ghaemiyeh.com
پیامبر اکرم حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم
مؤلف: هیئت تحریریه مؤسسه در راه حق
ناشر: مؤسسه در راه حق
شمارگان: 3000 جلد
نوبت چاپ: دهم - 1392
چاپ: سلمان فارسی
شابک: 5-89-6425-964
نشانی: قم، خیابان آیت الله مرعشی نجفی (ارم)
کوچه 20 - پلاک 10
تلفن: 37833972 ( 025)
www. darrahehaq.com
سامانه پاسخگویی پیامکی: 1000222333
بسم الله الرحمن الرحیم
پیامبر اکرم حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم
مؤلف: هیئت تحریریه مؤسسه در راه حق
ناشر: مؤسسه در راه حق
شمارگان: 3000 جلد
نوبت چاپ: دهم - 1392
چاپ: سلمان فارسی
شابک: 5-89-6425-964
نشانی: قم، خیابان آیت الله مرعشی نجفی (ارم)
کوچه 20 - پلاک 10
تلفن: 37833972 ( 025)
www. darrahehaq.com
سامانه پاسخگویی پیامکی: 1000222333
سخن ناشر 10
خلاصۀ زندگی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم 11
جهان پیش از اسلام 14
بشریت در آتش 14
عربستان در شبانگاه ظهور اسلام 16
تولّد و دوران کودکی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 22
میلاد نور 22
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نوزاد عجیب 24
حلیمه، دایۀ محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 25
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در طوفان حوادث 27
سیمای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 28
خاطراتی از کودکی و دوران جوانی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 31
سرپرستی و حمایت ابوطالب(ره) 31
مصاحبۀ بُحِیرا با محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 32
شبانی و تفکّر محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 35
عفت و پاکدامنی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 36
نخستین ازدواج حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 39
جوان و ازدواج 39
پیشنهاد خدیجه 40
خدیجه کیست؟ 41
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به سوی شام حرکت کرد 42
پیشنهاد ازدواج خدیجه 44
فلسفۀ ازدواجهای حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 47
ایرادکنندگان استیضاح میشوند 48
تعداد همسران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم 49
شخصیت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پیش از بعثت 55
اصل «محاکات» 55
محیط عربستان پیش از ظهور اسلام 56
نصب حجرالاسود 60
آغاز وحی 63
رسالت جهانی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 63
حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در چهل سالگی 64
وحی چیست؟ 66
وحی و علم امروز 67
دلایل نبوّت و پیامبری حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 68
روش تبلیغی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 71
خدیجه در انتظار حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 72
حضرت علی علیه السلام اوّلین مردی که ایمان آورد 73
تشریع نماز 74
سه سال تبلیغ عملی 75
دعوت خویشاوندان و نخستین معجزه 77
دعوت عمومی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 82
دعوت علنی 82
سخنرانی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم در کوه صفا 82
عکسالعمل سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 85
شکایت قریش 86
تطمیع قریش 88
مشکلات راه و شکنجههای قریش 91
آزارهای بیحدّ و حصر قریش 93
هجرت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم مبدأ تاریخ و تحوّل 99
ترک وطن در راه هدف 99
یثرب آمادۀ پذیرفتن اسلام 100
توطئۀ قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 101
جانبازی علی علیه السلام 102
پیامبر به غار ثور میرود 102
به سوی یثرب (مدینه) 104
یثرب، چشم انتظار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 105
درسی از هجرت 106
پیریزی اخوّت اسلامی در مدینه 108
اجتماع زنده 108
ابتکار پیغمبر در ایجاد اخوّت اسلامی 109
اخوّت اسلامی، شعار وحدت و برادری 110
بخش اوّل: تعاون اقتصادی 112
بخش دوم: تعاون علمی و تربیتی 113
اخوت اسلامی در عصر حاضر 113
جهاد در اسلام 115
پیامبر رحمت 115
جهاد برای چیست؟ 116
آیا اسلام با شمشیر پیش رفت؟ 118
انگیزۀ جنگهای زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و آماری از کشتهشدگان 123
1 - جنگ بدر 125
2 - جنگ احُد 126
3 - جنگ احزاب (خندق) 127
4 - جنگ بنیقُرَیظه 127
5 - جنگ بنیالمصطلق 128
6 - جنگ خیبر 129
7 - جنگ موته 129
8 - فتح مکّه 130
9 - حنین و طائف 132
رسالت جهانی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 136
اسلام دین شرق و غرب 136
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم از مکّه، مردم جهان را به اسلام دعوت کرد 137
شاهد دیگری برجهانی بودن اسلام 139
به کسری؛ پادشاه ایران: 140
به هرقل پادشاه روم: 141
به زمامدار یمامه: 141
به یهودیان 142
به اسقف نجران 142
وظیفۀ ما، در ابلاغ رسالت اسلام 143
حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم آخرین پیامبر 145
جاودانگی اسلام و خاتمیت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 145
اسلام آیین جاوید 147
خاتمیت از نظر قرآن 150
خاتمیت از نظر روایات 152
حدیث غدیر و جانشین حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 155
پیامبر با خانۀ خدا وداع میکند 155
راویان حدیث غدیر 161
معنای حدیث غدیر 163
اخلاق و رفتار حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 167
نیاز جامعه به اخلاق 167
حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در بین مردم 170
گذشت و بزرگواری محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 173
نظافت و پاکیزگی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 174
عبادت و پارسایی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم 175
مسألۀ خلافت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم 177
چرا به جانشین پیامبر نیازمندیم؟ 178
پیامبر اسلام جانشین خود را معین کرد؟ 182
شورا در امامت و خلافت 185
نگرشی کوتاه به سیر تاریخی خلافت 187
تأکید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر خلافت و جانشینی علی علیه السلام بعد از خود 187
رحلت جانسوز 191
سقیفه، محل غصب خلافت 192
سؤال 197
پاسخ 197
ده گفتار از سخنان دُرر بار آن حضرت 201
فهرست منابع 203
حرکت به سوی حق آرزویی است که هر انسان خداجویی بدان میاندیشد و در جهت آن تلاش میکند. لیک که این راه بسی پُر خطر مینماید.
مردانی بزرگ از سوی خداوند فرمان یافتند تا راه را هموار سازند و مسیر را روشن کنند و بیمها را بزدایند و خطرها را یادآور شوند.
روش و منش آنان بهترین الگو برای حرکت به سوی حق است، که هم راه را مینماید و هم روش حرکت را و هم هر آنچه باید شناخت.
از این روی بود که مؤسسه در راه حق به بازشناسی زندگی و رفتار و تاریخ پیامبر اسلام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم همت کرد تا در کنار دیگر آثار چراغ راه جویندگان حق باشد.
وفقنا الله لنشر الحق و بسط العدل
معروفترین نامش: محمّد، احمد صلی الله علیه و آله و سلم
معروفترین کنیهاش: ابوالقاسم.
معروفترین القابش: رسولالله، خاتم النبیین، خاتم المرسلین، مصطفی، حبیبالله، رحمةٌ للعالمین و...
ولادتش: سحرگاه جمعه 17 ربیعالاوّل.
محل ولادتش: مکّه معظّمه
سال ولادتش: عامالفیل (سال هجوم سپاه ابرهه با فیلهای جنگی به مکّه، 40 سال قبل از بعثت و 53 سال قبل از هجرت و مطابق با 570 از میلاد مسیح)
پدر بزرگوارش: عبدالله (که پیش از تولّد آن حضرت درگذشت)
مادر پارسایش: آمنه (که شش سال پس از ولادت آن گرامی از دنیا رفت)
جدّ بزرگوارش: عبدالمطلّب (که از عظمت و بزرگی ویژهای برخوردار بود و به آن حضرت علاقه خاصی داشت).
عموی گرامیش: ابوطالب (که آن حضرت را در کفالت خود گرفت و پس از بعثت به او ایمان آورده و از هیچگونه حمایتی دریغ نکرد).
دایه مهربان او: حلیمه سعدیه.
شمایل مبارک او: چهرهای باز و جبینی گشاده و نورانی و اندامی متناسب داشت و میان دندانهای او باز بود و از زیبایی و ملاحت خاصی برخوردار بود.
ازدواج: در سنّ 25 سالگی با خدیجه دختر خویلد ازدواج کرد.
بعثت: در چهل سالگی از سوی خدا به رسالت مبعوث شد.
هجرت: 13 سال پس از بعثت در سن 53 سالگی به مدینۀ منوّره هجرت فرمود.
رحلت: در 28 صفر سال یازدهم هجرت در 63 سالگی رحلت فرمود.
مدفن: مدینه منوّره
فرزندان: فاطمه زهرا علیها السلام، امّ کلثوم، رقیه، زینب، قاسم و عبدالله معروف به طیب و طاهر همه از خدیجه بودند و از غیر خدیجه به جز ابراهیم که از ماریۀ قبطیه بود فرزندی نداشت و از هیچ یک از فرزندان به جز از فاطمه علیها السلام ذرّیهای برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باقی نماند.
پیش از ظهور اسلام، مردم سراسر جهان، از نظر عقاید و افکار، و شؤون فردی و اجتماعی، در وضع اسفانگیز و نکبتباری بسر میبردند. گرچه همۀ نقاط عالم، در وضعی کاملا یکسان قرار نداشتند، ولی به طور کلی میتوان گفت: که همۀ مردم دنیا در انحرافهای فکری، پندارهای موهوم، سنّتهای غلط اجتماعی، خرافات و افسانهها و گرفتاریهای اجتماعی و اخلاقی با هم شریک بودند!
پیش از ظهور اسلام، یهودیان، دین موسی علیه السلام را تغییر دادند و اصول آن را به صورت خشک و جامدی درآوردند و روح مادّیگری در زندگی مردم رخنه کرده بود و متأسفانه مسیحیت هم که برای تهذیب اخلاق و پاک ساختن روان مردم از آلودگیها آمده بود - و بنیانگذار آن عیسی مسیح علیه السلام این وظیفه را از جانب خداوند به عهده داشت - از طرف پدران روحانی تغییر ماهیت یافت
و دکانی شد برای سوداگری اکثریت پدران روحانی مسیحی. و نیز، چون فاقد قوانین کامل برای سیستمهای اجتماعی بود، از نجات و رهبری همه جانبۀ مردم، عاجز ماند.
در نتیجۀ این اوضاع بود که مردم جهان در پندارهای موهوم سنتهای اجتماعی، خرافات و افسانهها و گرافتاریهای اجتماعی و اخلاقی با هم شریک بودند.
آتش فساد و تباهی میسوخت؛ خرافات و اوهام، به عنوان «مذهب» بر مردم حکومت میکرد؛ دوگانه پرستی و تثلیت، بر مردم تحمیل شده بود و گروه بسیاری نیز بت، آتش، گاو و ستاره را میپرستیدند و از همه شرمآورتر پرستش آلات تناسلی زن و مرد بود که رواج کامل داشت(1)و همین فساد و انحطاط اخلاقی و معنوی که بر همه جا سایه افکنده بود، موجب نادرستیها، تاریکیها، و انحرافهای جامعۀ بشریت گشته و خونریزی و
1) (1) . تاریخ ویل دورانت؛ ج 1، ص 95 و ص 301، ج 4، ص 304، ج 7، ص 95.
آدمکشی، ظلم و تعدّی را در سراسر جهان گسترده و در واقع بشریت در پرتگاه سقوط ابدی قرار گرفته بود.
عربستان که «سرزمین سوخته» اش نامیدهاند، وضع عجیبی داشت؛ بیابانهای تفتیده و درّهها و تپههایی از ریگ را عربستان مینامیدند که نه آبی داشت و نه گیاهی؛ خارهای تیز و داغ بیابانی را در آنجا «گیاه» مینامیدند.
خانهها و منزلهای آن را اگر خانه مینامیدند اشتباه بود؛ دخمههایی بود که در آنها موجودی به نام انسان درهم میلولید و با خرما و آب گندیده سَدِّ جوع (رفع گرسنگی) میکرد. جنگ و نزاع قبیلهیی، اصل اساسی نظام اجتماعی مرم عربستان بود و مکّه بتکدهای بیش نبود و ساکنان آن سوداگران و رباخوارانی بودند که جان انسان را با درهم و دینار میخریدند!
زندگی عشیرهای بادیهنشینان و گلهداری و شبانی، همراه با فئودالیسم خونآشام، مردم شبه جزیرۀ عربستان را رنج میداد. - بحران اقتصادی ناشی از استثمار طبقۀ حاکمه و باند رباخواران، مفهوم زندگی انسان را از بین برده و افق سعادت اجتماعی را تیره و تار ساخته بود.
آن گروه از پولدارانِ رباخواری که در مکّه به کار تجارت مشغول بودند، از راههای نامشروع ثروت کلانی به دست آورده و به استثمار طبقات ضعیف و پایین اجتماع پرداخته بودند و در واقع از راه رباخواری و بهرهکشیهای ظالمانه، بر اختلافات طبقاتی ضد بشری، میافزودند.
قبائل عرب به سبب جهل و نادانی، در آن دوران، بیشتر به پرستش مظاهر طبیعت و بتپرستی مشغول بودند و خانۀ کعبه، بتخانۀ اعراب شده بود.(1)
1) (1) . نهجالبلاغه خویی؛ ج 2، ص 173. تاریخ جامعادیان؛ ترجمۀ علیاصغر حکمت، ص 479.
هر یک از سنن و نظامات اخلاقی و اجتماعی زشت و ناپسند عربستان به تنهایی برای نابود ساختن عظمت ملّتی کافی بود. کجرویهای ضد بشری عرب پیش از اسلام، وضعی را به وجود آورده بود که ثمرهاش فساد و تبهکاری، غذایش گوشت مردار، شعارش ترس و خوف و منطق و دلیلش شمشیر بود.
مردم عرب به غلط گمان میبردند که فقط کسانی برتر و بالاترند که از نژاد عرب باشند و دارای اصالت عربی و خون عربی، و در واقع ملیت پرستی قرن بیستم و قومیت و ناسیونالیسم عصر ما، در آن زمان، در دوران جاهلیت نخستین، با رنگ خاص خود، آیین مردم عرب شده بود.
در بین خود اعراب هم به تناسب ثروت و اولاد زیاد، افتخارات موهوم و گوناگونی به وجود آمده بود که هر قبیلهای با داشتن آنها، بر خود میبالید و از امتیازات قبیلۀ خود میشمرد.
غارتگری، چپاول، وحشیگری، تعدی و تجاوز و خیانت از صفات بارز آنها بوده و آدمکشی در نزد
آنان، شجاعت و قهرمانی تلقی میشد و چون دختر را ننگ میدانستند و یا از هزینۀ زندگی و فقر و تنگدستی میهراسیدند، دختران معصوم و بیگناه را میکشتند، و یا زندهبهگور میکردند. و اگر به مردی عرب، خبر میدادند که همسرش دختر زاییده است، رنگش از خشم سیاه میشد و از مردم کناره میگرفت و فکر میکرد با آن دختر چه کند آیا ننگ را به خود بپسندد و او را نگهداری کند و یا زنده زیرخاک پنهان سازد و این ننگ را از دامن خود بشوید، زیرا گاهی وجود یک دختر حتی در یک خانواده ننگ شمرده میشد.(1)
حضرت علی علیه السلام وضع اجتماعی مردم عرب را چنین تشریح میکند:
«... و شما از گروه عرب، در آن هنگام پیرو بدترین کیشها (بتپرستی) بودید و در بدترین سرزمینها (صحرای سوزان) به سر میبردید. در زمینهای سنگلاخ و در میان مارهای پر زهری که
1) (1) . مستفاد از قرآن مجید؛ سورۀ نحل، آیه 58 و 59 و سورۀ اسراء، آیه 31 و تفسیر المیزان؛ ج 12، ص 294.
از صدا نمیرمیدند، اقامت داشتید. آب تیره مینوشیدید و غذای نامطبوع و خشن میخوردید و خون یکدیگر را میریختید و از خویشاوندان دوری میکردید و بتها در میان شما نصب شده بود. و از گناهان اجتناب نمیکردید...».(1)
بدین ترتیب مردم عرب در لجنزاری از فساد و تباهی میزیستند و بر اثر بدآموزیها و بیرشدی، به صورت مردمی وحشی و یغماگر و مفسدهجو درآمده و همانند اکثر مردم جهان، خرافات و افسانههای واهی و موهومات بیپایه را به عنوان «مذهب» پذیرفته بودند.(2)
روشن است که برای اصلاح بنیادی چنین جامعهای، یک انقلاب اساسی و دگرگونی همهجانبه ضروری و لازم بود. ولی میبایست راهبر این نهضت و انقلاب، مردی آسمانی و از جانب خداوند بزرگ باشد تا از هرگونه تجاوز و
تعدّی و سودپرستی دور بماند و به خاطر منافع شخصی، مخالفان خصوصی خود را با عنوان «تصفیه» نابود نسازد؛ بلکه در راه اصلاح آنان بکوشد و فقط در راه خدا و برای رفاه حال مردم و پیشرفت جامعه کار کند، زیرا بیشک راهبری که خود از معنویات و اخلاق بیبهره باشد و ملکات فاضلۀ انسانی در او وجود نداشته باشد، نمیتواند جامعه را اصلاح کند و ملتی را نجات بخشد و این تنها رهبران آسمانی و نمایندگانشان هستند که میتوانند با الهام از خدای جهان، دگرگونی عمیق و ریشه داری در همۀ شؤون زندگی فردی و اجتماعی مردم به وجود بیاورند. اکنون باید دید که راهبر انقلاب جهانی جدید چگونه شخصی بود و چه دگرگونیهایی در جهان پدیدار کرد.
شهر مکّه در ظلمت و سکوت سنگینی فرو رفته بود و اثری از حیات و فعالیت به چشم نمیخورد؛ تنها ماه، مطابق معمول آرام آرام از پشت کوههای سیاه اطراف، بالا آمده و شعاع کمرنگ و لطیف خود را بر روی خانههای ساده و خالی از تجمّل و همچنین ریگزارهای دور شهر، پهن میکرد.
کمکم شب از نیمه گذشت و نسیم لذّتبخش و مطبوعی سرزمین تفتیدۀ حجاز را فرا گرفت و آن را برای مدّت کوتاهی آمادۀ استراحت ساخت؛ ستارگان هم در این هنگام به این بزم بیریا، رونق و صفا بخشیده و به روی ساکنین شهر مکه لبخند میزدند.
اکنون سحر است و مرغان سحرخیز و شبزندهدار، با لحنی روحافزا در آن هوای بهشتی نغمه سر داده و گویا با معشوقی راز و نیاز میکنند.
کرانۀ افق مکّه در آستانۀ سپیدۀ سحری است، ولی هنوز سکوت ابهامآمیزی بر شهر حکومت میکند، و همه در خواب هستند، فقط «آمنه» بیدار بود و دردی را که در انتظارش بود احساس کرد... درد رفته رفته شدیدتر شد... ناگهان چند بانوی ناشناس و نورانی را در اطاق دید که بوی خوشی از آنان به مشام میرسید. متحیر بود که ایشان چه کسانی هستند و چگونه از در بسته داخل شدهاند؟!(1)
طولی نکشید که نوزاد عزیزش به دنیا آمد و بدین ترتیب دیدگان «آمنه» پس از ماهها انتظار در «سحرگاه» «هفدهم ربیعالاول»(2)به دیدن فرزندش روشن شد.
همه از این ولادت خوشحال بودند، ولی در این هنگام که «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم» شبستان تاریک و خاموش آمنه را روشن میکرد جای همسر جوانش «عبدالله» خالی بود چون او در بازگشت از سفر
شام در مدینه درگذشت و در همان جا به خاک سپرده شد و آمنه را برای همیشه تنها گذارد.(1)
«محمّد صلی الله علیه و آله و سلم» به دنیا آمد و همراه با ولادت او حوادثی در آسمان و زمین مخصوصاً در مشرق زمین که مهد تمدن آن روز بود، پدیدار گردید.
این حوادث به منزلۀ سریعترین وسیلۀ خبرگزاری امروز جهان بود که از حادثۀ مهمّی خبر میداد، و از آنجا که این نوزاد بایستی آداب و رسوم کهنه و خرافی ملّتها را درهم بکوبد و اساس و شالودهای نو برای پیشرفت و ترقّی انسانها بریزد. از همان روزگار اول «زنگ بیدار باش» را به صدا درآورد.
کاخ با عظمت انوشیروان که شبحی از قدرت و سلطنت ابدی! را در نظرها مجسّم میکرد و مردم به آن و صاحبش چشم دوخته بودند، آن
1) (1) . کامل التواریخ؛ جزء ثانی، ص 10 و طبقات؛ ج 1، ص 61 و بحارالانوار؛ ج 15، ص 125.
شب لرزید و چهارده کنگرۀ(1)آن فرو ریخت و آتشکدۀ فارس(2)که شعلههای آتش هزاران سال زبانه میکشید به یکباره خاموش شد و خاکساران آن معبود خیالی و سوزنده که حجابهای تعصّب و تقلیدِ غلط به آنان مهلت فکر و مطالعه نمیداد، به حقیقت و جهت دیگری متوجه شدند؛ همچنین خشکیدن دریاچۀ ساوه، منطقۀ عظیم دیگری را بیدار ساخت.(3)
نزد اعراب از سالها پیشتر مرسوم بود که [خانوادههای با تشخّص] کودکان خویش را پس از تولّد به دایهای در میان قبایل اطراف میسپردند تا هم در هوای آزاد و در محیط طبیعی صحرا پرورش یابند و هم تکلّم به لهجۀ فصیح عربی را -
که در آن زمان، اصیلترین جلوۀ آن در صحرا یافت میشد - فرا گیرند.(1)
بدین منظور و نیز بدان جهت که آمنه برای تغذیۀ فرزندش شیر نداشت، «عبدالمطلب» پدربزرگ و کفیل «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم» به فکر افتاد بانویی محترم و مطمئن برای نگهداری محمّد عزیز، یادگار فرزندش عبدالله، استخدام کند و پس از کاوش و تحقیق کافی «حلیمه» را که از قبیلۀ «بنیسعد» - قبیلهای که به شجاعت و فصاحت معروف بود - و از زنان پاکدامن و اصیل به شمار میآمد، برای این کار انتخاب کرد.
حلیمه، محّمد را به قبیلۀ خود برد و چون فرزند خویش در مراقبت او میکوشید. «قبیلۀ بنی سعد» مدّتی بود که در صحرا گرفتار قحطی بودند؛ صحرای خشک و آسمان خشکتر، فلاکت و فقر آنان را افزون ساخته بود.
ولی از آن روز که «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم» به خانۀ حلیمه آمد، خیر و برکت به او رو آورد و زندگی
1) (1) . سیرۀ حلبیه؛ ج 1، ص 99.
او که با فقر و تنگدستی میگذشت، رو به بهبود گذارد و چهرۀ رنگ پریدۀ او و فرزندانش نور و طراوتی پیدا کرد. پستان خشک او پر از شیر شد و مرتع گوسفندان و شتران آن ناحیه خرَّم گشت.
«محمّد صلی الله علیه و آله و سلم»، خود نیز بیش از دیگر کودکان رشد میکرد و از آنها چابکتر میدوید و مانند آنها شکسته حرف نمیزد.
چنان میمنت و برکت با او همراه بود که اطرافیانش به سهولت این حقیقت را در مییافتند و به آن معترف بودند؛ به طوری که «حارث» همسر حلیمه به او میگفت: «آیا میدانی چند فرزند مبارکی نصیب ما شده است؟».(1)
تازه شش(2)بهار از عمر «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم» میگذشت که مادرش آمنه برای دیدار بستگان
خود و شاید زیارت قبر شوهرش عبدالله شهر مکّه را ترک کرد و به اتفاق «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم» به سوی مدینه روان گشت و پس از دیدار از نزدیکان خویش و تجدید عهد با مزار همسرش، پیش از رسیدن به مکّه در محلی بنام «اَبواء» درگذشت.(1)
بدین ترتیب «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم» در سنینی از عمر که هر کودکی احتیاج فراوان به محبّتهای سرشار پدر و دامان پر مهر مادر دارد هر دو را از دست داد.
همانطوری که ولادت پیامبر اسلام و حوادث بعد از آن خارقالعاده بود و از شخصیت و عظمت او حکایت میکرد همچنین گفتار و کردار دوران کودکی آن حضرت او را از سایر کودکان ممتاز میساخت به طوری که عبدالمطلب به این حقیقت واقف گشته و حضرتش را فوقالعاده احترام میکرد.(2)
ابوطالب عموی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم میگفت: «هرگز از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم دروغ و کار ناشایست و جاهلانه ندیدیم نه بیجا میخندید و نه سخنان بیهوده میگفت و بیشتر تنها بود».(1)
هنگامی که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم هفت ساله بود، یهود گفتند: «ما درکتابهایمان خواندهایم که پیامبر اسلام از غذای حرام و شبههدار اجتناب مینماید خوبست او را امتحان کنیم لذا مرغی ربودند و برای ابوطالب فرستادند، همه از آن خوردند چون نمیدانستند، ولی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به آن دست نزد وقتی علّت آن را پرسیدند در جواب فرمود: «آن حرام است و خداوند مرا از حرام حفظ میفرماید» سپس مرغ همسایه را گرفته و فرستادند؛ به خیال این که بعداً پولش را بپردازند. آن حضرت باز هم میل نکرد و فرمود: «این غذا شبههناک است و...» آنگاه یهود گفتند: «این طفل دارای شأن و مقام عالی و ارجمندیست».(2)
بزرگ قریش «عبدالمطلب» با محمّد صلی الله علیه و آله و سلم مانند سایر کودکان رفتار نمیکرد؛ بلکه برای او مقام و مرتبهای رفیع قائل بود.
هنگامی که برای عبدالمطلب جایگاهی در کنار کعبه ترتیب میدادند و فرزندانش اطراف جایگاه مخصوص را احاطه میکردند، عظمت و ابهت او مانع بود که شخصی به آنجا وارد شود، ولی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم مقهور آن جلال و جبروت نمیشد و یکراست به جایگاه مخصوص میرفت. عبدالمطلب به فرزندانش که مانع ورود محمّد صلی الله علیه و آله و سلم میشدند، میگفت: «پسرم را رها کنید، به خدا سوگند او دارای شأن عظیمی است».
آنگاه محمّد صلی الله علیه و آله و سلم با بزرگ قریش عبدالمطلب مینشست و با او به سخن میپرداخت.(1)
1) (1) . بحارالانوار؛ ج 15، ص 142 و سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 168.
دوران کودکی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم با رنج یتیمی در سایۀ حمایت نیای بزرگوارش عبدالمطلب و عموی مهربانش ابوطالب سپری شد. گویا این دورۀ سراسر رنج یتیمی - که از هر غمی جانکاهتر بود و روح لطیفش را آزار میداد - برای زیرسازی شخصیت عظیم محمّد صلی الله علیه و آله و سلم لازم بود و درس بردباری در برابر حوادث، و تحمّلبار گران رسالت را، که بعداً میبایست به عهده میگرفت، به او میآموخت.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم کمکم بزرگ میشد و دوران جوانی زندگیش که دورۀ شکفتگی غرائز و نیروها است، فرا میرسید، او گرچه از مهر مادر و لطف و محبّت پدر محروم شده بود، ولی ابوطالب به حکم وظیفۀ اخلاقی و سفارش اکید پدرش عبدالمطلب از او نگهداری و حمایت میکرد محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در حقیقت برای او سه چیز شده بود: پسر، یادگار
برادرش عبدالله و پدرش عبدالمطلب. و لذا جزء عائلۀ او به شمار میرفت و مانند فرزندان دیگرش بر سفرۀ او مینشست و در خانۀ او به سر میبرد. ابوطالب برای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پدری مهربان، عمویی با وفا و مربّی دلسوزی بود و این عمو و برادرزاده، آن چنان به یکدیگر علاقمند بودند که گویی رشتۀ حیات و عمر آنها به یکدیگر بسته بود. همین علاقمندی شدید آنها، موجب شد که ابوطالب هیچوقت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را از خود دور نکند و حتی هنگامی که به بازارهای عمومی عرب مانند «عکاظ» و «مجنه» و «ذیالمجاز» میرود او را با خود ببرد و هنگامی که میخواست با کاروان مکه برای تجارت به شام برود نتوانست مفارقت او را تحمل کند، و او را همراه خود برد.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم درحالیکه روی شترسوار بود. راه دور و دراز یثرب و شام را میپیمود.(1)
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 180.
روزی که قافلۀ قریش به «بُصری»(1)نزدیک میشد، زاهدی گوشهگیر به نام «بحیرا» در صومعۀ خود بود، ناگهان دید کاروانی میآید درحالیکه تکۀ ابری بالای سر آنها سایه افکنده و همراه آنان حرکت میکند.
«بحیرا» از صومعه به زیر آمد و در گوشهای ایستاد و به پیشکار خود گفت: «برو به آنان بگو امروز همۀ شما میهمان من هستید».
اهل کاروان، جز محمّد صلی الله علیه و آله و سلم که در کنار اثاثیه ایستاده بود، نزد او آمدند. بحیرا که میدید ابر بر جای خود ایستاده و حرکت نمیکند گفت: «آیا همۀ افراد قافله در اینجا حاضرند؟»
گفتند: «آری، مگر جوانی که از حیث سن از همه کوچکتر است».
بحیرا گفت: «او را هم بگویید بیاید». محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را هم آوردند، چون آمد، ابر هم با او به حرکت درآمد. راهب خیره خیره در او
1) (1) . بُصری شهر کوچکی در شام بوده است.
مینگریست پس از صرف غذا به او گفت: «من از تو پرسشی دارم. تو را به «لات» و «عُزّی»(1)قسم میدهم که جواب مرا بدهی!»
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم: «مبغوضترین چیزها در نظر من، همین دو اسم است که مرا به آنها قسم دادی».
بحیرا: «تو را به «الله» (خدا) قسم میدهم که پاسخ مرا بدهی».
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم: «سؤال خود را بگو!»
بحیرا پس از یک مصاحبۀ کوتاه با محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بر دست و پای او افتاد و بر آنها بوسه زد و گفت: «اگر زمان تو را دریابم پیشاپیش تو با دشمنانت خواهم جنگید، تو بزرگ فرزندان بشری...».
پرسید: «این جوان فرزند کیست؟»
اهل کاروان به ابوطالب اشاره کردند، که فرزند اوست.
1) (1) . «لات» و «عزی» نام دو بتی است که اعراب آنها را میپرستیدند و در مواقع لزوم به آنها سوگند میخوردند.
بحیرا: «نه، پدر این جوان نباید حیات داشته باشد!»
ابوطالب: «آری او برادرزادۀ من است».
بحیرا: «این جوان آتیۀ درخشان و مهمّی دارد؛ اگر آنچه را من در او میبینم یهودیان ببینند او را نابود خواهند ساخت، مواظب باش یهودیان به او آسیبی نرسانند!»
ابوطالب: «او مگر چه خواهد کرد، و یهود با او چه کاری خواهند داشت؟»
بحیرا: «او در آینده پیامبر خواهد بود و فرشتۀ وحی بر او فرود خواهد آمد».
ابوطالب: «خدا او را وا نمیگذارد و از شرّ دشمنان و یهودیان محافظت میکند».(1)
گرچه ابوطالب از بزرگان قریش بود ولی دارایی او برای مخارج سنگین عائلهاش کافی نبود.
1) (1) . اقتباس از سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 181 و اعلام الوری؛ ص 26 و بحارالانوار؛ ج 15، ص 193-204.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم که به حد رشد و جوانی رسیده بود، طبعاً میل داشت مشغول کاری شود، و از مخارج سنگین عمویش بکاهد، ولی چه کاری انتخاب کند که با روحیۀ او بیشتر سازگار باشد؟
از آنجا که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم میبایست بعدها پیامبری بزرگوار و پیشوایی عالیقدر گردد، و با مردم افسار گسیخته و لجوج روبرو شود و با عقاید خرافی و رسوم غلط دوران جاهلیت مبارزه کند و کاخ رفیع عدالت و مقرّرات صحیح زندگی انسانی را پایه گذارد، صلاح دید تا پیشۀ شبانی را اختیار کند.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم گوسفندها و دامهای خویشاوندان خود و مردم مکّه را در بیابانهای اطراف مکّه میچرانید و از آنها محافظت میکرد و با مزدی که میگرفت به ابوطالب کمک میکرد.(1)و همچنین از محیط بیابانی که از تمام سر و صداها و جنگ و جدالهای مردم شهر به دور بود و از فرصت مناسبی که داشت تجربهها آموخت که در دوران
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 167.
رسالت و زمامداریش ثمرات شیرین آن آشکار گردید.
او در این مدّت در جمیع فضائل؛ مروّت، نیکویی خلق، بزرگواری، همسایهداری، بردباری، راستگویی، امانتداری و فاصله گرفتن از رذائل اخلاقی، سرآمد مردم بود تا آنجا که به نام «محمّد امین» شهرت یافت.(1)
کودکان هنگامی که غرائز و نیروهای نهفتۀ آنان بر اثر بلوغ شکفته میشود، از مرحلۀ کودکی گذشته وارد مرحلۀ پرشور و پرهیجانی میشوند و خود را در عالمی دیگر میبینند؛ در این موقع حساس که انواع انحرافها، آلودگیها، بیعفتیها و بیبند و باریها به سراغ نسل جوان میآید، هرگاه از آنان مراقبتهای صحیح به عمل نیاید و یا خود آنها در حفاظت و تعدیل غرائز نکوشند. آنچنان به درّۀ هولناک بدبختی سقوط خواهند کرد، که دیگر
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 183.
کمتر ممکن است رنگ خوشبختی و سعادت را ببینند.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در جامعۀ آلودهای زندگی میکرد که فضای آن را انواع رذائل اخلاقی و گناه تیره ساخته بود، جوانان بلکه پیرهای حجاز به طرز شرمآوری به بیعفتی و انحرافات جنسی گرایش پیدا کرده بودند، تا جایی که به طور آشکار پرچمهای سیاه، به علامت فساد، بالای برخی از خانهها افراشته شده بود و اشخاص بیبند و بار را بدانجا دعوت میکرد.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در چنین جامعۀ ناپاکی از کودکی به جوانی رسید و با اینکه تا بیست و پنج سالگی ازدواج نکرده بود، تحت تأثیر محیط قرار نگرفت و کوچکترین عمل خلافی از او مشاهده نشد، بلکه دوست و دشمن او را عالیترین نمونۀ فضائل و اخلاق، معرفی کردند.
اشعاری که در جریان زناشویی آن گرامی با بانوی قریش (خدیجه) در توصیف و مدح حضرتش سروده شد، یادآور صفات برجسته از
جمله حیای اوست؛ شاعر خطاب به خدیجه میگفت: «... ای خدیجه تو در بین جهانیان به مرتبهای بزرگ رسیدی، و در میان همه سرافراز شدی؛ یعنی به وصال محمّد صلی الله علیه و آله و سلم رسیدی که زنان عالم مانند او نزاییدهاند. مکارم اخلاق، عظمتها و حیا در آن حضرت جمع است و همیشه چنین خواهد بود».(1)
سرایندۀ دیگری در اشعار خود چنین میگفت: «اگر احمد صلی الله علیه و آله و سلم با همۀ آفریدهها موازنه شود بر همه برتری دارد و به تحقیق فضایل او برای قریش واضح و هویدا است».(2)
دوران جوانی، دوران شکفتگی غرایز، و بروز نیروهای جنسی افراد است.
هنگامی که پسر و دختر، به این مرحله میرسند، یک تمایل باطنی در خود، نسبت به یکدیگر، احساس میکنند و تا با هم تشکیل خانواده ندهند، آرامش روحی و سکون خاطر برای آنها حاصل نمیشود و آتش مشتعل درون آنها خاموش نمیگردد.
و لذا آیین اسلام، برای بهرهبرداری صحیح و پیشگیری از مفاسدی که ممکن است از راه طغیان غریزۀ جنسی، دامنگیر جامعه شود، دستور اکید میدهد که جوانان هر چه زودتر مراسم ازدواج را بر پا دارند، و به بهانۀ این که مبادا در آینده نتوانند از عهدۀ مخارج زندگی برآیند، از قانون ازدواج، شانه خالی نکنند.(1)
1) (1) . استفاده از قرآن مجید؛ آیه 31 و 32 سورۀ نور.
ولی گاهی وضع زندگی آنچنان نابسامان است که شرائط اولیۀ ازدواج و مخارج زندگی غیر مقدور به نظر میرسد و بدون شک در اینگونه موارد، میتوان به انتظار فراهم شدن شرائط مساعد زندگی، از ازدواج خودداری کرد و به پاکدامنی و عفّت گرایید.(1)
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم تا سن 25 سالگی(2)از اقدام به ازدواج خودداری کرد و به انتظار فراهم شدن شرایط لازم بود.(3)
خدیجه که زنی ثروتمند بود، ثروت خود را در اختیار دیگران میگذاشت تا برای او تجارت کنند و در مقابل کار خود اجرتی دریافت دارند.
موقعی که آوازۀ امانت و درستی و فضیلت و بزرگواری محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در عربستان پیچید و به گوش خدیجه رسید، به فکر افتاد با محمّد صلی الله علیه و آله و سلم کار کند. و این موضوع را به او پیشنهاد کرد و اظهار داشت: «مالی را با یک غلام (که میسره نامیده میشود) در اختیار شما میگذارم و در مقابل بیش از آنچه به دیگران میدادم به شما میپردازم».
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم که از وضع زندگی ابوطالب با خبر بود و میدانست وضع مالی عمویش در اثر فرسودگی و پیری و کثرت عائله و کمی درآمد رضایتبخش نیست، این پیشنهاد را از خدیجه پذیرفت.(1)
«خدیجه» دختر «خویلد» زنی با شخصیت بود. دو بار شوهر کرده بود. «ابوهاله» و «عتیق
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 188، چاپ سال 1375 قمری و بحارالانوار؛ ج 16، ص 22.
مخزومی» شوهران متوفای او بودند. خدیجه با اینکه چهل سال از عمرش میگذشت. در اثر ثروت فراوان و محبوبیتش، خواستگاران زیادی از بزرگان قریش و رجال وقت داشت. امّا خدیجه دست رد به سینۀ آنها میزد و تن به ازدواج نمیداد؛ زیرا میدانست که آنان یا مرد زندگی نیستند و یا تنها به مال او چشم طمع دوختهاند.(1)
هنگامی که کاروان تجاری قریش، آماده حرکت به شام گردید و محمّد نیز شرایط سفر را فراهم کرد و خواست به کاروان بپیوندد، خدیجه به غلام خود «میسره» دستور داد: «تو هم همراه محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و در خدمت او به شام برو».
گرچه جزئیات این سفر تاریخی را در این زندگینامه کوتاه نمیتوان آورد، ولی همین قدر باید گفت که این سفر خیرها و برکتهایی مانند: سود فراوان در تجارت، آشکار کردن شخصیت شگفتانگیز محمّد صلی الله علیه و آله و سلم برای اهل کاروان،
1) (1) . بحارالانوار؛ ج 16، ص 12 و تاریخ طبری؛ ج 3، ص 1127.
برخورد راهب مسیحی با آن حضرت و پیشگویی او از نبوّت و پیامبری آن بزرگوار(1)و فراهم شدن مقدمات یک وصلت فرخنده را، همراه داشت.
این سفر پس از مدتی خاتمه یافت و کاروان از شام برگشت.
«میسره» شرح جزئیات سفر، و سود فراوان و بیسابقهای که عاید آنها شده بود، و همچنین بزرگواریها و کرامتهایی که در این سفر از محمّد صلی الله علیه و آله و سلم آشکار شده بود، همه را برای بانوی قریش تعریف کرد.(2)
شنیدن این گزارشها و نیز سخنانی که از یک عالم یهودی دربارۀ شخصیت آسمانی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و تزویج وی با محترمترین زنان قریش (خدیجه) شنیده بود، باعث گردید که خدیجه نه تنها مهر و علاقۀ محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را در دل بپروراند، بلکه موجب شد که او را شوهر ایدهآل خود
بداند.(1)و همچنین مطالبی که عمویش «ورقة بن نوفل» به عنوان پیشگوییهای پیامبران گذشته دربارۀ بشارت ظهور محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و همسری خدیجه با او گفته بود،(2)شوق خدیجه را فراوانتر کرد.
ولی چگونه با او در میان بگذارد؟ این خود برای او که با شخصیتترین زن قریش بود، کار آسانی نبود.
خدیجه از «نفیسه» که دوست و محرم اسرارش بود، خواست تا در این زمینه با محمّد صلی الله علیه و آله و سلم گفتگو کند. نفیسه پیش محمّد صلی الله علیه و آله و سلم رفت و گفت: «چرا ازدواج نمیکنی؟» او جواب داد: «شرائط زندگی و بودجهام اجازه نمیدهد».
نفیسه گفت: «هرگاه این اشکال از میان برود و زنی صاحب جمال و مالدار و شرافتمند و از
خانوادهای معروف برای تو پیدا شود، آیا قبول میکنی؟»
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «چنین زنی که میگویی کیست؟»
نفیسه گفت: «خدیجه»، محمّد صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «این چگونه میشود؛ او که خواستگاری اشراف و ثروتمندان قریش را رد کرده است، آیا با من ازدواج خواهد کرد؟!»
نفیسه گفت: «بلی این پیوند شدنی است و من انجام میدهم».(1)
هنگامی که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم اطمینان پیدا کرد که خدیجه مایل است با او ازدواج کند، جریان را با عموهایش در میان نهاد. آنان با شنیدن این خبر مسرّت بخش بسیار خرسند شدند و رسم خواستگاری را بجا آوردند و سرانجام با تشریفات خاصّی جشن عروسی را برگزار کردند.(2)
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بهترین دورۀ زناشویی یعنی در حدود 25 سال از عمر خود را با خدیجه گذراند و با او که نه تنها برای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم یک همسر خوب بود، بلکه بزرگترین یار و مددکارش به شمار میرفت، زندگی کرد.(1)
خدیجه نخستین بانویی است که به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورد، و داراییش را برای ترویج آیین اسلام در اختیار او گذاشت.(2)محمّد از این ازدواج، دارای شش فرزند شد دو پسر به نام: قاسم و طاهر، که در همان اوان کودکی در مکّه مردند و چهار دختر به نام، رقیه، زینب، امکلثوم، و فاطمه علیها السلام، که برجستهترین آنها بود.(3)
خدیجه به خاطر از خود گذشتگی و فداکاری بینظیری که نسبت به محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و آیین او نشان داد، نه تنها در زمان حیاتش مورد علاقۀ شدید
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، بلکه بعد از مرگ هم هرگاه یاد او میافتاد بسیار اندوهگین میشد(1)و گاهی در فراق او اشک میریخت. هر چه بود آفتاب عمر خدیجه در سن 65 سالگی یعنی در سال دهم بعثت غروب کرد(2)و خانۀ محمد صلی الله علیه و آله و سلم برای همیشه از فروغ خدیجه خاموش گشت.
تاریخنویسان محقق و بیطرف، اعمّ از مسلمان و مسیحی نوشتهاند که: «ازدواجهای رسول خدا برای شهوترانی نبوده است، زیرا اگر چنین بود آن حضرت در سن 25 سالگی که دوران شور و هیجان جوانان است، و افکار آنان را چیزی جز داشتن همسری جوان مشغول نمیسازد، با خدیجه، بانویی 40 ساله که جوانی خود را در خانۀ دو شوهر سابقش از دست داده بود، ازدواج نمیکرد».
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم قریب 25 سال(1)با خدیجه در کمال صفا و صمیمیت زندگی نمود و با این که دوشیزگان و زنان زیبای عرب، به همسری آن حضرت مباهات میکردند؛ ولی حضرتش حتی یکبار هم با دوشیزه و زن دیگری ازدواج نکرد. بیشک اگر پیامبر اسلام مرد هوسرانی بود، نمیتوانست در این مدت طولانی، از همسری زنان جوان خودداری نماید.
1) (1) . مروج الذهب؛ ج 2، ص 287.
اگر کسی از ایرادگیران بپرسد: «چه شد که رسول اکرم در ابتدای جوانی، با بیوهای سالخورده به سر برد و با زن دیگری ازدواج نکرد: ولی در 10 سال آخر زندگی خود که پیری و حفظ تعادل سیاسی داخلی و خارجی اسلام مجال ازدواج به او نمیداد، به ازدواجهای متعدد اقدام نمود؟ آیا نگهداری زنان یتیمدار و درمانده، خود ریاضتی بزرگ نبود؟ آیا معاشرت زنانی که دارای اخلاق و سلیقههای گوناگونی بودند، با عیش و نوش میسازد؟ و آیا زندگی یک مرد کامل که بیش از 50 سال دارد، با زن جوانی که هنوز حدود و مقام افراد را نمیداند کار آسانی بود؟»(1)پاسخی ندارند و در میمانند، و باید اعتراف کنند که هرگز محمّد صلی الله علیه و آله و سلم شهوتپرست نبود و از روی عناد و ستم او را متهم به شهوترانی نمودند، و این چقدر ستم و بیانصافی است.
1) (1) . منظور عایشه است.
«جان دیون پورت» میگوید: «آیا ممکن است مردی که به شهوت توجّهی بسیاردارد، در چنان کشوری که تعدد زوجات عمل عادی شمرده میشد، برای مدت 25 سال به یک زن قانع باشد؟»(1)
پیامبر اسلام بعد از خدیجه همسرانی دیگر اختیار کرد و از آن جملهاند: سوده، عایشه، غزیه، حفصه، ام حبیبه، ام سلمه، زینب دختر جحش، زینب دختر خزیمه، میمونه، جویریه، صفیه.(2)
اکنون لازم است موقعیت و شرایطی که ایجاب میکرد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ازدواجهای متعدد نماید بررسی کنیم.
اصولاً میتوان گفت: «ازدواجهای پیامبر اسلام به چند منظور بوده است:
1 - به خاطر محافظت یتیمان و درماندگان و نگهداری آبروی کسانی که قبلاً در وسعت و عزّت زندگی میکردند، ولی با از دست دادن سرپرست خود، آبرو، و ایمانشان در خطر بود؛ زیرا قبیلۀ آنان، آنها را به سوی خود میبردند و به کفر و ارتداد مجبورشان میکردند؛ مانند «سوده» که پس از مهاجرت به حبشه شوهرش وفات کرد و بدون سرپرست ماند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که خدیجه را از دست داده بود و همسری نداشت، با او تزویج کرد.(1)
دیگر «زینب دختر خزیمه» زن بیوهای که پس از مرگ شوهر از یک طرف به بیسرپرستی و از طرف دیگر به فقر گرفتار شد؛ درحالیکه زنی بخشنده و دلجو و معروف به امّ المساکین (مادر
1) (1) . حیات محمّد صلی الله علیه و آله و سلم؛ تألیف دکتر هیکل، ص 319.
بینوایان) بود. رسول خدا به خاطر حفظ آبروی زینب با او ازدواج کرد، زینب در زمان حیات پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم درگذشت.(1)
«ام سلمه» نیز مسنّ و یتیمدار و با ایمان بود و به ازدواج پیامبر درآمد.(2)
2 - به خاطر وضع قانون و کوبیدن سنتّهای غلط جاهلیت؛ مانند «زینب، دختر جحش» دختر عمۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که با «زید بن حارثه» پسر خواندۀ آن حضرت ازدواج کرده بود، و این ازدواج که به دستور پیامبر اسلام صورت گرفت، خود نمونهای از الغاء امتیازات غلط طبقاتی، در اسلام است؛ زیرا زینب یکی از نوادگان عبدالمطلب، بزرگ قریش، و زید از نظر خانوادگی «برده» که به وسیلۀ رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آزاد گردید.
زینب به خاطر شخصیتی که داشت؛ به زید بزرگی میفروخت و بدین جهت زندگی خود را تلخ میکرد و هر چه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنها را نصیحت کرد، مؤثر نشد و سرانجام زید به زینب بیمیل گردید و او را طلاق گفت.(1)
پس از آنکه زینب طلاق گرفت، پیامبر اسلام به فرمان خداوند او را به عقد خود درآورد؛ تا رسمی را که میان مردم جاهلیت بدون دلیل و مصلحت رواج داشت، از بین ببرد (چون آنها پسر خواندۀ خود را پسر واقعی میدانستند و همسر او را نمیگرفتند).(2)
3 - به خاطر آزادی اسیران و بردگان مانند «جُوَیریه».
«جویریه» از قبیلۀ بزرگ «بَنی الْمُصْطَلَق» بود که پس از نبرد با ارتش اسلام
مغلوب و اسیر شدند. پیامبر اسلام با جویریه دختر «حارث» که بزرگ آنها بود، ازدواج کرد. مسلمانها وقتی دیدند که اسیران از منسوبین آن حضرت شدند؛ بسیاری از آنها را آزاد ساختند، و به قول ابن هشام از برکت این ازدواج، صد خانوادۀ بنیالمصطلق آزاد شد.(1)
4 - به خاطر پیوند با قبایل بزرگ عرب و جلوگیری از کارشکنیهای آنان و حفظ سیاست داخلی، پیامبر اسلام با عایشه، حفصه، ام حبیبه، صفیه، و میمونه ازدواج کرد.
«ام حبیبه» دختر ابوسفیان همان کسی است که خاندان او با دودمان رسالت، دشمنی آشتیناپذیر داشتند و شوهر او در حبشه از اسلام برگشت و نصرانی شد و سپس درگذشت. ام حبیبه سخت در اضطراب و ناراحتی به سر میبرد؛
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 3، ص 295.
زیرا او مسلمان ولی پدرش ابوسفیان، دشمن شمارۀ یک پیغمبر بود و نمیتوانست به او پناه ببرد؛ بنابراین، ام حبیبه زنی بیسرپرست و محروم بود که پیامبر اسلام برای جلب قلوب بنیامیه و همچنین سرپرستی امحبیبه، با او ازدواج کرد.(1)
«صفیه» دختر «حی ابن اخطب» رئیس قبیله «بنیالنضیر» بود و پس از آنکه اسیران یهود در میان مسلمین پخش شدند، حضرت برای حفظ شخصیت صفیه با او پیوند زناشویی بست و بدین وسیله با یکی از بزرگترین قبایل بنیاسرائیل طرح خویشاوندی ریخت.(2)
«میمونه» از قبیلۀ بزرگ «بنی مخزوم» بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در سال هفتم هجری با وی ازدواج فرمود.(1)
زنهای پیامبر، جز عایشه، در موقع ازدواج با رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بیوه بودند و بیشتر آنان دوران جوانی و نشاطشان گذشته بود و این خود بزرگترین دلیل است که ازدواجهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روی مصالح و اهداف مقدّس اسلام بوده است، و هرگز تهمت هوسرانی و غیره بر پیامبر اسلام نمیچسبد.
1) (1) . بحارالانوار؛ ج 22، ص 203 و سیرۀ ابن هشام؛ ص 372 و موسوعة آل النبی؛ ص 404.
(1) روانشناسان معتقدند: «محیط، سازندۀ زیربنای شخصیت و طرز تفکر افراد است و اصل «همرنگی و هماهنگی»، آنان را به دنبال افکار و کردار اجتماع میکشاند».
گرچه گروهی از آنان در این مسأله افراطی شدهاند و این نظریه را یک «اصل کلّی و همه جانبه» پنداشتهاند و تمام پدیدههای اجتماعی را بدون استثناء با این قانون تجزیه و تحلیل میکنند؛ ولی اصل تأثیر «اجتماع» در روحیۀ افراد قابل انکار نیست.
بنابراین، محیط تقوی و فضیلت، فرزندان را با تقوی و منظم تربیت میکند و اجتماع فاسد و منحرف، نوعاً افراد را به پرتگاه فساد و انحراف میکشاند، پس کسانی که راه خود را از مسیر
1) (1) . رهبران بزرگ و مسئولیتی بزرگتر؛ چ 2، ص 37.
اجتماع آلوده جدا میکنند، انسانهای عادی و معمولی نیستند.
جهان، به ویژه عربستان در دریای آشوب و جهل، غرق بود و تودۀ عرب در آتش فساد و خرافات میسوخت. ابرهای سیاه جهالت، افق زندگی اعراب را تاریک ساخته بود و در روزگاری سیاه به سر میبردند، چه مالها که به غارت میرفت و چه خونها که به ناحق ریخته میشد!
و از همه ننگینتر، مجسمههای بیجانی بود که مورد پرستش آنها واقع میشد.(1)موهومات و اختلافات طبقاتی با شدیدترین وضعی حکومت میکرد. چیزی که وجود نداشت، قانون و عدالت بود، توانگران بیعاطفه از دسترنج دیگران و خون دل یتیمان و بیوهزنان، سیم و زر میاندوختند و
1) (1) . تاریخ تمدن ویل دورانت؛ کتاب چهارم، ترجمه ابوالقاسم پاینده؛ ج 11، ص ( 1-10) و الدرة البیضاء فی شرح خطبۀ فاطمة الزهراء؛ ص 27 و 54.
بزرگی و آقایی میفروختند و طبقۀ رنجبر و زحمتکش را استثمار میکردند.
برنامۀ آنان در کسب و تجارت، به اندازهای نادرست بود که در مقابل بدهی شوهر ناتوان، زن را مسؤل میدانستند، و در برابر طلبی که از زن ناتوان و درمانده داشتند، شوهر او را بازداشت میکردند.(1)
عوض این که خود به کمال و تحصیل علوم بپردازند، به نیاکان و کثرت افراد افتخار میکردند و گاهی نیز برای این که ثابت کنند عدّۀ آنان از قبیلۀ دیگر بیشتر است، به گورستان میرفتند و قبرها را میشمردند و ضمیمه میکردند!(2)
شهوترانی، میگساری و خونریزی از کارهای روزمره و پیش پا افتادۀ آنان بود.(3)
امرؤالقیس شاعر معروف عرب، سرگذشت خود را با دختر عمویش عنیزه، که نموداری از یک
عشقبازی شیطانی و جنونآمیز است، با کمال بیشرمی در اشعارش شرح میدهد(1)و عجیبتر آنکه همان اشعار را جزو عالیترین آثار ادبی در خانۀ کعبه میآویختند!
این دورنمایی از وضع عمومی و اخلاق و رفتار جامعهای بود که نور اسلام از افق تاریک آن ظاهر شد.
بدیهی است کسی که رنگ این اجتماع را به خود نگیرد؛ بلکه از آن رنج هم ببرد و به معارضه با آن برخیزد، شخصیتی عظیم و ملکوتی دارد.
همه به سوی بتکده میرفتند؛ ولی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم با این که از کسی درسی فرا نگرفته بود،(2)راه کوه «حرا» را در پیش میگرفت و آنجا در مقابل قدرت و عظمت آفریدگار جهان خاکسار میشد و او را میپرستید.(3)
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در پرتو عنایات خداوند از همان ابتدا، راه خود را تشخیص داد و بدون هیچ اضطراب و تردید، روشهای نادرست قوم خود را تقبیح کرد و بر خلاف آن سنتهای غلط، گام برداشت.(1)
او نه تنها لحظهای از عمر شریفش را به بتپرستی نگذراند بلکه از شنیدن نام آنها هم بیزار بود. چنانکه پیشتر نیز گفتیم؛ هنگامی که دوازده ساله بود و (بحیرا) او را به نام دو بت معروف «لات و عزی» قسم داد، آن حضرت در غضب شد و گفت: «من هیچ چیز را به اندازۀ این دو دشمن ندارم».(2)
عظمت و پاکی او زبانزد خاص و عام بود، درستکاری و امانتش لقب «امین» به او بخشید و
همین صفت پسندیده موجب شد، خدیجه کالای تجاری خود را به او بسپرد.
اخلاق و رفتار محمّد صلی الله علیه و آله و سلم با مردم به اندازهای عالی و دلنشین بود که همه مجذوبش میشدند.
«عمار» میگوید: «پیش از بعثت، من و محمّد شبانی میکردیم، روزی به او پیشنهاد کردم: خوب است برویم در چراگاه «فخّ»، محمّد صلی الله علیه و آله و سلم اظهار موافقت کرد. چون فردا شد و به آنجا رفتم، دیدم محمّد صلی الله علیه و آله و سلم قبل از من به آنجا رفته است ولی گوسفندان خود را از چریدن باز میدارد. پرسیدم: چرا نمیگذاری گوسفندان بچرند؟ گفت: چون به تو وعده داده بودم، میل نداشتم پیش از تو گوسفندان من از این مرتع استفاده کنند».(1)
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بدین ترتیب مسیر دیگری را طی میکرد و شیفتۀ سنن و عادات قومی نمیشد و تحت نظارت عامل غیبی به تکامل خود ادامه میداد. به همین جهت مردم نسبت به او احترام بیشتری قائل بودند و در حل مشکلات به رأی و
1) (1) . بحارالانوار؛ ج 16، ص 224.
نظر او اهمیت زیادی میدادند و از وی پیروی میکردند.
پیامبر اسلام 35 سال داشت که قریش تصمیم گرفتند کعبه یعنی خانۀ خدا را تجدید بنا کنند، و چون قبایل قریش همگی میخواستند افتخار این کار مقدس را داشته باشند، هر کدام قسمتی از ساختمان کعبه را به عهده گرفتند.
ابتداء «ولید» به خراب کردن خانه شروع کرد سپس دیگران او را کمک دادند تا پایههایی که ابراهیم خلیل علیه السلام بنا کرده بود نمایان شد. آنگاه هر قبیله ساختمان قسمتی از خانه را به دست گرفت. موقعی که بنای خانه به جایی رسید که باید «حجرالاسود» در آنجا نصب شود، اختلاف شدیدی میان قبایل قریش رخ داد، زیرا هر دسته از آنان مایل بودند این کار به دست آنها انجام شود و این افتخار نصیب آنها گردد.
رفته رفته دامنۀ اختلافات بالا گرفت تا از هم جدا شدند و مهیای کارزار گردیدند.
پسران «عبدالدار» کاسۀ بزرگی را پر از خون کردند و دستهای خود را در آن فرو بردند و بدین ترتیب از یکدیگر پیمان مرگ و کشته شدن گرفتند.
این اختلاف وحشتزا چهار شب یا پنج شب به طول انجامید، تا این که «ابوامیه» که سالخوردهترین افراد قریش بود گفت: «پیشنهاد من این است که اولین شخصی که از در مسجد وارد میشود، او را در این مسأله «داور» قرار دهید و نظریۀ او را همگی بپذیرید تا مشکل حل شود».
قریش پیشنهاد او را پذیرفتند و منتظر آن بودند که چه کسی از در مسجد وارد میشود؛ ناگهان پیامبر اسلام وارد شد، چشم آنان وقتی به او افتاد گفتند؛ «این امین است، این محمّد است، ما به رأی او راضی هستیم».
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم که از جریان اطلاعی نداشت. وقتی از قضیه آگاه شد، گفت: «جامهای بیاورید».
قریش با این که از منظور آن حضرت بیاطّلاع بودند، فوراً جامهای حاضر کردند. پیامبر آن را پهن کرد و «حجر الاسود» را در میان آن گذارد و گفت: «هر یک از قبایل یک طرف این جامه را بگیرند تا همه دراین افتخار سهیم باشند» قریش اطراف جامه را گرفتند و بالا بردند تا به جایی رسید که باید حجرالاسود در آنجا نصب شود؛ آن وقت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم دید اگر نصب آن را به دیگری واگذارد، اختلاف و نزاع در میگیرد، لذا شخصاً حجرالاسود را برداشت و در جای خود گذاشت و با این تدبیر عالی، اختلاف را به کلی رفع کرد.(1)
این قضیه به خوبی شخصیت عظیم اجتماعی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را روشن میکند و از طرفی، حسن تدبیر و فکر صحیح او را که غائلۀ وحشتناکی را بدون خونریزی و نبرد، فیصل داد، آشکار میکند.
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 192-197، چ سال 1375 و بحارالانوار؛ ج 15، ص 337 و 412.
تاکنون از دفتر حیات حضرت «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم» صفحاتی را ورق زدهایم و شمهای از زندگی پرنشیب و فراز آن حضرت را خواندهایم و اینک یکی از حساسترین فرازهای تاریخ حیات او را میخوانیم.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم چهل سال در میان اجتماعی بیسرپرست و لجام گسیخته میزیست که آثار تمدن و انسانیت، در آن به چشم نمیخورد، و این اوضاع روح لطیف آن حضرت را میآزرد.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در جامعه، جز تاریکی جهالت چیزی نمیدید؛ به کعبه میرفت، به جای خداپرستی، بتپرستی میدید، کعبه را ترک میکرد و به میان مردم میرفت؛ در آنجا هم از مشاهدات خود دلگیر میشد، از افکار و عادات پلید قوم خود اندوهگین میگردید، از وضع بیسامان رنجبران و فقرا، رنج میبرد.
از سقوط زنان به نازلترین موقعیتهای اجتماعی، شیوع قمار و شراب، آدمکشی و جنایت، سخت متأثّر میشد.
زمانی که تجارت میکرد و با مردم معاشرت داشت تضادهای اخلاقی مردم روح لطیفش را رنج میداد و مجبور میشد برای استراحت و عبادت، به جایی برود که جانش رنج نبرد و روحش آرامش یابد و بدین منظور به کوه «حرا» میرفت و به مشاهدۀ آثار رحمت خدا و پدیدههای عالم آفرینش میپرداخت.(1)
«محمّد صلی الله علیه و آله و سلم» به چهل سالگی رسید و برای انجام رسالت جهانی و آسمانی خود آماده گردید.(2)
روزی در کوه حرا بود که ناگهان جبرئیل - فرشتۀ وحی - بر او نازل شد و گفت: «بخوان!...» محمّد صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «چه بخوانم؟» و به حالتی
عجیب فرو رفت. دوباره همان صدا را شنید که آشکار و روشن گفت: «بخوان! ای محمّد».
و در مرتبۀ سوم جبرئیل تکرار کرد:(1)«بخوان بنام پروردگارت که آفرید * آفرید انسان را از خون بسته شده * بخوان و خداوند تو از همه کریمتر است * خدایی که نوشتن را تعلیم داد * و به انسان آنچه نمیدانست آموخت».(2)
شور و هیجان زاید الوصفی، سرتاسر وجودش را فراگرفت، زیرا با دنیای بزرگ و عالیتری ارتباط پیدا نموده بود... با فرشتگان... با جبرئیل... با ملکوت اعلی... روح او تکیهگاهی بزرگ و مقدّس و آشنایی صمیمی و همیشگی یافته بود، او در خود قوّت پیامبری میدید و هیچ اضطراب و نگرانی در قاموس وجودش مفهوم نداشت، هر چه بود اطمینان و آرامش بود.
عبارات و جمله بندیهای زیبا و شگفتانگیز قرآن که بزرگترین ادیبان عصر قرآن و اعصار دیگر را به زانو درآورده است، اثبات میکند که پیامبر اسلام مستقیماً با مبدأ جهان ارتباط داشته است و بیشک این کلمات و جملات در هیچ کتابی وجود نداشته است تا پیامبر از آن اقتباس نماید و فراگیرد.
آیا هیچ عاقلی باور میکند که یک انسان درس نخوانده در محیطی جهل پرور و دور از علم و دانش و بیبهره از کتاب علمی، چنین کتاب جهانی را که مملو از معارف و حقایق است، به ارمغان بیاورد. آیا مردی که در تمام عمر به مکتب نرفت و معلّمی ندید، میتوانست مطالبی را از گذشته و آینده خبر دهد؟!
این نیست مگر وحی و ارتباط با جهان غیب.
آنچه مسلم است، میان خداوند عالم و پیامبران ارتباطی برقرار بوده است و آنان حقایق را
از مبدأ جهان میگرفتهاند، و این ارتباط در اثر تکامل نفس و تقویت روح آنان بوده است.
البته توجه دارید که اگر این ارتباط از انبیاء گرفته شود، آنها هیچ ندارند. همۀ مقامات پیامبران در این است که قابلیت ارتباط با مبدأ جهان را دارا بودند؛ لذا هر چه میگفتند، هیچگونه ابهام و پیچیدگی در آن نبود، بلکه صد در صد میدانستند که چیست و از کجا آمده است، بر خلاف «کشف» ادعایی گروهی که ممکن است در اثر ریاضت و عوامل دیگر حاصل شود و صاحبان آن به مطالبی برسند که نمیدانند از کجا است. بلکه غالباً با گمان و خیال همراه و گاهی از اوقات هم مخالف واقع است و برای دیگران هیچ اعتباری ندارد. البته امتیاز انبیاء بر این گروه چنان روشن است که نیازی به توضیح ندارد؛ زیرا پیامبران الهی هر چه میگویند و میبینند، حقیقت است و هیچ تردیدی در آنها راه ندارد؛ بنابراین «وحی» ارتباطی بوده است میان خداوند و پیامبران و این ارتباط گاهی
به وسیلۀ «جبرئیل» فرشتۀ مأمور وحی و گاهی بدون واسطه انجام میگرفت.
ظهور و پیشرفت اکتشافات علمی، بر خلاف آنچه بعضی تصور میکردند، نه تنها از موقعیت و اهمیت دین حنیف اسلام کم نکرد، بلکه بر عکس، مبانی و اصول آن را تأیید و تقویت نمود.
پیدایش رادارها، بیسیمها و تله تایپهای مخابراتی ثابت کرد که موضوع وحی هیچگونه تعارض و مخالفتی با نوامیس طبیعت و اسرار آفرینش ندارد؛ زیرا خداوندی که این اسرار ارتباطی را در اختیار بشر قرار داده، میتواند میان خود و پیامبرانش نیز ارتباط ویژهای برقرار سازد، گرچه از نوع این اختراعات و قابل مقایسه با آنها نیست.
و در نتیجه علم و تاریخ شهادت میدهد: که پیامبر اسلام برگزیدۀ خداوند برای هدایت و ارشاد بشر از گردابهای ژرف و خطرناکِ فساد و جهالت
میباشد، و این همه افکار عالی و برنامههای مترقّی از دریچۀ «وحی» به او میرسید.
جهان اسلام به پیشوای بزرگ خود حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم افتخار میکند که نه تنها برنامۀ آسمانیش دنیای آنروز را حیات و سعادت بخشید، بلکه پس از گذشت 14 قرن، راهنمای جهان متمدن امروز است و دانشمندان جهان، هر روز به عظمت و عمق قوانین و دستورات آن حضرت، بیش از پیش پی میبرند و راه سعادت جامعهها و ملّتها تنها همان راهی است که آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم بیان کرده است...
پیامبر عزیز اسلام درس نخوانده بود و خواندن و نوشتن نزد کسی نیاموخته بود. با این حال معجزات فراوان و بسیاری ارائه داد که ارتباط او را با جهان غیب تأیید میکرد که مهمترین آنها قرآن کتاب آسمانی و جاودان اسلام است.
قرآن از جهات مختلف فصاحت، بلاغت، اسلوب بیان، اخبار از غیب، پیشگویی، هدایت، تربیت و مسائل مختلف علوم انسانی امتیاز روشن و فوقالعادهای دارد که هر کس آن را مورد بررسی قرار دهد، در مییابد که آن کتابی آسمانی است و بشر عادی هر چه هم درس خوانده باشد، نمیتواند نظیر آن را بیاورد.
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله و سلم همین قرآن و سایر معجزات خود را دلیل پیامبری خود معرّفی میفرمود و از مردم میخواست اگر میتوانند با آن مقابله کنند و نظیر آن را بیاورند امّا هیچ کس نتوانست همانند آن را ارائه دهد و از مقابلۀ با آن عاجز ماندند. به همین دلیل نبوّت و پیامبری آن گرامی بر همگان اثبات گردید.
قرآن خود به این ویژگی تصریح میفرماید:
«لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً ؛ اگر همۀ انس و جن فراهم آیند تا مانند این قرآن بیاورند،
نمیتوانند. هر چند برخی از ایشان دیگران را پشتیبانی کنند و یاری رسانند.»(1)
و در سورۀ هود آیۀ 15 از مردم خواست که ده سوره مثل آن بیاورید، و در سورۀ بقره آیۀ 23 فرمود:
«اگر نسبت به آنچه بر بنده خود (محمد صلی الله علیه و آله و سلم) فرود آوردیم، شک دارید یک سوره مانند قرآن بیاورید».
امّا به گواهی تاریخ با وجود فرزانگان ادب، فصاحت و بلاغت همه از آوردن مثل آن عاجز ماندند و این تحدّی همواره ادامه دارد که در هر عصر و زمان دلیل بر حقانیت رسالت پیامبر عزیز اسلام است.
1) (1) . سورۀ اسراء؛ آیه 88.
هنگامی که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم از کوه حرا پایین آمد و به سوی خانه رهسپار شد، خود را در عالم دیگری میدید، پیش از آنکه به کوه برود مبعوث نشده بود، اما اکنون به رسالت مبعوث شده است و آنچه را «بحیرا» «راهب مسیحی» و دیگران دربارۀ او بشارت داده بودند، مشاهده میکرد و دانست وظیفۀ خطیری را به دوش گرفته است و در پیرامون آن میاندیشد، اضطراب و وحشتی اگر داشت تنها از همین جهت بود، نه به خاطر این که هنوز نمیدانست مبعوث به رسالت شده است یا نه؛ زیرا بشارتها و پیشگوییهایی که از افرادی مانند «بحیرا» شنیده بود و دیدن جبرئیل و مژدۀ او که تو رسول خدایی،(1)برای قطعیت رسالت او صد در صد کافی بود. اضافه بر این، خداوند هر پیامبری را که برای هدایت انسانها برانگیخته، او را برهانهای روشن و شاهدهای قوی به رسالت
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 237.
خود مطمئن میکند تا بتواند با عزمی راسخ در راه اصلاح و تکامل انسانها بکوشد.
بنابراین، چقدر بیجا و بدون تحقیق است که گفته میشود: «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نمیدانست مبعوث به رسالت شده تا با خدیجه تماس گرفت و او محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را بر مبعوث شدن به رسالت مطمئن ساخت!».(1)
ماجرای روز بعثت موجب شد محمّد صلی الله علیه و آله و سلم دیر به خانه برگردد؛ خدیجه که نسبت به این موضوع، بیاطلاع بود، ناراحت شد، ناگهان دید محمّد صلی الله علیه و آله و سلم با چهرهای دگرگون وارد خانه گردید. از او پرسید: «چرا امروز این قدر دیر آمدید؟» آن حضرت ماجرای خود را برای خدیجه شرح داد. خدیجه از مدتها پیش انتظار چنین روزی را داشت، زیرا از غلام خود «میسره» شنیده بود که راهب نصرانی در سفر شام راجع به
1) (1) . اعلام الوری؛ ص 47، چاپ 1390.
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «هذا نبی الامّة(1)؛ این پیامبر مردم است» و نیز کاهنان و علماء یهود و نصاری به او بشارت داده بودند که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پیامبر است و شأنی عظیم دارد، لذا بهپاخاست و پس از پرسشهای لازم؛ با «ورقة بن نوفل» که یکی از مردم با سواد و مسیحی بود، تماس گرفت و قصّه را به وی گفت. «ورقة» اظهار داشت: «به خدا سوگند، همان ناموس اکبر «جبرئیل» که پیش موسی میآمد نزد او آمده است، بدون هیچ تردیدی او پیامبر این امت خواهد بود».(2)سپس برای این که خدیجه موضوع را بهتر درک کند، نشانۀ نزول فرشته و وحی را به او اعلام داشت.(3)خدیجه برگشت و پس از یک بررسی کوتاه، نبوّت و پیامبری محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را پذیرفت و ایمان خود را اعلام کرد و بدین ترتیب در میان زنان افتخار سبقت در ایمان نصیب وی گردید.
همان سالی که در عربستان قحطی شدیدی رخ داد، وضع مالی ابوطالب خوب نبود، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم برای این که گشایشی در امر معاش او به هم رسد، علی را به خانۀ خود آورد(1)و مانند یک پدر مهربان و دلسوز در تربیت او کوشید. علی علیه السلام که در خانۀ حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم میزیست و در هوش و استعداد سرآمد بود، با جان و دل از حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پیروی میکرد و در این مدّت کاملاً به حقّیت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و صدق او آشنا بود و به همین جهت در سن ده سالگی با بصیرت کامل به پیامبری حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورد و بدین ترتیب گوی سبقت را در اسلام و ایمان از دیگران ربود.(2)
اوّلین چیزی که پس از توحید و یکتاپرستی بر پیامبر اسلام و پیروان او واجب شد، نماز بود و از اینجا عظمت نماز که اساس ارتباط انسان با خدا و قدردانی نعمتهای بیپایان اوست، روشن میشود؛ لذا پیشوایان اسلام به ویژه پیامبر گرامی دربارۀ نماز سفارشهای بسیار میکردند و میگفتند: «نماز ستون دین است.(1)اگر کسی نماز را سبک بشمارد در آخرت و سرای جاویدان به دستگیری و شفاعت ما نمیرسد».(2)به هر صورت، خداوند به وسیلۀ جبرئیل کیفیت نماز و شرایط آن را اعلام کرد و حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم آن را به خدیجه و علی علیه السلام یاد داد و نماز دسته جمعی را که نماز جماعت نامیده میشود، برپا نمود.(3)
پیامبر اسلام پس از بعثت تا سه سال به دعوت پنهانی پرداخت؛ زیرا محیط فاسد عربستان که قرنها به بتپرستی و شرک آلوده بود، برای دعوت علنی هیچگونه آمادگی نداشت. حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم اگر در ابتدای بعثت، دست به این کار میزد، با مشکلات طاقتفرسایی روبرو میشد که او را از هدف اصلی دور میکرد؛ این بود که پیامبر اسلام در مقابل بتپرستان که خدایان متعدّدی را میپرستیدند و عبادت آنها، دست زدن و سوت کشیدن بود، خدای واحد را نیایش میکرد و نماز را که مجموعهای از معارف معنوی و حمد و ثنای خدای واحد است، برپا میداشت.
حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم همراه حضرت علی علیه السلام و خدیجه علیها السلام در مراکز پر جمعیت مانند؛ «مسجد الحرام» و «منی» میآمد و برابر چشم مخالفین نماز را به جماعت (سه نفری) برپا داشته
و بدین ترتیب با آیین چندگانه پرستی مبارزۀ عملی میکرد.(1)
«عفیف» یکی از بازرگانان آن زمان، چنین میگوید: «من برای امر تجارت نزد عباس پسر عبدالمطلب رفته بودم، ناگهان شخصی وارد مسجدالحرام شد، نگاهی به آسمان و خورشید کرد و روبه کعبه به نماز ایستاد. طولی نکشید که زنی با پسری وارد شدند و با وی نماز گذاردند؛ به عباس گفتم: این چه دینی است که من نسبت به آن بیخبرم؟ عباس گفت: این مرد محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پسر عبدالله است؛ او عقیده دارد: پروردگارش همان پروردگار آسمانها و زمین میباشد و خداوند او را برای هدایت انسانها برانگیخته است. این دین، فعلاً غیر از این سه نفر پیرو دیگری ندارد. این زن که میبینی خدیجه دختر خویلد و این پسر، علی پسر ابوطالب است که به وی گرویدهاند».(2)
حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بدین شیوه ادامه داد تا این که رفته رفته مسلمین رو به افزایش نهادند و اسلام بر خلاف میل مخالفین گسترش یافت و چون زمینه برای دعوت علنی آماده گشت، محمّد در انجام آن، مأموریت یافت.
تبلیغ عملی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و افزایش گروندگان او، زمینه را برای دعوت علنی آماده ساخت و خداوند پیامبر اسلام را به دعوت خویشان نزدیکش فرمان داد.(1)
تا یاوهگویان نگویند: «چرا خویشان خود را از عذاب خدا نمیترسانی و آنان را به سوی یکتاپرستی نمیخوانی» و علاوه بر این برای آنکه با حمایت آنان زمینۀ بیشتری برای پیشرفت اسلام آماده شود؛ لذا پیامبر اسلام به علی علیه السلام دستور داد، غذایی تهیه کند و خویشاوندان را که تقریباً چهل نفر بودند، دعوت نماید. علی علیه السلام غذای کمی آماده
1) (1) . «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» سورۀ شعرا، آیه 214.
ساخت و آنان را دعوت کرد و همگی حاضر شدند؛ آنگاه آن غذا را برای یک نفر آنان هم کافی نبود، آورد و تمام آن چهل نفر از آن غذا خوردند و سیر شدند و درعینحال چیزی از آن غذا کاسته نشد.
این امر موجب حیرت و تعجّب آنان گردید، ولی ابولهب بدون این که بیاندیشد اظهار کرد «این کار افسون و سحر است» غافل از آنکه سحر انسان را سیر نمیکند!
حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در آن روز هیچ مطلبی را نگفت و شاید این سکوت به خاطر آن بود که فرق «معجزه» و «سحر» خودبهخود برای آنان آشکار شود؛ زیرا اگر سحر بود، وقتی آنان از منزل خارج شدند باید همگی گرسنه باشند.
باری، چون این مجلس به جایی نرسید پیامبر اسلام دوباره آنان را برای فردا دعوت کرد و همان پذیرایی در آن روز تکرار شد و همگی سیر شدند.
آن وقت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «ای پسران عبدالمطلب! خداوند مرا برای
شما بیمدهنده و بشارت دهنده قرار داده است؛ مسلمان شوید و از من پیروی کنید که به سعادت خواهید رسید. به خدا سوگند، من در عرب فردی را سراغ ندارم که بهتر از آنچه برای شما آوردم، چیزی برای قوم خود آورده باشد. من خیر دنیا و آخرت برای شما آوردم؛ خداوند بزرگ به من دستو داده است که شما را به سوی او بخوانم، کدام یک از شما مرا بر این امر کمک میکنید؟ هر کسی این امر را بپذیرد، او برادر، وصی و جانشین من در میان شما خواهد بود».
هیچ کس از آنها پاسخ مثبت نداد، تنها علی علیه السلام که سن او از همه کمتر بود به پا خواست و گفت: «ای پیامبر خدا، من یاور تو هستم» حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را نشاند و همان گفتار را تا سه بار تکرار کرد ولی کسی جز علی علیه السلام به او پاسخ مثبت نداد، آنگاه
اشاره به علی علیه السلام کرد و گفت: «این برادر، وصی و جانشین من در میان شما میباشد، به سخنان او گوش فرا دهید و از وی پیروی کنید».(1)
در همین روز بود که جماعتی به پیامبر اسلام ایمان آوردند،(2)ولی «جهل» و «تعصّب» نگذاشت همۀ خویشان وی به او ایمان آورند؛ اگر چه این مجلس برای حمایت و طرفداری آنان از پیامبر اسلام بیتأثیر نبود.
در این قضیه علاوه بر سیر شدن چهل نفر، با غذایی کم، نکتۀ دیگری نیز قابلتوجه و دقّت است و آن این که جملاتی که پیامبر اسلام در آن روز نسبت به پسر عمّ خود علی علیه السلام اظهار داشت، با کمال صراحت میرساند که خلافت و جانشینی
آن حضرت با علی علیه السلام است و او را باید جانشین بلافصل پیامبر اسلام، و اولین امام دانست.
بدین ترتیب زمینه برای دعوت عام و تبلیغ علنی مردم آماده گردید و آن حضرت با پشتکار خستگی ناپذیر، ساعتی آرام ننشست و از همین موقع بود که پرچم اسلام به اهتزاز درآمد و حقیقت شروع به پیشروی کرد.
سه سال از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گذشت. او در این مدت به طور پنهانی از ارشاد و نجات گمراهانی که شایستگی راهنمایی داشتند، کوتاهی نمیکرد و هرگاه میدید بینوایی در منجلات مفاسد اخلاقی و انحرافات عقیده در شرک غوطهور است، برای نجات او میکوشید. از در مهر و محبّت وارد میشد و با منطق جذاب خود، او را به آیین یکتاپرستی و توحید دعوت میکرد.(1)
ولی چون آیین او یک آیین جهانی است و بایستی به جهانیان ابلاغ گردد؛ دست به دعوت علنی زد و آشکارا هدف و برنامۀ خود را اعلام کرد.
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 262 و تاریخ یعقوبی؛ ج 2، 19؛ چاپ نجف؛ سال 1384 هجری قمری.
پیامبر اسلام به منظور نشر آیین خود و اعلام آن به همۀ قبایل عرب، به فرمان خدا، تصمیم گرفت دعوت را علنی و عمومی سازد و در مقابل انبوه جمعیت حقیقت آیین خود را تشریح نماید.
بدنبال این تصمیم راه کوه صفا را پیش گرفت و در نقطۀ مرتفعی از آن ایستاد و با صدای بلند گفت: «یا صباحاه».(1)
صدای حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در کوه صفا طنین انداخت و جلب توجه کرد. جمعیت زیادی از قبایل مختلف به سویش شتافتند، و برای شنیدن سخن حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم چشم به او دوختند. پیامبر رو به آنان کرد و گفت: «ای مردم! هرگاه به شما خبر دهم که دشمنان میخواهند، صبحگاه و یا شبانگاه غفلتاً بر شما بتازند، آیا تصدیقم میکنید؟»
1) (1) . این جمله نزد عرب، در موقع متوجه ساختن مردم به امر مهمی به کار میرفته است (مجمعالبحرین؛ کلمه صبح)
همگی گفتند: «ما در سراسر دوران زندگیت از تو دروغ نشنیدهایم».
پیامبر فرمود: «ای گروه قریش! من شما را از عذاب خدا بیم میدهم، خود را از آتش نجات دهید...».(1)
و افزود: «موقعیت من، موقعیت همان دیدبانی است که دشمن را از دور میبیند و قوم خود را از خطر آنان باخبر میسازد؛ آیا چنین شخصی هرگز به قوم خود دروغ میگوید؟».(2)
ابولهب از بیم آنکه مبادا سخنان آن حضرت در دل حاضران اثر کند سکوت را شکست و خطاب به آن حضرت چنین گفت:
«وای بر تو! ما را برای شنیدن همین حرفها در اینجا گرد آوردهای؟»
او با کلمات تند و بیادبانهاش گفتار حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را قطع کرد و او را از ادامۀ سخنانش بازداشت و به پاداش این جسارتها و انکارها و
همکاری با دشمنان و مشرکین، خداوند در مذمت او سورۀ «تَبَّتْ یدا ابی لَهَبٍ» را نازل فرمود.(1)
سخنان منطقی و گرم حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در بسیاری از شنوندگان اثر بخشید و در بیشتر مجالس و محافل صحبت از آیین جدید حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بود.
گروهی که پشتشان زیر بار اجحاف و تعدّی خم شده و از اوضاع بیسامان مکه و بیعدالتیها جانشان به لب آمده بود، کلمات حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم روزنۀ امیدی به سویشان باز کرد و جانی بر پیکر نیمه جانشان دمید؛ ولی سران بد اندیش قریش زیر بار نرفتند و چون دیدند، پیامبر اسلام نقص و انحراف عقاید آنان را در هر فرصتی توضیح میدهد؛ تصمیم گرفتند از هر راهی که ممکن است جلوی این انقلاب فکری را بگیرند. آخر آنها به خوبی دریافته بودند که هرگاه بساط شرک و بتپرستی برچیده شود و تمام مردم در
1) (1) . تاریخ طبری؛ ج 3، ص 1170 و مناقب؛ ج 1، ص 44-43.
برابر خدای یکتا سر تعظیم فرود آورده و به آیین سعادتبخش اسلام رو آورند، دیگر جایی برای فرمانروایی و سودجویی آنان باقی نخواهد ماند. از این جهت انجمنی تشکیل دادند و دربارۀ اوضاع روز و راه خاموش کردن صدای حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به مذاکره پرداختند.
نتیجهای که از آن مذاکرات و تبادلنظرها گرفتند این بود که همه به خانۀ ابوطالب، بزرگ قریش - که سِمَتِ پدری نسبت به پیامبر داشت - بروند و از او بخواهند هرطور که صلاح میداند، محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را از ادامۀ راه خویش باز دارد.
بدین منظور نزد ابوطالب رفتند و پس از گفتگوهایی ابوطالب آنان را آرام ساخت.
بار دیگر سران قریش به خانۀ ابوطالب رفتند.
سخنگوی مجلس چنین گفت: «تو در میان ما و قبیلۀ قریش مقام و منزلتی بس بزرگ داری. تو رئیس ما، بزرگ ما و پیر ما هستی. به شرافت و
مقام بلند تو همه احترام میگذاریم، پیش از این از تو خواستیم که از رفتار و کردار برادرزادهات جلوگیری نمایی.
به تو گفتم: «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را از بدگویی به دین پدران ما وعیبجویی از خدایان ما و تخطئۀ عقاید و افکار ما بازدار، تو به این درخواستهای ما توجّهی نکردی و او را باز نداشتی. سوگند به خدا ما نمیتوانیم بر دشنام به پدرانمان و پست شمردن افکارمان و عیبگیری از خدایانمان صبر کنیم، باید محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را از این کار بازداری وگرنه با او و تو - که حامی او هستی - پیکار خواهیم کرد تا یکی از دو گروه از بین برود».
ابوطالب از در مسالمت وارد شد و پس از رفتن آنها جریان را با حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در میان نهاد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به ابوطالب چنین گفت: «به خدا سوگند هرگاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند و بخواهند من
از تبلیغ آیین اسلام و تعقیب هدف خود دست بردارم، هرگز چنین نخواهم کرد؛ مگر آنکه در این راه جان دهم و یا به مقصد نائل آیم».
آنگاه با حال تأثر از نزد عمویش خارج شد.
ابوطالب او را صدا کرد و گفت: «به خدا که دست از حمایت تو برنخواهم داشت و به آنها اجازه نخواهم داد که دست به سوی تو دراز کنند».(1)
بار دیگر قریش، عمارة بن ولید را نزد ابوطالب آوردند و گفتند: «این جوانی است نیرومند و زیباروی، ما حاضریم او را به تو واگذاریم تا به پسری خود برگزینی و دست از حمایت برادر زادهات برداری».
ابوطالب سخت ناراحت شد و گفت: «بد تکلیفی میکنید، من فرزند شما را نگهداری کنم؛
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 266-265، چاپ مصر، سال 1375.
ولی فرزند خودم را به شما بدهم که او را بکشید! سوگند به خدای چنین چیزی نخواهد شد».(1)
قریش، پنداشتند که میتوانند به وسیلۀ خواستههای مادّی و درهم و دینار، پیامبر عزیز اسلام را از کار باز دارند.
بدین منظور نزد آن گرامی آمدند و گفتند: «اگر پول و ثروت میخواهی، تو را ثروتمندترین فرد عرب خواهیم ساخت، اگر طالب ریاست و سیادت هستی، ما حاضریم تو را رئیس مطلق خود قرار دهیم و اگر طالب سلطنت هستی ما تو را پادشاه خودمان میگردانیم و اگر این حالتی را که به تو دست میدهد و آن را وحی میخوانی، نمیتوانی از خود دورسازی؛ بهترین طبیب را برای معالجۀ تو حاضر خواهیم کرد؛ به شرط آنکه از تبلیغ مرام خود دست برداری و بیش از این، میان مردم تفرقه نیاندازی و به خدایان و عقاید و افکار نیاکان ما خرده نگیری».
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 267-266.
پیامبر اسلام در پاسخ آنان فرمود: «من نه به مال شما نظر دارم و نه خواستار ریاست و سلطنت برشمایم؛ خداوند مرا به پیامبری برگزیده و بر من کتاب نازل فرموده و از جانب او مأمورم که شما را بیم و بشارت دهم. من مأموریت خود را انجام دادم؛ اگر از من پیروی کنید سعادتمند خواهید شد، و اگر قبول نکنید آن قدر صبر و مقاومت خواهم کرد تا خدا میان من و شما حکم کند».(1)
سرانجام سران قریش حاضر شدند که محمّد صلی الله علیه و آله و سلم دست از خدایان آنان بردارد و آنها نیز کاری به او نداشته باشند. لذا نزد ابوطالب آمدند و از او خواستند تقاضایشان را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در میان گذارد.
پیامبر اسلام در جواب فرمود: «آیا من آنان را به کلمهای که از هر جهت برایشان بهتر است و در سایۀ آن سیادت و سعادت پیدا خواهند کرد؛ نخوانم؟»
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 296-295.
ابوجهل گفت: «یک کلمه که چیزی نیست، ما حاضریم ده کلمه بگوییم».
آنگاه پرسیدند: «آن یک کلمه کدام است؟»
پیامبر فرمود: «بگویید: لا الهَ الاَّالله؛ معبودی شایسته عبادت و خدایی جز خدای یگانه نیست».
سخن حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم سران قریش را به شدت ناراحت و ناامید کرد.
ابوجهل گفت: «غیر از این کلمه چیز دیگری بخواه».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با قاطعیت جواب داد: «اگر خورشید را در دست من بگذارید، جز این چیزی از شما نخواهم خواست».(1)
سران قریش چون دریافتند، گفتگو با حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم نتیجهای ندارد و تهدید و تطمیع، او را از راهی که در پیشگرفته بازنمیدارد، تصمیم گرفتند در برابر آن حضرت شدت عمل به خرج دهند.
1) (1) . تاریخ طبری؛ ج 3، ص 1176.
از روزی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، به دعوت عمومی پرداخت. سران قریش برای ساکت کردن آن حضرت به هر وسیلهای که امکان داشت پناه بردند.
طبق معمول، آنان نخست از «تطمیع» و وعدۀ مقام، مال و امور مادی دیگر، شروع کردند و پس از مدتی که از این راه مأیوس شدند؛ راه «تهدید» و سپس «آزار و شکنجه» را در پیش گرفتند. بدین ترتیب فصل تازهای در زندگی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم آغاز گردید.
مراعات احترام و مراسم اخلاقی و انسانی به دست فراموشی سپرده شد و سلاح دشمنی و کینه به میدان آمد تا ناجوانمردانه، از گسترش آیین اسلام جلوگیری به عمل آید و منافع سران قریش و بزرگان قوم همچنان از خطر محفوظ بماند!
البته نمیتوان انکار کرد که عدم رشد فکری مردم آن عصر، یکی از علل مخالفت با راه راست
و دعوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود؛ ولی مخالفت قریش از روزی شدت یافت که شنیدند؛ پیامبر جدید بتها و مجسمههای سنگی و چوبی آنان را بیارج مینامد و میگوید: «از این تکه سنگهای بیروح چه میخواهید؟»
اعتراض به خدایان چوبی و سنگی قریش که از نیاکان به یادگار داشتند و جزء افتخارات باستانی خود میشمردند آنان را بیشتر ناراحت ساخت.
از طرف دیگر، تعلیمات نوین پیامبر جدید، با «منافع» و «مصالح طبقاتی» آنان سازگار نبود. سران قریش و بزرگان قوم میخواستند همچنان به استثمار طبقۀ ضعیف و گروه بیشمار بردگان ادامه دهند. سرمایهداران رباخوار میخواستند، با ادامۀ رباخواری، خون طبقۀ زحمتکش را بمکند. زورمندان و قلدران میخواستند به زور شمشیر و سرنیزه مال و ناموس مردم بیدفاع و ناتوان را به دست آورند... و خواهی نخواهی، این آیین جدید که با این سیستم اجتماعی غلط مبارزه میکرد، با
مخالفت شدیدی از جانب آنها که منافعشان در خطر میافتاد، روبرو میشد.
در کادر رهبری مخالفان افراد سرشناسی مانند: ابوجهل، ابوسفیان، ابولهب، اسود بن عبد یغوث، عاص بن وائل، عتبه، شیبه، ولید بن مغیره و عقبة بن ابی معیط، قرار داشتند.
تهمتهای ناجوانمردانه، آزارهای بدنی، فحشهای رکیک، فشارهای اقتصادی و مالی، از جمله وسایل بیشرمانهای بود که سران قریش بر ضد حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و یارانش به کار میبردند و ذیلاً به چند نمونه از آنها اشاره میشود:
1 - روزی عدهای از قریش، بچهدان(1)کثیف و آلودۀ گوسفندی را به دار و دستۀ خود دادند تا آن را بر سر و روی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم که در گوشهای
1) (1) . پوستی که جنین در آن قرار دارد.
نشسته بود بیاندازند و آنان نیز دستور رهبران خود را اجرا کردند.(1)
2 - طارق محاربی میگوید: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دیدیم که در میان مردم به صدای بلند میفرمود:
«یا ایُّهَا النّاسُ قُولُوا لا الهَ الاَّ اللهُ تُفْلِحُوا» و مردم را به اسلام و یگانهپرستی دعوت مینمود، و ابولهب، قدم به قدم وی را دنبال میکرد و به طرف آن حضرت سنگ میانداخت؛ به حدی که پای آن گرامی خونین بود، ولی پیامبر همچنان مردم را ارشاد میفرمود، و ابولهب فریاد میزد: مردم این مرد دروغگوست، به حرفهای او گوش ندهید!»(2)
علاوه بر خود رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، یاران و افراد با ایمانی که تازه مسلمان
میشدند، مورد وحشیانهترین شکنجههای ضد بشری قرار میگرفتند.
3 - رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، روزی عمّار یاسر و خانوادهاش رادید که تحت شکنجۀ دشمنان اسلام قرار گرفتهاند. حضرت فرمود: «بر شما ای خاندان عمار بشارت باد که بهشت جایگاه شماست».(1)
ابن اثیر مینویسد: «که عمّار و پدر و مادرش تحت فشار و شکنجۀ شدید مشرکان قرار داشتند. مشرکان آنان را در هوای گرم، از خانهشان بیرون میبردند و در زیر آفتاب گرم و سوزان آزار میدادند تا دست از دین جدید بردارند. «سمیه» مادر عمّار، نخستین شهید راه اسلام، با ضربهای که ابوجهل به او زد، به شهادت رسید؛ و یاسر پدر عمار نیز، سرانجام زیر شکنجه جان سپرد. خود عمار نیز به شدت مورد شکنجه قرار
1) (1) . علام الوری؛ ص 58.
گرفت، ولی تقیه کرد و از مرگ نجات یافت».(1)
4 - بلال حبشی برده و غلام و از جملۀ یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود که اربابش او را سخت مورد شکنجه قرار میداد، درگرمای نیم روز او را روی ریگهای داغ و تفتیدۀ بیابان میخوابانید و سنگ بسیار بزرگی را روی سینۀ او مینهاد تا دست از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بردارد و به پرستش بتها بپردازد.
بلال در مقابل تهدیدها و شکنجههای او مقاومت میورزید و در پاسخ فقط یک کلمه را تکرار میکرد: «اَحدْ، احدْ! یعنی یگانه، یگانه، یعنی، خدای یکی است و هرگز به آیین شرک و بتپرستی برنمیگردم».
متأسفانه در این مجال کوتاه نمیتوان همۀ داستانهای غمانگیز مسلمانان صدر
1) (1) . کامل ابن اثیر؛ چاپ بیروت، ج 2، ص 66-67.
اسلام و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را، مشروحاً مورد بررسی قرار داد ولی باید به طور کلی گفت که دشمنان اسلام در مبارزه با اسلام و هوادارانش از هرگونه وسیلهای استفاده میکردند که به طور فهرستوار میتوان به چگونگی آنها اشاره کرد:
1 - مبارزۀ اقتصادی؛ قریش جنگ اقتصادی شدیدی را بر ضدّ حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و یارانش آغاز کردند، فشار اقتصادی و تحریم هرگونه معامله با مسلمانان، یکی از حربههای ناجوانمردانۀ آنان، بر ضد اسلام و مسلمانان بود.
2 - مبارزۀ روانی؛ تحریم زناشویی با مسلمانان و قطع هرگونه رابطه با آنان از طرف قریش و متهم ساختن رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، به جادوگری و دروغگویی و غیره، یک مبارزۀ روانی، برای از بین بردن استقامت مسلمانانِ نخستین بود.
3 - آزار و شکنجههای بدنی؛ وسیلۀ ضد انسانی دیگری بود که قریش برای کوبیدن نهضت جدید و رهبر و هواداران آن، از آن استفاده میکردند این وسیلۀ ناجوانمردانه که منجر به مرگ عدهای از افراد با ایمان صدر اسلام گردید؛ در واقع راه دیگری برای مبارزه با پیشرفت اسلام بود.
علیرغم همۀ وسایل ضد انسانی که قریش در مبارزۀ با اسلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان به کاربرد، اسلام همچنان پیشرفت. حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم مردم را به راه راست دعوت کرد و مسلمانان به راه خود ادامه دادند.
آنان در این راه پرافتخار متحمّل مشکلات فراوان، زجرها، شکنجهها، ناگواریها، سختیها و مهاجرتها شدند؛ تا عقیده و ایمان خود را از دست ندهند.
نکتۀ قابلتوجهی که از وضع مسلمانان صدر اسلام به دست میآید؛ آن است که بر خلاف شایعۀ دشمنان اسلام، اسلام به زور شمشیر، پیش نرفته است بلکه مدت سیزده سالِ تمام، در زیر فشارِ سرنیزه و شمشیر دشمنان، و آزار و شکنجۀ آنان، مقاومت نموده و پیش رفته است.
پیامبر اسلام مخالفتها و کارشکنیهای شدید و دسته جمعی مکّیان را از پیشانی و خطوط چهرۀ آنان میخواند و میدانست مردمی که در تعصّبهای غلط، خرافات و جهالتها غرقند، به این آسانیها از عقاید و اعمال خود دستبردار نیستند و نجات آنان محتاج فداکاریها، زحمات طاقتفرسا و مبارزات دامنهدار میباشد.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با دید وسیع خود، این دورنمای تاریک و پر پیچ و خم را میدید و با چنین بصیرتی پرچم رسالت و تبلیغ را به دوش گرفت و صبر و بردباری را پیشۀ خود ساخت. پیامبر اسلام در برابر کارشکنیهای مخالفین سیزده سال در مکّه مبارزه کرد؛(1)ولی دشمنان اسلام دست از عمل شیطانی خود برنداشتند و با تمام قوا علیه آن حضرت و اسلام کوشیدند. در این موقعیت،
1) (1) . کامل ابن اثیر؛ طبع بیروت 1385 قمری، ج 2، ص 108.
رسالت جهانی پیامبر ایجاب میکرد که محل فعالیت و اردوی تبلیغ را تغییر دهد و به محیطی آرام و مناسب کوچ نماید.
بعضی از بزرگان قبیلۀ «خزرج» در موسم حج به مکّه آمدند و در مسجدالحرام با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ملاقات کردند. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آنان را به اسلام، که دین صلح و برادریست، دعوت کرد و آنها که از اختلافات ریشهدار خود با طائفۀ «اَوْس» به جان آمده بودند، گمشدۀ خود را یافتند و از جان و دل اسلام را پذیرفتند.
خزرجیان در هنگام مراجعت از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، مبلّغ و راهنمایی خواستند و حضرت، «مصعب بن عمیر» را همراه آنان روانه کرد و بدین ترتیب اهل شهر یثرب، از طلوع خورشید اسلام، با خبر شدند و برای بررسی آیین جدید شتافتند. آنچه بیش از هر چیز مردم را برای گرویدن به اسلام آماده میساخت؛ شنیدن آیات نورانی و جذاب قرآن بود.
«مصعب» گزارش اسلام آوردن بزرگان اوس و خزرج را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نوشت و بعداً عدّۀ زیادی از کسانی که از یثرب برای شرکت در مراسم حج به مکّه آمده بودند، پنهانی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، نیمه شب ملاقات کردند. مسلمانان یثرب در راه به ثمر رسیدن نهال اسلام، با پیامبر بیعت کردند و متعهّد شدند همانطور که از زن و فرزند خود حمایت و جانبداری میکنند، از پیامبر حمایت نمایند.(1)
هنوز سپیدۀ سحر، قلب سیاه شب را نشکافته بود که قریشیان از پیمان مسلمانان یثرب باخبر شدند و برای خنثی کردن آن و جلوگیری از پیشروی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به جنب وجوش افتادند.
بدین منظور در دارالندوه(2)شورایی تشکیل گردید و پس از مشورت فراوان قرار شد از هر
قبیله یک نفر انتخاب شود و شبانه به خانۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بریزند و او را به قتل برسانند، تا اساس دعوت اسلامی متلاشی گردد.(1)
خداوند متعال، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از نقشۀ دشمنان آگاه ساخت و به او فرمان داد که شبانه از مکّه خارج شود.(2)
محمّد صلی الله علیه و آله و سلم، پس از رسیدن وحی دایر بر هجرت، تصمیم گرفت زادگاه خود را ترک گوید.
پس از آنکه پیامبر مأمور شد به یثرب حرکت کند، علی علیه السلام را طلبید و اسرار خود را به او گفت و امانتهای مردم را بدو سپرد تا به صاحبانش برگرداند و آنگاه فرمود: «من باید هجرت کنم؛ ولیکن تو لازم است در بستر من بخوابی». علی علیه السلام پذیرفت و در بستر رسول خدا
صلی الله علیه و آله و سلم خوابید و خطرهایی که پیامبر را تهدید میکرد برخود هموار کرد.(1)
جانبازی علی علیه السلام به اندازهای خالصانه و پراهمیت بود که خداوند آنرا در قرآن مجید ستوده است.
هنگامی که پاسی از شب گذشت، دشمنان دور خانۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را محاصره کردند تا نقشۀ شیطانی خود را پیاده کنند؛ ولی از آنجا که خداوند یار و پشتیبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، او را از این مهلکه هم نجات داد.
پیامبر درحالیکه آیاتی از سورۀ «یس» میخواند، از منزل خارج گردید و از بیراهه به طرف غار ثور که در بیرون مکه بود رفت. ابوبکر
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 481 و تاریخ طبری؛ ج 3، ص 1232.
نیز از جریان باخبر گشت و با پیامبر همراه گردید.(1)
کفّار با شمشیرهای برهنه به طرف بستر پیامبر هجوم آوردند؛ ولی با کمال تعجّب علی علیه السلام را به جای آن حضرت دیدند و با حالتی آشفته پرسیدند: «محمّد صلی الله علیه و آله و سلم به کجا رفت؟» علی علیه السلام فرمود: «مگر من از جانب شما نگهبان او بودم، شما قصد اخراج او را داشتید، او هم از شهر خارج شد».(2)
قریش که همۀ نقشههای خود را، نقش بر آب دیدند، به اقدامات حادّ دست زدند، و با ردّپایی که به دست آوردند او را تعقیب و تا درب غاری که حضرت در آن رفته بود، رفتند. اما خداوند رسول گرامی خود را حفظ کرد و تلاش شیطانی آنان به جایی نرسید.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از سه روز توقف در غار ثور، به سوی یثرب حرکت کرد.(1)
شخصی از مکّیان به نام «سراقة بن مالک» رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را تعقیب کرد؛ ولی پس از آنکه پای اسب او سه بار به زمین فرو رفت و او را به زمین افکند؛ توبه کرد و برگشت.(2)
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوازدهم ربیعالاول به «قُبا» رسید(3)و چند روزی(4)در آنجا بسر برد.
ابوبکر خیلی اصرار کرد که آن حضرت به یثرب حرکت کند؛ ولی پیامبر نپذیرفت و به ابوبکر فرمود: «علی مرا با جان خود حفظ کرده است و بهترین اهل بیت من و پسر عمّ و برادر من است،
از این جا حرکت نمیکنم تا علی به من ملحق گردد».(1)
علی علیه السلام پس از انجام مأموریتی که به او واگذار شده بود، خود را در «قبا» به پیامبر رسانید، درحالیکه پایش چنان صدمه دیده بود که قدرت راه رفتن نداشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مهربانی او را در آغوش کشید و از آب دهان خویش به پای او مالید و ورم و صدمۀ پای او برای همیشه برطرف گردید و همراه او به طرف یثرب حرکت کرد.(2)
یثرب غیرعادی شده بود و شور و هیجانی بر شهر حکومت میکرد، مردم هر روز در کوچهها و محلهها به انتظار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روز جمعه(1)وارد شهر یثرب شد. مردم سر از پا نمیشناختند و چشم از چهرۀ نورانی پیامبر بر نمیداشتند.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در یثرب استقرار یافت و شالودۀ اسلام و تمدنی عظیم را، بر اساس عدالت و ایمان ریخت.
یثرب پس از ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تغییر نام داد و «مدینة النّبی؛ یعنی شهر پیامبر»(2)لقب یافت و این سال به خاطر این واقعۀ مهم تاریخی یعنی پیروزی حق پرستی و عدالت، مبدأ تاریخ قرار گرفت و مردم در پرتو خورشید اسلام گویا از نو متولّد شدند. اخلاق، رفتار و عقاید فرسوده و پوسیده، همه عوض شد و برنامه و فرهنگ کامل و حیاتبخش، جانشین آن گردید.
اکنون بیش از چهارده قرن از واقعۀ عظیم هجرت میگذرد؛ تاریخ را ورق بزنیم و کوششها و سختیهای مسلمانان را برای هجرت و بنیانگذاری اسلام، مشاهده کنیم.
مسلمانان که از آزارها و شکنجههای قریش نجات پیدا کرده و محیطی آرام و موافق یافته بودند. به تنآسایی و خوشگذرانی روی نیاوردند، بلکه شب و روز، برای به وجود آوردن تمدّن اسلام و گسترش آن کوشیدند.
همین فداکاریها و زحمات پیگیر مسلمانان بود که آنان را از بیسر و سامانی و اسارت، نجات بخشید و به آنها سعادت و عظمت داد.
این خاطره باید هر سال به مناسبت سالگرد هجرت زنده شود و کوششها و زحمات صدر اسلام - که به اتّکاء ایمان به خدا و پیروی از دستورات پیامبر عالیقدر صلی الله علیه و آله و سلم، توانستند انقلاب مقدّس و ترقّی عظیمی به وجود آورند - گوشزد شود و سرمشق ملتهای مسلمان قرار گیرد.
اکنون که ملت مسلمان ایران به رهبری یکی از نوّاب عامّ امام زمان علیه السلام (امام خمینی رحمه الله) بر اساس تعلیمات اسلامی دست بیگانگان را از کشور خویش دور ساختند و پرچم حکومت اسلامی را در سال 1357 هجری شمسی در ایران به اهتزاز درآوردند و در راه تحکیم آن مال و جان خود را در طَبَق اخلاص گزاردند، باید متوجه و مراقب باشند که برنامهها از خطّ اصیل اسلام و مکتب اهلبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منحرف نشود تا بتوانند سایر ملتها به ویژه ملتهای مسلمان را نیز هوشیار و بیدار نموده تا از زیر بار استعمار، ذلت و بدبختی بیرون آیند و مجد و عزّت خود را بازیابند.
اجتماع زنده در سایۀ همفکری، هماهنگی و صمیمیت به وجود میآید، و در همین اجتماع است که همه میتوانند سعادت و پیشرفت خود را دریابند و با هم صمیمی و یکدل باشند.
اسلام برای به وجود آمدن چنین اجتماعی کمترین توجّهی به نژاد، زبان، رنگ پوست و منطقۀ جغرافیایی نکرده است؛ بلکه همه را مسلمان، هماهنگ و همبسته میداند،(1)و تنها نظرش به ایمان به خدا است که ریشۀ همۀ همبستگیها و هماهنگیها است.
«اخوّت اسلامی» بهترین جمله ایست که این وحدت و هماهنگی همه جانبه را نشان میدهد. قرآن با بیانی جالب و رسا میگوید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ؛ همانا مؤمنان برادر یکدیگرند».(2)
پیامبر اسلام پس از ورود به مدینه و ساختن مسجد؛ یعنی قرارگاه نظامات مسلمین، دست به یک ابتکار عالی زد و آن، پیریزی اخوّت اسلامی بود. تا وحدت و صمیمیت، بیش از پیش در اجتماع مسلمانها به وجود آید و بدانند که اگر وطن و دوستان خود را از دست دادهاند ولی در عوض برادرانی که از هر جهت باوفاتر و دلسوزترند، بدست آوردهاند؛ لذا اضافه بر اخوّت و برادری عمومی که هر مسلمانی با مسلمان دیگر دارد، بین پیروان خود عقد اخوّت بست و هر دو نفر را با هم برادر قرار داد و نیز علی علیه السلام را به عنوان برادر خود انتخاب کرد و فرمود: «علی هم برادر من است».(1)
اخوت اسلامی است که قرآن از آن به عظمت و احترام یاد میکند و میفرماید: «... و به یاد آورید نعمت خدا را بر خودتان، آن هنگام که با هم دشمن بودید و خدا به لطف خود دلهایتان را با
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 2، ص 505-504.
یکدیگر مهربان و با الفت قرارداد و با هم برادر دینی و ایمانی گشتید، درحالیکه پیشتر بر لب پرتگاه آتش (جنگ و اختلاف) بودید، و خدا نجاتتان داد...»(1)
اخوت اسلامی، یک مطلب تشریفاتی نیست؛ بلکه حقیقتی است که ممزوج با روح ایمانست و آثار آن یکی پس از دیگری ظاهر میشود.
پیشوای معصوم ما، امام صادق علیه السلام گوشهای از این آثار را توضیح میدهد: «مؤمن، برادر و راهنمای مؤمن دیگر است و به او ظلم و خیانت نمیکند؛ او را فریب نمیدهد و هیچگاه خلف وعده نمیکند».(2)
یکی از آثار اخوت اسلامی این است که، آنچه مسلمان برای خود میخواهد، باید برای برادر خود نیز بخواهد و او را با مال، دست و زبان کمک کند.
اسلام میگوید: از اخوت اسلامی به دور است که تو سیر و سیراب و پوشیده باشی؛ ولی مسلمانی چون تو، گرسنه و تشنه و برهنه باشد.
حضرت صادق علیه السلام فرمود: «اگر تو پیشکار و پیشخدمتی داری، ولی برادرت ندارد، لازم است پیشکارت را بفرستی تا برادرت را در تهیۀ غذا و شستشوی لباس و سایر نیازمندیها یاری کند».(1)
اخوت اسلامی تمام بستگیها، حتی نسبت خویشاوندی را تحتالشعاع قرار داده است. قرآن با صراحت میگوید: «نمییابی گروهی را که ایمان آرند به خدا و روز جزا، و با دشمنان خدا و رسول او دوستی کنند؛ هر چند آنان پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا خویشاوندانشان باشند».(2)
اخوت اسلامی، سلمان فارسی و بلال حبشی را برادر و در ردیف نزدیکترین یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار داد. در پرتو اخوت اسلامی، چه
دشمنیهای ریشهدار، اصلاح شد و جمعیتهای متفرق با یکدیگر دوست شدند. این اتحاد و همبستگی ایجاب میکند که همۀ مسلمانان همچون یک خانوادۀ بزرگ در شادی و اندوه یکدیگر شریک، و مردمی با صفا و مهربان و شعارشان وحدت و برادری باشد.
اخوت اسلامی، یک مسؤلیت عمومی برای تمام مسلمانها، نسبت به یکدیگر، به وجود میآورد؛ به طوری که آنان نمیتوانند خود را فارغ از مشکلات و گرفتاریهای دیگران بدانند؛ بلکه هر کس به اندازۀ توانایی خود باید در راه رفع مشکلات و ایجاد امکانات بکوشد.
این مسؤلیت شامل دو بخش است:
و آن همکاری براساس رفع نیازمندیهای اقتصادی از قبیل: تأمین بهداشت، فرهنگ عمومی، تهیۀ مسکن و تولید کار و غیر اینها میباشد؛ که قسمتی از دستورهای قرآن و پیشوایان مذهبی در
این زمینه وارد شده و برنامههای اساسی و جالبی به عنوان؛ زکاة، خمس، صدقه، انفاق و... طرح شده است.
تبلیغ، ارشاد و راهنمایی است؛ که همه به سهم خود وظیفه دارند آنچه فرا گرفتهاند به دیگران ابلاغ کنند و نیز در تربیت دیگران سستی نورزند و امر به معروف و نهی از منکر نمایند.
ولی با کمال تأسف مسلمانان به خاطر ترسهای موهوم و به دست آوردن منفعتهای خیالی، این سنّت بزرگ را ترک نموده، از گناه جلوگیری نکردند و به کارهای پسندیده، تشویق ننموده و در نتیجه روح تربیتی اخوت اسلامی از میان رفت و به دنبال آن سایر مزایای یک اجتماع زنده، خداحافظی کرد.
مسلمانان در عصر حاضر، بیش از هر دوره و زمانی، نیاز به اتحاد و همبستگی واقعی دارند؛ زیرا
خداوند به کشورهای اسلامی منابع زرخیز و گرانبهایی بخشیده که چشم دیگران به دنبال آن است؛ بدین منظور سعی میکنند مسلمانان را از یکدیگر دور و بیخبر، نگه دارند.
ما باید بیدار و هوشیار باشیم و برای استقرار اخوت اسلامی که شالودۀ آن به دست توانای پیامبر عالیقدر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، ریخته شد از برنامههای اسلامی پیروی کنیم.
مسلمانان هر چه قوی باشند، باز هم نیاز شدید به وحدت دارند؛ پس برنامۀ وحدت و اخوّت اسلامی باید در مدارس، به طور مؤثّری به دانشآموزان تعلیم داده شود تا در دورههای بالاتر، به وسیلۀ برنامههای عملی و تربیتی، مستحکم گردد و نیز پدران و مادران هم وظیفه دارند که فرزندان خود را مسلمانانی برادر و غمخوار یکدیگر تربیت کنند.
بیش از یک میلیارد مسلمان در نقاط مختلف جهان، طلیعۀ قرن پانزدهم بعثت را جشن گرفتند.
این جشن به خاطر بزرگداشت روزیست که پیامبر ما پرچم صلح و برادری را به دوش گرفت و با شعار«وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ»1 پایههای عدالت جهانی و همزیستی مسالمتآمیز را استوار ساخت.
اسلام، اختلاف طبقاتی و نژادی را، که عامل بسیاری از جنگها و حوادث نامطلوب است، به بهترین وجهی حل کرد؛ ولی دنیای متمدن کنونی، هنوز گرفتار آن است و هر روز آتش جنگ را به بهانهای شعلهور میسازد.
صلحجویی و عدالتخواهی اسلام به اندازهای است که با کمال صراحت، اهل کتاب را به سوی
وحدت و هماهنگی دعوت میکند و با بیانی دلپذیر میگوید: «ای پیامبر ما، به اهل کتاب - یهود و نصاری - بگو در حصار توحید بیایید تا یکدل و یک زبان خدای واحد را پرستش کنیم و به او شرک نورزیم».(1)
هنگامی که مسلمانان به مدینه هجرت کردند و پرچم پیروزی بالای سر آنان به اهتزاز درآمد پیشنهادهای صلح از طرف مخالفین تقدیم پیامبر میشد و آن حضرت از آنها استقبال میکرد. شاهد زندۀ آن، صلح با چند طایفه از یهود بود که در سال اول هجرت انجام گرفت.(2)
اسلام، خواهان صلح و همزیستی عمومی است و در این زمینه برنامههای عالی و مفیدی طرح میکند.
اسلام مکتبی زنده و جهانی است که اصلاح نظامات اجتماعی و اقتصادی دنیا را به شیوۀ خاصّی دنبال میکند.
اسلام مانند آیین رومیان قدیم و یهود و نازیها در چارچوب یک جامعه و نژاد محصور نیست؛ بلکه برای عموم جهانیان است و مسلمانان به پیروی از تعالیم اسلام وظیفه دارند، در راه نجات تودههای محروم و ستمدیده و استقرار صلح و عدالت و آشنا شدن مردم جهان نسبت به برنامههای زندگی بکوشند.
مجاهدان اسلام در صدد آن نیستند که از راه جهاد به قطعه زمینی دست یابند و یا رژیمی را واژگون کنند و رژیمی همانند آن یا ظالمانهتر، بر ویرانهاش بپا دارند. بلکه جهاد، تلاش بشردوستانه و بیشائبهای است که در راه خدا و تکامل انسانها و نجات تودههای ضعیف انجام مییابد. تا فتنهها زدوده شود و عدالت عمومی برقرار گردد. این هدف بزرگ و این تعلیمات زنده به خوابآلودگی
و ذلّت جمعیتی بیشمار خاتمه میدهد و نیز خودکامگی و سودجویی عدهای عزیز بیجهت را؛ که از خون دل بیچارگان، زندگی افسانهای میسازند، تعطیل میکند.
فطرت انسان حکم میکند که علفهای هرزه و عضوهای فاسد اجتماع باید قطع شوند تا زمینه برای نجات و سعادت تودههای محروم فراهم آید. بشر دوستان، عدالتخواهان و آزادگان به چنین مبارزهای مبادرت میکنند و آن را میستایند.
چه نیکوست کلام خدا: «اگر خدا برخی از مردم را بوسیلۀ برخی دیگر جلوگیری نمیکرد، زمین تباه و فاسد میشد».(1)
در تئوری قانونگذاری اسلام، جنگ، خود هدف نهایی نبوده است، بلکه برای جلوگیری از تجاوزها و ستمگریها و نیز باز شدن راه برای سعادت انسانهای شایسته، وسیلۀ نهایی شناخته شده است.
1) (1) . سورۀ بقره؛ آیۀ 251.
نمایندۀ مسلمانان عرب به رستم فرخزاد سردار ایرانی گفت: «خدا ما را برانگیخت تا مردم را از بندهپرستی به خداپرستی، از تنگنای جهان به فراخنای آزادگی و از جور آیینها (ی باطل) به عدل اسلام، دعوت کنیم. هر کسی دعوت ما را بپذیرد سرزمین او را به خودش واگذار میکنیم و میرویم...»(1)
هدف اصلی مسلمین از جنگ این بود که ارتباطی بین خود و تودههای محروم برقرار سازند؛ تا بدین وسیله آنان از قوانین اسلام مطلع گردند و عظمت و اصالت آن را از نزدیک ببینند.
مسلمانان در پیکار خود با کفار (اهل کتاب) کسی را مجبور به اسلام نمیکردند. آنان میتوانستند با قبول شرایط صلح، به دین خود باقی بمانند. در عوض، دولت اسلامی از ایشان حمایت میکرد.
1) (1) . تاریخ طبری؛ ج 5، ص 2271.
پیامبر اسلام در صلح حدیبیه تعهد کرد که اگر فردی از کفّار مکه مسلمان گردد و به مدینه نزد مسلمین بیاید؛ مسلمین او را نپذیرند و به مکّه برگردانند(1)و همانطور که تعهّد داده بود، عمل کرد.(2)در صورتی که اگر میخواست، میتوانست متقابلاً از دشمنان تعهّد بگیرد که افرادی که از دین اسلام خارج میشوند و نزد کفار مکّه میروند، آنان را به مدینه بازگردانند
پیامبر اسلام در فتح مکّه، قریش را آزاد گذاشت و هیچ فردی را به قبول اسلام وادار نساخت تا بلکه خود ایشان دین صحیح را بشناسند، و با مسلمانان عهد بست که در مکه کسی را، جز چند نفر که کارشان اذیت و اخلال بود، نکشند.(3)و نیز موقعی که کفار امان میخواستند، امانشان میداد تا خود پس از تحقیق اسلام را آزادانه بپذیرند، مثلاً؛ صفوان بن امیه پس
از فتح مکّه به جدّه فرار کرد. وقتی از پیامبر اسلام برایش امان خواستند، حضرت، عمامۀ خود را برای او فرستاد تا با این نشانه در امان باشد و به مکه وارد شود. صفوان از جدّه برگشت و به پیامبر عرض کرد: «دو ماه به من اختیار و مهلت بده» پیامبر پذیرفت و او را چهار ماه مهلت و اختیار داد. و او همراه حضرت به حنین و طائف رفت. با این که هنوز کافر بود و سرانجام به اختیار خود مسلمان شد.(1)
و بدین ترتیب معلوم میشود؛ که به کار بردن شمشیر، هنگامی است که حق روشن شده ولی با آن مبارزه میکنند و از سعادت و خوشبختی دیگران جلوگیری میکنند.
شمشیر برای زدودن فتنهها، نجات تودههای محروم و ایجاد زمینههای مساعد برای ترقّی و تکامل بشر میباشد.
ایمان مسلمانان صدر اسلام و استقامت آنان بهترین دلیل است بر این که؛ اسلام به زور شمشیر
1) (1) . کامل ابن اثیر؛ چاپ 1385، ج 2، ص 249-248.
پیش نرفته است. مسلمانان صدر اسلام به اندازهای نسبت به دین خود علاقهمند بودند که در برابر تمام مشکلات استقامت میورزیدند و حتّی زادگاه خود را ترک میگفتند و هجرت میکردند.
بلال حبشی از کسانی بود که نسبت به قبول اسلام پیشی گرفت. ابوجهل او را روی ریگهای گرم حجاز میانداخت و سنگ بزرگی روی او میگذارد تا حرارت آفتاب او را بیازارد و به او میگفت: «به پروردگار محمّد کافر شو» ولی بلال پی در پی میگفت: «احد، احد»(1)او با این شکنجهها و آزارها از آیین پاک اسلام دست نمیکشید و استقامت میورزید. آیا با این وضع باز هم میتوان گفت که اسلام به زور شمشیر پیش رفته است؟!
دشمنان اسلام چون نقطۀ ضعفی در اسلام ندیدند؛ خواستند از این راه اسلام را لکّهدار کنند. غافل از اینکه اسلام به خاطر سهولت و سادگی، پناه دادن به تودههای محروم و ستمدیده و
1) (1) . اسدالغابه؛ ج 1، ص 206.
جامعیت خود نسبت به مسائل زندگی، پیش میرود.
دکتر گوستاولوبون فرانسوی مینویسد: «اسلام با طریق سهل و سادهای پیش میرود؛ که واقعاً حیرتانگیز است و باید آن را جزو اختصاصات اسلام شمرد. هر جا مسلمین قدم گذاردند، اسلام برای همیشه در آنجا باقی مانده است».(1)
یکی دیگر از نویسندگان مسیحی مینویسد: «بسط و توسعۀ جهان اسلام، به وسیله تماسهای بازرگانی و فرهنگی در ماوراء مرزهای اسلامی، بسیار بیشتر از فتوحات نظامی بوده است».(2)
پیامبر اسلام بر خلاف زمامدارانِ خودسرِ جهان، که به منظور کشورگشایی و استثمار نیروهای انسانی و به دست آوردن ثروت ملل دیگر به جنگ اقدام میکنند، دست به شمشیر نمیزد؛ بلکه با مشعل کتاب و قانون پیش میرفت و تنها شمشیر را در مورد ضروری، برای جلوگیری از ظلم و ستم، از بین بردن خارهای سر راه و برافراشتن پرچم حق و عدالت به کار میبرد.
نبردهای زمان پیامبر اسلام به جهت بر کنار کردن مردمان سودجو بود که بر بندگان پاک خدا ستم روا میداشتند و از نشر حقایق و عقاید اسلامی جلوگیری میکردند. و نیز برای آنکه بشر بتواند در سایه حکمت عدل و انصاف به حقوق خود دست یابد.
آیا چنین جنگی را میتوان نامشروع دانست؟! بدیهی است؛ این مبارزات برای هر پیامبری ضروری و لازم است و هر خردمندی آن را
میستاید؛ زیرا رسیدن به هدف به جز این، راه دیگری ندارد.
اگر حضرت عیسی علیه السلام دست به شمشیر نزد چون مدت رسالتش کوتاه بود و شرایط، مساعد نبود، وگرنه او هم علفهای هرزۀ اجتماع را نابود میساخت.
«دستگاه تبشیری مسیحیت» برای آنکه روحیه ملل اسلامی را ضعیف کند و روح مبارزه با استعمار و فساد را در آن بمیراند و از گسترش روز افزون اسلام جلوگیری به عمل آورد؛ جنگهای پیامبر اسلام را واژگونه تفسیر میکند و آمار مقتولین را هولناک نشان میدهد؛ تا بدین وسیله جنایات ارباب کلیسا را در محاکم تفتیش عقاید و جنگهای صلیبی - با میلیونها کشتۀ بیگناه آن - کوچک و طبیعی جلوه دهد.
ما نخست انگیزۀ نبردهای معروف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و سپس آمار کشتگان تمام جنگهای زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را به طور اختصار بیان میکنیم؛ تا حقیقت روشن گردد و خوانندگان عزیز، فلسفۀ
جنگهای اسلامی را دریابند و نیز بدانند که تعداد مقتولین چه رقم کوچکی را تشکیل میدهد.
پیامبر اسلام و یارانش پس از بعثت، سیزده سال در مکه مورد شکنجه و آزار قریش قرار گرفتند و سرانجام پیامبر زادگاه خود را ترک گفت و به مدینه هجرت کرد؛ ولی کفار مکه دست از کارشان برنداشتند و مسلمانان بیدفاع مکه را آزار میدادند و نمیگذاشتند آنان را از مکّه هجرت کنند،(1)و از طرف دیگر تصمیم گرفته بودند، مدینه را در یک محاصرۀ شدید اقتصادی قرار دهند؛ آنها قدغن کردند که هیچ یک از کاروانها آذوقه برای مدینه حمل نکنند. این محاصره مدتی طول کشید، اهالی مدینه به زحمت و عسرت افتادند و برای آوردن آذوقه مجبور بودند تا سواحل دریای سرخ بروند.(2)
ابوجهل نیز پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم طی نامۀ خشونتآمیزی به آن حضرت اخطار کرد که در انتظار حملۀ قریش باشد.(1)
این جا بود که خداوند فرمود: «آنان که مورد هجوم و تجاوز واقع شدهاند، میتوانند در برابر به جنگ و دفاع بپردازند، خداوند قادر است آنان را که از شهر و دیار خود به جرم یکتاپرستی بیرون رانده شدهاند؛ یاری کند».(2)
پیامبر اسلام در سال دوم هجری برای حفظ اسلام و دفاع از حقوق حیاتی مسلمانان و خنثی کردن نقشههای شوم قریش به پا خاست و سرانجام در «بدر» در برابر لشکریان قریش قرار گرفت و مسلمانان با این که جمعیتشان یک سوم کفار بود، با نیروی ایمان و یاری خداوند، آنها را شکست دادند.(3)
چون گروهی از کفار در جنگ بدر کشته شده بودند، قریش ساز و برگ را فراهم کرد و به عنوان انتقام در سال سوّم هجرت رهسپار مدینه شد. و با ارتش اسلام در احد روبرو گردید. در این جنگ چون عدهای از مسلمانان به راهنمایی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گوش ندادند؛ به نفع اسلام انجام نشد.(1)
در سال پنجم هجری، گروهی از یهودیان «بنی النضیر» به مکه رفتند و قریش را بر ضد اسلام و مسلمین تحریک کردند. قریش از فرصت استفاده کرد و لشکر انبوهی از گروههای مختلف تشکیل داد و به سوی مدینه حرکت کردند.
مسلمانان برای حفظ مرکز اسلام - مدینه - دور شهر خندق کندند و در برابر ده هزار دشمن صف بستند. حضرت علی علیه السلام سردار آنان را از پا درآورد و سرانجام جنگ به نفع مسلمین تمام شد.(2)
«بنی قریظه»(1)با پیامبر اسلام پیمان صلح بسته بودند ولی در جنگ خندق پیمانشکنی کردند و به کمک قریش پرداختند(2)و چون از نظر پیامبر، افرادی خطرناک شناخته شدند، چارهای جز این نبود که از میان برداشته شوند.
پس از جنگ احزاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور دادند لشکر اسلام به سوی بنی قریظه حرکت کند. مدت بیست و پنج روز آنان در محاصرۀ مسلمانان بودند و سرانجام تسلیم شدند. طایفۀ اوس از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خواهش کردند تا از خونشان درگذرد، حضرت فرمود: «آیا راضی هستید، سعد معاذ که یکی از بزرگان شماست، دربارۀ آنها حکم کند؟» همه پذیرفتند؛ به امید این که سعد، از آنها جانبداری خواهد کرد. ولی سعد معاذ به کشتن مردان جنگی و تقسیم اموال و اسیری زنانشان حکم کرد. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «حکم سعد، همان
حکمی است که خداوند دربارۀ این افراد صادر فرموده است». و تمام جنگجویان آنان کشته شدند.(1)
«بنیالمصطلق» گروهی از قبیلۀ خزاعه بودند که برضد مسلمانان به اقداماتی دست زدند. پیامبر اسلام از توطئۀ آنها با خبر شد و با لشکری به سویشان حرکت کرد تا از خطر آنان جلوگیری کند و در محلی به نام «مریسیع» با آنان جنگید و در این پیکار پیروز شد. این جنگ در سال هشتم هجری اتفاق افتاد.(2)
در قلعههای خیبر گروه زیادی از یهودیان زندگی میکردند که با مشرکین روابط نظامی و اقتصادی داشتند و چون امنیت مسلمانان از سوی
آنان تهدید میشد؛ در سال هفتم هجری مسلمانان به سوی خیبر که ستاد مرکزی دشمن به شمار میآمد، حرکت کردند و پس از محاصره و جنگ، یهودیان تسلیم حکومت اسلامی شدند.(1)
در سال هشتم هجری پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم حارث بن عمیر را با نامهای به سوی پادشاه بصری(2)فرستاد؛ ولی هنگامی که نامهرسان حضرت به موته رسید، او را کشتند. مسلمانان به دستور پیامبر خدا به طرف دشمن حرکت کردند و سرانجام در موته با لشکر هرقل پادشاه روم که از صدهزار نفر رومی و غیر رومی تشکیل شده بود، برخورد کردند و جنگ سختی میان آنان در گرفت. در این جنگ «زید بن حارثه» و «جعفر بن ابیطالب» و «عبدالله بن رواحه» سرداران لشکر
اسلام شهید شدند و مسلمانان نتوانستند در برابر کفار مقاومت کنند و به مدینه بازگشتند.(1)
قریشیها در پیمان صلح حدیبیه با پیامبر قرار بسته بودند که نسبت به مسلمانان و هم پیمانان آنها تجاوز و تعدّی نکنند؛ ولی آنان پیمان خود را شکستند و با قبیلۀ «بنیبکر» همکاری کردند تا قبیلۀ «خزاعه» را که از هم پیمانان مسلمین بودند، نابود سازند.
پیامبر اسلام برای جلوگیری از تجاوزات آنان بپا خاست و سرانجام بیخبر به طرف مکه حرکت کرد و باتدبیر صحیحی وارد مکه شد و شهر مکه را فتح کرد و به زیارت خانۀ خدا رفت و خطابۀ تاریخی خود را ایراد نمود و اعلام داشت: «آگاه باشید که شما برای پیامبر خدا، بد همسایگانی بودید، به تکذیب او پرداختید و اذیت کردید و ما را از دیارمان بیرون راندید و به آن هم راضی
1) (1) . طبقات؛ ج 2، قسمت اول، ص 94-92.
نشدید، حتی در مدینه و غیر آن، از ما دست برنداشتید و با ما مقاتله کردید، بروید همۀ شما آزادید».(1)
این گذشت و بزرگواری موجب شد که مردم مکه به اسلام رو آوردند. در این فتح، پیامبر اسلام به مسلمانان دستور داد که جنگ نکنند؛ مگر به عنوان دفاع و جلوگیری از تجاوز مشرکین، ولی هشت نفر مرد و چهار زن را مهدورالدّم(2)اعلام فرمود، از این عده چهار نفر کشته شدند، تنها زد و خوردی که رخ داد بین سپاه خالد و عدهای از مشرکین بود که به سرکردگی عکرمة بن ابی جهل میجنگیدند و عدهای کشته شدند.
قبیلۀ هوازن لشکری بر ضد اسلام تشکیل دادند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از موضوع باخبر شد و با دوازده هزار نفر به سراغ آنان رفت و در وادی حنین جنگ شروع شد و سرانجام کفار شکست خوردند
و تسلیم شدند.(1)پس از این جنگ حضرت متوجه طائف شد تا قبیلۀ ثقیف را که با هوازن، هم دست شده بودند، سرکوب کند؛ ولی پس از مدتی محاصره از فتح آنجا صرفنظر کرد و به مکه مراجعت فرمود.(2)
جز این جنگها، چندین سفر تبلیغی و جنگهای کوچک دیگری، در زمان پیامبر اسلام پیش آمد و اینک ارقام مقتولین (مسلمان و کافر) در همۀ جنگهایی که در زمان پیامبر عزیز اسلام اتفاق افتاد، بنا بر مدارک معروف و مشهور تاریخ، در جدول صفحۀ بعد ملاحظه میکنید:
آمار مقتولین در جنگهای زمان پیامبر اسلام طبق مدارک ذیل:
توضیح:
این آمار در هر یک از مدارک فوق با مراعات اعداد حداکثر، در موارد اختلاف، تنظیم شده است و هر جا که نتوانستهایم اعدادی پیدا کنیم جایش خالی مانده است.
تاریخ الخمیس که یکی از مدارک آمارگیری ما میباشد مجموعهای است که از دهها کتاب تفسیر و حدیث و تاریخ انتخاب شده است.
ارقام ناچیزی که در جدول آمار ملاحظه میشود، هیچگاه قابل مقایسه با ارقام مقتولین جنگهای مذهبی و صلیبی مسیحیان نمیباشد.
خواننده محترم ملاحظه فرمودید که هیچ یک ازجنگهای زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خاطر کشورگشایی، انتقام و تجاوز صورت نگرفته بود؛ بلکه فقط برای پیشرفت اسلام و جلوگیری از تجاوز پیمانشکنان، حفظ استقلال و دفاع از حریم مسلمین و اعتلای کلمه حق بوده است. دکتر گوستاولوبون از قول «میشود» نقل میکند: «اسلام که جهاد را واجب کرده است، مردم را نسبت به
پیروان مذاهب دیگر، به انصاف، عدالت و گذشت دعوت میکند و به آنان آزادی مذهبی می دهد».(1)
1) (1) . تمدن اسلام وعرب؛ ص 148.
اسلام از روز اوّل چون چشمه صاف و زلالی، ظاهر شد و آنگاه رفته رفته بر پهنا و ژرفای آن افزوده گشت و سرانجام هم به صورت جویبار و رودخانۀ عظیمی در آمد که در سرزمینهای مختلف، بشریت را آبیاری میکرد و انسانها را سیراب میساخت و هماکنون نیز هر چه پیشتر میرود، عمیقتر و وسیعتر میگردد و به راستی میتواند چرکینی همۀ سنتهای غلط را بشوید و مردم را در هر زمان و مکان، به راه هدایت رهنمون باشد.
اسلام، علیرغم سیاستهای استعماری جهان به پیش میرود و وارونه گوییها و فعالیت دشمنان، برای درهم کوبیدن پایههای اسلام، نتوانسته است کاری از پیش ببرد.
اسلام، رمز پیروزی و عمومیت را به دست دارد و با توجه به آن قوانین؛ برنامههای خود را پیریزی کرده است.
آن راز بزرگ و آن رمز، «مطابقت اسلام با فطرت انسانهاست» که همه به طور کلّی از آن برخوردارند و اساس زندگی بر آن استوار است.
بنابراین کسانی که میگویند: «شرق، شرق است و غرب، غرب، پیامبر شرقی نمیتواند راهبری غرب را به عهده بگیرد». سخت در اشتباهند؛ زیرا شرق و غرب از نظر فطرت، یکسان است و همانگونه که شرقی محتاجِ دینِ فطریست، غربی هم نیازمند به آن است.
آن روز که شعار توحید، به وسیلۀ پیامبر اسلام، در فضای تاریک مکّه، طنین انداخت؛ تنها نظر پرچمدار این نهضت، اصلاح منطقۀ حجاز و گروه عرب نبود؛ بلکه مأموریت داشت رسالت جهانی خود را از محیط عربستان شروع کند.
شاهد آن، جملهای که آن حضرت در آغاز دعوت عمومی خویش به نزدیکانش فرمود:
«اِنّی
رَسُولُ اللهِ الَیْکُمْ خاصَّةً وَ الَی النّاسِ عامَّةً...؛ همانا من فرستادۀ خدایم به سوی خصوص شما و به سوی عموم مردم».(1)
همچنین آیاتی از قرآن این حقیقت را تأیید میکند. به سه آیۀ زیر توجه کنید:
1 - «قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً ...؛ بگو، ای مردم! همانا من فرستادۀ خدایم به سوی همۀ شما».(2)
2 - «وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ ؛ نفرستادیم تو را مگر به منظور رحمتی - گسترده - برای جهانیان».(3)
3 - «... وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ ...؛ این قرآن به من وحی شده است تا به آن شما و هر کس دیگر را که قرآن به او برسد، بیم دهم».(4)
از آیات بالا آشکارا معلوم میشود که رسالت جهانی پیامبر، پس از ورود به مدینه و گسترش اسلام، طرحریزی نشد؛ بلکه دعوت آن حضرت از روز اوّل برای عموم مردم، در همۀ زمانها و مکانها، آغاز گردید.
پیشوای ششم امام صادق علیه السلام، در پاسخ مردی که پرسید: «چرا قرآن هرچه خوانده و درس داده میشود تازه است؟» فرمود: «خداوند قرآن را برای زمان و گروهِ ویژهای نفرستاده است؛ بدین جهت تا رستاخیز در هر زمانی نو و پیش هر گروهی تازه است».(1)
پیامبر اسلام در سال ششم هجرت، نمایندگان خود را به سوی زمامداران عالم فرستاد و با نامههایی که «محمّد رسولالله» بر تارک آن میدرخشید، آنان را به اسلام دعوت کرد.
1) (1) . سفینة البحار؛ ج 2، ص 413.
این نامهها، همه معنای واحدی را در بر داشتند و آن دعوت به توحید و اخوّت اسلامی بود؛ و چون دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، به فرمان خداوند متعال و برای هشدار دادن به مردم بود، اثر عمیق و قابلتوجهی در آنان میگذاشت؛ به طوری که افراد حقجو و با انصاف اسلام را پذیرفتند؛ مانند نجاشی، مقوقس و دیگران....(1)
تحقیقاتی که در زمینۀ جمعآوری نامههای قبلی تبلیغی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شده است، نشان میدهد که آن حضرت حدود 62 نامه به پادشاهان، بزرگان قبایل و دیرنشینان، برای دعوت به اسلام فرستاده است که متن 29 عدد آنها در اختیار است.(2)
و اینک نظری به قسمتی از نامههای پیامبر اسلام:
«بِسمالله الرَّحْمنِ الرَّحیمِ؛
از محمّد فرستادۀ خدا، به کسری بزرگ فارس، درود بر رهرو هدایت و گروندۀ به خدا و رسولش؛ آنکه شهادت به یکتاپرستی و رسالت بندۀ خدا محمّد، بدهد.
همانا من تو را به فرمان خدا به سوی اسلام میخوانم، و من فرستادۀ خدا به سوی تمام مردم هستم تا دلهای زنده را بیم دهم و کافران هم عذری نداشته باشند. اسلام را بپذیر تا در حصار صلح و سلامت قرارگیری و چنانچه روی برتابی، گناه مجوس بر توست».(1)
1) (1) . مکاتیب الرسول، ج 1، ص 90 و سیرۀ حلبی؛ ج 3، ص 277.
«بِسمالله الرَّحْمنِ الرَّحیمِ؛
... من تو را به اسلام دعوت میکنم، چنانچه در حصار اسلام داخل شوی؛ در نفع و ضرر با مسلمانان شریکی... وگرنه مردم را آزاد بگذار تا اسلام را بپذیرند و یا جزیه بپردازند و مانع آنها مباش».(1)
«بِسمالله الرَّحْمنِ الرَّحیمِ؛
نامهای است از محمّد پیامآور خدا، به سوی هوذه، درود بر کسی باد که هدایت و راهنمای راهنمایان دین را متابعت نماید.
1) (1) . محمّد و زمامداران؛ ص 162.
دست یابد پیشرفت میکند، پس دین اسلام را بپذیر تا سالم بمانی...»(1)
«نامهای است از محمّد، فرستادۀ خدا، برادر و همراه موسی بن عمران، خداوند او را به همان رسالتی که حضرت کلیم را مأمور ساخته بود، فرستاده است. شما را به خدا و آنچه - الواح مقدسی که - در طور سینا بر موسی فرود آورد... سوگند میدهم: آیا رسالت مرا به سوی جامعۀ یهود و جمیع مردم، در کتاب آسمانیتان یافتهاید؟! اگر چنین است، پس از خدا بترسید و اسلام را بپذیرید و اگر هم چنین چیزی را نیافتهاید معذورید».(2)
«به نام خدای معبود (و خدای) ابراهیم... نامهای است از محمّد پیامبر خدا به اسقف نجران... همانا من شما را از پرستش بندگان به بندگی و پرستش خداوند معبود حقیقی میخوانم...»(1)
(نامههای پیامبر منحصر به پادشاهان نبود؛ بلکه برای ملتها و مذاهب مختلف هم میفرستاد تا همه از طلوع خورشید اسلام با خبر باشند).
پیشرفت سریع اسلام، بیش از هر چیز مدیون فعالیتهای پیگیر و شبانهروزی پیامبر عزیز ما و یاران وفادارش میباشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در راه تبلیغ اسلام، از دو نیروی مجهز استفاده کرد؛ یکی گویندگان زبردستی که حقیقت اسلام را یافته بودند و به آن حضرت عشق و ایمان داشتند، و دیگر نامههایی که نشان
1) (1) . البدایة و النهایة؛ ج 1، ص 53.
دهندۀ تعلیمات حیاتبخش و آیینۀ تمامنمای اسلام بود.
پیامبر اسلام با نداشتن وسایل لازم پیکهای خود را به اطراف جهان فرستاد.
اکنون روح پیامبر ما، نگران جامعۀ مسلمانان است که چگونه در راه رسالت اسلام فعالیت میکنند و آیا برای عمومی کردن تعلیمات اسلام از وسایل جدید و طرحهای نو استفاده میکنند؟
ما باید برای ابلاغ رسالت جهانی اسلام همه نیروهای خود را متمرکز کنیم و از فداکاریهای لازم در راه گسترش اسلام دریغ ننماییم؛ باشد که برادران و خواهران شرقی و غربی را به این چشمۀ حیاتبخش رهنمون گردیم تا از دنیایی فضیلت و خدمت برخوردار شویم. همانطور که پیامبر عزیز ما به علی علیه السلام فرمود: «... به خدا سوگند اگر انسانی را خدا به دست تو هدایت کند، از آنچه خورشید بر آنها میتابد و غروب میکند، برای تو بهتر است...»(1)
1) (1) . بحارالانوار؛ ج 21، ص 361.
امروز در سایۀ حکومت اسلامی ایران باید در گسترش فرهنگ اسلام و قرآن و اهلبیت علیهم السلام همه ما به ویژه رسانههای تبلیغی تلاش بیشتری کنند تا حدّاکثر توجه مردم جهان را به اسلام جلب نمایند.
خاتمیت پیامبر اسلام مانند یگانگی خدا نزد تمام فرقههای مسلمان ثابت و روشن است و باید گفت: «قولی است که جملگی برآنند».
دین اسلام همیشه تازه است و هر چه افق بینشها وسیعتر میگردد، جامعیت آن روشنتر میشود و شگفتیهای آن پایان نمییابد.
اکنون باید حقیقت این مسألۀ اعتقادی بررسی شود.
نخست مهمترین علل ابدی یک آیین را تشریح میکنیم و پس از آن به بررسی اسلام میپردازیم.
1 - فطری بودن یک مذهب مهمترین عامل بقاء و دوام آن است؛ دینی که اساس تعلیماتش بر پایۀ فطرت و سرشت انسان استوار باشد، همیشه پا به پای گامهای پیش روندۀ زمان به پیش میرود و دست فنا و زوال به آستانش راه ندارد و هرگز کهنه و از کارافتاده نخواهد شد.
2 - دستوراتی که مربوط به زمان و مکان معینی نیست؛ با هر پیشرفتی سازش دارد و هیچگاه گذشت زمان نمیتواند بر آن خط بطلان بکشد.
به عکس قانونی که مربوط به زمان معین و خاصی است، نمیتواند نیازمندیهای بشر را در همه وقت پاسخ دهد؛ مثلاً اگر گفته شود: «مردم وظیفه دارند در حمل و نقل و مسافرتها تنها از مرکبهای طبیعی؛ مانند اسب و شتر استفاده کنند»، این قانون نمیتواند باقی بماند و خودبهخود از بین میرود، چه آنکه نیازمندیهای نو، ایجاب میکند، بشر از وسایل جدید نیز بهرهبرداری کند.
3 - جامعیت؛ دین جاوید باید همه جانبه باشد و تمام مسائل مورد نیاز بشر را پاسخ دهد. روح تشنه و متلاطم بشر با یک سلسله تشریفات غلط و بیاثر آرامش واقعی نمییابد؛ بلکه نیازمند قوانین و دستورات همه جانبهای است که او را در سراسر زندگی راهنما باشد و مشکلات اجتماعی وی را حل کند.
4 - راهنمایی در بنبستها؛ مقررات عمومی گاهی در اثر برخورد با یکدیگر یا پیشآمدن ضرورت و ناچاری، بشر را در بنبستی قرار میدهد که نمیتواند بداند چه کند!
از اینرو دین ابدی و جاوید، باید اضافه بر این مقررات عمومی، قوانین دیگری داشته باشد که توضیح دهد هنگام ضرورت و برخورد با مشکلات چه باید کرد؛ در آن صورت است که با هر زمان و هر حالی میسازد و میتواند برای همیشه مفید باشد.
موضوعات فوق مهمترین علل بقاء و دوام به شمار میآید که در قوانین اسلام رعایت شده است.
اینک توضیح آنرا میخوانیم:
1 - اسلام در سیستم قانونگذاری خود فطرت و سرشت بشر را که همواره ثابت است، در نظر گرفته و به نیازمندیهای او پاسخ مثبت داده است.
برنامههای اسلامی آن چنان تنظیمشده که تمام غرائز انسان را تعدیل میکند؛ مثلاً برای اعمال غریزۀ شهوت طرحهای مختلف و سادهای پیشنهاد میکند که میتواند آن را ارضا کند و از سوی دیگر از آزادی بیحد و حساب آن جلوگیری میکند تا مفاسد و بدبختیهای آن دامنگیر اجتماع نگردد.
2 - قوانین اصلی اسلام مربوط به زمان خاصی نیست تا با گذشت زمان، تحوّل و تکاملِ موجودات تغییر آن لازم باشد؛ بلکه با تمام زمانها و هر حالتی هماهنگ است و میتواند آنچه برای جامعهها مفید و لازم است تعیین کند.
در برنامههای جهاد اسلامی هیچ دیده نمیشود روی وسایل موجود در آن زمان، مثلاً جنگ با شمشیر، تکیه کرده باشد. بلکه به طور کلی دستور میدهد: «در برابر دشمن تحصیل نیرو و قوا کنید
تا بتوانید از حقوق حیاتی خود دفاع نمایید و بر آن چیره و پیروز شوید» این یک اصل کلّی و جامعی است، که با هر پیشرفتی میسازد و میتواند همیشه راهنما باشد، در سایر برنامهها نیز چنین است.
3 - اسلام برای بنبستها و ضرورتهایی که پیش میآید، قوانینی به نام قانون اضطرار، قانون لاحرج و قانون لاضرر(1)و غیره... دارد که میتواند هر مشکلی را حل کند. علاوه بر آن، پیامبر و جانشینان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ولی فقیه و مراجع تقلید، میتوانند در بنبستهای اجتماعی، راه حل قطعی را تعیین کنند.
1) (1) . قانون اضطرار؛ در مورد ناچاری، قانون لاحرج؛ در مورد مشقّت و ناراحتی شدید و قانون لاضرر؛ در مورد ضرر، جاری میشود؛ البته شرایط و خصوصیات آن در کتابهای فقه و اصول بیان شده است.
4 - برنامۀ اسلام از تمام برنامههای مکتبهای دیگر دامنهدارتر است. در اسلام مسائل حقوقی، اقتصادی، نظامی، اخلاقی، و غیره به عالیترین صورت طرح شده است و در این زمینهها، دانشمندان علوم اسلامی، هزاران کتاب تألیف کردهاند که منابع آن همان قرآن و گفتار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان پاک او میباشد.
با توجه به نکات فوق هر خردمندی میداند اسلام آیین کاملی است که میتواند همیشه نیازمندیهای بشر را پاسخ مثبت دهد و با این وضع، نیازی به آیین جدید و پیامبر نوین نیست.
جامعیت شریعت اسلامی و خاتمیت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در ضمن آیاتی بیان شده است که برخی از آنها را به شرح زیر میخوانید:
1 - «وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ؛ کلام پروردگار تو از روی راستی و عدالت، کامل شد؛ کسی را توانایی تغییر دادن آنها نیست، او شنوا و داناست».(1)
2 - «ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ ...؛ محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نیست؛ همانا او فرستادۀ خدا و آخرین پیامبران است».(2)
کلمۀ خاتَم به فتح تاء یا کسر آن هرگاه به کلمهای که جمع است اضافه شود، به معنای آخر میباشد و «خاتَمالنَّبیین» در این آیه، یعنی: «آخر النَّبیین»(3)و نبی اعمّ از رسول است.(4)
1) (1) . سورۀ انعام؛ آیۀ 115 و تفسیر المیزان؛ ج 7، ص 348 و تفسیر منهجالصادیقین؛ ج 3، ص 439.
2) (2) . سورۀ احزاب؛ آیه 40.
3) (3) . لسان العرب؛ مادۀ ختم.
4) (4) . مفسرین و دانشمندان بر اساس لغت و آیات قرآن و روایات معتبر عامّه و خاصّه تصریح کردهاند؛ که نبی اعم از رسول است. خواستاران میتوانند به کتابهای جوامع الجامع؛ ص 275 و تفسیر المیزان؛ ج 2، ص 144 و تفسیر الکشاف؛ ج 3، ص 164 و تفسیر بیضاوی؛ ص 447 و مجمعالبیان؛ ج 7، ص 91 و روح المعانی؛ ج 22، ص 32 و غیره. مراجعه کنند.
بنابراین تمام پیامبران نبی بودند، پس آیۀ شریفه که میفرماید: «محمّد خاتمالنبیین است؛ یعنی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم آخر همۀ پیامبران است و پس از او نه نبی میآید و نه رسول و نه صاحب کتاب و نه غیر آن».
3 - «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ ...؛ این قرآن راهنمای پابرجاترین و استوارترین برنامههاست».(1)
بدیهی است با این کیفیت نیازی به برنامههای دیگر نیست.
موضوع خاتمیت آنقدر در مدارک اسلامی آمده است که از روشنترین مسائل اعتقادی به شمار میآید.
1) (1) . سورۀ اسراء؛ آیه 9.
اینک نظر شما را به چند نمونه از روایات جلب میکنیم:
1 - پیامبر اسلام خود فرمود: «بدانید پس از من پیامبری نخواهد آمد و شریعت دیگری پس از شریعت من نمیآید...»(1)
2 - امام باقر علیه السلام فرمود: «خداوند به کتابتان کتابها را و به پیامبرتان پیامبران را خاتمه و پایان داد».(2)
3 - علی علیه السلام فرمود: «خداوند حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم... را بعد از همۀ رسل و فرستادگان آورد و به او وحی را پایان داد».(3)
4 - پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه السلام فرموده است: «تو نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسی
هستی، فرقی که هست در این است که بعد از من پیامبری نخواهد آمد».(1)
5 - حضرت رضا علیه السلام فرمود «شریعت محمد صلی الله علیه و آله و سلم تا رستاخیز نسخ نمی گردد و نیز پیامبری پس از او تا رستاخیز نخواهد آمد...»(2)
اینها و بسیار احادیث دیگر یادآور خاتمیت پیامبر و اشارهکننده به جاودانگی آیین پاک و جامع و راستین اسلام است.
شکوه محتوای این دین و بلندی مفاهیم آن و گستردگی و عمومیت قواعد آن، ضامن تازگی و جاودانگی آنست که تا به روز قیامت ادامه دارد.
1) (1) . قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم «اَمَا تَرْضَی انْ تَکُونَ مِنّی بِمَنْزَلَةِ هارونَ مِنْ مُوسَی الاّ انَّه لا نَبِیَّ بَعْدی» کامل ابن اثیر: چاپ 1385، جلد 2 ص 278.
2) (2) . قالَ عَلُّی بْنُ مُوسَی الرَّضا علیه السلام: «... وَ شَریعَةُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم لا تُنْسَخُ الی یَوْمِ الْقیامَةِ وَلا نَبِیَّ بَعْدَهُ الی یَوْمِ الْقیامَةِ...» عیون اخبار الرضا؛ ط قم، ج 2، ص 80.
پس چه بهتر آنکه در راه گسترش اسلام بکوشیم و همگان را از این آیین جامع و کامل بهرهمند سازیم.
سال دهم هجرت است، و موسم حج، بیابان حجاز شاهد جمعیت انبوهی است که همه، با یک شعار به سوی یک هدف گام بر میدارند.
امسال، منظرۀ حج، شور و هیجان دیگری دارد و مسلمانان با اشتیاق و شتاب، منزلهای بین راه را، پشت سر میگذارند و خود را به مکه میرسانند.
طنین پرتپش لبیک... لبیک، از بیابان مکه به گوش میرسد. قافلهها یکی پس از دیگری به شهر نزدیک میشوند و حاجیان با لباس احرام، یکرنگ و یکنواخت، غبارآلود و اشکریزان، خود را به حرم امن پروردگار میرسانند و به گرد خانهای که به دست قهرمان توحید ابراهیم خلیل بنا شده است طواف میکنند.
فرید وجدی، حاجیان سال دهم هجرت را نود هزار مینویسد(1)ولی تا صد و بیست و چهار هزار نفر هم گفته شده است.(2)
پیامبر اسلام، نگاه میکند؛ مسجدالحرام از اجتماع مسلمان موج میزند و همه به حکم«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» برادروار و فرشته صفت مشغول نیایشند.
پیامبر خوشحال است که توانسته چنین قدم بزرگی بردارد و به بهترین وجه رسالت خود را به انجام رساند. ولی هالهای از غم و اضطراب، گاه و بیگاه چهرۀ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را فرا میگیرد و شادی را در کامش ناگوار میسازد؛ او میترسد پس از مرگ، این اجتماع از هم بگسلد و روح برادری و وحدت از میانشان رخت بر بندد و دوباره به قهقرا برگردند.
پیامبر اسلام خوب میداند که امّت اسلام، به راهبری امام عادل و عالم، نیاز شدید دارد و در
غیر این صورت، زحمات گرانبها و چندین سالۀ او به هدر خواهد رفت.
به همین جهت آن حضرت در مسافرتها و جنگها که از مدینه بیرون میرفت، هر چند هم مدت مسافرت کوتاه بود، زمام امور را به دست شخصی امین و با کفایت میسپرد و مردم مدینه را بدون سرپرست نمیگذاشت.(1)
بنابراین چگونه میتوان تصور کرد که پیامبر دلسوز و مهربان، زمام امور امّت عظیم اسلامی را پس از درگذشت خود به دست حوادث سپرده باشد.
و باز خوب میداند که این مقام، شایستۀ کیست و لباس خلافت، به قامت رسا و لایق چه انسانی بریده و دوخته شده است.
او همان است که در حضور عدۀ زیادی از بزرگان قریش و بستگان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که به خاطر
1) (1) . کامل ابن اثیر؛ ص 242 و 278 و 216.
دعوت به اسلام، گرد آمده بودند، به جانشینی آن حضرت منصوب گردید.(1)
او مردی پاک و خداپرست بود، لحظهای به خدا شرک نیاورد و به بت سجده نکرد.
او در راه پیشرفت دین مبین اسلام، سربازی فداکار است. کانون علمش از سرچشمۀ دانش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، دادرسیش؛ عالیترین قضاوت به شمار میآید.(2)
او دیده و شناخته شده است، او علی فرزند ابوطالب است.
فریضۀ حج، به پایان رسید و مردم به سوی شهرهای خود حرکت میکردند که ناگهان صدای «منادیان» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، در صحرای حجاز، طنین افکند و مسلمانان را دستور توقف داد؛ زیرا فرشتۀ وحی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و این آیه را ابلاغ کرد: «ای پیامبر، آنچه به سوی تو، از
پروردگارت فرود آمده است، به مردم ابلاغ کن و اگر کوتاهی کنی، رسالت او را نرساندهای و خداوند تورا از شر مردم نگهداری میکند».(1)
موضوعی که خداوند، پیامبرش را با لحنی تند مخاطب ساخته بود، چیزی جز اعلام رسمی خلافت علی علیه السلام نبود، که پیامبر به خاطر برخی نگرانیها از آن خودداری میکرد، و منتظر زمینۀ مساعدی بود تا آن را اظهار کند و پس از نزول این آیه دانست، هم اکنون موقع آن است؛ لذا مردم را در نقطهای از آن بیابان سوزان و خالی از آب و آبادی به نام «غدیر خم» نگه داشت تا «روح اسلام» یعنی مسألۀ خلافت و جانشینی را کاملاً روشن سازد.
مردم نمیدانستند که چرا این دستور صادرشده و چه موضوع مهمی پیش آمده است؛ ولی طولی نکشید که نماز جماعت اعلام گردید و پس از ادای فریضۀ ظهر، انبوه جمعیت قیافۀ جذاب و آسمانی پیامبر اسلام را بر فراز منبر
1) (1) . سورۀ مائده؛ آیه 67.
بلندی که از جهاز شترها درست شده بود، مشاهده کردند.
سکوت عمیقی حکمفرما بود... در این موقع سکوت صحرای حجاز را کلمات پرمغز و جالب پیامبر شکست و پس از ستایش پروردگار، خبر جانگداز در گذشت زودرس خود را اعلام کرد و آنگاه فرمود: «مردم! من برای شما چگونه پیامبری بودم؟»
همه یک صدا گفتند: «یا رسولالله، از پند و اندرز ما فرو نگذاشتی و از موعظه و تربیت ما، غفلت ننمودی، خدا تو را پاداش نیکو دهد».
... پیامبر فرمود: «کتاب خدا و پیشوایان معصوم بعد از من، دوش به دوش هم، راهبر شما هستند و شما باید کاملاً پیرو آنها باشید تا گمراه نشوید».
آنگاه دست علی علیه السلام را برافراشت؛ به طوری که همۀ حاضرین او را دیدند سپس فرمود: «مردم! چه کسی به مؤمنان از خودشان سزاوارترست و بر آنان ولایت و سرپرستی دارد؟»
مردم گفتند: «خدا و رسولش داناترند».
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «خدا، مولای من است و من، مولای مؤمنان و به آنان از خودشان سزاوارترم - آنگاه بدون فاصله و تأمل فرمود: - به هر که مولا، منم و سمت ولایت و سرپرستی بر او دارم، علی هم بعد از من همین منصب را دارد؛
مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهَذا عَلِیٌّ مَوْلاهُ- و این جمله را سه بار تکرار کرد؛ و در پایان سخنان خود فرمود: - این مطلب را حاضرین به دیگران برسانند».
جمعیت، هنوز پراکنده نشده بود که این آیه نازل شد: «امروز دین شما را کامل گردانیدم، و نعمت خویش را بر شما تمام کردم، و به این که اسلام دینتان باشد، راضی گشتم».(1)
پس از پایان مراسم رسمی تعیین جانشین، مردم از دور و نزدیک بر یکدیگر سبقت میگرفتند تا به حضرت علی علیه السلام به عنوان جانشین پیغمبر اسلام تبریک بگویند.
1) (1) . «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» سورۀ مائده؛ آیه 3.
اوّلین کسی که آمد و خلافت را به علی علیه السلام تبریک گفت، «ابوبکر» و سپس «عمر» بود، که این کلمات را گفتند: «خوشا به حال تو ای پسر ابیطالب که مولای من و هر مرد و زن با ایمان شدهای».(1)
در حقیقت راویان حدیث غدیر، دهها هزار میباشند؛ زیرا تمام حاضرین در غدیر، طبق دستور پیامبر اسلام که فرمود: «به دیگران اطلاع دهید»، حدیث غدیر و مسألۀ جانشینی علی علیه السلام را به عنوان مهمترین حادثۀ سفر، تلقّی و برای دیگران بیان کردند.(2)و به همین جهت بود که خاطرۀ غدیر در مجامع عمومی مسلمانان هر چند یکبار تازه میشد.
تقریباً بیست و پنج سال پس از روز غدیر؛ یعنی زمانی که بسیاری از صحابۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رفته و عدۀ معدودی از آنها
باقیمانده بودند؛ علی علیه السلام از مردم خواست هرکس روز غدیر حاضر بوده است و حدیث غدیر را از دهان مبارک پیامبر شنیده است، شهادت دهد. فیالمجلس سی نفر، از جا برخاستند و حدیث غدیر را نقل کردند.(1)
امام حسین علیه السلام یک سال پیش از مرگ معاویه، یعنی سال 58 یا 59 هجری، بنیهاشم و انصار و سایر حاجیان را در سرزمین «منی» جمع کرد و پس از جملاتی گفت: «شما رابه خدا سوگند آیا میدانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز غدیر علی علیه السلام را برای ولایت - و رهبری امت اسلام - بگماشت و دستور داد این موضوع را حاضر به غایب برساند؟»
... همه گفتند: «آری».(2)
دانشمندان اهل تسنن نام صد و ده نفر از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که این حدیث را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیده و برای دیگران بازگو کردهاند؛
درکتابهای معتبر خود یادآوری کردهاند(1)و عدهای از دانشمندان نیز در پیرامون حدیث و حادثۀ غدیر کتاب ویژهای نوشتهاند.(2)
شواهدی که در دست است روشن میکند منظور از کلمۀ «مولی» و «ولی» همان «جانشین و سرپرست امت اسلامی» است و با معانی دیگر نمیسازد اینک به نکات زیر توجه فرمایید:
1 - دانستیم که پیامبر اسلام از مطرح کردن حدیث غدیر بیم داشت و تا فرمان صریح و شدید از طرف خدا صادر نشد، آن را اعلام نداشت. آیا میتوان گفت: «منظور از حدیث غدیر، تذکر دوستی علی علیه السلام بوده است؟» اگر هدف این بود، اعلام آن ترسی نداشت پس باید منظور
همان مسألۀ خلافت و جانشینی باشد که بیم آن میرفت، یادآوری آن موجب سرکشی و طغیان سودجویان گردد.
2 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پیش از آنکه جملۀ
«مَنْ کَنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیُّ مَوْلاهُ» را بگوید، این نکته را یادآوری کرد که خود، نسبت به آنان سزاوارتر است و مقام سرپرستی و زمامداری دارد، آنگاه همان مقام را برای علی علیه السلام قرار داد و بلافاصله فرمود: «هر کس که من مولی و سرپرست او هستم، علی مولا و سرپرست اوست».
4 - حسان بن ثابت، واقعۀ غدیر را با اجازۀ پیامبر به شعر درآورد و انتشار داد و مورد تأیید آن حضرت قرار گرفت. در اشعار حسان به مقام خلافت و امامت علی علیه السلام تصریح شده است و هیچ کس از آن جمعیت انبوه به حسان اعتراض نکرد که چرا کلمۀ «مولی» را غلط معنی کردی؛
بلکه مورد تشویق و تأیید قرار گرفت و اینک قسمتی از آن اشعار:
فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلیُّ فَاِنَّنی رَضیتُکَ مِنْ بَعْدی اماماً و هادِیا
فَمَنْ کُنْتُ مَولاهُ فَهذا وَلِیُّهُ فَکُونُو لَهُ اتْباعَ صِدْقٍ موالِیا(1)
یعنی - آنگاه که پیامبر اسلام به ولایت و ریاست دینی و الهی از مردم اعتراف گرفت - به علی علیه السلام فرمود: «برخیز، ای علی، که من به امامت و رهبری تو، پس از خودم رضایت دارم؛ پس هر کس که من مولی و رئیس دینی و الهی او هستم، این علی هم مولی و سرپرست او است؛ پس همگی از پیروان راستین و صمیمی علی علیه السلام باشید».
1) (1) . الغدیر؛ ج 2، ص 41-34.
4 - پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پس از برگزاری مراسم غدیر با حضرت علی علیه السلام در خیمهای نشست و دستور داد که مسلمانان و حتّی زنان خودش به علی علیه السلام تبریک بگویند و با او بیعت کنند و به او به عنوان امیرالمؤمنین سلام دهند.(1)
بدیهی است این مراسم فقط با مسألۀ خلافت و رسیدن او به مقام امامت و امارت مناسبت دارد.
5 - پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دوبار فرمود: «هَنِّئُونی؛ یعنی به من تبریک بگویید، چون خداوند مرا به نبوّت و پیامبری و خاندانم را به امامت اختصاص داد».(2)
با ذکر این شواهد، هیچگونه ابهامی در مورد حدیث غدیر باقی نخواهد ماند.
هر چه علم و صنعت پیش میرود، نیاز بشر به اخلاق افزایش مییابد و لازم است به موازات آن دستورات اخلاقی پیامبران کاملاً مورد عمل و نظر قرار گیرد؛ زیرا دنیای دانش و صنعت فقط وسایل و ابزارهایی در اختیار بشر میگذارد اما هیچگونه تضمینی ندارد تا جلو سوء استفاده از آن را بگیرد.
بالا رفتن آمار جرائم، جنایات، فساد، تبهکاری، قتل، خودکشی و... روشنگر همین حقیقت است. اگر اخلاق که بخشی از مکتب پیامبران خداست، به جامعه حکمفرما نباشد، علم و صنعت، نمیتواند سعادت و آرامش بشر را تضمین کند بلکه استعمارگران علم و صنعت را به نفع خود استخدام نموده و میلیونها نفر را بیخانمان میکنند؛ چنانکه میکنند و حقوق ملتهای ضعیف را پامال میسازند و آنان را به خاک و خون میکشند.
تنها عاملی که میتواند روح سرکش انسان و غرایز طوفانی و عصیانگر او را مهار کند و علم و صنعت را در راه آرامش عمومی و زندگی مسالمتآمیز به کار اندازد، اخلاق واقعی است که از ایمان حقیقی به خدا، سرچشمه میگیرد.
تعلیمات اخلاقی پیامبران و رفتار آنان بهترین وسیلهای است که میتواند بشر را به زندگی ایدهآل برساند. اخلاق برای تمام افراد بشر چه در زندگی فردی و چه در زندگی اجتماعی لازم است؛ امّا برای کسانی که بار مسؤلیت رهبری و هدایت جامعه را به عهدهدارند، ضروریتر به نظر میرسد؛ زیرا، اولاً: کسی که مربّی اجتماع است، باید خود نمونهای از اخلاق و صفات برجستۀ انسانی باشد تا بتواند آلودگیهای اخلاقی را از لوح دل مردم بشوید؛ و چنانچه خود از این سرمایۀ بزرگ محروم باشد موفقیت کاملی پیدا نخواهد کرد.
ثانیاً: مسؤلیت هدایت جامعه، به قدری سنگین است که انسان بدون داشتن اخلاق کامل
نمیتواند آن را تحمل کند. از همین رو خداوند پیامبران خود را از میان افرادی انتخاب کرد که دارای روحی بلند؛ حوصلهای زیاد، حلم و گذشت و سایر صفات اخلاقی بودند و با همین سلاح اخلاق بود که توانستند جامعههای منحط و مستغرق در فساد را دگرگون سازند و مردم آلوده و محروم را نجات بخشند.
در قرآن کریم نسبت به پیامبر اسلام آمده است: «به لطف خدا تو با مردم نرمش داشتی و اگر آدمی خشن و تندخود میبودی مردم از گرد تو میپراکندند...»(1)
اخلاق عالی پیامبر اسلام امواج انقلاب مقدس اسلام را نخست در جامعۀ عرب و سپس در جهان پدید آورد و در سایۀ این رستاخیز عظیم معنوی، پراکندگی به یگانگی، بیپروایی به عفت و پاکدامنی، بیکارگی به کار و کوشش، خودخواهی به نوعدوستی و تکبر عرب به تواضع و مهربانی
1) (1) . فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ...» سورۀ آل عمران؛ آیۀ 159.
تبدیل گردید و انسانهایی تربیت شدند که همه تا همیشه نمونههای اخلاق به شمار میآیند. اخلاق محمّد صلی الله علیه و آله و سلم آنقدر عالی و پر ارزش است که خدا آن را خُلق عظیم یاد کرده است: «وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ».1
اینک فرازهایی از اخلاق او را میخوانیم:
«پیامبر ما مقام شکوهمند رسالت و سرپرستی داشت؛ ولی زندگی و معاشرت او در اجتماع آنچنان ساده و بیپیرایه بود که اگر در میان جمعی مینشست؛ ناشناس مجبور بود بپرسد: کدام یک از شما محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است».(1)
«دنیا او را مغرور نکرد و گرفتار تجمل و فریفتۀ ظاهر فریبای آن نگشت؛ بلکه با چشمی عفیف و پرهیزکار به آن مینگریست».(2)
«پیامبر اسلام با جملات کوتاه پر معنی سخن میگفت و هیچگاه سخن دیگری را قطع نمیکرد».(1)
«هنگام سخن گفتن ترشرو نبود و کلمات ناهنجار و خشن به کار نمیبرد. آنگاه که در برابر مخاطب قرار میگرفت، به رسم جبّاران به گوشۀ چشم نگاه نمیکرد».(2)
«هرگاه در مجلسی وارد میشد در اولین جای خالی مینشست و مقید نبود که برفراز مجلس بنشیند».(3)
«اجازه نمیداد کسی پیش پایش بایستد؛ ولی نسبت به دیگران احترام میکرد؛ البته پرهیزکاران در نزد او احترام بیشتری داشتند».(4)
«محمّد صلی الله علیه و آله و سلم تنها به خاطر خدا و دین غضب میکرد و نیز به همان جهت خشنود میشد؛
هنگامی که سوار بود، اجازه نمیداد کسی با او پیاده راه برود؛ اگر مایل بود با خود سوارش میکرد و اگر نه، در محل معینی وعدۀ ملاقات میگذاشت و تنها میرفت.
در مسافرتهای دستهجمعی به سهم خود کار میکرد و هیچگاه سربار دیگران نبود در مسافرتی به عرض رساندند «ما خودتمام کارها را انجام میدهیم». پیامبر فرمود: «دوست ندارم که امتیازی بین من و شما باشد؛ زیرا خداوند دوست ندارد که بندهاش را جدا و ممتاز از دیگران ببیند» و برخاست و هیزم جمعآوری کرد».(1)
انس بن مالک که خادم آن حضرت بود میگوید: «برای افطار و سحری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، شیر فراهم میکردم؛ یک شب پیامبر دیر به خانه آمد، من فکر کردم آن حضرت به مهمانی رفته و افطار کرده است؛ شیر را خوردم. چیزی نگذشت آن حضرت آمد از همراهان او پرسیدم: «پیامبر افطار کرده است؟» گفتند: «نه».
وقتی آن حضرت از جریان اطلاع پیدا کرد به روی مبارک خود نیاورد و با خوشرویی و گرسنگی شب را به روز آورد و همچنین روزه را گرفت».(1)
1) (1) . کحل البصر؛ ص 68-67.
مقام نداشت. با بردگان مهربانی میکرد و در اصلاح کار آنان میکوشید».(1)
«هرگاه به شخص او بیاحترامی میشد در صدد انتقام برنمیآمد و از خطا و بدرفتاری دیگران چشم پوشی میکرد و در مقابل آزار و اذیتهای آنان عفو و گذشت و بزرگواری نشان میداد».(2)
«با آنهمه اذیت و آزاری که قریش به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کرده بودند؛ هنگامی که مکّه را فتح کرد آنها را بخشید و آزاد ساخت».(3)
«در جنگ احُد شخصی به نام «وحشی» عموی پیامبر، «حمزه» را کشته بود؛ ولی پیامبر اسلام او را مورد عفو و بخشش خود قرار داد و از گناه او درگذشت. همچنین از «ابوسفیان» و «هند»
با آن همه آزارها که کرده بودند، درگذشت و در صدد انتقام برنیامد». اما با بسیاری عفو و گذشتی که داشت هنگامی که به حریم دین تجاوز میشد نرمش نشان نمیداد و حکم خدا را جاری میکرد و به وساطت کسی اعتنا نمیکرد.
موقعی که مطلع شد «فاطمه مخزومیه» دزدی کرده است، به وساطت «اسامة بن زید» گوش نکرد و گفت: «هلاکت و انقراض اقوام پیش، به این علّت بوده که قانون حدّ را بر اشراف جاری نمیکردند. سوگند به کسی که جانم در اختیار اوست، اگر فاطمه دختر محمّد چنین کاری را میکرد، دستش را قطع میکردم».(1)
میکرد»(1)* «از هر راهی که عبور میکرد، بوی خوش عطرش میوزید و بعداً هر کس از آن راه میگذشت، میفهمید که پیامبر از آن راه گذشته است».(2)
راز و نیاز میکرد؛ به طوری که در اثر زیاد ایستادن در عبادت پاهای مبارکش متورم شده بود».(1)
حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در تمام صفات اخلاقی نمونه بود و شیوه و اخلاق پاک او را نمیتوان در یک نوشتار کوتاه به آخر رسانید، تنها کار ما این است که شبحی از سیمای نورانی او، در اینجا ترسیم کنیم؛ تا مسلمانان که خود را پیرو اسلام میدانند، کردار و رفتار آن حضرت را سرمشق قرار دهند و برنامۀ زندگی و اخلاق صحیح را از او بیاموزند.
همانطور که قرآن مجید دستور میدهد: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛2 اخلاق و رفتار رسول خدا برای شما سرمشقی نیکو است».
1) (1) . کحل البصر؛ ص 78.
سلام خدا بر او باد، که برترین بود و بهترین، و درود فرشتگان و پاکان و نیکان.
و از ما هم بر او باد سلامهایی گرم و احترامآمیز و از شما نیز.
تمام جوامع بشری نیازِ به سرپرست و زمامداری، که چرخ جامعه را به کار اندازد، درک میکنند و به همین دلیل موقعی که زمامداری از دنیا برود، لازم میدانند شخصی به جای او بنشیند تا زمام امور را به دست گیرد و هرگز حاضر نیستند جامعه بدون سرپرست و زمامدار باقی بماند؛ زیرا میدانند که پیکرۀ آن به زودی از هم میپاشد و به هرج و مرج دچار میشوند.
جامعۀ مسلمانان نیز که خود یکی از جوامع بزرگ بشری است، ضرورت و لزوم این موضوع را درک کرده و میداند که پس از رحلت پیامبر اسلام زمامدار میخواهد تا ضامن بقای آن جامعه باشد. ولی چون این نیاز انگیزههای مختلفی دارد، هر جمعیتی دربارۀ خصوصیات زمامدار، نظری ویژۀ خود دارد و براساس آن انگیزه، قضاوت میکند. لذا گروهی از مسلمانان که فکر میکنند وظیفۀ زمامدار فقط تشکیل دادن حکومت است، میپندارند که خلافت و جانشینی پیامبر اسلام
انتخابی است و خود مسلمانان میتوانند شخصی را به جای پیامبر انتخاب کنند.
در مقابل، پیروان مذهب تشیع که براساس براهین علمی و فلسفی و نیز آیات قرآن و روایات زیاد، با دید وسیعتری به این مسأله مینگرند و انگیزۀ نیاز به زمامدار و جانشین پیامبر را تکامل همه جانبۀ بشر میدانند، میگویند: «زمامداری که از عهدۀ این کار برمیآید، کسی است که برگزیدۀ خدا باشد و همانند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، نیازهای مادّی و معنوی مردم را کاملاً تشخیص داده و به وسیلۀ احکام واقعی الهی آنها را برطرف سازد تا بتواند راه تکامل واقعی و سعادت همه جانبۀ انسانها را هموار سازد».
اینک دلیل نیاز به جانشین پیامبر اسلام از دیدگاه تشیع، توضیح داده میشود تا این مسأله روشنتر گردد.
انگیزۀ نیاز به جانشین پیامبر، همان انگیزۀ نیاز به پیامبر یا متمم همان اصل اساسی است؛ چه آنکه طبق قانون ثابت و ضروری هدایت عمومی، هر موجودی از موجودات جهان از راه تکوین و آفرینش، وسایل تکامل آن فراهم شده و به سوی کمال و سعادت نوع خود هدایت و رهبری میشود.
نوع انسان نیز که یکی از موجودات جهان آفرینش است، از حکم این قانون عمومی مستثنی نیست و میباید به وسیلۀ قوانینی که بر طبق ناموس آفرینش و درخور احتیاجات واقعی او اعمّ از مادی و معنوی و روحی و جسمی تنظیم شده و از هرگونه پیرایه و اغراض شخصی و انحراف به دور است، هدایت شود تا سعادت دنیا و آخرتش تأمین گردد. و درک این برنامه کار عقل نیست؛ زیرا بینش عقل انسان از خطر اشتباه و انحراف فکری و عاطفی در امان نیست و نمیتواند برنامهای همه جانبه و صد درصد مفید عرضه
نماید؛ بلکه میباید پیامبران به وسیله وحی آن برنامه را از خدا دریافت کنند و بدون کوچکترین انحراف یا اشتباه به مردم تعلیم دهند، تا راه تکامل برای همه هموار گردد.
بدیهی است که این دلیل همچنانکه لزوم و ضرورت پیامبران را در میان افراد بشر اثبات میکند؛ همچنین لزوم و ضرورت پیدایش افرادی را به عنوان امام و جانشین پیامبر به ثبوت میرساند، که پیکرۀ دست نخوردۀ این برنامه را حفظ کنند و بدون کم و زیاد آن را به مردم تعلیم دهند، و نیز با کردار و رفتار صحیح خویش مردم را به سوی کمال و سعادت واقعی سوق دهند؛ زیرا بدون این کار، بشر به کمال واقعی خود نمیرسد و نمیتواند از استعدادهای نهفته و خداداد خود به طور کامل بهرهبرداری نماید و سرانجام، این استعدادها که مورد استفاده قرار نمیگیرد، لغو و بیهوده میگردد و خداوند چنین نخواهد کرد؛ زیرا صحیح نیست، استعداد ترقّی و
تکامل را در انسانها بیافریند ولی وسایل بهرهبرداری از آن را فراهم نسازد.
بوعلی سینا در کتاب شفا میگوید: «خدایی که از ابروان و گودی کف پا هم، که به نظر میرسد در زندگی انسان ضرورتی ندارد، دریغ نداشته، ممکن نیست جامعه را بدون راهنما و راهبر قرار دهد که نتواند به سعادت واقعی خود برسند».(1)
این است که شیعه میگوید: «کمکهای غیبی، پیوسته ادامه دارد و بین عالم ربوبی و عالم انسانی همیشه ارتباط برقرار است. و همین دلیل است که به خوبی روشن میکند که جانشین پیامبر باید برگزیدۀ خدا و از هرگونه گناه و اشتباه، پاک و معصوم باشد؛ چه آنکه کسی که برگزیدۀ خدا نباشد، مجهولات بیشماری خواهد داشت و نیز از اشتباه و خطا مصونیت ندارد و در نتیجه نمیتواند سعادت همه جانبۀ بشر را تشخیص دهد و دین واقعی و دست نخورده را به مردم بیاموزد تا در اثر
1) (1) . کتاب شفا؛ ج 2، مقالۀ دهم، فصل 2.
به کار بستن آن مردم به سعادت واقعی خود برسند و تکامل یابند».(1)
لذا خداوند بزرگ در قرآن کریم میفرماید: «مسلمانان وظیفه دارند که در تمام مسایل زندگی از برگزیدگان او پیروی کنند».
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ...؛ ای کسانی که ایمام آوردهاید، خدا را اطاعت و فرمانبرداری کنید و از رسول خدا و اولی الامر پیروی و اطاعت کنید...»(2)
بدیهی است که مقصود از اولیالامر که خداوند اطاعت و پیروی آنان را، همانند پیامبر اسلام، لازم و واجب میشمارد و به طور کلی دستور میدهد در تمام مسایل زندگی از آنها پیروی کنید، همان افراد برگزیدۀ الهی هستند که اشتباه و اغراض شخصی در وجودشان راه ندارد و پیوسته بشر را به واقعیات راهنمایی میکنند؛ نه
افرادی که در گفتار خود هزاران خطا دارند و پیرویشان موجب هدایت و تکامل واقعی انسان نمیگردد.(1)
پیامبری که اسلام عزیز را از جان خود بیشتر دوست داشت و بهتر از همه میدانست که اسلام واقعی باید در جهان، پیوسته محفوظ بماند، تصوّر نمیرود که رحلت کند و برگزیدۀ خدا را معرفی نکرده باشد.
پیامبر گرامی اسلام از ابتدای رسالت خویش به این موضوع اهمیت زیادی داد و در موارد مختلفی جانشین واقعی خود را به طور روشن معرفی کرد.
هر کس در گفتههای پیامبر اسلام بیاندیشد، به خوبی مییابد که نظر پیامبر اسلام به علی علیه السلام و
1) (1) . برای توضیح بیشتر به تفسیرالمیزان؛ ج 4، ص 427-412 مراجعه شود.
دودمان پاک او بوده است و در این امر به دیگران هیچ نظری نداشته است.
پیشتر داستان غدیر و اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، علی علیه السلام را به امامت منصوب نمود را خواندیم. اینک نظر شما را به نمونههای دیگر از آنچه پیامبر اسلام در این زمینه فرموده، جلب میکنیم:
1 - پیامبر اسلام در آغاز دعوت به اسلام، خویشان خود را در مکّه جمع کرد و فرمود: «علی وصی و جانشین من در میان شما خواهد بود و باید از او پیروی کنید».(1)
2 - دانشمندان شیعه و سنی نقل کردهاند که پیامبر اسلام در مجامع عمومی آن هم در چند مورد فرمود: «من دو چیز گرانبها بین شما میگذارم چنانچه از آنها پیروی کنید هرگز گمراه نمیشوید:
قرآن کتاب خدا
عترت و اهلبیت خودم
1) (1) . تاریخ طبری؛ ج 3، ص 1171-1173؛ این حدیث در کتابهای معتبر شیعه و علماء مشهور بزرگ و اهل تسنن مذکور است.
«مبادا از آنان فاصله بگیرید و یا جلو بیافتید که منحرف میشوید».(1)
منظور از اهلبیت، کانون وحی و الهام است که علی علیه السلام و دودمان پاک او باشند؛ زیرا آنان را پیامبر اسلام معرفی کرد و آنان بودند که هیچگونه خطا و اشتباهی نداشتند و پیرویشان هرگز به گمراهی کشیده نمیشود.
3 - احمد بن حنبل که از علمای بزرگ اهل تسنن است مینویسد: پیامبر اسلام به علی علیه السلام فرمود: «تو پس از من از جانب من بر هر مؤمنی ولایت داری».(2)
4 - دانشمندان و علمای حدیث عموماً ذکر کردهاند که پیامبر اسلام فرمود: هر که من ولی و سرپرست او هستم علی مولی و سرپرست او خواهد بود».(3)
5 - روایات زیادی در دست است که پیامبر اسلام فرمود: «جانشینان من از قریش و دوازده نفر هستند». و حتی در برخی از آنها خصوصیات ائمّۀ اطهار و نام مبارک آنها را ذکر نموده است.(1)
نمونههای فوق، که برخی از آنها هنگام مرگ و سال آخر عمر آن حضرت به مردم ابلاغ شده است، به خوبی روشن میکند که پس از پیامبر گرامی چه شخصی باید زمام امور مسلمانان را به دست بگیرد.
برخی از نویسندگان میگویند: «امامت و خلافت هم با شور و اکثریت آراء ممکن است تعیین شود» و در این مطلب به چند آیه از قرآن کریم که دستور میدهد در کارها مشاوره کنید استدلال کردهاند، غافل از این که:
1 - مسألۀ امامت متمّم اصل اساسی نبوّت است و همچنانکه نبوت انتخابی نیست؛ امامت نیز، که جانشینی همان مقام است، انتخابی نخواهد بود.
1) (1) . منتخب الاثر؛ ص 141-10.
2 - اصل مشاوره در موردی قابل استفاده است که وظیفه از جانب خدا و رسول او معین نشده باشد و چنانکه ملاحظه شد، پیامبر اسلام طبق روایات صریح و روشن جانشین خود را معین کرد و با این وصف دیگر موردی برای آن باقی نمیماند.
3 - فرضاً اگر مشاوره در این امر درست میبود، حتماً پیامبر اسلام خصوصیات آن را ذکر میکرد و شرایط انتخابکننده و انتخاب شونده را، به طور واضح بیان میکرد تا مردم در مسئلهای که اساساً بقاء و رشد جامعۀ اسلامی و حیات دین به آن توقف دارد، بیدار و هوشیار باشند، ولی میبینیم که چیزی دربارۀ آن نفرموده؛ بلکه بالعکس هنگامی که بنیعامر نزد پیامبر اسلام آمدند یک نفر از آنان به پیامبر عرض کرد: «اگر ما با تو بیعت کنیم تا خدا تو را بر دشمنانت پیروز و غالب گرداند؛ آیا ممکن است پس از تو امر خلافت با ما باشد؟»
آن گرامی فرمود: «امر خلافت به دست خداست؛ آن را هر کجا که بخواهد میگذارد...؛
اَلْأَمَرُ الَی اللهِ یَضَعُهُ حَیْثُ یَشاءُ...»(1)
شیعه بر اساس همین نمونههای فوق، معتقد است که جانشینان پیامبر اسلام که وی ایشان را معرفی کرده است، همه برگزیدۀ خدا هستند، و نیز لازم میداند که در تمام مسایل زندگی از آنان که دین واقعی و دست نخورده در اختیار دارند، پیروی کند، و خوشبختانه در اثر این عقیده و این گرایش ذخایر علمی و حقایق و معارف زیادی از امامان و پیشوایان معصوم خود جمعآوری کرده است که میتواند در تمام مسایل زندگی جوابگو باشد و از این نظر غنیترین مکتب مذهبی به شمار میآید.
1) (1) . سیرۀ ابن هشام؛ ج 1، ص 444، چاپ سال 1375 هجری.
پیامبر گرامی اسلام از خدا الهام گرفته بود که پس از خود علی ابن ابیطالب علیه السلام را خلیفه و جانشین خود قرار دهد، و این پیام بزرگ را به مردم برساند.
در آغاز دعوت به اسلام؛ خویشان خود را جمع کرد و به آنان گفت: «علی وصی و جانشین من است و همه باید از او پیروی کنید».(1)
هنگامی که به جنگ تبوک میرفت به علی فرمود: «تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی هستی، با این تفاوت که تو پیامبر نیستی. سزاوار نیست من بروم مگر که تو جانشین من باشی».(2)
در سال آخر عمر پس از انجام حجّ و زیارت خانۀ خدا، در بین راه، در غدیر خم، مقابل
دهها هزار نفر ایستاد و فرمود: «هر که من مولای او هستم، علی علیه السلام نیز مولا و سرپرست او خواهد بود».(1)
همچنین در آخر عمرش به مردم و صحابه و یاران خود فرمود: «من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم:
قرآن؛ کتاب خدا
عترت؛ دودمان پاکم
اگر از آنها پیروی کنید؛ هیچگاه گمراه نخواهید شد».(2)
و نیز ضمن دهها روایت دیگر در مییابیم که آن گرامی این موضوع را بیان فرموده و زمینه را آن چنان آماده ساخته است که رهبری جهان اسلام به طور طبیعی از آن علی ابن ابیطالب علیه السلام باشد.
حتی به این مقدار هم اکتفا نکرد؛ در آخرین روزهای زندگیش، برنامۀ بسیار جالبی را
عملی ساخت تا نقشههای آنانکه در پی ربودن خلافت اسلامی بودند خنثی شود.
سپاهی به فرماندهی «اسامة بن زید» که جوان لایق و رشیدی بود به سوی سرزمین روم فرستاد و دستور داد مردم مدینه از مهاجر و انصار؛ از جمله ابوبکر و عمر، در آن سپاه شرکت کنند و از مدینه خارج شوند و چندین بار این دستور را تکرار کرد و به هر کدام از آنان که برمیگشتند، دوباره توصیه میفرمود که: «به لشکر اسامه ملحق شوید».(1)
تشکیل این سپاه با گزینش اسامه به سپهسالاری، در آن موقع که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به شدت بیمار بود و ساعات آخر عمرش را میگذرانید؛ تنها به این منظور بود که شهر مدینه از عناصر مخالف خالی باشد و رهبری جهان اسلام به طور طبیعی نصیب حضرت علی علیه السلام شود. و نیز برای آنکه همه بدانند؛ سالخوردگی شرط رهبری نیست؛ بلکه شرط آن لیاقت است و نتوانند کم
1) (1) . طبقات کبیر؛ ج 2، قسمت اول، ص 136 و شرح نهجالبلاغه این ابیالحدید؛ ج 1، ص 160-159، چاپ 1378.
بودن سن حضرت علی علیه السلام را برای مقام خلافت بهانه قرار دهند و نیز به این منظور بود که موقع مرگ، آن حضرت بتواند بیمخالفت مخالفین وصیت کند و سند کتبی خلافت را در اختیار مردم بگذارد. ولی مخالفین از سپاه اسامه جدا شدند و به مدینه برگشتند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به جمعی از صحابه و یاران خود فرمود: «دوات و کاغذی برای من بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از من - با رعایت آن - هرگز گمراه نشوید». همانها که با خلافت علی علیه السلام مخالف بودند هیاهو بپا کردند و گفتند: «این مرد هذیان میگوید: کتاب خدا برای ما بس است». و با همین حرف ایجاد اختلاف کردند.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از این نسبت ناروا ناراحت شد و دانست که نوشتۀ او با این وضع نمیتواند اختلاف را بر طرف سازد؛ حتی ممکن است موجب شود، عدهای با اساس اسلام مبارزه کنند؛
لذا از آنان تبرّی و بیزاری جست و فرمود: «از نزد من بیرون روید...»(1)
آنانکه این نسبت را به حضرت دادند از موازین دینی بیاطلاع بودند یا خود را به نادانی زدند و نمیخواستند زیر بار حق بروند وگرنه هر مسلمانی میداند که خدا پیامبر خود را پیوسته از خطا و اشتباه محفوظ میدارد و هیچگاه نمیتوان هذیان و بیهودهگویی را به او نسبت داد.
پس از بازگشت آن حضرت از سفر حجّ بر ایشان معلوم بود که رحلتشان به جهان دیگر نزدیک شده است. در این فرصت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مردم را از فتنههای آینده و مخالفت با فرمودههایش بر حذر میداشت. چند روز به آخر عمر رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم بیماری آن حضرت شروع و کمکم شدید شد. به طوری که مردم را از ملاقات
1) (1) . طبقات؛ ج 2، قسمت دوم، ص 36-38 و صحیح مسلم؛ ج 5، ص 76-75.
او منع کردند و علی علیه السلام ملازم خدمت آن بزرگوار بود و چون هنگام رحلت او به عالم بقا رسید به علی علیه السلام فرمود: یا علی سر مرا در دامن خود گذار که امر خداوند رسیده است... چون حضرت سر مبارک آن سرور را در دامان خود نهاد، آن حضرت بیهوش شد و سپس از دنیا رحلت فرمود. این حادثۀ جانگداز روز دوشنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجری واقع شد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام پس از غسل و حنوط و کفن رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم بر آن حضرت نماز گزارد و در همان حجره که از دنیا رفته بود ایشان را به خاک سپرد.
روز بیست و هشتم ماه صفر سال یازده هجری پیامبر اسلام، از دنیا رحلت کرد، مدینه در سوگ نشست.
عدهای از مسلمانان، یعنی همانها که حُبّ ریاست و جاهطلبی در دلشان موج میزد و از لشکر اسامه به خاطر همین موضوع خارج شده
بودند و نگذاشتند پیامبر اسلام سند کتبی را بنویسد، فرصت مناسبی بدست آوردند؛ لذا جسد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را رها کردند و در سقیفۀ بنیساعده جمع شدند و بر خلاف آنچه در داستان غدیر دیده و شنیده بودند به فکر غصب خلافت افتادند.
انصار میخواستند بزرگ خود سعد بن عباده را به عنوان جانشین پیامبر انتخاب کنند؛ عمر و ابوبکر با این کار موافقت نکردند. ابوبکر ضمن سخنان خود، مقام مهاجرین را توضیح داد و گفت: «آنان زودتر به اسلام گرویده و از بستگان رسول خدا هستند و باید امیر از ما و وزیر از شما باشد» سپس یکی از انصار گفت: «شما برای خود امیر انتخاب کنید؛ ما هم برای خود امیر دیگری انتخاب میکنیم» سخنان ابوبکر در عدهای اثر گذاشت و حاضر شدند که امیر از مهاجرین انتخاب شود. آنگاه بدون این که در انتخاب امیر با سایر مهاجرین و انصار که در مجلس حاضر نبودند، مشاوره کنند و آنان را نسبت به این موضوع مهم
اسلامی آگاه سازند، خودشان همه کارۀ اسلام شدند؛ عمر با ابوبکر بیعت کرد(1)و به دنبال او دیگران نیز که نمیخواستند سعد بن عباده امیر گردد، با ابوبکر بیعت کردند(2)و فکر نکردند که اگر ملاک فضیلت قرابت و خویشی با رسول خداست؛ از ابوبکر نزدیکتر هم وجود دارد که برای این کار از هر جهت شایستهتر است. این بیعت ناگهانی و اتفاقی؛ سعد بن عباده و طرفداران او را شکست داد و عمر و ابوبکر غالب شد و برخی از مخالفین را به بهانۀ این که با جماعت مسلمین نباید مخالفت کرد، به بیعت مجبور ساختند.(3)سپس ابوبکر و عمر و طرفداران آنان از سقیفه بیرون آمدند و به طرف مسجد پیامبر رهسپار شدند. در
بین راه به هر که بر میخوردند، دست او را میگرفتند و میکشیدند تا با ابوبکر بیعت کند.(1)
بنیهاشم و بزرگان مهاجرین و انصار، مانند؛ عباس عموی پیامبر و پسرانش، زبیر، حباب بن المنذر، مقداد، ابوذر غفاری، سلمان فارسی، عمار، براء بن عازب، ابی بن کعب، عتبة بن ابیلهب، خالد بن سعید، خزیمة بن ثابت و فروة بن عمرو که از موضوع بی خبر بودند؛ ناگهان پی بردند که وضع دگرگون شده است. چون از جریان مطلع شدند، در تعجب و حیرت فرو رفتند و بیعت نکردند. اینان فکر نمیکردند با آن همه روایات و تصریحات پیامبر اسلام، خلافت به این زودی غصب گردد و از خاندان پاک پیامبر بیرون رود؛ لذا همه به این بیعت نابجا و غاصبانه صریحاً اعتراض کردند.
علی علیه السلام نیز به ابوبکر و عمر اعتراض کرد و در پاسخ ابوعبیده حامی ابوبکر که میگفت: «تو
1) (1) . شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید؛ ج 1، ص 219، چاپ 1378 هجری.
هنوز جوانی و تجربۀ کافی برای خلافت نداری» فرمود: «از خدا بترسید، حکومت اسلامی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را از خانۀ او به خانۀ خودتان انتقال ندهید و این مقام را از اهلش غصب نکنید. ای مهاجرین سوگند به خدا که ما - اهل بیت پیامبر - به این امر سزاوارتریم... مگر آنکه به کتاب خدا محیط، و در دین خدا فقیه و در سنت پیامبر عالم و آگاه و بر رتق و فتق امور مسلمانان قادر و تواناست؛ از ما نیست؟ سوگند به خدا که این مقام از ماست از هوی و هوس پیروی نکنید که از حق و حقیقت دور میگردید»(1)
بررسی تاریخ قبل از وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و روزهای نخستین درگذشت آن حضرت، یک دسیسه و توطئۀ عمیقی را در برابر انسان مجسم میسازد.
1) (1) . شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید؛ ج 6، ص 13-11، چاپ 1379 هجری.
مبنای این توطئه همان جاهطلبی و حبّ ریاست بود که داستانی است بسیار تلخ که از شرح و بسط آن فعلاً صرفنظر میکنیم.
اگر آنان بینظر بودند؛ چرا به بنیهاشم و بزرگان اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نگفتند و پنهانی به سقیفه رفتند؟
بر فرض که در مسألۀ خلافت؛ پیامبر کسی را تعیین نکرده بود، آیا باید سرنوشت جهان اسلام بدون مشاوره با حضرت علی علیه السلام و همراهان او و بنیهاشم و بزرگان صحابه مانند؛ سلمان و ابوذر و مقداد تعیین شود؟!
آیا آنان بهتر از علی علیه السلام فکر میکردند؟
مگر پیامبر دربارۀ علی علیه السلام نگفته بود: «علی از حق و حق از علی، هرگز جدا نمیشود.(1)علی از همۀ شما بهتر قضاوت میکند.(2)من شهرِ علم هستم و علی دَرِ آن میباشد».(3)
مگر علی علیه السلام کانون علم و فضیلت نبود؟
پس چرا با او بیعت نکردند و حتی حاضر نشدند با او در این امر مهم مشاوره کنند.
آیا میتوان جوان بودن او را بهانه قرار داد، پیامبر اسلام ملاک تقدیم را شایستگی و تقوی میدانست؛ لذا اسامه را به ابوبکرها مقدم داشت، پس چرا حضرت علی علیه السلام بر دیگران مقدم نباشد؟
آنان به بهانۀ اینکه عدّهای به علت خونهایی که علی علیه السلام در جنگهای اسلامی ریخته است زیر بار او نمیروند و از خلافت علی علیه السلام سرپیچی میکنند، تمام روایات و تصریحات پیامبر اسلام را که دربارۀ او رسیده بود نادیده گرفتند. در صورتی که طبق موازین دینی باید کسانی را که زیر بار حق نمیروند به حق وادارند نه آنکه حق را کنار بگذارند!
به علاوه، اگر این بهانه اساسی داشت و درست بود، خداوند علی علیه السلام را برنمیگزید و پیامبر اسلام هم او را جانشین خود قرار نمیداد.
بعضی از برادران مسلمان که منصفانه قضاوت میکنند میگویند: «مسأله غدیر و سایر دلایلی را که خلافت علی علیه السلام را به ثبوت میرساند. نمیتوان انکار کرد؛ ولی چرا حضرت علی علیه السلام پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از حقّ مسلّم خویش دفاع نکرد؟ در صورتی که در زمان خلافتش با آنانکه ضد او قیام میکردند و میخواستند حکومت او را غصب کنند؛ به نبرد پرداخت».
علی علیه السلام حکومت ابوبکر را به رسمیت نمیشناخت و به همین منظور در نماز جماعت و جمعۀ او حاضر نمیشد و از مردم کمک میخواست تا حق از دست رفتۀ خود را بازگیرد؛ حتی آن حضرت شبانه با فاطمه علیها السلام، دختر پیامبر، به در خانۀ انصار رفت و از آنان خواست او را یاری کنند تا حق خود را بگیرد؛ ولی انصار به او جواب مثبت ندادند.(1)
1) (1) . شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید؛ ج 6، ص 13، چاپ 1379.
پیداست که علی علیه السلام پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، یاوری نداشت تا بتواند قیام کند؛ وگرنه حق خود را میگرفت و جهان اسلام را رهبری میکرد.
چنانکه موقعی که مردم از ستمگریهای عثمان، به جان آمدند و او را به قتل رساندند و سر آسیمه به نزد علی علیه السلام رفتند و دستهای خود را برای بیعت با او دراز کردند؛ آن حضرت فرمود: «اکنون که کمک و پشتیبان پیدا کردم، چارهای جز این ندارم که رهبری را قبول کنم»؛ لذا زمام امور را به دست گرفت و جهان اسلام را رهبری کرد.(1)
ولی پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میدید اگر بخواهد با نداشتن کمک و پشتیبان دست به شمشیر بَرَد و قیام کند، اختلافات داخلی زیاد میشود و به صلاح اسلام نیست؛ زیرا دشمنان اسلام در کمین بودند تا بر ضد اسلام بشورند و خطر، جهان اسلام را تهدید میکرد.
علی علیه السلام به خاطر حفظ اسلام که آن را از جان خود بیشتر دوست میداشت قیام نکرد، تا نهال
1) (1) . نهجالبلاغه فیض الاسلام؛ خطبه 3، ص 43-37.
اسلام ریشه گیرد و ببالد و بر دهد. حضرت علی علیه السلام آن شجاع بیهمتا که پهلو به پهلوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میجنگید، صلاح اسلام و مسلمین را در این میدید که دست از جنگ بشوید و در تلخیهای زندگی شکیبا باشد.
حضرت علی علیه السلام در پی آن نبود که ریاست کند وگرنه این ملاحضات را نمیکرد و از هر راهی که میشد میرفت تا به منافع شخصی برسد؛ ولی میبینیم موقعی که ابوسفیان به او گفت: «دستت را بده تا با تو بیعت کنم، سوگند به خدا اگر بخواهی مدینه را از سواره و پیاده پر خواهم ساخت». آن حضرت نپذیرفت و فرمود: «به خدا سوگند تو خیرخواه اسلام نیستی و جز فتنه و فساد نظر دیگری نداری...»(1)
انگیزۀ این که ما به این بحث پرداختیم آن است که برادران اهل سنّت ما، در این حقایق تاریخی که از مدارک معتبر خودشان استفادهشده، کاوش و تحقیق بیشتری نمایند تا در آینده بتوانیم
1) (1) . کامل ابن اثیر؛ ج 2، ص 326، چاپ 1385 هجری.
با همفکری و همکاری صمیمانه، گذشتۀ تلخ را جبران کنیم و صادقانه در راه وحدت کامل مسلمانان جهان بکوشیم.
1-اَلْیَدُ الْعُلیا خَیْرٌ مِنَ الْیَدِ السُّفْلی.
دست دهنده بهتر از دست گیرنده است.
2-رَأْسُ الْحِکَمِ مَخافَةُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ.
سر همهی حکمتها ترس از خدای عزوجل است.
3-شَرُّ الْمَکاسِبِ کَسْبُ الرِّبا.
بدترین کسبها درآمد ربوی است.
4-لا یُلْسَعُ الْمُؤْمِنُ مِنْ جُحْرٍ مَرَّتَیْنِ.
شخص مؤمن از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود.
5-اَلشَّدیدُ مَنْ غَلَبَ نَفْسَهُ.
نیرومند (پهلوان) کسی است که بر نفس و امیال خود غالب باشد.
6-لا یَحِلُّ لِلْمُؤمِنِ انْ یَهْجُرَ اخاهُ الْمُؤْمِنِ فَوْقَ ثَلاثٍ.
روا نیست که مؤمن برادر ایمانی خود را بیش از سه روز ترک کند و با او قهر نماید.
7-اَلدّالُّ عَلَی الْخَیْرِ کفاعِلِهِ.
دلالت کننده بر کار خوب (از نظر اجر و پاداش) مانند انجام دهنده آن است.
8-اِسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ.
با دادن صداقت طلب نزول روزی و رزق کنید.
9-مَنِ اعْتَدَلَ یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ.
کسی که دیروز و امروز یا امروز و فردای او یکسان باشد (و به افزایش علم و عمل و قرب الیالله نپرداخته باشد) مغبون شده است.
10-جالِسْ اهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ.
با خوبان همنشین باش از آنان خواهی شد.(1)
1) (1) . روضة المتقین؛ ج 13، ص 50-1.
قرآن مجید
ارشاد الساری لشرح صحیح البخاری/ چاپ 1305
الاستیعاب
اسدالغابة/ابن اثیر/ چاپ اسلامیه
الاصابة فی معرفة الصحابه
اعلام الوری/شیخ طبرسی/چاپ نجف و چاپ سوم
اعیان الشیعه
بحارالانوار/علامه مجلسی/چاپ کمپانی و چاپ جدید
البدایة و النهایة/ابن کثیر/چاپ اول
تاریخ بغداد
تاریخ طبری
تاریخ ویل دورانت
تاریخ یعقوبی
تمدن اسلام و عرب
جامع احادیث الشیعة/ آیة الله بروجردی
جنگ و صلح در اسلام/ سیدغلامرضا سعیدی
حیات محمد/ دکتر هیکل
دائرة المعارف/ فرید وجدی/ چاپ سوم
الدرة البیضاء فی شرح خطبة الزهراء
رهبران بزرگ و مسئولیتهای بزرگتر/ آیة الله مکارم شیرازی
روضة الواعظین (با واسطه)
سفینة البحار/ محدّث قمی/ چاپ سنگی
سیره ابن هشام/ چاپ 1375
سیره حلبیه/ چاپ 1382 ق
شرح معلّقات سبع/ زوزنی
شرح نهج البلاغه/ ابن ابی الحدید
شرح نهج البلاغه/ خوئی
شفا/ ابوعلی سینا
صحیح/ مسلم
طبقات/ ابن سعد
عذر تقصیر به پیشگاه محمد صلی الله علیه و آله و سلم و قرآن
العصر الجاهلی/ دکتر سوفی ضیف/ چاپ پنجم
عیون اخبارالرضا/ شیخ صدوق
غایة المرام/ بحرانی
الغدیر/ علامه امینی/ چاپ بیروت
فضائل الخمسة/ فیروز آبادی
کامل التواریخ/ ابن اثیر/ چاپ 1385 ق
کحل البصر/ محدّث قمی
کشاف زمخشری = تفسیر
لسان العرب
مجمع البیان/ طبرسی
محمد ستاره ای که در مکه درخشید
محمد و زمامداران / صابری / چاپ اول
مروج الذهب/ مسعودی
مستدرک الوسائل/ حاجی نوری
مسند احمد بن حنبل
معجم البلدان/ یاقوت حموی
مکاتیب الرسول/ احمدی/ چاپ اول
مناقب ابن شهر آشوب/ چاپ قم و نجف
منهج الصادقین/ ملافتح الله کاشانی
موسوعة آل النبی
المیزان/ علامه طباطبایی
نهج البلاغه/ با حاشیه عبده
نهج البلاغه/ ترجمه فیض الاسلام
وسائل الشیعه/ شیخ حرّ عاملی/ چاپ سنگی و چاپ 20 جلدی