ghaemiyeh.com
سرشناسه: عالمی، علیرضا، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور: آسیب شناسی تمدن اسلامی مبتنی بر اندیشههای سیدحسین نصر/ مولف علیرضا عالمی.
مشخصات نشر: قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله، 1389.
مشخصات ظاهری: 208 صفحه.
شابک: 7-179-195-946-978
یادداشت: کتابنامه.
موضوع: نصر، حسین، 1312 -- نظریه درباره تمدن اسلامی
موضوع: نصر، حسین، 1312 -- نقد و تفسیر؛ تمدن اسلامی
شناسه افزوده: جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة. مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
ردهبندی کنگره: 1389 2 ع 8 ت/ 1487 BBR
ردهبندی دیویی: 189/1
شماره کتابشناسی ملی: 2052384
مراکز پخش:
قم، چهارراه شهدا، خیابان حجتیه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله. تلفکس: 02517730517
قم، بلوار محمدامین، سهراه سالاریه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله. تلفن: 02512133106 - فکس: 02512133146
www.miup.ir, www.eshop.miup.ir E-mail: admin@miup.ir, root@miup.ir
بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به :
ساحت مقدس رسول اعظم صلی الله علیه و آله
بنیان گذار تمدن اسلامی
آسیب شناسی تمدن اسلامی مبتنی بر اندیشههای سیدحسین نصر
علیرضا عالمی
به تصریح تنها اعجاز جاویدان تمامی انبیا علیهم السلام، امت اسلام بهترین امتهاست که فرمود: «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ».
روزگاری سختتر و مردمی خشنتر از اعراب بادیهنشین حجاز، کمتر به حافظه تاریخ میآید؛ اما در جهنم این بیابان تفتیده و بر کویرترک خورده دلهای آن مردمان، نهال اکمل ادیان الهی بهدست نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله غرس میشد.
تمدن و آیین اسلام آنچنان تأثیر گذاشت که دو امپراطوری قدرتمند غرب و شرق، ایران و روم را خاضع کرد و در طول تاریخ هر تمدن و فرهنگی را در درون خود به هدایت کشاند، حتی لشکریان خونخوار چنگیز هم با برخورد با اسلام به فرهنگ و تمدن و بندگی روی آوردند.
تحلیل، بررسی، آسیبشناسی و رویکرد اندیشمندان به این تمدن عظیم حاوی نکات بسیار ارزشمندی است که موجب رشد و تعالی جوامع اسلامی است.
کتاب پیشرو «آسیبشناسی تمدن اسلامی مبتنی بر اندیشههای سید حسین نصر» از دیدگاه پژوهشگر گرامی جناب آقای سید علیرضا عالمی است.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله ضمن تقدیر و تشکر از مؤلف ارجمند، نشر این اثر را به عموم اهل فرهنگ و اندیشه اهدا میکند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
معاونت پژوهش
پیشگفتار 11
مقدمه 15
کلیات 21
سید حسین نصر 21
الف) معرفی اجمالی 21
ب) آراء، افکار و جایگاه علمی نصر 23
یکم) سیر آموزشی و فکری نصر (در دوران تحصیل) 23
دوم) فعالیتهای علمی نصر در ایران (پس از اتمام تحصیلات رسمی) 26
سوم) فعالیتهای علمی نصر در خارج از ایران 28
الف) تاریخچهْ سنتگرایی 34
ب) ارتباط سنت و سنتگرایی 36
ج) سنتگرایان و تمدن 39
یکم) حکمت خالده 39
دوم) دین 41
سوم) تجدد 43
الف) معنای لغوی تمدن 45
ب) تعریف اصطلاحی تمدن و تطور آن 46
ج) انواع تمدن 51
یکم) تمدن سنتی 51
دوم) تمدن مدرن 52
رهیافت نصر بهتمدن اسلامی 53
تمدن اسلامی در اندیشهْ نصر 53
الف) مفهوم تمدن اسلامی 53
ب) پیشینه تمدن اسلامی 56
ج) مبانی تمدن اسلامی 58
یکم) قرآن 60
دوم) پیامبر صلی الله علیه و آله 64
سوم) انسانِ مسلمان 68
الف) رهیافت سنتی به آموزههای اسلام 71
ب) تأثیر سنتگرایی بر روش نصر 73
ج) انسان در تبیینِ نصر از تمدن اسلامی 75
د) پیگیری وحدت و انسجام در تمدن اسلامی 77
الف) اعتقاد به زنده بودن تمدن اسلامی و موجودیتِ آن 78
ب) شناخت وسیع از تمدن اسلامی و تمدن غرب 84
ج) دفاع عقلانی و روشمند از تمدن اسلامی 90
الف) تعریف، اهمیت و هدف آسیبشناسی 94
ب) وجوه آسیبشناسی در اندیشهْ نصر 96
آسیبهای درونتمدنی 99
عرصه علم و دانش 99
الف) بنیان علم؛ سنتی یا جدید 99
ب) برگرفتن علم جدید در تمدن اسلامی 104
ج) ساختار تعلیم و تربیت 110
د) رویکرد علما و روشنفکران 115
الف) گُسست فرهنگی 122
یکم) گُسست زمانی (تاریخی) 122
دوم) گُسست مکانی (جغرافیایی) 125
ب) آسیب در نهادهای فرهنگی 129
یکم) دین و شریعت 129
دوم) امت 137
سوم) خانواده 139
ج) تقدسزدایی از آداب و رسوم و فضای فرهنگ اسلامی 141
الف) چالش در رابطه دین و سیاست 145
ب) تضاد مبنایی جنبشهای سیاسی معاصر 148
یکم) واکنشی 149
دوم) کنشی [سنتی] 154
ج) ملیگرایی 156
آسیبهای برونتمدنی 159
علم و دانش 159
الف) علم و فناوری مدرن 159
ب) مطالعات شرقشناسی درباره تمدن اسلامی 162
الف) اشاعه تجدد (مدرنیته) 172
یکم) رسانه 173
دوم) ارائه الگوی رفتار و زندگی غربی 175
ب) تخریب تصویر اسلام 177
الف) ایجاد و تشدید اختلافات سیاسی و مذهبی 182
ب) زنان 187
ج) آزادی 189
د) حقوق بشر 192
خلاصه و نتیجهگیری 195
فهرست منابع و مآخذ 203
منابع فارسی و عربی 203
منابع انگلیسی 208
ذهنیت تاریخی هر مسلمانی از تمدن اسلامی همواره شکوه و عظمت را تداعی میکند. این واقعیت در مقابل رکود و خمودگی کنونی این تمدن، هر ناظری را با این پرسش اساسی روبهرو میکند که از چه تمدن شکوهمند و پربار اسلامی با پیشینهای ارجمند و معرفتی بنیادی و جاودانه، دچار وضعیت کنونی گردیده است. شاید گستردگی و تعدد عوامل رکود در کلیت تمدن اسلامی، از عمده نکاتی باشد که هر پژوهشگری را از ورود به این عرصه باز میدارد. از اینرو مواجههْ نگارنده با فقدان پاسخ جدی برای این پرسش اساسی تعجب برانگیز نبود. ازاینرو، پرسش آغازین، شکل مسئله و چالش به خود گرفت. آشنایی با آثار پرفسور سید حسین نصر که با مطالعه کتاب قلب اسلام آغاز شد، فضای مطالعاتی و پژوهشی روشنتری را پیشرویم نهاد؛ گرچه او نیز در آثارش، تمدن اسلامی را به مثابه یک پیکرهْ منسجم تحقیقاتی پی نگرفته، با این وجود زمینههای متنوع آراء و نظریههای سنتگرایانهاش برخی
زوایای مغفول و ناپیدای تمدن اسلامی را روشنتر میساخت که کاوییدن آنها خلاقیت ذهنی و تکاپوی علمی دربارهْ تمدن اسلامی را افزایش میداد. ازاینرو، سعی بر این بود تا در چارچوب و روشی منطقی، با استناد به اندیشهها و آرای سید حسین نصر به برخی گمانهای خود، شکلی نظری دهد.
کمترین دستآورد پژوهش حاضر از نگاه نویسنده، تلاش برای تبیین و تفسیر منطقی از تمدن اسلامی و بررسی چرایی کاستیها و مزایای آن است؛ امور مهمی که بایستی دغدغه و دلمشغولی هماره پژوهشگران این عرصه باشد.
شاید اگر امروز در خصوص تمدن اسلامی مینوشتم، از منظری متفاوت بدان مینگریستم، ولی بهطور قطع پژوهش حاضر به عنوان عرصهای بسیار مغتنم، بنده را در بازشناسی تمدن اسلامی، شیوه نگریستن بدان و اتخاذ رهیافتی منطقی، کمک رسانید. از این حیث ممکن است برای خوانندگان و پژوهشگران نیز مفید افتد؛ بهخصوص که آرای یکی از اندیشمندان نامدار مسلمان در آن مورد استناد قرار گرفته است. بدیهی است که بذل عنایت پژوهشگران گرانقدر و اتخاذ رویکردی نقّادانه توسط ایشان، از کاستیهای این پژوهش خواهد کاست. امید است این کوشش در جرگه کم دامنه مطالعات تمدن اسلامی مجال نقد یابد.
از فرهیختگان دانشمند آقایان دکتر سید علیرضا واسعی، دکتر داود فیرحی، دکتر محمد اللهاکبری، دکتر نعمتالله صفری و دکتر قاسم جوادی، که به شکلی در آفرینش این اثر نقش داشتند، خاضعانه سپاس گزارم.
بدون شک زحمات انتشار این کتاب بر دوش معاونت محترم پژوهش جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیه و دستاندرکاران مرکز بینالمللی نشر و ترجمهْ المصطفی صلی الله علیه و آله - بوده است که با حوصله آن را به انجام رساندند و البته شایستهْ ارجگذاری صمیمانهاند.
سید علیرضا عالمی
تابستان 1389
بیتردید تمدن اسلامی، یکی از باارزشترین و شکوهمندترین تمدنهای تاریخ بشریت است. پشتوانهْ معرفتی این تمدن که غنیترین و ماندگارترین معارف را به انسانها ارزانی داشته، عاملی اساسی در ماندگاری تمدن اسلامی محسوب میشود. این تمدن در سدههای نه چندان دور، در تمام زمینهها اعم از مادی و معنوی سرآمد بوده است. ازاینرو، انسجام تمدن اسلامی در طول تاریخ آن، یکی از دغدغههای اصلی نخبگان سیاسی و علمی و در نهایت، تمام مسلمانان بوده است. حساسیت و اهتمام به این امر را میتوان در ادوار مختلف تاریخ تمدن اسلامی، به اشکال مختلف مشاهده کرد. امروزه اما با افول و زوال ظواهر مادی این تمدن، یکی از چالشهای فراروی مسلمانان و بهویژه متفکران آن، بازسازی این تمدن عظیم و پرسابقه است. یکی از اموری که به ما در این عرصه یاری میرساند، شناخت آسیبهای تمدن اسلامی معاصر است.
به دلیل اهمیت فوقالعاده مبحث آسیبشناسی تمدن اسلامی، اندیشمندان اسلامی سعی کردهاند تا زوایای مختلف آن را با توجه به دیدگاههای نظری خود، در علوم مختلف ترسیم کنند. اما پراکندگی
نظریات و همه جانبه نبودن آنها باعث شده تا راه حلّ علمی و روشمند برای رکود فعلی تمدن اسلامی و چرایی آن ارائه نگردد. آسیب اعظم این پژوهشها آن است که بیشتر آسیبشناسیهای صورت گرفته، بهطور گزینشی ناظر به اجزاء و عناصر تمدن اسلامی بوده است و اغلب، کلیت تمدن اسلامی، با ملاحظهْ تمامی ابعادش مورد پژوهش قرار نگرفته است. به نظر میرسد، که پژوهش مستقلی با عنوان آسیبشناسی تمدن اسلامی صورت نگرفته است. تحقیقاتی در مورد انحطاط مسلمانان و تمدن اسلامی نظیر: علل پیشرفت اسلام و انحطاط مسلمین (زین العابدین قربانی)، علل عقبماندگی جوامع اسلامی (مهدی موسوی)، علل ضعف و انحطاط مسلمین در اندیشههای سیاسی و اصلاحی سید جمالالدین اسدآبادی (سید احمد موثقی)، آسیبشناسی جامعه دینی (عبدالحسین خسرو پناه)، دعوه الی اصلاح الدینی و الثقافی (حسن جواهری)، احیای فکر دینی (اقبال لاهوری)، لماذا تأخر المسلمون و لماذا تقدم غیرهم (شکیب ارسلان) و ریشههای ضعف و عقبماندگی مسلمین (سمیح عاطف الزین) انجام پذیرفته است.
با وجود ارزشمندی این تألیفات و تحقیقات، جای خالی پژوهشهایی، با توجه به کلیت تمدن اسلامی و هویت درونی آن که به صورت روشمند و علمی و با رویکردی نظریهپردازانه به واکاوی تمدن اسلامی و آسیبهای آن پرداخته باشد، احساس میشود. پرداختن به این پژوهش، از آنرو اهمیت مضاعف مییابد که امروزه در سطح جهانی در بین اندیشمندان و تئوریسینها، نظریههای مختلف و تأثیرگذاری مانند «برخورد تمدنها»، «گفتوگوی تمدنها» و «جهانی شدن»، مطرح است. در این میان، تمدن اسلامی، به مثابه یک تمدن سنتی رو به رشد، با
پشتوانهْ عظیم و پایدار معنوی، ذهن بسیاری از پژوهشگران مسلمان و غیر مسلمان را - حتی در مقام یک تمدن جایگزین برای تمدن مدرن - به خود معطوف کرده است. ازاینرو، شناختن جنبههای مختلف این تمدن و آسیبهای آن به صورتی علمی و روشمند - بهویژه از دیدگاه اندیشمند برجستهای چون سید حسین نصر که از ابعاد مختلف تمدن اسلامی و تمدن مدرن شناخت کافی دارد - رهیافت ما را به سوی آینده تمدن اسلامی و گذر از مراحل دشوار کنونی آسانتر میسازد.
موضوع پژوهش حاضر (آسیبشناسی تمدن اسلامی مبتنی بر اندیشههای دکتر سید حسین نصر) از آن جهت اهمیت دارد که وی از معدود اندیشمندان برجسته و صاحب نامی است که هم از آموزهها و معارف اسلامی و زوایای تمدن اسلامی آگاهی کافی دارد و هم تمدن مدرن غرب را که سالهای بسیاری از عمرش را در آن گذرانده و در مجامع علمی آن حضور پررنگ داشته، بهخوبی میشناسد. شناخت دیدگاهها و نظریات او دربارهْ آسیبهای تمدن اسلامی میتواند فضای شناختهشدهتری را فراروی ما بگشاید تا با بصیرتی عمیقتر، تمدن اسلامی و آسیبها و چالشهای آن را بشناسیم.
این پژوهش، نخست به دنبال پاسخ به این مسئله است که آیا اصولاً امروزه تمدن اسلامی زنده و دارای حیات میباشد؟ و اگر چنین است، آسیبهای آن در عرصههای گوناگون از چهروست؟ تلاش برای حل نظری این مسئله، از منظر یکی از سرشناسترین متفکران مسلمان سنتگرا، میتواند ما را در رسیدن به اهداف مذکور یاری رساند.
هدف علمی این پژوهش، همانند تمام پژوهشها پاسخگویی به مسئله آغازین است. در این پژوهش سعی شده است تا به صورت علمی
و روشمند مستند به اندیشههای نصر، به آسیبشناسی تمدن اسلامی پرداخته شود.
هدف عملی و کاربردی پژوهش حاضر، شناخت و آگاهی از آسیبهای گذشته و حالِ تمدن اسلامی، با هدف دوری جستن از آنها و در نهایت، زمینهسازی برای ترمیم آسیبها و مخاطرات، در راستای شکوفایی و انسجام بیش از پیش این تمدن است.
هر پژوهشی با توجه به موضوع آن، از روش یا روشهای خاصی پیروی میکند. این پژوهش بر اساس دو دیدگاه گذشتهنگر و حالنگر و به روش اسناد و مدارکی تدوین یافته و هدف پژوهشی آن، توصیف تحلیل و ارزیابی آسیبهای تمدن اسلامی مبتنی بر اندیشههای سید حسین نصر است. بدین منظور، در فصل اول تبیین جایگاه علمی نصر و معنا و مفهوم تمدن و تعریف جدید از آن، مدّنظر است؛ ضمن آنکه ارتباط نظریات سنتگرایان با تمدن - از آن جهت که نصر یکی از سنتگرایان عمده و پیشرو میباشد - مورد بحث قرار گرفته است. در فصل دوم سعی بر آن است با روشی نظری، از دیدگاه سیدحسین نصر به تحلیل تمدن اسلامی پرداخته شود. این فصل معیارهای اساسی را برای فصول دیگر این پژوهش فراهم خواهد کرد، تا براساس آن توصیف و تحلیلی تئوریک و منسجم، از آسیبهای درونی و بیرونی تمدن اسلامی ارائه گردد.
آثار دکتر نصر بیشتر به زبان انگلیسی نگاشته شده است. تسلط وی به زبانهای دیگر، از جمله فرانسه، عربی و فارسی باعث گردیده تا یکی از فعالیتهای دائمی و پرارج وی، نظارت بر ترجمههای آثارش به زبانهای دیگر باشد. او بهویژه در خصوص برگرداندن آثارش به فارسی،
اهتمام جدّی دارد. وی در کنار تهیهْ مقدمه بر این ترجمهها، در بسیاری موارد، بازبینی متون و انتخاب و درج اصطلاحات فارسی را خود به عهده گرفته. بنابراین، ترجمههای آثارش، مورد تأیید وی میباشد. به دلیل وجود این ویژگی بارز در این ترجمهها، پژوهشگر فارسیزبان عملاً از مراجعه به متن انگلیسی آنها بینیاز میگردد.
در این پژوهش، نگارنده فقط در استفاده از برخی آثار و سخنرانیهای دکتر نصر به زبان انگلیسی - که با ویژگیهای فوق به فارسی ترجمه نشده است - مجبور بود به متن انگلیسی آنها مراجعه کند، که این موارد نیز با دقت و وسواس زیاد صورت گرفته است.
در فصل اول این پژوهش، در قسمت معرفی نصر، از کتابهای در غربت غربی و در جستوجوی امر قدسی استفاده شده است. از کتابهای اسلام و حکمت خالده و گوهر و صدف عرفان اسلامی (شووان) و برخی پژوهشها و مقالات سنتگرایان در مباحث مربوط به سنت و سنتگرایی نیز استفاده شده است. آثار اشپنگلر، توین بی، ویل دورانت و هانتینگتون در مباحث تمدنی از اهمیت برخوردار بوده است. در فصل دوم که به آراء و روش نصر در مورد تمدن اسلامی اختصاص دارد، بیشتر کتابهای وی، نظیر: علم و تمدن در اسلام، آرمانها و واقعیتهای اسلام و جوان مسلمان و دنیای متجدد، مورد توجه قرار گرفته است.
در فصول سوم و چهارم که به آسیبهای درونی و بیرونی اختصاص یافته، در بخش علم و فناوری، کتابهای معرفت و معنویت، دین و نظم طبیعت، در جستوجوی امر قدسی و بهویژه کتاب معروف نصر در این موضوع، یعنی نیاز به علم مقدس از اهمیت زیادی برخوردار بوده است.
پژوهشگر در مباحث فرهنگی و سیاسی به صورت متناوب از کتابهای دیگر نصر مانند: اسلام و تنگناهای انسان متجدد، جوان مسلمان و دنیای متجدد، قلب اسلام، اسلام - مذهب، تاریخ و تمدن، در کنار دیگر آثار دکتر نصر سود برده است.
چون روش پژوهش اسناد و مدارکی است، طبیعتاً ابزار گردآوری اطلاعات و دادهها، بیشتر یادداشتبرداری است. سعی شد تا از تألیفات و پژوهشهای دسته اول در تمام موضوعات استفاده شود؛ ازاینرو، در تمام، مباحث، نظیر آسیبشناسی، سنت و سنتگرایی، تمدن و تمدن اسلامی، از منابع مکتوب استفاده شده است و تنها در یک مورد از منابع و متون اینترنتی، به دلیل نبودن موضوعات مشابه در آثار سید حسین نصر مورد استفاده قرار گرفته است.
بنابر عنوان پژوهش (آسیبشناسی تمدن اسلامی مبتنی بر اندیشههای سید حسین نصر) قلمرو موضوعی و مکانی تحقیق، مشخص است. محدودهْ زمانی مورد بحث و وسعت دید تاریخی اندیشههای نصر مورد توجه است. از این بابت اغلب مباحث آسیبشناسانهْ تمدن اسلامی در دو قرن گذشته (نوزده و بیست میلادی) قابل پیگیری است؛ اگرچه بحث از تمدن اسلامی، بدون توجه به گذشته تاریخی آن، میّسر نخواهد بود. به بیان دیگر، در این رساله سعی بر آن است که با توجه به مبانی معرفتی تمدن اسلامی، مبتنی بر اندیشههای نصر، آسیبهای تمدن اسلامی در تاریخ معاصر با توجه به پیشینهْ تاریخی آن شناسایی و مورد ارزیابی و تحلیل قرار گیرد.
سید حسین نصر در سال 1312 ش/ 1933 م در خانوادهای که از محققان و اطبّای مشهور بودند در تهران زاده شد. پدرش، سید ولیاللّه نصر، پزشکی مشهور و ادیبی برجسته بود که چند دوره نمایندگی پارلمان، وزارت فرهنگ و ریاست دانشکدهْ ادبیات دانشگاه تهران را بر عهده داشت. نصر از سوی مادر، نوادهْ شیخ فضلاللّه نوری، روحانی مشهور دوران مشروطه است.(1)
نصر در سن دوازده سالگی در سال 1945/1323 درحالیکه پدرش در بستر مرگ بود، به آمریکا رفت.(2)او در سال 1950/1329 از مدرسهْ
«پِدی»(1)با درجه عالی فارغ التحصیل شد. پس از آن به عنوان اولین دانشجوی ایرانی از مؤسسهْ تکنولوژی ماساچوست(2)MIT در رشتهْ فیزیک درجهْ لیسانس گرفت. سپس به دانشگاه هاروارد رفت و در آنجا در سال 1956/1335 در رشتهْ زمینشناسی و ژئوفیزیک، مدرک فوقلیسانس(3)و در سال 1958/1337 در رشتهْ فلسفه و تاریخ علوم درجهْ دکترا گرفت. وی پس از سیزده سال به ایران بازگشت و به عنوان استادیار تاریخ علم و فلسفه، در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مشغول به تدریس شد.(4)
نصر به سرعت به موفقیتهای پیدرپی دانشگاهی دست یافت. استاد دانشگاه، معاون و ریاست دانشکدهْ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران و ریاست دانشگاه صنعتی شریف از آن جمله است.(5)نصر علاوه بر استاد مهمان در دانشگاههای هاروارد، تمپل، یوتا و پرینستون، به مدت یکسال (1965/1344) نخستین استاد مطالعات اسلامی آقاخان در دانشگاه آمریکایی بیروت بود. با این وجود، در کنار مناصب دانشگاهی و تأسیس انجمن فلسفه ایران (1975/1353)، عضویت در فرهنگستان علوم ایران و شورای ملی آموزش عالی ایران را نیز دارا بود.
دکتر سید حسین نصر از سال 1984/1362 تا به امروز، استاد مطالعات اسلامی در دانشگاه «جورج واشنگتن» است. وی در آنجا یک
برنامه آموزشی بنیادی، در زمینهْ مطالعات اسلامی ترتیب داده است که شامل تاریخ، الهیات، فلسفه و هنر میگردد.(1)وی در مقام یک استاد دانشگاه و به عنوان پژوهشگری پرکار، 50 عنوان کتاب و 400 مقاله به زبانهای فارسی، انگلیسی، فرانسه و عربی نوشته و خود را به صورت یکی از برجستهترین شارحان و نمایندگان مکتب سنتگرایی و سرشناسترین فیلسوف اسلامی در محافل علمی و دانشگاهی سراسر دنیا، بهویژه غرب معرفی نموده است.(2)
دورههای آموزشی و سیر تحول فکری نصر، فرایندی قابل توجه داشته است. او در دوران کودکی، در فضای سنتی ایران، ادبیات فارسی و علوم مقدماتی اسلامی را به خوبی آموزش دید. وی پس از آنکه به دلایلی در ابتدای نوجوانی به آمریکا رفت، رشتهْ فیزیک را برای ادامه تحصیل در غربت برگزید، تا به گفتهْ خودش سرشت واقعیت فیزیکی را درک کند، اما هنگامی که سخنرانی ریاضیدان و فیلسوف مشهور انگلیسی برتراند راسل (1872-1970) را شنید، از کشف اینکه بسیاری از فلاسفهْ برجستهْ غرب، معتقد بودند که علوم بهطور کلی و فیزیک بهطور خاص، قادر به کشف سرشت و جوانب فیزیکی واقعیت
نیست، یکّه خورد.(1)در این احوال، آثار استادِ ایتالیاییاش، جورجیو دیسانتیلانا(2)او را با داستانِ رابطهْ دشوار میان فلسفه، علم و دین در غرب آشنا ساخت. او در هاروارد علاقهْ تازه یافتهاش را به تاریخ علم دنبال کرد که اوج آن، رسالهْ دکترای او در سن بیست و پنج ساگی و با مشاورهْ برنارد کوهن،(3)همیلتون گیب،(4)هری ولفسون(5)با عنوان تلقیهای گوناگون از طبیعت در اندیشه اسلامی(6)میباشد.(7)
نصر در هنگام مطالعات و پژوهشهای خود، با دانشوران پرآوازهای چون: ریچارد فرای،(8)مارکو پالیس،(9)سِرهمیلتون گیپ، اتین ژیلسون،(10)جورج سارتن،(11)دی. تی. سوزوکی(12)و هری ولفسن آشنا شد. همچنین به خواندن آثار اندیشمندانی چون آناندا کوماراسوامی،(13)(صاحبنظر بیمانند در اندیشه و هنرِ ِهندی) رنه گنون،(14)(یک مابعدالطبیعه شناس سنتگرای بزرگ) فریتیوف شووان،(15)(مرجعی برجسته در دینشناسی تطبیقی و یک اروپایی گرویده به اسلام و تصوف اسلامی) و تیتوس
1) (1) در جستوجوی امر قدسی، ص 63.
2) (2) . Georgio Di Santillana.
3) (3) . Bernard Cohen.
4) (4) . Hamilton Gibb.
5) (5) . Harry Wolfson.
6) (6) . Conceptions of Nature in Islamic Thought.
7) (7) در غربت غربی، ص 59.
8) (8) . Richard Frye.
9) (9) . Marco Pallis.
10) (10) . Etienne Gilson.
11) (11) . George Sarton.
12) (12) . D.T.Suzuki.
13) (13) . Ananda Coomaraswamy.
14) (14) . Rene Guenon.
15) (15) . Frithjof Schuon.
بورکهارت،(1)(از نمایندگان برجستهْ سنتگرایی و هنرشناس معروف) پرداخت. این دانشوران به نوبهْ خود، او را با دنیای متافیزیک شرقی، هندو و سنتی غرب آشنا ساختند.
نصر درباره مجموعه این تأثیرات چنین مینویسد:
«از 1957 به بعد در اروپا، آشنایی مستقیم با نمایندگان برجستهْ حکمت خالده(2)و سنتگرایی پیدا کردم. در ابتدا و مهمتر از همه، فریتیوف شووان که ما بعدالطبیعه دانی یگانه بود و تا زمان مرگش در 1998 دوستی صمیمانهای با او داشتم و تیتوس بورکهارت که تأثیرات مهمی بر من، مخصوصاً در زمینهْ جهانشناسی سنتی و فلسفه سنتی هنر گذاشت.... و مارتین لینگز که از برجستهترین محققان اسلام سنتی و تصوف در غرب، که من و او در طول چهلسال گذشته، دوستی بسیار نزدیکی با هم داشتهایم.»(3)
از بررسی زندگینامهْ خودنوشت نصر به دست میآید که او در ابتدای جوانی از لحاظ فکری تحتتأثیرحکمتهای شرقی بودایی و هندی قرار داشته و ظاهراً گرایش و تمایلی به مطالعه دربارهْ دارالاسلام و تمدن اسلامی از خود نشان نمیداده. این مقطعی است که نصر از آن به عنوان «آشوب عمیق حیات درونی خویش» یاد میکند.(4)در حقیقت، این نوشتههای فریتیوف شووان و همچنین تیتوس بورکهارت بود که نصرِ جوان را (در نوزده سالگی) به لحاظ فکری به حوزه تمدن اسلامی
رهنمون شد و حکمت سنتی را مبدّل به واقعیتی زنده برای او ساخت و یکبار دیگر، سنت اسلامی و تمدن ماندگار آن برای نصر که تولدی دوباره یافته بود، هم از لحاظ فکری و هم از لحاظ وجودی معنادار شد.(1)
نصر، با پشتسر گذاشتن تجربیات فکری گفته شده، درحالیکه در علوم مدرن و بحثهای تطبیقی ادیان، به خوبی آموزش دیده بود، به میهن خود، ایران بازگشت و بلافاصله تدریس فلسفه و علوم انسانی را آغاز کرد و در کنار آن، از آموختن دست نکشید و بهطور جدّی وارد مباحث فلسفهْ اسلامی شد و بسیار زود به اساتید برجستهْ فلسفه اسلامی، مانند آیةالله سید محمد کاظم عصار، علاّمه سید محمد حسین طباطبایی، سید ابوالحسن رفیعی قزوینی و مهدی الهی قمشهای دست یافت و کتابهای سنتی فلسفه و عرفان اسلامی، مانند: شرح منظومه ملاّ هادی سبزواری و اسفار اربعه ملاصدرا را نزد این اساتید تلمّذ کرد.(2)این تعالیم تا زمان خروج نصر از ایران در سال 1979/1357 ادامه داشت. نصر این دوره آموزشی با اساتید فلسفه و عرفان اسلامی را از پرثمرترین دورههای زندگیاش توصیف میکند:
«[این دوره] دوره بسیار مهمی در زندگی من، نه تنها به جهت آموزش نظری، بلکه به جهت تعلیم و تربیت شخص خودم به شمار میرود.»(3)
روابط او بهخصوص با علاّمه طباطبایی بسیار نزدیک بوده است، تا جایی که در بسیاری از مباحثههای فکری او به مدت بیست و پنج سال همراهی و حضور داشته است. به همین دلیل، علاّمه طباطبایی بسیاری از کتب معروف خود مانند: بدایة الحکمه، نهایةالحکمه، شیعه در اسلام و قرآن در اسلام را به پیشنهاد او نوشت. نصر خود، برگردان دو کتاب اخیر را به انگلیسی برعهده گرفت. ترجمهْ این آثار باعث شد تا علاّمه در میان غربیانی که به اندیشهْ اسلامی توجه داشتند، شناخته شود.(1)
امروزه کتاب شیعه در اسلام به عنوان یکی از کتابهای مشهور دربارهْ شیعه، هم به فارسی و هم به انگلیسی میباشد.(2)
نصر از آن جهت که مراودات بسیاری با دنیای خارج داشت و فضای فکری غرب را به خوبی میشناخت، نقشِ اساسی در سازماندهی بحثها و گردهماییهای مطالعاتی خصوصی داشت. یکی از این گردهماییهای درازمدت، گفتوگوهای خصوصی میان هانری کربن (رئیس بخش اسلامی دانشگاه سوربُن) و علاّمه طباطبایی بود که در سال 1958/1337 آغاز شد و در سال 1977/1356 به پایان رسید. این گفتوگوها که اغلب در حضور جمع کوچکی از افراد برجسته، چون سید جلال الدین آشتیانی، بدیعالزمان فروزانفر، مرتضی مطهری، داریوش شایگان، مکارم شیرازی، عیسی سپهبدی، رضا داوری اردکانی، محمود شهابی و خودِ سید حسین نصر انجام میگرفت،
بیشتر برمباحث مربوط به فلسفهْ اسلامی، برخورد شرق و غرب، رابطهْ دین و علم و عرفان تطبیقی تکیه داشت.(1)از اینرو نصر در شناساندن معارف اسلامی، بهخصوص فلسفه اسلامی به دنیای غرب نقش مهمی داشت.
نصر در این دوره از زندگیاش در ایران (1958-1337/1979-1357) در کنار تأسیس انجمن فلسفه که بسیاری از اندیشمندان داخلی و خارجی در آن حضور داشتند و همچنین ایراد دهها سخنرانی علمی در داخل و خارج از ایران، مجموعهْ قابل توجهی از کتب، مقالات و آثار دیگر به انگلیسی، فارسی و فرانسه تألیف کرد. مقدمهای بر علم جهان شناختی اسلامی،(2)علم و تمدن در اسلام،(3)علم اسلامی تحقیقی مصوّر، آرمانها و واقعیّتهای اسلام،(4)انسان و طبیعت،(5)اسلام و تنگناهای انسان متجدد،(6)سه حکیم مسلمان(7)مهمترین آثار او در این مقطع زمانی است.
دکتر نصر، در سال 1979/1357 هنگامی که در یک سفر علمی در شهر لندن بهسر میبرد، انقلاب شکوهمند اسلامی در ایران به وقوع پیوست و به گفتهْ خودش در ایران منزل، کتابخانهْ شخصی و یادداشتهای
پژوهشیاش از بین رفت.(1)از اینرو او در سن چهل و پنج سالگی با تبعیدی ناخواسته و اجباری مواجه شد. وی به زودی پس از دعوت دانشگاه «یوتا» و «تمپل» به آمریکا مهاجرت کرد. وی ناچار بود که خود را با محیط و موقعیت جدید چه از حیث عقلانی و چه از بُعد شخصی تطبیق دهد. او در پی از دست دادن کتابخانه و یادداشتهای تحقیقی خود در ایران، سالیانِ سال نتوانست تحقیقات عمیق و مطالعات انتقادی خود از متون فلسفی فلسفهْ اسلامی را آنگونه که در ایران پیگیری میکرد، ادامه دهد.(2)او به عنوان روشنفکر مسلمان در آمریکا، هم در محافل دانشگاهی و هم در جامعهْ اسلامی غرب، خود را به شدت نیازمند پرداختن به مسائل روز جهان اسلام میدید و بیشتر اوقات به موضوعات سیاسی، عقلانی و معنوی میپرداخت که مسائل مبتلا به جهان اسلام بود. موضوعاتی که از او در عرصهْ بینالملل، شخصیّتی شناخته شده و معتبر ساخت. خیلی زود دانشگاه «ادینبورگ» اسکاتلند از او به عنوان اولین اندیشمند غیر غربی برای سخنرانی در مشهورترین مجموعهْ سخنرانیها در زمینهْ الهیات طبیعی و فلسفهْ دین در غرب (سخنرانیهای گیفورد)، دعوت به عمل کرد. وی بدینمنظور متن سخنرانیهایی را تهیه کرد که اثر برجسته و ماندگار سید حسین نصر، یعنی کتاب معرفت و معنویت(3)از این سخنرانیها اقتباس گردیده است. نصر در مقام توصیف چگونگی نگارش کتاب معرفت و معنویت، آن را مرهون عنایت و توفیق حقتعالی دانسته و اظهار میکند که وی توانسته
متن آن را در مدتی کمتر از سه ماه به انجام رساند. نصر احساس میکرده که گویا کتاب را از روی نسخهای که در ذهن دارد، رونویسی و کتابت میکند.(1)هیوستون اسمیت دربارهْ این کتاب چنین میگوید:
«درباره کتاب مورد بحث باید بگویم اگر مؤلف آن یک پدیده باشد، این کتاب اخیر او یک حادثه است. سخنرانیهای 1981 گیفورد در میان مجموعه سخنرانیهای این کرسی بینظیرند؛ از این حیث که برای نخستینبار است که شخصیتی از مشرقزمین در این کرسی به ایراد سخنرانی پرداخته است. اگر به دنبال نشانههای آشکار یک روز نوین باشیم - روزی که جهان غرب به جدّ برای جهانشمول ساختن منظر و مرئای خویش تلاش کند - در اینجا یکی از آن نشانهها را به دقت میتوان تشخیص داد. [درآینده] مورخان اندیشه که در معرفت و معنویت نظر میکنند، ممکن است روزی آن را در ردیف ترجمههای لاتینی ویلیام هل موربک از آثار ارسطو در قرن سیزدهم، ترجمههای مارسیگلیو فیچینو از آثار افلاطون، در قرن پانزدهم، یا اثر دی. تی. سوزوکی به سال 1927 با عنوان مقالاتی در زمینه ذن بودیسم، به منزلهْ نشانهای حاکی از آغاز مرحلهْ نوینی در تفاهم میان فرهنگها قرار دهند.»(2)
نصر در این کتاب درصدد احیای کیفیت قدسی معرفت و تجدید حیات سنت فکری اصیل مغربزمین با کمک سنتهای کماکان زندهْ مشرقزمین - که هرگز در این دیار، معرفت از امر
قدسی جدا نشده است - برآمد؛ امری که تحقیق و پژوهش حاضر نیز به نوعی بر آن مبتنی است.
نصر با وجود تمام مشغلههای علمی و دانشگاهی در آمریکا، بیشتر اوقات به اروپا سفر میکند و به ایراد سخنرانی پرداخته و خود را درگیر فعالیّتهای عقلانی میسازد. نصر در دانشگاه «آکسفورد» و چند دانشگاه دیگر انگلستان، سخنرانی کرده و عضو «آکادمی تِمنوس» است. در سال 1994 او برای ایراد سخنرانی در سلسله سخنرانیهای یادبود کَدبِری در «دانشگاه بیرمنگهام» دعوت شد و اثری بهنام دین و نظام طبیعت(1)را به این مناسبت منتشر ساخت. در سال 1980/1358 به درخواست و کمک دوست قدیمیاش شیخ احمد زکی یمنی، مرکزی را در انگلستان برای مطالعه و نگهداری نسخ خطی اسلامی تأسیس کرد. نصر به صورت مداوم، بر فعالیتهای این مرکز که به «بنیاد الفرقان» موسوم است، نظارت میکند.(2)
نصر همچنین به فرانسه سفر میکند و به ارائه سخنرانی در دانشگاه «سوربن» و دیگر دانشگاههای فرانسوی میپردازد. او با آنتوان فایور، شخصیّت روشنفکر فرانسوی ارتباطی نزدیک دارد و با جریان مطالعهْ فلسفهْ هرمسی و رمزی در فرانسه در تماس است. او بخشی از اوقات خود را در فرانسه میگذراند تا بر ترجمهْ آثارش به زبان فرانسه نظارت کند و در تعدادی از پروژههای «یونسکو» نیز فعالیّت دارد.(3)
او علاوه بر سفرهای مرتب به اسپانیا، و بهویژه جنوب آن، به بسیاری از کشورهای آسیایی نیز مسافرت میکند. وی سفرهایی نیز به هند، خصوصاً دهلینو برای ایراد سخنرانیهای عمدهْ فلسفیاش داشته است. نصر به پاکستان و اخیراً به ترکیه نیز سفر میکند. دو کشور مزبور آثار وی، بهویژه آثار اسلامی او را ترجمه و چاپ میکنند. در پاکستان، «آکادمی سهیل» چاپ و انتشار بسیاری از کتابهای او را از سال 1980/1358 در سطح وسیع در کشورهای آسیایی برعهده گرفته است. نصر گاهی برای شرکت در کنفرانسها یا ایراد سخنرانی - امّا بیشتر به دلایل معنوی - هر سال از مصر دیدن میکند؛ چرا که حرم رأسالحسین علیه السلام نوهْ پیامبراسلام صلی الله علیه و آله در قاهره، برای نصر که خود از فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله است، اهمیّت معنوی بسیاری دارد.(1)
عمیقترین تماس عقلانیای که دکتر نصر از زمان تبعید تاکنون با یک کشور مسلمان داشته، مالزی و تا اندازهای اندونزی بوده است. نصر، با تربیت شاگردان بسیاری از کشور مالزی - که در محافل دانشگاهی، فعّال و تأثیرگذار بودهاند - چندین بار برای ایراد خطابههای مهم در کنفرانسهای بینالمللی و سخنرانیهای عمومی دربارهْ هنر و معماری اسلامی، علم و فلسفه اسلامی و اخیراً گفتوگوی تمدنها به آن کشور، دعوت شده است. چندین کتاب او به زبانهای مالزیایی و اندونزیایی ترجمه شده است. دانش عمیق و وسیع او دربارهْ جنبههای مختلف سنت اسلامی و نیز چشمانداز تفکرِ سنتّی او، بسیاری از پژوهشگران و دانشجویان مسلمان این نقطه از جهان را به خود جلب کرده است.(2)
کشوری که نصر در نوشتههای خود از آن یاد کرده، ولی نتوانسته از آن بازدید کند، اما با حیات عقلانی آن درگیر بوده، کشور بوسنی است. قبل از انحلال یوگسلاوی سابق، تعدادی از شخصیتهای مسلمان، صرب و کروات در آثار او، روحی جهانی یافتند که میتواند همهْ آنها را به یک گفتوگوی عقلانی و فلسفی مشترک برساند. بسیاری از مقالات او به زبانهای بوسنیایی و کرواتی ترجمه شده است. نخستین مترجمان آثار او در این کشور، مسلمانان نبودند؛ بلکه مسیحیان ارتدوکس و کاتولیک بودند. حتی در طول جنگ بوسنی، آثار او ترجمه و منتشر میشده است و شخصی که مسئول این اقدام بود، متفکّر و عالم مشهور بوسنایی، انیس کاریچ است که در مقطعی، وزیر آموزش و پرورش کشور بوسنی نیز بوده است.(1)
سید حسین نصر حیات فکری پرمشغلهای دارد که شامل برنامهْ فشردهْ تدریس در دانشگاه، سخنرانی در مؤسسات آمریکایی و دیگر نقاط جهان، تألیف آثار علمی و اشتغال همزمان در چند پروژه تحقیقاتی و ملاقات و مباحثه با افرادی که دلبستهْ اندیشههای سنتیاند، میباشد.
از آنجا که سید حسین نصر به عنوان یک اندیشمند و متفکر مسلمان، در جرگه سنتگرایان سرشناس است، شناخت و آگاهی نسبت به مکتب سنتگرایی و نظریات سنتگرایان، بهویژه درباره تمدن، ما را در رسیدن به شناخت وسیعتر نسبت به مبانی تمدن اسلامی به عنوان تمدنی سنتی و همچنین چالشها و آسیبهای فراروی آن یاری میرساند.
1) (1) همان، ص 153.
سنتگرایان دیرینه، تفکرات و تأملاتشان را به گستره تاریخ پیوند میزنند. اینان مدعیاند که آنچه آنها میپندارند، حاکی از مجموعه حقایقی است که شمول تاریخی و جغرافیایی دارد؛ بدینمعنا که انسانها در همهْ مقاطع تاریخی و مناطق جغرافیایی، به آن باور داشتهاند.(1)هرچند اصطلاح سنتگرایی پیش از دوران تجدد بهکار نرفته، اما مفاهیمی مانند «دائو» در آیین دائو، «درمه» در آیین هندو و «دین» در آیین اسلام ارتباط تنگاتنگی با اصطلاح سنت دارد. نبودن اصطلاحی معادلِ سنت در جوامع پیش از عصر حاضر، حاکی از بیربط و بیوجه بودنِ مفهوم سنت نیست؛ بلکه از حضور مستمر و فراگیر آن حکایت دارد. به اعتقاد نصر، انسانهای پیش از دوران تجدد، چنان در محیط و فضای آفریدهْ سنت مستغرق بودند که نمیتوانستند درک بیرونی از سنت داشته باشند. این دنیازدگی دوران جدید است که آگاهی یا درکی از سنت را ایجاب میکند.(2)با این وجود، درک سنت، الزاماً متوقف بر وجود دنیای سکولار و مدرن نیست؛ اگرچه میتوان به کمک آن، درکی عالمانه و واقع بینانهتر از سنت و سنتگرایی به دست داد.
سنت، در معنایی که سنتگرایان اراده میکنند، در قرن بیستم با تلاش رنهگنون فرانسوی (1886-1951)(3)جان گرفت. بنابراین او را میتوان
1) (1) در جستوجوی امر قدسی، ص 277.
2) (2) پلورالیسم دینی، ص 100.
3) (3) . Rene Guenon. رنه گنون در جوانی به تحصیل ریاضیات پرداخت و در ضمن آن به مطالعات فلسفی و دینی و تعمق در آنها راغب شد و چون گمشدهْ خود یعنی حقیقت را در مکاتب غربی زمان خود نیافت، به شرق و معنویت آن روی آورد و به مطالعه اسلام پرداخت. وی رفتهرفته به اسلام گروید و سرانجام در سال 1912 رسماً آن را اعلان کرد. شرق و غرب، سیطره کمیت و علایم آخرالزمان، رمزهای بنیادی و زبان جهانی دانش مقدس مهمترین کتاب اوست. (سنت عقلانی اسلامی در ایران، ص 52).
آغازگر سنتگرایی معاصر قلمداد کرد. در این مسیر آناندا کوماراسوامی(1)(1877-1947) و فریتیوف شووان(2)(1907-1998) نیز نقش برجستهای ایفا کردهاند؛ که میتوان این سه را از شارحان عمدهْ حکمت خالده و نظریهپردازان اندیشه و مکتب سنتگرایی در جهان معاصر شمرد.
امروزه، تفکر سنتگرایی طیف نسبتاً گستردهای از متفکران و اندیشمندان برجستهای؛ مانند: تیتوس بورکهارت، هیوستون اسمیت، مارتین لینگز، مارکو پالیس، آلدوس هاکسلی، نرث بورن، یاکوب نیدلمن و البته سید حسین نصر را در جرگه خویش دارد،(3)که مجدّانه در صدد بسط اندیشههای سنتگرایانه میباشند.
1) (1) . Ananda Kentish Coomaradwamy. کوماراسوامی، هنرشناس بیهمتای قرن، در خانوادهای هندی. انگلیسی متولد شد، زندگی او نیز بین تمدنهای شرق و غرب طی شد، در ابتدا علم زمینشناسی خواند، بعداً شیفتهْ تمدن هندو شد و عمر خود را وقف حفظ میراث دینی و هنری شرق کرد او با بیش از 12 زبان آشنایی داشت و در تفسیر و تأویل هنر دینی و تمثیلی شرق و غرب و شناساندن هنر شرق پیشگام بود. بسیاری از مورخان بعدی در علوم هندی، چینی و علوم اسلامی و حتی غربی، شاگرد این استاد بیهمتا بودند. کتاب استحاله طبیعت در هنر از مهمترین آثار اوست. (سنت عقلانی اسلامی در ایران، ص 52).
2) (2) . Frithjof Schuon. نام فریتیوف شووان، بارها به عنوان بزرگترین مفسر معاصر عرفان و آن حکمت لدنّی که در بطن همه ادیان وجود دارد، برده شده است. این عارف و حکیم حیرتانگیز سوئیسی در خانوادهای آلمانینژاد پا به عرصه وجود گذاشت. از جوانی به عرفان و حکمت و هنر دینی علاقهمند شد. تألیفات شووان اغلب درباره ادیان مختلف و بیان تعالیم آنهاست. آثار او مانند: وحدت متعالی ادیان، مقامات حکمت، طریق معرفت، ساحتهای معنوی و واقعیتهای بشری، فهم اسلام، ساحتهای اسلام، اسلام و حکمت خالده، صدف و گوهر عرفان اسلامی تقریباً به تمام زبانهای اروپایی ترجمه شده است. (سنت عقلانی اسلامی، ص 52).
3) (3) در غربت غربی، ص 104.
یکی از آسیبهای بحث سنت(1)، قلب معنای سنت در اذهان عموم، از جمله پژوهشگران است. این امر تا آنجا شایع است که بسیاری از اندیشمندان سنتگرا را به واکنش واداشته است. ازاینرو، رنهگنون از پیشگامان مکتب سنتگرایی در دهه پنجاه میلادی میگوید که در عصر ما، معنای سنت مانند بسیاری از مفاهیم و کلمات از معنای حقیقی خود، آگاهانه یا ناآگاهانه منحرف شده است.(2)
برخلاف تصور کم و بیش شایع، سنت از منظر سنتگرایان به معنای عرف، عادات و آداب و رسوم گذشته و الگوهای فکری موروثی یا هر آن چیزی که به قبل از عصر مدرن تعلق دارد، نیست.(3)به باور اینان، آنچه سنت خوانده میشود، معنا و مقصودی بسیار دقیقتر از آن چیزی که در اذهان مردم رایج است، دارد. اینان سنت را چیزی جز گوهر الهی نمیدانند. به اعتقاد آنها سنت، عرصههای مختلف فلسفی، فکری، اجتماعی و هنری را پوشش میدهد.
1) (1) . Tradition.
2) (2) رنه گنون، سیطره کمیت و علائم آخرالزمان، ترجمه: علی محمد کاردان، ص 241.
3) (3) همان، ص 244. سنت، کاربردهای گوناگونی دارد. در قرآن نیز سنت در دو معنای منفی و مثبت بهکار رفته است. در آیه 170 سوره بقره آنجا که از سنت گذشتگان صحبت میشود، معنای منفی اراده شده، ولی در آیه 35 سوره فاطر از سنت به عنوان قوانین و نوامیس تغییرناپذیر مطلق الهی که در تمامی وجود ساری و جاری است، صحبت به میان آمده است. وقتی از سنت در نزد سنتگرایان سخن به میان میآید، معمولاً حتی در مجامع آکادمیک نیز بهگونهای با خلط معنای سنت روبهرو هستیم. برای مثال ر. ک: آنتونی گیدنز، جهان رها شده، ترجمه: دکترعلی اصغر سعیدی و یوسف حاجی عبدالوهاب، ص 72-76.
در نزد سنتگرایان، درک و فهم صحیح سنت، اهمیت ویژهای دارد. از اینرو سید حسین نصر یک فصل از کتاب معروف خود معرفت و معنویت را به توصیف و تبیین سنت اختصاص داده است. او در تعریف سنت چنین میگوید:
«سنت در معنای فنیاش، به معنای حقایق یا اصولی است دارای منشأ الهی که از طریق شخصیتهای مختلفی معروف به رسولان، پیامبران، اوتارهها، لوگوس یا دیگر عوامل انتقال به ابنای بشر برای یک بخش کامل کیهانی آشکار شده و نقاب از چهرهْ آنها برگرفته شده.»(1)
از منظر وی، سنت متضمن حقایقی دارای ماهیتی فراشخصی است که ریشه در ذاتِ واقعیت بماهو واقعیت دارند، زیرا همانطور که گفتهاند سنت، یک اسطورهشناسی کودکانه و منسوخ نیست؛ بلکه علمی است که بیش از اندازه واقعی است.(2)در دیدگاه سنتگرایان، سنت به معنای حقایق دارای خاستگاه قدسی و منشأ وحیانی است.(3)ازاینرو، مراد از سنت، مجموعه اصولی است که از عالم بالا نازل شده و در اصل عبارتند از یک نوع تجلی خاص ذات الهی، همراه با اطلاق و بهکارگیری این اصول در مقاطع زمانی مختلف و در شرایط متفاوت برای یک جماعت بشری خاص(4)است.
نمود و ظهور معنا و مفهوم سنت، آنگاه که در مقابل تجدّد قرار میگیرد، وضوح بیشتری مییابد. نصر دراینباره میگوید:
«اما سنت در این معنا، رو در روی تجددگرایی قرار میگیرد. تجددگرایی، غیر از معاصر بودن است و این دو اصلاً یکی نیست. ما سنتگرایان - از جمله خود من - اصطلاح تجددگرایی را به شیوهای مبهم، فقط بر چیزهایی اطلاق نمیکنیم که امروزه رواج دارد؛ بلکه آن را شیوهْ نگرش خاص به جهان میدانیم که در حقیقت در دوران نوزایی شروع شد. آنچه انسانگرایی و عقلگرایی در دوره نوزایی نامیده میشود، حقیقت مطلق و نهایی متعالی از سطح انسانها را انکار کرده و از نظام الهی به انسانی فرو میافتد، تجددگرایی خود انسان را مطلق میگیرد.»(1)
البته سنت، تنها درصدد بیان نوع نگرش انسانها به زندگی نیست؛ بلکه به گفته شووان قواعد رفتاری است در ابعاد مختلف مادی، اخلاقی، اجتماعی، معنوی و....(2)به دیگر سخن، سنتگرایان از حقیقتی سخن میگویند که فارغ از زمان و مکان است. از پژوهشهای اینان چنان استنباط میشود که حقیقت واحده، خداوند است، اما تجلّیات این توحید، اشکال مختلفی در زمانهای مختلف و فرهنگهای گوناگون به خود میگیرد. بدینترتیب، سنتگرایان فرزند زمانه حاضر و فرزند هر زمان و مکان دیگری هستند، چون از امری سخن میگویند که فرا زمانی و فرا مکانی است. از اینرو نمیتوان آنها را آنگونه که شایع است، تنها مشوق بازگشت به آداب و رسوم گذشتگان قلمداد کرد.(3)
از دید سنتگرایان، سنت به مثابه یک حقیقت الهی است که از سوی حق نازل گشته و در این دنیا در تمدنهای مختلفی - که به علت مرکزیت این حقیقت الهی در آنها، سنتگرایان آن را تمدنهای سنتی مینامند - استمرار و دوام یافته است. بنابراین، از این منظر، سنت دو جنبه دارد: اول، آغازی که عمودی است و فوق زمان و مکان و این عالم است و به صورت وحی و نزولِ حقیقت به ابنای بشر رسیده است و دوم، استمرار و دوام این حقیقت در طول زمان در تمدنهای مختلف که مبتنی برآن حقایق هستند.(1)بر این اساس، ارتباط سنت و تمدنها، از اهمیت محوری در اندیشه سنتگرایان، از جمله نصر برخوردار است.
در ادامه، به برخی از آرای کلیدی سنتگرایان که رابطهْ تنگاتنگی با موضوع تمدن دارد، اشاره میشود.
از مهمترین آراء و مؤلفههای سنت، نزد سنتگرایان که در نظریهپردازی آنان بهگونهای حضور دارد، «حکمت خالده» در زبان عربی، Perennial Philosophy در انگلیسی، «سنتانه ذرمه» در هندی و «خرد جاودان» در اصطلاح فارسی میباشد.(2)
حکمت خالده، همان چیزی است که نصر از آن با نام «قلب سنت» یاد میکند(1)و آن را حکمتی ازلی میشمارد. حکمت خالده از دیرباز در آرای فلاسفه نظیر افلاطون و مایستر اکهارت به شکل پررنگی وجود داشته است.(2)ابنمسکویه نیز اثری بهنام الحکمه الخالده دارد. اصطلاح لاتینی حکمت خالده، اولین بار توسط آگوستینو استیوکو (1497-1548 م) و پس از آن توسط لایبنیتز در قرن هجدهم بهکار رفت. امروزه اما، به صورت وسیع توسط سنتگرایان مورد استفاده قرار میگیرد.(3)
سنتگرایان در پی احیای حکمتی الهی هستند که بادوام و پایدار باشد؛ ازاینرو ساختار فکری خود را حکمت خالده (جاودان) نام نهادهاند؛ حکمتی که در بخش وسیعی از جهان به فراموشی سپرده شده یا دستکم بسیار کمرنگ گردیده است.
آلدوس هاکسلی (1894-1963 م) حکمت خالده را اینگونه توصیف میکند:
«مابعدالطبیعهای که تشخیص میدهد واقعیت الهی برای عوالم اشیاء و زندگیها و اذهان اساسی است. روانشناسیای که در روان [آدمی] چیزی شبیه به حقیقت الهی یا حتی عین حقیقت الهی مییابد. نظام اخلاقیای که غایت نهایی آدمی را در شناخت مبدأ
حلولی و متعالی همه موجودات میداند. [این حکمت] بسیار دیرین و جهانشمول است.»(1)
فریتیوف شووان حکمت خالده را مطلقیت خداوند و آنچه از مطلقیّت بینهایت ناشی میشود، دانسته و معتقد است که حکمت خالده، حقیقتِ درونی ادیان است.(2)با این اوصاف، مفهوم کلیدی حکمت خالده در نزد سنتگرایان، یک آموزهْ مابعدالطبیعی جاودان و جهانی در بطن همه سنتهای معتبر میباشد. سنتگرایان بارها تأکید کردهاند که حکمت جاودان همواره وجود داشته است. آنچه شارحان این مکتب انجام دادهاند، این است که از جوهر ماندگار آن، کلید خاصی ساختهاند تا درهایی که سد راه انسان جدید این روزگار شدهاند، را بگشاید.(3)
برای فهم دقیق سنت، فهم و دریافت دین و ارتباط آن با سنت و حکمت خالده ضروری است. سنتگرایان ارتباط وثیقی میان سه مفهوم سنت، حکمت خالده و دین برقرار میکنند. آنها کُنه و درونمایهْ تمام سنتها را حکمت خالده میدانند؛ حکمت جاودانهای که در بطن و قلب هر دینی نهفته است. بر همین اساس، اعتقاد آنها به کثرت ادیان، قابل تفسیر است. با تمام قرائتهایی که از کثرتگرایی دینی وجود دارد، اینان اما گونهای خاص از کثرتگرایی را
1) (1) . Aldous Huxley, the Perennial Philosophy (London Fotan book ,1988 ), p 99. ترجمه تعریف فوق در تعریف مصطفی ملکیان از حکمت خالده آمده است (مجله نقد و نظر، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، شماره 15-16، ص 24.
2) (2) ر. ک: فریتیوف شووان، اسلام و حکمت خالده، ص 29.
3) (3) نیاز به علم مقدس، ترجمه: حسن میانداری، ص 124.
برمیتابند. به اعتقاد سنتگرایان، دین در نزد خدا یک دین است، ولی همین دینِ واحد در زمین به اشکال مختلف نمود یافته است. از سوی دیگر، آنها دو جنبه برای دین ترسیم میکنند؛ اول، جنبه باطنی (ایزوتریسم)(1)یا همان طریقت و دوم، جنبه ظاهری (اگزوتریسم)(2)یا شریعت. سنتگرایان معتقدند که بُعد درونی و باطنی ادیان واحد است، ولی بُعد ظاهری آنها که شریعت است، مختلف میباشد.(3)به عبارت دیگر، ادیان در روح اصلی، وحدت و در فرم و شکل، اختلاف دارند.(4)از این امر نباید گذشت که سنتگرایان، نه تنها اهمیت ظاهر (شریعت) را نفی نمیکنند، بلکه برآن تأکید میورزند، زیرا به اعتقاد آنها تنها بر مبنای صورتهاست که میتوان از مرتبهْ صوری فراتر رفت.(5)تعریف سنتگرایان از پلورالیسم دینی (کثرتگرایی) در دو کتاب معروف فریتیوف شووان، یعنی وحدت متعالی ادیان و صورت و جوهر در ادیان به خوبی تشریح شده است. سنتگرایان در صدد درهم آمیختن ادیان یا ترک یک دین و گرویدن به دین دیگر نیستند؛ بلکه توجه به دینداری و دیندار ماندن در مسلک و مذهب مختار را توصیه میکنند؛ هرچند چهارتن از بزرگترین اندیشمندان سنتگرا، یعنی رنهگنون، فریتیوف شووان، تیتوس بورکهارت و مارتین لینگز به اسلام گرویدند.
1) (1) . Esoterism.
2) (2) . Exoterism.
3) (3) نیاز به علم مقدس، ص 114، (حکمت خالده وحدتی را میبیند که شالودهْ تنوع صور و گفتار و رفتار دینی است؛ وحدتی که در آن، حقیقت جوهری در قلب ادیان نهفته است.)
4) (4) ر. ک: فریتیوف شووان، گوهر و صدف عرفان اسلامی، ترجمه: مینو حجت، ص 97 تا 130 و اسلام و حکمت خالده، ص 29.
5) (5) سید حسین نصر، دین و نظم طبیعت، ترجمه: انشاءالله رحمتی، ص 30.
سنتگرایان اساس پیدایش تمدنها را فرهنگی میدانند. ازاینرو، دین به مثابه رکن عمدهْ فرهنگ، منشأ تمدنهای سنتی قلمداد میگردد. آنها معتقدند که اگر خواستار تفاهم و گفتوگوی متقابل در جهان امروز به عنوان یک ضرورت هستیم، باید شناخت خود از ادیان و تعالیم وحیانی و قدسی را که نقطهْ مشترک و جهانشمول تمام تمدنهاست، کامل کنیم؛ چرا که حکمت جاودان در درون ادیان میتواند تمدنهای مختلف را به شکل مبنایی و از درون، به یکدیگر نزدیک کند و اصطکاک میان آنها را کاهش دهد. طبق برآیند منطقی این اعتقاد، در سایه حکمت خالده میتوان به نوعی همزیستی مسالمتآمیز بین همه تمدنها و ادیان دسترسی پیدا کرد.(1)
به باور سنتگرایان، تجددگرایی، مشکلات و معضلات بزرگی از مسائل اجتماعی گرفته تا مسائل زیست محیطی در پی داشته است. از سویی نقدهایی که از دیدگاه پساتجددگرایانه (پستمدرنیستی) در مورد تجددگرایی مطرح شده، نقدهایی ناقص و ناسره است؛ نقدهایی که خود بر نتایج و اعراض ناشی از دوران تجدد مبتنی شدهاند.(2)اما، سنتگرایان معتقدند الگویی که آنها از سنت ارائه میدهند، نقدی تام و تمام بوده و مبادی و اصول تجددگرایی را هدف قرار میدهد.(3)اینان با اعتقاد به خروج از پارادایم دنیای متجدد، مقدمات و مبانی تجدد را دروغ شمرده و مدعیاند که تجددگرایان از طریق عقل استدلالی، خروج کامل امر قدسی و وحی از زندگی انسانها را دنبال میکنند.
از دیدگاه آنها تجدد، تنها مجموعهای از شرایط که بهطور اتفاقی و در برههای از زمان رواج یافته باشد نیست؛ بلکه این تجددگرایی و مدرنیسم بر پایهْ جهانبینی و دیدگاه فلسفی ویژهای (عقلگرایی، اومانیسم، تجربهگرایی، دنیامداری و انسانمداری) پیریزی شده و هدف آن، نفی جهانبینی الهی و برداشتن خداوند از مرکز واقعیت و نشاندن انسان بر جایگاه اوست.(1)به دیگر سخن، تجدد انکارکنندهْ همان اصولی است که سنت برآن تکیه میکند.(2)رنهگنون سنتگرای فرانسوی معاصر، این دوره را عصر تاریکی خوانده و میگوید که هرج و مرج و آشفتگی شدیدی در آن بر تمام جنبهها سایه افکنده و ازاینرو آنچه باید صورت گیرد، یک تجدید حیات ساده نیست، بلکه دنیای امروز تجدید حیات تام و تمامی را میطلبد.(3)به همین دلیل، سنت، جهانبینی تجدد را برنمیتابد و به مخالفت با آن وارد برمیخیزد.
برای تبیین بحث، به برخی از اختلافات بنیادی دیدگاه تجددگرا و سنتگرا اشاره میشود:
در فلسفهْ جدید غرب، برای فلسفهورزی تنها به توانایی عقلی و ذهنی (عقلی متفاوت از آنچه سنتگراها معتقدند) تکیه دارند، اما حکمت خالده علاوه بر توانایی عقلی و ذهنی امور دیگری مانند: اراده، احساسات و عواطف را دخیل میداند.
در فلسفهْ جدید، هدف از فلسفهورزی، اندوختن معلومات نظری در باب عالم و آدم است، ولی حکمت خالده، در پی دگرگونی وجودی انسان است.
معیار فلسفه جدید غرب، یافتهها و تجارب همگانی انسانهاست؛ درحالیکه حکمت جاودان به دنبال دنیایی متفاوت با عادات، تجربه و احساس است. از دیدگاه حکمت خالده، تجارب متعارف ما، از شائبه جهل و هوا و هوس، پاک و پیراسته نیست.
مکاتب فلسفه جدید غرب، با تمام اختلافاتی که با هم دارند، از لحاظ معرفتشناختی، تجربهگرا و از لحاظ وجودشناختی، مادیگرا میباشند؛ حال آنکه پیروان مکتب خالده از لحاظ معرفتشناختی تعقلگرا (این عقلگرایی با آنچه کسانی مانند دکارت میگویند متفاوت است) و از لحاظ وجودشناختی قائل به وجود مجرّدات و مفارقات است و مبدأ تمام موجودات را امری غیر مادی میدانند.(1)
بنابراین نقد سنتگرایان بر مؤلفههای تجدد، نقدی بنیادی و ریشهای است.
یقیناً پرداختن به تمدن اسلامی، بدون درک و شناخت صحیح از معنا و مفهوم تمدن، کامل نخواهد بود. ازاین رو بهصورت مختصر، رهیافتی از معنا و مفهوم تمدن و انواع آن، با تکیه بر آرای سید حسین نصر ارائه میشود.
تمدن معادل واژه ( civilization ) از ریشه ( civitas ) به معنای شهر و شهروندی در زبانهای فرانسه و انگلیسی است.(2)این لفظ از کلمه عربی «مدینة» (شهر)
1) (1) ر. ک: فریتیوف شووان، گوهر و صدف عرفان اسلامی، ص 28 و 29.
2) (2) سید حسین نصر، گفتوگوی تمدنها و جهان اسلام، پاسخ آسیا به نظریه برخورد تمدنها (مجموعه مقالات)، به کوشش سلیم رشید، ترجمه: سید محمد صادق خرازی، ص 242 و محمد تقی اکبری، فرهنگ اصطلاحات علوم و تمدن اسلامی، ص 142 وجولیوس گولد - ویلیام ال. کولب، فرهنگ علوم اجتماعی، محمد جواد زاهدی و دیگران، ص 267.
گرفته شده و معادل رایج آن در عربی الحضاره (از ریشه حضور و تجمّع) میباشد.(1)در فارسی کلمه «تمدن» را در آثار خواجه نصیرالدین طوسی میتوان یافت؛ آنجا که در کتاب اخلاق ناصری میگوید: «سعادت سه جنس بود..... سیم سعادت مدنی که به اجتماع و تمدن متعلق بُوَد.»(2)دهخدا تمدن را تخلّق به اخلاق اهل شهر و انتقال از خشونت و جهل به حالت ظرافت، انسو معرفت معنا میکند.(3)سیدحسین نصر شهر را منشأ مفهوم سنتی تمدنمیداند.(4)
تمدنها همواره در هدایت تاریخ، بهگونهای هدفمند بیشترین نقش را داشتهاند. ازاینرو، از سوی جامعهشناسان و اندیشمندانی چون: ابنخلدون، امیل دورکیم، اسوالد اشپنگلر، ویل دورانت، آلفرد کروبر، توین بی و مورخان و دانشوران دیگر، بررسی و مطالعه شده است. از دیرباز تعریف مفاهیم کلی نظیر جامعه، فرهنگ و ملت با دشواریهای بسیار روبهرو بوده است. از اینرو اندیشمندان و نظریهپردازان با رویکردهای متفاوت و از زوایای گوناگون، آن را مورد کاوش و بازبینی قرار دادهاند. مفهوم تمدن را که نخستینبار اندیشمندان فرانسوی سدهْ 18 در برابر مفهوم بربریت مطرح
کردند،(1)نیز از این امر مستثنا نبوده است. ازاینرو، تعاریف و دیدگاههای متفاوتی دربارهْ آن ارائه شده که بیان آنها چالشهای فرا روی تعریفِ تمدن و پرداختن به این مفهوم را برای ما آشکار میسازد.
بیشترین بحثهایی که در تعریف اصطلاح تمدن به وجود آمده، در ارتباط با موضوع فرهنگ است. برای مثال گلدن وایزر و ادوارد تایلر فرهنگ و تمدن را مترادف هم میدانند. ادوارد تایلر فرهنگ و تمدن را ترکیب پیچیدهای از علوم، اعتقادات، هنرها، اخلاق، قوانین، آداب و رسوم، عادات و دیگر اعمال انسانی در جامعه به شمار میآورد. آلفرد وبر فرهنگ مادی را معادل تمدن و فرهنگ معنوی را فرهنگ میداند. ای. ال. کروبر فرهنگ را با ارزشهای اجتماعی و تمدن را با واقعیتهای اجتماعی مرتبط میسازد و اشپنگلر معتقد است که تمدنها نقطه پایان تکامل فرهنگها هستند.(2)
با همه این اوصاف، تعاریفی که امروزه مورد استفاده قرار میگیرد، از پارادایم(3)تمدنی جدیدی حکایت دارد که در آن، اندیشمندان هر حوزهْ تمدنی
1) (1) سید حسین نصر، تأملاتی درباره انسان و آینده تمدن، ترجمه: مرتضی فتحیزاده، ص 114.
2) (2) محمد علی مهیمنی، گفتوگوی فرهنگ و تمدنها، ص، 203-204.
3) (3) . Paradigm. مفهوم پارادایم توسط تامس کوهن در ساختار انقلابهای علمی مطرح گردید. به باور وی پارادایم مجموعهْ باورها، ارزشها و روشهای فنی و چیزهایی از این قبیل است که اعضای یک جامعه علمی و کسانی که دارای یک متخصص، علمیاند، در آن با هم اشتراک دارند. (تامس کوهن، ساختار انقلابهای علمی، ترجمه: احمد آرام، ص 174 و 175. از دیدگاه نصر، پارادایم که از کلمه یونانی پارادیگما که افلاطون استفاده میکرد، گرفته شده، یک جهانبینی و نظریه کلی است که حاکم بر موضوع و قلمرو مورد بحث میباشد و [عالِم] با توجه به آن نظریه به تفحص و بررسی جزئیات در آن قلمرو میپردازد. (سید حسین نصر، رویارویی تمدنها و آینده بشر، ماهنامه کلک، شماره 60، اسفند 1373، ص 16).
تلاش میکنند تا با استفاده از مؤلفههای درونی تمدن مورد نظر، به تعریف کلی تمدن بپردازند؛ درحالیکه اگر چند دهه به گذشته بازگردیم، تعریفهایی که از تمدن ارائه میشد، قدری کلیتر و یکجانبه و تکبُعدی به نظر میرسد. برای نمونه، ویل دورانت که خود، تحولات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی سریع اوایل قرن بیستم و اواخر قرن نوزدهم در اروپا را دیده است، تمدن را چنین تعریف میکند: «نظم اجتماعی که در نتیجه وجود آن، خلاقیت فرهنگی امکانپذیر میگردد و جریان پیدا میکند.»(1)توینبی نیز تحتتأثیر فرایند تحول در تمدن غرب، شکلگیری هر تمدن را در واکنش به برخی چالشها ارزیابی میکند.(2)محمدتقی جعفری تمدن را تشکل هماهنگ انسانها در حیات معقول با روابط عادلانه و اشتراک همه افراد و گروههای جامعه در پیشبرد اهداف مادی و معنوی انسانها در همه ابعاد مثبت، توصیف میکند.(3)هانتینگتون نویسندهْ کتاب معروف برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی تمدن را گستردهترین واحد مستقل فرهنگی میداند و معتقد است که تمدن، بالاترین سطح گروهبندی فرهنگی انسانها و گستردهترین سطح هویت فرهنگی افراد است.(4)
تحول قابل توجهی که در دو تعریف اخیر (جعفری و هانتینگتون) با تعاریفِ دیگران مانند: ویل دورانت، توینبی، اشپنگلر و غالباً طیف قدیمیتر نظریهپردازان عرصه تمدن مشهود است، پذیرش پارادایمی نو در معرفی تمدنهاست به این ترتیب که علامه جعفری از واژه تشکل در تمدن استفاده
میکند و هانتینگتون از واحد مستقل فرهنگی، گروهبندی و هویت فرهنگی تمدنها سخن میگوید. این مهم، گویای این مطلب است که پس از دو سده، در تعریف مجددِ اندیشمندان جهان از اصطلاح تمدن، دوباره تمدنها در کنار یکدیگر و به مثابه هویتهایی متمایز بررسی میشود؛ اگرچه کسانی، هم در شرق و هم در غرب هستند که به شکلی منکر این واقعیتند. در واقع نزدیکی روزافزون تودههای عظیمی از جوامع انسانی و راهیابی علوم، تکنولوژی و ارتباطات به تمام زوایای زندگی بشر، این تصور را قوت بخشیده که لزوماً بایستی دنیا به سوی یک تمدن واحد - که به اصرار برخیها همان تمدن غرب است - هدایت شود. اما مرزبندیهای فرهنگی جدید که بهویژه در سالهای اخیر بیشتر به چشم میآید، گویای این واقعیت است که تمدنهایی با هویت فرهنگی متفاوت از تمدن غرب، در حال قدرت گرفتن هستند. ممکن است از نظر سیاسی و به ویژه اقتصادی تماسها و مراودات بسیاری تحت عنوان جهانی شدن یا جهانیسازی میان آنها وجود داشته باشد و آگاهانه یا ناآگاهانه تأثیرات متقابلی را بر یکدیگر داشته باشد، ولی به نظر میرسد که هویت مستقل و مجزای فرهنگی درون تمدنی، به صورت مداوم تمایز اساسی میان تمدنها را نشان میدهد و گسترش و یکسانسازی برخی محصولات و تولیدات فرهنگی و الگوهای عامیانه و عمومی که امروزه، بهویژه از سوی غرب القا میشود، باعث همسانسازی فرهنگی و زدودن تفکرات بنیادی و نمادها و شعارهای اساسی یک فرهنگ پویا و اصیل نخواهد شد.(1)ممکن است تمدن بتواند قدرت سیاسی و اقتصادی خود را در دهههای آینده استمرار بخشد، ولی از هماکنون شکلگیری و بازآفرینی تمایزات فرهنگی در
1) (1) ر. ک: ریمون کوهن، گفتوگوی فرهنگها (ارتباط بینالمللی در دنیای وابسته)، ترجمه: محمد علی محمدی، ص 12. مقدمه ریچارد سولومن بر همین کتاب، ص 7.
جهان و بهویژه در خاورمیانه قابل مشاهده است، درحالیکه پیش از آن به مدت دو سده، تمدن غالب جهانی در تمام زمینهها، از جمله فرهنگی، تمدن غرب بود و دیگران به شکلی کورکورانه و بدون ضابطه سعی وافری در پیروی از آن داشتند(1)و مجالی برای سر برآوردن نمییافتند.
سید حسین نصر نیز در این میان معتقد به هویت مستقل فرهنگی تمدنهاست. هویت فرهنگی مستقل تمدنها، در بیان نصر از ساختار خاصِ اجتماعی، هنجارهای اخلاقی، علمی و هنری حکایت میکند.(2)او با این نظریهْ هانتینگتون که تمدن را وسیعترین واحد مستقل فرهنگی میپندارد که بشر در بالاترین گروهبندی و گستردهترین سطح هویتی به آن تعلق دارد، تا اندازهْ زیادی موافق است. به اعتقاد وی دیگر ملیگرایی یا ایدئولوژی، پارادایم حاکم نیست؛ بلکه امروز آنچه مطرح است، چیرهشدنِ پارادایم تمدنی است. بنابراین آینده از آنِ تمدنهای گوناگون خواهد بود؛ نه تمدن واحد، تمدنی که غرب خود را سردمدار آن میداند.(3)
بدینترتیب با توجه به محوریّتی که نصر برای فرهنگ به عنوان مشخصهْ اصلی تمدنها معتقد است، بدیهی است مجموعهها و گروهبندیهایی که به واسطهْ تمایزات ملیتی یا زبانی - که بخشی از هویت فرهنگی هر تمدن است - تعریف میشود، تمدن به شمار نمیآید. او دراینباره میگوید: «در مورد تمدن اسلامی، شما نمیتوانید بگویید تمدن تونسی، تمدن ایرانی، تمدن مصری؛ بلکه هر کدام فرهنگند. فرهنگ ایرانی،
فرهنگ مصری. همچنین در مورد تمدن غرب، تمدن فرانسه و آمریکا نداریم؛ فرهنگ فرانسه و آمریکا داریم.» از دیدگاه نصر، تمدن تمام جوانب حیات مردمی را که گردهم جمع میشوند، شامل میشود.(1)
تمدن در دیدگاه سید حسین نصر، تمدنی یگانه - که امروزه غرب خود را سردمدار آن معرفی میکند - نیست؛ بلکه او دو نوع تمدن را بر اساس هویت مستقل فرهنگی تعریف میکند و هر یک را بنابر ویژگیها و مبانی ساختاری آنها توضیح میدهد.
در اندیشه نصر، تمدن سنتی که آن را تمدنشرقی نیز مینامد، در سلطه یا ایدهْ حاکم یا مشیت الهی است که جوهرهْ آن هدایت کنندهْ تمدن مورد نظر است. در این تمدن مؤلفهْ اراده الهی بسیار پررنگ و برجسته است و حقیقت و امر قدسی (معنویت) شئون مختلف حیات تمدنی را به خود اختصاص میدهد و تفکر و اندیشه، قوانین، هنر و تمام جنبههای زندگی، به شکل مستقیم از آن تأثیرمیپذیرد،(2)مردمان این تمدن همواره در فضایی زندگی کردهاند که همانند فضای درون یک دایره است که مرکزی ثابت و متعالی دارد و زمان را همواره در ارتباط با آغاز - که همان انجام وجودشان است - تجربه کردهاند. تمدنهای کهن هرگز مبدأ و مرکز خود را فراموش نمیکنند.(3)
به باور نصر، تمدن مدرن غربی در گذشته مبتنی بر یک نوع انسانشناسی (شبیه سایر فرهنگهای سنتی مشرق زمین) بوده است، که آن را پس از دوره رنسانس به فراموشی سپرد و انسانپرستی (اومانیسم) که نوعی شورش علیه خداوند و عالم معنا بود، جایگزین آن گردید؛(1)با این وصف که تا پیش از انقلاب فرانسه، تمدن غربی مانند همهْ تمدنهای سنتی، مبتنی بر دین بود، اما با شکلگیری انقلاب فرانسه، ناسیونالیسم فضای فکری و فرهنگی غرب را به تصرف خود در آورد و به تدریج در قرون نوزده و بیست، ایدئولوژیهای ایسمی، مانند فاشیسم، مارکسیسم و سوسیالسیم جایگزین آن شد؛ تا سرانجام بت دموکراسی پدید آمد و یکسره تمدن غربی را با طی این مراحل، از بنیادهای دینی و سنتی آن بیگانه ساخت.(2)بنیادهایی که به تصور نصر میتوانست راهحلهایی دائمی برای معضلات میان تمدنها در جهان کنونی ارائه دهد. نصر در بسیاری از آثارش مانند: نیاز به علم مقدس، معرفت و معنویت و دین و نظم طبیعت به صورت ریشهای و بنیادی به تفاوت این دو دیدگاه تمدنی پرداخته است که در پژوهش حاضر، به زوایای مختلف آن در ارتباط با تمدن اسلامی به عنوان تمدن سنتی و با تمدن غرب به عنوان تمدن مدرن، خواهیم پرداخت.
تمدن اسلامی از دیدگاه سید حسین نصر طبیعتاً در گروه تمدنهای سنتی قرار میگیرد. میتوان با اطمینان گفت عمدهترین دلمشغولی و دغدعهْ نصر، یکپارچگی و انسجام بیش از پیش تمدن اسلامی است؛ تمدنی که بارها در آثارش از آن سخن گفته، مجموعهای متشکل از فرهنگهای متنوع که گسترهای از مغرب تا اندونزی را در برگرفته است.
مطالعه تمدن اسلامی به مثابه یک مجموعهْ منسجم و یکپارچه، در اندیشه سید حسین نصر رابطهای مستقیم با تعریف او از تمدنهای سنتی دارد. نصر در توصیف تمدن اسلامی معتقد است: یک تمدن حقیقی از دیدگاه اسلامی، آن است که همه جنبههای آن انسان را متوجه خداوند و فطرت خویش سازد؛ بهطوری که او بتواند نقش جانشینی خداوند را که به سبب آن در زمین استقرار یافته، برآورد. عظمت و حتی اصالت یک
تمدن از دیدگاه اسلام، بستگی به این دارد که آن تمدن چقدر میتواند زمینهْ توجه مردان و زنان را به هدف زندگی انسانی، یعنی پرستش خداوند و رفتاری درخور جانشینی خداوند در میان مخلوقات او فراهم سازد؛ نه اینکه عظمت و اصالت آن را بر این اساس بسنجد که چقدر آن تمدن میتواند امکانات حمل و نقل فراهم کند یا دستگاههای هوشمند بسازد. از دیدگاه اسلامی ارزش هر تمدنی باید براساس تحقق هدف نهایی انسان در زمین باشد، نه بر چیز دیگر.(1)
نصر با دیدگاه غالبی که علم تجربی را معادل تمدن شمرده و دربارهْ ارزشهای تمام جوامع بشری و فرهنگ آنها بر این اساس داوری میکند، به شدت مخالف است و در مقابل جامعه، مدینةالنّبی صلی الله علیه و آله و معیارهای آن را کاملترین الگوی تمدنی برای تمدن اسلامی معرفی میکند.(2)او تمدن اسلامی را آنگاه در اوج اقتدار میبیند که این تمدن بتواند حقایق اسلام را در همه سطوح حیات بشری متجلی سازد.(3)وی معتقد است که نشانهْ تمدن اسلامی، یک نهر جاری نیست؛ بلکه خانهْ مکعب کعبه است که ثبات آن، نمودار خصلت ابدی و تغییر ناپذیراسلام است.(4)همین اصول و خصلتهای جاودانه به اسلام اجازه داد تا اندیشههایی را که با روح اسلام سازگاری داشت، از منابع گوناگون به خود جذب کند؛
درحالیکه هیچ خدشهای به کلیّت و اصول تغییرناپذیر آن وارد نمیسازد.(1)آنچه مطرود شد، عناصری بودهاند که آشکارا طبیعتی غیر اسلامی داشتهاند.(2)او درباره انتقاداتی که ممکن است به این نگرش او شود، براین باور است که چیزی نادرستتر از آن نیست که بپنداریم اسلام واقعیتی یکپارچه است و تمدن اسلامی به خلاقیت یا تنوع زندگی اجازه ظهور و حضور نمیدهد. البته همواره حس وحدت بر همه امور اسلامی احاطه دارد، اما همیشه تفسیرهای گوناگونی از مذهب و نیز جنبههای گوناگون افکار و فرهنگ اسلامی وجود داشته است. پیامبراسلام صلی الله علیه و آله حتی گوناگونی دیدگاههای دانشوران در جامعه اسلامی را هدیهای از سوی خداوند برشمرده است.(3)
در اندیشهْ نصر، امروزه تمدن اسلامی با چالشها وآسیبهای بسیاری مواجه است، اما موجودیت و واقعیت معنوی بسیار پررنگی دارد؛ معنویتی که اساس و بنیان ماندگاری این تمدن است و خالق و بانی آن اسلام است و جاودانگی و پیام اسلام، باعث زنده بودن تمدن اسلامی است. اگر چنین نبود، تمدن اسلامی بنابر برداشتی که خواستهْ بسیاری از شرقشناسان است، باید مدتها پیش منسوخ شده و فقط برای تحقیقات باستانشناسی موضوعیت میداشت.(4)
در توصیف تاریخی سید حسین نصر، اسلام تمدنی را آفرید که در طول بیش از یک هزاره، منطقهْ مرکزی جهان قدیم را زیر پوشش گرفته است. این تمدن نگارههای روشنفکرانه - هنر و معماری ممتاز و موفقیتهای خیرهکننده در علوم و فنون و جامعهای برابر، براساس تعالیم قرآن را ایجاد کرد. متفکران، شاعران، موسیقیدانان و هنرمندان اسلامی آثاری را خلق نمودند که اندیشه و هنر غرب و هند و حتی تا حدودی چین را تحتتأثیر شدید خود قرار داد. دانشمندان اسلامی فرضیههایی را تنظیم نموده و تجربههایی را به انجام رساندند که در دورهْ قرون وسطا و حتی دورهْ رنسانس، بهطور گسترده دانشمندان غربی از آنها تقلید کردهاند.(1)
رهیافت سید حسین نصر در پرداختن به پیشینهْ تمدن اسلامی، با توجه به مبانی نظری او، ماهیّتی کاملاً علمی و روشمند دارد. وی در نگاهش به گذشتهْ تاریخ و تمدن اسلام، اصول زیربنایی و درونمایهْ فکری خود را به شکلی برجسته و معناداری دخیل میسازد. در دیدگاه او پیشینهْ تمدن اسلامی دارای احترام و تکریم بسیار است. نصر آمیختگی تام و تمامی میان ابعاد مادی و معنوی تمدن اسلامی برقرار میسازد. در هر اندازه و از هر زاویهای که به پیشینهْ تمدن اسلامی میپردازد، میتوان رد پای تفکرات و اندیشههای مکتب سنتگرایی را با ویژگیهای خاصش مشاهده کرد. زمانی که از کلّیت تمدن اسلامی سخن میراند، رگههایی از حکمت خالده در توصیفات او به چشم میخورد. آنگاه که از دانشوران، اندیشمندان و هنرمندان مسلمان و
1) (1) اسلام. مذهب، تاریخ و تمدن، مقدمه، صفحه ط.
رهیافت عقلانی آنها مینویسد. میکوشد ارتباط منطقی میان علمِ عالمان و امر قدسی و معنویت، ترسیم و تبیین نماید. او بدین مناسبت معتقد است که علوم و فنون در اسلام بر پایه وحدت بنا شده و همین وحدت است که قلب و هسته وحی اسلامی را تشکیل میدهد.(1)در فرهنگ اسلامی اصولاً همهچیز نوعی ارتباط و پیوند عمیق معنوی با یکدیگر دارد و دارای یک فلسفه و حقیقت مشترک است که در فرهنگ سنتی، همه در سطحی از آن برخوردارند.(2)
نصر بدون آنکه بسیاری از علوم را در تمدن اسلامی میراثخوار علمی تمدنهای دیگر قلمداد کند، برای علوم اسلامی سرچشمهای وحیانی و اسلامی جستوجو میکند. وی در مقام پرداختن به پیشینهْ تمدن اسلامی، همواره در پی ایدهای است که اصول ماندگار تمدن اسلامی را ترسیم نماید. بنابراین میکوشد تا این اصول را در قلمرو تاریخ علم و هنر مسلمانان و دیدگاههای اندیشمندان و فیلسوفان مسلمان، به تصویر بکشد، تا نشان دهد که این اصولِ ماندگار و جاودان، متعلق به دوره زمانی خاصی نیست، او معتقد است که با تکیه بر این اصول میتوان کلیت تمدن اسلامی را مجدداً با معیارهای سنتی ترسیم نمود چهبسا او پیشینه تمدن اسلامی را اینگونه برای مسلمان امروزی بازگو میکند تا در سایهْ آن بتواند اصول خدشهناپذیر حکمت الهی و موجودیت آن را در لایههای تاریخ تمدن اسلامی گوشزد کند. به همین دلیل هیچگاه در آثار او صِرفِ بیان و
نقل تاریخی، بدون پرداختن بدین مهم دیده نمیشود. از اینرو انسجام مبنایی و نظری درخور توجهی در تمام کتب و مقالاتش به چشم میخورد.
نصر در ابتدای دهه پنجاه شمسی در یکی از مقالاتش که به زبان فارسی نوشته شده، چنین اظهار میدارد: «برای اینکه ما بتوانیم در برخورد با مغربزمین پیروز شویم، اول از همه باید درصدد بازیافتن اصول اجتنابناپذیر و ابدی و جاودان فرهنگ خود برآییم. هرگاه اصول زنده باشد، مانند ریشهْ درختی است که همیشه از آن شاخههای سرسبز و برگ و گل و میوه میروید.»(1)همین رویکرد، یعنی بازیافتن اصول اجتنابناپذیر و جاودان فرهنگ اسلامی و تأکید بر آن را در کتابهای جدیدتر او مانند معرفت و معنویت، نیاز به علم مقدس، دین و نظم طبیعت، آرمانها و واقعیتهای اسلام و قلب اسلام بهصورت روشمند و منسجم قابل مشاهده است.
اسلام، هم یک مذهب است و هم یک تمدن.(2)این جمله که بارها در آثار نصر با همین مضمون تکرار شده، چکیدهْ اندیشههای وی در دربارهْ مبانی تمدن اسلامی است. وی اسلام را، که مُوجد تمدن عظیم و باشکوه اسلامی است، وحی ازلی برمیشمارد و پیدایش اسلام را مربوط به یک حادثه تاریخی یا بسط اشتراکات قبیلهای نمیپندارد. او مدعی است که اسلام بر حقیقتی جهانی و ازلی استوار است و همیشه
بوده و خواهد بود. اسلام خود را رجعت به حقیقتی میداند که فراتر و ورای همه وقایع تاریخی قرار دارد. به اعتقاد وی پیامبر صلی الله علیه و آله تأکید داشته که هیچچیز جدیدی ارائه نداده؛ بلکه فقط حقیقتی که همواره وجود داشته را دوباره تصدیق و تصریح کرده است.(1)این ویژگی ازلی پیام اسلام، نه تنها در جوهرهْ جهانی بودن و سادگی آن، بلکه در نگرش جامع اسلام به مذاهب و اشکال معرفتی پیشین وجود دارد. اسلام همواره ادعا داشته که پیامبران پیشین ابراهیمی و حتی پیش از ابراهیم علیه السلام مثل نوح علیه السلام و آدم علیه السلام به اسلام تعلق دارند؛ تا جاییکه این شخصیتهای اصلی مذهبی و معنوی، در پارسایی روزمره اسلامی نقش مهمتری - حتی بسیار بیشتر از نقش آنها در زندگی مذهبی مسیحیان - دارند.(2)به باور نصر، اسلام در جهان غیرِ سامی، مانند ایران، هند و مناطق دیگر نیز اصول جهانشمول و وحیانی خود را اعمال نمود. بدینترتیب بسیاری از فلسفهها و اندیشههای جهان کهن، به شرط آنکه از اصل وحدانیت پیروی یا بر آن تصریح کنند، به زیبایی و سهولت در دورنمای اندیشه اسلامی قرار گرفت و ازاینرو وارد خانوادهْ بزرگی شد که پیام وحدانیت خداوند را برای هر فرد و قومی به ارمغان آوردند. بنابراین شکلگیری و توسعه آیین فکری اسلامی، به مثابه گنجینه بسیار عظیمی از حکمت جهان کهن - از میراث اسکندر یونانی گرفته، تا مواریث هندی - یکی از نتایج این ویژگی ازلی اسلام بوده است.(3)
با این مقدمه، به برخی از مبانی اسلام و تمدن اسلامی از دیدگاه نصر که برای پژوهش ما ضروری به نظر میرسد، اشاره میشود.
وحی آن چیزی است که انسان خاکی را با مابعدالطبیعه مرتبط میسازد. در اسلام وحی در قرآن مجید تجلی یافته. بدینسبب قرآن برای اندیشمندِ سنتگرایی مانند نصر که اساس نظریهْ فکریاش بر پایهْ ارتباط انسان خاکی با خداوند استوار است، از اهمیت بنیادی برخوردار میباشد. نصر مانند بسیاری از سنتگرایان ریشهْ بسیاری از مبانی فکری خود، مانند سنت (که در قرآن تغییرناپذیر توصیف شده است)، خرد جاودان، وحدت متعالی ادیان و عرفان را در قرآن جستوجو میکند.
به باور نصر، قرآن در هر زمانی قلب زندگی فردی و اجتماعی کسانی است که به آن ایمان دارند. او میگوید: «امروزه هم قرآن همچون زمانی که وحی شده، واقعیت اصلی اسلام و قلب زندگی فردی و اجتماعی مسلمانان را تشکیل میدهد.»(1)در اسلام برخلاف آیین هندو و مسیحیت، وحی نوعی حلول محسوب نمیشود؛ بلکه کلام خداوند است که به شکل نصّی مقدس به پیامبر صلی الله علیه و آله نازل میشود. او معتقد است که نباید وحی را با الهام اشتباه گرفت، زیرا الهام برای تمامی انسانها امکانپذیر است.(2)
با این اوصاف، دکتر نصر قرآن مجید را دارای چند ویژگی میداند که به برخی از آنها که مستقیماً با تمدن اسلامی ارتباط دارد، اشاره میشود.
قرآن ام الکتاب است. ام الکتاب یکی از اسامی قرآن و مؤید این گفتار است که قرآن سرچشمه نهایی و غایی همهْ دانشها و الگوی اصلی و اولیّه (کتاب) به عنوان خزینهْ دانش است.(1)هیچ کتابی در دیگر ادیان، به اندازه قرآن در اسلام بر پیروانش تأثیر نداشته است. برخلاف بسیاری دیگر از کتب مقدس که بس کهناند و شیوهْ جمعآوری و تدوین آنها معلوم نیست، قرآن کاملاً در دیدرس تاریخی ما نازل شده است.(2)همین وثاقت باعث شده تا عشق به قرآن مجید و گردن نهادن بیچون و چرا بر تعالیم آن برای همهْ نسلهای مسلمان، امری اصلی و اولیه باشد. قرآن جهانشمول است. قرآن هم به صورت طولی (تاریخی) و هم به صورت عرضی (در جامعه انسانی هر عصر) جهانشمول است.
جهانشمولی قرآن به صورت طولی بدینمعناست که حقیقت وحی قرآنی تنها مختص به دین اسلام نیست؛ بلکه در قلب کلیهْ ادیان وجود دارد. به همین دلیل قرآن میفرماید: هر آینه دین در نزد خدا دین اسلام است.(3)تأکید قرآن در مورد جهانشمولی وحی بدینمعنا نیست که هرچه بهنام مذهب در گذشته و حال وجود داشته، صحیح است. به همین دلیل اسلام حضور روحانی پیامبران گذشته را زنده نگه میدارد؛ بهطوری که شخصیتهایی همچون ابراهیم علیه السلام، موسی علیه السلام و عیسی علیه السلام در فضای روحانی اسلام نسبت به حضور ابراهیم علیه السلام و موسی علیه السلام در جهان مسیحیت دارای سهم مهمتری هستند.(4)
جهانشمولی قرآن به صورت عرضی، بدینمعناست که در هر مقطع تاریخی پیام وحیانی اسلام، تمام بشریت را دربر میگیرد و مانند آنچه یهودیان بر قوم مشخص تاریخی اطلاق میکنند، یا آنطور که مسیحیان آن را بر یک حادثه خاص مانند زندگی مسیح مبتنی میسازند، استوار نگردیده است. نصر در اینباره میگوید: «دینی که بر اساس پیام واحد مطلق است، نمیتواند تنها برای بخشی از بشریت آمده باشد.»(1)اسلام بر همه بشریت نازل شده و مبتنی بر قوم خاصی مانند اعراب، ایرانیان یا ترکها نیست.(2)
قرآن وحی نهایی و ابدی است. به باور نصر، اسلام خود را وارث تمام انبیا علیهم السلام دانسته و همگی پیامبران را که تعدادشان یکصد و بیست و چهار هزار نفر است از آن خود میداند. اسلام نمیپذیرد که تعالیم خود را از راه منابع تاریخی از آنان به ارث برده است، زیرا یک پیامبر، به هیچکس مدیون نیست و همهچیز را از عالم الوهیت دریافت میکند، اما اسلام بر این باور است که خاتم این پیام (وحی) است و پیامبراسلام صلی الله علیه و آله در قرآن، خاتم پیامبران خوانده شده(3)و خاتمیت وحی الهی اسلام در این دوره از تاریخ بشریت تا رستاخیز به طول میانجامد. بدینترتیب، به بیان نصر، اسلام ظهور کرد تا آخرین خشت طلایی را بر دیوار زرین وحی قرار دهد. با ظهور اسلام، ساختمان دیوار کامل شد و از دیدگاه مسلمانان بر اساس قدرت الهی و مشیّت خداوند، دیگر بعد از اسلام وحی جدیدی نخواهد بود.(4)
قرآن سرچشمه معارف است. از منظر نصر قرآن نه فقط در معارف مابعدالطبیعی و دینی، بلکه حتی در معارف خاص نیز چنین است.(1)از دیدگاه وی نقش بنیادی قرآن در توسعه و گسترش فلسفه و علوم اسلامی اهمیت ویژهای داشته است؛ قرآن راهنما و نیز بستری بوده که در آن، همه تلاشهای عقلی مسلمانان شکل گرفته است؛ هرچند غالباً محققان جدید از این موضوع غفلت کردهاند، چه رسد به علوم مابعدالطبیعی، اخلاقی و فقهی.(2)
تقدس هر آنچه مربوط به قرآن است. نصر میگوید برای مسلمانان، هر چیزی دربارهْ قرآن نظیر صوت آن، کلمات عربی آنکه خداوند برای ارسال پیام خود برگزید، حروفی که با آن نوشته میشود و حتی کاغذی که جنبه فیزیکی این متن مقدس را شکل میدهد، مقدس است. مسلمانان با آگاهی کامل از واقعیت مقدس، قرآن آن را حمل میکنند و بدون وضو به آن دست نمیزنند، آن را میبوسند و به آن تبرک میجویند. از قرآن هنرهای بسیاری چون تلاوت، خطاطی، خوشنویسی و تذهیب پدید آمد و معماری بهکار رفته در مساجد و فضاهای علمی و معنوی تأثیر بسیاری از قرآن و آیات آن میگیرد. قرآن حضور مقدس و عمدهای است که همه جنبههای زندگی یک مسلمان را تعیین میکند. به بیان دیگر قرآن واقعیتی است که زندگی مسلمانان را از گهواره تا گور
1) (1) ر. ک: سید حسین نصر و الیور لیمن، تاریخ فلسفه اسلامی، ترجمه: مهدی دهباشی، ج 1، ص، 55-75؛ سید حسین نصر، قرآن و حدیث؛ منبع و الهام بخش فلسفه اسلامی، ترجمه: محمد محمدرضایی، (فصلنامه دانشگاه مفید) و سید حسین نصر، تعلیم و تربیت اسلامی، ص 39.
2) (2) سید حسین نصر، آرمانها و واقعیتهای اسلام، ترجمه: شهاب الدین عباسی، ص 128.
احاطه کرده است.(1)بیان این موارد از آن نظر اهمیت دارد که القا کننده حضور مقدس و معنوی تمام ابعاد وحی و قرآن در زندگی مسلمانان و تمدن اسلامی است؛ حضوری که گذشته از پرورش روح و روان مؤمن، تأثیر مستقیم و فراگیری در وحدت و انسجام تمدن اسلامی دارد.
در اندیشهْ تمدنی نصر، قرآن هم سرچشمه شریعت برای هدایت زندگی عملی انسان و هم سرچشمه معرفتِ الهامبخش فعالیتهای عقلانی اوست. قرآن عالَمی است که در قلمرو آن، هم محیط طبیعی و هم محیط اجتماعی انسان شکل میگیرد، عالَمی که حیاتِ روح انسان و صیرورت و فرجام آن در فراسوی این جهان را تعیین میکند. قرآن به معنای دقیق کلمه، محور اسلام است و با تمام این ویژگیها بر آدمیان نازل نمیگشت و هرگز فهمیده نمیشد، مگر به واسطه پیامبر صلی الله علیه و آله که پیامآور و مفسر آن بود.(2)نصر میگوید: «روزی از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد که چگونه میتوان به یادش بود و چگونه نسلهای پس از او میتوانند خلقوخو و ژرفای روحش را بشناسند؟ پیامبر صلی الله علیه و آله در پاسخ فرمود: با خواندن قرآن.»(3)
یکی از اصول بنیادی اسلام که نقش محوری در تأسیس اسلام و تمدن اسلامی دارد، رسول اعظم صلی الله علیه و آله پیامآورنده وحی و قرآن است. زندگی، شخصیت و جایگاه پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله به جهات تمدنی از چند زاویه
بسیار پراهمیت است. به مهمترین آنها که در آثار دکتر نصر انعکاس بیشتری یافته، اشاره میشود:
رسول اعظم صلی الله علیه و آله، بَشر است. قرآن کریم به وضوح تأکید میکند که پیامبر صلی الله علیه و آله یک انسان است، نه یک موجود الهی(1)یا فرا انسانی. او همچون تمام انسانها مشقّات و پیشامدهای دنیوی را تجربه کرده و با کمترین امکانات، اساس تمدن و جامعه دینی نوینی را پایهگذاری کرده است.(2)تأکید بر بشر بودن رسول الله صلی الله علیه و آله از آن جهت اهمیت دارد که نشان دهنده وظیفه تمام انسانها در برابر رسول الله صلی الله علیه و آله است. بدینترتیب الگوبرداری از رفتار او را برای انسانها میسر میسازد؛ امرِحیاتی، مهم و ارزشمندی که برای مثال در مسیحیت وجود ندارد. این مهم در تبیین جایگاه تمدن اسلامی دارای اهمیت فوقالعاده است.
رسولالله صلی الله علیه و آله انسان کامل است. پیامبر صلی الله علیه و آله کاملترین و شریفترین مخلوقات خداست، رسول الله صلی الله علیه و آله مظهر فضایلی همچون: فروتنی، شرافت، نجابت، بلند همّتی، بخشندگی، صداقت و اخلاص است، خداوند همه فضایل و کمالاتی را که مقام بشری قابلیت رسیدن بدان را دارد، به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله ارزانی داشته است. بنابراین همه فضایل در وجود او فعلیّت یافته است. از همینرو مسلمانان او را نمونه کامل عیاری برای زندگی بشر میدانند که باید از او تقلید و به او تأسی کرد. او انسان کامل است
و قرآن مجید او را نمونهای یاد کرده که باید سرمشق قرار گیرد: (لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ).1
سنتِ رسول الله صلی الله علیه و آله منبع شریعت و الگوی انسجام در اسلام و تمدن اسلامی است.
سنت - به معنای عام در نگاه نصر - در حقیقت نمونهای است که مسلمانان زندگی خود را براساس آن و آنچه قرآن فرموده، بنا کردهاند.(1)این بسیار مهم است که واقعیت معنوی پیامبر صلی الله علیه و آله همواره از طریق سنت و احادیث او در جامعهْ اسلامی جریان دارد.(2)پیامبر صلی الله علیه و آله با اقوال و افعال خود ارادهْ خداوند را برای جامعهْ اسلامی روشن کرده و ازاینرو، سنت و احادیث نبوی صلی الله علیه و آله دومین منبع اساسی شریعت (تشریع) اسلامی در کنار قرآن مجید است. حدیث منبع فکر و اندیشهْاسلامی است و تقریباً همهجهات و جنبههای این اندیشه، همچون: کلام، علوم، فلسفه و حتی علوم صَرف و نحو و لغت، از حدیث و به طریق اولی قرآن نشأت گرفته است. هیچ موضوعی در اندیشهْ اسلامی نیست که حدیث به مثابه مکمل و متمم یا شرح و تفسیرکلام منصوص خداوند در قرآن کریم، نقش مهمی در آن نداشته باشد.(3)احادیث در کنار قرآن مجید، نقش بسیار مهمی در شکلگیری هنر و معماری و شهرسازی اسلامی و در واقع در شکل دادن به محیط ظاهری زندگی مسلمانان که میبایست منعکسکنندهْ
معنا و روح و ویژگیهای وحی اسلامی باشد، داشته است.(1)از طرف دیگر سنت رسولالله صلی الله علیه و آله و اتکای بر آن، نقطه پیوند تمام مسلمانان جهان در تمام ادوار تاریخی بوده و هست. نصر دراینباره میگوید: «سنت در کنار تعالیم قرآن، عمدهترین دلیل اتحاد مسلمانانی است که از گروههای قومی و فرهنگی متفاوت برخاستهاند.»(2)شخصیتمحوری پیامبراسلام صلی الله علیه و آله در تأسیس تمدن اسلامی و نقش بیهمتای او در پایهریزی معرفتی نوین، باعث شده است که دشمنان اسلام برای تضعیف تمدن اسلامی، شدیدترین انتقادات و را به ساحت رسولخدا صلی الله علیه و آله وارد کنند. نصر با آگاهی از این واقعیت و با آگاهی از این امر که بیشترین مخالفان آن حضرت در طول تاریخ، مسیحیان متعصب بودهاند، به ریشهیابی این رفتار آنها پرداخته و با روشی علمی و ادبیاتی گویا به انتقادات آنها پاسخ داده است و در میان زوایای شخصیتی رسولاعظم صلی الله علیه و آله را که مُوجد انسجام تمدن اسلامی است، به خوبی ترسیم کرده است، این مهم بهویژه در کتاب آرمانها و واقعیتهای اسلام به شکلی علمی و تطبیقی انعکاس یافته است.
نصر بر دفاع از نقش و جایگاه پررنگ اجتماعی، سیاسی و نظامی حضرت تأکید میکند و ادعاهای غربیان، مبنی برخدشهدارشدن جایگاه رسالت، در صورت قبول نقشهای اجتماعی و سیاسی را به نقد کشیده و دلیل آن را پارادایم معرفتی جداگانه دو تمدن مسیحی و اسلامی بیان میکند نصر با دفاع مستحکم و منطقی از مسائلی مانند چند همسری پیامبر صلی الله علیه و آله،
اقدامات سیاسی و اجتماعی و بهویژه نظامی رسولالله صلی الله علیه و آله را دقیقاً در راستای به وجود آوردن ساختاری نوین و برگرفته از وحی الهی تفسیر میکند و در اینباره میگوید: «در واقع، مشارکت او [رسولالله صلی الله علیه و آله] در زندگی اجتماعی و سیاسی، دقیقاً برای آن بود که این قلمرو را به یک مرکز معنوی پیوند بزند.»(1)
یکی از مفاهیم کلیدی در اسلام، کلیّت مردمی است که مسلمانند و پیکره تمدن اسلامی را تشکیل میدهند؛ مردمانی که در اصطلاح «امت اسلامی خوانده» میشوند.
دو مفهوم در پرداختن به مقولهْ انسانِ مسلمان که عموماً در تئوریپردازی انسانشناسانهْ نصر مورد توجه قرار دارد: یکی جنبهْ بندگی انسان است و دیگری خلیفهالله (جانشین خدا) بودن او. بنابراین انسان مسلمان از دیدگاه وی بر اساس رابطهاش با خدا مورد ارزیابی قرار میگیرد و مسئولیت و حقوقش با در نظر داشتن این رابطه تعریف میشود. نصر در اینباره میگوید:
«انسان در نگرش اسلامی، کارگزار یا خلیفهْ بر روی زمین و عبد اوست، این دو وجه با هم فطرت یا طبیعت بنیادی انسان را میسازد. انسان در مقام عبد خداوند باید مطیع خواست و مشیّت او باشد.... و در مقام کارگزاری یا خلافت خداوند بر روی زمین باید فعال باشد؛ دقیقاً بدین دلیل که نماینده و کارگزار خداوند در این جهان است. انسان پلی میان ملک و ملکوت و واسطه و ابزاری است که مشیّت خداوند از طریق آن در این جهان تحقق و تبلور مییابد.»(2)
این تعریف کاملاً با تعریفی که اومانیستها در تمدن غرب از انسان ارائه میدهند، متفاوت است. او در نفی دیدگاه اومانیستی در غرب بیان میکند که شأن و کرامت انسان، از خود او نیست؛ بلکه ناشی از آن است که او خلیفه خداست و قادر است ارادهْ او را اجرا کند.(1)اسلام نه تنها زندگی فردی را تقّدس میبخشد، بلکه میکوشد تا ساختارهای اجتماعی را نیز با بخشیدن اهمیت و معنای دینی به همه نهادها و وظایف اجتماعی و ایجاد رابطهها و نسبتهایی در درون جامعه که از مخالفتها و تغییرها و برخوردهای منافع طبقات و گروههای گوناگون به دور باشد، تقدّس ببخشد.(2)
به نظر میرسد که انسانشناسی انسان مسلمان و به شکل عامتر انسان سنتی، برای نصر و تمامی سنتگرایان معاصر از اهمیت بسیار و مبنایی برخوردار است؛ چرا که تبیین معرفتی ابعاد گوناگون انسان و نقشهایش در جهان امروز، با توجه به الگوهای جدید نظیر حقوق بشر اروپایی و غربی - که نصر در رویکردی مبنایی آن را به نقد میکشد - و همچنین در تبیین و توصیف تمدن اسلامی و نقش انسان مسلمان در کلّیت این تمدن، اهمیت مییابد.
از منظر نصر اسلام بر آن است تا عناصر گوناگون را در چارچوب یگانهای از مردم، تحت عنوان «امت» درهم بتند و در پی آن است که از طریق اصول و نهادهای دینی، جامعهای ایجاد کند که توحید در قلب یکایک اعضای آن و نیز در کلیت آن بازتابیده باشد و مظهر و مصداق تحقق ارادهْ خداوند در زندگی نوع بشر باشد.(3)
بیتردید در معرفی و بازشناسی مبانی تمدن اسلامی و نشان دادن توحید به مثابه جوهرهْ جاودانهْ این تمدن، سه مبنای گفته شده یعنی قرآن (وحی الهی)، پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان نقش اصلی و بنیادی ایفا میکنند. از اینرو فقدان یا عدم هماهنگی و انسجام میان آنها، فهم اسلام و تمدن اسلامی به عنوان یک کلیت که از شاخصهْ زنده بودن و حیات برخوردار است را با مشکل جدی روبهرو خواهد کرد.(1)
منسجم نبودن این سه رکن، در بسیاری از مقاطع تاریخ اسلام ضربات شدیدی بر پیکر تمدن اسلامی وارد ساخته در این میان، رکن سوم یعنی مسلمانان که مخاطبان وحی و سنت رسولالله صلی الله علیه و آله هستند
1) (1) مبانی یاد شده در یکی از سورههای قرآن به زیبایی در کنار هم بیان شده است: (لَقَدْ أَرْسَلْنا [رُسُلَنا] بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ [الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ] لِیَقُومَ [النّاسُ] بِالْقِسْطِ) الحدید، 25. ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها [کتاب آسمانی و میزان (شناسایی حق از باطل و قوانین عادلانه)] نازل کردیم تا [مردم] قیام به عدالت کنند. در جای دیگر میفرماید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ) الانفال، 24. ای کسانی که ایمان آوردهاید! دعوت [خدا] و [پیامبر] را استجابت کنید؛ هنگامی که شما را به سوی چیزی میخوانند که به شما حیات میبخشد. در این دو آیه، سه رکن و مبنای تمدن اسلامی به زیبایی در کنار هم قرار گرفته است: اول خداوند، که منشأ تمام امور است و همهچیز به دست توانای اوست، دوم انسانها و مؤمنان که هدف، راهنمایی آنهاست و در آخر رسولان الهی که به عنوان یادآورندگان میباشند: (فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ) الغاشیه، 21-22. پس تذکر ده که تو فقط تذکر دهندهای؛ تو سلطهگر بر آنان نیستی که مجبورشان کنی. و آن چیزی که هر سه رکن را به هم پیوند و اتصال میدهد، ایمان به وحی است که امروزه در کتاب مسلمانان (قرآن) گرد آمده است. ایمان به وحی و تمام دستورهای الهی بر این سه رکن و مبنای تمدنساز استوار است و همه یادآور این نکتهاند که خداوند یگانه و بیهمتا را بپرستید و به عنوان جانشینخدا قانون وحیانی او را در حیات و زندگی خود پیاده کنید و برای رسیدن به تمدن کامل اسلامی، از کتاب وی و سنت نبوی صلی الله علیه و آله وائمه علیهم السلام یاری بگیرید.
بیشترین نقش را داشتهاند. بدینترتیب که هرگاه مسلمانان شناخت کافی از وحی و پیامبر صلی الله علیه و آله و رسالتش به عنوان واقعیتی پایدار و گسستناپذیر داشتهاند و ارتباط صحیحی با آن برقرار کردهاند، تمدن اسلامی در اوج اقتدار، پویایی و نشاط بوده است و آنگاه که این عنصر از رهیافت سنتی و اصیل خود منحرف شده، تمدن اسلامی نیز رو به انحطاط گذاشته است.
چهبسا رمز ماندگاری این تمدن با وجود رویارویی با چالشها و آسیبهای بسیار در این است که دو اصل دیگر این تمدن، یعنی وحی که در قرآن تجلّی یافته و پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله که الگو و معیاری است از رهبری جامعه اسلامی، در طول تاریخ اسلام به خوبی توسط سنت اسلامی و علمای دین حفظ شده است امروزه سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمهاطهار علیهم السلام در کنار قرآن، به مثابه ارکان جاودانه دین اسلام و اصولی که گَرد زمانه بر روی آن نمینشیند، سبب شده تا مسلمانان قادر باشند در هر زمان گمشده خود را بازیافته و با آن همراه شده و تمدن اسلامی را حیاتی دوباره بخشند. به نظر میرسد، با این رویکردِ تئوری نصر، تمدن اسلامی هیچگاه حیات خود را از دست ندهد؛ اگرچه پیکرهْ آن دچار مصیبتها و آسیبهای بسیار باشد.
بینش سنتگرایانهْ نصر با آن دسته از اندیشمندان و پژوهشگرانی که به اسلام، تنگنظرانه و اغلب راهبردی و ایدئولوژیکی مینگرند، یکسره مخالف است،(1)او دراینباره چنین ابراز عقیده میکند: «اسلامِ سنتی،
1) (1) ر. ک: مذهب تاریخ و تمدن، ص 188.
درگیر جنگی بر علیه نه تنها نوینگرایی، بلکه آن نوع از احیاگری است که به اسم اسلام، از مقولههای کاملاً غیر اسلامی تفکر و عمل بهره میگیرد و برای توجیه آنچه که آن را غایت اسلامی مینامند، از ابزارهای آشکارِ غیراسلامی استفاده میکند.»(1)
نصر مخالف ایدهْ برخی روشنفکران و اربابان غربی آنهاست که با مدعیات خود در این توهم باطل بهسر میبرند که اسلام سنتی، فقط متعلق به گذشته است و میتوان با همراه شدن با نظریات و تفاسیر نوگرایانه، با نیروهایی همراه شد که ضرورتاً آینده از آنِ آنهاست.(2)
وی همچنین بر کسانی که تنها یک بُعد از معرفت اسلام را پررنگ میسازند و هر نوع تفسیری از شریعت را بر آن اساس توجیه میکنند که مورد پسند آنان است - مانند کسانی که تنها به ظاهر شریعت و آنهم برخی جنبههای آن استناد میکنند یا آنانی که به شکل کلی تنها به بعد عرفانی و باطنی اسلام علاقه نشان میدهند - نیز خرده میگیرد.(3)او در همه حال به کلیت اسلام، به معنای سنتی آن، معتقد است و التزام به تمام جنبههای سنت اسلامی را بیمه کننده و پیش بَرنده تمدن اسلامی دانسته و باور دارد تا زمانی که تمام جوانب سنت اسلامی در کنار هم و به یک اندازه در نزد مردم و علمای اسلام مورد توجه قرار نگیرد، انسجام واقعی در دنیای اسلام و تمدن اسلامی رخ نخواهد داد. بدینمنظور وظیفه علما میداند که سنت اسلامی را آنگونه که توسط علمای پیشین به ما رسیده، حفظ نمایند و به نسل جوان انتقال دهند.
نصر معتقد است که اگر امروز جهان اسلام از اندیشمندان و روشنفکران سنتی برخودار باشد که شناخت و آگاهی کافی نسبت به دنیای متجدد و جریانهای آن داشته باشد میتواند هسته اصلی سنت اسلامی را از ضعف و فترت کنونی نجات ببخشد.(1)
او بیان میکند که در دنیای پرتلاطم و سراسرآشوب کنونی، باید حقایق اسلام سنتی توسط علما و متفکران برجسته اسلامی به درستی بیان شود. به اعتقاد وی، در این آشفتگی و خلط میان اسلام اصیلی که طی قرنها بدان عمل شده و آن نیروی خشونتگرای سیاسی متوسل به اسلام در جوامعی که دین در آن همچنان دارای قدرت است، بیش از پیش این ضرورت احساس میشود که حقایق اسلام سنتی از نو بیان شود و پیام جاودان اسلام از واکنشهای رایج در برابر تجددگرایی و استیلای غرب بر دنیای اسلام که با وجود طبایع مختلفشان، همگی زیرنام «بنیادگرایی اسلامی» طبقهبندی شدهاند، متمایز گردد.(2)
سنتگرا بودنِ نصر بدان ترتیب که تفصیل آن گذشت، از چند جهت در تبیین ساختار تمدن اسلامی از منظر او تأثیرگذار است. اولین تأثیری که مکتب سنتگرایی بر نگرش او به تمدن اسلامی گذارده، ناشی از آموزههای اصولی این مکتب، مانند حکمت خالده و سنت است که خواسته یا ناخواسته او را به
سوی جهتگیری متمایزی سوق داده و باعث شده تا اندازهْ زیادی به آرای سنتگرایانهْ خود وفادار بماند. این امر از آنرو اهمیّت دوچندان مییابد که او امروزه یکی از عمدهترین شارحان مکتب سنتگرایی به شمار میرود. از سوی دیگر، یکی از آرای اصلی سنتگرایان یعنی اعتقاد به خرد جاودان یا حکمت خالده در همه تمدنها و ادیان سنتی باعث میشود تا نصر در بیان و دیدگاههای خود با محدودیّت مواجه باشد. ازاینرو، میکوشد تا ارتباط میان ادیان سنتی و عمدهْ جهان را همیشه وثیق و پا برجا نگه دارد؛ فارغ از آنکه مخاطب آثار او، پیرو چه دین و آیینی باشد، یا اصولاً دیندار باشد یا بیدین، چرا که او وظیفه و تکلیف خویش را آشتی دادن نسل جدید با معرفت دینی و الهی میداند. کتابهای معرفت و معنویت و نیاز به علم مقدس که قدمت بیشتری در میان تألیفات نصر دارد، از این رویکردِ نصر حکایت میکند؛ با این وجود هیچگاه این علاقه و دغدغه باعث نشده تا نصر اهتمام و نگاه ویژه به تمدن اسلامی نداشته باشد. او حتی آنجا که درصدد تبیین و تطبیق ادیان مختلف است، با جدیّت از اسلام و آموزههای برتر و جاودان آن دفاع میکند؛ گویی آن را وظیفه خود میپندارد. بدینجهت در کتابهایی که دربارهْ اسلام نوشته است، مانند: اسلام و تنگناهای انسان متجدد، جوان مسلمان و دنیای متجدد، قلب اسلام یا اسلام، مذهب، تاریخ و تمدن به صورت اصولی و بنیادی از اسلام دفاع نموده و آموزههای آن را با روشی امروزی به تصویر کشیده و با صراحت درباره مسئله زن، حقوق بشر و آزادی، جهاد مقدس اسلامی و تروریسم سخن گفته است.
یکی از تأثیرات عمده مکتب سنتگرایی بر روش نصر در تبیین تمدن اسلامی آن است که او عمدتاً به کلیت تمدن اسلامی پرداخته و خویشتن را از موشکافی در مسائل جزئی و در واقع مقطعی باز داشته
است، این امر شاید از آنجا ناشی شود که اساساً با وجود اهمیت این موضوعات در دنیای امروز، نصر برای این دیدگاه، اهمیت و ارزشی قائل نیست. در واقع او تفکر و اندیشهای که بر اساس مجموعه شرایط زمانی - مکانی گذرا استوار شده باشد، مانند آنچه نمایندگان بسیاری از مکتبهای فلسفی غرب بدان پایبند میباشند را برخلاف نظام طبیعی امور قلمداد میکند.(1)نصر در مورد افرادی که چنین میاندیشند، میگوید:
«[چنین اندیشیدن] یعنی نواختن سرنا از سرگشاد آن؛ یعنی امور ممکن را معیار داوری دربارهْ امور سرمدی قرار دادن. نتیجهْ چنین برخوردی فقط میتواند پیشرفتی شبیه به همان سیر ویرانگری باشد که اینک در برابر تمدن غربی قرار گرفته است و نفس وجود انسان بر روی زمین را تهدید میکند.»(2)
امروزه یکی از شعارهای اصلی تمدن غربی آن است که مدافع همهجانبه حقوق انسان و بشر است. بنابراین ادعا، انسان و حقوق آن در فرهنگ تمدنی غرب، فرایند روشنی را دنبال میکند. غرب, اعلامیه حقوق بشر را یکی از دستآوردهای عمدهْ مدرنیته و تجدّد برای اصالت دادن به آدمی تلقی میکند. بدینترتیب اومانیسم و انسان محوری یکی از شعارهای اصلی و اغواکننده دموکراسی غربی به شمار میآید.
دیدگاه سنتگرایانهْ نصر نیز برای انسان در تمدن اسلامی نقش عمدهای در نظر دارد. او با استفاده از آموزههای اسلام که با تمامی
سنتهای دینی از این حیث اشتراک دارد، تعریف دیگری از انسان و غایت آن ارائه میدهد. تصور نصر از انسان، بسیار متفاوت از مفهوم اومانیستی آن در غرب است. در اومانیسم غربی، انسان براساس رابطهاش با متغیرهایی مانند فناوری، صنعت و سطح زندگی و اموری از این دست مورد ارزشیابی قرار میگیرد و به انسان از آن حیث ارزش و اعتبار داده میشود. در چنین شرایطی اگر انسانهایی این متغیرها را به صورت مطلوبتری دارا باشند، از انسانیت بیشتری برخوردارند، لازمهْ این اعتقاد آن است که هر آن چیزی که به بشر و انسان مربوط میشود، باید با امور یاد شده هماهنگ باشند.(1)
از دیدگاه نصر انسان در نگرش اسلامی جانشین خداوند بر روی زمین و بندهْ اوست و این دو وجه با هم فطرت یا طبیعت بنیادی انسان را میسازد.(2)نصر در تبیین این موضوع چنین میگوید: «در اسلام انسان بر اساس رابطهاش با خدا توصیف میشود و مسئولیتها و حقوقش از این رابطه نشأت میگیرد.»(3)از اینرو در اسلام و تمدن اسلامی انسان در برابر خداوند و به تَبَع آن در برابر خویشتن، جامعه و افراد دیگر مسئول است و حقوق و مسئولیتهای آن نیز از این حیث مورد ارزیابی و تحلیل قرار میگیرد،(4)نصر دربارهْ انسان و تمدن، اعتقاد راسخ دارد که از دیدگاه اسلامی ارزش هر تمدنی بر اساس هدف نهایی انسان بر زمین مبتنی است، نه بر چیز دیگری.(5)
با این اوصاف، دو مفهوم ایمان و امت در تمدن اسلامی در مورد انسان، اهمیت بسیاری دارد. ایمان از آن حیث که رشتهْ اتصال میان وحی قرآنی، تعالیم پیامبر صلی الله علیه و آله و انسان میباشد و امت از آن منظر که گستردهترین مجتمع انسانی است که ایمان در درون آن انسانها را به همدیگر و به خداوند، پیوند میدهد؛(1)پیوندی که زمینهساز انسجام و وحدت تمدن اسلامی میگردد.
یکی از رهیافتهای اصلی نصر به تمدن اسلامی، بحث وحدت و انسجام تمدن اسلامی - اولاً در توصیه به وحدت و انسجام اسلامی و دوری جستن از تفرقه و ثانیاً در رعایت این امور در نظریات و دیدگاههایش - میباشد. او در هیچیک از آثارش به مسئلهای اشاره نمیکند که باعث انشقاق مسلمانان و مشوق تفرقه در تمدن اسلامی باشد. به همین دلیل دیدگاههای او در بسیاری از کشورهای اسلامی، از اندونزی تا مراکش خوانندگان بیشماری دارد؛ بدون آنکه حساسیت برانگیز و تنشزا باشد. با این وجود توجه به این مهم باعث نشده تا او در کتابهایش به شکلی گیرا و منسجم اشکال مختلف فِرق مذهبی و کلامی و عقاید آنها را بازگو نکند. تأکید روشمند و عقلانی وی بر مشترکات و استفاده مطلوب و بهجا از معارف بینادین اسلام در بیان دیدگاههای مختلف باعث شده تا اختلافات در برابرآن رنگ ببازد و اساسا ًبه چشم نیاید و در عِوض، گوهرهْ اسلام بیشتر خودنمایی کند.(2)
از سوی دیگر او بر عدم تفرقه و انسجام در تمدن اسلامی تأکید میورزد، نصر دربارهْ مکتبهای فکری در جهان اسلام چنین ابراز عقیده میکند: «همهْ این مکاتب فکری، اگرچه اغلب با یکدیگر رقابت و همچشمی داشته و گاهی هم به یکدیگر میتاختهاند، همواره در تعالیم قرآن و حدیث و در اصل توحید ریشه داشتهاند و پیوسته به واقعیت وحی و اهمیت شریعت واقف و متذکر بودهاند.»(1)
به دیگر سخن، نصر پیوسته در صدد است تا اسلام و اهمیت آن در دنیای امروز را به جهانیان گوشزد کند. او در پی آن نیست که حقانیّت یکی از مذاهب را در گفتههایش به اثبات برساند؛ چرا که آسیب دنیای امروز را فراتر از این میداند؛ دنیایی که اساساً دینداری و خدامحوری در بخش بزرگی از آن به فراموشی سپرده شده است.
تمدن اسلامی و موجودیت آن، یکی از دغدغههای اصلی متفکران و دانشوران اسلامی در دوران معاصر است. از اینرو مباحث بسیاری دربارهْ احیا، بازسازی، تأسیس و خیزش مجدد تمدن اسلامی در گرفته است که هر کدام مؤلفهها و مقولات بسیاری را شامل میگردد.
به باور بسیاری، امروزه مشکل میتوان مفهومی با عنوان تمدن اسلامی به تصویر کشید. از نگاه اینان آنچه تمدن اسلامی خوانده میشود، در حقیقت چیزی نیست مگر کشورهایی مسلماننشین که خود با اختلافات و کشمکشهای بسیار دست و پنجه نرم میکنند. موجودیت
1) (1) جوان مسلمان و دنیای متجدد، ص، 127 و 128.
تمدن اسلامی و زنده بودن آن، بحث دامنهداری است که پرداختن بدان، پژوهشی مستقل را میطلبد و خود دارای آسیبهای بسیار است. برای مثال سهمخواهیها در تمدن اسلامی، از آسیبهای آن به شمار میآید. با این وصف که هر منطقهْ زبانی و نژادی درصدد برشمردن سهم خود از این تمدن است؛ بدون آنکه پیگیر کلیت تمدن اسلامی و حفظ و بسط این کلیت باشند؛ رهیافتی که نصر کاملاً با آن مخالف است.(1)
آنگونه که در فصل پیشین بدان پرداخته شد، در حال حاضر بسیاری از اندیشمندان معتقدند که تمدنها بیشتر به جنبهْ نرم افزاری و به بیانی واضحتر، فرهنگی استوار هستند.(2)دکتر نصر نیز در مبحث تمدن، با این دسته از اندیشمندان و پژوهشگرانِ برجسته همداستان است؛ گرچه او در صدد تعریف مستقلی از تمدن در آثار خود برنیامده، اما از میان تألیفات او شاخصهها و معیارهای بارز یک تمدن استنباط میگردد. او هرگز تمدنها را براساس روش تولید، وضع اقتصادی و منابع ثروت یا قدرت سیاسی و نظامی دستهبندی نمیکند؛(3)اگرچه منکر تأثیر این عوامل در توسعهْ تمدنها نیست.
بر همین اساس او در نقدِ شیوهْ تفکری که مظاهر تمدنی را شاخصهْ تمدن به شمار آورده و علم تجربی را معادل تمدن قلمداد میکند، چنین میگوید: «بسیاری از مسلمانان متجدد، مانند بسیاری از شرقیان دیگر [به
1) (1) سنت عقلانی اسلامی در ایران، ص 98، در جستوجوی امر قدسی، ص 98 و ص 315.
2) (2) ساموئل، پی، هانتینگتون، برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی، ترجمه: محمد علی حمید رفیعی، ص 63.
3) (3) جامعهشناسان قرن نوزدهم مانند مورگان، تیلور و اسپنسر جوامع بدوی را در برار تمدن قرار دادند... [به باور آنها] اختلافات موجود بین فرهنگها یا تمدنها عمدتاً ناشی از وضعیت کم و بیش پیشرفته آنها در مسیر واحد ترقی و توسعه فنی است، (ژرار لوکلر، جهانی شدن فرهنگی آزمونی برای تمدنها، ترجمه: سعید کامران، ص 19).
پیروی از غرب] علم تجربی را معادل تمدن میگیرند و دربارهْ ارزش همهْ جوامع بشری و فرهنگ آنها بر این اساس داوری میکنند که آیا چنین جوامعی علم تجربی تولید کردهاند یا نه.»(1)این همان دیدگاهی است که بسیاری از آثار نصر مانند: نیاز به علم مقدس، دین و نظم طبیعت، اسلام و تنگناهای انسان متجدد و از همه مهمتر معرفت و معنویت بر نقدِ آن استوار است.
با این اوصاف، شاخصه و معیار نصر در شناخت و تفکیک تمدنها بر الگوی معرفتی و فرهنگی یا پیوستگی انسان با خداوند و اصول متعالی و تغییرناپذیر و از جنبهْ علمی بر علم الهی و قدسی استوار است.(2)از این جهت، تمدن اسلامی که مبتنی بر اسلام و آموزههای توحیدی قرار گرفته، از دو دیدگاه دارای حیات است و میتوان آن را تمدنی زنده به شمار آورد:
نخست، به دلیل قدرتمندی اسلام که روحِ تمدن اسلامی به شمار میآید. این واقعیت بارها در تألیفات مهم او با محوریت خاصی مورد توجه قرار گرفته است،(3)تا جایی که جرجیو دیسانتیلانا(4)اندیشمند معروف ایتالیایی فلسفهْ علم نیز این دیدگاه نصر را یادآور شده و آن را از ویژگیهای اصلی تفکر نصر برشمرده است.(5)
1) (1) اسلام و تنگناهای انسان متجدد، ص 267.
2) (2) سنت عقلانی اسلامی در ایران، ص 63.
3) (3) نصر در بسیاری از کتب و مقالات خود به زنده بودن تمدن اسلامی تصریح کرده است. برای مثال: جاودان خرد، ص 62؛ اسلام و تنگناهای انسان متجدد، ص 268؛ اسلام. مذهب، تاریخ و تمدن، ص 198؛ و نیاز به علم مقدس، ص 214.
4) (4) . Georgio DiSantillana
5) (5) علم و تمدن در اسلام (جرجیو دی سانتیلانا، در مقدمهای بر همین کتاب) ترجمه: احمد آرام، ص 14 و 18.
به باور نصر، با توجه به موجودیت تنشهای سیاسی و محلی و مهمتر از آن، تنشهای فکری بین سنتگرایان و نوگرایان در داخل جهان اسلام، وجود این تنشها زنده بودن نه تنها اسلام، بلکه تمدن اسلامی را به اثبات میرساند.(1)این تنشها بیانگر آن است که با وجود تضعیف این تمدن در دو قرن گذشته، جهان اسلام واقعیتی زنده است که ارزشهای مذهبی و فرهنگی خاص خود را پاس داشته؛ ارزشهایی که برای بیش از 1/2 میلیارد مسلمانی که در سرزمینهایی گسترده از شرق تا غرب عالم زندگی میکنند، ماهیتی بسیار زنده و پویاست.(2)او مدعی است که اسلام در تمدن اسلامی، واقعیتی معنوی و ابرتاریخی است که زندگی بیرونی و درونی شمار بسیاری از انسانهایی با شرایط بسیار متفاوت جغرافیایی و مادی را تغییر داده است.(3)از دید نصر، گرچه طی دو قرن گذشته، حملهْ بیامان تمدن جدید، بخشهای وسیعی از تمدن اسلامی، نه همه آن را ویران ساخته، اما خوشبختانه دین اسلام که این تمدن یعنی یکی از بزرگترین تمدنهای شناخته شده در تاریخ بشر را پدید آورده، قوی مانده است و اکنون در صدد است تا برتریاش را دستکم در حوزهْ فرهنگ و تمدن که بهگونهای در دوران اخیر تاریخ مسلمانان به حاشیه رفته دوباره نشان دهد.(4)این توصیفها به روشنی دیدگاه نصر را درباره شاخصهْ بارز تمدنها بهطور عام و تمدن اسلامی بهطور خاص نشان میدهد.
الگویی که او برای حیات تمدن اسلامی ارائه میدهد، با توجه به موقعیتی که برای اسلام و آموزههای آن قائل است در دورنمای فکری وی نویدبخش آیندهای روشن برای تمدن اسلامی در تمامی جنبههاست؛ آیندهْ روشنی که در سایه شناخت روشن و عقلانی انسانها از کلیت تمدن اسلامی تحقق مییابد. براین اساس باید نفوذ جهاننگری قرآن بر روح و اندیشهْ بخش اعظم مسلمانان را مورد توجه قرار داد و به حقیقتی تمسک نمود که با توجه به تغییرناپذیری قرآن به عنوان کلام خداوند، اصالت الگوی کامل پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان سرمشق زندگی سندیت و اعتبار شریعت برای گام نهادن در مسیر معنویت(1)- همان اموری که مبانی تمدن اسلامی دانسته شد - قادر است ما را در شناخت کلیت تمدن اسلامی یاری رساند. این شناخت باعث میشود تا ما بر حفظ و تداوم تمدنی که برگرامیداشت عظمت خداوند و بندگی و اطاعت انسان استوار گشته است به جدّ کوشش کنیم. نصر در اینباره میگوید: «بر عهدهْ هر مسلمانی است که برای حفظ اسلام و تمدن بزرگی که خلق کرده و پیامی که از سوی خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله در طول تاریخ در سرتاسر عالم از شرق و غرب طنین افکنده است، جهاد کند.»(2)
همچنین بنابر گزارش نصر ویژگی بارز تمدن اسلامی در تمام اعصار این بوده که همیشه در آن، نهاد سیاست یا حکومت و نهاد دین در کنار هم بوده و از یک منبع تغذیه کرده و بدینجهت، کمتر از ناحیه تمدن مدرن آسیب دیده است. به باور او در تمدن اسلامی بر خلاف مسیحیت (که دین دارای متصدی خاصی [کشیش] بود) همه میتوانستند که مبلّغ
و حامل دین و اسلام باشند و این ویژگی و عمومیت تعالیم اسلامی و گستردگی نفوذ آن باعث شد تا پیام باطنی تمدن اسلامی همیشه سرزنده بماند و از رونق باز نماند؛ اگر چه نوگرایی و بنیادگرایی در بخشهایی معینی از جامعه اسلامی، باعث پژمردگی حیات اسلامی شده است، اما این تحولات نتوانسته هیچ جهانبینی مؤثری ایجاد کند - مانند آنچه مدرنیسم با مسیحیت نمود - تا بتواند جهانبینی اسلامی را با چالش روبهرو سازد.(1)
نصر تلقی برخی پژوهشگران غربی و پیروان آنها در جهان اسلام را که تصور میکنند، فروپاشی تمدن اسلامی از قرن هفتم هجری (سیزده میلادی) اتفاق افتاده، نادرست میداند و معتقد است آنها به کلی از این واقعیت غافلند که اگر چنین میبود، به هیچوجه جهان اسلام نمیتوانست تا امروز همچون واقعیتی زنده دوام بیاورد و محال بود که تمدنی عظیم کماکان از اسلام تغذیه شود. اگر چنین بود و چنین فروپاشی در تمدن اسلامی در آن مقطع زمانی رویداده بود، چیزی از تمدن اسلامی باقی نمیماند تا در قرن حاضر به احیای آن همت کنند.(2)
نصر در مجموع، منکر ضعف تمدن اسلامی نیست، اما آن را بسیار متأخرتر از قرن سیزده میلادی و بیشتر در طول دو قرن نوزده و بیست جستوجو میکند. از این گذشته، او این فروپاشی را مربوط به ظواهر تمدن ارزیابی کرده و آن را مربوط به اصول و جوهرهْ آنکه در اسلام، جهانشمول و تغییرناپذیر است، نمیداند. او دراینباره میگوید: «با آنکه تمدن اسلامی بعد از قرن هجده بسیار ضعیف شد و سلطه نظامی و
آداب و رسوم غربی غلبه پیدا کرد، برخلاف آنچه بسیاری میپنداشتند، با وجود آشفتگی باور نکردنی، تمدن اسلامی نابود نگشت، زیرا دین اسلام که بانی این تمدن است، هنوز بسیار قدرتمند بود.»(1)
از جمله موْلفههای مهم در مبحث چرایی آسیبشناسی تمدن اسلامی از دیدگاه نصر، مؤلفهْ حیاتی معرفت و شناخت توأمان تمدن اسلامی و تمدن غرب است. دستیابی به این مهم چندان دشوار نیست. با نگاهی هرچند اجمالی به تفکرات و آرای نصر شناخت عمیق و همه جانبهْ او از تمدن اسلامی و تمدن مدرن غرب به روشنی مشاهده میشود. او در دورهْ تحصیلاتش در آمریکا هنگامی که بسیار جوان بود، کتاب علم و تمدن در اسلام را (در سال 1958/1337) نوشت.(2)این کتاب تمامیت تاریخ علوم اسلامی و روش علمی مسلمین را در بردارد. نصر با آنکه سالها از بدنه و پیکرهْ اصلی تمدن اسلامی دور بود، به خوبی ساختار علوم در تمدن اسلامی را با روشی عالمانه در این کتاب بیان کرده است. دی سانتیلانا فیلسوف و مورخِ تاریخ علم
1) (1) گفتوگوی تمدنها و جهان اسلام، (پاسخ آسیا به نظریه برخورد تمدنها)، ص 251 و نیاز به علم مقدس، ص 214.حس برتری اسلام بر سایر فرهنگها در میان مسلمانان امری است که محققان غربی نیز بدان اعتراف دارند. ژرار لوکلر میگوید: عربها به غرب به عنوان چیزی بیش از یک صاحب فنون نظامی برتر مینگرند. آنها برتری کمال و تمام اروپا را بهجز در مورد مذهب (استثنا در اینجا مهم است) میپذیرند! غرب چون آخرین وحی را نپذیرفته، از نظر معنوی هم پایینتر از اسلام قرار دارد. (ژرار لوکلر، جهانی شدن فرهنگی آزمونی برای تمدنها، ترجمه: سعید کامران، ص 203).
2) (2) در جستوجوی امرقدسی، ص 72.
در دیباچهای که بر این کتاب در سال 1966/1345 نگاشته است، این تألیف نصر را اینگونه توصیف میکند: «در کتاب وی اعتقاد جازم و مستقیم و سازشناپذیرِ مسلمانی از عصر جدید را مییابیم که عمیقاً به احیای قریبالوقوع تمدن خویش ایمان دارد و این اعتقاد وی با زمینهْ تربیتِ غربی که دارد، اهمیت خاص پیدا میکند.»(1)فضای آموزشی غرب همانطور که دی سانتیلانا از آن سخن گفته، در حیات علمی نصر به عنوان اولین آوردگاه تفکراتش که در بهترین دانشگاههای آن تحصیل کرد و معتبرترین روشهای علم تجربی براساس معیارهای غربی را از سرشناسترین اساتید آن فرا گرفته، قابل توجه میباشد. این واقعیت موجب شد تا نصر کاملاً در درون فضای علمی و دانشگاهی غرب حضور یافته و با بزرگان آن تماس داشته باشد؛ امری که باعث شد تا وی به صورت مداوم در کنگرهها و همایشهای علمی در دانشگاهها و مراکز علمی آن سامان به عنوان یک فیلسوف برجسته و آشنا به روشهای پژوهشی و مسلط به مبانی استدلالی مکاتب فکری غرب شرکت داشته باشد. مسیری که نصر تا امروز به عنوان استاد کرسی مطالعات اسلامی در «دانشگاه جرج واشنگتن» دنبال کرده است.
یکی از منتقدان نصر درباره او چنین اظهار نظر کرده است: «یکی از مبارکترین ارزشهای تفکر دکتر نصر این است که او حقیقتاً یک فیلسوف جهانی است.»(2)همین منتقد در تعریف و توصیف خود از
فیلسوف جهانی میگوید: «فیلسوف جهانی دو معنا دارد: معنای نخست این است که فیلسوف ارجاعات عالمانهای به همهْ سنتهای عمدهْ فلسفی عالم داشته باشد. معنای دیگر آن است که اندیشهْ فیلسوف آن اندازه مهم باشد که توسط فیلسوفانِ هر کدام از سنتهای فلسفی عالم، جدی گرفته شود. نصر به هر دو معنا فیلسوف جهانی است.»(1)
با این اوصاف میتوان مدعی شد که نصر به چند علت، شناخت وسیعی از تمدن غرب دارد:
شاگردی نزد اساتید برجسته و نامآور علوم تجربی و انسانی تمدن غرب؛
آگاهی کافی از مبانی، روشها و جریانهای فکری غرب در علوم تجربی و انسانی؛
حضور فعّال در محافل علمی و فلسفی غرب به عنوان یک شارح عمدهْ مکتب سنتگرایی و منتقد سرسخت جریان مدرن و پستمدرن.
علتهای یاد شده کافی است تا او در محافل علمی و فلسفی غرب جدّی گرفته شود و به عناوین گوناگون از او یاد شود. از اینرو، نشستی علمی در واشنگتن در یازدهم و دوازدهم آبان سال 1380 دربارهْ آثار و افکار دکتر نصر برپا شد.(2)از دیگر افتخارات نصر آن است که یک شمارهْ «مجموعه کتابهای فیلسوفان زنده»(3)به تبیین و بررسی اندیشهها و فلسفه او اختصاص یافته است. این مجموعه نفیس برای ارج نهادن به مقام
اندیشمندان برجستهْ عصر ما در زمان حیات آنان و با حضور و مشارکت خود ایشان شکل گرفته است. برخی از مجلدات این مجموعه به اشخاصی نظیر گادامر، بوبر، کارناپ، یاسپرس و پوپر اختصاص داشته است.(1)در این مجموعه در حدود پنجاه نفر از اندیشمندان و متفکران برجسته دربارهْ نصر، مقالاتی را گرد آوردهاند.(2)
نقطهْ قوت دیگر نصر آن است که به خوبی تمدن اسلامی را میشناسد. وی اگرچه تحصیل کرده و تربیت یافته مکاتب فکری غرب است، ولی همانطور که از اولین اثرش علم و تمدن در اسلام برداشت میشود، در هنگام تحصیل در غرب نیز معرفتی عمیق به کلیت تمدن اسلامی و شناخت وسیعی از ارتباط نهادهای درونی تمدن اسلامی با یکدیگر و تأثیرات آن بر تمدنهای دیگر داشته است این شناخت را به روشنی و در حّد قابل توصیفی در علم و تمدن در اسلام آشکار ساخته است. افزون بر آن، نصر پس از بازگشت به ایران، در کنار اقدامات فرهنگی و علمی، بهجدّ درصدد برآمد تا علوم سنتی اسلامی مانند فلسفه و عرفان اسلامی را نزد اساتید برجستهای نظیر علامهْ طباطبایی فرا بگیرد و اهتمام ویژهای به خرج داد تا بزرگان علمی ناشناخته در تمدن اسلامی را به جهانیان معرفی کند و سنت فکری آنها را با دقت بسیار بازگو نماید، سنتی که نشانگر دیدگاهی است کاملاً متفاوت از آنچه که امروزه در غرب جریان دارد. نصر در این مسیر دست به تحقیقات ارزندهای در تاریخ علم و فلسفهْ اسلامی زد و کتب متعدد و مقالات فراوانی را به زبانهای
مختلف و عمدتاً انگلیسی تألیف نمود و آنها را در کنفرانسها و مجامع علمی بینالمللی مطرح کرده از این حیث نصر نقش فعال و ارزندهای در شناساندن زوایای پنهان تمدن اسلامی به جهانیان داشته است.(1)
با این اوصاف میتوان گفت که نصر در بازشناسی تمدن غرب در کشورهای اسلامی از سویی و معرفی چهرهْ جدیدی از تمدن اسلامی در غرب از سوی دیگر نقش پررنگی داشته است امروزه از او به عنوان نمایندهْ اندیشهْ اسلامی در بسیاری از نشستهای علمی که میان ادیان مختلف مسیحی، هندو، بودایی و یهودی برگزار میگردد، در مقام یک متفکر برجستهْ اسلامی دعوت میشود. ازاینرو، تأمل در آرا و افکار او درباره آسیبهای تمدن اسلامی میتواند عرصههای جدیدتری را پیشروی پژوهشگران این عرصه بگشاید. بیسبب نیست که هیوستون اسمیت فیلسوف معروف انگلیسی، سید حسین نصر را یک انسان معاصر کمنظیر معرفی میکند.(2)دامنه تفکرات نصر تنها منحصر به تمدن غرب و تمدن اسلامی نیست؛ بلکه او مانند بسیاری از اندیشمندان سنتگرا، با تمدنهای سنتی دیگر مانند: هندو، کنفوسیوس و بودایی آشنایی درخور توجهی دارد. ارجاعات دکتر نصر در بحثهای تطبیقی به معارف و سنتهای این تمدنها به خوبی مؤید این ادعاست.
اگر از زاویهای دیگر به تفکرات نصر بنگریم، به این نتیجه میرسیم که اساساً نصر در دو فضای فکری میاندیشد و قلم میزند: اول، عرصه جهانی یا میانتمدنی و دیگری، عرصه تمدنی یا درونتمدنی البته این دو
ساحت در تفکرات نصر ارتباط تنگاتنگی با هم دارند. از آن جهت که مخاطبان این دو ساحت، بسیار متفاوت میباشند، طبیعتاً در نوع نگاه نصر به پیرامونش تأثیر میگذارد؛ به این ترتیب که وقتی نصر از حکمت خالده و یا اموری از قبیل پلورالیسم، علم و امر قدسی و ارتباط طبیعت و انسان با مابعدالطبیعه یا بحران پیش روی عقلانیت مدرن سخن میگوید، بیشتر، مخاطبان میانتمدنی مورد نظر میباشند؛ گرچه برای مخاطبان تمدن اسلامی هم مفید و جذّاب است. این رویه در آن دسته از کتابهای نصر؛ مانند: معرفت و معنویت، دین و نظم طبیعت، نیاز به علم مقدس و انسان و طبیعت - که از مهمترین کتابهای او به شمار میآید و تأثیر قابل توجهی در محافل روشنفکری غرب داشته و واکنشهای بسیاری را برانگیخته - دیده میشود. اما بخشی از آثار او به مباحث درونتمدنی اختصاص دارد که موضوع آن به صورت قابل توجهی با رویکرد پیشین متفاوت است. در آن بنیان تفکرات سنتگرایانهْ خویش را حفظ کرده است، اما موضوعات طرح شده و براهین و استدلالهایش به وضوح متفاوت است. علم و تمدن در اسلام، آرمانها و واقعیتهای اسلام و تا اندازهای اسلام و تنگناهای انسان متجدد و جوان مسلمان و دنیای متجدد و بسیاری از مقالاتش در این محدوده قرار میگیرد. برخی از کتابهای او نیز به تمدن اسلامی و معارف و آموزههای آن اختصاص دارد، ولی بیشتر برای مخاطبان برونتمدنی دارای اهمیت است؛ مانند: معارف اسلامی در جهان معاصر یا سه حکیم مسلمان و تازهترین کتابهای او با عنوان قلب اسلام و اسلام، مذهب، تاریخ و تمدن بیشتر به معرفی اسلام و تمدن اسلامی و دفاع از آموزههای آن اختصاص دارد. بهگونهای در این دو کتاب، که پس از واقعه یازدهم سپتامبر در آمریکا
نوشته شده، از سویی درصدد معرفی روشمند اسلام و آموزههای آن و از سوی دیگر در مقام دفاع از سنتهای وحیانی و عقلانی اسلام و تمدن اسلامی برآمده است.
تمدن اسلامی و دفاع از آن در بُرهههای مختلف تاریخ اسلام از دلمشغولیها و دغدغههای اصلی اندیشمندان اسلامی بوده است. از سیدجمالالدین تا سید حسین نصر آرای فراوانی در این زمینه مطرح شده که بخش اعظم آنها بر نگرشهای سیاسی استوار است. طیف کثیری از اندیشمندان اسلامی نظیر سید جمالالدین که از انسجام دوباره تمدن اسلامی دم میزدند، بر این باور بودند که باید در لایههای بیرونیتر جامعه اسلامی که نماد بارز آن حکومتها و سیاستهای حاکم بر آنهاست، تحول بهوجود آید. ازاینرو، مفاهیمی چون نهضت، انقلاب و جنبش، موضوعیت پیدا میکرد. اما سید حسین نصر، براین اعتقاد است که تمدن اسلامی باید به صورت مبنایی، از درون جامعه و بنابر سنت جاودان اسلامی، درصدد شناخت مجدد خود برآید؛ بدون آنکه در این مسیر به افراط و تفریط کشیده شود. بنابر این نظریه لازم است حقایق جاودانهْ اسلام همانطور که در قرآنمجید آمده و در حدیث و سنت نبوی صلی الله علیه و آله شرح و توضیح شده و در طول قرنها توسط علما و متفکران مسلمان مورد بسط و تفسیر قرار گرفته است، دوباره با زبانی امروزی عرضه شود. در این کار باید جوهر پیام اسلامی به دور از همهْ تعصبات و تقسیمات فرقهای در کنار تأکید بر آن وحدتی که جان کلام و پیام اسلام است، مورد توجه قرار گیرد.(1)
1) (1) جوان مسلمان و دنیای متجدد، ص 16.
مبتنی بر همین رویکرد مباحثی مانند انقلاب، نهضت و یا جنبش که از اصطلاحات دنیای مدرن است و برای جهانبینی آن ترسیم شده و جزء جهانبینی اسلامی به شمار نمیرود، یا گرایشهایی مانند نوگرایی، بنیادگرایی یا ملیگرایی و گرایشهایی از این دست، در نظام فکری نصر جایگاهی ندارد.
واضح است که تأکید بر این موارد باعث نمیگردد تا عقلانیت در تفکر نصر پررنگ نباشد. وی حتی در جایی که از وحی و نیاز بدان سخن میگوید، از روشهای عقلی و تجربی در تبیین آن سود میجوید و در بحث از ماوراءالطبیعه، سنت تجربی ملل و تمدنهای مختلف را در تبیین عقلانی آن، مورد استفاده قرار میدهد.
تمدن اسلامی به مثابه یک تمدن سنتی برخوردار از سنتهای جاودان، لزوماً دارای جنبههای مختلف عقلانی و وحیانی میباشد که در دورنمای تفکر نصر اهمیت بسیار دارد. از اینرو فلسفهْ اسلامی - که از دیدگاه او واجد دو جنبهْ عقلانی و وحیانی است - در مطالعات و نوشتههایش اهمیت پیدا میکند. حتی در برخی از آثار او که ارتباط چندانی به فلسفه اسلامی ندارد تأکید بر این دو جنبه به روشنی آشکار است.(1)سید حسین نصر دراینباره مدعی است که یک سنت علمی و عقلی، پیوسته در تمدن اسلامی تا امروز باقی مانده و اگر این سنت را فراموش کردهایم بدینسبب نیست که چنین سنتی وجود ندارد؛ بلکه دلیل آن غفلت ماست. اگر بخواهیم فلسفهْ جدیدی که امروزه به سرعت
1) (1) ر. ک: سید حسین نصر، قرآن و حدیث الهامبخش فلسفه اسلامی، ص 17 و تعلیم و تربیت اسلامی، ص 47 و آرمانها و واقعیتهای اسلام، ص 59.
به دست خود مسلمانان در جهان اسلامی گسترش مییابد، چیزی جز یک عامل تشتت و تخریب باشد، باید اصول حکمت اسلامی را دوباره احیا کرد و شناخت و شناسانید و با مسائل جدیدی که در عصرحاضر پدید آمده، با کمک این اصول اجتنابناپذیر و ابدی مواجه شد.(1)
او بر ضرورت شناخت کلیت تمدن اسلامی و مبانی آن تأکید میورزد و با طرح مباحثی انتقادگونه به برخی اندیشمندان و روشنفکران که اجزای اسلام و تمدن اسلامی را بدون در نظر گرفتن کلیت و روح حاکم بر آن - و با توجه به علوم مجعولی چون جامعهشناسی که رویکردشان بیشتر به امور متغییر و غافل از جنبههای ثابت و حیاتی تمدن اسلامی است - مورد مطالعه قرار میدهند، چنین میگوید: «میطلبد که روشنفکران مسلمان به نوعی بصیرت خویش نسبت به کل سنت اسلام را بازیابند و به خارج از حدّ و مرز تجربهْ ملی و محلی خویش قدم بگذارند. مطالعه اجزاء هیچ فایدهای دربر ندارد.(2)[مگر آنکه آنها را در شناخت از کلیت تمدن اسلامی یاری رساند].»
دکتر نصر در این راستا توجه به دفاع عقلانی و روشمند از تمدن اسلامی را به علما و اندیشمندان مسلمان توصیه میکند و اهتمام به این امر را مسئولیت و تکلیف علمای بزرگ جهان اسلام میداند که در ساحت فکری از جنبههای معنوی اسلام و تعالیم آن به مثابه شاکلهْ اصلی تمدن اسلامی به دفاع برخیزد و حقیقت اسلام را با زبان امروزی تبیین
کند.(1)نصر بر این عقیده است که نمیتوان از مبانی و اصول تمدن اسلامی دفاع کرد، در حالیکه شناخت و آگاهی کافی از تمدن غرب و مبانی آنها وجود نداشته باشد. بر این اساس باید جوهر تمدن غرب را فهمید تا بتوان تحولات و ریشههای تاریخی ایدئولوژیکی آنها را شناخت. به بیان دیگر، اندیشمند مسلمان افزون بر شناخت و آگاهی کافی نسبت به اسلام و تمدن آن، باید غربشناس خوبی نیز باشد تا بتواند چالشهایی را که از سوی غرب بر جهان اسلام وارد میشود، بشناسد و از آن دفاع کند؛ موضوع پراهمیتی که در کشورهای اسلامی، کمتر به آن توجه میشود.(2)
او با انتقاد از علمای متأخر، مدعی است که علمای پیشین ما شناخت بهتری از ادیان، بهویژه مسیحیت و یهود و مسلکهای دیگر داشتهاند، اما متفکران معاصر هنوز ادیان دیگر را بهطور جدی و با زبانی امروزین، از دیدگاه اسلامی مورد مطالعه قرار ندادهاند.(3)
عرصه دیگر، یعنی دفاع از تمدن اسلامی و ارزشهای آن نیز با آسیبهای فراوانی روبهروست که سبب آن، اندیشمندان و علمای اسلامی و پاسخگو نبودن مناسب مراجع اسلامی به چالشهای مسلک ماتریالیسم است. نصر معتقد است پاسخهایی که به این چالشها داده میشود، عمدتاً احتجاجهای گرفته شده از علوم نقلی یا دینی میباشد، نه احتجاجهای برگرفته از سنت فکری غنی اسلام که در علوم عقلی یافت
میشود. به باور وی، احتجاج دینی را باید فقط برای کسانی اقامه کرد که از قبل ایمان دارند.(1)او تأکید میکند که سنت اسلامی چندان عمق و غنا دارد که توان پاسخگویی به هر احتجاج برگرفته از فلسفهْ متجدد را بهطور کامل دارا میباشد.(2)نصر در این مورد میگوید: «قاطعانه میگویم که برای حفظ اسلام و تمدن اسلامی باید دفاعی آگاهانه و عقلانی از سنت اسلامی صورت گیرد. به علاوه باید به نقادی فکری کاملی از دنیای اسلام و کمبودهای آن مبادرت کرد.»(3)
در نظر گرفتن معیاری عام برای تقسیمبندی آسیبها با توجه به مبانی و تعریف اصطلاح آسیبشناسی از سویی و پی بردن به رویکرد نصر در ترسیم و معرفی آسیبهای تمدن اسلامی و در پی آن، کشف معیار نصر برای تقسیمبندی آسیبشناسی تمدن اسلامی، از سوی دیگر، میتواند ما را در شناخت صحیح و عالمانهْ آسیبهای فراروی تمدن اسلامی، به مثابه یک مجموعه و تشکل پویا و حیاتمند، یاری رساند.
برای آسیبشناسی تمدن اسلامی، تعریف مشخصی وجود ندارد. میتوان گفت منظور از آسیبشناسی تمدن اسلامی، عوامل و متغیرهایی است که موجب میشود تمدن اسلامی از مبانی و اصول اولیه خود فاصله گرفته و
در تفسیر خود از آن مبانی و پیشبرد آن، با چالشها، مشکلات یا انحرافاتی مواجه شود، یا برخلاف آن مبانی و ارکان انسجامبخشی که الگوی آن تمدن شمرده میشود، گام بردارد. بنابراین آسیبشناسی در هر تمدنی کشف عوامل و متغیرهایی است که موجب میشود یک تمدن از محتوای مورد نظر یا روشهای متناسب و پذیرفتهشدهْ دستیابی به آن فاصله گرفته، دچار انحراف و گاه فروپاشی گردد. از اینرو در صورتی میتوان در مبحث تمدن اسلامی از آسیبشناسی سخن به میان آورد که بتوان هنجارهای مقبولی برای آن تمدن که در اینجا جنبه الزامی (ضرورت و باید) به خود میگیرد، تعریف کرد. بنابراین، آسیبشناسی بدان معناست که تا چه اندازه ضرورت و الزام مورد نیاز آن تمدن مراعات نگردیده است. در مجموع، در هر حوزه و قلمرویی اگر بتوان وجهی آرمانی و الزامی به تصویر کشید، عدم دستیابی بدان یا چالش میان آنچه هست و آنچه باید باشد، نوعی آسیب شمرده میشود.
بهطور قطع، یکی از معارف راهگشا در هر مجموعه و پدیدهای، آسیبشناسی آن است. آسیبشناسی باعث میشود تا هر پدیدهای پویایی و هر مجموعه حیات خود را حفظ کند و در مقابل کژیها و ناملایمات ایستادگی نماید و واجد این امکان گردد که در صورت رسیدن آسیب بدان، با شناسایی آنها به ترمیم دوباره خود همت گمارد.
اهمیت این موضوع به تنهایی توجیهگر مناسبی برای هدف آسیبشناسی است؛ چرا که آسیبشناسی باعث شناسایی و ریشهیابی بینظمیها و علل ناکارآمدی یک مجموعهْ میشود و در مرحلهْ بعد، زمینه و امکان ترمیم و درمان آن را میسر میسازد. به نظر میرسد معیاری که نصر برای آسیبشناسی تمدن اسلامی ارائه
میدهد، با تعریف اصطلاحی واژهْ آسیبشناسی یا پاتولوژی(1)ارتباط تنگاتنگی دارد.
آسیبشناسی، مفهوم نسبتاً جدیدی است که از سده نوزدهم بدینسو در غرب رواج یافت. این اصطلاح در واقع اول بار در علوم زیستی و بهطور مشخص در پزشکی بهکار گرفته شد، اما امروزه، در سایر علوم، از جمله علوم انسانی مانند علوم اجتماعی و تمدن به عاریت گرفته شده و در شاخههای مختلف این علوم مورد استفاده قرار میگیرد.(2)
علوم انسانی مانند علم پزشکی موارد مطرح در آسیبشناسی را در موضوعی کالبد گونه ارزیابی میکند. به همین دلیل برای مثال در جامعهشناسی، جامعه به مثابه یک موجود زنده که دارای اجزای کاملاً مرتبط به هم میباشد، تصور میگردد و جامعهشناس نیز با توجه به کلیت جامعه، اجزای مرتبت و هنجارهای ساختاری آن به تحلیل آسیبشناسانهْ جامعه میپردازد،(3)در مبحث تمدن نیز وقتی میتوان از آسیبشناسی سخن گفت که بدین حقیقت واقف باشیم که تمدن مانند موجود زنده دارای حیات و ساختار منسجم است؛ امری که سید حسین نصر، دربارهْ تمدن اسلامی کاملاً بدان اذعان دارد.
وقتی یک پزشک با فرد آسیب دیده مواجه میشود، باید در قدم اول به این نکته آگاهی یابد آیا آسیبی که بر فرد عارض شده، از اعضای
داخلی و درونی او ناشی شده یا عاملی خارجی و بیرونی باعث آن گردیده است، یا اینکه هر دو عامل دخیل بودهاند. این امر نقطهْ آغاز پرداختن به انواع آسیبها، منشأ و چرایی آنهاست که خود زمینهْ درمان آن آسیب را فراهم میسازد. در علوم اجتماعی نیز همین مراحل برای پدیدهها و جریانها، قابل تصور است. مباحث تمدن اسلامی نیز از این امر، مستثنا نیست.
با سیری در آثار سید حسین نصر به این واقعیت دست مییابیم که او نیز آسیبهای تمدن اسلامی را از دو بُعد درونی و بیرونی مورد مطالعه و مداقّه قرار داده است. نصر در اینباره چنین میگوید: «بر اثر تهاجم تمدن غربی از سدهْ هجدهم بدین طرف و نابودی قسمت اعظمی از تمدن اسلامی [که] مولود عوامل بیرونی و درونی است، هرچند دین اسلام به تنهایی، مدام در حال شکوفایی است و قدرتمند و پابرجا مانده است.»(1)او در گفتاری مشابه چنین میگوید: «علیرغم تضعیف این تمدن در اثر عوامل درونی و بیرونی دو قرن گذشته، جهان اسلام واقعیتی زنده است که ارزشهای مذهبی و فرهنگی خاص خود را دارد.»(2)از مجموع این دو جمله و دیدگاههای نصر دربارهْ تمدن اسلامی، میتوان دریافت که او عمده آسیبهای تمدن اسلامی را در ظرف دو قرن گذشته، یعنی تاریخ معاصر تمدن اسلامی و در دو عرصهْ درونی و بیرونی جستوجو میکند. در اولویت دادن به آسیبها به نظر میرسد، نصر آنگاه که
از آسیبهای درونی سخن به میان میآورد، در برخی موارد به نوعی، ریشههای آن را در آسیبهای برونی و چالشهای دنیای متجدد جستوجو میکند. بدین سبب تمایز و تفکیک واقعی میان برخی از آسیبها و چالشهای درونتمدنی و برونتمدنی دشوار به نظر میرسد. با توجه به این مهم سعی بر آن است که آسیبها، در همان حیطهْ مشخص، پژوهش و بررسی شود.
یکی از بنیادیترین تفکرات نصر دربارهْ آسیبهای تمدن اسلامی، حوزه علم و دانش است. از نگاه وی مبادی تمام تغییراتی که حوزههای مختلف مربوط به آسیبشناسی تمدن اسلامی را در برمیگیرد ارتباطی مستقیم و تنگاتنگی با علم و دانش و نگرش علمی دانشوران و اندیشمندان تمدن مورد نظر دارد؛ رویکردی که در تمام تمدنها تا پیش از رنسانس، در قالب و شکلی هماهنگ خودنمایی میکرد و فضایی که در آن، مابعدالطبیعه در اغلب دانشها به شکلی انعکاس و تبلور مییافت. اما علم جدید که بنای آن به قرون متأخر و بهطور مشخص دوره دکارت در اروپا باز میگردد،(1)از این فضای معنوی گسسته شد(2)و جهانبینی
جدیدی را ارائه داد که کاملاً از آن فضای سنتی مشخص و متمایز است. این امر از آن روی اهمیت دوچندان مییابد که تأثیرات آن در دیگر عرصههای معرفتی قابل مشاهده است. اهمیت علم و دانش به اندازهای است که در نزد بسیاری از متفکران، شکوفایی یک تمدن مترادف با شکوفایی علم در آن تمدن دانسته میشود.
به نظر میرسد سید حسین نصر به عنوان متخصص تاریخ علم، با همین رویکرد، نخستین کتابهایش را با عنوان علم و تمدن در اسلام و نظر متفکران اسلامی دربارهْ طبیعت، نگاشته باشد. آثاری که بهگونهای در آنها سرگذشت اندیشمندان بزرگ اسلامی و روش پرداختن آنها به علوم و شیوهْ اندیشیدن و جهانبینی آنها را به تصویر کشیده است. او در این کتابها و بسیاری از دیگر تألیفات و مقالاتش(1)در کنار طرح مسائل علمی، ارتباط نهادینه شدهْ تمام اندیشمندان و علمای تأثیرگذار تمدن اسلامی از ابنحیّان تا ابن سینا و از بیرونی تا ملاصدرا را با مابعدالطبیعه و علم قدسی بیان کرده است.(2)در همین راستا از مراکز علمی تمدن اسلامی به مثابه مراکز عمدهْ تکوین فکر و اندیشهْ قدسی و از علوم گوناگون مانند: کیهانشناسی، اخترشناسی، ریاضیات، شیمی، طب و علوم دیگر، به عنوان زمینههای خودنمایی علوم سنتی یاد کرده است، علومی که به باور او در ذات تمامی
آنها یک اصل ثابت و همیشگی یافت میشود(1)و آن نهادینه شدن مبادی و زمینههای امر قدسی در بطن تمامی علوم میباشد.(2)با این توجیه که در دیدگاه سنتی «انسان کلیتی متشکل از جسم، نفس و روح تلقی میشود و همهْ علومی که در تمدنهای سنتی نشو و نما یافته، نیازی خاص از این کلیت را برآورده ساخته است.»(3)
اگر در صدد بازشناسی علوم سنتی، از علوم به معنای جدید که امروزه در جوامع متداول است، برآییم میتوان از علوم مقدس یا نامقدس نام برد. هرچند نصر تأکید دارد که از دیدگاه سنتی هیچ حوزهْ موجه و معقولی نیست که کاملاً نامقدس تلقی شود.(4)
بنابر تلقی نصر، تمدنهای سنتی، فضای مناسبی برای پرورش علوم سنتی فراهم میسازند. با این وجود وی معتقد است که تمام علومی که در دامان تمدنهای سنتی پرورش یافتهاند، به معنای دقیق کلمه، مقدس نیستند.(5)
نصر برای مرزبندی میان علوم جدید و سنتی، تعریف زیر را ارائه میدهد: «تفاوت اصلی میان علوم سنتی و علم جدید در این واقعیت نهفته است که در علوم سنتی، امر نامقدس و امر صرفاً انسانی، همیشه حاشیهای و امر مقدس کانونی است؛ درحالیکه در علم جدید، امر نامقدس کانونی شده است.»(6)
دکتر نصر آسیب بزرگ علم جدید را در جنبهْ نظری آن و توجه صِرف به مطالعهْ تغییرات میداند. بر این اساس، تقریباً تمام دانشمندان و محققان غربی در حوزهْ انسانشناسی، علوم اجتماعی و حتی علوم انسانی فقط برای مطالعهْ تغییر و دگرگونی تربیت میشوند. هر تغییری، هر قدر هم پیش پا افتاده، اغلب پراهمیت است. در حالیکه امور ثابت را تقریباً بهطور ناخودآگاه با امور بیاهمیت یا مهجور یکی میانگارند. این اوضاع به آن میماند که انسانها فقط برای مطالعه حرکت ابرها تربیت شوند و از آسمان با عرصههای ثابت و بیکرانش که زمینهْ مشاهده حرکت ابرها را فراهم میسازد، به کلی غافل بمانند.(1)نصر با تکیه بر این اصل، از دیدگاهی آسیبشناسانه بیان میکند که این رویه بدون هیچگونه تغییری در کشورهای اسلامی در حال پیاده شدن و تکرار است؛ بدون آنکه هیچ بازنگری در آن صورت گیرد.(2)او با این پندار برخی اندیشمندان اسلامی که معتقدند علم جدید، چیزی جز ادامه و امتداد علوم اسلامی و صورت بسط یافته آن در جهان غرب نیست، یکسره مخالف است؛ اگرچه منکر این مهم نیست که تحقق علم جدید، بدون ترجمه آثار اندیشمندان مسلمانی چون: ابن سینا، عمرخیام، ابنهیثم و دیگران ممکن نبود. با این وجود رابطه این دو علم، امتداد و ادامه دیگری نیست و میان آنها جدایی و گسست وجود دارد. وی بدین اعتقاد است که، میان علم غربی (مدرن) و علم اسلامی ناپیوستگی و انقطاع عمیقی وجود دارد. علوم اسلامی عمیقاً با جهاننگری اسلامی مربوط است. این علوم عمیقاً در معرفتی مبتنی بر
وحدانیت خداوند یا توحید و نگرشی به جهان ریشه دارد که در آن حکمت و مشیّت خداوند حاکم است و همهچیز به یکدیگر مربوط است. اما علم غربی، بر این تلقی مبتنی است که جهان طبیعی، واقعیتی جدا از خداوند یا مراتب عالیتر است. بنابراین، علم غربی را صرفاً امتداد علوم اسلامی دانستن، حاکی از نفهمیدن کامل مبانی معرفتشناختی این دو علم و رابطهْ هرکدام از این دو، با عالم وحی و ایمان است.(1)
در اندیشهْ نصر علم جدید بر نگرشِ فلسفی خاصی مبتنی است که عوامل جهان مادی یعنی: فضا، زمان، ماده، حرکت و انرژی واقعیتهایی مستقل از هر چیز دیگر [مراتب عالیتر] میباشد و شعور فردی بشر تنها مُدرِکی است که باید به مطالعه جهان بپردازد فارغ از وحی و عقل کلی.(2)از همینرو نصر از تمام معارفی که بهگونهای از رهیافت علم جدید نشأت میگیرد و اندیشمندان تمدن اسلامی نیز به طریقی غالباً ناآگاهانه از آن پیروی میکنند و نتیجهگیریهای علمی خود را بر آن مبتنی میسازند، انتقاد میکند.
یکی از آسیبهایی که وی معمولاً در آثار خود از این منظر بر آن تأکید میکند، نظریهْ علمی تکامل درباره انسان و طبیعت است؛(3)یکی از اموری که کاملاً با جهانبینی اسلامی در تناقض است. نصر به شدت بر نظریه تکامل داروینی میتازد و با انتقاد از تأثیر آن در میان اندیشمندان مسلمان مانند اقبال لاهوری چنین میگوید: «کسانی که فکر میکنند با
تلفیق اندیشههای تکاملی بنابر فهم متعارف، با تفکر اسلامی، خدمتی را در حق اسلام انجام میدهند، در حقیقت به دام بسیار خطرناکی فرو میافتند و اسلام را در محاصره یکی از موذیانهترین تعبدیات دروغین انسان متجدد قرار میدهند؛ عقیدهای که میخواهد برای انسان، امکان فراموش کردن خدا را فراهم سازد».(1)
برگرفتن علم جدید و آسیبشناسی آن از منظر اسلامی، از موضوعاتیاست که امروزه، بهویژه در محافل فکری جهان اسلام با اشتیاق و علاقه فراوان، بحث و بررسی میشود. برآیند این بحث و تحلیل عقلانی - تاریخی، بهطور قطع در جهتدهی کلی اندیشه و تفکر اسلامی تأثیرگذار خواهد بود. اهمیت نظری این مسئله باعث میگردد تا جریانهای مختلف فکری در جهان اسلام، در صدد القای تصور خود از ارتباط میان اسلام و علم جدید و ارائه راهکار عملی در میان مسلمانان برآیند.
در این عرصه دکتر سید حسین نصر، از بینشی خاص برخوردار میباشد. وی معتقد است که سه دیدگاه عمده درباره چگونگی برخورد با علم جدید در تمدن اسلامی وجود دارد:(2)
از جمله رایجترین دیدگاهها در دنیای اسلام این است که دانش، دانش است و تفاوتی میان دانش غربی (جدید) و دانش اسلامی وجود
ندارد. اسلام همیشه و در همه حال مشوق علم و دانش و آموختن آن بوده است. به گفته نصر، سید جمال الدین افغانی سردمدار این نظریه در دنیای اسلام، در توجیه آن مدعی بود(1)که دانش جدید از چند حیث مطلوب است:
اولاً: باعث اعتبار و قدرت است؛
ثانیاً: دانش جدید، از اسلام سر برآورد و در حقیقت توشهای است که غرب از اسلام گرفته است؛
ثالثاً: کسب دوبارهْ علم توسط مسلمانان، دستیابی دوباره به مایَملک خویش است.(2)نصر این دیدگاه در جهان اسلام را که رویهمرفته بیشتر تجددگرایان و به گفته نصر اصلاحگران بنیادگرا، امروزه به آن باور دارند،(3)دیدگاهی پرنفوذ و تا هم اینک قدرتمند تلقی میکند؛ دیدگاهی که با تأسیس اولین مراکز علمی مدرن در دنیای اسلام، مانند «دارالفنون» در ایران، «دانشگاه پنجاب» در پاکستان، «دانشگاه ملک فؤاد» در مصر و «دانشگاه استانبول» ترکیه رو به گسترش نهاد و آرام آرام تمام دنیای اسلام را در برگرفت.
از نگاه نصر، دیدگاه دیگری در جهان اسلام معتقد است که اساساً مسئله رویارویی دانش جدید و اسلام، به هیچوجه مسئله عقلانی نیست؛ بلکه مسئلهای اخلاقی است. بدینترتیب که تمام مشکلات جدید، مانند
بمب اتم و استفاده از تکنولوژی برای بهرهکشی از ملتهای دیگر ارتباطی به علم جدید ندارد؛ بلکه برگرفته از کاربرد اشتباه و غیر اخلاقی دانش جدید است. بنابراین باید دانش جدید را جدای از بایدهای اخلاقی آن در غرب، فرض نمود و این دانش را در نظام اخلاقی دیگری بهکار بَست. بنابر گزارش نصر، «دانشگاه اسلامی مالزی»، «دانشگاه اسلامی پاکستان» و «دانشگاه ام القری» در مکه از این ایده پیروی میکنند.
دیدگاه سومی که نصر خود بدان پایبند است، بر این امر تأکید میورزد که هیچ علمی در خلاْ و بدون زمینهْ فرهنگی و تاریخی پدید نمیآید. علم جهانبینی خاص خود را دارد و دانش هیچگاه فارغ از ارزش و به بیان دیگر صرفاً دانشی عینی دربارهْ واقعیت - فارغ از موضوع مورد مطالعه - نیست.
این دیدگاه که به گفته نصر، اول بار توسط او مطرح شده و امروزه طرفداران بسیاری را به خود جذب کرده، بر این نظریه تأکید میورزد که دانش غربی، همانقدر به تمدن غربی مرتبط است که هر شاخهْ دانش اسلامی با تمدن اسلامی. چون کسب دانش، عملی بیارزش نیست؛ از اینروگرفتن دانشِ تمدنی، توسط تمدنی دیگر، مفید و ممکن خواهد بود. اما برای انجام این کار میبایست توانایی گرفتن و تملّک آن دانش وجود داشته باشد. به بیان وی، بهترین نمونه آن دقیقاً همان کاری است که اسلام با دانش یونانی کرد و متقابلاً آنچه اروپا با دانش اسلامی انجام داد. مسلمانان تنها به کسب دانش یونانی و ترجمه آن به زبان عربی و حفظ خصیصه یونانی بودنِ آن همت نگماشتند؛ بلکه دانش یونانی تماماً به بخش و جزئی از سنگر عقلانی اسلام تبدیل شد. با مطالعهْ عمیق کتب دانشمندان بزرگ اسلام مثل ابوریحان بیرونی یا ابوعلی سینا در جهانی اسلامی زندگی میکنیم و نه یونانی. اینکه برخی
اوصاف از کتابهای ارسطو یا فرمول خاصی از اصول اقلیدس گرفته شده، درست است، اما آنچه اهمیت دارد این است که کلیت دانش یونانی با دیدگاه اسلامی تلفیق شد. برای مثال، ارزندهترین کتاب در علم جبر در دوره پیشامدرن توسط عمر خیام نوشته شده است. با مطالعه این کتاب و برخورد با معادله یا فرمولی خاص در متن آن، ممکن است در حال نوشتن به زبان چینی، انگلیسی یا در فضای هر تمدن دیگری باشید، اما تأثیر و احساسی که این کتاب بر شما میگذارد، متعلق به یک دنیای کلی عقلانی، یعنی دنیای اسلامی است. این دقیقاً همان کاری است که غرب نیز با دانش اسلامی انجام داد. غرب نیز به برخی از جنبههای دانش اسلامی علاقهای نشان نداد؛ جنبههایی که غرب هیچگاه نپذیرفت و جایگاهی محوری نیافت.
اگر به دقت به واکاوی سیر این روشهای مبادلهْ علمی بپردازیم، طبق گزارش نصر در این فرایند سه مرحله را مییابیم:
انتقال علوم؛
فهم و جذب علوم؛
دفع آن چیزی که قابل قبول نیست، یا با جهانبینی خاص تمدن مورد نظر همخوانی ندارد.
بنابراین هیچ دانشی توسط تمدنی کسب نشده، مگر اینکه بخشی از آن دفع گردیده است. درست مثل بدن انسان که اگر بعد از تغذیه، چیزی را دفع نکند، یقیناً در عرض چند روز انسان از بین میرود. بخشی از غذا جذب بدن و بخشی دیگر باید دفع شود. به گفته نصر، اندیشمندانی چون اسماعیل الفاروقی(1)و ضیاءالدین سردار که پژوهشهای آنها
1) (1) ر. ک: اسماعیل راجی فاروقی لوس لمیاء فاروقی، علوم عقلی و تجربی در عالم اسلام، ترجمه: محمد فیروزکوهی و روحالله نصراللهی، ص 149-153 و اسماعیل راجی الفاروقی؛ لوس لمیاء الفاروقی، ترجمه: عبدالواحد لؤلؤة، ص، 333 و 334.
دربارهْ تاریخ علم اسلامی و ارتباط آن با دانش مدرن است نیز رهیافت دکتر سید حسین نصر را مطرح میکنند.(1)
از این دیدگاه، نصر شیوع دیدگاه اول در دنیای اسلام را که مورد تأیید تجددگرایان و بنیادگرایان است، یکی از آسیبهای اساسی حال و آینده تمدن اسلامی ارزیابی کرده و آن را دارای پیامدهایی چون تضعیف شریعت اسلام،(2)ورود تدریجی بنگاههای سیاسی و اقتصادی غرب به دنیای اسلام، پدیدار شدن خلاْ فکری بزرگ در جهان اسلام و البته بحران محیط زیست(3)میداند. به اعتقاد وی تأسفبارتر از همه این است که تجددگرایان در دنیای اسلام، پیامد دانش غرب را در ساحت دینی و فلسفی آن نادیده میگیرند؛ از اینرو گمان میکنند اسلام، بسیار بهتر از مسیحیت از عهدهْ این امر برمیآید و چهبسا تصور میکنند در مسیحیت نقصی هست که آن را در برابر فشار دانش جدید و عقلگرایی قرن نوزده به تسلیم واداشته، اما چنین سرنوشتی هرگز برای اسلام رقم نخواهد خورد! شگفت اینکه به عنوان آسیب و پیامد مهم این اعتقاد، دنیای اسلام در طول سدهْ اخیر تعداد بسیار کمی مورخ علم و فیلسوف علم پرورش داده است؛ در حالیکه شمار بسیاری دانشمند و مهندس داشته و بعضی از آنها بسیار شاخص و نخبه بوده و در بهترین مراکز علمی سراسر دنیا تحصیل کردهاند؛ در
صورتیکه عملاً هیچ فیلسوف و مورخ بزرگ علم، تحویل نداده است. به باور نصر این مسئله در مجموعه کشورهای اسلامی مورد آسیبشناسی واقع نشده؛ چرا که اصولاً ضرورتی برای آن احساس نمیشد. وی بدین باور است که متأسفانه تمام بحثهایی که در خود غرب دربارهْ تأثیر علم بر دین و فلسفه و اینکه این نوع از دانش به چهکار میآید، نیز تا اندازهْ بسیار در نظام آموزش اسلامی چندان با اهمیت تلقی نشد.(1)
نصر با توجه به این رویکرد آسیبشناسانهْ خویش، دو رهیافت را برای تمدن اسلامی در این مسیر مشخص کرده و میگوید: «اگر تمدن اسلامی بخواهد حیات تمدنی خود را ادامه دهد، تأمل دوباره در باب بنیادهای علم مدرن و مبانی نظری آن ضروری میباشد».(2)او معتقد است که مسلمانان از لحاظ نظری باید در علوم غربی مهارت یابند و به شکلی بر آن چیره شوند؛ آنگاه از نظر عملی، با نگاهی انتقادی بر پایهْ سنت فکری اسلام و تحت اشراف نگاه مابعدالطبیعی و جهانی اسلام با معیاری مشخص و مستقل، به بازخوانی و بازسازی، قبول یا رد جنبههای
1) (1) تمام بحثهایی که درباره این سه دیدگاه مطرح شد، خلاصه بحثی است که در سخنرانی دکتر نصر در MIT مؤسسه تکنولوژی ماساچوست در آمریکا ایراد شده، با عنوان "اسلام و علوم جدید" Islam and Modern Science که متن آن، با آدرس ذیل در سایت دانشگاه ام ای تی موجود میباشد: http://web.mit.edu/mitmsa/www/newsite/libstuff/nasr/nasrspeech1/.html/ سعی شده است تا جملات مورد استفاده، اگر هم خلاصه میشود، عیناً برداشت شود. در میان مباحث، آنجا که نصر در آثار مکتوبش درباره آن مباحثی مطرح کرده، ارجاعاتی صورت گرفته است.
2) (2) سید حسین نصر، اسلام، علم و مسلمانان، روزنامه اطلاعات، دوشنبه، 31 اردیبهشت، 1386 ش 23915، قسمت اول، ص 12.
گوناگون علم مدرن بپردازد.(1)او در اینباره میگوید:
«در عین حالی که باید عمیقاً ریشه در سیره عقلی اسلامی داشت، نخست باید بر علم مدرن فائق آمد؛ آنگاه قدم بعدی را با ساختار اسلامی و نه ساختار و قالبهای غربی برداشت. هیچ فیزیکدان مسلمانی نمیتواند بگوید آنچه مکانیک کوانتوم کشف کرده، اهمیتی ندارد. این سخن نامربوط است. آنچه مورد نیاز است، درک کوانتوم و سپس تفسیر دوباره کاملاً متفاوت آن با آنچه که مکتب کپنهاک با اتکا به نظریه انشعاب و دوگانهانگاری فلسفه دکارتی که زمینهْ تمام اقدامات خطیر علمی مدرن را فراهم میسازد، انجام داد.»(2)
بیتردید رویکرد اساسی به سوی دانش در نظام و ساختار تعلیم و تربیت یک تمدن خودنمایی میکند. فضای درونی تمدنها تا اندازهْ بسیاری متأثر از تعلیم و تربیت و کارآمدی و ناکارآمدی آن است. امروزه نظامها و سیستمهای آموزشی یک جامعه، در فرهنگسازی و راهنمایی تودههای مردم به سوی ایدهای خاص، نقش عمده و اساسی دارند. در بیانی کلیتر، نظام و ساختار تعلیم و تربیت یک جامعه در ایجاد جهانبینی و تحکیم آن از جایگاهی شایسته و چهبسا بینظیر برخوردار است. از اینرو یکی از آسیبهای سختافزاری که سید حسین نصر برای عرصه علم در تمدن اسلامی برمیشمارد، سیستمهای
تقلیدی رایج در کشورهای اسلامی است که به شکلی ناقص و ناکارآمد از سیستمهای غربی و اروپایی به صورت بخشبندی شده وارد و اخذ گردیده است.(1)
نصر بر این باور است که هم تعلیم و تربیت و هم دانشهایی که طی قرنها در بستر تمدن اسلامی رشد کردهاند، صرفنظر از ریشهْ تاریخی آنها، دارای ویژگی اسلامیاند.(2)وی تعلیم و تربیت را خودِ زندگی میداند(3)از این رو در چگونگی و تبیین اسلامی بودنِ فضای تعلیم و تربیت و ویژگی برجسته آن اعتقاد دارد که زندگی مسلمانان گواهی بر فرآیند مداوم تعلیم و تربیت مبتنی بر صورت و معنای وحی قرآنی است؛ آنگونه که در قرآن آمده و در واقعیت وجود پیامبر صلی الله علیه و آله تبلور یافته است. از لحظه تولد، که در گوش نوزادان شهادتین خوانده میشود، تا لحظه مرگ، واژههای این کتاب و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله با ارائه دروس اساسی و ایجاد فضای تعلیم و تربیت و ارائه اصول و اهداف علوم، ذهن و روح مسلمانان را نوازش میدهد. نیاز به معرفت و نوزایی واقعی از ابتدا تا انتها همواره با ویژگیها و ماهیت متعالی آن بر همهچیز سایه گسترده است. در اسلام علم و تقدس (معنویت) هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند، تقدس و علم مجموعه نظام تربیتی است که تنفس در فضای مقدس را ممکن میسازد.(4)
او در پاسخ به این نظریهْ تقریباً فراگیر که معتقد است منشأ علوم و همچنین چگونگی و روش تعلیم و تربیت در همهجا، از جمله در تمدن
اسلامی، غیر دینی است، چنین میگوید: «مهم نیست که منشأ مواد درسی تعلیم و تربیت و علوم چه بوده؛ مهم آن است که تمام علوم در صورت و ظاهر، اسلامی بودهاند - تعلیم و تربیت از یکسو و علوم اسلامی از سوی دیگر - به بهترین وجه با اصول وحیانی اسلام و روح قرآنی، درهم آمیخته است.»(1)از این حیث او به اسلامی بودن علوم و نظام تعلیم و تربیت در تمدن اسلامی تأکید بسیار دارد و در آثارش از آن به کرات سخن گفته است.
سید حسین نصر، تعلیم و تربیت اسلامی را در پیشینه تاریخیاش، پیش از ورود نظامهای آموزشی جدید، دارای چند ویژگی میداند.
وی پیش از هر چیز، هدف از تعلیم و تربیت اسلامی را زیر پوشش قرار دادن تمام انسانها ارزیابی میکند؛ چرا که در تعلیم و تربیت اسلامی، تنها پرورش ذهن آدمیان مورد نظر نیست؛ بلکه پرورش مجموع انسانها مهم است. از اینرو کسب دانش و پیگیری آن در اسلام، یک فریضه به شمار میآید. از سوی دیگر، تعلیم و تربیت اسلامی، تنها وظیفه خود را انتقال معلومات نمیداند؛ بلکه پرورش تمام وجود فراگیران را برعهده دارد. از این جهت معلّم و استاد، تنها انتقال دهندهْ علوم به شمار نمیآید؛ بلکه مربّی شخصیت و مروج معنویت نیز هست. به همین دلیل، پیوند مستحکم و صمیمانهای میان شاگرد و استاد مسلمان برقرار بوده است؛ از اینرو هیچگاه در نظام آموزشی سنتی اسلامی، استادی بر شاگرد تحمیل نمیشد. شاگردان آزاد بودند تا در محضر درس هر استادی که علاقه داشتند حاضر شوند. همچنین تمام دانشهایی که به
1) (1) همان
نحوی در تعلیم و تربیت اسلامی ارائه میگردید، از تقدس برخوردار بود و استاد در هنگام تدریس و شاگرد در جریان تعلیم، کاملاً در این فضا قرار میگرفت. از سوی دیگر مکانهای ارائه آموزشهای اسلامی، نظیر مکاتب، مدارس و مساجد بهگونهای از تقدس و معنویت برخوردار بودند. این ویژگیها، باعث گردیده بود تا فضاهای متأثر از آموزشِ مکاتب و مدارس اسلامی، مانند جامعه، فرهنگ، محیط زیست و حوزهْ دانش، از بسیاری آسیبها که امروزه بشر به آن دچار است، مصون بماند.(1)نصر برای تبیین انسجام نظام تعلیم و تربیت اسلامی در تمدن اسلامی، ویژگیهای گفته شده را از ابتدای تأسیس این تمدن به تصویر کشیده و بیان میکند که تمام مقاطع تعلیم و تربیت - از آموزش در منزل تا سطوح بالای آموزشی در مدارس بزرگ جهان اسلام - این ویژگیها را با دقت رعایت میکردند.(2)
در جریان ورود نظام و سیستم آموزشی غرب از دو قرن گذشته بدینسو و سیاست زمامداران و نخبگان مسلمان در پیادهسازی عجولانه آن که منجر به تخریب بخش اعظم تعلیم و تربیت اسلامی گردید، متأسفانه جهانبینی و انسجام سنتی در تعلیم و تربیت اسلامی تا اندازه زیادی از میان رفت. این مؤسسات و دانشگاهها در غرب، اگر چه به گفتهْ نصر، بر اساس الگوهای مدارس اسلامی پایهریزی شدند، ولی جهانبینی بسیار متفاوتی را ارائه میکنند که سرتاسر با الگوهای اسلامی در تناقض است؛ الگوهایی که دانش را به تنهایی در ارتباط با تغییرات،
مورد مطالعه قرار میدهد؛ درحالیکه دانش در اسلام، تغییرات را در مقام مقایسه با ثبات بررسی میکند.(1)
به دلیل توجه نداشتن به این تفاوت مبنایی نگرش، در هنگام پیادهسازی و تطبیق نظام تعلیم و تربیت غربی در جهان اسلام، آسیبهای جدّی دامنگیر تمدن اسلامی گردید که از آن جمله میتوان به هرج مرج و چند دسته شدنِ حوزههای تعلیم و تربیت و تقطیع و جداسازی تعلیم و تربیت از فعالیتهای اجتماعی و آسیب دیدن نگرش کلی و جهانبینی اصیل اسلام درباره تعلیم و تربیت، اشاره کرد.(2)
در بینش نصر، برای زدودن این آسیبها و ترمیم آسیب وارد شده به نگرش اسلامی دربارهْ تعلیم و تربیت و همسو نمودن فضای تعلیم و تربیت تمدن اسلامی معاصر با نگرش کلی اسلام، لازم است - به جای تقلید از مؤسسات آموزشی غرب که از نزدیک به دو قرن از دوران سیدجمال الدین و سید احمد خان بدینسو تداوم داشته است - به تأسیس و گسترش مؤسسات تعلیمی سنتی اسلامی پرداخت و مهمتر از آن، به تقویت روش سنتی انتقال علوم و ترکیب دانش با اخلاق و معنویت اهتمام ورزید. نصر برای نمونه، برخی از مدارس شهر قم را نام میبرد که در آنها شرع و جنبههای معنوی و عقلی اسلام در کنار زبانهای خارجی و علوم مدرن و موضوعاتی
که در مؤسسات غربی تدریس میشود، مورد پژوهش قرار میگیرد.(1)وی درباره مجموعهْ موارد ذکر شده، چنین میگوید:
«تمدن اسلامی در انتقال کیفیات مثبت روش مدارس خود به دانشگاههای جدید که از حدود قرن نوزدهم چه در کلکته، اللّهآباد، استانبول، تهران یا قاهره تأسیس شدند، موفق نشد. چنان مؤسساتی صرفاً سعی در تقلید از مجموعههای مشابه غربیشان داشتند. گذشته از محتوای آموزشی، بسیاری از کیفیات روابط میان استاد و شاگرد و محیط معنوی آموزش از بین رفت. هیچ کشور اسلامی، در تلفیق نظام سنتی خود و سیستم آموزش مدرن که برای تدریس دروسی چون مهندسی، ریاضی، فیزیک، پزشکی و... که در کشورشان بنا کرده بودند، کاملاً موفق نشد. اکنون این وظیفهای اصلی است که جوامع اسلامی باید آن را تحقق بخشند؛ بهطوریکه دوگانگی میان دوگونه روش آموزش، بهتدریج از میان برداشته شود.»(2)
در دنیای امروز مانند همیشه نقش و تأثیرگذاری علما، متفکران و روشنفکران بر تمامی ابعاد زندگی بشر بر کسی پوشیده نیست. اینان چهرههای مرکزی انتقال علم و معرفت به شمار میآیند. بهخصوص در دنیای مدرن امروز که بنیاد آن بر اساس علم بنا شده است، جایگاه دانشمندان ارزش و اعتبار بیشتری یافته؛ جایگاهی که سرچشمه آن،
گرایش انسان به اصالت بشر است؛ گرایشی که در درون خویش تعریف خاصی از جایگاه علما و اندیشمندان و نقش آنها در زوایای مختلف زندگی و حیات آدمی دارد. در حقیقت امروزه پویایی پرشتاب آنهاست که چرخ تمدن جدید را به حرکت در میآورد. نقشی که امروزه علما برعهده گرفتهاند، کاملاً با نقش سنتی، آنها متفاوت است. در دیدگاه سنتی عالم و اندیشمند بهگونهای منعکس کننده روح کلی علم و دانش و ارتباط و وحدت آن با امر قدسی یا معنویت بهشمار میآیند، اما عالم، دانشمند و روشنفکر مدرن خود را مُوجد و پایهگذار دنیای جدید قلمداد کرده و نقش و جایگاه خداوند را در زمین، متعلق به خود میداند. از همینرو ایدئولوژیها و ایسمهای رنگارنگ را آفریده، نام آن را ترقی و پیشرفت مینهند. این نقش با آن نقشی که تمدنهای سنتی، از جمله اسلام برای آنها تعریف میکند و حکایت از سنتی جاودان و تغییرناپذیر دارد، کاملاً مجزاست؛ نقشی که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از آن با عنوان «وارثان پیامبران» تعبیر میکند: «العلما ورثه الانبیاء».
درباره تمدن اسلامی، در اندیشه نصر، بزرگترین آسیبی که از این ناحیه موجودیت و کیان تمدن اسلامی را تهدید میکند، سردرگمی اندیشمندان و روشنفکران مسلمان در مورد اسلام و تمدن اسلامی است. به همین دلیل اندیشمندان تمدن اسلامی راههایی جداگانه در جهانبینی خود، در ارتباط با این تمدن انتخاب کردهاند. در این گفتار روی سخن و مقصود ما آن دسته از علما و روشنفکرانی نیست که به دامن جهانبینی غرب در غلتیدهاند و منش آنها را با جان و دل پذیرفته و دغدغهای نسبت به اسلام و تمدن اسلامی ندارند؛ بلکه منظور کسانی است که نسبت به اسلام و تمدن آن علاقهمند و دلبستهاند و سعی
میکنند تا با توجه به این دلبستگی و علاقه به تحلیل و گاه آسیبشناسی آن بپردازند. نصر برای تحلیل رفتار آسیبشناسانه این طیف از اندیشمندان، آنها را به سه دسته تقسیم میکند:
یکم) علمای سنتی
این گروه به اعتقاد نصر امانتداران و حافظان سنت اسلامی هستند و بدون آنها نفس استمرار سنت به خطر میافتد. از دیدگاه وی، انتقادی که به این بخش از علما بهویژه از سوی نوگرایان مطرح شده، این است که شناخت عمیقی از دنیای متجدد و مسائل و پیچیدگیهای آن ندارند. انتقادی که به باور نصر سطحی و چهبسا بیمورد است؛ چرا که اصحاب قدرت در جهان اسلام، در قرن گذشته به ندرت اجازه دادهاند که رشد و توسعه مدارس سنتی در سمت و سویی قرار بگیرد که دانشجویان آنها بتوانند شناخت بهتری از دنیای متجدد داشته باشند، بدون آنکه به واسطه آن تباه شوند.(1)
دوم) علما و اندیشمندان سنتگرا
اینان که بهتدریج در سرتاسر جهان اسلام در حال پیدایشند، کسانی هستند که نظیر علمای سنتی، معرفت کافی به تعالیم اسلام سنتی دارند و از سوی دیگر، دنیای جدید را نیز به خوبی میشناسند.(2)در گفتار نصر این گروه آثار مهمی مبتنی بر دیدگاه اسلام سنتی پدید آوردهاند؛ آثاری که دامنه موضوعات آنها از دفاع از حدیث در برابر حملات برخی از شرقشناسان تا فهم و شناخت اسلامی از علوم اسلامی گسترده است.(3)
سوم) علما و اندیشمندان متجدد
به تعبیر نصر، اینان یا دستپرورده دانشگاههای غربیاند، یا محصول دانشگاههایی در جهان اسلام، که مقلّد غرب هستند. نصر مشخصه بارز این گروه را شیدایی و شیفتگی به هر چیز غربی و احساس حقارت نسبت به هر چیز اسلامی میداند. وی بزرگترین آسیب را نه تنها برای حوزه علم، بلکه برای تمام جهان اسلام و تمدن اسلامی، همین احساس حقارت در مقابل غرب میداند و بیان میکند که متأسفانه این عمدهترین بیماری و آسیب به جان همان قشری افتاده، که از آنها انتظار مواجهه با چالش غرب میرود.(1)از اینرو نصر بیشترین انتقادها را به این گروه از اندیشمندان یا به قول وی روشنفکران وارد میکند.
نصر معتقد است ایدهای که اندیشمندان متجدد (مدرن) برای اسلام و تمدن اسلامی ارائه میکنند، کاملاً منحط و تدافعی است.(2)وی با این اعتقاد فریتیوف شووان کاملاً موافق است که تمدن اسلامی و تمدن غرب، هر دو دچار انحطاطند، فقط شکل انحطاط آنها متفاوت است؛ بدینترتیب که انحطاط تمدن اسلامی منفعلانه است و انحطاط غرب بهصورت فعالانه.(3)از اینرو نقش روشنفکران متجدد را در این انحطاط
1) (1) اسلام و تنگناهای انسان متجدد، ص 289.
2) (2) همان، ص 213.
3) (3) 3. F. Schuon, Spiritual Perspectives and Humn Facts, London, 1987, P.22. نصر در تعریف انحطاط و تفاوت آن با انحراف چنین میگوید: انحطاط همیشه به معنای سقوط از یک معیار کامل و در عین حال دنبال کردن سیری است که همچنان با همان معیار مرتبط است و حال آنکه انحراف جدایی کامل از خود آن معیار است. - اسلام و تنگناهای انسان متجدد، ص 280 و گفتوگوی تمدنها و جهان اسلام (پاسخ آسیا به نظریه گفتوگوی تمدنها)، ص 245.
بسیار عمده و اساسی ارزیابی میکند. با این اوصاف، آسیبهایی که از سوی این اندیشمندان به تمدن اسلامی وارد گردیده را میتوان در چند امر خلاصه کرد:
اولاً: اینان با رویکرد تجددمآبانه انفعالی خود، تلاش میکنند تا بهگونهای نشان دهند که عنصری از عناصر اسلام درست با همان چیزی که امروزه در غرب مُد روز است، تطبیق دارد. به بیان نصر این امور حتی بدیهیترین اصول را نیز در برمیگیرد. وی دراینباره میگوید:
«[برای مثال] بحث و برهانهای بیپایانی برای اثبات ماهیت بهداشتی آیینهای اسلامی، یا ماهیتِ مساوات طلبانه، پیام اسلام صورت گرفته است؛ نه به دلیل حقانیت این امور، وقتی در بافت وسیعترِ پیام کلی اسلام قرار میگیرند، بلکه به این دلیل که بهداشت و مساواتطلبی افکار و قواعدی عموماً پذیرفته شده در جهان غربند.»(1)این رویکرد انفعالی اندیشمندان متجدد، وقتی خود را درگیر مسائل فکری و فلسفی میکنند، اسفناکتر است. از نگاه اینان معنای حقیقی اسلام، امروز همان چیزی است که غرب دیکته میکند. اگر تکامل، مُد روز باشد، اسلام حقیقی، تکاملی است؛ اگر سوسیالیسم مد روز است، تعالیم حقیقی اسلام بر سوسیالیسم مبتنی است و....(2)تأثیر این اندیشمندان و روشنفکران متجدد بر روح و روان مسلمانان، با وجود جمعیت اندکشان بسیار زیاد است. در بسیاری از مناطق، گردانندگان وسایل ارتباط جمعی، مانند رادیو، تلویزیون و
مجلات را تشکیل میدهند و نقش مهمی در تعلیم و تربیت قشر جوان بر عهده دارند.
ثانیاً: از آن جهت که این دسته از اندیشمندان و روشنفکران از سنت فکری خویش دست کشیدهاند، به تعبیر نصر به لوح نانبشتهای میمانند که منتظر است تا نقش و نگاری از مغرب زمین برآن حک شود. از این رو هر روشنفکری در هر بخش از جهان اسلام، بسته به اینکه با کدام بخش جهان غرب تماس نزدیک یافته است، کولهباری از عقاید و افکار متفاوت را با خود یدک میکشد. برای مثال شبه قاره هند تحتتأثیر جامعهشناسی و فلسفه انگلیسی و اندیشههای افرادی مانند: لاک، اسپنسر، میل و دیگران است(1)و وقتی از آنها سخن میگویند، منظورشان فلسفه غرب است. همینگونه ایران و بخشی از کشورهای عربی تحتتأثیر مکاتب فرانسوی و افرادی مانند: دکارت، برگسون و سارتر قرار دارند. از اینرو برآیند اقتباس این به اصطلاح اندیشمندان و روشنفکران، یک روز پوزیتیویسم است و روز دیگر ساختارگرایی و به دنبال آن ساختارشکنی و به همین ترتیب زمانی از مکتب تکامل داروینی، دورهای از پوچانگاری و مدتی از اگزیستانسیالیسم سخن گفته و بدان توصیه میکنند.(2)
این وضعیت به خوبی نشان میدهد که اندیشمندان مسلمانِ متجدد نه تنها هیچ نقشی در شکلدهی به این جریانهای فکری ندارند، بلکه تا چه اندازه همچون مصرف کنندهای مطیع، وضعیتی کاملاً انفعالی دارند.(3)
آخرین موردی که نصر در این زمینه بیان میکند و آن را بدعتی خطرناک و نوعی استعمار فکری میداند آن است که امروزه در میان روشنفکران گرایشهایی نسبت به تفسیر خودِ فلسفه اسلامی در پرتو طرز تفکرات غربی وجود دارد که آخرینشان مکاتب پدیدارشناختی و نیز اگزیستا نسیالیستی میباشد. او این خطر را برای کشورهایی که از زبان انگلیسی یا فرانسه برای آموزش در دانشگاهها استفاده میکنند، بیشتر میداند.(1)اینها همه از آنجا نشأت میگیرد که این به اصطلاح اندیشمندان و روشنفکران نسبت به هر چیز غربی شیدایی و شیفتگی دارند و نسبت به هر چیز اسلامی احساس حقارت میکنند و سعی میکنند از آن دوری جویند؛ امری که به بیان نصر، هر روز از دامنه آن در میان اندیشمندان اسلامی کاسته میشود.(2)
تمدن پهناور اسلامی، در سطح یکپارچه آن، از کرانه اقیانوس اطلس تا سواحل اقیانوس آرام، از سواحل جنوبی هند تا سیبری و از بوسنی و آلبانی تا سینکیانگ چین گسترده است. این گستره بالغ بر یک میلیارد و چند صد میلیون مسلمان از گروههای مختلف قومی، نژادی و فرهنگی را دربر دارد.
این تمدن با وجود گستردگی و تفاوت فرهنگی در سطح فراگیر، یکی از منسجمترین فرهنگها را با محوریت توحید به نمایش گذاشته و در طول زمان زنده و پویا نگه داشته است. طبیعتاً آسیبهایی نیز، بهویژه
در دو سده اخیر با هجوم تمدن مدرن، متوجه فرهنگ و آداب و رسوم تمدن اسلامی گردیده است. به گزیدهای از این آسیبها که آثار آن در تمام زوایای فرهنگ اسلامی و آداب و رسوم ملل اسلامی مشهود است، پرداخته میشود.
با وجود آنکه تمدن اسلامی، سرزمینهای پهناور با فرهنگ و آداب و رسوم گوناگون را دربرگرفته، در طول تاریخ تمدن اسلامی، همواره اتحاد و انسجام فرهنگی، بنابر اصول و مبانی اسلام در تمام گستره آن حاکم بوده است، ولی در دو قرن گذشته، بهویژه دو نوع گُسست در حیات فرهنگی تمدن اسلامی و تداوم آداب و رسوم سنتی آن پدیدار گشته است.
در گفتار نصر به روشنی و با این رویکرد به این گُسستها اشاره نشده، اما میتوان از میان مباحثی که در آثار وی مطرح شده است، این گسست و انفصال را کشف و استخراج نمود.
در طول تاریخ اسلام، تمدن اسلامی به کمک پشتوانه عظیم فرهنگی ادامه حیات داده و تمام سرزمینهای اسلامی از این پویایی فرهنگی - که بر بنیانهای مستحکمی نظیر معرفت توحیدی و علوم اسلامی استوار گشته بود - بهره برده است. اما در دو قرن گذشته با هجمه تمدن مدرن که مبانی فرهنگی آن، در کل با فرهنگ اسلامی در تعارض است، آسیبهای بسیاری را از جنبه زمانی [تاریخی] متوجه تمدن اسلامی کرده است. ملموسترین و پرخطرترین آنها این است که امروزه یک مسلمان، چند
سده انفصال و گُسست بین فرهنگ و آداب و رسومی که امروزه از آن برخوردار است، با فرهنگ و آداب و رسوم سنتی در تمدن اسلامی احساس میکند؛ چرا که او افتخارات گذشته فرهنگی خود را نه در قرون گذشته نوزده و بیست میلادی، بلکه حداکثر در قرنهای یازده و دوازده میلادی (چهارم و پنجم قمری) جستوجو میکند. از اینرو، برای ترمیم و بازسازی این انفصال و گُسست، اگر نگوییم مانند متجددان در جهان اسلام یکسره به سراغ مبانی فرهنگی غرب میرود و فرهنگ اسلامی را به شمار نمیآورد، دستکم از مبانی فرهنگی تمدن غرب در کنار سنت اسلامی مدد میجوید. این امر آسیبها و صدمات بسیاری را بهویژه در حوزه فرهنگی و سیاسی متوجه مسلمانان میکند.
نصر با توجه به این مهم معتقد است با آنکه تمام زوایای اجتماعی و فرهنگی در دو سده اخیر به نوعی صدمات و آسیبهای بسیاری را از سرگذرانده و تا اندازه زیادی طراوت و پویاییاش را از دست داده، ولی به دلیل زنده بودن ماهیت اسلام، فرهنگ اسلامی با تمام هجمهها جنبههای معنوی خود را حفظ کرده است.(1)به همین دلیل، او معتقد است که اندیشمندان اسلامی در کنار توجه به تاریخ تحولات صدر اسلام و قرون نخستین اسلامی که پشتوانه فرهنگ ناب اسلامی را دارد، باید پژوهشها بهویژه پژوهشهای تاریخی خود را بیشتر متوجه دورههای اخیر و سدههای نزدیک به دوران معاصر کنند؛ دورههایی که نسبت به صدر اسلام و سدههای نخستین اسلامی، بسیار کمتر مورد توجه قرار گرفته است. به همین دلیل در چگونگی بحثهایی که نصر در آثار
1) (1) جوان مسلمان و دنیای متجدد، ص 172.
مکتوب خود مطرح میکند - بهویژه دورههایی که تمدن اسلامی را در آن بررسی میکند - رگههای این اعتقاد به خوبی دیده میشود. او مدعی است که مسلمانان نباید سعی در بازی کردن نقش غرب داشته باشند؛ بلکه باید هویت و جایگاه ویژه خود را داشته باشند؛ جایگاه و هویتی که در طول تاریخ خود از آن برخوردار بودهاند.(1)
با توجه به این رهیافت ضروری است تفاوت میان جامعه اسلامی تاریخی مورد ادعای ما با جامعه مطلوبِ توصیف شده در قرآن و حدیث مشخص گردد. به گفته نصر، اگر این دو مفهوم یکی باشد، جامعه مدینةالنّبی صلی الله علیه و آله شکل میگیرد.(2)با این وجود، در تمام دورههای تاریخی، جامعه اسلامی با جامعه مطلوب و آرمانی فاصله داشته است، اما ویژگی عمده آن، این واقعیت است که همیشه با درجاتی از ضعف و قوّت درصدد دستیابی به جامعه آرمانی مدینةالنّبی صلی الله علیه و آله بوده است.(3)ویژگی متفاوت تمدن اسلامی در حال حاضر با چند سده قبل آن است که ایدهآلها در این تمدن، برخلاف گذشته از دو منبع سرچشمه میگیرد: یکی همان جامعه مدینةالنّبی صلی الله علیه و آله و دیگری جامعه غربی.، به همین دلیل امروز فرهنگ و آداب و رسوم رایج در تمدن اسلامی از هر دو منبع الگو گرفته و تأثیر میپذیرد. چهبسا دوگانگی موجود در تمدن اسلامی از همین جا ریشه میگیرد. ازاینرو نصر تأکید فراوان دارد که باید به چالشهای تمدن غرب به صورت روشمند و عقلانی پاسخ داد و در کنار آن بایستی تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی - بهویژه قرون متأخرتر با
رویکرد اسلامی و سنتی - توسط اندیشمندانی که تمدن اسلامی و غرب را به خوبی میشناسند، تبیین شود، تا با تکیه برآن بتوان از تمام جنبههای فرهنگ و آداب و رسوم اسلامی دفاع کرد. این امر میتواند یکی از اساسیترین اقدامات جهت پاسداری از فرهنگ و سنن اسلامی باشد.(1)
گسست و انفصال دیگری که میتوان از دیدگاه نصر به عنوان آسیبِ عرصه فرهنگ استنباط کرد، گُسست مکانی (جغرافیایی) در جهان اسلام است.
اسلام به سرزمینهای بسیاری وارد شد، اما هیچگاه نخواست تا فرهنگ و آداب و رسوم اقوام را از اساس برچیند. اساساً آنچه با اصول اسلامی در تناقض نبود، به شکل مطلوبی برای نسلهای آینده حفظ شد. نتیجه این امر، پدیدار شدنِ یک هویت اسلامی بود.(2)در واقع اسلام طی چهارده قرن تاریخ خود، کل «فضای زنده» تمدن اسلامی را پرکرده و هیچ جای خالی برای عناصری که بتوان آن را غیر اسلامی خواند، باقی نگذاشت؛ بدینشکل که هرچیزی در جهان اسلام، از قالب اسلام جداییناپذیر بود.(3)از دیدگاه نصر، تمدن اسلامی، حقایق اسلام را در همه سطوح حیات بشری متجلی میساخت. یک مسلمان فهیم میتوانست از راه تماس با هر یک از مراکز بزرگ نظام اسلامی، به بصیرتی نسبت به تمامیت این نظام دستیابد. اما امروزه کاهش این
شناخت و بصیرت نسبت به تمامیت اسلام و تمدن اسلامی حتی در میان کسانی که در مدارس سنتی تحصیل میکنند، به روشنی دیده میشود.(1)این واقعیت راه را برای شکاف و جدایی میان فرهنگهای گوناگون داخل تمدن اسلامی فراهم آورده است.
دلیل عمده این گُسست و شکاف فرهنگی مشهود در تمامیت تمدن اسلامی، وجود فرهنگهایی است که در دو سدهْ اخیر از دو جریان استعمار و غربزدگی عمیقاً آسیب دیدهاند. از یکسو، این فرهنگها برای مدتها در کنار استعمار سیاسی، به صورت مستقیم تحت استعمار و نفوذ فرهنگی بخشهای مجزایی از تمدن غرب قرار گرفتند. بخشهایی که در درون خود از الگوهای فرهنگی و سیاسی متفاوت و گاه متضاد بهره میبردند. برای مثال مسلمانان هند از انگلستان، مصر از فرانسه، جنوب شرق آسیا از هلند و اتریش و آسیای میانه از روسیه متأثر شدند؛ تأثیری که در تمام ابعاد زندگی مسلمانان، از آموزش و پرورش تا نوع پوشش و مملکتداری دیده میشود. از سوی دیگر، غربزدگی و تجددگرایی باعث شد تا حتی پس از برچیده شدن استعمار سنتی، حضور فرهنگی بیگانه در تمام عرصههای اجتماعی و فرهنگی تداوم یابد و حتی در بُعد نرمافزاری آن شدت گیرد. به اعتقاد نصر، امروزه جهان اسلام نه فقط از لحاظ سیاسی، بلکه حتی وحدت دینی و فرهنگی آن در اثر فرسایش ناشی از غربزدگی، بهطور بیسابقهای از میان رفته است.(2)شیوع تجددگرایی نه تنها بذر خبط و خطا را در اذهان
افراد متأثر از این طرز تفکر افشاند و رشته اقتدار اسلام بر آنها را سست کرد، بلکه در جداسازی بیش از پیش بخشهای مختلف جهان اسلام از یکدیگر نیز مؤثر افتاد. امروزه از ارتباط آسان بسیار سخن میرود، ولی واقعیت این است که ارتباط فکری و فرهنگی میان بخشهای جهان اسلام امروز، نه تنها کمتر از دوران بهیادماندنی خلافت اسلامی، بلکه حتی کمتر از دوران تاخت و تاز مغول است، که در آن، مراکشیها در کنار ستارهشناسان سوری در مراغه، با رهبری خواجه نصیرالدین طوسی بهکار مشغول بودند.(1)
دو جنبه مذکور در گُسست مکانی در تمدن اسلامی باعث شده تا امروزه در میان مسلمانان آگاهی و تماس با فرهنگ و آداب و رسوم غربی (اروپایی و آمریکایی) بسیار بیشتر از آگاهی از آداب و رسوم و فرهنگهای مختلف تمدن اسلامی باشد. چهبسا یک مسلمان در قاهره یا تهران، بسیار بیشتر از لندن میداند، تا از استانبول یا کوالالامپور.
این رویه حتی در کشورهایی که از نظر فرهنگی، در یک حوزه تمدنی زندگی میکنند، نیز به روشنی دیده میشود. برای مثال، یک لبنانی در بیروت از آنچه در پاریس میگذرد، بیشتر اطلاع دارد تا از قاهره. همینطور یک تهرانی اطلاع بسیار بیشتری از شهرهای کشورهای اروپایی و امریکا دارد تا از کابل یا دوشنبه، که با آنها در یک حوزه فرهنگی بهسر میبرد. این بیخبری یکی از کاستیها و عناصر منفی کلیت تمدن اسلامی در روزگار ماست، که آسیبهای بسیاری از این مسیر، کلیت این تمدن را تهدید میکند. چهبسا دلیل
1) (1) اسلام و تنگناهای انسان متجدد، ص 185 و 186.
عمده آن، بر ایدئولوژیهای کهنه وارداتی مانند ملتسازی در کشورهای اسلامی استوار باشد؛ ایدهای که ملتها را بر پایه مرزهای سرزمینی یا دستهبندیهای نژادی خودساخته، به عنوان الگوی انسجام جوامع اسلامی معرفی میکند و کشورهای مسلمان و حتی کشورهایی که در مسیر اسلامی کردن جامعه در حرکت هستند، این الگوی غربی را که با معیارهای اسلامی ملت بر پایه امت واحده اسلامی در تناقض آشکار است،(1)آگاهانه یا حتی ناآگاهانه دستمایه قرار دادهاند و به شدت در لایههای مختلف، در جهت استحکام و بسط این ایده و الگوی بیگانه میکوشند؛ درحالیکه همین الگو، در کشورهای مقصد جایگاه گذشته خود را از دست داده است.(2)نصر درباره تمام این مسائل چنین میگوید:
«بههرحال استقلال کشورهای اسلامی در شرایط کنونی، به معنای استقلال تمام عیار فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی نیست. در حقیقت پس از استقلال سیاسی، از نظر فرهنگی بسیاری از بخشهای جهان اسلام بیش از گذشته مقهور و منکوب شدهاند. بهعلاوه همان قالب ملت - کشوری که از سوی غرب بر جهان اسلامی تحمیل شده است، با طبیعت جامعه اسلامی بیگانه شده و در بسیاری از حوزهها، تنشهای داخلی عظیم را [در تمدن اسلامی] ایجاد کرده است.»(3)
البته میتوان گفت که اختلافات مذهبی نیز میتواند همین نقش، یعنی ایجاد دوری و جدایی میان فرهنگهای مختلف در کشورهای عضو تمدن
اسلامی را باعث شود، ولی این ادعا از آنرو کمرنگ میشود که اختلافات مذهبی حتی در شکل سختتری در تاریخ اسلام وجود داشته، ولی این امر هیچگاه حیات و مهمتر از آن، انسجام تمدنی آن را در طول تاریخ اسلام با خطر مواجه نکرده است؛ چرا که اختلافات مذهبی از درون تمدن اسلامی نشأت میگرفت، اما ملیگرایی و مکتب ناسیونالیستی که مرزبندیهای امروزی را پایهریزی کرده، از خارج تحمیل شده و در واقع توسعه و گسترش همان چیزی است که اصولاً اسلام برای خارج کردن آن از زندگی انسانها وارد صحنه گردید. بنابراین نمیتوان نقش ملیگرایی را با نقش اختلافات مذهبی در یک مستوی قرارداد. به دلیل اهمیت این بحث، در فصل آینده به ابعاد گوناگون مقوله ملیگرایی خواهیم پرداخت.
(1) برای دین و شریعت در تمدن اسلامی معاصر دوگونه چالش و آسیب تصور میشود: آسیبهایی که موجودیت دین و شریعت را تهدید میکند و آسیبهایی که دینداری و متشرع بودن مسلمانان یا ایمان دینی را ضعیف میسازد.
1) (1) گرچه عموماً معنای دین گستره وسیعتر معرفتی را شامل میشود، ولی در این مبحث دین و شریعت در توصیف تمدن اسلامی، بهویژه در عرصه عملی آن، عموماً به یک معنا بهکار میرود؛ گو اینکه نصر نیز در بسیاری از موارد چنین کرده است. او مدعی است دین در نگاه یک مسلمان اساساً همان شریعت یا قانون الهی است. (آرمانها و واقعیتهای اسلام، ص 195) نباید فراموش کرد که واژه دین در کاربرد نصر از آن، در غیر از تمدن اسلامی متفاوت است. از اینرو مسیحیت که داری شریعت معینی نیست، نیز دین خوانده میشود.
دین در رهیافت نصر به سوی آسیبشناسی تمدن اسلامی، از اهمیت بسیار برخوردار است. او هر دینی را شامل دو رکن ذاتی قلمداد کرده و آن را برای تمام ادیان اصیل ضروری میداند:
آموزهای برای جدا ساختن وجود مطلق از وجود نسبی؛
راه و روشی برای راهنمایی انسان به وجود مطلق.(1)
معیار بالا، در تعریف نصر از تمدن اسلامی و تمدنهای سنتی دیگر و نیز شناخت آسیبهای آن، کارآیی بسیاری دارد. در بیان وی اصولاً تمدنهای سنتی، از جمله تمدن اسلامی بر پایهْ دین بنا شدهاند. از اینرو آسیبهای فراروی این طیف از تمدنها عرصه دین و دینداری را نیز شامل میشود.
غالباً، نقطه آغاز مباحث نصر درباره آسیبهای فراروی دین و شریعت، تحولات درونی مسیحت است. وی تمدن مدرن غربی به عنوان یک تمدن سکولار و بیدین را انحراف از مسیحیت میداند. در تعریف وی از تمدن غرب، آموزه وجود مطلق و روشی برای رسیدن به وجود مطلق، که مشخصه دین است، وجود ندارد. بدینترتیب هر چیزی در تمدن غرب، حتی آنجا که سخن از دین میرود، از نسبیت حکایت دارد. به همین دلیل، نصر این تمدن را، عالَمی که واقعیت را توّهم و توّهم را واقعیت مینمایاند، به تصویر میکشد. وی در مسیر غیر دینی شدن تمدن غرب، علاوه بر اندیشمندان مدرن و دنیاگرا، که بحثی در آن نیست، مسیحیت و علمای مسیحی را نیز مقصر میپندارد. او مدعی است که همراهی و تسلیم شدن آنها به مدلهای فکری روز باعث تضعیف
1) (1) آرمانها و واقعیتهای اسلام، ص 75.
بیش از پیش مسیحیت و دینداری در غرب شده است.(1)نصر بزرگترین آسیب مسیحیت را بیبهره بودن این دین از محتوای قانونی، یا همان شریعت برمیشمرد. او دراینباره مینویسد: «در واقع، فقدان قانون الهی [شریعت] در مسیحیت، در سکولاریسم و غیر دینی شدنی که طی دوره رنسانس در غرب رخ داد، نقش کوچکی نداشت.»(2)
برخلاف مسیحیت، نصر به صورت خوشبینانهای حقایق محوری در سنتهای دیگر، بهویژه سنت اسلامی را پابرجا و استوار میداند و حتی تحّول اینگونه در مسحیت و جامعه غربی را عرصه ارجمند و قابل مشاهدهای در خصوص مواجهه دین با دنیاگرایی و شناخت ماهیت حقیقی افکار و طرز فکرهای دوران متجدد میپندارد.(3)
درباره تمدن اسلامی، وی خوشبختیاش را در آن میداند که دین اسلام مانند مسیحیت، دستخوش نوگرایی و اصلاحات مشابه فقهی یا الهیاتی نشده و حیات مذهبی و فکری اسلام، بیشتر در چارچوب سنت و حکم شریعت باقی مانده است.(4)او درباره کارکرد شریعت در تمدن اسلامی بر این اعتقاد است که شریعت در اسلام راهی برای به کمال رسیدن جامعه بشری است؛ راهی که انسان به مدد آن قادر خواهد بود به زندگی روزمره خویش معنایی دینی بخشد و آن را به مرکزی معنوی متصل سازد. انسان در عالم کثرت و مطابق با گرایشهای متکثر در درون خودش زندگی میکند که بعضی از آنها از امیال حیوانی و برخی از
جنبههای احساسی یا عقلی یا حتی معنوی وجودش سرچشمه میگیرد. انسان با این کثرت در درون خویش روبهرو میشود و با این وجود، در جامعهای زندگی میکند که جزئی از آن است و با اعضای آن ارتباط گسترده دارد. هیچیک از این فعالیتهای آدمی جز به واسطه شریعت، کمال نیافته و معنا نمییابد. شریعت مانند شبکهای از احکام و نگرشهایی است که کل زندگی انسان را دربر میگیرد و در کلیت خویش قادر است انسان و جامعه را بنابر اصل مسلّم اسلام، یعنی توحید به کمال برساند. همین شریعت است که وحدت را بر زندگی انسان حاکم میکند.(1)
آسیب بزرگی که موجودیت اسلام و شریعت آن را تهدید میکند، رودررو شدن با تمدن غرب و جلوههای مادی آن است. کسانی هستند که تحتتأثیر تاریخ اروپا و با ذهنیت جدیدی که در غرب با زمینه مسیحی پدید آمده، با این وصف که نمیتوان شریعت و قانونی تغییرناپذیر را تصور کرد که راهنمای جامعه انسانی باشد،(2)راههای رسیدن به این جلوههای مادی را - فارغ از تفاوتهای معیاری میان اسلام و مسیحیت - در بازسازی و تحول در شریعت و اسلام جستوجو میکنند. اینان برای تأیید ادعای خود از فضای فکری غرب و سخنان اندیشمندان غربی سود جسته و روش و مکتبهای فکری آنها را در تفسیر از شریعت اسلامی در جنبههای مختلف معرفتی مورد استفاده قرار داده و به ایده خود به عنوان نوآوری میبالند. اینان در تلاشند تا تفسیرهای جدیدی از اسلام عرضه کنند. تفاسیری که دامنه آن از بازنگری در وثاقت احادیث، تا نقد فهم
سنتی از متن قرآن به شیوه تفاسیر منتقدانه عهدین در غرب، تا بازنگری در اصول مسلم شریعت در حوزه دینی و سرانجام تا گشودن ساحت تفکر اسلامی بر روی اندیشههای غربی و پذیرفتن این اندیشهها در حوزههای مختلف، گسترده است.(1)
نصر بر این باور است که شریعت، واقعیتی فراتر از زمان و تاریخ دارد. با این وجود، در هر شرایطی میتوان آن را بهکار بست. در جامعه اسلامی، هر نسلی باید در پی بهکار بردن تعالیم شریعت باشد و در هر شرایطی که در آن بهسر میبرد، آن تعالیم را از نو بهکار ببندد. ابتکار و خلاقیت در هر نسلی، به معنای بازسازی شریعت نیست؛ بلکه به معنای اصلاح انسانها و جامعه انسانی برای تطبیق با شریعت است. بنابراین، انسان است که باید خود را با خدا هماهنگ کند، نه خدا با انسان.(2)
او در پاسخ به این نظریه و رویکرد که قوانین اسلامی باید با زمان پیش برود، مینویسد:
«اگر چنین است، زمان باید پا بهپای چه چیزی جلو رود؟ آنها چه قدرتها یا نظامهایی هستند که زمانها را همچون خود، مجبور به تغییر میکنند؟ اسلام اعتقاد دارد که این شریعت است که باید عامل سازنده زمانها و هماهنگ کننده جوامع بشری باشد. انسانها باید به دنبال زندگی بر طبق اراده خداوند - آنگونه که در شریعت وجود دارد - باشند و براساس الگوهای متغیر جوامع و طبیعت ناپایدار بشر، قوانین الهی را تغییر ندهند.»(3)
از نظر وی مهلکترین اقدامات، مبادرت به اصلاح پیام آسمانی است. البته باید پیام دین را در هر عصر مطابق زبان آن عصر بیان کرد و طبق دستور قرآن، با هر امتی مطابق گفتار و زبان آن سخن گفت، اما بیان نوین یک حقیقت جاویدان، با تغییر دادن آن حقیقت، طبق تمایلات یک عصر یا زمانه، فرق دارد.(1)
دسته دیگری از آسیبها، نه حوزه دین، بلکه عرصه دینداری و متشرع بودن مسلمانان یا ایمان دینی را هدف قرار داده است.
این آسیبها از آنجا نشأت میگیرد که بسیاری از مسلمانان به اصطلاح متجدد، در صددند تا دین و شریعت را در حوزه خصوصی افراد خلاصه کنند. نصر با این دیدگاه و رویکرد، یکسره مخالف است. او معتقد است که در دیدگاه اسلامی به مذهب به مثابه بخشی از زندگی یا نوع ویژهای از فعالیت مثل: هنر، تفکر، تجارت، گفتمان اجتماعی یا سیاست نگریسته نشده است. به بیان دقیقتر، مذهب چارچوب و جهانبینیای است که این فعالیتها و دیگر تلاشها، خلاقیتها و تفکرات بشری در داخل آن شکل گرفته یا باید شکل گیرد.(2)به اعتقاد وی اسلام راه و رسم کامل زندگی است و اندیشه و عمل آدمی باید در نهایت با شریعت الهی منطبق باشد. اسلام حتی راه و رسم خارج از حیطه مذهب و تقدس را بیاعتبار میداند و هیچ واقعیت دوگانه مذهبی و غیر مذهبی، معنوی و غیر معنوی، را نمیپذیرند.(3)از اینرو ایمان دینی، تمام ابعاد و زوایای زندگی فرد را پوشش میدهد.
آسیب دیگری که دینداری مسلمانان را به خطر میاندازد، هجوم سبک و سیاق زندگی و آداب و رسوم غربی از راههای مختلف رسانهای و آموزشی است. آداب و رسومی که به شدت سکولار و غیردینی شده است و به علت نسبی بودن و از هم گسیختگی، با آرمان اسلامی وحدت و توحید و امر و نهی شریعت که اموری جاودانی به شمار میآید، مطلقاً در تضاد است. نصر تا آنجا بر این امر تأکید میکند که حتی فرسایشِ تمدن اسلامی را بیشتر بر اثر نفوذ سبک و سیاقهای بیگانه زندگی عادی میداند، تا در اثر افکار فلسفی لاادریگرایانه یا علمی. با این وجود، نصر گستردگی عمل به شریعت را حتی در کشورهایی که از قوانین سکولار و غیر مذهبی استفاده میکنند، شگفتانگیز قلمداد میکند.(1)به باور وی، گرچه نفوذ شریعت در میان طبقات خاصی کاهش یافته، ولی رفتارهایی که شریعت بنیان نهاده، پایدار مانده است.(2)
از دیدگاه نصر، مواجهه دین و دنیاگرایی و طرز فکرهای برخاسته از مدرنیته و تجدد، در کنار مشاهده سیر تاریخی و عواقب آن میتواند معارف ارجمندی را فراروی تمدن اسلامی و نخبگان آن قرار دهد. از سوی دیگر، دین در جهان رو به سستی نگذاشته و چهبسا قوت هم گرفته است، اما سکولاریسم در عرصههای مختلف اندیشه و هنر، در حال عقبنشینی است.(3)
اگر چه این عرصه نیز گرفتار آسیب شده و ادیان کاذب و طریقههای معنوی غیر اصیل در حال رشد میباشند؛ طریقههایی که بر بُعد اخلاقی دین و نه چیز
دیگر، اهتمام دارند. او برای اینکه بشر دچار این عرصه غیرواقعی و پرخطر نگردد، چنین میگوید: «اخلاق دینی اگر چه لازم است، ولی کافی نیست. آنچه لازم است، احیای فهم دینی است.»(1)
به اعتقاد وی ارتباطات امروزی اگر چه آسیبهایی را باعث شده ولی دو زمینه مهم را نیز به وجود آورده که در جهت شناخت و فهم دین و ایمان فراگیر دینی یاری میرساند:
اولاً: شناخت و لمس دنیای مادی که براساس امور ناسوتی و اصالت بشر و نسبیگرایی بنا شده و مقایسه آن با دنیای سنتی که مختصات آن بر اساس ارتباط با خالق هستی تعریف میگردد؛
ثانیاً: بسط اندیشههای جاودان که در همه ادیان وجود دارد.
چهبسا اسلام بهدلیل آنکه سنتهای اسلامی و الهی و شریعت وحیانی خود را بهخوبی حفظ کرده، بیشتر از سایر سنتها بتواند در دنیای امروز با وجود خلأ معنوی، خود را نشان دهد. بنابراین از این مجال میتوان به بهترین وجه استفاده کرد و عصاره دین را از دیدگاه کاملاً معنوی و عقلانی عرضه داشت. برخلاف گذشته که همگان در عالم ایمان و یقین میزیستند و میشد قدم به قدم آنان را از ظاهریترین به باطنیترین حقایق راهنمایی کرد.
از منظر سنتی انسان ابتدا از عمل به شریعت آغاز میکند، ولی به گمان نصر انسان مدرن چون افکارش پر از مفاهیم ضد سنت و اعمالش خالی از امر قدسی (معنویت) است، پس باید از حقیقت آغاز کند. انسان غربی تا حقیقت را نپذیرد، به دنبال عمل به شریعت نمیرود.(2)
«امت» در ساختار تمدن اسلامی و کلیّت فرهنگی آن، نقش بیبدیلی ایفا کرده است. امت واحده اسلامی در طول تاریخ اسلام، نقطه اتکای تمام اندیشهها درباره انسجام و همبستگی تمدن اسلامی و هویت نظری و درونی آن بوده است.
امت در مفهوم اسلامی آن، ارتباط فکری و عقیدتی انسان با جامعه و خداوند را به تصویر میکشد. از اینرو کسانی که در این حوزه قرار میگیرند، امت اسلامی را تشکیل میدهند. با این توصیف، ارتباط امت با تمدن اسلامی، ارتباطی کاملاً تنگاتنگ است که جداسازی آنها از همدیگر، منجر به آسیبهای فراوانی در هر دو حیطه میشود.
هنگامی که امت واحده اسلامی را تصور کنیم، لزوماً تمدن اسلامی شکل گرفته است و اگر تمدن اسلامی را به صورت پویا در نظر داشته باشیم، امت واحده اسلامی ضرورتاً تشکیل یافته است. بنابراین به گفته نصر، اسلام پیش از هرچیز بر اتحاد امت خود تأکید میکند.(1)واقعیت امت اسلامی به مثابه هویت تمام مسلمانان، گرچه پس از چهل سال ابتدایی تاریخ اسلام با آسیبهای سیاسی و مذهبی دچار سستی شد، ولی تفکر و اعتقاد به امت واحده اسلامی، در واقعیت اخلاقی و روحانیاش، در میان تمام مسلمانان وجود داشته است. این هویت بهویژه در دوران معاصر با هجوم عناصر غیردینی هویت انسانی با آسیبهای بسیاری روبهرو شد. نصر دراینباره مینویسد: «امروز میتوان گفت بیش از هر مقطع تاریخی دیگری، امت اسلامی به دلیل تأثیر مدرنیته، از لحاظ سیاسی و فرهنگی از هم گسیخته شده است.»(2)
با این توصیف، یکی از چالشهای عظیمی که حال و آینده تمدن اسلامی را تهدید کرده و اذهان امت اسلامی را از نظر فرهنگی منحرف و دچار سردرگمی میسازد، آمیختگی و التقاط اسلام و ملیگرایی وارداتی از غرب است. از این حیث امروزه تمدن اسلامی عقبگرد وحشتناکی را به سوی معیارهای جاهلی تجربه میکند. چرا که فرهنگ یکپارچه اسلامی را که بر پایه اعتقاد به امت واحده اسلامی شکل گرفته است، براساس معیارهای سرزمینی و نژادی یا زبانی تقسیمبندی میکنند و از فرهنگ اسلامی - عربی، اسلامی - ترکی، اسلامی - ایرانی و اسلامی - هندی به عنوان مشخصههای فرهنگی نام برده میشود و آن را با آب و تاب بسیار و بدون لحاظ کردن آسیبهای آن، در مدارس، رسانهها و نشریات خود تبلیغ میکنند.
مرتبط ساختن اسلام با سرزمین و نژاد و آداب و رسوم جاهلی، دقیقاً همان چیزی است که اصولاً اسلام برای خارج کردن آنها از زندگی انسانها آمده است.(1)متأسفانه تبدیل و جابهجایی امت در معنای قرآنی آن به امت به معنای سرزمینی و نژادی (ملت) در کشورهای اسلامی، تا آنجا نفوذ کرده که مطرح کردنِ این خطرات و آسیبها، حتی در میانِ نخبگان سیاسی و فرهنگی شجاعت بسیاری میطلبد. نصر دراینباره میگوید: «اگر اهمیت دیدگاه قرآنی امت را که تقریباً تمامی مسلمانان در قلب و ذهن خود دارند، دستکم بگیریم، اشتباه بزرگی مرتکب شدهایم.»(2)
خانواده از نهادهای اصلی فرهنگی در هر تمدنی، از جمله تمدن اسلامی است. خانواده نهادی است که تأثیر مستقیم بر نهادهای تأثیرگذار دیگر دارد. میتوان گفت هیچ نهادی در تمدن اسلامی وجود ندارد که مستقیم یا غیرمستقیم، از خانواده در یکی از وجوهش متأثر نگردد. نهاد خانواده در تعلیم و تربیت، انتقال مذهب و آداب و رسوم، ازدواج، حمایتهای معنوی و اقتصادی، خصلتهای انسانی، جایگاه اجتماعی افراد و مواردی از این دست، نقش مهم دارد.
در دیدگاه نصر، خانواده به مثابه واحد بنیادی جامعه اسلامی،(1)اهمیت فوقالعادهای دارد. نهاد خانواده از آنرو اهمیت مضاعف مییابد، که به همان ترتیبی که خانواده در تمام شئون زندگی فرد مؤثر است، آسیبها و خطرات فراروی آن، به دلیل گستردگی دامنه نفوذ نهاد خانواده، حوزه بسیار وسیعی را دربر میگیرد، آسیبها و مخاطراتی که دو عرصه فردی و اجتماعی را همزمان پوشش خواهد داد. از این زاویه به گفته نصر، هیچیک از نهادها در اسلام، از نهاد حکومتی گرفته تا واحدهای کوچکتر اجتماعی، مهمتر از نهاد خانواده نیست.(2)از منظر وی بزرگترین دست آورد اجتماعی پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینة، دقیقاً عبارت بود از شکستن پیوندهای قبیلهای و جانشین کردن پیوندهای مذهبی به جای آن، که از یکسو با امت اسلامی و از سوی دیگر، با خانواده ارتباط داشت.(3)این رهیافت تعالیم شریعت اسلام، همبستگی و انسجام خود را در هماهنگی با اصول خانواده به نمایش میگذارد.
به اعتقاد نصر، در دیدگاه اسلامی، جایگاه افراد در محیط و ساختار خانواده تعریف میگردد. هر فردی در خانواده، از حقوقی برخوردار است. این حقوق بهگونهای با جایگاه فرد در خانواده و مسئولیت او مرتبط است از اینرو عمدتاً نقش افراد در خانواده تکمیلکننده نقش اعضای دیگر است.(1)در این میان نقش مردان عموماً در فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی پررنگتر است، اما این زن است که فرمانروای مطلق خانه است؛ جاییکه در آن شوهر مهمانی بیش نیست.(2)روابط میان اعضای خانواده نیز، چه در بین زن، شوهر و فرزندان و چه در بین سایر اعضای خانواده، از طریق احکام مذهبی مدیریت میشود. خانواده نه تنها یک واحد زیستی و اجتماعی، بلکه واحدی مذهبی است که به هزاران روش از افراد خانواده حمایت میکند. خانواده جایی است که در آن، احکام مذهبی همواره باید اعمال شده و تمرین شود.(3)با این اوصاف اگر خانوادهای نتواند وظایف خود را در برابر اعضای خانواده و نقشی که در جامعه اسلامی دارد ایفا کند، دچار آسیب گشته است.
از میان مباحثی که نصر مطرح میکند، میتوان چنین برداشت کرد که وی آسیبهای فراروی نهاد خانواده در جامعه اسلامی را هستهای و تک فرزندی شدن خانوادهها(4)و عدم نقشآفرینی والدین (بدان ترتیبی که گذشت) در خانواده میداند.(5)با این وجود، در اندیشه نصر خانواده در
جامعه اسلامی کمتر از هر نهاد دیگری آسیب دیده است. او در این باره میگوید: «استحکام خانواده در جامعه اسلامی بهقدری زیاد است که در بین همه نهادهای اجتماعی مهم، تنها نهاد خانواده است که حتی در آشفتگیهای عمده در دو قرن گذشته که بخش اعظم جهان اسلام دستخوش تحوّل گردید، عملاً دست نخورده باقی مانده است.»(1)از همینرو مورد انتقاد بهویژه متجددان واقع گردیده است. در این میان بیشترین هجمهها و آسیبها دامنگیر زنان به عنوان رکن عمده خانوادهها شده است، که در اشکال مختلف از جمله فمنیسم یا حتی فمنیسم اسلامی خودنمایی میکند. از دیدگاه نصر، بایستی نهادهای اجتماعی اسلامی معمول در جهان اسلام را طبق مبانی اسلامی ارزیابی کرد، نه براساس انتقاداتی که بیشترشان بر مفروضات معینی استوارند که صریحاً با تعالیم اسلامی مباینت دارند. به باور وی جوان مسلمان نباید با احساس انفعال و خود کمبینی حملات متجددان به ساختار سنتی خانواده، روابط زن و مرد، رابطه میان نسلهای مختلف و نظایر آن را بپذیرد؛ آنچنان که گویی این حملات و انتقادات حقایقی اثبات شده یا مبتنی بر موازین علماً اثبات شده داوری است؛ بلکه بر عکس باید توجه داشت که مُدها و موازین داوری نشأت گرفته از غرب هر چند دهه تغییر میکند.(2)
برخلاف مسیحیت که تقدس، تنها فضای کلیسا را پوشش میدهد، در اسلام، تقدس و معنویت تمام زوایای زندگی یک مسلمان را مانند تار و
پود بههم پیوند میزند. در سلام کردن، ازدواج، آداب غذا خوردن، اعیاد، تعطیلات رسمی، نحوه پوشش و آرایش، معماری ساختمانها و جنبههای مختلف هنر و حتی عشقورزی و خلاصه در تمام اجزاء و ابعاد زندگی یک مسلمان، فضایی سرشار از معنویت جاری است. برای مثال، در فضای قدسی و سراسر معنویت درون تمدن اسلامی، محبت به فرزند، گذشته از بار تربیتی و روانی برای کودک، نوعی نزدیک شدن به مبدأ هستی نیز محسوب میشود؛ یا سلام کردن در ابتدای ملاقات با کسی، در عین احترام گذاشتن به او، باعث تقرب به درگاه الهی و تلطیف فضای معنوی جامعه اسلامی میگردد؛ همانگونه که در فرهنگ اسلامی مهمان از جایگاه بالایی برخوردار است و حبیب خداوند خوانده میشود.
از بیشمار سنتهای اصیل و روحانی اسلام که بگذریم، برخی از جنبههای تمدنی، مانند هنر اسلامی و معماری اسلامی در آفرینش فضای معنوی در تمدن اسلامی نقش برجستهای ایفا میکند. هنر اسلامی از موضوعاتی است که نصر نظیر دیگر سنتگرایان در بسیاری از نوشتههای خود به جنبههای گوناگون آن اشاره کرده است. به باور وی آن دسته از هنرهای اسلامی که منشأ و ریشهای کاملاً اسلامی دارند، مانند خوشنویسی اسلامی یا صوت قرآن، در خلق فضای مقدس نقش فوقالعادهای ایفا میکنند. همین که روزانه در پنج نوبت صوت قرآن و اذان از منارههای مساجد پخش میشود، خود گویای این مهم است.(1)
به همین ترتیب سبک معماری سنتی شهرهای اسلامی، در آفرینش فضای قدسی در جهان اسلام دخیل میباشد. در طول تاریخ معمولاً
1) (1) ر. ک: قلب اسلام، ص 217 و 218 و جوان مسلمان و دنیای متجدد، ص 163.
شهرهای اسلامی در رسیدن به این هدف موفق بودهاند. مساجد باشکوه در قلب شهرهای اسلامی، مؤید این حقیقت است. با این وجود معماری اسلامی از نظر نصر تنها به مساجد و مکانهای مذهبی خلاصه نمیشود. آنچه مهمتر است، ایجاد یک محیط کامل شهری و طراحی شهرهایی است که در آنها سازگاری کامل میان جهات و جنبهها و ضروریات گوناگون زندگی بشری حفظ شده و مسجد به مثابه قلب شهر، با مرکز سیاسی، اقتصادی و علمی شهر و محلات مسکونی مرتبط باشد.(1)نصر درباره تحول ساختار شهرهای اسلامی چنین مینویسد:
«شهر اسلامی را، آنچنان که سنتاً ساخته میشده است، بایستی از بزرگترین دستآوردهای هنر اسلامی دانست و به همین مقیاس، از بین رفتن آن در خلال قرن گذشته را باید یکی از بزرگترین مصایبی شمرد که در نتیجه استیلای استعمار غرب در قرون هجدهم و نوزدهم بر جهان اسلام نازل شد و سپس با اقدامات حکومتهای مسلمان به ظاهر مستقل که حریصانه در پی تقلید از مدلهای شهرسازی غربی بودند، ادامه یافت.»(2)
سخن نصر بسیار بهجاست. امروزه فشار جمعیت، جابهجایی انسانی و گسترش شهرنشینی و بسیار مسائل دیگر، باعث شده است تا شهرهایی مانند قاهره، تهران و کراچی با سیمای آزار دهنده فعلی در کشورهای اسلامی پدید آیند که به هیچوجه نشان دهنده فضای قدسی معماری اسلامی نیستند. به همین دلیل تفاوت فاحشی میان معماری شهرهای اسلامی و شهرهای غربی دیده نمیشود. امری که بیشتر بیانگر عدم مدیریت کلان در این عرصه و چهبسا نشان دهنده عدم آگاهی از خلأ
مذکور نزد طراحان و مدیران شهری این کشورها میباشد. مسئولان و مجریان فرهنگی مسلمان در بهوجود آمدن این وضع بیتقصیر نیستند. در جاییکه بایستی به جنبههای روحانی معماری شهری توجه شود و همچون گذشته مساجد باشکوه و مکانهای عمومی اسلامی که بازتابنده هنر ناب اسلامی و اقتدار اسلام و معنویت اسلامی است، نماد شهری معرفی شود، متأسفانه اغلب، مراکز خرید و ساختمانهای بلند سمبل شهرهای اسلامی معرفی میشود. برجهای دوبی یا آسمانخراشهای پتروناس در مالزی و تأسفبارتر از آن در ایران، برج میلاد به مثابه سمبل شهرهای اسلامی و حتی سمبل و نماد کشورهای مذکور از رسانهها تبلیغ میشود. اماکنی که در خوشبینانهترین وضع قادرند تنها یک مرکز تفریحی یا تجاری مدرن و پرزرق و برق باشند. نصر دراینباره میگوید: «معماری در حال پیدایش در بسیاری از شهرهای خاورمیانه، مانند ایجاد بنای یادبود در وسط یک میدان به تقلید از معماری غربی، نفی همان اصول هنر اسلامی و مبتنی بر عدم درک و فهم نقش ایجابی مکان سلبی و خلأ در معماری اسلامی است.»(1)مراکزی که به هیچ روی بازتابنده فضای مقدسی که تمدن اسلامی هدفگذاری میکند، نیست. عدم توجه به این امور در تقدّسزدایی از فضای فرهنگی جهان اسلام و تمدن اسلامی بسیار تأثیرگذار است.
ادبیات و شعر نیز از دیرباز نقش مهمی در تقدسبخشی به تمدن اسلامی، در مستوای وسیع برعهده داشته است. معارف پربار و گوناگون در کنار معنویت اسلامی از این طریق سینه به سینه در میان فرهنگهای گوناگون در گستره تمدن اسلامی انتقال مییافته. شاعران و نویسندگان
1) (1) اسلام و تنگناهای انسان متجدد، ص 310.
بزرگی چون سنایی و مولانای بلخ یا بیدل مضامین اسلامی را در ادوار مختلف تاریخی به زیبایی انتقال میدادند. متأسفانه گرد و غبار تجدد و نسبیگرایی بر روی سبک و سیاق ادبیات و شعر نیز سنگینی میکند؛ سبک و سیاقی که بیشتر تحتتأثیر الگوهای روانشناسانه قرار دارد. نصر دراینباره معتقد است که سبک و سیاق نوشتاری مذکور، تحت هیچ شرایطی نمیتواند الگوی ادبیاتی حقیقتاً اسلامی قرار گیرد، ولی همین نوع ادبیات روانشناختی در حال حاضر منبع الهام است.(1)
نفوذ روانشناسی و روانکاوی وقتی با نگاه الحادی و پوچانگاری همراه میشود و از طریق هنر و ادبیات در جهان اسلام اشاعه مییابد، چالشی اساسی با اسلام ایجاد میکند. هجوم چنین تفکراتی عرصه ادبیات را نیز با آسیبهای فراوان مواجه کرده است. قوت کار گذشتگان، قسمت عمده این آسیبها را پوشش میدهد، اما این امر نمیتواند برای همیشه ادامه پیدا کند.(2)
در طول تاریخ اسلام رابطه دین و حکومت، رابطهای روشن و نهادینه شده است. در اینکه دین اسلام باید مرجع قانونگذاری و حاکم بر جامعه باشد، شکی وجود ندارد. تاریخ هزار و چهارصد ساله تمدن اسلامی به خوبی این تعامل را نشان میدهد. از دیدگاه نصر، میتوان گفت همه اشکال گوناگون حکومت که در تاریخ اسلام پدید آمده، اسلامی بوده است. به این معنا که همه آنها هرچند بهطور ظاهری، از تعالیم قرآن و حدیث حمایت نموده و شریعت
را اجرا میکردهاند.(1)به باور وی، اسلام یک نظام شریعتمدارنه، یعنی حکومت براساس شریعت است.(2)شریعت اسلام شامل تعالیم مشخصی است که اساس نظریه سیاسی اسلام را تشکیل میدهد. از اینرو وظیفه هر حکومت، نه تشریع قوانین، بلکه اجرای قوانین خداست. واقعیت اساسی حضور شریعت و قانون الهی آن است که باید در جامعه اجرا شود.(3)
ارتباط دین به معنای سنتی آن، با سیاست و حکومت و نظام سیاسی اسلام آنگونه که نصر به تصویر میکشد؛ دستکم تا زمان تسخیر مصر توسط ناپلئون در سال 1798 که سرآغاز دگرگونیهای گسترده در حوزه فکری بهشمار میآید، پایدار بود. از این دوره بود که بستر و مجال بیشتر برای بحثهای مطرح شده، درباره سرگذشت دین و دینداری در غرب بهطور کلی و نسبت آن با سیاست و حکومت بهطور خاص در میان اندیشمندان جهان اسلام نیز بهگونهای مهیا گشت. دورهای که در آن به گفته نصر، جهان اسلام بهتدریج تحقیر سیاسی امت اسلامی از ناحیه غیر مسلمانان را تجربه کرد و ضربات روحی شدیدی در حوزه سیاسی، اجتماعی و دینی متحمل شد.(4)از میان رفتن نهادهای سیاسی سنتی، مانند خلافت و سلطنت نیز به این امر دامن زد و مسائل بسیاری همچون شکل حکومت، منبع مشروعیت و رابطه میان مرجعیت حکومت و مرجعیت شریعت از همین مسیر وارد عرصه بحث و نظر گردید.(5)
در این میان آنچه فرهیختگان و نخبگان جهان اسلام و تمدن اسلامی با آن روبهرو بودند، تجربه اینگونه مباحث در تاریخ اروپا بود. تجربهای که سادهترین و ملموسترین راه ممکن برای برونرفت از این مشکل را ارائه میداد. این ایده ابتدا از سوی استعمارگران اروپایی در کشورهای اسلامی و پس از آن از سوی نخبگان سیاسی نسل اول غربزده در کشورهای اسلامی، با علاقه خاصی دنبال شد. کسانی مانند آتاتورک در ترکیه، رضاخان در ایران و اماناللهخان در افغانستان، حکومتهایی براساس معیار غربی را توصیه و تجویز میکردند. با این اعتقاد، آتاتورک نهاد حکومتی خلافت را نهادی ناکارآمد اعلام کرد و در نهایت آن را کنار گذاشت؛ چرا که از دید او خلافت، از آنرو که یک نهاد غربی نبود، برای جهان متمدن مایه شرم دانسته میشد.(1)متفکران این دوره نیز در تعریفی شرقشناسانه، خواهان خصوصیسازی اسلام بودند. تعریفی که در آن، موجودیت اسلام، حداکثر به عنوان یک گفتمان اخلاقی مورد نظر قرار میگرفت، نه جهت دهنده سیاسی. بیشک این تعریف از ویژگیهای آیین مسیحیت به عنوان سرمشق و الگو اقتباس گردیده بود.(2)کمی بعدتر سوسیالیسم و مارکسیسم که گونه دیگری درصدد نفی جامعه دینی بود، به کشورهای اسلامی راه یافت و اذهان و افکار بسیاری از اندیشمندان و روشنفکران را به خود مشغول ساخت. از دید نصر، اگر چه این مکتب اسلام را مستقیماً مورد هجوم قرار نمیداد، ولی تأثیر غیرمستقیم بسیاری برحیات دینی برجای نهاد. تبعیت
کورکورانه از مارکسیسم در بسیاری از کشورهای اسلامی همچون بستهای که محتویات آن هرگز تجزیه و تحلیل نشده بود یا دارویی که درمان هر دردی است، مبنای بدترین عوامفریبیها قرار گرفته است، که نتیجهاش آسیبهای آشکار ناشده برای جوانان جامعه اسلامی - چه رسد به زیان آشکار آن برای حیاتِ ایمان و اعتقاد اسلامی - است.(1)
با افول لیبرالیسم کهنه و الگوی ساختاری مارکسیسم و مُدهای سوسیالیسم به اصطلاح اسلامی در جهان اسلام و عدم توفیق این ایدئولوژیها در حل معضلات این کشورها رفته رفته تعابیر و تفاسیر تجددطلبانه در مقایسه با دهههای پیشین رو به ضعف نهاد. به بیان نصر اگر چه سکولاریسم و جدایی دین از سیاست توانست در برخی کشورها نظیر ترکیه به پشتوانه نیروی نظامی و ارتش، قدرتمند باقی بماند، اما حکومتها و جریانهای سیاسی به سوی اسلامی شدن حرکت کردند. ایران اولین نمونه بود که توانست حکومت تجددگرایان را با نام اسلام کنار بزند. این روند اسلامی شدن درونی، رفتهرفته به روشهای متفاوتی در پاکستان، افغانستان، مالزی، مصر و کشورهای دیگر و بهویژه در سالهای اخیر در ترکیه ادامه یافته و همچنان به رشد خود ادامه میدهد.(2)
شناخت ریشهای جنبشهای سیاسی که عموماً پس از استعمار غربی در سرزمینهای اسلامی شکل گرفت، به دلیل برجستگی آنها در سطح
جهانی و اهمیت آن در شناخت و معرفی اسلام سیاسی، بهویژه در چند دهه اخیر، ما را در پی بردن به آسیبهای عرصه سیاست یاری میرساند.
نصر بدون آنکه موفقیت یا عدم موفقیت جنبشهای سیاسی در تاریخ معاصر را دنبال کند، توجه خود را ابتدا معطوف جستوجوی ریشههای فکری و معنوی و سپس جریانشناسی این جنبشها ساخته است. بنابراین سعی بر آن است تا در تقسیمبندی جنبشها این روش و رویکرد نصر مورد توجه قرار گیرد.
با این رهیافت در این بخش جنبشهای سیاسی به واکنشی و کنشی دستهبندی گردیده است. اگر چه نصر خود صریحاً این تقسیمبندی را در توصیف جنبشها بهکار نبرده، ولی به صورت تلویحی آن را مدّنظر دارد. این تقسیمبندی از آن جهت که کمک شایانی به تحلیل ساختاری و چگونگی پیدایش این جنبشها و شناخت آسیبهای جنبشهای سیاسی میکند در این پژوهش استفاده شده است.
سید حسین نصر آغاز شکلگیری جنبشها را در واکنش به حمله ناپلئون بناپارت در سال 1798 به کشور مصر و اشغال آن میداند، به روایت نصر، پس از حادثه سقوط مصر، سلطه انگلیس بر هند نیز کامل شد. از دست رفتن نیروی عثمانیها و نیز ایرانیان در اثر یک سلسله جنگها و منازعات مهم همچون جنگهای کریمه و جنگهای میان روسیه تزاری و ایران باعث شد تا بسیاری از سرزمینها که تا آن زمان متعلق به جهان اسلام بود، به دست غرب بیفتد. فرو ریختن جهان اسلام باعث تکاپوی بیشتر دنیای اسلام به بازیابی خویش و
بسیاری دیگر از انواع واکنشها شد.(1)پس از این حوادث، در داخل دنیای اسلام سه نوع جریان یا جنبش پدید آمد:
سلفی: آنها معتقد بود که تحولات و بدعتهای پس از صدر اسلام، باعث ضعف مسلمین گردیده است. به اعتقاد اینان برای تقویت و تحکیم دوباره اسلام باید به تعالیم اصیل و اولیه اسلام بازگشت و از تمام تحولات و دستآوردهای فلسفی و هنری تمدن اسلامی و شیوه زندگی مدرن دست کشید. این گروه که بیشتر پیرو محمدبن عبدالوهاب بودند، علاوه بر دشمنی با مظاهر تمدن غربی، با هر آنچه در طول تاریخ اسلام از علم و فلسفه و هنر در تمدن اسلامی تکوین یافته بود نیز مخالفت میورزیدند و بر اجرای شریعت و بازگشت به اصول اسلام بنابر تفسیر حنبلیها بهخصوص ابنتیمیه از آن پای میفشردند.(2)
اصلاحگران متجدد: به اعتقاد این جریان، اسلام برای همسو و همراه شدن با هجوم غربی که جهاننگری، فلسفه و ایدئولوژی خاص خود را دارد، باید تعدیل و نوسازی گردد. این جریان به گفته نصر، طیف گستردهای را شامل میشد. برخی از ایشان در پی بسط و اقامه ناسیونالیسم با ویژگیهای اروپایی آن در جهان اسلام بودند. گروه دیگر با پیروی از تعالیم سید جمال الدین اسدآبادی از یکسو خواستار وحدت سیاسی قرون اولیه جهان اسلام و از سوی دیگر منادی و مبلغ برخی آرای تجددطلبانه بودند. نصر از میان متفکران برجسته اقبال لاهوری را نیز جزو این دسته به شمار میآورد. همچنین در میان
متجددان کسانی پیدا شدند که به شکلی درصدد بازخوانی یا تفسیر جدید و بدعتآمیز از متون و مبانی اسلامی بودند. سید حسین نصر، افرادی چون ضیاء گوکالپ در ترکیه و سرسید احمد خان در هند را منادیان این گرایش بهشمار میآورد. آنها در صدد جداسازی دین از عرصههای سیاسی و اجتماعی بودند.(1)
مهدیگرایانه: عدهای آنچه را که در این دوره در جهان اسلام میگذشت، تحقق آن چیزی میدانستند که در منابع سنتی اسلامی پیشبینی شده بود. از اینرو در این دوره، جنبشهای موعودگرا محبوبیت یافتند. مهدی سودانی و عثمان دان فودیو، نهضت مجاهدین در غرب هند و بهائیت در ایران، با گرایشهای مختلف در این دوره ظهور کردند. که البته بسیار زود دامنه نفوذ آنها محدود گشت.(2)
پس از جنگ جهانی دوم بهتدریج کل جهان اسلام، استقلال سیاسی خود را بازیافت. این تحول، امید بزرگی را از این بابت که استقلال سیاسی، منجر به استقلال فرهنگی، اقتصادی و دینی خواهد شد، ایجاد نمود. ولی این امر تحقق نیافت، زیرا استقلال سیاسی حتی باعث وابستگی اقتصادی بیشتر و نفوذ فرهنگی گستردهتر غرب در کشورهای اسلامی گردید، در نتیجه، تمدن اسلامی و هویت فرهنگی آن، بیشتر مورد تهدید قرار گرفت. همین امر باعث شکلگیری واکنشهای جدیدی در تلاش برای حفظ وحدت و نیز هوّیت و حیات اسلام در چند دهه اخیر شد.(3)به گفته نصر این دوره بسیار
خطرناکتر از دوره قبل و آسیب آن فراگیرتر بود، زیرا با آغاز این دوره، از یکسو غرب لیبرال مرجعیت تام و تمام خود را نزد تجددگرایان از دست داده و از جذابیت آن حتی در خود غرب بر اثر مصایب عظیم دو جنگ جهانی کاسته شده بود، از سوی دیگر ایده مارکسیسم و سوسیالیسم وارد فضای فکری روشنفکران و متجددان گردیده بود که در دوره پیش از جنگ بیشتر معطوف به لیبرالیسم غرب بود.(1)نصر جنبشهای واکنشی این دوره را به گروههای زیر دستهبندی کرده است:
تجددگرایان: از منظر نصر، تقریباً تمام دیدگاههای ایدئولوژیکی که در قرن گذشته در غرب، رواج داشته مانند ترقیخواهی، مارکسیسم، سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، پوزیتیویسم و مکاتب فکری دیگر که بهگونهای درونمایه تجددطلبانه دارند، هنوز در جهان اسلام هوادارانی دارد. برخی از اینان در جهان اسلام حتی کوشیدهاند تا اسلام را با برخی آراء و اندیشههای غربی تلفیق و ترکیب کنند، یا حتی برخی سعی کردهاند از دین اسلام یک ایدئولوژی چپگرایانه بسازند.(2)برای مثال، احمد شوقی نویسنده عرب، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را پیشوای سوسیالیستها و اولین منادی سوسیالیسم در تاریخ بشر معرفی میکند.(3)
احیاگران: در تألیفات نصر، واژههای بنیادگرایی و اصولگرایی(4)برای این جریان بهکار رفته ولی او معتقد است که بنیادگرایی یا اصولگرایی، مفاهیمی با خاستگاه غربی و مسیحی هستند که کاربرد آنها در فضای
فکری جهان اسلام نسنجیده است. این جریان، طیف گسترده و پیچیدهای، مانند: اخوانالمسلمین در مصر، جماعت اسلامی در پاکستان، جنبش سلفی در عربستان و سوریه، طالبان، حرکتهای انقلابی شیعی و بسیاری از جریانها در الجزایر، مصر و دیگر کشورها را شامل میشود. نقطه مشترک همه این جریانها در دلبستگی به حفظ و احیای شریعت، استقلال سیاسی و اجتماعی مسلمانان، مخالفت با هنجارها و ارزشهای اجتماعی غرب، خلاصه میشود. عموماً این جریانها از راههای مسالمتجویانه و صلحآمیز، خواهان پیاده نمودن خواستههای خود در جامعه بودهاند؛ مگر جنبشهایی که به تبعیت از وهابیت اقدامات خشونتآمیز را سرلوحه سیاستهای خود قرار دادهاند.
از سوی دیگر در بیان نصر، جریانهای مختلف احیاگرانه، در بیتوجهی، بیعلاقگی و تلقی انفعالی نسبت به نفوذ علم و تکنولوژی غربی، بهکارگیری نهادهای مدیریتی و اداری غربی و شیوههای تفکر متلازم با اتخاذ تکنولوژی، غفلت از هنر و معماری و شهرسازی اسلامی، بیاعتنایی به ضرورت حفظ فضای هنری و زیباییشناختی اسلام و محافظت آن از رخنه معیارهای غربی، استفاده گسترده از ایدئولوژیها و روشهای سیاسی غربی و مهمتر از همه بیتوجهی به کلیت تمدن اسلامی و جنبههای معنوی آن، با یکدیگر شریک و شبیهاند.(1)امور یاد شده از آسیبهای عمده این جریانهاست؛ جریانهایی که به علت دامنه نفوذ آن در حیات سیاسی جهان اسلام، آسیبهای بسیاری را به تمدن اسلامی وارد میکنند. نصر این
1) (1) ر. ک: جوان مسلمان و دنیای متجدد، ص 185 و بنیادگرایی فرزند تجدد است، هفته نامه شهروند امروز، ص 108.
جریانها و جنبشها را در کلیت آن، چنین توصیف کرده و به نقد میکشد: «[در بسیاری از این حرکتها] اسلام از یک دین و شیوه کامل عیار زندگی، به یک ایدئولوژی بدل شده است.»(1)
چهبسا نامگذاری نهضت یا حرکت سیاسی بر روی اینگونه رفتار و کنش سیاسی دقیق نباشد. نصر معتقد است که گونهای رفتار یا کنش سیاسی پیش از شکلگیری جریانهای واکنشی یاد شده در سرزمینهای اسلامی وجود داشته است. او دراینباره مینویسد: «پیش از نفوذ استعمار اروپایی در قلب جهان اسلام، افرادی بودند که علیه حکومت غرب در دار الاسلام میجنگیدند، اما چیزی به عنوان مسلمان مدرن یا اصولگرا وجود نداشت و مسلمانان همه سنتی بودند.»(2)در حقیقت نصر تعریف مشخص و معینی از این رفتار سیاسی به معنای یک جریان و جنبش سیاسی در محدوده تمدن اسلامی ارائه نمیکند. او بیشتر مسلمانان را مسلمانان سنتی برمیشمرد. به اعتقاد وی ویژگی بارز این مسلمانان سنتی آن بود که شیوه زندگی و رفتارشان نه براساس واکنش، بلکه بر پایه تداوم شیوههای سنتی اسلام در زندگی و تفکر استوار بود.(3)
اینگونه برداشت میشود که از منظر نصر، عدم همراهی بسیاری از مسلمانان با جریانهای مدرن و متجدد از سویی و جنبشهای احیاگرانه دینی از سوی دیگر، نوعی رفتار و کنش سیاسی به شمار میآید که در
حفظ اسلام سنتی - که سیاستورزی یا رفتار سیاسی جزئی از آن است - دخیل است. به همین دلیل باید رابطه مسلمانان سنتگرا یا به تعبیر دقیقتر، نگرش مسلمانان سنتی به بنیادگرایان مسلمان مشخص شود. این امر از آنرو که رویکرد سیاسی مسلمانان سنتی را مشخص میکند، اهمیت دارد. در کل، طیف سنتی با بازگشت حاکمیت شریعت و قانون الهی، وحدت مسلمانان و امت اسلامی و تأکید بر سنتهای اسلامی با بنیادگرایان یا احیاگران همعقیدهاند؛(1)اما استفاده از معیارها و الگوهای ارزشی غرب در زمینه علم و تکنولوژی و سیاستورزی را که مشمول نقدهایی کاملاً مبنایی و اساسی میباشد، برنمیتابند. نصر درباره این جریان و آینده آن براین اعتقاد است که هم به لحاظ کمّیت و هم به لحاظ کیفیّت، هیچ تناسبی میان پیروان اسلام سنتی و اعضای دو گروه دیگر (تجددگرا و بنیادگرا) که با هم جنگ قدرت دارند و در آینده نیز همین رویه را ادامه خواهند داد، وجود ندارد. جالب توجه است که از لحاظ سیاسی امروزه زَمام همه حکومتهای موجود در جهان اسلام، حتی حکومتهایی با یک ساختار سنتی یا در دست تجددگرایان است یا در دست به اصطلاح بنیادگرایان و نه در دست اسلام سنتی که کماکان نیرومند است و تأثیر و نفوذ خویش را در درون ساختارهای تحت سیطره گروههای دیگر آشکار میسازد و احتمالاً در آینده نیز همچنان تأثیر خود را حفظ خواهد کرد. این درحالی است که قدرت و نفوذ فکری و معنوی آن، بهویژه در میان طبقات تحصیلکردهْ متجددتر، رو به فزونی است.(2)
دوره استعمار باعث شد تا نهضتهایی بر پایه مبارزه با استعمار شکل گیرد. این مبارزات خواسته یا ناخواسته به سوی مبارزات استقلالطلبانه سوق داده شد. بیجهت و بدون شائبه نیست که در یک دوره زمانی کوتاه، کشورهای ریز و درشتی، بر اساس الگویهای سیاسی غرب متولد شوند. در تحولی بنیادی، عامه مسلمانان در این مرزبندیهای جدید، تفاوت ماهوی آشکاری را در حیات سیاسی خود شاهد بودند، درحالیکه کوچکترین نقشی در ساختن این هویت نداشتند، در این دوره به سرعت نسخههای تجویزی هویت جدید، عموماً در قالب ملیگرایی و تفکر ناسیونالیستی وارد جهان اسلام شد. بخشهای تکه تکه شده جهان اسلام، با تکیه بر نخبگان متجددِ ناسیونالیست، هرکدام با توجه به این نسخهها به هویتی فارغ از هویت اسلامی خود میاندیشیدند. ترکها به تبعیت از آتاتورک هویت سیاسی مشروع را همان دولت ملی میپنداشتند. آتاتورک در توجیه انحلال خلافت استدلال میکرد که در راه خلافت، خون ترکها (نه مسلمانان) ریخته شده است. در ایرانِ عصر پهلوی، اسلام به عنوان یک هویت، متروک شد و حتی عامل گسیختگی در تاریخ ایران و انحراف هویت حقیقی جامعه، تلقی و معرفی شد، گفتمان نژادپرستی حاکم و علت عقبماندگی کشور، نفوذ اسلامِ سامی دانسته شد. در مصر جمال عبدالناصر به سوی مصرگرایی گرایید. الجزایریها خود را نه عرب بلکه مدیترانهای میخواندند. افغانها مدعی بودند ملت برگزیدهاند و حامی استقلال کشورهای دیگر؛ چرا که به زعم خودشان استعمار تنها در این کشور نتوانست جای پایی باز کند. عراقیها اساس مدنیت بشر را به خود
منتسب میکردند و به بینالنهرینگرایی روی آوردند.(1)در تمام این موارد و دهها مورد دیگر هویتهای جدید فکری و سیاسی با توجه به الگوهای غربی و با هدایت و تشویق آنها پا گرفت. این جنبه از ناسیونالیسم افراطی، اگر چه دیر زمانی دوام نیاورد و آهسته آهسته تعدیل شد، ولی کشورهایی که امروزه بر این اساس و الگو شکل گرفتهاند، حتی آنهایی که به سوی اسلامی کردن جامعه و سیاست حرکت کردهاند، با مشکلات روزافزونی در زمینه هویت سیاسی و فرهنگی خود روبهرو هستند؛ چرا که اگر حتی ملیگرایی گرفته شده از غرب، پدیدهای گذرا خوانده شود، یک فضای دیگر در کنار فضای اسلامی خلق نموده که در زمینه و رفتار اجتماعی و سیاسی مسلمانان و نخبگان آن در کشورهای مختلف رسوخ کرده است. از اینرو آسیبهای عمدهایی را فراروی حیات تمدن اسلامی قرار داده است. نصر دراینباره میگوید: «همان قالب ملت - کشوری که از سوی غرب بر جهان اسلامی تحمیل شده است، با طبیعت جامعه اسلامی بیگانه شده [بوده] و در بسیاری از حوزهها تنشهای داخلی عظیمی را ایجاد کرده است.»(2)
تکیه و پافشاری بر ناسیونالیسم توسط متجددان و احیاگران (بنیادگرایان) از اهداف عمده این دو طیف برای دستیابی به قدرت میباشد. جریانهایی که به گفته نصر در حال حاضر و به احتمال زیاد در آینده، حاکمیت سیاسی جهان اسلام را برعهده خواهند داشت،(3)این امر بهویژه در میان بنیادگرایان که در حال نفوذ بیشتری در جهان اسلام و
تمدن اسلامی هستند، خطرناکتر است و به همان مقیاس، آسیبهای بیشتری را درپی دارد، زیرا بنیادگرایان (احیاگران) از یکسو بر پایبندی و اهتمام به سنتهای اسلامی تأکید میورزد و از سوی دیگر بر هویت ناسیونالیستی و سیاست ملی خود که الگویی غربی و مردود در اسلام میباشد، تکیه دارد. از اینرو یکی از چالشها و اختلافات عمده سنتگرایان با بنیادگرایان در عرصه سیاسی، همین رفتار التقاطی بنیادگرایان است که مورد قبول سنتگرایان نیست؛ چرا که ناسیونالیسم به عنوان یک سری اصول مقطعی، مربوط به شرایط و نیازمندیهای گروهی خاصی از انسانهاست و اسلام به عنوان پیامی ابدی و جهانی، فرقی میان پیروان خود نمیگذارد.(1)از اینرو از نگاه نصر، این ناسیونالیسم است که وحدت امت اسلامی را از بین برده است.(2)
هجوم علم و فناوری مدرن غربی، با توجه به نگرش متفاوت آن نسبت به علوم اسلامی، یکی از آسیبهای عمده تمدن اسلامی به شمار میآید. این نکته مهم را نباید فراموش کرد که پیدایش علم مدرن، در نتیجه روال طبیعی و عادی پیشرفت فناوری که در قرن هفدهم میلادی رخ داد، نبود؛ بلکه از نگاه نصر، شکلگیری علم مدرن در غرب بیشتر برآیند و نتیجه بسیاری از دگرگونیها در حوزه فلسفی بود که نگرش و رویکرد انسان مدرن را به علم و در کل مجموعه هستی تغییر داد.(1)مبتنی بر این رویکرد و جهانبینی جدید، انسان با تکیه بر علم توانست آهسته آهسته خداوند را به دست فراموشی بسپارد. این جهانبینی علممدارانه که نصر از آن به «شبه دینِ»(2)دنیای متجدد تعبیر میکند،
اصولاً براساس بخش بخش کردن معرفت و نهایتاً انهدام علم فرجامین به حق یا علم مقدس (سنتی) در دنیای غرب موجودیت یافت.(1)به باور نصر، از بین رفتن این معرفت و علم سنتی (مقدس) - که ویژگیهای آن در فصل پیشین بیان شد - باعث جدایی علوم طبیعی از فلسفه و خود فلسفه از دین شده است. این امر اگر چه با فزونی آموختههای مادی انسانِ غربی همراه بوده، اما بر همین مبنا او را از علم به کل واقعیت مطلق بازداشته است؛(2)واقعیتی که در مرکز توجه تمدنهای سنتی و همچنین نگرش علمی آن تمدنها قرار دارد. به اعتقاد نصر، نبود این مرکز در تمدن غربی که براساس علم و نگرش علمی مدرن بنا شده، نه تنها باعث تکهتکه شدن معرفت گردیده، بلکه مستلزم جدایی تفکر و عمل نیز بوده است؛ بهطوری که سرانجام، تفکر تقریباً بهطور کامل تحتالشعاع عمل قرار گرفت. در مرتبه دیگر، این کاستی باعث جدایی علم از اخلاق شده است که دنیا امروزه بهطور اسفباری به آن مبتلاست.(3)
نصر چندین انتقاد را بر جهانبینی و نگاه فلسفی علم جدید وارد میداند که اولین و مهمترین آنها، نگرش سکولار به جهان و مجموعه هستی است. او در تمام نوشتههای خود، بهویژه در کتابهای نیاز به علم مقدس و دین و نظم طبیعت بر این امر تصریح کرده و عمده مشکلات مرتبط با علم و فناوری جدید مانند تخریب محیط زیست را نتیجه همین نگرش سکولار نسبت به جهان دانسته؛ نگرشی که به
انسان نسبت به هر چیزی، حق مطلق بخشیده است.(1)این مهم باعث بسیاری از مشکلات، مانند تجربهگرایی و علمگرایی افراطی و استثمار انسان و طبیعت و در نهایت ورشکستگی اجتماعی گردیده؛ معضلاتی که هریک فارغ از خطراتش برای عالم، دستکم برای موجودیت جهانبینی اسلامی زیانبار است، این امر آنگاه خطرناکتر میشود کهبدانیم جهان اسلام و نخبگان آن، هنوز از جهانبینی فرسوده علمغربی که پشت ابرهای تردیدی که از موفقیت و جاذبه فناوری غربی پنهان است، بیاطلاع میباشد،(2)یا آن را به خوبی هضم نکردهاست.
نگرش سکولار به علم، با وجود تمام آسیبهایی که برای آن برشمرده شد، از سوی غرب به مدد فناوری مدرن توجیه میشود. تداوم و توسعه وابستگی علمی و تکنولوژیک جهان اسلام به علم و فناوری غربی، در پذیرش فناوری غربی خلاصه میشود. به باور نصر در رأس پذیرش فناوری غربی، همیشه متغیری قرار دارد که از رهگذر نوآوری پیوسته، استیلای خویش را تضمین میکند.(3)
باید توجه داشت که نصر مخالف علم و دستآوردهای فنی نیست؛ بلکه مخالف، دعاوی فلسفی، جهانبینی و نحوه ادراک علم و فناوری غربی است. او معتقد است که علم جدید را باید در جایگاه شایستهاش نشاند. این جایگاه را مابعدالطبیعه و جهانشناسی به معنای سنتی آن مشخص میسازد. بهویژه باید از این ادعای تمامتخواه پرهیز کرد که
علم جدید تنها راه معرفت شمرده شود.(1)شاید این پرسش پیش آید که پژوهش علمی به معنای جدید، چه ارتباطی با جستوجوی دیگر انواع معرفت، در مورد نوع بشر بهطور کلی دارد؟ به اعتقاد نصر، امکان رابطه راستین و معنادار میان این دو موجود است؛ مشروط به آنکه تصور صحیحی از نسبت و رابطه میان شیوههای شناخت در ذهن وجود داشته باشد و این فقط در صورتی امکانپذیر است که شناختی فراتر از علم تجربی، بنابر فهم رایج از آن را بپذیریم.(2)
پرداختن به مطالعات شرقشناسی درباره اسلام و تمدن اسلامی از اینجهت اهیمت دارد، زیرا نتایج این مطالعات، بهویژه در حوزه علوم انسانی، از سوی متفکران و دانشمندان اسلامی مورد توجه و استفاده قرار میگیرد. این مطالعات میتواند تأثیرات مهمی بر رویکرد چنین مطالعاتی و چهبسا در نحوه نگرش متفکران اسلامی در عرصه علوم انسانی داشته باشد. مطالعات شرقشناسی درباره اسلام و تمدن اسلامی در غرب، از پیشینهای هزار ساله برخوردار است. آنگونه که خواهد آمد، ادوار تاریخی که تا به امروز، مطالعات شرقشناسی در دامن آن شکل گرفته، هریک دارای ویژگی، روش و هدف مجزایی است. آگاهی نقادانه از آنها در آسیبشناسی عرصه علم در طول تاریخ تمدن اسلامی تا به امروز مهم ارزیابی میشود.
قرون وسطا اولین دورهای بود که مطالعات اسلامشناسی در آن
صورت گرفت. مطالعات انجام شده در این دوره، بیشتر فضاهای علمی، مذهبی و گاه سیاسی در درون دنیای مسیحیت را مخاطب قرار میداد. عمده پژوهشگران و کسانی که در دنیای مسیحیت درباره اسلام مینوشتند، اسلام را یک نوع ارتداد از مسیحیت به شمار میآوردند. در این عصر آگاهی از اعتقادات اسلامی، بسیار ناقص و بیشتر تحریف شده بود. به گفته نصر، برخی از مسیحیان میپنداشتند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یکی از اسقفهای تکفیر شده رومی است و انواع و اقسام سرگذشتهای عجیب و غریب درباره او در فضایی از رعب و وحشت ساخته میشد.(1)در این دوره بیشتر مطالبی که انتشار مییافت، خدشهدار کردن شخصیت رسولخدا صلی الله علیه و آله با استفاده از شرححالنویسیهای نامربوط و نامعقول را پیگیری میکرد. دوره مذکور اگر چه مدت زمان طولانی را در برمیگیرد، ولی اغلب مطالعات صورت گرفته، ازآنرو که جنبه مصرف داخلی داشت، تأثیر چندانی بر فضای درونی تمدن اسلامی نداشت.
در یک برآیند نهایی از این دوره مطالعاتی در غرب، میتوان گفت که مشخصه اصلی آن، مخالفت شدید مذهبی با اسلام به مثابه یک دین است.
دوره دوم که مقطعی بسیار مهم در مطالعات غربیان درباره اسلام و تمدن اسلامی است، از درون رنسانس اروپا سر برآورد. دوره رنسانس (یا نوزایی) که با تحولِ نگرش علمی در اروپا بر اساس و معیاری جدید همراه بود، عرصههای مختلفی از جمله مطالعات اسلامی را متأثر ساخت. در اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 اروپاییها با گشایش عرصهها و بسترهای جدیدی در مطالعات اسلامی از مسیر استعمارگری در
1) (1) در جستوجوی امر قدسی، ص 322.
سرزمینهای اسلامی، توانستند مطالعات دامنهداری درباره جنبههای گوناگون اسلام و تمدن اسلامی صورت دهند. به اعتقاد نصر، در مجموع، ویژگی عمده مطالعات شرقشناسان درباره اسلام، با این فرضیه ضمنی آغاز و پایان مییافت که اسلام وحی نبوده؛ بلکه پدیدهای است که تنها توسط انسان و در مقطع تاریخی ویژهای ابداع شده است.(1)تفاوت این دوره با دوره قبل - که در آن بیشترِ مستشرقان از کلیسا برمیخاستند و اسلام را از دیدگاهی سنتی مورد نقد قرار میدادند - در آن است که در این مقطع، با پیدایش دیدگاه علمی جدید، غربیان از منظری مدرن و با روش تاریخنویسی آکادمیک - غیرهمدلانه و سکولار - تمدن اسلامی را مورد مطالعه قرار میدادند. از اینرو به بیان نصر، بیشتر شرقشناسان حتی هنگامی که در خدمت قدرتهای استعماری هم نبودند، اساس مطالعات خود را بر این باور خودخواهانه و متکبرانه نهاده بودند که روش علمی بینقصی دارند که برای مطالعه تمامی مذاهب قابل استفاده و جهانی است.(2)این رویکرد در جهان اسلام بسیار آسیبزا و خطرناک بود، زیرا عموماً چنین تحقیقاتی در دسترس پژوهشگران رشتههای مختلف علمی در دنیای اسلام قرار میگرفت.
تمسک و اهتمام تجددگرایان به موضوعات مطروحه در این پژوهشها در درون کشورهای اسلامی و تقابلی که میان مبانی ارائه شده در این پژوهشها با مبانی علوم سنتی وجود داشت، اغلب باعث اختلافات و کشمکشهای علمی بسیاری میشد که دامنه آن، موضوعات
گوناگونی را در جوامع اسلامی دربر میگرفت. این جدال بر سر جایگزینی جهانبینی علمی جدید - از سوی تجددگرایان که نخبگان سیاسی کشورهای اسلامی نیز از آنها حمایت میکردند - به جای جهانبینی علوم سنتی، همیشه یکی از چالشها و آسیبهای اصلی فراروی تمدن اسلامی بوده است.
شاخصه عمده مطالعات و پژوهشهای مستشرقان در این دوره - برخلاف دوره قبل که بر ضدّیت با اسلام در مقام یک دین صورت میگرفت - بر ضدّیت با اسلام به عنوان یک تمدن استوار بود.(1)در همین راستا همکاری مبلغان مسیحی در کنار پژوهشگران سکولار برای از بین بردن و محو تمدن اسلامی و ساختار اسلامی آن، با استفاده از مبانی علم جدید قابل توجیه است. درحالیکه به گفته نصر، برخی از همین سکولارها در غرب با استفاده از تعالیم و آموزههای اسلام درصدد مقابله با مسیحیت بودند.(2)نکته مهم دیگر آن است که مستشرقان این مقطع زمانی در صدد بودند تا جایگاه چهرههای علمی از جهان اسلام - مانند: ابنراوندی، محمدبن زکریای رازی و ابنرشد - که دیدگاهها و تمایلات عقلگرایانه داشتند را برجسته و پررنگ سازند تا موجودیت دیدگاههای سکولار تمدن اسلامی، مخصوصاً در عرصه علم را به اثبات برسانند.(3)
اهمیت این مسائل در آن است که مقابله با اسلام به عنوان یک تمدن که
مشخصه اصلی این دوره است، عرصههای بسیار وسیعی را پوشش میداد؛ از مغرضترین تا منصفترین مستشرقان در این امر با یکدیگر همداستان بودند که حیات تمدن اسلامی بهسر آمده است. تا آنجا که به کلیت تاریخ و تمدن اسلامی مربوط است، حتی آن گروه از مستشرقان برجستهای که از سوی بسیاری از مسلمانان به عنوان پژوهشگرانی بیطرف مورد توجه قرار میگیرند، در کنار پرداختن به بسیاری از مسائل ساختاری در جهان اسلام مانند وحی و قرآن، کشمکشهای مذهبی، اقلیتها و نحوه گسترش اسلام و بسیاری مسائل دیگر، به شیوهای زیرکانه و اغلب غیر ملموس با توجه به مبانی علمباورانه خود، تمدن اسلامی را با صیغه ماضی بهکار میبرند. این محققان اگر چه از دستآوردها و موفقیتهای درخشان فنی و مادّی تمدن اسلامی در دورههای خاص، آنهم به صورت زیاد و گاه اغراق آمیز یاد میکنند، ولی با این وجود به طرز ماهرانهای از دیدگاه تاریخنگری خود، تمدن اسلامی را در مقطعی خاص از تاریخ قرار میدهند و به صورتی تاریخ مصرف آن را تمام شده تلقی کرده و آن را صرفاً پیشزمینهای برای تمدن غربی مورد مطالعه قرار دادهاند. این الگو اگر چه درصدد درخشان نشان دادن تمدن اسلامی است، ولی آن را مقدمهای برای ظهور تمدن مدرن غرب توصیف میکند. در تحکیم این روش، تفکر و مکتب تاریخگرایی هگل در طول قرن نوزدهم نقش مهمی ایفا کرد. هگل معتقد بود که در مسیر هدایت به سوی مرحله نهایی، همه دیگر انواع تمدنها صرفاً مراحلی در راستای روح هستند که بهطور فرضی در تاریخ نوین غرب تحقق مییابند.(1)این دیدگاه از آن جهت خطرناک است که متأسفانه در میان پژوهشگران جهان اسلام اغلب ناآگاهانه و از روی کژفهمی به عنوان اموری بدیهی مورد مطالعه
1) (1) اسلام. مذهب، تاریخ و تمدن، مقدمه، صفحه و.
قرار میگیرد. وجود این ذهنیت در میان پژوهشگران مسلمان برای حال و آینده تمدن اسلامی پرخطر و آسیبزاست.
گذشته از آن، در قلب این ادعا این آسیب مهم نیز نهفته است که مستشرقان، حیات تمدنی را به مظاهر مادی خلاصه میکنند؛ به همین دلیل قرون چهارم و پنجم قمری را اوج شکوفایی تمدن اسلامی برمیشمرد. از اینرو افول یا کمرنگ شدن این مظاهر را با فروپاشی و حتی نابودی تمدن اسلامی، برابر قلمداد میکنند؛ در صورتی که تمدن اسلامی اصولاً نه بر اساس ظواهر مادی، بلکه بر پایه معیارهای معنوی بنا شده است؛ معیارهایی که تمدن اسلامی آن را به خوبی تا به امروز در خود حفظ کرده است. در واقع یکی از دلایل تحقیق حاضر نیز روشن ساختن بطلان همین ذهنیت ناصحیح، بهویژه در میان پژوهشگران حوزه تاریخ و تمدن اسلامی میباشد.
دوره سوم مطالعات غربیان درباره اسلام، از نیمه دوم قرن بیستم شکل گرفته است. در این دوره، علاوه بر اشخاصی مانند: سر همیلتون گیب، لویی ماسینیون، هانری کربن، مارشال هاجسن و آنه ماری شیمل که به نوعی از سوی نصر - از آن نظر که اسلام را با توجه به مبانی خود اسلام مورد ارزیابی قرار میدهند و نه براساس مبانی دنیاگرایانه غرب - مورد تأیید است، شمار دیگری از محققان نیز در غرب ظهور کردهاند که سید حسین نصر ظهور آنها را معلول پی بردن برخی از غربیان آگاه و تیزهوش به فقر معنوی تجددگرایی در غرب قلمداد میکند. به اعتقاد نصر، اینان به مطالعه عینی و بیطرفانه تعالیم اسلام پرداختهاند. نصر کسانی چون: رنه گنون، فریتیوف شووان، تیتوس بورکهارت، مارتین لینگز، گای ایتون، میشل والسن و جمیز موریس را در این دسته قرار
میدهد. این همه - در کنار پژوهشگران روزافزونِ مسلمانی که در غرب و به زبانهای غربی در مورد اسلام مینویسند - باعث نشده تا کسانی هنوز در غرب باشند که با استفاده از مفاهیم کاملاً غربی به ارزیابی اسلام نپردازند. نصر این دسته را بیشتر نظریهپردازان سیاسی قلمداد میکند که با وجود دانش اندکشان در زمینه اسلام، معمولاً متخصص این حوزه معرفی میشوند.
این خط سیر، نشان دهنده و مبین این نکته است که بار دیگر در چرخشی اساسی، مطالعات غربیان درباره اسلام و تمدن اسلامی - بر خلاف دوره دوم که مسلمانان و تمدن اسلامی را مخاطب قرار داده بود - بار دیگر غربیها را مخاطب ساخته است. این امر با ظهور پدیدهای جدید در درون تمدن غربی به نام اسلام و پژوهشگران مسلمان، از کاهش فزاینده مطالعات مستشرقان حکایت میکند.(1)متأسفانه روش و در برخی موارد برآیند مطالعاتی اینان در کشورهای اسلامی همچنان مورد توجه و استناد قرار میگیرد که خود آسیبی عمده برای مطالعات تاریخی و اجتماعی در تمدن اسلامی به شمار میآید.
روند کنونی جهانی شدن(2)که به علت نقشآفرینی پررنگ عناصر فعّال در جهتدهی آن، عنوان گویاتر «جهانیسازی» را یافته، یکی از آسیبهای فراروی همه تمدنها، بهویژه تمدن اسلامی است.
باید در نظر داشت که ایدههایی چون «نظم نوین جهانی»، «پایان
تاریخ»، «برخورد تمدنها» و البته جهانیشدن، از جمله تلاشهای فزاینده نظری در مقام القای شرایط جدید جهانی به نفع یک نظریه است. اگر چه اصطلاح جهانی شدن در دهه 1980 در غرب برسر زبانها افتاد، اما تلاش برای جهانیسازی یک ایده، از گذشتههای دور وجود داشته. تنها در دوره اخیر با وجود مدرنیته و تجدد، اراده نیرومندی برای بسط یک نظریه و جهانبینی(1)در سرتاسر دنیا فراهم آمده است. آنچه جهانی شدن معاصر را از مراحل قبل متمایز میسازد، سرعت، طرح و وسعت آن در قالبهای تازه است.(2)در حقیقت، جهانی شدن بازاری است که هر کسی در آن متاع خود را عرضه میکند، در این میان مدرنیته و تجدد با تمام ملزومات آن عمدهترین و در دسترسترین پدیدهای است که به مدد فناوری و ارتباطات، برای جهانیان قابل دستیابی میباشد؛ پدیدهای که خود یکی از مؤلفهها و در واقع سازندگان عمده جهانی شدن به معنای جدید است. این واقعیت باعث شده تا امروزه از جهانی شدن به معنای جهانیسازی، آن هم از نوع غربی آن سخن به میان آید. براین اساس، نمیتواند فرقی میان جهانیشدن و جهانیسازی وجود داشته باشد؛ چرا که لازمه هر دو، بسط ایدئولوژی غالب فعلی، یعنی مدرنیته و تجدد است.
نصر میگوید که از دریچه نگاه غربیان، همه تمدنها باید از خط سیر دنیوی کننده تاریخ غرب که از رنسانس به بعد شکل گرفته، تبعیت کنند.(3)این همان معنای جهانی شدن است. به همین دلیل امروزه پیشرفت جهانی شدن با
میزان قبول و اقتباس معیار ناپایدار غربی سنجیده خواهد شد.(1)پیش از این، نظریهپردازان مدرن، در یک تفکر خوشبینانه براین باور بودند که از مسیر جهانیسازی عرصههای سختافزاری اقتصاد، تکنولوژی و سیاست - که تا اندازهای در آن توفیق داشتهاند - میتوان به جهانیسازی یا یکسانسازی فرهنگی نیز رسید. از اینرو رابرتسون(2)از نظریهپردازان عمده مسئله جهانیشدن، محور و رویکرد نهایی جهانیشدن را فرهنگی دانسته و معتقد است که جهانیشدن، متضمن چیزی از نوع یک فرهنگ جهانی است.(3)
با وجود پیشرفت غرب در مسیر جهانیسازی اقتصاد و تکنولوژی - حتی به بهای نابودی طبیعت و محیط زیست - دنیای مدرن در جهانیسازی فرهنگی با موانع بسیاری مواجه است. نصر اصولاً هدف نهایی جهانیشدن را که فرهنگی و فلسفی است، با بنیادهای کنونی دنیای مدرن قابل تحقق نمیداند.(4)وی عمدهترین مانع در عرصه تولد یک فرهنگ جهانی سکولار را همانا اسلام و فرهنگ جهانی آن قلمداد میکند. او گرچه نقش فرهنگهای گوناگون در این مسیر را فراموش نمیکند، اما تنها فرهنگی که به نظر او داعیه جهانی شدن دارد،(5)فرهنگ و تمدن اسلامی است.(6)
1) (1) همان، ص 381.
2) (2) . Ronald Robertson.
3) (3) همان، ص 153.
4) (4) در جستوجوی امر قدسی، ص 312 و 313.
5) (5) قرآن به صراحت به داعیه جهانی اسلام تأکید میکند: (إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْری لِلْعالَمِینَ) (انعام، آیه 90)؛ (قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً) (اعراف، آیه 158)؛ (وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً) (سبأ، آیه 28).
6) (6) گفتوگو با سید حسین نصر، ترجمه: حسین توفیقی، هفت آسمان، فصلنامه تخصصی، ادیان و مذاهب، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، قم، سال نهم، ش 36 بهار 1386، ص 52 و تأملاتی درباره انسان و آینده تمدن، ص 21.
سید حسین نصر گرچه بهصورت مستقیم از بهکارگیری اصطلاح جهانی شدن یا جهانیسازی پرهیز میکند، ولی درونمایه آن را با دقت به نقد میکشد. از نگاه وی، جهانی شدنِ مورد ادعای غرب، حامل این پیام است که تنها راه پذیرفتنی برای انسانها متابعت از پیشرفت تاریخی خاص غرب است؛(1)جهانی شدنی که شالوده آن بر تشدید زیادهخواهی و سلطهطلبی استوار است و جهان را به سوی همگون سازی، کمّی کردن و نابودی هرچه بیشتر کیفیت زندگی رهنمون میسازد.(2)این همه دقیقاً همان چیزی است که فرهنگ اسلامی آن را برنمیتابد. از اینرو هیچگاه تمدن اسلامی و فرهنگ آن نمیتواند به سازشی بنیادی با جهانبینی غرب دست یابد. شاید بتوان در سطح کلی به یک همزیستی، به معنای یک واقعیت در کنار واقعیت دیگر دست یافت، ولی این امر بههیچوجه به معنای یک همزیستی مسالمتآمیز در سطحی اصیل و عقلانی نیست؛ مگر اینکه اسلام از دعوی خویش مبنی بر حقیقت و امکان دستیابی به آن دست بردارد.(3)
نصر بارها بر این نکته تأکید کرده است که جهان اسلام بههیچوجه نمیتواند تهدید نظامی، سیاسی و حتی اقتصادی برای جهان غرب باشد. حتی در مورد فرهنگ، چهبسا در آینده نزدیک، فرهنگ عامیانه غربی که بر پایه لذت بنا شده است، همچنان چالش اساسی در برابر بخشهای بزرگی از جامعه اسلامی باشد. اما در منظومه فکری وی تهدید تنها از نیروی نظامی و اقتصادی ناشی نمیشود؛ بلکه نیروی معنوی نیز منشأ تهدید است. بنابراین قدرت معنوی اسلام، آن چیزی است که غرب به شدت از
آن در هراس است.(1)وی این هراس را از آن جهت بنیادی ارزیابی میکند، زیرا اسلام بهطور ویژه این قابلیت را دارد که در جهانی زیر سیطره تجددگرایی و پساتجددگرایی - به عنوان بنیانهای اصلی جهانیسازی غربی - به حیات خود ادامه دهد کما اینکه در طول سالها این کار را کرده است. از سوی دیگر، نصر این پرسش بنیادی را مطرح میکند که آیا جهان متجدد قادر است برای مدتی طولانی، با چسبیدن به همه افکار و آرائی که وی از آن به «انحطاط فعالانه»(2)تعبیر میکند، دوام آورد؟(3)تأمل در این مهم، نشان میدهد، همانگونه که جهانبینی سکولار غربی به عنوان جهانبینی غالب چالش و آسیبی بزرگ و فریبنده برای اسلام است، اسلام نیز چالشی اساسی برای جهانبینی سکولار به شمار میآید.(4)
از میان مجموعه پژوهشهای ارائه شده توسط نصر در این ارتباط میتوان به این برآیند رسید که غرب برای اعمال جهانیشدن یا به تعبیر رساتر، جهانیسازی دو پروژه عمده پیشرو دارد: اول، اشاعه تجدد و مدرنیته با تمام لوازم آن از هر راه دیگری، حمله به موجودیت فرهنگ و تمدن اسلامی، بهویژه جوهره آن یعنی اسلام و آموزههای اسلامی.
آنتونی گیدنز(5)متفکر برجسته غربی به صراحت بیان میکند که جهانیشدن، همان گسترش و جهانگیر شدن مدرنیته و تجدد
است.(1)جهانیشدن چه به مثابه یک پروسه و چه به عنوان یک پروژه از این جهت که جهانبینی تجدد و مدرنیته، شریان حیاتی آن به شمار میآید، تفاوتی با هم ندارند. از اینرو نصر به جای تأکید بر بستر جهانیشدن یا جهانیسازی، به تجدد، به عنوان درونمایه و محتوای آن میپردازد. او بزرگترین خطر برای موجودیت فرهنگ اسلامی را اشاعه تجدد برمیشمرد. به همین دلیل دو کتاب مهم خود با نام اسلام و تنگناهای انسان متجدد و جوان مسلمان و دنیای متجدد را به رابطه اسلام و مسلمانان با تجدد و الزامات آن اختصاص داده است.
مارشال مک لوهان، همو که اولین بار از واژه «جهانیشدن» استفاده کرد، رسانه را در سمت و سو دادن به متغیّرهای فرهنگ، آنقدر مهم معرفی کرد که این عصر را عصر رسانهها نامید. اگر با این نامگذاری موافق هم نباشیم، باز نمیتوان انکار کرد که پدیده رسانه و جهانیشدن آن یکی از بارزترین ویژگیهای این عصر است؛ عصری که در آن رادیو، تلویزیون، ماهواره، اینترنت و سرعت تبادل اطلاعات به مثابه دگرگونیهای آن، بهویژه در بحث مورد نظر، یعنی یکسانسازی فرهنگی، نقش بیبدیلی ایفا کرده است. رسانه به عنوان ابزار جهانیسازی، دو عملکرد مهم را همزمان برعهده دارد: ابتدا ایجاد تودههای عظیم مخاطب و دیگری، تودهای کردن ایدهها یا به تعبیر دیگر جهانی کردن آن.(2)
از نگاه نصر، یکی از ویژگیهای اساسی شیوه زندگی جدید، نفوذ رسانههای جمعی است. اهمیت نقش رسانهها در شکل دادن به جهاننگری بشر، چنان زیاد است که هرچه گفته شود، حق مطلب ادا نشده است. در واقع رسانهها هستند که قهرمانان فرهنگی خلق میکنند و نظریات مردم را درباره مسائل سیاسی و اجتماعی و چهبسا خود واقعیت، در مسیری که مورد نظر صاحبان رسانه است، شکل میدهند.(1)
یکی از انتقادهای اساسی که میتوان از منظر سنتگرایان، از جمله نصر، به رسانهها، در شکلدهی حیات انسانی وارد نمود، آن است که گسترش و فراگیرشدنِ رسانهها مجال تعمق بخشیدن به تفکرِ وجودی نوع بشر از خودشان و درک وجودی حقایق را از آنها تا حد بسیار زیادی سلب میکند. چرا که سطح تفکر انسانی را در یک لایه سطحی و قشری نگه میدارد. نصر دراینباره میگوید: «هرگونه مفهوم دوام و ثبات، بهویژه در آن جهان فریبندهای که رسانهها به مردم عرضه میکنند، از ساحت تفکر افراد زدوده و زایل شده است.» سرعت و از آن مهمتر حجم و تنوع تبادل اطلاعات به اندازهای است که آدمی عملاً فرصت بازاندیشی در آن را پیدا نمیکند. این امر به تکوین، شکلگیری و گسترش فرهنگ سطحینگر و زوالمدار که مشخصه دوران جهانیشدن است، میانجامد. از این لحاظ پیامدهای گسترش رسانه که عموماً در خدمت جهانبینی غربی است، آسیب جدی برای تمدن اسلامی به شمار میآید. تأسفبارتر آنکه رسانههایی که عملاً در جهان اسلام فعالیت میکنند، نیز با الگوبرداری از رسانههای غربی و بدون داشتن مهندسی
1) (1) جوان مسلمان و دنیای متجدد، ص 337 و 338.
فرهنگی رسانه، همان سطحینگری و زوالمداری را سرمشق خود قرار داده و الگوهای اجتماعی و سیاسی غربی را در سطحی بسیار نازلتر و مضحکتر ارائه میکنند.
از دیدگاه نصر، مسلمانان بیشترین تأثیر از دنیای متجدد را از شیوه زندگی جدید میپذیرند.(1)چالش اساسی جهان غرب با تمدن اسلامی، پیش از آنکه ناشی از فلسفه و ایدئولوژی باشد، ناشی از شیوههای نوین زندگی است.(2)این واقعیت را به روشنی میتوان در زوایای گوناگون حیات روزمره مسلمانان در درون تمدن اسلامی مشاهده کرد؛ از نوع پوشش، معماری ساختمانها و شهرها، چیدمان منازل، بازارهای خرید و کالاهای مصرفی تا موسیقی مورد علاقه جوانان، همگی از نفوذ شیوه زندگی جدید و رفتار فرهنگ غربی، بهویژه فرهنگ آمریکایی در زندگی مسلمانان حکایت دارد؛ نفوذی که بیشتر به مدد رسانههای تحت سلطه غرب و سیستمهای آموزشی غربی به صورت پرشتابتری در عرصه جهانی ارائه و ترویج میشود. البته حضور مظاهر گوناگون زندگی غربی در کشورهای مختلف اسلامی، با در نظر گرفتن متغیرهای بسیاری نظیر: مذهب، فرهنگ، آداب و رسوم و نظامهای حاکم بر آن کشورها، متفاوت است؛ مثلاً در کشورهای استقلال یافته از شوروی سابق، عناصر فرهنگی روس پررنگ است، در صورتیکه در کشورهایی مانند لبنان و الجزایر نفوذ فرهنگ فرانسه احساس میشود. این در حالی است که در بیشتر کشورهای حاشیه
خلیج فارس و ایران، فرهنگ آمریکایی از محبوبیت برخوردار است. این گرایشهای متفاوت در کشورهای اسلامی، همگرایی و تجانس فرهنگی در جهان اسلام را دشوار میسازد، گرایشهایی که اقبال عمومی در کشورهای اسلامی به آنها از یک ویژگی برجسته فرهنگ عمومی غرب نشأت میگیرد و آن تأکید بر جنبههای لذتگرایانه و شهوانی زندگی بشر است. نصر دراینباره معتقد است که وقتی سخن از انتشار فرهنگ غرب در میان است، منظور بسط تعالیم افلاطون، مارکس یا سارتر نیست؛ بلکه کوکاکولا، مک دونالد و مایکل جکسون، مدونا و موسیقی پاپ و چیزهایی نظیر آن در حال ترویج است، پدیدههایی که آشکارا شهوات و خواهشهای نفسانی را در عصر مدرن و پسامدرن اشاعه میدهند.(1)آسیب عمدهای که از این مسیر تمدن اسلامی و بهویژه مسلمانان را تهدید میکند، دامنه نفوذ روزافزون فرهنگ عامیانه غربی بهویژه توسط رسانههاست، فرهنگی و آدابی که به دلیل حجم و تنوع بسیار آن، مسلمان امروزی را از پرداختن به فرایض دینی و عمل به شریعت اسلام و اندیشیدن در ساحت سنت اسلامی باز میدارد. نصر دراینباره میگوید: «این ویژگی فریبنده [= تکیه بر شهوات] در فرهنگ غرب است که نفوس آدمهای کوچه و بازار را در مواجهه با تجددگرایی سکولار به سوی خود میکشد و سبب میشود که آنها [= مسلمانان] دیگر علاقهای به عمل کردن به شعائر اسلام نداشته باشند.»(2)
در مجموع، این هجمه در زمانی صورت میگیرد که بخش اعظم جهان اسلام هنوز فاقد دانش و درک عمیق از غرب است؛ درحالیکه
عمیقاً از انواع اقدامات، اندیشهها، محصولات و مظاهر جهان غرب تأثیر پذیرفته است. به سبب همین عدم آشنایی عمیق با ریشههای فکری آنچه از غرب ارمغان آورده میشود و در ظاهری جذاب و فریبنده به جامعه عرضه میشود، امکان پاسخ به این هجمه از سوی پاسداران معارف و فرهنگ اسلامی مشکل است.(1)این همه باعث میشود، مقاومت در مقابل جاذبههای بسیار نیرومند شیوه زندگی جدید برای مسلمانان بسیار دشوار شود.(2)
با وجود تلاش غرب برای ترویج مبانی تمدن غرب و القای شیوه زندگی عامیانه غربی، آنچه درباره تمدن اسلامی صادق است، این است که جوهره آن، یعنی اسلام هنوز با قدرت به حیات خود ادامه میدهد؛ امری که در دیگر ادیان سنتی بدینگونه نیست. برای مثال، در غرب با پیشروی مدرنیسم و پستمدرنیسم مسیحیت و یهودیت کاملاً به حاشیه رانده شدند،(3)اگر چه هنوز به حیات خود ادامه میدهند و درصد معدودی از مردم به آن پایبند هستند، اما در تمدن اسلامی، با وجود راه یافتن مظاهر تجدد در زندگی مسلمانان، اسلام هنوز اقتدار معنوی خود را با قدرت در بین مسلمانان حفظ کرده است؛ اقتداری که ساحتهای بسیاری نظیر سیاست و اجتماع را با وضع قوانین تحتتأثیر خود قرار میدهد. از اینرو موجودیت اسلام در تمام عرصهها، یکی از چالشهای
اساسی جهان غرب است؛ جهانی که به شدت در صدد سکولارسازی دنیا بهنام جهانی شدن است. یکی از کوتاهترین و در عینحال عوامفریبانهترین راهکارهای غرب برای مقابله با این چالش مخدوش نشان دادن تصویر اسلام برای جهانیان است.
از نگاه نصر، خدشهدار کردن ماهیت اسلام در غرب، امر تازهای نیست، اما در چند دهه اخیر به دلیل پیشامدهای بسیار در عرصه بینالمللی، توجه و علاقه غرب به مسائل اسلامی افزایش یافته و در نتیجه تحریف بیشتری از اسلام شده که بخش اعظم آن تعمدی بوده است.(1)این تحریف به قدری رایج و شناخته شده است که عموماً اسلام در غرب به عنوان مذهبی نامتعارف جلوه میکند.(2)این تحریف یا تخریب به دلیل ویژگیهای غالب اقتصادی، نظامی، سیاسی و رسانههای غرب، ابعاد بسیار گستردهای به خود گرفته و یک فرهنگ جا افتاده تلقی میشود؛ امری که صلح و ثبات جهانی را به مخاطره میاندازد، زیرا بر خلاف سایر تمدنها، تمدن اسلامی از بنیادهای بسیار مستحکم دینی برخوردار بوده و حمله به این ساختارها و تحریف آنها مناقشات فزایندهای را در پی خواهد داشت. غرب در مسیر تخریب چهره اسلام از مقولات و مفاهیم بسیاری مانند: حقوق بشر، زنان، آزادی و دموکراسی بهره میبرد. در این مبحث به مسئله نسبت دادن خشونت به فرهنگ اسلام اشاره میشود و دیگر مباحثِ مرتبط، در بخش سیاست و اجتماع پیگیری خواهد شد.
یکی از عمدهترین تبلیغات فرهنگی غرب درباره اسلام که در سطح بسیار گسترده و برنامهریزی شده به مثابه یک راهبرد انجام میپذیرد، خشن نشان دادن چهره اسلام و خشونتبار توصیف کردن تعالیم شریعت است. اسلام اصولاً، همانگونه که از نام آن پیداست، دین صلح و آرامش است و مدارا با ادیان دیگر از معتقدات اسلامی به شمار میآید. نصر بر این واقعیت پای میفشارد که تاریخ تمام جوامع بشری، آمیخته با جنگ است. هر دینی که با جامعه بشری مواجه باشد، خشونت یک واقعیت است، اسلام این واقعیت را مغفول نگذاشته؛ بلکه خواسته تا در حدّ امکان جنگ و خشونت را محدود کرده و خشونت علیه غیر نظامیها، سالخوردگان و اطفال را ممنوع سازد. آنچه غرب و رسانههای آن از خشونت در اسلام تبلیغ میکنند، کاملاً با آموزههای اسلامی در تضاد است. به گفته نصر، آنها در حالی اسلام را به خشونت و جنگطلبی متهم میکنند که خود در پنج قاره دنیا جنگهایی را بهنام مسیحیت به راه انداخته و حتی نسلِگروههای قومی را با کمترین بخشودگی و به دلیل مسیحی نبودن ریشهکن کرده است(1).
سید حسین نصر برای تبیین مسئله خشونت در اسلام، پنج تعریف احتمالی از خشونت، نظیر اجبار شدید و بیپروا، عمل فیزیکی شدید، استفاده غیرعادلانه از زور، تندی افراطی و خشونتبار یا تحریف واقعیت برای آسیب رساندن به دیگران را مطرح میکند و با شواهدی از آموزههای اسلامی به رد و ابطال هریک پرداخته و تأکید میکند که اسلام تمام وجوه زندگی بشر را دربر میگیرد و هیچ تمایزی میان مؤمن و غیر
1) (1) قلب اسلام، ص 206.
مؤمن قائل نیست. اسلام از آن جهت که جوهره تمدنی بزرگ و پرسابقه است، با مسئله قدرت که ویژگی هر تمدنی به شمار میآید، درگیر است. به اعتقاد او اسلام با هدایت نیروی اجبار (قدرت) برای ایجاد تعادل و هماهنگی، استفاده از آن را محدود کرده و خشونت را از آن جهت که تجاوز به حقوق خدا و بندگان اوست، نکوهیده است.(1)
در راستای تخریب تصویر اسلام از سوی غرب، «جهاد» از مفاهیمی است که بیشترین تحریفات و سوء برداشتها از آن صورت گرفته است. از اینرو نصر در بسیاری از آثار خود به مفهوم جهاد پرداخته است.(2)وی ترجمه واژه جهاد به جنگ مقدس و مجاهدان به جنگاوران مقدس در زبانهای غربی را در راستای ارائه چهرهای خشونتبار از اسلام توصیف میکند. این درحالی است که به عقیده وی معنای واژه جهاد در اندیشه اسلامی بسی فراتر از معنای جنگ است. در اندیشه اسلامی، جهاد چه به معنای جهاد با نفس و چه به معنای دفاع از دارالاسلام، برای تحقق صلح و آرامش درونی و برونی و نه توسعه خشونت صورت میگیرد. نصر با استناد به آیات قرآن(3)تأکید میکند که جهاد شرعی، با خشم و نفرت تحقق پیدا نمیکند.(4)او علتِ خشن نشان دادن چهره، اسلام را علاوه بر رسانهها و سیاستهای غربیان، متوجه مسلمانان افراطی (بنیادگرایان) نیز میسازد که با خلق فجایعی زمینه منصفانه نشان دادن تبلیغات غربیها و
1) (1) ر. ک: سید حسین نصر، اسلام و مسئله خشونت، ترجمه مجتبی فاضلی، روزنامه ایران، سیام اردیبهشت سال 1385، ص 9.
2) (2) . See, Seyyed Hoseein Nasr, (Jihad) in, Shi'ism/Doctrenes, Thought, and Spirituality. State University of New York Press (1988), pp.274. 278.
3) (3) مائده، آیه 8 (دشمنی با گروه دیگر وادارتان نکند که عدالت نورزید).
4) (4) قلب اسلام، ص 248.
برداشت مخدوش از واژه جهاد را فراهم میسازد. البته اینکه افرادی هر حرکتی، حتی خشونت را بهنام اسلام مرتکب میشوند، چهبسا نشان دهنده این واقعیت است که اسلام در جوامع اسلامی از قدرت روزافزونی برخوردار است و ایدئولوژیهای دیگر همچون ملیگرایی، نفوذ خود را از دست داده است.(1)
نصر با اذعان بر ضرورت صلح و آرامش جهانی، این واقعیت بنیادی را مطرح میکند که انتظار تحقق صلح و آرامش جهانی، با تکیه بر بنیادهای فلسفی و معرفتی تمدنی غافل از خدا (تمدن مدرن) امری بیهوده است.(2)هیچ صلح و آرامشی در این تمدن که تمام سعادت و آسایش انسان را به ارضای نیازهای حیوانی تنزل میدهد و از توجه به نیازهای فراتر از وجود زمینی و ناسوتی وی امتناع میکند، تحقق نمیپذیرد. علاوه بر آن این تمدن با پایین آوردن مرتبه انسان به موجودی کاملاً خاکی و زمینی، قادر نیست نیازهای معنوی او را که همچنان باقی خواهد ماند، برآورده سازد. به اعتقاد وی، صلح و آرامش نظام بشری در نتیجه صلح و آشتی با خدا و طبیعت به دست میآید و پیامد تعادل و وحدتی است که تنها از راه یکپارچگی ناشی از عقیده به توحید حاصل میشود. اسلام از این حیث که میان نیازهای جسمانی و نیازهای معنوی و همچنین میان این جهان و عالم آخرت تعادل و موازنه کاملی برقرار میکند، بهترین زمینه را برای صلح و آرامش واقعی فراهم میسازد.(3)
یکی از اقدامات اساسی غرب، از دوران استعمار تا به امروز، ایجاد، توسعه و تشدید اختلافات مذهبی و سیاسی است. بر کسی پوشیده نیست که امروزه کانونهای بحرانی در جهان اسلام نظیر: کشمیر، کردستان، فلسطین، پشتونستان و بالکان، نتیجه تقسیمات سیاسی میباشد که به واسطه نفوذ استعماری غرب در جهان اسلام بر جای مانده است. این بحرانها هنگامی که با ایدئولوژیها و جریانهای اجتماعی و سیاسی وارد شده از غرب، مانند: سکولاریسم، ملیگرایی و همچنین حمایت پیوسته غرب از برخی نخبگان سیاسی و دولتهای طرفدار غرب در جهان اسلام همراه میشود، آسیبهای فراوانی را متوجه مسلمانان و تمدن اسلامی میکند.(1)در حوزه سیاست، بدون آنکه بحثی طولانی را دنبال کنیم، گرایش غرب معطوف به دنیوی کردن و دینزدایی از حیات سیاسی و اجتماعی مسلمان بههر طریق ممکن است؛ گرایشی که در تقابل کامل با برداشت اسلامی قرار دارد.(2)غرب در این راستا بهویژه از حربه دموکراسی و مردمسالاری برای سکولار کردن و جدایی انداختن میان دین و دولت در کشورهای اسلامی استفاده میکند، ازاینرو هیچگاه دموکراسی مورد ادعای غرب در کشورهای اسلامی برای نفسِ دموکراسی استفاده نمیگردد.(3)
از دیدگاه نصر، مردمسالاری و دموکراسی، پذیرش عام و جهانی دارد و مطلوب همه مردم است، اما در فرهنگهای مختلف، معانی یکسانی ندارد و کشورها با توجه به شرایط فرهنگی خاص خود اشکال متفاوتی از آن را عرضه میکنند. اگر دموکراسی به معنای مشارکت مردم در حکومت و سرنوشت خودشان باشد، در جهان اسلام مشارکت مردم در حکومت همواره از راههای ویژه اسلامی صورت گرفته است.(1)مردمسالاری اسلامی مورد نظر نیز دارای این مشخصه است که در آن هیچگاه نقش دین از جامعه و سیاست جدا نیست. بنابراین میتوان جامعه راستین اسلامی با نهادهای مردمسالار که هم بر احکام الهی و هم بر اراده مردم استوار باشد، پدید آورد. دراینصورت نباید چنین دولتی الزاماً سکولار باشد، چرا که مردمسالاری برای جوامع مختلف معانی گوناگون دارد؛ کما اینکه در مردمسالاریهای فرانسه و انگلیس یا ژاپن اینگونه است. به اعتقاد وی بیشتر غربیان خواهان دموکراسی و مردمسالاری واقعی در جهان اسلام نیستند و دیکتاتوری مطلق در جهان اسلام آنها را بیشتر خشنود میکند؛(2)زیرا اگر مردمسالاری راستینی حاکم باشد، تقریباً همه دولتهای اسلامی سقوط خواهند کرد، چون بیشتر آنها بازماندگان دوره استعمارند و با دیدگاههای غربی و جهانبینی متفاوت بر تودههای مسلمان حکومت میکنند.(3)از این دیدگاه، تکیه و اصرار غرب بر دموکراسی و مردمسالاری بر مبنا و معیار جدایی دین و
سیاست، یکی از آسیبهای اساسی فراروی تمدن اسلامی است که با علاقه خاصی از سوی غرب دامنزده میشود.
ایجاد و تشدید اختلافات مذهبی نیز از حربههای اصلی غرب در مبارزه با تمدن اسلامی است. نصر به صراحت به مقوله اختلافات مذهبی و رابطه آن با غرب نمیپردازد، ولی از مباحثی که مطرح میکند، رویکرد غرب درباره مسائل مذهبی مشخص میشود. غرب به دوگونه جریان در میان مذاهب اسلامی علاقه نشان میدهد و از آنها در مقابل مذاهب دیگر حمایت میکند:
اولاً: جریانهایی که تنها به ظواهر شریعت میپردازند و انجام فرایض دینی را هدف نهایی خود قرار داده و به مسائل باطنی و عرفانی اسلام سروکار ندارند. نماینده برجسته این طرز تفکر، مذهب حنبلی و در شکل سیاسیتر آن، وهابیت در عربستان است. این نگرشِ به اسلام از آنرو برای غرب جاذبه دارد، که بر جنبه سختگیرانه از شریعت و انحصاری بودن مذهب تعصب دارد و به همدلی میان ادیان از یک سو و دیگر مذاهب اسلامی بهویژه مذهب شیعه و همچنین تصوف از سوی دیگر، هیچ علاقهای نشان نمیدهد و چهبسا در صدد حذف آنهاست.(1)گرچه این طرز تفکر، بهویژه پس از حادثه یازدهم سپتامبر با بالا گرفتن رویارویی جریان سلفی وهابیت با غرب، مشکلاتی را از جهت مسائل امنیتی به وجود آورده است، ولی به دلایل گفته شده غرب هنوز در جهت توسعه این طرز تفکر در جهان اسلام تلاش میکند. این مذهب سلفی، با دلارهای نفتی شیوخ عرب در سراسر جهان اسلام همسو با
1) (1) ر. ک: قلب اسلام، ص 107.
سیاستهای غرب توسعه مییابد. چهبسا به همین دلایل، نصر با سلفیهای وهابی به شدت مخالف است و موجودیت آن را آسیبی اساسی برای تمدن اسلامی به شمار میآورد. توسعه این مذهب باعث میشود ابعاد معنوی، روحانی و عرفانی تمدن اسلامی به فراموشی سپرده شود؛ درست همان جنبههایی از اسلام که غرب به شدت از آن در هراس است؛ چرا که خود با بحران معنویت روبهروست(1)و اسلام و تمدن اسلامی قادر است پاسخ اساسی این چالش و بحران دنیای متجدد باشد.
ثانیاً: غرب از جریانها و اندیشههایی که تنها به جنبههای باطنی مذهب پرداخته و به شریعت اسلامی و برپا داشتن احکام توجه و اهتمام ندارند یا فرقههای شبهاسلامی که آموزههای اسلام را به شکل ناقص منعکس میکنند. مانند فرقه قادیانی، نیز حمایت میکند. نصر با آنکه در عرصه تصوف بسیار مینویسد، اما بههیچوجه طریقتهای صوفیانه که در عرصه شریعت کوتاهی میکنند را برنمیتابد. حمایتِ غرب از این گروههای مذهبی در برابر مذاهب دیگر، آسیبها و معضلات بسیاری را متوجه جهان اسلام میسازد.
میتوان گفت هراس اساسی غرب از این زاویه، متوجه مذهب شیعه و آن دسته از مذاهب اهل سنت است که پایبند و ملتزم به هر
1) (1) ر. ک: سرژ لاتوشه، غربیسازی جهان، ترجمه فرهاد مشتاق صفت، ص 135. لاتوشه، معتقد است غرب، زندگی در کره خاکی را به متعالیترین ارزش بشری تبدیل کرده است. وقتی جاودانگی در پیشرو نباشد، زندگی به مبارزهای مضطر علیه زمان بدل میشود. از دیدگاه او الگوی توسعه غرب با تمام توفیقاتش در دو جا شکست خورده است: یکی در مسئله معنابخشی به حیات و دیگری در توزیع نعمت برای همگان.
دو جنبه اسلام هستند؛ مذاهبی که حامل معنویتی اصیل و جاودان برای تمام بشریتند.
به سبب احساس خطر از این ویژگیهای اسلام، غرب بهویژه از آغاز استعمار تا به امروز، در کنار دامن زدن به اختلافات مذهبی و سیاسی در جهان اسلام، به سختی تلاش میکند تا مسلمانان را توسط مسیونرهای (مبلغان) مذهبی به مسیحیت وارد کند. این کار با فعالیتهای آموزشی و تبلیغی و از طریق ارائه خدمات و کمکهای مالی، بهویژه در بخشهای فقیرتر جهان اسلام صورت میگیرد. از سوی دیگر، این مسیونرها و مبلغان مذهبی به شکلی به این تبلیغات میپردازند که در سکولار کردن فراگیران مؤثرتر است تا مسیحی کردن آنها.
نصر میگوید: «در بسیاری از مدارس، آنها اگر بتوانند به جای سوق دادن مسلمان به سوی مسیحیت، از میزان باور آنها به اسلام بکاهند، راضی و خشنودند.»(1)
این تلاش غرب ازآن رو جالب توجه و سؤال برانگیز است که تفکرات سکولار، در سیری صعودی، در صدد منزوی کردن و به حاشیه راندن هرچه بیشتر مسیحیت در غرب، در خلال چند قرن گذشته است. نصر دراینباره میگوید: «مایه بسی شگفتی است که پس از انقلاب فرانسه، که کشیشان را در این کشور میکُشتند، دولت فرانسه در شمال آفریقا سرگرم حمایت از مسیونرهای مذهبی بود.»(2)
تقریباً تمام کسانی که میخواهند به اسلام و تمدن اسلامی حمله کنند، پیش از هرچیز به نقش زنان در جامعه اسلامی حمله میکنند.(1)این امر از آنرو اهمیت دارد که زنان از نظر جمعیتی، نیمی از جامعه اسلامی را تشکیل میدهند. آسیبها و چالشهایی که از این جهت دامنگیر تمدن اسلامی میشود، به دلیل گستردگی تبعاتی که در پی دارد، از اهمیت شایانی برخوردار است. از اینرو نصر در بسیاری از تألیفاتش درباره اسلام و تمدن اسلامی، مباحثی را به تبیین نقش و جایگاه زن در اسلام و جامعه اسلامی اختصاص داده است. از دیدگاه وی این مبحث آنچنان اهمیت دارد که داوری غرب و دنیای متجدد درباره تمدن اسلامی، به نقش و جایگاه زنان در آن بازمیگردد.(2)
مسئله برابری زنان و مردان، حجاب، چند همسری در اسلام، از جمله موضوعاتی است که بسیاری از جنجالها و فشارهای تفکر غربی بر تمدن اسلامی را پوشش میدهد. در کنار این جنجالها موجی از افکار و نظریات جدید درباره نقش زنان در جامعه با عنوان «فمینیسم» که بیشتر بر مساوات کمّی میان مردان و زنان در تمامی حوزهها استوار است در چند دهه گذشته، در غرب شکل گرفته است. این پدیده نه تنها به مسئله جایگاه زن در مغرب زمین اهتمام دارد، بلکه خود را نظیر مسیونرهای مذهبی دارای رسالتی جهانی میداند. به گفته نصر، این پدیده تلاش میکند تا بهگونهای ستیزهجویانه به کمک وسائط درونی و بیرونی، به
جهان اسلام نفوذ کند. از اینرو جنبشهای محلی بسیاری در جهان اسلام به راه انداخته است که از افراطیترین گرایشهای فمینیستی تا چیزی که امروزه از آن به فمینیسم اسلامی تعبیر میشود را دربر میگیرد.(1)نصر نیز به این مسائل توجه ویژه دارد. وی بر این نکته اصرار دارد که منتقدان غربی در هر زمان، تنها بر اساس مدهای رایج در غرب از جامعه اسلامی انتقاد و درباره آن داوری کردهاند. پس نباید این انتقادات و داوریها را جدّی دانست. البته باید دیدگاههای منتقدان مزبور را فهمید، ولی نباید گمان کرد که آنان معیارهای قاطع و خطاناپذیری برای تعیین ارزشیابی ارزشی در اختیار دارند و از حقایقی قطعی و مبتنی بر موازین علمی اثبات شدهْ داوری برخوردارند.(2)
نصر معتقد است به جای آن که از مسئله زنان در اسلام، برای در فشار گذاشتن تمدن اسلامی به عنوان بخشی از جنگهای صلیبی نوین استفاده شود، بایستی از دیدگاهی اسلامی، با توجه به معیارهای انسانی به جایگاه زن در جامعه اسلامی نظر شود. ابتدا باید دانسته شود که هرچه امروز در جهان اسلام دیده میشود، تنها نتیجه مشخص اسلام نیست؛ بلکه شامل آداب و رسوم جوامعی که اسلام به آن وارد شده نیز هست.(3)نصر، نظریه و الگوی فمینیستها مبنی بر تساوی جنسی میان زن و مرد را نمیپذیرد. به اعتقاد وی زن و مرد در برابر خداوند و قانون جایگاه یکسانی دارند، اما در این دنیا با هم مساوی نیستند؛ بلکه یکدیگر را در عرصههای اجتماعی و اقتصادی کامل میکنند. زنان با مردها برابر نیستند؛
همانطور که مردها هم با زنان برابر نیستند؛ بلکه در برداشت اسلامی زن و مرد مکمل یکدیگرند.(1)اساساً ساختار جامعه اسلامی بر اساس برابری کمّی نیست؛ بلکه بر اساس مکمّل بودن است.(2)بنابر همین استنباط اسلامی از مکمّل بودن زن و مرد و ماهیت مقدسِ رفتار جنسی که در اسلام مورد تأکید است، جداسازی زنان و مردان در موقعیتهای اجتماعی و مفهوم استفاده از حجاب که مشخصه زن مسلمان است، قابل پیگیری میباشد. او معتقد است تنها زنان مسلمان، با توجه به تعالیم اسلامی و موازین اجتماعی درون تمدن اسلامی، قادرند درباره مسائل زنان تصمیم بگیرند و دیگران (غربیها) صلاحیت تصمیمگیری دراینباره را ندارند.(3)
آزادی(4)و تفکر برخواسته از آن، یکی از خواستههای همیشگی بشریت بوده است. هیچ مرد یا زنی در غرب یا شرق وجود ندارد که آزادی را تحسین نکند. اما در این میان، تعریف مشخص و فراگیری از آزادی وجود ندارد. در طول تاریخ، اندیشمندان و صاحبنظران تعاریف متفاوت و گاه متضادی از آزادی ارائه دادهاند.(5)در روزگار ما خودِ آزادی نخستین و بزرگترین قربانی سوء استفاده از آزادی است. از اینرو واژه دلانگیز آزادی در حال حاضر میتواند به پستترین عمل
یا متعالیترین ارزش تعبیر شود. نصر در تعریف خود از آزادی، تعالی انسانی را مورد توجه قرار میدهد. از نظر وی تنها خداوند دارای آزادی مطلق است.(1)در روایت نصر، آزادی در اسلام، براساس این حقیقت معنوی استوار گشته که انسان با غلبه بر نیروهای نفس اماره، به آزادی واقعی دست یابد.(2)هیچیک از محدودیتهایی که شریعت اسلام برای زندگی او قرار میدهد، محدودیتی برای آزادی او شمرده نمیشود؛ بلکه این محدودیتها حکم امدادهای ضروری را دارد که آزادی واقعی تنها به مدد آنها امکانپذیر میشود.(3)بر این اساس، تصویری که اسلام از آزادی عرضه میکند، به قصد یافتن راهی است به سوی ملکوت با انقیاد و تسلیم در برابر اراده الهی.(4)به باور نصر، آزادی در مقیاسی خارج از این ویژگی، که بهویژه پس از رنسانس در اروپا رواج یافت، جز بردگی و بندگی در برابر قدرتهای طبیعی بیرون از انسان یا در برابر احساسات و انفعالات نفسانی آدمی را در پی نخواهد داشت.(5)این آزادی، در نهایت به معنای محبوس شدن در محدوده تنگ طبیعت فردی خود شخص است.(6)
در تعریف غالب متفکران سکولار غربی، منشأ آزادی، مطلق شمردن نوع بشر است. این مطلقانگاری انسان به صورت نادرست، از مطلق انگاشتن ذائقه
1) (1) نصر، اسلام و تنگناهای انسان متجدد، ص 62.
2) (2) قلب اسلام، ص 274.
3) (3) اسلام و تنگناهای انسان متجدد، ص 61.
4) (4) سید حسین نصر، اسلام برای عرضه به دنیای جدید چه دارد؟، فصلنامه قبسات، قم، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، سال هشتم، مسلسل 27، ص 39.
5) (5) آموزههای صوفیان از دیروز تا امروز، ص 257.
6) (6) اسلام و تنگناهای انسان متجدد، ص 62.
و نیازهای انسانی ناشی میشود؛ نیازهایی که بسیاری از آنها نیازهای راستین نیستند. این نیازها بههیچوجه مطلق نیستند، اما بشر مصرفگرای امروز در مقام مصرف کننده، نیازهای خویش را مطلق میانگارد(1)و تلاش میورزد تا در راه رسیدن به آن، هر نوع آزادی داشته باشد. در این دیدگاه بایدها و الزامات حضور دارند، ولی به نظر میرسد نبایدها به فراموشی سپرده شدهاند. بنابراین اینان از این دریچه به دنیا مینگرند. به اعتقاد نصر، چنین تفکری، زندگی را همانند تجارتخانه بزرگی میبیند که آدمی آزاد است در آن پرسه بزند و اشیائی را به خواست خود برگزیند.(2)این تلقی از آزادی، چهبسا به پوچگرایی و هرج و مرج منجر خواهد شد.(3)
این الگو درباره مذهب، معمولاً با آزادی از مذهب و نه آزادی مذهب توأم است.(4)با همین رهیافت، بشر غربی بهنام علوّ مقام انسان، از کل کیهان تقدسزدایی کرده است و انسان را در جایگاه خدا نشانده است و از این دیدگاه به آزادی میاندیشد. انسان در این رویکرد در برابر هیچ مقامی غیر از خودش مسئول نیست و سلطه خویش را بر همهچیز نامحدود میداند.(5)این امر از آنرو اهمیت دوچندان مییابد که به گفته نصر، آزادی اکنون به شعار کهنه غرب، بهویژه آمریکا برای مقاصد سیاسی و اجتماعی تبدیل گردیده(6)و از آن به مثابه یک حربه و به تعبیر وی موعظه بهویژه علیه
1) (1) سید حسین نصر، ایستادن در پیشگاه خداوند، روزنامه جام جم، ویژه ماهانه اندیشه و حوزة معرفتشناسی، شماره پنجم، ص 9.
2) (2) معرفت و معنویت، ص 327.
3) (3) آموزههای صوفیان از دیروز تا امروز، ص 257 و ایستادن در پیشگاه خداوند، ص 8.
4) (4) ر. ک: قلب اسلام، ص 275.
5) (5) ر. ک: نیاز به علم مقدس، ص 91.
6) (6) قلب اسلام، ص 273.
تمدن اسلامی استفاده میکند.(1)در دیدگاه نصر، تمدن اسلامی از آزادی به عنوان یک ایدئولوژی وارداتی از غرب، استقبال نخواهد کرد. به باور وی جهان اسلام بیتردید در جستوجوی دستیابی به آزادی است، اما آرزو دارد که این آزادی را بر اساس درک خود از ماهیت جایگاه انسان و هدفنهایی آزادی، یعنی رسیدن به خداوند و توجه به این واقعیت از آزادی در نظام انسانی، مبتنی سازد.(2)هرچند ممکن است خطاهایی در تقابل هر دو گونه آزادی غربی و آزادی به معنای اسلامی آن در ذهن مسلمانان در همهجای تمدن اسلامی وجود داشته باشد،(3)ولی مشخصه اصلی تمدن اسلامی آن است که مسلمانان هنوز در جهان ایمان زندگی میکنند که در آن تسلیم و اطاعت از پروردگار، محدودکننده آزادی انسان به شمار نمیآید. این وظیفه دائمی بر دوش مسلمانان است که راه مبارزه برای به دست آوردن آزادی، حکومت قانون و حقوق بشر را پیدا کنند که از دیدگاهی اسلامی درک شدنی است.(4)
مسئله حقوق بشر که امروزه بسیاری آن را جهانشمول میپندارند، به گفته نصر، در جدال میان هواداران جهانی شدن و کسانی که خواهان حفظ فرهنگِ خودی هستند، نقش اساسی دارد.(5)اکنون حقوق بشر به ابزار و وسیلهای برای سیاستگذاری قدرتهای غربی بدل گشته که
بهنام عشق به انسانیت، درصدد تشدید فشار فرهنگی و سیاسی بر فرهنگهای رقیب است.(1)از این مسیر حقوق بشر آنگونه که غرب مدعی آن است، یکی از آسیبهای عمده فراروی تمدن اسلامی است. در دیدگاه نصر، تفکر اسلامی با حقوق بشر در محتوا و جوهره و حتی ضرورت اجرای آن مخالفتی ندارد. اختلاف اساسی درباره رابطه میان حقوق انسان و مسئولیتهای انسان و همچنین میان حقوق انسان در برابر حقوق خداوند و سایر آفریدههای خداوند است.(2)
در اندیشه نصر، حقوق بشر مانند مفهوم آزادی، ارتباط تنگاتنگی با جایگاه انسان و نوع نگرش به آن دارد. حقوق بشرِ مورد ادعای غرب، همانند آزادی، از دل رنسانس سر برآورد.(3)در این تصور، انسان دیگر برحسب ایمانش به خداوند و جهان آخرت تعریف نمیشد؛ بلکه به صورت موجودی مستقل از خداوند و کاملاً زمینی درآمد و به این باور دست یافت که انسان مدرن، معیار و میزان همهچیز است و به هیچچیز وابسته نبوده و مطلق است.(4)نصر در نقد این دیدگاه میگوید: «منحصر کردن همه حقوق به ابنای بشر امری خطرآفرین است. تنها خدا مطلق است و اختصاص دادن این اطلاق به خودمان، نهایتاً ما را نابود خواهد کرد.»(5)نصر معتقد است ما مسئولیتهایی داریم که بر حقوقمان مقدمند.(6)در اندیشه اسلامی، انسان بار امانت الهی را به
دوش میکشد؛ بنابراین مسئول است. اگر چه مسئولیت در نگرش غربی نیز حاکم است، ولی در آنجا اساسش بر مصلحتاندیشی است، اما در اسلام، این تقدم از اصول محسوب میشود. در جامعه مدرن، انجام مسئولیت در برابر پروردگار یا حتی اعتقاد و بیاعتقادی به خداوند تغییری در حقوق شهروندان ایجاد نمیکند. از این حیث مبنای حقوقی در این دو نگرش کاملاً متفاوت است؛ اگر چه ممکن است در بسیاری از نتایج با هم مشترک باشند.(1)بر همین اساس، درک اسلامی از حقوق بشر، الزاماً با تعبیرهای متداول غربی آن، یکسان نیست؛ درحالیکه خود غرب حقوق بشر را جهانی میداند با این وجود، درک غرب از این اصطلاح در طول زمان تغییر کرده است.(2)در این میان تمدن اسلامی و نخبگان آن، چند وظیفه را برعهده دارند: در قدم اول، مشارکت نخبگان مسلمان در سطحی جهانی برای ایجاد آگاهی انسان از مسئولیتهایش که تکمیلکننده و مقدم بر حقوق است؛ دیگر آنکه در درون تمدن اسلامی، اندیشمندان مسلمان باید به درکی عمیقتر از حقوق انسان براساس مفهوم اسلامی از سرشت انسان بنابر آنچه در کتاب و سنت آمده، دست یابند و آن را در ساختاری جدید، تدوین کنند تا پاسخگوی چالشهای غرب مدرن و همچنین شرایط کنونی در جوامع مختلف اسلامی باشد. سپس تفکر اسلامی باید در عالیترین مرتبه با این عقیده کنونی جهان غرب که درک امروزین غرب از حقوق بشر، درک همگانی و جهانشمول است، چالش کند. بر این اساس، ضرورت فهم و برداشتی اصیل از حقوق بشر مبتنی بر آموزههای اسلامی احساس میشود.(3)
بدیهی است که آسیبشناسی تمدن اسلامی از دیدگاه سید حسین نصر بدون کاوش در زندگانی و شیوه تفکر وی و همچنین پی بردن به نظریات و آرای مکتب سنتگرایی درباره تمدن که نصر از شارحان عمده آن است، آسان نخواهد بود. از اینرو در کنار پرداختن به این مهم در نخستین فصل پژوهش، مبحث رهیافتی بر تمدن، با تأکید بر اندیشههای نصر، با موضوعاتی نظیر معنای لغوی تمدن، تعریف اصطلاحی تمدن و پیشینه تحول در معنای آن نیز گنجانده شد. ضرورت درج این موضوعات در این است که علاوه بر بیان مسائل مقدماتی درباره تمدن، دیدگاه نصر را که حکایت از پارادایم جدیدی در تعریف تمدن دارد، بازگو میکند؛ بدینترتیب که وی مانند برخی از پژوهشگران عرصه تمدن، برخلاف طیف قدیمیتر نظریهپردازان تمدنی، فرهنگ درونتمدنی و هویت مستقل فرهنگی را شاخصه و مبنای شکلگیری تمدنها و مرزبندیهای تمدنی به شمار میآورد، بر این اساس، او تمدنها را مبتنی بر
جوهره فرهنگی آنها، به تمدن سنتی و تمدن مدرن تقسیم میکند. از این دیدگاه، هر امری در تمدنهای سنتی، مبتنی بر نوعی ارتباط با ماوراءالطبیعه و معنویت قدسی است؛ درحالیکه در تمدن مدرن، انسان خاکی منشأ و معیار تمام امور به شمار میآید. با این توصیف، تمدن اسلامی در ردیف تمدنهای سنتی قرار میگیرد.
بر این اساس، پرداختن به آسیبهای تمدن اسلامی به مثابه یک تمدن سنتی، بدون شناخت مفهوم تمدن اسلامی و پیشینه و مبانی آن از نگاه نصر امکانپذیر نیست. در اندیشه او، اسلام مُوجد تمدنی عظیم است؛ از اینرو ارکان اسلام مانند - قرآن، پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانِ مؤمن، مبانی تمدن اسلامی به شمار میآیند. نصر التزام به تمام جنبههای سنت اسلامی را بیمهکننده و هادی تمدن اسلامی دانسته و با این رویکرد، دیدگاهها و اندیشههای تجددگرایان و بنیادگرایان درباره تمدن اسلامی را نقد میکند. وفادار بودن او به نظریات سنتگرایی باعث شده تا بیشتر به کلیت و کمتر به اجزای تمدن اسلامی بپردازد. با این وجود، این اعتقاد باعث نشده تا وی به تحولات درونی تمدن اسلامی علاقه نشان ندهد. چهبسا دیدگاه سنتگرایانه او باعث شده است که بحثهای تطبیقی بسیار مفیدی در آثار او یافت شود که ما را در شناخت دنیای کنونی و به تَبَع آن، فهم صحیح و کاملتر تمدن اسلامی یاری رساند. از جمله روشها و رهیافتهای اصلی نصر درباره تمدن اسلامی، توصیه بر وحدت و انسجام تمدن اسلامی است؛ امری که نصر خود در آثارش بر آن ملتزم است.
شناخت وسیع از تمدن غرب و تمدن اسلامی، در کنار دفاع عقلانی و روشمند از تمدن اسلامی، از مؤلفههای مهمی است که پژوهشگر را به پیگیری آسیبهای تمدن اسلامی از دیدگاه سید حسین نصر ترغیب میکند، اما آنچه اهمیت بیشتری دارد، اعتقاد نصر به زنده بودن و موجودیت تمدن اسلامی در حال حاضر است. نصر با این اعتقادِ برخی که حیات تمدنی را به حیات علوم تجربی و میزان برخورداری از آن پیوند میزنند، مخالف است. او حیات تمدنی را بر الگوهای معرفتی و فرهنگی استوار میکند؛ از اینرو وی تمدن اسلامی را با وجود ضعفها و آسیبهایی که بر آن عارض شده، دارای حیات میپندارد؛ چرا که اسلام و فرهنگ اسلامی به مثابه روح تمدن، در تمدن اسلامی سرزنده و دارای حیات است. نصر آسیبهای تمدن اسلامی را در دو قرن گذشته، یعنی پس از ظهور و اوجگیری پدیده مدرنیسم، مولود دو عامل درونی و بیرونی قلمداد میکند. از اینرو تقسیمبندی آسیبشناسی تمدن اسلامی بر همین معیار بنا گردیده است.
آسیبهای درونتمدنی در اندیشه نصر ابعاد مختلفی را شامل میشود، به اعتقاد وی هر تمدنی برای رشد و بالندگی، بایستی از کاستیها و عناصر منفی و همچنین مزایای خود آگاه باشد. به باور وی از آنجا که اسلام - هم به عنوان دین و هم به مثابه تمدن - یک راه و روش تمام و کمال زندگی است، بدون شک تخریب بخشهایی از این تمدن، که نمونه آن در حوزههای علمی و آموزشی، فرهنگ عمومی، معماری، هنر و سیاست مشهود است،
ماهیت فراگیر این دین و تمدن و میزان التزام مسلمانان به اصول ماندگار آن را با خطر مواجه میکند. بنابراین، شناخت و لحاظ این تخریب و آسیبها برای آینده تمدن اسلامی ضروری است. پرداختن به این آسیبها فصول اصلی این پژوهش را به خود اختصاص داده و سعی شده تا از نگاه نصر به صورت بنیادی و ریشهای بدان توجه شود.
در درون تمدن اسلامی، در حوزه علم و فناوری، تبدیل و تغییر مبانی و جهانبینی علوم، از علوم سنتی به علوم مدرن، بدون رویکردی انتقادی بدان، همزمان با پیادهسازی کورکورانه نظام آموزشی غرب در کشورهای اسلامی و متأسفانه سردرگمی و رفتار منفعلانه اندیشمندان و نخبگان جهان اسلام درباره اسلام و تمدن اسلامی، در کنار عدم آگاهی کافی و شناخت از دنیای مدرن و تمدن غرب، از آسیبهای عمده این بخش به شمار میآید.
در عرصه فرهنگ، علاوه بر تقدسزدایی از فضای فرهنگی در تمدن اسلامی، به عنوان یک آسیب فراگیر، نوعی گسست تاریخی و جغرافیایی در دو قرن گذشته در تاریخ و تمدن اسلام مشهود است. همچنین دین و شریعت به مثابه نهادی زیربنایی و واقعیتی فراتر از زمان، با چالشهایی عمدتاً از سوی آرای متجددان درباره ایمان دینی و ضرورت وجود شریعت و کارکرد آن روبهروست.
از سوی دیگر، نهاد امت اسلامی که هویت مشترک تمام مسلمانان و نقطه اتکای تمام اندیشهها در مورد وحدت و انسجام فرهنگ و تمدن اسلامی است، با ورود ایدههای هویتِ سرزمینی،
نژادی و زبانی، دچار دوگانگی و آسیب جدّی شده است. این دوگانگی در هویت فرهنگی، سردرگمی و مناقشات بسیاری را در تمدن اسلامی باعث گردیده است.
در حوزه سیاست و حکومت، رابطه دشوار دین و سیاست با ظهور لیبرالیسم، مارکسیسم و قدرت یافتن دوباره اسلام سیاسی، وارد مرحله حساسی شده است، این امر زمانی خطرناکتر میشود که به طرز عوامفریبانهای گاه برخی الگوهای سیاسی بیگانه، مانند مارکسیسم با ظاهری اسلامی عرضه میشود.
ظهور جنبشهای سیاسی در جهان اسلام که بیشتر بهصورت واکنشی صورت گرفته، از دیگر آسیبهای فراروی تمدن اسلامی است، زیرا این جنبشها که معمولاً نقش سیاسی پررنگی در کشورهای اسلامی دارند، از معیارهای چندگانه و بعضاً متفاوت در ساختار سیاسی پشتیبانی میکند که با ساختار سنتی اسلام در تضاد است.
نفوذ ملیگرایی مُلهم از غرب که با طبیعت جامعه اسلامی بیگانه است و متأسفانه التقاط و آمیختگی آن با تعالیم اسلام و به تبع آن، سست شدن مفهوم امت اسلامی به عنوان هویت درونی تمدن اسلامی و جایگزین شدن مفهوم غربی ملت و ملتپرستی، از بلایای دیگر این تمدن است. تأکید بر آن در چند دهه گذشته و بهویژه توسط تجددگرایان و بنیادگرایان، که معمولاً قدرت سیاسی را در کشورهای اسلامی در دست دارند، تنشهای سیاسی بسیاری را در پی داشته است.
از دیدگاه برونتمدنی، راه یافتن علم و فناوری غربی با جهانبینی سکولارش به عنوان شبهِ دین دنیای متجدد به جهان اسلام از سویی و
عدم آگاهی نخبگان مسلمان از فراگیر شدن این جهانبینی از سوی دیگر، در کنار القای مداوم مطالعات شرقشناسان و اسلامپژوهان غربی درباره فروپاشی و از بین رفتن تمدن اسلامی، از خطرات عمده پیشروی تمدن اسلامی در عرصه دانش و فناوری است.
در حوزه فرهنگی، آسیبهای فراروی تمدن اسلامی، در پرتو جهانیسازی فرهنگی مورد توجه قرار گرفته است. غرب در جهت جهانیسازی دو پروژه اساسی یعنی اشاعه مدرنیته و تهاجم به فرهنگ اسلامی را پیگیری میکند. بر این اساس برای ترویج و مدرنیته، از دو ابزار بسیار کارآمد، یعنی رسانه - که نقش موثری در ایجاد تودههای مخاطب و تودهای کردن ایدهها دارد - و ترویج شیوه زندگی عامیانه مدرن به عنوان یک جاذبه قدرتمند سود میبرد. غرب در کنار توجه به این امور، بهدلیل غنا و پایداری فرهنگ اسلامی و نفوذ آن در میان مسلمانان، در صدد تخریب چهره اسلام، با خشونتبار توصیف کردنِ آموزههای آن نیز برآمده است.
در عرصه سیاست و اجتماع، علاوه بر انتقاد غرب به جایگاه و نقش زنان در تمدن اسلامی و ارائه الگوی غربی حقوق زن، حمله به موجودیت اسلام، با جهانی دانستن مفاهیم آزادی و حقوق بشر که در غرب براساس مطلق شمردن انسان و نیازهای او تعریف میشود، از آسیبهای عمده برونتمدنی میباشد. این همه در کنار ایجاد، توسعه و تشدید اختلافات سیاسی و مذهبی از رویکردهای غرب برای مقابله با تمدن اسلامی است؛ بدینترتیب که در عرصه سیاست، با وجود قرائتهای گوناگون از دموکراسی، غرب به دموکراسی مبتنی بر جدایی دین و سیاست اصرار میورزد و در عرصه مذهبی، در کنار ایجاد اختلافات مذهبی، همزمان از
دوگونه جریان در جهان اسلام حمایت میکند: اولاً مذاهبی که تنها مبتنی بر تعابیر انحصاری و سختگیرانه از شریعتند؛ ثانیاً مذاهب و فرقههایی که تنها به جنبه معنوی و باطنی مذهب تأکید میورزند. با این رویکرد، غرب از مذاهبی نظیر تشیع که به هر دو بُعد اسلام، یعنی شریعت و معنویت (طریقت) اهتمام دارند، در بیم و هراس است.
در مجموع، با وجود مواجهه تمدن اسلامی در دو قرن گذشته، با هجوم تمدن و جهاننگری بیگانه که منجر به تخریب بخشهای زیادی از این تمدن گردیده، به واسطه برخوردار بودن از سنت فرهنگی ماندگار و ثابت که مبتنی بر ارکان جاودانه وحی و سنت نبوی صلی الله علیه و آله است، قادر به بازسازی و ترمیم آسیبهای خویش میباشد؛ چراکه اسلام به عنوان مُوجد و سازنده تمدن اسلامی به شکل اولیهاش کماکان شکوفا و پایدار است. قسمت عظیمی از معضلات و آسیبهای مشهود در تمدن اسلامی، بدان دلیل است که تمدن اسلامی، امروزه به صورت کامل، اسلامی نیست و اغلب آنچه اسلامی پنداشته میشود، زیر پوشش اندیشهها، نظریات و روشهای علمی، سیاسی، فرهنگی و فناوری مدرن که به صورت ناقص از غرب تقلید شده، پنهان گردیده است. با در نظر گرفتن این امور و درک عمیق و همهجانبه از ماهیت حقیقی دنیای مدرن و تدارک پاسخ مناسب به چالشهای دنیای متجدد، میتوان از دیدگاه سنتِ اسلامی با زدودن این معضلات و آسیبها، به بازسازی و ترمیم تمدن اسلامی پرداخت.
در مقابل، تمدن غرب - که آسیبهای پیشروی آن، امروزه برای جهانیان مشهود است - از آنرو که مبانی و ارکان آن برخلاف تمدن اسلامی، بر متغیرها و امور ناپایدار استوار است، قادر به بازسازی خود
نیست؛ چرا که از معیار عینی برای داوری فعالیتهای خود و نقادی آن بیبهره است. این تمدن از هرگونه اصلاح مبانی عاجز است، زیرا نمیتواند با اصلاح خویش آغاز کند. این امر دامنه تنشها و معضلات را در سطح میانتمدنی پیچیدهتر میسازد. واقعیت این است که تمدن اسلامی گرچه در آینده نزدیک نمیتواند تهدیدِ نظامی، سیاسی و حتی اقتصادی برای جهان غرب باشد، اما از دیدگاه نصر، تهدید تنها از این عوامل ناشی نمیشود؛ بلکه نیروی معنوی نیز منشأ تهدید است. بنابراین، قدرت فزاینده معنوی اسلام، آن چیزی است که غرب به شدت از آن در هراس است. این هراس از این جهت بنیادی است، زیرا اسلام بهطور خاص این قابلیت را دارد که در جهانی تحت سیطره تجددگرایی و پساتجددگرایی، به حیات خود ادامه دهد، همانگونه در طول سالها این کار را کرده است، ولی جهان متجدد قادر نیست دیرزمانی در عین وفاداری به همه افکار و نظریات نسبیگرایانه و اومانیستی خود دوام آورد. بر این اساس همانگونه که جهانبینی سکولار غربی به مثابه جهانبینی سلطه، امروزه چالش و آسیبی بزرگ و فریبنده برای تمدن اسلامی است، اسلام نیز چالشی اساسی برای جهانبینی سکولار غربی به شمار میآید.
قرآن کریم.
احمد، اکبر. ص، پست مدرنیسم و اسلام، ترجمه فرهاد فرهمندفر، نشر ثالث، چاپ اول، تهران 1380.
اصلان، عدنان، پلورالیسم دینی (کثرت ادیان از نگاه جان هیک و سید حسین نصر) ترجمه انشاء الله رحمتی، تهران، انتشارات نقش جهان، چاپ اول، 1385.
اعوانی، غلامرضا، سنتگرایی در نظرخواهی از دانشوران، مجله نقد و نظر، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ش 15 و 16، 1377.
اکبری، محمد تقی، فرهنگ اصطلاحات علوم و تمدن اسلامی، مشهد، بنیاد پژوهشهای آستان قدس، چاپ اول، 1370.
السید، رضوان، اسلام سیاسی در کشاکش هویت و تجدد، ترجمه مجید مرادی، تهران، مرکز بازشناسی اسلام و ایران، چاپ اول 1383.
جعفری، محمد تقی، ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، تهران، نشر فرهنگ اسلامی، ج 5، چاپ اول، 1359.
جهانبگلو، رامین، گفتوگو با خویش و دیگری، احمد غلامی و علیرضا کیان، همشهری ماه، سال اول، سال، 1380، ش 2518.
رابرتسون، رونالد، جهانی شدن، تئوریهای اجتماعی و فرهنگ جهانی، ترجمه کمال پولادی، تهران، نشرثالث، چاپ اول، 1380.
دهخدا، علی اکبر، لغتنامه دهخدا، ج 17، چاپخانه دانشگاه تهران، 1346.
دیکسون، عبدالامیر، دراسات فی تاریخ الحضاره العربیه، جامعه بغداد، 1980.
سعید، بابی، هراس بنیادین؛ اروپامداری و ظهور اسلامگرایی، غلامرضا جمشیدیها، موسی عنبری، تهران، دانشگاه تهران، چاپ اول، 1379.
شووان، فریتیوف، اسلام و حکمت خالده، ترجمه فرزان راسخی، تهران، نشر هرمس، چاپ اول، 1383.
شووان، فریتیوف، گوهر و صدف عرفان اسلامی، ترجمه مینو حجت، تهران، نشر سهروردی، چاپ اول، 1381.
طوسی، خواجه نصیر، محمد بن محمد، اخلاق ناصری، تصحیح مجتبی مینوی، تهران، انتشارات خوارزمی، 1369.
عنایت، حمید، اندیشه سیاسی در اسلام معاصر، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ چهارم، 1380.
الفاروقی، اسماعیل راجی؛ الفاروقی، لوس لمیاء، اطلس الحضاره الاسلامیه، ترجمه عبدالواحد لؤلؤه، الریاض، المکتبه العبیکان، چاپ اول، 1998.
الفاروقی، اسماعیل راجی؛ الفاروقی، لوس لمیاء، علوم عقلی و تجربی در عالم اسلام، ترجمه محمد فیروزکوهی و روح الله نصراللهی، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ اول، 1383.
کلنر، داگلاس، بوردیار - مک لوهانی جدید، ترجمه محمد میرزاخانی، ماهنامه پژوهشی اطلاعات حکمت و معرفت، سال دوم، ش 4، تیر 1387.
کوهن، ریمون، گفتوگوی فرهنگها (ارتباط بینالمللی در دنیای وابسته)، ترجمه محمد علی محمدی، مشهد، شرکت به نشر، چاپ اول، 1380.
گرنستون، موریس، تحلیل نوین از آزادی، ترجمه جلالالدین اعلم، تهران، امیر کبیر، 1357.
گنون، رنه، بحران دنیای متجدد، ترجمه ضیاءالدین دهشیری، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم.
سیطره کمیت وعلائم آخرالزمان، ترجمه علی محمد کاردان، تهران مرکز نشردانشگاهی، چاپ اول، 1361.
گولد، جولیوس - کولب، ویلیام. ال، فرهنگ علوم اجتماعی، محمد جواد زاهدی و دیگران، تهران، انتشارات مازیار، 1376.
گیدنز، آنتونی، پیامدهای مدرنیت، ترجمه محسن ثلاثی، تهران، نشرمرکز، چاپ اول، 1377.
جهانی رها شده، ترجمه علی اصغر سعیدی و یوسف حاجی عبدالوهاب، تهران، علم وادب، چاپ اول، 1379.
لاتوشه، سرژ، غربیسازی جهان، ترجمه فرهاد مشتاق صفت، تهران، سمت، 1379.
لوکلر، ژرار، جهانی شدن فرهنگی آزمونی برای تمدنها، ترجمه سعید کامران، تهران، مرکز انتشارات وزارت امور خارجه، چاپ دوم، 1384.
مهیمنی، محمد علی، گفتوگوی فرهنگ و تمدنها، تهران، نشر ثالث، چاپ اول، 1379.
نصر، سید حسین، آرمانها و واقعیتهای اسلام، ترجمه شهاب الدین عباسی، تهران، دفتر نشر سهروردی، چاپ اول، 1383.
آموزههای صوفیان از دیروز تا امروز، ترجمه حسین حیدری و محمد هادی امینی، تهران، قصیده سرا، چاپ اول، 1382.
اسلام برای عرضه به دنیای جدید چه دارد؟ فصلنامه قبسات، قم، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، سال هشتم، مسلسل 27، بهار 1382.
اسلام، علم و مسلمانان، گفتوگوی محمد اقبال با سید حسین نصر، ترجمه سید امیرحسین اصغری، روزنامه اطلاعات، چهارشنبه، دوم خرداد، 1386، شماره 23917.
اسلام - مذهب، تاریخ و تمدن، عباس گیلوری، تهران، دبیزش - روزبهان، چاپ اول، 1385.
اسلام و تنگناهای انسان متجدد، انشاء الله رحمتی، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردی، چاپ اول، 1383.
اسلام و مسئله خشونت، ترجمه مجتبی فاضلی، روزنامه ایران، سی ام اردیبهشت سال 1385.
اهمیت اسلام در جهان معاصر، تهران، انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، شرکت انتشار، 1349.
ایستادن در پیشگاه خداوند، روزنامه جام جم، ویژه ماهانه اندیشه و حوزه معرفت شناسی، نقطه، شماره پنجم، 19 مرداد ماه، سال 1385.
تأملاتی درباره انسان و آینده تمدن، ترجمه مرتضی فتحی زاده، پژوهشهای علوم انسانی (فصلنامه دانشگاه قم)، سال اول، شماره چهارم، 1379.
تجدد، دین را ضعیف کرده است، مصاحبه عبدالله یوسفزادگان با سید حسین نصر، روزنامه شرق، 25 مرداد، 1385.
تعلیم و تربیت اسلامی، قم، مجله معرفت، موسسه امام خمینی رحمه الله، ش 69، سال 1382.
پاسخ به رابرت کامینگ نویل، جام نو، می کُهن، (مقالاتی از اصحاب حکمت جاویدان)، ترجمه امیر مازیار، تهران مؤسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، چ اول، 1384.
جوان مسلمان و دنیای متجدد، ترجمه مرتضی اسعدی، تهران، طرح نو، چاپ ششم، 1384.
در جستوجوی امر قدسی (گفتوگوی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر)، ترجمه سید مصطفی شهر آیینی، تهران، نشر نی، چاپ اول، 1385.
در غربت غربی (زندگینامه خودنوشت دکتر سید حسین نصر)، ترجمه امیر مازیار و امیر نصری، تهران، انتشارات رسا، چاپ اول، 1383.
دین و نظم طبیعت، ترجمه انشاء الله رحمتی، تهران، نشرنی، 1385.
رویارویی تمدنها و آینده بشر، ماهنامه کلک، ش 60، اسفند 1373.
زمینه برخورد فرهنگ و تمدن ایران و غرب، تهران، انتشارات مجله یغما، 1352.
سنت عقلانی اسلامی در ایران، ترجمه سعید دهقانی، تهران، قصیده سرا، چاپ دوم، 1383.
سنت، عقلانیت و دیانت، هفت آسمان (فصلنامه تخصصی ادیان و مذاهب)، قم، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، ش 33، بهار 1386.
علم و تمدن در اسلام، ترجمه احمد آرام، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، 1384.
نصر، سیدحسین، قرآن و حدیث؛ منبع و الهامبخش فلسفه اسلامی، ترجمه محمد محمدرضایی، قم، نامه مفید (فصلنامه تخصصی دانشگاه مفید)، ش 12، 1376.
قلب اسلام، ترجمه سید محمد صادق خرازی، تهران، نشرنی، چاپ اول، 1385.
کتاب ماه (ویژه گفتوگوی تمدنها)، تهران، اسفند 1377.
گفتوگوی تمدنها و جهان اسلام، پاسخ آسیا به نظریه برخورد تمدنها (مجموعه مقالات)، به کوشش سلیم رشید، ترجمه سید محمد صادق خرازی، تهران، خورشید آفرین، چاپ اول، 1384.
معرفت و معنویت، ترجمه انشاء الله رحمتی، تهران، انتشارات سهروردی، چاپ سوم، 1385.
نظر متفکران اسلامی درباره طبیعت، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ چهارم، 1377.
نیاز به علم مقدس، ترجمه حسن میانداری، قم، موسسه فرهنگی طه، چاپ دوم، 1382.
ویژگیهای فرهنگ اسلامی، خرد جاودان (مجموعه مقالات نصر)، به اهتمام سید حسن حسینی، تهران، سروش، چاپ اول، 1382.
نصر، سید حسین و لیمن، الیور، تاریخ فلسفه اسلامی، ترجمه مهدی دهباشی، تهران، انتشارات حکمت، جلد اول، 1383.
نویل، رابرت کامینگ، فلسفه جاودان در زمینه عمومی، جام، نو می کهن، (مجموعه مقالات) به اهتمام مصطفی دهقان، تهران، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، 1384.
دورانت، ویل، تاریخ تمدن، مشرقزمین گاهواره تمدن، ترجمه احمد آرام، تهران، انتشارات فرانکلین، جلد اول.
هانتینگتون، ساموئل، پی، برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی، ترجمه محمد علی حمید رفیعی، تهران، دفتر پژوهشهای فرهنگی، چاپ اول، 1378.
Hoult, Thomas Ford. Dictionary of Modern Sociologe.(Arizona State University,1972).
Huxley, Aldous. The Perennial Philosophy (London Fotan Book,1988).
Nasr, Seyyed Hoseein. Dabashi, Hamid. Nasr, Vali reza. Shi'ism - Doctrenes, Thought, and Spirituality. (State University of New York Press, 1988).
Nasr, Seyyed Hossein. The Need for a Sacred Science,(Curzon Press,1993).
Schuon, Frithjof. Spiritual Perspectives and Humn Facts, (London, 1987).
Smit, Huston. Philosophy, East and Weast, (January, 1984).
http://web.mit.edu/mitmsa/www/newsite/libstuff/nasr/nasrspeech1/.html