباره ابابصیر نوشته، تأثیر منفی در جامعه معلولان خواهد داشت و مصداقی از این ضربالمثل است: خواستند بینی او را درست کنند، چشم او را هم کور کردند.
مطالبی که درباره کریستوفل منتشر کردهاند، انتقادی نیست بلکه ترویج منش و مرام کریستوفل و خطمشی او است. با اینکه کریستوفل هم قابل نقد است. نقدهایی که به مدرسه کریستوفل وارد است، چند برابر نقدهایی است که به مدرسه ابابصیر وارد است.
9- اگر مطالب مقاله «نابینایان، اسیر نردبان ترقی دیگران» مستند میشد و همراه با اسناد و مدارک به مقامات قضایی تحویل میشد و منتظر اقدامات قضایی میماندیم، اگر دادگستری اقدام نمیکرد، این مستندات را برای مقامات مذهبی مثل مراجع تقلید و شخصیتهای مشهور اصفهان و بعد در سطح کشور ارسال میشد، تأثیر بهتر داشت، تا اینکه به صورت یک مقاله ژورنالیستی منتشر شود.
البته پرونده ابابصیر در دستگاه قضایی را نمیدانیم چگونه است ولی همین که نیروی انتظامی اجازه داد تا مجمع عمومی تشکیل شود پس مدیرعامل و هیئت امنا را تأیید کرد، دلالت بر برائت ابابصیر دارد.
10- روش ما ایرانیان صفر یا صد، سیاه یا سفید است. فکر نمیکنیم هر فرد یا هر سازمان خوبیها و بدیهایی دارد. آقای مظاهری کریستوفل را خوب خوب و طاهر و مطهر و بدون کوچکترین اشکال میبیند و از طرف دیگر مؤسسه ابابصیر و کسانی مثل آقا مهدی اقارب پرست را بد بد و خائن محض بدون هیچ خوبی میشمارد.
این شیوه قضاوت موجب تخریب جامعه و نهادهای مدنی است. توجه کنید ابابصیر بر اساس اهداف و خطمشی خاصی تأسیس شده، اگر ما این خطمشی و اهداف را قبول نداریم، دلالت بر مذمومیت و بد بودن آنها ندارد. ما میتوانیم جای دیگر راهاندازی کنیم و اهداف و خطمشی خودمان را اجرا نماییم.
آقای مظاهری! شما همراه با نابینایانی که ابابصیر را قبول ندارند میتوانستید تشکیلات دیگری تأسیس کنید، مجوز بگیرید و کار کنید.
اما این شیوه که نهادی را که با زحمت ایجاد شده و خدماتی هم برای معلولان داشته، تخریب کنیم، علیه آن جوسازی کنیم، همه اینها تأثیر منفی برای نابینایان خواهد داشت و به اصطلاح دود آن به چشم معلولین میرود. شما و دیگر منتقدان کارمند، حقوق و مزایا دارید ولی میلیونها معلولی که هیچ حقوق و مزایایی ندارند و تنها بهزیستی ماهانه تا پنجاه هزار تومان ممکن است به آنها بدهد، دل خوش به جاهایی مثل ابابصیر دارند. اگر ما اینجا را هم تخریب کنیم و هیچ جایگزین هم نتوانیم جای آن بگذاریم، معلولین بیپناه و یاور رها شده و فقر و فلاکت خواهند داشت.
اگر به جای این شیوههای تخریبی، دوستانه با مدیریت ابابصیر وارد گفتگوی میشدیم و در یک تعامل سازنده آنجا را رشد و توسعه میدادیم، اکنون شاهد مهمترین و بزرگترین نهاد معلولین در منطقه بودیم.
راستی آقای مظاهری! فکر کردهاید چرا سازمان کریستوفل طی حدود 90 سال اکنون به توسعه باور نکردنی رسیده است ولی نهادهای مدنی معلولان در ایران روز به روز ضعیفتر شدند؟ اگر خارجیها و مسیحیها به جان سازمان کریستوفل میافتادند و علیه آن تبلیغ میکردند و آن را تخریب مینمودند، قطعاً امروز سازمانی با این وسعت وجود نداشت. اما همه آنان که خطمشی کلی این سازمان را قبول داشتند، اختلافات جزئی را کنار گذاشتند و اگر خطایی میدیدند، بزرگنمایی نمیکردند بلکه با بحث و گفتوگو حلّ میکردند و نهایت اگر نمیتوانستند، کنار میکشیدند. از اینرو امروزه سازمان کریستوفل در منطقه حرف اول را میزند. آیا فکر نمیکنید هر نهاد دیگری ایجاد شود، عدهای از آن انتقاد کرده و به شیوه تبلیغات آن را تخریب میکنند و در نهایت همیشه نهادهای معلولان ضعیف است و توسعه و اقتدار پیدا نمیکنند؟
سازمان معلولان آمریکا را مطالعه کنید، توانسته در ظرف 60 سال، معلولان این کشور را به حداکثر درآمد و رشد فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی برساند. آیا نباید از آنها عبرت بگیریم؟ راستی در گذشته شیوه تبلیغ و جدال و تخریب را بارها آزمودهایم و جز نتیجه منفی چیزی مشاهده نکردهایم و چرا هنوز ادامه میدهیم؟ هم اکنون افراد دارای معلولیت شرمنده زن و بچه خود هستند و خرج مدرسه رفتن فرزند خود را ندارند، پول خرید یک جفت کفش را برای فرزند خود را ندارند، حتی نمیتوانند ضروریترین داروهای مورد نیاز خود را تهیه کنند و نهایتاً فوت کردهاند.
معلولین به غیر از درصد بسیار کمی که شغل دارند، اکثر جمعیت آنها بیکار و بدون درآمد هستند. حداقلهایی که وجود داشته و دارد اگر از آنها بگیریم، نیز دلسردی و ناامیدی را تزریق کنیم، به ویژه بدبینی و عدم اطمینان را در بین آنان ترویج کنیم، میدانید نتیجه آنچه خواهد شد؟
هر شخصی تجربه مدیریتی داشته باشد، ضعفهایی در کار ابابصیر مشاهده میکند، دلیل بسیاری از این ضعفها، مشکلات و نارساییها در نظام مدیریتی دولتی است و بعضی به دلیل شرایط خاص جامعه ایران و موفقیت آن در جهان است. ولی هر کس از طریق بزرگنمایی و سیاه نمایی و تبلیغ و جوسازی بخواهد این ضعفها را بر طرف کند، نه تنها مرتفع نخواهد شد بلکه موجب مشکلات بیشتر خواهد شد.
اینجانب از صمیم قلب از زحمات پژوهشی آقای مظاهری متشکر هستم و چند سال است در جاهای مختلف از ایشان به عنوان پیشکسوت تحقیقات درباره خدمات خارجیها نسبت به معلولان ایران یاد کردهام. ولی روش ایشان همان ویژگیها و ایراداتی را دارد که دیگر ایرانیان دارند. به ناچار ما باید تلاش کنیم مصالح جامعه هدف را در نظر آوریم و سخن و داوری ما در راستای منافع آنان باشد.
خلاصه اینکه تلاش شد فعالیتهای کریستوفل و دیگر نهادهای مهم مسیحی در زمینه آموزش و پرورش معلولان ایران گزارش داده شده، دیدگاههای آقای نوبخت، خانم زنگنه و آقای مظاهری درباره کریستوفل و فعالیتهای مدرسه وی در ایران و نیز مدرسه ابابصیر و فعالیتهای این مدرسه را تقدیم نماییم.
مصاحبه با هوشنگ مظاهری
در سال 93 مطلبی از آقای مظاهری اتفاقی دیدم و درصدد بودم ایشان را حضوری ملاقات کنم و درباره دیدگاهها و تحلیلهایش پرسشهایی داشته باشم تا اینکه در سال 95 توسط آقای قربعلی به شماره تلفن او دسترسی پیدا کردم. بالاخره تماس گرفتم و سؤالات را فرستادم و بعد از مدتی پاسخهای ایشان را دریافت کردم.
برخلاف دیگران آقای مظاهری به مدیریت ابابصیر بدبین است و برعکس به جریان کریستوفل خوشبین. مطالب و نوشتههای او موجب شده که برخی از نابینایان بدبینی علیه ابابصیر را ترویج کنند و در نتیجه اختلافات تشدید گردد.
تلاش ما این بوده که گفتوگو بین این دو دیدگاه را عملی کنیم و مخالفان و موافقان ابابصیر را رو در روی هم به بحث منطقی بپردازند. دیگران با شنیدن استدلالهای دو طرف، به طرفی گرایش پیدا میکنند. نیز در تلاش بودهام کتابهای کریستوفل و ابابصیر آماده شود و در جلسه رونمایی از این آثار دو طرف آخرین مباحثه را داشته باشند. ابابصیر و کریستوفل صرفاً یک مؤسسه و یک شخص نیست بلکه دو جریان مؤثر در تاریخ نابینایی و معلولیت میباشند.
تحقیقات اینجانب در زمینه نخبگان خارجی نبوده است، بلکه در رابطه با شرح حال خارجیانی است، که در شهر اصفهان خاکسپاری شدهاند و تعدادی از ایشان مثل کریستوفل چهره هستند. زمان شروع تحقیقات از دههی هفتاد به صورت پراکنده آغاز گردید. انگیزه اولیهام به این سبب بود که نه تنها سازمان ابابصیر، در قبل و بعد از انقلاب به سیاه نشان دادن چهرهی کریستوفل مبادرت میورزید، بلکه در اولین فرصت بعد از انقلاب کارگاه پردرآمدی که سازمان کریستوفل ایجاد کرده بود به زیاندهی رساند، کارگاه خود را هم به سبب آن که دیگر نیازی به رقابت نبود تعطیل کرد. مزرعهی آموزش کشاورزی و دامداری نابینایان را به نابودی کشاند که حاصل آن بیکاری و سرگردانی بسیاری گردید نه تنها قشر نابینا بلکه تعدادی شاغل سالم هم زیان دیدند.
در متن کتاب اصفهان شهر چهرههای جهانی به نگارش این جانب به افراد دیگری سوای کریستوفل اشاره شده است که در خدمت قشر معلول بودهاند، صرفاً در قالب کادر اداری. ولی فرد استثنایی که تا کنون در تحقیقاتم بدان رسیدهام فقط کریستوفل میباشد.
مثبت آن که با بهرهبرداری از واژه «محبت» در کتاب انجیل که توصیهی حضرت عیسی بود، تا در توان داشتند ابراز محبت کردند. منفی آن که عقاید آلوده شده مسیحیت فعلی که با مسیحیت راستین فاصله بسیار داشت تبلیغ و به آن دعوت میکردند.
تشکلها یا نخبگان داخلی عموماً در محل همان نقطهی زندگی خود و یا با کمی فاصله، حاضر به ایثار هستند، ولی برخی مسیحیان حتی در بدترین نقطه آب و هوایی و حتی سختترین نوع بیماریها و معلولیت، فعالیت مینمایند.
بیعیب فقط خداست. بدیهی است کریستوفل نیز یکی از بندگان خدا بود. ولی در مجموع فعالیتهای ایشان را مثبت میبینیم.
در انتهای صفحه 56 کتاب مردم بدانند این نگارنده، در رابطه با فعالیتهای آقای مهدی اقاربپرست مدیر مدرسه و برادر ایشان این عبارت عیناً به چشم میخورد:
انصاف را از دست نباید داد که اگر برادران اقاربپرست که منشأ خدماتی هم در جهت حفظ منافع قشر نابینا شدند، خدمت به نابینا را خارج از گرایشهای مذهبی و سیاسی خاص خود ادامه میدادند، به یقین خاطرهای نیکو از خود در اذهان آن قشر بر جای میگذارند.
اولاً که در رابطه با بسیاری مطالب سند مکتوب و یا دلیل محکمه پسند در دست است. ثانیاً بسیاری از نابینایان حاضر در آن سازمان به عنوان شاهد خوشبختانه در قید حیات به سر میبرند. ثالثاً حتی اگر یک عبارت آن مقاله دارای تخیلات بود، سازمان ابابصیر با قدرت مالی خود و وابستگی به قشری قدرتمند پیگیر، مجازات میگردید.
بلی هم بنده و هم سایرین ولی بیاثر بود. خوشبختانه حاکمیت ابزار انحلال آن را فراهم ساخت هر چند که دیر. در حال حاضر هم به صورت دیگری فعالیت دارد که البته برای نگارنده دیگر نه نوع آن اهمیت دارد و نه چگونگی. چون مطالب ارزشمندتری برای نگارش دارم.
فعالیت این جانب از نقطه نظر روزنامهنگاری و انتشار کتاب، صرفاً طرح نیاز جامعه میباشد اعم از معلول و غیر معلول. پیگیری قضایی را در بر نمیگیرد.
اول آن که نام مذهب و یا هر نوع ایدئولوژی را از سر آن بردارند. نه فقط اسلام بلکه هر نوع عقیدهای. به طور مثال تشکلی در خیابان آبشار اصفهان فعالیت میکند که نام «جامعه اسلامی نابینایان» بر تابلو آن به چشم میخورد. به آقای نیکزاد مدیرعامل وقت آن عرض کردم معنای این عبارت آن است که دیگر تشکلهای نابینایی مسلمان نیستند و فقط اسلام است که در خدمت قشر نابینا میباشد.
ثانیاً به معلول ارائه خدمت نمایند صرف نظر از هر نوع ایمانی که دارد. ثالثاً با تشکلهای در سطح جهان ارتباط برقرار گردد. نه آنکه ما بدانان نیاز داریم، آنان نیز نیازمند به دانستن اعمال روشهای ابداعی ما میباشند.
توضیحات و مستندات
آقای هوشنگ مظاهری پس از انجام این مصاحبه مطلبی همراه با مستندات درباره نقد عملکرد ابابصیر و مشروعیت عملکرد ابابصیر فرستاد که عیناً میآورم:
جناب آقای نوری مدیریت محترم دفتر فرهنگ معلولین
با سلام
در پی برگزاری مذاکره حضوری پر بار با آن جناب در محل دفتر منت گذارده علاوه بر متن تایپ شده پاسخهای خودم به آن دفتر مطالب دیگری نیز به دست دادید که با عبارتی با عنوان دیدگاه هوشنگ مظاهری آغاز گردیده بود که در فرازهایی این موارد در رابطه با دیدگاههای شخص بنده مطرح گردیده است از قبیل غیر مستند بودن دلیل تأسیس سازمان ابابصیر، آوردن متنهای ژورنالیستی همانند روزنامه کیهان، سمت گرفتن افراد در ابابصیر - افتادن نگارنده در دام شایعات، خدمت افرادی با گرایشهای خاص برای قشر معلول اگر توطئهگر نباشند - عدم دارا بودن دلیل در وابستگی ابابصیر به انجمن حجتیه - مدرک تحصیلی زبان انگلیسی و عدم ارتباط آن با نوع حرفه - مسیحیسازی نابینایان توسط کریستوفل خلاف قوانین کشور - دریافت مبالغ مالی توسط کریستوفل و عدم ارائه گزارش شفاف و اعمال شیوههای تخریبی از سوی این جانب.
در موارد مطرح شده در فوق از قلم شخص نگارنده بهتر آن است که در ابتدا به ادعاهایی بپردازم که در کتاب کارنامه پنج ساله آن دفتر در رابطه با مرحوم کریستوفل و سازمان ابابصیر آمده است.
در صفحه 114 در زیر واژهای با عنوان شخصیت شناسی این عبارت صحیح دیده میشود: «کریستوفل کشیش آلمانی: فعالیتها در عرصه فرهنگ نابینایان ایران». که البته بخشی از شخصیت ایشان را بیان میدارد. و سپس در صفحات 135، 184 و 216 مطالبی عوام پسندانه و غیر علمی در رابطه با کریستوفل به چشم میخورد. اما در طی همان صفحات و صفحات دیگری به شمارههای 72 و 203 به تحسینهایی گسترده از سازمان ابابصیر پرداخته شده است و اقرار صریح بدان که این سازمان برای مقابله با مؤسسه کریستوفل بر پا گردید. آن هم چهل و چهار سال بعد از تأسیس سازمان کریستوفل «؟!». در ثانی از احساس خطر علما صحبت به میان آمده است. از نقطه نظر نگارنده معنی واژه عالم در یک تعریف یعنی آگاه. من متوجه نشدم چگونه سازمان مزبور با دارا بودن عظمتی شگرف در بیش از یک صد کشور مسلمان و غیر مسلمان مشغول به فعالیت است و علمای آن کشورها هنوز احساس خطر نکردهاند؟ شاید هنوز عالم نشدهاند. حال با توجه بدان که محتوای کتاب مورد اشاره در فوق مربوط به فعالیت سالهای 1390 تا 1395 است و هنوز مدیریت محترم آن دفتر به گفته خودشان مطالب این نگارنده را مطالعه نکرده بودند و ظاهراً انتقال اخبار هم یک طرفه و تنها به قاضی رفتن بوده است ایرادی در کار نیست. چه آنکه پس از تماس جناب آقای نوری داشتههای مکتوب به حضورشان ارسال شد و بسیاری پاسخها در آن آمده است. ولی مجدداً در نامه جدیدی که به دستم داده شده دوباره بدان مطالب اشاره شده است که ضمن عدم تکرار آن مطالب فقط به مواردی پاسخ خواهم داد که جدید آمده و یا نیاز به توضیح بیشتری دارد.
نگارنده در دام شایعات نیفتادم چون به عینه از سال 1352 به بعد کم و بیش خود شاهد فعالیتهای همه سازمانهای نابینایی اصفهان بودم و از دیدهها بهره بردهام نه از شایعات.
خدمت افرادی با گرایشهای خاص که سبب پیشرفت شود چنان چه قبل از انقلاب سال 1357 عملاً حرکت داشت مورد درخواست قلبی بنده بوده و خواهد بود ولی متأسفانه منحصر به محدود گردید. حتی وابستگی یا عدم وابستگی مسئولین ابابصیر به انجمن حجتیه هم قبل و یا بعد از انقلاب
اهمیتی و حتی ایرادی هم نداشت و ندارد ولی دلیل نزدیکی انجمن به ابابصیر را خواستید که قبلاً آوردهام حتی اگر در صفحه 64 کتاب مردم بدانند به دو عکس نگاه کنید دو تابلو میبینید که در صفحه 63 شرح آن آمده است. ساختمان هیئت قائمیه و ساختمان قائمیه که هر دو از مایملک انجمن مزبور بود.
در رابطه با مدرک تحصیلی فردی این پرسش را داشتم که اعزام دبیر دینی دبیرستانی در اصفهان به خارج از کشور و به هزینه سازمان نظامی سنتو چه ارتباطی داشته و سند آن هم در دست است و تمامی ادعاهایم یا سند دارند و یا شاهدانی حتی از درون سازمان ابابصیر.
در رابطه با گرویدن تعدادی اندک از آن جمع بزرگ نابینای حاضر در سازمان کریستوفل به دین مسیحیت توضیح لازم در کتاب اصفهان شهر چهرههای جهانی و یا کتاب سیصد تصویر آمده و ادعای آنکه خلاف قوانین کشور بوده است اظهار میدارم که چنین نیست و بعضاً اتباع کشور ایران به دیگر آیینهایی از قبیل بهائیت و یا حتی بیدینی هم روی آوردند چون در دوران حکومت پهلویها دارا بودن عقیده به خود فرد مربوط میگردید. مضافاً بر آنکه بسیاری هم از دیگر ادیان به اسلام گرویدند. ولی ظاهراً ایادی سازمان ابابصیر و متأسفانه دیگر افرادی فاقد مطالعه کافی قصد دارند خدمات مرحوم کریستوفل را فقط و صرفاً در قالب تغییر مذهب قشر معلول محاسبه کنند. خدا به فریادشان برسد.
در رابطه با دریافت اعتبارات مالی و ادعای عدم گزارش شفاف مرحوم کریستوفل که پرسش حیرتآوری است اظهار میگردد اولاً ایشان در سال 1334 درگذشت که به مدت سی سال مؤسسهاش در ایران فعالیت کرد. خود مؤسس بود و مردم به اعتبار او بذل مینمودند و بازخواستی هم نداشت و اگر هم داشت به مردم آلمان باید گزارش میداد نه ایران. ثانیاً مجرد زندگی کرد و بدون خانواده و گذاردن ریالی ارث از دنیا رفت.
در رابطه با ادعای شیوه تخریبی از سوی نگارنده به این نکته اشاره کنم که نباید به اطلاعرسانی مستند و یا قابل اثبات به نظر سوء نگریست. تا آنجا که به یاد دارم مسئولین کریستوفل هیچ وقت درصدد تخریب ابابصیر نبودند ولی ابابصیر مدام تحریک میکرد و در پس از انقلاب هم مزیتهای بسیار رقابت مثبت بین دو سازمان را از میان برد که شرح کوتاهش را در کتاب مردم بدانند آوردهام و در ادامه مطالب همین نامه نیز خواهد آمد.
در رابطه با ارائه گزارش به مسئولین و یا دادگستری در رابطه با ابابصیر چه درست و یا نادرست وظیفه من اهل قلم نیست. چون مطالب در رابطه با سایر اقشار جامعه هم آوردهام در حد اطلاعرسانی و یا تجزیه و تحلیل پیگیری به عهده افراد ذینفع و یا زیان دیده است.
اما در خاتمه محتوای اسنادی تاکنون منتشر نشده را در اختیار میگذارم که عمق فجایعی در آن دیده میشود که ابابصیر مرتکب گردید و آن رو به نابودی بردن مزرعهای شد که نگارنده عظمت آن را خود به چشم دیدم و در ابتدا و صف کوتاه آن خواهد آمد.
آقای حسن دهقانی تفتی، اولی اسقف ایرانی کلیسای اسقفی، که علاوه بر ریاست دایره اسقفی ایران، ریاست کلیسای اسقفی در قدس و خاورمیانه را هم بر عهده داشت، در کتاب خود تحت عنوان «مشکل عشق» صفحه 39 مینویسد: موقع اصلاحات ارضی، که توسط شاه، از 1960 میلادی، به
بعد صورت گرفت، یکی از ملاکین که نسبت به دایره اسقفی حسن نظر داشت، قطعه زمین بزرگی خارج از شهر اصفهان، به کلیسا اهدا نمود. به پیشنهاد شورای جهانی کلیساها، بخش «کمکهای بین کلیسایی» وابسته به آن، قدم پیش نهاد. در نتیجه زمین مزبور، مبدل به مزرعهای گردید، برای آموزش کشاورزی عملی به نابینایان سراسر کشور، و باز گرداندن آنان به روستایی که از آن آمده بودند. و تا آنجا که اطلاع دارم، در نوع خود، در سراسر خاورمیانه بینظیر به شمار میآمد.
مستند شماره یک - متن نامه مورخ 10/7/1358، سازمان ابابصیر به کمیته مرکزی انقلاب اصفهان. در آن آمده است «مزرعه کورش کبیر»، مخصوص آموزش کشاورزی و دامداری به نابینایان، واقع در جاده تهران، که سالهای گذشته تعلق به نابینایان داشته و روشندلان در آن محل مشغول کشاورزی و دامداری بودهاند، اخیراً به عناوین(1)مختلف، نابینایان را از آن محل اخراج و طبق اطلاعات رسیده، آن محل را کرایه دادهاند. ولی هنوز تغییر و تحول انجام نگرفته است. تقاضامند است دستور فرمایید. جهت تحقیق در وضع مزرعه مذکور، و مالکیت آن و علت اخراج نابینایان در مزرعه مذکور، و کلیه اثاث آن توقیف گردد.
مستند شماره دو - متن، درخواستی را نشان میدهد، که ظاهراً از سوی نابینایان تنظیم گردیده، ولی در واقع خط مزبور همان دستخط سند پیشین است، که از سوی سازمان ابابصیر، نگارش شده(2)و از قشر نابینا اثر انگشت گرفتهاند. بخوانید: کمیته محترم مرکزی انقلاب اسلامی اصفهان. احتراماً بدین وسیله به اطلاع میرساند، که مزرعه نابینایان موسوم به مزرعه کورش کبیر، واقع در جاده تهران ...(3)اختصاص به نابینایان داده شد. دایره اسقفی بر آن نظارت داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وسیله گردانندگان این مرکز در کار نابینایان ایجاد ناراحتی، و به عناوین(4)مختلف نابینایان این مرکز را اخراج، و گوسفند و گاو و مرغها را فروخته و بردند. در حال حاضر درصدد کرایه دادن این مزرعه میباشند، و به این صورت تصمیم دارند بقیه نابینایان را اخراج نمایند. بدین وسیله ما نابینایان، که از هر جهت مورد محرومیت قرار گرفته، و در واقع مصداق مستضعف واقعی هستیم، از آن کمیته و دادگاه انقلاب اسلامی و دولت اسلامی استمداد میکنیم، که از اخراج و در بدری و بیکاری ما جلوگیری نمایید. و سرنوشت ما نابینایان را در جمهوری اسلامی به مسلمانها بسپارید، و در صورت امکان تقاضامندیم مقرر فرمایید، وسیله مربیان مسلمان و کار آزموده سازمان آموزشی ابابصیر، سرپرستی و اداره این مزرعه انجام پذیرد. در خاتمه به این وسیله به اطلاع میرسانیم، که در گذشته هم شکایتهایی به استانداری و دادستانی انقلاب شده است. اما متأسفانه هنوز اقدام مؤثری انجام نگرفته است.
شرح حیرتآور سندسازی سازمان ابابصیر، با اشاره به موارد ذیل:
الف: دلیل دیگر بر یکسان بودن خط سند، با سند پیشین واژه «به عناوین» میباشد، که در هر دو «بعنواین» دیده میشود.
ب: در متن سند پیشین، اقرار شده است که نابینایان در آن محل مشغول کشاورزی و دامداری بودهاند، و سبب از هم پاشیدگی آن در بعد از انقلاب پدید آمد.
ج: از زبان قشر نابینا، نوشتهاند «سرنوشت ما را به مسلمانان بسپارید». که منظور از مسلمانان، خودشان هستند.
د: از زبان قشر نابینا، سازمان ابابصیر را دارای مربیان مسلمان و کار آزموده معرفی کرده، و خواستار سرپرستی و اداره مزرعه گردیدهاند.
ه: سطرهای پایانی نامه نشان میدهد، سازمان ابابصیر از طریق استانداری و دادستانی انقلاب نیز، درصدد به جنگ آوردن مزرعه بوده است.
مستند شماره سه
متن نامه مورخ 12/8/1358 آقای علی پناهنده(1)مسئول سپاه پاسداران برخوار را به آقای نجفآبادی(2)رئیس دادگاه انقلاب اصفهان، نشان میدهد که در آن آمده است «باغ وسیعی با ساختمانها و اشجار و دو حلقه چاه در محمودآباد برخوار، از دایره اسقفی وجود دارد، که طبق گفته دو نفر مستخدم آن، مدتی است هیچ کس به سراغ آن نیامده، و در کنار آن مقداری زمین، از زارعین خرده مالک ده محمودآباد هست، کم میتوانند از آب چاهها برای زراعت استفاده کنند. ضمناً مستخدمین مدتی است، طبق ادعای خود حقوق نگرفتهاند، لطفاً تکلیف این کار را روشن فرمایید».
معمم امید نجفآبادی، در پاسخ ذیل نامه آورده است «از نظر اینکه باغ فوقالذکر، فعلاً بدون سرپرست مانده است، و پرونده دایره اسقفی در این دادگاه مطرح است. تقاضا میشود سرپرستی آن را به عهده گرفته و در صورت لزوم از امکانات آن برای پیشرفت کشاورزی و یا دامداری استفاده کنید، و گزارش کامل آن را به این دادگاه اعلام دارید».
مستند شماره چهار
معمم علی پناهنده فرمانده سپاه پاسداران برخوار، طی نامه مورخ 19/9/58 نوشته است «برادر آقای بزرگی. از قراری که برادران پاسدار رسول علی محمدی و یا نابینایان ساکن در مزرعه محمودآباد برخوار، اظهار میدارند، وضع مزرعه که زیر نظر سازمان ابابصیر است بسیار بد میباشد. دامهای موجود در آنجا، در معرض تلف از گرسنگی هستند و به نابینایان از نظر غذا و بهداشت و امور رفاهی هیچ رسیدگی نشده، و همچنین حقوق آقای علی محمدی پرداخت نگردیده. نظر به اینکه حکم تصرف مزرعه مزبور، از جناب آقای امید در دست بنده است، و به خاطر اینکه مسئولین ابابصیر قول دادند، خودشان به این مزرعه رسیدگی کامل نمایند. بنده مزرعه را در اختیار آنان رها کردم. ولی چون اکنون آقایان مزبور مدعی هستند، که وضع بسیار بد است. تقاضا میشود ضمن بررسی دقیق، به
سازمان ابابصیر تذکر دهید، که هرچه سریعتر در رفع نابسامانیها بکوشند، وگرنه از طریق قانونی اقدام خواهد شد، و مزرعه از تصرف آنان خارج خواهد گردید. ضمناً از قراری که نابینایان مدعی هستند، از آقای رسول علی محمدی کامل رضایت دارند. دستور بفرمایید با ابقای ایشان، به عنوان سرپرست موافقت گردد».
شرح مستند شماره چهار به صورت روشنتر
سازمان ابابصیر، با سندسازی و ایجاد ارتباط، اداره مزرعهای را به دست گرفت، که زمانی توسط نیروی متخصص اروپایی مدیریت میشد. لذا بر اثر عدم کفایت، آخرین ضربهها را به آن وارد آورد.
مستند شماره یک
مستند شماره دو
مستند شماره سه
مستند شماره چهار
بیانات امام خمینی در جمع گروهی از نابینایان مدرسه ابابصیر اصفهان(1)
توضیح: آیتاللّه سید روح اللّه خمینی پس از چند دهه مبارزه با رژیم پهلوی، در سال 1357، انقلاب به ثمر نشست و حکومت به دست ایشان افتاد. یکی از شعارهای ایشان دفاع از کوخ نشینان و مستضعفین بود. وی همواره از گروهها و اقشار پایین جامعه دفاع میکرد. بر اساس همین گرایشش بود که در ماههای نخست بعد از پیروزی انقلاب با مراکز معلولیتی دیدار داشت. از جمله در 14 تیرماه 1358 با جمعی از ابابصیر دیدار داشت و سخنان زیر را بیان نمود.
من ابتدا یک نکتهای راجع به این مطلبی که آن آقا گفتند عرض کنم. اینکه تذکر دادید که در حدود پنجاه سال پیش یک نفر آمده است و مدرسه تأسیس کرده است، شما باور نکنید که اینها مدرسهای برای نصرانیت درست کنند، این چپاولگرها نه به نصرانیت اعتقاد دارند، نه به اسلام و نه به هیچ مبدئی از مبادی. اینها برای این بوده است که بچههای ما را از اسلام منصرف کنند و این نقشه تنها در سازمان ابابصیر نیست،(2)این نقشه در همه سازمانها بوده است. از وقتی که غربیها راه پیدا کردند به شرق، از سالهای بسیار قدیم شاید حدود قریب سیصد سال که اینها راه پیدا کردند به ایران، کارشناسهای خودشان را فرستادند و مطالعه کردند ایران را و شرق را، تنها نه ایران را، همه شرق را مطالعه کردند. یک قسم مطالعات، مطالعات در خصوص زمین اینجا، معادن اینجا، چیزهای ذخائر زیرزمینی این ممالک شرقی، این یک قسم مطالعات بوده است که در آن وقتی هم که این وسائل نقلیه حالا نبوده است، در تاریخ است که اینها با شتر میرفتند و حتی آن بیابانهای بیآب و علف را هم گردش میکردند و لابد نقشه برداری میکردند و معادنی که در این ممالک است، آنها با نقشهبرداریها و با وسائل علمی که داشتند اطلاع بر آنها پیدا میکردند. من در یک سالی که (خیلی سابق) همدان بودم، یکی از آشنایان ما یک ورقهای آورد که تقریباً حدود یک متر بیشتر در یک متر بیشتر، این راجع به نقشه همدان بود که آنها نقشه کشی کرده بودند و روی آن نقشه نقطههای به رنگ دیگری زیاد بود، آن آقا که این را آورد گفت: این نقطهها هر یک علامت این است که در این ده، در این بیابان یک معدنی است، یک ذخیره زیرزمینی هست. این یک قسم از مطالعاتشان بوده است که بفهمند این ممالک شرقی چه دارند، چه چیزهایی هست که میشود از آنها استفاده کرد و چپاول کرد. یک مطالعات دیگر راجع به عقائد این مردم بوده است و اینکه این عقائدی که اینها دارند، تا چه حدود میتواند فعالیت داشته باشد و تا چه حدود میتواند جلوگیری کند از چپاولگری که این هم یک مطالعات دامنهداری اینها در این معنا داشتند. یک صنف مطالعاتشان هم مطالعات روحیات گروههای
مختلفهای که در این ممالک بوده است که حالا مملکت خودمان را حساب کنیم، ایلهایی که در مملکت ما بوده، عشایری که بوده است مطالعه کردهاند، در بین این عشایر رفتهاند، با آنها صحبت کردهاند، روحیات آنها را مطالعه کردهاند که ببینند که اینها هر کدام را به چه جور میشود مهار کرد. اینها چیزهایی بوده است و بیشتر از اینها که اینها مطالعه کردهاند و شرق را تماماً مطالعه کردهاند که باید چه جور این شرق را چاپید و چه قدرتهایی میتواند جلوی این چاپیدن را بگیرد و چه جور باید اینقدرت را مهار کنند که نتوانند.
تبلیغات دامنهدار غربیها بر ضد روحانیت، این دژ مستحکم اسلام
از چیزهایی که آنها، قدرتی که آنها فهمیدند که میشود اینقدرت از سایر قدرتها بیشتر جلو چپاولگری و سلطه آنها را بگیرد، قدرت اسلام بود در این ممالک اسلامی و عقیده اسلامی، با اصل اسلام شروع کردند مخالفت کردن و مبلغین آنها به طور وسیع با همه دینها و در این ممالک اسلامی با خصوص اسلام مخالفت کردند و میخواستند که اسلام را غیر از آنی که هست، به مردم نمایش بدهند و خود این مردمی که در اینجاها زندگی میکنند و عقائد اسلامی دارند، اینها را از اسلام منحرف کنند و اسلام را پیش آنها کوچک کنند و بد نمایش بدهند و مع الاسف از تفاله آنهایی که این مسائل را چشم بسته قبول کردهاند، حالا هم موجود است. الآن هم اشخاصی پیدا میشود که از همانها ارتزاق فکری کردهاند بدون اینکه اصلاً از اسلام اطلاعی داشته باشند و احکام اسلام را، حکومت اسلامی را، رژیم اسلامی را اصلاً بدانند چیست. همین که غربی راجع به اسلام بدبین هستند و تبلیغات کردهاند، اینها هم برای اینکه بگویند ما روشنفکر هستیم، دنبال آنها رفتند و از اصل اسلام انتقاد کردهاند. الآن هم شما در همین قشرهایی که به اسم روشنفکر هستند، اشخاصی را میبیند، نه همه، در اینها اشخاص متفکر خوب زیاد است اما باز شما در بین اینها اشخاصی را میبینید که این اشخاص در همین جمهوری اسلامی، اسلامیاش را نمیخواستند، میگفتند جمهوری باشد، جمهوری دموکراتیک باشد. این دنباله آن تزریقات بود که آنها کردند، تبلیغاتی بود که خارجیها کردند و اینها گوش و چشم بسته بدون اطلاع از اسلام تسلیم آنها شدند و غربزده شدند. یکی از قدرتهایی که آنها باز احراز کردند که باید شکسته بشود، قدرت روحانیت بود که اینها با تجربه و با عینیت در جاهای مختلف دیدند که قدرت روحانیت میتواند جلوگیری کند از مفاسدی که آنها میخواهند ایجاد کنند، از انتفاعاتی که آنها میخواهند از ما ببرند و ما را عقب نگه دارند، اینها میتوانند یک چنین کاری بکنند. قضیه تنباکو در زمان مرحوم میرزا به اینها فهماند که با یک فتوای یک آقایی که در یک ده در عراق سکونت دارد، یک امپراطوری را شکست داد و سلطان وقت هم با همه کوششی که کرد برای اینکه حفظ کند آن قرارداد را نتوانست حفظ بکند و مردم ایران قیام کردند و شکستند آن پیمانی که آنها داشتند. این یک تجربهای شد برای آنها که ببینند که یک آقایی در یک ده وقتی یک کلمه مینویسد که امروز استعمال تنباکو در حکم محاربه با امام زمان است و این موجش میآید همه ایران را فرا میگیرد به طوری که شاه مستبد با آنقدرت را میکوبد، قلم این آقا میکوبد آن سرنیزههای آن روز را. اینها فهمیدند که باید اینقدرت را بگیرند، تا اینقدرت زنده است نمیگذارد که اینها هر کاری دلشان میخواهد بکنند و دولتها عنان گسیخته شده باشند و هر طوری دلشان میخواهد عمل بکنند.
لهذا با کمال کوشش تبلیغات کردند بر ضد روحانیت و زائد بر اصل تبلیغات عمل خارجی کردند. در زمان رضاخان (که اکثر شما یادتان نیست و شاید کمی از شما یادتان باشد ابتداء زمان رضاخان را و من همهاش را یادم هست و از اولی که آمد تا حالا مسائل را یادم هست) با دست رضاخان شروع کردند کوبیدن روحانیون، عمامهها را برداشتن و مدرسهها را جلویش را گرفتن، لباسها را تغییر دادن با آن شدتی که انسان شرم میکند که چه کردند با این طایفه و این هم به اسم اینکه میخواهیم اصلاح بکنیم (همین اصلاحاتی که پسر میخواست بکند) با اسم اصلاحات، با اسم اینکه همه ایران یک رنگ باشند، ملت ما کذا باشد، با این حرفهای ناروا اینقدرت را هم میخواستند بشکنند و شکستند در آنوقت و سخت هم شکستند و چند قیامی که در ایران از جانب روحانیون شد که یکی از آنها از اصفهان بود که با یک دایره وسیعی که تقریباً از همه شهرهای ایران اتصال پیدا شد و در قم مجتمع شدند و مرحوم حاج آقا نوراللّه رأسشان بود و مخالفت با رضاخان کردند، این را هم با قدرت و حیله شکستند چنانچه قیام آذربایجان و علما آذربایجان و قیام خراسان و علما خراسان، اینها را همه را با قدرت، شکستند و آنوقت هم به ما بعضی گفتند که مرحوم حاج آقا نوراللّه را که در قم فوت شد ایشان را مسموم کردند (ما مطلع نیستیم اما اینطور میگفتند بعضی از اشخاص که از اصفهان، از علما اصفهان آمده بودند اینجا) و علما تبریز را دو نفر شخصی که در رأس بود از آنجا گرفتند و بردند (گمانم این است که) در سنقر، آنجا مدتی تبعید بودند و بعد هم که اجازه رفتن را دادند و مرحوم حاج میرزا صادق آقا که شخص اول آنوقت روحانیت تبریز بود آمد و در قم ماند و در همین جا هم فوت شد و دیگر نرفت آنجا، میرفت هم کاری نمیتوانست بکند. و علما مشهد را دست جمعی گرفتند و آوردند به تهران و حبس کردند و مرحوم آقازاده که در رأس علما آنوقت خراسان بود، به محاکمه میبردند با سر برهنه و یک نفر سرباز همراهش میبردند که در عدلیه محاکمهاش کنند. آنوقت قدرت شیطانی، این قوه را میخواستند بشکنند منتها خوب نتوانستند و خدا حفظ کرد این جمعیت را.
ملاحظه تاریخ اسلام و سرگذشت انبیا باطل کننده یاوه سرایی دشمنان
در زمان این یکی که آنطور قلدری دیگر وقتش گذشته بود یا آنها هم صلاح نمیدانستند که به این نحو باشد شروع به تبلیغات کردند، تبلیغات زیاد کردند، نسبت به اهل علم، روحانیت تبلیغات زیاد شد (آن سرنیزه برداشته شده بود اما نه به آن شدت) مساجد را نگذاشتند تبلیغات صحیح بشود، درست کردند مبلغینی که بر ضد اسلام به صورت روحانی لکن ضد اسلامی بود، خود آنها هم تبلیغات در همه جا و خصوصاً در دانشگاه، در دانشگاه دامنه تبلیغات ضد روحانی خیلی اوج گرفت به طوری که به کلی دانشگاه را از روحانیین جدا کردند و هم دانشگاه را شکستند و هم روحانیون را شکستند یعنی میخواستند بشکنند. اینها که میگویید که مدرسه درست کردند در آنجاها یا بعداً در همه جا داشتند مدارس، نه اینکه آنها یک اعتقاد به یک مبادی داشتند منتها میگفتند اسلام نباشد و نصرانیت باشد، آنها نه نصرانیت را میخواهند و نه اسلام را میخواهند و نه کاری به این مسائل دارند، آنها منافع مادی خودشان را، میخواهند به هر جوری شده بچههای ما را منحرف کنند، از اسلام منحرف بشوند، نصرانیت هم کاری از او نمیآید برای اینکه آن چیزی که الآن در نصرانیت است این است که مردم یک دعایی بکنند و یک ذکری بگویند و یکشنبه کلیسا بروند و دیگر کاری به دولتشان نداشته باشند چنانچه الآن هم این دستگاه نصرانیت کاری ندارد با نفوذ اینها، اگر نگوییم دنبال آنهاست.
اسلام بود که تحرک داشت و مع الاسف ما را از اسلام جدا کرده بودند. این قرآن کریمی که هر که مطالعه بکند میبیند که یک کتابی است که در آن جنگها هست، تحرکها هست بر ضد این اشخاصی که میخواهند مستضعفین را از بین ببرند، این قرآن را نگذاشتند حتی ما خودمان درست مطالعه کنیم. همچو تبلیغات کردند که ما دیگر از قرآن آن استفاده را نگذاشتند بکنیم که خودمان ببینیم چه نوشته قرآن، چی بوده است. در صدر اسلام همین قرآن بود که مردم را تجهیز کرد و دو تا امپراطوری بزرگ را با یک عده معدود عربی که اسلحه نداشتند، هر چندتایشان یک شتر داشتند، هر چندتایشان یک شمشیر، آن هم آن شمشیرهای آنوقت در مقابل یک قدرتهایی که در آنوقت روم داشت و آن قدرت قدرتهایی که در آنوقت ایران داشت که در جنگی که در روم بین ایران و آنجا - بین چیز واقع شد - بین لشکر اسلام واقع شد، آن کتیبهشان که عبارت از پیشقراولها بود، شصت هزار نفر بود از آنها و دنبال او هم هفتصد هزار یا هشتصد هزار از لشکر بود. یکی از سردارهای اسلام گفت که ما اگر بخواهیم با اینها به میدان برویم، از ما نمیآید. تمام لشکر اسلام سی هزار بودند. یک سی هزار نفری که ابزار جنگی نداشتند بلکه درست خوراک هم نداشتند، یک مردم فقیری بودند لکن ایمان داشتند. این سردار گفت: ما اگر بخواهیم با اینها به طرز متعارف جنگ بکنیم ما حریف اینها نیستیم. من سی نفر انتخاب میکنم و امشب با این شصت هزار نفر میروم جنگ میکنم. مسلمانها گفتند: آخر با سی نفر چطور میشود؟ بالاخره قرار شد که با شصت نفر برود که هر نفری مقابل هزار نفر باشد، یعنی هر نفر با یک شمشیری آنوقتی کند (اگر حالا تندش کردند نمیدانم، لابد با آن بساطی که آنها داشتند) این شصت نفر شبیخون زدند و شصت هزار را عقب نشاندند. این اسباب این شد که لشکر روم به کلی شکست خورد از اینها. اینها از اسلام تاریخ را دیدهاند و - عرض میکنم که - به عین در وقت خودش دیدهاند و از اسلام ضربه خوردهاند و دیدهاند قدرت اسلام چیست و اینقدرت ایمان است. اینقدرت را باید بگیرند. خوب، چه کنند که قدرت را بگیرند؟ بخصوص اسلام توجه کنند؟ نه، اول به تمام ادیان. (اصل دین افیون است) دین را اینها اینطور تبلیغات کردند و مع الاسف در خود ایران و در جوانهای ما هم تأثیر گذاشت و گذاشته و در بعضی از این روشنفکرهای ما هم باز اثرش هست. اینها از همان تفالههایند. حالا که حالا باز اثرش هست در آنها، (دین افیون است، افیون جامعه است) معنایش این است که دین را همین قدرتمندها درست کردند برای اینکه مردم را خواب کنند و آنها بچاپند. همانطوری که افیونی وقتی افیون کشید چرت میزند و دیگر توجه به چیزی ندارد، دین را هم اینها تبلیغ کردند که یک همچو چیزی است که قدرتمندها درست کردند که مردم توجه به دین بکنند و مثل آدمی که افیون میکشد خواب بروند و آنها بیایند غارت کنند و از بین ببرند. راجع به دین اینطور گفتند، آنوقت اسلام را که قدرتمندتر دین بود کشاند همین حرفها (اسلام برای هزار و چهار صد سال پیش خوب است) این را حالا بعضی از اشخاصی که از تفالههای آنها ماندند حالا هم باز این را میگویند که نمیشود همه احکام اسلام الآن تحقق پیدا بکند، این مال سابق است، مال حالا نیست، و از این حرفهایی که همینها گاهی هم نفهمیده، اکثراً هم شاید از روی نفهمی میزنند، نه اینکه عداوت دارند، از روی نفهمی که اسلام را نمیدانند چیست تا اینکه اسلام مال چه وقت است، اینها اصلاً اطلاع ندارند که اسلام چیست در صورتی که هر کس تاریخ را دیده باشد و لااقل تاریخ اسلام را دیده باشد که نزدیک است به ما، تاریخ را دیده باشد که چه اشخاصی در قبال چه
اشخاصی بودهاند، این انبیا که اینها میگویند که درست کردهاند انبیا را برای اینکه دین درست بشود، برای اینکه قدرتمندها را حفظ کنند، هر که تاریخ انبیا را ملاحظه کند که این انبیا از چه طبقهای بودهاند و اینها با کی مخالفت داشتند، میبیند که انبیا از این طبقه مستضعفین بودهاند، از همین طبقه سوم مردم بودهاند و مردم را وادار کردند که جنگ کنند با آن مستکبرین. یکی حضرت موسی است که به ما باز یک قدری نزدیکتر است. حضرت موسی یک آدمی بوده، شبان بوده است با عصای شبانی مدتها هم در خدمت حضرت شعیب بوده و شبانی او را میکرده است و از همان مردم عادی بوده است در صورت، و همین حضرت موسی که از درون همین جمعیت پا شد، همینها را تجهیز کرد بر ضد فرعون. فرعون موسی را درست نکرد برای اینکه تختش را حفظ کند، موسی مردم را برداشت رفت تخت فرعون را به هم زد، نه اینکه دین افیون است. به نظر آنها فرعون موسی را درست کرده که مردم را خواب کند تا خودش سلطنت کند، عکس آنی که واقع هست که موسی مردم را تجهیز کرده یعنی این طبقه سه را تجهیز کرده و برده و تاج و تخت فرعون را به باد فنا داد. خوب تاریخ اسلام که نزدیک است، آیا قریش و قدرتمندهای قریش رسول اکرم را درست کردند که مردم را خواب کنند که آنها به رباخواری خودشان و به تجارت خودشان و به اخاذی خودشان و به غارتگری خودشان ادامه بدهند؟! یا پیغمبر اکرم در مقابل قریش بود؟ خودش هم از قریش بود اما یک آدمی بود که از همین طبقات پائین بود، از اشراف به آن معنی که طایفهدار بوده، بود اما هیچ چیز نداشت، نتوانست در مدینه زندگی کند، از دست همین پولدارها و همین قلدرها مدتی در یک کوهستانی رفت، در یک غاری بود تا اینکه کارهای زیرزمینی را انجام داد و بعد تشریف بردند مدینه. مدینه کی همراه پیغمبر بود؟ باز آنقدرتمندها بودند؟! باز قلدرها بودند؟! باز رباخوارها بودند؟ تاجرها بودند؟! یهودیهایی که آنوقت جزء متمکنین بودند، آنها بودند؟! یا پیغمبر وارد شد به یک آدم درجه سهای و اشخاصی که دورش جمع شده بودند یک اشخاص فقیر بیبضاعتی و خودش هم یک منزل و اطاق (نه مثل این اطاق) یک اطاقی با ساقه خرما چند تا اتاق برای خودش و مسجدش هم آنطور و اصحاب حضرت هم یک دستهشان که اصحاب صفه بودند آنهایی بودند که منزل هم نداشتند و میآمدند روی سکویی در آنجا میخوابیدند و زندگیشان همین بود. اینها را برداشت برد و آنها را از بین برد.
این فقرا را، این مستضعفین را، اینهایی که درجه سه بودند و حتی خانه را نداشتند، حتی در جنگ یکیشان یک خرما وقتی پیدا میکرد دهن خودش میگذاشت و درمیآورد به دهن رفیقش میگذاشت و او درمیآورد و به دهن رفیقش و... یک خرما را اینطوری دور میزدند، اینها بودند که پیغمبر تجهیز کرد و در جنگهای با قریش، آنها با همه بساطی که داشتند و اینها با همه فقر و فلاکتی که داشتند، لکن ایمان داشتند. واقعه غیر آنی است که به جوانهای ما گفتهاند و تبلیغات کردهاند که خیر اینها، اسلام یا سایر ادیان، همهاش افیون بوده. خیر، اسلام و سایر ادیان همه محرک بودند، بیدار کردند مردم را، تعلیمات انبیا مردم را بیدار کرد، تجهیز کرد مردم را بر ضد قدرتمندان، بر ضد مشرکین. قرآن میشود گفت کتاب جنگ است، کتابی است که تجهیز میکند مردم را به جنگ کردن، در عین حالی که همه تعلیمات انسانی در آن هست لکن (اشداء علی الکفار رحماء بینهم) (قاتلوا المشرکین کافه) قرآن وادار کرد مردم را و بیدار کرد مردم را، دلداری داد به مردم که ملائکه همراه شماست. ملائکه هم بود همراهشان. یک دسته کوچکی حرکت میکرد یک قدرت بزرگ را
میشکست با همان قدرت ایمان و آن تحرکی که پیغمبر اکرم و قرآن کریم ایجاد کرده بود در آنها، پس این تعلیم که مع الاسف در بعض از جوانهای ما هم اثر گذاشته است، این تبلیغی است که آنها کردهاند که بشکنند اینقدرت را که میتواند در مقابل سایر قدرتها بایستد و آنها ما را بچاپند. میآییم سراغ روحانیین که ببینیم که آیا اینها درباریاند، اینها را انگلیسها درست کردند که مردم را خواب کنند و آنها بچاپند؟! این قیامهایی که در این صد سال شده است از کی بوده؟ چند قیام در این صد سال؟ کی رأس اینها بوده؟ قیام تنباکو، مرحوم میرزا بود، قیام مشروطه از نجف، آقایان نجف، از ایران، علمای ایران ایجاد کردند. این چند قیامی که ما شاهدش بودیم همه از علما بود. علمای اصفهان قیام کردند، رأسشان مرحوم حاج آقا نوراللّه رحمت اللّه بود. علمای تبریز قیام کردند، علمای مشهد قیام کردند. یک وقت مرحوم آقای قمی خودش تنها پاشد راه افتاد آمد که من تهران بودم، ایشان به حضرت عبدالعظیم آمدند و ما رفتیم خدمتشان و ایشان قیام کردند، منتها حبس کردند در همانجا حبسش کردند و بعد هم تبعیدش کردند. قدرت بود دیگر، در این صد سال هر چه قیام بوده است، تقریباً از اینها بوده، تبریز هم خیابانی یکی از آقایان بود، از علما بود. البته جنگل هم بودهاند، اینها هم بودهاند لکن در اقلیت بودند، عمدهاش اینها بودند. پس اینکه میگویند که (روحانیون درباریاند یعنی برای دربار دارند کار میکنند، اینها کاری میکنند که مردم را خواب کنند و دربار بچاپندشان) این حرف صحیح نیست. باز در هر شهری از شهرها بروید آن روحانی آن شهر اگر علناً نتواند مخالفت کند با اینها، مخالفت میکرده است. من نمیگویم صد درصد معمم درست است. ما معممهایی داشتیم که از سازمان امنیتیها بدتر بودند. من روحانیون را میگویم. آنها به طور مطلق میگویند روحانیون اینطور هستند و من عرض میکنم نه، مسأله این نیست. من نمیخواهم بگویم که هر کس عمامه سرش گذاشت این روحانی است و هر کس عمامه سرش گذاشت این مخالفت کرده، نه. خیلی از عمامه به سرها هم موافقت کردهاند، زیاد هم موافقت کردهاند، اما (روحانیین مطلقاً اینطور بودند) صحیح نیست. این هم برای این بود که اینقدرت را بشکنند و وقتی که اینقدرت را شکستند، از آن طرف اسلام را در نظر مردم کوچک کردند، از این طرف روحانیون را در نظر مردم کوچک کردند. این دو تا قدرت را از ما گرفتند آنوقت هر کاری میخواستند میکنند، از آن طرف آمدند دانشگاهها را جدا کردند از روحانیون، در دانشگاهها تبلیغات بر ضد روحانیین، در مساجد و منابر و عرض میکنم که جاهای دیگر گروههای روحانی تبلیغات بر ضد دانشگاه راه انداختند و این نه برای اسلام بود که اینها میآمدند میگفتند که دانشگاهیها مثلاً اشخاصی هستند کذا، خیر، این نبود، این نقشه بود، این یک مطلب حساب شده بود، میخواستند این دو تا قدرتی که میتواند کار بکند (دانشگاهی میتواند کار بکند، روحانی هم میتواند کار بکند) میخواستند این دو تا قدرت را از هم جدا بکنند و جدا هم کردند. دانشگاه میرفتی اسم روحانی را نمیشد بیاوری (حالا نه، آنوقت) اسم معمم را نمیشد بیاوری، در محیط روحانی هم اسم دانشگاهی را نمیشد برد. جدا کردند این دو تا قدرت را از هم، یعنی دو قدرت فعالهای که میتوانست اگر با هم پیوند کند اساس این چپاولیها و این دستهایی که از خارج به این سفره یغما دراز شده اینها میتوانستند قطع کنند، این دو تا طایفه را از هم جدا کردند. اینها یک نقشههایی بود.
هوشیاری در مقابل نقشههای تفرقه انگیز اجانب و توجه به تصویب قانون اساسی
خوب، الحمداللّه در این نهضت این پیروزی حاصل شد برای مسلمانها که همه بیدار شدند و همه با هم انسجام پیدا کردند. پیوند پیدا کردند، مع الاسف حالایی که ما رسیدیم به یک مرتبهای از پیروزی، دست آنها را کوتاه کردیم، چپاولگرها هم به همت همه مردم بیرون رفتند، مع الاسف حالا باز نقشهها این است که تفرقه بیندازند، گروه گروه بکنند مردم را، همان نقشهای که در زمان سابق، زمان همین رژیم سابق بود، چه قبل از ماه رمضان و قبل از محرم و صفر، این دو موعد جای تفرقه اندازی بود برای اینکه ماه رمضان شهراللّه بود و قدرت روحانیون در ماه رمضان نمایشش زیاد بود، اجتماع مسلمین زیاد بود، ماه محرم هم ماه امام حسین بود و قدرت اینها، اهل منبر و روحانیون آنوقت هم زیاد بود. جلو ماه رمضان یک چیزی درست میکردند، جلوی ماه محرم هم یک چیزی درست میکردند، حالا هم ما جلو ماه رمضان هستیم، الآن هم درست کردهاند، الآن اصفهان یک قصهای درست شده است، مشهد هم همین طور، سر یک مطلب پوچی ریختهاند به هم. این چقدر غفلت میخواهد، یک حالی که الآن مقدرات اسلام مطرح است، قانون اساسی اسلام مطرح است، حکومت اسلام مطرح است، رئیس جمهور اسلام مطرح است، از اینها دست برداشتند، یک جبهههایی که حساب شده آنها کارهای خودشان کردهاند و بسیاریشان هم از روی بی اطلاعی چند تا گروه درست کردهاند، صد تا حزب و گروه در همین چند وقت درست کردهاند، هر کدام گروه گروه شدند و مع الاسف در اصفهان، در تهران هم یک مقداری، در مشهد هم، حالایی که قبل از ماه رمضان است و حالایی که باید قدرتها با هم جمع بشوند و این مقدرات مملکت را درست بکنند و اسلامی کنند حکومت را، سر یک شخصی دعوا میکنند (آیا این مسلمان است یا نه؟) مسلمان است به من چه، مسلمان نیست به تو چه؟ چرا همه قدرتها را به باد فنا میدهید برای اینکه زید مسلمان است یا غیر مسلمان؟ قضیه مرحوم شمس آبادی شما خیال کردید که یک چیز عادی بود، این هم جزء همانها بود که با طریقهای مختلف اینها میآمدند و درست میکردند. یک وقت شهید جاوید را پیش میآوردند از این طرف و از آن طرف و یک ماه محرم و صفر و بیشتر را منبرها همه خرج این میشد که شهید جاوید چی. از این طرف و از آن طرف یک دستهای تأیید، از آن طرف یک دستهای تکذیب. یک قدری که این سست میشد، باز یک چیز دیگری درست میکردند. مرحوم شمس آبادی هم از این امور بود که شاید هم خودشان این کار را کردند (من نمیدانم) که یک کسی را بکشند و صدا دربیاورند یک دسته از آن طرف و یک دسته از این طرف و بساط درست کنند و یک قدری که این کمتر میشد آنوقت یک کس دیگر را به میدان میآوردند که این کتابهایش چطور است. او میگفت کافر است، این میگفت مسلمان است، آن میگفت که مسلمانی است در تالی مثلاً انبیا، آن دیگری میگفت کافری است از ابوجهل بدتر. اما نقشه در کار است، آنهایی که اینها را درست میکنند، نه به اسلام عقیده دارند و نه به روحانیت عقیده دارند و نه به هیچ چیز، آنها مادیت در نظرشان هست و مسلمانها را به جان هم بریزند تا آنها چپاول کنند. امروزی که ما احتیاجمان به وحدت کلمه از همه اوقات بیشتر است، امروزی که این توطئهها، مرزی و غیر مرزی، در کار است، باز ما سر یک چیز مختصری دعوا میکنیم، این نیست جز اینکه یک جهالت است در ما، رشد ما نداریم که مواقع را تشخیص بدهیم که
چه وقت باید چی گفت و آنها که نقشه میکشند میفهمند که دارند چه میکنند، آنها میدانند که باید چه وقت چه چیز را چاپ کرد و منتشر کرد، کسانی را واداشت ضدش، کسانی را واداشت تأییدش.
ما باید بیدار باشیم آقا، توجه داشته باشیم، وقت این نیست که امروز سر افراد ما دعوا بکنیم، وقت این است که امروز همه قوایمان را متحد کنیم و این گروه گروهها یکی بشوند و همانطوری که با یکی بودن به جلو برویم، نه اینکه حالایی که با یکی بودن قدرت را به زمین زدیم حالا متفرقمان کنند و بعد هم یک قدرتی بیاید و همه ما را از بین ببرد. الآن وقت وحدت کلمه است، الآن وقت این است که همه ما قدرتهایمان را روی هم بگذاریم، از من که یک طلبه هستم، از شما آقایان، از این علمای اعلام اصفهان یا جاهای دیگر، وقت این است که همه فکرهایشان را متوجه به این بکنند که حالا باید چه کرد. حالا که قانون اساسی مطرح است طرح بدهند، نظر بدهند، مسائل را بگویند به مردم، بگویند فردا که بناست مجلس خبرگان درست بشود، خبره اسلامی تعیین کنند. حالایی که وقت این حرفهاست، یک وقت ما میبینیم که یک طرحی آوردند او فحاشی به یک کسی کرده، یک دسته هم از آن طرف فحاشی، یک دسته هم از آن طرف تأیید، یک دسته هم از آن طرف، باز همان مسائل که در زمان محمدرضا درست میشد قبل از ماه رمضان، دوباره حالا قبل ماه رمضان ما، آن هم در یک همچو موقعی. و این ماه رمضان و ماه شعبان، غیر ماه شعبان و رمضانهای دیگر است، ماه رمضانی است که سرنوشت ما را میخواهد درست بکند. ما باید همه قوا را روی هم بریزیم و برویم سراغ این مصیبت. نباید ما مشغول یک چیزی بشویم که هیچ ارزشی پیش اسلام ندارد، هیچ ارزشی به هیچ وجه ندارد. ما نباید برویم دنبال این مسائل، باید برویم دنبال این مسائل اساسی، این یک جملهای بود راجع به عموم.
ارزش انسان به قلب و بصیرت اوست، نه به بصر
اما چیزی که راجع به این عزیزها، راجع به این فرزندان عزیز بگویم، این است که انسان با روح انسان است، با بصیرت انسان است. ما همه با همه حیوانات شرکت داریم در اینکه گوش داریم، چشم داریم، پا داریم و ما دست داریم چه، اما این مناط و انسانیت نیست، آنی که انسان را از همه موجودات جدا میکند، از همه موجودات طبیعی جدا میکند، آن قلب انسان است، آن بصیرت انسان است. شما بصیرت داشته باشید، انسانید. اگر بصیرت نداشته باشد، ابوجهل چشم داشت اما انسان نبود، بعضی از انبیا هم چشم نداشتند و نبی بودند. میزان در انسانیت معنویت انسان است. کوشش کنید که خودتان را با محتوا کنید، معنویت در خودتان ایجاد بکنید و از این هیچ باکی نداشته باشید که انسان دست ندارد، پا ندارد، چه ندارد. در روایت است که بعضی از انبیا بودند که چشم نداشتند و دست و پا هم حتی نداشتند. حضرت میفرماید که میبینم فلان را (که الآن من درست یادم نیست) دست و پا نداشتند ولی نبی بودند و البته مرسل به آن معنی نبودند اما نبی بودند. بسیاری از علما، بسیاری از نوابغ بودند که چشم نداشتند، در زمان ما هم بعضی را ما ملاقات کردیم که از علما بودند، نابغه بودند، اطلاعات زیاد و وسیعی داشتند، انسان بودند هیچ از این معنی نگران نباشید که حالا شما صاحب یک حسی نیستید، شما معنویتتان را انشاءاللّه تقویت کنید، روحتان را تقویت کنید و از همه بصیرها شما انشاءاللّه بصیرتر باشید. خداوند انشاءاللّه شما را حفظ کند و همه ما را برای اسلام خدمتگزار کند و همه ما این راهی را که آمدهایم بتوانیم تا آخر انشاءاللّه برسانیم.
در سال 1358 جزوهای توسط ابابصیر با عنوان خلاصه گزارشی از سازمان آموزشی ابابصیر منتشر شد. این جزوه اولین سند مهم در جهت معرفی مؤسسه ابابصیر است. اکنون این سند عیناً آورده میشود.
در سال ۱۳۵۸ جزوه ای توسط ابابصیر با عنوان خلاصه گزارشی از سازمان آموزشی ابابصیر منتشر شد. این جزوه اولین سند مهم در جهت معرفی مؤسسه ابابصیر است. اکنون این سند عینة آورده می شود.
خلاصه گزارشی از سازمان آموزشی ابا بصیر
بخش نابینایان
۱۳۵۸
نشانی : اصفهان - خیابان امام خمینی ، کیلومتر ۷، داخل جاده دستگرد قداده
تلفن :۳۰۶۸۷ - ۶۰۳۶۶
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ »
سالی چند است که از تأسیس بخش نابینائی سازمان آموزشی ابا بصیر گذشته و هر چند گاه یکبار خلاصه گزارش ، که، هم بیان کار گذشته بود . وهم تا بلوی طرحهای آینده، به حضور مردم هوشیار و حاضر در صحنه اصفهان و ارباب خیر و کرم تقدیم شده است . و اینک که چندی است سازمان در ساختمان جدید البنای خود واقع در خیابان امام خمینی، کیلومتر هفتم از فاکه جمهوری اسلامی ، داخل خیابان ابا بصیر متمرکز شده است دگر باره از گذشته بادی میکنیم و امید آینده را تصویر می بخشیم .
از سال ۱۳۴۸ که این سازمان بهمت والای مردم اهل خیر ، و ارشاد و توصیه یا کاندیشان مهرورز آغاز بکار کرد؛ نهال امید در دل بینادلان جوانه زد و این فکر که نابینا عضو وابسته ای همچون نیلو فراست و هر گز برقامت خود راست نمی ایستد سر به صحرای فراموشی نهاد و خیلی زود آشکار شد که اگر چه روشندل به لطافت و تردی گل نیلوفر است ، اما همینکه محیط رشد و شرایط
شدن ، بافت چون درختی تناور ، راست قامت خواهد ایستاد و مردانه در برابر مشکلات و گرفتاریها و مسائل خویش و جامعه ، بودنش را اثبات خواهد کرد.
سازمان آموزشی ابا بصیر با چند نفر عضو کار خود را شروع کرد و هیأت قائمیه اصفهان که سرپرستی آن به عهده حضرت آیت الله شهید شمس آبادی بود و رئیس هیئت مدیره ابا بصیر نیز بودند محل مناسبی را در خیابان مسجد سید برای دائر کردن مدرسه در اختیار ابا بصیر قرار داد، و چند سالی این محل برای تشکیل کلاس، خوابگاه و کارگاه ، و خلاصه همه چیز سازمان بود ، خدا بانیان خیر را مورد الطاف خود قرار دهد ..
سپس محلی در خیابان جامی جهت دائر کردن کارگاه بزرگسالان و خوابگاه آنان ، از طرف حضرت آیت الله خادمی در اختیار ابا بصیر گذاشته شد ، که این قسمت از فعالیت سازمان نیز در اشتغال نابینایان بزرگسال و تأمین مسکن ایشان ، که با درس میخواندند و با کار میکردند ، قابل اهمیت بود. پس از چندی بخش دخترانه هم دائر و خواهران روشندل نیز در خانواده ابا بصیر وارد شدند . .
از کارهای اساسی ایکه در جریان سالهای تشکیل ابا بصیر انجام یافته آموزش نابینایان بخط بریل ( مخصوص نابینائی ) بوده بطوریکه بتوانند همانند سایرین بخوانند و بنویسند، و در سهای معمول مدارس را بیاموزند و امتحان دهند ، و احیانا به دانشگاه راه پیدا کنند .
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
و آنقدر مسأله وجود داشت که پیگیری کار تعلیم و تعلم روشندلان محلی از اعراب نمیداشت ، و تنها نور امیدی که از دوردستها سوسو میزد مدارسی بود که نوعا در اختیار و تحت نظارت و برنامه مسیونهای مذهبی ممالک غربی بود و در ازاء خواندن و نوشتن که به نابینامیة موختند بسیاری از ملکات فاضله او را بیغما میبردند ، و نه تنها از دین و ایمان در آن معرکه خبری نبود که نقش ضددین در صفحه پاک سینه آنها میانداختند و چه بسا که آنها را تا محراب
کلیسا و غسل تعمید پیش میراندند، و به پوچی و هرزگی آلوده شان میکردند .
و در چنین شرایطی بود که ابا بصیر تصمیم میگرفت تا نابینا علاوه بر آموختن و خواندن و نوشتن با مفاهیم اصیل دانش اسلامی آشنا گردد و سطح اطلاعات عمومی او در زمینه های مختلف دینی اجتماعی - ادبی و غیره افزایش یابد، که انجام این مهم با راه اندازی
چاپخانه و کتابخانه در ابا بصیر مقدور بود و بحمداله توفیق یار شد و امروز نه تنها نابینایان مدرسه و شهر ما ، بلکه هر نا بینائی در هر نقطه میتواند با عضویت در این کتابخانه از کلیه نشریات ویژه روشندلان که در ابا بصیر تهیه شده است و از طریق خدمات پستی در اختیارش قرار داده میشود بهره مند گردد . .
طی سالهای گذشته تا کنون در چاپخانه ابا بصیر که به دو نوع دستگاه چاپ سربی و ترموفرم ) مجهز است علاوه بر کتب درسی دانش آموزان که تهیه و تکثیر شده است حدود ۷۰۰۰ جلد کتاب نزدیک به ۹۰۰ موضوع دینی - اخلاقی - دعا۔ حدیث قرآن و داستان
و غیره برای نوجوانان و کودکان چاپ و تکثیر شده که کتابهای ادعیه ، کمیل ، ندبه ، توسل و آثار استاد مطهری ، دکتر شریعتی و حجج اسلام ؛ جعفر سبحانی و مکارم شیرازی مورد استقبال شدید روشندلان قرار گرفته است ، علاوه بر کتب تکثیر شده ، در مواردی هم مقالاتی گوناگون ، تبریک، اطلاعیه و امثال آن نیز تکثیر گردیده است .
فراموش نباید کرد که تهیه کتب درسی ریاضیات و جغرافیا که باید اشکال هندسی و نقشه های مختلف جغرافیائی آنها بطور بر جسته و قابل لمس و درک برای روشندلان در آن وجود داشته باشد کاری نسبتا مشکل است که این کار نیز در چاپخانه ابا بصیر که کارکنان خبره آن بینا و یا نابینا هستند انجام میگیرد.
و البته گاهی هم نیاز به تکثیر برخی کتب و مقالات در حد چند نسخه است که این موارد را بطور دستی و رونویس تکثیر میکنند .
این یادآوری لازم است که بطور متوسط هر صفحه کتاب معمولی به دو صفحه کتاب بخط بریل تبدیل میشود و تقریبا کتابی که ارزش متداول آن ۱۰۰ ریال است برای ابا بصیر بیشتر از ۱۰۰۰ ریال یعنی بیش از ده برابر قیمت تمام میشود.
با عنایت به اینکه نابینا بخش عظیمی از اطلاعات خود را از راه گوش و شنیدن کسب میکند ، بخش گویائی این مؤسسه که دارای تعداد زیادی نوار از محتوای کتب درسی - دیدنی - اجتماعی سخنرانیهای گوناگون - سرود و صدای حیوانات میباشد در خدمت روشندلان عزیز است .
در سالهای میانی تأسیس ابابصیر مشکلات این سازمان از روزهای نخست بیشتر بود که بحمدالله اینکه گرفتاری و نگرانی چشمگیری برای آن وجود ندارد و امید میرود که در سالهای آتی توفیقات بیشتری نصیب گردد .
تعداد محصلینی که تا این تاریخ در این مؤسسه ثبت نام و تحصیل کرده اند قریب ۸۵۰ نفر میباشد که اکثر آنها پس از طی دوران تحصیل جذب بازار کار شده اند و نقش سازمان در کاریابی برای آنها قابل ذکر است .
ضمنا سازمان برای راه اندازی زندگی مشترک روشندلان و تهیه سرمایه کار آنها برای خود احساس مسؤلیت نموده حدود۲۰ مورد وسیله ازدواج فراهم کرده: ۸۰ مورد هم تأمین سرمایه برای کار و شغل آنها کرده است .
کسانی هم که در کارگاههای سازمان ؛ اعم از تولیدی با آموزشی کار و کار آموزی کرده اند بالغ بر ۱۴۰ نفر میباشند و برای حدود ۷۰ نفر از نابینایان کاریابی شده است .
محلی که این سازمان در آن مستقر میباشد با ۲۰ هزار متر مربع عرصه و حدود ۸ هزار متر مربع ساختمان در سه طبقه زیر زمین ، هم کف ، و طبقه اول ) شامل قسمت های زیر است :
آموزش پسران ، آموزش دختران ، خوابگاههای دختران و پسران ، چایخانه، کتابخانه ، سالن ورزش و بازی، مر کز تأسیسات بخش گویا ، اطاق لمس ، آشپز خانه و غذا خوری ، نماز خانه ، انبار و فروشگاه ، کارگاه آموزشی و سالن اجتماعات (که نیمه ساز است)
از تابستان سال جاری برای آموزش و توانبخشی برادر آن جانبازی که در اثر جنگ تحمیلی بینائی خود را از دست داده اند کلاسهای ویژه ای تشکیل گردیده که تا کنون به تعدادی از این عزیزان آموزشهای لازم داده شده است .
کار ایاب و ذهاب کارکنان و دانش آموزان سازمان توسط سرویسهای اختصاصی انجام میشود . انشاءا... در این ایام نسبت به تکمیل ساختمان های موجود اقدام خواهد شد و در آینده طرح توسعه و تکمیل مؤسسه و راه اندازی بخشهای دیگری که در اساسنامه ابا بصیر جهت خدمت به عقب مانده ها و معلولین دیگر پیش بینی شده است آغاز بکار خواهد کرد.
ناگفته نگذاریم که سازمان آموزشی ابا بصیر همواره مورد تأیید و نظارت علمای اعلام و مجتهدین بزرگوار اصفهان بوده و از این طریق اجازات چندی از جانب مراجع عظیم الشأن کثره الله امثالهم منجمله حضرت آیت الله العظمی امام خمینی رهبر کبیر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی، و همچنین حضرت آیت الله العظمی منتظری مؤسسه را با کمکهای مادی و معنوی خود یاری فرموده اند در رابطه با تأمین هزینه های ضروری مؤسسه از محل وجوه شرعی صادر شده است ، و صراحتا باید اعتراف کنیم که پشتیبانی قاطع آنان از نقطه شروع تا کنون مؤثرترین پشتوانه و مشوق خدمتگزاران و دست اندرکاران بوده است.
تصویر
اداره آموزش و پرورش از روزهای آغاز به کار سازمان نسبت به همکاری با آن همت گماشت و هر چه زمان پیش رفت این همکاری گسترش یافت تا همانگونه که توقع میرفت در دوران پس از انقلاب خواهران و برادران مسؤل نهایت همکاری و مساعدت را مبذول داشته از همراهی های لازم دریغ نداشتند. و و هیأت امناء ، هیأت مدیره و کادر اجرائی سازمان آموزشی ابابصیر که برای تعلیم و تربیت روشندلان جامعه در نقش هماهنگ کننده ای ایفاء وظیفه میکنند ، و وساطت خیر بزرگی را بعهده گرفته اند ، از بیان محبت ها ، همکاریها ، ارشادات و الطاف بیکرانی که نسبت به ایشان میشود احساس ناتوانی کرده برای صاحبان خیر و بانیان برکات از خدای بزرگ در خواست اجر و مزدی در حد کرمش کرده ، علاقه خود نسبت به ادامه خدمتی
که تقبل کرده اند، و از این قبیل خدمت ، را یاد آور شده تقاضای همگامی و همراهی بیشتر همه افراد و گروههای متعهد و مسئول جهت بهبود و پیشرفت بیشتر امور را حضور شان تجدید مینمایند .
باشد که بخواست حضرت باریتعالی و در سایه الطاف حضرت ولی عصر ، امام زمان ارواحنافداه ، و در ظل توجهات مسئولین محترم جمهوری اسلامی به رهبری امام عزیز امت ؛ خمینی بزرگی ، هر چه زودتر در رفع مشکلات بینادلان عزیز توفیق کلی بدست آید .
من الله التوفیق و علیه التکلان
از : م - قدسی
ای صاف تر ز آینه ها روح پاک تو
روشن دلت ز جلوه انوار ایزدی است
با آن نگاه باطن و چشم همیشه باز
جانت صفا گرفته ی اسرار سرمدی است
با چشم دل ، تو از پس صد پرده بنگری
آن راز ها که دیده مردم ندیده است
در عمق آن نگاه تو دل خیره مانده است
کان چشم را پاس تو حق آفریده است
با چشم رودکی (1)بجهان چون کنم نظر
بینم هزار پرده حکمت بیکی نگاه
چشم و چراع گرچه زما ، او دهد خبر
کاین جاست شاهراه و در آنجا ست قعر چاه
پیر معره (2)نابغه قرنهای پیش
علم است محو فضل وی و اهتمام او
خیام با همه عظمت بر گرفته است
یک جرعه ز آن زلال که بودی بجام او
ای یاد گار رازی (1)و فرزند رودکی
چشم امید مائی و محبوب میهنی
اندر نبرد علم و هنر ای همیشه خوب
دانی چه ای تو ؟ رستم زالی ، تهمتنی
چشم و چراغها که باعماق جان توست
یا بند آنچه را که دگر کس نبافته است
از من هزار مرحله پیشی تو ای عزیز
هر چند پای من به همه سو شتافته است
1) هر سه نفر نابینا بوده اند
تصویر
گزارشی از عملکرد سازمان آموزشی ابا بصیر
(اصفهان) بخش نابینایان
مدیریت مؤسسه ابابصیر در سال 1359، جزوهای را منتشر کرد که به معرفی ابابصیر میپرداخت. این جزوه عیناً نقل میگردد. کرد سازمان آموزشی ابابصر، 1359
سازمان آموزشی ابا بصیر تأسیس سال ۱۳۴۸
نشانی: خیابان امام خمینی، کیلومتر هفتم ( از میدان جمهوری اسلامی) جاده دستگردقداده کیلومتر ۲ تلفن ۳۰۶۸۷ - ۶۰۳۶۶
دفتر شهر : خیابان مسجدسید ساختمان قائمیه - تلفن ۶۱۵۱۴
تصویر
بسمه تعالی سازمان آموزشی ابا بصیر در سال ۱۳۴۸، و در آن هنگام که گروههای غیر اسلامی در کشور
عزیز و منجمله در شهر ما می کوشیدند تا با ایجاد جاذبه های گوناگون مالی، شغلی، هنری وغیره نسبت به جذب خانواده هائی که کودک یا بطور کلی فردی معلول، منجمله نابینا دارند، اقدام کرده و از این راه با اشاعه فرهنگ غیر دینی در بین این گروهها پشتوانه عظیم مردمی جامعه را به سستی گرایش دهند، جمعی از مؤمنین شهر، بحکم وظیفه، به خدمت گروهی از این عزیزان که از رنج نابینائی درد می کشیدند
قیام کردند و با دستی تقریبا خالی، اما با دلی پر و امید و متکی به خدا و بندگان خیر اندیش او، در
سایه الطاف حضرت ولی عصر، امام زمان ) عجل الله فرجه، سازمان آموزشی ابا بصیر را بنیان
تصویر
تصویر
گذاشتند .
گر چشم سر مرا نبود هیچ باک نیست چون دل زنور حق شده روشن چو چلچراغ
این سازمان که تکفل آموزش و پرورش عزیزان بینادل را از نظر درسی وحرفه ای به عهده گرفت، با همکاری هماره اداره کل آموزش و پرورش اصفهان و مساعدت وزارتخانه مربوطه، با نظر علمای اعلام وروحانیت هشیار اصفهان، هم دروس متداول مدارس و هم دانش دینی را به آنان آموخت .
همچنین با دائر کردن انواع کارگاههای آموزشی و تولیدی به کم سالان روشندل حرفه آموخت، و با بکارگیری توان بزرگسالان آنها در مورد ساخت و تولید انواع محصولات موئی، از ساده ترین تا حساس ترین آنها که غلطکهای مورد مصرف در صنایع نساجی بود اقدام کرد.
تصویر
این موسسه فرهنگی خدماتی، در آغاز، در بر ساختمان متعلق به هیئت محترم قائمیه که در ) خیابان مسجد سید اصفهان واقع می باشد، و استقرار یافت و اینک در بنای ویژه خود در و دستگرد قداده با عرصهء ۲۰۰۰۰ متر مربع،
و ۸۰۰۰ متر مربع ساختمان آموزشی و خدماتی، به کار خود ادامه می دهد .
در این محیط با کارگاههای آموزشی، و سرویس های لازم برای تهیه و تامین غذای سه
گانه صبح ظهر و شب، خوابگاهها، کتابخانه ،
چاپخانه، نوارخانه، فروشگاه تعاونی، و انبارها، لباس شویخانه، خیاطخانه، اطاق (آموزش لمسی و دیگر مراکز مورد نیاز یک واحد در آموزشی شبانه روزی وجود دارد .
در این مجتمع، کلاسهای ویژه پسران و ) ودختران برای دوره های آمادگی، دبستانی و
تصویر
تصویر
وراهنمائی در قسمتهای جداگانه ای کار آموزش و ) و پرورش فرزندان روشندل اجتماع را دنبال می رو ) کند. و دانش آموزان روشندل نه تنها از اصفهان و وتوابع، که از اقصی نقاط کشور عزیز و
اسلامیمان در این مؤسسه گرد هم آمده اند و سازمان آموزشی ابا بصیر هنوز هم توانائی پذیرش دانش آموزان دیگری در این سطوح را - دارا می باشد، از مردمان خیر تقاضا دارد ) خانواده هائی را که با مشکل تعلیم این عزیزان و روبرو می باشند به این سازمان راهنمائی فرمایند).
به دنبال ضایعاتی که جنگ تحمیلی در کو رابطه با بینائی جمعی از رزمندگان عزیز و داشت، سازمان آموزشی ابا بصیر به تشکیل و کلاسهای مقطعی ویژه آنان اقدام نمود .
تصویر
تصویر
و سرویسهای رفت و آمد سازمان برای و جابجائی معلمین، کارکنان و دانش آموزانی که و در خانه های خود و بین افراد خانواده خویش
زیست می کنند در خدمت است . زن با جمعی از محصلین وابسته به سازمان که
دوره دبیرستان را در مدارس سطح شهر طی می د کنند توسط معلمین و راهنمایان مربوط به
سازمان سرکشی و آموزش و مساعدت می شوند، ونیازهای ویژه آنان از این طریق پاسخ داده می شود .
اینک حدود ۳۰۰ نفر پسر و دختر در این مؤسسه مشغول تحصیلند وجمعی هم دوره * دبیرستان را تحت نظارت و کنترل کادر ابا بصیر را در بیرون طی می کنند .
و به هر حال از سال تأسیس تاکنون هر ساله تعدادی از روشندلان عزیز جامعه به تحصیل
تصویر
را مشغول یا فارغ التحصیل شده اند و به دانشگاه و راه یافته یا در بازار کار مشغول شده اند .
پرسنل آموزشی و خدماتی سازمان جمعة ( بیش از ۸۰ نفر بوده که نزدیک ۳۰ نفر آنان دارای مدرک فوق لیسانس و لیسانس و فوق دیپلم می باشند. حقوق و مزایای کارمندان از طرف
اداره آموزش و پرورش و یا سازمان پرداخت " می شود . و سازمان آموزشی ابا بصیر از آغاز تاکنون
محصلین خود را، اگرچه دوره آموزششان خاتمه یافته و دیگر به کلاس درس نمی آیند، فراموش نکرده و خود را در مورد اشتغال و تشکیل خانواده آنان موظف میداند و با
سرکشیهای متناوب و ارائه خدمات - هر چند و ناچیز -، وانجام کمکهای لازم آنان را همراهی ) و می کند .
تصویر
تصویر
این سازمان سعی دارد رشته های دوستی ره ! ومودت را با فارغ التحصیلان خود همچنان بسته نگهدارد، و بسیاری از آن روشندلان نیز در خود را از خانواده علمی و آموزشی خویش جدا - ندانسته و هرگاه که فرصت دست دهد تجدید و عهد و دیداری با آنان خواهند کرد . و هیئت مدیره و مؤسسین سازمان آموزشی ابا ) بصیر که خود را خدمت گزاران موظف این قشر از اجتماع می دانند و از گذشته دور که کمتر کسانی در این راه قدم برداشته بودند پا در این راه د نهاده اند .
اکنون دست تمنا به سوی زنان و مردان خیر ونیک نهاد و شرافتمند جامعه اسلامی و رهروان و عاشق فرزندان پیامبر صلی الله علیه و اله و علی علیه السلام تا دراز کرده اند تا با یاری آنان و با مساعدت وبذل مال وهمت ایشان در ادامه این حرکت خدا و پسندانه و بهبود اوضاع جاری، تا حد اعلی
تصویر
تصویر
قدمهای استوارتری بردارند، ولذا درخواست و دارند تا تمامی کسانی که خویشتن را در این گذرگاه همراه میدانند، اگر می توانند به صورت مستمر ماهانه یا سالیانه واگر می خواهند هر چندگاه یک نوبت، اگر نه برای یک بار هم که شده است، با بذل مال وانفاق در راه ا خدا ، نقدی یا جنسی با ابا بصیر همگامی کنند .
ونیز توانمندان دلسوزی را که می شن به این عمل خیر راهنمائی فرمایند .
و با مراجعه شخصی یا دسته جمعی و گروهی به محل سازمان و بازدید از مؤسسه و کارمندان و دانش آموزان آن، همدلی خود را با خدمتگزاران آن ابراز نمایند .
سازمان آموزشی ابا بصیر روزهای یکشنبه ه هر هفته صبح آماده راهنمائی بازدیدکنندگان می باشند .
تصویر
تصویر
تصویر
طرقه حدیثی از خاتم پیامبران
در یاری نابینایان عن رسول الله صلی الله علیه وآله:
ومن قاد ضریرا إلی مسجده أو إلی منزله أو لحاجة من حوائجه کتب الله له بکل قدم رفعها ووضعها عتق رقبة وصلت علیه الملائکة حتی یفارقه
ومن کنی ضریر حاجة من حوائجه نمشی فیها حتی یقضیها اعطاء الله براءتین : براءة من النار وبراءة من النفاق وقضی له سبعین ألف حاجة فی عاجل الدنیا ولم یزل یخوض فی رحمة الله حتی یرجع . الوسائل ۵۶۵
/ ۱۱ ح ۶ ترجمه : کسی که نابینایی را به مسجد یا منزل او ببرد و یا به خواسته ای از خواسته هایش برساند بهر قدمی که در این مسیر برداشته خداوند ثواب آزاد کردن بنده ای را برایش می نویسد و تا زمانیکه از نابینا جدا نشده ملائکه به او درود می فرستند . و کسی که در راه نیازی از نیازهای نابینائی تلاش کند تا آنرا بانجام برساند خداوند تبارک وتعالی به او دوری از آتش، ورهائی از نفاق (دو روئی) عطا می فرماید و نیز هفتاد هزار حاجت او را نسبت به امور دنیوی برآورده می کند و از زمانیکه بدنبال آن کار رفته تا باز می گردد در رحمت الهی فرو رفته است.
با تشکر و تقدیم احترام
ترک کرم به عذر تنک مایگی مکن
برگی در آب کشتی صد مور می شود
تصویر
مأخذشناسی مؤسسه ابابصیر(1)
مجتمع آموزش ابابصیر از تأسیس تا انحلال، راضیه کباری، ماهنامه پیک توانا، شماره 38، دی و بهمن 1390، ص34 و شماره 36، آذر 1390، ص34.
تأثیر بازی بر عزت نفس، رشد اجتماعی و اختلالات رفتاری دانشآموزان (6-11 ساله) نابینای آموزشگاه ابابصیر اصفهان، سارا مددی زواره، استاد راهنما: منوچهر کامکار، استاد مشاور: محسن گلپرور، رشته روانشناسی عمومی، پایاننامه کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد خوراسگان، 1386، 139ص.
بررسی ارتباط اضطراب والدین و کیفیت زندگی نابینایان مؤسسه آموزشی ابابصیر شهر اصفهان در ابعاد خود مراقبتی، تحرک و فراغت سال1386، منیژه دهی، لیلا جهانگیری، خسرو توکل، لیلا تک فلاح، فتانه کریمی، فصلنامه پژوهشی دانشکده بهداشت یزد، سال ششم، ش 3 و 4، پاییز و زمستان 1386، پیاپی 21-22.
بررسی اثربخشی آموزش شیوه حل مسأله گروهی بر مهارتهای اجتماعی دانشآموزان آسیبدیده بینایی مرکز ابابصیر اصفهان، زهرا خوشکام، استادان مختار ملک پور و حسین مولوی، پایان نامه کارشناسی ارشد رشته روانشناسی، دانشگاه اصفهان، تیرماه 1387.
بررسی تأثیر اصل پریماک بر پیشرفت تحصیلی دانش آموزان نابینا (جامعه نمونه ابابصیر)، سید حمید آتشپور، ایران مهدیزادگان، علوم انسانی، شماره دوم، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد خوراسگان اصفهان، زمستان 1378، ص 134-125.
مقایسه رشد اجتماعی دانشآموزان نیمهبینا در مدارس تلفیقی و استثنایی، محمدباقر کجباف، مهری رستمی، تعلیم و تربیت استثنایی، شماره 78، خرداد 1387.
نقش اعضای اتاق بازرگانی اصفهان در تأسیس مؤسسات خیریه، مصطفی حجه فروش، نامه اتاق بازرگانی، فروردین 1390، شماره 516، ص 4- 5.
مقایسه توانایی شنیداری کودکان بینا و نابینا در شناسایی و تجسم ویژگیهای شناختی - عاطفی آموزگاران، از روی صدای آنها، پرویز شریفی درآمدی، کودکان استثنایی، پاییز 1380، شماره 1، ص 81-103.
رابطه اختلالات خواب و افسردگی در نوجوانان دختر و پسر نابینا و نیمه بینا (جامعه نمونه ابابصیر)، منصوره بهرامیپور، فاطمه ارغنده، دانش و پژوهش در روانشناسی کاربردی، پاییز و زمستان 1383، شماره 21 و 22، ص 59-74.
1) . این مأخذشناسی توسط آقای اباذر نصراصفهانی کار شده است.
بررسی مقایسهای تأثیر الگوهای صوتی بزرگسالان و ویژگیهای شخصیتی آنان در تصویرسازی ذهنی کودکان نابینا و بینا (جامعه نمونه از مدرسه ابابصیر)، پرویز شریفی درآمدی، غلامعلی افروز، مدرس علوم انسانی، تابستان 1379، شماره 15، ص 63-86.
اثربخشی آموزش حل مسأله گروهی بر مهارتهای اجتماعی دانش آموزان با آسیب بینایی (بر اساس جامعه نمونه دانشآموزان ابابصیر)، زهرا خوشکام، دکتر مختار ملکپور، دکتر حسین مولوی، پژوهش در حیطه کودکان استثنایی، سال هشتم، شماره 2، 1387، ص 156-141.
بررسی اثربخشی آموزش شناختی بر عزت نفس دانشآموزان نابینای پسر و دختر آموزشگاه ابابصیر شهر اصفهان، عبداللّه شیرانی.
مقایسه رشد اجتماعی در دانشآموزان نیمه بینا در مدارس راهنمایی خاص و عادی (تلفیقی) شهر اصفهان سال تحصیلی 83-84، مهری رستمی.
وضعیت تغذیه دانشآموزان مرکز آموزشی شبانهروزی: ابابصیر - اصفهان 1377، منصور رجایی، احمد عزیز زاده، نرگس هوایی، رضوان کاظمی، پژوهش در علوم پزشکی، سال ششم، پیوست 2.
بررسی میزان آهن و کلسیم دریافتی دانشآموزان شبانهروزی آموزشگاه ابابصیر اصفهان بهمن ماه 77، منصور رجائی، مهندس احمد عزیز زاده، نرگس هوایی، رضوان کاظمی، طب جنوب، سال چهارم، ویژهنامه پاییز (1)، 1380.
تصویر
تصویر
باسمه تعالی
جناب آقای براتی مدیریت سازمان آموزش و پرورش استان اصفهان
سلام علیکم
با احترام ضمن تقدیر و تشکر فراوان از حضرتعالی و همکاران محترمتان به خاطر بذل توجه، حسن نظر و دقتی که نسبت به مسائل و مشکلات مجتمع آموزشی ابابصیر از خود نشان دادهاید، به استحضار میرساند گروهی از دبیران و آموزگاران این مجتمع که از نزدیک با دانشآموزان نابینا در ارتباط بوده مسائل و مشکلات آموزشی آنها را لمس نموده سالیان درازی با آن دست به گریبان بودهاند، بر آن شدهاند تا برخی از مهمترین مشکلات را مطرح نموده، راهکارهایی نیز جهت رفع آنها عرضه نمایند. شایان یادآوری است این موارد پیش از این نیز بارها به اطلاع مسئولین مختلف به ویژه اداره آموزش و پرورش استثنایی استان رسانده شده که متأسفانه مورد کم توجهی قرار گرفته هیچ گامی در جهت رفع آنها برداشته نشده است.
1- فضای آموزش: همانگونه که استحضار دارید این مجتمع در مسافتی بسیار دور از مرکز شهر واقع شده که این امر مشکلات زیادی را موجب گردیده است نظیر:
الف) خستگی مفرط دانشآموزان و معلمین به خاطر اتلاف وقت به گونهای که برخی از افراد بیش از 3 ساعت از زمان خود را در مسیر رفت و آمد میگذارند.
ب) عدم تعامل دانشآموزان با محیط زندگی و سایر افراد جامعه و در نتیجه تضعیف آنها در جهتیابی و خودکفایی و انزواگرایی آنها.
ج) عدم ارتباط و تعامل مناسب با سایر مراکز آموزشی و فرهنگی سطح شهر
2- سیاستهای نادرست هیئت مدیره در ارتباط با جذب مشارکتهای مردمی:
متأسفانه شیوههایی که بنیانگذاران این مجتمع برای کسب درآمد و جلب مشارکت از بدو تأسیس به کار گرفتهاند توهینآمیز و تحقیر کننده بوده، شخصیت نابینایان را زیر سؤال برده و موجب تغییر نگرش و منفی گرایی جامعه نسبت به نابینایان و افرادی که مرتبط با آنها هستند گردیده است. شیوههایی نظیر گذاردن صندوق صدقات در مکانهای عمومی، دادن قبضهای کمک ماهیانه به در منازل، تهیه تاج گل و غیره.
3- دوگانگی در امر مدیریت و برنامهریزی برای اداره مجتمع:
از آنجایی که این مجتمع توسط دو نهاد (آموزش و پرورش و هیئت مدیره) اداره میشود اختلاف نظرها و اعمال سلیقههای شخصی به ویژه از سوی هیئت مدیره باعث اختلال در کارها شده که لطمه آن متوجه امر آموزش میگردد همچنین در مسائل آموزشی و پرورشی نظرات همکارانی که در واقع متخصصین این امر هستند کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
4- مختلط بودن دانشآموزان:
این مجتمع در حدود 160 دانشآموز را در مقاطع مختلف (کودکستان، ابتدایی، راهنمایی و آموزش بزرگسالان) زیر پوشش دارد که همین مسأله باعث بروز مشکلات تربیتی و فرهنگی زیادی شده است.
5- ضعف اداره آموزش و پرورش استثنایی در برنامهریزیها و تصمیمگیری مناسب:
با توجه به اینکه بخش عمدهای از امکانات نظیر تأمین نیروی انسانی، مواد درسی و وسایل کمک آموزشی این مجتمع توسط آموزش و پرورش استثنایی فراهم میگردد، ولی در دورههای مختلف بسیاری از مشکلات مرتفع نگشته همچنین سیاستهای هیئت مدیره بیش از خطمشیهای آموزش و پرورش اعمال گردیده است.
6- عدم استفاده از افراد متخصص و کارآمد به ویژه خود افراد نابینا در اداره امور:
با وجود اینکه این مجتمع به نابینایان خدمات ارائه مینماید ولی متأسفانه از نیروهای کارآمد و تحصیل کرده نابینا، نه در آموزش و پرورش استثنایی و نه در هیئت مدیره بهره گرفته نشده و نظرات این گروه مورد توجه واقع نگردیده است.
راهکارها و پیشنهادها جهت رفع مشکلات فوق:
1- ایجاد مدرسهای در سطح شهر به گونهای که مدیریت آن کاملاً بر عهده آموزش و پرورش باشد و تمام امکانات و خدمات توسط آن سازمان تأمین گردد چرا که در سایر استانهای کشور مدارس نابینایی به همین شکل و مانند سایر مدارس استثنایی اداره میگردد همچنین پیشنهاد میگردد مقاطع تحصیلی از هم تفکیک شوند.
2- استفاده از مدیران متخصص در امور استثنایی، همچنین بهره گرفتن از افراد نابینای تحصیل کرده در اداره امور مربوط به خودشان.
3- توجه، نشان دادن و استفاده از نظرها و پیشنهادها و انتقادهای همکارانی که از نزدیک با امر آموزش در ارتباط هستند.
4- ایجاد فرهنگسازی و به وجود آوردن بستری مناسب برای نشان دادن توانمندیهای دانشآموزان نابینا به جامعه و زدودن برخی باورهای غلط و نگرشهای منفی که بر اثر مدیریت ناصحیح آموزش و پرورش استثنایی و هیئت مدیره ابابصیر در گذشته شکل گرفته است که محقق شدن بند یک پیشنهادها، خود تأثیر بسزایی در این امر دارد.
در پایان بدیهی است بیش از پیش مساعدت و همراهی حضرتعالی را در رفع و حل مشکلات فوق خواستاریم و برای شما توفیق روز افزون از درگاه باری تعالی آرزومندیم.
با سپاس
گروهی از دبیران و آموزگاران مجتمع آموزشی ابابصیر
رونوشت:
استانداری اصفهان شورای شهر اصفهان
امام جمعه محترم اداره آموزش و پرورش استثنایی اصفهان
هیئت مدیره ابابصیر دفتر نمایندگان مجلس شورای اسلامی شهر اصفهان
اداره آموزش و پرورش خمینیشهر سازمان آموزش و پرورش استثنایی کشور
تصویر
آرامگاه ارامنه در اصفهان، هوشنگ مظاهری، ترجمه صونا زرگریان، اصفهان، غزل، 1381.
آرامگاه خارجیان در اصفهان، هوشنگ مظاهری، ترجمه فریا فدایی، اصفهان، انتشارات غزل، 1379.
آلمان در نیم قرن اخیر، قباد تقیزاده، تهران، افست، 1344.
آن سوی تاریکیها، آنجا که خورشید به دلها میتابد، پری زنگنه، تهران، کتابسرا، 1387.
آیین فرزانگی، حسین گلبیدی، اداره کل آموزش و پرورش استان اصفهان 1376، ص.
اسناد موجود در مرکز اسناد ملی ایران، بسیاری از این اسناد در کتاب اصفهان شهر چهرههای جهانی نوشته هوشنگ مظاهری آمده است.
اصفهان زادگاه جمال و کمال، نعمت اللّه میرعظیمی، اصفهان، نشر گلها، 1379.
اصفهان شهر چهرههای جهانی، هوشنگ مظاهری، اصفهان، انتشارات غزل، 1386.
اعلام اصفهان، سید مصلحالدین مهدوی.
افق حوزه، دوشنبه 25 دی ماه 1396 (تجلیل رهبر و مراجع تقلید از خدمات واعظ شهیر اصفهانی)، ص11.
«بازداشتگاه شوروی در هنگام جنگ دوم»، حبیب اللّه نوبخت، مجله وحید، ش90، خرداد 1350، ص 425-443.
بحارالانوار، علامه مجلسی، بیروت، مؤسسه الوفاء، 1998م.
بررسی چگونگی گسترش آموزش و پرورش ناشنوایان در جهان اسلام، به خصوص در ایران، روزبه قهرمان، پایاننامه کارشناسی ارشد در رشته تاریخ و تمدن ملل اسلامی، مشهد، دانشگاه آزاد، 1381.
بهره ناشنوایان، ثمینه باغچه بان، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1355.
بوستان فضیلت، حمید خلیلیان، زیر نظر اصغر منتظر القائم، سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان، 1391، 418ص.
بیان المفاخر، سید مصلحالدین مهدوی، کتابخانه مسجد سلیمان اصفهان، 1368، 410ص.
تاریخ آموزش و پرورش نابینایان ایران، حمید ازغندی، کارشناسی ارشد، دانشگاه فردوسی، 1389.
تاریخ اجتماعی اصفهان، به کوشش عبدالمهدی رجائی، اصفهان، 1383.
تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، سید مصلحالدین مهدوی، قم، نشر الهدایه، 1367.
تاریخ فرهنگ اصفهان، مجتبی ایمانیه، اصفهان، دانشگاه اصفهان، 1355.
تبریز شهر اولینها، صمد سردارنیا، تبریز، کانون فرهنگ و هنر، 1381.
تخت فولاد یادمان تاریخی اصفهان، گیلان فقیه میرزایی و دیگران، اصفهان، سازمان فرهنگی شهرداری اصفهان، 1384.
جزوه تجلیل از مربیان، حامیان و نخبگان ابابصیر.
خبرگزاری ایسنا، 22 مهر 1394.
دانشمندان و بزرگان اصفهان، سید مصلحالدین مهدوی؛ بیان مفاخر، سید مصلحالدین مهدوی.
دانشنامه نابینایان، به کوشش محمد نوری، قم، دفتر فرهنگ معلولین، زیر چاپ.
دانشنامه ناشنوایان، محمد نوری، تهران، فرجام جام جم، 1387.
الذریعه، آقا بزرگ تهرانی، تهران، اسلامیه، بیتا.
«ساختار آموزش و پرورش کودکان و دانشآموزان آسیبدیده بینایی»، محمدرضا ظروفی، تعلیم و تربیت ناشنوایی، مهر 1380، ش3.
سازمان آموزشی ابابصیر (جزوه)، اصفهان، 1358.
سیری در تخت فولاد، سید مصلحالدین مهدوی.
سیری گذرا در آموزش و پرورش و بهزیستی معلولین بینایی، محمدرضا نامنی، تهران، 1363.
سیمای کنونی آموزش و پرورش استثنایی ایران، احمد امیدوار، تهران، سازمان آموزش و پروش استثنایی، 1379.
صفاخانه اصفهان، محمدعلی حسنی داعی الاسلام، به کوشش حیدر عیوضی، قم، نشر ادیان، 1393.
طرح گردآوری، تدوین و تثبیت علائم بریل فارسی، محمدرضا ظروفی و دیگران، تهران، 1378.
کاتالوگ ابابصیر، اصفهان، ابابصیر، 1394.
الکافی، شیخ کلینی، تهران، 1355.
کریستوفل، خادم یا خائن، محمد نوری، قم، دفتر فرهنگ معلولین، 1395.
کشیشهای انگلیسی در دوران انقلاب اسلامی، پال هنت، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران، 1365.
گزارشی از عملکرد سازمان آموزشی ابابصیر (جزوه)، اصفهان، 1359.
گفتگوی محمد نوری با آقای مهدی اقارب پرست، آذر 1394.
گفتگوی محمد نوری با حاج آقا حسین مظاهری، 7 دی 1394.
لغتنامه دهخدا، علیاکبر دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، 1375.
مؤسسه آموزشی ابابصیر (کاتالوگ)، اصفهان، ابابصیر، 1394.
مجله آینه پژوهش، سال 22، ش1، فروردین و اردیبهشت 1390.
مجله تواننامه، ش 4و 5.
مجله شکست سکوت، ش 13و 14، بهار و تابستان 1386.
مجله نساجی امروز، 1390.
مجموعه مقالات: کنگره جهانی بزرگداشت اصفهان، به کوشش فضل اللّه صلواتی، تهران، انتشارات اطلاعات، 1385.
محسن:یادنامه چهلمین روز ارتحال حاج آقا محسن مظاهری، به کوشش محمدعلی نجفی، اصفهان، 1394.
مردم بدانند، هوشنگ مظاهری، اصفهان، انتشارات غزل، 1381.
مزارات اصفهان از قرن سوم هجری تا زمان حاضر، سید مصلحالدین مهدوی، مصحح: اصغر منتظرالقائم، دانشگاه اصفهان، 1383.
مصاحبه شیخ عبدالحسین جواهرکلام با حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج شیخ مهدی مظاهری به تاریخ دوشنبه هشتم دی ماه 1376 در اصفهان.
مصقل صفا در نقد کلام مسیحیت، سید احمد علوی عاملی، به کوشش حامد ناجی، تهران، 1374.
معماران فرهنگ و جامعه ناشنوایی در ایران، جمعی از پژوهشگران، قم، دفتر فرهنگ معلولین، 1391.
مؤسسه آموزشی ابابصیر (جزوه)، اصفهان، مؤسسه ابابصیر.
«نابینایان
اصفهان نگران سرنوشت کریستوفل: وضعیت مجموعههای آموزشی نابینایان در ابهام است»، فاطمه علیاصغر، سایت شبکه آفتاب.
نخستین رویاروییهای اندیشه گران ایران، با دو رویه تمدن بورژوازی غرب، عبدالهادی حائری، تهران، امیرکبیر، 1387.
وب سایت بانک جامع اطلاعات معلولان (www.datadisability.com)
وب سایت خبر آنلاین (www.khabaronline.ir)
وب سایت دفتر فرهنگ معلولین (www.handicapcenter.com)
وب سایت دویچهوله فارسی (www.dw.com/fair)
وب سایت زمونه (www.Zamoone.com)
وب سایت مؤسسه ابابصیر (www.Ababassir.ir)