ghaemiyeh.com
سرشناسه : سعیدیراد، عبدالرحیم ،گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : همسرایان غزل عشق/ گردآوری و بازنویسی عبدالرحیم سعیدیراد؛ [به سفارش] ستاد آیههای ایثار و تلاش.
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۶۳ ص.
فروست : پیک افتخار؛ ۱۶.
شابک : 978-600-5029-35-2
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است .
یادداشت : کتابنامه: ص. ۶۳.
موضوع : شهیدان -- ایران -- همسران -- خاطرات.
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۷. -- شهیدان.
شناسه افزوده : ستاد آیههای ایثار و تلاش.
شناسه افزوده : ایران . وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی . معاونت امور فرهنگی
رده بندی کنگره : DSR۱۶۲۵/س۷ھ۸ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳۰۹۲۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۹۸۶۷۷
پیک افتخار 17
هم سُرایان غزل عشق
ستاد آیههای ایثار و تلاش
پیک افتخار
ستاد آیه های ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185 . تلفن 88950526
نشانی الکترونیکی: www.ayehayeisar.org
همسرایان غزل عشق
گردآوری و بازنویسی: عبدالرحیم سعیدی راد
تهیه شده در:
انتشارات کتاب مسافر
آدرس: انقلاب. وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 29. تلفکس:
19-66480717
چاپ اول خرداد 1387
چاپ: نقشینه پیمان
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیه های ایثار وتلاش
محفوظ است.
این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
توزیع رایگان در هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران
بسم الله الرحمن الرحیم
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی از بزرگمردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت میرفت تا آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند.
بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک، همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!
کیست که نام آنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار»، تجدید خاطرهای است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینهای است برای آنانکه نبودند اما تشنهی رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستاد آیههای ایثار و تلاش
مرا هم برده بود کردستان. سپاه آنجا به ما هم خانه داده بود.
ظهر که آمد خانه، پرسیدم: «مرخصی نمیگیری بریم دیدن پدر و مادر ؟»
گفت: «چشم! قول میدم این آخرین ماموریتم باشه. بعدش خلاص!»
نهار را که خورد رفت سراغ بچهها. بچهها خواب بودند، دلش نیامد بیدارشان کند، توی خواب بوسیدشان.
با من هم خداحافظی کرد و گفت: «حلالم کن!» و رفت.
دو ساعت بعد، خبرش آمد. قولش، قول بود.(1)
یکبار، زمانی که آقا مهدی شهردار ارومیه بود، باران خیلی تندی میآمد. به من گفت : « من می روم بیرون.»
گفتم: «توی این هوا کجا میخوای بری؟»
واب نداد. اصرار کردم، بالاخره گفت: « اگه میخوای بدونی؟ پاشو تو هم بیا.»
با ماشین شهرداری راه افتادیم داخل شهر، نزدیکیهای فرودگاه یک حلبیآباد بود. رفتیم آنجا. در یکی از کوچه های پر از آب و گل، آب وسط کوچه، سرازیر شده بود داخل یکی از خانهها.
در خانه را که زد پیرمردی آمد دم در. ما را که دید، شروع کرد به بد و بیراه گفتن به
1) همسر شهید مهدی قزلی
شهردار. میگفت: «آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیاد یه سری بهمون بزنه، ببیند چه میکشیم.»
آقا مهدی گفت: «خیلی خب پدرجان، اشکال نداره شما یه بیل به ما بده، درستش میکنیم؟»
پیرمرد گفت: «برید بابا بیلم کجا بود.»
از یکی از همسایهها بیل گرفتیم و تا نزدیکیهای اذان صبح توی کوچه آبراه میکندیم.(1)
آمده بود مرخصی. سرنماز بود که صدای آخ شنیدم. نمازش تمام شد، پرسیدم : «چی شد؟»
گفت: «چیزی نیست.»
1) به نقل از سرکار خانم صفیه مدرس همسر شهید مهدی باکری
چند دقیقه بعد داخل حمام باندهای خونی دیدم. نگران شدم. فهمیدم پایش گلوله خورده. دکتر گفته بود: «باید عمل شوی» و سفارش کرده بود: « تا یک هفته هم نمیتوانی باندش را باز کنی.»
باند را باز کرده بود تا وضو بگیرد. گریه کردم.
گفتم: «با این وضع به جبهه میروی؟»
رفیقش که دنبالش آمده بود، گفت: «نگران نباش خواهر، من مواظبشم.»
با عصبانیت گفتم: «اشکالی ندارد. بروید جبهه، انشاءالله پایت قطع میشود، خودت پشیمان میشوی و بر میگردی.»
نگاهی کرد و گفت: «ما برای دادن سر میرویم. ما را از دادن پا میترسانی؟»
یادم نمیرود یکبار دیگر هم گفته بود: «خدا کند که جنازه من به دستتان نرسد. دوست ندارم حتی به اندازه یک وجب هم که شده از این خاک را اشغال کنم.»
همانطور شد که میخواست.(1)
نگاهی به بیرون انداختم. عکسم را در شیشه اتاق دیدم. روز آخر، اسماعیل با دقت خود را در آن نگاه کرد و رفت.
لحظه آخر از او پرسیدم: «خودت رو نگاه میکنی؟ مگه قراره داماد بشی! توی خاک رفتن که مرتب کردن نمیخواد!»
گفت: «آره، قراره داماد خدا بشم!»(2)
این پا و آن پا میکرد، انگار سردرگم بود. تازه جراحاتش خوب شده بود. تا اینکه بالاخره لب به سخن باز کرد و گفت: «نمیدانم کجای کارم لنگ
میزند، حتما باید نقصی داشته باشم که شهید نمیشوم، نکند شما راضی نیستی.»
آن روز به هر زحمتی بود از زیر بار جواب سوالش فرار کردم.
دوباره موقع رفتن به منطقه بود؛ زمان خداحافظی به من گفت: «دعا کن شهید بشم، ناراضی هم نباش!»
این حرف محمدرضا خیلی بر من اثر کرد؛ نمیتوانستم دلم را راضی کنم و شهادتش را بخواهم، اما گفتم: «خدایا هرچه که صلاح است برای او مقدر کن.»
... و برای همیشه رفت.(1)
از جبهه آمده بود و حسابی با بچهها گرم گرفته بود. صدایی شنیده شد. «حسن لهروی»
1) همسر شهید محمد رضا نظافت
بود؛ آمد توی منزل، وقتی چشمش به صحنههای عاطفی پدر و فرزندان افتاد، رو کرد به او و گفت: «عامریجان! بهتره از این به بعد تو بمونی و به بچههات برسی! تو دیگه نباید بروی! من به جای تو میروم. این بچهها پدر میخواهند! اگه تو شهید بشی، این چهار تا بچه...!»
ذبیح گفت: «خدا نعمتهایش را بر من تمام کرده. زن خوب، بچههای خوب! ... اما یک چیز فراتر از اینها ازش خواستهام. برای رسیدن به این مقصد! نگران بچههای من نباش، خدا شیرزنی به من داده که به خوبی میتونه از عهده همه کارهاشون بر بیاد!»
هنوز لبخند بر لب داشت. رو به حسن کرد و گفت: «ناقلا! فکر کردهای میتونی من رو زمینگیر کنی و خودت شربت شهادت رو بخوری؟ نه حسن جان! شما بمون، جوونی، آرزوهای جورواجور داری!»(1)
1) همسر شهید ذبیح الله عامری
یک روز از رضا پرسیدم: «تا بحال چند بار مجروح شده ای؟»
گفت: «یازده بار! و اگر خدا بخواهد به نیت دوازده امام، در مرتبه دوازدهم شهید می شوم.»
همانطور که گفته بود؛ مدتی بعد در منطقه شرهانی به وسیله ترکش خمپاره راه جاودانگی را در پیش گرفت.(1)
سر مسئلهای به توافق نرسیدیم. بیفایده بود؛ بحث کردن هم فایدهای نداشت. هر کداممان روی حرف خودمان پافشاری میکردیم تااینکه اسماعیل عصبانی شد. اخم توی
1) همسر شهید رضا چراغی – فرمانده لشکر محمد رسول الله
صورتش خودنمایی میکرد. لحن تندی هم به خود گرفت.
از خانه بیرون رفت، ولی شب که به خانه بازگشت با روحیه خوش و متبسم گفت: «بابت امروز صبح معذرت میخواهم.»
میگفت که نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.(1)
یک شب قبل از عملیات «والفجر4» بود. در یکی از خانههای سازمانی پادگان «اللهاکبر» اسلامآباد بودیم. به خانه که آمد، کاغذی را به من نشان داد. سیزده نفری میشدند، اسامی همسنگرانش را نوشته بود، اما جلوی شماره چهارده را خالی گذاشته بود.
گفتم: «اینا چیه؟»
گفت: «لیست شهداست.»
1) همسر شهد اسماعیل دقایقی
گفتم: «کدام شهدا؟»
گفت: «شهدای عملیات آینده».
گفتم: «از کجا میدونی؟»
گفت: «ما میتونیم بچههایی رو که قراره شهید بشن ازقبل شناسایی کنیم.»
گفتم: «علم غیب دارین؟»
گفت: «نه شواهد اینجوری نشون میده. صورت بچهها، حرف زدنشون، کارهایی که میکنن، درددلهاشون، دلتنگیهایی که دارن، کلی علامت میبینیم.»
گفتم: «اینکه سیزدهتاست، چهاردهمی کیه؟»
گفت: «این یکی رو شما بایددعا کنی قبول بشه حاج خانم!.»
منظور حاجی را فهمیدم. اما چرا من، چطور میتوانستم برای او آرزوی رفتن کنم. من حاجی را بیاندازه دوست داشتم.(1)
1) به نقل از سرکار خانم ژیلا بدیهیان همسر شهید محمد ابراهیم همت
حاج آقا هیچ وقت به من نگفت برای شهادتم دعا کن. میگفت: «لزومی نداره آدم به همسرش از این حرفها بزنه.» (زیرا نمیخواست حرفی بزند که همسرش را ناراحت کند.)
یک روز گفتم: «میدونم برای شهادتت زیاد دعا میکنی، اگر منو دوست داری دعا کن با هم شهید بشیم، از شما که چیزی کم نمیشه؟»
گفت: «دنیا حالا حالاها با تو کار داره.»
گفتم: «آخه بعد از تو سخت میگذره.»
گفت: «دنیا زندان مؤمن است.(1)
»
مدتی پس از شهادت همسرم ، میثم (فرزندمان) مریض شد. گوش درد شدیدی
1) همسر شهید حجت الاسلام عبدالله میثمی
داشت و بسیار بی قراری می کرد .پیش هر دکتری هم که بردیم فایده نداشت.
تا اینکه یک شب که خودم هم بیتاب شده بودم ، خواب سید را دیدم که پیش امام خمینی ( ره ) بود .
از من پرسید : « میثم بی قراری می کند؟»
گفتم: «گوش درد دارد.»
میثم را از من گرفت و به دست امام داد وآقا دستی بر سر و صورت میثم کشید.
سید گفت : «بیا میثم را بگیر! دیگر خوب شد. گریه هم نمی کند.»
صبح دیدیم که خوب شده و تا به حال هم هیچ مشکلی پیدا نکرده است . (1)
1) همسر شهید سید عبدالصمد موسوی
محمدرضا گوشه اتاق ساکت نشسته بود. نگاهش کردم؛ انگار داشت به چیزی فکر میکرد.
رو به من کرد و گفت: «من فردا شب عازم هستم...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که زبان به گلایه باز کردم.
گفتم: «تو را به خدا این همه ما را تنها نگذار؛ بیشتر پیش ما بمان. من دیگر خسته شدهام.» لبخند کمرنگی بر چهرهاش نقش بست.
گفت: «باور کن این بار سر سیروز بر میگردم؛ نه زودتر و نه حتی یک روز دیرتر.» خیلی محکم حرف میزد، مثل همیشه. تسلیم شدم. تصمیم گرفتم حالا که روز برگشت را مشخص کرده مانعش نشوم. با خودم گفتم: «یادم باشد به استقبالش بروم.»
روز موعود فرا رسید. همه چیز آماده بود. زنگ در به صدا در آمد.
از بنیاد شهید خبر دادند که شهیدتان را آوردهاند. شهیدان دیگر را نتوانسته بودند بیاورند.
او آمده بود. سر سی روز که گفته بود؛ نه یک روز زودتر و نه یک روز دیرتر(1)
همیشه از وقت به شایستگی استفاده می کرد. در وقت نان گرفتن، وقتی در صف نانوایی میایستاد، لغات عربی را حفظ میکرد. یا وقتی از خانه به مدرسه میرفت، لغاتی را که می خواند، تکرار میکرد و با این جدّیت و صرفه جویی در وقت، توانست زبان عربی را به خوبی فرا گیرد و مکالمه کند.
1) همسر شهد محمد رضا قطبی
بعد از آموختن زبان عربی، مشغول یاد گرفتن زبان انگلیسی بود و توانست در مدت اندکی این زبان را هم یاد بگیرد، بطوری که به زبان انگلیسی کنفرانس میداد.(1)
منطقه که بود، گاهی تا مدتها او را نمیدیدیم. حسابی دلم میگرفت. یک روز به او گفتم: «تو اصلا میخواستی این کاره بشوی، چرا آمدی مرا گرفتی؟!»
با لبخندی گفت: «پس ما باید بیزن میماندیم.»
گفتم: «من اگر سر تو نخواهم نق نزنم، پس باید سر چه کسی نق بزنم؟»
گفت: «اشکالی ندارد، ولی کاری نکن اجر زحمتهایت را کم کنی. اصلا پشت پرده همه
1) همسر روحانی شهید حسن انتشاری
این کارهای من، بودن توست که قدمهای مرا محکم میکند.»
نمیگذاشت اخمم باقی بماند. روش همیشگیاش بود. کاری میکرد که بخندم، آن وقت همه مشکلاتم تمام میشد. (1)
همانجا دم در با پوتین از فرط خستگی خوابش برده بود. نشستم و بند پوتینهایش را باز کردم. میخواستم جورابهایش را در بیاورم که بیدار شد.
وقتی مرا در آن حالت دید، عذر خواهی کرد. گاهی هم خودش لباسهایش را میشست؛ یکجوری که معلوم بود این کاره نیست. بهش
1) به نقل از سرکار خانم صدیقه حکمت همسر شهد عباس بابایی
که میگفتم، میگفت: « این مدل جبههای است.»(1)
صدای در زدنش را شناختم. از پلهها پایین رفتم و در را باز کردم. محمود بود. سلام کرد و وارد شد و همان جا روی پلهها نشست.
گفت: «دنبال چند تن از منافقین هستیم، مخفیگاه شان چند کوچه بالاتر است. آمده ام یک لیوان آب بخورم و برم.... آب می آوری؟»
خندیدم و از خدا خواسته گفتم : «بله! چرا که نه؟»
چند دقیقه بعد با لیوان آب برگشتم. دیدم سرش را روی دیوار گذاشته و خوابش برده است. از شدت خستگی و بی خوابی پای چشم هایش گود رفته بود. تردید کردم که
1) به نقل از سرکار خانم منیره ارمغان همسر شهد مهدی زین الدین
بیدارش کنم یا نه؟ لیوان آب را جلوی صورتش گرفتم و گفتم: «محمودآقا ! آب آوردم.»
پلکهایش را آرام باز کرد. چشمهایش قرمز بود. نفس عمیقی کشید و گفت: «خیلی وقته خوابیدم؟»
گفتم: «میبخشی که بیدارت کردم، نه فقط به اندازهی یک آب آوردن.»
خندید و لیوان آب را برداشت و نوشید و گفت: «ببخشید زحمت دادم. اگه خدا بخواهد بعد از این ماموریت بر می گردم.»
بعد در را باز کرد و رفت.(1)
دختر کوچکم خیلی بهانهگیری میکرد. هر چه کردم آرام نمیشد.
خودم هم دلشوره داشتم، نگران حسن بودم. دخترم گریه
1) همسر شهید محمود ایزدی
میکرد و میگفت: «برویم حرم. بابا آمده حرم.»
چارهای نداشتم، او را برداشتم و به حرم رفتم. سه روزی میشد که به خاطر بهانهگیری دخترم وضع ما همینطور بود. بعدازظهر روز سوم یکی از اقوام به خانهمان آمد و گفت: « علیمردانی زخمی شده.»
دیگر مطمئن بودم که حسن شهید شده. بعدها متوجه شدم همزمان با بهانهگیری دخترم پیکر شهید را به مشهد منتقل کردهاند و ما بیخبر بودیم. (1)
یکی دو تا نبودند. بدجایی هم بودند؛ ترکشها را میگویم. توی سرش جا خوش کرده بودند.
1) همسر شهد حسن علیمردانی
هوای منطقه گرم بود و ترکشها اذیتش میکردند.
آخرین بار که آمد خیلی اصرار کردم: «شما به منطقه نرو اذیت میشوی، بیا همینجا جراحی کن تا ترکشها را دربیاورند.»
با شوخی جواب داد: «خود صدام یک باره عمل میکند، احتیاج به جراحی نیست.»
بار آخر ترکش بزرگی به سرش اصابت کرد و آسمانی شد. (1)
با آنکه منزل ما در شمال تهران بود، اما مطب خود را در جنوبی ترین نقطه تهران دایر کرده بود تا در هوای فقرا تنفس کند و همدم آنها باشد.
دکتر فیاض بخش متخصص جراحی بود اما از بیماران در حد پزشک های عمومی، حق
1) همسر شهد حسن انفرادی
ویزیت می گرفت. در مطبش روی یک تکه مقوا با خط زیبایی نوشته بود : «حداکثر ویزیت 300 ریال اما شما نسبت به توان تان می توانید پرداخت کنید! »
شبانه روز خود را وقف مردم می کرد. گاهی شب ها خستگی مفرط را
که در چهره اش می دیدم و برای اینکه استراحت کند، تلفن را قطع می کردم اما وقتی از این ماجرا باخبر می شد به شدت گله می کرد.
یک بار گفت: «من قسم خورده ام در خدمت مردم باشم و آن موقع که قسم یاد کردم، ساعتی را برای انجام این کار تعیین نکردم.»(1)
دخترم لیلا در روز تاسوعا به دنیا آمد. ده روز بعد از تولدش مهدی زنگ زد. این ده روز
1) همسر شهید دکتر محمد علی فیاض بخش
اندازه ده سال بر من گذشته بود . پرسید: « خب چطوری رفتی بیمارستان؟ با کی رفتی؟ ما را هم دعا کردی؟»
حرفهایش که تمام شد گفتم: «خیلی حرف زدی که زبان اعتراض من بسته شود؟»
گفت: « نه ! انشاالله می آیم و دوباره زنگ می زنم.» آنروز دوباره زنگ زد...
لیلا چهل روزه بود که آمد. وقتی وارد اتاق شد بهت زده به او زل زده بودم. مدت ها از او خبری نداشتم. فکر می کردم شهید شده است. لیلا را بغل کرد ولی از این کارها مثل پدر های احساساتی که بچه اولشان را می بوسند و گاز می گیرند، نکرد. فقط نگاهش می کرد.
هنوز دو روز نشده بازم به جبهه برگشت.(1)
1) به نقل از سر کار خانم منیره ارمغان همسر شهد مهدی زین الدین
فاصله بین عقد و شروع زندگی من با آقای عاصمی، بیش از سه ماه طول نکشید.
موقع شروع زندگی مان، به اهواز رفت و یک اتاق از هتلی را که در اختیار رزمندگان قرار داده بودند، گرفت. وسایلی را که برای شروع زندگی مان ضروری بود، برداشتیم و به اهواز رفتیم.
اتاقی که گرفته بودیم، فضایش به قدری محدود بود که وقتی مهمان می آمد، از اتاق همسایه مان استفاده می کردیم. حتی جایی برای لباس پهن کردن نداشتیم . هر موقع لباس می شستیم، طنابی را داخل اتاق می بستیم و لباس ها را روی آن پهن می کردم.(1)
1) همسر شهد علی عاصمی
مصطفی همیشه لبخند به لب داشت. فکر میکردم کسی را که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او میترسند باید آدم قسیالقلبی باشد. حتی از او میترسیدم اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگیر کرد.
مصطفی تقویمی آورد، گفتم: « آن را دیدهام.»
گفت: «از کدام تصویرش خوشتان آمد؟»
پاسخ دادم: «شمع! شمع خیلی مرا متأثر کرد.»
با تأکید پرسید: «شمع؟ چرا شمع؟»
اشکم بیاختیار بر روی گونههایم لغزید. گفتم: «نمیدانم این شمع، این نور، انگار در وجود من هست. من فکر نمیکردم کسی بتواند معنای شمع و از خود گذشتگی را به این زیبایی بفهمد و نشان بدهد.»
دلم میخواست بدانم آن را چه کسی کشیده و مصطفی گفت: «من کشیدهام.»
ادامه دادم: «شما که در جنگ و خون زندگی میکنید. مگر میشود؟ فکر نمیکنم شما بتوانید اینقدر احساس داشته باشید. »(1)
یک روز جمعه، برای آشنایی بیشتر، در خانه آقای نادری (از دوستان آقا مهدی که در شهربانی کار می کرد) با شهید باکری صحبت کردم. مسائلی مطرح شد، مثل نحوه ازدواج ، زندگی ، مسائل جنگ و … متأسفانه آن روز، راستش را بخواهید ، من آقا مهدی را ندیدم . ایشان هم اصلاً مرا ندید؛ هر دو سر به زیر نشسته بودیم .
1) همسر شهید مصطفی چمران
آقا مهدی ، یک اورکت و یک شلوار بسیجی بود . بعد از این دیگر ایشان را ندیدیم تا قبل از عقد .
خواهرهای آقا مهدی تا قبل از عقد به او اعتراض می کردند که وقتی او را ندیدی ، چرا قبولش کردی؟ شاید چشم هایش کور بود، سرش کچل بود و… آقا مهدی گفته بود: «ازدواجم به خاطر خداست، به خاطر اسلام است . معیارهایی که می خواهم در ایشان یافتم و مطمئن هستم ایشان همراه و هم عقیده من در زندگی است.»(1)
این قدر در خانواده و فامیل ارتشی داشتیم که تا صحبت یک خواستگار ارتشی برای من شد، مادر بزرگ و دایی و عمه ام که در واقع به خاطر مرگ زود هنگام پدر و مادرم
1) به نقل از سرکار خانم صفیه مدرس همسر شهید مهدی باکری
سر پرستی و نظارت کلی بر زندگی من داشتند، ندای مخالفت سردادند. موضوع مدتی مسکوت ماند تا وقتی که تحصیلات شهید فکوری در آمریکا تمام شد و این بار خودش به خواستگاری آمد. برای ازدواج خیلی بزرگ نشده بودم ولی از او خوشم آمد. خانواده هم وقتی رضایت مرا دیدند، چاره ای جز موافقت نداشتند.
مهریه ام50 هزار تومان تعیین شد و مراسمی انجام گرفت و بعد از یک ماه نامزدی من به خانه شهید فکوری رفتم. 6 ماه بعد زندگی سیال ما شروع شد. 6 ماه دوم زندگی در پایگاه وحدتی دزفول گذشت. 6 ماه بعد در فرودگاه مهرآباد سپری شد. سه سال هم در پایگاه شاهرخی همدان، 3 سال در تهران، 8 سال در شیراز و … همین طور زندگی مان در جاهای مختلف می گذشت.
دخترانم انوش و آیدا به فاصله یک سال در همدان به دنیا آمدند و علی پسر کوچکم در
شیراز. تا قبل از تولد بچه ها اغلب وقتها که جواد ماموریت داشت. من هم با او می رفتم ولی بعد از آن، وقتی که برای ادامه تحصیل دوباره، بورسیه آمریکا گرفت
، تنها ماندم.
ولی سال 56 که می بایست دوره ستاد را در آمریکا می گذراند، من و بچه ها هم با او رفتیم.(1)
نشست جلوی پاهایم و آرام کفشهایم را بیرون آورد و آن کفش های نو را پایم کرد. سرم را انداخته بودم پایین و فقط نگاهش میکردم، نمیدانستم چه کار کنم، دلم میخواست خوب نگاهش کنم، شاید دیگر از این فرصتها گیرم نیاید...
ناصر هنوز بلند نشده بود، مشتریها میخندیدند و پچپچ میکردند. گفتم: «ناصر پاشو دیگه همه دارن نگامون میکنن.»
1) همسر شهید فکوری
آرام گفت: «خب نگاه کنن، گناه که نکردیم، پای خانوممون کفش کردیم.»(1)
شب آخری که اسماعیل پیشمان بود، فرزندمان ابراهیم، یک نقشه آورد. او کلاس اول بود و اسماعیل تابستان سال قبل بیست روزی او را برده بود جبهه.
ابراهیم گفت: «بابا شما که می گویی تا کربلا راهی نیست ، به من بگوئید کربلا کجاست ؟ »
اسماعیل به شوخی گفت : «از اینجا که ما نشسته ایم حدود چند سانتی متر جلوتر است.»
ابراهیم گفت : « قبول نیست بابا! این طوری نگفتم. از روی نقشه نه . بگوئید فاصله واقعی اش روی زمین چقدر است؟»
1) همسر شهید ناصر کاظمی
اسماعیل اینبار جدی جواب داد: «کربلا در دل ماست و ساده به دست نمی آید ، باید بجنگیم.»(1)
در تهران همانقدر که مسولیتهایش بیشتر میشد، زمان کنار همدیگر بودنمان کمتر میشد. مدرسهای که در آن درس میدادم، نزدیکیهای حرم حضرت عبدالعظیم بود.
فشار زیادی را تحمل میکردم. اول صبح باید بچهها را آماده میکردم؛ حسین و محمد را میگذاشتم مهد کودک و آمادگی و سلمان هم مدرسهی خودم بود. از خانه تا محل کار، باید بیست کیلومتر میرفتم، بیست کیلومتر میآمدم؛ با آن ترافیک سختی که آن مسیر
1) همسر شهید اسماعیل دقایقی
داشت و ماشینهای سنگین میرفتند و میآمدند.
گفتم: «عباس تو را به خدا یک کاری کن با این همه مشکلات، حداقل راه من یک کم نزدیک تر شود.»
گفت: «من اگر هم بتوانم - که میتوانست - این کار را نمیکنم. آنهایی که پارتی ندارند پس چه کار کنند؟ ما هم مثل بقیه.»
گفتم: «آنها حداقل زن و شوهر کنار همدیگر هستند!»
گفت: «نه؛ نمیشود. ما هم باید مثل مردم این سختیهای را تحمل کنیم!»(1)
یک درخواست داشت که همیشه در جمعهای خصوصی و خانوادهگی مطرح میکرد. میگفت: «دعا کنید من در راهی که پیش
1) به نقل از سرکار خانم صدیقه حکمت همسر شهید عباس بابایی
گرفتهام، به شهادت برسم. نزدیک سی و هفت – هشت سال در راه خدا مبارزه کردهام؛ حال دوست ندارم توی رختخواب بمیرم!»(1)
به تدریج که به زمان شهادت ایشان نزدیک میشدیم، بیشتر ایشان را میدیدیم، با این که تعداد مسئولیتهایی که داشت واقعا از حد و تواناییهای یک آدم معمولی خارج بود. ولی در خانه طوری بودند که ما کمبودی احساس نمیکردیم. من هیچ وقت درگیر مسایل خرید بیرون از خانه و صف های خرید نبودم.
جالب است بدانید که اکثر مطالعاتشان را در همین صفها انجام می دادند.(2)
خیلی اصرار داشت که حتما به پالایشگاه آبادان سر بزند. میگفت: « مگر من چه فرقی با مهندسین و کارمندان آنجا دارم که هر لحظه زیر آتش و در معرض بزرگترین خطرها کار میکنند؟»
سه بار برای این سفر اقدام کرد اما موفق نشد که برود. هر بار تا اهواز میرفت و از آنجا او و همراهانش را باز میگرداند و میگفتند باید حکم ماموریت جنگی داشته باشید.
چهارمین بار که برای بازدید از پالایشگاه آبادان قصد عبور از مناطق جنگی را داشتند، از جاده دیگری عبور میکنند که به تصرف نیروهای عراقی در آمده بود و آنها از این موضوع بی خبر بودند.
شهید تندگویان توسط نیروهای عراقی دستگیر میشوند. بعدها مهندس بوشهری تعریف میکرد وقتی ما را گرفتند شهید
تندگویان سریع کارت شناسایی خود را در خاک پنهان کرد و به ما نیز اشاره کرد کارتهای خود را پنهان کنید.
می گفتند، وقتی شهید چمران از این ماجرا مطلع شد، دستور داد گروهی از رزمنده ها به آن منطقه بروند تا اگر هنوز شهید تندگویان و همراهانشان از مرز خارج نشدهاند آنها را آزاد کنند که متاسفانه اینچنین نشد.
شهید تندگویان را به بصره و سپس به بغداد منتقل کرده بودند.(1)
بارها به من میگفتند: «این چه فرمانده لشکری است که هیچ وقت زخمی نمیشود؟» برای خودم هم سؤال شده بود، هر وقت از او میپرسیدم: «تو چرا هیچ وقت زخمی
1) به نقل از سرکار خانم بتول برهان اشکوری همسر شهید تندگویان
نمیشوی؟» می خندید، حرف تو حرف میآورد و چیزی نمیگفت.
شب تولد مصطفی رازش را به من گفت: «کنار خانه خدا، از او چند چیز خواستم: اول: تو را، بعد: دو پسر از تو تا خونم باقی بماند، بعد هم اینکه اگر قرار است بروم زخمی یا اسیر نشوم.(1)»
یکی از همسایهها گفته بود آقای برونسی از زن و بچهاش سیر شده که می رود جبهه و پیش آنها نمیماند؛ حرفش در دلم سنگینی میکرد. وقتی عبدالحسین آمد موضوع را به او گفتم شهید برونسی با خنده گفت: «باید یک صندلی در کوچه بگذارم و همسایهها را جمع کنم و بگویم
1) به نقل از سرکار خانم ژیلا بدیهیان همسر شهید محمد ابراهیم همت
که من زن و بچهام را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم، ولی جبهه واجبتر است.(1)»
به ما می گفت: «خجالت می کشم ، من خیلی در حق خانواده ام کوتاهی کرده ام. کمتر پدری کرده ام
. فرصتش کم بود و گرنه دلم می خواست.»
یک روز در زدند ، پیک نامه آورده بود ، قلبم ریخت که نکند شهید شده باشد . پاکت را باز کردم، دیدم یک انگشتر عقیق برایم فرستاده و نوشته : «به پاس صبرها و تحمل های تو.»(2)
معمولاً انگشترهایش را میبخشید به این و آن. برادرم یک انگشتر عقیق خیلی زیبا به من داده بود؛ من هم دادمش به عبدالله، اما شرط کردم که به کسی ندهد. گفتم: «این یکی را باید یادگاری نگه داری!»
انگشتر مدتی تو دستش بود تا اینکه یک روز دیدم دیگر نیست. پرسیدم: «انگشتر چی شد؟»
گفت: «حالا حتماً باید بدانی؟»
اصرارم را که دید، گفت: «رفته بودم عیادت یک مجروح جنگی. انگشتر طلا دستش بود؛ آن را درآوردم، گذاشتم توی جیبش و انگشتر عقیق را دستش کردم!»(1)
1) همسر شهید عبدالله میثمی
قبل از شروع مراسم عقد علی آقا رو به من کرد و گفت شنیده ام که عروس هر چه از خدا بخواهد اجابتش حتمی است. گفتم:« چه آرزویی داری؟ »
در حالی که چشمان مهربانش را به زمین دوخته بود گفت: «اگر علاقه ای به من دارید و به خوشبختی من می اندیشید لطف کنید و از خدا برایم شهادت را بخواهید.»
از این جمله تنم لرزید .چنین آرزویی برای یک عروس در استثنایی ترین روز زندگی اش بی نهایت سخت بود سعی کردم طفره بروم اما علی قسم داد در این روز این دعا را در حقش بکنم . ناچار قبول کردم ...هنگام جاری شدن خطبه ی عقد هم برای خودم و هم برای علی طلب شهادت کردم و بلافاصله باچشمانی پر از اشک نگاهم را به علی دوختم.
آثار خوشحالی در چهره اش آشکار بود.
مراسم ازدواج ما در حضور آیت الله مدنی و تعدادی از برادران پاسدار برگزار شد. نمی دانم این چه رازی است که همه ی پاسداران این مراسم و داماد مجلس و آیت الله مدنی همه به فیض شهادت نایل شدند.(1)
هرگز فکر نمیکردم روزی اینطور به خانهی بخت بروم، اما این گونه رفتن خواستهی هر دوی ما بود. نه آرایشگاهی، نه لباس خاصی، همینطور با یک چادر سفید و لباس معمولی. وارد اتاق میشود و سلام میکند. چند لحظه سکوت و بعد میگوید: چند بار به قرآن تفال زدم هر بار آیات آخر سوره فرقان آمد: «ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قره اعین...»
1) همسر شهید علی تجلایی
گمان نمیکردم این قدر زود همه چیز خلاصه شود و بعد دوباره کار و کار و کار و ندیدن همدیگر.
آخرین باری که میخواست به جبهه برود در حالی که بغض عجیبی داشت گفت: «خواهش میکنم این دفعه دیگر دعا نکن برگردم. تو که میدانی چقدر نذر کردهام !»
در انتظار آمدنش بودم بدون اینکه جرأت کنم برای آمدنش دعا کنم. پایان جنگ این جرأت را به من داد تا دعا کنم برگردد. اول با تردید و بعد با یقین و التماس و چقدر طول کشید ( 16 سال) تا این مسافر ملکوت نیم نگاهی به خاک داشته باشد(1)
1) به نقل از سرکار خانم دکتر نصرتی همسر شهید محمود سبیلیان
همسر یکی از دوستان عباس، مرا به او معرفی کرد و این آغاز آشنایی ما، در سال 1361 بود. در جریان خواستگاری احساس همدلی و همفکری کرده به جهت اطمینان استخاره کردم، آیههای سوره نور آمد: «الله نور السموات والارض» بعد از خرید مختصری بر طبق آداب و رسوم در تاریخ 21/7/1361 دلهایمان با نور قرآن پیوند خورد و عقدمان جاری گشت.
روز بعد از مراسم عقد به گلزار شهدا رفتیم و عباس حلاوت خودش را در این مدت برایم توصیف کرد: «وقتی برای خواستگاری به سراغت آمدم بار سنگینی بر سینهام حس میکردم، با شنیدن نامت (زهرا) آرام شدم، وقتی به درخواستم جواب مثبت دادی، همه درهای بسته به رویم گشوده شد.»
همه به او سفارش میکردند که مراسم عروسی را در باشگاه برگزار کند اما او نپذیرفت چون از خانواده شهدا خجالت میکشید و نمیخواست خود را درگیر مراسم کند. لباس دامادی او نیز همچون سرداران دیگر جامه سبز سپاه بود. مراسم در عین سادگی انجام شد و حاج عباس بعد از ازدواج بلافاصله به منطقه بازگشت(1)
1) همسر شهید حاج عباس کریمی
کتاب آن سوی دیوار دل
کتاب چمران به روایت همسر شهید
کتاب نیمه پنهان ماه ج 4 – خاطرات شهید زین الدین
کتاب آسمانی – خاطرات شهید عباس بابایی
کتاب گلبوی – خاطرات شهید برونسی
کتاب به مجنون گفتم زنده بمان، فرهاد خضری، کتاب سوم
کتاب یادگاران 5- ص 66
کتاب « تاک نشان»، نوشته صفیه خدامی به همت کنگره ی بزرگداشت سرداران شهید و یکهزار شهید خراسان، 1384
کتاب « ققنوس »نوشته قاسم رفیعا، به همت کنگره ی بزرگداشت سرداران شهید و یکهزار شهید خراسان ، 1384
کتاب «بر بلندای عشق» نوشته عبدالرحیم سعیدی راد -کنگره شهدای قزوین
1 - نگین هویزه(شهید سید حسین علم الهدی)
2 - سردار خرمشهر (شهید سید محمد جهان آرا)
3 - صیاد دل (شهید علی صیاد شیرازی)
4 - سردار سالک (شهید مصطفی چمران)
5 - مسیح در کردستان (شهید محمد بروجردی)
6 - کاک احمد (شهید احمد متوسلیان)
7 - یک عمر مبارزه (شهید حجه الاسلام فضل الله محلاتی)
8 - خورشید خیبر )شهید محمد ابراهیم همت(
9 - همسفر ملائک(شهید عباس بابایی)
10 - مسافر غریب (شهید مهدی زین الدین)
11- تبسمی در خاکریز (طنز دفاع مقدس)
12 - لاله ای در فکه (شهید آوینی)
13 - نگین مجنون (شهید مهدی باکری)
14 - راز ستاره ها (شهید اسماعیل دقایقی)
15 - چهل روز تا عرش (شهید حجه الاسلام عبدالله میثمی)
16 - سایه حضور (حضور زنان در دفاع مقدس)
از شما خواننده گرامی تقاضا می شود نظر خود را درباره کتب
با یک بال هم می توان به آسمان » و کتاب « پیک افتخا ر »
به موسسه فرهنگی کتاب مسافر ارسال نمایید. «
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
..............................................................................................
ضمنا شما می توانید مطالب و نوشته های خود را در کلیة
زمینه ها با ذکرنام برای ما به آدرس:
ایمیل نمایید . ketab_mosafer@yahoo.com