ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : حقیقت نوری اهلالبیت علیهمالسلام/ اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۳۶۸ ص.
فروست : سلسله مباحث معرفت دینی. اهل بیت؛ ۲.
شابک : ۴۵۰۰۰ ریال978-964-2609-31-4 : ؛ ۱۰۰۰۰۰ ریال (چاپ سوم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : چاپ سوم: ۱۳۹۲.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۳۶۶]؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : چهارده معصوم -- فضایل
موضوع : چهارده معصوم -- کرامتها
رده بندی کنگره : BP۳۶/۴ /ف۶ط۲ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی : ۲۱۸۲۸۹۹
بسم الله الرحمن الرحیم
حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام
اصغر طاهرزاده
حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام
اصغر طاهرزاده
نوبت چاپ: اولچاپ: پردیس/معنوی
تاریخ انتشار:1389لیتوگرافی: شکیبا
قیمت: 4500 تومانحروفچین: گروه فرهنگی المیزان
شمارگان: 3000 نسخهویراستار: گروه فرهنگی المیزان
طرح جلد: گروه فرهنگی المیزانصحافی: دی
کلیه حقوق برای گروه المیزان محفوظ است
مراکز پخش:
1- گروه فرهنگی المیزان تلفن: 7854814- 0311
2- دفتر انتشارات لبالمیزان همراه: 09131048582
حدیث مقام نورانیّت اهل البیت علیهم السلام10
مقدمه27
مقدمهی مؤلف29
جلسهی اول، اهل البیت علیهم السلام؛ اساس دین و عماد یقین36
ائمه علیهم السلام و شرافت حقیقی37
چگونگی کشف مقام حقیقت انسانیت42
مقام امام و فعل خیر45
تجسم عینی دینداری49
جلسهی دوم، چگونگی رؤیت نور52
کمال ایمان55
چگونگی رؤیت نور56
ذاتبینی61
جلسهی سوم، چگونگی رؤیت حقیقت نورانی علی علیه السلام64
تفاوت نگاه عقلی با نگاه قلبی67
جمال امام علیه السلام؛ مظهر وحدانیت حق70
ولایت امام یا اقامهی صلاة75
شرایط حمل ولایت امام76
جلسهی چهارم، خصوصیات قلب ممتحن80
نمایش توحید82
خصوصیات مؤمن مُمْتَحَن87
مقام خلیفةاللهی ائمه علیهم السلام90
جلسهی پنجم، اقامهی صلاة؛ اقامهی ولایت علی علیه السلام95
نسبت جان انسانها با حقیقت96
علی علیه السلام مصداق ولایت الهی100
شرط پذیرش ولایت الهی103
جلسهی ششم، عدم جدایی ولایت از نبوت107
خشوع، عامل پذیرش ولایت109
تناقضات111
جلسهی هفتم، تقسیم نور خدا به نبوت و ولایت120
مقام باطنی امامت امت122
مقام حقیقی اهلالبیت علیهم السلام124
جایگاه خاص اهلالبیت علیهم السلام در هستی127
تفاوت مقام نبوت با حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام129
جایگاه تکوینی امامت مسلمین132
جلسهی هشتم، ربط اعتبارات دین با حقایق134
یک حقیقت با دو ظهور136
حقیقت اعتبارات دینی141
جایگاه امامت مسلمین144
جلسهی نهم، مقام نطق محمدی صلی الله علیه وآله و سلم و صمت علوی علیه السلام150
جلسهی دهم، علی علیه السلام؛ مقام تفصیل شریعت محمّدی صلی الله علیه وآله و سلم166
صاحب معجزات و آیات177
جلسهی یازدهم، معنی حمل نوح در کشتی توسط علی علیه السلام187
جلسهی دوازدهم، علی علیه السلام مظهر ولایت حق و حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم مظهر ربوبیت حق204
جلسهی سیزدهم، حضور امامان در همهی عوالم هستی219
اولین مخلوق221
جلسهی چهاردهم، مقام علی علیه السلام از آدم تا حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف233
علی علیه السلام؛ مقام فعلیت ایمان238
جایگاه روح عظمت240
راه ارتباط با خدا244
جلسهی پانزدهم، رابطهی نفس امام با نور عظمت248
امامان و وسیعترین حضور249
مقام فوق مرگ250
امام؛ آیتِ الله253
جلسهی شانزدهم، تفاوت خدای شیعه با خدای وهابیت262
راههای رؤیت حق263
نظر به ائمه علیهم السلام از دو بُعد271
جلسهی هفدهم، جایگاه امام معصوم در عقاب و ثواب بندگان273
جلسهی هیجدهم، مقام قلب ممتحن281
راه تصدیق حقایق284
چگونگی امامشناسی287
آفات سطحینگری در ولایت290
جلسهی نوزدهم، تفاوت مقام عبودیت و مقام نوری اهل البیت علیهم السلام294
علم امام به عالم هستی295
جلسهی بیستم، ائمه و مقام تبعیت خدا از ارادهی آنها306
نهایت عبودیت308
ملاکهای رضا و خشم خداوند309
جلسهی بیست و یکم، نحوهی وجود اسم اعظم319
نحوهی حضور اسماء الهی در عالم326
نسبت اسم اعظم به سایر اسماء الهی329
جلسهی بیست و دوم، اسم اعظم و مقام اهل البیت علیهم السلام333
راز تصرف ائمه علیهم السلام در عالم341
جلسهی بیست و سوم، جایگاه توسل به اهل البیت علیهم السلام در هستی344
امام و جنبهی کمالی اعمال347
جلسهی بیست و چهارم، برکات معرفت به حقیقت نورانی ائمه علیهم السلام354
کمال ائمه علیهم السلام و حفظ عصمت355
بصیرت حقیقی359
امیرالمؤمنین علیه السلاممیفرمایند: «لا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ وَ لَا یُسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أَبَداً هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیَقِینِ إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یُلْحَقُ التَّالِی وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایَةِ وَ فِیهِمُ الْوَصِیَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ». (1)
هیچکس از این امت را نمیتوان با آل محمّد صلی الله علیه وآله و سلم قیاس نمود، و هرگز نمیتوان پروردة نعمت این خاندان را در مرتبة آنان دانست، که آل محمّد اساس دین و پایگاه یقینند، تندروان و کندروان هر دو به سوی آنها بر میگردند، امتیازات ولایت به ایشان اختصاص دارد و وراثت و وصایت مخصوص آنها است.
1) نهجالبلاغه، خطبه2.
«أَقُولُ ذَکَرَ وَالِدِی رَحِمَهُ اللَّهُ أَنَّهُ رَأَی فِی کِتَابٍ عَتِیقٍ، جَمَعَهُ بَعْضُ مُحَدِّثِی أَصْحَابِنَا فِی فَضَائِلِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام هَذَا الْخَبَرَ وَ وَجَدْتُهُ أَیْضاً فِی کِتَابٍ عَتِیقٍ مُشْتَمِلٍ عَلَی أَخْبَارٍ کَثِیرَةٍ قَالَ: رُوِیَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَةَ أَنَّهُ قَالَ سَأَلَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِیُّ سَلْمَانَ الْفَارِسِیَّ«رَضِیَاللَّهُعَنْهُمَا» یَا أَبَا عَبْدِاللَّهِ مَا مَعْرِفَةُ الْإِمَامِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِالنُّورَانِیَّةِ؟ قَالَ: یَا جُنْدَبُ فَامْضِ بِنَا حَتَّی نَسْأَلَهُ عَنْ ذَلِکَ قَالَ: فَأَتَیْنَاهُ فَلَمْ نَجِدْهُ. قَالَ: فَانْتَظَرْنَاهُ حَتَّی جَاءَ. قَالَ«صَلَوَاتُاللَّهِعَلَیْهِ»: مَا جَاءَ بِکُمَا؟ قَالَا جِئْنَاکَ یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ نَسْأَلُکَ عَنْ مَعْرِفَتِکَ بِالنُّورَانِیَّةِ. قَالَ«صَلَوَاتُاللَّهِعَلَیْهِ»: مَرْحَباً بِکُمَا مِنْ وَلِیَّیْنِ مُتَعَاهِدَیْنِ لِدِینِهِ لَسْتُمَا بِمُقَصِّرَیْنِ لَعَمْرِی إِنَّ ذَلِکَ الْوَاجِبُ [وَاجِبٌ] عَلَی کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ.»
علامه مجلسی«رحمةاللهعلیه» در بحارالأنوار میفرماید: (1)مرحوم پدرم نقل کرد که در کتابی قدیمی که یکی از محدثین اصحاب جمع کرده بود این روایت را در فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام دیده است من خود نیز همین روایت را در یک کتاب قدیمی که مشتمل بر اخبار زیادی بود دیدم.
محمّد بن صدقه نقل کرد: اباذر غفاری از سلمان فارسی پرسید معرفت امام امیرالمؤمنین علیه السلام به نورانیّت چگونه است. سلمان گفت با هم برویم از خود مولا سؤال کنیم، آمدیم خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام ایشان را نیافتیم. مدتی منتظر شدیم تا آمد. سؤال فرمود؛ برای چه آمدهاید. گفتیم؛ آمدهایم
1) بحارالأنوار، ج 26، ص1.
بپرسیم شما را چگونه با نورانیّت میتوان شناخت؟ فرمود: مرحبا به شما دو دوست متعهد که در راه دین کوتاهی ندارید، به جان خود سوگند یاد میکنم که این مطلب بر هر مرد و زن مؤمنی واجب است.
«ثُمَّ قَالَ صلی الله علیه وآله و سلم یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا: لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، قَالَ علیه السلام: إِنَّهُ لا یَسْتَکْمِلُ أَحَدٌ الْإِیمَانَ حَتَّی یَعْرِفَنِی کُنْهَ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ. فَإِذَا عَرَفَنِی بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِراً. وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْ مَعْرِفَةِ ذَلِکَ فَهُوَ شَاکٌّ وَ مُرْتَابٌ.
یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ. قَالَ علیه السلام: مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ، وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ؛ وَ هُوَ الدِّینُ الْخَالِصُ الَّذِی قَالَ اللَّهُ تَعَالَی «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یُؤْتُوا الزَّکاةَ وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ». (1)یَقُولُ مَا أُمِرُوا إِلَّا بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم وَ هُوَ الدِّینُ الْحَنِیفِیَّةُ الْمُحَمَّدِیَّةُ السَّمْحَةُ وَ قَوْلُهُ «یُقِیمُونَ الصَّلاةَ»، (2)فَمَنْ أَقَامَ وَلَایَتِی فَقَدْ أَقَامَ الصَّلَاةَ، وَ إِقَامَةُ وَلَایَتِی صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ، فَالْمَلَکُ إِذَا لَمْ یَکُنْ مُقَرَّباً لَمْ یَحْتَمِلْهُ، وَ النَّبِیُّ إِذَا لَمْ یَکُنْ مُرْسَلًا لَمْ یَحْتَمِلْهُ، وَ الْمُؤْمِنُ إِذَا لَمْ یَکُنْ مُمْتَحَناً لَمْ یَحْتَمِلْهُ.»
آنگاه فرمود: سلمان و اباذر! گفتیم بفرمائید یا امیرالمؤمنین؛ فرمود: ایمان شخص کامل نمیشود مگر مرا به کنه معرفت با نورانیت بشناسد.
وقتی به این صورتشناخت آنگاه دلش را خدا به ایمان آزمایش نموده و شرح صدر برای اسلام به او عنایت کرده و در این صورت است که عارف و بینا و مستبصر میشود. و هر که از این شناخت کوتاهی بنماید در حال شک و ارتیاب است.
ای سلمان و اباذر! شناخت من با نورانیت، شناخت خدا است و شناخت خدا، معرفت من است با نورانیّت، این است همان دین خالص که خداوند میفرماید؛ «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یُؤْتُوا الزَّکاةَ وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ»، دستور داده نشده به آنها مگر اینکه ایمان به نبوت حضرت محمّد آورند که همان دین حنیف محمدی ساده و سمحه است. و اینکه در ادامة آیه میفرماید: «وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ» پس هرکس ولایت مرا اقامه کرده باشد، نماز را به پای داشته است، بهپاداشتن ولایت من دشوار و سنگین است و تاب آن را ندارد مگر فرشته مقرب، یا پیامبر مرسل یا بنده مؤمنی که خدا دلش را به ایمان آزمایش کرده باشد. فرشته اگر مقرّب نباشد تاب تحمل آن را ندارد و پیامبر نیز اگر مرسل نباشد تحمل آن را ندارد و مؤمن هم اگر مورد آزمایش و اعتماد نباشد تاب آن را ندارد.
«قُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَنِ الْمُؤْمِنُ وَ مَا نِهَایَتُهُ وَ مَا حَدُّهُ حَتَّی أَعْرِفَهُ؟ قَالَ علیه السلام: یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قُلْتُ لَبَّیْکَ یَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ! قَالَ: الْمُؤْمِنُ الْمُمْتَحَنُ هُوَ الَّذِی لَا یُرَدُّ مِنْ أَمْرِنَا إِلَیْهِ شَیْءٌ إِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ وَ لَمْ یَشُکَّ وَ لَمْ یَرْتَبْ. اعْلَمْ یَا أَبَا ذَرٍّ! أَنَا عَبْدُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَلِیفَتُهُ عَلَی عِبَادِهِ لَا تَجْعَلُونَا أَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ فَإِنَّکُمْ لَا تَبْلُغُونَ کُنْهَ مَا فِینَا وَ لَا نِهَایَتَهُ فَإِنَّ
اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ أَعْطَانَا أَکْبَرَ وَ أَعْظَمَ مِمَّا یَصِفُهُ وَ أَصِفُکُمْ أَوْ یَخْطُرُ عَلَی قَلْبِ أَحَدِکُمْ فَإِذَا عَرَفْتُمُونَا هَکَذَا فَأَنْتُمُ الْمُؤْمِنُونَ.»
گفتم یا امیرالمؤمنین مؤمن کیست و حدّ و نهایت ایمان چیست تا بتوان او را شناخت؟ فرمود: یا ابا عبداللَّه! عرض کردم آری ای برادر پیامبر، فرمود: مؤمنِ امتحانشده کسی است که هر چه از جانب ما به او برسد دلش برای پذیرش آن وسعت دارد و شک و تردید در آن ندارد. بدان اباذر که من بندة خدا و خلیفه بر بندگانم، ما را خدا قرار ندهید و در فضل ما هر چه میخواهید بگوئید، باز هم به کُنه فضل ما نخواهید رسید و نهایت ندارد زیرا خداوند تبارک و تعالی به ما بیشتر و بزرگتر از آنچه او وصف میکند و من برای شما وصف میکنم یا به قلب یکی از شما خطور نماید عنایت فرموده، وقتی ما را این طور شناختید آن وقت مؤمن هستید.
«قَالَ سَلْمَانُ قُلْتُ یَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنْ أَقَامَ الصَّلَاةَ أَقَامَ وَلَایَتَکَ؟ قَالَ نَعَمْ یَا سَلْمَانُ؛ تَصْدِیقُ ذَلِکَ قَوْلُهُ تَعَالَی فِی الْکِتَابِ الْعَزِیزِ «وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ» (1)فَالصَّبْرُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم وَ الصَّلَاةُ إِقَامَةُ وَلَایَتِی، فَمِنْهَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ وَ لَمْ یَقُلْ وَ إِنَّهُمَا لَکَبِیرَةٌ لِأَنَّ الْوَلَایَةَ کَبِیرَةٌ حَمْلُهَا إِلَّا عَلَی الْخَاشِعِینَ وَ الْخَاشِعُونَ هُمُ الشِّیعَةُ الْمُسْتَبْصِرُونَ وَ ذَلِکَ لِأَنَّ أَهْلَ الْأَقَاوِیلِ مِنَ الْمُرْجِئَةِ وَ الْقَدَرِیَّةِ وَ الْخَوَارِجِ وَ غَیْرِهِمْ مِنَ النَّاصِبِیَّةِ یُقِرُّونَ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم لَیْسَ بَیْنَهُمْ خِلَافٌ، وَ هُمْ مُخْتَلِفُونَ فِی وَلَایَتِی مُنْکِرُونَ لِذَلِکَ جَاحِدُونَ بِهَا إِلَّا الْقَلِیلُ وَ هُمُ الَّذِینَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ
1) سوره بقره، آیه 45.
الْعَزِیزِ فَقَالَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی فِی مَوْضِعٍ آخَرَ فِی کِتَابِهِ الْعَزِیزِ فِی نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم وَ فِی وَلَایَتِی فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ؛ «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ» (1)فَالْقَصْرُ مُحَمَّدٌ وَ الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَةُ وَلَایَتِی عَطَّلُوهَا وَ جَحَدُوهَا وَ مَنْ لَمْ یُقِرَّ بِوَلَایَتِی لَمْ یَنْفَعْهُ الْإِقْرَارُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم إِلَّا أَنَّهُمَا مَقْرُونَانِ وَ ذَلِکَ أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه وآله و سلم نَبِیٌّ مُرْسَلٌ وَ هُوَ إِمَامُ الْخَلْقِ وَ عَلِیٌّ مِنْ بَعْدِهِ إِمَامُ الْخَلْقِ وَ وَصِیُّ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم کَمَا قَالَ لَهُ النَّبِیُّ صلی الله علیه وآله و سلم أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی.»
سلمان گفت: عرض کردم ای برادرِ پیامبر آیا هرکسی نماز بهپا دارد ولایت تو را بهپا داشته؟ فرمود؛ آری دلیل این مطلب سخن خدا است در قرآن که فرمود: «وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ». کمک بگیر «از صبر و نماز»، و آن سنگین و دشوار است مگر برای خشوعکنندگان. صبر، پیامبر است و نماز، اقامة ولایت من است، به همین جهت خداوند میفرماید: «إِنَّها لَکَبِیرَةٌ» آن سنگین است و نفرموده «انهما لکبیرة» آن دو سنگین است، چون حمل ولایت سنگین است مگر برای خاشعین که آنها شیعیان بینا و روشناند. زیرا صاحب گروههایی مثل مُرجئه و قدریه و خوارج و دیگران از قبیل ناصبیها اقرار به نبوت حضرت محمّد صلی الله علیه وآله و سلم دارند و در این مورد اختلافی ندارند ولی هم ایشان در باره ولایت من اختلاف دارند و منکر آن هستند مگر تعداد کمی.آنهایند
1) سوره حج، آیه 45.
که خداوند در قرآن ایشان را توصیف نموده «إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ».
خداوند در جای دیگر قرآن راجع به نبوت حضرت محمّد و ولایت من میفرماید «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ». قصر؛ محمّد صلی الله علیه وآله و سلم است و «بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ»، چاه واگذار شده، ولایت من است که آن را رها کردهاند و منکر شدهاند. هر که اقرار به ولایت من نداشته باشد اقرار به نبوت پیامبر برای او سودی نخواهد داشت، این دو با هم قرین و همراهند، زیرا پیامبر اکرم نبیّ مرسل و امام مردم است، علی پس از او امام مردم و وصیّ محمّد است. چنانچه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و سلم فرمود: «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی».
«وَ أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ فَمَنِ اسْتَکْمَلَ مَعْرِفَتِی فَهُوَ عَلَی الدِّینِ الْقَیِّمِ کَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ «ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ» (1)وَ سَأُبَیِّنُ ذَلِکَ بِعَوْنِ اللَّهِ وَ تَوْفِیقِهِ یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکَ قَالَ کُنْتُ أَنَا وَ مُحَمَّدٌ نُوراً وَاحِداً مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَمَرَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی ذَلِکَ النُّورَ أَنْ یُشَقَّ فَقَالَ لِلنِّصْفِ کُنْ مُحَمَّداً وَ قَالَ لِلنِّصْفِ کُنْ عَلِیّاً فَمِنْهَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم: «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ وَ لَا یُؤَدِّی عَنِّی إِلَّا عَلِیٌّ»».
اول ما محمّد و وسط ما محمّد و آخر ما محمّد نام دارد هرکس معرفت مرا کامل داشته باشد او بر دین قیم و استوار است چنانچه در این
1) سوره بینه، آیه 5.
آیه میفرماید: «وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ» این مطلب را به کمک و توفیق خدا توضیح میدهم.
اینک میگویم سلمان و اباذر! من و محمّد یک نور از نور خداوند بودیم خداوند دستور داد به آن نور که دو قسمت شود به نیمی از آن فرمود محمّد باش و به نیم دیگر فرمود علی باش به همین جهت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و سلم فرموده است علی از من و من از علی هستم و کسی این کار را از طرف من ادا نمیکند مگر علی.
«وَ قَدْ وَجَّهَ أَبَا بَکْرٍ بِبَرَاءَةَ إِلَی مَکَّةَ فَنَزَلَ جَبْرَئِیلُ علیه السلام فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ! قَالَ لَبَّیْکَ: قَالَ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکَ أَنْ تُؤَدِّیَهَا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ عَنْکَ، فَوَجَّهَنِی فِی اسْتِرْدَادِ أَبِی بَکْرٍ فَرَدَدْتُهُ فَوَجَدَ فِی نَفْسِهِ وَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ نَزَلَ فِیَّ الْقُرْآنُ قَالَ لَا وَ لَکِنْ لَا یُؤَدِّی إِلَّا أَنَا أَوْ عَلِیٌّ.
یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ. قَالَ علیه السلام مَنْ لَا یَصْلُحُ لِحَمْلِصَحِیفَةٍ یُؤَدِّیهَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم کَیْفَ یَصْلُحُ لِلْإِمَامَةِ؟
یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! فَأَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم کُنَّا نُوراً وَاحِداً صَارَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم مُحَمَّدٌ الْمُصْطَفَی وَ صِرْتُ أَنَا وَصِیَّهُ الْمُرْتَضَی وَ صَارَ مُحَمَّدٌ النَّاطِقَ وَ صِرْتُ أَنَا الصَّامِتَ وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ فِی کُلِّ عَصْرٍ مِنَ الْأَعْصَارِ أَنْ یَکُونَ فِیهِ نَاطِقٌ وَ صَامِتٌ. یَا سَلْمَانُ صَارَ مُحَمَّدٌ الْمُنْذِرَ وَ صِرْتُ أَنَا الْهَادِیَ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»، (1)فَرَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم الْمُنْذِرُ وَ أَنَا الْهَادِی، «اللَّهُ یَعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثی وَ ما تَغِیضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ کُلُّ
1) سوره رعد، آیه 7.
شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْکَبِیرُ الْمُتَعالِ سَواءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ»». (1)
ابا بکر را با سوره برائت به مکه فرستاد، جبرئیل نازل شد گفت؛ ای محمّد! خداوند میفرماید باید این کار را تو انجام دهی یا مردی از خودت، آنگاه مرا فرستاد تا از ابا بکر بگیرم، از او گرفتم اما او ناراحت شد. از پیامبر اکرم پرسید آیا در این مورد آیه قرآن در باره من نازل شده فرمود نه ولی نباید این کار را انجام دهد مگر من یا علی. سلمان، اباذر! اینک فکر کنید کسی که صلاحیت نداشته باشد چند آیه را از جانب پیامبر به مردم برساند، چگونه صلاحیت برای امامت دارد؟ من و پیامبر یک نور بودیم او محمّد مصطفی گردید و من وصی او علیّ مرتضی شدم. محمّد ناطق شد و من ساکت، باید در هر زمان ناطق و صامتی باشد، سلمان! محمّد منذر است و من هادی. این است معنی آیه «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»، پیامبر اکرم منذر است و من هادی. «خدا میداند آنچه را که هر مادهای [در رحم] بار میگیرد و [نیز] آنچه را که رحمها میکاهند و آنچه را میافزایند و هر چیزی نزد او اندازهای دارد * دانای نهان و آشکار [و] بزرگ بلندمرتبه است * [برای او] یکسان است کسی از شما سخن [خود] را نهان کند و کسی که آن را فاش گرداند و کسی که خویشتن را به شب پنهان دارد و در روز آشکارا حرکت کند * برای او
1) سوره رعد، آیات 8 تا 11.
فرشتگانی است که پی در پی او را به فرمان خدا از پیش رو و از پشتسرش پاسداری میکنند ...».
«قَالَ فَضَرَبَ علیه السلام بِیَدِهِ عَلَی أُخْرَی وَ قَالَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَمْعِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ النَّشْرِ، وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَنَّةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ النَّارِ، أَقُولُ لَهَا خُذِی هَذَا وَ ذَرِی هَذَا، وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه وآله و سلم صَاحِبَ الرَّجْفَةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ الْهَدَّةِ وَ أَنَا صَاحِبُ اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ، أَلْهَمَنِی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَ مَا فِیهِ نَعَمْ.
یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «ن وَ الْقَلَمِ» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّلَالَاتِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ الْمُعْجِزَاتِ وَ الْآیَاتِ، وَ صَارَ مُحَمَّدٌ خَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ صِرْتُ أَنَا خَاتَمَ الْوَصِیِّینَ، وَ أَنَا «الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ» وَ أَنَا «النَّبَأُ الْعَظِیمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ»، وَ لَا أَحَدٌ اخْتَلَفَ إِلَّا فِی وَلَایَتِی، وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّعْوَةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ السَّیْفِ، وَ صَارَ مُحَمَّدٌ نَبِیّاً مُرْسَلًا وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ أَمْرِ النَّبِیِّ صلی الله علیه وآله و سلم قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ» (1)وَ هُوَ رُوحُ اللَّهِ لَا یُعْطِیهِ وَ لَا یُلْقِی هَذَا الرُّوحَ إِلَّا عَلَی مَلَکٍ مُقَرَّبٍ أَوْ نَبِیٍّ مُرْسَلٍ أَوْ وَصِیٍّ مُنْتَجَبٍ، فَمَنْ أَعْطَاهُ اللَّهُ هَذَا الرُّوحَ فَقَدْ أَبَانَهُ مِنَ النَّاسِ وَ فَوَّضَ إِلَیْهِ الْقُدْرَةَ وَ أَحْیَا الْمَوْتَی وَ عَلِمَ بِمَا کَانَ وَ مَا یَکُونُ وَ سَارَ مِنَ الْمَشْرِقِ إِلَی الْمَغْرِبِ وَ مِنَ الْمَغْرِبِ إِلَی الْمَشْرِقِ
1) سوره مؤمن، آیه 15.
فِی لَحْظَةِ عَیْنٍ وَ عَلِمَ مَا فِی الضَّمَائِرِ وَ الْقُلُوبِ وَ عَلِمَ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ».
در این موقع علی علیه السلام دست خود را بر دست دیگر زده گفت: محمّد صلی الله علیه وآله و سلم صاحب جمع است و من صاحب نشر، محمّد صاحب بهشت است و من صاحب جهنم، به جنهم میگویم این را بگیر و این یک را واگذار. محمّد صاحب مکان و من صاحب ریزش و من صاحب لوح محفوظم که خدا به من الهام نموده آنچه در لوح است.
آری؛ ای سلمان و ای اباذر! محمّد «یس و قرآن حکیم» است، محمّد «ن و القلم» است و محمّد «طه، ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی»، محمّد صاحب دلالات است و من صاحب معجزات و آیات. محمّد خاتم النبیین، و من خاتم الوصیین و صراط مستقیم هستم و من «النَّبَإِ الْعَظِیمِالَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ» هستم، هیچکس اختلاف ندارد مگر در باره ولایت من. محمّد صاحب دعوت و من صاحب شمشیر محمّد پیامبر مرسل، و من صاحب امر پیامبرم، خداوند میفرماید: «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ» او روح الله است که عطا نمیکند و القا نمینماید آن روح را مگر بر ملک مقرب یا پیامبر مرسل یا وصیّ برگزیده، به هرکس این روح را عنایت کند او را از مردم جدا نموده و به او قدرت تفویض کرده و مرده زنده میکند، اطلاع از گذشته و آینده دارد، از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق در یک چشم بههمزدن میرود، از دلها و قلبها خبر دارد و آنچه در آسمانها و زمین است میداند.
«یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ الذِّکْرَ الَّذِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولًا یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللَّهِ» (1)إِنِّی أُعْطِیتُ عِلْمَ الْمَنَایَا وَ الْبَلَایَا وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَ اسْتُودِعْتُ عِلْمَ الْقُرْآنِ وَ مَا هُوَ کَائِنٌ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه وآله و سلم أَقَامَ الْحُجَّةَ حُجَّةً لِلنَّاسِ وَ صِرْتُ أَنَا حُجَّةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ اللَّهُ لِی مَا لَمْ یَجْعَلْ لِأَحَدٍ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَا لِنَبِیٍّ مُرْسَلٍ وَ لَا لِمَلَکٍ مُقَرَّبٍ».
ای سلمان و ای اباذر! محمّد صلی الله علیه وآله و سلم همان ذکری است که در قرآن فرموده؛ خداوند به سوی شما ذکری نازل کرد، همان پیامبری که برای شما آیات الهی را دنبال میکند. به من علم مرگ و میرها و بلاها و فصلالخطاب دادهاند و به من علم قرآن و آنچه تا قیامت اتفاق خواهد افتاد واگذاردهاند. محمّد صلی الله علیه وآله و سلم حجت را تعیین نمود تا برای مردم حجت باشد و من حجةالله شدم. خداوند به من مقامی عنایت کرده که برای هیچ یک از گذشتگان و آیندگان چه پیامبر مرسل و چه فرشته مقرب قرار نداده.
«یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؛ قَالَ علیه السلام: أَنَا الَّذِی حَمَلْتُ نُوحاً فِی السَّفِینَةِ بِأَمْرِ رَبِّی، وَ أَنَا الَّذِی أَخْرَجْتُ یُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِإِذْنِ رَبِّی، وَ أَنَا الَّذِی جَاوَزْتُ بِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّی، وَ أَنَا الَّذِی أَخْرَجْتُ إِبْرَاهِیمَ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ رَبِّی، وَ أَنَا الَّذِی أَجْرَیْتُ أَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُیُونَهَا وَ غَرَسْتُ أَشْجَارَهَا بِإِذْنِ رَبِّی، وَ أَنَا عَذَابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ، وَ أَنَا
1) سوره طلاق، آیات 10 و 11.
الْمُنَادِی مِنْ مَکَانٍ قَرِیبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ فَهِمَهُ قَوْمٌ إِنِّی لَأَسْمَعُ [لَأُسْمِعُ] کُلَّ قَوْمٍ الْجَبَّارِینَ وَ الْمُنَافِقِینَ بِلُغَاتِهِمْ، وَ أَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَی، وَ أَنَا مُعَلِّمُ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ، وَ أَنَا ذُو الْقَرْنَیْنِ، وَ أَنَا قُدْرَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّی قَالَ اللَّهُ تَعَالَی «مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ»». (1)
ای سلمان و ای اباذر! منم آنکس که به دستور خدا نوح را در کشتی بردم، من یونس را به اجازة خدا از شکم نهنگ خارج کردم، من به اجازة خدا موسی را از دریا گذراندم، من ابراهیم را از آتش نجات دادم به اجازه خدا، من نهرها و چشمههایش را جاری و درختهایش را به اجازه خدایم کاشتم. من عذاب یوم الظله هستم، من فریاد میزنم از مکان نزدیکی که تمام جن و انس آن را میشنوند و گروهی میفهمند، من با هرگروهی چه ستمگران و چه منافقین به زبان خودشان صحبت میکنم، من آن خضرم که دانشمند همراه موسی بود، من معلم سلیمان بن داودم، و من ذوالقرنین و قدرت اللهام.
ای سلمان و ای اباذر! من محمّد و محمّد منم، من از محمّدم و محمّد از من است. خداوند در این آیه میفرمایدآمیخت دو دریای به هم رسیده را، بین آنها فاصلهای است که مخلوط نگردد.
1) سوره الرحمن، آیه 19 و 20.
«یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ. قَالَ إِنَّ مَیِّتَنَا لَمْ یَمُتْ وَ غَائِبَنَا لَمْ یَغِبْ وَ إِنَّ قَتْلَانَا لَنْ یُقْتَلُوا.
یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکَ. قَالَ علیه السلام أَنَا أَمِیرُ کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ مِمَّنْ مَضَی وَ مِمَّنْ بَقِیَ وَ أُیِّدْتُ بِرُوحِ الْعَظَمَةِ وَ إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ لَا تُسَمُّونَا أَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ فَإِنَّکُمْ لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا کُنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا وَ لَا مِعْشَارَ الْعُشْرِ لِأَنَّا آیَاتُ اللَّهِ وَ دَلَائِلُهُ وَ حُجَجُ اللَّهِ وَ خُلَفَاؤُهُ وَ أُمَنَاؤُهُ وَ أَئِمَّتُهُ وَ وَجْهُ اللَّهِ وَ عَیْنُ اللَّهِ وَ لِسَانُ اللَّهِ بِنَا یُعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ وَ بِنَا یُثِیبُ وَ مِنْ بَیْنِ خَلْقِهِ طَهَّرَنَا وَ اخْتَارَنَا وَ اصْطَفَانَا وَ لَوْ قَالَ قَائِلٌ لِمَ وَ کَیْفَ وَ فِیمَ لَکَفَرَ وَ أَشْرَکَ لِأَنَّهُ لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُونَ».
ای سلمان و ای اباذر! مرده ما نمرده و غائب ما دور نشده و کشتههای ما هرگز کشته نشدهاند.
ای سلمان و ای اباذر! من امیر هر مرد و زن مؤمنم، چه گذشتگان و چه آیندگان. مرا با روح عظمت تائید کردهاند، من یکی از بندگان خدایم مبادا ما را خدا بنامید، در باره فضل ما هر چه مایلید بگوئید، به کُنه فضل ما نخواهید رسید و حتّی مقداری از یک دهم آن را نمیتوانید بیان کنید. چون ما آیات و دلائل خدائیم و حجت و خلیفه و امین و امام و وجه الله و عین الله و لسان الله هستیم. به وسیله ما بندگان خدا عذاب میشوند و به وسیله ما پاداش داده میشوند، ما را از میان بندگان خود پاک نموده و انتخاب کرده و برگزیده، اگر کسی بگوید به چه جهت و چگونه هستند و در کجایند که چنین شدهاند، کافر و مشرک میشود.زیرا خداوند از آن
چه می کند مورد باز جواست قرار نمی گیرد ولی مردم مورد باز خواست قرار می گیرند.
«یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکَ. قَالَ علیه السلام: مَنْ آمَنَ بِمَا قُلْتُ وَ صَدَّقَ بِمَا بَیَّنْتُ وَ فَسَّرْتُ وَ شَرَحْتُ وَ أَوْضَحْتُ وَ نَوَّرْتُ وَ بَرْهَنْتُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ مُمْتَحَنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ هُوَ عَارِفٌ مُسْتَبْصِرٌ قَدِ انْتَهَی وَ بَلَغَ وَ کَمَلَ وَ مَنْ شَکَّ وَ عَنَدَ وَ جَحَدَ وَ وَقَفَ وَ تَحَیَّرَ وَ ارْتَابَ فَهُوَ مُقَصِّرٌ وَ نَاصِبٌ».
ای سلمان و ای اباذر! آنچه بیان کردم و تفسیر نمودم و شرح دادم و روشن کردم و استدلال نمودم نیابد آن را مگر مؤمنی که آزمایش شده قلبش برای ایمان، و سینهاش وسعت یافته برای اسلام، او عارف روشنبین است که به هدف رسیده و کاملشده و هرکس شک نماید و دشمنی ورزد و منکر شود و متحیر باشد و تردید نماید او مقصر و ناصبی است.
«یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکَ قَالَ علیه السلام أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِمَا تَأْکُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ بِإِذْنِ رَبِّی وَ أَنَا عَالِمٌ بِضَمَائِرِ قُلُوبِکُمْ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ أَوْلَادِی علیه السلام یَعْلَمُونَ وَ یَفْعَلُونَ هَذَا إِذَا أَحَبُّوا وَ أَرَادُوا لِأَنَّا کُلَّنَا وَاحِدٌ أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ کُلُّنَا مُحَمَّدٌ».
ای سلمان و ای اباذر! من به اجازه خدا زنده میکنم و میمیرانم، من به اذن خدا به شما خبر میدهم چه میخورید و چه ذخیره در خانههای خود کردهاید، من از دلهای شما مطلعم و ائمه از اولادم نیز همین کارها را
میکنند و این نوع اطلاعات را دارند، هر وقت بخواهند و اراده کنند. چون ما همه یکی هستیم اول ما محمّد آخر ما محمّد و وسط ما محمّد است، همه ما محمّدیم.
«فَلَا تَفَرَّقُوا بَیْنَنَا وَ نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِذَا کَرِهْنَا کَرِهَ اللَّهُ الْوَیْلُ کُلُّ الْوَیْلِ لِمَنْ أَنْکَرَ فَضْلَنَا وَ خُصُوصِیَّتَنَا وَ مَا أَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا لِأَنَّ مَنْ أَنْکَرَ شَیْئاً مِمَّا أَعْطَانَا اللَّهُ فَقَدْ أَنْکَرَ قُدْرَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَشِیَّتَهُ فِینَا».
بین ما جدائی نیاندازید، ما وقتی بخواهیم خدا میخواهد، وقتی نخواهیم خدا نمیخواهد، وای و صد وای بر کسی که منکر فضل و امتیازات و الطافی باشد که خدا به ما عنایت کرده. زیرا هرکسی منکر یکی از چیزهائی باشد که خدا به ما عنایت کرده منکر قدرت خدا و مشیّت اوست در باره ما.
«یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکَ. قَالَ علیه السلام: لَقَدْ أَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا مَا هُوَ أَجَلُّ وَ أَعْظَمُ وَ أَعْلَی وَ أَکْبَرُ مِنْ هَذَا کُلِّهِ قُلْنَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا الَّذِی أَعْطَاکُمْ مَا هُوَ أَعْظَمُ وَ أَجَلُّ مِنْ هَذَا کُلِّهِ؟ قَالَ: قَدْ أَعْطَانَا رَبُّنَا عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَنَا لِلِاسْمِ الْأَعْظَمِ الَّذِی لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ وَ نَعْرُجُ بِهِ إِلَی السَّمَاءِ وَ نَهْبِطُ بِهِ الْأَرْضَ وَ نَغْرُبُ وَ نَشْرُقُ وَ نَنْتَهِی بِهِ إِلَی الْعَرْشِ فَنَجْلِسُ عَلَیْهِ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ یُطِیعُنَا کُلُّ شَیْءٍ حَتَّی السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبَالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ الْبِحَارُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَعْطَانَا اللَّهُ ذَلِکَ کُلَّهُ بِالِاسْمِ الْأَعْظَمِ الَّذِی عَلَّمَنَا وَ خَصَّنَا بِهِ وَ مَعَ هَذَا کُلِّهِ نَأْکُلُ وَ نَشْرَبُ
وَ نَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْأَشْیَاءَ بِأَمْرِ رَبِّنَا وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُکْرَمُونَ الَّذِینَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ».
ای سلمان و ای اباذر! خدا به ما چیزهائی داده که بزرگتر و عظیمتر و عالیتر از همه اینها است.پرسیدیم چه چیز به شما داده که بهتر از همه اینها است؟ فرمود: ما را مطلع از اسم اعظم نموده که اگر بخواهیم آسمانها و زمین و بهشت و جهنم را از جای برکنیم به آسمان ببریم و به زمین بزنیم. به مغرب و مشرق میرویم و منتهی به عرش میشویم، در آنجا مینشینیم در مقابل خدا و همه چیز مطیع ما هستند، حتّی آسمانها و زمین و شمس و قمر و ستارگان و کوهها و درختها و جنبندگان و دریاها و بهشت و جهنم. این مقام را خداوند بهواسطه اسم اعظم که عنایت نموده بخشیده. با تمام این امتیازات، ما غذا میخوریم و در بازارها راه میرویم و این کارها را به امر خدا انجام میدهیم ما بندگان گرامی خدا هستیم که اظهار نظر در مقابل او نداریم و به دستورش عمل میکنیم.
«وَ جَعَلَنَا مَعْصُومِینَ مُطَهَّرِینَ وَ فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ فَنَحْنُ نَقُولُ «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ» وَ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرِینَ أَعْنِی الْجَاحِدِینَ بِکُلِّ مَا أَعْطَانَا اللَّهُ مِنَ الْفَضْلِ وَ الْإِحْسَانِ».
ما را معصوم و پاک قرار داده و برتری بخشیده بر بسیاری از بندگان مؤمنش ما میگوئیم؛ خدا را ستایش که ما را به این مقام هدایت نموده که اگر او راهنمای ما نبود راه به این مقام نمییافتیم. و ثابت است عذاب بر کافران که منظور منکران الطاف خدا به ما هستند.
«یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! فَهَذَا مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ فَتَمَسَّکْ بِهَا رَاشِداً فَإِنَّهُ لَا یَبْلُغُ أَحَدٌ مِنْ شِیعَتِنَا حَدَّ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّی یَعْرِفَنِی بِالنُّورَانِیَّةِ فَإِذَا عَرَفَنِی بِهَا کَانَ مُسْتَبْصِراً بَالِغاً کَامِلًا قَدْ خَاضَ بَحْراً مِنَ الْعِلْمِ وَ ارْتَقَی دَرَجَةً مِنَ الْفَضْلِ وَ اطَّلَعَ عَلَی سِرٍّ مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ مَکْنُونِ خَزَائِنِهِ». (1)(2)
ای سلمان و ای اباذر! این است معرفت به من به طریق نورانی، وقتی مرا با این مقام کسی شناخت بصیر و به هدف رسیده کامل است، در دریای علم فرو رفته و به مقام فضل رسیده و مطلع بر سرّی از اسرار و گنجینه علوم خدا شده است.
1) بحارالأنوار، ج26، ص7.
2) آیتالله علامه سیدحسنمیرجهانی«رحمةاللهعلیه» در رابطه با حدیث مورد بحث میفرمایند: «بدانکه بیشتر از جملهها و فقرات این حدیث شریف، یا تواتر لفظی دارد و یا تواتر معنوی و یا به سر حدّ استفاضه رسیده و جای اشکال و تردیدی در قبول آن نیست و ایجاد وحشتی برای خواننده و شنونده نمیکند إلاّ اینکه چند فقرهی کمی در آن بهچشم میخورد که در نظر اشخاصی که کوتهنظر و سطحی در درک آنها میباشند غریب به نظرهاشان میآید و به ردّ و انکار آن مبادرت میکنند و رایحهی غلوّ از آن اسشمام مینمایند و حال آنکه اگر به عقل سلیم و با نظر دقیق موازنه کنند و بسنجند هیچگونه غلوّی نیست بلکه عین حق و حقیقت است وقتی آنها را ردّ به محکمات آیات قرآنیه یا اخبار نبویّه و احادیث محکمهی ائمهی طاهرین علیهم السلام کنیم، جای شبههای باقی نمیماند و بر فرض اگر در فهمیدن مفاد آنها دارای چنین ملکهای نباشند باید بگویند از متشابهات است و تأویل آنها با راسخین در علم است که آل محمّداند علیهم السلام و ایشان به مقصود خود داناتر از دیگران میباشند پس باید در ردّ و قبول آن ساکت و متوقف باشند تا بیاید روزی که بر وفق مقتضی پرده از روی آن برداشته شود».(ولایت کلیه، سیدحسنمیرجهانی طباطبایی، انتشارات الهادی ،ص61-60).
باسمه تعالی
1- کتاب پیش روی شما سلسله مباحثی است که در صدد است «جایگاه حقیقت نوری امام در هستی» را تبیین کند، تا نظرها را متوجه حقیقت بزرگی بنماید که خداوند برای بشریت اراده کرده است. این کتاب به جایگاه قدسی امام نظر دارد، جایگاهی که امام از آن جایگاه، انسانها و جامعه را مدیریت میکند، آنهم مدیریتی که تکوین و تشریع در آن هماهنگ است و اعتباریاتش ریشه در حقایق دارد.
2- باید بهخوبی روشن شود که «خداشناسی واقعی» وقتی محقق میشود که انسانها بتوانند در آینهی تمامنمای جمال انسانهای کامل، با «الله» مأنوس شوند و این موضوع ابتدا در کتاب «مبانی نظری و عملی حبّ اهل بیت علیهم السلام» مورد بحث قرار گرفت و در این سلسله مباحث سعی شده با وسعت بیشتری مورد مداقّه قرار گیرد.
3- روایت مربوط به حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام طوری است که نمیتوان با هر عقلی با آن روبهرو شد و لذا یا عدهای از کنار آن میگذرند و یا خیلی سطحی با آن برخورد میکنند و در نتیجه بشریت از معارف و رازهای بزرگی محروم میشود. در این سلسله مباحث سعی شده
حداقل عظمت موضوع تبیین گردد و به معارف عالیهای که توجه به این روایات در پی دارد توجه شود.
4- مباحث در سه جلد تنظیم شده و بهتر است به ترتیبی که تنظیم شده، یعنی ابتدا کتاب «حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام»، سپس کتاب «امام و مقام تعلیم به ملائکه» و پس از آن کتاب «امام و امامت در تکوین و تشریع» مطالعه گردد. در عین حال هرکدام میتواند جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد زیرا هرکدام از مباحث به روایت یا روایات خاصی نظر دارد که وجهی از حقیقت آسمانی مقام امام را مطرح میکند و سعی شده تا با دقت بر روی روایات مورد بحث، نکات ظریفی از موضوع امامت در هستی تبیین گردد و در نتیجه إنشاءالله سؤالات اساسی عزیزان در این موضوع جواب داده شود.
امید است خوانندگان محترم با توجه به نکتهی اخیر یعنی کسب معارف عالیهای که قواعد عالم قدس را تبیین میکند، با کتابها مأنوس گردند و بیش از پیش تصوری صحیح از تمدن اسلامی به معنای واقعی آن که مقدمهی ظهور حاکمیت امام معصوم عجل الله تعالی فرجه الشریف و اتحاد عالَم تکوین با عالَم تشریع است بهدست آورند.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
1- امامت، در اعتقاد شیعه رویکردی است به حقیقتی آسمانی که در صدد است تمدن زمینی را مطابق نظم آسمانی بسازد و امام شیعیان آنچنان حضوری در عالم هستی دارد که نه تنها چنین امری را ممکن میسازد بلکه آن را ضروری میداند، زیرا موجب شکوفایی سرمایهی درونی افراد امت میشود تا جایی که شخصیت افراد انعکاسی از شخصیت امام خود میگردد.
2- چشم برداشتن از نقش حضور تکوینی واسطهی فیض عالم بر امور تشریعی بشری، فاجعهی بزرگی است که هنوز بشر به آن فاجعه واقف نشده و به همین جهت راز شکستهای خود را در جای دیگری جستجو میکند. در حالیکه بعد از شکست مارکسیسیم و لیبرالیسم زمان آن فرا رسیده تا به کمک سخنانی که امامان شیعه در راستای امر امامت فرمودهاند، بشریت متذکر راز شکستهایش بشود.
3- بشریت در طول تاریخ نسبت به مدیریت صحیحِ جامعهی خود ناکام مانده و علت آن ناکامی غفلتی است که از توانایی خدادادی انبیاء و امامان دارد و فکر کرده بدون آنها میتواند امور جامعه را بگذراند. در حالی که
باید بشر به این شعور برسد که «همان خدایی که برای او شریعت آورده مدیرانی نیز برای امور اجتماع پرورانده است تا مطابق شریعت الهی بشریت را جلو ببرند» و انسانها به واقع در دو امر مهم نبوت و امامت به خود واگذاشته نشدهاند.
4- آنچه باید در روایات مربوط به امامت دنبال شود، توجه به جهت باطنی مقام اهل بیت علیهم السلام است. بسیار فرق است که با این نوع روایات بهطور سطحی برخورد شود یا اینکه سعی کنیم از همان سطح عالی که روایات مطرح شده به آنها توجه شود. یعنی به جای آنکه مطلب را آن قدر پایین بیاوریم که چیزی از آن نماند، دستمان را به آن بدهیم و بالا برویم تا حقیقت جدیدی از معارف الهی بر قلب ما منکشف شود و لازمهی چنین برخوردی همت مضاعف است.
5 - نظر به وسعتِ حضور امامان در هستی نه تنها عامل نمایش راه گسترده ای است که انسانها میتوانند طی کنند بلکه موجب میشود تا روشن شود امامان از چه افقی بشریت را هدایت مینمایند و چرا شیعه معتقد است مقام هدایتگری امامان فوق مرگ آنها همواره فعّال است و در هیچ حالی از صحنهی زندگی بشر خارج نیست.
6 - خداشناسی واقعی وقتی محقق میشود که انسانها بتوانند در آینهی تمام نمای جمال انسانهای کامل با «الله» مأنوس شوند و راهیافتن به چنین نگاهی را با نظر به آیات تامّهی الهی پیدا کنند وگرنه در بیراههها به دنبال خدا میگردیم و همچون وَهّابیها با خدای ذهنی و انتزاعی زندگی میکنیم که هیچگونه تجلی بر قلب ما نخواهد داشت.
7 - شیطان نتوانست در جمال خلیفةالله، اسماء الهی را بنگرد و از آن طریق در تجلیات جامع اسماء، به خدا سجده کند، بهانه آورد که میخواهد فقط به خدا سجده نماید ولی از درگاه انس با خدا محروم شد. هرکس با نظر به خود نتواند وَجه الله را در جمال امامان معصوم علیهم السلام بیابد، راه شیطان را طی خواهد کرد و حقیقتاً از انس با خدا محروم خواهد شد. آری؛ وقتی راز رجیمبودن شیطان معلوم شود، راه ارتباط با خلیفهی الهی نمایان میگردد.
8 - مدیریت جامعه بر اساس فرهنگ امامت موجب میشود تا ذهن افرادِ جامعه گرفتار انواع نظریهها و سلیقهها که عامل غفلت از یگانگی در مقصد و مقصود میباشد، نگردد.
9- وقتی فهمیدیم امام، امینی رفیق و پدری شفیق و ناصحی مشفق است، میفهمیم خداوند برای سرپرستی بشریت هدیهی بزرگی را تدارک دیده تا شرایط عالیترین شکل زندگی در زمین فراهم گردد.
10- در صورتی مدیران با جان انسانها دم سازند که از غیر خدا مستغنی باشند و با انسِ کامل با خداوند خدمت به مردم را ادامهی عشقبازی با خدا بدانند و در آن صورت اگر سنگ جفایی از طرف مردم به آنها برسد از آنجایی که جهان را منور به دوست میبینند، میدانند باید از سر رحمت از بیوفاییها بگذرند و دلخوش باشند به دولتی که راه آسمان را به سوی بشر گشوده است.
11- مدیریت و هدایت جهان بشری با فرهنگ امامت، ریشه در نوری دارد که از خداوند جدا شده، قسمتی از آن، نور محمد صلی الله علیه وآله و سلم گشت و قسمت
دیگر آن، نور علی علیه السلام شد و هدایتگری همهی انبیاء و اولیاء ریشه در این دو نور دارد و هر جا تاریخِ بشریت از این دو نور جدا شد، گرفتار ظلمات مدیران زمینی گشت. این است که نباید یک لحظه از مدیریت قدسی امام معصوم چشم برداشت که در آن صورت ظلمات را غلیظتر کردهایم و از سعادت خود دور خواهیم گشت و شب ظلمانی ما به صبح نمیانجامد.
12- حضرت مولی الموحدین علیه السلام به ما از حقیقت نوری خود خبر میدهند و اینکه اگر کسی حقیقتخواه شد، حتماً نور آن حضرت را تصدیق میکند و از آن بهرهمند میگردد. و این نوشتار خود را مسئول میداند تا در رابطه با آن مقام با خوانندگان سخن بگوید و باید متوجه بود که رسیدن به درجهای که مقام نوری اهل بیت علیهم السلام در آن تصدیق شود، غیر از معرفتی است که روشهای کلامی در صدد ارائهی آن هستند تا حقانیت ائمه علیهم السلام را برای مخالفان ثابت کنند که در جای خود کار پسندیدهای است، ولی فراموش نکنیم امام شناسی راه دیگری است و مقصد دیگری را دنبال میکند.
13- آنچه در این کتاب مورد توجه قرار میگیرد، تأکید بر این موضوع است که امامت یک حقیقت نفس الامری است در عالم وجود و نه یک حادثهی تاریخی، و به جهت حقیقت نفس الامری آن است که زندگی یک ملت را معنی میبخشد و در راستای توجه به چنین جایگاهی برای امامت، گفته میشود «غفلت از سرمایهی امامتِ آسمانی، غفلت از اسلام است».
14- تأکید بر مقام غیبی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و ائمهی هدی علیهم السلام که توسط رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و سایر ائمه علیهم السلام صورت میگیرد به جهت آن است که اسرار بلند عالم غیب بر ما گشوده شود و متوجه جهان یگانهای باشیم که در مدیریت آن، روحهای بلندمرتبهای نقش دارند و میتوان به مدد آنها عالیترین شکل زندگی را برای خود رقم زد تا برکات زمین و آسمان به عالیترین شکل آن بروز کنند.
15- تأکید بر مقام نوری اهلالبیت علیهم السلام موجب میشود تا جامعه از سطحینگری رهایی یابد و حیطهی اندیشهی خود را عالَم قدس و معنویت قرار دهد، عالمی که همسنخی کاملی با حقیقت انسان و یا نفس ناطقهی او دارد و متذکر مراتب وجودی نفس ناطقهی اوست، و موجب رفع حجاب بین انسان و عالم معنا میگردد.
16- در کتاب به این موضوع پرداخته میشود که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به علی علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ الْمَلَائِکَةَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّینَا» (1)ملائکه در خدمت ما و در خدمت محبین ما هستند. با این جمله راز بزرگی را آشکار مینمایند و قاعدهی مهمی از قواعد عالم معنا را میگشایند تا روشن شود تفاوت مظاهر اسماء جامع الهی - یعنی انسانهایی که نظر به انسان کامل دارند - با مظاهر بعضی از اسماء الهی - یعنی ملائکه - چه اندازه است و چرا ممکن است بعضی از افرادی که به ظاهر کرامتهایی دارند به شیطان نزدیک باشند.
1) بحار الأنوار، ج26، ص 335.
17- گفته شده مقام اهلالبیت علیهم السلام مرز بین امکان و وجوب است، تا از این طریق شئونات عالم الوهیت از یک طرف و شئونات انسان کامل از طرف دیگر تبیین شود و افقی که انسان میتواند به سوی آن سلوک نماید معلوم گردد و روشن شود چگونه ایمان به ولایت انسانهای کامل، دنیایی از شور و شعفِ بندگی را به همراه دارد.
18- نتیجهی عدم آگاهی از ساختار سلسله مراتب طولی جهان هستی، همین زندگی است که بشر امروز با آن روبهروست، در حالیکه آگاهی از سلسله مراتب طولی عالم هستی که انسان کامل به عنوان واسطهی فیض در رأس آن قرار دارد، ما را به دنیایی دیگر رهنمون میشود که به جای اهدافی کوتاهبینانه و سلطه بر عالم و آدم متوجه سلطه بر نفس امّاره میشویم و گرفتار اموری که ربطی به هدف حیاتمان ندارد، نخواهیم شد.
19- در جامعهای که نظرها به مدیریت امام معصوم یعنی واسطهی فیض الهی معطوف شده و پای ارادت به او در میان است، رابطهی نفس ناطقهی انسان با نور امام معصوم، رابطهی نوری خواهد بود و انسان تحت تأثیر آن نور برتر قرار میگیرد و مرتبهی وجودیاش شدیدتر میشود و این است معنی منورشدن به نور عصمت امام که برای طالبان ولایت ائمه علیهم السلام محقق میگردد و در آن راستا قدمهای نفس ناطقه در مسیر بالفعلشدن فطرت شروع میشود.
20- در تفکیک بین مقام نبوت و امامت در پیامبران ابراهیمی علیهم السلام، متوجه میشویم امامت، با ختم نبوت به عنوان یک ضرورتِ تاریخی و مقامی که بر ملکوت اشیاء احاطه دارد، ادامه مییابد و در کنار تبیین و
اجرای شریعت، تصرفات تکوینی مقام امامت همچنان نیاز بشریت است تا جهانِ بشری بدون روح نباشد.
امید است با دقت کامل در سلسله مباحثی که نظر به جایگاه نوری و اشراقی امام دارد بتوانید از برکات امامت که عهد الهی است با بندگانی خاص، بهرهمند گردید و از نفس امّاره آزاد و به نفس مطمئنه که نمونهی عینی آن امامان معصوماند، نایل گردید که گفت:
ما کشتهی نفسیم و بسا وقت برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
طاهرزاده
بسماللهالرحمنالرحیم
به لطف الهی بناست که در رابطه با حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام بحثی داشته باشیم. بحث به خودی خود آرامآرام ما را به اهمیت موضوع آگاه میکند. محور بحث همان روایت مشهور «حقیقت نوریه» است که جناب سلمان و اباذر در مورد آن از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال کردهاند و حضرت بهطور مبسوط جواب میدهند که از آن طریق یادگار گرانقدری در راستای شناخت مقام اهلالبیت علیهم السلام برای ما مانده است. قبل از طرح روایت، فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبهی دوم نهج البلاغه را عرض میکنم تا ما را متوجه جایگاه اهلالبیت علیهم السلام بنمایند و سپس در جلسات آینده به روایت مذکور میپردازیم.
حضرت در این خطبه میخواهند به ما نشان بدهند آل پیامبر علیهم السلامچه کسانی هستند که احدی را نباید با آنها مقایسه کرد. خانوادهای که خودشان را در مقابل خدا «اَقَلُّ الأقَلّین و اَذَلُّ الأذَلّین» میدانند و معتقد به
هیچ امتیازی برای خود نیستند، دارای چه خصوصیاتیاند که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: احدی را نمیشود با آنها مقایسه کرد.
یک وقت است ما میگوئیم آب تر است ولی دست من تر نیست. این یک قرارداد نیست و نخواستهایم به این شیئ امتیازی بدهیم، بلکه حقیقت آن است که آب تر است. هرکس هم تری بخواهد باید به آب رجوع کند. ولی یک وقت شخصی به عنوان نمایندهی کلاس تعیین میشود، نمایندهی کلاس بودن این شخص منجر نمیشود که چیز اضافهای به او داده شود بلکه قرار گذاشتهایم که او نمایندهی کلاس باشد این یک امتیاز اعتباری است و نه حقیقی. آنچه که ضرر بزرگی به ما میزند این است که فکر کنیم کمالات ائمه علیهم السلام هم مانند نمایندهی کلاسبودن، قراردادی و اعتباری است و چون فرزندان پیغمبر هستند ما به آنها احترام میگذاریم. اگر نسبت به ائمه علیهم السلام اینطور فکر کنیم هرگز نمیتوان با آن ذوات مقدس ارتباط برقرار کرد. شاید هم این نوع فکر، ریشه در نظام شاهنشاهی داشته باشد که به مردم القاء کرده بودند به صرف آنکه شخصی فرزند پادشاه بود شایستهی پادشاهی است. در حالیکه باز تأکید میشود اگر فکر کنیم برتری ائمه علیهم السلام یک برتری قراردادی و اعتباری است هیچ معرفتی به آنها پیدا نمیکنیم و هیچ نتیجهای هم از ارادت به آنها بهدست نمیآوریم. باید روشن شود ابداً این حرفها نیست و با معرفت لازم باید این نوع نگاه را از ذهنها بیرون کنیم. حضرت در عین اینکه هیچ شرافتی به معنی
شرافتهای اعتباری که در دنیا مطرح است، برای این خانواده منظور نیست، میخواهند مردم را متوجه حقیقتی بکنند که منجر به هدایت آنها میشود.
حضرت میفرمایند: «لَا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ» احدی از افراد این امت را نباید با آل پیامبر علیهم السلام مقایسه کرد. «وَ لَا یُسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أَبَداً» حتی آنهایی که از نعمتهای وجودی اهل البیت علیهم السلام برخوردار شدند مثل سلمان و اباذر، آنها را هم هرگز نباید با اهل البیت علیهم السلام مساوی دانست. «هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیَقِینِ» آنها اساس دین و ستونهای یقین میباشند. «إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یُلْحَقُ التَّالِی» تندروان و عقبافتادهها هر دو باید به سوی آنها برگردند. پس هرکسی تند برود و از آنها جلو بزند باید برگردد وگرنه منحرف میشود. و آن کسی هم که از آنها عقب افتاده باید تلاش کند به آنها برسد تا موفق بشود. «وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایَةِ» حق ولایت و إعمال نظر در هر موردی مربوط به آنها است. یعنی اگر بنا است کسی زیر این آسمان به ما دستوری بدهد آنکس اینها هستند. «وَ فِیهِمُ الْوَصِیَّةُ و الوِراثَةُ» وصایت و وراثت و ادامهی راه پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم در این خانواده قرار داده شده و باید در این خانواده دنبال گردد.
پس افق بحث روشن است که یک متن بسیار محکم و قابل اعتماد یعنی خطبهی دوم نهجالبلاغه تأکید میکند که چشمتان را باید به شخصیتهایی بیندازید که آن ها نهایت سلوک إلیالله اند و میتوانند هرکسی را به مقصد قرب إلیالله برسانند.
در تاریخ شخصی است به نام «ابن فارض»، او سنی مذهب و از عرفای بزرگ جهان اسلام در قرن هفتم است که در مقام حبّ فیالله سرآمدِ عارفان تاریخ بهشمار میآید. میگویند چهل سال در عالَمِ خلسه بهسر میبرده است. شعرهای مشهوری دارد که وقتی محیالدینبنعربی به او میگوید شعرهایت را شرح بده، میگوید شرح شعرهای من فتوحات مکّیهی شما است. ابن فارض در سلوک خودش همینطور که جلو میرود احساس میکند یک چیزی کم دارد که آن حقیقت سلوک است، تا اینکه به مقام اهلالبیت علیهم السلام میرسد. در این رابطه میگوید:
ذَهَ-بَ الْعُمْرُ ضِیاعاً وَانْقَضی
باطِ-لاً اِذْلَمْ اَفُزْ مِنْکُمْ بِشَیْء
غَیْرُ مَا اُولِیْتُ مِنْ عَقْدی وَ لاَ
عِتْرَةِ الْمَبْعُوثِ حَقّاً مِنْ قُصَیّ
یعنی عمر من ضایع و باطل گشت، زیرا به آن حقیقتی که باید برسم نرسیدم و کامیاب نشدم. مگر با عقد و گرهی ولایت عترتِ برانگیخته شدهی به حق از اولاد قُصَیّ (عترت و خاندان محمدبنعبدالله... ابنقُصَیّ) که آن به من رسیده است.
یعنی نتیجهی یک عمر سیر و سلوک الیالله، وصول به ولایت عترت طاهره است که به صورت بخشش به من عطا شده و من از آن کامیاب و به آن فائز گردیدهام. (1)
این نشان میدهد که اگر سیر و سلوک و حبّ فیالله از حبّ اهلالبیت علیهم السلام هم شروع نشود - چنانچه عمل خالص باشد- بالاخره به حبّ آن ذوات مقدس میانجامد تا سالک بتواند نتیجهی کار خود را بیابد. حتی ابن
1) دیوان ابن فارض، ص 219، کتاب «روح مجرد»،آیتالله حسینی تهرانی، چ 5، ص 346.
فارضی که نه شیعه است و نه چیزی از شیعه میداند در مسیر سلوک خودش میرسد به این که باید انسانهایی باشند عین عصمت و عین نور.
میخواهیم این باب را باز کنیم که اگر کسی خواست در سیر خودسازی خودش موفق باشد، هیچ راهی جز این ندارد که اهل البیت علیهم السلام را پیدا کند. پیداکردن اهل البیت علیهم السلام قلبی و سلوکی است و نه تاریخی، یعنی تا انسان تقوی را نشناسد، حقیقت تقوا را نمیشناسد، همچنان که تا کسی صدق را نشناسد، حقیقت صدق را نمیشناسد. نمونهاش را در روایت داریم که پیامبران علیهم السلام در امور خود به پنج تن متوسل میشدند. (1)چون حضرت نوح علیه السلام که خود اهل تقوی است میفهمند باید کسانی باشند که دارای تقوای مطلقاند. پیامبران میفهمند که باید کسی باشد که در مقام نبوت کامل و تمام باشد. برای همین هم در روایت داریم بدون استثناء تمام پیامبران به محمّد و آل محمّد صلی الله علیه وآله و سلم متوسل میشدند. اگر این نکته برای عزیزان خوب حل بشود، متوجه میشوند باید بگردند و صاحبان سلوک را پیدا کنند و در صورتی انسان اهل البیت علیهم السلام را پیدا میکند که سلوک الیالله را بشناسد. وقتی به این نتیجه رسیدیم که باید شخصیتهایی
1) حضرت امام رضا علیه السلام میفرمایند: وقتی نوح علیه السلام مشرف به غرقشدن بود خدا را بهحق ما قسم داد، غرق از او برطرف شد، وقتی ابراهیم را به آتش افکندند خدا را بهحق ما قسم داد خداوند آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد و حضرت موسی علیه السلام وقتی به دریا رهسپار شد، خدا را بهحق ما قسم داد آن را خشک کرد و هنگامی که یهودیان تصمیم کشتن عیسی علیه السلام را گرفتند، خدا را بهحق ما قسم داد. از کشته شدن نجات یافت و خدا او را بهسوی خود برد.(بحارالأنوار، ج 26، ص 325).
به عنوان مظاهر «اوَّلُ ما خَلَق الله» در این عالم باشند بهراحتی متوجه میشویم که مصداق آن مقام جز اهلالبیت علیهم السلام نمیتوانند باشند.
عموماً مشکل فرهنگ عیر شیعه در وجود چنین مقامهایی در عالم است. ما میگوییم حتماً باید چنین مقامهایی در عالم باشد، ولی آنها اصل موضوع را قبول ندارند. اگر ما بتوانیم ثابت کنیم که مقام «اوّل ما خلقالله» در این عالم به عنوان حجت خدا موجود است، یقیناً هیچکدام از مسلمانان، خلفا را مصداق آن مقام نمیدانند، چون آنها مقام عصمت را که یکی از شئونات مقام «اولُ ما خلقالله» است، برای خلفا قائل نیستند.
پس اگر ما بتوانیم مقام نوری ائمه علیهم السلام را همانطور که آیات و روایات اشاره دارند و پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم نیز اصرار میکردند، ثابت کنیم و روشن شود علاوه بر پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم، کسان دیگری نیز هستند که با حقایق عالم و باطن وَحی مرتبطند، یقیناً سنی و مسیحی و یهودی اگر نسبت به دیانت خود صادق باشند، از ما قبول میکنند و میپذیرند حجت الهی در زمین چه کسانی باید باشند. مشکل آنها این است که باور ندارند چنین انسانهایی در عالم بوده و هست. آقای جبران خلیل جبران مسیحی لبنانی به جهت آنکه مقداری از معارف الهی را میشناسد و تا حدّی با حضرت علی علیه السلام نیز آشناست است، میگوید: «من معتقدم فرزند ابیطالب با روح کلی در ارتباط بود و لبانش نغمهی روح کلی را در گوش مردم طنینانداز نمود». (1)یعنی میفهمد که حضرت مولیالموحدین علیه السلام، آدمی نیست که با کتاب و درس و مدرسه و فکر به اینجاها رسیده باشد.
1) مقدمهی ترجمهی کتاب «امام علی» ج 1، از عبدالفتاح عبدالمقصود.
آنچه میخواهیم روی آن تأکید کنیم این است که چطور مقام اهل البیت علیهم السلام را پیدا کنیم. طبق قاعدهای عقلی، همانطور که هر تری به عین تری ختم میشود، هر جنبهی انسانیتی که در هرکس هست، باید به عین انسان ختم شود. (1)اگر انسانیت را درست نشناسیم، نمیفهمیم یعنی چه که انسانیت باید به عین انسان ختم بشود. در حالیکه انسان موجودی است که مثل گرگ خشم دارد اما گرگ نیست. مثل خوک شهوت دارد اما خوک نیست. مثل ملائکه ابعاد معنوی و قدسی دارد، اما ملک نیست. یک شخصیت جامعی است از همهی عوالم به نام «انسان». شهوت انسانی غیر از شهوت خوک است، خوک فقط شهوت است، اما همان شهوت را اگر در شخصیتِ یک انسان کامل ارزیابی کنید، یک شهوت سالم است. اگر انسان، انسانیت خود را حفظ کند، همان روحیهی خشم در زندگی گرگ، در انسان چیز دیگری است. وجود مقدس ائمه علیهم السلام خشم دارند اما خشم انسانی. شهوت دارند، اما شهوت انسانی. وقتی نمایندهی پاپ خدمت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» آمد، ایشان فرمودند این توهین به حضرت عیسی علیه السلام است که میگوئید حضرت عیسی علیه السلام میل به جنس مخالف نداشتند. شهوت نداشتن یعنی نقص. حضرت عیسی علیه السلام مثل بقیهی معصومین شهوت انسانی داشتند. بنابراین انسان به چه کسی میگویند؟ به موجودی که خودش یک شخصیت است. خوک نیست، گرگ نیست، ملک
1) آن قاعده میگوید: «کُلّ ما بِالْعَرَضَ لابُدَّ أنْ ینْتَهی إلی ما بِالذّات». (شرح منظومهی سبزواری، ج 4، ص 151).
نیست، یک شخصیت است. همینطور که آب یک حقیقت است و همهی تریها به آن ختم میشود، انسانیتی که انسانها کم و زیاد از آن برخوردارند به حقیقت انسانیت ختم میشود. فرق حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» با صدام، در عدم انسانیت صدام بود. انسانهای غیر الهی شهوت دارند، غضب دارند اما آن چیزی که غضب و شهوتشان را انسانی میکند ندارند. به همین جهت میبینید بعضیها مثل گرگ یا مثل خوکاند. به آن چیزی که آن شهوت و غضب را انسانی میکند میگوئیم انسانیت.
در این رابطه باز عنایت فرمایید؛ همینطور که آب از جهت تربودن یک حقیقت است و همهی تریها به آن ختم میشود، انسانیت هم یک حقیقت است که هرکس به اندازهای که از آن بهرهمند است انسان است وگرنه یا خوک است و یا گرگ. حتی فرشته یا ملک به جهت عدم جامعیت، در مقام انسانیت نیستند. یکی ملکِ مُحیی است و یکی مُمیت. هر ملکی یک بُعد دارد، مثل آب است، آب فقط میتواند تر کند. ملک محیی، ملکی است که میتواند حیات بدهد. قرآن از زبان ملائکه میگوید: «وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ» (1)یعنی ما ملائکه هر کداممان یک مقام معلومی داریم. ولی انسانیت اینطور نیست، انسان در مقام جامعیت اسماء الهی است و همهی کمالات را داراست. برای همین، ملائکه به انسان سجده کردند. زیرا همهی کمالاتی را که تکتک ملائک داشتند،
1) سورهی صافات، آیهی 164.
انسان یکجا و به صورت جامع داشت و نه به صورت مجموع. (1)قرآن میفرماید: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا»؛ (2)خداوند همهی اسماء را به آدم تعلیم داد و بعد که آنها را به ملائکه عرضه کرد و فرمود از این اسماء به من خبر دهید و ملائکه اظهار ناتوانی کردند، فرمود: «یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ»؛ (3)ای آدم اسماء آنها را به آنها خبر بده و پس از آن به ملائکه دستور داد به آدم سجده کنند و همه سجده کردند مگر شیطان. علت اینکه به ملائکه فرمود به آدم سجده کنید چون آدم حامل همهی اسماء الهی بود و آن اسماء را به صورت جامع داشت. (4)به همین جهت عرض میشود آدمیت یا انسانیت موجود عجیبی است زیرا هم یک چیز است، همینطور که آب یک چیز است و هم همهچیز است و اصل و اساس همهچیز را دارا است.
وقتی فهمیدیم که انسانیت یک حقیقت بسیار با ارزش است که منجر به سجدهی ملائکه بر آدم میشود، عرض میکنم صدام در عین اینکه به ظاهر انسان است از آن حقیقت بیبهره است و حضرت امام خمینی«رضوان اللهتعالیعلیه» از آن حقیقت بهرهی فراوان دارند و نتیجه میگیریم هرکس به اندازهای که انسانیت دارد کامل است.
همانطور که هر تری به عین تری ختم میشود، هر انسانیتی به عین الانسان که همان اهل البیت علیهم السلام باشند، ختم میشود و این است معنی سخن حضرت که در مورد اهلالبیت علیهم السلام میفرمایند: «هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ»؛ آنها اساس دیناند، یعنی عین بندگی و عین دینداریاند.
قرآن در مورد «امام» تعبیری دارد که نشان میدهد جایگاه انسان کامل کجاست. میفرماید: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِیتَاء الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ» (1)و آنها را - فرزندان ابراهیم را- امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند و فعل خیرات و اقامهی صلوة و دادن زکات را به آنها وَحی نمودیم و آنها برای ما عبادتگر بودند. میفرماید: به آنها «فعل خیر» را وحی کردیم، نگفتیم نماز بخوانند، فعلِ نمازخواندن را به آنها دادیم. به این جمله که میفرماید: «به آنها اقامهی نماز را وحی کردیم» دقت بفرمایید؛ یک وقت است خداوند به شما می گوید: «أَقِمِ الصَّلاَةَ» نماز بخوان، این را نمیگویند «فعلِ نمازخواندن را به شما دادند» بلکه دستور میدهند نماز بخوانید. در قرآن میگوید به امامان فعل نماز خواندن را وحی کردیم. مثل زنبورِ عسل که به آن وَحی کرد برو در کوهستانها عسل بساز (2)وَحیکردن به زنبور عسل، یعنی عین وجودش را تحت تأثیر آن فرمان قرار
داد. مثل دستورات تشریعی نیست که به ما میگویند این کار را بکنیم، حالا یا ما میکنیم یا نمیکنیم. وقتی میفرماید: به امام اقامهی نماز را وَحی کردیم؛ یعنی امام عین اقامهی نماز و عین بندگی است. بله یک وجه آنها مثل سایر انسانها وجه اختیاری آنها است، ولی یک وجه دیگری هم دارند که همان حقیقت امام است، و فرقشان با ما در همین است. ما یک جسم داریم و یک نفس، ولی به تعبیر امام صادق علیه السلام؛ ائمه علیهم السلام علاوه بر جسم و نفس، وجهی دارند به نام نور عظمت که حضرت در آن رابطه میفرمایند: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَنَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِه» (1)خداوند ما را از نور عظمتش آفرید. این نور عظمت از میکائیل و جبرائیل بالاتر است و شأن واسطهی فیضبودن جز این نمیتواند باشد. پس با جسمشان که مثل جسم ما است، غذا میخورند و میخوابند، نفسشان هم مثل نفس ما است، از مادر متولد میشوند، پیر میشوند و عزرائیل علیه السلام روح آنها را قبض میکند، اما فرقشان با ما در این است که آنها حقیقتی به نام نور عظمت دارند. قصد ما آن است که در جلسات آینده در مورد حقیقت نوری آنها بحث کنیم به امید آن که آن بُعد از امامانمان برایمان شناخته شود. آن بُعد است که حقیقت انسانیت است و هرکس به اندازهای که با آن مرتبط شد از انسانیت بهرهمند میشود و در افق انسانی زندگی میکند.
وقتی آرامآرام وارد این بحث شدیم که هر انسانی به اندازهای که به انسانیتِ مطلق وصل است انسان است، این سؤال پیش میآید که آن انسانیت مطلق چه خصوصیاتی دارد و جایگاهش در هستی کجاست؟
1) کافی، ج 2، ص 233.
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام با توجه به چنین جایگاهی است که میفرمایند: احدی را نباید با آل محمد علیهم السلام مقایسه کرد. مثل این است که شما تری پارچهای را که توسط آب خیس شده است با آب مقایسه کنید. این پارچه هراندازه هم که «تر» باشد، «تری» آن قابل مقایسه با آب نیست، چون رطوبت پارچه چیز مستقلی نیست تا دو نوع «تری» داشته باشیم و بخواهیم با هم مقایسه کنیم. یک چیز که تری آن در ذات آن است بیشتر نداریم، هرچیز دیگر هم تر است از آبی است که تریاش از خودش است. حقیقت یک چیز را با پرتو آن حقیقت نمیتوان مقایسه کرد. بر این اساس هرکس، هر کمالی از جهت انسانیت دارد مربوط به کمال انسانهایی است که عین کمالند و اهل البیت علیهم السلام تلاش دارند ما را متوجه مقام انسانیت بکنند تا بتوانیم سیر و سلوک درستی به سوی انسانیت داشته باشیم و لذا میفرمایند: «لَا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ»؛ هیچکس را نباید با آل محمد علیهم السلام مقایسه کرد وگرنه از مسیر رسیدن به انسانیت بیرون میافتیم.
فرض بگیریم ما شیعه نیستیم و اهلالبیت علیهم السلام را هم نمیشناسیم ولی عقل که داریم، حال از خود میپرسیم این عقل انسانی که در بعضیها بیشتر است و در بعضیها کمتر، ریشهاش کجا است؟ ما قبل از این که شیعه باشیم باید به این مطلب معرفت پیدا کرده باشیم که انسانیت در بعضیها کم و در بعضیها زیادتر است و این نشان میدهد که حقیقتی به نام انسانیت هست که پرتوش به بعضیها به جهت زمینههایی که دارند بیشتر رسیده است و به بعضیها کمتر. حال آیا میتوان حقیقت انسانیت را
با سایر انسانها که از این حقیقت بهرهمند شدهاند مقایسه کرد؟ مگر صاحب حقیقت انسانیت با بقیه که پرتوی از آن حقیقت را گرفتهاند از یک سنخاند که قابل مقایسه باشند؟ و لذا حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ لَا یُسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أَبَداً»؛ کمال اهلالبیت علیهم السلام با کمال آنهایی که نعمتها از طریق اهل البیت علیهم السلام به سویشان جاری شده، مساوی نیست. فهم این نکته دریچهی مهمی از معارف را در قلبها میگشاید که ما جایگاه خود را بشناسیم و بدانیم جهت رسیدن به کمال انسانی به کجا باید چشم بدوزیم. حضرت آیتالله بروجردی«رحمةاللهعلیه» در زمان خودشان دارای هیبت و عظمتی چشمگیر بودند و جهان تشیع در اقصی نقاط دنیا به ایشان نظر داشتند. مثل امروز نبود که چند مرجع تقلید در یک زمان با هم باشند. تمام جهان تشیع به ایشان نظر داشتند، از هند و پاکستان بگیر تا شمال و جنوب آفریقا و اروپا و آمریکا. ایشان هم معتقد بودند احترامی که به ایشان میگذارند احترام به شخص ایشان نیست، به مرجعیت است. لذا بر خود واجب میدانستند آن هیبت و عظمت را حفظ کنند تا آنجایی که وقتی شاه به ملاقاتشان رفته بود و عصایشان افتاد ایستادند تا شاه عصا را بردارد و به ایشان بدهد، و شاه هم همین کار را کرد، عصا را برداشت و بوسید و به ایشان داد. چون معتقد بودند حفظ این مقام حفظ شخص نیست، با این توصیف یک روزی که جمع کثیری از مردم در صحن خانهی ایشان جهت دیدار جمع بودند یک بندهی خدایی با صدای بلند میگوید برای سلامتی آیتالله بروجردی و امام زمان، صلوات! یک مرتبه آقا طوری عصبانی میشوند و عکسالعمل نشان
میدهند که همهی جمعیت متوجه میشوند، چون آقا متوجهاند کسی حق ندارد نام کسی را در کنار نام مقدس حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بیاورد. این است آن شعوری که انسان را جلو میبرد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ»؛ اهلالبیت اساس دیناند و هرکس به هر اندازه بخواهد دیندار بماند باید با ارتباط با آنها به مقصد خود برسد. مگر دینداری برای رسیدن به خدا نیست تا بتوانیم او را تسبیح کنیم و نظر به یگانگی او بیندازیم و کبریایی او را در قلب خود رشد دهیم؟ از طریق اهلالبیت علیهم السلام میتوان به چنین نتیجهای رسید و لذا حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: «الصَّلَاةُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ تَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ التَّسْبِیحَ وَ التَّهْلِیلَ وَ التَّکْبِیر» (1)صلوات بر محمد و آل او برابر «تسبیح» و «تهلیل» و «تکبیر» است. حضرت امام رضا علیه السلام با این روایت چشم ما را میاندازند به همان حقیقتی که علی علیه السلام در مورد اهلالبیت علیهم السلام فرمودند که: «هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ» آنها اساس دیناند، زیرا وقتی متوجه شدیم در دینداری نیاز به نمونههایی داریم که تجسم عینی دین باشند، آنها اهلالبیت علیهم السلاماند و هیچکس دیگر، چنین ادعایی ندارد که خود را
1) عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج1، ص 294.
اساس دین بداند. (1)از طرفی وقتی متوجه شدیم نیاز به نمونههایی داریم که تجسم عینی دین باشند و خداوند هم چنین نیازی را بیجواب نمیگذارد، باید بگردیم و آنها را پیدا کنیم.
حضرت در ادامه در وصف اهلالبیت علیهم السلام میفرمایند: «وَ عِمَادُ الْیَقِینِ» و آنها ستونهای یقین هستند. یقین یعنی مقامی که قلب انسان بیواسطه با حق مرتبط باشد. میفرماید: آنهایی که بیواسطه بتوانند حق را بنگرند و از نور او بهرهمند شوند و سایرین را به آن نور متصل کنند، اهلالبیت علیهم السلام هستند. «إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغَالِی» هرکس تندروی کند باید به سوی آنها برگردد تا از فروافتادن در درهی افراط نجات یابد. غالی یعنی انسان افراطی. اگر کسی نخواست به افراط بیفتد و در تعادل بماند باید به سوی اهلالبیت علیهم السلام نظر کند. «وَ بِهِمْ یُلْحَقُ التَّالِی» و هرکس هم سستی کند باید به آنها ملحق گردد وگرنه از رسیدن به حقیقت باز میماند. «وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایَةِ» و امتیاز ولایت به آنها اختصاص دارد و زیر این آسمان تنها آنها هستند که میتوانند به بشر دستور دهند و او را به سوی حق راهنمایی کنند. چون همانطور که عرض شد آنها مصداق عین الإنساناند، و میتوانند انسانها را به نور انسانیت نزدیک کنند، تا بتوانند خشم و غضب و شهوت خود را با نور انسانیت کنترل کنند و در معنویتِ متعادل قرار گیرند. به همین جهت فرمود: امتیاز ولایت بر بشریت
1) به عنوان نمونه خلیفه دوم در مورد علی علیه السلام میگوید: «لولا علی لهلک العمر» اگر علی نبود عمر هلاک میشد.(استیعاب، ج 3، ص 39 ). یا میگوید: «لا ابقانیالله لمعضلة لیس لها ابوالحسن» خدا مرا در مشکلی قرار ندهد که ابوالحسن در کنارم نباشد.(انسابالأشراف،ص100)
اختصاص به این خانواده دارد تا نهتنها صفات انسانی انسانها به تعادل برسد، بلکه امور اجتماعی جامعه نیز با ولایت آنها به سر و سامان برسد. باید در همهی امور نظر به معصوم داشت تا از افراط و تفریط نجات یافت. «وَ فِیهِمُ الْوَصِیَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ»؛ وراثت و وصایت در نزد آنها است. سرمایهی وصی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلمبودن و وارث علم پیامبری، در این خانواده است و اگر خداوند راه سعادت بشر را از طریق پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به بشر نمایاند، آن راه در بین این خانواده است، باید همهی نظرها به آنها دوخته شود. اگر راه سعادت گشوده است و معلوم است به کجا باید رجوع کرد و کوتاهی کردیم، چهکسی را باید ملامت کنیم؟ زیرا در متون اهل سنت و در کتابهای معتبرشان چنین تذکری از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم دارند که حضرت میفرمایند: «نَحْنُ أَهْلُ بَیْتٍ لَا یُقَاسُ بِنَا أَحَدٌ مِنْ عِبَادِ اللَّه» (1)مائیم آن خاندانی که هیچ کس از بندگان خدا با ما قابل مقایسه نیست.
خدایا به حقیقت اهل البیت علیهم السلام ما را به معرفتی نایل کن که بتوانیم این خانواده را بشناسیم و از نور آنها بهرهمند شویم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) کنز العمال، ج 6، ص 218.
بسم الله الرحمن الرحیم
بنا شد تا به مدد الهی در رابطه با احادیث مقام نورانیت اهلالبیت علیهم السلام بحث بشود. با ادامهی بحث بهخودی خود روشن میشود که جای این بحث در امور سلوکی کجاست و چرا در فرهنگ شیعه به خاطر فضایی که حاکمان جور درست کردند، علمای ما نتوانستند این نوع مباحث را آنطور که شایستهی این روایات است در فرهنگ عمومی جامعه مطرح نمایند، ولی آنها را حفظ کردند تا شرایط طرح آن فراهم شود و بتوان این نوع معارف را از سطح خواص به سطح عمومیتر اشاعه داد.
جلسهی گذشته عرض شد روایات متکثر در شیعه و سنی داریم که اهلالبیت علیهم السلام بهخصوص امیرالمؤمنین علیه السلام مقامی فوق مقامهای عادی دارند و سایر امت در آن مقام نیستند. به همین جهت عرفای اهل سنت به
امیرالمؤمنین علیه السلام ارادت خاصی میورزند و پایههای ارادت آنها به حضرت در روایاتی است که از نبیاکرم صلی الله علیه وآله و سلم رسیده است. (1)
با توجه به اینکه شرایط فکری امروز جهان آمادهی طرح روایاتی است که متذکر مقام نوری اهلالبیت علیهم السلام است، به بعضی از این روایات میپردازیم. این روایات به ما گوشزد میکند که ما چگونه باید عقایدمان را کامل و تصحیح کنیم. مرحوم مجلسی«رحمةاللهعلیه» با توجه به اینکه سعی داشته است از کتابهای دست اول مطالب خود را بگیرد، در مورد این روایت میگوید: «ذَکَرَ وَالِدِی رَحِمَهُ اللَّهُ أَنَّهُ رَأَی فِی کِتَابٍ عَتِیقٍ جَمَعَهُ بَعْضُ مُحَدِّثِی أَصْحَابِنَا فِی فَضَائِلِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام هَذَا الْخَبَرَ » پدرم گفت که من این روایت را در یک کتاب خیلی قدیمی دیدم که آن را بعضی از محدثین شیعه در فضائل امیرالمؤمنین صلی الله علیه وآله و سلم جمعآوری کرده بودند. در ادامه میگوید: « وَ وَجَدْتُهُ أَیْضاً فِی کِتَابٍ عَتِیقٍ مُشْتَمِلٍ عَلَی أَخْبَارٍ کَثِیرَةٍ» خود من هم این روایت را در یک کتاب قدیمی که شامل اخبار زیادی بود دیدم. که البته در جوامع روایی ما شبیه این روایت فراوان است به طوری که وقتی آنها را کنار هم میگذاریم به همدیگر پوشش میدهند و متوجه میشویم یک فکر و فرهنگ است که به صورتهای مختلف از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و ائمهی معصومین علیهم السلام صادر شده است.
مرحوم مجلسی در ادامه میگویند: «رُوِیَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَفَةَ أَنَّهُ قَالَ سَأَلَ أَبُوذَرٍّ الْغِفَارِیُّ سَلْمَانَ الْفَارِسِیَّ«رَضِیَاللَّهُعَنْهُمَا» یَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ مَا مَعْرِفَةُ الْإِمَامِ
1) به کتاب «مبانی نظری و عملی حبّ اهل بیت علیهم السلام از همین مؤلف رجوع شود.
أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِالنُّورَانِیَّةِ؟» محمدبن صدفه روایت میکند که ابوذر غفاری از سلمان فارسی در رابطه با معرفت به مقام نورانی امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال میکند. آری بحث ولایت حضرت که در غدیر طرح شد یک چیز است اما مقام نورانیت حضرت که در اذهان خواص مطرح بوده چیز دیگری است و معلوم است که بین اصحاب خاص پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و یاران امیرالمؤمنین علیه السلام این بحث مطرح بوده و نیاز داشتند که از آن اطلاعات کاملی داشته باشند. اباذر میدانسته باید سلمان چیزهایی در رابطه با مقام نورانیت امیرالمؤمنین علیه السلام بداند که به سراغ سلمان آمده، ولی سلمان میگوید: «یَا جُنْدَبُ فَامْضِ بِنَا حَتَّی نَسْأَلَهُ عَنْ ذَلِکَ» ای جندب (1)بیا با هم برویم از خود حضرت بپرسیم - این از هوشیاری و حکمت سلمان است که زمینه را آماده کرده تا از زبان شخص امیرالمؤمنین علیه السلام مطلب به طور کامل گفته شود- «قَالَ: فَأَتَیْنَاهُ فَلَمْ نَجِدْهُ. قَالَ: فَانْتَظَرْنَاهُ حَتَّی جَاءَ» سلمان میگوید: آمدیم سراغ امیرالمؤمنین علیه السلام ولی آن حضرت را پیدا نکردیم، پس منتظر ماندیم تا آمدند. «قَالَ«صَلَوَاتُاللَّهِعَلَیْهِ»: مَا جَاءَ بِکُمَا؟» حضرت از آن دو پرسیدند: برای چه منظوری آمدهاید؟ «قَالَا جِئْنَاکَ یَا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ نَسْأَلُکَ عَنْ مَعْرِفَتِکَ بِالنُّورَانِیَّةِ» گفتند: ما آمدهایم خدمت شما ای امیر مومنان تا در رابطه با معرفت به نورانیت شما از شما سؤال کنیم.
معلوم است آن دو صحابهی بزرگوار در مورد فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام مطالب زیادی از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم شنیدهاند که امروزه در کتب شیعه و سنی موجود است، ولی موضوع حقیقت نوری حضرت چیز دیگری است و ما
1) جُندب، نام اباذر بوده است.
هم باید با نگاه دیگری به این موضوع نگاه کنیم و آن را دنبال نماییم چون معارف خاصی در درون این موضوع نهفته است.
از اینجا معلوم میشود که چیزهایی در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام در عالم هستی موجود است که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «اگر در بارهی تو گروهی از امت همان چیزهایی را که در مورد عیسیبنمریم گفتند، نمیگفتند، امروز در بارهی تو گفتاری میآوردم که بر هیچ جماعتی عبور نمیکردی «إلاّ أخذوا التّراب مِن تحتِ قَدَمَیک ...» مگر آنکه خاک را از زیر دو قدمت بر میداشتند و زیادی آب وضویت را جهت شفا میگرفتند». (1)
از این نوع روایات معلوم میشود که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم دارند خبر میدهند یک خبرهایی در امیرالمؤمنین علیه السلام هست که بعضی از آنها را فقط خواص میفهمند. در همین راستا مولوی میگوید:
از تو بر ما رفت چون داری نهان
میفشانی نور چون مَهْ بیزبان
تا آنجا که میگوید:
تو ترازوی احد خو بودهای
بل زبانهی هر ترازو بودهای
آدمهای دقیق - چه شیعه و چه سنی- متوجهاند فضائلی بیش از آنچه پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم برای عموم در مورد علی علیه السلام فرمودهاند برای آن حضرت هست. حرف ما این است که آیا میشود با تدبّر در امثال این روایات به بعضی از
1) غایةالمرام، قسمت اول، ص 115- بحارالأنوار، ج 37، ص 271.
آن فضائل آگاهی یافت؟ خود حضرت در جواب سلمان و ابوذر فرمودند: «مَرْحَباً بِکُمَا مِنْ وَلِیَّیْنِ مُتَعَاهِدَیْنِ لِدِینِهِ لَسْتُمَا بِمُقَصِّرَیْنِ» آفرین به شما دو رفیقی که نسبت به دینشان متعهد هستند که آن را کامل کنند، «لَسْتُمَا بِمُقَصِّرَیْنِ» یعنی شما نمیخواهید در شناخت دین کوتاهی کرده باشید. «لَعَمْرِی إِنَّ ذَلِکَ وَاجِبٌ عَلَی کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» به جانم سوگند معرفت نسبت به حقیقت نوریهی من و اهل البیت علیهم السلام بر هر مرد و زن مسلمان واجب است. «ثُمَّ قَالَ صلی الله علیه وآله و سلم یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا: لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، قَالَ علیه السلام: إِنَّهُ لا یَسْتَکْمِلُ أَحَدٌ الْإِیمَانَ حَتَّی یَعْرِفَنِی کُنْهَ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ» سپس فرمودند: ای سلمان و ای جندب، عرض کردند: بفرمایید ای امیر مؤمنان! فرمودند: مطمئناً ایمانِ احدی کامل نمیشود مگر اینکه من را به کنه معرفت، با نورانیت بشناسد.
در رابطه با چگونگی رؤیت نور به این نکته توجه دارید که میگوئیم چون میتوانیم این میز را ببینیم، پس نوری در این اطاق هست به این معنی که با دیدن میز، متوجه وجود نور میشویم، در حالی که نمیتوانیم به «نور» اشاره کنیم -آن طور که به دیوار اشاره میکنیم- ولی میدانیم نوری در این اطاق هست که میتوانیم اطراف خود را ببینیم. تازه وقتی نور میرود میفهمیم که نوری بوده و حالا چون نیست اطاق تاریک شده است. به همین جهت اگر خورشید هرگز غروب نمیکرد معلوم نبود که ما بپذیریم
نور خورشیدی وجود دارد، چون از ظلماتِ بعد از غروب خورشید متوجه نور خورشید میشویم. به قول معروف:
ماهیان ندیده غیر از آب
پرس پرسان زهم که آب کجاست
برای اینکه ماهیان هیچوقت خشکی را تجربه نکردهاند تا وجود آب را با خشکی مقایسه کنند لذا میگویند آب کو؟ در رابطه با نور هم ما واقعاً وجود نور را مثل وجود دیوار حس نمیکنیم. چراغ را که خاموش میکنیم چون با تاریکی روبهرو میشویم و دیگر اشیاءِ اطراف خود را نمیبینیم، میپذیریم الآن نوری بین من و شما هست. از نبودن نور و مقایسهی آن با روشنایی اطراف میفهمیم نوری هست. این در رابطه با فهم وجود نور است از جهت «حسّ»، در حالی که نفس ناطقهی ما بدون این مقایسهها به نور نظر میکند و آن را مییابد. مشکل، رؤیت حسّی نور است که با مقایسه فهمیده میشود و از حسّنکردن موجودات اطراف در تاریکی، میفهمد نوری باید باشد که اشیاء اطراف را میبیند. (1)پس این نور بود و حالا رفت.
در مورد رؤیت نور معنوی موضوع از این هم دقیقتر است. حقیقت نوری امیرالمؤمنین علیه السلام چیزی غیر از شخص ظاهری آن حضرت و غیر از آن شجاعتها و غیر از داماد پیامبر صلی الله علیه وآله و سلمبودن است. انسان در رؤیت نوری آن
1) اساساً هر موجودی که جنبهی تشکیکی داشته باشد و ما با ذات آن روبهرو شویم آنچنان است که نفس ناطقه اگر بتواند به آن نظر کند با وجود یا ذات آن روبهرو میشود، برعکس ماهیات که حدّ آنها برای حسّ یا عقل معلوم میگردد. برای نفس ناطقه رؤیت پدیدههای معنوی و حرکت و نور که مقول به تشکیک هستند از این نوع رؤیت است که به آنها نظر میکند و آنها را ادراک مینماید.
حضرت میخواهد با مقامی از آن حضرت آشنا شود که غیر از شخصیت ظاهری حضرت است. رؤیت این نور آمادگی زیاد میخواهد، اصطلاحاً به آن نوع دیدن «ذاتدیدن» میگویند. بنده نمیخواهم بحث را مشکل کنم اما بخواهید و نخواهید موضوعِ دقیق و عمیقی در میان است. برهان حرکت جوهری برای رؤیت ذات یا جوهر کمک میکند. در برهان حرکت جوهری عقل با ذاتی روبهرو میشود که عین حرکت است، همیشه ما میبینیم چیزی حرکت دارد، ولی ملاصدرا در برهان حرکت جوهری ثابت میکند خودِ حرکت هم یک چیز است. حرکت دست را آدم میفهمد ولی فهم خودِ جنبیدن یا حرکت، نیاز به دقت و کار بیشتری دارد. معنی حرکت جوهری عبارت از این است که خود حرکت، یک چیز است مثل «تری» که خودِ «تری» یک چیز است نه اینکه آب چیزی باشد که «تر» است.
در بحثِ معرفت بالنّورانیه، باید امیرالمؤمنین علیه السلام را ببینیم اما نه از آن جهت که میدانیم اولین مرد مسلمان است و نه از آن جهت که خداوند در غدیر او را وصی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم قرار داد، همهی اینها ریشه در حقیقت و نورانیت حضرت علی علیه السلام دارد که باید آن را شناخت. اباذر سراغ جناب سلمان میرود تا از حقیقت نوری امیرالمؤمنین علیه السلام آگاه شود و وقتی بنا به پیشنهاد سلمان خدمت حضرت رسیدند حضرت هم از مسئله، ساده نگذشتند و فرمودند: «لا یَسْتَکْمِلُ أَحَدٌ الْإِیمَانَ حَتَّی یَعْرِفَنِی کُنْهَ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ» هیچکس ایمانش کامل نمیشود تا اینکه مرا به کُنْه معرفتم که
همان نورانیت است بشناسد. حضرت تأکید میکنند که کُنْه معرفت مرا به نورانیت بشناسید تا نور خاصی از انوار این عالم را شناخته باشید.
باز باید موضوعِ ذاتبینی را در میان بیاورید. شما خدا را چطور میبینید؟ یکوقت میگوئید چون مخلوقی هست خالقی هست. به تعبیر رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم این نوع شناخت خوب است و میفرمایند: «عَلَیکُم بِدینِ الْعَجائِز» (1)لااقل به اندازهی پیرزنها متوجه حضور خدا در این عالم باشید. حضرت از پیرزنی که کنار کوچه مشغول نخریسی بود پرسیدند خدا را به چه میشناسی؟ او چرخ نخریسی را که میگرداند، رها کرد و گفت ببینید دیگر نمیچرخد، پس این دنیا هم که دارد میچرخد بالأخره یک چرخانندهای دارد. حضرت به اطرافیان خطاب کردند: «عَلَیکُم بِدینِ الْعَجائِز» لااقل به اندازهی پیرزنان دیندار باشید.
به گفتهی نظامی گنجوی:
بلی در طبع هر دانندهای هست
که با گردنده گردانندهای هست
از آن چرخه که گردانَد زن پیر
قیاس چرخ گردنده همان گیر
از آن طرف هم حضرت سجاد علیه السلام میفرمایند آخرالزمان گروهی میآیند که «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و شش آیهی اول سورهی حدید که اوج توحید است، برای آنها نازل شده است. (2)درک سورهی «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» کجا و اینکه میگوئیم چون مخلوقی هست خالقی هست، کجا.
در توجه به «احدیت» حضرت «الله» رازها نهفته است که با روش پیبردن از مخلوق به خالق، آن رازها ظاهر نمیشود. همانطور که درجهی توحیدی آیات متفاوت است. یکجا خداوند میفرماید: «اُذْکُرُواْ نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ» (1)یاد نعمتهایی باشید که به شما دادم. اما یک جا هم میفرماید: «فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ» (2)مرا یاد کنید تا من هم شما را یاد کنم. در این آیه ما را متوجه خودش میکند تا از خود او به او برسیم. ولی در آیهی قبل ما را متوجه نعمتهایش میکند تا بهواسطهی نعمتها به او برسیم. در «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» انسانها ذات خدا را به یگانگی مییابند. به همین جهت حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالی علیه» در کتاب چهل حدیث در رابطه با روایتی که میگوید: «لاتَتَفَکَّروا فی ذاتِ الله» (3)در ذات خدا تفکر نکنید، میفرمایند: این توصیهای است برای کسانی که توان تفکر در عمق توحید را ندارند وگرنه حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «اَفْضَلُ الْعِبادَةِ اِدْمانُ التَّفَکُرِ فی اللّه وَ فی آلائِه» (4)بالاترین عبادت، ادامهدادن تفکر در مورد خدا و در آیات و نشانههای اوست. (5)آری! یک جایی باید به مردم بگویند نمیخواهد راجع به خدا فکر کنید، همین که میبینید اثری هست نشان میدهد مؤثری باید باشد. اما یک جا هم میگویند در مورد خدا فکر
کن و خداوند را جدای از صفاتش بیاب. امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبهی اول نهج البلاغه میفرمایند: «کمالُ الإخلاصِ لَهُ نَفْیُ الصّفاتِ عَنْه» کمال اخلاص آن است که صفات را از او نفی کنی و خود ذات را عین صفات بدانی. زیرا «لِشَهادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ»؛ هر صفتی شهادت میدهد که غیر موصوف است و هر موصوفی شهادت میدهد که غیر صفت است. با این مقدمات میخواهم ذهن عزیزان متوجه «ذاتبینی» شود.
در معارف توحیدی گاهی انسان به جایی میرسد که خدا را مییابد. به تعبیر امام صادق علیه السلام میرسیم به اینکه «هو نورٌ لا ظُلْمةَ فیه، وَ حیاتٌ لا مَوْتَ فیه، وَ عِلمٌ لا جَهْلَ فیه» (1)او نوری است که ظلمتی در او نیست، و حیاتی است که مرگی در او نیست، و علمی است که جهلی در او نیست.
قصد بنده از این عرایض این است که إنشاءالله عزیزان در معرفت به جایی برسند که امیرالمؤمنین علیه السلام یک حقیقت نوریاند. شرط چنین معرفتی این است که ما بتوانیم «ذاتبین» بشویم. یعنی به جای اینکه از اثر پی به مؤثر ببریم، بتوانیم با خود ذات مرتبط باشیم. ما چنین استعدادی را داریم و قلب هر انسانی میتواند با جنبهی نوری حقایق مرتبط شود و فقط در حدّ فهم حقایق متوقف نشود. شما نور اطاق را میبینید ولی نه با
1) توحید صدوق، ص 137.
چشمتان. اینکه رفیق شما میگوید نور کو؟ برای این است که او میخواهد باچشمش ببیند، لذا چیزی نمیبیند که به آن اشاره کند. ولی اگر متوجه شود که باید با نفس ناطقهی خود آن را ببیند دیگر مشکل حل است. موضوع از این قرار است که عقل و حس کنار هم میآیند و به کمک آن دو، نفس ناطقه متوجهی نور میشود، و این مهمترین نکتهای است که باید در رؤیت نور مورد توجه قرار گیرد و اساس «ذاتبینی» در همین نکته نهفته است. حسّ شما میز را میبیند، عقل شما میفهمد حالا که میز دیده میشود پس باید یک نوری در صحنه باشد، نفس ناطقه نظر میکند و متوجه نور میشود. آری نفس ناطقه متوجه آن میشود و نه اینکه فقط بفهمد بلکه با ذات روبهرو میشود. حال اگر این قدرت را که در نفس ناطقه است بهکار بیندازیم و خود را از حجابها آزاد کنیم متوجه نور امیرالمؤمنین علیه السلام میشویم و با تلاشهای حسابشده وارد وادی رؤیت حقیقت نوری امام میگردیم. حضرت میخواهند نفس ناطقهی ما را متوجه آن نور بکنند تا با قلبی آزاد از حجابها نظر کنیم و ببینیم.
حضرت بعد از آنکه فرمودند: ایمانِ احدی کامل نمیشود مگر آنکه مرا به کنه معرفتم به نورانیت بشناسد، میفرمایند: «فَإِذَا عَرَفَنِی بِهَذِهِ الْمَعْرِفَةِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِراً وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْ مَعْرِفَةِ ذَلِکَ فَهُوَ شَاکٌّ وَ مُرْتَابٌ» پس اگر کسی به این صورت من را شناخت، خدا قلب او را برای تجلی ایمان امتحان کرده و سینهی او را جهت نور اسلام گشاده است و او را به عارفی تبدیل کرده که
بصیر شده است، و کسی که از این نوع معرفت کوتاهی کرد همواره در حال شک و تردید قرار دارد و آنطور که شایسته است با حقایق مرتبط نیست.
گاهی میگویید الحمدلله من دیگر مؤمن شدم و ایمان خوبی دارم چون با صد دلیل میتوانم ثابت کنم این دنیا، خدا میخواهد، ولی چیزی نمیگذرد که میگویی نکند این دنیا اتفاقی درست شده است؟ چون در آن نوع عقیده چنین شکی خوابیده است. اینکه حضرت میفرمایند: با نرسیدن به حقیقت نوری، انسان در شک و تردید است به این معنی نیست که نمیتواند دلایلی بر اثبات خدا داشته باشد، بلکه به آن جهت است که جانش با حقیقت مرتبط نشده است. بنابراین راهی هست که اولاً: میتوان نورانیت امیرالمؤمنین علیه السلام را یافت و بنا به ادامهی روایت، خداوند به نور آن حضرت شناخته میشود. ثانیاً: این راه، راهِ رسیدن به ایمانی است که از طریق آن، شک از صحنهی قلب انسان بهکلی زدوده میشود و توفیق اُنس با حقایق به زندگی انسان وارد میگردد.
خداوند به نور امیرالمؤمنین علیه السلام ما را شایستگی قبول و پذیرش ایمانی کند که منجر به اُنس طولانی با خودش گردد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث ما در این رابطه بود که جناب سلمان و اباذر خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام رسیدند که ای امیر مؤمنان! از شما میخواهیم چگونگی شناخت نورانیت خودتان را برای ما روشن بفرمایید. حضرت فرمودند: آفرین به شما دوستانی که نسبت به دین خود متعهد هستید. سپس فرمودند: «لَعَمْرِی إِنَّ ذَلِکَ الْوَاجِبُ عَلَی کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» به جان خودم سوگند بر هر زن و مرد مؤمنی این نوع شناخت واجب است که مقام نورانیت امام خود را بداند و ایمان هیچکس کامل نمیشود مگر اینکه من را به کنه و عمق نورانیت بشناسد. معلوم است شناخت نورانیت اولیاء الهی کاری است بسیار دقیق، ولی اگر کسی بتواند وارد چنین معرفتی بشود وارد دنیایی از معارف شده که با هیچ معرفتی قابل مقایسه نیست. بعد فرمودند: اگر کسی من را از این بُعد بشناسد، «فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصِراً» خداوند قلب او را جهت منورشدن به نور
ایمان آماده کرده و سینهی او را برای درک اسلام گشاده نموده و او را عارفی بصیر و بینا به حقایق نموده است، چنین آدمی قلبش قلب الهی خواهد شد. نهتنها قلبش محل تجلی نور ایمان میشود، بلکه با شرح صدری که پیدا میکند راحتتر میتواند اسلام را در قلب خود نگه دارد و سینهاش برای درک اسلام باز خواهد شد و این نشان میدهد که میتوان از طریق شناخت جنبهی نورانیت امام به درک حقیقی اسلام نایل شد. هرچند یک راه دیگر هم آن است که از اسلام به امام برسیم ولی با راهی که حضرت مولیالموحدین علیه السلام گوشزد میکنند، مسیر صد ساله را یک شبه طی میکنید. یک وقت انسان از رودخانه میفهمد باید دریایی باشد که آبهای رودخانهها در آن بریزند و در آنجا جمع شوند، ولی یک وقت مستقیماً با دریا روبهرو میشود و از طریق دریا، دریا را میشناسد. درک اسلام از طریق شناخت نورانیت امام شبیه راه دوم است که با نظر به قرآن ناطق و اسلام مجسم با حقیقت اسلام روبهرو میشویم.
اسلام را از طریقههای مختلف میتوان شناخت، اما این روش که آدم بتواند از طریق ارتباط با مقام نورانیت امام با اسلام آشنا بشود چیز دیگری است. در این صورت است که اسلام برایش عین نورانیت قلبی میشود و همینکه به جنبهی نورانیت امام مینگرد قلب او جهت فهم اسلام منور میگردد و ظرف تجلی اسلام میشود و نهتنها از نظر فهم به چنین قلب گشادهای مفتخر میشود، بلکه چنین آدمی، آدم آگاه و بصیری است که حقایق را به خوبی میفهمد.
در ادامه میفرمایند: «وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْ مَعْرِفَةِ ذَلِکَ فَهُوَ شَاکٌّ وَ مُرْتَابٌ» اگر کسی در این مسئله کوتاهی کند، در شناختِ حقیقت اسلام گرفتار شک و تردید میشود و همواره نسبت به حقانیت اسلام در تزلزل و توقف است. چون آن نوع معرفتی مطلوب است که دیگر هیچ شک و شبههای در قلب انسان نسبت به حق و حقیقت باقی نگذارد و در یقین کامل وارد شود. به وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم گفتند که حضرت عیسی علیه السلام روی آب راه میرفته، حضرت فرمودند اگر یقینشان بیشتر بود در هوا راه میرفتند. (1)معلوم است یقین - که همان آزادشدن از هرگونه شک و تردید است - کارها میکند و دارای شدت و ضعف است.
از معلول پی به علت بردن یک راه است و از نور خدا متوجه خدا شدن راه دیگری است. از نور حیات متوجه حضرت حیّ شدن، یک نوع ارتباطِ بدون واسطه با حیّ مطلق است. این فرق میکند با آنکه از آثار حیات متوجه حیات شویم. در ارتباط بیواسطه با خدا، انسان با تجلیات نور اصلی روبهرو است و نه با چیز دیگر. در این حالت وارد رؤیت شده است، نه اینکه نسبت به نور خدا فکر کرده باشد. یک وقت دل باز میشود و حیات را احساس میکند ولی یک وقت از مظاهر حیات متوجه حیات میشود. مثل اینکه دست بنده را میبینید که حرکت میکند و میفهمید حیات دارد، ولی یک وقت از طریق قلبِ خود با حیاتی که دست بنده را حرکت میدهد ارتباط پیدا میکنید. همانطور که شما با چشم سرتان انگشت مرا میبینید، با قلبتان هم میتوانید حیات مرا ببینید. همهی ما با
1) «فَقَالَ لَوْ زَادَ یَقِینُهُ لَمَشَی فِی الْهَوَاء» بحارالأنوار، ج67، ص 179.
قلب خود حیات را میبینیم ولی چون عادت داریم دیدن را محدود به دیدن با چشم کنیم، وقتی هم که قلب، حیات را مییابد باور نداریم در حال رؤیت حیات هستیم، زیرا رؤیت را فقط محدود به رؤیت حسی کردهایم وگرنه واقعاً با قلب خود دارید حیات بنده را مییابید.
وقتی که حیات را میبینیم و متوجه حیّ میشویم، در این حالت وارد رؤیتِ نوری شدهایم، همان چیزی که جناب سلمان و اباذر میخواهند وارد آن شوند و از آن زاویه نور حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را نظاره کنند و از منظر نور آن حضرت به رؤیت نور خداوند نایل شوند. چون نور حضرت راهی است برای ارتباط با نور خدا.
در نگاه نوری، همان که اول است آخر میباشد و همان که ظاهر است باطن میباشد. آیهی سوم سورهی حدید میفرماید: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» خداوند اول و آخر و ظاهر و باطن است. نه اینکه یا اول است و یا آخر و یا ظاهر است و یا باطن، همهی اول و آخر و ظاهر و باطن او است. چنین نگاهی، نگاه ارزشمندی است و برای رسیدن به این نوع نگاه که نگاه نوری به حق است باید تلاش کرد. از ابیسعید خراز پرسیدند: «بِمَ عرفْتَ الله» به چهچیز خدا را شناختی؟ میگوید: «عرفتُ الله بجمعِهِ بَینَ الضّدَین» خدا را به جمعکردن او بین دو ضد شناختم، سپس آیهی «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» را قرائت کرد. (1)
1) محیالدینبنعربی، فتوحات مکّیه(چهارجلدی)، ج 1، ص 189.
هیچوقت با عقل نمیتوان به چنین رؤیتی رسید که او را در عین آنکه اول است، آخر ببینید، چون عقل تا اینجا میآید که اگر اول است، آخر نیست و اگر ظاهر است، باطن نیست. با عشق و رؤیت قلبی است که او را در همهی مظاهر و در ظاهر و باطن، در منظر خود مییابید. به قول مولوی:
عقلگوید شش جهت حدّ است و دیگر راه نیست
عشق گوید راه هست و رفتهایم ما بارها
عقل میتواند برای هر پدیدهای شش جهت در نظر بگیرد، بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب، ولی حقیقت چیزی نیست که در جهات ششگانه بگنجد که عقل بتواند آن را بیابد.
مشکلی که در نگاه نوری به حقایق پیش میآید از همین جا است که نتوانیم از نگاه عقلی به نگاه قلبی نایل شویم. شما با عقلتان میفهمید این عالم معلول است و علت میخواهد و علتِ آن باید واجبالوجود باشد، اما با عقل که نمیشود فهمید آن خدایی که واجبالوجود است، «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» است؛ این دیگر رؤیت قلبی را میطلبد که آن را باید در مباحث توحیدی دنبال کنید. اینجا بنا نیست بحث توحیدی خدمت عزیزان داشته باشیم، میخواهیم با این مثال منتقل بشویم به اینکه چشمی که باید مقام نورانیت را رؤیت کند چشمی است که همهی انسانها در قلبشان دارند، باید قلب را به صحنه آورد و در منظر خود، مقام نورانیت امام را قرار داد تا رؤیت انجام گیرد. حضرت خودشان باب بحث را باز کردند تا ما را در این وادی وارد کنند.
حضرت فرمودند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ» آن دو عرض کردند: بفرمایید ای امیر مؤمنان. «قَالَ علیه السلام: مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ، وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ» معرفت من به نورانیت معرفت خدای عزّ و جل است، و معرفت خدای عزّ و جل، معرفت من است به نورانیت. در واقع حضرت ما را راهنمایی میکنند که اگر توانستید من را به نورانیت ببینید خدا را دیدهاید، همان طور که اگر با همان رؤیت قلبی به خداوند معرفت پیدا کنید، تجسم عینی آن نور را در جمال علی علیه السلام میتوانید مشاهده نمائید. این آن نوع رؤیتی است که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم در بارهاش فرمودند: «مَنْ رَانِی فَقَدْ رَأی الْحَق» (1)هرکس مرا ببیند حقیقتاً خدا را دیده است. مسلّم این رؤیت، رؤیت دست و صورت مبارک حضرت نیست، رؤیت جنبهی نورانیت حضرت است. مثل رؤیت آدمی که عاشق باشد. آدم عاشق را که نگاه کنید نمیتوانید بگوئید کجایش عاشق است. اما از همهی حرکات و سکناتش عشق میبارد. به گفتهی مولوی:
عشق شِنگ بیقرار بیسکون
چون در آرد کل تن را در جنون؟
عشق شنگ چگونه آدم را به جنون میاندازد و شما با دیدن حرکات انسان عاشق چگونه به آن عشق منتقل میشوید؟ رؤیت نوری را هم باید از این زاویه انجام داد. جمال ائمه علیهم السلام در حرکاتشان طوری ظهور دارد که نور عقلِ قدسی امام در جمال آنها قابل رؤیت است. به همین جهت نباید
1) سید حیدر آملی، جامع الأسرار، ص 205.
نقاشان با تصورات خود شکل و صورت امام معصوم را نقاشی کنند، چون همانطور که آن نور، مخصوص امام معصوم است، در جسم و صورت مخصوص نیز ظاهر میشود و هیچ صورتی نمیتواند آن نور را بنمایاند. هر شکلی که نقاشی کنند حجابِ شکل اصلی میشود و اثرش هم منفی است و عملاً آن جنبهی نورانیتی که در ظاهر آنها بوده نمایان نمیگردد. هنرمند نقاش جسمی که کشیده جسمی است با تصور خودش که در آن جسم آن نور نیست. در جسم امام آن نور هست و هرکس فقط آن جسم را ببیند آن نور را میبیند. در روایت هم داریم که اگر کسی خواب ائمه علیهم السلام را ببیند در صورتیکه ائمه علیهم السلام را قبلاً دیده باشد، حتماً آن رؤیا، رؤیای صادقه است. چون شیطان نمیتواند در جمال امام معصوم ظاهر شود، زیرا جسم امام محل تجلی نور امام است و اگر جسم امامِ معصوم را دیده باشید آن جسم دقیقاً حکایت از آن نور دارد. شیطان نمیتواند آن جسمی که حکایت از آن نور دارد را برای خود بسازد و در خواب برای افراد ظاهر کند.
وقتی حضرت میفرمایند: معرفت من به نورانیت همان معرفت خدای عزّ و جل است، میخواهند نگاه ما را به جنبهی نورانیت خود بیندازند. عمده آن است که بفهمیم این نگاه چه نوع نگاهی است و از چه جهت موجب رؤیت خداوند میشود. برای روشنشدن بحث به حرکات انسانهای متقی نظر کنید؛ اگر یک آدم متقی که تقوا را بر تمام ابعاد قلبی
و باطنیاش حاکم کرده ملاحظه نمایید، آن تقوا را در شخصیت او نیز میبینید. ملاحظه میکنید به مظاهر دنیا نگاه خریدارانه ندارد که با تمام وجود به آنها نگاه کند. هیچوقت نگاه نمیکند ببیند این نامحرم چه شکلی است، تقوایش بهکلی بر چشمش حکومت دارد، هرگز با حرص و ولع غذا نمیخورد. وقتی این حرکات و سکناتش را میبینید، میگوئید تقوا دارد، نگاه میکنید به طرف و متوجه تقوای او میشوید. حال وقتی حضرت علی علیه السلام مقام نورانیت خود را در منظر ما قرار دادند و ما آمادهی نظر به مقام نورانیت حضرت شدیم - همانطور که تقوای طرف را میدیدیم- خدا را خواهیم دید. وقتی نور وحدانی حضرت حق بر جان انسانی حاکم شد، همهی حرکاتش به یک نوع یگانگی خاص منوّر میشود و ما را به جمال احدی منتقل میکند.
با درک مقام نورانیتِ اهلالبیت علیهم السلام میتوان جزو خواص اهلالبیت علیهم السلام شد و لذا ملاحظه میفرمایید همین وصفی که رسولخدا صلی الله علیه وآله و سلم برای جناب سلمان دارند که فرمودند: «سلمانُ مِنّا اهلالبیت»، برای اباذر هم دارند (1). یعنی این دو صحابهی بزرگوار فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام را درک میکنند و میفهمند اهلالبیت علیهم السلام از چه پایگاهی سخن میگویند و در منظرشان مقام نوری آن ذوات مقدس قرار دارد.
اگر نور حضرت أحدی بر قلب کسی تجلی کرد همهی حرکات و سکناتش آینهی نمایش نور حضرت احد است. «احد» یعنی حقیقتی که
1) علم الهدی خراسانی، نهج الخطابة- سخنان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام، عربیج1، ص 400.
تضادی در ذاتش نیست، در عین آنکه سمیع است، بصیر است و در عین آنکه حیّ است، قیّوم است، تمام وجودش عین یگانگی است. اگر به انسانهای موحدی که نور احد بر قلبشان تجلی کرده بنگرید، شخصیت آنها را نیز محل تجلی یگانگی حق مییابید. مگر برای دیدن خدا میخواهید به دنبال چه چیز باشید، خدا را باید کجا پیدا کرد؟ جز در جمال انسان موحد؟ او به اندازهای که با حرکات و سکنات و گفتارش حکایت از یگانگی حق میکند، آینهی نمایش حق است. جمال ائمهی اطهار علیهم السلام آینهی تمامنمای حق است، که عمان سامانی در رابطه با حضرت علی علیه السلام میگوید:
به پرده بود جمال جمیل عزّ و جل
علی شد آیینه خیرالکلام قَلّ و دَلّ
وقتی با رویکرد نظر به مقام نورانیت امام، اعمال شرعی خود را انجام دهیم جلوههای نورانیت حضرت علیه السلام بر قلب ما طلوع میکند.
علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند:
«وقتی از نجف به تبریز برگشتیم، میخواستیم خانهی خود را تعمیر کنیم، عمله و بنّایی پیدا کردیم، دیدم عمله خیلی خوب کار میکند، هر وقت هم که استادِ بنّا دستور به او نمیداد خودش یک کاری پیدا میکرد و انجام میداد، ظهر هم که شد نماز خوبی خواند و غذایش را خورد و بلند شد برای کار. نزدیکیهای عصر استاد بنّا گفت نردبان میخواهیم. به آن عمله گفتم در کوچهی آن طرفی آشنایی هست بروید بگوئید نردبانتان را برای خانهی فلانی بدهید. علامه میگویند: دیدیم برعکسِ صبح تا عصر که سریعاً کارها را انجام میداد در آوردن نردبان خیلی طول داد، بعداً که بنا بود مزدشان را بدهم و
مرخص شوند به ایشان گفتیم که این سؤال برای من مانده که کارهای صبح تا عصرتان با نردبانآوردنتان متفاوت بود. آن شخصِ عمله گفته بود؛ حقیقتش کوچههایتان باریک بود و نردبان هم بلند، من خیلی مواظب بودم سر نردبان به کاهگلهای دیوارهای مردم نخورد، به همین جهت آوردن نردبان طول کشید. علامهی از نجف برگشته که مرحوم قاضی میگوید از 20 سالگی دارای چشم برزخی است، درجا میپرسند اخیراً حضرت آقا صاحبالزمان را دیدهاید؟ آن آقا هم میگوید بله.»
عرضم در این نکته است که چطور میشود کسی چشمش امام معصوم را زیارت کند؟ چشم قلب و چشم ظاهر که برای اینها فرق نمیکند. در جواب باید گفت چون این افراد قلب خود را توحیدی کردهاند با انسانهای موحّد مرتبط میشوند و منجر به رؤیت میگردد. رعایت حلال و حرامهایی که به ما دستور میدهند مگر جز این است که جان ما را توحیدی میکند؟ به ما میگویند: حواست را جمع کن حرام نخور، حلال بخور، پرحرفی نکن، کینهی مؤمنین را به دل راه مده، همهی این دستورات را اگر بر جان خود حاکم کنیم قلب ما تحت تجلی نور حضرت اَحد قرار میگیرد و همانطور که حضرت فرمودند: معرفت خدا موجب معرفت نورانیت امام میشود و با تجلی نور اَحدی، امام در منظر انسان قرار میگیرند. این آدم وقتی حرکات و سکناتش توحیدی شد، توحید در جمال نور انسان موحد بر او تجلی میکند و اگر همانطور به کسی که تجلی کامل توحید است نگاه کند توحید میبیند.
اینها مقدمه بود تا بر روی سخن حضرت فکر کنیم که چرا میفرمایند: «مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ» اگر کسی با نظر به نورانیت من مرا بشناسد، خدای عزّ و جل را شناخته است. همانطور که عکسش را نیز فرمودند که اگر کسی خدا را درست بشناسد به معرفت نورانیت امام میرسد. چون قلب انسان در فطرت خود خدا را میشناسد، از طرفی فطرتِ بالفعل همان امام معصوم است، از آن جایی که با فطرت نظر به خدا میکند، در منظر خود «فطرت بالفعل» یعنی امام را مییابد که نمایش نور حضرت اَحد است. همین طور که غیر ممکن است کسی خدا را بشناسد و به جمال امیرالمؤمنین علیه السلام و سیرهی آن حضرت نگاه کند ولی به خدا منتقل نشود.
باید در شناخت امیرالمؤمنین علیه السلام درست شروع کنیم و درست شروعکردن با نظر به مقام نورانیت حضرت ممکن است. آنهایی که اهل این راهاند حرفشان این است که بیخود شما نشستهاید و میخواهید خدا را در دیگر مظاهر پیدا کنید، تا انسان موحد کاملی را نیابید و خدا را در سیرهی او نبینید، محال است خداوند خود را به شما نشان دهد. چون شما باید اولاً: چشم خدابین پیدا کنید. ثانیاً: اسماء الهی را در مظاهر کاملهاش بیابید تا خدا را پیدا کرده باشید. در صورتی که انسان با اسماء الهی به صورت جامع - که در انسان کامل ظاهر است- مأنوس نشود، قلبش به نشاط الهی نایل نمیگردد. وقتی عرض میشود در حرکات و سکنات انسانهای موحد میتوان با خدا مأنوس شد، منظورم صرفاً ائمه علیهم السلام نیستند، آنها جای خود دارند، بیایید پائینتر و در بعضی از اولیاء الهی خدا را ببینید، البته در
حدی که هستند. عمده آن است که این راه را پیدا کنید که چطور میتوان با نظر به نور، به اولیاء الهی نظر کرد. حضرت در این حدیث باب این نوع نگاه را برای ما باز کردند.
حضرت فرمودند: معرفت من به نورانیت، معرفت خدا است و معرفت خدای عزّ و جل معرفت من است به نورانیت. سپس میفرمایند: «وَ هُوَ الدِّینُ الْخَالِصُ الَّذِی قَالَ اللَّهُ تَعَالَی [وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ وَ یُؤْتُوا الزَّکاةَ وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ] (1)». این همان دین خالصی است که خداوند در قرآن توصیف کرده و فرموده؛ «و ما به انسانها دستور ندادیم مگر آنکه خدا را عبادت کنند و دین را خالصانه از خدا بدانند و به دنبال ادیان غیر الهی نروند، در حالیکه راه بیتلفات همین راه است و دستور دادیم نماز را اقامه کنند و زکات بپردازند و این است دین پایدار». حضرت در تأویل آن قسمت از آیهای که میفرماید: «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ» میفرمایند: «یَقُولُ مَا أُمِرُوا إِلَّا بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم وَ هُوَ الدِّینُ الْحَنِیفِیَّةُ الْمُحَمَّدِیَّةُ السَّمْحَةُ» امر نشدهاند مگر به نبوت حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم که آن دین حنیف، دین پیغمبر است که آسان و سهل و بدون افراط و تفریط و بدون سختگیری است. «وَ قَوْلُهُ «یُقِیمُونَ الصَّلاةَ» فَمَنْ أَقَامَ وَلَایَتِی فَقَدْ أَقَامَ الصَّلَاةَ» و اینکه در آن آیه
1) سورهی بینه، آیهی 5 .
فرمود: اقامهی نماز کنید، هرکس ولایت مرا اقامه کند، نماز را اقامه کرده است. چون نفرمود نماز بخوانید، فرمود نماز را اقامه کنید. اگر منظور از اقامهی نماز همین کاری است که ما با نمازخواندن میکنیم، نباید به آن اقامهی نماز میگفتند، معلوم است چیزی در میان است که باید قیام بشود، به همین جهت حضرت میفرماید: این ولایت من است. همین طور که با اقامهی نظام جمهوری اسلامی، اسلام اقامه شد، ولی رعایت حلال و حرام الهی را نمیگوییم اقامهی حلال و حرام. در سورهی انبیاء صریح آیهی قرآن است که امامان فعلشان اقامهی نماز است. میفرماید: «وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ»؛ (1)به امامان فعل خیر و اقامهی نماز را وَحی کردیم. پس امام مقامی دارد که خداوند اقامهی نماز را به او وَحی کرده تا بتواند حرکتی را در جامعه پایهگذاری کند.
حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ إِقَامَةُ وَلَایَتِی صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ» اقامهی ولایت من کار پیچیده و سختی است، «لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ» نمیتوانند آن را حمل کنند مگر ملک مقرب، «أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ» یا پیامبری مرسل، «أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ» یا بندهی مؤمنی که قلبش را خداوند برای ایمان پرورانده است. اینها میتوانند ولایت من را حمل کنند و بپذیرند. در ادامه میفرمایند: «فَالْمَلَکُ إِذَا لَمْ یَکُنْ مُقَرَّباً لَمْ یَحْتَمِلْهُ»
1) سورهی انبیاء ، آیهی 73
اگر ملک مقرب نباشد نمیتواند آن ولایت را حمل کند. ملک مُحیی یا ملک ممیت فقط احیاء و اماته را میتوانند انجام دهند، چطور میتوانند ولایت انسان کاملی را که قلبش جامع اسماء الهی است درک کنند یا تحمل نمایند؟ میدانید که ملائکه هم دارای مقام شدت و ضعفاند. هر ملکی در قربِ بیشتر باشد در جامعیت بیشتر است و لذا به مقام جامعیت اسماء که مقام انسان کامل است نزدیکتر خواهد بود. مثل نور بیرنگ است که نسبت به نورهای زرد و سبز و آبی در جامعیت است. ملک مقرب نسبت به سایر ملائکه در مقام جامعیت قرار دارد. مقام امام معصوم مقام «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا» است که حامل همهی اسماء الهی است. ملائکهای که چند اسم از اسماء الهی را میدانند و اقرار میکنند: «وَ ما منا الا له مقام معلوم» (1)ما را نیست مگر مقامی محدود، نمیتوانند مقام نورانیت انسان کامل را تحمل نمایند. ملائکه در جواب خداوند که میفرماید میخواهم در زمین خلیفه قرار دهم، عرض میکنند ما تسبیح و تحمید و تقدیس میکنیم. خداوند هم به آنها فرمود: «إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ» (2)درست است که شما تسبیح و تحمید و تقدیس میکنید و مسلّم کسی که خلیفهی خدا است باید در چنین مقاماتی هم باشد، ولی من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید. بعد تمام اسماء را به آدم یعنی حقیقت انسانیت که صورت بالفعل آن حقیقت نبی اکرم صلی الله علیه وآله و سلم و اهلالبیت علیهم السلاماند، تعلیم داد. این مقام، فوق مقام زن و مرد بودن انسان است، به همین جهت
شامل صدیقهی طاهره علیها السلام هم میشود و ملائکه هم که سجده کردند، به انسان کامل - که شامل حضرت زهرا علیها السلام هم میشود - سجده کردند.
در هر صورت انسان کامل در مقام جامعیت اسماء الهی است و هر ملکی نمیتواند ولایت چنین انسانی را تحمل کند. به همین جهت حضرت میفرمایند: اقامهی ولایت من را کسی میتواند تحمل کند که کمالات جامع داشته باشد. در بین ملائکه، ملائکهی مقرب چنین جامعیتی را دارند و در بین انبیاء، نبیّ مرسل. پیغمبری که در حدّ خود با احکام الهی آشنا است غیر از آن پیامبری است که مأموریت دارد پیام خود را به بشریت برساند. آنکه بناست پیام خداوند را به بشریت برساند میتواند حامل همهی ابعاد غیب و معنا باشد. چون آدمها از نظر فهم و احوال متکثرند و دارای ابعاد مختلفی هستند، باید آن پیامبر، نوری از حضرت ربالعالمین با خود داشته باشد که جواب همهی آنها را بدهد به این معنی که باید نبی مرسل باشد. لذا امیرالمومنین علیه السلام فرمودند: «والنّبی إذا لَمْ یکُنْ مُرسلا لَمْ یحْتَمِلْهُ» از بین انبیاء اگر آن نبی مرسل نباشد نمیتواند آن ولایت را تحمل کند. (1)
1) در روایت داریم که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ عَرَضَ وَلَایَتِی عَلَی أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ عَلَی أَهْلِ الْأَرْضِ أَقَرَّ بِهَا مَنْ أَقَرَّ وَ أَنْکَرَهَا مَنْ أَنْکَرَ أَنْکَرَهَا یُونُسُ فَحَبَسَهُ اللَّهُ فِی بَطْنِ الْحُوتِ حَتَّی أَقَرَّ بِهَا» (بحار الأنوار، ج26، ص: 282) خداوند ولایت مرا بر اهل آسمان ها و اهل زمین عرضه کرد بعضی اقرار و بعضی انکار کردند، یونس منکر شد پس خداوند او را در شکم ماهی زندانی کرد تا اقرار کرد.
سپس حضرت ادامه دادند: «وَ الْمُؤْمِنُ إِذَا لَمْ یَکُنْ مُمْتَحَناً لَمْ یَحْتَمِلْهُ» و از بین مؤمنان اگر آن مؤمن، مؤمن مُمْتَحَن نباشد نمیتواند آن ولایت را حمل کند. جناب سلمان آدم با هوشی است میگوید؛ «قُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَنِ الْمُؤْمِنُ وَ مَا نِهَایَتُهُ وَ مَا حَدُّهُ حَتَّی أَعْرِفَهُ؟» ای امیرالمؤمنین مؤمن مُمْتَحَن چه کسی است و حدّ و نهایت ایمان او چقدر است تا بتوان او را شناخت؟ بالأخره معلوم است هر مؤمنی نمیتواند این ولایت را درک کند. نهایت و حدود آن ایمانی که میتواند ولایت شما را درک کند چیست؟ که حضرت شروع میکنند خصوصیات آن مؤمن را مطرح میفرمایند حاکی از آنکه آن مؤمن ممتحَن آنچنان وسعتی دارد که جانش هر آنچه از طرف ما گفته میشود تصدیق میکند و به درجهای از درکِ حقیقت رسیده که نسبت به حقایقی که به ما میرسد بیگانه نیست و نگذاشته است غبار امور دنیوی آینهی وجودش را تیره و تار کند. که إنشاءالله در جلسهی آینده به آن میپردازیم.
خدایا به حقیقت نورانیت امیرالمؤمنین علیه السلام ما را به نور خودت وارد معرفت نورانیت اهل البیت علیهم السلام بگردان.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
همانطور که عزیزان مستحضرند بحث در رابطه با معرفت نورانیت اهلالبیت علیهم السلام بهخصوص وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام بود. حضرت فرمودند: ایمانِ احدی کامل نمیشود مگر آنکه مرا به کنه معرفت با نورانیت خاصی که مربوط به آن مقام است بشناسد. با این وصف باید تلاش کرد إنشاءالله حقیقت نوری حضرت را بشناسیم و روحمان را با نور حضرت مرتبط کنیم و موانعی که بین ما و آن نور وجود دارد مرتفع نماییم تا به لطف الهی با تجلیات آن نور، قلب ما به تعادل لازم در حرکات و سکنات و افکار و عقایدمان برسد. این اصل مطلبی است که هر انسانی باید روی آن برنامهریزی کند.
وقتی متوجه شدیم که امیرالمؤمنین علیه السلام یک حقیقت نوری هستند و حرکات و گفتارشان تجلی آن نور است و شخصیت آن حضرت با آن نور متحد شده، با نظر به آن حضرت، نفس ناطقهی انسان میتواند آن نور را
بنگرد. حضرت فرمودند: اگر بتوانید برنامهریزی کنید و چنین معرفتی به من پیدا نمایید علاوه بر اینکه قلب شما آمادهی تجلی ایمان میگردد و جهت فهم اسلام شرح صدر پیدا میکنید و عارف و بصیر میشوید، به معرفت الهی نیز، آنطور که شأن معرفت خداوند است نایل میگردید. فرمودند: «مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ، وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ» از نکتهی اخیر که یکی از محکمات روایت است نباید غفلت شود. چطور امیرالمؤمنین علیه السلام را ببینیم که خدا را دیده باشیم و چطور به خدا معرفت پیدا کنیم که منجر به معرفت به مقام نورانیت امیرالمؤمنین علیه السلام شود؟ خدا را کجا باید سراغ گرفت و چگونه باید به سراغ خدا رفت که در آن صورت با نور امیرالمؤمنین علیه السلام روبهرو شویم، همانطور که عمان سامانی با حضرت روبهرو شده و میگوید:
به پرده بود جمال جمیل عزّوجلّ
علی شد آینه خیر الکلام قلّ و دلّ
میگوید: همانطور که بهترین کلام آن است که مختصر و روشن باشد، امیرالمؤمنین علیه السلام همان خلاصهی جمال جمیل خدای عزّ و جلّ است. ما در اصلِ قضیه که همان معرفت به نورانیت حضرت باشد باید تلاش کنیم. ممکن است که بفرمائید چون روایت چنین مطلبی را فرموده قبول میکنیم ولی بالاخره باید آدم چیزی را درست تصور کند تا درست تصدیق کند. قلب ما چه چیزی میبیند که میخواهد قبول کند؟ بدون تصور صحیح نمیشود چیزی را قبول کرد. چارهای نیست جز اینکه رؤیتِ جنبهی نوری حضرت در منظر نفس ناطقهی ما قرار گیرد تا بتوانیم آن را تصدیق کنیم. چیزی که در جلسهی قبل باب آن باز شد و نیاز است
عزیزان در رابطه با آن تمرین کنند و نگاهی را به صحنه بیاورند که با آن نگاه بتوانند در جمال اولیاء الهی نور ببینند.
خداوند در رابطه با قرآن میفرماید: «قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبین» (1)قرآن از طرف خدا برای شما به عنوان نور و کتابی روشنگر آمد. این بدینمعنی است که نوری در کتاب خدا هست که میتوان با آن مرتبط شد و راه دیدن حقایق عالم را برای خود هموار کرد، با همان دید حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف را نور میبینیم و به آن حضرت عرض میکنیم: «السلامُ علیکَ یا نورَاللهِ الّذی یهْتَدی بِهِ المُهتَدون» سلام بر شما ای نور خدایی که هدایتشدگان به وسیله ی آن هدایت میشوند. اینهمه ادب و حضور و آرامش و صفا و نظم و یگانگی که در حرکات و سکنات و گفتار اولیاء الهی و علماء ربانی مینگریم حکایت از نوری میکند که در قلب آنها تجلی کرده است و آثار یک حقیقتی است که ما با نظر به آنها با آن آشنا میشویم، تجلی یک نحوه توحیدند. به همین جهت با نظر به اهلالبیت علیهم السلام و صلوات بر آنها ما هم به توحید میرسیم.
حضرت امام رضا علیه السلام میفرمایند: «مَنْ لَمْ یَقْدِرْ عَلَی مَا یُکَفِّرُ بِهِ ذُنُوبَهُ فَلْیُکْثِرْ مِنَ الصَّلَوَاتِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ» (2)اگر کسی نمی تواند گناهانش را پاک کند مکرراً بر محمد و آل محمد صلی الله علیه وآله و سلم صلوات بفرستد. در ادامه
میفرمایند: «فَإِنَّهَا تَهْدِمُ الذُّنُوبَ هَدْماً» زیرا صلوات گناهان را منهدم میکند آن هم چه منهدم کردنی! مقابل گناه عدم گناه است. میفرمایند: اگر بتوانید با صلوات، به جمال این خانواده نظر بیندازید و دل را متوجه خانوادهی عصمت و طهارت نمایید همهی گناهانتان پاک میشود. و در راستای توحیدیشدن جان میفرمایند: «الصَّلَاةُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ تَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ التَّسْبِیحَ وَ التَّهْلِیلَ وَ التَّکْبِیر» (1)صلوات بر محمد و آل محمد در نزد خدا معادل تسبیح و تهلیل و تکبیر است. یعنی از آن طریق قلب انسان به مقام تسبیح نایل میشود و نور سبحاناللهی پروردگار بر قلبش تجلی میکند و منور به «تهلیل» میشود و یگانگی خداوند بر قلبش تجلی میکند و با تجلی تکبیر الهی نور کبریایی حضرت حق جان او را منوّر میکند و این عالیترین شکل توحید و معرفت الهی است. به عبارتی جهت قلب را به این خانواده انداختن، مساوی است با نظر به وحدانیت خدا.
در جلسهی گذشته عرض شد چطور جلوهی احدی را در شخصیت امام معصوم میتوان دید، همانطور که عشق را در حرکات و سکنات یک انسان می بینید. اگر احدیت را بشناسیم و یگانگی حضرت «الله» را درک کنیم آن را در امامان معصوم میتوان نظاره کرد، زیرا آنها تجلی یگانگی حقاند و روایت فوق متذکر چنین نکتهای است. وقتی میفرماید: صلوات بر محمد و آل محمد نزد خدا معادل تکبیر است. یعنی سیرهی امام را که نگاه کنیم و نظر ارادتمندانه به آن ذوات مقدس بیندازیم، کبریایی
1) أمالی الصدوق، ص 73.
حق بر قلب ما تجلی میکند. این طور نگاهکردن نیازمند یک نوع تربیت قلبی است که جان ما بیرون از حرکات و سکنات ائمه علیهم السلام، در جستجوی نوری باشد که با نظر به سیره و سخن امام، نفس ناطقه بتواند آن نور را در منظر خود بنگرد. اگر انسان بنا داشته باشد آن نور را ببیند و موانع اخلاقی و عقیدتی را هم برطرف کرده باشد، میبیند.
مگر ما خدا را چگونه باید ببینیم که قرآن وعده داده است؛ «فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاء رَبِّهِ»؛ (1)اگر کسی میخواهد پروردگارش را ملاقات کند و به لقاء او نایل شود؛ «فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا» (2)باید به عمل صالح مبادرت ورزد و احدی را شریک خدا قرار ندهد. پس معلوم است میشود خدا را ملاقات کرد که خداوند راهکارِ آن ملاقات را گوشزد میفرماید، به طوری که حق به جلوات نورانی اسمائش بر قلب انسان جلوه میکند و انسان با آن انوار الهیه اُنس میگیرد، به همان معنایی که میفرمایند لقاء الهی واقع میشود. امیرالمؤمنین علیه السلام به «ذعلب» فرمودند: خدایی را که نبینم عبادت نمیکنم ولی «لَا تُدْرِکُهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْعِیَانِ وَ لَکِنْ تُدْرِکُهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَان» (3)چشمها او را با نگاه حسی نمیبینند ولکن قلبها او را به کمک حقایق ایمان درک میکنند. با طرح این تذکرات إنشاءالله باب اولیهی فهم این روایت باز میشود که نورانیت امیرالمؤمنین علیه السلام، یک نحوه نورانیتی است که میشود با نظر به
آن متوجه خدا شد و نیز میشود با معرفت به خدا متوجه نورانیت امیرالمؤمنین علیه السلام گشت.
به یاد دارید که حضرت به سورهی بینه استناد کردند که خداوند میفرماید: «وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفَاء»؛ (1)ما امر نکردیم به مردم مگر آنکه خداوند را خالصانه عبادت کنند و بدون هیچ انحرافی دین را برای خدا بدانند و از او بگیرند، «وَیُقِیمُوا الصَّلَاةَ وَیُؤْتُوا الزَّکَاةَ وَذَلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ» و اقامهی صلاة کنند و زکات بپردازند و این است آن دین قیم و پایدار. حضرت فرمودند: «مَا أُمِرُوا إِلَّا بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم» مردم امر نشدند مگر به نبوت حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم چون مسیر بندگی خدا پذیرش نبوت نبی و پیروی از دستورات او است. عرفا میگویند مؤمن باید در قلب خود هم دو چشم داشته باشد و با آن دو چشم، خدا را ببیند به این صورت که با یک چشم، از خدا متوجه آثار و آیات او شود و با یک چشم، از آیات و آثار الهی متوجه خدا شود. خدایی که برای کودکِ به دنیا نیامده در سینهی مادرش شیر آماده میکند تا رزاقبودنش را ببینید، و ببینید او سمیع و خبیر است و صدای طلب کودک به شیر را میشنود و میداند چه اندازه شیر نیاز دارد. انسان نباید در چنین صحنههایی فقط شیر مادر را ببیند. این شیر را که هر چشمی میبیند کسی که چشم قلبش باز است از شیر منتقل میشود به رزاق و سمیع و خبیر، هم خدا را میبیند که رزاق است و هم از رزق او نظر به رزاقیت او دارد، او دارد در این صحنهها خود را مینمایاند.
1) سورهی بینه، آیهی 5 .
کسانی که خدا را قبول دارند ولی منکر لقاء الهی هستند وهّابی هستند و متوجه مظاهر الهی به عنوان آینهی نمایش انوار الهی نیستند. خدایی را که انسان نتواند ببیند یک خدای ذهنی است و نه خدای واقعی. آنوقت این وهّابیها به ما میگویند شما که میگوئید اهل البیت علیهم السلام تجلی جمال حقاند مشرکید. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی» (1)به خدا سوگند ماییم اسماء حسنای الهی. اینها به جای آنکه خدا را در مظاهرش ببینند تا بتوانند با او اُنس قلبی داشته باشند، منکر رؤیت خداوند میشوند و عملاً به خدای واقعی کافرند و یک خدای ذهنی دارند. خدایی که اینها قبول دارند واقعیت خارجی ندارد. اینجاست که تأکید میشود باید طوری لقاء الهی را دنبال کرد که آدم بتواند او را در صحنه ببیند و با نظر به نبوت حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم آن خدا پرستیده میشود. حضرت میفرمایند: در واقع دین خالص چیزی نیست «إِلَّا بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم وَ هُوَ الدِّینُ الْحَنِیفِیَّةُ الْمُحَمَّدِیَّةُ السَّمْحَةُ» آن دینی که شما دنبالش هستید همین جمال و دستورات وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم است که در شخصیت و حرکات و سکنات و گفتار آن حضرت پیدا است. سپس میفرمایند: مگر به دنبال آیه نفرمود؛ «یُقِیمُوا الصَّلاةَ» این یعنی هرکس ولایت مرا اقامه کند حقیقتاً نماز را اقامه کرده است. یعنی ولایت من را بر جان خود اقامه کنید تا نماز را اقامه کرده باشید. ولی «وَ إِقَامَةُ وَلَایَتِی صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ» موضوع اقامهی ولایت من کار سادهای نیست که
1) الکافی، ج1، ص 144.
هرکس بتواند زیر بار آن برود. «مستصعب» اسبی را میگویند که به این راحتیها رام نمیشود. فرمود: ولایت من را ملک مقرب و نبی مرسل، و مؤمنی که خداوند قلب او را جهت ایمان امتحان کرده میتواند حمل کند و بپذیرد و نه هرکسی.
عرض شد اینکه فرمودند هر ملکی نمیتواند آن را حمل کند مگر ملک مقرب، به خاطر این است که هر اندازه ملک «نازل» بشود و از مقام قرب نزول کند جنبهی کثرتش بیشتر میشود و از جنبهی وحدت و جامعیتش کاسته میگردد و لذا نمیتواند ولایت انسان کامل را که مقامش مقام علم به همهی اسماء الهی به جامعیت است حمل نماید. علاوه بر ملک مقرب و نبی مرسل فرمودند: «أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ» بندهی مؤمنی که خدا قلبش را امتحان کرده باشد نیز میتواند ولایت مرا تحمل کند و بپذیرد. بحث به اینجا رسید که جناب سلمان پرسید؛ «یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَنِ الْمُؤْمِنُ وَ مَا نِهَایَتُهُ وَ مَا حَدُّهُ حَتَّی أَعْرِفَهُ؟» ای امیرالمؤمنین جایگاه و اندازهی مؤمنی که میتواند آن ولایت را بپذیرد کجاست تا ما او را بشناسیم؟ حضرت فرمودند: ای اباعبدالله! «قُلْتُ لَبَّیْکَ یَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ!» عرض کردم؛ بفرمایید ای برادر رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم – اصرار دارد حضرت را به اسمی صدا بزند که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم برای امیرالمؤمنین علیه السلام گذاشتند - «قَالَ: الْمُؤْمِنُ الْمُمْتَحَنُ هُوَ الَّذِی لَا یُرَدُّ مِنْ أَمْرِنَا إِلَیْهِ شَیْءٌ إِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ وَ لَمْ یَشُکَّ وَ لَمْ یَرْتَبْ» فرمودند: مؤمنِ ممتحَنْ آن مؤمنی است که
قلبش هرچه از ما میرسد راحت میپذیرد و هیچگونه انکاری در مقابل امر ما در جان او نیست مگر آنکه سینهی او جهت پذیرش آن امر گشوده شده و هیچ شک و تردیدی در حقانیت آن ندارد. مقداری بر روی نکتهی «إِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ»فکر کنید، میدانید که چند نوع آدم داریم؛ عدهای وقتی سخن امام معصوم را بشنوند سخت انکار میکنند چون اساساً در افق دیگری قرار دارند. به همین جهت وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم نگران بودند که مقام ولایت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را در غدیر طرح کنند تا آنجا که خدا فرمود: اگر این کار را نکنی رسالت خود را کامل نکردهای. قلب بعضیها اصلاً نمیتواند ولایت معصوم را تحمل کند، تا پذیرش نبوت - به عنوان امر و نهی الهی- مشکل ندارند ولی در ولایت مشکل پیدا میکنند. عدهای قلبشان تا این حدّ منحرف نیست، اگر یک مقدار برایش مطلب روشن شود حقانیت مطلب را تصدیق میکند ولی دائماً در مقابل هر حرکت و گفتار امام معصوم مسئلهدار میشود و باید برایش روشن کرد. اما عدهای هم هستند که جانشان به دنبال آن حقایق است و خودشان را در سخنان اهلالبیت علیهم السلام پیدا میکنند.
حضرت میفرمایند آنکسی که میتواند ولایت ما را بپذیرد از نوع سوم است. به عنوان مثال شما از نظر عقلی یک امامِ عقلی درونی دارید که به آن بدیهیات میگویند. بدیهیات یک نوع شعوری است که در هر انسانی هست و پایهی تفکر و تعقل انسان قرار میگیرد بدون آنکه برای پذیرش بدیهیات نیاز به تفکر باشد. مثلاً من میگویم جزء هرچیز از آن چیز کوچکتر است. شما به طور بدیهی بدون هیچ مقاومتی آن را تصدیق
میکنید، میگویید بدیهی است که جزء هر چیز از کُلّ آن کوچکتر است. بدیهی یعنی چیزی که من در درونم آن را قبول دارم و به درونم که رجوع میکنم میبینم روحی دارم که میگوید مطلب معلوم است. اگر کسی از شما بپرسد به چه دلیل جزء هر چیز از کل آن کوچکتر است؟ میگویید دلیل نمیخواهد، معلوم است، به قول معروف میگویند اگر تصور بکنیم، تصدیق میکنیم. این شعور را امام درونی میگویند. عقل نظری و تمام مسائل عقلی بر پایهی همین بدیهیات بنا میشود. عین چنین امامی را جهت عقل عملی، در بیرون داریم که ملاک حق و باطلبودن اعمال است. همینطور که درست و غلطبودن افکار را میتوانیم به کمک بدیهیات تصدیق کنیم، در بیرون هم امام معصومی هست که میتوانیم به کمک او حق و باطلبودن اعمال را تصدیق کنیم، به شرطی که فطرت خود را که عامل شناسایی امام بیرونی است در حجاب نبرده باشیم. اگر کسی فطرتش آلوده به عقاید باطل و اغراض فاسد نباشد، همینکه امام سخنی میگویند و یا عملی انجام میدهند درونش آن را تصدیق میکند. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند این است آنکسی که خداوند قلبش را محل تجلی نور ایمان قرار داده و میتواند ولایت ما را تحمل و درک کند. «هُوَ الَّذِی لَا یُرَدُّ مِنْ أَمْرِنَا إِلَیْهِ شَیْءٌ» اوست آن کسی که هیچ امری از طرف ما صادر نمیشود «إِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ» مگر آنکه قلبش برای پذیرش آن گشوده است. «وَ لَمْ یَشُکَّ وَ لَمْ یَرْتَبْ» اصلاً هیچ شکی در حقانیت آن حرکات و گفتار در درونش ظهور نمیکند تا بخواهد با سؤال و شرح و تفصیل، قلب خود را قانع کند. چون این افراد نیامدند تا از طریق دیگر
مطالب را بگیرند که جای شک باشد، بلکه با قلبشان توانستند با امام تماس بگیرند و با حقیقت نوریهی امام مرتبط شوند.
حضرت در ادامه میفرمایند. «اعْلَمْ یَا أَبَا ذَرٍّ!» ای اباذر بدان! «أَنَا عَبْدُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَلِیفَتُهُ عَلَی عِبَادِهِ لَا تَجْعَلُونَا أَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ» من بندهی خدایم و خلیفهی او بر بندگانش میباشم، ما را پروردگار به حساب نیاورید و خارج از آن هر فضل و کمالی را که میخواهید و تصور میکنید، میتوانید به ما نسبت دهید. این خلیفةالله طبق آیهی قرآن است که فرمود: «وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً» (1)پروردگارت به ملائکه فرمود میخواهد در زمین خلیفه قرار دهد و سپس آدم را به اعتبار اینکه همهی اسماء را به او تعلیم داد، خلیفه قرار داد و به آدم فرمود: «یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ» ای آدم! اسماء ملائکه را به آنها خبر بده «فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ، قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ» (2)همینکه آدم توانست اسماء را نشان آنها دهد، خداوند در جواب ملائکه که گفتند آیا میخواهی کسی را خلیفهی خود در زمین قرار دهی که فساد میکند و خون میریزد؟ فرمود: نگفتم به شما که من به غیب آسمانها و زمین از همه عالمتر هستم و
چیزی بالاتر از آنچه شما از آدم تصور میکردید میدانستم؟ این انسان کامل که اسماء را به تمامه بگیرد و بنمایاند، به اقرار بزرگان شیعه و سنی حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم است. از طرفی عایشه میگوید به کرّات پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم فرمود: «عَلِیٌّ نَفْسِی»؛ (1)علی جانِ من است و این به معنی آن است که جان پیامبر هم همان مقام «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا» را دارا است. لذا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: من خلیفهی الهی در زمین هستم و به همان معنی که خلیفهی الهی اسماء همهی موجودات را میداند من هم میدانم پس در عین اینکه مرا نباید پروردگار عالم بدانید، هر کمالی را که تصور میکنید، میتوانید به من نسبت دهید. گلهای که به آقای دکتر شریعتی هست این است که از یک طرف درست میگویند که نباید علی علیه السلام را خدا کرد اما میگوید که «علی انسان برتر است نه برتر از انسان». این حرف بیاشکال نیست. طبق روایت مورد بحث و امثال آن ائمه علیهم السلام از مقامی در رابطه با خود به ما خبر میدهند که نشان میدهد از همهی موجودات بالاترند. حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه الشریف میفرمایند: «نزّلونا عن الرّبوبیّة و قولوا فینا ما شئتم.» (2)ما را از مقام رببودن پائین بیاورید سپس نسبت به ما هر کمالی که خواستید میتوانید بگویید.
خدا یعنی همهی کمالات، خدا یعنی حیِّ قیّومِ سمیعِ بصیر و همهی اسماء حسنای دیگر، در عین آنکه واحد است و کثیر نیست، صفاتش عین ذاتش میباشد و او را از احدیت خارج نمیکند. مسلّم اولین مخلوقِ
خدا که کاملترین تجلی است، در عین مخلوقیت، همهی آن کمالات را دارا است. بنابراین حتماً صادرهی اول باید یک انسان کامل باشد به همان معنایی که خلیفهی خدا است. هیچوقت نمیشود صادرهی اول و اولین مخلوق یک ملک باشد. چون ملائکه هرکدام وجهی از کمالات خدا را دارند. درست است ملائکه به یک اعتبار هر چه به قرب الهی نزدیکتر باشند کاملتر میشوند، ولی نه اینکه جامعیتشان در این حدّ باشد که تمام اسماء الهی را بتوانند بگیرند وگرنه دیگر معنی نمیداد که به آدم سجده کنند. عنایت داشته باشید که در عالم معنا هر سجدهای لازمهاش این است که مسجود در مرتبهی بالاتری باشد تا مرتبهی مادون در مقابلش خاضع گردد. مثل امور دنیایی نیست که خضوعها اعتباری و قراردادی باشد، آنجا هر حرکتی ریشهی تکوینی دارد.
عرض شد ملائکهی مقرب آنقدر در کمالات جامعاند که میتوانند ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را بفهمند. هر ملکی نمیتواند ولایت آن حضرت را بفهمد. اما بالاخره ملکاند و ظرفیت تعلیم همهی اسماء را نداشتند، خودشان به خداوند عرض کردند: «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ» ما در عین تسبیح، حمد تو را میکنیم و تو را تقدیس مینماییم. نگفتند که ما عالم به اسماء جامع الهی هستیم، ملائکه راست میگویند. بنابراین حتماً آنها صادرهی اول که باید جامع اسماء الهی باشند، نیستند. حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّه نُوری» (1)اولین چیزی که خداوند خلق کرد نور من بود. علاوه بر روایت فوق؛ اهل برهان و عرفان رسیدهاند
1) بحار الأنوار، ج1، ص 105.
به این که باید در عالم یک موجودی باشد که از ملک بالاتر است و مقامش مقام جامع اسماء الهی است و همهی حقیقت پیش او است بدون آنکه خدا باشد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: آن موجودی که جامع اسماء الهی است من هستم. هیچیک از صحابه از جمله خلیفهی اول و دوم و سوم هیچوقت نگفتند مقام ما مقام «اول ما خلق الله» است، حال حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چنین ادعایی دارند، یا راست میگوید که باید دلیل بیاورند یا راست نمیگویند که از بقیهی صحابهی پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم هم پایینتر هستند چون ادعایی کردهاند که بقیه چنین ادعایی نکردهاند. تاریخ گواه است که همهی حرکات و گفتار ائمه علیهم السلام شاهد صدق چنین ادعایی است. خود آنها معلوم میکنند که این دنیا کسانی را در خود دارد که مقامشان، مقام «اول ما خلق الله» است با جامعیت همهی اسماء الهی. تفاوت ما با اهل سنت و با بعضی از شیعیانِ تحت تأثیر علمِ حسّی غرب این است که آنها نتوانستهاند به چنین معرفتی دست یابند که چنین کسانی در این دنیا هستند. و لذا اگر به حضرت علی علیه السلام و یا سایر ائمه علیهم السلام احترام هم میگذارند به جهت پذیرش چنین مقامی برای آنها نیست. اگر این فرصت فراهم بشود که بتوان این موضوع را تبیین کرد، که خدای جامعِ همهی کمالات، اولین تجلیاش غیر از انسان کامل نیست، راه برای سایر معارفی که شیعه بر آن تأکید دارد باز میشود، معارفی که شما در دعای ندبه با جملهی «أَیْنَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ»؛ متذکر آن میشوید.
حضرت به اباذر میفرمایند: «لَا تَجْعَلُونَا أَرْبَاباًوَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ» ما را رب ندانید و در رابطه با فضل ما هر سخنی میخواهید بگوئید.
هر کمالی که به ما نسبت دهید به اشتباه نیفتادهاید. محی الدین نیز حرفش همین است که صادرهی اول و اولین مخلوق، همهی کمالات خدا را دارد مگر واجبالوجودبودن را. مقام انسان کامل «کُلِّ ما سِوَی الله» است و لذا دارای هر کمالی هست غیر از خدایی خدا.
سپس حضرت میفرمایند: «فَإِنَّکُمْ لَا تَبْلُغُونَ کُنْهَ مَا فِینَا وَ لَا نِهَایَتَهُ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ أَعْطَانَا أَکْبَرَ وَ أَعْظَمَ مِمَّا یَصِفُهُ وَ أَصِفُکُمْ أَوْ یَخْطُرُ عَلَی قَلْبِ أَحَدِکُمْ فَإِذَا عَرَفْتُمُونَا هَکَذَا فَأَنْتُمُ الْمُؤْمِنُونَ» ولی در فضل ما با توجه به اینکه هر کمالی را میتوانید به ما نسبت دهید، باز به کنه و نهایت فضل ما نخواهید رسید، زیرا خداوند عزّ و جل به ما بزرگتر و عظیمتر از آنچه ما میگوییم و شما میگویید یا به قلب یکی از شما خطور کرده، داده است، وقتی ما را اینطور شناختید، آنوقت مؤمن هستید. الفاظ و سینهها ظرفیت ظهور و فهم آن مقام را ندارند و نمیتوانند آن مقام را تصور کنند ولی همین که فهمیدند باید از این زاویه به مقام نورانیت امامان علیهم السلام نگاه کنند و جنبهی نورانی آنها را ببینند که در عین اینکه خلیفهی الهی هستند، رب نیستند ولی همهی کمالات را به غیر ربوبیت دارند، اگر توانستند این مسائل را تصدیق کنند همان مؤمنی میباشند که «امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ» قلبش را خدا امتحان کرده و قدرت فهم آن نورانیت را به او داده است.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
قَالَ سَلْمَانُ قُلْتُ یَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنْ أَقَامَ الصَّلَاةَ أَقَامَ وَلَایَتَکَ؟ قَالَ نَعَمْ یَا سَلْمَانُ؛ تَصْدِیقُ ذَلِکَ قَوْلُهُ تَعَالَی فِی الْکِتَابِ الْعَزِیزِ «وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ» (1)
سلمان گفت: عرض کردم ای برادرِ پیامبر آیا هرکسی نماز بهپا دارد ولایت تو را بهپا داشته است؟ فرمود: آری دلیل این مطلب سخن خدا است در قرآن که فرمود: «وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ». کمک بگیر «از صبر و نماز» و آن سنگین و دشوار است مگر برای خشوعکنندگان.
همانطور که مستحضرید بحث بر سر حقیقت نوری اهلالبیت و بهخصوص امیرالمؤمنین علیهم السلام است. حضرت فرمودند که ایمان کامل
1) سورهی بقره، آیهی 45.
نمیشود مگر اینکه به نورانیت ما معرفت پیدا کنید. و بعد هم فرمودند که علاوه بر ملک مقرب و نبی مرسل، مؤمنی که خداوند قلبش را امتحان کرده است و آن قلب را آمادهی نور حقیقی دیده میتواند به نورانیت ما معرفت پیدا کند. جناب سلمان«رحمةاللهعلیه» سؤال کرد که ای امیرالمؤمنین آن مؤمنی که بتواند به این مقام دست پیدا کند چه خصوصیاتی دارد؟ حضرت فرمودند خداوند طوری قلب او را گشوده است که اگر مطلبی از طرف ما به او برسد راحت آن مطلب را تصدیق میکند «شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ» قلب او نسبت به آن مطالب گشوده شده. این نکته به خودی خود بابی از معرفت دینی است که چطور میشود یک قلب آماده شود تا حقیقتی را که از طرف اهلالبیت علیهم السلام به آن میرسد راحت تصدیق کند. بدیهیات را در امور نظری به عنوان مثال ذکر کردیم و عرض شد همینطور که در عقل نظری در بنیاد هر انسان نوری هست که امور بدیهی را بهراحتی تصدیق میکند، مؤمنی هم که قلبش به نور الهی منور شده است در امور عملی و اعتقادی چنین خاصیتی دارد، همینکه اهلالبیت علیهم السلام نکتهای بگویند قلب او کاملاً تصدیق میکند.
گاهی انسانها خود را گم میکنند و نمیتوانند حق را پیدا کنند، خداوند اهلالبیت علیهم السلام را قرار داد تا انسانها از طریق آنها انسانیت گمشدهی خود را بیابند و حتی اگر ائمهی معصومین علیهم السلام به آنها سخت بگیرند با ائمه علیهم السلام احساس آشنایی میکنند و از محبت آنها دست
برنمیدارند. در همین رابطه در روایت داریم که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «لَوْ ضَرَبْتُ خَیْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَیْفِی هَذَا عَلَی أَنْ یُبْغِضَنِی مَا أَبْغَضَنِی وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْیَا بِجُمْلَتِهَا عَلَی الْمُنَافِقِ عَلَی أَنْ یُحِبَّنِی مَا أَحَبَّنِی وَ ذَلِکَ أَنَّهُ قَضَی فَانْقَضَی عَلَی لِسَانِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ أَنَّهُ قَالَ لَا یُبْغِضُکَ مُؤْمِنٌ وَ لَا یُحِبُّکَ مُنَافِق» (1)«اگر بر بینی مؤمن با شمشیر خود ضربه زنم که مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت و اگر تمام نعمت دنیا را بر منافق بریزم که مرا دوست بدارد دوست نخواهد داشت و این، بدان جهت است که بر زبان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم جاری شده و فرمودهاند که مؤمن، تو را دشمن نخواهد داشت و منافق تو را دوست نخواهد گرفت». چون خداوند ساختاری در روح انسانها قرار داده است که میتوانند حقانیت اهلالبیت علیهم السلام را کشف کنند. اینکه گاهی اگر یک فکرِ غلط به جانتان افتاد اذیت میشوید و سعی میکنید آن را بیرون کنید چون میدانید مطلوبی دارید که این فکرِ غلط شما را از آن باز میدارد. بعضی از جوانان که به مکه مشرف شده بودند، در مقابل شبهههای وهابیون، بدون آنکه بخواهند بپذیرند، دلواپس بودند که چطور آن ظلمات را از ذهن خود بیرون کنند، متوجه بودند با آن حرفها یک چیزی گم کردهاند- نه اینکه چیزی پیدا کردهاند- سعی داشتند گمشدهی خود را بیابند. ریشهی این احساس همان نوری است که خداوند در قلب آنها قرار داده است. نوری که عقل استدلالی نمیتواند به حقیقت
1) فتال نیشابوری، روضة الواعظین و بصیرةالمتعظین، ج 2، ص 295.
آن دست یابد، با عقل قدسی و عشق میتوان آن را درک کرد. به گفتهی مولوی:
عقلگوید شش جهت حدّ است و دیگر راه نیست
عشق گوید راه هست و رفتهایم ما بارها
وقتی متوجه شدیم جاهایی هست که باید با پای دل رفت، متوجه میشویم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در این روایت دارند ما را در آن وادی میبرند، به همین جهت این نوع روایات را نباید در محافل عمومی بحث کنیم که از ساحت عقل استدلالی بالاتر نمیآیند. گفت:
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازارِ او، بازارها
عقلگویدپا منهکاندر فناجزخار نیست
عشقگویدعقلراکاندر تو استآن خارها
عقلِ بازاری مقام فنا و نفی خود را نمیفهمد تا بتواند با این نوع روایات مأنوس شود، دلی باید در صحنه باشد که هرچه بیشتر بلا دید، بیشتر به وَجد آید. گفت:
خُنُکآن قماربازیکهبباخت هرچه بودش
و نماند هیچش إلاّ هوس قمار دیگر
انسانها در عمق جان خود نسبتی با حقیقت دارند که آن نسبت را از طریق عقل استدلالی بهدست نیاوردهاند تا برای پذیرش حکم آن منتظر نظر آن باشند و چنانچه با آلودهشدن به کثرات و غفلتها این رابطه را مدفون نکرده باشند، از طریق روبهرو شدن با سخنان اهلالبیت علیهم السلام که از همان حقیقت ریشه میگیرد با تمام وجود آن سخنان را میپذیرند. حضرت در توصیف چنین انسانی میفرمایند: «هُوَ الَّذِی لَا یُرَدُّ مِنْ أَمْرِنَا إِلَیْهِ شَیْءٌ إِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ وَ لَمْ یَشُکَّ وَ لَمْ یَرْتَبْ» مؤمنی که «امْتَحَنَ
اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ» طوری است که هیچ نکتهای از ما به او نمیرسد مگر اینکه قلب او جهت درک آن گشاده شده، بدون هیچگونه شک و تردیدی. اگر انسان توانست امام معصوم را در منظر خود قرار دهد خودِ امام متذکر آن بُعدی میشوند که در عمق جان انسان نهفته است و از طریق اُنس با امام آن بُعد فعّال میشود و با تمام وجود مطالب امام را تصدیق میکند چون امام معصوم متذکر نسبت جان انسانها با حقیقت میباشند.
پس از طرح چنین مقامی حضرت تأکید میکنند که من بندهی خدای عزّ و جل و خلیفهی او هستم و لذا ما اهلالبیت را در عین این که ربّ بهحساب نمیآورید؛ «قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ» هر فضل و کمالی را که خواستید به ما نسبت دهید. و برای اینکه روشن کنند مقام انسان کامل آنقدر متعالی است که در تصور نمیآید، میفرمایند: «فَإِنَّکُمْ لَا تَبْلُغُونَ کُنْهَ مَا فِینَا» با اینهمه به کُنْه آن مقامی که ما در آن هستیم دست نمییابید. با توجهی که امام نسبت به مقام خود میدهند ما شیعیان تلاش میکنیم در منظر جان خود چنین حقیقتی را پیدا کنیم و به حیرت برسیم. ولی یک وقت در محدودهی عقل خود میمانیم، در حالی که بحث بالاتر از آن است که یک عقلِ متوسط بتواند درک کند. اگر فقط پای تصور خوبیهای امام در میان باشد، معلوم است که تصور ما در حدّ خودِ ما است، ولی یک وقت با تصورات خود با امام برخورد نمیکنیم، بلکه تلاش میکنیم با نور امام، امام را بیابیم. اینکه امام میفرمایند: «فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ أَعْطَانَا أَکْبَرَ وَ أَعْظَمَ مِمَّا یَصِفُهُ وَ أَصِفُکُمْ اَوْ یخْطُر عَلَی قلب
أحَدِکُمْ» خدای تعالی چیزهایی به ما داده که بالاتر و عظیمتر است از آنچه او وصف کرده و یا برای شما وصف میکنم و یا به قلب شما خطور میکند. چون موضوع، موضوعی است فوق تصور. میفرماید: حتی موضوع بالاتر از آن است که خدا با الفاظ بشری برای شما وصف فرمود. مثلاً خداوند در قرآن در وصف اهلالبیت علیهم السلام فرموده: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ» (1)خداوند اراده کرده فقط شما اهلالبیت را از هرگونه آلودگی پاک گرداند. با اینکه این وصف، وصف خیلی عظیم و بزرگی است، حضرت میفرمایند: این با زبان و الفاظ بشری است ولی حقیقت مسئله از اینها بالاتر است. یعنی گفتنی نیست و فکری هم نیست، یافتنی است.
من تعجب میکنم که بعضیها میگویند عرفان ربطی به دین ندارد. مگر عرفان چه میگوید جز این است که یک عارف تلاش میکند تا قلب خود را در سیری قرار دهد که بتواند با حقایق قدسی مرتبط شود؟ و مگر حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در این روایت نمیفرمایند: مقام ولایت ما را کسی درک میکند که قلب خود را آماده کرده باشد؟ پس در واقع ما را به عرفان حقیقی دعوت میکنند.
در ادامهی روایت هست که: «قَالَ سَلْمَانُ قُلْتُ یَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ» سلمان گفت: گفتم؛ ای برادر رسول خدا! «وَ مَنْ أَقَامَ الصَّلَاةَ أَقَامَ
1) سورهی احزاب، آیهی 33.
وَلَایَتَکَ؟» اگر کسی نماز را اقامه کند ولایت شما را اقامه کرده است؟ «قَالَ نَعَمْ یَا سَلْمَانُ» حضرت فرمودند: آری ای سلمان «تَصْدِیقُ ذَلِکَ قَوْلُهُ تَعَالَی فِی الْکِتَابِ الْعَزِیزِ» تصدیق این مطلب سخن خدا است در کتاب عزیز که میفرماید: «وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ» (1)ای مؤمنین! از صبر و نماز استعانت بجوئید، و آن کار مشکلی است مگر برای آنها که خاشعاند. حضرت میفرمایند: «صبر» رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و «صلاة» اقامهی ولایت من است و خداوند از آن دو، یکی را فرمود سخت است و نفرمود آن دو سخت است، چون ولایت است که حمل آن سخت است مگر برای خاشعین و آنها شیعیان بصیر و هوشیارند. چنانچه ملاحظه بفرمایید در آیه، بعد از توصیه به استعانت از صبر و صلاة فرمود: «إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ» ضمیر مفرد مونث «إِنَّها» اشاره به «صلاة» دارد، یعنی نماز سنگین و سخت است مگر برای خاشعین. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به همین نکته اشاره میکنند و میفرمایند: نفرمود: آن دو تا سختاند، فرمود: آن سخت است که همان صلاة باشد. میفرمایند: این همان اقامهی ولایت من است. آیه میگوید: «وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاة» یعنی استعانت بجویید به سیره و نبوت محمدی صلی الله علیه وآله و سلم که آن نماز مشهور هم در آن هست. سپس میفرماید: استعانت بجویید به نماز که اقامهی ولایت علی علیه السلام است. فرمودند: «فَالصَّبْرُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم وَ الصَّلَاةُ إِقَامَةُ وَلَایَتِی» و از آن دو یکی را فرمود که سخت و سنگین است «لِأَنَّ
1) سورهی بقره، آیهی 45.
الْوَلَایَةَ کَبِیرَةٌ حَمْلُهَا إِلَّا عَلَی الْخَاشِعِینَ» زیرا ولایت است که بهجز برای خاشعین، سنگین است. این نمازی که فعلاً همهی مسلمانان میخوانند سخت نیست که فقط یک عدهی خاصی بتوانند انجام دهند.
ولایت به آن معنی است که حکم خدا توسط امامی معصوم در تمام مناسبات زندگی حاکم شود و همهی منیتها کنار برود و خدا به صحنه بیاید. پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم ولیّ هم هستند و ولایت باطن نبوت است و به همین جهت در معراج که ظواهر کنار رفت و رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم با جان و باطن خود روبهرو شدند، خداوند با صوت علی علیه السلام با پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم سخن گفت. به گفتهی بعضی از اهل علم چون پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم فوق العاده امیرالمؤمنین علیه السلام را دوست میداشتند خداوند در معراج رسولش با دوست داشتنیترین الفاظ با او سخن گفت و رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم هم در همین رابطه میفرمایند: «عَلِیٌّ نَفْسِی»؛ علی؛ جان و باطن من است. پس با اینکه پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم ولیّ هم هستند با اینهمه مصداق خارجی این باطن، وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلاماند. پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم همهی مقاماتی را که ائمه علیهم السلام دارند به اعتبار ولایتشان دارا هستند، ولی آنچه مأمورند ظاهر کنند «نبوت» است. البته باطن همین نبوت، ولایت است و لذا وقتی شما نبی را به اعتبار نبی ببینید نظر به ظاهر دستورات دین دارید و اگر به باطن آن حضرت نظر کنید باطن دستورات دین در منظر جان شما قرار میگیرد، در آن صورت با باطن نماز مرتبط میشوید، مصداق خارجی آن باطن، ولایت امیرالمؤمنین است. زیرا مردمِ عادی همینکه پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم در ذهنشان بیاید متوجه مقام نبوت آن حضرت میشوند و لذا حضرت برای آنکه مردم را از ظاهر به
باطنِ شریعت منتقل کنند ذهنها را متوجه امیرالمؤمنین علیه السلام میکردند تا آنجا که در اعمال شب و روز مبعث زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شده. علاقهی شدیدی که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم به فاطمهی زهرا علیها السلام دارند به جهت نور باطنی آن حضرت بود که همان حقیقت دین است. پیغمبر خدا که به غیر از دینِ خدا چیز دیگری را دوست نمیداشتند، پیامبری که علاقهمند به اسلام است نمیتواند علاقهمند به فاطمهی زهرا علیها السلام نباشد چون فاطمه علیها السلام نمایش انوار الهی است.
حضرت علی علیه السلام فرمودند حمل این ولایت برای همه ممکن نمیباشد و به این اعتبار استعانت به صلاة به معنی ولایت، کار همه نیست، باید افراد به خشوع برسند تا بتوانند آن را حمل کنند «والخاشِعونَ هُمُ الشّیعَةُ الْمُسْتَبْصِرونَ» و خاشعان فقط شیعیان بیداردل هستند. در ادامه میفرمایند: «وَ ذَلِکَ لِأَنَّ أَهْلَ الْأَقَاوِیلِ مِنَ الْمُرْجِئَةِ وَ الْقَدَرِیَّةِ وَ الْخَوَارِجِ وَ غَیْرِهِمْ مِنَ النَّاصِبِیَّةِ یُقِرُّونَ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم» زیرا گروههایی مثل مرجئه و قدریه و خوارج و دیگران مثل ناصبیها همه به نبوت محمد صلی الله علیه وآله و سلم اقرار دارند. «لَیْسَ بَیْنَهُمْ خِلَافٌ» بینشان هم خلاف نیست. «وَ هُمْ مُخْتَلِفُونَ فِی وَلَایَتِی» اما در ولایت من اختلاف دارند، لذا آنچه برای همهی آنها سنگین بود که بپذیرند همین است که اکثراً نپذیرفتند، و با توجه به آیهی مورد بحث که فرمود: اقامهی صلاة برای همه سخت و سنگین است مگر برای خاشعین، پس اقامهی صلاة همان ولایت من است. در واقع خداوند در آیهی مورد
بحث از قبل پیشبینی کرده و به مسلمانان خطاب فرموده: فردا که میخواهید دینداری کنید یک قسمت دینداری را انجام میدهید بدون آنکه برایتان مشکلی باشد و از حالا بدانید یک وجهی از دینداری هست که باید به آن نیز استعانت بجویید ولی چون خود را در مقابل حکم خدا خاشع نکردهاید برایتان گران میآید و همه به آن تن نمیدهید و در انجام آن به اختلاف میافتید. لذا حضرت فرمودند: «وَ هُمْ مُخْتَلِفُونَ فِی وَلَایَتِی مُنْکِرُونَ لِذَلِکَ جَاحِدُونَ بِهَا إِلَّا الْقَلِیلُ وَ هُمُ الَّذِینَ وَصَفَهُمُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ الْعَزِیزِ فَقَالَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ» آنها در مورد ولایت من اختلاف دارند و منکر آن هستند مگر عدهای قلیل، آنهایند که خداوند در قرآن ایشان را توصیف نمود «إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ».
در مورد فضای عدم پذیرش ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام در متون اهل سنت هست که «چون جریان غدیر همه جا و در همهی بلاد منتشر شد، تا به گوش حارث بن نعمان فهری رسید، حارث بی درنگ شتر خود را سوار شد و شرفیاب حضور رسول الله صلی الله علیه وآله و سلم گردید، وآن حضرت آن موقع در ابطح بودند، حارث از شتر خود فرود آمده و بند بر پای آن نهاد و نزدیک شد، آن گاه روی به آن جناب نموده و در حالی که آن حضرت در بین جمعی از اصحابش بود عرض کرد: یا محمد! تو از ناحیهی پروردگارت به ما دستور دادی که به وحدانیت خداوند و رسالت تو شهادت دهیم، ما نیز پذیرفتیم، آن گاه به ما گفتی چه و چه (و همه احکام را ذکر کرد) و ما قبول کردیم، و این همه اطاعت از ما تو را کفایت نکرد تا دو بازوی پسر عمت را کشیده و او را بر همه ما سروری دادی، و گفتی: هر که من
مولای اویم علی مولای او است، اینک آمدهام از تو بپرسم داستان سروری پسر عمت از ناحیهی خودِ تو است یا از ناحیهی خداست؟ رسول الله صلی الله علیه وآله و سلم فرمود: سوگند به آن خدایی که جز او معبودی نیست آن نیز مانند همهی دستوراتم از ناحیهی خداست، حارث به سوی مرکب خود برگشت و در حالی که میگفت: بار الها اگر این مطلب حق است و از ناحیه تو است سنگی از آسمان بر ما بباران، و یا عذابی دردناک بر ما نازل کن، هنوز به شتر خود نرسیده بود که خدای تعالی او را هدف سنگ ریزهای قرار داده به طوری که از فرق سرش فرو رفت و از پائین تنش بیرون آمده و هلاکش ساخت» (1)این نشان میدهد که چه اندازه عدهای نسبت به ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام مخالفت میکردند. اگر دل در مقابل حق خاشع نباشد نمیتواند ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را بپذیرد و تحت تأثیر جوّسازیهای امثال امویان قرار میگیرد.
امروزه هم همینطور است، گاهی برای انسانهای کاملاً متدین و متعهد جوّسازی میشود، ما باید در مقابلِ حق خاشع باشیم تا تحت تأثیر این جوّسازیها قرار نگیریم. اگر کسی باشد که حرکات و سکناتش الهی است وظیفهی شرعی این است که از او دفاع کنیم و نگذاریم آنهایی که به او حسادت میورزند برایش جوّسازی کنند.در این جا بعضی ها توصیه میکنند احتیاط کنید. در حالی که احتیاط جایی است که هنوز مسئله برایمان مبهم است. فرض میکنیم چند درصد احتمال اشتباه هم در میان باشد، آیا حق داریم برای چنین احتمالی از او دفاع نکنیم؟ دین به ما
1) غایة المرام، ص 335 ح 8 . کافی، ج 8 ، ص 57 ح 18.
دستور میدهد اگر اعمال و سخنان کسی را حق تشخیص دادید و رویهم رفته جهتگیری او سالم بود او را بپذیرید. با چنین نگاهی بود که عدهای کنار رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم آمدند و آرامآرام به حقیقت کار آن حضرت پی بردند. اگر تحت تأثیر جوّسازیهای ابوسفیان و ابوجهل قرار میگرفتند هرگز مفتخر به همراهی با رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم نمیشدند. آنها مزد خاشعبودن در مقابل حق را گرفتند. یک وقت است عقلمان را تعطیل میکنیم و احساسات عنانمان را در دست میگیرد، آن چیز دیگر است. ولی وقتی با حضور عقل در مقابل حق خشوع کنیم برکات فوقالعادهای دارد. عمده آن است که در مقابل حق خاشع باشیم. اینجا جای احتیاط نیست، چون از نزدیکی به حق محروم میشویم. عدهای به خاطر احتیاطهای بیجا و با باندبازی، حق را رها کردند و به حاشیه رفتند و یا در ظلمات خطبازی و حزببازی در مقابل حق ایستادند. با جوّی که در رابطه با ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام ساختند معلوم است هرکس بخواهد اهل احتیاط باشد و برای حزب و گروه خود حساب باز کند، کنار میکشد و به همان اندازه از راه سعادت محروم میشود. اگر دل در مقابل حق خاشع باشد بهراحتی متوجه حقانیت امیرالمؤمنین علیه السلام میشود.
امید است بتوانیم در جلسهی آینده مطلب را با دقت بیشتر دنبال کنیم. إنشاءالله.
خدایا به حقیقت امیرالمؤمنین علیه السلام ما را در مقابل خودت و همهی حقایق خاشع بگردان.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث در رابطه با حقیقت نوری وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام و سایر ائمهی معصومین علیهم السلام است. بعد از آن که حضرت فرمودند آن حقیقت را مؤمنینی میتوانند درک کنند که خداوند قلب آنها را جهت ایمان آماده کرده و خصوصیات چنین افرادی را مطرح کردند، فرمودند: معرفت من به نورانیت همان دین خالصی است که خداوند در موردش موضوع نبوت حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم و اقامهی ولایت من را گوشزد فرموده است.
در شروع بحث عرض شد حقایقی در عالم هست ظریفتر از اینکه انسان بتواند در ابتدا متوجه آنها شود و اکثر مردم همّت درک آنها را ندارند. در همین راستاست که قرآن پس از طرح موضوعاتی در آخر آیات میفرماید: «اکثرهم لا یعلمون» اکثر آنها این نکات را نمیدانند. «اکثرهم لا یعقلون» اکثر آنها در رابطه با آن نکات تعقل نمیکنند. یعنی این مسائل موضوعاتی نیست که بشود با افراد عادی در میان گذاشت. از
آنجایی که تشیع واقعی یک نگاه ظریف به باطن اسلام است، بزرگانی مثل سلمان و اباذر میتوانند آن را درک کنند زیرا درک آن نیازمند حکمت و تدبّر خاصی است. در مورد جناب سلمان به اندازهی کافی شنیدهاید که شخصیت خاصی داشته، در مورد جناب اباذر نیز. امام صادق علیه السلام میفرمایند: «کَانَ أَکْثَرُ عِبَادَةِ أَبِی ذَرٍّ رَحْمَةُ اللَّه عَلَیْهِ التَّفَکُّرَ وَ الِاعْتِبَار» (1)اکثر عبادت اباذر تفکر و عبرت گیری بوده. که این نشان میدهد اباذر مرد عمیق و حکیمی بوده است، کسی بتواند با تفکر، آنچنان در عالم قرب سیر کند که امام در رابطه با او چنین توصیفی داشته باشند، انسان قابل توجهی است. خواستم بر این نکته تأکید کنم که این دو بزرگوار از بزرگترین عالمان جهان اسلام هستند و با توجه به چنین شخصیتی آمدهاند تا ظرائف دین را که از چشم عموم مسلمانان پنهان است، بهدست آورند.
اگر این روایت و امثال آن بازاری بشود و بهدست نااهلش بیفتد، به جای اینکه جامعه به حقیقت این روایات پیببرند سطحش را پایین میآورند و از حقیقت میاندازند. حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در راستای همین سطحینگری نسبت به ولایت میفرمایند: «ولایتیهای دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروی اسلام و مسلمین را ریختهاند و در عمل پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکستهاند و عنوان ولایت برایشان جز تکسّب و تعیش نبوده». (2)به هر حال باید حواسمان جمع
باشد درک مقصد اصلی اینگونه روایات که موضوع ولایت ائمهی اطهار علیهم السلام را مطرح میکند، احتیاج به فهم ظریفی دارد. ائمه علیهم السلام در این نوع روایات میخواهند قسمتهای عمیق قرآن را احیاء کنند و این غیر از آن حرفهایی است که یک عده صوفی میزنند و مطلب را از ابعاد عالی آن خارج میکنند. جالب اینجاست که جوان مسلمانِ شیعه، مقایسهای بین سخنان سطحی و بیباطنِ بعضی از ما و بین سخنان فلان فرقهی صوفی انجام میدهد و در این مقایسه آنها را ترجیح میدهد. در این رابطه ما مقصریم چون بهجای اینکه این روایات را درست مطرح کنیم تا جوانانی که به دنبال حقایق باطنی دین هستند به سرچشمهی دین منتقل شوند و راه را درست بروند، از موضوعاتی اینچنین مهم بهراحتی عبور میکنیم و از اسلام نابی که روایاتمان به ما گوشزد میکنند خود را محروم مینماییم یا خیلی سطحی با آنها برخورد میکنیم و ولایتبازی در میآوریم. بیایید راهی پیدا کنیم که بتوانیم از این روایات درست استفاده نمائیم و فکر میکنم بدون آنکه مطالب را سطحی کنیم، جامعهی دینی آمادگی شنیدنش را دارد. در ابتدا یک مقدار کار مشکل است که بتوانیم جوانب مسئله را یکی بعد از دیگری طرح کنیم ولی شدنی است.
در راستای انتقال به ظرائف قرآن و توجه به این امر که ولایت امام معصوم از آن ظرایفی است که همه به عمق آن دست نمییابند، حضرت به قرآن استناد کردند که میفرماید: «وَاسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ وَإِنَّهَا
لَکَبِیرَةٌ إِلاَّ عَلَی الْخَاشِعِینَ» (1)به صبر و صلاة استعانت جویید و آن سنگین است مگر برای خاشعین. و روشن نمودند قرآن، نماز را سنگین میداند و همه نمیتوانند آن را درک کنند و فرمودند از این جهت اقامهی صلاة، ولایت من است که همه نتوانستند آن را بپذیرند وگرنه نماز معمولی را که همهی مسلمین انجام میدهند. پس هرکس به همان اندازه که در مقابل حکم خدا خاشع بود توانست ولایت حضرت را بپذیرد و با تمام وجود رسومات قومیت و قبیلهگرایی را زیر پا گذاشت و امروز هم شیعهی واقعی کسی است که ماوراء هر ذهنیت و خط و گروه، در مقابل حکم خدا خاشع باشد تا بتواند ولایت ائمه علیهم السلام را بپذیرد و از لوازم آن بهرهمند شود.
اینکه میشنوید فلانی راه جلویش باز شد و توانست حقایق را ببیند و راه درست را انتخاب کند، رمز و رازش در همین «خشوع» است، چون در مقابل حق خاشع بوده و چیز دیگری را برای خود عمده نکرده است. نمونهاش حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» بود. وقتی تشخیص دادند وظیفه این است که باید در مقابل انحرافات اعتراض کنند و نگذارند نظام شاهنشاهی احکام اسلام را زیر پا بگذارد، یک قدم هم کوتاه نیامدند. در عالَمِ خشوع در مقابل حق دیگر آدم دلواپس این نیست که بعداً چه میشود چون مدیریت را به عهدهی خدا میگذارد و او بهترین مدیر است.
گاهی تعلقی را از اول پذیرفتهایم و همین موجب میشود تا در مقابل حق خاشع نباشیم و در ظلمت قرار بگیریم و هرگز در ذیل ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام وارد نشویم. وقتی رسیدیم به اینکه شرط پذیرش ولایت
1) سورهی بقره، آیهی 45.
حضرت، خشوع در مقابل حکم خدا است سعی میکنیم موانع خشوع را برطرف کنیم تا از نور ولایت محروم نگردیم. ما هر بزرگی را دیدیم که به جایی رسید به جهت آن بود که از ابتدا قلب خود را در مقابل حق خاشع نمود. همیشه برای بنده مهم بوده که راز اینهمه توفیق فلان انسان بزرگ چیست، نه تلاش فوقالعادهای داشته و نه علم فوقالعادهای، ولی توفیقاتش فراوان است. بعد متوجه شدهام همین که حق را شناخته دیگر بدون هیچ سستی و توجیهی آن را پذیرفته است، دیگر اینکه «این آقا بدش میآید و آن دیگری خوشش میآید» و یا «چون ما جزء این گروه هستیم، شأن ما نیست که این کار را بکنیم» این حرفها را کنار گذاشته است. چون همین تعلقات است که انسان را از نور ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام محروم میکند. ولایتی که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: اگر کسی از آن خارج شود، «عَنِ الصّراطِ لَناکِبُون» از مسیر مستقیمِ به سوی خدا منحرف شده است. (1)باید از خود پرسید؛ این چه ولایتی است که اینقدر کارساز و جهتدهنده است؟
اهل سنت بهواقع دنبال خوبیهایی هستند که اصالتاً مخصوص امیرالمؤمنین علیه السلام است. ولی معاویه برنامهی گستردهای ریخت تا همهی فضائلی را که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در مورد حضرت علی علیه السلام فرمودهاند با حدیثسازی برای خلفا جعل کند و لذا امروز اهل سنت به اعتبار آن
1) احمدبن علی طبرسی، الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج 1، ص 228.
احادیث به خلفا ارادت میورزند. واقعاً امروز یک جوان سنی جهت پیداکردن حق در زحمت است مگر اینکه بتواند تناقضاتی را که بین اعمال خلفا هست با آن فضائلی که به آنها نسبت دادهاند پیدا کند و مقایسهای بین تناقضاتی که در کتابهای خودشان نسبت به خلفا هست انجام دهد تا مسئله برایش روشن شود. یعنی همان کاری را که علامهی امینی«رحمةاللهعلیه» در کتاب شریف «الغدیر» انجام داد. اگر این جوان واقعاً خاشع و دقیق باشد میتواند به حقیقت برسد. مثلاً در بین اهل سنت یک روایت داریم که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمودهاند: جبرائیل بارها بر من نازل شد و گفت محمد صلی الله علیه وآله و سلم؛ ابابکر را خلیفهی خودت قرار بده. یک محقق خاشع، برایش سؤال پیش میآید که اگر چنین روایتی در دست مسلمانان بوده چرا در سقیفه اینقدر بحث شد که چه کسی خلیفهی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم باشد؟ و چرا ابابکر در آخر عمر میگفت: «دوست میداشتم که از رسول خدا میپرسیدم که امر (خلافت) مال کیست تا کسی با او نزاع نمیکرد»؟ (1)اینها نشان میدهد که آن روایت و امثال آن را معاویه ساخته وآن وقت که سقیفه تشکیل شد مطرح نبوده است. کمی تحقیق و دقت و خشوع نیاز است. جالب است که بعضی از محققان اهل سنت، حتی امثال ابن تیمیه میگویند؛ کلیهی روایاتی که معاویه در رابطه با فضیلت خلفاء ساخته است، دروغ است. حتی چنین آدمی هم میفهمد که کار خیلی خراب است. یک جوان اهل سنت میبیند در روایات خود دارند که بهشت با تمام حوریهایش منتظر عثمان است، همین جوان میبیند که عثمان
1) تاریخ طبری، ج4، ص53- عقدالفرید، ج2، ص254- ترجمهی الغدیر، ج 10، ص 245.
صحابههای بسیار محترم پیامبر امثال عمار یاسر را آنقدر کتک زد که شکمش پاره شد. و یا اباذر را به ربذه تبعید کرد و او همانجا در بیابان رحلت کرد. آیا آن جوان به تناقض نمیافتد و آیا وظیفهی آن جوان هست که تحقیق کند و ببیند کجای کار خراب است؟ اگر انسان در مقابل حق خاشع باشد و تعصب به خرج ندهد موضوع برایش روشن میشود و دریچهی حقیقت جلوی او گشوده میگردد. مگر عثمان اباذر را تبعید نکرد؟ از آن طرف مگر در روایات خودشان ندارند که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند: آسمان بر راستگوتر از اباذر سایه نیفکند؟ اگر انسان در مقابل حق خاشع شود مسئله برایش روشن میشود، وگرنه از ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام محروم میشود.
با اینکه برای امثال مولوی و محیالدینبن عربی از آن جهت که خط فکریشان را از امیرالمؤمنین علیه السلام گرفتهاند ارزش قائلیم، ولی از آن جهت که در روایاتی که به آنها رسیده تحقیق لازم را نکردهاند و نتوانستهاند از خلفا عبور کنند، از کوتاهی آنها نمیگذریم. به قول آیتالله جوادی«حفظهاللهتعالی» فکر مولوی فکر شیعه است ولی ضعفهای او در جای خودش قابل اغماض نیست و تحقیق کاملی در مورد خلفا نداشته و در اینجا آن خشوع لازم را نکرده است. خشوع در مقابل حق این است که هرجا بیدلیل چیزی را پذیرفتیم، به ضعف خود اقرار کنیم. گاهی میگوئید چرا با اینکه زحمت میکشیم نتیجهای نمیگیریم؟ اشکال را در آن جایی پیدا کنیم که خشوع را به تمام معنا انجام نمیدهیم، آن وقت به راهی که امیرالمؤمنین علیه السلام ولایت آن را به عهده دارند نمیرسیم. باید
منیت وسط نباشد، گروه و طایفه وسط نباشد. واقعاً اگر در مقابل حق خاشع باشیم به امیرالمؤمنین علیه السلامخواهیم رسید. ما معتقدیم اینکه بعضی عزیزان آنطور که باید و شاید نتیجه نمیگیرند به جهت عدم خشوعی است که در مقابل حق دارند. نترسید، چشم خود را باز کنید و خودتان را درست وارد خشوع نمایید؛ اولین قدم در خشوع آن است که آنجایی که اشتباه کردید بگویید اشتباه کردم. انسان به همسر یا فرزندش بگوید اشتباه کردم، حق با تو بود، این گرایش به حق، انسان را نزد امیرالمؤمنین علیه السلام میکشاند. فرمودند: در جهان اسلام همه نبوت پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم را پذیرفتهاند ولی به جهت عدم خشوع در مقابل حق، در ولایت به مشکل افتادند.
همینطور که در جلسهی قبل عرض شد حضرت بنا دارند همچنان زاویههایی را باز کنند تا مشخص بشود واقعاً ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام به چه معنا است و چنین اعتقادی به کجا وصل است و این نورانیت چه نورانیتی است؟ در ادامه در جواب سؤال حضرت سلمان و اباذر میفرمایند: «وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی فِی مَوْضِعٍ آخَرَ فِی کِتَابِهِ الْعَزِیزِ فِی نُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم وَ فِی وَلَایَتِی، فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ؛ «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ» (1)و خداوند در جای دیگر در کتاب عزیزش دربارهی نبوت محمد صلی الله علیه وآله و سلم و ولایت من میگوید: و چاه ترکشده، و قصر برافراشته «فَالْقَصْرُ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه وآله و سلم وَ الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَةُ وَلَایَتِی عَطَّلُوهَا وَ جَحَدُوهَا» پس قصر محمد صلی الله علیه وآله و سلم است و چاه رهاشده، ولایت من است که آن را رها کردند و به مخالفت با آن برخاستند. در حالیکه «وَ
1) سورهی حج، آیهی 45.
مَنْ لَمْ یُقِرَّ بِوَلَایَتِی لَمْ یَنْفَعْهُ الْإِقْرَارُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم إِلَّا أَنَّهُمَا مَقْرُونَانِ» هرکس اقرار به ولایت من نداشته باشد، اقرار به نبوت پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم برای او سودی نخواهد داشت، زیرا این دو، قرین و همراهند. حضرت تأکید دارند اگر کسی بخواهد از نبوت نبی استفاده کند باید از ولایت من استفاده کند و بعد موضوع جداییناپذیری آن دو را متذکر میشوند که در حدیث ثقلین، رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به آن اشاره فرمودند که؛ «فَاِنَهُمَا لَنْ یفْتَرِقَا اَبَدَا» هرگز آن دو از هم جدا نمیشوند. پس اگر آنها را از هم جدا کردید از هیچکدام بهرهمند نمیشوید. به این معنی که نه ولایتِ جدا شده از قرآن، ولایت است و نه قرآن جداشده از اهلالبیت و عترت پیامبر علیهم السلام، قرآن است. مثل جداشدن اکسیژن و هیدروژن موجود در آب است، اگر این دو عنصر در ملکول آب از هم جدا شدند دیگر هیچکدام خاصیتی از آب را به همراه ندارند و دو عنصر آتشزا هستند.
حضرت پس از آنکه به جداییناپذیری آن دو تأکید کردند میفرمایند: «وَ ذَلِکَ أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه وآله و سلم نَبِیٌّ مُرْسَلٌ وَ هُوَ إِمَامُ الْخَلْقِ» پیامبری که به طرف ما آمده است نمونه و الگویی است تا مردم به کمک او راه خود را پیدا کنند، او امام خلق است. «وَ عَلِیٌّ مِنْ بَعْدِهِ إِمَامُ الْخَلْقِ وَ وَصِی محمّد صلی الله علیه وآله و سلم» و علی علیه السلام بعد از او پیشوای مردم و وصی محمد صلی الله علیه وآله و سلم است. همچنان که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند: «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی» منزلت تو ای علی نسبت به من مثل منزلت هارون است نسبت به موسی، با این تفاوت که بعد از من پیامبری نیست.
حضرت در این فراز ذهنها را متوجه نیاز انسان به نمونهی عینی دینداری یعنی «امامالخلق» کرده و میفرمایند اگر رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم از جهتی پیامبر مرسلاند، از جهت دیگر امام خلقاند و علی علیه السلام هم بعد از او جنبهی «امام خلق»بودن را به عهده دارد و به این اعتبار وصی محمد صلی الله علیه وآله و سلم است.
عنایت دارید که امیرالمؤمنین علیه السلام به سخنی از پیامبرخدا صلی الله علیه وآله و سلم استناد میفرمایند که عموم علماء اهل سنت آن را معتبر میدانند و علامهی امینی«رحمةاللهعلیه» تمام مستندات آن را در الغدیر نقل فرموده است. رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم حدیث غدیر را در جمع مسلمانان که از حج برمیگشتند فرمودند تا در تاریخ بماند. حدیث منزلت را نیز در زمانی که مسلمانان آماده رفتن به جنگ تبوک بودند؛فرمودند. حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم بر خلاف همیشه که وقتی به جنگ و جهاد میرفتند و ابن امّ مکتوم را که نابینا بود جهت رتق و فتق امور در مدینه به جای خود میگذاشتند و همهی نیروهای رزمی را با خود میبردند، در جریان جنگ تبوک، امیرالمؤمنین علیه السلام را به عنوان جانشین خود در مدینه گذاشتند. چون احتمال اینکه خودشان و عدهی زیادی از رزمندگان کشته شوند میرفت و لازم بود علی علیه السلام در مدینه به عنوان رهبر آیندهی جامعهی اسلامی باقی بمانند. این کار از آن جهت برای همگان عجیب بود که میدانستند سردار بزرگی مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام را که به خوبی میتوانستند در این جنگ مفید باشند با خود نبردند. مردم ضعیفالایمان و منافقان شروع به فتنهگری کردند و موضوع را وارونه نشان دادند که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم طایفهبازی کرده و داماد خود را در مدینه نگه داشته و همهی جوانان ما را برای کشتن با خود برده، یک جوّ بدی
ساختند. امیرالمؤمنین علیه السلام که همواره طالب جهاد با کفار بودند و به احترام رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم حاضر شدند در مدینه بمانند خود را به محلی که در بیرون مدینه، رزمندگان جهت حرکت اردو زده بودند رساندند، همینکه رزمندگان دیدند امیرالمؤمنین علیه السلام از مدینه به اردوگاه خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم، آمدند همه دور حضرت را گرفتند ببینند چه شده است. حضرت علی علیه السلام در حالی که اشک در چشمانشان بود از اینکه همراه رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در این جنگ نیستند، جریان داخل مدینه را گزارش دادند و تقاضا کردند اجازه دهند همراه پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم باشند و مسئولیت ادارهی مدینه را به کس دیگری بسپارند. اینجاست که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم از راز مهمی پرده برداشتند که؛ «أمّا تَرْضی اَن تکون مِنی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی» (1)آیا راضی نیستی که منزلت تو نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسی باشد با این تفاوت که بعد از من پیامبری نیست. با توجه به اینکه در آن محل جمع بسیاری از مسلمانان حضور داشتند این حدیث با سندهای بسیار در متون اهل سنت باقی ماند. آنقدر نزدیکی جریان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به علی علیه السلام زیاد است که حضرت موسی علیه السلام وقتی به میقات رفتند، حضرت هارون علیه السلام را به جای خود گذاشتند که قرآن در این رابطه میفرماید: «وَقَالَ مُوسَی لأَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی»؛ (2)و گفت موسی، برادرش هارون را که تو در بین قوم من جانشین من باش.
اینکه در آخر روایت هست «إلاّ أنّهُ لا نَبی بَعدی» مگر اینکه بعد از من پیامبری تمام میشود، نشان میدهد تنها تفاوت بین حضرت هارون علیه السلام و حضرت علی علیه السلام در همین است که بعد از حضرت رسول صلی الله علیه وآله و سلم پیامبری نمیآید و تمام مقاماتی که برای حضرت هارون علیه السلام نسبت به حضرت موسی علیه السلام هست برای علی علیه السلام نسبت به پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم هست و اگر استثناء دیگری بود همانطور که آن موضوع را استثناء کردند، آن مقام را هم استثناء میکردند و لذا هر مقامی که در قرآن برای هارون علیه السلام ذکر شده باید برای حضرت علی علیه السلام قائل بود.
وقتی وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: من «بئر معطلهام»؛ میخواهند روشن کنند براساس روایتی که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم جایگاه مرا جانشینی خود تعیین کردند، مَثَل من مَثَل چاهی است که رهایش کردند و از آب گوارای آن بهره نمیگیرند و از امامی که باید به جهت مقام نورانیاش، حیات دینی خود را تغذیه میکردند فاصله گرفتند. وقتی پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم جایگاه علی علیه السلام را در رابطه با خلافت خود تعیین میکنند در واقع دارند چشمها و فکرها را متوجهی ذاتی میکنند که میتواند با ارتباط با حقایق نوری، مردم را به چشمههای نور متصل کند.
در ادامهی روایت برای اینکه توجهها به یک فرد محدود نشود و معلوم شود نوری که در امیرالمؤمنین علیه السلام است حقیقتی است که در جمال همهی ائمهی معصومین علیهم السلام موجود است. میفرمایند: «وَ أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ صلی الله علیه وآله و سلم وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ صلی الله علیه وآله و سلم وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ صلی الله علیه وآله و سلم» (1)اول ما و اوسط ما و آخر ما محمد صلی الله علیه وآله و سلم
1) بحارالأنوار، ج 25، ص 363.
است. «فَمَنِ اسْتَکْمَلَ مَعْرِفَتِی فَهُوَ عَلَی الدِّینِ الْقَیِّمِ» پس هرکس معرفت مرا کامل داشته باشد او بر دین قیم قرار دارد، که اشاره است به آخر آیهی 5 سورهی بینه که فرمود: «وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ» یعنی آن دین پایدار که تحت تأثیر وساوس شیطان، منحرف نمیشود و مؤمنِ به خود را تا سرچشمهی سعادت جلو میبرد و هر روز بر نور وجودی او میافزاید، این دین است با این خصوصیات و برای اینکه قلبها را نسبت به آن محکم کنند شواهدی را از قرآن و سخن رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم اظهار میدارند تا معلوم شود بر اساس کدام حقیقت نورانی باید ولایت علی علیه السلام را بپذیریم.
خدایا به حقیقت این خانواده ما را مفتخر به معرفتی بگردان که در آن معرفت قلب ما مفتخر به کشف نورانیت این خانواده بگردد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
همانطور که مستحضرید بنای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در این روایت آن است که ذهن ما را متوجه مقام نوری ولایت خود و اهل البیت علیهم السلام بکنند. اشاره به آیهی «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ» (1)کردند و فرمودند قصر پا بر جا یعنی نبوتِ نبی و چاه معطل و رها شده یعنی ولایت من که به مخالفت با آن پرداختند. در حالی که «وَ مَنْ لَمْ یُقِرَّ بِوَلَایَتِی لَمْ یَنْفَعْهُ الْإِقْرَارُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه وآله و سلم» اگر کسی به ولایت من اقرار نکند عملاً اقرار به نبوت حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم نفعی برای او ندارد. رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در واقعهی غدیر از این نکته خبر دادند که عترت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و کتاب الهی تفکیکناپذیرند و مهجورماندن یکی، برابر است با مهجورماندن دیگری. با توجه به این مطلب، هم جایگاه خودمان را میتوانیم بشناسیم که در کدام مرحلهی دینداری قرار داریم و هم میفهمیم ریشهی مشکلات جهان
1) سورهی حج، آیهی 45.
اسلام کجا است، زیرا «امام الخلق» را رها کردند، همان امام الخلقی که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در حدیث به مسلمانان معرفی کرد که ای علی علیه السلام منزلت تو نسبت به من مثل منزلت هارون علیه السلام است نسبت به موسی علیه السلام. و اگر مسلمانان نیز با رحلت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به علی علیه السلام پشت کردند، به همان صورت با خشم رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم روبهرو میشوند که بنی اسرائیل پس از برگشت حضرت موسی علیه السلام از میقات با خشم حضرت موسی علیه السلام روبهرو شدند. ملتی که با خشم پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم روبهرو شود گرفتار تِیه و سرگردانی میگردد (1)و نمیتواند از مسلمانی خود بهره گیرد در حالی که میداند موقعیت علی علیه السلام در اسلام همان موقعیت هارون علیه السلام است در بنی اسرائیل و نه تنها موقعیت علی علیه السلام چنین است که موقعیت همهی اهل البیت علیهم السلام به عنوان یک حقیقت با جلوههای گوناگون، چنین است. لذا در ادامهی روایت فرمودند: «أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ فَمَنِ اسْتَکْمَلَ مَعْرِفَتِی فَهُوَ عَلَی الدِّینِ الْقَیِّمِ کَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ «ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ» (2)پس هر کس نسبت به من معرفت خود را کامل گرداند بر دین «قَیِّمِ» و پایداری قرار دارد که خداوند به آن متذکر میشود و میفرماید: «ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ» این است آن دین پایدار. «وَ سَأُبَیِّنُ ذَلِکَ بِعَوْنِ اللَّهِ»؛ به زودی این مطلب را روشن خواهم کرد.
حضرت میفرمایند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکَ» ای جناب سلمان و جناب اباذر آنها هم با احترام تمام گفتند بفرمایید. حضرت فرمودند: «کُنْتُ أَنَا وَ مُحَمَّدٌ نُوراً وَاحِداً مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» من و وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم یک نور واحد بودیم از انوار خدای «فَأَمَرَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی ذَلِکَ النُّورَ أَنْ یُشَقَّ فَقَالَ لِلنِّصْفِ کُنْ مُحَمَّداً وَ قَالَ لِلنِّصْفِ کُنْ عَلِیّاً» پس خدای تبارک و تعالی به آن نور دستور داد دو قسمت شود، به نصف آن نور دستور داد محمد باش و به نصف دیگر دستور داد علی باش. فَمِنها قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم: «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ وَ لَا یُؤَدِّی عَنِّی إِلَّا عَلِیٌّ» از این رو، حضرت رسول صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند: علی از من است و من از علی و فقط علی می تواند از طرف من ادای تکلیف کند.
در روایات مجموعهی مفصلی در مورد حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام داریم که هرکدام رویکرد خاصی دارند و چون در اینجا بحث نبوت و ولایت است. حضرت روایتی که از این زاویه موضوع را روشن میکند مطرح میفرمایند. طبق این روایت مقام نبوت و ولایت دو نورند و جایگاه تکوینی آنها در هستی، منشأ نقش تشریعی آنها در زمین و عالم ارض است. بر همین اساس وقتی آیهی برائت آمد که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم در موسم حج اعلام کنند باید مشرکین تکلیفشان را تا چند ماه دیگر در جامعهی اسلامی معلوم کنند و یا از جزیرةالعرب بروند یا مسلمان شوند - زیرا نمیشود در
محیط پاکِ دیانت تحرکات کفر اینقدر زیاد باشد که مردم نتوانند نور ایمان را ببینند- خداوند از طریق جبرائیل به رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم دستور داد مأموریت اعلام آیات برائت را باید مردی از خاندان خودت انجام دهد. (1)رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم علی علیه السلام را مأمور این کار کردند به این معنی که جلوهای از همان نوری که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم از آن ایجاد شده مأموریت اعلام آیات برائت را به عهده داشته باشد. حضرت علی علیه السلام در این رابطه می فرمایند:«وَ قَدْ وَجَّهَ أَبَا بَکْرٍ بِبَرَاءَةَ إِلَی مَکَّةَ فَنَزَلَ جَبْرَئِیلُ علیه السلام فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ! قَالَ لَبَّیْکَ: قَالَ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکَ أَنْ تُؤَدِّیَهَا أَنْتَ أَوْ رَجُلٌ عَنْکَ» آن وقتی که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم، ابابکر را برای اعلام برائت به طرف مکه فرستادند، جبرائیل نازل شد که ای محمّد! این آیات را بر آن قوم جز تو یا مردی از تو نمیتواند آن را ادا کند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند در همان راستایی که من و حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم یک نور بودیم «فَوَجَّهَنِی فِی اسْتِرْدَادِ أَبِی بَکْرٍ» پس من را فرستادند که ابیبکر را برگردانم. «فَرَدَدْتُهُ فَوَجَدَ فِی نَفْسِهِ وَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ نَزَلَ فِیَّ الْقُرْآنُ» پس او را برگرداندم و او در نزد خود نگران شد و از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم پرسید آیا آیهای در قرآن در مورد من نازل شده؟ «قَالَ لَا وَ لَکِنْ لَا یُؤَدِّی إِلَّا أَنَا أَوْ عَلِیٌّ» حضرت فرمودند: نه، ولی جز من یا علی، کسی ادا نمی کند. امیرالمؤمنین علیه السلام در رابطه با این حادثه ذهن ما را متوجه جایگاه تکوینی این حکم مینمایند که چون ریشهی مقام نورانی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و آن حضرت یکی است این دستور از طرف خدا آمد و
1) تفسیر قمی، ج 1، ص 281.
فرمایش رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم نیز که میفرمایند: «من از علی هستم و علی از من است» نیز روشن میشود که به کجاها اشاره دارد و چرا رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: من هم از او هستم. معلوم است مسئله عمیقتر از یک رابطهی عادی است و نظر به جنبهی نوری آن دو بزرگوار دارد. اگر نور دو نیم شد، این نور از آن نور است، آن نور هم از این نور است و در ذات یگانه هستند. از همین جا متوجه این نکته می شویم که تمام دستورات دین ریشه در یک حقیقت باطنی دارد و به آن بر میگردد.
هرگز اتفاقی نیست که امامت از نسل حضرت فاطمهی زهرا علیها السلام است، زیرا ریشهی آن چه در این عالم واقع شده در عالم غیب است. در آنجا خبرهایی بوده که در اینجا چنین وقایعی اتفاق افتاده، به عنوان نمونه از امام حسین علیه السلام سؤال کردند: پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم دختران بسیاری داشتهاند و آنها بیشتر از فاطمه علیها السلام با پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به سربردهاند، ولی چرا اینهمه عظمت، مخصوص فاطمه علیها السلام است؟ امام حسین علیه السلام میفرمایند: به جهت خلوص فاطمه علیها السلام. حضرت زهرا علیها السلام تمام وجودشان محو حق بوده و چنین وجود مقدسی که مظهر حق و متذکّر به حق است میتواند ما را حقّانی کند. در قسمتی از حدیثی که حضرت امام موسیبنجعفر از پدر بزرگوارشان«علیهماالسلام» دربارهی مکالمهی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در شب معراج نقل میکند، آمده است که حضرت حق سبحانه فرمود: «اِنّی خَلَقْتُکَ وَ خَلَقْتُ عَلِیّاً وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ مِنْ شَبَحِ نُورٍ، ثُمَّ عَرَضْتُ وِلایَتَهُمْ
عَلَی الْمَلائِکَةِ وَ سائِرِ خَلْقی وَ هُمْ اَرْواحٌ، فَمَنْ قَبِلَها کانَ عِنْدی مِنَ الْمُقَرَّبین، وَ مَنْ جَحَدَها کانَ عِنْدی مِنَ الْکافِرین» (1)یعنی تحقیقاً من، تو و علی و فاطمه و حسن و حسین را از شبح و سایهی نور، خلق کردم، سپس ولایت ایشان را بر ملائکه و سایر مخلوقاتم، در حالی که روح بودند، عرضه داشتم، پس هرکس ولایت ایشان را پذیرفت، نزد من از مقرّبین محسوب گردید، و هرکس انکارشان کرد از کافرین شد. چنانچه ملاحظه میفرمائید یگانگی اهل البیت علیهم السلام در این دنیا به جهت یگانگی حقیقت آنها در عالم معناست. یعنی حادثههای زمین برای انسانهای قدسی ریشه در آسمان دارد و این با انسان های عادی فرق میکند. یک وقت است ما میخواهیم خانهای بسازیم، خانه چیزی نیست که باطنی خاص بخواهد اما یک وقت میخواهیم کعبه بسازیم، کعبه باید در جای خاص ساخته شود که ما بازاء بیتالمعمور باشد، تا با باطن خود منطبق گردد، همانطور ائمه علیهم السلام جلوهی حقایق قدسی انسانیتهستند و لذا در مسیری خاص متولد میشوند، اینها از کعبه کمتر نیستند و لذا جسم آنها باید به باطنی خاص متصل باشد. روایاتی که به حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام اشاره دارد میخواهد بگوید که مقام اهل البیت علیهم السلام یک مقام اعتباری نیست، بلکه دارای مقام حقیقی هستند. اگر این نکته خوب حل شود إنشاءالله ما یک قدم به فرهنگ اسلام نزدیک شدهایم.
متأسفانه موضوع حقیقی بودن مقام اهل البیت علیهم السلام چیزی است که هنوز در مجامع دینی شیعه آن طور که شایسته است مورد توجه قرار نگرفته، به
1) «بحارالانوار»، ج26، ص307، روایت71.
طوری که وقتی حضرت آیتالله مشکینی«رحمةاللهعلیه» در مقابل آن عده از روشنفکران که گفتند: فقه یک علمِ بشری است، فرمودند این فقه، همان فقه خدا است. چون آنها مطلب را نفهمیدند مسخره کردند، در صورتی که حرف ایشان این بود که اصل فقه ریشه در احکام الهی دارد و احکامی که فقها براساس قرآن و روایات استخراج میکنند ریشه در باطنی غیبی دارد و صرفاً اعتباری نیست. فقیه در قرآن و روایاتی اجتهاد کرده که ریشهی نفس الامری دارد و تفاوت در فتوا، اصل نورانیت آن فتوا را از بین نمیبرد. مگر نمیشود شما یک آیه را دو شکل تفسیر کنید و هر دو تفسیر هم درست باشد و هر دو نگاه، نگاه به ملکوت آیه باشد با دو ظهور مختلف؟ وقتی فقها براساس مهارت و علم خاص به روایت و آیه رجوع کرده و دستور خدا را از آنها استخراج می کنند، آن دستور نور است. اگر چند مفسر که قواعد تفسیر را بدانند و زبان قرآن را بشناسند و اصطلاحات آن را بدانند از یک آیه برداشتهای متفاوت کردند به این معنی نیست که یکی از آنها درست است و بقیه درست نیست. این قاعده مربوط به عالم ماده است که یک پدیده یا آب است یا سنگ، ولی قواعد عالم مجردات فرق میکند و به حکم «بَسیطُ الْحَقیقَةِ کُلُ الأشیاء» (1)یک موجود مجرد ظرفیت حمل بسیاری از حقایق را دارد، همان طور که خداوند در عین سمیعبودن، علیم است و در عین حیّ بودن قادر است. میتوان در شدت و ضعف فهمها و اَدَقّ و دقیقبودن برداشتها بحث کرد اما نه اینکه یک برداشت، نور باشد و سایر برداشتها، ظلمت. همانطور
1) اسفار اربعه، ج 7، ص 33.
که نور دارای شدت و ضعف است و هیچکدام مراتب آن هم ظلمت نیست، همان طور هم انبیاء علیهم السلام در عین آن که همه دارای عصمتند درجهی توحیدی آنها متفاوت است و به تعبیر قرآن «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ» (1)بعضی از رسولان را بر بعضی دیگر برتر دادیم.
حاصل کلام این که آنچه در مورد اهل البیت علیهم السلام در زمین اتفاق افتاده ریشهی باطنی و غیبی دارد و اگر رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: علی از من است و من از علی هستم، این یک تعریف عادی و یک قرارداد معمولی نیست، ریشه در نوری دارد که دو نصف شده و خداوند به نصف آن فرموده محمد صلی الله علیه وآله و سلم باش و به نصف دیگر فرموده علی علیه السلام باش.
از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و سلم نقل شده که فرمودند «لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْجَنَّةَ خَلَقَهَا مِنْ نُورِ عَرْشِهِ ثُمَّ أَخَذَ مِنْ ذَلِکَ النُّورِ َ فَقَذَفَه فَأَصَابَنِی ثُلُثُ النُّورِ وَ أَصَابَ فَاطِمَةَ علیها السلام ثُلُثُ النُّورِ وَ أَصَابَ عَلِیّاً علیه السلام وَ أَهْلَ بَیْتِهِ ثُلُثُ النُّور» (2)هنگامی که خداوند بهشت را خلق نمود آن را از نور عرش خود آفریده سپس آن نور را گرفت و افکند، یک سوم آن نور به من خورد و یک سوم به فاطمه و یک سوم دیگر به علی و اهل بیت او خورد. این روایت خبر میدهد همان طور که در عالم بالا بهشت از نور این بزرگواران آفریده شده در دنیا هم اگر کسی دین را از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و مسیری که
فاطمه علیها السلام بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم روشن نمود و امامت ائمه علیهم السلام بگیرد به نور بهشت دست مییابد و این یک اتفاق نیست که این بزرگواران در کنار هم قرار گرفتهاند.
ملاحظه بفرمائید روایات نوری از چه اسرار عمیقی پرده برمیدارد. همان طور که کعبه هر جای دیگر ساخته بشود کعبه نیست یک مکعب است. و بیت الله فقط باید در جایی ساخته شود که با باطن مخصوص خود منطبق باشد، جایگاه اهلالبیت علیهم السلام نیز جایگاه خاصی است. در روایت داریم کعبه قبل از ابراهیم علیه السلام چندین بار خراب شد و توسط پیامبران قبلی مجدداً بنا گشت. حضرت ابراهیم نیامدند کعبه را بدون سابقهی قبلی بنا کنند. در روایت داریم حضرت آدم هزار بار حج رفتند، 700 بار عمره 300 بار واجب. کعبه یک حقیقت است که در قسمتی خاص از زمین ظهور کرده تا آن حقیقت مظهر داشته باشد و انسانها بتوانند از طریق آن مظهر به باطن عرشی آن منتقل شوند. ائمه علیهم السلام نیز دارای حقایق باطنی و عرشی هستند. در روایت داریم که از حضرت امام صادق علیه السلام پرسیده شد: «لِمَ سُمِّیَ الْکَعْبَةُ کَعْبَةً قَالَ لِأَنَّهَا مُرَبَّعَةٌ فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَتْ مُرَبَّعَةً قَالَ لِأَنَّهَا بِحِذَاءِ بَیْتِ الْمَعْمُورِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْبَیْتُ الْمَعْمُورُ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّهُ بِحِذَاءِ الْعَرْشِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْعَرْشُ مُرَبَّعاً قَالَ لِأَنَّ الْکَلِمَاتِ الَّتِی بُنِیَ عَلَیْهَا الْإِسْلَامُ أَرْبَعٌ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَر» چرا کعبه را کعبه نامیدند؟ فرمود: چون چهار گوش است، گفته شد چرا چهار گوش شده؟ فرمود: چون برابر بیت المعمور است که چهار گوش است، و گفته شد: چرا بیت المعمور چهار گوش است؟
فرمود: چون در برابر عرش است که چهار گوش است، گفته شد؟ چرا عرش چهار گوش شده؟ فرمود: چون اسلام بر چهار پایه بنا شده؛ سبحان الله، و الحمد لله، و لا إله إلاّ الله، و الله اکبر. این روایت جهت فهم رابطهی عالم مادون با عالم ما فوق روایت فوق العادهای است. همین قاعده در مورد ائمه علیهم السلام هست.
اگر این نگاه را درست دنبال کنیم و مواظب باشیم سطح آن را پائین نیاوریم، معارف بسیار ارزشمندی در آن نهفته است و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بر همین اساس میخواهند جملهی «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ» که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند را به جنبهی باطنی آن وصل کنند که من و محمد نور واحدی بودیم که خدا به آن نور امر کرد دو نصف شود. تا نظرها به جنبهی نوری عالم معطوف شود. همین قاعده را در قضیهی مباهله دنبال کنید که در آن جا پنج نفری که جهت مباهله آمدند همه انوار قدسی بودند که حقیقت آنها در فوق عالم ماده موجود بود و به همین جهت اگر هر دعائی میکردند اجابت میشد. همین طور که این جا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند من و حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم یک نور بودیم که دو قسمت شدیم، در آن قضیه هم خداوند به رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میفرماید: بگو ما جانهای خود را میآوریم و شما هم جانهای خود را بیاورید. رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در ازاء جانهای خود فقط علی علیه السلام را آوردند تا باز مطابق همان حقیقت نوری عالم بالا عمل شده باشد. قرآن در جریان
مباهله به رسول خدا دستور فرمود: «تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ» (1)بگو ما فرزندانمان را میآوریم شما هم فرزندانتان را بیاورید، ما زنهایمان را میآوریم، شما هم زنانتان را بیاورید ما جانهایمان را می آوریم شما هم جانهاتان را. ملاحظه میکنید که خداوند فرمود اولاً: جانهایتان را بیاورید ولی پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم یکنفر را بیشتر نیاوردند که همان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بود. یعنی کس دیگری در زیر این آسمان نبوده که حکم جان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم را داشته باشد. ثانیا: واژهی جان را بهکار میبرد، خودِ خدا میداند چطور آدرس بدهد که ما درست جلو برویم و حضرت علی علیه السلام را جان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم بدانیم و او حکم آینه برای پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم داشته باشد، پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم خود را در آینهی امیرالمؤمنین علیه السلام ببینند و امیرالمؤمنین علیه السلام هم خود را در آینهی جمال پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم مشاهده کنند. البته این موضوع نباید با موضوع نبوتِ رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم اشتباه شود، این مقام ربطی به نبوت نبی ندارد. نبوت یک مقام دیگر و یک مأموریت خاص است مخصوص حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم و از آن جهت که مأموریت خاص است پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام و همهی مؤمنین به آن مقام که برنامهی خدا است جهت سعادت بشر ایمان دارند در همین رابطه داریم: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ ...» (2)رسول خدا به آنچه از طرف پروردگارش نازل شده ایمان دارد و مؤمنون نیز همه ایمان
به خدا و ملائکه و کتابها و رسولان دارند. در این رابطه امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «اِنَّمَا اَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبید محمد صلی الله علیه وآله و سلم» (1)من بندهای هستم از بندههای محمد صلی الله علیه وآله و سلم. اینجا بحث نبوت است و آن جا بحث حقیقت نوری، در حقیقت نوری است که میفرمایند ما یک نور بودیم دو نصف شدیم. با طرح مقام نوریشان میخواهند ما به جنبههای آسمانی آنها نظر کنیم که نتایج آن را إنشاءالله خواهید یافت. یک نمونهاش را در رابطه با اعلام آیات برائت به مشرکان مطرح کردند تا روشن شود همهی مسئولیتهای اهل البیت علیهم السلام از جمله موضوع غدیر از همین نمونه است، و عدول از آن، عدول از باطن عالم است و پشت کردن به حقایق تکوینی. مگر می شود دموکراسی را بهانه کرد و گفت چون مردم به ابابکر روی آوردند پس باید ابابکر بر مسلمین ولایت داشته باشد؟ فرض میگیریم واقعاً مردم به ابابکر رجوع کرده باشند، باید مردم را هدایت کرد تا راه زمین از آسمان غیب منقطع نشود. مَثَل امام کعبه است، مگر میشود یک خانهی مکعبی در جای دیگر ساخت و آثار و برکات کعبه را از آن انتظار داشت؟ شما در منطقهی حرم که کعبه در آن قرار دارد نمیتوانید یک بوته از زمین بکنید، نمیتوانید یک مورچه را بکشید. حرم سرزمین مقدسی است با قاعدههای خاص خود. مثل محلی از بدن است که چشم در آن قرار دارد، روح در چشم طوری خود را ظهور میدهد که در کف دست آن طور خود را ظاهر نمیکند و آنقدر که شما با نظر به چشمِ طرف میتوانید با روح او مرتبط شوید از طریق ارتباط با کف دست او
1) کافی، ج 1، ص 90.
نمیتوانید با او روبهرو شوید. به ارادهی شما نیست که بروید در کوههای کرج یک کعبه بسازید و احرام بپوشید و به دورش بگردید! وقتی معارف رفت و کار از دست بزرگان دین خارج شد عدهای فکر میکنند دستورات دین اعتباری است. وقتی ما معارف الهی را درست نگفتیم و موضوعات را در سطح نگه داشتیم این مسائل پیش میآید.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام پس از نقل قضیه برگشت دادن ابابکر، میفرمایند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَخَا رَسُولِ اللَّهِ. قَالَ علیه السلام مَنْ لَا یَصْلُحُ لِحَمْلِصَحِیفَةٍ یُؤَدِّیهَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم کَیْفَ یَصْلُحُ لِلْإِمَامَةِ؟»؛ ای سلمان و ای اباذر! گفتند: بفرمائید ای برادر رسول خدا! حضرت علیه السلام فرمودند: حال فکر کنید کسی که صلاحیت آن را ندارد که چند آیه را از جانب پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به مردم برساند، چگونه جهت امامت امت صلاحیت دارد؟
آنچه در جهان اسلام مورد غفلت قرار گرفته این است که گمان نمیکنند عدهای خاص به جهت نورانیت قدسی که دارند مأمور کلی هدایت بشرند و این مأموریت آنچنان نیست که کسی خودش بتواند برای خودش به وجود آورد و یا خودش را ظِلّ الله بداند. غفلت از جنبهی قدسی اهلالبیت علیهم السلام بود که عثمان بیت المال را به اقوام خود میبخشید و وقتی از او سؤال کردند چرا این طور میکنی گفت مگر پیغمبر بیتالمال را به اهلالبیتش نمیداد؟ مگر آیه نیامده انفال را باید به «ذی القربی» داد، من میخواهم به جای ذیالقربای پیامبر به ذیالقربای خودم بدهم. فکر
کرد هرکس میتواند حاکم جامعهی اسلامی باشد و سهمی از غنائم از آنِ اهلالبیت حاکم جامعهی اسلامی است. آری وقتی امامِ معصوم حاکم باشد سهمی از غنائم برای کسانی است که عین اسلامند تا دستشان باز باشد و بتوانند جهان اسلام را تغذیه کنند. حالا شما فقط جای حاکمی را که دارای نورانیت قدسی است با حاکم معمولی عوض کنید و بخواهید آن احکام را اجراء نمائید، تماشا کنید چه فاجعهای پیش میآید! مگر نداریم که اگر کسی با حاکم بیعت نکند حکمش قتل است؟ آری این در وقتی است که امام معصوم حاکم باشد، در صدر اسلام یک جابجایی کوچک انجام دادند و به جای علی علیه السلام ابابکر را حاکم کردند و گفتند حکم علی علیه السلام که میخواهد با خلیفه بیعت نکند طبق حکم اسلام قتل است. اگر زهرا علیها السلام به میدان نیامده بودند علی علیه السلام را کشته بودند.
ما باید برسیم به این نکته که خداوند شرایطی در این عالم قرار داده تا حقایق نوری عالم قدس در جمال انسانهای خاص ظاهر شود و مدیریت عالم و آدم را به دست گیرند. حضرت میفرمایند کسی که اینقدر به پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم از نظر نوری نزدیک نیست که چند آیه را از طرف او به مردم ابلاغ کند، چطور میتواند مدیریت جامعه را به عهده بگیرد؟ موضوع یگانهبودن حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام با رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم معارف ارزندهای را در خود دارد، که إنشاءالله در جلسهی آینده به آن میپردازیم.
خدایا به خود اهلالبیت علیهم السلام ما را از انوار هدایت خاصهی باطنیهی آن ها محروم مگردان.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث در رابطه با حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام و بهخصوص امیرالمؤمنین علیه السلام بود، آنچه عزیزان باید در این نوع روایات دنبال کنند این است که متوجه جهت باطنی مقام اهل البیت علیهم السلام شوند. خیلی فرق است بین این که با این نوع روایات در سطح عادی برخورد شود یا این که سعی کنیم در سطح خودش به آنها بنگریم. به جای اینکه مطلب را آنقدر پائین بیاوریم که دیگر چیزی از آن نماند، دستمان را به آنها بدهیم و بالا برویم تا حقیقت جدیدی از معارف الهی بر قلب ما منکشف بشود و این کار مشکلی است. چون همان طور که در متن روایت ملاحظه فرمودید حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خود را «بئر معطله» یعنی چاهی دانستند که ترک شده است، به این معنی که مقام حضرت در افقی است که فرهنگ عمومی نمیتواند آن را درک کند. مثل موضوع مهدویت که ظرفیت جهان اسلام هنوز در این حدّ نیست که مهدویتی را درک کند که متوجه
امام زمانی حیّ و حاضر است. آنهایی هم که مثل شیعه مهدویت حیّ و حاضر را میفهمند آنقدر مطلب را پائین میآورند که با حقیقت خود بسیار فاصله پیدا میکند. وقتی در روز پانزده شعبان مینویسند «مهدی جان تولدت مبارک» معلوم است موضوع را چقدر کاهش دادهاند و جامعه را از توجه به معارف بلندی که باید به دست آورد محروم کردهاند. با توجه به این امور است که نباید اصرار داشت همه در فهم مقام نوری آن ذوات مقدس تا آخر بیایند. خود اهل البیت علیه السلام هم سیرهشان آن بود که اگر اصحاب خاص از آن مقام می پرسیدند، برایشان روشن می کردند تا وقتش برسد و موضوع عمومیتر شود. نمونهاش اینکه جناب سلمان و اباذر یعنی دو نفر که از اصحاب سرّ پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم هستند آمدهاند و به وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام رجوع کردند تا حضرت موضوع حقیقت نوری خود را برای آنها بیان فرمایند و حضرت هم چون آنها را شایسته دیدند نکاتی را مطرح فرمودند. توجه داشته باشید اگر این روایت در دست عوام افتاد و کوچه و بازاری شد به همان سرنوشتی دچار میشود که فرهنگ متعالی مهدویت دچار شد. و عملاً طوری خواهد شد که بیشتر به جای اینکه مردم به آن نزدیک شوند از آن فرار میکنند و طوری آن را برداشت میکنند که غیر قابل قبول خواهد بود.
در دعاها و زیارتها داریم که جنگلها به وجود مقدس اهل البیت علیهم السلام موجود است. (1)حال اگر این سخن را با مردمی در میان گذاشتیم که معرفتشان از ائمه علیهم السلام در حدّی است که آنها را آدمهای خوب میدانند
1) مفاتیحالجنان، قسمت زیارت مطلقهی حضرت امام حسین علیه السلام، زیارت شمارهی یک.
که چون فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم میباشند قابل احتراماند، نهتنها چنین مقامی را برای آنها نمیپذیرند حتی به عقل گوینده شک میکنند. البته به نظر بنده درست تشخیص دادهاند که طرف عقل ندارد ولی نه به جهت اینکه این روایت غلط است بلکه به جهت آنکه بدون روشنکردن مبانی موضوع، چنین موضوع مهمی را طرح کرده است. برای فهم این نوع روایات سلمان و ابوذر باید در میدان باشند که آمادگی فوق العاده دارند. به همین جهت با فرهنگ و ادب خاصی با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برخورد میکنند که بیشتر به نوعی معاشقه شبیه است. یک کلمه حضرت میفرمایند؛ ای جندب! ای سلمان! در جواب آن حضرت اظهار میدارند: لبیک یا اَخَا رسول الله. این نشان میدهد رابطهی آنها با حضرت فوق رابطهی معلم و شاگردی است، رابطهی مرید و مرادی است به طوری که آن حضرت را حقیقت برتر خود می دانند.
بعد از آنکه حضرت ذهنها را متوجه این امر نمودند که مقام اهلالبیت علیهم السلام هیچگونه جدایی با حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم ندارد و سراسرِ وجود حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم است که در آنها ظاهر شده و پس از آنکه فرمودند: هرکس در شناخت و معرفت من کامل گردد بر دین قیّم است، میفرماید: «کُنْتُ أَنَا وَ مُحَمَّدٌ نُوراً وَاحِداً مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ من و محمد یک نور واحد بودیم از نور خدای عزّ و جلّ. اگر کسی جرأت کند و در این موضوع فکر نماید مسلّماً دریچهای بزرگ از معارف برای او باز میشود.
همان طور که وقتی شما در کودکی متوجهی وجود خداوند شدید با دریچهای از معرفت روبهرو شدید که همچنان حقایق بزرگی را برای شما باز میکند، خدایی را که اول قبول کردید خدای خالق بود، ولی چون وارد معرفت درستی شدید بحمدالله آمد و آمد و آمد تا به لطف الهی به جایی رسیدید که میتوانید تصدیق کنید «کُلُ شَیئِ هَالِکٌ اِلاّ وَجْهُهُ»؛ هر چیزی در هلاکتاست مگر وَجه خداوند، رسیدهاید به این که جز وجه «الله» در عالم نیست. این به جهت آن است که درست شروع کردید و لذا هر چه جلو آمدید آن معرفت شکوفاتر شد و هر اندازه قلب شما آمادگی بیشتر پیدا کرد آن حقیقتِ متعالی بیشتر برای شما ظهور کرد. در مورد نظر به حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام هم موضوع همان طور است که اگر باب بحث درست باز شود افق بسیار ارزشمندی را در جلو خود مییابیم که ذات اصلی حضرت مولیالموحدین علیه السلام و رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم یک نور بودند و آن نور نیز از نور خداوند بود. پس باید از آن منظر به آنها نگریست که تجلی نور خداونداند و در حرکات و گفتار خود نور پروردگار عالم را به نمایش میگذارند و ما نیز باید ماوراء حرکات و گفتار آنها با توجه دادن نفس ناطقه به آن نور، جان خود را با نور خداوند مرتبط کنیم.
سپس حضرت میفرمایند: «فَأَمَرَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی ذَلِکَ النُّورَ أَنْ یُشَقَّ فَقَالَ لِلنِّصْفِ کُنْ مُحَمَّداً وَ قَالَ لِلنِّصْفِ کُنْ عَلِیّاً فَمِنْهَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم: «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ وَ لَا یُؤَدِّی عَنِّی إِلَّا عَلِیٌّ» پس خداوند به نصف آن نور امر فرمود «محمد» باش و به نصف دیگر فرمود: «علی» باش پس براین اساس رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمود: «علی از من است و من از علی و
ادا نمیکند امر مرا مگر علی». راستی چگونه باید با چنین موضوعی برخورد کنیم؟ آیا باید سرسری بگذریم یا در آن تدبّر نمائیم؟ همان طور که وقتی متوجه میشویم خداوند خالق عالم است باید در آن تدبّر کنیم که اگر خداوند خالق است جای مخلوق در هستی کجا است؟ چون اگر یک مخلوق داشته باشیم و یک خالق که خدا محدود میشود و اگر خداوند محدود باشد که دیگر خدا نیست. ملاحظه میکنید که اگر در موضوع تدبّر کنیم آرامآرام میرسیم به اینکه مخلوقبودن به معنی تجلی نور خالق است نه اینکه خالق و مخلوق دو موجود مستقل باشند و لذا اقرار میکنی «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ»؛ یعنی رابطهی خدا با مخلوقاتش مثل رابطهی مادر و فرزند نیست و همین طور با ادامهی مطلب معارف شما زیاد و زیادتر میشود. وقتی در این فکر فرو رفتیم که حضرت میفرمایند یک نوری بودهاند که دو نصف شدهاند، به چه نحوی دو نصف شدهاند؟ به تجلی یا به حقیقت؟ به حقیقت که یکی هستند. اساساً در عالم مجردات دو موجود در کنار همدیگر معنی نمیدهد، پس معلوم است این دونصفشدن در ظهور است و یک حقیقتاند که در ظهور مختلفاند. همان طور که قبلاً فرمودند: «أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ» پس این نصف بودن طوری است که در عین ظهورات مختلف، هر چه در این نصف میبینی در آن دیگری نیز مشاهده میکنی. همان طور که ما معتقدیم چهار ملک مقرب داریم، مسلّم نمیشود آن چهار ملک در عَرْض یکدیگر باشند. حال وقتی در فکر فرو رفتیم که نمیشود این چهارتا پهلوی هم باشند، متوجه میشویم که آنها یک حقیقتاند که
براساس ظرفیتِ قابل، تجلیات متعدد دارند. اگر احوالات انسان آمادگی پذیرش نور جبرائیلی را داشت، جبرائیل علیه السلام بر او تجلی میکند، حال اگر احوالات میکائیلی داشت، نور میکائیل علیه السلام بر او تجلی میکند. توجه به این معارف همه در یک فکرکردن خوابیده است. شما میگویی من بینا و شنوا و گویا هستم. آیا به این معنا است که شما و این قوا در کنار همدیگر هستید؟ یا یک شخص واحد است که گویا و شنوا است، منتها گوش را آماده میبیند، قوهی شنواییاش تجلی میکند و شنوایی به صحنه میآید، اینجا «مَن» است که در موطن شنوایی، شنوا و در موطن بینایی، بینا است. در همهی این احوالات یک «من» است که دارای تجلیات مختلف است، نه اینکه قوای ما در کنار همدیگر قرار داشته باشند. شنوایی غیر از گوش است و مربوط به نفس ناطقهی انسان است، و نفس ناطقه شنوا است به این معنا که چنین قوایی در ذات انسان هست منتها به صورت جامع. حال اگر گوش آمادهی پذیرش بود قوهی شنوایی جلوه میکند و اگر چشم آمادهی پذیرش بود قوهی بینایی تجلی میکند. پس حقیقت نفس ناطقه در موطن خودش یک حقیقت است که براساس شرایط ظهور، به صورتهای مختلف در قوای شنوایی یا بینایی و غیره ظهور مییابد. در مورد ملائکه مقرب نیز قضیه از همین قرار است که آنها در موطن ملکوت به صورت جامع هستند و نه به صورت مجموع و در کنار همدیگر، پس همینکه زمینهی ظهور جبرائیل فراهم بود، حضرت جبرائیل علیه السلام ظهور میکند.
وقتی حضرت میفرمایند: من و محمد نور واحدی بودیم، از حقیقت بزرگی خبر میدهند و موضوع جامعیت آن مقام را گوشزد میکنند. وقتی میفرمایند: خداوند به آن نور واحد فرمود که نصف شود، موضوعِ زمینههای تجلی را به میان میآورند که چگونه زمینهی ظهور نور محمدی صلی الله علیه وآله و سلم در عالم فراهم میشود و چگونه زمینهی ظهور نور علوی علیه السلام فراهم میگردد. بیشتر عرضم در رابطه با این نکته است که ملاحظه بفرمائید چگونه با یک جمله دریچههای معارف عالیهای را میگشایند، حال در نظر بگیرید حاکمان ظالم با مشغول کردن ملت به امور سطحی چه بلایی بر سر مردم آوردند.
ظلمی که با غفلت از مبادی فرهنگی به شیعه میشود غیر از ظلمی است که چنگیزخان به ما کرد. طرح موضوعات سطحی، موجب به حجاب بردن حقیقت میشود در حالی که حقیقت خیلی بالاتر از آن است که بهراحتی بتوان به آن دست یافت. ائمه علیهم السلام با طرح چنین روایاتی میخواهند ما را به جاهایی ببرند که برای تصدیق آن باید قلب خود را آماده کنیم و لذا مخاطب آن هر کسی نیست. حضرت صادق علیه السلام به عبدالله جندب فرمودند عذاب خدا برای کسی که اسرار ما را فاش کند. فکر می کنم یکی از معانی افشای اسرار همین است که این نوع روایات را طوری بگوئیم که مردم نتوانند درک کنند و انکار نمایند.
اولین مخلوق نور واحدی است که جامع همهی کمالات الهی است، منتها در مقام مخلوقیت و این همان مقام خلیفةاللهبودن است که حامل همهی اسماء الهی است. حال که مخلوق اول تجلی میکند بنا به ظرفی که در آن تجلی میکند، در جمال ائمه علیهم السلام متکثر میشود. حضرت فرمودند: «فَمِنْهَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم: «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ وَ لَا یُؤَدِّی عَنِّی إِلَّا عَلِیٌّ» براساس یگانه بودن در مقام نوری بود که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند: علی از من است و من هم از علی و اداء نمیکند امور مرا مگر علی. پس آنچه در تشریع ظهور مییابد ریشه در حقیقت تکوینی دارد و به واقع امیرالمؤمنین علیه السلام با طرح این نکتهی اخیر ما را متوجه میکنند که آداب اولیاء الهی یک آداب قراردادی نیست و همهی حرکات آنها ریشه در حقیقت دارد. حتی اگر بنا است با هجرت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم از مکه، علی علیه السلام قرضهای رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم را اداء کند، باید چنین مأموریتی ریشه در حقیقت علی علیه السلام داشته باشد. همان طور که در قرآن داریم که «وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاء» (1)یعنی پایههای عرش بر آب بود، معلوم است آن آب، آبی بوده که فوق عرش است و باطن عرش میباشد، آن آب تجلی کرده و عرش شده، و عرش که همان مقام اسماء الهی است تجلی کرده، کرسی شده و کرسی تجلی کرده، ارض شده و یکی از اعضاء ارض، این آبی است که ما با آن ارتباط داریم، این آب صورت آن حقیقت است و
1) سورهی هود، آیهی 7.
حکایتی از آن دارد و همین طور که این آبِ زمینی بدون هیچ رنگ و شکلی فقط هست، آن آب آسمانی مقام جامعیت اسماء الهی است که در عرش ظاهر میشود. عرشی که مقام تجلی چهار اسمِ «سُبْحَانَاللّه وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَکْبَر» است. نور بیرنگ وقتی از منشور عبور کند هفت نور میشود، اگر آن نور غیبی که آبِ قبل از عرش است تجلی کند میشود چهار اسم که در تسبیحات اربعه هست. معلوم است که در آبِ فوق عرش، اسماء عالی الهی مستتر است به بیرنگی و اسماء عرشی در آن مقام فانیاند به این معنی آن آب باطن همهی حقایق عالم است بدون آن که حقایق در آن مقام به صورت مجموع باشند. آن آب سمیع به معنی خاص نیست، در عین اینکه سمیع است. بصیر به معنی خاص نیست، در عین اینکه بصیر است. مثل نور بیرنگ که نور سبز به معنی خاص نیست در عین این که نور سبز با جامعیت با سایر نورها همه در نور بیرنگ هست و چون شش رنگ از نور بیرنگ جدا شود نور سبز میشود. در فیزیک هم خواندهاید که مثلاً اگر به شیشهی زرد نور بیرنگ بتابد آن شیشه، شش نور را میگیرد و نور زرد را عبور می دهد و در نتیجه شما نور عبور کرده از آن شیشه را زرد میبینید.
آبی که ما در زمین با آن روبهرو هستیم واقعاً صورت آن آب است و اگر با این آب وضو بگیری صورت جانت از سیاهیهای غفلت پاک میشود و لذا در حین وضو اظهار میدارید: «اَللّهُمَّ بَیِّض وَجهی» خدایا صورتم را روشن گردان تا روسفید شوم. میفرمایند باید حتماً آب وضو مطلق باشد. مطلق یعنی آزاد از هر بو و شکل و رنگ، تا صورت آن آبی
باشد که عرش بر آن قرار دارد. این نشان میدهد هر اعتباری که در دین مطرح است ریشه در حقیقت دارد و هر دستوری که دین میدهد باطن دارد تا آنجا که مأموریت علی علیه السلام برای ادای قرض رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم نیز ریشه در باطن حقیقت نوری آن حضرت دارد و باید در انجام امور نبی، حقیقتی در میان باشد که هیچ گونه دوگانگی با جان رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم نداشته باشد.
تأکید بنده آن است که عزیزان متوجه باشند تمام دستورات دین همین گونه است که ریشهی باطنی دارند. به عنوان مثال صلهی رحم که این قدر روی آن تأکید شده به جهت یک مسئلهی باطنی است. رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: «اَلرَّحِمُ شِجْنَةٌ مِنَ الرَّحْمن فَمَنْ وَصَلَها وَصَلهُ اللَّه وَ مَنْ قَطَعَها قَطَعَهُ اللَّه» (1)رَحِم رشتهای از طرف خداوند است، هر که آن را پیوند دهد خدا او را پیوند دهد و هرکه آن را قطع کند خداوند رابطهی خود را با او قطع میکند. ما تصور کردهایم همینطوری قوم و خویش شدهایم، دستور میدهند دختر و پسر برای شروع زندگی باید صیغه بخوانند چون این صیغه منجر میشود تا حقیقت رَحِم که در عرش است در بین آنها تجلی کند و آن دو به همدیگر محرم شوند. اینکه میگویند صیغه به صورت انشاء خوانده شود چون باید اراده ای تکوینی در میان باشد تا رابطهای با عالم غیب و معنویت برقرار شود و این ظاهر به باطنی خاص متصل گردد. همان طور که وقتی یک کافر مسلمان میشود جانش به خدا - به عنوان یک واقعیت غیبی- متصل میگردد.
1) نهجالفصاحه، حدیث شماره 1690.
با توضیحاتی که عرض شد إنشاءالله سرّ این قضیه روشن گشت که چرا رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: «عَلِیٌّ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ عَلِیٍّ وَ لَا یُؤَدِّی عَنِّی إِلَّا عَلِیٌّ»؛ علی از من است و من از علی، اداء نمیکند چیزی از من را مگر علی. همان طور که در جلسهی قبل عرض شد پس از این نکتهی ظریف حضرت مولی الموحدین علیه السلام قضیهی ابابکر و آیهی برائت را مطرح میکنند تا یک نمونه در رابطه با یگانه بودن حقیقت خود با حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم بیاورند. چون وقتی که سوره برائت یا همان سوره توبه نازل شد و رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم مأمور شدند پیام آن را به مشرکین جزیرةالعرب برسانند که چهار ماه وقت دارند تا مسلمان شوند یا جزیرةالعرب را ترک کنند. رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم ابابکر را جهت ابلاغ آیات مربوطه به سوی مشرکین که در موسم حج در مکه جمع بودند فرستادند. جبرائیل علیه السلام نازل شد که این ابلاغ یک قضیهی ساده نیست، باید نور تو در صحنه باشد تا تشریع با تکوین هماهنگ گردد. خداوند ابتدا به رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم دستور داده بود که این پیام را به مشرکان برسان. بعد با نزول جبرائیل علیه السلام یک نکتهای به موضوع اضافه شد مبنی بر اینکه اینجا باید آنکسی که پیام را میرساند باطناً هم با ارائهی این آیات دفع کفر بکند و امیرالمؤمنین علیه السلام مأمور ابلاغ آیات شدند که بحث آن گذشت. عمده نتیجهای است که امام الموحدین علیه السلام از چنین واقعهای میگیرند و میفرمایند: «مَنْ لَا یَصْلُحُ لِحَمْلِصَحِیفَةٍ یُؤَدِّیهَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم کَیْفَ یَصْلُحُ لِلْإِمَامَةِ؟» کسی که در
جایگاهی نیست که یک صحیفه و نوشته را حمل کند و حق آن را اداء نماید چطور شایسته است که از طرف رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم امامت امت را به عهده بگیرد؟ حضرت با طرح این موضوع ذهنها را متوجه جریانهای باطنی عالم میکنند که امام امتی که بخواهد اسلام را به امت ارائه دهد باید از جنس نور محمد صلی الله علیه وآله و سلم باشد و جایگاه امامتِ امت باید ریشه در تکوین داشته باشد و یک موضوع قراردادی نیست که با رأی افراد محقق شود.
مشکل اینجا است که فکر میکنیم همینطور که نمایندهی کلاس را دانشآموزان میتوانند انتخاب کنند انتخاب امامت جهان اسلام را که باید در رابطه با حقایق عالم انجام گیرد، میتوان به عهدهی مردم گذاشت. یکی از حجابهای بزرگی که انسانهای این دوران به آن گرفتارند این است که در امور خود از رجوع به حقیقت غافلاند و لذا در همهی امور رأی مردم را به جای حقیقت مینشانند. حتی رادیو و تلویزیون بعضاً در رابطه با حق یا باطلبودن برنامهای از مردم نظرخواهی میکند، اگر نظر مردم نسبت به آن برنامه مثبت بود آن را حمل بر حقبودن آن برنامه میکنند. در حالی که جایگاه نظر مردم در تعیین حق و باطل امور نیست، حق و باطل امور را خدا تعیین میکند. هر کاری ابتدا باید از مسیر دین الهی جایگاهش مشخص شود، اگر کاری از نظر دین حرام بود با نظر مردم حلال نمیشود. مشکل این جا آن است که فکر میکنند همه چیز اعتباری است و ارزش آن به اعتبار معتبِر است، مثلا می گویند از مردم بپرسیم به نظر شما نماز بخوانیم یا نخوانیم، بعد نتیجه بگیریم چون اکثراً
میگویند نماز بخوانیم پس میخوانیم. در حالیکه بنا به نظر قرآن نظر مردم نسبت به حق در ابتدایی که دین برای آنها میآید مثبت نیست، به تعبیر قرآن: «بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ» (1)یعنی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم با مطالب حقی به سوی مردم آمد ولی اکثر مردم در ابتدای امر نسبت به آن مطالب و راهنماییها کراهت داشتند. بله بعضی از امور را خودِ دین به مردم رخصت داده است که با ابتکارات خودشان انجام دهند.
حضرت با طرح موضوعِ پیامرسانی به مشرکین میخواهند این نکته را گوشزد کنند که در مورد امامتِ امتِ اسلامی این حرفها معنی نمیدهد که اکثریت یا جمع عقلا باید او را انتخاب کنند، بلکه موضوع به باطن عالم پیوسته است. این اولِ بحث است و اگر واقعاً روی آن کار بشود متوجه وجود سنن عظیمی در عالم در رابطه با رهبری امت میشویم، اولاً: دیگر به این راحتی اعتباریات دنیای امروز را در رابطه با تعیین حق و باطلبودن امور نمیپذیریم و مثل بعضی از روشنفکرهای شیعه با اصالتدادن به رأی مردم در امر امامت جامعه، نمیگوئیم چون سقیفه رأی مردم نبود قبول نداریم. اینها ابتدا دموکراسی به معنی غربی آن را پذیرفتهاند و بر آن اساس نظر میدهند در حالیکه مگر میشود هدایت امت به سوی حقیقتِ اسلام توسط کسی انجام بشود که هیچ ارتباطی با نور محمّدی صلی الله علیه وآله و سلم ندارد؟ در بستر چنین حاکمیتی است که جامعه به سوی حقیقت سیر میکند و دیندارن در بستر صحیحی قرار میگیرند و جلو میروند. خارج از این بستر شما هزار بار قرآن را بخوانید و تفسیرش را
1) سورهی مؤمنون، آیهی 70.
مطالعه کنید، به نور آنکه جان امام معصوم است متصل نمیگردید، عالِم به آن میشوید ولی به نور آن منور نمیگردید. اینکه شما میبینید تفسیرهایی مثل المیزان در راستای هدایت افراد مؤثرند چون مؤلف آن ابتدا دستش را در دست اهل البیت علیهم السلام گذاشته و براساس نوری که آنها نمایاندهاند آیات را مینگرد و تفسیر میکند. واقعا باید اسم تفسیر المیزان را نور الثقلین بگذاریم چون آمده تمام روایات اهلالبیت علیهم السلام را در مورد هر آیهای دیده و در جمعبندی و تدبّر در آیات و روایات سخن خود را ارائه داده که در واقع آن سخن منوّر به نور قرآن و نور اهلالبیت علیهم السلام است.
بحث بر سر آن است که چه کسی میتواند قرآن را بفهمد و براساس آن جهان بشری را مدیریت کند؟ حضرت با طرح موضوع حقیقت نوری خودشان و نبی اکرم صلی الله علیه وآله و سلم موضوع را متوجه جایگاهی بالاتر از نظر مردم کردند. برای همین وقتی امام معصوم یا فرهنگ امام معصوم بر جامعه حاکم بود ملائکه هم کمک میکنند و عالم غیب در کنار عالم شهود قرار میگیرد و کارها جلو میرود. بحران جهان امروز به جهت آن نیست که مردم در امور خود فکر نکردند یا کمکار کردند، ریشهی بحران در آن است که به عالم غیب و امکانات آن عالم متصل نبودند. آیا میتوان پذیرفت که ملائکه به کمک مدیریتی بیایند که به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و اهلالبیت علیهم السلام پشت کرده است؟ میگویند روز به روز بحران جهان زیاد میشود، این خبرها ذهن را میبرد به آنجا که چون نوری نبوی و علوی در صحنه مدیریت جهان نیست این مشکلات هست. مگر با نادیدهگرفتن موضوع، مشکل حل میشود؟ نور نبیالله صلی الله علیه وآله و سلم شریعت را به میدان میآورد
و نور ولایت امامان علیهم السلام با شناخت نور شریعت، جهان را براساس نبوت نبیالله صلی الله علیه وآله و سلم مدیریت میکند.
حضرت در ادامه میفرمایند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! فَأَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم کُنَّا نُوراً وَاحِداً صَارَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم مُحَمَّدٌ الْمُصْطَفَی وَ صِرْتُ أَنَا وَصِیَّهُ الْمُرْتَضَی وَ صَارَ مُحَمَّدٌ النَّاطِقَ وَ صِرْتُ أَنَا الصَّامِتَ»؛ من و رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم یک نور بودیم آن نور جلوهای کرد، یک پرتو آن حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وآله و سلم شد و یک پرتو آن من شدم، وصِی مورد رضایت او، محمد صلی الله علیه وآله و سلم ناطق شد و من صامت. همیشه یک حقیقت است که بنا به محل ظهور، متفاوت ظهور خواهد کرد. یک جا بنا به ظرفیت محلّ ظهور موسیوار بر فرعون میشورد و یک جا هارونوار در مقابل انحراف امت سکوت میکند تا زمان تذکر فرا رسد، چون هر دو یک حقیقتاند در جلوات مختلف. حضرت همین نکته را میفرمایند که من و رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در باطن یک نور واحد بودیم. این نور واحد بالأخره باید جلوه کند و حقیقت خود را بنمایاند در یک جلوه میشود آن شریعتی که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم آوردند و آنجا که باید سکوت بشود، نور علی علیه السلام میشود. محیالدین بن عربی با این که به ظاهر سنی مذهب است میگوید اگر امیرالمؤمنین زودتر به دنیا میآمد امیرالمؤمنین پیغمبر میشد، یعنی در آن زمان باید یک پیغمبر به صحنه بیاید. آن نوری که میتوانسته مأموریت نبوت را بگیرد میتوانسته امیرالمؤمنین علیه السلام هم باشد، نه اینکه بخواهد بگوید امیرالمؤمنین علیه السلام بالاترند، اصلاً بالاتر و پائینتر مطرح نیست، آن حقیقت در آن زمان آمادهی گرفتن شریعت است و هر دوی آن نور میتوانستند
شریعت را بگیرند و چون در ظهورِ جسمانی حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم مقدم بودند، آن حضرت محل ظهور شریعت شدند. اگر این مطلب را درست شرح ندهیم حرف وَهابیها ثابت میشود که پشت سر ما گفتهاند که شیعیان میگویند بنا بوده امیرالمؤمنین پیامبر بشود ولی جبرائیل - نعوذ بالله - خیانت کرده و نبوت را به حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم داده است. چه موقع ما این حرفها را گفتهایم، این را هم که محی الدین میگوید چیز دیگری است و نظر به مقام نوری نبی الله صلی الله علیه وآله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام دارد. در هر حال به جملهی حضرت فکر کنید که میفرمایند ما نور واحدی بودیم که آن نور از یک جهت رسول الله صلی الله علیه وآله و سلم شد و از یک جهت من وصی رسولالله صلی الله علیه وآله و سلم شدم، یکی محمد صلی الله علیه وآله و سلم شد و ناطق، و یکی من شدم و صامت.
خدا إنشاءالله به نور اهلالبیت علیهم السلام ما را متوجه حقیقت انوار این خاندان بگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
روایاتی که حقیقت نوری ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام را مطرح میکنند نسبت به سایر روایات رویکرد و نگاه عمیقتری به عالم و آدم دارند. حضرت مولی الموحدین علیه السلام برای امثال سلمان و اباذر باب این نوع نگاه و رویکرد را باز کردند.
در ادامهی روایت صحبت به اینجا رسید که حضرت فرمودند «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! فَأَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم کُنَّا نُوراً وَاحِداً صَارَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم مُحَمَّدٌ الْمُصْطَفَی وَ صِرْتُ أَنَا وَصِیَّهُ الْمُرْتَضَی»؛ در این فراز میخواهند ما را متوجه چگونگی وجه نوری خودشان و وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم بکنند و میفرمایند ما نور واحدی بودیم که تجلی کرد و یک وجه آن رسول خدا محمد مصطفی صلی الله علیه وآله و سلم شد و وجه دیگر آن من شدم، وصیّ مورد رضایت او. تأکید شد که توجه به این امر توجه به معرفت بزرگی است و واقعاً بدون
چنین معارفی چگونه میتوانیم با نور اولیاء الهی علیهم السلام ارتباط برقرار کنیم و از انوار عالی آنها بهرهمند گردیم؟
نسبت نفس ناطقهی شما به تن، نسبت یک نور مجرد با جسم است، نفس ناطقه دارای وجود نوری است و اینطور نیست که یک جا باشد و یکجا نباشد. میز در جایی هست و در جایی نیست و همهی پدیدههای مادی چنیناند که حدّ دارند و اگر یک طرفش جلوی بنده قرار گرفت، آن طرفش با من فاصله دارد، چون مکانمند است و محدود به مکان خاصی است، مثل نور نیست که تجلی داشته باشد، بر عکس نفس ناطقه که محدود به مکان خاصی نیست که مثلاً اگر در پای من باشد، در دست من نباشد، این به جهت آن است که دارای وجود نوری است. مثل همهی ملائکه. قرآن مقام حقیقی خود را به عنوان وجودی نوری معرفی میکند و میفرماید: «وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِیَ أُنزِلَ مَعَهُ»؛ (1)پیروی کردند از نوری که خداوند همراه رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم نازل کرد. حقیقت قرآن غیر از حروف و الفاظ آن است. آن چیزی که اگر آدم نفهمد نمیتواند به امامان علیهم السلام و عالم اعلی توسل پیدا کند، غفلت از معنای نوری عالم است. غفلت از معنی نور خداوند در هستی موجب میشود که عالم را در حدّ پدیده های متکثر بپنداریم، در حالیکه خداوند میفرماید: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»؛ (2)خداوند نور آسمانها و زمین است. چطور اگر در دست شما حیاتِ نفس ناطقه نباشد مرده است؟ نورِ دست شما از نفس ناطقهی شما است، به همین
معنا نور آسمانها و زمین از خداوند است. دست شما در حال حاضر حیات و تحرک دارد چون نور نفس ناطقه در آن هست، نور خداوند در دل عالم متجلی است اگر یک لحظه نورِ حضرت رب العالمین از عالَم گرفته شود نابود میشود. گفت:
اگر یک ذره را برگیری از جای
خلل یابد همه عالم سر و پای
چون هر چیز با نور پروردگار در جای خودش است و معنی دارد و هر کاری که منجر به خروج نور پروردگار از عالم شود، آن عالم دیگر معنایی نخواهد داشت تا بقایی داشته باشد. در بهار و تابستان نور به شکل خاصی میآید که در پائیز و زمستان آن طور ظهور نمیکند ولی در هر حال دائماً عالم در سیطرهی نور حق است. همانطور که نفس ناطقهی شما تمام تن شما را در سیطرهی خود دارد و نور تن به جهت نور نفس ناطقه میباشد ولی نه به این معنی که نفس ناطقه روی تن و یا در درون آن باشد، بلکه چون دارای وجود نوری است ماوراء مکانمندی است. پائینترین درجهی نور، همین نوری است که ما در این دنیا به آن نور میگوئیم که نسبت به انوار معنوی چیزی به حساب نمیآید ولی شباهتهایی با آنها دارد در حالی که انوار معنوی سراسر، حیات و علماند. نفس ناطقهی خود را با این نور مادی مقایسه کنید تا فاصلهی این نور را با انوار معنوی بشناسید. نفس ناطقهی شما در همه جای تن شما هست، مثل نور اطاق که در همه جای اطاق هست، منتها نور نفس ناطقه با صفات حیات و علم در همه جای تن شما حاضر است و حضوری کامل و تمام دارد، ولی نور اتاق یک قسمتش این طرف اتاق است و یک قسمتش
آن طرف اتاق بدون آنکه دارای حیات و علم به آن صورتی که در نفس ناطقه است، باشد.
ابتدا باید در منظر خود عالم معنا را نور ببینید. اگر آن عالم را نور دیدید آثار آن نور را در عالم ماده نیز مینگرید وگرنه هیچ چیزی از عالم ماده را ندیدهاید و با وَهمیات خود زندگی میکنید، در آن صورت درخت و دشت را خاک و سنگ میبینیم. مثل این است که شما دست من را سلول ببینید در حالی که در واقعیتِ خارج از ذهن، دست من سلول نیست دست من یک عضو واحدی است که حیات و حرکت دارد، همین که نفس ناطقه از آن منصرف شد دیگر دست من نیست یک تکه گوشت است، گوشتی که خیلی سریع به اسید آمینه و کربن و اکسیژن و نیتروژن تبدیل میشود. شخصیت دست من به نفس ناطقهی من است، همین طور در این عالم، دشتبودنِ دشت و درختبودن درخت و بهار و تابستانبودن این عالم همه به حضور نور حق است.
این نکته که روشن شود معلوم میگردد حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میخواهند واقعیت مهمی را مطرح کنند که اهل آن به خوبی آن را میگیرند که چرا میفرمایند: من و وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم یک نور بودیم و آن نور به دو صورت تجلی کرد. مثل تجلی نور نفس ناطقه به صورت قوهی شنوایی و قوهی بینایی در گوش و چشم به طوری که اگر در گوش شما تجلی کند شنوا میشوید و اگر در چشم شما تجلی کند بینا میشوید. آن نور واحد در موطن وجود مقدس پیامبر، محمد صلی الله علیه وآله و سلم میشود و در موطن وجود مقدس علی علیه السلام، میشود وصیِّ آن حضرت. فرقشان آن است که
«صَارَ مُحَمَّدٌ النَّاطِقَ وَ صِرْتُ أَنَا الصَّامِتَ» آن نور واحد اگر در موطن وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم تجلی کند، همان نور است ولی ناطق میشود و همان نور اگر در موطن وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام تجلی کند، همان نور است ولی صامت میشود. روی این نکات تأمل بفرمائید تا معلوم شود شیعه به لطف الهی تا کجاها میتواند سیر کند و چرا بین وجود مقدس امام حسین علیه السلام و حضرت امام حسن علیه السلام با آنهمه تفاوتهای ظاهری که در عمل داشتند فرق نمی گذارد؟ چون به جنبهی نوری آن ذوات مقدس نظر دارد، به همین جهت به جنبهی نوری در نهضت امام حسین علیه السلام نظر میاندازد و در حرکت وجود مقدس امام حسن مجتبی علیه السلام همان نور را به شکل دیگر میبیند. چنین اعتقادی بسیار ارزشمند است، چون بر یک معرفت فوق العاده عمیقی تکیه دارد. گفتند یا انسان باید خودش راه را بداند یا دستش را به دست کسی بدهد که راه را میشناسد، شیعه دستش را به دست کسانی داده که راه را خوب میشناسند و راه افتادهاند و رسیدهاند.
ناطق بودن آن نور به معنی آوردن شریعت توسط حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم است و شریعت، ظهور آن حقیقت نوری است و وصایت آن حضرت در جمال علی مرتضی علیه السلام همان نور است ولی صامت و خاموش. با این که هر دو از یک نور بودند و هر کدام حقیقتی از آن نورِ واحد را جلوهگر میشدند ولی یکی صامت و خانهنشین شد و به همان اندازه راه ارتباط با آسمان معنویت در مقابل بشر مسدود گشت. وقتی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم بنا به روایت اهل سنت میفرمایند: «یا عَلی اِنَّ قَصْرَکَ فِی الْجَنَةِ فِی مقابلةِ
قصری» (1)ای علی قصر من و تو در بهشت روبهروی هم است. حکایت از آن دارد که یک نحوه همسانی در مقام آن دو بزرگوار در میان است که مربوط به حقیقت نوری آنها است. آری نور خدا از منظر مبارک اینها تجلی کرده است و هر چه پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم میشناسند امیرالمؤمنین علیه السلام میتوانند تبیین کنند. چون پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرصت نداشتند آنچه را به قلب مبارکشان رسید شرح دهند، نقش امیرالمؤمنین علیه السلام همین تبیین بود. مگر در آن روایت مشهور پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم نفرمودند؛ ای علی نقش تو برای من، مثل نقش حضرت هارون است برای حضرت موسی، مگر اینکه بعد از من پیامبری نخواهد آمد؟ حضرت موسی علیه السلام تقاضایی از خدا کردند که خدایا! مطالب وَحیشده آنقدر جامع و عمیق است که نه تنها تقاضای شرح صدر میکنم تا بتوانم آنها را به طور کامل اظهار نمایم، بلکه برادرم هارون را نیز به کمکم بفرست، به این صورت که اگر من به صورت اجمال وحی را اظهار میکنم او آن را تفصیل دهد و تبیین کند. تفصیل وَحی در توان حضرت هارون علیه السلام بود و حضرت موسی علیه السلام آن را میدانست و لذا به خدا عرض کرد: «وَأَخِی هَارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّی لِسَانًا فَأَرْسِلْهُ مَعِیَ» (2)هارون را که بهتر از من مطالب را باز میکند همراه من بفرست. البته این به معنی آن نیست که درجه و کمال حضرت موسی علیه السلام پائینتر از حضرت هارون علیه السلام باشد ولی چون حضرت موسی علیه السلام در فوران آبشار شدید وَحی قرار داشتند نیاز بود کسی در کنار آن حضرت باشد که مطالب را
یکییکی باز کند. ما خودمان هم این را تجربه کردهایم که بعضی مواقع اساتیدمان که منشأ یک فکر بودند بحث را به صورت اجمال مطرح میکردند و شاگردان ایشان بهتر از ایشان بحث را تبیین مینمودند در حالیکه همهی آنچه شاگردان میگفتند در حرف استاد بود ولی نیاز به تفصیل داشت. بنده به دوستان عرض کردم با این که تقریباً اکثر مطالب تفسیری آیت الله جوادی«حفظهالله» را دنبال میکنم نتوانستهام بعد از این ده، پانزده سال بگویم ایشان یک کلمه بیشتر از آنچه علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در المیزان گفتهاند، گفته باشند. ولی اگر کسانی نبودند که سخنان و نظرات مُوجز علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» را به تفصیل بیان کنند، حرف های ایشان عقیم میماند. استادعلیاکبرغفاری از قول شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» میفرمودند که من بعضاً یک نکته از مطالب علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» را میگیرم و چندین جلسه بحث میکنم و اندیشه ی علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» را شرح میدهم. پس علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میشوند ناطق و شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» میشوند صامت، چون حرف جدیدی ارائه ندادند بلکه سخن استادشان را تبیین کردند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در ادامه میفرمایند: «وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ فِی کُلِّ عَصْرٍ مِنَ الْأَعْصَارِ أَنْ یَکُونَ فِیهِ نَاطِقٌ وَ صَامِتٌ»؛ موضوع همیشه این طور بوده که در هر عصری ناطقی هست و صامتی. صامت یعنی کسی که آن حقایقِ مطرح شده توسط ناطق را شرح می کند ولی خودش مکتب جدیدی عرضه نمینماید با اینکه با مخزن آن حقایق مرتبط است و اساساً اگر با منبع سخنان ناطق آشنا نباشد نمیتواند آنها را شرح کند. در تاریخ
شخصیت بزرگی به نام خواجه نصیرالدین طوسی داریم که در فلسفه و کلام انسان بزرگی است، در حدّ ابن سینا و سهروردی، با اینهمه از آنجایی که فخر رازی در مخالفت با فلاسفه به بهانهی شرح کتاب اشارات ابن سینا آن را قدح میکند و سعی دارد فلاسفه را ضایع کند، به میدان میآید و شارح کتاب اشارات ابن سینا میشود. یا مرحوم آیت الله شعرانی با آن درجهی علمی که آیت الله جوادی و آیت الله حسنزاده افتخار شاگردی او را دارند، کتاب «نَفَسُ الْمَهْمُوم» جناب شیخ عباس قمی را ترجمه میکند و خود را در موضوعِ شرح وقایع کربلا در مقام صامت قرار میدهند و جناب شیخ عباس قمی را در مقام ناطق با این که میتوانست برعکس باشد.
قرآن مصداق صامت و ناطق را به زیباترین شکل در شخصیت جناب هارون علیه السلام و حضرت موسی علیه السلام ترسیم کرده با این که به صراحت قرآن، حضرت هارون علیه السلام پیامبر بودهاند و با حقایق عالم غیب مرتبطاند و نور شریعت در قلب آن حضرت متجلی است اما یکی شریعت میآورد و یکی با فصاحت خاصی که دارد بدون آن که دینی بیاورد، شارح دین حضرت موسی علیه السلام میگردد و در آوردن دین جدید صامت و خاموش میگردد. این موضوعی است که نباید به سرعت از آن عبور کرد، چون در نظام الهی یک فرهنگ است که گاهی قرار بر این است که از اولیاء الهی، یکی بنیانگذار شریعت شود و دیگری شارح آن مکتب گردد، با آنکه هر دو از یک نور بودهاند. فراموش نفرمائید که در چنین مواردی شارح باید قلبش از همان جایی نور بگیرد که آن ناطق نور گرفته وگرنه
نمیتواند شارح باشد چون مبادی سخن را نمیشناسد. کسی میتواند اسلام را شرح بدهد که قلبش از همان نوری برخوردار باشد که قلب وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم از آن نور منور شده است. اینجاست که میتوان گفت اگر دامن شارح قرآن را رها کنید از قرآن هیچ بهرهای نمیبرید و معنی حدیث ثقلین و آنهمه تأکید پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم که نباید قرآن و عترت از همدیگر جدا شوند، در این دیدگاه روشن میگردد.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: همیشه و در همهی زمانها چنین است که باید ناطقی و صامتی باشد و تأکید میکنند که چارهای جز این نیست. طبق این قاعده باید مقام صامتها را در عصر خود بشناسیم و بدانیم بدون ارتباط با صامتهای انقلاب اسلامی و نهضت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نمیتوانیم از انقلاب اسلامی بهرهی لازم را نصیب خود بنماییم و نقش صامتها را در تبیین یک فکر کمتر از ناطقها ندانیم. تجربه کردهاید که اگر مطالب فلان استاد را از آقایی که کنار اوست بگیرید بیشتر به عمق مطلب میرسید تا آن که بحث را از خود صاحب فکر اخذ کنید. نباید گفت مُبدِع اندیشه، آن آقا است. متوجه باشید چه کسانی در کنار آن فکر بدون هیچ مقاومتِ قلبی مطلب را تصدیق میکنند، این نشان میدهد که خداوند آن نور را به قلب این افراد هم انداخته ولذا یکی ناطق شده است و آنها در عین فصاحت، صامت و شارح شدهاند. کسی میتواند شارح خوبی باشد که متن را به خوبی بشناسد. با توجه به این امر مواظب باشید اگر خواستید یک مطلب را خوب بگیرید شارحِ صامت را از دست ندهید؛ آنکسی که در رابطه با
یک مکتبِ فکری پذیرفته است صامت باشد و رسالت و مسئولیت خود را در آن میبیند که صامتِ شارح باشد. خوشا به حال آنهایی که به چنین بصیرتی رسیدهاند که در عین توانایی جهت ارائهی یک اندیشه، پذیرفتهاند اگر ذهنها را متوجه ناطق زمانه کنند بیشتر به مردم خدمت کردهاند. در همین رابطه به دوستان عرض میکنم اگر امروزه عقل و قلب مردم این عصر را متوجه اندیشهی امام خمینی و علامه طباطبائی«رضواناللهتعالیعلیهما» بکنیم بیشتر به مردم خدمت کردهایم تا آن که مردم را متوجهی فکر و اندیشه ی خودمان بنمائیم با فرض اینکه مطالبی هم داشته باشیم که به نظر خودمان سخنان مفیدی باشد، ولی باید از خود پرسید روی هم رفته سعادت جامعه به کدام است؟ امیدوارم راز این سخن حضرت مولی الموحدین علیه السلام روشن شده باشد که میفرماید من و حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم یک نور بودیم، آن حضرت ناطق به نطق شریعت شدند و من صامت به مسئولیت تبیین.
بزرگترین لطفی که خداوند به پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم کرد وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام بود که در عالم تشریع، زبان رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم را به خوبی می فهمیدند تا آنجایی که خداوند برای دلگرمی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به مردم آن زمان میفرماید: «وَإِن تَظَاهَرَا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلَائِکَةُ بَعْدَ ذَلِکَ ظَهِیرٌ»؛ (1)اگر بر ضد پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم دست به دست هم دهید خداوند یاور اوست و جبرئیل و صالحترین مؤمنان و ملائکه بعد از آنان، پیشتیبان او هستند. که مفسرین «صالح المؤمنین» را حضرت
1) سورهی تحریم، آیهی 4.
علی علیه السلام دانستهاند. (1)این نشان می دهد امیرالمؤمنین علیه السلام در همان افقی که جبرائیل و ملائکه متوجه حقانیت وَحی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم هستند، در همان افق متوجه حقانیت وَحیاند و عملاً کار به عهدهی آن حضرت است که دین را تبیین کنند وگرنه مقصد اصلی دینِ خدا با انبوه برداشتهایی که خارج از حقیقتِ وَحی بود گم میشد. تاریخ گواه است اگر دین به وسیلهی نور امیرالمؤمنین علیه السلام تبیین نمیگشت و آن حضرت در مشکلاتِ خلفا مرجع سؤالات نبودند امروزه نور اسلام از بین مسلمانان بیرون رفته بود. (2)
حضرت امام امیرالمؤمنین علیه السلام در ادامه می فرمایند: «یَا سَلْمَانُ صَارَ مُحَمَّدٌ الْمُنْذِرَ وَ صِرْتُ أَنَا الْهَادِیَ»؛ ای سلمان حضرت محمد منذر گشت - تا مردم را از خطر انحراف بترساند- و من هادی گشتم - تا خط حرکت به سوی مقصد حقیقی را نشان دهم- سپس از قرآن شاهد میآورند که «وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ»؛ (3)خداوند خطاب به پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم میفرماید: ای پیامبر! تو منذری و هر قومی یک هادی دارد. «فَرَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم الْمُنْذِرُ وَ أَنَا الْهَادِی»؛ پس رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم همان منذر است و من هادی. معلوم است مأموریت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم بیشتر انذار بوده تا جامعه راههای انحراف را بشناسد ولی مسئولیت هدایت به سوی جنبهی نهایی و کمال اصلی به عهدهی اهل البیت علیهم السلام است و در همین رابطه قرآن اجر
رسالت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم را «مودت فی القربی» قرار داد تا مردم جهت هدایت خود به آنها رجوع کنند. (1)پس از طرح این نکته در آیات مذکور، حضرت علی علیه السلام آیات سورهی رعد را در ادامهی سخن خود میآورند که: «اللَّهُ یَعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثی وَ ما تَغِیضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْکَبِیرُ الْمُتَعال سَواءٌ مِنْکُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ» (2)فرمود: ای پیغمبر تو منذری و برای هر قومی یک هادی هست، خدا مشخص میکند چه کسی منذر است و چه کسی هادی است که همهی جوانب عالم را میداند «اللَّهُ یَعْلَمُ ما تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثی وَ ما تَغِیضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ»؛ خدا است که میداند هر موجود مادهای چه نوعی را حمل میکند و از رحمها چه چیزی باید ریخته بشود و چه چیزی باید نگه داشته بشود و همهی عالم نزد خدا اندازههایش مشخص است، عالم به غیب و شهادت، بزرگ و بلند مرتبه است. شما پنهان باشید یا آشکار، در شب کاری بکنید یا در روز، خداوند همهی جوانب زندگی شما را میداند، چه کسی آهسته سخن بگوید و چه کسی علنی و آشکار. «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ»؛ برای انسان مأمورانی است که پی در پی از پیش رو و پشتِ سر او را از فرمان خدا - «حوادث غیر حتمی»- حفظ میکنند. یعنی اینطور
نیست که وجود منذر و هادی در هر قومی برنامهای ساده و اتفاقی باشد، این مکتبی است با حساب و برنامهی خدایی که همهی جوانب را در نظر گرفته است.
«قَالَ فَضَرَبَ علیه السلام بِیَدِهِ عَلَی أُخْرَی وَ قَالَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَمْعِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ النَّشْرِ»؛ سلمان میگوید سپس حضرت دستشان را روی آن دستشان زدند و فرمودند: محمد صلی الله علیه وآله و سلم صاحب جمع گشت و من صاحب نشر شدم. یعنی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم حقیقت وَحی را به صورت کلی و جمع گفتهاند ولی من صاحب نشر شدم تا آن را باز کنم. چون جنس عالم طوری است که نمیشود شخصی هم در مقام اجمال باشد و هم در مقام تفصیل. زیرا آنکس که در مقام جمع است آنچنان مطالب را در نزد خود دارد که اگر بخواهد بازش کند مطالب از حقیقت جامعیت خارج می شود و انسجام خود را از دست میدهد. نمونهی آن ملاصدرا و نظریهی حکمت متعالیه است که با آنهمه کتاب که نوشت مطالبش در مقام جمع ماند تا آن که دو داماد او یعنی فیض و فیاض آمدند و نظر استادشان را شرح دادند تا عالمان دیگر بتوانند از نظرات ملاصدرا بهره بگیرند. و در همین رابطه میگویند اگر شرح منظومهی ملا هادی سبزواری نبود مکتب ملاصدرا دفن میشد. با این که ملا هادی سبزواری آدم کمی نیست و در اصلاح نفس خود قدمهای بلندی برداشته و به بصیرتهای شایانی رسیده، دانشمندی که در اصفهانِ آن زمان درسهای لازم را بخواند سپس برود خدمتگذار و خادمی در یکی از مساجد کرمان بشود و بالأخره نبوغی پیدا کند که در اثر آن نبوغ تمام حکمت متعالیه را به صورت شعر در آورد و
سالهای سال بشریت را در آن مسیر مدد برساند آدم کمی نیست. در واقع ملا هادی سبزواری ناشر اندیشهی ملاصدرا است و مفاهیم جامع آن مکتب را باز میکند.
از سخن حضرت علی علیه السلام که حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم را صاحب جمع و خود را صاحب نشر معرفی میکنند معارف فراوانی میتوان بهدست آورد و نشان میدهد چنین قاعدهای در این دنیا هست که یکی مکتب بیاورد و یکی ناشر و باز کنندهی آن مکتب بشود و براساس همین قاعده رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند: «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ الْعِلْمَ فَلْیَأْتِهَا مِنْ بَابِهَا»؛ (1)من شهر علم هستم و علی دروازهی آن است هرکس بخواهد وارد شهر شود باید از طریق دروازهی آن وارد شود. چون پس از آن که به نور علی علیه السلام اسلام تبیین و روشن گشت درک قرآن به صورت جامع ممکن میگردد و جامعه میتواند از جامعیت قرآن بهرهمند گردد و معلوم شود چه کسی به حق در مسیر مکتب قدم میزند و بهشتی میشود و چه کسی به ظاهرِ مکتب چسبیده و از حقیقت آن فاصله دارد و جهنمی است. لذا در ادامه میفرماید: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَنَّةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ النَّارِ»؛ محمد صاحب بهشت گشت، و من صاحب جهنم، سپس خودِ حضرت شرح میدهند؛ «أَقُولُ لَهَا خُذِی هَذَا وَ ذَرِی هَذَا»؛ من در قیامت به آتش میگویم که چه کسی را بگیر و چه کسی را رها کن. اول فرمودند که پیامبر صاحب جنت است. یعنی راه بهشت را نشان میدهد. اما مردم
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 1، ص 33.
باید از جهنّم دور بشوند. یعنی اگر نتوانند مسیر علی علیه السلام را بروند از جهنّم دور نمیشوند و دینداری آنها به کارشان نمیآید. در روایت داریم: «عَلِیٌّ، صِراطٌ مستقیم»؛ (1)علی علیه السلام صراط مستقیم است. پس کسیکه پیرو آن حضرت باشد در مسیری قرار میگیرد که آن مسیر به بهشت ختم میشود یا در مورد آیهی: «وَمَن یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَهُوَ عَلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ»؛ (2)و آنکس که به عدل امر میکند، و او بر صراط مستقیم است. از ابن عباس داریم که رسول خدا (ص) فرمودند؛ «اِنَّهُ عَلِیّ» (3)آنکس که بر صراط مستقیم است، علی علیه السلام است. و نیز در روایت داریم: پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «یَا عَلِیُّ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ أَقْعُدُ أَنَا وَ أَنْتَ وَ جَبْرَئِیلُ عَلَی الصِّرَاطِ وَ لَمْ یَجُزْ أَحَدٌ إِلَّا مَنْ کَانَ مَعَهُ کِتَابٌ فِیهِ بَرَاةٌ بِوَلَایَتِکَ»؛ (4)یا علی روز قیامت من و تو و جبرئیل بر صراط می نشینیم، هیچکس از آن عبور نخواهد کرد مگر نوشتهای داشته باشد که در آن برات ولایت تو باشد. بر اساس همین حقیقت است که مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند: من در قیامت به آتش میگویم این را بگیر و این را رها کن.
حضرت در ادامه به جناب سلمان و ابوذر میفرمایند: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه وآله و سلم صَاحِبَ الرَّجْفَةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ الْهَدَّةِ»؛ و محمد صلی الله علیه وآله و سلم صاحب تکانهای شدید شد و من صاحب ویرانکردن و منهدمنمودن شدم.
ملاحظه کردهاید حبوبات که با کاه مخلوط است غربال میکنند تا ابتدا کاه و کلوخها یک طرف و دانهها طرف دیگر جمع شود و با یک تکان کاه و کلوخ ها را برون میریزند. حضرت میفرمایند مقام پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم مقام تکاندادن جامعه است تا بیدار شوند. اما من مرزها را مشخص میکنم تا معلوم شود چه کسی مؤمن است و چه کسی منافق. همان نکتهای که در دعای ندبه از قول پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم گوشزد میکند که «لَوْ لَا أَنْتَ یَا عَلِیُّ لَمْ یُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدِی» ای علی! اگر تو نبودی مؤمنین پس از من شناخته نمیشدند.
خداوند به حقیقت این خاندان ما را در صراط مستقیمی قرار دهد که به ولایت علی علیه السلام ختم شود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
در رابطه با مقام حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام و بالاخص مقام حضرت مولی الموحدین علیه السلام بحث به اینجا رسید که حضرت به جناب سلمان و اباذر فرمودند: «صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَمْعِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ النَّشْرِ» محمد صلی الله علیه وآله و سلم صاحب جمع گردید و من صاحب نشر گردیدم. چنانچه ملاحظه فرمودید: حضرت جایگاه آن دو نوری را که در عالَمِ معنا به یک حقیقت متصل بودند در این عالَم مشخص کردند تا با نظر به سیره و سنت پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام و سایر ائمه علیهم السلام به حقیقت نوری آنها نظر کنیم. با توجه به این دید است که ما آنها را مظاهر غیبیهای مییابیم که به دو صورت ظهور کردهاند. همانطور که نفس ناطقه به صورت قوای بینایی و شنوایی ظهور میکند، حقیقت نور حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم در مقام ظهور، در مقام جمع است و شریعت الهی از آن مقام به صورت اجمال ظاهر میشود و حقیقت نور حضرت علی علیه السلام در مقام نشر و تبیین، زوایای
آن حقیقت را مینمایاند تا مردم بتوانند به حقیقت شریعت دست یابند و از دروازهی علم و حکمت که علی علیه السلام باشد، به شهر علم و حکمت که شریعت محمدی صلی الله علیه وآله و سلم است وارد شوند.
بنده فکر میکنم لازم است با توجه به این امر به فرهنگ خودمان توجه کنیم و بدانیم همیشه این قاعده در سایر امور نیز به همین شکل بوده که هر حقیقتی یک جنبهی جمعی و اجمالی دارد و یک جنبهی نشری و تفصیلی که در مورد حقیقت قرآنی، جنبهی اجمالیاش را نبوتِ نبیّ به عهده میگیرد و جنبهی تفصیلی آن را امامتِ ولیّ و از آنجایی که جنبهی اجمالی و تفصیلی حقایق از هم جداشدنی نیست، ثقلین از هم جداشدنی نمیباشند. براساس همین قاعده وقتی حکمت متعالیه به عنوان یک حکمت اشراقی به صورت اجمال بر قلب و عقل ملاصدرا تجلی کرد باید عدهای آن را به صورت تفصیل بیان کنند تا در جمع بین اجمال و تفصیل مطلب به صورت کامل ارائه شود و سایرین بتوانند از آن بهره گیرند. نورانیت امثال ملاهادی سبزواری موجب تفصیل حکمت متعالیه شد و در راستای مقام جمعی حکمت متعالیه است که هنوز بعد از چهارصد سال هیچ فیلسوفی نیامده و ادعا کند یک کلمه به حرف ملاصدرا اضافه کرده است، تا آنجایی که علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: ما همه سر سفرهی مرحوم آخوند [ملاصدرا] نشستهایم. طبق قاعدهی جمع و نشر باید همیشه منتظر باشیم که اجمالِ نبوتِ نبی به وسیلهی افرادی در طول تاریخ به نشر و تفصیل در آید، افرادی که به نحوی از نور نبی برخوردارند. یقیناً اگر امثال ملاهادی سبزواری و علامه
طباطبائی کمتر از ملاصدرا اشراق داشتند هرگز نمیتوانستند اشراقی را که بر ملاصدرا شد بفهمند و بر اسفار شرح بنویسند. ملاصدرا را نگاه میکنیم با آن سلوک ده ساله در دهکدهی کهک، مییابیم موضوعاتی که او دارد موضوعاتی اشراقی است و جامعیت دارد، از آن طرف جناب ملاهادی سبزواری و یا علامه طباطبائی با ریاضتهای اساسی به شخصیتی رسیدند که جنبهی تفصیلِ آن جمع بر آنها اشراق شد و اگر ملاهادی سبزواری سلوکِ مسجد کرمان را نداشت و یا علامه طباطبائی زیر نظر مرحوم آیتالله قاضی طباطبائی آن زحمات را نکشیده بودند، هرگز نمیتوانستد آن اجمال را درک کنند تا به تفصیل آن مبادرت نمایند. اینجا است که وقتی حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند یک نور بودیم که تقسیم شدیم، ما میفهمیم از چه قاعدهی مهمی خبر میدهند و متوجه میشویم غیر ممکن بود که جز این باشد وگرنه اجمال محمدی صلی الله علیه وآله و سلم هرگز به تفصیل نمیرسید و عملاً غیر قابل استفاده بود. اگر بر روی این قاعده تأمل بفرمائید سؤالی برای عزیزان پیش میآید که با توجه به این که انقلاب اسلامی اشراقی بود اجمالی بر قلب حضرت امام خمینی«رضوان اللهتعالیعلیه»، از طریق چه کسانی آن اجمال به تفصیل میرسد؟ باید به کسانی امیدوار بود که علاوه بر جنبههای فقهی، از جنبههای روحانی امام«رضوان اللهتعالیعلیه» بهره کافی داشته باشند وگرنه همچون صدر اسلام که خلفا اسلام را به حجاب بردند، انقلاب اسلامی به حجاب میرود.
بعد از طرح مقام جمع و نشر حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند: حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم صاحب جنت گشت و من صاحب نار. سپس خودشان
روشن کردند که من به جهنم میگویم چه کسی را بگیرد و چه کسی را رها کند. چون در مقام تفصیل است که معلوم میشود چه کسی فقط به ظاهر مسلمان است و چه کسی حقیقتاً مسلمان است. و با طرح این که فرمودند محمد صلی الله علیه وآله و سلم صاحب رجفه و تکان گشت و من صاحب هَدّه و انهدام شدم، میخواهند روشن کنند از طریق من است که به واقع معلوم میشود چه کسی در درون نظام اسلامی باید منهدم شود تا اسلام را آلوده ننماید. همانطور که حبوبات را غربال میکنند تا ناخالصیهایش را خارج کنند و در این راستا ابتدا تکان میدهند تا معلوم شود سبوسها غیر دانههاست و پس از رجفه و تکاندادن، سبوسها را منهدم میکنند و از بین حبوبات خارج مینمایند. جایگاه نور علی علیه السلام در اسلام جایگاهی است که باید مقابل باطل بایستد تا مرزهای دینداری آلوده نگردد و جنگهای امیرالمؤمنین علیه السلام با ناکثین و مارقین و قاسطین، جنگ با کسانی بود که در داخل جماعت مسلمین قرار داشتند و خود را مسلمان می دانستند در حالی که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند: «یَا عَلِیُّ أَنْتَ فَارِسُ الْعَرَبِ وَ قَاتِلُ النَّاکِثِینَ وَ الْمَارِقِینَ وَ الْقَاسِطِینَ»؛ (1)ای علی تو شجاعترین مرد عرب و قاتل ناکثین - آنهایی که عهد خود را شکستند- و مارقین - آنهایی که در اسلام تندروی نمودند- و قاسطین -آنهایی که به عدالت پشت نمودند- هستی.
اگر کسی در مسلمانی خود متوقف شود نمیتواند بین معاویه و علی علیه السلام تفکیک کند و عملاً نمیتواند مسلمانی خود را آن طور که شایستهی مسلمانی است ادامه دهد. همان طور که اگر حکمت متعالیه در
1) صحیفة الرضا، ص 90.
دوران معاصر از طریق علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» و امام خمینی«رضوان اللهتعالیعلیه» به تفصیل نمیآمد زمینهی تمدن اسلامی که توسط حکمت صدرائی پایهریزی شده است، ظهور نمیکرد. اگر کسی اسفار اربعهی ملاصدرا را بخواند ولی از جنبهی کاربردی آن در امور اجتماعی غفلت کند، آن را به تفصیل نکشانده تا در تقابل تفکر اسلامِ تمدنساز با اسلام فردی توان انهدام و بیرون راندن اسلام فردی را پیدا کند. حضرت امام خمینی«رضوان اللهتعالیعلیه» با تفکر حکمت متعالیه طوری به صحنه آمدند که نه تنها منشأ انقلاب اسلامی گشتند، بلکه عامل پایهریزی تمدن اسلامی شدند، چیزی که استعمارگران آن را برنمیتابند. و در همین راستا باید آنهایی که سعی میکنند بین اسلام و فلسفه تقابل ایجاد کنند متوجه باشند به کجا میروند و از خود بپرسند چرا حضرت امام خمینی«رضوان اللهتعالیعلیه» میفرمایند: فیلسوفانی مثل شیخ الرئیس و ملاصدرا مبیّن سخن انبیاء هستند. حکمت متعالیهی ملاصدرا اگر به خوبی شرح و تفصیل داده شود منشأ تمدنی برای مکتب تشیع خواهد شد که به خوبی توان رویارویی با تمدن غربی را خواهد داشت و جهان غرب را با آنهمه ظلمات از تاریخ بیرون میراند. فراموش نکنیم تا تمدنی که عقلها و قلبها را قانع نماید، ظهور نکند تمدن قلابی غرب در میدان خواهد ماند. به صرف احکام فقهی نمیتوان تمدن اسلامی را که باید در همهی ابعاد جوابگوی انسانها باشد، ایجاد کرد، فقه با همهی عظمتش یک وجه از تمدن اسلامی است، همینطور که فلسفه چنین است. اما چون تبیین یک تمدن پشتوانه فلسفی نیاز دارد خداوند حکمت متعالیه را به قلب
صدرالمتألهین اشراق فرمود، اگر سید جمال الدین اسدآبادی میگوید ما برای نجات جهان اسلام باید فلسفه بخوانیم، منظورش این است. همان طور که تمدن غربی را فلسفه پدید آورد و نه علم تجربی و تکنولوژی. ما هم اگر بخواهیم تمدن اسلامی به وجود آوریم باید به پشتوانهی فلسفی آن تمدن رجوع کنیم. به این صورت که ابتدا باید انسان در یک تفکر فلسفی تعریف شود سپس براساس معنی خاصی که براساس نظر اسلام به عالم و آدم انداخته میشود، تمدن مخصوص آن به وجود آید.
مطالب فوق را از این جهت عرض کردم که وقتی متوجه شدیم انقلاب اسلامی نوری است که به قلب حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» اجمالاً تجلی کرده است، باید مسیرِ به تفصیل رساندن آن را بیابیم تا انقلاب در مسیر صحیح قرار گیرد و منجر به تمدن اسلامی شود و در جریانی نیفتیم که گفت: «حَسْبُنَا کِتَاب اللّه» کتاب خدا ما را کافی است و با طرح این جمله بود که به علی علیه السلام - به عنوان تفصیل کتاب خدا - نظر نکردند. چیزی که امروز به صورت دیگری ظهور کرده و با حاصل تدبّر و تفکر دانشمندان اسلامی که به صورت فلسفهی اسلامی در آمده، تحت عنوان اینکه ما را اسلام کافی است، مقابله میشود، راستی مگر میشود گفت اسلام منهای تفکرِ در اسلام، ما را کافی است؟
همانطور که قرآن به عنوان یک حقیقتِ جامع، دارای متشابهات و محکمات است و با تفصیلِ متشابهات، در مسیر محکمات است که متشابهات معنی خود را آشکار میکند، هر اشراقی دارای محکمات و متشابهات است، و هر کس حرف محکمی دارد حتماً در کنار محکمات
خود متشابهاتی خواهد داشت، آنکس که روح آن فرد را بشناسد متوجه است اشارات او در متشابهات به کجا است و حیران نمیماند. هر اندیشهای هرچند هم که روشن و گویا باشد، از قرآن گویاتر نمیشود، و لذا حتماً مثل قرآن دارای محکم و متشابه است. متشابهات را کسی میتواند جهت بدهد که مبانی را بشناسد. کسانی به واقع در خط انقلاب اسلامی هستند که در تفصیل انقلاب با اهداف انقلاب هماهنگ باشند و یک لحظه از تحقق تمدن اسلامی که پشتکردن به تمدن ضد قدسی غرب است، غافل نمانند و همهی حرکات و سکنات آنها در راستای تحقق تمدن اسلامی باشد.
چنانچه موضوعِ اجمال و تفصیل در مکتب اسلام به عنوان یک قاعدهی منطقی و ضروری درست تبیین شود برای اندیشمندان اهل سنت این سؤال پیش میآید که اگر هر مکتبی اجمال و تفصیل دارد و اگر تفصیل آن مکتب باید توسط کسی باشد که خودش حقیقت نوری آن مکتب را داشته باشد، تفصیل اسلام توسط چه کسی باید انجام میشد؟ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند توسط من چنین تفصیلی قابل انجام است، اگر نه، یکی از آنهایی که مدعی چنین تفصیل و نشری هستند بیایند و بگویند ما دارای آن نوری هستیم که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم نیز حامل آن نور بودند. اگر ادعای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مطابق واقع نباشد، پس باید در مقابل سؤالهائی که از حقیقت قرآن و شریعت میشود ناتوان باشند، از طرفی کدام یک از صحابه، از سلمان و اباذر بگیر تا خلیفهی اول و دوم، ادعا دارند با حقیقت نوری رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم ارتباط داشتهاند؟ از این طرف
جناب امیرالمؤمنین علیه السلام چنین ادعایی دارند و در عمل هم صحت این ادعا را اثبات کردهاند و در محاجههایی که افراد خارج از اسلام به خصوص یهودیها، بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میآمدند و سؤال میکردند، تنها و تنها علی علیه السلام از عهدهی آن سؤالات برآمدند. علامه امینی«رحمةاللهعلیه» در کتاب شریف «الغدیر» بعضی از آن محاورات و محاجهها را آوردهاند که به عنوان نمونه یکی از آن محاورهها را خدمتتان عرض میکنم.
وقتی عمر خلیفه شد، عدهای از علماء یهود نزد او آمدند و گفتند: ای عمر! تو و رفیقات بعد از محمد صلی الله علیه وآله و سلم ولیّ امری، ما میخواهیم از تو سؤال کنیم که اگر به ما خبر دادی، میدانیم اسلام حق است و محمد صلی الله علیه وآله و سلم پیامبر خدا است، و اگر خبر ندادی، معلوم میشود اسلام باطل و محمد صلی الله علیه وآله و سلم هم پیامبر نبوده است. پس عمر گفت: بپرسید. گفتند:
1- به ما خبر بده که قفلهای آسمانها چیست؟ 2- به ما خبر بده کلید آسمانها چیست؟ 3- قبری که صاحبش را سیر داد چه بود؟ 4- کسی که قومش را ترسانید و نه از جن بود، نه از آدمیان، چه کسی بود؟ 5- پنج چیزی که روی زمین راه رفتند و در رحم و شکمی بهوجود نیامدند، چه کسانی بودند؟ 6- درّاج در صدایش چه میگوید؟ 7- خروس در فریادش چه میگوید؟ 8- اسب در شیههاش چه میگوید؟ 9- قورباغه در آوایش چه میگوید؟ 10- الاغ در عرعرش چه میگوید؟ 11- شانهبهسر در سوت زدنش چه میگوید؟
پس عمر سرش را پایین انداخت و گفت: عیبی برای عمر نیست، وقتی از چیزی سؤال میشود که نمیداند، بگوید نمیدانم.
یهودیها از جا پریده و گفتند ما گواهی میدهیم که محمد صلی الله علیه وآله و سلم پیامبر نبود و اسلام باطل است. پس سلمان از جا جست و به یهودیها گفت: کمی صبر کنید. سپس به سوی علی علیه السلام رفت و گفت: ای اباالحسن به داد اسلام برس، و جریان را گفت. پس علی علیه السلام حرکت کرد در حالی که در لباس رسولخدا صلی الله علیه وآله و سلم میخرامید تا وارد مسجد شد. چون عمر نگاهش به او افتاد از جا بلند شد و دست به گردن او انداخت و گفت: ای ابوالحسن؛ تو برای حلّ مشکلی دعوت میشوی.
پس آن حضرت رو به یهودیها کرد و فرمود: هر چه میخواهید بپرسید که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم مرا هزار باب علم آموخت که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب و مفتوح شد. پس؛ از حضرت از آن مسائل سؤال کردند. علی«کَرّمالله وجهه» فرمود: مرا با شما شرطی است، وقتی به شما خبر دادم چنانچه در تورات شماست، شما مسلمان شوید. گفتند: بلی. فرمود: یکییکی سؤال کنید:
گفتند: قفلهای آسمانها چیست؟ فرمود: شرک به خدا، زیرا وقتی بنده و کنیز به خدا شرک بندد، عملشان بالا نمیرود.
گفتند: کلید این قفلهای بستهی آسمان چیست؟ فرمود: شهادت «لا اله الاّ الله و محمّد رسولالله». پس بعضی به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: جوان راست میگوید.
گفتند: قبری که صاحبش را گردش داد چه بود؟ فرمود: آن ماهی بود که یونسبنمتی را بلعید، پس در هفت دریا گردید.
گفتند: آنکس که قومش را انذار کرد، ولی نه از جنّ بود و نه از آدمیزاده، چه کسی بود؟ فرمود: مورچهی سلیمانبنداود بود که گفت: «...یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لَا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لا یَشْعُرُونَ» (1)ای مورچگان داخل منازلتان شوید که سلیمان و لشکرش نادانسته شما را لگد مال نکنند.
گفتند: پنج چیزی که بر زمین راه رفتند و در شکمها بهوجود نیامدند، کیانند؟ فرمود: آدم - حوّا- ناقهی صالح- قوچ ابراهیم- عصای موسی.
گفتند: درّاج (2)در آوازش چه میگوید؟ فرمود: میگوید: الرّحمن علیالعرشاسْتوی.
گفتند: خروس در بانکش چه میگوید؟ فرمود: اُذْکُروا اللهَ یا غافلین.
گفتند: اسب در شیههزدنش چه میگوید؟ فرمود: وقتی مؤمنین به جنگ کفار میروند، میگوید خدایا مؤمنین را یاری کن.
گفتند: الاغ در عرعرش چه میگوید؟ فرمود: میگوید خدا لعنت کند مالیات گیران را و در چشم شیاطین عرعر میکند.
گفتند: قورباغه در آوایش چه میگوید؟ فرمودند: سبحان ربّیالمعبود المسبّح فی لجج البحار.
پس حضرت همه را جواب دادند. دو نفر ایمان آوردند و یکی باز سؤال داشت، به طور مفصّل از اصحاب کهف سؤال کرد و حضرت همه را جواب دادند. پس علی علیه السلام پرسید: ای یهودی! من تو را به خدا قسم
میدهم آیا این موافق با آنچه در تورات شماست، بود؟ گفت: آری؛ نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد، ای ابوالحسن! مرا یهودی نخوان که من شهادت به یگانگی خدا و پیامبری محمّد و اینکه تو اعلم این امّتی، میدهم. (1)
حضرت علی علیه السلام در راستای تبیین مقام حقیقت نوری خود در ادامه میفرمایند: «وَ أَنَا صَاحِبُ اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ، أَلْهَمَنِی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَ مَا فِیهِ»؛ من صاحب لوح محفوظی هستم که خدای عزّوجلّ علم آنچه در آن لوح هست را به من الهام کرده است. واقعاً غیر از این نمیشود که اگر خداوند بخواهد بشریت را بعد از آوردن اجمالِ دین هدایت کند توسط کسی این هدایت انجام گیرد که همهی حقیقتِ جهان مخلوقات به قلبش الهام شده باشد. این عقیده به خودی خود یک نورانیت به همراه میآورد. میدانید که علم به لوح محفوظ به این معنی است که آنچه در ارادهی خدا نسبت به مخلوقات هست در قلب مبارک حضرت علی علیه السلام ثبت شده است، همان چیزی که حضرت در بارهی آن میفرمایند: «علم بِمَا کَانَ وَ مَا یَکُونُ»؛ علم به آنچه بوده و خواهد آمد. حتماً در جریان هستید که وقتی ابن ملجم مرادی در غدیر آمد تا با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بیعت کند وقتی بیعت کرد و خواست برود حضرت در آن لحظه که میخواست برود فرمودند آقا بیعت کردی؟ گفت بله. نگاه حضرت حاکی از آن بود که باور نکردند او بیعت کرده، دوباره آمد و بیعت کرد. بار دیگر حضرت فرمودند: بیعت کردی؟ گفت بله و این کار سه بار تکرار شد و حضرت با
1) ابواسحاقثعلبی در کتاب العرائس، ص 232 تا 239 - ترجمهی الغدیر، ج 11، ص 309.
ناباوری با بیعت او برخورد کردند و فرمودند: چرا روزی که شیعیان من با من بیعت کردند تو آنجا نبودی؟ این نشان میدهد که یک نوع حضوری ماوراء حضور این دنیایی در کار بوده و چون به آنچه در لوح محفوظ ثبت شده آگاهی دارند، براساس آن با این عالَم و افراد این عالَم ارتباط برقرار میکنند. همانطور که وقتی در گرماگرم جنگ صفین خبر آوردند معاویه کشته شد. حضرت فرمودند معاویه کشته نمیشود تا بر این امت سلطنت کند. عرض کردند پس چرا با او جنگ میکنید؟ فرمودند: این یک وظیفه است.
در ادامه میفرمایند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «ن وَ الْقَلَمِ» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّلَالَاتِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ الْمُعْجِزَاتِ وَ الْآیَاتِ»؛ ای سلمان و ای اباذر! محمد «یس و قرآن حکیم» و «ن و القلم» و «طه» و صاحب دلالات و هدایتها گردید و من صاحب معجزات و آیات و نشانهها شدم. حضرت در عین توجه به مقام نبی الله صلی الله علیه وآله و سلم ما را متوجهی مقام خود مینمایند که صاحب معجزات و آیاتاند چون معجزه وسیلهای است تا حقانیت نبوت نبی را اثبات کند و امیرالمؤمنین علیه السلام معجزهی اصلی نبوت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میباشند تا نشان دهند اسلام در تربیت انسانها تا کجا توان دارد انسان را صعود دهد و در همین راستا فرمودند: من صاحب آیات هستم تا دین و دینداری را به
نمایش بگذارم و راه رسیدن به مقصد را نشان دهم – کاری که هر نشانهای انجام میدهد– در تبیین این موضوع در ادامه میفرمایند: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ خَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ صِرْتُ أَنَا خَاتَمَ الْوَصِیِّینَ»؛ محمد صلی الله علیه وآله و سلم خاتم نبیین و من خاتم وصیین شدم. در وجود مقدس حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم نبوت به کمال و انتهای خود رسید و در وجود من، وصایت دینِ به انتها رسیده است.
دین جهت تبیین، باید در شخصیتی محقق شود که از نظر مقام نوری در همان قله باشد و از آن منظر دین را بنگرد تا سفارشات پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم را در عالم پیاده نماید و راه رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم ادامه یابد. به همین جهت در ادامه میفرمایند: «وَ أَنَا «الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ» و من همان راه مستقیم به سوی مقصد اصلی هستم. در قرآن هم سبیل داریم و هم صراط. سبیل یک راه محدودی است که ما را به یکی از اسماء الهی میرساند، سبیلهای زیادی باید طی کنیم تا با نور رب العالمین مرتبط شویم، خداوند فرمود: «وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا»؛ (1)کسانی را که در راه من تلاش کنند حتماً به سوی سبیلهای خود راهنمایی میکنم. ولی صراطِ مستقیم یک مسیر جامع و کامل است که مستقیماً روندهی خود را با پروردگار عالم مرتبط میکند. جهاد در راه خدا یک سبیل است و لذا میگوئید: جهاد فی سبیل الله، ولی جهاد فی صراط الله نداریم. جهاد سبیل است راهی است که به صراط ختم میشود، کمک به فقرا سبیل الله است. جامع همه ی سبیلها صراط است که به حضرت «الله» ختم میشود. حضرت با توجه به این امر
1) سورهی عنکبوت، آیهی 69 .
میفرمایند: «من صراط مستقیم هستم» تا متوجه جامعیت مقام حضرت باشیم. یعنی اگر نتوانید حرکات و سکنات خود را با شخصیت من تنظیم کنید ابوموسی اشعری میشوید که در عین مقدسمآبی راه را گم میکند و ناخواسته در مسیری قرار میگیرد که معاویه میخواست. کسانی ناخواسته به نفع معاویه در مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام ایستادند که نماز شبشان ترک نمیشد، چون بعضی سبیلها را چسبیدند و صراط مستقیم را رها کردند. این حرفهایی را که بعضیها میزنند که «ما زمان طاغوت نماز میخواندیم حالا هم نماز میخوانیم پس همیشه در راه بودهایم و تفاوتی برای ما ندارد چه کسی حاکم باشد» به جهت آن است که فرق سبیل الله و صراط الهی را نمیدانند و از این نکتهی مهم غافلاند که آن مسیری که به بهشت و لقاء پروردگار ختم میشود صراط است و نه سبیل و اگر سبیل الله به صراط ختم نشود روندهی آن راه در عین اعمال دینی از راه میماند.
در ادامه میفرمایند: «وَ أَنَا النَّبَأُ الْعَظِیمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ» من همان نبأ عظیمی هستم که مردم در آن اختلاف دارند که اشاره به آیات اول سورهی نبأ میکنند: حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «علی علیه السلام است که امت در او اختلاف کردند، در حالی که در رابطه با رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم اختلاف نداشتند» (1)همینطور اگر کسی معتقد باشد نبأ عظیم یعنی صرفاً قیامت. از او سؤال میشود جامعهی اسلامی چه موقع در قیامت اختلاف کردند؟ پس معلوم است نبأ عظیم موضوع دیگری را گوشزد میکند که امت در آن اختلاف کردند و لذا حضرت مولی الموحدین علیه السلام در ادامه
1) حاکم حکانی، شواهد التنزیل، ج 2، ص 418.
میفرمایند: «وَ لَا أَحَدٌ اخْتَلَفَ إِلَّا فِی وَلَایَتِی»؛ هیچ کس اختلاف نداشت مگر در ولایت من. و این موضوع آنقدر مهم بود که قرآن متذکر آن میشود که ولایت حضرت برای جامعهی اسلامی آنقدر سنگین است که نمیتوانند آن را به راحتی بپذیرند و تحمل کنند. از طرفی خداوند ولایت حضرت را به عنوان یک خبر عظیم معرفی میکند، چون از آن جهت عظیم است که نمیگذارد امت اسلامی گرفتار بیراهه شوند. باید ساده از موضوع ولایت حضرت نگذرید.
ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام یک موضوع سیاسی تاریخی نیست، یک حقیقت آسمانی تکوینی است. باید متوجه بود که مردم جهان در ذیل نور امیرالمؤمنین علیه السلام میتوانند حرکت کنند و از این جهت حضرت علیه السلام یک خبر بزرگ است ولی متأسفانه جهان اسلام - اعم از شیعه و سنی- آنطور که شایسته است به آن موضوع توجه نکردند. ای کاش فرصتی پیش میآمد و در متون اهل سنت به حرکاتی که امیرالمؤمنین علیه السلام در تاریخ انجام دادند، نظر میکردیم تا روشن شود چرا خداوند میفرماید آن حضرت خبر بزرگاند. اینکه حضرت اصرار دارند بفرمایند من و پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم یک نور بودیم میخواهند روشن کنند در متن دین فقط نبوتِ نبیّ مطرح نیست، ولایت وَصیّ نیز به همان اندازه مطرح است. اگر این نگاه را به طور کامل تئوریزه کردیم آن وقت جایگاه زیارت جامعهی کبیره و نگاهی که در آن زیارت بر ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام می شود، روشن میگردد. در واقع زیارت جامعهی کبیره یک اندیشهی جامع و عمیق است برای این که با عقیده به حقیقت نوری آن ذوات مقدس به زیارت آنها برویم و نور آنها
را زیارت کنیم و اسلامیت خود را جلو ببریم. اسلامِ زیارت جامعهی کبیره میتواند مسلمان حقیقی تربیت کند و اسلام ولایی را به عنوان خبر بزرگ تاریخ بشری، وارد تاریخ نماید.
میفرمایند: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّعْوَةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ السَّیْفِ»؛ از آن حقیقت نوری، محمد صلی الله علیه وآله و سلم صاحب دعوت شد و من صاحب شمشیر گشتم. محمد صلی الله علیه وآله و سلم آنها را به اسلام دعوت کرد و من با آنهایی که به دروغ این دعوت را پذیرفته بودند جنگ کردم. با این که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و علی مرتضی علیه السلام هر دو یک نور بودند ولی ملاحظه کنید در مقام تجلی تا چه اندازه متفاوت ظهور میکنند تا آنجایی که علی علیه السلام با همانهایی جنگ میکنند که به ظاهر دعوت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم را پذیرفته بودند. هرچند اگر آنها حقیقتاً آن دعوت را پذیرفته بودند هرگز با حضرت مولی الموحدین علیه السلام احساس دوگانگی و تضاد نمیکردند که کار به جنگ و کشتار بکشد، آن هم نه فقط جنگ با امویان و معاویه، جنگ با خوارجی که بسیاری از آنها حافظ قرآن و اهل نماز شب بودند. رئیس خوارج شخصی است به نام ذوالخویصره، آدم عجیبی هم هست که داستانش مفصل است، حضرت وقتی جنگ با خوارج را شروع کردند فرمودند: نگران نباشید شما پیروز میشوید و از آنها ده نفر بیشتر نمیماند و از تعداد کشتههای آن ها هم خبر میدهند. پس از جنگ کشتهها را می شمارند حضرت میفرمایند یکی کم است آن دست کوتاهی که در چاله افتاده است را بروید و بیاورید - ذوالخویصره یکی از دستهایش کوتاه بوده- جسدش در چالهای افتاده بود و نیزههای شکسته روی آن را پوشانده بود.
ملاحظه بفرمائید چه کسی باید در اسلام صاحب سیف باشد و مدعیان دروغین اسلام را از جامعهی اسلام پاک کند؟
بنده نمیدانم چقدر وظیفه دارم که این فرازها را شرح بدهم، معتقدم در یک بررسی کلی میتوان به این نتیجه رسید که آنقدر مقام وصایت علی علیه السلام در اسلام دقیق و عمیق است که اصلاً در عالم هستی نمیشود بدون وجود ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام دین اسلام تحقق خارجی پیدا کند. ممکن است بنده نتوانم طوری شرح دهم که حقانیت قضیه خوب روشن بشود ولی خودتان تأمل بفرمائید تا حقایق گرانقدری که این روایت مطرح میکند از دست نرود.
در ادامه میفرمایند: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ نَبِیّاً مُرْسَلًا وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ أَمْرِ النَّبِیِّ صلی الله علیه وآله و سلم » محمد صلی الله علیه وآله و سلم پیامبری مرسل شد و من همراه و صاحب امر پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم شدم. میفرمایند پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم رسولی بودند فرستاده شده از طرف خداوند و من صاحب امر نبوت آن حضرت، بودم و جهت تبیین آن امر شاهد قرآنی میآورند که «امر» همان امری است که قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ» (1)خداوند عزّوجلّ در موردش فرمود: القاء میکند روح را که از امر خداوند است بر هر کدام از بندگانش که خواست. همان روحی که خداوند در معرفی آن میفرماید: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی» (2)بگو روح از «امر» پروردگار من است. امر خدا یعنی ایجاد و ارادهای فوق زمان و مکان. قرآن در تبیین آن میفرماید «إِنَّمَا
أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (1)امر خدا این است که چون چیزی را اراده کرد بگوید بشو و بشود. امر خدا عملی تکوینی و دفعی است، تدریج در امر خدا نیست چون حقیقتی نوری و ملکوتی است. حضرت به آیهی قرآن اشاره میکنند که میگوید: خداوند امرش را به هر کدام از بندگانش که بخواهد القاء میکند پس معلوم است «امر» اولاً: یک القاء الهی است. ثانیاً: به هر کس از بندگانش که شایسته است القاء میکند. که منظور از آن بنده، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم است. آن «امر» را خداوند به پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم القاء فرمود و صاحب و همراه آن امر را علی علیه السلام قرار داد. تا مقام تصرف تکوینی و دفعی پس از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در وَصی آن حضرت بماند و آنچنان ظهور کند که بعضیها حیرت کنند و به حضرت مولی الموحدین علیه السلام بگویند تو خدایی! طرف چیزهایی دید که نتوانست درست تحلیل کند و لذا صفت الوهیت به حضرت داد. حضرت هم دستور دادند او را آتش بزنند تا بقیه تصور چنین نسبتهایی هم به آن حضرت نکنند.
«امر» الهی آنچنان در حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ظهور کرد که موضوع «مُحبِّ غال» و «مُبغِض قال» در مورد حضرت پیش آمد. رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در مورد علی علیه السلام به حذیفه فرمودند: «سَیَهْلِکُ فِیهِ اثْنَانِ وَ لَا ذَنْبَ لَهُ، مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُقَصِّرٌ قَال (2)» (3)به زودی دو گروه در مورد علی علیه السلام هلاک شوند در حالی که او تقصیری ندارد، دوستدار افراطی و دشمن مقصر. همچنان
که امیرالمؤمنین علیه السلام نیز می فرمایند: «هَلَکَ فِیَّ رَجُلانِ مُحِبّ غال وَ مُبْغِض قال» (1)دو کس در بارهی من هلاک شد، دوستدار افراطی و کینهورزی که دشمنی میکند. از طرفی پیغمبر صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: «ای علی محال است مؤمن که دلش به نور ایمان نورانی است با تو دشمن شود حتی اگر تو بینیاش را با شمشیر بزنی و محال است منافق، اگر عسل در دهانش کنی، با تو دوست بشود» (2)صاحب «امر» بودن امیرالمؤمنین علیه السلام و تصرفات ناشی از آن، از حضرت شخصیت عجیبی ساخته که افراد شیدای ایشان می شدند و با محبت آن حضرت زندگی خود را رونقی خاص میبخشیدند.
شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» جریان ملاقات عدی بن حاتم را با معاویه در کتاب جاذبه و دافعهی علی علیه السلام آوردهاند. معاویه از عدی بن حاتم که از یاران علی علیه السلام است میخواهد که امیرالمؤمنین علیه السلام را توصیف کند و او آنچنان توصیف کرد که اشک معاویه را در آورد و معاویه با آستینش اشکهایش را پاک میکند و میگوید ای عدی! علی همین است که تو میگویی. آن وقت همین معاویه دشمنی علی علیه السلام را به اوج خود میرساند، گوسفندهای کوچک را میخرید و به کودکان میداد و میگفت بگویید معاویه داده است و پس از چند ماه که با آن گوسفند مأنوس میشدند شبانه گوسفندها را پس میگرفت و به پدر و مادرشان میگفت به آنها بگوئید علی آن را بُرد، تا کینهی کودکان را نسبت به
حضرت علی علیه السلام برانگیزاند. (1)ملاحظه کنید دشمنی با مقام «امر» الهی تا کجا جلو میرود که معاویه مجبور میشود به چنین کارهایی دست بزند.
حضرت برای تعیین روح که از «امر» الهی است میفرمایند: «وَ هُوَ رُوحُ اللَّهِ لَا یُعْطِیهِ وَ لَا یُلْقِی هَذَا الرُّوحَ إِلَّا عَلَی مَلَکٍ مُقَرَّبٍ أَوْ نَبِیٍّ مُرْسَلٍ أَوْ وَصِیٍّ مُنْتَجَبٍ»؛آن روح، روح الهی است و خداوند آن را به کسی عطا و القاء نمینماید مگر بر ملک مقرب و نبی مرسل و یا وصی برگزیده. «فَمَنْ أَعْطَاهُ اللَّهُ هَذَا الرُّوحَ فَقَدْ أَبَانَهُ مِنَ النَّاسِ»؛ اگر خداوند این روح را به کسی بدهد او از مردم جدا میشود و یک شخصیت خاص میگردد. «وَ فَوَّضَ إِلَیْهِ الْقُدْرَةَ وَ أَحْیَا الْمَوْتَی» و به او قدرتی خاص و نیز توان زندهکردن مردگان افاضه میشود. «وَ عَلِمَ بِمَا کَانَ وَ مَا یَکُونُ» و به آنچه بوده و خواهد آمد عالم میگردد. «وَ سَارَ مِنَ الْمَشْرِقِ إِلَی الْمَغْرِبِ فِی لَحْظَةِ عَیْنٍ» و در یک لحظه به سوی مشرق و مغرب سیر میکند. «وَ عَلِمَ مَا فِی الضَّمَائِرِ وَ الْقُلُوبِ وَ عَلِمَ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ»چنین کسی به آنچه در ضمائر افراد و در قلب آنها است آگاه است و آنچه را در آسمانها و زمین است میداند. اگر تاریخ را بررسی کنیم شواهد زیادی در اثبات چنین تواناییهایی در حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و سایر ائمه علیهم السلام مییابیم و اینها حکایت از آن دارد که بالأخره باید نظری خاص به ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام داشته باشیم و امام شناسی را از این زوایه دنبال نمائیم
1) علامه امینی در الغدیر این جریان را مطابق کتب تاریخی اهل سنت آوردهاند.
تا به جای محکومکردن مخالفان امامت به روش کلامی، ابتدا قلب را متوجه حقیقت مقام امام بکنیم و از نور آنها بهرهمند گردیم.
با شرح مقام حقیقت نوری امامت است که هر انسان منصفی ضرورت وجود چنین اشخاصی را در عالم تصدیق میکند. آنقدر موضوع در جهان اسلام مهم است که حتی علماء اهل سنت بعضاً کتابهای مستقلی در مورد عظمت امیرالمؤمنین علیه السلام نوشتهاند و این نشان میدهد بر هر مسلمانی لازم است که قضیه را جدّی نگاه کند و مرز جریانهای نفاقی مثل امویان و وهابیها که در اهل سنت نفوذ کردهاند را از جریانهای صادق جدا کند و با بازخوانی مقام اهل البیت علیهم السلام راه رسیدن به حقیقت را در مقابل جهان اسلام بگشاید.
خداوند إنشاءالله ما را متوجه اسرار مولایمان امیرالمؤمنین علیه السلام بگرداند و جزء ارادتمندان آن حضرت قلمداد بفرماید.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
محور بحث در رابطه با مقام حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام و به خصوص مقام نوری وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام بود. سخنان حضرت مولی الموحدین علیه السلام با جناب سلمان و ابوذر پس از توجهدادن آنها به علم خود به ضمائر و قلوب انسانها و آنچه در آسمانها و زمین هست، به اینجا رسید که فرمودند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ الذِّکْرَ الَّذِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولًا یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللَّهِ» (1)ای سلمان و ای جندب: خداوند وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم را همان ذکری قرار داد که قرآن در موردش میفرماید: ای مردم برای شما ذکری را نازل کردیم که آن ذکر رسولی است که آیات الهی را برای شما میخواند. «إِنِّی أُعْطِیتُ عِلْمَ الْمَنَایَا وَ الْبَلَایَا وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَ اسْتُودِعْتُ عِلْمَ الْقُرْآنِ
1) سورهی طلاق، آیات 10 و 11.
وَ مَا هُوَ کَائِنٌ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ» به من علم به مرگ و میرها و بلاها و فصل الخطاب را دادند و نیز علم قرآن و علم به آنچه تا قیامت اتفاق میافتد را عطا فرمودند.
نکات دقیقی در این فراز مورد توجه قرار میگیرد. اولاً: روشن میشود نور پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم یک حقیقت قدسی است که نزول کرده به طوریکه علاوه بر اینکه حضرت یک شخص هستند، یک شخصیت یعنی حقیقت الانساناند. حقیقت الانسانی که «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» میباشند و از ملائکه بالاترند و از جنس نور و معنویتاند و نه از جنس گوشت و استخوان. همانطور که ملائکه دارای وجود نوری هستند، وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم از آن مقولهاند و بالاتر و حضرت مولی الموحدین علیه السلام با اشاره به آیهی مذکور روشن فرمودند حقیقت حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم همان قرآن است که نازل شده است، دیگر فرقی نمیکند آن نور در جسمی به نام جسم حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم نازل و ظاهر بشود یا در الفاظ قرآن. همانطور که الفاظ قرآن ظهور و کالبد و قالب معانی عالیهای است که در کتاب مکنون موجود است و آن حقیقت با جان حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم متحد است. قرآنِ تدوینی همین الفاظی است که حضرت رب العالمین مطابق معانی موجود در عالم قدس نازل کردند و قرآن تکوینی وجود نوری قرآن است که مطابق است با وجود مقدس حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم.
اگر از این دیدی که امیرالمؤمنین علیه السلام متذکر میشوند به قرآن و به مقام حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم نگاه کنیم با معارف ارزشمندی روبهرو میشویم. ضعف بعضی از عزیزان این است که یک وجه از معارف الهی را
میگیرند و وجوه دیگر را رها میکنند و این موجب یک بُعدیشدن آنها در معارف اسلامی میشود. ممکن است برای دوستان این سؤال پیش بیاید که اگر حقیقت حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم در چنین مقامی است که عین ذکر یعنی قرآن است پس دیگر چه معنی میدهد که حضرت در چهل سالگی به رسالت مبعوث میشوند؟ عنایت داشته باشید که نور محمّدی صلی الله علیه وآله و سلم که همان مقام «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» است برای ظهور در این عالم ظرفی میخواهد تا ظاهر بشود، این ظرف شخص حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم است که از مادر متولد شد و مظهر حقیقت محمدی گشت. در رابطه با تقدّم حقیقت ذوات مقدس ائمهی معصومین علیهم السلام از شخص آنها، ابن عباس میگوید: ما در خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم بودیم که علی بن ابیطالب وارد شد، همین که چشم پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به او افتاد بر چهرهی علی تبسم کرد و فرمود: «مرحبا به کسی که خداوند او را چهل هزار سال قبل از آدم آفرید.» ابنعباس میگوید: عرض کردم یا رسول الله آیا ممکن است پسر قبل از پدر باشد؟ فرمودند: «آری، خداوند من و علی را قبل از آدم آفرید، به فاصلهی همین مدت نوری آفرید و آن را به دو قسمت تقسیم نمود، مرا از نیم آن و علی را از نیم دیگر آفرید، قبل از آفرینش تمام اشیاء.» (1)چنانچه ملاحظه فرمودید در مورد حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم نیز موضوع از همین قرار است که شخصیت و حقیقت نوری آن حضرت قبل از شخص ایشان خلق شده و بدن مبارک حضرت ظرف ظهور آن حقیقت در چهل سالگی است.
1) بحارالانوار، ج 24، ص 88.
اگر کسی بتواند بین حقیقت نور محمدی صلی الله علیه وآله و سلم با مقام ظهور آن حقیقت تفکیک کند به معارف عمیقی دست مییابد، ولی اگر نتواند آن دو مقام را تفکیک کند میماند که یعنی چه از یک طرف ذات حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم قرآن است و از طرفی در چهل سالگی مبعوث شده. تازه باید متوجه بود قلبی که در چهل سالگی ظرف قبول قرآن شده در دو مرحله قرآن را میپذیرد؛ یک مرحله همهی قرآن را به صورت جامع در شب قدر، در حالت «انزال» و دفعی و یک مرحله به صورت تدریج و تنزیل و در طول بیست و سه سال. پس یک مقام برای رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم هست که آن مقام فوق ملائکه است که همان مقام قرآن است و خداوند در وصف آن فرمود: «قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْرا، رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اللَّهِ» (1)برای شما ذکر را نازل کردیم ، همان رسولی که برای شما آیات خدا را میخواند. قرآنی که از طرفی ذکر و قرآن است و از طرف دیگر رسول است و امیرالمؤمنین علیه السلام روی نکتهی اخیر دست گذاشتند که مقام ظهور آن حقیقت است در جمال شخص حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم و در چهل سالگی حضرت ظاهر شده است.
باز تأکید میکنم که نباید این دو مقام با همدیگر خلط شود وگرنه از فهم امثال روایات مورد بحث محروم میشویم و آنجایی که باید در رابطه با وجود مقدسی که مبعوث شده است یعنی فرزند جناب عبدالله و آمنه بحث شود یک دفعه موضوع با حقیقت نوری حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم خلط میگردد، در حالیکه آن مقام نوری باید در عالم ارض ظرفی پیدا
1) سورهی طلاق، آیات 10 و 11.
کند تا ظهور نماید. همانطور که ظهور امامت حضرت امام حسن علیه السلام بعد از شهادت حضرت امام علی علیه السلام واقع شد ولی حقیقت نوری آن حضرت قبل از خلقت عالم و آدم موجود است و در آن مقام همه یک حقیقتاند، ظهورات مختلف مربوط به این دنیاست. با توجه به چنین مقامی است که حضرت میفرمایند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّی»؛ ای سلمان و ای جندب! من محمدم و محمد من میباشد، من از محمدم و محمد از من است. این نکتهی بسیار عمیقی است، عنایت داشته باشید که نمیفرمایند: من رسول خدایم و رسول خدا منم، میگویند من محمدم و محمد من است. چون اگر بفرمایند: من رسول خدایم، نظر به رسالت آن حضرت شده، در حالیکه رسالت یک مأموریت الهی است که خداوند بر دوش حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم گذاشتهاند ولی حقیقت نوری آن حضرت مربوط به خودِ حضرت است و رسالت و امامت عنایت خاصی است که خداوند به حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم و سایر ائمهی معصومین علیهم السلام به جهت شایستگی که داشتند داده است.
تا اینجا موضوع از این قرار شد که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: خداوند حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم را «ذکر» قرار داد و اشاره کردند به آیهی قرآن که میفرماید: «خداوند به سوی شما ذکر را نازل کرد، همان رسولی که آیات الهی را بر شما میخواند.» سپس فرمودند: به من علم مرگها و بلاها و فصل الخطاب داده شد و در جان من قرآن را قرار دادند و علم به آنچه تا روز قیامت واقع میشود.
علم به مرگ و میرها و بلاها موجب میشود تا در مدیریت جامعه حادثههای آینده را نیز در نظر بگیرند. علم به «فَصْلَ الْخِطَابِ» به این معنی است که میدانند هر چیزی نهایتش کجا است و به کجا منتهی میشود. به عنوان مثال میدانند نهایت کار امویان و معاویه تا کجا است و در این رابطه به مردم تذکر میدهند تا گرفتار هلاکتی نشوند که معاویه زمینهچینی کرده است. با علم به آنچه در قرآن آمده و علم به آنچه تا قیامت واقع میشود، عملاً بهترین شکلِ هدایت جامعه را در اختیار دارند و ملاحظه بفرمائید خداوند برای مدیریت جامعهی اسلامی چه شخصیتهایی را آماده کرده و سقیفه چگونه بشریت را از این نوع مدیریت محروم کرد.
مدیریتهای معنوی در این عالم باید چنین خصوصیاتی را داشته باشد، و لذا اگر کسی به عنوان نبیّ خدا آمد تا راه و رسم زندگی زمینی را به آنها بنمایاند برای ادامهی زندگی باید کسانی در صحنهی مدیریت جامعه باشند که با نور همان نبیّ مرتبط باشند. درست است که آن نبیّ، ولی هم هست و مدیریت جامعه را نیز به عهده دارد، اما انسانها او را بیشتر در جمال نبیّ خدا مینگرند و تصور نمیکنند خداوند علاوه بر پیامبری و نبوت، ولایت و رهبری را نیز برای بشریت اراده کرده و انسانهای قدسی را در این رابطه پروریده است. با توجه به این امر جناب ولیّ الله حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «وَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه وآله و سلم أَقَامَ الْحُجَّةَ، حُجَّةً لِلنَّاسِ وَ صِرْتُ أَنَا حُجَّةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» و محمد صلی الله علیه وآله و سلم حجّت را اقامه کرد، حجّتی برای مردم و من حجّت خدای عزّوجلّ شدم. «حجّت» یعنی عامل نمایش
حق و باطل و پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم در لباس نبوت، مأمور نمایش و اقامهی حجت خداوند برای مردم بود تا مردم بدانند چه باید بکنند و علی علیه السلام آن حجتی گشت که باید اقامه میشد و به نمایش در میآمد. لذا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «وَ صِرْتُ أَنَا حُجَّةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ و من آن حجت الهی شدم که بنا بود از طریق شریعت به نمایش در آید و صورت عینی به خود بگیرد. مگر بنا نیست مردم در مسیر دینداری - بهخصوص در موقعیتهای حساس- یک نمونهی روشن داشته باشند تا بفهمند حق کدام است و باطل چیست و روشن شود از کدام راه بروند و کدام راه را نروند؟ و این غیر از نبوت است که از جهت تئوریک و نظری مطالب را اظهار میدارد. (1)با وجود حجت عینی که غیر از نبیّ الله است، خداوند حجت را تمام میکند و به همین جهت یک نور با دو ظهور به کمک بشریت آمده تا از همهی جهات حجت تمام شود. یک انسان را که پیامبر هم نباشد میآورد و او را به عنوان نمونهی کامل معرفی میکند، تا هرکس خواست صورت دینداری خود را به صورت کامل بیابد با او خود را تطبیق دهد و در این رابطه حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند: «أَنَا حُجَّةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» آن حجت الهی من هستم.
1) مسلّم رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم از آنجایی که عامل نبوت و امامتاند صورت عینی حجت الهی نیز هستند، ولی از آنجایی که مردم بیشتر به جنبهی نبوت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم نظر دارند لازم آمده تا خداوند نور علی علیه السلام را جداگانه به عنوان حجت الهی به بشریت بنمایاند تا هدایت بشر راحتتر انجام گیرد و نبوت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم بهانه نشود که از اُسوهبودن آن حضرت غفلت شود و مردم بتوانند در جمال انسانی غیر از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم حجت الهی را بیابند.
سپس میفرمایند «جَعَلَ اللَّهُ لِی مَا لَمْ یَجْعَلْ لِأَحَدٍ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَا لِنَبِیٍّ مُرْسَلٍ وَ لَا لِمَلَکٍ مُقَرَّبٍ»؛ خداوند برای من چیزی را قرار داده که به احدی از اولین و آخرین نداده، نه به پیامبری مرسل و نه به ملکی مقرب. اگر موضوع را دقیقاً بشناسیم هرگز از این جمله تعجب نمیکنیم. زیرا مقام وصی آخرین پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم باید در حدّی باشد که تمام آخرین دین را که کاملترین دین است درک کند و به عنوان حجت الهی در رابطه با آن دین، حق را بنمایاند. و اصرار علی علیه السلام در رابطه با دعوت مردم به سوی مسیری که آن حضرت میشناسند، دعوت به خود نیست، دعوت به حق است و اصرار آن حضرت جهت حاکمیت حقیقت بزرگی است که قلب مبارک حضرت حامل آن حقیقت است وگرنه علی علیه السلام کجا و حبّ مقام کجا. چه بیانصافاند آنهایی که اصرار علی علیه السلام نسبت به حاکمیت بر جامعه را حبّ مقام تعبیر کردهاند و مقابله با معاویه را جنگ قدرت معرفی میکنند، به گفتهی مولوی:
آنکه او تن را بدینسان پی کند
حرص میری و خلافت کی کند
زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم
تا امیران را نماید راه و حکم
تا امیری را دهد جانی دگر
تا دهد نخل خلافت را ثَمَر
علی علیه السلام اصرار دارند راه صحیح و نورانی مدیریت و قضاوت و حکومت را به جهان بنمایاند و این اصرار از سر عشق به هدایت مردم است. تذکر میدهند بخواهید یا نخواهید چیزهایی نزد ما اهل البیت هست که نزد هیچ کسِ دیگر نیست تا بخواهید بروید از آنها بگیرید. اگر انسان کامل در عالم نباشد، «الله» پرستیده نمیشود، ممکن است اسم رزّاق یا
رحمن پرستیده شود ولی «الله» که جامع همهی اسماء الهی است، پرستیده نمیشود. بعضیها میگویند چه خدای خوبی که رزق ما را به ما میرساند، معبود اینها در واقع حضرت رزّاق است و نه حضرت «الله» که جامع همهی کمالات است. (1)عبدالله یعنی کسی که خدا را به جمیع اسماء میپرستد. حضرت مولیالموحدین علیه السلام میخواهند ما را متوجه کنند که نمیشود بدون ارتباط با حضرت کسی دینداری کند چون چیزهایی خداوند برای حضرت قرار داده که برای هیچ پیغمبر مرسلی و ملک مقربی قرار نداده است. حضرت ظهور دینداری جامعاند که بنا به فرمایش خودشان، نه پیامبر مرسل- به اعتبار پیامبری خود- در چنین مقامی میباشد و نه ملک مقرب - به اعتبار این که هر کدام از ملائکه اسم یا اسماء محدودی از خداوند را مینمایانند- در چنین مقامی هستند. با طرح این فراز حضرت دارند جهان اسلام را متذکر چنین حقیقتی میکنند تا راه دینداری گم نشود و بین انسانهای عادی که مدعی رهبری جهان اسلاماند با آن حضرت فرق بگذارند. میفرمایند مگر نمیگوئید که من را قبول دارید، بدانید من به شما خبر میدهم در چنین مقامی هستم و اهل سنت هم در آن حدّ که مقام ملکوتی حضرت را بشناسند از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم روایت دارند. اگر نگاه ما به این نوع روایات درست شود و جایگاه معرفتی آنها معلوم گردد آرامآرام فکرها و قلبها با چنین نگاهی به سوی حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف میرود و
1) حتی قرآن وقتی میخواهد رزّاقبودن خدا را مطرح کند انسانها را متوجه «الله» میکند که او رزّاق است تا نظرها از «اسم الله» به اسم دیگری منصرف نشود و همهی اسماء را در نور جامع «اسم الله» بنگرند. میفرماید: «إنَّ اللهَ هُوَ الرّزاق» خدا است که فقط رزّاق است. (سورهی ذاریات، آیهی 58).
اگر این نوع روایات را درست معنی نکنیم - با یک نگاه سطحی- در دست آدمهای افراطی میافتد که متوجه جنبههای علمی و عمیق و منطقی آن روایات نیستند.
حضرت فرمودند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ!» قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؛ قَالَ علیه السلام: «أَنَا الَّذِی حَمَلْتُ نُوحاً فِی السَّفِینَةِ بِأَمْرِ رَبِّی» ای سلمان و ای جندب! ما عرض کردیم ای امیرالمؤمنین! بفرمائید. فرمودند منم آن کسی که به امر پروردگارم سفینهی نوح علیه السلام را حمل کردم «وَ أَنَا الَّذِی أَخْرَجْتُ یُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِإِذْنِ رَبِّی» منم آن کسی که حضرت یونس علیه السلام را به اذن پروردگارم از شکم ماهی خارج کردم «وَ أَنَا الَّذِی جَاوَزْتُ بِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّی» منم آن کسی که موسی علیه السلام را به امر پروردگارم از دریا عبور دادم. محتوای بقیهی فرازها هم از همین مقوله است. اجازه دهید باب معرفتی آن باز گردد تا روشن شود حضرت میخواهند توجهها را به کجا بیفکنند.
یکی از عمیقترین قسمتهای معرفتی همهی ادیان توجه به حقیقت باطنی حوادث و اعمال اولیاء الهی است. قاعدهای در فلسفه هست که می گوید غایتِ مفقود، محال است و غایت هر شیئ در عالم موجود است و هرچیزی به سوی آن غایتِ موجود حرکت میکند. ارسطو مثال میزند که مردبودن در یک پسر بچه وقتی هنوز کودک است موجود نیست ولی او به سوی مردشدن که در عالم هست حرکت میکند و چون غایتِ مفقود محال است، پس باید مردبودن به عنوان یک حقیقت در عالم باشد. به تعبیر فلاسفه آنچه برای شما فعلاً بالقوه است در همهی عوالم، بالقوه
نیست بلکه نسبت به شما بالقوه است و برای شما غایت به حساب میآید، از آنجایی که غایتِ مفقود، محال است و ممکن نیست موجودی به سوی عدم حرکت کند، پس آن غایت در جای خود موجود است و موجود به سوی آن در حرکت است. همینطور که شما در شرایطی اراده میکنید که به طرف خانهی خود حرکت کنید که خانه وجود داشته باشد. درست است که شما هنوز به صورت بالفعل به خانه نرسیدهاید اما آن خانه در جای خود به صورت بالفعل موجود است و غایت حرکت شما به حساب میآید. در همین راستا خداوند موجود است و غایت الغایات است. اما موجود بودن خداوند به این معنی نیست که پهلوی من و شما قرار دارد. غایت یک موجود مسلماً در کنار آن موجود نیست ولی در جای خودش هست، هرچند در این موجود به صورت بالقوه موجود باشد، یعنی میتواند به آن غایت برسد. مولوی این موضوع را خیلی زیبا طرح میکند، میگوید: شما این درختی را که غرس میکنید از نظر ظاهر، اول شاخهها ظاهر میشوند و بعد میوهها، ولی باغبان در باطن خود، درخت را برای میوهها کاشته و ابتدا میوه را تصور کرده است، او میگوید:
در زمان شاخ از ثمر سابقتر است
در هنر از شاخ او فایقتر است
از نظر زمانی شاخهها ابتدا ظاهر میشوند و میوهها بعداً، ولی در هنر و در مقام معنوی میوه از شاخهها فایقتر است و در ایجاد انگیزه، قدرت بیشتری دارد و آن میوه است که باغبان را به سوی باغ کشید تا بیل بزند و آبیاری کند.
چون که مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود و آخر شجر
و چون مقصود از کاشتن درخت، میوه و ثمر بوده پس در حقیقت میوه مقدم بر درخت است. با توجه به این مقدمه برگردید به سراغ سخن حضرت که میفرماید: «من بودم که کشتی نوح را به امر پروردگارم حمل کردم» آن کشتی که «بِسْمِ اللّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا» (1)به اسم خداوند حرکت میکرد و به اسم خداوند میایستاد. خداوند به حضرت نوح علیه السلام فرمود: حرکت و توقف خود را ماوراء اسباب ظاهری، به نور توحید الهی شکل دهد. از طرفی حضرت نوح علیه السلام برای تحقق چنین توحیدی به ائمه علیهم السلام متوسل میشود تا به سلامت از طوفان بگذرد. (2)یعنی غایت حرکت خود را توحید امیرالمؤمنین و اهل البیت علیهم السلام قرار میدهد تا با حقیقتِ «بسم الله» حرکت کند و بایستد.
با دقت در آیهای که میگوید به اسم الهی کشتی را حرکت بدهید و متوقف کنید، متوجه میشویم که باید در آن امر، نور توحید را به صحنه میآوردند. حال باید متوجه بود که توحید همیشه یک مقام و مرتبهی تامّ و کامل دارد و بقیهی مراتب در ذیل آن مرتبه موجوداند و اگر نظر به جنبهی کمالی توحید در میان نباشد مراتب مادون نیز بیاثر خواهند بود. از آن طرف جنبهی نهایی توحید و غایت آن، اسلام است که در مقام اهل البیت علیهم السلام متجلی است. حتی تفاوت درجهی پیامبران علیهم السلام به تفاوت آنها در توحید است. قرآن میفرماید: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ» (3)
بعضی از پیامبران را بر بعضی برتری دادیم. با اینکه همهی پیامبران موحدند، تفاوت در درجهی توحیدی آنها است. عالیترین توحید و غایت توحید در توحید قرآن است که در روایت داریم در هیچ دینی سورهی «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» نیامده و آن مربوط به دین اسلام است که همان توحید صمدی است که همهی عالم را جلوات حضرت اَحد میداند. حضرت سجاد علیه السلام میفرمایند: خداوند شش آیهی اول سورهی حدید و سورهی «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را برای متعمّقونِ آخرالزمان نازل فرمود. (1)
وقتی متوجه شدیم توحید درجه دارد معلوم است برای اینکه درجهی متوسط به نتیجه برسد باید به درجهی نهایی متوسل شود. همینطور که شما در هر نمازی به صورت کامل و نهایی آن نظر دارید و به این امید هستید که آن نماز به نمازی ناب تبدیل بشود که آن نماز امیرالمؤمنین علیه السلام و نماز پیغمبر صلی الله علیه وآله و سلم است. این نمازِ متوسطی که میخوانیم به اعتبار این که به آن نماز اصلی وصل است ارزش دارد و در آن صورت است که جلوهای از نور نماز اصلی به زندگی ما میخورد و موجب نجات میشود. حضرت نوح علیه السلام با توحید حرکت کردند در حالی که توحید اصلی در نزد امیرالمؤمنین علیه السلام است و بر این اساس فرمودند: من بودم آن کسی که به امر پروردگارم نوح را در کشتی حمل کردم. و این که حضرت نوح به پنج تن متوسل میشدند نشان میدهد که خودشان میدانستند چیزی بالاتر هست که باید به آن متصل شد تا جلو بروند. اینجا است که میبینید هر کلمهی این روایات میخواهد بابی از معرفت را بگشاید. برای روشنترشدن
1) الکافی، ج1، ص 91.
موضوع باز به مثال نماز عنایت بفرمائید. نماز ما که خیلی هم مطلوب نیست برای زندگی ما کارساز است و بسیاری از وسوسههایی را که اهل دنیا و بینمازها را بیچاره کرده از ما زدوده است. بینمازهایی که گرفتار رشوه و دزدی میشوند به جهت آن است که نور نماز به کمکشان نیامده است، حال همین نمازِ نیم بند که نماز اصلی نیست چون به اصل خود وصل است و نظر به صورت کمالیهی خود دارد منشأ نجات انسان از بسیاری از فحشاها و منکرها است، چون هر فرعی به اصل خود متصل است. حال اگر شما به ظاهر با این نمازِ نیم بند از وسوسهها نجات پیدا کردید ولی نماز اصلی گفت من شما را نجات دادم، آیا درست گفته است یا نه؟ براساس همین قاعده که حمل نوح توسط سفینه به نور توحید بود و غایت و جنبهی اصلی آن توحید امیرالمؤمنین علیه السلام هستند میفرمایند: من نوح را در کشتی به امر نور پروردگار - که حقیقت توحید است- حمل کردم.
«وَ أَنَا الَّذِی أَخْرَجْتُ یُونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِإِذْنِ رَبِّی» و من بودم که یونس علیه السلام را به اذن پروردگارم از شکم ماهی خارج نمودم. ذکر حضرت یونس علیه السلام که موجب نجات آن حضرت شد، ذکر «لا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ» (1)بود به این معنی که حضرت یونس علیه السلام به یگانگی حق نظر نمودند و بر توحید تکیه کردند و طبق همان قاعدهای که هر فرعی به اصل خود برمیگردد و توحید مولی الموحدین علیه السلام اصل همهی توحیدها است، پس توحید حضرت یونس علیه السلام ابتدا به توحید اصلی
1) سورهی انبیاء، آیهی 87 .
متصل شد سپس موجب نجات گشت. زیرا توحید حضرت یونس علیه السلام با توجه به این که خداوند به رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: «وَلَا تَکُن کَصَاحِبِ الْحُوتِ» (1)همانند صاحب حوت یعنی حضرت یونس مباش، توحیدی است که باید به توحید اصلی متصل گردد. حضرت یونس علیه السلام هم مثل همهی پیامبران معصوماند. اما شدت و ضعف در توحید بحث دیگری است، مثل شدت و ضعف در نور بیرنگ است که در عین جامعیتِ هفت رنگ در آن و بیرنگبودن، شدت و ضعف دارد. حضرت یونس علیه السلام را طبق ذکری که در شکم ماهی داشتند، توحید نجات داد ولی توحید امام الموحدین علیه السلام صورت کاملهی توحید است. این توحید را نبوت حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم به صحنه آورد و امیرالمؤمنین علیه السلام آن را حمل نمود. این که قبلاً فرمودند: «جَعَلَ اللَّهُ لِی مَا لَمْ یَجْعَلْ لِأَحَدٍ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَا لِنَبِیٍّ مُرْسَلٍ وَ لَا لِمَلَکٍ مُقَرَّبٍ» خداوند چیزی را برای من قرار داد که برای اَحدی از اولین تا آخرین بشر قرار نداد، نه برای پیامبر مرسل و نه برای ملک مقرب. از آن چیز در این فرازها خبر میدهند که آن چه چیز است.
هگل به عنوان یکی از پیچیدهترین فیلسوفان غرب میگوید یک روحی هست که تاریخ را حرکت میدهد. ولی او در این موضوع مانده است و جایگاه آن را متوجه نیست، لذا تصور میکند آن روح در ناپلئون ظهور کرده است. یک چیزی فهمیده ولی در مصداقش به شدّت به خطا رفته است. چگونه میتوان ناپلئون را با آن همه خطا و ضعف، تجلی روح تاریخ دانست؟ چیزی که ما در دعای ندبه متوجه میشویم که آن روحی
1) سورهی قلم، آیهی 48.
که همهی تاریخ را حرکت میدهد و در انتها به وجود پر جلال حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف منتهی میشود چه روحی است، آیا نمیتوان گفت آن روح نور امیرالمؤمنین علیه السلام است در مظهر حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف؟ حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ أَنَا الَّذِی جَاوَزْتُ بِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّی» من آن کسی هستم که به امر پروردگارم موسی را از دریا عبور دادم. تمام حرکت حضرت موسی علیه السلام یک چیز بود و آن این که خدایا! به تو که همه کارهی عالم هستی ایمان دارم و لذا با توکل به خدا عصا را به دریا زد و دریا شکافت. توکل حضرت موسی علیه السلام به معنی پذیرفتن مدیریت حق در همهی مناسبات عالم هستی است و این عالیترین شکل توحید است که با اتصال به توحیدِ کامل یعنی توحید متجلی در قلب مولی الموحدین علیه السلام محقق میشود. إنشاءالله متوجه خواهید بود که نور امیرالمؤمنین علیه السلام که دریا را شکافت حتماً در تاریخ جلو میآید و پرده های ظلمات را میشکافد تا در نهایت تاریخ ظاهر شود.
اگر حضرت موسی علیه السلام امروز بودند نمیتوانستند در جهان موجود نقشی را که در آن زمان داشتند داشته باشند توحیدشان همان قدر کارآیی داشت که آن زمان نیاز بود، در حالی که امروز مظهر تامّ و تمام توحید یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام نیاز است. نور امیرالمومنین علیه السلام در منظر موسوی توانست بحر را بشکافد، در حالی که در آخرالزمان با نور امیرالمؤمنین علیه السلام در منظر خودِ حضرت تاریخ شکافته میشود و آن نور جلو میآید، همان نوری که موجب شد حزب الله مقابل اسرائیل بایستد. اینجا دیگر نظرها به نور حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در منظر حضرت موسی علیه السلام نیست که به
صحنه آمده، بلکه همهی نظرها به شخص امیرالمؤمنین علیه السلام و شیعیان آن حضرت است که فانی در آن حضرت، به میدان آمدهاند تا استکبار جهانی بخواهد یا نخواهد با نور توحیدی امیرالمؤمنین علیه السلام بهکلی نفی می شود. اگر حزب الله هم در مقابل اسرائیل پیروز نشده بود ما با اطمینانی که به این روایت داریم میدانیم که ظلمات تاریخ با نور حضرت شکافته میشود. ظهور تاریخی آن نور این است که میگویند شیعیان توان مقابله با استکبار جهانی را دارند و مرعوب نمیشوند، ولی نور شیعیان مربوط به نور توحیدی حضرت مولی الموحدین علیه السلام است. حضرت در این چند فراز دارند خبر میدهند که در حادثههایی که توحید نقش آفرین بوده موتور حرکت تمام تاریخ من بودم و وظیفهی همهی مسلمانان است که من را رها نکنند وگرنه جهتگیریتوحیدی خود را در تاریخ از دست میدهند. راستی اهل سنت که علی علیه السلام را نگرفتند در حال حاضر در کجای تاریخ قرار دارند، آیا حاکم بر بلاد کفر هستند یا بلاد کفر بر آنها حاکماند؟ این نشان میدهد اسلام بدون امیرالمؤمنین علیه السلام امکان ادامهی حیات ندارد.
خدایا به حقیقت امیرالمؤمنین علیه السلام ما را متوجه جنبههای نورانی آن حضرت بگردان و توفیق استفاده از نور توحیدی آن حضرت را به ما مرحمت بفرما.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث در رابطه با حقیقت نوری ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام و به خصوص ذات مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام بود. عنایت فرمودید که حضرت ما را متوجهی قطب نهایی ولایت علوی کردند که به نحوی همان مقام «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» در جلوهی ولایت است. چون در روایت داریم که حضرت پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم میفرمودند: «کُنْتُ نَبِیاً وَ آدَمُ بَینَ الْمَاءِ وَ الطّین» (1)من پیامبر بودم در حالیکه آدم بین آب و گل بود. چرا حضرت اینجا میفرمایند «کُنْتُ نَبِیاً» و به مقام نبوت خود اشاره میکنند. در حالیکه در آن روایت که میفرمایند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نوری» (2)اولین چیزی که
خداوند خلق کرد نور من بود، نظر به حقیقت محمدی صلی الله علیه وآله و سلم دارند که فوق مقام نبوت است. اما چرا اینجا میفرمایند «کُنْتُ نَبِیاً»؛ من پیامبر بودم و هنوز آدم در آب و گل بود و خلق نشده بود. حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم از آن جهت که قطب انبیاء هستند مقدم بر همهی انبیاء میباشند، چون جنبهی بالفعل و غایی انبیاء بر آنها مقدم است. همانطور که عرض شد جوانی برای کودک در عالمِ خارج به عنوان غایت به صورت بالفعل موجود است هرچند نسبت به این کودک فعلاً بالقوه است. با توجه به این که غایت هر چیز در عالم، مقدم بر آن چیز است و غایتِ مفقود محال است. آن کسی که غایت همهی انبیاء است باید قبل از همهی انبیاء موجود باشد تا همهی انبیاء به سوی آن سیر کنند و لذا موضوع تقدم نبوت را در روایت اول مطرح کردند. براساس همین قاعده است که آنچه در عالم غیب، اول است در عالم عین، آخر ظاهر میشود. همینطور که وقتی میخواهید صندلی بسازید آنچه ابتدا در ذهن شما به صورت غیبی هست در خارج از ذهن، در آخر ظاهر میشود درحالیکه در کارگاه جهت ساختن صندلی، اول چوبهای صندلی را آماده میکنید و بالأخره صندلی را میسازید. آنچه در آخر ساختید، مطابق است با آنچه در ابتدا در ذهن خود تصور کردید، یعنی آنچه در عالَم غیبِ شما اول بود در عالم عین و خارج از ذهن در آخر ظاهر گشت. (1)طبق این قاعده همین که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله و سلم آخرین پیامبر است حتماً در عالم غیب اولین نبی است.
1) این قاعده در اصطلاح فلاسفه به قاعدهی «النهایات ترجع الی البدایات» مشهور است یعنی آنچه در نهایت ظاهر میشود برگشت دارد به آنچه در ابتدا موجود بوده است.
حضرت اینجا میفرمایند: «کُنْتُ نَبِیاً»؛ و موضوع نبوت خود را مقدم بر آدم مطرح میکنند، چون همینطور که یک نبیّ داریم که اول است یک ولیّ و وصیّ هم داریم که اول است و طبق همان قاعده، اولین وصیّ در عالم غیب، آخرین وصیّ در عالم عین خواهد بود و بر همین اساس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «کُنْتُ وَصِیاً وَ آدَمُ بَینَ الْمَاءِ وَ الطّین». (1)حضرت مولیالموحدین علیه السلام فرمودند ما دو نور بودیم که از نور خدای عزّوجلّ جلوه کردیم و حضرت نوح علیه السلام و یا سایر انبیاء به جلوهی نبوی و با اتصال به نبوت اول یعنی نبوت محمدی صلی الله علیه وآله و سلم شریعت خود را اعلام میکنند و به جلوهی وِلایی و با اتصال به ولایت اوّلی یعنی ولایت و وصایت علوی، کشتی را حرکت میدهند. بر همین اساس است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در ادامهی سخن خود میفرمایند: «أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا»؛ من محمّدم و محمّد من است تا متوجه یگانگی آن دو نور در حقیقت آنها باشیم، هرچند هر کدام جلوهی خاص خود را دارند. یک جلوه میشود جلوهی نبوی و یک جلوه میشود جلوهی علوی. عجیب است که محیالدینبنعربی که به ظاهر سنی مذهب است بهتر از بعضی شیعیان متوجهی این مقام برای امیرالمؤمنین علیه السلام می باشد و میگوید: اگر علی علیه السلام قبل از پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به دنیا آمده بود یعنی زمانی که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به دنیا آمدند، به جای پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم علی علیه السلام به دنیا آمده بود، حتماً علی علیه السلام پیغمبر میشد. چون اینها در دستگاه عرفانی خود از حوادث عالم عین، به
1) عوالی الّآلی، ج 4، ص 124.
سادگی ردّ نمیشوند. باطن عالم را بررسی میکنند و متوجه میشوند، ذات مقدس نبیّ و وصیّ یک حقیقت اند که هرکدام ظهور خود را دارند همان نکتهای که حضرت باقر علیه السلام به جابر فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ أَوَّلَ مَا خَلَقَ، خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عِتْرَتَهُ الْهُدَاةَ الْمُهْتَدِین» (1)اولین موجودی که خدا خلق کرد حقیقت محمدی صلی الله علیه وآله و سلم و خاندان هدایتگر او است» و یا حضرت رضا علیه السلام به نقل از پدران خود میفرمایند: «إِنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْوَاحُنَا» (2)اولین چیزی که خدای متعال خلق فرمود ارواح ما است. که حکایت از وجود یک حقیقت میکند با ظهورات مختلف.
حال با توجه به اینکه روشن شد چرا نور رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در عین اینکه به یک اعتبار «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» است، اولین پیامبر نیز میباشد و چرا امیرالمؤمنین علیه السلام اولین وَصیّ است، سخن حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در حدیث مورد بحث را دنبال کنید که فرمود: «أَنَا الَّذِی حَمَلْتُ نُوحاً فِی السَّفِینَةِ بِأَمْرِ رَبِّی» من آن کسی هستم که به امر پروردگارم نوح را در کشتی حمل کردم، تا جایگاه مقام ولایی حضرت مولی الموحدین علیه السلام در عالم روشن شود و اینکه وصیّ رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در تمام طول تاریخ در کنار همهی انبیاء بوده و آنها به مدد ولایت کاملهی آن حضرت کارها را جلو میبردند، موضوعی که حضرت علی علیه السلام چنین روشن میکنند؛ «کُنْتُ مَعَ الأَنْبِیَاءِ سِرَّاً وَ مَعَ رَسُول اللّهِ جَهْراً» (3)من با همهی انبیاء به صورت
سرّی و با رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به صورت آشکار بودم. و این نشان میدهد که حضرت نوح علیه السلام مظهر آن مقامی است که کشتی را حرکت میدهد و نه صاحب آن. هرچند بالأخره قلب وجود مقدس حضرت نوح علیه السلام است که با یک بسم الله کشتی را حرکت میدهد و با یک بسم الله متوقف میکند، با اینهمه یک حقیقت کلیه هست که حضرت نوح علیه السلام مظهر و تابع آن است. و اینکه حضرت مولی الموحدین علیه السلام فرمودند: من بودم آن کسی که به اذن پروردگارم یونس را از شکم ماهی خارج کردم، نظر به ولایت کلیهای دارند که به توحید محض متصل است وگرنه نبوت حضرت یونس بنا به تعبیر قرآن یک نبوت محدودی است که جمعیت حدود صد هزار نفری را شامل میشد. (1)اما آن نوری که حضرت یونس علیه السلام توانستند بگیرند و خود را از آن ظلمات نجات بدهند نوری است که از طریق صاحب ولایت کلیه باید افاضه شود و با نظر به آن ولایت برای حضرت یونس تجلی کرده است.
تفکیک بین جنبهی نبوت و ولایت انبیاء موضوع بسیار مهمی است که سعی شد در کتاب «مقام لیلةالقدری حضرت فاطمه علیها السلام» تبیین شود، آنجا که حضرت حق در حدیث قدسی میفرمایند: «یا اَحْمَد! لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاکَ، وَ لَوْلا عَلِیٌّ لَما خَلَقْتُکَ، وَ لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُکُما»؛ (2)ای احمد! اگر تو نبودی آسمان و زمین را نمیآفریدم، و اگر علی نبود، تو را نمیآفریدم و اگر فاطمه نبود، شما دونفر را نمیآفریدم. در این روایت
خداوند به رسول خود میفرماید: اگر نظر به تو نبود عالم را خلق نمیکردم و اگر نظر به علی نبود تو را خلق نمینمودم و اگر نظر به فاطمه نبود هیچ کدام از شما دو تن را خلق نمیکردم. اگر مقصد اصلی روایت روشن نشود ممکن است نتیجهی غلط بگیریم و فکر کنیم وجود مقدس فاطمه زهرا علیها السلام مهمتر از آن دو بزرگوارند در حالی که موضوع روایت چنین چیزی نیست. آری اگر پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به اعتبار نبی نبود، ولایت که باطن نبوت است ظهوری نداشت و اگر بندگی و عبودیت که در فاطمه علیها السلام ظهور کرده مطرح نبود، نبوت و ولایت معنی نداشت. درست است که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم ولایت هم دارند اما ظهور آن ولایت به امیرالمؤمنین علیه السلام است. و اینکه این نبوت و ولایت مقدمهاند برای ظهور فاطمهی زهرا علیها السلام، به اعتبار بندگی آن حضرت است، چون اساساً جن و انس را برای بندگی خلق کردند. و همه در راستای تحقق بندگی ظهور کردهاند، به همین جهت فاطمهی زهرا علیها السلام مظهر عبودیت است. آری پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم هم مظهر عبودیتاند ولی عبودیت آن حضرت زیر پوشش نبوت ایشان مطرح است. همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام مجسمهی عبودیتاند منتها عبودیت آن حضرت زیر پوشش ولایت ایشان ظهور خاص ندارد. در حالی که فاطمهی زهرا علیها السلام آن بندگی را بدون هیچ پوششی ظاهر میکنند و لذا روایت مذکور، آن حضرت را مقصد خلقت معرفی میکند، اما نه اینکه پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و ائمه علیهم السلام مقصد خلقت نیستند. ولی وقتی به اعتبار نبوت به حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم نظر شود، نبوت مقصد خلقت نیست، نبوت یک مأموریت است و وقتی به
اعتبار ولیّ به امیرالمؤمنین علیه السلام نظر شود، ولایت مقصد خلقت نیست، یک مأموریت است.
این هنر ما است که جهت روایات را مشخص کنیم و در این گونه روایات موضوع نبوت را از ولایت تفکیک نمائیم و ببینیم حضرت مولی الموحدین علیه السلام به کدام جنبهی حضرت یونس علیه السلام نظر دارند و سپس میفرمایند: آن نور یونسی که منجر به خروج او از شکم ماهی بود، نور ولایی من بود و اصل آن نور از من است. در همین راستا میفرمایند: «وَ أَنَا الَّذِی جَاوَزْتُ بِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِأَمْرِ رَبِّی» من هستم آن کسیکه به امر پروردگارم موسی بن عمران را از دریای نیل عبور دادم. عنایت داشته باشید این توانایی ریشهی تکوینی دارد و نه تشریعی، و مقام تکوین مربوط به جنبهی ولایت حضرت موسی علیه السلام است، چون ولایت است که عامل تصرف میشود و حقیقت و اصل ولایت همهی اولیاء الهی برگشت دارد به مقام ولایت کلّی ولیّ الله یعنی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام. حضرت این کارها را به خودشان نسبت میدهند چون چنین کارهایی در جلوهی ولایت الهیه که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام جلوهی آن هستند انجام میگیرد، ولایتی که باطن نبوت است. رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در مورد آن فرمودند: «عَلِیٌّ نَفْسِی»؛ یعنی علی جان و باطن من است. در مقام باطن دو تا نیستند، ولی وقتی میخواهد ظهور کند نبوت به حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم ظهور میکند و ولایت به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام . و نیز فراموش نشود که دو نور نیستند کنار هم، یک حقیقت است که وقتی جلوه میکند براساس شرایط به دو صورت جلوه میکند.
باز در رابطه با ظهور ولایت کلیهشان میفرمایند: «وَ أَنَا الَّذِی أَخْرَجْتُ إِبْرَاهِیمَ مِنَ النَّارِ بِإِذْنِ رَبِّی» و من هستم آن کسی که به اذن پروردگارم ابراهیم را از آتش خارج نمودم. بالأخره این نورِ ابراهیم علیه السلام است که آتش را خاموش میکند اما با جنبهی ولایی، ولایتی که صاحب کلی دارد و در کنار حضرت ابراهیم علیه السلام حاضر است تا با اتصال به آن از آتش رها شود، تا آنجا که سخن را میبرند به حضور کلیهی ولایت در کل هستی و میفرمایند: «وَ أَنَا الَّذِی أَجْرَیْتُ أَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُیُونَهَا وَ غَرَسْتُ أَشْجَارَهَا بِإِذْنِ رَبِّی» من آن کسی هستم که به اذن پروردگارم نهرها را خارج و چشمهها را جوشان و درختان را غرس کردم. در اولین زیارت از زیارات حضرت اباعبدالله علیه السلام در مفاتیحالجنان میخوانیم: «وَ بِکُمْ تُنْبِتُ الْأَرْضُ أَشْجَارَهَا وَ بِکُمْ تُخْرِجُ الْأَرْضُ ثِمَارَهَا وَ بِکُمْ تُنْزِلُ السَّمَاءُ قَطْرَهَا» (1)با نور شما و نظر به شما زمین درختان خود را میرویاند و به نور شما و با نظر به شما زمین میوههای خود را خارج میکند و به نور شما و با نظر به شما آسمان باران خود را نازل میکند. که با این قاعده که غایت همهی عالم انسان کامل است و همهی عالم به انسان کامل نظر دارند، متوجه این فراز از زیارت میشویم، ولی توجه بفرمائید چگونه باید متوجه نقش ولائی ائمه علیهم السلام در به ثمررسیدن و جهتگیری تمام موجودات عالم بود؟ مگر نه این که تمام عالم محل ظهور کمالات حقاند و خداوند عالم را خلق کرد تا خود را بنمایاند و فرمود: «کُنْتُ کَنْزَاً مَخْفِیاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفْ
1) مفاتیح الجنان، زیارت مطلقه امام حسین علیه السلام، زیارت اول.
فَخَلَقْتُ الْخَلْق» (1)گنجی مخفی بودم دوست داشتم شناخته شوم، یعنی خود را بنمایانم تا بشناسندم و در مسیر جذبهی الهیه قرار گیرند «فَخَلَقْتُ الْخَلْق» پس خلق را خلق کردم تا بشناسندم؟ حال معلوم است که خداوند در جمال انسان کامل یعنی «وَلیّ الله» شناخته میشود و لذا با توجه به اوست که همهی نهرها و چشمهها و درختان خلق میشوند، آیا با توجه به این امر سخن همان نیست که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: منم آن کسی که به اذن پروردگارم نهرها را خارج و چشمهها را جوشان و درختان را غرس کردم؟
نبوت دستورالعمل خدا است جهت اِعمال ولایت الهیهی ولیّ الله، «ولیّ» اسم باطن حق است لذا در قرآن میخوانید؛ «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ» خداوند وَلیّ هر آن کسی است که به خدا ایمان آورد. هیچ وقت نمیشود گفت «اللّهُ نَبِی الَّذِینَ آمَنُواْ». نبوت جنبهی ربوبیت حق است. درست است که حق رب هم هست. اما ربّ است برای تربیت ما و ولیّ است به اعتبار این که احاطه بر عالم و آدم دارد. «ولیّ الله» نیز تصرف ولایی دارد و از آنجایی که انسانِ کامل مظهر کمالات الهی است و انگیزهی خلقت برای ظهور آن کمالات است، پس انگیزهی خلقت عالم، ظهور آن کمالات است و انسان کامل عامل ظهور همهی زیباییهایی است که در عالم واقع میشود.
1) مصباح الشریعة- ترجمهی عبد الرزاق گیلانی، ص 108.
دوباره به بحث قبلی برگردید که عرض شد کودک برای اینکه جوان بشود نیاز به توانایی مخصوصی دارد که از طریق نور جوانی بر او متجلی میشود و او را به سوی جوانی میکشاند، هر چند آن جوانی در او به صورت کامل ظاهر نیست. همانطور که علی علیه السلام در کنار سایر انبیاء ظاهر نشدند اما همه به نور ولایت آن حضرت جلو رفتند. همانطور که امور اسلام به مدد علی علیه السلام که در کنار رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم ظاهر بود جلو رفت و آن مربوط به نقش وِلایی آن حضرت بود و هر کس هم هر اندازه از ولایت الهی برخوردار است، ولایت حق را از صاحب ولایتِ کل میگیرد.
حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ أَنَا عَذَابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ» من همان عذاب روزی هستم که سایه بر افراد میاندازد. یکی از عذابهایی که قرآن برای قوم حضرت شعیب علیه السلام مقرر کرده همین است که در مورد آن میفرماید: «فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذَابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ» (1)خدا را تکذیب کردند و به عذاب یوم الظُلّه گرفتارشان کردیم. چه چیزی بوده که سایه بر اینها انداخته بود؟ هر چه بوده با سایه انداختن بر آنها همه نابود شدهاند. اصل حرف این است که حضرت میفرمایند آن قهاریتِ حضرت حق که کفار را سر جایشان مینشاند و نابودشان میکند با ظهور من محقق میشود.
حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ أَنَا الْمُنَادِی مِنْ مَکَانٍ قَرِیبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ وَ فَهِمَهُ قَوْمٌ» من آن منادی هستم که از مکان نزدیکی ندا میکند و جن و انس میشنوند و بعضیهایشان هم میفهمند. همهی جن و انس آن ندا را میشنوند ولی بعضی از آنها میفهمند.
1) سورهی شعرا، آیهی 189.
حضرت آن ندایی که جن و انس را به عالم برزخ منتقل میکند به نور خود منتسب میکنند که در واقع جهت اصلی حقیقت هر انسانی هستند. حال بعضی از جن و انس میفهمند حضرت صاحب این ندا میباشند، چون متوجه نور ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام شدهاند و جایگاه آن ولایت را میشناسند و بعضی نه. این روایت را با روایاتی که میفرمایند یا علی هیچکس نمیتواند از صراط بگذرد مگر به اذن تو. یا این که میفرماید: کسی میتواند از صراط بگذرد که براتِ حبّ تو را داشته باشد منطبق کنید.دقت کنید تا روشن شود اولاً چرا میفرمایند: بعضی متوجه چنین جایگاهی هستند و ثانیاً میفرمایند: آن ندا از مکان نزدیکی به گوش ثقلین میرسد. چون رابطهی حضرت به عنوان انسان کامل با نفس ناطقهی جن و انس رابطهی دو موجود مجرد است که فاصله و مکان در آنها معنی ندارد.
حضرت در ادامه میفرمایند: «إِنِّی لَأَسْمَعُ کُلَّ قَوْمٍ الْجَبَّارِینَ وَ الْمُنَافِقِینَ بِلُغَاتِهِمْ» من سخن هر منافق و جباری را به لغت خودشان میشنوم و فرهنگ نفاق و جباریت را میشناسم. چون انسان کامل به هر کس از خود او به خودش نزدیکتر است و قبل از آن که او کاری را اراده کند ارادهی او را به آن کار میداند.حضرت مظهر خدایی است که أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ (1)خداوند میان انسان و قلب او حایل میشود. کسانی مثل عمروعاص و معاویه چطور شناخته شدند؟ چه کسی است که نشان میدهد کدام فرد منافق است و کدام فرد جبّار است، اگر علی علیه السلام نبود
1) سوره انفال، آیهی 25
بسیاری از جبّاران خود را به عنوان قدیسان به جهان اسلام تحمیل میکردند. در همین رابطه است که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «لَوْ لَا أَنْتَ لَمْ یُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدِی» (1)اگر تو نبودی آنچنان بعد از من جبههی ایمان و نفاق در هم میریخت که مؤمنون واقعی شناخته نمیشدند و آنچه در ظاهر از طریق علی علیه السلام واقع شد ریشه در باطن و تکوین عالم دارد.
در ادامه حضرت مولیالموحدین علیه السلام می فرمایند: «وَ أَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَی»؛ من آن خضر هستم که موسی علیه السلام را تعلیم داد. معلوم است کسی یا کسانی در این دنیا هستند که حتی حضرت موسی علیه السلام به عنوان پیامبر اولوالعزم را در جای خاصی مدد میکنند که البته آن مددها و مقامات ربطی به شریعت موسوی ندارد. حضرت موسی علیه السلام چه جناب خضر را میدیدند چه نمیدیدند، پیامبر بودند آن هم پیامبر اولوالعزم ولی برای خودشان علومی را میطلبند که خداوند در این رابطه ایشان را به سوی حضرت خضر راهنمایی میکند تا از اسرار این عالم بهرهمند شوند، و حضرت موسی به طرف حضرت خضر رفتند و امیرالمؤمنین علیه السلام طبق آن قاعده که هر مقامِ متوسط به مقام عالی خود نظر دارد میفرمایند حقیقت و مرتبهی عالیهی آن خضری که جناب موسی به او رجوع کرد من هستم. در همین رابطه به جملات بعدی حضرت فکر کنید که میفرمایند: «وَ أَنَا مُعَلِّمُ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ، وَ أَنَا ذُو الْقَرْنَیْنِ، وَ أَنَا قُدْرَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ و من
1) أمالی الصدوق، ص 97.
معلم حضرت سلیمان هستم و من ذوالقرنین میباشم و من قدرت خدای عزّوجلّ هستم. یعنی ریشهی آن نوری که موجب تعلیم حضرت سلیمان بود، حقیقت نور مولی الموحدین علی علیه السلام است تا مرتبهی متوسط به مرتبهی عالیه متصل باشد و مؤثر افتد زیرا قدرت حضرت سلیمان غیر از شریعت آن حضرت است. این همه تصرف در عالم و تسخیر جن و پرنده و سایر موجودات به جنبهی ولایت حضرت سلیمان برمیگردد که ریشه در ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام دارد. همانطور که جناب ذوالقرنین علیه السلام در اقصی نقاط عالم حضور مییابند و تصرفاتی در عالم دارند که نشان میدهد دارای قدرت ولایی هستند و حضرت ما را متوجه میکنند تمام این نوع تصرفات ریشه در قدرت ولایتِ ولیّ الله کامل دارد و در همین رابطه در فراز بعدی میفرمایند: «وَ أَنَا قُدْرَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ و من قدرت خدای عزوجل هستم و میفهمانند در چه جایگاهی در هستی قرار دارند. چطور خداوند در اسمائش ظهور میکند؟ میفرماید: ظهور کامل قدرت حضرت الله در شخصیت من محقق شده است، در شخصیت امیرالمؤمنینی که قبل از آدم در عالم هستی از نور خدای عزوجل ظاهر شده است. از مطالبی که باید مواظب بود با مردم عادی مطرح نکرد همین مطالب است چون مردم عادی فکر میکنند این آدمی که اینجا ایستاده است و دو دست و دو تا پا دارد، قدرت الله و معلم خضر است. مردم عادی توان نظر به مقام نوری ائمه علیهم السلام را ندارند، به همین جهت از طرف خودِ ائمه علیهم السلام توصیه میشود این مطلب برای غیر اهلش گفته نشود. عوام مردم فکر
میکنند وقتی میگویند امامان واسطهی رزق هستند همین جسم آنها است که واسطهی رزق است و طبیعی است که انکار کنند.
حضرت در جمعبندی نکاتِ فوق میفرمایند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ أَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ أَنَا وَ أَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّی»؛ ای سلمان و ای جندب! من محمدم و محمد من است، من از محمدم و محمد از من است. این یک فرهنگ دقیقی است که حکایت از مقام نوری و رابطهی نوری و وجودی آن ذوات مقدس دارد. مثل رابطهای که نفس ناطقهی شما به عنوان موجود مجرد با خودتان دارد، هم به علم حضوری متوجه هستید که خودتان خودتان هستید، و هم به علم حضوری میدانید که آن کسی که متوجه است خودش، خودش است کسی غیر از خودش نیست. مثل انعکاس تصویر شیئای که در بین دو آینه است که هر کدام از آینهها، آینهی آینهی مقابل خود میشود به طوری که در عین نمایش خود، صورت آینهی مقابل را نشان میدهد، حضرت آینهی حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم میشوند و حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم آینهی مولی الموحدین علیه السلام. لذا میفرمایند: من از محمدم و از جهتی مینگرند که باطن نبوت ولایت است و نبوت به نور ولایت ظهور و تأثیر دارد، لذا میفرمایند: محمد از من است به این معنی که منعکس کننده نور یکدیگرند. یک حقیقت است که با نظر به خودش نور خود را به صورت نور ولایت علوی مییابد و با نظر به آینهی جمال محمدی، همان نور را به صورت نور ولایت علوی میبیند. قاعدهی «اَلْمُؤْمِنُ مِرَأتُ الْمُؤْمِن»؛ در آن دو بزرگوار به معنی واقعی کلمه محقق شده است. امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان مؤمن واقعی در آینهی جان خود
جمال و کمال محمدی صلی الله علیه وآله و سلم را به تماشا مینشیند و در آینهی جمال حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم به عنوان مؤمن واقعی، جمال و کمال علوی را مینگرد و برای سخن خود شاهدی از قرآن میآورند که میفرماید: «مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیَانِ * بَیْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یَبْغِیَانِ»؛ (1)خداوند دو دریا را کنار هم قرار داد، بین آنها حائلی قرار داد که به هم مخلوط نگردند. یعنی با این که از نظر حقیقتِ آببودن یک چیز بیشتر نیست ولی به ارادهی الهی آن یک حقیقت با دو حالت و خاصیت در کنار همدیگر قرار دارند، یکی با آب گرم و یکی با آب خنک، هر دو آباند با تمام خواصی که آب دارد ولی با دو نمود متفاوت. همانطور که نور واحد الهی به دو نور حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم و علی علیه السلام در کنار هم ظهور نمود و هر کدام کاری را در این عالم بر دوش دارند که با هم مخلوط نمیشود. پس این قاعده در عالم جاری است و حضرت میفرمایند یکی از مصداقهای کامل این قاعده نزدیکی من و محمد صلی الله علیه وآله و سلم است که در عین آنکه هر کدام خودمان هستیم دارای یگانگی خاص میباشیم، دو بحر هستیم که در عین دو بودن در کنار هم قرار داریم مثل نزدیکی دو جریان آب در کنار همدیگر.
خداوند به نور خودِ امیرالمؤمنین علیه السلام حقایق این روایات را وسیلهی بصیرت و وسیلهی نورانیت قبر و قیامت ما قرار دهد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) سوره الرحمن، آیات 19 و 20.
بسم الله الرحمن الرحیم
در رابطه با توجهدادن شیعیان به مقام نورانیت ائمهی اطهار علیهم السلام ادامهی صحبت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به اینجا رسید که میفرمایند: «إِنَّ مَیِّتَنَا لَمْ یَمُتْ وَ غَائِبَنَا لَمْ یَغِبْ وَ إِنَّ قَتْلَانَا لَنْ یُقْتَلُوا»؛ ای سلمان و ای جندب! مردهی ما نمرده و غائب ما غائب نیست و کشتهی ما هرگز کشته نشده است. آری از یک جهت که انسانها بعد از دنیا به عالم برزخ میروند، هیچکس نمیمیرد. ولی منظور حضرت یک نحوه حیات و حضور دیگری است، میخواهند ما را متوجه مقام حقیقت اهل البیت علیهم السلام بنمایند که وقتی هم مثل همه میمیرند، آن طور نیست که مثل همه از صحنهی این دنیا به عالم دیگر بروند و فقط در آن عالم حضور داشته باشند، بلکه در همین دنیا هم حاضرند و دارای نقش میباشند. زیرا ائمه علیهم السلام جلوههای مختلف یک حقیقت نوری هستند که آن حقیقت فوق ملائکه ی مقرب، در عالم تأثیر میگذارد و لذا همانطور که آن حقیقت در جای خود فعّال است،
جلوههای مختلف آن حقیقت در جمال امامان در عالم فعّال میباشند. در همین راستا امروز نیز حضرت ثامن الائمه علیه السلام بر جان شیعیان و زائران خود تأثیر فوق العاده دارند. باید با توجه به این امر باب بزرگی از معارف الهی در رابطه با نقش حقایق متعالی در عالم را در مقابل خود بگشایید. همانطور که اگر نحوهی حضور خداوند را در این عالم نشناسیم نمیتوانیم بسیاری از امور را درست تبیین کنیم و بسیاری از امور برای انسان مجهول میماند و نمیتواند آنها را به هم ربط دهد و ریشهیابی کند، در حالیکه یک انسان موحد میفهمد «وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا»؛ (1)اگر از درخت برگی فرو میافتد به اذن و مدیریت پروردگار عالم است و از این طریق همهی حادثهها را هماهنگ میبیند.
در موضوع علم و معرفت به جایگاه امام در هستی هم، موضوع از همین قرار است و به شدت نیاز داریم که نقش امام را در هستی بشناسیم. اگر مسائل را بدون توجه به نقش و حضور امام در هستی تجزیه و تحلیل کنیم هیچ نتیجهای نمیگیریم. به همان اندازه که وقتی کسی جای خدا را در هستی نشناسد به تضاد فکری و خطای در تحلیل میافتد، اگر جای ولیّ الله را نشناسد به تضاد فکری و خطای در تحلیل دچار میشود. بر همین اساس حضرت مولیالموحدین علیه السلام سعی دارند شیعیان را متوجه این امر بنمایند که چنین جریانی در عالم هست و عدهای فوق زمین و زمان در عالم حاضرند و فوق مردن و غایب بودن و شهید شدن میتوانند در عالم نقش داشته باشند.
1) سورهی انعام، آیهی 59 .
همه میدانید که مخلوقات از خدا صادر شده و میشوند، حال سؤال این است که اولین مخلوق چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟ مسلّم اولین مخلوق کاملترین مخلوق است، چون نسبت به ذات احدی در نزدیکترین منزلت و قرب قرار دارد و بر عکس؛ هر اندازه قربِ مخلوق از خالق کمتر و در رتبهی پایینتری قرار داشته باشد به همان اندازه از کمال آن کاسته میشود. وقتی این موضوع روشن شد که اولین مخلوق کاملترین مخلوق است پس آن مخلوق باید همهی کمالات خداوند را به صورت جامع داشته باشد الاّ اینکه مخلوق است و واجب الوجود نیست. اگر به این موضوع خوب فکر کنیم متوجه میشویم اولین مخلوق تمام چیزهایی را که مخلوقات دارند به طور کامل دارا است در عین اینکه نقص سایر مخلوقات را ندارد. به عنوان مثال آب نسبت به اولین مخلوق نقص دارد چون در عین آنکه تری دارد اما مزهی گلابی و شیرینی شکر و شعور ملکوتیان را ندارد به این معنی که از جهتی کمالی را دارد ولی از جهات دیگر کمالاتی را ندارد، برعکسِ مخلوق اول که در عین مخلوقبودن همهی کمالات را به صورت کامل دارد. خداوند همهی کمالات را از خودش دارد و اولین مخلوق همهی آن کمالات را به مخلوقیت خود از خدا دارد. همینطور که نور بالایی تمام نورانیت نور پائین را با شدت بیشتر دارد، اولین مخلوق نیز همهی کمالاتِ سایر مخلوقات را به صورت جامع و با شدت بیشتر دارد. یکی از آن کمالات این است که شما در حال حاضر اینجا نشستهاید و در اینجا موجودید،
اولین مخلوق این کمال شما را نیز دارد در عین اینکه موجودیت سایر افراد و موجودات را که در سایر مکانها هستند نیز دارا است، بر این اساس مولوی خطاب به حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف عرض میکند:
ای غائب از این محضر از مات سلام الله
ای از همه حاضرتر از مات سلام الله
هم اسعدومسعودی،هم مقصد و مقصودی
هم احمد و محمودی از مات سلام الله
عرفای ما با خوب فکرکردن و سیر به سوی حقایق معنوی، متوجه حضور همه جانبهی قطب عالم امکان، حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه الشریف میشوند و چنین اشعاری را میسرایند. اینطور نیست که این حرفها را با هزار دلیل اثبات کنند، دلیلآوردن کار فیلسوف است. ملاصدرا میگوید؛ تمام تلاشم این بود که حرفهای محیالدینبن عربی را مستدل و مبرهن کنم. عموماً هم در گفتار خود از شهودات محیالدین، شاهد میآورد، چون برای شهودِ سالم اصالت بیشتری قائل است. همینطور که خودِ عرفا که اهل شهودند، شهود محمدی صلی الله علیه وآله و سلم را اصل میدانند.
وقتی روشن شد اولین مخلوق، همهی کمالاتِ سایر مخلوقات را به نحو کامل دارد، به این نکته توجه بفرمایید که نهتنها هر کمالی که هر مخلوقی دارد او دارد بلکه آن کمالات را در نزد خود و در حدّ مرتبهی کمالی خود دارد و نه در حدّ درجهی کمالی که سایر مخلوقات دارا هستند. با غفلت از این مسئله است که عدهای فکر میکنند وقتی بحث از حضور همهجانبهی مقام واسطهی فیض میشود، این آدمِ گوشتی که دو دست و دو پا دارد همه جا حاضر است و تمام کمالات مخلوقات را دارا است. ابتدا باید به مقام اصلی اولیاء خدا علیهم السلام بصیرت پیدا کنیم تا وقتی
میگوئیم «حقیقت امیرالمؤمنین علیه السلام، نور خداوند است که دو قسمت شده و یک قسمت آن حضرت علی علیه السلام میباشد»، متوجه باشیم به کجا باید نظر کنیم.
حضرت در ابتدای حدیثِ مورد بحث، موضوعِ نورانیت خود و حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم را مطرح کردند و حالا دارند مقام خود را از جهت همان جایگاه نوری، تبیین میکنند تا افراد از مقام اهل البیت علیهم السلام ساده نگذرند، در واقع میفرمایند: اول ما را درست ببینید سپس وصفمان را نسبت به خودمان بشنوید. خیلی خطرناک است که ما جایگاه این ذوات مقدس را در هستی درست نبینیم و بخواهیم وصفشان را نسبت به خودشان بپذیریم. همانطور که عرض شد، هیچ نفعی به مخاطب خود نمیرسانیم اگر این اوصاف را در جلسهای مطرح کنیم که افرادِ حاضر در جلسه نتوانند آن ذوات مقدس را در مقام نورانیتشان ببینند، آنها با آن نوع برداشت که از امام دارند، چارهای جز انکار ندارند. در راستای توجه به مقامی که همهی کمالات موجودات را به نحو کامل دارا است حضرت میفرمایند: من در کنار همهی عالم حاضرم، از سنگ و آب بگیر تا سایر موجودات، در کنار همهی آنها حاضرند.
عنایت داشته باشید مگر نه اینکه همهی کمالات عالم در مقام نوری امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان انسان کامل و خلیفةالله به نحو جامعیت هست؟ حال هر کمالی که موجودات عالم دارند از پرتو کمال مخلوق اول دارند، همینطور که او از خدا دارد. وقتی اولین مخلوق یعنی انسان کامل کمال همهی موجودات را به نحو کامل و جامع دارد و کمال همهی موجودات
پرتو کمال اوست، پس همهجا و در پیش همهی موجودات حاضر است آنهم بیش از آن اندازهای که موجودات در پیش خودشان حاضرند. همین طور که شما هر درجهای از وجود را که داشته باشید پرتو وجود حضرت حق است، پس بیش از اینکه شما پیش خود باشید خدا پیش شما است آن هم به نحوی کاملتر از آن که شما در نزد خود حاضرید. مگر نه این است که چون حضرت حق در صحنه هست شما موجودید؟ پس موجودیت شما در واقع جلوهی حق است و حق در صحنه است که شما موجودید و بیش از این که شما خودتان به عنوان یک واقعیت موجود باشید، حق در صحنه است و شما به حق در صحنهاید. لذا هر وقت که خواستید به خودتان نگاه کنید، بخواهید و نخواهید به حق نگاه میکنید و به حق که نگاه کردید خودتان را در آینهی حق میبینید. همینطور که قبل از نظر به قوایتان - مثل بینایی یا شنوایی - به نفس خود نظر دارید و میگوئید من میبینم، چون بینایی شما جلوهی نفس ناطقهی شما است و نفس ناطقه قبل از بینایی موجود است. میگوئید من فکر کردم، در حالیکه قبل از اینکه فکر در صحنه باشد منِ شما در صحنه بود. حضور خداوند به همین نحو قبل از حضور هر مخلوقی در صحنه است و در همین رابطه فرمود: «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»؛ (1)ما از رگ گردن انسان به انسان نزدیکتر هستیم.
گُل که دارای کمالی مثل لطیفبودن است، جلوهی لطیفبودن نور خداوند است و خدا لطیف است که این گل لطیف است و قبل از اینکه
1) سورهی ق، آیهی 16.
گل لطیف باشد خدا لطیف است و خدا به اعتبار لطیفبودن بالذات بیشتر گل است تا خودِ گل، پس خدا لطیف است منتها بدون محدودیتهای گل، زیرا آنکه منشأ گلبودنِ گل است و محدودیتهای گل را ندارد در گل بیشتر از خود گل حاضر است و ما ابتدا او که گلتر یعنی لطیف است را میبینیم و بعد گل و جلوهی لطیف بودن آن لطیف را، هرچند متوجه نیستیم و جلوه و صاحب جلوه را یکی میپنداریم. گفت:
از صفای می و زلالی جام
در هم آمیخت عکس جام و مدام
همه جام است و نیست گویی می
یا مدام است و نیست گویی جام
شما قبل از اینکه من را ببینید نور را میبینید و چون نور را میبینید میتوانید من را ببینید ولی متوجه نیستید. گویا همه جام است و نیستگویی می. در مورد رؤیت هم قضیه همینطور است که اول لطیف را میبینیم و بعد گل را به عنوان مظهر آن لطیف مشاهده میکنیم. همانطور که برادران یوسف علیه السلام گفتند: «أَإِنَّکَ لَأَنتَ یُوسُفُ»؛ (1)آیا تو همان یوسفی؟ ابتدا نظر به شخص حاضر کردند و با نظر به او به یوسف نگریستند و نگفتند یوسف تویی، بلکه گفتند تو یوسفی؟ حضور خدا در عالم به اعتبار کمال مطلق و تجرد کامل، مقدم بر حضور همه چیز است و از همان نظر که خداوند به عنوان کمال مطلق کمالات همهی موجودات را به نحو کامل و جامع دارد و در همهی عالم حاضر است، انسان کامل کمالاتِ همهی موجودات را به نحو جامع و کامل دارد منتها در مقام مخلوقیت، و نیز با همهی مخلوقات هست و بیش از آنکه وجود آن
1) سورهی یوسف، آیهی 90.
مخلوق در صحنه باشد حضرت انسان کامل در صحنه است، حتی همان جایی که آن مخلوقات در صحنهاند. از آنجایی که انسان کامل تمام موجودیتِ موجودات را به نحو کامل دارد در هنگام مرگ که انسان با موجودیت کامل خود روبهرو میشود با امیرالمؤمنین علیه السلام و نبی اکرم صلی الله علیه وآله و سلم روبهرو میشود. مگر نه اینکه وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و امیرالمؤمنین علیه السلام از ما به ما نزدیکتر بودند، پس وقتی پرده عقب رفت آن حضور را مییابیم. وقتی جناب عزرائیل علیه السلام با افراد روبهرو میشوند و پردهی تعلقات را عقب میزنند انسانها با آن ذوات مقدس روبهرو میشوند، حضرت عزرائیل علیه السلام به کفار میگوید شما میتوانستید به اینها نزدیک بشوید و بعد پرده عقب میرود و جهنم را میبینند. ولی آن دو بزرگوار بالای سر مؤمنین میآیند و نشاط عجیبی به مؤمنین دست میدهد. (1)
وقتی قرآن میفرماید: «فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»؛ (2)هرکس میخواهد خدا را ببیند باید عمل صالح انجام دهد و در عبادت الهی به احدی شرک نورزد. پس معلوم است میشود خدا را دید، هر چند این رؤیت قواعد خود را دارد ولی به هر حال یک نحوه دیدن در میان است و نه چیز دیگر. اگر کسی نداند رؤیت خدا به چه معنا است هرگز نمیتواند به دنبال رؤیت خداوند باشد. شخصی سؤال میکرد آنها که میگویند خدا را میبینیم آیا چشمهایشان را به نحو خاصی قرار میدهند؟ از سؤال او معلوم است که به کلی معنی رؤیتِ
حقایق غیبی را نمیداند و غافل است از اینکه حقایق غیبی در ساحت دیگری هستند و با بُعد دیگری از ابعاد انسانی، یعنی با چشم قلب میتوان آن حقایق را دید. (1)وقتی رؤیت خدا معلوم شد به چه معنی است، راه برای آن رؤیت گشوده میشود. اما وقتی هنوز نمیداند کجا برود و با چه بُعدی از وجود خود با چه چیزی مرتبط شود، هر چه تندتر برود، دورتر میشود. آنهایی که چشمشان بصیر شده و رؤیت خدا را میفهمیدند جایگاه رؤیت نوری وجود مقدس ائمه علیهم السلام را میشناسند و نهتنها میشناسند، بلکه تصدیق میکنند که برای اُنس بیشتر با اسماء الهی باید راه اُنس با حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام را پیدا کرد. این رؤیت از جنس کشف است و باید دل بیدار شود به همین جهت از خدا میخواهید «وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا» (2)چشمهای دل ما را بگشا و نورانی گردان.
وقتی چشم دل جهت رؤیت نوری ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام باز شد میبینید آنها در کنار همهی کمالاتی که هر موجودی دارد حاضرند و در ابتدا آنها - بهعنوان غایت آن کمال- دیده میشوند و بعد آن کمالات و چون آنها کاملتر و لطیفترند، حاضرترند، همانطور که اول لطیف مطلق در صحنه است و خود را نشان میدهد و بعد آن چیزی که مظهر لطیف است و معنی این که میگویند انسانهای کامل در همهی عالم
1) امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد رؤیت خداوند میفرمایند: «لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ» چشمها با نگاه ظاهری خدا را نمیبیند، بلکه او با دیدهی قلب به حقایق ایمان دیده میشود.( احمد بن علی طبرسی، الإحتجاج علی أهل اللجاج، ج2، ص 321)
2) مناجات شعبانیه.
حاضرند و غیبت برای آنها معنی نمیدهد، این است. از سخن حضرت مولی الموحدین علیه السلام به سادگی نگذرید که میفرمایند: مردهی ما نمرده و غائب ما غائب نیست و کشتهی ما کشته نشده است. کافی است متوجه باشیم که آنها حقیقت انسانیت و ذات انساناند و بقیهی انسانها از جهت انسانی هیچ اصالت مستقلی ندارند مگر با اتصال به ائمه علیهم السلام ولی آن ذوات مقدس در انسانیت به خودشان هستند، مثل آب که در رطوبت به خودش هست نه به رطوبت موجودات دیگر. اگر این موضوع حل شود مطالب ارزشمندی را مییابیم، متوجه حضور وجود مقدس انسانهای معصوم در همهی صحنههای عالم خواهیم بود، بدون هیچ غیبتی و در هر صحنهای میتوان در ابتدا با آنها مأنوس شد و با چشم دل حقیقت نوری آنها را رؤیت کرد و جایگاه حضرت سیدالشهداء علیه السلام را طوری در کربلا دید که نهتنها حضرت علیه السلام غافلگیر نشدند بلکه متوجه شدند بهترین شرایطی که بتوانند حقایق اسلام و اهل البیت علیهم السلام را اظهار کنند پیش آمده و فرصت را غنیمت شمردند و آن صحنهی بزرگ را به نمایش گذاردند.
بنا به نقل شیعه و سنی بعد از اینکه آیهی تطهیر آمد پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به مدت شصت روز میآمدند مقابل خانهی فاطمه زهرا علیها السلام میایستادند و آن آیه را بلند میخواندند، برای این که میخواهند به شکلی به تاریخ بفهمانند آن اهل بیتی که قرآن خبر میدهد آنها در نهایت طهارت و پاکی هستند، چه کسانی میباشند و اگر این کار را نمیکردند ما امروز به راحتی نمیتوانستیم از تاریخ استفاده کنیم و ممکن بود مثل بعضیها مصداق اهل بیت را زنان پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم بپنداریم و از ارتباط نوری با آن ذوات مقدس
محروم شویم. وقتی متوجه طهارت خاص آن خانواده از هرگونه آلودگی و نقص شدیم در حرکت حضرت سیدالشهداء علیه السلام به جای آنکه با چون و چرا و نقادانه بنگریم، سعی میکنیم به جنبهی نوری حضرت منتقل شویم و دریایی از نور را مقابل خود احساس کنیم. نمونهی این نگاه را در کتاب حماسهی حسینی از شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» میبینید و به نظر بنده مزد شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» به ازای چنین زحمتی همین شهادت بود، چون این مرد الهی میخواست حرفهایی را که خداوند به نور خود به قلبش انداخته به جهان برساند، میخواست به نور امام حسین علیه السلام مردم را بیدار کند و خداوند مزدش را با شهادت داد. تقاضای شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» این بوده که خدایا خودت این نور را به ما دادی، خودت آن را به قلب بقیه برسان و با شهادت ایشان و استقبال شدید مردم از کتابهایشان آن تقاضا محقق شد.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام دارند برای ما بهترین شرایطی را که بتوانیم به بهترین شکل حقایق نوری اهل البیت علیهم السلام را بنگریم فراهم میسازند. به عنوان مثال وقتی متوجه حقیقت نوری امام حسین علیه السلام شدیم میفهمیم امام حسین علیه السلام غافلگیر نمیشوند، پس صحنهآرایی حضرت سیدالشهداء علیه السلام در کربلا برای بازکردن راه آسمان به سوی خلق است. با توجه به حقیقت نوری آن حضرت است که مقصد اصلی حرکت حضرت را متوجه میشویم. تمام ظرائف کربلا، چه آنجا که به حرّ میفرمایند اگر مردم کوفه از دعوتشان منصرف شدهاند برمیگردم، و چه آنجایی که به عمر سعد در جلسات مختلف نصیحت میکنند، مدیریت انسان کامل است
برای اتصال انسان زمینی به آسمان معنویت. امام حسین علیه السلام با نصیحتهای مکررکه در روز عاشورا به لشکر عمر سعد کردند و با مدارایی که با حرّ نمودند و حتی اسبهای تشنهی لشکر حرّ را در اولین برخورد سیراب کردند، کربلا را کربلا کردند. شب عاشورا به یاران خود میفرمایند: از تاریکی شب استفاده کنید و بروید، تا با آزادگذاردن آنها زیباترین و عالیترین انتخاب را بنمایانند و بهترین تأثیر را در قلبها ایجاد کنند. اما اگر کسی اینقدر خواب باشد که نفهمد ائمه علیهم السلام از چه مقامی دارند مدیریت میکنند، میگوید امام حسین علیه السلام در کربلا غافلگیر شد. بعد هم برای اثبات نظر خود به اسناد حاکمان اموی استناد میکند. آیا درست است که شما در تاریخِ معاصر جریان هستهای ما را براساس نوشتههای روزنامههای آمریکا و اروپا ارزیابی کنید و موضوع را از منظر آنها تحلیل نمائید؟ در نظر بگیرید یک کسی دویست سال دیگر بخواهد تحقیقی در رابطه با جریان انرژی هستهای ایران انجام دهد و برود روزنامههای غربی امروز را که پر از تهمت است پیدا کند و به آنها استناد نماید، آیا او درست ارزیابی کرده است؟ بعد هم بگوید من خیلی زحمت کشیدم و هزاران مرجع را برای تحقیق خود مطرح کند، غافل از اینکه هزاران دروغ را دیده. در موضوع نظر به کربلا بعضی ها غافل از حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام خواستهاند کربلا را از منظر راویانی بنگرند که اصلاً متوجه مقام نوری حضرت سیدالشهداء علیه السلام نبودهاند.
باید عمیقاً روی این موضوع که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «میت ما مرده نیست»، فکر کرد. اولاً: معلوم است که میخواهند بفرمایند
آنها مثل ما نمیمیرند که بروند برزخ و مشغول اعمال خود باشند، بلکه همیشه در صحنهی عالم حاضرند. ثانیاً: وقتی میفرمایند: «غائب ما غائب نیست» روشن میکنند آنها با هر موجودی همراهند و لذا در همهی صحنههای عالم حاضرند و در موقعی هم که از نظر ما در این جا نیستند و غایبند در واقع غایب نیستند، چون تمام کمالات همهی این عالم پرتو وجود مقدس آنها است، از طرفی پرتو آنها در نزد خودشان است، مثل قوای نفس ما که در نزد خودِ ما است، پس تمام عالم پیش خودشان است و لذا همین که علم به خود دارند به همهی عالم علم دارند.پس برای اینکه بدانند اینجا چه خبر است، لازم نیست مکاناً اینجا حاضر شوند، چون همهی عالم پرتو مخلوق اول یا انسان کامل است و مخلوق اول به خودش علم دارد، آن هم علم حضوری، پس به همهی پرتوهای خود علم دارد و همهی عالم نزد اوست. به عبارت دیگر در نزد همهی عالم حاضر است و همهی حرکات و سکنات مخلوقات را که پرتو اوست در نزد خود دارد، یعنی همین که علم به خود دارد به همهی عالم علم دارد و در همهی عالم حاضر است.
نکتهای که نباید از آن غفلت کرد تفاوت در نحوهی حضور ائمه علیهم السلام در عالم است با نحوهی حضور حضرت صاحب الامر، که درست است سایر ائمه علیهم السلام به جهت حقیقت نوری که دارند مرگ ندارند و میتوان هر لحظه از آنها مدد گرفت و بهرهمند شد، اما مدیریت خاص عالم امروز به عهدهی حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است. بر این اساس حضور حضرت یک نحوه حضور خاص است. در صورتی از انوار سایر ائمه علیهم السلام میتوان
بهرهمند شد که متوجه حضور خاص حضرت صاحب الأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف باشیم. در همین راستا رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة» (1)هرکس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است. اگر کسی با نشناختن امام زمانِ خود در جاهلیت باشد بهرهای از دین ندارد که بتواند به سایر ائمه علیهم السلام رجوع کند و بهره بگیرد. (2)
با توجه به اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: میت ما اهل البیت، نمرده و غائب ما غائب نیست، و کشتهی ما کشته نشده است. آیا در زیارت ائمه علیهم السلام چنین حضوری را احساس نمیکنید؟
خدایا به نور خود اهل البیت علیهم السلام ما را متوجهی حقایق این خانواده بگردان و از انوار آنها بهرهمند کن.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
آنچه در روایاتی مثل روایت حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام مورد توجه است، معارفی است که به آن اشاره میشود. مشکل مردم دنیا این است که چنین حقایقی را باور ندارند. اگر انسان بتواند وارد این نگاه بشود آرامآرام بهرهی لازم را از انوار اهل البیت علیهم السلام خواهد گرفت. بنده برای اطمینان هرچه بیشتر نسبت به جایگاه چنین روایات و معارفی، روایت مشهوری از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم را که در بین اهل سنت مطرح است خدمتتان عرض میکنم تا ملاحظه بفرمایید رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم از چه مقاماتی در حضرت علی علیه السلام خبر دادهاند. وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به امیرالمؤمنین علیه السلام خطاب میکنند: «یَا عَلِیُّ لَوْ لَا أَنَّنِی أُشْفِقُ أَنْ تَقُولَ فِیکَ طَوَائِفُ مَا قَالَتِ النَّصَارَی فِی عِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ لَقُلْتُ فِیکَ الْیَوْمَ مَقَالًا لَا تَمُرُّ بِمَلَإٍ مِنْهُمْ إِلَّا أَخَذُوا التُّرَابَ مِنْ تَحْتِ
قَدَمَیْک یَلْتَمِسُونَ بِذَلِکَ الْبَرَکَة» (1)ای علی اگر عدهای از امت من همان حرفها را نمیگفتند که نصاری درباره عیسی بن مریم گفتند چیزهایی در رابطه با تو میگفتم که هیچکس نمیشد از کنار تو عبور کند مگر این که خاک پای تو را میگرفت و از طریق آن برکت میجست. خطر این است که با نظر به مقام علی علیه السلام به نتایجی برسند که بگویند علی علیه السلام خداست و همین امر موجب شده تا رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم از طرح مقامات آسمانی علی علیه السلام برای عموم مردم خودداری کنند. وظیفهی ما است تا ماوراء نگاه عوامانه، این نگاه و فرهنگ را به لطف الهی در خودمان احیاء کنیم، و خود ائمه علیهم السلام کمک میکنند تا آنها را درست ببینیم.
عرض شد که اولین مخلوق که کاملترین مخلوق است در تمام عالم حاضر است و عالیترین مخلوق حتماً «انسان کامل» است و نمیتواند مَلَک باشد زیرا کاملترین مخلوق باید بیشترین شباهت را به «الله» داشته باشد. از طرفی «حضرت الله» جامع همهی کمالات و اسماء حسنا است. پس اولین مخلوق باید محل پذیرش همهی اسماء الهی باشد و چنین مخلوقی نمیتواند مَلَک باشد چون ملک جامع اسماء نیست. ملائکه در قرآن در وصف خود میگویند: «وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ» (2)برای ما نیست مگر مقامی معلوم. به این معنی که به عنوان مثال؛ آن ملکی که ملک قبض روح است، ملک وَحی نیست. با توجه به این امر است که میتوان گفت اولین مخلوق باید انسان باشد که ظرفیت پذیرش همهی اسماء الهی
را داشته باشد. از طرفی اولین مخلوق در تمام عالم حضور دارد، آنهم حضوری کامل و تمام. (1)چون هر اندازه موجود مجردتر باشد در عالم حاضرتر است. از این جهت خداوند می فرماید: «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»؛ (2)ما از رگ گردن به او نزدیکتریم. در همین رابطه اولین مخلوق یعنی انسان کامل نیز در چنین موقعیتی است که میتواند بگوید: «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»؛ منتها این نحوه حضور در عالم، برای انسان کامل، در عین مخلوقیت میباشد. با توجه به این امر وقتی به روایات بنگریم متوجه زبان فوق العادهی روایات میشویم که به ما کمک میکند تا به نزدیکترین حقیقت بعد از خدا یعنی انسان کامل نظر داشته باشیم و در همین رابطه است که شما از طریق انسان کامل میتوانید به خدا برسید و آنهایی را که واسطهی فیض الهیاند واسطهی اُنس با خدا قرار دهید.
اگر بخواهید به خدا نزدیک شوید باید خود را نفی کنید، برای نفی خود، حضرت پروردگار نور خود را بر قلب انسان متجلی میکند تا چیزی بین انسان و خدا در میان نباشد، زیرا این مقام، مقام «قرب» است. وقتی میفرماید «أُوْلَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ»؛ (3)نظر به افراد خاصی دارد که به تعبیر قرآن در امت آخرین یعنی امت محمد صلی الله علیه وآله و سلم عدهی کمی در این مقام هستند، چون
فرمود: «وَ قَلِیلٌ مِّنَ الْآخِرِینَ»؛ (1)پس هرکسی نمیتواند ادعا بکند من جزء مقرّبین هستم. حال اگر عدهی قلیلی در مقام مقرّبین هستند آن عدهی قلیل چه کسانیاند و چه خصوصیاتی دارند؟ آیا ائمهی چهارگانهی اهل سنت مثل شافعی و مالکی و ابوحنیفه و احمد حنبل حاضرند خود را جزء مقرّبین بدانند و در عرض اهل البیت علیهم السلام قرار دهند؟ در تاریخ داریم که امام شافعی بالای منبر صحبت میکرد، یکی از پائین منبر گفت که جناب شافعی آنچه شما میگوئید با آنچه علی علیه السلام میگوید فرق میکند. گفت از منبر پائین میآیم پاهایت را بگذار بر صورتم و هر چه علی علیه السلام میگوید عمل کن. با توجه به این که مقرّبینِ این امت تعداد کمی از امت را تشکیل میدهند آیا جهت نزدیکی به مقربین این امت به غیر از اهل البیت علیهم السلام میتوان به کسان دیگری نظر کرد؟
با توجه به مطالب فوق نظر بفرمائید به ادامهی روایت از مولیالموحدین علیه السلام که میفرمایند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکَ. قَالَ علیه السلام أَنَا أَمِیرُ کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ مِمَّنْ مَضَی وَ مِمَّنْ بَقِیَ»؛ من امیر هر زن و مرد مؤمنی هستم که در گذشته بودند و در آینده خواهند بود. فرمودند: امیر مؤمن، نفرمودند امیر لشکر، یعنی هر مؤمنی که میخواهد سیر ایمانی داشته باشد از طریق من میتواند آن سیر را انجام دهد. یکی از ملاکهای شیعه بودن افراد آن است که علی علیه السلام را امیرالمؤمنین بدانند و لذا اساتید میفرمودند همین که فلان عالم، علی علیه السلام را به عنوان امیرالمؤمنین خوانده دلیل بر شیعهبودن اوست، دیگر نباید به
1) سورهی واقعه، آیهی 14.
سایر سخنانش که در حال تقیه گفته توجه کرد. عقیده به امیرالمؤمنین بودنِ حضرت علی علیه السلام به تنهایی فارق بین شیعه و سنی است، در این رابطه میتوان قبول کرد بسیاری از عرفا از قبیل مولوی و محی الدین و قونوی از نظر فقهی سنیاند ولی از جهت عقیدتی شیعهاند و حضرت علی علیه السلام را به عنوان امیرالمؤمنین قبول دارند. مگر میتوان قبول کرد هرکس ریاست مملکت اسلامی را به عهده داشته امیرالمؤمنین میشود و در ایمان پیشتاز بقیهی مؤمنین میگردد؟ وقتی حضرت میفرمایند: من امیر همهی انسانهای مومن در گذشته و آینده هستم، یعنی علی علیه السلام، امیرِ حضرت نوح علیه السلام هم هستند و حضرت نوح هم به حضرت علی علیه السلام نظر داشتهاند و از نور وجود آن حضرت در رابطه با ماموریت خود، بهره و روزی میگرفتند. در همین رابطه داریم اولین کسی که برای امام حسین علیه السلام گریه کرد، حضرت آدم علیه السلام بود. ملاحظه کنید چنین موضوعاتی افق اندیشهی ما را تا کجا میبرد. بعضیها چون متوجه جایگاه این نوع معارف نیستند بدون دلیل منکر اینگونه روایتها میباشند. در راستای چنین معارفی است که متوجه معنی آن روایت میشوید که حضرت موسی علیه السلام وقتی به محضر حضرت خضر علیه السلام رسیدند، اولین کاری که حضرت خضر علیه السلام کردند روضهی حضرت اباعبدالله علیه السلام را خواندند و هر دو گریه کردند و سپس حرکت خود را شروع نمودند. این روایت میرساند که محال است کسی سیر و سلوک را به درستی شروع کند و در منظرش امیرالمؤمنین علیه السلام و خانوادهی پیامبر علیهم السلام نباشد، دیگر فرق نمیکند به کدامیک از این ذوات مقدس نظر کند، آری گفت:
دیده آن باشد که باشد شهشناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
در نبی آمد بیان راه کرد
در ولی از سرّ حق آگاه کرد
وقتی حضرت میفرمایند: «من امیر مؤمنین قبلی بودم» راز بزرگی را در مقابل ما میگشایند و ما را دعوت به تدبّر در این امر میکنند. هر اهل سلوکی به خوبی میفهمد که صورت تامهی سلوکش هنوز در جانش محقق نشده است و نظر به مقام آرمانی خود دارد و با نظر به او جلو میرود و آن را امیر خود در راه ایمان قرار میدهد و حضرت میفرماید آن صورت آرمانی و امیر سیر ایمانی اهل سلوک من هستم. همینطور که وقتی شما تکبیر میگوئید بعد از مدتی احساس میکنید به لطف خداوند و به نور اهل البیت علیهم السلام نور کبریایی حق بر قلب شما جلوه میکند و خوشحال میشوید ولی با این حال متوجه میشوید خیلی راه مانده است تا نور کامل کبریایی حق بر قلب شما جلوه کند و همهی انانیّت شما را بسوزاند. از طرفی هر جنبهی بالقوهای، حقیقت بالفعلی در عالم معنا دارد که موجود است و لذا حضرت نوح علیه السلام چون سالک واقعی هستند میدانند اوج سیر ایمانیشان یک جنبهی بالفعلی دارد که به سوی آن در حرکتند. و او امیر این سیر ایمانی است و به کمک آن غایت میتوانند جنبههای بالقوهی ایمان خود را به صورت بالفعل در آورند و لذا به امیرالمؤمنین علیه السلام نظر دارند.
توجه به جنبهی بالفعلِ مقامات تا آن حدّ است که وقتی صحبت مرحوم قاضی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میشود، حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: قاضی کوه توحید است. بنده بین خود و خدا نمیتوانم انسانی توحیدیتر از حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» تصور کنم که چگونه هیچ قدرتی جز حق را در منظر خود ندیدند، با این حال حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» هستند که در منظر خود میبینند مرحوم قاضی کوه توحید است. مرحوم آیت الله تهرانی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند مرحوم قاضی گفتهاند آن ذکری که وجود مقدس حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف میگویند و ظهور میکنند را میدانم. مرحوم آیتالله بهاءالدینی«رحمةاللهعلیه» فرموده بودند: امروز سرمایهدارترین شخص زیر آسمان آیتالله بهجت است. اینها حکایت از کشفهایی میکند که منجر میشود تا چنین اشخاصی چنین سخنانی را بر زبان برانند. مرحوم هاشم حداد فرموده بود: عارفی به بزرگی مرحوم آیت الله قاضی نه آمده است و نه میآید. گویندهی این سخن باید در تمام افقِ آینده و گذشته حاضر باشد تا چنین سخنی را بگوید. ملاحظه کنید امروزه هرکس به کمالی از کمالات معنوی دست یافته به جهت استفاده از سفرهای است که آن مرد بزرگ یعنی مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» پهن کرد. علامه طباطبائی در بین استادهایشان اسم مرحوم قاضی را نمیبرند، وقتی علت آن را از ایشان پرسیده بودند، فرموده بودند واقعاً من به خودم اجازه نمیدهم که بگویم شاگرد مرحوم قاضی هستم، لازمهی شاگرد و استادی تشابه است و من آن تشابه را ندارم. این حرف را شخصی مثل علامه طباطبائی میزنند که عظمتشان گفتنی نیست. این نوع
مطالب را از این جهت عرض میکنم که الفبای ارتباط با این روایات این است که در این وادیها باشیم. اگر کسی هنوز در وادی علم حصولی و کتاب و درس و مدرسه است نسبت به فهم فرهنگ اهل البیت علیهم السلام در زحمت خواهد بود و چه بسیار از کمالات آنها را انکار کند و هرگز نمیفهمد چرا علی علیه السلام میفرمایند من امیر مؤمنان گذشته و آینده هستم. چون فرهنگ چنین سخنانی را نمیشناسد.
معرفت به مقام علی علیه السلام از آن جهت که امیر هر مؤمنی است که قبلاً بوده و فعلاً هست، مطالب ظریفی را به میان میآورد. چون هر کمالی صورت تامّ و کاملی دارد که همهی مراتب دیگر به مدد آن از کمال برخوردارند، مثل این که هر موجود مرطوبی به آن موجودی که عین تری است مرتبط است، پس هر مؤمنی با ارتباط با عین مؤمن از ایمان بهرهمند است و حضرت میفرمایند آن عین مؤمن، من هستم و هر کس در عالم به سیر ایمانی نایل شده از طریق ارتباط با من به آن نایل شده است.
حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ أُیِّدْتُ بِرُوحِ الْعَظَمَةِ» و من به روح عظمت مؤید شدم. از حضرت صادق علیه السلام در رابطه با روح عظمت میپرسند حضرت میفرمایند: فوق میکائیل و جبرائیل است. حال تصور بفرمائید حضرت مولی الموحدین علیه السلام با طرح این که میفرمایند: من به کمک روح عظمت تأیید شدم و قوت گرفتم، میخواهند ذهن را متوجه چه مقامی بکنند و اندیشه را تا چه قلّهای صعود دهند. وقتی روشن شد
اولین مخلوق حقیقت ائمه علیهم السلام است، معلوم میشود روح عظمت از شئون الهی است و در مقامی فوق مقام ممکن الوجود قرار دارد و برای اینکه مرز آن حضرت با خداوند تفکیک شود در ادامه میفرمایند: «وَ إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ»؛ من بندهای از بندگان خدا هستم. «لَا تُسَمُّونَا أَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ»؛ ما را پروردگار ندانید و در غیر این صورت هر کمالی را بخواهید و تصور کنید میتوانید به ما نسبت دهید. وقتی میگوئیم همهی تریها به عین تری ختم میشود اگر تعقل کنیم میفهمیم هیچ تری نمیتواند از عین تری بالاتر باشد، زیرا اگر ذات یک چیز عین یک صفت شد دیگر نمیشود مرتبهای بالاتر از آن ذات برای آن صفت تصور کرد. وقتی ما میگوئیم آب عین تری است اگر کسی بپرسد آیا نمیشود چیزی ترتر از آب باشد؟ معلوم است که او جایگاه ذات آب را نفهمیده است. وقتی حضرت میفرمایند مقام ما در این حدّ است که همهی کمالات ممکنه، منهای ربوبیت را دارا هستیم یعنی در مقام انسان کامل هستند، همان مقامی که ملاصدرا در وصف آن میفرماید: «کلّ ما سِوَی الله» است یعنی مرتبهای که همهی کمالات موجود در هستی را داراست بهجز کمال خدا را. مصداق کامل و تامّ آن حقیقت، امامان معصوم علیهم السلام میباشند که شخص آنها با آن مقام متحدند. ولی برای تصدیق آن مقام باید به آن حقیقت نظر داشت نه به آن شخصی که از مادرش متولد شده است. یک مقام است تحت عنوان مقام انسان کامل که جامع همهی کمالات الهی است در مرتبهی مخلوقیت و به همین جهت حضرت میفرمایند: «لَا تُسَمُّونَا أَرْبَاباً»؛ ما را پروردگار ننامید، من بندهای از بندگان
خدایم. ولی تأکید میفرمایند که بدانید همهی کمالاتی را که برای غیر خدا تصور کنید ما داریم و اگر آن کمالات را به ما نسبت دهید اشتباه نکردهاید. با توجه به این مطلب پس در این مقام به دنبال یک شخص نباشید، به دنبال یک حقیقتِ جاری در هستی باشید که با رفع حجاب از خودتان و اُنس با آن حقیقت راه نزدیکی و اُنس با همهی کمالات الهی را بر روی خود گشودهاید.
همینطور که اگر تری بخواهید باید به عین تری یعنی آب نزدیک شوید و نمیشود مستقیماً از خدا عین تری گرفت، آب را خداوند به عنوان عین تری خلق کرد تا هرکس تری بخواهد با ارتباط با آن به دست آورد. همینطور هر کس کمالات انسانی بخواهد باید به عین الانسان نزدیک شود تا در صفاتِ جامع و بعضاً متضاد انسانی به کمال خود برسد. ملاحظه کردهاید که غضب محمدی صلی الله علیه وآله و سلم غضب انسان کامل است، نه غضب حیوانی. حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم همهی صفات انسانی از جمله غضب را دارند، اما غضبی که در خُلق محمدی صلی الله علیه وآله و سلم مستغرق شده، این غضب خودش نور است. همین حالت در مورد اشک پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و رکوع آن حضرت مطرح است، اگر اشک و رکوع انسانی میخواهید و نه رکوع ملکی، باید با انسان کامل مرتبط باشید و از کمالات انسانی او بهرهمند شوید. مولوی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم را به زیباترین شکل در این مورد چنین وصف میکند که:
نی ملک بودی و نی خسته ز خاک
ای بشیر ما بشر بودی و پاک
برای فرار از زندگی خاکی و غضب و شهوت به گوشهی خانقاه پناه نبردی و همچون فرشتگان نخواستی از تضادهای زندگی دنیایی فرار کنی بلکه در دل زندگی زمینی با همان غضبها و شهوتها و تضادها، بشر بودی و پاک. حال اگر شما میخواهید بشر باشید و پاک، باید به انسان کاملی که در همهی هستی حاضر است رجوع کنید. علت آنکه به ما نزدیک نیست چون ما خود را در منیتها گرفتار کردهایم، اگر ما مسیر بندگی خدا را اساس کار خود قرار دهیم، از آنجایی که ائمه علیهم السلام بندگان محض خداوند هستند، رابطهی ما با آنها برقرار میشود و این به معنی پیدا کردن راه کمال است، نوری در زندگی ما میآید که سبب نجات ما میگردد، چون با پذیرفتن ولایت نوریهی آنها رابطهی ما با آنها رابطهای خاص میشود. ما اکثراً مسلمانیم اما خیلی کماند آنهایی که در وادی ولایت امامان معصوم علیهم السلام وارد شدهاند.
حضرت در ادامه میفرمایند: «فَإِنَّکُمْ لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا کُنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا»؛ شما نمیتوانید کُنه آن چیزی را که خدا برای ما قرار داده است درک کنید. «وَ لَا مِعْشَارَ الْعُشْرِ»؛ حتی یک دهم آن را هم نمیتوانید درک کنید. زیرا تا موسی علیه السلام خضر نشود درک خضری نخواهد داشت و به همین جهت حضرت خضر در همان ابتدا به حضرت موسی علیه السلام فرمود: «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا»؛ (1)چگونه در این مسیر میتوانی نسبت به چیزی که از آن آگاهی نداری، صبر و تحمل داشته باشی؟ ولی حضرت موسی علیه السلام اصرار داشتند که حضرت خضر اجازهی همراهی
1) سورهی کهف، آیهی 68.
بدهند تا بالأخره در آخر معلوم شد چون حضرت موسی علیه السلام نمیخواستند ساحت خود را تغییر دهند و در ساحت حضرت خضر علیه السلام وارد شوند نتوانستند مطلب را بگیرند. اگر خواستیم با نور اهل البیت علیهم السلام مرتبط شویم باید ساحتمان را عوض کنیم. حضرت موسی علیه السلام میخواستند هم موسی بمانند و هم از علوم حضرت خضر استفاده کنند، معلوم است که نخواهند توانست تبعیت کنند. بعضی از بزرگان میفرمایند حضرت موسی علیه السلام چون پیامبر خدا است و مأمور است با شریعت خود زندگی کند طبق قاعدهی شریعتش باید به حضرت خضر اعتراض میکرد. آری، ولی حضرت خضر میخواستند بگویند اسراری در این عالم هست که آنها نیز در مقام خود در این عالم جریان دارد، به همین جهت هم حضرت خضر در هنگام جدایی متذکر شدند که من از خودم این کارها را نکردم بلکه مأمور خدا بودم تا در این سطح و ساحت کارهایی را انجام دهم.
اینکه حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند: شما به یک دهم آنچه خداوند به ما داده است نمیرسید میخواهند بگویند اینطور نیست که کسی بتواند آن مقام را درک کند بلکه میتوانید با پذیرش ولایت ما از آن بهره گیرید، مثل آن که ما با رجوع به پزشک بدون آن که به علم پزشکی دست یابیم از نتایج علم او بهره میگیریم.
حضرت در ادامه میفرمایند: «لِأَنَّا آیَاتُ اللَّهِ وَ دَلَائِلُهُ وَ حُجَجُ اللَّهِ وَ خُلَفَاؤُهُ وَ أُمَنَاؤُهُ وَ أَئِمَّتُهُ وَ وَجْهُ اللَّهِ وَ عَیْنُ اللَّهِ وَ لِسَانُ اللَّهِ»؛ زیرا ما آیات
الهی و دلائل او و حجتهای خدا و امینان او و امام او و وَجه خداوند و چشم و زبان او هستیم. در یک کلمه یعنی خداوند از طریق ائمه علیهم السلام با بشریت مرتبط است. ائمه علیهم السلام آیات و دلائل خدا هستند تا بشر راه به سوی خدا را گم نکند، حجتهای خدایند تا بشر در زندگی زمینی حق و باطل را درست تشخیص دهد، امینان او هستند تا امانت الهی به طور کامل به دست بشر برسد و امام اویند تا بشر بداند به چه کسی اقتدا کند و وَجه خدایند تا انسانها از طریق نظر به سیرهی ائمه علیهم السلام با بهترین جلواتِ خداوند روبرو باشند و چشم خدا در زمیناند تا نظارت الهی به طور ملموستر انجام گیرد، همچنان که زبان خدایند تا گوشها بتواند پیام خداوند را بشنود. برهمین اساس به گفتهی مولوی وقتی در مقابل خداوند قرار میگیری از طرف خداوند خطاب میشوی با چه چیزی آمدهای، با قلب امام - که در حال حاضر آن قلب، قلب امام منتظَر است- آمدهای یا بدون امام؟ میفرماید:
صد جوال زر بیاری ای غنی
حق بگوید دل بیار ای منحنی
گر ز تو راضی است دل من راضیام
ور ز تو مُعرِض بود اعراضیام
ننگرم در تو در آن دل بنگرم
تحفه او آر ای جان بر درم
با تو او چون است؟ هستم من چنان
زیر پای مادران باشد جنان
مادر و بابا و اصل خلق اوست
ایخنک آنکسکه داند دل زپوست
تو بگویی نک دل آوردم به تو
گویدت پُرّ است از این دلها قتو (1)
آن دلی آور که قطب عالم اوست
جانِ جانِ جانِ جانِ آدم اوست
1) قتو در اینجا به معنی دنیا است. میگوید: دنیا پر است از دلهای فاقد معرفت.
از برای آن دل پر نور و بر
هست آن سلطان دلها منتظَر
آری همهی قلبها باید به قلب امام معصوم علیه السلام وصل شود که آیت الهی و حجت خدا و چشم خداوند است، آنها برای بشریت ملاک درسترفتناند.
حضرت در ادامه میفرمایند: «بِنَا یُعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ وَ بِنَا یُثِیبُ وَ مِنْ بَیْنِ خَلْقِهِ طَهَّرَنَا وَ اخْتَارَنَا وَ اصْطَفَانَا»؛ خداوند از طریق ما بندگانش را عذاب میکند و پاداش میدهد و در بین خلقش ما را طاهر کرد و اختیار نمود و برگزید. تا راههای پاکی را به بشریت بنمایاند و آن کس را که از مسیر ما فاصله گرفت عذاب کند و آنکس را که در مسیر ما ماند پاداش دهد. بعد میفرمایند: «وَ لَوْ قَالَ قَائِلٌ لِمَ وَ کَیْفَ وَ فِیمَ»؛ اگر کسی بگوید چرا و چطوری و کجا چنین شد؟ «لَکَفَرَ وَ أَشْرَکَ»؛ کافر و مشرک شد. «لِأَنَّهُ لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُونَ» به خاطر این که خداوند - بهعنوان ملاک حق و حقیقت- از آنچه میکند سؤال نمیشود و اوست که از اعمال و رفتار و افکار بقیه سؤال میکند.
حضرت در این فرازها ما را متوجه چنین مقامی در عالم و مصداقهای آن مقام میکنند. تا ما در رابطه با آن مقام به تأمل بپردازیم و افق اندیشهی خود را با چنین حقایق متعالی آشنا نمائیم و اگر درست با موضوع برخورد کنید به طور بدیهی قلب شما چنین واقعیاتی را در یک نظام حکیمانه و اَحسن تصدیق میکند. اکثر روشنفکران ما که اهل نماز و دینداری بودند چون این نوع ولایت را نفهمیدند و نتوانستند وارد این فرهنگ بشوند، سر به سلامت نبردند و منوّر به نور اهل البیت علیهم السلام نشدند. اگر کسی وارد این
نوع نگاه نشد امکان آنکه شیطان برای او برنامهریزی کند وجود دارد و او را تا جهنم جلو میبرد. خودتان در سالهای اخیر تجربه کردهاید، اگر کسی با آن نگاه ولایی که حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» به عالم و آدم داشتند مسائل را تجزیه و تحلیل نکرد و با آن نگاه به انقلاب اسلامی نظر نکرد تا مسائل خود را حل کند، به راحتی طعمهی نقشههای دشمن شد. البته عنایت دارید همانطور که دشمن اعتقاد به مهدویت را که عقیدهی بزرگ فوق تاریخ است، به یک عقیدهی ارتجاعی تبدیل کرد، موضوع ولایت ائمه علیهم السلام را نیز بنا دارد به آن حالت بکشاند. وظیفهی ما است که فرهنگ مهدویت و انتظار و ولایت امامان معصوم علیهم السلام را درست مطرح کنیم تا خود و جامعهمان از برکات فوقالعادهی آن بهرهمند شویم. إنشاءالله.
خدا به حقیقت اهل البیت علیهم السلام ما را از معارف عالیهی ولایتِ آن ذوات مقدس محروم مگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
همچنان که مستظهرید حضرت مولی الموحدین علیه السلام فرمودند: «أَنَا أَمِیرُ کُلِّ مُؤْمِنٍ»؛ من در همهی تاریخ امیر هر مؤمنی هستم که بوده و یا خواهد بود. یعنی همینطور که حضرت جبرائیل علیه السلام به همهی پیامبران وَحی میکنند، مقام نوری امیرالمؤمنین علیه السلام نیز همهی مؤمنین را در سیر به سوی کمالِ ایمان کمک مینمایند. سپس فرمودند: «وَ أُیِّدْتُ بِرُوحِ الْعَظَمَةِ»؛ و من از طریق روح عظمت مدد میشوم. لازم است کمی روی این نکته تأمل بفرمایید تا روشن شود این نوع تأیید و مددکردن، مددکردن جنبهی روحانی عالم است به نفس ناطقهی حضرت. شبیه آنکه جسم شما توسط نفس ناطقهتان مدد میشود و از آن طریق قوای نفس ناطقه میتوانند اعصاب و ماهیچهها را تحریک کنند تا بدن حرکت کند. نفس نیز به مدد الهی کمک میشود و الهاماتی به آن میرسد و به نشاط میآید و به یک معنی میتوان گفت نفس حرکت و سیر کرده. به جهت
مدد الهی است که نفس به نشاط میآید و به راحتی نماز میخواند و نماز شبش را اقامه میکند.
ما یک جسم داریم و یک نفس، حقیقتی بالاتر از آن دو به صورت بالفعل نداریم، اما ائمه علیهم السلام علاوه بر این دو، یک مقام دیگر هم دارند که همان نور عظمت است. (1)ما خود را نفس ناطقهی خود میدانیم و به اعتبار همین نفس ناطقه است که خود را خود میدانیم، چون باطن تن ما همان نفس ناطقه است، ولی باطن و حقیقت ائمه علیهم السلام چیز عمیقتری است به نام نور عظمت. از آنجایی که حقیقت هر موجودی جنبهی اصیل و باطنی آن است که همواره ثابت و پایدار میباشد، ملاحظه کنید امامان علیهم السلام وقتی با حقیقت خود روبهرو میباشند با چه چیز روبهرو هستند. ما چیزی از آن مقام نمیفهمیم اما این را میفهمیم که امامان علیهم السلام وقتی خود را احساس میکنند که با همهی حقیقت که فوق جبرائیل و میکائیل است مرتبط باشند و در عالم نیز اینچنین حضور دارند. حضوری وسیعتر از دنیا و مافیها و وسیعتر از غمها و شادی ها. مؤمنان کسانیاند که «اِذَا مَرّوُا بِالْلَغْوَ مَرُّوا کِراماً» (2)هنگامی که به امر پوچی برخورد کردند بزرگوارانه از آن میگذرند و خود را همسنگ آن امر نمیگردانند، چون به چیز بالاتری
یعنی نور ایمان متصلاند. حال در نظر بگیرید با اتصال ائمه علیهم السلام به نور عظمت، آنها در چه افقی زندگی میکنند و به کجا نظر دارند و تا کجا میتوانند بشریت را صعود دهند. یک الهام مختصر به قلب عارف میشود هفتهها در شور و شعف به سر میبرد، این کجا و این که وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه علیهم السلام با آن حقیقتِ ثابت ارتباط دارند کجا!
در مورد ائمه علیهم السلام سه مرتبه را میتوان در نظر گرفت؛ یکی مرتبهی تن مبارک آنها و ارتباط با عالم ارض و یکی هم مرتبهی نفس ناطقهشان و ارتباط با عالم غیب مضاف، که از این جهت با سایر انسانها یکساناند و یکی هم مرتبهی نور عظمت که مخصوص خودشان است و لذا وقتی خود را حس میکنند، خود را تا عالیترین مقام که مقام نور عظمت است احساس میکنند. مقامی که همهی کمالات به صورت جامع در آن مقام هست، در حالی که اگر ملائکهی مقرب باطن پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم و ائمه علیهم السلام بودند، دیگر مقام باطنی ائمه علیهم السلام یک حقیقت جامع نبود، چون هر مَلکی حامل حقیقتی از حقایق میباشد.
جسم پیامبر و ائمه علیهم السلام با غذا تغذیه و رشد میکند و نفس ناطقهی آنها، مثل نفس ناطقهی ما از رَحِم مادر شروع میشود و نهایتاً توسط عزرائیل علیه السلام قبض میگردد ولی نور عظمت آنها در مقامی فوق عزرائیل و جبرائیل مستقر است و به این معنی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و ائمه علیهم السلام هرگز مرگ ندارند، و در این مقام است که آنها عین نمازند و قرآن در مورد آنها
فرمود: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ»؛ (1)و آنها را امام قرار دادیم و فعل خیر و اقامهی نماز را به آنها وَحی نمودیم. در حالی که از جهت نفس ناطقه همانند سایر مسلمانان نماز میخوانند و لابه و زاری میکنند. قرآن میفرماید به امامان فعلِ نماز وَحی میشود نه اینکه به آنها وحی میشود که نماز بخوانند. این دو با هم فرق میکند و آن مقام که میگوید به آنها اقامهی نماز را وحی کردیم، اشاره به مقام نور عظمت دارد و از این جهت آنها عین نمازند. اما آن جنبه که نصف شب بلند میشوند و نماز میخوانند و اشک میریزند، جنبهی مربوط به نفس ناطقهی آنها است و با این عبادات خود را به آن مقام غیبی متصل نگه میدارند. چون ممکن است سؤال پیش آید که اگر امام عین نماز و عین زکات و عین فعل خیر است، چرا ائمه علیهم السلام نماز میخوانند و سایر اعمال عبادی را انجام میدهند؟ در حالی که اگر عنایت فرمائید، امام به عنوان شخصِ شخیص امیرالمؤمنین علیه السلام که پسر فاطمه بنت اسد و جناب ابی طالباند و از مادرشان متولد شدهاند، در مقام نفس ناطقهاند، اختیار و اراده دارند و گریه میکنند و با عباداتشان اتصال با عالم غیب را برای خود حفظ میکنند و این غیر آن مقامی است که عین نماز است ولی وقتی شما با امیرالمؤمنین علیه السلام روبهرو هستید و در محضر حضرت میباشید با همهی آن شخصیت روبهروئید، با جسمی روبهروئید که باطنش نفسی است که آن نفس به جهت عبادات طولانی با نور عظمت متحد است. درست است که دارای نفس ناطقهاند اما آن نفس ناطقه نسبت به ما محل
1) سورهی انبیاء، آیهی 73.
تجلی کامل نور عظمت است، ولی نسبت به خودشان با عبادات و زحماتی که میکشند اتحاد با نور عظمت را حفظ میکنند. جناب عزرائیل علیه السلام نفس ناطقهی آنها را قبض میکند و به سوی بهشت سیر میدهد در حالی که مقام نور عظمتِ آن عزیزان فوق مرگ است. در زیارت آنها، آنها با ما سخن میگویند و جواب سلام ما را میدهند و ما را میهمان نور عظمت خود میکنند. آری همان بُعد از امام که از مادر متولد شده، توسط عزرائیل قبض میشود ولی مقام نور عظمت متولدشدنی نبود که قبضشدنی باشد. به گفتهی ملا صدرا: «اَلنَّفْسُ جِسْمَانِیةُ الْحُدُوث وَ رُوحَانِیة الْبَقَاء»؛ نفس ناطقه در بستر عالمِ جسم، حادث میشود و پس از جدایی از جسم، باقی میماند، ولی او که «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ»؛ است در مقام دیگری است، یا آن که فرمود: «کُنْتُ وَصِیاً وَ آدَمُ بَینَ الْمَاءِ وَ الطّّین»؛ در مقامی نیست که عزرائیل بخواهد او را قبض کند.
تأکید حضرت بر اینکه از طریق روح عظمت مدد میشوند برای آن است که ما را متوجه مقامی بگردانند که فوق عالم ملکوت و ملائکه است. ما از جهت شخصیت، همه از رحم مادر شروع شدهایم و قبلاً وجودی اینچنین نداشتهایم مگر به صورت علمی و در علم خدا. امیرالمؤمنین علیه السلام هم به عنوان شخص خودشان همینطورند، اما دو نکته را نباید فراموش کرد؛ اولاً: این امیرالمؤمنین علیه السلام همین حالا منوّر و مؤیّد به نور عظمتند. ثانیاً: وقتی عزرائیل علیه السلام نفس حضرت را قبض میکند روح عظمت را قبض نمیکند و این موضوع نیز باید روشن شود که درست است عبادات ائمه علیهم السلام برای آنها کمالی بالاتر نمیآورد و آنها در اوج کمالند ولی هنر
آنها آن است که با عبادات، خود را در آن کمال حفظ میکنند و پاداش آنها در قیامت به جهت آن است که تمام عمر، خود را در اوج کمال حفظ نمودند، در حالی که مثل دیگران شهوت و غضب داشتند و خطر سقوط از آن کمال برای آنها وجود داشت. ما عبادت میکنیم برای نزدیکی به وجود مقدس امامان معصوم علیهم السلام که مقام تامهی تمامهی انسانیتند.
امیدوارم روشن شده باشد که روح عظمت، اولاً: چه مقامی است، ثانیاً: امامان چگونه با آن مقام ارتباط دارند و وقتی در چنین ارتباطی هستند در چه سعهای از هستی حاضرند. با توجه به چنین وسعتی برای آن که تصور خدایی برایشان نشود فرمودند: «وَ إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عبید اللَّهِ» (1)حقیقت آن است که من بندهای از بندگان خدا هستم. به قول حضرت آیت الله بهجت«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: وای به حال کسی که مقام ائمه علیهم السلام را در مرتبهی عالیهاش نشناسد، و وای به حال کسی که اینها را در مقام عالیه، عبدی از عبید خدا نداند. میفرمایند آنکسی که نمیفهمد اینها در چه درجه و مقامی هستند که وای به حالش، آن هم که فکر میکند اگر اینها در چنین مقامی باشند بهرهای از خدایی خدا را دارند، وای به حالش. ما شیعیان در عین آن که متوجه چنین مقامی برای امامان هستیم، آنها را مظهر حق میدانیم که هیچ چیزی از خود ندارند. در راستای عبودیت
1) بحارالأنوار، ج 26، ص 6.
محض است که حضرت فرمودند: ما را ربّ ندانید، و پس از آن، هر کمالی را که تصور میکنید میتوانید به ما نسبت دهید و بعد فرمودند: وقتی هم هر کمالی را به ما نسبت میدهید با اینهمه، هرگز به یک دهم آن چیزی که خدا به ما داده نمیرسید. چون هرکس به اندازهی کمالی که در نزد خود دارد میتواند کمال را تصور کند همچنان که مورچه تصورش این است که خدا شاخک دارد، ما کمال انسان را در این میدانیم که حب دنیا نداشته باشد و اهل تواضع و محبت باشد. حضرت میفرمایند هر چه تو بفهمی در حد خودت میفهمی. «فَإِنَّکُمْ لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا کُنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا»؛ هرگز به آن چه که ما هستیم و خدا برای ما قرار داده نخواهید رسید. «لِأَنَّا آیَاتُ اللَّهِ»؛ چون ما آیات حضرت «الله» هستیم. فرمودند آیت حضرت «الله» هستیم در حالی که درخت آیت حضرت «حیّ» است نه آیت حضرت «الله»، اسم حیّ یکی از اسماء حضرت «الله» است همانطور که رزمندگان جبههی اسلام که دشمن را شکست دادند آیت اسم قهار خداونداند. آیت «الله» یعنی نمایش تمام کمالات خداوند و عنایت داشته باشید که حضرت روی حساب این جمله را به کار بردهاند.
حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در کتاب «مصباح الهدایه الی الخلافة و الولایه» در مورد جملهی مشهور حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که میفرمایند: «مَا رَأَیتُ شَیئاً اِلاّ وَ رَأَیتُ الله قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَهُ» ندیدم هیچ چیزی را مگر آنکه قبل و بعد و همراه آن چیز «الله» را دیدم. میفرمایند: این مقام بزرگی است که انسان در هر موطن «الله» را ببیند. شما هر چیزی را که
ببینید اسمی از اسماء الهی را میبینید، چون آن چیز مظهر آن اسم است، حال چه مقامی است که میتواند در هر منظری «الله» را ببیند؟ یعنی اگر رزمندگان را میبیند که تجلی اسم قهارند، همهی کمالات الهی را در آن مظهر میبیند، این کسی است که در اول، آخر را میبیند و در آخر اول را، در ظاهر، باطن را میبیند، در باطن، ظاهر را. درست است که هر اسمی سایر اسمها را پنهان میکند ولی نه برای کسی که «الله» را در مظاهر بنگرد. در حالی که برای سایر سالکان اگر خداوند به اسم حیّ تجلی کرد آن اسم بقیهی اسمها را میپوشاند. خداوند از آن جهت که غفار است اگر از طریق اسمی خود را مینمایاند، همان اسم موجب میشود سایر اسمها پوشیده شود و از این طریق نه تنها آن اسم را میبیند، غفاریت حق را هم میبیند و عملاً با غفاریت او روبهرو میشود. ولی اگر کسی به جایی برسد که در هر منظری «الله» را ببیند در افق بسیار متعالی قرار دارد که هیچ اسمی برای او حجاب سایر اسماء نشده است. عرفای بزرگ معتقدند خدایی که کمال مطلق است، حضور مطلق است و در همهجا به همهی اسماء جلوه میکند و اینکه ما حضور مطلق حق را در هر منظری نمینگریم چون به خودمان نظر داریم و در نتیجه به اندازهای که خود را نبینید در هر منظری حق را میبینید و این که حق را به اسمی خاص مینگرید به جهت حجابهایی از انانیّت است که مانع میشود تا حق به همهی اسماءاش جلوه کند. آیا واقعاً خداوند از طریق این درخت با اسم حی جلوه کرده یا حق به تمامه در صحنه است و اگر چشم امیرالمؤمنین علیه السلام در صحنه بود از طریق نظر به اسم حیّ در درخت به اسم «الله» نظر میکرد؟
آری امیرالمؤمنین علیه السلام در درخت که مظهر اسم «حیّ» است «الله» را مینگرد، آنوقت آیا شایسته است شیعیان علی علیه السلام امامان را که آیات الله و دلائل حضرت الله هستند مظهر «الله» نبینند؟ و فکر نکنند چزا حضرت مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند: «لِأنّا آیاتُ الله». این است که عرض کردم اگر کسی نتواند اولیاء الهی را درست ببیند محال است بتواند خدا را ببیند و با خدا ارتباط پیدا کند. یک وقت آدم اجمالاً قبول دارد خدائی در دنیا هست اما اگر خواست حق را بیابد باید بتواند حق را در مناظر نمایش کامل حق ببیند تا حق را به درستی یافته باشد. هیچ منظری جز انسان کامل نمیتواند حق را درست نشان بدهد. اگر بخواهید خدا را پیدا کنید باید موجودی باشد که حرکات و سکناتش حق را نشان بدهد. اگر مسئله را ناممکن ندانید و ساده هم نگیرید با ساحتی روبهرو میشوید که حق خود را در منظر اولیاءاش به شما مینمایاند تا قلب شما بتواند با خدا مأنوس شود و از خدای ذهنی به خدای قابل اُنس سیر کند. همانطور که در حرکات انسان عاشق، با عشق و در حرکات انسان عاقل، با عقل مأنوس میشوید. به گفتهی مولوی:
عشق شِنگِ بیقرار بیسکون
چون در آرد کل تن را در جنون؟
لطف عقل خوش نهاد خوشنسب
چون همه تن را در آرد در ادب؟
در جمال انسان عاشق میتوان عشق را دید و در جمال اولیاء الهی میتوان با اسم «الله» مأنوس شد. ملاحظه کردهاید که بعضیها آنچنان تحت تأثیر عقل و حکمت هستند که اگر دست خود را هم تکان دهند معلوم است که عقل به ماهیچهها فرمان میدهد، نمونهی آن را در حرکات
و سکنات امام خمینی«رضواناللهعلیه» دیدید. همینطور اگر کسی به دنبال خدا بود وقتی با کسی روبهرو شد که محل نمایش حق است آن را آینهی اُنسِ با حق مییابد. میگویند مرحوم کاشفالغطاء انسان عجیبی بودهاند به طوری که صفا و عشق به بندگی تمام ظاهر و باطن ایشان را اشغال کرده بود. یکی از روحانیون جلیلالقدر که با رؤیت مرحوم کاشفالغطاء محو صفای باطنی ایشان میشود مانده است اینهمه خوبی چطور در یک انسان جمع شده، در مقابل ایشان از خود بیخود میشود، عمامه را از سر خود بر میدارد و شروع میکند کفشهای آقا را پاککردن و میگوید فدای شما بشوم چطور شده است شما اینقدر خوب شدهاید؟
اگر مرحوم کاشفالغطاء بخواهد جواب آن مرد روحانی را بدهد خواهد گفت: ما یک ذره بندگی خدا را کردیم خداوند جان و جسم ما را محل نمایش جلوهای از خود قرار داد. عرض بنده این است که آیا میشود بدون نگاه به امثال کاشفالغطاءها خدا را ببینیم؟ وقتی به میدان بیایید میبینید که هیچ راه دیگری نیست. با این که ما نه مرحوم کاشفالغطاء را امام معصوم میدانیم و نه خود ایشان چنین ادعایی دارند ولی حرف بنده این است که راه دیدن انوار الهی یک راه خاص است، انتزاعی فکرکردن در مورد خدا و اسماء و صفات او غیر از روبهروشدن با اسماء او و اُنس با آنها است. شیعه و سنی از حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم نقل کردهاند که فرمودند: «مَنْ رَاَنِی فَقَدْ رَأَی اللّه»؛ (1)هر کس مرا ببیند خدا را دیده است. چگونه باید به این سخن حضرت فکر کرد که با دیدن رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم،
1) استاد سیدجلالالدین آشتیانی، شرح فصوص قیصری، ص 1058.
«الله» دیده میشود. این سخن در فرهنگ و ساحت خاصی زده شده است. آری میفرمایند: میتوان حضرت «الله» را دید، نه این که به حضرت «الله» پی برد. حضرت میفرمایند اگر من را که نمایش اسماء و صفات الهی هستم بتوانید ببینید، خدا را نیز دیدهاید. اگر منظور از رؤیت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم یک رؤیت عادی بود، که همهی آدمها حضرت صلی الله علیه وآله و سلم را میدیدند، مسلّم این رؤیت، یک رؤیت خاص است و با چشم دل باید انجام گیرد تا خدا دیده شود. بیخود جای دیگر به سراغ رؤیت خدا نروید.
آقای جبران خلیل جبران در کتاب بسیار خوبش به نام «پیامبر» میگوید مردم آمدند از پیامبر پرسیدند چگونه ازدواج کنیم، آنها را راهنمایی کرد، کشاورزان گفتند چگونه کشاورزی کنیم؟ آنها را نیز راهنمایی نمود و خلاصه هر قشر و صنفی آمد و از او راهنمایی خواست و او آنها را راهنمایی کرد تا آنکه کشیش پیری آمد و پرسید ای پیامبر چگونه دینداری کنیم؟ آن پیامبر تعجب کرد که مگر در این مدت من چه چیزی میآموختم، مگر دینداری جز همین کارهایی است که گفتم؟ دینداری را که نباید در جای دیگر پیدا کرد. مشکل ما در مورد یافتن خدا همین است، معلوم نیست خدا را کجا باید پیدا کنیم. حضرت دارند میفرمایند: «آیت الهی و راه رسیدن به خدا مائیم» پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: «هرکس مرا بنگرد خدا را دیده است» ولی ما چون راه نگاه به آیات الهی را گم کردهایم معنی سخن آنها را نمیفهمیم و از خود نمیپرسیم این نوع نگاه که به ما توصیه میکنند چه نوع نگاهی است؟ آیا نباید برای بهدستآوردن آن به اندازهی آموزش اصول عقاید زحمت
کشید، یا وقتی پای چنین نگاهی در میان است با تمام استکبارمنشی انتظار داریم بدون هیچ تلاشی ما هم چنین نگاهی داشته باشیم و فکر کنیم اگر نداریم پس چنین نگاهی حق نیست؟ به هر حال:
دیده آن باشد که باشد شهشناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
وقتی دیده درست شد انسان شهشناس میشود و در هر جلوه و لباس «الله» را میبیند، به خصوص اگر آن جلوه مظهر کامل «الله» و آیت کبرای او باشد. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نمیگویند ما اهل البیت، خدا هستیم. اما ما را متوجه حقیقتی میکنند که اگر حرکات و سکنات و گفتار آنها را درست بنگریم متوجه نور الهی در شخصیت آنها میشویم و همان سخن امام صادق علیه السلام در میان میآید که فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی»؛ (1)به خدا سوگند مائیم اسماء حسنای خداوند. یعنی آنها شخصیتهایی هستند که نمایش اسماء الهی میباشند، همان چیزی که عمان سامانی در جمال علی علیه السلام دید و گفت:
به پرده بود جمال جمیل عزّوجلّ
علی شد آینه خیرالکلام قلّ و دَلّ
میگوید همان طور که کلام باید مختصر و روشن باشد، جمال علی علیه السلام نمایش مختصر و روشن جمال الهی است.
حضرت مولی الموحدین علیه السلام در ادامه فرمودند: «وَ حُجَجُ اللَّهِ»؛ و ما حجتهای خداییم. یعنی ما وسیلهای هستیم تا راه خدا در میان بشریت گم نشود. اگر کسی میخواهد راه خدا را پیدا کند اشخاصی هستند که نه در
1) الکافی، ج1، ص 144.
تئوری، که در عمل آن راه را به نمایش گذاردهاند. «وَ خُلَفَاؤُهُ» و ما خلفای او هستیم. خلیفه کسی است که به جای مستخلف عنه مینشیند و کار او را انجام میدهد. پس خلیفهی الهی کار خدا را در زمین انجام میدهد تا انسان مطمئن شود با ارتباط با خلیفهی الهی با خدا مرتبط است «وَ أُمَنَاؤُهُ وَ أَئِمَّتُهُ» اُمناء یعنی امینان، یعنی خدا ما را طوری آفریده که امین او خواهیم شد. اگر نکتهای را از خدا بگیریم با فکر و نظر خود مخلوط نمیکنیم. امین یعنی کسی که اگر چیزی را به اسم امانت گرفت همان را پس میدهد. عموم ما انسانها ناخودآگاه حرفها را با ذهنیت خود و با برداشتهای خود مخلوط میکنیم و لذا نمیتوانیم حرف خدا را درست به مردم برسانیم. کسی میتواند سخن خدا را کامل به مردم برساند که هیچ منیّتی و وجودی در مقابل خدا در خود نداشته باشد چنین کسی میتواند امین الله باشد. گفت:
چو غلام آفتابم هم ازآفتاب گویم
نهشبم نهشبپرستمکهحدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
به نهان از او بپرسم به شما جواب گویم
این مقام، مقام پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم یعنی رسول آفتابِ حقیقت است. فرمود: «وَ أُمَنَاؤُهُ وَ أَئِمَّتُهُ»؛ ما امینان و امامان خداوندیم، که عرض شد مقام امام عین نماز و وَحی فعل خیر و دادن زکات بود.
فرمودند: اینکه گفتم شما به یک دهم از فضل ما هم دسترسی نمییابید به جهت آن است که ما «وَجْهُ اللَّهِ وَ عَیْنُ اللَّهِ» هستیم، تا با وجهالله بودنمان شما بتوانید خدا را به تماشا بنشینید و با عینالله بودنمان، حق را میبینید و غیر حق را تشخیص میدهید. انسانهای معمولی وقتی
چیزی را بنگرند نمیدانند جایش کجا باید باشد و حق آن کجا است؟ اما آن هایی که عین الله هستند عین آنچه را که حق است میدانند، وجود مقدس معصومین علیهم السلام مظهر توجه حقاند به مخلوقات و اینکه روشن کنند جای حقیقی هر مخلوق در عالم کجا است. همچنانکه «لِسانُ اللَّه» هستند و اگر شما میخواهید بدانید خداوند چه گفته باید به آنها رجوع کنید، آنهایی که نشان دادند سراسر وجودشان نمایش حق است و هیچ خودیتی ندارند که نمایش دهند. همهی ما جریان برخورد عَمْربن عبدُوَد را با امیرالمؤمنین علیه السلام شنیدهایم ولی همه به لوازم آن فکر نکردهایم، راستی در قلب کسی که تا این حدّ خود را از منیّت خالی کرده چه میگذرد؟
مولوی که خود اهل چنین رازهایی است با تمام وجود از علی علیه السلام با آن همه فاصلهی تاریخی میپرسد: ای علی تو چکار کردهای که تا این حدّ عظیم شدهای؟ بعد جواب خودش را خودش از زبان علی علیه السلام میدهد:
رخت خود را من ز ره برداشتم
غیر حق را من عدم انگاشتم
سایهام من که خدایم آفتاب
حاجبم من نیستم او را حجاب
جز به باد او نجنبد میل من
نیست جز عشق اَحد سر خیل من
وقتی تا این حدّ منیّتها کنار رفته باشد جز حق در حرکات و سکنات و گفتار حضرت به نمایش نمیآید.
خدایا! به حقیقت امامان معصومات ما را متوجه مقام آنها بگردان و توفیق بهرهمندی از انوار وجود قدسی آنها را به ما عطا بفرما تا راه اُنس با تو را پیدا کرده باشیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
در موضوع مقام حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام عرض شد که نگاه به آن مقام یک فرهنگ و ساحت است و اگر انسان بخواهد به خوبی وارد دین بشود متوجه میشود راز تأکیدات وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم بر حبّ اهل البیت علیهم السلام برای چه بوده است، تا آنجا که قُنْدوزی از علمای اهل سنت در رابطه با سخنان رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در مورد مودّت اهل البیت علیهم السلام کتاب «ینابیع المودة» را مینویسد.
در راستای این که نظر به مقام نوری اهل البیت علیهم السلام یک فرهنگ است امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «لَا تُسَمُّونَا أَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ» ما را رب العالمین به حساب نیاورید بعد از آن جا دارد هر کمالی را به ما نسبت بدهید. بعد هم فرمودند هر کمالی را تصور کنید و نظرتان این باشد که ما آن را داریم باز به کنه آنچه خداوند به ما داده دست نخواهید یافت: «لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا کُنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا»؛ بعد فرمودند: «وَ لا مِعشارَ
الْعُشْر» به یک دهم آن هم نخواهید رسید و علت را آن دانستند که آن ها آیات الهی و حجتهای خداوند و وَجهالله هستند. و فرمودند: «بِنَا یُعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ» خدا از طریق ما بندههای خود را عذاب میکند. «وَ بِنَا یُثِیبُ» و از طریق ما هرکس را که بخواهد پاداش میدهد. چون وقتی اهل البیت علیهم السلام وَجه الله و حجت خدا باشند هر کس به نتیجهای رسید از طریق آنها به آن نتیجه رسیده و هرکس را هم که خداوند عذاب کرد به جهت آن بود که از طریق حجت الهی حجت را بر آنها تمام نمود تا اگر به انحراف افتادند خود را ملامت کنند.
شاید راز اینکه موضوعِ آدم را در ابتدای قرآن در سورهی بقره آورده آن باشد که اگر کسی نتواند خدا را در مظاهرش بشناسد با شیطان همسنخ است. خداوند تمام اسماء الهی را به آدم تعلیم داد و فرمود: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا»؛ بعد که آدم توانست آنها را بنمایاند و مظهر اسماء الهی شد به ملائکه و به شیطان که در مقام ملائکه بود فرمود به آدم سجده کنید و شیطان به جهت خودبینی نتوانست خدا را در مظاهر الهی بنگرد و بهانه آورد که من فقط به خودت سجده میکنم. این چه سرّی است که بعضی از افراد، اولیاء الهی را مظهر خدا نمیبینند و با آنهمه عبادات، همسنخ شیطان میشوند؟ اگر کسی نمیتواند امام معصوم را وَجه الله ببیند و عبادات او در این امر راه را به او نشان نداده است تا خدا را در وجه الله بنگرد بداند راه شیطان را در پیش گرفته است. در عین اینکه عبادت
میکند، حج به جا میآورد، سجده میکند با شیطان محشور خواهد شد. وهابیها که شاخ و دم نداشتند که کارشان به اینجاها رسید که نه تنها مظاهر الهی را نفی میکنند حتی با آنها دشمنی میورزند. امروزه انحراف اندیشهی وهابیگری از حق و حقیقت آنقدر روشن شده که در جنگ سی و سه روزه بین حزب الله و اسرائیل، طرف اسرائیل را میگیرند و به اسرائیل خبر میدهند اگر توانستید حزب الله را شکست بدهید تمام خرج جنگ را میدهیم. این نوع عملکردن آثار یک نوع خداشناسی است که شیطان هم داشت، اما ولیّ شناسی در آن فراموش شده بود تا خدا را در مظاهر الهی ببیند. چون خدا را در مظهر کبرای الهی یعنی در وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام ندیدند در مرتبهی نازلهی آن هم که عبارت باشد از جریان حزب الله نمیبینند. اگر کسی توانست شهشناس بشود آن را در هر منظر و مرآیی میبیند.
جریانی که در قرآن تحت عنوان سجدهی ملائکه و عدم سجدهی شیطان بر آدم مطرح است اُمُّ المعارف است. اگر خواستید عمق هر دینی را درست بفهمید باید جریان آدم و حوا و مقابلهی شیطان با آنها را در آن دین مطالعه کنید. قرآن میگوید شیطان اینقدر مقامش بالا بود که وقتی خداوند به ملائکه فرمود سجده کنید شیطان هم مورد خطاب قرار گرفت، چون در حدّ ملائکه صعود کرده بود، با این که مستقیماً به شیطان نفرمود سجده کن ولی میفرماید: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِیسَ»؛ (1)آنگاه که به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید همه سجده کردند
1) سورهی بقره، آیهی 34.
مگر شیطان. شیطان هم نگفت به من که خطاب نشد، بلکه در جواب گفت: «أَنَا خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ»؛ (1)من بهتر از او هستم، من را از آتش خلق کردی و او را از گِل. اشکال شیطان این بود که آدم را مظهر اسماء الهی ندید، او را گِل دید. پس اولاً: معلوم است که اولیاء الهی مثل حضرت آدم و بقیهی پیامبران و امامان مظاهر اسماء الهی هستند. وقتی در جمال آدم همه اسماء پیدا است در نظر بگیرید درخشش آن اسماء در جمال محمد صلی الله علیه وآله و سلم و آل او چگونه خواهد بود. ثانیاً: اینها مظهر اسماء الهی به صورت جامعیت هستند و «الله» را مینمایانند. اگر ما الله را نشناسیم و او را عبادت نکنیم، مثل شیطان اسماء محدودی از خدا را عبادت میکنیم و در حدّ ملائکه صعود مینماییم ولی خودخواهیهای ما در آن عبادات نفی نمیشود و نهایت مسیرمان به جهنم ختم میگردد، چون با پرستش «الله» است که همهی منیتها نفی میشود و حق در تمام ابعادِ وجود ما تجلی خواهد کرد. پس امکان دارد کسی به گمان خود خداپرست باشد ولی جمال خدا را در اولیاء الهی نبیند و جهنم برود، نمونهی آن شیطان است.
باید از خود پرسید چگونه باید خدا را ببینیم که او را در جمال اولیاء الهی بنگریم و این اصلیترین راز و رمز توحید است که او «در پرده عیان باشد و بیپرده نهان» وگرنه با خدای انتزاعی زندگی میکنیم، خدایی که بدون ظهورِ مظاهر فقط در ذهنیت ما خدا است، این دیگر خدای ملموس نیست که بتوان در مظاهر با آن مأنوس بود. خداشناسی انتزاعی همین است
1) سورهی ص، آیهی 76.
که وهابیها دارند، که به جای اُنس با اولیاء الهی و عشق به آنها با دشمن خدا اُنس دارند و به آنها عشق میورزند. خارج از موضوعات سیاسی و شیعه و سنی بودن، در یک ملاک سادهی دینی آیا شیعیان در ایران به سیرهی رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم نزدیکترند یا وَهابیها؟ این مسئله بسیار روشن است که آن جریان فکری که نمیتواند اسلامیت را در ایران و در نظام اسلامی ببیند و ما را خارج از دین اسلام میداند باید اشکال خود را در خداشناسیاش جستجو کند تا روشن شود اُنس با اولیاء الهی یک فرهنگ بزرگِ برخاسته از توحید است و اگر اندیشهها متوجه چنین فرهنگی نشود - چه شیعه و چه سنی- گرفتار همان حجابی میشود که وهابیها گرفتار شدند.
حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در شرح سورهی حمد میفرمایند: بحث علت و معلول و واجب و ممکن در مورد خدا و مخلوقات نگاهی است غیر از نگاهی که در روایات هست. آیا خدا و رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم نمیتوانستند از این زاویه سخن بگویند یا زاویهی دیگری را در رویارویی با خالق و مخلوق اصیل میدانستند؟ در واژههایی مثل ممکن الوجود یا علت و معلول، حقیقت در حجاب میرود، با عقل دیگری باید به حقایق نظر کرد تا آنها رخ بنمایانند. وقتی شما در دعا اظهار میداری «یا حَیّ و یا قَیّوم» در واقع نظر به جنبهی وجودی خدایی داری که با این اسماء جلوه کرده است و در خارج از ذهن شما حیّ و حاضر است. اما وقتی میگویید خداوند واجب الوجود است نظر به یک مفهوم دارید که مفهومِ خدای عینی است، از طریق آن مفهوم تا آخر عمر هم خدای عینی را نمییابید
مگر اینکه او را در مظاهر ببینید، و چون شیطان خدا را در مظاهر ندید نتوانست کبر خود را بشکند. در آینهی آدم نتوانست خدا را ببیند تا در مقابل او سجده کند و از تکبر خود رها شود. اگر خداشناسی ما طوری باشد که حیّ و قیّوم را نبینیم خود را میبینیم و خواهیم گفت: «اَنَا خَیرٌ مِنْه» من از خلیفهی الهی بهترم.
شیطان بیخدا نبود اما خدای او مانند خدای حضرت اباعبدالله علیه السلام نبود که در زیر رگبار تیر و شمشیر، خدا را ببیند و آنچنان با او مأنوس باشد که در هنگامی که سر مبارکشان روی خاک است و نمیتوانند آن را بلند کنند اظهار میدارند: خدایا رضاً برضاک. آنچنان نور خدا بر آن قلب تجلی کرده که نه علی اکبر میبینند و نه زینب و نه اسارت زن و کودک را. «خدادانی» شیطان کجا و «خداداری» حضرت سیدالشهداء علیه السلام کجا. در فضای خدادانی شیطانی است که اگر دینداری هم بکنیم طلبکار میشویم ولی حضرت سجاد علیه السلام در اوج دینداری عرضه میدارد «اَنَا اَقَلُ الْاَقَلّین وَ اَذَلُُ الْاَذَلّین» (1)شیطان خود را دید و خدا را در آدم ندید تا از منظر آدم به خدا سجده کند و آن کس هم که ائمه علیهم السلام را آیات الهی و لسان الهی نبیند گرفتار نگاه شیطانی است و خود را میبیند. به گفتهی مولوی:
علتی بدتر ز پندار کمال
نیست اندر جان تو ای ذو دلال
مرضی بدتر از آنکه انسان خود را بنگرد و برای خود کمالاتی در نظر بگیرد در جان انسان نیست. چون در آن صورت به انسانهای کامل نظر
1) دعای عرفه امام سجاد علیه السلام.
نمیدوزد. اگر این نکته خوب روشن شود میفهمیم چرا حضرت میفرمایند: «بِنَا یُعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ وَ بِنَا یُثِیبُ» خدا از طریق ما و با ملاک قراردادن ما بندگانش را عذاب میکند یا پاداش میدهد. چون از طریق آن ذوات مقدس راه رسیدن به خدا یا دوری از او روشن میشود. در خداشناسی عَلوی هر چه آدم جلو رود خود را نفی میکند تا آنجا که در مقابل خدا هیچ میشود و با محبت حقیقی به اهل البیت علیهم السلام این کار عملی است، محبتی که با معرفت به مقام نور عظمت آن ها همراه باشد. محبت بدون معرفت راستین، محبت وَهمی است و منشأ انوار الهی بر قلب مُحب نمیباشد و در شرایط لازم به کمک او نمیآید. وقتی موقع جنگ با دشمن و دفاع از جبههی اسلام میشود میایستد ببیند با چه توجیهی جلو نرود، چون انتخابهای بزرگ با محبت حقیقی به اهل البیت علیهم السلام انجام میگیرد و حدیث نورانیت برای به دست آوردن معرفت راستین به مقام اهل البیت علیهم السلام است. مطمئن باشید ما با اعتقاد به مقام اهل البیت علیهم السلام میتوانیم انتخابهایی انجام دهیم که به کمک آن قلههای معرفت را در روی زمین فتح کنیم.
در جلسهی قبل در مورد روح عظمت مطالبی عرض شد دوستان سؤال کردند اگر برای امام معصوم سه مقام قائل باشیم به نامهای تن و نفس ناطقه و روح عظمت، چگونه حضرت عزرائیل علیه السلام نفس ناطقه امام را قبض میکند ولی روح عظمت را نمیگیرد، مگر این مراتب با هم متحد نیستند؟
در جواب باید عرض شود: خدا یک حقیقت مطلق است و بندهی ناب خدا در عین این که خدا نیست قلبش ظرف پذیرش همهی اسماء الهی است و توانسته خود را آماده کند تا اسماء الهی بر قلبش تجلی نماید و یک خودِ متعالی شود. حال اگر حضرت عزرائیل خودِ متعالی انسان کامل را با همهی آن اسماء الهی بگیرد و به برزخ و قیامت ببرد، خدا را که نبرده است. وقتی عزرائیل علیه السلام قلبی را که محل تجلی اسماء الهی است قبض کرد آیا میتوان گفت خدا را قبض کرده است؟ نه. نور عظمت هم یک حقیقت غیبی بالفعل است که همیشه در عالم هستی در حال تجلی است و قلب ائمه علیهم السلام محل پذیرش کامل آن نور است، حال اگر حضرت عزرائیل علیه السلام نفس ناطقهی امامی را قبض کرد، نور عظمت در جای خود به تجلی ادامه میدهد و قلب امام بعدی آن نور را به طور کامل جذب مینماید. آری اگر شما در حال حاضر با وجود مقدس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام روبهرو شدید آن حضرت دارای جسمی هستند که نفسی دارد که آن نفس با نور عظمت متحد است و در واقع شما سه مقام نمیبینید، بلکه با یک حقیقت روبرو هستید. ولی اگر حضرت عزرائیل نفس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را قبض کردند و به برزخ و قیامت بردند، نور عظمت را که نبردند. آن یک نور غیبی فوق عزرائیل و جبرائیل است. هرچند که وقتی ما با امیرالمؤمنین علیه السلام روبهروئیم با مظهر تامهی نور عظمت روبهرو هستیم. و وقتی هم که رفتند در برزخ و قیامت حامل همان نور خواهند بود و عزرائیل علیه السلام فقط نفس ناطقهی آن حضرت را قبض کرده و شما میگوئید حضرت از این دنیا رحلت کردند.
شما در زیارت ائمه علیهم السلام امتحان کنید ببینید با چه مقامی روبهرو میشوید، بهترین شاهد بر این که ائمه علیهم السلام هماکنون در برزخ و قیامت هم صورت تامهی حقیقت غیبی هستند برخوردی است که با زائر خود میکنند و انسان را با حقیقت نوری خود آشنا مینمایند. باید بفهمیم زیارت ائمه علیهم السلام یعنی چه، تا بفهمیم آنها از چه جهت در بین ما نیستند. مگر ائمه علیهم السلام عین نماز نیستند؟ حال شما در حرم آنها در ذیل وجود مقدسشان نماز بخوانید تا ببینید میشود به عین نماز متصل شد و عین نماز را زیارت کرد یا نه؟ در ذیل نور مقدس ائمه علیهم السلام در زیارت آنها در امور خود تصمیم بگیرید، ببینید چه تصمیمهای بزرگ و روحانی خواهید گرفت. خودشان میفرمایند: چیزی فوق جبرائیل و میکائیل به نام نور عظمت با ما مرتبط است. آن نور عظمت را که عزرائیل قبض نکرده است که ما در زیارت ائمه علیهم السلام از ارتباط با آن محروم شویم.
امیرالمؤمنین علیه السلام در ادامه میفرمایند: «وَ مِنْ بَیْنِ خَلْقِهِ طَهَّرَنَا وَ اخْتَارَنَا وَ اصْطَفَانَا»؛ و خداوند ما را در بین خلقش پاک نمود و انتخاب کرد و برگزید. «وَ لَوْ قَالَ قَائِلٌ لِمَ وَ کَیْفَ وَ فِیمَ لَکَفَرَ وَ أَشْرَکَ»؛ اگر کسی بگوید چرا و چگونه و در کجا به چنین مقامی رسیدهاند، یقیناً کافر و مشرک شده است. «لِأَنَّهُ لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُونَ»؛ زیرا خداوند که حقیقت مطلق است از آنچه میکند مورد سؤال قرار نمیگیرد و بندگانند که در مقابل اعمالشان مورد سؤال خواهند بود. عنایت داشته باشید این که انسان بداند چرا نمیشود از اعمال خدا سؤال کرد به خودی خود بابی از معرفت است، نه توقف در اندیشه و معرفت.
یک نکته این است که میفرمایند: خداوند از بین خلق خود، ما را پاک کرد و انتخاب نمود و یک نکته آن است که میفرمایند: اگر سؤال کنید چرا خداوند شما را انتخاب کرد، موجب کفر و شرک میشود. نکتهی دوم را إنشاءالله در جلسهی آینده بحث میکنیم. ولی بهواقع وقتی به سیرهی این خانواده مینگریم تصدیق میکنیم خداوند به حقّ، انسانهای شایستهای را جهت نمایش بندگی و عصمت انتخاب کرده به طوری که آنها توانستهاند با عبادات طاقتفرسا عصمت خود را حفظ کنند. رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم آنقدر در نماز روی پا ایستاده بودند که پاهایشان وَرم کرده بود، گفتند: ای رسول خدا؛ خداوند شما را برگزید و حکم فرمود که از گناه پاک هستید، این همه رنج برای چیست؟ فرمودند: آیا بندهی شاکر خدا نباشم؟ (1)راوی میگوید: حضرت صادق علیه السلام «کَانَ یَتْلُو الْقُرْآنَ فِی صَلَاتِهِ- فَغُشِیَ عَلَیْهِ- فَلَمَّا أَفَاقَ سُئِلَ مَا الَّذِی أَوْجَبَ مَا انْتَهَتْ حَالُهُ إِلَیْهِ- فَقَالَ مَا مَعْنَاهُ مَا زِلْتُ أُکَرِّرُ آیَاتِ الْقُرْآنِ- حَتَّی بَلَغْتُ إِلَی حَالٍ کَأَنَّنِی سَمِعْتُهَا مُشَافَهَةً مِمَّنْ أَنْزَلَهَا» (2)در نماز قرآن میخواندند ناگهان بیهوش شدند وقتی به هوش آمدند از ایشان سؤال کردند چه شد که حال شما تغییر کرد. جوابی دادند -که مضمونش این بود- آیات قرآن را همچنان تکرار کردم تا جائی که گویا این آیات را از کسی که نازل کرده
میشنوم. این نوع عبادتها برای حفظ عصمت است. ائمه علیهم السلام را باید از دو زاویه نگاه کنیم، یک زاویه نظر به بُعد بشری آنها است که نمونههایی از حقیقت بندگی هستند و تلاش میکنند خود را در اوج بندگی قرار دهند یک زاویه نظر به حقیقت نوری آنها است که نمایش کمالات الهی هستند و از افقی ماوراء ملائکه با ما سخن میگویند و ما را هدایت میکنند. وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام چنین شخصیتی میباشند با چنین ابعادی. عبادتهای حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام زبانزد خاص و عام است، آنقدر سجده کرده بودند که در پیشانی حضرت آثار سجده چون پینهی زانوی شتر شده بود. و سیرهی سایر ائمه علیهم السلام از همین قرار بود زیرا آنها مظهر عبودیت بودند و به کاملترین شکل عبادت میکردند، از طرفی نیز مظهر جمال انوار الهی بودند و خداوند آنها را به صحنهی زندگی بشر برای هدایت بشر آورده بود.
خدایا! به نور اهل البیت علیهم السلام توفیق رعایت بندگیات را از طریق این ذوات مقدس به ما عطا بفرما.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت علی علیه السلام فرمودند: مائیم حُجج الهی و خلفا و امناء و ائمهی او و وَجه الله و عین الله و لسان الله. و از طریق ما خانواده، خداوند بندگانش را عذاب و پاداش میدهد. در شرح این قسمت از فرمایش حضرت، به این نکته توجه دارید که هر انسانی جنبهی کمالی مقام انسانیاش را در درون خود میشناسد و تلاش میکند به این مقام نزدیک شود و موانع آن را برطرف کند. اگر انسان جنبهی عصمت و کمال بدون نقص هر چیزی را نشناسد نه میتواند به سوی آن حرکت کند و نه میتواند از جنبهی نقص آن فاصله بگیرد. به عنوان نمونه شما میگوئید عصمت من به این است که خطا نکنم و دروغ نگویم و عقاید و اخلاق باطلی نداشته باشم. نمونهی کامل چنین حالتی و مجسمهی عینی آن خصوصیاتی که میخواهید به آن برسید امام معصوم میشود. بنابراین انسان امام معصوم را به عنوان نوع میشناسد و کسی به عذاب دچار میشود که از نمونهی عصمت خود
فاصله بگیرد و کسی به نتیجه و ثمر میرسد که به نمونهی عصمت خود نزدیک بشود.
هرکس میتواند به طور فطری مقام عصمت یعنی مقام کمال انسانی را تصور کند که چگونه هست، مسیحی و یهودی هم ندارد. به هر کسی بگوئید کمال هر انسان به چه کسی است صفاتی را ترسیم میکند که مصداقش امیرالمؤمنین علیه السلام میشود. همه قبول دارند انسان آرمانی، انسانی است که راست بگوید و عالم و حکیم و شجاع باشد و در عین شجاعت تواضع کند. میگوئیم اگر دشمن برآبی که باید هر دو لشکر از آن استفاده کنند مسلط شد و مانع شد تا لشکر مقابل از آن استفاده کند و فرماندهی لشکر مقابل، دشمن خود را از محل آب عقب راند ولی مانع استفادهی آنها از آب نشد، چطور آدمی است؟ گبر و مسلمان ندارد، از هرکس بپرسیم کدامیک از این دو شخصیت جنبهی عصمت شما را تغذیه میکنند میگوید شخصیت دوم. این یعنی همه به دنبال امیرالمؤمنین علیه السلام هستند، چه اسم آن حضرت را بدانند چه ندانند، تمام قلبها به دنبال امام معصوماند. در روایتهای ما هست هرکس بمیرد امیرالمؤمنین علیه السلام بالای سرش میآیند، تا افقی را که میتوانست طی کند ببیند، اگر کافر باشد پس از آن جهنم جلوی او گشوده میشود و اگر مؤمن باشد بهشت. اگر جایگاه این روایت را نفهمیم میگوئیم بوداییها که امیرالمؤمنین علیه السلام را نمیشناسند، در حالی که بحث در مورد حقیقت عصمت است که امیرالمؤمنین علیه السلام و سایر ائمه علیهم السلام مصداق آن میباشند و هرکس به اندازهای که از حقیقت عصمت دور باشد گرفتار عذاب الهی است.
حضرت در این رابطه میفرمایند: «بِنَا یُعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ» خداوند از طریق ما افراد را عذاب میکند. ملاک نزدیکی و دوری از عذاب، دوری و نزدیکی به حقیقت عصمت انسانها است و هرکس خوب میفهمد چه اندازه به حقیقت عصمت، دور یا نزدیک است.
در جلسهی تجلیل از یکی از نویسندگان مصری (1)سخنران جلسه اظهار میدارد قلم ایشان همچون قلم علی بن ابی طالب است. آن نویسنده از شنیدن این جمله ناراحت می شود، و پشت تریبون میرود و میگوید بنده در حدّ بند کفش علی بن ابی طالب هم نیستم. چون این نویسنده است که میفهمد حدّ نهایی سخن زیبا در چه حدّ است و خود را با آن حدّ نهایی مقایسه میکند و متوجه میشود خیلی کمتر از اینها است. همینطور که هر پیغمبری متوجه است خودش نهایت کمال پیامبری نیست - غیر از وجود مقدس پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله و سلم-. فرض بگیرید در زمان حضرت نوح علیه السلام سمیناری برای تجلیل از آن حضرت میگذاشتند و کسی در تجلیل از آن حضرت میگفت: ایشان افق کمال انسانیاند. مطمئناً حضرت نوح علیه السلام به این سخن اعتراض میکردند، چون میدانند عصمت کل کس دیگر است و به گفتهی خداوند «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛ (2)بعضی پیامبران را بر بعضی دیگر برتری دادیم. با اینکه همهی آنها در مقام عصمت هستند و معتقد به توحید میباشند. ولی توحید آنها شدت و ضعف دارد. در همین رابطه وقتی میشنوید حضرت نوح علیه السلام به ائمه علیهم السلام متوسل میشوند
میفهمید یعنی به توحید شدیدتر نظر میکنند تا با نور آن توحید موانع را بهتر دفع کنند، چون جنس توحید نفی غیر حق است. حضرت نوح علیه السلام میفهمند در مقام کمال انسانی مرتبهی کاملتری هست که مصداق آن امیرالمؤمنین علیه السلام میباشند یعنی متوجهاند در مسیر توحید وجوهی هست که هنوز میتوانند به طرف آن وجوه سیر کنند. همینطور که شما میتوانید تجربه کنید که یک تکبیر ناب در کنار خانهی کعبه در آن حالت فوقالعادهی روحانی، نسبت به تکبیرهای عادی که میفرستیم، دارای جنبهی نهایی و کاملتری است، با روبهروشدن با آن تکبیر متوجه میشوید ورود به آن نوع تکبیر، ورود به وادی گسترده و عظیمی است و انتهای تکبیر شما تکبیری است که در کنار خانهی خدا اظهار نمودید. (1)
در رابطه با نظر به جنبهی نهایی اعمال است که حضرت میفرمایند: «وَ بِنَا یُثِیبُ» خداوند از طریق ما به هرکس بخواهد پاداش میدهد. هرکس باید به افق و صورت نهایی اعمالش نظر داشته باشد تا هر عملی ارزش خود را در مقایسه با صورت نهایی آن باز یابد. وقتی افق انسان، عصمت کل باشد میفهمد اعمالش چه اندازه ارزش دارد و نسبت به کار خود مغرور نمیشود تا ارزش عملش از دستش نرود. چقدر به بشریت و بهخصوص به مسلمانان ظلم شد که با به پا کردن سقیفه، افق شخصیت
1) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم صَلَاةٌ فِی مَسْجِدِی تَعْدِلُ أَلْفَ صَلَاةٍ فِی غَیْرِهِ وَ صَلَاةٌ فِی مَسْجِدِ الْحَرَامَ تَعْدِلُ أَلْفَ صَلَاةٍ فِی مَسْجِدِی (ابن قولویه،کامل الزیارات، ص 21) رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند: یک نماز در مسجد من معادل و مساوی با هزار نماز در غیر آن بوده و نماز در مسجد الحرام مساوی با هزار نماز در مسجد من میباشد.
مسلمانان را از پیامبر و اهل البیت علیهم السلام به کسان دیگری معطوف کردند و از نظر کمالشناسی جهت جامعه را به شدت فرو کاستند. زیرا کمال هر چیزی به این است که تمام استعدادهای نهفتهاش بالفعل شود و این از طریق الگو قرار دادن انسانی معصوم ممکن میگردد. ولی اگر به عدهای بگوئیم جنبهی بالفعل شما فلان قهرمان ورزش یا فلان هنرپیشه است. آیا در این صورت آنها را از جنبههای کمالیشان غافل نکرده ایم و آنها را در نقص نگه نداشتهایم؟ در حالی که اگر متوجه بودند آن نهایتی که میتوانند به آن نزدیک شوند انسانهای معصوماند مسیر نجات از نقصها را بر روی آنها گشوده بودیم. آیا با انحراف انسانها از افقی که معصوم در آن قرار دارد راه رسیدن به جهنم را در جلو آنها نگشودهایم؟ بی سبب نیست که حضرت بعد از آن که فرمودند: خداوند عذاب و پاداش را از طریق ما بندگانش میرساند، میفرمایند: «وَ مِنْ بَیْنِ خَلْقِهِ طَهَّرَنَا وَ اخْتَارَنَا وَ اصْطَفَانَا»؛ و در بین خلقش ما را پاک کرد و انتخاب نمود و برگزید. تا معلوم شود جایگاه اهل البیت علیهم السلام به عنوان ملاکهای شایستگی هرکس در کجای هستی قرار دارد و از این طریق کمال انسانیت از افق اجتماع بشری محو نگردد. زیرا ارادت به آنها ارادت به نمونهی کامل بشری است، کسانی که یک عمر خود را در آن کمال حفظ کردند و ارزش و کمال آنها در حفظ چنین عصمت و کمالی است. چنین اعتقادی به ائمه علیهم السلام موجب میشود که یک لحظه چشم از آنها برنداریم.
در مباحث معرفت نفس مطرح است، که تا نفس ناطقه جنبههای بالقوهاش بالفعل نگردد بدن خود را ترک نمیکند. به عبارت دیگر
لازمهی مردن این است که نفس ناطقه دیگر بدن خود را نخواهد و به کمالی که از طریق به کار بردن بدن باید برسد، رسیده باشد. حال در مورد ائمه علیهم السلام اشکال میکنند با توجه به اینکه ائمه علیهم السلام به کمال رسیدهاند چرا نفس ناطقه یا روحشان بدن را ترک نمیکند؟ باید عنایت داشته باشید ائمه علیهم السلام هم به یک معنی در زندگی دنیایی به کمال میرسند ولی نه به آن معنی که از نقص به کمال برسند بلکه کمالشان به حفظ عصمت است. اینکه ائمه علیهم السلام سی سال در عین داشتن شهوت و غضب خود را در مقام عصمت کنترل میکنند، کار بسیار بزرگی است و پاداش آن غیر قابل تصور است. حفظ عصمت، به این جهت کار مهمی است که باید در این مدّت ارادهشان را متمرکز کنند که کوچکترین لغزشی از آنها سر نزند. عبادات طولانی همه برای حفظ ارادهشان در مقام عصمت بود، و حفظ عصمت نماز شب میخواهد آن هم چه نماز شبهایی. درست است که خداوند آنها را در بین خلق پاک و طاهر قرار داد ولی این به خاطر آن بود که از همّت بلند آنها جهت حفظ عصمت خبر داشت و آنها نیز میدانستند مقام عصمت را باید خوب حفظ کنند. ائمه علیهم السلام با عبادات طاقتفرسا و اخلاق فاضله، نشان دادند که خداوند بهترین کسان را جهت هدایت بشر انتخاب کرده و به آنها مقام عصمت را داده است. اگر چنین انسانهایی در مدّ نظر ما نبودند ما چگونه راه دینداری صحیح را مییافتیم و متوجه افقی میشدیم که در آن افق چنین انسانهایی قرار دارند تا قلب بتواند بر روی نمونهی متدینین توحیدی ناب متمرکز شود؟
با توجه به ضرورت وجود چنین انسانهایی حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ لَوْ قَالَ قَائِلٌ لِمَ وَ کَیْفَ وَ فِیمَ لَکَفَرَ وَ أَشْرَکَ لِأَنَّهُ لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُونَ»؛ اگر کسی بگوید چرا خداوند اینها را به این کمال رساند. چرا و برای چه و چطور؟ یک نحوه اعتراض در امر حکمت الهی است و موجب کفرو شرک میشود «لِأَنَّهُ لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُونَ»؛ زیرا خداوند در مقامی است که از او در مورد عملش سؤال نمیشود در حالی که از اعمال و افکار مردم بازخواست خواهد شد. معنی ندارد از خدایی که عین کمال و فیض و رحمت است، سؤال شود چرا چنین کردی. مگر جز این است که از عین کمال فقط کمال صادر میشود و هرچه کرده سراسر لطف و حکمت است؟ حال چون و چرا در امر خدا به معنی نفی حکمت و علم خداوند است و بدیهی است که موجب کفر به خداوند خواهد شد. آیا بهتر از آنچه امام حسین علیه السلام انجام دادند قابل تصور بود؟ همینطور سایر ائمه علیهم السلام با تدبّر در حرکات و گفتار ائمه علیهم السلام به حکمت الهی میتوان پی برد. در همهی امور میتوان با اعتماد به حکمت و لطف الهی اموری را که مربوط به خداوند است ارزیابی کرد.
یکی از ملاکهایی که همواره به ما کمک خواهد کرد تا مسائل را درست ارزیابی کنیم توجه به حضور حکیمانهی پروردگار در عالم است. در مورد اینکه در مقابل خدا نباید چون و چرا کرد مولوی شعر زیبایی دارد که:
هان و هان ترک حسد کن با شهان
ور نه ابلیسی شوی اندر جهان
نگو چرا امیرالمؤمنین علیه السلام را به این مقام رساندی، بگو الهی شکر که چنین ذخیرهی گرانقدری را به ما ارزانی داشتی تا از اسرار عالم وجود بیبهره نباشیم.
خدایا به حقیقت امیرالمؤمنین علیه السلام راهی را که موجب نزدیکی به نور عصمت و طهارت میشود در مقابل جان ما بگشا.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
همانطور که مستحضرید در روایت شریف حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام پس از آنکه حضرت مولی الموحدین علی علیه السلام فرمودند: خداوند ما را پاک و مطهر قرار داده و انتخاب کرده، فرمودند: «وَ لَوْ قَالَ قَائِلٌ لِمَ وَ کَیْفَ وَ فِیمَ لَکَفَرَ وَ أَشْرَکَ لِأَنَّهُ لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْأَلُونَ» و اگر کسی نتوانست جایگاه ربوبیت الهی را درک کند و سؤال کرد چرا باید خداوند عدهای را ملاک حق و باطل قرار دهد و عذاب و پاداش بندگان براساس دوری و نزدیکی به آنها باشد؟ این شخص کافر و مشرک است، زیرا خداوند به جهت حکمت و ربوبیتش در مقامی است که از آنچه میکند سؤال نمیشود و مردماند که از طرف پروردگارشان مورد سؤال قرار میگیرند.
وقتی کسی نور حقیقت الهی را نبیند از آنچه خدا انجام میدهد سؤال میکند در حالی که خداوند عین حقیقت است، چطور وقتی شما با آب
که حقیقت تری است روبهرو میشوید نمیپرسید چرا تر است، چون میدانید آب چیزی جز تر بودن نیست، و آنچنان نیست که میتوانسته تر باشد و میتوانسته تر نباشد، تا بپرسید چرا تر است. از خداوند که حقیقت مطلق است جز حق صادر نمیشود، به گفتهی فیلسوفان «اَلذَّاتِی مَا لَا یعَلَّل»؛ (1)وقتی صفتی ذاتی چیزی شد دیگر معنی نمیدهد از علت آن صفت سؤال شود. اگر کسی بپرسد چرا آب تر است؟ این فرد با سؤالش نشان میدهد که در فکر او آب یک چیزی است که امکان داشته «تر» باشد و یا «تر» نباشد و حالا میگوید چرا تر شده است؟ حضرت میفرماید اگر کسی نتوانسته بفهمد در نظام هستی حقیقتی هست که عین کمال میباشد، گرفتار کفر و شرک است. نمیخواهند طرف را متهم به کفر و شرک کنند، میخواهند بگویند اگر به نظام الهی درست معرفت پیدا کند میفهمد انسان تا کجا ظرفیت فهم دارد و چه مقامی میتواند پیدا کند. به همین جهت در ادامه میفرمایند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! مَنْ آمَنَ بِمَا قُلْتُ وَ صَدَّقَ بِمَا بَیَّنْتُ وَ فَسَّرْتُ وَ شَرَحْتُ وَ أَوْضَحْتُ وَ نَوَّرْتُ وَ بَرْهَنْتُ فَهُوَ مُؤْمِنٌ مُمْتَحَنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ هُوَ عَارِفٌ مُسْتَبْصِرٌ» ای سلمان و ای جندب! اگر کسی توانست آنچه را گفتم و تبیین و تفسیر و شرح و مبرهن کردم، تصدیق کند، این همان مؤمن ممتحَنی است که خداوند قلبش را امتحان کرده است و سینهی او را جهت اسلام گشوده و او عارف بصیری است.
1) شرح منظومهی سبزواری، ج 2، ص 364.
حضرت در اول روایت این باب را باز کردند که مقام اهلالبیت علیهم السلام را کسی نمیفهمد مگر آنکه قلبش را خدا به ایمان امتحان کرده باشد. در این فراز بعد از مقدمات طولانی و طرح مقام نوری خود یادآوری میکنند قلب ممتحَن باید تمام آنچه را گفتم بتواند تصدیق کند. و عنایت داشته باشید قلبی که ممتحَن به نور ایمان است قلبی است که با حقیقت مرتبط است. روایت زیدبن حارثه را یادآوری میکنم تا معنی قلب ممتحن روشن شود که وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم بعد از نماز صبح چشمشان به جوان لاغر اندام و نحیفی افتاد، از او پرسیدند، «کَیفَ اَصْبَحْتَ یا زَید؟» چگونه صبح کردی ای زید؟ میگوید: یا رسول الله؛ کَأَنَّ عرش خدا را میبینم و اهل بهشت و جهنم را مشاهده مینمایم. حضرت ادعای او را تصدیق کردند و فرمودند «هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِیمَان» (1)این بندهای است که خداوند قلب او را به نور ایمان منوّر کرده است. و میتواند حقیقت را در افق جان خود ببیند. چنانچه انسان بتواند حقایق را تا اینجاها تصدیق کند دارای قلبی است که خدا آن را به نور ایمان منور و امتحان کرده است، به این صورت که خداوند ایمان به حقیقت را به قلب چنین شخصی عرضه کرده و او آن را پذیرفته است، این مقام مقامی بالاتر از اسلام اولیه است. انسان با داشتن قلب ممتحَن میتواند گفتهی مولی الموحدین علیه السلام را تصدیق کند که میفرمایند: «بِنَا یُعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ وَ بِنَا یُثِیبُ» خداوند بندگانش را از طریق ما عذاب میکند و پاداش میدهد و و نیز میتواند سخن حضرت را که
1) بحار الأنوار ، ج67، ص 159.
میفرمایند: ما ذوات مقدسی بودهایم که قبل از خلقتِ آدم دارای وجود نوری بودیم، تصدیق کند.
سپس میفرمایند: «وَ هُوَ عَارِفٌ مُسْتَبْصِرٌ» کسی که توانست چنین معارفی را درک و تصدیق کند عارفی است که به بصیرت رسیده و چشم دل او باز شده «قَدِ انْتَهَی وَ بَلَغَ وَ کَمَلَ» عارفی که به هدف رسیده و بالغ و کامل شده است، چون مقامی بالاتر از آن نیست که قلب ما بتواند به مقام و حقیقت انسانهای کامل ایمان بیاورد و آنها را افق جان خود قرار دهد و با نظر به مقام آنها زندگی را بگذراند. «وَ مَنْ شَکَّ وَ عَنَدَ وَ جَحَدَ وَ وَقَفَ وَ تَحَیَّرَ وَ ارْتَابَ فَهُوَ مُقَصِّرٌ وَ نَاصِبٌ» و اگر کسی به چنین مقامی در مورد ما شک کند و عناد ورزد و انکار نماید و حیران باشد، او مقصر است و در شناخت حقیقت کوتاهی کرده و دشمنی ورزیده است.
برای اینکه بتوانیم قلب را سالم نگهداریم تا در تصدیق حقیقت به زحمت نیفتد باید موانع و حجابهای قلب را بر طرف کنیم تا معرفتُ الله و معرفت به حقایق از خودِ قلب سر بر آورد. چون قلبِ هر انسانی به جهت تجرد و جامعیتی که دارد همواره با خدا و عوالم وجود مرتبط است موانعی مثل منیّت و کبر نمیگذارد به آن عوالم توجه کند و از نور آنها بهرهمند شود. به همین جهت هم اگر خود را در امور محدودِ مادی متوقف کرد احساس میکند به مقصدی که باید میرسید نرسیده، ولی اگر به جنبههای الهی پرداخت، ابعاد عمیقِ درونیاش راضی میشود و اظهار
میدارد که فطرت او راضی است. فطرت لایهای عمیقتر از بُعد حیوانی هر انسانی است و به چیزی فوق ارضای غرایز نظر دارد. با توجه به این که نفس ناطقه یا قلب انسان از نظر ذات خود در تمام عوالم هستی حاضر است اگر گرفتار حجابهای ظلمانی شد خود را با حقایق عالم معنا روبهرو نمییابد، در حالیکه در ذات خود میتواند با ملائکه و با اسماء الهی روبهرو شود به شرطی که همهی توجه خود را مشغول تن و امیال مربوط به آن ننماید، بقیهاش به خودی خود برای انسان پیش میآید. همینطور که هیچ وقت شما نمیتوانید نور خورشید را به داخل اتاق بکشید، فقط کافی است پنجرهها را پاک کنید و پرده را عقب بزنید، نور خودش میآید. هرکس این را نداند که نور با تجلی خود هرجا زمینهی حضور دید، حاضر است و فکر کند با تلاش خودش باید نور را به داخل اطاق بیاورد، مأیوس میشود. در مورد ارتباط با عالم غیب هم قاعده همین است که چون نفس ناطقهی شما مجرد است در تمام عوالم وجود، حاضر است و میتواند با حقایق آن عالم مرتبط باشد. از نفس ناطقه بالاتر، حضرت رب العالمین است که در تجرد مطلق و حضور مطلق است پس برای ارتباط نفس ناطقه با خداوند هیچ کاری نباید کرد مگر آن که نظر را از غیر حق برداریم و به حق بیندازیم، چون هم خدا به ما نزدیک است و هم ما به خدا، ولی ما از حقیقت خود غافل شدهایم و به همین جهت از ارتباط با او محروم هستیم.
ما برای پیداکردن خدا باید جانمان را از منیّتها آزاد کنیم و همینطور که برای پیداکردن خدا کافی است که انسان از محدودیتها و
حجابها منصرف بشود، برای پیداکردن انسان کامل عیناً باید همان طور عمل کند و اگر انسان در عمق جان خود وجود مقدس حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف را پیدا نکند و بخواهد در کتاب و درس و مدرسه او را بیابد، نه او را مییابد و نه جان او وجود آن حضرت را تصدیق میکند در حالی که قلب نیاز به عصمت دارد تا به شکوفایی لازم برسد و صورت کاملهی عصمت همان امام معصوم است. از آن طرف، مگر نه اینکه حضرت رب العالمین وقتی بخواهد به کاملترین جلوه ظاهر شود، کامل ترین جلوه مقام جامعیت اسماء الهی یعنی انسان کامل است، پس معنی رسیدن به خدا، رسیدن به انسان کامل است. همینکه قلب آزاد بشود و به سوی حقیقت سیر کند، امام معصوم را مییابد، چیزی که برای «ابن فارض» پیش آمد، ابن فارضی که نه شیعه است و نه شیعهشناس، چون در سیر و سلوکش به دنبال حقیقت بود به جایی رسید که میگوید: اگر به عترت پیامبر خدا علیهم السلام نرسیده بودم همهی عمرم ضایع میشد. (1)
ذَهَ-بَ الْعُمْرُ ضِیاعاً وَانْقَضیباطِ-لاً اِذْلَمْ اَفُزْ مِنْکُمْ بِشَیْء
غَیْرُ مَا اُولِیْتُ مِنْ عَقْدی وَ لاَعِتْرَةِ الْمَبْعُوثِ حَقّاً مِنْ قُصَیّ
یعنی؛ عمر من ضایع و باطل گشت، چراکه به هیچوجه به حقیقت شما نرسیدم و کامیاب نشدم. غیر از عقد و گرهی ولایت عترتِ برانگیخته شدهی به حق از اولاد قُصَیّ (عترت و خاندان محمدبنعبدالله) که آن به من رسیده است. یعنی؛ نتیجهی یک عمر سیر و سلوک الیالله، وصول به ولایتِ عترت طاهره است که به صورت بخشش به من عطا شده و من از آن کامیاب و فائز گردیدهام. این نشان میدهد که اگر سیر و سلوک و حبّ فیالله از حبّ اهلالبیت علیهم السلام هم شروع نشود چنانچه نیت سالک خالص باشد بالاخره به حبّ آن ذوات مقدس میانجامد تا سالک بتواند نتیجهی کار خود را بیابد.
1) از شخصیتهای مشهوری که در مقام حبّ فیالله سرآمدِ عارفان تاریخ بهشمار میآید جناب عمربن علی حموی مصری مشهور به «ابنفارض»، عارف بزرگ قرن هفتم هجری است. وی در شرح احوالات خود میگوید:
حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند: اگر قلب انسان حقیقت را بخواهد و براساس حقیقت خواهی جلو برود حتماً ما را تصدیق میکند. عنایت داشته باشید که رسیدن به درجهای که مقام نوری اهل البیت علیهم السلام در آن درجه تصدیق شود غیر از روشهای کلامی است که میخواهیم حقانیت ائمه علیهم السلام را برای مخالفان خودمان ثابت کنیم. در قرآن و روایات شواهد خوبی هست تا مسلمانانِ غیر شیعه متوجه مقام متعالی اهل البیت علیهم السلام بشوند ولی نظر کردن به حقیقت نوری آنها و زدودن حجابهایی که بین ما و آن ذوات مقدس هست و بهرهمندی از انوار عالیهی آنها چیز دیگری است. وقتی فهمیدیم که آنها یک حقیقت متعین در عالَم خارجاند و بتوانیم به آنها نظر کنیم شرایط تجلی انوار آنها به قلب ما شروع میشود. کشف راز اینکه انسان بهراحتی میتواند به نور امامان معصوم و به عصمت آن ذوات مقدس نظر کند و متعادل شود بسیار مهم است.
باید متوجه بود همین طور که خدا به عنوان حقیقتِ کل در عالم وجود هست و به سوی او سیر قلبی داریم، همینطور میتوان اهل البیت علیهم السلام را پیدا کرد و به عنوان حقیقتِ انسان به سوی آنها سیر قلبی داشت و از نور عصمت آنها بهرهمند گشت. و چون فطرت هر انسانی آمادگی رؤیت این مقام را دارد از طریق احیای فطرت - که عرفان اسلامی متکفل آن است- میتوان آرامآرام به این مهم دست یافت و با پیروی از
احکام شریعت الهی به یک نحوه عصمت در قلب و اعضاء رسید و دارای همسنخی با نور امام معصوم شد و در نتیجه نور ائمهی معصومین علیهم السلام را در منظر خود یافت.
نفس امّاره تحریک میکند تا شما دروغ بگوئید و غیبت کنید، ولی شما به حکم شریعت خود را کنترل میکنید، نتیجه این میشود که نفس ناطقه به نحوهای از عصمت دست مییابد تا آنجا که به مرور در عمق قلب یک نوع گرایش و توجه خاصی نسبت به وجود انسانهای معصوم پیدا میشود، از این به بعد انسان تلاش میکند آنها را مصداقاً پیدا کند. ابن فارض از این طریق رفت و ائمه علیهم السلام را یافت.
جوانان عزیز سؤال میکنند چطور عشق به امامان معصوم علیهم السلام پیدا کنیم؟ علماء ما یک کلمه بیشتر جواب نمیدهند و آن اینکه احکام الهی را رعایت کنید. حال اگر بدانند این حرف پشتوانهی تکوینی و تشریعی دارد و رعایت احکام شرعی موجب عصمت روح میشود با جدیتی کامل مطلب را دنبال میکنند و نتیجه میگیرند. اگر انسان به حکم شریعت الهی خود را از معصیت آزاد کند نه تنها وارد وادی معصومین میگردد، بلکه امامان معصوم که حقیقت عصمتاند را در منظر خود مییابد چون آنها را خودِ متعالی خود احساس میکند، آنها را انتهایی مییابد که باید به آن برسد و طبیعی است که هرکس به نقطهی انتهایی و آرمانی خود عشق میورزد. آری از این طریق عشق به امامان معصوم علیهم السلام شروع میشود. همانطور که اگر فطرت را در صحنه بیاورید خودش آن جنبهی نهایی را میشناسد و جذبهی بین شما و تعیّن بالفعل فطرت که امام معصوم است
ظهور میکند. از آنجایی که امام معصوم مصداق عینی فطرت است، فطرت، وجود انسان کامل را تصدیق میکند و آن را به عنوان غایت خود میداند مگر آنکه گرد و غبارِ لجبازیها مانع شود.
حضرت فرمودند: «وَ هُوَ عَارِفٌ مُسْتَبْصِرٌ قَدِ انْتَهَی وَ بَلَغَ وَ کَمَلَ» اگر کسی وارد چنین نگاهی نسبت به مقام ما شد عارف بصیری است که به مقصد رسیده و کامل شده است. زیرا وقتی انسان توانست نهایت انسانیت را در منظر خود بیابد و تصدیق کند و رابطهی نوری بین نفس ناطقهی او و حقیقت نوری امامان علیهم السلام برقرار شد، دیگر راه را به طور کامل پیدا کرده است. متأسفانه با بودن چنین مطالبی در متن روایات، عدهای اصلاً در این وادیها هیچ گونه حضوری ندارند، تمام آداب مسلمانی را انجام میدهند اما نظری به این معارف نمیکنند. آنها را مقایسه کنید با کسانی که سیر و جهت حرکت و عباداتشان در مسیر اُنس با حقیقت نوری ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام است. عدهای از شیعیان این مقامات را انکار هم میکنند و مسلمانی را فقط همان میدانند که خود انجام میدهند، مَثَل اینها، مَثَل دریای خشکی است که فقط قالب دریا را دارد. امامان علیهم السلام میفرمایند هرکس ولایت ما را نداشته باشد هیچ بهره ای از دین ندارد، یعنی در ذیل حقیقت نوری آنها قرار نگرفته و از نور انسان کامل بهره نبرده ایم. چطور اگر کسی تجلی جمال نماز را نبیند و جهتش هم به سوی دیدن آن جمال نباشد نمازش محدود به یک قالب بیروح میشود که هیچ شور و شوقی در آن نیست، دینداری بدون رفع حجاب به کمک نظر به حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام نیز همان اندازه بیروح است.
اینکه انسان افق انسانیت را بشناسد و در اُنس با آن باشد از همهی بهشتها بالاتر است. حتی آنهایی به خوبی وارد جنگ با دشمن اسلام و وفاداری به انقلاب اسلامی و حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» شدند که به جنبههای نوری دین آشنا بودند، برعکسِ مقدسان نادان که حکومت شاه را اسلامی میدانستند و انقلاب اسلامی را حکومت کمونیستی میخواندند. اگر انسانها نور ولایت را نشناسند بر روی پل صراط زمانه که در حال حاضر انقلاب اسلامی است به سوی جهنم کفر جهانی میلغزند و به نظر بنده هرکس در صراط انقلاب اسلامی نیست گرفتار زبانههای جهنم است و از صراط ولایت که به بهشت ختم میشود محروم خواهد بود. اگر آن نور علوی نباشد نه انسان جایگاه الهی انقلاب اسلامی را میبیند نه میتواند از طریق آن به سوی اسماء الهی سیر کند، چون تجسم عالیهی اسماء الهی را که اهل البیت علیهم السلام هستند نمیبیند. حضرت در ابتدای این روایت فرمودند خیلی کماند آنهایی که بتوانند ولایت من را بپذیرند و اینجا میفرمایند: هرکس نسبت به وجود چنین مقامی برای ما در شک و انکار باشد مقصر و دشمن است. حتی اگر مسلمان و نمازخوان باشد. راستی چرا بعضیها این نوری را که به قلب پاک حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» تابید نمیبینند؟ نوری که منجر شده انسانهای زیادی از آتش انحراف نجات پیدا کنند. از زاویهی دید ما یعنی معلمانِ تعلیم و تربیت، این انقلاب یک نور ولایی است که به کمک آن خیلیها میتوانند از آتش انکار و شک نسبت به حقیقت نجات یابند و وارد بهشتِ
ارتباط با خدا شوند، وارد بهشتی که در منظر خود جمال امیرالمؤمنین علیه السلام را ببینند و عهد خود را با آن حضرت تازه کنند. چون انقلاب اسلامی ظهور غدیر در زمان غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریفاست.
در موضوع ولایت، بحث در رابطه با حقیقتی است که در عالم موجود است و باید شایستگی هایی در خود ایجاد کرد تا بتوان از نور آن حقیقت بهرهمند شد. این موضوع بسیار بالاتر از آن است که به موضوعات سیاسی محدود شود یا به جریانهایی اطلاق شود که معنی ولایت را با یک نوع سطحینگری در مسیر جنگِ بین شیعه و سنی تعریف میکنند. در حالی که متوجه هستید حضرت مولی الموحدین علیه السلام موضوع را در جایگاهی دیگر مینمایانند، حتی آنجایی که عدم شایستگی ابابکر را جهت امر خلافت طرح میکنند مطلب را به جهت آن میدانند که در امر خلافت مقامی در رابطه با حقیقت نوری باید در میان باشد که ابابکر فاقد آن است، نه این که رقابتی از جهت سیاسی در میان باشد. یکی از شخصیتهایی که میتوان به عنوان یک شخصیت ولایی واقعی به او نظر کرد حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» است، ملاحظه فرمودید چگونه در مسیر ولایت اهل البیت علیهم السلام خود را در همهی ابعاد اسلامی به تعادل رساندند. دو گروه مخالف حضرت امام بودند، عدهای مثل انجمن حجتیهایها که با ظاهر طرفداری از ولایت ائمه علیهم السلام دکان باز کرده بودند و هرکس جز خودشان را بیولایت میدانستند، عدهای هم سیاسیون جدا از هر نگاه معنوی که سخنان امام«رضواناللهعلیه» در مورد ولایت حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف
را یک نقطه ضعف میدانستند و نور حضور اهل البیت علیهم السلام را در مناسبات نظام اسلامی بر نمیتابیدند.
تأکید بنده آن است که راه صحیح ولایی چیزی نیست که بتوان نسبت به آن بیتفاوت بود و در عین حال به نتیجهای مطلوب رسید، معرفت به مقام ولایت امامان علیهم السلام آن طورکه خودشان تعریف میکنند راهی بسیار زلال و باریک و عمیق است و بدون آنکه معتقدین به این راه ادعایی در معارف داشته باشند عمیقترین مطالب معرفتی را به بشریت ارائه میدهند. نمونهی آن حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» است و کتاب «مصباح الهدایه» که یک مجموعهی امامشناسی ناب و عمیق است. باید هوشیار باشیم که چگونه نور ولایت شیعیان را سالم نگه میدارد و سعی کنیم آن نور برایمان پیدا شود و تلاش کنیم که آن نور را در جامعه گسترش بدهیم. زیرا فقط از این طریق میشود جوامع اسلامی را از خطرات نجات داد، این سخنی است که حضرت صادق علیه السلام بر آن تأکید دارند و به آن دو دانشمند اهل سنت میفرمایند: «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا لَنْ تَجِدَا عِلْماً صَحِیحاً إِلَّا شَیْئاً یَخْرُجُ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَیْت» (1)به شرق بروید و به غرب بروید علم صحیحی نمییابید مگر آنچه در نزد ما اهلالبیت علیهم السلام هست. آیا خانوادهی عصمت و طهارت مردم را به خودشان دعوت میکنند یا به حقیقتی که خداوند در نزد آنها گذارده؟ آنها معتقدند اگر اسلامیت مسلمانان به این نور ختم نشود بهرهای برایشان ندارد. این غیر از نگاه تنگ نظرانهای است که عدهای برداشتهای خود از اسلام را همهی حق میدانند و بقیه را کافر
1) بحار الأنوار، ج2، ص 92.
به حساب میآورند. حکمت حکیمان اقتضا میکند که به برداشت طرف مقابل احترام بگذاریم ولی عجیب است که بعضیها برداشت سطحی خود از ولایت را همهی حقیقت میدانند و همان برداشت برایشان حجابی میشود که هیچ بهرهای از حقیقت ولایت نصیبشان نشود و از وسعت نظر لازم محروم بمانند. کسی که حقیقت را پیدا کرد به وسعت نظری میرسد که هر ذره از حقیقت را در هرکس دید، میشناسد و تصدیق میکند. ولی اگر کسی خود را دید، غیر خود را نفی میکند در حالی که بنا است حق را بپذیرند و نه شخص را. اگر من خود را دیدم و خود را حق بدانم غیر خود را کافر میدانم. رمز کار که حضرت میفرمایند این خط را پیدا کنید وگرنه کافرید، آن است که آنها عین عصمتاند. و ما اگر آن نور را پیدا کنیم همه را دعوت به آن نور میکنیم نه به خودمان. و هرگز بقیه را به این راحتی تکفیر نمینماییم، بلکه آنها را به حقیقت دعوت میکنیم. نمونهی چنین شخصیتی حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» بودند که به جای آنکه ولایت را چماق تکفیر بقیه کنند از طریق نور ولایت، زمینهی نجات بشریت را فراهم کردند، آیا سیرهی مولایمان علی علیه السلام غیر از این بود؟ به گفتهی حافظ:
با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی
خدایا! به حقیقت خودت قلبی به ما عطا فرما که به راحتی مقامات اهل البیت علیهم السلام را تصدیق کنیم و از نور آن مقامات بهرهمند شویم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
همینطور که مستحضرید حضرت مولی الموحدین علیه السلام در صددند تا مقام خود و اهل بیت علیهم السلام را ترسیم و تبیین کنند تا قلبهای ممتحن با متذکر شدن نسبت به وجود چنین مقامهایی اوج بگیرند و به عالیترین درجهی ممکن صعود کنند. آری بسیار باید تلاش کرد تا به عقیدهای پاک و نورانی دست یافت، از آن به بعد است که میتوان با حالتی معنوی قلب را زنده نگه داشت و جلو برد. گفت:
اول قدم آن است که او را یابی
آخر قدم آن است که با او باشی
باید برسیم به این که چنین مقاماتی در این عالم هست و مصداقش هم اهل البیت علیهم السلام هستند. در تکمیل سخن خود به جناب سلمان و ابوذر فرمودند: «أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ بِإِذْنِ رَبِّی»؛ من به اذن پروردگارم زنده میگردانم و میمیرانم. تأکید بر «بِإِذْنِ رَبِّی»؛ تعارف نیست. یعنی این سیر، سیری است که به پروردگاری حضرت حق ختم میشود و در راستای
ربوبیت پروردگار چنین کاری عملی است و امام فقط مظهر اسماء الهی هستند و در منظر خودشان هیچ چیزی از خود نمیبینند. چون هر اندازه اولیاء الهی به قرب الهی نزدیکتر شوند وحدت حق بیشتر بر جان آنها تجلی میکند و به همان اندازه کثرت، بیشتر نفی میشود و در نتیجه انسان بیشتر از دیدن خود آزاد میگردد و بیش از پیش خداوند را در همهی امور منشأ اثر مییابد. براساس همین قاعده است که میتوان فهمید طرف به واقع عارف است یا مدعی است. اگر کسی به سوی توحید سیر کرد ناخودآگاه وحدت بر کثرت تجلی میکند و دیگر نمیتواند خود را ببیند. البته سیر توحیدی درجه دارد و به همان اندازه هم نفی خود درجه دارد. اولین درجهاش مقدم داشتن منافع برادران ایمانی بر منافع خود است وگرنه انسان هنوز گرفتار کثرت است. مقدمداشتن منافع برادران بر منافع خود تا آنجایی جلو میرود که دیگر انسان خودی نمیبیند تا به منافع خود فکر کند، در آن حال حضور حضرت رب العالمین را در همهی مناسبات و امورات خود مییابد.
نشانهی اولین تجلی رحمت حضرت اَحد و نزدیک شدن به آن بارگاه آن است که انسان بین خود و بقیه فرق نمیگذارد، همچنان زمینهی ظهور و تجلی نور توحید به مرور فراهم میشود که نه تنها بقیهی مؤمنین را بر خود مقدم میدارد بلکه در همهی امور حضرت الله را مؤثر میداند و در توحید به جایی میرسد که خودش منشأ ارادهی الهی میشود و به اسم
حیّ زنده میگرداند و به اسم مُمیت میمیراند و آنچنان که حضرت میفرمایند: «أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ»؛ من میمیرانم و زنده میکنم «وَ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِمَا تَأْکُلُونَ وَ مَا تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ بِإِذْنِ رَبِّی»؛ و من به اذن پروردگارم خبر میدهم به شما از آنچه در خانههایتان خوردهاید و یا ذخیره نمودهاید.
عزیزان عنایت دارند وقتی که صادرهی اول در محل قرب کاملِ حق است، پس هرچه در عالم مادون هست جزء وجود اوست و به همان شکلی که به خود عالِم است، به همهی مراتب عالَمِ مادونِ خود نیز علم دارد. همانطور که شما در قوهی بینایی خود حاضرید و میگوئید: «من میبینم». این قاعده را میخواهند به ما یاد بدهند که رابطهی مراتب عالی وجود با مراتب پائین چگونه است. میفرمایند ما را در مقامی بدانید که هرجا شما هستید چه آنجایی که غذا میخورید و چه آنجایی که مایحتاج خود را انبار میکنید، ما آنجا حاضریم. نتیجهی این کلمات آن است که ما را وارد معرفتی میکنند که نحوهی حضور حقایق غیبی در این عالم چگونه است. امروز مشکل دنیا نداشتن چنین معارفی نسبت به اولیاء الهی است. یقین بدانید اگر نسل جوان ما نسبت به این معارف آگاهی لازم را داشتند لامحاله رویکرد آنها نسبت به زندگی عوض میشد و به غیر از اهل البیت علیهم السلام جهت مدیریت امور فردی و اجتماعی نظر نمیکردند. مشکل امروز مردم دنیا این است که قبول ندارند چنین حقایقی در عالم هست. حقیقت نوریهای که در کنار همهی موجودات عالم حاضر است و میتوان به نور آنها امور خود را به بهترین نحو طی کرد. وقتی إنشاءالله
چنین معارفی برای جوانان روشن شد و مصداق آن را نیز شناختند دیگر جایی برای مدعیان نمیماند. آری:
چو بیشه تهی ماند از نرّه شیر
شغال اندر آن بیشه آید دلیر
اگر مقام ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام روشن بشود مطمئن باشید دیگر اختلاف بین شیعه و سنی نخواهیم داشت. مشکل آن است که اهل سنت منکر وجود چنین مقاماتی هستند وگرنه یک سنی نیست که ادعا کند خلیفهی اول و دوم و سوم این مقامها را دارند، همینطور که جهان مدرن منکر چنین مقامی برای انسان میباشد. اگر بتوانیم ثابت کنیم محال است مخلوق اول خداوند، غیر از انسان کامل باشد، در تطبیق آن مقام با امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه علیهم السلام کار مشکلی نخواهد بود. چون هیچ کس در طول تاریخ مدّعی چنین مقامی جز اهل البیت علیهم السلام نبودهاند و در عمل و گفتار هم ثابت کردهاند که در ادعای خود صادقاند.
در راستای توجه دادن به مقام مخلوقِ اول و انسان کامل میفرمایند: «وَ أَنَا عَالِمٌ بِضَمَائِرِ قُلُوبِکُمْ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ أَوْلَادِی یَعْلَمُونَ وَ یَفْعَلُونَ هَذَا إِذَا أَحَبُّوا وَ أَرَادُوا» من به ابعاد پنهانی قلبهای شما آگاهم و نیز امامان از اولاد من کسانی هستند که هر وقت اراده کنند و بخواهند، همین اطلاعات را دارند و همین کارها را میکنند. به جملهی «إِذَا أَحَبُّوا وَ أَرَادُوا» دقت بفرمائید که حضرت میفرمایند: ائمه اگر بخواهند و مایل باشند همهی آنچه من میدانم و انجام میدهم آنها نیز میتوانند چنین کنند.
امامان علیهم السلام مایل بودند در امور فردی مثل بقیه زندگی کنند لذا تواناییهای خود را فقط در مواردی که نیاز بود تا دین تبلیغ شود و مردم
هدایت شوند به کار میبردند. کلینی در اصول کافی در «کتاب الحجه» آورده که سُدیر گفت: « من و ابوبصیر و یحیی بزّاز و ... در مجلس حضرت صادق علیه السلامبودیم، ناگهان آن حضرت با حال غضب در مجلس وارد شدند و چون در جای خود قرار گرفتند، گفتند: «یَا عَجَباً لِأَقْوَامٍ یَزْعُمُونَ أَنَّا نَعْلَمُ الْغَیْبَ مَا یَعْلَمُ الْغَیْبَ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَل» عجیب است از گروهی که گمان میکنند ما علم غیب داریم، جز خدا کسی عالم به غیب نیست، من قصد داشتم که کنیز خود را ادب کنم از دست من فرار کرد و من ندانستم در کدام یک از اطاقهای خانه مخفی شده است! سدیر میگوید: چون حضرت برخاستند و به طرف منزل رفتند من و ابوبصیر و میسّر به منزل آن حضرت رفتیم و عرض کردیم: فدایت شوم ما امروز در باره آن کنیز از شما شنیدیم که چنین و چنان فرمودید و ما نمیخواهیم به شما نسبت علم غیب دهیم، ولیکن ما میدانیم که حقاً شما علوم بسیار فراوانی دارید! حضرت فرمودند: ای سدیر آیا قرآن میخوانی؟ عرض کردم بلی. فرمودند: هیچ این آیه را خواندهای که میفرماید: «قال الَّذی عِنْدَهُ علمٌ مِنَ الْکِتاب اَنا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ یَرْتَدَّ اِلَیْکَ طَرْفک» عرض کردم آری (که حضرت سلیمان به اطرافیان فرمودند کدام یک از شما قصر بلقیس را برای من میآورد؟ «قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنّ اَنَا آتیک بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ اِنّی علیه لِقَویٌ اَمینٌ» عفریتی که از طایفه جن بود گفت: قبل از اینکه از جایت بلند شوی میآورم، «قالَ الَّذی عِنْدَهُ علمٌ
مِنَ الْکِتاب اَنا آتیک بِه قَبْلَ اَنْ یَرْتَدَّ اِلَیْکَ طَرْفُک» (1)و آن کسی که مقداری از علم کتاب نزد او بود گفت: من قبل از آنکه نگاهت برگردد آن تخت را میآورم. و آن آصف بن برخیا بود از مبادی دیگری غیر از آن مبادی که عفریت جن عمل میکرد، عمل مینمود). حضرت فرمودند: آیا دانستی که او چقدر به کتاب الهی علم دارد؟ عرض کردم شما برای من بیان بفرمایید. حضرت فرمودند: به اندازهی یک قطره نسبت به اقیانوس، به این مقدار آصفبنبرخیا از کتاب الهی علم داشت... ای سدیر آیا در کتاب خدا این آیه را یافتهای که میفرماید: « وَ یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهیداً بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ » (2)ای پیامبر! آنها که کافر شدند میگویند: «تو پیامبر نیستی!» بگو: کافی است خداوند و کسی که علم کتاب نزد اوست، میان من و شما گواه باشند. سدیر گفت: بلی این آیه را هم خواندهام. حضرت فرمودند: آیا کسی که تمام کتاب را میداند با فهمتر است یا کسی که بعضی از آن را میداند؟ عرض کردم؛ بلکه کسی که تمام علم کتاب را میداند. آنگاه حضرت با دست خود اشاره به سینهشان نمودند و فرمودند: به خدا سوگند «علم کتاب» نزد ماست، به خدا سوگند «علم کتاب» نزد ماست (3)امام از طریق این آیه ما را متوجه مقام خود نمودند.
پس معلوم است از آن جهت که اماماند و واسطهی فیض، مقامشان فوق جبرائیل و میکائیل است، و از آن جهت که میخواهند به صورت عادی زندگی کنند علمی را از خدا طلب نمیکنند و مسئلهی پنهانبودن محل کنیز برای آن حضرت مطرح خواهد بود. عمده آن است که متوجه شویم امام علیه السلام چه علمی را میخواهند از خود نفی کنند و آن عبارت است از علم ذاتی. لذا است که آن را مربوط به خدا میدانند ولی این بدین معنی نیست که هر علمی را امام بخواهد خداوند به ایشان ارزانی ننماید.
امام صادق علیه السلام در جایی دیگر میفرمایند: فرشتهای که با ما ارتباط دارد فوق جبرائیل و میکائیل است. اینجا شما میمانید که از یک طرف میفرمایند کنیزم گم شده نمیدانم در کدام اتاقها است، از این طرف ما را متوجه مقامی از خود میکنند که از مقام آصف بن برخیا بالاتر است. حال به این جمله توجه فرمائید که امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد اهلالبیت علیهم السلام میفرمایند: «إِذَا أَحَبُّوا وَ أَرَادُوا»؛ اگر بخواهند و اراده کنند آنچه من میدانم و انجام میدهم آنها نیز آن را خواهند دانست و انجام میدهند. در خبر داریم که شتر پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم گم شد حضرت به اصحاب فرمودند که آن را پیدا کنند. اصحاب جستجو کردند و آن را پیدا نکردند. در همین حین منافقین شروع کردند نجواکردن که پیغمبری که نمیداند شترش کجا است چگونه پیغمبری است؟ حضرت نظری کردند و فرمودند: در فلان دره افسارش به خار گیر کرده است بروید افسارش را آزاد کنید و آن را بیاورید. این است معنی این که عرض کردم اصولاً اولیاء الهی
نمیخواهند از علوم غیبی خود در امور شخصی استفاده کنند مگر آنجایی که مصلحت اسلام در میان باشد. در ابتدای امر پیغمبر صلی الله علیه وآله و سلم میخواستند شترشان را به طور طبیعی پیدا کنند. اما وقتی منافقین فضاسازی میکنند و پیغمبری حضرت زیر سؤال میرود، اگر به صورت عادی اصحاب بروند و شتر را هم پیدا کنند دیگر فایده ندارد. باید حضرت با نور نبوت آن را پیدا کنند. آری از آن نور و آن علم فقط آن جایی که واقعاً احساس وظیفه کنند استفاده میکنند. روحشان به آنها اجازه نمیدهد تا از تواناییهای خود در جاهایی که باید زندگی ساده و عادی داشته باشند استفاده کنند. آن علم برای امور عادی نیست.
محی الدین بن عربی میگوید. از استادمان پرسیدیم چرا شاگردهای شما بیشتر از شما کرامت دارند با این که همه را از شما آموختهاند؟ در جواب گفت: من میخواهم عَبْد باشم و آنها میخواهند رَب باشند - چون کرامت، از قدرت و ربوبیت است ، ولی تبعیت از خدا از ذلت و عبودیت است - به همین جهت ائمه علیهم السلام دوست نمیدارند از خود کرامت بنمایانند مگر آنجایی که خاص است و به حکم بندگی برای حفظ اسلام نیاز است که قدرت امامت خود را نشان دهند. به گفتهی محیالدین اصل انسان عبودیت است و انسان دوست دارد بر اصل خود باقی باشد. چرا پیغمبر صلی الله علیه وآله و سلم در جنگ با دشمنان اسلام روی سرشان عمامه میگذارند و روی عمامه کلاهخود قرار میدهند و زره میپوشند؟ چون میخواهند همچون یک سربازِ اسلام بجنگند، اما آنجایی که اسلام به خطر است، در جنگ بدر یک مشت خاک بر میدارند و به طرف لشکر کفر میپاشند. بعداً که
مشرکان مسلمان شدند گفتند ما نمیدانیم این مشت خاک چه کار کرد ولی هرچه کرد آن یک مشت خاک کرد، چون آنجا دیگر بحث حفظ اسلام است. ولی با این همه از زره و کلاهخود استفاده میکنند چون دوست دارند بنده باشند و در همین راستا از علم موهبی الهی هر وقت بخواهند استفاده میکنند و «اگر بخواهند میدانند» و چون میخواهند کنیزشان را خودشان پیدا کنند اصلاً نظر نمیکنند به منبع علم موهبی الهی.
اگر کسی از بنده بپرسد حضرت به نور علم موهبی الهی میدانند کنیزشان کجا پنهان شده، جواب به این سؤال برای من بسیار مشکل است. اگر گفته شود نه، دروغ است و اگر گفته شود آری، معلوم نیست درست باشد، چون بحث از دو مقام است، اگر گفته شود نه، به معنای این که در این مرتبه میخواهند بنده باشند و نمیخواهند بدانند، درست است ولی این به این معنی نیست که در مقام امامت و حقیقت نوری خود از این موضوعات غافل باشند، در حالی که با ذره ذرهی عالم همراهند. تصور داشتن دو مقام در یک لحظه، برای افرادی مثل ما که دارای چنین مقاماتی نیستیم مشکل است چون از آن طرف میبینیم امامان خیلی عادی زندگی میکنند، از آن طرف پرده از رازهایی برمیدارند که تا قیام قیامت کاربرد دارد. نمونهی روشن آن را در کربلا ملاحظه میکنید، که از یک طرف حضرت سیدالشهداء علیه السلام مثل یک جنگآور میجنگند، میکشند و کشته میشوند، از آن طرف آیندهی نهضت خود را به بهترین نحو پیشبینی
میکنند و متوجهاند بزرگترین حادثهی معنوی تاریخ دارد تحقق مییابد. (1)
دائماً اتفاق میافتاد که طرف خدمت یکی از ائمه میآمد و خبری میداد، امام به یکی از اطرافیان میفرمودند در مورد صحت این خبر تحقیق کنید. یکی بگوید قربان جدتان بروم خودتان که نور امامت دارید به کمک آن نور موضوع را روشن بفرمائید. در حالی که با توجه به عرایضی که شد معلوم است چرا میخواهند موضوعات از مسیر عادی خود جلو برود. به همین جهت حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند: اهل البیت علیهم السلام «یَعْلَمُونَ وَ یَفْعَلُونَ هَذَا إِذَا أَحَبُّوا وَ أَرَادُوا» چنین تواناییهایی را دارند ولی اگر دوست داشته باشند و اراده کنند. راز مسئله در دو کلمهی آخر است، و معلوم میکند همیشه نمیخواهند و همیشه اراده نمیکنند که زنده کنند و یا بمیرانند و از ضمائر افراد خبر دهند. عمدهی آن چیزی که باید در مورد ائمه علیهم السلام هرگز مورد غفلت قرار نگیرد همین نکته است و اگر متوجه این امر نشویم در مورد اعمال آن ذوات مقدس حیران میمانیم، مثلاً میفرمایند این مسئله را بروید از پزشک بپرسید. شما تعجب میکنید، یعنی ائمه نمیدانند یا میخواهند امور در مسیر عادی خود جلو برود؟ ولی فراموش نفرمائید وقتی هم میخواهند یک انسان عادی باشند، یک انسان عادی فوق العاده بزرگاند، خیلی بالاتر از یک عارف بزرگ که قلبش حقایق را میفهمد. بالأخره آن عبادات و تزکیهها و مراقبت ها برای شخص عادی چقدر کمالات به همراه
1) به کتاب «راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه» از همین مؤلف رجوع شود.
میآورد، امامان در بین مردمِ روزگار خود سرآمد عبادتکردن و مراقبهاند و در نتیجه از شعور و فهم بالایی برخوردارند و این غیر از علم امامتِ موهبی است که خداوند جهت هدایت مردم به آنها داد. چطور یک عارف بزرگ با زحمات و تلاشهایش به یک شعور بالایی میرسد، همان شعوری که امثال ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» و امام خمینی«رضواناللهعلیه» به آن رسیدند؟ ائمه علیهم السلام در این امور به عنوان یک انسان عادی، عبادتها داشتند و ملاحظه کردید که راوی گفت: حضرت از سر شب همین طور یک آیه را خواندند و تکرار کردند تا بیهوش شدند، میگوید پرسیدم یابن رسول الله چطور شد؟ فرمودند اینقدر تکرار کردم تا آیه را گویا از کسی که نازل کرده شنیدم. (1)شما هم اگر این کار را بکنید و خود را در این راستا ساخته باشید به آن نتیجه میرسید.
پس عنایت داشته باشید آن وقتی هم که ائمه علیهم السلام از حقیقت نوری خود استفاده نمیکنند انسانهای بسیار بزرگاند، چون به بهترین مراقبهها و عبادات مشغولاند در حالی که زندگی عادی آنها جدا از نور عظمتشان نیست، هر وقت اراده کنند وصلاند. وقتی شما با امام روبرئید، با امامی روبهرو هستید که به سُدیر فرمودند: علمی داریم که علم برادرم آصف بن برخیا نسبت به آن قطرهای از آن اقیانوس است. پس اینطور نیست که بگوئیم امام در حالت عادی که هستند از نور عظمتشان جدا میباشند، همیشه نفس ناطقهی آنها به آن حقیقت وصل است منتها نظر نمیکنند، همین که نظر کنند مییابند چون همیشه با آن حقیقت متحدند. این هنر
1) بحار الانوار، ج 47، ص 58.
شماست که ظرائف این معارف را بشناسید و هر کدام را در جای خود بگذارید.
بعد از توجهدادن به مقام اهل البیت علیهم السلام میفرمایند: «اگر بخواهند و اراده کنند چنین تواناییهایی دارند. چون همهی ما یک حقیقت واحد هستیم، اول ما محمد صلی الله علیه وآله و سلم است و آخر ما محمد صلی الله علیه وآله و سلم است و وسط ما محمد صلی الله علیه وآله و سلم است و همهی ما محمدیم». این جمله برای قسمت بعدی مقدمه باشد که دیگر خیلی عجیب است. میفرمایند «فَلَا تَفَرَّقُوا بَیْنَنَا وَ نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ» بین ما هیچ تفاوت نگذارید و هر چه ما بخواهیم خدا میخواهد. یک مرحله آن بود که هر چه خدا بخواهد ما میخواهیم، حالا میفرمایند: هر چه ما بخواهیم خدا میخواهد «وَ إِذَا کَرِهْنَا کَرِهَ اللَّهُ» و هرچه ما دوست نداشته باشیم خدا هم همان را دوست ندارد. این یک مقام دیگر است که حکایت از فنای عبد در رب و ظهور رب به عبد دارد.
خداوند به لطف و کرم خود ما را به شعوری برساند که قلبمان این حقایق عالی را بفهمد و تصدیق کند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت مولی الموحدین علیه السلام بعد از آن که در روایت حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام مقام وجایگاه اهلالبیت علیهم السلام را مطرح فرمودند، بر این نکته تأکید کردند که اگر آنها اراده کنند و بخواهند تصرفاتی در عالم و آدم داشته باشند میتوانند. شواهدی از قول آن بزرگواران مطرح شد که نمیخواهند از این توانایی در امور عادی خود استفاده کنند. و عرض شد هنر ما جمع این دو مقام است که یک جا در مقام ارائهی اسماء الهی هستند که به تعبیر توقیع شریف حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف به خدا عرضه میدارید، «لَا فَرق بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَکَ إِلاّ أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ» (1)فرقی بین آنها و تو نیست مگر آنکه آنها بندگان و مخلوق تو میباشند. به این معنی که تمام کمالاتی که در حضرت «الله» هست در خلیفهی الله نیز موجود است، چون قرآن در وصف خلیفهی الهی دارد «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء
1) مفاتیح الجنان، ادعیهی ماه رجب، توقیع شریف، حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف
کُلَّهَا»؛ (1)واژهی «کُلَّهَا» برای روشنشدن همین نکته است که خلیفهی الهی همهی اسماء الهی را دارا است. اسمائی مثل علیم و سمیع و بصیر و قادر و محیی و ممیت، همهی این اسماء از خلیفهی خدا ظاهر میشود، چون که مظهر آنها است. و در یک جا به اعتبار بندگی که در خود احساس میکنند میفرمایند: «اَنَا اَقَلُّ الاَقَلِّین وَ اَذَلُ الاَذَلِّین» (2)با اینهمه، همین امام میفرمایند: «ایّها النّاس! اَنَا بْنُ مکّة و منی، اَنَا بْنُ زمزم و صفا، ... اَنَا بْنُ مَنْ بلغ به الی سدرة المنتهی، اَنَا بْنُ مَنْ دنی فَتَدَلَّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی» (3)ای مردم من فرزند مکه و منی و زمزم و صفا هستم، من فرزند کسی هستم که به سدرةالمنتهی راه یافت، من فرزند کسی هستم که در نزدیکی به خدا از نزدیکی دو سر کمان نزدیکتر راه یافت. امیرالمؤمنین علیه السلام (همانطور که ملاحظه شد) میفرمایند: خضر، معلم موسی و معلم سلیمان بن داود و ذوالقرنین و قدرت خدای عزوجل من هستم. بعداً روشن میشود که هر کس متوجه وجود چنین مقامی در عالم نباشد به خداوند و حکمت او ظلم کرده است و خودِ حضرت خواهند فرمود: اگر کسی منکر چنین مقامی بشود «فَقَدْ أَنْکَرَ قُدْرَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَشِیَّتَهُ فِینَا»؛ قدرت و مشیت خداوند عزوجل را در مورد ما منکر شده است. او حقیقت بزرگی را انکار کرده است.
وقتی متوجه دو مقام «حقیقت نوری» و «جنبهی بندگی» اهل البیت علیهم السلام بشویم جواب آن سؤالهایی که میپرسند چرا امیرالمؤمنین علیه السلام که میدانستند ابن ملجم میخواهد ایشان را به قتل برسانند از علمشان استفاده نکردند؟ داده میشود و روشن خواهد شد به قول علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» این علم، علم به سلسلهی علل است در تحقق قواعد عالَم، کاری به شخص خودشان ندارد، تا به عنوان شخص بخواهند از آن استفاده کنند. آنجا که مربوط به خودشان است میخواهند بنده باشند، آنجایی که باید مظهر علم الهی باشند، مدیریت الهی را اِعمال میکنند و از علم و قدرت خود بهره میگیرند. یکجا واسطهی فیض هستند و مدیریت الهی را با مظاهر اسماء الهی اِعمال میکنند، یکجا هم نصف شب بلند میشوند و گریه و لابه میکنند، برای این که بندهی خداونداند. این یک قاعده است که هر چه خدا در قلب انسان بیشتر تجلی کند، ذُلِّ عبودیت بیشتر ظاهر میشود. و چون خداوند با همهی اسمائش در قلب امامان علیهم السلام تجلی کرده آنها به نهایت عبودیت دست یافتهاند. این موضوع را باید بشناسید که چطور میشود جمع این دو حالت را در یک لحظه در خود داشت. (امثال نویسندهی کتاب شهید جاوید که به این جمع نرسیدند دچار گمراهی و بعضی توجیهات شدند).
فرمودند: «فَلَا تَفَرَّقُوا بَیْنَنَا وَ نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِذَا کَرِهْنَا کَرِهَ اللَّهُ» بین ما فرق نگذارید، هر چه ما بخواهیم خدا نیز همان را میخواهد و از هر چه ما کراهت داشته باشیم خداوند نیز به آن کراهت دارد. این مقام عظیمترین مقامی است که میتوان تصور کرد، نمیخواهم بگویم مطلب در حدّ فهم ما است ولی لااقل بفهمیم یک خبرهایی هست. مسلم ما نمیتوانیم چنین مقامی را احساس کنیم. یک وقت بندهی خدا به جایی میرسد که اراده میکند هرچه را خدا میخواهد، همان را بخواهد و حکم خدا را بر ارادهی خودش حاکم میکند. در این مقام در واقع خودش در میان است و برای خود برنامه میریزد، برنامهاش این است که هر چه را خدا میخواهد بر خود حاکم کند. این را مخلِص میگویند. یعنی کسی که اراده کرده است تا خود را از میلهای خود خالی کند و فرمان خدا را جایگزین میلهای خود بنماید. اما یک وقت بنده به جایی میرسد که محور خواستن خدا میشود و هر چه او بخواهد خداوند نیز همان را میخواهد. حدیث مشهوری شیعه و سنی از وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم نقل کردهاند که میفرمایند: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَار» (1)علی با حق است و حق با علی است، حق می گردد هر جا که علی بگردد. این حدیث، به مقامی فوقالعاده متعالی نظر دارد. نمیفرمایند هر جا حق است امیرالمؤمنین علیه السلام دورش میگردد. این را
1) بحار الأنوار، ج 10، ص 445.
میتوان فهمید، ولی این که خدا به محوریت امیرالمؤمنین علیه السلام خود را نشان میدهد خبر از مقامی خاص دارد. در همین رابطه از ائمه علیهم السلام داریم که میفرمایند: «لَنَا حَالَاتٌ مَعَ اللّهِ نَحْنُ هُوَ، وَ هُوَ نَحْنُ، وَ هُوَ هُوَ، وَ نَحْنُ نَحْنُ وَ مَعَ ذلک هُوَ هو وَ نَحنُ نَحنُ» (1)برای ما حالاتی با خدا هست که در آن حالت ما با خدا هستیم و در آن حالت او مائیم. و ما اوئیم. با این حال او، اوست و ما، مائیم. نه ما خدائیم، نه خدا ما است. درک این مسائل مقدمات زیادی میخواهد ولی وظیفهی ماست تا موضوع را ساده نگیریم و به چنین مقاماتی فکر کنیم و از خود بپرسیم چرا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برای سلمان و ابوذر از وجود چنین مقامی در رابطه با اهل البیت علیهم السلام سخن میگویند. این نوع روایات در جوامع روایی ما هست، یکی و دو تا هم نیست، این روایت آن دیگری را تأیید میکند و آن دیگر بعدی را تأیید مینماید تا بفهمیم یعنی چه که خبر دهند: «نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ» ما در مقامی هستیم که هرچه ما بخواهیم خدا هم همان را میخواهد و از هر چه ما کراهت داشته باشیم خدا هم نسبت به همان کراهت دارد. به این معنی که این خانواده ملاک رضا و خشم خداوند در بین خلق هستند، همان مقامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم برای حضرت صدیقهی طاهره علیها السلام خبر دادند که: «وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَغْضِبُ بِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ یَرْضَی لِرِضَاهَا» (2)خداوند عزوجل به سبب غضب فاطمه، غضب میکند و به جهت خوشنودی او خوشنود است.
آب کوزه چون در آب جو شود
محو در وی گردد و جو او شود
در آن شرایط دیگر محدودیت فرد در صحنه نیست، وسعت جوی در صحنه است. همین طور که عرض شد یک مرحله این است که ارادهمان این باشد که ارادهی خدا را بر ارادهی خود حاکم کنیم، این مسیر ارزشمندی است ولی اگر بخواهیم همین اراده را هم فانی کنیم باید همهی حجابهای بین عبد و مولی برطرف شود و ارادهی عبد از میان برداشته شده تا حق تماماً تقدیرات خود را توسط چنین عبدی اِعمال کند، در این حالت دیگر ارادهی عبد در میان نیست، هر چه عبد بخواهد همانی است که حق خواسته است و این جبر نیست. به تعبیر مولوی:
این معیت با حق است و جبر نیست
این تجلی مَه است، این ابر نیست
این نه جبر، این معنی جبّاری است
ذکر جباری برای زاری است
مولوی به آنهایی که میگویند این یک نوع جبر است متذکر میشود این که من حکم جبار را بر خودم حاکم میکنم جبر نیست، این طلب حکم جبار و حاکمِ قادرِ عالم است بر جان خود.
ارادهای داریم که براساس آن اراده، اراده میکنیم تا حکم خدا بر ما حاکم باشد، در این حالت ارادهی ما واسطهی بین ما و خدا است، این یک مرتبه از کمال است که کسی توانسته ارادهی قدسی خود را بر امیال خود حاکم و نافذ گرداند. میلش میخواهد در ماه رمضان غذا بخورد، ارادهاش را بر میلش نافذ میکند و با آن مقابله مینماید، این انسان تا این حدّ ارادهی خود را نافذ کرده و به کمال رسیده است، حال اگر توانست ارادهاش را بیش از این نافذ کند، تمام خیالات خود را تحت حکم خدا
میبرد. یکی از طلبهها خدمت یکی از اساتید رفته بود که من خیالات باطل دارم، فرموده بودند: مگر خلیفهی خدا نیستی؟ یکی از صفات خدا محیی و ممیت است به این خیالات باطل بگو بمیرید، تا بمیرند، تا این حدّ انتظار داشتند که طرف میتواند ارادهی خود را در خیالات خود نافذ گرداند. ارادهی نافذ به راحتی میلهای انسان را محکوم حکم خدا میگرداند. دو نفر که هر دو می خواهند چشم خود را نسبت به نگاه به نامحرم حفظ کنند، یکی خیلی راحت نگاه نمیکند و یکی هم جان میکَند تا نگاه نکند، آخرش هم نگاه میکند، چون برای خود ارادهای نافذ به وجود نیاورده است. اینکه شما در مقابل اینهمه میل مقاومت میکنید به این معنی است که به آن میلها گفتهاید، بمیرید، و آنها هم بحمدالله در مقابل ارادهی شما مردهاند و توانی ندارند که از خود قدرتی نشان دهند، البته طوری مردهاند که اگر حاکمیت اراده بر آنها ضعیف شود دوباره زنده میشوند. حال اگر یک مقدار از این مرحله جلوتر بیائیم همینطور که با حضور در مسجد به وَهمیهای که میخواست ما را منصرف کند، گفتیم بمیر، اگر یک مقدار جلوتر بیائیم و خودمان را بالاتر نگه داریم اراده آنقدر نافذ میشود که به تمام مناسبات انسان که میخواهند مستقل از خدا باشند میگوید بمیرید. تا آنجایی که ارادهای در میان آید که این اراده را حذف کند و تماماً نفی خود نماید و حق به میان آید و انسان مستغرق فرمان الهی گردد تا حق نیز مستغرق حکم او شود و
دیگر خدا برای او است. فرمودند: «عَبْدی اَطِعْنِی حَتَّی اَجْعَلَکَ مِثْلی فَاِنّی اَقُولُ کُنْ فَیَکُون، فَاَنْتَ تَقُول کُنْ فَیَکُون». (1)
گاهی حافظ در غزلیات خود نظر به چنین مقامی دارد و به همین جهت میگویند حافظ جبری مسلک است ولی علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» و امثال ایشان که زبان حافظ را میشناسند اذعان میکنند اتفاقاً مقام حافظ از همین جهت نسبت به بعضی عرفای دیگر بسیار بالا است و معتقدند دیوان حافظ برای سیر و سلوک یک دستورالعمل کامل است. هرچند هرکسی متوجه چنین مقامی نیست، چون حافظ به زبان خاص و برای اهلش سخن میگوید، همانطور که خداوند در مورد قرآن فرمود: «ذَلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدًی لِّلْمُتَّقِینَ» (2)چون این قرآن از قلب پاک محمدی صلی الله علیه وآله و سلم نازل شده، هر بیمعرفتی که نمیتواند اشارات آن را بفهمد. البته قرآن کجا و دیوان حافظ کجا؟ هر چه که حافظ دارد از همین قرآن است. رویکرد عرفایی امثال حافظ به سوی مقامی است که در آن مقام اراده به کلی نفی شود. لذا میگوید:
مردی ز کَنَندهی در خیبر پرس
اَسرار کرم ز خواجهی قنبر پرس
گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سرچشمهی آن ز ساقی کوثر پرس
خواجهی قنبر یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام، حضرت در مقامی هستند که در وجود ایشان فقط حق در صحنه است. نسبت خدا با چنین انسانی که ارادهی شخصیهاش را به کلی نفی کرده طوری است که هر چه او بخواهد
همان است که خدا خواسته است. ابداً چنین مقامی برای امثال بنده قابل ادراک نیست ولی لااقل بفهمیم جملات حضرت چه افقی را در مقابل ما میگشاید در ضمن متذکر میشوند اگر کسی خواست در چنین مسیری قدم بگذارد باید دست به دامن چه کسانی شود. چون اگر کسی بخواهد ارادهی خود را نفی کند ولی دست به دامن صاحبان اصلی این مقام یعنی امامان معصوم علیهم السلام نزند به جای این که قلبش محل تجلیات اسماء الهی بشود، محل القائات شیطان میگردد. راز اینکه میبینید بعضی از متصوفه سرشان به خطر است همین است. گاهی حرفهایی از آنها صادر میشود که نزدیک به کفر است، آنهایی در این مسیر سر به سلامت بردند که مولای خود را به واقع امامان معصوم قرار دادند.
جملهی حضرت که میفرمایند: «اگر ما بخواهیم، خدا میخواهد» خبر از آن میدهد که ائمه علیهم السلام در مقامی هستند که حق در لب و دهان و الفاظ و حرکات و سکناتشان ظاهر میشود و خودی ندارند جز همان حقی که آن ها را مظهر اسماء و صفات خود گرفته، در حدّی که وقتی اراده کنند حق اراده کرده است. گفت:
گر چه آن وصلت بقا اندر بقاست
لیک ز اول آن بقا اندر فنا است
سایههایی که بود جویای نور
نیست گردد چون کند نورش ظهور
هالکآید پیشوجهش هستو نیست
هستی اندر نیستی خود طرفهای است
اندر این محضر خردها شد ز دست
چون قلم اینجا رسیده شد شکست
پس در واقع با وجود ائمه علیهم السلام در عالم، حق از طریق آنها صدای خود را میشنود. مثل وقتی در آینه نگاه میکنید، آن چشمی که در آینه است
را میبینید که دارد شما را میبیند که دارید آن چشم را میبینید. و شما باز در چشم او خودتان را میبینید. به همان معنی که گفت:
آب کوزه چون در آب جو شود
محو در وی گردد و جو او شود
عمده آن است که معلوم شود خداوند نهایت انسانها را چه اشخاصی قرار داده و با توجه به آن مقامات جایگاه مدعیان هدایت و مدیریت جامعهی بشری را معلوم کند. به همین جهت حضرت در ادامه میفرمایند: «الْوَیْلُ کُلُّ الْوَیْلِ لِمَنْ أَنْکَرَ فَضْلَنَا وَ خُصُوصِیَّتَنَا وَ مَا أَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا» وای و صد وای بر آن کسی که فضل و خصوصیات ما را که پروردگارمان به ما عطا کرده منکر شود. چنین کسی کمالات یک نفر یا یک گروه را منکر نشده بلکه حقیقت بزرگی را که خداوند در مقابل بشر قرار داده است منکر شده و چشم خود را نسبت به آن بسته است. میفرمایند: «لِأَنَّ مَنْ أَنْکَرَ شَیْئاً مِمَّا أَعْطَانَا اللَّهُ فَقَدْ أَنْکَرَ قُدْرَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَشِیَّتَهُ فِینَا» زیرا هرکس منکر چیزی از کمالاتی شود که خداوند به ما عطا کرده، قدرت و مشیت خداوند عزوجل را در مورد ما منکر شده است. در واقع چنین کسی متوجه نیست که خدا چنین حقایقی را در این عالم ایجاد کرده و عملاً چنین افرادی خدا را آن طور که هست نمیشناسند که چگونه در نظام ربوبی بندگانش را تا این حدّ جلو میبرد. بندگانی که ما و منِ خود را در مقابل ارادهی پروردگارشان نفی کردند. به تعبیر مولوی:
جمله ما و من به پیش او نهید
مُلک، ملک اوست، ملک او را دهید
چون فقیر آیید اندر راه راست
شیر و صید شیر، خودْ آن شماست
اگر با صداقت، تمام بندگی خود را در مقابل حضرت حق به صحنه آوردیم، قصهی ما و حق قصهی آن شیری میشود که تمام آنچه را که صید کرده بود و خود را نیز در اختیار روباهی گذارد که هیچ حقی در مقابل شیر برای خود قائل نشد. حیف نیست بشر آنچنان در ظلمات قرار بگیرد که این قواعد را نشناسد و خود را در چاهی بیپایان بیندازد. حضرت میفرمایند: وای بر کسی که نمیداند چنین حقایقی در این عالم هست. زیرا قدرت الهی و مشیت خدا را منکر شده است و متوجه نیست حضرت رب العالمین تا کجا بشر را صعود میدهد.
بالأخره این سؤال را از خود داشته باشید که اگر خدای رب العالمین بخواهد انسانها را بپروراند آن پروراندن تا کجا است و اینکه ما میگوئیم امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه علیهم السلام دارای مقامات عالی هستند، مقاماتشان تا کجا است؟ اهل سنت هم قبول دارند که فرزندان رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم آدمهای عالم و دانشمندی هستند، بحث در وسعت کمالی است که خداوند به این خانواده اختصاص داده و آنها را ملاک ارزیابی هر کمالی قرار داده تا اهل سیر و سلوک نیز مشاهدات قلبی خود را با مشاهدات قلبی امامان معصوم علیهم السلام ارزیابی کنند و به صحت و سقم آن پی ببرند. تا آنجا که علامه محمد تقی جعفری«رحمةاللهعلیه» با آنهمه عظمتی که برای مولوی قائلند میفرمایند: من مولوی را نمیبخشم چون گاهی مثالها و جملاتی گفته است که شأنش نبوده و اگر از چشمهی امامان معصوم بیشتر نوشیده بود بیشتر در فضای عصمت و ادب قرار میگرفت، در آن فضای بیقراری که سی و سه سال همینطور شعر میگوید و حکمت
میپراکند، راستی چرا آن همه خوبی را در قالب مثالهای رکیک در حجاب برده است، هرچند این مثالها در آن زمان معمول بوده است ولی نه برای امثال مولوی. شأن یک روحانی جلیل القدری مثل مولوی که اینهمه هیبت و عظمت حوزوی داشته است بیش از اینها باید میبود. میخواهم عرض کنم نمونه را ببینید. چون اولین قدم آن است که ارادهی سالک فانی میشود و آنچه بر قلب او تجلی میکند اظهار کند، حال اگر در اندک زمان تحت تأثیر نفس امّاره و القائات شیطان قرار گیرد به همان اندازه سخنان او همسنخ معصوم نیست. اینجا است که میگویند اولاً؛ باید ساختار فکری خود را از قبل تحت تأثیر عقل تنظیم کنید تا وقتی آن احوالات میآید از مسیر عقل جدا نشود. ثانیاً؛ شاهد و ملاک معصوم داشته باشید و دائماً اظهارات قلبی را که همینطور میآید در منظر شاهد معصوم ارزیابی کنید و با کشف معصوم منطبق نمائید، همانطور که استدلالتان را به بدیهیاتتان میرسانید. مثلاً بر مبنای آن که میدانید جزء هر چیز از کلش کوچکتر است فکر خود را تنظیم میکنید، حال اگر کسی بگوید ما یک مسجد داریم که محرابش شش برابر خودش است. میگویی آن محراب در کجای مسجد قرار دارد؟ مگر آن محراب در آن مسجد نیست؟ این ادعا را با یک اصلی که در درون خود به صورت بدیهی دارید که «جزء هر چیز از کلش کوچکتر است» رد میکنید. جایگاه امام معصوم در امور عملی مانند بدیهیات است در امور نظری. لذا هر کشفی که عارف دارد آن کشف را با کشف امام معصوم میسنجد تا گرفتار خطا نشود. چون اینجا فرصت خوبی بود این مثال را عرض کردم،
شاید روایت متعرض این نکتهی اخیر نبود ولی خوب بود دوستانی که در این کارها وارد میشوند اولاً؛ بدانند در این امور باید قلب را به دست خدا بدهیم تا او آنچه صلاح میداند در آن متجلی سازد، و از خود بپرسیم تا کی ما خودمان در میان باشیم و ادعا کنیم کارها را من انجام میدهم، من نماز میخوانم، من نصف شب برای نماز بیدار میشوم. ثانیاً؛ دائماً در ارزیابی امور قلبی، ملاک صحت و سقم آنها را حرکات و سخنان امام معصوم قرار دهیم. بزرگانِ مسیر دینداری یعنی ائمهی دین علیهم السلام عمر خود را دست خدا دادند و حالا خدا است که در جان آنها تصرف میکند.
خداوند به حق خودش توفیق فهم مقامات اولیاء معصومش را به ما عنایت بفرماید و ما را تابع محض آنها بگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت فرمودند مقام ما طوری است که آنچه ما بخواهیم خدا میخواهد. عرض شد این اوج مقامی است که بنده در مقام فنای خود بدان نایل میشود. شبیه این مقام را در قرآن برای حضرت ابراهیم علیه السلام داریم که بعد از جریان حضرت عُزَیر میآورد. حضرت عُزَیر در مسیر خود به قریهای برخورد کردند که مردم آن قریه همه مرده بودند و استخوانهای آنها بر روی زمین پراکنده شده بود، با توجه به اینکه حضرت عزیر معتقد به قیامت و زنده شدن مردگان بودند، سؤال خاصی کردند حاکی از آن که میخواستند آن زندهشدن را احساس کنند، گفتند: «أَنَّیَ یُحْیِی هَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا» (1)چگونه خدا اینها را بعد از مردن زنده میکند؟ از نوع برخوردی که خدا با حضرت عزیر کرده میفهمیم میخواستهاند این موضوع را بچشند که مردن و زندهشدن چطوری است.
1) سوره ی بقره، آیهی 259.
خدا هم صد سال ایشان را میراند و سپس زنده کرد و از این طریق یقین حضرت را نسبت به قیامت به کمال خود رساند. قرآن بعد از این ماجرا موضوع حضرت ابراهیم علیه السلام را مطرح میکند که مقام دیگری است. حضرت ابراهیم علیه السلام نمیخواستند که نسبت به مرگ به یقین برسند، بلکه مقام برتری را میخواستند. لذا پرسیدند: «کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَی»؛ (1)خدایا تو چطور زنده میکنی؟ یعنی حضرت میخواستند خدایی خدا را در امر زندهکردن بچشند. در ازاء چنین تقاضایی خداوند قدرت خود را به او داد. فرمود: چهار پرنده را بگیر و گوشت آنها را مخلوط کن و بر سر چند کوه قرار ده و سپس آنها را بخوان تا با شتاب به طرف تو بیایند. ملاحظه میکنید که خداوند قدرت خود را به حضرت داد تا او مانند خدا آن پرندگان را بخواند و آنها زنده شده به سوی حضرت آمدند و از این طریق حضرت ابراهیم علیه السلام قدرت میراندن و زندهکردن را حس کردند و دقیقاً وجودشان وجود زندهکردن شد.
از آنجاکه حضرت مولی الموحدین علیه السلام در مقامی هستند از همان نوعی که قرآن در مورد حضرت ابراهیم علیه السلام خبر داد و رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در همین راستا فرمودند: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَار» (2)علی با حق است و حق با علی است، خداوند هر طور که علی بخواهد عمل میکند. راز اصلی این روایت در این است که میفرمایند: «یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُمَا دَار» همانطور که علی بخواهد خدا میخواهد. در آنجا
که میفرمایند: «نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ» وقتی ما بخواهیم خدا میخواهد. با آنکه موضوعِ بسیار عمیقی است و فهم آن کار هرکسی نیست، حضرت در ادامه میفرمایند: «مَنْ أَنْکَرَ شَیْئاً مِمَّا أَعْطَانَا اللَّهُ فَقَدْ أَنْکَرَ قُدْرَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَشِیَّتَهُ فِینَا» هرکس چیزی از آنچه را خدا به ما عطا کرده است انکار کند، قدرت و مشیت خدای عزوجل در مورد ما را انکار کرده است. بدین معنی که چنین کمالاتی را خداوند در ما گذارده و با انکار آن کمالات در ما قدرت الهی و مشیت او در این عالم انکار شده است. باید متوجه باشیم خدایی که کرم مطلق و قدرت مطلق و فیض مطلق و حکمت مطلق است حتماً نهاییترین کمالات ممکن را در مقام انسانیت محقق میکند و لذا مصداق آن کمالات را باید بشناسیم نه این که نسبت به وجود آن کمالات راه انکار را پیشه کنیم. اگر از این زاویه و با چنین برهانی جلو برویم با حقایق بزرگی روبهرو میشویم.
بنده سالها فکر میکردم چطور میتوان برای دانشجویان نکاتی را که در روایات شیعه در مورد مقام عصمت پیامبر و ائمه علیهم السلام هست روشن کرد. کسانی که وجود چنین مقاماتی را به کلی منکرند نیاز به برهانی در این مورد ندارند، ولی شیعه چگونه چنین عقیدهای را به صورت استدلالی قانعکننده در آورَد که علاوه بر نقل، عقل هم منوّر به حقیقت آن روایات بشود؟ فکر میکنم با نور توحید و توجه به ربوبیت الهی میتوان چنین استدلال کرد که: خداوند با توجه به مقام کمال مطلق، چون رحمت مطلق است، حتماً بیشترین کرم را به مخلوق خود میکند. حال اگر بخواهد به انسانها کمک بکند پیغمبر برای آنها میفرستد، تا انسان بتواند قواعد
هستی را بفهمد و مطابق آن عمل کند، و اگر بخواهد به بهترین شکل پیامبر را برای انسانها بفرستد مسلم پیامبری میفرستد که در طول عمر خود در نهایت پاکی زندگی کرده باشد تا لکهی سیاهی در شخصیت او نباشد و بهانهای شود که ما هم تا قبل از چهل سالگی کارهای خلاف میکنیم و سپس مؤمن میشویم. اهل سنت تا اینجا با ما اختلاف ندارند که پیامبر از چهل سالگی به بعد در آوردن وَحی معصوم است ولی آیا این کافی است برای اینکه انسانها بدون دغدغهی درونی نجات پیدا کنند؟ خدایی که میخواهد انسانها را به زیباترین شکل نجات بدهد جز این است که پیغمبری به آنها میدهد که هرچه به او بنگرند سراسر پاکی بیابند؟ و هرچه آن پیامبر به بقیه توصیه میکنند خودشان عامل به آن بوده باشند؟ در نظر بگیرید پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به یک جوان بیست ساله بگویند: اختلاط با نامحرم گناه است ولی خود حضرت در بیست سالگی این کار را کرده باشند. مسلّم وجود چنین پیامبری آن کمک نهایی به مردم نیست، آری میتوانیم توجیه کنیم که آن روز پیغمبر خودشان پیامبر نبودند حالا که پیغمبر شدند برای همهی شما پیغمبرند، برای بیست سالهها هم حالا پیغمبرند و لذا دستوری که امروز به این جوان بیست ساله میدهند باید عمل کند، همهی اینها درست، اما دل را چه کار کنیم؟ باید نهایت لطف را به انسانها کرد تا با تمام وجود حرف پیامبر را بپذیرند. بر همین اساس باید اذعان کرد که واقعیت را ائمه معصومین علیهم السلام میگویند که پیامبران و امامان از بدو تولد معصوماند. خداوند از اول آنها را به جهت شایستگی که داشتند جهت امر نبوت و امامت انتخاب کرد و در آن مسیر جهت
تحقق مسئولیتی که به عهدهی آنها خواهد گذاشت پرورششان داد، تا در انجام آن مسئولیت به زیباترین شکل عمل شده باشد وگرنه ممکن است بعضی کارها برای شخص پیامبر ضرری نداشته باشد ولی شأن پیامبری پیامبر چنان عملی نباشد و خداوند پیامبر خود را از آن امور نیز حفظ میکند تا با رحمت واسعهی خود بهترین شرایط را برای مردم در امر پذیرش نبوت فراهم کرده باشد. امیرالمؤمنین علیه السلام در همین رابطه میفرمایند: «وَ لَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ صلی الله علیه وآله و سلم مِنْ لَدُنْ اَنْ کانَ فَطیماً اَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَریقَ الْمَکارِم و مَحاسِنَ اخلاقِ العالَمِ، لَیْلَهُ وَ نَهارَهُ» (1)از همان لحظه ای که پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم را از شیر گرفتند، خداوندْ بزرگترین فرشتهی خود را مأمور تربیت آن حضرت کرد تا شب و روز، او را به راههای بزرگواری و اخلاق نیکو راهنمایی کند. امام صادق علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یَکِلْنَا إِلَی أَنْفُسِنَا وَ لَوْ وَکَلَنَا إِلَی أَنْفُسِنَا لَکُنَّا کَبَعْضِ النَّاسِ وَ لَکِنْ نَحْنُ الَّذِینَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُم» (2)خداوند ما را به خودمان وانگذاشته اگر ما را به خود وامیگذاشت مانند سایر مردم بودیم ولی ما کسانی هستیم که خداوند در بارهی آنها فرموده: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» مرا بخوانید دعای شما را مستجاب میکنم.
پس خداوند به ما لطف کرده که پیغمبر خود را قبل از بعثت، مجسمهی کامل عصمت قرار داده است. همهی اینها در راستای این برهان است که خدای دارای رحمت مطلق، نهایت رحمت را میکند و در
راستای نهایت رحمت باید از امامان و پیامبر انتظار داشت که چگونه باید باشند. نهایت رحمت و نهایت قدرت و نهایت حکمتِ خداوند اقتضا میکند تا عالیترین مخلوق را بیافریند. عالیترین مخلوق خصوصیتی دارد که اگر منکر آن خصوصیات شدیم در واقع منکر قدرت و حکمت و رحمت خدا به بندگان شدهایم. تحقق حکمت و فیض و رحمت الهی به این است که انسانی با تمام کمالات الهی به صحنه بیاورد. حالا حضرت میفرمایند مصداق آن انسان مائیم. اینجا است که یک بار دیگر تأکید میکنم اگر ما بتوانیم ثابت کنیم چنین مقامی در این عالم هست، یقیناً همه میپذیرند که صاحب آن جز اهل البیت علیهم السلام نمیتواند باشد. مشکل ما در اثبات وجود چنین مقامی است.
آقای جبران خلیل جبرانِ مسیحی میگوید: یقیناً علی با روح کلی مرتبط بوده است، چون آن آقای مسیحی میداند یک روح کلی در عالم هست، وقتی این را فهمید مصداق آن را به خوبی تشخیص میدهد که علاوه بر پیامبران، علی علیه السلام نیز با آن روح کلی مرتبط است. جهان امروز آنچنان حسی شده که از قواعد و سنن عالم غیب غافل گشته. وقتی تا این حدّ در غفلت قرار گرفت وجود افرادی را که چنین مشیتهایی در مورد آنها جاری شده باشد منکر میشود. اگر بشر برسد به اینکه انسانهایی متعالی در این عالم هستند که ثواب و عقاب و جهنم و بهشتِ همه، در زیر قبضهی شخصیت آنها است، میرویم از همهی بزرگان دنیا میپرسیم آیا شما مصداق چنین مقامی هستید؟ اگر به واقع انسانهای بزرگی باشند در کمال تواضع جواب میدهند نه. فقط عدهای آمدهاند که اولاً: خبر از
چنین مقامی میدهند، ثانیاً: خود را مصداق آن مقام میدانند. انسانهای وارستهای که هیچگونه شکی در صداقت آنها نیست و انسانهای شایستهای مثل سلمان و اباذر آنها را تصدیق میکنند. اگر به سلمان بگوئیم شما ملاک حق و باطل و ثواب و عقاب بندگان هستید؟ خودتان پیشبینی کنید چه جوابی میدهد، میگوید من خاک پای آنهایی که این مقام را دارند هم نیستم. به سراغ انسانهای فاسد هم که اصلاً نمیرویم. هیچ وقت سراغ عمروعاص میروید بگوئید شما ملاک حق و باطلید؟ پس میرویم سراغ بزرگان و آنها هم چنین مقامی را برای خود منکر میشوند. میرویم سراغ امیرالمؤمنین علیه السلام میگویند آری ما دارای چنین مقامی هستیم. تنها ائمه علیهم السلام متذکر چنین مقامی هستند و خود را نیز مصداق آن مقام میدانند و حرکات و سکنات و الفاظ و گفتارشان شاهد بر راست بودن ادعایشان میباشد. پس باید به فکر فرو رویم که این چه مقامی است که اظهار میدارد: «نَحْنُ إِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ» هر چه ما بخواهیم خدا میخواهد.
سپس حضرت فرمودند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْکَ. قَالَ علیه السلام: لَقَدْ أَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا مَا هُوَ أَجَلُّ وَ أَعْظَمُ وَ أَعْلَی وَ أَکْبَرُ مِنْ هَذَا کُلِّهِ» ای سلمان و ای اباذر! پروردگار ما مقامی به ما اهلالبیت داده که از آنچه گفتیم بالاتر و برتر است. «قُلْنَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا الَّذِی أَعْطَاکُمْ مَا هُوَ أَعْظَمُ وَ أَجَلُّ مِنْ هَذَا کُلِّهِ؟» سلمان میگوید عرض کردیم ای امیرالمؤمنین! چه چیزی است آنچه که از همهی آنچه فرمودید بالاتر است؟ «قَالَ: قَدْ أَعْطَانَا رَبُّنَا عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَنَا
لِلِاسْمِ الْأَعْظَمِ الَّذِی لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ وَ نَعْرُجُ بِهِ إِلَی السَّمَاءِ وَ نَهْبِطُ بِهِ الْأَرْضَ وَ نَغْرُبُ وَ نَشْرُقُ وَ نَنْتَهِی بِهِ إِلَی الْعَرْشِ فَنَجْلِسُ عَلَیْهِ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ یُطِیعُنَا کُلُّ شَیْءٍ حَتَّی السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبَالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ الْبِحَارُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ أَعْطَانَا اللَّهُ ذَلِکَ کُلَّهُ بِالِاسْمِ الْأَعْظَمِ الَّذِی عَلَّمَنَا وَ خَصَّنَا بِهِ وَ مَعَ هَذَا کُلِّهِ نَأْکُلُ وَ نَشْرَبُ وَ نَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْأَشْیَاءَ بِأَمْرِ رَبِّنَا وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُکْرَمُونَ الَّذِینَ لایَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» فرمودند: پروردگار ما، ما را از اسم اعظم مطلع فرموده که اگر بخواهیم بهوسیلهی آن آسمانها و زمین و بهشت و جهنم را از جای بر میکنیم و به آسمان میبریم و به زمین میزنیم. و به مشرق و مغرب میرویم و به عرش منتهی میشویم، در آنجا مینشینیم در مقابل خدا و همه مطیع ما هستند، حتی آسمانها و زمین و شمس و قمر و ستارگان و کوهها و درختان و جنبندگان و دریاها و بهشت و آتش. این مقام را خداوند به واسطهی اسم اعظم به ما عنایت نموده و بخشیده است. با تمام این امتیازات ما میخوریم و میآشامیم و در بازار قدم میزنیم و این کارها را به امر خدا انجام میدهیم، ما بندگانی هستیم مورد کرامت خدا که هیچ اظهار نظری در مقابل او نداریم و صرفاً به دستور او عمل میکنیم.
موضوع اسم اعظم موضوع بسیار عمیق و بلند مرتبهای است که متأسفانه با اظهار نظرهای جاهلانه توجه به حقیقتِ آن در حجاب رفته و
افراد معمولی فکر میکنند که اگر اسم اعظم را بدانند میتوانند در هر چیزی تصرف کنند، غافل از اینکه اسم اعظم یک حقیقت است برای مقامی خاص. اینکه در دعای کمیل اظهار میدارید «وَ بِأَسْمَائِکَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْکَانَ کُلِّ شَیْءٍ» و خدا را به اسمائی قسم میدهید که پایههای هر چیز را پر کرده نشان میدهد که پایههای تمام اشیاء عالم را اسماء الهی پر کرده است. چطور تمام حرکات و سکنات دست من را حیات پر کرده و حیات است که دست من را حرکت میدهد، در حالیکه حقیقتی است فوق گوشت و استخوان و عصب؟ با این همه هر حرکتی که هر سلولی دارد به جهت احاطه ی حیات است در بدن و به همین جهت اگر حیات از دست من رفت دیگر هیچ حرکت و فعل و انفعالی در بدن باقی نمیماند، پس حیات رکن حرکت و حواس بدن انسان است. با توجه به این مثال عنایت داشته باشید معنی اینکه گفته میشود تمام عالم در قبضهی اسماء الهی است به چه معنی است تا معنای اینکه اسماء الهی مافوق پدیدههای مادی، عالم را در قبضه دارند و مدیریت میکنند، روشن شود. اگر نتوانیم از منظر توجه به حضور اسماء الهی، عالم را نگاه کنیم برای تحلیل فعل و انفعالات عالم، گرفتار نگاه به الکترون و پروتون و نوترون و ابر الکترون میشویم. مثل این است که شما در حرکت دست من تمام انگشتهای من را ببینید ولی متوجه حیات من نشوید، در آن صورت در مورد حرکت دست من واقعیت را ندیدهاید. غافل از اینکه استخوانها و ماهیچهها نقش خود را در قبضهی حیات دست من انجام میدهند، به همین جهت هم اگر حیات رفت نه انگشت میماند و نه دست، همه میگندند و از بین میروند.
رکن شخصیتِ دست و انگشت به حیاتی است که در آنها جاری است، اگر حیات برود شخصیتی برای سلولها نمیماند و خارج از شخصیت دست، هویتشان از بین میرود، وقتی تبدیل به اسید آمینه و کلسیوم و هیدروژن و نیتروژن شدند دیگر دست و انگشت نیستند. شخصیت تمام پدیدهها به اسمایی است که ارکان پدیدهها را تشکیل دادهاند و اگر کسی با ارکان عالم ارتباط نداشته باشد و هویت عالم را بر مبنای اسماء الهی ننگرد هیچ درک درستی از عالم نخواهد داشت. فقط با تصورات و خیالات وَهمی خود به سر میبرد. به همین جهت علماء بزرگ و عرفای صاحب بصیرت نگاههای غیر الهی به عالم را به چیزی نمیگیرند.
وقتی ابتدا روشن شود به چه معنی امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: اسماء الهی ارکان همهی اشیاء را احاطه کردهاند، در مرحلهی بعد معنی اسم اعظم روشن خواهد شد. عرفا در معنای اسم گفتهاند: «اسم» یعنی حضور ذاتِ حق به صفت خاص. مثلاً «اسم حیّ» همان نور حق است با صفت حیات. اینکه دست من حیات دارد به جهت جلوهی حق است با صفت حیات. پس حیات من یک چیزی نیست که خداوند خلق کرده، بلکه خداوند است که به صحنه آمده با صفت خاص. به همین جهت شما هر روز در نمازتان میگوئید «لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ» یعنی خداوند نه میزاید و تولید میکند و نه زائیده و تولید شده است. استاد بنّا این ساختمان را تولید کرده در حالی که حیات دست من تجلی حیات خدا است و نه تولید شده توسط خدا. در تعریف تولید گفتهاند: «صُدُور الشّیئ عَنِ الشَّیئ» صدور پدیدهای از پدیدهای دیگر، در حالی که در حیاتِ دست من خدا به حیات
خود جلوه کرده و ارکان تمام حیاتها اوست و حیات تمام عالم، ظهور «اسم حیّ» است، اینطور نیست که حیات به عنوان یک مخلوق آمده باشد در دست من بلکه خداوند به نور اسم حیّ در عالم جلوه کرده و هرجا زمینهی ظهور داشته آن حیات را پذیرفته است. اسماء الهی تقسیمشدنی نیست، جلوه است. ظهور و حضور همهی اسماء همین طور است. علیم مطلق در همهی عالم جلوه کرده به شما هم رسیده و شما میگوئید علم من. در «اسم علیم» هم حضرت حق در صحنه است. اسماء مثل آب لیوان نیست که قابل تقسیم باشد. ما با مسامحه حیاتِ دست را به خود نسبت میدهیم در حالی که اوست که حیّ است و عالم، ظهور حیات اوست در مظاهر مختلف. اوست که خودش را ظاهر میکند به صورتهای مختلف. وقتی معنی و جایگاه اسماء روشن شد، معنی اسم اعظم إنشاءالله مشخص میشود، ابتدا باید متوجه شویم اینکه گفته میشود مقامی در این عالم است که حامل اسم اعظم میباشد، به چه معنی است. حال اینکه کسی بخواهد خودش حامل اسم اعظم باشد پیشکش.
جهت توجه به معنی و جایگاه «اسماء الهی» نسبت به اسم اعظم، به عنوان مثال وجود نور بیرنگ نسبت به نورهای سبز و زرد و آبی را در نظر بگیرید که نور زرد شکل خاصی از نور است که شش نور دیگر را با خود ندارد و لذا حالا هم که اشیاءِ اطراف ما را نشان میدهد به رنگ واقعیشان نشان نمیدهد. در حالی که نور بیرنگ؛ اولاً: حامل همهی
هفت نور است، ثانیاً: اشیاء را به رنگ خاص خودشان نشان میدهد. حال اگر کسی نور بیرنگ را در صحنه بیاورد به واقع علاوه بر آن که اشیاء را میبیند و از تاریکی رها شده، اشیاء را به رنگ واقعی خود میبیند. اسماء الهی حقایق فعّال و با شعور عالم اند و تمام این عالم جلواتی از اسماء الهیهاند، مثل نور زرد و آبی و قرمز. هر اسمی از اسماء الهی صفتی از حق را به صورت نازله مینمایاند. حال اگر اسم اعظم در صحنه باشد و کسی با نور اسم اعظم عالم را بنگرد اولاً: حقیقت همهی عالم را به صورت کامل با خود دارد، ثانیاً: آن حقایق به صورت جامع در نزد اوست. اینکه حضرت میفرمایند: اسم اعظم نزد ما است، یعنی تمام حقیقت عالم به نحو کامل و جامع نزد حضرت است. وقتی چنین شد حیاتِ دست من به نحو کامل و در نهایت شدت در قبضهی حضرت میباشد و قبل از آن که دست من در قبضهی من باشد در قبضهی حضرت است و نه تنها حیات عالَم به نحو شدید در قبضهی حضرت است، بلکه تمام اسماء به همان شکل در قبضهی ایشان میباشد. وقتی میگوییم حضرت اسماء را به صورت جامع در قبضه دارند، مثل آن است که نور بیرنگ به صورت جامع همهی نورها را در خود دارد و هر نوری در نور بیرنگ مستغرق است و به نور بیرنگ موجود است و نه به نور خود.
در مورد تفکر نسبت به اسم اعظم، اولاً: باید بدانیم «اسم» یعنی چه؟ ثانیاً: این که گفته میشود ارکان عالم را اسماء الهی پُر کرده به چه معنی است، تا معنی اسم اعظم و جایگاه حاملان اسم اعظم روشن شود. اینکه
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَت» (1)اگر محبت من در دل کوه افتد متلاشی میشود. به جهت آن است که شناخت جایگاه حضرت در هستی به عنوان محل تجلی اسم اعظم موجب آنچنان شیدایی میشود که انسان نمیتواند وجود خود را تحمل کند، تماماً خود را در مقابل حضرت نفی میکند و بدون آنکه خودی برای خود قائل باشد، همهی حضور را برای حضرت مییابد. حضرت به رمیله میفرمایند: «یَا رُمَیْلَةُ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ وَ لَا مُؤْمِنَةٍ یَمْرَضُ إِلَّا مَرِضْنَا لِمَرَضِهِ وَ لَا حَزِنَ إِلَّا حَزِنَّا لِحَزَنِهِ وَ لَا دَعَا إِلَّا أَمَنَّا لِدُعَائِهِ وَ لَا سَکَتَ إِلَّا دَعَوْنَا لَهُ وَ لَا مُؤْمِنٌ وَ لَا مُؤْمِنَةٌ فِی الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ إِلَّا وَ نَحْنُ مَعَه» (2)ای رمیله هیچ مؤمنی بیمار نمیشود، مگر اینکه ما هم به خاطر او بیمار میشویم و اندوهی به او نمیرسد، جز اینکه ما هم اندوهگین میشویم و هیچ دعایی نمیکند، مگر اینکه برایش آمین میگوییم و هرگاه ساکت باشد، برایش دعا میکنیم. - رمیله عرض کرد: این مسأله نسبت به کسانی است که در این شهر با شما ساکن هستند، ولی کسانی که در مکانهای دور، سکونت دارند، چطور؟ فرمود: - هیچ مؤمنی در شرق و غرب عالم از نظر ما پنهان نیست، مگر اینکه ما با اوییم. ملاحظه کنید اتحاد با اسم اعظم چه نوع حضوری برای امامان علیهم السلام بهوجود میآورد. إنشاءالله نسبت به این نحوه حضور بعداً بحث خواهد شد.
با نظر به مقام حقیقی اهلالبیت علیهم السلام میتوان اولاً: مسیرِ سیر حقیقی خود را یافت. ثانیاً: همّت سیر به سوی مقصد را به نور اهل البیت علیهم السلام پیدا کرد و
راه افتاد. حضرت با طرح این نکات دارند اسرار عالم را آشکار میکنند که اسم اعظم چیزی است که «لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ» اگر ما بخواهیم میتوانیم آسمان و زمین را پارهپاره کنیم «وَ نَنْتَهِی بِهِ إِلَی الْعَرْشِ» به وسیلهی اسم اعظم به عرش منتهی شویم. «فَنَجْلِسُ عَلَیْهِ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» و در محضر خدای عزوجل که حقیقت اسم اعظم است قرار گیریم، به طوری که در آن مقام، حق در آینهی خود به جمال علی علیه السلام اسم اعظم را میبیند و علی علیه السلام در منظر خود به اسماء عالیهی الهیه حق را میبیند. در ادامه میفرمایند: «وَ یُطِیعُنَا کُلُّ شَیْءٍ» در مقام حمل اسم اعظم همه عالم از ما اطاعت میکنند. امیدوارم با مقدماتی که عرض شد به راحتی بتوانید چنین مطلبی را تصدیق کنید. به گفتهی حافظ در تصدیق مقام اسم اعظم برای سروِ خانهی بندگی یعنی مولیالموحدین علیه السلام:
مرا در خانه سروی هستکاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صدلشکر از خوبان به قصددلکمینسازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چواسم اعظممباشدچه باک از اهرمن دارم
خدایا به حقیقت انوار عالی این ذوات مقدس، قلب ما را متوجه حضور عالمگیر اهل البیت علیهم السلام بگردان.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت علی علیه السلام بعد از آن که جایگاه خود را در عالم هستی به جناب سلمان و اباذر متذکر شدند، فرمودند: آنچه که خدا به ما داده است از اینها بالاتر است و موضوع علمشان به اسم اعظم را پیش کشیدند و نقش اسم اعظم در عالم هستی را روشن نمودند که تمام زمین و آسمان و مغرب و مشرق و جهنم و بهشت و آسمان و قمر همه در قبضهی صاحب اسم اعظم است.
امیدوارم بعد از انزوای طولانی معارف شیعه، مثل همین صاحب اسم اعظمبودن اهل البیت علیهم السلام، بتوان با دقت در این سخنان، معارف گرانقدری را به بشریت عرضه کرد. از خود بپرسیم اسم اعظمی که این بزرگان میفرمایند چیست و در عالم چه جایگاهی دارد و چطور ما میتوانیم به آن شناخت پیدا کنیم؟ البته علم به حقایق غیبی عالم، برای درست فکر کردن است و لازم نیست وقتی در مورد اسم اعظم سخن می گوئیم خودمان
حامل اسم اعظم شویم. مگر وقتی ما میخواهیم خدا را بشناسیم میخواهیم خدا بشویم؟ با این که این همه در روایات داریم «أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَکُّرِ فِی اللَّهِ وَ فِی قُدْرَتِه»؛ (1)بالاترین عبادت تفکر در بارهی خدا و قدرت او است. چون با شناخت خدا است که میتوانیم مسائل را درست تجزیه و تحلیل کنیم. البته شناخت واقعی خدا شناختی است که انسان با جانش حضور خدا و جلوات اسماء او را حس کند. چون آن شناختی که دین ارائه میدهد غیر از شناختی است که کتاب و مدرسه از طریق استدلال در ابتدای کار به ما میآموزد. شناختی کارساز است که موجب یاد خدا شود و قلب همواره متذکر خدا باشد. همانطور که قرآن را «ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ»؛ (2)میدانیم و میخواهیم از طریق قرآن غفلتهای خود را بزدائیم. اگر کسی بتواند مطالب قرآن را بفهمد هنوز به مقصد اصلی که قرآن برای آن نازل شده دست نیافته است زیرا باید بتواند روح خود را آنچنان آماده کند که به لطف الهی، قرآن ذکر او گردد. با ورود به چنین حالتی است که انسان راه را پیدا کرده، حال هر قدر که جلو برود به مقصد میرسد. همه تلاش من و شما باید برای پیداکردن راه باشد، اگر راه پیدا بشود هر چقدر جلو برویم به مقصد نزدیکتر میشویم ولی تا راه پیدا نشده هر چه بیشتر تلاش کنیم بیشتر دور میشویم. به تعبیر حضرت صادق علیه السلام: «الْعَامِلُ عَلَی غَیْرِ بَصِیرَةٍ کَالسَّائِرِ عَلَی غَیْرِ الطَّرِیقِ وَ لَا یَزِیدُهُ
سُرْعَةُ السَّیْرِ مِنَ الطَّرِیقِ إِلَّا بُعْداً» (1)کسی که بدون بصیرت لازم قدم در راهی بگذارد مثل کسی است که در بیراهه قدم گذارده، هرچه بیشتر تلاش کند بیشتر دور میشود.
دانایی نسبت به قرآن خیلی خوب و لازم است تا راهِ توجه قلب به طرف حقایق را بشناسیم ولی متوقف شدن در دانایی بدون رسیدن به تذکر، مشغولشدن به آدرس است. علم به قرآن غیر از آن است که قرآن کتاب ذکر انسان بشود به همین جهت میفرماید: قرآن فقط با متقین حرف دارد و موجب هدایت آنها میشود. یعنی اگر کسی دلش بنا نداشته باشد از قرآن به عنوان ذکر قلبی بهره ببرد قرآن با او حرف ندارد. همینطور که خداشناسی برای اهل تقوا موجب تجلی نور است و با رعایت تقوا موجب ادامهی آن نور بر قلب انسانهای متقی میشود. این غیر از آن خداشناسی است که با صد دلیل وجود خدا اثبات میشود. خداشناسی قلبی طوری است که اگر یک مقدار پرخوری کنیم آن خدا میرود و دیگر حضور خدا را در قلب خود احساس نمیکنیم، با شنیدن یک غیبت مییابیم که دیگر خدا نداریم. اگر با انجام گناهان ویران شدن خود را نمیبینیم به خاطر آن است که هنوز وارد جاده نشدهایم. یقیناً اگر با یک غیبت ویران شدید تازه معلوم است با خدایی که متذکر قلب است مرتبط بودهاید و حالا او با آن غیبت رخ خود را از قلب ما پوشانده است.
بزرگان دین میفرمایند اگر قلب کسی ذکر را نشناسد هر چه هم ذکر بگوید بهرهای نمیبرد (2)فقط مشغول کاری بوده است که گناه نکرده، اما به
این فرد ذاکر نمیگویند که در حال سیر باشد. اول باید با به صحنهآوردن قلب، راه را پیدا کرد و اولین قدم، نظر به اسماء الهی است تا همهی عالم را از منظر اسماء الهی بشناسیم. پس از آن، نوبت معرفت به حضور اسم اعظم میشود. البته ما هیچ وقت نمیخواهیم با بحث در مورد اسم اعظم که حضرت اینجا میفرمایند؛ به اسم اعظم دست یابیم این یک طمعِ خام است ولی خیلی فرق است که آدم بفهمد اسم اعظم یعنی چه و چرا حضرت میفرمایند علم به اسم اعظم نزد ما است با اینکه نسبت به چنین حضوری جاهل باشد. با فهم چگونگی اسم اعظم، جایگاه حضرات ائمه علیهم السلام را خواهیم شناخت و توسل به آنها جای خود را پیدا میکند و در همین راستا است که بعضی از اولیاء با یک توسل همهی مسائلشان را حل میکنند چون میدانند با چه کسانی سخن میگویند و چگونه باید مرتبط شوند. یکی از بهترین نتایج بحث در مورد اسم اعظم این است که توفیق توسل به مقام عصمت و طهارت علیهم السلام برای انسان پیدا میشود.
در جلسهی قبل عرض شد که ابتدا باید متوجه باشیم «اسم» یعنی ذات حق در صفتی خاص، تا روشن شود این که شما خدا را با اسم «ارحم الراحمین» صدا میزنید به چه معنی است. وقتی فهمیدیم در این اسم، حق در جلوهی رحمتش بر بنده، خود را مینمایاند، چشم باز می کنیم و او را مییابیم، دیگر به دنبال خدای ذهنی نیستیم و امیدوارانه به او مینگریم. همهی ما اسماء الهی را میخوانیم و او براساس آن اسم با ما روبهرو
میشود ولی چون به دنبال خدای دیگری هستیم او را نمییابیم. مگر نه این است که حق همه جا هست و غیر حق در صحنه نیست. حال باید بدانیم که حق از طریق جلوات اسماء الهی در صحنه است، به صورت حیِّ قیّومِِ سمیعِ بصیرِ علیمِ محیی ممیت. اشکال آن است که انسان فکر میکند یک خدا داریم و یک رحمان. این فکر نمیگذارد با حق مرتبط شود. شخصی گفته بود رفتیم جنگل، از بس درخت بود جنگل را ندیدیم! فکر کرده جنگل، چیزی جدای از درختان است. روشن است که خداوند در جمال مخلوقاتش خود را مینمایاند، همانطور که در صورت کمک ها و الطافش خود را نمایانده است. خدا خالق موجودات است یعنی این مخلوقات را جلوهی خود قرار داده است. در روایت داریم: «إنَّ اللّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَی صُورَةِ الرَّحْمَن» (1)خداوند آدم را به صورت رحمان خلق کرد. یعنی آدم چیزی نیست جز جلوهی اسم رحمان. کل عالم جلوهی اسم رحمان است. از طرفی حق به اسماء مختلف جلوه کرده تا عالم ایجاد شده است، پس کمالات حق در هرجا، با شکل خاصی ظاهر شده است، اگر حق بخواهد ما را سیراب کند با نور اسم ساقی سیراب میکند. جهت توجه به اسماء الهی ، فقط درست نگاه کنید. شما اگر توجه کنید پیدا میکنید چون هر چه در این عالم بگردید جز اسم الهی نیست.
با توجه به امر فوق، در نظر بگیرید وقتی نورِ بیرنگ از منشور عبور کند و هفت نور ظاهر شود، این نور سبز نور محدودی است که شش نور از آن جدا شده است، یعنی سبز بودنش به جهت نقصها و
1) «محی الدین بن عربی»، الفتوحات (4 ج)، ج 1، ص 62.
محدودیتهایی است که دارد. همین قاعده در مورد همهی موجودات عالم هست که محدودیتهای آنها، آنها را به صورت شیئ خاص در آورده است، محدودیتها از نیستیاند، به گفتهی لَبید شاعر زمان جاهلیت:
اَلاَ کُلُّ شَیئٍ مَا خَلَا اللّه بَاطِل
وَ کُلُّ نَعِیمٍ لَا مَحَالَة زَائِلٌ (1)
بدانید هر چیزی غیر خدا غیر واقعی و باطل است و ناگزیر هر نعمتی زایلشدنی است. پیغمبر صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند تنها شعرِ صادق و راست عربِ جاهلی همین شعر است که لبید گفته است. وقتی روشن شد همانطور که سبزبودن نورِ بیرنگ به جهت محدودیتها است و همانطور ماهیت اشیاء نیز به جهت محدودیتِ وجود است و اصالت ندارد، پس میتوان گفت واقعیت عالم، ظهورات انوار و اسماء حضرت حق است و موجودی در مقابل حق نیست، ما هم در مقابل حق جز «بنده» نیستیم، یعنی با بند بودن و وصل بودن به خدا هستیم و حقانیت ائمه علیهم السلام هم به جهت آن است که مظهر اسماء الهی هستند به همان معنی که حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی»؛ (2)به خدا سوگند ما اسماء حسنای الهی هستیم. و ارتباط با آنها همان ارتباط با خدا است. قرآن به پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم میفرماید: «قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُو إِلَی اللّهِ»؛ (3)بگو این است راهی که من برای شما گشودم و آن راه این است که به سوی «الله» میخوانم.
به «اسم الله» خواندن، به معنی خواندن به سوی اسمی است که جامع همهی کمالات الهی است، مثل نور بیرنگ است در مقابل سایر نورها. شما وقتی خدا را به اسم محیی میخوانید حق را به جلوهی اسم خاص خواندهاید. همانطور که بر سر سفرهی غذا آثار خدای رزّاق را مییابید، ولی امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «ما رَایْتُ شَیْئاً الّا و رَایْتُ اللَّه فیهِ وَ مَعَه»؛ (1)هیچ چیزی را ندیدم مگر آنکه در آن چیز و با آن چیز «الله» را دیدم. این یک مقام بسیار متعالی است. مثل این است که شما نور زرد و سبز هم که میبینید محدودیتشان را نبینید و همهی آن ها را در نور بیرنگ بنگرید. حضرت مولی الموحدین، تمام عالم را مظهر اسم «الله» مییابند، چون حقیقت همه مربوط به «اسم الله» است و اسماء الهی همه پرتو وجود اوست. شما با رؤیت درخت، به «اسم حیّ» منتقل میشوید و به حق نظر میکنید منتها به نور اسم حیّ، اما اینکه این درخت صنوبر است یا چنار، اینها به خاطر شرایط ظاهری است و جزء اصالتهای آنها نیست.
وقتی مشخص شد که «اسم» یعنی حق به جلوهای خاص، معلوم میشود «اسم اعظم» یعنی حق با جلوهای فوق جلوات جزئیهی اسماء، بدین معنی که حق در آن اسم در عین جامعیت در درجهی کمال شدیدتری حضور دارد. پس اسم اعظم یعنی اسمی که تمام اسماء الهی در آن به شدت و کامل هست و همهی اسماء در اسم اعظم فانیاند و باقی به اسم اعظماند. آری اسم اعظم یعنی جلوهی حق به جامعترین شکل.
1) امام خمینی«رضواناللهعلیه»، آداب الصلوة، ص 47.
همهی عالم را اسماء الهی پرکرده است مثل آن که عرض شد ارکان دست من و شما را حیات پر کرده و آن را به صورت دست در آورده است و اگر حیات را از دست بگیری نه انگشتی میماند و نه گوشت و استخوان - همه تبدیل به خاک میشوند- هویت و حرکت دست به حیاتی است که در آن جاری است. در حالیکه حیات جاری در دست، اسمی از اسماء الهی است ولی اسم اعظم خدا نیست، اسم اعظم همهی حیاتی را که در مظاهر مختلف ظهور کرده به نحو اتمّ و اکمل دارا است و نه تنها اسم حیّ را به نحو اتم و اکمل دارد بلکه همهی اسماء به همین نحوه در آن به صورت جامع حاضر است. در مباحث «معرفت نفس» قاعدهای هست که میگوید هر پدیدهای که مجردتر باشد دارای حضور بیشتری است. طبق این قاعده؛ کسیکه حامل اسم اعظم است در همهی عوالم از همهی موجودات حاضرتر است، حتی در نزد خودِ موجودات از خود آنها به آنها نزدیکتر است. وقتی به حضرت عیسی علیه السلام اسم حیات را میدهند یعنی وجود حضرت همان اسم حیّ است. اگر به کسی اسم اعظم دادند به این معنی است که او در تمام هستی به نحو اتمّ و اکمل حاضر است.
با توجه به اینکه حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند: خداوند به ما علم به اسم اعظم را داد، نتیجه این میشود که حتماً در این هستی ذواتی هستند با چنین مقامی که با همهی مخلوقات عالم به نحو اتمّ هستند. حیات بنده و جنابعالی جلوهای از اسم اعظم است لذا اسمی که حیات من و شما را دارا است، این حیات را با شدت بیشتر دارد. از آن طرف هر موجودی هر چه مجردتر باشد در هستی حاضرتر است پس قبل از اینکه حیات من
برای من در صحنه باشد وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان حامل اسم اعظم، با تمام اسماء و به نحو شدیدتر در صحنهی شخصیت من حاضر است. عنایت کنید حضور ائمه علیهم السلام در عالم - وقتی میفرمایند: علم به اسم اعظم را به ما دادند- چه حضوری خواهد بود. به این معنی که جان آنها اسم اعظم است، اسم اعظمی که رکن شدیدترِ همهی موجودات عالم میباشد. وقتی همهجا ظهور «اسماء» است و وجود مقدس ائمه علیهم السلام به نحو اتمّ و اکمل با آن اسماءمتحدند و ارادهی آنها عین آن اسماء است، حساب کنید عالم چگونه در قبضهی آنها قرار دارد و آنها چگونه در عالم حاضرند، و چرا بعد از آن که فرمودند: خداوند علم به اسم اعظم را به ما داده، میفرمایند: «لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ»؛ اگر بخواهیم زمین و آسمان و بهشت و آتش را از جای بر میکنیم. فرمودند میتوانیم با اسم اعظم در هستی سیر کنیم و به عرش برسیم چون عرش جلوهای از اسم اعظم است. کسی که علم به اسم اعظم دارد و قلبش با آن اسم متحد است و وجودش عین چنین جامعیت و کمالی است چگونه در مقام اتحاد با عرش نباشد و با حضرت حق در اُنس واقع نشود؟ اینکه میفرمایند ما به عرش سیر میکنیم یعنی بی واسطه با حضرت رب العالمین در انس قرار میگیریم.
میفرمایند: «وَ یُطِیعُنَا کُلُّ شَیْءٍ حَتَّی السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبَالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ الْبِحَارُ وَ الْجَنَّةُ وَ النَّارُ» همه
چیز حتی آسمان و زمین، ماه و ستارگان و کوهها و درختان، چهارپایان و دریاها، بهشت و جهنم در اطاعت ما میباشند. حضرت این موضوع را طرح میکنند تا فکر کنیم مگر میشود آسمان جدای از امیرالمؤمنین علیه السلام باشد و حضرت بتوانند آن را در اطاعت خود بگیرند؟ الاّ اینکه وجود نوری حضرت آنچنان در صحنه عالم حاضر باشد که ارکان همهی اشیاء را به نحو شدیدتر در قبضه داشته باشند. به عنوان مثال شما یک پرتقال در ذهنتان بیاورید و بعد بخواهید آن را از ذهن خود محو کنید. چون آن پرتقال از شما جدا نیست این کار برای شما به راحتی ممکن است. موقعی ما از جملات حضرت تعجب میکنیم و آن را بعید میدانیم که فکر کنیم یک آسمانی است و یک امیرالمؤمنین جدای از عالم و یا یک بهشتی است و یک امیرالمؤمنینی جدای از بهشت و قیامت. ولی وقتی معنی اتحاد با اسم اعظم را فهمیدیم و این که تمام عالم صورت اسماء الهی است اعظم اسماء با جان حضرت متحد است، کافی است حضرت اراده کنند، ارادهی ایشان عین عمل خواهد بود و هرچه اراده کنند واقع میشود. در همین رابطه حضرت امام صادق علیه السلام به حُمران بن اعین میفرمایند: «إِنِ الدُّنْیَا عِنْدَ الْإِمَامِ وَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ إِلَّا هَکَذَا - وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی رَاحَتِهِ - یَعْرِفُ ظَاهِرَهَا وَ بَاطِنَهَا وَ دَاخِلَهَا وَ خَارِجَهَا وَ رَطْبَهَا وَ یَابِسَهَا» (1)دنیا و آسمانها و زمینها در نزد امام مانند این است، اشاره به کف دست خود کردند حاکی از آنکه ظاهر و باطن و داخل و خارج و تر و خشک دنیا را میدانند. مُفَضل از حضرت صادق علیه السلام میپرسد: «جُعِلْتُ فِداک یتَناوَلُ
1) بحار الأنوار، ج25، ص 385.
الإمامُ ما بِبَغداد بِیده؟» آیا امام میتواند چیزی را که در بغداد است با دست خود بردارد؟ حضرت میفرمایند: آری. (1)
حضرت بعد از توجه دادن به نقش کسی که عالِم به اسم اعظم است میفرمایند: «وَ مَعَ هَذَا کُلِّهِ نَأْکُلُ وَ نَشْرَبُ وَ نَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ» با همهی اینها ما میخوریم و مینوشیم و مثل بقیه در کوچه و بازار قدم میزنیم «وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْأَشْیَاءَ بِأَمْرِ رَبِّنَا» و این تصرفات در عالم را به امر پروردگارمان انجام میدهیم «وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُکْرَمُونَ» و ما بندگانی هستیم که خداوند به ما کرامت کرده است «الَّذِینَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ» آن بندگانی که تماماً در اختیار خدا هستند و به امر او عمل میکنند. و چون خودی ندارند حق به جان آنها تابیده است. قسمت آخر را فرمودند تا در موردشان غلوّ نشود و ما فکر نکنیم حال که تمام عالم را حضور ائمه علیهم السلام فرا گرفته است پس همانها خدا هستند.
خدا إنشاءالله به نور خودش ما را به معارف عالیه اهل البیت علیهم السلام مفتخر بگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) بحارالأنوار، ج 25، ص 58.
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت مولی الموحدین علیه السلام فرمودند: مقامی فوق مقام تصرف بهشت و دوزخ به ما دادند و آن عبارت است از: «عِلْمَنَا لِلِاسْمِ الْأَعْظَمِ» علم ما به اسم اعظم. سعی شد حتی الامکان تصورمان را نسبت به اسم اعظم تصحیح کنیم و متوجه باشیم اولاً: اسم اعظم مقام جامعیت همهی اسماء الهی است، نه مجموعیت اسماء و ثانیاً: مقام تامّ و تمام اسماء است.
عزیزان عنایت داشته باشند که باید از دو جهت به اسم اعظم نگاه کرد. یکی اینکه اسم اعظم به نحو اتمّ جامع همهی مخلوقات هستی است و همه مخلوقات مظهر اسم الله هستند، پس اسم اعظم مقام جامعیت و تمامیت همان اسمی است که تمام عالم مظهر آن اسم است، یعنی اسم الله، چون تمام عالم مظهر اسم الله است و بقیهی عنوانها مثل دیوار و ستون و خیابان اعتباریاتاند و حقیقت ندارند. آنچه که حقیقت دارد و اعتباری نیست «اسماء الهی» و مظاهر آنها است. حال کسی که حامل اسم اعظم
است حامل حقیقت تامّه همهی عالم است. اولاً: حامل اسمِ اعظم است یعنی حامل حقیقت تمام موجودات عالم به جامعیت است. ثانیاً: علم به اسماء الهی، علم قلبی و حضوری و وجودی است. پس کسی که حامل اسم اعظم است جانش عین تمام حقایق عالم است به نحو اعظم آن. اسم اعظم حقیقت تامهی همهی مخلوقات عالم به جامعیت است. در نتیجه جانِ حامل اسم اعظم حامل همهی حقیقت عالم است. و هرجا کسی که حامل اسم اعظم است حاضر باشد، حامل حقیقت همهی مخلوقات حاضر است.
هر مخلوقی مثل درخت یا دریا یا ملائکه اولاً مظهر اسمی از اسماء الهی است و نه مظهر همهی اسماء. ثانیاً: آن اسم به نازله در این موجودات هست. مثلاً درخت که مظهر اسم حیّ است، اسم حیّ در آن به نازله موجود است. در صورتی که جان مبارک صاحب اسم اعظم اولاً: با همهی اسماء متحد است. ثانیاً: آن اسماء به صورت کامل در ایشان هست و نه به صورت نازله، به این صورت که مثلاً در مورد اسم حیّ، تمام حقیقت حیات نزد او است. حال با توجه به این امر عنایت بفرمائید ائمه علیهم السلام چه حضوری در عالم دارند، بیش از آن اندازه که انسان با جان خود متحد است و در نزد خود حاضر است، آنها نه تنها در عالم حاضرند، بلکه قدرت تصرف در همهی عالم را دارند. علم من به خودم علمی است حضوری و به همین جهت هیچگونه دوگانگی بین من و علم من به خودم وجود ندارد، نفس ناطقهی من با قوایم متحد است، همینکه ارادهای کنم چشمم را ببندم، چشم من بدون هیچ مقاومتی بسته میشود، چون رابطهی قوهی بینائی من با نفس ناطقهام حضوری و وجودی است، هر چند ممکن
است چشم من به عنوان عضوی از بدنم در اختیار من نباشد اما قوهی بیناییام در اختیار من است. حال همینطور که شما با قوایتان متحدید، وجود مقدس اهل البیت علیهم السلام با تمام حقایق عالم متحدند و عالم در تصرف آنها است. کافی است ما متوجه جایگاه مخلوق اوّل در عالم باشیم، تمام این معارف لامحاله در آن مقام موجود است، بدون آنکه غلوّی در کار باشد این معارف لازمهی منطقی توجه به جایگاه مخلوق اول است. اعتقاد به حقیقت مخلوق اول در عالم، لازمهی اعتقاد به خداوند است، چون همینکه «الله» باشد، تجلی «اسم الله» که جامع همهی کمالات است در صحنه است. مخلوق اول، مخلوقی است که جامع همهی کمالات و حامل همهی اسماء الهی به نحو جامع و کامل است.
عظمت تشیع این است که بعد از این که منور به چنین معرفتی شد مصادیق آن را هم پیدا کرد. بنده مطمئنم اگر دنیا از غفلت بیرون آید و امکان گفتگو و فکرکردن در جهان فراهم شود به خوبی میتوان چنین معارفی را به میان آورد و اندیشهها را متوجه آن نمود. پس از توجه به حقانیت چنین معارفی تطبیق آن مقامات با اهل البیت علیهم السلام کار مشکلی نیست. محال است غیر از اهل البیت علیهم السلام کسان دیگری را مصداق چنین مقاماتی گرفت. چون تفاوت انسان معصوم و غیر معصوم بسیار زیاد است. ملاحظه فرمودید با اینکه بزرگان اهل دل برای حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» ارزش زیادی قائل بودند و میگفتند این مرد از دورهی جوانی تا حال یک مکروه هم انجام نداده است، ولی ایشان خود را خاک پای امام معصوم هم حساب نمیکردند. اگر روشن شود در مقام انسانیت
چنین حقیقتی در این عالم هست، هرگز انسانهای بزرگ ادعا ندارند مصداق آن هستند مگر خود معصومین. آقای جرج جرداقِ مسیحی میگوید: ای علی آیا میشود دوباره بر منبر مسجد کوفه بالا روی و با سخنان حکیمانهات تمام حکیمان از سرتا سر عالم را پای منبر خود جمع کنی؟ هر جای دنیا بروید اگر آنها پذیرفتند که چنین مقامِ نوری در عالم هست، مصداق آن را یقیناً امیرالمؤمنین علیه السلام و سایر ائمه علیهم السلام میدانند. از آن طرف هرگز کسی پیدا نمیشود که امیرالمؤمنین علیه السلام را درست بشناسد و در مقابل حضرت به تمامه تواضع نکند، پس ما با دنیا مشکلِ مصداق نداریم. مشکل، عدم طرح چنین معارفی است و اینکه دنیا هنوز برای فهم چنین معارفی آماده نشده است.
عرض شد به همان شکل که انسان با جان خود متحد است و در قوای خود میتواند تصرف کند، اهل البیت علیهم السلام در عالم میتوانند تصرف عالی داشته باشند.
وقتی متوجه حضور کامل و تمام حقیقت اهل البیت علیهم السلام در عالم شدیم و این که در هر جا اصل و حقیقت هر چیز در قبضهی آنها است، معنی توسل مشخص میشود به این معنی که شما نظر خود را میاندازید به نور ذوات مقدسی که حامل همهی اسماء عالماند و از پرتو نوری آنها و تصرفات آنها در عالم بهره مند میشوید، و از آنها کمک میگیرید تا شما را با جنبهی کمالی عالم مرتبط کنند، تا به جنبهی کمالی خود نزدیک
گردید و به تعادل از دست رفته نسبت به خود و عالم برگردید. آیا لازمهی آن معرفت چنین توسلی نیست، آیا این توسلات به جهت یک شعور برتر و متعالی نمیباشد؟ درست است که ما آنطور که حق مطلب است وظیفهی خود را اداء نمیکنیم، ولی بالأخره جهتگیری شیعه درست است، به این معنی که دستمان را میدهیم به دست یک چشمدار تا بیراهه نرویم. شما معنی و جایگاه حضور انسانهای معصوم را در هستی بشناسید و حضور آنها را احساس کنید آن وقت میبینید در آنجایی که باید حاضر باشند به خوبی حاضرند و گذشته و آینده و مرده و زنده هم ندارند، به خوبی در عالم تصرف میکنند و موجودات را در اختیار میگیرند. جابر بن عبدالله میگوید سه روز راه از مدینه از حضرت صادق علیه السلام دور شده بودم، یک مرتبه دیدم یک آدمی بلند قد با چهرهای زرد، نامهای از حضرت به دستم داد، نگاه کردم دیدم مُهر نامه هنوز خشک نشده است. تعجب کردم گفتم این همه راه را چطوری آمدی؟ گفت من از جنیان هستم. (1)این نمونهای از نحوهی تصرف ائمه علیهم السلام در عالم است.
عمده آن است که متوجه باشیم اگر به ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام متوسل شویم به حقیقتِ کاملهی هر موجودی متوسل شدهایم تا جنبهی نقص ما را نسبت به خود و نسبت به عالم، به جنبهی کاملهی خود و عالم سوق دهند. شما به آنها متوسل میشوید که فلان مشکل را برای ما حل کنید. مگر حضرت به عنوان مقام حامل اسم اعظم به صورت تامّ و تمام در
1) در مورد دستورات ائمه علیهم السلام به جنیان به بحارالانوار، ج 60، صفحهی 102 رجوع شود.
تمام آن چیزی که شما از ایشان میخواهید حاضر نیستند؟ پس اگر صلاح باشد به راحتی مشکل را حل میکنند.
اساتید سلوک توصیهشان این است که عبادات را از منظر ائمهی معصومین علیهم السلام یا از منظر وجود مقدس حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف انجام بدهید تا عبادات شما با کمالی که آنها در عبادات دارند به صحنهی قلب شما بیاید. مثلاً زیارت خانهی خدا در مکه را از منظر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف انجام دهید تا زیارت شما به زیارت آن حضرت که کاملترین زیارت است متصل گردد و شما نیز منور به کاملترین زیارت شوید. اگر دو رکعت نماز با نور امیرالمؤمنین علیه السلام بخوانید تمام نمازهای عالم هستی را خواندهاید، زیرا نماز امام صورت تامهی نماز است و با نور آن حضرت إنشاءالله راه ورود نماز کامل به قلبتان باز میشود. یکی از دستورالعملهای مرحوم آقای ملکی تبریزی همین است که شما از منظر امام معصوم اعمال خود را انجام بدهید. امام معصوم دارای وجود وسیعی هستند به طوریکه نسبت به هر کس از خودش به خودش نزدیکترند. پس دستور آقایان در مورد اینکه میفرمایند: از منظر امام اعمال خود را انجام دهید، کاملاً روی حساب است و می خواهند ما با مرتبهی برتر وجود خود، که همان امام است، به نابترین و کاملترین شکل ممکن اعمال و زیارات خود را انجام دهیم. آن بزرگانی که وارد این وادی شدند هر روز بیشتر از روز قبل به جنبهی کمالی اعمالشان نزدیک میشوند و اگر ما هم شروع کنیم راه گشوده میشود، چون امام نزدیکترین حقیقت به ما است ولی از آنجایی که در ابتدا برایمان چنین نزدیکی ملموس
نیست فرمودهاند ابتدا از منظر استادتان شروع کنید. مثلاً استادِ سلوکیتان را به یک نحو کاملتر از خودتان در اعمال ببینید و از منظر او اعمال عبادی را انجام دهید، متوجه میشوید نمازتان دارد سر و سامان میگیرد. این راه خوبی است ولی مقصد در این امور خودِ امام است که در مقام قرب الهی است و راه قربِ ما به سوی خدا را میگشاید. باید بدانید جایگاه توسل به ائمه علیهم السلام و این که به ما میگویند از منظر امام معصوم سیر خود را انجام دهید، به چه معنی است.
توسل بر این مبنا است که متوجهی حضور انسانهای کاملی هستیم که هیچ مانعی بین آنها و جنبهی کمالی موجودات نیست و آنها میتوانند هرکس را به جنبهی کمالیاش متصل گردانند. به امامان متوسل میشویم که ما را از موانع کمالمان آزاد کنند و از حجابها نجات دهند تا حقیقت برایمان روشن شود، چون به خودی خود و با تکیه بر خود هرگز نمیتوانیم از نقصها و حجابهای خود رها شویم مگر به نور انسانهای کامل. قدم اول آن است که متوجه نقصهای خود و حقیقت عبودیتمان بشویم، به همین جهت تا به ذُلّ عبودیت نرسیم راهِ توسل گشوده نمیشود تا بتوانیم دامن اهل البیت علیهم السلام را بگیریم. تا زمانی که به خود و قوای خود نظر داریم گرفتار حجاب هستیم و خود را محتاج عنایات حق نمیدانیم در حالیکه:
بی عنایات حق و الطاف حق
گر ملک باشد سیه باشد ورق
اینکه بعضی متوجه نمیشوند بدون واسطهی فیضی که صورت تامهی اسماء الهی است محال است کسی جلو برود، چون هنوز کار را شروع
نکردهاند تا متوجه نقص خود بشوند. وقتی شروع کردیم متوجه میشویم چقدر نیاز به دستگیری داریم و باید چشم خود را از مددهای انسانهای کاملی که عالِم به اسم اعظم هستند برنداشت، در عین اینکه اسم اعظم، اعظمِ اسماء الهی است.
حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ مَعَ هَذَا کُلِّهِ نَأْکُلُ وَ نَشْرَبُ وَ نَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ» با آنکه عالم به اسم اعظم هستیم در جایگاه خود یک انسانیم با همهی نیازهای انسانی مثل خوردن و نوشیدن و برای رفع حوائج زندگی به بازاررفتن «وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْأَشْیَاءَ بِأَمْرِ رَبِّنَا»؛ و همهی این کارهایی را که به نور اسم اعظم انجام میدهیم، به امر پروردگارمان است.
چنانچه ملاحظه میفرمائید، خداوند همهی امور را در اختیار انسان کامل قرار داده تا ما نگوئیم خودمان تصمیم میگیریم و در نتیجه در کلافهی ناتوانی فرو رویم و بعد برای خود تحلیل کنیم چون آن کار را نکردم نتیجه نگرفتم، غافل از اینکه اگر صدها حساب هم با خود کرده بودیم هیچ نتیجهای نمیگرفتیم چون بدون توجه به انسان کامل و واسطهی فیض الهی میخواستیم جلو برویم و به نتیجهی کامل هم برسیم. همینطور که شاه بعد از آنکه سقوط کرد فکر میکرد اگر در سال 42 حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» را اعدام کرده بود رژیمش سقوط نمیکرد! فکر میکرد دنیا دست اوست. نمیفهمید با ظلمهایی که کرد خداوند سقوط را بر پیشانی آن رژیم حک نمود. همهی انسانهای فاسد وقتی با شکست خود روبهرو میشوند، همین طور فکر میکنند، با این تصور که میتوانستهاند کاری در مقابل سنتهای الهی انجام دهند و انجام ندادهاند. قرآن
میفرماید: «لِیَقْضِیَ اللّهُ أَمْراً کَانَ مَفْعُولاً»؛ (1)خداوند قضایی میراند تا آن کاری که باید بشود انجام شود، حتی به دستِ خودِ فاسدان.
آری تا نظر به خود داریم در کلافهها گرفتار میشویم و راه سقوط و ناکامی خود را نمیبینیم. اولین قدمی که مقام حساب میشود، این است که همهی همت ما در جهت نفی میل نفس امّاره باشد و نظر را به حق بیندازیم تا حق با جلوهی اسماء حسنایش، در جمال ائمهی معصومین علیهم السلام به کمکمان آید و از ما دستگیری کند. راز همهی موفقیتها را باید در انصراف از خود و نظر به حق جستجو کرد، در این صورت حجابها پاره می شود و حق نمایان و رابطه برقرار میگردد. گفت:
با خودی تو لیک مجنون بیخود است
در طریق عشق هوشیاری بد است
محبوب جان هر انسانی وقتی ظهور میکند و جذبههای خود را شروع مینماید که نظر را از خود برداریم و به او بیندازیم و تمام نجات در نظر به حق نهفته است. و در همین راستا حضرت راز این که خداوند آنها را شایستهی چنین مقامی دانست روشن میکنند که: «وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُکْرَمُونَ الَّذِینَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ»؛ ما بندههای مورد کرامتی بودیم که از اراده و سخن خداوند پیشی نگرفتیم و به امر او عمل میکردیم. وقتی منیّت آنها وسط نیست حق در میدان است و تمام حرکات و سکناتِ وجود مقدسشان فعلالله میشود. مقامشان مقام ظهور اسم جامع الهی یعنی اسم اعظم است. و چون مقام اسم اعظم، حضور در
1) سورهی انفال، آیهی 42.
کل هستی است آنها دارای چنین حضوری میشوند و دست همه را میگیرند تا به مقصد برسانند و خودشان را هم جز بندهی خدا نمیدانند.
از خداوند باری تعالی با تمام وجود تقاضامندیم که ما را اولاً: متوجهی مقام این ذوات مقدس بگرداند. ثانیاً: توفیق توسلات عالی نسبت به آن مقام به ما عطا بفرماید.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
همین طور که مستحضرید حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در حدیث مبارک نورانیت بعد از آنکه مطالبی را در مورد مقام اسم اعظم فرمودند در آخر حدیث میفرمایند: «وَ جَعَلَنَا مَعْصُومِینَ مُطَهَّرِینَ وَ فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ فَنَحْنُ نَقُولُ [الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ] وَ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرِینَ أَعْنِی الْجَاحِدِینَ بِکُلِّ مَا أَعْطَانَا اللَّهُ مِنَ الْفَضْلِ وَ الْإِحْسَانِ» خدا ما را معصوم و مطهَّر قرار داد و بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری داد و ما اظهار میداریم؛ «حمد خدایی را که ما را در این رابطه هدایت فرمود و اگر خداوند ما را هدایت نکرده بود ما هرگز به خودی خود هدایت نمیشدیم» و او کلمه و سنت عذاب را بر کافرین یعنی آنهایی که منکر عنایات الهی به ما هستند، قرار داد.
از نکاتی که عزیزان در معارف دینی باید مستحضر باشند این مسئله است که مقام عصمت برای ائمه علیهم السلام از طرف خدا شروع میشود و وظیفهی آنها این است که آن مقام را حفظ کنند. خداوند ائمه علیهم السلام را معصوم قرار میدهد و آنها باید در تمام عمر عصمت خود را حفظ کنند، در حالی که به بقیهی افراد پیشنهاد میشود گناه نکنند تا آرام آرام به عصمتِ اکتسابی برسند. سختترین کار این است که کسی را از ابتدا در مقام عصمت و طهارت قرار دهند سپس بگویند آن عصمت را حفظ کن. خداوند میدانسته که ائمه علیهم السلام چنین همّت و استعدادی دارند که عصمت خود را در عین زندگی مثل سایر انسانها، حفظ کنند. به ما دستور میدهند دروغ نگوئید، با اینکه میپذیریم دروغ نگوییم ولی غفلت میکنیم و پس از مرتکبشدن، توبه میکنیم و دوباره غفلت میکنیم و دوباره توبه میکنیم تا آرامآرام بالأخره میرسیم به جایی که دیگر دروغ نمیگوئیم. حال به کسانی با حفظ اختیار و داشتن غضب و شهوت و سایر امور انسانی، دروغ نگفتن را بدهند و بگویند آن را حفظ کنید. اگر کمی فکر کنید تصدیق میفرمائید چه کار مشکلی است و نه تنها خداوند به آنها میفرماید حالت دروغنگفتن را حفظ کنید، بلکه اگر دروغ گفتند بهکلی از آن مقام برای همیشه ساقط میشوند. ما اگر خطایی هم کردیم توبه میکنیم ولی انسانهای معصوم با یک گناه به کلی از مقام عصمت خارج میشوند، به همین جهت تمام عمر در حالت حفظ آن مقام هستند و کمال آنها حفظ مقام عصمت است در عین داشتن غضب و شهوت،
همین موجب کمال آنها میشود. مثل این که یک دانشجو در ابتدا در تمام دروس نمرهی بیست بگیرد، کمال او حفظ همان نمرههایی است که ابتدا آورده است. پس اینکه میپرسند آیا معصومین هم کمال دارند؟ جواب آن است که کمال آنها حفظ عصمت است، آنها باید تمام عمر، خود را در قلّهی کمالی که قرار گرفتهاند حفظ کنند و از آن جایی که وقتی نفسِ انسان به کمال لازم رسید عزرائیل علیه السلام آن را قبض میکند، در مورد ائمه علیهم السلام نیز وقتی با حفظ عصمت، کمال لازم را اخذ کردند، نفس آنها را قبض مینماید. کمال آنها به کاملتر شدن نیست به حفظ عصمت است، عصمتی که امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف آن فرمودند: «وَ جَعَلَنَا مَعْصُومِینَ مُطَهَّرِینَ»؛ و خداوند ما را معصوم و مطهّر قرار داد. «وَ فَضَّلَنَا عَلَی کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ» و بر اکثر بندههای مؤمنش برتری داد. «فَنَحْنُ نَقُولُ «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ» و بدون آن که ما آن را از خود بدانیم میگوئیم: حمد خدا را که ما را به این مقام هدایت کرد و اگر هدایت خدا نبود به اینجاها نمیرسیدیم. در عین آنکه خداوند عالم است که این افراد آن نعمت بزرگ را میتوانند حمل کنند. به قول مولوی:
راند حق این آب را در جوی تو
آفرین بر دست و بر بازوی تو
در ادامه میفرمایند: «وَ حَقَّتْ کَلِمَةُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرِینَ» و کلمهی عذاب بر کافرین محقق شد. «أَعْنِی الْجَاحِدِینَ بِکُلِّ مَا أَعْطَانَا اللَّهُ مِنَ الْفَضْلِ وَ الْإِحْسَانِ» کافرین یعنی آنهایی که منکر آن فضل و احسانی
هستند که خداوند به ما داده است. پس اگر کسی باور نکند در نظام الهی چنین مقامی هست گرفتار کفر شده و کافر است.
ارزش فارابی آن است که اندیشهی بشر را در نگاه فلسفی متوجه حقایقی کرده که قبلاً چنین معارفی مطرح نبوده و موضوع عقل فعّال و عقل بالمستفاد را به میان آورد. فارابی میخواهد با آن زبان وجود حقیقتی را در عالم گوشزد کند که امیرالمؤمنین علیه السلام در این روایت از آن خبر دادند. چون عموماً وقتی میگوئیم امام فوق عالم است، انسانهای معمولی به جای مقام نوری یک شخص را تصور میکنند، در صورتی که در آن مقام، شخص مطرح نیست، و شخص امام در این دنیا مصداق عینی آن مقام است و باید از طریق توجه به حرکات و سکنات امام به مقام او نظر کنیم تا بتوانیم وجود آن مقام را تصدیق نمائیم و گرفتار انکار و کفر نگردیم. فارابی برای اینکه این مشکل پیش نیاید با زبان فلسفی موضوع را ارائه میدهد، هر چند بعد از آنکه وجود آن مقامات ثابت شد، واژههایی مثل «قلم اعلا» و «نفس کلیه» و «واسطهی فیض» رساتر است، ولی تصور صحیح آن با طرح موضوع عقل فعّال و عقل بالمستفاد کارگشا است.
حاصل قضیه اینکه اولین شرط برای ورود به ایمان و تعالی یافتن در تفکر صحیح، توجه داشتن به مقام انسانهای کامل است و این که حقایقی در این عالم هست که حامل اسم اعظم خداوند میباشند و ملاک ایمان و کفر افراد و بهشت و جهنم رفتن انسانها چنین انسانهاییاند. مطمئن باشید اگر این موضوعات درست مطرح شود بشریت نه تنها انکار نمیکند بلکه استقبال مینماید و جلو میرود. وقتی در دروس فلسفهی اسلامی بحث
علم خدا پیش آمد در ابتدا باورمان نمیآمد با چنین معارف عمیق و دلپذیری روبهرو میشویم مبنی بر اینکه علم خداوند، علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است، در آن جا پیش خود گفتم مگر میشود کسی با چنین معارفی روبهرو شود و انکار کند؟ در آن حال انسان ملاحظه میکند عجب دنیای زیبایی است و چقدر حضور خداوند در عالم دلپذیر است و ما از آن غافل بودیم. توجه به این نحوه حضور برای خداوند توسط ائمه علیه السلام گوشزد شده و فیلسوفان اسلامی آنها را تئوریزه کردهاند، مثل کاری که فقها بر روی روایات فقهی انجام میدهند و آیات و روایات را به صورت فتوا در میآورند.
حضرت میفرمایند: کافر از آن جهت کافر است که نظام الهی را آن طور که هست نمیشناسد و متوجه چنین حقایق عالیهای در عالم نیست. کفر اعتقادی غیر از کفر فقهی است. بعضیها از نظر فقهی کافر نیستند و میتوان دست تر به آنها گذاشت. ولی اعتقادشان آن اعتقادی نیست که باید باشد. حتماً شنیدهاید که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در رابطه با فکری یا عملی میفرمایند: چنین افرادی مجوس امت من، یا یهود امت من هستند. (1)این یعنی عقاید و اعمالشان مطابق امت من نیست. آن وقت عنایت داشته باشید وقتی خداوند میفرماید: «وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ» (2)خداوند کافران را هدایت نمیکند. پس اگر کسی متوجه چنین مقاماتی برای اهل البیت علیهم السلام نشود، از هدایت الهی محروم خواهد شد و راه به جایی نمیبرد و
به اهداف عالیهای که جانش باید برسد، نمیرسد. حضرت میفرمایند: کلمهی عذاب بر کسانی محقق میشود که منکر آن کمالاتی باشند که خداوند به ما داده. متأسفانه بعضی از مواقع ارزشها وارونه میشود، در یک نظام سالم، ایثار ارزش است ولی قبل از انقلاب اندیشهی کمونیستها طوری شده بود که اگر کسی به فقرا ایثار میکرد و مالی به آنها میبخشید شدیداً به او انتقاد میکردند که با این کار روحیهی مقابلهی مستضعفین با نظام شاهنشاهی را ضعیف میکنی و انقلاب عقب میافتد. در مورد نظر به مقام آسمانی ائمه علیهم السلام هم به جای آنکه متوجه چنین مقاماتی شوند و جهت خود را با توجه به نور آن ذوات مقدس، آسمانی کنند، شروع میکنند به اشکالگرفتن که آیا این یک نوع تبعیض نیست که خداوند چنین کمالاتی را به عدهای خاص داده؟ و از این طریق راهِ گشایش معارف عالی الهی را بر روی خود میبندند و راه کفر و تحقق عذاب الهی را میگشایند.
بالأخره پس از طرح این نکات ظریف و معارف عالی حضرت میفرمایند: «یَا سَلْمَانُ وَ یَا جُنْدَبُ! فَهَذَا مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ» ای سلمان و ای اباذر! این است معرفت به مقام نورانیتِ من که از آن سؤال میکردید. «فَتَمَسَّکْ بِهَا رَاشِداً فَإِنَّهُ لَا یَبْلُغُ أَحَدٌ مِنْ شِیعَتِنَا حَدَّ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّی یَعْرِفَنِی بِالنُّورَانِیَّةِ» پس به آن تمسک جویید و آن را محکم بگیرید، آری «فَتَمَسَّکْ بِهَا رَاشِداً» با اندیشهای که حکایت از رشد صاحب آن اندیشه
دارد به آن تمسک جویید و از آن بهرهمند شوید. با شعور و هوشیاری عالمانه با آن برخورد کنید. «فَإِنَّهُ لَا یَبْلُغُ أَحَدٌ مِنْ شِیعَتِنَا حَتَّی یَعْرِفَنِی بِالنُّورَانِیَّةِ» حقیقت این است که هیچکدام از شیعیان ما به بصیرت واقعی نمیرسند مگر این که ما را به نورانیت بشناسند.
همهی حرف بنده و تأکیدهایی که خدمت شما داشتم این بود که نگذاریم در توجه به مقام اهل البیت علیهم السلام، مقام نورانیت آنها از منظر ما مخفی بماند. بعضیها امیرالمؤمنین علیه السلام را چون مرد عدالت است قبول دارند، به این افراد نمیگویند بصیر. چنانچه ملاحظه فرمودید بنا به سخن امیرالمؤمنین علیه السلام بصیرت آن است که متوجه مقام نورانیت حضرت بشویم و به جای آن که مقام حضرت را پائین بیاوریم تا برایمان قابل درک باشند، باید خود را بالا ببریم تا حضرت را در عالیترین مقام درک کنیم. بصیرت واقعی آن است که شیعیان حضرت، حضرت را به نورانیت بشناسند تا نظرشان به حضرت، مانند نظر به افراد معمولی نباشد و فکر کنند میشود علی علیه السلام را با سایر خلفا مقایسه کرد منتها علی علیه السلام افضل از آنها است، غافل از اینکه آن حضرت در مقامی هستند که اَحدی در آن مقام نیست و کمال سایر انسانها در شناختن آن مقام و بهرهبردن از نور آن حضرت است. تعداد کمی از یاران امیرالمؤمنین علیه السلام متوجه مقام اصلی حضرت شدند، به همین جهت روایت میفرماید: اکثر امت بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم مرتد گشتند، (1)یعنی جهت خود را از نظر به مقام نورانیت
1) حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ ارْتَدُّوا بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه وآله و سلم غَیْرَ أَرْبَعَة»(کتاب سلیمبن قیس، ص 598) مردم بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم همگی مرتد شدند مگر چهار نفر. این روایت خبر از آن میدهد که باید با نگاهی خاص علی علیه السلام را میپذیرفتند وگرنه کسانی که به صورتهای عادی و سطحی حضرت را پذیرفته بودند بیش از چهار نفر بودند.
علی علیه السلام به سوی دیگری انداختند. وقتی آن طور که شایسته است متوجه مقام امام نشدند آنجایی که باید نهایت جانبداری را انجام دهند، نمیتوانند تا آخر بمانند، چون نظر به حقیقت و ذات ولایت و جنبهی آسمانی آن حضرت نداشتند. همینطور که در انقلاب اسلامی یک عدهای تا میانهی راه آمدند، چون متوجه ذات انقلاب اسلامی و اتصال آن به غدیر نشدند. در صدر اسلام عدهای تلاش نکردند امیرالمؤمنین علیه السلام را پیدا کنند، بیشتر به دنبال آن بودند که افکار خود را به حضرت تحمیل نمایند، اینها به دنبال خود بودند و نه به دنبال آن امیرالمؤمنین علیه السلام که خداوند برای هدایت بشریت فرستاده بود و لازم بود در او ذوب شوند و این در صورتی عملی میشود که امام را در مقام نورانیت بشناسند، مقامی که عالم در قبضهی آن است و به نحو کامل در کنار همهی موجودات عالم حاضر است.
میفرمایند: «فَإِذَا عَرَفَنِی بِهَا کَانَ مُسْتَبْصِراً بَالِغاً کَامِلًا قَدْ خَاضَ بَحْراً مِنَ الْعِلْمِ وَ ارْتَقَی دَرَجَةً مِنَ الْفَضْلِ وَ اطَّلَعَ عَلَی سِرٍّ مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ مَکْنُونِ خَزَائِنِهِ» (1)اگر کسی وارد این نگاه شد و ما را از این منظر شناخت دیگر بصیر شده و به رشد لازم رسیده، در دریایی از علم فرو رفته و به درجهای بزرگ از فضل ارتقاء یافته و به سرّی از اسرار خداوند و خزائن پنهان الهی
1) بحارالأنوار، ج 26، ص 7.
آگاه شده. اینکه رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم میفرمایند: «ذکرُ عَلِیٍّ عِبادة» (1)یعنی متوجه مقام امیرالمؤمنین علیه السلام باشیم تا قلبها و جانها به سوی آن مقام سیر کند و از نور آن مقام بهرهمند شود. عبادت یعنی رفع حجاب برای کشف حقیقت، با یادآوری مقام امیرالمؤمنین علیه السلام میتوان با حقایق مأنوس شد و بالأخره به ملاقات خدا رفت. شما در مسیر معرفت به آن حضرت به کمتر از معرفت خدای عزوجل راضی نباشید. ما نمیدانیم لقاءالله به چه معنی است و چگونه باید به آن دست یافت، نه اینکه خدا همواره در منظر انسان نیست. خدا همه جا هست و از جهت او حجابی بین ما نیست. مگر میشود «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ» (2)او اول و آخر باشد و از بندگانش محجوب باشد؟ شما به هنگام نظر انداختن به نور، همین که نگاه میکنید نور را مقابل خود دارید، هنر ما آن است که با نظر به مقام نوری حضرت مولیالموحدین علیه السلام یاد بگیریم چگونه با خدا روبهرو شویم. با نظر به حرکات و سکنات و سیره و گفتار حضرت علیه السلام به مقام نوری حضرت منتقل میشویم و با نظر به آن مقام، به نور خدا منتقل میگردیم، باید نگذاریم حجاب پیدا بشود. حجاب این است که بگوئیم خدا کو؟ به قول مولوی:
چون گهر در بحر گوید بحر کو
وآن خیالِ چون صدف دیوار او
گفتن آن کو، حجابش میشود
ابرِ تابِ آفتابش میشود
بندِ چشم اوست هم چشم بدش
عین رفع سدّ او گشته سدش
بندِ گوش او شده هم هوش او
هوش با حق دار، ای مدهوش او
وقتی میخواهید با اسماء الهی مأنوس باشید اسماء الهی در جلواتش ظهور میکند و از طریق آن جلوات به اسماء منتقل میشوید و نظر به نور خدا مینمائید. به قول علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» همین که خداوند گوش به من داده پس شنوایی را میشناسد. بنابراین همهی گوشها نمایش شنوایی حق است. همین که چشم را به من داده یعنی بینایی را میشناسد. پس همهی چشمها نمایش بصیرت حق است. این حداقل نگاهی است که میتوان از طریق مظاهر، به نور الهی نظر نمود. روش المیزان این طور است که خیلی با ملاحظه خواننده خود را جلو میبرد به طوری که اگر یک اروپایی منصف هم المیزان را بخواند راه پذیرش برایش باز باشد و بتواند از مظاهر الهی به سوی حقایق عالم منتقل شود. گفت:
صد هزار انگشت ایما گر برآید زآستین
در حقیقت جز جمال نیّر یکتاش نیست
آیا میتوان گفت به دنبال خدایی هستیم که در صحنه نیست، واقعاً خدا خود را در حجاب میبرد؟ درست است که یکی از صفات خدا غفار است و با غفاریت خود، خود را نیز میپوشاند ولی در همان حال که خود را پوشاند، خود را با غفاریت مینمایاند، پس کجا در حجاب رفت؟ درست از همان جهت که در حجاب رفت، از همان جهت ظاهر گشت، چون «هُو... الظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»؛ (1)است ، همانی که ظاهر است، باطن است. درخت جلوهی حیات خدا است ولی خداوند با همین درخت که مظهر حی است، حیبودن خود را میپوشاند و شما برگهای سبز را میبینید.
1) سورهی حدید، آیهی 3.
برگها جلوهی غفاریت خدا است که حیات خود را بپوشاند، در همین حال غفاریت خود را مینمایاند. طرف به رفیقش گفت:
ما نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی
این هم که جوابی ننوشتی جواب است
میرسید به این که هر چه نگاه کنید و به هر چه نظر کنید حق است که خود را نمایانده و در جلوات کاملهی خود یعنی ائمه علیهم السلام با همهی اسماء خود را نمایانده تا ما از اُنس کامل با او محروم نگردیم. وقتی با این دید جلو برویم ملاحظه میکنید، نهتنها همهی عالم میتواند مظهر کامل ظهور حق باشد، جمال ائمهی معصومین علیهم السلام مظاهر تامّهی حق خواهند بود. این دستگاهی است که باید با نظر به اهل البیت علیهم السلام پیدا شود. چیزی که حضرت باقر علیه السلام در دعای سحر ماه رمضان اظهار میداشتند که «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عِزَّتِکَ» خدایا از مقام نورانی عزتت از تو تقاضا داریم، آن هم از آن جنبه از عزتی که «بِأَعَزِّهَا» بالاترین مرتبه از عزت است. یک مرتبه نظر میکنید به این حقیقت که همهی مظاهر میتواند جلوهی بالاترین عزت باشد، لذا عرض میکنید «وَ کُلُّ عِزَّتِکَ عَزِیزَةٌ» و همهی مظاهر عزت تو، مظهر عالیترین عزت است. ما نباید در حجاب رویم و از رویارویی با عالیترین عزت محروم شویم و در کنار هر چیز اسم اعظم یعنی حضور ائمه علیهم السلام را ننگریم. چون خدا با هر اسمی که در صحنه باشد به تمام و کمال در صحنه است. تمام فرازهای دعای سحر یک نحوه رجوع به حق است آن هم رجوع به مرتبهی عالیهی حق که در همهی مظاهر میتوان با آن مرتبهی عالیه مرتبط شد، منتها باید از ائمه علیهم السلام که مظهر کامل اسماء الهی هستند شروع شود و به همان ها که حامل اسم اعظم میباشند
ختم گردد، تا وقتی اظهار میدارید «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ»؛ بتوانید نظر کنید به «بِأَبْهَاهُ» به آن عالیترین صورت «بَهَاء» که مقام جامعیت اسماء و مرتبهی عالیهی آنها است. دارید میگوئید من هرچه نگاه میکنم همان مرتبهی عالیه را میبینم. چون در جلسات قبل عرض شد وقتی امام حامل اسم اعظم بود، نه تنها حامل همهی اسماء است بلکه از هر اسمی جنبهی اعظم و اَشدّ آن را دارا است و رسیدن به این نگاه، رسیدن به واقعبینانهترین نگاه است، زیرا چیزی در این عالم نیست که مانع ظهور حضرت حق شود و حجاب او گردد، مشکل در خود ما است و حجابهایی که با نظر به خود در خود پدید آوردهایم که گفت:
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز
که در میان تو و او به جز تو حائل نیست
امیدوارم از طریق توجه به این روایت عزیزالقدر توانسته باشیم دریچههای ارزشمندی از معارف الهی را در جلو خود باز کنیم.
خداوند به حقیقت خودش و به حقیقت وجود مقدس صاحب الأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف و به حقیقت آنهایی که با امید فراوان به سوی اُنس با پروردگارشان قدم میزنند ما را مؤمن به مقام اولیاءاش بگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
غرر الحکم
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
روح مجرد، آیتاللهحسینیطهرانی«رحمةاللهعلیه»
مصباحالهدایة الی الخلافة و والولایة، امام خمینی«رحمةاللهعلیه»
سلسله مباحث امامشناسی، آیتالله حسینی تهرانی
الغدیر، علامه امینی
کشف الیقین فی فضائل امیرالمؤمنین علیه السلام، علامه حلّی
فتوحات، محی الدین بن عربی
أمالی، شیخ صدوق
عیون أخبار الرضا علیه السلام
شرح فصوص قیصری، سیدجلالالدین آشتیانی
شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید
نهجالحق و کشفالصدق، علامه حلی
الاحتجاج علی اهل اللجاج، احمدبن علی طبرسی
ولایت کلیه، سیدحسنمیرجهانی طباطبایی.
کیمیای وصال، آیت الله محمد شجاعی
ارشادالقلوب
چهل حدیث، امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
•معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
•گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
•علل تزلزل تمدن غرب
•آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
•جوان و انتخاب بزرگ
•ده نکته از معرفت النفس
•کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
•زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
•فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة حضرت علی به امام حسن«علیهماالسلام»، نهجالبلاغه، نامة 31)
•فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف
•مبانی معرفتی مهدویت
•مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
•از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
•جایگاه رزق انسان در هستی
•زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
•فرهنگ مدرنیته و توهّم
•دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
•معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
•بصیرت فاطمهزهرا علیها السلام
•جایگاه و معنی واسطه فیض
•امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
•انقلاب اسلامی، برونرفت از عالَم غربی
•انقلاب اسلامی، باز گشت به عهد قدسی
•جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
•مبانی نظری و عملی حب اهل بیت علیهم السلام
•ادب خیال، عقل و قلب
•عالم انسان دینی
•جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
•هدف حیات زمینی آدم
•آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
•صلوات بر پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم؛ عامل قدسیشدن روح
•زن، آنگونه که باید باشد
•خطر مادیشدن دین
•چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی
•هنر مردن
•راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه
•تمدن زایی شیعه
•امام و مقام تعلیم به ملائکه
•امام و امامت در تکوین و تشریع