ghaemiyeh.com
اشارات 73
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
(1) امید مهدی نژاد
خدایا! بر محمّد و خاندانش درود فرست، دلهای ما را به زینت توبه - که دلپسند توست - مزیّن کن، و بر طومار اصرار ما بر گناه - که ناخشنودیات در آن است - مُهر پایان بزن.
خدایا! هرگاه قرار تقدیر بر آن شد که از میان دین و دنیایمان یکی مبتلا به زیان گردد، زیان را بر آن یکی فرو فرست که فنایش زودرس است؛ آن دیگری را که بقایی افزونتر دارد، از نقص و زیان مصون بدار.
و هر گاه عزم و همّتمان بر سر دو راههای قرار گرفت که یکی به خرسندی و دیگری به
ناخرسندی تو منتهی میشود، ما را به طریق رضایت رهنمون باش و آهنگمان را در طیّ آن راه که نارضایتی تو را در پی دارد سست گردان.
و در این میان، ما را به اختیار خود وا مگذار؛ که نفس، همواره جانب تباهی را برمیگزیند، مگر تو یاری اش کنی و همواره به بدی فرمان میراند، مگر تو بر او رحم آری.
خدایا! به راستی که ما را از خاک ناتوانی آفریدی و بنای وجودمان را بر باد سستی استوار ساختی؛ که سرآغازمان جز مایعی پست و دون مایه نبوده است و جز به نیروی یاری تو ما را توان و ارادهای نیست.
خدایا! به یاریات پشتگرمی دلهایمان باش و به طریق سعادت هدایتمان کن.
1) برداشتی از دعای نهم صحیفه سجادیه.
چشم دلمان را از هر آن چه خلاف مودّت است بربند و جوارحمان را از غوطه خوردن در مرداب گناه محفوظ بدار.
خدایا! بر محمد و خاندانش درود فرست و آن چنان کن که ندای دلهایمان، اشارات چشمانمان، آهنگ کلاممان و تکاپوی تنهامان، همه و همه، ثواب را بر ما نازل کنند، تا آن جا که هیچ نیکی که ما را شایسته پاداشت میکند، از ما فروگذار نگردد و هیچ بدی که ما را سزاوار عذابت میکند؛ در کتاب اعمالمان باقی نماند.
سید حسین ذاکر زاده
من همه این سایهها را باور میکنم.
باشد! قبول دارم که پشت به آفتاب ایستادهام؛ مثل روز برایم روشن است این تاریکی که خودم آفریدگارش بودم.
اما مگر قرار نشد از دریچه کرامت خودت ما را مرور کنی؟
حالا هم که میبینی آمدهام، رو بروی حضور بیوسعت تو نشستهام، روی همین حساب است و گر نه ...
آخر میدانی، چیزهایی شنیدم از تو که پاک دلخوشم کرده است؛ حتی آن قدر شوق برگشتنم لبریز شده بود که تمام طولِ جاده خلوتِ با تو را یک نفس دویدهام و حالا این طور صمیمی و راحت، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، آمدهام و در متن این نیایش نشستهام.
مرا نگاه کن؛ ببین، برگشتهام! باور کن در طول سفر، انتهای هر جادهای به خانه تو میرسید.
اسم تو شده بود رمز عبور هر دروازه روشنی. خلاصه که چیزها دیدم و شنیدم از تو.
شنیدهام که گفتهای اشتیاق تو برای بازگشت بندهات، از شوق مادر برای دیدار فرزند گمشدهاش بیشتر است.
شنیدهام که گفتهای از رگ گردن به ما نزدیکتری؛ آنوقت ما را ببین که چه بیچراغ، تا نمیدانم آن کجا را پی این و آن به دنبال تو میگشتیم.
من با تمام ناتوانی گامهایم، اولین قدم را برداشتهام، حالا هم در انتظار قدمهای بیشمارت ایستادهام؛ یعنی این توقع بیجایی از بیکران مهربانی تو است؟!
یعنی همین یک خواهش روشن هم از این همه ملکوت به من نمیرسد؟!
نه! فکر نمیکنم؛ فکر نمیکنم این دفعه را بیراهه آمده باشم.
تا این جای جاده که همه جا نشان تو بود.
میدانم این دفعه را درست آمدهام.
نزهت بادی
بچه که بودم، دست یافتن به تو، برایم مثل ماهی قرمز داخل حوض بود که دائم از دست من میگریخت، یا مثل آن آشیانه جوجه کبوترها بر روی ناودان که من هر چقدر بر نوک انگشتان پایم میایستادم، دستم به آن نمیرسید.
سالهای بعد از آن، سالهای شوریدگی و شعر و بیخوابی بود؛ اما تو هنوز به من نزدیک بودی؛ به نزدیکی ستارهای که هر شب، بر روی بام خانه، دیوان خاطراتم را روشن میکرد.
بعد از آن، هر چه بزرگتر شدم، تو دورتر شدی!
دیگر نه من آن بچه بازیگوشی بودم که راز گم کردن مداد رنگیهایم را فقط به تو میگفتم و نه تو آن خدایی که حضورت را مطمئنتر از همه اشیا و افراد پیرامونم احساس میکردم.
کم کم دور و برم پر از چیزهای بزرگ شد؛ پر از آدمهای بزرگ، کارهای بزرگ، جاهای بزرگ، آرزوهای بزرگ، گناهان بزرگ ...
اما دیگر خبری از خدای بزرگ نبود! انگار تو را با همه چیزهای کوچک بچگیام جا گذاشته بودم، یا شاید تو را در میان دنیای بزرگم گم کرده بودم.
هر چه بود، تو دیگر نزدیک من نبودی؛ یعنی بودی، ولی من احساس نمیکردم.
ابتدا، جای خالی تو در زندگیام به اندازه یک خال سیاه کوچک بود، اما چیزی نگذشت که این خال بزرگتر شد؛ مثل یک گودال عمیق و دهشتناک!
سعی کردم جای خالیات را با خیلی چیزها پُر کنم؛ اما هیچ کدام نتوانستند این خلأ بیانتها را پر کنند.
دیگر هیچ چیزی به اندازه دوری تو برایم بزرگ نبود؛ از این همه فاصلهای که با تو پیدا کرده بودم، میترسیدم.
شاید همین ترس بود که باعث شد دوباره کوچک شوم؛ آن قدر کوچک که بیهیچ تکلفی، بری پیدا کردنت گریه کنم.
حاضر بودم همه آن چیزهای بزرگ را بدهم، اما دوباره خدای بزرگم به من نزدیک شود؛ به نزدیکی همان ماهی قرمز حوض یا آشیان جوجه کبوترها.
نمیدانم چه شد؛ اما وقتی آن درد بزرگ بیتو بودن بر جانم چنگ انداخت و من فهمیدم که چقدر بدون تو کوچک و حقیرم، یکدفعه احساس کردم جای خالیات پر شده است؛ پر از مهربانیهای خدای بزرگم! خدای بزرگتر از همه کوچکیهای من!
(1) محمد علی روزبهانی
ستایش تو را که تابشی از علم بیکرانت را نصیبمان کردی و چراغی از معرفت ذاتت را بر ما روشن ساختی.
اخلاص را توشه سفر ما به دروازههای توحیدت قرار دادی و ما را به آن هدایت کردی.
ستایش تو را؛ ستایشی که نه در فهم عاشقان گنجد و نه در خیال شاعران.
ستایشی که گوی سبقت از نغمههای عارفان واصل و سجاده نشینان شب زنده دار میرباید.
ستایشی که تاریکیهای عالم برزخ را بر ما روشن کند و از کوره راههای دنیا به سلامت بگذراند و ما را در غربت و وحشت روز محشر، همدم باشد.
تو را چنان ستایش میکنم که حمد و ثنایم، سقف آسمان را بشکافد و بالاترین درجات قرب تو را بپیماید؛ نیایشی که دیدگان ما را در آن روز که چشمها خیرهاند و از ترس و وحشت برق میزنند،
بیاراید و آن هنگام که بدکاران، روسیاه و شرمناک از عمل خویش باشند، مرا رو سپید و سربلند گرداند.
1) ترجمه آزاد دعای اول صحیفه سجادیه.
حمدی که رهاننده ما از آتش دردناک الهی باشد و ما را در جوار کرم و رحمت رب متعال، به ساحل امن آرامش رساند.
ستایشی که با آن، در بهشت جاوید پروردگار و محل نزول مهربانیهای او، همنشین پیامآوران و رسولان خاص او باشیم.
نیایش تو را سزاست که از هر وصف و شرحی منزهی! ای یگانه تکیه گاه و مأوای ما!
حمیده رضایی
«ای در درون جانم و جان از تو بیخبر
وز تو جهان پُر است و جهان از تو بیخبر
جویندگان گوهر دریای کُنه تو
در وادی یقین و گمان از تو بیخبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بینصیب
نام تو بر زبان و زبان از تو بیخبر»
بار الها!
هوایی که روشن نیست، پلکهای خستهام را در هم پیچیده است.
زانوانم را پای گریز از خویش نیست؛ دستم گیر از این همه رکود.
دنبال خورشید میگردم؛ دستم را بگیر و رهایم کن از گم شدن در خویش که بیتابانه، وصل تو را آرزومندم.
غبار از آینه سینهام بزُدا.
کمک کن تا کولهبار گناه از دوش بیندازم و در هوای صاف بخشایشت نفس تازه کنم!
کمک کن تا دستانم را به شاخههای آسمانی لطفت گره بزنم!
هیولای ظلمت بر گُردهام چنگ انداخته است.
خدایا!
مرا نه توان ایستادن است، نه توان گذشتن.
بالی برای پریدن و پنجرهای برای رهایی، روبرویم بگذار تا در مسیری که هر چه خورشید در آن میگردند و از نور مطلق تبخیر میشوند، بال بگیرم.
معبودا!
شرمگین از دستهای تهی و ناچیز خویش، بر جبروت تو چشم دوختهام و از عمیقترین لایههای تنم، فریاد میزنم رهایی از خویش را.
گدازههای گناه، تنم را میسوزاند.
باران رحمت تو خاموش میکند آتشی را که خود افروختهام.
خدایا!
دستهایم را بر شاخههای بلند ابدیّت آویختهام؛ سبز کن مرا.
نزدیکتر از همیشه حس میکنم تو را.
رهایم کن از خویش؛ از بندی که بیهوده بر گامهایم افکندهام.
بگذرانم از خاک!
سیراب کن تشنگیام را از زلال لطف و رحمتت!
باید گامهایم را محکمتر بردارم.
ابلیس، پشت تمام پارهها و یاختههایم کمین کرده است؛ مرا رها مکن، دستم گیر و یاری کن این دیوار رو به ویرانی را.
تکیه گاهی نیست که بر آن تکیه دهم؛ مرا از تعلقات برهان و به خویش برسان.
(1) امید مهدی نژاد
آفریدگارا! نزدت به شکایت آمدهام از خویشتن خویشم که جز به بدی فرمان نمیدهد و جز به زشتی دست دراز نمیکند. به راه تباهیام میکشاند تا بر آستان قهر تو هلاکم کند.
پیوسته بهانه میتراشد و دل به آرزوهای موهوم، خوش میکند.
تا بدی به او میرسد، پریشان حال میشود و چون به راه راستش میخوانم، به راه نمیآید.
سرگرمِ بازیِ بیهودگی است و یاد تو را فراموش کرده است.
به ورطه گناهم میاندازد و برای توبه، امروز و فردا میکند.
1) . برداشتی آزاد از مناجت خمس عشر.
آفریدگارا!
نزدت به شکایت آمدهام؛ از دشمنی که به بیراههام میکشاند، از شیطان که افسونم میکند، مرا به تو بد گمان میسازد و دلم را به دلشوره میاندازد، یاری ام میکند که واژگون گردم، زندگی را میآراید که دلبستهاش گردم و با چرب زبانی، میان من و فرمانبری از تو سایه میاندازد.
آفریدگارا!
نزدت به شکایت آمدهام؛ از دلی که سنگ شده است و در گرداب تردید، رنگ به رنگ میشود.
از جانی که اسیر سرنوشت شوم خویشتن است و از چشمی که چشمه اشکش خشکیده است و خوف تو را زار زار نمیگرید و به هر چیز که خوشایندش شود، شیفته وار مینگرد.
آفریدگارا!
دست و پا بسته تقدیرم؛ مگر تو توانم دهی.
اسیر ناملایمات روزگارم؛ مگر تو پناهم باشی!
تو را به حکمتت که از رازهای نهان آگاه است و به مشیّتت که در هر چیزی کارگر است؛ مرا جز با مهربانیات رو در رو نساز و آماج تیرهای فتنهام نگردان.
در برابر خصم یاری ام کن در سختیها نگهبانم باش و در هجوم سیل گناه، پناهم ده.
اکرم کامرانی اقدام
گام برمیدارم در جادههای نامعلوم؛ در بیراههای ساخته با دستهای خودم.
یأسی مبهم، خانه کرده در چشمهایم.
ای در تمامِ ثانیههای من حاضر!
ای در تمام لبخندهای من جاری!
خوب میدانم، بارِ من کج است و منزلِ قُرب و رضای تو از من دور؛ یا نه! من از آن دور؛ کوتاه کن این فاصلهها را.
الهی!
میخواهم یک جرعه سکوت سَر بکشم؛ شاید این کلماتند که بارِ گناهانم سنگینی میکنند!
شاید این کلماتند که هر لحظه مرا به هزارتوی مبهمِ خویش میکشانند!
شکر میگویم تو را به زبانِ سکوت و لب فرو میبندم.
چشمهایم را در باد میچرخانم، ابر سیاهِ کلمات را پس میزنم.
اکنون، هوای چشمهای من بارانی است.
و من جاری شدهام؛ سویِ لحظاتی زلال و بارانی.
آی اشکهای زلال و رها! مرا پاک کنید از شرمِ این همه گناه.
پروردگارا!
کجایِ این وسعتِ بیانتها را بکاوم؛ در جستجویِ یکرنگی گم شده دستهایم؟
دستهایم در زنجیر عصیان و سَرکشی است.
سرشار از سیاهی و زشتی ام.
کجاست آبی آسمان قُرب تو که پرواز دهم دستهایم را در آن؟
باید گام بزنم در ملکوت معرفتِ تو.
چشمهایم را میبندم.
خواب میبینم؛ دستهایم سپیدتر از سپیده شدهاند.
باید هزار بار از تو بگویم و هزار بار تو را بنویسم. یا نورُ یا ...
حمیده رضایی
تنفّس زیر سقفهای معصیت، جانم را در هم ریخته است.
ابلیس، پشت تمام یاختههایم کمین کرده است؛ در این بارش بیوقفه و سهمگین توطئهاش، به چتر گشوده خداوندیات محتاجم.
چون درختی خشک ایستادهام.
هیچ بهاری از شاخههای خشکیدهام نیاویخته است.
صدای هیچ چکاوکی خواب سنگینم را نیاشفته است.
اگر مهربانیات مرا از این همه گناه نرهاند، چون قلعهای فرسوده در خویش فرو میریزم و شعلههای گدازان جهنّمی که خود افروختهام، از من جز خاکستری ویران باقی نمیگذارد.
زمان از هزار سمت میگریزد.
پیراهن خشن حسرت، روحم را میآزارد. من قربانی طغیان خویشم.
کمک کن تا از این بند رها شوم. تنها تویی که میتوانی این گونه از ساغر نورت سرشارم کنی که خورشید فردا را هم بر ظلماتِ من راهی نیست.
تنها تویی که میتوانی رهایم کنی در آبیِ زلالِ مهربانیات. تنها تویی که میتوانی عطش گامهایم را در شوره زارهای ندامت، به امید رسیدن سیراب کنی.
ای خداوند بزرگ! از جهان بریدهام و به انکار ذرّه ذرّه خویش برخاستهام.
آتش یادت را در من برافروز. اگر چشمهای من در خور دیدارت نیست، امّا بگذار اگر سفری هست، به اعماق جانم باشد!
بگذار خورشید بر شانههای فرو ریختهام بدمد!
بگذار از شتاب ترسناک دقایق بگذرم - از رنج روزهای این گونه و شبهای شوریدگی ام - !
بگذار در لطف بیدریغ تو دست و پا بزنم که غرق شدنم، رسیدن به ساحل امن عیش است و مهربانیات سرشار.
مرا آن گونه قرار ده که خود میخواهی؛ منی که بر جان خویش نیز ستم کردهام در زمره ستمکاران قرار مده!
یا ارحم الراحمین!
مرا توفیق طاعت ببخش تا سزاوار پاداش بزرگت باشم.
بوی بهشت، سرشارم میکند اگر نظر لطفی به من اندازی.
خداوندا!
لایقم گردان که به ریسمان هدایت چنگ بزنم.
در هنگامههای هراس، ایمنم بدار که تنها تکیه گاه و پشتیبانم تویی.
بگذار بال در خُنکای نفس کرّوبیان بگیرم.
امید مهدی نژاد
خسته از سنگینی بار طاقت فرسای «خود»، دل زده از آینه تاری که عکس لبخند تو نیست، پژمرده از
دیوارهایی که میان من و یادت حائل شدهاند، روبروی خالیِ قلبم نشستهام.
ای مهربان!
پنجرهها را آن همه وسعت نیست که قاب تصویر بیکران تو باشند.
این شب دیرپا، چنان در تار و پود جانم رخنه کرده است که انگار خورشید مهرت سرِ بر آمدن ندارد!
زلزلههای مهیب تردید، بنای قلبم را چنان لرزاندهاند که بیم ویرانی ایمانم میرود.
دستم تهی است؛ اما دلم سرشار از نام توست. ناامیدم مپسند!
ای وسعت بیانتها! کدام جاده سر بر آستان تو میگذارد؟
ای آسمان لایزال! کدام ستاره، روزنهای به سوی توست؟
ای بحر بیکران! کدام زورق، به ساحل امن تو میپیوندد؟
بادهای سرگردان، چون بادبادکی رها به این سو و آن سو میکشانندم. ریشهام در دستان باد است؛ دستم را بگیر!
هر جادهای که بیهدایت نام تو بر آن پا گذاشتم، به بنبستی رسید و هر قافله که بیجرس یاد تو همراهش شدم، اسیر سرابی شد.
بیتو، گمگشته برهوت اوهامم؛ نور هدایتی بفرست!
ابرها، طراوت نام تو را میبارند و دریاها شور تو را موج میزنند. بیابانها سرشار از خاطرات تواند و جنگلها در مِه یادت فرو خفته. تنها منم که دستم از تو خالی است؛ بیحاصلتر از اینم مپسند!
از آن روز که پا به عرصه آغاز گذاشتم، مغروق لطف تو بودم و نمیدانستم.
اکنون که میدانم چگونه از موج موج دریای کرامتت بینصیب باشم. کیسه خالی فقرم را سکه بخشایشی عنایت کن.
خدیجه پنجی
به دور دست خود که نگاه میکنم، چیزی نمیبینم؛ جز گذشتهای سراسر گناه و تاریکی.
گذشته من تلّی از اشتباهات کوچک و بزرگ من است.
کتاب زندگیام را که ورق میزنم، واژه واژه عصیان و معصیت میبینم.
«لا اله الّا انت، سبحانکَ انّی کنتُ من الظّالمین»
من هماره از ستمکاران بودهام.
چه بسیار ستمها که بر خویش روا داشتم؛ این چشمها را که میبایست دریچهای باشد به روی زیباییهای تو، هرزه گرد کوچههای گناه کردم؛ این دستها را که بنا بود ملتمس آستان تو باشند، به دریوزگی از آستان بیگانگان درگاهت واداشتم؛ این قدمها را که باید به سمت تو میآمدند، به بیراهههای دور کشاندم، دورِ دور.
چقدر بین من و تو فاصله افتاده!
اما اینک با گامهای توبه، با اشکهای استغفار میآیم.
من از هیچستان وجودم میآیم.
من از ناکجا آباد هستیام میآیم؛ سرشار از روزمرّگیهای بیهوده، لبریز از فرصتهای به تاراج رفته.
من از دور دست سیاهیها میآیم؛ از منتها الیه قفس تن، خود را کشان کشان، زیر باران یکریز و بیامان لطف و کرامت تو آوردهام.
این قطرات پیوسته لطف تو، جان پناه و سایبان بیکسیهای من است.
تطهیر کن مرا از من، از گناهان کوچک و بزرگم.
بگذار غرق تو باشم!
پروانههای خفته در وجودم را بیدار کن!
پرندگیام را به من یادآوری کن!
در وسعت بیانتهای محبت خود، به من فرصت پروازی دوباره ببخش.
بگذار برای چندمین بار پرواز را تمرین کنم!
من را از من جدا کن!
بخواه تا که هم اینک ز جای برخیزم
و شور و همهمهای در جهان برانگیزم
بگذار نزدیک تو باشم!
طعم تلخ دوری از تو را چشیدهام؛ با مذاق فطرت من سازگار نیست.
این بار حلاوت قربت را به من بچشان؛ به من اجازهی حضور بده، دستگیر این دستهای گناه آلود باش و مرا از جا بلند کن!
تو را میخوانم.
نامت را که میبرم، دهانم پر میشود از پروانه، پر میشود از قاصدک، پر میشود از نور.
چشمانم پر از پروانه میشوند، دستانم سرشار از پروانه. من پروانه میشوم تا به طواف درآیم شمع روشن حضورت را.
مرا میخوانی و دالانهای تو در توی وجودم پر میشود از نور، از تو.
تو آهسته و آرام در من فرو میریزی؛ چیزی شبیه ریزش باران، چیزی شبیه وزش نسیم در میان شالیزار، چیزی شبیه به هم خوردن امواج دریا به صخرههای ساحل.
من تو را در خود احساس میکنم؛ بیهیچ واسطهای.
من تو را تا منتها الیه وجودم حس میکنم.
تو آرام آرام در من فرو میریزی و من یکدست، تو میشوم.
اینک من ذرّهای هستم که به اشاره تو، به آفتاب میرسم.
ای سایه رحمت و لطفت همه گیر: «ادعونی استجب لَکُم»
چه میشود که مرا هم طلای ناب کنی
دعا و خواهش من را تو مستجاب کنی.
من به طمع مهربانیات آمدهام؛ مرا از در خانهات ناامید برمگردان.
ابراهیم قبله آرباطان
با همه دلواپسیهایم، با همه بیکسیهایم، با همه غفلتهایم و با همه روسیاهیهایم، هنوز هم یک عاشقم.
مبادا که این اعتقادِ بزرگ از من گرفته شود!
مبادا این باور بلند در من خاموش شود!
میخواهم که اشکهایم را از من نگیرد.
میترسم از حضور خودم در مسیر تندبادهای لرزاننده!
میترسم از مسیر سراسر تاریکی و توهم!
ای خدای خوبیها! چگونه سر بر سنگها نکوبم و گذشته تاریک خود را گریه نکنم، که ثانیههایم در
گذشتهای تاریک گمشده است؟
چگونه ناله نکنم بیکسیهایم را که تمنّا از غیر، چیزی جز«شرمندگی» نیست؛ حال آن که التماس از تو، «شجاعت» است.
تو را به بزم تنهاییام خواندهام؛ آگاهم که رسوایم نمیکنی و در تاریکیها رهایم نمیکنی.
ای اولین و آخرین سر پناه!
ای اولین و آخرین امید زندگی!
«عارفان از دو جهان صحبت جانان طلبند
تنگ چشمان گِدا، ملک سلیمان طلبند
التفاتی نکند اهل دل آن طایفه را
که نه از بهر لقا ملک سلیمان طلبند»
از درهای پنهان غیب، چه میشود که روزنهای به سمت ما باز کنی؟
چه میشود که ما را محرم «لا ریب» خویش نمایی!
ای خدا! ای مهربانِ وصفناپذیر! جرعه جرعه شرم در کاسه چشمانم بریز که فردا، توانِ دیدن جلال ملکوت را داشته باشم.
الهی! از دست غیر چه نالم که خود تباه کننده خویشم و از غیر چگونه دلتنگ شوم که سیاهی راهها را میبینم؟
الهی! دل، خانه حضور کسی غیر تو نیست و اگر غیری در این والا مُقام خانه گیرد، از سستی و نادانی ماست.
میدانم که نمیپسندی غیری در خانه دل باشد؛ پس مپسند که دلم هوای غیر داشته باشد.
«چشم را نور حق شناسی ده
گوش را هوش حقشناسی ده
قلب را جستجوی حق جویی
روح را رزق آسمانی ده
عمر را زندگی جاویدان
جان باقی به عمر فانی ده
لفظ و معنی به قدر دانش ماست
تو به الفاظ ما معانی ده
آنچه میباید، آنچه میشاید
ما ندانیم، آن چه دانی ده
إنّک انت قاضی الحاجات
عالم الغیب، رافع الدّرجات».
باران رضایی
ای کریم توبهپذیر!
اگر چه چهره جانم، تاریکتر از سیاهچالهای دوزخِ قهر توست
و اگر چه هجوم گناهان، مرا از پا انداختهاند،
امّا امید به لطف و احسانِ تو، هنوز در دلم زنده مانده است.
رئوفا!
جز تو کیست آنکه پناه دهد گمراهی را؟
کیست آنکه هر بار درِ توبه بگشاید و باز عصیان بیند؟
یا رب العالمین!
بخشش از آنِ توست؛ همچنان که هستی به تو تعلق دارد.
جز از درگاهِ عنایتِ تو، به که روی آورم که سزاوارِ بندگیام باشد؟!
چشم به رحمت و مغفرت که بدوزم؟
ای که لطف و رحمتت همیشگی است!
ذره تاریکی را که در انبوهِ روشنای بندگانت جاری است، دریاب!
دعوت کن مرا به حریمِ کبریاییات و بگذار تا همیشه در سایهسارِ آفتابِ عنایتِ تو بنشینم.
طیبه تقی زاده
با هر طلوع زندگی، سرمست لحظههای تسبیح و ذکر تو میشوم و هر نسیم نیایش، لبریز از بوی
پرستش و مناجات توست.
ذرّات وجودم، به سمت تو در حرکت است و کلماتم، سوگندی دوباره به عبودیت و بندگی است.
ای پیراسته از هر صفت! تاریکتر از آنم که روشنایی محض تو را دریابم.
پروردگار بنده نواز!
بنواز آهنگ بندگیام را که هر چه راز و نیاز از تو شور میگیرد و هر چه پرواز، از تو بال.
ای قدرت جاری بر روح زندگی!
بریز جام سرمستی لطفت را بر روح تشنهام.
حقیرتر از آنم که بیتو، بیحضور تو، گام بر طریق هستی نهم.
خسته از آنم که غبار آلودِ لحظههای غفلتم در این کوره راههای رسیدن.
شرمنده از آنم که راه را با وجود آن همه نشانه گم کردهام.
بیفشان نور هدایتت را بر تاریکی چشمهام و بگیر دستهای بیطاقت توبه و بازگشتم را.
خداوندا!
خوب میدانی، اگر نبود درهای رحمت و وسعت الطافت و اگر نبود بخشندگی درگاهت، گامهای کوچکم هرگز نمیتوانست مرا به جلو براند.
آه، چقدر سرگشته این سرگردانیها در حوالی توام!
پروردگارا!
دریاب مرا در این لحظههای هراسانگیز تنهایی، آن گاه که سوی تو باز گردم. چه لحظههای سختی خواهد بود اگر تو نباشی، ای حاضر در هر همه حال!
الهی!
حضور همیشه تو را میطلبم در درّههای بیکسی روزهایم و نفسْ نفسِ ثانیههایم و قدم قدمِ گامهایم به سمت تو.
چگونه تو را نپرستم که تویی یگانه خداوند ستایشها و چگونه دست از بندگیات بشویم که تویی جلا دهنده هر تیرگی؟!
این روح خسته را در مسیر هدایتت تنها نگذار!
این بیگانه با خویش را با خودت آشنا کن!
نسرین رامادان
الهی! سراغ تو میآیم؛ با خالیِ دستهایم.
صدایت میزنم؛ با بغض شکسته در گلویم تو را میطلبم؛ با التماس نشسته در اشکهایم، با کولهباری سنگین از غفلت و گناه، با پشتی خمیده از یک عمر عصیان و اشتباه!
الهی! زلال نگاهم، هر صبح و شام به سمتِ آبی احساست جاری است و پنجره کوچکم، در هر لحظه، رو به سوی گستره مهر تو دارد.
تو در وصف نمیگنجی.
ای لا یتناهیِ عشق! شبِ تنهایی و خلوتم را سرشار از حضور معطر خود کن و شیرینی عبادتت را بر این زندانی قفس تن بچشان!
الهی! جا ماندهام از کاروان «السابقون»! کجاست آغوش پنجرهای که به سمت آسمان نگاهت باز میشود؟
کجاست فیض مقدسی که بر من بتابد و سراسر، نور و سرورم کند؟
کجاست آن گرمای هستیبخش که شور شکفتنم ببخشد؟
مهربان من! اینک سجاده نیاز به درگاه تو باز کردهام؛ دوست دارم که مرا بپذیری در بارگاه عزّ و جلالت!
دوست دارم که دستهایم را بگیری و قدم به قدم، به سوی خویش ببری.
دوست دارم که مثل همیشه، غبار از آیینه زنگار بستهام بزدایی و رهایم نکنی در خلأ و تنهایم نگذاری در اوج بیپناهی.
ای پناه همه بیپناهان.
ابراهیم مسجدی
اقامه
گرفتهام، پژمردهام؛ میخواهم تازه شوم. صدایی میشنوم؛ صدایی که سروش شادابی و تازگی است؛ «حیّ علی الصلوة».
بیا و با نماز زنده شو؛ با نماز، سپید بال، تا آسمان آبی آرامش، پرواز کن.
«حیّ علی الفلاح»
یک شادابی همراه با سپیدبختی و یک زندگی در همسایگی بهترین کار؛ «حیّ علی خیر العمل».
نمازی که مرا به پایانه خوبیها میبرد تا به آغاز سفری سبز برخیزم.
باید برخیزم؛ «قد قامت الصلاة».
باید قیام کنم و دل به مهربانترین بسپارم.
باید تو را بجویم و در بالاشهر همیشگی، مردمان را به خبری صلا زنم که تو بزرگتر از آنی که به وصف درآیی؛ «الله اکبر».
ای صاحبان مجازی دنیا! فقط یکی است که هر چه هست، از آنِ اوست؛ «لا اله الا اللّه»
نیّت
در پیشگاه تو میایستم.
از چهار جهت، فقط خانه تو را نشان کردهام.
میایستم تا با گفتن نام بلندت، به خانهات درآیم.
تکبیرة الاحرام
واژهها، رژه میروند.
میکوشم تا تو را با واژهای بیان کنم.
باران ...؟ نه!
آسمان ...؟ نه!
آبی ...؟
نه! آبی هم فقط رنگ است و عرض و تو اصلی و جوهر همه موجودات.
نه! نمیتوانم.
نامهایت را مرور میکنم.
رحمان، رحیم، مجید، قدیر ...
همه زیبایند؛ چون دانههای یک تسبیح سبز. «الله»
نامی که همه نامهایت در آن جمع است؛ اما من نمیتوانم به وصفش درآورم.
«اللّه اکبر»؛ تو برتر از آنی که در وصف درآیی.
با این اقرار، مُحرِم میشوم.
همه لذتها را جز لذت تکلّم با تو، بر خود حرام میکنم.
کلید ستایش
زبان میچرخد، در تکاپوی اُنس با تو و نام تو را میبرد؛ اجازه سخن میدهی؟
«بسم الله الرحمن الرحیم»
برای رسیدن به آستان ملکوت، اذن ورود میخواهم؛ میخواهم ستایشت کنم.
«الحمد للّه ربّ العالمین»
آری! ستایش از آن تو است؛ تو که پروردگار همهای.
به مهرت سخت نیازمندم، ای مهربان؛ «الرّحمن الرّحیم».
مرا بهسوی خودت فراخواندی؛ نگاهم را بهسمت خودت برگردان و مرا بپذیر، ای «مالک یوم الدین»!
«ایّاک نعبد»های من، نشان وفاداری منند؛ ولی میترسم؛ پس کمکم کن، «و ایّاک نستعین».
از کدامین سو باید بیایم؟
کدامین جاده مرا به تو میرساند؟
جادههای گمراه کننده فریبا، بسیارند؛ راهم مینمایی؟ «اهدنا الصراط المستقیم».
نزدیکترینِ راه را نشانم بده تا زودتر به تو رسم.
خوشا آنان که تو راهنمایشان بودی و راهشان دادی به جاده روشن خوشبختی، «صراط الذین انعمت
علیهم»؛ آنان که زیر بارش باران محبت تو سبز شدند
جدایی هرگز!
لذت دوستیات را از من نگیر، میخواهم همیشه با تو باشم.
بر بدیهایم خشمگین نشو؛ ناتوانتر از آنم که بخواهم نافرمانیات کنم «غیر المغضوب علیهم».
نگرانم؛ نگران از سیاهی شب گمراهی، نگران از این که راه گم کنم.
روشنایِ من! کنارم باش و مرا از گمراهان مخواه؛ «و لا الضّالین».
سوره توحید
من صفرم؛ بینهایت صفر، تهی، هیچ، سراپا نیاز.
و تو «اَحَد» هستی؛ یکی، ولی همهای، بینیازی؛ «الله الصمد».
میکوشم تا در کنار تو جای گیرم. اوج میگیرم و از همه بالاتر میشوم(1). خویشم نیستی ولی خویش را با تو مییابم؛ «لم یلد و لم یولد». تو شبیه هیچ یک از آنان که تا کنون دوستشان داشتهام، نیستی. «وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَد».
دیگر خود را یافتهام، بعد از سالها گمگشتگی، بیهودگی و سرگردانی.
رکوع
در برابر بزرگی و بزرگواریات، سر خم کردهام.
این، نشان سنگینی بار گناه من است. در برابرت شکسته شدم، تو میتوانی نجاتم دهی؛ تو که به پاکی و بزرگی شهرهای «سبحان ربّی العظیم و بحمده».
سر بلند میکنم.
میدانم همه آن چه در دل مرور و بر زبان جاری کردهام، شنیدهای؛ «سمع الله لمن حَمِده».
سجده
از دقیقههای با تو بودن، هنوز آرام نگرفتهام.
دلم میخواهد نزدیکتر شوم. نزدیکتر به آفریدگارم و مایه آفرینشم؛ به خدا و خاک؛ به خدا که آسمان پرواز من است و به خاک که فرودگاهم. «سبحان ربّی الاعلی و بحمده».
برای دوباره برگشتن، یک «زنگ پوزش» میخواهم؛ زنگ توبه، یک لحظه عذرخواهی، ببخشید! فقط یک لحظه کوتاه؛ «استغفر الله ربی و اتوب الیه».
و این بار، راحتتر از قبل به تسبیح تو خواهم پرداخت.
قنوت
دستهای تهی را به سوی وعده گاه خوبی(2)تو میگیرم تا نشانت دهم بیچارگی ام را.
آن قدر نگه میدارم تا تحفهای در آن بریزی؛ تحفهای که برای همیشه بینیازم کند، تحفهای برای دو سرا، «رَبَّنا ءَاتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْأَخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النّارِ».
تشهد
گواهی به یگانگیات، سند رستن و رستگاری است، همان وعدهای که پیام آور عشق و محبت در آغازین روزهای پیام رسانیاش، به همه عالم تلقین کرد: «قُولُوا لا إِلهَ اِلَّا اللّه تُفْلِحُوا».
اینک من، به دنبال رستگاریام و گواهی میدهم که تو گوهر یک دانهای: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له» و محمد(ص)، دارنده مدال زرّین بندگی و پیک پاکی و خوشبختی است: «و اشهد انّ محمدا عبده و رسوله»؛ پس مُهری از نور بر این سند و گواهی ام میزنم: «أَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».
تسبیحات اربعه
دانههای تسبیح را کنار هم میچینی؛ «سبحان الله»، «وَالْحَمْدُ لِلّهِ»، «وَ لا إِلهَ إِلَّا اللّه»، (وَ اللّهُ أَکْبَر).
دانههایی را که در لحظههای حضور بر زبان میآوردی، یک جا جمع شان میکنی. یک بار دیگر، همه با هم و در کنار هم؛ اینگونه زیباترند.
سه بار تکرار میکنی تا شمارگان ذکرت به «دوازده» برسند.
این دانههای زیبای ذکر، از تنزیه و تقدیس آغاز میشود.
اول پاکش میدانی از هر چه غبار و زنگار: (سبحان الله)؛ آن گاه، پاکی و قداستش را میستایی: (و الحمد للّه) و میپذیری جز او کسی نیست: (و لا اله الا الله) و سر انجام مریدش میشوی؛ یک بار برای همیشه و صلا میدهی که «تو، بزرگتر و برتر از واژگان توصیفی: (و الله اکبر).
سجده آخر
واژهها چقدر لطیف شدهاند؛ «یا لطیف»! اینک که اعتراف به ضعف و سستی ام میکنم، به لطافت نامت، «إِرْحَمْ عَبْدَکَ الضَّعِیفَ»
میخوانمت؛ میدانم که میشنوی.
میخواهمت؛ میدانم که دوستم داری.
میجویمت؛ میدانم که دور نیستی.
به سویت کوچ میکنم؛ میدانم که لحظهای دیگر نزد توام.
میرویم؛ با دانههای شبنمی که بر گونههایم پاشیدهای.
قرار میگیرم؛ چون به قرارگاه دل رسیدهام.
نقاش میشوم و رنگ میزنم به هر آن چه که باید برای تو باشد؛ رنگی از جنس آسمان، آبی روشن.
سلام
سلام، همیشه آغاز نیست؛ گاه پایان هم هست؛ آن گاه که میخواهی از همنشینی و تکلم با حضرت «سلام مؤمن مهَیمن»، جدا شوی.
با سلامی که بوی خوش آشنایی داشت، به سفر سبز پر از سلامت و انس، پایان میدهی.
سلام بر بهترین سفیر سپیدار عشق: (اَلسَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا النَّبِیُّ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُه)
سلام بر اهل سلام؛ آنان که معطر به عطر حضور دائمیاند (أَلسَّلامُ عَلَیْنا وَ عَلی عِبادِ اللّهِ الصّالِحِین)
و سلام بر همه خوبان و آموزگاران خوبیها، سلام بر فرشتههایِ خوب مقرّب (أَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُه).
سید حسین ذاکر زاده
آری، پیشانیات را به مهربانی این خاک هدیه کن.
تو که یادت نمیآید، من هم؛ امّا آن طور که از نگاه این پونهها و همهمه این پروانهها پیداست، برای اوج باید نخست، به این فرود برسی. همه، پیش از من و تو، این گونه به مهمانی آسمان رفتهاند، باور نداری؟!
همین لحظههای خلوت آدم را مرور کن، وقتی وسوسه ابدیّت آن گندم یا نمیدانم آن سیب ... هر چه که بود او را به سردی و تنهایی این خاک سپرد، وقتی که حتّی عکس واژگون بهشت هم از خانه چشمانش پَر زده بود، همین فرود و خشوع، او را در انعکاس این اوج پیچید.
آدم، از خاک، مهمان مهربانی افلاک شد. اگر این رابطه متولد نمیشد که حالا پرواز من و تو، شاید شده بود خاطره بیرنگِ فرشتهها.
آن قدر بالای سرت را نگاه نکن، آسمان از همین پایین شروع میشود؛ از فاصله میان دستهای نیاز تو، از همنشینی هفت موضع جسمت با شهادت این خاک، از پرواز واژههای روشن هر نیایش بیریایت و از هر نگاه و کلام و حرکتت.
باید بدانی با چه کسی طرفی.
طرف تو، همه وجودت را فرا گرفته؛ با هر دم و بازدمی یادش در تو متولد میشود و تو بیخبری.
آن قدر به تو نزدیک شده که نمیبینیاش او را در خودت پیدا کن.
امید مهدی نژاد
... و سلام بر نماز گزاران.
اللّه اکبر ...
چار تکبیر میزنی یکسره بر هر چه که هست؛ بر هر چه جز او.
خودت را پشت سر میگذاری و پای در جاده مینهی؛ جادهای مستقیم به سوی باغهای همیشه سبز ابدیّت.
روبروی نام خدا قامت میبندی؛ آینهای میشوی تا حضرت معبود، تمامت خود را در تو به تماشا
بنشیند.
به راه میافتی. به نام دوست؛ به نام او که هر چه هست از اوست، به نام مهربانی محض و محض مهربانی: بسم اللّه الرحمن الرحیم...
اینک، شایسته مهر خداوندی.
اینک، میان تو و او که بر بلندای معراج ایستاده است، پردهای نیست؛ اگر چشم درونت باز باشد.
به راه میافتی؛ سراپا دست طلب میشوی تا هدایت را از هادی مطلق تمنّا کنی.
پیالهات را پیش میبری تا قطرهای از دریای کرامت کریم مطلق، کام جانت راتر کند و عطش روحت را فرو بنشاند.
به راه میافتی؛ خم میشوی تا همچون صفری بیمقدار، بینهایتِ خداوندی را تعظیم کنی.
به خاک میافتی، به اصل میپیوندی، پیشانی بر خاک میسایی و حلقه درگاه خداوندی میشوی.
در برابر غنی مطلق، جز فقر هیچ نداری.
هیچ میشوی تا همه او باشد.
به راه میافتی و سر از خاک برمیداری؛ اینک، سرشار از اویی.
روبروی آینه نشستهای؛ آینه در آینه: ابدیتی سرشار.
شهادت میدهی که جز او هیچ ندیدهای؛ هر چه هست، همان نور سرمدی است که لباسی از رنگ پوشیده است.
سیری در هفت آسمان کردهای و اینک، گاه فرود است.
زمین، در انتظار خلیفه خداست.
سلام میکنی بر خلاصه خدا؛ انسان کامل، خلیفه مطلق. و سلام میکنی بر تمام همسفران آسمانیات که از سفری از جنس سفر تو، باز میگردند.
فرود میآیی؛ زمین، رنگ دیگر شده است، سبز در سبز.
سفر آسمانی را به پایان بردهای که سوغاتش آینهای است که در درون سینهات شکفته است.
هر روز هفده منزل به سرمنزل یار نزدیکتر میشوی.
... و سلام بر نمازگزاران.
حمیده رضایی
صدایی که نزدیک، صدایی که دور، شهر شتابان، صدایی که در یاختههایم میدود و مرا تشنه جرعهای نیایش میکند.
صدایی سرشار، صدایی که از گلدستههای بلند مرا میخواند و خدایی مهربان و خدایی نزدیک و خدایی که طعم گفتگو با او، تمام وجودم را به هیجان وا داشته است.
پیکری مشتاق و روحی مشتاقتر جانماز نیایش باز و هیاهویی شیرین، در تمام وجود.
در تمام عروقم خون نیایش دویده است. بر گستره عبودیت زانو زدهام.
نفسم به شماره میافتد.
در چشمهایم چلچراغی از خورشید میدرخشد.
و خداوند نزدیک است؛ نزدیکتر از تأمل من در او، صمیمانهتر از آن چه در زیر پلکهای خِرَدم میجهد.
جاذبهای که مرا میکشد به سوی ایستادن.
در برابرش به تواضع. به خشوع، سر بر مهر میگذارم؛ کلماتم بوی نور و نوازش میگیرند و فواره وار از دهانم بیرون میریزند.
دور از همهمه حوالی، تن به جادههای رسیدن زدهام؛ گام در مسیر شناخت و چنگ بر آسمان یکدست نیایش.
سرم بیمدار میچرخد.
خورشید، دیوانهام میکند.
بوی بهشتی نزدیک، در مشامم میرود.
از خاک رد شده، ملکوت، روبرویم آغوش گشوده است.
تمام پنجرهها به من چشم دوختهاند تا بالهای بندگیام را بگسترم در آبی زلال آسمان.
هزار کبوتر در سینهام بال میزنند، هزار پروانه بر شیشه جانم میکوبند، هزار چشمه جوشان از دیدگانم میجوشند و بر خاک میافتم؛ سبحان ربّی الأعلی و بحمده
دیگر مرا با خورشید چه کار که دانه دانه تسبیحم، دانه دانه روشنانی ابدی است.
دیگر مرا با بهار چه کار که عطر بهاری همیشگی، مرا از خاک بریده است.
باید از پلکان نور بالا بروم. دستم به طاقچههای آسمان میرسد، جوانه جوانه بهار بر شاخههای
دستانم میشکفد.
نفسم به شماره میافتد؛ سخنی با معبود، پلکی در هوای روشن بندگی.
آه از این ثانیههای شتابان!
چقدر منتظرم تا صدایی نزدیک، تا صدایی دور، در تمام یاختههایم بدود به بندگی.
محمدعلی روزبهانی
عصر هنگام که چشمان سرخ آسمان بسته میشود و عطر نیاز، لا به لای شاخ و برگ دل آدمی میوزد، حس غریبی تو را به سوی آن بینیاز میخواند.
اکنون، تو در مقام ابراهیم نشستهای و باید بند دل از هزاران بت، پاره کنی و خالص و پیراسته، رو به سوی آن یگانه واحد کنی و سرود بندگی را در «قد قامت» نمازت نغمه ساز شوی.
غفلت ثانیهها را در آبی زلال سجادهات محو کن و تمام دغدغههایت را در ساحل آرامش یاد معبود گم کن که «أَلا بذکر الله تطمئن القلوب».
به یک «تکبیرة الاحرام»، تمام غیر او را پشت سر بگذار و جان و دلت را در پناه حمد و ستایش پروردگار، ایمن گردان.
این جا آن قدر نزدیکی که «یار» را مخاطب قرار دهی و از او تنها او را بخواهی.
بخوان «ایاک نعبد و ایاک نستعین».
حال که جوانه زدی، هنگام خشوع است و ساعت رکوع و این لحظه باید ادب بندگی را به جای آوری.
سجده کن و تنها برای او سجده کن و بر درخت تنومند مهربانی و رحمت او تکیه زن.
حال که بنده او شدی، از بندگی زمین و زمان آزادی.
اینک برخیز که تو خلیفة اللهی و ستایش کن خدایی را که تو را به اعلی علّیین مراتب وصالش دعوت میکند.
وجودت را به یک بانگ «قل هو الله احد» تسکین ده و در آستان آن «الله الصمد»، سراپا نیاز شو.
اینک در برابر آن سررشته دار عالم امکان، تمام پردهها را کنار بزن و آیینه قلبت را از زنگار دلبستگیهای غیر او رها ساز و جام وجودت را از شراب لطف و احسان او لبریز کن.
بهشت تو این جاست!
معراج تو اینجاست!
بشتاب!
شروع کن!
همه چیز را زمین بگذار که هنگامه، هنگامه پرواز است.
بیا و طلوع کن و تاریکیهای لوح دلت را به نور افشانی مُهر سجاده و خلوت محراب نمازت روشن کن!
سینه تو تماشاگه ابروی آن جمال مهتاب روست و این طنین آسمانی «حی علی الصلوة» است که تو را به سماع با عرشیان میخواند.
برخیز و عروج کن!
برخیز و شانه بر آسمان بسای!
خدیجه پنجی
الله اکبر ...
صدای اذان میآید.
کسی مرا میخواند؛ از دوردست توهّمات زمینی.
جذبه شهودی عارفانه، ذرّات وجودم را به سماع در میآورد.
دلم در سینه پای میکوبد از شوق.
دلم چون مرغ بسمل، بال بال میزند.
دلم شبیه تشنهای برای رسیدن به آب، له له میزند.
دلم در چهارچوب سینه، برای رسیدن به تو، هرولهای عاشقانه سر داده است.
صدای اذان میآید و هزار دریچه از نور در من گشوده میشود و من رها از خود و بیخود از خویش، به سمت تو میآیم.
پیله رخوت و رکود را میدرم و تمام وجودم از پروانه پر میشود و مرا به سمت تو میکشاند.
صدای اذان میآید ...
عطر دلانگیز اذان، در دهلیزهای حیرانی و سرگردانیام میپیچد و بوی خوش تو را تا عمیقترین درههای فطرتم منتشر میکند و تا منتها الیه وجودم میوزد.
یاد تو آبشاری میشود و در من فرو میریزد؛ قطره قطره در من رسوب میکند و من خیس حضور تو میشوم.
حضور تو که در پیچ و خمهای وسعت من میپیچد، همه چیز بسیار زیبا میشود، همه چیز با معنی میشود؛ آن گاه، من پنجرهای میشوم رو به سوی نامکشوفترین افقهای کشف و شهود.
من پنجرهای میشوم رو به سوی نابترین مضامین جذبه و شور.
صدای اذان میآید.
تو آرام آرام در من راه میروی، از کوچه کوچه وجودم میگذری؛ صدای قدمهایت را میشنوم و بوی خوشت را با تک تک یاختههایم نفس میکشم.
تو مثل یک حس سوزنده در من - کویر تنهایی من - فرود میآیی؛ مثل یک آتشفشان از تمام رگهایم فوران میکنی، مرا به آتش میکشی و میسوزانی و ذره ذره در خود ذوب میکنی.
من قطره قطره در تو حل میشوم و سراب وجودم را به بیکرانگیِ آبیات پیوند میزنم.
صدای اذان میآید.
چقدر فاصلهها نزدیک است!
من در تو رها میشوم؛ سبکبال، شبیه راه رفتن بر روی ابرها، شبیه پرواز در بیکرانگی، شبیه معلّق شدن در فضای بیجاذبه.
صدای اذان میآید.
تو مرا به خود خواندهای و من اجابت میکنم.
وضو میگیرم و قطره قطره فرو میریزم؛ تطهیر میشوم در وضو!
نیت میکنم، سجادهای به وسعت پرواز روبهروی من است و تو ماورای تمام توهّمات من ایستادهای و به من لبخند میزنی.
با تمام دلم رو به قبله میایستم؛ الله اکبر؛ تو از تمام دریچهها، جاری میشوی.
علی خالقی
تمام پنجرههای نیاز بر رویم گشوده شد و سجادههای اجابت مرا میخواند.
چون بید مجنون میلرزم.
هیجانی غریب، وجودم را فرا گرفته است.
از خویش بریدهام. بر آسمان کبودم چنگ میزنم.
درختی خشکیدهام که بر صفحه آبی آسمان قد میکشم؛ بیهیچ امیدی، بیهیچ بهار و پرندهای.
کلمات از دهانم میتراود و انگار پاهایم بر سجاده عشق ریشه میدواند.
دریایی چشمانم را غرق در تلاطم خویش میکند و حرفهایم رود، رود پهنه صورتم را طی میکند.
الهی!
آمدهام تا بر آستان تو سر سجده بر خاک بگذارم. تمام عالم را خانه راز تو میبینم.
کبوتری شدهام بر سجاده راز آسمان.
لطفت، در مقابلم گشاده است. بالهای عبورم گسترده است. دیگر جز آبی عنایت تو چیزی نمیبینم.
دیوارها، دقیقهها، حصارها، هیچ یک، مانع پرواز نمیشود؛ نه مکان، نه زمان.
به سوی تو میآیم؛ نه این که تو از من دوری؛ این منم که از تو فاصله دارم، این منم که از هستی خودم دور شدهام.
ای نزدیکترین به من!
چگونه از بندهای بسته بر وجودم بِرَهم؟
چگونه خود را به آستان تو پیوند دهم؟
چگونه پای عبورم را بر جاده نیایش تو روان سازم؛ وقتی خنجر مادّیات، جز جراحت، تحفهای برای قدمهای خستهام ندارد؟
قامتم خمیده، اما شوق نیایش، استواری را در پیکرم آشکار میکند.
تو را میخوانم.
کلمات، بر گودی دهانم هجوم میآورند و جملات از لبانم سرازیر میشود.
قیام و قعودم در نام تو خلاصه میشود.
میخوانمت.
بیاختیار، نام تو را صدا میزنم.
ذره ذره وجودم دور نام تو میچرخد.
بیهیچ ارادهای از تو میگویم. نه! این من نیستم که نام تو را میآورم؛ تویی که بند بند وجودم را به سماع میخوانی.
این تویی که واژه واژه نامت را بر زبانم جاری میکنی و بند بندم را معطر به عنایت خویش میفرمایی.
«کیست این پنهان مرا در جان و تن
کز زبان من همیگوید سخن»
سیدمحمود طاهری
سلام بر لحظه سبز عبادت. سلام بر شکوه دیدار عاشق «با خمِ ابرویِ» معشوق در وقت نماز:
«در نمازم خمِ ابرویِ تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد»
سلام بر طراوتِ شبنم گونهای که در آن لحظاتِ عشقبازی، چهره عاشق را فرا میگیرد و وجودش را در سرسبزی و خرّمی غرق میسازد!
سلام بر فرشتگانی که با سلام و صلوات، این لحظههای قُدسی را به نظاره مینشینند!
پروردگارا! تو را سپاس که درِ گفتگو و راز و نیاز و دیدار را با مِفتاح نماز، بروی بندگانت گشودی، و بلکه خواستی با شتاب به سوی تو بدویم:
حَیَّ عَلَی الصَّلاةِ (بشتابید به سوی نماز)
اگر نبود که خود اجازه گفتگو و ذِکر میدادی، کدامین انسان خاکی، زهره بردنِ نام تو را داشت؛
«اُذْکُرُونی اگر نفرمودی
زهره نام او که را بودی؟»
و تو را شکر که زود بهانه میگیری تا شنوای راز و نیاز بندگانت در پنج نوبت باشی.
کیست که در آوای آسمانیِ «حَیَّ عَلی خَیْر العَمَل» سِرّ بهانهگیریِ شیرینِ تو را دریابد، که با همه ناز و با همه بینیازی و با همه زیبایی، بندگانِ خاکیِ فراریِ سَر تا پا نیاز را فرا میخوانی؟
چه بیچاره و بینواست آن بنده غافل که در «پنج نوبت او را به درِ قصر میخوانند» ولی او بیخبر از ذوقِ چنین دیداری، «نوبت به دیگری بگذارد و بگذرد»:
«گر پنج نوبتت به درِ قصر میزنند
نوبت بدیگری بگذاریّ و بگذری»
پروردگارا! ای بینیاز مطلق که همواره به بندگانت مِهر میورزی، و نه به قصور و گنه کار ایشان، که به آقایی و بزرگیِ خود، نظر میکنی، کام ما را از حلاوت نماز و عبادت بیبهره مفرما و ما را به واسطه این معراج، به دیدارت برسان!
با خود گفتم که چه هدیهای برایت بیاورم که در بارگاهت آن را بپذیری و اکنون این دلِ شکسته و روحی سرشار از بندگی است که برایت آوردهام، بپذیر از من ای قادر متعال!
اکنون که در نمازم، دل شکسته شد و بندگی گُل کرد و در قنوت و رکوع و سجود، به اوج رسید، دیگر خبری از مَن نیست؛ خرمن آن همه خودخواهی و تباهی را قلبِ شکستهام بر باد داده است.
دل از اغیار، خلوت شده است و دیو گریخت، ای فرشته من درآی!
«خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته درآید»
درست گفته بودم: «حَیَّ عَلَی الفلاح» که اکنون، زمانِ رستگاری است.
پنجرههایِ مُشبّک دل، نقبهایی شدهاند در امتداد جادههای نور و روشنایی و خوشبختی.
سر برمیدارم از رکوع، و نگاه میکنم؛ انبوهِ جمال و زیبایی و شکوه را در کنار خود میبینم، توانِ دیدار ندارم؛ بیاختیار به خاک میافتم:
سُبْحانَ رَبّیَ الْاَعْلی و بِحَمْدِه.
در آن لحظات رؤیایی دیدار که وجودم سرشار از شکوفههایِ تجلّیِ حضرت دوست میشود، و سرخوشی و سرمستیِ عشق، عِنان اختیار از کفم میرباید، فقط یک چیز از خالقِ خود میطلبم:
«ای خدا این وصل را هجران مکُن
سرخوشانِ عشق را نالان مکن»
حمزه کریم خانی
«کارو» شاعر مسیحی معاصر، از مرد حماسه و غربت، امیر مؤمنان، علی علیهالسلام میسراید:
«سلام بر تو ای پرچمدار حقانیت انکارناپذیر حق، ای یکپارچهترین مرد قرون دیرین، ای دست خدا ... دست آسمان ... دست زمین!
سلام بر تو ای امیر مؤمنان، ای انسان فناناپذیر، انسان جاودانی، ای علی!
ای مرد تکرارناپذیر تاریخ! تو شمشیر برهنه در دست، در وحشیترین ادوار تاریخ زندگی، به خاطر نجات بشر از چنگال ظلمت و به خاطر رهایی بندگان گمنام و بیگناه خدا از سیاهچال زندگی، متین و مطمئن و سرافراز، سینه بازت را پناهگاه رنجها و مشقتها قرار دادی و قلبِ محبت پرور نغمه پردازت را پای حقیقت ریختی.
شبهای خودت را به خاطر آسایش خواب درماندگان، با بیداریهای پایانناپذیر به هم آمیختی ...
ای شاه مردان! صمیمانه استدعا میکنم، درود بیپایان یکی از بندگان مسیح را که در مقابل عظمت روح تو زانو به زمین زده است پذیرا باش.
سوگند به همان مسیح که میپرستم، اطمینان دارم که اگر مسیح [حاضر] بود با کمال صمیمیت همراه من، بر شرافت یک پارچه تو، و سپهر پروازت درود میفرستاد».(1)
حمیده رضایی
بر آستانه تمام درها ایستادهای.
نامت، نوازشگر تمام دریچههای دنیاست.
تکیهزده بر عرش، هیچ گاه کسی یارای شناختن اعماق وجودت را نخواهد داشت.
از پشت نخلستانهای کهن، میشنومت؛ نجوای جاریات را بر زبان چاه، های های گریههای شبانهات را در گوش بادهای سرگردان، سکوت ناگزیرت را از لایههای عمیق تاریخ میشنوم.
مثل ابری فشرده بر سجادههای نیایش خویش تکه تکه میشوی؛ باران شدیدتر میشود.
دستت به طاقچههای آسمان میرسد؛ اما هیچ دستی به یاریات نه ...!
کوفه، خواب مظلومیتت را میبیند، هیولای ظلمت بر گرده خاک چنگ انداخته است.
کجایی تا ذوالفقارت، شبهای بیفانوس خاک را بشکافد؟
شقاوت از در و دیوار تاریخ میبارد، زخم چرکین ناسپاسی در خاک دهان باز کرده است؛ کجایی که دستهای عدالتت، شبهای تاریک این حوالی را در هم بریزد؟
کجایی تا صورت درخشان زندگی را از قابهای فرسوده مرگ بیرون بکشی؟
کجایی تا سرنوشتِ چشمهایم را به تو بسپارم؟
بزرگمرد!
هنوز تاریخ، خوابِ گامهای تو را میبیند و هنوز درهای نیمه بسته در بوی نان و خرمای دستهای تو نفس میزنند.
کجایی که ظلمت بر خاک چیره شده است؟
صدای ضجّه تاریخ را میشنوم.
1) . کرامات العلویة، ص 284.
شبهای بیمهتاب، عمیقتر شدهاند، از هر دریچه صدای سکوت و سیاهی طنین انداز شده است؛ کجایی؟
کدام سپیده روشن در چشمهایت عمیق بنگرم تا در خویش فرو بریزم؟
پای کدام نخل ایستادهای و نماز میخوانی؟
دردهای نهانت را در گوش کدام چاه به نجوا نشستهای که صدایت را میشنوم و نمیشنوم؟
در نازکای نور کدام سپیده گام زدهای که خورشید هر طلوع بر پیشانی بلندت میدرخشد، آن گاه قصد نور افشانی میکند؟
در توفانهای داغ میتازم.
تاریخ، دنبال تکیه گاهی چون تو میگردد.
ذو الفقارت را به دست کدام آینهپوش سپردهای؟
راهیام کن به جذبه خویش.
از تو مینویسم و از بهار آویختهام.
نفسی نیست تا فریادی از جگر برآورم.
باید گامهایم را محکمتر بردارم.
هنوز با هر نسیم، عطر تو را میشنوم و صدایت را.
هنوز شبهای یتیمان، به امیدِ دستهای سرشارت از بوی نان و خرما صبح میشود.
لایقم کن به شناختت که بزرگیات آن چنان است که زبان در دهان نمیگردد، به وصف و قلم در صفحات، به شرح.
علی خالقی
در پیچ و تاب رنگارنگ تاریخ، تو را جستجو میکنم.
در لحظه لحظه زمان به دنبال تو میگردم.
خود را به پهنه وسیع کلامت میسپارم.
هنوز صدایِ پای تو را میشنوم؛ وقتی تن خاکی کوچهها را به قدوم مبارکت زینت میدادی.
وقتی گرده خستهات را پذیرای سنگینی کولههای نان و خرما میکردی.
وقتی با دستان خیبرگشای خویش، لقمه در دهان کودکان عرب میگذاشتی.
وقتی تن خویش را به حفر چاه و کاشت نهالهای خرما آزار میدادی.
پینههای دستانت، روشنای صبح را برای مردم فردا هدیه آورده است.
خود را در هوای تو رها میکنم و از نخوت خویش، به سایه پر مهرت پناه میبرم.
صدایت را میشنوم؛ صدایی که سالهاست روح ناآرام شب را میآشوبد و آسمان اذهان را به کبوتران عشق زینت میدهد.
از خشت خشت خانهها و کوچههای کوفه، نجوای دلنشین نیایش تو به گوش جانهای خسته
میرسد.
از پنجرههای لبخندت، نسیم اشتیاق و دلدادگی میوزد.
بخوان مولای من!
بخوان «مولای یا مولای انت المولی و انا الْعبد و ...» را.
چگونه آیاتِ الهیِ تو را در وسعت کلماتت به نظاره بنشینم و دیوانهوار عاشق و مبتلای خداوند خویش نگردم؟
چشمه لایزال گفتارت، هنوز گویا میجوشد که هر جمله در «نهج البلاغه» تو، خود، دریایی از معارف و مفاهیم سرمدی است که هیچ گاه از تموّج و تحوّل بازنمیماند.
چله نشین این وسعت بیکران میشوم و بهار را که در سینه گفتارت دل دل میکند، میبویم؛ چونان گرسنهای به بوی نان.
مست میشوم از دم مسیحایی ریخته در واژههایت، در این قهقرای نیستی.
خود را رها میکنم؛ شاید آسمان کرامتت به کبوتری قبولم کند و این شوق فشرده در قطرات اشکم را به مهر پذیرش خویش منوّر سازد.
اکرم کامرانی اقدام
با من بگو، از فضایِ مه آلود ذهن من تا هوای بارانیِ چشمهای تو چقدر فاصله است؟
تو فریاد و سکوت را در هم آمیختی تا کلام را به معراج رسانی.
زمین تنها یک بار عدالتِ مجسّم را به چشم خویش دید و آن تو بودی.
نامت را که بر زبان میرانم، زبانم شکوفه پوش میشود.
تو را که مینویسم، عشق از سَر انگشتانم جوانه میزند.
نام تو نیلوفرانه میپیچد در فضایِ ذهنم.
میخواهم تا تو بال بگیرم.
میخواهم از تو سرشار شوم.
ردِّ نسیم را که میگیرم، به عطر ردای تو میرسم.
هر جا که نام تو را میبرم، بوی بهار، میپیچد در ذهن خاک خورده تاریخ.
صدایِ عدالت تو، تا همیشه، فریادی خواهد بود در گوشِ رذالتهای خاک.
مولا!
میشود به تو برسم و خویشتن را در پناه لبخندت زنده کنم؟
حمیده رضایی
سوز آه است که از سمت حرم میشنوم
این چه شوری ست که در پرده غم میشنوم؟
تا ابد بر در و دیوار جهان خواهم خورد
ناله عدل که در پای ستم میشنوم
گوش خواباندهام امشب به در و دیوارت
ولی از سوز نفسهای تو کم میشنوم
تشنه سوز نفسهای توام حرفی نیست
جای نی در نفسِ چاه بدم میشنوم
نخل خنیاگر من! شاخه ماتم بتکان
همچنان میشنوم، میشنوم، میشنوم
امر اگر امر تو و گوش اگر گوش من است
ذوالفقارم من و با قامت خم میشنوم
خدیجه پنجی
شش رتبه از مراتب خلقت، علی، علی است
تلفیق ابتدا و نهایت، علی، علی است
از لا به لای این کلماتی که در هم اند
جمع میان کثرت و وحدت، علی، علی است
هر ذرّه در شروع خودش گفت: «یا علی»
مقصود عاشقانه فطرت، علی، علی است
تسبیح آب و آتش و غوغای خاک و باد
هوهوی بیصدای طبیعت، علی، علی است
منظومه قضا و قدر در دو دست اوست
یعنی مدار چرخش قسمت علی، علی است
در هر کجا که قصه خلقت تمام شد
دستی نوشت، نقطه. سر خط، علی، علی است
امید مهدی نژاد
«ای اهالی سرزمینها دهشتناک و بیابانهای تفتیده! ای اهالی گورهای تاریک!
ای اهالی خاک! ای اهالی غربت و تنهایی و ترس! شما طلایه داران مایید که از ما پیش افتادهاید، و ما دنباله شماییم و به شما خواهیم رسید.
امّا خانههایتان... دیگران در آنها مسکن گزیدند؛
امّا همسرایتان... به تزویج دیگران درآمدند؛
و امّا اموالتان... میان دیگران قسمت شد.
اینها اخبار ما بود برای شما؛ امّا اخبار شما برای ما چیست؟»(1)
این کدام آینه است که این چنین شکوهمند، این چنین هولناک، این چنین بیپرده و این چنین شفّاف، پایان محتوم سراب دنیا را برای اسیران حقیقی خاک، تصویر میکند؟
مردگان گر چه اسیر خاکند؛ امّا اسیران حقیقی خاک، زندگانند؛ مردگان رها شدگانند.
مردگان، زنجیر تن را گسستهاند و به آن سوی افلاک پیوستهاند.
1) . فرازی از نهج البلاغه.
اسیران خاک، زندگانند؛ آنان که سر در آخور خورد و خواب فرو کردهاند و محض توجّه، سری به سوی آسمان بلند نمیکنند.
و علی علیهالسلام اسیران ظاهری خاک را خطاب میکند تا اسیران حقیقی خاک را عتاب کرده باشد.
خانهها بر پایه خاک قد برمیافرازند و استوار میشوند و خانه خدایان، میپندارند این سقفهای محکم و مستحکم، هیچ گاه فرو نخواهند ریخت و این دیوارهای استوار، هیچ گاه کمر خم نخواهند کرد؛ امّا آن که بر سمند زمان سوار است، آینده را در آینه حال میبیند و میخواند.
میبیند که این بناهای استوار، فردا تلّی از خاک است؛ بیهیچ نشانی از سبزینه حیات.
فرزندان آدم، پا به عرصه خاک میگذارند و میپندارند تا آن سوی زمان امتداد خواهند داشت؛ امّا آن که از زمان و مکان در گذشته است میداند که مرگ، از هر سو زندگی را احاطه کرده است و جاده حیات، سر به دامان مقصدی جز مرگ نمیگذارد.
کلام علی علیهالسلام پنجرهای است تا بشر، فردای خود را در آن به تماشا بنشیند؛ اگر چشم دلش هنوز کور نشده باشد.
امید مهدینژاد
«از آغاز سرما بر حذر باشید و پایانش را پذیره شوید. همانا که سرما با بدنها همان میکند که با درختان. آغازش میسوزاند و پایانش میشکوفاند.»(1)
برای اولیای خدا، دنیا و رنگارنگیاش، سراسر رمز است؛ رمزی برای کشف رازی نامکشوف که از چشمها و گوشها پنهان است و جز در آیینه جانهای صاحبدلان به تماشا در نمیآید.
شب و روز، زمین و آسمان و تابستان و زمستان و... پردههای راز آفرینشند.
1) . فرازی از نهج البلاغه.
شب که پرده نیلیاش را بر گستره افق میگسترد و ستارگان، چونان دریچههایی به عالم نور درخشیدن آغاز میکنند، دیده دل عارف باز میشود و انوار جمال الهی را به تماشا مینشیند و در خلسه معرفت فرو میرود.
و روز که پرده شب را میشکافد و زمین خداوند را به سفره روشنایی مهمان میکند، عارف بر این خوان مینشیند و از بساط حیات، لقمه بر میدارد.
بهار و تابستان و پاییز و زمستان نیز که طیف رنگ رنگ حیاتند، مجلای ظهور رازهای بیکران هستی میشوند.
... و این علی علیهالسلاماست که پرده از این رازها بر میدارد و از کلمات آسمانیاش، پنجرهای برای تماشای حقیقت زمستان میگشاید.
زمستان، فصل مرگ است؛ امّا نه آن مرگ که پایان فصل دنیوی حیات و آغاز فصل برزخی آن است؛ مرگی در عین حیات. مرگی که درختان را در بر میگیرد و ردای سبزشان را از تن بیرون میکشد تا پس از مرگی سپید، آنها را آماده جامهای سبزتر کند.
زمستان، یاد آور مرگ آدمی است و بهار، یاد آور قیامت که سر آغاز حیات سبز ابدی است.
و این علی است که پرده از راز آفرینش بر گرفته است:
«تَوَقّوا البَردَ فی أوّله، و تلّقوه فی آخره. فإنّه یَفعلُ فی الابدان کفِعلِه بی الأشجار أوّلُهُ یُحرق، و آخره یُورق».
حمیده رضایی
هیچ کس نیست؛ نه هوایی آن چنان زلال، نه چشمهایی که پلکی در روشنی بشویند.
هیچ کس نیست.
بهار از هیچ شاخهای نیاویخته.
خاک، سالهای زیادی ست بویِ آواز چکاوکان زخمی را در خود فشرده است و خاموش، به نغمههای سکوت گوش فرا داده است.
رفتهای و دل کنده از خاک، نیستی تا هوای این حوالی را به بارش واداری، نیستی تا ضرب گامهایت از پشت خاکریزها، روبروی حادثه، آسمانها را در هم بپیچد.
از نردبان نور بالا رفتهای، از خاک گذشتهای؛ نه جذبهای در فرودست تو را به خود کشیده است، نه هوای این حوالی در ریههایت دویده است.
سرشار از نور، به عبور و بالادست اندیشیدهای که بالهایت این گونه گشوده شدهاند.
دستی در جبروت و دستی در بهار، سرشار از شقایقهای نورسته، چفیهات را رها کردهای تا بوی شکفتن بگیرد این تراکم مجبور در فضا.
پلاکت را به گردن کدام پرستوی مهاجر انداختهای که هر خزان، دستههای مشتاق، ردّعبورت را در آسمان بال میگیرند و آسمان را درمینوردند به امید یافتنت؟
سرخی خونت را هر شفق، خورشید، در آسمان پس از تو میپراکند.
از ساغر نور نوشیدهای که پر گرفتهای؛ بیدلبستگی به خاک.
بوی دود و غبار میدهد تنت، بوی آلالههای سوخته.
هنوز، صدای رگبار گلوله خواب خاک را میشکند که ردّ گامهایت به سرزمینی رسیده است که ماه و خورشید در آن، همزمان میتابند.
شهادت، تو را به خلسهای برده است که تمام سایه روشنهای جهان، در تو فرو ریخته است؛ که تمام نورها و نیایشها، که تمام بهارها و بابونهها.
چشمهایت را به سپیدههای نیامده دادهای.
سنگر، تو را زیر طارمیهای فرسوده خاک، تنها نخواهد گذاشت.
آسمان، آغوش گشوده بالهای گسترده توست.
قدمهای خضر وارت، خوابْ آشوبِ خاک است و رستاخیز گیاه.
آسمان، مشتاقانه عروجت را انتظار میکشد؛ خاکریز، سنگر، چفیه، پلاک، دود، غبار، مسلسل، آفتاب بیرمق، بوی تند شهادت، غروبی ایستاده، بهاری شکفته و دستهایت که پیوند خوردهاند با آسمان، جدا از این روزهای همیشه.
ذره ذره خورشید شدی.
چفیهات بوی خون میدهد.
امیر اکبر زاده
به شانههایت که مینگری؛ بالهایی را میبینی سفید و افراشته، آماده پرواز، نه! که در حال پرواز... .
در حال پروازی و هر لحظه از زمین، گام به گام و قدم قدم جدا میشوی، از زمین کنده میشوی، به آسمان فرا خوانده میشوی.
تو دیگر متعلق به خاک نیستی، از این پس، تو از آنِ آسمانی که افلاک، ورودت را به جمع پریشاندلان عاشق جشن گرفته است؛ تو دیگر متعلق به خاک نیستی!
از آن دقیقهای که بر پیراهنت گلهای سرخ وصال یکی یکی روئیدند، با نفیر گلولههایی که پیغام وصل را برایت در ذهن خویش مرور میکردند، تو از خاک جدا شدی. خدا خودش تو را انتخاب کرد.
چشمان تو دید آنچه را که میبایست دید در آینه خاک گرفته دنیا.
گوشهای تو شنید نغمهای را که منتشر شده بود در کشاکش صدای گلولهها و ازدحام صفیر خمپارهها.
به بالهایت مینگری و خوشنود و خرسند از آن چه به تو اعطا شده است، راهی ملکوت میشوی، نرم و سبک بال.
تو هیچگاه ذره نبودهای؛ هر چند در قالب ذرهای گنجیدهای.
تو از همان آغاز، از همان عهد اَلَست، از همان دقیقه که «بلی» شکفت بر لبان تو، خورشیدی فروزنده شدی در دامن خاک آلود زمین و رجعتی سیال را در سرنوشت خویش دیدی به سمت منبع بیکران هستی، به سمت نور محض، به سوی مهمانی نور.
خدیجه پنجی
امروز، تو را میآورند؛ بعد از سالهای ممتد انتظار وجدایی.
مادرت، اسپند بر آتش میریزد.
مادرت چقدر خوشحال است و من نیز!
من و تو، هر دو با هم رفتیم؛هر دو همسن و هم قد بودیم.
هر دو پر شور، هر دو عاشق پرواز.
بوی خاک جبهه هر دویمان را هوایی کرده بود.
وسعت کوچهها برای بازی هامان یک شبه کوچک شد.
دیگر مرد شده بودیم.
وسعت پرندگیمان را به آسمان جبهه بردیم و مشق پرواز کردیم.
شب عملیّات، هر دو حنا بستیم. هر دو نماز شهادت خواندیم. وصیت نامه نوشتیم. فال حافظ گرفتیم.
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
همان شب خواب دیدم آسمان در بالهای کبوترها گم شده است.
من و تو هر دو روی خاک افتاده بودیم.
هوای دور و برمان بوی قاصدکهای سوخته میداد؛ بوی شقایقهای آتش گرفته، بوی مرطوب خاک.
همه جا روشن بود؛ روشن روشن.
تو پلک گشودی؛ ستارهها در چشمهایت میرقصیدند.
دسته دسته پروانه از آسمان آمدند و تو را آرام از زمین بلند کردند.
تو را با خود بردند و من همچنان روی خاک افتاده بودم.
فریاد در گلویم گیر کرده بود.
بغض در حنجرهام زنجیر شده بود.
گفتم دستهایم را بگیر و مرا هم با خودت ببر.
تو لبخند زدی.
تو یک شکوفه از زخمهایت را به من بخشیدی.
تمام تنم سوخت، آتش گرفت، گُر گرفتم.
در تب هیجان میسوختم.
خوابم چه زود تعبیر شد!
من و تو باید از معبر میگذشتیم تو زودتر از من، فرصتهای زمینی را چقدر آسان به لحظههای آسمانی پیوند زدی!
تو رفتی و من در سرگردانی و حیرانی خود گم شدم و حالا اندوه ماندنم را سالهاست آه میکشم.
تو ستاره شدی و در دور دست معبر، سوسو زدی و من در آتش و خون شعله ور شدم.
سالهاست که تنها خبرم از تو بیخبری است.
سالهاست که مثل یک راز مهر و موم شده، پنهان ماندی؛ مثل یک گنج مخفی زیر خروارها خاک.
امروز تو را میآورند، بر شانههای شهر.
تو را یافتهاند؛ تو را که در خاک تکثیر شدی؛ کهکشان پنهان شده در دل خاک.
خاک شاهد بود، مشتی استخوان را از تنت
باد، پس زد پرده رازی نهان را از تنت
بوی تنت معجزه کرد.
بوی تنت، بشارت بهشتی شد در دل زمین.
بگو! کدام خاک، پیکر آسمانیات را این سالها، آغوش شده بود، تا بوسه بارانش کنم؟
از زمین مرده بیرون میکشند اینک تو را
تا کبوترها ببینند آسمان را از تنت
و امروز تو را میآورند... تو را بعد از سالها بیخبری، من به پیشواز تو میآیم.
تو در آغوش عشق، یکباره سوختی و من هر روز و هر لحظه در آتش عشق میسوزم.
من به پیشواز تو میآیم؛ امّا شاید همسنگرت را نشناسی!
من در این سالهای دور از تو پیر شدهام.
دلم برایت تنگ شده؛ امّا چشمی ندارم که به دیدارت روشن شود؛
شاید به بوی خوب کفنت، معجزهای رخ دهد!
صدایم را هم نمیشناسی.
صدایم بوی باروت میدهد؛ بوی یک گلوی سوخته.
این روزها آن قدر سرفه میکنم که صدایم در حنجره، خاموش میشود؛ درد دلهایم زیاد است.
تو پروانهای شدی که تنها خبرت بیخبری بود.
و من شمعی که هر روز، در حال سوختنم.
این شمع دارد به انتها میرسد؛ دیگر چیزی نمانده، دارم ذره ذره ذوب میشوم.
شاید چند روز دیگر من نیز به خیل پروانهها بپیوندم.
طیبه تقی زاده
نسیم بهشت را استشمام میکنی.
قطعهای از بهشت را به نام تو کردهاند.
شربتی از شهد وصال بنوش!
شیرینی این وصل، شایسته توست. رنگین کمانی از نور، پی در پی تو را به وجد میآورد.
تو شاد و خرسند، در قهقهه مستانه خود، «عند ربّهم یرزقون» شدی و آیه آیه ایمان آوردی به خداوند آسمانها و زمین.
جرعه جرعه نوشیدی شوکران زخم را و جان را در طبق اخلاص نهادی.
خاکریزهای زندگی را یکی یکی پشت سر نهادی.
چشمهایت را به روی هر چیز، جز طریق او بستی.
سینهات را سپر بلای عشق کردی.
عاشق شدی به همه عالم که از اوست.
پاهایت هرگز در اختیار تو نبودند.
حس پرندهای را داشتی که پریدنش داشت دیر میشد.
آسمان تو را میطلبید.
هوای زمین نفس گیرت میکرد.
بر لبهایت آیه آیه قرآن بود و گامهایت، قدم به قدم جهاد اکبر.
گریبانْ چاک، رو به میدان پیش رفتی.
سپیدارها، بلندی روح تو را غبطه میخوردند.
چشمهایت، چشمههای اشکی بود روان.
کوله بارت، لحظه لحظه سبکتر میشد.
بهاری در راه بود.
افلاکیان، آمدنت را چشم به راه بودند.
پیشانی بلندت، خاکسار سجاده عشق شد.
ردّی از نور، از گامهایت جاری بود.
از پیشانیات خون ریخت و داغی به سینه شقایقها نشست،
بوی بهار گرفتهای.
هوای وصل، پیرامونت را پر کرده است.
فرشتگانِ بیقرار، آمدنت را به جشن نشستهاند.
حمیده رضایی
صدایی که در حنجرهات میپیچد، غمی که جای خون، در شریانهایت میدود، احساسی که چنگ میاندازد در غرور کوهوارت و تو را به فریاد وا میدارد، چشمهایت که حیرت زده میبینند و باور نمیکنند، دستهایت که بلند میشوند و انگشتانت که سنگ میشوند و کبوترانه بال میگیرند، تاریخ که
با سرانگشتان زخمیات ورق میخورد، همه و همه تو را مبارزی میطلبد با ردایی از شعله در محاصره روزهای خون و خاکستر، ایستاده چون کوه.
سالهای زیادی ست که هر صفحه از تاریخ بر شانه، زخمی از خاطرات تو را دارد.
کوچههای شهرهایت بوی فریاد میدهند و میدوند پا برهنه در بیابانهای سرگردانی.
شهرهایت به سینه میکوبند و خاطرات آزادیات دفن میشوند در چادرهای رنگ و رو رفته تنهایی و غربت.
از مرزهای سرزمینت جوانههای درد میروید و بهارت نیامده بر سنگلاخ جنون کشیده میشود.
تو را نه بهاری ست، نه شکوفهای.
تو را در گردبادی از حادثه رها کردهاند.
صدایت را بلندتر کن!
بغضی که در حنجرهات آماده شکستن است و دستانت که کمانه کردهاند و از شاخههای زیتونت سنگ چیدهاند، تو را به ایستادن وا میدارد.
پلکی در سایه روشن روزهای گذشتهات بزن؛ بگذار غرورت غوغا کند در این میانه، در این هیاهوی حادثه.
باغهایت بیتندیس فرشتگان، در محاصره شیاطین میسوزد و در دودِ ناگزیرش، روزهایت را به یغما میبرند.
بیت المقدس، هوای چشمهایت را بارانی میکند، غروب این حوالی در نایِ زخمیات آهنگِ حزن آلود حادثه سر میدهد.
بلندتر فریاد کن! از هر دریچه، هزاران پروانه قصد شاخههای دستانت را دارند که سبز میشوند و جوانه میزنند.
روزهای نیامده امید طلوعیست دیگر.
موج بزن در خویش؛
چون جویباران جاری که سنگ موج میزنند، همراه انگشتانت که در هوا مشت میشوند و فریاد موج میزنند.
نفست گرم!
فریاد بزن دردهای گلویت را تا آسمان، همراه نعرههایت از درد، گریبان بدرد.
چشمهایت را به رویای آمدنیِ روزهای یکدستِ آزادی بدوز، غرورت را فریاد کن؛ بیت المقدس، همصدا با تو، فریاد میزند آزادیاش را.
معصومه داوود آبادی
در چشمهای حماسه خیزت نگاه میکنم و ردّ سالهای دراز رنج، سالهای تلخ آوارگی و سالهای سخت مقاومت را به نظاره میایستم.
دستهای تب آلودت را در دست میگیرم و شانه به شانه تو، داغهای دیر سالت را میگریم.
ای فرزند دریا! وسیعتر از آنی که بادهای سرد اشغال، شانههای ارادهات را بلرزاند. اینگونه که تو با چنگ و دندان به دفاع از سرزمینت برخاستهای، حتی سرکشترین تبرها توان شکستن عزمت را ندارند.
امید روشنت را درختان زیتون به شکوفه مینشینند و خورشید و آینه به میزبانیات، کمر میبندند.
برخیز! بالهای حماسهات را بر آسمان عشق بگستران تا دورترین آسمانها، شکوه پروازت را حس کنند. برخیز و کوچههای خاموشت را از صدای شورانگیز زندگی لبریز کن. تو باید حق زیستنت را از زیر چکمههای کثیف صهیونیست، بیرون بکشی. نگاه کن!
برادران شهیدت از فراز ابرها، همدوش فرشتگانی سپید، نگاه امیدوارانهات را لبخند میزنند.
چفیهات را به رودها بسپار تا پیغام جهاد سرخت را به تمام جهان برسانند.
نخلهای مقاومت را با سر پنجههای ایمان آبیاری کن.
حرفهای ناگفتهات را در حجم سنگهای فریادگر بپیچ و به سمت لاشخورهای همیشه گرسنه صهیونیست پرتاب کن.
آه ای فلسطین، ای مظلومِ بزرگ! هر چند این روزها ثانیه به ثانیه در کوچ پرندگان سپیدت به خون مینشینی، اگر چه آوارگی و رنج، چینهای پیشانی بلندت را عمیقتر کرده است، اما من ایمان دارم، دور نیست روزی که خورشید آزادی، لحظههای مهآلودت را روشن کند.
نزدیک است سحرگاهی روشن، که پرچم سربلندی مردمانت بر فراز بلندترین کوهها به اهتزار درآید.
میرسد آن هنگام که دختران نجیبت، سبد سبد شکوفه سیب به دامانت بریزند و باغهای پرتقالت را هیاهوی کودکان به شکفتن برخیزد. ترانه آزادی را زمزمه کن که روز رهایی نزدیک است.
امیر اکبر زاده
هر درختی که ساقهاش را تبر بیدار خزان نشانه میرود و بر خاک میغلتد، درختان کنار و هم دوشش، افراشته قدتر، دستان خویش - شاخه هایشان - را به سمت نور میگسترانند و ریشههایشان - پاهای خویش - را در زمین محکمتر به پیش میرانند؛ در جست و جوی سهم خویش و حقّ مسلّم خود از زندگی.
و هر درخت بر خاک افتاده نیز هنوز ریشهاش در خاک، در کاوش زندگی است.
درختها این را خوب میدانند که با قطع یکی از آنها، «رویش» از پا نمیافتد، درختها این را خوب میفهمند که هر روز میوههایشان رسیدهتر میشود از روز قبل، میدانند که به ثمر مینشینند در پناه صبر، در پناه زمین، خاک، آب و حقّی که حقّ مسلّم آنهاست.
درختهای سرزمین تو نیز این را میدانند که هر روز، زیتونهای سبزتری را بر شاخههای خویش میآویزند.
آنها در پناه دستان تو - دستان هر چند کوچک تو - به رویش ایمان آوردهاند؛ هر چند که خزانِ گلولهها پیکر تو را در بربگیرد.
درختهای زیتون سرزمین تو میدانند که همرزمان تو استوارتر از پیش، در برابر دژخیم خزان، قد علم میکنند و دستان خویش را از همیشه پر توانتر و مشت هایشان را از همیشه گره خوردهتر آماده میکنند تا بر دهان مملو از هذیان بادها بکوبند.
درختهای زیتون سرزمین اساطیری تو خوب میدانند که هر فلسطینی، یک درخت است؛ درختی که ریشههایش در خاک مقدس ایمان جای خوش کرده است و تیغه هیچ تبری نخواهد توانست ساقههایشان را تهدید کند به سقوط بر خاکهای سیاه؛ هر چند در خون خویش غلتان باشند.
درختهایی که بر شاخه دستانشان، میوههای سنگ میروید؛ سنگی که جز به شکستن پیشانی چروکیده و سیاه بیعدالتی و اشغالگری، هدفی را نمیشناسد.
دستان همرزمان تو شاخههایی هستند که نور را دنبال میکنند با سنگهایی در مشت؛ سنگهایی که رها میشوند از نفرت دستانشان تا در هم بشکند پنجره مسدود و قیر اندودی را که بسته است راه نور را بر خانههایشان.
ریشههایتان در خاک فلسطین و شاخههای روحتان در آسمان آبی سرزمین پاکتان در انتظار پیروزی، تا ابد خواهند ماند؛ بیواهمهای از هجوم شبانه روزی فصل سرد خزان.
فلسطین تا همیشه با شما زنده است و زندگی خواهد کرد؛ تا وقتی آزادی هست.
طیبه تقی زاده
چون موجی؛ در تلاطم روح خویش.
سر بر سر بیپیکر برادرت میگذاری.
میخواهی او را با قطره قطره اشک چشمت غسل دهی.
مضامین «تلمود»، سالهاست بر پیکر بیجان برادرانت سایه افکنده است.
میبینی؛ هر روز نگاهت را به یک فاجعه هولناک میدوزی.
گره میخوری.
دردهایت تمامی ندارند.
رنجهایت، بیدریغ بر تو هجوم میآورند.
ای کاش سنگ از آسمان میبارید!
ای کاش مشتهایت سنگ میشدند!
ای کاش سنگها در دستت گلولههای آتشین میشدند!
قصّه تو و باغهای زیتونت، آن قدر تلخ است که نمیتوان مرثیه غارتشان را لحظهای تاب آورد.
آن روز که خفّاشانه بر روشنایی سرزمینت چنگ انداختند، شاید فکر این کابوسهای شبانه را نمیکردند!
شاید ذهن پوشالیشان، مقاومت سنگها را بر فضای تیره خیالشان پیش بینی نمیکرد!
آن روز بیگمان نمیدانستند خورشید بیتالمقدس، چشمهای بیفروغشان را کور میکند.
این گامهای جسور، شجاعتر از آنند که عقب گرد کنند.
خاکستر اندامهای پاک، قصه این سرزمین را بر دوش باد خواهد برد.
من به سربازان شیطان میگویم:
روزی میرسد که گردبادها، تمام خاکسترها را بر سرتان میریزد و شما را در گورستانی از
خوابهای ابدی میمیراند؛ آن وقت است که دست و پا زدن، فایدهای نخواهد داشت و دامهای عنکبوتیتان آن چنان شما را اسیر خواهد کرد که راه گریزی برایتان نخواهد بود.
مرگ بر اندام تیره تان که نتوانست شکوه آزادی را بر فراز گنبد این بیت المقدس ببیند!
مرگ بر شما متعصّبان نژاد پرست که عنکبوت وار به پروانگی این شهر هجوم آوردید!
چه سست است تارهای شومتان و چه اندک است خوشی زود گذرتان!
ویران باد خانههایتان، ای نفرین شدگان!
یکشنبه
1 خرداد 1384
12 ربیع الثانی 1426
2005.May.22
امیر مرزبان
عجب سبز است این در، در این بَرَهوت!
خداوند، یک تکه از مخمل سبزِ عزیزش را، در وسط چل تکه خاکی رنگ کاشته است.
بشنوید صدای پای خدا را این جا که به آسودگی قدم میزند!
بشنوید صدای نِی آن چوپان را که گویی همراه با صوت نِی، مناجات میکند!
روزی، مردی عابر، به تصادف از روستای کهک میگذشت و به مردان صبورش گفت: مردی در راه است که ایمانش مثل آفتاب، روستای شما را روشن خواهد کرد، حرارت حضورش، دلهایتان را در قلب زمستان تردید، داغ خواهد کرد و مهربانیاش، کودکان ده را به اوج نشاط خواهد رساند.
او خسته از جور نااهلان و جاهلان، به سویتان میآید و شما پناهش میدهید. زمین و منزل به او خواهید داد و او از شما ارادت به ائمه اطهار میخواهد.
کار کردن توأم با ایمان را میخواهد، اندیشه توأم با ایمان، سخن گفتن توأم با ایمان و عبادت توأم با ایمان و شما هر آن چه او بخواهد، خواهید پذیرفت.
آن مرد آمد؛ با همه خستگیها و زخمهایش.
آن مرد آمد؛ با دلی به بزرگی آفتاب.
آن مرد، بوی حجرههای صبور اصفهان میداد؛ بوی نارنجهای بیبدیل شیراز.
چشمهایش، انعکاس غزلهای حافظ بود و دستهایش، آرامش بیبدیل ابن سینا. رد شده با گامهای اشراق و رسیده به سرمنزل سلوک.
هوای ابری آن روزهای وطن، تاب تحمل چراغ و خورشید نداشت و چقدر شب پره کور، خیال پادشاهی بر زمین را داشتند!
بر صدر مجلس علوم عشق، صدرا نشسته بود و شرح صدر و صبوری میگفت.
شیرازی لطیف گوی فلسفه و حکمت، حاجی پیاده سفرهای عشق، هفت بار پیاده به منزل معبود رفت و در خیال سیّالش، آنچه میبایست چراغ راه رهایی باشد، نوشت: چهار سفر اسفار اربعه، سفر از خلق به حق، سفر از حق به سوی حق به وسیله حق، سفر از حق به سوی خلق به وسیله حق و سفر از خلق به سوی حق به وسیله حق.
مردی که جوهر وجود را بر ماهیت رنگ هستی ترجیح داد و عطر یاس نفسهایش، فلسفه مشرق را عطری بخشید که تا هنوز، چنان از سکر ثانیههای سرمستش سبزیم که راه به سرمنزل جلال و کمالش کم میشود برد...
باید سلوک کرد تا به معنای بلند چشمهای او رسید.
باید خشوع کرد تا شرح شعور او را شنید.
باید تقوی داشت تا در زُلال نفسهای او، نور خدا را دید.
باید هجرت کرد تا هجرت طولانی او را فهمید؛ هجرتی از شیراز به قزوین، از قزوین به اصفهان، از اصفهان به کاشان، از کاشان به کهک و باز سمت خانه عشق.
چقدر راههای تجلی باز است!
چقدر دامنههای عاشقی نزدیک است.
چقدر میشود در خلسه و خُلود گم شد!
چقدر میشود آرامش افراهای محکم در باد را در دستهای این مرد آفتابی دید!
هرچند طناب تازیانه، هنوز هم من و تو را به جهل میخواند، امّا میشود به خدا رسید؛ در خطوط پیشانی مُلای عشق میشود هر چه از جوهر و عرض و وجود و ماهیت و... را دید.
خدیجه پنجی
شیراز برای درک وسعت تو کوچک است.
چشمهایت افقهای وسیعتری را میطلبد.
جادههای دور دست، گامهای بلند تو را مشتاقند.
دستار خویش ببند و قبا بپوش که اینک به تماشا ایستاده است جهان حضورت را.
کوچههای اصفهان به تمنا نشسته است، روشنای وجود تو را؛ تو را که از ریاضتِ دریایی نگاهت سیراب میشوند، تمام برکههای تشنه فلسفه و از پرتو پیشانی بلندت، روشن میشود کوچه پس کوچههای معرفت.
روح عطشناک اصفهان، زلال خوشگوار کلام تو را میطلبد.
سرابهای کوچک و بزرگ، خسته، تشنه کامان عرفان و عشق را خسته کرده است.
تو را میطلبند تا از دریچه نگاه متعالی تو، به نظاره بنشیند هستی را.
با نگاه روشن تو، جهل تمام میشود.
بار سفر ببند که راهی دور پیش رو داری.
گامهای تو، تاب رکود ندارند که تو قطرههای به هم پیوسته دریایی؛ که تو زلال جاریِ شهودی در شریان این خاک.
دهلیزهای تو در توی حکمت، روشنان منتشر شده چراغ بینش تو را خواهان است و گرههای کور و ناگشوده فلسفه، نوازش انگشتان خرد و فهم متعالیات را نیازمند.
بگذار تا صدای شوریدگیات خاموش سازد تمام صداهای مبهمِ اوهام را!
بگذار تا تمام ذرّات نفس بکشند، هوای اشراقیات را!
بگذار آوازهای ملکوتیات، بنوازد گوش تمام عالم را.
بگذار بسوزند از شعاع پیشانیِ بلندت تمام پروانههای عاشق!
بگذار اندیشههای نابت، شراب مستیِ این قوم باشد، نافهمیِ این قبیله لال پرست را.
به گیرایی تدبیر خویش، درمان کن، فریاد کن تا طومار شعبده بازان کرامت و حکمت را به معجزه کلام خویش در هم بپیچی.
کلامت زلزلهخیز است صدرا!
موسا باش تا به اعجاز عصایی، بشکافی نیل جهل تاریخ را!
اذهان جهان را میهمان شهودی عارفانه کن صدرا!
به جذبه شعور عاشقانه توست که به سماع درآورد ذرّات خاک و افلاک را.
هر چند که گامهای آسمان پیمایت را به جادههای غریب و دوردست تبعید کنند، هر چند که نسیم، بیابان در بیابان، اندوه غربتت را وزیدن بگیرد، هر چند که خانه به خانه آوارگیات را به دوش بکشی، امّا باد، آوازهات را، از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب خواهد سرود و بوی خوش اندیشهات را خواهد وزید.
از سقراط تا فارابی، از فلسفه تا حکمت، از شیراز تا اصفهان از ایران تا جهان، صدرا، تکثیر میشود و نامش جاودانه.
امیر اکبر زاده
صدر المتالهین!
تو، آن قدر در فراسویی که دست ما توان لمس کردنت را ندارد.
تو با هیچ فلسفهای در بیان نمیگنجی؛ حرکت تو حرکتیست جوهری به ذات خویش.
تو از سرچشمههای معرفة الله سرچشمه میگیری و در خویش جریان پیدا میکنی به سوی قرب الی الله.
تو در خویش پیدا میکنی خویش را، از ذات محض، به ذات محض راه میپیمایی و از تجرّد صرف به تجرّد صرف گام برمیداری.
همسفرِ «اسفار اربعه» میشوم، من که از عمق آگاهیام هر چه مینگرم، جز گمراهی چیزی نمیبینم.
با تو گام بر میدارم راههای مه آلود منتهی به فلسفهای را که تو با چراغ خویش از آنها گذشتی و هنوز با هر قدمی که به پیش برمیدارم، ردّ گامهای استوار تو را میبینم که چه با صلابت بر این جادههای ناهموار برمیداشتهای و برداشتهای!
تمام این جادهها تو را میشناسند؛ صدر المتالهین را،
از حرکتی که تو در جوهره وجود آغاز کردی تا به جوهره وجود برسی؛ راهی شگرف که هر گوشه آن به کنارهها و کرانه هایش، هنوز به یاد میآورند طنین متوازن گامهایت را که استوار از جای جای آن گذشته است؛ نه با پای جسم، که با پای جان، با منطق سیّال نشأت گرفته از منشاء لایزال الهی؛ چشمهای که در سینه تو میجوشید و در تو به خروش میآمد.
تو از اندیشههای سبز و نورانی سرشاری؛ آن قدر سرشار که هیچ ظرفی در کلام و بیان، به درک حجم بینهایتش نرسیده است. هیچ ظرفی جز روح تو نتوانست مظروف لب به لب نور و اندیشهات را تاب آورد و سرریز نکند.
چقدر جاپای فلسفهات محکم و استوار است و برهان قاطعی که بیان کردی، دژی است در برابر انبوه شبهه و تردید.
چشم وا میکنم و خویش را در مسیری مییابم که به وادی حیرانی ختم میشود و من تنهایم، چنگ میاندازم به دامن خاک، خسته و درمانده از بیهمراهیِ خویش.
چشمهایم میجویند راهنمایی را و هیچ نمیبینند جز تو و کتاب تو را.
«شواهد الربوبیه» را میگشایم و راهی میشوم، وادی به وادی عقل تا جنون را، وادی به وادی حیرانی و حیرت را.
تو نهتنها با اشراق اندیشهات بر مرزهای فلسفه سایه افکندی، بلکه از مشرق تو، خورشید منطق و شمس عرفان نیز سر برآورده است.
از گریبان دانشت، خورشید واژههای مطنطنِ شعر، به رقص آمدهاند و در آستینت، حکمت، رخصت حُضور میخواهد تا در دستهایت جریان پیدا کند، تا جاری شود در رگ قلم بر صفحههای مشتاق کاغذ؛ کاغذی که با بادها سفر خواهد کرد تا چین و ماچین، تا منهی الیه شرق و تا اقصی نقاط غرب.
فلسفهات، جهان را به جنبش واداشته است و عالم وجود را به عرصه بیان درآورده است. رموز جهان را میشود از دریچههای اندیشهات کاوید و چشم دوخت به دورترین مناظر دست نیافته دانش.
صدرالمتالهین، تنها لقبیست که میتوان با آن تو را شناخت و تنها واژهای ست که میتوان با آن تو را خطاب کرد، ملای صدرنشین، ملا صدرا، صدر المتالهین!
طیبه تقی زاده
یکبار دیگر چشم باز کن و بیدار بمان!
خلوت شبها به تفکر فیلسوفانه تو عادت کردهاند.
شب زنده داریها، به فروغ چشمهایت خو گرفتهاند.
این کدام جذبه در توست که شمعها را به بیدار ماندن در محضرت وا میدارد؟
بیدار بمان و باز هم بیندیش اندیشمند یکتا!
ای همواره صدر نشین انجمنها، ملّا صدرای شیرازی!
بهارستان نارنج به بوی حکمت تو آمیخته است و شیراز، هنوز افتخار میکند زادگاه توست.
تو که از همان کودکی، آغازگر پرسشهای حکمتآمیز بودی و یکدم از یافتنشان باز نایستادی.
تو جاودانه دانشمندی هستی که سلطنت هیچ پادشاهی نمیتواند روح حاکم تو را تبعید کند!
اصفهان و کاشان و کهک، هنوز به گرد گامهای تو مفتخر است.
تو ثمره مطلوب استادانی چون میرفندرسکی و میرداماد کبیر بودی.
آن روز که جهل حاکم زمان، تو را به محکمه عالمان درباری اش کشانید، گویای این حقیقت بیش نبود که تو همان نابغه فیلسوفی هستی که آوازهات، تاب و توان دیگر شاگردان استاد را گرفته بود.
و هرگز زمان بعد از تو ندید چون تو را که حتی سرآمد فیلسوفان پس از خویشی.
دیگر کدام دانشمندی چون تو ظریفانه به حرکت اشیا نظر انداخت؟
سیر و سلوک همواره تو بود که پرده از حقایق مکتوم برمیداشت.
عزم و اراده خستگیناپذیر تو بود که مسایل کشف نشده را به زانو در میآورد.
سفرهای تو چه بر خاک و چه در سیر درون، نشانگر همّت توست.
تو متواضعانه، آخرین روزهای حیات خویش را دست بر ضریح خواهر هشتمین امامت شدی تا آخرین لحظات عمرت را بیپاسخ از اندک سؤالی باقی نگذاری.
علم، هنوز کنجکاوی روح جستجوگرت را میستاید، ملّای صدر نشین انجمنها!
ای ستاره فروزنده حکمت و دانش! کهکشان کهکشان نگاه عالمانه توست که هنوز حاکم است بر
دنیای فلسفه.
هنوز مشرق به علم فیلسوفانه صدر الدین محمد شیرازی میبالد.
خدیجه پنجی
مینشینی و گذشته نه چندان دورت را مرور میکنی و میاندیشی که چقدر آسان، دقایق همیشهات را دور ریختی و فرصتهایت را در دهلیز غفلتهایت، جا گذاشتی!
جا گذاشتی و بیاعتنا گذشتی.
اینک پشت دیوار بلند حسرت، لحظههای از دست رفته را آه میکشی.
چه بود؟
کجا خوانده بودی که «فرصت چون ابر میگذرد؛ پس فرصتهای نیک را غنیمت شمارید».(1)
زمان، بیآنکه لحظهای را به انتظار تو بایستد، با شتاب میگذرد و امروزهایت به دیروز و فرداهایت به امروز مبدّل میشوند و تو هنوز در ابتدای خود، چشم به راه آیندهای!
در جای خودت محکم ایستادهای و چشمهایت را بستهای.
شاید نمیخواهی گذشتِ برق آسای لحظههایت را شاهد باشی!
مینشینی و گذشتهات را مرور میکنی.
جهانی از دقایق خوب ِ پشیمان شده بر ذهن و روحت آوار میشود و اندوهی عمیق در وجودت ریشه میدواند و باز یادت به کلامی میافتد که «تباه کردن فرصت، اندوه به بار میآورد»(2).
جادهای که فراسوی توست، گامهایی محکم و استوار میطلبد.
کولهبارت خالی است و تو مسافر لحظات نیامدهای، با کولهباری سرشار از تهی.
لحظهها و دقایق و ثانیههایت را در مشت روزمرگیهای بیهوده مچاله کردی و گذشتهای ساختی از هیچستان فراموشیها.
تیک... تاک.. تیک.. تاک...
عقربههای ساعت، میچرخند و میچرخند و ثانیهها به دقیقه و دقایق به ساعتها بدل میشوند.
جهان خداوند به سوی آینده میرود.
هستی و آن چه در هستی رهاست، آهنگ شتاب مینوازند.
چقدر دقیقهها عجولند!
چقدر ثانیهها بیتابند!
یا نه؛ تو همچنان در رخوتی عمیق فرو ماندهای.
تو چرا آرام ایستادی و بیهیچ دل نگرانی، خودت را مینگری و دل به آیندهای بستهای که باید خودت با دستهای خودت بسازی؟
امروزها، امتداد دیروزند و فرداها ادامه دیروز.
فقط باید تصمیم بگیری.
نیک گفتهاند «وقت طلاست»؛ کیمیاگری باش و وقتهایت را طلا کن.
دلت میسوزد؛ تکان خوردهای.
انگار دل بریدی از گذشته و دل بستی به آینده.
حالا با تمام وجود میفهمی که هنوز برای تو فرصتی هست.
تو در نیمه راهی و هنوز میتوانی به گامهایت، فرصت اعجاز بدهی.
کوچههای زمان، تو را میطلبد و این بار، بیاعتنا از کنار دقایقت نمیگذری و فرصتهایت را در بقچه فراموشی جا نمیگذاری.
اینبار، تو مسافر زمانی و پا به پای زمان، لحظه به لحظه پیش میروی و این بار، آینده چقدر نزدیک و روشن است!
دوشنبه
2 خرداد 1384
14 ربیع الثانی 1426
2005.May.23
حمیده رضایی
دهانت را به تمام پنجرههای بسته چسباندهای و نفس میکشی.
ذهنت آرام و قرار ندارد، در محدوده زمان نمیگنجی از دیروز لبریز.
سبزی هیچ بهاری تو را به جوانه نمینشاند.
پلک میزنی، امّا نه در زلالی یکدست.
شمشیرت، در نیام نمیگنجد. هوایت هوای بارش است و طغیان و خونخواهی.
تو را از هر دریچه باز فرا خواندهاند.
صدای ضجّه کودکانِ تشنه در ذهنِ خاک نافراموش است.
گوشت را به زمین میچسبانی؛ هنوز صدای سم اسبان بر پیکر عاشورائیان، قلبت را میفشرد.
میتپی. دردی که در شریانهایت موج میزند عذابت میدهد، چشم نمیبندی از این حادثه.
فریاد میزنی؛ هزار کبوتر بال میگیرند.
سرشانههایت استواریِ کوههای در جنبش است. شمشیر میکشی تا خاک، بوی انتقام بگیرد.
لب تشنه میروی تا سالهای اندوه کربلا را ورق بزنی.
فرات را در هم میپیچی؛ نه آب، نه خاک، نه آتش، نه باد؛ از هیچ نمیگریزی.
مختار!
ادامه دستهایت، ستون خیمههای کربلاست که در آتش میسوزد و شمشیر میزند.
مختار!
چشمهایت را لابلای مشکها و تشنگیها جا گذاشتهای؛ فریاد بزن اندوهِ تشنگی خورشید را!
زره بر تن ذره ذرهات خورشید میشود. شمشیر بزن؛ قساوت تاریخ دیوانهات کرده است.
ای مرد! بتاز با اسبِ رها در توفانهای این حوالی!
به آتش بکش خاک مغموم و نا سپاس را!
بریز قطره قطره خون ابلیسانِ دوزخ نفس را!
بزرگی قیام تو از صفحه تاریخ زدوده نخواهد شد.
موج بزن پا به پای فرات!
خدیجه پنجی
صدایت میآشوبد خواب سنگین پلکهای کوفه را.
صدایت میشکند دیوارهای قصر ظلم را.
صدایت به آتش میکشد جانهای هوسباز را.
برمیخیزی و برق شمشیرت، چشمان شب پرست را خیره میسازد.
گامهایت، سکوت کوچههای کوفه را در هم میکوبد.
دست عدالت و انتقام از آستین غیرت و جوانمردیِ تو بیرون آمده است.
صدایت عاشورایی است و بوی کربلا میدهد.
صدایت ادامه حزن و اندوه نینواست.
تو از نزدیک شاهد بودی لحظه لحظه جرم و جنایتشان را.
اینک فریاد شهیدان کربلاست که از گلوی تو شنیده میشود.
تو هنوز اندوهگین لحظاتی هستی که میبایست در رکاب حسین علیهالسلام باشی، اما در زندان تاریک ظلم عبید الله، تاریکی شبهایت را به روشنی روزهایت گره میزدی و در ژرفای خیال خویش در رکاب سید الشهدا، شمشیر غیرت میچرخاندی.
حسین علیهالسلام، تو را خوانده بود و پروانههای وجودت بیتاب رفتن بودند، امّا تقدیر تو چیز دیگری بود؛ باید تو میماندی و در هوایی که بوی حسین علیهالسلام را میداد، تنفس میکردی.
باید ریههایت، طعم انتقام را لحظه لحظه نفس میکشیدند.
خدا میخواست تو بمانی و خود از نزدیک شاهد رنج و غمی باشی که بر خاندان عترت و طهارت رفت.
تو خود نگارنده لحظههای عمیق رنج و اندوه بنیهاشم بودی؛ واژه واژه و کلمه به کلمه.
تو نوشتی، واژه واژه رجز خوانی حرمله را.
قصه تیر سه شعبه، غمانگیزترین ماجرای زندگیات بود.
تو صدای سکّههای ابن زیادی را شنیدی که برای سرهای بریده خیرات میکردند.
تو یک شب تمام، با سر بریده حسین فاطمه علیهاالسلام در تنور خولی گریه کردی، سوختی و خاکستر شدی و از آتش کینه و انتقام شعله ور.
تو بر تلّ زینبیه، هم نوا با عقیله بنیهاشم گریه سر دادی و ضجّه زدی.
همصدا با گریههای رقیه علیهاالسلام، از درد گوشها و تازیانهها در خرابه شام، شب تا صبح بیدار ماندی.
اینک، خواب خوش کوفه را میآشوبی و دادخواه زخمهای التیامناپذیر علاشورا میشوی.
تمام کوچه پس کوچهها را میگردی.
سر خولی را آن قدر در دیگ غیرت و انتقامت میجوشانی تا آتش نفرت تاریخ خنک شود.
گلوی حرمله را به دست سگهای هار بسپار تا بدرند و مرهمی باشند بر زخم عمیق قلبهای اندوهگین از زهر تیر سه شعبه.
دعای فاطمه علیهاالسلام پشت و پناه توست، مختار!
تو مرهمی بر زخمهای قلب نازنین سید ساجدین بودی.
خدا میخواست تو بمانی و دادخواه عاشورا باشی.
سید علی اصغر موسوی
آسمان بغضی در گلو داشت؛ بغضی که یادگار ظهر عاشورا بود؛ با همان حرارت، با همان هرم ناگفتنی.
آسمان که «ناتوان از تحمل بار امانت» شده بود، حالا بغضی را در دل تحمل میکرد که به مراتب تلختر و سختتر از بار امانت بود و منتظر دستی که از آستین مروت بیرون آید و طرحی نو در اندازد؛ طرحی که ستمکاران دشت نینوا را به عدالت شمشیر بسپارد.
آسمان در آن وانفسای نامردمی، در پی مردی میگشت که برخیزد برای التیام زخمی از زخمهای آل الله.
چه سعادتی بالاتر از این برای «مختار» که این مقام، به او داده شد!
... آن گاه، نجوایی در آسمان وزمین پیچید؛ «بسم اللّه القاصم الجبارین، مُبیر الظالمین، مُدرک الهاربین».
اینک، زمان انتقام است.
فریادها از سقف آسمان هم عبور میکند: یا «لثارات الحسین علیهالسلام»!
کوفه، رنگ دیگری به خود گرفته است.
اینک، خون غیرت در دل مؤمنان به جوش آمده است.
کوچهها، از ازدحام یاد عاشوراییان، معطّر است.
چه تقدیری شایستهتر که «خولی»، تمام اندوختههای دنیوی اش را به آتش خشم الهی بسپارد!
برای سر «عبید الله» که خوراک مار شود؛ آن گاه که از عفونت گناهانش انباشته است!
سوختند؛ پیش از آن که جهنم، آغوش به جسم ناپاکشان باز کرده باشد.
درود و رحمت خداوند بر آنان که برای انتقام از قاتلانِ کاروان آسمانی عاشورا و شادمانی دل اهل بیت علیهاالسلام، جان باختند و تاریخ، نام آنان را در ردیف مردان ثبت کرد!
طیبه تقی زاده
اکنون نوبت شماست که سر بر نیزه بسپرید.
بشکند جامهای خود کامگیتان!
شاید زودتر از آنچه که گمان میکردید، فرا رسید وقت انتقام.
هوهوی صداهایتان، دل هیچ کس را به رحم نخواهد آورد.
آن روز که جرعه جرعه، ستم را در کاسههای خونریزتان سرکشیدید و آتش شرارت خویش را به دامان پاکترینها ریختید، باید به امروز هم میاندیشید.
نفرین بر این شعورهای خفتهتان!
اینک، فصل خزان عمرتان رسیده و دستهای تشنه به انتقام، میخواهد بردارد شما را از روی زمین.
دیدههای عبرت بین خواهند دید کوری چشمانتان را.
بگریید!
هر قدر ضجه بزنید، باز هم تقاص حنجرههای به خون خفته نخواهد شد.
حساب شما به قیامت، آن روز که به قامت کریهترین جهنّمیان بایستید و در عمیقترین
شعلهها انداخته شوید و بسوزید در آتش گناهان خویش.
آری، او به پا خاسته است؛ مردی مردانه، به خونخواهی سیّد و سرورش.
مختار، با اختیار خویش پا به میدان نهاده است.
اگر چه تشنگی امان روزها و شبهایتان را بریده، امّا شما را با تیغ شمشیرش آب خواهد داد؛ پس بنوشید ثمره اعمالتان را!
رو سیاهتر از آنید که دست شفاعت کسی شما را نجات دهد!
سه شنبه
3 خرداد 1384
15 ربیع الثانی 1426
2005.May.24
امید مهدی نژاد
قدّاره بندها آمده بودند تا قرق کوچههای عشق را بشکنند.
خنجرهای زنگار گرفته شان را از نیام بیرون کشیده بودند تا طفل تازه پای عدالت را که تازه از گهواره برخاسته بود، به خاک و خون بکشند.
ابلیس؛ کوفیان خیانتکار را اجیر کرده بود تا بر سر راه سر سپردگان سالار شهیدان کمین کنند، تا راه بر آنان ببندند، تا حقیقتی که راهیان کرب و بلا آمده بودند که در گوشهای یخ بسته جهانیان خواب زده فریاد کنند، در مذبح سرب و خاکستر مُثله شود.
حرامیان، پشت گردنههای مِه گرفته تاریخ، در پناه صخرههای خود فروشی، با شمشیرهای آخته در دست کمین کرده بودند تا قافله عشق را غارت کنند.
ابلیس، فرمان حمله داد و خفّاشها بر سر و روی خورشید ریختند...
ارزش خاک را آسمان معلوم میکند؛ و گر نه، مرزها خطهایی فرضیاند که با خط کش کودکیِ آدمیان کوچک ترسیم شدهاند.
خاک، خاک است... امّا خاک این تکّه از زمین، خاک دیگری است؛ چرا که آسمان دیگری دارد.
این خاک، خاکی است که پرچم بلند بالای حقیقت و عدالت را بر خود استوار داشته است.
این خاک، خاکی است که لاله زاران غرب و جنوبش، نه از آب رودها و بارانها، که از خون رگهای جوانانی برومند سیراب شده است.
این خاک، خاکی است که هوایش بوی سلام و صلوات میدهد و ستارگان آسمانش هنوز با خاطرات شبهایی سوسو میزنند که در آنها مردانی از جنس صبح، در پی پیک شهادت میدویدند.
و آسمان حکم میکرد که این خاک تکّه تکّه نشود.
خرّمشهر، خونین شهر شد تا «المعمّره» نشود.
خوزستان برای ابد، مزار عاشقان بینام و نشان ماند تا ایالتی از ایالات ظالمان نگردد.
خرمشهر، خونین شهر شد تا خرّم بماند؛ با باغهای لاله و شقایق و نخلهایی که خرمای شهادت میدهند.
و سبزی امروز خرّمشهر، از سرخی خون مردانی است که خونین شهر را از دستان ابلیس پس گرفتند.
امیر مرزبان
پرندهها آمده بودند و شهر تازه به لبخند رسید.
روزی روزگاری، درخت، خاطره ازلی کودکان باغ شد و نسلی سبز، بر منابر نور، از آخرین انبساط شعور و شیدایی سخن میگفتند.
هوای قریههای بالادست آفتابی بود و حنجرهها از شورانگیزترین آواز سال، لبریز.
تازه شب رفته بود و قناری قناری فصل خواندن بود.
صبح با پر چلچلهها پیوند داشت و آفتاب هر روز با پرستوها به خانهها میآمد.
دلها شاد، چشمها لبخند... لبها آواز آرامش و عشق، تازهترین خبر سال بود.
حسادت، همیشه هست و شهر ما نیز غبطه برانگیزترین خیال بود.
حالا گروه خفاشها و روباهها، گرد هم نشسته بودند و طرح تهاجمی سیاه میزدند...
هوا از حوالی تابستان رد شد که گرگها به سبزترین دشت آفرینش، شبیخون زدند.
شهر سبز، استقامت سُرخ تاریخ را به نمایش ازلی گذاشت...
38 روز اسطوره، 38 روز شهید، 38 روز پایداری، 38 روز خون و اشک و باران، شهید در شهید، کوچهها لبریز میشد و...
شهر، خونین شده بود؛ خونین شهر بود.
صدای ضجه نخلها به هوای مه گرفته میرسید.
دیوارها، از فراق کودکان میگریستند و فصل، فصل شروه بود.
هر روز تشییع شهیدی تازه؛ هر روز، کوچ پرستویی دیگر؛ هر روز، انتهای سلوک قناری.
امّا آن پایداری سبز، مگر از یاد باغ میرفت؟
شهر مانده بود تا درختها و پرندههای بیشتری متحد آسمانی شوند.
شهر مانده بود و ایستاده با خون در رگ هایش، تا وطن بوی آگاهی بگیرد.
حالا هوای شهر، پر از قفس بود و سیم خاردار؛ پر از شغال بود و خفاش.
روی تمام خانهها، تار عنکبوت بود و مین و هیچ پرستویی به آشیانه نمیرسید.
فرمان آفتاب که رسید، یک دشت پرنده، شقایق پوش شدند با عزمی به بلندای خورشید، دلی استوار همچون کوه، زبانی پر از ذکر و تسبیح و دیدگانی سرشار از غرور و عشق.
از دور دیوارهای خونینِ شهر پیدا بود... یادگار زخم و سیاهی.
جنگ بود و شیر مردانی از تبار توفان، به عمق سیاهی زدند.
جمع پهلوانهای کاغذی پریشان شد و لانه عنکبوتها به یک باره گسست.
سه روز حماسه، شهر را به آغوش درختان وطن بازگرداند.
بر مأذنه سبزآبی، حکایت معراج را خواندند و بهار، دوباره به کوچهها دعوت شد.
حالا شهر، بهانهای برای زیستن داشت؛ بهانهای برای سبز شدن، برای شکوه، برای بیداری.
حالا شهر، دوباره سبز و خُرم بود؛ خُرمشهر بود.
حمیده رضایی
بندهای پوتینت محکم، روبرویت خون و خاکستر، چشمهایت را به شهادت رساندند.
پارههایت را در آغوش کشیدی، تمام توانت در پاهایت دوید.
روز، روبرویت آغوش گشود و از لابلای ردّ قدمهایت، هزار بال پرواز برای بال گرفتنت آماده شد.
دستهایت را به غارت بردند؛ فریاد زدی.
دهانت را پای هر چاه نفت به آتش کشیدند، خاکت در هم پیچید؛ امّا نفست همچنان خوابْ آشوبِ ابلیسانه شان شد.
تکههای فریادت را از زمین برداشتی؛ گلوله وار در فضا تکاندی غرورِ ترک خوردهات را.
خونین شهر!
هر چه بال، برای اوج گرفتنت کم بود.
هر چه نخل، خنیاگر اندوه بینهایتت بود که دیوارهای فرو ریختهات، که خاک به یغما رفتهات، که همه و همه، از تو قهرمانی ساخت تاریخی.
نه در گریبان خویش فرو خمیدی، نه در اندوه محاصره شدنت.
تو را هیچ شبی بر پیشانی فراموشی نتافت، هیچ دستی بر گردهات نکوفت، هیچ ردّی بر خاکت نتاخت.
ایستادی قلّه وار؛ از هوای سحرگاهان شوق، ریههایت سرشار.
در آزادی پلک گشودی، آسمانت آبی شد.
کبوترانت را پرواز دادی از بلندای هر نخل سوخته، چشمهایت را گشودی و شبهای ناچارت را پلک زدی.
کوچههایت جوانه داد؛ نامت شکوفه باران!
دیگر نه از غرّش تانکها خبریست، نه از رگبار گلوله.
تو را آرامشیست پس از توفان.
بر پیشانیات ستارهها درخشیدند و روزهایت آفتابی شد.
آزادیات را فریاد زدی و دهانت بوی کلماتی از جنس نور گرفت.
سوختههای خاکت را برداشتی و در فضا پاشیدی.
خرمشهر!
آوازهای سوختهات در دهلیزهای تو در توی تاریخ زمزمه میشود.
سراسر ترانه!
رنجِ بزرگت را از یاد نخواهیم برد؛ ایستادگیات را چون سروهای آزاد نیز.
خون تازهای که در شریانهایت میدود و تو را به حیات مینشاند، قطره قطره خون شهیدانیست که هنوز خاطرهشان را تنگ در آغوش میفشری.
ردّ پروازت، تا بینهایت، چشمهامان را مبهوت کرده است.
شکوه شروهها و مویههایت، آهنگ زندگی این سرزمین است.
سید حسین ذاکر زاده
دو برادر روشن امروز متولد میشوند، مقاومت و پیروزی.
امّا تا مقاومت به دنیا نیاید، پیروزی باید در سکوت عدم بنشیند؛ باید بنشیند و انتظارِ سختِ هراس را مرور کند.
باید مدام در هول و ولای آمدن و نیامدن، دست و پا بزند.
باید از خیلی چیزها بگذرد.
امّا مقاومت باید بایستد و منتظر چیزی نباشد. هر چه هست، پشت سر اوست، همه چیز به خود او بستگی دارد.
اصلاً شاید بادهای وحشی از کنارش بگذرند و تنهای هم به او بزنند.
شاید زیر بارانهای موسمی، خیس خیس شود!
شاید سرما بخورد، سینه پهلو کند!
شاید قوّت از زانوانش هجرت کند؛ امّا او باید همین طور بایستد؛
بایستد و بزرگ شود، قد بکشد، شکوفه بزند و بال درآورد؛ آن وقت، فصل روییدن برادر کوچکش پیروزی است.
آن وقت همه فکر میکنند پیروزی - همان برادر کوچک - از مقاومت بزرگتر است.شاید به خاطر
این است که هوای او را نمیخواهند، شاید تحملش آن قدر سخت است برایشان که میخواهند همیشه در گهواره خاموشی بخوابد.
امّا واقعیت این است که تا او به دنیا نیاید، پیروزی متولد نمیشود.
خدیجه پنجی
در مقابل چشمان حیرت زده دنیا، از لابه لای آوارها میایستی، خاک تنت را میتکانی و آرام آرام قد راست میکنی.
دستهایت را سایبان چشمهای خاک گرفتهات میکنی و تا دور دست، خودت را به نظاره میایستی.
آسمان، دوباره تو را در آغوش میگیرد و زمین، دوباره زیر قدمهایت استوار میشود.
صدا میزنی تمام خودت را و ذره ذره تو به سویت میشتابند.
صدایت در دهلیزهای زمان منتشر میشود.
صدایت را بادها، بر تمام بامها میوزند.
گمان میکردند تو را کشتهاند!
آمده بودند برای تشییع پیکرت.
فکر میکردند صدایت را برای همیشه خاموش کردهاند؛ در غریو و هیاهوی صدای موشکها و هواپیماها!
میخواستند جشن بگیرند بر بلندای تلّ خاکی دیوارها و خانهها و کوچههایت را، نخلهایت را آرام سر بریدند.
تانکها برای ویرانیات هجوم آوردند و تو زیر بارانی از گلوله و آتش، در مقابل چشمان حیرت زده دنیا، آرام و با وقار از میان خاکستر پیکر خودت، سر بلند کردی و ایستادی؛ با تنی سوخته از بمبارانهای مداوم، با تنی پر از ترکش.
دوربینهای دنیا به سمت تو میچرخد.
خبرنگارها تو را واژه واژه مینویسند و فلاش دوربینها، چشمهای پر غرورت را واضح و روشن به تصویر میکشند؛ تو را که در گمان دنیا مردهای بیش نبودی.
لهجه بندریات که طعم غیرت و مردانگی میدهد را کلمه به کلمه، تمام بادها، در گوش جهان، تمام قلمها بر روی ورقهای جهان، به تمام زبانهای زنده دنیا، ترجمه میکنند.
و تو، شناسنامه اصیل ایرانی، در سراسر دنیا ثبت میشوی.
خرمشهر، زاده شد؛ ازمیان تلّ خاکستر و خون.
خرمشهر متولّد شد؛ از لابه لای شعلههای آتش.
گفتند: برای همیشه مردهای؛ خانههایت برای همیشه ویرانه خواهد ماند؛ نخلهایت برای همیشه بیسر، کوچههایت برای همیشه متروک.
گفتند، خرمشهر دیگر نفس نمیکشد.
گفتند و به افتخار پیروزیشان قهقهه سر دادند.
اما حالا تو قد کشیدی و ایستادی.
فریاد زدی تمام خودت را؛ اگر چه در صدایت اندوه موج میزند، در صدایت گریه کودکان مادر مرده طنین انداز است، از صدایت، غیرت «جهان آرا»ها به گوش میرسد.
در صدایت کل میکشند کبوتران، معراج خونین خود را.
در صدایت تپش صدها قلب عاشق را میشود شنید.
تو هرگز نمیمیری.
تو، ققنوس تاریخ! هرگز نمیمیری و دنیا شاهد بود تولّد دوبارهات را از میان خون و آتش.
حمیده رضایی
خونین شهر!
سر بر دیوارهای فروریختن مگذار.
سر بر سینه گداختهام بگذار تا دردی را که از آن رنج کشیدهای برایت فریاد کنم، از پنجرهها و پرندههایت بگویم؛ از بارانِ گلوله و رگبار خون و خاکسترت.
خرمشهر!
چشمهایت را باز کن؛ این صدای تپش خشت خشت خانههای توست که زیر گامهای حادثه در هم فرو ریختهاند.
از کدام حادثه سرشاری که خاکت جوانههای یقین داده است؟
فریادت در آسمان آزادی، دست افشان و بشکوه، در خون و خاکستر؛ سرت در آسمان میچرخد.
نبض دقایقت چه تند زیر پوستم میزند و فریادهای خروشانت چه سرازیر در شریانهایم موج موج
میدود!
تو را با هیچ ترانهای نمیتوان سرود که کلمات سوخته میریزند از دهانم.
دیگرهیچ صدایی، خوابِ آرامشت را بر هم نخواهد زد.
آشفته موی در باد رها مکن، نخلهای خنیاگرت را فریادی ست نافراموش از سالهای درد و اندوهت.
دیگر صدایت را آتش گرفته از انتهای چاههای نفت نمیشنوم که چون کبوتران چاهی، صدایت رهاست در یکدستی آسمان.
زلال نفست سرشاریِ آزادی ست.
روی ماهورهایت فرو چکیدهام؛ همراه خون شهیدانی که در بند بودنت را تاب نیاوردند.
گرمی خاکت، گونههایم را آغشته است.
خورشید، بر فراز تپّههایت ایستاده است با ردایی از سرخ، از گرمی خون شهیدان، ایستاده بر زانوان ایستادگیات.
سرنوشت رهاییات زیر پوست خاک میتپد.
رهاتر بال بگشا!
از هر دریچه صدای آزادیات را میشنوم.
سیراب از رگبار گلوله ایستادهای، چشم از نخلهای آتش گرفته و سوختهات گرفتهای و به آسمان میاندیشی.
صدای ضربانهایت را در شقیقههای زمان میشنوم، گوش خواباندهام پای هر دریچهات؛ صدای بال زدنت را، رهاییات را، سوز نفسهایت را همه و همه را میشنوم.
دیگر هیچ شیطانی را توان پنجه در انداختن با تو نیست.
دیگر ردّ گامهای هیچ شیطانی خاکت را نخواهد آلود، نعره هیچ شیطانی آرامشت را بر هم نخواهد زد.
سر بر دیوارههای فرو ریختن مگذار!
نبض دردهایت در سینه میتپد.
امیر اکبر زاده
دیوارهای فرو ریخته، نخلهای قامت خمیده و گیسو پریش در بادها، همه و همه سرک میکشند؛ مردانی از آب و آینه را که از دور دستِ عشق و جنون گام بر میدارند به سمت شهر.
هنوز گلدستههای زخمی مسجد جامع، در بادها میخوانند سرود عزّت و افتخار را.
ای مردان مرد، رسیدگان جشن شوق! خونتان، هر قطره خونتان، گلی شده است سرخ و باطراوت، بر جای جای شهر.
خرمشهر، حالا خرمشهر شده است؛ خرّم از یاد آنان که آمدند و رفتند، آنان که سبز آمدند و سرخ رفتند تا خرمشهر، خرمشهر بماند، این جگر گوشه ایران، مردانی که تا لحظههای شهادت، از خاک خویش پا پس نکشیدند.
خرمشهر، خرّم شده است با یادآوری لحظات نبرد؛ آن سان که هنوز هم به یاد میآورد آن روزها را.
«خرمشهر را خدا آزاد کرد»؛ چرا که خونی که از رگ هر شهیدی جاری شد، سنگ فرش کوچهها و خیابان هایش، خونی بود که در امتداد و ادامه رگ بریده سالار شهیدان، ثار الله، خون خدا جریان داشت.
«خرمشهر را خدا آزاد کرد»؛ چرا که هر گوشه خرمشهر، مزیّن شده بود به خونی که هر قطرهاش در جریانی ابدی و سرخ، قطرهای بود از خون هنوز جاری حسین - خون خدا - در رگ زمان.
خرمشهر، با دهانی لبریز از عطر و لبخند، از مأذنه بالابلند و سرفراز مسجد جامع خویش در گوش بادها زمزمه میکند سرود آزادی را تا باد با پیغام آزادی در دست، پا بر سر دنیا بگذارد و به هر گوشهای برساند شرح آزادی و آزادگی را که در رگ هر ایرانی جریان دارد.
«بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید»
باران رضایی
چشم بگشا!
کابوسهای پریشانت به پایان رسیده است.
تو آزادی!
آزاد و رها!
اکنون خاک تو مطهّر است.
پیش پایت سجده خواهیم کرد.
نگاه کن!
عطر شهادت، کوچه پس کوچههایت را پر کرده است.
مسجد جامعت با تک گلدسته افراشتهاش، به روی تو لبخند میزند.
تو پیروزی!
پیروز و سر بلند!
خاک تو، میبایست خون رنگ میشد تا «طلعت حقیقت» فرزندانت بر جهان آشکار شود.
و «مگر آن طلعت را جز از منظر این آفاق میشد نگریست؟».
تقدیر بر این بود تا خاک تو مقتلِ شهدایی شود که آرزوی شهادت را در دل میپروراندند.
و این بار، جز کربلا، تکهای دیگر از زمین، تجلیگاهِ عشق و ایثار و شهادت شد.
و چه زیبا گفت: «خرمشهر، شقایقی خون رنگ است که داغِ جنگ بر سینه دارد... داغِ شهادت و ویرانههای شهر را قفسی در هم شکسته بدان که راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است، تا بال در فضای شهرِ آسمانیِ خرمشهر باز کنند...»(1)
معصومه داوود آبادی
کبوتران آزادی، سمت آسمان را گم کرده بودند، شب، ثانیه به ثانیه گستردهتر میشد و گلولههای شقاوت، شانههای صبور کارون را بیطاقت میخواستند.
شهر فریاد میزد؛ اما صدایش در هجوم بادها تکه تکه میشد. لبخندهایش، را خندههای مسموم شیاطین هرس میکرد و خاک مجروحش، زیر گامهای آلوده آنان به خون مینشست.
ناگهان، صاعقهای مهیب، آسمان شب را شکافت و بارانی معطر، پیکر شهر را در آغوش گرفت و ساعتی بعد، خورشید عشق بر چشمان خستهاش بارقههای امید پراکند.
«خرمشهر آزاد شد».
و بار دیگر اراده خداوند بر مکر کافران فائق آمد؛ مگر نه این که تقدیر یاوران روشنایی را از ازل سپید نوشتهاند؟
کارون، در هلهلههای شادی شهر، به رقص برخاست.
1) . گنجینه آسمانی، سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آوینی.
ندگان، رهاتر از همیشه، صفحه آسمان را انباشتند و نخلهای بیسر، سر بلند و سبز، تولدی دوباره آغاز کردند.
آهای خرمشهر! روایت آزادیات، قصه پایداری مردان و زنانی است که سیاهترین لحظات اسارت را به روشنترین دقایق آزادی گره زدند.
اکنون، زندهتر از دیروز نفس بکش. سر سبز از گذشته برخیز تا شاخههای سرشارت، دورترین آسمانها را لمس کند.
جاودان بمان و بزرگ؛ چون حماسه فرزندانت که اسطورههای تاریخ را از دهان انداختند و جهان حماسهها را در حیرت غرق کردند.
کودکانت را ایستادگی بیاموز.
خرمشهر، ای سرزمین ستارگان!
دخترانت را بگو تا با سبدهای ترانه به تسلای کارون بروند و پنجرههای عشق را به سمت آفتاب بگشایند.
این گونه که تو با سپیده دمخور شدهای، خورشید، تا ابد در رکاب عاشقیات خواهد ماند.
باران رضایی
السلامُ علیک یا مدینة الشهدا!
سلام بر زادگاهِ دلیران!
سلام بر مشهدِ شهیدان!
سلام بر خرمشهر!
من از آن سوی زمان میآیم؛ ار پشتِ خاطراتِ ترک خوردهات.
با من حرف بزن!
از آن روزهای خون و آتش و حماسه بگو.
از آن لالهها که در برابر چشمان بهت زدهات پرپر شد.
از بهنام محمّدی؛ شهید 13 سالهات.
از بهروز مرادی، شهید هنرمندی که دیوار خاطراتمان، سخن زیبایش را به قاب گرفته است؛
«کوچههای این شهر به خون مطهّر است؛ با وضو وارد شوید.»
و از فرمانده دلیرت شهید سیّد محمّد علی جهان آرا.
افسوس!
نبود تا تولد دوبارهات را ببیند.
نبود تا ببیند چگونه «خون یارانش پرثمر گشت».
امّا نه! مرا ببخش!
جهان آرا بود؛ همه بودند.
مگر نه این که ارواحِ مقدس شهیدانت، هنوز در کوچه پس کوچههای تو قدم میزنند.
مگر نه این که هنوز هستند و تو در پناهشان نشستهای؛ در پناهِ ارواحِ مقدسی که تو را به نظاره نشستهاند.
خرمشهر!
سرزمین نخلهای سوخته!
روزهای تلخِ اسارت یادت هست؟
میدانم، سخت بود.
تکه تکهات کردند، خانه روی سرت آوار شد، نخلستانهایت سوخت و به خیالِ خام خود، داغِ ننگ بر پیشانیات گذاشتند؛ امّا خرمشهر، من برایت گریه نمیکنم!
برایت گریه نمیکنم؛ چرا که تو تنها همین کوچه و خیابان نبودی، همین نخلستانهای سوخته نبودی.
نام تو اکنون بر پهنای نقشه جغرافیای کشورم میدرخشد.
اگر چه خاک تو لگدمالِ چکمههای سیاهِ متجاوزانت شد، خونِ پاکِ فرزندانت، لکه ننگ را تا ابد از پیشانی بلندت زدود.
و به راستی، این همان رازِ خون است و «رازِ خون را جز شهدا در نمییابند.»(1)
1) . سید شهیدان اهل قلم، مرتضی آوینی.
محمد علی روزبهانی
چه لحظههای تلخی بود، آن موعد که مادر وطن، در فراق فرزندش، خرمشهر، میگریست!
دیگر خرمشهر به وسعت تمام جغرافیای ایران بود و قلب تمام ملت بود که در خرمشهر میتپید.
جغدهای شوم و ابرهای سیاه، آسمان آبی خونین شهر را پوشانده بود.
ملت، استخوان در گلو و خار در چشم، انتظار رهایی پاره تن خویش را میکشید و به گامهای محکم مجاهدان چشم دوخته بود و باور داشت که اراده خداوند، بالاتر از همه حیلههای بردگان شیطان است؛«و مکروا و مکر الله، إِنّ الله خیر الماکرین»(1)
«مسجد جامع» خونین شهر، تشنه اذانی دیگر بود و منارههای خسته از ترکش و خمپاره، دست نیاز به آستان حق بلند کرده بودند.
مگر نه آن که خدا گفته بود «نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَ فَتْحٌ قَریب...» و مگر وعدهای جز این داده بود که «باطل رفتنی است»؟ حاشا که او خلف وعده کند!
اکنون، زمان انتظار صابرین به سر آمده است و طلوع حق، میرود تا شام خونین خرمشهر را به صبحی فرخنده نوید دهد و نغمه داوودی «إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْح»، از گلدستههای مسجد جامع طنین انداز شود.
زمانِ خلق حماسه است و حضور عرفان. عطر خداست که به هر خاکریز و سنگری پیچیده است.
مردانی که سوز ندبه و استغفار و لرزش شانههایشان، هوش از سرت میربود، اکنون آرامش هزار دریا و استواری بلندترین کوههای جهان را محو تماشای خویش کردهاند!
بوی صلوات و اسپند، در فضا موج میزند و بار دیگر انگار «بلال» است که بر منارههای مسجد الحرام اذان میگوید: «اللّه اکبر» «اللّه اکبر»؛ خدا بزرگتر از آن است که در وصف بگنجد.
1) . آل عمران / 54.
آری! و دیگر چه کس انکار میکند که «خرمشهر را خدا آزاد کرد»؟ کیست که بتواند به انکار دست خدا برآید!؟
طنین اذان گلدستههای مسجد جامع خرمشهر است که خفاشهای آویزان بر درختهای سبز وطن را دانه دانه بر زمین میریزد.
به هر کوی و برزن، لالهای روئیده و عطر یاس و محمدی است که همراه با نسیم، در کوچه پس کوچه شهر میدود.
«خرمشهر»، در یادها جاودانه شده است و تلألو «حماسه و عرفان» از آسمان آن، عالمی را روشن
کرده است.
اذانهای مسجد جامع خرمشهر فراتر از چند صوت و واژه مقدس است.
خرمشهر، آیینه اراده خدا و نعمت پروردگار مهربان است بر امتِ رسول الله و بر فرزندان حسین علیهمالسلام.
«خرمشهر»، ای پاره قلب وطن! آزادیات مبارک.
اکرم کامرانی اقدام
این گیسوان پریشان کدام مادرِ داغدیده است که همراه نسیم میرود؛ نرم و رها؟
این لبخندهای روشن کدام معصومیت است که محو میشود در سایه روشن ابرها؟
خورشید را بگویید که مغرور، بر تارک آسمان بتابد!
روز فتح دروازههای نور است؛ روز بزرگداشت لالههای کربلایی.
خرمشهر!
پایان گرفت خاطره نخلهای سوخته.
پایان گرفت قصه غریبی لالههای پرپر.
خرمشهر! چگونه با خویش کشیدی این همه درد را؟
در پشت حیثیت تو مردانی ایستادهاند که فاتح دروازههای روشنی و امیدند؛ مردانی با مشت گره شده غیرت.
چه طعم شیرینی دارد زندگی جاری در رگهای زخم خورده تو!
خرمشهر،
ای خورشید خسته در آسمان وطن!
فریاد بزن، فریاد مقاومت.
بگذار این فریاد، سکوت سنگین فضا را بشکند.
مباد که تار و پودی از تو گسیخته شود!
ای خون جاری در رگهای وطن!
جاودان بمان تا کبوتر چشمانم را پرواز دهم به سویت.
فاطمه سلیمانی
شهر خونین، میثاق مردانت برای رهایی، در تپش لحظههای خونین طنین افکند و نام همیشه خرّمت، در عبور ثانیههای حماسی تاریخ، جاودانه حک شد. اشک شوق مردانت در فصل خونین بهار، چهره زیبای آزادی را چه هنرمندانه به تصویر کشید!
هنوز تنت بوی زخممیدهد؛ بوی ابرهای گداخته، بوی تکهتکههای قلبت زیر باران شوم ترکشها؛ ترکشهایی که هزاران روزنه در جسم گرم تو گشودند و به سوی نخلهای ایستادهات خیره ماندند.
نخلها، نخلهای بیسر، نخلهای داغدارِ جان سوخته که با شعری حماسی، فرزندان غیّورش را به دست موجهای کارون سپرد.
کوچههایت، آژیر مرگ را به خاطر دارد؛ صدای خرد شدن سقف خانهای در سکوت شب و نالههای زنی به دنبال خندههای کودکش که حالا نقشی از سکوت سرخ جای آن نشسته و به سوی پرواز کبوتری خونین بال در آسمان خیره مانده است.
ای شهر خرّم! زمین بر صبوریات بوسه عشق میزند.
آسمان به حرمت پرواز چلچلههایت، آذین نور میبندد.
ماه، به طراوتِ خونگرمیات از سقفِ کبود، سوار بر نردبان مهتاب، میهمان وسعت اروندرود میشود.
و من بر خاک رنگین عشق و حماسهات سجده میکنم و در گوش شقایقهای سینه سوختهات، راز دل میگویم.
خرّم بمان، ای شهر همیشه خرّم، ای خرّم شهر!
طیبه تقی زاده
لاله لاله، دشت در خون خویش غرق شد.
پروانه پروانه، به پرواز رسیدند آزادگی جوانانش.
هر کدامشان رسول تازهای بودند برای فتح و پیروزی.
شهر بیرمق، جانِ خویش را برداشته بود و بر دوش استوار جوانانش به پیش میکشید.
نخلها، نگاهشان خشکیده بر این همه شهید مانده بود.
روزها میگذشت و خاک، دلگیرتر و زخمیتر، زیر لگدهای بیرحمانه دژخیمان، نفس نفس میزد.
چقدر دوست داشت، اندکی آغوش خویش را به روی شهیدان به خون خفتهاش باز کند!
چقدر دوست داشت لاله لاله، در خاکستر سوخته دشت آرام بگیرد!
روزها از پی هم آمدند و گذشتند؛ تا در سومین روز از خرداد خونین زمین، امضای آزادی خویش را گرفت.
سه شنبه
10 خرداد 1384
22 ربیع الثانی 1426
2005.May.31
حمیده رضایی
دیگر نه در پاهایم توان، نه در صدایم طنین.
دنیا بر مدار چشمهای بیفروغم میگردد.
کلمات، شکسته شکسته، بیرون میریزند از دهانم.
هوایم هوای مرگ است. دستم به هیچ کجای دنیا نمیرسد، هر چه دیوار، بر شانههایم آوار میشود.
آغوش گشوده ظلمت، بیراهههای مرگ را گام میزنم. از هر طرف، دستی بر پایم میپیچد و تالابی دهان میگشاید.
در خویش فرو ریختهام. ذرّه ذرّهام را در حلقه حلقه دود، در هوا منتشر کردهام؛ اما صدایم را هیچ کس نمیشنود. چشمهایم را در دستهایم گرفتهام و از خویش دویدهام - از خویش بیرون و به هیچ رسیده - .
هزار پائیز در سبد خالی چشمهایم دویده، بیبهار به زمستان رسیدهام.
شوکرانی که قطره قطره در کام خویش فرو چکاندهام، مرا به تباهی کشانده است؛ آن چنانکه توان حتّی عبور از لحظات را نمییابم.
در دنیایِ کوچکِ خاکستریِ دود، فراموش شدهام؛ نه پلکی برای دیدن، نه پایی برای گذشتن، نه حنجرهای برای فریاد زدن و نه جرأتی برای زندگی.
تباه، سرگرم نابودی؛ نه ستارهای که شبهای تاریکم را روشن کند از این همه نخوت و رخوت، نه مسیری که گامهایم را به رسیدن منتهی کند.
به جای خون، در شریانهای خشکیدهام، دود موج میزند.
خوابِ فراموشی، پلکهایم را سنگین کرده است. کوچهها و خیابانها بیهدف دورم پرسه میزنند و نگاهِ عابران که چون شلاقی از آتش بر پیکر نابود شدهام میکوبد و سرزنش که از چشمهاشان سنگسارم میکند.
تباه و نابود، شبهای تاریک و گامهایی که هیچ گاه به مقصد نمیرسند.
حلقه حلقه در دود میپیچم و پیکرم را چون باری بیهوده بر دوش میکشم و کوچهها را گام میفرسایم.
عنکبوت مرگ، بر تمام پیکرم تار تنیده است.
همچنان در خود میلغزم و نابود میشوم.
دریچههای روبرو، مرا به خورشید نمیرسانند؛ وقتی همچنان چشمهایم، جز سیاهی و ظلمت نمیبیند.
در پیراهن خویش میگریم؛ آن چنان که زندگی نابود شدهام را آب ببرد.
شاید روزی از نو، بهار بر شاخههای خشک دستانم جوانه بزند؛ اگر محکمتر روبروی خورشید گام بردارم.
محمد کاظم بدر الدین
آسوده نیستی که بر نفْسِ خویش نهیب نمیزنی.
خواهشهای سیاه را از صحیفه سپید وجودت محو نمیکنی.
سیْر در این فضای وهم آلود، حقیقتِ «آنچه باید باشی» را از تو ستانده است.
همه چیز از فریب تفنّن آغاز شد.
خوشیهای گذرا و دلبستگیهای ناپایدار، تو را به ورطه رذالت خوشامد گفتند و اکنون به تسکینِ دروغین روی آوردهای.
تنِ فرسوده را در گوشهای انداختهای؛ زیان به امانتِ سالمِ خدا.
عمر مفید خویش را دور انداختهای؛ اسراف در داده صحیح او.
دِیْن خود را به ادایِ درست، ادا نکردهای و لحن نگاههای مردم کوچه و بازار تا به تو میرسند، عوض میشود.
گنجینه ارزشها را دود کردهای و بر سرمایه وقت شرر زدی.
بیبهره از حلاوتِ هستیِ موزون و هدفمند، تلخیِ تخدیر تعادلت را بر هم زده.
عاجز و نحیف در دود و تیرگی فرو رفتهای و فراتر از آزارِ خویش، زن و فرزند و محیط زیست را رنجور ساختهای.
با این همه، فرصت بازگشت باقی است.
همتی والا پیش آر و طومار بلند چُرتهای خیال را پاره کن.
دیواری که بر «آن سو نگری» کشیدهای را در هم شکن.
در این کارْزار و آوردْگاه، مردانه به میدان بیا که گذشته خراب را باید کرد.
خودت هم پذیرفتهای که گاه، ویرانی، مقدمه ساختن از نوست.
... پیش بتاز و به راستی خویش بساز که خواستن، توانستن است.
طیبه تقی زاده
هوای مرگ، میبلعد اکسیژن ریههایت را و تو بیتفکر، هر گونه نابودی و تیرگی را فرو میدهی در خود.
افیونها، به هوای سرت هجوم میآورند و مرگ آسا فرا گرفتهاند تو را.
همهمهای از بیخودی، سرابی از آسایش در تو میریزد.
این پیچک مرگ آسا چیست که به تار و پود جسمت پیچیده و با هر رویش، ریشههای تو را میجود و تو جویده میشوی، آن قدر که فراموش میکنی خودت را؟
زمان از دستت دَر میرود و تو خمار ثانیههایی هستی که رو به نیستی است.
فرار از کدام لحظه تو را به اسارت این عنکبوت کهن درآورد؟
پشت پا زدن به کدام زندگی، امیدهای سپیدت را به یأس بدل کرد؟
نفرین به لحظههای خمار آلود سرمست که هر چه امید بود، در دود غلیظ خود محو کرد!
از چه شادمانی؟
لحظهای چشم باز کن!
عنکبوتی دور فکرت تار تنیده است، پروانههای همیشه زندگیات، اسیر دامهای نابودی اند؛ نیستی تا کی؟
دستهای تو میتواند باز هم بر زانوها قرار گیرد و با همّتی دوباره محکم بایستد.
آن لحظه است که فروغی دوباره در تیرگی خفته در چشمهایت میدرخشد و رنگی به وسعت آبی آسمان، پیراهن امید را به تن خسته و رنجورت میکند.
سر از پیله خود بیرون بیاور و پروانه وار، بشکن قفسهای دور و برت را تا به پرواز درآیی و به اولین رونق گلها صمیمانه سلام کنی.
آن روز، عنکبوتها ویران میشوند و جاری ذهنت سرشار از شادی دوباره.
آن روز، روشن میدرخشی و هجوم میآوری بر هر چه تیرگی.
پنج شنبه
12 خرداد 1384
24 ربیع الثانی 1426
2005.Jun.2
حمیده رضایی
صدایم را به کدام سپیدار فرو نیفتاده بیاویزم؟
دستهایم که تا آسمان نمیرسند و ادامه نقطهچینِ چشمهایم که در طارمیهای آسمان گم میشوند؛ تو را از کدام سپیده روشن سراغ بگیرم؟
بال در بال کدام دسته از پرستوها به کوچ اندیشیدهای؟
سالهای زیادی است دردهایت را میشمارم.
سالهای زیادی است نگاهت را به دنبال میکشم پای هر بهار، هر درخت، هر سپیده.
شیرمرد که آزادگی از راز نگاهت به خویش بالید! تو را از کدام دریچه فرا خواندهاند که دل بریدی از خاک؟
حادثهای در یک قدمی، تو را پرنده میخواهد.
سالهای پشت میلههای زندان، سالهای فریادهای تا آسمان، سالهای رنجهای پیاپی، سالهای غربت و سالهای مجاهدت و آزادگی.
از گوشه ردایت بهار میریزد.
حنجرهات، راز آبشاران در خروش و راز شکوفایی فریادهای نافراموش است.
سالهای استقامتت را از یاد نخواهیم برد.
پای هر دریچه، هر روزنه، پای هر آسمان، پای هر ستاره، هر کجا شعاعیست از آزادی، آزادگیات را به یاد خواهیم آورد.
آن گاه که دست بر آسمان بالای ابروهایت کشیدی و روز خلاصه شد در روشنی پیشانیات، از لابلای هر چه میله در غربت کبوتران رها بال گشودند و صدایت خواب پریشان خاک را آشفت.
کوهوار!
صدایت را هنوز میشنویم و آزادگیات را هنوز در خاطر مرور میکنیم.
هر چه مسیر رو به خورشید برای رسیدن به تو به زانو درآمدند.
فرسنگها و بادیهها، حقیقت تو را به دنبال خود کشانده است.
پشت پلکهای خاطره باران میگیرد، وقتی نیستی و حادثه تو را در خود میپیچد.
راهی نیست.
رفتهای و بر آستانه تمام درهای رو به خورشید، ایستادگی و شکوفههای آزادیات، نوازشگر تمام دریچههاست.
طیبه تقی زاده
این جادههای رو به حرم، هنوز بوی نجواهای تو را میدهد.
هنوز صداهای سینه سوخته تو را این دشت میشنود.
ای که آزادگی، تن پوش ردای سادهات!
چقدر کبوترانه عشق میورزیدی بر حرم ملکوتی ثامن الحجج!
گامهای نجیبانهات، فرشته بال، رو به حیرانی جلو میرفت و دشت، حیران این همه شیدایی تو بود.
خاک خراسان تو را خوب میشناسد؛ تو که آهوانه سر بر آستان ضمانت امنترین جای مینهادی.
خوب جایی را برای آرمیدن برگزیدی.
سالها اسارت را در بغض فرو خوردهات تاب آوردی.
سالها، سجده گاه پیشانیات را بر سنگ فرشهای خیس و نمور طاقت آوردی تا سر بر آستان چنین مولایی بسایی.
شاید آن روز، شهادت را آرزو داشتی؛ ولی نه در اسارت.
چه خوب مسافر شهید حرم مولایت شدی!
بوی سوختگی دل تو بود که نفس پروانهها را بند آورد.
کاروان کاروان، قافله عشق به راه انداختی و فیض درونی خویش را همه گیر کردی و خود سردسته این قافله شدی.
ورق ورق روزگارت، سیاهی روزهای غربت را خوب نشانمان داده است.
آن روزها که کرکسهای دژخیم، هیبت تیره سایههاشان را بر تواضع بیآلایشت میریختند، بیشک نمیدانستند قامت توست که در برابرشان ایستاده و هیچ گاه جز در برابر معبود قد خم نمیکند.
ای راست قامت در هجوم بادهای وحشی ظلم آلود! ایستادگیات زبانزد خاص و عام است.
سالهای سخت اسارت، آرامش تو بود که بیقراری کبوتران خسته را آرام میکرد.
انفاس روح افزای تو به این قلبهای مجروح روحیه میداد.
آفرین بر حیات شرافتمندانهات که پیروزمندانه و با غرور، به انتهای بهترین فرجامها کشانید.
تو شایسته بهترین هجرت بودی.
تو شایسته خفتن در آرامگاه امن مولایت، در آرامش خاک میهنت بودی.
عزت، برازنده توست.
اکنون بیاسای؛ که وطن، آرامگاه ابدی توست.
تو آزاده نستوه!
آزادگی از آن توست.
پرنده آزاد حرم!
شنبه
14 خرداد 1384
26 ربیع الثانی 1426
2005.Jun.4
حمیده رضایی
نایی نیست تا آوازهای ناسرودهام را در گوش ثانیهها ضجّه بزنم.
کجای این آسمان ماتم زده، کبوتران عزادار، سر بر جدارههای سماوات، خون میگریند؟
از تمام کوچههای شهر، صدای سنج عزا میآید.
خرداد در نیمه راه به کدام محرّم محتوم پیوند خورده است؟
تلخی این اتّفاق مرا خواهد کشت.
تکّه تکّه در خویش فرو میریزم، قطره قطره در خویش میگریم. پیراهنم را چاک چاک باید بِدَرم.
غمی که در رگهایم میجوشد، قطره قطره مرا ذوب میکند - حادثهای این چنین تلخ، حادثهای این چنین غمگین - .
سرم را بر کدام دیوار بگذارم و های های ببارم؟
صدای شیونم، خواب آسمانها را در هم میریزد.
پنجرههای آه، روبروی حنجرهام گشوده شدهاند.
تو را بزرگمرد! در آغوش کدام بهارِ سراسر، از این دیار خواهند برد؟
با کدام دسته از کبوترها به کوچ بال گشودهای؟
جریان صدایت از لابلای موجها و زمزمه جاری شان شنیده میشود.
کوچهها در هم میپیچند.
صدای طبل عزا بلندتر میشود.
گریانیام را پای هر کلمه خواهم بارید.
دستانم سیاه شدهاند.
کلمات عزادار میریزند بر سطور. لبخندهای فراموش شده.
هنوز خورشید بیرمق میتابد روزهای بدون نگاهت را.
چون شمعی بر فراز خویش در مسیر باد میسوزم.
دهانی نیست تا فریاد کنم اندوه سرشارم را.
در خویش فرو میریزم.
بر سینه میکوبم، از ثانیهها عقب ماندهام.
حُزنی عجیب در تنم میدود؛ باید از نردبان سکوت بالا بروم.
تو را در آسمانها جستجو میکنم؛ دستم به گوشه ردایت نمیرسد.
سرشاری از نور و هنوز تلخی جداییات مرا در کوره راههای نرسیدن میدواند و میگریاند.
هوایی ویران در ریههایم میدود.
خرداد، سیاه میپوشد و بر سر میکوبد.
اینک، صبحی تیره و خبر پروازت و چشمهای بارانی که هنوز آسمانها را ورق میزند...
امیر اکبر زاده
«زندهتر از تو کسی نیست چرا گریه کنیم
مرگمان باد و مباد این که تو را گریه کنیم
هفت پشت عطش از نام زلالت لرزید
ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم»
هنوز باورش برایم سنگین است؛ صبحی را که صدایی پیچیده در لفافهای از اشک و بغض و درد خبر داد رفتنت را از کنارمان.
هنوز وقتی به پشت سرم نگاه میکنم، بغضی چنگ میاندازد بر جدارههای حنجرهام و اشک، سر بر آشوب دیوارههای چشمانِ همیشه به راه ماندهام میکوبد.
گونههایم، گرمی اشک را حس میکنند و دستانم، سردی بیدستی را.
دستانم خیره خیره مینگرند دستی را که از دست دادهاند؛ بیخبر و متحیر.
دستانم میجویند دامانی را که دست در آن انداخته بودند امید فرداهایی بهتر را، از سالیان دور.
تو نیستی؛ هر چند تو را همه جا حس میکنم.
تو نیستی و تو را میبینم که لبخند میزنی از فراز ابرها به من.
من میگریم و تو در خنده هایِ روشن زندگیات، زندگی ازلیات را جشن میگیری؛ من عزادار توام و تو دست افشان وصال.
اشکهایم را میگیرم از چشمانی که روزی در تو خیره مانده بودند و جز سکوت، هیچ صدایی نمیتوانست تو را دم بزند.
به بالا مینگرم و سایهای را طلب میکنم که از سرمان پر گشوده است؛ به سبکبالی آفتابی که از پهنا و گستره حوض حقیر، رخت بر میچیند، آفتابی که میلاد نورانیاش را هیچ غروبی نمیتواند در سایه مرگ، پنهان کند:
«رفتنت آینه آمدنت بود - ببخش
شب میلاد تو تلخ است که ما گریه کنیم»
به یاد میآورم روزی را که بر شانههای دریا، بر امواج متلاطم دستها و اشکها، دریا که نه، اقیانوس را میبردند.
تو اقیانوس بودی؛ اقیانوسی بودی که در خویش، دریاها را جای داده بودی؛ دریاهایی که هر یک به فتوای تو موج برمیداشتند رسالت خویش را.
دریاهایی که با خورشیدی در میان سینه، روزی بر روی همین دستها به حرکت در آمدند، با خورشیدی خونرنگ، درون سینههایشان.
تو پدر آبها بودی - همان دریاها را میگویم -
بهتر که مینگرم میبینم که تو را نیز نباید گریست؛ که رفتنت جز رسیدن نیست:
«ما به جسم شهدا گریه نکردیم، چطور
میتوانیم به جان شهدا گریه کنیم»
تو نگریسته بودی در جام جهان نمای جانت، لحظههای روشن وصال خویش را.
تو انتظار میکشیدی لحظه موعود را.
جام جانت را از هر چه تعلق کاستی تا لبریز شراب ازلی شود که خویش فرمودی:
«غم مخور ایام هجران رو به پایان میرود
این خماری از سر ما میگساران میرود
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلش میرسد ایام هجران میرود»
تو را وعده داده بودند به دقایقی که خویش بر آنها آگاه بودی.
نمازت را که خواندی، چشم به راه آمدن سپیده روز موعود نشستی؛ با آیات نور بر لب، با اندیشهای راسخ و ضمیری پاک و ایمانی مطمئن، چشم بستی.
نزهت بادی
جدایی، مرید و مراد نمیشناسد، آداب عاشقی نمیداند و رمز و راز اطاعت را نمیفهمد که اگر میشناخت و میدانست و میفهمید، دست به سوی آن یار قدسی ما بلند نمیکرد و چنگ به جان شیرینش نمیافکند.
جدایی اگر دل داشت و میتوانست از دل خیل عظیم عشاق قسم خورده به راه حضرتش بگذرد، کجا تاب آن داشت که امت آخرالزمان را به چنین بلای عظیمی گرفتار سازد و سایه جهان گستر روح خدا را از سرسپردگانش برباید.
وا حسرتا که فراق اهل معامله با دل نیست؛ و گرنه، تمام جان سپاران امام عشق، بیپروا جانشان را
به زیر پای آن پیر مراد مینهادند و سینه به روی مرگ چاک میدادند و هر یک هزار بار میمردند تا دمی از عمر آن عزیز کم نشود.
ما عهد بسته بودیم که تا وقت ظهور آن یار نازنین، دست از نائبش برنکشیم و تا پای جان به پای او بایستیم.
اکنون چگونه بیاموزیم که بینگاه ازلی و ابدی او که شفقت شفق و صلابت فلق را برایمان به ارمغان میآورد، چشم به صبح و غروب بگشاییم؟
ما بر شانه او تبر بت شکن ابراهیم علیهالسلام و در ید بیضایش عصای موسی علیهالسلام دیدیم و در دم مسیحاییاش، اعجاز عیسی علیهالسلام را.
او کسی بود که چون سخن میگفت، از شهد کلامش، حلاوت سخن رسول الله صلیاللهعلیهوآله بر دل مینشست و صلابت کلام علی علیهالسلام.
او برای ما آیتی بود از جانب خدا که همه نشانههای انبیا و اولیا را با خود دارد؛ پس چگونه باور کنیم که آیت حق بمیرد و روح خدا از کالبد مرد خدا پر کشد؟
ما نیز میدانیم که میان مرگ و مردان خدا الفتی است ناگفتنی و اشتیاق امام خمینی قدسسره نیز به رفتن، بیش از تمنای ما برای ماندن اوست؛ پس میان خواسته ما و امام، حق با اوست که جز حق نمیخواهد.
اما با دل چه گوییم که داغ بیانتهای او را تاب بیاورد و آرام شود؟
جز همانی که ابا عبدالله علیهالسلام به زینب کبری علیهاالسلام در وقت وداع آخرین خویش فرمود:
«مرگ، سرنوشت محتوم اهل زمین است، حتی آسمانیان هم میمیرند، بقا و قرار فقط از آن خداست و جز خدا قرار نیست کسی زنده بماند. اوست که میآفریند، میمیراند و دوباره زنده میکند، حیات میبخشد و بر میانگیزد. جدّ من که از من برتر بود، زندگی را بدرود گفت، پدرم که از من بهتر بود با دنیا وداع کرد، مادرم و برادرم که از من بهتر بودند، رخت خویش از این ورطه بیرون کشیدند. پس صبور باید بود و شکیبایی باید ورزید».(1)
سید حسین ذاکر زاده
با آن همه التماس، این چراغ هم از این خانه هجرت کرد.
یعنی دوباره آسمانمان بیمهتاب میماند؟ یعنی دوباره باید فانوس به دست، در حاشیه خاک گرفته تاریخ، در پی خاطرات رنگین زمانه حضور بگردیم؟
1) . تاریخ الامم و الملوک، ج 3، ص 240.
مگر ما چه کردهایم که این غربتِ مدام، رهایمان نمیکند؟
مگر ما چه کردهایم که در دامن این روزگار نشستهایم؟
خورشیدمان هم که با همه سخاوتش، پشت ابر پنهان است.
تازه داشتیم مزه همنشینی با آفتاب را مزه مزه میکردیم.
پُشتمان تازه به صلابت کلامش گرم شده بود.
دستهامان تازه از انجمادِ رخوت روزمرّگی در آمده بود.
زانوانمان تازه قوت گرفته بودند و چشمهامان تازه داشتند به وسعت این نور عادت میکردند.
با وجودش خودمان را انگار در مکّه میدیدیم؛ در امتحان سخت شعب، در شادی بینهایت هجرت، در غرورِ غروبِ بدر.
انگار ما دوباره ایمان آورده بودیم و آزمایش میشدیم!
پس چه شد؛ چرا دوباره تنها شدیم؟
مگر ما دنباله خوبی برای سرآغاز راه نبودیم؟
ما که پیمان نشکستیم. هنوز هم دستهامان بوی بیعت میدهند، حرفمان هم که هنوز یکی است.
حالا هم چشم به راه آفتابی دیگر، در متن این جاده نشستهایم. میبینی این نوری که دارد میآید، چقدر شبیه آفتاب ماست!
معصومه داوود آبادی
آن روز که آمدی، زمستان فراموشمان شد.
دل خوش کردیم به بهاری که از نفسهای مسیحاییات، به گل مینشست تا ایمان بیاوریم که میتوانیم با دل سپردن به آسمان، کوچههای سرد و تاریکمان را دوباره با انگشتان طلایی خورشید روشن کنیم و توانستیم.
با تو پنجرههای سرمازده شهر را به سمت روشنترین منظرهها گشودیم.
آمدی و کبوتران آزادی را از فراز جماران به پرواز فرا خواندی. ...
امروز که میروی، در اوج بهار با چشمانی مه آلود، سرمای رفتنت را حس میکنیم، نگاهمان را در اشک میپیچیم و فراقت را در بارانیترین روز زمین، به سوگ مینشینیم.
میروی؛ با دلی مطمئن و قلبی آرام.
ما میمانیم، با غریبانههای کبود که در گوش در و دیوار جماران به مویه نشستهایم.
مصیبت، سنگینتر از آن است که شانههای نحیفمان را طاقت بردنش باشد.
کوچههای سیاهپوش، خیابانهای عزادار، نالههای جانسوز، تنها تصاویر شهر بعد از تو است.
آه، امام! این چهرههای در غم نشسته، این پروانههای رها شده در شعلههای بیتابی، شمع وجود روشن تو را جستجو میکنند.
تو بودی پر تپشترین لحظههای بالندگی که در آینه بلند نگاهت تکثیر میشد و حالا در فراسوها، کنار فرشتگان سپیدپوش به نظاره مان ایستادهای.
میدانیم که از آن دوردست نیز نگاه متبرکت را از اُمت داغدیدهات بر نمیداری و مثل همان روزها که از بلندیهای جماران، برایمان دست تکان میدادی و به رویمان لبخند میزدی، امروز نیز مهربانیهایت را در نگاهی دیگر و دستهای مهربانی دیگر حس میکنیم.
اگر چه نیستی، اما مریدان اندیشه آسمانیات - این ملت صبورِ همیشه سرفراز - ، جاده آرمانهایت را با توکل به او که بزرگترین است و به اقتدای کسی مثل تو، همچنان مسافر خواهد ماند؛ تا روزی که آن سوار سبز پوش، از راه برسد.
باران رضایی
«زندهتر از تو کسی نیست چرا گریه کنیم؟
مرگمان باد و مباد آن که تو را گریه کنیم
هفت پشتِ عطش از نامِ زلالت لرزید
ما که باشیم که در سوگِ شما گریه کنیم»
قطره از دریا چه بگوید؟
چگونه در سوگت ببارم، که روحِ بلندت در کالبد زمان جاری است؟
باغبان!
دلم تنگِ دیدارِ توست.
به جماران میآیم؛ با این امید که بار دیگر سایه لطیفِ دستانت را حس کنم.
وحشتِ جای خالیات، سینهام را به درد میآورد؛ امّا نه، تو هستی. همه جا حضور داری.
هنوز، حجمِ هوایی که تو در آن تنفس کردهای، در فضا باقی است.
همدمِ همیشگیات - قرآن - هنوز بر آن میزِ کوچک، زیرِ طاقچه پیداست.
حالا میفهمم، آن کوهِ استقامت و قاطعیّت، تکیه بر قرآنِ خدا داشت؛ تکیه بر کلام وحی.
ای که کلامت نور در دلها ریخت!
جز زلالِ واژگانِ تو آیا از سیاهیِ جهلمان مفرّی بود؟
زمانه، دستِ توانای تو را کم داشت تا بتهای نو را بشکند.
چگونه بر فراقت بگریم، حا آن که قلبِ جهان، هنوز با ضربانِ جاریِ روحت میتپد، که حضور داری و بر کشورِ دلها حکومت میکنی؟
روحِ خدا!
میبایست میرفتی که روحِ بلندِ تو در تنگنای زمانه نمیگنجید.
میبایست میرفتی؛ در همان نیمه خردادِ موعود، همان نیمه خرداد که درهای فرج به رویت گشوده شد و تو سبکبال، پرکشیدی.
سلامِ خسته ما را بپذیر و از دیارِ همیشه سبزِ ملکوت، فاتحهای بر جانهای مردهمان نثار کن؛ باشد که بار دیگر، به مددِ دمِ مسیحای تو جان بگیریم.
سید علی اصغر موسوی
... حنجرهها خسته بودند و گلوها خشک.
شانهها، غبار یتیمی را بیشتر حس میکردند؛ شانههایی که مهربانترین پدر انقلاب را تا بهشت زهرا علیهاالسلام مشایعت کرده بودند.
نیمه خرداد فرا میرسید؛ نیمه خردادی که یاد آور سالهای آغازین خود باوری بود؛ نیمه خردادی که یاد آور دستهای به هم گره شده مردم در صحنههای قیام بود؛ صحنههایی که سعی در اصلاح تاریخ داشت، اصلاح تمام دلهایی که کمبود عشق داشتند.
غم بود و قطرههای بلورین اشک که بر گونه کودکان میدوید؛ ماتمی جان کاه که شانه جوانان و دل پیران را از فراوانی اندوه، شکسته بود.
ماتمی که خاطرات انقلاب را با قطرات اشک، ورق میزد و تِمثال «امام قدسسره» را تا ابد به آیینه اذهان میسپرد.
آن روز، بر شانههای بهشت زهرا، نوری بود که از خود باوری به «خدا» باوری رسید.
عالَم را مظهر خدا میدانست و امت اسلامی را به خویشتنداری و پرهیز از گناه در پیشگاه خداوند ترغیب میکرد.
آن روز، شانههای بهشت زهرا، «عارفی» را به منزل ابدی میرساند که «عرفان» را از صندوقچههای غبار گرفته مکاتب و مدارس، به «میدان جبههها» آورد و جوانانی را با عارفانههای حسینی علیهالسلام آشنا کرد که تاریخ با تکرار نامشان به خود خواهد بالید.
... و عاقبت خود پیر و مراد عارفان عاشق و عاشقان عارف در کنار آنان منزل گرفت و بزم بدون «پیر» آنان تکمیل شد.
درود خداوند بر ارواح شهیدان انقلاب اسلامی و امام شهیدان! یادشان زمزمه مدام ماست.
محمد علی روزبهانی
باورمان نمیشد یکباره با عمود خیمه حیاتمان و تمام روح و جانمان وداع کنیم.
هرگز باورمان نمیشد دیگر چشمهایی را که تمام غمها و غصهها و ترسهامان را به یک نگاهش میشستیم، نمیبینیم.
داغ بیتسلای تمام عالم به جانمان افتاد و پشتمان زیر بار فراقش خم شد.
ما به چشم خود، برگریز هزار خزان را در بهار دیدیم و سیلاب اشکمان، سنگها و صخرهها را شکافت.
تمام دعاهای نوشته و نانوشته را خواندیم؛ هر چه داشتیم و نداشتیم نذر کردیم؛ شب و روزمان را به استغفار و استغاثه یکی نمودیم؛ اما اراده حق و تدبیرش بالاتر از تمام آرزوها و آمال ما بود.
دیگر نوبت آن رسیده بود که «با دلی آرام و قلبی مطمئن»، سر به شانههای آسمان بساید و به «غایة آمال العارفین» بپیوندد.
پس از عبور قرنها، بار دیگر شهادت مالک را در رکاب علی علیهالسلام دیدیم و عروج عمار و
ابوذر و حبیب را به سوگ نشستیم؛ مگر نه این که فریاد زدیم «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز مهدی صاحب زمان، صاحب عزاست امروز»؟
اینک، هنگامه وداع بود؛ اما چگونه وداع میکردیم؟
روشنایی بیآفتاب مگر ممکن است؟
و مگر جز سیارههایی یخ بسته و تاریک بودیم که با طلوع او، نسیم حیات و زندگی در آب و گلمان پیچید و زنده شدیم؟
مگر جز این بود که او با دم مسیحائیاش امتی را زنده کرده بود؟!
اینک چگونه میماندیم، ما که تمام وجودمان از وجود او بود و همه روشنی دلمان از چراغ چشمهای او؟
بعد از او گمان نمیکرد که دیگر بمانیم و هُرم ولایتش را بار دیگر احساس کنیم؛ اما دوباره فضل الهی بر ما منت نهاد و نور ولایت از وجود وصی امام عشق، بر ما تابید.
ما نیز شکر گزار این بزرگترین نعمت حق شدیم و ثابت کردیم که ما از امت حجاز بهتریم و اگر آن روز که عصاره عالم امکان، محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله چشم از جهان فرو بست، در جوار نبی اکرم صلیاللهعلیهوآله بودیم، هرگز نمیگذاشتیم چاههای مدینه، راز دار و همدم علی علیهالسلامباشند. به خدا قسم نمیگذاشتیم!
محمد کاظم بدر الدین
در گردنههای پر تأمل پیامدها، التهاب را در بطن خرداد نظاره میکنیم.
لحظههای اندوهناکِ روزی که قبایل گل رویانِ آسمان را حتی داغدار کرد.
در مجاورتِ افسوس، نظاره گر شرارههای آتش بر باغ این حوالی هستیم.
شیون یکباره تندرها، خروش امواج اقیانوسها.
دیگر رغبتی نیست تا دستانِ لطیف و حریرگونه پنجره در آغوش آفتاب، رنگی از همیشه بزند. آن چنان در رؤیا که روزهای پیشین میدیدیم.
بعید هم نیست از چنان حادثهای، چنین سبک و سیاقی از ضجّه. وِلْوِلهای به جانِ پروانههای اشک افتاده که مپرس.
آشوبی در ایلِ پرستوهای عاشقْ دل به پا شده که مگو.
آه، که ماتمی بد آهنگ در جمالِ آینههایِ صیقلی رخنه کرده است.
شاید سطری از دیباچه رستاخیز به این منوال باشد.گویی گوشههایی از دگرگونیِ دنیای ته رسیده، به این طریق.
تفتیدگی زمین خرداد ماه، مسدود شدن جاده بهار امّا، حاکی از وداعِ خزان آورِ مردی ست که رهنمون ما به سمت گلواژه سکر آورِ جاودانگی بود.
ابدیّتی که پیغام شفاف خدا را در بر دارد.
دنیا هنوز مبهوتِ خمینی قدسسره ست.
«دریغا! مردی از تاریخ پیشتر
و از همه بیشتر
مردی که از بهار یادگار ماند
چون بذر در خاک شد
امّا در شکفتن ماندگار ماند»(1)
1) . سیّد علی موسوی گرمارودی.
علی خالقی
«زندهتر از تو کسی نیست چرا گریه کنیم
ننگ بادا و مبادا که تو را گریه کنیم
ما به جسم شهدا گریه نکردیم مگر
میتوانیم به روح شهدا گریه کنیم»
آغوشها را فشرده در داغ خویش رها کردی.
چگونه بار سنگین فراقت را بر دوش خسته و درمانده خویش تاب آوریم؟
این هوای یله که بیتجلی لبخند تو تنفس مس شود، حتی گلوی لحظات را میفشارد.
سر بر شانه کدام دیوار بگذاریم که حتی دیوارهای «جماران» نیز تاب ایستادن ندارند؟
کدام نگاه عاشق را روشنای مسیر ظلمانی فردایمان بگیریم؟
آه، امام! حتی دقیقهها با بیمیلی تمام، پای خسته خویش را به جلو میکشند.
دنیای بعد از تو چه خواهد بود؟
کاش بار دیگر از جای برخیزی!
کاش بار دیگر بر منبر ساده و محقّر خود بنشینی و جهانی را به تلاطم در آوری!
کاش بار دیگر با عاشقانت به گفتگو برخیزی!
کجاست پتک آهنین صدایت که بناهای ستم را به لرزه میانداخت؟
کجاست آوای دلنشین کلامت که بوی خدا در تمام واژه هایش موج میزد؟
ما را که میشناسی، ما همان مشتیم که تو گره کردی.
همان قامت خمیدهای که تو استوارش نمودی.
همان چشم خواب آلودهای که تو بیدارش کردی.
همان پرنده خستهای که تو به پروازش خواندی.
چگونه میشود تو را از یاد برد؟
چگونه میشود تو را از درون سینه خویش جدا کرد و بر خاک تیره سپرد؟
این دستهای به سویت آماده، دخیل نیاز است؛ دخیلی که سالها بر دیوارهای جماران بسته بودیم.
شانههای روزگار، مردی را بر دوش میکشد که تمام حقیقت و مجاهدت و عبودیت را بر دوش خویش میکشید و پیامبرانه، روشنای مسیر سیر و سلوک سالکان حق بود.
کوهی که تندبادهای زمان را عاجز کرد و دریایی که شعلههای حقیر آتش افروزان جهان را خاموش
کرد.
اینک، بوی تو را فقط از دامان فرزندت میشنویم؛ او که همیشه در کنار تو بود و جام عشق را از دست تو نوشید.
بعد از تو جمال «سید علی» آئینه توسل ماست.
محمد علی روزبهانی
تو آمدی؛ مثل آیینه، مثل آب و مثل تمام روزهای گرم و زیبای وطن.
نور عرفان را از کنج عزلت بیرون کشیدی و از آن ذوالفقاری ساختی حماسه آفرین.
کتاب «شهادت» را که میرفت تا در غبار غفلت زمانه، مهجور بماند، بار دیگر گشودی و به ما فهماندی مرگ در راه حق، حیات برتر است.
هرگز از یاد نمیبریم هزار بهار را که بر باغ خزان زده قلبمان هدیه آوردی و با طلوع آفتاب خویش، در زمانه تندبادهای سهمگین و شبهای بیسحر، ستاره صبح وطن شدی.
چگونه از یاد ببریم آن همه باران را که بر کویر تشنه و ترک خورده دل و جانمان جاری کردی؟
دانه به عشق دیدار آفتاب از زمین بیرون میآید و ما به عشق تو از پیله جهل خویش برون آمدیم و به یاری تو به قلههای معرفت صعود کردیم.
زمان میگذرد و ما در این عالم، اسیر دست ثانیههاییم و این نیست جز تقدیر خداوندی که خود فرمود: «کلُّ نفسٍ ذائقة الموت».
اینک، تمام حرفها و واژهها به هم میریزد، دست و دل میلرزد و زمان از حرکت میایستد.
تو ندای «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً» را لبیک میگویی و در ابهتی عظیم، عروج میکنی و جاودانه میشوی.
هنوز گرمی نگاه و عارفانه شعرهایت، شعله بر سردی شب میزند و اکنون، درخت انقلاب که باغبان آن تو بودهای، با عزت و شکوه به سمت آسمان پیش میرود و عطر شکوفههای آن، تمام تشنگان اسلام ناب را از هوش میبرد و ما بیعتی ناگسستنی از عمق جان با وصی تو بستهایم. بیعت با وصیّ تو، عهد دوبارهمان با تو است.
فاطمه حیدری
هر پنجره را که میگشایم، هر باغ را که مینگرم، هر گل را که میبویم، هر بهار را که نفس میکشم، هنوز بوی تو را میدهد؛ بویِ آمدنت، بوی ماندنت و بوی رفتنت.
در تلاطم امواجِ خروشانِ انقلاب، با هر کلام معطرت، کوچهای را بهاری کردی.
آمدی؛ بعد از غربت دیرین.
تازه بوی غربتِ خاک غریب از چهره خستهات محو میشد که آهنگ سفر کردی و بر بال ملائک قدم نهادی.
تازه عطر وطن میگرفتی و وطن از تو نور میگرفت که در سوگش نشاندی.
تازه لبخندِ خداییات، زخم شِکنجه سالها غربت را محو میکرد که راهی بهشتِ زهراییات شدی.
رفتی و در بهشت آرام گرفتی و صد قافله دل را همراه قاصدک به آنجا کشاندی.
بهشت زهرا، دار الاماره قلبهامان شد.
رفتی و نگاه بارانی جماران، به چشمهای اشک بار عاشقانت، پیوند خورد.
شکیبا سادات جوهری
باران گرفت چشمانم را و خاطره آمدنت، حقیقت کوچه باغهای آرزو را در ذهنم مجسم کرد.
چقدر شکوهمند آمدی!
امروز، پنجرهها خاموشند
من به عظمت نگاه مهربان تو میاندیشم.
صدایت را میشنوم که صدای تو تبلور همه ترانههای آبی است.
کبوتران به چشمهای زیبای تو اقتدا کردند، هنگام کوچ.
آرام و پرخروش آمدی و جهانی از جوشش قیامت، به قیامت برخاست.
تو از قبیله کدام بهار بودی که دستهایت بوی مهربانی و بهار میداد؟
تو در فصل سرد، بهار را به ارمغان آوردی و افق روشن را در منظر ما گشودی.
در بهاریترین روز خویش - که فصل خزان ما بود - پرواز کردی و بودنت را آغاز.
هنوز پرندگان از قفس رها نشده بودند که تو پر گشودی.
کجایی ای چشم جماران، ای امام آیینهها، ای نسیم معطر، ای روح الله!
بعد از تو خورشید جماران خاموش است و دلها در آتشکده داغت سوزان.
هنوز نگاه ژرف تو در آسمان پیداست.
امید مهدی نژاد
ای به خال لب دلدار گرفتارترین!(1)
ای گرفتار به خال لب دلدارترین!
ای نسیم نفست سبزترین چامه دهر!
وی زلال نگهت ساغر سرشارترین!
با اشارات سرانگشت تو پیداست هنوز
تا فراسوی افق جاده هموارترین
مرغ دل در قفس زلف بُتان خانه نکرد
به هوای خَمِ آن طرّه طرّارترین
ظلمتِ وادیِ هول است و سراغی ز تو نیست
به کجا خفتهای؟ ای دیده بیدارترین!
1) مصراع، وامی است از عبد الجبار کاکایی.
ز گرفتار خیالت به نگاهی یاد آر
ای به خال لب دلدار گرفتارترین!
علی خالقی
نصیب آینهها تا غبار ماتم شد
تمام ثانیهها ساکن محرم شد
نگو که رفتن تو ماتم کمی است، ببین
که پایههای جماران تو قدش خم شد
غم غروب تو تا روی جادهها پیچید
دوباره ولولهای در نهاد عالم شد
چگونه صبر کنیم ای تمام هستی ما!
که درد بیکسی و رفتن تو توأم شد
تویی که هر دو لبت باغ را تجسم کرد
نمیشود که به این راحتی تو را کم کرد
نمیشود که نگفت از تو آبرو داریم
و از طراوت گفتار تو وضو داریم
تو سرنوشت دلانگیز یاسمن بودی
و رنگ و بوی بهارانه چمن بودی
بیا که ما همه در ماتمت پریشانیم
و مثل نقطهای از این زمین ویرانیم
گلوی خشک مرا میفشارد این ماتم
یقین بدان که نهایت ندارد این ماتم
منی که در نفس جادهها زمین گیرم
گمان کنم که از این بغض کهنه میمیرم
حمیده رضایی
هراسی از کوفتن بر دروازههای دقایق نیست؛ تلخی عروج امام و شیرینی نگاه مهربان تو.
گام میزنی پا به پای خورشید، گامهایت در مسیر رسیدن در گردنههای خاک به زانو در نخواهد آمد که چشمهایت فانوس راه اهالیست، که سرشاری کلامت اقیانوس معرفتیست جاری.
ای هم قبیله نور!
از مسیرها و پنجرههای سرشار، شایستگیات را گام به گام از جان دنبال میکنیم.
هوای این حوالی در هم نخواهد پیچید تا نفس در کنار چشمه ماهتاب تازه کنی.
خاک را به بهارهای در راه وعده دادهای - سبز، از طلوع سرشار -.
ادامه میدهی راه چابک سوار دروازههای یقین را.
آن چنان محکم ایستادهای که هیچ دوزخْ نفسی، جرات جسارت نخواهد داشت، که هیچ گردنهگیری در این حوالی، دلیری نتواند کردن.
ذرّه ذره این خاک، با تو هم نواست؛ چشمهای مشتاقمان گواه!
قبیله دار نور!
گوشه گوشه خاک از بهار آکنده میهن، در دستهای تو از عطش نور شدن سیراب شده است.
حُزنی که در رگهای میهن در نبود رهبر دویده است، به شوری مبدّل میشود؛ اگر لحظهای از پشت پلکهای خورشید بنگری به دیده رهبری - حُزنی سرشار از شور خواهد شد - .
در بیداری و خواب، سرنوشت میهن را به دستهای تو میسپاریم.
چراغهای راه در دستهای تو سو سو میزند.
اگر چشمهای مهربانت نبود، فصلی بیپرنده و باران بودیم.
سبزی این خاک، مدیون تلاش توست بزرگمرد، که با تو گویی تمام ستارههای دنیا بر طاقچههای میهن، پر نورتر از همیشه، تا ابد خواهد درخشید.
نسرین رامادان
این روزها که چهره تو سخت در هم است
گویا دل تمامی عالم پر از غم است
سنگینیِ سکوتِ تو فریاد میزند
از غربتی که با دلِ خون تو همدم است
طاقت ندارم آنکه پریشان ببینمت
از بس که خاطر تو برایم معظم است
هر چند چشمهایِ تو لبخند میزند
اما غمی بزرگ در عمقش مُجسّم است
باور کن ای نواده زهرا بدون تو
حتی بهشت نیز برایم جهنّم است
پیوند میزند دل ما را به یکدگر
مردی که دلشکستهترین مرد عالم است
قیام خونین پانزده خرداد
یکشنبه
15 خرداد 1384
27 ربیع الثانی 1426
2005.Jun.5
سید علی اصغر موسوی
دستهای اهریمن، در آستین طاغوت جا گرفته بود و نخهای نامرئی، صحنه آرای استبداد شده
بودند!
طاغوت، با آن غرور نمرودی، نمیتوانست نوای حق جویان را تحمل کند؛ دستهای عنکبوتی اهریمن هم به دنبال فریبهای تازه میگشت.
گویی آسمان، «روح» تازهای در کالبد فراموش شدگان دمیده بود؛ دستهای مؤمن به هم گره شدند تا مقابل اهریمن، مصداق «بنیانٌ مرصوص» شوند!
اینک، مردی از دودمان ولایت به پا خاسته بود تا تحقق استقلال و آزادی را از «ذهنیت» به «عینیت» برساند.
مردی به پا خاسته بود تا از دل «دیانت»، «سیاستی» سالم به همراهی مردم برگزیند.
مردی به پا خاسته بود تا عظمت از دست رفته «ایرانی» را که با کاپیتولاسیون، زیر سؤال رفته بود، بازگرداند.
کسی، مردم را به عزّت مسلمانی فرا میخواند که در مکتب «هیهات منّا الذلة» رشد یافته بود و به اندیشه و رفتار خود ایمان داشت.
ایمان داشت به درسی که از «عاشورا» میآموخت و نیمه خرداد 42، عاشورایی در دلها انگیخته بود که بوی آزادی میداد؛ آزادی از تحقیر اجانب، آزادی از سلطه گروهی حقیر که خود را با بزرگان تاریخ هم قواره ساخته بودند.
خیابان به خیابان، کوچه به کوچه، میدان به میدان، سرخی خونهای بیگناهی بود که عطر سیب میداد.
هر قطره خون، بذری بود که خبر از بهاری دلانگیز میداد؛ بهاری که با فرا رسیدن آن، پرستوهای کوچیده بازآیند و نوای آزادی سر دهند.
خون شهدای 15 خرداد، اعتقاد جامعه ایرانی را به دین و باورهای الهیاش تضمین کرد.
درود بر روان امام قدسسره و شهدای 15 خرداد سال 42.
حمیده رضایی
پای کدام جاری رود، هم صدا با کدام آواز دلانگیز پرندگان، زیر سایه کدام سپیدار، بیرون از کدام دایره سیاه دود، از کدام پنجره باز رو به افق، بال در بال کدام دسته از پرستوهای مهاجر، موج در موج با کدام ماهیان رنگین، همراه، رنگ در رنگ با کدام پروانههای رها، جوانه در جوانه با کدام بهار سیاه؟
حلقه حلقه دود، تکرّر سنگین سرب مذاب، مه دود کربنی و ریههای مسموم لبریز از هوای سمی.
طبیعت روی پاشنه میچرخد.
دست در دست فراموشی، چشمهایش را میبندد و سرفه میکند.
صدایش به گوش نمیرسد در انبوه صدای بوق ماشین و مه سنگین دود.
زمان به پیش میرود؛ آن چنان که تنها گَردی از عبورش روی دودهای معلق در هوا پاشیده میشود؛ نه دستی برای یاری، نه پلکی گشوده در زلالی.
دستهایش را بلند میکند؛ هیچ درختی نیست تا از شاخههایش سبز بیاویزد.
هیچ بهاری به این دیار نخواهد رسید از لابلای این همه دود و غبار و سیاهی.
طبیعت، روزهای طراوتش را از یاد برده است و در برهوتی مانده از خاطرات سبز، دست زیر چانه برده و میاندیشد به سبزی از خاطر فراموشش و چشم میچرخاند روبروی جوانههای خشکیده و رودهای ساکن و دردهای فراوانش.
کدام آرامش؟ کدام طبیعت؟ کدام سبزی؟ کدام طراوت؟
بهار، روبروی طبیعت له له میزند؛ سر در گریبان و خاموش.
خورشید، آخرین تلاشهایش را میکند تا با آخرین رمقهایش، بتابد از لابلای این همه سیاهی.
روز جهانی طبیعت و همچنان صدای بوق ممتد ماشینها و تیرگی زمخت آسمان.
طبیعت و خوابِ آشفته لحظههایی که دیگر نیست.
باید سبز اندیشید تا زیر طارمیهای فرسوده خاطره، نفسی تازه کند طراوت از دست رفته خاک.
خدیجه پنجی
سیاه، سیاه، سیاه،
آسمان شهر من آبی نیست.
آسمان شهر من رو سیاه است.
آسمان شهر من پرنده ندارد، ابر ندارد.
درختان شهر من، همگی افسردهاند؛ رنگ برگهای درختان شهر من کبود است.
در شهر من، قناریها، خواندن بلد نیستند.
لهجه پرندگان شهر من سکوت است.
در کوچههای شهر من، بوی خاک باران خورده نمیآید.
خورشید شهر من، اصلاً نمیدرخشد.
هوای شهر من، بوی غلیظ سرب و کربن میدهد؛ من باید ماسک بزنم...
باید پل بزنم میان خودم و طبیعت.
میخواهم فاصلهها را بردارم؛ امروز روز من است.
امروز، روز زمین است.
امروز، روز زیبایی است!
در زندگی یک روزه من، ماشینها دود نمیکنند.
آب رودخانهها، زلال و صافند.
ابرها لمس میشوند.
آسمان آبی است.
پرندهها اجازه خواندن دارند!
امروز، روز بزرگداشت آواز همه پرندههاست.
روز تولد دوباره طبیعت است.
در زندگی یک روزه من، شاعران فقط غزل سبز میسرایند
بوق، ممنوع!
دود، ممنوع!
زباله، ممنوع!
امروز، روز جهانی زیبایی است.
به قناریها فرصت داده میشود تا آوازشان را بپراکنند.
به گلها اجازه میدهیم تا عطرشان را منتشر کنند.
به پرندهها کمی وقت میدهیم تا بیهیچ دغدغهای، در آسمان، تمرین پرواز کنند.
به درختها اجازه میدهیم تا ابراز وجود کنند.
به طبیعت فرصت میدهیم تا زیباییهایش را تبلیغ کند.
به گنجشکها مجوز ساخت آشیانه بر درخت را میدهیم.
ماسکها را بردارید!
به ریههایتان استراحت بدهید!
هوا چقدر خوش طعم است!
خورشید چقدر نورانی است!
قلههای سبید کوهها را، میشود تماشا کرد.
این نقاشی نیست؛ اینها زائیده قلم خالق آفرینش است.
چشمها را دریچهای کنیم رو به قشنگترین منظرههای دنیا.
بیائید! فقط یک روز را سبز زندگی کنیم.
یکشنبه
22 خرداد 1384
5 ربیع الثانی 1426
2005.Jun.12
امیر مرزبان
بانو که زیبای نام تو زینت دستهای علوی است، چراغ همیشه روشن خانه عشق! امشب، شانههای صبوری را به امتحان میگذارم و برای صبورترین دستهای دنیا، دستهایم میخواهد بنویسد.
سلام، مهربانی موجود آفرینش!
سلام، ابتکار ارزشمند خدا در خلق همه صبر!
سلام بر تو که داری از بهشت، به میهمانی اندوهگین خاک میآیی!
کودک زیبای مدینه، زینت پدر!
چهرهات، حلاوت خندههای پیامبر عشق را دارد.
دستهایت هم قسم رنجها و دلخستگیهای مادرت زهراست.
نگاهت، جذبه نگاه علوی را در همه سکناتم میریزد.
لبهایت، ذکر حسین را یادم میآورد و صدای حسن را به گوش جانم.
تو خلاصه همهی زیباییهایی، ترجیع بند تمام شهادتهایی، آغاز بیبدیل رسالتهای عشقی.
بگو بانو، شادیام را با کُدام بوته یاس باغچه بگویم؟
میبینی باغ ما به یُمن آمدنت دارد سبد سبد عطر گُل محمدی را در ایوان خانهها پخش میکند؟
صدای خودت را میشنوی بانو؟
تو در بادها تکثیر شدهای تا امید میهمان سینههای سوخته شود.
تو در ابر تجلی میکنی تا بارانی و همیشه آبیات شویم.
تو مفهوم همه درختهای نخلی هستی که اندوه آسمان، بر گُرده آنهاست.
آه، پیامبر سرخترین اتفاق تاریخ! چشمهای کوچکت را باز کن؛ خُدا تو را آورده است تا ایوب، به شاگردی تو بنازد.
تو را میآورند در حریر و تبسم تا نوح، گریههایش را دریا کند برای همه اندوه جاریات.
رسیدهای تا مهربانی مسیح، دنیا را بگیرد.
تو خشم موسی را داری در مقابل همه سامریها و فرعونها.
تویی عالِم بدون مُعلم، شهیدی که معنای شهادتی، شعری که سطر آخر آن را هنوز نمیشود نوشت، صبری که انتهایش زیربنای محکم عرش شده است و اندوهی که گسترشش، همه کائنات را میسوزاند.
ای اولین کتابت تاریخی صبر!
تو، ترجمه خورشیدی در آغوش علی، خواهر اقیانوسی.
تو، زینبی.
برمیخیزم و به اولین معنای تجلی یافته و همه واژههای صبر، ایستاده نماز میبرم.
حمیده رضایی
آهنگ دف و چنگ میآید؛ چنگ بر دوایر محسوسِ امکان.
آهنگ موزون گامهایت را حس میکنم؛ آن چنان که پس از این، تفتزارهای کربلا استقامتت را.
راز سر به مهر صبوریات را از دهان کدام کوه بشنوم؟
باید شنید تو را از جاری زلال کوثر.
تو را از نور سیراب کردهاند که نفست بوی تابش میدهد؟
دستانت را پای هر چه بهار، به شکوفه نشاندهاند.
نیلی پیراهنت را ملائک، با رشتههایی از سپیده دمان ازل تافتهاند بر پاکی پیکرت.
زینب! آمدنت، زیبایی بهاران در راه است.
تو را خورشید به انگشت حیرت نشانه کرده است، تو را کوهها به استواری، تو را رودها به جریان و خروشانی.
سنگینی نگاهت، راز نامکشوفِ رنجهای بیقرار شبهای شام است و خطابههای آتشینت، آتشفشانِ جاری از گدازههای خشم تو.
بگذار در این غریبی و تنهایی، هرم نفسهای حُزن آلودت، ماه را در هم بپیچد!
آمدهای تا جهانی از استواری در تمام یاختههایت موج بزند.
بوی سیب و ستاره میدهی.
آمدهای تا چون ابرهایِ سرازیر، بباری بر تشنگی کربلا با زلال چشمان مهربانت.
بانو!
دستهایت نوازشگر شبهایِ یتیمیِ جوانههای نورسِ شکسته است.
در دستهایت، هزار فانوس سوسو زن خرابههای شام میدرخشد در شامهای غریبان؛
در چشمهایت خورشید پایدار جذبه و اشراق.
بانوی صبر! دامان بلندت، پناهگاه سرهای یتیمی کودکان برادر است در خرابههای قیراندود شام.
سید علیاصغر موسوی
شادمانههایت را به تغزّل بسپار، مدینه!
اینک، هنگام سرور آسمان و زمین است!
اینک خانه کبریایی زهرا علیهاالسلام را صدای کودکی فرا گرفته است که نه تنها زینت پدر و مادر، که زینت آفرینش است.
شکوه نامش از مدینه تا کربلا و از کربلا تا بینهایت ابدیت خواهد رفت و تاریخ، این زینت استقامت را قهرمان شکستناپذیر خویش معرفی خواهد کرد.
شادمانههایت را به حافظه بسپار، مدینه!
امروز، روز جشن دختر خورشید است؛ روز اولین دیدار عاشقانه برادری که همچون پروانه خواهد سوخت و خواهری که همچون شمع، به داغ برادر خواهد گداخت.
امروز، روز تبسّمهای شیرین پیامبر صلیاللهعلیهوآله است که آغوش به نازهای نازکانه زینب خواهد گشود و فرشتگان در آغوش پرندین خویش، او را به تماشای عرش خواهند برد.
امروز، روز زینب علیهاالسلام است؛ روز دختری که مادر مصیبتهای تبار خویش است؛ مادر تمام یتیمان پدر و برادران خویش.
امروز، روز زینب علیهاالسلام است؛ روز کسی که واژه صبر، بر قامت شکیباییاش، رشک میبرد و ایوب را از شکوه تحمّل او به شگفتی وا میدارد!
امروز، روز کسی است که مهربانترین پرستار برای ناسورترین زخمهاست؛ زخمهایی که جز اشک حسرت، مرهمی نداشت و جز شکیبایی، امید درمانش نبود!
امروز، روز زینب علیهاالسلام است؛ روز بانویی که آیینه تمام نمای علوی علیهالسلام در استقامت است و تبلور عصمت زهرایی علیهاالسلام در کرامت و عزت نفس.
فصاحت بلاغتش، علوی علیهالسلام، عفت و عصمتش زهرایی علیهاالسلام، کرامت صبرش حسنی علیهالسلام و شجاعت و وقارش حسینی علیهالسلاماست.
امروز، روز زینب علیهاالسلام است؛ روز آفرینش صبر، روز وقار، روز شکوفایی دستهای مهربان پرستاری.
آن چه از حضرت زینب علیهاالسلام آموختهایم، تماشا در آیینهای است که در آن، تنها زیبایی را
میتوان حس کرد و همراه او زمزمه کرد: ما رأیتُ اِلّا جمیلاً؛
حتی اگر این تماشا از دل گودال قتلگاه باشد!
حتی اگر از کوچههای خرمشهر باشد.
درود خداوند بر بانویی که روز عاشورا، صبر را شرمنده خویش ساخت!
درود خداوند بر بانویی که شکوه پرستاری اش را عرشیان ستودند!
درود خداوند بر بانویی که پرچمدار دین پیامبر صلیاللهعلیهوآله در بحرانیترین فصل بیدینی در تاریخ شد!
درود خداوند بر زینب علیهاالسلام، بشکوهترین نام در بلندای شکیبایی!
نصیبمان باد شفاعتش، روزی که سخت محتاج شفاعتیم!
خدیجه پنجی
بوی تو میوزد، در تمام کوچه پس کوچههای آسمان.
صدایت میپیچد در کنگرههای عرش.
تو گریه میکنی و آهنگ گریستن تو، در گستره افلاک طنین میافکند.
فرشتگان، قنداقه نورانیات را فوج فوج، به طواف میایستند.
تو کلمه به کلمه در گوش جهان هجی میشوی.
بانوی نور و نافله، شاخهای از شجره طیبه، فرزند طوبی، زینب! خجسته باد لحظه شکفتن بهشت وجودت، دقایق دلنشین حضورت.
قدم بر خاک میگذاری و ذرات کائنات، عطر خوش وجودت را عاشقانه نفس میکشند و شکوه آمدنت را به سجده میافتند.
ای ادامه کربلا در جاری لحظات! زمین، مقدم عاشوراییات را مدتهاست به انتظار نشسته است.
چه زیبا بود لحظه ورودت؛ غم و شادی توأمان؛ گریستن پیامبر صلیاللهعلیهوآله و فاطمه علیهاالسلام و علی علیهالسلام آمیخته با هلهله فرشتگان، خنده تو محو در لبخند حسین علیهالسلام، و گریه جبرئیل، غرق در تبسم تو.
ای قهرمان قصه بلند صبر و حماسه! فقط تو لایق این امتحان بزرگ هستی! خدا تو را برگزید، از
میان تمام آفریدهها که فقط شانههای کوهوار تو، تاب تحمّل داغ عاشورا داشت.
فقط قلب صبور و دریایی تو، تاب تحمل امواج مهیب اندوه را داشت.
ای زیور حبل المتین! کدام لحظهات را بسرایم که خاک و افلاک را به شگفتی وا ندارد؟
کدام لحظه وام دار تو نیست؟
کدام لحظهات معجزهای ژرف نیست که تو خود بزرگترین معجزه پروردگاری؟
ای عالمه غیر معلّمه! چه نیک تو را نامید، چهارمین ستاره روشن ولایت، که علی نیز از تو در شگفت میماند.
آن جا که گفت: یک و عطر کلامت پیچید: یک! گفت: دو و تو لبریز از روشنان وحی نور باریدی که پدر، لبی که گفت، یک، چگونه، بگوید، دو؟
بانو!
درس وفا و صبر از مادر آموختی و الفبای حماسه و شجاعت از پدر. ادب از حسن علیهالسلام آموختی و عشق از حسین علیهالسلام!
تو عصاره پنج شاهکار خلقتی.
چه خوب شد آمدی!
اگر نمیآمدی، چه کسی غمخوار شبهای بیفاطمه علی میشد؟
چه کسی پرستار زخمهای بیشمار پدر میشد؟
چه کسی راوی رنج و اندوه کریم اهل بیت میشد؟
خوب شد که آمدی.
ضربان عاشورا، ضرباهنگ قدمهای توست؛ حسین بیزینب علیهاالسلام میشود؟!
بانو!
هنوز خاطره حماسهات در کربلا، قرن به قرن و سینه به سینه میچرخد.
طواف تو دور خیمه سوخته و شعله ور، برای نجات یادگار حسین علیهالسلام و ستون عرش و فرش، هنوز نقل مجالس قدسیان است.
بانو!
رد پای خون سرخ سرت که بر چوبه محمل زدی، هنوز بر سطر سطر کتاب تاریخ مشهود است.
بانو!
ای روح نماز، نماز نشستهات در خرابههای شام، ستون خیمه برافراشته «صلوة» است.
هنوز دنیا، شاعر واژه به واژه کلام توست که توفان شد و ویران کرد خشت خشت کاخ ستم را؛ آنگاه که گفتی «ما رایت الا جمیلا».
خوب شد که آمدی؛ چرا که دنیا از دریچه نگاه تو زیبا میشود.
مقدمت خجسته باد، بانو!
باران رضایی
در آسمانها شور و شوقِ دیگری بر پا بود.
حریری از نور، روی دستِ ملائک میآمد و زمین از شادی در پوستِ خود نمیگنجید.
علی علیهالسلام، با زمزمه قرآن در انتظار بود که ناگاه، نوزادِ فاطمه علیهاالسلام، چشم بر چهره خاکیِ دنیا گشود و خانه کوچک و با صفای علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام، غرق در شادمانی شد.
ندا آمدکه زینبش بنامید.
براستی که زینت جانِ پدر شد و چشم و چراغ بنیهاشم.
آمد تا خطبههای کوبنده و گیرایش، پاسدار آرمان و خونِ شهدای کربلا شود.
شبهای مدینه سرشار از عطرِ مناجات و تلاوت قرآنش بود.
نیمههای شب، وقتی به نماز میایستاد، سقفِ آسمان کوتاه میشد و ستارهها پا به سجادهاش میگذاشتند؛ گویی فاطمه است که بر سرِ سجاده ایستاده است!
آمد تا مونسِ غربتِ حسن علیهالسلام و همدم غصههای حسین علیهالسلام باشد.
آمد تا پشت و پناهِ بنیهاشم باشد؛ در روزهای سخت اسارت اهل بیت خورشید.
آمدنش مبارک!
علی خالقی
آسمان، آسیمه سر، خود را بر آستان خاک آلوده زمین رسانده تا شاهد درخشش نور صبری جمیل باشد؛ صبری که استقامت کوهها را به سخره خواهد گرفت، صبری که آینه و آیت تمام نمای صفات خداوندی است.
به خانه ساده و کوچکی که پذیرای نوری از انوار ایزدی خواهد بود وجود مقدسی پا به عرصه هستی خواهد گذاشت که پهنه پهناور صحراها و بیابانها را با قدوم مبارکش در مینوردد.
کودکی در گهواره متلاطم خانه زاده خواهد شد که معنای حقیقی زن را از مادرش به یادگار، بر پیشانی تاریخ حک خواهد نمود.
«زن مگو مرد آفرین روزگار
زن مگو بنت الحیا اُخت الوقار
زن مگو مردی از او نیرو گرفت
عفت از شرم حیایش رو گرفت»
کدام دریا امشب به سوی خانه نورانی مولا رو نمیکند که صاحب زلالی آبها از آسمان نازل میشود.
نوری ازلی فرود میآید تا جمع اهورائیان، در خانه مولی الموحدین کامل شود.
کودکی جلوه میکند که جهانی را بیقرار حضور خویش کرده است.
همدمی برای بزرگترین حماسه ساز تاریخ میآید.
پناه کودکانِ سرگردان بیابانها میآید.
عجیب نیست که گریه خویش را در جمال دل آرای حسین علیهالسلام، به لبخند رضایت بدل میکند.
شب، شب هلهله ملائک هفت آسمان است؛ شب افقهای تا بینهایت در اشتیاق.
شب عشق بازی شمع است و پروانه؛ شب شادی و اشک.
این کودک که عالمی را گرفتار نام خود کرده است، بر گرده خویش داغها و مصیبتهایی را خواهد کشید که تمام عالم را یارای تحملشان نیست.
این همدم آغوش ملائک، روزی بر محملی خواهد نشست که یادش، اشکها را بر پهنه چهرهها روان خواهد کرد.
این دردانه علی علیهالسلام، روزی زبان گویای حیدر علیهالسلام خواهد شد و چون شمشیر دو دَم پدرش، چهره ظالمان را در خوف و ترس، لرزان خواهد نمود.
میآید؛ او که عقیله بنیهاشمش خواندند.
او که همسفر سرهای از پیکر جدای آل الله خواهد بود.
زینب علیهاالسلام میآید تا زینت پدر باشد؛ تا چادر خاکی مادرش بر زمین فراموش نشود و سر بریده برادر، عَلَم شجاعت و عشق نام گیرد.
میآید تا عاشورا، حادثه لقب نگیرد...
نزهت بادی
هنوز چندی از تولد آن قتیل العبرات نگذشته است که اشکهای دنبالهدار آل الله، در یادمان رنجهای کربلا، به ریشههای معجر کوچک دختری گره میخورد که میان لبهای او و گلوی سیدالشهدا علیهالسلام نسبتی است به مثابه نسبت میان آب و عطش.
پنج تن آل عبا، گرداگرد این عقیلة العرب حلقه زدهاند. باید شاد باشند یا اشک بریزند؟
روز میلاد است؛ اما میلاد بانویی که خلاصه رنجهای تاریخ بشر، در نام صبورش جمع است - «زینب» -.
زینب علیهاالسلام ، مصداق آیه «و لَقَد خَلَقْنَا الإنسان فی کَبَد» است.
آیا نشنیدهای که کربلا، آمیزه کرب است و بلا و زینب کبری علیهاالسلام که نامش با اندوه ازلی عجین است، وارث تمامیت أرض کربلاست و میراث دار همه غربت آن؟
چشم بچرخانید تا خانه علی علیهالسلام را ببینید که با ورود جبرائیل امین که حامل نام خدایی زینب علیهاالسلام است، گویی همه سراپا اشک شدهاند!
... و اگر زینب علیهاالسلام نبود، آفرینش چیزی کم داشت؛ به وسعت لاهوتی اشک و اگر اشک نبود، خداوند این قدر به انسان نزدیک نبود.
پس بگذارید من نیز سر بر دیوار خانه علی علیهالسلام بگذارم و بر مصائبی که بر محبوبه خدا خواهد رفت، بیپرده بگریم؛ هر چند در روز میلاد!
خدیجه پنجی
میلاد تو چقدر نزدیک است!
میلاد تو چقدر فراگیر!
میلاد تو چقدر آسمانی است!
ای صبوری مطلق! صدای همهمه در هفت آسمان پیچیده است.
چرخ میزنند فرشتگان و به هلهله و پایکوبی مینشینند آغاز تو را.
ای زلال اقیانوس بودنت جاری در شریانهای خشک زمین!
دنیا پر میشود کلمه کلمه از تو.
هوا، بوی تو را میدهد و ذرات کائنات، عطر تو را نفس میکشند.
کوچههای بنیهاشم، از فرشته پر میشوند.
صدای بال ملایک میآید.
کوچههای بنیهاشم، محل عبور و مرور فرشتهها شده است و تو، منتها الیه استقامت، در گهواره کوچک خود، مرثیه سر دادهای و روضه خوان آینده رنج و غم خویشی.
خدا خود، تو را سروده است؛ تو را که حسن ختام تمام مرثیههایی.
تو را خداوند آیه آیه به لهجه صبر سروده است.
چقدر میلادت نزدیک است!
صدای قدمهای رستاخیز صبر میآید.
کوهها، دست دراز کردهاند به گدایی ذرهای از پایداریات.
دریاها، له له میزنند جرعهای از بیکرانگی صبرت را.
آسمانها، التماس میکنند، تکّهای از بزرگیات را.
پلک بگشا زینب!
بگذار پرندهها، پرندگیشان را در وسعت نگاه تو آغاز کنند!
بگذار پروانهها، به موازات نگاه روشن تو، از پیله تنهایی خود رها شده و زندگی را تجربه کنند!
بگذار ستارهها، فانوس روشن بیت الاحزان دلت باشند؛ دلت را که زینبیّه غمها و اندوههاست.
پلک بگشا!
طیبه تقی زاده
ملائک بال گشودند.
سبز در سبز، نور میوزید بر ارکان زمین.
ستاره ستاره، آذین بستهاند آسمان را.
این گنبد گیتی، جهان نمای نقش او شده است.
زینت شبهای تار پدر، زینب صبور مادر، دلگرمی غربت برادر!
آه، چه شبی است!آبهای جهان، چشمه چشمه اشک شوق میریزند.
اینک این وارثِ زلالِ کوثر است که بر زمین جاری شده است.
اینک این آغوش زهراست علیهاالسلام که مهر لبریزش را نثارش میکند.
پیوسته سبز و جاری است، این وسعت بیکران.
چه دنباله دار است ستاره صفات او؛ عقیله بنیهاشم، صبور و سربلند، زینب، بانویی که زبانش، ذوالفقار دو دم علی علیهالسلام بود و نگاهش آرامش صبور زهرا علیهاالسلام.
خندههایش، چقدر شبیه تبسمهای زهراست!
بانو! چه خوب شد که حسین علیهالسلام تو را دارد!
چه خوب شد آمدی!
صدای تو بود که میشکافت مرز فراموشی خونهای به ناحق ریخته را.
زمین تا عمر دارد، شرمنده صبوری خواهرانه توست.
بانو! تو وسیعتر از آنی که غمهایت خلاصه در غمهای زمینی شود.
چه خوب شد آمدی!
ستاره چشمهای تو، طلوع امید پدر است؛ پدری که روزهای چاه و نخلستان، غربت شبانه خویش را بعد از خدا، در گوش شنوای تو نجوا میکرد.
تو بودی که اسارت را به زانو درآوردی و پیشگام ایستادگی اسیران شدی.
چه خوب شد آمدی، بانو!
حمزه کریم خانی
امروز، آواز بلند ملایک، از عرش شنیده میشود.
هالههای نور در گرداگرد خورشید دیده میشود.
هلهله مشتاقان نور به گوش میرسد.
زینب علیهاالسلام که آمد، دامان نگاه ما را از گلهای خنده پُر کرد.
بانویی آمد که زخمهای سنگین قرنها ستمی را که بر آل اللّه رفت، به دوش کشید.
بوی سرشاری از استقامت، صبر و شجاعت از تمام تنش درفضا جاری شد.
آفتاب دیدگانش تجلّی دیگری از حماسه بود و عشق بر مقدمش بوسه میزد.
او آمد؛ با یادمان کبوتران مهاجری که سرخِ سرخ به پرواز درآمدند.
از انحنای جاذبه خاک گذشتند و تا فراسوی پردههای تن، به اعتلای اندیشه و آرمان الهی دل سپردند.
او آمد و ما شادمان شدیم.
بانو آمد؛ سرشارتر از سپیده، روشنتر از آفتاب، زیباتر از طلوع گل در یک صبح نوبهار، مثل پارهای از نور، مثل حماسه، مثل مطلع یک قصیده، مثل لطافت یک غزل، مثل شجاعت، مثل عشق.
چقدر شکوهمند میآیی!
شکیبا سادات جوهری
... و طنین صدایت در گوش کائنات میپیچد.
بانو!
تو میآیی و در معبرت، فانوسهای شقایق روشن میشود.
تو میآیی و مقدمت را رنگین کمانی از گل میپوشاند.
روز میلادت، جشن بزرگ آیینهها در جان تمام نیلوفران است.
تو میآیی و صبر از شوکت نام مهربانت نیروی ماندن میگیرد.
اگر تو نمیآمدی، چگونه واژه «صبر» تفسیر میشد؟.
ای روشن ضمیر! نام تو، از همان آغاز بوی شکیبایی میداد و صبر در سیمای تو موج میزد.
بانو! بر صفحات زرّین تاریخ، عطر هزار خاطره دریاییات، ثبت شده است.
وقتی عطر شکفتن تو در خاندان علی علیهالسلام، شور و شادمانی را مهمان دلها کرد، آسمان چشمان محمد صلیاللهعلیهوآله بارانی شد.
بانوی حیا!
هنوز عطر نجابت چادرت، مانند چتری بر سر بانوان عالم میبارد.
هنوز دستان تو، ساحل سبز نوازش است.
هنوز صلابت قیام و جوشش کلامت، جان مشتاقان عالم را معطر به عطر کربلا میکند؛ چرا که
زندگی تو با ماجرای کربلا گره خورده است.
بر قلّه رفیع شکوه و جلال ایستادهای و از محدوده زمان خود پا فرا نهادهای و زندگیات در پیشانی تاریخ میدرخشد.
امروز، هفتاد و دو پروانه فرود میآیند تا نامت را بر کرانه هستی زمزمه کنند.
تمام خلوت من فدای سرخترین لحظههای سبز صبوریات بانو!
میلادت مبارک!
پرستار نگاههای تبدار
نزهت بادی
امروز را به یاد تمام شبهای بیخوابیات در پرستاری از نگاههای تبدار و صورتهای سیلیخورده، به نام تو رقم زدهاند.
گویی در تقدیر تو نوشته بودند که پرستار صورتهای کبود باشی و التیام بخش دستان تازیانه خورده.
کودک بودی که پیش چشمان معصومت، مادرت در بستر بیماری افتاد؛ یک بیماری غریب!
تو با همه کودکیات خوب میدانستی که پهلوی شکسته و سینه ضرب دیده را با اشک چشم نمیتوان مداوا کرد، اما از تو که صدای شکسته شدن استخوان پهلوی مادر را بین در و دیوار شنیده و جای زخم میخ را بر سینه دیده بودی، چه کاری برمیآمد جز گریه و دعا!
همان طور که برای سر شکافته پدر نیز نتوانستی کاری بکنی، جز این که کتاب خدا را بر سر بگذاری و دل به کلام حق آرام سازی.
وقتی هم که بالای طشتی رسیدی که به خونابه جگر پاره پاره برادرت حسن علیهالسلام آغشته بود، فقط توانستی از عمق دل گریه سر دهی و پا به پای زرد شدن روی حسن علیهالسلام، تو نیز رنگ ببازی و از پا بیفتی.
در کربلا نیز در همهمه حمله سپاه دشمن به خیمههای آتش گرفته و هجوم تازیانههای سرگردان، بیش از همه در اندیشه آن تن تبدار و بیمار بودی که گلیم کهنه از زیر پایش به غنیمت میبردند و شمشیر بر گردنش مینهادند تا ثمره اهل بیت از ریشه قطع شود.
اما از همه سختتر، شبهای خرابه بود که تو هیچ نداشتی برای تیمار چشم کبود دخترک سه ساله که با گلوی خشکیدهاش در هر نفس هزار بار بابا میگفت.
زخمیترین پرستار عالم!
تو از کجا میتوانستی مرهمی بیابی برای داغ دل مادرت که کودک 6 ماههاش را پشت در به ضرب لگد پرپر کردند؟
تو چگونه میخواستی فرق شکافته پدر را دوباره بند زنی، در حالی که دلش به تیغ نفاق و دورویی امتش، هزار چاک شده بود؟
تو با کدام تاب و توان میخواستی جگر سوخته حسن علیهالسلام را که در خلوت خانهاش غریب بود، التیام بخشی و یا جای زخم غل و زنجیر بر بدن سجاد علیهالسلام را مرهم بگذاری، در حالی که از دستان سوخته و کبودت خون تازه میچکید؟
رقیه علیهاالسلام اگر در دامان تو جان داد، جای دیگری نداشت برای باز کردن عقده دلش که تاب یتیمی نابهنگامش را نمیآورد.
زینب جان! هنوز هم تو پرستار همه دلهای زخم خوردهای و تسلاّی قلبهای شکسته از سر انگشتان با کرامت توست.
به جز سوخته دلی چون تو، چه کسی میتواند دلهای سوخته مردمان را شفای دوباره ببخشد؟
خدیجه پنجی
بوی تو در تمام اتاقها میپیچد.
صدای قدمهایت را میشناسند این اهالی رنجور.
طنین گامهای تو ضرباهنگ امیدواری است برای بیماران.
غیر از خدا و تو در دل این تاریکی شب، چه کسی به فکر رنجها و دردهای آنهاست؟
به تمام اتاقها سر میکشی و نگاه منتظر بیماران را به سلامهای آسمانی و لبخندهای دلنشینت میهمان میکنی.
خستگی در چشمهایت موج میزند؛ ولی لبهایت همیشه میخندد.
شبیه نسیم، پاورچین پاورچین، میوزی؛ حتی در رویاهای بیمارانت.
تو از قرنها پیش زاده شدی از یک مهربانی عمیق و در تمام روزگاران تکثیر شدی.
تو را ساده میشود شناخت، نه از روپوش یکدست سفیدت؛ تو را از عاطفه سرشاری از شانههایت که سرازیر است، از طعم دستهایت که نوازشهای مادرانه ایثار میکند، میشود شناخت.
شبها، تنها فانوسهای روشن چشمهای تو سو سو میزند.
تو گل شب بویی هستی که شبها، عطر آرامش میپراکنی.
ای کوهوار صبر در این عصر دلتنگی و غریبگی، چقدر بوی آشنا میدهی!
چه بسیار روزنههای امیدی که از نگاه تو، به دنیای ناامید بیماران گشوده شده است!
هر شب، ستارههای روشن چشمهایت را بر در هر اتاق و راهرویی میآویزی و تو، شبها، در خواب بیماران، زلال و آرام جاری میشوی.
نبض حیات میگیری و نور در رگ هایشان جاری میکنی.
تو که قدم میزنی، پلکها، آسوده میخوابند.
باید تو را ستود؛ تو را که وام دار مهربانی زینبی علیهاالسلام.
امروز، روز توست.
دلتنگیهایت را به من ببخش؛ من قدردان لحظههای عمیق عشق توام.
اکرم کامرانی اقدام
قطره قطره!
زندگی میچکد؛ قطره قطره!
صدای گامهای نرم درها به گوش میرسد.
تمام راهرو، پر میشود از نسیم بهشتی!
تحمل هوای سنگین اتاقها آسانتر میشود.
درها به معرفت گشوده میشوند.
نسیمی یکدست میوزد.
دریچههای امید، یکی یکی باز میشوند.
چه هماهنگ میوزند ضربان ساعتت، با نبضی که میتپد!
تو کیستی که از سر انگشتانت تکثیر میشود نور و روشنی؟
تو کیستی که در عمق چشمان تو میدرخشد ایمان و امید و جوانه میزند زندگی، در پشت لبخندهای مهربانت.
شب است و شب بوها، از پشت دیوار مهربانی تو قد کشیدهاند.
مهربان سپید پوش! نامت را میستائیم که نشان از نام پرستار گلهای کربلا دارد.
علی خالقی
در نگاه تو خورشیدی میدرخشد که جز مهر و ایثار، تابشی ندارد.
آفتابی که گرمای بیمثالش چونان دمی مسیحایی جان میبخشد و صبحی بیبدیل را ظاهر میکند.
کدام ارزش مادی برابر با شکوه رنج توست؟
کدام آینه تلاش و عشق، تو را میتواند متجلی کند؟
کدام نام ملکوتی، بیانگر همت بیمنت توست، مگر واژه پرستار؟
چه نیکو تو را پیرو زینب کبری علیهاالسلام دانستند که پا در مسیری گذاشتی که بانوی حماسه آفرین اسلام گذاشت و زیر بیرقی ایستادی که به دست او بر افراشته شده است.
با نگاهت، امید میرویانی، در دلهایی که به خزان یأس مبتلاست و با صدایت آهنگ عشق را زمزمه میکنی.
کدام پنجره را نظاره کنم که طرحی از شکوه تو را قاب نگرفته باشد؟
بر قلههای تحمل ایستادهای و رنجها را خود به دوش میکشی تا آسایشی ابدی را میهمان لحظهها کنی.
سپیدتر از ردای بلندت نمیشناسم.
پیراهنت تو را تا همیشه روسپید کرده است.
لبخندت، صبحی است که تکاپوها را معنا میبخشد و احساس زندگی را منشور وار تکثیر میکند.
پیراهن سپید مهربان!
دردهای بیدرمان را مرهم دستان مهربانت به فراموشی میسپارد و زخمهای عمیق را لبخند تو درمان میبخشد.
برتمام آینهها عطر عشق میپراکنی.
گویا بهار را در قلب مهربانت تکثیر میکنی، ای بانوی لحظههای تشویش!
طیبه تقی زاده
سفید پوش و آرام، در لحظههای تب آلود بیماران ایستادهای .
نفست مهربانتر از همیشه، بوی یاس میپراکند.
اطلسهای تازه کنار هر تخت، بوی عطوفت تو را گرفتهاند.
چه ساده و بیآلایش است ترنّم نوازشت!
دستهایت چون نسیمی بر پیشانی داغ پژمرده یاسها میوزد.
چشمهای صبورت، وامدار کلام عصمت کبراست؟!
آن روز، سبزتر از دیگران، تن پوش سفید پاکی را به تن کردی و خوب میدانستی از این پس عظیمترین دردها از آن تو نیز هست و قلب وسیعت بیگمان، ژرفترین عاطفهها را نثار دلهای نیازمند میکند.
تو آن فرشتهای که روی زمین خلق شدی.
«صدها فرشته بوسه بر آن دست میزند
کز کار خلق یک گره بسته وا کند»
روزها و شبهایت را بیوقفه نثار میکنی؛ بیهیچ چشم داشتی.
نفسهای تو گرم میکند این نفسهای رو به خاموشی را.
با کدام تقدیر میتوان این تلاشهای همیشه را ارج نهاد؟
با کدام واژه اساطیری تو را باید خواند؟
تو آهنگ کدام موسیقی دلنوازی؟
به راستی چگونه است ضربان عاشقانه قلبت؟
این همه محبت را یک جا چگونه در قلبت جای دادهاند، فرشته پاک خوبیها؟
شکیبا سادات جوهری
من پرستارم؛ پرستاری با دستهای لبریز از زخم نیلوفران و دلی سرشار از مهربانی.
هر لحظه بر دلهای زخمی، مرهمی از گل سرخ میگذارم و بر لبهاشان گل لبخند میکارم و در گلستان چشمانشان، عطر گل یاس میپراکنم.
من پرستارم؛ آرام، مهربان، صبور.
از نگاهم، باران محبت میبارد.
من بر سکوت چشمان بیماران آواز میشوم.
من پرستارم؛ آزاد، رها، رهاتر از آبشاران و صافتر از چشمهساران.
من پرستارم!
بر خود میبالم از این که پناه دلهای اندوهگین هستم و راز دل پروانههای شکسته بال را میدانم.
در من رازهایی جوانه میزند که رمز ماندگاری من است.
من پرستارم و در این راه، آفتاب وجودم را نثار چهرههای پژمرده خواهم کرد.
من درسآموز مکتب پرستارترین بانوی صبرم.
نشان لیاقت از بانوی صبر و پرستار غنچههای کربلا، حضرت زینب علیهاالسلام دارم.
من پرستارم.
جمعه
27 خرداد 1384
10 جمادی الاول 1426
2005.Jun.17
طیبه تقی زاده
نفس نفس، تشنگی را فرو میدهد این خاک.
برهنه بر جای ایستاده، نگاه میکند فراسوی خویش را.
لبهایش ترک خوردهاند.
آرزوی باران در گلوی خشکیده خاکش ترک خورده است.
هوایش، خنکای سروی را میطلبد که سایه سار سرش باشد.
بیابان، وسعتش را بیدریغ به این زمین بخشیده است.
قسمتش این بود؛ وسعتی پهناور، بیبار، بیبرگ، بیاندکی باران به گونههای تفتیدهاش.
کدام دست، برهنگی این سرنوشت را تغییر خواهد داد؟
کدام اندیشه، اندکی از پهنای این بیابان را به ترنّم خوشخوان باغ خواهد رساند؟
سالهاست حسرت پریدن یک سار، بر شاخساران درختانش در گودی خشک چشمهایش دیده میشود.
وای بر طبیعتی که دامن دامن دشتهایش به بیکران وسعت بیابان بپیوندد!
آن روز چه خواهد شد اگر به جای درختان سرو و نارون، ریشههای ممتدگَوَن، سایه سار خاک گردند؟ کاش ابری ببارد بر این دامن پرمهر؛ آن وقت، لحظهای میرسد که دهان کویر، چشمه چشمه زندگی را بنوشد و لبهای ترک خورده این مهربان بیرمقتر شود از بوسههای ترنّم باران.
بیابان بیابان، ادامه مییابد خاک؛ پست و هموار، خاکی و بیآلایش.
سنگ ریزههایش در هیاهوی بادهای شبانگاهی.
استخوان سوز سرمای شبانگاهی.
داغدیده بر سیلی بیامان خورشید.
دامن کشان و وسیع، میرود و میکشد اندامش را روی زمین.
جادهای میگذرد از میان پیکرش.
دو تکّه میشود و باز هم همان خشکی ممتد.
سکوتی بیوقفه پیچیده در گوشها و تنها گاهی عبور عابران مسافر جاده است که میشکند خلوتش را.
ایستاده است؛ هر روز و همیشه و انتظار میکشد شیارهایی را بر دهان بستهاش تا جمع کند و بمکد ذرّه ذرّه کرامت باران را از آسمان.
بوتهها را دوست دارد، خاکش را محکم میکند و ذرّات وجودش را به هم پیوند میدهد؛ تنها همین.
اندکی آب و باران، اندکی ریشههای محکم گَون که جذب کند اعماق آب را در گودی خشک دهانش.
تنها همین است آرزوی بزرگ این پهناور مهربان؛ همین سهم کوچک.
سه شنبه
31 خرداد 1384
14 جمادی الاول 1426
2005.Jun.21
معصومه داوود آبادی
چشم دل میگشایم تا رد پایت را در کوچههای ذهنم، به نظاره بنشینم.
میبینمت؛ در کوه و کمرهای مه آلوده کردستان، در پس کوچههای برف پوش پاوه.
میبینمت؛ در جنوب و غرب سرزمینی سر بلند که اقتدارش را وامدار ایثار و رشادت مردانی چون
تو بوده و خواهد بود.
جستجویت میکنم؛ در کنار مبارزان خستگیناپذیر «بیروت» و «رام الله»، در میان دلاوران نستوه حزب الله.
رد گامهایت را میبینم و اشکهایم را بر خاک قدمهایت فرو میریزم.
آه، ای مثنوی بلند حماسه و عرفان! نیایشهای شبانهات را ستارههای همیشه روشن آسمان به خاطر سپردهاند و حدیث مجاهدههای بیشمارت، هنوز در کوچههای این وطن حماسهخیز، دهان به دهان تکرار میشود.
رفتی؛ چونان عقابی تیر پرواز، تا قلههای بلند شهادت و این گونه بود که پیکر مقدست در آغوش دهلاویه آرام گرفت.
بزرگی، آن قدر که ماندن در این دنیا را تاب نیاوردی؛ ریشهات از چشمههای هفت آسمان آب میخورد.
چشمانت، به فراسوها نظر داشت و جویبار معرفت سپیدت، تنها به سمت اقیانوس یگانگی پروردگارت جاری بود.
وجب به وجب، جبهههای ایران، حضور همیشه روشنگرت را به سوگند ایستاده است.
کدام گره را بگویم که با انگشتان ستاره ریزت گشوده نشده باشد؟
تو، دانش و توکل و ایثار را یکجا در خویش داشتی و عطش رسیدن به معبود، تار و پود نقشهایت را سوزانده بود.
پرنده اندیشهات، به بلندای عشق، بال ساییده بود.
راز جاودانگیات را ماه، بر پنجرههایی بیتعداد، حک کرده است، رفتهای؛ نیستی؛ اما نگاه فرزندان آگاه این ملت، همچنان از خورشید اندیشهات گرم است و روایت پایمردیات را مادران صبورش به تسبیح نشستهاند.
«ای گل تو دوش، داغ صبوحی کشیدهای
ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم»
حمزه کریم خانی
«مصطفی» برگزیدهای بود که آیین سبز آینه را تشریح میکرد و خاک و عشق را معنا.
شرح سیمای گلهای بهاری را مینوشت و راه بیداری و رهایی را بر سینه خاکهای تشنه باران حک میکرد.
«چمران»، از خیل بیقرارانی بود که در خرابآباد غم و حزنآباد فنا، پای نهاد تا زمزمه عشق سردهد و با دستهای سبزش جانهای خزان زده را با مرهم آفتاب بپوشاند.
در محضر پروردگار، حضوری عاشقانه داشت و اندیشه «اصلاح»، وی را به «عمل» فرا خواند؛ هر چند گوهر ارزنده «اخلاص»، سخت گمنامش کرده بود.
در جستوجوی عشق، در راه معشوق به دنبال گمشده خویش بر صخرهها و قله کوهها میزد تا شاید از افقهای دو دست، نشان از بینشان یابد.
به فردا میاندیشید؛ فرداهایی بهتر، روزهایی که زیاد دور نبودند.
از آسمان نگاهش ستاره میبارید و در انتظار لحظه موعود، از اضطراب سرشار بود.
«چمران»، سواری از تبار روشنایی بود که تا قلّه خورشید رفت و در امتداد آسمان سبز، تا کهکشانی دور کوچید و در آبیِ پهناور عشق، شعلهور، بر خاک رسید.
چون سروی سرافراز، سر برآورد و عاشقانههایش را تا دور دستها فریاد کرد.
صدایش آشنا بود؛ مثل سخن عشق.
او بینشانهترین عاشق بود و رواست که افلاکیان از بلندای عرش، در رثنای او فریاد برآورند: «فَتبارک اللّه أَحسن الخالقین»
حمیده رضایی
تقویمها بوی باران میدهند، بوی کاغذ نم خورده.
از فروردین تا آخر اسفند، تمام کاغذها بوی چشمهای تو را میدهند.
این روزها چیزی شبیه نام تو را کم داریم تا در آغاز همه فصلها متولد شویم.
این روزنها تمام روز بستهاند؛ پنجره را پرنده نمیفهمد.
شکوفههای تو را هیچ بهاری یارای شکفتن نیست؛ آن قدر بهاری که تقویم، فصلها را گم کرده است.
هنوز منتظرم؛ بوی ریحان، بویِ کاهگِل، بوی باران، بوی رنگین کمان میآید.
کوله بارم از خاطره با تو بودن خالیست؛ هنوز تا تو...، نه! فاصلهای نیست، اگر جادهها کجا بودنت را لب بگشایند.
هنوز به دنبال تو، صفحات آسمان را کلمه به کلمه از حفظ میخوانم.
پروانههای خشکِ لای تقویمها، ادامه بالهاشان را به فروردین گره میزنند.
جمعه به جمعه، پنجرهها را نگاه میکنم؛ شاید خورشیدی، شاید بهاری، شاید شکوفهای، قاصدکی، کبوتری؛ امّا هنوز چشمهایم منتظرند.
باد میآید؛ به سکوت میپیوندم، بوی نسیم میگیرم، چشمهایم را به جادههای انتظار دوختهام؛ وعده آمدنت نزدیک است.
«گر نقاب از جمال باز کنی
کار بر عاشقان دراز کنی
وعده دادی به وصل جانان را
عمر بگذشت چند ناز کنی»؟
امیر اکبر زاده
چشمهایم را بر دروازههای انتظار میآویزم، تا مگر صبحی تو بیایی از مسیری که وعده داده شده
است. مردی را انتظار میکشم. گفتهاند روزی خواهد آمد؛ از پس تمام ابرهای سترون نابارور.
خواهد آمد؛ مردی که در دستانش، خورشید لانه خواهد کرد و بر شانهاش آسمان مأوا خواهد گرفت.
با خورشید، تا وسط آسمانِ بیاشراق، از تو دور مانده، چشم میدوزم به تمام راههایی که به تو ختم میشوند.
هر چند، هیچ کدامشان را نمیشناسم، امّا بوی تو را از بادها میشنوم. بادها تو را میشناسند.
بشارت آمدنت را شاید همین بادها برایمان بیاورند!
من ایمان دارم که روزی خواهی آمد؛ شاید همین فردا.
شاید همین فردا، تو بر پلک آسمانی چشم سیاه دنیا - کعبه - قد بر افراشته بایستی و با ذوالفقار نور در دست، فریاد برآوری که «انا بقیة اللّه فی أرضه»!
شاید همین فردا، این تویی که طنین صدایت به خونخواهی جدّت بر اندام شام تیره پوش، لرزه افکند!
من با خورشید، چشم به راه تو هستم.
هر جمعه، از طلوع صبح تا غروب روز، تا آن دقیقه که با دل و چشمی خونین، انتظار میکشیم جمعهای دیگر را که در انتظار آمدنت بنشینیم بر دروازههای جمعه موعود.
حمیده رضایی
نه این که تقصیر ماه است که شب کوتاه نمیشود، نه این که تقصیر عقربکهای خاکستری ساعت است که مرداب زمان را نشانه گرفتهاند و لحظه موعود نمیرسد، نه این که تقصیر بادهای مهاجر است که پنجرههای رو به رسیدنت را باز و بسته میکنند، نه این که تقصیر گامهای تاریخ است که به رسیدن نمیرسد، تقصیر من است که هنوز پشت ثانیهها جا ماندهام که هنوز پلکی در سایه روشن اعتقاد نزدهام.
تقصیر من است که هنوز در وجود خویش ویران نشدهام و نیستیام را در خود جستجو نکردهام.
بیهوده انتظار میکشم، هنوز روبروی ماه نفس تازه نکردهام که خورشید میطلبم.
اسفند بر آتش میریزم.
جادههای روبرو را آب و جارو میزنم.
گامهای تو نزدیک است و مهربانیات سرشار.
تمام چراغهای جهان با توست و نور مطلقی.
هنوز پنجرههای دلم، رو به آسمان گشوده نشده است که بال پریدن میطلبم.
تو نزدیکی و من از خویش دورم.
بیهوده جمعه میشمرم، اگر پیراهن طغیان از تن به در نیاورم.
فرصت پوشیدن ردای عشق نیست. آمدنت حتمیست؛ امّا ویرانی من چه؟
لحظهها میگذرند؛ ولی من همچنان هیچ کسم و با دستهایی برآمده از هیچ، دنبال خورشید میگردم.
کمک کن تا ذرات وجودم رنگ دیگری بگیرند، تا انتظار در تمام سلولهایم بدود، تا خونی که در شریانهایم میجوشد، یاد تو را موج بزند.
کمک کن تا قبل از آمدنت، عاشقانه رسیدنت را درک کنم. موعود! تنها آرزویم این است که در جذبه نورت ته نشین شوم؛ کمک کن تا انتظار را از عمیقترین لایههای جانم فریاد بزنم.
کمک کن تا با شناخت تو از تمام یاختههایم طلوع کنم.
خواهی آمد و این روز فرو خفته را در طلوعی دیگر بر میانگیزی؛ مرا پریدن در هوای معطر خویش بیاموز!
ردّ گامهایت نزدیک است. جذبه سرخ شفق، گریبانم را رها نمیکند.
از پشت انارستانها، ضرب گامهایت را میشنوم. چراغ آمدنت آرام آرام روشنتر میشود.
ای آورنده صبح!
از پشت تمام پنجرههای باز انتظار میکشم آمدن حتمیات را.
خدیجه پنجی
این نامهای است از یک منتظِر به تنها منتظَر.
سلام آقا!
دوباره منم.
خوب میشناسیام؛ حجم انبار شده گناهان کوچک و بزرگ.
این منم! با تمام دلتنگیها و دلمردگیهایم که روزهایم را خط زدهام با جرمهای آشکار و پنهان.
امروز جمعه است.
جمعهها، نگاه تو را حس میکنم.
دوباره میدوم حیرانی لحظههایم را، میگذرم سرگردانی جادهها را. شاید پیراهنت را در سیر بادها گرفتهای تا به عطر دلنشینت، روشن کنی چشم منتظرانت را.
مسیر گامهایت را به من نشان بده تا چشمهایم را بر بستر جادهها بپاشم.
من هر جمعه صدایم را به گوش بادها زمزمه میکنم.
من هر شب چهار شنبه، ورق پارههای دلم را در چاه میریزم.
تقویمهایم همیشه تکراری اند؛ لحظههایم همیشه دل نگران.
کوچههای انتظار من هماره به بنبست میخورد.
کدام جاده تو را به ما میرساند؟
جهان در کدام نقطه به پای تو میافتد؟
کدام روز، ساعتها ورودت را اعلام میکنند؟
داریم هوای بیتو را نفس میکشیم و سلول به سلول در خود خفه میشویم در دلتنگی و اندوه.
گم شدهام در تاریکی خودم.
در شبی هولناک.
گمشده در چند راهی عصیان!
خستهام از تکرار خودم که مدام چرخ میخورم بر مدار رخوت و رکود.
دریچهای میخواهم رو به وسعت تمام زیباییها.
دریچهای میخواهم رو به خانه تو.
دریچهای میخواهم رو به دنیایی که تو باشی؛ دنیایی که در آن، قاصدکها لبخند میزنند.
آینهها، راست میگویند.
ای وعده محتوم!
دعای من بیرمق است، دعای من بیجان است.
دعای من از یک دل آلوده برمیخیزد.
دستان من، گناهکارند!
تو دعاکن، تو بخواه؛ خدا دعای تو را زود میشنود، زود اجابت میکند.
نسیم دعای من، ابرهای غیبت را نمیتواند کنار بزند!
دعای تو توفان میکند.
دعای تو آسمان را میشکافد.
صدای تو فصیح است؛ بگو، تا تمام گلهای شیپوری، بنوازند موسیقیِ دلنشین آمدنت را.
ابرها ببارند، لحظه زلال ظهورت را.
لحظهها کل بکشند، دقایق مقدّس حظورت را.
خدا دعای تو را مستجاب میکند.
اکرم کامرانی اقدام
سلام برتو ای صاحبِ ثانیهها!
سلام بر تو ای منجی!
فریادم را بشنو از هزارلای تاریک ثانیهها.
دیشب در هیاهوی باد، عطرِ مهربانیهای تو پیچیده بود.
امروز، آفتاب، طرح لبخند تو را منعکس میکند.
تردیدی در تو راه ندارد. تو یقینی؛ تو زلالی، تو نوری!
ثانیهها، از نفسهای پاک تو سرشارند و همپای نگاه تو قد میکشند.
تو صاحب این ثانیههای گستردهای.
ای از نسل نسیم، ای اصالت فراگیر!
قدمگاهت کجاست؟
مدار چشمهایت کجاست تا چشمهایم را پرواز دهم؟
مولا جان!
هر بار که از تو مینویسم، پای قلمم میشکند در پی تو.
من طالب نورم و تو صاحب نور؛ بیا و با درخشش انوارت، چشمان تاریکم را روشنایی بخش!
امید مهدی نژاد
بیتو آواره شامیم، خودت را برسان
آفتاب لب بامیم، خودت را برسان
ای به تدبیرِ تو محتاجْ جنون بازیِ ما!
تیغِ گم کرده نیامیم، خودت را برسان
نفسی تازه کن، ای وارث اعجاز مسیح!
زیر دندان جذامیم، خودت را برسان
بیش از این آتشِ این هجران را تیز مکن
گر چه در عشق تو خامیم،خودت را برسان
پرچم سبز تو بر خاک نخواهد افتاد
سرخ پوشان قیامیم، خودت را برسان
مغرب و مشرق - آواره و شبگرد - ببین:
همه محتاج امامیم، خودت را برسان
امیر اکبر زاده
چقدر چلّه نشینی؟... چهل ... چهل... تا چند؟!
چقدر جمعه گذشت و نیامدی؟ سوگند -
به دانه دانه تسبیح مادرم موعود!
که بیتو هیچ نیامد به دیدنم لبخند
که روزها همه مثل همند - سرد و سیاه -
غروبها و سحرهاش خستهام کردند
کشاندهاند مرا روزها به تنهایی
گمان کنم که مرا «منتظر» نمیخواهند
تو نیستی و جهانم پر از فراموشی است
جهان عاشقیام را غروبها آکند
تو نیستی که «قیامت کنی به آن قامت»
تو نیستی که درختان به خویش میبالند!
تو نیستی و چقدر از زمان من باقی ست
چقدر بیتو بگویم غزل؟ غزل یکبند -
به چشمهای کسی احتیاج دارد که
زند به شاخه ادراک خاکیاش پیوند
به چشمهای کسی که شبیه یک منجی
زلال، آبی، روشن - شبیه تو - باشند
چقدر چلّه نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟
چقدر بیتو سرودن قصیدههای بلند؟
امید مهدی نژاد
ببین که آینه داران چه ساده میمیرند
ببین، ببین که سواران پیاده میمیرند
نه ضجّهای، نه فغانی، نه شکوهای، که: ببین -
برادران چقَدَر بیاراده میمیرند
نشستهام به مُعَزّای سروهای شهید
که در هجوم خزان ایستاده میمیرند
کسی خیال ندارد که عاشقی بکند
و قلبها همه بیاستفاده میمیرند
... و همچنان تو نمیآیی و نمیبینی
که خیل منتظرانت چه ساده میمیرند