ghaemiyeh.com
اشارات 69
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچکس نبود روا
قطرهای دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
پروردگارا! صدایم کدام دریچه نیمه بسته را خواهد گشود؟
به کدام آبی زلال راه میجویم؟
دست و رو شسته در غبار روزمرّگی و روزمرْگی، نفسم در سینه بند میآید، آنگاه که چشمهایم بیهوده میکاوند افقهای دست نیافتنی را.
صدایم را در کدام ویرانه خاموش، لابلای سنگها و سکوتها پنهان کنم؟
و مهربانیات که جاری است...
میایستم روی انگشتان پا، سرم در آسمان میچرخد، خورشید، بی خودم میکند.
همه سو، آیات توست که جاری است، همه سو لطف توست که میجوشد.
هوایم هوای عبور از تاریکیست، روشنای مهربانیات، مرا از این همه شب نجات میدهد آیا؟
چه بیهوده میچرخند کلمات در دهانم!
لطف سرشارت جاری است در رگهایم.
میچرخم رو به سوی نور، مرا به مطلق رسیدن برسان.
خدایا! ای بزرگتر از واژهها که نمیگنجی در کلمات قاصرم. دستم را بگیر و از این همه تالاب که پاهای عبورم را در خود مکیدهاند، برهان.
دستم را بگیر؛ جادههای رو به صبح صدایم میکنند.
دستم را بگیر؛ چشمان بی رمقم سوسو میزنند و رو به خاموشیاند.
چشمههای مهتاب میجوشند و شب خط میخورد از حافظه خاک خوردهام.
مهربانا! صدایم کن از خویش، از این همه تشویش جدایم کن، از ترانههای سوخته، از
نگاههای به شب دوخته رهایم کن.
رهایم کن از خاک؛ برسانم به افلاک.
خدایا! خستهام از زندان تن، از بیهودگی «من»؛ برسانم به جادههای روشن.
طی میکنم مسیرهای به تو رسیدن را، اگر لطفت سرشارم کند از نور که غباروار، بوزم بر لحظات لبریز از شور و شعور.
«خدایا چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار»
باید صدایم را بیاویزم بر طاقچههای آبی آسمان؛ صدایم را لبریز کن از سوز عشق، نفسم بوی عبور میدهد در تکرار روزها و شبهای متمادی.
بارالها! بگذار حل شوم در نور؛ در مطلق شعور
ذره ذره، یاخته یاخته، بند بند پیکرم فریاد میزند پرواز را. این خاک فشرده میفشرد ارکانم را در خویش؛ باید به آسمان برسم.
ای مهربانیات جاری! دستم را بگیر، بگذرانم از کوره راههای تاریک، یکی کن مرا با خورشید. فرو بریزان دیوارههای عصیان را در خرابههای تن سراسر جنون و خودخواهیام؛
رهایم کن از زنجیرهای بسته به پایم. یا رحمن یا رحیم
خدایا، ای وصف تو مشکل، چه بگویم که نیایشم را پسندی.
خدایا ای فرجام امیدواران! ای نهایت آرزوی آرزومندان!
ای کسی که ستایش مومنین را بی پاداش نمیگذاری، تو نهایت واهمه ستایشگران و غایت
بیم پرهیزگارانی!
الهی اینک این تنها بضاعت من است ـ گناهانی که توسط وسوسههای شیطان سبب شده تا در ستایشت کوتاهی کرده و بر غرور و تباهی خویش ببالم!
غرور جاهلانه کسی که آگاه از قدرت حضرتت نبوده و به انکار احسانت میپردازد؛ همین که نگاهش رو به روشنایی رسیده و ابرهای تیرگی از پیش رویش کنار میروند، به خود میآید و به ستمهای بسیاری که در حق «خویش» کرده پی میبرد. آن گاه، دل به امیدت بسته و حس شرمساری از چهرهاش میتراود.
اطمینان و شوق، پنجرهای از یقین بر تاریکنای دلش باز میکند و تنها تو را میستاید و بس!
خدایا، هیچ شکوهای از عقوبت تو نیست که سخاوتت بالاتر از عفو و عفوت فراتر و
شگفتانگیزتر از هر گمان، برای «گناه» است.(1)
خدایا اینک سر به فرمان تو نهاده و مطیعت گشتهام.
اکنون به وعدهای که دادهای وفا کن! ـ وعده أدعونی أستجب لکم.
خدایا درود فرست بر پیام آور راستین خود، حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان آسمانیاش! مرا ببخش و در آستان بخششت بپذیر.
خدایا دستم را بگیر و در لغزش گاههای دهشت ناک، یاریام کن.
خدایا، نیتم را در عبادتها استوار، همتم را در بندگیات برقرار، اعمالم را بهرهمند از «توبه»؛ و مرگم را به آیین و دین پیامبرت حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله قرار ده!
1) . با الهام از صحیفه سجادیه، انتشارات الهادی، دعای 31، ص 170.
الهی، توبههایم را قبول، دعاهایم را مستجاب و دلم را آکنده از محبت خویش کن!(1)
بار خدایا! بگردان آغاز روزم را صلاح و میانهاش را رستگاری و پایانش را کامیابی؛ و پناه میبرم به تو از روزی که آغازش شیون و میانهاش بیتابی و پایانش دردناکی باشد.»(2)
پروردگارا! زود لحظههایم به مرداب میریزد و درخت اندیشهام را خزان، به زردی نشانده است.
میترسم از روزی که نگاه رحمتت را از من بازگیری و بیتابیام برای رسیدن به غیر تو باشد.
خدایا! هر چند بالهایم شکسته است و خون آلود، میخواهم در آسمان مهربانی تو،
همدوش سپیدترین ابرها باشم و پرواز را در کوچههای آبی لطفت تجربه کنم.
من با تو آغاز میشوم و رهایی و رستگاری از بند این همه ظلمت را در تو میجویم.
معبودا! ابتدایم را روشنایی و پایانم را خورشید باران گردان.
بیقراریام را آرامش بخش و درون تاریک و بی تابم را به روزی زلال و شورانگیز مبدل کن، «یا نورٌ علی نور».
«معبودا اگر تو را نخوانم تا اجابتم کنی، پس کیست که بخوانمش و اجابتم کند؟ معبودا اگر به تو زاری نکنم تا به من رحم کنی، به که زارم تا آن که رحمم کند. معبودا چنانچه دریا را به موسی علیهالسلام شکافتی و نجاتش دادی، از تو میخواهم که رحمت فرستی بر محمد و آلش و مرا نجات دهی از آن چه گرفتارم و گشایش فوری به من عطاکنی نه با مدّت، به فضل و رحمت خودت ای ارحم الراحمین»(3)
خدایا! دلگیرم و خسته، دلتنگم و مهآلود.
ای بزرگ ماندنی! بامن بگو گرههای این روح گرفتار را جز با سرانگشت رحمت و مهربانی تو، با کدام دست بگشایم؟ بگو این پرنده اسیر قفس، پرواز را در چشمان کدام آسمان جستجو
کند، جز آسمان محبت و توانای تو؟
خدایا این بنده ناتوان در این بیابان وهمآلود، غیر از پناهگاه امن دستان تو به کدام مأمن روی آورد، چه کسی را فریاد کند که بیپاسخ نماند؟
ای گشایشگر دستگیر! جانم همانند آن کشتی که اسیر امواج سهمگین دریا مانده باشد، متلاطم است و بیقرار.
ای نجاتبخش جاودان! مرا از بند این همه اضطراب و بیتابی نجات ده، دستم را بگیر و زاریهایم را بپذیر.
خدایا! تو را میخوانم و از تو میخواهم و ایمان دارم که تا قلههای روشن رستگاری، یاور بالهای شکستهام خواهی بود.
یاد ده ما را سخنهای دقیق
که تو را رحم آورد آن ای رفیق
پروردگارا!
موهبت مناجات راارزانیام فرمودی، نعمت چگونه خواستن و چه خواستن را نیز عطا فرما!
خدایا!
انسانی خاکیام و از حیث جسم، محدود و کوچک؛ اما به مدد روحی که در من دمیدهای، دارای آرزوهایی بزرگ ؛ پس با زبان مولا علی علیهالسلام، از تو میخواهم «وَ بَلِّغْنی مُنای»، «مرا به هر آن
چهآرزو دارم برسان!»
پندار و گفتار و کردار مرا نسبت به دوستان، از روی مهر و عطوفت و صفا و نسبت به دشمنان، از روی انصاف و عدالت قرار ده!
خدایا!
به من نیز یاد ده شیوه دهش و بخشش را تا آن که در حقّم بدی نمود، چون تو او را ببخشم و مرا نیز جرعهای از «ستارالعیوبیات» بچشان تا چون تو، زشتیهای و عیبها را بپوشانم.
«به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن»
پروردگارا!
بالاترین لذتی که در کام بندگان خاصّت چشانیدی، عرفان و شناخت تو بوده است؛ از آن حلاوت، کام مرا نیز بهرهای ده!
خدایا!
در کتاب آسمانی خود از دشمنی قسم خورده، یاد فرمودی که لحظهای با آدمیان، سر سازش نداشت و ندارد و ما چه کنیم؟
«صد هزاران دام و دانهست ای خدا
ما چو مرغانی حریص و بینوا»
چگونه به حرص هوی و هوس در دام نیفتیم؟ تنها امید ما به توست و اگر تو با ما باشی،
اندوهی نیست:
«گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم»
این مرغان حریص و بینوا را از گرفتار آمدن در دام، نجات ده!
پروردگارا!
توفیق ده که خوشبختی و سعادت و لذت و شادمانی و هر چه خوبی است و هر چه نعمت است، تنها برای خود نخواهیم.
خدایا!
تمام ذرات عالم هستی، آن چه وظیفهشان است به انجام میرسانند؛ مرا نیز هماهنگ با کائنات
قرار ده و توفیق انجام وظیفه عنایت فرما!
پروردگارا!
رهی پیشم آور که فرجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
ستایش تو را ای آغاز هر انجام و انجام هر آغاز.
چشمان هزار موسی در راه دیدار جمال تو مانده و هیچ کلیمی جز شراب «لن ترانی» «تو»
نوش نکردست. کوهها با آن همه استواری، در تماشای یک جذبه از خورشید زیبایی تو ماندهاند
و موجها هنوز از خیال یک تجلی تو لرزانند.
دیدگان هر صاحب بصیرتی از دیدار تو قاصر است و اندیشه هر بینندهای از وصف تو عاجز وصف تو از عهده واژهها و جملهها خارج است و کسی را جز تو ای رب متعال، توان گفتن از تو نیست:
1) . ترجمه آزاد دعای اول صحیفه سجادیه، حمد و ثنای الهی.
«جمال صورت یوسف ز وصف بیرونست
هزار دیده عاشق به وام خواه به وام»
جهانی آفریدی پر از فرشته، پر از نور، پراز تندیسهای زیبای آسمانی و آن را آیینهای ساختی نمایشگر جمال بی مثال خویش و هفت آسمان را قلم زدی و هزار مجسمه از زیبایی خویش تراشیدی، بی آن که تو را جز وجود خودت الگو و نمونهای باشد.
از لطف سرشار و از مشیت لایزال خویش سایه محبت را بر آفریدگان افکندی و با نغمه داوودی عشقت خلایق را بر درگاه خویش دعوت نمودی. کسی را جز به مشیت و اراده تو راهی
به ساحل مهربانیات نیست. هر که را تو خواستی، نتواند غیر تو را خواستن و هر که را نخواستی
کی تواند به تو رسیدن
«گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل بتوانی بکوش»
ستایش تو راست ای بیمثال بیمانند و ای یکتای بیهمتا.
با تو گفتن، لحظه تولد ترانههاست.
با تو بودن، لحظه تکثّر مهربانیهاست.
با تو گفتن، لحظات آرامش دلهای عاشقان دلسوخته است.
باران، تو را به یادم میآورد.
الهی، سایبانی خواهم که از شاخههای طوبای بهشتی باشد و مرا از شرارههای سوزناک جهنّم محفوظ نگه دارد و در آن، بزم حضور مهیا باشد.
سایبانی از جنس بلور و باران و عشق میخواهم که سجاده دل را در آن بگسترم و گلهای خوشبوی بهشتی را روی دامنم بریزم.
الهی! ایستادهام تا خودم را فریاد بزنم.
ایستادهام تا دستهای گناه خودم را فریاد بزنم.
ایستادهام تا افتادگیام را فریاد بزنم. سخن گفتن با تو نیاز جاودانه من است.
الهی! مرا به بهشت گمشده در خودم برسان و دستهایم را آن قدر حرمت ده، تا بالا ببرم و از درختان سرشار از انعام خودت بچینم.
راستی! چه اتفاق گوارایی است که مذاق تلخ آدمی، از طعم انعام بهشتی لبریز شود و انسان را همیشه عاشق خود کند.
پروردگارا! دعای هر شب و سحرم این است که از رسوایان روز قیامت نباشم.
چگونه میشود که در حضور تمام خوبیها، شرمساریام را نگریم و سربلند کنم؟!
میترسم از روزی که سیاهی ممتدّ اعمالم آشکار شود و خداوند، دستهای بخشش خود را از پرونده من دریغ کند. میترسم از لحظاتی که خدا، لبخندهایش را از من بگیرد و من از
شرمندگان باشم.
ای نورالانوار! بتابان بر وجود سردم آن نور تابان را، تا هر آن چه باور سرد پاییزی در من است، گرم از نور تو شود و گلهای زیبای حضور در من جانی تازه بگیرند.
بتابان نور خودت را بر من و مرا محرم نورانیت خود کن تا از روزنههای حضور تو، جهان را دوباره و با چشمانی باز بنگرم و در گلدان باورم، نگرشی نو بریزم تا گلهای وصال در تنم جان بگیرند و پیچکهای وجودم، از پنجرههای گشوده دست هایت بالا روند.
الهی! این تشنه مهربانیهایت را از عشق سیراب کن و دستهایم را با دستهای مقربان درگاهت پیوندی ناگسستنی ده تا تو را آن گونه که خواست توست، بشناسم و بپرستم.
میخواهم دامنههای شب را بهانه تنهاییهایم قرار دهم و به آسمان ناز کنم که:
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود».
خداوندا! یاد تو در تمام ذرات هستی جاری و تسبیح دم به دم مخلوقات است
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تورا
خداوندا! مرا در آسمان آبی معرفتت به پرواز درآور، با بالهای سبز دعا.
مرا بگستران در بی کرانه عرش نگاهت!
پنجره دلم را به سمت گستره افلاکت بگشای و حقایق عالم را در صندوقچه دلم جای ده!
رها مکن این کشتی توفان زده را که در باتلاق روزمرّگیها به گل نشسته است؛ که اگر نباشد امواج رحمت تو، به زودی در تاریک خانه دنیا، به ورطه نیستی فروخواهم رفت.
خداوندا، کجاست دستان عنایتت که گرد و غبار غفلت از پیشانیام بزداید؟
ای ساحل امن ایمان و یاریدهنده افتادگان!
دریاب مرا که طاقتم از دست رفته است، رهایم مکن و لحظهای مرا به خودم وامگذار!
دستان نیازم بر سجاده سوز و گداز، هماره به سویت دراز است، ای صاحب اعجاز!
... خورشید رفت، ماه میرود و گیسوی کهکشان، مثل پولک ماهیها در اقیانوسی
بیکران میدرخشد.
زیبایی «سکوت»، چند برابر میشود و عشق گره از گیسوان آرامش میگشاید!
سپاس تو را که چنین عاشقانه، لحظهها را در آیینه تجلّی چیدهای!
خدایا، تو را به آرامش لحظههای آبی سوگند میدهم که همیشه افق نگاهمان را از تاریکیها دور بدار و فرا راه عبورمان خورشید بکار!
خدایا، امشب تو را با اشراقی میخوانیم که تمام زوایای دلمان را فرا گرفته است و یادت، ما را به سمت کهکشانها میکشاند؛ آنجا که عطر محراب قدسیان، با عطر «صلوات»، در هم میآمیزد
و بهشت را برای عارفان و زاهدان شب، بشارت میدهد.
خدایا، اگر ما از درک ذات مقدست ناتوانیم، تو به نهانگاه ضمیرمان آگاهی.
خدایا، حتی خوابمان را در امان خود و حصار مشیت خود قرار ده!
خدایا، ما را در هیچ حال، به غیر خودت وامگذار و سایه امن و امانت را از سر ما وامگیر!
خدایا، آرامش ما را با آرزوهایی بیارای که رنگ امید به خود بگیرد!
خدایا، اگر امروزمان با توجه و عنایات حضرتت «جل جلاله» به خیر و خوبی گذشت، فردایمان را هم با طلوع امید در دلها، سراسر خیر قرار ده!
خدایا درود فرست بر محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندانش و در این ساعات روحانی، دلهای ما را معطّر از نام مبارک «حضرت مهدی(عج)» امام زمان و موعود آیندگان، فرما!
خدایا، وجود آسمانیاش را برایمان موجب امیدواری و تسبیح نام و یادش را سرمایه دنیا و آخرتمان قرار ده!
خدایا، ما را در حلقه ارادتمندانش جای ده!
«خدایا! رحمت فرست بر محمد و آل و محمد و آباد کن دلم را به طاعت خود و رسوا مکن مرا به معصیت خود و روزی کن مرا همدردی با کسی که تنگ گرفتی بر او از روزی. برای آن که بر
من وسعت رزق دادی از فضل خود و منتشر کردی بر من از عدلت و زنده کردی مرا در زیر سایهات.»(1)
پروردگارا! ای داننده رازهای نهان و پوشاننده عیبها، میدانم که ابرهای تیره گناه، آسمان وجودم را پوشاندهاند.
میدانم که باغ جانم را علفهای هرزه معصیت در بر گرفته است، اما اطمینان دارم که تنها تو هستی که شکستگیهایم را میبینی و آشکار نمیکنی.
تنها تو هستی که به پنهانترین زوایای وجودم آگاهی و عیوبم را میپوشانی و رسوایم نمیکنی، یا ستار العیوب!
خدایا، ای آن که به نیروی لایزال لطف تو زندهام، ای آن که عدل و دادت، سراسر گیتی را فرا گرفته است و بندگان ناتوانت از خوان کرم و رحمت تو روزی میخورند! یاریام کن تا همشانه
دلهای شکسته باشم و همخانه قلبهای نگران.
کمکم کن تا یاور آنانی باشم که غمهای روزگار، بار تنهایی و اضطراب بر دوششان نهاده و در جادههای رنج و درماندگی گرفتارند.
معبودا!
آسمان ابرآلودم را بباران و خورشید را مهمان چشمان مهآلودم کن، یا ارحم الراحمین!
خویش را از زیر آوار ثانیههای ویران «بیتو بودن» بیرون میکشم.
نفسم از سنگینی هوای متعفّن گناه، بند آمده است.
سینهام مالامال رنگ و ریا است.
در هوای قرب تو کمی نفس میکشم؛بوی تو در تمام من میپیچد.
یادت در بندبند وجودم جاری میشود.
1) . قسمتی از مناجات شعبانیه، مفاتیح الجنان.
باید در گوش بیخیالیهایم اذان یاد تو را زمزمه کنم، تو را بخوانم!
«هوای کوی تو از سرنمیرود، آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد»
باید به سوی قبله قرب تو قامت ببندم.
باید کمی اشک ندامت بریزم، کمی فریاد دلتنگی بزنم.
صدای پای نفس سرکشم را میشنوم.
به دنبال هوس میدود و میدود.
باید دست بر ریسمان یاد تو بگیرم و خویش را از لجنزار غفلت بیرون بکشم.
اکنون چشمان بصیرتم صافتر میبینند.
گره کور غفلت از چشمانم گشوده شده است.
قلب بیمارم آرامتر میتپد.
الهی! یاریام کن تا فاصلهها را از میان بردارم!
صدای گامهای ابلیس را میشنوم که به دنبال نفس نفس گیر من میدود؛ یاریام کن.
الها! برآنم که از تو گویم، اما زبان قاصر است.
خوشم با خیالت و دلخوشم به غفاریتت.
ای آن که بهانه بارش مروارید چشمانم بر چمنزار جانمازی!
ای آنکه تو را آن چنان که باید، نستودم و بندگیات را آن چنان که باید، به جا نیاوردم!
ذهنم سرشار از ترنم واژههای ناب در وصف توست، اما قلم ناتوان است.
چگونه میتوانم در این خطوط پریشان، عطش نیازم را وا گویم؟
خدایا، آن گاه که در خیالت شناور میشوم و نشانههای رحمتت را مرور میکنم، احساس میکنم به رشته محبتت گرفتارم.
الهی! ذکر تو عطرافشان سکوت شبانگاهان من و یاد تو تصویرگر آرزوهای پنهان من است.
الهی! پر پرواز خیالم را به فراخنای آسمان یاد تو میسپارم و میدانم در آن بیکرانگی، همه
هستی بیمقدارم، قالب تهی میکنند.
ذکر تو را همواره زیر لب نجوا میکنم تا باران رحمتت، تن خشکیده مرا سیراب کند و مرا از وادی غرور و خود بینی وارهاند.
خدایا! از خویش به تو پناه میآورم، مرا از خود بگیر و خود را از من مگیر.
مرا یقینی ده که هرگز از آن وانگردم و به من راهی را نشان ده که راهنمای من به سرزمین سبز توحید باشد.
الهی! به درختان دستان نیاز دادی و به آسمان وسعت، به زمین خاکساری آموختی و به دریا گستردگی؛ به من عاشقی بیاموز که در راه رسیدن به تو، چون پروانهای عاشق بسوزم و خاکسترم
در حریم وصالت، رقصکنان به پرواز آید.
خدایا!
پیشانی نیازم را بر سجدهگاه بی نیازیات میسایم و در دریای بیکران عفو و آمرزش تو چون موجی جان میگیرم و خود را به ساحل «توبه» میرسانم.
اینک، سبکتر از نسیم، رهاتر از قاصدک و عاشقتر از لاله تو را تمنا میکنم.
«ای بینیازی که بینیازان جهان به درگاه تو دست نیاز برآورند، من اینک بندهای ضعیف و محتاج از بندگان توام که نیازمندانه، دست حاجت به درگاه تو برداشتهام».(1)
لحظات زخم خورده زندگیام را با پاهای لرزان به سرای پر مهر و محبتت آوردهام و سایه سار مرهمت را میجویم.
ای خالق، ای تنها مونس پریشانیهای دلم و ای مرهم ثانیههای پوسیده هستیام. قصه لحظات تباه شدهام را چون طومار طولانی حسرت زدهای، ناله سر میدهم و از تنهایی ویرانگرم
1) . صحیفه سجادیه در التجا به سوی خدا.
به تو پناه میبرم.
به تو پناه میبرم، اگر کاسه مسکنت مرا تهی برگردانی و از درگاه خویش، با پریشانی طردم کنی.
خالقم! همی خواهم که فقر مرا با غنای بی انتهای خویش جبران فرمایی و فروغ امید را در دل امیدوار من فروننشانی.
ستایش میکنم خداوندی را که مایه توکل مؤمنین و توسل مسلمین است!
«خداوندی که جز او آفریدگاری نیست و تنها اوست شایسته حمد و ثنا!»
بزرگتر از هر توصیفیست که به گمان آید و شایستهتر از هر ستایش شوندهای است که ستایش شود!
داننده هر غیب و پوشاننده هر عیب، برطرف کننده مشکلها و طراوت دهنده دلهاست.
ای پایدار همیشه مهربان که خداوندی را سزاوار و مهربانی رانهایت اعتباری!
نه نیازت دلبسته جا و مکانی، نه وجودت وابسته عصر و زمانی است!
وجودت لایزال و آفرینشت لایتناهی است.
سپاس میگویم تو را به تعداد نعمتهایی که بر بندگانت عطا کردهای .
سپاس میگویم تو را در طول آمد و شد شبها و روزها.
به درگاهت تقرب میجویم و به رحمتت امیدوارم ؛ رحمت واسعهای که همه هستی را فراگرفته است.
الهی، این تو هستی که مرا میبینی و بر ضمیر پنهانم مطّلعی ؛ رازهایم را میدانی و هیچ کارم از تو پوشیده نیست.
این تویی که از شریانهایم به من نزدیکتری و من تو را در دوردستها به جستجو مینشینم!
1) . برداشتی از صحیفه علویه، ترجمه: سید رسول محلاتی، انتشارات اسلامی، ص 609.
خدایا، مرا دریاب تا به عملی نیندیشم که موجب خشم تو شود!
خدایا، بیاموز مرا؛ آموزشی که دیگر گرد نافرمانی نگردم.
خدایا، مرا کاری بیاموز که نتیجهاش نزدیک شدن به تو باشد؛ تو که نیازمندانت را بیپاسخ نمیگذاری.
مولای من!
چگونه دست خالی از درگاهت باز گردم ؛ با این که تنها آرزویم تویی؟!
خدایا، مرا به کسانی نزدیک ساز که احسانت آنها را فراگرفته و همسایه پیامبر آسمانیات حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله در بهشت قرارشان دادهای!
مرا با تمام برادران و خواهران ایمانیام و برادران و خواهران، مادران و پدران و اجدادم بیامرز و در جوار رحمت خویش قرارمان ده!
برگرفته از دعای صحیفه علویه علیهالسلام ـ سید رسول محلاتی ـ انتشارات اسلامی ـ ص 609
ستایش تو را ای کریم بیهمتا که هر نوازشی کردی از فضل بیدریغت بود و هر آن چه دادی از کرم بیپایانت.
از فضل خویش و گنج لایزال خود هر صاحب جانی را رزقی مقدر نمودی و آن چه تو قرار دادی جز تو کس را توان تغییرش نیست.
جز از معدن جلال و جبروت تو طلب کردن، ره بردن به ناکجاست و از غیر تو خواستن کوششی نا بجاست.(2)
«هر که او نام کسی یافت، از این درگه یافت
ای برادر کس او باش و میندیش از کس»
شبها را از دل روزها و روزها را از دل شبها بیرون آوردی و ایام را پیمانه عمر بندگان نهادی.
هر آفریدهای را به موعدی که خود مقرر نمودهای از این دار امتحان به پیشگاه حکومت
بیکرانهات باز میآوری و بندگان خویش را به آغوش پر از رحمت و مهربانیت غرقه میسازی و بهشت را بر ایشان قرارگاهی پر از شادی و سرور میآفرینی.
بندگان غیر خویشت را در ظلمت و سیاهی جهلشان رها نمایی و خشم خویش را که قلب صدهزار آتش را یارای تحمل آن نیست نصیبشان میکنی و این نیست، جز میوهای از درخت تنومند عدالت تو که زمین و آسمانها را بر پایههای آن استوار ساختهای.
ای قبله زیبایی و ای آیینه حسن! از ظرافت بینظیر چشمان آهو، تا پیچش وهمانگیز شاخ گوزنهای وحشی، از خشم آسمان و غرش رعد و نعره سهمگین ابرها، تا آرامش رؤیایی موجهای اقیانوسها و رقص بیدهای مجنون، کران تا کران، جلوههای بی نظیر جمال تو عالم
همه غوطهور به دریای لطف و احسان تو و موجودات، همه خرده آیینههایی هستند، نشسته به
تلألو یک رشته تجلی تو.
«از خیال تو به هر سو که نظر میکردم
پیش چشمم در و دیوار مصور میشد»
حمد و ستایش تو راست، ای روشنایی دل دوستان و ای چراغ سینه موحدان!
لحظههایم عطرآگین نیایش
دستهایم متبلور خواهش
اشک چشمهایم دانههای الماس
جام نگاهم لبریز التماس
وجودم شکوفه باران احساس
و من در این لحظههای دنیایی
در این سکوت غروب تنهایی
تو را میخوانم ...
تو را که معنی شکفتنی
ای تمام تار و پودم
ای همه بود و نبودم
تو را زمزمه میکنم
شب و روز
ای شکوه قنوت و سجودم
ای خدای من ...
ای آبی آرامش محراب قلبها
ای چراغ روشن شبها
تو را احساس کردهام
تو را میبینم
هر کجا که خود را میبینم
نشان تو را میجویم؛ خانه به خانه تا کرانه خورشید
تو را میبویم؛ در لابلای گلهای نیایش، ای ترنم توحید!
ای برفها سپیدی از تو یافته و ای منزه از هر چه آلودگی، وجود ناقص من، کی تواند از عهده فهمتو برآید؟!
چه کوته نظر است او که به باز خواست تو خیزد.
هفت پرده آسمان را تاب سربرآوردن به آستان کبریایی تو نیست و عالم و آدم، همه خجلتزده احسان تواند.
1) . ترجمه آزاد از بندهای هفتم تا دهم دعای اول «حمد و ثنای الهی» صحیفه سجادیه.
تو سؤال میکنی از هر که خواهی و میبخشی بر هر که بخواهی.
ستایش تو را ای از مادر مهربانتر به ما!
ستایش تو را که حمد و ثنای خویش را به ما آموختی و از علم لایزال خویش بر ما نازل نمودی.
ای بندهنواز بینیاز، حمد و ستایش تو را که اگر لحظهای ما را به ما میگذاشتی و پردههای توحید خویش را بر ما آشکار نمینمودی جز تباهی حاصلی نداشتیم و پیوسته در ظلمت و درد
فراق تو دست و پا میزدیم.
یاریمان کردی تا از وجود حیوانی خویش به سوی عالم اعلی پر بگیریم و چون ماهی، به دریای رحمت و عنایت تو غرقه گردیم و اگر جز این مینمودی تا ابد در نعمتها و احسانهای
بیپایان تو میماندیم و از حیوان پستتر و از شب تیرهتر، در گمراهی و زبونی خویش فرو
میرفتیم. هر آن چه از نیکی و ستایش و ثناست نثار تو باد، ای دیر خشم زود آشتی...
الهی! تو را سپاس که توفیق اطاعت و عبادتم دادی. اگر فرمانت بردم، پاداشم دادی ؛ اگر از تو خواستم، عطایم کردی و اگر شکرت را به جای آوردم، نعمتهایت را چون دریایی بیکران نثارم
کردی.
خدایا!آمدهام با قلبی سرشار از تپش، با دستانی نیازمند که به سوی آستان کبریاییات دراز شده است؛ به امید نگاهی و جوابی.
یاریم کن تا خواهان تأخیر آن چه که برایم خواستی نباشم و خواهان تعجیل آن چه که به لطف و مصلحت تو برایم به تأخیر میاندازی، نباشم.
ای امید همه توبه کنندگان، ای مهربانی که هر نیازی با همه وسعت و بزرگیاش، در درگاه ملکوتیات بیپاسخ نمیماند، ای آرام بیقراران و ای امید امیدواران!
تو را میخوانم ؛ تو را که یاورم شدی، که شفایم دادی، عزیزم داشتی، هدایتم کردی، و من
پیمان شکستم ؛ نمک خوردم و نمکدان را شکستم، نافرمانیت کردم، وجود نازنین تو را از یاد بردم.
خدایا! پیمانه حاجتم را که به سوی تو دراز شده است، خالی برمگردان.
«الهی درد ما را خود دوا کن
در این دل عالمی دیگر به پا کن»
دوباره آمده سوی تو روسیاه همیشه
گناه تازه چه دارد، همان گناه همیشه
دوباره خستهتر از پیش آمدم به سراغت
و باز خورده دلم چوب اشتباه همیشه
هجوم مدّ غریبی گرفته راه نفس را
و باز آمده بغضی ز کوره راه همیشه
مرا ببخش و بیا میهمان خلوت من شو
که سخت میگذرد بی تو سال و ماه همیشه
رمیده آهوی قلبم به دشت سبز نگاهت
مرا بگیر در آغوشت ای پناه همیشه
میایستم.
هزار رود در سراشیبی چشم هایم به طغیان میایستد ـ کششی بی وقفه ـ
گوشهایم نمیشنوند؛ صوتی نیست جز خوش آهنگی بال ملائک در یکدستی زلال و آبی آسمان.
هوا در ریههایم میدود با بوی عطر خوش نور شدن.
دستم به طاقچههای آسمان نمیرسد بالا میبرم دست هایم را گره میزنمشان با خورشید.
تکّه تکّه در خویش فرو میریزم.
دیوارهای عصیان آوار میشوند بیکالبدی از جنس خاک رو به سوی معبود چشمهایم میکاوند کرانههای دور رسیدن را و بهشت که در یک قدمیام جاری میشود.
سرشار از چشمه مهتاب، کلمات میریزند از دهانم دستانم رابلند میکنم «رَبَنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخرة حسنه» کوله بار گناه از دوش میاندازم. دستانم میچینند از شاخههای ایمان. سبکتر بال میگشایم «آسمان مال من است» حنجرهام شکوفه میدهد؛ شاخههای دستانم،
چشمههای جوشان چشمانم. به رسیدن میاندیشم، بر خاک میافتم. صدایم میپیچد در آسمانها، اگر ذرهای بیخویش بندگیام را فریاد بزنم «سبحان ربی الأعلی و بحمده» بندگیام، غرور بیهودهام را میشکند، بتی شکستهام روحی رها. هوای جذبه و کشش، لطفی سرشار در
شریانهایم. عظمت کلمات نمیگنجد در دهانم و در زبان قاصرم.
از هرچه جز خدا بریده به سویش ایستادهام. نفسهایم به شماره میافتد ـ سخن با معبود ـ .
پلکی روشن در هوایت میزنم ـ بالی به گستردگی کرامتت ـ یا رحمن و یا رحیم.
گویی از جادههای روشن آمدهام.
مینشینم؛ سبکتر از همیشه هزار پنجره رو به رویم بال میزنند. السلام علیکم ... هنوز ضربان قلبم میلرزاند اندام خاکیام را که افلاکی شدنم را به شکوه لحظهای دیگر از این دست انتظار میکشم.
چه پر شکوه، لحظاتی که ایستادهام تا بندگیام را یادآور شوم.
چه زیبا، لحظاتی که چون رودی کوچک جاری میشوم در جریانی عظیم برای رسیدن به اقیانوس معرفت.
با همین کلمات روشن دهانم بوی رسیدن میگیرد، بوی شکوفههای نارنج.
خالی از مرز مکان و زمان، در بهشتی سرشار، بی کشش خاک، با جذبه افلاک غوطه میخورم با معبود به سخن میایستم از ناچیزیام رها میشوم و به همه چیز میرسم.
بوی بهار میگیرد گریبانم، خورشید در پیشانیام طلوع میکند و منتظر میمانم تا بار دگر در سجادهای به رنگ طلوع، در منشوری از نور و رنگ حل شوم.
دروازههای اجابت را رو به روی سجادهات گشودهاند ؛ قیام و قعودت را به یقین در هم آمیز.
از دستگیرههای قنوت، روشنای ملکوت پیداست؛ به سوی رستگاری بی منتها شتاب کن!
قبله حاجات، انتظار تو را میکشد؛ دلت را به امواج زلال «خیرالعمل» بسپار که تا ساحل جنت راهی نمانده است.
مأذنهها صدا میکنند از افقهای نامرئی ملکوت، کسی تو را می خواند ؛ به نام عشق قیام کن!
احرام اخلاص ببند تا تکبیرة الاحرام خلوصت، پشت آسمانها را بلرزاند.
فرشتگان، صف به صف ایستادهاند به تماشای خلیفهاللّه ؛ برخیز که مأذنهها صدایت میکنند. از افقهای نامرئی ملکوت، کسی تو را میخواند، سجّاده بیقرارتر از همیشه، انتظار تو را میکشد.
به سوی او آمدهای ؛ با کوله پشتی سنگین نیاز، با دستهای گشوده به وسعت تنهاییات.
او، تمام حرفها را از سکوت چشمهایت میخواند. کافی است بر سر سجّاده دل، زانو بزنی، به قبلهگاه بیمنتهای اجابت چشم بدوزی و با تمام ذرات اخلاصت فریاد کنی، اللّهاکبر.
تکبیری از عشق و یقین میبندی، تکبیری از سر ایمان.
تکبیر بلند تو بتهای پوچ هوس را میشکند.
تکبیر بلند تو، تو را به بلندای نور و صفا و حضور میرساند. برخیز که تو را برای مسیر روشن رستگاری صدا میکنند، برخیز ...
سکوت آسمان شکسته میشود و غریو گلدستهها در فضا طنین انداز میشود!
اللّه اکبر!
خداوندا، چگونه توصیفی برازنده توست و چگونه ستایشی در خور آستان کبریایی تو؟
اللّه اکبر!
هنگام نماز است؛ هنگام ستایش ذات مقدست که عاجزانههای ما را به دیده اغماض مینگرد!
اللّه اکبر!
هنگام نماز است؛ هنگام شهود و تماشای آن چه نادیدنیست، آن چه تعلّق به فراسوی این گنبد لاجوردی دارد.
هنگام دل سپردن به ترنّم «سبحان اللّه» افلاکیان است!
هنگام قنوتهای سبز حاجت است؛ هنگام عاشقانهترین گفتگوها.
اللّه اکبر!
پروردگارا! اینک دل از همگان بریده سر به آستان تو خواهم گذاشت تا با خاکساری نگاهم عظمت بیبدیل تو را بهتر درک نمایم.
درک کنم که این تواضع، همانا راز سربلندی من خواهد شد.
اللّه اکبر!
اینک این رکوع من است؛ در محرابی که تا بینهایت ابدیت آغوش گشاده است و من تو را به عظمتی میستایم که لایزال و بلاتوصیف است!
پروردگارا! اگر نماز و نیایش تو نبود، زیستن من چه لطفی داشت!
اگر عظمت خویش را در بصیرت سجده نمییافتم ؛ کی پی به کمال معرفت میبردم!
اگر تواضع و خاکساری بر درگاهت آرامشم نمیبخشید ، زیادهطلبیهای من به کدامین برهوت سرازیرم میکرد!
خداوندا! اگر نمازم نمیآموختی؛ چه فرقی میان من و دیگر مخلوقات زمینیات بود!
اگر روز و شب بی یاد تو سپری میشد، چگونه «عشق»، جایگاه در دلها پیدا میکرد!
خداوندا! ستایشهای نمازم، دلنوازترین زمزمههای نیازند که به امید اجابت، عاجزانهترین عاشقانهها را بر زبان میآورند و با ذکر نام مبارکت نوید بخش تمام رسیدنها میشوند؛ رسیدن به مقام قرب، رسیدن به مقام معرفت، رسیدن به فیض خودآگاهی و خداخواهی.
خداوندا، نمازم آموختی تا از ناشایستگیها دور باشم ؛ پس شکیباییام بیاموز تا مقابل فریبهای ابلیس، عاجز نشوم!
خداوندا! به خاطر عظمتی که به ما بخشیدهای، ما را رها مکن که بی تو زیستن، عذابی بیش نیست.
میخواهی پرواز کنی و بالی نمییابی، میخواهی حرف بزنی و زبانی نیست تو را.
کلمات گیج و مبهم از پیچاپیچ دنیا، در ذهنت رسوب میکنند و تو تنها چشم بر آسمان دوختهای.
آسمانخراشهای شهر، بر سرت سایه افکنده است و فریاد دنیا، گوشهایت را کر میکند.
گاهی احساس میکنی در ترافیک بدیها جایی برای عبور تو نیست و چراغهای قرمز وحشت، پلیدیها و پلشتیها، هرگز سبز نخواهد شد.
... آیا دریچهای هست که چشمان را به دیدن زیباییهای آسمان مهمان کند؟ آیا صدایی هست که موسیقی آن، گوشهای وحشت زدهام را بنوازد؟
... و من بال خود را یافتهام ؛ و زبانی برای همنواشدن با آسمان.
رشتههای نور، از روزنههای آسمان به سوی من پرتاب میشود و حالا وقت آن است که برخیزم و سوار بر اشعههای بیمثال نور، به سوی آسمان پرواز کنم.
حالا در لابهلای نور، بوی خوش فرشتگان را احساس میکنم.
میایستم و او را میخوانم؛ اللّه اکبر.
میایستم و از او یاری میجویم؛ ایاک نعبد و ایاک نستعین.
میایستم و ...
حالا وقت خوبی است برای خواستن. با خود میگویم: ای کاش! کلید بازگشت به زمین را گم میکردم، حالا که دلم را روشن میبینم!
خدایا! میخواهم همواره آن جا باشم که آغازم تو باشی و پایانم تو. پس ای گوشها، همواره آن ندای آسمانی را در خاطره جاودانتان بسپارید، تا هرگز قیل و قال سیاهیهای مرا در خویشتن نشوید. پس در انتظار میمانم؛ بگو حی علی الصلاة، تا این بار با مژگان خویش رشتههای آمده از
آسمان را بپیمایم و با چشمانی مشتاقتر از پیش، از دریچههای گشوده شده آسمان به نور مطلق نظر افکنم.
چه شادی بخش است عبادت پروردگاری بلندمرتبه، که پاک و منزه است!
سلام بر پیامبری که عبادتم آموخت و رحمت خدا بر او باد!
سلام بر ما و بندگان شایسته خدا
سلام بر شما و رحمت و برکات خدا بر شما باد.
جان آدمی صدای اذان را خوب میشناسد و در عمق خلقت خویش، با این نغمه الهی متحد است و همین اتحاد و اتصال ازلی است که اجزای وجودش را به آن جنبش رازواره که نمازش میخوانند، وامیدارد.
اذان، صدای بال فرشتگانی است که دلهای خاموش و ارواح زبان بسته را مدد میرساند تا در مقابل حضرت جانان، لب به سخن بگشایند و دهان به افشای سرّ دل!
اگر قرار بر این است که لب و دهان، جز ذکر حق گویند و به لهو و لعب سخنپردازی کنند، پس همان بهتر که نباشد.
میان قلب و اذان، عهد دیرینهای است که چون این سروش غیبی بر طور سینای قلب طنین میاندازد، سلسله جبال هستی انسان به لرزه میافتد.
اگر آن ندای درونی انسان با صدای اذان به همخوانی برنخیزد آدمی را انگیزهای نخواهد بود که در پنج نوبت دست از مشغلههای روزمرهاش بردارد و زنجیر علقههای دنیوی را از دست و پایش باز کند و تمام وابستگیهای دلفریبش را واگذارد و به سوی خلوتی با خدایش بشتابد؛ اگر چه فقط نمازگزاران حقیقیاند که شیرینی و لذت چنین خلوتی را درمی یابند و برای شنیدن
صدای اذان در نوبتی دیگر لحظه شماری میکنند.
دستهایت را بالا زن؛ باید در چشمه زلال حقیقت، جسم و جانت را جلا بخشی.
باید از روشنای حضور سرشار شوی. سجّاده نیازت را پهن کن رو به روی آسمان؛ رو به روی نور، رو به روی هر چه خوبی است.
نمازت را به یقینی ناب بیامیز.
نمازت را به آرامش این لحظات پیوند بزن.
این ثانیههای ناب ، تو را به درک حضوری سبز میرساند، اگر عاشقانه ایمانت را در کلمات «خیرالعمل» جاری کنی و رو به آستان آسمانیاش سر به سجده بندگی بگذاری.
به سمت سبز تماشانگاه کن. تمام جوانهها با صدای مؤذن قد کشیدهاند.
دشت، پر از آوای چلچلههاست.
منارهها رقص شوق میکنند، درختان قیام کردهاند، تکبیر گفتهاند.
دریا با خروش «اللّه اکبر» موج میزند.
آسمان از حجم صدای اذان سرشار است.
در دل ساکن ذرات التهابی به پاست.
شکوه «حی علی الصلاة»، طراوت این لحظههای ناب میشود.
برخیز! تو هم خود را به خیل بیمنتهای ذکر و حضور و اشتیاق پیوند زن. برخیز و به سمت سبز تماشا نگاه کن.
آسمان از حجم صدای مؤذن سرشار است...
آسمان، بازتاب قلم ازلی خداوندی است که طرح شگفتانگیز آفرینش را برای تولّد زیبایی ریخت!
... و خداوند، آسمان را آفرید تا «کودک اندیشه» بتواند «بادبادک ذهن» را در نقطه نقطه آسمان به گردش درآورد!
آسمان را آفرید تا هواپیمای «حاجیان»، پیش از فرود، بیشتر پی به عظمت خداوند ببرند!
آسمان را آفرید تا عقاب عاشق، دل به بیکرانه آبیاش سپرده در ازدحام زلالی عشق، معلّق بماند!
آسمان را آفرید تا دخترک یتیم آه تنهاییاش را تنها با ماه زمزمه کند.
آسمان را آفرید تا عارف، به عدد هر تسبیح ستاره بشمارد.
آسمان را آفرید تا دهقان ـ حتی به خاطر باران ـ نگاهش همیشه به آسمان باشد.
آفرینشی زیبا در قالب هفت آسمان تمکینپذیر و متواضع مقابل خداوند علیرغم ایستایی و ارتفاع خلقتشان؛ هفت آسمانی که هر طبقهاش شگفتزار آفرینش خداوند و حیرتکده نگاه آسمان پویان است.
وسعت بیکرانش رصدناشدنی و گستره بیپایانش دست نایافتنی است.
... و آسمان را آفرید، آفریدنی زیبا تا آدمی، رخش اندیشه را در گستره نورانیاش به هر سو جولان دهد و به کمال معرفت و توحید برسد!
دریچهای دیگر رو به قلبها گشوده شده است.
نسیم، بوی تو را گرفته است؛ بوی ابرهای بیوقفه، بوی میهمانی مهتاب، بوی نفسهای خیس باران، بوی پروانه و گل، بوی تگرگ!
زمین، به تماشای تو نشسته است که سر افرازی و سربلند.
ای شگفتترین رواق هستی!
ای زیباترین ضلع آفرینش!
...و زَیّنا سَماء الدّنیاء بِمصابیحٍ...
و تو زیبا شدی و زیبنده
اکنون دنیا دنیای دیگری است، از پشت این همه هیاهو ...
دنیای نفس کشیدن در هوای پاک تو.
دنیای بال گرفتن تا دامان بیآلایش تو.
همه جا به رنگ توست.
چترهایت همه جا گسترده است!
باید دلهای خاکی را با ضربان نگاه تو هماهنگ کرد.
باید آسمانی شد.
ژرفنای آبی تو را کاوید.
اقیانوس بیانتهایت را شناخت و ملکوت نگاهت را درک کرد.
زمین، تنها ذرهای است از زاویه نگاه تو.
خورشید در برابر عظمتت تنها چشمی است که صبحگاهان فروغش را به تو هدیه میکند.
ماه، تنها نامی است که هر شب در دامان تو طغیان میکند و عظمت تو را اقرار میکند.
کاش میشد خویش را سبک کرد؛ دست بر ستونهای استوار تو گرفت و تا تو بالا رفت.
چشم هایم را میبندم
کمی در هوایت چرخ میزنم و عظمتت را در تنگنای چشمانم مرور میکنم.
خوشا به حال تو که دستان پلید خاک، هرگز به دامانت نمیرسد!
خوشا به حال تو که هرگز زمینگیر کابوس نمیشوی!
ماپابند خاکیم ؛ برایمان کمی نسیم بفرست؛ نسیم آزادی!
والسماء ذات البروج والیوم الموعود و شاهد و مشهود.
آسمان، یعنی دفتر بدیع آفرینش، جلوگاه بکر جمال، بستر عظیم کهکشان، پناه پرندگان، باغ بلند ستارگان.
آسمان یعنی میعاد فرشته و صبح، حد فاصل روح و جسم، یعنی اعجاز، ... یعنی پرواز
و اینگونه کلمات، بیقرار پر میگیرند و آسمان دوباره پر از شعر و ستاره میشود.
کلمه یک ستاره است، کلمه یک ملکه است حتماً؛ ملکه بادها، ملکه توفانها، ملکه بارانها.
و اینگونه دستانم از کلمه باران خیس میشود.
باران، کلمه عجیبی است در دایرهالمعارف آسمان.
رؤیای آسمانی من درست شبیه آفتابگردانهاست که همواره عاشقند آفتاب و آسمان را.
رؤیای آسمانی من گل غریبی است در تصرف باد.
رؤیای آسمانی من پروانهای است گرداگرد شمع خورشید.
به راستی من و رؤیا از آسمان آمدهایم، از لحظه ازل، از پل رنگین کمان، از دل ابرهای پریشان، از هجوم مستانه نسیم.
ما از آسمان به زمین افتادهایم ؛ بی آن که برای شاعران گلهای سرخ آسمانی بیاوریم، بیآنکه چند تا ستاره لای دفتر یادگاریمان بگذاریم.
ما از طبقات هفتگانه آسمان گذشتیم.
عطر پراکنده گیسوان حوّا در فضای ذهنمان پیچیده بود.
ما در چشمهسار مهتاب از دستْ نبشته خدا نوشیدیم و سرشار از میوههای ماه شدیم.
و حالا سالهای بسیاری میگذرد که از چشم آسمان افتادهایم، ولی هنوز کلماتمان پرنده میشوند و به آسمان پر میزنند.
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»
آسمان، وسعت آرامش است.
آدم وقتی به آسمان نگاه میکند، احساس میکند آسمان او را به آرامش فرامیخواند. فکر میکند آسمان او را نوازش میکند. دل آدم میخواهد که باز هم به آسمان نگاه کند. ساعتها و ساعتها. دلش هیچگاه نمیخواهد نگاهش را از آسمان ببرد.
آسمان برای بشر، همیشه اسرارآمیز، شکوهمند و رازگونه بوده است.
روزها آسمان آبی است، نیلگون است.
گاهی ابرها چهره سربی به او میبخشند. ابرهای آسمان هم بسیار تماشایی است. گاهی ابرها مانند دستهای از پرندگان به سرعت از این طرف به آن طرف کوچ میکنند. آدم گمان میکند که ابرها، با اراده تمام، به سمت مقصد در حرکتند.
گاهی ابرها میآیند و جلو آفتاب را میگیرند؛ انگار میخواهند توان خود را به ما نشان دهند، یا شاید میخواهند ارزش آفتاب را به ما گوشزد کنند، یا ... خدا میداند.
غروب که میشود، آسمان رنگ دیگر به خود میگیرد. سرخ و آبی در هم میآمیزند و وسعتی
از ارغوانی را فراهم میسازند.
کمکم شب میشود. ستارهها یکی پس از دیگری روشن میشوند.
ماهتاب، مانند عروسی که دامن پولک نشان به تن کرده است، خرامان خرامان ازین سوی
آسمان به سمت دیگر حرکت میکند.
دختران روستا خیال میکنند ماهتاب به سمت حجلهای روان است؛ حجلهای که نمیدانیم
کجا است یا کجا نیست؟!
ستارهها چشمک میزنند و چشمک میزنند و هرگز خسته نمیشوند و آدم تازه باور میکند
که عشق چقدر نیروبخش است و عاشق چقدر خستگیناپذیر!
کمکم لحظات پر شکوه سحر فرا میرسد. در این لحظات بسیاری از ستارهها در خواب میروند، اما بعضی از ستارهها هنوز در حال درخشیدناند. آدم گمان میکند ستارههایی که هنوز در خواب نرفتهاند، عاشقتر از دیگر ستارههایند و شاید کامرواتر از دیگران ؛ چرا که سحر وقت کام ستانی است.
عاشق اگر در این لحظه بیدار باشد، ناکام نخواهد ماند.
آری! آسمان، وسعت اسرار است؛ گستره آرامش، پهنای جلال و جمال.
هر کس اگر اندکی درباره آسمان اندیشه کند، ناخودآگاه، ذهنش روشن میشود که این همه شکوه و جلال، بی مدبری نمیتواند باشد؛ او کیست؟
من وسعت بیکران آسمان را باور کردهام که همیشه دامنش ستارهپرور بوده است و وسعت لاجوردیاش ناپیدا.
آسمان، چتری برای تمام بیپناهیهای زمین است.
آسمان، قاموسی زیباست که با قلم اولین خطاط خلقت نوشته شده است.
آسمان، تابلوی نقاشی زیباست که با دستهای اولین نقاش خلقت رنگآمیزی شده است.
... و زمین، زیر قدمهای آسمان جان گرفت، آسمان، روی گونههای سوخته و تاولزده زمین،
قطره قطره باران پاشید؛ رویش آغاز شد، زندگی پاگرفت.
آسمان، آبی بودنش را با زمین تقسیم کرد.
زمین، سینه گشاد و گلها، گونههای خاک را آراستند و زندگی، زیر سایه آسمان پاگرفت.
آسمان، دروازه رسیدن به هفت شهر عشق است و وصال.
آسمان منتهای رسیدن به خواستنهاست.
تمام کسانی که دلشان از زمین میگیرد، مسافر آسمان میشوند.
زمین، محدوده زیستن است و آسمان، بیکرانه جاودانگی.
آسمان، زادگاه رحمت خداست ؛ واسطه بین «ما» و «او».
دریچهای میخواهم به وسعت یک آسمان تا زاویههای تاریک وجودم را در آینه حضور دل جلا بدهم و آن کسی باشم که آسمان، چتر مهربانیاش را از سر من برنگیرد.
بیتابیام را در مهجوری از تو، با کدام کلمات خسته به ضجه بنشینم؟
هنوز حس میشوی در تمام لحظات.
رد میشوی از کوچههای ذهنم، با ردایی از خورشید.
ردّ گامهایت به کدام بهشت موعود میرسد؟
ابرمرد شبهای نخلستان، خواب دستهای تو را میبیند.
هنوز چاه، دردهای پنهان تو را خون موج میزند.
هنوز در کوچههای مه گرفته کوفه، ضرب گامهای توست که کودکان یتیم را به انتظار نان و خرما بیدار میکند.
چه مهربان پدری که کیسههای محبت بر دوش، کوچههای خاموش را گام میفرسود خورشیدی مجسم با چشمانی از جنس طلوع.
کجایی؟
این خاک تیره فرسوده در هم میپیچد از ظلم و بی عدالتی ـ از شبهای متمادی بیچراغ ـ
کجایی؟
شمشیر برّان عدالتت پس کی این شبهای متراکم را خواهد شکافت؟
زمین به دستان عدالت تو محتاج است.
بزرگمرد!
طلایه دار سپاه محمّد، ای مهربانیات جاری و جذبهات سرشار!
ذوالفقارت را به دست کدام سپیدهپوش سپردهای که هنوز منتظریم؟
دردهایت را نمیشناسیم ؛ که از جنس دردهای خاکی نیست.
هنوز هر چه نامردی است، سر در گریبان شرم از حادثههای گذشته است هنوز کوفه بر سینه میکوبد نامردی و نامردمیاش را.
هنوز صدای نمازهای تاریخیات در نخلستانها میپیچد و شمشیر آختهات، تاریخ سپاه پیمانشکنی را میشکافد.
تونیستی، اما حس میشوی .
رد شدهای از خاک، اما هنوز عطر گامهایت فضا را لبریز میکند.
ای ترانه جاری بر زبان زمان!
از کدام آسمان گسترده به نظاره نشستهای زمین را ـ سیمایت خورشید!؟
زمین در خویش میپیچد به انتظار نشستهایم نائبت را شیر مرد عرب!
نیازی به تفسیر ندارد فریادی که هیچگاه خاموش نشد.
از ژرفای گودال قتلگاه، تا بلندای بام آسمان، پرچمهای آزادی خواهی را برافراشت، تا اذهان کمالجو و آزاداندیش، به مفهوم «هَیهات منّ الذلّة» برسد!
نیازی به کاوش ندارد راهی که تمام کهکشانها را مجذوب چراغانی «خویش» کرده است!
آری، جوانمردان جهان را چه پیامی بالاتر از این: که «اگر دین ندارید و ترسی از روز معادتان نیست، پس در دنیاتان جوانمرد باشید!»
نیازی به روایت نیست، وقتی که با «یقین» تمام نجوا میکرد: لا حَولَ و لا قوّة الّا باللّه العلی العظیم و آسمان، مقابل آن همه شکوه، سر به تعظیم فرود میآورد! مردی که در کثرت دشمن،
وحدت وجود خویش را با حضرت دوست «جلّ جلاله» حفظ کرده بود ؛ وحدتی که به کمال ثارالّلهیاش میرسانید و تا ابد، مقام قرب الهی را نصیبش میساخت!
نه! هیچگاه نمیتواند این غم دوری از دنیا باشد.
این غم، غم تأسف بر حال و روز دنیاپرستان است.
اما سرانجام مردان خدا، «رسیدن به عشق» است
بودن مردان خدا «اشراق» و رفتنشان «شهود» است
مردان خدا، گرفتار روزمرهگیهای «عرض» زندگی نیستند؛ تکرارشان در «طول» تاریخ است!
آرزوهاشان فراتر از زمان و امیدهاشان به وسعت هستی است!
«کربلا» هیچگاه نمیتواند محدود به نقشههای جغرافیایی بشود؛ انسان «کربلایی» با ایمان «عاشورایی» در هر نقطه از کهکشان که باشد، عطر شهادت میدهد و پیشانی بند سرخش پژواک
رساترین فریاد هَیهات منّ الذلة است!
انسان «عاشورایی»، طنین فریاد جاودانه خداوند است در حنجره زمان که حق و عدالت را جار میزند و صلاگویان، در پی نجات خفتگان میگردد!
... و حسین علیهالسلام، این نام مقدس، این اکسیر جانهای آزاده، جاودانهترین «حبل المتقین» خداوندی است که هر کس، میتواند به حلقههای صداقتش چنگ انداخته و خود را از حضیض تباهی به اوج کمال و معرفت برساند.
اوست که در دامان معرفهاللّه، دامان نبوت و امامت، دامان پیامبر صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام و زهرا علیهاالسلام آموخته است:
ألقَتل أولی مِن رُکوبِ العارِ
وَ العارُ أولی مِن دُخولِ النّارِ
اوست که پرده رنگین عاشورا را پیش روی نگاهها میگشاید و به تفسیر قاموس شهادت میپردازد؛ شوق و جذبه و وفا، شور و رزم و عاشقی، صبر و طاقت و هدف، عشق و عشق و عشق، ...
چنین زیبایی را چه کسی میتواند بیافریند؟!
از پدرم ابوالبشر تا ابوتراب.
پدرم، آدم ابوالبشر علیهالسلام، وعده کرده بود که به شجره ممنوعه نزدیک نشود؛ ولی میوه آن را خورد؛ ـ گندم را میگویم ـ و از بهشت رانده شد.
و پدرم علی علیهالسلام وعدهاش را به جای آورد و هرگز لب به نان گندم نزد؛ همواره غذایش نان جویی بود و بس!
راز آفرینش این چنین بود که چون آدم علیهالسلام پشیمان شد، خداوند او را علم اسماء بخشید و کلماتی آموخت و آدم نخستین به همان کلمهاللّه که نام علی علیهالسلام بود، توبه کرد و به سوی خدا بازگشت!
میخواهم بگویم با علی علیهالسلام میتوان همیشه آغاز شد
مولا، چه زیبا فرمودی:
«التماس به خلق خدا شرمندگی است؛ اگر برآورده شود منّت است، اگر برآورده نشود ذلّت است.
التماس به خدا شجاعت است؛ اگر برآورده شود حاجت است، اگر برآورده نشود حکمت است».(1)
این کلام خورشیدگون تو مرا در دریای ژرف تأمل فرو برده است.
به راستی که چه زیبا در آسمان فصاحت و بلاغت، ستارگان کلام تو میدرخشد!
مولای من، سخنان تو زلال مثل آب، روشن مثل آفتابست.
وسعت سبز کلمات تو طراوتبخش روح ماست. نسیم سخنانت در کوچههای وجودمان
1) . نک: نهج البلاغه.
میپیچد.
وقتی از شبستانهای نهجالبلاغهات میگذرم، انعکاس رواق آینهای سخنانت مرا مجذوب میکند.
یا علی،
کلام تو زیباست، کلام تو گیراست، در حرفهای تو، خورشید پیداست.
از باغ سخنانت گلواژههای عشق روییده است که از شمیم معطّرش انسان، بیخود از خویش میشود.
نهجالبلاغه بهاری است که در آن، انسان احساس تازگی میکند.
کلماتت قطرات بارانی است که بر کویر دلهای ما مینشیند تا در آن ایمان شکوفه کند.
مولای من، ذهنم را با این سخن زیبایت آراستهام:
«دوستان تو سه کساند و دشمنانت سه کس؛ اما دوستان تو، دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن توست؛ و دشمنانت، دشمن تو و دشمن دوست تو و دوست دشمن توست.»(1)
یا علی! چه رسا گفتهای راز زیستن را، راز بارور شدن را، شکفتن را.
کلام تو، چراغ هدایت است.
کلام تو، سکوت تو بود.
و برق چشمانت، شمشیر برّندهای از جنس فریاد که هر لحظه چشمان کبود کوفیان را پاره پاره در پای خیانتهاشان فرومی ریخت.
میخوانمت؛ به نامی که از تو در سینه پنهان کردهام. در پرنده احساس.
میخوانمت، مولای سکوت و صبوری!
1) . همان.
میخوانمت و فضای تخیّلم رنگ و بویی تازه میگیرد؛ رنگ تیغهای آختهای که در حوالی مظلومیت تو میچرخند!
رنگ لبخندهای مرموزی که بر گرد ملکوت نگاه تو پرسه میزنند.
قلمم سرشار از نام توست.
پا به پای قلمم میدوم ؛ افسوس که فاصلهها زیادند!
دستان ما چهارده قرن از تو دورند.
گوشها پرند از خاموشی و چشمها فرورفته در خواب خرگوشی.
میدوم لابهلای واژگان واژگون ذهنم!
خورشید وجودم از نیم نگاه تو جان میگیرد.
آفتاب از پشت لبخندهای مهر گسترت برتنم میتابد.
هر لحظه ژرفنای نام عمیق تو را میکاوم.
صدای مظلومیتت از لابهلای برگ برگ صفحاتم میچکد.
ماتمی جانکاه ـ چون واگویههای تو با چاه ـ در استخوانهایم میدود.
چشمهای تو قطرهقطره از پشت چکاچک شمشیرها و برق تیغها برحیثیت ایمان و عشق میچکد.
صدای جهالت امان نمیدهد.
مولا جان!
قدم به کوچههای کوفه مگذار.
خوب گوش کن تا صدای خشخش خیانت گسترده شده را زیر پایت بشنوی.
نفرین بر شما ای مردم مکرهای مکرّر، ای جماعت ننگهای بیدرنگ.
نفرین بر شما ای اصالتهاتان همه پوچ، ای دستهاتان همه پلید، ای ساکنان کرانه کبود کفر.
ننگ بر شما!
ننگ بر شما و خیانتهای مچاله شده در مشتتان!
وای بر شما، ای شعارهاتان همه توخالی، ای حمایتهاتان همه بیپایه!
آه، مولا!
ای از دیار دریا، ای از حنجره سکوت، ای کلامت کمال آفرین.
خستهام ؛ پا به پای قلم دویدهام.
اینک، ناباورانه در حاشیه کلماتم طلوع کردهای .
دیگر توانی ندارم برای بازگشتن به دنیای بیحاصل روزهایم، وقتی صدای مظلومیت تو از لابهلای برگ برگ صفحاتم میچکد.
«بیتو گلها دست خود را میبرند
شیعیانت در زمین میپژمرند»
بگذار و بگذر شانههایت را در این شهر
ای غربت ناب پرستوها در این شهر
ای باورت بالاتر از محدوده خاک
سخت است باور کردنت، حالا در این شهر
تیغی دو سر میخواهد این نسل خوارج
تا بشکند محراب را فردا در این شهر
این نخلها قدر تورا شاید ندانند
صد بار اگر تنهاشوی، آقا! در این شهر
میسوزد این خاک از نگاه گرمت ای مرد!
ای ایلیا! تکواژه زیبا در این شهر
بگذار و بگذر، تا سحر چیزی نماندهست
فردا که پا میگیرد عاشورا در این شهر
این بار «عطر لافتایت» از کربلا میآید و نگاه دلم را به سمت گودال قتلگاه میبرد.
مولاجان، چگونه میتوانستی تاب بیاوری زخمهای عاشورا را، آن گاه که نگران خالی شدن زمین از حجت الهی بودی!
آن گاه که نگران توقف نسل حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله بودی!
آن گاه که نگران پرپر شدن جوانههای سرسبز امامت، امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بودی؛ حال چگونه میتوانی کنار گودال قتلگاه، شاهد مویههای غریبانه زینب علیهاالسلام باشی؟!
چگونه میتوانی به تماشای فوران خون از گلوی ثاراللهی «حسین» باشی؟!
چگونه میتوانی شاهد پرپر شدن لالههای گلستان پیامبر صلیاللهعلیهوآله به دست نامردمان کوفی باشی!
چگونه میتوانی قنداقه کوچک علی اصغر علیهالسلام را در آغوش خاک بینی؟
چگونه میتوانی، اشکهای گرم رقیه را باعطش نگاهش، به تماشا بنشینی که پایان داغهایش
جز غربت و ویرانه شام نیست!
مولاجان، ای کلامت آرامش بخش تمام دلواپسیها! کدامین مرثیه را میتوانم برای
دلتنگیهای عاشوراییات بسرایم تا وسعت اندوهم را بنمایاند!
کدام چکامه را میتوانم با یاد شام غریبان مویه کنم تا جواب گوی تمام بیقراریها باشد!
مولا، روزی غمانگیزتر از روز عاشورا، ماهی جانفرساتر از ماه محرّم و جایی غریبتر از کربلا نیست؛ جایی که از اسب فرود آمدی، نماز خواندی و گریستی ؛ گریستی بر غریبانههایی که این روزها باز هم بر وسعت اندوهش خواهی گریست!
مولاجان، آن روز کسی از همراهانت مفهوم مویههایت را نمیدانست؛ نمیدانست که «نهر علقمه»، با تو از چه رازی سخن میگوید.
نمیدانست که «تل زینبیه» شاهد چه لحظهای از تاریخ خواهد بود!
نمیدانست چگونه گودال قتلگاه را عرش الهی در برخواهد گرفت!
اما تو چه خوب میدانستی ؛ تلخیهای زمانه را!
مولای همیشه مهربانم، ای نقش نگین آفرینش
آیین تو غم نمیپذیرد، اندوه تو از زمانه بودهاست
ای تربت پاک تو به چشمم، گلواژه توتیای هستی
هرجا که به یاد تو فتادم، دیدم که غمت یگانه بودهاست
بغضی که هوای گریه جوید اشکی که برد غبار غم را
از روز نخست زندگانی، با یاد تو عاشقانه بودهاست
کیستند؟ از کدامین سیّاره اعجاز آمدهاند؟
در مکتب کدام خورشید، در من سوختن آموختهاند؟
اعتقاد نابشان را در کوره کدامین حوادث، گداخته و پروراندهاند؟
پیشانیشان سجدهگاه ملائک است و پیشانیبندهاشان آیینه ایمانشان؛ ایمانی که رنگ یقین دارد، یقینی که شهادت را «احلی من العسل» میکند.
از نسل غیرت و عزّتاند، در قرن آهن و دود و دروغ.
فرزندان عاشورای قرن بیستم در امتداد مسیری میروند که خونبهای شرافت انسان میشود.
این جا بوی باروت، طعم بهشت میدهد.
زمین به آسمان متّصل میشود. نافلهها رنگ اجابت میگیرند.
سنگرها خواب شهادت میبینند، پوتینها برای ورود به بهشت، واکس میخورند.
لباسهای خاکی، لباس احرامشان میشود.
این جا عرفات حضور است، منای عشق است، صحنه رجم شیطان با سلاح ایمان ... .
اینجا قربانگاه نسلی است که خود به مسلخ میرود تا اعتقاد نابش، قربانی جهل و تجاوز و نیرنگ نشود.
اینجا انتهای مرز آرزوهاست؛ مجال وداع با تمام خواستنیهای زندگی و سلام به روشنای ملکوتی که انتظار گامهای استوارشان را میکشد ... .
اینجا بوی شهر نمیدهد.
از کدامین سیّاره اعجاز آمدهاند؟
هنوز عطر لبخندهای خدایی از قاب عکسهاشان منتشر میشود.
هنوز هم «بهشت زهرا»ی خاطراتشان تسلّای دلهای تنهاست.
خسته میافتاد روی خاک هایی سوخته
موج میزد آسمانی در صدایی سوخته
رودها در زیر پای زخمیاش جان میگرفت
ناگهان پروانه میشد در هوایی سوخته
خسته میافتاد و جام عشق را سر میکشید
زیر مشت تانکها در کربلایی سوخته
بوی باروت و شکوفه، عطر تند سیب سرخ
میتراوید از حریم زخم نایی سوخته
ردّ پای مرد پر بود از شقایقهای سرخ
آن شبی که ماند، از او ردّپایی سوخته
در کدام آینه روشن نفس میکشی که آسمانت در تراکم ابرهای بارانی گم شده است؟
صدایت را میشنوم ؛ میپیچید در دالانها و دهلیزها، میپیچد در گذرها و معابر.
سنگ، در گودی دستت آب میشود.
سنگ، کبوترانه بال میگیرد.
چشمهایت را در کدام کرانه دور دفن کردهای که دو فانوس گر گرفته در گودیشان شعله میکشند؟
دست هایت را مشت میکنی؛ صدا میپیچد در ارکان وجودت.
یاختههایت به فریاد میآیند.
مرزهای اشغال شدهات را فریاد میزنی، خانههای ویران شدهات را ضجه میزنی آوارگیات را در خشمی شعلهور اشک میریزی.
صدایت، گلوله باران میشود، هوایت، بوی بهار و باروت میدهد ؛ اگر چه پائیزی مچاله بر شانه هایت برگریزان احساسی رو به ویرانیست .
خونی که در شریانهایت میجوشد، بوی شکوفههای پرپر میدهد.
فریاد کن؛ باد تنهاییات را هوهو میکند، پای درختان در خون نشسته زیتون کودکانه کودکانت را همراه عروسکهای پاره و خونین، در کدام قسمت از خاک، با دستهای سیاهپوش
خویش دفن میکنی؟
گلویت سیاه مینالد چشمهایت بارانی، خاکت بوی خون و جنون میدهد بهار نیامدهات پرپر بر سینه میکوبد.
بیت المقدس، خواب روزهای رفتهاش را میبیند؛ سی سال خون جگر خوردن در ازدحام روزهای تاریک در هوای خفه نفس کشیدن.
ثانیهها و دقیقههای تلخ خواب هزارساله شیطان، روی تکه خاکهای بیهوده. نفست به شماره میافتد پاره پاره وطنت را فریاد میزنی.
میدوی در کوچههای آتش گرفته تاریخ.
سی سال در وطن خویش، بیگانه بودنت را اشک میریزی.
به روزهای نیامده خیره میشوی.
انگشتانت سنگ میشوند تکه تکه بدنت سنگ میشود با تمام وجود در هوای اعتراض، کبوترانه بال میگیری حتی اگر درختان زیتون، از گرمی خون تو لهله بزنند، حتی اگر جنازهات بر دوش مادرت در لابهلای خون و دود و باروت تشییع شود حتی اگراز دریچهای نیمه بسته، خواب روزهای شکفته مهینت را زیر پلکهای ناآرام خویش مزهمزه کنی.
بی خویش رد میشوی از مرز مکان و زمان؛ بایست! محکم بایست! قلههای شکوه چشمگیرت فتح نشدنی است.
درآینههای روشن نفس بکش.
مگذار خفگی هوا، نفست راببرد.
در روشنایی بیت المقدس بایست.
فریاد بزن دردهای مگویت را.
به سمت تاریکی نشانه کن.
«دستهایت کمانه میکنند؛ سنگ قانون دهان کوب زمین است، بزن»
(نویسنده و شاعر مهاجر افغانستان)
افغانستانم!
رؤیاهای بارها سوختهام! گفتند تو را بنویسم. تو را چگونه بنویسم که قلم نسوزد؟ قلم که چیزی نیست، نوشتن از تو قلبم را آتش میزند، جانم را به شعله میکشد.
آخر تو وطن منی ؛ وطنی که هیچگاه برای من وطن نبودهای.
وطن، مادر مهربانی است که فرزندانش را در آغوش گرمش پناه میدهد. تو کی پناهم دادهای کی در آغوشم گرفتهای؟ کی مرا فرزند خواندهای؟ کی از حال من باخبر بودهای؟ تو هیچ گاه از کسی پرسیدی این فرزندت کجاست؟ کجا غربت میکشد؟
تو از حال مادران پیری که در آرزوی دیدار تو در سرزمینهای غربت جان سپردند و هنوز هم آرزوی یک قطعه گور را از تو دارند، هیچ گاه باخبر شدی؟
افغانستانم! با تو چگونه سخن بگویم؟ غم فراق را چگونه حکایت کنم؟
غم تو عزیز است برای من، چگونه حکایتش کنم که حقیر نشود؟ غم تو بزرگترین درد من است، چگونه شرحش دهم که کوچک نشود؟
دلم میخواهد از آن بیان شیرین زبان دری، در این لحظه کمک بگیرم که سالها پیش غم مرا این گونه سروده بود:
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که راه و رسم سفر از میان براندازم
افغانستام، میهنم! گمان میکنم بهتر است غمهای تو بیشتر از این گفته نشود.
بهتر آن است که رازهای من و تو ناگفته بماند.
اگر روزی در آغوشت مرا پذیرفتی، دیگر حکایتها را خواهم گفت ؛ تا آن روز، سبز باشی کشور عزیزم!
سلام بر تو ای قدس ؛ سلامی به شماره تمام قلبهایی که در جهان به یاد تو میتپد.
سلام بر تو و فرزندانت. پیرمردانی که لحظه شوم هجوم جغدها را به آشیانه سبز وطن، از یاد نبردهاند و پیرزنهایی که هنوز، روزهای روشن آزادی را پیش از غروب سرخ آسمان تو به یاد میآورند.
سلام بر کودکان تو؛ دخترکانی که عروسکهاشان کفن پوشیدهاند و دفتر نقاشیشان پر است از عکسهای پدر؛ برگ اول، پدر هم سر دارد هم دست دارد و هم پا ؛ برگ دوم، پدر هنوز دست
دارد و یک پا و صفحه آخر پدر فقط سینهای است با بالهایی سپید.
دخترکانی که کلاس اول، درس آوارگی میخوانند. کلاس دوم، درس ستم و کلاس سوم، درس خون و هر روز با مداد گلی مشق میکنند: «بابا خون داد و ...
سلام بر تو ای قدس و کبوتران همیشه بیآشیانهات.
و بر تیرکمانهایی که قلب دشمن را نشانه رفتهاند و بر بازوانی که چشم فتنه را درآوردهاند.
سلام بر تو و آن روز که ترانه آزادیت، نغمهساز میشود و کودکان تو دوباره گرمی نوازش پدر را لمس میکنند!
رهائیت را به انتظار نشستهایم، ای قدس!
پنج شنبه
1 بهمن 1383
9 ذیحجه 1425
2005 .Jon. 20
تو را چه بخوانم که فراخنای سینهام عرفات مقام است؟
تو را چه بخوانم یا مَن هُوَ اَقربُ الَیّ مِن حَبلِ الوَرید ...
تو را چگونه با لهجه گناهکارم صدا بزنم؟
تو را چگونه بخوانم که حسّ گیاهیِ مرا، بهترین باغبانی؟
تو را چگونه تنزیه کنم: یا شاهِد کُلّ نَجوی؟
تو را به بهارانه کدامین گل موعود بسرایم، یا مَن اَظهَرَ الجَمیل؟
با تو باید با باران حرف بزنم؛ با ادعیه گلها با تصوف صاف آیینهها، با اعمال خاصه خورشید، با نماز بلند رودخانهها.
تو را نمیشود با بیان عقل نقل کنم.
ای پروردگار من! روزانم و شبانم همه از پی عرفهاند.
تو هیچ وقت در تسبیح ستارگانم نمیگنجی.
تو آیینهدار گلهای محض راز هستی.
تو نویسنده مطلق آفرینشی ؛ قلم تو، افق مبین است.
پروردگارا دوباره در این روز، مرا بنویس. مرا پرنده، مرا درخت، مرا باران بنویس.
مرا ماهی، مرا ماه، مرا انسان بنویس؛ شبیه آیههای روشن قرآن بنویس.
امروز، چشمههای اشک جوشانند، در تدارک لحظاتی زلال و بارانی.
امروز باید غرق در معرفت بینهایت «عرفه» شد و خویش را بارید.
شانهها چه هماهنگ میلرزند امروز!
قلبها چه هماهنگ میتپند امروز!
چشمها چه هماهنگ کربلایی میشوند امروز!
باید سنگ تواضع و خاکساری برداشت و تمام سرگردانیها را شکست.
آسمان هم بی محابا میبارد.
میچرخم و میچرخم.
زیر سقف برهنه آسمان، عظمتت را فریاد میزنم.
تو پیدا میشوی و من گم!
از تو لبریز میشوم و از خویش تهی.
میخوانم و از واژه واژهام خون میچکد.
میخوانم و محرم کربلا میشوم.
دریچه چشمهایم را به زلال صفا و مروه گره میزنم.
میسوزم و میخوانم.
خدایا، مرا از آن خیر که نزد توست، به شرّ آن چه نزد من است محروم مگردان.
از فراز عرفه به حاشیه اشک فرود میآیم.
احساس میکنم گریختهام از این سنگینی گناه.
چتر آسمان، بالای سرم گسترده شده است.
سبکبال اوج میگیرم.
احساس میکنم مُحرم کربلا شدهام.
با ذکر تمام نامهای شریف و اوصاف جمیلت تو را میستایم.
و تو به نگاهم آموختهای پرستش زیباییها را و امروز که روز نیایش است، تنها تو را میستایم و به تجلّی جمال جمیلت که به هستی پرتو افکنده است، ایمان میآورم. ایمان آورم به فصل عشق؛ فصلی که میشود با یک «رَبّنا»، عاشق شد.
میشود دل به دریای لایناهی آسمان سپرد و همانند فرشتگان، در «عرفات» عشق، تجلّی جمال حضرت دوست را به نظاره نشست!
میشود سرشار از ترنّم یاد «حسین علیهالسلام»، به عرفات عاشورایی کربلا رفت و همراه حضرتش، با خدا از عاشقانگیها گفت!
امروز، روز عرفه است؛ روز نیایش، روز عشق، روز عروج به آسمان معرفت.
روزی است که خاطره واپسین فریاد حضرت مسلم علیهالسلام را در دلها زنده میکند!
روزیست که آسمان، منتظر تازهترین نیایشهای حضرت موعود (عج) است!
روز تمام عارفانیست که به امید اجابت، دل به ترنم «اَللهُمّ انّی اَرغَبُ الَیکَ وَ اَشهَدُ بالرّبُوبیّة لَکَ مُقِراً بِانّکَ رَبّی وَ اِلَیکَ مَرَدّی»(1)سپردهاند!
روز قنوتهای آبی و اجابتهای سبز است؛ روز صفای حاجیان برای رسیدن به ادراک توحیدی!
روز دلهاییست که با عشق زندهاند و آرامش خود را در ترنم دعا میبینند! روز عرفان، روز معرفت، روز عشق، روز عرفه.
1) . دعای عرفه.
زمین، سجاده گسترده خاک است در ساعت ملکوت و دعا.
درختها صفوف نماز گزارانند آن گاه که شاخههای دستشان را به دعا برمی دارند.
و میوههای اجابت میدهند.
موجهای خروشان و همواره، توبهکنندگانند که استغفار کنان به لبان تشنه ساحل میپیوندند.
رودخانهها، ذکر محکم «سبحان اللّه»اند؛ آرام و سر به زیر، در صومعه سرای خاک، پیش میروند.
تمام موجودات در زمین، خداوندگار را حمد و ثنا میکنند و بر ماست که بشنویم.
لحظههای مقدس نیایش، زمان معطّر رویش است، زمان تولد حیرت که با خط خیال نمیتوان ردّ پای ملکوت را دنبال کرد.
شبانه در باغ معنا قدم میزنم.
پنج انگشتم را در آسمان یله میکنم؛ انگشتانم به پنج پرنده تبدیل میشود: یکی «درّاج»میشود و میگوید: «ألرّحمنُ عَلَی العَرشِ استَوی» و دیگری «شاهین» و میگوید: «سبحان اللّه حقاً حقاً» انگشت دیگر که «فاخته» است، فریاد میکند: «یا واحد یا احد یا فرد یا صمد». هَزار میگوید: «لاالهالاّ اللّه حقاً حقاً» و باز میگوید: «یا عالم الخفیات، یا دافع البلیات».
پرندگان راز، ناگهان از دستم پر میزنند و دور میشوند.
و من به آیات روشن و نورانی قرآن میرسم که فرمود:«وَ اِن مِن شَیءالّا یُسَبّحُ بِحَمدِه وَ لکِن لا نَفقَهون تسبیَحهُم»(1)
خداوندا!
احساس میکنم آهوی جانم در دشت جهان گم شده است.
میخواهم دوباره از تو بگویم، میخواهم همراه با نیایش ناب دریا و نسیم و گل و ابر، تو را صدا بزنم.
ای دستگیر بی پناهان و ای امید نا امیدان، ای پیدای پنهان و ای نهان آشکار! مرا دریاب.
1) . اسراء / 44.
ای شهر تاریک چهره در نقاب دو رنگی کشیده!
ای شهر سراسر شب!
سکوت بیدلیل دهانهای سوگوار!
ای دردهای متراکم بر سینه فشرده خاک! هوا، هوای فاجعه است! هوا هوای گناه است که میدود در ریههای زمین و چشمهایی که میکاوند زاویههای تاریک شب را با برق نگاههایی از جنس خنجرهای خاک خورده مردانگی از جنس غیرتهای پوسیده نامردمی.
کوفه، شهر بیسامان پوسیده! دهانت را بر کدام پنجره بسته دوختهای که هرم نفسهای آتشینت، جهنمیست شعلهور از ندامت.
پلک میزنی در انبوه تاریکی پیرامونت و شب مچاله میشود و تلخ میگذرد از سر ثانیههای تلختر.
شوکرانی که در جام حادثه ریختهاید، از پا در خواهد آورد این خورشید بی پناه را در کوچههای ناآرام و ولوله خیز پیمان شکنی.
مسلم!
دستهایت جوانههای اعتقاد میزنند در راستای خاک پیوسته با افلاک.
دستهایت سبز میشوند، ریشه میدوانند و هزار دست تبرزن، قصد ریشه کنیاش را دارند.
تنها میگذری ؛ پنجرهها بسته میشوند روبهروی فریادت.
هیچ گوشی نمیشنود آتشی را که میجوشد از حنجرهات.
غیرتی که در شریانهایت میجوشد، تو را وادار به فریاد میکند، اما این جا هیچ گوشی صدایت را نمیشنود؛ پنبه زاری از غفلت، گوشهای شهر را پر کرده است.
پلک میزنند میبینند و نمیبینندت رد میشوی و از رد گامهایت ستاره میریزد.
خاک بر ستارهها میپاشند و پشت درهای بسته، تو را از روزنهای نیمه باز مینگرند.
دستی بلند نمیشود به یاریات.
نامههایی که در باد بیهدف میچرخند کلماتی که فوارهوار میریزند و چون غبار محو میشوند و شهری که سکوت میکند و انتظار میکشد حادثهای را که در یک قدمیات شکل میگیرد.
فریاد میزنی ؛ صدایت در دالانهای تاریخ میپیچد؛ ـ «هل من ناصر ینصرنی» ـ و چشمهای بارانیات و کوهوار قامتت و دستهایت که بیهوده میکاوند زاویهها را به امید دستی برای یاری.
ماه میغلتد در صفحه زنگار بسته شب.
شهر، به سینه میکوبد. حادثه، نفس نفس میزند.
رد میشوی و رد عبورت تا خورشید ادامه پیدا میکند، اما هنوز هیچ کس صدایت را جوابی نمیدهد. جز درهایی که یک به یک بر مظلومیتت بسته میشوند.
رویم سیاه است عموزاده!
روسیاه از ذلت و حقارت مردانی که معجر ترس به سر کردهاند؛ آنان که وعده داده بودند در رکابت خواهند جنگید.
جنگ برای مردان کوفه، بسان بازیهای بیخطر کودکانه است که هرگاه خسته شوند، از آن دست میکشند.
دستشان بریده باد که قلمهای دیروزشان را تیز کردهاند برای بریدن رگهای حیاتت!
راستی که رگ خواب این جماعت رؤیاپرداز را ابنزیاد (لعنهاللّه) خوب میداند؛ مگرنه اینکه همه آنها به بهانه لشکر دروغینی که از شام خواهد آمد، رنگ عوض کردند و شرافت و مردانگی
نداشتهشان را زیر پا گذاشتند؟
حسین جان!
تو که شاهد تنهایی علی علیهالسلام در کوچههای خیانتکار کوفه بودهای، بهتر از من میدانی که بوریای هزار بار وصله شده ایمان مردم کوفه را موریانههای تردید و تعلق و ترس خوردهاند.
تو که هنوز سوز طنین گریههای علی علیهالسلام را از چاههای اطراف کوفه میشنوی، بهتر از من میدانی که چهره آزادگی اهالی کوفه، جذام زده دنیا است که با بزک تقوای دروغین، زشتیهایش
را پوشانده؛ باورکن که بیماری دنیاپرستی، واگیردار است و روز به روز بیشتر شایع میشود.
درخت وجود کوفیان در خاک هیچ دینی ریشه ندوانده و پا در هوا و معلّق با باد زمانه میچرخد؛ اگر بادی که از کاخ ابنزیاد ملعون بوزد، با هواهای نفسانیشان بیشتر موافق باشد، همان یک جو ایمان آفتزدهشان را هم به باد خواهند داد.
چنین شجره خبیثهای کجا میتواند در خاک کربلا پا بگیرد و در هوای عشق، شاخ و برگ آزادگی بگستراند؟
برای او همان بهتر که در زمین بایر کوفه بماند و در برابر بادهای خشن امیرانش، چون بید بلرزد و هرگز ثمرهای ندهد، زیرا میوه چنین درختی کال و غصبی است و هر که از آن بخورد،
گوشت حرام بر بدنش میروید.
مگر نه این که خودت خطاب به لشکر ابنزیاد فرمودی: «این که کلام حق در جان شما نمینشیند، به دلیل لقمههای حرامی است که خوردید»؟
آری! از آن روزی که آن سرسلسله غاصبین به جای علی علیهالسلام برمنبر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله پا گذاشت، نهال خلافت بر زمین غصبی کاشته شد و هر یک از مسلمانانی که برای قطع ریشه این خلافت
غصبی تلاش نکردند، در جرم پیشوایان دروغین خود شریک شدند.
این کوفیانی که از پای منبر سفیر تو به پای تخت زرین نماینده یزید رفتهاند، رزق یک عمرشان، ثمرات همان درخت خلافت غصبی بوده است.
حسین جان!
کوفه را همچون شهری بدان که گویی بر آن خاک گورستان پاشیدهاند ؛ پس همان طور که بر سر قبر مردگان، سخن گفتن بیهوده است، خطابه خواندن بر منبر دلهای قفلزده کوفیان هم
نتیجهای نخواهد داشت.
رویم سیاه باد عموزاده که این نامردانی که بر سرم آتش میریزند و به رویم شمشیر میکشند و تن بی جانم را به سمت چوبه دار میبرند، به من مجالی ندادند تا برایت قاصدی بفرستم و بگویم که کوفه هنوز همان کوفهای است که سر علی علیهالسلام را به شمشیر خیانت خود شکافت!
فقط دعایم این است که سرت سلامت بماند، ای سر سلسله سرسپردگان سرّاللّه!
کوفه، آن روز تماشاگر تنهایی سروی بود از تبار مکّه.
کوفه، آن روز پیمان وفاداری را باز هم شکست. نخلهای کوفه آن روز سر شکسته بودند. نخلها آهسته و بیصدا از اعماق درون میگریستند. نخلها حادثهها را با هم پیوند میدادند.
نخلها تنهایی مسلم را با گریههای شبانه مولا مقایسه میکردند. نخلها احساس شکست میکردند. نخلها ...
زنان کوفه، کوچه به کوچه خانه به خانه ضجه میزدند.
همّت مردان اما بسته زر و زندگی بود. مردان کوفه تنها به زنده ماندن فکر میکردند. تنها به بودن، به ماندن.
برای مردان کوفه مهم نبود به چه قیمتی زنده بمانند. مهم همان نفس کشیدن بود.
مردان کوفه همگی از خود میگریختند. درها همه بسته، سرها در گریبان، نفسها حبس؛ زمستان بود و «هوا بس ناجوانمردانه سرد».
... و جوان مردی در خانه یک زن، سرگرم راز ونیاز، در اندیشه پرواز، در حال نماز با چه سوز
و گداز!
مسلم؛ فرزند عقیل.
مسلمان او بود، نه آن بندگان زر و زور.
او بر سر پیمان نخستین ایستاده بود. پیمان شکنی کوفیان برای او شکننده بود. شرماگین بود، زهراگین بود.
شکننده بود، نه برای آن که مسلم در میان در و دیوار کوفه تنها مانده است، که مسلمانی یک شهر، در یک آزمون بیپاسخ مانده است. مسلم، امیدوار مسلمان کوفه بود. چه احساسی تلختر از ناامیدی این امید!
شرماگین بود، نه ازین رو که یک سپاه، کوچه به کوچه و خانه به خانه در پی ریختن خون یک مهمان بود، که همین مهاجمان، خود دعوتنامه برای مهمان فرستاده بودند، نه دعوتنامه که دعوتنامهها.
زهراگین بود، نه از آن سبب که خون مسلم، غریبانه بر خاک ریخته میشود، بلکه از آن رو که وجدان یک جماعت انبوه، بر فراز دار میرود.
مسلم، وجدان کوفه بود؛ کوفیان قامت وجدان خویش را تیر باران کردند.
اف بر تو ای دنیا!
این اشکها گواه مظلومیت توست، مسلم!
درود بر تو که با دستان شوق، مرکب سفر عاشقانهات را زین کردی؛ اما جلوتر نرو.
زود است زمین، مردان بزرگ و پاک سیرت خود را از کف دهد.
زود است کفتارهای کوفه، آستین مرگ برایت بالا زنند.
باید باشند و زجر بکشند و بسوزند.
باید باشند و چکه چکه در پای خیانت خویش فرو چکند.
مسلم، این کوچهها که زیر پای تو گسترده شده است، کوچههای تردید است.
این شعاع خیانت، تا دور دستها گسترده شده است.
مسلم، جلوتر نرو.
کوفیان گرگان گرسنهای هستند که دندان طمع بر طعمههای «زیاد» میسایند.
اسیر دسیسه «ابن مرجانه» اند و گرفتار وسوسههای زرینش.
بگذار این مردم زرپرست، رسم بیعت را بیاموزند و بعد برو.
به لبخند هاشان نگاه نکن.
برایت آب و آیینه آوردهاند؛ اما ساعتی دیگر، تو را در چنگال خیانت له میکنند.
افسوس! که از پس قرون خاک خورده تاریخ، فریادم را نمیشنوی.
اما نه! مسلم باید برود. کوفه و کوفیان بهانهاند. مسلم به آزمون عشق میرود.
صدای قاهقاه دارالعماره در زمان پیچیده.
چنان چموش کوفیان هم از تلخی حادثه میخکوب شده است.
مسلم در آزمون عشق، پذیرفته شد.
قاصدکها همیشه دلشان میخواهد با خبرهای خوش برگردند.
دستهایم، روی سیاهی تقویم شهر ورق میخورد و آلودگی خیانتی بزرگ، فضای دلم را برای تنفس سنگین میکند.
«مسلم» را میبینم که در کوچههای تاریک شهر میچرخد و خاک سوخته شهر بوی خیانت گرفته است.
کوفه را میشناسم؛ از همان سالهای دور.
کوفه، زادگاه شمشیرهای دو سر «جنایت» و «خیانت» است که «محراب» را میشکافد.
کوفه، زادگاه تیرهای زهرآگین بیشرمی است که روی تابوتی غریب میباریدند و دور میگرفتند. و امروز کوفه طرحی دیگر از خیانتی بزرگ بر سر دارد.
...و کوفه سرشار از هجده هزار کتیبه دروغین است؛ هجده هزار عهد و پیمان بیبنیاد.
لبخندی تلخ بر لبهای امام علیهالسلام نقش میبندد.
نامهها را که باز میکند، صدای دروغین کوفیان بلند میشود: «ای امام به سمت کوفه بشتاب که نهرهامان از آبهای زلال پر شده است و کشتزارهامان از میوه و محصول مالامال است، بشتاب ...»
«مسلم» را به بزم حضور فرا میخواند.
شانههای امام میلرزد و برای آخرین بار، پسر عمویش را در گرمی سینهاش میفشارد.
«مسلم» بال میگشاید در بالهایش، شوق پرواز میریزد تا به سمت تقدیر نامعلوم، پر بگشاید و با آغوشی از گل و خنده برگردد.
کاش میدانست که پیکره خاموش شهر، برای شنیدن حقیقت مرده است!
کاش میدانست که دیوارهای شهر کوفه با خشت خشت «خیانت» و «دروغ» بنا شده است!
... چقدر مسلم، دلش میخواست که کبوتری باشد و با بالهای خونین خود، خودش را به امام برساند و بگوید که نیا.
بگوید که کوفه، شهر دروغ و دغل است.
بگوید که تاکنون، نوری بر این شهر نتابیده است.
و مسلم، جام شهادت را که سر میکشید، پرندهای با بالهای سرخ شده بود که میخواست به سمت کربلا حرکت کند.
حامل کدام پیامی که این گونه میتازی؟
چه در سینه داری که بیمحابا میآیی؟
این راه به کوفه میرسد.آه
مرد! این راه به کوفه میرسد. مگر از بیوفایی کوفیان نشنیدهای؟ این کوچههای سوت و کور، پشت مردان پیش از تو را هم خالی کردهاند.
صدایت را نمیشنوند کوچهها ؛ نمیخواهند بشنوند.
سالهاست گوشهاشان را گل گرفتهاند.
این کوچهها با مردی و مردانگی بیگانهاند، تنهایت میگذراند.
این بامها روزی سنگ میشوند و بر سر تنهائیت میبارند.
این چهرهها روزی که به سمت دارالامارهات میبرند، به سخره میگیرند بزرگیات را.
رجز خوانیات کوهها را میرقصاند و بادها رادر سرگردانی ابدی فرو میبرد.
تیغت از کدامین نیام برآمده که این گونه زهرهها را میدرد و از خون سیراب میشود.
در چشمت کدامین مبارز ایستاده مینگرد که این گونه تنها به لرزه در میآیند؟
صدایت را آواز کن بر سر کوچههایی که زیر پای نامردان، دراز به دراز ایستاده و نفاق رانفس میکشد.
فریادت را تازیانه کن بر گرده کاخهای استبداد که فقط خواب ستمگری و چپاول را پشت پلک هایشان انباشتهاند.
فریاد کن مبارز تنها!
حقیقت را بر کتیبهها بنویس .
بنویس که مسلم، مبارز حسین علیهالسلام است و شعار حسین، «هیهات مناالذلة» شعار آزادگی و عزت است.
فریاد کن تا مردانی که در جامه نفاق، صورت پنهان کردهاند بدانند، مسلم مرد زیست و مرد خواهد مرد.
پیغام سرخ تو را هیچ شمشیری تاب قطع کردن نداشت.
هیچ ارتفاعی نتوانست استخوانهای فریاد رسایت را در هم خرد کند.
بخوان! بلند بخوان بر فراز دارالاماره، سرود عاشقیات را و جانبازیات را، سرود سرخ سرافشانیات را در پای مولایت که او خود سرور خویش را در پای خدایش با سرافشانیاش به
سرخترین شیوه خواند.
ای سفیر نور! در گوشهای بسته شهر خواندی کلامی را که بر دوش رسالتت سنگینی میکرد؛ اما دریغ که این شهر تنها در خواب خرگوشی خویش دست بر قبضه شمشیر برده است.
صدایت را کسی نشنید؛ جز دیوارهای سر به زیر مهتاب خورده شب.
صدایت را کسی نشنید، غیراز هق هق نیمه شبهای غریبی مولایت.
صدایت را کسی نشنید، غیر از شتاب گام هایت در پس کوچههای خوابآلود کوفه.
این شهر، در آغوش مرگ به خواب رفته است و مردمانش رخوت و نامردی را به عقد خویش درآوردهاند.
کوفه، سرشار است از نامردی و نامرادی.
کوفه لبریز است از خیانت و سستی.
کوفه آغشته است به ننگ نامردهایی که در خویش جای داده است.
این جا کسی تو را نخواهد شنید، تا آن جا که بر فراز دارالاماره حتی صدایت را به دم تیغ سپردند؛اما کدام شمشیری توان بریدن نای تورا دارد.
صدای تو از حنجره خورشید جریان میگیرد.
حتی اگر سرت را از پیکرت جدا کنند. تو پیغام آور آفتابی دردل سیاهترین شبها .
توتکرار صدای پر صلابت حسین هستی برای اهل کوفه ؛ هر چند تو را کسی نشنید و دستهایی که بر بیعت دراز شده بودند، در آستینهای بزدلی خزیدند و دهانهایی که فریاد برآوردند یاری مولایت را بسته شدند به مکر سکههای زر و سرهایی که هوای حسین را در خود
میپروراند در گریبانهای ترسوی بیغیرتی به خواب رفتند.
صدایت را کسی نمیشنود ؛ حتی از فراز دارالعماره.
صدایت را کسی نمیشنود.
در گوشهای این شهر مرده پنبه است و بیوفایی، عربده میکشد در گوشهای مسدود مردم.
صدایت را کسی نمیشنود.
جمعه
2 بهمن 1383
10 ذیحجه 1425
چه بیتابانه در گردنههای رسیدن به پیش میتازی، نفست، بوی خورشید میدهد و چشمهایت که خط میزنند تاریکی شک را؛ آن چنان که ستارهها، شبهای متراکم را.
این کدام حادثه شگفت است که نفس نفس میزند روبهروی دقایق، با دهان از حیرت گشوده.
مهمتر گام مینهند.
باید تعبیر شود خوابی که بر پلکهای اشارتش نشسته است.
باید تعبیر شود خوابی که امر الهیست و بندهای که مطیع خداست، با دستهای روشن خویش فرزندنش را به قربانگاه میبرد.
چشمهای تقدیر، خیره میشود و صدا میپیچد نیلوفرانه بر چشمهای پدر که مصمم باش به اطاعت از امر خدا!
بندهوار زانو میزند، چشم میبندد و خورشید، در مینوردد آسمانها را متحیر پدرانه
مینگرد؛ بیتردیدی از هیچ دست.
میتپد قلبش در سینه، چاقو بر گلوی فرزند و بهار، میشکوفد از دسته چاقو.
و آسمان میشکافد و بهار سرازیر میشود زیر گامهایشان و خدا مهربانتر است ...
اشکی که حلقه میزند در چشمهایشان.
خورشید، روی پیشانیشان میخزد.
پلکهاشان خیس از باران یکریز شوق وسینههاشان لبریز از لطف الهی.
خاک، مچاله میشود زیر گامهاشان.
پرواز در آسمانی یکدست، سرشار از بوی بالهای ملائک سرشار از نور و رسیدن و نفسی قربانی شده و روحی رها و خالی از کالبد خاکی و تعلقاتش.
بی تابانه در گردنههای رسیدن
خورشید میتابد، ملائک بر دف میکوبند و کل میکشند، دستهایبلند شده در آسمانآمین.
و خدا مهربانتر است ...
روزی شگفت، به رنگ حقیقت.
روزی که تاریخ سر بر جیب حیرت فرو میبرد
روز تپش، روز اضطراب، روز واقعه، روز امتحان.
«جان ریخته شد بر تو، آمیخته شد در تو، چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنواز».
ای ابراهیم، به یاد بیاور، اوراق نیم سوخته زمان را؛ آنسان که آتش نمرود، به گلزاری بهار آفرین بدل شد.
این فرمان پروردگار توست ؛ برخیز و یگانه فرزندت را به مسلخ ببر.
از فرزند بگذر تا گذارت بر پریخانه ظهور افتد.
ابراهیم بلند شد، تموج دریای شهود از دیدگانش جاری بود؛ شاید میخواست گریه کند، فرزند را فراخواند. خواست که با تیغ تجرد گردن تعلق راببرد.
لمعه طلوع در مشرق جانش دمید.
این نور، این صدا، این فانوسهای بیبدیل قدسی، همه و همه را میشناخت. صدای جبرائیل بلند و بلندتر شد: ای ابراهیم، فرزند را یله کن و این قوچ را ذبح کن که تو از امتحان سربلند شدی ...
ابراهیم!
برخیز و هراسی به دل راه مده.
عشق است این که تو را به این وادی کشانده است.
عشق است این که در سینه وسیع تو به تپش ایستاده.
ابراهیم، برخیز!
برخیز و تردید مکن!
بگذار زیر باران یقین، خیس حقیقت شوی.
برخیز و طرح لبخند اسماعیلت را خوب به خاطر بسپار.
... و آتش تردید ابراهیم، باز هم گلستان میشود؛ گلستان یقین.
برمیخیزد؛ شتابناک و شوریده!
«حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
ز این جا به آشیان وفا میفرستمت
درراه عشق مرحله قرب و بعد نیست
میبینمت عیان و دعا میفرستمت»
دستانش محکمند و لبانش لرزان.
خنجر بر گلوی اسماعیل کارساز نیست.
شکوفههای ایمان از سر انگشتان ابراهیم میرویند.
فضای دیدگان ابراهیم و اسماعیل پر میشود از سپیدی بال ملائک.
ابراهیم برمی خیزد ؛ طرح لبخند اسماعیل در دلش شکوفا میشود.
ابراهیم!
ذَبحتُ قبولِ!
قربانی کن.
علاقهات را قربانی کن، نفست را قربانی کن.
قربانی کن دلبستگیات را.
نگاهت به اسماعیل میافتد، او را دوست داری. خداوند مهر پدری را آن گونه آفریده که
گذشتن از آن آسان نباشد.
حتی نگاهت را نمیتوانی از فرزندت برداری.
به هاجر نگاه میکنی ؛ طاقت دیدنش را نداری، وقتی بفهمد چه در سر داری. اما اراده، اراده خداست. خواست، خواست کسی است که اسماعیل را به تو بخشیده است و حالا میخواهد با دستهای خودت اسماعیل راتقدیم کنی. نمیخواهی چشمت در چشمهای اسماعیل حلقه شود. میایستی و تصمیمت را میگیری ؛ اسماعیل هم مشتاق است.
«دین خود آزادی من بود که صیادم گفت
غیر او هر که بود در قفس آزاد کنم»
آری، اسماعیل و گردن به اراده خداوند خم میکند، قربانگاه آماده است.
دست به تیغ میبری و بر گردن اسماعیل ...
کافیست. تو به فرمان خدایت عمل کردهای؛ تیغ را بردار! تو شایسته مقام امامتی.
نخستین قربانی اسماعیل بود؛ نخستین قربانی کننده ابراهیم.
ابراهیم و اسماعیل، هر دو نخست خویشتن را قربانی کردند. هر دو نخست خویشتن را
کشتند. هر دو نخست مرغ هوس را سر بریدند. هر دو نخست نفس خویش را کشتند. کسی حاضر است که فرزند جوانش را با تیغ سر ببرد که پیش از آن خود را کشته باشد.
چرا که هر دو دیوانه بودند. عشق، خود فراموشی است.
عشق خود بیگانگی است.
آن دو تنها معشوق را میخواستند. تنها رضای معشوق را میجستند. تنها به قضای او رضا میشدند.
خدا خواست که این دو عاشق کنار هم باشند ؛ فرمان داد گوسفندی سر ببرند. کشتن گوسفند
یک یادنامه است از حج ابراهیمی.
کشتن گوسفند باید بعد از کشتن خود باشد. کشتن گوسفند باید تو را به یاد ابراهیم و اسماعیل
افکند. کشتن گوسفند یعنی این که من هم مانند ابراهیم، یعنی این که من هم مانند اسماعیلم یعنی این که من هم پیش از آن که در «منا» برسم، خود را کشتهام، مرغ نفس را سر بریدهام. یعنی اینکه من هم عاشقم، من هم ابراهیمیام، من هم اسماعیلیام.
حج ابراهیمی یعنی اثبات عشق، یعنی تثبیت جنون، یعنی دیگر خود را ندیدن، یعنی دیگر
خود را فراموش کردن، یعنی تنها و تنها معبود را نگریستن، یعنی در برابر سخن یار، چون و چرا نکردن، یعنی اول یار و آخر یار و دیگر هیچ!
ای قوم به حج رفته! قربانگاه همین جا است؛ بیایید پیش از آن که به منا برویم، خود را بکشیم.
از آن پس، نوبت به گوسفند میرسد.
آری ... نخستین قربانی و نخستین قربانگاه خودت باید باشی.
چهارشنبه
7 بهمن 1383
15 ذیحجه 1425
2005 .Jon. 26
مدینه منتظر لحظه نابی است.
کودک آسمانی را در آغوش میگیرد و باران ملایمی روی شانههای شهر میریزد و نسیم آرامی، کلکهای عطر آگین کودک را به بازی میگیرد.
... و دقایق به سمت آیندهای نزدیک و لحظهای خوش میدوند. ماه، زیباتر از شبهای پیش، تمام روزنههای نورانی خود را در آسمان شهر گشوده است.
مدینه همیشه گل پرور بوده است. همیشه دامان مدینه، گلبوتههای بهشتی پرورده است.
مدینه، همیشه زادگاه عاشقان و پاکان بوده است و امروز، سرشار از نور و ملایکه شده است.
«ز نسل احمد مرسل، زدوده حیدر
ز نور فاطمه، طاووس باغ علّیین
ستارهای که ز انوار، چهرهاش روشن کرد
فضای کون و مکان را به نور علم و یقین
مه سپهر فضیلت، محیط جود و کرم
شه سریر ولایت، چراغ شرع مبین
به سالکان حقیقت دهید مژده که گشت
امام هادی علیهالسلام فرمانروا و رهبر دین»
خانه «جواد علیهالسلام» در هالهای از انوار سپید و سبز گم شده است.
آن بالاها فوج فوج فرشته، از عرش، با طبق طبق میوههای بهشتی، به زمین هبوط میکنند و بر بام خانه «جواد علیهالسلام» دور میگیرند، تا میلاد کسی را به پدر تبریک بگویند که نور علمش ، تمام دنیا را فرا خواهد گرفت.
و «هادی علیهالسلام» پا به خاکهای سوخته زمین گذاشت تا خندههایش، تمام باغچههای خشکیده اهالی را سیراب کند و گل برویاند.
او آمد تا پرچمدار دانشگاه «جعفری» باشد.
آمد تا قاصد فریادهای رسای پدرانش باشد که بر پیکره سکوت و سیاهی لرزه میانداخت.
او آمد تا گونههای زمین از نوازش گامهای اولیاء اللّه و ائمه ـ علیهم السلام ـ بی ثمر نماند و آسمان، حرمت بارش خود را از زمین و زمینیان نگیرد.
از آسمان شب، فرشته میبارد.
صدای آواز پر جبرئیل است که چون نغمهای داودی، گوش عالم را مینوازد.
فوج فوج ملائک از عرش به فرش میآیند و میروند؛ گویا دوباره عرش نشینان را جذبه
لاهوتی محبتی دیگر، پایبند زمین کرده است.
شب، شب نیمه ذیالحجه است. خاک «صریا» از عطر دلاویز باران نور تر شده و بوی بهار
میدهد. حوریان، سبد سبد شکوفه و گل در دست، خندهکنان، زمزمه عشق سر دادهاند و صف
کشیدهاند در کنار شجره طوبا.
این دهمین شاخسار امامت است که اندک اندک جوانه میزند و به بار مینشیند.
این میوه دل علی و روشنای چشم فاطمه است که در شبهای بیمهتاب شیعیان میدرخشد.
این حجت خدا، امام علیالنقی علیهالسلام است. این اباالحسن ثالث، علی بن محمد است که در آغوش پدر میخندد!
لبخند بزن سمانه، ای مادر فضیلتها!
نگاه کن به آفتاب پیشانی فرزندت.
آسمان را ببین که چگونه خاضعانه به او تعظیم میکند و ملائک را بنگر که چگونه هلهلهکنان در برش گرفتهاند.
گویی همه عالم، چشم شدهاند و عاشقانه به او خیره ماندهاند.
این فرزند، آمده است تا سلسله جنبان هدایت باشد، تا قیام قیامت.
آمده است تا بساط ظلم متوکل را برچیند و دست شیطانی عباسیان را از دامن اسلام کوتاه کند.
آمده است تا نفس تازه خدا را در رگهای زمان، به جریان اندازد!
لبخند بزن سمانه!
لبخند بزن و فرزندت را در آغوش محبت فاطمه بگذار.
این عطر گل یاس است که تمام کوچه پس کوچههای «صریا» راپر میکند!
برخیز سمانه! برخیز و به استقبال زهرا بشتاب.
پنج شنبه
8 بهمن 1383
16 ذیحجه 1425
2005.Jon.27
آفتاب رشک میبرد سخاوت تو را و زمین به نظاره مینشیند ایثار دستهایت را.
تو از کدام تباری که صخرهها را در هم میشکنی و بر موجهای خشمگین غالب میشوی، حیات خویش را به مخاطره میاندازی تا زندگی دیگران از خطرها در امان بماند.
بر بلندای کوهها شکوه نام تو خودنمایی میکند. طبیعت بیرحم را در برابر لطافت طبعت به شرم وا میداری و دریچههای امید را بر مصیبتزدهگان میگشایی. آرامش را پرواز دادی تا تکرار محبت را با چشمانت منتشر کنی.
بر کدام مدار چرخیدی که عطوفت و ایثار بر محور وجودت ساکن شد؟
خود را از کدام نفسانیت پس گرفتی که از خود غافل شدی و در دیگران غرقه گشتی؟
خود را به کدام معنویت سپردی که جز رضای حق، چیزی ندیدی.
چه صفایی در خود آفریدی که سینهات، عرصه پرواز ملائک شد و برق نگاهت دریایی؟
دل دریایات زلالتر باد!
شنبه
10 بهمن 1383
18 ذیحجه 1425
2005.Jon.29
مرا که ورق بزنی، صدای زنگ شتران بلند میشود و خمیازههای کشدار صخرهها را میشنوی که خواب پریشان فردا در پیشانیشان نقب میزند.
مرا که ورق بزنی، بوتههای کویر، برایت ترانه میشوند و کل میکشند کفشهای خسته.
مرا بوتههای این جا نفس میکشند؛ مرا صخرههای این جا، مرا پروانههای این جا نفس میکشند و بیابانی که سایه به سایه ما آمده و سروری شانههای کویر، نگران من است.
و این کویر که دلش شور فردا را میزند، مرا نفس میکشد.
دلم گرفته است.
پرندگان لای انگشتانم پائیز فردای مرا به سوگ نشستهاند.
مرا که ورق بزنی، میبینی کنار برکه تفتیده تکیه دادهام به دیوار؛ نگو که دیدهها و نگفتههایم
زجرم میدهند.
دیوار نگو که دل من نازکتر از میخهای روبهروست.
دیوار نگو که پری برای سوختن ... آه کوچهها، کل بکشید زخمی را که نمیدانم به کدامین خاک بسپارم تا راز نگهدار باشد. کل بکشید، آی کوچهها!
آی لبخندها! که دیروز لاشههایتان لای دندانها به رقص آمده بود و روی لبها چنان مات من بودید که قدر فرصت یک پلک چشم برنمیداشتید. مرا ورق بزنید.
مرا کل بکشید، ای جحازها که دیروز زیر پاهای من شاهد پارگی کفشهایم بودید.
آی بادهای مسافر، قسم بخورید که خورشید به دستان من سلام داد.
قسم بخورید که ابرها انگشتان اشارهشان، فردای مرا میسرودند.
قسم بخورید که ریگهای این بیابان از فردای شانههای من بیخبر بودند.
قسم بخورید آن روز خوابی که در پیشانی این صخرهها نقب میزد، به چاههای اطراف کوفه رسیده است، به میعادگاه شبانه این موجها که از همیشه رگهای گرفته من اوج میگرفتند.
مرا کل بکشید ؛ مرا ورق بزنید، پاییز، فصل دلتنگیهای همیشه در برگهای خسته من بد جور بیداد میکند.
بایستید.
میخواهم فردا را برای شما فریاد بزنم
میخواهم دستهای خورشید را در دستهایم بفشارم
میخواهم بازوان بزرگمرد قریش را با آسمان، پیوندی ناگسستنی بدهم
میخواهم آینه فردا را در باورهایتان بتابانم
بنویسید؛
روی صفحه دلتان بنویسید
روی باورهایتان بنویسید
مبادا که نوشتههاتان، زیر خاکها بپوسد!
مبادا که باورهاتان از چشمهایتان پاک شود!
مبادا که امروز را در فردایی نزدیک، فراموش کنید!
این جا برکه نور است.
این جا برکه نزول جبرئیل است.
دستهاتان را به من بدهید تا فردا دستهاتان نلرزد.
بایستید و شاهد باشید.
«الیوم اکملت لکم دینکم»
امروز دین، درختی تناور شده است.
امروز، تمام ناگفتهها، روی صفحه درخشان تاریخ حک میشوند.
امروز را دف بزنید و بالهای اشتیاق بگسترید تا برکه نفس بکشد
برکه میخندد؛
زیر چکامههای باران تن میشوید.
امروز، روز عید غدیر خم است.
تو کیستی که دریاهای جهان، به پابوس نامت به سواحل جنون کشیده شده است؟
تو کیستی که اقیانوس همچنان سر بر صخره میکوبد، بلندای رسالتت را؟
نوری که از کلام تو ساطع میشود مرا به عرش خواهد برد.
تو همان نور واحدی؛ با پیامبر صلیاللهعلیهوآله.
تو همان نوری که خورشید، تو را چون ماه در برگرفت تا در شبان بیخورشید، زمین
روشن بماند.
تو از ازل آمدهای و امروز با لحن دوباره تنزیل که از بال و پر جبرئیل میریزد، بر زمین آمدهای.
این جا آبگیر روشن غدیر است و حاجیان، سرمست از باده طهور از حیرتکده جانان باز میگردند.
این جا غدیر است.
غدیر، چشمه زاینده تاریخ است.
غدیر، مهمان زمزم است؛ با زمزمه ولا.
غدیر گلخانه تبسم و تجلی است.
غدیر آیینه ادراک سوره انسان است.
غدیر آیههای معطر باران است.
غدیر، حافظه ابدی رودخانههاست.
غدیر خواب را از چشمان مخمور و سرابزده، به آبهای روشن بیداری میبرد.
غدیر، آواز محزون شیعه است از نازکای حلق زمان.
غدیر آبگینه مطهر فرداهاست.
این اتفاق باید میافتاد.
گلوی سرخ بادهای موسمی، عطر گلهای سرخ غدیر را منتشر خواهد کرد.
سحرگاهان سحر سیاه شب شکسته خواهد شد و خطبههای گلفام نهجالبلاغه، باغ زمین را سرشار خواهد کرد.
غدیر نامکرر است، ولی ارتعاش آوایش تا قیامت مختوم.
غدیر، چشمهای است که چشمها در آن گریست.
غدیر از بطن متون کهن پر کشیده است؛ از انجیل، از تورات، از نگاه مألوف پیامبران الوالعزم.
پرنده غدیر، از آسمان آمده است برای حقانیت آسمان علی علیهالسلام.
غدیر عید ابدی گلهای یاس است.
آفتاب هیجدهمین روز ذیحجه سال دهم هجری، از هفتمین آسمان خداوند بر پنجرههای دل مسلمین تابیدن گرفت و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در این روز بزرگ مهمترین حکم تاریخ اسلام را در کنار برکه غدیرخم به مؤمنین جهان ابلاغ فرمود.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله در بازگشت از آخرین حج زندگیاش ـ حجهالوداع ـ در بالای منبر، دست علی علیهالسلام را به سمت آسمان بلند کرد و فرمود: «هر کس من صاحب اختیار اویم، علی صاحب اختیار اوست و او ـ علی ابن ابیطالب ـ برادر و جانشین من است و ولایت او از جانب خداوند عزوجل
است که بر من نازل کرده است»(1)
و این گونه بود که دین خدا کامل شد و رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله حجت را بر همه تمام کردند.
غدیر جویبار زلالیست که عطر و بوی ولایت را در خود نهفته دارد و در آبشخور پاک آن، درخت تناور امامت ریشه دارد.
غدیر پیمانی است مقدس که بر قلبهای استوار مسلمانان جهان نقش بسته است و علی علیهالسلام اسطورهای زوالناپذیر که چهره روشنش، تا ابد بر صفحه تاریخ بشریت خواهد درخشید.
ابرمردی که «زمین تنها پنج سال به عدالتش تن داد و نگاه آسمان آسایش را مردمان مهآلود عهد شکن هرگز نتوانستند تحمل کنند وهم آنان بودند که واقعه بزرگ غدیرخم را به فراموشی
سپردند و علی علیهالسلام را در کوچههای وهم آلود کوفه تنها گذاشتند».
آنان بودند که بیعت شکوهمند هیجده ذیحجه را در نهایت بیشرمی شکستند و برای نشستن بر اریکه خلافت، امیرالمؤمنین را بیست و پنج سال تمام به جزایر بغضآلود سکوت سپردند.
علی علیهالسلام، ولی خداست و غدیر، چشمهای لایزال که دوازده رود خروشان از آن جوشیدن گرفت و شیعیان ولایت، قرنهاست در هوای پاکیزه آن تنفس میکنند و رستگاری را در سایه
نخل پربار امامت جستجو میکنند.
1) . نک: محمد باقر انصاری، گزارش لحظه به لحظه از واقعه غدیر.
غدیر یک برکه نیست؛ یک چشمه است؛ چشمهای به بزرگی دریاهای بیکران.
غدیر یک برکه نیست؛ آغاز خلافت انسان است در وسعت آفرینش.
انسان از غدیر آغاز میشود، از غدیر تشخّص مییابد، از غدیر منزلت میگیرد.
غدیر شروع انسانیت انسان است و آغاز مسئولیتش نیز.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله از غدیر به معراج رفت.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله جهاز شتران را آن قدر بر روی هم چید و چید که دستانش به عرش رسید.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله وقتی از روی جهاز شتران عروج کرد، دست علی علیهالسلام را بالا برد؛ یعنی علی علیهالسلام قهرمان است؛ قهرمان خلقت، قهرمان مبارزه با نفس.
او بتهای اوهام و خرافات را مانند بتهای کعبه فرو ریخت.
شیطان در مصاف با او شکست خورد؛ یعنی این که او تجسم طهارت و شهامت است و یعنی این که:
«هر که من مولای اویم
پس علی مولای اوست»
افسوس! که بشر قدر غدیر را ندانست.
غدیر در ریگزار هوا و هوس، غریب افتاد؛ نه! ما از غدیر غریب ماندیم، انسان دچار غربت غدیر شد.
اگر فرزندان آدم پیاله نوش کوثر غدیر میماندند، دیگر غربتی باقی نمیماند؛ اینک همگی سرمست باده وصال بودیم.
اگر بشر، خانه به خانه در گرداگرد غدیر خیمه میزد، اینک دیگر برجهای فریب و نیرنگ، آسمان را نمیخراشید. این آسمان خراشها چقدر فرزندان خاک را از زلال غدیر دور کردهاند!
غدیر در هیاهوی آهن و سیمان، از چشمان ما غایب شده است.
اگر غدیر به حافظهها سپرده میشد، امروز سرنوشت انسان، این چنین غبار آلود نبود.
اگر غدیر فراموش نمیشد، انسان تا این اندازه از عدالت دور نمیافتاد.
ستاره عدالت تنها در آسمان غدیر فروزان است.
دریغا انسان! دریغا غدیر!
خورشید، پا به پای کاروان قدم بر میدارد. خورشید پا به پای کاروان، باز میگردد از حجی که بوی وداع میدهد.
خورشید، پا به پای کاروان قدم برمی دارد صدایی در باد میپیچد و قدمها باز میایستند از رفتن.
صدا در باد میپیچد و قدم هایی که رفتهاند، باز میگردند.
صدا در باد میپیچد و قدم هایی که نرسیدهاند، میرسند به آنها که ایستادهاند و باز گشتهاند.
جهازها، پا بر شانه یکدیگر میگذارند تا منبری شوند.
آسمان، قدم بر منبری از جهاز اشتران میگذارد.
زمین به وجد میآید و در برمی کشد برکه دل مردهای را که در سینه صحرا به خواب رفته بود؛ برکهای که آیینه تمام نمای خورشید صبحگاهان بود.
صدا در باد میپیچد و بشارتی میدهد حاجیان از حج بازگشته را، ای حاجیان حجتان را کامل کنید با دست بیعت دادن با علی علیهالسلام.
با همان کسی که وصی رسول است و برادر او.
او کسیست که پدر خورشید و ماه است و خاک از دستان او آبرو یافته است.
او کیست؟
همان که بر فراز جهاز اشتران، دستهایش در دستان پیامبر به اهتزاز در آمده است و رسول اللّه او را برادر خود خواند و وصی خویش نامید.
برکه، دامن رقص میافشاند، آبهای دنیا را در آیینه چشمان آبی و زلال علی و دستان بیعتی را که در دستهای علی به شوق آمدهاند.
دوشنبه
12 بهمن 1383
20 ذیحجه 1425
من از پشت تاریکیهای جهان میآیم.
کوههای هراس را از شانههایم تکاندهام.
قدم گذاشتهام در برهوتی که نفس در هوای باران کشیده است.
باید از این همه اندوه بگریزم.
باید جانم را از جهنمی که پشت سر گذاشتهام بتکانم. هوایی شفاف از پیشانیام فرو میریزد. رگان وطنم را لاجرعه سر کشیدهاند، من خون تازهای در شریان این خاک خواهم بود. باید دری به این همه درد بگشایم.
باران، پاسخ عطش سرزمینم است؛ بارانی که نه از آسمان، که از پلکان هواپیما، آرام و بلند باریدن گرفته است. پیالههای عصیان از خون و نفت خالی است.
شور فریاد در مشتهایم شدید میشود.
میان گلها و گلولهها، در پی پایابی برای ایستادنام.
خورشید، گستردهتر میخندد. دقیقهها را چون پیراهنی در برمیکشم و در خیابانها به راه میافتم.
دقیقههای بوی خون، دقیقههای مهآلود زخم، دقیقههای شناور در باروت.
تکانی در پیراهنم میریزم و هوای سحرگاه را با ولعی سرشار میبلعم.
فریاد جهان در شقیقهام میپیچید.
استخوانهای فراموش سر برافراشتهات و تنه تبرخورده زمینی را بر جدارههای خروش تکیه دادهاند.
با زمزمه فجر بر لبانم، دنبال این پیراهن تاریک، به راه میافتم.
در خیابانها دنبال عطش گمشدهام میگردم.
قدم به قدم درد است که ایستاده است؛ قدم به قدم هیجان
عطری غریب در باغستان مشتهایم میپیچد؛ گویی در تمام تنم گلولهای شدهام که سمت هراسآلودترین زوایای جهان را نشانه رفته است.
تکانی میخورم در پیراهنم. دقیقهها فرو میریزند و خیابان، سرشار از بوی رازیانههاست.
ترنمی بر گونههایم میلغزد و ردّ بهار را بر آخرین پلّهها دنبال میکند.
وطن، با تمام فرزندانش پای میکوبد.
بر اولین ساعات خیابان دست میافشانم.
زیر کفشهایی که این چنین محکم ایستادهاند، صدای واپسین نفسهای ابلیس را میشنوم.
آبی میزنم به صورت سرزمینم و خواب دو هزار سالهاش را بر میآشوبم.
سلام میکنم به خورشید و خورشید برایم دست تکان میدهد.
سلام میکنم به زمین و زمین زیر پایم دست میافشاند.
سلام میکنم به فریاد.
فریاد است که از درون، بر حنجرهام بوسه میزند.
فریاد است که در پاسخ سلام من، چنگ در لولههای نفت ـ در رگان تاریخ ـ میزند.
بریدههای روزنامه را کنار هم میگذارم.
خاطرات تکه تکهام را جمع میکنم، روزهای انقلاب را به خاطر میآورم؛ فرار شاه، مقاومت مردم، بازگشت امام ...
صدای گلولهها را میشنوم.
صدای گلوله با صدای «اللّه اکبر» مردم در هم آمیخته است.
خون هر شهیدی که بر سنگفرش خیابان گل میدهد آتش انقلاب را بیشتر برمیافروزد. باز هم در خیابان خاطراتم جستجو میکنم، با خودم فکر میکنم در کدام لحظه، در کدام لبخند بود که امام، دلهای مردم را تسخیر کرد؟
در کدام لحظه بود که نخستین جرقه مبارزه دلهای مردم مسلمان را روشن کرد؟
خیل مردم بیتاب را میبینم که میدوند، فریاد میکنند، گویی همه دریافتهاند که در حوالی واقعهای بزرگ ایستادهاند و آنانند که کتاب تاریخ را ورق خواهند زد.
حالا ده شب روشن فرا میرسد، لحظه به لحظه ماه ایمان در دلها کاملتر میشود و دلها خود را برای شنیدن بشارت «فتح»، آماده میکنند، عدهای امیدوارانه میگویند: که فتح نزدیک است و عدهای دیگر نیز با اطمینان میگویند:
آیا صبح نزدیک نیست؟
پرنده سپید بال، آسمان مهآلود بهمن ماه را میشکافد و لحظاتی بعد، مردی پای بر زمین فرودگاه میگذارد که چشمان مهربانش پیکر طاغوتیان را به لرزه درآورد و شانههای ستبرش،
دیو سپید دماوند را به خاک افکند.
امام آمد و ملتی بزرگ، اما رنج دیده، در سایه بلندش قد راست کرد.
امام آمد و بار پانزده سال غربت و انتظار را در دوازدهمین روز بهمن به زمین گذاشت.
او آمد و با مادران جوان از دست داده، با خواهران برادر مرده، با ملتی که پیکرش در سلولهای مخوف استبداد به خون نشسته بود، گریست.
آمد و خواب درختان را آشفت؛ آنگونه که در اوج زمستان، به شکوفه نشستند.
آه، ای غیور نستوه! ای بزرگ پشتیبان صبور! آمدی و به پشتیبانی این ملت دولتی تا ابد سبز، دولتی علوی تعیین کردی و با مشتهای پیامبرگونه، بر دهان آنان کوبیدی که بهار این سرزمین را در قلعههای مهآلود ظلم و بیداد به اسارت برده بودند.
تو از پس شرقیترین کوهها، بر این مردم مبعوث شدی تا فرعونی دیگر را فروغلتانی.
آن روز که آمدی، خاک وطن، زیر گامهایت جوانه زد و پرندگان عاشق، زیباترین ترانهها را در گوش آسمان به هلهله برخاستند.
صدایت که در کوچهها پیچید، دختران شهر با سبد سبد ستاره به استقبالت آمدند و مردان عشق، اسبها را زین کرده، به سمت دروازهها به یاریت شتافتند.
تو آمدی و پرستوهای جوان بر سجادههای ابر نماز شکر خواندند.
بازگشتی تا آزادگی آیین جاویدان این قوم شود و آفتاب عدالت و ایمان، همواره چون آیینهای زلال، بر خیابانهای این میهن بتابد.
ای روح فرشته سیرت، ای روح خدا! اگر چه رنج سفر بالهای سپیدت را آزرده بود، اگر چه در روزهای دوری و غربت، دردهای فراوان کشیدی و شبهای زیادی برای به بار نشستن نهال
انقلاب، مجاهده کردی، و خواب را بر خود حرام، اما چه باک که عاقبت، دیو سیاه ستم بیرون
رفت و فرشته آزادی، از همت تو و این ملت، بر خاک ایران سرفراز، فرود آمد.
آمدنت را شکوهمندانهترین فریادها خوش آمد گفتند و سرانجام، خورشید پیروزی، با نگاه روشن تو از فراز کوههای وطن سر برآورد.
نفسها در سینه حبس میشود.
مردم سرشار از گل و لبخند ایستادهاند.
مردم ایستادهاند در انتظار مرد سبز بهار؛ در انتظار خالصانههای بیگدار
در روزنامهها خبر آمدنش را نوشتهاند.
اینک جان رفته از تن وطن، باز آمده است.
امام! طراوت نامت را با کدام لهجه محلی باران میتوان نوشت؟
خوش آمدی که با آمدنت، غنچههای خوابزده چشممان گل کرد و شکفت.
با هر سخنت، چون صنوبران قد کشیدهایم.
در سایه مهربانی تو، وصول عشق کردیم و حصول مهر.
مکتب لبالب تو محمل راز بود و محفل ناز.
ای پیر دلسوخته، ای مرشد و مراد، دستان خراباتی ما را روشن کن.
برگرد و نگاهمان کن؛ ما هنوز مرید و دلشده بزم حضورت هستیم.
خیابانها پر میشوند از مشتهایی که آزادی را فریاد میزنند.
خیابانها رژه میروند و میایستند در مقابل رقص گلولههایی که دیگر نفس بریدهاند و ازدحام این همه سینههای سپر شده، لرزه بر اندامشان میاندازد.
خیابانها فریاد میکشند و کاخها لرزههای پی در پی را نفس میکشند؛ لرزههایی که خواب را در پلک پنجرههاشان به کابوس وحشتناکی مبدل میکند. خیابانها پاپیش میگذارند و کاخها پا پس.
خیابانها فریاد میکشند و کاخها در سکوتی اجباری، نفسهای آخر را در رگهایشان حبس میکنند تا شاید چند نفس دیگر دوام آورند.
مشتهای گره شده، پتکهایی میشوند که بر سر صخرههای استبداد فرود میآیند و خواب
چند ساله را در چشمهایشان میشکنند.
هوای این حوالی، خون و آتش است. سینههای آتشناک، چنان ستبر ایستادهاند که کوهها در وحشتی کابوسوار، میلرزند.
رد خون، کاخهای در معرض سیلاب را میروبد و در دور دست فراموشی رسوب میکند.
کاخها نفس میکشند.
کاخها مرگ را در ریههایشان نفس میکشند.
نابودی از سر انگشتانشان وارد میشود و تا عمق استخوانشان پیش میرود.
کاخها میافتند و بر گردههایشان، رد پنجههای هزاران زخم خورده کشیده میشود.
خون فوران میکند؛ خونی که از رگها مکیدهاند فوران میکند و سیلابوار، بر گونههایشان فرو میریزد.
خیابانها مشت میشوند و مشتها گره؛ خیابانها صدا میشوند و صداها فریاد. خیابانها خشم میشوند و خشمها رود و رودها طغیان میکنند؛ آن چنان که گویی تاریخ، مشت محکمی
است که از بادها وزیدن گرفته باشد و بر دهان صخرهها فرود آید.
فرصتی است تا مشت شوند.
فرصتی است تا فریاد شوند.
فرصتی است تا شانه هایشان را در شعاع آفتابی تازه برقصانند.
شبیه آرامش امواج، به رنگ آبی سکوت، با چشمهایی عمیقتر از ادراک بشر به سمت ما میآمد؛ به سمت انتظار دستهای مشتاق، به سمت سینههای چاک چاک، دلهای بی باک، خیابانهای مملو از جمعیت و گل و لبخند.
ستارهها خواب صبح میبینند.
خورشید به افق رسیده است
امروز از مشرق مهرآباد، خورشید قرن طلوع خواهد کرد که در نگاه سادهاش میشود سیمای
سبز سیادت را تماشا کرد.
چه کسی باور میکند این پیرمرد هفتاد و نه ساله، با لهجهای شیرین و دلنشین، بساط بیست قرن ستم را به هم بریزد و با توفان کلمات آتشینش بهمن دلهای منجمد را بشکند؟
تمام حجم هوا را توده پر فشار امید پر کرده است.
این زمستان، به شکوفاترین بهار آزادی تاریخ میرسد.
بر شاخههای خشکیدهاش شکوفههای شعور روئیده است.
آوای «خمینی ای امام»، فضای دلها را متبرّک میکند.
به سمت ما میآید، شاعری که شعور شعرهایش بلندتر از سقف زمان است.
به سمت ما میآید؛ با ردایی از سادگی با سکوتی روحانی و نجابتی عالمگیر.
بهشت زهرا، بهشت قلبهای منتظر میشود.
خستگی سالها مبارزه، از شانههای شهر میریزد. شعارها نوید پیروزی میدهند.
ناخدای توفان دیده تاریخ، «به پشتیبانی این ملت»، کشتی چشمهای بارانی را به ساحل نجات میرساند و «به پشتیبانی این ملت» در قرن زر و زور و تزویر، حکومت عشق را بنیان مینهد، بر پایههای توحید؛ حکومتی به نام خدا به رنگ ایمان و برای مردم ...
نگاه نافذت، اوج آسمانها را میشکافت. تو به دور دستها مینگریستی و ملت به تو؛ آن روز را میگویم که تو آمدی. تو آمدی تا به دست خویش، هزار جوانه ایمان و مهربانی را به
بارآوری. مهرآباد این بار با مهر تو معنا میشد و روح امت بود که بر قلبشان فرود میآمد.
آذین خیابانها جز نمود کوچکی از آرایش و شادمانی دل اهالی نبود. تو آمدی تا دوباره دین محمد را زنده کنی و عطر توحید را برای کوچه کوچه شهر، به ارمغان آوری. آن روز، ملت به
خود میبالید. ملت تو را در میان خویش داشت؛ چون صدفی به گرد یک گوهر.
تو دست خدا بودی ؛ ملت تو را داشت خدا را داشت.
تو از سلاله پاک زهرا علیهاالسلام بودی و به بهشت زهرا آمدی تا لالههای به خون خفته وطن، به
تابش تو بر ظلمت زمین شادمان شوند و مادران داغدیده و دریادل میهن، نگاه فرزندانشان را در امتداد دیدگان پرفروغ تو جستجو کنند.
هرگز فراموشمان نمیشود، صدها توفان را که به جان میهن افتاده بود، چگونه با یک تکان دستت فرو نشاندی و آرامش هزار ساحل را برایمان به هدیه آوردی.
تو روح خدا بودی که به کالبد مرده ایران دمیده شدی و بهار را از پس زمستانی سرد و طاقتفرسا، به باغ میهن بازآوردی. یاسهای شهر، هنوز از رایحه آن دیدار، مست مست میشوند و دریاها، ابهت خویش را در عظمت نگاه تو گم میکنند. آن روز یگانه، همیشه در یادها تکرار میشود و انعکاس قدمهای یک ابرمرد که از پلکان یک هواپیما بر قلب امت فرود میآید،
نوازشگر لحظههامان میشود.
اکنون تو را در میان خویش میبینیم و تو تا ابد، روح جان ما هستی و ما هنوز تو را داریم؛ گرچه در آسمان.
«بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم»
مبارک باد! زدودن گرد طاغوت از تمام پنجرههای کوچه پس کوچههای شهر و سر دادن ندای شادی و گل باران شدن آسمان ایران!
اینک هوای مه گرفته سلطنت شاهنشاهی از ایران رخت بر بسته و همه در انتظار شکوفه دادن درخت انقلاب هستند!
همه منتظرند؛ منتظر گامهای بزرگ مردی که شهر زمستان را ویران کرد و بهار شادی را بر دلها نشاند!
«میرسد مژده گل بلبل خوش الحان را»
مرد غزلپوش، با ردایی از گلهای محمدی آمد و روحی تازه در حجم نگاه شقایقهای سرخ دمید!
بت شکن آمد و لعبت شب سلطنت را شکست و لبخند را بر لبان سپیده دمید.
هوای سنگین و فشرده قدرت، راه نفس کشیدن را بسته بود.
رودها مرداب شده بودند و مردابها لجنزار متعفن. بوتههای آواره از قدمهای بیرحم باد میگریختند؛ ولی اگر غضب شنزارهای خشمگین صحرا رخصت فرارشان میداد.
تو هم مانند من یک بوته آوارهای در باد
تو هم شلاق شنهای روان را خوب میفهمی
اما مجال گریز نبود. بادهای آواره پاییزی، بیخانمانتر از همیشه، گرد بیهویتی بر ساکنان تمدن چند هزار ساله میپاشیدند.
ایران، سرزمین ارواح شده بود؛ شهر بلاتکلیفهای معطل، شهر دیدههای تردید.
مردم، شبیه هیزمهای به آتش دچار، شبیه درختان محکوم به تحمل سیلی در باد، نیستی خویش را انتظار میکشیدند. زمانه زمانه آشوب بود،
دستهای ملتمس ایران بود که به فراموشی سپرده میشد.
لحظهها پوچ و دردآور کوچ میکردند و ... ناگهان، گلوی زخمی زمان از فریاد تهمتنانه ای طنین گرفت و قرار و راحتی را از بزم ظلم برچید؛ مردی که بر شانه ابرها جاری بود و در قلوب مردم ساکن. صدایی که خواب خفتگان را برآشفت و چون کبوتر امید، خستگان را یاری داد.
چکامههای حضورش، شرافت فراموش شده را جانی دوباره بخشید و ترنم نجوایش، شور الهی را در دلها زنده کرد.
آفتاب نگاهش برتیرگیها تابید و آبی احساسش، عشق را جایگزین هر چه زشتی و ناپاکی کرد.
کوچه پس کوچههای این سرزمین، هنوز غرور بازیافته خود را مرهون اراده آهنین مردمی میدانند که آواز آزادی خواندند.
چهارشنبه
14 بهمن 1383
22 ذیحجه 1425
خروش نامت جاری است. ایستادهای؛ به بلندای نخلها.
بافههای رنج را تاب آوردهای.
دارها گلویت را آواز میخوانند.
پیش از پرواز، آسمان را درمینوردی.
جذبهای در نفست میپیچد. چون کوه بر زانوان محکم خویش میایستی.
بوی خوش عشق، تو را مینوازد. در پیراهنت رقیق شدهای. چون ملائکهای تنها، فرازهای رازآلود کائنات را میکاوی.
دارها در تو فرو میریزند. جهان برای تو خرمای کوچکی است که هیچ گاه لبانت را شیرین نخواهد کرد.
گلویت را با این همه فریاد پنهان گره میزنند. و تو کبوتروار، تکثیر میشوی و خروش
اندوهت را بر تمام بامهای شهر آواز میخوانی.
تبر هیچ دژخیمی ساقه باشکوهت را کارگر نیست.
محبت مولایت را سالهاست چون صخرهای به دوش کشیدهای.
فرازی از نفست در پیراهن دنیا پیچیده است و تا هنوز، بر تمام سنگفرشها، ردّ بهار جاری است.
هوای خونین شفق، انتظارت را سرود میخواند.
خورشید، با دندانهای شکسته، غروب دردآورش را آغاز کرده است.
طنین آخرین نفسهایت در باد میپیچد. در جزر و مدّ پیراهنت دنیا در نوسان افتاده است.
با تو هستم، ای طعم واقعی شکوه! بلند ایستادهای بر فرازها.
قانون شهادت را بر پیشانی بلندت حک کردهاند.
صخرهوار، در جریان رودها ایستادهای.
رودها میخروشند و تو فریادت را چون پرچمی رها کردهای.
دریا دریا بر وسیع خاک تکثیر میشوی.
با تو هستم ای سرو سر به زیر! بادها، سوگوارانه بر پیراهنت میوزند.
فاصله دار تا خاک را پرستوهای جهان به دوش کشیدهاند.
طنابها بر گلویت میگریند. با تو هستم، ای خروش ناتمام!. هیهات! اگر لبانت به آهی باز شود، فرشتههای نزدیک، تو را میگریند و تو به زخم گشوده جهان، بلند میخندی؛ صدایت را میشنوم. هراس را چون خاری از تن بیرون میکشم.
بادها میوزند بر پیراهنت و تو همچنان رقیق شدهای؛ روحی فشرده در آغوش خداوند.
کبوتری که بامهای جهان در آبگینه آوازهایش تهنشین میشوند.
ای پرچم رها شده بر دریا! بلند ایستادهای و من همچنان بر پوست آسمان انگشت میکشم.
و من همچنان همراه دارها، گلویت را آواز میخوانم.
معراج تو از این درخت خواهد بود. از من که چوبه دارت خواهم شد.
بگذار ابنزیاد ملعون گمان کند که جز شومی و نحوست در من به بار نمینشیند و دستور دهد تا ریشه مرا از خاک بیرون کشند.
ابنزیاد نمیداند که در تقدیر من، عروج تو رقم خورده است!
هنوز علی علیهالسلام را به یاد دارم که وقتی در نزدیکی کوفه، به خاک «کنّاسه» رسید، مرا به تو نشان داد و فرمود: «بین تو و این درخت پیوند محکمی است که تا آخرین لحظه زندگیات این درخت
به تو وفادار خواهد ماند».
از آن روز که خطبه عقد مودّت و آشنایی میان چشمهای تو و شاخههای من بسته شد، سایه من، سقف عبادتهایت گشت؛ هر چند، قامت نمازت سقف سایبانت را میشکافت و از آن بالاتر میرفت.
مرا با چشمهای طاعونزده و نکبتبار ابنزیاد نسبتی نیست تا بخواهد مرا بد یمن و نامیمون بنامد.
من سبزی نیکبختیام را در آیینه چشمان روشن تو میبینم که مرا مخاطب خویش قرار میدادی و میگفتی «چقدر مبارک هستی ای درخت! من برای تو آفریده شدهام و تو برای من
پروریده».
در آن اوقاتی که دستهای فقر را در آستان استغنا بالا میبردی، من نیز شاخههایم را به بلندای دعایت گره میزدم تا شاید دامان بلند و کبریایی حق، سر انگشتان سرمازده مرانیز نوازشی کند و گرمایی ببخشد.
تا این که ابنزیاد، کار مرا به دست نجارها سپرد، هنوز آخرین رگ امیدم، توسط آنها بریده نشده بود که پسرت را شناختم. او آمده بود تا به سفارش تو، بر یکی از قطعاتم با میخ نامت را حک کند.
اهالی کوفه خوب میدانستند که علی علیهالسلام در میان اشباح الرجال شهر نیرنگبازیها و دروغپردازیها، هیچ کس را به اندازه تو محرم اسرار شبانهاش نمیدانست؛ آنچنان که معارف
فراوان و اسرار پنهان بسیاری را به تو آموخته بود. این را حتی ابنزیاد هم میدانست که در وقت
بازخواستت گفت: «شنیدهام که تو نزد ابوتراب، از همه نزدیکتر بودی؟»
آری! علی علیهالسلام حتی از فردای تلخی که بر تو خواهد آمد برایت سخن گفته بود و تو جواب داده بودی که من صبر میکنم؛ زیرا چنین حوادثی در راه خدا بسیار گواراست.
میثم!
آن روز را به یاد داری که در اجتماع گروهی از بنیاسدیان، با حبیب ابن مظاهر رو به رو شدی و حبیب به تو گفت:«پیرمرد چاق، پیشانی بلند و خربزه فروشی را با چشم خود میبینم که در نزدیک دارالرزاق، به جرم دفاع از حریم مقدس اهل بیت علیهمالسلام به دار آویخته میشود و شکمش را بر روی چوبه دار میشکافند».
تو در جوابش گفتی:«من نیز مرد سرخ مویی را میشناسم که دو گیسو دارد و برای یاری پسر دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآله خروج میکند و در رکابش به شهادت میرسد و سرش را بالای نیزه زده و در کوچهها میگردانند».
گاه با خود میاندیشم که گویی مردان خدا، مرگ را به بازی گرفتهاند و آن چنان درباره شهادت خویش و یارانشان سخن میگویند که گویی آن را به چشم میبینند و بوی بهشت را میشنوند.
این که در پیشانی تقدیر تو خطوط شهادت رقم خورده بود بر کسی نامعلوم نبود.
شیعیانی مثل تو که بیپروا از حریم آل اللّه دفاع میکردند، از هزاران فرسنگی شناخته شده بودند؛ حتی کودکان سر به هوای کوفه نیز میدانستند که به زودی سر خویش را به باد خواهی داد.
میثم تمّار!
فاطمه زهرا (سلام اللّه علیها) از تو راضی باشد که در زمانه تنهایی و مظلومیت خاندانش، از قداست و طهارت حریم او حمایت کردی و نگذاشتی تا چراغ نیمسوز یاد علی علیهالسلام در شب ظلمانی ترس مردمان، خاموش شود.
... و چندی نگذشت که پیشگویی علی علیهالسلام درباره تو به حقیقت پیوست و تو به سمت چوبه
دارت هدایت شدی.
شاید همان روزها بود که امّ سلّمه به تو گفت که امام حسین علیهالسلام همواره از تو یاد میکند و تو با وجدی شگفتانگیز پاسخ دادی: «من نیز همیشه به یاد امام هستم و مرغ دلم برایش پر میزند، به مولایم سلام برسانید و بگویید به زودی در نزد خدای تعالی یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد».
و مگر چنین نشد؟ به راستی که میان شهادت تو و عاشورای اباعبداللّه فقط بیست و دو روز فاصله بود.
اندکی بعد از شهادت، پسرت کنار چوبه دارت بازگشت و دید که تو بر همان قطعه از چوب درختی حلقآویز شدهای که با میخ، نامت بر آن حک شده بود. بر قطعهای از چوب که معراج تو از آن بود.
از نخلها بپرسید او را؛ آن جا که فرصتی برای رویش، فراهم نیست.
آن جا که سکوت و سیاهی، مکمل خفقان حاکم است.
آری! از نخلها بپرسید، طنین گامهای این مرد را در تنواره شب
سخت است نگریستن و در تنگنای سکوت پوسیدن!
سخت است ماندن در پشت خیالهای محال!
سخت است که باشی و شاهد بدبختی اهالی باشی.
سالها از خانه نشینی عدالت در پستوی غاصبان فدک میگذرد.
... آن جا که شمعهای خاموش، آذین لب گلدانها شده است.
آن جا که هرم صدای سینه سرخها، در حنجرهها میشکند و آتش میگیرد، در سینهها.
آن جا که تمام دریچهها برای پریدن بسته شده است. آن جا که بالهای پرواز در حصار شلاقها و تازیانهها گم شده است.
تمّار، دریاست و باید تموّج داشته باشد.
بوی خاموشی، ذهن تمام کوچههای شهر را کور کرده است، در باور نورانی تمار، این تاریکی نمیگنجد.
افق باور اهالی در زیر تیغ جلادها، نای نفس کشیدن ندارند.
و «میثم» چگونه خودش را در کوچه پس کوچههای دلواپسی گم نکند؟! ...
وقتی که رسالت عاشقی بر خانههایش سنگینی میکند.
او که به خاطر «ولا» زنده است
ولا، خون جاری در شریانهای خروشان این مرد است.
سکوت، دریچه تنگی برای زندگیست؛ سکوت سر بر شانههای مرگ گذاشته است.
میایستد و کوچههای خاک گرفته شهر را زیر گامهای استوارش میتکاند.
شهر از خواب دیرینه بلند میشود و تمام پنجرهها برای شنیدن مرد، گوش میشوند.
آتشفشان زبانش، میسوزاند، تمام اندیشههای پوسیده خاموش را.
میلرزاند، اندام شهر را، طنین صدایش.
لحظهها به پای مرد میافتند و پنجرهها مجال نفس کشیدن از دستهای خورشید را پیدا میکنند.
حقیقت فراموش شده، از زبان مرد، روی خاطرههای خاک گرفته میبارد و شکوفا میشود.
زمین برای رویش گلسنگها، تن میشوید.
زنگ خطر، برای شبپرستان، به صدا درمیآید.
نخلها را به سفره عصیانشان فرا میخوانند.
میخواهند آتشفشان فوران کرده را خاموش کنند.
زبان گویای حقیقت را میبرند، همچنان آتش میریزد در وجود مرد.
سینهاش را میشکافند، برای درآوردن گوهر وجودش.
در سرخی خون رگهایش، چیزی جز ولای علی ابن ابیطالب نمییابند.
پنج شنبه
15 بهمن 1383
23 ذیحجه 1425
ردایی که بر تن داری، از نور است و شعور.
پلکهایت روشنان شبهای متراکم خاک است و دستهایت که هنوز سبزاند.
مینویسی و میکوشی.
گامهای رسیدنت جوانه میزنند و راههای رفتهات بوی بهار میدهند.
واژه واژه ادعیه میچکد از دستهای جهدت.
پلک میزنی و کبوتران، بر حریم دستهایت دخیل میبندند.
چشمهایت که خسته از تلاشاند، نگذار بسته شوند ـ این دو فانوس روشن در مسیر مقدسـ
نگذار اوراد نورانی گم شوند در مسیرهای نرسیدن.
فوارهوار میتراود کلمات از دهانت و دستانت که میگردند لابه لای صفحات و واژهها و
دستانت که بوی خورشید میدهند.
فانوس در دست، میگردی در کوچهها، هیچ غباری ننشیند از این پس بر ردای عبورت که هزاران ستاره در تو میجوشند و میدرخشند.
جادهها دهان بر شیشههای مه گرفته اتاقت دوختهاند و نفس میزنند.
کفشهایت آماده رفتناند ؛ آماده عزیمت.
از خاک بریدهای و به لاهوت میاندیشی.
از ناسوت
گذشتهای.
هنوز کلمات میریزند از لابه لای دستهای جستجوگرت.
صفحه به صفحه «مفاتیحالجنان»، مدیون دود چراغ خوردن توست؛ مدیون شمعهای نیم سوخته و پلکهای خستهات.
مدیون شبهای نان و نمکت، مدیون دستهای کاوشت و گامهای خستگیناپذیرت.
کدام جاده صدایت میزند؟
پایان این همه تلاشت را در کدام آسمان گسترده بال میزنی که نمیبینی جز عبور، که نمیبینی جز روشنی که نمیبینی جز پرواز؟
ای بلندتر از خاک که ریشه دواندهای تا افلاک!
آفتاب میسوزاند بیتابی گامهایت را.
دستهایت جوانه میزنند در اوراد و ادعیه.
در دهانت میچرخند کلمات و بوی دعاهای تازه شکفته میدهی.
آسمان، صدایت میزند؛ حجرهات در نور حل میشود.
کلید ابواب بهشتی در دستان توست؛ پس قلم را بچرخان و کتاب مفاتیح الجنان خویش را بگشا تا از آن، دروازههای فردوس به رویت باز شود و فرشتگان تو را با تکبیر و تحیت خویش به استقبال آیند.
مگر نه آن که دعا راهی است که زمین را به آسمان متصل میکند و اندکی از آن رنج جانکاه
هبوط را میکاهد و روح فراق کشیده را به ضیافت موطن اصلیاش میبرد؟
با خواندن دعا و اذکار است که نهرهای رحمت خاص حق جاری میشود و باغهایی از اشجار بهشتی «لاالهالاّاللّه» میروید و زمین، زیر پای ذاکر، بقعهای میشود از بقاع رضوان؛ حتی میتوان از دهان او رایحه گلهای محمدی را شنید و از چشمهایش یاقوتهای اشک برگرفت که سوغات قصرهای جنّت، با چلچراغهایی است که از شب زندهداری مؤمنین روشنایی یافتهاند و رهآورد گشت و گذار در رودخانههای زلالی که سنگ ریزههایش قطرات درخشان اشک است.
بیجهت نیست که سالکین مناجاتی و عارفین خراباتی، تو را در معراجهای روحانیشان، همپرواز میبینند و در کنار چشمه کوثر، هم پیاله.
تو را باید لسان الغیبی دانست که گوش در ملکوت داشتی و دهان در عالم ملک، کلام آسمانی دعا را باز گفتی تا شاید عقل زمینگیر اسیران خاکنشین نیز راه به شوریدگی ببرد و سر از کوی میخانه اهل حقیقت درآورد؛ در تغزل مستانه خویش، لب به دعا و مناجاتی بگشاید و کمی از این خاک نسیانزده که بر دلش پاشیدهاند زدوده شود و به یادآورد آن قول «بلی» راکه در جمع الستیان بر زبان دل راند.
چه سزاوار است که قدسیان شکّرفشان و بهشتیان درنشان بر لب و دهانت بوسه زنند!
خوشا به حالت که در هنگامه قیامت کبری که هر دستی از گرفتن کتاب اعمالش لرزان است و هر دیدهای از خواندن نتیجه عمرش گریان، تو دست میگشایی و کتاب مفاتیح الجنان را که
حاصل عمر توست بر میداری و هر ورقش، بالی میشود تا تو را سریعتر به لقای محبوب دیرینت برساند.
ستاره نام زیبایت در آسمان اجابت همواره خواهد درخشید و سپیده یاد روحانیات در آبی عبادت، همیشه طلوع خواهد کرد.
ای صاحب مفاتیحالجنان!
کلید دروازههای سعادت را چه خوب کشف کرده بودی و راز خوشبختی را چه هوشیارانه دریافته بودی!
تو کلید دعا را به خزانهداران جانها سپردی تا هر دلی در خلوت عارفانهاش با عاشورا و کمیل، با ندبه و نجواهای آسمانی، قفل غفلت بشکند و دروازه سعادت را بگشاید.
«در ظلمت شب چراغ در دستش بود
چون آتش درد وداغ در دستش بود
بوی نفسش بهار را با خود داشت
مردی که کلید باغ در دستش بود»
شیخ عباس!
قطار زندگیات را روی ریل حقیقت به حرکت درآوردی تا روز و شبت را در ایستگاههای
یاد اهل بیت متبرک کنی.
تو نجواگر «نفسالمهموم» برای غریبان سرفراز نینوا بودی و «منتهی الآمالت»، فصل فصل زندگی را به ذکر شادی و اندوه خاندان الهی بهاری کرده بود.
در عطش نیایش رمضان، افطارمان با یاد تو و نیایشهای رمضانیه است و سحرمان به
خروسخوان افتتاح و دعاهای سحر.
سپیده انتظارمان با خورشید ندبه طلوع میکند و غروب دلتنگی جمعه را با دعای سمات، به شب پیوند میزنیم.
یاد تو در آیینهبندان مساجد در تکایا و زیارتگاههای معطر و مطهر در احرام حرم الهی در سنگر عاشقان شهادتپیشه در خلوتهای عارفانه و سحرگاههای اخلاص و صداقت، با تسبیح دعا بر سجادههای نیایش زنده میشود.
تو با دعاهایت زنده و جاوید ماندهای و فانوس به دست، در پس احتیاج روح بشر ایستادهای
و عارفانه از فرزندان آدم میپرسی، «کلید بهشت را نمیخواهید؟! چراغ راه را چطور؟»
تو مفاتیح الجنانت را هر روز به هزار دل عاشق هدیه میدهی.
در محفل مشتاقان، ای ماه تجلی کن
کز درد فراق تو افسرده شده جانها
آن کس که گرفتار انوار جمالت شد
باید ز فراق تو سر زد به بیابانها
مردی چهره در نقاب خاک پنهان کرده است که سجادههای نیاز را در سوگ ناگهان سفرش
گذاشت.
دریچههای کراماتش را بر مشتاقان معنویت و تشنگان معارف بست و چشمان ملتهب مومنان را در حسرت دیدار دوباره جمال نورانیش گذاشت.
کجاست زبان ناطقی که راوی احادیث اولیاء اللّه بود؟
کجاست قلم خستگیناپذیرت که تاب از صفحات سفید دفتر ستانده بود؟
کجاست زانوانی که سوار بر دوش ملائک، سیر الی اللّه میکرد؟
کجاست چشمان همیشه بارانیت که راز و نیاز عارفانهات با حضرت حق را زلالتر و
عاشقانهتر میکرد؟
کجاست دستانت که آیههای نور را مرور میکرد و رموز خداوندی را از بطن آیات آشکار
مینمود؟
دوران حیات تو افتخار همیشگی تشیع بود؛ هنوز نورانیت خانهها از «مفاتیح الجنان»
توست.
پروین، موسیقی کلامش، آمیخته با دردهای نهفته وجود اوست و آهنگ موزون شعرهایش گر گرفته از فریاد آتشین حنجرهاش.
به یقین، از شبنم گلهای فروزان ادب و عشق سیراب شده بود که رقص موزون ابیات وی، جهانی را با طبع لطیفش سرمست میکرد.
برمیخاست و بر سجاده سحر از دفتر احساسات خود برای ملائکه زمزمه میکرد؛ دفتری که با رنگین کمان عشق نوشته شده بود.
قلم تنها همدم این بانوی بزرگ، آن قدر از احساسات پر میشد که با آه پیرزنی آتش میگرفت و با لبخندی بر گوشه لب یتیمی؛ سرشار از شادی میشد.
تصاویر خیالش بر آینه دل مینشیند و در اعماق وجود آدمی ریشه میدواند.
«پروین»، این ستاره درخشان آسمان ترنم شعر، از دستهای گرم آسمان، روی زمین چکیده بود تا فانوس بیداری را در اذهان خاموش خلق روشن کند.
او مرغ منادی بهار شده بود که شب ماندگان مسیر آزاداندیشی را با حنجره زخمی شعرش صدا میکرد.
به پا خاست.
به پاخاست و دردهای ناگفته اجتماع را روی سپیدی کاغذ ریخت.
«پروین» گاه کودکی خردسال میشود و از مادرش سختیهای دنیا را میآموزد و گاه، پرندهای بال شکسته میشود که به سنگ «کودکان» و افراد جاهل زمانه زخمی شدهاند.
گاه «شاه» میشود و غرور خود را به رخ ضعیفان جامعه میکشد و گاه «کودکی یتیم» میشود که از وضع زمانه درد میکشد.
با کولهباری از احساسات ناب سرودن روح بیقرارش را به امواج متلاطم شعر میسپارد.
پروین، خوشه خوشه اشک بود و پیوسته از صبا پیغام میآورد. او شکایت دختران خرد را که حادثه، بیمادرشان کرده بود حکایت میکرد.
دختری خرد حکایت سر کرد
که مرا حادثه بیمادر کرد
او خودنماهای هیچ میان را به نکوهش گرفت:
چرا زنی ره خلق ای سیه دل از پی هیچ
چه پر کنی شکم خودپرست چون انبان
او «حدیث مهر» را از زبان «گنجشک خرد» سرود و مادری را به مهربانی و محبت ستایش کرد. او خود یک مادر بود. او مادر و مهر را همزاد میدانست.
گفتا حدیث مهر بیاموزدت جهان
روزی تو هم شوی چو من ای دوست مادری
او مادر شدن را خوشبختی میپنداشت «خوشبخت طایری که نگهبان مرغکی است».
او شعر را بهانه زندگی نکرده بود، بلکه زندگی را بهانه شعر ساخته بود.
او پروینانه، خوشههای امید و آرزو را در مزرعه سبز سرودش کاشت و برای ما به یادگار
گذاشت.
شعر او شعر امید است؛ امید به فرداهایی روشن، امید به سرشت پاک انسان، امید به سرنوشت سبز خاک، امید به راههای روشن آسمان.
پروین خود، یک ستاره بود؛ یک راه روشن به سمت آسمان، یک ستاره برافروخته در مسیر
خاک.
او مرغ عشق بود، پرندهای از باغهای خرم محبت.
«قاصد معشوق بود از کوی عشق
چهره عشاق را بوسید و رفت»
وقتی سر بر خاک مینهادی مرثیههای منظومت، فقر و بیچارگی انسان را فریاد میزدند و پایههای کاخ ستم را به لرزه میانداختند.
وقتی سر بر خاک مینهادی، هنوز در بهار سی و پنج سالگی عمر، شکوفههای جوانی بر شاخه داشتی.
شاعر آشوبهای میهنی بودی که عصر قاجار و جنگهای جهانی را با ستم شاهان و غارت استکبار بر سر خود حس میکردی و از فقر و نداری مردم میگفتی.
تو شاعر دردهای مردمت بودی:
مارا به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست
بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
چون نسیمی آرام و جاری میزیستی و در پس نگاه نجیبانهات امواج خروشان اندیشه بر صخرههای احساس میخوردند تا گوهرهای ادب بپرورانند:
«بسیار روزگار کند صبر باغبان
تا خُرد شاخکی، شجری بارور شود
چندین هزار سال خورد کوه خون دل
تا سنگریزهای به درونش گوهر شود»
تبعیضهای طبقاتی، کوته اندیشی انسانها، و ... همواره روح شاعرانهات را آزار میداد.
تو برای دل سوختگان از دل مینوشتی و در دادگاه ناجوانمردان به پروردگار عدل و راستی دل سپرده بودی:
«عشق من در من شرار افروخته است
من چه میدانم که دستم سوخته است
من چه دانم کان طبیب اندر کجاست
میشناسم یک طبیب، آن هم خداست»
سر بر خاک نهادی و بر خوب و بد چرخ روزگار دیده بستی.
«این که خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آن همه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
خرم آن کس که در این محنت گاه
خاطری راسبب تسکین است»
فریادهایت را هم آغوش باد، مسافر دشتها و منظرهها کردی تا اطلسیها صبح را وامدار
نگاه روشنت کنند و کاسههای شبنم خیز گلبرگها را از ترنم اشعار تو پر نمایند.
حرفهایت بوی درد ناگفته میدهد.
هیچگاه خود را به دوری از اعتقادات راضی نکردی. خواستی تا همیشه «هنرمند» بمانی،
خواستی شأن هنر را به همه نشان دهی.
جای تو جز در مجلس انس غزلهای نغز نبود.
جذبه کدام مضمون، تو را شیدای وادی بیانتهای شعر کرد و کدام تصویر، استعارهها و کنایهها را پیشکش طبع حسرت برانگیزت نمود؟
بعد از گذشت این همه سال، قلم سحرانگیز تو است که روح دوبارهای در کالبد ادبیات این خاک میدمد و بار دیگر، چشمها را متوجه طبعی آتشین و نگاهی تیز بین میکند.
اشعارت، ضرب المثل زبان مردم و جای در گفتار مرد و زن دارد
«مزدور خفته را ندهد مزد هیچ کس
میدان همت است جهان، خوابگاه نیست»
توکل را چنان در اشعارت گنجاندی که بوی خدا از لابهلای کلمات، خودنمایی میکند.
معیار شدی، معیار شناخت.
«وان پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
وان پادشاه که مال رعیت خورد گداست»
شراب ناب غزلهایت تا همیشه گرمای بزم ادب دوستان است و ابیات شعرت، ساقی سخاوتمند مستان به تشویش دچار.
جمعه
16 بهمن 1383
24 ذیحجه 1425
فریادتان را دار میزنند با این خیال که این فانوس را خاموش کنند، اما غافلند از این که فریاد، مردنی نیست، فریاد را نمیتون حبس کرد، فریاد را نمیتوان دار زد.
فریاد، پنجره به پنجره پراکنده میشود، بال در میآورد و پنجره به پنجره، کوچه به کوچه، سینه به سینه منتقل میشود.
فریاد، با دستهای بسته هم پرواز میکند.
فریاد از بالهای دار نیز شنیده میشود.
قسم خوردهاید که بایستید و فریاد بزنید؛ بیآنکه ترسی از دارها، از این گونه مردنها به دل راه دهید.
سرهایتان بالای دار رفت، اما فریادتان حلقوم طناب را پاره کرده و استقامتتان را سرود،
مردانگیتان را سرود.
تا لحظه نفس کشیدن رگهایتان تاریخ، زبان به تحسین شما گشوده، صدای عدالتجویتان را در پهنای زمان منتشر میکند.
تاریخ، شما را همواره زنده نگه میدارد.
این قانون لایتغیّر تاریخ است که کسانی در تاریخ در تمام ادوار زندگی زندهاند که این گونه جان بدهند.
... سالهاست که باد، بر پیکرهایتان که حالا بر بالهای دار سبز شده است، میوزد و نسیم، از شمال پیراهن خونین شما جان میگیرد. و ابرها در هوای چشمهایتان باریدن میآموزند.
سرهای شماست که ترجمان سرافرازی و سربلندی است.
سرهای شماست که به تاریخ عزت میدهند و تاریخ، به حق شما را «سربداران» خوانده است.
شنبه
17 بهمن 1383
25 ذیحجه 1425
تاریخ را باید در این نقطه متوقف کرد. مبدأ انسانیت از این نقطه که اصحاب کسا در آن جمعاند، شروع میشوند.
در این جا میتوان غایات الهی آفرینش و نهایت راه انبیای پیشین را دید و فهمید.
اگر میخواهی مصداق آدمی را ببینی که مسجود ملائک شد، به این جا بیا!
این جا، همان نقطهای است که از تمامیت روح انسان پردهبرداری میشود.
اکنون هزاران سال از هبوط آدم ابوالبشر و رنجی که او با خود حمل میکند، میگذرد؛ ولی گویی همه کائنات منتظر چنین لحظهای بودهاند تا خداوند در پاسخ به ملائک که سخن از فساد و خونریزی آدم در این کره خاکی میکنند، اشاره به «انّی أعلم ما لا تعلمون» فرماید.
فرشتگان، آن روز فقط قابیل را دیدند و ظلمهای تاریخی فرعونیان و اصحاب کفر و شرک و جنود یزید که خون مظلوم را بر زمین میریزند؛ زیرا چشم فرشتگان، چشم عقل است و عقل
کجا میتواند در سرای عشق بال گشاید؛ جبریل امین هم که باشد، پر سوخته از معراج عشاق بازمیگردد.
پس روزی بر تاریخ این سیاره رنج گذشت که در آن ستارگانی درخشیدند که آسمان، دامن خویش به خاک سایید و تمامی عرشیان افلاکنشین، برای جمع کردن تهماندههای سفره کرامتشان به پایین آمدند.
در خانهای که سه بار به روی فقیر و یتیم و اسیر گشوده شد، راهی به سوی سدرهالمنتهای اسما و صفات الهی باز کرد که تجلی تامه آن را در ارواح مطهره آن خانه باید جستجو کرد.
این جا دیگر سخن از فتح قلههای افتخار و فضیلت انسان نیست، بلکه در این جا باید نشان از فتح ابواب غیبیه را یافت و ظهور انوار منیره را دید.
این نقطه، تلاقی آسمان و زمین است، تقاطع عرش و فرش است، اتصال افلاک و خاک است!
کودک از مدرسه باز میگردد، مادر در را باز میکند، لبخند میزند، این جا خانه است؛ پنجرههایی دارد رو به روشنی، با گلدانهایی سرشار از عطر شکفتن، اما هنوز بچههای دیگر و پدر نیامدهاند.
«مادر» یک دلواپسی مهربان است که در خانه قدم میزند و گاه در قاب پنجره رنگ میگیرد.
مادر، یک مهربانی دایم است که در خانه جریان دارد، گلها را آب میدهد و اندوه آیینهها را دستمال میکشد. مادر به ساعت نگاه میکند.
حالا پدر و برادر هم باز میگردند. سلامها پر میگشایند.
مادر، قوری را روی سماور میگذارد.
نیمی از صورت مادر، مثل نیمی از صورت ماه، در پشت بخار گم میشود.
نیمی از جوانی مادر در پشت بخار سالیان، لبخند میزند.
همه ما کوچک میشویم.
من کودکی شش ساله هستم و خواهر کوچکم نیست، تنها رؤیایی از او در پشت پنجره لبخند میزند.
حالا میدانیم که اگر خانه نبود، ما نبودیم، رؤیا نبود.
چقدر پدر مهربان است!
چقدر مادر مهربان است!
مهربانی چقدر شبیه مادر است!
چقدر خانواده مهربان است.
نخستین روز تنها بود و از زمان آفریده شدن، سنگینی این تنهایی را حس میکرد!
چشمهایش در جستجو، تا همزاد و همنوع خویش را بیابد.
و آن گاه، از دل احساسات «آدم» زاده شد
او زاده شد تا عاطفه در قاموس آفرینش، مفهوم خویش را بیابد.
آفریده شد تا آدمی به تکثیر بودن، بپردازد و لغتنامه خلقت، به نام «خانواده» مزین شود.
«خانواده»، جلوه زاری از بهشت رحمت الهی در زمین است.
خانواده، مفهوم زیبایی آفرینش، نزد آسمانیان است.
خانواده یعنی سوره سوره پیوند امید و آرزو، تلاش و همفکری، عطوفت و همراهی که شأن نزول خویش را تنها سر نهادن به قضا و مشیّت الهی میداند و بس!
خانواده یعنی همراهی؛ همراهی دستهایی که برای ساختن خانه، جامعه، کشور و جهان آکنده از زندگی، با هم متحد میشوند و در سایه هدایت خداوند، به «حبلالمتین» سعادت چنگ میزنند!
و خداوند، خانواده هستی را تشکیل داد و عناصر اربعه را در کنار زمان و مکان نشاند. و نعمتهایی را به «خانواده» ارزانی داشت. افسوس که این نعمتها کمکم در غبار روزمرّگیها از یادها میروند و نگاه بشر تنها به روزنههایی کوچک محدود میشود؛ روزنههایی چون کار،
درآمد، خرج!
کسی وسعت زندگی را لابهلای غزلها نمیسراید!
کسی به فکر بودن در کنار شمعدانیها نیست!
کسی کوچه را برای دیدن همسایه نمیخواهد.
کسی گرمای دست خویش را با تهیدستان تقسیم نمیکند!
کسی به خاطر خانواده، برای خانواده کاری انجام نمیدهد.
و کمکم خانواده فراموش میشود!
کمکم خانواده بزرگ جهان که خداوند برای برخورداری از نعمتها یکسان آفریده است، فراموش میشود؛ آن گاه واژه خانواده را دیگر باید میان لغتنامهها به جستجو نشست!
چشم که میگشایم، صبح از دریچه تبسّمهای پدر، به من سلام میدهد.
مادر، سیب سرخ خنده به دستم میدهد.
دستهامان در هم گره میخورد!
همپیمان میشویم، زیر سقفی آراسته به صفا و سادگی.
پدر، سوار مرکب تلاش میشود و میدود.
مادر اما میماند تا سرود زندگی را برایمان ترانه کند.
همه جا که به رنگ ستاره درآمد، پدر بازمیگردد؛ آب و نان در مشتش.
دستان سخت کوشش را که میگشاید، پر از رونق و زندگی است.
خوشبختی، جویباری است که هر لحظه از لابهلای دستان ما جاری میشود.
در لابهلای خندههای ترد و تازه ما گل میکند.
و در چشمان زود باورمان جای میگیرد.
عصاره عشق، در رگهای ما جاری است.
مادر، همیشه از در تدبیر وارد میشود.
پدر، همیشه کوه غصههایمان را در دستان مشتکرده همتش خرد میکند.
لحظات، هر لحظه در پشت لبخندهای گرممان جان میگیرد.
ای بهشت آرزوهایم!
اندوه تو، اندوه من است.
نام تو را برای همیشه در مزرعه کوچک قلبم میکارم، تا هر صبح و شام، از شاخههایت سیب سرخ شادی بچینم و در سایه سار امنت، لحظهای بیارامم.
چه زیباست روزهایی که با تو به شام میرسانم.
و شبهایی که با تو به ساقه خیال میآویزم!
همیشه پایدار باش، ای بزرگترین سهم من از زندگی.
ای خانواده کوچکم.
دوشنبه
19 بهمن 1383
27 ذیحجه 1425
آسمان، وسعت کوچکیست برای آنان که دلهایی به بزرگی عشق دارند و پرندهگی، سهمی اندک برای آنان که بالهایشان، سر سوختن در شعلهورترین هنگامهها را دارد.
آه، ای عقابان تیز پرواز! ردّ بالهایتان در وجب وجب آسمان این سرزمین، حدیث شوریدگی و ایثار میسراید و آوازه جوانمردیتان، سالهاست در گوش این خاک سرفراز، زیباترین ترانهها
را زمزمه میکند.
آن روز که خفاشان ظلمت سیرت، به قصد پایین کشیدن خورشید استقلال و آزادی این مردم، آسمان آبی ایران را قرق کرده بودند، مردانی از نسل آفتاب سوار بر پرندگان آهنین بال، خواب شوم آنان را به کابوسی وحشتناک بدل کردند.
ابرمردانی چون شهیدان شیرودی، کشوری، بابایی و دوران، سروقامتانی بودند که خاطره
دلاور مردیها و رشادتهایشان، تا ابد در ذهن ملت بزرگ ایران خواهد ماند؛ هم آنان بودند که نشان افتخار و سربلندی را بر سینه این خاک پرگهر به امانت گذاشتند.
رفتند تا کبوتران این آسمان، بوی پرواز را در ذره ذره وجودشان حس کنند.
رفتند و از کرکسان بی آسمان، مجال تنفس در هوای پاک این سرزمین مقدس را گرفتند. شاهین سیرتانی که در بحبوحه پیروزی سبز بهمن 57، نخستین کسانی بودند که به ندای پیر
جماران لبیک گفتند و از دل و جان، برای به بار نشستن نهال استقلال و آزادی ایران کوشیدند.
ابرها همسایگان دیرینهشان است و خورشید، نخستین بارقههایش را بر چشمهای آیینه سان جوانمردانی چنین غیرتمند میپراکند.
ای مجاهدان نستوه! پرندگان، بلندترین قلهها را بر بالهای شما تجربه میکنند و پنجرهها آفتاب را از چهرههای روشن شما وام میگیرند.
از کوه شانههایتان، جویبار رشادت و جسارت جاری است و عشق این سپید سرخگون، برازنده دلهای وسیع شماست.
آمدی تا ایران بماند و آن هنگام که قطرههای خونتان بر خاک این دیار لالهگون میریخت قلبهای پرخروشتان، نگران روزهای آینده وطن بود.
آسمان نگاهتان تا همیشه تاریخ، روشن باد.
«چنان درخت در این آسمان، سری داریم
برای حادثه، دست تناوری داریم
وفور فتنه اگر هست، آسمان با ماست
که چشم لطف ز دنیای دیگری داریم»(1)
1) . زندهیاد، سلمان هراتی
آسمان، قرق پرواز شماست؛ آسمان قرق سربلندیتان.
سینه ابرها را میشکافید.زمین،عزم راسختان را به تماشا نشسته است.
زیر بال میگیرید زمینتان را.
رگهایتان از ذره ذره ایمان به خاک وطن پر شده است.
آن گاه که در آسمان پرواز میکنید، پشت گرمیتان عشق به سرزمینی است که عشق به آن در خونتان جاری است.
آسمان، بازیچه پرواز شماست.
سربلندیتان را هر روز به رخ خورشید میکشید و شبها، شهابها پروازشان را از شما وام میگیرند.
ستارههای دنبالهدار دنباله درخشندگیتان را بر سینه شب نقاشی میکنند.
میدانم که ابرها به بال شما سوگند میخورند، رقصتان را تمام پرندهها در خوابهایشان
حسرت میخورند. رقصتان را تاریخ، در خوابهای اساطیرش ندیده است.
راستی، عشق به کدامین اوج اینگونه پروازتان میدهد؟
کدامین اوج را پشت پلکهایتان خواب دیدهاید؟
به کدام اوج مینگرید که اینگونه در چشمهاتان شوق پرواز، بال بال میزند؟
آسمان، راز زندگی تو است.
یادت میآید خاطرات خط مقدم آسمان را که از اوج، گم شدن هویزه را گریستی، که دورنمای پرپر شدن خرمشهر را نگریستی؟
چشمانت رو به افق، نگاهت رو به بالا و دست در زمین؛ اینگونه بود که جاودان شدی.
کدام حادثه هولناک در افق نگاهت نمایان است که تو را این چنین از دریچه لایتناهی ابرها میگذراند؟
چشمانت در خلسه خواب است، اما با غرور پیش میروی.
شب، بر چشمانت چنگ میزند، اما سینه آسمان را میدری!
هر لحظه به اوج نزدیک میشوی و به خدا نزدیکتر.
کبوتران، هر لحظه به سویت شتاب میگیرند.
تو از ستاره هم مقدّستری، وقتی از زیر پوست آسمان بیرونمیزنی و خواب ستارگان را میشکنی.
وقتی هر شب، سر سفره ستارگان جرعهای نور مینوشی تا چشمان پویایت فروغ ابدی خویش را از یاد نبرند و تبسّمهایت عطر همیشگی فرشتگان را با خویش بکشند.
در این هوای سراسر حادثه خیز، چشمانت را پرواز بده.
بر گرد توفان تبدار آسمانمان.
بچرخ و بچرخ!
خوشا به حال تو که هرگز زمینگیر خاک نمیشوی!
ای گوش جانت آمیخته با موسیقی اصیل آسمان!
ای چشمهایت سرشار از سپیدی بال فرشتگان!
ای رهادل آسمانی!
تو در افقهای تلاش و آزادی، همواره میدرخشی.
و اینگونه است که پرچم آزادی و امنیت، همواره در آسمانمان در اهتزاز است
عقابها هم میدانند که دیگر سلطان آسمانها نیستند، وقتی تو زوایای آبی این بیکرانه را جولانگاه شکوه خود کردی.
خود را از زمین که جدا میکنی، تمام جهان را زیر پایت چه ناچیز میبینی و خود را ناچیزتر و به خدا نزدیکتر.
دیگر زیر پایت خاک، غرورانگیز نیست.
دیگر برایت این جهان خاکی تکیهگاه محکمی نخواهد بود. تو با چشمهای خودت حقیر
بودن این زرق و برق را دیدهای و خود را به تکیهگاه فناناپذیر هستی گره زدی.
هر بار که با پروازت آرامش را از دل ناآرامت میگیری و هیجان سفری دوباره را میهمان
لحظههایت میکنی، دل از تمام تعلقات میکنی و خود را آماده هر اتفاقی میکنی.
دستان معجزهگر توست که بر صفحه زمان حاکم شده و راهها را به اراده خویش به هم پیوند میدهد و مسیرها را کوتاهتر مینماید.
اگر چه در بستر هیجانی ممتد و مستمر هستی، اما دل آسمانیات دروازه قرار و آرامش است. دروازه نوری که انسانها به آن تکیه میکنند و سرنوشت خویش را ـ در سفر ـ به بالهای
بیهمتایت میسپارند. تویی که غرور و نخوت آسمانها را شکستی و بر تارک این صفحه همیشه آبی نام خویش را حک کردی.
از دیوارهای بلند آسمان بالا رفتی. جهان اطرافت آبی آبی است؛ درست مثل دلت، مثل
حرفهایت.
نه! این رنگ آسمان نیست که دلت را آبی کرده؛ این تویی که صفای خویش را بر صفحه ناسروده آسمان ریختی.
دور و برت را میکاوی؛ نگاههای امیدوار، چون دشنه بر بدنت فرو میرود.
ذکر حق میگویی و دلهرهها را به دست زمانهای گذشته میسپاری و بالهایت را میگشایی.
هنوز هم آبی آسمان، قدرت نمایی تو را میشناسد و سالهاست عقابها میدانند که دیگر سلطان آسمان نیستند.
با کدام ترانه نسروده، با کدام حنجره داغدار؟
پلکی نمیزنی روزهای ابری شعر را؟
چشمت نمیکاود آسمانهای درنوردیده نظم را؟
بهارت را به کدام قلم بیتحرک کشیدهای که واژههایت بوی شکوفه میدهند؟
پارههای جانت سرشار هیجانی است شگفت که میسوزاندت از شوق سرودن.
تو را میشناسند کلمات، تو را میشناسند ابیات، بیتابانه نامت را میبرند واژهها.
کجای خاک، قلمت را دفن کردهای که هنوز بوی تند گلستانت بیخود میکند خاک متراکم را.
کجای خاک فرو خمیدهای که هنوز با بوی نارنجهای نو رس، ترانههای تو در دهان شیراز میتراود؟
چشمی بگشا بر این پاییز یکدست که بی تو در بیرنگی غوطه میخورد
نظم، کلمات، فوارهوار میریزد از دهانت، و پیوستگی صفحات.
قلم به دست میگیری و از خاک میگذری؛ پلهای بالاتر از خاک.
دستانت به آسمان میرسند؛ سرشار از سبکی، سرشار از رنگ.
کلمات را برمیانگیزی در محشری که میآفرینی.
تکرار میشود نامت لابهلای صفحات تاریخ.
بزرگمرد! که روحت آویخته بر سروهای سبز، که نامت بلند بر ستیغ پافشرده شعر، که دستانت جوانه زده در بهار کلمات.
نفست، عطر سرودن میدهد.
بیخودیات را فریاد میزنی؛ تو میسرایی یا کلمات میسرایندت؟
ای شعر جاری در شریانهای زمان!
در کدام چشمه جوشان الهام دست و رو شستهای که شعر میجوشد از بند بند تنت.
آینهای که روبهرویت نفس تازه میکند، چشمهای مشتاق توست در جستجوی رسیدن. فصاحتت، میشکافد پیکره جملات را و میسازی، پیکرهای تازه با واژههایی از جنس بلور.
تند میتازی در گردنههای عبور؛ نه به گرد عبورت میرسد و نه به چشمه کلمات بلورت.
میوزی و میگذری.
ترانههایت، شبانگاهان، میوزد لابهلای سپیداران کهن.
شیراز نفس میکشد در هوای صاف نفست.
در آسمانی از خیال بال میزنی که نمیتوان بال گشود در آن؛ حتی به نیت نگریستن در عظمتت.
دستانت را تکان میدهی و شعر میریزد از بند بند انگشتانت.
در شریانهایت شعور میجوشد و سبز میشوی با هر واژه که میسازی و میسرایی.
ای خود ترانه شگفت بر زبان تاریخ.
مینویسی و به جای سیاهی، خورشید میتابد بر صفحات پر شده از معرفتت.
رد میشوی و قرنها بهار، جوانه میزند از نوشتهها و سرودههایت
صدایت را بر کدام قلم آویختهای که سالهاست برگ برگ هر دفتری درآهنگ کلماتت، بهار را لمس میکند؟
کدام دریچه را برای دلتنگیها گشودهای؟
کدام دریچه را گشودهای که این گونه، رخوت قفسها را میگیری و بال پرواز میدهی تنهای در قفس پوسیده را؟
به راستی صدایت را از کدام حنجره به ارث بردهای که طنین صدایت، سالهای سال است که در گوشها پیچیده است و بهشت را بر سفرههای دلتنگ میریزد؟ بی سبب نیست که کلماتت ملال از دل میبرد چرا که «در اوراق سعدی نگنجد ملال»
بلبلان شیراز صدایت را در حنجره میبافند و شولای دلهای عاشق میکنند.
صدایت را بر دوش خلوتهای شبانه میدوزند تا غبار دلتنگیها را بروبد.
صدایت را دلسوختههای نیستان در گلو میپیچند و وادی به وادی، بادها عطر کلماتت را به دوش کشیده، میپراکنند.
«مرا معلم عشق تو شاعری آموخت».
آری! تنها معلم عشق، اینگونه آموختنی را میداند، اما این تو بودی که شایسته چنین آموختنی بودی.
این بالها فقط برای شانههای تو آفریده شدهاند.
این کلمات، فقط از خون تو بیرون میریزد و شعر میشود.
این شعلهها فقط از دهان تو بیرون میآیند و جان دلسوختهگان را به آتش میکشند؛ آتشی که رهایی از آن را هیچ دلسوختهای آرزو نمیکند.
راستی که معلم عشق، شعر را در رگهای تو ریخته است تنها تویی که سینهات موطن این الهام الهی است و قبای سخن تنها تو را سزاوار است:
«نه هر کس حق تواند گفت گستاخ
سخن ملکی است سعدی را سزاوار»
سعدی، معلم اخلاق است؛ آموزگار بزرگ عشق.
عشق سعدی، مثل غزلهایش سهل و ممتنع است. سهل است؛ چرا که با فطرت بشر عجین است. ممتنع است؛ زیرا بیپیرایه است، زیرا بی پرده است.
واژه عشق بر زبان بسیاری از مردم، روزی هزار بار تکرار میشود، اما هرگز تارهای قلبت را به لرزه درنمی آورد. کسی از درونت فریاد میکند ؛ باورش مکن.
اما سعدی آهنگ عشق مینوازد، احساس میکنی جانت در اهتزاز درمیآید. حس میکنی
سخن دل است که بر زبان آمده است. باور میکنی که دل به فغان آمده است. اگر شک داری، این چند بیت را بخوان:
«من از دست کمان داران ابرو
نمییارم گذر کردن به هر سو
دو چشمم خیره ماند از روشنایی
ندانم قرص خورشید است یا رو
لبان لعل چون خون کبوتر
سواد زلف چون پر پرستو
همه جان خواهد ازعشاق مشتاق
ندارد سنگ کوچک در ترازو»
عشق سعدی، عشق پاک است، عشق بیریاست؛ از اعماق جان برمیخیزد و لابد در اعماق جان مینشیند. عشق سعدی، همراه اخلاق است
از نگاه سعدی، انسان با عشق و اخلاق، انسان است. انسان بی عشق ناتمام است
سعدی، گلستان عشق و بوستان اخلاق است.
سعدی، حکایتهای عشق و اخلاق را در هم آمیخته است و در قالبهای شیرین شعر و نثر، برای ما به یادگار گذاشته است.
روانش چون گلستانش خرم و سرسبز باد!
قرنهاست که از سرای خاکی رخت بر بسته است، اما هنوز هم خاطر حزین درون، شعرتر شیخ شیراز را طلب میکند!
در گلستان و بوستان، به یاد لحظات شیرین سرایش درّ افشانش قدم مینهم و پند و اندرزهای لطیفش را با جان و دل مرور میکنم!
یاد شاعر عشق و معشوق و غزل و قصیدهسرای به نام، در جمع دلگشای یاران محفل انس زنده نگه داشته میشود و درّ ناب کلامش روح بخش خلوت دوست دارانش است!
سعدیا کلمات زلالت را در هیچ قریحهای نمیتوان یافت!
تو، شاهد و شمع و شراب را دردانه غزلسراییات کردی و عهد دلت را با شیرین لبان بستی!
«می» خوشگوار کلامت را در پیاله ابیات ریختی و جرعه جرعه ابیاتت را به خواستاران کلامت نوشاندی.
چه نازک اندام است واژگانت!
چه پرصلابت است گفتار سهل و ممتنعات!
چه زیباست نازک اندیشی قریحهات و چه پر صفاست لطیف اندرزهایت!
«سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست
تحفه روزگار عهد شناخت
آفرین بر زبان شیرینت
کاین همه شور در جهان انداخت»
سعدی!
تو سبزترین ترانه خیال را زمزمه کردهای.
پرنده احساس را در آسمان عواطف، به پرواز درآوردهای.
ساحل تحمل خویش را به دریای خرد سپردهای.
سعدی!
قطرات خیالانگیز تو دریایی از زیباییهاست.
ستارگان کلامت در آسمان فصاحت میدرخشند.
گلستان و بوستان تو باران بلاغت است.
رنگ شعرهای تو آبی است، مثل آسمان، مثل آب.
شعرهایت طیفی از نورست، مثل ماه، مثل آفتاب.
جان کلام تو، نسیم کوچههای زیستن است.
فصل شعرهایت بهاری است.
گلستانت راز و رمز بودن است.
تو را میشود هنوز احساس کرد؛ لابهلای گلهای معطر شعر، میان گلستان ادب.
ای ستاره درخشان آسمان پارسی!
طلوع یاد تو شکوفایی گلهای غزل است.
حمیده رضایی
بگوش شهر بخوان درد بیامانت را
سکوت سوختهات، شور ناگهانت را
کدام شعر تو را این چنین به وجد آورد؟
کدام شعله چنین پارههای جانت را؟
تو میسرایی و با خود نسیم خواهد برد
شمیم دلکش هر باب بوستانت را
توان بال زدن نیست تا تو ـ تا خورشید ـ
به سمت نور، بلندای آسمانت را
کدام سِحْر چنین کرده است با نفست
که مثل شهر بنوشند شوکرانت را
خدا گمان کنم اینگونه خلق کرد تو را
بنا نهاد تو و شوق بیکرانت را
خدا گمان کنم از سوز شعر جانت را
خدا گمان کنم از واژهها جهانت را
تو در ترانه شیراز میتراوی باز
برای شهر بخوان شور ناگهانت را
سهشنبه
20 بهمن 1383
28 ذیحجه 1425
2005 .Feb .8
یاران باوفا گرد آمده بودند، تا در قحط مردمیها، صلایی دوباره فراگیر شود که: «هیهات مِنّا الذلة»!
یاران، گردآمده بودند تا کربلایی دیگر بیافرینند؛ کربلایی که این بار صحرایش سنگزار «حرّه» و آوردگاهش «کوچههای مدینة النبی» بود!
گویی هر شهری را «کربلایی» باید و هر روز را عاشورایی که جوانانش، سینه به شمشیر عشق بسپارند و پیرانش سر به سودای شهادت!
کودکانش دل به زخم پیکان و زنانش سر به محراب صبر بگذارند.
چند روزی از «ذیالحجه» مانده بود و سوداییان عشق حسین علیهالسلام خود را آماده میکردند تا یادمان عاشورای دو سال پیش را این بار با جانفشانی در حریم کوی دوست برگزار کنند.
دستها قبضه شمشیرها را فشرد و با فریاد «یا لثارات الحسین علیهالسلام» حس تازهای در جوانها
پدید آورد!
خون حسینی علیهالسلام دردلها جوشید و مدینه در هیجانی شگفت، به عظمت فراموش شده خود اندیشید.
حس کفر ستیزی، تمام بیتفاوتیها را از رگها زدوده بود و جوانان مدینه از اندیشیدن به شهادت لذت میبردند.
نمایندگان ابلیس از سرزمین نور بیرون رانده شدند و عامل بیاعتبار «یزید» با خفت از مدینه اخراج شد!
شور جوانان آزاده، بیرون از وصف و آسمان مدینه آکنده از عطر شادی یاران مبارز بود.
اما گویی تنگنظریهای روزگار را پایانی نیست!
دست ناپاک ابلیس این بار از آستین «مسرف بن عقبه» بیرون آمد و خانهها و کوچهها و میدانها و معابر جلوهزار شهادت شد؛ شهادتی که عطر کربلا داشت و بار دیگر، داغ، داغ فرزندان برومند بنی هاشم بود و شهادت عون و ابوبکربن عبداللّه جعفر.
بار دیگر، هنگام جهاد فرزندان نور با ابلیسزادگان تیرهروز شام بود و شمیم عطر شهادت حتی آسمانیترین آستان کبریایی را فراگرفته بود.
گویی تیره روزان شام حتی به ظاهر حاضر به حفظ حرمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله نبودند؛ به مسجد و مقبره حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله تعرض کردند.
شیون آسمان به نهایت رسید و پناهندگان حریم نبوی صلیاللهعلیهوآله، جام واپسین شهادت را با جان و دل نوشیدند!
چهارشنبه
21 بهمن 1383
29 ذیحجه 1425
2005 .Feb .9
تنت را خیابانها به دوش میکشند.
زمزمهات را خیابانها شبزنده داری میکنند.
قدم هایت را بر دوش کدام خیابان گذاشتهای و صدای افتخارش را نشنیدهای؟
قدم هایت را پر صلابت بردار! بگذار طنین قدم هایت، تن در خوابماندگان را بلرزاند. بگذار بدانند مرد خیابان، در خانه و در بستر نمیمیرد؛ مردان خیابان بر سنگفرش خیابان چونان درختان ایستاده میمیرند. سالهاست رفتهای، اما هر روز خیابانها خوابت را میبینند؛ با همان سینه ستبر و پاهای محکم ایستاده، با همان فریادی که زاییده زخمهای مردمت بود.
ردای آزادی و آزادگی تو را سزاوار است. شولای شهادت را بر قامت مردانی چون تو دوختهاند؛ مردانی که تنها وقتی آرام میگیرند که خواب بر پلکهایشان سنگینی کند، مردانی که زندهاند؛ چون عاشقند، میمیرند چون عاشقند و یادشان نیز زنده است؛ چون عاشق بودند.
این خیابانها مردانی چون تو را سالهای سال نه، بلکه تا وقتی تاریخ، آزادی و آزادگی را ارج مینهد، به دوش میکشند و همه جا از گلوی شما فریاد میزنند.
خون مردانی چون توست که از گلوی قلمها میچکد و تاریخ را همیشه زنده میکند
تاریخ باریههای شما نفس میکشد. میایستد در مقابل ظلم، در مقابل زنجیر در مقابل پنجههایی که بر گرده مردم بیچاره کشیده میشود.
خیابانی شهید! نامت را امروز بچههای مدرسه روی پیشانیشان مینویسند و با افتخار، تو را بر کتیبهها مشق میکنند.
مردان امروز به یاد تو با افتخار در خیابانها قدم میگذارند. مردان امروز، فردا خون تو را، نه تو را که خونت همواره جاری است، در رگهایشان میتپند. تو زندهای و شهر با ریههای تو نفس میکشد، از صدای تو جان میگیرد، از صدای تو ...
پنج شنبه
22 بهمن 1383
30 ذیحجه 1425
2005 .Feb .10
بوی رهایی میآید و صدای پرواز پرندگان آسمانها را به غلغله میخواند؛ گویی کسی قفل قفسها را شکسته است.
شهر در ازدحام زنان و مردانیست که سالهای سیاه بردگی را به سپیدهدم آزادی پیوند زدند؛ آنان که از پانزده خرداد 42 تا بیست و دو بهمن 57، ناگوارترین حوادث را پس پشت نهادند و
خونینترین روزها را تجربه کردند که رها شدن از اسارت سنگین است.
پرندگی کردن، بال میخواهد و آسمان؛ و این دو را برده داران شب سیرت به تاراج برده بودند؛ با این همه، خورشید بهمن 57 در بیست و دومین روز از مشرق اراده این ملت طالع شد و رستمی دیگر، دیو سپید استبداد را به بند کشید. صدای انقلاب ایران در گوش جهانیان پیچید و خشم استکبار را برانگیخت.
دیگر تمام شد شبهای بیمهتاب، آسمان بیپرنده، سرزمین بیبهار.
از این پس، هر شب، گل مهتاب به سمت پنجرههای منتظر باز میشود و آسمان با آواز پرندگان به خواب میرود.
این سرزمین دیگر به خزان نخواهد اندیشید و بهار، در خیابانهای سپیدش خیمه خواهد زد.
مردمان خاک آلود پایین شهر را دیگر غمی نیست که وارثان اصلی زمین آنانند.
بوی رهایی میآید و کودکان معصوم وطن، دست در دست خورشید، به جستجوی روشنترین ابرها میروند.
دختران شالیزار، بر شنهای ساحل قدم میزنند و از پیراهن آبی دریا میگویند. بر فراز دکل کشتیها پرچم هایی به اهتزاز در میآید و مادران منتظر، در ایستگاههای قطار، مسافران آزادی را در آغوش میکشند.
ما پیروز شدیم. حالا هر روز، امام آزادگان از بلندای جماران برایمان دست تکان میدهد، لبخند میزند و اشک هایمان را از گونههای تب آلود، با دست مهربانیاش پاک میکند.
ما، بودن، ماندن و ایستادنمان را در چشمهایش خلاصه کردیم و او، نگاهمان که میکند، هزاران پرنده از شانههامان بال میگیرد.
ما پیروز شدیم و درخشانترین ستارهها را به آسمان میهن آوردیم و این همه را شهیدان آزادی، با قطرههای خونشان در دفتر مبارزه و ایثار سرودند؛ امید که فرزندان این سرزمین،
پرچمدار همیشگی راه مقدسشان باشند.
طومار ستم را در هم پیچیدند، مردانی از جنس فولاد از نسل خورشید، با چشمهایی روشن، دلهایی آتشین و پیمانهایی محکم.
دو هزار و پانصد سال تاراج، اسارت، بندگی، حقارت... بندهای هزار لای ستم را دریدند، مردانی از جنس فولاد ...
... و صدای پیرمردی از خطه خمین، پارههای اراده مردم را به هم پیوند زد. توفانی از خشم و
خروش و ایمان، حجم خیابانهای شهر را پر کرد.
پایههای استبداد میلرزید.
تاریخ، چنین خروشی به خود ندیده بود.
ایران به غیرت فرزندانش میبالید.
شکوفههای مکتب خمینی گل داده بودند. کودکان در گهواره دیروز، امروز قد کشیدهاند؛ ایستادهاند و مردانه فریاد میکشند و حقیقت راهشان را در گوش جهانیان منتشر میکنند.
به حقانیت راهی که میروند یقین دارند. این راه، رو به روشنای خوشبختی است. از زمستان تا بهار آزادی راهی نمانده. مردانه باید مسیر سخت قیام را پیمود.
اعلامیه، شعار، تظاهرات ... خون، گلوله، مرگ، نه! شهادت ...
شهادت، بهترین مسیری است که کشتی اانقلاب را به ساحل آرام آزادی میرساند.
شهادت، شیرینترین شهدی است که خذاوند در کام جانشان میریزد. خون، بهای پیروزی میشود.
... شهری که دیروز بوی باروت میداد، امروز از عطر گل و نور و اسپند سرشار است.
گویا دوباره کعبه را از «لات» و «هُبَل» و «عُزّی» تهی کردهاند. بتهای قرن بیستم، یکی پس از دیگری میشکنند. اللّه اکبر، اللّه اکبر.
شهر پُر از آوای چلچلههاست.
جمعه
23 بهمن 1383
1 محرم 1426
2005 .Feb .11
به شمارش روزهایی که چون ابر در گذرند، سالی گذشت.
به بارش لحظه هایی که سکون نمیشناسند، عمری گذشت.
ثانیههای بی بازگشت، چون برقی از برابر چشمها عبور کرد و حالا سالی نو به تقویم قرآن، به لهجه پیامبر، سال هجری قمری، پا بر قلب سپید روزگار نهاده است. تا مدار زندگی بر محور حق بگردد و در نو شدن ماهها، هلال پاکی را در آغوش بگیرد.
محرم، رنگ دیگری در تقویم دارد؛ رنگ سرخ شهادت، با ردّ پای حیات دوباره کائنات، از عاشورا تا همیشه تاریخ.
محرّم، مَحرم رازهای نینواییان است و تقویم شیعه با خون آغاز میشود؛ با ایثار و تعهد و اخلاص، با نام خون خدا، حسین علیه السلام، با مرثیه زینب صلیاللهعلیهوآله و عباس علیهالسلام.
تقویم شیعه با اشک تازه میشود.
تقویم شیعه خزان زده یک روزگار غربت و درد است و منتظر تاریخ طلوع، هلال ظهور، ظهور هلال و تا روز شکوفایی نرگسها، اشک خواهد ریخت.
صدای کاروان میآید؛ کاروان عشق، کاروان شهود، کاروان شهید.
صدای کاروان میآید و فرشتگان اندوهناک، بالهایشان را بر خاک افسوس میسایند. آه، اینجا کربلاست، اینجا سرزمین رنج و بلاست و اینجا جایگاه خون مظلومان است. اینجا
سرزمین مرثیه است.
بسرایید ای نخلها، ای خاک تفتیده تف؛ بسرایید از حماسه و عشق، از رازهای سر به مهر، از اسبهای بی سوار.
اینجا محرم است؛ فصل آخر عشق، منظومه مطنطن شهادت. حسینیههای مکتب سرخ بهار، بر پا میشوند.
دستههای
عزاداری، دوشادوش بادها به راه میافتند.
سطرهای آشفته دلم، مویه کنان مرثیه میخوانند.
اینجا میعادگاه است؛ میعاد با گلهای سرخ خون، میعاد با دستان معطر عباس، میعاد با انفس آزاده حُر، میعاد با عطش، میعاد با حماسه، میعاد با طرز عاشقانگی باران و میعاد با لحن محزون «أَیْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلإ ...».
این نیز آیتی خواهد شد بر استواری و صلابت گامهایتان در مسیری که قدمهای شما را به چشم خویش پذیرا شده است.
این نیز حجتی است بر حق بودن ادعایتان که یکی هست و هیچ نیست جز او. این آغازی است بر پایان سختیها.
روزهای سخت را پیشتر از این نیز تجربه کردهاید.
این نیز امتحانی است الهی؛ قوم خویش را بشارت بده از پیروزی که در راه است. روزهایتان را به خرما افطار کنید. نمازهایتان را زیر سایهبان داغ خورشید اقامه ببندید و ببینید آنان را که در ذهن خاک خوردهشان خیال شکست شما را پرورش میدهند، این آفتاب داغ، شهادت میدهد ایستادگی شما را در برابر دهن کجی ریگهای جهالت. آفتاب، شهادت میدهد صلابت قدمهایتان را ....
کدام خیال باطل میاندیشد که گرسنگی از شما توانی خواهد کاست و تشنگی شما را به تنگنای بیصبری میکشاند؟
شنبه
24 بهمن 1383
2 محرم 1426
2005 .Feb .12
دل به تقدیرم میسپارم تا در این تقدیر غریب ببینم چشمهای آواره که از این نیزه به آن نیزه میدود.
تا دیروز عباس علیهالسلام بود و اکبر علیهالسلام و هزاران جوان بالابلند دیگر که زانو میزدند و رکاب میگرفتند تا کودکان از شانههایشان بالا بروند
و امروز،
کودکان قامت خمیده
قد میکشند
بر پنجه سوخته پاهایشان
تا شاید لبهایشان
با سرهای بالای نیزه
تلاقی پیدا کند.
کاش راهی بود
تا خشت بخت من
از آب پر میشد
به جای خون
چه میگویم؟
من اگر آب داشتم که علیاصغر علیهالسلام چون ماهی دورافتاده از دریا بر زمین خشک و خالی ام دست وپا نمیزد و رقیه علیهاالسلام مشکهای خالی را تکان نمیداد و سکینه علیهاالسلام
چشم به راه بیبازگشت فرات نمیدوخت!
شاید تمام زمینهای این کره خاکی رؤیایی نداشته باشند جز کربلا بودن، اما بگذارید اعتراف کنم کربلا بودن برای من کابوس شبهایی است که هنوز از آن گودالی که حسین علیهالسلام در آن کشته شد، صدای گریه مادرانهای میآید!
به رضای خدا راضیام؛ اما آیا کسی نیست که به من بگوید با سنگهایم چه کنم که هنوز از آن خون میچکد و آبی که صدایش در گریه گهواره بر بادرفته میپیچد؟
باور کنید که کربلا بودن خیلی سخت است!
صدای جرسها آرام و آرام، نزدیک و نزدیکتر میشود. کاروان به وعدهگاه نزدیک میشود، دلها در سینهها شتاب میگیرند، نخلها از دور قد میکشند تماشای کاروانی را که از راه میرسد؛ از راهی دور، از حجی ناتمام.
صدای همهمه از میان نخلها بلند میشود.
کاروان به وعدهگاه خویش میرسد.
این جا کجاست؟ این جا کجاست که خاکش بوی غربت میدهد؟
این جا که هوایش در بلا تنفس میکند.
این جا که نخلهایش غمگینند.
این جا که رودخانهاش از سرچشمههای اشکی مدام جریان میگیرد و دامن صحرایش خاکستر ملال بر سر و رو میافشاند، این جا کجاست؟
کاروان آهسته آهسته به زمزمه مینشیند، محملها را از اشتران پایین میگذارند، خیمهها بر پا میشوند!
ابراهیم! به قربانگاه خویش خوش آمدی؛ حجی را که نیمه تمام رها کرده بودی؛ این جا به پایان برسان.
عید قربانت را این جا جشن بگیر.
به وعدهگاه خوش آمدی!
قدم بر خاک بگذار تا آسمان خودش را به پایت بیندازد، تا سایهات را زمین قاب بگیرد در خاطرهاش.
از محمل گام فرو بگذار
به قربانگاه خویش خوش آمدی!
ناقهها را مران ای ساربان و محمل نگهدار!
«هیهُنا مَناخُ رکابِنا؛ این جا محل فرود مرکبهای ماست».(1)
قافلهام را بگویید تا از محملها پیاده شوند.
این خاک کربلا چه بوی غریبی دارد!
«به راستی که جدم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: فرزندم حسین علیهالسلام را با لب تشنه تنها و غریب در زمین کربلا شهید میکنند».(2)
آری میدانم هیچ باغبانی، خرمن گلشن را بر این دشت پر خار، پهن نمیکند.
میدانم که زمین داغ کربلا، پای غزالان کوچک رمیده از خیمههای آتش گرفته را خواهد سوزاند.
میدانم که بادهای بیرحم کربلا، معجر از سر محملنشینان حرم آل اللّه خواهد ربود.
میدانم که سنگهای خشن کربلا، سرهای بریده برنیزه و صورتهای آفتاب سوخته را
خواهد خراشید.
میدانم که گرد و غبار پراکنده در هوای غروب کربلا، در تلاطم اسبان تازه نفس، پیکرهای پاره و اجساد عریان را خواهد پوشاند.
اما خداوند خواسته است تا مرا کشته خویش ببیند؛ «انّ اللّه شاء أن یَراکَ قَتیلا»
پس ای قافلهای که سفرتان به سوی مرگ است، با نگاه زینب علیهاالسلام به این اقلیم بنگرید تا هیچ
چیز نبینید جز زیبایی؛ مگر سر سپردن به سرّاللّه زیبا نیست؟!
پس ای شمشیرها، مرا دربر گیرید که کشته شدن در راه محبوبم شیرین و گوارا است!
و کاروان از دل بیابان عبور میکند، آرام و باشکوه، گویی زمین زیر پایشان حرکت میکند و آنها را بر دوش خویش میبرد.
تمام سنگریزههای بیابان چشم باز کرده و سیر میبینند کاروانی را که خورشید خورشید نور با خود میآورد.
عطر محمدی، بیابان را مدهوش میکند.
آسمان، سر خم کرده و ابرها را سایبان میکند و کاروان از دل بیابان عبور میکند؛ آرام و باشکوه.
فرشتهها نگرانند.
حالا کاروان به دشتی رسیده است که همیشه تاریخ با ترس و اضطراب از آن یاد میکند؛ دشتی که در آن ریگزارها شاهد واقعهای دردناک خواهند بود.
دشتی که حالا زیر پای کاروان ایستاده و پای چارپایان را به سینه چسبانده، مانع حرکت آنهاست؛ دشتی است که مامور متوقف کردن کاروان ستارههاست.
کاروان به دشت رسیده است.
فرشتهها مضطرب و نگران؛ ناگهان دستی به علامت توقف بلند میشود و زمین از حرکت میایستد. بوتهزارها میایستند.
کاروان میایستد، و زمان، نفسش را در سینه حبس میکند.
زمان هم مامور است تا ده روز را در این دشت به کندی حرکت کند و تمام قدرتش را برای سختی این امتحان به کار گیرد.
زمان به کندی حرکت میکند؛ زمانی که دامن گشوده است تا وقایع تلخی در دامنش متولد شود.
کاروان میایستد و ستارهها، پا بر خاکی میگذارند که ریههایش با خون نفس میکشد.
خورشید، پا بر سینه زمین میگذارد و زمین آماده میشود تا ناباورانهترین روزهایش را آغاز کند.
امشب آسمان تا سحر نخواهد خفت. انگار آسمان، ستاره شمار حادثهای است که در راه است.
بغض، گلوی آسمان را میفشارد و من یقین دارم که با شنیدن نامی رود اشک جاری خواهد شد.
حسین، دالانهای پر اندوه زمان را میشکافد و کاروان ستارهها در پیش، رد پاهای جاودان خود را بر زمین حک میکنند.
و زمان گوش سپرده و صدای نفس کاروانیان را میشمارد تا قرنها همنفس تاریخ، از حسین سخن بگوید.
بنگار ثانیه به ثانیه را. بمان تا فقط چند روز پس از این دفتر زمان پر از واژههایی شود که دست در دست هم تراژدی عاشورا را بر پا میکنند: کودک، تشنگی، خنجر، خون، دستان بریده و باز
تشنگی و ...حسین.
و آرام آرام خطی از خون در ذهنم نقش میبندد. خطی که در نقطه نقطه آن کاروانیان کاروان حسین ایستادهاند.
حالا دریچههای خاک گرفته زمان را که بگشایی، انتهای خط خون و همین سوز محرم را مینمایاند و اشک را میهمان چشمهایت میکند. آن جا زینب در آغاز خط خون بر نعش برادر
میگرید و ساعتها بعد، فریادش پردهدرِ پردگیان تاریکی است.
آری! اینک حسین به کربلا میآید تا بغض در گلو مانده زینب بشکند، تا صدها هزار دل صدها هزار سال نام یزید و آلش را به لعنتی ابدی زمزمه کنند، تا قرنها دستها بر سینه باشد و کتلها بر دوش، تا خیلی، به پرچم سرخ عاشورا نام و نشان گیرند.
من از سرزمینی سخن میگویم که قرنهاست بوی حسین گرفته است. از کاروانی که هنوز ادامه دارد و ما را به سوی خویش میخواند. ده روز کاروان حسین به کربلا میرسد. این بار، دیگر از کاروان شهدا عقب نخواهم ماند
امروز به سوی کربلا پرواز خواهم کرد تا به استقبال کاروانیان بشتابم تا من نیز این بار تشنگی را باور کنم. شاید در رکاب حسین، زمان مرا نیز به خاطره بسپارد.
چهارشنبه
28 بهمن 1383
6 محرم 1426
2005 .Feb .16
هوای پاک، چه زیباست!
هوای مهربانی، هوای تبسم، هوای دوستی.
هوایی که در آن درخت، سرفه نمیکند، رنگ و روی گل، زرد نمیشود.
گلوی گنجشک خشک نمیشود.
هوایی که شبنم بر روی برگها مینشاند و شهر را از آواز و پرواز و طراوت سرشار میکند.
هوایی که هیچ کس با «ماسک» به استقبال آن نمیرود.
هوایی که شبها روی آسمان پرده نمیکشد و موهبت دیدن ستارگان را از انسان دریغ نمیکند.
هوا، هوای تنفس، هوای زندگی، هوای تلاش، هوای رویش و نیایش؛ هوایی که در میلههای دود، زندانی نشده باشد.
هوایی که کارخانهها و ماشینها آن را خط خطی نکرده باشند.
هوایی که مثل حجمی از تیرگی، بر روی سینه شهر، سنگینی نکند.
هوایی که مثل روح نیایش پاک باشد.
میتوان داشت هوایی که در آن موج زند آرامش!
میتوان داشت هوایی که فقط، سهم تنفس باشد!
میتوان داشت هوایی که پر از عطر تبسم باشد!
میتوان داشت هوایی که به خورشید دهد یاد، تبسم کردن!
یادمان باشد که حیات آفرینش، در پاکی آسمانیست که خداوند آن را آیینه تماشایمان آفریده است.
چه حیف است آسمانی که جایی برای بادبادکهای آرزو نداشته باشد.
چه حیف است آسمانی که به جای گلچین کردن بوی گلها، آشفته از استشمام بنزین و نفت و قیر بشود.
چه حیف است آسمانی که به جای انتشار عطر شببوها، سرفههای تهوعآور سیگارها را سرشماری نماید!
یادمان باشد که این آتشهای افروخته، جز خودمان کسی را نخواهد سوزانید؛
چه سوزاندن درخت باشد، چه خاک!
تنبیه ما ناسپاسان همین بس که قناریها نخوانند، آسمان از پرواز دریاهای خالی و دریاچهها، حتی خاطره قوها رابه فراموشی بسپارند!
آسمان، هوا، زمین،دریا، تنها تعلق به ما ندارد.
امام صادق علیهالسلام: «سه چیز زندگی را خوش میکند: هوای پاک، آب گوارا، زمین آماده زراعت»(1)
یادم باشد قدمی بر ندارم که گلی لگد شود
راهی نروم که بیجویبار باشد
حرفی نزنم که پرندهای از آواز باز بماند
نگاهی نکنم که خورشید چشم ببندد
فکری نکنم که به درختی بر بخورد.
یادم باشد؛ روز، روز هوای پاک است و همه چیز، سبز و روشن و زیبا
فقط دل ما دل نیست
تا به گشت و گذاری در طبیعت خوش شود!
یادم باشد که فردا هم میتواند
روز هوای پاک باشد؛ بدون دود و درد و دارو
بی هیچ ماسک و مریضی و مرگ.
یادم باشد که همیشه میتوان آسمان آبی را دید
هوای آفتابی را مکید
صدای مرغابی راشنید؛ اگر یادمان بماند که هر چه در زمین و آسمان است، تسبیح خدا را میگوید؛
ـ هرچند ما صدای تسبیح آنها را نمی شنویم ـ .
پس با هر پایی که بلغزد و هر نگاهی که بلرزد، هر دستی که بچیند و هر حرفی که بشکند، آیتی از عالم طبیعت را، دانهای از زنجیره تسبیح الهی پاره میشود.
...و ما گناهکاریم
و شایسته اخراج از چرخه هستی!
1) . تحف العقول، ص 320.
مگرنه آن که هر درختی که بیهوده بریده شود، از عمر قاتلش میکاهد و هر جویباری که خشکانده شود، برکت زندگی را میبرد؟
یادم باشد که آدم خلیفة اللّه فی الارض است؛ امانتدار زمین که سایه عرش خداست.
آیا نشنیدی
که هستی را «ظلّ اللّه» میخوانند؟
پس تا وقت ظهور صاحب ارض و سما و تحقق وعده زمین، خلافتی را که به ارث خواهیم برد، نگاهبانان خوبی باشیم.
حالا میتوانی از ریههای پاکیزگی نفس بکشی؛ مثل تمام درختهای کنار خیابان که شاخ و برگهای خود را در آسمان پاک رها کردهاند.
امروز، به خودمان قول میدهیم که شاخههای دود گرفته شمعدانیها را پاک کنیم و گلدانهای تنها را جلوی پنجرهها بگذاریم تا از هوای پاک تنفس کند.
چقدر بد عادت شدیم که آبی بودن آسمان را بالای سرمان فراموش کردیم و پرهای رنگارنگ پرندگان را بالای سرمان نمیبینیم!
بد عادت شدیم که شهرها را در حصار کارخانجات دودزا باور کردهایم و حاضر شدهایم که صبح خودمان را با دود و کربن آغاز کنیم.
بیدار میشوی و پنجره را برای خوش آمدگویی به طلیعه صبح باز میکنی؛ شاید هوایی تازه به ریههایت بخورد.
گلدان کنار پنجره را آب میدهی و دستی روی برگهای شمعدانیها میکشی. لایهای از دود تهنشین شده، دستهایت را سیاه میکند؛ آن گاه باورت میشود که هنوز با هوای پاک آشتی
نکردهای.
...و هنوز منتظر آن روزها هستیم که اهالی شهر، ماسکها را از روی دهانهاشان بردارند و کودکان، بادبادکهای زیبایشان را در سینه آسمانها به پرواز در بیاورند.
میتوانی روی پنجره خانهتان چند گلدان بگذاری و چند شاخه گل رز بکاری؛ آنگاه، دست در دست طبیعت با خودت آشتی کنی و از هوای پاک لذت ببری.
نوای بغضآلود پرندگان به گوش میرسد! بر روی گیسوان سپید کاجهای منضبط خیابان بیانتهای شهر، کلاغهای سیاه کسالت نشستهاند! استنشاق هوای تازه سخت است و سنگفرش
قدیمی شهر، آکنده از سیاهی دود و سرب. آه، چقدر نگاه آسمان گرفته است!
ابرهای سپید، پشت لایههای ضخیم سرب پنهاناند.
پرندگان، هوای تازه میخواهند!
کوچههای شهر، خالی ازحجم سبز درختان است!
انگار کسی آمده و هوای تازه کوچهها را به تاراج برده است! دیگر عطر اقاقیها در کوچه پس کوچههای شهر نمیپیچد و نگاه نرگس پژمرده شده است؛ انگار کسی نیست که گیسوان بلند سرو را شانه بزند، شهر خالی از طراوت گلهاست.
ریههای خوشبختی شهر را باید شستشو داد
باید ریههای پاک شهر را از دستان خاکستری آلودگی پس گرفت.
نگاه کودکان، طراوت اقاقیها را میخواهد؛ باید رزهای باطراوت را در گلدانهای خالی بکاریم!
باید با پرندگان و آوزاها آشتی کنیم.
امروز روز هوای پاک است.
خورشید تابان با انوار درخشانش به کودکان لبخند میزند!
پنج شنبه
29 بهمن 1383
7 محرم 1426
2005 .feb.17
خم به ابرویتان نخواهد نشست!
تاب و توان شما را فرشتگان تجلیل میکنند و میستایند.
هر چند آب را بر روی شما بستهاند، دروازههای آسمان بر روی شما باز است.
تشنگی معنا ندارد در طراوت بیپایان اراده شما.
عطش، خیال خامیست در برابر سرسبزی و خرمی باغ همیشه بهار چشمهایتان، شما تشنهاید؛ بسیار تشنهاید، اما نه تشنه جرعهای آب، نه تشنه اشکهای فرات، شما تشنه شهد شیرین وصال، تشنه قطره قطره جام سرخ شهادت، لبهایتان اگر خشکیده است، اگر باغ لبانتان
پژمرده است، از تشنگی نیست، این عطش و التهاب فرارسیدن لحظههای گدازنده و برانگیخته
وصال است؛ لحظههای لبالب آتش و التهاب.
بگذارید آب ـ مهریه مادرتان ـ را بر رویتان ببندند.
ای مهمانان عزیز، این تشنگی، بشارت سیرابی مدام است، از جامی که لاجرعه باید سر کشید.
بگذار فرات را بر روی شما ببندند. بگذار فرات تشنه لبهای شما باشد.
روزی همه آبهای جهان، به دادخواهی، بر خواهند خاست.
امشب کاروان حسین به نینوا میرسد.
میرسد تا عشق و آفتاب را در نواحی مستمند خاک پیدا کند.
امشب، شب امتحان عشق است؛ امتحان شش ماههای که از هرم آفتاب دیگر حتی نای تکان دادن لبهای کوچکش را هم ندارد، امتحان آفتابی که شرمناک از روی حسین، زمین را مینگرد،
امتحان رباب که کودک شش ماههاش را سیراب نگاهش کند و دور از چشم کودکش، مشک مشک اشک بریزد و تکرار کند قصه هاجر و اسماعیل را. امتحان زمین که آیا زمزمی نثار علیاصغر خواهد کرد؟ امتحان ابر که آیا خواهد بارید؟
امتحان آسمان که آیا سینهاش را میشکافد و بهار را نثار کاروان میکند؟
و امتحان عباس.
امتحان بغضهای مانده در گلو.
امتحان عطش، امتحان آب، امتحان خاک.
...و امتحان حسین و دل آتش گرفتهاش.
امتحان حسین و ستارهای که به امید یافتن خنکای بهار، با پنجههای خستهاش خاک را مینوازد تا خنکای خاک، مرهمی بر دل خستهاش باشد، تا شاید عطش بیقراریاش پایان بگیرد.
امتحان تبسم علیاصغر در عطش لبهای کوچک خشکیدهاش.
در کدام چشمه روشن دست و رو شستهای که هر چه سوز میجوشد از پیشانی بلندت، که هر چه خورشید، طلوع میکند از گوشه چشمهای مشتاقت؟
لبریز عطر بهار، گام میزنی کدام کوچه منتظر را، کدام روز از این پس؟
ثانیههایی ملتهب، نگران روزهای دیگری که باید خیره خیره بکاوند جادههای نیامدنت را.
کدام جمعه وعده داده شده، کدام روز.
چشمهای مشتاقم، آویخته بر دیوارههای آسمان، انتظار میکشند فانوسهای روشن انگشتانت را.
جذبه نگاهت بیخودم میکند؛ سمات میخوانم و صلوات میفرستم، هزار آینه روبروی نفسهایم مکث کردهاند.
دریا دریا پشت پلکهایم خیس میشود.
موج میزنم روزهای بیخودیام را.
پاهای آبلهام درد میکنند.
ای نور! کدام صبح روشن، چشمهایم را در آینه لطفت بگردانم؟
سبزپوش آینه اندام!
ترانههای سوختهام را بر مدار نام تو میسرایم.
دهانم بوی شکوفه میگیرد؛ نام بهاریات که میشکفد در واژه واژه شعرهایم.
کدام چشمه در چشمهایت میجوشد که زلال سپیده دمان سرشارم میکند. از طراوتِ جریان در خواهشی همیشگی که کدام روز، کدام ثانیه، کدام جمعه منتظر؟
میشناسمت و نمیشناسمت.
پنهان پیدا در تمام کائنات.
گامهایت جوانه میزند بر شاخههای خسته خاک.
رد میشوی و بهار میریزد از گامهایت.
رد میشوی و شب، مچاله میشود از نورانیت چشمهایت.
رد میشوی و هر چه شکفتن، خلاصه میشود در لحن بیانت، ای طلوع همیشه که انتظار میکشم تا چشمهایم ببینند تشعشع نورانیتت را.
با کدام ترنم باران، با کدام هوهوی آرام باد، با کدام بهار رها در آغوش نسیم، با بوی نو رس کدام نرگس تازه شکفته، در کدام جمعه منبسط، روی گامهای ایستای انتظار؟
در شهاب باران کدام شب یا در طلوع لبریز کدام روز؟
تو را از همه ثانیهها میپرسم. تو را در همه ثانیهها میبینم.
میچینم از شاخههای انتظار و طعم کسی که در دهان لحظههایم مزه مزه میشود.
میآیی؛ دست و رو شسته در چشمه خورشید. هنوز منتظرم.
ایستادهای در آخرین ضلع آسمان؛ آن چنان که دست هیچ تخیلی به دامانت نرسد.
زمین با خمیازه کشداری از جنس غفلت، بیداری ساکنانش را در ذهن کوتاه خویش مرور میکند.
و ما حریص لبخندهای تو هستیم.
این کلمات را باد هر روز پاره پاره کنار هم میچیند.
این کلمات، پیغام جگرهای سوخته است.
ما حریص لبخندهای تو هستیم مولا، لبخند بزن!
بگذار این همه تیرگی و سیاهی ما در پشت لبخندهای شیشهای و نگاه زلال تو گم شود.
مباد که ما را این چنین فرو رفته در رذالت خویش رها کنی!
مباد که خشم فراگیرت را بدرقه چشمان سیاهمان نمایی!
«چو آفتاب جهانتاب رو متاب ز ما
که روز روشن ماگشته شام تار امروز»
مگذار در شعلههای افسوس فرصتهای از دست رفته، خاکستر شویم!
زمین، بیتاب آمدن تو، روزهای حسرت زده خویش را چون کاغذی مچاله میکند.
لحظههای بی تو بودن، ثانیه به ثانیه، کیفر این همه گناه و غفلت میشوند و در لوح تقدیرمان نگاشته میشوند.
خورشید را یارای کشیدن این عظمت پوشالی نیست
زمان، هر لحظه با شتابی گریزان، دفتر پلکهایمان را ورق میزند.
و من همچنان از تو مینویسم.
از تو که مینویسم، امید آمدنت در تنگنای تخیلم پا میگیرد و رشد میکند.
از تو که مینویسم، بوی اتفاقی سبز در حوالی نگاه زخم خورده زمین میپیچد.
به تو که میاندیشم، زشتیهای نفسم، جلوی دیدگانم جولان میدهند، بالهای پروازم به بلوغ میرسند، ته ماندههای صداقت، در عمیق نگاهم تکثیر میشوند.
پس کی با دستان دادگسترت ما را به درک دوستی دعوت میکنی؟
پس کی صدای عدالت پرورت را چونان بانگی مهیب، در گوش رذالتهای زمین فریاد میکنی؟
بیا که آمدنت چشمان کال زمین را به تکامل میرساند.
بیا و در این زمانه یکپارچه هیاهو، مولای مهربانیها شو.
«ای مهر جانفروز برآ از نقاب ابر
عالم گرفت تیرگی از رخ نقاب کش
طرح عمارتی به جهان خراب ریز
دست زمانه از ستم بیحساب کش»
پنجرهای میخواهم که از روزنههای آن چکامههای باران را بنگرم، آن گاه که در کوچههای تنهایی میپاشد و جانی تازه به آن میدهد.
روزنهای میخواهم که از دریچههای آن، آسمان آبی را نگاه کنم که ستارهها، روی دامن آسمان ریختهاند روی زمین نور میپاشد.
لحظاتی را دوست دارم که تمام دقایقم، مالامال از حضور خاطرههای رسیدن تو باشد.
ای مهربان! کاش آنقدر بالهای پروازم بلند باشد که در آسمان تو بال و پر بگشایم و از کرامت
خوان تو دانه بچینم!
کاش دقایقم از لبخندهای تو سرشار باشد و این زمین سوخته از نگاه سبز تو، پیراهن زندگی بر تن کند!
این منم که در طلب روزهای وصالم ؛ روزهایی که باران، بر شانه کوچههای دلتنگی بزند.
آن روز، پایان تمام دلتنگیهاست.
آن روز، پایان همه گلایههای دوریاست.
آن روز، زمان پایان گستره شب روی دیدگان خورشید عالمتاب است.
آن روز، رویش گلسنگها، روی دستهای دعاست.
مولا! نمیدانم این چه حسیست که در من شعله میکشد و تمام بودنم را به آتش میکشد.
ای تمام دامنه دلتنگیها! آن قدر از سرودن تو پرم که از تمامی خوشیهای غیر تو خالی ام و تمام ثانیه هایم، برای رسیدن به تو سریعتر میدوند.
غریبتر از همیشه و غریبانهتر از تمام پرستوهای عاشق، در پیات هستیم و نمییابیمت.
در عطر تمام یاسها، در چشم تمام منتظران، در وسعت دستهای دعای ندبهنشینان، در فراسوی تمام باورها و در دلخوشی تمام اهالی تو را ای همیشه جاوید، میسرایم.
تو زیبایی ؛ مثل تمام شمعدانیهای همیشه منتظر.
تو خوبی ؛ مثل تمام پروانههای عاشق.
تو در خانه دل جا داری ؛ چنان که زیبایی حضور دعا.
تو را چگونه فریاد نزنم که فردای زیستن ما، با تو پیوند خورده است.
ندبهها چه لذتی در تن عاشقانت میتواند بیافریند، اگر دستهای دعای تو آمین چشمهای گریان ندبهگویان باشد!
بهار زیباست؛ اما وقتی که سوز تازیانههای فصل برگریزان بالای سر او نباشد.
ای کاش زودتر از پشت کوههای انتظار طلوع کنی و عطر گامهایت رادر ذهن کوچههای دلتنگی بریزی!
کاش برگردی و دستی از مهربانی، روی گلبوتههای خشکیده بکشی!
هر پگاه، کلمات خوابآلوده دهان مرا میجویند تا از تو سخن بگویند. از تو که در باورم نشستهای و چشمانم دست به دامان ساعتها لحظهای دیدن تو را میخواهند. کجای جهان ایستادهای تا دل سرگردانم را به سوی تو پرواز دهم، تا لحظههایم از حضورت سرشار شود؟ من لحظهای رامی شمارم و نفسهای زمان را؛ تا تو بیایی و نام حسین را از زبان تو بشنوم.
و من میان رکن و مقام میایستم تا بشنوم ندای آسمانیات را.
الا یا اهل العالم انا الامام القائم: آگاه باشید ای جهانیان که منم امام قائم.
الا یا اهل العالم انا الصمصام المنتقم: آگاه باشید ای اهل عالم که منم شمشیر انتقام گیرنده.
الا یا اهل العالم ان جدی الحسین قتلوه عطشانا: بیدار باشید ای اهل عالم که جد من حسین راتشنه کشتند.
الا یا اهل العالم ان جدی الحسین طرحوه عریانا: بیدار باشید ای جهانیان که جد من حسین را عریان روی خاک افکندند.
الا یا اهل العالم ان جدی الحسین سحقوه عدوانا: آگاه باشید ای اهل عالم که جد من حسین را از روی کینهتوزی پایمال کردند.
میایستم تا بیایی و رجعت آغاز شود. حالا نشان قدمهایت بر آسمان، بسان قصری از نور، خیال مرا در پی خویش میکشاند. کجایی که حتی خیال از یافتنت عاجز است.
کجای جهان ایستادهای که نمیبینیمت اما نشان قدمهایت را بر دلهامان احساس میکنیم. این بار هم شعبان از نیمه گذشت و ما ماندیم و زمزمه ندبههای فراق. نمیدانم این جمعه زمین کدامین دیار بر پای تو بوسه میزند. هر صبح که برمی خیزم خوابهایم را مرور میکنم تا شاید پای تو حتی در خواب من مانده باشد. و بعد باز هم به انتظاری دوباره میاندیشم. تا دستها در
پگاهی دیگر به آسمان برخیزد «أللهم بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجة»
دلم قرار نمیگیرد از فغان بیتو
سپندوار ز کف دادهام عنان بی تو
مهدی جان، باز هم میمانم بی خستگی تا آن که ولوله فرشتگان، ظهور تو را بر من آشکار کند.
آن گاه در بهار حضورت گل وجود تو را ببویم
...برای لحظه دیدار موعد موعود
من از دو چشم ترم انتظار میخواهم
«یا مولانا یا صاحب الزمان»!
چشمهای غروب کرده ما کی طلوع تو را نظاره خواهد کرد؟
گل حضورت کی در کویر نگاهمان شکفته خواهد شد؟
در این غروب تنهایی و بیکسی، در این لحظههای دلواپسی، کی به فریاد ما میرسی؟
کی پرنده حضورت در آسمان انتظارمان به پرواز درخواهد آمد؟
کی شمع حضورت شعلهور خواهد شد؟
ما را دریاب، دریاب که بی تو پاییزیم و برگریز، کویر تنهاییم و غروبی غمانگیز، صدا میکنیم تو را ای بهار، که لحظههایمان با تو شکوفه باران خواهد شد.
دیگر تاب دوریات را نداریم
کاش همین ساعت، مهتاب ظهورت روشنی بخش شبهای سوت و کورمان میشد!
کاش همین لحظه، ساعت انتظار، زنگ ظهورت را مینواخت و تو با حضور نورانیت، چراغ
کوچههای تنهاییمان میشدی!
کاش از جام گوارای حضورت، شهد وصال را مینوشیدیم و سیراب میشدیم!
آقا!
بی تو هوای حوصلهمان ابریست؛ حضورمان غرق بیصبریست.
«یا مولانا یا صاحب الزمان»
ای سکاندار یازده منجی بشریت! با حضورت کشتی عدالت از دریای متلاطم ظلمت به
ساحل آرامش خواهد رسید و رنگ آسمان زندگیمان آبی مهربانی خواهد شد.
امروز دوباره سکوت چشمهایم را نم نم انتظار شکست. به یاد تو باریدم و برای مظلومیت
دنیایی که به تو در منجلاب سرگردانی و بی هویتی، دست و پا میزند.
به یاد تو باریدم و برای غربت سینههایی که به جرم مسلمانی دریده میشوند، چشمهایی که هر شب خواب گلوله میبینند، غرورهایی که پیش پای دژخیم میشکنند، مردانی که سیلی میخورند، زنانی که اشک میریزند، کودکانی که یتیم میشوند.
به یاد تو باریدم و برای تنهایی دخترکانی که خواب بابا میبینند، ستارههایی که هیچ وقت به صبح نمیرسند، سفرههایی که هیچ وقت سبز نمیشوند.
زمستانهایی که به فروردین نمیرسند و درختانی که به جرم ایستادگی، آتش میگیرند.
به یاد تو باریدم؛ به یاد تو که پایان سوز سرمای ستم میشوی. از مشرق شور و شیدایی طلوع خواهی کرد و مغربنشینان غرّه غرور را در کاخهای سفیدشان به خاک سیاه خواهی نشاند.
کوخنشینان را آبرو میدهی و کاسههای خالی را پر میکنی.
انجماد دستهای کرخت میشکند.
سجادههای بیقرار، عطر اجابت میگیرند. باشکوهترین نماز جماعت عالم به پیشوایی
چشمهای نجیب هاشمیات برگزار میشود.
کعبه به خود میبالد.
زمین، همرنگ آسمان میشود؛ پاک، آرام، مقدس. از پس پرده هزارلای غیبت، دستهای تو سایهبان لحظههای التهابمان میشود.
نور حضورت را در سکوت شب میشود دید.
در انتظار دستهای رو به آسمان، در بیکسی شقایقهای سوخته، دشتهای تفتیده، مردان به خون غلطیده.
با تو میشود خورشید ایمان را به زندگی تاباند.
با تو میشود عدالت را به پهنای هستی گستراند و حکومت ایمان و قسط و عاطفه را در دارالاماره جهان بر پا کرد.
با تو میشود بر قلههای فتح ناشدنی عزت صعود کرد و پرچم «فنجعلهم الوارثین» را بر بلندای نام خونرنگ شیعه افراشت.
ابرهای دلم میبارد
غروب، انعکاس تنهایی من است
سکوت، خاموشترین حجم لحظههای بودنم.
پرنده وجودم زندانی فراق تو است
تو را در امتداد جاده شرقی عشق میخوانم
صدا میکنم تو را
ای سبزترین لحظههای زندگیام
تو، خوشترین لحظههای منی که با آمدنت غروب را میشکنی
پایان انتظار تو آغاز دوباره زیستن است، فصل سبز پروانههاست، فصل شکفتن است.
تو خواهی شکفت؛ در صبحی که چلچلهها خواهند خواند، بر شاخههای درخت امید و گل
خواهد کرد خورشید در باغ روشنایی صبح
شب، رنگ صبح خواهد گرفت، وقتی تو طلوع میکنی، از دورترین نقطه هستی.
قسم به زمان که پگاه شب دهم نزدیک است. قسم به فجر که رسیدن ملایک و روح نزدیک
است.
قسم به انتظار که سوار سفیدپوش خواهد آمد و من در گرگ و میش صبحی غریب، نام موعد
موعود را میشنوم.
سوار سفیدپوش میآید با ردایی از ستاره بر دوش و انگشتری درخشان بر دستانش و زمان نقش انگشتریش را زمزمه میکند. «انی واثق برحمتک، انی مستجیر بک یا امام العالمین»!
میآید آن راز بزرگ تا خداوند، ذخیره خود را به زمینیان بنمایاند.
طلوع میکند تا با زمینیان، فصلهای کتاب عدالت علی را مرور کند.
تا لبخندهای پس خورده هزاران هزار طعم تلخ ظلم چشیده را به لبهاشان بازگرداند.
و زمین نمیشنود فریاد آسمان را در ازدحام قهقههای مکرر ستم.
آرام اگر گوش به دریچههای زمان بچسبانی، خواهی شنید زمزمهای را که پیوسته میخواند«مهدی (عج) مردی از ما و فرزند فاطمه است».
و من با شنیدن این نوا سالهاست چشمان منتظرم را بر اولین پلکان راههای آسمان تکیه دادهام تا اول بار، مهدی، فرزند فاطمه، قدم بر دیدگان من بگذارد.
من روز آمدنت را جشن میگیرم.
روز ظهور تو شمعی خواهم افروخت در تولد دوباره شیعه.
میآید تا اشکهامان را دانه دانه از زمین برچیند و قصری از نور بسازد.
میآید تا فریاد زند: من مهربانیام را نثار شما کردهام.
من در قاب پنجرههای شما نشستهام، درها را بر هم مزنید.
سلام بر تو ای موعود، سلام بر تو ای امتداد رسالت در کسوت ولایت و ای میراثدار میراث نبوّت!
سلام بر تو ای آخرین محبت خدا! سلام بر تو ای زیباترین تجسم پروردگار، ای باور همیشه ماندگار!
تو را سلام میدهم، همراه با طلوع غمگنانه خورشید، همنوا با حنجره زخم خورده تاریخ،
همگام با موسیقی دلنواز هستی!
بر تو درود میفرستم، همیشه و در همه حال!
مولای من!
زمان، چون ابرهای بارانزا تند تند میگذرد و پهندشت وجودم را خیس میکند و من
همچنان ثانیهها را میشمارم و در پشت پنجره دلتنگی، نیامدنت را به نظاره مینشینم.
میدانم که میآیی؛ هر چند آن قدر جمعهها پشت سر هم آمدند و رفتند و تو نیامدی که در زیر آوار طعنهها، چون کلبه درهم شکستهای ویران شدم.
آیینه شکستهام را ببین که در سنگباران زخم زبانها تکه تکه شده است.
چشم هایم را ببین که چون شط در غروب نشستهای خون میگرید.
ای استوارترین، که تنها تکیهگاه منی! تو نقطه ثقل عالم وجودی و بهار، تنها تجلی یک لبخند توست!
مولای من!
بگو با کدامین سپیده میآیی؟
کبوتر دلها را به جستجویت در کدامین نقطه از زمین رها کنم ؟
بالحن سبز کدامین دعا بخوانمت، که من سرا پا نیازم و تو سر تا پا اعجاز؟
ای صبورترین قلب تاریخ.
کاش چشمهایم مرهمی بر رنج و اندوه دائمی تو بود!
کاش میشد اندکی از غبارغربت پیشانیات را بزدایم!
ای سبزترین بهار، تو را میسرایم با هزار حنجره آواز!
تو را میگریم با چشمههای جاری چشمانم آقا!
شبانه روز، الفبای عشق تو را هجی میکنم و به شوق لبخند تو، همه سختیها را به جان
میخرم و هر صبح آدینه، با ندبه دلتنگی، سرود انتظار را زمزمه میکنم.
میدانم که صدایم را میشنوی و سلامم را بیپاسخ نمیگذاری.
میدانم که باران رحمتت را از این شورهزار دریغ نمیکنی.
ای آفتاب شرقی! با کدامین سحر طلوع خواهی کرد؟
در کدامین جمعه در جوار کعبه، ندای «انابقیه اللّه » سر میدهی؟
با کدامین سپیده میآیی؟!
«شاهنشین چشم من تکیهگه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو»
مولایم! آمدنت را از خالق یکتا خواهانم.
ای کاش! بیایی تا غم از دل برود!
مولایم! بیا و سکوت حزنانگیز دوریات را به مستانه خنده آمدنت بشکن و ما را غرق در حضور ملکوتیات ساز!
«تاب بنفشه میدهد طره مشکسای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو»
موعودم! بیا و بیش از این، پاکبازان دلخسته کویت را در انتظار جانسوزت باقی مگذار. بیا تا اضطراب نگاهم با آمدنت آرامشی ابدی یابد!
«ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو»
مولایم! در لحظات نبودنت بر دیوار مدارا تکیه میدهیم و به انتظار مینشینیم و با جلوه گشایی خورشید ظهورت، نگاه بی پروای شب را میشکنیم!
«شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو»
ای مسافر، ای قلندر ای به دوشت چتر بارون
ای به تن شولای خورشید، یکه مرد قصههامون
مهربونی خونه داره، زیر ایوون نگاهت
از همون روزی که رفتی، جاده مونده چشم به راهت
طاقتی دیگه نداره، وارث دلواپسیهات
این منم دلواپس تو، این منم دلتنگ چشمات
خاک خسته جون میگیره، از قدمهات روی جاده
مثّ بارون بیریایی مثّ شبنم پاک و ساده
من همون موجم که دریا، زیر پایش خونه داره
عاشق دلخسته تو، که دلی دیوونه داره
سحر به گوش میرسد صدای ربنای تو
پراست خلوت دلم همیشه از نوای تو
تو ای همیشه بهترین! همیشه حال ماببین
که ماندهاند در زمین شکسته بالهای تو
تمام وسعت دلم چو غنچه بغض میکند
که باز گریه سر دهد غروبها برای تو
در این کویر بیکسی به جستجویت آمدم
ولی میان جادهها نبود ردّ پای تو
ز سوز سینهات سحر زمین مذاب میشود
گرفته آتش آسمان ز هرم شعلههای تو
تو رفتهای و سالهاست انتظار میکشم
چقدر خالی است در رواق خانه جای تو
نه مانده تاب ماندنم نه هست پای رفتنم
نمیکنی نظر به این همیشه مبتلای تو
برای دلشکستگان دعا کن ازته دلت
که مستجاب میشود همیشه هر دعای تو